نص

نوشته‌ها

واقعه غدیر، اوج ابلاغ ولایت

اشاره:

کتاب«الأمام علی ّفی الکتاب والسنّه» مجموعه ای است مشتمل بر سیره و زندگانی علی(علیه السلام)، از ولادت تا شهادت، بر اساس نصوص روایی و تاریخی فریقین. این مجموعه، مدخلهایی دارد که غالباً گزارشهایی تحلیلی از نصوص موجود در کتاب است. آنچه در این مقاله آمده است، بخشی از مدخل تحلیلی فصل«امامت» کتاب است. از این رو متن روایتهای مختلف نیامده و به گزارش محتوایی آنها بسنده شده است.
علوم حدیث
اسلام، خاتم ادیان، و رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران و قرآن، فرجام بخش کتابهای آسمانی است. بدین سان اسلام زمانشمول است و جهانشمول و پیامبر(صلی الله علیه و آله) ابلاغ کننده دینی است که رنگ ابدیت دارد و زمان، طومار حیات او را درهم نمی پیچد. این از یکسو. از سوی دیگر ناموس خلقت چنین است که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) چونان دیگر انسانها حیات ظاهری محدودی دارد و بنا بر سخن صریح قرآن او نیز طعم مرگ را خواهد چشید،چنانچه دیگران: «انک میّت و انّهم میّتون» (زمر،۳۰).
پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسالت ابلاغ آموزه های دین را بر عهده دارد، بدان گونه که رهبری و زعامت جامعه را نیز. به دیگر سخن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مرجع فکری مردم و نیز زعیم و پیشوای سیاسی آنهاست. بر این اساس، پرسش جدّی و مهمی که هرگز نمی توان از کنار آن بسادگی گذشت و در درازنای تاریخ دلمشغولی مهم متفکّران اسلامی نیز بوده است این است که این زعیم بزرگ الهی و مرجع باشکوه خدایی که آیینش را زمانشمول اعلام کرده است، برای آینده آیین و مکتبش چه کرده است؟ آیا آینده ای مشخص را رقم زده است و یا به هیچ روی برای آینده طرحی نیفکنده و کار را یکسره به مردم وانهاده است و یا …؟
عالمان، محدثان، متکلمان و متفکران اسلامی در این باره بسیار حکم زده اند و تئوریهای گونه گونی پرداخته اند۱، و بواقع کوشیده اند آنچه را در تاریخ اسلام واقع شده است به گونه ای، استوار بدارند و برای آن، مبنا و یا مبانی یی بسازند، امّا حقیقت چیست؟ در نگریستن دقیق به موضوع نشان خواهد داد که چگونگی موضع رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از سه حال خارج نیست:

۱ . بر این باور باشیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) یکسر مسئله را مسکوت گذاشته است بدون اینکه درباره آن با امت سخنی بگوید؛

۲ . آن را به امت وانهاده و بر تدبیر آنها اعتماد کرده و صحابه مأمور رقم زدن آینده شده اند؛

۳ . با نص صریح آینده را رقم زده است و کسی را که باید بار مسئولیت هدایت امت و اداره جامعه اسلامی پس از وی را به دوش بگیرد معرفی کرده است. اکنون به این فرضها بنگریم و چگونگی آنها را وارسی کنیم.

 اول: سکوت در قبال آینده
چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید طرحی برای آینده نیفکنده باشد؟
این بی اعتنایی و سکوت را می شود بر دو پیش فرض بنا نهاد. اکنون بنگریم آیا چنین پیش فرضهایی معقول است:

۱ . احساس امنیت و نفی هرگونه خطر
بدین معنا که پیامبر می دانسته است که هیچ گونه خطری امت را تهدید نمی کند و آینده مردم را هیچ جریان شکننده ای متزلزل نخواهد ساخت و امتی که بزودی «رسالت اسلامی» را به ارث خواهد برد برای پی ریزی طرحی در اداره جامعه موفق خواهد بود. آیا این تصوّر درست است؟!
واقع صادق جامعه آنروز می تواند بخوبی روشنگر آن باشد که چنین تصوّری نااستوار است و خطرهای جدّی و بنیاد براندازی جامعه آن روز اسلامی را تهدید می کرده است.

الف) خلأ رهبری
پیامبر(صلی الله علیه و آله) جامعه ای بنیاد نهاده بود که از شکل گیری ابعاد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن زمانی طولانی نمی گذشت و زمام امور، ثقافت، سیاست و قضاوت را یکسر به عهده داشت؛ این از یکسو. از سوی دیگر، درگیری های بسیار و نبردهای پی در پی، امکان تعمیق اندیشه و گسترش معیار گرایی و تعمیم ثقافت و فرهنگ را از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) گرفته بود و براستی بسیاری از کسانی که عنوان صحابه را داشتند نه تصوّر درست و عمیقی از دین داشتند و نه از پیامبر و نه از ابعاد رسالت. این گونه کسان با فقدان رهبری دچار بحران می شدند، و در بحرانِ دلهره آفرین، توان تصمیم را از دست می دادند و یکسر در کمند سیاست بازان و سیاست زدگان قرار می گرفتند.
آیا با توجه به این واقع صادق که نمونه های عینی تاریخی آن بسیار است می شود تصوّر کرد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنین جامعه ای را رها کرده و سرنوشت آینده شان را بدانها سپرده و خود را از آینده فارغ داشته است؟!

ب) رشد نایافتگی جامعه
بر بخش پایانی سخن پیشین تأکید کنیم که وارثان انقلاب از آنچنان جایگاه فکری و سیاسی والایی برخوردار نبودند که بتوانند با آرامش و آینده نگری، آینده را رقم بزنند، رسوبات جاهلی، و تعصبات قبیلگی در میان آنان هنوز نفوذی جدّی داشت، باز هم تأکید کنیم که آنان از جایگاه والای نبوت و رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) درک استواری نداشتند و از این روی، گاه او را فردی تلقی می کردند که «از سر غضب و خشنودی» سخن می گوید، و دیگری گاه او را به عدالت توصیه می کرد. و گاه تصمیم گیریهای وی چنان بدانها گران می آمد که در اصل رسالت شک می کردند.۲
با این همه آیا معقول است که زمام امور را در چنین جامعه ای بدانها می سپرد و با اطمینان خاطر به سوی حق می شتافت؟

ج ) منافقان، جریانی شکننده از درون
کسان بسیاری در هنگامه حاکمیت و رسالت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با تمام توان و قدرتی که آن بزرگوار یافته بود، با وی رویاروی می شدند، آنان گو اینکه پوششی از ایمان بر خود نهاده بودند امّا در بنیاد یکسر با گسترش آیین حق در تضاد بودند. این مواجهه را با توجه به واقع تاریخ می توان بس گسترده تر از گستره عملکرد منافقان دانست که بدان اشاره خواهیم کرد و نمی توان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را از این همه بی خبر انگاشت.۳ و چنین پنداشت که آن بزرگوار بدون توجه به اینها و جز اینها امت را رها کرده و رفته است.

د ) یهود و قدرتهای دیگر، خطری دلهره آفرین از برون
اسلام، انقلابی بود ویرانگر و بنیادنگر. حرکتی بود که بسی نقشه های شیطانی را در هم ریخت و بر ویرانه های آن بنیادی نو بنا نهاد. رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آیینی را عرضه کرده بود که داعیه رهبری جهان را داشت، دشمن، این همه را دریافت و با تمام توش و توان در برابر آن ایستاد و تا آخرین رمق جنگید و چون نبرد رویاروی را بی ثمر دید،به توطئه های گوناگون دست یازید. این همه برای کسانی که اندک آگاهیهایی از تاریخ اسلام داشته باشند، روشن است. اکنون با آن رویاروییها و درگیریها با یهود و قبایل مشرک و…، آیا می توان تصوّر کرد که آنان آرام گرفته بودند و دیگر کاری با اسلام نداشتند، و برای سیاستمداری هوشمند و آگاه معقول است که این همه را نادیده انگارد و بدون هیچ طرح و برنامه برای حرکت نوپایش بگذارد و برود؟۴ آیا می شود رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را پیشوایی تصوّر کرد که پس از آن همه درگیری اکنون بر این باور است که امتش آنچنان صلابت یافته اند که دیگر از آنها هراسی نیست و یا چنان سر براه شده اند که دیگر خطری ندارند؟و دشمن چنان تسلیم و یا مقهور و یا باورمند به این حرکت شده است که دیگر توطئه ای نمی کند و ضربه نمی زند و…

۲. بی تفاوتی نسبت به آینده
بر این باور باشیم که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) خطر را احساس می کرد و موقعیت آینده را بخوبی در می یافت، امّا مسئولیت و رسالتش را با فرجام زندگی اش خاتمه یافته تلقی می کرد، و چون خود در میان مردم نبود و خطری شخص او را تهدید نمی کرد، و آنچه احتمالاً به وقوع می پیوست با منافع شخص وی العیاذ بالله در تضاد نبود و… مردم را به خود وانهاد و هیچ گونه طرحی برای آینده نیفکند و… آیا چنین تصوّری را می شود برای سیاستمداری واقع نگر، انسانی هوشمند و تلاشگر در ذهن پروراند؟ آیا بر رسول الله(صلی الله علیه و آله) آن پیام آور سختکوش آرام ناپذیری که خدایش به آرامش دعوت می کند که:
ما انزلنا علیک القرآن لتشقی(طه،۲).
و در سختکوشی و تلاش بی امانش برای هدایت مردمان می فرماید:
عزیز علیه ما عنتّم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم(توبه، ۱۲۸).
آیا بر آن بزرگواری که آینده امت را در آخرین لحظه های زندگی نیز فراموش نمی کرد و با تنی تب آلود به «تجهیز سپاه اسامه» فرمان می داد، و … می شود چنین گمانی برد؟! آیا قصّه آکنده از غصّه خواستن «دوات و قلم» در آخرین لحظات زندگی برای رقم زدن چیزی که امت را هماره از گمراهی نجات دهد، بسنده نیست،تا این پندار را یکسر تباه بدانیم و مسکوت نهادن آینده امت را جسارتی بر رسول الله(صلی الله علیه و آله) بدانیم و ساحت پاک آن بزرگوار را پیراسته از این همه… .

دوم: آینده امت به تدبیر آنها وانهاده شده بود
بر این باور باشیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به طور صریح،پیشوای آینده امت را تعیین نکرده است، چون این امر به عهده امت نهاده شده بود، تا آگاهان از مهاجر و انصار براساس شورا و رایزنی آینده امت را رقم بزنند. آیا می شود چنین باوری را پذیرفت و آن را با حقیقت منطبق دانست؟ نکاتی را که درباره این فرض، تأمل برانگیز است می توان بدین سان برشمرد:
الف) اگر چنین می بود باید رسول الله(صلی الله علیه و آله) امت را با نظام شورایی و چندی و چونی آن آشنا می ساخت و حدود، وظایف و قوانین شورا را مشخص می کرد. چون تا بدان روز نه جامعه چنان شیوه ای را در ساختار حکومت تجربه کرده بود و نه از چگونگی آن آگاهی داشت. آیا معقول است که بگوییم پیامبر(صلی الله علیه و آله) مردمان را در رهبری آینده امت به شیوه نامعلوم حوالت داده است؟!
آنچه این پندار را یکسره تباه می سازد این است که سیاست بازان هرگز بر چنین پیش بینی از سوی رسول الله(صلی الله علیه و آله) استناد نکردند، و مسندنشینان خلافت نیز چنین نکردند؛ چون ابوبکر یکسر به «نصب» روی آورد و عمر تصریح کرد که چون کسی را نمی یابد به شورا تن می دهد؛ او به هنگام مرگ گفت:
لو ادرکنی احد رجلین لجعلت هذا الأمر الیه ولو ثقت به سالم مولی أبی حذیفه و أبی عبیده الجرّاح و لو کان سالم حیّاً ما جعلتها شوری.۵
بدین سان روشن است که این تئوری هیچگونه پیوندی با پیامبر(صلی الله علیه و آله) ندارد، و ساخته ای است در گذرگاه زمان برای توجیه واقعیت۶ واقع شده در تاریخ اسلام.
ب) نکته مهم دیگر این است که اگر رسول الله(صلی الله علیه و آله) چنین آهنگی را داشته است، و در اندیشه آن بوده است که مرجعیت فکری و سیاسی را به صحابه وانهد، باید در جهت آماده سازی آنها بسی می کوشید. پیامبری که از درهم شکسته شدن نظامهای قیصری و کسرایی سخن می گوید، و آیینش را زمانشمول وجهانشمول اعلام می کند، آیا اصحابش از چنان جایگاهی در دانش و ثقافت برخوردار بوده اند که این بار سنگین را به دوش گیرند؟ واقعیت چیست؟ چنین چیزی را درباره صحابیان می توان باور داشت؟ این سئوال بسی جدّی است و برای بسیاری مطرح، و از کنار آن بسادگی گذشتن ظاهراً نوعی خامی و سهل انگاری در مبانی عقیدتی است. آقای «مروان خلیفات» از جمله کسانی است که این سئوال به طور جدّی بر او مطرح شده است و او را به تأمل واداشته است.۷ او برای پاسخ، به متون حدیثی و تاریخی بازگشته، و سیر وسلوک او در منابع نتیجه ای داده است که بسیار خواندنی است. وی با استفاده از این مطالعه، فصل سوّم از باب دوّم کتابش را رقم زده است که گزیده آن چنین است:
صحابه بسیار اندک سئوال می کردند و آنچه را می شنیدند کم روایت می کردند، سرّ دیگر آنکه به منع تدوین و نشر حدیث همت گماشتند، افزون بر این آنان حقایق بسیار اندکی از رسول الله(صلی الله علیه و آله) دریافتند، آنان تصریح کرده اند که دلمشغولیهای بسیار و گشت و گذارهای فراوان در بازار، آنان را از فراگیری سنت و حقایق باز می داشته است۸. دیگر آنکه آنان در نقلها بسیار اشتباه می کردند، گاه فقط بخشی از حدیث را نقل می کردند و دیگر گاه سخن دیگران را به رسول الله(صلی الله علیه و آله) نسبت می دادند. کسانی مرعوب نقلهای کتابهای پیشین بودند و آنها را در بیان آثار اسلامی می پراکندند، وگاهی آنچه را فراگرفته بودند فراموش می کردند، که بدین نکته تصریح کرده اند. گاه به خطا پاسخ می گفتند و با تنبّه دیگران حق را باز می یافتند. کسانی از صحابه بر اساس آیاتی از قرآن به نفاق گرویده اند و یا سر از ارتداد درآورده اند و براساس نصوص صریح منقول در صحیحین رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) برخی را هیمه آتش دانسته است و… آیا با این همه می شود پنداشت که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مرجعیت فکری و زعامت سیاسی و تفسیر آیین و کتاب را بدانها وانهاده است؟۹
بدین سان نباید تردید کرد که وانهادن امور امت به آنها و یا به نخبگانِ! آنها و مرجعیت دادن به صحابه چیزی است که در گذرگاه تاریخ برای توجیه واقعیتهای تلخ رقم خورده پس از رسول الله(صلی الله علیه و آله) ساخته شده و ریشه در هیچ نصّی شرعی ندارد.

سوم: تعیین آینده و نصّ بر خلافت و ولایت
بدین سان بر این باور هستیم که رسول الله(صلی الله علیه و آله) با حساسیت تمام، آینده امت را رقم زده است و پیشوای پس از خود را تعیین کرده است، و ماجرای غدیر و نصوص مربوط به آن خطبه عظیم، تصریح و تأکیدی است بر آنچه رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارهای بار آن را اعلام کرده بوده است: ولایت علی(علیه السلام) و امامت پیراسته جانی نستوه که پیامبر از آغازین روزهای زندگی اش او را همبر خود داشته است و هرگز شرک، جان پاکش را نیالوده است، کلام مولی(علیه السلام) در این باره بسی شنیدنی است:
وقد علمتم موضعی من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بالقرابه القریبه و المنزله الخصیصه. وضعنی فی حجره وأنا ولد یضُمُّنی إلی صدره و یکنُفُنی فی فراشه و یُمِسُّنی جسده و یُشِمُّنی عرفه. و کان یمضع الشئ ثمّ یلقمُنیه. و ماوجد لی کذبهً فی قول ولاخطلهً فی فعل. ولقد قرن اللّه به صلی اللّه علیه و آله من لدن ان کان فطیماً اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره.
ولقد کنت اتّبعه اتّباع الفصیل اثر أمّه، یرفعه لی فی کلّ یوم من اخلاقه علماً و یأمرنی بالاقتداء به. ولقد کان یجاور فی کلّ سنه بحِراء فأراه ولایراه غیری. ولم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و خدیجه وانا ثالثهما.
أری نور الوحی و الرساله و أشُمُّ ریح النبوّه ولقد سمعت رَنَّه الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی اللّه علیه و آله فقلت: یا رسول اللّه، ماهذه الرنّه؟ فقال: هذا الشیطان قد أَیس من عبادته. انّک تسمع ما اسمع و تری ما أری، الاّ انّک لست بنبیّ ولکنّک وزیر و انّک لعلی خیر؛۱۰
شما می دانید مرا نزدِ رسول خدا چه رتبت است، و خویشاوندیم با او در چه نسبت است. آنگاه که کودک بودم مرا در کنار خود نهاد و برسینه خویشم جا داد، و مرا در بستر خود می خوابانید چنانکه تنم را به تن خویس می سود و بوی خوشِ خود را به من می بویانید. وگاه بود که چیزی را می جَوید، سپس آن را به من می خورانید. از من دروغی در گفتار ندید، و خطایی در کردار نشنید. هنگامی که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راههای بزرگواری را پیمود، و خویهای نیکوی جهان را فراهم نمود.
و من در پی او بودم در سفر و حضر چنانکه شتربچّه در پی مادر. هر روز برای من از اخلاقِ خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی آن می گماشت. هرسال در حراء خلوت می گزید، من او را می دیدیم و جز من کسی وی را نمی دید. آن هنگام جز خانه ای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود، من سوّمین آنان بودم. روشنایی وحی و پیامبری را می دیدم و بوی نبّوت را می شنودم.
من هنگامی که وحی بر او(صلی الله علیه و آله) فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم. گفتم: ای فرستاده خدا این آوا چیست؟ گفت:این شیطان است که از آن که او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو می شنوی آنچه را من می شنوم، و می بینی آنچه را من می بینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیری و بر راه خیر می روی و مؤمنان را امیری.
تصریح و نص رسول الله(صلی الله علیه و آله) بر امامت و ولایت علی(علیه السلام) بدانسان گسترده و روشن است که هیچ تردیدی را برنمی تابد، آن بزرگوار، نه یک بار و دوبار بلکه دهها مورد با اشاره و تصریح حقِ خلافت و خلافت حق را فریاد کرده است، و طرحی روشن و مشخّص برای آینده امت درانداخته و این همه را در میان مردم فراز آورده است.
این حقنمایی و حق گستری تمامت حیات رسالت آن بزرگوار را فراگرفته است و در حادثه «غدیر» به اوج خود رسیده و حق بر «ستیغ» قرار گرفته است. در نگریستن به همه موارد که در این فصل به تفصیل گزارش خواهد شد تردیدی باقی نمی گذارد که بزرگترین دلمشغولی رسول الله(صلی الله علیه و آله) مسئله امامت و رهبری آینده بوده است. از این روی هیچ مناسبت و موقعیت شایسته ای را برای روشن کردن این حقیقت و ابلاغ این مأموریت الهی از دست نهشته است.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آغازین روزهای رسالت بر این امر توجه می دادند که اوج آن حادثه غدیر است. در اینجا نخست گزارش از آن تلاشها ارائه می دهیم و سپس با بسطی بیشتر به واقعه غدیر می نگریم.

۱ . حدیث یوم الأنذار
رسول الله(صلی الله علیه و آله) براساس آیه:« وانذر عشیرتک الاقربین»(شعراء، ۲۱۴) مأمور می شود خویشان خود را به اسلام دعوت کند۱۱ و چون آنان با دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) گرد می آیند رسول الله(صلی الله علیه و آله) پس از مقدماتی که در آن می کوشد زمینه بیان و تفهیم پیام اصلی را فراهم آورده می فرماید: «فایّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی ووصیی وخلیفتی فیکم؟»ودر نقلهایی آمده است: «… خلیفتی من بعدی».۱۲
در آن جمع تنها کسی که، پاسخ مثبت به این فراخوان را فراز می آورد، علی(علیه السلام) است. رسول الله(صلی الله علیه و آله) پس از آن پاسخ مثبت می فرمایند:
ان هذا أخی و وصیّی وخلیفتی فیکم فاسمعوا له وأطیعوا.۱۳
بدین سان پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آغازین روز دعوت علنی رسالت، ولایت، امامت و پیشوایی علی(علیه السلام) را رقم می زند و چنین است که می گوییم ولایت علوی در ابلاغ و عرضه، همزاد با رسالت نبوی است. آن روز آنان که در آن مجلس گرد آمده بودند این پیام را بروشنی دریافتند و از کلام رسول الله(صلی الله علیه و آله) پیشوایی علی(علیه السلام) و لزوم اطاعت از وی را فهمیدند، از این روی برخی به ابوطالب گفتند: «قَدْ أمرک أن تسمع لأبنک وتطیع». امّا در مقابل این پیام صریح، گرانجانی کردند و حق را برنتابیدند و با استکبار از پذیرش حقّ شانه خالی کردند.
این مطلب به طرق گونه گون و با نقلهای مختلف گزارش شده است به گونه ای که هیچ تردیدی را بر نمی تابد. افزون بر این بیاوریم که ابوجعفر اسکافی معتزلی حدیث را «صحیح» می دانسته و نیز عالمانی دیگر از جمله: شهاب الدین حفاجی در شرح «الشفاء بتعریف حقوق المصطفی»، قاضی عیاض، و متقی هندی۱۴ که تصحیح ابن جریر طبری را گزارش کرده است.۱۵ کسان دیگری نیز بر صحت آن تأکید کرده اند.۱۶

۲ . احادیث وصایت
وصیت برای تداوم راه و حراست از مکتب، سیره هماره رسولان الهی بوده است، رسول الله(صلی الله علیه و آله) با تصریح به این حقیقت، در موارد متعدّد و مناسبتهای مختلف، وصایت را برای مولی(علیه السلام) رقم زده است. رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرمود:
ان لکلّ نبیّ وصیّاً ووارثاً وانّ علیّاً وصیی ووارثی.۱۷
این گونه گفته ها از رسول الله(صلی الله علیه و آله) درباره علی(علیه السلام) بدانسان زیاد بوده است که واژه «وصی» را برای علی(علیه السلام) چونان وصفی شناخته شده و بدون ابهام قرار داده،و چون واژه «وصی» در گفتارها و سروده ها بکار می رفت مسلمانان صدر اسلام بی هیچ تردید از آن علی(علیه السلام) را می فهمیدند۱۸ و مثلاً جانشینی، خلافت و امامت را؛ گو اینکه بنی امیه بسی کوشیدند تا مگر این عنوان ارجمند را از مولی بزدایند و سخنهای بسیار برساختند که این تعبیر برساخته است،۱۹ امّا مگر «حق» با ستیزِ حق ستیزان ستردنی است؟

۳ . احادیث منزلت
از جمله شکوهمندترین عناوینی که با آن رسول الله(صلی الله علیه و آله) از مولی(علیه السلام) یاد کرده اند، «همسانی» و «همبری» مولا(علیه السلام) با رسول الله(صلی الله علیه و آله) است. این گونه احادیث در بیان و بنان عالمان و محدثان به پیروی از صریح کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر «احادیث منزلت» شهره است. این جایگاه بلند برای مولا را، رسول الله(صلی الله علیه و آله) از جمله با عبارتی چون «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» رقم زده است. این حقیقت را پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارهای بار و در میان مردم فراز آورده و بدین گونه «همسانی خود با علی» را در پیش دیدها نهاده و به تاریخ سپرده است. از جمله مواردی که این کلام معجز شیم درباره مولا(علیه السلام) فراز آمد در نبرد تبوک بوده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در شرایطی بس سخت و شکننده سپاهی گران را سامان داد و به آهنگ نبرد با رومیان از مدینه بیرون آمد.تبوک دورترین نقطه ای بود که رسول الله(صلی الله علیه و آله) در طی نبردها بدانجا مسافرت می کرد. جریان نفاق در آن روزگار در مدینه الرسول شکل گرفته بود و با نهایت کینه توزی و مخفی کاری در اندیشه ضربه زدن بر پیکر جامعه نو پای اسلامی بود، پیامبر نگران از سفر طولانی و فتنه انگیزی های منافقان و کینه توزان، علی(علیه السلام) را برای حراست از مدینه و به عنوان «سرپرست اهل بیت و گروه مهاجر و …» در مدینه گذاشت. فتنه انگیزان که با وجود علی(علیه السلام) تمام نقشه های خود را نقش بر آب می دیدند، شایعه ای ساختند و پراکندند، که علی(علیه السلام) از شدّت گرما و دشواری راه از همراهی با پیامبر تن زده است. اکنون شیرِ بیشه نبرد و قهرمان بی بدیل صحنه های رزم بود که آماج اتهام بود، مولا(علیه السلام) به محضر رسول الله(صلی الله علیه و آله) شتافت و پرده از توطئه برداشت و رسول الله(صلی الله علیه و آله) در نهایت صمیمیت و با بیانی نشانگر عظمتِ مولا(علیه السلام) در چشم رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت:
ارجع یا أخی الی مکانک، فأن المدینه لا تصلح الاّ بی أو بک، فانت خلیفتی فی اهلی و دار هجرتی وقومی، أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی الاّ أنّه لا نبیّ بعدی …
رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با صراحت تمام جز منصب نبوت، تمام مناصب خود را برای مولا رقم می زند و علی(علیه السلام) را عملاً ادامه دهنده راه و تداوم بخش مسئولیت والای خودش در زعامت امت و مرجعیت فکری مردم می داند. در برخی از نقلها رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) پیش از این جمله صریحاً فرموده:
انه لابدّ من امام وأمیر، فأنا الأمام وانت الأمیر …۲۰

۴ . احادیث امارت
قرآن با صراحت تمام مؤمنان را به اطاعت از «اولوالأمر» فراخوانده است،۲۱ و پیروی از آنان را همسنگ با اطاعت خداوند و رسول الله(صلی الله علیه و آله) دانسته است، مصداق «اولوالأمر» چه کسانی هستند؟ آیا سزامند است که جباران ستم پیشه را که بر اریکه قدرت تکیه می زنند و برای رسیدن به حاکمیت از کشته ها پشته می سازند، مصداق اولوالأمر بدانیم؟ هرگز! بی گمان اولی الأمر کسانی خواهند بود که پیامبر گونه، خداجوی، حق پرست و عدالت گستر باشند و علی(علیه السلام) بر اساس نصوص بسیار، نصوص شگفت انگیز، شکوهمند و ارجمند در قلّه این عنوان است. از این فراتر باید بگوییم که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) عنوان «امیرالمؤمنین» را فقط برای علی(علیه السلام) رقم زد و از نامگذاری هر کسی جز آن بزرگوار با این عنوان نهی کرد.۲۲ این نصوص بسی فراوان است بدانسان که سید جلیل قدوه سالکان و اسوه عابدان، رضی الدین علی بن طاووس حلّی در این باب کتابی پرداخت با عنوان «الیقین بأختصاص علی(علیه السلام) بأمره المؤمنین»؛در این احادیث گاه از آن بزرگوار به «امیرالمؤمنین» و دیگرگاه به «أمیر البرره» و گاه با عنوان «امیر کلّ مؤمن بعد وفاتی» یاد شده است. ۲۳ و این است که امام حسن(علیه السلام) در متن عهدنامه شرط می کند که معاویه نباید با عنوان «امیرالمؤمنین» یاد شود.

۵ . احادیث امامت
«امام» که به لحاظ واژه شناسی، پیشرو، پیشتاز و سرپرست و پیشوای قبیله ای است،۲۴ بی گمان در فرهنگ قرآنی و دینی، پیشوایی است که در ابعاد گونه گون زعامت امت در اداره امور جامعه را برعهده دارد. این حقیقت را از جمله می توان از دو نامه ای که میان مولا علی(علیه السلام) و معاویه مبادله شده است دریافت. علی(علیه السلام) در ضمن نامه ای دراز دامن از جایگاه خود و اهل بیت(علیه السلام) سخن می گوید و وصایت و جانشینی اش از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را یادآوری می کند. معاویه در جواب به صراحت می گوید: الا وانما کان محمد رسول اللّه من الرسل الی الناس کافه فبلّغ رسالات ربّه لایملک شیئاً غیره … که یعنی او مبلغی بود با رسالت رساندن کلامی و سخنی و بس نه پیشوا بود و نه زعیم و نه زمامدار سیاسی و نه … و علی(علیه السلام) در جواب به صراحت می نویسند: والذی انکرت من امامه محمد صلی الله علیه وآله زعمت أنّه کان رسولاً و لَمْ یکن اماماً فانّ انکارک ذلک علی جمیع النبییّن الأئمه، ولکنّا نشهد أنّه کان رسولاً نبیّاً اماماً….۲۵
این گفتگو بروشنی نشانگر جایگاه امامت در اندیشه اسلامی است و نیز بیانگر چرایی ستیز بنی امیه با این عنوان، اکنون این توضیح می تواند عمق اخبار و احادیث بسیاری را نشان دهد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) در آنها بر امامت علی(علیه السلام) تأکید کرده است؛ از جمله: یاعلی أنت وصیّی و خلیفتی و امام أمتی بعدی۲۶ و یا أنت امام کل مؤمن و مؤمنه، وولیّ کل مؤمن ومؤمنه بعدی و… .
و این تأکید و تنبیهی است بر تداوم پیشوایی در وجود علی(علیه السلام).

۶ . احادیث خلافت
«خلافت» نیز تعبیری قرآنی و اصطلاحی دینی است که بروشنی جانشینی در ابعاد مختلف را نشان می دهد، مگر اینکه بُعْدی از ابعاد استثنا می شده است. از این روی سیاست بازان پس از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نیز تلاش بسیار کردند تا این عنوان را به گونه ای بر خود استوار دارند، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از همان آغازین روزهای فراز آوردن دعوت و گستراندن پیام خود، بر «خلافت» علی(علیه السلام) تصریح و تأکید کرد. این تصریح و تأکید را در روایات بسیاری که نشانگر آن در مواقع و مواضع متعدّد است توان دید، که نشانی است از اهتمام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) برای رقم زدن سرنوشت آینده امت.۲۷

۷ . احادیث ولایت
از جمله عناوین شکوهمندی که در روایات و نیز احادیث تفسیری درباره علی(علیه السلام) آمده است، عنوان «ولی» است. می دانیم که استعمال ماده «و ل ی» به معنای سرپرست، زعیم و پیشوا در ادب عربی بسی شایع بوده است و به این نکته در تحلیل حدیث غدیر اشاره خواهیم کرد. عنوان «ولی» و «ولایت» برای مولا(علیه السلام) نیز در بیان و آموزه های رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بسیار است، و این سخنان شکوهمند و تنبه آفرین در موارد و مواضع بسیار عرضه شده است. آغازین آنها در همان مجمع کوچک ولی سرنوشت ساز خویشان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بوده است که از آن یاد کردیم (=حدیث الأنذار)، پس از آن نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارهای بار این عبارت را در باره علی(علیه السلام) به کار برده است:
یا علیّ، أنت ولیّ الناس بعدی، فمن أطاعک فقد أطاعنی و من عصاک فقد عصانی.۲۸
این گونه تعابیر بسیار است و منابع حدیثی اهل سنت آکنده است از این نقلها که بخش قابل توجهی از آنها را در ذیل عنوان «احادیث الولایه» آورده ایم۲۹. این تعبیرات بویژه با قید «من بعدی» هیچ تردیدی را باقی نمی گذارد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با این همه، جریان سیاسی پس از خود را رقم زده است و زعامت سیاسی پس از خود را نشان داده است.

۸ . حدیث ثقلین
از جمله چاره اندیشیهای رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) برای آینده امت و جلوگیری از گسترش ضلالت و جهالت و حیرت در میان امت، تلاش برای تعیین مرجعیت فکری و نشان دادن جهت گیری استوار حرکت فکری و تبیین چگونگی تفسیر مکتب و قرآن و سرچشمه آن است. این حقیقت شاید روشنترین گونه خود را در «حدیث ثقلین» نشان داده است. حدیث ثقلین با محتوایی واحد و گونه های بیانی بسیار و مکرّر در مکرّر فراز آمده است. در عرفه، مسجد خیف، غدیرخم، آخرین سخنرانی رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) به هنگام بیماری در بستر و در حجره شریف و… افزون بر اهل بیت(علیه السلام) بسیاری از صحابیان آن را گزارش کرده اند و کسانی بسیار از تابعیان و عالمان بر استواری آن تأکید ورزیده اند۳۰ یکی از گونه های مختلف نقل آن چنین است:
انی تارک فیکم ما إنْ تمسّکتم بِهِ لَنْ تضلّوا بعدی، أحدهما أعظم من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الأرض، وعترتی أهل بیتی و لَنْ یفترقا حتی یردا علی الحوض فانظرو کیف تخلفونی فیهما.۳۱
کلامی است عظیم ومنقبتی بزرگ و فضیلتی است عدیم النظیر، و هدایتی است سعادت آفرین، و رهنمودی است ضلالت زدا. مهمترین نکته ای که این کلام عظیم رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آن را می نمایاند و هیچ تردیدی را برنمی تابد، مرجعیت بخشیدن به اهل بیت(علیه السلام) و وجوب پیروی از آنان در اقوال، افعال و… است.
بر این حقیقت والا بسیاری از عالمان تصریح کرده اند، از جمله متکلم بزرگ اهل سنت سعد الدین مسعود بن عمر تفتازانی:
خداوند در هدایت آفرینی و رهایی بخشی از ضلالت، عترت را همبر قرآن ساخت.
تمسّک به قرآن جز فراگیری هدایت و دانش از قرآن نیست و چنین است تمسّک به عترت.۳۲
دو دیگر آنکه بزرگترین رسالت و مسئولیت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) هدایتگری و تلاش در جهت ضلات زدایی است؛ این از یکسو. از سوی دیگر روشنترین و بدیهی ترین واجب برای مسلمانان تمسّک به هر آن چیزی است که هدایت می آفریند و ضلالت می زداید. بدین سان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با جمله ما ان تمسکتم بهما لَنْ تضلّوا این واجب مؤمنان را در پیشدید آنها نهاده است. آیا کسی می تواند در این وجوب پیروی از «عترت» که هدایت آفرین است و گمراهی زدا تردید کند؟
سه دیگر آنکه تمسّک به این دو «گرانبها» در رسیدن به مقصد والا و مقصود اعلی و دستیابی به هدایت بسنده است، و ورای آن جز ضلالت نخواهد بود «وماذا بعد الحق الاّ الضلال». دیگر آنکه حدیث ثقلین بدون هیچ تردیدی «عصمت» عترت را رقم زده است؛ یکی بدان جهت که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بدون هیچ قید و شرطی تمسّک بدانها را لازم شمرده است، آیا می توان تصوّر کرد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) امت را به کسانی ارجاع داده و بدون قید و شرط چنگ انداختن به آموزه های کسانی را لازم شمرده است که خود در لغزشند؟ دو دیگر آنکه اهل بیت(علیه السلام) همبر قرآنی هستند که هرگز باطل در آن راه ندارد. نیز تمسّک به آنها سدّی است در برابر گمراهی؛ اگر گمراهی بر کسانی روا باشد، آیا گمراهی زدا توانند بود؟
و بالاخره حدیث ثقلین، جداناپذیری عترت با قرآن را رقم زده است، و روشن است که یعنی هرگز با آموزه ها و احکام آن مخالفت نخواهند کرد و بدین سان از آن «ثقل» جدا نخواهند شد. نیز چنین است تعبیرهایی بلندی چون علی مع القرآن و القرآن مع علی و علی مع الحق والحق مع علی درباره مولا(علیه السلام).
بدین سان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با حدیث ثقلین، مشعلی سپیدی آفرین در معبر زمان نهاده است تا امت مسلمان هرگز به تاریکزار گمراهی دچار نشوند و با تمسّک به آنها در گذرگاه زمان از امواج فتنه ها برهند و به ساحل هدایت درآیند، بر آنان که این حق را دریافته اند و این نعمت را شناخته اند و پاس داشته اند، ارزانی باد.۳۳

۹ . حدیث سفینه
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان امت سر رشته امور را به دست دارد. دامنه جامعه اسلامی هنوز چندان گسترده نیست، با این همه آن جامعه نوپای کوچک با مسائل بسیاری از درون و بیرون مواجه است؛ مسائلی انحراف آفرین و دگرگون کننده. جریان نفاق در درون همان جامعه شکل گرفته است و ارتداد برخی در همان جامعه صورت گرفته است و… رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) روزگاری می اندیشد که این مشعل فروزان خاموش می شود امّا امت باید راه را ادامه دهد. آنچه را آوردیم چاره اندیشی است برای فردا در هنگامه شعله ور گشتن آتش فتنه و به خروش آمدن امواج گمراهیها.و در همین سمت و سوی است کلام بلند و والا و روشنگر دیگر رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) که به «حدیث سفینه» شهره است، و یکی از نقلهای آن چنین است:
ألا إن مثل أهل بیتی فیکم مثل سفینه نوحه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلک
چه تشبیه بیدارگر، هول انگیز و تنبه آفرینی!
رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) در آینه زمان، فتنه گریها، آتش افروزیها و جریان سازیها را می نگرد. و این همه امواج خروشان و غول پیکر دریا مانندی را می سازد؛ امواجی که هر آن کس که در کامش قرار گیرد، غرق شود و هر آن که در معرض او باشد تباه گردد. چه بسا کسانی به پندار رهایی، از این امواج بلنداهایی خیالی بجویند و بدانجاها درآیند، امّا امواج فراز آید و آنها را در کام خود فرو برد. پس امت باید بیدار باشد که تنها راه نجات در آمدن به «سفینه» است، یعنی پیروی از اهل بیت(علیه السلام) و چنگ انداختن به آموزه های آنها. و شگفتا از آن امواج و به وجود آوردن پناهگاههای پنداری برای مردمان؛ یعنی ساختن عالِمها، و یا بهتر بگوییم عالم نماها، فرقه ها، جریانها، تا مگر مردمان بدانسوی ها روانه شوند و از درآمدن به کشتی نجات حقیقی باز مانند.
در دلالت این حدیث بر وجوب اطاعت از اهل بیت(علیه السلام) تردید نیست؛ مگر می شود خردمندی امواج خروشانی را که در کام آن قرار گرفتن، همان غرق شدن و تباه گشتن است را بنگرد و در رهایی از آن تردید کند؟ دیگر آنکه پی آمد قطعی این روی آوردن، رهایی از امواج و هدایت است. دیگر آنکه این سفینه نجات بخش است، پس این عزیزان معصومند وبدور از خطا. ۳۴

۱۰ . احادیث دوازده جانشین
از جمله احادیث مهم و شایان تدبّر و توجه در چاره اندیشی درباره آینده امت، احادیثی است که تعداد جانشینان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را رقم می زند. این احادیث که فراوان نقل شده و با طرق مختلف و در نقلهای گونه گون و صحیح آمده است،۳۵ نشان می دهد که خلفای رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) دوازده نفرند. یکی از نقلها چنین است:
لایزال الدین قائماً حتی تقوم الساعه أو یکون علیک أثنا عشر خلیفه کلهم من قریش.۳۶
و نقل دیگری از آن بدین گونه است:
عن جابر بن سمره قال: کنت مع أبی عند النبی(صلی الله علیه و آله) فسمعتهُ یقول: بعدی إثنا عشر خلیفه، ثم أخفی صوته. فقلت لأبی: ما الذی اخفی صوته؟
قال، قال: کلّهم من بنی هاشم.۳۷
و در نقلی دیگر:
یکون من بعدی اثناعشر أمیراً.۳۸
با این گفته ها، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) چه چیزی را نشان داده اند؛ از واقعیتی که رخ خواهد داد سخن گفته اند و یا از حقیقتی که باید باشد؟ و یا در واقعِ تاریخ و در آینه زمان، خلفای خود را نشان داده است یعنی هر آن که بر این مسند تکیه زند یا آنکه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بر این حقیقت تنبّه داده و کرده است که پیشوایان پس از من دوازده نفر باید باشند و نه جز آنها و تا فرجام روزگار همین است و بس.
گویا تردید نباشد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) جانشین معرفی می کند، یعنی کسانی را که پا جای پای او می نهند و چون او بر مردمان حکم می رانند، یا اگر بر مسند خلافت تکیه زنند، مانند او خلافت را پیش خواهند برد. گو اینکه کسانی کوشیده اند برای این کلام الهی رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مصداقهایی بتراشند۳۹، و ابو جعفر بن محمد بن سلامه ازدی طحاوی بر این باور رفته است که مراد، خلفای اربعه، معاویه، فرزندش یزید و… هستند.۴۰
شگفتا بر دین رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) چه می بندند؟! براساس این تفسیر، پیامبر(صلی الله علیه و آله) اینان را چونان خلفای خود معرفی می کنند، که مردم سخن آنان را بشنوند و از آنان اطاعت کنند؟ از یزید؟ از عبدالملک بن مروان و …؟ کبرت کلمه تخرج من أفواههم إن یقولون الاّ کذبا… .
چگونه توان تصوّر کرد پیامبر(صلی الله علیه و آله) که پیام آور کرامت، شرف، آزادی، صداقت و قداست است، جانشینانی ستم پیشه، فسادگر، تیره جان و جنایت پیشه معرفی کند؟۴۱
بدون هیچ تردیدی اگر کسی اصل روایت را بپذیرد که چاره ای جز آن نیست باید به تفسیر شیعه خستو شود که اینان علی(علیه السلام) و فرزندان او هستند، که در برخی روایات دیگر از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با اسم و بصراحت یاد شده اند که:

۱) دوازده نفرند شناخته شده و روشن و منطبق با حدیث؛
۲) همه از قریش هستند؛
۳) دیدیم که ذیل برخی از روایات «کلهم من بنی هاشم» داشت، و چنین است که همه از بنی هاشم هستند، و مؤید این حقیقت کلام بلند علوی است که:
ان الأئمه من قریش فی هذا البطن من بنی هاشم لاتصلح علی سواهم ولایصلح الولاه من غیرهم.۴۲
۴)از اهل بیت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) هستند،و در انطباق روشن با آنچه در صفحات پیش آوردیم و نصوص بسیار آن گزار ش خواهد شد؛
۵) چنانکه اشاره کردیم دقیقاً منطبق هست با آنچه از امامان(علیه السلام) در تفسیر این جمله آمده و نامهای آن بزرگواران بدقت یاد شده است؛
۶) بر اساس روایات بسیار، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) تداوم امامت حضرت مهدی(عج) را تا قبل از قیامت تصریح کرده است، که آخرین امام از سلسله دوازده گانه معتَقَدْ شیعی است؛ برخی از این روایتها چنین است:
المهدی منّا أهل البیت یصلحه اللّه فی لیله.۴۳
المهدی من عترتی من ولد فاطمه.۴۴
لو لم یبق من الدنیا الاّ یوم لبعث اللّه عزّ وجلّ رجلاً منّا یملأ عدلاً کما ملئت جوراً.۴۵
لاتقوم الساعه حتّی یلی رجل من أهل بیت یواصلی اسمه اسمی.۴۶
الأئمه بعدی اثنی عشر تسعه من صلب الحسین والتاسع مهدیهم.۴۷
اکنون در تکمیل و تعمیم سخن در این باره نکاتی دیگر را می آوریم:
الف) حدیث «اثنی عشر خلیفه»، یا «امیر» به روایت جابربن سمره چنانکه اشاره کردیم حدیثی است مشهور با طرق مختلف و نقلهای گونه گون که بیشترین کسانی که آن را گزارش کرده اند بر این باورند که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آن را در «حجه البلاغ» فرموده اند. فحص دقیق نقلهای مختلف و گزارشهای گونه گون روشن کرد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)این سخن را در دو مکان القا فرموده اند:

۱.مسجد النبی: بر اساس نقل مسلم و احمد بن حنبل، نقل جابر بدین گونه است: سمعت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) یوم الجمعه عشیه رجم الاسلمی یقول: لایزال الدین… .
«ماعز بن مالک اسلمی» یاد شده در این نقل قطعاً در مدینه رجم شده است؛ افزون بر اینکه در نقلهایی به شنیدن آن در مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصریح شده است؛ از جمله در این نقل:جئت مع أبی الی المسجد و النبیّ یخطب… که ظاهر آن نشانگر این است که مراد مسجد النبی است.

۲. حجه البلاغ: این نقل نیز از جابر بن سمره است. او می گوید این سخن را در آن حج عظیم و در سرزمین عرفات شنیده است.
ب بهره گیری رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از اجتماع عظیم امت در عرفات برای فراز آوردن این حقیقت بسی آموزنده است. رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) حدیث ارجمند و سرنوشت ساز «ثقلین» را نیز از جمله در این جایگاه عظیم و مراسم پرشکوه اعلام کرده است. بر روی هم در این مراسم بزرگ است که «ثقلین» همسان و همبر برای هدایت امت طرح می شود و مصادیق عترت روشن می شود و در پایان، ولایت «اکمال دین»، و عدم ابلاغ آن چونان تباه گشتن تمام رسالت تلقی می گردد. گویا در این حج، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نگاهی دوباره دارد به تمام دین و تأکید و تشریحی دارد از همه آیین و در این واپسین روزهای سفر تأکید می کند بر حج و ولایت.
ج) برخی از نقلهای گونه گون حدیث، نکته سئوال انگیز و شایان توجه دارد. برخی نقلها حدیث را تا جمله «کلهم من قریش» دارد، نقلهایی گویای این هستند که جابر این جمله را نشنیده است و از پدرش سئوال کرده، و او گفته است که ادامه کلام، «کلهم من قریش» و یا «کلهم من بنی هاشم» بوده است. این نقلها سه گونه است:

۱ . جابر فقط می گوید: «ثم قال کلمه لم افهمها»۴۸ و یا «ثمّ تکلّم بکلمهٍ خفیت علیّ»۴۹ بدون اینکه چرایی این ناپیدایی سخن و شنیده نشدن آن بیان شود.

۲ . در برخی نقلها جابر تصریح کرده است که چون رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) صدایش را پایین آورد من نشنیدم: «ثمّ أخفی صوته …».۵۰

۳ . تصریح شده است که شنیده نشدن کلام پیامبر برای آن بوده است که غوغا و تشنج به وجود آمده و کلام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) در سر و صدا و فریادهای مردمان شنیده نشده است. شگفت انگیز است، همین که پیامبر صدایش را فرو می آورد، برخلاف صریح امر الهی که: لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی، مستمعان کلام پیامبر، سخن خویش را چنان فراز می آورند که صدای پیامبر در میان آن غوغا نامعلوم می گردد و راوی نمی شنود و برای آگاهی از ادامه کلام به دیگران پناه می برد که می گویند: «کلهم من قریش» بوده است. تعبیرهای گونه گون آن چنین است:
ثم لغط القوم وتکلّمو فلم افهم قوله بعد کلّهم، فقلت لأبی یا ابتاه مابعد کلّهم؟ قال: کلّهم من قریش.۵۱
در نگریستن و تأمل در آنچه آوردیم پژوهنده را به نکاتی رهنمون خواهد شد که یادآوری آن خالی از فایده نیست:

۱ . نشان می دهد که ماجرای خلافت و سرنوشت آینده امت بسی حساسیت برانگیز بوده است؛ هم پیامبر(صلی الله علیه و آله) چون به جان کلام می رسد آهنگ کلام را فرو می آورد، و هم مردم چون می شنوند عکس العمل نشان می دهند و جنجال می کنند و از پذیرش تن می زنند.

۲ . اینکه برخی روایات «فروکاستن کلام» را آورده اند و برخی جنجال و غوغا را، بعید نمی نماید که هر یک از این تعبیرها مرتبط با موردی از نقل باشد. جابر تصریح می کند که در مسجد چون پیامبر صدا را پایین آورد، سخن او را نفهمیدم، و در حدیث نقل شده در «مسند احمد بن حنبل»۵۲ تصریح شده است که چون مردم جنجال کردند سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نشنیدم.

۳ . آنچه بسیار شایان توجه است این است که در نقلی آمده است که پیامبر چون صدایش را آهسته کرد فرمود: «کلهم من بنی هاشم» ۵۳ بعید نمی نماید که ادامه کلام بواقع «کلهم من بنی هاشم» بوده است، که غوغا آفریده و بسیاری از شنیدن آن فریاد برآورده اند و بدان تن نداده اند. نکته ای که این موضوع را استوارتر می نمایاند اینکه در صحنه سازی سقیفه و در مشاجره های آن روز سیاست بازان به این سخن استناد نکردند و نگفتند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«کلهم من قریش و…» که گویا این سخن می توانست کارساز باشد. از این رو می توان گفت که ادامه کلام «کلهم من بنی هاشم» بوده است، که بعدها و به هنگام تدوین آثار، مصلحت چنان دانسته شده است که «کلهم من بنی هاشم» به « من قریش» تغییر یابد.
به هر حال این حدیث با نقلهای بسیار و طرق گونه گون که مورد تأیید محدثان اهل سنت نیز قرار گرفته است هیچ پیامی جز گزارش ولایت علی و فرزندانش(علیه السلام) ندارد و تصریحی است بر خلافت علی پس از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و تأکیدی است بر سیاست عظیم و استوار پیامبر در جهت روشنگری در باب آینده حاکمیت و رهبری است.

حدیث غدیر
گفتیم رسول الله(صلی الله علیه و آله) از آغازین روزهای ابلاغ پیام رسالت، بر امامت و پیشوایی پس از خود نیز تأکید ورزید، و جای جای در مواضع مختلف در درازنای بیست و سه سال رسالت با تعبیرهای مختلف و گفتار گونه گون «حق» را فراز آورده و پیشوای پس از خود را با ویژگیهای والا به گونه ای معیّن و مشخص در پیشدیدها نهاد، و گفتیم که این حق گزاریها و ابلاغ حق و نشان دادن آینده پیشوایی در واپسین حج رسول الله(صلی الله علیه و آله) که بدین جهت «حجه الوداع» نام گرفته به اوج رسید و با فرمان الهی ولایت «ابلاغ» شد و بدین سان این حج «حجه البلاغ»۵۴ نام گرفت:
رسول الله(صلی الله علیه و آله) به سال دهم هجرت آهنگ حج کرد و مردمان را از این قصد آگاهاند. بدین سان کسان بسیاری برای حج گزاری راهی مکه شدند تا با رسول الله(صلی الله علیه و آله) حج گزارند و مناسک حج را از آن بزرگوار بیاموزند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) با مسلمانان حج گزارد و به سوی مدینه بازگشت. در روز هجدهم ذو حجه در حالی که کسان بسیاری پیش از پیامبر حرکت می کردند و قافله های بسیاری از پس از وی، پیامبر به سرزمینی رسید با نام «غدیرخم» در وادی جحفه (که راه اهل مدینه و مصر و … جدا می شود). در حالی که گرمای آفتاب اوج گرفته بود و بی امان بر زمین حرارت می ریخت، به فرمان الهی دستور داد سواران و پیادگان توقف کنند، روندگان باز آیند و واپس مانده ها برسند. حرارت نیم روز مردمان را می آزرد، لباسها و مرکبها را سایه بان قرار داده بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر انبوهی از جهاز شتران فراز رفت و خطبه آغاز کرد؛ خدای را سپاس گفت و از اینکه بزودی از میان آنان خواهد رفت، پرده برگرفت و از آنان خواست تا درباره چگونگی رسالت گذاری وی گواهی دهند. مردمان یکسر فریاد برآوردند:
نشهد انّک قد بلّغت و نصحت وجَهَدت فجزاک اللّه خیراً…
آنگاه برای آماده سازی مردمان برای شنیدن پیام آخرین، با مردم از صداقت در ابلاغ و از «ثقلین» سخن گفت و جایگاه والای خود در میان امت را برنمود و بر اولویت خود بر آنان گواه خواست، و پاسخهای بلند یکصدا را شنید و آنگاه دست علی(علیه السلام) را گرفت و فراز آورد و باشکوهی شگرف و فریادی بس رسا فرمود:
فمن کنت مولاه فعلی مولاه
سه بار این جمله را تکرار کرد و بر همسویان، یاوران و پذیرندگان ولایت او دعا کرد.
و بدین سان در تداوم آن روشنگریها و اعلام حقها، در نهایت تدبیر و آگاهی و در میان دهها هزار انسان آمده از اقالیم قبله به حج«ولایت و خلافت علی(علیه السلام)» را رقم زد و «حق خلافت» را و «خلافت حق» را نشان داد. آن روز هیچ کس در این حقیقت تردید نکرد، و در اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی(علیه السلام) را با این عبارتها به ولایت و امامت منصوب ساخت تردیدی روا نشد. اگر کسانی گرانجانی کردند، در محتوا و مفاد پیام نبود. آن گونه کسان به لحاظ تیره جانی در اینکه این حرکت وحیانی باشد سخن داشتند. به هر حال کسان بسیاری به محضر علی(علیه السلام) شتافتند و «امارت و ولایت» وی را تهنیت گفتند. بدین سان روشن است که آن روزگاران این حقیقت تردید بردار نبود. از جمله کلام عمربن الخطاب را بنگرید:
هنیئاً لک یابن أبی طالب. أصبحت الیوم ولیّ کل مؤمن.۵۵
امّا، پس از رسول الله(صلی الله علیه و آله) واقع صادق دگرگون شد؛ سیاست بازان، ماجرا را وارونه ساختند و جامه خلافت را بر قامت دیگری کشیدند، امّا هرگز در این همه فضلها و فضیلتها تردید روا نداشتند، بلکه، بهانه های دیگری تراشیدند. امّا پس از آن روزگار کوشیدند از یکسو در دلالت این سخن شریف بر «امامت و ولایت» تردید کنند و از دیگر سوی در سند آن. نصوص بسیار و گونه گون آن را در متن آورده ایم، اکنون بر پایه آن گزارشها و آگاهیهای دیگر می خواهیم در این مدخل با نگاهی به چگونگی محتوا، دلالت و سند حدیث اندکی از حقایق نهفته درباره این کلام بلند را بنمایانیم.

۱ . سند حدیث غدیر
حدیث غدیر از مشهورترین و بلند آوازه ترین احادیث نبوی است، که بسیاری از محدثان و عالمان بر استواری بلکه تواتر آن تأکید کرده اند؛۵۶ ابن کثیر می گوید:
و صدر الحدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» متواتر اتیقّن ان رسول الله(صلی الله علیه و آله) قاله.۵۷
علاّمه امینی حدیث غدیر را ازصدوده تن از صحابیان گزارش کرده است و آنگاه در پایان تأکید کرده است که گزارش او تمام آن چیزی نیست که وجود دارد.۵۸
در «الغدیر» فهرست بلندی از اقوال تابعیان نیز آمده است که حدیث غدیر را نفی کرده اند. عالم جلیل القدر و مدافع نستوه ولایت «میر حامد حسین هندی» نیز که بخش بزرگی از اثر بی مانندش «عبقات الأنوار» را ویژه حدیث غدیر ساخته است و سند حدیث را به تفصیل گزارش کرد، در نقد دیدگاه کسانی که به عدم تواتر حدیث باور دارند بتفصیل تمام سخن گفته و نااستواری این دیدگاه را روشن ساخته است.۵۹
گویا سخن گفتن در سند حدیث و استواری گزارش آن در منابع حدیثی سخنی زاید باشد؛ از این روی گفتار تنی چند از محدثان را می آوریم و بحث را در بعد دیگری از آن ادامه می دهیم. حاکم نیشابوری در موردی از «المستدرک» حدیث را نقل کرده و پس از آن نوشته است:
هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه.۶۰
و در موردی پس از نقل آن نوشته است:
هذا حدیث صحیح الأسناد و لم یخرجاه.۶۱
و ترمذی پس از نقل حدیث در «سنن» نوشته است:
هذا حدیث حسن صحیح.۶۲
و ذهبی نوشته است:
الحدیث ثابت بلاریب. ۶۳
ذهبی در ذیل شرح حال ابن جریر طبری نوشته است:
لما بلّغه ابن جریر ان ابن ابی داود تکلم فی حدیث غدیر خم، عمل کتاب الفضائل و تکلم علی تصحیح الحدیث، قلت: رأیت مجلّداً من طرق الحدیث لأبن جریر فاندهشت له ولکثره تلک الطرق۶۴
ابن حجر می گوید:
وامّا حدیث «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» فقد اخرجه الترمذی والنسائی و هو کثیر الطرق جدّاً وقد استوعبها ابن عقده فی کتاب مفرد او کثیر من اسانیدها صحاح وحسان.۶۵
کتاب ابن عقده با عنوان «حدیث الولایه» تا حدود قرن ده در اختیار عالمان بوده است، سید بن طاووس درباره آن نوشته است:
وقد روی فیه نص النبی(صلی الله علیه و آله) علی مولانا علیّ(علیه السلام) بالولایه من مأه و خمس طرق.۶۶
ابن عساکر نیز در موارد متعددی از اثر عظیمش از این حدیث یاد کرده است و فقط در یک مورد نود طریق آن را یاد کرده است.۶۷ و چنین است یاد کرد بسیاری دیگر از محدثان و مفسرّان و عالمان با این همه اگر کسی یا کسانی در صدور حدیث و یا چگونگی نقل آن تردید روا دارند، بی گمان از بستر استکبار و رویارویی با حق است و نه چیز دیگر.

۲ . دلالت حدیث غدیر
از آنچه در آغاز سخن آوردیم و پس از این اندکی مشروحتر بدان خواهیم پرداخت و نصوص بسیار آن را خواهید دید، روشن است که در آن روز در اینکه جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» سرپرستی، تولیت امور، امامت و پیشوایی را می رساند، کسی تردید نکرد. البته روشن است که واژه «مولی» بار معنایی گسترده ای دارد،۶۸ امّا از معانی مختلف آن جز آنچه را که یاد شد، در این مورد نمی توان مراد کرد.

واژه «مولی» در ادب عربی
پژوهش در متون کهن ادبی، لغوی و تفسیری نشانگر آن است که یکی از معانی روشن «مولی» سرپرست شایسته تر برای تصرّف در امور و زعامت و ولایت است. برخی از موارد را می آوریم:
ابو عبیده معمر بن مثنی، در تفسیر آیه پانزده سوره حدید (مأواکم النار هی مولاکم) نوشته است:
اولی بکُمْ.۶۹
و این تفسیر را با شعری از ادب جاهلی استوار کرده است. شعری که مورد استشهاد قرار گرفته است این است:

فغدت کلا الفرجین أنّه مولی المخافه خَلْفُها و أمامُها

شارحان معلقات سبع «مولی» در این بیت را به معنای «اولی» دانسته اند و بر این اساس شعر را شرح کرده اند.۷۰
محمد بن سائب کلبی، مؤلف، مفسّر و تبارشناس بزرگ در تفسیر آیه پنجاه و یک سوره توبه (قل لن یصیبنا الاّ ما کتب اللّه لنا هو مولانا و علی اللّه فلیتوکّل المؤمنون)نوشته است:
اُولی بنا من انفسنا فی الموت والحیاه.۷۱
ابو ذکریا یحیی بن زیاد بن عبدالله، معروف به فراء، ادیب و مفسّر بزرگ کوفی، در تفسیر آیه پانزده سوره حدید نوشته است:
هی مولی کم، ای أوْلی بکم.۷۲
و چنین است ابوالحسن، أخفش، ابواسحاق زجاج، محمد بن قاسم أنباری و…۷۳
چنانکه پیشتر آوردیم آمدن «مولی» به معنای سرپرست و متولّی امور از جمله روشنترین کاربردهای واژه «مولی» است و بسیاری بدان تصریح کرده اند:
ابوالعباس محمد بن یزید معروف به «مبرّد» در تفسیر آیه یازده سوره محمد(ذلک بأن اللّه مولی الذین آمنو…) نوشته است:
والولی والمولی معناهم سواء، وهو الحقیق بخلقه المتولّی لأمورهم. ۷۴
و فراء نیز نوشته است:
المولی والمولی فی کلام العرب واحد.۷۵
راغب اصفهانی، مفسّر، ادیب و قرآن پژوه بزرگ قرن چهارم نیز نوشته است:
والولایه تولّی الأمر، والولیّ والمولی یستعملان فی ذلک.کل واحد منهما یقال فی معنی الفاعل أی الموالی، وفی معنی المفعول ای الموالی.۷۶
ابوالحسن علی بن أحمد واحدی نیشابوری، مفسّر و ادیب بزرگ قرن پنجم در تفسیر آیه شصت و دو سوره انعام (ثم رُدوا الی اللّه مولاهم الحق…) نوشته است:
الذّی یتولّی أمورهم.۷۷
این گونه عالمانی که بر این حقیقت تأکید کرده اند بسیارند. از ادیب و مفسّر بزرگ معتزلی جار الله زمخشری یاد می کنیم و می گذریم. وی در تفسیر آیه دویست و هشتاد و شش سوره بقره (انت مولانا فانْصُرْنا ) نوشته اند:
سیّدنا و نحن عبیدک أو ناصرنا أو متولی اُمورنا….۷۸
ابن اثیر نیز در اثر بزرگ و ارجمند خود «النهایه» که در شرح واژه های دشواریاب احادیث نبوی پرداخته است، در تفسیر واژه «مولی» نوشته است:
قد تکرّر ذکر المولی فی الحدیث و هو اسم یقع علی جماعه کثیره … وکلّ من ولی امراً أو قام به فهو مولاه وولیّه و منه الحدیث: «أیما أمرأهٍ نکحت بغیر اذن مولاها فنکاحها باطل». وفی روایه «ولیّها» أی متولی أمرها …۷۹
بدین سان، «اولویت در امور»، «سرپرستی امور»، «سیادت، ریاست و زعامت» در معنای «مولی»، حقیقتی است شناخته شده، و همسانی معنای «مولی» با «ولی» نیز حقیقتی است که چنانکه آوردیم ، ادیبان، عالمان و مفسّران بر آن تأکید ورزیده اند.۸۰ از این روی ما بر این باوریم چنانکه نحله های حقمدار و مذاهب دیگر نیز بر این باور رفته اند ۸۱ که رسول الله(صلی الله علیه و آله) در آن هنگامه شگرف و عظیم و جاودانه، با آن جمله سرنوشت ساز هیچ چیزی را جز ولایت، امامت و زعامت علی(علیه السلام) رقم نزد. سامان دهی آن اجتماع شکوهمند فقط برای این بوده است که یک بار دیگر امّا بسی گویاتر، رساتر و کارآمدتر در گستره ای بس عظیم، مردمان ولایت علوی را بشنود، و فردا و فرداها کسانی نگویند. ندانستیم، نفهمیدیم، نشنیدیم و … چنین بود که رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارها اقرار گرفت و در پایان؛ صدایی بس رسا فریاد زد: الا فَلْیُبَلّغْ الشاهد الغائب.

پی نوشت:
۱. متکلمان و متفکران اسلامی در امامت پس از رسول الله(صلی الله علیه و آله) به دیدگاههایی چون: اجماع، بیعت، اختیار و انتخاب مردم، غلبه و قدرت، اظهار نظر و تعیین اهل حلّ و عقد و نصّ گرایش داشته و دارند. این دیدگاهها را با نقد و بررسی آنها در ذیل عنوان «الأمامه» از موسوعه الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه خواهیم آورد، برای آگاهی از آنچه یاد شد از جمله بنگرید به: الأحکام السلطانیه، ماوردی، ص۱۵؛ القاضی ابو یعلی الفراء و کتابه الأحکام السلطانیه، ص۴۴۰ به بعد؛ نظام الحکم فی الشریعه والتاریخ الاسلامی، ص۱۱۲؛ النظام السیاسی فی الأسلام، رأی الشیعه، رأی السنه، حکم الشرع، احمد حسین یعقوب، ص۲۳ به بعد؛ الأمامه وأهل البیت، محمد بیومی مهران، ج۱، ص۵۰ به بعد.
۲. صحیح البخاری، کتاب الدعوات؛ و نیز بنگرید به ماجرای تقسیم غنایم نبرد حنین و موضع صحابه، صلح حدیبیه و مواضع صحابیان و کلام تنبه آفرین یکی از صحابیان درباره برخورد آنان با پیامبر در دلائل النبوه، بیهقی( ج۳،ص۴۵۴) و نیز کلام ابن ابی الحدید در چگونگی فهم و باور صحابیان در شرح نهج البلاغه(ج۱۱، ص۴۸).
۳. بنگرید به: المواجهه مع رسول الله(صلی الله علیه و آله)، احمد حسین یعقوب، به ویژه باب سوم که ابعاد این رویارویی و مصادیق آن را براساس نصوص تاریخی گزارش کرده است.
۴. بنگرید به: المواجهه مع رسول الله(صلی الله علیه و آله)، فصل چهارم و پنجم از باب اوّل.
۵. الطبقات لأبن سعد، ج۳، ص۲۴۸
۶. چنین است که مؤلفان اسلامی که درباره نظام حکومت قلم زده اند و برای پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نصّ را منتفی دانسته اند، با تمام کوشش برای نظام شورایی معتقد خویش، نصوصی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نیافته اند و به آنچه به آن استناد کرده اند، مواردی است که هرگز با این دیدگاه همسویی ندارد، بنگرید به: النظریات السیاسیه الاسلامیه، الدکتور الرئیس؛ فقه الشوری والأستشاره، توفیق شاوی؛ الشوری وأثرها فی الدیمقراطیّه، دکتر اسماعیل انصاری.
۷. ر.ک: ورکبت السفینه،ص۱۸۹
۸. صحیح البخاری، ج۸، ص۱۵۷
۹.ورکبت السفینه، صص۲۳۶۱۸۹
۱۰.نهج البلاغه، خطبه۱۹۲(ترجمه از دکتر سید جعفر شهیدی). روح این تحلیل عقلی را از اثر ارجمند فقیه و متفکر شهید آیت الله صدر برگرفته ایم و افزودنیهای بسیاری برای تکمیل و مستند سازی آن روا داشته ایم: نشأه التشیع والشیعه،صص۵۶۲۳
۱۱.تفصیل جریان را در منابع تاریخی بنگرید، از جمله: تاریخ طبری، ج۲، ص۳۱۹؛ الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج۳، ص۶۱ با منابع بسیار؛الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الخلافه، حدیث یوم الأنذار.
۱۲. شرح ابن ابی الحدید، ج۱۳، ص۲۴۴ ونیز: نقص العثمانیه، ص۳۰۳؛ الغدیر، ج۲، ص۳۹۵
۱۳. نسیم الریاض فی شرح شقاء، قاضی عیاض، ج۳،ص۳۵
۱۴. کنز العمال، ج۱۳،ص۱۲۸
۱۵. طبری به بدانگونه که آوردیم واقعه را در تاریخش نقل کرده است، امّا در تفسیر و در ذیل آیه چون حادثه را نقل کرده به تحریف متن آن دست یازیده و نوشته است: «رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرمود: … ان هذا اخی وکذا وکذا …». ابن کثیر نیز بر راه او رفته است، وچنان کرده اند برخی از مدعیّان آزادی در تحقیق چون محمد حسنین هیکل و… نگاه کنید به: الغدیر، ج۲، ص۴۰۶ (چاپ جدید)، شگفتا از دستهای آلوده در تاریخ و عجبا از مظلومیت علی(علیه السلام)!
۱۶. بنگرید به مقاله «حدیث الأنذار یوم الدار»، آیت الله علی احمدی میانجی در مجله رساله الثقلین، شماره۲۲، ص۱۱۱
۱۷. تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۳۹۲، بنگرید به: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الوصایه.
۱۸.بنگرید به: تتمه منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۹ (ج۱۶، ص۱۹). و نیز معالم المدرستین، ج۱، ص۲۸۹ به بعد که بحثی است ارجمند و خواندنی.
۱۹. برای آگاهی از این جریان و چگونگی آن بنگرید به: معالم المدرستین، ج۱، ص۴۵۶
۲۰. ر.ک: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث المنزله.
۲۱. سوره نساء، آیه ۵۹
۲۲. الیقین، باب ۱۲۷
۲۳. بحارالأنوار، ج۴۴، ص۲(به نقل از علل الشرایع، ج۱، ص۲۱۲).
۲۴. العین ، ج۸، ص۴۲۹
۲۵. الغارات، تحقیق عبدالزهراء حسینی، ص ۱۲۱۱۲۲؛ تحقیق مرحوم محدّث ارموی، ج۱، ص۲۰۳
۲۶. امالی الصدوق، ص۴۳۴. بنگرید به: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الامامه.
۲۷. ر. ک:الامام علی بن ابی طالب، احادیث الخلافه.
۲۸. أمالی المفید، ص۶۱۳
۲۹. ر.ک: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الولایه.
۳۰. ر.ک: نفحات الازهار فی خلاصه عبقات الأنوار، ج۲، ص۹۰؛ اهل البیت فی الکتاب والسنه، ص۱۲۵
۳۱. سنن الترمذی، ج۵، ص۶۶۳، ح۳۷۸۸
۳۲. شرح المقاصد، ج۲، ص۳۰۳. دیدگاههای عالمانی از اهل سنت را بنگرید در: نفحات الأزهار فی خلاصه عبقات الأنوار، ج۲، ص۲۴۸
۳۳. علاّمه عالیقدر میر حامد حسین هندی در اثر عظیم خود، محتوای این حدیث را از ابعاد مختلف کاویده و حقایق بس ارجمند و تنبه آفرینی بر اساس آن و با تکیه بر اندیشه عالمان اسلامی عرضه کرده است (نفحات الأزهار فی شرح عبقات الأنوار، ج۲، ص۲۴۷ به بعد).
۳۴. برای اطلاع کامل از متن و سند حدیث سفینه و مباحثی که درباره آن مطرح است، رجوع شود به: نفحات الأزهار فی شرح عبقات الأنوار، ج۴، ص۲۰۵ به بعد.
۳۵. برای نمونه رجوع شود به: صحیح المسلم، ج۳، ص۱۴۵۱( الناس تبع القریش والخلافه فی قریش)؛ المعجم الکبیر، ج۲،ص۱۹۵۲۳۲؛ اهل البیت فی الکتاب والسنه، ص۶۷؛ احقاق الحق، ج۱۳، ص۱۴۸
۳۶. صحیح المسلم، ج۳، ص۱۴۵۳،ح۱۸۲۲
۳۷. ینابیع الموده، ج۳، ص۲۹۰،ح۴
۳۸. سنن الترمذی، ج۴، ص۵۰۱، ح۲۲۲۳
۳۹. بنگرید به: الأمامه وأهل البیت، ج۲، ص۵۴ که از این مصادیق یاد کرده است.
۴۰. شرح العقیده الطحاویّه، ص۵۵۲؛ الأمامه وأهل البیت، ج۲، ص۵۶
۴۱. بنگرید به: الأمامه وأهل البیت،ج۲، ص۵۶۷۶ که جنایات معاویه، یزید، عبدالملک و… را براساس نصوص تاریخی نمایاند، و آنگاه این سئوال را در پیشدید خواننده نهاده است که آیا با این همه اینها خلفای پیامبرند؟!
۴۲. نهج البلاغه، خطبه۱۴۲
۴۳. سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۶۷، ح۴۰۸۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱،ص۱۸۳، ح۶۴۵؛ المصنف لابن ابی شیبه، ج۸، ص۶۷۸ ،ح۴۸۵
۴۴. سنن ابی داود، ج۴، ص۱۰۷، ح۴۲۸۴. جالب توجه است که این کتاب، روایت مورد بحث(اثناعشر خلیفه) را در کتاب المهدی آورده است.
۴۵. مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۲۱۲، ح۷۷۳، سنن ابی داود، ج۴، ص۹۰۷،ح۴۲۸۳
۴۶. مسند احمد بن حنبل،ج۲،ص۱۰،ح۳۵۷۱؛مسند البزاز،ج۵،ص۲۲۵،ح۱۸۳۲
۴۷. کفایه الاثر، ص۲۳
۴۸. مسند احمد بن حنبل، ج۷، ص۴۲۷، ح۲۰۹۷۶
۴۹.همان.
۵۰.ر.ک: أهل البیت فی الکتاب والسنّه، محمد ری شهری، ص۶۸، ح۸۰و۸۲
۵۱. مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج۲، ص۱۹۶
۵۲. مسند احمد بن حنبل، ج۷، ص۴۲۹، ح۲۰۹۹۱
۵۳. رجوع شود به پانوشت شماره۵۰
۵۴. سیره ابن هشام،ج۲،ص۶۰۶
۵۵. ر.ک: الامام علی بن ابی طالب، احادیث الغدیر، تهنئه الامام بالاماره.
۵۶ . نفحات الأزهار، ج۶، ص۳۷۷: مناقب ابن المغازی، ص۲۶و …
۵۷ . البدایه والنهایه، ج۵، ص۲۱۴
۵۸ . الغدیر، ج۱، ص۱۴۴ (چاپ جدید). محقق فقید سید عبدالعزیز طباطبایی در پانوشت این سخن گفته اند: صحابیان دیگر جز آنچه علاّمه گزارش کرده است، روایت غدیر را گزارش کرده اند که همه آنها در«علی ضفاف الغدیر» یاد کرده ام. این اثر ارجمند سید عبدالعزیز طباطبایی هنوز به چاپ نرسیده است.
۵۹ . نفحات الأزهار، ج۶، ص۳۷۸ به بعد.
۶۰ . المستدرک، ج۳، ص۱۱۸، ح۴۵۷۶
۶۱ . همان، ص۶۳۱، ح۶۲۷۶
۶۲ . سنن ترمذی، ج۵، ص۵۹۱
۶۳ . سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۴۱۵
۶۴ .تذکره الحفاظ،ج۲،ص۷۱۳
۶۵ .المطالب العالیه،ج۴،ص۴۰؛نفحات الازهار،ج۱،ص۱۹۱
۶۶ . اقبال،ص۴۵۳ و نیز بنگرید به: الغدیر فی التراث الاسلامی(ص۴۵و۴۶) که در آن ازاهمیت کتاب ابن عقده و تاثیر آن در آثار بعدی، از جمله موارد دیگر از یادکرد ابن طاووس به دقت سخن رفته است.
۶۷ . تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۲۰۴
۶۸ . «الغدیر» معانی مختلف آن را بر شمرده است: ج۱، ص۶۴۱
۶۹ . مجاز القرآن، ج۲، ص۲۵۴
۷۰ . شرح المعلقات السبع، ابو عبدالله حسین ابن احمد زوزنی، ص۲۱۰؛ شرح القصائدالسبع الطوال الجاهلیات، أبی بکر محمد بن قاسم الأنباری، ص۵۶۶۵۶۵
۷۰ . البحر المحیط، ج۵، ص۴۳۳
۷۲ . معانی القرآن، ج۳، ص۱۲۴
۷۳ . بنگرید به: نفحات الأزهار، ج۸، ص۸۶ ۱۶؛ الغدیر، ج۱، ص۶۱۵ به بعد.
۷۴ . نفحات الأزهار، ج۶، ص۹۱ (به نقل از الشافی فی الأمامه).
۷۵ . معانی القرآن، ج۲، ص۱۶۱
۷۶ . مفردات الالفاظ القرآن، ص۸۸۵
۷۷ . الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، ج۲، ص۲۸۱
۷۸ . الکشّاف، ج۱، ص۳۳۳
۷۹ . النهایه فی غریب الحدیث، ج۵، ص۲۲۸. طرفه آنکه ابن اثیر حدیث غدیر را منطبق بر این معنا می داند و به سخن عمر «اصبحت مولی کل مؤمن» استشهاد می کند و می گوید: ای ولیّ کل مؤمن.
۸۰ . بنگرید به: نفحات الأزهار، ج۶، ص۱۲۰۱۶؛ الغدیر، ج۱، ص۶۱۵ به بعد. این دو عالم نستوه و مرزبان بزرگ حق و حقیقت آنچه را یاد کردیم با تکیه بر دهها منبع ادبی، لغوی و تفسیری گزارش کرده اند.
۸۱ . از جمله سزامند است یاد کنیم از محقق سخت کوش و باریک بین مصری، محمد بیومی مهران، استاد دانشگاه اسکندریه، که بدون هیچ تردیدی این حقیقت را پذیرفته و بر این باور رفته است که قطعاً «مولی» به معنی «اولی به تصرف و …» است و نه چیز دیگر (الأمامه وأهل البیت ،ج۲، ص۱۲۰).

منبع : فصلنامه علوم حدیث، شماره ۷ ، مرکز تحقیقات دارالحدیث.

وجود نص بر امامت امام علی (علیه السلام)

در باره منصوص بودن امامت امام علی علیه السلام افزون بر آیات قرآن مثل آیه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»[1]، و آیه «أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم»[2] و حديث ثقلين[3]، حديث سفينه[4]، و حديث دوازده امير و دوازده خليفه[5] که به صورت عام و نص خفی بر امامت امامان دوازده گانه دلالت دارد، نصوص خاص در متون شیعی و اهل سنت در حدی است که جمع آوری و بیان آنها چند جلد کتاب را می‌طلبد و این مقاله گنجایش همه آنها را ندارد؛ آیه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون»[6]؛« همانا سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند همانها كه نماز را برپا مى‏ دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند» که به آیه ولایت معروف است، آیه «ِاليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي‏ وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دينا»[7]؛ «امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم» و آیه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين»[8]؛«‏ اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملًا (به مردم) برسان! و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى! خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مى‏دارد و خداوند، جمعيّت كافران را هدايت نمى‏ كند» از نصوص قرآنی است که در باره امامت امام علی نازل شده است. در باره آیه تبلیغ جلال الدین سیوطی از مجاهد نقل نموده هنگامی که آیه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْک مِن رَّبِّک» نازل شد پیامبر عرض کرد من تنهایم چگونه این کار را در بین مردم انجام دهم. سپس آیه «إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» نازل گردید. سیوطی از ابو سعید خدری نقل می‌کند که این آیه در روز غدیر درباره علی بن ابی طالب بر رسول الله نازل شد.[9] هم چنین حديث غدير[10]، حديث منزلت[11]، حديث يوم انذار[12]، و احاديث ديگر که همه  آنها در کتاب‌هاي معتبر اهل سنت نقل شده اند، از این نصوص به شمار می‌آید.

افزون بر این احادیث، احادیثی خاصی در متون اهل سنت مبنی بر نص جلی در امامت امام علی –علیه السلام-  وجود دارد که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می‌شود:

در مسند احمد و کتاب های دیگر اهل سنت در واقعه جنگ یمن هنگامی که خالد بن ولید بر سر یک کنیز با امام علی منازعه می‌کند، وقتی پیامبر اسلام از این جریان مطلع می‌شود غضب بر چهره او ظاهر گردیده خطاب به بریده فرمود: لا تقع فی علی فانه منی و انا منه وهو ولیکم بعدی.[13] یعنی با علی نزاع نکنید که همانا او از من است و من از او هستم و او ولی شما بعد از من است. در کنزالعمال نقل شده گه پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- فرموده: «دعوا علیا دعوا علیا دعوا علیا؛ ان علیا منی و انا منه و هو ولی کل مؤمن بعدی»[14]؛ یعنی علی را رها کنید همانا علی از من است و من از علی هستم و او ولی هر مؤمنی بعد از من است.

این احادیث دلالت روشن بر ولایت و امامت علی علیه السلام بعد از رسول خدا بر مؤمنین دارد و نمی‌توان ولی را در این احادیث بر یاری و دوستی حمل کرد؛ زیرا یاری و دوستی در مورد امام علی نیازی به قید بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  ندارد و این قید می‌رساند تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  زنده است علی علیه السلام  ولی مؤمنین نیست؛ بلکه این ولایت بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم  برای او پیدا می‌شود.

احادیثی در کتاب های اهل سنت در باره واقعه غدیر به گونه ای نقل شده که ولایت و امامت علی- علیه السلام– را بعد از پیامبر اسلام به اثبات می‌رساند. در این احادیث که از طریق های جریر و عایشه بنت اسد نقل شده، آمده که: در موسم حج حجة الوداع با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم به مکانی رسیدیم که به آن غدیر خم گفته می‌شد در این هنگام ندا در داده شد که برای اقامه نماز توقف شود. وقتی مهاجر و انصار جمع شدند پیامبر اسلام در میان ما ایستاد و فرمود:«ایهالناس بم تشهدون؟ قالوا نشهد انّ لا اله الا الله. فرمود سپس چه؟ گفتند: و انّ محمدا عبده و رسوله. فرمود: چه کسی ولی شماست؟ گفتند: الله و رسوله مولانا... سپس با دستش بر بازوی علی زد و از دستش گرفت و از زمین بلندش کرد و فرمود: من یکن الله و رسوله مولیاه فان هذا مولاه اللهم وال من ولاه و عاد من عاداه…»[15]

در این گونه احادیث ولایتی که مورد نظر رسول خداست، ولایتی است که اختصاص به خدا دارد و از طرف خدا به پیامبر – صلی الله علیه و آله و سلم– و سپس به علی- علیه السلام– اعطا شده و مؤمنین در این ولایت با آنان شریک نیستند و آن جز ولایت تصرفی چیزی دیگری نیست. پس این احادیث نیز در نص بر امامت علی- علیه السلام- از طرف رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- صادر شده است.

از ابن عبّاس نقل شده که رسول خدا در حاليکه دست علي را گرفته بود، فرمود: اين اوّلين کسي است که به من ايمان آورد و اوّل کسي است که با من مصافحه کرده است او فاروق امّت و امير و ملاذ مؤمنين است و مال ملاذ ظالمين است، او صديق اکبر و خليفة من بعد از من است.[16]

از انس بن مالک نقل شده که رسول خدا فرمود: تحقيقاً برادر و وزير و جانشين و خليفة من در اهلم و بهترين کسي که بعد از خود به جا مي گذارم، علي بن ابي طالب علیه السلام است.[17]

از ابن عباس نقل شده که پیامبر اسلام فرمود: امّا علي برادر و پارة تن و صاحب امر من بعد از من است، او صاحب لواي من در دنيا و آخرت و صاحب حوض و شفاعت من است، او مولا و سرپرست هر مسلمان و امام هر مؤمن و پيشواي هر متّقي است، او در حيات و بعد از مرگ وصي و خليفه من بر اهل بيت و امّتم خواهد بود.[18]

دلایل موکد بر نص امامت امام علی علیه السلام

دلایل و شواهدی زیادی در متون اهل سنت وجود دارد که منصوص بودن امامت امام علی علیه السلام را تقویت و تثبیت می‌کند.

فخر رازی از مفسران نامدار اهل سنت می‌گوید: هر که در دین خود به علی بن ابی طالب اقتدا کند به درستی که او هدایت شده است و دلیل بر این مطلب سخن پیامبر اسلام است که فرمود: «اللهم ادر الحق مع علی حیث دار؛ خدایا حق را با علی قرار بده هر جا که باشد».[19] و نیز در منابع اهل سنت آمده که علی با حق است و حق با علی است هر جا می خواهد باشد.[20]

در کتاب های اهل سنت آمده که پیامبر فرمود: «علی با قرآن است و قرآن با علی است و آن دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند تا این که در حوض بر من وارد گردند». و باز پیامبر به علی فرمود: «یا علی هر که از من جدا شود از خدا جدا شده است و هر که از تو جدا شود یا علی از من جدا شده است».[21]

 این گونه احادیث که خود به گونه ای همراه با تعلیل، نص در امامت امام علی است، منزلت آن حضرت در آنها در راستای هدایت و رهبری امت اسلامی در حد قرآن کریم و مدار حق دانسته شده و پیروی از غیر او را جداشدن از حق، قرآن و پیامبر اکرم قرار داده است. از این رو چگونه این تصور قابل قبول است که پیامبر اسلام در باره امامت علی چیزی نفرموده و  امامت او را مورد نص قرار نداده است.

با وجود این نصوص و احادیثی دیگری که در متون شیعه و سنی نقل شده، راه انکار نص بر امامت امام علی مسدود می‌گردد.

منصوص بودن امامت دوازده امام:

احادیثی که به صورت عام بر امامت اهل بیت: دلالت دارد، مانند حدیث ثقلین و حدیث سفینه، امامت دوازده امام را منصوص می‌کند. از میان این احادیث حدیثی که در آن به دوازده امیر و خلیفه تصریح شده، هر نوع تردید را در منصوص بودن امامت دوازده امام از بین می برد؛ زیرا پيامبر اكرم جانشينان خاصي را به اراده خداوند متعال براي هدايت بشر تا روز واپسين كه ايمان به آنان مايه كمال و سعادت اخروي مي باشد به امتش معرفي نموده است. در كتاب هاي شيعه اين روايات كه بعضي از آنها متضمن اسامي شريف آنان مي باشد به حد تواتر مي‌رسد. در كتاب هاي اهل سنت این گونه احادیث تحت عنوان دوازده خليفه، دوازده امير و امثال اين عناوين نقل گرديده است. روايات اهل سنت در اين زمينه را مي توانيم به سه دسته تقسيم كنيم:

دسته اول رواياتي است كه در آن ها عنوان دوازده خليفه ذكر شده است. اين دسته از روايات به صورت مكرر در مسند احمد، صحيح مسلم و سنن ابي داود بيان گرديده و مضمون همة آنها چنين است كه پيامبر فرمود: اسلام پيوسته با دوازده خليفه كه همة آنان از قريش اند عزيز خواهد بود.[22]

دسته دوم رواياتي است كه عنوان دوازده امير در آنها ذكر شده است. اين با تعبيرات مختلفي در كتاب هاي اهل سنت آمده است و مضمون آن چنين است كه پيامبر اسلام فرمود: پيوسته اين دين بر كسي كه آنرا دشمن دارد غالب است و هيچ مخالف و مفارقي به آن ضرر نمي‌زند تا اينكه دوازده امير از امت من را پشت سر بگذرانند كه همگي آنان از قريش اند، يا كار مردم پيوسته بگذرد تا اينكه دروازده امير بر آنان حكومت كنند كه همة آنها از قريش اند.[23]

دسته سوم رواياتي است كه پيامبر اسلام تعداد خلفاء بعد از خود را مساوي با تعداد نقباء بني اسرائيل بيان نموده است. از عبدالله بن مسعود روايت شده است كه ما از پيامبر اسلام پرسيديم كه خلفاء بعد از تو چند نفراند. رسول الله فرمود: دوازده نفر به تعداد نقباء بني اسرائيل هستند. و نيز نقل شده كه فرمود: همانا تعداد خلفاء بعد از من به تعداد نقباء موسي است. در مجمع الزوائد ج 5، صفحة 190، به صورت مستقل يك باب بنام «خلفاء‌ اثني عشر» به اين مسئله اختصاص داده شده است.[24]

افزون بر این احادیث، روایاتی دیگری نه تنها از طریق شیعه بلکه از طریق اهل سنت نقل شده که امامت دوازده امام را مورد نص قرار داده است و در اینجا به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می گردد:

الف) خوارزمي در مقتل الحسين از سلمان المحمدي نقل مي‌كند كه:  حضور پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرفياب شديم در حالی كه حسين در آغوش او بود، چشمان او را بوسيد و فرمود: «انك سيد ابو سادة، انك امام ابن ائمه، انك حجة ابن حجة ابو حجج تسعه من صلبك، تا سعهم قائمهم»[25]؛ تو سيد و آقا و سرور بزرگواران هستي، تو خود امام و فرزند ائمه هستي، تو خود حجت و فرزند حجت خدايي و پدر 9 امام بعد از خود هستي كه نُهُمین آنها قائم آل محمد (عج) است.

ب) جويني در فرائد السمطين نقل مي‌كند كه: نعثل يهودي به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  گفت: از وصي خود به ما خبر بده، چرا كه هيچ پيامبري نيست مگر اين كه وصي و جانشين دارد و نبي ما يوشع بن نون را وصي خود قرار داد. پيامبر در جواب فرمودند: همانا وصي و خليفه بعد از من علي بن ابي طالب است و بعد از او دو فرزندش حسن و حسين و بعد از آن ها 9 امام ديگر از صلب حسين هستند. نعثل مي‌گويد: اي محمد نام آن 9 نفر را برايم بگو، پيامبر هم نام يكايك آنها را بيان نمود.[26]

در متون حدیثی شیعه احادیث بی شماری در باره نص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر امامت امام علی علیه السلام و سایر ائمه نقل شده که در این مجال نیازی به ذکر آنها نیست.

پی نوشت ها:

[1] . توبه،119.

[2] . نساء،59.

[3] . صحيح مسلم،  ج4،ص1873؛ المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص118.

[4] . المستدرک علي الصحيحين، ج2، ص273.

[5] . مسند احمد، ج5، ص90 و 93 و 98؛ صحيح بخاري، ج8، ص137.

[6]  . مائده،55.

[7]  . مائده،3.

[8] . مائده، 67.

[9]  . الدر المنثور، ج 3ص117.

[10] . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص110.

[11] . صحيح مسلم، ج4، ص1870.

[12] . المستدرک علي الصحيحين، ج3، ص133.

[13]  . مسند احمد، ج5ص356، حدیث 23.62؛ و مجمع الزوائد، ج9ص128و129؛ سنن النسائی الکبری، ج5ص133؛ و مجمع الزوائد، ج9 صص128و129؛ المعجم الاوسط، ج6ص163.

[14]  . کنزل العمال، ج11ص279 حدیث 32940و32841.

[15]  . المعجم الکبیر، ج2ص357؛ و مجمع الزوائد، ج9ص106؛ الاحادیث المختاره، ج3ص213؛ سنن النسائی الکبری، ج5 صص107،134،135.

[16] . ميزان الإعتدال، ج2ص417.

[17] . همان 4/127.

[18] . فرائد السمطين، ج2ص34- 35 ح 371 باب 7.

[19]  . التفسیر الکبیر، ج1ص168.

[20]  . المستدرک علی الصحیحین، ج3ص134؛ مجمع الزوائد، ج 7ص235.

[21]  . المستدرک، ج3ص134؛ و مجمع الزوائد، ج9ص134.

[22]  . مسند احمد، ج5صص90، 93، 98 و 100؛ صحيح مسلم، ج6 صص 3 و 4؛ سنن ابي داود، ج2ص309.

[23]  . مسند احمد، ج 5 صص 87، 90، 92، 94، 95، 98، 101؛ صحيح بخاري، ج8ص 137؛ سنن ترمذي، ج3ص34، حديث 2323؛ المعجم الكبير، ج2 ص190 ـ 255؛ و المعجم الاوسط، ج1ص 263 و ج 4ص189.

[24] . مسند احمد، ج1ص398؛ المستدرك، ج4ص501؛ مجمع الزوائد، ج5ص190؛ فتح الباري، ج13ص183؛ تحفة الاحوذي في شرح الترمذي، ج6ص294؛ كنزالعمال، ح12ص23 حديث 33857 و 23858، و ج6ص89 حديث 14971؛ المعجم الكبير ج10ص158؛  الجامع الصغير ج1ص35، حديث 2297؛ اضواء علي السنة المحمديه، ص234؛ مسند ابي يعلي؛ ج8ص444 و ج9ص222.

[25] . مقتل الحسين، ج1، ص146.

[26] . فرائد السمطين، ج2، ص134.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

بررسی نظریه انتخاب در تعیین امام

چکیده

طرفداران نظریه انتخاب در تعیین امام، به دو روش مستقیم و غیر مستقیم (خلف) بر مدعای خود استدلال کرده اند. در روش نخست، به رفتار صحابه و اثبات امامت ابوبکر از طریق بیعت استدلال نموده و در روش دوم، با ابطال نظریه های رقیب که عمده ترین آن ها نظریه انتصاب است بر دیدگاه خود احتجاج کرده اند. ما در این مقاله، ضمن نقل هر دو روش، پاسخ های لازم را بیان کرده ایم.
در روش مستقیم، روش انتخاب را مورد اجماع دانسته اند که در پاسخ می گوییم اجماعی شکل نگرفته است. همچنین انتخاب ابوبکر، منصوص نیز نبوده است؛ پس نه از راه اجماع و نه از طریق نص، نمی توان انتخاب او را صحیح دانست.
در روش غیر مستقیم این استدلال که نص آشکار و غیر قابل تأویلی بر ولایت علی(ع) وجود ندارد را رد کرده و ثابت نموده ایم نه تنها نص آشکار بر این مسأله وجود دارد؛ بلکه متواتر نیز هست.
طرفداران نظریه بیعت و انتخاب، با طرفداران نظریه نص، در نادرستی راه های مورد قبول زیدیه و عباسیه چون دعوت و وراثت هم عقیده اند. آنان، مشروعیت نص را برای تعیین امام قبول دارند، با این حال، براین عقیده اند که در باره تعیین امام، نص معتبر وجود ندارد و یگانه طریق آن، بیعت و انتخاب اهل حل و عقد است.
آنان، برای اثبات این عقیده، بیش از هر چیز بر نفی وجود نص در تعیین امام تأکید کرده اند؛ زیرا به فرض نادرستی راه های دیگر غیر از نص و بیعت، هر گاه نظریه نص ابطال گردد، درستی نظریه بیعت و انتخاب ثابت می شود. ابوبکر باقلانی گفته است: اگر بپرسند: «دلیل شما بر این که راه تعیین امام، انتخاب امت است نه نص، چیست؟» پاسخ می دهیم: دلیل بر این مطلب، این است که هر گاه نظریه نص باطل گردد، دیدگاه انتخاب ثابت خواهد شد؛ زیرا امت اسلامی بر این مطلب اجماع دارند که جز این دو طریق، راه دیگری برای اثبات امامت وجود ندارد. وی سپس به تبیین این مطلب پرداخته است که درباره پیشوای امت اسلامی پس از پیامبر(ص) نص شرعی معتبر وجود ندارد.
این روش خلف است؛ یعنی به جای آن که به صورت مستقیم بر اثبات نظریه، دلیلی اقامه کنند، از طریق ابطال نظریه رقیب، درستی مدعا را ثابت می کنند؛ زیرا نادرستی هر دو نظریه، بر خلاف فرض مسلم و مورد قبول میان دو طرف بحث است و به ارتفاع نقیضین می انجامد. بیشترین عبارات متکلمان اهل سنت در اثبات نظریه بیعت و انتخاب در تعیین امام، ناظر به این روش است؛ اگر چه گاهی بر درستی خلافت ابوبکر به اجماع و مانند آن نیز استدلال کرده اند. از آن جا که بررسی دلایل به گونه نخست، به تفصیل بیشتری نیازمند است، و دلایل گونه دوم، بررسی کمتری را می طلبد، بررسی دلایل گونه دوم را بر دلایل گونه اول مقدم می کنیم.

گونه نخست: بیعت و اجماع

۱٫ رفتار صحابه

صحابه پیامبر(ص)، پس از وفات آن حضرت و نیز پس از کشته شدن عثمان، به انتخاب امام اقدام کردند و با فرد مورد قبول خود برای امامت مسلمانان، بیعت کردند و کسی عمل آنان را انکار نکرد. این مطلب، بیانگر آن است که صحابه، بر درستی روش بیعت و انتخاب در تعیین امام اجماع داشتند و اجماع حجت شرعی است.
نقد: در این که عده ای از صحابه پس از رحلت پیامبر(ص) در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند تا جانشین پیامبر(ص) را انتخاب کنند سخنی نیست، ولی دلیلی در دست نیست که این عمل، مورد قبول همه صحابه پیامبر(ص) در مدینه یا شهر های دیگر بوده است. تفتازانی گفته است کسی با عمل آنان مخالفت نکرد و از عدم مخالفت، اجماع را استنباط کرده است. لیکن این استدلال، نا تمام است؛ زیرا:اولا: در برخی مصادر تاریخی، از اعتراض عده ای از مهاجران و انصار بر ضد ابوبکر سخن به میان آمده است.
آنان، در مسجد النبی و در حضور جمعی از مسلمانان سخنرانی کردند و نصوص امامت حضرت علی(ع) را بازگو کردند. نخستین سخنران، خالدبن سعید بن العاص از مهاجران بود که خطاب به ابوبکر گفت: آیا سخن پیامبر(ص) را به یاد نداری که در روز بنی قریظه خطاب به جمعی از مهاجران و انصار فرمود: شما را به مطلبی وصیت می کنم، آن را رعایت کنید. آنگاه فرمود: «ان علیا امیرکم بعدی و خلیفتی فیکم اوصانی بذلک ربی».
پس از وی، ابوذر، سلمان، مقداد، عبدالله ابن مسعود، خزیمه ابن ثابت، ابوالهیثم بن تیهان، سهل ابن حنیف، ابو ایوب انصاری و افرادی دیگر نیز به ترتیب سخنرانی کردند و با استناد به نصوص نبوی، بر امامت حضرت علی(ع) تأکید ورزیدند. این اعتراضات، موجب شد ابوبکر، سه روز از منزل بیرون نیاید، ولی عده ای از کسانی که در سقیفه با وی بیعت کرده بودند با تعدادی از نیروهای مسلح، به خانه او رفتند و او را به مسجد آوردند. آنان مخالفان را تهدید کردند که اگر بار دیگر در مسجد، لب به اعتراض بگشایند، با شمشیر به آنان پاسخ داده خواهد شد.
اگر چه، روی سخن معترضان با ابوبکر بود؛ ولی استناد آنان به نصوص نبوی بر امامت حضرت علی(ع) هم عمل ابوبکر را که خود را جانشین پیامبر(ص) می دانست نقد می کرد، هم عمل کسانی که این نصوص را نادیده گرفته اند و با بیعت و انتخاب، جانشین پیامبر(ص) را تعیین کرده بودند.
به طور کلی، هر کس با استناد به نصوص نبوی، بر امامت حضرت علی(ع) استدلال کرده، و کسانی که به جای بیعت با حضرت علی(ع) با دیگران بیعت کرده بودند را نکوهش نموده است، روش بیعت و انتخاب را در تعیین امام رد کرده است که حضرت زهرا(س) از آن جمله است.
شمس الدین جزری دمشقی شافعی در کتاب اسنی المطالب فی مناقب علی ابن ابیطالب از حضرت فاطمه زهرا(س) نقل کرده است که خطاب به مهاجران و انصار فرمود: «انسیتم قول رسول ا. . (ص)، یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلی مولاه» و قوله: «انت منّی بمنزله هارون من موسی» این حدیث را ابوموسی مدینی نیز در کتاب المسلسل بالاسماء نقل کرده است.
امیرالمؤمنین(ع) نیز در مواردی برای امامت خود به حدیث غدیر خم احتجاج کرده است که روز شورا از آن جمله است. در آن روز، خطاب به حاضران فرمود:بر شما به چیزی احتجاج می کنم که توان انکار آن را نخواهید داشت. شما را به خدا سوگند می دهم آیا شخصی در میان شما هست که پیامبر(ص) درباره او فرموده باشد: هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست؟ همگی گفتند: نه.
ثانیاً: مخالفت نکردن با یک گفتار یا رفتار، با قبول داشتن آن گفتار یا رفتار و رضایت به آن ملازمه ندارد؛ زیرا ممکن است کسی به سبب رعایت مصلحت مهمتری، از اظهار مخالفت با گفتار یا رفتاری که آن را قبول ندارد، خودداری کند. امیر المؤمنین(ع) در مواردی یاد آور شده است که او اگر چه خود را برای مقام خلافت از دیگران سزاوارتر می داند، و مقام امامت را حق خود می داند، برای رعایت مصلحت اسلام و مسلمین به اقدام عملی برای گرفتن حق خود، دست نخواهد زد.

ثالثاً: بر فرض که مخالفت نکردن ناشی از راضی بودن افراد به خلافت ابوبکر باشد، منشأ رضایت آنان، در بیعت و انتخاب منحصرنیست؛ زیرا چه بسا آنان با استناد به امامت ابوبکر در نماز به جای پیامبر(ص) که در صحاح اهل سنت نقل شده است، یا حدیث «اقتدا» و نظایر آن که گروهی از اهل حدیث آن ها را دلیل بر خلافت ابوبکر دانسته اند خلافت ابوبکر را پذیرفته و بیعت با او را تأیید کرده اند. در آینده، در بحثی جداگانه به ارزیابی و نقد این دلایل خواهیم پرداخت.

در باره بیعت صحابه با امیر المؤمنین(ع) نیز یاد آور می شویم که عده ای از صحابه، به منصوص بودن امامت او از جانب پیامبر(ص) معتقد بودند، آنان که در دوران خلافت سه خلیفه پیشین بنا بر دلایل و مصالحی، در این باره سکوت کرده بودند، اینک که شرایط فراهم شده بود، به صورت جدی به میدان آمده و بر بیعت با امیر المؤمنین(ع) تأکید ورزیدند.
بیعت آنان با آن حضرت، همان معنای بیعت مسلمانان با پیامبر(ص) را داشت، که به معنای اعلان حمایت از پیامبری و رهبری الهی رسول گرامی(ص) بود.
از سوی دیگر، امیر المؤمنین(ع) که در گذشته به دلیل فراهم نبودن شرایط و همراه نبودن اکثریت مسلمانان با او روش صبر و مدارا را پیش گرفته بود و در این باره معذور بود، اینک که بر بیعت با او اصرار می ورزیدند، حجت را بر خود تمام شده می دانست. آن حضرت با این که به دلیل انحراف هایی که در مسیر امامت رخ داده بود، پذیرش آن را بسیار سخت می دانست و پی آمدهای آن را به درستی پیش بینی می کرد، به دلیل آن که حجت بر او تمام شده بود، از پذیرش آن گزیری نداشت، چنانکه فرموده است:اگر حضور حاضران و تمام شدن حجت الهی با وجود یاور و مددکار نبود و خداوند از دانشمندان پیمان نگرفته بود که بر زیاده خوری ستمکاران و گرسنگی ستم دیدگان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر گردنش می آویختم و با جامی که آغاز آن را سیراب کردم، پایانش را نیز سیراب می کردم.

یعنی همان گونه که در دوران پیشین صبر کردم، در این دوره نیز صبر می کردم، چنان که در آغاز خطبه، پس از اشاره به تصدی مقام خلافت توسط ابوبکر فرموده است:در این باره اندیشیدم که آیا برای گرفتن حق خود قیام کنم یا راه صبر و شکیبایی را برگزینم، سرانجام به این نتیجه رسیدم که صبر و شکیبایی عاقلانه تر است، پس در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم صبر کردم.

۲٫ اثبات خلافت ابوبکر از طریق بیعت

خلافت ابوبکر، مورد اجماع مسلمانان بود؛ در حالی که بر خلافت او نصی وجود نداشت. ابوبکر، از طریق بیعت به خلافت رسید. از اینجا به دست می آید که بیعت و انتخاب، طریق معتبر شرعی برای تعیین خلیفه و امام است. دلیل بر مشروعیت آن، اجماع صحابه پیامبر است.

نقد

در این استدلال، مشروعیت خلافت ابوبکر مسلم دانسته شده است، چنان که عدم نص بر خلافت او نیز قطعی و اجماعی به شمار آمده است. بنابر این، مشروعیت خلافت ابوبکر جز از طریق بیعت و انتخاب ثابت نشده است. نتیجه این که بیعت و انتخاب، طریق معتبر شرعی برای تعیین امام می باشد.
در نقد این استدلال دو نکته را یاد آور می شویم:الف: مشروعیت خلافت ابوبکر، مسلم و قطعی نیست؛ زیرا با فرض عدم نص بر خلافت او، دلیل مشروعیت خلافت وی در اجماع منحصر خواهد بود؛ ولی، در باره خلافت وی اجماع صحابه تحقق نیافته است؛ زیرا از نظر تاریخی مسلم است که عده ای از صحابه، در آغاز، از بیعت او سرباز زدند. سعدبن عباده انصاری، عباس، عموی پیامبر(ص)، فضل ابن عباس، زبیر بن عوام، علی ابن ابیطالب(ع)و عده ای از مهاجران و انصار که حضرت علی(ع)را خلیفه پیامبر می دانستند، از آن جمله هستند. سعدبن عباده، تا پایان عمر با ابوبکر بیعت نکرد.
حضرت علی(ع) و بنی هاشم تا هنگامی که فاطمه زهرا(س) از دنیا نرفته بود، بیعت نکردند. این مورخان، تاریخ وفات فاطمه زهرا(س) را شش ماه پس از رحلت پیامبر(ص) دانسته اند.
از سوی دیگر، شواهد تاریخی، بیانگر آن است که بیعت حضرت علی(ع) پس از گذشت مدتی، بدین جهت نبود که ابوبکر را خلیفه بر حق پیامبر(ص) می دانست؛ بلکه به این دلیل بود که مصلحت اسلام و مسلمانان، آن را اقتضا می کرد.
برخی گزارش های تاریخی، بیانگر آن است که بیعت امیر المؤمنین(ع) با ابوبکر، با تهدید و اجبار از سوی دستگاه خلافت انجام گرفته است. ابن قتیبه نوشته است:ابوبکر از حال گروهی که در خانه علی(ع) اجتماع کرده و از بیعت خودداری کرده بودند جویا شد.
عمر را نزد آنان فرستاد تا آنان را به بیعت فرا خواند. عمر در خانه علی(ع) آمد و آنان را فرا خواند؛ ولی پاسخ او را ندادند. وی هیزم درخواست کرد و گفت: «سوگند به کسی که جان عمر به دست اوست ! یا از خانه بیرون می آیید یا خانه و هر کس در آن است را آتش می زنم». به او گفته شد: «فاطمه(س) در خانه است». عمر گفت: «حتی اگر فاطمه در خانه باشد». با این تهدید عمر، آنان از خانه بیرون آمدند و با ابوبکر بیعت کردند. امام علی(ع) گفت: «من سوگند خورده ام از خانه بیرون نروم و ردا بر تن نپوشم، تا قرآن را جمع آوری کنم».
عمر از ابوبکر خواست علی(ع) را به بیعت الزام کند. ابوبکر، قنفذ، غلام خود را نزد علی(ع) فرستاد. علی(ع) به او گفت: «خواسته ات چیست؟» وی گفت: «خلیفه رسول خدا(ص) تو را فرا خوانده است ». علی(ع) به او گفت: «چه زود به پیامبر دروغ بسته اید»؛ یعنی ابوبکر را خلیفه پیامبر نامیده اید.
قنفذ، پیام علی(ع) را به ابوبکر رساند. وی مدتی گریه کرد. بار دیگر عمر از او خواست از علی(ع) بخواهد تا با او بیعت کند. ابوبکر برای بار دوم، قنفذ را نزد علی(ع) فرستاد. علی(ع) از این کار خودداری کرد و ادعای جانشینی پیامبر(ص) را از طرف آنان ناروا دانست.
این بار عمر با عده ای به طرف خانه علی(ع) حرکت کردند. وقتی در خانه را زدند، حضرت زهرا(س) با فریاد بلند، پیامبر(ص) را مخاطب قرار داد و از رفتار ابوبکر و عمر اظهار ناراحتی کرد. برخی از آنان، با شنیدن ناله و فریاد حضرت زهرا(س) بازگشتند؛ ولی عمر و برخی دیگر ایستادند. آنان علی(ع) را نزد ابوبکر بردند و از او خواستند با وی بیعت کند و در صورت امتناع ورزیدن او را تهدید به قتل کردند. ابوبکر ساکت بود و سخن نمی گفت. عمر، از او خواست علی(ع) را به بیعت با خود وادار کند، ولی ابوبکر گفت: «تا فاطمه کنار اوست، این کار را نخواهم کرد». علی(ع)نزد قبر پیامبر(ص) رفت و این آیه را تلاوت کرد: «یابْن اُمِّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَ کادوُا یقْتُلونَنی».

با توجه به این گزارش های تاریخی، ادعای اجماع بر مشروعیت خلافت ابوبکر پذیرفته نخواهد بود.
ب: اکنون اگر فرضیه اجماع بر خلافت ابوبکر را بپذیریم، نمی توان آن را دلیل مشروعیت روش بیعت و انتخاب در تعیین امام دانست؛ زیرا این احتمال وجود دارد که عده ای از بیعت کنندگان بدان سبب با ابوبکر بیعت کردند که خلافت او را منصوص می دانستند؛ چنان که عده ای از اهل حدیث بر این عقیده بوده اند. آنان، برخی از احادیث اهل سنت در فضایل ابوبکر را دلیل خلافت او دانسته اند. در نقد استدلال پیشین، به این گونه دلایل اشاره شد.

شارح العقیده الطحاویه گفته است:اهل سنت در این که خلافت ابوبکر با نص بود یا اختیار، اختلاف کرده اند. حسن بصری و گروهی از اهل حدیث گفته اند: خلافت او به نص خفی و اشعار ثابت شده است و گروهی از اهل حدیث گفته اند: به نص جلی و جماعتی از اهل حدیث، معتزله و اشاعره معتقدند خلافت وی، به اختیار ثابت گردیده است. وی، سپس، نصوص خلافت ابوبکر را نقل کرده است و در پایان، به تأویل احادیثی که بر عدم نص در خلافت دلالت دارد پرداخته و گفته است: مقصود این است که خلافت ابوبکر به صورت مکتوب از پیامبر(ص) صادر نشده است.

با وجود چنین احتمالی، نمی توان احراز کرد که اجماع بر خلافت ابوبکر، بر انتخاب و بیعت به عنوان طریق شرعی تعیین امام، مبتنی بوده است؛ زیرا بیعت با کسی که خلافت او منصوص است، به معنای اعلان حمایت از امام شرعی و واجب الاطاعه است، نه اثبات کننده امامت برای بیعت شونده.

گونه دوم: انکار نص در امامت

طرفداران نظریه انتخاب و بیعت در تعیین امام، با توجه به نادرستی فرضیه های دیگر، غیر از نص و بیعت که مورد اتفاق شیعه امامیه و اکثریت اهل سنت است، به ابطال نظریه نص پرداخته اند. آنان با انکار وجود نص در امامت، درستی نظریه بیعت و انتخاب را نتیجه گرفته اند. این شیوه استدلال در کتاب های کلامی اهل سنت، مورد اهتمام بسیار قرار گرفته است.
بسیاری از آنان، نص در امامت را از نظر نقل راویان، به متواتر و غیر متواتر و از نظر کیفیت دلالت، به جلی و خفی تقسیم کرده اند. به اعتقاد آنان، درباره امامت، نص جلی متواتر وجود ندارد و نص خفی نیز به دلیل قابلیت تأویل، قابل احتجاج نخواهد بود.
عده ای از آن ها، نص جلی و خفی را تفکیک نکرده و به طور کلی وجود نص متواتر بر امامت را انکار کرده اند، ولی به نظر می رسد مقصود آنان نیز نص روشن و غیر قابل تأویل است. اینک باید دلایل و شواهدی را که متکلمان اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت بیان کرده اند، نقل و ارزیابی کنیم:

۱٫ مقایسه نص در امامت با فرائض اسلامی

یکی از دلایل اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت، این است که اگر در امامت، نص جلی و روشنی وجود می داشت، می بایست مانند فرائض اسلامی، مانند نمازهای پنجگانه، حج، روزه و دیگر عبادات اسلامی به صورت متواتر نقل شود و مورد اجماع امت اسلامی قرار گیرد؛ در حالی که نص در امامت، ازچنین ویژگی ای برخوردار نیست و نادرستی لازم، دلیل نادرستی ملزوم است.
به عبارت دیگر، اگر تعیین امام بر پیامبر(ص) واجب بود، آن را به گونه ای بیان می کرد که همه مسلمانان از آن آگاه شوند؛ زیرا شناخت امام و پیروی از او مانند شناخت قبله و تعداد رکعات نماز، بر همه واجب است. اگر چنین نصی از پیامبر(ص)وجود داشت، امت اسلامی، آن را به صورت متواتر نقل می کرد و همگان، به آن، علم ضروری پیدا می کردند، همان گونه که در سایر امور متواتر، علم ضروری دارند، در حالی که اهل سنت که تعدادشان از مدعیان نص بیشتر است، چنین علم ضروری ای ندارند. از این جا روشن می شود که در امامت فردی خاص، نص صادر نشده است.
منکران نص درباره امامت حضرت علی(ع)، آن را با انتصاب هایی که توسط پیامبر(ص) و در زمان او انجام گرفت نیز مقایسه کرده اند؛ مانند زیدبن حارثه، اسامهبن زید، عبدالله بن رواحه، عمرو عاص، ابوموسی اشعری و دیگران، که همگان آن ها را قبول دارند، در حالی که انتصاب حضرت علی(ع) به امامت این گونه نیست. وجود این اختلاف، دلیل عدم وجود نص آشکار بر امامت وی می باشد.

نقد

متکلمان امامیه، در عصرهای مختلف به این اشکال پاسخ داده اند. از کسانی که به تفصیل به نقد این استدلال پرداخته اند، سید مرتضی (متوفای ۴۳۶ق) است. وی، در کتاب ارزشمند الشافی فی الامامه قبل از آن که به نقل و نقد سخنان قاضی عبد الجبار معتزلی درباره انکار نص بر امامت حضرت علی(ع) بپردازد، به اثبات تواتر بر نص جلی در این باره پرداخته است. پس از آن، به دو اشکال نقضی بر متواتر بودن نص جلّی درباره حضرت علی(ع) پرداخته است که نخستین آن دو، اشکالی است که ما از باقلانی و بغدادی نقل کردیم. با توجه به معاصر بودن سید مرتضی با دو متکلم اشعری مزبور به نظر می رسد نقد وی، ناظر به سخنان آنان است.

تواتر نص جلی بر امامت حضرت علی(ع)

سید مرتضی، برای اثبات متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) نخست شرایط متواتر بودن خبر را بیان کرده است و آن، عبارت است از این که خبر، توسط کسانی نقل شود که در گزارشهای آنان احتمال خطا و کذب وارد نباشد. احتمال خطا و کذب، ناشی از اسباب زیر است:
۱٫ خطای اتفاقی در شرایط عادی. مانند این که فردی در گزارش سخن دیگری یا خصوصیات چهره یا وضعیت ظاهری او با این که در فاصله مناسب قرار دارد و از دستگاه بینایی سالم نیزبرخوردار است، دچار خطا شود. چنین خطایی، درباره یک یا دو یا سه نفر محال نیست و گاهی رخ می دهد. ولی درباره عده ای که همگی در شرایط عادی بوده اند، عادتا محال است که احتمال عقلی آن، در حد صفر است که عقلای بشر به آن اعتنا نمی کنند. چنین احتمالی، مانند احتمال تألیف کتابی علمی و متقن توسط فردی بی سواد است که از نظر عقلا غیر قابل اعتنا است.

۲٫ توافق و تبانی بر دروغگویی. تعداد گزارش دهندگان خبر متواتر، و شرایط جغرافیایی و اجتماعی آنان، باید به گونه ای باشد که عادتا توافق و تبانی آنان بر دروغگویی محال باشد؛ مانند این که گزارش دهندگان در مناطق مختلف زندگی کنند و ارتباط آن ها با یکدیگر، از طریق نامه نگاری و فرستادن پیک یا سفر کردن و گرد آمدن در یک نقطه، معمولا از نظرها پنهان نخواهد ماند، و دیگران، از آن آگاه خواهند شد و آن را به صورت پدیده ای ویژه گزارش خواهند کرد.

۳٫ اشتباه در تشخیص. این منشأ، در دو صورت تحقق می یابد؛ یکی این که مورد گزارش، از مسایل استدلالی و نظری باشد و دیگری این که از امور قابل مشاهده باشد؛ ولی ادراک و احساس آن در شرایط عادی نباشد؛ مانند آن که فاصله میان ادراک کننده و مورد گزارش زیاد باشدیا روشنایی به مقدار کافی نباشد و نظایر آن. تواتر در امور استدلالی راه ندارد؛ زیرا چنین مواردی، احتمال خطا در غیر افراد معصوم، هر چند تعداد آنان زیاد باشد، وجود دارد. مورد تواتر، امور محسوس است که هر گاه در شرایط عادی تحقق یابد؛ مفید قطع و یقین می باشد.
هرگاه میان کسانی که گزارشی را می شنوند و زمانی که گزارش مربوط به آن است، چند دوره و نسل فاصله و واسطه باشد، باید شرایط تواتر در همه فواصل و وسایط تحقق داشته باشد و اگر یکی از شرایط تواتر در یکی از واسطه ها موجود نباشد، تواتر مخدوش خواهد شد.

اکنون، اگر متواتر بودن یا نبودن مطلبی در نخستین واسطه معلوم نباشد، ولی در واسطه های دیگر متواتر باشد، هر گاه واسطه های ثانوی بگویند که آن را از واسطه اول به صورت متواتر دریافت کرده اند، متواتر بودن آن، در واسطه نخستین نیز ثابت می شود؛ زیرا همان گونه که تواتر به اصل گزارش اعتبار می بخشد، به خصوصیات آن هم اعتبار می بخشد؛ چنان که اگر واسطه های ثانوی بگویند آن مطلب را از اولین واسطه به صورت متواتر دریافت نکرده اند، عدم تواتر آن، به طور یقینی اثبات می شود.
با توجه به نکات یاد شده، یاد آور می شویم نص جلی در امامت حضرت علی(ع) به صورت متواتر نقل شده است؛ زیرا شیعه امامیه از زمانی که مساله نص جلی را مطرح کرده است؛ تعداد و شرایط آن به گونه ای بوده که ویژگی های گزارشگران متواتر را داشته است؛ زیرا هم تعداد آنان بسیار بوده است و هم در مکان های دور از هم زندگی می کرده اند؛ به ویژه آن که شرایط سیاسی نیز بر ضد آنان بوده و همه رفتارها و گفتارهای آنان زیر نظر بوده است و از هیچ اقدامی بر ضد آنان فرو گذار نکرده اند؛ بنابر این، توافق آنان بر جعل چنین مطلبی عادتا محال بوده است.

و از طرفی، آنان بر این باورند که این مطلب از پیشینیان آنان به صورت متواتر نقل شده است؛ بنا براین، متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) اثبات می شود. نمونه هایی از نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) عبارت است:
۱٫ سلموا علی علی بإمرهالمؤمنین: بر حضرت علی(ع) به عنوان پیشوای مؤمنان سلام دهید.
۲٫ هذا خلیفتی فیکم من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا: این فرد[حضرت علی(ع) ] پس از من جانشین من بین شما است؛ پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.

۳٫ حدیث یوم الدار که داستان آن مشهور است. پیامبر(ص) پس از نزول آیه «وأنذر عشیرتک الاقربین» خویشاوندان خود را در خانه ابوطالب گرد آورد و پس از پذیرایی از آنان، خطاب به آن ها فرمود:
کدام یک از شما مرا بر امر نبوت یاری می دهد تا پس از من، وصی و جانشین من باشد. جز حضرت علی(ع) کسی به پیامبر(ص) پاسخ مثبت نداد.
سید مرتضی، پس از اثبات نص جلی متواتر بر امامت حضرت علی(ع) ؛ به پاسخ اعتراضی که پیش از این نقل شد پرداخته و گفته است، مقایسه امامت با تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و مانند آن درست نیست؛ زیرا درباره آن ها انگیزه کتمان و مقابله با آن برای هیچ مسلمانی وجود نداشته است؛ ولی، درباره نص بر امامت حضرت علی(ع)، چنین انگیزه هایی وجود داشته است؛ زیرا منکران نص، از آغاز، بنای کار را بر عدم نص درباره جانشین پیامبر گذاشتند و روش بیعت و انتخاب را برگزیدندو پیوسته با مدعیان نص با درشتی برخوردکرده و آن را عقیده ای بدعت آمیز معرفی کرده اند.
بدیهی است، چنین عواملی درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان وجود نداشته است؛ بنابر این، مقایسه آن دو نادرست است.
ممکن است گفته شود: لازمه این سخن این است که همه یا بیشتر صحابه پیامبر(ص) نص بر امامت حضرت علی(ع) را نادیده گرفته و بدین طریق، مرتکب معصیت بزرگی شده اند، و چنین احتمالی درباره صحابه پیامبر(ص) روا نیست.
این اشکال دیگری است که بر نظریه نص وارد شده و یکی از دلایل مهم منکران نص است که در آینده به بررسی آن خواهیم پرداخت. اکنون سخن در این است که نص درباره جانشین پیامبر(ص) را نباید با نص درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان، و قبله مسلمانان یکسان انگاشت و از این که نص درباره امامت مانند موارد یاد شده، مورد اجماع مسلمانان نیست نمی توان تواتر آن را انکار کرد.
نقد دیگر سید مرتضی، ناظر به مبنای اشکال یا استدلال مزبور است. مبنای اشکال یا استدلال یاد شده این است که چون شناخت امام و پیروی از او عمومیت دارد، اگر در این باره نصی وارد شده بود، می بایست همگان از آن آگاه باشند، و در باره آن اختلافی وجود نداشته باشد؛ همان گونه که درباره تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و قبله نماز اختلافی وجود ندارد.

این مبنا پذیرفته نیست؛ زیرا بسیاری از احکام اسلامی در عین اینکه عمومی هستندو مستند آن ها نیز چیزی جز نص شرعی نیست، ولی مورد اختلاف می باشند، و هر یک از طرف های بحث، معتقد است عقیده او مطابق نص شرعی و عقیده طرف مقابل، ناشی از اشتباهی است که درباره نص برای او رخ داده است؛ مانند اختلاف درباره کیفیت وضو و مقدار قطع دست دزد؛ بنابر این، عمومیت یک حکم منصوص، مستلزم وجود نص درباره آن است؛ خواه در آن نص اختلافی باشد یا نباشد.

سید مرتضی، در پایان به رد و نقد نقضی استدلال مزبور پرداخته و گفته است: این سخن که اگر بر امامت حضرت علی(ع) نص آشکاری وجود می داشت، می بایست علم به آن، همگانی باشد، به گونه ای که میان علم به آن با علم به قبله بودن کعبه برای مسلمانان و وجوب روزه ماه رمضان، تفاوتی وجود نداشته باشد، قابل نقض است به این که اگر بر امامت حضرت علی(ع) نصی وجود نمی داشت، می بایست علم به آن، با علم به عدم نص بر امامت ابو هریره و مغیره بن شعبه و با علم به واجب نبودن روزه ماه دیگری غیر از ماه رمضان و قبله نبودن مکان دیگری غیر از کعبه برابر باشد؛ یعنی علم به آن، همگانی بوده و اختلافی در آن راه نداشته باشد؛ در حالی که عدم نص بر امامت حضرت علی(ع) با موارد یاد شده برابر نیست. علم به آن ها عمومی است؛ ولی علم به عدم نص، عمومیت ندارد.

از آنچه درباره نادرستی مقایسه امامت حضرت علی(ع) با احکام اسلامی مورد اتفاق مسلمانان چون تعداد رکعت های نماز، قبله مسلمانان و روزه ماه رمضان بیان شد، وجه نادرستی مقایسه آن با انتصاب هایی که در زمان پیامبر(ص) درباره برخی صحابه به عنوان فرماندهان سپاه و نظایر آن انجام گرفته است نیز روشن گردید.

 اشکال

فرضیه کتمان یا عدم نقل نص در امامت حضرت علی(ع) از سوی منکران آن، پیامد هایی دارد که نمی توان به آن ملتزم شد؛ زیرا این فرضیه را درباره وجود معارضه های موفق با قران کریم نیز می توان مطرح کرد و گفت: کسانی به تحدی های قران پاسخ داده و با آن به معارضه های موفق برخاسته اند؛ ولی مسلمانان آن ها را کتمان کرده اند، با چنین فرضیه ای، اساس اسلام، آسیب پذیر خواهد شد.
پاسخ

نقض یاد شده وارد نیست؛ زیرا اگر معارضه های موفق با قران کریم رخ داده بود، مخالفان اسلام، که از هیچ تلاشی برای مقابله با آن کوتاهی نکرده اند، این معارضه ها را نقل می کردند، همان گونه که طرفداران نص درباره امامت حضرت علی(ع) نصوص آن را نقل کرده اند؛ بنا براین، عدم نقل معارضه های موفق با قرآن کریم از سوی مخالفان اسلام، دلیل روشنی بر عدم چنین معارضه هایی است و مقایسه آن با نصوص امامت حضرت علی(ع) بی پایه است.
طرح یک شبهه

برخی از منکران نص، نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) را از ساخته های فکری هشام بن حکم دانسته اند که پس از وی توسط کسانی چون ابن راوندی و ابو عیسی وراق تأیید و تبلیغ شده است و در دوره های بعد، متکلمان امامیه آن را برگزیده و ترویج کرده اند. این شبهه، نخست توسط برخی متکلمان معتزلی مطرح شده است. آنگاه برخی از متکلمان اشعری نیز آن را بازگو کرده اند.
پاسخ

با توجه به مطالب پیشین، پاسخ این شبهه روشن است؛ زیرا نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) از طریق شیعه، به صورت متواتر نقل شده است. از طرفی، طراحان شبهه، بر اثبات مدعای خود هیچ گونه مستند تاریخی نقل نکرده اند و احتمال بدون دلیل، هیچ گونه ارزش علمی ندارد. چگونه می توان اعتقاد به نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) را از ساخته های فکری هشام بن حکم دانست که از اصحاب خاص امام صادق و امام کاظم(ع) بود و آن دو امام معصوم، با طرح این عقیده ساختگی هیچ گونه مخالفتی نکرده باشند؟ آن چه درباره هشام بن حکم می توان گفت این است که وی، به دلیل این که در دوران امام صادق(ع)، فضای سیاسی در جهان اسلام برای طرح و تبیین عقاید شیعه، مناسب بود، عقیده نص جلی را که در زمان های قبل، زمینه طرحش فراهم نبود، مطرح نموده و ترویج کرده است؛ به ویژه آن که، امامت از مباحث محوری و اساسی در مناظره های وی به شمار می رفت؛ بنابر این، هشام بن حکم نه سازنده نظریه نص جلی درباره امامت، بلکه احیاگر و مروج آن بوده است.

وجوب احتجاج و قیام

منکران نص بر امامت حضرت علی(ع) گفته اند: اگر بر امامت حضرت علی(ع) نص جلی وجود می داشت، می بایست وی در جریان سقیفه و نظایر آن، به آن احتجاج می کرد و اگر احتجاج می کرد، صحابه سخن او را می پذیرفتند؛ چنان که انصار، احتجاج ابوبکر به حدیث «الائمه من قریش» را پذیرفتند و از پیشنهاد خود که امامت را به طور انحصاری یا اشتراکی درخواست می کردند، صرف نظر نمودند.

اصولا اگر امامت فردی خاص منصوص می بود، بر او واجب بود که به امر امامت قیام کند، و اگر با او مخالفت می شد، آنگاه از حق خود صرف نظر کند؛ ولی، در تاریخ از قیام فردی پس از رحلت پیامبر(ص)بدین مقصود یاد نشده است.

به ویژه آن که حضرت علی(ع) فردی شجاع و با صلابت در دینداری بود و در اجرای حق، از چیزی بیم نداشت. بسیاری از مهاجران و انصار نیز همراه او بودند، حال، چگونه ممکن است از حق امامت روی گردانده و تسلیم امامت ناحق و غاصبانه پیرمردی ناتوان از بنی تمیم شده باشد؛ در حالی که در دوران خلافت، با مخالفان، که از قدرت و شوکت بیشتری برخوردار بودند، به مقابله بر خاست و تعداد بسیاری در این مبارزه ها کشته شدند؛ با آن که در آغاز؛ شرایط از هر نظر برای قیام بر ضد مخالفان فراهم تر بود؛ زیرا مسلمانان قریب العهد به پیامبر(ص) بودند و دل هایشان برای شنیدن حق آماده تر بود.
نقد

۱٫ درباره احتجاج امیر المؤمنین(ع) به نصوص امامت، مسلم این است که آن حضرت در سقیفه که جمعی از مهاجران و انصار برای تعیین خلیفه پیامبر(ص) گرد آمده بودند احتجاج نکرده است؛ زیرا آن حضرت، در آن زمان مشغول غسل و تکفین بدن مطهر پیامبر(ص) بود و به همین دلیل در سقیفه حضور نداشت. بدین جهت، احتجاج نکردن او به نصوص امامت در سقیفه را نمی توان دلیل بر نبودن نص بر امامت دانست. حضرت علی(ع) و آن عده از مهاجران و انصار که او را در انجام مراسم تجهیز پیامبر(ص) یاری می کردند، به دو دلیل در سقیفه حضور نداشتند؛ یکی این که غسل و کفن و دفن پیامبر را وظیفه دینی و اخلاقی خود می دانستند که می باید در اولین فرصت ممکن انجام شود.
دیگری، این که در یک ارزیابی متعارف و عقلایی، بسی دور از باور و انتظار بود که عده ای از مهاجران و انصار، که هم نصوص امامت حضرت علی(ع) را می دانستند و هم در راه اسلام و پیامبر(ص) فداکاری های بسیاری کرده بودند، پس از رحلت پیامبر(ص) نصوص امامت را نادیده گرفته و پیش از دفن بدن پیامبر خدا که حق عظیمی بر آنان داشت در مکانی گرد آیند و درباره جانشینی پیامبر به بحث و جدال بپردازند.

اگر اصل چنین اندیشه و رفتاری نیز قابل حدس و پیش بینی بود، ولی با چنان شتابی، پدید ه ای نادر و باور نکردنی می نمود. تأثیر پذیری حاضران در سقیفه از عقاید و رسوم قومی و قبیلگی دوران جاهلیت، برای یک مسلمان نیک اندیش، تلخ و باور نکردنی است؛ ولی گزارش های مربوط به گفت و شنودهای اصحاب سقیفه آن را تأیید می کند. منطق مهاجران حاضر در سقیفه این بود که چون پیامبر(ص) از نژاد قریش بوده است، خلیفه او نیز باید از چنین ویژگی ای برخوردار باشد؛ زیرا قریش، رهبری فردی از غیر تبار خونی خود را نخواهد پذیرفت، چنان که ابوبکر در برابر انصار که مدعی مقام خلافت بودند گفت:

عرب امامت و رهبری را جز در این قبیله از قریش نمی شناسد، آنان اصیل ترین خاندان را دارند.

انصار که از عقاید و رسوم آگاه بودند، با طرح نظریه اشتراک در رهبری، خواستند این مانع را از سر را ه خود بردارند؛ بدین جهت گفتند: «منا أمیر و من قریش امیر» ؛ ولی ابوبکر با نقل گفتاری از پیامبر(ص) که ولایت و امارت در قریش است (قریش و لاه هذاالامر) انصار را مجاب کرد و آنان به این رضایت دادند که امارت در قریش باشد و وزارت از آن انصار (نحن الوزراء و أنتم الأمراء). از سوی دیگر، اختلافات دیرینه قومی میان دو طایفه اوس و خزرج نیز در سقیفه خود نمایی کرد و یکی از مهمترین عوامل موفقیت مهاجران شد که تعدادشان اندک بود. اگر این اختلاف قبیلگی نمایان نشده بود و همه انصار با سعد بن عباده بیعت کرده بودند، مهاجران حاضر در سقیفه شکست می خوردند.

بدین جهت است که عمر بن خطاب، بیعت ابوبکر را کاری مهم و نیرومند وصف کرده و گفته است: ما نگران آن بودیم که اگر بیعتی صورت نگیرد و ما از انصار جدا شویم، آنان در غیاب ما با افراد دلخواهشان بیعت کنند، و ما ناچار باشیم از آن ها پیروی کنیم یا به مخالفت با آنان برخیزیم که منشأ فساد بود.

در هر حال، از نظر تاریخی، در این نکته تردیدی نیست که امیرالمؤمنین(ع) و بنی هاشم و عده ای از شخصیت های برجسته مهاجران و انصار، که حضرت علی(ع) را امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر(ص) می دانستند، در سقیفه حضور نداشتند. آنان در آن هنگام، در سوگ پیامبر(ص) نشسته و به وظیفه دینی و اخلاقی خود در قبال پیامبر(ص) عمل می کردند؛ بنابر این، احتجاج نکردن آنان به نصوص امامت در ماجرای سقیفه، به هیچ وجه بر نبودن چنین نصوصی دلالت نمی کند.

۲٫ در نقد نخستین دلیل منکران نص؛ یادآور شدیم که جمعی از مهاجران و انصار، در مسجد پیامبر(ص)و در جمع مسلمانان، درباره مسأله خلافت و امامت، با ابوبکر به احتجاج پرداختند. نصوص امامت از جمله مستندات آنان در احتجاج با ابوبکر بود؛ چنان که حضرت فاطمه زهرا(س) نیز در این باره احتجاج کرده است.

در روایات شیعه، احتجاج امیرالمؤمنین(ع) با ابوبکر نیز گزارش شده است؛ ولی در کتاب های اهل سنت در این باره مطلبی نقل نشده است؛ اگر چه احتجاج آن حضرت، با اصحاب شورا گزارش شده است؛ بنابر این، احتجاج نکردن حضرت علی(ع)، و هواداران آن حضرت به نصوص امامت را نمی توان یک مسأله قطعی دانست، و بر مبنای آن، بر فرضیه عدم نص در امامت استدلال کرد.

۳٫ گفتار و رفتار حضرت علی(ع) بیانگر آن است که برای وحدت مسلمانان در آن شرایط اهمیت بسیار زیادی قایل بود و از هر عملی که آن را خدشه دار می ساخت، پرهیز می کرد. گذشته از این که وحدت کلمه امت اسلامی، به خودی خود، حرمت و اهمیت والایی دارد، موقعیت اسلام و مسلمانان در آن زمان که از درون و بیرون تهدید می شد، اهمیت آن را دو چندان می ساخت. حکومت نوپای اسلامی از بیرون، از جانب دو امپراتوری آن زمان؛ یعنی ایران و روم و از درون، از جانب منافقان که تعدادشان کم نبود، تهدید می شد.
بدیهی است در چنان شرایطی هر کسی کوچکترین تعلق خاطری به سرنوشت اسلام و مسلمانان می داشت، از دامن زدن به مسایل اختلاف افکن پرهیز می کرد، چه رسد به امیر المؤمنین(ع) که برای پیروزی و استقرار آیین اسلام از هیچ فداکاری ای دریغ نکرده بود.

این احساس خطر را در سخنان عمر بن خطاب نیز مشاهده می کنیم؛ آن جا که گفته است: ما نگران بودیم اگر قبل از آن که کار بیعت به سامان برسد سقیفه را ترک گوییم، انصار، فردی از خود را به امامت برگزینند و ما ناگزیر از یکی از دو تصمیم شویم: پیروی از کسی که امامت او را نمی پسندیم یا مخالفت کردن که مفسده در پی داشت.

بنابراین در چنان شرایطی، قیام امیر المؤمنین(ع) برای تصدی مقام خلافت که بدون شک به جنگ و درگیری میان مسلمانان می انجامید، به هیچ وجه معقول و مشروع نبود. این جا سخن از شجاعت و ترس مطرح نیست، تا گفته شود امیرالمؤمنین(ع) فردی شجاع بود و در گرفتن حق خویش از فرد یا گروهی نمی هراسید؛ بنابر این، اگر امامت را حق خود می دانست، قیام می کرد. آری، امیر المؤمنین(ع) در راه حق، از کسی و چیزی جز خداوند بیم نداشت و تا پای جان پیش می رفت؛ ولی، در آن شرایط، حق این بود که وحدت امت اسلامی حفظ شود و اختلاف در مسأله امامت، به جنگ داخلی میان مسلمانان تبدیل نشود که در آن صورت، بنیاد اسلام با خطری جدی مواجه می شد.

۴٫ این فرضیه که در آن شرایط، افراد بسیاری بودند که آمادگی شنیدن سخن امیرالمؤمنین(ع) و حمایت از او را داشتند، نیز با قراین و شواهد تاریخی سازگاری ندارد؛ یعنی شرایط به گونه ای نبود که اگر امام(ع) قیام می کرد، اکثریت قاطع مسلمانان با او همراه می شدند و او می توانست بدون آسیب دیدن وحدت و یکپارچگی امت اسلامی، به حق مشروع خود در امامت دست یازد؛ چنان که خود در این باره فرموده است:

درباره مردم مطالعه کردم پس یاوری جزخاندانم نیافتم؛ مرگ آنان را نپسندیدم؛ دیدگانم را که خار در آن بود بر هم نهادم، و جرعه حوادث را با این که استخوان در گلویم بود، نوشیدم، و بر این همه ناملایمات راه شکیبایی پیش گرفتم.

در جای دیگر، از بی وفایی قریش و یاران آن ها در پیشگاه خداوند؛ زبان به شکوه گشوده و گفته است:

خدایا از قریش و یاران آنان به تو شکایت می کنم. آنان پیوند خویشاوندیم را پاره کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و در مخالفت با من در حقی (امامت) که من به آن از آنان سزاوارتر بودم، هم داستان شدند.

ابن ابی الحدید گفته است: حضرت علی(ع) این سخن که جز خاندانم یاور نداشتم را با تکرار گفته است. هم چنین پس از وفات پیامبر(ص) گفته است: « ای کاش چهل نفر با اراده استوار می یافتم!». نصربن مزاحم در کتاب صفین و بسیاری از سیره نویسان آن را نقل کرده اند.

ابن قتیبه می نویسد: حضرت علی(ع) پس از جریان سقیفه با فاطمه زهرا(س) به مجالس انصار می رفت و از آنان طلب یاری می کرد؛ ولی آنان، بیعت خود با ابوبکر را عذر می آوردند و از پذیرش درخواست او سرباز می زدند. پاسخ این پرسش که چرا بیشتر مهاجران و انصار از یاری حضرت علی(ع) که امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر(ص) بود سرباز زدند، در ادامه بحث بیان خواهد شد.

حاصل آن که:

۱٫ برخی از مهاجران و انصار، به نصوص امامت، با ابوبکر احتجاج کرده اند.

۲٫ امیرالمؤمنین(ع) در سقیفه حضور نداشت تا نصوص امامت را به حاضران گوشزد کند و با مدعیان خلافت احتجاج نماید. عدم حضور او در سقیفه نیز بدان سبب بود که او به انجام مراسم غسل و کفن و تجهیز بدن پیامبر(ص) مشغول بود.

۳٫ حضرت علی(ع) امامت را حق مشروع خود می دانست؛ ولی از این که برای گرفتن حق خود دست به مبارزه مسلحانه بزند سخت بر حذر بود؛ چرا که نتیجه آن را به ضرر اسلام و مسلمانان و به سود دشمنان درونی و بیرونی اسلام می دانست؛ بنابر این، تقیه امام(ع) تقیه از روی ترس نبود؛ بلکه تقیه بر اساس مصلحت اسلام و مسلمانان بود.

۴٫ نتیجه آن که؛ عدم حضور امام(ع) در سقیفه و احتجاج نکردن به نصوص امامت، و عدم قیام او برای گرفتن حق خویش، دلیل بر وجود نداشتن نص در باره جانشین پیامبر(ص) نیست.
۳٫ تعارض نصوص امامت

نصوص مربوط به جانشین پیامبر(ص) با یکدیگر ناسازگارند؛ زیرا یک دسته؛ نصوصی اند که شیعه بر امامت و خلافت حضرت علی(ع) نقل کرده است، و دسته دوم، نصوصی است که برخی از اهل حدیث و بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند. هرگاه نصوص مربوط به یک مسأله با یکدیگر ناسازگار باشند و برای رفع ناسازگاری راه حل منطقی و عقلایی وجود نداشته باشد، آن نصوص، حجیت نخواهند داشت؛ بنا براین، برای تعیین امام، راهی جز بیعت و انتخاب وجود ندارد. عضد الدین ایجی پس از نقل نصوص شیعه بر امامت حضرت علی(ع) گفته است:

این نصوص، با نصوصی که بر امامت ابو بکر دلالت می کنند، تعارض دارند.

تفتازانی نیز آن جا که دلایل امامت ابوبکر را از دیدگاه اهل سنت ذکر کرده، این نصوص را نقل کرده است.

عبدالجبارمعتزلی نیز در مواردی از کتاب المغنی از تعارض نصوصی که بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند با نصوص شیعه بر امامت حضرت علی(ع)سخن گفته است. و سید مرتضی سخنان وی را نقد کرده است.
نقد

۱٫ در میان نصوصی که بر خلافت ابوبکر ادعا شده است، هیچ نصی که از نظر سند متواتر و از نظر دلالت، صریح و آشکار باشد، یافت نمی شود؛ در حالی که نصوص امامت حضرت علی(ع) از نظر سند متواترند؛ حال یا متواتر نزد شیعه و اهل سنت، یا متواتر نزد شیعه؛ چنان که برخی از آن ها از نظر دلالت، صریح است؛ یعنی واژگان خلافت، امارت و وصایت در آن ها به کار رفته است.

نصوصی که این گونه نیستند نیز با قرینه های مقامی و مقالی بسیاری همراهند که دلالت آن ها بر امامت را آشکار می سازد؛ مانند حدیث غدیر؛ زیرا در این حدیث کلمه مولی به کار رفته است که علاوه بر معنای امامت و رهبری، در معنای محبت و نصرت نیز به کار رفته است؛ ولی قراین و شواهد بسیاری وجود دارد که با توجه به آن ها معنایی جز امامت و رهبری فهمیده نمی شود.

۲٫ نصوصی که بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر، نقل کرده اند، فقط از طریق اهل سنت نقل شده است؛ در حالی که نصوص امامت حضرت علی(ع) را علاوه بر شیعه، اهل سنت نیز نقل کرده اند.

۳٫ نصوص مورد ادعای بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر با احادیث معتبر نزد آنان ناسازگاری دارند و همین امر سبب شده است که بیشتر عالمان اهل سنت، از این نصوص اعراض کرده، به عدم نص بر خلافت ابوبکر معتقد شوند. از آن جمله است حدیث عبدالله بن عمر که در صحاح اهل سنت نقل شده است. مطابق این حدیث، به عمر پیشنهاد شد کسی را به جانشینی خود برگزیند. وی در پاسخ گفت:

اگر جانشین تعیین کنم، کسی که از من بهتر بود؛ یعنی ابوبکر جانشین تعیین کرد، و اگر جانشین تعیین نکنم کسی که از من بهتر بود؛ یعنی پیامبر(ص) جانشین تعیین نکرد.

در حدیث دیگری آمده است که از عایشه پرسیدند:

اگر پیامبر(ص) جانشین تعیین می کرد، چه کسی را بر می گزید.

۴٫ شواهد و قراین تاریخی بسیاری بر منصوص نبودن خلافت ابوبکر دلالت دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

۱٫ اگر خلافت او منصوص بود، در سقیفه آن گاه که در مقام احتجاج با انصار بر آمد به آن استناد می کرد؛ زیرا بدون شک احتجاج به نص خاص بر خلافت وی بسیار گویا تر از احتجاج به این مطلب بود که امامت در قریش است.

۲٫ اگر خلافت وی منصوص بود، در سقیفه خطاب به انصار نمی گفت: با هر یک از این دو نفر، یعنی عمر و ابو عبیده جراح که می خواهید بیعت کنید؛ زیرا این پیشنهاد، با تصمیم پیامبر(ص) درباره جانشینی وی ناسازگار است.

۳٫ اگر خلافت وی منصوص بود، نمی گفت : ای کاش از پیامبر پرسیده بودم امر امامت پس از وی از آن چه کسی است، تا در این باره نزاعی رخ ندهد.
۴٫ شواهد فقدان نص

منکران وجود نص بر امامت، برای اثبات دیدگاه خود به مجموعه ای از شواهد تاریخی استناد کرده اند. این شواهد که در آثار متکلمان معتزلی و اشعری مطرح شده است و سعد الدین تفتازانی آن ها را در شرح المقاصد بازگو کرده است، عبارت اند از:

۱٫ عباس، به حضرت علی(ع) گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند: عموی پیامبر(ص) با پسر عموی خود بیعت کرد، در نتیجه حتی دو نفر، درباره امامت تو اختلاف نخواهند کرد.

۲٫ عمر، از ابو عبیده خواست دستش را جلو آورد تا با او بیعت کند.

۳٫ ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند.

۴٫ ابوبکر گفته است: کاش از پیامبر پرسیده بودم منصب امامت پس از او از آن چه کسی است، تا درباره آن نزاع نمی کردیم.

۵٫ حضرت علی(ع) عضویت در شورای شش نفره برای تعیین امامت را پذیرفت. لازمه این عمل آن است که وی به امامت هر یک از آنان رضایت داده است.

۶٫ حضرت علی(ع) در احتجاج با معاویه، به بیعت مردم با او استناد کرده است، نه نص پپامبر بر امامت او.

۷٫ هنگامی که مردم، پس از عثمان می خواستند با حضرت علی(ع) بیعت کنند، به آنان گفت: از من بگذرید و فرد دیگری را جستجو کنید.

۸٫ حضرت علی(ع) در دوران خلافت ابوبکر و عمر، با آنان همکاری می کرد و آن ها را یاری می داد. هر گاه در مسایل مهمی مانند جنگ، با او مشورت می کردند، آنچه برای آنان اصلح بود، پیشنهاد می داد.

۹٫ حضرت علی(ع) در هیچ یک از خطبه ها و نامه ها و مواردی که مفاخر خود را بر شمرده و با مخالفان به اختصام و احتجاج پرداخته از نصوص امامت خود سخن نگفته است.

۱۰٫ زیدبن علی، با مقام بلندی که داشت و بسیاری از بزرگان اهل بیت نص بر امامت حضرت علی(ع) را انکار کرده اند.

سیف الدین آمدی نیز بر نفی نص بر امامت شواهدی را یاد آور شده که سه نمونه ذیل از آن جمله است.

۱۱٫ هنگامی که از عمر درباره تعیین جانشین برای خود پرسیدند، پاسخ داد: اگر کسی را به جانشینی خود برگزینم، ابوبکر که بهتر از من بود، چنین کرد، و اگر کسی را به جانشینی خود برنگزینم، پیامبر که بهتر از من بود، این گونه عمل کرد.

۱۲٫ هنگامی که پیامبر(ص) در بستر بیماری بود، عباس به حضرت علی(ع) گفت: بیا نزد پیامبر(ص) برویم و در باره امامت پس از وی از او سؤال کنیم. اگر امامت از آن ماست، پیامبر(ص) آن را بیان خواهد کرد و اگر از ما نیست مردم را به رعایت ما سفارش کند.

۱۳٫ هنگامی که حضرت علی(ع) در بستر شهادت بود، به وی گفتند: آیا کسی را به جانشینی خود بر نمی گزینی؟ حضرت علی(ع) پاسخ داد: «من برای خود جانشین تعیین نمی کنم و شما را به حال خود وا می گذارم. اگر خداوند شما را به خیر ببیند، شما را بر بهترینتان هماهنگ می سازد؛ همان گونه که در باره ما چنین کرد.»

سیف الدین آمدی گفته است: «این شواهد بیانگر آن است که پیامبر(ص) فرد یا افرادی را به عنوان جانشین خود تعیین نکرده است».

یاد آور می شویم، استناد به این گونه مطالب، به صورت شواهد تاریخی بر نفی نص بر جانشین پیامبر(ص) و امام امت اسلامی، پیش از متکلمان اشعری، توسط متکلمان معتزلی صورت گرفته است، چنان که قاضی عبدالجبار آن ها را از ابوعلی و ابوهاشم جبایی نقل کرده است.
ارزیابی و نقد

شواهد یاد شده را می توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی از شواهد مربوط به حضرت علی(ع) و دیگری شواهد مربوط به صحابه دیگر (ابوبکر، عمر، ابوعبیده، عباس و ابوسفیان).
الف: شواهد مربوط به حضرت علی(ع)

این شواهد عبارتند از:

۱٫ حضرت علی(ع) به نصوص امامت احتجاج نکرده، و آن ها را با عنوان مفاخر و مناقب خود بیان نکرده است.

۲٫ حضرت علی(ع) برای خود جانشینی تعیین نکرده؛ و آن را به تصمیم گیری و انتخاب مردم واگذار کرده است.

۳٫ هنگامی که مردم می خواستند با حضرت علی(ع) بیعت کنند، فرمود: «از من بگذرید و فرد دیگری را برای این مقام جست و جو کنید».

۴٫ حضرت علی(ع) با ابوبکر و عمر همکاری می کرد و در مشورت، آن چه برای آن ها صلاح بود اظهار می نمود.

۵٫ حضرت علی(ع) عضویت در شورای شش نفره تعیین امام را که خلیفه دوم تعیین کرده بود، پذیرفت.

۶٫ حضرت علی(ع) با معاویه، به بیعت مردم با او احتجاج کرد، نه به نصوص امامت.

در نقد شواهد یاد شده، نکات ذیل در خور توجه و تفکر است:

۱٫ در بحث های گذشته، با استناد به منابع حدیثی و تاریخی اهل سنت، یادآور شدیم که حضرت علی(ع) در جمع شورای شش نفره، بخشی از فضایل و مناقب خود را بر شمرده و با آنان احتجاج کرد. حدیث غدیر و حدیث منزلت از آن جمله است. روشن است که چون شورای مزبور، برای تعیین خلیفه پیامبر(ص) تشکیل شده بود، موارد یاد شده توسط امام(ع) به عنوان دلایل امامت بیان شده است، نه یاد آوری فضایلی بی ارتباط با مسأله امامت. در بحث های پیشین احتجاج حضرت فاطمه زهرا(س) را به حدیث غدیر نیز نقل کردیم.
احتجاج به نصوص امامت، توسط حضرت علی(ع) و یاران او با خلیفه اول و دیگران، در منابع شیعی گسترده تر و نمایان تر است. عدم احتجاج امام(ع) و یاران او در اجتماع سقیفه، بدان سبب بود که اصولاً آنان، در اجتماع حضور نداشتند.

۲٫ این سخن، که امیر المؤمنین(ع) برای خود جانشین تعیین نکرد و آن را به تصمیم و انتخاب مردم واگذاشت، از چند جهت قابل نقد است؛ نخست، این که چنین مطلبی در منابع شیعی نقل نشده و اعتبار سندی آن نیز ثابت نیست. دوم، این که در منابع شیعی، خلاف آن نقل شده و آمده است که حضرت علی(ع) امام حسن مجتبی(ع) را پیشوای مسلمانان پس از خود تعیین کرد . سوم، این که مفاد این نقل، این است که حضرت علی(ع) خلفای قبل از خود را برتر از خود می دانسته است؛ در حالی که روایات متواتر، بر خلاف آن دلالت دارد، مانند:

۱٫ خدایا محبوب ترین خلق نزد خود را بیاور تا بامن این مرغ را بخورد.

۲٫ پیامبر(ص) خطاب به حضرت زهرا(س) فرمود:

خداوند، از میان ساکنان زمین دو مرد را برگزید، یکی پدر، و دیگری را همسر تو قرار داد.

۳٫ علی بزرگ عرب است.

۴٫ علی، بهترین امت من است.

۵٫ علی، بهترین کسی است که جانشین من می شود.

۶٫ علی بهترین انسان است.

۷٫ در گفت گویی که میان حضرت علی(ع) و عثمان واقع شد، عثمان به آن حضرت، عرض کرد: «ابوبکر و عمر از تو برترند». امام(ع) پاسخ داد: «من از تو و آن دو بهترم؛ زیرا من قبل از آن دو خدا را عبادت کردم و تو پس از آن دو خدا را عبادت کردی».

۸٫ امام(ع) فرموده است: هیچ کس با ما اهل بیت پیامبر مقایسه نمی شود.

۹٫ در جریان وقایعی که میان حضرت علی(ع) و خوارج رخ داد، مسروق به عایشه گفت: «از تو می خواهم بدون در نظر گرفتن وقایع ناگواری که میان تو و علی(ع) رخ داده است، درباره حضرت علی(ع) و خوارج داوری کنی». عایشه گفت: «از پیامبر شنیدم که می فرمود: «آنان، بدترین خلایقند که برترین خلایق با آنان جنگ خواهند کرد».

این ها و نمونه های بسیار دیگری که بر برتری امیرالمؤمنین(ع) بر خلفا و دیگر صحابه دلالت می کند و در کتاب های حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت نقل شده است، نادرستی نقل یاد شده را آشکار می سازد.

۳٫ خودداری حضرت علی(ع) از پذیرش بیعت مردم پس از مرگ عثمان، بر منصوص نبودن امامت وی دلالت ندارد. این عمل حضرت علی(ع) از یک سو اعتراض به رفتار گذشته مردم بود که به جای بیعت با وی که امام منصوب از جانب پیامبر(ص) بود با دیگران بیعت کردند؛ از سوی دیگر، راه هر گونه عذر و بهانه را بر مردم و بیعت شکنی آنان می بست؛ زیرا آنان با اصرار فراوان با وی بیعت کرده اند. این، شیوه ای کاملا عقلانی و منطقی است.

۴٫ همکاری حضرت علی(ع) با خلفا ـ چنان که خود او بارها یاد آور شده است، و در بحث های قبل نمونه هایی از سخنان حضرت علی(ع) در این باره را نقل کردیم ـ برای رعایت مصالح اسلام و مسلمانان بود و به هیچ وجه، بر حقانیت خلافت آنان از نظر حضرت علی(ع) دلالت ندارد.

۵٫ امامت؛ حق معقول و مشروع امیرالمؤمنین(ع) بود، و هر گونه اقدام منطقی و مشروع برای گرفتن حق خویش؛ عاقلانه و مقبول است. پذیرش عضویت در شورای شش نفره از سوی حضرت علی(ع) بر همین قاعده استوار بوده است؛ به ویژه آن که حضرت علی(ع) ازاین فرصت به بهترین صورت استفاده نمود. و با استناد به نصوص امامت خود، با اعضای شورا احتجاج کرد.

۶٫ احتجاج امیرالمؤمنین(ع) با معاویه به بیعت مسلمانان با او، به جای احتجاج به نصوص امامت، بر پایه جدال احسن استوار بوده است. امام(ع) با این روش، راه هر گونه بهانه جویی را بر معاویه بست؛ زیرا او، بیعت را به عنوان راه تعیین امام در باره خلفای پیشین پذیرفته بود؛ و اکنون می بایست به حکم همان منطق، امامت حضرت علی(ع) را پذیرا شود و تسلیم او گردد. حضرت علی(ع) اگر با نصوص امامت با وی احتجاج می کرد، معاویه می توانست به رفتار خلفای گذشته در تأویل نصوص خلافت و اعراض از آن ها استناد نماید، در آن صورت، احتجاج امام(ع) با او، وی را مغلوب و ملزم نمی ساخت.
ب: شواهد مربوط به خلفا و دیگران

این شواهد عبارتند از:

۱٫ عباس، به علی(ع) گفت: «بیا تا از پیامبر درباره خلیفه او بپرسیم تا روشن شود آیا مقام خلافت و امامت به ما می رسد یا نه؟»

۲٫ عباس، به علی(ع) گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم، تا امامت تو اثبات شود و کسی با تومخالفت نکند».

۳٫ ابوبکر گفته است: «کاش از پیامبر(ص) درباره جانشین او سؤال کرده بودیم، تا در این باره نزاعی رخ نمی داد».

۴٫ ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابو عبیده بیعت کنند.

۵٫ عمر، در سقیفه به ابوعبیده گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم».

۶٫ عمر، درباره تعیین کردن یا نکردن جانشین برای خود گفته است: «اگر تعیین نکنم، به سیره پیامبر عمل کرده ام».

۷٫ زید شهید و بسیاری از بزرگان اهل بیت، نص بر امامت حضرت علی(ع) را انکار کرده اند.

ارزیابی و نقد

۱٫ درباره موضع خلفا (ابوبکر و عمر) درباره نصوص امامت حضرت علی(ع) یادآور می شویم که شواهد تاریخی بسیار، بیانگر این واقعیت است که آنان، برابر گفتار یا رفتار پیامبر(ص) ـ به ویژه در مسایل مربوط به تدبیر امور جامعه اسلامی ـ برای خود حق اجتهاد و اظهار نظر قایل بودند. به همین علت بود که در اجرای دستور پیامبر(ص) درباره سپاه اسامه ابن زید تعلل ورزیدند. عمر دستور پیامبر(ص) به آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن نامه ای سرنوشت ساز را هذیان گویی دانست. در جریان صلح حدیبیه، با درشتی به تصمیم پیامبر(ص) اعتراض کرد و نمونه های بسیار دیگر؛ بنابر این، بی توجهی آنان به نصوص، و طرح بیعت و انتخاب برای تعیین جانشین پیامبر(ص) به هیچ وجه، دلیل انکار نصوص امامت توسط آنان نمی باشد.

۲٫ نخستین سخنی که از عباس عموی پیامبر(ص) نقل شده است، به هیچ وجه، با منصوص بودن امامت حضرت علی(ع) منافات ندارد؛ زیرا مقصود وی از پرسش از پیامبر(ص) درباره این که آیا بنی هاشم به خلافت خواهند رسید یا دیگران، می تواند این باشد که آیا بنی هاشم که امامت، حق شرعی آنان است، به حق خود خواهند رسید یا نه؟

به عبارت دیگر، پرسش از پیامبر(ص) به استحقاق امامت ربطی نداشته، بلکه مربوط به این بوده است که آیا امامت به کسی که مستحق آن است خواهد رسید یا نه؟ چنین پرسشی هایی عقلایی و متعارف است، مانند این که فردی وصیت کند پس از مرگ او مقداری از اموالش به یکی از خویشاوندان او اعطا شود. هنگام مرگ آن فرد، کسی که در حق او وصیت شده است از او بپرسد اموال مزبور، از آن چه کسی خواهد بود؟ بدون شک، مقصود از پرسش مزبور، این نیست که آن مال، حق چه کسی است؛ بلکه مقصود این است که آیا حق وی به او داده خواهد شد یا نه؟ گواهی احتمال یاد شده این است که پیامبر(ص)در پاسخ آنان فرموده است: «إنکم المقهورون» یا «إنکم المظلومون»، مفاد این پاسخ این است که حق شما پایمال خواهد شد.

۳٫ دومین سخن عباس ابن عبدالمطلب نیز با منصوص بودن امامت حضرت علی(ع) منافات ندارد؛ زیرا بیعت کردن با کسی، به لحاظ عقلی و شرعی، مستلزم این نیست که مشروعیت رهبری او ناشی از بیعت باشد؛ بلکه بیعت می تواند به معنای اعلان حمایت و نصرت از کسی که از جانب خداوند به رهبری مردم برگزیده شده است باشد؛ چنان که بیعت مسلمانان با پیامبر گرامی به همین معنا بوده است. می توان گفت عباس می خواسته با بیعت خود، بیعت در سقیفه را خنثی سازد، ولی حضرت علی(ع) که از ناکار آمدی آن آگاه بود، یا به دلیلی، آن را مصلحت نمی دانست، پیشنهاد او را نپذیرفت.

۴٫ هیچ دلیلی بر این که زید شهید، نص بر امامت حضرت علی(ع) را انکار کرده است ارائه نشده، و این سخن ادعایی بیش نیست. آری برخی از فرقه های زیدیه منکر نص بر امامت علی(ع) بوده و در این باره، با معتزله بغداد هم عقیده اند. به نظر آنان، امامت حضرت علی(ع) منصوص نبوده است؛ ولی از نظر صفات و شایستگی های مربوط به امامت، او افضل و احق به امامت بود؛ ولی امامت افضل در هر شرایطی لازم نیست و عمل صحابه در عدول از امامت افضل، بنابر مصالحی بوده که آنان تشخیص داده اند. لیکن رأی رایج میان زیدیه که در طول تاریخ این مذهب، به رسمیت شناخته شده و تداوم یافته، این است که امامت امیرالمؤمنین، و امام حسن و امام حسین? منصوص به نص خاص بوده است.

گذشته از این، شهرستانی، آن جا که دیدگاه زید درباره امامت را نقل کرده، گفته است: به اعتقاد زید، علی(ع) افضل صحابه بود و بدین سبب، امامت، حق او بود، لکن صحابه بر اساس مصالحی که در نظر داشتند، امامت را به ابوبکر سپردند؛ زیرا می خواستند با این کار از بروز فتنه ها جلوگیری کنند؛ چون زمان چندانی از جنگ های صدر اسلام نگذشته بود و هنوز شمشیر علی(ع) از خون مشرکان قریش و دیگران خشک نشده بود و کینه های جاهلی هم چنان در دل های آن ها بود؛ بدین جهت، قلب ها به امامت حضرت علی(ع) تمایل نداشت، و مردم فرمانبردار او نمی شدند. بر این اساس، مصلحت اقتضا می کرد کسی زمام امامت را در دست گیرد که مردم او را به نرم خویی بشناسند و از نظر سن و پیشینه اسلامی نیز بر دیگران مقدم باشد، و در عین حال، با پیامبر(ص) نیز نسبت نزدیکی داشته باشد. گواه بر این مطلب، این است که وقتی ابوبکر، عمر را به جانشینی خود برگزید، برخی به سبب درشتخویی عمر، این اقدام را مورد انتقاد قرار دادند.

توجیه و تأویل مزبور، درباره نصوص امامت حضرت علی(ع) نیز قابل طرح است. قائلان به منصوص بودن امامت حضرت علی(ع)، به افضلیت او نیز اعتقاد داشتند، بدین سبب، از تفسیر و تأویل یاد شده نمی توان به دست آورد که زید بن علی منکر منصوص بودن امامت حضرت علی(ع) بوده است. افزون بر این دلیل معتبری نیز بر اینکه زید، منکر نص بر امامت حضرت علی(ع) بوده، ارائه نشده است.

پدید آورنده : علی ربانی گلپایگانی

 

پندار تعارض در نصوص امامت

جانشین بر حق

نادرستی این استدلال، تا حدی است که فخرالدین رازی نیز آن را نقد کرده و پس از نقل اقوال درباره این که مقصود از قوم نیرومند (اولی باس شدید) چه کسانی بوده‌اند و چه کسی تخلف کنندگان را به جنگ با آنان دعوت کرده،گفته است: قوی‌ترین وجوه این است که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به جهاد با کافران و مشرکان دعوت کرده است

چکیده

امامت امیر المؤمنین، علی علیه السلام بر پایه نصوص بسیاری از کتاب و سنت استوار است؛ آیاتی چون آیه ولایت (مائده(۵):۵۵)، آیه اکمال دین (مائده(۵):۳)، آیه تبلیغ (مائده(۵): ۶۷)، آیه مباهله (آل عمران(۳):۶۱)، آیه اولی الامر (نساء(۴):۵۹) و روایاتی مانند حدیث غدیر، حدیث منزلت، حدیث الدار، حدیث ثقلین، حدیث نور، حدیث مشابهت با پیامبران، حدیث مدینه العلم و آیات و روایات بسیار دیگری که در کتاب‌های کلام و عقاید شیعه بیان شده است. در این میان، عده‌ای از اهل حدیث و گروهی به نام «بکریه»[۱] آیات و روایاتی را به عنوان نصوص خلافت ابوبکر مطرح کرده‌اند و شماری از متکلمان اهل سنت نیز- با این که به نص درباره خلافت ابوبکر معتقد نیستند ـ این آیات و روایات را به عنوان معارض با نصوص امامت علی علیه السلام برشمرده‌اند. در این نوشتار، به تبیین و نقد این نصوص ادعایی خواهیم پرداخت.

۱٫ آیه استخلاف[۲]

خداوند، به مؤمنان و صالحان از شما وعده داده است که آنان را جانشینان زمین قرار دهد؛ همان گونه که پیشینیان را جانشینان بر زمین قرار داد، و ترس آنان را به امنیت مبدل سازد، تا مرا عبادت کنند و چیزی را شریک من قرار ندهند و هر کس پس از این، کفر ورزد، فاسق خواهد بود.

عده‌ای از متکلمان و مفسران اهل سنت، آیه یاد شده را دلیل بر خلافت خلفای سه گانه یا چهارگانه نخست دانسته‌اند. مؤلف و شارح مواقف گفته‌اند:خطاب آیه به صحابه است و کمترین مرتبه جمع سه است و وعده خداوند نیز حق است؛ پس باید خلافت وعده داده شده در آیه بر تعدادی از صحابه منطبق گردد که به وسیله آنان امنیت محقق شده و دین اسلام استقرار یافته است. این ویژگی، جز بر خلفای چهارگانه منطبق نمی‌باشد؛ پس خلافت آنان مدلول و موعود این آیه است.[۳]

تفتازانی نیز گفته است:خداوند، خلافت را به جماعتی از مؤمنان که مخاطب آیه بوده‌اند وعده داده است. این وعده، جز در مورد خلفای چهارگانه تحقق نیافته است؛ پس خلافت آنان به ترتیب مفاد آیه خواهد بود.[۴]

فخر الدین رازی، در آغاز، آیه را دلیل بر خلافت خلفای چهارگانه دانسته است؛ ولی در تقریر استدلال، آن را مخصوص سه خلیفه اول دانسته و خلافت علی علیه السلام را مشمول آن ندانسته است. وی گفته است:

آیه، بر امامت امامان چهارگانه دلالت می‌کند؛ زیرا خداوند به مؤمنان و صالحان حاضر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وعده خلافت بر زمین و استقرار دین مورد رضای الهی و امنیت کامل داده است. مقصود از این وعده، زمان پس از پیامبر است و چون پس از او پیامبری نخواهد آمد، این وعده به باب امامت اختصاص دارد و در این خصوص، وعده مزبور جز در زمان ابوبکر به عمر و عثمان تحقق نیافته است؛ زیرا در زمان آنان، فتوحات بزرگی برای مسلمانان حاصل شد و دین اسلام ظهور و غلبه یافت و امنیت حاکم گردید؛ ولی در زمان علی علیه السلام به دلیل فتنه‌های داخلی، وی مجال جهاد با کفار را نیافت؛ بنابراین، آیه بر خلافت آنان دلالت می‌کند.[۵]

ارزیابی و نقد

مبنای این استدلال، این است که مقصود از استخلاف در آیه، اعطای مقام خلافت الهی به افرادی است که آنان رهبری جامعه را بر عهده داشته و به تدبیر امور مردم قیام می‌کنند. همان گونه که در مورد داود پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: ای داود ما تو را جانشین )خود( در زمین قرار دادیم، پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن.[۶]
بر این اساس، مفاد آیه این است که خداوند به عده‌ای از مؤمنان و صالحان از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داده است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را خلیفه خود در زمین قرار دهد و چنان اقتدار سیاسی به آنان عطا نماید که بدون هیچ گونه ترس و نگرانی از قدرت یا حکومتی دین اسلام را اجرا کنند. در این صورت، مخاطب ضمیر «منکم» صحابه پیامبرند و کسانی که مقام خلافت الهی به آنان اعطا می‌شود، عده‌ای از صحابه‌اند و ضمیر جمع در «لیستخلفنهم» به آنان بازمی‌گردد.

این مطلب با مدلول ظاهری آیه سازگاری ندارد؛ زیرا مرجع ضمیر جمع در «لیستخلفنهم» با مرجع ضمایر جمع در جمله‌های لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم< و >لیبدلنهم من بعد خوفهم امناً< و >یعبدوننی لایشرکون بی شیئا< یکسان است. بدیهی است این ضمایر، به خلفای سه گانه یا چهار گانه اختصاص ندارد؛
بلکه عموم مؤمنان صالح را شامل می‌شود. به عبارت دیگر، مفاد ظاهری آیه این است که مسلمانان مخاطب آیه، دو گروهند؛ گروهی که از ایمان خالص برخوردارند و کارهای شایسته که همان دستورات اسلامی است را انجام می‌دهند و گروهی دیگر کسانی که یا از منافقانند یا از مؤمنانی که در عمل به دستورات اسلامی جدیت و اهتمام لازم را ندارند. خداوند به گروه نخست وعده داده است ناامنی‌هایی که از سوی کافران و منافقان برای آن‌ها ایجاد می‌شود و در نتیجه شرایط مطلوب برای عمل به احکام اسلامی برای آنان فراهم نیست برطرف شده، خلافت و وراثت زمین به آنان اعطا شود.
همچنین از اقتدار سیاسی کافی برخوردار شوند، و ترس و ناامنی حاصل از رفتار کافران و منافقان به امنیت و آرامش خاطر بدل گردد؛ بنابراین، کسانی که از خلافت الهی بر زمین برخوردار شوند، همان کسانی‌اند که اقتدار سیاسی لازم برای آنان حاصل خواهد شد.
دین آنان که مورد رضایت الهی است، استقرار کامل خواهد یافت، و آنان در کمال امنیت و آرامش خاطر و بدون ترس و وحشت از کافران و منافقان، به دستورات دین اسلام عمل خواهند کرد.

بنابراین، مقصود از خلافت در آیه، معنای خاص آن، یعنی رهبری و تدبیر امور مسلمانان که در بحث امامت مورد بحث است نمی‌باشد؛ بلکه مقصود، تسلط و اقتدار و سیادت در زمین است؛ چنان که فرموده است: «زمین ملک خداوند است و هر کس را که بخواهد وارث آن خواهد ساخت و فرجام نیکو به پرهیزگاران اختصاص دارد».[۷] نیز فرموده است: «بندگان صالح من وارث زمین می‌باشند»[۸] و نیز فرموده است: «خداوند، شما را جانشین (گذشتگان) در زمین قرار داده است؛ پس هر کس کفر بورزد، پیامدش به او بازخواهد گشت».[۹]

این مطلب، علاوه بر این‌که از ظاهر آیه به دست می‌آید، سیاق آیات نیز آن را تأیید می‌کند؛ زیرا در آیات قبل، یادآوری شده است که در جامعه مسلمانان، دو گروه زندگی می‌کنند:

الف. مؤمنان مخلص و فرمانبردار: «سخن مؤمنان، هنگامی که به سوی خدا و پیامبرش فراخوانده شدند تا میان آنان داوری کند، جز این نبود که می‌گفتند: «شنیدیم و اطاعت کردیم» و آنان همان رستگارانند».[۱۰]

ب. بیماردلان و منافقان: می‌گویند به خدا و پیامبر ایمان آوردیم و اطاعت کردیم، سپس گروهی از آنان روی برمی گردانند و آنان مؤمن نیستند. هنگامی که به سوی خدا و پیامبر دعوت می‌شوند، تا میان آنان داوری کند، گروهی از آنان روی برمی گردانند. آیا در دل هایشان بیماری است یا تردید کرده‌اند؟[۱۱]

مؤمنان مخلص و فرمانبردار در عصر رسالت از دو سو در فشار و اذیت بودند؛ یکی از سوی کافران و مشرکان، و دیگری از سوی منافقان و بیماردلان. خداوند، به آنان خلافت و وراثت بر زمین و اقتدار و سیادت را وعده داده است؛ بنابراین، وعده مزبور، نه شامل عموم مسلمانان است و نه به خلفای چهارگانه اختصاص دارد؛ بلکه عموم مؤمنان مخلص و فرمانبردار را شامل می‌شود، در نتیجه مقصود خلافت، معنای مورد بحث در مسأله امامت نیست.

نکته دیگر این‌که هیچ دلیلی بر این که وعده الهی به مؤمنان صالح، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله تحقق یافته و در زمان آن حضرت واقع نشده است، وجود ندارد؛ بلکه قراین و دلایل بیانگر آن است که این وعده در عصر رسالت تحقق یافت؛ هرچند پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز استمرار پیدا کرد و توسعه یافت. مفسران از ابوالعالیه روایت کرده‌اند که گفته است:

پیامبر صلی الله علیه و آله سیزده سال در مکه اقامت گزید و با بیم و ترس به صورت آشکار و پنهان مردم را به آیین اسلام دعوت می‌کرد؛ سپس به مدینه هجرت کرد. او و اصحابش با ترس و بیم زندگی می‌کردند و شب و روز مسلح بودند. فردی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «آیا روزی برای ما فرا نمی‌رسد که امنیت یابیم و سلاح را زمین بگذاریم؟» پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «طولی نخواهد کشید که از چنان امنیتی برخوردار شوید که یکی از شما میان جمع و بدون سلاح حضور یابد و خطری او را تهدید نکند». در این هنگام، آیه >وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات …< نازل شد. خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را بر جزیره العرب مسلط ساخت و وعده الهی در حق آنان تحقق یافت.[۱۲]

ابن کثیر در تفسیر آیه گفته است:این آیه، وعده الهی به پیامبر صل الله علیه و آله است به این که امت او را جانشینان زمین، یعنی پیشوایان و والیان آن قرار دهد، و به واسطه آنان سرزمین‌ها را اصلاح کند، افراد بشر را خاضع آنان سازد و ترس آنان را به امنیت مبدل نماید. خداوند، این وعده خود را تحقق بخشید؛ زیرا پیامبر اکرم صل الله علیه و آله از دنیا نرفت تا این‌که خداوند، مکه، خیبر، بحرین و دیگر نواحی جزیرهالعرب و سرزمین یمن را برای او فتح کرد، و آن حضرت از مجوس هجر و برخی نواحی شام جزیه گرفت. پادشاه روم، فرمانروای مصر و اسکندریه و پادشاهان عمان و نجاشی برای او هدایایی فرستادند. ابن کثیر سپس از ادامه فتوحات در زمان خلافت ابوبکر، عمر و عثمان به عنوان استمرار وعده الهی به پیامبر صل الله علیه و آله و سیادت امت اسلامی بر جهان سخن گفته است.[۱۳]

بدیهی است خلافت مؤمنان در زمین در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله به معنای خلافت مورد بحث در مسأله امامت نیست. ابن کثیر در این که خلافت در آیه را در خلفای سه گانه یا چهارگانه منحصر ندانسته، درست اندیشیده است؛ ولی در این که آن را شامل عموم امت اسلامی دانسته، به خطا رفته است؛ زیرا چنان که گفته شد، وعده خلافت در زمین و سیادت و امنیت، مخصوص برخی از امت اسلامی، یعنی مؤمنان مخلص و صالح است.[۱۴]

اشکال

مدلول مطابقی آیه، خلافت به معنای مورد بحث در مسأله امامت نیست، بلکه به معنای سیادت مؤمنان صالح و وراثت آنان بر زمین است؛ ولی سیادت و وراثت آنان در پرتو رهبری پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینان او تحقق یافته است؛ بنابراین، خلافت به معنای خاص را می‌توان مدلول التزامی آیه دانست. بر این اساس، مدلول مطابقی خلافت در آیه خارج از موضوع بحث است؛ ولی مدلول التزامی آن، موضوع بحث را شامل می‌شود.

پاسخ

این سخن که سیادت و اقتدار مسلمانان و خلافت آنان در زمین در عصر رسالت به رهبری پیامبر صلی الله علیه و آله تحقق یافته، و پس از آن حضرت در زمان خلفا تداوم و توسعه یافته است، درست است؛ ولی دلیل بر این نخواهد بود که مقصود از خلافت در آیه معنای اصطلاحی آن باشد؛ زیرا این خلافت چنان که بیان گردید در عصر رسالت نیز تحقق یافت و خلافت مصطلح در آن زمان معنا ندارد. اگر مقصود این است که پیامبر نیز خلیفه الهی بوده است، خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله با نبوت و رسالت او آغاز شد، و بر تسلط او بر جزیره العرب متوقف نبود.

اصولاً خلافت به معنای رهبری الهی دایر مدار خلافت بر زمین به معنای تسلط سیاسی و فرمان روایی ظاهری نیست. نسبت آن دو عموم و خصوص من وجه است. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله قبل از آن که بر جزیره العرب مسلط شود خلیفه الهی در زمین بود. از سوی دیگر، معاویه دارای خلافت به معنای سلطه ظاهری بود و بسیاری از فتوحات اسلامی در زمان او تحقق یافت؛ ولی خلیفه الهی نبود؛ زیرا مطابق حدیث نبوی که اهل سنت روایت کرده‌اند، دوران خلافت، سی سال بوده است.[۱۵]

از این جا می‌توان به نادرستی این سخن ابن کثیر پی برد که گفته است: «احادیث دوازده خلیفه را نمی‌توان بر امامان دوازده‌گانه شیعه منطبق ساخت؛ زیرا بسیاری از آنان زمام رهبری سیاسی جامعه را در دست نداشتند». خطای ابن کثیر این است که خلافت به معنای رهبری الهی را با خلافت به معنای فرمانروایی سیاسی یکسان انگاشته است، با این‌که هیچ ملازمه‌ای میان آن دو وجود ندارد. آیا می‌توان یزید را که فرمانروایی سیاسی جهان اسلام را در دست داشت، خلیفه خدا و پیامبر و رهبر الهی دانست و رهبری او را مایه عزت و شوکت اسلام به شمار آورد؟

مطابق معیاری که ابن کثیر و فخر الدین رازی و همفکران آنان برگزیده‌اند، خلافت در آیه شامل امیر المؤمنین علی علیه السلام نخواهد شد؛ چرا که در زمان آن حضرت، به دلیل منازعه‌های داخلی، فتوحات و کشورگشایی‌ها متوقف شد. این مطلبی است که وی آشکارا آن را بیان کرده است؛[۱۶] ولی با معیار مزبور، خلافت در آیه زمامداری معاویه را شامل می‌شود؛ چرا که بخشی از فتوحات اسلامی در زمان او رخ داده است[۱۷] و پس از وی نیز ادامه یافت و این برخلاف اعتقاد آنان است که دوران خلافت سی سال بیش نبوده است.

سید محمود آلوسی، استدلال عده‌ای از متکلمان و مفسران اهل سنت به آیه بر درستی خلافت خلفا را نقل و تقریر کرده است؛ ولی در پایان، دیدگاه خود را یادآور شده و گفته است:

ظاهر آیه بر پیراستگی خلفای سه گانه از اتهام ظلم و جور و تصرف ناحق در زمین دلالت می‌کند که از سوی شیعه به آنان وارد شده است؛ زیرا استقرار دین و امنیت کامل در برابر دشمنان اسلام در زمان آنان تحقق یافت و نیکو نیست که چنین امتنانی از جانب خداوند با تصرف و تدبیر باطل که عذاب اخروی را به دنبال دارد، انجام شود؛ در حالی که تدبیر امور در آن زمان توسط خلفای سه گانه انجام می‌گرفت. هر گاه شیعه به این مطلب اذعان نماید ما به آن اکتفا می‌ورزیم، و چنین اذعانی جز بر اتصاف خلفای سه گانه به ایمان و عمل صالح در زمان نزول آیه متوقف نمی‌باشد، و انکار آن از قبیل انکار ضروریات است.[۱۸]

در حقیقت آلوسی پذیرفته است که استخلاف در آیه، مربوط به خلافت خلفای سه گانه یا چهار گانه نیست؛ بلکه مربوط به وراثت مؤمنان و صالحان از امت اسلامی بر زمین و سیادت و اقتدار دینی و سیاسی آنان است؛ ولی از آن‌جا که بخشی از این وراثت و سیادت که مورد اهتمام و امتنان الهی است، در زمان خلفای سه گانه و به زعامت و مدیریت آنان تحقق یافته است، بر مشروعیت تصرفات و تدابیر سیاسی آنان دلالت می‌کند؛ زیرا فرض نامشروع بودن آن با مورد اهتمام و امتنان بودن وراثت و سیادت مؤمنان بر زمین سازگاری ندارد؛ بنابراین آیه به صورت التزامی بر مشروعیت خلافت خلفای سه گانه دلالت می‌کند. هر چند خلافت آنان از طریق بیعت و انتخاب جمعی از مسلمانان ثابت شده است، نه از جانب خداوند.

ولی استدلال آلوسی تمام نیست؛ زیرا می‌توان گفت خلیفه بر حق و بلافصل پیامبر صلی الله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیه السلام بود؛ بنابراین، مشروعیت و عدم مشروعیت تصرفات و تدابیر سیاسی و اجتماعی و دینی خلفا دایرمدار رضایت و عدم رضایت امیرالمؤمنین علیه السلام است و به عبارت دیگر، بر مبنای نظریه انتصاب و نص در امامت، از آن‌جا که خلافت خلفای سه گانه منصوص نیست، به خودی خود مشروعیت ندارد؛ ولی آن دسته از تصرفات آنان که با رضایت امیرالمؤمنین علیه السلام انجام گرفته، مشروعیت داشته است.

حاصل آن‌که آیه استخلاف نه بر منصوص بودن خلافت خلفا دلالت دارد و نه بر مشروعیت تصرفات و تدابیر سیاسی و اجتماعی آنان، و برای اثبات دو مطلب مزبور به دلایل دیگری نیاز است.

در پایان یادآور می‌شویم وعده الهی که در آینه استخلاف به مؤمنان و صالحان از امت اسلامی داده شده، تاکنون به صورت کامل و همه جانبه واقع نشده است، و با توجه به حقانیت وعده‌های خداوند قطعاً روزی این وعده به صورت کامل و در سرتاسر کره زمین تحقق خواهد یافت. آن، روزی است که مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف قیام کرده و پرچم عدالت گستر اسلام را بر بام جهان به اهتزاز درآورد؛ چنان که در حدیث متواتر نبوی صلی الله علیه و آله به آن بشارت داده شده است.

بر این اساس است که در روایات اهل بیت علیهم السلام آیه استخلاف، بر حضرت مهدی علیه السلام و یاران او تطبیق شده است.[۱۹] این روایات؛ چنان که گفته شد، ناظر به مصداق کامل خلافت مؤمنان و صالحان در زمین است و با تحقق نسبی آن در گذشته منافات ندارد؛ چنان که از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود: «بر روی زمین، هیچ خانه‌ای نخواهد بود، مگر این‌که خداوند اسلام را داخل آن خواهد کرد، یا عزتمندانه به آن ایمان خواهند آورد و یا از روی ذلت تسلیم احکام آن خواهید بود».[۲۰]

۲٫ آیه مخلَّفین

به اعراب متخلف از جنگ بگو: به زودی به جهاد با قومی نیرومند و مجهز فراخوانده خواهید شد. یا با آنان می‌جنگید یا آنان اسلام می‌آورند، اگر گروه متخلف، فرمان جنگ را اطاعت کنند، خداوند پاداش نیکو به شما خواهد داد و اگر روی بگردانند ـ چنان که قبلاً تخلف کردید؟ ـ به عذاب دردناکی عذاب خواهید شد.[۲۱]

برخی از اهل حدیث و متکلمان معتزلی و اشعری با این آیه بر خلافت ابوبکر (و گاهی نیز خلافت عمر) استدلال کرده‌اند. استدلال در شرح مواقف چنین تقریر شده است:

کسی که متخلفان از جنگ را به مبارزه با گروهی نیرومند و مجهز فراخونده، پیامبر صل الله علیه و آله نبوده است؛ زیرا در آیه قبل، آمده است که متخلفان وقتی پیروزی مسلمانان و غنایم جنگی را مشاهده کنند، از پیامبر خواهند خواست که به آنان اجازه دهد با آنان همراه شوند؛ ولی خداوند به پیامبر فرموده است که به آنان بگوید: «خداوند، پیش‌تر به ما گفته است که شما هرگز پیرو ما نخواهید بود»؛[۲۲] بنابراین، پیامبر صل الله علیه و آله می‌دانست که آنان هرگز از او پیروی نخواهند کرد.

در این صورت چگونه آنان را به جنگ با سپاهیان نیرومند دعوت کرده است؟ از طرفی دعوت کننده متخلفان به جنگ با کافران و مشرکان، علی علیه السلام هم نبوده است؛ زیرا در دوران خلافت او با کافران و مشرکان جنگی رخ نداد؛ بلکه جنگ‌ها با مسلمانان و درباره امامت بود.
این دعوت، پس از علی علیه السلام هم نبوده است؛ زیرا حکام پس از او (حکام بنی امیه و بنی عباس) از نظر ما ستمکار و از نظر شیعه کافر بوده‌اند. در نتیجه عبارت «فان تطیعوا یؤتکم الله اجرا حسناً» با آنان سازگاری ندارد؛ بنابراین، دعوت کننده به چنین مبارزه‌ای یکی از خلفای سه گانه بوده است. در نتیجه خلافت ابوبکر ثابت می‌شود؛ بلکه ظاهر این است که مقصود ابوبکر است و مراد از قوم مذکور (اولی بأس شدید) بنی حنیفه اصحاب مسیلمه کذاب می‌باشد.[۲۳]

ابن حزم نیز آیه متخلفان را دلیل بر خلافت خلفای سه گانه (ابوبکر، عمر، عثمان) دانسته است.[۲۴]

شیخ طوسی نیزاستدلال به آیه مزبور بر خلافت ابوبکر و عمر را از گروهی از مخالفان شیعه نقل کرده است که ظاهراً مقصود ابوعلی جبایی و پیروان او است.[۲۵]

نقد

استدلال یاد شده بسیار سست و بی اساس است؛ زیرا تخلف کنندگانی که در این آیه مورد بحث قرار گرفته‌اند، کسانی‌اند که در سال ششم هجری که صلح حدیبیه در آن واقع شد، از حرکت به سوی مکه تخلف کردند چنانکه می‌فرماید: >سیقول لک المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و أهلونا فاستغفر لنا یقولون بألسنتهم ما لیس فی قلوبهم…<[26]؛

تخلف کنندگان از اعراب خواهند گفت اموال و زن و فرزندانمان ما را به خود مشغول کرد )از همراهی با شما بازداشت( پس برای ما استغفار کن، آنان چیزی را بر زبان می‌رانند که در دل‌هایشان نیست.
خداوند، پیامبر را از آینده آنان باخبر ساخته و فرموده است: در آینده که شما به پیروزی‌هایی دست یافته و غنایمی به دست می‌آورید، آنان، همراهی با شما را پیشنهاد خواهند داد.مقصود از این غنایم ـ چنان که مفسران گفته‌اند ـ غنایم خیبر است. خداوند، مقرر کرد که غنایم خیبر به کسانی داده شود که در حدیبیه شرکت داشتند، و مقصود از جمله >قل لن تتبعونا کذلکم قال الله من قبل<[27]

همین است.بنابراین مدلول جمله مزبور این نیست که آنان هیچ‌گاه از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی نخواهند کرد و در هیچ جنگی با او نخواهند بود. بر این اساس، مقصود از آیه>قل للمخلفین من الاعراب ستدعون الی قوم اولی بأس شدید …< این است که پیامبر صلی الله علیه و آله تخلف کنندگان از حدیبیه را به مبارزه با اقوام نیرومندی دعوت خواهد کرد. روشن است که پیامبر صلی الله علیه و آله پس از ماجرای حدیبیه مسلمانان را به مبارزه‌های بسیاری با دشمنان اسلام فرا خواند.[۲۸]

پس این سخن که پیامبر صلی الله علیه و آله متخلفان از حدیبیه را به جنگ با دشمنان قدرتمند و شوکتمندِ اسلام دعوت نکرده، نادرست است.[۲۹]

نادرستی این استدلال، تا حدی است که فخرالدین رازی نیز آن را نقد کرده و پس از نقل اقوال درباره این که مقصود از قوم نیرومند (اولی بأس شدید) چه کسانی بوده‌اند و چه کسی تخلف کنندگان را به جنگ با آنان دعوت کرده،گفته است:قوی‌ترین وجوه این است که پیامبر صل الله علیه و آله آنان را به جهاد با کافران و مشرکان دعوت کرده است….
اگر مقصود کسانی که گفته‌اند ابوبکر آنان را به مبارزه با بنی حنیفه دعوت کرد، این است که وی پس از پیامبر صل الله علیه و آله این کار را انجام داد، سخن درستی است و اگر مقصودشان این است که پیامبر صل الله علیه و آله آنان را دعوت به جنگ نکرده است و این کار نخست، توسط ابوبکر انجام گرفت، سخن درستی نیست.[۳۰]
آلوسی از ابوحیان نقل کرده که گفته است:این سخن که تخلف کنندگان در زمان پیامبر به هیچ جنگی دعوت نشدند، درست نیست؛ زیرا بسیاری از آنان با جعفر بن ابی طالب در جنگ موته شرکت کردند، و نیز در جنگ با هوازن همراه پیامبر صل الله علیه و آله بودند، و در غزوه تبوک نیز حضور داشتند. … انصاف این است که آیه بر امامت ابوبکر دلالت ندارد.[۳۱]

در پایان یادآور می‌شویم برخی از استدلال کنندگان به «آیه مخلفین» بر خلافت ابوبکر و دو خلیفه پس از وی، برای اثبات این ادعا که تخلف کنندگان هیچ‌گاه از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله به جنگ با کافران و مشرکان فراخوانده نشدند، به آیه ۸۳ سوره توبه استدلال کرده است.[۳۲]

آیه چنین است: >فَإِن رَّجَعَکَ اللّهُ إِلَى طَآئِفَهٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِیَ أَبَداً وَلَن تُقَاتِلُواْ مَعِیَ عَدُوّاً<؛ هر گاه خداوند تو را به گروهی از آنان باز گرداند، از تو اذن خواهند خواست که در نوبت دیگر با تو برای جنگ از مدینه خارج شوند. به آنان بگو: «هرگز با من از مدینه خارج نخواهید شد و هرگز همراه من با هیچ دشمنی نخواهید جنگید».این استدلال، بسیار بی پایه است؛ زیرا آیه توبه مربوط به جنگ تبوک است که در سال نهم هجری رخ داد، و آیه فتح (آیه مورد بحث) مربوط به ماجرای حدیبیه است که در سال ششم هجری واقع شد. ربط دادن این دو آیه به یک‌دیگر ناشی از بی توجهی به وقایع تاریخی است.[۳۳]

۳٫ حدیث اقتدادر برخی مجامع حدیثی اهل سنت از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که فرموده است: «اقتدوا باللذین من بعدی أبی بکر و عمر» [۳۴]

به دو نفر پس از من اقتدا کنید که عبارتند از ابوبکر و عمر. بکریه از این حدیث به عنوان نص بر امامت ابوبکر و عمر یاد کرده‌اند؛ چنان که برخی از متکلمان معتزله و اهل سنت نیز این حدیث را معارض با نصوص شیعه بر امامت مطرح نموده اند.[۳۵]

نقد سندی حدیث اقتدا از نظر سند و دلالت در حدی نیست که در جایگاه نص بر امامت ابوبکر و عمر پذیرفته شود. این جا سخنان عده‌ای از مشاهیر و بزرگان اهل سنت را در نقد سند حدیث اقتدا یادآور می‌شویم.۱٫ ابن حزم اندلسی (متوفای ۴۷۵ق) گفته است اگر ماتدلیس را جایز می‌دانستیم در این باره به حدیث «اقتدوا باللذین من بعدی أبی بکر و عمر» استدلال می‌کردیم؛ ولی این حدیث صحیح نیست و خداوند ما را از احتجاج به چیزی که درست نیست در پناه خود دارد.[۳۶]
۲٫ برهان الدین عبری فرغانی حنفی (متوفای ۷۴۳ق) گفته است:برخی با استناد به حدیث «اقتدوا باللذین من بعدی ابی بکر و عمر» بر حجیت اجماع آن دو استدلال کرده‌اند؛ زیرا پیامبر صل الله علیه و آله ما را به پیروی از آن‌ها امر کرده است، و مدلول ظاهری امر، وجوب است؛ پس مخالفت با آن، حرام خواهد بود. مقصود از حجیت اجماع آنان چیزی جز این نیست. پاسخ این است که حدیث چنان که در شرح طوالع بیان کرده‌ایم ساختگی است.[۳۷]

۳٫ شمس الدین ذهبی (متوفای ۷۴۷ق) در موارد متعدد به این حدیث پرداخته و با نقل سخنان بزرگان رجال و حدیث اهل سنت سند آن را نقد کرده است.[۳۸]

۴٫ ابن حجر عسقلانی (متوفای ۸۵۲ق) نیز همچون ذهبی در مواضع گوناگون، سند حدیث اقتدا را نادرست دانسته است.[۳۹]

۵٫ شیخ الاسلام هروی شافعی (متوفای ۹۱۶ق) حدیث اقتدا را از احادیث جعلی احمد جرجانی دانسته است.[۴۰]

نقد دلالیحدیث اقتدا با صرف نظر از نقد سندی آن، نه بر مرجعیت علمی ابوبکر و عمر به طور مطلق دلالت دارد و نه بر زعامت و رهبری سیاسی آن دو. اکنون به شرح و تبیین این مطلب می‌پردازیم:۱٫ اگر مفاد ظاهر حدیث به طور مطلق مقصود باشد، و بر مرجعیت علمی و رهبری ابوبکر و عمر دلالت کند، پیروی از آن دو بر همه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله واجب و مخالفت با آنان حرام خواهد بود. این مطلب، از چند جهت قابل مناقشه است:الف: با حدیث دیگری از اهل سنت که «اصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم»منافات دارد.ب: بسیاری از صحابه در مسایل و موضوعاتی با رأی ابوبکر و عمر مخالفت کرده‌اند. لازمه فرض مزبور این است که آنان معصیت کرده باشند؛ در حالی که هیچ کس به چنین لازمه‌ای ملزم نیست.
قاضی عضد در نقد کسانی که اجماع شیخین (ابوبکر و عمر) را حجت دانسته‌اند گفته است: «این حدیث، تنها بر شایستگی آن دو برای تقلید غیر مجتهدان از آنان دلالت می‌کند، نه بر حجیت رأی آنان بر مجتهدان دیگر. علاوه بر این‌که با حدیث اصحابی کالنجوم معارض است.[۴۱]

شیخ ابواسحاق در شرح اللمع در رد حجیت اجماع صحابه به مخالفت ابن عباس با عموم صحابه در پنج مسأله، و مخالفت ابن مسعود در چهار مسأله استدلال کرده است؛ زیرا کسی به مخالفت دیدگاه آنان با اجماع صحابه احتجاج نکرده است.[۴۲]

در کتاب مسلم الثبوت و شرح آن آمده است:به اعتقاد اکثر علما، اجماع با رأی شیخین (ابوبکر و عمر) تحقق نمی‌یابد. همچنین به رأی خلفای چهارگانه محقق نمی‌شود. برخلاف امام احمد و برخی از حنفیه، معتقدان به تحقق اجماع با رأی شیخین به حدیث اقتدا استدلال کرده و گفته‌اند: مخالفت با آن دو حرام است.
پاسخ این است که این حدیث، خطاب به مقلدان است؛ پس رأی آنان بر مجتهدان حجت نخواهد بود. همچنین مفاد حدیث، اهلیت آنان برای پیروی است، نه انحصار بودن پیروی در آنان. بر این اساس، امر در حدیث، یا بر اباحه دلالت می‌کند یا بر استحباب و یکی از این دو تأویل لازم است؛ زیرا مجتهدان از صحابه با آن دو مخالفت می‌کردند مقلدان نیز چه بسا از دیگران تقلید می‌کردند، و خلفا و دیگران، عمل آنان را رد نکرده اند؛ بنابراین عقیده آنان بر عدم حجیت قول آنان بوده است.[۴۳]

ابن حزم نیز گفته است:فتاوای اجتهادی خلفای سه گانه نخست، بر دیگران الزام آور نیست. آنان خود چنین رأیی در این باره نداشتند؛ پس چگونه دیگران می‌توانند عمل به فتاوای اجتهادی آن‌ها را بر افراد دیگر واجب کنند؟ علاوه بر این، هیچ یک از اهل علم و اجتهاد یافت نمی‌شود، مگر این‌که در برخی مسایل با فتاوای آنان مخالفت کرده است.[۴۴]

۲٫ ممکن است گفته شود بحث ما درباره حجیت رأی ابوبکر و عمر و مرجعیت علمی آنان نیست؛ بلکه در زعامت و رهبری سیاسی آن دو پس از پیامبر صلی الله علیه و آله است و نقد‌های یاد شده مربوط به مرجعیت علمی آنان است، نه زعامت و رهبری سیاسی آن دو؛ زیرا ناقدانی که نام آنان برده شد همگی به زعامت و رهبری سیاسی ابوبکر و عمر اعتقاد دارند.پاسخ این است که اگر کلمه اقتدا در این حدیث، بر امامت سیاسی دلالت داشته باشد، کلمه اقتدا در حدیث «اصحابی کالنجوم» نیز بر امامت سیاسی دلالت خواهد کرد. حاصل آن‌که اگر به اطلاق حدیث اقتدا عمل شود، هم بر مرجعیت علمی دلالت می‌کند و هم بر رهبری سیاسی.
وقتی به اطلاق آن عمل نشود، مدلول حدیث، مجمل خواهد شد، و برای این‌که مقصود از اقتدا رهبری سیاسی است، باید دلیل و قرینه آورده شود.۳٫ دلیل دیگر بر این‌که نمی‌توان مدلول حدیث اقتدا را مرجعیت علمی یا رهبری سیاسی ابوبکر و عمر دانست، این است که در برخی نقل‌های آن، پس از عبارت«اقتدوا باللذین من بعدی ابی بکر و عمر» دو عبارت «واهتدوا بهدی عمار و تمسکوا بعهد ابن مسعود»[۴۵]

آمده است.روشن است که واژه‌های «اهتدا» و «تمسک» همان مدلول واژه اقتدا را دارا هستند. اگر واژه اقتدا بر مرجعیت علمی یا رهبری سیاسی ابوبکر و عمر دلالت کند، واژه اهتدا و تمسک نیز بر مرجعیت علمی یا رهبری سیاسی عمار و ابن مسعود دلالت خواهد کرد.۴٫ اگر حدیث اقتدا بر امامت ابوبکر دلالت می‌کرد، ابوبکر در سقیفه به جای این‌که برای مجاب کردن انصار به حدیث «الأئمه من قریش» استدلال کند،[۴۶]

به حدیث اقتدا استدلال می‌کرد؛ زیرا حدیث اقتدا اخص از حدیث «الائمه من قریش» است و احتجاج به اخص، الزام آورتر از احتجاج به اعم است.۵٫ اگر حدیث اقتدا بر امامت ابوبکر دلالت می‌کرد، برابر اشکال طلحه که نصب عمر به امامت را توسط ابوبکر مورد انتقاد قرار داد، به آن احتجاج می‌کرد.[۴۷]

اصولاً اگر حدیث اقتدا چنین دلالتی داشت، طلحه درباره نصب عمر، به ابوبکر انتقاد نمی‌کرد.۶٫ اگر حدیث اقتدا بر امامت ابوبکر دلالت داشت، نمی‌گفت «دوست می‌داشتم از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره کسی که متولی این امر باشد،می‌پرسیدم تا کسی با او مخالفت نمی‌کرد».[۴۸]

بنابراین، حدیث اقتدا به هیچ وجه بر خلافت ابوبکر و عمر دلالت ندارد. این جا احتمال دارد این حدیث مربوط به واقعه خاصی بوده و راویان، از ذکر آن غفلت ورزیده‌اند؛ چنان که گفته شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله از راهی می‌گذشت و به سوی مقصدی روان بود. ابوبکر و عمر نیز با فاصله از پیامبر و به دنبال او همان راه را می‌پیمودند. فردی از پیامبر پرسید: «ما چه راهی را طی کنیم که به شما ملحق شویم؟» پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «در این باره از ابوبکر و عمر که پس از من می‌آیند، پیروی کنید».[۴۹]

این نقل اگرچه قطعی نیست، ولی متن حدیث بر آن قابل انطباق است. با توجه به این‌که مدلول ظاهری حدیث به صورت مطلق قابل قبول نیست، می‌توان آن را در جایگاه تأویل حدیث در حد یک احتمال مطرح کرد.
۴٫ استخلاف ابوبکر در نمازیکی از دلایل مطرح شده بر خلافت ابوبکر این است که گفته‌اند در روایات و گزارش‌های تاریخی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین روز‌های زندگی که بیمار شده بود و توانایی رفتن به مسجد و امامت جماعت را نداشت، ابوبکر را در امامت نماز جانشین خود ساخت و او را از این منصب عزل نکرد.
این دستور و عمل پیامبر صلی الله علیه و آله بیانگر آن است که ابوبکر را شایسته امر خلافت می‌دانسته است؛ زیرا هرگاه کسی شایسته امامت در امور دینی باشد، به طریق اولی شایسته رهبری در امور دنیایی نیز خواهد بود. آنان روایت کرده‌اند که وقتی ابوبکر گفت: «اقیلونی فلست بخیرکم؛ مرا واگذارید که (برای امر خلافت) بهتر از شما نیستم»، علی علیه السلام به او گفت:[۵۰]

«ما تو را رها نخواهیم کرد؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله تو را برای امامت در دین ما (نماز) پسندیده است؛ ما نیز تو را برای دنیای خود (خلافت) می‌پسندیم».[۵۱]

این استدلال به حسن بصری نیز نسبت داده شده است؛ چنان که از دلایل بکریه هم به شمار آمده است.[۵۲]
امامت ابوبکر در نماز جماعت در اوقات پایانی عمر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله که آن حضرت در بستر بیماری بود، هم در مصادر تاریخی و حدیثی اهل سنت آمده است و هم در منابع شیعه. با این تفاوت که آنچه از طریق شیعه نقل شده بیانگر این است که عمل ابوبکر به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است؛ بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله پیش‌تر ابوبکر و عمر را به همراهی با لشکری که به فرماندهی اسامه بن زید تشکیل شده بود، دستور داده بود تا به مرزهای کشور اسلامی با روم برود.

بر این اساس، وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به سبب شدّت تب و بیماری برای اقامه نماز جماعت به مسجد نرفت و فرمود بعضی از افراد عهده دار امامت نماز شوند، بر آن بود که ابوبکر و عمر در مدینه حضور ندارند؛ ولی ناگهان از دو همسر خود عایشه و حفصه شنید که هر یک می‌خواهد که پدر او امامت نماز را انجام دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله از این مطلب نگران شد و با مشقت بسیار در حالی که فضل بن عباس و علی بن ابی طالب علیه السلام زیر بغل‌های او را گرفته بودند، به مسجد رفت. در این حال ابوبکر در جایگاه امام جماعت در محراب ایستاده بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله به او اشاره کرد که از محراب بیرون رود و خود امامت نماز را بر عهده گرفت و تکبیر گفت  و نماز را از آغاز تا پایان انجام داد؛ پس از آن به منزل بازگشت و ابوبکر و عمر را احضار کرد و به آنان فرمود: «چرا به سپاه اسامه نپیوسته اید و از فرمان من سرپیچی کرده اید؟» ابوبکر گفت: «من با سپاه اسامه بودم و آمده ام تا عهدم را با شما تجدید کنم». و عمر نیز گفت: «من با سپاه اسامه نرفتم؛ زیرا دوست نداشتم حال شما را از دیگران بپرسم». پیامبر صلی الله علیه و آله سه بار به آنان فرمود: «أنفذوا جیش اسامه»؛ به سپاه اسامه بپیوندید و دستور مرا در این‌باره اجرا کنید. و از شدّت بیماری و ناراحتی روحی از هوش رفت.[۵۳]

ولی مطابق روایات اهل سنت، پیامبر صلی الله علیه و آله آن‌گاه که احساس کرد از شدّت بیماری نمی‌تواند برای اقامه نماز جماعت به مسجد برود، دستور داد ابوبکر امامت نماز جماعت را عهده دار شود. ابوبکر بر اساس دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وارد محراب شد و نماز را آغاز کرد؛ ولی حال پیامبر صلی الله علیه و آله کمی بهبود یافت و با کمک فضل بن عباس و علی بن ابی طالب علیه السلام به مسجد رفت. ابوبکر وقتی فهمید پیامبر وارد مسجد شد، خواست از محراب بیرون آید، لیکن پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره کرد که در جای خود بماند، و فرمود او را در سمت چپ ابوبکر جای دهند. در این حال، پیامبر صلی الله علیه و آله امامت نماز را عهده دار شد و ابوبکر به او اقتدا نمود، و مردم به ابوبکر اقتدا کردند.[۵۴]

در روایات اهل سنت، واقعه نماز ابوبکر به گونه‌ای دیگر نیز نقل شده است؛ ولی نقل مزبور مشهورترین آن‌ها است که در صحاح سته آمده است. ابوعبدالله بخاری این مسأله را در ابواب گوناگون «کتاب الصلوه» صحیح بخاری نقل کرده است.[۵۵]

از برخی روایات اهل سنت به دست می‌آید که ابوبکر پس از این بار، در مواقع دیگر نیز امامت نماز را به جای پیامبر انجام داد. آخرین نوبت، روزی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت فرمود. پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که ابوبکر برای امامت نماز در محراب ایستاده بود، پرده اطاق را کنار زد و از دیدن صفوف مسلمانان در مسجد شادمان شد. مسلمانان نیز از شادمانی پیامبر بسیار شاد شدند. ابوبکر این مطلب را احساس کرد و تصور  نمود پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مسجد شده است، تا نماز جماعت را امامت کند. خواست از محراب بیرون بیاید؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره کرد در جای خود بماند و نماز را امامت نماید؛ سپس پرده را فرو افکند.[۵۶]

نقد استدلال نماز ابوبکر، نه بر درستی خلافت او دلالت می‌کند و نه بیانگر فضیلتی برای اوست؛ بلکه بر نوعی نکوهش در حق او دلالت می‌کند؛ چرا که وی از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله درباره همراه شدن با سپاه اسامه سرپیچی کرده است؛ البته مطابق روایات اهل سنت، امامت نماز جماعت توسط وی به دستور و رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است. هر گاه امامت ابوبکر در نماز که یکی از برترین عبادات اسلامی است، مورد رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، امامت در امور دنیایی و سیاسی به طریق اولی مورد رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله خواهد بود؛ بنابراین، امامت ابوبکر در نماز به جای پیامبر صلی الله علیه و آله را می‌توان دلیل بر امامت او در مسایل اجتماعی و سیاسی دانست.

این استدلال ناتمام است؛ زیرا هیچ گونه استلزام عقلی یا شرعی میان امامت در نماز با امامت در مسایل کلی جامعه اسلامی وجود ندارد. آری؛ امامت در مسایل دینی و دنیایی جامعه اسلامی مستلزم امامت در نماز است؛ زیرا اقامه نمازهای جماعت و جمعه از شؤون حاکم اسلامی است. اگر امامت در نماز از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله دلیل بر امامت در امور دینی و دنیایی جامعه اسلامی باشد، این مطلب به ابوبکر اختصاص نداشته و عده‌ای از اصحاب را شامل می‌شود؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله در دوران نبوت خود در مدینه در موارد و مناسبت‌های خاص تعدادی از اصحاب را به امامت جماعت به جای خود برگزید که برخی از آنان عبارتند از:

۱٫ ابولبابه بن عبدالمنذر در جریان جنگ بدر.[۵۷]

۲٫ ابن ام مکتوم در جریان حدیبیه و نیز در جنگ تبوک.[۵۸]

۳٫ ابورهم کلثوم بن حصین در غزوه حنین.[۵۹]

۴٫ ابوذر غفاری در سال حنین.[۶۰]

بدیهی است حالت بیماری یا در آستانه وفات بودن از نظر عقل و شرع، امتیازی به شمار نمی‌رود، تا گفته شود استخلاف ابوبکر در نماز چون در حالت بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله و در آخرین اوقات زندگانی پیامبر بوده است، حکم آن را از موارد مشابه جدا کرده و برخلاف آن موارد بر امامت او در مسایل دینی و دنیایی جامعه اسلامی دلالت می‌کند. علاوه بر این، اگر در شرایط بیماری و در آخرین اوقات زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله خصوصیتی باشد که بر امامت دلالت کند، این ویژگی درباره اسامه بن زید نمایان‌تر است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله او را فرمانده سپاهی عظیم قرار داد که مهاجران و انصار و حتی ابوبکر هم در شمار آنان بود، فرماندهی او، هم شامل رهبری نظامی بود و هم امامت در نماز. بر این اساس، امامت اسامه بر امامت ابوبکر مقدم خواهد بود.[۶۱]

ممکن است گفته شود در امامت جماعت ابوبکر خصوصیتی وجود دارد که در موارد مشابه آن وجود نداشت و آن، عبارت است از اقتدای پیامبر صلی الله علیه و آله به او در نماز. به عبارت دیگر، ابوبکر نه تنها امام جماعت صحابه بود، در یک مورد امام جماعت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز شد.پاسخ این است که برخی از علمای اهل سنت با استناد به برخی احادیث چنین فرضیه‌ای را مطرح کرده‌اند؛ ولی محققان آنان آن را مردود دانسته‌اند؛ چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله امام مسلمانان در همه امور بود و محال است کسی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله در موضع امامت قرار گیرد؛ به ویژه آن‌که در مذاهب چهارگانه اهل سنت برای کسی که حق تقدم در نماز دارد ویژگی‌هایی ذکر شده است[۶۲]

که بدون شک همه آن‌ها در پیامبر صلی الله علیه و آله تحقق داشت و امامت او بر امامت ابوبکر مقدم و برتر بود. برتر بودن امام جماعت به معنای کامل‌تر بودن نماز جماعت و افزایش ثواب آن است. آیا می‌توان تصور کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله فعل برتر را ترک کرده باشد؟علاوه بر این، در احادیث، تصریح شده است که پس از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مسجد، آن حضرت امام جماعت گردید و ابوبکر که در جانب راست آن بزرگوار ایستاده بود، به وی اقتدا کرد.[۶۳]

برخی نیز برای جمع میان دو دسته روایات گفته‌اند این روایات ناظر به دو واقعه است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله در روز‌های پایانی عمر خویش که بیمار بود، در یک نوبت که وارد مسجد شد، به امامت جماعت ایستاد و ابوبکر که امام بود، در جایگاه مأموم قرار گرفت، و در نوبت دیگر، پیامبر به او اقتدا کرد.[۶۴]

ولی همان گونه که امام شافعی تصریح کرده است، این واقعه یک بار بیشتر رخ نداده و در آن مورد نیز پیامبر صلی الله علیه و آله امام جماعت بود و ابوبکر به آن حضرت اقتدا کرد.[۶۵]

ابن حزم در رد استدلال بر امامت ابوبکر در امور دینی و دنیایی جامعه اسلامی، به امامت او در نماز به جای پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است:قیاس امامت در باب خلافت به امامت در نماز، به طور یقین باطل است؛ زیرا چنین نیست که هر کس شایستگی امامت در نماز را داشته باشد، شایسته امامت در باب خلافت باشد؛ چون کسی که قرائتش برتر باشد، شایستگی امامت در نماز را دارد؛ خواه عربی باشد یا عجمی؛ در حالی که امامت در باب خلافت، به قریش اختصاص دارد.[۶۶]

در پایان، یادآور می‌شویم ما اینجا به نقد دلالی روایات اهل سنت درباره استخلاف ابوبکر درباره نماز پرداختیم و وارد نقد سندی آن‌ها نشدیم؛ زیرا این روایات در صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل شده است و بیشتر آنان، کلیه احادیث این دو کتاب را صحیح می‌دانند؛ از این رو نقد سندی در این باره فایده بخش نخواهد بود. با این حال، باب نقد علمی در هر مسأله یا موضوع، همواره گشوده است و می‌توان در این باره نیز با رعایت معیار‌های نقد در علم رجال و حدیث، به نقد سندی روایات مزبور پرداخت؛ چنان که برخی محققان به این مسأله پرداخته اند.[۶۷]

۵٫ دوران سی ساله خلافت در برخی کتب حدیث اهل سنت، از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله روایت شده که فرموده است: «دوران خلافت پس از من، سی سال خواهد بود و پس از آن، دوران پادشاهی فرا می‌رسد. این مضمون به دو گونه نقل شده است:۱٫ الخلافه فی امتی ثلاثون سنه، ثم ملک بعد ذلک.[۶۸]

۲٫ خلافه النبوه ثلاثون سنه ثم یؤتی الله الملک من یشاء.[۶۹]

بکریه و برخی علمای اهل سنت، این حدیث را دلیل بر خلافت ابوبکر و دو خلیفه پس از وی دانسته و آن را نص معارض با نصوص شیعه مبنی بر امامت بلافصل علی علیه السلام به شمار آورده اند.[۷۰]

وجه استدلال این است که دوران خلافت پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله تا شهادت حضرت علی علیه السلام سی سال است؛ بنابراین پیامبر صلی الله علیه و آله خلافت در این دوران را تأیید کرده است؛ در نتیجه خلافت آنان مشروعیت دارد. بر این اساس، ابوبکر نخستین خلیفه پیامبر و علی علیه السلام چهارمین خلیفه خواهد بود و این، با دیدگاه اهل سنت مطابقت دارد، نه با دیدگاه شیعه.نقداین حدیث، اولاً خبر واحد است و ثانیاً فقط از طریق اهل سنت روایت شده است و ثالثاً سعید بن جهمان که دو حدیث مزبور را از سفینه خدمتگزار پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است، توسط برخی از رجال شناسان اهل سنت قدح شده و حدیث او مورد اعتماد آنان قرار نگرفته است.[۷۱]

مضمون این حدیث را احمد بن حنبل نیز روایت کرده است.[۷۲]

در سند وی علی بن زید است که وی نیز مورد قدح واقع شده است.[۷۳]

شاید به دلیل همین ملاحظات بوده که بخاری و مسلم این حدیث را روایت نکرده، و به‌جای آن، حدیث اثناعشر خلیفه (خلفای دوازده‌گانه) را روایت کرده اند.۶٫ روایاتی دیگرعبدالجبار معتزلی روایات دیگری را نیز به عنوان نصوص معارض با نصوص امامت علی علیه السلام نقل کرده است که عبارتند از:الف: از انس روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را به بهشت و به خلافت پس از خود بشارت داده است؛ چنان که عمر را به بهشت و به خلافت پس از ابوبکر بشارت داده است.ب: از جبیر بن مطعم روایت شده است که زنی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و درباره مسائلی با آن حضرت گفت و گو کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله به او دستور داد تا بار دیگر نزد او آید.
زن گفت: «‌ای رسول خدا! اگر بازگشتم و تو را نیافتم، به چه کسی رجوع کنم؟» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اگر مرا نیافتی، نزد ابوبکر برو».ج: از ابومالک اشجعی و او از ابوعریض که از اهالی خیبر بود و هر سال نزد پیامبر صلی الله علیه و آله می‌آمد و آن حضرت صد بار شتر خرما به او عطا می‌کرد، نقل کرده که گفت: یک بار به پیامبر گفتم: «می‌ترسم که پس از تو این عطایا به من اعطا نشود». پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «به تو اعطا خواهد شد». به علی علیه السلام برخورد کردم و مطلب را به او گفتم.
علی علیه السلام به من گفت: «نزد پیامبر بازگرد و بپرس چه کسی عطایا را به تو خواهد داد؟» من نزد پیامبر بازگشتم و از او پرسیدم: «پس از شما چه کسی این عطایا را به من می‌دهد؟» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ابوبکر».د: از شعبی روایت شده است که بنی مصطلق، مردی را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله فرستادند تا بپرسد که صدقات خود را پس از آن حضرت به چه کسی بدهند. وی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و سؤال را مطرح کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «صدقات را پس از من، به ابوبکر و پس از او به عمر بدهید».[۷۴]

نقداین روایات در کتاب‌های روایی معتبر اهل سنت نقل نشده است، و مرسله‌هایی بیش نیست و در چنین مسأله مهمی قابل استناد نمی‌باشد. شاید به همین دلیل بوده که در شرح مواقف و شرح مقاصد نه در باب دلایل خلافت خلفا و نه در باب فضایل آنان، این روایات نقل نشده‌اند.۲٫ انحراف فکری انس بن مالک درباره امیرالمؤمنین علیه السلام معروف است. در کوفه هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام از حاضران خواست هر کس جریان غدیر خم را شاهد بوده و جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را شنیده است، شهادت بدهد، جمعی از حاضران شهادت دادند؛ ولی انس از شهادت دادن خودداری کرد.
امام علیه السلام به او فرمود: «تو در آن واقعه حاضر بودی؛ پس چرا شهادت نمی‌دهی؟» وی گفت: «پیر شده ام و فراموش کرده ام». امام علیه السلام به او فرمود: «اگر دروغ می‌گویی، خداوند تو را به بیماری برص (کچلی) گرفتار کند» و نفرین امام، در حق او مستجاب شد.[۷۵]

روشن است که روایت چنین فردی در مسأله‌ای که با امامت علی علیه السلام معارضه دارد اعتبار ندارد.۳٫ در خبر جبیر بن مطعم، اشاره‌ای نشده است که مقصود آن زن از نیافتن پیامبر صلی الله علیه و آله وفات آن حضرت بوده است. احتمال دارد مقصود، نیافتن آن حضرت در آن مکان و در حال حیات باشد؛ بنابراین، مدلول روایت، مجمل است و قابل احتجاج نمی‌باشد.۴٫ از دو خبر دیگر به دست نمی‌آید کسی که پس از پیامبر عطایا را به ابوعریض می‌دهد یا بنی مصطلق صدقات را به او می‌دهند، خلیفه شرعی پیامبر صلی الله علیه و آله است یا نه.

تنها معنایی که از این دو خبر به دست می‌آید، این است که ابوبکر عهده دار مقام خلافت خواهد بود و به مقتضای آن مقام، صدقات به او داده خواهد شد، و عطایایی را که پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان رهبر جامعه اسلامی به افراد می‌داده است، ابوبکر به آنان خواهد داد. این خبر ـ بر فرض صحت ـ از اخبار غیبی پیامبر است؛ مانند اخبار او به عایشه که با امیرالمؤمنین علیه السلام خواهد جنگید و سگ‌های حوأب به وی پارس خواهند کرد.[۷۶]

و مانند اخبار او از خوارج و جنگ کردن آنان با علی علیه السلام[۷۷]

و نظایر آن که در کتاب‌های حدیث و تاریخ نقل شده است.[۷۸]

۷٫ گواهی اصحاباصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله عموماً و علی علیه السلام خصوصاً ابوبکر را خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله می‌شناختند و او را با عبارت «یا خلیفه رسول الله» مورد خطاب قرار می‌دادند. از سوی دیگر خداوند، راست‌گویی آنان را تصدیق کرده و فرموده است: >لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَیَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ<[79]

(اموالی که از بنی نضیر به دست آمد) به مهاجران فقیر اختصاص دارد. کسانی که از سرزمین و اموالشان بیرون رانده شدند و در این راه، طالب فضل و رضایت خداوند بوده و خدا و پیامبرش را یاری می‌دهند و آنان راستگویانند.برخی گواهی صحابه را تنها دلیل حقانیت خلافت ابوبکر،[۸۰]

و برخی دیگر آن را دلیل بر منصوص بودن خلافت وی دانسته‌اند، به این بیان که خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله آن‌گاه بر کسی صدق می‌کند که پیامبر او را جانشین خود ساخته باشد، نه این‌که صرفاً با رأی صحابه به جای او قرار گرفته باشد.[۸۱]

نقداستدلال به اطلاق عنوان خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر توسط صحابه بر حقانیت خلافت او، در گرو آن است که صحابه را از هر گونه خطا مصون بدانیم؛ یعنی به عصمت آنان قایل باشیم. در این‌جا حتی عدالت صحابه نیز کارساز نیست؛ زیرا عدالت، انسان را از خطای عمدی باز می‌دارد، نه از خطای سهوی؛ در‌حالی که کسی به عصمت صحابه معتقد نیست، مگر آن‌که به اجماع بازگردد و گفته شود همه صحابه که علی علیه السلام بین آنان بود، ابوبکر را با عنوان خلیفه پیامبر می‌شناختند؛ ولی استناد به اجماع، آن‌گاه کارساز خواهد بود که اطلاق عنوان خلیفه رسول خدا بر ابوبکر توسط علی علیه السلام بیانگر اعتقاد حقیقی او باشد، نه از باب کار بردن عنوانی که بین مردم رواج دارد و فرد مورد خطاب خود را با آن عنوان می‌شناسد؛ چنان که امامان اهل بیت علیه السلام گاهی بر زمامداران اموی یا عباسی هم عنوان خلیفه یا خلیفه پیامبر را اطلاق می‌کردند و هرگز مقصود آنان تأیید خلافت آنان نبود.
آیه کریمه نیز مهاجران را در کارهایی که کرده بودند و آرمان‌هایی که داشتند، تصدیق و تأیید کرده است، و هرگز مقصود تأیید و تصدیق آن‌ها در همه کارها و گفته‌هایشان نیست؛ زیرا تصدیق فرد یا افرادی از جانب خداوند به صورت مطلق، مستلزم عصمت آن فرد یا افراد است و هیچ‌کس درباره صحابه چنین اعتقادی ندارد.استدلال به اطلاق عنوان خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله توسط صحابه بر ابوبکر بر این که خلافت او مستند به نص بوده است ـ چنان که ابن حزم گفته ـ بی پایه‌تر از استدلال پیشین است؛ زیرا می‌توان گفت مبنای صحابه در این اطلاق این بوده است که آنان بیعت را راه شرعی تعیین خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله می‌دانستند و به منحصر بودن تعیین امام از طریق نص، قایل نبودند.

نویسنده:حجت الاسلام و المسلمین علی ربانی گلپایگانی

  [۱]. پیروان بکر بن اخت عبدالواحد، وی معاصر واصل بن عطای معتزلی بود و آرای کلامی شاذی داشت. ذهبی او را بکر بن زید باهلی نامیده و از ابن حبان نقل کرده که درباره اش گفته است: «دجال یضع الحدیث»؛ دجال و جعل کننده حدیث بود(ر.ک: مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۳۴۲؛ الفَرق بین الفِرق، ص۲۱۲-۲۱۳؛ محمد بن احمد ذهبی، میزان‌الاعتدال، بیروت، دارالفکر، بی تا.
[۲]. «وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم أمنا یعبدوننی لایشرکون بی شیئا و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون»؛ نور(۲۴):۵۵٫
[۳]. میر سید شریف جرجانی، شرح المواقف، قم، منشورات شریف الرضی، ۱۴۱۲ق، ج۸، ص۳۶۳ ـ ۳۶۴٫
[۴]. سعد الدین تفتازانی، شرح المقاصد، قم، منشورات شریف الرضی، ۱۴۰۹ق، ج۵، ص۲۶۵٫
[۵]. فخر الدین رازی، مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا، ج۲۴، ص۲۵٫
[۶]. «یا داود انا جعلناک خلیفه فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق و لاتتبع الهوی»؛ ص(۳۸): ۲۶٫
[۷]. «ان الأرض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبه للمتقین» ؛ اعراف(۷):۱۲۸٫
[۸]. «ان الارض یرثها عبادی الصالحون»؛ انبیاء(۲۱):۱۰۵٫
[۹]. «هو الذی جعلکم خلائف فی الارض فمن کفر فعلیه کفره»؛ فاطر(۳۵):۳۹٫
[۱۰]. «انما کان قول المؤمنین اذا دعوا الی الله و رسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئک هم المفلحون» ؛ نور(۲۴):۵۱٫
[۱۱]. «و یقولون آمنا بالله و بالرسول و اطعنا ثم یتولی فریق منهم من بعد ذلک و ما اولئک بالمؤمنین ٭ و اذا دعوا الی الله و رسوله لیحکم بینهم اذا فریق منهم معرضون ٭ افی قلوبهم مرض ام ارتابوا»؛ نور(۲۴):۴۷-۵۰٫
[۱۲]. محمد بن جریر طبری، جامع البیان (تفسیر طبری)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۲ق، ج۱۸، ص۱۹۰؛ جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۲۱ق، ج۶، ص۱۹۸؛ عمادالدین ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، بیروت، دارالاندلس، ۱۴۱۶ق، ج۵، ص۱۲۰-۱۲۱٫
[۱۳]. ابن کثیر، پیشین، ج۵، ص۱۱۹٫
[۱۴]. احمد مصطفی مراغی در تفسیر آیه گفته است: «خداوند وعده کرده است که پیامبر و مومنان مطیع پروردگار را خلفای در زمین قرار دهد و با نصرت و عزت خود آنان را تأیید کند، ترس و بیم آنان را به امنیت تبدیل نماید تا خدای یکتا را پرستش کنند، خداوند به وعده خود عمل کرد و هنوز پیامبر از دنیا نرفته بود که مکه، خیبر، بحرین و سایر جزیره العرب را فتح کرد. از مجوس هجر و برخی نواحی شام جزیه گرفت، پادشاهان روم، مصر و حبشه برای او هدیه فرستادند و…..(‌احمد مصطفی المراغی، تفسیر المراغی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا، ج۱۸، ص۱۲۵-۱۲۶).
[۱۵]. امام احمد، ابوداود، ترمذی و نسایی از سعید بن جهمان از سفینه خدمتگزار پیامبر صل الله علیه و آله روایت کرده اند که پیامبر صل الله علیه و آله فرمود: «الخلافه بعدی ثلاثون سنه ثم تکون ملکا عضوضا». (ابن کثیر، پیشین، ج۵، ص۱۲۰).
[۱۶]. و معلوم ان بعدالرسول الاستخلاف الذی هذا وصفه انما کان فی ایام ابی بکر و عمر و عثمان و لم یحصل ذلک فی ایام علی (رضی الله عنه) لانه لم یتفرغ لجهاد الکفار لاشتغاله بمحاربه من خالفه من اهل الصلاه. (مفاتیح الغیب، ج۲۴، ص۲۵).
[۱۷]. ر.ک: عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، موسسه التاریخ العربی، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۴۷۹و ص۵۰۴؛ گوستاولوبون، ترجمه سید هاشم حسینی، تمدن اسلام و عرب، تهران، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۵۸ش، ص۱۶۵٫
[۱۸]. سید محمود آلوسی، روح المعانی، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج۱۰، ص۳۰۲٫
[۱۹]. سید هاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، دارالکتب العلمیه، ۱۳۷۵ق، ج۳، ص۱۴۶؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۷۹ق، ج۷-۸، ص۱۵۲٫
[۲۰]. تفسیر قرطبی، تحقیق عبدالرزاق المهدی، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۲۳ق، ج ۱۲، ص۲۷۵٫
[۲۱]. «قُل لِّلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُوْلِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ فَإِن تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَإِن تَتَوَلَّوْا کَمَا تَوَلَّیْتُم مِّن قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِیماً»؛ فتح(۴۸): ۱۷٫
[۲۲]. «لن تتبعونا کذلکم قال الله من قبل»؛ فتح(۴۸):۱۵٫
[۲۳]. میر سید شریف جرجانی، پیشین ج۸، ص۳۶۴، نیز ر.ک: سعد الدین تفتازانی، پیشین، ج۵، ص۲۶۶٫
[۲۴]. علی بن احمد ابن حزم اندلسی، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۲ق، ج۳، ص۲۷-۲۸٫
[۲۵]. محمد بن الحسن (شیخ الطائفه)، التبیان فی تفسیر القرآن، قم المقدسه، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۹ق، ج۹، ص۳۲۴٫
[۲۶]. فتح(۴۸):۱۱٫
[۲۷].فتح(۴۸):۱۵٫
[۲۸]. مانند جنگ موته، غزوه ذات السلاسل، جنگ حنین، غزوه طائف و غزوه تبوک.
[۲۹]. و الصحیح ان المراد بالداعی فی قوله ستدعون هو النبی صل الله علیه و آله، لانه قد دعاهم بعد ذلک الی غزوات کثیره و قتال اقوام ذوی نجده و شده مثل اهل حنین و الطائف و مؤته الی تبوک و غیرها فلا معنی لحمل ذلک علی ما بعد وفاته. فضل بن حسن طبرسی، پیشین، ج۹-۱۰، ص۱۱۵٫
[۳۰]. فخرالدین رازی، پیشین، ج۲۸، ص۹۲٫
[۳۱]. آلوسی، پیشین، ج۱۴، ص۱۵۹٫
[۳۲]. ابن حزم اندلسی، پیشین، ج۳، ص۲۷٫
[۳۳]. شیخ الطائفه، پیشین، ج۹، ص۳۲۵٫
[۳۴]. محمد بن عیسی، سنن ترمذی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۲۱ق، ج۴، ص۴۴۷، حدیث ۳۶۶۲، ص۴۴۸، حدیث ۳۶۶۳، ص۵۱۱، حدیث ۳۸۰۵؛ محمد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۹۵ق، ج۱، ص۳۷، حدیث ۹۷؛ احمد بن حنبل، المسند، قاهره، دارالحدیث، ۱۴۱۶ق، ج۱۶، ص۵۶۶، حدیث ۲۳۱۳۸؛ محمد بن عبدالله، مستدرک حاکم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۸۷م، ج۳، ص۷۹، حدیث ۴۴۵۱، و ص۸۰، حدیث ۴۴۵۵و ۴۴۵۶٫
[۳۵]. عبدالجبار همدانی، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، بیروت، دارالکتب، ۱۳۸۲ق؛ سید علی میلانی، الامامه فی اهم الکتب الکلامیه، قم، منشورات شریف رضی، ج۱، ص۱۵۳ و ۱۹۰؛ میر سید شریف جرجانی، پیشین، ج۸، ص۳۶۴؛ تفتازانی، پیشین، ج۵، ص۲۶۶٫
[۳۶]. ولو أننا نستجیز التدلیس لاحتججنا فی ذلک بما روی «اقتدوا باللذین من بعدی ابی بکر و عمر» ولکنه لم یصح و یعیذنا الله من امر الإحتجاج بما لایصح؛ (الفصل فی الملل و النحل، ج۳، ص۲۷؛ نیز ر.ک: الاحکام فی اصول الأحکام، ج۲، جزء ۶، ص۲۴۲-۲۴۳).
[۳۷]. شرح المنهاج، ص۳۸۷، به نقل از الامامه فی اهم الکتب الکلامیه؛  برهان الدین عبری از بزرگان علمای اهل سنت در علم کلام و اصول فقه است و شرح او بر کتاب «المنهاج» و «الطوالع» قاضی بیضاوی از کتاب های مشهور در کلام و اصول فقه است.
[۳۸]. ر.ک: میزان الاعتدال، ج۳، ص۶۱۰٫
[۳۹]. ر.ک: ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، بیروت، موسسه الاعلمی، ۱۳۹۰ق، ج۱، ص۱۸۸، ۲۷۲؛ ج۵، ص۲۳۷٫
[۴۰]. الدر النضید، ص۹۷ (نقل از الامامه فی اهم الکتب الکلامیه، ص۳۹۳)، وی از نوادگان سعد الدین تفتازانی و یکی از فقیهان برجسته شافعی است که سی سال در هرات عهده دار منصب قضا بود.
[۴۱]. شرح المختصر فی الاصول، ج۲، ص۳۶؛ به نقل از الإمامه فی اهم الکتب الکلامیه، ، ص۳۹۹٫
[۴۲] الابهاج فی شرح المنهاج، ج۲، ص۳۶۷؛ سید علی میلانی، (نقل از مدرک پیشین)، ص۴۰۰٫
[۴۳]. فواتح الرحموت فی شرح مسلم الثبوت، ج۲، ص۲۳۱، (نقل از مدرک پیشین).
[۴۴].  ابن حزم اندلسی، پیشین، ج۳، ص۲۸٫
[۴۵]. محمد بن عیسی، پیشین، ج۴، ص۵۱۱، ح۳۸۰۵٫
[۴۶]. ابن حزم اندلسی، پیشین، ج۱، ص۲۴٫
[۴۷]. پس از آن‌که ابوبکر عمر را به خلافت پس از خود منصوب کرد، طلحه بن عبید الله بر او وارد شد و گفت: «عمر را به عنوان خلیفه بر مردم تعیین کردی، در حالی که از اخلاق و رفتار او با مردم در زمان حضور خود آگاه بودی، حال وی پس از تو با مردم چگونه رفتار خواهد کرد و تو نزد خداوند خواهی رفت و خداوند از تو درباره تصمیمی که برای مردم گرفته‌ای خواهد پرسید. ابوبکر در پاسخ گفت: «اگر خداوند در این باره از من سوال کند، پاسخ خواهم داد: بهترین افراد را جانشین خود ساختم» (ابن کثیر، پیشین، ج۲، ص۷۹).
[۴۸]. محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، مکتبه خیاط، بی تا، ج۴، ص۵۳؛ علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالکتب العلمیه، الطبعه الاولی، بی تا، ج۲، ص۳۳۰٫ یادآور می شویم نقدهای سوم و چهارم و پنجم در کتاب الشافی، تألیف سید مرتضی آمده است: (علی بن الحسین (سید مرتضی)، الشافی فی الامامه، تهران، موسسه الصادق، ۱۴۰۷ق، ج۲، ص۳۰).
[۴۹]. سید مرتضی، پیشین، ج۲، ص۳۱۰-۳۱۱٫
[۵۰]. این سخن از امیرالمومنین علیه السلام در هیچ یک از کتاب های معتبر روایی اهل سنت نقل نشده است. برخی از آنان، آن را به صورت خبر مرسل از حسن بصری نقل کرده اند، و خبر مرسل ـ به ویژه هرگاه ارسال آن از حسن بصری باشد که فردی تدلیس کننده و کثیرالارسال بود و درباره امیرالمومنین علیه السلام انحراف اعتقادی داشت ـ اعتباری نخواهد داشت. (سید علی میلانی، پیشین، ص۱۹۸).
[۵۱]. میر سید شریف جرجانی، پیشین، ج۸، ص۳۶۵؛ سعد الدین تفتازانی، پیشین، ج۵، ص۲۶۶٫
[۵۲]. سید مرتضی، پیشین، ج۲، ص۱۵۸٫
[۵۳]. محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد (مصنفات الشیخ المفید، جلد ۱۱)، قم، المؤتمر العالمی لألفیّه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق، ص۱۸۲-۱۸۴؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۳ﻫ ق، ج۲۲، ص۴۶۷-۴۶۸٫
[۵۴]. منظور از اقتدای مردم به ابوبکر این است که او تکبیرهای نماز را برای رکوع، سجده و قیام می گفت تا مردم از نماز پیامبر آگاه شوند، زیرا صدای پیامبر را نمی شنیدند.
[۵۵]. ر.ک: ابوعبدالله بخاری، صحیح بخاری، بیروت، دارالمعرفه، بی تا، ج۱، ص۱۲۲-۱۳۱، ابواب: حدالمریض أن یشهد الجماعه، اهل العلم و الفضل أحق بالامامه؛ من قام الی جنب الامام لعله، انما جعل الامام لیؤتم به، من أسمع تکبیرالامام، ان الرجل یأتم بالامام و یأتم الناس بالمأموم.
[۵۶]. همان، ج۱، ص۱۲۴٫
[۵۷]. احمد بن علی ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج۱۲، ص۲۱۴، باب الکنی، ش۹۹۰٫
[۵۸]. عبد الملک بن هشام،  سیره نبویه، بیروت، دارالمعرفه، بی‌تا، ج۲، ص۲۶۳، ج۴، ص۱۴۲؛ ج۳، ص۷۳٫
[۵۹]. ابن حجر عسقلانی، پیشین، ج۸، ص۴۴۳؛ عبدالملک بن هشام، پیشین، ج۴، ص۴۲٫
[۶۰]. همان، ج۱۲، ص۹۰، ش۴۰۱٫ برای آگاهی از موارد دیگر، ر.ک: «محمد بن جریر طبری امامی، المسترشد، قم، موسسه الثقافه الاسلامیه، بی تا، ص۱۲۹-۱۳۱٫
[۶۱]. سید مرتضی، پیشین، ج۲، ص۱۶۱٫
[۶۲]. ر.ک: عبد الرحمن الجزری، الفقه علی المذاهب الأربعه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۶ق، ج۱، ص۴۲۸-۴۲۹٫
[۶۳]. ابوعبدالله بخاری، پیشین، ج۱، ص۱۲۶-۱۳۱٫ فجعل ابوبکر یصلی وهو یأتم بصلاه النبی صل الله علیه و آله. فکان ابوبکر یصلی قائما و کان رسول الله صل الله علیه و آله یصلی قاعدا یقتدی ابوبکر بصلاه رسول الله صل الله علیه و آله.
[۶۴]. عبدالله محمود محمد عمر، عمده القاری، (شرح صحیح بخاری)، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۲۱ق، ج۲، ص۱۲۰٫
[۶۵]. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، بیروت، دارالمعرفه، چ۲، ج۲، ص۱۳۸: (صرح الشافعی بانه صل الله علیه و آله لم یصل بالناس فی مرض موته فی المسجد الا مره واحده، و هی هذه التی صلی فیها قاعدا و کان ابوبکر فیها اولا اماما ثم صار ماموما یسمع الناس التکبیر).
[۶۶]. ابن حزم اندلسی، پیشین، ج۳، ص۲۷٫
[۶۷]. ر.ک: سید علی حسینی میلانی، رساله فی صلاه أبی بکر، این رساله در کتاب الامامه فی أهم الکتب الکلامیه، ص۲۸۲-۳۵۶ منتشر شده است.
[۶۸]. محمد بن عیسی، پیشین، ج۳، ص۲۴۱، باب ما جاء فی الخلافه، حدیث ۲۲۶٫
[۶۹]. سنن ابی داود، ص۷۳۲، حدیث ۴۶۴۶و ۴۶۴۷؛ تحقیق محمد عبدالعزیز الخالدی، دارالکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۲۲ق.
[۷۰]. عبدالجبار همدانی، پیشین، ج۱، ص۱۸۹؛ میر سید شریف جرجانی، پیشین، ج۸، ص۳۶۵؛ سعد الدین تفتازانی، پیشین، ج۵، ص۲۶۶٫
[۷۱]. قال ابوحاتم یکتب حدیثه ولایحتج به. و قال البخاری فی حدیثه عجائب، یروی یحیی بن سعید انه سئل عنه فلم یرضه، فقال: «باطل و غضب» و قال الساجی: «لایتابع علی حدیثه»، ابن حجر عسقلانی، پیشین، ج۳، ص۳۰۸، ش ۲۳۵۳٫
[۷۲]. احمد بن حنبل، پیشین، ج۱۵، ص۲۳۳-۲۳۴، ح۲۰۳۸۳٫
[۷۳]. ابن حجر عسقلانی، پیشین، ج۵، ص۶۸۶-۶۸۷، ش ۴۸۷۸٫
[۷۴]. عبدالجبار همدانی، پیشین،  الامامه، ج۱، ص۱۸۹٫
[۷۵]. عبدالحسین امینی، الغدیر، قم، مرکز الغدیر للدراسات، ۱۴۲۱ق، ج۱، ص۱۶۶-۱۹۴٫
[۷۶]. محمد بن جریر، پیشین، ج۳، ص۴۸۵٫
[۷۷]. عمادالدین ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۷ق، ج۷، ص۲۹۷و ۳۰۳؛ عبدالحمید بن هبه الله (ابن ابی الحدید)، شرح نهج البلاغه، دارالسیاقه للعلوم، بیروت، ۱۴۲۱ق، ج۲، ص۲۶۷٫
[۷۸]. میر سید شریف جرجانی، پیشین، ج۳، ص۱۰۴-۱۰۵٫[۷۹]. حشر(۵۹):۸٫[۸۰]. میر سید شریف، ج۸، ص۳۶۴٫[۸۱]. ابن حزم اندلسی، پیشین، ج۳، ص۲۶