نجف

نوشته‌ها

تناقضات در سخنان احمد الحسن

اشاره:

یکی از مدعیان دروغین فردی است از بصره به نام «أحمد الحسن» که خود را منتسب به حضرت مهدی(ارواحنا لتراب مقدمه الفداه) معرفی می‌کند. ادعا دارد که او فرزند پنجم حضرت مهدی است و جدش به او مأموریت داده است که زمینه را برای ظهورش فراهم کند!! او به بعضی از روایات هم استناد می‌کند و مدعی است بزرگ‌ترین مانع آمدن حضرت مهدی(ارواحنا له الفداه) حوزه‌های علمیه شیعه، روحانیت شیعه و مراجع شیعه هستند!! اگر ما این افراد را جذب خودمان کنیم یا از مسیر برداریم قطعاً زمینه ظهور حضرت مهدی فراهم می‌شود!!! در این نوشته بر این محورها احمدالحسن مورد نقد قرار گرفته است.

طرفداران این شخص کذاب، به بعضی از روایات همانند «حدیث وصیت» که از نظر سند کاملاً ضعیف و غیر معتبر است، استناد می‌کنند و همچنین به «خواب» استناد می‌کنند. به عنوان مثال ادعا می‌کنند که فلان زن در بصره خواب دیده است که حضرت مهدی به او سفارش کرده از «أحمد الحسن» حمایت کنید!! فلان شخص در نجف و شخص دیگری در لندن، قم، تهران و یا در شیراز خواب دیده است!! عمده دلیل این افراد همین خواب‌هایی است که بعضی از افراد به دروغ یا توسط هیبنوتیزم، سحر و جادو دیده‌اند.

یکی از نکاتی که ادعاهای احمد السن را به چالش می کشاند ، تناقضاتی است که در سخنان «أحمد الحسن» و طرفداران اوست.

یکی از ویژگی‌های قرآن این است که قرآن تناقض ندارد و به صراحت می‌فرماید: «وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کثِیرا/ اگر از ناحیه غیر خدا بود اختلافات فراوانی در آن می‌یافتند».   (سوره نساء، آیه ۸۲)

در کلمات نبی گرامی اسلام و همچنین ائمه اطهار تناقض نیست، اما در کلمات این شخص تناقض به قدری است که شاید قابل احصاء و شمارش نباشد.

یکی از فنون و ارکان مناظره همین است که شما از تناقضات طرف مقابل خود استفاده کنید. شاید طرف مقابل با بحث‌های علمی حاضر نباشد حق را بپذیرد. امیرالمؤمنین زمانی که به «ابن عباس» دستور می‌دهند با خوارج مناظره کند، می‌فرماید: مبادا به آیات قرآن کریم استناد کنی، زیرا آیات الهی ذو وجوه است. شما می‌گویید که مراد خداوند این است، اما او می گوید که مراد خداوند چیز دیگری است.

یکی از اساسی‌ترین فنون و روش در مناظره سؤال کردن از طرف مقابل، به چالش کشیدن طرف مقابل، ایجاد سؤال و شبهه به مبانی اعتقادی طرف مقابل و استفاده از تناقضات گفتاری و رفتاری طرف مقابل است.

این افراد مدعی هستند که ما از طرف حضرت مهدی (ارواحنا له الفداه) مأموریت داریم و حضرت مهدی به ما دستور داده است که زمینه را برای ظهور ایشان فراهم کنیم. سؤالی که می توان در این خصوص از آنان کرد این است که ما از کجا بدانیم مأموریت این افراد درست هست یا درست نیست؟!

حضرت مهدی (ارواحنا له الفداه) فرزند امام حسن عسکری، فرزند امام هادی، فرزند امام جواد، فرزند امام رضا، فرزند امام کاظم و امامان بزرگوار قبل از ایشان هستند. این بزرگواران اگر کسی را به عنوان وکیل یا نماینده معرفی می‌کردند، به آن منطقه نامه می‌نوشتند.

به عنوان مثال زمانی که امام هادی (علیه السلام) می‌خواهند فردی را به حاکم بصره معرفی ‌کنند، نامه‌ای به بزرگان و رؤسای قوم و شخصیت‌های صاحب نفوذ می‌نویسند و می‌فرمایند که این شخص نماینده و وکیل من هست.

این ساختار وکالت از عصر امام کاظم تا امام حسن عسکری (علیهماالسلام) کاملاً مشخص بوده است. ما این سؤال را داریم که اگر واقعاً حضرت مهدی شخصی به نام «أحمد الحسن» را برای آماده کردن جهان برای ظهور، مأموریت داده و شما هم معتقدید یکی از دلایلتان خواب‌هایی است که بعضی افراد می‌بینند، چرا حضرت مهدی به خواب یکی از مراجع عظام تقلید نمی‌آید؟!

چرا حضرت مهدی به خواب علما نمی‌آیند تا بفرمایند آیت الله العظمی سیستانی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، آیت الله العظمی شبیری زنجانی و دیگر علما بدانید که «أحمد الحسن» از طرف ما مأموریت دارد جهان را برای ظهور آماده کند؛ به او کمک کنید؟!

چرا این خواب‌ها تنها نصیب بعضی از خانم‌ها، بعضی از مغازه‌داران، بعضی از شترچرانان یا بعضی از افراد عادی می‌شود؟!

اگر واقعاً این خواب حجت است و حضرت مهدی هم می‌خواهد که احمد الحسن بیاید تا جهان را برای ظهور آماده کند، این پیرزن یا خانم در بصره یا شخص بقال چه نقشی در جامعه دارد؟! اگر این شخص به خواب فلان رئیس جمهور، فلان وزیر، فلان رئیس قبیله یا فلان مرجع بیاید مسئله تمام است.

اگر دو یا سه تن از مراجع عظام تقلید ما در خواب ببینند و بر فرض اعلام کنند که من یک خواب و رؤیای صادقه ای دیدم که «أحمد الحسن» نماینده رسمی حضرت مهدی (ارواحنا له الفداه) است، همه چیز مشخص خواهد شد.

همچنین برای حضرت مهدی (ارواحنا له الفداه) امکان‌پذیر است که برای مراجع عظام تقلید، بزرگان، سیاستمداران و تأثیرگذاران در جامعه توقیعی بنویسند مبنی بر اینکه «أحمد الحسن» نماینده من است؛ از او حمایت کنید!!

چرا در طول این چهارده سال این خواب‌ها تنها نصیب افراد بی‌سواد از حوزه شده است که بلد نیستند احتجاج چطور نوشته می‌شود یا نصیب بعضی از افراد که اصلاً از الفبای علم الحدیث آگاهی ندارند، شده است؟!

«ناظم العقیلی» که این افراد به او می‌بالند کتاب‌هایی دارد که من غالب آن‌ها را خوانده‌ام. او که ادعا می‌کند علم رجال بدعت است، زمانی که خود می‌خواهد در علم رجال وارد شود معلوم است به قدری بی‌سواد و از مرحله پرت است که استدلال او بیشتر به ضررش است تا نفعش!!

اگر چنانچه ایشان واقعاً از طرف حضرت ولی عصر مأموریت دارند، حضرت باید به بزرگان قوم ابلاغ کنند. مشاهده کنید امام جواد (علیه السلام) شخصی به نام «ابراهیم بن محمد» را به همدان می‌فرستند.امام جواد می‌فرماید:

«وَ کتَبْتُ إِلَی مَوَالِی بِهَمْدَانَ کتَاباً أَمَرْتُهُمْ بِطَاعَتِک/ من به تمام شیعیان در همدان نامه‌ای نوشتم و دستور دادم از تو تبعیت کنند. (رجال الکشی- إختیار معرفه الرجال، نویسنده: کشی، محمد بن عمر، محقق / مصحح: طوسی، محمد بن الحسن / مصطفوی، حسن، ص ۶۱۲، ح ۱۱۳۶)

حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداه) هم فرزند امام جواد است. اگر می‌خواهد وکیل به جایی بفرستد یا نماینده‌ای معین کند، نستجیر بالله عاجز از این نیست که به مردم قم، بصره و نجف نامه‌ای بنویسد.

در حال حاضر شیعیان دنیا به علمای نجف یا قم نگاه می‌کنند. این دو مرکز تصمیم گیرنده مبانی فکری و اعتقادی شیعه هستند. حضرت باید نامه‌ای به بزرگان، حوزه‌های علمیه و مراجع قم و نجف بنویسد همانطور که امام جواد به مردم همدان نامه می‌نویسد و می‌فرماید: «أَمَرْتُهُمْ بِطَاعَتِک» دستور دادم از تو اطاعت کنند. «وَ أَنْ لَا وَکیلَ لِی سِوَاک» و غیر از شما وکیل دیگری ندارم.

چرا حضرت ولی عصر در طول این چهارده سال همین تعبیر را نمی‌آورد؟ امام هادی (علیه السلام) به ساکنین بغداد، مداین و منطقه سواد که عراق کنونی است، نامه می‌نویسد و می‌فرماید: «قَدْ أَقَمْتُ أَبَا عَلِی بْنَ رَاشِدٍ مَقَامَ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ عَبْدِ رَبِّهِ» من علی بن راشد را به جای علی بن حسین بن عبد ربه به شما معرفی می‌کنم. «وَ قَدْ أَوْجَبْتُ فِی طَاعَتِهِ طَاعَتِی» اطاعت از وکیل من به منزله اطاعت از من است. «وَ فِی عِصْیانِهِ الْخُرُوجَ إِلَی عِصْیانِی» هرکسی از دستورات وکیل من عصیان کند، از دستورات من عصیان کرده است. (الغیبه (للطوسی) / کتاب الغیبه للحجه، نویسنده: طوسی، محمد بن الحسن، محقق / مصحح: تهرانی، عباد الله و ناصح، علی احمد، ص ۳۵۰، باب و منهم أبو علی بن راشد)

چرا حضرت ولی عصر در طول این چهارده سال چنین نامه‌ای به بزرگان نجف، بغداد، قم، اصفهان، مشهد و تبریز ننوشته است که بگوید «أحمد الحسن» وکیل من است، اطاعت او اطاعت من و معصیت او معصیت من است!؟

این مطلب علاوه بر این کتاب، در کتاب «رجال کشی» «بحارالأنوار» و «موسوعه امام هادی» نوشته شده است.  «مرحوم کشی» می‌نویسد: بعضی از ثقات در نیشابور گفتند به «اسحاق بن اسماعیل» توقیعی آمد که در آن نوشته شده بود:

«وَ أَنْتَ رَسُولِی یا إِسْحَاقُ إِلَی إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدَهَ» اسحق بن ابراهیم تو نماینده و وکیل من هستی.

زمانی که وارد می‌شوی با «محمد بن موسی نیشابوری» و افراد دیگر این نامه را بخوانید. «وَ یقْرَأُ إِبْرَاهِیمُ بْنُ عَبْدَهَ کتَابِی هَذَا» ابراهیم بن عبده نامه مرا برای همه بخواند. «وَ مَنْ خَلَّفَهُ بِبَلَدِه» و به تمام مردم ابلاغ کند.

همه مردم باید در مسجد جمع شوند و نامه منِ امام حسن عسکری را بخواند که «اسحاق بن ابراهیم» وکیل و نماینده تام الاختیار من است. سپس می فرماید: «وَ کلُّ مَنْ قَرَأَ کتَابَنَا هَذَا مِنْ مَوَالِی مِنْ أَهْلِ بَلَدِک» بر هرکسی این نامه خوانده شد، عمل به محتوای آن بر او واجب است. «فَإِذَا وَرَدْتَ بَغْدَادَ فَاقْرَأْهُ عَلَی الدِّهْقَانِ وَکیلِنَا وَ ثِقَتِنَا» زمانی که به بغداد می‌روید نامه ما را بر وکیل و ثقه ما دهقان هم بخوانید. «وَ کلُّ مَنْ أَمْکنَک مِنْ مَوَالِینَا فَاقْرَأْهُمْ هَذَا الْکتَابَ!» نامه ما را به تمام دوستان و شیعیان ما بخوانید.«وَ ینْسَخْهُ مَنْ أَرَادَ مِنْهُمْ نُسَخَه» و دستور بدهید همگی از نامه ما نسخه‌برداری کنند.

(رجال الکشی- إختیار معرفه الرجال، نویسنده: کشی، محمد بن عمر، محقق / مصحح: طوسی، محمد بن الحسن / مصطفوی، حسن، ص ۵۷۸، ح ۱۰۸۸)

امام حسن عسکری به جهت اینکه وکیلشان با مشکل و اعتراضات مردم مواجه نشود نامه می‌نویسند و دستور می‌دهند که نامه را به وکیل قبلی، مردم بغداد و نیشابور بخوانید و از همگان بخواهید از نامه من نسخه‌برداری کنند تا همگان بدانند تو وکیل من هستی!

چرا در طول این چهارده سال مشکلات زیادی برای «أحمد الحسن» درست شد؟! حدود دویست و پنجاه نفر از یاران او در بصره کشته شدند و خود او فراری شد!!

با توجه به مشکلات و درگیری‌هایی که این شخص دارد باید حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداه) به خواب آقای «نوری مالکی» و یا آیت الله العظمی سیستانی می‌آمدند و می‌فرمودند که «أحمد الحسن» نماینده من است؛ چرا دویست و پنجاه نفر از یاران او را کشتید؟!

البته افراد بسیاری معتقدند که در آن قضایا سر این شخص را زیر آب کردند، کشتند و اصلاً «أحمد الحسن» وجود خارجی ندارد.

اگر طرفداران «احمد الحسن» واقعاً راست می‌گویند، او به ماهواره بیاید یا از طریق اسکایپ صحبت کند تا مردم قیافه او را ببینند، برنامه او را متوجه شوند و بفهمند قضیه چیست. افراد بسیاری دوست دارند برای یک بار هم که شده قیافه او را ببینند. آیا اصلاً او وجود خارجی دارد یا خیر!؟

او در جای دیگری می‌گوید: “من همان یمانی هستم که به دستور آمریکا به اینجا آمدم.” ما با این مسائل کاری نداریم. معلوم نیست این شخصی که به نام «أحمد الحسن» به عنوان یمانی معرفی کردند واقعاً خود اوست یا بدل اوست. مردم می‌خواهند ولو برای یک مرتبه هم که باشد وکیل حضرت مهدی را ببینند.

شما ببینید امام حسن عسکری زمانی که می‌شنود بین وکیلشان در عراق با «فضل بن شاذان» اختلاف ایجاد شده است، امام حسن عسکری نامه تندی می‌نویسد و می‌فرماید:«الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ مَا لَهُ وَ لِمَوَالِی یؤْذِیهِمْ وَ یکذِّبُهُمْ!»فضل بن شاذان را چه به اینکه وکیل و دوستان مرا اذیت کند.«وَ إِنِّی لَأَحْلِفُ بِحَقِّ آبَائِی لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ، عَنْ هَذَا لَأَرْمِینَّهُ بِمَرْمَاهٍ لَا ینْدَمِلُ جُرْحُهُ مِنْهَا فِی الدُّنْیا وَ لَا فِی الْآخِرَهِ»به حق پدران و آبائم سوگند می‌خورم اگر فضل بن شاذان دست از آزار نماینده من برندارد، آنچنان او را نفرین خواهم کرد که دودمان خود را در دنیا و آخرت به باد دهد.

(رجال الکشی- إختیار معرفه الرجال، نویسنده: کشی، محمد بن عمر، محقق / مصحح: طوسی، محمد بن الحسن / مصطفوی، حسن، ص ۵۴۳، ح ۱۰۲۸)

در حال حاضر مشکلات، مخالفت ها و مسائل زیادی برای «أحمد الحسن» وجود دارد. ده‌ها نفر ثابت کردند که ایشان دجال است، بسیاری از افراد او را لعن و تکذیب می‌کنند و می گویند که این شخص جاسوس اسرائیل است.

امام حسن عسکری پدر مبارک حضرت مهدی پس از اختلاف جزئی میان وکیل خود با یکی از شیعیان، نامه‌ای تند و بلند بالا می‌نویسد. حضرت مهدی هم باید نامه و یا توقیعی بنویسند یا به خواب یکی از مراجع و بزرگان و شخصیت‌های علمی بیایند و به طرفداری از «أحمد الحسن» بفرماید که چرا او را دجال و جاسوس اسرائیل می‌خوانید؟! چرا معتقد هستید که او با آمریکا و انگلیس ارتباط دارد؟! چرا ادعا می‌کنید که تمام یاران و تصمیم گیرندگان این شخص در سوئد هستند و برای او پول می‌فرستند؟!

اگر نامه‌ای از طرف حضرت مهدی بیاید تمام مشکلاتی که برای «أحمد الحسن» وجود دارد تمام خواهد شد. این سؤال یکی از سؤالات ما از این افراد است.

نکته دیگری که در اینجا وجود دارد، این است که طرفداران «أحمد الحسن» او را «امام» خطاب می‌کنند. سؤالی که ما از این افراد داریم این است که مرادشان از «امام» چیست؟ ما امام جماعت، رهبر انقلاب و یا بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را هم «امام» خطاب می‌کنیم.

آیا مراد از «امام» رهبر سیاسی است یا امام مذهبی است؟! ما امام حسن، امام زمان و امام حسن عسکری را هم «امام» خطاب می‌کنیم. مراد این افراد از «امام» چیست؟!

قطعاً مراد این افراد از کلمه «امام» رهبر سیاسی نیست. زمانی که این افراد در سخنرانی خود «امام أحمد الحسن» می‌گویند، عمدتاً قصد دارند امامی در ردیف ائمه اطهار قرار بدهند.

در کتاب «الغیبه» اثر «شیخ طوسی» به صراحت وارد شده است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«إِنَّهُ سَیکونُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ مِنْ بَعْدِهِمْ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیا» (الغیبه (للطوسی) / کتاب الغیبه للحجه، نویسنده: طوسی، محمد بن الحسن، محقق / مصحح: تهرانی، عباد الله و ناصح، علی احمد، ص ۱۵۰، باب الکلام علی الواقفه)

بر فرض که سند این روایت صحیح است. چرا این افراد به «احمد الحسن»، «امام» می‌گویند، حال آنکه حضرت از این افراد به امام تعبیر نمی‌کند.

در کتاب «کمال الدین و تمام النعمه» وارد شده است که «ابوبصیر» می‌گوید: خدمت امام صادق رسیدم و به آن حضرت عرض کردم: از پدر بزرگوارتان شنیدم که فرمودند بعد از حضرت مهدی دوازده مهدی خواهد آمد. حضرت فرمودند:

«إِنَّمَا قَال اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیاً وَ لَمْ یقُلْ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً» پدرم فرموده است دوازده هدایت شده و نفرموده است دوازده امام.

«وَ لَکنَّهُمْ قَوْمٌ مِنْ شِیعَتِنَا یدْعُونَ النَّاسَ إِلَی مُوَالاتِنَا وَ مَعْرِفَهِ حَقِّنَا» ولکن آن‌ها گروهی از شیعیان ما هستند که مردم را به دوستی و معرفت ما دعوت می‌کنند. (کمال الدین و تمام النعمه، نویسنده: ابن بابویه، محمد بن علی، محقق / مصحح: غفاری، علی اکبر، ج ۲، ص ۳۵۸، ح ۵۶)

پس با توجه به اینکه بعد از حضرت مهدی دوازده نفر مهدی و هدایت شده می‌آیند، نه اینکه دوازده امام بیایند. چرا «أحمد الحسن» را امام اطلاق می‌کنید؟! شما که ادعا می‌کنید تابع معصوم هستید، چرا به این روایات توجه ندارید که امام صادق در این روایت کاملاً این مسئله را نفی می‌کند.

«ناظم العقیلی» که عقل منفصل و شخصیت اول طرفداران «أحمد الحسن» است، توجیه نادرست و احمقانه‌ای دارد. او عین این روایت را نقل می‌کند که حضرت فرمود: “دوازده مهدی می‌آیند، آن‌ها را امام نگویید بلکه مهدی بگویید”، بعد در ادامه می‌گوید:

“امام صادق نفی مطلق از ذریه امام مهدی را نمی‌خواست، بلکه خواست مشخص کند آن‌ها یعنی همان دوازده مهدی که اولین آن‌ها «أحمد الحسن» است همانند پدرانشان اثنی عشر ائمه نیستند؛ بلکه به مرتبه‌ای پایین‌تر هستند وگرنه آن‌ها ائمه‌ای هستند.”

امام می‌فرماید که آن‌ها را امام نگویید، اما این شخص ادعا می‌کند که این افراد ائمه‌ای هستند که مردم را بعد از پدرانشان یعنی حضرت مهدی رهبری خواهند نمود. مشاهده می‌کنید که امام صادق می‌فرماید: «وَ لَمْ یقُلْ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً» به این افراد دوازده امام نگویید.

پیغمبر اکرم از این افراد به امام تعبیر نکرده است، اما این شخص می گوید که این افراد مرتبه‌ای پایین‌تر از امام هستند. حال ما نفهمیدیم امام مرتبه بالا، مرتبه وسط و مرتبه پایین چه ویژگی‌هایی دارد!!؟؟

این «امام» که مطرح هست، یا منصوص و منصوب از طرف پیغمبر اکرم است یا نیست؛ اگر منصوب است که دیگر بین امام فرقی وجود ندارد و امام مرتبه بالا و وسط و پایین ندارد. اگر این امام منصوص و منصوب نیست، دیگر امام گفتن در آنجا هیچ معنایی ندارد.

نکته دیگر که در اینجا مطرح می‌شود از آن قبیل سؤالاتی است که این افراد جوابی برای آن ندارند. حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) می‌فرماید: «و إیاکم و الدجّالین من ولد فاطمه» بترسید از دجالانی که از نسل حضرت فاطمه هستند. «فإنّ من ولد فاطمه دجّالین» سپس می‌فرماید: «و یخرج دجّال من دجله البصره، و لیس منّی، و هو مقدّمه الدجّالین کلّهم» دجالی از بصره قیام خواهد کرد که از من نیست و مقدمه تمام دجال‌هایی است که بعد از او خواهد آمد.

(التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن، نویسنده: ابن طاووس، علی بن موسی، محقق / مصحح: مؤسسه صاحب الأمر؛ اصفهان: گلبهار، ص ۲۴۹، ح ۳۶۲)

در طول این مدت تنها کسی که از بصره قیام کرده و خود را فرزند حضرت فاطمه زهرا و حضرت مهدی معرفی کرده، همان «أحمد الحسن» است. امیرالمؤمنین می‌فرماید: دجالی از دجله بصره قیام می‌کند که از من نیست و مقدمه تمام دجال‌هاست.

اگر کسی از شما سؤال کند که مصداق اتم این روایت «أحمد الحسن» است که از بصره قیام کرده، خود را فرزند حضرت فاطمه زهرا می‌داند و ادعاهای دیگری هم دارد؛ چه جوابی به او می‌دهید؟!

در روایت دیگر در کتاب «الغیبه للنعمانی» از امام صادق نقل شده است که حضرت می‌فرماید: حضرت مهدی قیام نمی‌کند تا اینکه دوازده نفر قیام کنند که تمامی این‌ها در مسیر تکذیب حضرت مهدی هستند.

شما که ادعا می‌کنید دوازده مهدی خواهد آمد که اولین آن‌ها «أحمد الحسن» است. طبق این روایت دوازده نفری که می‌آیند و قبل از حضرت مهدی (ارواحنا له الفداه) هم هستند و مدعی نمایندگی حضرت مهدی هم هستند، همه دجال و در مسیر تکذیب حضرت مهدی هستند. بفرمائید ما از کجا بفهمیم این دوازده مهدی که شما معتقد هستید، همان دوازده دجال مورد اشاره امام صادق(سلام الله علیه) نباشند!؟

همچنین پیروان احمد الحسن می گویند، در زمان ظهور دوازده پرچم مشتبه وجود دارد که به جز یکی همه آن‌ها در آتش هستند!!

ما از کجا بدانیم تنها پرچمی که منتسب به حضرت مهدی و واقعی است، شما هستید و جزو یازده پرچم آتشین نیستید؟!

سؤالاتی زیر در باره دروغ پردازی‌های ایشان که خود را با پنج واسطه به حضرت مهدی متصل می‌کند. قابل توجه است:

سؤال اول این است: اگر واقعاً ایشان جد پنجمشان «سلمان» که فرزند حضرت مهدی است می‌باشد چطور شد شما نسل پنجم فهمیدید که فرزند حضرت مهدی هستید، اما جد چهارم شما «سلمان» نفهمید فرزند حضرت مهدی است؟! آیا «سلمان» پدر خود را نشناخت؟!

اگر ایشان پدر خود را شناخت و می‌دانست که فرزند حضرت مهدی است، آیا در جایی هم گفته است که من فرزند حضرت مهدی هستم یا خیر؟!

در طول این ۱۵۰ سال چهار نسل برگشته است. معمولاً در علم رجال هر نسل ۷۰ سال است که ۳۵ سال با نسل قبل و ۳۵ سال با نسل بعد فاصله دارد. و این قاعده ثابت در رجال است. شما با پنج نسل باید حداقل ۱۸۰ الی ۲۰۰ سال گذشته باشد.

آیا جد، پسر عمو و دیگر اقوام شما تا به حال هیچکس نفهمیده است فرزند حضرت مهدی است و تنها شما فهمیدید؟! آیا اقوام شما هم فهمیدند و در جایی گفتند که ما فرزند حضرت مهدی هستیم؟!

یک مرتبه کسی ادعا می‌کند که من فرزند بلا واسطه حضرت مهدی (ارواحنا له الفداه) هستم و حضرت مهدی به من چنین مأموریتی داده است. ولی از آنجایی که این آقایان با دست خودشان، خود را تخریب کردند، نمی آید بگوید من فرزند بلاواسطه حضرت مهدی هستم؛ بلکه می گوید من فرزند پنجم حضرت مهدی هستم!!

به ما جواب بدهید که آیا چهار نسل قبل از شما فهمیدند یا نفهمیدند که فرزند حضرت مهدی هستند؟! چطور آن‌ها نفهمیدند و تنها شما فهمیدید؟! اگر آن‌ها فهمیدند که فرزند حضرت مهدی هستند، آیا در جایی گفتند یا خیر؟!

منبع: خبرگزاری رسمی حوزه

برگرفته از سخنان استاد حسینی قزوینی

سیّد محمّدصادق بحرالعلوم(ره)

اشاره:

محمد صادق بحرالعلوم فقیه ، اصولی ، ادیب و شاعر بوده که  تحت نظارت پدر مقدمات علوم را فرا گرفت. و سطوح عالی فقه و اصول را نزد میرزای نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی و سید محسن قزوینی ، و تفسیر را نزد بلاغی و علم حدیث و درایه را نزد شیخ ابوتراب خوانساری آموخت. از نائینی و شیخ‌آقا بزرگ تهرانی و سید محسن امین و سید حسن صدر اجازهٔ روایت گرفت. وی کتابخانه‌ای بنیاد نهاد که در آن کتاب‌های خطی نفیسی گردآوری شد. آو اثار بسیاری در فقه و اصول و شعر و ادب پدید آورد که در این مقاله به این مطالب پرداخته شده است.

خاندان

آل بحرالعلوم، از خاندانى بزرگ و از ساداتى هستند که نسبشان به امام حسن مجتبى(علیهم‌السلام) مى‏ رسد. این خاندان که به علم، تقوا و ادب شهرت دارند نخست به «آل طباطبایى» معروف بودند؛ زیرا نسب آن‏ها به ابراهیم طباطبا، فرزند اسماعیل دیباج مى‏ رسد. امّا بعد از سیّد مهدى بحرالعلوم (۱۲۱۲ – ۱۱۵۵ ق.)، سر سلسله این تبار پاک، به «بحرالعلوم» شهرت یافت. اجداد و نیاکان این سلسله، نخست در حجاز سکونت داشتند سپس به سبب ظلم ستمگران علیه علویان، در قرون اوّل و دوم، راهى عراق شدند و در شهرهاى بصره و کوفه اقامت گزیدند. و در قرن سوم، بر اثر سختگیرى‏ هاى حاکمان مستبدّ عبّاسى، و به دلیل امنیّتى که در ایران براى علویان و دوستان اهل‏ بیت(علیهم‌السلام) برقرار بود؛[۱] به
ایران هجرت کردند و ابتدا در اصفهان و سپس در بروجرد مسکن گزیدند. پس از حدود ۹ قرن زندگى در بروجرد، در اوایل قرن ۱۲ ه’ . ق. بسیارى از افراد این خاندان به قصد تحصیل علم به عتبات عالیات کوچ کرده و در شهرهاى نجف و کربلا سکونت کردند.

نسب

۱. سیّد حسن پدر آیت الله سیّد محمّدصادق بحرالعلوم، شخصیتى عالم، ادیب و از شعراى عراق به شمار مى ‏آید. سیّد حسن در سال ۱۲۸۲ق. در نجف اشرف و در خانواده علم و تقوا دیده به جهان گشود. دروس مقدماتى و سطح حوزه را نزد پدرش، سیّد ابراهیم فراگرفت؛ پس از اتمام مقدمات و سطح، در درس خارج آیات عظام: شیخ‏الشریعه اصفهانى، سیّد محمّدکاظم یزدى و شیخ عبداللَّه مازندرانى شرکت جست. سیّد حسن بحرالعلوم، تألیفاتى به نام «تاریخ منظوم» و «دیوان شعر» دارد. وى در سال ۱۳۵۵ق. در نجف اشرف رحلت کرد و در مقبره خانوادگى آل بحرالعلوم به خاک سپرده شد.[۲] ۲. سیّد ابراهیم (۱۳۱۹ – ۱۲۴۸ق.) پدر بزرگ وى، از بزرگ‏ترین شعراى عراق بود، که بخشى از دیوان وى به کوشش شاگردش على شرقى در سال ۱۳۳۲ق. در لبنان به چاپ رسیده است.[۳] ۳. آیت الله سیّد حسین بحرالعلوم (۱۲۲۱ – ۱۳۰۶ق.)، جَدّ دوم وى نیز فقیه، اصولى، ادیب، شاعر و از علماى بزرگ نجف اشرف، در عصر خود بوده است. وى از شاگردان شیخ مرتضى انصارى و میرزا حسن صاحب جواهر به شمار مى آمد. کتاب وزین جواهر الکلام، حاصل همکارى فکرى صاحب جواهر با سیّد حسین بحرالعلوم مى‏ باشد.[۴]
آیت‌الله سیّد حسن صدر او را چنین ستوده است: «او از بزرگ ترین فقها و از عالم‏ترین علماى عصر خود بوده است».[۵] سیّد حسین بحرالعلوم براى معالجه چشم خود سفرى به ایران داشته است. ابتدا در تهران تحت معالجه قرار مى ‏گیرد که بهبودى حاصل نمى‏ شود؛ به قصد زیارت حرم امام رضا(علیه السلام) به مشهد مى ‏رود. در آنجا غبار درب حرم مطهّر را به نیّت شفا بر چشم مى ‏مالد و شفإ؛یب مى‏ یابد.[۶] کتاب شرح الدّره النجفیّه و دیوان شعرى که حاوى قصایدى در منقبت اهل‏ بیت(علیهم‌السلام) است، از آثار اوست.

۴. آیت‌الله سیّد محمّدرضا بحرالعلوم (۱۲۵۳ – ۱۱۸۹ق.) جدّ سوّم او، تنها بازمانده عالم شهیر، محمّدمهدى بحرالعلوم، از فقیهان و عالمان عصر خویش بود که پس از رحلت پدرش، زعامت حوزه علمیه نجف و مرجعیت شیعیان را به دست گرفت. آثار او عبارتند از: شرح الشرایع، کشف القناع فى أصحاب الأجماع، اصول فقه، شرح لمعه شهیدین، فقه استدلالى، فوائد الرجالیّه، رسائل فى الأصول؛ که تمام این کتاب ها به صورت خطّى در کتابخانه دانشکده حقوق و علوم سیاسى – اقتصادى تهران موجود است.[۷]

ولادت و تحصیلات

در ذى القعده ۱۳۱۵ق. در خاندان علم، تقوا و ادب و در شهر عالم پرور نجف اشرف، فرزندى متولّد شد و اهل خانه را شادمان کرد؛ پدر، او را «محمّدصادق» نام نهاد.

محمّدصادق در دامان پدر رشد یافت و در سنین کودکى، خواندن و نوشتن هم چنین مقدّمات حوزه را نزد پدرش فراگرفت. و علم معانى و بیان را نیز از پسر عموى پدرش، مرحوم سیّد مهدى بحرالعلوم آموخت. اساتید وى در دوره سطح حوزه، عبارتند از:

۱ – علّامه شیخ شکر بن احمد بغدادى‏

۲ – سیّد محسن قزوینى‏

۳ – میرزا ابوالحسن مشکینى (۱۳۵۸ – ۱۳۰۵ه’ .ق.)؛ وى از شاگردان میرزا محمّدتقى شیرازى بوده است و بیش از ده کتاب و رساله در موضوعات مختلف تألیف کرده است.[۸]

۴ – میرزا فتّاح شهیدى تبریزى‏

۵ – آیت‌الله سیّد محمود شاهرودى (متوفّاى ۱۳۵۳ش.)

۶ – محمّدعلى کاظمى خراسانى‏

۷ – شیخ اسماعیل محلاّتى

۸ – محمّدحسن مظفّر[۹]

پس از اتمام فقه و اصول، وارد حلقه درس خارج آیت الله نائینى (۱۳۵۵ – ۱۲۷۷ق.) و آیت الله سیّد ابوالحسن اصفهانى (۱۳۶۵ – ۱۲۸۰ق.)، گردید و خوشه ‏هاى فراوانى از علم و معرفت آن‏ها چید. وى به تحصیل فقه و اصول بسنده نکرد و در درس تفسیر علّامه محمّدجواد بلاغى شرکت جست. هم چنین علم درایه و حدیث را از مرحوم ابوتراب خوانسارى، فراگرفت.

سفر به سوریّه و لبنان

او در سال ۱۳۵۳ق.[۱۰] با انگیزه افزایش اطلاعات علمى به سرزمین سوریه و لبنان سفر کرد و توانست در مدّت اقامتش، با علما و ادیبان آن سرزمین، ارتباط برقرار کرده و در مجامع علمى آنجا شرکت کند و به بحث و مناظرات علمى بپردازد. وى سرگذشت و خاطرات سفر خود را نوشته و در مجموع ه‏اى به نام «الرحله الى سوریا و لبنان»، جمع آورى کرد که هم اکنون در کتابخانه شخصى وى به صورت خطّى موجود است.

بازگشت به نجف

سیّد محمّدصادق پس از یکسال اقامت در سوریه و لبنان، در سال ۱۳۵۴ق. به نجف اشرف بازگشت و در درس خارج آیت‌الله سیّد محسن حکیم شرکت جست. و از محضر وى بهره ‏هاى علمى و اخلاقى فراوانى برد. سیّد محمّدصادق بحرالعلوم از همراهان شیخ محمّد بن طاهر سماوى[۱۱] (۱۳۷۰ – ۱۲۹۹ق.) به شمار مى ‏رفت و بیشتر اوقات خود را با او مى‏ گذراند و از معلومات فراوان و کتابخانه شخصى وى استفاده مى ‏کرد. آشنایى با کتابخانه شیخ محمّد سماوى – که شامل کتب متنوّع خطّى و چاپى بود – ، و هم چنین ذوق و شوق درونى به کتاب و کتابخانه، انگیزه‏اى شد که سیّد محمّدصادق نیز به جمع آورى کتب خطّى و چاپى روى آورد. وى پس از چند سال تلاش و کوشش، موفق شد کتابخانه ‏اى تأسیس کند. کتابخانه شخصى او یکى از بزرگ ترین کتابخانه‏ هاى خصوصى نجف اشرف است که در آن، ۱۵ هزار جلد کتاب چاپى و ۱۰۰ جلد کتاب خطّى وجود دارد. هم چنین تمام آثار خطّى خودش نیز در این کتابخانه موجود است.[۱۲] این پایگاه فرهنگى، سالیان سال است که پذیراى محقّقان و طلاب علوم دینى‏ مى‏ باشد. در حال حاضر، تنها پسر مرحوم سیّد محمّدصادق بحرالعلوم، وارث کتابخانه است.

اجازه روایت‏

سیّدمحمّدصادق ازبرخى علماى بزرگ نجف، اجازه روایت دریافت کرده است؛ این اجازه نامه ‏ها در مجموعه ‏اى به نام «اجازاتى» گردآورى شده و در کتابخانه شخصى وى موجود است. علمایى که به ایشان اجازه روایت داده‏اند، عبارتنداز:

سیّد محسن امین، سیّد حسن صدر، سیّد ابوتراب خوانسارى، میرزاى نائینى، شیخ اسداللَّه زنجانى، میرزا هادى خراسانى حائرى، میرزا محمّد عسکرى تهرانى، شیخ آقا بزرگ تهرانى، سیّد جعفر بحرالعلوم، سیّد ناصر لکهنوى، على ‏نقى نقوى لکهنوى،[۱۳] شیخ عبّاس قمى، حبیب آل ابراهیم العاملى، سیّد عبدالحسین شرف‏ الدین عاملى، شیخ محمّد
سماوى و نجم حسن رضوى لکهنوى.[۱۴] وى به بعضى از علما اجازه روایت داده است که عبارتند از: سیّد شهاب‏الدین مرعشى نجفى، سیّد محمود مرعشى نجفى، مرتضى نجومى کرمانشاهى و محمّدجواد حسینى جلالى.[۱۵]

قاضى شرع

آیت الله محمّدصادق بحرالعلوم در ۱۳۶۷ق. از طرف دولت عراق به عنوان قاضى شرع، در استان العماره منصوب شد و حدود شش سال در آن دیارمشغول قضاوت بود. پس از مدّتى، لیاقت و شایستگى وى بر همگان معلوم شد؛ از این رو، مردم بصره از او دعوت کردند تا حاکم شرع بصره شود. بنابراین، در سال ۱۳۷۳ق. به بصره منتقل و به عنوان قاضى شهر منصوب شد و مدّت هفت سال نیز در آنجا منصب قضاوت را عهده دار بود.

وى با وجود این که مجتهد بود، هیچ گاه به فتواى خودش حکم صادر نمى‏ کرد بلکه هر مسئله ‏اى که برایش پیش مى ‏آمد، از حضرت آیت الله سیّد محسن حکیم مى‏ پرسید و طبق فتواى وى، حکم صادر مى ‏کرد. که این قضیّه، نهایت احتیاط او را در صدور احکام قضاوت مى‏ رساند. در سال ۱۳۸۰ق. قانونى با عنوان «قانون احوال شخصیّه» در کشور عراق تصویب شد که تمام قضات ملزم به رعایت آن شدند. آیت الله سیّد محمّدصادق پس از مطالعه قانون مذکور، دریافت که موارد بسیارى از آن با فتاواى صریح علماى شیعه مغایرت دارد؛ به همین علّت، از منصب قضاوت استعفا داد.[۱۶] این عالم متّقى که هدفش از قبول منصب قضاوت، جلب رضاى خدا و خدمت به مردم بود، هنگامى که مشاهده کرد مجبور است خلاف فتواى علماى اسلام حکم صادر کند، از مقام، حقوق و مزایاى عالى قضاوت چشم پوشید. این فراز از زندگى عالم ربّانى، سیّد محمّدصادق بحرالعلوم، درس بزرگى است براى تمام مسئولین و صاحب منصبان، به خصوص کسانى از طلّاب علوم دینى که در امور ادارى مشغول فعالیّت مى‏ باشند و شایسته است با اسوه پذیرى از امثال وى، هیچ وقت ثروت و مقام را بر اجراى حدود الهى برترى نبخشند! وى پس از کناره‏گیرى از قضاوت، به زادگاهش نجف اشرف بازگشت و فعالیّت فرهنگى و تحقیقى خود را ادامه داد.

ویژگى‏ هاى اخلاقى

۱. تواضع. یکى از خصوصیّات بارز وى، تواضع بود. با مردم از هر طبقه و سطحى که بودند، به دور از غرور معاشرت مى کرد و با آن‏ها برابرشأن و مرتبه ‏اى که داشتند، صحبت مى‏ کرد. به طورى فروتن بود که اگر کسى با او برخورد مى‏ کرد، بدون شناخت قبلى، باور نمى‏ کرد وى از علماى بزرگ نجف است.[۱۷]

۲. قناعت. به مال اندکى که خدا روزى او کرده بود، قانع بود و ناشکرى نمى‏ کرد. با وجود این که وضع مالى خوبى نداشت، دست نیاز به سوى هیچ یک از ثروتمندان، براى بهره بردارى مالى، دراز نکرد. نسبت به تجمّلات، بى تفاوت بود و براى این که کسى متوجّه فقر مالى او نشود، لباس‏ هاى تمیز مى‏ پوشید.

۳. اخلاص. تحقیقات علمى و فعّالیت‏هاى فرهنگى را فقط براى رضاى خدا انجام مى‏ داد و در برابر تألیف یا تصحیح کتاب، هیچ وجهى دریافت نمى‏ کرد. خود ایشان در مقدّمه کتاب سر سلسله العلویه مى‏ نویسد: «هدف ما نشر آثار اسلامى است و امیدواریم عمل ما و ناشر محترم، براى رضاى خدا باشد که خداوند بر اساس قصد و نیّت پاداش مى ‏دهد.»

۴. صراحت. او بسیار صریح بود و با کسى رو در بایستى نداشت. اگر مطلبى علمى از او سؤال مى‏ شد و نمى ‏دانست، با صراحت و شجاعت مى‏ گفت: نمى‏ دانم.[۱۸]

ذوق شعرى

آیت‌الله سیّد محمّدصادق، در شعر نیز مهارت داشت. وى در جلسات شعراى نجف شرکت مى‏ کرد و با بسیارى از آنها رابطه علمى داشت. بیش‏تر سروده ‏هاى وى در منقبت ائمّه اطهار(علیهم‌السلام) است. دیوان شعر ایشان به صورت خطّى در کتابخانه شخصى بحرالعلوم موجود است. مطلع شعر وى در رثاى استادش، سیّد محسن امین چنین است:

اى وَ وَصْلِ الْحَبیبِ بَعْدَ التَّناءى اِنَّ داءَ الْهَوى لِأعْظَمِ داءٍ[۱۹]

تألیفات‏

آیت‌الله محمّدصادق، جایگاه بلندى در محافل علمى عراق داشت و در امر تألیف، تحقیق،[۲۰] تعلیق[۲۱] و تقدیم کتب،[۲۲] بسیار کوشا بود به طورى که کمتر کسى را مى‏توان با او مقایسه کرد. شیخ‏ آقا بزرگ تهرانى درباره او مى ‏نویسد: او به مطالعه کتاب در موضوعات مختلف، علاقه زیادى داشت و به جمع آورى کتاب، عشق مى‏ ورزید. وى از دوستان و یاران ما بلکه، دوست داشتنى ‏ترین، باوفاترین و نزدیک‏ترین عزیزان ما مى ‏باشد. مدّت زیادى است با او معاشرت و مراوده دارم و جایگاه علمى او براى من محرز شده است؛ و مى‏ دانم به درجات عالى از فضل و بزرگى رسیده است.»[۲۳] بسیارى از مؤلّفان و محقّقان عراق از خرمن معلومات انبوه و کتابخانه ارزشمند بحرالعلوم، استفاده کرده‏ اند. وى بیش‏تر وقت خود را به مطالعه، تألیف و جوابگویى به پرسش مؤلفان مى ‏گذراند؛ که حاصل این زحمات، تألیف بیش از ده جلد کتاب در موضوعات مختلف و تصحیح و احیاى ده‏ها جلد کتاب از منابع شیعه است. هم چنین وى با مطبوعات عراق ارتباط علمى داشت و برخى از آثارش را در آن‏جا منتشر کرد، آثار علمى وى را مى‏ توان به چهار بخش تقسیم کرد:

الف) تألیفات، که عبارتند از:

۱ – دلیل القضاء الشرعى، اصوله و فروعه؛ این کتاب در ۶ جلد تألیف گردیده که ۳ جلد آن توسّط مکتبه الحیدریّه[۲۴] در سال ۱۳۷۸ق. در نجف اشرف به چاپ رسید و ۳ جلد دیگر آن به صورت خطّى در کتابخانه وى موجود است. موضوع کتاب، تاریخ پیدایش قضاوت و تکامل آن در طول دوران خلافت اسلامى تا زمان مؤلف، است. وى در بخشى از کتاب، ابتدا فتاواى مذاهب اسلامى در باب قضاوت را ذکر کرده و سپس به بررسى و تحلیل آن پرداخته است.

۲ – المجموع الرّائق؛ خطّى، ۵۰۰ ورق و دربردارنده مطالبى گوناگون به نظم و نثر.[۲۵]

۳ – السلاسل الذَّهبیه؛ خطّى، شامل ۵۰۰ صفحه؛ این کتاب شبیه کشکول است[۲۶] و شامل فوائد ادبى، تاریخى، رجالى و… به نظم و نثر است. سیّد محسن امین اجازه
روایى خود رإ؛ براى آیت‌الله سیّد محمّدصادق بحرالعلوم، پشت جلد این کتاب نوشته است.

۴ – الأجازات؛ موسوم به سلاسل الروایات و طرق الأجازات، خطّى.[۲۷]

۵ – شذور الذّهبیّه؛ خطّى.[۲۸]

۶ – الدّرر البهّیه فى علماء الأمامیّه من القرن الحادى عشر الى الرابع عشر؛ خطّى.[۲۹]

۷ – الصکوک الشّرعیه (اسناد و مدارک شرعیه). خطّى، شامل تمام احکامى که در مدّت قضاوت صادر کرده و به تأیید دادگاه استیناف شرعى عراق رسیده است.[۳۰]

۸ – اجازاتى؛ خطّى، شامل مجموع اجازه نامه‏ هایى که از طرف علما برایش نوشته شده است.

۹ – اللاّلى المنظومه؛ خطّى، کتابى است شبیه کشکول و دربردارنده مطالب مختلف ادبى، علمى، اجتماعى و… مى ‏باشد.

۱۰ – اللّؤلؤ المنظوم فى نسب بحرالعلوم؛ خطّى، کتابى است به نظم که آیت‌الله بحرالعلوم نسب خود را به صورت شعر بیان کرده است.

۱۱ – قرظه کبار ادباء النجف والکربلا؛ خطّى.

۱۲ – دیوان شعر؛ خطّى.[۳۱]

۱۳ – الرحله الى سوریا و لبنان؛ خطّى.[۳۲]

ب) کتبى که توسط ایشان تصحیح و مقابله شده است:

۱ – امالى، شیخ طوسى، ۲جلد، چاپ نجف، ۱۹۴۵ م.

۲ – انساب القبایل العراقیه و غیرها، محمّدمهدى قزوینى.

۳ – عمده الطالب فى انساب آل ابى‏طالب، چاپ نجف، ۱۹۶۱ م.

۴ – غایه الاختصار فى بیوتات العلویه المحفوظه من الغبار، چاپ نجف، ۱۹۶۳ م.

۵ – البلدان، یعقوبى، چاپ نجف، ۱۹۵۷ م.

۶ – فرق الشیعه، نوبختى، چاپ نجف، ۱۹۵۹م.

۷ – تاریخ کوفه، براقعى، چاپ نجف، ۱۹۶۸ م.

۸ – فهرست، شیخ طوسى، چاپ نجف، ۱۹۶۱م.

۹ – تاریخ یعقوبى، چاپ نجف، ۱۹۴۶ م.

۱۰ – کفایه الطالب، چاپ نجف، گنجى، ۱۳۵۶ق.

۱۱ – تحف العقول، چاپ نجف، ۱۹۶۳ م.

۱۲ – تذکره الخواص، چاپ نجف، سبط ابن جوزى، ۱۹۶۴ م.

۱۳ – الحجه على الذاهب لتکفیر ابى‏طالب، فخر بن معد.

۱۴ – دیوان شیخ الابطح ابى‏طالب، چاپ نجف، ۱۹۵۶ م.

۱۵ – رجال خاقانى، چاپ نجف، ۱۹۶۸.

۱۶ – رجال بحرالعلوم، چاپ نجف، ۱۹۶۷ م.

۱۷ – رجال شیخ طوسى، چاپ نجف، ۱۹۶۱ م.

۱۸ – رجال حلّى، چاپ نجف، ۱۹۶۱ م.

۱۹ – علل الشرایع، ابن بابویه قمى، چاپ نجف، ۱۹۶۶م.

۲۰ – سرسلسله العلویه، چاپ نجف، ۱۹۶۳ م.

۲۱ – شذور العقود فى ذکر النقود، مقریزى، ۱۳۵۶ق.

۲۲ – معالم العلما، ابن شهرآشوب.[۳۳]

ج: کتبى که توسّط ایشان حاشیه نویسى شده است، عبارتند از:

۱ – حاشیه بر فرائد الاصول.

۲ – حاشیه بر کفایه.

۳ – حاشیه بر مکاسب.

۴ – حاشیه بر کشف الظنون.

۵ – الکوکب السماویّه فى شرح القصیده الفرزدقیّه.[۳۴]

د: کتابهایى که توسّط ایشان مقدّمه نگارى شده است:

۱ – الجبال و الأمکنه و المیاه، زمخشرى، چاپ نجف، ۱۹۶۲ م.

۲ – الدرجات الرّفیعه فى طبقات الشیعه، سیّد على خان، چاپ نجف، ۱۹۶۲ م.

۳ – مجموعه ورّام، چاپ نجف، ۱۹۶۴ م.

۴ – المحاسن، محمّد بن خالد، برقى، چاپ نجف، ۱۹۶۴م.

۵ – نزهه الناظر، چاپ نجف، ۱۳۵۶ق.[۳۵]

فرزندان

سیّد محمّدصادق بحرالعلوم در سنین جوانى با دختر عموى خود (آیت‌الله سیّد محمّد بحرالعلوم) ازدواج کرد که حاصل این پیوند، یک دختر و یک پسر مى ‏باشد. تنها بازمانده ایشان، سیّد مهدى بحرالعلوم، در سال ۱۳۴۵ق. در نجف متولّد شد. سیّد مهدى فردى با ایمان و با اخلاق است که سال ‏ها کارمند اداره ثبت احوال کرکوک بود.[۳۶] وى پس از بازنشستگى، به نجف اشرف بازگشت و هم اکنون در آن‏جا زندگى مى‏ کند.

رحلت

آیت‌الله سیّد محمّدصادق پس از سال‏ ها تلاش در عرصه فرهنگِ مکتوب تشیّع، در روز ۲۱ رجب ۱۳۹۹ق. در نجف اشرف به سراى باقى شتافت و جامعه علمى -فرهنگى عراق را داغدار کرد. جنازه ایشان پس از تشییع، در مقبره خانوادگى آل بحرالعلوم[۳۷] و در کنار قبر پدر بزرگوارش، سیّد حسین بحرالعلوم به خاک سپرده شد. روحش شاد.

پی نوشت:

[۱] دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱، ص ۵۹۸.

[۲] رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۲۳.

[۳] دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱، ص ۶۰۰.

[۴] همان، ص ۵۹۹.

[۵] شعرآء الغرى، ج ۳، ص ۲۱۶.

[۶] دائره المعارف تشیّع، ج ۳، ص ۱۱۵ و شعرى الغرى، ج ۳، ص ۲۱۶.

[۷] دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱ ص ۵۹۹.

[۸] نقباء البشر، ج ۱، ص ۳۸.

[۹] رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۲۶.

[۱۰] همان.

[۱۱] محمّد بن طاهر سماوى عالم، فاضل، ادیب و مورّخ، در شهر سماوه متولّد شد و سالیان متمادى در بغداد به قضاوت مشغول بود؛ سپس به نجف اشرف منتقل شد و در کنار قضاوت، مشغول تحصیل و تألیف گردید و توانست یکى از کتابخانه‏هاى بزرگ و نفیس نجف را تأسیس کند. برخى تألیفات وى عبارتند از: أبصار العین فى أنصار الحسین، تاریخ معصومین، شجره الشجره، شجره الریاض، صُدى الفؤاد، ضرافه الأحلام، عنوان اشرف، الکواکب السماویّه، مجالى اللّطف بأرض الطّف و موجز توارخ اهل‏البیت. (موسوعه عتبات المقدّسه، ج ۲، ص ۶۸۶.)

[۱۲] همان، ج‏۷، ص ۳۰۴.

[۱۳] رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۲۷.

[۱۴] المفصّل فى تراجم الأعلام، ص ۱۲.

[۱۵] همان، ص ۱۲.

[۱۶] همان، ص ۱۳.

[۱۷] همان، ص ۱۴.

[۱۸] همان، ص ۱۵.

[۱۹] همان، ص ۲۰.

[۲۰] تحقیق کتاب عبارت است از: تصحیح نسخه خطى، تقابل نسخه‏ها، غلط گیرى و تحقیق درباره مؤلف کتاب.

[۲۱] حاشیه نویسى بر کتاب.

[۲۲] مقدمه نویسى بر کتاب.

[۲۳] المفصّل فى تراجم الأعلام،ص ۲۱.

[۲۴] الذریعه، ج ۸، ص ۲۵۹.

[۲۵] همان، ج ۲۰، ص ۵۵.

[۲۶] همان، ج ۱۲، ص ۲۱۱.

[۲۷] المفصّل فى تراجم الأعلام، ص ۲۰.

[۲۸] رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۲۷.

[۲۹] همان.

[۳۰] همان.

[۳۱] همان.

[۳۲] المفصّل فى تراجم الأعلام.

[۳۳] معجم المؤلفین العراقین، کورکیس عوّاد، ص ۱۸۵.

[۳۴] رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۲۷.

[۳۵] معجم المؤلفین العراقین، ص ۱۸۶.

[۳۶] رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۲۸.

[۳۷] این مقبره در جنب مسجد شیخ طوسى در نجف اشرف واقع شده است.

منبع: على احمدى

مراکز شیعه نشین منطقه خلیج فارس

اشاره:
نحوه ی توزیع و پراکندگی جمعیت های شیعی کشورهای حوزه ی خلیج فارس، از جنبه های مختلف اهمیت دارد. در برخی از این کشورها همانند امارات متحده ی عربی، عربستان، عراق و عمان، حضور آن ها را به صورت متمرکز در برخی شهرها شاهدیم که این تمرکز، از جنبه های مختلف می تواند برای این کشورها خطرآفرین باشد. از یک سو زندگی در کنار یکدیگر، به حس مشترک محرومیت دامن زده و زندگی جمعی، جسارت و شهامت مبارزه را تقویت نموده، احتمال شورش و اغتشاش آنان را افزایش می دهد.
 مسائلی از قبیل جدایی طلبی و گرایش های گریز از مرکز، به ویژه در شهرهای مرزی مطرح می شود. نیز در برخی از این کشورها، تجمع آنان در مناطق استراتژیک و به ویژه مراکز نفتی، سبب شده نفوذ قابل توجهی در اقتصاد کشورها داشته باشند و این مسأله، از جنبه های مختلف برای دولت ها بحران زاست.
حضور آن ها در کارخانه ها، پالایشگاه ها، مراکز تجاری و…، درصد بالای احتمال اعصاب و امکان فلج نمودن اقتصاد کشور را به همراه دارد و یا حتی دور و نزدیکی به پایتخت، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. نزدیک بودن محل تمرکز آنان به مراکز سیاسی، از یکسو میزان آگاهی سیاسی آنان را از حقوق شهروندی خویش بالا برده و از سوی دیگر، بازتاب شورش و اعتراض آنان را گسترش داده، احتمال انتشار آن را به مراکز دیگر افزایش می دهد. در مجموع، محل تجمع شیعیان منطقه خلیج فارس، ممکن است از چند جهت قابل توجه و استراتژیک باشد:
۱.به لحاظ دور و نزدیکی به پایتخت
۲.به لحاظ دور و نزدیکی به مرزها
۳.قرار گرفتن در مراکز نفتی و استراتژیک
۴.واقع شدن در مراکز زیارتی و مهاجرپذیر
۵.قرار گرفتن در مراکز تجارتی
برای مثال در کشور عمان، تعداد زیادی از شیعیان در نزدیکی شهر مسقط، پایتخت سیاسی این کشور زندگی می کنند و بنابراین، این حضور می تواند برای دولت سنی عمان بسیار خطرآفرین باشد. هم چنین در پایتخت عراق نیز شاهد چنین تمرکزی در محله های کرخ و براثا هستیم و آن گونه که در کتاب های تاریخی آمده، حضور این شیعیان به گذشته های دور باز می گردد.
کرخ در سمت غربی دجله واقع و از محله های دیگر آبادتر و محل سکنای بازرگانان ثروتمند بوده است. این محله از آغاز بنای بغداد، شیعه نشین بوده و جزء محله های کوچک تری که ویژه شیعیان بودهاست. با اشاراتی که ابن جوزی به شورش های محله ای دارد، می توان گفت که علاوه بر کرخ در غرب بغداد، محله های مسکونی دیگری در همان منطقه در نهر الطابق و در شهر بغداد، محل های سوق السلاح باب الطاق، سوق یحی، قلایین، ثلاثاء، اساکنه و اهل درب سلیمان مرکز شیعیان بوده است.(۱)
حضور در مراکز سیاسی و پایتخت ها افزون بر اهمیت سیاسی، به لحاظ اقتصادی نیز می تواند حائز اهمیت باشد. برای مثال، یکی از بزرگ ترین بازارهای بغداد، بازار بزرگ کرخ بوده که به دلیل قرار گرفتن در محله ی شیعیان، همواره در انحصار این گروه بوده است و بیش تر کسبه ی آن را شیعیان تشکیل می دهند. به واقع،
می توان گفت تجارت بغداد، در دست همین بازاریان شیعه مذهب بوده است.(۲)
از سوی دیگر، مراکز سیاسی کشورها موقعیت مرکزی دارند، هم به لحاظ تمرکز مهم ترین تشکیلات دولتی و سازمان های اداری و شرکت های تجاری داخلی و بین المللی، و هم به لحاظ وجود رسانه های گروهی و فضای باز سیاسی و تبادل اطلاعات و ارتباطات گسترده در سطح داخلی و بین المللی. بنابراین، تمرکز شیعیان در پایتخت ها یا حتی در حواشی آن ها، همواره به عنوان عاملی تنش زا از سوی دولت های سنیِ منطقه تلقی شده است. این طرز تلقی، باعث شده تا دولت مردانِ برخی از این کشورها هم چون عربستان سعودی، همواره بکوشند از تمرکز شیعیان در پایتخت ها و حواشی آن جلوگیری کنند. البته حاکمان سعودی، درگیر مشکل ژئوپولیتیکی در پایتخت ها و حواشی آن جلوگیری کنند. البته حاکمان سعودی، درگیر مشکل ژئوپولیتکی بزرگ تری شده اند؛ چرا که شیعیان، در محل هایی زندگی می کنند که یکی از استراتژیک ترین مناطق عربستان است. مناطقی که اینک عمیق ترین میادین نفتی خلیج فارس را در بردارد؛ یعنی مناطق الاحساء و قطیف واقع در استان شرقیه عربستان.
عمده ی ذخایر نفتی عربستان سعودی، دقیقاً در این منطقه واقع است و هفتاد درصد کارکنان شاغل در این میدان های نفتی، اعراب شیعی هستند. وجود جمعیت های شیعی، مشکل دائمی حاکمیت ریاض است.(۳)
چرا که آنان ناخواسته بر شاهرگ حیات اقتصادی عربستان سایه انداخته اند.
گرچه حاکمان سعودی با فشارهای روزافزون و محرومیت ها در طول تاریخ، همواره این اقلیت مذهبی را تضعیف نموده اند، ولی وجود آنان، واقعیت این سرزمین هاست و خواه ناخواه باید پذیرفته شود. این حقیقتی است که سیاست مداران سعودی نیز بدان آگاهی یافته و به این نتیجه رسیده اند که برای برقراری امنیت منطقه، به ناچار باید از جمعیت های محلی و به ویژه شیعیان بهره برد. افزون بر عربستان، در کشورهای عمان، عراق، بحرین، امارات، کویت و قطر نیز شیعیان در مناطقی زندگی می کنند که از مهم ترین مراکز نفت خیز منطقه به شمار می آید.

برای مثال، در عراق

شیعیان در جاهایی قرار دارند که اهمیت آن ها فوق العاده استراتژیک است. در جنوب، علاوه بر سیطره بر حوزه های مهم نفتی عراق، بر گلوگاه ارتباط دریایی عراق تسلط دارند. … در تمام حاشیه ی دجله، شیعیان ساکن هستند و سنی ها دورتر سکونت دارند. در کرکوک هم که بالاترین نقطه ی نفتی عراق است و کردها به آن چشم دوخته اند، شیعیان نیز حضور فعال دارند.(۴)
به لحاظ فرهنگی نیز منطقه جنوب حائز اهمیت است. این منطقه که محل تلاقی دو رود دجله و فرات در آن واقع است،
محل افسانه ای سومر. اولین تمدن بین النهرین. است. دو رودخانه ی مذکور، پس از منطقه ی باتلاقی، به مصبّ گسترده ای جریان می یابند که وسیع ترین مناطق نخلستانی عراق است. منطقه سرسبز و پرآب بین النهرین جنوبی، به اندازه ی شهرهای مقدس نجف و کربلا، درخودآگاهی فرهنگی شیعی نقش دارد.(۵)
در برخی از این کشورها نیز تجمع شیعیان را در مراکز تجاری شاهدیم. برای مثال، در امارات متحده عربی، بیش تر شیعیان در امیرنشین دوبی زندگی می کنند و جالب این جاست که این شیخ نشین، پس از ابوظبی مهم ترین شیخ نشین امارات است و از بعد تجاری، یکی از پر رونق ترین شهرهای منطقه به شمار می آید و به لحاظ جمعیتی نیز از پرجمعیت ترین امیرنشین های امارات است.
بارزترین ویژگی این شیخ نشین، موقعیت آن به عنوان یک مرکز تجارتی پیشرو در میان بقیه شیخ نشین های متحده عربی است.(۶)
گرچه دبی به لحاظ منابع معدنی، پس از ابوظبی مهم ترین منابع نفتی کشور امارات را در بردارد، ولی رونق واقعی این شیخ نشین، مرهون تجارت و بازرگانی است.
دبی با جمعیتی بالغ بر ۷۵۰ هزار نفر، به عمده فروشی و خرده فروشی کالاها، بیش از نفت متکی است. حضور گردشگران خارجی و تجار و سرمایه گذاران ملل مختلف که از مالیات کم بهره جسته و به تجارت کالا در دبی می پردازند، به اقتصاد این امیرنشین در سالهای گذشته رونق زیادی بخشیده بود.(۷)
این شهر دارای یک منطقه آزاد تجاری به نام «جبل علی» است. در جبل علی، سرمایه گذاران سالهاست که به داد و ستد کالا می پردازند. این بندر آزاد، دروازه ی ورود کالاهای ساخته شده ی شرق آسیا و مرکز صادرات مجدد این گونه کالاها به کشورهای حوزه ی خلیج فارس است.(۸)
بندر جبل علی، یکی از بزرگ ترین بندرهای منطقه است و مکان جذابی برای فعالیت های صنعتی و تجاری به شمار می آید.
با این اوصاف، این مهم ترین امیرنشین امارات متحده عربی که مرکز تجمع بازرگانان و تاجران سراسر منطقه آسیای شرقی و خاورمیانه است، محل تمرکز شیعیان این کشور می باشد و بنابراین، شیعیان نیز از موقعیت خاص تجاری و مرکزی این شهر استفاده و بهره ی لازم را می برند.تعداد دیگری از این شهرها، از جنبه های مذهبی مورد توجه هستند. شهرهای مکه و مدینه در عربستان و کربلا، نجف، کاظمین و سامرا در عراق، از این دسته می باشند. برای مثال کربلا، به دلیل وجود مرقد مطهر امام حسین علیه السلام برای تمامی مسلمانان به ویژه شیعیان جهان اهمیت دارد. از این رو، هر ساله شاهد هزاران زائر هستیم که برای زیارت مرقد مطهر ایشان مشتاقانه به این مکان مسافرت می کنند. نجف نیز میزبان قبر مطهر امام علی علیه السلام است. به علاوه، این شهر از دیرزمان، مرکز تجمع هزاران طلبه شیعه بوده و همواره مدارس علمیه در آن دایر بوده است.
مرکز علمی شیعه در این شهر، برای قرن ها، صدها عالم شیعی را پرورش داده که محقق حلی و بعداً علامه حلی، از بزرگ ترین این عالمان به شمار می رفتند.(۹)
خلاصه ی کلام آن که، شیعیان زیادی از کشورهای کشمیر، لبنان، افغانستان، هندوستان و کشورهای حاشیه خلیج فارس، به ویژه بحرین و عربستان برای تحصیل علوم دینی به این حوزه آمده و مدارج علمی را در آن می گذراند. البته مدارس علمیه در کاظمین و سامرا و برخی شهرهای دیگر عراق نیز برقرار است، ولی در این میان، نجف اشرف موقعیت ویژه ای دارد و توجه تمام شیعیان جهان به این خطه دوخته شده است.
هم چنین باید دانست که کربلا و سایر عتبات شیعی در بغداد و به ویژه نجف، تأثیر فراوانی در کوچ دادن شیعیان نقاط دیگر به این دیار داشته و این خود در رواج تشیع تأثیر فراوانی داشته است.(۱۰)
بارگاه شش امام بزرگ شیعیان در شهرهای مختلف عراق قرار دارد و همین رفت و آمد زائران و طلبه ها، شیعیان این کشور را با سراسر جهان تشیع مرتبط می سازد.
در عربستان نیز عده ی زیادی از شیعیان این کشور در حواشی دو شهر مهم و زیارتی، یعنی مکه و مدینه سکنی گزیده اند و بنابراین، از موقعیت مرکزی این شهرها بهره مند می شوند.
ملاحظه فرمودید که تمامی شهرهای شیعی نشین خلیج فارس، از موقعیت استراتژیک و مرکزی برخوردارند و از این رو، حائز اهمیت می باشند. نکته دیگر قابل تأمل آن است که تقریباً در همه ی این کشورها، شیعیان در یک خط ساحلی، مرزهای آبیِ خلیج فارس را در انحصار خویش دارند. این خط ساحلی، مهم ترین منابع نفتی را در خود دارد.
حضور در این سواحل، از جنبه های دیگر، مشکلات ژئوپولیتیکی فراوانی را به بار می آورد. برای مثال، مسائلی چون جدایی طلبیِ این گروه ها و فعالیت های گریز از مرکز را موجب می شود، به ویژه آن که مهم ترین همسایه شمالی خلیج فارس یعنی ایران اسلامی، هم کیش این اقلیت است.

نتیجه گیری

بر اساس آن چه در این فصل بدان پرداختیم، شیعیان حاشیه ی خلیج فارس در یک خط ساحلی که تقریباً تمامی سواحل خلیج فارس را در بردارد، ساکن بوده و با توجه به نفت خیز بودن این سرزمین ها، به طور کلی می توان گفت به لحاظ جغرافیایی، مهم ترین بخش های خلیج فارس در انحصار شیعیان است. این بخش ها که هم شامل سواحل شمالی (سواحل ایران) و هم سواحل جنوبی است، در بخش جنوب، سواحل عراق، کویت، استان های شرقی عربستان سعودی، سواحل بحرین و قسمت هایی از سواحل قطر و بندر دوبی را در امارات متحده در بر می گیرد و حتی تا سواحل باطنه دریای عمان نیز امتداد می یابد. به بیان دیگر،
خلیج فارس از نظر جغرافیای مذهبی، تحت سلطه ی شیعیان است.(۱۱)
از بعد جمعیتی نیز کشورهای ایران، عراق و بحرین، اکثریت قابل توجهی از شیعیان را در خود جای داده اند که از میان این سه کشور، ایران و عراق از پرجمعیت ترین کشورهای منطقه هستند. افزون بر آن، کشور کویت نیز با جمعیت چهل درصدی شیعیان خود مورد توجه است.
حتی بر اساس آمارهای رسمی ارائه شده. گرچه در صحت و سقم آنان شک و تردید وجود دارد. این منطقه از نظر جمعیتی نیز تحت سلطه ی شیعیان است و تقریباً حدود هفتاد درصد جمعیت منطقه شیعی مذهب هستند.
اما از بعد اقتصادی، گرچه شیعیان همواره در تلاش بوده اند تا جایگاه ویژه ای را در این حوزه به خود اختصاص دهند و در برخی کشورها تا حدودی نیز موفق عمل کرده اند، ولی از آن جا که به لحاظ سیاسی همواره تحت سیطره اقلیت سنی مذهبی بوده و می باشند، در بیش تر موارد ناکام مانده اند. محرومیت های اقتصادی که تماماً تحمیلی بوده و بر مبنای سیاست های اقتصادی حاکمان سنی اعمال شده، در کشورهایی چون عربستان و عراق بیش از دیگر کشورها به چشم می خورد.
اما محرومیت های این گروه مذهبی از بُعد سیاسی اسف بارتر است. آنان نه تنها از دسترسی به شغل های کلیدی و حساس بازداشته شده اند، بلکه حتی در برخی کشورها چون عربستان سعودی، از حداقل آزادی ها و حقوق سیاسی نیز محروم گشته اند، به گونه ای که اطلاق شهروند درجه دوم به آن ها، بر اساس وضعیتی که در آن به سر می برند، توصیف به جایی است.
تأسف برانگیز است در دنیایی که در آن حتی حیوانات از حقوق و آزادی هایی برخوردارند و کوچک ترین تعدی به آن ها، اعتراض عده ای را برمی انگیزد، در حق شیعیان تا به این حد اجحاف صورت می گیرد و در حالی که آن ها حتی از حداقل حقوق انسانی نیز محروم گشته اند، هیچ کس حتی منادیان حقوق بشر هم، سری به علامت تأسف تکان نمی دهند.

پی نوشت:

۱. حسن موسوی، زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد، ص ۳۵.
۲. همان، ص ۴۰.
۳. فرانسوا توال، پیشین، ص۹۸.
۴. علی اصغر محمدی، پیشین، ص ۲۰۹.
۵. گراهام ای. فولر و رند رحیم فرانکه، پیشین، ص۱۶۱.
۶. مهدی مظهری، پیشین، ص۱۱۳.
۷. «اقتصاد دبی از کاهش شمار گردشگران روس آسیب دیده است»، نشریه بررسی های بازرگانی، ش ۱۴۲، ص۱.
۸. همان، ص۱.
۹. رسول جعفریان، پیشین، ص۵۵.
۱۰. همان، ص۵۴.
۱۱. فرانسوا توال، پیشین، ص۱۰۲.

منبع: کتاب جغرافیای سیاسی شیعیان منطقه خلیج فارس

شیعه در اسرائیل!!

اشاره:

آن چه در پی می خوانید خلاصه مقاله یک نویسنده عرب است که به نظر می رسد لااقل در بعضی از قسمت ها با اهدافی خاص نوشته شده است تا ترس از هلال شیعی را گسترش دهد. انتشار این مقاله به معنی تایید محتوای آن نیست ولی برای اهل دقت و تفکر توجه به مطالب آن و بررسی رویکرد بسیاری از ساکنان فلسطین اشغالی به شیعه و گسترش شیعه در قلب رژیم صهیونیستی حائز اهمیت و قابل تامل می باشد. از سوی دیگر ترس از ایران در میان رهبران اسرائیل به وضوح در گزارش های ارائه شده این مقاله به چشم می خورد. مانند ادعای اینکه ایران هزینه های بسیار زیادی در گسترش فضای چت و سایبر برای ارتباط با شیعیان ساکن در سرزمین های اشغالی صرف می کند.

شیعیان از دیرباز در سرزمین تاریخی فلسطین و پاره ای از مناطق شمالی در مرزهای کنونی لبنان و سوریه زندگی می کردند. و شماری از این مناطق شاهد اتفاقات دینی و تاریخی متعلق به شیعیان بوده است، که کفرمندا و کفرکنا یا حتی شفاعمرو و مجدالکرم که در حال حاضر در فلسطین اشغالی قرار دارند از آن جمله اند. شیعیان پیش از برپایی اسرائیل در این منطقه می زیستند. تعدادی از این شیعیان مجبور به خروج از فلسطین اشغالی شدند، که بخش بزرگی از آن ها به عراق رفتند و بقیه به سوریه و برخی به کشورهای خلیج و مصر پناه بردند.

مرکز کل آمار در قدس اشغالی در گزارش سالانه ی خود، «شیعیان رسمی» در اسرائیل را نزدیک به ۶۰۰ نفر اعلام کرد، اما این عدد را قابل اطمینان ندانست. غیر دقیق بودن این آمار از این روست که شیعیانی در اسرائیل وجود دارند که به این مذهب گرویده اند و به صورت «سری» مراسم دینی خود را برگزار و به گونه ای عمل می کنند که کار شناسایی آنان برای اسرائیلی ها مشکل باشد؛ زیرا در صورت شناسایی شدن توسط اسرائیلی ها، کار برای آنان مشکل خواهد شد، لذا تعداد شیعیان در سرزمین های اشغالی بسیار بیش از این عدد است.

سایت کانال هفت یمن در صفحه ای که توسط عرب های ساکن اسرائیل اداره می شود، با استناد به منابع امنیتی مطلع، شمار شیعیان اسرائیل را ده برابر تعداد اعلام شده توسط مرکز آمار اسرائیلی؛ یعنی نزدیک به ۶۰۰۰ نفر اعلام نمود، که این رقم با گرایش صدها نفر از عرب های اسرائیل به تشیع به ۱۰ هزار نفر هم می رسد. این افراد به دلیل ناامیدی از اصلاح اوضاع موجود و نیز «بحران های سیاسی و اجتماعی» که عرب ها با آن روبرو هستند، «راه حل شیعی» را راهی برای گریز از این بحران می بینند.

جالب این جاست که این آمار موجب نگرانی اسرائیلی ها شده است؛ زیرا وجود این مذهب در اسرائیل و نفوذ آن، خود به تنهایی بحران و مشکل بسیار بزرگی به شمار می اید و به معنای پیروزی چند تئوری ضد اسرائیلی است. یکی از این نظریه ها، تئوری صدور انقلاب شیعی ایران به خارج از مرزهای خود است، که یکی از اصول انقلاب اسلامی در تهران است و تهران موفق شده است که در قلبِ کشور دشمنش (اسرائیل) به این مهم دست یابد. هم چنین باید پیروزی فکری و استراتژیک حزب الله بر اسرائیل و موفقیت این حزب در جذب افراد جدید به این مذهب را نیز به شمار آورد که به یمن پیروزی نظامی اخیرش به دست آمد.

در این گزارش هم چنین آمده است، که عرب های اسرائیلی که به این مذهب گرایش دارند از زمان برپایی این رژیم در سال ۱۹۴۸، فعالیت های دینی خاصی را با هدف جذب افراد بیشتری به این مذهب دنبال می کنند. این مسئله باعث نگرانی های ویژه ای شده است. شماری از پیروان جنبش اسلامی در اسرائیل به رهبری شیخ رائد صلاح در شمال و شیخ ابراهیم مرمور در جنوب به مذهب تشیع گرویده اند و در مناطق عربی؛ نظیر کفرکنا، الناصره، شفاعمرو، الجلیل، المثلث، یافا، مجدالکرم و النقیب منتشر شده اند و گردهمایی های «سری» شیعیان را به صورت دوره ای برگزار می کنند.

البته گروه های دیگری، مانند «شیعه ی ابرار» و «فرزندان حسین» و «شیعه در دل ها» در اسرائیل فعال هستند که تمام این گروه ها به شکلی سری و از طریق ارسال نامه های الکترونیکی برای کاربران اسرائیلی به فعالیت می پردازند.

خروج ممنوع!

یک گروه شیعی با نام «فرزندان عبدالرافع» در ژوئیه ی گذشته از حکومت اسرائیل خواست که به شیعیان فلسطین اشغالی اجازه دهد که به زیارت اماکن مقدسه در عراق؛ مانند «نجف» و «کربلا» یا اماکن مقدس دیگر در ایران، مانند «قم» بروند، اما حکومت و دستگاه امنیتی به شدت این درخواست را رد کرد.

اخیراً به دلیل سفر برخی از اعضای عرب کنیسه به سوریه و لبنان، قانونی در اسرائیل به تصویب رسید که در آن اسرائیلی ها اجازه ی سفر به کشورهایی مانند ایران که به صراحت دشمنی خود را با اسرائیل اعلام می کنند و مایل به پاک کردن آن از نقشه ی جهان هستند، را ندارند.

زنگ خطر

مدرسه ی عالی علوم دینی در قدس اشغالی در نوزدهم اکتبر سال گذشته، خلاصه ی پژوهشی با عنوان «ایا شیعیان بیشتر خواهند شد؟» را منتشر نمود، که توسط پروفسور بیرتس حاییم ارولیه استاد دین شناسی تطبیقی انجام شده بود. این پژوهش که پاره هایی از آن در سایت مدرسه ی عالی علوم دینی منتشر شد، هشدار می دهد که تشیع در مناطق عربی پر جمعیت، مخصوصاً در منطقه ی النقیب در حال گسترش است. این پژوهش یادآور می شود که بیشتر ساکنان عرب این منطقه را صحرانشین ها تشکیل می دهند، که نسبت رشد جمعیت و زاد و ولد آن ها به ۸/۵ درصد می رسد، که از بالاترین درصدهای رشد در جهان به شمار می اید. بدین ترتیب جمعیت صحرانشین ها هر ۱۴ سال دو برابر می شود. و در صورتی که پیشگیری های لازم صورت نگیرد، ممکن است باعث تشکیل یک حکومت شیعی در فلسطین اشغالی شود!

در پایان بخش منتشر شده ی این گزارش آمده است: وجود شیعیان در اسرائیل رخنه و نفوذ به آن است و نباید فراموش کرد که به جز وجود تاریخی شیعیان در سرزمین تاریخی فلسطین، انتشار تشیع در اسرائیل به چالش وخیم و بحرانی میان اسرائیل و حزب الله و پیروزی چندباره ی این حزب در مواجهه با اسرائیل منجر می شود. این مساله باعث شده تا جوانان عرب درون سرزمین فلسطین و مخصوصاً مناطق معروف به عرب های ۴۸ نگاه بسیار مثبتی به مذهب تشیع پیدا کنند. این عرب ها از رفتار حکومت اسرائیل در برخورد با آن ها و محرومیت آن ها از بسیاری اعتبارهای مالی یا اقتصادی یا اجتماعی که یهودیان در فلسطین اشغالی از آن ها بهره می برند و همچنین برخوردهای نژادپرستانه ی حکومت با آنان آزرده شده اند، که این امر باعث شده تا در بسیاری از این جوانان نسبت به حزب الله که یک حزب شیعی است یک عشق درونی به وجود اید.

گفتمان دینی سیاسی ایران

پروفسور گال تال استاد پژوهش های اسلامی در دانشگاه حیفا در گزارشی که در همین موضوع تهیه کرد، بر این نکته تاکید می کند که کشورهای عربی که با اسرائیل توافق نامه ی صلح امضا کرده اند، اساساً کشورها و نظام هایی سنی هستند؛ کشورهایی مانند مصر که در سال ۱۹۷۹ با اسرائیل پیمان صلح امضا کرد. همچنین بسیاری از کشورهای عربی سنی دیگر مانند مراکش و الجزایر یا حتی شماری از کشورهای حوزه ی خلیج فارس که بیشترین تلاش را برای ایجاد روابط با اسرائیل انجام داده اند، کشورهایی سنی مذهب هستند، در حالی که شیعیان از همان لحظه ی آغازین تاسیس اسرائیل به شدت با آن از در دشمنی در آمدند.

تال این دشمنی را به آن چه «گفتمان دینی سیاسی» ایران خواند، مربوط می داند و آن را ناشی از تلاش ایران برای سیاسی کردن دین و پوشاندن لباس سیاست به آن و تلاش برای حضور در تمام عرصه ها دانست تا در نهایت منافع ایشان حفظ شود و جریان انقلاب شیعی ایرانی گسترده تر گردد.

حماس

روزنامه ی اسرائیلی شبه رسمی یدیعوت احارنوت در گزارشی که به «منابع مطلع» نسبت داد، نوشت: شیعیان در اسرائیل مهم ترین گروهی بودند که با گروه های اسلامی فلسطینی در درون مرزهای ۶۷، از جمله حماس و برخی گروه های دیگر همکاری نمودند.

این گزارش به وجود ارتباط تاریخی میان عرب های شیعی فلسطین اشغالی که از دیرباز در این سرزمین ساکن هستند با این گروه ها، به ویژه جنبش «حماس» اشاره می کند. در آغاز تاسیس اسراییل دو مذهب تشیع و تسنن در کنار هم با حضور یهودیان در سرزمین فلسطین مبارزه کردند. این «اتحاد نیرومند اسلامی» (آن گونه که رسانه های عمومی اسرائیل از آن یاد می کنند) پس از اخراج مردم فلسطین از سرزمین شان و اشغال مناطقی از کرانه ی غربی و غزه در سال ۱۹۶۷، نیز پایدار ماند.

این گزارش در ادامه، بر اساس اطلاعاتی که از واحد پژوهش های شیعی در موساد دریافت کرده است از ۸ یگان سری پرده بر می دارد که عرب های شیعه ی اسرائیل به شکلی سری و برای ایجاد هماهنگی میان جنبش های مقاومت اسلامی و به ویژه «حماس» تشکیل داده اند. اما رژیم صهیونیستی به دلایلی که آن ها را «تاکتیکی» و سری نامیده و تنها رهبران و رؤسای تشکیلات امنیتی اسرائیل از آن ها باخبرند، تاکنون اقدامی برای دستگیری اعضای این یگان ها ننموده است.

جالب این جاست که این یگان ها عملیات هایی را در قلب فلسطین اشغالی طراحی و اجرا نمودند، که وزیر امنیت داخلی اسرائیل به آن ها اعتراف نمود و اشاره کرد: «عرب هایی که به اعضای تشکل های مسلح فلسطینی یاری می رسانند از عرب های شیعی یا عرب هایی که به صورت سری به این مذهب گرایش دارند؛ هستند، که برای ضربه زدن به اسرائیل، پیمان های شیطانی تشکیل دادند.»

او از ۷۳ عملیات نظامی گفت که به قصد ضربه زدن به امنیت اسرائیل در فاصله ی بین سال های ۱۹۹۶ تا نیمه های سال ۲۰۰۶ در اسرائیل یا مرزهای آن یا در مراکز بازرسی که در مناطق اشغالی قرار دارند، انجام شده اند و در آن ها عرب های اسرائیلی شیعی با سنی های «حماس» یا دیگر تشکل های مسلح فلسطینی؛ مانند جهاد اسلامی همکاری کرده اند. این مساله باعث شده تا سرانِ تشکیلات امنیتی در تل آویو خواستار ریشه کن کردن شیعیان در اسرائیل شوند. در اوضاع امنیتی کنونی و با توجه به پیروزی «حماس» و اداره ی حکومت فلسطین توسط آن و همچنین فشارهای نظامی که سربازان اسرائیلی علیه فلسطینی ها و لبنانی ها وارد می سازند، وجود شیعیان در اسرائیل یک خطر امنیتی به شمار می اید.

چیزی که باعث شد تا اسرائیل در رفتار با شیعیان دقت بیشتری در پیش بگیرد، این بود که شماری از شیعیان در حساس ترین نهاد اسرائیل؛ یعنی ارتش حضور داشته و شبهه ای مبنی بر همکاری آن ها با «حزب الله» برای آسیب رساندن به امنیت اسرائیل وجود دارد. به طور مثال سایت اینترنتی «اسرائیل امروز» در گزارشی اعلام کرد که شیعیان به ارتش رخنه کرده اند و بارزترین نشانه ی آن سرهنگ عمرالهیب است که یک سال و نیم پیش به جرم جاسوسی به سود «حزب الله» محاکمه و به ۱۵ سال زندان محکوم شد. این سایت ادعا کرد که «الهیب» در گروه «شیعه در دل» عضو بوده و اطلاعاتی از ارتش اسرائیل را به حزب الله منتقل نموده است. البته دادگاه نظامی هیچ کدام از این مسائل را در فهرست اتهام های «الهیب» نیاورد و تنها او را به رساندن اطلاعات به «حزب الله» در برابر رشوه های مالی و مواد مخدر متهم کرد.

تلویزیون رژیم صهیونیستی در برنامه ی «لوندون فاکیرشنباوم» که یکی از برنامه های تحلیلی مهم به شمار می اید، گزارشی درباره ی احتمال وجود واحدهای شیعی در ارتش که به «حزب الله» اطلاعات می رسانند را پخش کرد. در این گزارش به جنگ اخیر رژیم صهیونیستی علیه لبنان اشاره و عنوان شد که روش و شیوه ی رویارویی «حزب الله» با اسرائیل به گونه ای بود که نشان می داد «حزب الله» به مقدار زیادی از اسرار نظامی و استراتژیک ارتش اسرائیل آگاهی دارد. این مساله باعث شد تا به ارتش اسرائیل زیان های سختی وارد اید و چندین فرمانده ی اسرائیلی از منصب خود کنار گذاشته شوند، که از آن جمله می توان به ژنرال اودی ادام، فرمانده ی منطقه ی شمالی اشاره کرد که به جای او ژنرال موشیه کبلینسکی منصوب گردید.

از این رو رخنه در گروه ها و تجمع های شیعی در فلسطین اشغالی و گرفتن حاشیه ی امنیت از آن ها و ستاندن آزادی اعطا شده به آن ها ضروری به نظر می رسید، به ویژه آن که پاره ای از آن ها در تلاش بودند تا دین را با سیاست در هم آمیزند و در خفا و به صورت پنهانی به این مذهب گرویده اند و مراسم و مناسک مذهبی خود را مخفیانه انجام می دادند.

نبرد سایبر

سایت اینترنتی دیبک در گزارشی اعلام کرد: «یگان های الکترونیکی وابسته به اطلاعات ایران فعالیت های قابل توجهی در این زمینه دارند. این سایت ادامه داد که این یگان ها موفق شده اند تا با شیعیان ارتباط برقرار کنند و ایات، احادیث و آموزه های دینی که شیعیان فلسطین اشغالی به آن ها احتیاج دارند را به شیعیان می رسانند. این دقیقاً همان کاری است که ده ها گروه دینی تندرو مانند گروه تندروی «حریدیم» یا گروه «ستاره ی یهودی» یا «قلب مقدس» در گذشته انجام دادند. این گروه ها به سیستم پست الکترونیکی کاربران «یاهو» و «هات میل» که بزرگ ترین سیستم های پست الکترونیکی جهان به شمار می ایند، نفوذ می کردند و آن ها را به یهودی شدن تشویق می کردند. پاره ای از این گروه ها توانستند، در کار خود در بسیاری از کشورهای آفریقایی، به ویژه کشورهای آفریقای غربی و میانه و آمریکای جنوبی که شرایط اجتماعی و معیشتی در آنها نابسامان است، موفق باشند.

این مساله باعث شد که یکی از روسای دستگاه امنیتی رژیم صهیونیستی اعتراف کند که ایرانی ها به خوبی و با مهارت تمام از دشمنانشان درس گرفته اند. اسرائیل اولین کشوری بود که سیاست چت و گفت و گوهای الکترونیکی را به کار گرفت و در این راه به بسیاری از اهداف خود جامه ی عمل پوشاند. به طور مثال رژیم صهیونیستی تنها به یهودی کردن فقرا از طریق گفت و گوی های الکترونیکی اکتفا نکرد، بلکه از همان طریق توانست جاسوس هایی برای خود پرورش دهد. اسرائیل نامه های کد گذاری شده برای آن ها می فرستاد و در سخت ترین شرایط و به ویژه در زمان رویارویی مسلحانه با فلسطینی ها آن را به کار می گرفت و با آن ها ارتباط برقرار می کرد.

این ارتباط های اینترنتی صدای بسیاری از روسای رژیم صهیونیستی را در آورد. به ویژه که ایران سلاح آن ها را به کار گرفته بود. این مساله باعث شد که فرمانده ی کنونی ارتش اسرائیل ژنرال دان حالوتس از دولت بخواهد، که اوضاع مالی و شرایط معیشتی اعضای یگانِ جنگ الکترونیکی رژیم صهیونیستی را بهبود ببخشند، که تقاضای او پذیرفته شد و ۵۰۰ میلیون شیکل؛ یعنی نزدیک به ۱۱۰ میلیون دلار برای ارتقای فعالیت های این یگان ها و مواجهه با تشیع الکترونیکی که ایرانی ها در پیش گرفته اند اختصاص داده شد که در عرض دو سال در این واحدها هزینه شود. این کار در شرایطی که تهران بودجه و پول زیادی را برای ارتقای فعالیت های یگان های الکترونیکی هزینه می نمود و برای ارتباط با شیعیان در اسرائیل از آن ها استفاده می کرد، برای اسرائیل ضروری می نمود.

سایت اینترنتی دیبکا از هشدار یکی از روسای امنیتی اسرائیل درباره ی رخنه ی ایرانی ها خبر داد. به ویژه آن که ایرانی ها در رخنه به سیستم پست الکترونیکی که عرب های فلسطین اشغالی یا دیگر اسرائیلی ها به کار می گرفتند، موفق بوده اند.

چه می شود؟!

این ها نظریه های کارشناسان بود، اما مساله اصلی همچنان پابرجا خواهد بود: اینده ی شیعیان در فلسطین اشغالی چگونه خواهد بود؟ ایا رژیم صهیونیستی آن ها را به عنوان یک نیروی دینی تاثیرگذار به رسمیت خواهد شناخت؟ ایا ارتباط شیعیان با تهران ادامه خواهد یافت؟ همچنین یک سوال مهم باقی می ماند: اسرائیل با پیگیری مساله ی «نشت» اطلاعات و دست داشتن شیعیان در این قضیه، چه اهدافی را دنبال می کند؟ چرا همه ی آن را در قالب یک پژوهش کلی گرد نمی آورد؟ ایا هدف اسرائیل از رو کردن این مسئله، وارد آوردن فشار دیپلماتیک بر رژیم حاکم بر تهران است؟ مهم تر از همه ایا این مساله پس از چراغ سبز سوریه به ایجاد روابط با رژیم صهیونیستی و قبول آن از سوی اسرائیل، می تواند اهرم فشاری برای عادی سازی روابط اسرائیل با ایران باشد؟

سو تیتر

اخیراً به دلیل سفر برخی از اعضای عرب کنیسه به سوریه و لبنان، قانونی در اسرائیل به تصویب رسید که در آن اسرائیلی ها اجازه ی سفر به کشورهایی مانند ایران که به صراحت دشمنی خود را با اسرائیل اعلام می کنند و مایل به پاک کردن آن از نقشه ی جهان هستند، را ندارند.

چیزی که باعث شد تا اسرائیل در رفتار با شیعیان دقت بیشتری در پیش بگیرد، این بود که شماری از شیعیان در حساس ترین نهاد اسرائیل؛ یعنی ارتش حضور داشته و شبهه ای مبنی بر همکاری آن ها با «حزب الله» برای آسیب رساندن به امنیت اسرائیل وجود دارد.

منبع :امید انقلاب – شهریور ۱۳۸۸ – شماره ۴۰۳ –

سید ابوالقاسم خوانساری ریاضی

اشاره:

سید ابوالقاسم بن محمود خوانساری ریاضی (۱۳۰۹ق، خوانسار-۱۳۸۰ق، گِلگِت پاکستان) از علمای شیعه در قرن چهاردهم قمری بود. او علاوه بر تبحر در علوم دینی، بر حساب، هندسه و جبر نیز تسلط داشت و آثاری در این موضوعات نگاشت. خوانساری نزد ابوتراب خوانساری و آقا ضیا عراقی شاگردی کرد. وی از ابوتراب خوانساری، سید حسن صدر و سید ابوالحسن اصفهانی اجازه اجتهاد و روایت دریافت کرد. علامه طباطبایی از شاگردان او بود. او به درخواست سید ابوالحسن اصفهانی برای تبلیغ به پاکستان رفت و در گِلگِت درگذشت و در همانجا مدفون شد.

نسب

ابوالقاسم ریاضی فرزند محمود خوانساری و از عالمان خاندان خوانساری است. خاندان خوانساری همگی احفاد محبّ الله بن قاسم‌اند که نسب او با ۷ واسطه به صالح قصیر و در نهایت به امام کاظم(علیه‌السلام)، می‌رسد. عالمان این خاندان بیشتر در ایران، به ویژه در خوانسار، گلپایگان و اصفهان و برخی در عراق و هند سکونت داشتند.[۱]

فعالیت علمی

دروس عالی فقه و اصول را در نجف نزد عمویش ابوتراب خوانساری و ضیاءالدین عراقی خواند. و از ابو تراب خوانساری، سید حسن صدر و سید ابوالحسن اصفهانی اجازه اجتهاد و روایت دریافت کرد. او علاوه بر تبحر در علوم دینی، بر علوم حساب و هندسه و جبر تسلط داشت و آثار متعددی در این زمینه‌ها نگاشت. سید محمد حسین طباطبائی از شاگردان خاص او بود.

فعالیت اجتماعی

خوانساری به درخواست سید ابوالحسن اصفهانی برای تبلیغ به پاکستان رفت و در آنجا سکونت گزید. و در سال ۱۳۸۰ در شهر گِلگت در شمال پاکستان درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. بر مدفن او بقعه‌ای بنا گردید.[۲]

آثار

ابوالقاسم خوانساری ریاضی کتابخانه‌ای با کتاب‌های نفیس داشت او بیش از سی اثر تألیف کرد که برخی از آنها عبارتند از:

۱.اعجاز المهندسین، او الهندسه التی لا یحتاج الی الفرجار (پرگار)

۲.رساله الجبر و المقابله

۳.رساله قابلیه تقسیم الاعداد

۴.رساله فی استخراج نهایه الخطأ الکعب

۵.رساله‌های متعدد دیگر در ریاضیات

۶.اعتقادات، یا تاریخ تمدن

۷.سیاحات المتفکرین فی آراء الملحدین و المتدینین یا دین بی‌نزاع

۸.منظومه‌ای بدون الف به فارسی

۹.حاشیه بر مستدرک الوسائل میرزا حسین نوری

۱۰.جزواتی در فقه و اصول.[۳]

پی نوشت:

۱.موسوی خوانساری، مقدمۀ روضاتی، ص۸۴-۹۰؛ روضاتی، ۱۳۳۲ش، ص۱۱-۱۴.

۲.آقابزرگ طهرانی، طبقات، نقبا، قسم۱، ص۶۴، قسم۲، ص۶۴۵؛ موسوی اصفهانی، ج۲، ص۲۶؛ موسوی خوانساری، مقدمۀ روضاتی، ص۱۹۱.

۳.آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج۳، ص۳۸۴، ج۵، ص۸۷، ج۶، ص۳۳، ج۱۱، ص۶۵، ج۱۷، ص۲، ج۲۱، ص۳۹۱،۳۹۹، ج۲۳، ص۱۰۳; موسوی خوانساری، مقدمۀ روضاتی، ص۱۹۱-۱۹۳.

منابع

۱.منبع مقاله: بر گرفته از مقاله خاندان خوانساری در دانشنامه جهان اسلام، ج۱۶، صص۳۷۷-۳۸۳.

۲.آقابزرگ طهرانی، الذریعه الی التصانیف الشیعه، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۸۹۳م.

۳.آقا بزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعه، نقباء البشر، فی القرن الرابع عشر، محمد، مشهد، قسم۱-۴، ۱۴۰۴ق.

۴.موسوی اصفهانی، محمدمهدی، احسن الودیعه فی ترجمه اشهر مشاهیر مجتهدی الشیعه، او، تتمیم روضات الجنات، بغداد، ۱۳۸۴.

۵.روضاتی، محمدعلی، زندگانی حضرت آیت الله چهار سوقی، حاوی شرح حال بیش از یکصد نفر رجال قرون اخیره، اصفهان، ۱۳۳۲ش.

منبع: ویکی شیعه

زائر مسیحیی امام حسین (علیه‌السلام)

اشاره:

در تاریخ و سیره اولیاء و امامان معصوم (علیه‌السلام) بسیار نقل شده که برخی از غیر مسلمانان با دیدن کرامت و معجزه و حتی با رفتار خوش آنان مسلمانان می شده اند. پس از شهادت ائمه معصومین نیز این پدیده جریان داشته و حتی زیارتهای آن انوار مقدس باعث هدایت برخی شده است. در این مقاله داستانی عرضه شده که یک نصرانی با دین صحنه ای در حرم حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام) مسلمان شده است.

 

شیخ حسین معروف به ابن نجف تبریزی رحمه الله یکی از شاگردان برجسته بحر العلوم رحمه الله می گوید:

زمانی مردی نصرانی در بصره بود که صاحب اموال بسیار و ثروت بدون اندازه و شمار بود، به طوری که احدی از تجار و اهل ثروت عراقین (بصره و بغداد) کسی را با او تحاذی و همسری نبود.اتفاقاً از برای او عزم مهاجرت از بصره و وقوف به بغداد افتاده، جمیع مایملک منقول و غیرمنقول خود را نقد کرده، درکشتی گذاشت و بر آن نشست و متوجه سمت بغداد گردید. پس چون کشتی بر روی آب شط روان شد و سه روز یا زیاده بر آن بگذشت، از جانب بیابان به جماعتی از اعراب برخوردند و آنها کشتی را گرفته، جمیع آنچه را در آن بود به یغما و تاراج بردند و کسانی را که در کشتی بودند، کشتند و آن شخص نصرانی را هم آنقدر ضربت زدند بی هوش شد که او را کشته پنداشتند و رفتند. چون شب شد شخصی از اهل جماعتی که نزدیک به آن موضع بود، بر او برخورد و چون او را زنده و مجروح دید بر او ترحم کرد و او را به قبیله خود برد و در مضیف شیخ قبیله جاداد و به گمان اینکه او از مسلمانان است، شیخ و اهل قبیله بر او ترحم کردند و توجه نمودند و شیخ قبیله او را دلداری و تسلی می داد. چون بر نصرانیت او مطلع شدند باز غیرت و تعصب عربی مانع گردید که رعایت او را ترک کنند (پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز فرموده اکرموا الضعیف و لو کان کافرا). آن نصرانی به انس و الفت اهل قبیله و شیخ آن طائفه خود را مشغول کرده بود تا آنکه از صدمات وارده بر خود و رفتن اموال و اعتبار اندکی آسوده شود و آن نصرانی در میان جماعت بر همین منوال بود تا آنکه وقت زیارت غدیریه نزدیک گردید و شیخ عشیره و جماعتی از اهل قبیله آماده زیارت و عازم رفتن به نجف اشرف گردیدند. عادت اعراب در سفر زیارت آن است که پیاده و پابرهنه می روند و از برای زاد سفر، نواله از آرد برنج و خرما درست کرده، به حسب عدد ایام زیارت تا مراجعت با استثنای منازلی که در آن بر مضیف جماعات وارد می شوند و مهمان می باشند، گلوله می کنند و درانبانی کرده، بر پشت خود بار می کنند، و بیشتر بدین شیوه می روند و سوار و با تهیه اسباب کار در میان ایشان بسیار کم است.

چون نصرانی بر اراده ایشان مطلع گردید، افسرده خاطر و مهموم شد، به جهه انس و الفتی که با شیخ و ایشان داشت. شیخ عشیره به او گفت: دلتنگ مشو، زیرا منزل تو در مضیف است و غذای شام و روز تو موجود است و کسانی که در قبیله می مانند، از زائرین بیشترند.

نصرانی گفت: من به تو مأنوس بودم و به صحبت تو از هم و غم سابق غافل بودم و از خاطر محو کرده بودم و چون تو می روی می ترسم که هم و غم صدمات گذشته مرا هلاک نماید. اگر واقعاً تو به من نظر و رحمت داری مرا هم با خود ببر.

شیخ گفت: بردن تو ممکن نیست، زیراکه این جماعت پیاده می روند و ذخیره خود را با خود بر می دارند و سفر هم دور است و تو متمکن آن نیستی، و ما چون از این عمل، نظر به اجر و ثواب خدایی داریم، تحمل شداید آن بر ما آسان است و تو مردی هستی نصرانی و اعتقادی به این امور نداری.

نصرانی در سؤال الحاح و اصرار نمود، شیخ هم ناچار پذیرفت و به اراده نجف اشرف بیرون رفتند. چون داخل بلده شریفه شدند، نصرانی را در خانه منزل داد، منع از خروج از منزل و دخول در صحن شریف نمودند و خود ایشان از برای زیارت حرم مطهر بیرون رفتند و بر همین منوال زیارت غدیر را درک کردند. بعد از غدیر هم چند روز دیگر در نجف ماندند.

بعد از آن شیخ، همراهان را از مرد و زن دو قسمت کرد و مقرر داشت که یکی از آن دو قسمت به سوی قبیله بر گردند و قسمت دیگر را با خود از برای زیارت عاشورا به کربلا برد. مرد نصرانی به شیخ گفت: من از تو جدا نمی شوم و هر جا که بروی با تو می آیم.

شیخ هم چون الحاح او را دید اجابت نمود. پس نصف همراهان را از مرد و زن به سوی قبیله فرستاد و خود با سایرین عزم کربلا کرد. اتفاقاً برخی موانع سبب شد که با تأخیر وارد کربلا شوند. ورود ایشان مقارن غروب آفتاب شب عاشورا اتفاق افتاد و به جهت ازدحام زوار، خارج صحن مطهر راه نمی دهند و اگر مطلع بر عبور یکی از ایشان شوند او را می کشند. شیخ درباره نصرانی اندیشه کرد. و به حکم ضرورت علاج را در آن دید که مرد نصرانی، عرب وار عبایی بر سراندازد که کسی او را نشناسد و در میان صحن در پهلوی چلچراغ بزرگ که در پایین ایوان مقدس نصب شد بنشیند و همراهان قبیله آلات و انبان خود را در روضه حسینیه و عباسه صرف زیارت و عبادت نمایند.

پس نصرانی را گفتند: ما امشب را نمی خوابیم و به زیارت و عبادت می رویم. تو باید در این مکان بنشینی به طوری که خود را به کسی نشناسانی و این اسباب و آلات و نیزه و شمشیر و انبان و سفره و عصا و سایر ادوات ما را نگهداری نمایی؛ زیرا که ما باید امشب را به زیارت و گریه و عبادت و مرثیه و سینه زدن و صیحه کشیدن و سایر آداب صرف نماییم.

نصرانی قبول کرد و در کنار چلچلراغ بزرگ نشست و آن جماعت، آلات و اسباب خود را به او سپرده، رفتند.

چون پاسی از شب گذشت نصرانی مشاهده نمود که در جمیع خانه ها و مدرسه ها و محافل و خیابانهای کربلا و صحن و رواق حرم و حجرات آن آوازها به گریه و ناله و صیحه و ضجه بلند گردید؛ به طوری که گویا در و دیوار و چوبها و سنگها و پرندگان و درختان با ایشان موافقت دارند. پنداشت که قیامت قیام نموده و اسرافیل در صور دمیده است؛ زیرا به آنی از جمیع اجزای آن زائل می گردید و هوش از سرها می رفت. گویا همه کربلا از ساختمانها و خانه ها و قلعه ها و دیوارها و فضا و هوا گریه وضجه می نمودند. و او می دید: چه بسیار مشعلها که روشن شده و چقدر جوان و پیر و کودک عجم که در جلو خود اسبی به خون خود به خون آمده که شبیه به خارپشت گشته و آن جماعت سرهای خود را برهنه می ریزند و دستها بر سر و سینه می زنند و فریاد و ناله می کنند و در نوحه وا اماماه واحسیناه و اقتیلا می گویند و چقدر گروه از اهل بلا د هند و بربر که به زبانهای مختلف سرود می خوانند و چه بسیار از ترک ها گریبان خود چاک زده وسرهای خود را به ضرب خنجر و سنگ مجروح نموده و شکسته اند و چه مقدار از زنان که حلقه حلقه به گرد یکدیگر بر آمده و به الحان جان سوز عربی دلها را پاره می نمایند و همینطور گروهها و مردم را مشاهده نمود که از ابواب صحن مطهر سینه زنان وناله کنان داخل می شوند و دور حرم طواف کرده، از در دیگر بیرون می روند. از مشاهده این احوال خواب از چشم آن نصرانی برفت و تمام آن شب را در اندیشه و خیال بود که این چه اوضاع است که می بیند و چه آشوب است که برپا شده؛ تا آنکه دو ثلث از شب یا بیشتر گذشت و مردم به سوی منازل خود فرقه فرقه روانه گردیدند و صداها کم شد و آوازها بیفتاد و همهمه مردم ساکت شد و رفته رفته تا نزدیک طلوع، صحن مقدس خلوت شد و شمعها و مشعلها را بردند و مرد نصرانی از آنچه دیده بود در حیرت و تفکر بود.

ناگاه دید مردی بزرگ با جلالت و مهابت از حرم مطهر بیرون آمد و نور روی او عرصه صحن و ایوان را روشن گردانید. پس آمد تا آنکه در آخر ایوان شریف برابر چلچراغ بزرگ که نصرانی در نزد آن بود بایستاد و دو نفر دیگر در نزد او حاضر شده، در برابر او با نهایت ادب و خضوع و خشوع مانند بزرگ به آن دو نفر توجه نموده و فرمود: آن دفتر را که نامهای زوار ما در آن ثبت و ضبط نموده اید، بیاورید.

پس آن دو نفر با نهایت تعظیم، دفتری را به آن شخص بزرگ تسلیم نمودند. چون بر آن دفتر نظر نمود تغیر کرده، فرمود: چرا تمام زوار را استقصا ننموده اید؟ و دفتر را به ایشان رد نمود.

چون آن نفر این حالت را در او دیدند از ترس به خود پیچیده، بلرزیدند و عرض کردند: ای آقای ما، به حق خود و به حق آن کسانی که شما اهل بیت را بر دیگران ترجیح داده، ما کسی را واگذار نکرده ایم و جمیع زائرین را که در حرم و رواق و ایوان و صحن و حجره ها و بامها و خانه ها و خانات و مدارس و محافل و کوچه ها و گذرها و مساجد و غیر آن بودند نوشتیم و همچنین آن کسانی را که در حرم و رواق و ایوان صحن عباسی و توابع آن بوده اند ضبط کرده ایم، حتی اطفال شیرخوار ایشان را.

پس فرمود: دفتر را به من دهید. چون دادند دیگر بار نظر نمود و فرمود: همان است که گفتم: استقصا نکرده اید.

باز سوگند یاد کردند اما از ایشان نپذیرفت، تا آنکه یکی از ایشان ملتفت شد و گفت:آری این شخص را ننوشته ایم و اشاره به آن مرد نصرانی نمود.

آن شخص بزرگ عرض کرد: از جهت آن که نصرانی کافر است و به اراده زیارت شما هم نیامده که مستحق اجر و ثواب و احسان خداوند منان گردد، اگر به جهت جرأت و جسارت دخول در صحن شریف مستوجب سخط و عقوبت نگردد.

چون این بشنید با تندی به سوی ایشان نگریست و فرمود:

سبحان الله الیس قد نزل بساحتنا؛ آیا در خانه ما وارد نگشته و برخوان احسان ما نزول ننموده؟ کریم را نشاید که دشمن را از سر خوان انعام و احسان خود براند.

چون نصرانی این حالت را بدید و این سخن را بشنید صیحه زد و بی هوش گردید و به حالت بی هوشی ماند تا آنکه شیخ قبیله با اعراب به سوی او برگشتند. چون او را مدهوش و بی خرد دیدند، آب بر روی او پاشیدند تا آنکه به خود آمد؛ پس بی خودی از او پرسیدند. نصرانی گفت: اول مرا کلمه شهادت و اسلام تلقین نمایید، بعد از آن جواب خواهید.

پس او را کلمه شهادتین تلقین کرده، اقرار نمود و بعد از آن، واقعه را ذکر کرده بر حسن اعتقاد سایرین افزود.[۱]

پی نوشت:

[۱] . دارالسلام عراقی، ص ۴۳۴.

منبع : پایگاه اطلاع رسانی الغدیر.

مسجد خضراء.

اشاره:

مَسْجدُالخَضْراء یا جامع‌الخضراء (مسجد سبز) از مساجد قدیمی نجف که اکنون بخشی از حرم امیرالمؤمنین(ع) و محل دفن سید ابوالقاسم خویی است. این مسجد که در ضلع شرقی حرم واقع شده، دو در دارد که یکی داخل صحن و دیگری بیرون آن قرار گرفته است. مسجد الخضراء محل تدریس آیت‌الله خویی بوده است. این مسجد پس از سقوط حکومت بعث عراق به اهتمام آیت الله سیستانی بازگشایی شد. مسجد خضرا اکنون بخشی از حرم امیرالمؤمنین(ع) است

علت نام‌گذاری مسجد معلوم نیست. نقل شده چون این مسجد بعد از بنای عمارت حرم ساخته شده، مسجد (الحضره/حضرت) نام گرفته باشد و بعدها این نام نزد مردم تغییر کرده و مسجد خضره (الخضراء/سبز) شده باشد.[۱] برخی نیز احتمال داده‌اند وجود رنگ سبز در بخشی از این مسجد سبب نامگذاری آن شده است.[۲]

علت دیگر اینکه در آن فضا، سبزی کشت شده بود و یا بازارچه سبزی‌فروشها وجود داشت و به مسجد خضره (سبزی) نام گرفت.[۳][۴]

نظر چهارم این است که این مسجد را الخضراء، خواهر عمران بن شاهین بنا نهاد و به این نام معروف گردید.[۵]

تخریب و بازسازی

در ماه رجب سال ۱۳۶۸ق حکومت وقت، بخشی از مسجد را برای توسعه خیابان اطراف حرم تخریب کرد و نیمی از مغازه‌ها، خانه‌ها و آرامگاه‌ها در سمت شرقی حرم از بین رفت. بخش باقی‌مانده شامل مسجدی با شبستانی کوچک و دیوارهای قطور و حیاطی نسبتا بزرگ بود.[۶]

آیت الله خوئی، در سال ۱۳۸۵ق دستور بازسازی مسجد تحت نظارت شیخ احمد انصاری قمی را داد و با نقشه لرزاده و کمک نیکوکاران ایرانی نظیر حسین کاشانی مجددا ساخته شد.[۷]

آیت الله خوئی در این مسجد نماز جماعت می‌خواند و دروس حوزه علمیه را تدریس می‌کرد. وی بعدها به علت بیماری، تدریس را ترک کرد و داماد او سید نصرالله مستنبط جای تدریس را گرفت. بعد از درگذشت سید مستنبط، آیت الله خوئی، آیت الله سیستانی را برای تدریس و اقامه نماز جماعت گماشت. ایشان هم چندین سال در این مسجد به تدریس و اقامه نماز جماعت پرداخت تا اینکه سازمان اوقاف وابسته به رژیم بعث به بهانه ترمیم و بازسازی، مسجد را بست.[۸]

معماری

این مسجد دو در دارد. درب داخلی که به صحن راه دارد و در ایوان سوم سمت شرقی، جنب آرامگاه آیت الله سید ابوالقاسم خوئی قرار دارد. این در، از طریق یک راهروی کوچک به آرامگاه آیت الله خوئی و از طرف دیگر به مسجد راه دارد. درِ دوم در دیوار خارجی قرار دارد. بعد از در ورودی، حیاطی قراردارد که شامل وضو خانه و کفش‌داری بوده و بالای آن طبقه دوم قرار دارد. سقف حیاط به شکل مثلث بوده و از شیشه و چهارچوب‌های آهنی ساخته شده است.

در کنار حیاط، مسجد قرار دارد و محراب مسجد با کتیبه‌های قرآنی و نقش‌های اسلیمی[یادداشت ۱] تزیین شده است. در یکی از گوشه‌های محراب این جمله نوشته شده است: بازسازی مسجد الخضراء به دستور آیه الله العظمی امام سید أبوالقاسم موسوی خوئی اجرا گردید.

در قسمت مقابل محراب این جمله نوشته شده است: بازسازی این مسجد مبارک به تلاش حجه الاسلام شهید أحمد الانصاری به سال ۱۳۸۵ هجری روی داد.[۹]

بازگشایی

این مسجد که در زمان رژیم بعث کاملا بسته بود، بعد از سقوط صدام، به دستور آیت الله سیستانی مرمت و تعمیر گردید و روز دوشنبه ۱ جمادی‌الاول سال۱۴۲۷ق بازگشایی و نماز جماعت به امامت سید حسن مرعشی در آن اقامه شد.[۱۰]

کتابخانه

کتابخانه مسجد به همت احمد انصاری قمی در ۱۳۸۶ق در طبقه دوم مسجد خضراء تشکیل شد که شامل مخزن و سالن مطالعه بود. این کتابخانه در پی توسعه اطراف حرم تخریب شد.[۱۱]

پی نوشت:

  1. آل محبوبه، ماضی النجف، ج۱، ص۱۰۳
  2. انصاری قمی، موقوفات ایرانیان در عراق (۱ – نجف اشرف)
  3. انصاری قمی، موقوفات ایرانیان در عراق (۱ – نجف اشرف)
  4. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  5. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  6. انصاری قمی، موقوفات ایرانیان در عراق (۱ – نجف اشرف)
  7. انصاری قمی، موقوفات ایرانیان در عراق (۱ – نجف اشرف)
  8. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  9. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  10. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  11. انصاری قمی، محمدرضا انصاری، موقوفات ایرانیان در عراق۲
  12. یادداشت‌ها
  13. اِسلیمی نقش تزیینی به شکل گیاه با ساقه‌های مارپیچی است که ابتدا و انتهای آن مشخص نیست

منابع

  1. آل محبوبه، جعفربن باقر، ماضی النجف و حاضرها، بیروت، ۱۹۸۶م.
  2. انصاری قمی، محمدرضا، موقوفات ایرانیان در عراق: ۲ – نجف اشرف، وقف میراث جاویدان، تابستان ۱۳۷۳ – شماره ۶.
  3. انصاری قمی، محمدرضا، موقوفات ایرانیان در عراق، وقف میراث جاویدان، بهار ۱۳۷۳ – شماره ۵.

حوزه علمیه حِلِّه

حوزه علمیه حِلِّه از حوزه‌های علمیه شیعه است. این حوزه از قرن ششم بنا نهاده شد و از اواسط قرن ششم تا قرن هشتم از معتبرترین حوزه‌های علمیه شیعه بود. ابن ادریس، ابن نما، محق حلی، علامه حلی، فخرالمحققین از علمای حوزه حله بودند.

احیای روح تحقیق و انتقاد توسط ابن ادریس، دسته‌بندی احادیث به اعتبار سند توسط سید بن طاووس و سپس علامه حلی، ارائه سبک نوین در تدوین و تدریس فقه و نوگرایی در باب‌بندی موضوعات آن توسط محقق حلی از ویژگی‌ها و دستاوردهای این حوزه در آن عصر بوده است.

حوزه علمیه حلّه به علت درگیری‌های مکرری که در دوره ملوک الطوایفی پس از سقوط ایلخانان بر سر تصرف حله روی داد، رفته رفته رونق خود را از دست داد و حوزه علمیه نجف جانشین آن شد.

تأسیس حوزه

تأسیس حوزه علمی شیعی در حلّه نباید از حدود سال ۵۰۰، زمان تکمیل ساخت شهر حلّه، چندان دیرتر باشد. بر اساس نشانه‌هایی می‌توان حدس زد که تقریباً دو یا سه دهه پس از بنای شهر، حوزه‌های علمی شیعی نیز در آنجا برپا بوده است. این نشانه‌ها از مطالعه زندگینامه شماری از عالمان شیعه حلّه در قرن ششم به دست آمده است که از جمله ایشان می‌توان به این بزرگان اشاره داشت:

عربی بن مسافر حلی (متوفی پس از ۵۸۰): به نوشته ذهبی، [۱] بسیاری از شیعیان از مناطق اطراف برای تعلم نزد او می‌رفتند.

ابوعبداللّه حسین بن هبة اللّه بن رُطبه سواری: دانشمند و نویسنده شیعی (متوفی ۵۷۹) در حلّه به تدریس اشتغال داشته است.[۲]

ابوعبداللّه محمدبن ادریس، معروف به ابن ادریس حلّی (متوفی ۵۹۸): به گفته ذهبی، [۳] در دوره خویش در میان علمای شیعه مانند نداشت و یاران و شاگردان زیادی از درس او بهره می‌گرفتند.

نیمۀ دوم قرن ششم

گزارشی هم از محمدبن جعفر مشهدی، مشهوربه ابن مشهدی (متوفی ۶۰۵)، [۴] در دست است که هم به صراحت، زمان تشکیل جلسات درسی حوزه علمیه حلّه را تا دهه ششم قرن ششم به عقب می‌برد و هم محلّ مشخص تدریس را ذکر می‌کند. به گفته ابن مشهدی، [۵] که خود نیز در این حلقه‌های درسی شرکت داشته است، مجالس تدریس حدیث در خانه ابوالبقاء هبةاللّه بن نما در شهر حلّه در ۵۶۹ و نیز مجلس مشابه دیگری در خانه عربی بن مسافر عبادی در ۵۷۳ در حلّه دایر بوده است.[۶]

حملۀ مغولان

حوزه علمیه حلّه برخلاف مراکز علمی بسیاری از شهرها که در قرن هفتم در پی هجوم ویرانگر مغول دچار رکود و حتی نیستی شدند، پس از سقوط عباسیان رونق گرفت.

درایت بزرگان

به نوشته وصّاف الحضره، [۷] پس از غلبه هولاکو بر بغداد (۶۵۶)، سدیدالدین یوسف بن مطهر، پدر علامه حلّی (متوفی ۷۲۶)، و مجدالدین محمدبن حسن بن طاووس حلّی و شمس الدین محمدبن العز به نمایندگی از مردم حلّه با مکتوبی به درگاه هولاکو رفتند و ضمن اعلام فرمانبرداری به وی گفتند که خبر پیروزی مغولان را از طریق اخبار اجداد خویش، امامان معصوم شیعه به ویژه امیرمؤمنان علیه‌السلام، شنیده‌اند. هولاکو نیز آنان را بزرگ داشته و تکلّه و علاءالدین عجمی را به شحنگی آنجا فرستاد.

در نتیجه این تدبیر علمای حلّه و آرامش و امنیت متعاقب آن، این شهر پناهگاه و مجمع علما به ویژه علمای امامی شد؛ چندانکه به نوشته افندی اصفهانی[۸] در روزگار علامه حلّی، ۴۴۰ مجتهد و فقیه در حلّه می‌زیستند. بدین ترتیب، حوزه علمیه حلّه که سا‌ل‌ها پیش از حمله مغول پایه‌گذاری شده بود، بعد از فتح بغداد و امان نامه گرفتن مردم شهر از ایلخان مغول، اصلی‌ترین حوزه علمی شیعه شد.

حضور خواجه نصیر در حوزه

دیدار خواجه نصیرالدین طوسی، در مقام صدراعظم هولاکو، از این حوزه علمی و حضور احترام آمیز او در مجلس درس محقق حلّی، که به یک پرسش و پاسخ فقهی و مکاتبه علمی این دو با یکدیگر و نیز پرسش از آینده علمی این حوزه انجامید، نشانه جایگاه معتبر این حوزه است.[۹]

ویژگی‌ها و دستاوردهای حوزه حلّه

حیات علمی حوزه حلّه و رونق آن، به ویژه در قرن ششم تا هشتم، با بررسی عواملی چون کثرت طلاب و مدرّسان و مشاهیر علمی این حوزه و اعتبار مدرّسان و دانش آموختگان و کتاب‌های مهمی که به ویژه در حوزه فقه و اصول تألیف کرده بودند و نیز از طریق گام‌هایی که در پیشبرد دانش‌های اسلامی برداشته شده بود مشخص می‌شود. مهم‌ترین ویژگی‌ها و دستاوردهای حوزه حلّه ـ البته با نظر به تاریخی و زمانمند بودن آنهاـ عبارت‌اند از:

احیای روح تحقیق

شیوه فقهی شیخ طوسی، که به ویژه در کتاب المبسوط بیان شده است، به علت شخصیت و سیادت علمی شیخ و روش اعتدالی او، تا یک قرن شیوه مسلط میان فقیهان امامی بوده و فقیهانِ پس از او تا مدتها شارح و ناقل آرا و فتاوی او بودند و درصدد نقد آرای او برنمی آمدند.[۱۰] این سنّت طولانی تقلیداز شیخ طوسی، مشهور به شیخ الطائفه، را ابن ادریس حلّی، یکی از بزرگ‌ترین علمای حوزه علمیه حلّه، درهم شکست. او با تألیف کتاب فقهی بدیع خود، السرائر، راه نقد اسلاف را پیش گرفت و رخوت حاکم بر فقه امامی را با شیوه اجتهادی خویش از میان برد.

نقش ابن ادریس در احیای روح تحقیق و انتقاد

شهرت ابن ادریس بیشتر به سبب انتقادهای صریح او از شیخ طوسی است. مخالفت ابن ادریس با حجیت خبر واحد از موارد صریخ مخالفت او با شیخ طوسی بود. در واقع اصرار او بر آزاداندیشی و لزوم خروج از تقلید از بزرگان و اهتمام در نقد آرای فقهای بزرگ مایه‌های پیشرفت و تکامل دانش فقه را فراهم کرد.[۱۱] از اینرو احیای روح تحقیق و انتقاد از آرای فقهی بزرگان یکی از کارکردهای بسیار مثبت حوزه علمی حلّه به شمار می‌رود.

اعتبار سند و تدوین کتب رجالی

در حوزه حلّه، علم حدیث و رجال نیز وارد مرحله جدیدی شد. دور شدن از عصر حضور و وقوع رویدادهایی مانند از بین رفتن کتابخانه‌های مهم شیعیان در بغداد و نیز پراکندگی‌های شیعیان در شهرهای مختلف و‌ گاه مهاجرت آنان به نقاط دوردست موجب ناکارآمدی روش ها و قرائنی شد که محدّثان متقدم در گذشته برای تشخیص روایات درست از نادرست به کار می‌گرفتند.

تقسیم بندی احادیث از نظر سند

از این رو، فقیه و رجالی حوزه حلّه، سید جمال الدین احمدبن موسی بن طاووس (متوفی ۶۷۳)، طرح تقسیم بندی احادیث از نظر سند را ـ که پیشتر در میان محدّثان متقدم اهل سنت صورت گرفته بود ـ در چهار قسم صحیح و موثق و حسن و ضعیف ارائه کرد. این تقسیم‌بندی را علامه حلی تحکیم کرد و در استدلال‌های خود به کار گرفت.[۱۲] در همین حوزه، سه کتاب مهم رجال توسط همین ابن طاووس و علامه حلّی و ابن داوود حلّی تدوین شد.

سبک نوین در فقه

ارائه سبک نوین «‌حدیثی ـ فتوایی‌» در تدوین و تدریس فقه، در عصر حضور امامان تا نخستین دهه‌های دوران غیبت، کتاب‌های فقهی شیعه مانند آثار کلینی، محمدبن علی بن بابویه و پدرش علی بن حسین بن بابویه بیشتر حاوی احادیث بود و تدوین کنندگان این کتاب‌ها ـ که اصحاب حدیث خوانده می‌شوند ـ متن احادیث را به عنوان فتوای فقهی خود عرضه می‌کردند؛ در مقابل اینان، فقیهانی چون ابن جُنید اسکافی (قرن چهارم)، شیخ مفید (متوفی۴۱۳)، سید مرتضی (متوفی۴۳۶) و شیخ طوسی (متوفی۴۶۱) کتابهایی مختص فتوا در موضوعات مختلف نوشتند، اما محقق حلی (متوفی ۶۷۶) با درآمیختن احادیث و فتوا این دو را در کنار هم و به سبک تلفیقی ارائه کرد.[۱۳]

نوگرایی فقهی

عدم نظم و انسجام موضوعی مناسب در کتاب المبسوط شیخ طوسی، محقق حلی را به‌اندیشه تقسیم‌بندی دقیق مباحث فقهی رهنمون شد. او همه ابواب فقه را در چهار بخش عبادات، احکام، عقود و ایقاعات دسته‌بندی کرد. فقهای معاصر نیز این تقسیم‌بندی را ضمن افزودن برخی نکات پذیرفته‌اند.[۱۴]

محقق حلی

نوشتار اصلی: محقق حلی

بخش در خور توجهی از نوآوری‌ها و دستاوردهای حوزه علمیه حلّه، حاصل کوشش‌های محقق حلی بوده که پس از او به دست علامه حلّی مشهورترین عالم حوزه علمی حلّه تداوم یافته است.

تالیفات محقق حلی

کتاب‌های ارشاد الاذهان، تبصره المتعلمین، قواعدالاحکام، مختلف الشیعة و تذکرة الفقهاء در فقه، تهذیب الاصول در دانش اصول، الجواهرالنضید در منطق، خلاصةالاقوال در مباحث رجالی، کشف المراد و الباب الحادی عشر در کلام از جمله تألیفات متعدد اوست.[۱۵] بیشتر این کتاب‌ها متون درسی حوزه‌های علمیه بوده‌اند و بر آنها شرح و حاشیه نوشته شده است.

علامه حلی

نوشتار اصلی: علامه حلی

علامه با پیروی از روش فقهی اسلاف خود، شیخ طوسی و محقق حلی، فقه تفریعی را با توجه به موضوع‌بندی محقق حلّی و با بهره‌گیری از تسلط خود بر قواعد فقهی کمال بخشید. او با نگارش دو کتاب تذکرةالفقهاء، در بررسی و نقد آرای مذاهب مختلف اسلامی، و مختلف الشیعة، در بررسی اختلافات فتوایی فقهای امامی، هم کار شیخ طوسی را به کمال رساند و هم در واقع فقه تطبیقی مذهب امامی را بنیان گذارد. کتاب‌های اصولی او چون تهذیب الوصول و کتاب نهج الوصول الی علم الاصول نیز در کمال بخشی فقه امامیه تأثیر جدّی داشت.

پس از علامه، معروف‌ترین دانشمند حوزه حلّه، فخرالمحققین بود. او بر چند کتاب فقهی و کلامی پدرش شرح نوشت که از همه مشهورتر ایضاح الفوائد (شرح قواعد) است.[۱۶] مطالب استدلالی او در این شرح به سبب دقت و موشکافی مؤلف همواره محل توجه افرادی چون شیخ مرتضی انصاری بوده است.[۱۷]

شاگردان

شاگردان بسیاری از محضر درس این استاد حوزه حلّه بهره بردند که از جمله آنان محمدبن مکی عاملی معروف به شهید اول (متوفی ۷۸۶)، فخرالدین احمدبن عبداللّه معروف به ابن متوّج بحرانی و فیروزآبادی صاحب القاموس المحیط است.[۱۸]

در میان این شاگردان، شهید اول شهرت بسیار پیدا کرد. او که برای تکمیل مراحل تحصیل خود از قریه جزّین جبل عامل به حلّه سفر کرده بود، علاوه بر فخرالمحققین، نزد سیدضیاءالدین حسینی و برادرش سیدعمیدالدین و سیدتاج الدین ابن معیه حسنی و دیگران درس خواند و حکمت و علوم عقلی را در شام نزد قطب الدین محمدبن محمد رازی ــ که خود از پرورش یافتگان حوزه علمی حلّه بودــ فراگرفت.[۱۹] تأسیس و شکوفایی حوزه علمیه جبل عامل مرهون فعالیت‌های علمی و تدریسی او بوده است.

علل رکود حوزه حله

حوزه علمیه حلّه که از اواسط قرن ششم و سرتاسر قرن هفتم و هشتم معتبرترین حوزه شیعی بود، عمدتاً به علت درگیری‌های مکرری که در دوره ملوک الطوایفی پس از سقوط ایلخانان (حک: ۶۵۴ـ۷۵۰) بر سر تصرف حله روی داد، رفته رفته رونق خود را از دست داد.

فقدان امنیت

صرف نظر از دوره شیخ حسن بزرگ جلایری که در ۷۳۹ حلّه را فتح کرد، به سبب درگیری‌های مکرر جلایریان با تیموریان از ۷۹۵ تا دهه نخست قرن نهم و سپس تداوم این درگیری‌ها تا ۸۵۰ میان جلایریان و قره قویونلوها، این شهر سخت ناامن شد.[۲۰]

این ناامنی‌ها در رکود حوزه حلّه مؤثر افتاد، چنانکه فقیه و متکلم حوزه حلّه، فاضل مقداد سیوری حلّی، شاگرد شهید اول و فخرالمحققین و استادِ ابن فهد حلّی، به همراه بسیاری از علمای بزرگ حلّه، این شهر را به قصد نجف ترک کرد و در ۸۲۶ق در این شهر درگذشت.[۲۱]

با این همه و طی این حادثه‌ها، فعالیت حوزه حلّه متوقف نشد. چنانکه مدرسه علمی موسوم به زعیه (زعبه/ زعینه/ زعنیه/ رعیه) در حلّه دایر بود و جمال الدین احمدبن شمس الدین محمد، مشهور به ابن فهد حلّی، در این مدرسه به تدریس اشتغال داشت.[۲۲]

از بین رفتن کلی امنیت با یک ادعا

سرانجام در پی ادعای مهدویت سیدمحمدبن فلاح مشعشع، درس خوانده حوزه حلّه و شاگرد ابن فهد حلّی، و تسلط او بر حلّه و سپس جنگ‌های ویرانگر اخلاف او با آق قوینلوها، امنیت به کلی از شهر حلّه رخت بربست.[۲۳]

جانشینان حوزه حله

بدین گونه به مرور حوزه علمیه جبل عامل، که در سال‌های پایانی دهه هشتاد قرن هشتم پایه گذاری شده بود، و سپس حوزه نجف، که به سبب برخی اقدامات رفاهی و امنیتی حاکمان شهر دوباره رو به رونق گرفتن داشت، جانشین حوزه علمیه حلّه شدند.[۲۴] با آنکه این حوزه کاملا از حرکت بازنایستاد، دیگر هیچگاه به دوران طلایی و درخشان خود بازنگشت.

پی نوشت ها:

ذهبی، حوادث و وفیات ۵۸۱ـ۵۹۰ه، ص۴۰۰ـ ۴۰۱

ذهبی، حوادث و وفیات ۵۷۱ـ۵۸۰ه، ص۲۸۶

ذهبی، حوادث و وفیات ۵۹۱ـ۶۰۰ه.، ص۳۱۴

ابن مشهدی، ص۴۳۴ـ۴۳۵، ۵۶۶ـ۵۶۷

ابن مشهدی، ص۵۶۶

ر.ک:آقابزرگ طهرانی، طبقات: الثقات، ص۳۳۴ـ ۳۳۵

وصّاف الحضره، ص۳۶

افندی اصفهانی، ج۱، ص۳۶۱

ر.ک:بحرانی، ص۲۳۰ـ۲۳۱

بحرالعلوم، ص۴۸ـ۵۰

ر.ک:ابن ادریس حلّی، ج۸، مقدمه موسوی خرسان، ص۷۳، نیز ر.ک: به ص۱۰۹، ۱۱۴ـ ۱۱۶

استرآبادی، ص۸۷ـ۸۸

محقق حلی، المعتبر فی شرح المختصر، ص۷

محقق حلی، شرائع الاسلام، ج۱، مقدمه بقال، صن

حرّعاملی، قسم۲، ص۸۲ـ۸۵؛ ر.ک:اشمیتکه، ص۵۰ـ۱۱۴

افندی اصفهانی، ج۵، ص۷۷

ر.ک:شیخ مرتضی انصاری ج۱، ص۱۲۸، ج۲، ص۲۳۸، ج۳، ص۶۳، ۶۸، ۷۶

آقابزرگ طهرانی، طبقات: الحقائق، ص۱۸۵

امین، ج۱۰، ص۵۹، ۶۱ـ ۶۲

ر.ک:حلّی، قسم۱، ص۱۰۰ـ۱۰۸

افندی اصفهانی، ج۵، ص۲۱۶؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج۹، ص۲۸۴ـ۲۸۶

خوانساری، ج۱، ص۷۲

ر.ک:خوانساری، ج۱، ص۷۳ـ۷۴؛ حلّی، قسم ۱، ص۱۰۸ـ۱۱۲

ر.ک:بحرالعلوم، ص۵۷ـ۵۹

حوزه علمیه در حله

منابع:

محمدمحسن آقابزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعة:الثقات العیون فی سادس القرون، چاپ علی نقی منزوی، بیروت، ۱۳۹۲/۱۹۷۲.

محمدمحسن آقابزرگ طهرانی، الحقائق الراهنة فی المائة الثامنة، چاپ علی نقی منزوی، بیروت، ۱۹۷۵م.

ابن ادریس حلّی، موسوعة ابن ادریس الحلّی، ج۸ـ۱۳.

کتاب السرائر الحاوی لتحریرالفتاوی، چاپ محمدمهدی موسوی خرسان، قم، ۱۳۸۷ش.

ابن جنید اسکافی، مجموعة فتاوی ابن الجنید، تألیف علی پناه اشتهاردی، قم، ۱۴۱۶ق.

ابن داوود حلّی، کتاب الرجال، چاپ جلال الدین محدث ارموی، تهران، ۱۳۴۲ش.

ابن مشهدی، المزارالکبیر، چاپ جواد قیومی اصفهانی، قم، ۱۴۱۹ق.

محمدامین بن محمدشریف استرآبادی، الفوائدالمدنیة، چاپ سنگی تبریز، ۱۳۲۱، چاپ افست، قم، ۱۴۰۵ق.

زابینه اشمیتکه، اندیشه‌های کلامی علامه حلّی، ترجمه احمد نمایی، مشهد، ۱۳۷۸ش.

عبداللّه بن عیسی افندی اصفهانی، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، چاپ احمد حسینی، قم، ۱۴۰۱ق.

امین؛ مرتضی بن محمدامین انصاری، کتاب المکاسب، قم، ۱۴۱۱ق.

محمد بحرالعلوم، «‌الدراسة و تاریخها فی النجف »، در موسوعةالعتبات المقدسة، تألیف جعفر خلیلی، ج۷، جزء۲، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۷/۱۹۸۷.

یوسف بن احمد بحرانی، لؤلؤةالبحرین، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، قم، بی‌تا.

محمدبن حسن حرّعاملی، امل الآمل، چاپ احمد حسینی، بغداد، ۱۹۶۵، چاپ افست قم، ۱۳۶۲ش.

یوسف حلّی، تاریخ الحلة، نجف ۱۳۸۵/۱۹۶۵، چاپ افست قم، ۱۳۷۲ش.

محمودبن علی حمصی رازی، المنقذ من التقلید، قم، ۱۴۱۲ـ۱۴۱۴ق.

محمدبن احمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، حوادث و وفیات ۵۷۱ـ۵۸۰ه.، ۵۸۱ـ۵۹۰ه.، ۵۹۱ـ۶۰۰ه.، ۱۴۱۷ق.

محمدبن مکی شهید اول، الاربعون حدیثاً، قم، ۱۴۰۷ق.

حسن صدر، تکملة امل الآمل، چاپ حسین علی محفوظ، عبدالکریم دباغ، و عدنان دباغ، بیروت، ۱۴۲۹/۲۰۰۸.

مجلسی.

جعفربن حسن محقق حلّی، شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، چاپ عبدالحسین محمدعلی بقال، نجف، ۱۳۸۹/۱۹۶۹.

جعفربن حسن محقق حلّی، مختصر نافع: ترجمه فارسی، چاپ محمدتقی دانش پژوه، تهران، ۱۳۶۲ش.

جعفربن حسن محقق حلّی، المعتبر فی شرح المختصر، چاپ سنگی، تهران، ۱۳۱۸ش.

علی بن عبیداللّه منتجب الدین رازی، الفهرست، چاپ جلال الدین محدث ارموی، قم، ۱۳۶۶ش.

موسوعة طبقات الفقهاء، اشراف جعفر سبحانی، قم: مؤسسةالامام الصادق، ۱۴۱۸ـ۱۴۲۴ق.

عبداللّه بن فضل اللّه وصّاف الحضره، تاریخ وصّاف، چاپ سنگی بمبئی، ۱۲۶۹ق.

منبع: ویکی شیعه

مکتبة الامام امیرالمؤمنین العامة (نجف)

مَکتَبةُ الامام اَمیرُالمؤمنین العامّة (کتابخانه عمومی امام امیرالمؤمنین) کتابخانه‌ای عمومی در نجف (عراق) که در سال (۱۳۷۳ق ـ ۱۹۵۳م) توسط علامه امینی تأسیس شد. این کتابخانه دارای بخش‌های مختلفی بوده و توسط هیأت امناء انتخابی اداره می‌شود.

تأسیس

عبدالحسین امینی (نویسنده الغدیر) در ماه جمادی الاولی سال ۱۳۷۳ق. کتابخانه مکتبة الامام امیرالمؤمنین العامة (کتابخانه عمومی امام امیرالمومنین (ع)) را در نجف در منطقه الحویش تأسیس کرد که پس از ۲ سال و اندی در روز عید غدیر سال ۱۳۷۶ق. افتتاح شد. معماری این کتابخانه به سبک اسلامی و عربی است.[۱] [۲]

امینی این کتابخانه را وقف آستان قدس رضوی کرده است.[۳] وی در دریافت کتاب برای کتابخانه، هر کتابی را نمی‌پذیرفت. اگر کتاب خوبی به کتابخانه اهدا می‌شد که پیش از آن در کتابخانه وجود داشت، با کسب اجازه از اهداکننده، آن را می‌فروخت و کتابی دیگر برای کتابخانه می‌خرید.[۴]

بخش‌های کتابخانه

این کتابخانه دارای بخش‌های مختلفی است:

بخش اسناد و مدارک: این شامل دو قسمت بخش‌های «اسناد و مدارک عراقی و عربی» و «اسناد و مدارک غیر عربی» است.

بخش حاج محمد سعید شمس: این بخش مشتمل بر کتابخانه شخصی حاج محمد سعید شمس و وارثین او می‌باشد که از خانه‌اش به کتابخانه انتقال یافته است. او مجموعه کتب شخصی را در سال ۱۴۲۲ق به کتابخانه عمومی امیرالمؤمنین وقف کرده که بیش از چهار هزار جلد است.

بخش هایی از کتابخانه امام امیرالمؤمنین(ع)

بخش زبان‌های غیر عربی: این بخش شامل بیش از پنجاه هزار مجله و کتاب است که در موضوعات مختلف طبقه بندی شده است.

بخش کتاب‌های خطی: این بخش شامل اداره کتب خطی، مخزن کتب خطی، قسمت عکسبرداری از اسناد و مدارک، قسمت اسناد و مدارک، قسمت موزه آثار، قسمت سمعی و بصری و قسمت فیلم‌ها است.

بخش آثار و هدایا: شامل مجموعه‌ای از میراث قدیمی و نوشته‌هایی از طلا بر روی قطعه‌هایی از قالی کاشان و همچنین فرش‌های بافته شده از ابریشم و برخی آثار با ارزش دیگر.

بخش رایانه: خدمات این بخش شامل فهرست کردن همه کتاب‌های خطی و چاپی از روش هاسی جدید است.

بخش حفاظت و نگهداری کتب: شامل دو قسمت حفاظت و نگهداری کتاب‌های چاپی و کتاب‌های خطی است.[۵]

آثار موجود

تعداد کتاب‌های این کتابخانه در سال ۱۳۹۶ق.[۶] حدود ۴۲ هزار جلد بوده. از این شمار، حدود ۴ هزار نسخه خطی، ۴۰۰ نسخه عکسی، و ۷۵۰ نسخه فیلم بوده است. فهرست کتابهای خطی، در ۴ جلد و فهرست کتاب‌های عکسی در ۳ جلد نگاشته شده است.[۷]

مجله کتابخانه

کتابخانه امیرالمؤمنین (ع) مجله‌ای به نام صحیفة المکتبة به زبان عربی و فارسی منتشر کرده است. شماره‌های منتشر شده آن حاوی مطالبی درباره نسخه‌های خطی و مآخذ مهمی است که علامه امینی در کتابخانه‌های کشورهای مختلف دیده بوده است. همچنین در سراسر مجله مطالبی درباره اهمیت کتاب و کتابخانه و تأکید سخت و سفارش به مسؤولان و کارمندان کتابخانه‌ها و کتابداران بوده است تا در برخورد با مراجعان و کتابخوانان رفتاری درخور مقام کتابداری و نشر فرهنگ در اجتماع داشته باشند.[۸]

ارتباطات جهانی

امینی همواره در صدد بود تا با مراکز مهم علمی دنیا، از جمله کتابخانه‌های مهم جهان در تماس باشد، تا هر نسخه‌ای که در کتابخانه عمومی امام علی (ع) نیست را از کتابخانه‌های دیگر بخواهند و در برابر، نسخه‌هایی به آنان بدهند. از این رو، پس از تأسیس این کتابخانه، با برخی از مجامع علمی و مؤلفان و ناشران و ارباب مطبوعات کشورهای گوناگون ارتباط برقرار کرد و هدایایی میان کتابخانه امیرالمؤمنین (ع) و سایر کتابخانه‌ها مبادله شد.[۹]

پی نوشت ها:

  1. حکیمی، حماسه غدیر، صص۳۰۶-۳۰۷.
  2. فائزه سادات طباطبایی امیری، آشنایی با کتابخانه علامه امینی در کشور عراق.
  3. حکیمی، حماسه غدیر، ص ۳۱۹.
  4. حکیمی، حماسه غدیر، ص۳۰۸.
  5. فائزه سادات طباطبایی امیری، آشنایی با کتابخانه علامه امینی در کشور عراق.
  6. طبق تاریخ نگارش کتاب «حماسه غدیر» در مقدمه، ص۱۶.
  7. حکیمی، حماسه غدیر، صص۳۰۸-۳۰۷.
  8. حکیمی، حماسه غدیر، ص۳۰۸.
  9. حکیمی، حماسه غدیر، ص۳۱۶.

منابع:

حکیمی، محمدرضا، حماسه غدیر، دلیل ما، ۱۳۸۶ش.

طباطبایی امیری، فائزه السادات، آشنایی با کتابخانه علامه امینی در کشور عراق، کتاب ماه کلیات، فروردین ۱۳۸۹ – شماره ۱۴۸.

منبع: ویکی شیعه

حوزه علمیه

حوزه علمیه، نهاد آموزش، پژوهش و تبلیغ دینی شیعیان، متشکل از مجموعه مدارس دینی و مراجع مذهبی که وظایفی آموزشی، پژوهشی و تبلیغی از جمله تربیت و پرورش طُلّاب علوم دینی شیعه را بر عهده دارند. حوزه‌های علمیه شیعه غالبا بر کلّیۀ امور مذهبی و تبلیغات دینی در مناطق شیعه‌نشین نیز نظارت دارند. بخش مهم حوزه علمیه، مدارس علمیه‌ است که روحانیون شیعه در آن به تدریس و تحصیل علوم دینی می‌پردازند. حوزه‌های علمیه تحت اشراف مجتهدان یا مراجع تقلید شیعه اداره می‌شود.

هرچند اصطلاح «حوزه علمیه» در دوران اخیر رواج یافته، پیشینه این نهاد، به قرون نخستین قمری باز می‌گردد. در طول تاریخ شیعه، این نهاد، نظام آموزشی ویژه‌ای پیدا کرده است. مباحثه از سنت‌های رایج در آن است و «مقدمات»، «سطح» و «خارج» به ترتیب مراحل تحصیل در حوزه‌اند.

حوزه‌های علمیه قم، نجف، بغداد، حله، جبل عامل و اصفهان به عنوان مهم‌ترین حوزه‌های علمیه شیعه هر کدام برای مدتی مرکزیت علمی حوزه‌های علمیه شیعه را بر عهده داشته‌اند. امروزه حوزه علمیه قم مهم‌ترینِ حوزه‌های علمیه شیعی است که طلاب علوم دینی از سراسر جهان در این حوزه مشغول به تحصیل‌اند.

اصطلاح حوزه علمیه

وجود نهاد آموزشی ـ تبلیغی که از آن به حوزه تعبیر می‌شود، در عالم تشیع پیشینه‌ای دراز دارد و در طی قرن‌ها وجود داشته است، اما اینکه از این نهاد به اصطلاحی خاص مانند حوزه علمیه تعبیر شود، بسیار جدید است. شواهد حکایت از آن دارد که استفاده از این تعبیر مربوط به حدود صد سال گذشته است. در سال ۱۳۱۳ش برای نهادی که شیخ عبدالکریم حائری در قم تأسیس کرد بود هنوز تعبیر جامعۀ علمیۀ قم و نه حوزه علمیۀ قم به کار می‌رفت. رواج تعبیر حوزه علمیه مربوط به سال‌های اخیر است.[۱]

نخستین حوزه‌هایی که در اسلام شکل گرفت حوزه مکه و مدینه بود. حوزه مدینه پس از رسول اکرم(ص)، مرکزیت علمی خود را حفظ کرد و در عصر امام باقر و امام صادق علیهما السلام رونق جدی یافت. کوفه نیز از شهرهایی بود که در صدر اسلام در آن مساجد نقش مدرسه را داشتند، البته در کنار مساجد در منازل نیز درس برپا بوده است. و به تدریج مدارس و دارالعلم‌ها بنیاد گردید.[۲]

در برهه‌ای از عصر خلفای عباسی، بغداد مقر یکی از بزرگترین حوزه‌های علمی شیعه بود. دانشمندانی چون شیخ مفید و کلینی از استادان این حوزه بودند. این حوزه از سال ۲۶۰ تا ۳۲۷ قمری تحت نظارت نواب اربعه قرار داشت. پس از به آتش کشیدن کتابخانه دارالعلم در سال ۴۵۱ قمری و مهاجرت شیخ طوسی به شهر نجف، این شهر مرکز علمی شیعه شد. در کنار حوزه نجف حوزه دیگری نیز در حله تأسیس شد و برای مدتی مرجعیت علمی حوزه‌ها را در دست گرفت و عالمان بزرگی چون علامه حلی، محقق حلی و ابن فهد حلی را پروراند. در این دوره حوزه‌های سیاری نیز تحت نظر علامه حلی فعّالیت داشتند.[۳] از حوزه علمیه جبل عامل در لبنان نیز عالمانی چون شهید اول و ثانی برخاستند.[۴]

حوزه علمیه قم در قرن دوم، و به احتمالی در نیمۀ دوم قرن دوم تأسیس شد و تا به حال به موجودیت خود ادامه داده است. با اقامت شیخ عبدالکریم حائری در سال ۱۳۴۰ ق در قم، این شهر مرکز حوزه‌های ایران شد. و پس از اقامت آقا حسین بروجردی شهرت جهانی یافت. و پس از رحلت ایشان بزرگترین حوزه علمیه شیعی گردید.[۵]

نظام تعلیمی حوزه، همواره متن محور بوده و اولین گام برای طلبه، کسب توانایی فهم درست متن است. با محوریت متون معین طراحی شده و تألیف شروح متعدد بر کتابهای درسی، حاکی از اهتمام حوزه‌ها به متون درسی است. این متون تألیف استادان برجسته حوزه‌ها بوده و غالباً پیچیدگی‌ها و دشواری‌هایی داشته که مدرّسان در هنگام درس تبیین می‌کرده‌اند؛ به گونهای که ورزیدگی استاد را با همین شرح و رفع ابهامات و دشواری‌ها می‌سنجیده‌اند، همچنانکه برای سنجش رتبه علمی طلبه نیز توانایی او را در توضیح این متون ملاک قرار می‌داده‌اند. نظام تعلیمی شیعه که بر محور استاد شاگرد بوده و غالبآ همراه با یک متن تعلیمی و به روش‌های زیر گسترش یافته است. این روش‌ها بیش از هر چیز مبتنی بر شیوه تعلیمی امامان شیعه برای اصحاب و شاگردانشان بوده است.

مباحثه یکی از مهم‌ترین روش‌های تحصیلی و از ویژگی‌های نظام تعلیمی حوزه علمیه است. مباحثه به این شکل است که بعد از هر درس، طلاب در گروه‌های دو یا چند نفره، درباره آن درس با هم بحث می‌کنند. معمولاً یک نفر عهده‌دار بازگویی درس می‌شود و طرف‌های دیگر درباره مطالب با او بحث می‌کنند. اساتید توصیه می‌کنند که مباحثات سه نفره باشد تا نه شلوغ باشد و نه در صورت غیبت یکی تعطیل شود. در هر جلسه یک نفر عهده‌دار بازگویی درس پیشین می‌شود و دیگران به نقد و اشکال و تصحیح می‌پردازند.

از مهمترین ویژگیهای این نظام تعلیمی پیشگیری از بدفهمی و ایجاد خضوع علمی و خویشتنداری از اظهار نظرهای شتاب زده و نسنجیده است. سنّتِ مباحثه تا مرحله درس خارج ادامه دارد، پس از آن نیز گاهی جلسات مباحثات علمی اجتهادی بین افراد برجسته یک نسل که خود به مرتبه استادی و اجتهاد رسیده‌اند، برگزار می‌شود. در سال‌های اخیر، با توجه به تحولات روشی و فراهم شدن تسهیلاتی همچون ضبط صوتی یا تصویری جلسات درس و امکان دستیابی سریع به مطالب درس، این سنّت، کمرنگ شده است.

نظام آموزشی جدید

پس از انقلاب اسلامی در ایران، برنامه و نظام آموزشی جدیدی برای حوزه علمیه طراحی شد. این برنامه در عین حفظ کردن برخی از ویژهای نظام سنتی آموزشی حوزه، آن را با نظامات آموزش عالی هماهنگ ساخته و برخی از ساختارهای دانشگاهی را مورد استفاده قرار داده است. این تجدیدنظرها در پی انتقادهای عالمان دینی همچون امام خمینی، شهید مطهری و سید علی خامنه ای شکل گرفت.

از مهمترین انتقادها می‌توان به تحجر و عقب‌ماندگی[۶]، کم‌توجهی به مقتضیات و نیازهای عصر حاضر[۷]، کم‌توجهی به علوم روز[۸]، منحصر شدن مطالعات به فقهی، طولانی بودن متون درسی[۹] اشاره کرد. البته بسیاری از صاحبنظران نظام سنتی حوزه را دارای محاسن بسیاری دانسته‌اند که قابیلت الگوبرداری برای دانشگاهای امروزی را نیز دارد.[۱۰]

در برنامه درسی جدید، دروس حوزه در ۱۰ پایه تعریف شده است و هر پایه در یک سال تحصیلی ارائه می‌گردد. پس از اتمام پایه ۱۰ طلاب در درس خارج شرکت می‌کنند.

علوم حوزوی

علوم اصلی             علوم اصلی             علوم مرتبط             علوم رایج در تمدن اسلامی    دروس جدید

قرآن        فقه           ادبیات عرب            طب         نقد و بررسی فلسفه‌ها و مکاتب جدید

تفسیر       اصول     تاریخ       نجوم        آشنایی با ادیان و فرقه‌ها

حدیث      اخلاق      رجال       ریاضی    تاریخ و شرح کتب حدیثی

کلام                         فلسفه       عرفان

مراحل تحصیل

    مقدمات در دوره مقدمات ادبیات عرب، منطق، فقه و اصول نیمه استدلالی تدریس می‌شود. در نظام فعلی حوزه علمیه قم، این مرحله شامل پایه‌های اوّل تا ششم است و هدف اصلی در این دوره، آموزش ادبیات عرب (صرف، نحو، معانی و بیان و…) و آشنایی با دروس پایه مثل منطق و فقه است. در این دوره از کتابهای جامع المقدمات، سیوطی، مغنی، المنطق، شرح لمعه، اصول فقه…استفاده می‌شود.[۱۱]

    سطح در دوره سطح فقه و اصول استدلالی اما به صورت متن‌محور ارائه می‌گردد. در نظام فعلی حوزه، این مرحله شامل پایه‌های ششم تا دهم است. در این دوره کتاب‌های رسائل، کفایه و مکاسب تدریس می‌شود. بالا بردن قدرت فهم متون فقهی و اصولی و آشنایی با روش‌های استنباط از آیات و احادیث از مهمترین اهداف این دوره است.[۱۲]

درس خارج عالی‌ترین سطح دروس حوزه است. این دوره به صورت سنتی، پس از طی دوره مقدمات و سطح آغاز می‌شود. در این درس، استاد بدون تکیه بر متنی خاص، نظرات مختلف درباره موضوعی را مطرح می‌کند و پس ار نقد نظر دیگران، در پایان نظر خود را ارائه می‌کند.[۱۳]

در نظام آموزشی حوزه، مدرّسان خود تصمیم به شروع درس معین می‌گرفته و به حسب تقاضای طلاب، درس و ساعت برگزاری آن را اعلام می‌کرده‌اند. شرط اصلی تدریس توانایی و مقبولیت علمی بوده و چون طلاب در انتخاب درس آزاد بوده‌اند، این شرط به خودی خود تحقق می‌یافته است.

فضاهای آموزشی

    مدارس علمیه مهمترین مکان تعلیم در نظام آموزشی حوزه مدرسه است. در گذشته این اماکن به نام مدرسه خوانده می‌شد اما در قرن اخیر با ایجاد نظام آموزشی جدید، و معمول شدن واژه مدرسه برای آموزش علوم جدید، برای اشاره به مدارس سنتی دینی از مدرسه علمیه استفاده می‌شود. در طول قرن‌های گذشته شیعیان مدارس پرشماری داشتند که مراکز تعلیمی آنان بوده است. بانیان این مراکز گاه رجال حکومتی[۱۴]، گاه تجار و خوانین[۱۵] و گاه علما و فقها بوده‌اند[۱۶]، در مواردی دیده می‌شود کسانی از طبقات دیگر مانند طبیبان و هنروران و… مدارسی ساخته‌اند. علاوه بر فعالیت آموزشی مدارس، مهمترین امکان علمی آنها کتابخانه بود. پرداخت حق التدریس به استادان و شهریه به طلاب از موقوفات مدرسه و حجره‌هایی جهت اسکان طلاب از دیگر امتیازات مدارس علمیه بر دیگر فضاهای آموزشی بوده است.[۱۷]

    مساجداستفاده از مساجد برای تعلیم علوم مختلف دینی، همواره به عنوان یک گزینه برای عالمان شیعه مطرح بوده است. با وجود امکانات مدارس علمیه، علما و مراجع تقلید تدریس در مساجد را به سبب فضای معنوی ترجیح داده‌اند.[۱۸] امرزوه بسیاری از درس‌های حوزه در مساجد برگزار می‌گردد.

    مکان‌های خصوصی، افزون بر مکان‌های عمومی گاهی دورس حوزی در مکان‌های خصوصی برگزار می‌شده است رایج‌ترین نوع برگزاری دروس در اماکن خصوصی، منازل استادان بوده است. استفاده از اماکن خصوصی به جای مدارس، گاه به سبب شأن ویژه مُدرّس بوده و گاه بدان سبب بوده که مقررات مدارس برگزاری چنان درسی را بر نمی‌تابیده است، برای نمونه برای دورسی چون فلسفه در شهرها و دوره‌هایی که منع از تدریس فلسفه غلبه داشت فضاهای خصوصی بیشتر مناسب بوده است. در قرن‌های گذشته که امرار و معاش مُدَّرسان از طریق کسب بوده است. حجرات آنان در بازار نیز محلی برای تعلُّم طلاب بوده است.

    سایر مکان ها، برای درس فضاهای عمومی دیگری همچون، رواق‌های حرم امامان و امامزادگان و مقابر علما در اختیار بوده است.

درس اخلاق

درس اخلاق از پررونق‌ترین درس‌های جنبی حوزه‌ها بوده است. در آغاز هجرت شیخ عبدالکریم حائری، درس رسمی اخلاق در حوزه وجود نداشت ایشان آموزش اخلاق را در برنامه‌های درسی حوزه گنجاند. برخی استادان سطوح عالی و خارج نیز هر هفته در آخرین روز درس، بخشی از وقت را به توصیه اخلاقی و غالباً در قالب شرح حدیثی اختصاص می‌داده‌اند. غرض از این دروس، توجه دادن طلاب به خصلت‌های اخلاقی، آداب و عرفیات مرتبط با اهل علم بوده است که گاه از آن به زی طلبگی تعبیر می‌شود.

در گذشته افرادی همچون سیدعلی شوشتری، میرزا جواد ملکی تبریزی، امام خمینی و شیخ عباس قمی درس اخلاق می‌گفتند.[۲۱][۲۲][۲۳]

مهمترین متون اخلاقی حوزه

    منیة المرید

    جامع السعادات

    معراج السعادة

    منهج الرشاد

عوامل رونق و رکود حوزه علمیه

    وجود عالمان بزرگ و برپایی مجلس درس ، مهمترین عامل در تأسیس و ماندگاری حوزه علمیه بوده است؛ چنانکه حوزه علمیه نجف با خروج شیخ طوسی از بغداد، و پناه جویی وی به مزار امیرمؤمنان(ع) آغاز به کار کرد. در واقع، جاذبه معنوی مزار امیرمؤمنان، موجب آبادانی و استقرار گروه‌هایی از شیعیان شده بود، اما حضور شیخ طوسی، سبب شد تا شیعیان از نقاط مختلف (بغداد، ری، حلب، طرابلس، قم، خراسان و ماوراءالنهر) به نجف روی آورند و دیرپاترین و تأثیرگذارترین حوزه علمی شیعه را تاسیس کنند.

    مشاهد امامان شیعه و برخی از امامزادگان، از آنرو که کانون تجمع شیعیان در پیرامون آنها بوده است، غالباً دارای حوزه بوده‌اند. حوزه‌های قم، مشهد، کربلا، کاظمین، سامرا از این گروهند.

    مرکزیت یافتن سیاسی شهرها در دوره فرمانروایی حاکمان شیعی موجب شکل گیری برخی حوزه‌ها از جمله حوزه‌های اصفهان، تهران،قزوین و تبریز شده است.

    نیازهای آموزشی، حوزه‌هایی بوده‌اند که صرفاً به سبب نیازهای آموزشی در یک شهر شیعه نشین شکل گرفته‌اند که می‌توان به حوزه علمیه کاشان، شیراز، سبزوار، شوشتر، جبل عامل و بحرین اشاره کرد.

عوامل رکود حوزه ها

    در طول تاریخ حوزه‌های علمیه، هرگاه به عللی، حضور عالمان طراز اول در یک حوزه کمرنگ یا آن حوزه از دانش پژوهان مشتاق و راغب تهی شده، آن حوزه از رونق افتاده است؛ به ویژه اگر هم زمان، عالمی بزرگ شهر دیگری را مرکز تدریس و تعلیم خود قرار می‌داده است. با خروج شیخ طوسی از بغداد حوزه بغداد از رونق افتاد.[۲۴]

    گاهی رخدادهای طبیعی و بروز تنگناهای سیاسی و فرهنگی سبب تعطیل یا رکود یک حوزه می‌شد: حمله محمود افغان به اصفهان، برای مدتی حوزه این شهر را متوقف ساخت؛ یا در عصر پهلوی اول، سیاست جدّی حکومت در حذف علما از فعالیت تبلیغی و حتی ممنوعیتِ استفاده از پوشش رایج اهل علم، بیشتر حوزه‌های شهرهای ایران را به رکود کشاند و به حوزه تهران ضربه‌ای شدید وارد کرد.

هر حوزه، معمولا زیر نظر بالاترین مقامات علمی آن حوزه اداره می‌شد؛ گاه چند مجتهد یا مرجع تقلید همتراز در این مدیریت مشارکت دارند. مدیریت حوزه ناظر به امور کلی بوده است:

    رسیدگی به مسائل طلاب مانند: مسکن، شهریه، تسهیلات و ملزومات تحصیل مانند کتابخانه، مسائل اداری مانند سربازی و…

    مراقبت از برگزاری دروس برای سطوح مختلف

    رسیدگی‌های خاص به مدرّسان

    دعوت از استادان شهرهای دیگر برای تقویت حوزه

    نظارت بر امور عمومی حوزه و سلوک اجتماعی و اخلاقی طلاب و مناسبات آنان با سایر مردم

    تنظیم مناسبات حوزه با مقامات رسمی با توجه به شرایط مختلف

    اظهارنظرها و اعلام مواضع و مشارکت‌های موردی در امور اجتماعی و سیاسی و امثال آن.

منابع مالی

از زمان شکل گرفتن حوزه‌های علمیه شیعه، مخارج آنها غالباً با وجوه شرعی که مردم به مراجع تقلید می‌پرداخته‌اند، اداره شده است. گاهی نیز وجوه اهدایی برخی اشخاص خیر یا عواید برخی موقوفات در این راه هزینه می‌شده است. در حال حاضر نیز همین سنّت استمرار دارد و تأمین مالی حوزه‌ها نیز برعهده مراجع تقلید است. در سالهای اخیر، در کشور ایران، ردیف بودجه دولتی مستقل به حوزه‌های علمیه اختصاص داده شده که بخشی کلان از مخارج حوزه علمیه شیعه در ایران را تامین می‌کند.[۲۵]

شهریه طلاب

شهریه مبلغی کمک مالی است که به صورت ماهیانه از طرف مراجع تقلید به طلبه‌ها پرداخت می‌شود. پرداخت شهریه به طلاب علوم دینی از سنت‌های قدیمی که دیرباز تا کنون در حوزه‌های علمیه جاری بوده است.[۲۶]شهریه از محل خمس پرداخت می‌گردد.[۲۷] در گذشته پرداخت شهریه توسط یک عالم، نشانه‌ای از مرجعیت او بود.[۲۸]

تعطیلات

    روزهای پنجشنبه و جمعه

    برخی مناسبت‌ها همچون سالروز شهادت امامان شیعه و اعیاد اسلامی

    ماه رمضان، دهه نخست محرّم، دهه آخر صفر. طلاب در این ایام برای تبلیغ به مناطق مختلف سفر می‌کنند، برخی که به تبلیغ نمی‌رفته‌اند، برای ایام تعطیل خود، نوعی اشتغال علمی مانند تدریس یا تألیف ایجاد می‌کرده‌اند.[۲۹]

    بخشی از فصل تابستان یا تمام آن.

در تعیین روز تعطیل غالباً برنامه درسی استادان اصلی حوزه ملاک بوده است.

برنامه تعطیلات

در برخی حوزه‌ها، در روزهای تعطیل، جلسات هفتگی تعلیم وعظ و خطابه برگزار می‌شده است. در این جلسات، معمولا چند تن از پیشکسوتان امر تبلیغ حضور می‌یافتند و طلاب جوان، با ارائه خطابه در جمع، از تجربه این افراد بهره می‌بردند، و توانایی‌های خود را می‌آزمودند. مدعوین پیشکسوت نیز مبحثی را به روش خطابه مطرح می‌کردند که هم جنبه محتوایی و هم جنبه مهارت‌افزایی و تجربه‌اندوزی داشت. علاوه بر این، تعطیلات رسمی حوزه فرصتی برای آشنایی با علوم غیر رسمی حوزه بود.[۳۰]

ورود به حوزه

تا نیمه دوم قرن چهاردهم هجری دانش آموز وارد مکتب خانه می‌شد و پس از آشنایی با حروف به فراگرفتن قرآن کریم می‌پرداخت و پس از آشنایی مختصری با مقدمات صرف و نحو و غیره به حوزه وارد می‌شد. اما پس از افتتاح مدارس جدید و انقراض مکتب‌خانه‌ها دانش‌آموزان پس از تکمیل دوره اول یا دوم متوسطه به حوزه ملحق می‌گردند. امروزه در ایران داوطلبان پس از طی دوره سیکل، دیپلم و حتی بالاتر وارد حوزه می‌شوند.[۳۱][۳۲]

القاب حوزوی

لقب          توضیحات

ثقة الاسلام               ثِقَةُالاسلام، عنوانی عام برای احترام و تعظیم عالمان امامیه، لقب خاص محمد بن یعقوب کلینی و در دهه‌های اخیر، نشان دهنده سطح معینی از دانش‌های حوزوی است.

آخوند       واژه‌ای فارسی، به معنی دانشمند، پیشوای دینی و معلم است که نخستین مورد کاربرد این واژه در ایران، به مثابه عنوانی احترام‌آمیز برای روحانیون دانشمند، به دوره تیموریان مربوط می‌شود. در عصر قاجار کاربرد این کلمه گسترش بیشتری یافت و شامل مدرسان مکتب‌خانه‌ها نیز گردید. در میان دانشمندان آن روزگار ملا محمدکاظم خراسانی، آخوند نامیده می‌شد. اکنون این کلمه به گونه عام برای روحانیون به‌کار می‌رود.

شیخ         شیخ در لغت به معنای پیر است، در زمان جاهلیت، به رئیس و ریش سفید قبیله گفته می‌شد. در ایران قدیم یکی از اصطلاحات صوفیان نیز بوده است. در تمدن اسلامی، شیخ لقبی ویژه برای برخی از عالمان بزرگ مسلمان بوده است. امروزه در ایران شیخ یک عنوان رسمی نیست و به هر کسی که در حوزه علمیه درس خوانده باشد و لباس روحانی بر تن کند و عمامه سفید بر سر بگذارد، شیخ می‌گویند.

حجت الاسلام          حجّت الاسلام، لقب خاص برخی عالمان مسلمان و از القاب عام روحانیان شیعه در دوره اخیر است. رواج کاربرد لقب حجت الاسلام برای علمای شیعه از دوره فتحعلی شاه قاجار آغاز شد و‌گاه برای تکریم بیشتر، تعبیر حجت الاسلام و المسلمین‌ ذکر می‌شد. امروزه حجت الاسلام به روحانیانی گفته می‌شود که بخشی از دروس عالی فقه و اصول را به پایان رسانده‌اند و برخلاف دوره مشروطه، در مورد روحانیان عالی مقام به کار نمی‌رود.

مجتهد      کسی است که توانایی استنباط احکام شرعی را از منابع (قرآن، سنّت، عقل و اجماع) دارد.

مرجع تقلید              به مجتهدین جامع الشرایط گفته می‌شود که بسیاری در احکام شرعی از او تقلید می‌کنند. معمولاً مرجع تقلید در رساله توضیح المسائل احکام مبتلا به مقلدین را منتشر می‌کند.

علامه      علامه لقبی برای دانشمندان اسلامی است که در فنون مختلف علمی حوزه مهارت داشته باشد. علامه از القاب خاص دانشمندان مسلمان در کشورهای فارسی، عربی و اردو زبان است و همسانی در زبان‌های دیگر (بخصوص انگلیسی) ندارد. البته علامه از القاب رسمی حوزه نیست و بیشتر به شخصی اطلاق می‌شود که در فلسفه تبحر و مهارت خاصی داشته باشد.[۳۳]

رتبه بندی حوزه ها

در بیشتر شهرهای شیعه نشین، که روحانیون و دانش آموختگان حوزه‌های بزرگ شیعه برای ارشاد و زعامت دینی حضور می‌یافتند، باتوجه به جایگاه علمی این اشخاص، موقعیت شهر و علائق مردم، حوزه‌ای شکل می‌گرفته است. درس آموختگان این حوزه غالباً در پیوند با حوزه‌های بزرگ بوده‌اند، در صورت علاقه به ادامه تحصیل، به حوزه‌های بزرگتر می‌رفتند. این سفر علمی گاهی در دو سطح روی می‌داد؛ ابتدا از حوزه‌های کوچک به حوزه‌های بزرگتر و از آنجا به حوزه‌های مرجع سفر می‌کردند.

در ایران عصر صفوی، اصفهان معتبرترین حوزه بود و طلاب از مناطق مختلف مانند بحرین، شیراز، خوزستان، لاهیجان، قزوین، کاشان و خوانسار راهی این شهر می‌شدند. در عصر قاجار از شهرهای مازندران برای تحصیل به تهران و سپس از آنجا به اصفهان می‌رفتند. برخی نیز پس از تحصیل در اصفهان راهی نجف می‌شدند. طلاب شهرهای منطقه قفقاز ابتدا به تبریز یا زنجان می‌رفتند و از آنجا به تهران و سپس نجف منتقل می‌شدند. رفت وآمد بین شهرهای شیعه‌نشین هند از یکسو و نجف و اصفهان از سوی دیگر نیز از دیرباز وجود داشت.

در دهه‌های اخیر نیز باتوجه به رشد و ارتقای جایگاه حوزه علمیه قم، علاوه بر درس آموختگان حوزه‌های شهرهای ایران، طلاب حوزه‌های هند، پاکستان، لبنان، بحرین و بسیاری از شهرهای دیگر، برای طی مدارج عالی تحصیلی به این شهر می‌روند. در واقع، نوعی رتبه بندی حوزها، همراه با پیوند دوسویه بین حوزه‌های اصلی و حوزه‌های فرعی، از آغاز تاکنون وجود داشته است.

مدارک تحصیلی حوزوی

پس از انقلاب اسلامی و به خصوص در سالهای اخیر، حوزه علمیه قم با هماهنگی وزارت علوم دولت جمهوری اسلامی، تصمیم گرفت به فارغ التحصیلان حوزوی مدارک و گواهینامه تحصیلی مورد قبول آموزش عالی اعطا کند.

مهمترین حوزه‌های علمیه شیعه

حوزه علمیه قم        حوزه علمیه قم از مهمترین حوزه‌های علمیه شیعیان است که در نیمه نخست قرن دوم قمری تأسیس شد مهاجرت اشعریان در تأسیس آن تأثیرگذار بود. حوزه علمیه قم در قرن سوم و چهارم رونق فراوان یافت، اما با رونق حوزه‌های ری و بغداد در قرن پنجم، از شکوه آن کاسته شد. با حمله مغولان در سال ۶۲۱ حوزه قم روی به زوال نهاد. با ورود شیخ عبدالکریم حائری در سال ۱۳۰۰ش به قم حوزه علمیه جدیدی در قم تأسیس شد، با مهاجرت بروجردی، حوزه قم هم طراز معتبرترین حوزه آن عصر، یعنی حوزه نجف شد. با پیروزی انقلاب اسلامی ایران حوزه علمیه قم سامان بیشتری یافت. امروزه طلاب بسیاری از سراسر جهان در حوزه علمیه قم اشتغال به تحصیل دارند.

حوزه علمیه بغداد    تأسیس حوزه علمیه بغداد به زمان امام کاظم(ع) برمی‌گردد. حوزه علمیه بغداد با ظهور عالمانی چون ابن جنید، شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی در عصر آل بویه مرجعیت علمی شیعه را عهده‌دار شد. اما با ورود طغرل سلجوقی به بغداد در ۴۴۷ق، حوزه بغداد از رونق افتاد. و مرجعیت علمی شیعه به نجف منتقل شد.

حوزه علمیه نجف   با حضور شیخ طوسی در حوزه علمیه نجف، نجف مرکزیت علمی و فکری جهان تشیع شد. اما در قرن ششم با ظهور محمدبن ادریس حلّی در حله حوزه علمیه نجف از رونق افتاد و مرکزیت علمی شیعه به حله انتقال یافت. حضور محقق اردبیلی در حوزه نجف بار دیگر به حوزه نجف رونق بخشید. از دهه چهارم قرن یازدهم حوزه علمیه نجف همانند دیگر حوزه‌های شیعه درگیر موضوع اخباری گری شد. از قرن سیزدهم با آغاز فعالیت علامه بحرالعلوم در نجف و شاگردان وحید بهبهانی، حوزه نجف عظمت و شکوه خود را بازیافت و از نو به مرکز علمی جهان تشیع تبدیل شد.

حوزه علمیه حله      حوزه علمیه حله در قرن پنجم قمری توسط دولت شیعی بنی مزید در حله تأسیس شد. از اواسط قرن ششم و سرتاسر قرن هفتم و هشتم معتبرترین حوزه شیعی بود، عمدتاً به علت درگیری‌های مکرری که در دوره ملوک الطوایفی پس از سقوط ایلخانان بر سر تصرف حله روی داد، رفته رفته رونق خود را از دست داد و حوزه علمیه نجف جانشین آن شد. ابن ادریس حلی، محقق حلی، علامه حلی و ابن طاووس از بزرگان حوزه علمیه حله به شمار می‌آیند.

حوزه علمیه جبل عامل           حوزه علمیه جبل عامل به مجموعه‌ای از مراکز علمی آموزشی شیعی در برخی شهرها و روستاهای جبل عامل در کشور لبنان از میانه قرن هشتم تا میانه قرن دهم اطلاق می‌شود. شهید اول، شهید ثانی، شیخ حر عاملی و محقق کرکی از علمای مشهور حوزه علمیه جبل عامل هستند. دانش‌آموختگان حوزه جبل عامل و آثار تألیف شده این حوزه بیشترین تأثیر را در شکل گیری حوزه علمیه اصفهان، حوزه‌های شیعه و حتی حوزه نجفِ متأخر داشته‌اند.

حوزه علمیه اصفهان               حوزه علمیه اصفهان پس از رسمی شدن مذهب تشیع در دوره صفویه در ایران و انتقال پایتخت به اصفهان شکل گرفت. عالمانی چون میرزاعبداللّه افندی، شیخ بهائی، محمد باقر سبزواری، محمد تقی مجلسی، محمدباقر مجلسی، آقاجمال خوانساری، آقاحسین خوانساری، سید ابوالحسن اصفهانی در این حوزه رشد و پرورش یافته‌اند.

حوزه علمیه ری      حوزه علمیه ری در نیمه دوم قرن سوم هجری در زمان مهاجرت علویان شکل گرفت. محمد بن یعقوب کلینی، شیخ صدوق، ابن قبه رازی، و ابوالفتوح رازی از علمای به نام حوزه علمیه ری بودند.

حوزه علمیه مشهد   پس از حوزه علمیه قم، دومین مرکز حوزوی ایران است و هم اکنون بیش از چهل درس خارج و چهارصد درس سطوح عالی در آن برقرار است. مدیریت تمامی مدارس علمیۀ استان‌های خراسان رضوی، خراسان جنوبی و خراسان شمالی با این حوزه است.

حوزه علمیه تهران در زمان آقامحمد خان قاجار تأسیس شد. حوزه تهران حلقه واسط میان حوزه‌های اصلی آن عصر مانند نجف، کربلا، اصفهان و حوزه‌های فرعی شهرستانهای ایران بود. محمد حسن آشتیانی، حاج ملا علی کنی، شیخ فضل الله نوری، محمد تقی آملی، سید احمد خوانساری، محمد مهدی الهی قمشه ای و ابوالحسن شعرانی از علمای مشهور حوزه علمیه تهران بودند. حوزه علمیه تهران در مسائل سیاسی مثل نهضت تنباکو، جنبش مشروطه خواهی، مبارزه با اقدامات دین ستیزانه رضاشاه، نهضت ملی شدن نفت، قیام پانزده خرداد و انقلاب اسلامی ایران نیز فعال بود. متاخرترین مرجع تقلید ساکن تهران آقا مجتبی تهرانی بود.

پانویس

حکمی زاده، ۱-۴؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی. ج ۲۱، ص ۴۶۲

صافی، ص۲۹-۳۳

تاریخ الجایتو، ص۱۰۸

صافی، ص۳۳-۳۷

صافی، ص۳۷-۳۹

امام خمینی، ج۲۰، ص۲۳۱

امام خمینی، ج۲۱، ص۴۷؛ مطهری، اسلام، سراسر اثر

امام خمینی، ج۱۶، ص۱۴

مصطفوی، ص۳-۴

کورانی، ص ۸۴

مراحل تحصیل در حوزه

مراحل تحصیل در حوزه

درس خارج، پایگاه تقریر

مینورسکی، ص۳۸

سلطان القرائی، ص۱۰۴

بلاغی، ج۱، ص۲۷۰

بلاغی، ج۱، ص۱۹۸

معتمدی، ص۴۵۵

تبلیغ مهمترین هدف حوزه است

تبیان

مجله حوزه، شماره۶۲/۴۴

تبیان

مختاری،ص۱۱۹

آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعة، صص۱۶۲- ۱۶۱.

برای تفصیل ردیف بودجه حوزه نک: http://www.rajanews.com/news/196044.

شهریه طلاب

آیت الله گلپایگانی و شهریه طلاب

شهریه طلاب

گیلانی، ص۵۳۰

مطهری، ص۱۰؛ ریحان، ص۶۷

آغاز ثبت نام آزمون ورودی حوزه‌های علمیه سراسر کشور

سنجش و پذیرش حوزه علمیه قم

    «علامه» اصطلاح رسمی در مراتب حوزه نیست

 فهرست منابع

    الطهرانی، آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعة، ج۲، قم، اسماعیلیان، بی‌تا.

    بلاغی، عبدالحجت، تاریخ تهران، قم، ۱۳۵۰ق.

    سید کباری، سید علیرضا، حوزه‌های علمیه شیعه در گستره جهان، تهیه: پژوهشکده باقرالعلوم، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۸ش.

    صافی گلپایگانی، لطف الله، سیر حوزه‌های علمی شیعه، مرکز نشر آثار حضرت آیت الله العظمی صافی، قم، ۱۴۳۰ق.

    اباذری، عبدالرحیم، تبارنامه حوزه و روحانیت از صدر اسلام تا پهلوی، انتشارات سلمان فارسی، قم، ۱۳۸۹ش.

    کورانی، علی، الی طالب العلم، قم، ۱۴۳۱ق.

    گیلانی مرتضی، مدارس نجف و زی طلبگی، پیام بهارستان، پاییز، ۱۳۸۹ش، دوره ۲، س ۳، شماره ۹.

    سلطانزاده، حسین، تاریخ مدارس ایران از عهد باستان تا تأسیس دارالفنون، تهران، ۱۳۶۴ش.

    سلطان القرائی، جعفر، ملحقات باب تبریز، همراه تاریخ تبریز، مینورسکی.

    امام خمینی، صحیفه نور، تهران، ۱۳۷۶ش.

    مصطفوی، محمدکاظم، فقه المعاملات، قم، ۱۴۲۳ق.

    معتمدی، محسن، جغرافیای تاریخی تهران، تهران، ۱۳۸۱ش.

    ریحان یزدی، علیرضا، تأسیس و تکوین حوزه علمیه قم، شناخت نامۀ قم، قم، ۱۳۹۰ش.

    مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، تهران، ۱۳۵۸ش.

    مختاری، رضا، سیمای فرزانگان، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ۱۳۶۷ش.

    مجله حوزه، آذر و دی ۱۳۸۳، شماره ۱۲۵، ص۱۹۵.

منبع: سایت ویکی فقه

مدرسه علمیه آخوند (نجف)

مدرسه علمیّه آخوند به سه مدرسه بزرگ، متوسط و کوچک در شهر نجف اطلاق می‌گردد که آخوند ملا محمدکاظم خراسانی، در دوران مرجعیت خویش، اقدام به ساخت آن‎ها کرد.

ملا محمدکاظم خراسانی (۱۲۵۵-۱۳۲۹ق)، معروف به آخوند خراسانی از مراجع تقلید و اصولیان برجسته امامی قرن چهاردهم قمری، مؤلف کتاب مهم کفایة الاصول و از حامیان اصلی نهضت مشروطه ایران بود. آخوند خراسانی در طول عمر خود شاگردان و مجتهدان بسیاری تربیت کرد. او به سال ۱۳۲۹ق در ۷۴ سالگی درگذشت.

مدرسه بزرگ

مدرسه بزرگ یا کُبْری واقع در محله الحویش، در سال ۱۳۲۱ق در ۷۰۰ متر مربع با ۴۰ حجره بنا شد.[۱] آخوند این مدرسه را، با کمک مالی آستان قلی بیک، وزیر بزرگ سلطان احد بخارایی امیر بخارا ساخت و از همان ابتدا محل رفت و آمد طلاب برای بحث و تدریس بود. بنای مدرسه در اواخر قرن چهاردهم به دلیل فرسودگی، با همت شیخ نصرالله خلخالی و یکی از نیکوکاران ایرانی به نام حاج علی سیاهپوشان بازسازی شد.[۲]

مدرسه آخوند در سه طبقه با یک حیاط مربع شکل دارای مدرس بزرگ و کتابخانه بوده و سر درِ ورودی، راهروها و سر درِ اتاق‌ها با کاشی‌های فیروزه‌ای تزیین شده است. این مدرسه بارها در دوران حکومت صدام مورد حمله نیروهای بعثی قرار گرفت اما امروزه از مدارس فعال نجف بوده و به مدرسه امام حسین شهرت دارد.[۳]

مدرسه متوسط

مدرسه متوسط یا وُسْطی، دومین مدرسه منتسب به آخوند خراسانی است. این مدرسه ۳۳ حجره دارد و مساحت آن ۴۲۰ متر مربع است.[۴] این مدرسه را آستان قلی بیک در دو طبقه در محله براق در کوچه آل اعسم برابر خان بزرگ، به سال ۱۳۲۶ق ساخت. علمایی مانند سید حسن بجنوردی و محمد باقر کمره‌ای مدتی در آن ساکن بودند.[۵]

مدرسه کوچک

مدرسه کوچک یا صُغری واقع در محله البُراق. این مدرسه ۱۲ حجره دارد و در سال ۱۳۲۸ق ساخته شد.[۶] بانی آن حاج فیض الله بخارایی خزانه‌دار وزیر جان میرزا به دستور شیخ خراسانی اقدام به ساخت آن کرد. مساحت این مدرسه ۲۱۰ متر و دارای یک طبقه بوده و در نزدیکی خانه شریعت اصفهانی قرار دارد.[۷]

پی نوشت ها:

  1. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  2. موقوفات ایرانیان در عراق (۱ – نجف اشرف).
  3. موقوفات ایرانیان در عراق (۱ – نجف اشرف).
  4. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  5. کتابخانه مجلس شورای اسلامی.
  6. پایگاه رسمی آستان قدس علوی.
  7. کتابخانه مجلس شورای اسلامی.

منبع: ویکی فقه

مقام حضرت مهدی(عج) در وادی السلام

اشاره:

مقام حضرت مهدی(عج) در وادی السلام نجف اشرف، یکی از قدیمی ترین مقامات منتسب به حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه می باشد.

در طول قرون و اعصار همه روزه هزاران تن از عاشقان و شیفتگان به این مکان مقدس روی آورده، با کعبه مقصود و قبله موعود راز دل گفته، کام دل جسته، در مواردی توفیق تشرف یافته اند.

امام صادق علیه السلام مکرر به این نقطه تشریف آورده، در آنجا نماز گزارده، آنجا را به عنوان: «محل منبر حضرت قائم» علیه السلام معرفی فرموده است.

در روزهای آغازین دولت حقه، حضرت ولی عصر(عج) از این نقطه عبور فرموده به سوی پایتخت دولت کریمه ـ کوفه ـ رهسپار می شوند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام به هنگام رجعت در این نقطه دیدار می فرمایند.

احادیث فراوان در عظمت و قداست این مکان مقدس از پیشوایان معصوم رسیده، که با شماری از آنها در این نوشتار آشنا می شویم.

وادی السلام و پیشینه آن

بزرگترین گورستان در جهان اسلام، قبرستان وادی اسلام در نجف اشرف می باشد. این گورستان علاوه بر وسعت، از لحاظ قدمت نیز کهن ترین گورستان جهان می باشد. وجود مقام هود و صالح و گنبد و بارگاه بر فراز قبر آن دو پیامبر عظیم الشأن و تصریح معصومان بر دفن آنها در این مکان،(1) از قدمت بسیار زیاد این مکان حکایت می کند.

دفن آدم ابوالبشر و نوح پیامبر در نجف اشرف و در داخل ضریح امیرمؤمنان علیه السلام (2) دلیل روشنی است بر این که قدیمی ترین مقبره بر فراز کره خاکی در همین منطقه است.

بر اساس روایتی که از امام صادق علیه السلام نقل شده، پیکر مقدس امیرمؤمنان در طرف قبله حضرت نوح و در محاذات سر و سینه او دفن شده است.(3)

مقام هود و صالح

از مقابر معلوم و مقامهای مشهور در نجف اشرف مقام هود و صالح می باشد که در اوایل وادی السلام قرار دارد.

کسی که از باب طوسی وارد وادی السلام می شود، چند قدمی که پیش می رود گنبد سبز زیبایی را در سمت راست راه خود می بیند که بر طاق آن نوشته شده: «مقام هود و صالح».

اولین سایبانی که بر فراز قبور مطهر هود و صالح ساخته شد، به فرمان سید بحرالعلوم (متوفای 1212 ه .ق) بود، چنانکه نخستین ضریح چوبی نیز وسط ایشان تهیه و نصب گردید.(4) آنگاه یکی از افراد خیّر گنبد آن را با کاشی تزیین نمود.

به سال 1333 ه .ق هنگامی که نیروهای انگلیسی به مدت 40 روز نجف اشرف را محاصره کردند، قبور مطهر هود و صالح را همانند بسیاری از اماکن مقدسه ویران کردند، و سنگ ارزشمندی را که در آن با خط کوفی «مقام هود و صالح» حک شده بود، به غارت بردند و آنجا را به تلّی از سنگ و آجر مبدّل ساختند.

گفته می شود که مقام هود و صالح قبلاً در قسمت دیگری از وادی السلام اشتهار داشت، ولی سید بحرالعلوم اینجا را به عنوان «مقام هود و صالح» اعلام کرد و دستور داد گنبد و بارگاهی بر فراز آن ساخته شود(5) و تولیت آن را با «محمدعلی قسام» جد اعلای تیره «آل قسام» قرار داد و برخی از زمین های زراعتی ناحیه «کفل» را به آنجا وقف نمود.(6)

بنیاد گردید.

در ضمن وصایای امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:

«فَادْفِنُونی فی هذَا الظَّهْرِ فی قَبْرِ أَخَوَیَّ هُودٍ وَصالِحٍ؛ مرا در همین پشت ـ نجف ـ در قبر دو برادرم هود و صالح دفن کنید».(7)

(8)(9)

و برای هر یک از آنها دو رکعت نماز زیارت مقرر فرموده است.(10)

بوده، چنانکه ابن بطوطه و برخی دیگر از جهانگردان آن را مشاهده نموده اند.(11)

تقیه و به منظور اخفای محل قبر می باشد.

در روایات مربوط به خروج سفیانی نیز از مقام هود علیه السلام نامی به میان آمده است:

سفیانی یک سپاه 000/130 نفری به سوی کوفه گسیل می دارد، در «رَوْحا» و «فارُق» فرود می آیند، سپس 000/60 نفر از آنها حرکت کرده، در نخیله، در محل قبر هود علیه السلام فرود می آیند و در روز عید تهاجم خود را آغاز می کنند.(12)

و در نقلی دیگر تعداد آن ها 000/80 نفر آمده است.(13)

وادی السلام در عهد امیرمؤمنان علیه السلام

در احادیث فراوان آمده است که امیرمؤمنان علیه السلام در دوران اقامتش در کوفه به پشت کوفه تشریف می برد در وادی السلام توقف می کرد و ساعت ها به راز و نیاز می پرداخت(14) گاهی همراهان خسته می شدند، ولی حضرت همچنان سرِ پا می ایستاد و مشغول مناجات بود، رخصت می طلبیدند که جامه ای پهن کنند تا مدتی استراحت فرماید، ولی قبول نمی کردند.(15)

(16)

مولای متقیان بر پیکرش نماز خواند، در کنار قبرش حضور یافت و برایش طلب مغفرت نمود.(17)

ساخته شده است.(18)

وادی السلام در شب معراج

امام صادق علیه السلام در یک حدیث طولانی از فضیلت مسجد کوفه سخن می گوید، راوی می پرسد: آیا مسجد کوفه خیلی قدیمی است؟

امام علیه السلام می فرماید:

آری آنجا مصلاّی پیامبران بود، رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز در آن نماز خوانده است و آن هنگامی بود که جبرئیل او را بر فراز براق به سوی بیت المقدس می برد، هنگامی که به «دارالسلام» در پشت کوفه رسیدند، عرضه داشت:

«ای محمد صلی الله علیه و آله اینجا مسجد پدرت آدم و مصلاّی پیامبران می باشد، در اینجا فرود آی و نماز بگذار».(19)

به نظر می رسد که در این حدیث شریف منظور از «دارالسلام» همان «وادی السلام» می باشد، زیرا:

اوّلاً: تعبیر و هو ظهر الکوفة؛ و آن همان پشت کوفه است، بر آن دلالت می کند.

ثانیا: در برخی از نسخه های تفسیر عیّاشی، به جای «دارالسلام»، «وادی السلام» بوده، و لذا علامه مجلسی آن را «وادی السلام» ثبت کرده است.(20)

و اگر منظور از آن نجف اشرف باشد، طبعا «وادی السلام» را در بر می گیرد.

وادی السلام در عهد کهن

دفن شدن حضرت آدم علیه السلام در سرزمین مقدس نجف اشرف گواه روشنی بر قدمت این سرزمین می باشد و در احادیث فراوانی به آن اشاره شده، از جمله حدیث بسیار طولانی امام باقر علیه السلام در مورد تأسیس کعبه معظم می باشد که از قداست خاص این سرزمین حکایت می کند.

امام باقر علیه السلام در این حدیث نورانی، از تأسیس کعبه در عهد حضرت آدم ابوالبشر توسط جبرئیل علیه السلام به تفصیل سخن گفته، در پایان می فرماید:

خداوند به جبرئیل امین امر فرمود که چهار سنگ از چهار نقطه جهان برداشته، در چهار رکن کعبه قرار دهد:

1) سنگی از کوه صفا

2) سنگی از کوه مروه

3) سنگی از طور سینا

4) سنگی از «جبل السلام» و آن ظهر کوفه است.(21)

در اینجا منظور از «جبل السلام» همان وادی السلام است و یا نجف اشرف که شامل وادی السلام است.

از این حدیث رابطه خاص کعبه و مولود کعبه نیز استفاده می شود، اگر ولادت با سعادت امیرمؤمنان در داخل کعبه مایه شرف و قداست کعبه شده، چنانکه امام صادق علیه السلام به آن تصریح کرده، در زیارت مأثور می فرماید: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَنْ شُرِّفَتْ بِهِ مَکَّةُ وَمِنی؛ سلام بر تو ای امیرمؤمنان، که مکّه و منی از تو شرف و آبرو پیدا کرد»(22) خاک و گل آن نیز از سنگ حرم امیرالمؤمنین به عزت و آبرو رسیده است.

وادی السلام در آستانه ظهور

مولای متقیان، امیرمؤمنان، حضرت علی علیه السلام به هنگام ترسیم خط سیر حضرت بقیة اللّه(ارواحنافداه) در روزهای آغازین ظهور به سوی پایتخت دولت کریمه می فرماید:

«کَأنّی بِهِ قَدْ عَبَرَ مِنْ وادِی السَّلامِ اِلی مَسجِدِ السَّهْلِةِ، عَلی فَرَسٍ مُحَجَّلٍ(23)، لَهُ شِمْراخٌ(24) یَزْهُو، وَیَدْعُو، وَیَقُولُ فی دُعائِهِ: لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ حَقّا حَقّا…؛ گویی او را با چشم خود می بینم که از «وادی السلام» عبور کرده، بر فراز اسبی که سپیدی پاها و پیشانی اش می درخشد و برق می زند، به سوی مسجد سهله در حرکت است و زیر لب زمزمه ای دارد و خدای را اینگونه می خواند: لااله الا الله حقا حقا…».(25)

وادی السلام در یوم اللّه رجعت

بازگشت گروهی از مؤمنان خالص و عدّه ای از منافقون فاجر پیش از رستاخیز به این جهان «رجعت» نامیده می شود.

اعتقاد به رجعت یکی از اعتقادات مسلّم و تردیدناپذیر شیعه است، همه شیعیان امامیه در مورد رجعت اجماع کرده اند(26) آیات فراوانی در احادیث پیشوایان به آن تفسیر شده(27) احادیث بی شماری از پیشوایان موصوم در این رابطه وارد شده(28) تعداد این احادیث خیلی بیش از تواتر است(29) و ثبوت آن از ضروریات مذهب شیعه است.(30)

(31)

می کنند.(32)

می ریزد.(33)

سال حکومت می کند.(34)

(35)

عهد امام حسین علیه السلام (36) و یکی دیگر در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد بود.(37)

امام صادق علیه السلام می فرماید:

هِیَ کَرَّةُ رَسوُلِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَیَکُونُ مُلکُهُ فی کَرَّتِهِ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ، وَیَمْلِکُ اَمیرُالْمُؤمِنینَ علیه السلام فی کَرَّتِهِ أَرْبَعا وَاَرْبَعینَ سَنَةٍ؛ منظور از آن (000/50 سال در آیه 4 از سوره معارج) رجعت رسول خدا می باشد که مدت حکومت آن حضرت در رجعت 000/50 سال است، و امیرمؤمنان در دوران رجعتش 44000 سال فرمانروایی می کند.(38)

فرماندهی آن حضرت قرار می گیرند.(39)

فرماندهی آن حضرت قرار می گیرند.(40)

خواهد داد، چنانکه رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق علیه السلام در تفسیر آیه 85 از سوره قصص می فرماید:

«لا تَنْقَضِی الدُّنیا وَلا تَذْهَبُ حَتّی یَجْتَمِعَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَاَمیرُالمُؤْمِنینَ علیه السلام بِالثَّوِیَّةِ، فَیَلْتَقِیانِ وَیَبنِیانِ بِالثَّوِیَّةِ مَسْجِدا لَهُ اِثنا عَشَرَ اَلْفَ بابٍ؛ دنیا سپری نمی شود و به پایان نمی رسد جز اینکه رسول خدا با امیرمؤمنان در سرزمین «ثویّه» گرد می آیند، پس مسجدی در آنجا بنیاد می نهند که 12000 در دارد».(41)

صراحت تمام از آن خبر داده، خطاب به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

«أَنْتَ أَخی، وَمیعادُ ما بَیْنی وَبَیْنی وَبَیْنِکَ وادِی السَّلامِ؛ تو برادر من هستی، وعده دیدار من و شما در وادی السلام است».(42)

آخرین فراز آن آمده است:

جبرئیل امین خطاب به رسول گرامی عرضه داشت:

«مَوْعِدُکُمُ السَّلامُ؛ وعده شما و علی بن ابی طالب با منافقان امت در سرزمین «سلام» می باشد».

ابان بن تغلب پرسید که سرزمین سلام کجاست؟ امام علیه السلام فرمود: «یا اَبانُ! اَلسَّلامُ مِنْ ظَهْرِ الکُوفَةِ؛ ای ابان سرزمین سلام بخشی از پشت کوفه است».(43)

بقیّة اللّه(عج) در سرزمین وادی السلام است، چنانکه امام صادق علیه السلام می فرماید:

«یُخرِجُ القائِمُ علیه السلام مِنْ ظَهْرِ الْکُوفَةِ سَبْعَةً وَعِشرینَ رَجُلاً…؛ حضرت قائم علیه السلام تعداد 27 تن (از یاران خاص خود) را از پشت کوفه بیرون می آورد، که 15 تن از آنها از امت حضرت موسی علیه السلام است، 7 تن از آنها اصحاب کهف می باشند، 5 نفر دیگر عبارتند از: یوشع بن نون، سلمان، ابودجانه انصاری، مقداد و مالک اشتر. این 27 تن یاران حضرت قائم(عج) و فرماندهان امت به فرمان او می باشند».(44)

را لبیک گویند.

آنگاه در مقام بیان اینکه از کجا بر انگیخته می شوند، امام صادق علیه السلام می فرماید:

و لذا رسول خدا خطاب به امیرمؤمنان فرمود:

«تو برادر من هستی، وعده دیدار من و شما در وادی السلام می باشد».(45)

وادی السلام از دیدگاه روایات

در احادیث فراوانی از قداست، عظمت و ویژگی های وادی السلام سخن رفته، که به تعدادی از آنها اشاره می کنیم:

1. مرحوم کلینی با سلسله اسناد خود از حَبَّةُ الْعُرَنی(46) روایت می کند که گفت: در محضر امیرمؤمنان در «وادی السلام» ایستاد و شروع به راز دل گفتن کرد، گویی با کسی سخن می گفت.

به احترام آن حضرت مدتی ایستادم تا خسته شدم، پس نشستم، تا حوصله ام سر رفت، باز هم ایستادم تا خسته شدم، باز هم آنقدر نشستم که حوصله ام سر رفت. این بار ایستادم و عبایم را تا کردم و گفتم: ای امیرمؤمنان! از طول قیام شما من نگران شدم، ساعتی استراحت بفرمایید.

پس عبای خود را روی زمین پهن کردم تا بر روی آن بنشینند. فرمود:

«یا حَبَّةُ اِنْ هُوَ اِلاّ مُحادَثَةُ مُؤْمِنٍ مؤانستهُ؛ ای حبّه این چیزی جز گفت و گوی با مؤمن و انس با مؤمن نمی باشد».

گفتم: آیا آنها نیز با یکدیگر چنین گفتگویی دارند؟ فرمود: «نِعَمْ، وَلَوْ کُشِفَ لَکَ لَرَأَیْتَهُمْ حَلَقا حَلَقا مُحْتَبّینَ یَتَحادَثُونَ؛ آری، اگر پرده از مقابل دیدگانت کنار برود، خواهی دید که آنها نیز جامه به خود پیچیده، حلقه حلقه نشسته، با یکدیگر سخن می گویند».

پرسیدم آیا ارواح مؤمنان در اینجا گرد آمده اند یا پیکرهای آنها؟ فرمود:

«اَرْواحٌ، وَما مِنْ مُؤمِنٍ یَمُوتُ فی بُقْعَةٍ مِنْ بِقاعِ الاَرْضِ اِلاّ قیلَ لِروحِهِ: اِلحَقی بِوادِی السَّلامِ وَاِنَّها لَبُقْعَةٌ مِنْ جَنَّةِ عَدْنٍ؛ بلکه ارواح مؤمنان در اینجا گرد آمده است، هیچ مؤمنی در هیچ بقعه ای از بقعه های روی زمین از دنیا نمی رود جز این که به روحش گفته می شود: به وادی السلام بپیوند، به راستی آنجا بقعه ای از بهشت برین می باشد».(47)

باشند، ولی ما از دیدن آنها ناتوان باشیم.(48)

سید نعمة اللّه جزایری نیز در همین رابطه می فرماید:

بهشت روی زمین سرزمین وادی السلام در نجف اشرف می باشد که ارواح مؤمنان در پیکرهای مثالی از نعمتهای الهی در آنجا متنعّم هستند تا روزی که به جایگاه اصلی خود در بهشت برین راه یابند.(49)

محدث جزایری می باشد.

در این رابطه مکاشفه بسیار جالب و شنیدنی برای یکی از نواده های محقق طباطبایی(50) روی داده که به جهت اختصار از نقل آن صرف نظر می کنیم. بر اساس این مکاشفه ارواح همه مؤمنان شبها در وادی السلام گرد آمده، از محضر مقدس مولای متقیان کسب فیض می کنند.

به همین دلیل از زیارت اهل قبور در شب نهی شده و تعلیل شده که ارواح مؤمنین شبها در وادی السلام هستند و هرگز نمی خواهند که لحظه ای از آنجا محروم شوند و زیارت آنها در شب موجب محرومیّت آنها از حضور در وادی السلام می شود.

2. فضل بن شاذان در کتاب «القائم» با سلسله اسناد خود از اصبغ بن نباته روایت کرده که فرمود:

مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام روزی از کوفه بیرون رفتند تا به سرزمین «غَرِیّ» (نجف فعلی) رسیدند و در آنجا روی خاکها دراز کشیدند.

قنبر عرضه داشت: اجازه بفرمایید جامه ام را پهن کنم تا روی آن استراحت فرمایید. امام علیه السلام فرمود:

«نه، این چیزی جز تربت مؤمن و یا مزاحمتِ مجلس او نمی باشد».

اصبغ بن نباته گوید: عرض کردم: مولای من، تربت مؤمن را متوجه شدیم، ولی منظور شما را از مزاحمت مجلس مؤمن متوجه نشدیم.

فرمود: «یَا ابْنَ نُباتَة، لَوْکُشِفَ لَکُمْ لَرَأَیْتُمْ أَرْواحَ الْمُؤمِنینَ فی هذَا الظَّهْرِ حَلَقا یَتَزاوَرُونَ وَیَتَحَدَّثُونَ، اِنَّ فی هذَا الظَّهْرِ رُوحُ کُلِّ مُؤمِنٍ وَبِوادی بَرَهُوتَ نَسَمَةُ کُلِّ کافِرٍ؛ ای پسر نباته، اگر پرده از برابر دیدگان شما کنار برود خواهید دید که ارواح همه مؤمنان در این پشت گرد آمده، حلقه زده، با یکدیگر دیدار می کنند و از هر دری سخن می گویند، که ارواح همه مؤمنان در این نقطه گرد آمده و ارواح کافران در وادی برهوت».(51)

داشت:

برادرم در بغداد زندگی می کند، می ترسم که اجلش در آنجا فرا رسد. امام علیه السلام فرمود:

«ما تُبالی حَیْثُما ماتَ، اَما اِنَّهُ لا یَبقی مُؤمِنٌ فی شَرْقِ الأَرضِ وَغَربِها اِلاّ حَشَرَ اللّهُ روُحَهُ اِلی وادِی السَّلامِ؛ چرا در اندیشه هستی که کجا بمیرد، بدون تردید هیچ مؤمنی در مشرق و یا مغرب نمی میرد، جز این که خداوند روحش را به وادی السلام می فرستد».

راوی پرسید: وادی السلام کجاست؟ فرمود:

ظَهْرُ الْکُوفَةِ، اَما اِنّی کَأَنّی بِهِمْ حَلَقٌ حَلَقٌ قُعُودٌ یَتَحَدَّثُونَ؛ وادی السلام پشت کوفه است، گویی من با چشم خود می بینم که حلقه حلقه نشسته با یکدیگر سخن می گویند».(52)

4. دیلمی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:

ما مِنْ مُؤْمِنٍ یَمُوتُ فی شَرقِ الاْءَرْضِ وَغَرْبِها، اِلاّ حَشَرَ اللّهُ جَلَّ وَعَلا روحَهُ اِلی وادِی السَّلامِ؛ هیچ مؤمنی در شرق یا غرب دنیا نمی میرد، جز این که روحش را خداوند متعال به سوی وادی السلام گسیل می دارد».

راوی پرسید: وادی السلام کجاست؟ فرمود:

«بَیْنَ وادِی النَّجَفِ وَالْکُوفَةِ، کَأَنّی بِهِمْ خَلْقٌ کَبیرٌ قُعُودٌ، یَتَحَدَّثُونَ عَلی مَنابِرَ مِنْ نُورٍ؛ در میان صحرای کوفه و نجف می باشد، گویی با چشم خود می بینم که مخلوقات بسیاری بر فراز منبرهایی از نور نشسته با یکدیگر سخن می گویند».(53)

5. زید نرسی، از اصحاب امام صادق علیه السلام از آن حضرت روایت می کند که فرمود:

چون روز جمعه و عیدین (فطر و قربان) فرا رسد، خداوند منّان به رضوان ـ خازن بهشت ـ فرمان می دهد که در میان ارواح مؤمنان که در عرصه های بهشت قرار دارند فریاد بر آورد که خداوند به شما رخصت داده که به خویشان و دوستان خود در دنیا سر بزنید…

آنگاه امام علیه السلام تشریح می کند که با چه تشریفاتی آنها را به روی زمین می آورند. سپس می فرماید:

«فَیَنْزِلُونَ بِوادِی السَّلامِ، وَهُوَ وادٍ بِظَهْرِ الکُوفَةِ، ثُمَّ یَتَفَرِّقُونَ فِی الْبُلدانِ وَالاَمْصارِ، حَتّی یَزُورُونَ أَهالیهِمُ الَّذینَ کانُوا مَعَهُمْ فی دارِ الدُّنیا؛ پس آنها در وادی السلام فرود می آیند، و آن منطقه ای در پشت کوفه است، از آنجا به شهرها و کشورها پراکنده می شوند، سپس به خویشان و آشنایان خود که در دنیا با آنها آمیزش داشتند سر می زنند… و شامگاهان به جایگاه خود در بهشت برین باز می گردند».(54)

ملک نقّال

احادیث یاد شده به صراحت دلالت دارند بر این که ارواح مؤمنان به وادی السلام نجف منتقل می شوند، در عالم برزخ در آن سرزمین پاک با یکدیگر انس می گیرند و به گفت و گو می پردازند و از نعمتهای بی کران الهی متنعم می باشند، ولی در احادیث دیگری به وجود «ملک نقّال» و نقل و انتقال اجساد برخی از مؤمنان به وادی السلام نجف و دیگر مشاهد مشرفه سخن رفته است.(55)

(56)

«رساله اثبات ملک نقّال» نام نهاده است.(57)

ملائکه نقال را مشاهده کرده که پیکر مؤمنی را به وادی السلام نجف اشرف حمل می کنند.

مشروح این داستان را شیخ محمود عراقی با سند بسیار معتبر و قابل استناد از مرحوم نراقی نقل کرده است.(58)

مشروح آن را به صورت مستند در کتاب «اجساد جاویدان» آورده ایم.(59)

از ویژگیهای وادی السلام

مرحوم دیلمی در ارشاد می فرماید:

از ویژگیهای تربت امیرالمؤمنین علیه السلام این است که از کسانی که در آن سرزمین دفن شوند عذاب قبر و سؤال نکیر و منکر برداشته می شود، چنانکه در روایات صریحه به آن تصریح شده است.(60)

کنند و در جوار حرم ملکوتی امیرمؤمنان، در بهشت روی زمین «وادی السلام» به خاک بسپارند.

تعداد کسانی را که در طول چهارده قرن در این سرزمین مقدس به خاک سپرده شده اند، جز خداوند منان نمی داند.

گذشته از سفرنامه های جهانگردان، در گزارشهای محرمانه بریتانیا نیز از رقم بالای جنازه هایی که به جهت قداست مکان از ممالک مختلف جهان با امکانات محدود آن زمان به وادی السلام آورده می شد، گفتگو شده است.(61)

آن سرزمین وجود دارد، ریسمانی بیرون آمده به گنبد مولای متقیان گره خورده است.(62)

گسیل می شوند.(63)

مقام صاحب الزمان(عج)

از درب طوسی صحن مقدس امیرمؤمنان علیه السلام بیرون آمده، از مسجد شیخ طوسی می گذریم، از درب اصلی وادی السلام وارد شده، از مقام هود و صالح می گذریم، اولین مسیر ماشین رو که در سمت چپ ما قرار دارد، مسیر مقام حضرت مهدی علیه السلام می باشد.

مسیر کوتاهی را پیموده با گنبد سبزی روبه رو می شویم که در طول قرنها به مقام حضرت مهدی علیه السلام شهرت داشته، در طول قرون و اعصار صدها نفر در این مکان مقدس به محضر کعبه مقصود و قبله موعود تشرف یافته، کرامات و معجزات بی شماری از آن بزرگوار در این مقام مشاهده شده، بیماران صعب العلاجی با نفس مسیحایی اش شفا یافته، عاشقان دلسوخته و شیعیان شیفته ای پس از یک عمر «یاابن الحسن» گفتن و اشک حسرت ریختن، در این مکان مقدس شاهد مقصود را مشاهده نموده، پیشانی ادب بر آستان ملک پاسبانش نهاده، خاک زیر پایش را توتیای چشم خود قرار داده اند، که به چند نمونه از آنها در پایان این نوشتار اشاره خواهیم نمود.

کاشی کاری گنبد و بارگاه موجود، در سال 1310 ه . توسط شخصی به نام سید محمدخان پادشاه سند انجام شده است.

ساختمان قبلی توسط سید بحرالعلوم (متوفای 1212 ه .) تجدید بنا شده بود.(64)

آن نقش شده است، تاریخ کنده کاری این سنگ نهم شعبان 1200 ه . می باشد.(65)

ظاهر گشته؟ جز این که آن مقام شریف از قدیم الایام وجود داشته است.(66)

مرحوم محدث قمی نیز در «هدیة الزائرین» همان بیان استادش محدث نوری را آورده است.

در داستان تشرّف یک سعادتمند کاشانی که در مقام حضرت مهدی(عج) در وادی السلام، رخ داده و مشروح داستانش در بحارالانوار آمده، به عنوان «مقام مهدی» تصریح شده(67) محدث نوری پس از نقل این داستان می فرماید: از امثال این داستان معلوم می شود که این مقام شریف در آن زمان وجود داشته و انتسابش به حضرت مهدی علیه السلام معروف و مشهور بوده است.(68)

(69)(70)

پروانه وار بر دور روضه مقدسه می گشتم… روزها در مقام حضرت صاحب الامر علیه السلام …(71)

صاحب الامر علیه السلام منتسب بوده است.

در کتاب «لؤلؤ الصّدف فی تاریخ النجف» تألیف سید عبداللّه، مشهور به ثقة الاسلام، که در تاریخ 1322 ه . به رشته تحریر در آمده(72) است که در مقام حضرت مهدی علیه السلام سنگ مرمری هست که زیارتنامه آن حضرت بر آن حک شده، و تاریخ کنده کاری آن 912 هجری می باشد.

از بررسی مطالب بالا به این نتیجه می رسیم که این مقام در طول قرون و اعصار به عنوان مقام حضرت مهدی علیه السلام اشتهار داشته و همه روزه پذیرای هزاران تن از شیفتگان دلسوخته و عاشقان پاکباخته کعبه موعود و قبله مقصود بوده است.

نگارنده در سفرهای خود به عتبات عالیات، در سالهای 1357، 1377، 1379 و 1382 ش. به زیارت این مکان مقدس شرفیاب شده، و در هر نوبت شاهد اجتماع صدها نفر از مشتاقان و ارادتمندان ساحت مقدس حضرت بقیة اللّه(ارواحنافداه) در طول ساعات روز بوده است. ولی به طوری که محدث نوری و محدث قمی بیان فرموده اند از تاریخچه دقیق آن اطلاعی در دست نیست.

در سمت راست مقام چاهی است که راهیان نور و عاشقان کوی محبوب از آبِ آن تبرک می جویند و می گویند که مکرر دیده شده که حضرت صاحب علیه السلام از آن وضو گرفته اند.

در سمت چپ مقام نیز اطاق و محرابی هست که به مقام امام صادق علیه السلام مشهور است.

در طول قرون و اعصار مقام حضرت مهدی علیه السلام خدمه ای داشت که متصدی تنظیف و اداره آن بودند و برای مقام موقوفاتی بوده که برای روشن نگاه داشتن مقام هزینه می شد.

در گذشته در اطراف مقام خانه هایی بوده که خدّامِ مقام در آنها سکونت داشتند، پس از هجوم وهابیان و ناامن شدن آنجا، آنها نیز خانه های خود را ترک گفته، به داخل شهر رفتند، این خانه ها به تدریج متروکه و مخروبه شدند.

اداره مقام اینک در دست تیره ای از اهالی نجف به نام «آل ابو اصیبع» می باشد.(73)

جایگاه منبر حضرت قائم(عج)

در احادیث فراوانی از منبر قائم آل محمد(عج) و جایگاه آن گفت وگو شده، که به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم:

1. امام صادق علیه السلام می فرماید:

کَأَنّی اَنْظُرُ اِلَی الْقائِمِ عَلی مِنْبَرِ الْکُوفَةِ وَحَوْلَهُ اَصْحابُهُ ثَلاثُ مِائَةٍ وَثَلاثَةَ عَشَرَ رَجُلاً عِدَّةَ اَهْلِ بَدْرٍ، وَهُمْ اَصحابُ الاَلْوِیَةِ، وَهُمْ حُکّامُ اللّهِ فی اَرضِهِ عَلی خَلْقِهِ؛(74) گویی قائم علیه السلام را بر فراز منبر کوفه می بینم که 313 تن یارانش ـ به تعداد اصحاب بدر ـ در اطراف او حلقه زده اند، که آنها پرچمداران و فرمانروایان خداوند در روی زمین در میان بندگان خدایند.

2. فرات بن احنف کوفی می گوید:

در محضر امام صادق علیه السلام عازم زیارت مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام بودیم، هنگامی که به «ثویه»(75) رسیدیم، امام علیه السلام پیاده شدند و دو رکعت نماز به جای آوردند، پرسیدم این چه نمازی بود؟ فرمودند:

هذا مَوضِعُ مِنْبَرِ القائِمِ، اَحْبَبْتُ اَنْ اَشْکُرَ اللّهَ فی هذَا المَوضِعِ؛(76) اینجا محلّ منبر حضرت قائم علیه السلام است، دوست داشتم که در اینجا نماز شکر به جای آورم.

3. ابان بن تغلب از اصحاب سرشناس امام باقر و امام صادق علیه السلام (77) می گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودم، که از ظهر کوفه گذر کرد، در نقطه ای پیاده شد و دو رکعت نماز خواند، کمی جلوتر رفته دو رکعت دیگر به جای آورد، اندکی جلوتر رفته دو رکعت دیگر خواند، آنگاه فرمود: اینجا محل قبر امیرمؤمنان علیه السلام می باشد.

پرسیدم: جانم به فدای شما باد، آن دو مورد دیگر که نماز گزاردید کجا بود؟ فرمود: مَوْضِعُ رَأسِ الْحُسَینِ علیه السلام وَمَوْضِعُ مِنبَرِ القائِمِ علیه السلام ؛ یکی محل سرِ مقدس امام حسین علیه السلام و دیگری محل منبر حضرت قائم علیه السلام می باشد.(78)

(79)

جای آوردند، کمی جلوتر رفته دو رکعت دیگر نیز نماز خواندند. آنگاه سوار شده بازگشتند.

عرض کردم: جانم به فدای شما، این سه مورد که نماز گزاردید کجا بود، فرمودند: اولی محل قبر امیرمؤمنان علیه السلام ، دوّمی محل سر مقدس امام حسین علیه السلام ، سوّمی محل منبر حضرت قائم علیه السلام .(80)

است.(81)

(82)

در آنجا نیز تصریح شده که سومی محل منبر حضرت قائم علیه السلام است.(83)

فرود آمده و دو رکعت نماز گزارده و فرموده: «اینجا محل منبر قائم علیه السلام می باشد» تصریح شده است.

علامه مامقانی در شمار آداب زیارت نجف اشرف، از زیارت پیامبران عظیم الشأن مدفون در نجف: حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت هود و حضرت صالح سخن گفته، سپس می فرماید:

شایسته است در نجف اشرف زیارت سرِ مقدس امام حسین و محل منبر حضرت قائم علیه السلام .(84)

مسجد حنانه، زیرا بر اساس روایتی ساعتها سرِ مقدس امام حسین علیه السلام در آنجا بر زمین نهاده شده بود.(85)

امّا در مورد جایگاه منبر حضرت قائم علیه السلام می فرماید:

«تا کنون محل منبر حضرت قائم علیه السلام (عج) به صورت مشخص معلوم نیست».

ولی به عنوان یک احتمال می فرماید:

«من احتمال می دهم ـ بدون دلیل استوار ـ که محلّ منبر قائم(عج) همان مقام مشهور به مقام حضرت مهدی علیه السلام در وادی السلام باشد».(86)

می فرماید:

«محل منبر قائم علیه السلام محلّی است در خارج نجف، که گنبدی با کاشی سبز دارد و به عنوان: مقام مهدی علیه السلام شناخته می شود که پدر بزرگم سید بحرالعلوم آن را تعمیر کرد، سپس در سال 1310 ه سید محمدخان پادشاه سند آن را تعمیر و مرمّت نمود. و کراماتی به آنجا نسبت داده می شود».(87)

زیارت آنها می روند».(88)

نگارنده گوید:

احتمال انطباق محل منبر حضرت قائم(عج) با مقام حضرت مهدی علیه السلام در وادی السلام، احتمال بسیار معقولی است و یکی از شواهد این احتمال وجود «مقام امام صادق علیه السلام » در کنار این مقام است .

توضیح این که: شهرت این مکان مقدّس به عنوان «مقام امام صادق علیه السلام » طبعا به جهت نزول امام صادق علیه السلام در این مکان و به جای آوردن دو رکعت نماز در این مکان می باشد، چنانکه در احادیث منقول از: ابان بن تغلب، ابوالفرج سندی، فرات بن احنف و مبارک خبّاز به آن تصریح شده است.

در همه احادیث یاد شده، امام صادق علیه السلام آنجا را به عنوان «محل منبر قائم»(عج) معرفی فرموده است.

روی این بیان احتمال انطباق مقام حضرت با محل محراب آن حضرت کاملاً احتمال به جایی می باشد.

تا جایی که ما اطلاع داریم، نخستین کسی که این احتمال را ابراز کرده، علامه بزرگوار آیة اللّه حاج شیخ عبداللّه مامقانی، متوفای 1351 ه . (صاحب تنقیح المقال) در کتاب ارزشمند «مرآة الکمال» می باشد(89) سپس علامه آل بحرالعلوم مرحوم سید جعفر آن را به صورت ارسال مسلّم بیان کرده است.(90)

(91)

است.(92)

(93)

به چاپ رسانیده است.(94)

کرده باشد و شاید برای هر دو بزرگوار تداعی شده باشد.

چند نکته:

در پایان شایسته است برای تکمیل مطلب به چند نکته اشاره شود:

1. حدیث ابان بن تغلب را مرحوم کلینی با همان سند روایت کرده، جز این که به جای «موضع منبرالقائم علیه السلام »، «موضع منزل القائم علیه السلام » آورده است.(95)

آوردیم.

علامه مجلسی در مرآت از کلینی پیروی کرده(96) ولی در بحار از ابن قولویه و سیدابن طاووس تبعیت نموده است.(97)

زیارتی از راننده تاکسی پرسیدم، گفت: 10 کیلومتر در 15 کیلومتر می باشد، ولی سند مکتوب ندارم.

3. در بسیاری از حکایات و منابع به هنگام بحث از وادی السلام تعبیر بیرون نجف به کار برده شده، در حالی که وادی متصل به نجف اشرف می باشد و از صحن مقدس تا درِ وادی بیش از چند صد قدم نیست، علت این تعبیر این است که در طول قرون و اعصای همواره برای حفاظت شهر و تأمین امنیت عمومی دیواری به دور شهر کشیده بودند که آن را «سور» می نامیدند، این سور بین شهر و وادی السلام فاصله انداخته بود، و لذا بیرون از سور را بیرون نجف تعبیر می کردند.

4. در طول قرون و اعصار وادی السلام مرکز خلوت اهل دل بود، بسیاری از فقها، علما و صلحا ساعاتی از روز را در وادی السلام به تفکر، عبادت، اذکار و اوراد می پرداختند، چنانکه از مجلسی اول نقل کردیم که در ایام تشرّف خود به نجف اشرف، شبها در حرم مطهر و روزها در مقام حضرت صاحب الامر علیه السلام در وادی السلام به عبادت و ریاضت مشغول می شد.(98)

(99)

مرحوم سید جواد شبّر، در 1384 ه . در نجف اشرف به منبع رسیده است.(100)

ره یافته ها

در میان افراد بی شماری که همه روزه از اقطار و اکناف جهان به سرزمین مقدس نجف اشرف تشرف یافته، پس از آستان بوسی حرم مطهر مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام در وادی السلام حضور پیدا کرده، به سوی مقام حضرت مهدی(عج) رهسپار می شوند، در کوی یار گام نهاده، با محبوب دل و کعبه آمال و آرزوهایش به گفت وگو پرداخته، در حومه مغناطیسی معشوق قرار می گیرند؛ نیک بختانی یافت می شوند که مشمول عنایات خاص حضرت حق قرار گرفته، به تماشای جمال عالم آرای یوسف زهرا مفتخر گشته، طلوع خورشید جهان افروز امامت را از افق وادی السلام و مقام حضرت صاحب الزّمان(عج) مشاهده می کنند.

تعداد این افراد سعادتمند در طول قرون و اعصار بسیار فراوان می باشد، ما در اینجا با نقل چند نمونه از آنها تبرک می جوییم:

1. باریافته ای از دارالمؤمنین کاشان

علامه مجلسی به نقل از گروهی از اهالی نجف اشرف نقل می کند که مردی از اهل کاشان به قصد حج وارد نجف اشرف گردید، در آنجا به شدّت مریض شد، به طوری که پاهایش فلج شد و از راه رفتن باز ماند.

همراهانش او را در نزد مردی از صلحا که در یکی از حجره های صحن مقدس مسکن داشت گذاشتند و به سوی زیارت خانه خدا حرکت نمودند.

این مرد هر روز درِ حُجره را به روی او می بست و خود به دنبال کسب و زندگی می رفت.

روزی مرد کاشی به صاحب حجره گفت: من از این حجره ملول و دلتنگ گشته ام، امروز مرا بیرون ببر و در جایی بینداز و هر کجا خواهی برو.

او را به مقام حضرت مهدی علیه السلام در بیرون نجف (وادی السلام) برد و در گوشه ای نشاند. پیراهن خود را در حوض شست، بر بالای درختی آویخت، آنگاه به سوی صحرا حرکت کرد.

شخص مفلوج کاشانی می گوید: هنگامی که او مرا غریب و تنها در مقام گذاشت و رفت، غمهای عالم بر دلم فرو ریخت، در عاقبت کار خود می اندیشیدم و راه به جایی نمی بردم. ناگهان جوانی خوب روی و گندم گون داخل صحن شده بر من سلام کرد و وارد مقام شد، چند رکعت نماز در مقام در نهایت خضوع و خشوع به جای آورد که هرگز چنین خضوع و خشوعی از احدی ندیده بودم.

چون از نماز فارغ شد، از مقام بیرون آمد و از حالم جویا شد، گفتم: به بلایی دچار شده ام که به سبب آن دلم تنگ شده، خداوند منان نه شفایم می دهد که سالم شوم، نه جانم را می گیرد که راحت گردم.

فرمود: اندوهگین مباش که خداوند منّان این هر دو را به تو عنایت می کند [یعنی هم شفا می دهد که تندرست شوی، هم قبض روحت می کند که راحت شوی].

هنگامی که آن جوان نورانی بیرون رفت، آن پیراهن از درخت افتاد، من بی توجه به وضع خودم، از جای برخاستم، آن را از روی زمین برداشتم، در حوض شستم و بر بالای درخت انداختم.

یک مرتبه به خود آمدم و گفتم: من که قدرت حرکت نداشتم، پس چگونه برخاستم و حرکت نمودم و پیراهن را شستم. چون در وضع خویش اندیشیدم، دیدم که از آن بیماری مُزمن و مهلک هیچ اثری در بدنم نمانده است.

پس متوجه شدم که آن جوان کسی جز یوسف زهرا نبوده است، پس بیرون دویدم و اطراف را به دقت نگریستم و کسی را ندیدم. هنگامی که صاحب حجره آمد، از وضع من دچار شگفت شد و از وضعم جویا شد، داستان را نقل کردم، از این که از چنین فیضی دست من و ایشان کوتاه شده، بسیار متأثر شد، آنگاه با یکدیگر به سوی حجره رفتیم.

سپس علامه مجلسی می نویسد:

اهالی نجف برای من نقل کردند که ایشان کاملاً بهبودی یافت، دوستانش از سفر حج بازگشتند، چند روزی با آنها مأنوس شد، سپس بیمار گشت و در گذشت و در صحن مطهر امیرمؤمنان علیه السلام مدفون گردید.

روی این بیان هر دو خواسته ایشان، همان طور که حضرت ولی عصر(ارواحنافداه) اشاره فرموده بود تحقق یافت.(101)

و مورد اعتماد برای من نقل کردند.

شیخ حرّ عاملی نیز آن را به نقل از علامه مجلسی نقل کرده است.(102)

آن زمان وجود داشت و انتساب آن به حضرت مهدی علیه السلام معروف و مشهور بوده است.(103)

نقل فرموده اید که در «وادی السلام» رخ داده است.(104)

2. حاج ملاعلی محمد بهبهانی (متوفای حدود 1300 ه)

عراقی، صاحب دارالسلام، از مرحوم حاج ملاعلی محمد کتابفروش، معاصر شیخ انصاری و داماد ملاباقر بهبهانی(105) که رفاقت کامل داشت و او را به عنوان اهل تقوی و فضیلت ستوده، نقل می کند که مبتلا به سل می شود و بدنش به طور کلی به تحلیل می رود و پزشک معالج اش کاملاً از او مأیوس می شود، ولی برای این که او از زندگی نومید نشود داروهایی برایش تجویز می کند.

روزی یکی از دوستانش او را با اصرار به «وادی السلام» می برد، در وادی السلام با شخصیّت بزرگواری در لباس عرب ها مواجه می شود که با جلالت و متانت خاصی به سویش می آید و چیزی را به او می دهد و می فرماید: «بگیر».

او هر دو دستش را به طرف آن مرد جلیل القدر دراز می کند و می بیند که قطعه نانی به مقدار پشت ناخن می باشد.

با توجه به شخصیت آن شخص، با ادب تمام آن نان را می گیرد، ولی در همان لحظه آن شخص در برابر دیدگانش ناپدید می شود.

حاج علی محمد آن نان را می بوسد و می بوید، سپس در دهان نهاده می خورد.

به مجرد این که آن قطعه نان را می بلعد احساس می کند که کاملاً بهبودی یافته، غم و اندوهش برطرف می شود، حالت خفگی و دل مردگی از او زایل می شود، انبساط خاطر و نشاط عجیبی به او دست می دهد.

اطمینان پیدا می کند که صاحب آن دم مسیحایی، کسی جز یوسف زهرا، محبوب دلها، کعبه ی آرزوها، وجود اقدس امام عصر علیه السلام نبوده است.

حاج علی محمد بهبهانی می گوید: با سرور و شادی به منزل آمدم و هیچ اثری از آن بیماری خانمان سوز در خود احساس نکردم. روز بعد به خدمت پزشک معالج خود(106) رفتم، تا نبض مرا در دست گرفت تبسّمی کرد و فرمود: چه کار کرده ای؟ گفتم: هیچ.

فرمود: از من پوشیده مدار، راستش را بگوی. چون اصرار زیادی کرد داستان را گفتم، فرمود: آری نفس مسیحایی یوسف زهرا به تو رسیده، تو دیگر به هیچ طبیبی نیاز نداری.

حاج علی محمد کتابفروش می گوید: آن شخص بزرگواری که آن قطعه نان را در وادی السلام به من عنایت فرمود، دیگر او را ندیدم، جز یک بار در حرم مطهر مولای متقیان علیه السلام که بی تابانه به سویش دویدم، ولی پیش از آن که پیشانی ادب بر آستانش بسایم از دیدگانم غایب گشت.(107)

3. بار یافته ای از خاندان عثمان

بانوی محترمی از خاندان سلاطین عثمانی به نام «ملکه» که از هر دو چشم نابینا شده بود، روز سوم ربیع المولود 1317 ه . در مقام حضرت مهدی علیه السلام به پیشگاه آن حضرت شرفیاب شد و دیدگانش روشن گردید.

محدّث نوری که در آن ایام در نجف اشرف اقامت داشت، در این رابطه می نویسد:

در این ایام معجزه ظاهره و کرامت باهره ای از سوی حضرت مهدی علیه السلام در مورد بانویی وابسته به یکی از افراد برجسته دولت عثمانی به وقوع پیوست که همانند خورشید درخشان در آسمان نجف درخشید و لذا به نقل آن با یک سند عالی تبرک می جوییم:

مدرّس، خطیب و فاضل گرامی، سید محمد سعید افندی به خط خود برای ما نوشت:

کرامت باهره ای از خاندان رسالت در این ایام ظاهر گشته که شایسته است برای اطلاع برادران مسلمان خود آن را مشروحا بیان کنیم: زنی به نام «ملکه» دختر عبدالرحمن و همسر ملاّ امین، که همکار ما در اداره مدرسه حمیدی در نجف اشرف می باشد، در شب دوم ربیع المولود امسال (1317 ه) که مصادف با شب سه شنبه بود به سردرد شدیدی مبتلا شد، چون شب به سر آمد، هر دو چشم خود را از دست داد، دیگر چیزی را تشخیص نمی داد.

هنگامی که همسرش این خبر اسفبار را به من گفت، او را دلداری دادم و گفتم: او را شبانه به حرم مولای متقیان علیه السلام ببرید و به آن حضرت توسل بجویید و آن حضرت را شفیع خود قرار دهید، امید است خداوند به او شفا عنایت فرماید.

آن شب که شب چهارشنبه بود به جهت شدت ناراحتی نتوانسته بود به حرم مشرف شود.

چون پاسی از شب گذشته بود، خواب بر وی مستولی شده، در عالم رؤیا دیده بود که به همراه شوهرش و بانوی دیگری به نام «زینب» به زیارت امیرمؤمنان علیه السلام مشرف می شود، در سرِ راهش به یک مسجد بزرگی می رسد که پر از جمعیت بوده، وارد مسجد می شود که ببیند چه خبر است، یک مرتبه صدای آقای بزرگواری را می شنود که خطاب به او می فرماید: «ای خانمی که دیدگانت را از دست داده ای غمگین مباش، انشاءاللّه خداوند هر دو چشم ترا شفا عنایت می کند».

عرض می کند: خداوند عنایاتش را بر شمار مستدام بدارد، شما کی هستید؟ می فرماید: «من مهدی هستم».

با خوشحالی و شادمانی از خواب بیدار می شود، برای فرا رسیدن وعده مولا ثانیه شماری می کند، سرانجام آفتاب روز چهارشنبه می دمد و شهر مقدس نجف اشرف را منور می سازد، «ملکه» با گروهی از بانوان به مقام حضرت مهدی علیه السلام در بیرون نجف (وادی السلام) مشرف می شود و به تنهایی وارد مقام می شود، ناله ها سر می دهد، گریه ها می کند تا از هوش می رود، در آن حال بیهوشی دو مرد جلیل القدر را می بیند که یکی با صلابت و جلالت خاصی در پیشاپیش، و دیگری در سنین جوانی با متانت خاصی در پشت سر تشریف فرما شدند.

آن مرد عظیم الشأنی که در جلو حرکت می کرد، خطاب به آن زن می فرماید: «هیچ ترس و واهمه ای به خود راه مده».

می پرسد: شما کی هستید؟ می فرماید: «من علی بن ابی طالب، و او فرزندم مهدی علیه السلام است».

آنگاه امیرمؤمنان علیه السلام خطاب به بانوی بزرگواری که در محضرشان بوده می فرماید:

«قُومی یا خَدیجَةُ وَامْسَحی عَلی عَیْنَیْ هذِهِ الْمِسْکینَةِ»؛ «ای خدیجه(108) برخیز و دست خود را بر دیدگان این زن بینوا بکش».

پس خدیجه برخاسته بر دیدگان او دست می کشد، در همان لحظه ملکه به هوش می آید و می بیند که دیدگانش نه تنها شفا یافته، بلکه از اول هم بهتر شده است.

بانوانی که در معیّت ملکه به مقام حضرت مهدی(عج) شرفیاب شده بودند با یک دنیا شادی و سرور، هلهله کنان او را به حرم مطهر مولای متقیان علیه السلام می آورند و با نثار صلوات و سلام توجه همگان را به این کرامت باهره جلب می کنند.

و اینک دیدگان او خیلی بهتر از قبل می بیند.(109)

مکرّر با او تماس داشته، در قرائت قرآن بی نظیر بوده است.

سپس به هنگام گزارش صلوات و سلام و صدای هلهله بانوان می نویسد:

صدای هلهله آن ها را اهالی نجف از وادی السلام می شنیدند از جمله مؤلّف این کتاب.

سپس اضافه می کند: الآن که نزدیک چهارده سال از آن قضیّه می گذرد، صدای آنها هنوز در گوشهای من طنین انداز است.(110)

4. شیخ محمدتقی قزوینی

یکی از فضلای نجف به نام شیخ محمدتقی قزوینی به مدت 18 سال در مدرسه صدر، در جوار مولای متقیان مشغول تهذیب نفس و تحصیل علوم دین بوده، مبتلا به مرض سل می شود، به طور مداوم سرفه می کرده و به هنگام سرفه کردن از سینه اش خون می آمد، به همین جهت از حجره خود منتقل به انبار مدرسه شد.

وی از شیفتگان حضرت بقیة اللّه (ارواحنافداه) بوده، شب و روز در حرم مولای متقیان از خداوند منان می خواست که توفیق دیدار حضرت صاحب الزّمان علیه السلام را به او ارزانی دارد.

شبی از شبها حالش بسیار وخیم می شود، از زندگی خود نومید می شود، یک مرتبه حالت مکاشفه به او دست می دهد و می بیند که سقف اطاق شکافت، شخص مجللی از آن روزنه پایین آمد و یک صندلی همراه داشته، آن صندلی را در مقابل او بر زمین نهاد. آنگاه شخصیّت جلیل القدری تشریف فرما شده بر روی آن صندلی قرار گرفت.

متوجه می شود که آن بزرگوار مولای متقیان علیه السلام می باشد، به محضرش ملتجی می شود، حضرت می فرماید: «اما سینه ات خوب شد و خداوند شفایت داد».

عرض می کند: پس آن حاجت مهم تر و آرزوی دیرینه ام چه می شود؟

امام علیه السلام می فرماید:

«فردا پیش از طلوع آفتاب به وادی السلام رفته، در جای بلندی استقرار پیدا کن، فرزندم صاحب الزّمان(عج) با دو نفر دیگر می آید، به آنها سلام کرده، در پشت سرشان حرکت کن.

پس از این مکاشفه سرفه اش کلاً قطع می شود و لذا اطمینان پیدا می کند که وعده حضرت قطعی می باشد. از این رهگذر پیش از طلوع آفتاب به وادی السلام می رود، می بیند که سه نفر از سمت کربلا تشریف می آورند، یکی از آنها جلوتر و دو نفر دیگر پشت سرِ او حرکت می کنند.

این سه نفر از کنار او عبور کرده به مقام حضرت مهدی علیه السلام تشریف می برند.

آن شخص برجسته وارد مقام شده، در آن اطاق مشغول عبادت می شود و آن دو نفر در دو طرف درِ ورودی مقام می ایستند.

او نیز در کنار آن دو نفر می ایستد، تاحوصله اش تمام می شود و کاسه صبرش لبریز می گردد. وارد مقام می شود و می بیند که در آنجا کسی نیست. دنیا در نظرش تیره و تار می شود و همه روز را در فراق مولایش اشک حسرت می ریزد.(111)

5. سید هاشم شوشتری

مرحوم نهاوندی از سید کاظم شوشتری نقل می کند که در سال 1357 ه . روزها در نجف اشرف به مقام حضرت مهدی علیه السلام در وادی السلام مشرف می شدم، روزی در میان راه با آقای سید هاشم شوشتری مصادف شدم و به اتفاق ایشان به مقام حضرت مهدی علیه السلام مشرف شدم.

به هنگام بازگشت نقطه ای را در وادی السلام به من نشان داد و گفت: روزی به هنگام مراجعت از مقام حضرت مهدی علیه السلام در این نقطه با سید جلیل القدری مواجه شدم که عمامه سبز بر سر داشت. سلام کرد، جواب گفتم و تشریف برد.

شب در عالم رؤیا عدّه ای را در همان نقطه دیدم، آن سید نیز به همراه آنها بود، لحظه ای بعد راه خود را کج کرد و از آن نقطه تشریف برد، از آنها پرسیدم این سید کیست؟ گفتند: فرزند امام حسن عسکری علیه السلام می باشد.(112)

6. تشرّف بحرالعلوم یمنی

تشرّف بحرالعلوم یمنی در مقام حضرت مهدی علیه السلام یکی از زیباترین، پربارترین و مهم ترین تشرفات در طول غیبت کبری می باشد.

داستان تشرّف این ره یافته یمنی را بارها از مرحوم آیة اللّه میرجهانی(113) با تفصیل تمام شنیده و یادداشت کرده ام و اینک فشرده آن را تیمّنا و تبرّکا در اینجا می آورم:

آیة الله میرجهانی که از ملازمان مرجع اعلای جهان تشیع مرحوم آیة الله سید ابوالحسن اصفهانی رحمه الله بود نقل فرمود که روزی در محضر آن مرجع والامقام بودم که نامه ای از یک دانشمند زیدی مذهب یمنی به دست ایشان رسید، که اشعار معروف به «قصیده بغدادیه»(114) را در داخل آن قرار داده، خطاب به مرحوم آیة اللّه اصفهانی نوشته بود: اگر جواب قانع کننده ای به این اشعار داشته باشید برای من بنویسید و اگر می خواهید به این کتاب و آن کتاب حواله دهید نمی خواهم.

آیة الله اصفهانی به محرّر خود دستور داد که در پاسخ نامه بحرالعلوم یمنی ینویسد: از شما دعوت می شود که برای زیارت مولای متقیان علیه السلام به نجف اشرف مشرف شوید، تا پاسخ نامه را حضوری دریافت کنید.

پس از مدتی به سیّد خبر آوردند که بحرالعلوم یمنی با گروهی از علمای یمن به نجف اشرف شرفیاب شده، در فلان منزل رحل اقامت افکنده است.

سید امر فرمود به ایشان اطلاع دهند که آیة اللّه اصفهانی امشب بعد از نماز مغرب و عشاء به دیدار شما خواهد آمد.

پس از اقامه نماز مغرب و عشاء، سیّد در معیّت جمعی از حواریون ـ که من نیز در میان آنها بودم ـ به دیدار بحرالعلوم تشریف بردند.

پس از طرح مسائلی پیرامون امامت و مهدویت، خطاب به بحرالعلوم و هیئت همراه فرمودند فردا شب برای صرف شام منتظر شما هستم.

شب بعد بحرالعلوم با پسرش سید ابراهیم و هیئت همراه به دیدار سید آمدند، ساعتی پیرامون ضرورت شناخت امام زمان(عج) گفت وگو شد، شام در محضر سید صرف شد، آنگاه سیّد به خادم خود «مشهدی حسین» امر فرمود که چراغ را مهیا کند و آماده حرکت باشد.

ما نیز مشتاقانه برخاستیم که در محضر سیّد باشیم، فرمود: فقط سید بحرالعلوم و فرزندش ما را همراهی خواهد کرد.

روز بعد که با سید بحرالعلوم دیدار کردم شرح ماجرا را پرسیدم، گفت: «الحمدللّه ما به مذهب شیعه شرفیاب شدیم و به وجود مقدس حضرت بقیة اللّه(عج) اعتقاد راسخ پیدا کردیم».

پرسیدم: چگونه؟ فرمود: «آیة اللّه اصفهانی حضرت بقیة اللّه(عج) را به ما نشان داد».

پرسیدم: چگونه نشان داد؟ فرمود:

هنگامی که ما در محضر آیة الله اصفهانی بیرون رفتیم نمی دانستیم که کجا می رویم، ایشان ما را تا وادی السلام برد، در داخل وادی ما را به مقام حضرت مهدی علیه السلام رهنمون شد. آنجا چراغ را از دست مشهدی حسین گرفت، شخصا از چاهی که در آنجا بود آب بیرون کشید و وضو ساخت، آنگاه به تنهایی داخل مقام شد، دو رکعت نماز خواند، صدای قرائتش کاملاً برای من واضح بود، چون از نماز پرداخت، فضای مقام روشن گردید، گویی صدها چراغ در آن روشن شده است. احساس کردم که با شخصی سخن می گوید، ولی سخنانش بر من روشن نبود.

آنگاه به من امر فرمود که داخل شوم، چون پای در حریم یار نهادم خورشید امامت را دیدم که از افق مقام طلوع کرده است، چون چشمم به جمال عدیم النظیر یوسف زهرا افتاد، از هوش رفتم و دیگر چیزی متوجه نشدم.

پسرش سید ابراهیم ادامه داد:

تنها پدرم وارد مقام شد، من و مشهدی حسین بیرون مقام ایستاده بودیم، نور خیره کننده ای از مقام بیرون می زد. تا پدرم پای در اطاق معروف به مقام حضرت مهدی نهاد، یک مرتبه فریادی کشید و افتاد.

آیة اللّه اصفهانی مرا صدا کرد و فرمود: سید ابراهیم پدرت را دریاب من وارد مقام شدم و دیدم بیهوش افتاده و آیة اللّه اصفهانی شانه هایش را مالش می دهد.

آب بردم و بر سر و صورت پدرم ریختم، تا به هوش آمد خود را روی پاهای آیة اللّه اصفهانی انداخت و گفت: من دیگر باور کردم، به هیچ نشان دیگری نیاز ندارم، من به آیین تشیع در آمدم.

چون به منزل آمدیم از پدرم پرسیدم که چه حادثه ای رخ داد؟ پدرم گفت: من خورشید فروزان امامت را با چشم خود دیدم و به دست ایشان به حقانیت شیعه اثنا عشری پی بردم. این را گفت و توضیح بیشتری نداد.

آیة اللّه میرجهانی می فرمود: بحرالعلوم به یمن بازگشت و پس از مدتی به محضر آیة اللّه اصفهانی اطلاع داده شد که تا کنون 4000 نفر از ارادتمندان ایشان به مذهب شیعه اثنا عشری مشرف شده اند.

نگارنده این داستان را یک بار در مشهد و چندین بار در اصفهان از مرحوم آیة اللّه میرجهانی استماع نمودم و فشرده آن در منابع مختلف آمده است.(115)

تقدیم نماییم.

پی نوشت ها:


1. تهذیب الأحکام، ج 6، ص 34.

2. همان.

3. فرحة الغریّ، ص 57.

4. مزارات اهل البیت، ص 49.

5. ماضی النّجف، ج 1، ص 246.

6. همان، ص 97.

7. تهذیب الأحکام، ج 6، ص 34.

8. مصباح الزّائر، ص 117.

9. المزار الکبیر، ص 192.

10. مصباح المتهجّد، ص 745.

11. سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 185.

12. بحارالانوار، ج 52، ص 273.

13. بشارة الاسلام، ص 66.

14. کافی، ج 3، ص 243.

15. بحارالانوار، ج 27، ص 307.

16. قاموس الرّجال، ج 4، ص 156.

17. سیر أعلام النبلاء، ج 2، ص 323.

18. ماضی النّجف، ج 1، ص 247.

19. تفسیر عیّاشی، ج 2، ص 307؛ بحارالانوار، ج 11، ص 333؛ ج 100، ص 387؛ مستدرک الوسائل، ج 3، ص 401.

20. بحارالانوار، ج 18، ص 384.

21. کافی، ج 4، ص 197؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 126؛ علل الشرایع، ج 2، ص 422؛ مرآة العقول، ج 17، ص 21؛ بحارالانوار، ج 11، ص 185؛ وسائل الشیعه، ج 13، ص 209.

22. المزار الکبیر، ص 206؛ اقبال الاعمال، ص 608؛ بحارالانوار، ج 100، ص 374.

23. محجّل: اسبی که قسمتی از پاهای آن سفید و درخشان باشد. [لسان العرب، ج 3، ص 65].

24. شمراخ: سپیدی باریک و هلال گونه ای که از پیشانی اسب سوی لبهایش کشیده شود. [فقه اللّغه، ثعالبی، ص 67].

25. دلائل الامامه، ص 458؛ العدد القویّه، ص 75؛ بحارالانوار، ج 52، ص 391؛ ج 94، ص 365؛ منتخب الأثر، ج 3، ص 250.

26. مجمع البیان، ج 7، ص 235.

27. در کتاب «رجعت یا دولت کریمه خاندان وحی» ص 23 تا 95 تفسیر 70 آیه از آیات قرآن کریم را به رجعت، از پیشوایان معصوم آوردیم.

28. شیخ حرّ عاملی بیش از 520 حدیث در این رابطه، در کتاب «الایقاظ من الهجعة بالبرهان علی الرجعة» گرد آورده است.

29. بحارالانوار، ج 53، ص 123.

30. الایقاظ، ص 82.

31. تفسیرالبرهان، ج 10، ص 172؛ تأویل الآیات، ج 2، ص 762.

32. تفسیر العیاشی، ج 3، ص 37.

33. الایقاظ، ص 330 ـ 333.

34. بحارالانوار، ج 53، ص 43؛ مختصر البصائر، ص 115.

35. الایقاظ، ص 336.

36. مختصر البصائر، ص 120.

37. بحارالانوار، ج 53، ص 104.

38. تفسیر البرهان، ج 10، ص 55.

39. الایقاظ، ص 331؛ مختصر البصائر، ص 112؛ بحارالأنوار، ج 53، ص 41.

40. تفسیر البرهان، ج 2، ص 437.

41. الایقاظ، ص 335؛ تفسیر البرهان، ج 7، ص 337؛ تأویل الآیات، ج 1، ص 424.

42. کافی، ج 3، ص 131؛ الزّهد، ص 81؛ مرآة العقول، ج 13، ص 292؛ بحارالأنوار، ج 6، ص 198؛ ج 53، ص 97.

43. مدینة المعاجز، ج 3، ص 98؛ بحارالانوار، ج 53، ص 66.

44. ارشاد مفید، ج 2، ص 386؛ تفسیر العیاشی، ج 2، ص 165.

45. کافی، ج 3، ص 131؛ مرآة العقول، ج 13، ص 292.

46. ابوقدامه، حبّة بن جوین، از قبیله عُرَینه، از اصحاب امیرمؤمنان علیه السلام بود، به سال 76 یا 77 ه . در گذشت. [قاموس الرجال، ج 3، ص 74].

47. کافی، ج 3، ص 243؛ بحارالأنوار، ج 6، ص 268؛ ج 22، ص 37؛ مرآة العقول، ج 14، ص 218.

48. بحارالانوار، ج 50، ص 135.

49. قصص الانبیاء، جزایری، ص 258.

50. علامه سید عبدالعزیز طباطبائی، اسوه تحقیق و پژوهش، نواده صاحب عروه و متوفای شب 7 رمضان 1416 ه .

51. المحتضر، ص 4؛ بحارالانوار، ج 27، ص 307.

52. تهذیب الأحکام، ج 1، ص 466؛ کافی، ج 3، ص 243؛ مرآة العقول، ج 14، ص 220؛ بحارالأنوار، ج 6، ص 268؛ ج 100، ص 234.

53. ارشاد القلوب، ج 2، ص 441؛ بحارالأنوار، ج 100، ص 234.

54. الاصول السّتة عشر، اصل زید النّرسی، ص 43؛ بحارالأنوار، ج 6، ص 292؛ ج 89، ص 284.

55. اجساد جاویدان، ص 334.

56. لئالی الأخبار، ج 4، ص 277.

57. الذریعه، ج 1، ص 100؛ ج 22، ص 218.

58. دارالسلام عراقی، ص 429 ـ 432.

59. اجساد جاویدان، ص 332 ـ 338.

60. ارشادالقلوب، ج 2، ص 439؛ بحارالانوار، ج 100، ص 233.

61. موسوعة العتبات المقدسه، ج 6، ص 245.

62. ارشاد القلوب، ج 2، ص 439.

63. بحارالانوار، ج 100، ص 233.

64. تحفة العالم، ج 1، ص 319.

65. ماضی النجف، ج 1، ص 96.

66. کشف الاستار، ص 206؛ رخسار پنهان، ص 368.

67. بحارالانوار، ج 52، ص 176.

68. کشف الاستار، ص 206.

69. لوامع صاحب قرانی، ج 8، ص 817.

70. یعنی به سال 1038 ه . (1038=28ـ1066 ه .).

71. لوامع صاحب قرانی، ج 8، ص 664.

72. الذریعه، ج 18، ص 383.

73. ماضی النجف، ج 1، ص 96.

74. بحارالانوار، ج 52، ص 326؛ تاریخ الکوفه، ص 100.

75. یاقوت می نویسد: ثَوِیَّه نام محلی در نزدیکی کوفه می باشد [معجم البلدان، ج 2، ص 87؛ تاریخ الکوفه، ص 162].

76. دلائل الامامه، ص 459؛ حلیة الأبرار، ج 5، ص 343.

77. در جلالت قدر او همین بس که امام باقر علیه السلام به او فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردمان فتوا بده، من دوست دارم که همانند ترا در میان شیعیانم ببینم [معجم الادباء، ج 1، ص 108] و چون خبر ارتحالش به امام صادق علیه السلام رسید، فرمود: به خدا سوگند، مرگ ابان دلم را به درد آورد [تنقیح المقال، ج 3، ص 89].

78. کامل الزیارات، ص 34، بحارالانوار، ج 100، ص 241.

79. حیره نام شهری بود در سه میلی کوفه در سرزمین نجف [معجم البلدان، ج 2، ص 328].

80. تهذیب الأحکام، ج 6، ص 35؛ وسائل الشیعه، ج 14، ص 399.

81. فرحة الغری، ص 56؛ ترجمه فرحة الغری، ص 80.

82. شیخ طوسی در شمار اصحاب امام صادق علیه السلام از او به عنوان: «عیسی ابوالفرج السندی» نام برده [رجال شیخ طوسی، ص 259 [و نام او در سلسله روات کلینی در کافی آمده، از جمله: ج 4، ص 409، 428 و 520.

83. فرحة الغری، ص 56؛ ترجمه فرحة الغری، ص 79؛ بحارالانوار، ج 100، ص 246؛ مستدرک الوسائل، ج 10، ص 225.

84. مرآة الکمال، ج 3، ص 159.

85. همان، ص 161.

86. مرآة الکمال، ج 3، ص 160 ـ 161.

87. تحفة العالم، ج 1، ص 319.

88. همان، ص 256.

89. مرآة الکمال، ج 3، ص 161.

90. تحفة العالم، ج 1، ص 256 و 319.

91. مخزن المعانی، ص 181.

92. الذریعه، ج 20، ص 283.

93. تحفة العالم، ج 2، ص 252.

94. الذریعه، ج 3، ص 451.

95. کافی، ج 4، ص 572.

96. مرآة العقول، ج 18، ص 291.

97. بحارالانوار، ج 100، ص 241، 246 و 247.

98. لوامع صاحب قرانی، ج 8، ص 664.

99. الذریعه، ج 25، ص 9.

100. معجم المطبوعات النجفیّه، ص 376.

101. بحارالانوار، ج 52، ص 176؛ دارالسّلام عراقی، ص 301.

102. اثبات الهداة، ج 3، ص 708؛ منتخب الأثر، ج 2، ص 548.

103. کشف الأستار، ص 206.

104. بحارالانوار، ج 110، ص 174.

105. ملا باقر بهبهانی نیز داستان مفصلی دارد که در دارالسلام عراقی، ص 313 ـ 316 آمده است.

106. پزشک معالج او فقیه گرانمایه سید علی شوشتری بود که سرآمد اطبا بود، ولی به شغل طبابت اشتغال نداشت، فقط شیخ مرتضی انصاری قدس سره را معالجه می کرد، و چون حاج علی محمد از فضلای پارسا بود، او را نیز تداوی می نمود.

107. دارالسلام عراقی، ص 329؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 89.

108. ظاهرا این خدیجه دختر مولای متقیان می باشد که در همین منابع در شمار فرزندان امیرمؤمنان از دختری به نام «خدیجه» نام برده اند که از آن جمله است: ارشاد مفید، ذخائر العقبی، تاریخ یعقوبی، اعلام الوری، روضة الواعظین، مروج الذهب، مناقب آل ابی طالب، مقاتل الطالبییّن، کامل ابن اثیر و غیر آنها، و اینک حرم با صفایی در مقابل مسجد اعظم کوفه، به عنوان حرم خدیجه دخت امیرمؤمنان علیه السلام همه روزه پذیرای هزاران زائر می باشد.

109. کشف الاستار، ص 205؛ منتخب الأثر، ج 2، ص 540 رخسار پنهان، ص 366.

110. العبقری الحسان، ج 2، ص 164.

111. العبقری الحسان، ج 1، ص 115.

112. همان، ج 1، ص 122.

113. آیة الله سید حسن میرجهانی، متولّد 1319 ه . متوفّای 21 جمادی الثانی 1413 ه . از ملازمان مرحوم آیة الله اصفهانی، صاحب نوائب الدّهور و ده ها اثر ارزشمند دیگر و مدفون در بقعه علامه مجلسی در اصفهان.

114. قصیده بغدادیه، در 22 بیت، در انتقاد از اعتقاد به منجی و مهدی موعود سروده شده، پاسخ های فراوانی به نظم و نثر در ردّ آن منتشر شده که از آن جمله است: ردّ بر قصیده بغدادیه؛ الردّ علی القصیدة البغدادیة؛ کشف الأستار؛ نظم کشف الأستار و جز آنها. [کتابنامه حضرت مهدی علیه السلام ، عناوین فوق].

115. کرامات الصالحین، ص 88؛ جنة المأوی، ص 364؛ ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 264.

منبع :انتظار – بهار و تابستان 1383، شماره 11 و 12 –

چهل روز زیارت عاشورا

اشاره:
تولی و تبری در زیارت عاشورا تبلور پیدا کرده است. زیارت عاشورا مبنای و تفکر حرکت و نهضت امام حسین (علیه‌السلام) ترسیم نموده است. خواندن این زیات از سوی اهل بیت علیهم‌السلام تأکید شده است و اثار بسیار مهم معنوی و مادی بر آم مترتب می گردد. در این نوشته کوتاه برکات و آثاری را که مرحوم قوچانی از خواندن آن برای عاید گردیده مورد اشاره قرار گرفته است.
 عالم آگاه و متقی، مرحوم آیت الله آقا نجفی قوچانی قدس سره که از شاگردان مبرز آخوند خراسانی است، ضمن خاطرات دوران طلبگی خود در اصفهان که چهار سال طول کشیده (از ۱۳۱۴ . ق تا ۱۳۱۸ . ق) چنین می نویسد:

«. . . بعد از آمدن به شهر، شبی در خواب دیدم صورت مرگ را، به شکل حیوانی . . . به بزرگی گوساله یک ساله و سه چهار بچه او نیز عقب او، که در هوا سیر می کنند و از خودش کوچک ترند و در بین مسیرشان در هوا از روی منزل ما که در قوچان بود گذشتند، فقط یکی از بچه های او روی دیوار منزل ما نشست .

من به پدرم نوشتم که حال خود را برای من بنویسد که حواسم از طرف شما آسوده نیست . هنوز کاغذ من به ایشان نرسیده، نوشته پدرم رسید که عیالش مرحوم شده است و نوشته بود که قرض دوازده تومان که ده سال قبل از این، جهت سفر به عتبات قرض نموده بودم به واسطه نزول: (ربا) رسیده به هشتاد تومان و تمام دارایی پدرم هشتاد تومان نمی شد .

من بنا گذاشتم که چهل روز زیارت عاشورا روی بام مسجد شاه (اصفهان) بخوانم و سه حاجت در نظر داشتم: یکی قرض پدر ادا شود و یکی مغفرت و دیگری علم زیاد و درجه اجتهاد؛

پیش از ظهر شروع می کردم و هنوز ظهر نشده، تمام می شد . از اول تا به آخر دو ساعت طول می کشید . چهل روز تمام شد . یک ماه نگذشت که پدرم نوشته بود که قرض مرا موسی بن جعفر (ع) ادا کرد، من به او نوشتم بلکه سیدالشهدا و کلهم نور و احد . . .

و چون این زیارت عاشورا بزودی مؤثر شد که بر حسب اسباب ظاهری غیر ممکن بود، قوی دل شده در ماه محرم و صفر جهت مطلبی که اهم مطالب بود در نظرم، چهل روز زیارت عاشورا روی بام مسجد شاه خواندم با اهتمام تمام و کمال احتیاط، به این معنی که در آن دو ساعت همه را رو به قبله، سر پا در مقابل آفتاب ایستاده بودم تا زیارت تمام شود .

چهل روز ختم ما تمام شد، بعد از آن خوابی دیدم که مطلب بر آورده شده است . . .

در آن صبحی که شب خواب دیدم بعد از زیارت عاشورا آن مطلب هم برآورده شده است . حال طربی به من دست داد، این چند شعر را گفتم:

زمان قبض گذشت انبساط جلوه گر آمد

درخت صبر قوی گشت، باز پرثمر آمد

چو گوی شو، سر تسلیم پیش و راضی شو

به لطمه شب و روز فلک که ماه بر آمد . (۱) مرحوم آقا نجفی قوچانی قدس سره در تاریخ ۱۳۱۸ ه . ق، که ۲۳ ساله بوده، به نجف مشرف می شود و شیوه طلاب نجف اشرف در آن دوران را این گونه شرح می دهد:

«در هر سالی زیارت اربعین، نیمه رجب، نیمه شعبان و عرفه از واجبات من و نوع طلاب نجف بود که به کربلا می رفتند . اول رجب، عید فطر و عاشورا، از مستحبات بود که گاهی به کربلا می رفتند . علتش این بود که نوعا خصوص عاشورا، عزاداری و سوگواری در نجف بهتر و با واقعیت تر و با حالت تر بود . لذا در نجف می ماندند و از آنجا زیارت می کردند . . .» (۲)

در جای دیگری از کتاب شیرین سیاحت شرق آمده است:

از وقتی که به نجف وارد شدیم، چون دو چله زیارت عاشورا را در اصفهان، جهت مطالب مشروعه خواندم و منتبح به نتیجه و مقضی المرام شدم، به آن زیارت عقیده مند بودم . لذا از جمعه اول ورود به نجف مشغول شدم به زیارت عاشورا، فقط برای تعجیل ظهور دولت امام زمان (عج)، که اگر مقبول آن درگاه گردم، یا شهادت و یا ریاست نصیب گردد و هر دو (نور علی نور) است و سر به این . . . کارهایی که برخی مشغول و عاشق هستند فرود نخواهم آورد . بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم .

و در هر جمعه، این زیارت را می خواندم، چه در نجف و کربلا و چه در بین راه که در سالی چهل روز جمعه خوانده می شد:

«اشهد الله علی سر قلبی انی احب حجه العصر حبا شدیدا . . .»

زمانی، قرض من که متدرجا دو قران و چهار قران گرفته بودم از رفقا، در بین دو سال، به بیست و هفت تومان رسیده بود و من آنچه فکر کردم، دیدم به هیچ وسیله ممکن نمی شود این قرض را بدهم و از طلبکارها – ولو مطالبه نداشتند بلکه اظهار می کردند اگر پول می خواهی موجود است و لکن معذلک چون طول کشیده بود – خجالت می کشیدم و آنچه خودم را به کارهای دیگر مشغول می کردم . . . معذلک از خیال این قرض سنگین بیرون نمی رفتم و همیشه محزون و غمناک بودم که اگر غفلتی می شد و صحبتی و خنده ای واقع شد، همین که به یاد می آمد، فورا و قهرا منقبض می شدم و اندوه تمام سراسر وجودم را تکان می داد . یکی از رفقا می رسید به ما می گفت: در چه خیالی؟ و چون اهل حال بود، گفتم خیال این قرض ، آخر مرا تمام می کند . گفت: این قرض را جهت امر غیر مشروعی گرفته ای؟ گفتم: نه! گفت: پسر، دیوانه ای؟ ! تو قرض کن و به همین روش که گذران کرده ای خرج کن و بمیر، فردای قیامت به گردن من، به گردن من! ! . . .

گفتم: ولو چند دقیقه مرا خوشحال کردی، لکن مالیخولیا مرا گرفته از خیالات آسوده نیستم . از این رو، رو آوردم به ختومات مسموعه و مدونه و توسلات به ائمه پیامبر، که یک سفر در غیر فصل زیارت پیاده زدم به راه کربلا و در حرم عرض شکایت نموده، بعد از دو روز مراجعت کردم و یک ختم چهارده هزار صلوات به اسم چهارده معصوم ، در یک شب جمعه بعد از غسل و نماز مغرب و عشا رو به قبله دو زانو نشستم تا نیم ساعت به اذان صبح مانده سیزده هزار صلوات را تمام و مال حضرت حجت را به اسم گرو، نگاه داشتم تا بعد از روا شدن حاجت در جمعه آتیه خوانده شود . من دیدم تا شب جمعه آینده خبری نشد وضو گرفتم بعد از نماز مغرب و عشا، تسبیح را برداشتم که من هزار صلوات حجت عصر (عج) را گرو نگاه نمی دارم و می خوانم . می خواهند قضای اجت بکنند یا نکنند . خود می دانند و من این صلوات ها را بخشیدم به آنها . مزد خواستن یعنی چه؟ باز این بود که به این گذشت و مشتی گری کردن من . آنها بلکه در غیرت بیایند، زودتر انجام مقصود دهند، باز هم خبری نشد . رفتم بیرون، صورت قبر پیغمبر را ساختم و با اشاره به آن صورت قبر هزار مرتبه گفتم: صلی الله علیک یا رسول الله و بعد از آن حاجت خواستم، باز نشد .

خلاصه، آنچه از کتاب های ادعیه و سور و آیات قرآن و مسموعات از ختومات، برای ادای دین وسعه رزق و مطلق حاجت، دیده و شنیده بودم معمول گردید و اثر حاجت که ظاهر نمی شد، بر حزن و اندوه و خیالات من افزوده می شد و خیالات مشوش تر بود و نزدیک بود دیوانه شوم .

عصر روز جمعه ای از روضه برخاسته رو به صحن می رفتم و در فکر این بودم که اثری از ختومات ظاهر نشد تا به در مسجد هندی رسیدم . به خاطر خطور نمود که به هر امام و پیغمبر و ولی متوسل شده، به در خانه خود خدا، بدون واسطه با این که چیزدار و کهنه کارتر از همه است، توسل نجسته ام باز به قول خودمان هر چه هست می گویند «دود از کنده بیرون می آید» (۳) باید رفت به مسجد . رفتم به مسجد هم خلوت و هوا گرم در پناه یکی از ستون های عقب مسجد قبا را کندم از گرمی، زیر سقف دو رکعت نماز حاجت و یک سوره (یس) خواندم و شروع به ختم (امن یجیب المضطر) نمودم . چون تنها بودم به هزار و دویست مرتبه قناعت کردم و تا نزدیک غروب تمام نمودم بعد از آن به خدا عرض کردم: اگر تو لجت گرفته که به در خانه دیگران رفته ام، والله، بالله، تا اگر از این رو بوده که آنان مقربین درگاه تو و وسیله شفعا و وسایط فیض تو بودند، نه آن که بدون اذن شما، آنها کاری می توانند بکنند که بر تو ناگوار آید! بر فرض که آن طور بوده حالا چه می گویی؟ نمی توانی بگویی از در و دیوار مسجد خواستی، فقط از تو خواستم و از قولت که فرموده ای: (ادعونی استجب لکم) هم نمی توانی برگردی و اگر بگویی به حد اضطرار نرسیده، معنی اضطرار کدام است؟ دیوانه شدن و یا از غصه مردن است که آن وقت مضطری نیست .

مضطر کسی است که دستش از زمین و آسمان کوتاه باشد مثل من . غرض، بهانه برایت نمانده، بعد از این دیگر دعایی نخواهم کرد . خودت می دانی! ! و از مسجد بیرون رفتم . داخل صحن شدم ، سلامی به حضرت نمودم . عبا سر کشیده ای به من رسیده، هیجده قران به من داد و گفت آخوند خراسانی جهت شما داده و رفت .

من زود سر به آسمان نموده، گفتم: خدا اگر چه شکمم نیز گرسنه بود این به موقع رسید ؛ لکن، حاجتی که از تو خواستم اشتباه نشود، ادای دین بود نه شکم سیری! و آن ۲۷ تومان پول است . یکجا نه تدریجی که به درد قرضم بخورد و اگر خرده، خرده صد تومان هم بدهی، حساب نخواهد شد، و سر من بعد از این شیره مالیده نمی شود، کارد به استخوان رسیده .

این تشرها را زدم اما خیلی زود امیدوار شدم . از همین رسیدن هیجده قران که مخارج فعلی راه افتاد . که خدا بر سر مرحمت آمده قضای حاجت خواهد نمود . حالا چند روزی هم دیر و زود بشود، نباید زور آورد . از آسمان که مسکوک نمی ریزد، لابد به کلاه کلاه نمودن، قرض ما را خواهد داد . حالا چند روزی باید صبر کرد تا ببینم در این «وادی غیر ذی زرع » چه دوز و کلکی می سازد .

از ختم (امن یجیب) من یک هفته گذشت که از خراسان کاغذی رسید که صد تومان پول جهت آخوند خراسانی حواله و به آخوند نوشتیم ۲۷ تومان از آن را به شما بدهد و شما از آخوند مطالبه کنید .

خوشحال شدم که خدا کارکن تر و حرف شنوتر از پیامبر و ائمه و سریع الاجابه تر است . حرکت کردم رو به منزل آخوند و در بین راه فکر کردم این کاغذ یک ماه قبل نوشته شد؛ پس زمینه کار را ختم های سابق تاثیر نموده است و کاش معلوم می شد که به درد بعد از این هم می خورد رسیدم به آخوند عرض کردم چنین کاغذی به من نوشته اند، فرمودند: به من هم نوشته اند و لکن آن تاجر در نجف نیست تا هفته دیگر صبر کنید، وقتی که آمد به نوشته عمل خواهد شد . من از اوج خوشحالی که داشتم پایین آمدم ؛ بلکه اوقاتم تلخ گردید؛ شاید از آن خیالی که بین راه کردم خدا سر لج افتاد و انگشتی به مطلب رسانید که به عهده تعویق افتاده، بالاخره معلوم نیست که اصلا بدهند، دلم می لرزد، ای کاش این کاغذ نرسیده بود که باز آسوده بودم .

ای خدا تو می دانی آن خیالی بود که به عنوان شوخی از دل ما گذشت تو خود می دانی که من موحدم و به مضمون اسامی جمالیه و جلالیه تو اذعان دارم . من نه علی اللهیم نه حسین اللهی، توبه، توبه! !

شوخی هم بعد از این نکنیم، چشم، در دهان را ببندیم، دروازه خیال را چه کنیم؟

هفته دیگر پول رسید، قرض ها ادا شد . (۴)

پی نوشت:

۱ . سیاحت شرق، ص ۲۰۴، ۲۰۷، با تلخیص و اندکی تغییر در عبارات .

۲ . سیاحت شرق، ص ۳۹۰ .

۳ . این مثل در (امثال و حکم) دهخدا، ج ۱، ص ۵۰، ۵۱ و ج ۲، ص ۸۳۳ بدین صورت آمده (دود از کنده برخیزد)

۴ . سیاحت شرق، ص ۳۷۹، ۳۸۸، با تلخیص و اندکی تغییر و تصرف .

منبع :دیدار آشنا – اسفند ۱۳۸۱، شماره ۳۳ –

وصیت امام علی (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

آنچـه میخوانید وصیت امام علی (ع)بـه فرزندش امام حسن (ع)است کـه پـس از بـازگشـت از صفـیـن در قـریـه “حـاضـریـن ” نـوشـت . وصیتی و سفارشی کـه بـه همـه فرزندان اسلام وعموم مومنـان است .

” فرزندم این نامـه از پدریست کـه گرمی آفتـاب زندگیش بـه سردی و غروب مینشیند.معترف به مصائب توانسوز روزگار است و سال و ماه و ساعات از او روی برتافته اند،و هر دم بمرگ نزدیک میشود. پدری که بـه پیشامدهـای این این جهـان نـاپـایدار و بی مقدار ،سر فرود آورده و در خـانـه مردگـان سکنی خـواهد گزیدو فردا بعزم سفـری جاودانه از این گیتی کوچ خواهد کرد. چنین پدری بـه فـرزند جـوانش ـ کـه آرزومند چیزی است که آنـرا نمیـابد ـ سخن میگـوید فـرزندی کـه ـ بهـر حـال مـانند تمـام موجودات ـ هلاک خواهد شد وآماج تیرهای بلا و هدف درد ها و رنج هـا و گروگان مصائب سخت روزگـار غدار است .موجودی کـه خدنگهـای زهرآگین و تلخ را نشانـه است و بـه اضطرار اسیر چنین ناگواریهـای نـاپـایدار است .سـوداگر سرای فریب و فسـاد و وامدار مـرگ هـا و نابودی ها،هم پیمان و آمیخته با غمها و قرین و جلیس با محنتها نـشــانــه و هـدف افـتهــا و شهـیـد هــوی و هــوس دیگـران و سرانجام …جانشین مردگان است .

اینک پس از ثنا و ستایش پـاک آفریدگـار و درود فراوان بر رسول خدا، پسرم تو بدان : من آن هنگام در چیزی که برایم اشکار گردیده مینگرم .چـون میبینم جهـان از من روی میگیرد و روزگـار بـا من به سرکشی میگراید و آخرت از من استقبال میکند،احساس میکنم که هر چیز دیگر از یادم میرود و جز بکار خویش بچیزی رغبت ندارم . امّا لحظـه ای کـه فـارغ از دیگران غم خویش میخورم و هوس مرا آسوده میگذارد حقیقت در برابرم رخ مینمـاید و جلـوه گـر میشـود. چنین کیفیتی است که مرا بکوشش و تلاش وامیدارد،کـه بی تردید بازیچـه نیست و از آمیختگی بدروغ و ریا، فرسنگها بدور است . نیک که مینگرم تو را جزیی از خود مـیابم ـ بلکـه تو همـه وجود منی و چنان آمیختـه با منی کـه اگر چیزی بتو روی آورد،درست مانند انست کـه بمن روی آورده است .از اینرو اگر مرگ تو را فراگیرد، چنان است کـه مرا گرفتـه . بدین سبب کار تو مرا در اندوه افکنده ،بدانگونـه کـه کـار خودم مرا بـه غم و افسـوس می کشاند.بنابراین وصیت خویش را بر تو نوشتم در حـالی کـه خواه برای تو بمـانم یـا بمیرم از اجرای آن بدست تو دل قـوی دارم و مطمئن هستم .

پسـرم تـو را بپـرهیـزگـاری و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداری از آفریدگـار وصیت وسفـارش میکنم . ویرانـه دل را بنور تابناکش آباد گردان ، در رشته مهر با او به بندگی و دل سپاری چنگ بـزن . زیـرا هیچ رشتـه و پیـوندی استـوار تـر از پیـوستگی و همبستگی با ذات لایزال کردگار متعال نیست .

دل بـه حکمت و مـوعظت شـاد و پـاک بگردان و بـا یـاد مرگ در زهد و پارسایی بکوش و نرم رفتار ونیک گفتار باش .پیوسته بیقین ایمان خویش را قوی کن و تقدیر مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپایداری دنیا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـایـان ،و زشتی دهر و نـا ملایمـات روزهـا را نکـتــه بــه نکـتــه بـرایـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .

با دفتر زندگی گذشتگان اورا آشنـا سـاز و حوادث و رویدادهـایی را کـه بر آنهـا گذشتـه است برای او بـاز گو. نفس خـویش را در بارگاه های ویران سفر ده و بگذار آثـار آنهمـه قدرت و عظ مت را نیک بنگرد ودریابد کـه از کجا تـا بکجـا رسیده اند و چگونـه از دوستان جدا شده اند ودر سراهای تنگ و تـاریک مـانده اند.در این موقع بخویش فکر کن کـه دیر یا زود تو نیز همچون یکی از تن های تنهای آنها خواهی بود.

” پسر, خانـه ایمان و آرامگاه خویش سامان ده و جهان جـاودان را بسرای نـا پـایدار مفروش . سخنی کـه نیک نمیدانی مگو و پیرامون آنچـه مـربـوط بتـو نـیست گفتگـو مکـن . در هـر راهـی کـه گـام مـینهی ، مبـادا به گمـراهی بـرسی .زیـرا در گمـراهی و سـرگـردانی خویشتن داری بسی بهتر از انجام کاری است که سرانجام اش هراس است و نگونباری . مروج نیکوکاری باش تـا خود از نیکو کـاران گردی . پیوستـه با دست و زبان نیکان رابـه کـارهـای پسندیده تشویق کن و از کردار نکوهیده باز دار، وهر چند کـه میتوانی ، با بدکـاران و پلید فکران میامیز واز آنها دوری گزین . در راه خدا جهاد کن چنان جنگ وجهادی که شایسته قدر اوست .هر جا ودر هر موقعیتی هر چند که سختی کشی و به رنج افتی، برای حق و عدالت قیـام کن .در کـار دین پیوستـه دانشجو بـاش و خـویشتن را بناملایمات عادت ده . صبور بودن در راه حق ،نیکخویی است . در همـه کارهـا بکردگـار خویش توکل کن زیرا تو بـه پنـاهگـاهی استوار و نیرومند روی آورده ای . آنگاه کـه دست نیـاز بسوی خدای آوری ، با همـه دل و جان نیازمند باش . زیرا وجود و کرم تنها از خداست . در کارها بسیـار از او طلب خیر و نیکی کن ، و در وصیت و سفارش من اندیشه بکار بند و چیزی را از یاد مبر. زیرا نیکوترین گفتار سخنی است کـه شنونده را سودی سرشار و بهره ای بی شمار بخشد, سخن پاک و نیک آن نیست کـه بهره ای نرسـاند و آموختن دانشی کـه پسندیده نیست بی تـردید علم و عملش هم سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم ! به خود مینگرم که خرد سالی و جوانی بـه پیری و سالخوردگی رسـانیده ام و سستی و نـاتوانی در وجودم خـانـه کرده ، از اینرو در وصیت بتو شتافتم . دیدم در آن حکمت و عبرتی است . بیم داشتم که مبادا مرگم فرا رسد، و آنچه در خاط رم میگذرد بتو نرسانده باشم و یا همانگونه که تنم را ضعف و سستی فرا میگیرد، اندیشـه ام نیز سستی پذیرد و سخنان بسیاری ناگفتـه ماند.ترسیدم کـه مبادا پیش از آنکـه وصـایـایم را بشنوی هـوس بر تـو چیره گردد و فتنـه و آشوبهـای دنیـا همچـون اشتری مست و سرکش ، تـو را بعصیـان کشد.

دل جوان همچون زمین بکر و خاک پاک است . هر دانـه ای کـه در آن افتد نشو و نما یابد. از اینرو پیش از آنکـه خاک دلت ناپـاک و سخت شـود، و عقل و خردت اسیـر هـوس گـردد در تـربیتت کـوشیدم . من با دانش خویش بسوی تو شتافتم تا اینکه تو نیز در درک حقایق بشتابی و درست بدانسان کـه آزمودگان و تجربـه دیدگـان ، کیفیت کار خود را میشناسند، تو نیز بکـار خویش آگـاه گردی . اگر چنین کنی ، بی نیاز از رنج و معاف از آزمون و تجربه خواهی شد. آنچه ما از دانش و معرفت و ایمـان کسب نموده ایم تو نیز همـانهـا را بدست آر چـه بسیار چیزهایی کـه بر مـا پوشیده بود بر تو عیـان گردد. ” فـرزنـدم ! اگـر چـه عـمـر من هـمچـون کسـانی کـه پـیش از مـن بـودند درازنبود، اما با همـان مهلت کوتـاه ، بدیده کـاوشگری در کارشان نگریستم و در چندو چون کار و اخبار و سرگذشت زندگیشـان اندیشه کردم و در احوال و اوضاع بازماندگانشان ، مط العـه نمودم و چنان در این بحر مستغرق بودم که دریافتم خودم هم یکی از آنها هستم بلکـه ـ فراتر از این ـ در سیر تاریخ و چگونگی زندگیشـان چنان با آنها امیختم ، کـه احسـاس کردم بـا اولین و آخرینشـان زندگی کرده ام ! آنگاه پـاکی دنیـا را از نـاپـاکیش و سودش را از خسرانش باز شناختم . اینک از هر کاری ، نیک و پسندیده و گزیـده اش را برای تـو انتخـاب نمـوده و مجهـول ونـاپسندش را از تـو دور سـاختم . آنچـه پدری مشفق و مهـربـان در حق فـرزندش روا و سـزا میداند ، در حق تو کردم و گفتم . و در این سخن اراده نمـودم کـه تو را حکمت و ادب آموزم ، تا در این عنفوان جوانی و روزگار شاد کامی ،تربیت یافته و پند آموخته شوی و اراده ات بهـر کاری ، پاک و کردارت راست باشد. بـرای ادب آمـوزی و حکمت اندوزی ، از کتـاب خداوند مهـربـان ، ابتدای سخن میکنم . کتـابی و شریعتی کـه فـرامین و احکـام حلال و حرام را بما اموخته و تجاوز و تخطی از آنها را نکوهش فرموده و ناپسند دانسته است . بیم از آن داشتم کـه مبادا همانگونـه کـه مردم در عقاید و احکام ، از هوسها و اندیشـه های اشتباه خویش متابعت نمودند، تو نیز مانند آنان بلغزش و خطا افتی . از اینرو آگاه کردنت بر آن امور نزد من سزاوارتر از آن بود که تو را در کار خویش رها کنم و دل از هلاک تو آسوده سـازم . بر این امید کـه آفریدگار منان تو را در انجـام این وظ ـایف پـاک و مقدس ، توفیق دهد و بسوی مقصد نیک هدایت فرماید.

اکنون سفارش و توصیه من با تو چنین است : فرزندم نیکو ترین چیزی کـه دوست دارم تو از وصیتم بجـای آوری ، پرهیز و ترس از خداست . به آنچه آفریدگار بر تو لازم و واجب شمرده اکتفا کن و قدم براهی گذار که نیکان و گذشتگان و پدر و مادر و خـانواده ات در آن ط ریق گـام نهـاده اند. زیرا آنـان خویشتندار و پرهیزکار و دانـا بوده ، و در اینراه چیزی را فروگذار ننموده اند.

همـانگونـه کـه تـو می اندیشی و مینگری آنهـا نیز فکر کردند و دیدنـد،تـا اینکـه سـرانجـام این دو کـار این بـود کـه بغـایت خویشتنداری و نهایت انجام تکلیف و وظ یفه خود رسیدند. پس اگر نفس تو از ط ریق آنان سربـاز زد و نخواست همـانسـان کـه آنـان اندیشیدند و دیدند، بنگـرد و بینـدیشـد و در این دو یقین کند، تو او را بـه متـابعت مجبور کن وخواهـان همین روش پسندیده باش . البتـه با تحصیل و تعلیم و دانایی ،آنرا بط لب و در سخنان در هم و شبهـه آمیز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزیر به مشـاجره و منازعه شوی و پیش از انکـه پا بر این راه گذاری ، از پروردگار یاری بخواه و برای کسب موفقیت و اجتناب از هر بدی ویاسخنی کـه بـه باطل آمیختـه باشد و یا بضلالت گمراهیت کشاند،تنهـا بخداوند مهربان پناه ببر و رو بسوی او آور. آنگـاه پس از اینکـه مطمئن شدی کـه دلت صـاف و پـاک گشتـه ،و فروتن و فـرمـانبـردار شده ، و تمرکز فکر واندیشـه یـافتـه ای و مقصدت تنهـا در این راهست در آنچه من بتو سفارش و توصیه میکنم ، بدقت اندیشـه کن . اما اگر آنچـه را کـه خـواهـانی ، از تمرکز فکـر و پـاکی دل از پلیدی هـابدست نیـاوردی ، بـدان کـه در این حـال بکـور اشتـری میمـانی کـه در ورط ـه های وهمناک و دره های تنگ و تـاریک فروافتـاده است . چنین کسی که براه اشتباه رود و خط ا کند،هرگزخواهان دین و آیین نیست و شبهات را با یقین میامیزد. برای چنین کسی دست برداشتن و درنگ کردن در راه خود بصلاح نزدیک تر است .

وصیت امام على علیه السلام در بستر شهادت

هنگامى که ابن ملجم – که خدا لعنتش کند – او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسین علیهم السلام چنین فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مى کنم و اینکه در طلب دنیا بر نیایید گرچه دنیا در طلب شما برآید، و بر آنچه از دنیا محروم ماندید اندوه و حسرت مبرید و حق بگویید و براى پاداش (اخروى) کار کنید و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.

شما دو نفر و همه فرزندان و خانواده ام و هر کس را که این نامه ام به او مى رسد سفارش مى کنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح میان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: «اصلاح میان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»

خدا را خدا را درباه یتیمان در نظر آرید، هر روز به آنان رسیدگى کنید و حتى یک روز دهان آنان را خالى نگذارید و مبادا در حضور شما تباه شوند.

خدا را خدا را درباه همسایگان در نظر دارید، که آنان سخت مورد سفارش پیامبرتان هستند، پیوسته به همسایگان سفارش مى کرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.

خدا را خدا را درباره قرآن یاد کنید، مبادا دیگران به عمل به آن بر شما پیشى گیرند.

خدا را خدا را درباره نماز یاد کنید که آن ستون دین شماست.

خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان یاد کنید، تا زنده هستید آن را خالى و (خلوت) نگذارید; که اگر این خانه متروک بماند دیگر مهلت نخواهید یافت.

خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان یاد آرید، و بر شما باد به همبستگى و رسیدگى به یکدیگر، و بپرهیزید از قهر و دشمنى و بریدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنید که بدانتان بر شما چیره مى شوند آن گاه دعا مى کنید ولى مستجاب نمى گردد.

اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بینم که به بهانه اینکه امیرالمؤمنین کشته شد دست به خون مسلمانان بیالایید; هش دارید که به قصاص خون من جز قاتلم را نباید بکشید; بنگرید هر گاه که من از این ضربت او جان سپردم تنها به کیفر این ضربت یک ضربت بر او بزنید و این مرد را مثله نکنید. (۲) چرا که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که مى فرمود:

«از مثله کردن بپرهیزید گرچه با سگ هار باشد.» (۳)

از وصیت دیگر آن حضرت پیش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصیت من به شما آن است که چیزى را با خدا شریک مسازید، و به محمد صلى الله علیه و آله و سلم سفارش مى کنم که سنت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را به پادارید و این دو چراغ را افروخته بدارید، و تا از جاده حق منحرف نشده اید هیچ نکوهشى متوجه شما نیست. من دیشب یار و همدم شما بودم و امروز مایه عبرت شما گشته ام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بیامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختیار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا میعادگاه من است، و اگر بخشیدم بخشش مایه تقرب من به خدا و نیکویى براى شماست; پس شما هم ببخشید «آیا نمى خواهید که خدا هم شما را ببخشاید؟» (۴) به خدا سوگند هیچ حادثه اى ناگهانى از مرگ به من نرسید که آن را ناخوش دارم، و نه هیچ وارد شونده اى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوینده آبى بودم که به آب رسیده، و طالب چیزى که بدان دست یافته است; «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است » (۵) و (۶)

از این که فرمود: «به خدا سوگند هیچ حادثه اى ناگهانى از مرگ به من نرسیده که…» معلوم مى شود که امام علیه السلام پیوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مى برده و مى دانسته است که آنچه پیامبر راستگوى امین صلى الله علیه و آله و سلم به او خبر داده ناگزیر فراخواهد رسید چنانکه قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و – بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و دیگران – مى فرمود: «شقى ترین این امت از چه انتظار مى برد که این محاسن را از خون این سر سیراب سازد؟» و بارها مى فرمود:

«به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سیراب خواهد کرد.»

منبع: فصلنامه حکومت اسلامی ، شماره ۳۷

چگونگی ضربت خوردن حضرت علی(علیه‎السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

چگونگى ضربت خوردن حضرت علی(علیه‎السلام) در نوشته تاریخ‎نویسان پیشین یکسان نیست. در حالى که طبرى و ابن سعد و دیگران نوشته‏ اند: «چون (حضرت علی علیه السلام) از سایبانى که به مسجد مى‏ رسد، بیرون شد، ابن ملجم او را ضربت زد.» یعقوبى که تاریخ او پیش از اینان نوشته شده گوید: «پسر ملجم از سوراخى که در دیوار مسجد بود، شمشیر بر سر او زد.» اما نوشته ابن اعثم که هم عصر طبرى است، با نوشته آنان مخالف است و با آنچه میان شیعیان مشهور است مطابق مى‏ باشد. وى چنین مى‏ نویسد:

«پسر ملجم شمشیر خود را برداشت و به مسجد آمد و میان خفتگان افتاد. على(علیه‎السلام) اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار مى‏ کرد، سپس به محراب رفت و ایستاد و نماز را آغاز کرد ، به رکوع، و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاى ضربتى که عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گریخت و على در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند امیرمؤمنان کشته شد.»(۱)

بلاذرى به روایت خود از حسن بن بزیع آرد: «چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت: فزت و رب الکعبه و آخرین سخن او این آیه بود. «و من‏ یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذره شراً یره.»(۲)

روایت‎هاى شیعى و برخى از روایت‎هاى اهل سنت نیز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.

بهرحال امام را از مسجد به خانه بردند. دیرى نگذشت که قاتل را دستگیر کرده و نزد او آوردند. بدو فرمود:

ـ «پسر ملجمى؟»

ـ «آرى!»

ـ «حسن او را سیر کن و استوار ببند! اگر مُردم او را نزد من بفرست تا در پیشگاه خدا با او خصمى کنم و اگر زنده ماندم یا مى‏ بخشم یا قصاص مى‏ کنم.»

ابن سعد نوشته است امام فرمود:

ـ «بدو خوراک نیکو دهید و در جاى نرمش بیارمانید.» و هم او نوشته است روزى که على مردم را براى بیعت مى‏ خواند ابن ملجم دوبار براى بیعت پیش آمد و على او را راند سپس فرمود از پیغمبر شنیدم او ریش مرا از خون سرم رنگین خواهد کرد. امام در آخرین لحظه‏ هاى زندگى فرزندان خود را خواست و به آنها چنین وصیت کرد:

«شما را سفارش مى ‏کنم به ترسیدن از خدا، و این که دنیا را مخواهید هر چند دنیا پى شما آید. و دریغ مخورید بر چیزى از آن که به دستتان نیاید و حق را بگویید، و براى پاداش ‏[آن جهان‏] کار کنید و با ستمکار در پیکار باشید و ستمدیده را یار. و شما و همه فرزندانم و کسانم و آن را که نامه من بدو رسد سفارش می‎کنم به ترس از خدا و آراستن کارها و آشتى با یکدیگر، که من از جد شما شنیدم، می‎گفت: آشتى دادن میان مردم بهتر است از نماز و روزه سالیان.»

خدا را، خدا را درباره یتیمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید و نزد خود ضایعشان مگذارید.  خدا را، خدا را. همسایگان را بپایید که سفارش شده پیامبر شمایند، پیوسته درباره آنان سفارش مى‏ فرمود چندان که گمان بردیم براى آنان ارثى معین خواهد نمود.

خدا را، خدا را، درباره قرآن، مبادا دیگرى بر شما پیشى گیرد در رفتار به حکم آن.

خدا را، خدا را، درباره نماز که ستون دین شماست.

خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان! آن را خالى مگذارید، چندانکه در این جهان ماندگارید که اگر [حرمت‏] آن را نگاه ندارید به عذاب خدا گرفتارید.

خدا را خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مال ‎هاتان و به جان‎ هاتان و زبان‎ هاتان، بر شما باد به یکدیگر پیوستن و به هم بخشیدن. مبادا از هم، روى بگردانید و پیوند هم را بگسلانید.

امر به معروف و نهى از منکر را وامگذارید تا بدترین شما حکمرانى شما را بر دست گیرند، آنگاه دعا کنید و از شما نپذیرند. پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته‏ اید و دست‎ها را بدان آلوده، و گویید امیرمؤمنان را کشته‏ اند. بدانید جز کشنده من نباید کسى به خون من کشته شود.

بنگرید! اگر من از این ضربت او مُردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم مى‏ فرمود: «بپرهیزید از بریدن اندام مرده، هر چند سگ دیوانه باشد.»(۳)

اندک اندک آرزوى او تحقق مى‏ یافت و بدانچه مى‏ خواست نزدیک مى ‏شد. او از دیرباز، خواهان شهادت بود و مى‏ گفت:

«خدایا بهتر از اینان را نصیب من دار و بدتر از مرا بر اینان بگمار!»

على(علیه‎السلام) به لقاء حق رسید و عدالت، نگاهبان امین و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد، و بى‏یاور ماند. ستمبارگان از هر سو دست به حریم آن گشودند و به اندازه توان خود اندک اندک از آن ربودند، چندانکه چیزى از آن بر جاى نماند. آنگاه ستم را بر جایش نشاندند و همچنان جاى خود را می‎دارد تا خدا کى خواهد که زمین پر از عدل و داد شود، از آن پس که پر از ستم و جور شده است.

چون على(علیه‎السلام) را به خاک سپردند. امام حسن(علیه‎السلام) به منبر رفت و گفت:

«مردم! مردى از میان شما رفت که از پیشینیان و پسینیان کسى به رتبه او نخواهد رسید. رسول الله پرچم را بدو می‎داد و به رزم گاهش می‎فرستاد و جز با پیروزى باز نمى ‏گشت. جبرئیل از سوى راست او بود و میکائیل از سوى چپش. جز هفتصد درهم چیزى به جاى ننهاد و مى‏ خواست با آن خادم بخرد.»(۴)

جز وصیت کوتاهى که نوشته شد، از امام وصیت‏هاى دیگرى نیز در سندهاى قدیمى دیده مى‏ شود. برخى از آنها را پیش از ضربت خوردن فرموده و برخى را پس از آن که متوجه دیدار خدا گردید.

پى‏ نوشت‎:

۱٫ تاریخ ابن اعثم، ج ۴، ص ۱۴۰ـ ۱۳۹ .

۲٫ انساب الاشراف، ص ۴۹۹ .

۳٫ نامه ۴۷ .

۴٫ طبقات، ج ۳، ص ۲۶ .

محل دقیق شهادت حضرت علی(ع)

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

برای روشن شدن محل دقیق شهادت حضرت امیرمؤمنان علی(ع) نگاهی کوتاه به برخی از منابع تشیع و تسنّن می افکنیم و به زوایای آن واقعه دردناک و تأسف‏بار به نظاره می نشینیم…

نخست به خلاصه داستان شهادت آن حضرت اشاره می شود و سپس نگاهی به متون برخی از منابع شیعه و اهل سنت خواهیم داشت/
امیرمؤمنان(ع) در سحرگاه شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرت، طبق معمول برای اقامه نماز جماعت صبح از خانه به مسجد کوفه روانه شد. آن شب باز کردن درِ خانه که از چوب خرما بود برای آن حضرت دشوار گردید، آن بزرگوار در را از جای بیرون آورد و کنار گذاشت و این شعر را خواند:
اُشْدُدُ حَیاز یَمکَ لِلْمَوْتِ فَاِنَّ الْمَوْتَ لاقیکاوَ لا تَجْزَعْ مِنَ الْمَوْتِ اِذا حَلَّ بِوادیکا
کمربند و سینه خود را برای مرگ ببند، زیرا مرگ تو را دیدار خواهد کرد، و از مرگ اندوهناک مباش و بی تابی مکن در وقتی که در خانه تو فرود می آید.
آن گاه به سوی مسجد حرکت کرد. اول دو رکعت نماز خواند و سپس بالای بام رفت تا اذان بگوید. با صدای بلند اذان گفت که صدایش به گوش تمام ساکنان کوفه می رسید، سپس از بام پایین آمد و به محراب رفت و مشغول نماز نافله صبح شد، وقتی که خواست سر از سجده اولِ رکعتِ اول بردارد، در آن تاریکی، ابن ملجم آن چنان شمشیر بر فرق مقدس آن حضرت زد، که فرق سر آن بزرگوار تا نزدیکی پیشانی شکافته شد. امام علی(ع) در این هنگام گفت: «بِسْمِ الله وَ بِالله وَ عَلی مِلَِّْ رَسُول الله فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبه، به نام خدای و برای خدا و بر دین رسول خدا، به خدای کعبه سوگند رستگار شدم». سپس مقداری از خاک محراب را برداشت و روی زخم سرش پاشید و این آیه را خواند: (مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارًَْ اُخْری)، ما شما را از خاک آفریدیم و در آن باز می گردانیم و از آن نیز بار دیگر شما را بیرون می آوریم/
در این لحظه جبرئیل بین زمین و آسمان فریاد زد: «تَهَدَّمَتْ وَ الله اَرْکانُ الْهُدی، وَانْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقی وَانْفَصَمَتْ الْعُرْوَِْ الْوُثْقی، قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفی، قُتِلَ عَلِیُّ الْمُرْتَضی، قَتَلَهُ اَشْقَی الاْ َشْقیأِ»، سوگند به خدا استوانه‏ های هدایت، ویران شد، و نشانه‏ های بزرگ تقوی تاریک گردید، و دستگیره محکم ایمان شکسته شد، پسر عموی مصطفی(ص) کشته شد، علی مرتضی کشته شد، او را شقی ترین اشقیا کشت.{۱}
و اما مکان و زمان شهادت در برخی از منابع شیعی و اهل سنت:
۱٫ مرحوم علامه مجلسی؛ با نقل حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(ع) می نویسد: هنگامی که ابن ملجم – لعنْ الله علیه – بر سر مبارک علی(ع) ضربت شمشیر را می خواست وارد سازد با خود همدستی داشت که ضربت او به دیوار برخورد کرد اما ابن‏ ملجم در حالی که علی(ع) در سجده بود، ضربتی بر فرق مبارک آن حضرت وارد ساخت.{۲}
۲٫ سید بن طاووس در کتاب «مصباح الزائر» در ضمن نقل زیارت جامعه ائمه المؤمنین(ع) به نقل از ائمه معصومین(علیهم السلام) می نویسد: «و انتم بین صریع فی المحراب قد فلق السیف هامته»;{۳} و بعضی از شما اهل بیت (علیهم السلام) در محراب عبادت به زمین افتاده در حالی که شمشیر زهرآلود فرق مبارکش را شکافته است. و این دلیل دیگری است که امیر مؤمنان علی(ع) در محراب عبادت به شهادت رسیده است/
۳٫ «ابن قتیبه دینوری» از مورخین شهیر اهل سنت در کتاب معروف الامامْ و السیاسْ، حادثه شهادت امیرمؤمنان علی(ع) را چنین گزارش کرده است: در صبح روز جمعه که ده روز از ماه رمضان، در سال چهلم هجرت باقی مانده بود، علی(ع) از منزل خود برای اقامه نماز وارد مسجد شد و هنگامی که در محراب عبادت نماز را شروع کرد ابن‏ملجم بر او حمله کرد و در حالی که گفت: الحکم لله لا لک یا علی! با ضرتب شمشیر فرق مبارک علی را شکافت و علی(ع) گفت: «فزت و رب الکعبه».{۴}
۴٫ دانشمند معروف اهل تسنن «سبط بن جوزی» می نویسد: هنگامی که حضرت علی(ع) در محراب عبادت قرار گرفت چند نفر به او حمله‏ ور شدند و ابن ‏ملجم ضربتی بر آن حضرت فرود آورد و بلافاصله با همراهانش گریختند.{۵}
۵٫ محمد بن جریر طبری در تاریخ خود کیفیت شهادت امام علی(ع) را به نقل از محمد حنفیه{۶} چنین گزارش کرده است: آن شب من در مسجد بودم و عده ‏ای دیگر نیز در مسجد بیتوته کرده و مشغول عبادت بودند. نزدیک صبح امیر مؤمنان علی(ع) وارد مسجد شد و با صدای بلند فرمود: ایُّها الناس، الصلاْ، الصلاْ متوجه نشدم که آیا آن حضرت بعد از عبور از درگاه مسجد این کلمات را گفت یا قبل از آن. ناگهان چشمم به برق شمشیری افتاد و در آن لحظه شنیدم که یکی می گفت: الحکم لله یا علی لا لک و لا لاصحابک، شمشیری را دیدم و بار دوم همان ضربت بر امام(ع) وارد آمد. علی(ع) فرمود: نگذارید مرد قاتل فرار کند جمعیت حاضر در مسجد ضارب را احاطه کردند.{۷}
۶٫ «ابوالحسن مسعودی» مورخ نامدار اهل سنت در قرن سوم هجری نیز در مروج الذهب می نویسد: ابن ملجم با همدستان خود در مقابل دری که علی از آن جا وارد مسجد می شد مخفی شدند، علی(ع) هر روز هنگام اذان صبح می آمد و مردم را برای نماز بیدار می کرد ابن ملجم بر اشعث که در مسجد بود گذر کرد و اشعث به او گفت: صبح تو را رسوا کرد. حجر بن عدی که این سخن را شنید گفت: ای اعور! او را به کشتن دادی خدا تو را بکشد. در این لحظه علی (ع) وارد مسجد شده و ندا می داد: ای مردم برای نماز آماده شوید. ابن‏ ملجم و یارانش به او حمله کرده و می گفتند: «الحکم لله لا لک»، ابن ملجم با شمشیر ضربتی بر پیشانی آن حضرت زد.{۸}
۷٫ سید نعمت الله جزایری از محدثین قرن دوازدهم هجری در کتاب قصص الانبیأ خود روایتی را از پیامبر اکرم(ص) نقل می کند که دلالت روشنی بر شهادت علی(ع) در محراب عبادت دارد. او می گوید: روزی رسول الله (ص) به علی (ع) فرمود: «یا علی صبر تو چگونه خواهد بود آن روزی که فرق تو شکافته شده و محاسنت از خون سرت رنگین شود در حالی که تو در محراب عبادت سجده کرده ‏ای؟! علی(ع) فرمود: یا رسول الله! آن جا مقام شکر است نه مقام صبر.{۹}
از متون تاریخی فوق که از منابع معتبر اهل سنت و شیعه می باشند چنین برمی آید که محل شهادت علی(ع) محراب عبادت و در حال نماز در مسجد کوفه بوده است/

پی نوشت:
[۱].فروغ ولایت، ص ۶۹۷؛ منتهی الاَّمال، ج ۱، ص ۱۷۴؛ انوار البهیه، ص ۶۱/
[۲].بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۵ – ۲ – ۶ – ۲/
[۳].بحارالانوار، ج ۹۹، ص ۱۶۵/
[۴].الامامْ و السیاسْ، ج ۱، ص ۱۶۰/
[۵].تذکرْ الخواص، ص ۱۷۷/
[۶].تاریخ طبری، ج ۳، ص ۱۵۷/
[۷].این شخص در سایر منابع محمد حنیف ثبت شده و ظاهراً غیر از محمد حنفیه فرزند آن حضرت می باشد/
[۸].مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۱۲/
[۹].القصص الجزائری، ص ۳۵۱/