هارون الرشید

نوشته‌ها

اوضاع اقتصادى جامعه عصر امام موسى کاظم(ع)

اشاره:

دوران امامت امام کاظم(ع) مقارن با دوران خلافت عبّاسى اول بود و آن امام با چهارتن از خلفاى عباسی به نام‏هاى منصور، مهدی، هادى و هارون‏الرشید هم عصر بود. بنابراین، در مطالعه اوضاع اقتصادى عصر امام کاظم (ع) باید به بیان وضعیت اقتصادى جامعه در عصر اول عبّاسى پرداخت.

 

 

این دوران را باید دوران اقتدار و ثبات خلافت عبّاسى دانست. خلفاى عبّاسى در این عصر کوشیدند تا در مناطق گسترده تحت قلمرو خود، که حاصل فتوحات قبلى مسلمانان بود، ثبات و امنیت ایجاد کنند. در این دوره، علم، فرهنگ و هنر تعالى پیدا کردند و اقتصاد رونق یافت و نسبت به دوره‏ هاى قبل، سطح رفاه جامعه بالاتر رفت.

اقتصاد جامعه عبّاسی بر کشاورزی، بازرگانى و صنعت استوار بود. در این میان، کشاورزى مهم‏ترین رکن اقتصادى به حساب مى‏آمد؛ زیرا هنوز تحولات عظیم صنعتى صورت نگرفته بودند. علاوه بر این، تسلّط مسلمانان بر آب‏ها و مناطق حاصل خیز زمینه مناسبى براى توسعه کشاورزی ایجاد کرده بود. گسترش قراردادهاى کشاورزی، تأسیس دیوان، دریافت خراج از کشاورزان و «دیوان الماء» براى حفظ و صیانت از حقوق کشاورزان شواهد پیشرفت کشاورزى در این دوره‏اند.۱

پایتخت عبّاسیان دشت حاصلخیز «سواد» بود. هر شهر بزرگى مانند بغداد را روستاها و باغ‏ها احاطه کرده بود. شهر «واسط» منطقه ‏اى کشاورزى بود که سالانه مقادیر هنگفتى محصول به بار مى‏ آورد.۲ فراورده ‏هاى کشاورزى بسیار گوناگون و متنوع گردیدند. محصولات عمده عراق جو، گندم، برنج، خرما، کنجد، پنبه و کتان بود. میوه‏ ها و سبزى‏ هاى گرمسیرى و سردسیرى در دشت حاصل خیز سواد یافت مى‏ شدند.

کتاب‏هاى فراوانى که در این دوره درباره گیاهان تألیف یا ترجمه شده نشان مى‏دهند که مردم تا چه حد به زراعت ارج مى‏نهادند.۳ وسعت فوق ‏العاده قلمرو خلافت و اوجى که تمدن به آن دست یافته بود، بازرگانى جهانى و دامنه‏دارى پدید آورده بود. طولى نکشید که بنادری همچون بغداد، بصره، سیراف، قاهره و اسکندریه مراکز مهم تجارت خشکى و دریا شدند. تجّار مسلمان به سوى شرق تا چین مى‏رفتند.۴ بر آنچه گذشت، تراکم موجودى‏ هاى نقدی در دولت اسلامى عهد عبّاسى را باید افزود که تأثیرى بسیار بر فعالیت‏هاى تجاری داشت. عوامل مهم دیگرى که باعث رشد اقتصادى در این دوره شدند عبارتند از:

ـ تسلط مسلمانان بر سرزمین‏هاى طلاخیز تحت نفوذ دول بیزانس و ساسانی؛

ـ خراج و جزیه فراوانی که اهل ذمّه به دولت عبّاسى پرداخت مى‏ کردند؛

ـ زکات، خمس و مالیات‏ هاى هنگفت دولتى که از کشاورزان و پیشه‏ وران و سایر اصناف دریافت مى‏ شدند.

جدول‏ هاى مالیاتى دولت عبّاسى نمود آشکارى است از مقادیر سرشار ثروت‏ هایى که به دست عبّاسیان مى‏ رسیدند.۵

این همه بیانگر وضعیت اقتصادى دولت عبّاسى در این دوره است. اما اوضاع اقتصادى عامّه مردم چگونه بوده؟ آیا ثروت‏ هاى دولتى صرف آبادانى و عمران جامعه مى‏ شدند؟ و آیا همه مردم در سطح عادلانه از رفاه و آسایش به سر مى ‏بردند؟

گرچه غالب گزارش‏های تاریخى مربوط به وضعیت اقتصادى دولت هستند و مورّخان کمتر به وضعیت اقتصادى توده مردم پرداخته‏اند، اما شواهد فراوانى نشان مى‏دهند که طبقه وسیعى از مردم تحت حاکمیت عبّاسیان در فقر و تهى‏ دستى زندگى مى‏ کردند. نگاهى به اشعار شعراى اجتماعی این مطلب را تأیید مى‏ کند؛ از جمله ابوالعتاهیه ضمن اشعارى شکایت‏ آمیز، تصویر دقیقى از وضع اقتصادى جامعه ارائه کرده است:

من مبلغ عنّى الاما م نصائحا متوالیه

انّى اری الاسعارَ اسعا رَ الرعیّهِ غالیه

واری الیتامى والارا ملَ فى البیوتِ الخالیه…۶

شاهد دیگر، شورش‏ ها و قیام‏ هاى متعدد مردمى است که ریشه در نارضایتى عمومى از اوضاع اجتماعى و اقتصادی در این عصر داشته ‏اند. آنچه مسلّم است اینکه اموال و دارایى هاى فراوان دولت، که متعلّق به عامّه مردم بود، به طور عادلانه در بین مردم توزیع نشدند و بیت‏ المال صرف رفاه و آسایش صاحبان حقیقى آن نگشت. فاصله طبقاتى شدیدى حاکم شد. بغداد، که مرکز تجارت و بازرگانى بود، تنها جیب ثروتمندان و بازرگانان را پر مى‏نمود و طبقه متوسط و ضعیف جامعه تحت فشار خراج و مالیات‏ها نمى‏توانستند سربلند کنند. خزینه‏ ها و گنجینه‏ هاى دولتى صرف امور دربار مى‏ شدند و خلفا با کنار نهادن سیره و سنّت رسول خدا(ص) و موازین اسلامى و روى کردن به اخلاق و منش پادشاهان و ملوک کافر کیش، سعی در خوش‏گذرانى و اسراف و تبذیر مى‏ نمودند. از خلافت اسلامى تنها اسمى بر جاى مانده بود. این دوران، دوران ظهور و بروز پادشاهان ثروتمندى است که نان دنیا را به نام دین مى‏ خوردند و عنوان «خلافت» را یدک مى‏ کشیدند. امیرالمؤمنین!هاى فاسد و عیّاش هدایاى هنگفت و گزاف به شعرا و آوازه‏ خوانان و مطربان و رقّاصان مى‏ دادند، در حالی که عامه مردم در فقر و تنگ‏دستى و فشار زندگى مى‏ گذراندند.

به گفته مسعودی، مجموعه اموالى که منصور به زور از مردم گرفته بود بالغ بر ۶۰۰ میلیون درهم و ۴۰۰میلیون دینار بود. او این اموال را به نام «بیت‏ المال» در محل مخصوص نگه‏داری مى ‏کرد و نام صاحب هر مال را بر روى آن مى ‏نوشت، بدون آنکه مقدارى از آن را به خدمت عامّه مصروف دارد. این مبلغ غیر از مالیات اراضى و خراج ‏هایى بود که منصور در زمان خلافت خود از کشاورزان گرفته بود.۷ سیاست سخت‏ گیرانه اقتصادى و تحریم و فشار مالى را علیه مردم در پیش گرفته بود تا مخالفان سیاسى خود را به ضعف بکشاند و زمینه قیام ‏ها و شورش‏هاى مردمى را از بین ببرد.۸

در دوران هارون‏ الرشید، درآمد سرانه دولت به بالاترین حد خود رسید که تا آن زمان این مقدار براى هیچ حاکم مسلمانى سابقه نداشت.

ابن خلدون موجودی بیت ‏المال در ایّام رشید را بالغ بر ۷۵۰۰ قنطار در سال تخمین زده است. و جهشیاری مجموع درآمد را قریب ۵۰۰ میلیون درهم و دویست و چهل هزار درهم مى ‏داند.۹

عملکرد خلفاى عبّاسی از جمله هارون در صرف بیت‏ المال براى برپایى مراسم جشن و پایکوبى و دادن هدایا و بخشش ‏هاى مالى حیرت‏ آور به مادحان و چاپلوسان دربارى بى‏ سابقه بوده است. حکایات بسیارى از بذل و بخشش‏ هاى دیوانه ‏وار هارون در تاریخ ثبت شده‏  اند.

این وضعیت نامطلوب اقتصادى و عدم توجه خلفا به رسیدگى به وضعیت معیشتى مردم و صرف ثروت ‏هاى دولتى در جهت عیش و نوش و خوش‏گذرانی، پیامدهاى اجتماعى و فرهنگى خاصى را در این دوره به دنبال داشت؛ از جمله:

ـ پیدایش فرقه متطوّعه در بغداد؛

ـ گرایش به زهد و تصوف در افرادى که مأیوس از غنى و رفاه بودند و دست از کار اقتصادى کشیده بودند؛

ـ پیدایش شاعران و مادحان و مورّخان دربارى که دانش و هنر را در مدح و چاپلوسى خلفا به خدمت گرفته بودند؛

ـ گسترش علوم دنیوی همانند طب، فلسفه و ریاضى که در سایه توجه خلفا و امرا و ثروتمندان رشد یافتند، در حالى که نسبت به علوم دینى خارج از دربار هیچ گونه حمایتى صورت نمى‏ گرفت؛

ـ بروز شورش ‏ها و قیام ‏هایى که یک پاى در مخالفت فکرى و سیاسى با دولت عبّاسى داشتند و پاى دیگر در بى عدالتى‏ هاى اجتماعى و نابسامانى‏ هاى اقتصادى در این دوره.۱۰

عصر امام کاظم (ع) مصادف با نخستین مرحله استبداد و ستمگرى حکّام عبّاسى بود. آن‏ها تا چندى پس از آنکه زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند، با مردم و بخصوص با علویان برخورد نسبتا ملایمى داشتند، اما به محض اینکه در حکومت استقرار یافتند و پایه ‏های سلطه خود را محکم کردند و از سوى دیگر، با بروز قیام‏ هاى پراکنده‏ اى که به طرفداری از علویان پدید آمد و آن‏ها را سخت نگران کرد، بنا را بر ستمگرى گذاشتند و مخالفان خود را زیر شدیدترین فشارها قرار دادند.

امام کاظم (ع) در مرکز فشارهاى سیاسى و اجتماعى عبّاسیان قرار داشت، در عین حال، رسالت ایشان آن بود که در این حرکت علمی، توازن و تعادل فکرى را میان شیعیان برقرار کند و از هر جهت، به هدایت و رهبرى فکرى و معنوى جامعه بپردازد.۱۱

با توجه به شناخت اجمالى از اوضاع و شرایط اقتصادى این عصر، زندگى اقتصادى و وضع معیشتى امام کاظم (ع) تبیین مى ‏گردد. در این نوشتار، رفتارهاى امام کاظم مورد مطالعه قرار مى‏ گیرند تا اصول کلى حاکم بر سیره اقتصادى امام در تولید، مصرف و اصلاحات اقتصادى بیان گردند.

پى‏ نوشت:‏

۱ ـ محمّدکاظم مکّی، المدخل الى حضاره العصر العبّاسی، ص۲۶۱.

۲ ـ صباح ابراهیم الشیخلی، اصناف در عصر عبّاسی، ترجمه هادى عالم‏زاده، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۲، ص۱۱.

۳ ـ فیلیپ چتّی، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، آگاه، ۱۳۴۴، ص ۴۴۳.

۴ ـ همان، ص۴۳۷.

۵ ـ صباح ابراهیم الشیخلی، پیشین، ص۱۳.

۶ ـ احمد امین، ضحى‏الاسلام، مصر، النهضه المصریه، ج ۱، ص۲۳۳.

۷ ـ مسعودی، مروج الذهب، بیروت، داراندلس، ج ۳، ص ۳۱۲.

۸ ـ باقر شریف قرشی، حیاه الامام موسى‏بن جعفر(ع)، (قم، اسلامیه، ۱۳۸۹ق)، ج ۱، ص۳۶۸.

۹ ـ همان، ج ۲، ص۲۹.

۱۰ ـ احمد امین، پیشین، ج ۱، ص۱۳۶ـ۱۴۰.

۱۱ ـ رسول جعفریان، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، قم، انصاریان، ۱۳۸۱، ص۳۸۵.

تجسم تصویر شیر

 

اشاره:

داستان اژدها شدن عصای حضرت موسی(علیه‌السلام) و بلعیدن طنابهای ساحران در قرآن بیان شده است. این گونه معجزات از سوی برخی از امامان معصوم(علیه‌السلام) نیز انجام شده است. در این نوشته کوتاه بلعیده شدن ساحران هارون الرشید که برای تحقیر و توهین امام کاظم (علیه‌السلام) حاضر شده بودند توسط عکسهای شیر نقل شده است.

 

هارون الرشید مرد ساحری را استحضار کرد تا در مجلسی که تشکیل می‌دهد شرکت کند و امام موسی کاظم (علیه‌السلام) را در آن مجلس سربزیر و شرمسار نماید. وقتی سفره غذا پهن گردید و غذا آماده شد هر چه خادم امام (علیه‌السلام) می‌خواست از سفره نان بردارد از جلوی دست او دور می‌شد. هارون از این واقعه که به توطئه خود او و مرد ساحر تحقق یافته بود بشدت می‌خندید و خوشحال شده بود که امام (علیه‌السلام) را شرمنده کرده است.

امام کاظم (علیه‌السلام) سر بلند کرد و به تصویر شیری که بر ستونی کشیده شده بود نگاه کرد و گفت: ای شیر خدا! بگیر دشمن خدا را.

تصویر شیر به اعجاز امام (علیه‌السلام) تجسم یافت وچون درنده‌ای بزرگ مرد جادوگر را پاره کرد.

هارون واطرافیانش از وحشت آنچه دیدند بر زمین افتادند وحیران گشتند. پس از مدتی که به حال عادی بازگشتند. هارون به امام (علیه‌السلام) عرض کرد: از تو می‌خواهم به حقی که من بر تو دارم بخواهی که تصویر شیر این مرد را باز گرداند.

امام (علیه‌السلام) فرمود: اگر عصای موسی(که به اژدها تبدیل شده و سحر ساحران را باطل کرد و همه طنابهای وحشت‌زای آنها را بلعید) آنچه را بلعید رد کرد این تصویر هم آنچه را بلعید بر می‌گرداند.[۱]

پی نوشت:

[۱] . امالی صدوق، ص ۱۴۸، مناقب، ج ۴۱۷، ج ۳، ص ۴۱۷، بحار، ج ۴۸، ص ۴۲.

داستان هایی از زندگی امام کاظم (علیه السلام)

 

اشاره:

در زندگی انبیاء و  اهل بیت (علیهم‌السلام)  حوادث و وقایعی وجود دارد که در زندگی دیگران شبیه آن به چشم نمی خورد.  امام کاظم (علیه‌السلام) امام هفتم شیعیان در شرایط  و فضای بسیار اختناق آمیز زندگی می کردند. در زندگی آن حضرت داستانهای معجزه آمیز بی شماری اتفاق افتاده که در این نوشته به برخی از آنها اشاره شده است.

 

بررسی و مطالعه سیره و زندگی اولیای الهی از جهات گوناگون دارای اهمیت است؛ تا جایی که می توان گفت مجموعه رفتارها و گفتارهای آنان، درس های آموزنده ای است که در شرایط و موقعیت های گوناگون زندگی، همچون چراغی راه گشا و کارساز است و هرکس می تواند با توجه به ظرفیت و استعداد خاص خویش، در پیش آمدهای مختلف فردی و اجتماعی از آنها استفاده کند. (زمانی، ۱۳۷۸: ۱۳)

بر همین اساس در این نوشتار به بازخوانی چند حکایت و داستان از امام کاظم می پردازیم.

باز شدن غل و زنجیر از دست و پا احمد البزاز نقل کرده است: هارون الرشید، امام کاظم (علیه‌السلام) را به زندان بغداد برد و تصمیم گرفت که ایشان را به شهادت برساند. دو شب پیش از شهادت امام کاظم (علیه‌السلام)، مسیب که از یاران وفادار حضرت بود، نگهبانی زندان را بر عهده داشت.

راوی می گوید: شبی امام به مسیب فرمود: امشب می خواهم از زندان بیرون بروم و باید به جانشین پس از خود وصیت کنم و ارث و میراث امامت را به ایشان تحویل دهم، سپس به زندان باز خواهم گشت.

مسیب عرض کرد: سرورم چگونه در را برای شما باز کنم در حالی که نگهبانان نزدیک در ایستاده اند؟ امام فرمود: نترس، سپس با انگشت خویش به دیوارها و قصرها اشاره کرد و به اذن خداوند تمام آنها با زمین یکسان شدند. سپس به مسیب فرمود در این جا بمان تا زمانی که من بازگردم.

مسیب عرض کرد سرورم چگونه این غل و زنجیرها را از شما باز کنم؟

ناگهان دید که امام (علیه‌السلام) برخاست و تمام غل و زنجیرها از ایشان باز شد و یک قدم برداشت و از نظرم پنهان شد.

مسیب می گوید من همچنان ایستاده بودم؛ ساعتی نگذشته بود که ناگهان قصرها و دیوارها روی زمین سجده کردند. همان وقت سرورم به زندان بازگشت و آن غل و زنجیرها را روی گردن و دست و پای خویش قرار داد…

عرض کردم: ای سرورم در این ساعت به کجا رفتید؟

فرمود: از تمام فرشتگان، انسان ها و اجنه که از دوستان شیعیان ما هستند دیدن کردم و در مورد حجت خدا پس از خودم به آنها سفارش کردم و بازگشتم. (بحرانی، ۱۳۸۹: ۴۹ ـ ۵۰)

محافظت دو شیر از موسی بن جعفر

حمید طوسی نقل می کند: هارون الرشید مرا احضار کرد و دستور داد که به زندان بروم و موسی بن جعفر را به قتل برسانم. هنگامی که به زندان رسیدم وقت نماز بود و موسی بن جعفر به نماز مشغول بود و یک شیر در جانب راست و شیری دیگر در جانب چپ او ایستاده بود، با دیدن این صحنه وحشت کردم و بازگشتم. و آنچه را که دیده بودم برای هارون بازگفتم. هارون چند نفر از معتمدان را همراه من فرستاد تا صحت گفته من به وی ثابت شود. چون به زندان واردی شدیم، دوباره همان شیرها را دیدیم. بازگشتیم و به هارون خبر دادیم. هارون الرشید سوگند یاد کدر که اگر آنچه را که مشاهده کرده ایم برای کسی بازگو کنیم ما را به قتل می رساند. به همین دلیل تا زمانی که هارون زنده بود کسی را از ین واقعه خبردار نکردیم. (اکبرپور، ۱۳۸۱: ۶۱)

نیکی به پسرعمو در لباس قهر از او

امام کاظم (علیه‌السلام) سوگند یاد کرده بود که با محمد بن عبدالله (پسرعموی خویش) سخن نگوید. ابراهیم بن مفضل نقل کرده است: خدمت امام کاظم (علیه‌السلام) رفتیم و به ایشان گفتم شما مردم را به نیکی و صله رحم تشویق می کنید؛ در حالی که خودتان سوگند خورده اید با پسرعموی خویش سخن نگویید.

حضرت فرمود: اینکه من با او سخن نمی گویم به سبب نیکی به اوست؛ زیرا او مرتب درباره من سخن می گوید و از من غیبت می کند. زمانی که مردم متوجه شوند من با او سخن نمی گویم حرف او را درباره من نمی پذیرند و او مجبور می شود از غیبت من صرف نظر کند و این کار، نیکی در حق اوست. (زمانی، ۱۳۷۸: ۶۳)

فروتنی

امام کاظم (علیه‌السلام) به مردی سیاه پوست و زشت رو رسید. بر او سلام کرد و نزدش فرود آمد و مدتی با وی گفت وگو کرد. سپس فرمود که اگر حاجتی برای وی پیش بیاید آن را برآورده می کند. در این هنگام شخصی گفت: سرورم

شما با منزلتی که دارید نزد این مرد می آیید و از نیازهایش سؤال می کنید؛ در حالی که او به شما محتاج تر است؟ امام فرمود: او بنده ای از بندگان خداست که بنابر حکم قرآن، برادر ماست و در زمین حرکت می کند. با او از یک پدر هستیم. شاید روزگار ما را نیازمند او کند و پس از آنکه بر او بالیدیم، ما را در برابر خود متواضع ببیند. (صالحی، ۱۳۸۱: ۳۶)

باخبر بودن موسی بن جعفر از ضمیر اشخاص

شفیق بلخی نقل می کند: در سال صد و چهل و نُه، عزم رفتن به مکه کردم. هنگامی که به قادسیه رسیدم، جوانی خوش سیما دیدم که از قافله کناره گیری کرده بود. با خود اندیشیدم: حتماً این جوان از فرقه صوفیه است و می خواهد از توشه قافله استفاده کند و سپس بگریزد. می روم و او را سرزنش می کنم؛ شاید که پشیمان شود. هنگامی که به او نزدیک شدم نگاهی به من کرد و گفت: ای شفیق، نشنیده ای که خدا فرموده است: «اجتناب کنید از بسیاری از گمان ها که گناه است؟»این سخن را گفت و از نظر ناپدید شد. با خود گفتم: این شخص نام مرا گفت و به آنچه در خاطر من گذشته بود آگاه بود؛ حتماً از صالحان است. هرچه جست وجو کردم او را نیافتم. در منزلی به نام «واقصه» دیدم به نماز ایستاده است؛ در حالی که اشک از چشمانش فرو می ریزد. با خود گفتم می روم و از او طلب عفو می کنم. پس از آنکه صحبتی کرده باشم، رو به من کرد و گفت: ای شفیق، خداوند فرموده است: «من بخشنده ام کسی را که توبه کند و ایمان آورد و عمل نیکو انجام دهد.» سپس برخاست و من را تنها گذاشت. با خود گفتم او از اَبدال است؛ به سبب آنکه دو بار از آنچه در ذهن من گذشت خبر داد. به منزل «زباله» که رسیدیم دیدم که در کنار چاهی ایستاده است و ظرفی در دست دارد و می خواهد از چاه آب بردارد. ناگهان ظرفی که در دستش بود به چاه افتاد. در آن هنگام رو به سوی آسمان کرد و گفت: تویی سیرابی من هرگاه تشنه شوم و تویی سیری طعام من هرگاه گرسنه شوم بارالها جز این ظرف ندارم.

ناگهان دیدم که آب چاه آن قدر بالا آمد که او دستش را دراز کرد و ظرف را برداشت و از آب پر کرد و مشغول گرفتن وضو شد. سپس چهار رکعت نماز به جای آورد. هنگامی که از نماز فارغ شد از ریگ هایی که در صحرا بود مشتی برداشت و در ظرف ریخت و از آن آشامید. پیش رفتم و سلام کردم و گفتم از نعمتی که حق تعالی به تو عطا کرده به من نیز بچشان. فرمود نعمت الهی ظاهر و باطن ما را فراگرفته است و انعام او همیشگی است و تنها با نیت و اخلاص پاک می توان از آن بهره مند شد سپس کوزه را به من داد. هنگامی که نوشیدم هرگز شربتی به آن گوارایی ننوشیده بودم. دیگر تا مکه ایشان را ندیدم. در مکه هنگام طواف آن جوان را دیدم که مشغول انجام دادن طواف است در حالی که افراد بسیاری پیرامون او جمع شده بودند از شخصی پرسیدم این فرد چه کسی است؟ گفت او موسی بن جعفر است. (اکبرپور، ۱۳۸۱: ۱۸ ـ ۲۰)

سخن گفتن امام کاظم (علیه‌السلام) به تمام زبان ها

ابوبصیر نقل کرده است: روزی به امام کاظم عرض کردم که امام زمان را چگونه می توان شناخت؟ امام فرمود: امام زمان را به چند چیز می توان شناخت. یکی از آنها سخن گفتن امام به هر زبانی است. در حال صحبت بودیم که مردی از جانب خراسان آمد و پس از سلام شروع به صحبت کردن به زبان عربی کرد. و حضرت پاسخ او را به زبان خراسانی داد. مرد خراسانی گفت به خدا سوگند من به این جهت با شما به زبان عربی صحبت کردم که تصور می کردم شما زبان خراسانی نمی دانید. اکنون می بینم که شما فصیح تر از من به زبان خراسانی صحبت می کنید. حضرت فرمود: اگر من این زبان را بهتر از تو ندانم پس فضیلت و علم من بر تو چگونه است و چگونه مستحق خلافت و امامت هستم؟ سپس امام فرمود: کلام و زبان هیچ قبیله ای بر ما پوشیده نیست. (اکبرپور، ۱۳۸۱: ۴۱)

عطا و دعای امام کاظم

محمد بن مغیث از کشاورزان مدینه بود. وی نقل می کند: یک سال محصولات زیادی در زمین کشاوری خود کاشتم. آن سال زراعت خوب بود؛ اما هنگام فرا رسیدن محصول، ملخ های بسیار آمدند و تمام زراعت مرا خوردند. در مجموع ۱۲۰ دینار خسارت دیدم. پس از این حادثه در جایی نشسته بودم ناگهان امام کاظم (علیه‌السلام) را دیدم که نزدیک آمدند و پس از سلام از من پرسیدند: از زراعت چه خبر؟ گفتم تمام زراعتم درو شده و ملخ ها ریختند و همه را نابود کردند. امام فرمود: چقدر خسارت دیده ای؟ عرض کردم یک صد و بیست دینار خسارت دیده ام. اما به غلامش فرمود: یکصد و پنجاه دینار همراه دو شتر جدا کن و به او تحویل بده. آن گاه به من فرمود: سی دینار با دو شتر اضافه بر خسارت تو داده ام. عرض کردم مبارک باشد. سپس به امام گفتم به داخل زمین تشریف بیاورید و برای بنده دعایی بفرمایید. امام وارد زمین شدند و در حق من دعا کردند. به برکت دعای امام، آن دو شتر بر اثر زاد و ولد زیاد شدند و آنها را به ده هزار دینار فروختم و زندگی ام پربرکت شد. (محمدی اشتهاردی، ۱۳۷۷: ۱۴۳ و ۱۴۴)

منابع:

  1. محمدی اشتهاردی، محمد. ۱۳۷۷٫ داستان های شنیدنی از چهارده معصوم علیهم السلام. قم: انتشارات نبوی.
  2. سلیمان بحرانی، هاشم. ۱۳۸۹٫ فضایل و کرامات امام کاظم، امام رضا و امام جواد علیهم السلام. ترجمه: سید غریب عاکره مجد، تهران: نشر ارمغان.
  3. اکبرپور، حبیب الله، ۱۳۸۱٫ معجزات امام کاظم (علیه‌السلام). مشهد: نشر دقت.
  4. زمانی، مصطفی. ۱۳۷۸: زندگانی امام کاظم (علیه‌السلام). مشهد: نشر ولایت.

امام کاظم و وضو گرفتن علی بن یقطین

اشاره:

علی بن یَقْطین بن موسی بغدادی (۱۲۴-۱۸۲ق)، محدّث، فقیه، متکلّم و از بزرگان شیعه در دوران امام صادق و امام کاظم(علیه‌السلام). وی اهل کوفه و ساکن بغداد بود. وی با وجود شیعه بودن، از وزیران حکومت عباسی و مورد اعتماد آنان بود. ابن یقطین منزلت والایی نزد ائمه و عالمان شیعه دارد. در نوشتار پیش رو نجات علی بن یقطین از مرگ حتمی با علم امام کاظم (علیه السلام) اشاره شده است.

 

روزی علی بن یقطین به امام موسی کاظم (علیه‌السلام) نوشت:

« روایت درباره وضو مختلف است و هر فرقهای به گونهای خاص وضو می گیرند. می خواهم به خط مبارک خود مرا از حقیقت وضو آگاه نمایی و بنویسی که چگونه وضو بگیرم ».

امام (علیه‌السلام) در پاسخ وی نوشت: «تو را امر میکنم که سه مرتبه صورت خود را بشویی و دستها را از سر انگشتان تا آرنج سه مرتبه بشویی و تمام سر را مسح کنی و ظاهر دو گوش را مسح کنی و پاها را تا ساق بشویی. درست مانند سنیها».

همین که نامه امام (علیه‌السلام) به علی رسید بسیار تعجب کرد و با خود گفت: « عجب! این نوع وضو گرفتن بر خلاف روش ائمه معصومین (علیه‌السلام) است و من مطمئن هستم که این گونه وضو ساختن خلاف شرع است؛ لیکن چون امام مرا به این روش دستور داده است مخالفت نمیکنم تا اینکه سر آن برایم روشن شود ».

از آن به بعد علی بن یقطین مانند سنیها وضو می گرفت! مدتی نگذشته بود که مخالفان شیعه به هارون گفتند: «ای هارون! علی بن یقطین رافضی [۱] است و او در دستگاه خلافت تو نفوذ کرده تا اهداف موسی بن جعفر را محقق سازد». هارون الرشید در خلوت با بعضی از خواص خود گفت: « به من اطلاع داده اند که علی شیعه می باشد در حالی که او وزیر من است و من نمی دانم چگونه از حقیقت امر آگاه شوم.» مشاوران جواب دادند: « او را آزمایش کن تا اطمینان حاصل کنی ». گفت: « چگونه؟ » گفتند: « شیعه با سنی در وضو مخالف است. در پنهانی او را زیر نظر بگیر و ملاحظه نما که آیا به روش سنیها وضو می گیرد یا به گونه  شیعیان ».

هارون این سخن را پسندید. پس علی را طلب کرد و او را در یکی از نقاط نزدیک به خود به کار گماشت، به گونه ای که روز و شب در همان محل باشد و به غیر از یک نفر کسی را در خدمت او نگذاشت. همین که موقع ظهر فرا رسید، غلام آب وضو را برای علی بن یقطین حاضر نمود و درب را بست و رفت. علی بن یقطین به همان روشی که امام (علیه‌السلام) دستور داده بود وضو گرفت و به نماز مشغول گشت. هارون که از روزنه و سوراخ اتاق، مراقب اوضاع بود، پس از تمام شدن وضو و نماز علی نزد او آمد و گفت: «هر که تو را رافضی می داند غلط می گوید» و داستان سخنچینان را نقل کرد. آن گاه گفت: «بعد از این سخن کسی را درباره  تو نخواهم پذیرفت و تو همواره وزیر والامقام من خواهی ماند». در اینجا بود که علی بن یقطین به سر نامه  امام آگاه گشت. فردای آن روز نامه ای از امام (علیه‌السلام) رسید که طریق وضو صحیح و موافق روش معصومین (علیه‌السلام) در آن نگاشته شده بود و تاکید کرده بود که از حالا به بعد باید مانند شیعیان وضو بگیری. زیرا آنچه بر تو می‌ترسیدم گذشت و از این به بعد در امان هستی. [۲] .

پی نوشت:

[۱] دشمنان شیعه، شیعیان را « رافضی » می‌نامند.

[۲] معاجز الولایه، آیت الله کاظمینی، ص ۲۶۲.

منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام موسی بن جعفر؛ سید علی حسینی قمی؛ ۱۳۸۲؛ نشر نبوغ.

برگرفته از کتاب دانشنامه امام کاظم (علیه السلام)

موضع امام کاظم (علیه السّلام) در برابر خلفای معاصر

اشاره:

امام موسی بن جعفر ملقب به کاظم (علیه‌السلام) بعد از شهادت امام صادق (علیه‌السلام) در سال ۱۴۸ق رهبری و امامت شیعیان را بر عهده گرفتند و مدت ۳۵ سال عهده‌دار این مسئولیت الهی بوده‌اند.(۱) و این مدت مصادف بود با خلافت چهار تن از خلفای عباسی به نام‌های منصور، مهدی، هادی، هارون الرشید(۲) و آن حضرت عمر شریف خود را در مدینه و بغداد و گاهی در زندان بصره سپری کردند. در این مقاله به موضع گیری امام کاظم(علیه‌السلام) در برابر خلفای معاصر مطالبی ارائه شده است.

دورانی که امام کاظم (علیه‌السلام) در آن زندگی می‌کرد، مصادف با نخستین مرحله‌ی استبداد و ستمگری حکّام عباسی بود. آنها تا چندی پس از آن که زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند با مردم و به خصوص با علویان برخورد نسبتاً ملایمی داشتند. امّا به محض اینکه در حکومت استقرار یافته و پایه‌های سلطه خود را مستحکم کردند و از طرف دیگر با بروز قیام‌های پراکنده‌ای که به طرفداری از علویان پدید آمد، آنها را سخت نگران کرد، بنا را بر ستمگری گذاشته و مخالفان خود را زیر شدید‌ترین فشارها قرار دادند. امام کاظم (علیه‌السلام) در این دوره در مرکز این فشارها قرار داشت و در عین حال رسالت ایشان آن بود که تا در این رابطه با کمک شاگردانی که از دوره‌ی امام باقر و امام صادق (علیهماالسّلام) تربیت یافته بودند یک نوع تعادل و توازن فکری میان شیعیان برقرار کنند، طبعاً عباسیان هم نمی‌توانستند تشکّلی به نام شیعه را با رهبری امام بپذیرند و این مهم‌ترین عاملی بود که آنها را وادار کرد تا امام را تحت فشار بگذارند.

با توجّه به اینکه ائمه (علیهم‌السلام) بر لزوم رعایت تقیه تأکید می‌کردند و می‌کوشیدند تا تشکّل شیعه و رهبری آن را به طور پنهانی اداره نموده و از خطرات حفظ نمایند. طبعاً این وضعیت سبب می‌شد تا تاریخ نتواند از حرکات سیاسی ائمه (علیهم‌السلام) ارزشیابی دقیقی به عمل آورد.

امّا بیشتر برخورد و موضع‌گیری امام هفتم با هارون الرشید بوده است هر چند که آن حضرت معاصر با چهار خلیفه‌ی عباسی بوده است و لذا برخوردهایی هم با سایر خلفاء داشتند، امّا در برابر ظلم و ستم و بی‌توجّهی خلفای وقت به اصول دین و سنّت نبوی عکس العمل نشان داده و حتّی در این باره تهدید به قتل و به زندان نیز افتادند.

در عصر خلافت منصور عباسی، امام (علیه‌السلام) به درخواست منصور در مجلسی که در روز عید برگزار کرده بود و در آن مجلس هدیه‌ها و اموالی بذل و بخشش می‌شد، حضور داشتند و در مقابل این عمل فرمودند: که من از اخبار رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) درباره‌ی این گونه بذل و بخشش‌ها چیزی نیافتم که تأکید کننده‌ی عمل تو باشد ولی امام از طرف منصور مجبور می‌شوند که در مجلس نشسته و هدایای مردم را بگیرد که در این حال مردی وارد می‌شود و می‌گوید: ای پسر دختر رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) ، من از مال دنیا چیزی ندارم، ولی جدّم سه بیت شعر در رثای جدّ تو حسین بن علی (علیه‌السلام) سروده است، می‌خواهم آن را بخوانم و امام اجازه می‌دهد که شعر خوانده شود و بعد از خواندن شعر اموال زیادی که تحت اختیار امام بود به آن مرد می‌بخشد.(۳)

که این عمل در آن جمع بیانگر این است که امام خواستند نام و هدف امام حسین (علیه‌السلام) که الهام بخش مبارزه با ظلم و طاغوت است زنده بماند. حتّی در سخت‌ترین شرایط خفقان سیاسی که عباسیان به وجود آورده بودند.

امام کاظم (علیه‌السلام) همچنین با تربیت شاگردانی مورد اعتماد و وثوق و فرستادن آنها میان مردم و آگاه ساختن مردم نسبت به حقّانیت ائمه (علیهم‌السلام) سعی در زنده نگه داشتن تشیع و گسترش آن می‌کردند و در برابر شبهاتی که از طرف خلیفه و دیگران ایجاد می‌شد پاسخ می‌دادند و با خوشگذرانی خلیفه مخالفت می‌کردند. در این رابطه جواب امام به مهدی عباسی که می‌گفت حرمت شراب در قرآن نیامده است جالب است.

امام (علیه‌السلام) فرمودند: که خداوند در قرآن از حرمت خمر یاد کرده است و آن را در سوره‌ی اعراف با عنوان «اثم» آورده است.(۴) که اثم حرام است. و در سوره‌ی بقره فرموده: از تو از شراب و قمار می‌پرسند. بگو در آن (اثم کبیر) (گناهی بزرگ) و سودهایی برای مردم است و گناهش از سودش بزرگتر است.(۵)

امام (علیه‌السلام) فرمودند: اثم در سوره‌ی اعراف صریحاً حرام معرفی شده و در سوره‌ی بقره در مورد شراب و قمار به کار رفته است، بنابراین شراب صریحاً در قرآن مجید حرام معرفی شده است. مهدی که این جواب کوبنده را از امام (علیه‌السلام) شنید بی‌اختیار گفت: به خدا این فتوا، فتوای هاشمی است.(۶)

موضع‌گیری دیگر امام (علیه‌السلام) در برابر مهدی راجع به قضیه‌ی فدک است که امام با مطرح کردن آن عوام فریبی خلیفه را آشکار ساخت که به عنوان ردّ مظالم در ملأ عام نشسته بود هرچند که وقتی از حدود فدک باخبر شد و غصبی بودن خلافت را دانست از ردّ آن ابا کرد.(۷)

وقتی مهدی از نفوذ امام هراسان شد دستور زندانی کردن امام (علیه‌السلام) را داد. ولی بعد از اینکه معلوم شد امام (علیه‌السلام) انگیزه قیام ندارد از زندان آزاد می‌شود. و خود حضرت در جواب هادی می‌فرماید: که به خدا سوگند قیام علیه شما اصلاً در شأن من نیست تا بخواهم با شما مبارزه کنم.(۸)

همان طور که قبلاً هم اشاره شد دوره‌ی امام با تقیه بود و یاران و شیعیان خود را نیز به تقیه سفارش می‌نمودند و مخفیانه به دعوت مردم و حفظ شیعه می‌پرداخت . امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) در مدّت یک سال خلافت هادی عباسی، که مصادف با بزرگترین و خونین‌ترین قیام از جانب علویان در این دوره صورت گرفت، هر چند وارد قیام نشد ولی شواهد نشان می‌دهد که به فرمانده قیام ، حسین بن علی (صاحب فخ) رهنمودهایی داد و بعد از شهادت وی نیز از او را تحسین کرد . طوری که قبل از قیام، امام به حسین بن علی فرمود : بدان که تو کشته خواهی شد پس خوب حواست را جمع کن و آماده باش و به کسی اعتماد مکن زیرا مردم تظاهر به ایمان می‌کنند ولی در عمل منافق و فاسق هستند.(۹)

و بعد از شهادت صاحب فخ فرمود : او در حالی که مسلمان صالحی بود و به عبادت پروردگارش قیام می‌کرد و امر به معروف و نهی از منکر می‌نمود، عمر خود را به پایان برد، او در خانواده‌ی خود مانند نداشت.(۱۰) این موضع‌گیری امام در برابر قیام صاحب فخ موجب خشم خلیفه شد و حضرت را تهدید به قتل کرد ولی تقدیر چنان بود که امام سختی‌های زندان هارون را تحمّل کند.

بخش مهم روایات تاریخی درباره‌ی امام کاظم و مواضع آن حضرت در برابر هارون الرشید و سخت گیری این خلیفه‌ی خون آشام نسبت به حضرت می‌باشد. امام در برابر اقدامات و سیاست‌های هارون دو موضع‌گیری متفاوت داشت:

  1. شیعیان را سفارس کرد تمام معاملات و رفتار خود را با خلیفه و نیروهای آن قطع کرده و هیچ گونه تعاملی با او نداشته باشند چنانچه به صفوان جمّال که یکی از شیعیان هست و شترهای خود را در سفر حج به هارون کرایه داده بود، امام صفوان را از این اقدام منع و فرمودند: که تکیه بر ستمکار، گرفتار دوزخ می‌گردد و هر گونه همکاری با ستمکار حرام است و نباید به آن اعتماد کرد.(۱۱) البته این گونه موضع‌گیری امام (علیه‌السلام) موجب خشم هارون هم می‌گردید.
  2. سیاست و موضع‌گیری که امام در برابر هارون اتخاذ کردند این است که توسط افراد با ایمان و پرورش یافته‌ی مکتب اهل بیت (علیهم‌السلام) به درون دستگاه خلافت نفوذ کنند و به واسطه‌ی این اقدام از تصمیمات درون دستگاه خلافت علیه شیعیان و خود حضرت مطّلع و آگاه شوند. و نمونه بارز این موضع را هم درباره‌ی علی بن یقطین مشاهده می‌کنیم.(۱۲) که از دوره‌ی مهدی عباسی در دستگاه خلافت نفوذ داشته و به مقام وزارت هم رسید. و امام این امر را مایه امید شیعیان می‌دانست .

با توجّه به اینکه از زمان هارون به دلیلی رشد علم و دانش و اهتمام هارون به این امر امام (علیه‌السلام) نیز از همین راه هم در برابر خلیفه و ظلم و فساد دربار موضع ‌گیری کردند و در این زمان بارها امام و شاگردانش به مجالس علمی و کلامی و فلسفی که در قصر هارون بود. دعوت می‌شدند و از این طریق حقیقت را برای حاضرین بیان می‌داشتند.(۱۳)

بنابراین می‌توان گفت موضع‌گیری امام کاظم (علیه‌السلام) در برابر خلفای معاصر خود عبارت بود از کوبیدن خلفاء و مبارزه با آنها، ولی نوع مبارزه قیام مسلحانه نبود بلکه با منصرف کردن مردم از خلفاء و علنی کردن باطل بودن خلافت آنها و روش‌های دیگر که جامعه را بر ضدّ خلفاء سوق می‌داد و این روش را امام کاظم (علیه‌السلام) حتی در زندان هم ادامه می‌دادند که با رفتار و گفتار و عمل خویش زندانبان‌ها را مجذوب خویش می‌کرد و بعد از مدّتی مرید امام می‌شدند. با مردم نیز طوری رفتار داشت که شیفته‌ی اخلاقش می‌شدند و لذا خلفای عصر به امام حسادت می‌ورزیدند و احساس خطر نموده. امام (علیه‌السلام) را رنج می‌دادند با اینکه امام در ظاهر هیچ قیام و انقلابی نمی‌کردند ولی دل‌های مردم را تسخیر و نفوذ معنوی فوق العاده‌ای داشتند.

پی نوشت:

  1. شیخ مفید، الارشاد، قم، مؤسسه آل البیت (علیه‌السلام) ، چاپ اول، ۱۴۱۳، ج ۲،ص ۲۱۵.
  2. علامه مجلسی، جلاء العیون، قم، انتشارات سرور، چاپ هفتم، ۱۳۷۸، ص ۸۹۶.
  3. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب (علیهم‌السلام) ، چ۲، قم، مکتبه علامه ، بی‌تا، ص ۳۸۱ ـ ۳۷۹.
  4. سوره‌ اعراف، آیه ۳۳.
  5. سوره بقره، آیه ۲۱۹.
  6. کلینی، فروع کافی، تهران، دار الکتب الاسلامی، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ج۶،ص ۴۰۶.
  7. شیخ طوسی، التهذیب، طبع نجف، ۱۳۷۷ ق، ج۴،ص ۱۴۸.
  8. همان، ص ۲۶۴.
  9. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، نجف، مطبعه حیدریه، چاپ اول، ۱۹۶۵ م، ص۲۹۸ ـ ۲۹۷.
  10. همان، ص ۳۰۲.
  11. شیخ طوسی، رجال کشی، تصحیح مصطفوی، مشهد، دانشگاه مشهد، بی‌تا، ص ۴۴۱.
  12. مجلسی، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفا، چاپ اول، ۱۴۰۳، ج ۴۸، ص ۱۳۶.
  13. ابن بابویه، محمد بن علی، ترجمه عیون الاخبار الرضا، بی‌جا و بی‌نا، ص ۵۲ ـ ۵۵.

منبع : نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

امام کاظم (صلوات علیه) و علی ابن یقطین‏

 مردی به نام محمد بن علی صوفی نقل می‏کند:

ابراهیم جمال که شغل شترداری داشت برای عرض حاجتی محضر علی بن یقطین وزیر آمد، علی او را اجازه ورود نداد و رد کرد. اتفاقاً در آن سال علی بن یقطین به حج مشرف شد و در مدینه به زیارت امام کاظم (علیه السلام) آمد، امام به او اجازه ورود نداد، علی بن یقطین در روز دوم امام را ملاقات کرد و گفت: مولای من! گناه من چیست؟!

امام فرمود: من از ورود تو مانع شدم، زیرا که تو از ورود برادرت ابراهیم جمال مانع شدی و نگذاشتی پیش تو بیاید، خدا عمل تو را قبول نخواهد فرمود، مگر آن که ابراهیم جمال از تو بگذرد.

علی گفت: سرور من و مولای من! این چطور ممکن است، من در مدینه هستم و او در کوفه!!! امام فرمود: چون شب رسید بتنهایی به قبرستان «بقیع» برو، بی آن که کسی از یارانت بداند، خواهی دید در آن جا اسب اصیلی زین کرده آماده است، آن تو را به کوفه خواهد رسانید.

علی بن یقطین شب به «بقیع» آمد و به آن مرکب سوار شد، بعد از کمی آن اسب او را در کوفه به درخانه ابراهیم جمال رسانید، علی در را زد و گفت: من علی بن یقطین هستم.

ابراهیم از درون خانه صدا زد: علی بن یقطین وزیر در خانه من چه می‏ کند؟ علی بن یقطین گفت: کار من بزرگ است، آنگاه اجازه گرفت و داخل شد گفت: ای ابراهیم! سرورم موسی کاظم (علیه السلام) مرا قبول نکرده مگر آن که تو از من عفو کنی. گفت: خدا تو را بیامرزد.

علی بن یقطین گفت: من صورتم را به زمین می‏گذارم، تو قدم بر صورت من بگذار. ابراهیم گفت: این کار را نکنم، علی بن یقطین اصرار کرد که بکن، ابراهیم پا به صورت علی می‏گذاشت و علی می‏گفت: خدایا! شاهد باش.

بعد از خانه ابراهیم بیرون آمد، سوار آن اسب شد و اسب همان شب، او را به درخانه امام رسانید، امام (علیه السلام) به او اجازه ورود داد و قبولش فرمود. [۹]

عبدالله بن سنان گوید:

روزی هارون الرشید مقداری لباس بعنوان تحفه به وزیرش علی بن یقطین داد، از جمله جبه سیاهی زر دوخت از لباس پادشاهان بود، علی بن یقطین همه آن لباسها و همان جبه را با مقداری پول از خمس مالش طبق معمول، محضر امام کاظم (علیه السلام) فرستاد.

امام (علیه السلام) پول و لباسها را قبول کرد ولی جبه را بر گردانید و در نامه خود نوشت: این جبه را حفظ کن و از دستت خارج نکن، بزودی کاری پیش می‏آید که به آن ضرورت پیدا می ‏کنی، علی بن یقطین از این جریان به تردید افتاد و ندانست سبب آن چیست، به هر حال جبه را نگاه داشت.

او بعد از چندی به غلام مخصوص خویش خشم گرفت و او را از خدمتش معزول کرد، غلام می‏دانست که ابن یقطین از ارادتمندان موسی کاظم (علیه السلام) است و از ارسال پول و لباس و غیره به محضر آن حضرت مطلع بود، او پیش هارون رفت، سعایت کرد و گفت: علی بن یقطین معتقد به امامت موسی بن جعفر است. و هر سال خمس مال خویش را به وی ارسال می‏ کند، حتی جبه مخصوص را که هارون به او داد به مدینه فرستاده است.

هارون با شنیدن این سخن از خشم آتش گرفت و گفت: در این رابطه تحقیق خواهم کرد، اگر درست باشد، خونش را خواهم ریخت، در دم به احضار علی بن یقطین فرمان داد. چون او به دربار آمد، هارون گفت: جبه ‏ای را که به تو داده بودم چه کرده ‏ای؟

گفت: یا امیرالمؤمنین، آن در یک ظرف مهر زده و معطر کرده در نزد من است. اغلب در وقت بامداد آن را باز کرده و به عنوان تبرک تماشا می‏کنم و می‏بوسم و به محلش بر می ‏گردانم. موقع شبها نیز چنین می ‏کنم. گفت: الان آن را بیاور، گفت: آری، یا امیرالمؤمنین !

آنوقت به بعضی از خدمه ‏اش گفت : برو به فلان اتاق در خانه من، کلید آن را از دربان من بگیر، پس از آنکه اتاق را باز کردی، فلان صندوق را نیز باز کن و ظرف مهر شده ‏ای را که در آن است بیاور، غلام بعد از کمی آن ظرف را آورد و در پیش هارون به زمین نهاد، هارون گفت: مهر را برداشته، ظرف را باز کنند، چون باز کردند، دید جبه در آن جا و در میان عطر است، غضب هارون فرو نشست، گفت آن را به محلش باز گردان و پی کار خود برو، دیگر هیچ سعایت گری را درباره تو تصدیق نخواهم کرد و گفت: جایزه خوبی نیز به علی بن یقطین دادند.

بعد گفت به غلام که سعایت کرده بود هزار شلاق بزنند، چون ضربات به پانصد رسید، غلام چشم از جهان فرو بست، [۱۰] و این جا بود که علم غیب خدایی که در نزد امام کاظم (ع) بود ؛ علی بن یقطین را نجات داد.

منابع:

[۹] . بحار الانوار: ج ۴۸ ص ۸۵ از عیوان المعجزات.

[۱۰] . ارشاد مفید: ص ۲۷۴.

بخشی از نوشته سید علی اکبر قریشی – خاندان وحی، ص ۵۳۴

ایمنی امام کاظم (ع) از شر هارون با حرز امیرالمومنین(ع)

عبد اللَّه بن فضل از پدر خود نقل کرد که من دربان هارون الرشید بودم، روزى هارون با خشم تمام وارد شد. شمشیر در دست داشت که آن را می چرخانید به من گفت: فضل! سوگند به خویشاوندى که با پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله دارم اگر پسر عمویم را نیاورى سر از پیکرت برمی دارم. گفتم: کدام پسر عمو گفت همین حجازى. پرسیدم کدام یک از حجازی ها، گفت: موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السّلام.

خیلى بیمناک شدم که جواب خدا را چه بدهم اگر در این حال او را بیاورم. باز به فکر شکنجه هارون که افتادم به او گفتم مى‏ آورم. گفت: خبر کن شکنجه‏گران از شلاق‏زنها و دست و پا قطع‏کنان و جلادها بیایند، آنها را آماده کردم به جانب منزل موسى بن جعفر علیه السّلام رهسپار شدم.

وارد خرابه‏اى شدم که در آن خانه‏اى از چوب و شاخه خرما بود، غلام سیاهى نیز بر در خانه. گفتم: براى من از مولایت اجازه بخواه. گفت داخل شو او حاجب و دربانى ندارد وارد شدم دیدم غلام سیاهى در دست یک قیچى گرفته برآمدگى پیشانى و روى بینى آن جناب را که از کثرت سجده بالا آمده بود مى ‏چینید سلام کرده گفتم: هارون الرشید شما را خواسته. فرمود: مرا با هارون چه کار. زرق و برق و نعمت دنیا که دارد مرا از یاد او نبرده.

با عجله از جاى حرکت کرده، گفت: اگر در خبرى از جدم پیامبر اکرم نشنیده بودم که اطاعت سلطان از نظر تقیه واجب است اکنون به همراه تو نمى ‏آمدم. عرض کردم یا ابن رسول اللَّه! آماده شکنجه سخت باش خدا تو را رحمت کند.

فرمود: مگر کسى که مالک دنیا و آخرت است به همراه من نیست. ان شاء اللَّه امروز نسبت به من هیچ کارى نمى ‏تواند بکند. فضل بن ربیع گفت: در این هنگام سه مرتبه دست خود را دور سر خویش چرخانید. همین که پیش رشید رسیدم، دیدم هارون چون زنان بچه مرده حیران و سرگردان است. گفت: پسر عمویم را آوردى.

گفتم: آرى. گفت مبادا او را آزرده باشى گفتم نه گفت: به او نگفته باشى که من از دست او خشمگین هستم براى من یک ناراحتى به وجود آمده بود که خود هم نمی دانستم. بگو وارد شود همین که موسى بن جعفر علیه السّلام وارد شد هارون از جا جست و او را بغل گرفت گفت خوش آمدى پسر عمو و برادرم و وارث نعمتم. سپس به او گفت:  کمتر بدیدار شما نائل مى ‏شوم. فرمود: قدرت و سلطنت زیادى که دارى با شدت علاقه‏ ات بدنیا، مانع دیدار است. دستور داد مشک دان مخصوص بیاورند با دست خود امام را عطرآگین نمود امر کرد خلعت بیاورند با دو بدره زر. موسى بن جعفر(ع) فرمود اگر نبودند جوانان ازدواج نکرده در میان اولاد على بن ابى طالب که احتیاج به ازدواج دارند تا نسل آنها قطع نشود این پول را نمى‏ پذیرفتم بعد راه خود را گرفت و برگشت می گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.

من به هارون الرشید گفتم:

یا امیر المؤمنین! تصمیم کیفر او را داشتى خلعت بخشیدى و این قدر احترام کردى. گفت فضل! وقتى تو رفتى او را بیاورى، گروهى را دیدم که خانه‏ام را محاصره کرده ‏اند در دست هر کدام حربه ‏ایست که در زیر پایه‏ هاى خانه فرو برده‏ اند می گفتند: اگر پسر پیامبر را بیازارد خانه‏ اش را فرو می بریم. اگر به او احترام و نیکى کند کارى نخواهیم داشت.

من از پى موسى بن جعفر علیه السّلام رفته گفتم: آقا چه کردى که از شرّ هارون خلاص شدى؟ فرمود: دعاى جدم على بن ابى طالب(ع) را خواندم وقتى این دعا را مى‏ خواند مقابل هر سپاهى که بود آن ها را شکست می داد و نیز بر دشمن چابک سوار غلبه می کرد، این دعا براى رفع بلا است. عرض کردم: دعا چیست؟ فرمود: این است:

«اللهم بک اساور و بک احاول و بک احاور و بک اصول و بک انتصر و بک اموت و بک احیى اسلمت نفسى الیک و فوضت امرى الیک و لا حول و لا قوه الا باللَّه العلى العظیم اللهم انک خلقتنى و رزقتنى و سترتنى و عن العباد بلطف ما خولتنی أغنیتنى و اذا هویت رددتنى و اذا عثرت قومتنى و اذا مرضت شفیتنى و اذا دعوت اجبتنى یا سیدى ارض عنى فقد ارضیتنى».[۱]

پی نوشت ها:

[۱] . عیون ‏أخبار الرضا(ع) ج : ۱ ص : ۷۷.

منبع : سایت سبک مداحی.

مناقبی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام

 مشهور است که موسى بن جعفر علیهما السّلام در میان فرزندان حضرت صادق علیه السّلام از همه شریفتر و بزرگوارتر است، مقام او در دین و مذهب از همگان رفیع‏تر و بلندتر است، و از همه آنان فصیح‏تر و داناتر و فهمیده ‏تر میباشد، آن جناب از عباد و زهاد زمان خویش به شمار میرفت و از همگان اعبد بودند.  روایت شده که حضرت موسى بن جعفر نوافل شب را به نماز صبح می ‏پیوست، و پس از آن به تعقیب مشغول میشد تا آنگاه که آفتاب طلوع میکرد، و بعد به سجده میرفت تا آنگاه که آفتاب بزوال میرسید، و در سجده خود میفرمود: «قبح الذنب من عبدک فلیحسن العفو و التجاوز من عندک» و یکى از دعاهاى معروف آن جناب این است که میفرمود: «اللهمّ انى أسئلک الراحه عند الموت، و العفو عند الحساب».

حضرت موسى بن جعفر از خوف خداوند گریه میکرد تا آنگاه که محاسن شریفش از اشکش تر میشد، و از فقراء مدینه همواره دلجوئى میکرد و در شب‏ها براى آنان نان و غذا می ‏برد، و آنها نمیدانستند که این غذاها از کجا میرسد.[۱]

حسن بن محمد بن یحیى علوى از جدش روایت میکند که مردى از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه موسى بن جعفر را اذیت میکرد و به على علیه السّلام هم ناسزا میگفت یکى از اطرافیان آن حضرت عرض کرد: اجازه فرمائید این مرد عمرى را بکشیم ، امام علیه السّلام‏ آنها را نهى کرد، سپس پرسید این مرد عُمرى در کجا زندگى میکند ، عرض کردند: وى در یکى از نواحى مدینه به کشت و زرع مشغول است.

حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام بر الاغى سوار شدند و به طرف مزرعه این مرد رفتند هنگامى که به مزرعه او رسید با الاغ داخل مزرعه او شد، عُمرى فریاد زد زراعت ما را پاى مال نکن ، حضرت به سخنان او توجهى نکرد و با الاغ خود از میان مزارع گذشت تا خود را به او رسانید، سپس از الاغ پائین شد و در نزد او جلوس فرمود، و با وى به شوخى و خنده پرداخت.

پس از این فرمود: چه اندازه به شما ضرر رسید ؟ گفت: صد دینار، فرمود:

میخواستى چه اندازه از این مزرعه حاصل بردارى؟ گفت: من علم غیب نمیدانم فرمود: چه اندازه امیدوار بودى؟ گفت: سیصد دینار، در این هنگام کیسه ‏اى را که سیصد دینار در آن بود به آن مرد عُمرى داد و فرمود: این را بگیر و زراعت هم در جاى خود هست و خداوند به همان اندازه که آرزو دارى به شما خواهد داد.

مرد عُمرى از جایش برخاست و از پیشانى حضرت بوسید و گفت: از لغزشهاى من درگذرید، موسى بن جعفر علیهما السّلام تبسمى کرد و پس از آن مراجعت کرد، هنگامى که مراجعت به مسجد فرمود، مشاهده نمود عمرى در مسجد نشسته، چشم او که بر حضرت افتاد گفت: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»[۲]

راوى گوید: در این هنگام رفقایش به طرف او رفتند و گفتند: قضیه چیست؟ تو که بر خلاف این عقیده داشتى! گفت: شما شنیدید که من اکنون چه گفتم، وى در این موقع با رفقایش در باره حضرت به گفتگو پرداخت، موسى بن جعفر از مسجد بیرون شد به منزلش رفت، و به اشخاصى که میگفتند عمُرى را بکشیم فرمود: کدام یک از این دو مطلب بهتر است، کشتن او؟ یا کارى را که من اکنون انجام دادم، و او را از رفتارش برگردانیدم؟ [۳]

 روات نقل کرده ‏اند که حضرت موسى بن جعفر دویست دینار تا سیصد دینار به اشخاص مرحمت میکرد، و کیسه ‏هاى پولى که امام علیه السّلام انفاق می ‏نمود بعنوان ضرب المثل نقل میشد.[۴]

 ذکر کرده ‏اند هنگامى که هارون الرشید براى حج بیرون شد و چون به نزدیک مدینه رسید مردم از وى استقبال کردند، و در پیشاپیش مردم حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام بر استرى سوار بودند ، ربیع گفت: چرا با این مرکب به استقبال امیر المؤمنین بیرون‏ شده‏ اى.

حضرت فرمود: این مرکب از نخوت و تکبر اسب سوارى به دور است، و از ذلت خر سوارى هم بهتر است، و بهترین امور میانه روى است.[۵]

 سید مرتضى- قدس اللَّه روحه – از ایوب بن حسین هاشمى روایت میکند که وى گفت: مردى از انصار بنام نافع که رئیس قبیله ‏اى بود به اتفاق عبد العزیز و موسى بن جعفر در حالى که بر الاغى سوار بودند درب منزل هارون رسیدند ، حاجب هارون هنگامى که موسى بن جعفر را دید او را احترام کرد و خوش آمد گفت، و دیگران هم از آن جناب تعظیم کردند، و حاجب فورا موسى بن جعفر را براى رفتن نزد هارون هدایت نمود. نافع گفت: من از این مردم کسى را عاجزتر ندیدم، اینان به مردى که قادر است آنها را از تخت به زیر کشد این گونه معامله میکنند به خداوند سوگند اکنون بیرون شود او را مورد عتاب قرار خواهم داد، عبد العزیز گفت: از این مطلب درگذر زیرا اینها خاندانى هستند که اگر کسى با آنان سخن ناروائى بگوید بطورى جواب میشنود که تا قیامت از عار آن خلاص نمیگردد.

راوى گوید: هنگامی که موسى بن جعفر علیهما السّلام از نزد هارون بیرون شد، نافع از لگام الاغ آن حضرت گرفت و گفت: شما که هستى؟! فرمود: اى مرد اگر میخواهى نسب مرا بدانى من فرزند محمّد حبیب اللَّه، و اسماعیل ذبیح اللَّه، و ابراهیم خلیل اللَّه هستم، و اگر چنانچه از این شهر سؤال میکنى این شهرى است که خداوند بر مسلمین واجب کرده که در آن حج بجا آورند و اگر اکنون تو مسلمانى باید حج کنى، و اگر چنانچه میخواهى مفاخره کنى، به خداوند سوگند مشرکین قوم من از مسلمین قوم‏ تو بعنوان اکفاء رضایت ندادند. مشرکین قوم من در جنگ بدر گفتند: اى محمّد اکفاء ما را بیرون کن تا با آنان جنگ کنیم، و اگر چنان که با شهرت میل دارى با من مفاخره کنى، ما آن کسانى هستیم که خداوند در نماز واجب فرض کرده تا مردم بر ما صلوات بفرستند و مقصود از «آل محمّد» در صلوات ما هستیم، اکنون دست از لگام الاغ بردارید، وى دست خود را برداشت در حالى که دستش میلرزید، و با سرافکندگى برگشت؛ عبد العزیز گفت: من بشما اظهار نکردم با این مرد سخن نگو؟!.[۶]

حضرت ابو الحسن موسى علیه السّلام در حفظ قرآن اهتمام فوق العاده ‏اى داشت، و با صوت زیبایی قرآن را تلاوت میکرد، و هر گاه قرآن میخواند محزون میشد و مستمعین از قرائت وى گریه میکردند، و مردمان مدینه آن جناب را زین المجتهدین میگفتند.[۷]

 یکى از خصوصیات حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام اخباریست که در باره مادر آن حضرت وارد شده و آن این است که هشام بن احمر روایت میکند که حضرت صادق علیه السلام دنبال من فرستادند در یک روزى که بسیار گرم بود، و فرمودند : اکنون نزد فلان مرد که از اهالى افریقا است میروید و کنیزى که در این شکل و شمایل است در آنجا ملاحظه میکنید.هشام بن احمر گوید: من نزد آن شخص معهود رفتم و او هم کنیزى به من نشان داد و لیکن من اوصافى را که حضرت صادق علیه السّلام براى من در باره او گفته بود مشاهده نکردم، بار دیگر خدمت آن جناب رسیدم و جریان را عرضه داشتم، فرمودند: بار دیگر بروید همین کنیز مورد درخواست من هم اکنون در نزد آن مرد محفوظ است. من بار دیگر نزد مرد آفریقائى مراجعه کردم، او سوگند یاد کرد که دیگر کنیزى با این خصوصیات وجود ندارد، پس از این گفت: آرى من کنیز دیگرى دارم و لیکن وى اکنون مریض است علاوه اینکه سرش هم تراشیده شده است، و قابلیت براى فروش ندارد، گفتم: او را هم بیرون کنید تا مشاهده کنم، در این هنگام او را آوردند در حالى که از شدت مرض به دو جاریه دیگر تکیه کرده بود و پاهایش از زمین کشیده میشد گفتم: این کنیز را چگونه میفروشید؟ مرد آفریقائى گفت: او را بردارید ببرید هر چه خواستند بدهند، به خداوند سوگند از روزى که وى را خریده ‏ام هنوز نتوانسته ‏ام نزدیک او بروم، و صاحب اولى این کنیز هم میگفت: من نزدیک این کنیز نرفته ‏ام، این جاریه سوگند یاد میکرد که من در خواب دیده ‏ام ماه در گریبان من فرود آمد.من از آنجا مراجعت کردم و خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم و جریان را عرضه داشتم، امام صادق دویست دینار مرحمت کردند و من بار دیگر نزد صاحب کنیز رفتم مرد آفریقائى گفت: صاحب این کنیز به من سفارش کرده وى را بفروشم و الا من او را آزاد میکردم، من خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم و گفتار آن مرد را عرضه داشتم امام فرمود: اى پسر احمر در همین زودى این جاریه فرزندى خواهد زائید که بین او و خداوند حجابى نخواهد بود.  شیخ مفید رحمه اللَّه علیه – در ارشاد فرموده این کنیز را حضرت موسى بن جعفر خریدند و همین جاریه مادر حضرت رضا علیه السّلام است ، و حضرت ابو الحسن موسى را از این جهت کاظم میگفتند که آن جناب کظم غیظ میکرد { خشم خود را فرو میبرد }  و در برابر ستمهاى ظالمین و گفتار حاسدین صبر میفرمود ، تا آنگاه که در حبس همین ستمگاران از دنیا رفت.[۸]

شیخ صدوق و دیگران از هشام بن حکم روایت کرده اند که یکی از دانشمندان بزرگ و جاثلیقان نصاری { جاثلیق به فتح ثاء مهتر ترسان و بعد از او مطران است و بعد از آن اسقف و بعد از آن قسیس بعد از آن شماس } که او را بریهه می گفتند و هفتاد سال عمرش را در نصرانیت گذرانده بود ، جویای اسلام بود و کسی را می جست که کتابهای او را خوانده و مسیح را به صفات و دلائل و علاماتش شناخته باشد تا با او احتجاج نماید و به همین صفت در میان نصرانی ها و مسلمین و یهودیان و مجوسیان معروف و مشهور گشته و نصاری به او افتخار نموده می گفتند اگر در دین نصرانیت کسی جز بریهه نباشد ما را کافی است و با وجود این اهمیتی که او در نظر نصرانیها داشت طالب اسلام بود و زنی با او بود که خدمتگذاریش را میکرد و سالیان دراز را به خدمت او به پایان رسانده بود ، ولی بریهه ضعف نصرانیت و سستی دلیل آن را از آن زن پنهان می داشت تا اینکه او از این داستان آگاه شد و بریهه شروع به تجسس و بررسی در پیرامون اسلام نمود و از حال پیشوایان مسلمین جویا شد و برای بدست آوردن نیکان و دانشمندان و خردمندان مسلمین در جستجو بود ، در هر فرقه و جمعیتی وارد میشد و سخنان آنان را بررسی میکرد ولی چیزی به دست نمی آورد و میگفت اگر پیشوایان شما بر حق باشند باید مقداری از حق نزد تو باشد ، تا آنکه اوصاف شیعه را شنید و توصیف هشام بن حکم به گوشش رسید.

یونس بن عبدالرحمن می گوید هشام بن حکم گفت : هنگامیکه من در دکان خود واقع در باب الکرخ نشسته بودم و جمعی نزد من قرآن می خواندند و فرا می گرفتند ناگاه بریهه با گروهی از نصاری که بعضی قسیس و صاحب منصب و برخی غیر آنان بودند و عدد آنها حدود صد نفر بود نزد من آمدند ؛ همه لباسهای سیاه پوشیده و کلاه های مخصوص ( برنس ) بر سر نهاده و بزرگترین افراد آنان بریهه بود ، آنها آمدند و اطراف دکان من جمع شدند و برای بریهه کرسی گذاشتند بنشیند و اسقفها و رهبانها در حالیکه برنس ها بر سر و تکیه بر عصاهای خود داده بودند برپا ایستادند ، بریهه گفت کسی از مسلمانها که معروف به دانستن علم کلام باشد نماند مگر اینکه من با او درباره حقانیت دین نصاری مناظره و مباحثه کرده ام و آنان چیزی نداشتند و اکنون آمدم که با تو درباره ی حقانیت اسلام مناظره کنم.

پس از آن داستان مناظره هشام را با بریهه و پیروزی هشام را در ضمن حدیثی طولانی بیان نموده می گوید : نصرانیها پراکنده شدند و آرزو می کردند که کاش هشام و اصحاب او را ندیده بودند ، بریهه نیز با خاطری غمگین و اندوهناک به خانه بازگشت ، زنی که خدمت او را به عهده داشت گفت برای چه تو را غمگین و افسرده می بینم؟!

بریهه داستان مناظره خود را با هشام برای او بیان کرد ، زن گفت وای بر تو آیا می خواهی بر حق باشی یا بر باطل ؟! گفت بلکه دوست دارم بر حق باشم ، زن گفت بنابراین حق را در هر کجا یافتی به آن طرف میل کن و از لجاجت بپرهیز زیرا لجاج از شک است و شک شوم و نحس است و اهل شک در آتشند ، بریهه سخنان او را تصدیق نمود و تصمیم گرفت بامداد نزد هشام رود ، روز دیگر اول صبح بدون هیچ یک از اصحاب خود نزد هشام آمد و گفت ای هشام آیا تو کسی را داری که از رای او الهام گیری و پیروی از سخنان او کنی و اطاعت او را بر خود لازم و واجب شماری ؟! هشام گفت آری ، بریهه از اوصاف او سئوال کرد ، هشام اوصاف امام (علیه السلام) را برای او بیان نمود.

بریهه مشتاق امام (علیه السلام) شد و با هشام به سمت مدینه روان شدند و آن زن هم همراه آنان بود و عزم ایشان ملاقات حضرت صادق (علیه السلام) بود موسی بن جعفر (علیه السلام) را در دهلیز خانه ملاقات کردند و در روایت ثاقب المناقب است که هشام بر موسی بن جعفر (علیه السلام) سلام کرد و بریهه نیز سلام تقدیم نمود پس آن حضرت (علیه السلام) با اینکه کودک بود علت آمدن ایشان را گفت و در روایت صدوق است که هشام داستان را برای آن حضرت بیان کرد ، موسی بن جعفر (علیه السلام)گفت ای بریهه علم تو به کتاب خودت (انجیل) تا چه پایه است ؟! گفت من به کتاب خود عالمم ، فرمود اعتماد تو بر تاویل آن چگونه است ؟! گفت به همان اندازه که اعتماد به علم بر آن دارم ، موسی بن جعفر (علیه السلام) شروع به خواندن انجیل کرد ، بریهه گفت عیسی بن مریم هم چنین می خواند و هیچ کس جز عیسی انجیل را این طور نخوانده است و من پنجاه سال است در جستجوی تو یا شخصی مانند تو بوده ام ، سپس ایمان آورد و آن زن ایمان آورد و ایمان هر دو نیکو شد ، پس از آن هشام و بریهه و آن زن خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدند ، هشام حکایت خود و سخنانی که بین موسی بن جعفر (علیه السلام) و بریهه گفتگو شد بیان داشت ، حضرت فرمود : {ذُرِّیَّهَ بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَ اللَّهُ سمَیعٌ عَلِیم‏ سوره آل عمران آیه ۳۴ } بریهه گفت فدایت شوم تورات و انجیل و کتب پیغمبران از کجا نزد شما آمده ؟! فرمود از آنان میراث به ما رسیده است که مانند آنها می خوانیم و مانند آنها می گوئیم و خداوند در زمین حجت و پیشوایی قرار نمی دهد که چیزی از او سئوال شود او بگوید نمی دانم ، بریهه پیوسته با حضرت صادق (علیه السلام) بود تا آن حضرت از دنیا رفت و سپس در خدمت موسی بن جعفر (علیه السلام) بود تا در زمان آنحضرت از دنیا رفت و موسی بن جعفر او را با دست خود غسل داد و کفن کرد و به خاک سپرد و فرمود این مرد یکی از حواریون مسیح است که حق خداوند را می شناسد ، بیشتر اصحاب آنحضرت آرزو کردند مانند او باشند.[۹]

روزی مردی فقیر مومنی نزد موسی بن جعفر (علیه السلام) آمده و خواستار شده بود که او را از فقر و فاقه و تهی دستی رهائی بخشد. حضرت خنده و تبسمی به صورت او نمود و فرمود از تو پرسشی می کنم ، اگر جواب صحیح داده ؛ ده برابر آنچه خواستی به تو می دهم و آن مرد صد درهم خواسته بود که به خرید و فروش پرداخته و با آن زندگی کند ، گفت بپرسید ، موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود اگر بنا شود که تو برای خودت در دنیا آرزوئی کنی و چیزی بخواهی چه آرزو می کنی ؟! گفت آرزو می کنم که تقیه در دین به من عطا شود و موفق به قضاء حقوق برادران دینی خود گردم  ، فرمود : چرا دوستی ما خانواده را درخواست نکردی ؟! گفت دوستی شما به من داده شده و آنچه گفتم به من داده نشده است و من بر نعمتهایی که دارم سپاسگذاری نموده و از پروردگار خود خواستار چیزهائی هستم که ندارم ، فرمود : نیکو گفتی ؛ دو هزار درهم به او بدهید و فرمود این پول را در خرید و فروش عفص { مازو } بکار بر ، زیرا متاع خشکی است ( که کمتر تحت تاثیر هوا قرار می گیرد و از آفات محفوظ است) [۱۰]

الإرشاد : رُویَ أنَّهُ (الکاظم علیه السلام ) کانَ یَدعو کَثیرا فَیَقولُ : اللّهمَّ إنّی أسألُکَ الرّاحَهَ عِندَ المَوتِ وَ العَفوَ عِندَ الحِسابِ . وَ یُکَرِّرُ ذلک . وَ کانَ مِن دُعائِهِ علیه السلام : عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِکَ فَلیَحسُنِ العَفوُ مِن عِندِکَ . وَ کانَ یَبکی مِن خَشیَهِ اللّه حَتَّى تَخضَلُّ لِحیَتُهُ بِالدُّموعِ . وَ کانَ أوصَلُ النّاسِ لأهلِهِ و رَحِمِهِ وَ کانَ یَفتَقِدُ فُقَراءَ المَدینَهِ فی اللَّیلِ فَیَحمِلُ إلیهِم (الزَّنبیلَ) فیهِ العَینُ وَ الوَرَقُ وَ الأدِقَّهُ وَ التُّمورِ فَیوصِلُ إلَیهِم ذلک وَ لا یَعلَمونَ مِن أیِّ جَهَهٍ هُوَ . ؛در ارشاد روایت شده است که حضرت کاظم علیه السلام زیاد دعا مى خواند ،و عرضه مى داشت : بار خدایا ! راحتى در هنگام مردن ، و عفو و بخشش در هنگام حسابرسى را از تو مسئلت مى کنم . و این جمله را تکرار مى کرد . یکى از دعاهاى آن حضرت این بود : گناه بنده تو بزرگ است و عفو و گذشت از جانب تو نیکوست . آن حضرت از خشیت خدا چندان مى گریست که محاسن او از اشک تر مى شد . هیچ کس به اندازه ایشان به خانواده و خویشاوندانش رسیدگى نمى کرد . شب هنگام به فقراى مدینه سرکشى مى کرد و زنبیلى پر از درهم و دینار و آرد و خرما با خود مى برد و بر درِ خانه هاى آنان مى گذاشت و آنها نمى فهمیدند که این پول و اجناس از طرف چه کسى آمده است .[۱۱]

تاریخ بغداد ، عن الحَسَنِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ یَحیَى العَلَویَّ حَدَّثَنی جَدّی : کانَ موسَى بنُ جَعفَرٍ یُدعى العَبدَ الصّالِحَ مِن عِبادَتِهِ وَ اجتِهادِهِ . رَوى أصحابُنا أنَّهُ دَخَلَ مَسجِدَ رسولِ اللّه ِ صلى الله علیه و آله فَسَجَدَ سَجدَهً فی أوَّلِ اللَّیلِ، وَ سُمِعَ وَ هُوَ یَقولُ فی سُجودِهِ : عَظیمُ الذَّنبِ عِندی فَلیَحسُنِ العَفوُ عِندَکَ ، یا أهلَ التَّقوى وَ یا أهلَ المَغفِرَهِ. فَجَعَلَ یُرَدِّدُها حَتَّى أصبَحَ وَ کانَ سَخیّا کَریما ، وَ کانَ یَبلُغُهُ عَنِ الرَّجلِ أنَّهُ یُؤذیهِ فَیَبعَثُ إلَیهِ بِصُرَّهٍ فیها ألفَ دینارٍ . تاریخ بغداد ( ـ به نقل از حسن بن محمّد بن یحیى علوى ـ ) : جدّم برایم نقل کرد که  موسى بن جعفر را به خاطر سخت کوشى و شدّت عبادتش ، عبد صالح مى گفتند . اصحاب ما روایت کرده اند که آن حضرت سرِ شب به مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و به سجده افتاد ؛ شنیده شد که در سجودش مى گوید : بزرگ است گناه من ، و عفو از تو نیکوست ، اى آن که سزاوار آنى که از تو پروا کنند ، و اى آن که اهل آمرزشى . و این جمله را تا صبح تکرار مى کرد . موسى بن جعفر ، انسانى با سخاوت و بزرگوار بود . هرگاه مى شنید کسى حرفهاى آزار دهنده اى درباره او گفته است [به جاى تلافى] همیانى پر از هزار دینار برایش مى فرستاد.[۱۲]

منبع : پایگاه اینترنتی احادیث.

[۱] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۴٫ انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ۱۹۷

[۲] . انعام،۱۲۴٫

[۳] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۵٫

[۴] .همان.

[۵] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۶٫

[۶] . همان.

[۷] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۸٫

[۸] . همان.

[۹] . انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ۱۸۹٫

[۱۰] . همان، ص ۱۹۷٫

[۱۱] . الإرشاد ، ج۲ص ۲۳۱ ؛ میزان الحکمه ، ج ۱ ص ۳۴۹

[۱۲] . تاریخ بغداد، ج ۱۳ ص ۲۷؛ میزان الحکمه ، ج ۱ ص ۳۵۰٫

امام کاظم (ع) در زندانهای هارون

از بارزترین نکات دردناک در زندگانى امام کاظم علیه السلام، زندانى شدن هاى مکرر و طولانى آن حضرت در عصر هارون الرشید است. آنچه مى‏ خوانید، مطلبى در این باره است‏ که از کتاب « سیره رسول الله و اهل بیته‏» جلد دوم صفحه ۳۸۲ به بعد براى خوانندگان کوثر ترجمه شده است. کتاب یاد شده، کارى است گروهى از«موسسه البلاغ‏»، که از سوى معاونت فرهنگى «مجمع جهانى اهل بیت‏» منتشر شده ‏است.

هراس حکومت هارون

امام کاظم(علیه السلام) در شرایط دشوار حکومت عباسیان ‏مى‏زیست که دستگیرى و آزار هواداران اهل بیت، سیاست رایج ‏خلفا بود و طبیعى بود که آن حضرت نیز، از سوى هارون‏الرشید، دچار زندان و شکنجه گردد.

به گواهى تاریخ، امام موسى بن جعفر(علیه السلام) ، قربانى بیم و هراسى شد که هارون نسبت ‏به از دست دادن حکومت ‏خویش داشت، نیز قربانى سخن‏ چینى‏ها و گزارش هاى دروغ‏ بدخواهان و متملقان گردید.

به نقل برخى مورخان، سبب آمدن موسى بن جعفر(علیه السلام) به بغداد، آن بود که‏هارون‏الرشید مى‏خواست‏ خلافت را براى پسرش «محمد امین‏» استوار سازد.

در سال‏۱۷۹ به حج رفت و به همه نواحى فرمان صادر کرد و به همه فقیهان،عالمان، قاریان و امیران دستور داد که در موسم حج در مکه حضور یابند و خود، راه مدینه را در پیش گرفت.

از جمله کسانى که نسبت ‏به امام کاظم، سخن چینى مى‏کرد، یحیى بن خالد ( وزیرهارون) بود و این سعایت را از طریق جعفر بن محمد اشعث انجام مى‏داد. به هارون‏ گفت: من پیشتر از اخبار جعفر و مذهب او به تو مى‏گفتم و نمى‏پذیرفتى، اینک این ‏خبر را بشنو که:

هیچ مالى از هیچ جا به جعفر نمى ‏رسد مگر آن که خمس آن را براى موسى بن جعفر(علیه السلام) مى‏ فرستد.

هارون الرشید به سبب این گزارش، شبانه مامور فرستاد تا صحت گزارش را تحقیق ‏کند. وقتى دروغ بودن آن آشکار شد، اطمینان هارون به جعفر زیادتر شد، ولى یحیى ‏بن خالد پیوسته مى‏کوشید تا پاپوشى براى جعفر درست کند و او را ساقط کند و از این رهگذر، ضربه اصلى را به امام کاظم(علیه السلام) بزند. امام، حتى از سعایت و سخن‏ چینى ‏بستگان خویش نیز در امان نبود. یکى از برادرانش (محمد بن جعفر که زیدى مذهب‏ بود) روزى نزد هارون الرشید رفت و پس از سلام، گفت: فکر نمى‏کردم که روى زمین دو خلیفه باشد، تا آن که برادرم موسى بن جعفر را دیدم، که به حضورش مى‏آیند و به‏ عنوان خلیفه بر او سلام مى‏دهند.

به نقل یحیى بن خالد، هارون الرشید پیش از آن که امام کاظم(علیه السلام) را زندانى کند، در مدینه نزد قبر حضرت رسول(ص) رفت و خطاب به حضرت گفت: یا رسول الله! از تصمیمى که گرفته‏ام عذر مى‏خواهم! تصمیم گرفته‏ام موسى بن جعفر را زندانى کنم، چون مى‏ترسم میان امت تو جنگ افروزى کند و خون ها ریخته شود! فرداى آن روز، فضل ‏بن ربیع را براى دستگیرى امام فرستاد، و امام را در حالى که به نماز ایستاده ‏بود، دستگیر کرد و به زندان افکند.

شخصیت والاى امام کاظم(علیه السلام) ، چندان جاذبه ‏دار و والا بود که دشمنان را به وحشت‏ انداخته بود و با همه قدرت و امکاناتى که داشتند، در برابر عظمت او، احساس‏ کوچکى و ضعف مى‏کردند و جز زندانى کردن و محدود ساختن وى، راهى براى حفظ تاج و تخت‏ خویش نداشتند. کیفیت دستگیرى امام نیز نشان این وحشت است. امام را دست‏ بسته از منزل خارج کردند و براى رد گم کردن، دو استر را کجاوه بستند که پوشیده ‏بود و همراه هر یک، گروهى از نظامیان بودند، یکى را به سوى کوفه و دیگرى را به ‏سمت ‏بصره روانه کردند، تا مردم نفهمند امام را کجا بردند.

امام در بصره

امام را پس از دستگیرى به بصره بردند و تحویل عیسى بن جعفر بن منصور دادند که آن زمان، والى بصره بود. امام کاظم(علیه السلام) مدت یک سال نزد او بود.

سپس عیسى به هارون‏الرشید نوشت: موسى بن جعفر را از من تحویل بگیر و به هر که ‏مى‏خواهى بسپار، وگرنه رهایش خواهم ساخت، در این مدت هر چه کوشیدم، سند و بهانه‏اى براى زندانى ساختنش نیافتم. حتى وقتى دعا مى‏کرد، به گوش ایستادم که ‏شاید بر ضد من یا خلیفه دعا و نفرین کند، اما آنچه شنیدم، فقط دعا براى خودش‏ بود که از خداوند، مغفرت و آمرزش مى‏طلبید.

هارون کسى را فرستاد تا امام را از او تحویل گرفت و به بغداد آورد و نزد فضل ‏بن ربیع زندانى کرد. مدت درازى امام نزد او محبوس بود. فضل، نامه‏اى نوشت و درخواست کرد که حضرت را تحویل گرفته به فضل بن یحیى بسپارد.

به هارون خبر رسید که امام در « رقه‏» در وضعیت مناسب و خوبى قرار دارد.

هارون خادم خود « مسرور» را به صورت پیک سریع به بغداد فرستاد تا از وضعیت‏ موسى بن جعفر، گزارش بیاورد. سپس نامه‏اى به « سندى بن شاهک‏» نوشت.

وقتى نتیجه گزارش همانگونه بود که به هارون گفته بودند، دستور داد که فضل بن یحیى را صد ضربه شلاق زدند.

مسرور، اوضاع را براى هارون نوشت، هارون الرشید هم دستور داد که امام را تحویل سندى بن شاهک بدهند.

رفتار امام کاظم (علیه السلام) در زندان

در دیدگاه امام کاظم، سراسر زمین مسجد و معبد و محراب وسیع  پرستش و زمینه‏اى براى تسبیح و تقدیس خدا بود، چه در زندان چه ‏بیرون، چه در مدینه چه در بصره یا بغداد. هر چه حلقه حصار را بر او تنگ‏ ترمى‏کردند و سخت گیری ها بیشتر مى‏شد و محنت ها متراکم تر مى‏گشت، احساس قرب بیشتر به ‏خدا مى‏کرد و از« نماز» و « صبر»، کمک مى‏گرفت. امام، زندان را پرستشگاه‏ ساخته بود و از تنهایى زندان، خانه انس و الفت ‏با خدا پدید آورده بود.

روزها روزه مى‏گرفت و شب ها به نماز و مناجات مى‏ایستاد. به روایت ‏یکى از زندان بانانش، حضرت، خدا را حمد مى‏کرد که جایى مهیا و آسوده براى عبادت، نصیب وى‏ ساخته است.

احمد بن عبدالله از پدرش نقل مى‏کند: نزد فضل بن ربیع رفتم. وى بر پشت‏ بامى ‏نشسته بود. به من گفت: به داخل این اتاق نگاه کن چه مى‏بینى؟

گفتم: جامه‏اى بر روى زمین افتاده.

گفت: خوب بنگر. دقت کردم، گفتم:

مردى است در حال سجود. گفت: او را مى‏شناسى؟ او موسى بن جعفر است.

من شب و روز مراقب حال او هستم، همواره او را در همین حالت مى‏یابم.

پس از نماز صبح، تا طلوع خورشید تعقیبات مى‏خواند، سپس به سجده مى‏افتد تا اذان‏ ظهر. کسى را گماشته که وقت نماز را به او اطلاع دهد. وقتى هنگام نماز را به او خبر مى‏دهد، برخاسته، بدون آن که دوباره وضو بگیرد، به نماز مى‏پردازد و این حالت ‏اوست، تا غروب که افطار مى‏کند، تجدید وضو مى‏کند، سپس به سجده مى‏افتد و در دل‏ شب تا طلوع فجر نماز مى‏خواند.

در نقل دیگرى آمده است:

وقتى امام موسى را به فضل بن یحیى تحویل دادند، او را در یکى از اتاقهایش‏ محبوس ساخت و کسى را گماشت تا رفتار او کنترل کند. امام پیوسته به عبادت مشغول‏ بود. شب ها را با نماز و تلاوت قرآن و روزها را با روزه سپرى مى‏کرد و چهره از محراب بر نمى‏گرداند. فضل بن یحیى که حالات او را دید، او را مورد احترام قرار داد و بر او آسان گرفت.

امام همواره بر زندان بانان و جلادان هم تاثیر مى‏گذاشت. فرصت هاى زندان را به ‏دعا و مناجات و استغفار و ذکر و رکوع و سجود مى‏گذراند و این را منت و نعمت و موهبتى از سوى خداوند قلمداد مى‏کرد و سپاسگزار بود.

حکومت هارون نتوانست ‏با هیچ شیوه‏اى، اراده حضرت کاظم را در هم شکند و او را وادار سازد که براى رهایى از زندان، دست‏ به دامان حکام شود و اندکى در موضع و رفتار خویش، انعطاف و ضعف نشان دهد.

وقتى هارون احساس کرد که روحیه مقاوم حضرت در زندان بر دیگران هم تاثیرمى‏گذارد و به بیدارى آنان مى‏انجامد، از افزایش این حالت ‏بیدارى و آگاهى هراسان ‏شد و با وزیرش یحیى بن خالد برمکى مشورت کرد که با امام چه کند؟ او گفت: آزادش‏ کن.

هارون به این شرط حاضر شد از زندان آزادش کند که امام کاظم به گناه خویش‏ اعتراف کند و درخواست عفو از گذشته بنماید.

ولى امام، درخواست او را رد کرد و حاضر نشد در برابر هارون به گناه اعتراف‏ کند و پیغام داد که: « فردا که در پیشگاه خداوند حاضر خواهیم شد، روشن خواهد گشت که چه کسى تعدى و ستم کرده است!» براى هارون‏الرشید، تنها راه باقى مانده، کشتن امام بود. فکر مى‏کرد مى‏تواند با قتل وى و پرده ‏پوشى بر این جنایت از عواقب ‏این ننگ برهد و از شورش و جهاد آگاهان جان سالم به در برد. در دوران زندانى ‏بودن، هارون این کار را به والى بصره، عیسى بن جعفر واگذاشت، ولى او عذر خواست‏ و این ماموریت را نپذیرفت.

به فضل بن ربیع سپرده شد، او هم تحت تاثیر شخصیت‏ حضرت قرار گرفت و از کشتن‏امام امتناع کرد و حاضر شد عواقب این تخلف و امتناع را نیز، هر چه که باشد، بپذیرد. فضل بن یحیى هم حاضر به کشتن امام کاظم نشد و به علت ‏خوشرفتارى با امام کاظم در مدتى که در اختیارش بود، طعم صد ضربه شلاق را چشید.

سندى بن شاهک، رئیس پلیس هارون در بغداد بود، بسیار خشن و سخت گیر و سنگدل و از جلادان و آدم ‏کشان بود. سندى حضرت را تحویل گرفت، و به زنجیر بست، بر او سخت گرفت و حتى امام را مورد توهین و ضرب و کتک قرار داد و در نهایت، امام را به شهادت رساند، با خرماى زهرآلود، حضرت را مسموم کرد. پس از سه روز، روح پاک ‏امام، از جسد مطهرش پرگشود و امام در ۲۵ رجب سال‏۱۸۳ هجرى به خدا پیوست و آسمان بغداد، با غروب این خورشید فروزان، تیره گشت.

منبع : مجله کوثر

مناظره امام موسی کاظم علیه السلام با هارون الرشید

هارون الرشید از امام موسی کاظم علیه السلام سوال کرد که «چرا شما خود را ذریه رسول خدا می دانید و حال آنکه ذریه از سوی پسر است نه از سوی دختر؟»

امام علیه السلام فرمودند: مرا از پاسخ به این پرسش معاف دار.

هارون گفت: نه باید پاسخ بفرمایید و از قرآن دلیل بیاورید.

امام فرمودند:  «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي‏ وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ* وَ زَكَرِيَّا وَ يحَيىَ‏ وَ عِيسىَ‏ وَ إِلْيَاسَ كلُ‏ٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ».[1]

اکنون می پرسم عیسی که در این آیه ذریه ابراهیم به شمار آمده، آیا از سوی پدر به او منصوب است یا از سوی مادر؟
هارون گفت: به نص قرآن، عیسی پدر نداشته است.

امام فرمودند: پس از سوی مادر ذریه نامیده شده است. ما نیز از سوی مادرمان فاطمه سلام الله علیها ذریه پیامبر محسوب می شویم.

آیا آیه دیگری بخوانم؟

هارون گفت بخوانید.

امام فرمودند: آیه مباهله را می خوانم:  «فَمَنْ حَاجَّکَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْکاذِبينَ»[2]

هیچ کس ادعا نکرده است که پیامبر در مباهله با نصارای نجران جز علی و فاطمه و حسن و حسین کس دیگری را برای مباهله با خود برده باشد. پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آیه مزبور حسن و حسین علیهما السلام هستند، با اینکه آنها از سوی مادر به پیامبر منسوبند و فرزندان دختر آن گرامی اند.

هارون گفت: از ما چیزی نمی خواهید؟

امام فرمودند: نه! می خواهم به خانه خویش بازگردم.

هارون گفت: در این باره باید فکر کنیم. [3]

[1] . سوره انعام آیه 84 -85.

[2] . سوره آل عمران آیه 61.

[3] .     شیخ صدوق، عيون أخبار الرضا ( ع )، ج 1 ص 81، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت – لبنان، 1404ق/1984م.

 تحقيق : تصحيح وتعليق وتقديم : الشيخ حسين الأعلمي

برخورد امام کاظم علیه السلام با هارون الرشید

امام کاظم علیه السلام امام هفتم شیعیان در زمان حکام بنی عباس می زیسته اند. آن حضرت برخوردهای بسیار عبرت آمیز بر هارون الرشید خلیفه عباسی داشته است که به برخی از آنها اشاره می شود:

  1. روزی در کنار کعبه، هارون الرشید حضرت کاظم علیه السلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیه السلام گفت: آیا تو هستی که مردم مخفیانه با تو بیعت می کنند و تو را به رهبری خویش برمی گزینند؟ حضرت با کمال شهامت فرمود: «اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَاَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛[1] من بر دلهای مردم حکومت می کنم، و تو بر جسمهای آنان!»
  2. هشدار به متکبران

هارون، سلطان گردنکش و متکبری بود که خود را از همه چیز و همه کس بالاتر می دانست و حتی در خیال باطل خود بر ابرها می بالید و به وسعت حکومت خویش می نازید که: ای ابرها! ببارید که هر کجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حکومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد.

زمانی پیشوای هفتم علیه السلام به کاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسید: این دنیا چیست؟ امام فرمود: این دنیا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آیه 146 سوره اعراف به وی هشدار داد که: «سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الاْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَاِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً» [2]  به زودی از آیات خود دور خواهم نمود کسانی را که به ناحق در روی زمین ادعای بزرگی می کنند و اگر آنان هر آیه ای را ببینند، به آن ایمان نمی آورند و اگر راه رشد و کمال را ببینند، به سوی آن حرکت نمی کنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببینند، به سوی آن خواهند رفت.»

هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ حضرت فرمود: دنیا برای شیعیان ما مایه آرامش و برای دیگران آزمایش است.

در آخر این گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسید: آیا ما کافریم؟ پیشوای هفتم علیه السلام پاسخ داد: نه، ولی چنان هستید که خداوند متعال فرموده است: «الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّه ِ کُفْرا وَاَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ  [3]« کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند.[4]

  1. سلام بر تو ای پدر!

هارون وارد مدینه شد و به همراه جمع کثیری به حرم پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. او در مقابل قبر شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد و با کمال افتخار چنین سلام داد: السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ عَمِّ؛ سلام بر تو ای پسر عمو! در این هنگام، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام که در میان اهل مدینه حضور داشت، نزدیک آمد و برای تحقیر خلیفه غاصب چنین سلام داد: «السَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَه؛ سلام بر تو ای رسول خدا! سلام بر تو ای پدر!» در این حال، هارون از شدت خشم به خود پیچیده و دنیا در نظرش تیره و تار شد؛ چرا که حضرت کاظم علیه السلام به این وسیله شایستگی خود را برای جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و عدم لیاقت هارون بیان داشت.[5]

  1. نامه ای از زندان

حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام با اینکه مدتهای مدیدی را در زندانهای مختلف نظام طاغوتی هارون سپری کرد و در شکنجه گاه های مخوف، به دست شقی ترین مأموران سپرده شده بود، امّا از گفتن سخن حق و نشر حقایق الهی لحظه ای باز نایستاد.

آن حضرت در فرصت های مناسب گفتارهای بیدارگرانه و هشدارآمیز خود را به گوش سردمداران دنیاپرست نظام حکومتی رسانده، به ایفای نقش خطیر خویش در جامعه اسلامی پرداخت. امام در یکی از نامه های حماسی خویش که از زندان به کاخ هارون ارسال نمود، چنین نگاشت: «ای هارون! هیچ روز سخت و پر محنتی بر من نمی گذرد، مگر اینکه روزی از راحتی و آسایش و رفاه تو کم می گردد؛ اما بدان که هر دو، رهسپار روزی هستیم که پایان ندارد و در آن روز، مفسدان و تبهکاران زیانکار و بیچاره خواهند بود».[6]

[1] .  شیخ سلیمان قندوزی،  ينابيع المودة لذوي القربى، ج3، ص120، دارالاسوة للطباعة والنشر، چ1، 1416ق.

[2] . اعراف/146

[3] . ابراهیم/28.

[4] . هدایتگران راه نور، ص700.

[5] . بحارالانوار، ج48، ص135.

[6] . تاریخ بغداد، ج13، ص32.

 

رسوا سازی یاران طاغوت توسط امام کاظم علیه السلام

 امام کاظم علیه السلام با اینکه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر کظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «کاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسوری که می خواستند برای اربابان ستمگر خود خوش خدمتی کنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچ گونه امان نمی داد و با اراده قاطع و با صلابت کامل برخورد می کرد و هم فکران آنان را تا ابد پشیمان می نمود.

علی بن یقطین می گوید: هارون الرشید مرد ساحری را دعوت کرده بود تا در جلسه ای با حضور خلیفه و دیگران با کارهای سحرآمیز و خارق العاده خویش حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام را خوار و شرمنده سازد. هنگامی که غذا را آوردند، آن مرد ساحر با طرفند خاص خویش جادویی را به کار برد که وقتی خادم امام علیه السلام می خواست برای حضرت کاظم علیه السلام نان بردارد و نزد حضرتش بگذارد، نان از دست او می پرید و دور می شد. هارون از این عمل ساحر آن چنان خوشحال شده و به وجد آمده بود که در پوست خود نمی گنجید و به شدّت می خندید. امام وقتی احساس کرد که این نقشه برای اهانت به حجت خدا طراحی شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارک خویش را بلند کرده و به عکس شیری که روی پرده کشیده شده بود اشاره نمود که: «یا اَسَدَ اللّه ِ خُذْ عَدُوَّ اللّه ِ؛ ای شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»

آن تصویر به صورت شیر درنده ای مجسم شد و در یک لحظه آن مرد ساحر را درید و به کام مرگ فرستاد و سپس به جای خود برگشت. هارون نیز از ترس غش کرد و به رو افتاد. هنگامی که به هوش آمد از امام استدعا کرد که آن مرد را دوباره زنده کند و از شکم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصای حضرت موسی علیه السلام ریسمانها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را که بلعیده برمی گرداند.[1]

[1] . المناقب، ج4، ص300.

بحث کوتاهى درباره ثامن الائمه، على بن موسى الرضا(ع)

اشاره:

اسم آن بزرگوار على و کنیه او ابو الحسن الثانى و لقب مشهور او رضا است. عمر مبارک آن حضرت پنجاه و پنج سال بود. (۱) در یازده ذى القعده سال ۱۴۸ هجرى به دنیا آمد (۲) و در سال ۲۰۳ هجرى (۳) در آخر ماه صفر به دست مأمون عباسى مسموم و شهید شد. مدت امامت آن بزرگوار بیست سال بود (۴) ، که تقریبا هفده سال آن را در مدینه، ملجأ عوام و منجى انام و معلم علما و مروج دین بود. سه سال آخر، او را از مدینه جبرا به طوس بردند و در طوس تا توانست از حریم دین حراست کرد تا سر انجام به دست مأمون شهید شد.

مقام علمى حضرت رضا(ع)

از متون اسلامى مى‏توان نتیجه گرفت که آن حضرت عالم بما سوى الله، واسطه فیض این عالم، معدن کلمات پروردگار، صندوق انوار الهى و خزینه علم خداوند متعال است. احتجاجات و مباحثات حضرت رضا(ع) با فرقه‏ هاى مختلف در مجلس مأمون، مقام علمى آن حضرت را آشکار مى‏کند. چنانکه بارها مأمون مى ‏گفت: ما اعلم احدا افضل من هذا الرجل على وجه الارض.

هیچ کس را در روى زمین داناتر از حضرت رضا نمى‏ دانم.

فرید وجدى در دایره المعارف خود، در ذیل کلمه رضا مى‏ گوید: «مأمون سى و سه هزار نفر از بزرگان طوایف و فرق مختلفه را جمع کرد و از آنان خواست که لایق‏ترین افراد را از میان خود انتخاب کنند تا ولایت عهدى را به او وگذارنماید. همه آن سى و سه هزار نفر، در على بن موسى الرضا اتفاق نمودند.»

در این باب از حضرت رضا(ع) مطلبى نقل است که مقام عبودیت آن بزرگوار را بر ما روشن مى ‏کند . آن حضرت به دعبل خزاعى شاعر معروف عبایى داد و فرمود: «قدر آن را بدان که در این عبا هزار شب و هر شبى، هزار رکعت نماز خوانده است.»

آنان که حضرت رضا(ع) را از مدینه به طوس آوردند، همه از کثرت عبادت و تضرع و انابه و زارى وتهجد و مواظبت کامل آن حضرت در عبادت سخن گفته‏ اند.

تواضع حضرت رضا(ع)

یاسر، خادم آن حضرت مى‏گوید: حضرت رضا همیشه با خدمه و کارگرهاى خود غذا مى‏خورد و دوست داشت که با آنها بنشیند و صحبت و درددل کند. بعضى از ناآگاهان به این کار حضرت ایراد مى‏ کردند و حضرت مى‏ فرمود: ان الرب تبارک و تعالى واحد و الأب واحد و الام واحده و الجزاء بالاعمال. (۵)

پروردگار، پدر، و مادر، یکى است و فضیلت فقط و فقط به کردار است.

ادب و اخلاق حضرت رضا(ع)

ابراهیم بن عباس که در مسافرت از مدینه تا طوس خدمت آن حضرت بوده است، چنین مى‏ گوید : «ندیدم به احدى ظلم کند، هیچ وقت کلام کسى را قطع نمى‏کرد. هیچ حاجتى را رد نمى‏ نمود .

پاى خود را مقابل احدى دراز نمى ‏کرد و در مقابل احدى تکیه نمى‏ داد و با هیچ کس سخن جسارت آمیز نمى ‏گفت.» (۶)

سخاوت حضرت رضا(ع)

قضیه ‏اى که کلینى رحمه الله در این باره نقل کرده است، ذکر مى ‏کنیم. راوى مى‏ گوید: «با جمعى بسیار خدمت حضرت رضا بودیم که ابن سبیلى آمد و چنین گفت: یابن رسول الله! من دوست شما و پدران شما هستم. نفقه خود را در راه حج گم کرده ‏ام. نفقه راه به من عنایت کنید، چون به خراسان رسیدم براى شما صدقه مى‏دهم، زیرا آنجا مکنت دارم. حضرت رضا(ع) داخل اتاق شده پس از چندى از بالاى در، دویست دینار به او داد و خواهش کرد برود و فرمود: لازم نیست صدقه بدهى. چون حضرت آمد، از ایشان پرسیدند: پول را از بالاى در دادید و خواهش نمودید که برود تا او را نبینید. فرمود: من خواستم ذلت سؤال را در صورت او نبینم. آیا نشنیده ‏اید که رسول اکرم فرموده است: صدقه پنهانى، معادل هفتاد حج است، و گناه آشکار موجب خذلان، و گناه پنهانى را خداوند مى‏ آمرزد.» (۷) آنچه نوشته شد، نمونه ‏اى از فضایل حضرت رضا(ع) بود. ذکر این گونه فضایل براى حضرت رضا (ع) مقام و شأنى نیست. بنابراین بهتر است که مقدارى از وقایع مسافرت جبرى آن بزرگوار از مدینه به طوس را ذکر کنیم:

ممالک اسلامى، بعد از مرگ هارون الرشید در طغیان بودند و شورشهاى فراوانى پدید آمد. هنگامى که مأمون برادرش را نابود کرد و توانست زمام امت اسلامى را به دست بگیرد، صلاح را در آن دید که سران ممالک اسلامى را جمع کند، تا بدینوسیله بتواند فتنه‏ ها را خاموش نماید. پس سى و سه هزار نفر از بزرگان بلاد را به نام مستشار در مرکز جمع نمود، و ولایت عهدى را به طور جبر و تهدید به حضرت رضا واگذار کرد، و بدین وسیله توانست به ممالک اسلامى آرامش بخشد.

هنگامى که شورها فرو خفت، افرادى که به عنوان مستشار خوانده شده بودند، متفرق و بسیارى از آنان مورد بى‏ مهرى و یا احیانا زندان و تبعید قرار گرفتند و کشته شدند. از جمله آن افراد که صلاح دانستند او را شهید کنند، حضرت رضا(ع) است. نکاتى که لازم به تذکر است :

۱ـ حضرت رضا(ع) در موارد متعددى ذکر کرده که سفرش به خراسان، قبول ولایتعهدى و ورود به دستگاه مأمون بر ایشان تحمیل شده بود. (۸) تشکیل مجلس عزا در مدینه موقع حرکت، گریه ‏هاى آن بزرگوار در مکه و خدا حافظى با بیت الله قبل از موقع آمدن عمال مأمون، گریه ‏هاى او کنار قبر جد بزرگوارش و خدا حافظى با او بعد از آمدن آنان، قبول نکردن مکرر ولایت عهدى تا آنکه تهدید مى‏ شود و سپس قبول کردن آن مشروط بر اینکه در امور مملکتى هیچ دخالتى نکند، همه مبین این مطلب است که این جریان جبرا به حضرت رضا(ع) تحمیل شده است. (۹)

۲ـ مأمون دستور داده بود که حضرت رضا را از راه فارس به مرو ببرند (۱۰) و سفر ایشان حتى الامکان در شب صورت گیرد. آیا این دستور، خود دلیل بر این نیست که محبت اهل بیت در دلها جایى داشته و مأمون از اینکه حضرت رضا وارد شهرهاى پرجمعیت و شیعه نشین شود، در هراس بوده است، و یا نمى‏خواسته که حضرت رضا(ع) در دلها جایى باز کند؟

ممانعت مأمون از برگزارى نماز عید فطر توسط حضرت، (۱۱) احتمال دوم را تأیید مى‏کند.

۳ـ حضرت رضا از برخوردش با مأمون فوق العاده ناراحت بود، چنانکه هر وقت که از نماز جمعه باز مى‏گشت، با حالت خستگى از خداوند متعال طلب مرگ مى‏ کرد.

آیا درخلوت حضرت رضا را زجر مى‏دادند؟ آیا اعمال منافقانه روى آن بزرگوار اثر مى‏گذارده است؟ آیا مطلب دیگرى بوده؟ نمى ‏دانیم، ولى ناراحتى فوق العاده حضرت رضا(ع) از مسافرت امرى مسلم است.

۴ـ آمدن حضرت رضا علیه السلام به مرو براى اسلام بسیار مفید بود، زیرا طوس براى بیگانگان میدان علم بود و اگر حضرت رضا در طوس نبود، کسى وجود نداشت که شبهات آنان را رفع کند و اگر آن شبهات رفع نمى‏ شد، براى عالم اسلام خطرناک بود.

۵ ـ حضرت رضا (ع) در بین راه به نیشابور رسیدند. نیشابور فوق العاده پرجمعیت و شیعه نشین بوده است. همه مردم به استقبال حضرت رضا(ع) آمدند و مى‏خواستند که آن بزرگوار خود را در میان مردم آشکار کند و براى آنان روایت بگوید. عقل و درایت حکم مى‏ کند که حجت خداوند متعال در آن وضع حساس باید بهترین سوغات را به آنها عنایت کند.

حضرت رضا صبر نمود تا شوق مردم به نهایت رسید، پس از آن سر از هودج بیرون آورد و چنین فرمود:

حدثنى ابى موسى الکاظم عن ابیه جعفر بن محمد الصادق عن ابیه محمد الباقر عن ابیه زین العابدین عن ابیه الحسین عن ابیه على بن ابى‏طالب قال حدثنى رسول الله صلى الله علیه و آله قال حدثنى جبرئیل قال سمعت عن الله تعالى قال کلمه لا اله الا الله حصنى فمن قال لا اله الا الله دخل فى حصنى و من دخل فى حصنى امن من عذابى!

پدرم و او از پدرش تا به رسول اکرم واو از جبرئیل و او از خداوند متعال نقل کرد که خداوند فرموده است: کله لا اله الا الله، قلعه محکم من است و هر که در آن داخل شود، از عذاب من در امان است.

سپس حضرت سر را در هودج بردند و چند قدمى رفتند. دوباره سر را از هودج بیرون آوردند و فرمودند: بشرطها و شروطها و انا من شروطها. (۱۲)

گفتن: لا اله الا الله که موجب سعادت است شرایط اساسى دارد، و یکى از شرایط اساسى آن من هستم، یعنى اقرار به ولایت.

جا دارد که چند کلمه ‏اى درباره این روایت شریف بحث شود:

کلمه لا اله الا الله، اقرار به آن و عمل نمودن به آن، موجب سعادت است. کلمه لا اله الا الله در حقیقت همان اثر آن است. همان کتابى است که مایه سعادت جامعه بشرى است، ولى از نظر قرآن، کلمه لا اله الا الله منهاى ولایت، ناقص و بلکه هیچ است.

پروردگار عالم وقتى امیر المؤمنین(ع) را به ولایت منسوب نمود، آیه اکمال را فرو فرستاد : الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا. (۱۳)

در این روز کامل نمودم براى شما دین شما را و اتمام نمودم براى شما نعمت خود را و راضى شدم که اسلام ـ توأم با ولایت ـ دین شما باشد.

قبل از نصب امیر المؤمنین به ولایت، آیه تبلیغ به پیامبر چنین خطاب مى‏ کند:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته. (۱۴)

اى پیامبر! آنچه را به تو نازل شد ـ نصب امیر المؤمنین به ولایت ـ به مردم بگو و اگر تبلیغ نکنى ، رسالت خود را نرسانیده‏اى.

حضرت رضا با جمله شرطها و شروطها همان آیه اکمال و آیه تبلیغ را یاد آورى مى‏ کند و مى ‏فرماید : شرط اساسى کلمه لا اله الا الله، ولایت است.

چیزى را که باید متوجه باشیم، معنى و حقیقت ولایت است. ولایت از نظر لغت، معانى متعددى دارد و از جمله به معنى دوست هم آمده است همه باید اهل بیت را دوست بدارند، و محبت اهل بیت نعمت بزرگى است، چنانچه بغض اهل بیت خذلان بزرگى است. سنى و شیعه این روایت را از پیامبر گرامى نقل مى‏ کنند که فرمود: «الا من مات على حب آل محمد مات شهیدا الا و من مات على حب آل محمد مات مغفورا له، الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا، الا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان، الا من مات على بغض آل محمد مات کافرا، الا و من مات على بغض آل محمد لم یشم رائحه الجنه. (۱۵)؛ آگاه باشید کسى که با محبت آل محمد بمیرد، شهید مرده است. آگاه باشید کسى که با محبت آل محمد بمیرد، آمرزیده است. آگاه باشید کسى که با محبت آل محمد بمیرد، آمرزیده است . آگاه باشید کسى که با محبت آل محمد بمیرد، مؤمن کامل مرده است. آگاه باشید کسى که با بغض آل محمد بمیرد، بوى بهشت به دماغ او نمى ‏رسد.»

و از جمله معانى ولایت، سرپرستى است. کسى که سرپرست دل او على بن ابى‏طالب (ع) باشد، ولایت دارد. کسى که از صفات رذیله مهذب شده باشد، ولایت دارد. کسى که سرپرست دلش طاغوتهاى برونى و درونى، شیطانهاى درونى و برونى، هوى‏ها، هوسها، آمال و آرزوهاى بیجا باشد، کسى که هواى او، عقیده شخصى او، خواست او مقدم برخواست اهل بیت باشد، بى‏ولایت بلکه بى‏محبت به اهل بیت است. از این جهت است که امام سجاد(ع) مى‏فرماید: «ولایت و محبت بدون متابعت معنایى ندارد. کسى که خداوند متعال را معصیت کند و با این وصف اظهار محبت خدا کند، اظهار او بیجا است و از عجایب روزگار است.» از این جهت مى‏توان گفت که معناى اول و دوم ولایت به یک معنى مى‏رسد، ولایت اهل بیت ادامه ولایت خداوند متعال است. خداوند متعال مى‏فرماید: «الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور… اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون . (۱۶)؛ خدا سرپرست افراد مؤمن است. آنان را از تاریکیها ـ تاریکى کفر و ضلالت تاریکى هوى و هوس، تاریکى صفات رذیله، تاریکى شیطانهاـ بیرون مى‏ برد به سوى نور ـ نور ایمان، نور خدا، نور صفات خوب، نور ولایت و سرپست کافران طاغوت استـطاغوت هوى و هوس، طاغوت درون و برون، طاغوت صفات رذیلهـ آن طاغوتها آنان را از نور به تاریکیها مى‏برند و سرنوشت آنان آتش همیشگى است.»

و این است معنى روایت حضرت رضا(ع) که فرمود است: «کسى که داخل در لا اله الا الله شود، سرپرست دلش الله باشد ـ عقیده‏ اش، عملش، گفتارش و کردارش، نمایانگر این است که تأثیرى در عالم جز از ناحیه الله نیست ـ و ادامه آن سرپرستى ولایت باشد، در قلعه محکم خداوندى است.» بنابراین باید گفت که حضرت رضا(ع) به یک جمله تمام ایمان، تمام سعادت، تمام قرآن و تمام سنت را عرضه کرده است.

نظیر همین جمله با شرحى که داده شد از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است.

چون آیه شریفه و انذر عشیرتک الاقربین، (۱۷) یعنى: خویشان نزدیک خود را سنجش کن.» نازل شد، پیامبر(ص) بزرگان قریش را دعوت کرد و فرمود :

«اگر یک جمله بگویید، سعادتمند خواهید شد. بگویید لا اله الا الله و هر که اول بگوید بعد از من وصى من است.» اول کسى که جواب آن حضرت را داد، امیر المؤمنین (ع) بود.

حضرت رسول سه مرتبه کلام خود را تکرار کرد و جز امیر المؤمنین کسى جواب نداد.پیامبر اکرم در همان جلسه فرمودند:« على، بعد از من وصى و جانشین من است.» (۱۸) این کلام با کلام فرزندش حضرت رضا شباهت دارد.

در خاتمه، قسمتى از قصیده دعبل را که در مرو براى حضرت(ع) خوانده است، یادآور مى‏ شویم . قصیده بسیار مفصل است و صاحب کشف الغمه همه آن را ضبط نموده است. چند بیتى از آن را اینجا مى‏آوریم. دعبل خدمت حضرت رسید و اشعارش را خواند تا بدین جا رسید:

افاطم لوخلت الحسین مجدلا

و قد مات عطشانا بشط فرات

اى فاطمه! کاش با حسینت در کربلا بودى، که در کنار نهر فرات تشنه جان داد.

تا اینکه رسید به قبر موسى بن جعفر(ع) در بغداد و چنین گفت:

و قبر ببغداد لنفس زکیه

تضمنها الرحمن فی الغرفات

اى فاطمه! از قبر بیرون آى و گریه کن، براى قبرى که در بغداد است قبر نفس پاکى که انوار رحمانى آن را فرا گرفته است.

حضرت رضا فرمود: دعبل! من هم شعرى مى‏گویم، همین جا آن را درج کن.

و قبر بطوس یا لها من مصیبه

الحت على الأحشاء بالزفرات

إلى الحشر حتى یبعث الله قائما

یفرج عنا الغم و الکربات

فاطمه! گریه کن براى قبرى که به طوس است. دل او را غصه‏ ها پاره پاره کرده است. این غصه ‏ها ادامه دارد تا روز قیامت، نه بلکه، تا قیام آل محمد که همه غمها و غصه‏ هاى اهل بیت را مى‏ زداید.

دعبل مى‏ گوید: یابن رسول الله! ما در طوس از شما اهل بیت قبرى سراغ نداریم.

حضرت فرمودند: آن قبر من است، زمانى نخواهد گذشت که من در طوس مدفون مى ‏شوم. هر که مرا زیارت کند، در بهشت با من است و از این جهان آمرزیده خواهد رفت. (۱۹) دعبل ادامه مى ‏دهد:

خروج امام لا محاله واقع

یقوم على اسم الله و البرکات

یمیز فینا کل حق و باطل

و یجزى على النعماء و النقمات

قیام پیشوا ـ امام ـ قطعا واقع مى‏ شود با نام خدا و با فیض و برکات خدا مى‏ آید. حق و باطل با وجود او در میان مردم ظاهر مى‏ شود و خوبان و بدان به جزاى کردارشان خواهند رسید .

چون به اینجا رسید، حضرت رضا بلند شد و براى احترام دست روى سر نهاد و سر فرود آورد، گریه کرد و فرمود: دعبل این امام را مى‏ شناسى؟ دعبل گفت: مى‏ دانم که امامى از شما قیام مى‏ کند و به دست او پرچم اسلام روى زمین افراشته مى‏شود و عدالت اسلامى، سرتاسر جهان را مى‏گیرد. فرمود: دعبل، امام بعد از من، محمد پسر من است و بعداز او پسرش على است و بعد از پسرش حسن و بعد از حسن پسر او حجت، قام آل محمد منتظر مطاع است. منتظر است در غیبت، مطاع است وقت ظهور.او است که جهان را از عدالت انباشته مى‏ کند، پس از آنکه از ظلم انبوه بود. سپس حضرت صد دینار و یک لباس به دعبل عنایت کردند. (۲۰)

چون دعبل به قم آمد، هر دینارى را از او صد دینار خریدند و هرچه کردند که لباس را به هزار دینار از او بخرند نداد، ولى چون از قم بیرون رفت، بعضى از اهل قم لباس را به زور از او گرفتند. (۲۱)

در خاتمه اشاره ‏اى به حضرت معصومه سلام الله علیها مى ‏کنیم: بانویى که شأن و مقامى عالى نزد خداى متعال دارد. بانویى که دختر امام، خواهر امام و عمه امام است. بانویى که برکات حوزه علمیه قم از گذشته تا به حال، به واسطه وجود مکرمه او است. بانویى که حضرت رضا (ع) درباره ‏اش فرموده است: «هر که او را زیارت کند، بهشت براى او واجب است.» (۲۲)

این بانو در سال ۱۸۳ هجرى متولد شد، و چون برادر بزرگوارش به مرو برده شد، براى زیارت برادر از مدینه حرکت نمود! و چون به قم رسید، بیمار شد. چند روزى بیمار بود تا سرانجام در قم از دنیا رفت. سال وفات ایشان ۲۰۱ از هجرت است. (۲۳) پس سن مبارک ایشان تقریبا هیجده سال است. در زیر گنبد آن بانوى محترمه چند نفر از دختران و نوه‏هاى امام جواد(ع) مدفونند. (۲۴) از بزرگان و کملین و اصحاب ائمه طاهرین علیهم السلام در قم، فراوان مدفون شده‏ اند.

پى‏ نوشت:

۱)اصول کافى، ج ۱، ص .۴۸۶

۲)اصول کافى، ج ۱، ص .۴۸۶

۳)اصول کافى، ج ۱، ص .۴۸۶

۴)اصول کافى، ج ۱، ص .۴۹۲

۵)کافى، ج ۸، ص .۲۳۰

۶)اعلام الورى، ص .۳۱۴

۷)مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴ ص ۳۶۰ و .۳۶۱

۸)امام رضا علیه السلام در پاسخ احمد بن محمد بزنطى مى‏نویسد: «…و اما اینکه اجازه ملاقات خواسته‏اى، آمدن نزد من دشوار است، و اینها اکنون بر من سخت گرفته‏اند، و فعلا برایت ممکن نیست، انشاء الله بزودى ملاقات میسر خواهد شد.» نقل از حیاه الامام الرضا علیه السلام، ص ۳۱۵ و رجال ممقانى، ج ۱، ص ۹۷ و عیون الاخبار، ج ۲، ص .۲۱۲

۹)در کتاب حیاه الامام الرضا آمده مأمون در پاسخ درباریان و گروهى از عباسیان راجع به ولایتعهدى چنین گفت: این مرد از ما پنهان و دور بود و براى خود دعوت مى‏کرد. ما مى‏خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد، و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نماید، و شیفتگان او دریابند که آنچه او ادعا مى‏کرد در او نیست، و این امر ـخلافتـ مخصوص ماست نه او! و ما بیمناک بودیم اگر او را به حال خود باقى‏گذاریم، آشوبى براى ما برپا سازد که نتوانیم جلوى آن را بگیریم… «عیون اخبار، ج ۲، ص ۱۷۰ و بحار، ج ۴۹، ص ۸۳۱».

۱۰)اصول کافى، ج ۱، ص .۴۸۹

۱۱)اصول کافى، ج ۱، ص ۴۸۹ ـ۴۹۰، ارشاد مفید، ص ۳۱۴ـ .۲۱۳

امام رضا علیه السلام به برخى از یاران خود درباره مأمون فرمود: به گفتار او مغرور نشویدو فریب نخورید. سوگند به خدا کسى جز مأمون قاتل من نخواهد بود، اما من ناگزیرم شکیبایى ورزم تا وقت در رسد.

«بحار، ج ۴۹، ص ۸۹۱» شاهد بر فریبکارى مأمون رجاء بن ابى‏الضحاک (فرستاده مخصوص مأمون) است که گفت: مأمون مرا مأمور کرد به مدینه بروم و على بن موسى الرضا علیهما السلام را حرکت دهم و دستور داد روز و شب مراقب او باشم و محافظت او را به دیگرى وانگذارم (نقل از اصول کافى، ج ۱، ص ۴۹۸٫)

۱۲)عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۱ ـ .۱۳۴

۱۳)مائده، قسمتى از آیه ۳، در غایه المرام در باب ۳۹ شش حدیث از احادیث اهل سنت نقل شده است که این آیه در روز غدیر خم که پیغمبر خدا على علیه السلام را به امامت معرفى کرد، درباره على علیه السلام نازل شده و در بیشتر آنها است که پیغمبر گفت: «الله اکبر على اکمال الدین و تمام النعمه و رضى الرب برسالتى و الولایه لعلی» نقل از کشف الاسرار، ص .۱۳۶

۱۴)در الغدیر، ج ۱ از ابن ابى‏حاتم و ابن مردویه و واحدى نیشابورى از ابو سعید خدرى و حافظ حاکم حسکانى در شواهد التنزیل از ابن عباس و جابر انصارى و ابو اسحاق حموینى در فرائد السمطین، قاضى شوکانى در تفسیر خود فتح القدیر از ابن مردویه و او از ابن مسعود نقل مى‏کند که این آیه در روز غدیر نازل شده و دلالت بر ولایت و جانشینى على علیه السلام دارد. نقل از کتاب «پرتوى از امامت و ولایت».

۱۵)تفسیر کبیر فخررازى، ج ۲۷، ص ۱۶۶، کشاف زمخشرى، ج ۴، ذیل آیه ۳۲ شورى، نقل از کتاب ولاء و ولایتها تألیف شهید استاد مرتضى مطهرى(ره).

۱۶)سوره بقره، .۲۵۷

۱۷)شعراء/ .۲۱۴

۱۸)همین قضیه «انذار عشیره» را که ذکر کردیم، طبرى در جزء ثانى از کتاب تاریخ الامم و الملوک به طرق مختلفه مذکور داشته و تاریخ طبرى از تواریخى است که علماء فن تواریخ و سیر از آن مدحها کردند… و علاوه بر طبرى جمع کثیرى از بزرگان محدثین و مورخین و اهل سیر این قضیه را نقل کردند، مثل: ابن اسحاق و ابن ابى‏حاتم و ابن مردویه و ابى‏نعیم و بیهقى در سنن و دلائل خود و ثعلبى در تفسیر کبیر و ابن اثیر در جزء ثانى این قضیه را از مسلمات دانسته و… «نقل از کشف الاسرار، ص ۱۵۱ ـ ۱۵۲ تألیف امام خمینى قدس سره» .

۱۹)اعلام الورى، ص .۳۲۹ ۳۳۰

۲۰)اعلام الورى، ص .۳۳

۲۱)اعلام الورى، ص ۳۳۰ مناقب ابن شهرآشوب، ص .۳۳۹

۲۲)عوالم، ج ۲۱، ص ۳۳۱، ثواب الاعمال، ص ۱۲۴، ج ۱، کامل الزیارات، ص ۳۲۴ ـ وسائل، ج ۱۰، ص ۴۵۱ «سعد بن سعد از امام رضا علیه السلام راجع به فاطمه دختر موسى بن جعفر علیهما السلام پرسش نمود. حضرت فرمود: من زارها فله الجنه» امام صادق علیه السلام فرمود: زیارت او با بهشت برابرى مى‏کند، یعنى زائرش به بهشت مى‏رود. (بحار، ج ۲، ص ۲۶۷ المستدرک، ج ۲، ص ۲۲۷، ج ۱) و نیز امام رضا علیه السلام فرمود من زاارها عارفا بحقها و جبت له الجنه: هر که او را زیارت کند در حالى که به حق او شناخت و معرفت داشته باشد، بهشت بر او وجب مى‏گردد. (عوالم، ج ۲۱، ص ۳۳۰) امام جواد علیه السلام فرمود: هر که قبر عمه‏ام را در قم زیارت کند، به بهشت خواهد رفت. عوالم، ج ۲۱ ص ۳۳۱) محدث قمى(ره) در منتهى الآمال، ج ۲ در بخش احوالات حضرت معصومه علیها السلام مى‏نویسد: قاضى نور الله ره در مجالس المؤمنین فرموده از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است که گفت: «آگاه باش به درستى که از براى خدا حرمى است و آن مکه است و از براى حضرت رسول صلى الله علیه و آله حرمى است و آن در مدینه است و از براى امیر المؤمنین علیه السلام حرمى است و آن کوفه است. آگاه باش به درستى که حرم من و اولاد بعد از من قم است، آگاه باش: به درستى که قم کوفه صغیره است، و همانا از براى بهشت هشت در است، سه در آنها به سوى قم است و وفات کند در قم زنى که او از اولاد من باشد و نام او فاطمه دختر موسى علیه السلام است، که داخل مى‏شوند به سبب شفاعت او شیعه من جمیع ایشان در بهشت.»

۲۳)وسیله المعصومیه، ص .۶۶

۲۴)مانند زینب و ام محمد و میمونه دختران حضرت امام جواد علیه السلام و بریهه دختر موسى مبرقع و… «منتهى الآمال، ج ۲».

سيماي اقتصادي امام هفتم(ع)

اوضاع اقتصادي جامعه عصر امام كاظم(علیه السلام)

دوران امامت امام كاظم(علیه السلام) مقارن با دوران خلافت عبّاسي اول بود و آن امام با چهارتن از خلفاي عبّاسي به نام هاي منصور، مهدي، هادي و هارون الرشيد هم عصر بود. بنابراين، در مطالعه اوضاع اقتصادي عصر امام كاظم(علیه السلام) بايد به بيان وضعيت اقتصادي جامعه در عصر اول عبّاسي پرداخت.

اين دوران را بايد دوران اقتدار و ثبات خلافت عبّاسي دانست. خلفاي عبّاسي در اين عصر كوشيدند تا در مناطق گسترده تحت قلمرو خود، كه حاصل فتوحات قبلي مسلمانان بود، ثبات و امنيت ايجاد كنند. در اين دوره، علم، فرهنگ و هنر تعالي پيدا كردند و اقتصاد رونق يافت و نسبت به دوره هاي قبل، سطح رفاه جامعه بالاتر رفت.

اقتصاد جامعه عبّاسي بر كشاورزي، بازرگاني و صنعت استوار بود. در اين ميان، كشاورزي مهم ترين ركن اقتصادي به حساب مي آمد؛ زيرا هنوز تحولات عظيم صنعتي صورت نگرفته بودند. علاوه بر اين، تسلّط مسلمانان بر آب ها و مناطق حاصلخيز زمينه مناسبي براي توسعه كشاورزي ايجاد كرده بود.

گسترش قراردادهاي كشاورزي، تأسيس ديوان، دريافت خراج از كشاورزان و «ديوان الماء» براي حفظ و صيانت از حقوق كشاورزان شواهد پيشرفت كشاورزي در اين دوره اند.[1]

پايتخت عبّاسيان دشت حاصلخيز «سواد» بود. هر شهر بزرگي مانند بغداد را روستاها و باغ ها احاطه كرده بود. شهر «واسط» منطقه اي كشاورزي بود كه سالانه مقادير هنگفتي محصول به بار مي آورد.[2] فراورده هاي كشاورزي بسيار گوناگون و متنوع گرديدند. محصولات عمده عراق جو، گندم، برنج، خرما، كنجد، پنبه و كتان بود. ميوه ها و سبزي هاي گرمسيري و سردسيري در دشت حاصلخيز سواد يافت مي شدند.

كتاب هاي فراواني كه در اين دوره درباره گياهان تأليف يا ترجمه شده نشان مي دهند كه مردم تا چه حد به زراعت ارج مي نهادند.[3] وسعت فوق العاده قلمرو خلافت و اوجي كه تمدن به آن دست يافته بود، بازرگاني جهاني و دامنه داري پديد آورده بود. طولي نكشيد كه بنادري همچون بغداد، بصره، سيراف، قاهره و اسكندريه مراكز مهم تجارت خشكي و دريا شدند.

تجّار مسلمان به سوي شرق تا چين مي رفتند.[4] بر آنچه گذشت، تراكم موجودي هاي نقدي در دولت اسلامي عهد عبّاسي را بايد افزود كه تأثيري بسيار بر فعاليت هاي تجاري داشت. عوامل مهم ديگري كه باعث رشد اقتصادي در اين دوره شدند عبارتند از:

ـ تسلط مسلمانان بر سرزمين هاي طلاخيز زيرنفوذ دولت هاي بيزانس و ساساني؛

ـ خراج و جزيه فراواني كه اهل ذمّه به دولت عبّاسي پرداخت مي كردند؛

ـ زكات، خمس و ماليات هاي هنگفت دولتي كه از كشاورزان و پيشه وران و ساير اصناف دريافت مي شدند.

جدول هاي مالياتي دولت عبّاسي نمود آشكاري است از مقادير سرشار ثروت هايي كه به دست عبّاسيان مي رسيدند.[5]

اين همه بيانگر وضعيت اقتصادي دولت عبّاسي در اين دوره است. اما اوضاع اقتصادي عامّه مردم چگونه بوده؟ آيا ثروت هاي دولتي صرف آباداني و عمران جامعه مي شدند؟ و آيا همه مردم در سطح عادلانه از رفاه و آسايش به سر مي بردند؟

گرچه غالب گزارش هاي تاريخي مربوط به وضعيت اقتصادي دولت هستند و مورّخان كمتر به وضعيت اقتصادي توده مردم پرداخته اند، اما شواهد فراواني نشان مي دهند كه طبقه وسيعي از مردم تحت حاكميت عبّاسيان در فقر و تهي دستي زندگي مي كردند. نگاهي به اشعار شعراي اجتماعي اين مطلب را تأييد مي كند؛ از جمله ابوالعتاهيه ضمن اشعاري شكايت آميز، تصوير دقيقي از وضع اقتصادي جامعه ارائه كرده است:

من مبلغ عنّي الاما م نصائحا متواليه

انّي اري الاسعارَ اسعا رَ الرعيّةِ غاليه

واري اليتامي والارا ملَ في البيوتِ الخاليه…[6]

شاهد ديگر، شورش ها و قيام هاي متعدد مردمي است كه ريشه در نارضايتي عمومي از اوضاع اجتماعي و اقتصادي در اين عصر داشته اند. آنچه مسلّم است اينكه اموال و دارايي هاي فراوان دولت، كه متعلّق به عامّه مردم بود، به طور عادلانه در بين مردم توزيع نشدند و بيت المال صرف رفاه و آسايش صاحبان حقيقي آن نگشت. فاصله طبقاتي شديدي حاكم شد. بغداد، كه مركز تجارت و بازرگاني بود، تنها جيب ثروتمندان و بازرگانان را پر مي نمود و طبقه متوسط و ضعيف جامعه تحت فشار خراج و ماليات ها نمي توانستند سربلند كنند.

خزينه ها و گنجينه هاي دولتي صرف امور دربار مي شدند و خلفا با كنار نهادن سيره و سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و موازين اسلامي و روي كردن به اخلاق و منش پادشاهان و ملوك كافر كيش، سعي در خوش گذراني و اسراف و تبذير مي نمودند. از خلافت اسلامي تنها اسمي بر جاي مانده بود.

اين دوران، دوران ظهور و بروز پادشاهان ثروتمندي است كه نان دنيا را به نام دين مي خوردند و عنوان «خلافت» را يدك مي كشيدند. اميرالمؤمنين!هاي فاسد و عيّاش هداياي هنگفت و گزاف به شعرا و آوازه خوانان و مطربان و رقّاصان مي دادند، در حالي كه عامه مردم در فقر و تنگ دستي و فشار زندگي مي گذراندند.

به گفته مسعودي، مجموعه اموالي كه منصور به زور از مردم گرفته بود بالغ بر 600 ميليون درهم و 400ميليون دينار بود. او اين اموال را به نام «بيت المال» در محل مخصوص نگه داري مي كرد و نام صاحب هر مال را بر روي آن مي نوشت، بدون آنكه مقداري از آن را به خدمت عامّه مصروف دارد.

اين مبلغ غير از ماليات اراضي و خراج هايي بود كه منصور در زمان خلافت خود از كشاورزان گرفته بود.[7] سياست سخت گيرانه اقتصادي و تحريم و فشار مالي را عليه مردم در پيش گرفته بود تا مخالفان سياسي خود را به ضعف بكشاند و زمينه قيام ها و شورش هاي مردمي را از بين ببرد.[8]

در دوران هارون الرشيد، درآمد سرانه دولت به بالاترين حد خود رسيد كه تا آن زمان اين مقدار براي هيچ حاكم مسلماني سابقه نداشت.

ابن خلدون موجودي بيت المال در ايّام رشيد را بالغ بر 7500 قنطار در سال تخمين زده است. و جهشياري مجموع درآمد را قريب 500 ميليون درهم و دويست و چهل هزار درهم مي داند.[9]

عملكرد خلفاي عبّاسي از جمله هارون در صرف بيت المال براي برپايي مراسم جشن و پايكوبي و دادن هدايا و بخشش هاي مالي حيرت آور به مادحان و چاپلوسان درباري بي سابقه بوده است. حكايات بسياري از بذل و بخشش هاي ديوانه وار هارون در تاريخ ثبت شده اند.

اين وضعيت نامطلوب اقتصادي و عدم توجه خلفا به رسيدگي به وضعيت معيشتي مردم و صرف ثروت هاي دولتي در جهت عيش و نوش و خوش گذراني، پيامدهاي اجتماعي و فرهنگي خاصي را در اين دوره به دنبال داشت؛ از جمله:

ـ پيدايش فرقه متصوّعه در بغداد؛

ـ گرايش به زهد و تصوف در افرادي كه مأيوس از غني و رفاه بودند و دست از كار اقتصادي كشيده بودند؛

ـ پيدايش شاعران و مادحان و مورّخان درباري كه دانش و هنر را در مدح و چاپلوسي خلفا به خدمت گرفته بودند؛

ـ گسترش علوم دنيوي همانند طب، فلسفه و رياضي كه در سايه توجه خلفا و امرا و ثروتمندان رشد يافتند، در حالي كه نسبت به علوم ديني خارج از دربار هيچ گونه حمايتي صورت نمي گرفت؛

ـ بروز شورش ها و قيام هايي كه يك پاي در مخالفت فكري و سياسي با دولت عبّاسي داشتند و پاي ديگر در بي عدالتي هاي اجتماعي و نابساماني هاي اقتصادي در اين دوره.[10]

عصر امام كاظم(علیه السلام) مصادف با نخستين مرحله استبداد و ستمگري حكّام عبّاسي بود. آن ها تا چندي پس از آنكه زمام حكومت را به نام علويان در دست گرفتند، با مردم و بخصوص با علويان برخورد نسبتا ملايمي داشتند، اما به محض اينكه در حكومت استقرار يافتند و پايه هاي سلطه خود را محكم كردند و از سوي ديگر، با بروز قيام هاي پراكنده اي كه به طرفداري از علويان پديد آمد و آن ها را سخت نگران كرد، بنا را بر ستمگري گذاشتند و مخالفان خود را زير شديدترين فشارها قرار دادند.

امام كاظم(علیه السلام) در مركز فشارهاي سياسي و اجتماعي عبّاسيان قرار داشت، در عين حال، رسالت ايشان آن بود كه در اين حركت علمي، توازن و تعادل فكري را ميان شيعيان برقرار كند و از هر جهت، به هدايت و رهبري فكري و معنوي جامعه بپردازد.[11]

با توجه به شناخت اجمالي از اوضاع و شرايط اقتصادي اين عصر، زندگي اقتصادي و وضع معيشتي امام كاظم(علیه السلام) تبيين مي گردد. در اين نوشتار، رفتارهاي امام كاظم مورد مطالعه قرار مي گيرند تا اصول كلي حاكم بر سيره اقتصادي امام در توليد، مصرف و اصلاحات اقتصادي بيان گردند.

منابع مالي امام كاظم(علیه السلام)

الف- اموال عمومي

امامت بي ترديد محوري ترين جايگاه و نقش را در منظومه انديشه كلامي شيعه اماميه داراست. ركن اصلي و متمّم امامت، ولايت است. ولايت داراي مراتب گوناگوني است كه بالاترين آن «ولايت كليه و مطلقه الهي» است كه به معناي «حق حاكميت همه جانبه و همه جايي بر همه مخلوقات» است.

اين ولايت از سوي خداوند به پيامبر واگذار شده و پس از پيامبر نيز امام صاحب اين ولايت است. از شئون ولايت امام، حق مالكيت خاصي است كه دين اسلام براي او مشخص كرده و اين از خصايص نگرش فقهي شيعه است. مقصود از «مالكيت امام»، مالكيت منصب امامت و رهبري امّت اسلامي است، نه مالكيت شخص امام؛ زيرا اين نوع مالكيت از امامي به امام ديگر منتقل مي گردد، نه به وارثان طبيعي امام. بنابراين، به جاي مالكيت امام، مي توان عنوان «مالكيت حكومت اسلامي» را به كار برد.

مالكيت امام شامل دو بخش است: يك بخش ثروت هاي طبيعي كه پيشتر در تملّك كسي قرار نگرفته و در عين حال، از مباحات عامّه به شمار نمي روند؛ مانند: زمين هاي موات، جنگل ها، مراتع و معادن. بخش ديگر ثروت هايي است كه پيشتر در تملّك ديگران بوده و به دلايلي در مالكيت دولت اسلامي در آمده اند؛ مانند: ارث بدون وارث و قطايع ملوك.

مجموعه مواردي كه ملك منصب امامت است، تحت عنوان «انفال» قرار مي گيرد، چه ثروت هاي طبيعي كه در ابتدا به عنوان ملك امام معرفي شده اند و چه دارايي هايي كه از راه هاي گوناگون در اختيار امام قرار مي گيرند.[12]

علاوه بر اين موارد، خمس، زكات و ماليات هاي اسلامي همه در اختيار امام قرار مي گيرند و امام متصدي و سرپرست توزيع و مصرف آن هاست، ضمن اينكه براي شخص امام نيز در اين وجوهات سهمي در نظر گرفته شده است.

البته تمام موارد مزبور زماني براي امام قابل تحصيل خواهند بود كه مسئوليت حكومت اسلامي در اختيار امام باشد و زماني كه اين حق از امام غصب شود طبعا اين حقوق مالي نيز، به ناحق و از روي ستم، از امام گرفته خواهند شد. با اين همه، امامان معصوم همواره انفال را حق مسلّم خود مي دانستند و مسئوليت دريافت و توزيع خمس و زكات را انجام مي دادند. اين امر بر حاكمان ظالم گران مي آمد و هميشه يكي از بهانه هاي دشمني و كينه توزي خلفا و سلاطين با امامان شيعه به حساب مي آمد.

بخشي از اموال عمومي امام كاظم(علیه السلام) شامل خمس، زكات، نذورات، صدقات و موقوفات مي شد كه اين اموال، گاه، مستقيما از سوي شيعيان تحويل امام داده مي شد و گاه، از طريق وكلا و نايبان امام دريافت و توزيع مي گرديد. در اين ميان، به دليل جوّ اختناق و فشاري كه حكومت عليه امام و شيعيان ايجاد كرده بود، نقش سازمان وكالت داراي اهميت بيشتري است.

در عصر امام كاظم(علیه السلام) فعاليت سازمان وكالت به اوج خود رسيد و شيعيان در ارتباط با وكلا و نايبان امام، وظيفه پرداخت خمس و زكات و وجوه شرعي را انجام مي دادند. با تقويت و گسترش سازمان وكالت در عصر امام كاظم(علیه السلام) پرداخت هاي مالي شيعيان به دفتر وكالت نيز فزوني يافتند.[13]

شايد بتوان به عنوان قرينه اي بر كثرت اين پرداخت ها، به نقل شيخ طوسي و كشّي درباره كثرت اموال باقي مانده نزد وكلاي امام كاظم(علیه السلام) پس از شهادت آن حضرت، اشاره كرد:

هنگام شهادت امام كاظم(علیه السلام) مبلغ هفتاد هزار دينار نزد زيادبن مروان عيسي و مبلغ سي هزار دينار تحويل علي بن حمزه بود.[14]

مبلغ سي هزار دينار و شش كنيز در تحويل عثمان بن عيسي رواسي نماينده امام در مصر بود كه نقل شده است پس از شهادت امام هفتم(علیه السلام)، علي بن موسي الرضا(علیه السلام)، كسي را نزد زياد قندي و عثمان بن عيسي فرستاد و پيغام داد اموالي را كه از پدرم نزد شما مانده است، براي من بفرستيد.[15]

هشام بن احمر گفت: اموالي را كه براي امام هفتم به مدينه بردم، حضرت فرمود: آن را نزد مفضّل بن عمر برگردان.[16]

نمونه هاي متعدد ديگري از فعاليت مالي سازماني وكالت در عصر امام كاظم(علیه السلام) در منابع ذكر شده اند.

قرينه ديگري بر كثرت اموال عمومي امام كاظم(علیه السلام) را مي توان در سخن علي بن اسماعيل بن جعفر الصادق(علیه السلام) جست كه در مقام سعايت از امام كاظم(علیه السلام) به يحيي بن خالد گفت: اموال از شرق و غرب به سوي او سرازير است كه در خزانه هايي نگه داري مي كند و زميني را به قيمت سي هزار دينار خريده است.[17]

از همين رو، بارها هارون آن حضرت را متهم كرد و مورد بازجويي قرار داد كه از مردم خراج دريافت مي كند و آن حضرت در جواب فرمود:

«والذي بعث محمّدا بالنبوّةِ ما حُمل اِلَي درهما و لادينارا مِن طريقِ الخراجِ لكنّا معاشرَ ابي طالبٍ نقبلُ الهديةَ التي احلّها اللّه ـ عزّوجلّ ـ لنبيه في قوله: لو اُهدي لي كراعٌ لَقبِلتُ و لو دعيتُ الي زارعٍ لاَجبتُ و قد عَلِمَ اميرالمؤمنين ضيقَ ما نحنُ فيه و كثرةِ عدوّنا و ما منعنا السلفَ مِن الخمسِ الّذي نطَقَ لنا بِه الكتاب فضاقَ بِنا الامرُ و حرّمت علينا الصدّقةُ و عوّضنا اللّهُ – عزّوجلّ – عنها الخمسَ و اضطُررنا الي قبولِ الهدية[18]

گرچه امام در اين روايت، دريافت خراج و ماليات از مردم را نفي كرده اند، اما دريافت خمس و هدايا و وجوه شرعي را تصديق مي كنند. بنابراين، طبق فرمايش امام، شيعيان خمس و زكات و ساير وجوه شرعي را به امام تحويل مي دادند و امام مسئولانه به دريافت و توزيع آن ها مبادرت مي ورزيدند. قراين متعددي حاكي از تأكيدات امامان شيعه به برقراري سنّت پرداخت وجوه شرعي در ميان شيعيان و نكوهش از سستي شيعيان در اين زمينه است.

در شريعت اسلام، براي مصرف خمس و زكات موارد خاصي تعيين شده است. امام به عنوان متصدّي اين اموال آن ها را در موارد خاص و در چند محور عمده مصرف مي نمود:

1 – كمك مالي به نيازمندان و فقرا؛

2 – كمك به قرض داران و ورشكستگان؛

3 – رفع مشكلات و مشاجرات مالي شيعيان و سادات نيازمند؛

4 – پرداخت هديه و صله به شيعيان و شعراي متعهد و افراد تازه مسلمان؛

5 – رفع نيازهاي اقتصادي بيت امامت.

در مورد كمك هاي مالي امام به نيازمندان و بخشش به شيعيان و شعرا، در بخش كمك هاي مالي امام به تفصيل بحث خواهد شد. از جمله مي توان به تزويج برخي از فرزندان امام كاظم با اموال ارسالي از سوي وكيل آن جناب يعني علي بن يقطين اشاره كرد.[19]

ب- اموال خصوصي

بخش ديگري از اموال و دارايي هاي امام كاظم(علیه السلام) اموال خصوصي و شخصي امام بود كه امام به عنوان فردي عادي و عضوي از اعضاي جامعه به روش هاي متعارف آن ها را به دست مي آورد. اين بخش نمونه عيني از تأكيدات اسلام بر توليد و گسترش آن در فعاليت هاي اقتصادي است. اما آنچه مهم است اهداف و انگيزه هاي توليد و تكيه بر عوامل صحيح و مشروع توليد است كه در شيوه امام كاظم به آن ها اهميت داده شد.

1 – كار و تلاش اقتصادي: مهم ترين و اصلي ترين منبع مالي امام كاظم(علیه السلام) كار كشاورزي بود. امام كاظم(علیه السلام) از همان دوران كودكي به كار و تلاش مشغول بود. در دوره اي كه هم سن و سال هاي ايشان سرگرم بازي هاي كودكانه بودند، آن حضرت به كارهاي مفيد مي پرداخت، علاوه بر اينكه در مكتب و مدرسه پدر بزرگوارشان امام صادق(علیه السلام) به كسب معارف الهي مي پرداخت و در همان سنين كودكي، پاسخگوي سؤالات و مشكلات فكري جامعه نيز بود.

صفوان جمّال مي گويد: نزد امام صادق(علیه السلام) رفتم و از رهبر آينده جهان اسلام سؤال كردم و پرسيدم: پس از شما حجت خدا چه كسي خواهد بود؟ امام صادق(علیه السلام)، كه به دليل حفظ جان امام كاظم(علیه السلام)، گاه از پاسخ دادن آشكار به اين سؤال خودداري مي كردند، اين بار نيز پاسخ دادند: صاحب امر و حجّت خدا كسي است كه سرگرم بازي و لهو و لعب نيست.

صفوان مي گويد: در همان هنگام، ابوالحسن موسي بن جعفر(علیه السلام)، كه نوجوان خردسالي بود، وارد شد، در حالي كه گوسفندي به همراه داشت و آن را به جلو مي راند و به آن خطاب مي كرد: بر پروردگارت سجده كن. آن گاه امام صادق(علیه السلام) او را به سينه خود چسباند و فرمود: پدر و مادرم به فدايت كه اهل بازي و سرگرمي نيستني. «بابي انتَ و اُمّي مَن لا يلهوُ و لايَلعبُ».[20]

اخبار و روايات متعدد تاريخي نشان مي دهند كه آن حضرت به شغل كشاورزي اشتغال داشت و از اين طريق امرار معاش مي كرد و شغل ديگري براي آن امام گزارش نشده است. اين اخبار عمدتا مربوط به دوره امامت آن حضرت و مربوط به زماني است كه آن حضرت در مدينه بود. اشتغال حضرت به كشاورزي، هم به دليل شرايط اقليمي و جغرافيايي مدينه بود كه براي كشاورزي مناسب است و هم به دليل اهميت خاصي كه ائمّه اطهار(علیهم السلام) و اولياء الهي به امر كشاورزي مي دادند.

تأكيد و اهميت اسلام بر كشاورزي بيانگر آن است كه اسلام اقتصاد بر محور كشاورزي را بر ساير موارد ترجيح مي دهد، ضمن اينكه هرگونه توليدي كه براي انسان مفيد باشد و ثمره اي عقلايي بر آن مترتب باشد مورد قبول اسلام است. يك نمونه تاريخي كه نشان مي دهد امام خود شخصا به كشاورزي اشتغال داشتند:

علي بن ابي حمزه مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه در زمين كشاورزي خود كار مي كرد و عرق مي ريخت. عرض كردم: قربانت گردم! پس كارگران كجا هستند؟ فرمود: اي علي! بهتر از من و پدرم در اين زمين خود، با بيل كار مي كردند.

عرض كردم: آنان را معرفي فرما. حضرت فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، اميرالمؤمنين (علیه السلام) و پدرانم همه با دست خود كار مي كردند. كشاورزي شغل پيامبران خدا و جانشينان آنان و مردان شايسته است.[21]

بنابراين، كار كشاورزي اصلي ترين منبع درآمد مالي امام كاظم(علیه السلام) بود. حضرت از درآمد محصولات كشاورزي، خود و خانواده و عائله اش را تأمين مي كرد و علاوه بر آن، به فقرا و محرومان و نيازمندان كمك مي نمود. برخي از بخشش ها و هداياي امام نيز از اين طريق انجام مي گرفت. براي نمونه، حضرت به يكي از غلامان، كه در حق او احسان كرده بود، قطعه اي زمين كشاورزي اهدا كرد.[22]

در مورد ديگر، حضرت زمين كشاورزي خود را به غلامي بخشيد و او را آزاد كرد. [23]

حضرت بخشي از زمين كشاورزي خود را به فرزندش، احمد، كه مردي والامقام و خيّر بود، هديه كرد.[24] در وصيت نامه آن حضرت نيز آمده است كه ايشان سي اصله درخت خرماي خود را براي فقراي آبادي وقف كرد و بقيه آن را بين فرزندانش تقسيم نمود.

2 – موقوفه ها: يكي از منابع مالي امامان، موقوفه هايي بوده كه از گذشتگان براي آن ها مانده و آن ها به عنوان متولّي اوقاف، درآمد محصول آن ها را به دست آورده و در راه هاي گوناگون شرعي به مصرف مي رسانند. براي نمونه، وقف نامه اي كه ابوبصير از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است، در آن به وصيت نامه حضرت زهرا(سلام الله علیها) در مورد وقف مزارع هفت گانه به فرزندانش اشاره شده است.

وقف نامه هاي ديگري نيز، كه واقف آن ها امام علي(علیه السلام) بوده در كتب حديث ذكر شده اند كه توليت آن به دست امامان شيعه رسيده[25] و آنان درآمد محصول آن را در راه هاي گوناگون و در جهت تحكيم و گسترش تشيّع به مصرف رسانده اند.

در وصيت نامه امام كاظم(علیه السلام) نيز آمده است كه آن حضرت يك سوم موقوفه پدرش را وصيت كرده است.[26] اين امر نشان مي دهد كه اموال و املاكي از طريق موقوفه و ارث از سوي امام صادق(علیه السلام) به امام كاظم(علیه السلام) منتقل شده است.

3 – هدايا: بخش ديگري از اموال خصوصي امام، اموالي بودند كه به امام هديه داده مي شدند. در بسياري از موارد، شيعيان همراه خمس و زكات و وجوهات، هدايايي نيز براي شخص امام مي فرستادند. براي نمونه، مي توان به هدايايي كه علي بن يقطين براي امام كاظم(علیه السلام) مي فرستاد، اشاره كرد. علي بن يقطين از موقعيت خود براي كمك رساندن به شيعيان و محرومان و همچنين كمك كردن به شخص امام استفاده مي كرد.

پسر علي بن يقطين مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) هر چيزي لازم داشت يا هر كار مهمي كه پيش مي آمد، به پدرم نامه مي نوشت كه فلان چيز را براي من خريداري كن يا فلان كار را انجام بده، ولي اين كار را به وسيله هشام بن حكم انجام بده.[27]

در روايتي كه قبلا ذكر شد، امام در جواب هارون، فرمود: «به خاطر آنكه ما از حق مالي و شرعي خودمان (خمس) باز داشته شده ايم، مجبور به پذيرش هديه هستيم».[28]

يك بار هارون كسي را دنبال امام فرستاد و دستور داد تا هر چه زودتر امام را حاضر كنند. وقتي مأمور خليفه به حضور امام رسيد، حضرت به او فرمود: «لولا اَنّي سمعتُ في خبر جدّي رسولِ اللّه اَن طاعةَ السلطانِ لِلتقيّةِ واجبةٌ اِذا جئتُ»؛ اگر از رسول خدا روايت نشده بود كه اطاعت از سلطان از روي تقيّه و حفظ جان واجب است، هرگز نمي آمدم.

و وقتي امام نزد هارون آمد، هارون از او پرسيد: چرا نزد ما نمي آيي و با ما رفت و آمد نداري؟ حضرت فرمود: «سعة مُلككَ و حبُّكَ لِلدّنيا»؛ وسعت مملكت و دنياپرستي تو مانع است.

 آن گاه هارون هدايايي به امام داد. امام آن ها را پذيرفت و فرمود: «واللّهِ لولا اَنّي اري اَن اَتزوّجَ بِها مِن عزّاب بني طالبٍ لئلا ينقَطعَ نسلَهُ ابدا ما قبلتُها».[29]

حضرت آن هدايا را براي كمك كردن به ازدواج جوانان مجرّد از خاندان سادات، از هارون پذيرفت.

در مورد ديگر، مهدي عبّاسي، امام كاظم(علیه السلام) را دستگير و زنداني كرد، سپس در خواب اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) را ديد كه او را مورد عتاب قرار داد و فرمود: «فهل عسيتم اَن تُفسدوا في الارضِ و تُقطِّعوا ارحامكَم…» آن گاه دستور داد امام را آزاد كنند و مبلغ سه هزار دينار به او بدهند و ايشان را راهي مدينه كنند.

مورد مشهور ديگري از قبول هديه از سوي امام كاظم(علیه السلام) مربوط به دوران منصور دوانيقي است كه در روز عيد نوروز از امام كاظم(علیه السلام) خواست تا جلوس كند و هدايايي كه مردم و به ويژه سربازان ايراني مي آورند بپذيرد. حضرت ابتدا از انجام چنين كاري خودداري كرد، اما با اصرار و فشار منصور پذيرفت. شخصيت ها، فرماندهان و سربازان به ديدن حضرت مي آمدند و به آن حضرت تبريك مي گفتند و هدايايي به آن امام مي دادند.

مأمور منصور از هدايا صورت برداري مي كرد. آخرين فردي كه داخل شد پيرمردي بود كه عرض كرد: اي پسر دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) من فقيرم و ثروتي نداشتم كه برايت هديه بياورم. سه بيت شعري كه جدّم درباره جدّت حسين بن علي(علیه السلام) سروده است، آورده ام. اشعار خود را خواند.

حضرت فرمود: هديه ات را قبول كردم، بنشين خدا به تو بركت دهد. سپس رو كرد به مأمور منصور و به او فرمود: نزد منصور برو و هديه ها را بازگو كن و نظرش را درباره مصرف آن به دست آور.

او رفت و بازگشت و گفت: منصور مي گويد: همه هدايا را به موسي بن جعفر بخشيدم. هر اقدامي مي خواهد درباره آن بنمايد. امام همه هدايا را به آن پيرمرد بخشيد.

غالبا هدايايي كه امام به اكراه از سوي حاكمان دريافت مي كرد، به مردم نيازمند و محروم مي بخشيد و خود از آن استفاده نمي كرد. در برخي موارد، امام كاظم(علیه السلام) از قبول هدايا از سوي افراد ظالم خودداري مي كرد. در يك مورد، شخص آوازه خوان و هنرپيشه اي به نام مخارق وقتي مشاهده كرد، هارون از كمك مالي به امام خودداري مي كند، با به كار بستن حيله اي پول و اموال فراواني از هارون به چنگ آورد و آن ها را نزد امام آورد.

امام از پذيرش آن هدايا خودداري كرد و فرمود: «خدا به شما و مال شما بركت دهد و جزاي نيكو عنايت كند! به خدا سوگند! نه از او و نه از اين پول درهمي مي گيرم و نه از اين زمين چيزي…»[30]

سندي بن شاهك، زندانبان ظالم و بي رحم امام كاظم(علیه السلام) در آخرين لحظات عمر آن حضرت، از وي خواست تا اجازه دهد تا با مال خودش كفني براي حضرت تهيه كند. حضرت در جواب فرمود: «اِنّا اهل بيتُ مُهورُ نسائِنا و حجُّ صرورتنا و اكفانُ موتانا مِن طاهرِ اموالنا و عندي كفنٌ و اُريد اَن يتَولّي غسلي و جِهازي مولاي فلان…» بدين سان، امام از پذيرش هديه چنين فرد ظالم و گستاخي خودداري كرد.

پيش از آن نيز هارون كنيز زيبارويي براي آزار و اذيت امام و با عنوان هديه نزد امام فرستاد. حضرت از قبول كنيز خودداري كرد و اين آيه را تلاوت فرمود: «بَل اَنتُم بِهديّتكم تَفرحونَ…»

وضعيت مالي و معيشتي امام كاظم(علیه السلام)

از جمله مباحث قابل توجه در زندگاني امام كاظم(علیه السلام)، شناخت وضعيت اقتصادي و معيشتي ايشان مي باشد؛ پرداختن به اين موضوع كه آيا آن حضرت در وضعيت اقتصادي مطلوب و مناسب به سر مي برد يا در فقر و تنگ دستي، و يا وضع زندگي متوسط و معمولي داشت؟

برخي معتقدند: امام كاظم(علیه السلام) در دوران امامتش زندگي فقيرانه اي داشتند و وضع اقتصادي سختي را تحمل مي كردند.[31]

براي اين ادعا، چند شاهد و دليل تاريخي ذكر شده اند:

1 – تحريم اقتصادي از سوي دستگاه خلافت براي زمين گير كردن امام (علیه السلام)

خلفاي معاصر امام، به ويژه منصور و هارون، به طور آشكار، امام را از بسياري از حقوق و مزاياي اقتصادي و مالي محروم كرده بودند. براي نمونه، زماني كه هارون در سفري كه به مدينه داشت، براي جلب نظر مردم به همه هدايايي داد، اما امام و خانواده علويان و شيعيان را از اين هدايا محروم كرد. هنگامي كه مأمون علت آن را پرسيد، جواب شنيد كه فقر او نزد من محبوب تر از غناي اوست. اگر به اين مرد پول بدهم، هيچ تضميني ندارم كه فردا با صدهزار شمشيرزن از شيعيان و مواليانش عليه من قيام نكند.[32]

اساسا يكي از بهانه هاي هارون بر دشمني و قتل امام كاظم(علیه السلام) جلوگيري از قدرت مالي آن حضرت بود. هارون از اقتدار مالي امام در هراس بود و از دريافت خمس و زكات و وجوهات شرعي توسط امام غضبناك.

2 – عائله پرشمار از خانواده و فرزندان و موالي

امام كاظم(علیه السلام) سرپرستي فرزندان و عائله متعددي را به عهده داشت. طبق نقل شيخ مفيد، آن حضرت 37 فرزند داشت.[33] طبيعتا تأمين اين عائله پرشمار فشار مالي و اقتصادي زيادي بر آن حضرت وارد مي ساخت.

3 – رهبري فكري و معنوي جامعه و مبارزات سياسي

امام عهده دار رهبري فكري و معنوي جامعه اسلامي بود. تفسير و تبيين احكام و معارف شريعت، پاسخ گويي به مسائل فكري، مبارزه با جريانات منحرف و تربيت شاگردان و شيعيان مخلص بر عهده امام بود. اين وظايف خطير، بخشي از ساعات عمر شريف آن حضرت را به خود اختصاص مي داد.

علاوه بر اين، امام به دليل مبارزات سياسي و مخالفت با حاكمان، همواره در حال تبعيد و حبس و زندان بود و از اين شهر به آن شهر منتقل مي شد. امام بارها از سوي خلفاي عبّاسي احضار شد و همواره تحت فشار سياسي و اجتماعي بود. بنابراين، نمي توانست آن گونه كه مناسب است، به وضع اقتصادي خود سر و سامان دهد. اين امر تا حدودي موجب فقر و تنگ دستي امام بود.

آنچه ذكر شد دلايل كساني است كه معتقد به فقر امام كاظم(علیه السلام) هستند اما اين موارد گرچه موانعي جدّي بر زندگي اقتصادي امام كاظم(علیه السلام) به شمار مي رفتند. اما به نظر مي رسد اين موارد نمي توانستند امام را به فقر و تهي دستي بكشانند. هيچ شاهد تاريخي فقير بودن امام را تأييد نمي كند؛ زيرا «فقير» يعني كسي كه براي تأمين نيازهاي مادي خود به ديگران محتاج است؛ كسي كه توان اداره خود و خانواده خود را ندارد. هيچ روايت و گزارش تاريخي وجود ندارد كه نشان دهد امام براي تأمين نيازهاي مالي و اقتصادي خود از ديگران كمك گرفته باشد.

علاوه بر اين، شواهدي در دست هستند كه نشان مي دهند امام از تمكّن و قدرت مالي برخوردار بود و زندگي متوسط و معمولي داشت، نه زندگي فقيرانه و سرشار از محروميت:

1 – صاحب املاك، مزارع و زمين هاي كشاورزي: امام صاحب املاك، مزارع و زمين هاي كشاورزي بود. اين مزارع، كه عمدتا در اطراف مدينه بودند، به شخص امام تعلّق داشتند و ـ همان گونه كه پيشتر گذشت ـ امام در كنار غلامان و فرزندان و كارگرانش به كار مشغول بود.

فرزند امام مي گويد: در صبح سردي براي سرزدن به زميني كه امام در منطقه سايه داشت، همراه امام حركت كرديم… .[34]

معتب در ضمن روايتي نقل مي كند كه امام در باغ خود مشغول چيدن خرما بود… .[35]

در روايت ديگري آمده است كه آن حضرت كفن خود را براي زن مؤمني به نام شطيطه فرستاد و فرمود: اين كفن را از پنبه هاي مزرعه خودمان تهيه كرده ايم… .[36]

امام زميني كشاورزي در منطقه يسيريه داشت كه آن را به فرزندش، احمد، كه مردي بزرگوار و با شخصيت بود، هديه كرد.[37]

اسماعيل، فرزند موسي بن جعفر(علیه السلام)، مي گويد: پدرم با فرزندان خود از مدينه به سوي برخي از املاك خود بيرون رفت. اسماعيل مي گويد: ما در آنجا بوديم و با احمد بن موسي(علیه السلام) بيست تن از خدم و حشم پدرم بودند كه اگر احمد برمي خاست آنان با او برمي خاستند و اگر احمد مي نشست آنان نيز با او مي نشستند.[38]

سند معتبر ديگري نشان مي دهد: امام صاحب زمين ها و مزارع كشاورزي بود. موقوفه آن حضرت در كتاب هاي تاريخي ثبت شده است كه به قسمتي از آن اشاره مي كنيم:

«اين است آنچه موسي بن جعفر وقف نمود كه مشتمل است بر همه زمين خود كه در فلان مكان واقع است (نام آن ذكر نشده) و حدود زمين فلان است كه به طور كلي، درخت هاي خرما، زمين، قنات، آب، آسياب، حريم، حقوق، حق آب، پستي و بلندي، عرض و طول، ميدان جلوباغ، نهرهاي كوچك و بزرگ، مرغزارها، آباد و خراب همه را وقف نموده است.

متولّي وقف درآمد آن را پس از كسر كردن مخارج مزرعه و سي عدد درخت خرما براي فقراي آبادي ميان فرزندان موسي تقسيم كند؛ براي هر مرد دو برابر زن. چنانچه يكي از دختران موسي ازدواج كند، سهمي در اين صدقه ندارد… .[39]

نمونه ديگري از تمكّن مالي امام، تعداد غلامان آن امام مي باشد. در روايتي، حضرت در پاسخ به هارون كه پرسيده بود: چه تعداد جيره خوار داري؟ فرمود: بيش از پانصد نفر كه بيشتر آن ها موالي و غلامان هستند.[40]

 علي بن ابي حمزه مي گويد: تعداد سي نفر غلام حبشي براي آن حضرت خريداري شد و امام براي آن ها مقرّري و حقوق تعيين كرد.[41]

علاوه بر اين، تمام همسران آن حضرت كنيزاني بودند كه وي خريداري نموده بود؛ از جمله مادر امام رضا(علیه السلام) كه كنيزي بود كه امام آن را از تاجر مغربي خريد.[42]

بنابراين، خريد و نگه داري غلامان و سپس آزاد كردن تعداد بي شماري از غلامان توسط امام كاظم(علیه السلام) خود قرينه اي بر تمكّن مالي آن حضرت است.

2 – كمك ها و بخشش هاي مالي حضرت: از جمله فصول درخشان زندگي امام كاظم(علیه السلام)، كمك ها و بخشش هاي مالي ايشان به فقرا و نيازمندان و درماندگان است. كمك ها و بخشش هاي آن امام شامل حال دوستان و دشمنان آن حضرت مي شد و در عصر خود، ضرب المثل بود. مورّخان هديه معمولي آن حضرت را حدود 200 تا 400 دينار ذكر كرده اند.[43]

3 – اجتناب امام از فقير نشان دادن خود: نكته ديگري كه مي تواند در شناخت وضعيت اقتصادي و معيشتي امام كمك كند، سيره و روش امام در مصرف است ـ كه در بخش هاي بعدي اين مقاله به آن خواهيم پرداخت. امام در انتخاب نوع لباس، غذا، منزل و مركب، همواره جانب اعتدال را نگه مي داشتند و ديگران را نيز به اعتدال و ميانه روي در مصرف سفارش مي كردند. امام هيچ گاه خود را فقير نشان نمي داد و به شيعيان خود سفارش مي كرد تا با وضعيت مناسب و متعارفي در جامعه ظاهر شوند و خود را مقابل دشمن كوچك و حقير و فقير نشان ندهند.

آري، امام زندگي ساده و زاهدانه اي داشت، اما زهد امام هرگز به معناي فقر او نبود. امام هيچ گاه به ثروت اندوزي و انباشت سرمايه و اسراف و تجمّل نپرداخت. هر چه داشت خالصانه بين فقرا و نيازمندان انفاق مي كرد. امام بيش از آنكه به خود و رفاه و آسايش خويش فكر كند، در فكر محرومان و مستمندان بود و با توان مالي خود سعي در ياري رساندن به ايشان داشت.

امام ـ به معناي دقيق كلمه ـ زاهد بود و زهد را اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) چنين معنا كرد: «الزهدُ كلّهُ بينَ كلمتَينِ مِن القرآنِ، قال اللّه سبحانه: (لِكَيلا تأسوا عَلي ما فَاتكم و لاتَفرحُوا بِما آتاكُم) وَ مَن لَم يَأسَ علَي الماضي و لم يَفرح بالآتي فقد اَخذ الزهدَ بِطرفَيه».[44]

از اين رو، وقتي امام به دستور هارون به زندان افكنده شد، خدا را سپاس مي گفت كه فرصت و موقعيت مناسبي براي عبادت و مناجات با خدا يافته است و از اينكه دنيا را از دست داده، نگران و پريشان نيست.

سيره اقتصادي امام كاظم(علیه السلام)

الف- سيره امام كاظم(علیه السلام) در توليد

با مطالعه در رفتارهاي اقتصادي امام كاظم(علیه السلام) مي توان به اصول كلي در زمينه توليد دست يافت. بي شك، آنچه در اينجا ذكر مي شود تمام اصول كلي حاكم بر رفتار امام نيست، بلكه مهم ترين اصول در سيره امام در توليد مي باشد:

1 – تلاش در عرصه توليد: در اسلام، به كار و تلاش اقتصادي اهميت فراواني داده شده است. آيات و روايات فراواني در اهميت و ضرورت كار و تجليل از مقام كارگر نقل شده اند. سيره عملي پيامبران و اولياي الهي نيز اين بوده است كه بار زندگي خود را شخصا به دوش مي كشيدند و هيچ گاه براي تأمين ضروريات زندگي، خود را نيازمند و وابسته به ديگران نمي كردند.

اين امر بيانگر نوع نگرش امام به دنيا و رابطه آن با آخرت است و بر انديشه هاي انحرافي زهدمآبانه، كه كار و توليد را در تضاد با كمالات معنوي و مصالح اخروي مي دانستند يا افكار باطل ارباب مآبانه، كه كار را وظيفه افراد پست و پايين جامعه مي دانند خط بطلان مي كشد.

امام كاظم(علیه السلام) مي فرمايد: «اِنّ اللّه ـ عزّوجلّ ـ لِيبغضُ العبدَ النوّامَ الفارغَ»؛[45] خداوند از فرد پرخواب و بيكار متنفّر است. از اين رو، به يكي از يارانش، كه كاسب و فروشنده بود، مي فرمايد: «اُغدُ الي عزِّك»؛[46] صبح زود به سوي عزّت خود بشتاب. منظور حضرت همان كسب و تجارت است. عزّت انسان در سايه تلاش او در جهت توليد به دست مي آيد.

در روايتي ديگر، امام ارزش كار را اين گونه بيان كردند: «مَن طَلَب هذا الرزقَ مِن حِلّه لِيعودَ بِه علي نَفسِهِ و عيالِه كانَ كالمجاهدِ في سبيلِ اللّه»؛[47] هر كس در طلب روزي از راه حلال اقدام كند تا خود و خانواده اش را تأمين نمايد مانند كسي است كه در راه خدا جهاد كرده است.

از اين رو، امام كاظم(علیه السلام) با تمام مشكلات و مسئوليت هاي طاقت فرساي اجتماعي و سياسي و فرهنگي خود، در عرصه كار و تلاش اقتصادي كوشا و فعّال بود و ـ همان گونه كه ذكر شد ـ در كنار كارگران و غلامان به كشاورزي مي پرداخت و به آن افتخار مي كرد.

2 – برنامه ريزي در امور اقتصادي: قطعاً انجام مسئوليت هدايت و رهبري فكري جامعه و پرداختن به عبادت و امور معنوي، زماني با تلاش هاي اقتصادي قابل جمع خواهد بود كه انسان برنامه ريزي دقيق و معقولي براي زندگي خود داشته باشد. اينكه امام بزرگوار شيعيان، هم در صحنه فرهنگي و هم عرصه اقتصادي فعّال و پرتلاش حاضر است، به دليل اعتقاد و عمل به اصل برنامه ريزي در زندگي است.

امام كاظم(علیه السلام) در مورد برنامه ريزي و مديريت زمان و نقش آن در زندگي انسان مي فرمايد: «اجتهدوا في اَن يكون زمانكم اربعَ ساعاتٍ: ساعةٌ لمناجاةِ اللّه و ساعةٌ لامرار معاشٍ و ساعةٌ لِمعاشرةِ الاخوانِ و الثُقّات الذينِ يَعرفونَكم عُيوبَكم و يَخلصونَ لَكم في الباطنِ و ساعةٌ تخلونُ فيها للذّاتكِم في غير محرَّمٍ و بهذهِ الساعةِ تقدرونَ علي الثلاثِ ساعاتٍ…[48]

3 – تأكيد بر عوامل صحيح و مشروع توليد: آنچه در سيره اقتصادي امامان و از جمله امام كاظم(علیه السلام) بيش از همه چيز مورد تأكيد است، اهميت دادن به عوامل صحيح و مشروع توليد مي باشد.

امام هرگونه توسعه اقتصادي و پيشرفت در توليد را تأييد نمي كند، بلكه محور فعاليت هاي اقتصادي را قانون شرع معرفي مي كند و هرگز از دايره احكام و موازين شرع خارج نمي شد. امام كاظم(علیه السلام) به يكي از ياران خود مي فرمايد: «يا داود اِنَّ الحرامَ لا نمي و اِن نَمي لَم يُبارَك فيه و ما انفَقهُ لَم يُوجر عليه و ما خلفّهَ كان زادهُ اِلي النّارِ»؛[49] اي داود، حرام رشد و توسعه نمي يابد و اگر رشد يافت، بركت در او نيست و هر چه از آن انفاق شود، اجر داده نمي شود و هر چه از آن باقي بماند، وسيله اي است براي رفتن انسان به جهنم.

(در بخش اصلاحات اقتصادي امام و مبارزه با مفاسد اقتصادي، نمونه هايي از سيره عملي امام در اهميت دادن به عوامل صحيح و مشروع توليد بيان خواهند شد).

4 – حمايت از توليدكنندگان: امام كاظم(علیه السلام) علاوه بر آنكه خود پيش گام در عرصه توليد و تلاش اقتصادي بود، از توليدكنندگان نيز حمايت مي كرد. كمك هاي فراوان امام به آسيب ديدگان و ورشكستگان و قرض داران، كه زندگي اقتصادي آن ها به دليل مشكلات طبيعي مختل شده بود، در همين زمينه قابل تفسيرند.

شخصي مي گويد: در نزديكي مدينه صيفي كاري داشتم. موقعي كه فصل برداشت محصول نزديك شد، ملخ ها آن را نابود كردند. من خرج مزرعه را با پول دو شتر بده كار بودم. نشسته بودم و فكر مي كردم، ناگاه امام موسي بن جعفر(علیه السلام) را ديدم كه در حال عبور از آنجا بود و مرا ديد، فرمود: چرا ناراحتي؟ عرض كردم: به خاطر اينكه ملخ ها كشاورزي مرا نابود كرده اند. حضرت فرمود: چه قدر ضرر كرده اي؟ عرض كردم: يكصد و بيست دينار با پول دو شتر، حضرت به غلام خود فرمود: يكصد و پنجاه دينار به او بده، سي دينار سود به اضافه اصل مخارج و دو شتر هم به وي تحويل بده.

آن مرد مي گويد: وقتي اين كمك را تحويل گرفتم، عرض كردم: وارد زمين شويد و در حق من دعا كنيد. حضرت وارد زمين شد و دعا نمود. سپس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل كرد و فرمود: «تمسّكوا ببقايَا المصائِب»؛ از بازماندگان مشكلات محكم نگه داري كنيد.[50]

بدين سان، امام به مسئولان و افراد جامعه مي آموزد كه چگونه به افراد آسيب ديده كمك كنند. امام در كمك به كشاورزي كه زراعت او دچار خسارت شده بود، علاوه بر اصل سرمايه اي كه از دست داده بود، مقدار سودي نيز كه انتظار داشت، به او مي پردازد، ضمن اينكه حمايت معنوي خود را نيز اعلام مي دارد و براي آن كشاورز دعا مي كند و با ذكر روايتي از پيامبر، او را مشمول هدايت فكري و معنوي خود قرار مي دهد.

نمونه ديگر، كمك امام كاظم(علیه السلام) به بكّار قمي است كه مغازه اش مورد سرقت قرار گرفت. امام توسط علي بن حمزه كيسه پولي براي بكّار فرستاد. بكّار مي گويد: كيسه را باز كردم، چهل دينار در آن بود و ثروت از دست رفته ام را نيز محاسبه كردم، چهل دينار بود.

5 – دفاع و حفاظت از حقوق مالي خود: در اسلام، مال يك وديعه الهي معرفي شده است كه از جانب خداوند در اختيار بشر قرار گرفته: (وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ… .) (نور: 33) از اين رو، حفظ مال و نعمت هايي كه خداوند به انسان عطا كرده، همانند حفظ جان بر هر انساني واجب است. اسلام جان و مال انسان مسلمان را محترم مي شمارد و به هيچ كس اجازه نمي دهد متعرّض اموال ديگران شود و آن را غصب نمايد.

در سيره معصومان: نمونه هاي بسياري از حفاظت و دفاع از حقوق مالي شان به چشم مي خورد. بارزترين دفاع مالي از سوي يگانه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) صورت گرفت كه براي باز پس گيري «فدك»، كه حق مسلّم ايشان بوده تلاش بسيار كرد. در مورد امام صادق(علیه السلام) نيز نقل شده است كه داود بن علي (فرماندار مدينه) معلّي بن خنيس (غلام امام صادق(علیه السلام)) را كشت و اموالش را غصب كرد.

امام (علیه السلام) بر او وارد شد، در حالي كه از شدت ناراحتي عبايش بر زمين كشيده مي شد، آن گاه او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: غلام مرا كشتي و مال مرا گرفتي! آيا ندانستي كه مرد در مصيبت فرزند و دوست مي خوابد، ولي در مورد ربودن و غصب مال به خواب نمي رود. سپس فرمود: آگاه باش! به خدا تو را نفرين خواهم كرد. داود به ريشخند گفت: آيا مرا به نفرين خود تهديد مي كني؟ آن گاه امامصادق (علیه السلام) به خانه برگشت و پيوسته آن شب را به دعا و نماز گذراند. ساعتي نگذشت كه صداي شيون برخاست و گفتند داود بن علي مرده است.[51]

در زندگاني امام كاظم(علیه السلام) موارد متعددي يافت مي شوند كه امام از حق مسلّم مالي خود دفاع و حفاظت كرد و آن را از غاصبان مطالبه نمود.

زماني امام كاظم(علیه السلام) بر مهدي عبّاسي وارد شد و ديد كه او ردّ مظالم مي كند. امام نزد او آمد و پرسيد: چرا آنچه را از راه ستم از ما گرفته شده است، برنمي گرداني؟ مهدي پرسيد: آن چيست؟ امام ماجراي فدك را توصيف كرد. مهدي گفت: حدود آن را مشخص كن تا برگردانم. امام حدود فدك را به تفصيل بيان كرد. خليفه گفت: «هذا كثير، فانظُر فيه»؛ يعني اين مقدار زياد است، درباره آن فكر مي كنم.[52]

طبيعي بود كه مهدي عبّاسي چنين كاري را انجام ندهد؛ زيرا افزون بر آنكه او محكوميت كساني را كه مانع از بازگرداندن فدك به اهل بيت شده بودند، مي پذيرفت، واگذاري آن به امام مي توانست امكانات مالي فراواني را در اختيار امام قرار دهد كه اين به نفع حكومت نبود.

نظير اين جريان در زمان هارون نيز تكرار شد و حضرت فدك را مطالبه نمود و هارون از دادن آن خودداري كرد. در مورد ديگري هارون امام را به دربار خود احضار كرد. امام او را مورد سرزنش و توبيخ قرار داد كه چرا سادات و هاشميان و شيعيان را فراموش كرده اي و حقوق آن ها را پرداخت نمي كني؟[53]

علاوه بر اين موارد، چند مورد جزئي ديگر نيز در تاريخ زندگاني امام كاظم(علیه السلام) ثبت شده اند كه نشان مي دهند امام بر حفظ اموال خود حسّاس بود و از غصب اموالش توسط افراد جلوگيري مي كرد:

روزي امام در باغ خود مشغول جمع آوري خرماهاي نخلستان بود كه متوجه شد يكي از غلامان مقداري از خرماها را به بيرون از باغ پرتاب مي كند تا بعداً به دور از چشم امام آن ها را براي خود بردارد. امام نزد او آمد و پرسيد: آيا گرسنه اي؟ گفت: خير. امام فرمود: آيا عرياني و نياز به لباس داري؟ (يعني آيا فقر مالي تو را به چنين كار زشتي واداشته است؟) او گفت: خير. حضرت فرمود: پس چرا خرماها را بيرون انداختي؟ عرض كرد: وسوسه شدم، چنين كاري بكنم. آن گاه امام به او فرمود: خوش آمدي و آنچه بيرون انداختي مال تو![54]

اين روايت به روشني بيانگر كنترل و نظارت امام بر اموال خود و عملكرد كارگرانش مي باشد، گرچه برخورد كريمانه حضرت كه منجر به اخراج آبرومندانه آن غلام شد، نيز درخور توجه است.

در مورد ديگري روزي امام كاظم(علیه السلام) سوار بر قاطري در حركت بود. ناگهان مردي از قبيله «همدان» پيش آمد و راه را بر امام بست و افسار قاطر را در دست گرفت و ادعاي مالكيت آن را كرد. امام از قاطر پايين آمد و به غلام خود فرمود: زين قاطر را بردار و قاطر را به او بده.

آن مرد گستاخانه ادعاي مالكيت زين را نيز كرد. امام به او فرمود: دروغ مي گويي؛ زيرا من بر مالكيت زين دليل و بيّنه دارم، اما خود قاطر را تازه خريده ام، شايد حرف تو صحيح باشد و تو مالك قاطر باشي. بدين سان، امام از حق مسلّم مالي خود، كه بر آن دليل و شاهد داشت، كاملا دفاع كرد و اجازه نداد به راحتي مورد غصب قرار گيرد، اما از مالي كه مشتبه به حرام بود، پرهيز كرد.

ب- سيره امام كاظم(علیه السلام) در مصرف

هدف نهايي همه تلاش ها و كوشش هاي اقتصادي، مصرف است. هر كس درآمدي كسب مي كند يا سرمايه اي مي اندوزد هدفش آن است كه سطح مصرف كنوني يا آينده خود يا ديگران را بالا ببرد. اما انسان ها در الگو و انگيزه مصرف متفاوت هستند. برخي هدف نهايي از مصرف را تنها اشباع هر چه بيشتر تمايلات و ارضاي كامل نيازهاي جسمي و غريزي انسان مي دانند و فراتر از آن هدفي نمي شناسند.

اما اسلام سعي دارد انسان را به گونه اي بسازد كه تمام حركات و فعاليت هايش او را به هدف نهايي آفرينش، كه قرب الهي است، نزديك گرداند. با تأمّل در سيره معصومان(علیهم السلام)، مي توان به الگوي صحيح و موردنظر اسلام ـ البته با در نظر گرفتن شرايط زمان و مكان و اوضاع اجتماعي و اقتصادي جامعه اي كه امام در آن زندگي مي كرد ـ نزديك شد.

در اين بخش، به مهم ترين موارد مصرف، كه همواره مورد ابتلاي انسان ها هستند و از شاخصه هاي اقتصادي افراد محسوب مي شوند اشاره مي شود تا معلوم گردد امام كاظم(علیه السلام) چگونه مصرف مي كرد:

1 – لباس: در مورد لباس و پوشش امام كاظم(علیه السلام) روايات متعددي وجود دارند:

ـ يونس مي گويد: ابوالحسن(علیه السلام) را ديدم كه طيلسان آبي پوشيده بود.[55]

«طيلسان» پارچه اي بوده كه بر شانه ها مي انداختند و از آن ها مانند باشلقي كه به پشت افكنند، آويزان مي شد. طيلسان گويا بلند بود كه سر و شانه ها و پشت را به گونه ردا مي پوشاند. با آنكه طيلسان نشانه قاضيان و فقيهان بود، اما مردم ديگر هم از آن بهره مي گرفتند.[56]

سليمان بن رشيد از پدرش نقل مي كند كه ابوالحسن(علیه السلام) را ديدم كه درّاعه (بالاپوش) سياه و طليسان آبي پوشيده بود.[57]

«دراعه» روپوش گشادي است با آستين هاي باز شده از جلو و بيشتر آن را از ابريشم مي بافتند و با سوزن دوزي متكلّفي مي آراستند.[58]

محمدبن علي مي گويد: ابوالحسن(علیه السلام) را ديدم كه قلنسوه (كلاوه سرپوش) پوشيده بود و ابريشمي با آستري از جنس سور به تن داشت.[59]

در زمان عباسيان كلاه دراز، كه شايد از ابريشم پرداخته مي شد و با نام «قلنسوه طويله» خوانده مي شد، رايج گشت. پيش از آن در زمان امويان، حتي قبل از آن «قلنسوه معمول» يا كوتاه مانند عرقچين يا فينه بود كه با پوست يا پارچه درست مي شد.[60]

احمدبن ابي نصر مي گويد: شخصي از امام رضا(علیه السلام) پرسيد: آيا مي توان با لباسي كه ملحم با ابريشم و پنبه است (يعني تار و پود آن را ابريشم و پنبه تشكيل داده) و ابريشم آن بيش از نصف لباس را گرفته، نماز خواند؟

امام در جواب فرمود: اشكالي ندارد و ابوالحسن (امام كاظم(علیه السلام)) جامه و روپوشي اين چنيني داشت.[61]

حميري در قرب الاسناد روايت مي كند كه امام كاظم(علیه السلام) به فرزندش امام رضا (علیه السلام) فرمود: «لباس بپوش و خود را زيبا جلوه بده؛ زيرا علي بن الحسين (علیه السلام) جبّه اي از خز مي پوشيد كه پانصد درهم ارزش داشت و مطرفي با جنس خز داشت كه پنجاه دينار قيمت آن بود و اين آيه را تلاوت مي كرد: (قُل مَن حَرَّم زينَةَ اللّهِ الّتي اَخرجَ لِعبادِه و الطّيباتِ مِن الرزقِ...)»[62]

با اين همه، رواياتي وجود دارند كه نشان مي دهند حضرت لباس هاي ساده مي پوشيد؛ از جمله:

ـ شقيق بلخي نقل مي كند كه در ايّام حج، در منزل قادسيه مشغول تماشاي مردم بودم، ناگاه جواني را ديدم خوش سيما، ضعيف و سبزه كه روي لباس خود لباسي از پشم پوشيده بود و به خود پيچيده بود و در پاهاي او نعليني بود… در ادامه روايت، آن شخص را امام كاظم(علیه السلام) معرفي مي كند.[63]

ابن ابي الحديد نيز در توصيف امام كاظم(علیه السلام) مي نويسد: «و أين انتم عن موسي بن جعفرِ بن محمّد و أين انتم عَن علي بن موسي الرضا لابسُ الصوفِ طولَ عمرِه مع سعةِ اموالِه و كثرةِ ضياعهِ غلاتِه».[64]

اين گفتار ابن ابي الحديد كه امام كاظم(علیه السلام) و امام رضا(علیه السلام) را پوشنده لباس هاي پشمينه و صوفيانه در طول عمرشان معرفي مي كند با بسياري از روايات تاريخي ديگر ـ كه پيشتر ذكر شدند ـ در تعارض است، ضمن اينكه ابن ابي الحديد اذعان دارد كه امام در وضعيت مالي و اقتصادي مناسبي به سر مي برد؛ مزارع و باغ هاي فراوان داشت و صاحب اموال بود، ولي لباس هاي فقيرانه مي پوشيد!

2 – مركب: روايات تاريخي نشان مي دهند كه آن حضرت از مركب هاي گوناگوني استفاده مي كرد، اما عمدتا مركب سواري ايشان، قاطر بود كه در آن زمان مركب متوسطي محسوب مي شد.

ـ زماني كه هارون الرشيد از حج برمي گشت، برخي از بزرگان و رجال مدينه به استقبال او رفتند. امام كاظم(علیه السلام) نيز همراه ايشان بود و سوار بر قاطري بود. ربيع نزد امام رفت و گفت: اين چه مركبي است كه با آن به استقبال خليفه آمده اي؟ (منظور او اين بود كه در اين شرايط، بايد از مركب مجلّل تري استفاده مي كردي.) امام در جواب فرمود: خوبي قاطر آن است كه سوارش نه در خويشتن كبر و نخوت احساس مي كند و نه زبوني و مذلّت و بهترين امور حد وسط آن هاست.[65]

حمّاد بن عثمان مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه از مروه برمي گشت، در حالي كه سوار قاطري بود… .[66]

ابن طيغور متطبّب مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) از من پرسيد: چه مركبي سوار مي شوي؟ گفتم: الاغ. فرمود: آن را چند خريده اي؟ گفتم: سيزده دينار. امام فرمود: اين اسراف است كه الاغي را به سيزده دينار خريده اي و اسب باري غيراصيل (برذون) را رها كرده اي. گفتم: خرج برذون از خرج الاغ بيشتر است.

حضرت فرمود: آن مقدار آذوقه كه الاغ را كفايت مي كند برذون را نيز كافي است. مگر نمي داني كسي كه مركبي را آماده كرده است تا به وسيله آن امور ما را اجرا كند و دشمنان ما را پريشان سازد در حالي كه منسوب به ماست (شيعه ماست)، خداوند رزقش را بر او گسترده مي سازد و به او شرح صدر مي دهد و به آرزويش مي رساند و علاوه بر اين، آن مركب كمك خوبي براي حوايج او خواهد بود.

3 – منزل: امام كاظم(علیه السلام) در شهر مدينه صاحب منزل بود، ولي متأسفانه روايت هاي تاريخي چندان گزارش دقيق و تصوير روشني از وضعيت منزل امام به دست نمي دهند. اساسا مورّخان به توصيف و تبيين قصرهاي با شكوه و مجلل خلفاي عبّاسي بيشتر راغب بوده اند تا به بيان منزل كوچك و محقّر ائمه بزرگوار شيعه:. از اين رو، كمتر گزارشي از جزئيات زندگي امامان براي ما نقل شده است، در حالي كه اخبار دقيق و جزئي فراواني حتي از اندروني و حرم سراي سلاطين در دست هستند.

با اين همه، در چند روايت به وضع منزل امام اشاره شده است:

ـ حسن بن زيّات مي گويد: نزد ابوالحسن(علیه السلام) رفتم، در حالي كه حضرت در اتاقي كه با پرده و فرش آراسته شده بود، حضور داشت. فرداي آن نزد ايشان رفتم. حضرت در اتاقي بود كه در آن جز سنگريزه و شن نبود. آن گاه امام نزد من آمد، در حالي كه جامه اي خشن پوشيده بود. حضرت، كه گويا از تعجب من آگاه شده بود، فرمود: اتاقي كه ديروز ديدي اتاق من نبود، اتاق همسرم بود.[67]

ـ محمّد بن عيسي از ابراهيم بن عبدالحميد نقل مي كند كه نزد امام كاظم(علیه السلام) رفتم در اتاقي كه حضرت در آن نماز مي خواند، چيزي جز سبد (از ليف خرما) و قرآن و شمشيري كه به ديوار آويزان بود، قرار نداشت.[68]

ـ معمّر بن خداد مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) خانه اي خريد و به غلام خود دستور داد تا به آن خانه نقل مكان كند و فرمود: خانه تو كوچك و تنگ بود. او به امام عرض كرد: آن خانه براي پدرم بود و من به همان اكتفا كرده بودم. امام فرمود: اگر پدر تو نادان بود تو لازم نيست مثل او باشي.[69]

ـ حسين بن عثمان روايت مي كند كه آن حضرت را ديدم كه ساختماني ساخت، سپس آن را خراب كرد.[70]

4 – غذا: رواياتي كه در مورد غذاي آن حضرت نقل شده، حاوي نكات ارزشمندي است؛ از جمله اعتدال و ميانه روي در مصرف غذا، توجه به فايده و كيفيت غذا، استفاده صحيح و به موقع از غذاها، شيوه استفاده و نگه داري غذا، علاقه نشان دادن به نوع خاصي از غذا و… .

ـ لقاني مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را در مكّه ديدم كه شخصي را فرستاد تا برايش گوشت گاو بخرد، سپس امام گوشت ها را تكه تكه كرد و خشكاند تا كم كم از آن ها استفاده كند.[71]

ـ در روايت محمّدبن بكر نيز آمده است كه وقتي براي گرفتن كمك مالي نزد امام در مزرعه اش رفتم حضرت از من با گوشت خشك تكه تكه شده پذيرايي كرد.[72]

ـ موفق مديني از پدرش نقل مي كند كه روزي نزد امام كاظم(علیه السلام) رفتم، امام مرا براي نهار نزد خود مهمان كرد. موقعي كه سفره غذا را آوردند، بر سر سفره سبزي نبود. امام شروع به خوردن نكرد و به غلام خود فرمود: آيا نمي داني كه من بر سر سفره اي كه سبزي نباشد غذا نمي خورم. سپس به غلامش فرمود سبزي بياورد. غلام سبزي آورد، آن گاه امام شروع به خوردن كرد.[73]

ـ معتب مي گويد: روزي امام كاظم(علیه السلام) به من فرمود: برايم ماهي تازه تهيه كن؛ چون تصميم دارم حجامت كنم. معتب مي گويد: ماهي را خريدم و نزد امام آوردم. امام فرمود: بخشي از آن را بپز و بخش ديگر آن را كباب كن. سپس امام نهار و شام خود را از آن تناول كرد.[74]

ـ يونس بن يعقوب مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه تره را در آب مي شست و مي خورد.[75] (در روايات ديگري نيز از امام نقل شده است كه امام سبزي و ميوه را در برنامه غذايي خود گنجانده بود كه به خاطر اختصار از ذكر آن خودداري مي شود.)

ـ فضل بن يونس مي گويد: روزي مهمان امام كاظم(علیه السلام) بودم، ظرف غذايي آورد و نان را زير آن ظرف گذاشته بودند. حضرت با مشاهده اين وضع، فرمود: نان را گرامي بداريد و آن را زير ظرف قرار ندهيد! سپس به غلام خود فرمود تا نان را از زير ظرف خارج كند.[76]

ـ موسي بن بكر مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) بسياري از اوقات، پيش از خوابيدن شريني (شيريني طبيعي) تناول مي كرد و مي فرمود: اگر كسي ده درهم داشته باشد و با آن شيريني بخرد، اسراف نكرده است.[77] و مي فرمود: «نحنُ نحبُّ الحلو»؛[78] ما شيريني را دوست داريم.

نقل است كه امام كاظم(علیه السلام) هيچ گاه بدون خوردن شام نمي خوابيد؛ حتي اگر به خوردن يك لقمه غذا هم بود، شام را ترك نمي كرد و مي فرمود: «اِنَّه قوّةٌ لِلجسمِ».[79]

5 – عطر و زينت: حسن بن جهم مي گويد: نزد ابوالحسن(علیه السلام) رفتم. آن حضرت صندوقچه اي نزد من آورد كه در آن مشك بود و فرمود: بردار، من مقداري از آن را برداشتم. امام دوباره به من تعارف كرد كه بردار و لباس هايت را معطّر كن. من دوباره مقدار كمي از آن برداشتم و به جامه خود زدم. باز امام فرمود: بردار و لباست را معطّر كن. آن گاه فرمود: اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) فرمود: «لا يأبي الكرامةَ الاّ حِمارٌ»؛[80] كرامت و بخشندگي را رد نمي كند، مگر الاغ. عرض كردم منظور از «كرامت» چيست؟ فرمود: عطر، پشتي و چند چيز ديگر.

ـ نيز از حسن بن جهم نقل است كه براي امام كاظم(علیه السلام) صندوقچه اي كه در آن عطر و مشك بود و از آبنوس بود، آوردند كه در آن جعبه هايي از عطر قرار داشت كه مخصوص زنان بود.[81]

ـ موسي بن بكر مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه با شانه اي از جنس عاج موهايش را شانه مي كرد و آن شانه را من براي او خريده بودم.[82]

از حسن بن جهم نقل است كه بر امام كاظم(علیه السلام) وارد شدم، در حالي كه ديدم حضرت با رنگ سياه خضاب كرده بود.[83]

علي بن مهران مي گويد: نزد امام رفتم، ديدم آن حضرت انگشتري در دست دارد كه نگين آن از فيروزه است و روي آن نقش «للّه الملك» بود.[84]

6 – غلامان: از جمله مصارف عادي و معمولي در عصر امام كاظم(علیه السلام) خريد غلام و كنيز بود كه عمدتا اسراي جنگي بودند. امامان نيز گاه از بازار برده فروشان غلامان و كنيزاني خريداري مي كردند و پس از يك دوره تعليم و تربيت اسلامي، آن ها را آزاد مي كردند و گاه بدون آنكه آن ها را نگه داري كنند، آزاد مي كردند. آزادسازي بردگان سيره و سنّت همه معصومان بود و اسلام به اين امر بسيار سفارش نموده است.

ابن ابي حمزه مي گويد: نزد امام كاظم(علیه السلام) بودم، سي نفر غلام حبشي براي حضرت خريده بودند و نزد حضرت آوردند. يكي از غلامان با زبان خود سخني گفت و امام (علیه السلام) با همان زبان به او پاسخ داد. غلام تعجب كرد و همه آن ها كه حضور داشتند نيز تعجب كردند. امام به آن غلام فرموده بود: «من پولي در اختيار تو مي گذارم، به هر يك از غلامان هر ماه سي درهم پول بده.»[85]

نكته جالب توجه در اين روايت تعيين مقرّري و مزد براي غلامان است كه در آن زمان كمتر كسي اين كار را انجام مي داد و اين بيانگر نوع نگرش امام به مسئله بردگان بود.

ـ هشام بن احمر روايت كرده است كه تاجري از غرب وارد مدينه شد و كنيزاني براي فروش با خود آورده بود. امام موسي بن جعفر(علیه السلام) يكي از آن ها را خريداري كرد و امام علي بن موسي الرضا(علیه السلام) از او متولد شد.

ـ نكته ديگر آنكه همه يا بيشتر همسران امام موسي كاظم(علیه السلام) كنيز بودند.

7 – اكرام و اطعام: آنچه در اسلام بيش از خوردن اهميت دارد، خوراندن و اطعام كردن است. به مسلمانان توصيه شده است تا به مناسبت ها و بهانه هاي گوناگون سفره اطعام خود را براي ديگران پهن كنند. بارزترين تجلّيگاه سخاوت و كرامت ائمّه اطهار(علیهم السلام) اطعام و اكرام آن هاست كه سيره هميشگي ايشان بوده.

امام موسي بن كاظم(علیه السلام) به مناسبت تولد يكي از فرزندان خود وليمه اي ترتيب داد. در اين وليمه سه روز تمام مردم مدينه را غذا داد (نوع غذايي را كه حضرت وليمه داد فالوذج ذكر كرده اند كه حلوايي بوده كه با آرد و آب و عسل تهيه مي شده.) ظرف ها را در مساجد و بازار مي گذاشتند و هر كس هر چه مايل بود تناول مي كرد.

به حضرت اعتراض كردند، حضرت در جواب فرمود: خداوند هر چه به پيامبران ديگر داده است به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) هم داده، و اضافه نيز داده است، به سليمان(علیه السلام) فرمود: (هذا عطاؤُنا فامنُن او اَمسِك بغيرِ حسابٍ) (ص: 39) و به حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) فرمود: (وَ ما آتاكُم الرّسولُ فخذوهُ و مانَهاكُم عَنه فانتَهوا) (حشر: 7)[86]

آيا اين سفره ساده اي كه براي عموم مردم بدون هيچ تبعيض و تفاوتي پهن شده با سفره هاي رنگين و پر زرق و برق خلفاي عبّاسي، كه تنها براي چاپلوسان و مادحان و درباريان پهن مي شد، قابل مقايسه است؟

اصول كلي حاكم بر سيره امام كاظم(علیه السلام) در مصرف

از آنچه تاكنون در مورد سيره امام در مصرف بيان شد، مي توان اصول كلي و راهبردي از رفتارهاي اقتصادي امام را به دست آورد. بديهي است آنچه در اينجا به اختصار بيان مي شود تنها چند اصل مستفاد از سيره عملي امام است و با مطالعه در گفتار و سخنان آن امام و دقت در سبك زندگي ايشان، مي توان اصول مهم ديگري را نيز به دست آورد.

1 – اعتدال گرايي

مهم ترين اصل اسلامي در زمينه مصرف، اعتدال گرايي و پرهيز از افراط و تفريط است. اساسا «اقتصاد» به معناي اعتدال و ميانه روي است كه در زمينه مصرف نمود بيشتري دارد. اسلام به تلاش در عرصه توليد و قناعت در عرصه مصرف توصيه مي كند. امام علي(علیه السلام) در مورد نوع لباس افراد متّقي از واژه «اقتصاد» استفاده مي كند؛ مي فرمايد: «و ملبسهم الاقتصاد»؛[87] يعني لباس افراد با تقوا معتدل و ميانه است. امام كاظم(علیه السلام) نيز در مورد اقتصاد و اعتدال در مصرف مي فرمايد: «مَن اقتصدَ و قَنع بقَيتْ عليه النعمةُ مَن بذر و اسرف زالت عَنه النعمةُ»؛[88] هر كس اقتصاد و اعتدال را رعايت كند و قانع باشد نعمت بر او باقي خواهد ماند و هر كس اسراف كند نعمت از دستش خواهد رفت.

نوع لباس، مركب، منزل و غذاي حضرت نمونه اي عالي از اعتدال و ميانه روي بود و در برخي موارد، امام تصريح مي كرد كه علت انتخابش، معتدل بودن آن بوده است. براي نمونه، وقتي به نوع مركب امام، كه به استقبال خليفه رفته بود، اعتراض كردند، امام در پاسخ فرمود: قاطر مركب متوسطي است و «خير الامور اوسطها.»[89]

در مورد غذا نيز حضرت مي فرمايد: «لَو اَنَّ الناسَ قصدوا فِي الطعام لاستقامت اَبدانهُم»؛[90] اگر مردم در خوردن غذا اعتدال را رعايت كنند بدن هاي محكم و استواري خواهند داشت. امام از پرخوري نهي مي كند و مي فرمايد: «اِنَّ اللّه يُبغضُ البطنَ الّذي لا يَشبُع»؛[91] خدا از شكمي كه سير نمي شود متنفّر است، ولي به ترك غذا با انگيزه هاي زاهدانه نيز اعتراض مي كند و با كساني كه غذاهاي حلال را برخود حرام كرده اند، برخورد مي كند. امام هيچ گاه بدون خوردن شام نمي خوابيد و به اين امر توصيه مي كرد.

نوع لباس امام بر خلاف تصور برخي كه فكر مي كنند امامان مي بايست لباس هاي كهنه و فقيرانه بپوشند بسيار معتدل و ميانه بود. امام اهل پشمينه پوشي نبود و خود را فقير نشان نمي داد؛ همان لباسي را مي پوشيد كه افراد عادي جامعه او مي پوشيدند.

در اينجا مناسب است به اين سؤال پاسخ داده شود كه علت تفاوت سيره و روش امام كاظم(علیه السلام) با برخي ديگر از ائمّه از جمله اميرالمؤمين علي(علیه السلام) چيست؟ چرا امام علي(علیه السلام) لباس هاي وصله دار و كم قيمت مي پوشيد و غذاهاي ساده تناول مي كرد، اما امام كاظم(علیه السلام) چنين روشي را در مصرف انتخاب نكرد؟

اين سؤال بارها از سوي محققان جواب داده شده است: تفاوت هايي كه در سيره اقتصادي امامان ديده مي شوند، همچون تفاوت هايي كه در سيره سياسي و اجتماعي امامان وجود دارند، ناشي از شرايط اجتماعي و اقتصادي جامعه اي اند كه امام در آن زندگي مي كند يا وضعيت مالي كه امام داشته است.

براي نمونه، اگر اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) در دوره اي از زندگي خود، لباس هاي فقيرانه مي پوشيد و غذاهاي سخت تناول مي كرد، دليل آن مسئوليت حاكميت جامعه بود كه بر دوش آن حضرت نهاده شده بود و حضرت به عنوان حاكم جامعه اسلامي بر خود لازم مي دانست كه خود را در سطح ضعيف ترين و فقيرترين افراد جامعه قرار دهد. خود حضرت در اين باره مي فرمود: «اِنّ اللّه جَعَلني اماما لخلقِه، ففرضَ علّي التقديرُ في نفسي و مطعمي و مشربي و ملبسي كضعفاءِ الناسِ كَي يقتدي الفقيرُ بِفقري و لا يَطغَي الغني غنا…»[92]

پس اين شكل از زهد و ساده زيستي مخصوص مسئولان و حاكمان جامعه اسلامي است تا ضعفا و فقراي جامعه رهبر و حاكم خود را الگو قرار دهند و ثروتمندان از ثروت خود سوءاستفاده نكنند و به تجمّل گرايي و دنياپرستي سوق نيابند.

علاوه بر اين، شرايط اجتماعي و اقتصادي جامعه اي كه امام علي(علیه السلام) در آن زندگي مي كرد بسيار متفاوت با جامعه اي بود كه امام كاظم(علیه السلام) و ساير ائمّه اطهار(علیهم السلام) در آن زندگي مي كردند. در عصر امام علي(علیه السلام) به دليل شرايط سياسي و نظامي حاكم بر جامعه، بيشتر مردم در فقر و تنگ دستي زندگي مي كردند و دولت اسلامي، كه درگير جنگ ها و نزاع هاي داخلي بود، فرصت حل معضلات اقتصادي و توسعه و پيشرفت را نيافته بود.

امام صادق(علیه السلام) به مردي كه به ايشان اعتراض كرد چرا مانند امام علي(علیه السلام) لباس زبر و خشن نمي پوشد، فرمود: همانا علي بن ابي طالب(علیه السلام) آن لباس را زماني مي پوشيد كه بدنما نبود و اگر آن لباس را اين زمان مي پوشيد، انگشت نما مي شد. پس بهترين لباس هر زمان، لباس مردم آن زمان است.[93]

2 – پرهيز از زهد فروشي و تصوّف گرايي در مصرف

اسلام طرفدار رهبانيت و زهدهاي كاذب نيست. پيشوايان دين اسلام نيز هيچ گاه خود را از نعمت هاي حلال و مواهب الهي بي سبب محروم نمي ساختند و با كساني كه براي تأمين سعادت آخرت، دنيا را ترك مي گفتند مخالفت مي كردند. امام همواره مي فرمود: «ليس مِنّا مَن تركَ دُنياه لآخرتهِ و لا آخرتَهُ لِدُنياه»؛ از ما نيست كسي كه دنيا را به خاطر آخرتش ترك كند و آخرتش را به خاطر دنيايش.

امام به برخي افراد كه قيافه هاي زاهدانه به خود مي گرفتند و غذا را بر خود حرام مي كردند، مي فرمود: «ليس الحميّه اَن تَدع الشي ءَ اَصلا لاتأكُله و لكنَّ الحميه اَن تأكلَ مِن الشي ءِ و تحفف»؛[94] غيرت (و شجاعت اخلاقي) به اين نيست كه انسان ترك غذا كند و هيچ نخورد، بلكه غيرت آن است كه انسان بخورد، ولي اسراف نكند.

در مورد ديگري، شخصي به حضرت عرض كرد كه مردم چقدر تعجب مي كنند و شگفت زده مي شوند از كسي كه لباس خشن مي پوشد، غذاي سخت مي خورد و خشوع مي كند! امام فرمود: آيا نمي داني كه يوسف(علیه السلام)، پيامبر و فرزند پيامبر بود، او قباهايي از ديباج، كه دكمه هاي طلايي داشت، مي پوشيد و در مجالس فرعون مي نشست و حكم الهي را بيان مي كرد، در حالي كه حرام خداوند حرام است، چه كم باشد و چه زياد. خداوند فرموده است: (قُل مَن حَرَّمَ زينَةَ اللّه الّتي اَخرجَ لِعباده و الطيباتِ مِن الرّزقِ.) (اعراف: 32)[95]

به خوبي روشن است كه امام سعي مي كرد تا افكار باطل برخي از افراد زهدمآب را كه به نام «دين» و «تأمين آخرت» دنيا و مواهب آن را بر خود و ديگران حرام مي كردند و زهدهاي كاذب را تشويق و ترويج مي نمودند، اصلاح كند، وگرنه همان مقدار كه امام از زهدفروشي پرهيز مي كرد و آن را نفي مي نمود، از تجمّل پرستي و گرايش به زرق و برق دنيا و آخرت گريزي نيز نهي مي كرد.

از اين رو، امام همواره به روحيات ابوذر اشاره مي كرد و اصحاب را به تأسي از روح دنياگريزي و آخرت گرايي ابوذر تشويق مي كرد: «رَحِمَ اللّهُ اباذَر فلقد كانَ يقول: جزي اللّه الدنيا عَنّي مذّمةً بعدَ رغيفين مِن الشعيرِ، اَتغدّي باَحدِهما و اَتعشي بالآخَرِ و بعد شملتي الصوف اَئتزرُ بِاَحدهما و اَتردّي الاخري…»[96]

در حقيقت، امام به محتوا و روح رفتار ابوذر توجه داشت، نه شكل خاص رفتاري كه شايد اختصاص به وضع و شرايط خاص ابوذر داشت.

3 – توجه به معيارهاي عقلايي در مصرف

در راستاي دو اصل قبل، اين اصل نيز از سيره عملي امام استفاده مي شود كه در مصرف، بايد معقول عمل كرد؛ يعني بايد معيارهاي عقلي و عقلايي را در نظر گرفت و به تعبير ديگر، الگوي مصرف بايد كاملا علمي و سنجيده باشد.

بي توجهي به علم و عقل در مصرف، انسان را به بيراهه مي كشاند. براي نمونه، امام به فردي كه به خاطر ارزان و كم خرج بودن، الاغ را به عنوان مركب خود انتخاب كرده بود، اعتراض كرد و فرمود: اين اسراف است كه انسان سيزده دينار بابت الاغ بدهد و مركب متوسط ديگري مثل برذون را رها كند، در حالي كه خرج هر دو يكي است و برذون كارآيي بيشتري دارد، علاوه بر اينكه متناسب با شئون اجتماعي افراد است.[97]

در مورد ديگري، اسحاق بن عمار از امام كاظم(علیه السلام) پرسيد: آيا كسي كه ده لباس دارد، اسراف كرده است؟ امام فرمود: خير، داشتن ده لباس اسراف نيست، بلكه اسراف آن است كه لباس حفظ خود را (لباس مخصوص مجالس، كه براي حفظ شخصيت و آبروي اجتماعي مي پوشي) در جاهاي كثيف استفاده كني.[98]

امام به كسي كه منزل كوچك و تنگي براي زندگي خود انتخاب كرده بود، در حالي كه توان تهيه و استفاده از منزل بزرگ تر و وسيع تر را داشت، اعتراض كرد و فرمود: اگر پدر تو نادان بود، دليلي ندارد تو هم مثل او باشي.[99]

امام همواره مي فرمود: «مِن فراهة الرجلِ اَن يكونَ دوابّه سِمانا و سمعتُه يقول: ثلاثةٌ مِن مَروّه: فراهةِ الدابّة و حُسنُ وجهِ المملوكِ و الفرسُ السري»[100] حضرت نشانه هاي خوش بختي و رفاه انسان را در دنيا داشتن مركبي چالاك و منزلي وسيع و مملوكي زيبا ذكر مي كند. اين ها بيانگر توجه اسلام به نيازهاي مادي انسان است. چنين است كه اسلام ديني جامع و كامل است و عمل به آن تضمين كننده خوش بختي دنيا و آخرت.

نمونه ديگري كه نشان مي دهد امام در مصرف معيارهاي علمي را در نظر مي گيرد، انتخاب نوع غذاست. امام با علم و آگاهي فوق العاده خود، به خواص و فوايد ميوه ها و غذاهاي گوناگون آشناست و طبق علم خود عمل مي كند. از اين رو، در برخي موارد، از غذاهاي خاصي استفاده مي كرد؛ مثلا، وقتي مي خواست حجامت كند، پيش از آن گوشت ماهي مصرف مي كرد كه در عمليات خون سازي در بدن بسيار مؤثر است.

4 – رعايت شخصيت و شئون اجتماعي افراد در مصرف

حفظ آبرو و شخصيت اجتماعي انسان همواره مورد توجه اسلام بوده است. توصيه هايي كه اسلام در مصرف دارد بيشتر براي حفظ شخصيت و اقدام اجتماعي افراد است. اسلام مسلماني را كه در چشم ديگران حقير و پست جلوه كند، نمي پسندد. امام در مورد فلسفه پوشيدن لباس، به اين مسئله توجه كرده و فرموده است: هر گاه يكي از شما لباس جديدي مي پوشد، دست خود را روي لباس بكشد و بگويد: «الحمدُ للّه الذي كساني ما اُواري به عورتي و اَتجمَّلُ بِه بينَ النّاسِ…»[101] سپاس خدا را كه زشتي هاي مرا پوشاند و لباسي داد كه خود را بين مردم زيبا جلوه دهم.

حضرت فلسفه پوشيدن لباس را رعايت حجاب و پوشاندن زشتي ها مي داند، علاوه بر آن، لباس را وسيله زيبا جلوه دادن انسان در مقابل ديگران معرفي مي كند. انسان با پوشيدن لباس، خود را براي ديگران زيبا و مورد پسند جلوه مي دهد. قطعا روابط اجتماعي آن گاه كه بر محور محبت و احترام متقابل صورت گيرند، با دوام تر خواهند بود و از راه كارهاي ايجاد محبت، رعايت زيبايي و جمال ظاهري و بهداشت جسماني است، به شرط آنكه افراط و تفريط صورت نگيرد.

در مورد ديگري امام به حسن بن مختار مي فرمايد: براي من قلنسوه (كلاه، سرپوش) درست كن و آن را مصنوعي درست نكن؛ چون آقايي مثل من لباس مصنوعي نمي پوشد. (اعمل لي قلنسوةً، لاتكون مصنعةً فَاِن السيد مِثلي لايَلبسُ المَصنعَ).[102]

در موارد ديگري امام به شيعيان خود خطاب مي كند كه «يا معشرَ الشيعةِ اِنّكم قومٌ عاداكم الخلقُ فتزيّنوا لهم بما قَدّرتم عليه…»؛[103] اي شيعيان! شما دشمنان زيادي داريد. پس در مقابل دشمن، خود را حقير جلوه ندهيد، بلكه با سيادت و آقايي در جامعه ظاهر شويد و تا آنجا كه مي توانيد، خود را زيبا و وجيه نشان دهيد.

گاه پوشيدن لباس هاي كثيف و مندرس يا استفاده از مركب هاي پست در حالي كه انسان قادر به تهيه نوع برتر آن است، موجب مي شود كه انسان در چشم ديگران حقير و نامقبول جلوه كند و نتواند مسئوليت و رسالت اجتماعي خود را به خوبي ايفا كند.

امام به يكي از يارانش به نام عبداللّه جبلي كناني، كه يك ماهي در دست گرفته بود و در كوچه و بازار در حال حركت بود، فرمود: آن را بينداز، چون من ناپسند مي بينيم كه شخص بزرگواري چون تو چنين كار حقيري انجام دهد.[104]

5 – توجه به انگيزه هاي مثبت در مصرف

مهم تر از خود مصرف، انگيزه مصرف است. وجه تمايز مكتب هاي اقتصادي در انگيزه هاي توليد و مصرف است: اينكه چرا انسان بايد اين همه تلاش و فعاليت داشته باشد و چگونه و چرا بايد مصرف كند؟

در رواياتي كه قبلا ذكر شدند، توجه امام به انگيزه هاي صحيح و مثبت مصرف بيان شد؛ مانند آنچه امام در هنگام پوشيدن لباس نو فرمود، يا آنچه به يكي از شيعيان فرمود كه عبارت از حفظ آبرو و شخصيت اجتماعي بود.

امام به يكي از شيعيان خود فرمود: »مگر نمي داني كسي كه مركبي آماده كرده است تا به وسيله آن امور ما را اجرا كند و دشمنان ما را پريشان سازد در حالي كه منسوب به ماست (شيعه ماست)، خداوند رزقش را بر او گسترده مي سازد و به او شرح صدر مي دهد و به آرزويش مي رساند و علاوه بر اين، آن مركب كمك خوبي براي حوايج خود او خواهد بود.»[105]

بنابراين، در انتخاب مركب، علاوه بر نيازها و حوايج شخصي، بايد امور ديگري همچون مشاركت اجتماعي و فرهنگي را در نظر گرفت، قطعا اقتصادي كه در خدمت مكتب و دين انسان باشد با ارزش تر خواهد بود.

كمك ها و بخشش هاي مالي امام كاظم(علیه السلام)

از معروف ترين خصايل بارز حضرت موسي بن جعفر(ع) سخاوت، گشاده دستي و كرامت ايشان است. كمك ها و بخشش هاي مالي امام كاظم به فقرا، نيازمندان و محرومان فصل مشبعي از رفتارهاي اقتصادي امام را تشكيل داده و توجه مورّخان را به خود جلب كرده است.

به راستي، اين فصل از زندگي اقتصادي امام كاظم(علیه السلام) مفهوم جديدي از انسان اقتصادي ارائه مي كند. بر اساس اين الگو، «انسان اقتصادي» كسي نيست كه تمام تلاش و همّت خود را مصروف رفاه و آسايش خود نمايد و در فكر تأمين نيازهاي مادي خود باشد، بلكه كسي است كه تمام توان خود را به كار مي گيرد تا رفع فقر و نياز از جامعه و انسان هاي پيرامون خود نمايد. آيا ايثار و انفاق و از خودگذشتگي مالي در قاموس انديشه اقتصادي جهان جايگاهي دارد؟

كمك ها و بخشش هاي مالي امام چند بخش بودند:

1 – كمك به فقرا و محرومان

شيخ مفيد در كتاب الارشاد، سخاوت و فقيرنوازي امام را چنين توصيف مي كند: «و كانَ اوصلُ الناسِ لاهلِهِ وَ رَحِمه و كان يَفتقَّدُ فقراءَ المدينةِ في الليلِ فيَحملُ اِليهم الزنبيلَ فيهِ العينُ و الورقُ و الاقَّةُ و التمورُ فيُوصلُ اليهم ذلكَ و لايَعلمونَ مِن اَي جهةٍ هو».[106]

اين رفتار سخاوتمندانه و سرشار از ايمان و اخلاص امام شامل پيام ها و نكاتي است؛ از جمله:

ـ كمك مخفيانه و شبانه به فقرا كه دليل آن حفظ عزّت نفس و كرامت انساني فقرا، عدم ترويج تكّدي و حفظ عمل از شائبه ريا و منّت بود.

ـ در كمك كردن به فقرا، بايد خويشاوندان را مقدم داشت.

ـ كمك هاي مالي امام به فقرا متنوّع و گوناگون بودند.

ـ كمك امام در حدّي بود كه آن ها را كاملا بي نياز مي ساخت، به گونه اي كه عطايا و بخشش هاي مالي آن حضرت ضرب المثل بودند. به كسي كه پول حضرت را مي گرفت و باز فقير مي ماند، مي گفتند: «عجبا لِمَن جائه صرةُ موسي فَشَكا القلَّة»؛ از كسي كه كمك مالي امام موسي كاظم(علیه السلام) را دريافت كرده تعجب است كه از بي پولي بنالد.[107]

مورّخان هديه معمولي آن حضرت را بين 200 تا 400 دينار ذكر كرده اند.[108] اين رقم قابل توجهي است كه هم توان مالي امام را مي رساند و هم حجم كمك هاي مالي امام به فقرا و نيازمندان را نشان مي دهد. اين در حالي بود كه خلفاي معاصر امام با وجود ثروت هاي فراوان، به عيش و نوش و فساد و تباهي مشغول بودند.

روايت قابل توجه ديگري از عنايت و لطف امام نسبت به فقرا در منابع ذكر شده كه حاوي نكات ارزشمندي است: روزي آن حضرت از كنار يك اعرابي (بياباني / دهاتي)، كه خيلي بدقيافه بود، عبور مي كرد. وقتي او را ديد، نزد وي رفت، به او سلام كرد و در كنار او نشست و با او هم سخن شد. سپس به او فرمود: اگر مشكلي پيدا كردي به من مراجعه كن.

اطرافيان حضرت عرض كردند: آيا كنار چنين فردي مي نشيني و از نياز وي سؤال مي كني؟ حضرت فرمود: «بنده اي از بندگان خداست، برادري است كه خدا در قرآن برادر بودن او را تعيين كرده و همسايه اي است كه در روي زميني كه ما زندگي مي كنيم، زندگي مي كند، ما و او فرزندان آدم هستيم و طرفدار بهترين اديان الهي. شايد روزگار ما را محتاج او گرداند و ببيند كه ما روزي نسبت به او فخر فروختيم و اينك نيازمند او هستيم.» سپس حضرت اين شعر را خواند:

نُواصل مَن لايستحق وصالنا      مخافةَ اَن نبتغي بغيرِ صديقٍ.[109]

يعني: ما با كسي كه نياز به ارتباط با ما ندارد ارتباط برقرار مي كنيم؛ چون مي ترسيم كه روزي برسد كه هيچ رفيقي نداشته باشيم. با اين همه، كمك به فقرا و مستمندان راه و رسم خاص خود را مي طلبد كه به آن اشاره شد.

نكته ديگري كه در سيره معصومان: در كمك به فقرا به چشم مي خورد، آزمايش فقير قبل از كمك به اوست. در برخي موارد، ائمّه اطهار: فقير را مورد امتحان و سؤال قرار مي دادند و بر مبناي معرفت و درك و بصيرت او، به او كمك مي كردند. براي نمونه:

فقيري نزد آن حضرت آمد و پس از اظهار تهي دستي، گفت: اگر صد درهم داشتم با آن كاسبي مي كردم و از تنگ دستي نجات مي يافتم. امام از او پرسيد: اگر بنا باشد تو در دنيا آرزويي داشته باشي، آرزويت چيست؟ فقير گفت: آرزو مي كنم به اداي حقوق ديني توفيق يابم و براي حفظ جان، از خطر دشمن قانون تقيه را رعايت كنم.

امام كاظم(علیه السلام) پرسيد: چرا دوستي ما خاندان (اهل بيت) را آرزو نمي كني؟ فقير گفت: اين خصلت را كه دارا هستم و خدا رابه خاطر داشتن اين صفت سپاس مي گويم، ولي آن را كه ندارم آرزو مي كنم.

امام فرمود: پاسخ نيك دادي، آفرين! آن گاه دو هزار درهم (بيست برابر خواسته او) به وي داد و فرمود: اين پول را در تجارت و خريد و فروش «مازو» (دانه هايي كه براي رنگ كردن و دباغي به كار مي برند) به كار بزن؛ زيرا اين كالا خشك است (و كمتر آسيب مي بيند.) فقير همين كار را كرد و زندگي اش سروسامان يافت.[110]

2 – كمك به قرض داران و ورشكستگان

محمدبن عبداللّه بكري مي گويد: قرض دار بودم و براي حل آن وارد مدينه شدم و هرچه زحمت كشيدم پولي براي اداي قرض خود به دست نياوردم. به فكر افتادم به حضرت موسي بن جعفر(علیه السلام) مراجعه كنم، گفتم: از راهي خدمت آن حضرت مي روم كه به زمين كشاورزي اش برسم.

آن حضرت را با غلام خود در زمين كشاورزي يافتم. وقتي مرا ديد، از من با غذايي از گوشت خشك تكه تكه شده كه روي غربال بود، پذيرايي كرد. و با هم غذا خورديم، سپس از من پرسيد: چه كار داري؟ من داستان قرض خود را گفتم. حضرت وارد ساختمان شد و زود برگشت و غلامش را كناري فرستاد و دست خود را دراز كرد و همياني به من داد كه سيصد دينار در آن بود.[111]

كمك امام به كشاورزي، كه زراعت او دچار آسيب شده بود، يا مغازه داري كه مغازه اش را دزد زده بود در بخش حمايت امام از توليدكنندگان ذكر شد.

علي بن ابي حمزه مي گويد: امام موسي كاظم(علیه السلام) هجده درهم به من داد و فرمود: اين پول را به مردي مي دهي كه طبقي پيش رو دارد و يك فلس يك فلس فروش مي كند و به او مي گويي: ابوالحسن دستور داد اين پول را خرج كن و تا زنده هستي اين پول برايت بس است. وقتي پول را به آن مرد دادم، گريه كرد. به او گفتم: چرا گريه مي كني؟ گفت: چرا گريه نكنم؛ چون خبر مرگ مرا به من داده است.

به او گفتم: آنچه نزد خداست بهتر از وضع كنوني توست. مرد ساكت شد و از من پرسيد: شما چه كسي هستي؟ گفتم: علي بن ابي حمزه. گفت: به خدا قسم، آقاي من همين طور به من خبر داد و فرمود: سفارش خود را توسط علي بن ابي حمزه مي فرستم. علي بن ابي حمزه مي گويد: حدود 20روز بعد پيش مرد رفتم، مريض بود، گفتم: هر سفارشي داري بگو تا از پول خود آن را انجام دهم.

مرد گفت: وقتي مُردم، دخترم را به يك فرد ثروتمند تزويج كن، خانه ام را بفروش و پول آن را به امام (علیه السلام) بده و غسل و دفن و نماز مرا تحت نظر بگير. من چنين كردم و پول خانه را نزد امام آوردم. امام دستور داد تا پول را به دخترش برگردانم.[112]

روايت ديگري از شعيب است كه مي گويد: دويست دينار به غلام خود دادم تا نزد امام ببرد. پنجاه دينار آن را بدون رضايت دخترم از وي گرفته بودم. موقعي كه پول به حضرت رسيد، پنجاه دينار دخترم را بيرون آورد و به غلام من داد و فرمود: اين پول را به صاحبش برسان؛ چون محتاج آن است. دختر شعيب قصد داشت زمين بي آب و علفي را خريداري كند.[113]

3 – حمايت هاي مالي از دوستان و شيعيان

در روايات متعددي، كمك هاي مالي امام به شيعيان ذكر شده اند كه نشان مي دهند هدف امام تقويت نهاد شيعه بوده است:

در روايتي ـ كه قبلا به تفصيل بيان شد ـ امام در عيد نوروز به دستور منصور به جمع آوري هداياي مردمي پرداخت و سرانجام، تمام آن هدايا را به پيرمرد شيعه اي كه ارادت و محبت خود را به اهل بيت و به ويژه امام حسين(علیه السلام) در قالب شعر بيان كرده بود، عطا كرد. بي ترديد، شعر والاترين جايگاه را در دستگاه تبليغاتي آن زمان به عهده داشت. بدين روي، امام با دادن اين جايزه فرهنگي، به تقويت افكار و انديشه هاي شيعي پرداخت.

در مورد ديگري يكي از ياران و شيعيان حضرت قصد ازدواج داشت. حضرت هميان پولي به او بخشيد تا براي ازدواج خود هزينه كند.[114]

حمّاد بن عيسي مي گويد: در بصره خدمت امام رسيدم و به آن حضرت عرض كردم: قربانت گردم! دعا كن خدا يك خانه، يك زن، يك فرزند، يك نوكر و حج همه ساله نصيب من گرداند. حضرت دست به دعا برداشت و فرمود: «اللّهمّ صلِّ علي محمّدٍ و آل محمّد، خدايا به حماد خانه، زن، فرزند و نوكر عنايت كن و پنجاه سال مكّه برود.» من از اين عبارت فهميدم كه تنها 50 سال زنده خواهم بود. محمد بن عيسي مي گويد: حماد را ديدم به من گفت: 48 سال مكّه رفته ام و اين خانه اي است كه خدا داده و اين زن است و اين پسر و اين نوكر. پس از اين تاريخ، دو مرتبه ديگر به مكّه رفت. مرتبه دوم براي احرام بستن رفت در رودخانه غسل كند كه در آب غرق شد.[115]

نمونه ديگر مربوط به غلامي است صاعد نام كه عشق و ارادت خود را به امام نشان داد و به امام احسان نمود. امام در پاسخ به احسان و ارادت و محبت او، او را از صاحبش خريداري كرد، سپس وي را آزاد نمود و زميني را به او هديه كرد.[116]

4 – كمك هاي مالي به مخالفان

بخش ديگري از عطايا و كمك هاي مالي امام مربوط به كمك هاي امام به مخالفان است كه بسيار توجه مورّخان و سيره نويسان را به خود جلب كرده است. اين اقدام عمدتا به خاطر ارشاد و هدايت افراد ضعيف النفس صورت مي گرفتند؛ مانند آنچه رسول خدا در صدر اسلام براي جذب برخي از مشركان به اسلام انجام مي داد كه آن ها را «مؤلفة قلوبهم» مي گفتند و اساسا يكي از موارد مصرف وجوهات اسلامي همين است.

مورّخان در مورد اين ويژگي امام نوشته اند: «كان موسي بن جعفر اذا بلغه عَن الرجل ما يَكرُه بعثَ اليه بصرّة دنانير و كانت صراره ما بين الثلاثمائه دينار فكانت صرار موسي مثلا»؛[117] هر گاه فردي موسي بن جعفر(علیه السلام) را مورد آزار قرار مي داد، آن حضرت كيسه ديناري براي او مي فرستاد و كيسه هاي پول آن حضرت تا سيصد دينار بود، به گونه اي كه كيسه هاي حضرت ضرب المثل شده بود.

اين امر دلالت بر كثرت و فراواني كمك هاي مالي حضرت است. اين گونه نبود كه تنها در يك يا دو مورد حضرت كمك كرده باشد، بلكه سيره دايمي حضرت چنين بود.

يكي از فرزندان عمربن خطّاب، كه در مدينه ساكن بود، هر وقت امام كاظم(علیه السلام) را مي ديد، به آن حضرت اهانت مي كرد و به امام علي(علیه السلام) ناسزا مي گفت. برخي از ياران ايشان از او خواستند تا اجازه دهد آن فرد را به قتل برسانند. حضرت به شدت مخالفت كرد و نشاني او را جويا شد. يك بار به سراغ او در مزرعه كشاورزي رفت. امام همان گونه كه سوار مركب خود بود، وارد مزرعه آن فرد شد و به طرف وي رفت.

فرزند عمر فرياد كشيد: كشاورزي را لگدمال نكن! حضرت اعتنايي نكرد و نزد او رفت و با او به گفت وگو نشست. سپس به او فرمود: چقدر در اين زمين خرج كرده اي؟ او گفت: يكصد دينار. حضرت فرمود: چه مقدار انتظار سود داري؟ گفت: علم غيب ندارم. سپس به او فرمود: انتظار داري چه قدر سود ببري؟ گفت: آرزو دارم دويست دينار سود ببرم. امام (علیه السلام) همياني بيرون آورد كه سيصد دينار در آن بود و به او داد و فرمود: اين هم كشاورزي تو بر جاي خود. خداوند آنچه را اميدواري، به تو عنايت كند و از زمين بهره مند شوي.

عمرزاده برخاست و سر حضرت را بوسيد و درخواست كرد از اشتباه وي درگذرد. امام (علیه السلام) تبسّمي كرد و برگشت و به مسجد وارد شد. آن فرد نيز به مسجد آمده بود. وقتي چشم او به امام افتاد گفت: خدا بهتر مي داند كه مسئوليت جامعه را به دوش چه كسي بگذارد.

آن گاه امام به كسي كه پيشنهاد قتل او را داده بود، فرمود: اين روش بهتر بود يا روش شما؟[118]

نمونه ديگر مربوط به كمك هاي مالي امام به برادرزاده اش است كه قصد سعايت و توطئه عليه امام داشت. وقتي امام مطّلع شد كه علي بن اسماعيل تصميم دارد نزد هارون برود و اوضاع امام را به هارون گزارش دهد، نزد وي آمد و از حال او جويا شد. امام كه مي دانست علي بن اسماعيل به خاطر طمع دنيا و رسيدن به آرزوهاي مادي خود، طرح دوستي با هارون ريخته است، سعي كرد تا با دادن كمك و هداياي مالي، وي را از رفتن نزد هارون منصرف سازد، اما دنياپرستي و حرص و طمع فراوان علي بن اسماعيل مانع از نفوذ هدايت امام شد.

امام هم در حق او نفرين كرد. علي بن اسماعيل نزد هارون آمد و از امام چنين سعايت كرد كه از شرق و غرب براي او پول مي فرستند و خراج دريافت مي كند … . هارون دويست هزار درهم به او داد. اما علي بن اسماعيل به دليل نفريني كه امام درباره او نموده بود، نتوانست از آن پول بهره اي ببرد و تمام احشاي بدن او هنگام قضاي حاجت ريخت و از دنيا رفت.[119]

اصلاحات اقتصادي امام كاظم(علیه السلام)

الف- مبارزه با مفاسد و انحرافات اقتصادي

در كارنامه درخشان امامان معصوم، صفحه اي روشن از مبارزات ايشان با فسادها و انحرافات اقتصادي به چشم مي خورد. امام مسئول هدايت و رهبري جامعه است و هرگاه فساد و انحرافي ديد با آن به مبارزه برمي خيزد.

عمده مبارزات امامان با مفاسد اقتصادي جامعه را بايد در سخنان و فرمايش هاي راهبردي ايشان جست وجو كرد. نگاهي به كلمات گوياي معصومان به ما نشان مي دهد كه آنان تا چه حد مردم و مسئولان جامعه را به پرهيز از گناه و فساد در مسائل اقتصادي توصيه مي كردند. نگارش كتاب هاي حجيم فقهي با عناوين «مكاسب محرّمه» از سوي فقها، كه ريشه در روايات اسلامي دارند، خود گواه بر اين مدعاست.

با اين همه، در سيره عملي امامان نيز موارد فراواني از مبارزه با مفاسد اقتصادي به چشم مي خورند. در اينجا، نمونه هايي از مبارزات عملي امام كاظم(علیه السلام) با مفاسد اقتصادي كه در كتب تاريخ ثبت شده اند، ذكر مي گردند:

1 – مبارزه با تجمّل پرستي و عيش و نوش حاكمان: امام كاظم(علیه السلام) بارها و بارها خلفاي ظالم دنياپرست عبّاسي را از اينكه بيت المال و اموال عمومي را صرف عيش و نوش و خوش گذراني خود مي كردند، مورد اعتراض و انتقاد شديد قرار دادند.

روزي امام كاظم(علیه السلام) وارد يكي از كاخ هاي بسيار مجلّل و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرد و با نخوت و تكبّر پرسيد: اين قصر از آن كيست؟ (با اين كلام مي خواست شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد.)

حضرت بدون آنكه كوچك ترين اهميتي براي كاخ پر زرق و برق او قايل شود، با كمال صراحت فرمود: اين خانه، خانه فاسقان است؛ همان كساني كه خداوند درباره آن ها مي فرمايد: «كساني كه خود را روي زمين بزرگ پنداشته، تكبّر مي كنند و آيه اي از آيات الهي را ببينند ايمان نمي آورند و اگر راه راست و رشد و كمال را ببينند آن را در پيش نمي گيرند، ولي هرگاه راه گم راهي ببينند آن را طي مي كنند و از (مطالعه و درك) آيات خود منصرف خواهيم كرد؛ زيرا آنان آيات ما را تكذيب نموده، از آن غفلت ورزيده اند.»

هارون از اين پاسخ سخت ناراحت شد و در حالي كه خشم خود را به سختي پنهان مي كرد، با التهاب، پرسيد: پس اين خانه از آن كيست؟ امام بي درنگ فرمود: اين خانه از آن شيعيان و پيروان ماست، ولي ديگران با زور و قدرت آن را تصاحب نموده اند.

هارون گفت: اگر اين قصر از آن شيعيان است، پس چرا صاحبان خانه آن را باز نمي ستانند؟ امام فرمود: اين خانه در حال عمران و آبادي از صاحب اصلي اش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت.[120]

2 – مبارزه با احتكار: معتب، كارگزار امام كاظم(علیه السلام)، مي گويد: موقعي كه محصول كشاورزي به دست مي آمد، حضرت امر مي فرمود: آن ها را بفروشيم، سپس مثل همه مردم، روز به روز به اندازه نياز مي خريديم.[121]

3 – مبارزه با قمار: امام كاظم(علیه السلام) غلامش را براي خريد تخم مرغ فرستاد. آن غلام يك يا دو تخم مرغ خريد و در بين راه با آن قمار كرد.

سپس تخم مرغ را آماده كرد و نزد امام آورد. آن حضرت مشغول خوردن شد. غلام به حضرت عرض كرد كه با آن تخم مرغ قمار كرده است. حضرت برآشفت و طشتي طلب كرد و غذا را قي نمود.[122]

4 – مبارزه با غشّ در معامله: موسي بن بكير مي گويد: در محضر امام كاظم(علیه السلام) بودم. يك مشت دينار در پيش او ديدم. آن حضرت يكي از سكّه ها را برداشت و دو نصف كرد و به من داد و فرمود: «اَلقهِ في البالوعةِ حتّي لايُباع شي ءٌ فيه غش»؛ اين دينار قلابي را در چاه فاضلاب بينداز تا با چيزي كه قلّابي است معامله صورت نگيرد. با اينكه حكومت در دست امام كاظم(علیه السلام) نبود، ولي آن حضرت نمي توانست خيانت و نيرنگ جامعه را تحمّل كند.[123]

در مورد ديگري، هشام بن حكم مي گويد: مشغول فروش كالايي در سايه (يا تاريكي) بودم. امام از آنجا عبور مي كرد، مرا در آن حال ديد. نزد من آمد و فرمود: اي هشام، در سايه معامله نكن كه موجب غش در معامله مي شود و غش حرام است.[124]

5 – مبارزه با سرقت و سوءاستفاده مالي كارگران: هنگامي كه امام (علیه السلام) مشغول جمع آوري خرماهاي نخلستان خود بود، متوجه شد يكي از غلامان او مقداري از خرماها را به بيرون از باغ انداخت. (اين ماجرا پيشتر گفته شد.)[125]

6 – منع از كمك مالي به حاكمان ظالم: صفوان جمّال يكي از ياران حضرت موسي بن جعفر(علیه السلام) شترهاي خود را به هارون كرايه داده بود. وقتي حضرت از اين امر مطلع شد، او را مورد توبيخ قرار داد و فرمود: چرا دشمنان ما را ياري مي كني؟ صفوان گفت: من هيچ علاقه اي به هارون ندارم و بابت كرايه شترهايم از او پول مي گيرم.

امام فرمود: آيا تو آن گاه كه براي رفتن به مسافرت، به هارون شتر مي دهي دوست نداري او به سلامت از سفر برگردد و اجاره شتران تو را بپردازد؟ صفوان عرض كرد: اينكه معلوم است، هر عاقلي چنين خواسته اي را از خداي خويش مي خواهد.

امام فرمود: اي صفوان، براي تو همين بس كه دوست داري مدتي ظالمي زنده بماند تا تو ضرري متحمّل نشوي و اين خواسته تو موجب بقاي ستمگر و رضاي تو به ظلم هاي او مي شود و اين گناه بزرگي است. صفوان در پي سخنان روشنگرانه امام، تمام شترهاي خود را فروخت و خود را از اين انحراف نجات داد، هرچند اين اقدام باعث كدورت بين صفوان و هارون الرشيد شد.[126]

ب- هدايت هاي اقتصادي

گرچه امام مسئول هدايت فكري و معنوي جامعه است و تعاليم و رهبري هاي او تأمين كننده سعادت جاودانه بشرند، اما دايره هدايت امام وسيع تر از امور عبادي و اخروي است و اين ناشي از جامعيت دين مبين اسلام است كه سعادت دنيا و آخرت انسان را تضمين مي كند. بنابراين، امام مستقيما در بسياري از مسائل مادي و دنيوي نيز انسان ها را كمك مي كند و آن ها را مشمول هدايت خود قرار مي دهد.

عمده اين هدايت ها در قالب مشورت دادن امام به افرادي است كه نياز به كمك فكري داشته اند. در برخي موارد نيز امام افرادي را به دليل اشتباه در مسائل اقتصادي مورد انتقاد قرار مي داد. در برخي موارد، امام براي كمك فكري و هدايت انسان ها در مسائل مادي، از علم غيب و شأن خاص امامت استفاده مي كرد. در اينجا، تنها چند نمونه از مواردي كه امام افرادي را در امور دنيوي و اقتصادي كمك و هدايت كرده است ذكر مي شوند:

روزي امام كاظم(علیه السلام) به يكي از يارانش به نام ابراهيم بن عبدالحميد، كه در حال خارج شدن از مدينه بود، فرمود: اي ابراهيم! كجا مي روي؟ او جواب داد: به سمت قبا. امام فرمود: براي چه كاري؟ او گفت: ما در هر سال در چنين موقعي خرما مي خريم. تصميم دارم نزد يكي از مردان انصار بروم و محصول خرمايش را پيش خريد كنم. حضرت فرمود: آيا از شر ملخ ها در امان هستيد؟

ابراهيم مي گويد: بعد از جدا شدن از امام، نزد دوستم ابوالعز آمدم و سخن امام را به او گفتم. (او كه به مقام و شأن امام و علم او ايمان داشت) گفت: نه، به خدا امسال خرما نخواهيم خريد. پنج روز نگذشته بود كه ديديم ملخ ها تمام نخل ها را ويران كردند![127]

در روايتي كه پيشتر ذكر شد، امام به يكي از فقرا، كه درخواست كمك كرده بود، پولي داد و به او فرمود: با اين پول به تجارت «مازو» (دانه هايي كه براي رنگ كردن و دباغي به كار مي برند) بپرداز؛ زيرا اين كالا خشك است و كمتر آسيب مي بيند.[128]

امام از اين طريق، كمك مشاوره اي خود را به آن فرد ارائه داد و آن فرد توانست به زندگي خود سر و سامان ببخشد.

هشام بن حكم مي گويد: قصد خريد كنيزي داشتم. نامه اي به امام كاظم(علیه السلام) نوشتم تا با او در اين باره مشورت كنم. امام جواب نامه مرا نداد تا آن گاه كه در مكّه در مراسم حج مرا ديد و آن كنيز را نيز مشاهده كرد. سپس نامه اي به من نوشت كه خريد آن كنيز از نظر من اشكالي ندارد جز آنكه آن كنيز عمر كوتاهي دارد.

هشام مي گويد: با اين سخن امام از خريد كنيز منصرف شدم و هنوز از مكّه خارج نشده بودم كه ديدم آن كنيز را دفن كردند.[129]

علي بن ابي حمزه مي گويد: نزد امام موسي بن جعفر(علیه السلام) بودم. كسي به نام جندب خدمت امام رسيد و با آن حضرت صحبت كرد. حضرت هم با او سخن مي گفت، در ضمن از احوال برادرش سؤال كرد. جندب گفت: خوب بود و به شما سلام رسانيد.

حضرت فرمود: خدا به شما اجر دهد! برادرت از دنيا رفته است. جندب گفت: نامه او 13 روز پيش از كوفه رسيد و سالم بود! حضرت فرمود: دو روز بعد از نوشتن نامه، از دنيا رفت. موقع مرگ به همسرش مالي داده و گفته است: وقتي برادرم آمد به او تحويل بده. آن زن مال را در خانه اي كه زندگي مي كند پنهان كرده است. وقتي به آن زن رسيدي، به او محبت كن و او را به طمع ازدواج با خود بينداز تا پول را به تو بدهد.

علي بن ابي حمزه مي گويد: جندب مردي نيرومند و زيبا بود. پس از شهادت امام كاظم(علیه السلام) او را ديدم و از قضيه سؤال كردم. جندب گفت: به خدا سوگند! امام همه مطالب را صحيح فرمود؛ نه در نامه كسري بود و نه در مال كمبودي وجود داشت.[130]

در روايتي، امام به تبيين رابطه صحيح اقتصادي مؤمنان مي پردازد و بيان مي كند كه افراد مؤمن نسبت به اموال و دارايي هاي خود بايد چگونه باشند:

امام به يكي از يارانش به نام عاصم مي فرمايد: اي عاصم! پيوند و ارتباط شما (مؤمنان) چگونه است؟

عاصم عرض كرد: به بهترين شكلي كه مي تواند باشد.

امام فرمود: آيا به گونه اي هست كه يكي از شما وقتي تنگ دست و فقير مي شود، وارد خانه دوستش شود و از او بخواهد تا هميان پولش را بياورد، آن گاه آن را باز كند و هر چه بخواهد بردارد و مشكل مالي خود را از اين طريق حل كند و دوستش ناراحت نشود؟

عاصم گفت: خير. امام فرمود: پس شما بهترين شكل ارتباط و پيوند را نداريد.[131]

برخي از هدايت هاي امام مربوط به الگوي صحيح مصرف هستند. امام در برخي موارد، افرادي را كه در شيوه زندگي خود خطا مي كردند و در انتخاب نوع لباس و غذا و مركب دقت لازم را نداشتند مورد انتقاد قرار مي داد و شيوه صحيح را بيان مي كرد:

ابن طيغور متطبّب مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) از من پرسيد: چه مركبي سوار مي شوي؟ گفتم: الاغ. آنگاه امام فرمود: آن را چند خريده اي؟ گفتم: سيزده دينار. امام فرمود: اين اسراف است كه الاغي را به سيزده دينار خريده اي و اسب ساده (برذون) را رها كرده اي. (ماجرا پيشتر ذكر شد).[132]

نمونه ديگر مربوط به عبداللّه جبلي كناني است كه مي گويد: روزي يك ماهي در دست گرفته بودم و در كوچه عبور مي كردم، در همان حال، امام كاظم(علیه السلام) مرا ديد، نزد من آمد و مرا مورد انتقاد قرار داد كه «اين چه كاري است كه مي كني؟ اين ماهي را بينداز! زيرا من ناپسند مي بينم كه فرد بزرگوار و شريفي مثل تو چنين كار پست و كوچكي انجام دهد».[133]

سپس فرمود: اي شيعيان، شما گروهي هستيد كه دشمنان زيادي داريد. در مقابل دشمنانتان تا مي توانيد خود را زيبا و قوي جلوه دهيد.

در مورد ديگري كه پيشتر روايت آن گذشت، حضرت غلام خود را سرزنش كرد كه چرا خانه تنگ و كوچكي براي خود انتخاب كرده است….[134]

شخصي از امام در مورد معناي «اسراف» سؤال كرد و گفت آيا داشتن ده لباس اسراف است؟ امام در جواب فرمود: خير…[135] (اين روايت نيز پيشتر بيان گرديد)

نویسنده: عبدالرضا عرب

منبع: ماهنامه معرفت ،‌شماره 89

پي نوشت ها:

[1] . محمّدكاظم مكّي، المدخل الي حضارة العصر العبّاسي، ص261.

[2] . صباح ابراهيم الشيخلي، اصناف در عصر عبّاسي، ترجمه هادي عالم‏زاده، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1362، ص11.

[3] . فيليپ چتّي، تاريخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، آگاه، 1344، ص 443.

[4] . همان، ص437.

[5] . صباح ابراهيم الشيخلي، پيشين، ص13.

[6] . احمد امين، ضحي‏ الاسلام، مصر، النهضة المصرية، ج 1، ص233.

[7] . مسعودي، مروج الذهب، بيروت، داراندلس، ج 3، ص 312.

[8] . باقر شريف قرشي، حياة الامام موسي‏بن جعفر(ع)، (قم، اسلاميه، 1389ق)، ج 1، ص368.

[9] . همان، ج 2، ص29.

[10] . احمد امين، پيشين، ج 1، ص136ـ140.

[11] . رسول جعفريان، حيات فكري و سياسي امامان شيعه، قم، انصاريان، 1381، ص385.

[12] . جمعي از نويسندگان، درآمدي بر اقتصاد اسلامي، تهران، سمت، 1372، ص104.

[13] . محمّدرضا جبّاري، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمّه(ع)، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1382، ج 1، ص 280.

[14] . شيخ طوسي، اختيار معرفة الرجال، شهيد، دانشكده الهيات و معارف اسلامي،1348، ص467.1

[15] . شيخ صدوق، عيون اخبارالرضا، نجف، مكتبة الحيدرية، 1385ق، ج 1، ص91ـ92.

[16] . شيخ طوسي، الغيبه، قم، مؤسسةالمعارف الاسلاميه، 1411ق، ص347.

[17] . همان، ص28.

[18] . محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1403ق، ج 48، ص122.

[19] . شيخ طوسي، رجال كشي، ص434.

[20] . محمّدبن يعقوب كليني، اصول كافي، تهران، اسلاميه، 1362، ج 2، ص87.

[21] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، 115.

[22] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 1، ص 152.

[23] . ابن ابي ‏الحديد، شرح نهج ‏البلاغه، قم، كتابخانه آية اللّه مرعشي نجفي، 1404ق، ج 7، ص 215.

[24] . شيخ مفيد، الارشاد، قم، آل‏ البيت، 1416ق، ج 2، ص 244.

[25] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 7، ص 47و48.

[26] . شيخ صدوق، پيشين، ص 28.

[27] . مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، 1380، ص456.

[28] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 122.

[29] . همان.

[30] . همان، ص129.

[31] . علي قائمي، در مكتب اسوه ولايت، تهران، اميري، 1376، ص 247.

[32] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص131.

[33] . شيخ مفيد، پيشين، ص 244.

[34] . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد (تاريخ مدينةالاسلام)، بيروت، دارالعرب الاسلامي، 1422ق، ج 15، ص17.

[35] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص115.

[36] . همان، ص73.

[37] . علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه في معرفة الائمّه، قم، شريف رضي، 1421ق، ج 2، ص765.

[38] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص245.

[39] . شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعه، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1391ق، ج 3، ص314.

[40] . شيخ صدوق، پيشين، ص73.

[41] . قطب الدين راوندي، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام المهدي، 1409ق، ج 1، ص312.

[42] . عائدة عبدالمنعم طالب، الامام موسي الكاظم في محفةالتاريخ، بيروت، دارالرسول الاسلام، 1421ق، ص31.

[43] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص 758.

[44] . نهج البلاغه، كلمات قصار، 439.

[45] . جعفر الهادي، الشئون الاقتصاديه في نصوص الكتاب والسنة، اصفهان، كتابخانه اميرالمؤمنين، 1403ق، ص73.

[46] . عزيزاللّه عطاردي، مسند الامام الكاظم(ع)، مشهد، كنگره جهاني امام رضا(ع)، 1409ق، ج 2، ص359.

[47] . همان، ص42.

[48] . حسين بن شعبه حرّاني، تحف العقول، ترجمه احمد جنّتي، تهران، علميه اسلاميه، ص 481.

[49] . جعفر الهادي، پيشين، ص 293.

[50] . خطيب بغدادي، پيشين، ج 15، ص16.

[51] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص184.

[52] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 156.

[53] . همان، ص131.

[54] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص131.

[55] . محمّد مناظر احسن، زندگي اجتماعي در حكومت عبّاسيان، ترجمه مسعود رجب نيا، تهران، علمي ـ فرهنگي، 1369، ص61.

[56] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص648.

[57] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص49.

[58] . محمّد مناظر احسن، پيشين، ص54.

[59] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص41.

[60] . محمد مناظر احسن، پيشين، ص54.

[61] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص29.

[62] . محسن امين، المجالس السنيّه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1413ق، ج 2، ص372.

[63] . ابن صبّاغ، الفصول المهمّه، قم، دارالحديث، 1380، ص223.

[64] . ابن ابي الحديد، پيشين، ج 15، ص273.

[65] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص234.

[66] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 8، ص86.

[67] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص28.

[68] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص100.

[69] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص525.

[70] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص 40.

[71] . همان، ص68.

[72] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص102.

[73] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص81.

[74] . همان، ص77.

[75] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6، ص341.

[76] . همان، ص304.

[77] . همان، ص64.

[78] . همان.

[79] . همان، ص 288.

[80] . همان، ص512.

[81] . همان، ص515.

[82] . همان، ص488.

[83] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص24.

[84] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص 472.

[85] . قطب الدين راوندي، پيشين، ج 1، ص312.

[86] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 1، ص 155 / محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص110.

[87] . محمد دشتي و كاظم محمدي، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، قم، نشر اسلامي، 1406ق، ص 1061.

[88] . جعفر الهادي، پيشين، ص 462.

[89] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص86.

[90] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص68.

[91] . همان، ص69.

[92] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 2، ص272.

[93] . همان، ص274.

[94] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص 68.

[95] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6، ص453.

[96] . محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 2، ص134.

[97] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص55.

[98] . محمدرضا حكيمي و ديگران، الحياة، كويت، مكتبةالالنين، ج 4، ص322.

[99] . محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 6، ص525.

[100] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص23.

[101] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص770.

[102] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص49.

[103] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6، ص480.

[104] . همان، ص481.

[105] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص24.

[106] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص231.

[107] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص758.

[108] . همان.

[109] . مصطفي زماني، زندگاني امام كاظم، قم، عصر ظهور، 1378، ص32.

[110] . شيخ عباس قمي، انوارالبهيّه، قم، نشر اسلامي، 1427ق، ص 188.

[111] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص102.

[112] . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، بيروت، دارالاضواء، 1421ق، ج 3، ص48.

[113] . شيخ حرّ عاملي، اثبات الهداة، ج 3، ص210.

[114] . مصطفي زماني، پيشين، ص43.

[115] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 48.

[116] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 1، ص152.

[117] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص758.

[118] . ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، نجف، مكتبة الحيدريه، 1385ق، ص 332 / خطيب بغدادي، پيشين، ج27، ص 13.

[119] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص238.

[120] . محمدباقر مجلسي، پيين، ج 48، ص138 / عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 2، ص 144، (با استفاده از ترجمه حديث از كتاب پيشواي آزاده، نوشته مهدي پيشوايي.)

[121] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 5، ص 166.

[122] . همان، ج 5، ص 123.

[123] . همان، ج 5، ص160.

[124] . همان، ج 5، ص 161.

[125] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 115.

[126] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 2، ص266.

[127] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص46.

[128] . شيخ عباس قمي، پيشين، ص 188.

[129] . علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه، ج 2، ص770.

[130] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص61.

[131] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 1، ص31.

[132] . همان، ج 3، ص24.

[133] . محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 6، ص481.

[134] . همان، ص525.

[135] . محمدرضا حكيمي و ديگران، پيشين، ج 4، ص232.