نامه

نوشته‌ها

نامه در بیان مقام و منزلت امیرالمومنین

اشاره:

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به معاویه در پاسخ نامه اش (دو یا سه روز پیش از وقعه لیله الهریر) که در شرح خطبه سى و ششم بیان شد، در این نامه مقام و منزلت خود را بیان فرموده و نادرستى سخنانى را که بآن بزرگوار نوشته شرح داده و او را توبیخ و سرزنش نموده.

و من کتاب له علیه السلام إلى معاویه جوابا عن کتاب منه إلیه

وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لَأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ (وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّهِ وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ ) وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّکِّ مِنِّی عَلَى الْیَقِینِ وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَهِ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّهُ کَهَاشِمٍ وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْیَانَ کَأَبِی طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَ لَبِئْسَ الْخَلَفُ خَلَفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِی نَارِ جَهَنَّمَ وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّهِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّهُ طَوْعاً وَ کَرْهاً کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ إِمَّا رَغْبَهً وَ إِمَّا رَهْبَهً عَلَى حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً وَ لَا عَلَى نَفْسِکَ سَبِیلًا وَ السَّلَامُ

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به معاویه در پاسخ نامه اش

دو یا سه روز پیش از وقعه لیله الهریر که در شرح خطبه سى و ششم بیان شد، در این نامه مقام و منزلت خود را بیان فرموده و نادرستى سخنانى را که بآن بزرگوار نوشته شرح داده و او را توبیخ و سرزنش نموده. شارح معتزلىّ عبد الحمید ابن هبه اللَّه مداینىّ مشهور بابن ابى الحدید و عالم ربّانىّ کمال الدّین میثم ابن علىّ ابن میثم بحرانىّ «رحمه اللَّه» هر یک در شرح نهج البلاغه خود در اینجا با مختصر تفاوت در عبارت نقل مى فرمایند: معاویه اندیشه داشت که نامه اى به امیر المؤمنین علیه السّلام نوشته از آن حضرت درخواست ایالت شام نماید، اندیشه اش را با عمرو ابن عاص به میان نهاد، عمرو خنده کنان گفت: اى معاویه کجایى تو «چه ساده اى» که مى پندارى مکر و حیله تو در علىّ «علیه السّلام» کار فرما است، معاویه گفت: مگر ما از فرزندان عبد مناف نیستیم «بین من و علىّ فرقى نیست که مکر و حیله من در او کارگر نباشد» عمرو گفت: درست است و لکن «سخن در نسب و نژاد نبود، بلکه در حسب و مقام و منزلتست» ایشان را مقام نبوّت و پیغمبرى است، و ترا از این مقام نصیب و بهره اى نیست، و اگر مى خواهى چنین نامه اى بنویسى بنویس «تا بدرستى گفتارم آگاه شوى» پس معاویه عبد اللَّه ابن عقبه را که از سکاسک «نام قبیله اى در یمن» بوده خواست و نامه اى بتوسّط او براى امیر المؤمنین علیه السّلام فرستاد و در آن نوشت: «اگر ما مى دانستیم که جنگ و خونریزى تا این حدّ بلاء و آسیب بما وارد مى سازد هیچیک بآن اقدام نمى نمودیم، اینک ما بر خردهامان غلبه یافتیم و راهى که براى ما باقى است آنست که از گذشته پشیمان و در آینده بفکر اصلاحیم، پیش از این ایالت شام را از تو خواستم بى آنکه طاعت و فرمانت را به گردن من نهى نپذیرفتى، امروز هم از تو همان را درخواست میکنم، و پوشیده نیست که تو از زندگى نمى خواهى مگر آنچه را که من بآن امیدوارم، و از نیستى نمى ترسى مگر آنچه را که من ترسناکم، سوگند بخدا که سپاهیان تباه گشته و جنگجویان از بین رفتند، و ما فرزندان عبد مناف هستیم و یکى از ما را بر دیگرى برترى نیست که بآن وسیله ارجمند خوار و آزاد بنده شود، و السّلام» عبد اللَّه ابن عقبه که نامه را رساند امام علیه السّلام آنرا خوانده فرمود: شگفتا از معاویه و نامه او، پس عبید اللَّه ابن ابى رافع کاتب و نویسنده و از خواصّ شیعیان خود را خواست و فرمود پاسخش را بنویس: پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم نامه ات رسید، نوشته اى اگر مى دانستیم جنگ تا این حدّ آسیب بما وارد مى سازد هیچیک بآن اقدام نمى نمودیم، دانسته باش، جنگ، من و ترا نهایتى است که هنوز بآن نرسیده ایم، و من اگر در راه خدا و جنگ با دشمنان او هفتاد بار کشته و زنده شوم از کوشش دست برندارم، و امّا اینکه گفتى خردى که براى ما باقى است آنست که از گذشته پشیمانیم، من بر خلاف عقل کار نکرده و از کرده پشیمان نیستم.): ۱ و امّا اینکه از من شام را خواستى، پس من نبوده ام کسیکه امروز ببخشم آنچه را که دیروز از تو منع کرده باز داشته ام (زیرا سبب منع و بازداشت که مخالفت حقّ و بى باکى تو در دین است باقى و برقرار مى باشد) ۲ و امّا گفتارت که جنگ عرب را خورده (کشته و تباه ساخته) است مگر نیم جانهائى که باقى مانده، آگاه باش هر که را حقّ خورده (در راه حقّ شهید شده) رهسپار بهشت گشته، و هر که را باطل و نادرستى خورده (به پیروى از هواى نفس کشته گشته) راه دوزخ پیماید (و در هر دو صورت تأسّف و اندوه ندارد) ۳ و امّا یکسان بودن ما در جنگ و مردان (لشگر) پس (درست نیست، زیرا) کوشش تو براى شکّ و تردید (بدست آوردن ریاست چند روزه دنیا) از من براى یقین و باور (رسیدن به سعادت و نیکبختى آخرت) بیشتر نیست، و مردم شام بدنیا حریصتر از مردم عراق بآخرت نیستند،

۴ و امّا سخن تو باینکه ما فرزندان عبد مناف هستیم، پس ما چنین هستیم (چون امام علیه السّلام فرزند ابو طالب ابن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف است، و معاویه پسر ابو سفیان ابن حرب ابن امیّه ابن عبد الشّمس ابن عبد مناف) لیکن امیّه چون هاشم و حرب مانند عبد المطّلب و ابو سفیان همچون ابو طالب نیست (چون بنى هاشم بشرک و کفر آلوده نشدند و بنى امیّه از این جهت ناپاک شدند، و بنى هاشم صدفهاى درّ نبوّت و ولایت بودند، و بنى امیّه منابع شرارت و معصیت.

ابن ابى الحدید در اینجا مى نویسد: ترتیب مقتضى آن بود که امام علیه السّلام هاشم را که برادر عبد شمس بود در ردیف او قرار دهد، و امیّه را به ازاء عبد المطّلب، و حرب را به ازاء ابو طالب تا ابو سفیان به ازاء امیر المؤمنین علیه السّلام باشد، ولى چون آن حضرت علیه السّلام در صفّین برابر معاویه بوده هاشم را به ازاء امیّه ابن عبد شمس قرار داده نفرموده: و لا أنا کأنت یعنى من مانند تو نیستم، زیرا زشت بود چنین گفته شود، چنانکه نمى گویند: شمشیر کارى تر از عصا است، بلکه زشت بود که این جمله را با یکى از مسلمانها بفرماید، بله گاهى این جمله را به اشاره مى فرمود، زیرا آن حضرت برتر بود از اینکه خود را بکسى قیاس و مانند نماید، و در اینجا بجاى جمله لا أنا کأنت در فرمایش خود به اشاره فرمود: و لا المهاجر کالطّلیق یعنى) و نه هجرت کننده (از مکّه به مدینه) مانند آزاد شده از بند اسیرى است (زیرا امام علیه السّلام همه جا و در هر حال همراه رسول اکرم بود، و معاویه در فتح مکّه بسبب غلبه با شمشیر بنده شده بود و حضرت رسول بجهت اسلام آوردن بر او منّت نهاده از آزاد شدگانش قرار داد، چه آنکه اسلام نیاورده مانند صفوان ابن امیّه و آنکه در ظاهر اسلام آورده مانند معاویه ابن ابى سفیان، و همچنین هر که در جنگ اسیر مى گشت بسبب فداء یعنى مال دادن براى رهائى یا بوسیله منّت نهادن آزاد مى شد طلیق یعنى آزاد شده، خوانده مى گشت) و نه پاکیزه نسب مانند چسبیده شده است (کسیکه پدرانش معلوم و هویدا است مانند کسیکه بغیر پدر نسبت داده شده نیست، ابن ابى الحدید در اینجا مى نویسد: مراد از این جمله آنست که آنکه از روى اعتقاد و اخلاص اسلام آورده مانند کسیکه اسلام آوردنش از ترس شمشیر یا بدست آوردن دنیا بوده نمى باشد. علّامه مجلسىّ مولى محمّد باقر «رضوان اللَّه علیه» در مجلّد هشتم کتاب بحار الأنوار در ضمن شرح این نامه مى فرماید: ابن ابى الحدید در اینجا براى حفظ ناموس معاویه خود را به نادانى زده، و بعض از علماى ما در رساله اى که در باره امامت است بیان کرده که امیّه از نسل عبد شمس نبوده، بلکه غلام رومىّ بوده که عبد شمس او را بخود نسبت داده، و در زمان جاهلیّت هرگاه کسیرا غلامى بود که مى خواست او را بخود نسبت دهد آزادش نموده دخترى از عرب را باو تزویج مى نمود و آن غلام بنسب او ملحق مى گشت، چنانکه پدر زبیر عوام به خویلد نسبت داده شده است، پس بنى امیّه از قریش نیستند، بلکه بآنان چسبیده شده اند، و این گفتار را تصدیق مى نماید فرمایش امیر المؤمنین علیه السّلام در پاسخ نامه و ادّعاى معاویه که ما فرزندان عبد مناف هستیم، باینکه هجرت کننده مانند آزاد شده، و پاکیزه مانند چسبیده شده نیست، و معاویه نتوانسته این فرمایش را انکار کند) و نه راستگو و درستکار مانند دروغگو و بد کردار است و نه مؤمن و گرویده بدین مانند منافق و دو رو مى باشد، و هر آینه بد فرزندى است فرزندى که پیروى کند پدر (یا خویشاوند) ى را که گذشته و در آتش جهنّم افتاده (بد فرزندى هستى تو که پیروى میکنى از گذشتگانت که بر اثر کفر و شرک و دروغگویى و دوروئى بعذاب الهىّ گرفتارند). ۵ و با این همه فضائل و بزرگواریها در دست ما است فضل و بزرگوارى نبوّت و پیغمبرى (پیغمبر از ما بنى هاشم مبعوث گردید) که بوسیله آن ارجمند را خوار و خوار را ارجمند گردانیدیم (دشمنان سعادت و نیکبختى را از بین برده و خواهانش را از عذاب و سختى دنیا و آخرت رهانیدیم) ۶ و چون خداوند عرب را گروه گروه بدین خود داخل گردانید، و (دسته اى) از این امّت از روى میل و رغبت، و (دسته اى) بناچارى تسلیم او شدند، شما از کسانى بودید که بجهت (دنیا) دوستى یا بجهت ترس (از کشته شدن) در دین داخل گشتید، هنگامیکه پیشرونده ها بسبب پیرویشان فیروزى یافته و هجرت کنندگان پیش بسبب فضل و بزرگواریشان رفته بودند (و خود را از شرک و کفر رهانیده)

پس (حال تو که چنین است) براى شیطان در خود بهره اى و به خویشتن راهى قرار مده (از شیطان پیروى نکرده اینگونه سخنان زشت و نادرست ننویس و پیرو دستور خدا و رسول شو) و درود بر آنکه شایسته درود است (ابن ابى الحدید در اینجا مى نویسد: چون نامه حضرت به معاویه رسید چند روزى آنرا از عمرو ابن عاص پنهان داشت، و پس از آن او را خواسته نامه را برایش خواند، عمرو او را شماتت نموده از توبیخ و سرزنش امام علیه السّلام نسبت به معاویه شاد گشت).

( . ترجمه و شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ج۵، ص ۸۶۴-۸۶۷)

حسابرسی از کار کارگزاران

 

 

اشاره:

در اینکه مخاطب در این نامه چه شخصى بوده است بعضى از شارحان زحمت تعیین او را از دوش خود برداشته و به صورت اجمال از آن گذشته اند; ولى آن گونه که از بلاذرى در انساب الاشراف و ابن دمشقى در جواهرالمطالب استفاده مى شود، مخاطب این نامه عبدالله بن عباس است که در آن زمان فرماندار بصره بوده است.

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ وَ أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ؛ بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ، فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ وَ أَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ. فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ؛ وَ السَّلَام.

واژه شناسی

أخْزَیْتَ امَانَتَکَ: امانتت را خوار و ناچیز کردى.

جَرَّدْتَ الَارْضَ: زمین را برهنه و بایر کردى.

أخزَیتَ: بى ارزش و معیوب نمودى

ترجمه

از نامه آن حضرت (ع) به یکى از کارگزارانش:

از تو خبرى به من رسید. اگر چنان باشد، که خبر داده اند، پروردگارت را خشمگین ساخته اى و بر امام خود عصیان ورزیده اى و امانت را خوار و بى مقدار شمرده اى. مرا خبر داده اند، که زمین را از محصول عارى کرده اى و هر چه در زیر پایت بوده، برگرفته اى و هر چه به دستت آمده، خورده اى. حساب خود را نزد من بفرست و بدان که حساب کشیدن خدا از حساب کشیدن آدمیان شدیدتر است.

(نامه به یکى از فرمانداران در سال ۴۰ هجرى).

نکوهش یک کارگزار:

پس از یاد خدا و درود از تو خبرى رسیده است که اگر چنان کرده باشى، پروردگار خود را به خشم آورده، و امام خود را نا فرمانى، و در امانت خود خیانت کرده اى. به من خبر رسیده که کشت زمینها را برداشته، و آنچه را که مى توانستى گرفته، و آنچه در اختیار داشتى به خیانت خورده اى، پس هر چه زودتر حساب اموال را براى من بفرست و بدان که حسابرسى خداوند از حسابرسى مردم سخت تر است. با درود.

و از نامه آن حضرت است به یکى از عاملان خود:

از تو به من خبرى رسیده است، اگر چنان کرده باشى پروردگار خود را به خشم آورده باشى، و امام خویش را نافرمانى کرده، و امانت خود را از دست داده. به من خبر داده اند تو کشت زمین را برداشته و آنچه پایت بدان رسیده براى خود نگاهداشته اى، و آنچه در دستت بوده خورده اى. حساب خود را به من باز پس بده و بدان که حساب خدا بزرگتر از حساب مردمان است.

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به یکى از کارگردانانش (که او را از نادرستیش نکوهش نموده و از او حساب خواسته):

(۱) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، بمن از تو خبر کارى رسیده که اگر کرده باشى پروردگارت را بخشم آورده امام و پیشوایت را نافرمانى نموده، و امانت خود را خوار گردانیده اى (در کارت خیانت کرده و دیگر لیاقت حکمرانى ندارى).

(۲) بمن رسیده است که تو زمین را برهنه کرده اى (محصول اشجار و زراعات را براى خود برده و چیزى به رعیّت نداده اى) پس هر چه زیر دو پایت بوده گرفته، و آنچه در دو دستت بوده خورده اى (اموال و دارائى بیت المال را تصرّف کرده براى خویش اندوخته اى) اکنون براى من حساب (دخل و خرج) خود را بفرست، و بدان که حساب خدا (در روز رستخیز) از حساب و وارسى مردم بزرگتر است (دقیق تر است، زیرا اینجا ممکن است صورت دروغ و بر خلاف واقع تنظیم شود، ولى آنجا جز راستى کارى انجام نمى گیرد) و درود بر شایسته آن.

اما بعد (از حمد و ثناى الهى)، کارى از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده اى و پیشوایت را عصیان کرده اى و امانت خود را به رسوایى کشیده اى (و خود را به سبب خیانت رسوا و ننگین ساخته اى). به من خبر داده اند که تو زمین هاى آباد را ویران کرده اى و آنچه از بیت المال در زیر دست تو بوده است را به خیانت برگرفته و خورده اى، بنابراین حساب خویش را براى من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قیامت) سخت تر و برتر است. والسلام.

شرح

نامه در یک نگاه:

توضیح اینکه طبق نقل این دو مورخ، ابوالاسود نامه اى به این مضمون به امیرمؤمنان على(علیه السلام) نوشت که خداوند تو را والى امین ما و سرپرستى وظیفه شناس قرار داده و ما تو را آزموده ایم و کاملا امین و خیرخواه امت یافته ایم که حق آنها را از بیت المال ادا مى کنى و از دنیاى آنها چشم مى پوشى. تو هرگز چیزى از اموال امت را مصرف نمى کنى و هیچ گاه رشوه اى را نپذیرفته اى; ولى عمو زاده ات بدون اطلاع تو در اموال بیت المال تصرّف و آن را حیف و میل مى کند و من صحیح ندانستم که این امر را از تو کتمان کنم (و این نامه را به خاطر آن به تو نوشتم).

امام(علیه السلام) در نامه اى در پاسخ به ابوالاسود از خیرخواهى او تشکر کرد و سپس نامه مورد بحث را به ابن عباس نوشت.(۱) و در ضمن آن او را سرزنش کرد ولى نه به طور قطع، بلکه به این عبارت که اگر خبرى که به من رسیده صحیح باشد تو از فرمان من سرپیچى کرده اى و حق امانت را ادا ننموده اى، همچنین دستور مى دهد فوراً حساب بیت المال را ارسال کند و در پایان نامه نیز به او هشدار مى دهد که مراقب باشد که حساب رسى خداوند از حساب رسى خلق برتر است.

ولى بعضى از شارحان نهج البلاغه در اینکه نامه خطاب به ابن عباس باشد تردید کرده و مقام او را به شهادت تاریخ از این والاتر شمرده اند که مرتکب چنین اعمالى شده باشد.

قابل توجّه اینکه بلاذرى بعد از ذکر نامه ابوالاسود و نامه امام به ابن عباس مى نویسد: ابن عباس نامه اى خدمت امام نوشت و در آن تصریح کرد که خبر مزبور نادرست است (و آنها که چنین خبرى داده اند یا اشتباه کرده اند و یا غرضى داشته اند). متن نامه ابن عباس چنین بود: «أمّا بَعْدُ فَإنّ الّذی بَلَغَکَ عَنّی باطِلٌ وَأنَا لِما تَحْتَ یَدَیّ أحْوطُ وَأضْبَطُ فَلا تُصَدِّقْ عَلَیّ الأظِنّاءَ رَحِمَکَ اللهُ وَالسّلامُ». توضیحات بیشترى در این زمینه در ذیل نامه آینده خواهد آمد.

خشم خدا و عصیان امام:

امام(علیه السلام) در آغاز این نامه کوتاه و تکان دهنده مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى)، کارى از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده اى و پیشوایت را عصیان کرده اى و امانت خود را به رسوایى کشیده اى (و خود را به سبب خیانت رسوا و ننگین ساخته اى)»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ، إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ، وَعَصَیْتَ إِمَامَکَ، وَ أَخْزَیْتَ(۲) أَمَانَتَکَ).

امام(علیه السلام) در این عبارت، محتاطانه با مخاطب خود (ابن عباس یا دیگرى) برخورد مى کند و به طور قطع نمى فرماید تو این کارهاى خلاف را انجام داده اى بلکه هشدار مى دهد که اگر خبرى که به من رسیده راست باشد، تو هم در پیشگاه خدا مسئولى و هم در پیشگاه امام خود و هم در برابر مردم به رسوایى کشیده شده اى.

چه تعبیر گویایى که انسان بر اثر انجام کارى خود را در برابر خدا و امام و خلق بى اعتبار کرده باشد.

جمله «أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ; امانت خود را رسوا کرده اى» ممکن است اشاره به امانت مقام; یعنى فرماندارى باشد; یعنى کار تو مایه رسوایى فرماندارى توست و یا اشاره به امانت و اعتبارى است که او نزد مردم داشته; یعنى خود را در نظر خلق بى اعتبار ساخته اى.

آن گاه امام(علیه السلام) توضیح بیشترى در این زمینه مى دهد که در واقع، تفصیل بعد از اجمال و تبیین پس از ابهام است مى فرماید: «به من خبر داده اند که تو زمین هاى آباد را ویران کرده اى و آنچه از بیت المال در زیر دست تو بوده است را به خیانت برگرفته و خورده اى»; (بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الاَْرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ، وَأَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ).

جمله «جَرَّدْتَ الاَْرْضَ; زمین را برهنه ساخته اى» ممکن است اشاره به این باشد که محصولات اراضى خراجیه را بر گرفته و براى خود برداشته اى و نیز ممکن است اشاره به این باشد که بر اثر سوء تدبیرت زمین هاى زراعى را ویران ساخته اى و بعضى احتمال داده اند که «ارض» در اینجا به معناى زمین بیت المال است; یعنى موجودى بیت المال را برگرفته و آن را خالى کرده اى; ولى احتمال اوّل و دوم قوى تر به نظر مى رسد.

توجّه داشته باشید که «جَرَّدْتَ» از ریشه تجرید یعنى برهنه کردن گرفته شده و ملخ را از آن رو جراد مى گویند که زراعت و برگ درختان را مى خورد و زمین و درخت را برهنه مى سازد.

حضرت در پایان نامه مى فرماید: «بنابراین حساب خویش را براى من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قیامت) سخت تر و برتر است. والسّلام»; (فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ، وَاعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ وَالسَّلاَمُ).

روشن است که در حساب بندگان گاهى اشتباه و خطا و زمانى مخفى کارى رخ مى دهد، در حالى که حساب الهى نه خطا و اشتباهى دارد و نه کسى مى تواند وضع خود را در برابر آن پنهان کند. همان گونه که قرآن مى فرماید: «(یا بُنَىَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّه مِّنْ خَرْدَل فَتَکُنْ فى صَخْرَه أَوْ فِى السَّماواتِ أَوْ فِى الاَْرْضِ یَأْتِ بِهَا اللهُ); (لقمان به فرزندش مى گوید:) پسرم! اگر به اندازه سنگینى دانه خردلى (کار نیک یا بد) باشد و در دل سنگى یا در (گوشه اى از) آسمان ها و زمین قرار گیرد خداوند آن را (در قیامت براى حساب) مى آورد».(۳)

منظور از حساب که امام(علیه السلام) به آن اشاره کرده، حساب درآمد بیت المال اعم از زمین هاى خراجیه و زکات و غنایم و مانند آن است که فرماندار حضرت موظّف شده هم درآمدها و هم هزینه ها را براى امام بنویسد تا روشن شود حیف و میلى در بیت المال واقع شده یا نه.

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را نویسنده عقد الفرید (ابن عبد ربه متوفاى ۳۲۸) در کتاب خود آورده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۵۵) و شگفت آور اینکه شارح معروف، ابن میثم این نامه را در شرح نهج البلاغه خود نیاورده است.

۲ . «أخْزَیْتَ» از ریشه «خِزْى» بر وزن «حزب» در اصل به معناى شکست روحى (و شرمسارى) است که یا از ناحیه خود انسان است و به صورت حیاى مفرط آشکار مى شود و یا از ناحیه دیگرى است که بر انسان تحمیل مى گردد. این مادّه گاه به معناى افتادن در بلا و گاه به معناى رسوایى و شرمندگى ناشى از آن است.

۳ . لقمان، آیه ۱۶٫

توصیه‌های اخلاقی به ماموران زکات

اشاره:

این وصیّت نامه که امام(علیه السلام) همواره به دست عاملان جمع آورى زکات مى داد، مشتمل بر نکات بسیار دقیق و ظریف و حساب شده اى است که ادب اسلامى و نهایت رعایت عدالت را درباره همه مسلمانان و فراتر از آن حتّى درباره حیوانات نشان مى دهد.

و من وصیه له (علیه السلام) کان یکتبها لِمَن یستعمله على الصدقات:

[قال الشریف: و إنما ذکرنا هُنا جُملا لیعلم بها أنه (علیه السلام) کان یقیم عمادَ الحق، و یشرع أمثله العدل، فی صغیر الأمور و کبیرها و دقیقها و جلیلها.]

انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ، وَ لَا تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَّ عَلَیْهِ کَارِهاً وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَکْثَرَ مِنْ حَقِّ اللَّهِ فِی مَالِهِ؛ فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَیِّ فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْیَاتَهُمْ، ثُمَّ امْضِ إِلَیْهِمْ بِالسَّکِینَهِ وَ الْوَقَارِ حَتَّى تَقُومَ بَیْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ وَ لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِیَّهِ لَهُمْ. ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ أَرْسَلَنِی إِلَیْکُمْ وَلِیُّ اللَّهِ وَ خَلِیفَتُهُ لِآخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللَّهِ فِی أَمْوَالِکُمْ، فَهَلْ لِلَّهِ فِی أَمْوَالِکُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِیِّهِ؟ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ لَا، فَلَا تُرَاجِعْهُ، وَ إِنْ أَنْعَمَ لَکَ مُنْعِمٌ، فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخِیفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ.

واژه شناسی:

لَا تُرَوِّعَنَّ: مترسان.

لَا تَجَتَازَنَّ: نگذر، عبور مکن.

لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِیهِ لَهُمْ: در تحیت و درود بخل نورز و دریغ مکن.

أنْعَمَ لَکَ: به تو پاسخ مثبت داد.

تَعْسِفَهُ: بر او سخت مى گیرى.

تُرْهِقَهُ: به کار دشوار وادارش میکنى.

عِماد الحَق: ستون حق

أمثِلَه العَدل: نمونه هاى عدالت

لا تُرَوِّعَنَّ: نترسان

لا تَجتازَنَّ: عبور نکن

أبیات: خانه ها، جمع بیت

لا تُخدِج: ناقص نکن، بخل نکن

أنعَمَ: بلى گفت، مُنعِم: بلى گوینده

تُوعِد: تهدید کنى

تَعسِف: ظلم نمائى

تُرهِقُ: تکلیف شاق کنى

ترجمه

سفارشى از آن حضرت (ع) آن را براى کسى مى نوشت که به گرفتن زکاتش مى فرستاد. جمله هایى از آن را در اینجا مى آوریم تا همگان بدانند که على (ع) ستون حق را برپاى مى داشت و نشانه هاى عدالت را در کارهاى خرد و کلان و کلى و جزئى آشکار مى نمود:

در حرکت آى، با پرهیزگارى و ترس از خداوندى که یگانه است و او را شریکى نیست. زنهار، مسلمانى را مترسانى و اگر خود نخواهد به سراغش مروى و بیش از آنچه حق خداوند است، از او مستانى.

چون به قبیله اى برسى بر سر آب آنها فرود آى و به خانه هایشان داخل مشو. آن گاه با آرامش و وقار به سوى ایشان رو تا به میانشان برسى. سلامشان کن و تحیّت گوى و در سلام و تحیّت امساک منماى.

سپس، بگوى که اى بندگان خدا، ولىّ خدا و خلیفه او مرا به نزد شما فرستاده تا سهمى را که خدا در اموالتان دارد بستانم. آیا خدا را در اموالتان سهمى هست، که آن را به ولىّ خدا بپردازید؟ اگر کسى گفت: نه، به سراغش مرو و اگر کسى گفت: آرى، بى آنکه او را بترسانى یا تهدیدش کنى، یا بر او سخت گیرى، یا به دشواریش افکنى، به همراهش برو.

کانَ یَکْتُبُها لِمَنْ یَسْتَعْمِلُه عَلَى الصَّدَقاتِ. قالَ الشریفُ: وَإنّما ذَکَرنا هَنا جُمَلاً لِیُعْلَمَ بِها أنَّهُ(علیه السلام) کانَ یُقیمُ عِمادَ الْحَقِّ، وَیَشْرَعَ أمْثِلَهَ الْعَدْلِ، فی صَغیرِ الاُْمُورِ وَکَبیرِها وَدَقیقها وَجَلیلِها.

از وصایا و سفارشهاى امام(علیه السلام) است که آن را براى مأموران جمع آورى زکات مرقوم مى داشت. مرحوم شریف رضى مى گوید: ما بخشى از این نامه را در اینجا آوردیم تا معلوم گردد، امام(علیه السلام) همواره ارکان حق را به پا مى داشت و فرمان به عدل مى داد; در کارهاى کوچک و بزرگ، پر ارزش یا کم ارزش.(۱)

وصیت نامه در یک نگاه:

در بخش اوّل این نامه، به مأموران جمع آورى زکات توصیه مى کند که با قصد قربت و نیّت خالصانه و تقواى الهى حرکت کنند و هرگز به تهدید و تخویف متوسّل نشوند و بیش از حق الهى را از کسى نگیرند.

در بخش دوم به نکات ظریف و دقیقى در مورد نخستین برخورد با مردمى که زکات در اموال آنهاست، اشاره مى کند که آمیخته با نهایت لطف و محبّت و ادب است.

در بخش سوم چگونگى جدا کردن حق الله از اموال مردم از طریق قرعه را شرح مى دهد تا هیچ گونه اجحافى به کسى در این قسمت نشود.

در بخش چهارم دستورات متعدّدى مى دهد درباره خوش رفتارى با چهارپایانى که به عنوان زکات گرفته مى شوند که برتر و بالاتر از حقوقى است که مدعیان حمایت حیوانات اظهار مى کنند.

مرحوم کلینى بعد از آنکه این نامه را از امام صادق(علیه السلام) از على(علیه السلام) نقل مى کند مى افزاید: امام صادق(علیه السلام) در اینجا گریست و به راوى که برید بن معاویه است فرمود: اى برید به خدا سوگند که همه حرمتها (بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) بر باد رفت و عمل به کتاب الله و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به فراموشى سپرده شد و بعد از شهادت امیرمؤمنان(صلى الله علیه وآله)، هیچ حقى در میان مردم برپا داشته نشد.

جالب اینکه نویسنده مصادر بعد از ذکر این بخش از کلام امام صادق(علیه السلام) مى گوید: به خداوند متعال سوگند یاد مى کنم که پیش از اینکه به روایت مرحوم کلینى در کافى راجع به گریه امام صادق(علیه السلام) هنگام ذکر این روایت، دست یابم بارها به هنگام مطالعه این نامه اشک ریختم.

اعتماد به مردم در گردآورى مالیات اسلامى:

امام(علیه السلام) در این نامه نخست دستورى کلى و جامع در عبارات کوتاهى به گردآورندگان زکات مى دهد. سپس وارد جزئیات مى شود که این خود یکى از روش هاى پسندیده فصاحت و بلاغت است، مى فرماید: «با تقوا و احساس مسئولیت در برابر خداوند یکتا و بى همتا حرکت کن و در مسیر خود هیچ مسلمانى را نترسان و از سرزمین او در حالى که از تو ناخشنود باشد، نگذر و بیش از حق خداوند در اموالش را از وى نگیر»; (انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ، وَلاَ تُرَوِّعَنَّ(۲) مُسْلِماً وَلاَ تَجْتَازَنَّ(۳) عَلَیْهِ کَارِهاً، وَلاَ تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَکْثَرَ مِنْ حَقِّ اللهِ فِی مَالِهِ).

امام(علیه السلام) در این عبارت، افزون بر دستور به تقوا سه مطلب مهم را یادآور مى شود; نخست اینکه: مأمور جمع آورى زکات نباید مردم را بترساند و با خشونت رفتار کند، زیرا در گذشته مأموران اخذ مالیات هنگامى که وارد منطقه اى مى شدند، مردم از ترس اینکه مبالغ سنگینى از آنها بخواهند که در طاقت آنها نباشد، در وحشت فرو مى رفتند; ولى هنگامى که بنا بر ارفاق باشد، نه تنها نمى ترسند بلکه از آنها استقبال مى کنند.

در دستور دوم مى فرماید: نه تنها نباید آنها را بترسانى، بلکه نباید از حضور تو ناخشنود باشند تو را مأمور از طرف امیرى بخشنده و مهربان، جواد و کریم بدانند و حضورت را گرامى دارند.

در جمله سوم پیش از آنکه بفرماید حق خدا را به طور کامل بگیر، مى فرماید: بیش از حق خداوند از آنها نگیر و این تأکید بر نهایت تقوا و پرهیز از گرفتن بى دلیل اموال مردم است.

آن گاه امام(علیه السلام) بعد از این دستور کلى وارد جزئیات مى شود و تمام مسیر گردآورى کنندگان زکات و کیفیت برخورد آنها را با مردمى که حقوق الهى در اموالشان است به طرز جالبى شرح مى دهد و مى فرماید: «و هنگامى که وارد آبادى قبیله شدى در کنار سرچشمه یا چاه آب فرود آى بى آنکه داخل خانه هاى آنها شوى»; (فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَیِّ(۴) فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْیَاتَهُمْ).

اشاره به اینکه نباید خود را بر مردم تحمیل کنى، زیرا ممکن است وضع مساعدى نداشته باشند که از میهمان پذیرایى کنند درحالى که طبیعت آنها پذیرایى از میهمان است و یا اینکه نخواهند از نزدیک از وضع مالى آنها با خبر شوى و یا اینکه اگر وارد بر شخصى شوى دیگران ناراحت شوند که چرا نماینده امام(علیه السلام) به نزد آنها نیامده و یا صاحب خانه توقع امتیازى داشته باشد. بر اساس این جهات امام(علیه السلام) دستور مى دهد در کنار چشمه یا چاه آب وارد شود و انتخاب چشمه یا چاه آب براى این است که عبور همه به آنجا مى افتد و در واقع مرکزى است که براى همه آشناست و ظاهراً مأمور جمع آورى صدقه به تنهایى این راه را طى نمى کرد بلکه نفراتى را به عنوان کمک با خود مى برد و خیمه و خرگاهى به همراه داشتند که آن را در کنار چشمه یا چاه آب برپا مى کردند و در آنجا ساکن مى شدند.

آن گاه مى افزاید: «سپس با آرامش و وقار به سوى آنان برو تا در میان آنها قرار گیرى به آنها سلام کن و از اظهار محبّت و تحیّت چیزى فروگذار منما»; (ثُمَّ امْضِ إِلَیْهِمْ بِالسَّکِینَهِ وَالْوَقَارِ; حَتَّى تَقُومَ بَیْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ، وَلاَ تُخْدِجْ بِالتَّحِیَّهِ لَهُمْ).

به یقین، با آرامش و وقار به سوى آنها رفتن و سلام و تحیّت کامل داشتن سبب آرامش آنان مى گردد و مردم از آمدن چنین مأمورانى وحشت و ناراحتى به خود راه نمى دهند.

این دستورات براى خنثى کردن ذهنیتى است که در گذشته در زمان پادشاهان و امراى ظالم معمول بوده که مأموران خشن را براى گرفتن مالیات و خراج مى گماردند که مردم وجود آنها را شبیه بلاهاى آسمانى تصور مى کردند.

با توجّه به اینکه «لاَ تُخْدِجْ» از ریشه «خداج» (بر وزن علاج) در اصل به معناى جنینى است که ناقص یا قبل از موعد متولد مى شود و سپس به هر امر ناقصى گفته شده، استفاده مى شود که امام(علیه السلام) تأکید دارد که نماینده او در تحیت و خوش آمد گفتن هیچ کوتاهى نکند و مانند بسیارى از مأموران و نمایندگان حکومت ها که از موضع برتر با مردم سخن مى گویند و حتى از پاسخ سلام هم ابا دارند، با آنان رفتار نکند و به تعبیرى دیگر برخورد او با توده مردم، برخورد دو دوست پر محبّت با یکدیگر باشد.

آن گاه امام(علیه السلام) انگشت روى جزئیات مربوط به طرز مطالبه زکات گذارده و آن را به صورت جالبى شرح مى دهد.

نخست اینکه مى فرماید: «و بعد از سلام و تحیت به آنها مى گویى: اى بندگان خدا! ولىّ خدا و خلیفه اش مرا به سوى شما فرستاده تا حق خدا را که در اموالتان است از شما بگیرم آیا در اموال شما حقى براى خدا وجود دارد که به ولیّش بدهید»; (ثُمَّ تَقُولَ: عِبَادَ اللهِ، أَرْسَلَنِی إِلَیْکُمْ وَلِیُّ اللهِ وَخَلِیفَتُهُ، لآِخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللهِ فِی أَمْوَالِکُمْ، فَهَلْ للهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ مِنْ حَقّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِیِّهِ).

قابل توجّه است که در این عبارت روى سه چیز تکیه شده است: یکى اینکه مردم بندگان خدا هستند. دوم اینکه جمع آورى کننده زکات فرستاده ولىّ الله و خلیفه الله است. سوم اینکه آنچه را مى خواهد بگیرد حق الله است که در اموال آنها وجود دارد.

این تعبیرات قلب هر شنونده اى را نرم مى کند و او را براى اداى زکات آماده مى سازد و تأثیر روانى آن تا حدى است که با عشق و علاقه و شوق زکات را تحویل مى دهد. پیش خود فکر مى کند که نماینده ولىّ الله آمده و مرا به عنوان بنده خدا معرفى کرده و از من چیزى جز حق خدا نمى خواهد.

جمله «فَهَلْ للهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ» به اضافه جمله هایى که بعد از آن مى آید به یکى از مترقى ترین روش هاى اخذ مالیات که گاه در بعضى از مناطق، در دنیاى امروز روى آن تکیه مى شود اشاره دارد و آن اعتماد کردن بر خود مردم است; یعنى آنها را امین و راستگو و درستکار شناختن و از خودشان درباره زکات اموالشان توضیح خواستن. تجربه نشان داده است که این گونه اعتماد سازى اثر مهمى دارد. برعکس اگر مردم را دروغ گو و خائن فرض کنند و برخورد یک طلب کار با یک بدهکار مرموز و نادرست با آنها داشته باشند، سبب مى شود که آنها اموال خود را مخفى سازند و تا آنجا که ممکن است از پرداختن مالیات اسلامى فرار کنند و به تعبیر امروز براى خودشان دو دفتر درست کنند: دفترى براى حساب و کتاب واقعى اموال و دفترى هم براى مأموران مالیات.

این نکته نیز قابل توجّه است که در عصر ما و در کشور ما در سالهاى اخیر این روش از سوى مأموران جمع آورى مالیات آزمایش شد و نتیجه آن افزایش حجم مالیات بر درآمدها بود.

در روش سنتى ما در مسأله خمس نیز دقیقا مطلب همین گونه است که مردم باایمان با انگیزه هاى الهى به سراغ علماى دینى مى روند و اموال خود را دقیقاً صورت بردارى کرده به آنها ارائه مى دهند تا خمس آنها را تعیین کنند بدون آنکه اجبار و فشارى در کار باشد.

البتّه آنچه گفته شد اصلى عمومى درباره همه کسانى است که اموالشان مشمول حکم زکات است ولى ممکن است در این میان استثنائاتى نیز وجود داشته باشد که بعضى از زورمندان در برابر حکومت اسلامى بایستند و آشکارا نسبت به پرداختن زکات مخالفت کنند. در این گونه موارد حکومت با آنها برخورد کند و حق الله را به زور از آنها بستاند تا سبب جرأت بعضى دیگر نشود ولى همان گونه که گفتیم این یک استثناست.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «اگر کسى (از آنها) گفت: نه (چیزى به اموالم تعلق نمى گیرد) دیگر به او مراجعه نکن و اگر کسى گفت: آرى، همراهش برو بى آنکه او را بترسانى یا تهدید کنى یا بر او سخت گیرى نمایى یا کار او را مشکل سازى»; (فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ: لاَ، فَلاَ تُرَاجِعْهُ، وَإِنْ أَنْعَمَ(۵) لَکَ مُنْعِمٌ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخِیفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ(۶) أَوْ تُرْهِقَهُ(۷)).

جالب اینکه امام(علیه السلام) نهایت لطف و محبّت را درباره کسى که اظهار مى دارد، زکاتى در اموال او وجود دارد به خرج داده و در چهار جمله بسیار کوتاه، چهار دستور به مأمور گردآورى زکات مى دهد: نخست اینکه نباید او را بترساند که مثلا اگر زکاتت را به طور کامل ندهى مجازات خواهى شد و دیگر اینکه با تهدید چیزى از او نگیرد و سوم اینکه در گرفتن زکات سخت گیرى ننماید و چهارم  اینکه مشکلاتى براى او فراهم نسازد; یعنى درست مانند یک شریک مهربان و بزرگوار و با گذشت با او رفتار کند. حال که او اعتراف به وجود حق الله در اموالش کرده، این حق شناسیش را محترم بشمار و ادب و انسانیّت را با ادب و انسانیّت پاسخ بگو.

*****

نکته:

آداب گردآورى زکات و حقوق بیت المال:

آنچه در توصیه بالا آمده گوشه اى از دستورات اسلام در مورد وظایف جمع آورى کنندگان زکات و اموال بیت المال و چگونگى برخورد با صاحبان اموال است.

قرآن مجید به عنوان پایه گذار این مطلب به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد که از اموال آنها زکات بگیر، زکاتى که آنها را پاک و پاکیزه مى کند و سپس دستور مى دهد که بعد از گرفتن زکات به آنها درود بفرست و براى آنها دعا کن که مایه آرامش آنهاست; (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَّهُم).(۸)

در این زمینه در منابع حدیث نیز روایات متعدّدى وارد شده که جزئیات بیشترى را بیان مى دارد; مرحوم علاّمه مجلسى در جلد ۹۳ در باب ۹ تحت عنوان «ادب المصدق» احادیث متعدّدى در ده صفحه (صفحه ۸۰ تا ۹۰) ذکر مى کند.

از جمله در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «أَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلى الله علیه وآله) نَهَى أَنْ یُحْلَفَ النَّاسُ عَلَى صَدَقَاتِهِمْ وَقَالَ هُمْ فِیهَا مَأْمُونُونَ یَعْنِی أَنَّهُ مَنْ أَنْکَرَ أَنْ یَکُونَ لَهُ مَالٌ تَجِبُ فِیهِ زَکَاهٌ وَلَمْ یُوجَدْ ظَاهِراً عِنْدَهُ لَمْ یُسْتَحْلَف; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: مردم را نسبت به زکاتى که بر عهده دارند قسم ندهید، هرچه مى گویند بپذیرید، زیرا آنها مورد اعتمادند و اگر کسى انکار کرد که مال واجب الزکاتى دارد و یقین به کذب او نبود، باید پذیرفت».(۹)

در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان(علیه السلام) نقل مى کند که به یکى از یارانش هنگامى که او را براى گردآورى زکات مأمور ساخت، دستورهاى مفصلى داد از جمله اینکه: «أَنْ یَتَلَقَّاهُمْ بِبَسْطِ الْوَجْهِ وَ لِینِ الْجَانِبِ وَأَمَرَهُ أَنْ یَلْزَمَ التَّوَاضُعَ وَیَجْتَنِبَ التَّکَبُّر; با چهره گشاده و نرمش و تواضع با مردم برخورد کند و از تکبر بپرهیزد».(۱۰)

در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است که مى فرمود: «وَإِذَا کَانَ الْجَدْبُ أُخِّرُوا حَتَّى یُخْصِبُوا; در خشکسالى گرفتن زکات را به تأخیر بیندازید تا خشک سالى برطرف شود».(۱۱)

مرحوم شیخ حر عاملى نیز در کتاب وسائل الشیعه جلد ۶ در کتاب الزکاه باب ۱۴ احادیث متعدّدى در این زمینه آورده است و مجموع این احادیث نشان مى دهد که اسلام از به کار گرفتن هرگونه خشونت به هنگام جمع آورى مالیات اسلامى نهى کرده و نهایت ارفاق را نسبت به مشمولین زکات لازم مى شمرد و به تعبیر دیگر پرداخت زکات را تبدیل به مسأله اى انسانى و اخلاقى کرده که افراد با ایمان در آن پیشگام مى شوند و از برکات معنوى و مادى آن بهره مى گیرند نه به صورت گرفتن بدهى ها از یک بدهکار نافرمان و متخلف.

البتّه ممکن است این گونه برخورد محبّت آمیز ضایعاتى داشته باشد و بعضى افراد از آن سوء استفاه کنند و حقوق مالى خود را نپردازند; ولى تجربه نشان داده که برکات مادى و معنوى آن بیشتر از ضایعات آن است به خصوص که مى دانیم پرداختن زکات و مانند آن در اسلام نوعى عبادت است و در عبادت قصد قربت لازم است و این قصد هنگامى حاصل مى شود که انسان با میل و اختیار و علاقه خود به سراغ آن برود.

مرحوم کلینى در جلد سوم کافى نیز در بابى که تحت عنوان «ادب المصدق» ذکر کرده، هشت روایت در این زمینه آورده است که رحمت، رأفت و ادب اسلامى را در آن مثال مى زند; از جمله اینکه هنگامى که امیر مؤمنان على(علیه السلام) فردى از طایفه بنى ثقیف را به عنوان فرماندار براى بخشى از آبادى هاى اطراف کوفه انتخاب کرد، در حضور مردم به او دستور داد در جمع آورى خراج، کوتاهى نکن و حتى یک درهم از آن را ترک ننما. سپس به او فرمود: هنگامى که خواستى به منطقه مأموریت خود بروى نزد من آى. آن شخص مى گوید: هنگامى که نزد حضرت رفتم فرمود: آنچه را درباره خراج به تو گفتم براى حفظ ظاهر بود. اکنون به تو مى گویم: «إیّاکَ اَنْ تَضْرِبَ مُسْلِماً أوْ یَهُودِیّاً أوْ نَصْرانِیّاً فى دِرْهَمِ خَراج أوْ تَبیعَ دابّهً عَمِلَ فى دِرْهَم فَإنَّما أمرُنا اَنْ نَأخُذَ مِنْهُمُ الْعَفْوَ; مبادا مسلمان یا یهودى یا نصرانى را به خاطر یک درهم خراج مضروب سازى یا چهارپایان مورد نیازشان را از آنها بگیرى، زیرا به ما دستور داده شده است که (خراج و زکات را) از اضافات بگیریم».(۱۲)

*****

پی نوشت:

۱ . سند وصیّت نامه: این نامه را مرحوم کلینى در باب «ادب المصّدّق» از کتاب الزکاه در کتاب کافى به سند معتبر نقل کرده است و شیخ الطائفه شیخ طوسى نیز در باب «الزیادات فى الزکاه» آن را با همان سند از کلینى آورده است. نویسنده کتاب الغارات (ابراهیم ثقفى) نیز آن را به سند خود از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است. صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه مى گوید: این وصیّت نامه در میان علما و دانشمندان قبل از سیّد رضى معروف بوده است و از جمله کسانى که وى به آن اشاره مى کند مرحوم شیخ مفید در مقنعه است. سپس اضافه مى کند: (کسانى بعد از سیّد رضى مانند) ابن ادریس در سرائر آن را از مقنعه نقل کرده و زمخشرى نیز در ربیع الابرار آن را با تفاوت هاى مختصرى ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۵۷).

۲ . «لا تروعنّ» از ریشه «روع» بر وزن «قول» به معناى ترساندن گرفته شده، بعضى از علما نیز گفته اند که «روع» ممکن است به معناى شدت ترساندن باشد.

۳ . «تجتازنّ» از ریشه «اجتیاز» به معناى عبور کردن گرفته شده است.

۴ . «حىّ» گاه به معناى موجود زنده مى آید و گاه به معناى قبیله، چرا که مجموع قبیله به منزله انسان واحد زنده اى شمرده مى شود و در استعمالات امروز به معناى منطقه مسکونى نیز به کار مى رود.

۵ . «اَنْعَم» از ریشه «انعام» گاه به معناى بخشیدن نعمتى است و گاه به معناى گفتن نعم (آرى). در جمله بالا معناى اخیر اراده شده است به قرینه جمله ما قبل «فَإنْ قالَ قائِلٌ لا».

۶ . «تَعْسِف» از ریشه «عسف» بر وزن «کسب» در اصل به معناى بیراهه رفتن است سپس به ظلم و ستم که آن نیز مصداق بیراهه رفتن است اطلاق شده است.

۷ . «ترهق» از ریشه «ارهاق» از ریشه «رهق» بر وزن «شفق» که در اصل به معناى پوشاندن یا پوشاندن چیزى با قهر و غلبه است و در بسیارى از موارد معناى سخت گیرى را مى دهد. در جمله بالا همین معنا اراده شده است.

۸ . توبه، آیه ۱۰۴ .

۹ . بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۸۵٫

۱۰ . همان مدرک.

۱۱ . همان مدرک.

۱۲ . کافى، ج ۳، ص ۵۴۰،

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/۸٫

پرهیز از غم و شادی برای دنیا

اشاره:

هدف اصلى این نامه آن است که امام(علیه السلام) مخاطب خود، ابن عباس و به یک معنا تمام رهروان راه حق را به این نکته مهم توجّه دهد که سرور و شادى انسان نباید نسبت به مواهب مادى دنیا که در دسترس او قرار مى گیرد باشد، و غم و اندوه او نباید مربوط به مواهبى که از دست مى رود بوده باشد، بلکه سرور و شادى باید فقط براى نیل به مواهب معنوى و اخروى، و تأسف و اندوه به جهت از دست رفتن آنها باشد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عبد الله بن العباس رحمه الله تعالى و کان عبد اللّه یقول: «ما انتفعتُ بکلام بعد کلام رسول الله صلى اللّه علیه و آله، کإنتفاعی بهذا الکلام!»:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرْکُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ، وَ یَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ؛ فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ وَ لْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَى مَا فَاتَکَ مِنْهَا؛ وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلَا تُکْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَکَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً، وَ لْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْت.

لغات

یَفُوتَهُ: از دستش مى رود بدون آنکه بتواند دوباره آن را بدست آورد.

یُدْرِکُهُ: به آن مى رسد، به آن دست مى یابد.

یَسُوءُ: ناراحت میکند

نِلتَ: رسیده اى، بدست آورده اى

أسَف: حسرت خوردن

لا تَأسَ: محزون نباش

ترجمه

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) این نامه را به ابن عباس نوشته، و او مى گفت که پس از سخن رسول الله (ص) از هیچ سخنى بدین پایه سود نبرده ام:

اما بعد. گاه آدمى را دست یافتن به چیزى که براى او مقدّر بوده، شادمان مى سازد، و گاه از دست دادن چیزى که دست یافتن به آن برایش مقدر نبوده است، غمگین مى کند. پس باید شادمانى تو به چیزى باشد که براى آخرتت به دست آورده اى، و اندوهت به چیزى باشد که از آخرتت از دست داده اى. به آنچه از دنیا به دست آورده اى فراوان شادى مکن، و بر آنچه از دنیایت از دست مى دهى، تأسف مخور و زارى منماى. و باید همه همّ تو منحصر به کارهاى پس از مرگ باشد.

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللَّه ابن عبّاس که مى گفته: پس از سخن رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله از سخنى مانند این سخن سودى نبردم (که در آن او را به شادى و افسردگى در امر آخرت پند داده):

(۱) پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، مرد را شاد مى نماید رسیدن بآنچه که (مقدّر) نبوده است از دست بدهد، و اندوهناک مى سازد او را در نیافتن آنچه که (شایسته) نبوده است دریابد (سود و زیان دنیا را باعث قضاء و قدر است، نه سعى و کوشش در بدست آوردن سود و نه نادرستى اندیشه و تنبلى در زیان بردن، ولى مردم با بصیرت و بینائى نمى نگرند و نمى دانند سود و زیان بهر که مقدّر شده خواهد رسید، چنانکه در قرآن کریم سوره ۵۷ آیه ۲۳-۲۲ مى فرماید: «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها، إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ – لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» یعنى غمّ و اندوهى در زمین «مانند گرانى و خشکسالى» و در نفسهاى شما «مانند بیمارى و درویشى و مرگ فرزندان» رخ نخواهد داد مگر آنکه در لوح محفوظ نوشته شده پیش از آنکه آن نفسها را بیافرینم، و ثبت این امور «هر چه هم بسیار باشد» بر خدا آسان است «و این براى آنست» تا شما بر آنچه از دستتان رفت اندوهگین نشوید و بآنچه بشما برسد شاد نگردید، و خدا دوست نمى دارد یعنى از رحمت خود دور مى سازد هر گردنکشى را که «بر اثر رو آوردن دنیا» بنازد و سرفرازى نماید) پس (با اینکه دانستى سود و زیان دنیا بسبب قضاء و قدر است، چون شادى از سود و اندوه به زیان فطرىّ بشر است) باید شادیت به سود آخرت باشد که (وسیله آنرا در دنیا) دریافته اى، و اندوهت براى براى سود آخرت از دست رفته باشد،

(۲) و بآنچه از دنیا از دست رفته و اندوهگین و ناشکیبا مباش، و باید کوشش تو در کار بعد از مرگ باشد (باید سعى کنى تا وسائل آمرزش و نیکبختى زندگانى جاوید بعد از مرگ را دریابى).

اما بعد (از حمد و ثناى الهى) انسان گاه مسرور مى شود به سبب رسیدن به چیزى که هرگز از دستش نمى رفت! و ناراحت مى شود به سبب از دست دادن چیزى که هرگز به او نمى رسید، حال که چنین است شادى و سرور تو باید به خاطر چیزى باشد که در مسیر آخرت به دست آورده اى و تأسف و اندوهت به سبب آن امور معنوى و اخروى باشد که از دست داده اى. بنابراین به خاطر آنچه از دنیا به دست آورده اى زیاد خوشحال نباش و آنچه را از دنیا از دست داده اى بر آن تأسف نخور و جزع نکن; تمام همّت خود را به آنچه بعد از مرگ و پایان زندگى است متوجه ساز.

شرح

إلى عَبْدِاللهِ بْنِ الْعَبّاسِ رَحِمَهُ اللهُ تَعالى، وَکانَ عَبْدُاللهِ یَقُولُ: «مَا انْتَفَعْتُ بِکَلام بَعْدَ کَلامِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ، کَانْتِفاعی بِهذا الْکَلامِ!»

از نامه هاى امام(علیه السلام) است که به عبدالله بن عباس(رحمه الله) مرقوم داشته و عبدالله همواره مى گفت: پس از سخنان پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از هیچ سخنى به اندازه این سخن سود نبردم.(۱)

نامه در یک نگاه:

روح این نامه همان چیزى است که در قرآن مجید در سوره حدید آمده است: «(لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ); این به جهت آن است که براى آنچه از دست داده اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشید».

اگر این دستور را انسان در زندگى به کار بندد هرگز دگرگونى هاى روزگار و طوفان هاى زندگى او را تکان نخواهد داد.

خوشحالى و تأسف بیجا:

در این نامه، امام(علیه السلام) نخست به دو نکته مهم و سرنوشت ساز که در سراسر زندگى انسان تأثیر گذار است اشاره کرده ومى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) انسان گاه مسرور مى شود به سبب رسیدن به چیزى که هرگز از دستش نمى رفت! و ناراحت مى شود به سبب از دست دادن چیزى که هرگز به او نمى رسید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرَکُ(۲) مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ وَ یَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ).

مواهب دنیا بر دو گونه است; بخشى از آن با سعى و کوشش به دست مى آید و با سستى و تنبلى از دست مى رود. بخشى دیگر چنان است که بدون سعى و کوشش در اختیار او قرار مى گیرد و قسمتى چنان است که به هر حال از دست مى رود، هرچند نهایت سعى و تلاش را بنماید.

بخش اوّل محدوده اختیارات انسان است و آیه شریفه (وَأَنْ لَّیْسَ لِلاِْنْسانِ إِلاّ ما سَعى)(۳) اشاره به آن دارد; ولى بخش دوم محدوده قضا و قدر حتمى است که از تحت اختیار انسان بیرون است.

امام(علیه السلام) در حقیقت به این نکته اشاره مى کند که بسیارى از چیزهایى که مایه مسرت انسان است از بخش دوم است. به هر حال امورى بوده که طبق قضا و قدر الهى در اختیار او قرار مى گرفته، بنابراین مسرور شدن به سبب آن بیهوده است; مثل اینکه کسى به سبب طلوع آفتاب مسرور شود و در نقطه مقابل امورى است که با هیچ سعى و کوششى به دست نمى آید و اگر کسى به سبب از دست رفتن آن غمگین شود، بیهوده غمگین شده; مثل اینکه براى غروب آفتاب غمگین گردد که چرا آفتاب چهره خود را پنهان کرد.

مواهب مادّى اعم از اموال، ثروت ها، مقامات و پیروزى ها و همچنین شکست ها، ناکامى ها و از دست رفتن امکانات، در بسیارى از مواقع از همین قبیل است; نه آمدنش اختیارى بوده و نه از دست رفتنش، نه آمدنش باید مایه سرور باشد و نه از دست رفتنش مایه تأسف.

هنگامى که ما از این دیدگاه به حوادث زندگى خود نگاه کنیم و پیروزى ها و شکست ها را از این منظر ببینیم، نه پیروزى ها موجب شادى و ذوق زدگى مى شود و نه شکست ها مایه اندوه و غم.

آن گاه امام(علیه السلام) چنین ادامه مى دهد: «حال که چنین است شادى و سرور تو باید براى چیزى باشد که در مسیر آخرت به دست آورده اى و تأسف و اندوهت به سبب امور معنوى و اخروى باشد که از دست داده اى»; (فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ، وَلْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَى مَا فَاتَکَ مِنْهَا).

دلیل آن هم روشن است مواهب مادى چه اختیارى و چه غیر اختیارى به سرعت رو به فنا مى رود و حتى در زمان وجودش قابل اعتماد نیست و دائما در معرض آفت ها و آسیب هاست و محرومیّت هاى مادى نیز زودگذر و پایان پذیر است; آنچه همیشه باقى مى ماند، مواهب اخروى است و آنچه براى از دست رفتنش باید تأسف خورد، همین مواهب جاودانى است.

امام(علیه السلام) در پایان در یک نتیجه گیرى شفاف و روشن مى فرماید: «بنابراین آنچه از دنیا به دست آورده اى زیاد به آن خوشحال نباش و آنچه را از دنیا از دست داده اى بر آن تأسف نخور و جزع نکن; تمام همّت خود را براى آنچه بعد از مرگ و پایان زندگى است قرار ده»; (وَمَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلاَ تُکْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَمَا فَاتَکَ مِنْهَا فَلاَ تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً، وَلْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ).

در پایان این نامه لازم است توجّه کنیم که مواهب دنیا بر دو قسم است و مواهب آخرت یک نوع بیش نیست، مواهب دنیا گاه با تلاش و کوشش به دست مى آید و گاه بدون تلاش و کوشش; و به تعبیر بعضى: «گر نستانى به ستم مى دهند». از آنجا که انسان در بسیارى از مواردى که به نعمتى مى رسد یا از نعمتى محروم مى شود، نمى داند دقیقا از کدام قسم است به همین دلیل امام(علیه السلام) مى فرماید: به آنچه مى رسى زیاد مسرور و شادمان نباش چه بسا از آن نوع مواهبى بوده که هرگز از دست نمى رفت، همچنین از آنچه محروم مى شوى نگران نباش چه بسا چیزى بوده که هرگز به دست نمى آمده است; ولى تمام همّت خود را براى آخرت بگمار که آن را جز با سعى و تلاش و کوشش به کسى نمى دهند. همان گونه که امام(علیه السلام) در جاى دیگر از نهج البلاغه مى فرماید: «لاَ تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُو الاْخِرَهَ بِغَیْرِ عَمَل; از کسانى نباش که امید نجات درآخرت دارد و عمل صالحى انجام نمى دهد».(۴)

*****

نکته ها:

  1. پاسخ به یک سؤال:

در تعبیر امام(علیه السلام) در نامه بالا آمده بود که باید شادى تو براى امورى باشد که از آخرت به دست آورده اى در حالى که مى دانیم آخرت در آینده به دست مى آید نه در دنیا.

ولى باید توجّه داشت که اولاً بسیارى از امور معنوى است که انسان در دنیا به دست مى آورد و نوعى امور اخروى محسوب مى شود; مانند موفقیّت در سیر و سلوک الى الله. ثانیاً این جمله ناظر به اسباب نائل شدن به مواهب اخروى است; کسى که داراى اعمال صالح و صفات پسندیده در این دنیاست مى توان گفت که به مواهب اخروى نائل شده است; زیرا اسبابش را از امروز فراهم ساخته است و به تعبیر دیگر نائل شدن به اسباب، نوعى نیل به مسببات است.

  1. انسان فاعل مختار است:

در بحث جبر و اختیار ثابت شده است که طبق دلایل عقلى و آیات فراوان در قرآن مجید و روایات اهل بیت(علیهم السلام) انسان در اعمال خود فاعل مختار است و محال است انسان مجبور بر گناه باشد و خداوند عادل او را مجازات کند و ممکن نیست مجبور بر اعمال صالح باشد و خداوند پاداشى به عنوان استحقاق به او بدهد; ولى بى شک در زندگى انسان امورى وجود دارد که از اختیار او بیرون است و خداوند هرگز نه او را مجازات مى کند و نه پاداشى مى دهد; مثل اینکه انسان در چه زمان و چه مکان و از کدام پدر و مادر و با چه خصوصیات جسمانى متولد شود. این امور ممکن است در چگونگى اعمال انسان اثر بگذارد ولى تأثیر قطعى و غیر قابل اجتناب نمى گذارد و به تعبیر دیگر این امور ممکن است زمینه هایى براى اعمال صالح و غیر صالح فراهم سازد; اما حرف آخر را اراده انسان مى زند که تصمیم مى گیرد کارى را انجام دهد یا ندهد.

البتّه آنها که زمینه هاى مساعدترى براى اعمال صالح دارند نسبت به آنها که از زمینه هاى نامساعدترى برخوردارند پاداش کمترى دارند و به عکس آنها که زمینه هاى مساعدترى براى گناه دارند و آن را ترک مى کنند پاداش بیشترى از کسانى که زمینه هاى نامساعدترى دارند، خواهند داشت که با ذکر دو مثال مى توان آن را روشن ساخت; بسیارى از مردم به مسجد مى روند ولى همسایه مسجد با کسى که در یک کیلومترى آن قرار دارد یکسان نیست.

مسلمانان روزه مى گیرند ولى پاداش کسى که مزاج قوى و نیرومندى دارد با کسى که مزاج ضعیفى دارد نمى تواند یکسان باشد. شرح این مطلب در کتب مختلف آمده است.

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه، این نامه از روایات متواترى است که گروه زیادى قبل از سیّد رضى و بعد از او در کتاب هاى خود آورده اند. از جمله کسانى را که قبل از سیّد رضى نام مى برد: نصر بن مزاحم در کتاب صفین، مرحوم کلینى در روضه الکافى، بلاذرى در انساب الاشراف و یعقوبى در کتاب تاریخش و بعد از مرحوم سیّد رضى گروه دیگرى را نیز نام مى برد و از مجموع این نقل ها استفاده مى شود که نامه، نامه بسیار مشهور و معروفى بوده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۳۴).

۲ . «درک» در بسیارى از نسخه هاى نهج البلاغه «دَرَک» بر وزن «نمک» آمده است; ولى در بعضى «دَرْک» بر وزن «ارک» آمده است و هر دو به یک معناست و آن به دست آوردن چیزى است.

۳ . نجم، آیه ۳۹ .

۴ . نهج البلاغه، کلمات قصار ۱۰۵ .

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

ساده زیستى کارگزاران

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عثمان بن حنیف الأنصاری و کان عاملَه على البصره و قد بلَغَه أنه دُعِی إلى وَلیمه قوم من أهلها، فمَضى إلیها- قوله:

أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا، تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ؛ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ. فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ.

فرهنگ لغت

الْمَاْدُبَه: طعامى که در میهمانى یا عروسى مى دهند.

تُسْتَطَابُ لَکَ: براى تو غذاهاى پاکیزه طلب میشود.

الَالْوَان: رنگارنگ، مقصود غذاهاى مختلف و گوناگون است.

الْجِفَان: جمع «جفنه»، کاسه هاى بزرگ.

الْعَائِل: افراد نیازمند و محتاج.

مُجْفُوٌّ: مطرود، رانده شده.

تَقْضَمُ: مى خورى.

الْمَقْضَم: خوردنى، آنچه خورده میشود.

الْفِظْهُ: آن را دور بینداز.

مَأدُبَه: مهمانى

جِفان: جمع جفنه: کاسه

عائِل: فقیر

مَجفُوّ: جفا شده، رانده شده

تَقضَمُ: با دندانها مى جوى

ألفِظ: از دهان بیانداز

نَل: تناول کن و بخور

نامه اى از آن حضرت (ع) به عثمان بن حنیف که عامل او در بصره بود، وقتى که شنید به مهمانى قومى از مردم بصره دعوت شده و به آنجا رفته است:

اما بعد. اى پسر حنیف به من خبر رسیده که مردى از جوانان بصره تو را به سورى فرا خوانده و تو نیز بدانجا شتافته اى. سفره اى رنگین برایت افکنده و کاسه ها پیشت نهاده.

هرگز نمى پنداشتم که تو دعوت مردمى را اجابت کنى که بینوایان را از در مى رانند و توانگران را بر سفره مى نشانند. بنگر که در خانه این کسان چه مى خورى، هر چه را در حلال بودن آن تردید دارى از دهان بیفکن و آنچه را، که یقین دارى که از راه حلال به دست آمده است، تناول نماى.

این نامه از نامه هاى بسیار مهم نهج البلاغه است که درس هاى فراوانى به همه پویندگان راه حق و مخصوصاً زمامداران و مسئولان کشورهاى اسلامى مى دهد  و شامل چند بخش است:

  1. ابتدا امام(علیه السلام) به مخاطب خود که عثمان بن حنیف; فرماندار بصره است خبر مى دهد که گزارش شرکت او در میهمانى یکى از اشراف بصره به او رسیده است. در ضیافتى که فقط ثروتمندان حضور داشتند و سفره اى پرنعمت و رنگارنگ بوده است، حضرت او را به جهت شرکت در چنین ضیافتى سرزنش مى فرماید.
  2. در بخش دوم به او یادآور مى شود که هر کس باید در زندگى، پیشوا و رهبرى داشته باشد. آن گاه زندگى خودش را به عنوان پیشوا و رهبر براى او شرح مى دهد که چگونه به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده و ثروتى نیز براى خود نیندوخته است; ولى تأکید مى فرماید: من انتظار ندارم که همچون من زندگى کنى. انتظار من این است که ساده زیستى و تقوا و پرهیزکارى را فراموش نکنى.
  3. در بخش دیگرى از این نامه به داستان فدک اشاره مى فرماید و مى گوید: تنها چیزى که از ثروت دنیا در دست ما بود، فدک بود که آن را هم حسودان و دشمنان اهل بیت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از دست ما گرفتند; هر چند من نیازى به فدک و غیر فدک ندارم. پایان زندگى همگى ما مرگ و سرانجام خانه ما گورى تنگ و تاریک است.
  4. در بخش دیگرى به این نکته مهم اشاره مى کند که ساده زیستى من از آن رو نیست که امکان برخوردارى از مواهب مادى دنیا را ندارم، بلکه به آن دلیل است که وظیفه خطیر رهبرى مردم را بر عهده دارم و این موقعیت ایجاب مى کند که در سختى ها و تلخى هاى زندگى با ضعیف ترین مردم شریک باشم; شبانگاه سیر نخوابم در حالى که در گوشه و کنار کشور اسلام گرسنه اى سر به بالین بگذارد.
  5. در بخش دیگرى پاسخ به این سؤال مى دهد که ممکن است بعضى بگویند اگر على بن ابى طالب چنین غذاى ساده اى داشته باشد باید چنان ضعیف باشد که نتواند در میدان جنگ آن شجاعت ها و رشادت ها را نشان دهد; ولى آگاه باشید درختان بیابانى که از آب و غذاى کمترى استفاده مى کنند چوب هاى محکم ترى دارند.
  6. در آخرین بخش این نامه (که مرحوم سید رضى بعد از حذفِ بعضى از قسمت ها به نقل آن پرداخته است); امام(علیه السلام) دنیا را مخاطب قرار داده و آن را به شدت از خود مى راند و از زرق و برق دنیا اعلام بیزارى مى کند. آن گاه پس از ستایش کسانى که مسئولیت هاى واجب خود را در پیشگاه الهى انجام داده و به عبادت و شب زنده دارى مى پردازند بار دیگر عثمان بن حنیف را مخاطب قرار داده و او را به تقواى الهى و ساده زیستى فرا مى خواند تا از آتش دوزخ رهایى یابد.

دعوت نماینده امام به میهمانى پرزرق و برق!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه عثمان بن حنیف انصارى را که از اصحاب با فضیلت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود و از سوى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به فرماندارى بصره انتخاب شده بود مخاطب ساخته و در تعبیراتى سرزنش آلود مى فرماید: «اما پس (از حمد و ثناى الهى) اى پسر حنیف! به من گزارش داده اند که مردى از جوانان (ثروتمند و اشرافى) اهل بصره تو را به سفره رنگین میهمانى خود فراخوانده و تو نیز (دعوتش را پذیرفته اى و) به سرعت به سوى آن شتافته اى در حالى که غذاهاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ طعام یکى از پس از دیگرى پیش روى تو (به وسیله خادمانش) قرار داده مى شد»; (أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْف: فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَه فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ(۲) الاَْلْوَانُ، وَتُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ!).

«فِتْیَه» جمع فتى در اصل به معناى جوان نوخواسته و شاداب است و گاهى به افراد صاحب سن و سالى که داراى زندگى پرنشاطى هستند نیز اطلاق مى شود و در اینجا به معناى اشراف است.

«مَأْدُبَه» از ریشه «ادب» به معناى دعوت هاى رسمى و قابل توجّه است که در آن آداب رعایت مى شود.

«جِفَان» جمع جَفْنه (بر وزن وزنه) به معناى ظرف هاى بزرگ غذاخورى است. این تعبیر نشان مى دهد که مجلس مورد نظر در این نامه مجلس گسترده اى بوده که گروهى از اشراف در آن دعوت داشتند و انواع غذاها بر سر سفره آماده بوده است.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «من گمان نمى کردم تو دعوت جمعیتى را قبول کنى که نیازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود»; (وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْم، عَائِلُهُمْ(۳) مَجْفُوٌّ(۴)، وَغَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ).

امام(علیه السلام) عیب بزرگ این سفره را انحصارى بودن آن براى اغنیا ذکر کرده است. اگر غذاهاى رنگارنگ منحصر به آنها نبود و گرسنگان و نیازمندان هم از آن بهره مى گرفتند، اشکال بسیار کمترى داشت، بنابراین پرزرق و برق بودن و استفاده از انواع غذاهاى گوناگون از یک سو و محروم بودن مستمندان از سوى دیگر ایراد مهم آن سفره بوده است که اگر والى بودن عثمان بن حنیف را بر آن بیفزاییم اشکال آن بیشتر مى گردد.

از ادامه بحث استفاده مى شود که این سفره ایراد چهارمى هم داشته و آن وجود اموال مشتبه به حرام در آن بوده است، زیرا در ادامه مى فرماید: «به آنچه در دهان مى گذارى و مى خورى بنگر، آنچه حلال بودنش براى تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکى و حلال بودنش یقین دارى تناول کن»; (فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ(۵) مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(۶)، وَمَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ).

این نکته قابل توجّه است که امام(علیه السلام) به قدرى مراقب کارگزاران خود بوده و در حرکات و رفتار آنها دقت مى کرده که کوچک ترین نقطه ضعفى نداشته باشند تا جایى که حتى شرکت در یک مهمانى نامناسب را بر آنها خرده مى گرفته و با نامه بلندبالایى مملوّ از نصایح مختلف به آنها هشدار مى داده و نصیحت مى فرموده است. کارى که شاید در هیچ جاى دنیا معمول نبوده و نیست.

در میان نامه هاى امام(علیه السلام) به کارگزاران خود این قبیل نامه ها کم نیست و همگى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) نهایت تدبیر را در امر کشوردارى رعایت مى کرده است.

نکته دیگر اینکه نظر مبارک امام(علیه السلام) این است که حاکمان و مقامات برجسته حکومت اسلامى همیشه در کنار مردم و توده هاى مستضعف باشند و به مرفهان بى درد که توقعشان از همه بیشتر و یاریشان به هنگام یارى دادن از همه کمتر است، هرگز اهمّیّتى ندهند. تجربه نشان داده که در مواقع بحرانى تنها گروه اوّل مدافعان سرسخت و ایثارگران بى منّتند.

*****

نکته:

عثمان بن حنیف کیست؟

در کتاب الاعلام زرکلى آمده است که عثمان بن حنیف از صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بود، در غزوه احد و پس از آن شرکت داشت و در عصر خلیفه دوم به موجب تقوا و پاکدامنى خاصى که داشت مأمور اندازه گیرى سرزمین هاى خراجى عراق و سپس والى بصره شد. هنگامى که فتنه جمل رخ داد انصار عایشه به او پیشنهاد کردند که همراه آنها بر ضد على(علیه السلام) بجنگد (در حالى که او والى بصره بود). او از این کار خوددارى کرد. طرفداران عایشه تمام موى سر و صورت و ابروهاى او را کندند و با همان حال نزد عایشه بردند. او گفت: رهایش کنید. عثمان بن حنیف خدمت على(علیه السلام) آمد و در جنگ جمل همراه آن حضرت بود. سپس ساکن کوفه شد و در دوران خلافت معاویه چشم از جهان فرو بست.(۷) بعضى نیز گفته اند که در زمان خلافت معاویه در مدینه از دنیا رفت.

جالب اینکه در کتاب استیعاب ابن عبد البر آمده است: هنگامى که عراق فتح شد، خلیفه دوم با یارانش مشورت کرد چه کسى مصلحت است به عراق برود و والى آنجا باشد؟ همگى بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او مى تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و معرفت و تجربه فراوانى دارد.(۸)

در کتاب مستدرکات علم رجال الحدیث آمده است که او و برادرش، سهل بن حنیف در زمره دوازده نفرى بودند که به ابو بکر ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس مى افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء مأموران خاص على(علیه السلام) (شرطه الخمیس) بودند که امام(علیه السلام) بهشت را براى آنان تضمین کرد.(۹)

در اسد الغابه آمده است که عثمان بن حنیف مى گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایى خدمتش آمد عرض کرد دعا کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بگو: «اللّهُمّ إنّى أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِىِّ الرَّحْمَهِ یا مُحَمَّدُ إنّى تَوَجَّهْتُ بِکَ إلى رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِىَ لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ; خداوندا من از تو تقاضا مى کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل مى شوم. اى محمد من در حاجتى که به سوى پروردگارم دارم به تو متوسّل مى شوم که این حاجتم را بر آورى خداوندا او را شفیع من قرار بده. بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند».(۱۰)

این سخن را با سخنى از امام على بن موسى الرضا (طبق نقل رجال مامقانى) پایان مى دهیم. امام(علیه السلام) فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى به مسائل خود نداد.(۱۱)

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه تصریح مى کند که بخشى از این نامه را پیش از مرحوم سید رضى، صدوق در کتاب امالى خود آورده است. شایان توجّه است که ابن ابى الحدید در شرح این نامه در چند مورد مى گوید: در روایت دیگرى چنین و چنان آمده که نشان مى دهد منبع دیگرى در اختیار داشته و این عبارات متفاوت را از آنجا نقل مى کرده است. حتى در یک مورد تعبیر مى کند که گروهى فلان عبارت این جمله را چنین نقل کرده اند که تعبیر به گروهى قابل تأمل است. اضافه بر اینها بخش هایى از این نامه، بعد از سیّد رضى در کتاب هاى متعدّدى مانند خرائج قطب راوندى و روضه الواعظین فتال نیشابورى و المناقب ابن شهر آشوب و ربیع الابرار زمخشرى با تفاوت هایى نقل شده است. این تفاوت ها نشان مى دهد که آنها نیز منابع دیگرى در اختیار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۳). این نامه را «برّى» (متوفاى قرن ۷) نیز در کتاب الجوهره فى نسب الامام على، ص ۸۱، با اضافاتى آورده است.

۲ . جمله «تُسْتَطَابُ لَکَ» به این معناست که انواع خوب (از غذاهاى رنگارنگ) براى تو طلب مى شود. از ریشه «طیب» به معناى خوب و پاکیزه و لذیذ گرفته شده است.

۳ . «عائل» به معناى عائله دار نیازمند است.

۴ . «مَجفوّ» به معناى محروم است و کسى که در حق او جفا شده است.

۵ . «تَقْضِمُه» از ریشه «قَضْم» بر وزن «فهم» به معناى جویدن و گاه به معناى خوردن است و «مَقْضَم» به غذایى که به دهان مى گذارند اطلاق مى شود.

۶ . «فَالْفِظْهُ» از ریشه «لَفْظ» به معناى بیرون افکندن از دهان است و الفاظ را بدین جهت الفاظ مى گویند که گویى از دهان بیرون افکنده مى شوند.

۷ . الاعلام زرکلى، ج ۴، ص ۲۰۵٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۸۹٫

۹ . مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳٫

۱۰ . اسدالغابه، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱٫ شبیه همین معنا در مسند احمد، ج ۴، ص ۱۳۸ و مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹ آمده است. حاکم بعد از نقل این حدیث مى گوید: این حدیث صحیح السندى است، هرچند بخارى و مسلم آن را نقل نکرده اند (اى کاش مخالفان نادان توسّل، حدّاقل به مبانى روایى خود مراجعه مى کردند تا بدانند چه اندازه در اشتباهند).

۱۱ . رجال مامقانى، شرح حال عثمان بن حنیف.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

ریاضت امیرالمؤمنین

وَ ایْمُ اللَّهِ یَمِیناً -أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَهِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا، مُسْتَفْرِغَهً دُمُوعَهَا. أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَهُ مِنْ رِعْیِهَا فَتَبْرُکَ، وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَهُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ، وَ یَأْکُلُ عَلِیٌّ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَهِ بِالْبَهِیمَهِ الْهَامِلَهِ وَ السَّائِمَهِ الْمَرْعِیَّهِ.

فرهنگ لغت

تَهِشّ: شاد و خوشحال مى گردد.

مَأْدُوم: نان خورش، نانى که با خورش مخلوط شده.

ادَعَنَّ: وامى گذارم.

مُقْلَتِی: چشمم.

نَضَبَ: خشکید، «نضب الماء» آب بزمین فرو رفت.

الْمَعِین: آب جارى.

السَّائِمَه: حیوانى که در بیابان مى چرد.

الرِّعْى: علف و گیاه.

الرَّبِیضَه: گوسفندى که در آغل آرمیده.

تَرْبِضُ: مى آرمد، «ربضت الدّابّه»: چهار پا زانو بزمین زد که بیارمد.

یَهْجَعُ: مى آساید، مى خوابد.

قَرَّتْ عَیْنَهُ: چشمش روشن باد.

الْهَامِلَه: متروک، رها شده، «الهمل مِن الغِنَم»: گوسفندى که در روز بدون چوپان مى چرد.

تَهِشُّ: خوشدل و مایل مى شود

نَضَب: خشکیده است

مَعِین: آب جارى

مُستَفرِغَه: کاملا خالى شده

رِعْى: چریدن

تَبرُک: مى خوابد، بروک: خوابیدن شتر و گاو

رَبیضَه: گله گوسفند

تَربِض: مى خوابد، ربوض: خوابیدن گوسفند

یَهجَع: شب مى خوابد

بَهیمَه هامِلَه: حیوان مهمل گذاشته شده

به خدا سوگند -تا مشیت خداوند چه باشد- که نفس خویش را چنان پرورش دهم که چون قرص نانى یابد شادمان شود و به جاى هر نانخورش به نمک قناعت ورزد. و چشمانم را چنان به گریه وادارم که سرچشمه اشکش بخشکد و سرشکش به پایان رسد.

آیا شتر، شکم را به چرا انباشته است. و اینک به قرارگاه خود مى رود یا آن گوسفند از علف اشباع گشته و اینک به آغل خود روى مى نهد؟ آیا على نیز سیر شده و اینک از تلاش باز ایستاده است. اگر على پس از سالیان دراز به آن گوسفند یا شتر رها شده در علفزار، شباهت یافته باشد، چشمش روشن باد.

نکته:

ریاضت هاى مشروع و نامشروع:

از زمان هاى گذشته مسأله ریاضت در دو شاخه ریاضت جسم و نفس در میان انسان ها وجود داشته است. ریاضت جسمانى که همان ورزش ها باشد سابقه بسیار طولانى دارد و حتى مسابقات جهانى از یونان قدیم گرفته تا مناطق دیگر چهره بارزى از آن محسوب مى شود. ریاضت نفس نیز که از طریق ترک مشتهیات نفسانى حاصل مى گردد و روح انسان را تقویت مى کند، سابقه طولانى دارد که مرتاضان هندى به آن معروفند و حقیقت آن این است که انسان با ترک خواسته هاى نفس مى تواند به نیروى عظیمى برسد که گاه توان کارهاى خارق العاده اى پیدا مى کند.

البته ریاضت هاى نفسانى نیز به دو هدف انجام مى شده: اهداف مادّى و اهداف معنوى. اهداف مادّى انجام پاره اى از کارهاى خارق العاده بوده تا از این طریق به منافعى برسند یا اسم و آوازه اى پیدا کنند; ولى هدف معنوى آن همان قرب به خداوند و پاک ساختن روح از رذایل اخلاقى و حاکمیّت بر شهوات و ترک منکرات است.

آنچه امام(علیه السلام) در این نامه با جمله «إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِیَ آمِنَهً یَوْمَ الْخَوْفِ الاَْکْبَرِ» و جمله «لاََرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ» بیان فرموده به قسم دوم از ریاضت معنوى اشاره دارد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل خطبه ۲۲۰ (خطبه ۲۱۴ در شرح ابن ابى الحدید) بحث مشروحى درباره ریاضت نفس و اقسام آن بیان کرده و درباره تأثیر گرسنگى در صفاى نفس سخن گفته است. سپس کلماتى از فلاسفه و حکما درباره مکاشفاتى که از ریاضت حاصل مى شود بیان نموده و از اشعار شعرا نیز در این زمینه شواهدى آورده است.

در احادیث مختلفى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) به همین مسأله اشاره شده، از جمله در حدیثى در غررالحکم آمده است: «مَنِ اسْتَدامَ رِیاضَهَ نَفْسِهِ انْتَفَعَ; کسى که پیوسته نفس خویش را ریاضت دهد (از اشراقات الهیه) بهره مند خواهد شد».(۱۷) و در حدیث دیگرى در همان کتاب مى فرماید: «الشریعه ریاضه النفس; شریعت اسلام ریاضت نفس است».(۱۸)

در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است که یکى از وصیّت هاى خضر نبى به حضرت موسى(علیهما السلام) این بود: «رَضِّ نَفْسَکَ عَلَى الصَّبْرِ تَخْلُص مِنَ الاْثْمِ; نفس خویش را با شکیبایى ریاضت ده تا از گناه نجات یابى».(۱۹)

در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است: «جَوِّعُوا بُطُونَکُمْ وَأظْمَئُوا أکْبادَکُمْ وأعِرُوا أجْسادَکُمْ وَطَهِّرُوا قُلُوبَکُمْ عَساکُمْ أَنْ تُجاوِزُوا الْمَلاََ الأَعْلى; شکم هاى خود را گرسنگى دهید و جگرهاى خود را تشنگى و بدن ها را (از لباس هاى پر زرق و برق) برهنه کنید و دل هایتان را پاک سازید تا از فرشتگان فراتر روید».(۲۰)

ولى گاه گروهى به عنوان ریاضت نفس، راه افراط و خطا را پیموده، مرتکب ریاضت هاى بسیار شاق و گاه خطرناک و نامشروع شده اند که نمونه هاى آن در احیاء العلوم غزالى و سایر کتب صوفیه فراوان دیده مى شود.

از جمله نقل است که «شبلى» سردابه اى داشت که در آنجا مى رفت و یک بغل چوب با خود مى برد و هرگاه غفلتى به دل او در مى آمد، خویشتن را بدان چوب ها مى زد و گاه بود که همه چوب ها مى شکست. او دست و پاى خود را بر دیوار مى کوبید.(۲۱)

در حالات «شیخ ابو سعید» از صوفیان معروف آمده است که در جوانى شب ها پس از آنکه اهل خانه به خواب مى رفتند آهسته برمى خاست و به مسجد مى آمد. در گوشه مسجد چاه آبى بود. طنابى را به وسط چوبى بسته و سر دیگر طناب را به پاى خود مى بست سپس چوب را روى دهانه چاه مى گذاشت و خود را تا نزدیکى طلوع صبح در چاه معلق مى ساخت و قرآن مى خواند.(۲۲)

درباره «ابوبکر شبلى» آمده است: در آغازى که مشغول به ریاضت شد سال هاى دراز، شب ها نمک در چشم مى پاشید تا به خواب نرود.(۲۳) و امثال این کارها که در آثار صوفیه فراوان است.

این گونه ریاضت هاى خطرناک و آنچه مایه رسوایى و آبروریزى است از نظر اسلام نامشروع است و باید به شدت از آن پرهیز کرد. در میان مرتاضان هند و بعضى از صوفیه، این گونه ریاضت هاى نامشروع دیده مى شود که اسلام با آن موافق نیست. بهترین ریاضت، پرهیز از هرگونه گناه و سپس بعضى از مشتهیات نفسانى از مباحات است که در زندگانى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) و اصحاب و یاران آنها دیده مى شود که گاه لباس خشن مى پوشیدند و به غذاهاى بسیار ساده قناعت مى کردند، مقدار قابل ملاحظه اى از شب را بیدار مى ماندند و به عبادت پرودگار مى پرداختند و این ریاضت ها نورى بر نورانیّت آنها مى افزود.

در خطبه ۲۰۹ نهج البلاغه داستان افراط و تفریط دو برادر به نام علاء بن زیاد و عاصم بن زیاد را خواندیم که یکى بسیار زندگى مرفهى داشت و دیگرى به کلى دست از کار کشیده و در گوشه اى از خانه مشغول عبادت بود و امام(علیه السلام) به هر دو ایراد فرمود. شرح این مطلب را در جلد هشتم همین کتاب، صفحه ۱۲۵ به بعد مطالعه فرمایید.

کوتاه سخن اینکه مسأله ریاضت شرعیّه هم در نهج البلاغه و هم در روایات پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت(علیهم السلام) فراوان آمده است و به یقین آثار مثبتى در روحانیّت و نورانیّت دارد; ولى چنان نیست که به همه توصیه شده باشد. به همین دلیل در آیاتى از قرآن مجید و روایات متعدّدى دیده مى شود که به عموم، اجازه داده شده از لذّات حلال بهره مند گردند و ضمن بهره گیرى از این نعمت ها خدا را سپاس گویند: «(یا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَاعْمَلُوا صالِحاً إِنِّی بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ); اى پیامبران! از غذاهاى پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید، که من به آنچه انجام مى دهید دانا هستم».(۲۴)

******

پی نوشت:

۱ . «أیْمُ الله» به معناى «به خدا سوگند» است و گفته شده که در اصل از «أیْمُن» جمع یمین به معناى قسم گرفته شده و الف آن الف وصل است که گاه مفتوح و گاه مکسور خوانده مى شود سپس نون را حذف کرده اند و «ایم الله» شده است و گاه یاء را نیز حذف مى کنند و «امُ الله» مى گویند و به هر حال با توجّه به اینکه ریشه اصلى آن جمع است، دلالت بر قَسَم مؤکّد دارد.

۲ . «رِیاضَه» در اصل به معناى رام کردن با تربیت است و به همین جهت به ورزش هاى جسمانى و پرورش هاى روحانى از طرق مختلف اطلاق مى شود و اگر به باغ روضه گفته مى شود از این روست که زمین را با برنامه منظمى پرورش داده اند و خرم و سرسبز ساخته اند.

۳ . «تَهشُّ» از ریشه «هَشاشَه» بر وزن «حواله» گرفته شده که به معناى خوشحالى و تبسم کردن است.

۴ . «مَأدُوماً» از ریشه «إدام» به معناى نان خورش (چیزى که با نان مى خورند) گرفته شده، بنابراین مأدوم چیزى است که آن را به صورت نان خورش در آورده باشند.

۵ . «مُقْلَه» به تمام کره چشم اطلاق مى شود و گاه به مردمک چشم نیز گفته مى شود.

۶ . «نَضَب» از ریشه «نُضوب» در اصل به معناى فرو رفتن آب در زمین و خشکیدن چاه یا چشمه است و این واژه گاه در مورد چشم نیز به کار مى رود هنگامى که اشک آن تمام شود.

۷ . «مَعِین» از ریشه «مَعْن» بر وزن «طعن» به معناى جارى شدن آب است و «ماء معین» به آب جارى گفته مى شود سپس در مورد جریان اشک از چشم ها به کار رفته است.

۸ . کهف، آیه ۲۳ و ۲۴٫

۹ . «السّائِمَه» به معناى حیوانى است که آن را براى چرا در بیابان رها مى کنند از ریشه «سوْم» بر وزن «قوم» به معناى رها کردن حیوان در بیابان براى چریدن است.

۱۰ . «رِعْیَها» به معناى علف هایى است که حیوان آن را به هنگام چرا مى خورد از ریشه «رعى» بر وزن «وحى» به معناى چریدن گرفته شده.

۱۱ . «تَبْرُک» از ریشه «بُروک» به معناى آرام گرفتن به روى زمین است.

۱۲ . «الرَّبِیضَه» به معناى گله گوسفندان و مانند آن است که به همراه شبان ها به آغل خود مى آیند از ریشه «رَبْض» و «رُبُوض» بر وزن «قبض» و «قبوض» به معناى جمع کردن دست و پا و به زمین نشستن حیوانات است.

۱۳ . «عُشْب» به معناى گیاهان تر است در مقابل حشیش که به گیاهان خشک گفته مى شود.

۱۴ . «یَهْجَع» از ریشه «هُجُوع» بر وزن «رکوع» به معناى خواب سبک است.

۱۵ . «الْهامِلَه» به معناى حیوان رها شده است از ریشه «همل» بر وزن «حمل» به معناى رها کردن حیوان بدون چوپان است.

۱۶ . «الْمَرعیّه» اسم مفعول است از ریشه «رَعْى» بر وزن «سعى» به معناى حیوانى است که آن را به چرا برده اند.

۱۷ . غررالحکم، ح ۴۸۰۹٫

۱۸ . همان مدرک، ح ۴۷۹۱٫

۱۹ . کنزالعمّال، ح ۴۴۱۷۶٫

۲۰ . میزان الحکمه، ح ۷۵۴۱٫

۲۱ . تذکره الاولیاء، ج ۱، ص ۲۳۵٫

۲۲ . تاریخ تصوف دکتر غنى، ص ۳۶۱٫

۲۳ . تذکره الاولیاء، ج ۲، ص ۱۶۴٫

۲۴ . مؤمنون، آیه۵۱٫

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

دنیا دار آزمایش، نه دیار ماندن

اشاره:

مرحوم سیّد رضى این نامه را طبق معمول به صورت گزینشى از نامه مفصل ترى آورده است. از منابع دیگر استفاده مى شود که هدف اصلى این نامه تبادل اسراى کوفه و شام بوده است و مطالبى که در آن آمده براى این بوده که معاویه بر سر عقل آید و از کیفرهاى الهى بترسد و این پیشنهاد را عملى سازد. لذا امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و مى فرماید: «ما براى دنیا آفریده نشدیم، بلکه این دنیا جایگاه امتحان همه ماست; باید به هوش باشیم».

و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، وَ ابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا، وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا؛ وَ قَدِ ابْتَلَانِی اللَّهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الْآخَرِ؛ فَعَدَوْتَ عَلَى [طَلَبِ] الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ [وَ طَلَبْتَنِی] فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لَا لِسَانِی، وَ [عَصَبْتَهُ] عَصَیْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِی وَ أَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ وَ قَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ. فَاتَّقِ اللَّهَ فِی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَهِ وَجْهَکَ، فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ؛ وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَهٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ، فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّهً غَیْرَ فَاجِرَهٍ، لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِکَ “حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ”.

فرهنگ لغت

عَدَوْتَ عَلَیْهِ: روى آن پریدى.

ألّبَ: تحریض کرد، برانگیخت.

عَالِمُکُمْ: مقصود، «ابو هریره» است.

قَائِمُکُمْ: مقصود «عمرو بن عاص» است.

الْقِیَاد: زمام، افسار.

الْقَارِعَه: حادثه ناگوار، مصیبت.

تَمَسُّ الَاصْلَ: بریشه اصابت میکند، ریشه کن میکند.

الدَّابِر: آخر، انتها، پایان.

الِیَّه: سوگند.

الْبَاحَه: ساحت، میدان.

عَدَوتَ: تجاوز نمودى

لَم تَجنِ: جنایت نکرده است

عَصَبتَ: مثل دستمال بستى

ألَّبَ: تشویق نمود، جمع کرد

نازِع الشیطانَ قِیادَک: با شیطان در باره افسار خود کشش و منازعه کن

دابِر: آخر، نسل

أولِى: قسم یاد میکنم

ألِیَّه، قسم یاد کردن

بَاحَه: جلو در خانه، میدان جلو خانه

نامه اى از آن حضرت (ع) به معاویه:

اما بعد، خداى سبحان دنیا را براى آخرت، که پس از آن مى آید، آفریده است. و مردمش را مى آزماید تا معلوم شود کدام یک به عمل نیکوترند. ما براى دنیا آفریده نشده ایم و ما را به کوشش در کار دنیا امر نفرموده اند. ما را به دنیا آورده اند تا بیازمایندمان.

خداوند مرا به تو آزموده است و تو را به من. و یکى از ما را حجت آن دیگر قرار داده. پس تو در پى دنیا تاختى و به تأویل قرآن پرداختى و مرا به جنایتى متهم ساختى، که دست و زبان من در آن دخالتى نداشته اند. تو و مردم شام این بهتان را برساختید. عالم شما جاهلتان را برانگیخت و ایستادگانتان، نشستگانتان را. پس در باره خود از خداى بترس و زمام خود از دست شیطان به در کن و روى به آخرت نه که راه آخرت راه ما و راه توست. و بترس که بزودى تو را حادثه اى رسد که ریشه ات را برکند و نسلت را براندازد. براى تو سوگند مى خورم، سوگندى عارى از هر دروغ، که اگر دست تقدیر مرا و تو را به هم رساند، همچنان در برابر تو خواهم بود. «تا خداوند میان ما داورى کند که او بهترین داوران است.».

پس از یاد خدا و درود همانا خداوند سبحان دنیا را براى آخرت قرار داده، و مردم را در دنیا به آزمایش گذاشت، تا روشن شود کدام یک نیکوکارتر است. ما را براى دنیا نیافریده اند، و تنها براى دنیا به تلاش فرمان داده نشدیم، به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش گردیم.

و همانا خداوند مرا به تو، و تو را با من آزمود، و یکى از ما را بر دیگرى حجّت قرار داد. تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیا روى آوردى، و چیزى از من درخواست مى کنى که دست و زبانم هرگز به آن نیالود (قتل عثمان). تو و مردم شام، آن دروغ را ساختید و به من تهمت زدید تا آگاهان شما مردم ناآگاه را، و ایستادگان شما زمینگیر شدگان را بر ضدّ من تحریک کنند. معاویه از خدا بترس، و با شیطانى که مهار تو را مى کشد، مبارزه کن، و به سوى آخرت که راه من و تو است باز گرد، و بترس از خدا که به زودى با بلایى کوبنده ریشه ات را بر کند، و نسل تو را بر اندازد. همانا براى تو به خدا سوگند مى خورم، سوگندى که بر آن وفا دارم، اگر روزگار من و تو را در یک جا گرد آورد، هم چنان بر سر راه تو خواهم ماند: «تا خدا میان ما داورى کند و او بهترین داوران است».

نامه در یک نگاه:

در بخش دیگرى از این نامه به نسبت ناروایى که معاویه در مسأله قتل عثمان به امام مى داد اشاره شده و آن را نشانه دنیا طلبى معاویه و شکست در آزمون الهى مى داند.

امام(علیه السلام) در بخش سوم پس از سفارش به تقواى الهى و خوددارى از اطاعت شیطان به معاویه هشدار مى دهد که از کیفر الهى بترسد.

در بخش چهارم که مرحوم سیّد رضى آن را نیاورده است اشاره به مبادله اسراى کوفه و شام فرموده است.

فراموش مکن براى چه به دنیا آمده اى:

امام(علیه السلام) در قسمت اوّل این نامه به هدف آفرینش دنیا و آفرینش انسان ها در آن اشاره مى کند و مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) خداوند سبحان دنیا را براى جهان بعد از آن (سراى آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمایش قرار مى دهد تا معلوم شود چه کسى بهتر عمل مى کند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، وَابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا، لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً).

این تعبیر اشاره به حقیقتى است که بارها در نهج البلاغه ذکر شده است که دنیا هدف نهایى نیست، بلکه مقدمه اى براى آمادگى جهت سراى دیگر است، بنابراین به دنیا به عنوان وسیله باید نگریست نه هدف و مقصد نهایى و به یقین این تفاوت نگرش در تمام اعمال انسان تأثیر مى گذارد. جمله «لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بر گرفته از آیه ۷ سوره کهف است: «(إِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْضِ زینَهً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم تا آنها را بیازماییم که کدام یک داراى بهترین عمل هستند»; (البته قریب به همین معنا در آیه ۷ سوره هود و آیه ۲ سوره ملک آمده است).

ناگفته پیداست که آزمایش هاى الهى براى کشف مجهولى نیست، زیرا همه چیز مربوط به حال و گذشته و آینده و ظاهر و باطن اشیا و اشخاص در برابر علم بى پایان پروردگار آشکار است، بلکه منظور ظاهر شدن باطن افراد و انجام اعمالى است که معیار ثواب و عقاب است و به تعبیر دیگر صفات درونى، پیش از ظهور و بروز در عمل نمى تواند معیار ثواب و عقاب باشد; خداوند افراد را امتحان مى کند تا آن صفات به مرحله بروز برسد، همان گونه که خود امام در عبارت دیگرى از نهج البلاغه در تفسیر آیه (وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلاَدُکُمْ فِتْنَهٌ)(۲) فرموده است: «وَمَعْنَى ذَلِکَ أَنَّهُ یَخْتَبِرُهُمْ بِالاَْمْوَالِ وَ الاَْوْلاَدِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَالرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ وَإِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَلَکِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ; مفهوم این آیه شریفه آن است که خداوند مردم را به وسیله اموال و فرزندانشان آزمایش مى کند تا آشکار شود چه کسى از روزى اش خشمگین و چه کسى به قسمت الهى راضى است; هرچند خداوند سبحان از مردم به خودشان آگاه تر است; اما این براى آن است که افعالى که به وسیله آن استحقاق ثواب و عقاب را پیدا مى کنند ظاهر و آشکار شود».(۳)

آن گاه در ادامه این نامه مى افزاید: «ما براى دنیا آفریده نشده ایم و نه به سعى و کوشش براى آن مأموریم، بلکه فقط براى این در دنیا آمده ایم که به وسیله آن آزمایش شویم»; (وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا، وَلاَ بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا، وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا).

امام(علیه السلام) در موارد مختلف به این حقیقت اشاره فرموده است که دنیا هرگز نباید هدف نهایى افراد با ایمان باشد، بلکه وسیله و ابزارى است براى رسیدن به آخرت، دانشگاهى است که در آن درس مى آموزیم و تجارت خانه اى است که در آن براى سراى دیگر تجارت مى کنیم. میدان تمرینى است که در آن خود را براى مسابقه در میدان محشر آماده مى سازیم، پلى است که باید از آن عبور کنیم و آنجا را براى اقامتگاه خود انتخاب نکنیم.

در اینجا نیز امام همین حقیقت را بار دیگر به معاویه و به تمام کسانى که این نامه به دست آنها مى رسد و به ما که مخاطبان غیر مستقیم آن هستیم گوشزد فرموده است.

بسیارى از افراد، این حقیقت را در سخن مى گویند; اما عملاً چنان رفتار مى کنند که گویى جز این دنیا چیزى در کار نیست.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «خداوند مرا به وسیله تو و تو را به وسیله من در معرض امتحان در آورده و یکى از ما را حجت بر دیگرى قرار داده است (من حجت الهى در برابر تو هستم)»; (وَقَدِ ابْتَلاَنِی اللهُ بِکَ وَابْتَلاَکَ بِی، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ).

بدیهى است خداوند در این دار امتحان، افراد را به وسیله یکدیگر آزمایش مى کند; امام(علیه السلام) را به وسیله معاویه تا صبر و تحمل و ایستادگى بر اصول اسلام آزمایش کند مبادا به درخواست معاویه; یعنى حکومت شام براى جلب رضایت او تن در دهد و معاویه نیز به وسیله امام آزموده مى شود که آیا حاضر است چشم از حکومت غاصبانه اى بپوشد و دست از تهمت و دروغ قتل عثمان به وسیله امام بردارد و دست بیعت در دست آن حضرت بگذارد و تسلیم شود؟

ابن ابى الحدید سنّى معتزلى امتحان شدن امام به وسیله معاویه و بالعکس را به امتحان آدم به وسیله ابلیس و امتحان ابلیس به وسیله آدم تشبیه مى کند.

جمله «فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ» اشاره به حجت بودن امام در برابر معاویه است نه اینکه هر کدام حجت بر دیگرى باشند، زیرا اگر منظور این بود باید مى فرمود: «فَجَعَلَ کُلَّ واحد مِنّا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ» و لذا علاّمه مجلسى نیز در بحارالانوار مى گوید: منظور از «فَجَعَلَ أَحَدَنَا» خود امام است،(۴) بنابراین بعضى از شارحان و مترجمان که این جمله را چنین معنا کرده اند که «هر کدام از ما حجت بر دیگرى هستیم» معناى صحیحى به نظر نمى رسد.

آن گاه امام به نکته مهمى اشاره کرده و دنیاپرستى معاویه را با دلیل روشنى آشکار ساخته مى فرماید: «ولى تو با تفسیر قرآن بر خلاف حق، به دنیا روى آوردى و از من چیزى مطالبه مى کنى که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاویز کرده (و به من نسبت داده اید) تا آنجا که عالمان شما جاهلانتان را به آن تشویق کردند و آنها که داراى منصبى بودند از کار افتادگان شما را»; (فَعَدَوْتَ(۵) عَلَى الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ(۵) یَدِی وَلاَ لِسَانِی، وَعَصَیْتَهُ(۷) أَنْتَ وَأَهْلُ الشَّامِ بِی، وَأَلَّبَ(۸) عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ، وَقَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ).

امام(علیه السلام) در این قسمت به بهانه اصلى معاویه در ترک بیعت و باقى ماندن بر حکومت شام اشاره کرده است و آن قیام براى مطالبه خون عثمان بود که براى رسیدن به مقصود خود دست به تأویل آیات قرآن زدند و گفتند: قرآن مى فرماید: (وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِی الاَْلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)(۹) و در جاى دیگر مى فرماید: (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ)(۱۰) از یک سو خطاب آیه اوّل را عام مى گرفتند و از سوى دیگر خطاب آیه دوم را که خاص بود به خودشان تأویل مى کردند و خود را ولى خون عثمان مى شمردند در حالى که هیچ ارتباطى با آنها نداشت.

بر فرض آنها حق مطالبه خون عثمان را داشتند باید به سراغ قاتلان بروند. این امر چه ربطى به امام(علیه السلام) داشت که نه تنها هرگز دستش به خون عثمان آلوده نبود بلکه براى جلوگیرى از قتل وى اقدامات شایسته اى کرد، بنابراین هم صغرا و هم کبراى استدلال آنها شیطنت آمیز بود.

اما صغرا به جهت اینکه نظرشان بر خلاف تمام شاهدان عینى قتل عثمان بود اذعان داشتند که امام کوچک ترین دخالتى در آن نداشت و اما کبرا از طریق تأویل شیطنت آمیزى بود که قرآن در بعضى از آیاتش به آن اشاره کرده مى فرماید: (فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَابْتِغاءَ تَأْویلِهِ).(۱۱)

در ضمن جمله «وَأَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ...» نشان مى دهد که معاویه و هم دستان او تبیلغات بسیار گسترده اى درباره این دروغ رسوا، یعنى شرکت على(علیه السلام) در قتل عثمان در سراسر منطقه شام به راه انداخته بودند تا از این طریق بتوانند همه را بر ضد امیرمؤمنان بسیج کنند و به عنوان انجام وظیفه اى مذهبى آنها را به میدان نبرد با على(علیه السلام) بکشانند.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن معاویه را به تقواى الهى و پرهیز از پیروى شیطان و فراموش نکردن آخرت توصیه کرده مى فرماید: «در درون وجود خود از خدا بترس و تقواى الهى پیشه کن و با شیطان که مى کوشد زمام تو را در دست گیرد بستیز (و زمام خود را از چنگ او بیرون آور) توجّه خود را به سوى آخرت معطوف بنما که راه (اصلى) ما و تو همان است»; (فَاتَّقِ اللهَ فِی نَفْسِکَ، وَنَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ(۱۲)، وَاصْرِفْ إِلَى الآْخِرَهِ وَجْهَکَ، فَهِیَ طَرِیقُنَا وَطَرِیقُکَ).

امام(علیه السلام) در واقع با این عبارت از یک سو معاویه را به تقواى الهى توصیه مى کند و از سوى دیگر از سلطه شیطان، برحذر مى دارد و از سوى سوم او را متوجه سرنوشت نهایى و پیمودن راه آخرت مى سازد.

آن گاه امام(علیه السلام) در تأکید این معنا، وى را از عذاب الهى در دنیا مى ترساند و مى فرماید: «و از این بترس که خداوند تو را به زودى به بلایى کوبنده که ریشه ات را بزند و دنباله ات را قطع کند گرفتار سازد!»; (وَاحْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَه(۱۳) تَمَسُّ(۱۴) الاَْصْلَ، وَتَقْطَعُ الدَّابِرَ(۱۵)).

این کلام امام اشاره به این است که پیش از آنکه عذاب الهى در قیامت دامن تو را بگیرد در این دنیا دامن تو را خواهد گرفت; و مجازاتى سخت که هم ریشه خودت را قطع مى کند و هم نسل هاى آینده ات را بر باد خواهد داد. همان گونه که تاریخ گواهى مى دهد که بعد از دوران کوتاهى، حکومت بنى امیّه که غالباً گرفتار مشکلات بود ریشه کن شد و نسل و دودمان آنها بر باد رفت و جهان اسلام از شر آنها راحت شد و امروز چیزى به عنوان دودمان بنى امیّه باقى نمانده، جز قبر متروک مفلوکى از معاویه که در گوشه اى از شام باقى مانده و کسى به سراغ آن نمى رود و عبرتى است براى همه انسان ها.

آنچه امام(علیه السلام) در اینجا فرموده شبیه چیزى است که در قرآن مجید درباره اقوام ستمگر پیشین آمده که مى فرماید: «(فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ); و (به این ترتیب)، ریشه گروهى که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است».(۱۶)

و از آنجا که امام براى باز داشتن معاویه از تمام وسیله ها استفاده مى کند، در پایان او را به جنگ کوبنده اى تهدید کرده مى فرماید: «من براى تو به خدا سوگند یاد مى کنم; سوگندى که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگیر، (الهى) من و تو را به سوى پیکار با یکدیگر کشاند، آن قدر در برابر تو ایستادگى خواهم کرد تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین حاکمان است (و بدان آینده شومى در انتظار توست)»; (فَإِنِّی أُولِی(۱۷) لَکَ بِاللهِ أَلِیَّهً(۱۸) غَیْرَ فَاجِرَه، لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَإِیَّاکَ جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِکَ(۱۸) حَتّى یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ).

معاویه و یارانش قدرت امام را در جنگ ها به خاطر داشتند و جدى بودن تهدیدها و قسم هایش را مى دانستند، لذا این تهدید به یقین مى توانست عاملى بازدارنده، لا اقل در مرحله اى از زمان باشد.

به هر حال از آنجا که معاویه عنصرى پیچیده و داراى حالات و افکار مختلفى بود، امام(علیه السلام) براى رام کردن او در این نامه از تمام طرق ممکن استفاده فرموده تا در فکر او تأثیر بگذارد. در تواریخ آمده است که معاویه بعد از این نامه حاضر به مبادله اسیران عراقى و شامى با یکدیگر شد، زیرا امام چنان که قبلا هم اشاره شد در ذیل این نامه به مسأله مبادله اسیران پرداخته است.

تعبیر به «جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ» از قبیل اضافه صفت به موصوف است و معناى آن «مقدرات فراگیر و جامع است» زیرا بعضى از مقدرات جنبه شخصى دارد; ولى بعضى جنبه فراگیر و امام(علیه السلام) در اینجا به مقدرات فراگیر که دو گروه را در برابر هم قرار مى دهد اشاره فرموده است.

جمله (حَتَّى یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ) برگرفته از آیه ۸۷ سوره اعراف است که در آن گفت وگوى شعیب با قوم سرکش خود آمده است.

******

پی نوشت:

  1. سند نامه: به گفته صاحب مصادر نهج البلاغه، این نامه در کتاب طراز تألیف امیریحیى علوى با مختصر تفاوتى آمده و قراین نشان مى دهد که از نهج البلاغه نگرفته است. همچنین آمدى در غررالحکم بخشى از آن را با اضافاتى آورده که نشان مى دهد او هم از مدرک دیگرى گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۴). صاحب کتاب تمام نهج البلاغه آن را با اضافه اى در آغاز و اواسط و اضافه اى در پایان، نقل کرده است و تصریح مى کند که آن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفى (ج ۴، ص ۲۲۵) اخذ کرده که پیش از سیّد رضى مى زیسته است (تمام نهج البلاغه، ص ۸۳۹).
  2. انفال، آیه ۲۸٫
  3. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۹۳٫
  4. بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۱۱۷٫
  5. «عَدَوْتَ» از ریشه «عَدْوَ» بر وزن «عقل» در اصل به معناى گذشتن و جدا شدن است. سپس به معناى دویدن، سرعت گرفتن و تاختن بر چیزى است و در اینجا به معناى تاختن بر دنیاست.
  6. «لَمْ تَجْنِ» از ریشه «جنایت» گرفته شده و در اینجا به این معناست که دست و زبان من مرتکب چنین کارى نشده است.
  7. «عَصَیْتَهُ» در بسیارى از نسخ «عَصَبْتَه» (با باء آمده است) که در این جا به معناى دست آویز قرار دادن است در این صورت معناى جمله روشن خواهد بود; ولى اگر «عَصَیْتَه» (با یاء) باشد مفهومش این است که تو و اهل شام مرتکب گناه شده اید و قتل عثمان را به دروغ به من نسبت داده اید.
  8. «ألَبَّ» از ریشه «لَبابه» بر وزن «غرامه» به معناى صاحب عقل شدن است، از این رو عاقل را «لبیب» مى گویند; ولى در اینجا به معناى وادار کردن و تشویق نمودن آمده است.
  9. بقره، آیه ۱۷۹ .
  10. اسراء، آیه ۳۳٫
  11. آل عمران، آیه ۷٫
  12. «قِیاد» به معناى افسار است و از ریشه «قیاده» به معناى رهبرى کردن گرفته شده است.
  13. «قارِعَه» به معناى حادثه یا بلاى کوبنده است.
  14. «تَمَسُّ» از ریشه «مس» به معناى اصابت کردن است و «تَمَسُّ الأصْلَ» در اینجا کنایه از قطع ریشه است; ولى تعجب از کسانى است که ریشه «مس» را به معناى قطع مى دانند در حالى که «مس» از نظر لغت به معناى قطع نیست، بلکه هرگاه مفعول آن «اصل» باشد کنایه از قطع است.
  15. «الدّابِرَ» به معناى دنباله است و به نسل هاى بعد، «دابر» گفته مى شود.
  16. انعام، آیه ۴۵٫
  17. «أُولِى» از ریشه «ایلاء» به معناى قسم خوردن است و در اصل «إئلاء» با دو همزه بوده که همزه دوم تبدیل به یاء شده است. «أولِى» متکلم وحده است یعنى سوگند مى خورم.
  18. «ألِیَّه» اسم مصدر و به معناى سوگند است.
  19. «باحَه» از ریشه «بَوْح» بر وزن «قوم» به معناى ظهور و آشکار شدن است و از آنجا که فضاهاى وسیع مانند فضاى حیاط خانه و یا میدان هاى مختلف، محلى است که افراد در آن ظاهر و آشکار مى شوند، «باحه» به معناى میدان و فضاى باز به کار رفته است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

وصیت امیرالمؤمنین هنگام شهادت

و من کلام له (علیه السلام) قاله قبل مَوته على سبیل الوصیه لما ضربه ابن ملجم لعنه الله:

وَصِیَّتِی لَکُمْ أَلَّا تُشْرِکُوا بِاللَّهِ شَیْئاً، وَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله) فَلَا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ، أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ، وَ خَلَاکُمْ ذَمٌّ. أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُکُمْ وَ الْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ؛ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی، وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ وَ هُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ؛ فَاعْفُوا، أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ. وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ وَ لَا طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ، وَ مَا کُنْتُ إِلَّا کَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ.

[قال السید الشریف رضی الله عنه: أقول و قد مَضى بعض هذا الکلام فیما تقدم من الخطب إلا أن فیه هاهنا زیاده أوجبَت تکریرُه].

فرهنگ لغت

خَلاکُمْ ذَمٌّ: (بعد از عمل به این وصیت) بر شما سرزنش و ملامتى نیست.

الْقَارِب: کسى که شبانه به دنبال آب مى گردد.

أوقِدوا: شعله ور کنید

خَلاکُم ذَمُّ: از شما گذشت و دور شد سرزنش

مَا فَجَأنِى: ناگهانى بمن نرسید

قارِب: کسى که شب در جستجوى آب است، کسى که میان او و آب یک شب راه هست

ترجمه

هنگامى که ابن ملجم، لعنه الله علیه، او را ضربت زد، کمى پیش از وفاتش این وصیت را بیان فرمود:

شما را وصیت مى کنم که به خدا هیچ شرک میاورید و سنت محمد (صلى الله علیه و آله) را ضایع مگذارید و این دو ستون را همواره برپاى دارید، تا کسى را یاراى نکوهش شما نباشد.

من دیروز یار و مصاحب شما بودم و امروز مایه عبرت شما هستم و فردا از میان شما مى روم. اگر زنده بمانم، خود اختیار خون خود را دارم و اگر بمیرم، مرگ میعادگاه من است. اگر عفو کنم، موجب تقرب من به خداست و براى شما حسنه است. پس عفو کنید: «آیا دوست ندارید که خدا بیامرزدتان».

به خدا سوگند، چون بمیرم، چیزى که آن را ناخوش دارم، به سراغم نخواهد آمد یا کسى که دیدارش را نخواسته باشم بر من آشکار نخواهد شد. من همانند تشنه اى هستم که به طلب آب مى رود و آب مى یابد. «آنچه نزد خداوند است براى نیکان بهتر است.»

سید رضی مى گوید: بعضى از این سخنان پیش از این در خطبه ها گذشت ولى در اینجا چیزهایى افزون شده که تکرار آن را سبب مى شد.

از سخنان آن حضرت است آن را پیش از مرگش به عنوان وصیت فرمود، زمانى که ابن ملجم -لعنت خدا بر او باد- وى را ضربت زد:

سفارشم به شما این است که چیزى را شریک خدا قرار ندهید و سنّت محمّد -صلّى اللّه علیه و آله- را ضایع نکنید، این دو ستون دین را بر پا دارید و این دو چراغ را روشن نگاه بدارید، که دیگر بر شما نکوهشى نخواهد بود.

من دیروز همنشین شما بودم، امروز براى شما عبرتم، و فردا از شما جدا مى شوم. اگر زنده بمانم صاحب خون خویشم، و اگر بمیرم مرگ وعده گاه من است، و اگر ببخشم بخشیدن براى من موجب قرب، و براى شما حسنه است، پس ببخشید «آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد»؟

به خدا قسم چیزى از مرگ به طور ناگهانى به من روى نیاورد که پسند من نباشد، و مسأله اى آشکار نشود که آن را نشناسم. نسبت به مرگ چون جویاى آب بودم که ناگهان به آب رسیده، یا جویاى متاعى که به آن دست یافته «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است».

مى گویم: قسمتى از این سخن پیش از این (در سخن ۱۴۹) گذشت، ولى چون در این سخن اضافه اى بود لازم به تکرار دیدم.

(وصیّت امام علیه السّلام در لحظه هاى شهادت در ماه رمضان سال ۴۰ هجرى).

پندهاى جاودانه:

سفارش من به شما، آن که به خدا شرک نورزید، و سنّت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را تباه نکنید.(۱) این دو ستون دین را بر پا دارید، و این دو چراغ را روشن نگهدارید، آنگاه سزاوار هیچ سرزنشى نخواهید بود.

من دیروز همراهتان بودم و امروز مایه عبرت شما مى باشم، و فردا از شما جدا مى گردم، اگر ماندم خود اختیار خون خویش را دارم، و اگر بمیرم، مرگ وعده گاه من است، اگر عفو کنم، براى من نزدیک شدن به خدا، و براى شما نیکى و حسنه است، پس عفو کنید. «آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد»؟

به خدا سوگند همراه مرگ چیزى به من روى نیاورده که از آن خشنود نباشم، و نشانه هاى آن را زشت بدانم، بلکه من چونان جوینده آب در شب که ناگهان آن را بیابد، یا کسى که گمشده خود را پیدا کند، از مرگ خرسندم که: «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است».

(مى گویم: شبیه این کلمات در خطبه ها گذشت که جهت برخى مطالب تازه آن را آوردیم).

________________________________________

(۱). امام على علیه السّلام شخصى به نام «سعد» را براى جمع آورى بیت المال و مالیات، نزد زیاد بن ابیه به بصره فرستاد. زیاد به جاى پرداخت امانت‏ها با فرستاده امام به اختلاف و نزاع پرداخت، فرستاده امام به کوفه مراجعت کرد و شکایتى بر ضد زیاد نوشت و به امام تسلیم داشت که آن حضرت نامه ۲۱ را نوشت.

و از نامه آن حضرت است که اندکى پیش از مرگ فرمود پس از آنکه ابن ملجم -که لعنت خدا بر او باد- او را ضربت زده بود:

سفارش من به شما این است که: چیزى را همتاى خدا مدارید و محمد (ص)، سنّت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را بر پا کنید، از هر نکوهشى بکنارید.

من دیروز یارتان بودم و امروز موجب عبرت شمایم، و فردا از شما جدایم. اگر ماندم در خون خود مرا اختیار است، و اگر مردم، مرگ مرا وعده گاه دیدار است. اگر ببخشم، بخشش موجب نزدیکى من است به خداى بارى، و -اگر شما ببخشید- براى شما نیکوکارى. پس ببخشید «آیا دوست نمى دارید که خدا شما را بیامرزد.»

به خدا که با مردن چیزى به سر وقت من نیامد که آن را نپسندم، و نه چیزى پدید گردید که آن را نشناسم، بلکه چون جوینده آب به شب هنگام بودم که ناگهان به آب رسد، یا خواهانى که آنچه را خواهان است بیابد «و آنچه نزد خداست، نیکوکاران را بهتر است.»

[مى گویم، پاره اى از این سخنان در خطبه ها گذشت، لیکن اینجا در آن زیادتى است که موجب تکرار آن گردید.]

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که نزدیک بدرود زندگانى به طرز وصیّت و سفارش نموده پس از آنکه ابن ملجم ملعون شمشیر بسر آن بزرگوار زده بود (و در آن ترغیب بعفو او فرموده):

(۱) وصیّت و سفارش من بشما آنست که چیزى را با خدا انباز و همتا قرار ندهید، و سنّت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله را ضائع و تباه نسازید (بر خلاف دستور آن حضرت رفتار ننمائید) و این دو ستون (شرک نیاوردن بخدا و رفتار طبق گفتار پیغمبر اکرم) را بر پا نگاه دارید (که استوارى بناى دین مقدّس اسلام بر این دو ستون است) و این دو چراغ را بیفروزید (تا در تاریکى نادانى و گمراهى سرگردان نشوید) نکوهش و سرزنشى بر شما نیست.

(۲) من دیروز یار و همنشین شما بودم (با تن درست و توانائى و دلیرى) و امروز براى شما عبرت و پند هستم (با همه دلاورى و بزرگى از پا افتاده ام) و فردا از شما دور میشوم (مى میرم) اگر ماندم صاحب اختیار خون خود مى باشم (به خواست خویش مى خواهم ابن ملجم را بکیفر رسانده یا مى بخشم) و اگر مردم مرگ وعده گاه من است (اختیارى ندارم شما به وظیفه شرعیّه خود رفتار نمائید) و اگر (خواستم او را) ببخشم بخشش براى من طاعت و بندگى (موجب قرب و نزدیکى به رحمت خدا) است، و (اگر شما خواستید او را ببخشید) بخشش براى شما نیکوکارى است، پس (شما او را) ببخشید (زیرا خداوند در قرآن کریم سوره ۲۴ آیه ۲۲ مى فرماید: «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» یعنى) آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد در حالیکه خدا آمرزنده و مهربانست (نکته اى که باید یادآورى شود آنست که امر امام علیه السّلام در اینکه ابن ملجم را عفو نمائید در معرض بیان حکم مستحبّى است، و تردید آن حضرت در اینجا که اگر مُردم یا نَمُردم منافات ندارد باینکه آن بزرگوار بزمان مرگ خویش عالم و دانا بوده، چنانکه در شرح سخن یک صد و چهل و نهم بیان شد).

(۳) سوگند بخدا از مرگ نمى آید بسوى من آینده اى که از آن رنجشى داشته باشم، و نه پیدا شونده اى که آنرا نخواسته باشم (آماده مرگ هستم چون نیکبختى همیشگى از پس مرگ است، و دلبند باین زندگى نیستم) و (براى مرگ) نمى باشم مگر مانند جویاى آب که (به آب) برسد، و مانند خواهانى که (خواسته خود را) دریابد (زیرا نیکوئى و نیکبختى از پس مرگ است، چنانکه در قرآن کریم سوره ۳ آیه ۱۹۸ مى فرماید: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ» یعنى) و آنچه نزد خدا است (نعمتهاى جاودانى) براى نیکوکاران بهتر است (از کالاهاى دنیا).

شرح

شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )(لبه فعال)

شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )

منهاج البراعه (خوئی)

از سخنان امام(علیه السلام) است که پس از ضربت ابن ملجم ملعون و قبل از شهادتش به عنوان وصیّت بیان فرمود.(۱)

گفتار امام در یک نگاه:

این وصیّت نامه در عین اختصار از چهار بخش تشکیل شده است. در بخش اوّل، امام(علیه السلام) توصیه به تمسک به دو رکن مهم اسلام، توحید و نبوّت کرده و مى فرماید: هیچ گونه شرک به زندگى خود راه ندهید و سنّت پیغمبر  اکرم(صلى الله علیه وآله) را ضایع مکنید.

در بخش دوم، از دوران زندگانى خود سخن مى گوید و آن را به سه مرحله تقسیم مى کند که هر یک در مقایسه با دیگرى درس عبرتى است براى مخاطب و مى فرماید: روزى که سالم بودم و روزى که در بسترم و روزى که از میان شما مى روم سه روز عبرت انگیز است.

در بخش سوم، امام(علیه السلام) طرز رفتار با قاتلش را که آمیخته با نهایت محبّت و عطوفت است، بیان مى کند که اگر زنده بماند، او را عفو خواهد کرد و اگر از بستر شهادت برنخیزد، گرچه اولیاى دم مى توانند قصاص کنند، باز هم توصیه به عفو مى فرماید.

در بخش چهارم چگونگى برخورد خود را با مرگ شرح مى دهد و مى فرماید: من هرگز مرگ (شهادت) را ناخوش نداشتم و همچون تشنه اى که به سرچشمه مى رسد از ورود به آن شادم.

چند وصیت پرارزش:

آنچه مرحوم سیّد رضى در اینجا آورده است، بخشى از سخن مشروح ترى است که امام(علیه السلام) در آخرین ساعات عمرش به عنوان سرمایه اى گرانبها براى همه امّت اسلامى به یادگار گذاشت. در بخش اوّل این وصیّت چنین مى فرماید: «وصیّت من به شما این است که چیزى را همتاى خدا قرار ندهید و سنّت محمد(صلى الله علیه وآله) را ضایع نکنید، این دو ستون استوار را برپا دارید و این دو چراغ را روشن نگه دارید و دیگر نکوهشى بر شما نیست»; (وَصِیَّتِی لَکُمْ أَنْ لاَ تُشْرِکُوا بِاللهِ شَیْئاً; وَمُحَمَّدٌ(صلى الله علیه وآله) فَلاَ تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ، وَأَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ، وَ خَلاَکُمْ ذَمٌّ!).

با توجّه به اینکه امام(علیه السلام) تأکید بر این دارد که مطلقا چیزى را همتاى خدا قرار ندهید، تمام شاخه هاى شرک را بدین وسیله نفى مى کند; اعم از شرک در ذات و صفات و افعال، شرک در عبادت و غیر آن و اگر توحیدى خالص از انواع شرک باشد تمام روح و جان انسان را روشن مى کند و از او وجودى ملکوتى و به تمام معنا روحانى مى سازد.

حضرت در دومین تأکیدى که بر عدم تضییع سنّت پیغمبر دارد، عمل به تمامى آن را لازم مى شمرد به عکس کسانى که در آن زمان و هر زمان اهل تبعیض اند و در واقع خود را فریب مى دهند، نمى خواهند به سراغ جهاد واجب و امر به معروف و نهى از منکر برود، به نماز شب و نوافل روى مى آورند، حاضر نیستند از محرمات چشم بپوشد و فقط به عزادارى شهیدان بسنده مى کنند.

جالب توجّه اینکه امام(علیه السلام) این دو اصل اساسى را گاه به ستون هاى خیمه تشبیه کرده و گاه به دو چراغ نورانى; خیمه هاى کوچک معمولا یک ستون دارد ولى خیمه هاى بزرگ و تشکیلاتى داراى دو ستون و معمولا در کنار هر ستونى چراغى آویزان است و یا به گفته بعضى نور از آن ستون ها برمى خیزد. به هر حال خیمه دین بدون این دو اصل برپا نمى شود و فضاى آن بدون این چراغ ها ظلمانى و کاملاً تاریک است.

اما جمله «خَلاَکُمْ ذَمٌّ» همان گونه که در شرح خطبه ۱۴۹ در جلد پنجم نوشته ایم، در میان اعراب به صورت ضرب المثل در آمده و مفهومش این است که ملامت و نکوهش و مذمتى بر شما نیست، چرا که وظیفه خود را انجام داده اید; یعنى شما آنچه را که گفتم انجام دهید دیگر هیچ مشکلى ندارید; اما اینکه نخستین کسى که این جمله را به کار برد چه کسى بود، شرح آن را در همان جلد نوشته ایم.

سپس امام(علیه السلام) در بخش دوم این خطبه در عباراتى بسیار کوتاه و پر معنا، زندگى خود را درس عبرت بزرگى دانسته و براى یارانش بیان مى کند و مى گوید: «من دیروز یار و همنشین شما بودم و امروز (که در بستر شهادت افتاده ام) عبرتى براى شما هستم و فردا از شما جدا خواهم شد (و دنیا را وداع مى گویم)»; (أَنَا بِالاَْمْسِ صَاحِبُکُمْ، وَالْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ، وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ).

یعنى من که فاتح خیبر و احزاب و بدرم و دیروز به صورت انسانى نیرومند در میان شما بودم، با گذشت یک روز دگرگون شدم و اکنون با فرق شکافته از بیداد ابن ملجم در بستر شهادت هستم و همین فرق شکافته من به شما درس بىوفایى دنیا مى دهد و فردا که جاى خالى مرا ببینید، احساس مى کنید که دنیا تا چه اندازه بى اعتبار است; به همین سادگى مردى شجاع و قهرمانى بى بدیل از دنیا چشم مى پوشد و در برابر حوادث تسلیم مى گردد.

در تاریخ بشر، شبیه این حادثه کم نیست که افراد یا گروه ها و کشورهاى نیرومندى با گذشت زمان کوتاهى به کلى دگرگون شدند و از نسیمى دفتر ایام براى آنها به هم خورد و به گفته شاعر:

شبانگه به دل قصد تاراج داشت *** سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفرى *** نه نادر به جا ماند و نى نادرى

آرى نادرشاه در اوج عظمت در حالى که قصد حمله به بعضى از کشورها را داشت، شب در بستر خوابیده بود، آشپز او که از عصبانیّت نادر نسبت به بعضى از مواد غذایى ترسیده بود با کارد سر او را برید و صبحگاهان همه چیز تمام شد.

از همه روشن تر، سرگذشت اقوام پیشین است که به طور مکرّر در قرآن مجید آمده است. فرعون ها، نمرودها و قوم عاد و ثمود که در عین عظمت و قدرت با مشیت و اراده الهى در چند لحظه به علت اعمالشان مورد غضب الهى قرار گرفتند یا در میان امواج دفن شدند، یا صیحه آسمانى و یا زلزله اى ویران گر آنها را در هم کوبید.

این مسأله منحصر به بدان عالم نیست، نیکان و بدان همه مشمول بى اعتبارى دنیا هستند.

آن گاه امام(علیه السلام) در سومین بخش در ارتباط با قاتل خود سخن مى گوید و با پیامى کریمانه و بسیار محبّت آمیز به فرزندان و یاران خود درباره او توصیه مى کند و مى فرماید: «اگر زنده بمانم، ولىّ خون خویشم (و مى توانم قصاص یا عفو کنم) و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا (در دنیا) میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم، عفو براى من موجب قرب به خدا و براى شما (در صورتى که از میان شما بروم) حسنه و نیکى در نزد خداست; بنابراین عفو کنید. آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد»; (إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی، وَإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی، وَإِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ، وَهُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ، فَاعْفُوا (أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ)(۲)).

آنچه امام(علیه السلام) در جمله اخیر فرمود، برگرفته از آیه شریفه سوره نور است که ذیل آیات «اِفک» آمده است، هنگامى که گروهى از منافقان به همسر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تهمت زدند و قرآن مجید او را به کلى تبرئه کرد و از تهمت ها مبرّا نمود. بعضى از ثروتمندان اصحاب قسم یاد کردند که بعد از این حادثه از کمک مادى به افرادى که دامن به این شایعه دروغین زده بودند خوددارى کنند آیه شریفه نازل و به آنها دستور گذشت داد و در ذیل آن فرمود: «آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد» یعنى همان گونه که انتظار عفو الهى دارید دیگران هم انتظار عفو از شما را در برابر کارهاى خلافى که انجام داده اند دارند.

به یقین قصاص در اسلام اصلى است که به گفته قرآن، حیات جامعه در گروى آن است; ولى در عین حال ترک قصاص و عفو کردن درباره کسانى که شایسته عفوند، فضیلتى است بسیار بزرگ و مقامى است والا.

سرانجام در چهارمین و آخرین بخش از این وصیّت، موضع خود را در برابر مرگ و شهادت بیان مى کند; همان چیزى که در موارد دیگرى از نهج البلاغه نیز منعکس است و آن اینکه من نه تنها از مرگ نمى ترسم، بلکه عاشق بى قرار مرگى هستم که در راه خدا و براى خدا باشد. مى فرماید: «به خدا سوگند چیزى از نشانه هاى مرگ به طور ناگهانى به من روى نیاورده که من از آن ناخشنود باشم و طلایه اى از آن آشکار نشده که من آن را زشت بشمارم من نسبت به مرگ همچون کسى هستم که شب هنگام در جستجوى آب باشد و ناگهان در میان تاریکى ها به آن برسد و یا همچون کسى که گمشده (بسیار نفیس) خود را ناگهان پیدا کند (چرا که من به این واقعیّت معتقدم) که آنچه نزد خداست (در سراى دیگر) براى نیکان بهتر است»; (وَاللهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ، وَلاَ طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ، وَمَا کُنْتُ إِلاَّ کَقَارِب وَرَدَ، وَطَالِب وَجَدَ; (وَما عِنْدَ اللهِ خَیْرٌ لِلاَْبْرارِ)).

جمله اخیر برگرفته از آیه شریفه ۱۹۸ سوره آل عمران است. در آغاز آیه، از پاداش پرهیزکاران سخن مى گوید و سرانجام با جمله مزبور آیه را پایان مى دهد.

آنچه در بخش اخیر این وصیّت نامه آمده همان است که امیر مؤمنان على(علیه السلام) بارها در نهج البلاغه و غیر آن بیان فرموده. امام(علیه السلام) که جاى خود دارد، مؤمنان عادى هم هرگز از مرگ نمى ترسند مخصوصاً اگر مرگ آمیخته با شهادت در راه خدا باشد. کسانى از مرگ مى ترسند که یا ایمان به زندگى پس از مرگ ندارند و مرگ را فنا و نابودى همه چیز مى پندارند و از آن وحشت مى کنند یا اینکه ایمان به زندگى پس از مرگ دارند ولى پرونده اعمالشان به گونه اى سیاه و تاریک است که مى دانند مرگ براى آنان آغاز ناراحتى و عذاب است; اما آنها که هم ایمان به آخرت دارند و هم پرونده اعمالشان پاک و نورانى است، دلیلى ندارد که از مرگ بترسند، بلکه به بیان امام(علیه السلام) در خطبه ۵ نهج البلاغه علاقه آنها به مرگ از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر هم بیشتر است (وَاللهِ لاَبْنُ أبى طالب آنَس بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّهِ).

بى جهت نیست که طبق روایت مشهور هنگامى که عبد الرحمن ملجم مرادى فرق نازنین امام(علیه السلام) را در محراب عبادت شکافت، امام(علیه السلام) فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَه; به پروردگار کعبه رستگار شدم».

با توجّه به اینکه «قارب» طبق آنچه در لسان العرب و بعضى از کتب آمده است به معناى کسى است که شبانه به دنبال آب مى رود و یا کسى که فاصله میان او و سرچشمه آب یک شب راه است، استفاده مى شود که جمله «کَقارِب وَرَدَ وَ طالِب وَجَدَ» اشاره به این است که من مرگ و شهادت را همچون تشنه کامى که زودتر از آنچه فکر مى کرد به سرچشمه آب رسید، به دست آوردم و گمشده خود را که سال ها در انتظارش بودم یافتم.

چقدر تفاوت است میان این سخن و سخن زورمندان از خدا بى خبر که وقتى در چنگال مرگ گرفتار مى شوند، مى لرزند و فریاد مى کشند و ذلیلانه تقاضاى بازگشت به دنیا مى کنند.

مرحوم سیّد رضى در پایان این نامه مى گوید: «قالَ السَّیِّدُ الشَّریفُ رَحْمَهُ اللهِ عَلَیْهِ: أقولُ: وَقَدْ مَضى بَعْضُ هذا الْکَلامُ فیما تَقَدَّمَ مِنَ الْخُطَبِ، إلاّ أنَّ فیهِ هاهُنا زِیادَهٌ أَوْجَبَتْ تَکْریرُهُ; بخشى از این سخن در گذشته در ضمن خطبه هاى پیشین (خطبه ۱۴۹)  گذشت ولى به جهت اضافه اى که در اینجا بود آن را تکرار نمودیم».

*****

نکته ها:

  1. قصاص یا عفو؟

همان گونه که در بالا اشاره شد حکم قصاص در اسلام براى حفظ جامعه انسانى از شر اشرار تشریع شده است و همان گونه که قرآن کریم مى فرماید: (وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِى الاَْلْبابِ)(۳) و آنها که در زمان ما با حکم قصاص مخالفت مى کنند، در واقع ترحم بر پلنگ تیزدندان دارند و به بى گناهان جامعه که گرفتار این گرگ صفتان مى شوند، اهمّیّتى نمى دهند. همواره افراد شرورى پیدا مى شوند که اگر احساس امنیت از قصاص کنند، کسى نمى تواند جلودار آنها باشد. یکى از عوامل افزایش قتل نفس در بعضى از جوامع همان الغاى حکم حکیمانه قصاص است.

ولى اسلام براى اینکه جلو خشونت ها را تا حد ممکن بگیرد و کسانى را که بر اثر هیجان هاى آنى یا فریب خوردن، دست به قتل نفس زده اند از نظر دور ندارد، در کنار حکم قصاص، حکم عفو را قرار داده است و اولیاى خدا همواره این گزینه را انتخاب مى کردند و به همین دلیل امام(علیه السلام) در وصیّت بالا فرزندان و یاران نزدیک خود را توصیه به عفو قاتل مى کند آن هم قاتلى همچون ابن ملجم.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که با این توصیه امام(علیه السلام) چرا فرزندان گرامى آن حضرت قصاص را ترجیح دادند؟ پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه احساسات مردم در برابر این جنایت به قدرى شدید بود که عفو ابن ملجم سبب ناآرامى جامعه آن روز مى شد و عاشقان امام(علیه السلام) قدرت تحمل چنین عفوى را نداشتند. به علاوه اگر ابن ملجم را زندانى مى کردند، جمعیّت به زندان هجوم مى بردند و اگر آزادش مى گذاشتند او را قطعه قطعه مى کردند، پس بهتر این بود که با قصاص آرامش به جامعه باز گردد.

  1. معناى «لا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ»:

اساس اسلام همان است که امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه پر نور و پر محتوا بیان فرمود: توحید و حفظ سنّت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله). توحید در همه ابعاد، به ویژه توحید در عبودیّت و افعال و خدا را سرچشمه تمام خیرات و برکات دانستن و تنها دست به دامان کبریایى او دراز کردن; خداوندى که شفاعت شفیعان نیز به اذن او انجام مى گیرد و روزى همه بندگان به دست اوست. مرگ و حیات از ناحیه او و عزت و ذلت به فرمان اوست.

حفظ سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به آن است که نه تنها در سخن، بلکه در عمل پیاده شود. با نهایت تأسف گروهى تنها به نام اسلام قناعت کرده و سنّت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را به کلى فراموش کرده اند .

گروه دیگرى با انواع تفسیر به رأى ها و توجیه ها و به اصطلاح قرائت هاى جدید و نو آنچه را مى خواستند بر سنّت تحمیل کرده و هواى نفس خود را جانشین سنّت کرده اند تا آنجا که امام(علیه السلام) در وصیّت دیگرى که در همان بستر شهادت فرموده است مى گوید: نکند دور افتادگان از قرآن به قرآن عمل کنند و شما تربیت شدگان در سایه قرآن آن را به فراموشى سپارید. دیگران امانت و صداقت از خود نشان دهند و شما خیانت و کذب. دیگران در دنیاى خود متّحد باشند و شما در دین خود مختلف و پراکنده; «وَاللهَ اللهَ فِی الْقُرْآنِ، لاَ یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ».(۴)

از این بیم داریم، آن روز که «لا یَبْقى مِنَ الاِْسْلامِ إلاّ إسْمُهُ وَلا یَبْقى مِنَ الْقُرآنِ إلاّ رَسْمُهُ» نزدیک باشد.

*****

پی نوشت:

۱ . سند کلام: این وصیّت را مرحوم کلینى در کتاب کافى با تفاوت هایى ذکر کرده و مى گوید: هنگامى که امیر مؤمنان على(علیه السلام)ضربت خورد، گروهى از عیادت کنندگان اطراف بستر او را گرفته بودند. کسى عرض کرد: اى امیر مؤمنان، وصیتى فرما: امام(علیه السلام) فرمود: متکایى براى من بیاورید تا بر آن تکیه کنم سپس بیان نسبتاً مشهورى فرمود که آنچه مرحوم سیّد رضى آورده است بخشى از آن است. بخشى از این کلام را مسعودى در مروج الذهب و نیز در کتاب اثبات الوصیه و ابن عساکر در تاریخ خود در حوادث مربوط به شهادت آن حضرت آورده است.

۲ . نور، آیه ۲۲ .

۳ . بقره، آیه ۱۷۹٫

۴ . نهج البلاغه، نامه ۴۷٫

وصیت امیرالمؤمنین در اموال شخصى

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

و من وصیه له (علیه السلام) بما یعمل فی أمواله کتبَها بعد مُنصرفه من صفین:

هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّهَ وَ یُعْطِیَهُ بِهِ الْأَمَنَهَ.

مِنْهَا: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ، وَ إِنَّ لِابْنَیْ فَاطِمَهَ مِنْ صَدَقَهِ عَلِیٍّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیٍّ وَ إِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَى ابْنَیْ فَاطِمَهَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ قُرْبَهً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ تَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ وَ تَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ. وَ یَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ وَ یُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِیَ لَهُ وَ أَلَّا یَبِیعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِیَّهً حَتَّى تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً. وَ مَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی اللَّاتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ فَتُمْسَکُ عَلَى وَلَدِهَا وَ هِیَ مِنْ حَظِّهِ فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِیَ حَیَّهٌ فَهِیَ عَتِیقَهٌ قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ.

[قال الشریف قوله (علیه السلام) فی هذه الوصیه «و ألا یبیع من نخلها ودیه» الودیه الفسیله و جمعها ودی. و قوله (علیه السلام) حتى تشکل أرضها غراسا هو من أفصح الکلام و المراد به أن الأرض یکثر فیها غراس النخل حتى یراها الناظر على غیر تلک الصفه التی عرفها بها فیشکل علیه أمرها و یحسبها غیرها].

واژه شناسی:

یُولِجُهُ: او را داخل میکند.

الَامَنَه: امنیت.

الْحَدَثَ: حادثه، مقصود مرگ است.

اصْدَرَهُ: بجریان انداخت، ادامه داد.

الْوُصْلَه: در اینجا به معناى قرابت و خویشاوندى است.

انْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى اصُولِه: وا نهادن و حفظ کردن اصل مال، یعنى نه چیزى از آن را بفروشد و نه نهالى از آن را قطع کند.

الْوَدِیَّه: یک نهال کوچک خرما.

أطُوفُ عَلَیْهِنَّ: کنایه از آمیزش با آنها است.

إبتِغاء: جستجو کردن

وَجه الله: رضایت خدا

یُولِجُ: داخل میکند

وَدِیَّه: نهال درخت

عَتیقَه: آزاد شده

أفرَجَ: گشوده شده است

حَرَّرَ: آزاد نموده است

ترجمه

(پس از بازگشت از جنگ صفّین این وصیّت نامه اقتصادى را در ۲۰ جمادى الاوّل سال ۳۷ هجرى نوشت).

  1. وصیّت اقتصادى نسبت به اموال شخصى:

این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب، امیر مؤمنان نسبت به اموال شخصى خود، براى خشنودى خدا، داده است، تا خداوند با آن به بهشتش در آورد، و آسوده اش گرداند.

[قسمتى از این نامه است] همانا سرپرستى این اموال بر عهده فرزندم حسن بن على است، آنگونه که رواست از آن مصرف نماید، و از آن انفاق کند، اگر براى حسن حادثه اى رخ داد و حسین زنده بود، سرپرستى آن را پس از برادرش بر عهده گیرد، و کار او را تداوم بخشد.

پسران فاطمه از این اموال به همان مقدار سهم دارند که دیگر پسران على خواهند داشت، من سرپرستى اموالم را به پسران فاطمه واگذاردم، تا خشنودى خدا، و نزدیک شدن به رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و بزرگ داشت حرمت او، و احترام پیوند خویشاوندى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را فراهم آورم.

  1. ضرورت حفظ اموال:

و با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کنم که اصل مال را حفظ کرده تنها از میوه و درآمدش بخورند و انفاق کنند، و هرگز نهال هاى درخت خرما را نفروشند، تا همه این سرزمین یک پارچه به گونه اى زیر درختان خرما قرار گیرد که راه یافتن در آن دشوار باشد.

و زنان غیر عقدى من که با آنها بودم و صاحب فرزند یا حامله مى باشند،(۱) پس از تولّد فرزند، فرزند خود را برگیرد که بهره او باشد، و اگر فرزندش بمیرد، مادر آزاد است، و کنیز بودن از او برداشته شده، و آزادى خویش را باز یابد.

(«ودّیه» بمعنى نهال خرما، و جمع آن «ودىّ» بر وزن «علىّ» مى باشد، و جمله امام نسبت به درختان «حتّى تشکل ارضها غراسا» از فصیح ترین سخنان است یعنى زمین پر درخت شود که چیزى جز درختان به چشم نیایند).

______________________________

(۱). اشاره به تفکّر: پولى گامى ‏POLYGAMY (چند همسرى) وقتى بر أثر ناهماهنگى نسل در یک جامعه، تعداد زنان بیشتر باشند یا به علّت جنگهاى فراوان، زنان فراوانى بدون شوهر بمانند، تنها راه فساد زدائى و کنترل مفاسد جامعه، تعدّد زوجات (پولى‏ گامى) است که تفکّر مونوگامى ‏MONOGAMY (تک همسرى) ردّ و نقد مى ‏شود.

و از وصیت آن حضرت است که با مال او چه کنند آن را پس از بازگشت از صفّین نوشت:

این چیزى است که بنده خدا، على پسر ابو طالب، دستور مى دهد در باره مال خود، و بدان خشنودى خدا را مى خواهد تا وى را به بهشت در آرد و آسوده اش دارد.

از آن وصیت است:

حسن بن على نگهدارى مال مرا عهده دار شود. خود از آن مصرف نماید و به دیگرى ببخشد آن سان که روا بود و شاید. اگر براى حسن حادثه اى پدید آید و حسین زنده باشد، او بدین کار بپردازد، وصیّت را انجام دهد چنانکه باید.

دو پسر فاطمه -حسن و حسین- را از صدقه على همان است که از آن دیگر پسران است. من انجام این کار را به عهده پسران فاطمه مى گذارم تا خشنودى خدا را به دست آرم و به فرستاده او نزدیکى جویم و پاس حرمت او و خویشاوندى او را بدارم.

و با کسى که این کار را بدو واگذار کرده، شرط مى کند که اصل مال را به حال خود نهد و از میوه آن انفاق کند چنانکه بدو فرمان داده اند و راه را نشان داده، و این که نهالهاى تازه خرما بنان این ده ها را نفروشد تا بسیار شود و شناختن آن بر کسى که نخست بارش دیده دشوار.

و هر یک از کنیزانم را که با او بوده ام، اگر فرزندى بود یا باردار باشد، کنیز را به فرزند دهند، و بهره او را حساب کنند. اگر فرزندش بمیرد و کنیز زنده باشد، آزاد است. کنیز بودن از او برداشته و او آزادى خویش را داشته.

[فرموده امام در این وصیت که از خرما بنان، «ودیّه» را نفروشند، «ودیّه» خرما بن است، جمع آن ودىّ، و فرموده او «حتّى تشکل أرضها غراسا.» از فصیحترین سخنان است و مقصود آن است که خرما بن در زمین بسیار شود تا کسى که زمین را از این پیش دیده، آن را نشناسد و شناخت آن بر وى دشوار گردد، و پندارد که زمین دیگر است.]

از وصیّتهاى آن حضرت علیه السّلام است که چگونه در دارائیهایش رفتار شود و آنرا پس از بازگشت از (جنگ) صفّین نوشته:

قسمت اول نامه:

(۱) این است آنچه را که بنده خدا علىّ ابن ابى طالب پیشواى مؤمنین در باره دارائى خود بآن فرمان داده براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى خدا که بسبب آن مرا ببهشت داخل نماید، و بر اثر آن آسودگى (آخرت) را بمن عطاء فرماید.

قسمت دوم از آن وصیّت است:

(۲) و (پس از من) حسن ابن علىّ سفارش مرا انجام مى دهد (وصىّ من است) از مال و دارائیم بطور شایسته (طبق دستور شرع در نیازمندیهاى خود) صرف میکند، و به مستحقّین و سزاواران مى بخشد، و اگر براى حسن پیشآمدى نمود (از دنیا رفت) و حسین زنده است وصىّ من بعد از حسن او است، و سفارشم را مانند او انجام مى دهد.

(۳) و براى دو پسر فاطمه (حسن و حسین علیهما السّلام) از بخشش علىّ (علیه السّلام) آن مى باشد که براى سائر پسران علیه است (از دارائى من بهمان مقدار که به دیگر برادران مى دهند بردارند) و اینکه تصدّى این کار را بدو پسر فاطمه دادم براى بدست آوردن خوشنودى خدا و تقرّب به پیغمبر اکرم و پاس احترام او و شرافت خویشاوندى با آن حضرت است.

(۴) و (امام علیه السّلام) شرط میکند با آنکه تصدّى این مال را باو داده (حسن علیه السّلام) اینکه این مال را بهمان طورى که هست باقى بگذارد (نفروشد) و میوه آنرا در آنچه بآن مأمور گشته و راه نموده شده است صرف نماید، و شرط میکند که نهالى از زاده هاى درخت خرماى این دهها را نفروشد تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود (انبوهى درخت بیننده را به گمان اندازد که این زمین غیر از زمینى است که پیشتر دیده).

(۵) و هر یک از کنیزانم را که با آنها همبستر بودم و فرزندى آورده یا بار دار باشد آن کنیز به فرزندش واگذار میشود و از جمله نصیب و بهره او است (أمّ ولد یعنى کنیز فرزند دار به بهاى وقت به فرزندش واگذار میشود، و چون کنیز به فرزندش واگذار شده آزاد مى گردد) و اگر فرزند آن کنیز بمیرد و خود او زنده باشد (نیز) آزاد است (و فروش او جائز نیست، زیرا) کنیزى از او برداشته شده، و آزادى (انتقال به فرزند) او را آزاد نموده است.

(سیّد رضىّ «رحمه اللّه» فرماید:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام در این وصیّت: «أن لا یبیع من نخلها ودیّه» یعنى شرط میکند که نهالى از درختهاى کوچک آن ده را نفروشد. ودیّه بمعنى فسیله (نهال خرما) است، و جمع آن ودىّ مى باشد، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: «حتّى تشکل أرضها غراسا» یعنى تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود، این فرمایش از فصیحترین کلام و نیکوترین گفتار است، و مراد آنست که در آن دهها روییدن درخت خرما بسیار شود تا اینکه بیننده آنها را غیر آنچه که شناخته بود ببیند، و امر بر او اشتباه شود، و (از بسیارى درخت) پندارد که این زمین غیر آن زمین است (که پیشتر دیده بود).

این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سراى دیگر را به او عطا فرماید. سرپرستى این موقوفه بر عهده حسن بن على است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر براى «حسن» حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده مى گیرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد. پسران فاطمه همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران على (از غیر فاطمه(علیها السلام)) سهم دارند و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و تکریم احترام او و گرامى داشت پیوند خویشاوندیش.

(بنده خدا على بن ابى طالب) با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل این اموال را حفظ کند و تنها از میوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمایى گردیده انفاق نماید و (شرط نمود که) چیزى از اولاد نخل هاى این آبادى ها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود) و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشته ام صاحب فرزند یا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد، او نیز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود.

شرح

از وصایا و سفارشهاى امام(علیه السلام) است که درباره اموال (و موقوفاتش) بعد از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است.(۱)

وصیت نامه در یک نگاه:

قسمت عمده این وصیّت نامه همان گونه که از لحن آن پیداست در واقع وقف نامه است نه وصیّت نامه. تنها بخش کوچکى مربوط به وصیّت مى شود و حاصل آن بیان متولى وقف; یعنى فرزندان رشید امیر  مؤمنان(علیه السلام) امام حسن(علیه السلام) و بعد از او امام حسین(علیه السلام) و مصارف موقوفه و چگونگى تقسیم آن و نیز نحوه اداره نخلستان هاست. از مجموع این وصیّت نامه استفاده مى شود که امام نخلستان هاى متعدّدى در مناطق مختلف داشته که یا از سهمیه غنایم جنگى به دست آمده بود و یا با تلاش و کار و کوشش خود آن حضرت و همه آنها را وقف خاص و در مواردى وقف عام نمود تا استفاده آن فراگیر باشد.

تنها در بخش اخیر وصیّت نامه اشاره اى به کنیزان شده که چگونه راه آزادى به روى آنها گشوده شود.

در ضمن از کلام سیّد رضى در ذیل نامه استفاده مى شود که آنچه را مرحوم سیّد نسبت به آن اهتمام مىورزیده بخش هایى است که از نظر فصاحت و بلاغت برجستگى خاصى داشته است.

دستور حساب شده اى براى سرپرستى موقوفه:

همان گونه که قبلا نیز اشاره شد این وصیّت نامه عمدتا وقف نامه است و لذا ارکان وقف از جمله واقف، موقوف علیهم، متولى و… در آن یکى پس از دیگرى بازگو شده است.

نخست سخن از واقف و هدف اصلى او به میان آمده است، مى فرماید: «این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (و موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سراى دیگر را به او عطا فرماید»; (هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُاللهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِب أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ، ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ، لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّهَ، وَیُعْطِیَهُ بِهِ الاَْمَنَهَ).

از این عبارت به خوبى استفاده مى شود که یکى از شرایط وقف که قصد قربت است در این وقف نامه مورد توجّه قرار گرفته است و بلا فاصله بعد از ذکر نام واقف به آن اشاره شده است.

تعبیر امیرمؤمنین(علیه السلام) بعد از ذکر نام مبارک خود براى این است که نشان دهد این وقف نامه در ایام حکومتش تحریر یافته هرچند آن حضرت بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همیشه به عنوان امیر مؤمنان ـ از سوى آگاهان ـ شناخته مى شد.

سپس امام(علیه السلام) در بخش دیگرى از این وصیّت نامه (وقف نامه) که مرحوم سیّد رضى آن را با تعبیر به «منها» جدا ساخته است چهار نکته را بیان مى کند: در بیان شخص متولى و حق التولیه و مصارف وقف و کسانى که بعد از وفات یا شهادت متولى اوّل، قائم مقام او مى شوند مى فرماید: «سرپرستى این موقوفه بر عهده حسن بن على است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر براى حسن حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده مى گیرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد»; (مِنْهَا: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَن حَدَثٌ وَحُسَیْنٌ حَیٌّ، قَامَ بِالاَْمْرِ بَعْدَهُ وَأَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ).

جمله «یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ; از آن به طور شایسته مصرف مى کند» ممکن است اشاره به حق التولیه باشد و ممکن است اشاره به استفاده از موقوفه به عنوان موقوف علیهم; ولى احتمال اوّل با توجّه به جمله هایى که در آینده مى آید شایسته تر است.

از جمله «وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ» به خوبى استفاده مى شود که این موقوفه هم جنبه وقف خاص داشته و هم وقف عام; بخشى از آن تعلق به فرزندان آن حضرت داشته و بخشى دیگر به همه نیازمندان و مؤمنان.

جمله «وَأَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ» اگر ضمیر «مصدره» به موقوفه برگردد، مفهومش این است که امام حسین(علیه السلام) نیز همان گونه که امام حسن(علیه السلام) درباره درآمد موقوفه عمل مى کرد، عمل کند و اگر ضمیر به امام حسن(علیه السلام) برگردد مفهومش این است که همان روش امام حسن(علیه السلام) را دنبال کند، گرچه نتیجه هر دو یکى است; ولى از نظر تفسیر عبارت، با هم متفاوتند و در هر حال احتمال اوّل قوى تر به نظر مى رسد.(۲)

آن گاه امام(علیه السلام) به سراغ شرح بیشترى براى موقوف علیهم مى رود و مى فرماید: «پسران فاطمه(علیها السلام) همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران على (از غیر فاطمه(علیها السلام)) سهم دارند»; (وَإِنَّ لاِبْنَیْ فَاطِمَهَ مِنْ صَدَقَهِ عَلِیّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیّ).

این جمله دو تفسیر دارد: نخست همان که در بالا اشاره شد که استفاده امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) از حق التولیه، مانع استفاده آنها از درآمد آن موقوفه به عنوان موقوف علیهم نیست. آنها هم متولى هستند و هم در زمره موقوف علیهم.

تفسیر دوم اینکه امتیازى در استفاده از این موقوفه میان هیچ یک از فرزندان على(علیه السلام) نیست; چه آنها که از نسل فاطمه(علیها السلام) هستند و چه آنها که از همسران دیگر امیر مؤمنان(علیه السلام).

امام(علیه السلام) در این جمله نمى فرماید: «فرزندان من از نسل فاطمه» بلکه مى گوید فرزندان فاطمه(علیها السلام) و این براى نهایت احترام به مقام شامخ آن حضرت است.

امام(علیه السلام) در ادامه، به بیان این نکته مى پردازد که چرا تولیت را به فرزندان فاطمه(علیها السلام) سپرده است نه سایر فرزندانش; مى فرماید: «و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و تکریم احترام او و گرامى داشت پیوند خویشاوندیش»; (وَإِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَى ابْنَیْ فَاطِمَهَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ، وَقُرْبَهً إِلَى رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله)، وَتَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ، وَتَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ).

در واقع امام(علیه السلام) چهار دلیل بر این انتخاب بیان فرموده که همه با هم مرتبط است: جلب خشنودى خدا، تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله)، اکرام و احترام او و بزرگداشت پیوند خویشاوندیش.

به گفته ابن ابى الحدید هنگامى که کارها بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به نزدیک ترین افراد شایسته او سپرده شود، پذیرش آن از سوى مردم بهتر خواهد بود، زیرا آنها بهتر از هرکس دیگر از آیین پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باخبرند و بهتر از هرکس مى توانند آن را پاسدارى نمایند.

ابن ابى الحدید در شرح این سخن مى گوید: «در این تعبیر امام(علیه السلام) رمز و اشاره و انتقادى است به کسانى که امر (خلافت) را از اهل بیت رسول الله(علیهم السلام) برگرداندند. در حالى که مناسب تر و اولى این بود که ریاست را بعد از او به خاندان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) بسپارند و اجانب را در این کار مقدم ندارند، زیرا هیبت نبوّت و رسالت در صورتى که سلطان حاکم در خلق از بیت نبوّت بود بیشتر مى شد تا اینکه حکومت به دست کسانى باشد که از نسب صاحب دعوت دور باشند».(۳)

در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امام(علیه السلام) متولیان بعد از امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را معین نفرموده است؟

پاسخ آن است که امام(علیه السلام) بیان فرموده و در روایاتى که تمام این وصیّت نامه در آن آمده است به طور مشروح دیده مى شود; ولى مرحوم سیّد رضى که برنامه گزینشى در نقل کلمات آن حضرت داشته آن قسمت را حذف کرده است. به طور خلاصه امام(علیه السلام) بعد از امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) نخست تولیت را به سایر فرزندانش و اگر در میان آنان فرد مناسبى نبود به مردان دیگرى از آل ابى طالب که مورد قبول بوده باشند منتقل مى کند و در صورتى که در میان آنها هم فرد مورد قبولى براى این کار نبود به سراغ فردى از بنى هاشم مى رود.(۴)

در آخرین بخش از این وقف نامه، امام(علیه السلام) از چگونگى نگهدارى و رسیدگى به این موقوفات سخن مى گوید و دو دستور مهم در این زمینه صادر مى کند; نخست مى فرماید: «(بنده خدا على بن ابى طالب) با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل این اموال را حفظ نماید و تنها از میوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمایى گردیده انفاق کند»; (وَیَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ، وَیُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَهُدِیَ لَهُ).

آنچه را امام(علیه السلام) در اینجا بیان فرموده قاعده اى کلّى در همه موقوفه هاست که باید اصل آن مال سالم بماند و تنها درآمدش در موارد وقف صرف شود. حتى این تعبیر گاه به هنگام اجراى صیغه عقد وقف، گفته مى شود که «أنْ لا یُباعَ وَلا یُوهَبَ» یا در تعریف وقف مى گویند: «اَلْوَقْفُ حَبْسُ الْعِینِ وَتَسْبیلُ الثَّمَرَهِ» ولى امام(علیه السلام) به عنوان تأکید آن را بیان فرموده مبادا کسانى از موقوف علیهم به این فکر باشند که بخشى از نخلستان را بفروشند و از ثمن آن استفاده کنند.

در دومین دستور مى فرماید: «و (شرط نمود که) چیزى از اولاد نخل هاى این آبادى ها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود)»; (وَأَلاَّ یَبِیعَ مِنْ أَوْلاَدِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِیَّهً حَتَّى تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً).

«وَدِیّهَ» به معناى نهال کوچکى است که از کنار نخل بیرون مى آید و تدریجاً ریشه مى دواند و قوى تر مى شود تا زمانى که جدا کردن آن میسر باشد آن گاه آن را جدا کرده و در جاى مناسبى غرس مى کنند و تعبیر به «أَوْلاَدِ نَخِیلِ» به همین مناسبت است و این کار دو فایده دارد: نخست اینکه فضاهاى خالى نخلستان بدین وسیله پر مى شود و به گفته امام(علیه السلام) «تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً».

این جمله همان گونه که مرحوم سیّد رضى در پایان وصیّت نامه آن را توضیح داده مفهومش این است که آنقدر از نهال هاى جدید نخل استفاده شود و نخلستان پر درخت شود که براى بیننده تشخیص آن مشکل گردد که آیا این همان نخلستان سابق است.

به هر حال تأکید امام(علیه السلام) بر گسترش عمران و آبادى این موقوفات، قابل توجّه است به خصوص اینکه گفته مى شود اگر نهال هاى کنار نخل را به زودى قطع کنند و براى فروش آماده کنند گاهى به خود نخل آسیب مى رساند، بنابراین لازم است آن را تا زمان معینى حفظ کنند و بعد طبق دستور امام(علیه السلام) و مطابق مفاد وقف نامه آن را در همان نخلستان و در همان سرزمینى که پرورش یافته و از همه جا براى رشد و نمو آن مساعدتر است بنشانند.

این دستور نه تنها براى موقوفات امام(علیه السلام) که براى تمام موقوفات قابل توجّه است، هرچند متأسفانه متولیان سودجو گاه برعکس آن عمل کرده و نخلستان را در معرض آفات قرار مى دهند، چرا که اگر نخلستان پر نخل نباشد سرما و گرما زودتر به آن آسیب مى رساند ; اما هنگامى که تمام زمین نخلستان پر از نخل شود، آفات و آسیب هاى آن کمتر خواهد بود.

این سخن بدان معنا نیست که فاصله هاى معقول در میان درختان نادیده گرفته شود که آن هم سبب تضعیف باغ مى شود.

در ضمن به این نکته باید توجّه کرد که بچه هاى نخل ممکن است جزء منافع محسوب شوند و حرمت بیع وقف شامل آن نگردد; ولى با این حال امام(علیه السلام) مى فرماید تا زمانى که خود نخلستان آن را نیاز دارد به خارج از نخلستان نفروشند.

امام(علیه السلام) در پایان این وصیّت نامه و بعد از بیان مسائل مربوط به موقوفات به مسائل مربوط به همسران کنیز خود پرداخته و وضع آنها را روشن مى سازد، به گونه اى که بعد از او همه آزاد شوند; مى فرماید: «و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشته ام صاحب فرزند یا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد، او نیز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود»; (وَمَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی ـ اللاَّتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ(۵) ـ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ، فَتُمْسَکُ عَلَى وَلَدِهَا وَهِیَ مِنْ حَظِّهِ، فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَهِیَ حَیَّهٌ فَهِیَ عَتِیقَهٌ، قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ، وَحَرَّرَهَا الْعِتْقُ).

در آن زمان امام(علیه السلام) چندین کنیز که حکم همسران آن حضرت بودند در اختیار داشت و فرزندان متعدّدى از آنها متولد شدند و شاید هدف امام(علیه السلام) از تکثیر اولاد این بود که آل على و بنى هاشم فزونى یابند و خطراتى که از سوى دشمنان آنها را تهدید مى کرد سبب انقراض این نسل شریف نگردد.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه تکلیف کنیزانى را که فرزندى داشتند یا باردار بودند معین نموده و طبق قاعده فقهى معروف که مورد اتفاق همه فقهاست، این گونه کنیزان از سهم الارث فرزندشان آزاد مى شوند و یا به تعبیر دیگر جزء سهم الارث فرزند قرار مى گیرند و بلافاصله آزادى شامل حال آنها مى شود، زیرا هیچ کس نمى تواند مالک پدر و مادر خود شود.

ولى درباره کنیزانى که صاحب فرزند نبودند، در این عبارت حکمى ذکر نشده و در روایات دیگرى که از این وصیّت نامه در کتاب کافى و جز آن به گونه مشروح ترى آمده، تکلیف آنها نیز مشخص شده است که امام(علیه السلام) دستور آزادى همه آنها را داده اند و مرحوم سیّد رضى به علت تلخیص و گزینش، تنها به این بخش قناعت کرده است.

این نشان مى دهد که تا چه حد امام(علیه السلام) به آزادى بردگان و کنیزان اهمّیّت مى داده و در طول تاریخ زندگى پر برکتش نیز ـ طبق بعضى از روایات ـ هزار برده از دست رنج خود خرید و آزاد کرد (أَنَّهُ(علیه السلام) أَعْتَقَ أَلْفَ نَسَمَه مِنْ کَدِّ یَدِه).(۶)

مسأله برنامه تدریجى اسلام براى آزادى بردگان در اسلام، مسأله اى است بسیار دامنه دار که نشان مى دهد اسلام اصل را بر آزادى انسانها گذاشته حتى در جامعه اى که تار و پودش با بردگى پیوند داشت; ولى براى رسیدن به این هدف برنامه مفصل و دراز مدتى چیده بود، زیرا اعلام آزادى فورى همه آنها تنش هاى زیادى ایجاد مى کرد و حتى سبب بیچارگى و نابودى بسیارى از بردگان مى شد.(۷)

جمله «فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا» اشاره به این نکته است که تصور نشود که اگر کنیزى باردار یا صاحب فرزند بود و فرزندش بعد از مرگ مولى از دنیا رفت، آن کنیز به حالت بردگى بازگشت مى کند; امام(علیه السلام) مى فرماید: بردگى از او برداشته شده و آزادى به سراغ او آمده است; یعنى دیگر او قابل بازگشت نیست».

* * *

مرحوم سیّد رضى در پایان این وصیّت نامه مى گوید: «قالَ الشَریفُ: قَوْلُهُ(علیه السلام) فی هذِهِ الْوَصِیَّهِ: «وألا یَبیعَ مِنْ نَخْلِها وَدِیَّه»، اَلْوَدِیَّهُ: اَلْفَسیلَهُ، وَجَمْعُها وَدیّ. وَقَوْلُهُ(علیه السلام): حتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً» هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکَلامِ، وَالْمُرادُ بِهِ أنَّ الاَْرْضَ یَکْثُرُ فیها غِراسُ النَّخْلِ حَتّى یَراها الناظِرُ عَلى غَیْرِ تِلْکَ الصِّفَهِ الَّتی عَرَفَها بِها فَیُشْکِلُ عَلَیْهِ أمْرُها وَیَحْسَبُها غَیْرُها». تعبیر امام(علیه السلام) به «وَدَّیِه» به معناى نهال نخل است که جمع آن «وَدى» (بر وزن على) است. جمله دیگر حضرت که مى فرماید: «حَتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً» از فصیح ترین سخنان است و مفهوم آن این است که آنقدر درختان و نهال هاى خرما زیاد شود و صحنه نخلستان را بپوشاند به گونه اى که هرکس آن را قبلا دیده باشد تشخیص آن بر او مشکل شود و گمان کند به سرزمین دیگرى گام نهاده است».

*****

نکته ها:

  1. پاسخ به دو سؤال:

درباره این وصیّت نامه چند سؤال مطرح است:

  1. از تعبیر وصیّت نامه استفاده مى شود که امام(علیه السلام) اموال قابل ملاحظه اى داشته که آنها را در حیات خود وقف نموده است، با توجّه به زهد فوق العاده آن حضرت، این اموال از کجا بدست آمده بود؟

همان گونه که دربالا نیز به اشاره بیان کردیم، امام(علیه السلام) سه منبع درآمد داشت; یکى منبع سهم غنایم که عاید همه سربازان اسلام مى شد و گاه مبلغ قابل توجّهى را تشکیل مى داد. دوم خراج اراضى خراجیه که تعلق به عموم مسلمانان داشت، نه خصوص جنگ جویان و مقدار آن بعد از فتوحات اسلامى بسیار زیاد بود، سهمى از آن نیز به امام(علیه السلام) تقدیم مى شد. سوم اینکه امام(علیه السلام) سالیان دراز به غرس درختان و تربیت نخلستان پرداخت و باغ هاى متعدّدى ایجاد کرد سپس آنها را به صورت وقف خاص و عام در آورد. بخشى را براى فرزندان خود و آل ابى طالب و بنى هاشم و بخشى را به عنوان انفاق فى سبیل الله قرار داد و اگر مالى از آن حضرت به ارث باقى ماند، مقدار کمى بود.

در روایات نیز آمده است که براى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز اموال و باغاتى بود که خلفا به بهانه اینکه پیغمبران چیزى از خود به ارث نمى گذارند تمام آنها را جزء بیت المال کردند.

ابن عبد ربه در استیعاب مى گوید: «قُتِلَ عَلِىٌّ وَلا مالَ احْتَجَبَهُ وَلا دُنْیا أَصابَها; على(علیه السلام) به شهادت رسید در حالى که نه مالى اندوخته بود و نه مواهب دنیوى براى خود فراهم ساخته بود».(۸)

ابن ابى الحدید نیز از بعضى خرده گیران نقل مى کند که بر امیر  مؤمنان على(علیه السلام) خرده گرفته اند و گفته اند: ابو بکر از دنیا رفت و دینار و درهمى از خود به یادگار نگذاشت; ولى هنگامى که على(علیه السلام) چشم از دنیا پوشید، نخلستان هاى بسیارى از خود به یادگار گذاشت. سپس در پاسخ آن مى نویسد: همه مى دانند که على(علیه السلام) چشمه هاى متعدّدى با زحمت خود در شهر مدینه، یَنبُع و سُویَعه احداث کرد و به وسیله آن زمین هاى مواتى را آباد نمود. سپس همه آنها را از ملک خود خارج ساخت و وقف مسلمین کرد واز دنیا نرفت درحالى که چیزى از آنها در ملکش باشد. آن حضرت چیزى از مال، کم یا زیاد براى فرزندانش به ارث نگذاشت مگر چند غلام و کنیز (که دستور آزادى آنها را داده بود) و هفتصد درهم از سهم او از بیت المال که براى به دست آوردن خادمى براى خانواده اش ذخیره کرده بود.(۹)

  1. سؤال دیگر اینکه چگونه امام(علیه السلام) مى فرماید: حسن را متولى وقف ساختم و اگر حسن چشم از جهان بپوشد و حسین زنده باشد، او جانشین برادر خود خواهد شد. مگر امام(علیه السلام) از طریق علم غیب نمى دانست که شهادت امام حسین(علیهما السلام) سالها بعد از شهادت امام حسن(علیه السلام) خواهد بود؟

پاسخ این سؤال و سؤالات فراوان دیگرى از این قبیل یک جمله است و آن اینکه امامان در کارهاى عادى خود تکیه بر علم عادى داشتند که از مجارى معمولى حاصل مى شود، نه علم غیب; همان گونه که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز در مسائل مربوط به زندگى خود و یارانش تکیه بر علم حاصله از مجارى عادى داشت و از علم غیب جز در موارد استثنایى استفاده نمى فرمود.

  1. اهمّیّت وقف در اسلام:

اهتمام امیر  مؤمنان على(علیه السلام) به امر وقف و پیشگام بودن در این کار خیر به خوبى نشان مى دهد که این مسأله ارزش فوق العاده اى در اسلام دارد.

گرچه وقف را اسلام ابداع نکرد و قبل از اسلام نیز در مذاهب دیگر اوقاف بسیارى وجود داشت ولى اسلام اهمّیّت خاصى براى آن قائل شد و تحت عنوان صدقات جاریه بر آن تأکید کرد.

در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که از کنار باغستانى عبور مى کرد، مردى را دید که مشغول غرس درختى است. پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: مى خواهى غرسى بهتر از این را به تو یادآورى کنم؟ سپس اذکار مهمى را به او تعلیم فرمود. آن مرد عرض کرد: اى رسول خدا من تو را گواه مى گیرم که تمام این باغ را بر فقهاى مسلمین از اهل صفه وقف کردم. در اینجا این آیات شریفه نازل شد: (فَأَمّا مَنْ أَعْطى وَاتَّقى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنى * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرى(۱۰)).(۱۱) به این ترتیب، وقف به عنوان یک سنّت حسنه اسلامى مورد تأیید قرار گرفت.

در بعضى از روایات از جابر ابن عبدالله نقل شده که تمام صحابه که اموالى داشتند، وقفى از خود به یادگار گذاشتند.

در امالى شیخ طوسى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که فرمود: «خَیْرُ مَا یُخَلِّفُهُ الرَّجُلُ بَعْدَهُ ثَلاَثَهٌ: وَلَدٌ بَارٌّ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَسُنَّهُ خَیْر یُقْتَدَى بِهِ فِیهَا وَصَدَقَهٌ تَجْرِی مِنْ بَعْدِهِ; بهترین چیزى که انسان بعد از خود به یادگار مى گذارد سه چیز است: فرزند نیکوکارى که براى انسان استغفار کند و سنّت نیکى که مردم در آن به او اقتدا نمایند و صدقه اى که بعد از او جریان داشته باشد».(۱۲)

احادیث در این زمینه فراوان است و باید توجّه داشت که یکى از طرق پیشگیرى از تکاثر و ثروت اندوزى، گسترش دادن سنّت وقف است که اموال را از چنگ افراد معدودى بیرون مى آورد و منافع آن را در اختیار نیازمندان قرار مى دهد.

*****

پی نوشت:

۱ . سند وصیّت نامه: بر حسب آنچه در مصادر نهج البلاغه آمده این وصیّت را مرحوم کلینى پیش از شریف رضى در کتاب فروع کافى، ج ۷، ص ۴۹ از عبدالرحمن بن حجاج نقل کرده (ولى آنچه در کافى موجود است با آنچه در نهج البلاغه آمده تفاوت بسیار دارد) و شیخ طوسى(رحمه الله) بعد از شریف رضى در کتاب تهذیب آن را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۵۴) از کتاب تمام نهج البلاغه چنین استفاده مى شود که وصیّت نامه، بسیار مفصل تر از آنچه سیّد رضى آورده است بوده و در واقع آنچه در نهج البلاغه آمده گوشه اى از آن وصیّت نامه است ولى گوشه اى گویا و پرمعنا. (براى آگاهى بیشتر به کتاب تمام نهج البلاغه، ص ۹۸۸ مراجعه شود).

۲ . عبارتى که در روایت کافى به جاى این روایت آمده، نشان مى دهد که تفسیر دوم مناسب تر است، زیرا در عبارت کافى چنین آمده: «وَإنْ حَدَثَ بِحَسَن حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ … وَإِنَّ حُسَیْناً یَفْعَلُ فیهِ مِثْلَ الّذى أمَرتُ بِهِ حَسَناً» که مفهومش این است که امام حسین(علیه السلام) همان برنامه اى را در مورد موقوفه اجرا مى کند که امام حسن(علیه السلام) دستور اجراى آن را داشت (کافى، ج ۷، ص ۵۰).

۳ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۴۹٫

۴ . براى اطلاع بیشتر به فروع کافى، ج ۷، ص ۵۰ مراجعه فرمایید.

۵ . تعبیر به «اطوف علیهن» تعبیر کنایى زیبایى است براى آمیزش جنسى، زیرا از طواف یک نوع گردش فهمیده مى شود که هنگامى که با «عَلى» همراه باشد همان گردش دورانى است به خصوص اینکه طبق گفته لسان العرب این تعبیر معمولا در حرکت شبانه به کار مى رود و اگر مربوط به روز باشد باید با قرینه اى همراه گردد.

۶ . بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۲، روایت ۳٫

۷ . براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۴۱۲-۴۲۳٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۱۱۲۶٫

۹ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۴۶٫

۱۰ . اللیل، آیه ۵-۷ .

۱۱ . بحارالانوار، ج ۱۰۰، صحفه ۱۸۲، ح ۴٫

۱۲ . وسائل الشیعه، ج ۱۳، کتاب الوقوف و الصدقات، باب ۱، ح ۱۰

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

نامه امام صادق(ع) برای شیعیان.

اشاره:

امام صادق(علیه السلام) برای شیعیان نامه‌ای نوشتند و امر فرمودند که آن را به صورت درسی فرا گیرند و در فقرات آن تأمل کرده و متعهد شوند که به آن عمل کنند. شیعیان نیز این نامه را در مصلای نماز خود در منازلشان می گذاشتند و بعد از هر نماز آن را مطالعه می کردند، اما قرن هاست که این نامه مهم از امام صادق(علیه السلام) به دست فراموشی سپرده شده و در بین شیعیان غریب افتاده است.

به مناسبت شهادت امام ششم شیعیان، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) ترجمه فارسی این نامه را از کتاب روضه کافی نوشته شیخ کلینی برای شما کاربران گرامی نقل می کنیم.

اسماعیل بن مخلّد سرّاج گفته است این نامه از سوى امام صادق علیه السّلام به اصحابش فرستاده شد:

به نام خداوند بخشاینده مهربان، از پروردگارتان عافیت بطلبید و در صدد یافتن آرامش، وقار و سکینه باشید. شرم و حیا را در پیش رو گیرید و از آنچه نیکوکاران پیشین شما کناره بگیرید، با اهل باطل مدارا کنید و ستم آنان را بر خویش تاب آورید. مبادا با آنها درافتید و ستیزه کنید، و در مجالست و آمیزش و گفتگو با آنها میان خود و خدا دیندار باشید، و به هنگام همنشینى و آمیزش و گفتگوى با ایشان که گریزى از آن نیست تقیّه در پیش گیرید که خداوند به شما دستور داده آن را در پیوند با آنها به کارش بندید. هر گاه به همنشینى با آنها مجبور شدید بى‏‌گمان شما را خواهند آزرد و در چهره آنها زشتى خواهید یافت، و اگر خداوند شرّ آنها را از شما دفع نکند به شما یورش مى‌‏آورند. دشمنى و بدبینى که در سینه خود نسبت به شما دارند بیش از آن است که آشکار مى‏‌کنند.

مجالس شما و آنها یکى است ولى جان شما و آنها از یک دیگر جداست و با هم أنس نمى‏‌گیرد. شما هرگز دوستشان نخواهید داشت و آنها نیز شما را دوست ندارند ولى‏ خداوند شما را با نمودن راه حق گرامى داشته و نسبت بدان آگاهیتان بخشیده است ولى آنان را شایسته حق قرار نداده است. با آنها مدارا کنید و نسبت بدیشان صبر در پیش گیرید، و این در حالى است که آنان با شما سر سازش و شکیبایى ندارند. نیرنگ آنها اندیشه‏‌هاى شیطانى است که از یک دیگر مى‏گیرند و به یک دیگر مى‏‌دهند. همانا دشمنان خدا اگر بتوانند شما را از حق باز مى‏‌دارند ولى خدا شما را از آنان حفظ مى‏‌کند، پس تقواى خدا در پیش گیرید و زبانتان را جز به خبر مگشایید.

بپرهیزید از اینکه زبان به گفتار دروغ و بهتان و گناه و دشمنى بیالایید، زیرا اگر زبان خود را از آنچه خدا نمى‏‌پسندد و شما را از آن بازداشته حفظ کنید، نزد پروردگارتان برایتان بهتر خواهد بود تا آنکه زبان آلوده کنید، زیرا آلودن زبان به آنچه خدا را ناخوش آید و از آن باز داشته نزد خداى براى بنده هلاکت بار خواهد بود و مورد دشمنى خدا و کرى و کورى و گنگى در روز رستخیز است و چنانچه خداوند در باره منافقان فرموده: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ، و وَ لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ.

بپرهیزید از اینکه دست به کارى بیالایید که خداوند از آن بازداشته است. خموشى در پیش گیرید مگر در آنچه پیرامون آخرت خداى بزرگ سودتان رساند و پاداشتان دهد. تهلیل و تقدیس و تسبیح و ستایش خدا بسیار کنید و به درگاهش زارى کنید و به آنچه نزد اوست گرایش یابید از خیرى که هیچ کس نمى‏‌تواند آن را ارزیابى کند و به کنهش رسد. زبان خود را از آنچه خدا بازداشته بر حذر بدارید و سخنان باطل مگویید که گوینده‌‏اش در آتش، جاودان خواهد بود، و ایشان همان کسانى هستند که بر این گونه سخنان بمیرند و به سوى خدا توبه نکنند و از آن دست نشویند.

بر شما باد دعا، چه مسلمانان در رسیدن به نیازهایشان نزد پروردگار وسیله‏‌اى بهتر از دعا و گرایش به سوى خدا و زارى به درگاه او در اختیار ندارند. به هر آنچه خدا تشویقتان کرده گرایش یابید و در آنچه خدایتان به سوى آن خوانده پاسخش گویید تا رستگارى‏ یابید و از عذاب خدا نجات پیدا کنید. مبادا خود را شیفته چیزى کنید که خدا آن را بر شما حرام ساخته، پس هر آن کس که پرده حرمت الهى را در دنیا بدرد خداوند میان او و بهشت و نعمتها و لذّتهاى بهشتى و کرامت پیوسته و جاودان بهشتیان، مانع گردد.

بدانید چه بد مى‏‌اندیشد کسى که به نافرمانى خدا و ارتکاب گناه فکر مى‌‏کند و در پى لذّتهاى دنیوى است که از صاحبانش گسسته مى‏‌گردد و ترجیح مى‏‌دهد پرده حرمت الهى را بدرد و آن را بر نعمتهاى جاودان بهشتى و لذّات و ارجمندى بهشتیان رجحان مى‏‌دهد. واى به حال آنها که چه تیره روز و بخت برگشته و بد حالند نزد خدایشان در روز رستاخیز. بخدا پناه برید از اینکه خداوند شما را براى ابد حفظ کند از آنکه نظیر آنها گردید و از اینکه شما را همچون ایشان بیازماید و براى ما و شما جز در پرتو او نیرویى نیست. اى گروه رهیافته! تقواى خدا در پیش گیرید. اگر خدا نعمتى را که به شما داده کامل کند آن را به پایان نبرد مگر آنکه به شما همان رساند که به صالحان پیش از شما رسانده است.

شما را در جان و مالتان بیازماید، تا آنکه از دشمنان خدا آزار فراوان بشنوید و صبر در پیش گیرید و به خود هموار کنید، و تا جایى که خوارتان کنند و دشمنتان دارند و بر شما ستم ورزند و شما تحمّل کنید و در این راه خشنودى خدا و آخرت را جویید، تا جایى که در آزار دشمنان خدا خشم فرو خورید، و شما را در باره عقیده به حق دروغگو شمارند و دشمن دارند و با شما بر سر آن کینه‏‌توزند و باید بر همه اینها شکیب ورزید، و مصداق این همه همان است که جبرئیل در کتاب خدا بر پیامبر شما نازل کرد آنجا که فرمود:

فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ و وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ما کُذِّبُوا وَ أُوذُوا.

هر آینه دروغگو شمردند رسولان را پیش از تو و آنان بر آن تکذیب و آزار، صبر کردند. به راستى پیغمبر خدا و رسولان پیش از وى تکذیب شدند و آزار کشیدند، و اگر شما را خوش آید فرمان خدا در باره آنها همان فرمانى است که در اصل آفرینش بدانها داد. آرى اصل آفرینش در برابر کفرى است که براى دیگران در علم خدا گذشته است و آنها را براى آن آفریده و در برابر آنهائى که در قرآن خود از آنها نام برده و فرموده:

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ. پس در این تدبّر کنید و آن را بپذیرید و ندانسته نگیرید، زیرا هر کس این مطلب و نظایر آن را که خداوند در کتابش فرض کرده- اعم از امر الهى و نهى او در ترک دین خدا و ارتکاب گناهان که مستوجب خشم الهى است- نادیده بگیرد، در آتش جهنم به روى افتد.

و فرمود: اى گروه رحمت شده و رستگار! همانا خداوند خیرى را که به شما داده به کمال رسانده است، و بدانید که در علم خدا و فرمانش چنین نیست که یکى از خلقش حکم دین را به هوس و سلیقه یا به نظر و قیاس دریافت کند. خدا قرآن فرود فرستاده و همه امور را در آن بیان داشته، و براى قرآن و آموختن آن گروهى مشخص ساخته، و براى آنان که خدا علم قرآن را به آنان سپرده روا نیست که به خواست و رأى و قیاس مفهوم، آن را تفسیر کنند زیرا خداوند آنها را در پرتو عملى که بدیشان سپرده و ویژه آنها ساخته بى‏نیازشان کرده و به آنان ارجمندى بخشیده است و اینها نیز همان اهل ذکر مى‏‌باشند که خدا به امّت فرمان داده از آنها پرسش کنند، و هم ایشانند که هر که از آنها پرسد با ملاحظه اینکه در علم خدا گذشته است که باید آنها را تصدیق کند و از آنها پیروى کند، او را بدرستى ره نمایند و از دانش قرآن به او بدهند آنقدر که به سوى خدا و همه راههاى حق ره یابد، و هم ایشانند که نباید از آنها و از پرسش از ایشان و علمى که خدا آنها را بدان گرامى داشته و نزد آنها سپرده روگردانند، مگر کسى که در علم خدا نگون بخت رقم خورده باشد، و ایشانند که از پرسش از اهل ذکر و از آنها که علم قرآن بدیشان بخشیده شده و نزد آنها نهاده شده و سؤال از ایشان واجب گشته روى‏‌گردانند. اینان همانهایى‏ هستند که به دلخواه و سلیقه و رأى و قیاس عمل کنند تا آنکه شیطان به درون آنها راه مى‌‏یابد، چه آنان اهل ایمان در علم قرآن را نزد خدا، کافر قلمداد کرده‏اند و گمراهان در علم قرآن را نزد خدا، مؤمن تلقّى کرده‌‏اند و بسیارى از امور حلال را حرام و بسیارى از امور حرام را حلال گردانیده‌‏اند. این است اصل میوه هوى و هوس ایشان و حال آنکه رسول خدا پیش از مرگش به آنها سفارش کرده بود و آنها در برابر گفتند: پس از آنکه خداوند عزّ و جلّ رسول خدا را از ما ستاند بر ما رواست که بدان چه مردم خواهند عمل کنیم و اینک خداوند، پیامبر را از ما گرفته، پیامبرى که به ما سفارش کرده و فرمانمان داده، اگر چه خواست مردم مخالف نظر خدا و رسولش باشد.

و هیچ کس بر خدا جسورتر و گمراهى او آشکارتر نیست از کسى که این روش را در پیش رو بگیرد و پیش خود چنین پندارد که این کار براى او رواست. بخدا سوگند حق خداست بر مردم که او را در زمان زندگى محمّد صلّى اللَّه علیه و اله و سلّم و پس از مرگ او فرمانش برند و پیروى‏اش کنند. آیا کسى از این دشمنان خدا که با محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم اسلام آورده مى‏تواند گمان کند که پیامبر به قول و رأى و قیاس خود عمل مى‏کرد؟ اگر بگوید آرى بر خدا دروغ بسته و در گمراهى ژرف افتاده است، و اگر بگوید نه هیچ کس نباید به رأى و دلخواه و قیاس خود عمل کند و چنین کسى علیه خود اعتراف کرده و او از کسانى است که گمان مى‏کند خداوند پس از مرگ رسول صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم خدا اطاعت و پیروى نمى‌‏شود و حال آنکه خداوند مى‏فرماید: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ. این از آن روست که بدانید خداوند در زمان حیات و ممات محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم اطاعت و پیروى مى‏شود، و همان گونه که هیچ کس از مردم در زمان حیات محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم نمى‏‌توانسته به هوس و رأى و قیاس مخالف با محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم عمل کند، در زمان مرگ او نیز حق ندارد به هوس و رأى و قیاس خود عمل کند. و مى‏فرماید: دستهاى خود را در نماز براى تکبیره الاحرام بیش از یک بار بلند نکنید، زیرا مردم شما را بدان شناخته‏اند و حول و قوه‏اى نیست جز بخدا. و فرمود: به درگاه خدا بسیار دعا کنید، زیرا خدا آن بنده مؤمن را دوست دارد که به درگاهش دعا کند و خدا به بندگان مؤمن خود وعده اجابت داده است و خدا دعاى مؤمنان را، به روز رستخیز بخشى از عملشان سازد و در بهشت بدان بیفزاید، پس بسیار یاد خدا کنید تا آنجا که توانید، در هر ساعتى از ساعات شب یا روز، زیرا خدا فرمان داده است او را یاد کنند و خدا هم به یاد مؤمنى است که در یاد اوست و بدانید که خدا بندگان مؤمن خویش را یاد نکند، مگر کسى را که به خیر او را یاد کند، پس خود را به کوشش در عبادتش وادارید، زیرا هر چیزى از سوى خدا به کوشش در طاعتش فراهم آید و نیز به اجتناب از آنچه در ظاهر و باطن قرآن حرام کرده. خداوند مى‏‌فرماید:

وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ. و بدانید که هر آنچه خدا دستور به اجتناب از آن داده حرامش نموده و از آثار و فرمانهاى پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و روش او پیروى کنید و بدان عمل نمایید و از پسند و رأى خود پیروى نکنید تا گمراه شوید، زیرا گمراه‏ترین مردم در نزد خدا کسى است که پیرو پسند و رأى خود باشد آن هم بى‌‏هیچ هدایتى از سوى خدا. و تا توانید به خویش نیکى کنید، زیرا اگر نیکى کنید به خود کرده‏اید و اگر بدى کنید در حق خویش روا داشته‌‏اید. و با مردم به مدارا برخیزید و آنها را بر خویش مسلّط نسازید تا این چنین خدا را هم فرمان برده باشید. بپرهیزید از اینکه به دشمنان خدا دشنام دهید آن هنگام که دشنام مى‏‌شنوید که آنها نیز بدون آگاهى بخدا دشنام خواهند داد، و شما را زیبنده است که بدانید حدّ دشنام بخدا کدام است، همانا هر که به اولیاء خدا دشنام دهد بخدا دشنام داده است، و چه کسى پیش خدا ستمگرتر است از کسى که وسیله دشنام بخدا و اولیاء خدا را فراهم سازد، پس آرام    آرام از او امر الهى پیروى کنید و حول و قوّه‏‌اى نیست مگر بخدا.

نیز مى‌‏فرماید: اى گروهى که خداوند نگاهبان امور آنهاست! روى آورید به آثار پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و روش آن حضرت و آثار امامان هدایتگر از خاندان پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم پس از ایشان، چه هر که بدان عمل کند مسلما هدایت شده، و هر که آن را وانهد و از آن روى برتابد گمراه گردد. زیرا آنها همان کسانى هستند که خداوند فرمان به اطاعت و دوستى آنان داده است. پدر ما پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: پى‏گیرى عمل در پیروى آثار و سنن است و اگر چه اندک باشد نزد او پسندیده‏تر و سودمندتر خواهد بود از سخت کوشى فراوان در بدعت‏گذارى و پیروى از پسند دل. همانا پیروى از هوى و از بدعتها آنهم بدون هدایت الهى گمراهى است، و هر گمراهى بدعت است، و هر بدعت در آتش است. و هرگز به چیزى نزد خدا نتوان رسید جز به فرمانبرى از او و شکیبایى و خشنودى، که شکیبایى و خشنودى نیز فرمان خدا است    .

بدانید هیچ بنده‏اى از بندگان خدا ایمان ندارد مگر خشنود باشد بدان چه خدا بدو بخشیده، حال آن را خوش دارد یا نه. و هرگز خدا به کسى که شکیب و خشنودى در پیش گیرد آن نکند جز آنچه شایسته اوست و براى او نیکوست، حال آن را خوش بدارد یا نه. بر شما بار مراقبت از نمازها به ویژه نماز ظهر [یا مغرب‏]، زیرا خدا همه مؤمنان پیش از شما و شما را در قرآن بدان فرمان داده است. بر شما باد مهرورزى به مسلمانان، زیرا هر که ایشان را خوار شمارد و بر آنها گردن فرازد به تحقیق از کیش خدا به در رفته و خدا خوارکننده و بدخواه او خواهد بود. پدر ما پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: پروردگارم به من دستور داده به مستمندان مسلمان مهر ورزم، و بدانید هر که مسلمانى را خوار شمرد خدا از جانب خویش بر وى بد خواهى و زبونى برفکند تا جایى که مردم نیز بدخواه او خواهند گشت و خدا براى او بدخواه‏تر خواهد بود    .

تقواى الهى در پیش گیرید نسبت به برادران مسکین مسلمانتان، پس آنان بر شما این حق را دارند که دوستشان بدارید، همانا خدا به پیامبرش دستور داده آنان را دوست بدارد، و هر که کسى را که خدا به دوستیش دستور داده دوست نداشته باشد پروردگار و پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را عصیان کرده است، و هر که خدا و رسولش را عصیان کند و بر این حال‏ بمیرد در گمراهى مرده است. بر حذر باشید از بزرگ منشى و تکبّر زیرا تکبّر جامه خداوند سبحان است، و هر که در تصاحب این جامه با خدا به چالش برخیزد خدا پشت او شکند و در روز رستخیز خوار و زبونش سازد. مبادا به یک دیگر ستم و دست اندازى کنید، زیرا آن از سرشت نیکوکاران نیست. همانا هر که ستم و تعدّى کند خدا ستمش را به خودش برگرداند و یارى خدا از آن ستمکش است، و هر که را خدا یارى کند پیروز گردد و به چیرگى الهى دست یابد. مبادا علیه مسلمان ستم کشیده‏اى اقدامى کنید تا به درگاه خدا نفرینتان کند و خدا او را در باره شما اجابت نماید. همان پدر ما پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مى‏فرمود: همانا دعاى مسلمان ستمدیده مستجاب مى‏گردد. باید به یک دیگر کمک رسانید، زیرا پدر ما پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مى‏فرمود: همانا مزد یارى به مسلمانان از روزه یک ماهه همراه با اعتکاف در مسجد الحرام بیشتر است    .

مبادا برادر مسلمان بدهکار خویش را در حالى به دشوارى افکنید که در تنگدستى به سر مى‏برد. همانا پدر ما پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مى‏فرمود: نباید مسلمانى مسلمان دیگر را به سختى افکند و هر که تنگدستى را مهلت دهد خداوند در روزى که سایه‏اى جز سایه او نخواهد بود او را در سایه خویش جاى دهد    اى گروه رحمت شده که بر دیگران برترى دارید! مبادا حقوق خدا را که بر عهده شماست روزى تا روز دیگر و ساعتى تا ساعت دیگر پس اندازید، زیرا هر که در پرداخت حقوق خدا که بر ذمّه دارد شتاب کند خداوند در شتاب کردن و چند برابر نمودن خیر او در دنیا و آخرت تواناتر است، هر کس در پرداخت حقوق الهى که نزد اوست تأخیر کند خدا به حبس روزى مقرر او تواناتر است، و هر که خدا بدو روزى ندهد نخواهد توانست روزى خویش را فراهم آورد. حق آنچه را خدا روزى شما کرده بپردازید تا خداوند باقیمانده آن را براى شما پاک سازد و پیمان خود را در چند برابر کردن آن برآورد، و آن را چندان زیاد سازد که هیچ کس جز خداى جهانیان شمار و کنه برترى آن را نداند    .

نیز مى‏فرماید: اى مردمان! خدا را در نظر داشته باشید و اگر توانید امام را به تنگنا نیندازید و کار را بر او دشوار مکنید، همانا هر که امام را به دشوارى افکند همان کسى است که از پیروان صالح امام بدگویى مى‏کند؛ کسانى که به فضل امام معترفند و بر اداى حقّش شکیبا و به حرمتش آشنا. بدانید هر که بدین جایگاه نزد امام فرود آید امام را به دشوارى افکنده است و اما در این هنگام پیروان صالح و کسانى را که به فضل او اعتراف دارند و بر اداى حقّش شکیبایند و بر حرمتش آشنا به سبب ایجاد دشوارى براى امام، نفرینشان کند، و نفرین او از سوى خدا به رحمت بدل گردد، و لعنت خدا و فرشتگان و رسولان بر ایشان فرود آید. آگاه باشید اى مردمان که دستور خدا در باره نیکان از پیش صادر شده است و فرمود: هر که دوست دارد خدا را در حالى ملاقات کند که مؤمن حقیقى است باید خدا و رسول و مؤمنان را دوست بدارد و نزد خدا از دشمنانشان تبرّى جوید و هر چه از فضل آنها به وى رسد بپذیرد، زیرا هیچ فرشته مقرّب و پیامبرى و نه موجودات پائین‏تر از ایشان به کنه فضل آنها نرسد .

آیا نشنیده‏اید که خدا در برترى پیروان مؤمن امامان هدایتگر فرموده است: فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً «۱»

این بخشى از برترى پیروان امامان بود دیگر چه رسد به خود امامان و برترى‏شان! هر که شاد مى‏شود از اینکه خدا ایمانش را کامل گرداند تا مؤمنى گردد حقیقى باید تقواى خدا را با همان شرایطى که براى مؤمنان قرار داده در پیش گیرد. همانا خدا همراه با دوست داشتن او و پیامبر و پیشوایان مؤمنان، برپا کردن نماز و پرداخت زکات و دادن قرض الحسنه و دورى از کارهاى زشت- خواه آشکار یا پنهان- را شرط کرده است، و نکته‏اى از محرّمات خدا نیست مگر آنکه تفسیر شده و در سخن الهى آمده است. هر کس میان خود و خدا به درگاه الهى مخلصانه دیندارى مى‏کند و به خود اجازه ندهد دستورى از این‏ دستورات را نادیده گیرد، در حزب پیروز خداوندى قرار دارد و از مؤمنان حقیقى به شمار است، بپرهیزید از اینکه در انجام محرّمات ظاهر و باطن الهى که در قرآن بیان شده پا فشارى کنید، چه، خداوند مى‏فرماید: وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ «۱» [تا این جا روایت قاسم بن ربیع است‏]

یعنى مؤمنان پیشین هنگامى که از روى فراموشى گناهى مرتکب مى‏شدند در مى‏یافتند که در فرو گذاشتن دستور الهى خدا را عصیان کرده‏اند و از همین رو از او طلب آمرزش مى‏نمودند و دیگر بدان باز نمى‏گشتند، و این است مقصود خداوند تبارک از آیه مذکور.

آگاه باشید که خدا از این روى فرمان داده و بر حذر داشته تا در آنچه فرمان داده فرمانش برند و از آنچه بازداشته دست شویند، پس هر که از فرمان او پیروى کند مطیع او بوده است و همه خیر او را دریافت کند و هر که خداوند او را از چیزى باز دارد و او از آن دست نشوید بتحقیق خدا را عصیان کرده است و هر که با عصیان الهى عمرش به سر رسد خداوند او را به رو در آتش افکند.

و بدانید که میان خدا و احدى از مخلوقاتش اعم از فرشته مقرّب یا پیامبر مرسل یا هر موجودى پایین‏تر از آنها پیوندى نیست مگر فرمانبرى آنها از خدا، پس در فرمانبرى از خدا بکوشید اگر مى‏خواهید مؤمنان حقیقى باشید و نیرویى نیست مگر بخدا. و نیز مى‏فرماید: بر شما باد فرمانبرى از خدایتان تا جایى که توان دارید، چه اللَّه خداى شماست.

بدانید که اسلام همان تسلیم است و تسلیم همان اسلام، پس هر که تسلیم شد بتحقیق مسلمان است، و هر که تسلیم نشد اسلامى ندارد. و هر که خواهد به خویش نیکى رساند باید خدا را فرمان برد، چه، هر که خدا را فرمان برد به خویش نیکى رسانده است.

مبادا مرتکب معاصى خدا شوید، زیرا هر که مرتکب معاصى خدا شود در نهایت بدى را متوجّه خویش ساخته است، و میان نیکى و بدى جایگاهى وجود ندارد، زیرا براى‏ نیکوکاران نزد خدا بهشت و براى بدکاران نزد خدا آتش است، پس به اطاعت خدا برخیزید و از گناهان او دورى کنید.

و بدانید که هیچ یک از خلایق الهى اعم از فرشته مقرّب و نه پیامبر مرسل و نه هیچ موجود دیگرى شما را از خدا بى‏نیاز نمى‏کند. هر که مى‏خواهد نزد خدا شفاعت شافعان بدو سود بخشد باید از خدا بخواهد که از او خشنود گردد، و بدانید که هیچ کس به خشنودى خدا نرسد مگر به فرمانبرى از او و پیامبرش و والیان امر او از خاندان محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و سرکشى از آنها سرکشى از خداست اگر چه فضل آنها را چه کم چه زیاد منکر نشود، بدانید که منکران همان مکذّبانند و مکذّبان همان منافقان، و خداوند سبحان بحق در باره منافقان فرموده است: إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً «۱» نباید هیچ کدام از شما که دل به فرمان خدا دارد و از او ترسان است، از هیچ فردى که خدایش از صفت حق و درستى بیرونش کرده و او را اهل آن نساخته بترسد، زیرا هر کس را که خدا اهل حق قرار نداده هم ایشان شیاطین انس و جن باشند، و بدرستى که شیاطین انس از مکر و فریب برخوردارند که به هم وسوسه کنند و مى‏خواهند در صورت توان اهل حق را از لطفى که خدا در باره آنها کرده و ایشان را متوجه به دین خود نموده برگردانند، دینى که خداوند شیاطین انس را از اهل آن قرار نداده است تا بدین ترتیب دشمنان خدا و اهل حق، در شک و انکار و تکذیب شریک یک دیگر نشوند و با یک دیگر برابر نگردند چنان که خداوند در قرآن کریم مى‏فرماید: وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَما کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَواءً «۲». سپس خداوند آنها را که اهل یارى حق بودند باز داشته از اینکه از دشمنان خدا براى خود دوست و یاورى بگیرند.

نباید نیرنگ شیاطین انس و حیله‏شان در کار شما، به هراستان افکند و از یارى حق که پروردگار شما را بدان مخصوصتان کرده بازتان دارد و شما بدى را با آنچه بهتر از آن است میان خود و آنها برانید و با این کار خشنودى خدایتان را با طاعت از او بطلبید، و حال آنکه خیرى در میان این شیاطین نیست.

بر شما روا نیست اصول دین خدا را براى آنها آشکار سازید، زیرا اگر آنها در باره آن نکته‏اى از شما دریابند دشمنتان گردند و بر علیه شما به کار گیرند و در راه نابودیتان بکوشند و به هر آنچه بد مى‏دارید با شما روبرو شوند و در دولت فاجران هیچ انصاف و حقّى به شما ندهند. شما جایگاه خویش را میان خود و اهل باطل بشناسید، زیرا براى اهل حق شایسته نیست که خود را به منزله اهل باطل درآورند، چه خدا نزد خود به اهل حق چونان اهل باطل ننگرد. آیا آنها چگونگى این سخن خدا را در قرآن درنیافته‌‏اند؟

أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ.

شأن خود را والاتر از اهل باطل بدانید و خدا و امام و دینتان را در معرض اهل باطل قرار ندهید که با این کار خدا را بر خود خشمگین مى‏سازید و نابود مى‏‌شوید. پس اى اهل صلاح! امر الهى و امر کسانى را که به طاعت او دستور مى‌‏دهند واننهید، که خداوند نعمت شما را دگرگون سازد.

براى خدا هر که ویژگى شما را دارد دوست بدارید و در راه او مخالفان خود را دشمن شمارید، و براى هم‌ردیفان خود دوستى و خیرخواهى خویش را ارمغان کنید و آن را از دیگران که با شما دشمنى مى‏ورزند و به شما تجاوز مى‏کنند دریغ بدارید. این رسم ماست که خداوند آن را به ما آموخته، پس آن را بستانید و درکش کنید و خرد خویش را در آن به کار زنید و آن را نادیده نگیرید. آنچه با هدایت شما همسویى دارد بگیرید و آنچه با هوى و هوستان موافق است وانهید.

نباید هیچ بنده‏‌اى بخدا بزرگى فروشد، و بدانید که اگر بنده‏اى بخدا بزرگى کند به دین خدا بزرگى فروخته است. پس در راه خدا مستقیم بروید و به عقب باز نگردید تا زیان کار باشید. خدا ما و شما را از بزرگى فروختن بدو پناه بخشد و توان و نیرویى نیست مگر بخدا.

نیز مى‌‏فرماید: همانا اگر بنده‏‌اى در اصل آفرینش مؤمن خلق شده باشد نمیرد تا آنکه خداوند شرّ را در نظرش بد نماید و او را از آن دور سازد، و هر که خدا بدى را براى او ناخوش ساخت و وى را از آن دور کرد، از تکبّر عافیتش بخشیده و راه نرمش در پیش گیرد و خوش رفتار گردد و چهره گشاده و وقار و آرامش و پاکدامنى در او پدیدار شود، و از آنچه موجب خشم الهى است کناره گیرد و خداوند دوستى مردم و مدارا با آنها و حسن معاشرت و ترک خصومت با مردم را به وى روزى سازد، و دیگر به هیچ وجه پیرامون آن نگردد، و هر گاه خدا بنده‏‌اى را در اصل آفرینش کافر خلق کرد، او نمیرد تا خدا شرّ را براى او محبوب گرداند و او را بدان نزدیک سازد، و چون شرّ را دوست بدارد گرفتار تکبّر و خود محورى گردد و دلش سخت شود و بد اخلاق گردد و هرزگى او نمودار شود، و شرمش اندک باشد و خدا سرّ او را هویدا سازد و مرتکب محرّمات شود و از آنها دست نشوید و معاصى خدا در پیش گیرد و به طاعت الهى و اهل آن بغض ورزد، و چه دور است وضع میان مؤمن و کافر! از خدا عافیت طلبید و آن را از درگاه او بجویید و قوّت و نیرویى نیست مگر بخدا، و خود را براى تحمّل بلا در دنیا شکیبا سازید، زیرا بلاى پیوسته و سختى کشیدن در دنیا در راه طاعت خدا و دوستى او و کسانى که خدا دستور دوستى آنان را داده است، انجام بهترى دارد و در دیگر سراى از ملک دنیا، اگر چه نعمت‏ها و خرّمى و شکوفایى آن، در نافرمانى از خدا و دوستى کسانى که خدا دوستى آنها را ممنوع کرده پیوسته و پیاپى باشد، چه خداوند به دوستى امامانى دستور داده که در قرآنش از ایشان نام برده: وَ جَعَلْناهُمْ‏ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا «۱». و آنان همان کسانى هستند که خدا به ولایت و فرمانبرى از ایشان دستور داده است. و آنها که خدا از ولایت و طاعتشان نهى فرموده همان پیشوایان گمراهى هستند که خدا در دنیا مقدّر فرموده بر امامان از خاندان محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و اولیاء اللَّه حکومت یابند، و در حکومتشان خدا و رسولش را معصیت کنند تا فرمان عذاب بر آنها محقق شود.

و تا عذاب بر آنان محقق شود، شما با محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و پیامبران پیش از او باشید. پس تدبّر کنید در آنچه خدا در قرآن خود حکایت کرده است از گرفتارى پیامبرانش و پیروان مؤمن آنها، و سپس از خدا بخواهید که به شما در خوشى و ناخوشى و شدّت و راحتى، همان صبرى را بخشد که بدیشان بخشیده است.

مبادا با اهل باطل درافتید و ستیزه جویید، و بر شما باد هدایت صالحان، و وقار و آرامش و حلم و خشوع و ورع آنها از محرّمات خدا، و وفادارى و کوشش آنان در جلب رضایت خدا با عمل به طاعت او، زیرا اگر چنین نکنید نزد خدا به مقام نیکان پیش از خود دست نیازید.

بدانید که اگر خدا براى بنده‏‌اى خیر بخواهد سینه‏اش را براى پذیرش اسلام بگشاید، و چون این نعمت را بدو بخشید زبانش به حق گویا گردد و بدان دل دهد و عمل کند، و هر گاه خدا این همه را براى او گرد آورد اسلامش به کمال رسد، و اگر بر این حال بمیرد، مرده است چونان مسلمانى حقیقى. و اگر خدا به بنده‌‏اش خیرى نخواهد او را به خود واگذارد و دلتنگ و پریشان باشد، و اگر هم حق را بر زبان او راند دل بدان نبندد، و از آنجا که دل بدان نبسته است خدا توفیق عمل بدو ندهد، و چون این وضع براى او پدید آید تا جایى که بمیرد نزد خدا منافق خواهد بود، و همان اعتراف زبان او به حق با آنکه خدایش توفیق دل دادن بدان و عمل کردن به آن به وى نداده، بر او حجّت گردد.

تقواى خدا در پیش گیرید و از او بخواهید سینه شما را براى پذیرش اسلام بگشاید و زبانتان را حقگو گرداند، تا وقتى که شما را مى‏‌میراند در حالى که شما بر حق قرار دارید، و بازگشت شما را چون بازگشت نیکان قبل از خود قرار دهد، و نیرو و قوّتى نیست مگر بخدا.

هر که دوست دارد که بداند خدا او را دوست دارد باید کمر به طاعت الهى بندد و از ما پیروى نماید، آیا نشنیده‏اید که خداوند به پیامبرش فرمود: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ.

بخدا سوگند بنده‏‌اى از خدا فرمان نبرده است مگر آنکه خداوند در فرمانبرى خود پیروى از ما را نیز داخل کرده است، و بخدا سوگند هرگز بنده‏اى از ما پیروى نکرده است مگر آنکه خداوند او را دوست دارد، و بخدا سوگند هیچ کس پیروى از ما را کنار ننهاده مگر آنکه ما را دشمن داشته است، و بخدا سوگند هیچ کس ما را دشمن نداشته است مگر آنکه خدا را عصیان نموده، و هر که با عصیان الهى جان خود از کف دهد، خداوند او را خوار گرداند و به رو در آتشش افکند و ستایش از آن خداوند جهانیان است.

هشدار به مخالفان حکومت حق.

وَ قَدْ کَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِکُمْ وَ شِقَاقِکُمْ مَا لَمْ تَغْبَوْا عَنْهُ؛ فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِکُمْ وَ رَفَعْتُ السَّیْفَ عَنْ مُدْبِرِکُمْ وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِکُمْ؛ فَإِنْ خَطَتْ بِکُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِیَهُ وَ سَفَهُ الْآرَاءِ الْجَائِرَهِ إِلَى مُنَابَذَتِی وَ خِلَافِی فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِیَادِی وَ رَحَلْتُ رِکَابِی، وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِی إِلَى الْمَسِیرِ إِلَیْکُمْ لَأُوقِعَنَّ بِکُمْ وَقْعَهً لَا یَکُونُ یَوْمُ الْجَمَلِ إِلَیْهَا إِلَّا کَلَعْقَهِ لَاعِقٍ، مَعَ أَنِّی عَارِفٌ لِذِی الطَّاعَهِ مِنْکُمْ فَضْلَهُ وَ لِذِی النَّصِیحَهِ حَقَّهُ، غَیْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَى بَرِیٍّ وَ لَا نَاکِثاً إِلَى وَفِیٍّ.

واژه شناسی

انْتِشَارُ الْحَبْلِ: کنایه از تفرقه و تشتت است.

لَمْ تَغْبَوا: جاهل نبودید.

خَطَتْ: تجاوز کرد.

الْمُرْدِیَه: هلاک کننده.

سَفَهُ الارَاءِ: اندیشه هاى ضعیف و سست.

الْجَائِرَه: بر خلاف حق، منحرف از حق.

الْمُنَابِذَه: مخالفت.

قَرَّبْتُ جِیَادِى: اسبانم را براى سوارى نزدیک آوردم، جیاد، جمع «جواد»، اسبان تیز رو.

رَحَلْتُ رِکابِى: پالان بر شترم نهادم.

الرِکَاب: شتر.

اللَعَقَه: لیسیدن، جنگ جمل از نظر سهولت و سرعت به لیسیدن چیزى تشبیه شده است.

النَاکِث: پیمان شکن، نقض کننده عهد.

لم تَغبَوا: جاهل و بى اطلاع نبودید

مُردِیَه: هلاک کننده

جائِرَه: از راه حق خارج شده

مُنابَذَه: جنگ کردن

جِیاد: اسبهاى نیک

رَحَلتُ: حرکت داده ام

رِکاب: مرکب هاى شتر

ألجَأتُمونِی: مرا ناچار کنید

ترجمه

شما خود مى دانید که چسان رشته فرمانبردارى را گسستید و قدم در راه جدایى و دشمنى نهادید. من گناهکارتان را عفو کردم و از گریختگانتان شمشیر برداشتم و آنان را که به ما روى آوردند، پذیرفتم. حال اگر اعمال مرگ آور و آراء سفیهانه دور از صوابتان، شما را وادارد که پیمان بشکنید و به خلاف من برخیزید، بدانید، که من مهیاى پیکارم و اسبان خود را پیش آورده ام و بر اشتران خویش پالان نهاده ام. اگر ناچارم سازید که بر شما بتازم، آن چنان جنگى آغاز مى کنم که نبرد جمل در برابر آن حقیر نماید. با این همه، ارج فرمانبرداریتان را مى شناسم و حق نیکخواهانتان را ادا مى کنم و بیگناه را به جاى گناهکار نمى گیرم و وفاکننده به عهد و بیعت را به جاى پیمان شکنان مؤاخذه نمى کنم.

باید کشت و چه کسیرا رها نمود، و کدام یک را بکیفر رساند و که را پاداش داد).

نامه در یک نگاه:

همان گونه که در شرح سند نامه ذیلا آمده، این نامه مربوط به فتنه اى است که معاویه در بصره به راه انداخت و ماجراى آن به طور فشرده چنین بود که بعضى از اطرافیان معاویه بعد از اشغال مصر به دست عمرو بن عاص و کشته شدن محمد بن ابى بکر به او گفتند: فردى را به بصره بفرست تا آنجا را نیز از تحت حکومت على(علیه السلام) خارج سازد. معاویه این پیشنهاد را پذیرفت و با عمرو عاص مشورت کرد او نیز روى موافق نشان داد. سرانجام یکى از فرماندهان لشکر خود، به نام ابن حضرمى را روانه بصره کرد و این در حالى بود که عبدالله بن عباس والى بصره براى تسلیت به امیرمؤمنان(علیه السلام) در مورد شهادت محمد بن ابى بکر به کوفه رفته بود و زیاد بن ابیه را به جاى خود گماشته بود. معاویه به ابن حضرمى دستور داده بود که از احساسات خون خواهى عثمان و کینه اى که گروهى از جنگ جمل در دل داشتند بهره گیرى کند و از قبایل مختلف بصره براى این هدف بهره گیرى نماید.

عبدالله بن عباس به سرعت به بصره برگشت و جریان فتنه را براى امام(علیه السلام) گزارش داد. امام(علیه السلام) یکى از مردان خود را به نام اعیَن که در بصره نفوذ داشت مأمور کرد تا به بصره برود و مردم را از اطراف ابن حضرمى پراکنده سازد. اعین تا حد زیادى در کار خود موفق شد; ولى چون به دست گروهى از خوارج به شهادت رسید و خبر شهادت او به امام(علیه السلام) واصل گشت امام(علیه السلام) فرد نافذ الکلمه دیگرى را به نام جاریه بن قدامه همراه نامه مورد بحث که در واقع تهدیدى است براى شورشیان و متمردان بصره، به سوى بصره گسیل داشت و دستور داد نامه را براى عموم مردم بخواند. آنچه در نهج البلاغه آمده تنها بخشى از این نامه است.

مخالفان امام(علیه السلام) پس از یک درگیرى شدید شکست خوردند و ابن حضرمى در خانه اى پناهنده شد. جاریه دستور داد خانه را آتش زدند. ابن حضرمى و هفتاد نفر از طرفدارانش هلاک شدند و فتنه خاموش شد.

خاموش کردن آتش فتنه در بصره:

امام(علیه السلام) در این نامه کوتاه و پر معنا و بسیار حساب شده براى خاموش کردن آتش فتنه معاویه در بصره بر دو اصل تکیه مى کند: نخست تهدید بسیار کوبنده اى نسبت به پیمان شکنان دارد و به آنها یادآور مى شود که اگر دست از فتنه گرى بر ندارند با لشکرى انبوه به سراغ آنها مى آید و چنان آنان را در هم مى کوبد که جنگ جمل را فراموش کنند. سپس بر اصل رحمت و عطوفت نسبت به کسانى که وفادارند یا از کرده خود پشیمانند تکیه مى فرماید و به آنها بشارت مى دهد که جان و مال و عرضشان محفوظ خواهد بود.

در آغاز مى فرماید: «پراکندگى شما (از اطراف من) و دشمنى و پیمان شکنى شما (در آستانه جنگ جمل) چیزى نبود که شما از آن آگاه نباشید ولى من مجرمان شما را عفو کردم و شمشیر را از فراریان برداشتم و کسانى را که به جانب من آمدند پذیرفتم (و از تقصیرشان در گذشتم)»; (وَقَدْ کَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِکُمْ(۲) شِقَاقِکُمْ(۳) مَا لَمْ تَغْبَوْا(۴) عَنْهُ، فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِکُمْ، وَرَفَعْتُ السَّیْفَ عَنْ مُدْبِرِکُمْ، وَقَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِکُمْ).

در واقع امام(علیه السلام) با این سخنان خود، سمپاشى معاویه و گروه طرفداران او را خنثى مى کند. او تصمیم داشت با یادآورى خاطره جنگ جمل آنها را بر ضد امام(علیه السلام) بشوراند; ولى امام(علیه السلام) با یادآورى خاطره آن جنگ مى خواهد آتش فتنه و فساد را خاموش کند مى فرماید: شما پیمان شکنى کردید و بر ضد من قیام کردید; ولى پس از شکست نه فرمان قتل عام دادم و نه اجازه تعقیب مجرمان; فرمان عفو عمومى صادر کردم و مجرمان شما را بخشیدم و کسانى که به سوى من آمدند آنها را پذیرفتم و گذشته آنان را به فراموشى سپردم، بنابراین حق شناس باشید و با دشمنان من طرح دوستى نریزید.

در بعضى از روایات آمده که امام(علیه السلام) بعد از پیروزى در جنگ جمل دستور داد منادى با صداى رسا ندا در دهد: «لاَ تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَلاَ تُجِیزُوا عَلَى جَرِیح; فراریان را تعقیب نکنید و مجروحان (بى دفاع) را به قتل نرسانید».(۵)

نیز دستور داد منادى ندا دهد: «مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ وَمَنْ أَلْقَى سِلاَحَهُ فَهُوَ آمِن; آن کس که به خانه خود بازگردد و در خانه را ببندد در امان است و آن کس که اسلحه بر زمین بگذارد در امان است».(۶) این دستور شبیه فرمان عفو عمومى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به هنگام فتح مکّه است.

آن گاه براى خاموش کردن این آتش، سخن از شدت عمل در برابر افراد خیره سر و لجوج به میان مى آورد و مى فرماید: «حال اگر افکار مهلک و آراى ضعیف و منحرف از مسیر حق، شما را به ستیزه جویى و مخالفت با من بکشاند من همان مرد دیروزم. سپاه من آماده و اسب ها را زین کرده و جهاز بر شتران گذارده ام»; (فَإِنْ خَطَتْ(۷) بِکُمُ الاُْمُورُ الْمُرْدِیَهُ، وَسَفَهُ الاْرَاءِ الْجَائِرَهِ، إِلَى مُنَابَذَتِی(۸) خِلاَفِی، فَهَا أَنَا ذَا(۹) قَدْ قَرَّبْتُ جِیَادِی(۱۰)، وَ رَحَلْتُ(۱۱) رِکَابِی).

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «و اگر مرا مجبور به حرکت به سوى خود سازید حمله اى به شما بیاورم که جنگ جمل در برابر آن بسیار کوچک باشد»; (وَلَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِی إِلَى الْمَسِیرِ إِلَیْکُمْ لاَُوقِعَنَّ بِکُمْ وَقْعَهً(۱۲) لاَ یَکُونُ یَوْمُ الْجَمَلِ إِلَیْهَا إِلاَّ کَلَعْقَهِ لاَعِق).

اشاره به اینکه در جنگ جمل عِدّه و عُدّه و جمعیّت و آمادگى من بسیار کم بود; ولى امروز لشکر من منسجم و انبوه است و هرگونه وسیله اى در اختیار آنان قرار دارد، بنابراین اگر جنگى رخ دهد قابل مقایسه با آن نخواهد بود و آن محبت هاى جنگ جمل نیز در آن محلى ندارد، چرا که آن محبت ها را فراموش کردید و گویا سبب جرأت و جسارت شما شد.

جمله «لَعْقَه لاعِق» با توجّه به اینکه لعقه (بر وزن قهوه) به معناى لیسیدن و لعقه (بر وزن بقعه). مقدار چیزى است که در یک قاشق جاى مى گیرد، کنایه از شىء بسیار کم است و در فارسى در این گونه موارد مى گوییم قطره اى است در مقابل دریا.

ولى براى اینکه مبادا دشمن از این سخن سوء استفاده کند و تصور نماید امام(علیه السلام) با این سخن همه اهل بصره را تهدید مى کند و مى گوید خشک و تر را با هم مى سوزانم و بى گناه و گناهکار را کیفر مى دهم اضافه مى فرماید: «در عین حال از فضل و برترى مطیعان شما آگاهم و حق ناصحان را به خوبى مى شناسم و هرگز به جهت وجود متهمى، شخص بى گناه را کیفر نمى دهم و وفادار را به خاطر پیمان شکن مجازات نمى کنم»; (مَعَ أَنِّی عَارِفٌ لِذِی الطَّاعَهِ مِنْکُمْ فَضْلَهُ، وَلِذِی النَّصِیحَهِ حَقَّهُ، غَیْرُ مُتَجَاوِز مُتَّهَماً إِلَى بَرِیّ، وَلاَ نَاکِثاً إِلَى وَفِیّ).

در بعضى از روایات آمده است، زیاد که از معاونین ابن عباس، فرماندار بصره بود و به هنگام مسافرت ابن عباس به کوفه براى تسلیت شهادت محمد بن ابوبکر خدمت امام(علیه السلام)، زمام امور بصره را در دست داشت، خطبه داغى خواند و طى آن تهدید کرد که من میان گنهکار و بى گناه تفاوت نمى گذارم و پدر را به خاطر فرزند و همسایه را به جرم همسایه کیفر مى دهم و همه را در هم مى کوبم مگر اینکه به راه راست آیید.(۱۳)

احتمال دارد این سخن به گوش امام(علیه السلام) رسیده باشد و امام(علیه السلام) مى خواهد با بیان نورانى خود که عدل اسلامى در آن موج مى زند گفتار زیاد را اصلاح کند.

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه مربوط به فتنه اى است که معاویه به وسیله فردى به نام ابن حضرمى در بصره به وجود آورد و هدفش سلطه بر بصره بود، او دستور داشت از کینه هایى که شکست خوردگان جنگ جمل در بصره به دل داشتند و همچنین از ماجراى خون عثمان بهره گیرى کند و مردم را بشوراند و بصره را از قلمرو امیر مؤمنان على(علیه السلام) بیرون ببرد که موفق به این کار نشد و خودش نیز کشته شد. این حادثه را «ابراهیم ثقفى» در کتاب معروف الغارات آورده است و امام(علیه السلام) پس از فرونشاندن این فتنه به وسیله بعضى از یاران خود، این نامه را براى مردم بصره نگاشت. باید توجّه داشت که کتاب الغارات قبل از سیّد رضى نگاشته شده، بنابراین از منبعى غیر از نهج البلاغه گرفته شده است. (نویسنده این کتاب ابراهیم بن هلال ثقفى در سال ۲۸۳ چشم از جهان فرو بست) (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۷۹).

۲ . «حَبْل» به معناى ریسمان و طناب است. و جمله «اِنْتِشارُ حَبْلِکُم» کنایه از پراکندگى جمعیت است.

۳ . «شقاق» در اصل به معناى عداوت و دشمنى است و در اینجا به معناى پیمان شکنى و ترک در بیعت است.

۴ . «تغبوا» از ریشه «غباوت» به معناى جهل و غفلت است، بنابراین «لَمْ تَغْبَوْا عَنْه» یعنى از آن غافل و بى خبر نیستید.

۵ . کافى، ج ۵، ص ۳۲٫

۶ . همان مدرک، ص ۱۲، ح ۲٫

۷ . «خطت» از ریشه «خَطو» بر وزن «خَتم» به معناى گام برداشتن است و خطوه به معناى گام است و گام فاصله اى است که میان دو پا به هنگام راه رفتن ایجاد مى شود. این واژه به وسیله باء متعدى مى شود و مفهوم آن در جمله بالا این است: افکار مهلک و آراى سخیف و مفسد، شما را به سوى مخالفت من ببرد…

۸ . «مُنابَذَه» به معناى مخالفت و مبارزه و در اصل از ریشه «نبذ» به معناى افکندن گرفته شده گویى در مخالفت، کسى را از صلح به سوى درگیرى مى افکنند.

۹ . «ها أنا ذا» مرکب از سه کلمه است: «ها» براى تنبیه، «انا» ضمیر متکلم وحده و «ذا» اسم اشاره و مفهوم آن این است که آگاه باشید، من همانم که شما مى شناسید.

۱۰ . «جِیاد» جمع «جواد» به معناى اسب ممتاز است.

۱۱ . «رَحَلْت» از ریشه «رحل» بر وزن «نخل» به معناى جهاز بر شتر گذاردن و «رکاب» به معناى شتر است.

۱۲ . «وَقْعَه» به معناى حمله در جنگ است.

۱۳ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۴٫

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

امانت داری کارگزاران.

وَ إِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَهِ نَصِیباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً، شُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَهٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَهٍ، وَ إِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ؛ فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ وَ إِلَّا تَفْعَلْ فَإِنَّکَ مِنْ أَکْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً یَوْمَ الْقِیَامَهِ، وَ بُؤْسَى لِمَنْ خَصْمُهُ عِنْدَ اللَّهِ الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاکِینُ وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ وَ الْغَارِمُونَ وَ ابْنُ السَّبِیلِ؛ وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَهِ وَ رَتَعَ فِی الْخِیَانَهِ وَ لَمْ یُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِینَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى؛ وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَهِ خِیَانَهُ الْأُمَّهِ وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّهِ؛ وَ السَّلَامُ.

واژه شناسی

بُؤسى: عذاب و سختى، تیره روزى.

الْخِزْى: نهایت خوارى.

مُوَفُّوک: بطور کامل خواهیم داد

رَتَعَ: بچرد

خِزى: خوارى و ذلت

أفظَع: دردناکتر

ترجمه

تو را در این صدقه نصیبى است ثابت و حقى است معلوم و نیز مسکینان و ناتوانان و بینوایان با تو شریک اند. من حق تو را بتمامى مى پردازم، تو نیز، حق آنان را بتمامى بپرداز. که اگر چنین نکنى در روز جزا مدعیان تو از همه بیش است و بدا به حال کسى که مدعیانش، در پیشگاه عدل الهى، فقیران و مسکینان و سائلان و رانده شدگان و وامداران و در راه ماندگان باشند.

هر که امانت را بى ارج شمارد و در مزرع خیانت چرد و خود و دین خود را از لوث آن پاکیزه نسازد، خود را در دنیا گرفتار خوارى و رسوایى ساخته و در آخرت خوارتر و رسواتر است. بزرگترین خیانت، خیانت به مسلمانان است و بزرگترین دغلکارى، دغلکارى با پیشوایان. والسلام.

کارى کن که نیازمندان در قیامت شاکى تو نباشند:

امام(علیه السلام) به نکته مهمى اشاره مى کند که مى تواند به منزله دلیل براى گفتار سابقش باشد و آن اینکه کارگزار امام(علیه السلام)، نباید این حقیقت را فراموش کند که او تنها به عنوان عامل جمع آورى زکات، حقّ معینى دارد و گروه هاى دیگر از مستحقین زکات با او شریک اند و اگر رعایت حق آنها را نکند سرنوشتش در قیامت بسیار شوم و تاریک خواهد بود، مى فرماید: «(بدان) براى تو در این زکات نصیب مشخص و حق معینى است و شریکانى از مستمندان و بینوایان دارى، به یقین ما حق تو را به طور کامل خواهیم داد تو هم باید حق آنها را به طور کامل بپردازى»; (وَإِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَهِ نَصِیباً مَفْرُوضاً، وَ حَقّاً مَعْلُوماً، وَشُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَه، وَضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَه، وَإِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ، فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ).

اشاره به اینکه مبادا در مورد زکات که طبق صریح آیه قرآن مجید مال مشترکى است در میان هشت گروه، معامله مال اختصاصى و شخصى کنى.

آن گاه به آثار زیان بار تخلف از این دستور اشاره کرده و مى فرماید: «اگر چنین نکنى از کسانى خواهى بود که در قیامت بیش از همه دشمن و شاکى دارند»; (وَإِلاَّ تَفْعَلْ فَإِنَّکَ مِنْ أَکْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً یَوْمَ الْقِیَامَهِ).

اشاره به اینکه در دادگاه عدل الهى گاه انسان یک یا چند مخالف دارد، شاید بتواند به نحوى رضایت آنها را جلب کند و گاه هزاران هزار شاکى که جلب رضایت همه آنها غیر ممکن است و کسانى که در زکات و اموال بیت المال خیانت کنند از این گروه اند.

حضرت در ادامه مى فرماید: «بدا به حال کسى که در پیشگاه خداوند، فقرا و مساکین و سائلان و کسانى که از حقشان محروم شده اند و بدهکاران ورشکسته و در راه ماندگان (همگى) خصم و شاکى او باشند»; (وَبُؤْسَى(۱) لِمَنْ ـ خَصْمُهُ عِنْدَاللهِ ـ الْفُقَرَاءُ وَالْمَسَاکِینُ وَالسَّائِلُونَ وَالْمَدْفُوعُونَ(۲)، وَالْغَارِمُونَ وَابْنُ السَّبِیلِ).

واژه هاى «فُقَراء»، «مَساکین»، «سائِلُون» و «مَدْفُوعُون» همه اشاره به گروه نیازمندانند; با این تفاوت که بسیارى از مفسّران قرآن مجید معتقدند که مسکین از فقیر بیچاره تر است، گویى شدت فقر او به حدى است که او را زمین گیر کرده است (زیرا «مسکین» از ماده «سکون» است). آنها باید کاملا مورد توجّه باشند و اى بسا به سبب شرم و حیا مطلقاً از کسى و حتى از بیت المال درخواست نکنند در حالى که «سائلون» شرم و حیا را کنار گذاشته و از باب ناچار درخواست کمک مى کنند و «مدفوعون» کسانى هستند که ممکن است بالقوه غنى و بى نیاز باشند; یعنى اموال قابل ملاحظه اى دارند; اما اموالشان را غاصبان گرفته و آنها را از حقشان محروم ساخته اند و فعلا فقیر و نیازمندند.

«غارِمُون» به معناى بدهکارانى است که از پرداخت بدهى خود عاجز شده اند یا بدون تقصیر ورشکست گردیده اند.

بعضى از مفسّران نهج البلاغه، «مَدْفُوعون» را معادل «فى سَبیلِ الله» که در مصارف زکات آمده دانسته اند به اعتبار اینکه آنها را به وسیله زکات به کارهاى الهى وادار مى کنند و «سائلون» را معادل «فى الرِّقاب» (بردگانى که در رنج و زحمتند) دانسته اند به اعتبار اینکه تقاضاى آزادى از بردگى را دارند.

به این ترتیب از مصارف هشت گانه زکات شش مصرف در اینجا ذکر شده و یک مصرف که «عامِلُونَ عَلَیها» (کسانى که فعالیتى براى جمع آورى زکات مى کنند) هستند، قبلاً امام(علیه السلام) به آن اشاره کرده و باقى مى ماند هشتمین مصرف که «مؤلفه قلوبهم» باشند که در عبارت امام(علیه السلام) نیامده شاید به این دلیل که در آن محیط محل ابتلا نبوده است. به علاوه به گفته مرحوم علاّمه مجلسى، امام(علیه السلام) در این بیان خود در صدد ذکر همه مصارف هشت گانه نبوده است تا بخواهیم با تکلفاتى همه آنها را در کلام امام(علیه السلام) درج کنیم.

آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به استدلال محکمى پرداخته و بدى حال خیانت کاران به بیت المال را این گونه شرح داده و مى فرماید: «(این گونه افراد، خائنان به بیت المال اند) و آن کس که امانت را سبک بشمرد و در وادى خیانت گام بگذارد و خویشتن و دینش را از آن پاک نسازد درهاى ذلت و رسوایى را در دنیا به روى خود گشوده و در سراى آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود»; (وَمَنِ اسْتَهَانَ بِالاَْمَانَهِ، وَ رَتَعَ(۳) فِی الْخِیَانَهِ، وَلَمْ یُنَزِّهَ نَفْسَهُ وَدِینَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ(۴) بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَالْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا، وَهُوَ فِی الاْخِرَهِ أَذَلُّ وَأَخْزَى).

اما ذلت و رسوایى در دنیا به سبب آن است که خیانت هاى گسترده معمولا پنهان نمى ماند و دیر یا زود فاش مى شود و صاحب آن رسوا مى گردد و مردم با چشم حقارت به او نگاه مى کنند و در آخرت که نامه هاى افراد به دستشان داده مى شود، و «یوم البروز» و روز آشکار شدن اعمال پنهانى است، پرونده آنها در برابر اهل محشر گشوده مى شود و ذلت و رسوایى بزرگ در آنجاست.

شایان توجّه اینکه امام(علیه السلام) تنها تعبیر به خیانت در امانت نمى کند، بلکه سبک شمردن امانت را هم به عنوان «اسْتَهانَ بِالاْمانَهِ» عیب بزرگى مى شمرد و این به علت اهمّیّت فوق العاده امانت است.

آن گاه امام(علیه السلام) در پایان این نامه به نکته دیگرى اشاره مى فرماید که خیانت گاه درباره یک شخص است و گاه درباره یک امّت و به یقین خیانت درباره یک امّت بسیار زشت تر است و خطرناک تر است. مى فرماید: «(و بدان) به یقین بزرگ ترین خیانت، خیانت به امّت است و رسواترین غش و تقلب، غش و تقلب به پیشوایان اسلام است; والسلام»; (وَإِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَهِ خِیَانَهُ الاُْمَّهِ، وَأَفْظَعَ(۵) الْغِشِّ(۶) غِشُّ الاَْئِمَّهِ، وَالسَّلاَمُ).

دلیل آن روشن است، زیرا اگر انسان به یک یا چند نفر خیانت کند ممکن است روزى پشیمان شود و آنها را پیدا کند و به نحوى رضایتشان را جلب نماید، ولى اگر خیانت به امتى صورت گیرد، جبران کردن آن بسیار مشکل و گاه محال است. به علاوه خیانت به امّت، خیانت به امام امّت نیز خواهد بود و جلب رضاى او نیز بسیار مشکل است.

امام(علیه السلام) در این عبارت از دو عنوان استفاده فرموده اند: یکى مسأله خیانت و دیگرى غش (تقلب) و این بدان جهت است که بسیارى از خیانت کاران از پنهان کارى و غش براى کار خود استفاده مى کنند و در واقع مرتکب دو خلاف مى شوند یکى غش و دیگرى خیانت از طریق غش، از این رو امام(علیه السلام) به هر دو عنوان اشاره فرموده است. علت اینکه غش را در برابر امامان و پیشوایان(علیهم السلام) ذکر کرده، آن است که خائنان، از امام(علیه السلام) و پیشوایان(علیهم السلام) در هراسند به همین دلیل خیانت خود را از طریق غش و پنهان کارى اعمال مى کنند.

*****

نکته ها:

  1. اصناف هشت گانه مستحقین زکات:

در قرآن مجید در آیه ۶۰ سوره توبه هشت مصرف براى زکات ذکر نموده است; آنجا که مى فرماید: (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساکِینِ وَالْعامِلینَ عَلَیْها وَالْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقابِ وَالْغارِمینَ وَفِی سَبیلِ اللهِ وَابْنِ السَّبیلِ فَرِیضَهً مِّنَ اللهِ وَاللهُ عَلیمٌ حَکیمٌ) و تمام این مصارف هشتگانه را در سه اصل کلى مى توان خلاصه کرد.

نخست نیازمندانند که شامل فقرا و مساکین و بردگانى مى شود که در زحمتند و بدهکاران و ورشکستگان بدون تقصیر و آنها که در راه مانده اند. این پنج گروه هر یک به نحوى نیازمندند; بعضى براى گذران روزانه خود، غذا، لباس و مسکن بعضى براى بدهکارى و بعضى به سبب واماندن در راه و از دست دادن اندوخته هاى خود براى سفر (هرچند در وطن خود بى نیاز و غنى باشند) و بعضى براى نجات از بردگى.

گروه دوم کسانى هستند که براى جمع آورى زکات و حفظ آن و رساندن آن به بیت المال زحمت مى کشند که باید اجره المثل کار آنها داده شود.

گروه سوم مصالح عامه مسلمین است; هزینه هاى جهاد، بناى مساجد، تأسیس مدارس، وسائل تبلیغ و آنهایى که مسلمان نیستند; ولى براى تألیف قلوب و جلب محبّت از زکات، کمک هایى به آنها داده مى شود.

این گروه هاى سه گانه که به صورت هشت مصرف در قرآن مجید ذکر شده اند در واقع در برگیرنده تمام نیازهاى جامعه اسلامى هستند و اگر زکات (و همچنین خمس) به طور دقیق پرداخته شود، قسمت عمده مشکلات مالى حل خواهد شد. همان گونه که در روایات آمده است که امام صادق(علیه السلام) فرمود: «لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاهَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً… وَإِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَلاَ احْتَاجُوا وَلاَ جَاعُوا وَلاَ عَرُوا إِلاَّ بِذُنُوبِ الاَْغْنِیَاء; اگر همه مردم زکات اموال خود را بپردازند، مسلمانى فقیر و نیازمند باقى نخواهد ماند… و مردم فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمى شوند مگر به سبب گناه ثروتمندان».(۷)

  1. امانت، اصولى ترین اصل اخلاقى در اسلام:

امانت و درست کارى و در کنارش صدق و راست گویى دو اصل بسیار مهم از آموزه هاى دینى است که نه تنها در قرآن مجید و روایات اسلامى بازتاب بسیار وسیعى دارد، بلکه جزء اساسى ترین تعلیمات همه انبیا بوده است. در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً إِلاَّ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَأَدَاءِ الاَْمَانَهِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ; خداوند متعال هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر اینکه راستگویى و اداى امانت، جزء برنامه هاى اصلى او بود، خواه امانت مربوط به نیکوکار یا بدکار باشد».(۸)

این دو به اندازه اى اهمّیّت دارند که از نشانه هاى اصلى ایمان و تقوا شمرده شده اند، همان گونه که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «لاَ تَنْظُرُوا إِلَى کَثْرَهِ صَلاَتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَکَثْرَهِ الْحَجِّ وَالْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ وَلَکِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ الْحَدِیثِ وَأَدَاءِ الاَْمَانَهِ; نگاه به فزونى نماز و روزه مردم و کثرت حج و انفاق و کمک هاى آنها و سر و صدایشان در عبادات شبانه نکنید، بلکه به راستگویى و اداى امانت آنها نگاه کنید (تا به ایمان و تقواى آنها پى ببرید)».(۹)

در حدیث مشابهى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «لاَ تَغْتَرُّوا بِصَلاَتِهِمْ وَلاَ بِصِیَامِهِمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَّمَا لَهِجَ بِالصَّلاَهِ وَالصَّوْمِ حَتَّى لَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ وَلَکِنِ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَأَدَاءِ الاَْمَانَهِ; فریب نماز و روزه بعضى ها را نخورید، زیرا ممکن است بعضى چنان شیفته نماز و روزه باشند که اگر آن را ترک کنند به وحشت مى افتند، لیکن آنها را به راستگویى و اداى امانت بیازمایید».(۱۰) نیز تعبیرات تکان دهنده دیگرى که در روایات دیگر آمده است.

دلیل این همه تأکیدات نیز روشن است، زیرا مهم ترین سرمایه جامعه اسلامى اعتماد متقابل به یکدیگر است که اگر اعتماد و اطمینان نباشد، رشته هاى همکارى از هم مى گسلد و سرمایه بزرگ اعتماد و اطمینان در صورتى حفظ مى شود که اصل صداقت و امانت بر جامعه حاکم باشد، زیرا با خیانت و دروغ کاخ با شکوه اعتماد فرو مى ریزد و جامعه انسانى به صورت بیابان وحشتناکى در مى آید که پناهگاهى در آن نیست.

از همه خیانت ها مهم تر ـ همان گونه که امام(علیه السلام) در این نامه اشاره فرموده ـ خیانت به امّت و خیانت به بیت المال و حکومت اسلامى است که آثار زیانبار آن بسیار گسترده تر از خیانت هاى فردى است.

******

پی نوشت:

۱ . «بؤسى» به معناى شدت گرفتارى و بدحالى است که گاه بر اثر فقر و گاه عوامل دیگر حاصل مى شود مانند «بأساء» و «بؤس» بر وزن «قفل».

۲ . «مدفوعون» به معناى افرادى است که ممنوع شده اند و در اینجا به معناى ممنوع از حق و محروم است.

۳ . «رَتَعَ» از ریشه «رتع» بروزن «فتح» به معناى خوردن و نوشیدن فراوان مخصوصاً در فصل بهار و در روستاهاست ولى به معناى وسیع کلمه به هرگونه خوردن و نوشیدن اطلاق مى شود و حتى به چریدن حیوانات در صحراها نیز گفته مى شود و مرتع را به همین جهت مرتع گفته اند.

۴ . «اَحَلَّ» از ریشه «حلول» به معناى وارد شدن است و هنگامى که به باب افعال برود به معناى وارد ساختن است.

۵ . «اَفظع» از ریشه «فظاعت» به معناى بسیار زشت بودن گرفته شده است.

۶ . «الغش» این واژه گاهى به کسر غین و گاهى به فتح غین خوانده مى شود. هرگاه به کسر غین باشد جنبه اسم مصدرى دارد و به معناى فریب کارى و تقلب و خیانت است و اگر به فتح غین باشد معناى مصدرى دارد و به معناى خیانت کردن و تقلب نمودن است.

۷ . وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۴، باب ۱، ح ۶، از ابواب زکات.

۸ . کافى، ج ۲، ص ۱۰۴، ح ۱٫

۹ . امالى صدوق، ص ۳۰۰، ح ۶٫

۱۰ . کافى، ج ۲، ص ۱۰۴، ح ۲٫

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

قدردانی از کارگزار شایسته.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عمر بن أبی سلمه المخزومی و کان عاملَه على البحرین، فعَزَلَه، و استعمل نعمانَ بن عجلان الزّرقی مکانَه:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ الزُّرَقِیَّ عَلَى الْبَحْرَیْنِ وَ نَزَعْتُ یَدَکَ، بِلَا ذَمٍّ لَکَ وَ لَا تَثْرِیبٍ عَلَیْکَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَایَهَ وَ أَدَّیْتَ الْأَمَانَهَ؛ فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِینٍ وَ لَا مَلُومٍ وَ لَا مُتَّهَمٍ وَ لَا مَأْثُومٍ. [فَقَدْ] فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَ إِلَى ظَلَمَهِ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی، فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ إِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ، إِنْ شَاءَ اللَّه.

فرهنگ لغت

التَّثْرِیب: سرزنش، ملامت.

الظَنِین: متهم، مظنون.

الظَلَمَه: جمع «ظالم»، ستمگران.

أسْتَظْهِرُ بِهِ: از او کمک مى خواهم.

لا تَثرِیب: ملامت و سرزنش نیست

ظَنِین: کسى که که در حقش گمان بد شده است

مَأثوم: آلوده بگناه

ظَلَمَه: مع ظالم: ستمگر

أستَظهِرُ: بیارى مى گیرم

إقامَه عَمود: برپانمودن ستون

نامه آن حضرت (علیه السلام) به عمر بن ابى سلمه مخزومى که عامل آن حضرت در بحرین بود. او را عزل کرده و نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او برگماشته است:

اما بعد. من نعمان بن عجلان زرقى را بر بحرین امارت دادم و تو را، بى آنکه بر تو نکوهشى و سرزنشى باشد، از آنجا برداشتم. تو وظیفه خویش در امارت، نیک، به جاى آوردى و امانتى را که به تو سپرده بودم، نیک ادا کردى. اینک به نزد من بیا. نه به تو بدگمانم و نه تو را ملامت مى کنم و نه متهم هستى و نه گنهکار. مى خواهم بر ستمکاران شامى بتازم و دوست دارم که تو هم با من باشى. زیرا از کسانى هستى که در جهاد با دشمن و برپاى نگهداشتن دین به تو پشتگرم توان شد. ان شاء الله.

از نامه هاى آن حضرت است به عمر بن ابى سلمه مخزومى، کارگزار حضرت در بحرین، پس از اینکه او را عزل نمود و نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او گماشت:

اما بعد، نعمان بن عجلان زرقى را والى بحرین قرار دادم، و تو را از آنجا برداشتم بدون اینکه نکوهش و ملامتى بر تو باشد. حقّا زمامدارى را به خوبى انجام دادى، و امانت را ادا کردى. به جانب من بیابى آنکه نسبت به تو سوء ظن و سرزنش، یا اتّهام و گناهى باشد. عزم حرکت به جانب ستمکاران شام را دارم، دوست داشتم در این سفر همراهم باشى، زیرا تو از کسانى هستى که در جنگ با دشمن و به پاکردن ستون دین به آنان پشت قوى مى کنم، اگر خدا بخواهد.

(نامه به عمر بن ابى سلمه مخزومى فرماندار بحرین، پس از نصب نعمان بن عجلان زرقى در سال ۳۶ هجرى).(۱)

روش دلجویى در عزل و نصب ها:

پس از یاد خدا و درود، همانا من نعمان ابن عجلان زرقى، را به فرماندارى بحرین نصب کردم، بى آن که سرزنشى و نکوهشى براى تو وجود داشته باشد، تو را از فرماندارى آن سامان گرفتم، براستى تاکنون زمامدارى را به نیکى انجام دادى، و امانت را پرداختى. پس به سوى ما حرکت کن، بى آن که مورد سوء ظنّ قرار گرفته یا سرزنش شده یا متّهم بوده و یا گناهکار باشى، که تصمیم دارم به سوى ستمگران شام حرکت کنم. دوست دارم در این جنگ با من باشى، زیرا تو از دلاورانى هستى که در جنگ با دشمن، و بر پا داشتن ستون دین از آنان یارى مى طلبم. ان شاء اللّه.

___________________________________________

(۱). عمر بن ابى سلمه فرزند امّ سلمه همسر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود، که در جنگ جمل مادرش او را به کمک امام فرستاد و طى نامه‏ اى نوشت اگر جهاد بر زنان واجب بود خودم نیز شرکت مى‏ کردم، و نعمان ابن عجلان کسى است که پس از شهادت مالک اشتر با همسرش خوله دختر قیس ازدواج کرد و شاعرى بزرگ و بلند پایه بود.

و از نامه آن حضرت است به عمر پسر ابو سلمه مخزومى که از جانب امام والى بحرین بود. او را برداشت و نعمان پسر عجلان زرقى را به جاى او گماشت:

اما بعد، من نعمان پسر عجلان زرّقى را به ولایت بحرین گماشتم و تو را از آن کار برداشتم نه نکوهشى بر توست و نه سرزنشى، حکومت را نیک انجام دادى و امانت را گزاردى. پس بیا که نه گمان بدى بر توست و نه ملامتى به تو داریم. نه تهمتى به تو زده اند، و نه گناهکارت مى شماریم. من مى خواهم به سر وقت ستمکاران شام بروم، و دوست داشتم تو با من باشى چه تو از کسانى هستى که از آنان در جهاد با دشمن یارى خواهند و بدیشان ستون دین را برپا دارند، ان شاء اللّه.

نامه در یک نگاه:

امام(علیه السلام) در این نامه عمر بن ابى سلمه (فرزند ام سلمه همسر پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)) و ابوسلمه که از طرف آن حضرت فرماندار بحرین بود را مخاطب قرار داده و از خدمات او تشکر مى کند و او را از آن منصب فرا مى خواند تا در جنگ صفین همراه امام(علیه السلام) باشد و نعمان بن عجلان را که از بزرگان قبیله بنى عجلان بود به جاى او مى گمارد.

امام(علیه السلام) براى اینکه خاطر ابن ابى سلمه از این جابجایى مکدر نباشد، از زحمات او قدردانى کرده و با تعبیراتى محبّت آمیز مثل اینکه «دوست دارم تو در جهاد با دشمن و براى برپا داشتن ستون دین همراه من باشى» او را مخاطب قرار مى دهد. امام(علیه السلام) با این طرز برخورد خود نسبت به فرماندارى که او را عزل کرده و دیگرى را به جاى او نشانده راه و رسم دلجویى را نسبت به چنین اشخاصى به ما مى آموزد.

آفرین، مأموریت خود را خوب انجام دادى:

امام(علیه السلام) این نامه را چنین آغاز مى کند: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من نعمان بن عجلان زُرَقى را به فرماندارى بحرین منصوب کردم و تو را از آنجا برگرفتم»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلاَنَ، الزُّرَقِیَّ عَلَى الْبَحْرَیْنِ، وَ نَزَعْتُ یَدَکَ).

ولى از آنجا که عمر بن ابى سلمه، مرد پاک نهاد و مخلص و مدیر و مدبر بود و ممکن بود این تغییر مأموریت خاطر او را مکدر کند، امام(علیه السلام) با هشت جمله کوتاه و پرمعنا به او اطمینان داد که مطلقا خطایى از او سر نزده و نگرانى درباره او وجود نداشته است.

فرمود: «بى آنکه تو را مذمت کنم و یا ملامتى بر تو باشد، چرا که تو زمامدارى و مأموریت خود را به نیکویى انجام دادى و حق امانت را ادا نمودى، بنابراین به سوى ما بیا بى آنکه مورد سوء ظن یا ملامت باشى و نه متهم و نه گناهکار»; (بِلاَ ذَمّ لَکَ، وَلاَ تَثْرِیب(۲) عَلَیْکَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلاَیَهَ، وَأَدَّیْتَ الاَْمَانَهَ فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِین(۳)، وَلاَ مَلُوم، وَلاَ مُتَّهَم، وَلاَ مَأْثُوم(۴)).

امام در این تعبیرات کاملا به او اطمینان مى دهد که این تغییر مأموریت نه تنها به علت کوتاهى او در انجام وظیفه نبوده، بلکه به سبب این بوده است که مى خواهد ماموریت مهم ترى را بر دوش او بگذارد.

سپس به شرح این مأموریت پرداخته مى فرماید: «من تصمیم گرفتم به سوى ستمگران اهل شام (و براى مبارزه با معاویه و هوادارانش) حرکت کنم و دوست دارم تو با من باشى، زیرا تو از کسانى هستى که من در جهاد با دشمن و برپا  داشتن ستون دین از آنها استعانت مى جویم. إن شاءالله»; (فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَ إِلَى ظَلَمَهِ أَهْلِ الشَّامِ، وَأَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی، فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(۵) بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَإِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ، إِنْ شَاءَ اللهُ).

سوابق زندگى عمر بن ابى سلمه و وفادارى او نسبت به امام(علیه السلام) در تمام حالات ـ چنانکه در شرح حال او در بحث نکات خواهد آمد ـ نیز گواه بر این معناست.

جمله «أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی» به معناى شهادت در رکاب حضرت نیست، بلکه به معناى حضور با آن حضرت است.

جمله «مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ…» نشان مى دهد که عمر بن ابى سلمه مردى شجاع باکفایت و کاملا وفادار به امام(علیه السلام) بود و تعبیر به «جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَإِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ» نشان مى دهد که عمر بن ابى سلمه مقام بسیار والا و موقعیّت فوق العاده اى داشت تا آنجا که براى اقامه ستون دین، امام(علیه السلام) از او یارى مى طلبد.

*****

نکته:

آشنایى با عمر بن ابى سلمه مخزومى و نعمان بن عجلان:

همان گونه که در عنوان و متن نامه فوق آمده است، عمر بن ابى سلمه به عنوان فرماندار پیشین و نعمان بن عجلان به عنوان جانشین او معرفى شده است و لازم است به وضع حالات هر دو آشنا شویم.

عمر بن ابى سلمه، مادرش ام سلمه همسر معروف پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است که این فرزند از شوهر پیشین خود نصیبش شد. وى در سال دوم هجرت در حبشه به دنیا آمد، زیرا پدرش ابو سلمه از مهاجران حبشه بود و پس از عمرى نسبتاً طولانى در سنه ۸۳ هجرى در زمان خلافت عبد الملک دیده از جهان فرو بست، او احادیثى را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روایت مى کند.(۶)

عمر بن ابى سلمه در جنگ جمل در خدمت على(علیه السلام) بود، مادرش او را تشویق به این کار کرد و نامه اى براى امیرمؤمنان على(علیه السلام) نوشت و به دست او داد که در آن نامه آمده است: اگر جهاد از زنان برداشته نشده بود من مى آمدم و در پیش روى تو با دشمنانت مى جنگیدم; ولى فرزندم را به جاى خودم فرستادم.

سپس امیرمؤمنان على(علیه السلام) او را به عنوان فرماندار و نماینده خود به حکومت بحرین و فارس مأموریت داد. براى افتخار او همین بس که در آغوش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) پرورش یافت و در خدمت على(علیه السلام) بود.(۷)

در بعضى از روایات آمده است که عمر بن ابى سلمه از کسانى است که روایت مربوط به امامت ائمه اثنى عشر را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل کرده است.(۸)

امّا نعمان بن عجلان از صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و از بزرگان انصار بود و سخنگو و شاعر آنها محسوب مى شد. از جمله اشعار او، شعر بلندى است که در روز سقیفه سرود و بعد از آنکه یارى انصار را در میدان هاى مختلف نسبت به اسلام و پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) برشمرد، اشعارش را با این دو بیت در حمایت از على(علیه السلام) پایان داد:

وَکانَ هَوانا فی عَلیّ وَ إنَّهُ *** لاََهْلٌ لَها مِنْ حَیْثُ تَدْری وَلا تَدْری

وَصیُّ النَّبیِّ الْمُصْطَفى وَابْنُ عَمِّهِ *** وَقاتِلُ فُرْسانِ الضَّلالَهِ وَالْکُفْرِ

«ما على را مى خواستیم و او شایسته خلافت بود اى عمر از آنجا که اطّلاع نداشتى.

او وصى پیغمبر برگزیده خداست و پسر عم اوست، او با سواران ضلالت و کفر پیکار کرد و آنها را از میان برد».

به موجب همین سوابق، على(علیه السلام) حکومت بحرین را بعد از عمر بن ابى سلمه به او سپرد و بیت المال را به دست او داد (امّا متأسفانه از آنجا که اموال کلان همیشه وسوسه انگیز و مفسده آفرین است) او به هر یک از افراد قوم و قبیله خود که به بحرین مى آمدند مبلغ قابل ملاحظه اى از بیت المال را مى بخشید. این خبر به امیرمؤمنان على(علیه السلام) رسید نامه اى به او نوشت و ملامتش کرد و از او حساب و کتاب بیت المال را مطالبه نمود; ولى نعمان چون نمى توانست حساب صحیحى ارائه دهد، باقى مانده اموال بیت المال را برداشته به شام گریخت و به معاویه ملحق شد.(۹)

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است: از کسانى که قبل از سید رضى این نامه را نقل کرده اند: ابن واضح (یعقوبى متوفاى ۲۸۴) در کتاب تاریخ خود و بلاذرى (متوفاى ۲۷۹) در کتاب انساب الاشراف است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۶).

۲ . «تَثْریب» از ریشه «ثَرْب» بر وزن «سرو» در اصل به پوسته نازکى از پیه مى گویند که گاهى روى معده و روده ها را مى پوشاند و هنگامى که به باب تفعیل مى رود (تثریب) به معناى کنار زدن آن پوسته است سپس به معناى سرزنش و توبیخ و ملامت به کار رفته، گویى با این کار پرده گناه از چهره طرف کنار زده مى شود.

۳ . «ظَنین» به معناى متهم است از ریشه «ظنه» به معناى تهمت گرفته شده. فرق آن با متهم که در عبارت آمده، ممکن است این باشد که سوء ظن به متّهم از ظنین بیشتر است و در جایى گفته مى شود که قراینى بر اتهام کسى وجود داشته باشد.

۴ . «مَأثُوم» به معناى کسى است که گناهى براى او ذکر مى کنند; ولى «آثم» به معناى شخص گنهکار است و هر دو از ریشه «اثم» بر وزن «اسم» به معناى گناه گرفته شده اند.

۵ . «اَسْتَظْهِرُ» از ریشه «اِسْتِظْهار» به معناى یارى طلبیدن از کسى و پشت گرمى به او داشتن است.

۶ . استیعاب، شماره ۱۸۸۲، شرح حال عمر بن ابى سلمه.

۷ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۷۳٫

۸ . عیون الاخبار، ج ۱، ص ۳۸، ح ۸ .

۹ . مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۵ .

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/٫

وظایف و حقوق پیشوا و مردم.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى أمَرائه على الجَیش:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلَّا یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ. أَلَا وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرّاً إِلَّا فِی حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِیَ دُونَکُمْ أَمْراً إِلَّا فِی حُکْمٍ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ. وَ لِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ وَ أَلَّا تَنْکُصُوا عَنْ دَعْوَهٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِی صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ؛ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَهَ وَ لَا یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً. فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَکُمْ، وَ السَّلَامُ.

فرهنگ لغت

الْمَسَالِح: جمع «مسلحه»، نیروهاى مسلح، مرز بانان.

الطَول: برترى، فزونى، قدرت، بخشش.

لَا أحتَجِزُ: پنهان نمى کنم.

لَا أطوِى دُونَکُمْ: این طور نیست که براى شما سهمى قرار ندهم، یعنى شما را سهیم کرده و طرف مشورت قرار خواهم داد.

دُونَ مَقْطَعِهِ: هنگام قطعى و حتمى شدن آن.

لَا تَنْکُصُوا: (هنگامیکه شما را فرا خواندم) سرپیچى نکنید.

الْغَمَرَات: شدائد، فشارها.

لا أحتَجِزُ: پنهان نکنم

لا أطوِى: نپیچم، محروم نکنم

مَقطَع: محل قطع، جائى که حکم را به آنجا معین کرده اند

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به فرماندهان لشکرها:

از بنده خدا على، امیر المؤمنین به نگهبانان مرزها. اما بعد. شایسته است که والى اگر مالى به دستش افتاد یا به نعمتى مخصوص گردید، نسبت به افراد رعیتش دگرگون نشود. بلکه نعمتى که خدا به او ارزانى مى دارد، سبب فزونى نزدیکى او به بندگان و توجه و مهربانیش به برادرانش گردد.

بدانید، حقى که شما بر عهده من دارید، این است که چیزى را از شما مخفى ندارم، جز اسرار جنگ را و کارى را بى مشورت شما نکنم، جز اجراى حکم خدا را. و حقى را که از آن شماست از موعد خود به تأخیر نیفکنم و تا به انجامش نرسانم از پاى ننشینم و حق شما را به تساوى دهم. چون چنین کردم، بر خداست که نعمت خود بر شما عنایت کند.

و بر شماست که از من فرمان ببرید و اگر شما را فرا خواندم درنگ روا ندارید و در انجام دادن کارى، که صلاح شما را در آن مى دانم، قصور مورزید و در راه حق خود را به سختیها افکنید.

اگر در آنچه مى گویم خلاف روا دارید، هیچکس در نزد من، خوارتر و بى ارج تر از آنکه سر بر تافته و به راه کج رفته است، نخواهد بود. من او را سخت عقوبت خواهم کرد و او را از عقوبت من رهایى نیست. پس این فرمان را از هر که بر شما امیر است بپذیرید و در آنچه خداوند کارهایتان را بدان به صلاح مى آورد، از ایشان فرمان برید. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است به امیران سپاهش:

نامه در یک نگاه:

این نامه عمدتاً از سه بخش تشکیل شده است. بخش اوّل از حقّ خداوند بر زمامداران سخن مى گوید که نباید قدرت، آنها را از توده هاى مردم غافل و دور سازد، بلکه هرچه توانایى بیشترى پیدا مى کنند به مردم نزدیک تر مى شوند.

در بخش دوم خطاب به فرماندهان لشکر کرده و مى گوید: من باید شما را محرم اسرار خود بدانم و همه چیز را ـ جز اسرار محرمانه جنگى ـ براى شما بازگو کنم و در امورى که حکم مسلم الهى در آن نیست با شما مشورت نمایم و حقتان را به طور کامل بپردازم و در برابر، شما هم باید در برابر فرمان من که به نفع جامعه اسلامى است کاملا مطیع و خاضع باشید و از هر گونه فداکارى دریغ ندارید.

در بخش سوم سخن از کسانى مى گوید که راه مخالف در پیش گیرند و از اطاعت فرمان پیشوایشان سرپیچى کنند. حضرت آنها را به مجازات (سخت) تهدید مى کند.

مقام شما را از مردم دور نکند!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه از سران لشکر به عنوان «أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ; محافظان مرزها» یاد کرده مى فرماید: «(این نامه) از سوى بنده خدا على بن ابى طالب امیرمؤمنان به پاسداران مرزها (ى کشور اسلام) نگاشته شده است»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِب أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ).

مسالح جمع مسلحه به معناى مرز است و مرزها معمولاً مناطقى هستند که در اطراف کشور قرار دارند و ممکن است دشمن از آنجا نفوذ یا حمله کند و به همین دلیل همیشه حکومت ها بخش مهمى از نیروهاى مسلحشان را در این مناطق مى گمارند تا از حملات غافلگیرانه دشمنان آسوده خاطر باشند. این تعبیر نشان مى دهد که توجّه به مرزها از مهم ترین وظایف نیروهاى مسلح و ارتش اسلام است.

آن گاه امام(علیه السلام) از خودش شروع مى کند و حقوق مردم را بر والى به طور کلى بیان مى دارد و در بخش آینده انگشت روى موارد خاص گذارده به عنوان شرح این مجمل آنها را یکى پس از دیگرى ذکر مى کند.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش از نامه اش به دو نکته مهم اشاره مى فرماید: نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) حقى که بر والى و زمامدار ثابت است این است که فضل و برترى هایى که به او رسیده و قدرتى که به او داده شده سبب تغییر حال او درباره رعیّت نگردد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلاَّ یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ، وَلاَ طَوْلٌ(۲) خُصَّ بِهِ).

اشاره به اینکه والى و زمامدار باید چنان باشد که رسیدن به قدرت، او را دگرگون نسازد، دست و پاى خود را گم نکند و گرفتار عُجب، خودبینى و خودپسندى و در نتیجه استبداد نشود همان چیزى که غالباً در زمامداران مادّى دیده مى شود که پیش از رسیدن به قدرت سخنان زیبایى در مورد مردمى بودن و مردمى زیستن دارند; اما هنگامى که بر اوضاع مسلط شدند همه را فراموش کرده و استبداد را پیشه خود مى سازند و تنها اولیاى الهى و کسانى که در خط پیروى آنها هستند از این خطر در امان مى مانند.

در دومین نکته مى افزاید: «بلکه باید نعمت هایى را که خدا به او ارزانى داشته سبب نزدیکى بیشتر به بندگان خدا و مهربانى به برادرانش گردد»; (وَأَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ، وَعَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ).

اشاره به اینکه نه تنها قدرت نباید او را از مردم دور کند و به استبداد بکشاند، بلکه به عکس باید هرچه نعمت خدا به او بیشتر مى شود به مردم نزدیک تر گردد و درباره کسانى که امام از آنها به برادر تعبیر کرده محبّت بیشتر داشته باشد، زیرا شکر این نعمت جز از این طریق نخواهد بود.

به این ترتیب، امام(علیه السلام) نخست به مخاطبانش اجازه مى دهد که اداى حق خود را از امام مطالبه کنند. سپس در بخش آینده این نامه به بیان حق خودش بر آنها مى پردازد.

در غررالحکم از حضرت نقل شده است که مى فرماید: «إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیْکُمْ نِعْمَهً مِنَ اللهِ عَلَیْکُمْ فَاغْتَنِمُوها وَلا تَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلَ نَقِماً; نیاز مردم به شما نعمتى است از سوى خدا براى شما. این نعمت را غنیمت بشمارید و هرگز از آن ملول نشوید که به نقمت و عذاب تبدیل خواهد شد».(۳)

*****

حقوق امام و حقوق فرماندهان:

امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود آنچه را به صورت کلى و سربسته در بخش قبل بدان اشاره فرموده به طور مشروح بیان مى کند.

نخست به حقوقى که مردم بر او دارند اشاره کرده و روى پنج حق انگشت مى گذارد. در اوّلین حق مى فرماید: «آگاه باشید حق شما بر من این است که جز اسرار جنگى چیزى را از شما پنهان ندارم»; (أَلاَ وَإِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلاَّ أَحْتَجِزَ(۴) دُونَکُمْ سِرّاً إِلاَّ فِی حَرْب).

به یقین پنهان داشتن اسرار از یاران و دوستان، نوعى ابراز بى اعتمادى به آنهاست و در بسیارى از موارد سبب بدبینى یا تفسیرهاى گوناگون براى یک واقعه مى شود; اما هنگامى که رئیس جمعیّت به طور کامل خبررسانى کند، پیوندهاى عاطفى محکم تر و سوء ظن و بدبینى کمتر خواهد شد، هر چند مواردى هست که چاره اى جز کتمان اسرار آن نیست; مانند مسائل جنگى، زیرا اگر دشمن از برنامه ریزى جنگ باخبر شود خود را در مقابل آن مقاوم مى سازد و پیش از موعد آن را خنثى مى کند به همین دلیل در طول تاریخ همواره فرماندهان بزرگ برنامه هاى جنگى خود را تا آخرین لحظه پنهان مى داشتند تا بتوانند ضربات قاطع بر دشمن وارد کنند.

در تاریخ جنگ هاى پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز این اصل به خوبى مشاهده مى شود و به گفته مورخ معروف طبرى کمتر موردى بود که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) از مدینه براى جنگى حرکت کند و مقصد نهایى را براى یارانش بیان فرماید.(۵)

حتى گاه که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) خودش به سوى میدان حرکت نمى کرد و گروهى را مأمور برنامه خاصى مى نمود نامه سربسته اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت: به سوى فلان محل حرکت کنید و به فلان جا که رسیدید نامه را بگشایید و هر چه در آن بود عمل کنید.(۶) به یقین اگر از آغاز مقصد خود را بیان مى کرد در تمام مدینه پخش مى شد و جاسوسان آن را به سرعت به دشمن منتقل مى کردند و آنها نیز کاملا آماده مى شدند و چه بسا سرنوشت جنگ تغییر پیدا مى کرد.

سپس به دومین حق آنها اشاره کرده مى فرماید: «و هیچ کارى را بدون مشورت با شما ـ جز در مقام قضاوت و بیان حکم الهى ـ انجام ندهم»; (وَلاَ أَطْوِیَ(۷) دُونَکُمْ أَمْراً إِلاَّ فِی حُکْم).

این همان اصل مشورت است که در قرآن مجید و روایات اسلامى به صورت گسترده آمده است و در دنیاى امروز به ظاهر بسیار بر آن تأکید مى شود، هرچند در عمل طور دیگرى است. مشورت با اصحاب و یاران و پیروان به آنها شخصیت مى دهد و احساس مسئولیت مى کنند و پیوندهاى عاطفى و محبّت را محکم مى سازد. افزون بر این در غیر معصومان سبب مى شود خطاها به حدّاقل برسد.

اما در قضاوت به هنگام صدور حکم، قاضى باید قاطعانه برخورد کند و در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «إِذَا کَانَ الْحَاکِمُ یَقُولُ لِمَنْ عَنْ یَمِینِهِ وَلِمَنْ عَنْ یَسَارِهِ مَا تَرَى مَا تَقُولُ فَعَلَى ذَلِکَ لَعْنَهُ اللهِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ أَلاَّ یَقُومُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَتُجْلِسُهُمْ مَکَانَهُ; هنگامى که قاضى در مقام صدور حکم (نه در بررسى مقدمات) به نفر سمت راست یا سمت چپ خود بگوید: به عقیده شما من باید چه حکمى صادر کنم، لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد! چنین کسى (که توان صدور حکم نهایى را ندارد) باید از جاى خود برخیزد و آنها را بر جاى خود بنشاند».(۸)

اضافه بر این اگر قاضى آنچه را در نظر دارد که به آن حکم کند قبلا فاش نماید ممکن است عوامل مختلف براى تغییر یا تضعیف رأى او تلاش کنند و او در فشار و محذور براى تغییر حکم قرار گیرد.

سپس به سومین و چهارمین حق اشاره مى کند و مى فرماید: «من موظّفم هیچ حقى را از شما به تأخیر نیندازم و پیش از رسیدن به مقطع نهایى آن را قطع نکنم»; (وَلاَ أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ، وَلاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ).

تفاوت این دو حق را مى توان در ضمن مثالى بیان کرد و آن اینکه اگر بناست کسى یک ماه معین در جایى اسکان داده شود، آن ماه را تأخیر نیندازد و دیگر اینکه پیش از اینکه ماه به سر برسد آن را قطع نکند و نتیجه هر دو این مى شود که حقوق را بى کم و کاست و بدون افزایش بى دلیل بپردازد.

در پنجمین و آخرین حق مى فرماید: «(و نیز از حقوق شما بر من این است که) همه شما درحق، نزد من یکسان باشید (وتفاوتى میان شریف و وضیع قائل نشوم)»; (وَأَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً).

البته منظور این است که افراد در شرایط مساوى باید بدون در نظر گرفتن موقعیّت اجتماعیشان یکسان باشند بنابراین مفهوم این سخن این نیست که اگر شرایط یکسان نیست باز هم حقوق یکسانى براى آنان در نظر گرفته شود مانند اینکه مثلاً یکى فرمانده لشکر است و دیگرى فردى عادى، یکى فرماندار یک منطقه است و دیگرى نگهبان عمارت فرماندارى و دیگرى به عنوان مثال نگهبان یک عمارت دولتى و یا اینکه یکى طبیب است و دیگرى پرستار، یکى کارهاى بسیار سنگین را در روزهاى متوالى به عهده گرفته و دیگرى کارى سبک در مدتى کوتاه. به یقین آنها یکسان نیستند ولى اگر دو نفر کارى یکسان داشتند حق آنها یکسان پرداخته خواهد شد، هرچند یکى از فامیل هاى سرشناس باشد و دیگرى فردى عادى و گمنام.

آن گاه امام بعد از ذکر این حقوق پنج گانه که مردم بر پیشوایشان دارند به بیان حقوق خود بر امت مى پردازد و به چهار حق اشاره مى کند:

نخست مى فرماید: «هنگامى که من این وظایف را انجام دادم، نعمت خدا (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)(۹) بر شما مسلم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستین) حقى که دارم اطاعت است»; (فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ، وَلِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ).

باید گوش به فرمان من باشید، فرمانى که ضامن سعادت شما در دنیا و آخرت و حافظ مصالح فرد و جامعه شماست.

آن گاه در دستور دوم مى فرماید: «و اینکه از دعوت من (براى جهاد و غیر آن) سرپیچى نکنید»; (وَأَلاَّ تَنْکُصُوا(۱۰) عَنْ دَعْوَه).

بنابراین دستور دوم نسبت به دستور اوّل از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، زیرا مخاطب در نامه فرماندهان لشکرند که باید در همه چیز مطیع فرمان امام باشند مخصوصاً در دعوت به جهاد.

آن گاه به سومین حق اشاره کرده مى فرماید: «و در آنچه من دستور مى دهم و به صلاح و مصلحت همگى است سستى و تفریط روا مدارید»; (وَلاَ تُفَرِّطُوا فِی صَلاَح).

بسیارند کسانى که به ظاهر در مسیر اطاعتند و دعوت پیشوایشان را لبیک مى گویند; ولى بر اثر سستى و کاهلى نتیجه مطلوبى عایدشان نمى شود. امام(علیه السلام) آن را به عنوان حقّى مستقل شمرده تا همگان بدانند اطاعت دعوت چیزى است و جدى بودن چیز دیگر.

بعضى از شارحان نهج البلاغه، این جمله را اشاره به مسأله جهاد مى دانند که امام(علیه السلام) فرماندهان لشکر را موظّف مى کند هر زمان فرصتى براى دفع دشمن فراهم گردد آن را غنیمت بشمرند و سستى و کوتاهى نکنند.

سرانجام در بیان چهارمین و آخرین حق مردم بر پیشوایانشان مى فرماید: «و باید در میان امواج مشکل ها و شداید براى حق و به سوى حق فرو روید»; (وَأَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ(۱۱) إِلَى الْحَقِّ).

اشاره به اینکه در مقام دفاع از کشور اسلام فداکارى لازم است، فداکارى تا سرحد جان و این یکى از حقوق زمامدار بر فرماندهان لشکر و فرد فرد آنهاست.

تاریخ اسلام پر است از جلوه هاى ایثار و فداکارى و خوض غمرات براى رسیدن به حق. براى نمونه: تاریخ طبرى در حوادث سنه ۳۷ آورده است: در میدان جنگ صفین عمّار بیرون آمد و در برابر مردم قرار گرفت و عرضه داشت: خداوندا تو مى دانى اگر من بدانم که رضاى تو در این است که خودم را در دریا پرتاب کنم چنین مى کنم و من به خوبى مى دانم که امروز هیچ عملى تو را از پیکار با این فاسقان خشنودتر نمى سازد و اگر مى دانستم عملى تو را خشنودتر از این مى سازد انجام مى دادم.(۱۲)

در سیره ابن هشام آمده است هنگامى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باخبر شد لشکر قریش به سوى بدر حرکت کرده پیامبر با مردم مشورت کرد و جریان قریش را به آنها گفت (نظر حضرت این بود که میزان آمادگى یاران خود را بیازماید) مقداد برخاست و گفت: اى رسول خدا! به همان راهى که خداوند به تو نشان داده برو ما با تو هستیم به خدا سوگند ما مثل بنى اسرائیل نیستیم که به موسى گفتند: تو به اتفاق پروردگارت برو و با دشمنان مبارزه کن ما در اینجا نشسته ایم. من مى گویم: تو با پروردگارت با آنها پیکار کنید و ما هم با شما هستیم. به خدایى که تو را به حق مبعوث ساخته اگر ما را به دورترین نقطه جزیره ببرى با تو خواهیم بود تا به مقصد برسى. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى او دعا کرد سپس فرمود: اى مردم باز هم به من مشورت دهید. نظر آن حضرت طایفه انصار بود و آنها جمعیت قابل ملاحظه اى بودند. سعد بن معاذ برخاست و عرض کرد: اى رسول خدا! مثل اینکه نظرت به سوى ما طایفه انصار است؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آرى. عرض کرد: ما به تو ایمان آورده ایم و گواهى داده ایم آنچه را آوردى حق است و با تو عهد و پیمان بسته ایم. به هر سویى مى خواهى برو ما با تو هستیم. به خدایى که تو را به حق مبعوث کرده اگر ما را به کنار این دریا ببرى (اشاره به دریاى سرخ است که در حاشیه غربى جزیره عربستان قرار دارد) و تو وارد این دریا شوى ما هم با تو وارد خواهیم شد و یک نفر تخلّف نخواهد کرد.(۱۳)

امام(علیه السلام) در سومین بخش از کلام خود متخلّفان را تهدید مى کند تا بشارت و انذار را به هم بیامیزد و مى فرماید: «اگر این وظایف را نسبت به من انجام ندهید آن کس که راه کج مى رود از همه نزد من خوارتر است. سپس او را به سختى کیفر مى دهم و راه فرارى نزد من نخواهد داشت»; (فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ(۱۴) مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَهَ، وَلاَ یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً).

در واقع امام(علیه السلام) در اینجا براى متخلفان دو کیفر قائل شده است: کیفر معنوى و کیفر ظاهرى. کیفر معنوى آن است که قدر و مقام آنها نزد امام(علیه السلام) بسیار پایین خواهد آمد; پائین تر از هرکس و کیفر ظاهرى مجازات هاى جسمانى است که امام(علیه السلام) براى آنها در نظر گرفته است. به یقین اگر بشارت و انذار در مدیریت ها مخصوصاً مدیریت جنگ و دفاع آمیخته نشود کارآیى خود را از دست خواهد داد.

آن گاه امام(علیه السلام) در پایان اشاره کوتاه و پرمعنایى به آنچه در بالا بیان فرمود کرده مى افزاید: «بنابراین باید حقوق خود را از امراى خود بگیرید و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح مى کند به آنها بپردازید. والسّلام»; (فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ، وَأَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللهُ بِهِ أَمْرَکُمْ. وَالسَّلاَمُ).

جمله «فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ» اشاره به حقوق پنجگانه اى است که در آغاز امام(علیه السلام) بیان فرمود و به آنها حق مى دهد که این حقوق را از پیشوایشان مطالبه کنند و جمله «أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ…» اشاره به حقوق چهارگانه اى است که امام(علیه السلام) از آنها مطالبه مى کند; حقوقى که آن هم به نفع آنها و براى اصلاح امور آنهاست.

امام(علیه السلام) در اینجا واژه «امُرَاء» را به صورت جمع آورده که اشاره به خودش و زمامدارانى است که بعد از او به حق بر مردم حکومت مى کنند، نه اینکه منظور فرماندهان لشکر باشد، زیرا آنها خودشان مخاطب این کلام اند.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را پیش از مرحوم سید رضى نصر بن مزاحم در کتاب صفین (با کمى تفاوت) آورده است و بعد از سیّد رضى مرحوم شیخ طوسى در امالى نیز با کمى اختلاف ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۷) و نیز از کسانى که قبل از سید رضى این نامه را ذکر کرده اند ابوجعفر اسکافى (متوفاى ۲۲۰) است که در کتاب المعیار والموازنه، ص ۱۰۳ آن را ذکر کرده است.

۲ . «طَوْل» بر وزن «قول» به معناى نعمت است و از ریشه «طُول» بر وزن «نور» گرفته شده که امتداد چیزى را بیان مى کند و از آنجا که نعمت ها، امتدادِ وجودىِ بخشنده نعمت است، این واژه بر آن اطلاق شده است. این واژه گاه به خصوص توانایى هاى مالى یا به هر گونه قدرت نیز اطلاق مى شود و «اولو الطول» به معناى قدرتمندان است.

۳ . غررالحکم، ص ۴۴۸، ح ۱۰۳۰۱٫

۴ . «أحْتَجِزَ» از ریشه «حَجْز» بر وزن «عجز» و معناى اصلى آن منع کردن و فاصله افکندن است. سپس به پنهان داشتن و مستور نمودن که مانع از مشاهده یا اطّلاع بر چیزى است اطلاق شده است.

۵ . تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۶۶ در وقایع سال نهم هجرت.

۶ . شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج ۵، ص ۱۲۹٫

۷ . «أطْوى» از ریشه «طَىّ» در اصل به معناى پنهان داشتن و مخفى داشتن است و معناى دیگر «طَىّ» پیچیدن و درنوردیدن است. به همین جهت پیمودن راه را طى طریق مى گویند و بعید نیست که هر دو معنا به یک ریشه باز گردد.

۸ . کافى، ج ۷، ص ۴۱۴، ح ۶٫

۹ . مائده، آیه ۳٫

۱۰ . «تَنْکُصوا» از ریشه «نَکْص» بر وزن «مکث» به معناى بازگشت از چیز یا جایى است و از آنجا که سرپیچى کردن نوعى بازگشت از اطاعت است به این معنا نیز به کار رفته است.

۱۱ . «غَمَرات» جمع «غَمْره» بر وزن «ضربه» در اصل از غمر به معناى از بین بردن اثر چیزى گرفته شده سپس به آب زیادى که تمام چهره چیزى را مى پوشاند و پیش مى رود، غمره و غامر گفته شده و در عبارت بالا به معناى امواج شداید و مشکلات است.

۱۲ . تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۶٫

۱۳ . سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۶۶ و ۲۶۷ و کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۲۰٫

۱۴ . «اعْوَجَّ» از ریشه «عَوَج» بر وزن «حرج» به معناى کج شدن گرفته شده و «عِوج» بر وزن «سپر» معناى اسم مصدرى دارد و هرگونه کجى را شامل مى شود و گاه به معناى انحرافات معنوى و عملى به کار مى رود. در عبارت بالا همین معنا مراد است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

فراخواندن معاویه به بیعت.

اشاره:

با توجّه به اینکه این نامه در آغاز خلافت ظاهرى امیرمؤمنان على(علیه السلام) و بیعت مردم با آن حضرت نوشته شده هدف از آن این بوده است که از معاویه هرچه زودتر بیعت گرفته شود، زیرا اگر کار به درازا کشد مشکلات مهم ترى در پیش خواهد بود. این نامه پانزدهمین و آخرین نامه اى است که در نهج البلاغه خطاب به معاویه آمده است و هدف از آن دعوت معاویه در اوّلین فرصت به قبول بیعت با امام بوده است.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه [من المدینه] فی أول ما بُویِعَ له [بالخلافه]، ذکرَه الواقدی فی کتاب «الجمل»:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَى مُعَاوِیَهَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِی فِیکُمْ وَ إِعْرَاضِی عَنْکُمْ، حَتَّى کَانَ مَا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا دَفْعَ لَهُ، وَ الْحَدِیثُ طَوِیلٌ وَ الْکَلَامُ کَثِیرٌ، وَ قَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ؛ فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ وَ أَقْبِلْ إِلَیَّ فِی وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِکَ؛ وَ السَّلَامُ.

فرهنگ لغت

الِاعْذَار: اقامه عذر کردن.

قِبَلَکَ: نزد تو.

الْوَفْد: گروهى که بعنوان نماینده پیش کسى مى روند.

وَفد: جماعت مهمان

نامه اى از آن حضرت (ع) از مدینه، در آغاز بیعت با او به خلافت به معاویه نوشته است. واقدى آن را در کتاب الجمل آورده است:

از بنده خدا، امیر المؤمنین، به معاویه بن ابى سفیان، اما بعد، مى دانى که من اگر چیزى در باره شما گفته ام یا از شما روى گردانیده ام، معذور بوده ام. تا آن اتفاق که باید بیفتد، افتاد و دفع آن را چاره نبود. و این سخن دراز است و حرف بسیار. گذشته گذشت و آمدنى آمد. پس از آنان که در نزد تو هستند، بیعت بستان و با جمع یارانت به نزد من آى. والسلام.

نامه در یک نگاه:

در آغاز مى فرماید: «این نامه اى است از سوى بنده خدا على امیرمؤمنان به معاویه فرزند ابوسفیان»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِیّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى مُعَاوِیَهَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ).

سپس مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) (اى معاویه) از اتمام حجتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبى آگاهى دارى تا آنجا که آن حادثه اى که چاره اى از آن نبود واقع شد و راهى براى دفع آن نبود (اشاره به ماجراى قتل عثمان است)»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِی(۲) فِیکُمْ، وَإِعْرَاضِی عَنْکُمْ، حَتَّى کَانَ مَا لاَ بُدَّ مِنْهُ وَلاَ دَفْعَ لَهُ).

امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به طور سربسته به مسائل مربوط به قتل عثمان اشاره مى کند و تمام بنى امیّه و خاندان عثمان را مخاطب قرار مى دهد و مى فرماید: من تا آنجا که مى توانستم تلاش و کوشش کردم چنین حادثه اى رخ ندهد، اشتباهات عثمان را به او یادآورى کردم و کرارا به او هشدار دادم و هنگامى که نپذیرفت و من مأیوس شدم او را رها ساختم; نتیجه اعمالش دامان او را گرفت و شورش بر ضدش چنان شدید بود که راهى براى جلوگیرى از آن پیدا نمى شد، بنابراین من وظیفه خود را به طور کامل انجام دادم که این حادثه واقع نشود ولى چه سود که عثمان و اطرافیانش با من همکارى نکردند.

این سخن به اصطلاح از قبیل دفع دَخْل است، چون امام(علیه السلام) پیش بینى مى کرد که معاویه به بهانه خون عثمان از پذیرفتن بیعت صرف نظر کند. با این سخن به بهانه هاى او پایان داد، هرچند معاویه بعداً از طریق دیگرى وارد شد; بى آنکه ابتدا امام را در خون عثمان متهم کند قاتلان عثمان را از امام مطالبه کرد و آن را بهانه اى براى سر باز زدن از بیعت قرار داد.

سپس مى افزاید: «این داستان، طولانى است و سخن در اینجا فراوان است. گذشته گذشته است و آینده روى آورده (بنابراین سخن درباره این گونه مسائل را بگذار) اکنون تو مأمورى از تمام کسانى که نزد تو هستند براى من بیعت بگیرى و با گروهى از یارانت (براى بیعت مستقیم با من) به سوى من بیا. والسلام»; (وَالْحَدِیثُ طَوِیلٌ، وَالْکَلاَمُ کَثِیرٌ، وَقَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ، وَأَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ. فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ، وَأَقْبِلْ إِلَیَّ فِی وَفْد(۳) مِنْ أَصْحَابِکَ. وَالسَّلاَمُ).

اشاره به اینکه فعلا مشکل مهم مسلمانان مسأله بیعت و تحکیم پایه هاى حکومت اسلامى است; مسائل فرعى را باید براى وقت دیگر گذارد. باید با یارانت به طور دسته جمعى به صفوف مسلمانان بپیوندى که همه (جز اندکى) با من بیعت کردند.

جمله «أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَأَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ» شبیه چیزى است که ما مى گوییم: گذشته ها گذشته و باز نمى گردد; آنچه مهم است مسائل امروز و آینده است که باید براى آن فکرى کرد.

جمله «فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ» اشاره به این است که تو از طرف من با یارانت بیعت کن.

پی نوشت:

  1. سند نامه: همان گونه که در عنوان آمده است مرحوم سیّد رضى این نامه را از کتاب الجمل واقدى (محمد بن عمر بن واقد المدائنى متوفاى ۲۰۷) گرفته است. قابل توجّه اینکه «واقدى» از کسانى است که خطبه هاى امیرمؤمنان على(علیه السلام) و سخنان آن حضرت را گردآورى کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۷۷). به گفته «ابن ندیم» واقدى شیعه بود، هرچند در برابر مخالفان متعصب تقیه مى کرد. از او نقل شده است که على(علیه السلام) از معجزات رسول خداست، همچون عصا براى موسى و زنده کردن مردگان براى عیسى بن مریم. او اهل مدینه بود سپس به بغداد منتقل شد و در عصر مأمون به منصب قضاوت رسید. او اطلاعات وسیعى از تاریخ اسلام و همچنین حدیث و فقه و احکام و اخبار داشت (مصادر نهج البلاغه، ج ۱، ص ۵۷).
  2. «إعذار» به معناى اتمام حجت است.
  3. «وفد» به معناى گروه است.
  4. منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

 

رعایت حقوق حیوانات.

وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَیْهَا إِلَّا مَنْ تَثِقُ بِدِینِهِ رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِینَ، حَتَّى یُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِیِّهِمْ فَیَقْسِمَهُ بَیْنَهُمْ؛ وَ لَا تُوَکِّلْ بِهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِیقاً وَ أَمِیناً حَفِیظاً غَیْرَ مُعْنِفٍ وَ لَا مُجْحِفٍ وَ لَا مُلْغِبٍ وَ لَا مُتْعِبٍ. ثُمَّ احْدُرْ إِلَیْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ نُصَیِّرْهُ حَیْثُ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ؛ فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِینُکَ فَأَوْعِزْ إِلَیْهِ أَلَّا یَحُولَ بَیْنَ نَاقَهٍ وَ بَیْنَ فَصِیلِهَا وَ لَا یَمْصُرَ لَبَنَهَا فَیَضُرَّ [فَیُضِرَّ] ذَلِکَ بِوَلَدِهَا وَ لَا یَجْهَدَنَّهَا رُکُوباً وَ لْیَعْدِلْ بَیْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِی ذَلِکَ وَ بَیْنَهَا، وَ لْیُرَفِّهْ عَلَى اللَّاغِبِ وَ لْیَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ وَ الظَّالِعِ وَ لْیُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ وَ لَا یَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَادِّ الطُّرُقِ وَ لْیُرَوِّحْهَا فِی السَّاعَاتِ وَ لْیُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ، حَتَّى تَأْتِیَنَا بِإِذْنِ اللَّهِ بُدَّناً مُنْقِیَاتٍ غَیْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لَا مَجْهُودَاتٍ لِنَقْسِمَهَا عَلَى کِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ (صلی الله علیه وآله)، فَإِنَّ ذَلِکَ أَعْظَمُ لِأَجْرِکَ وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِکَ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

واژه شناسی:

الْمُجْحِف: اجحاف کننده، کسى که حیوان را بسیار تند میراند، بطوریکه لاغر و نحیف شود.

الْمُلغِب: خسته کننده، کسى که دیگرى را خسته و وامانده میکند.

احْدُر: بشتاب.

فَصِیلُهَا: بچه شتر شیرخوار.

لا یَمْصُرْ لَبَنَهَا: نباید تمام شیرش را بدوشد.

لِیُرَفِّه: باید راحت گذارد، آزاد کند.

اللاغِب: خسته، ضعیف.

لِیَسْتَأْنِ: باید مدارا کند.

النَقِب: حیوانى که پایش زخمى است.

الظَالِع: حیوانى که در راه رفتن مى لنگد.

الْغُدُر: جمع «غدیر»، برکه، آبگیر.

جَوَادُّ الطُّرُق: در اینجا مقصود جاده هاى بدون سبزه زار است.

النِطَاف: جمع «نطفه»، آبهاى کم، یعنى آنها را براى خوردن آب و علف باید مهلت داد.

الْبُدَّن: سمین، فربه.

الْمُنْقِیات: اسم فاعل از «انقى»، پروار، چاق.

مُجْهُودَات: خسته شده، سختى دیده.

لا تُوَکِّل: مأمور نکن

مُجحِف: اجحاف کننده

مُلغِب: از خستگى عاجز کننده

أحدُر: بسرعت روانه کن

أوعِز: اشاره کن

فَصِیل: بچه شتر

لا یَمصُر: شیرش را کاملا ندوشد

لا یَجهَدَنَّ: مشقت نیاورد، مبالغه نکند

یستأنِ: مهلت دهد، رفق و نرم رفتارى کند

نَقِب: حیوانى که پایش سوراخ شده

ظالِع: حیوانى که در راه رفتن پایش را مى کشد

غُدُر: جمع غدیر: گودالهائى که آب باران جمع شده

لِیُرَوِّح: باید استراحت بدهد

نِطاف: آبهاى کم، جمع نطفه

أعشاب: گیاهها

بُدَّن: جمع بدنه: شتر

مُنقِیات: فربه و چاق

مُتعَبات: خسته شده ها

مَجهودات: زحمت و مشقت دیده ها

ترجمه

و چون مال مسلمانان را مى فرستى، آن را به کسى بسپار که به دیندارى او مطمئن باشى تا آن را به ولىّ امر مسلمانان برساند و او میان مسلمانان قسمت نماید. و به نگهدارى آنها مگمار، مگر مردى نیکخواه و مهربان و امین را که نیکو نگهبانى کند. کسى که با ستوران درشتى نکند و آنها را تند نراند و خسته شان نگرداند.

پس، هر چه گرد آورده اى، زود به نزد ما فرست تا ما نیز در جایى که خداوند مقرر فرموده، صرف نماییم. چون امین تو ستوران زکات را گرفت، از او بخواه که در راه میان مادر و کره شیرخواره اش جدایى نیفکند و آن قدر آن را ندوشد که کره اش را زیان رسد و با سوار شدن بر آنها خسته نکند و میان آن شتر که بر آن سوار مى شود یا آن را مى دوشد و دیگر شترها عدالت ورزد. و چنان کند که شتر خسته بیاساید و با شترى که پایش مجروح شده و رفتن نتواند بمدارا رفتار کند و آنها را بر سر آبگیرها برد و آب دهد و از راههایى براند که به علفزارها نزدیک باشد، نه از راههاى خشک و عارى از گیاه، و ساعتها مهلت آسایش دهد تا آب خورند یا علف بچرند.

تا به اذن خدا آنها را به ما برساند، فربه و پرتوان نه خسته و لاغر، و ما آنها را، چنانکه در کتاب خدا و سنت پیامبر (صلى الله علیه و آله) آمده، تقسیم کنیم. اگر چنین کنى، اجر تو بزرگ باشد و تو را به رستگارى، ان شاء الله، نزدیکتر سازد.

غیر از کسى را که به او اعتماد دارى بر آنها امین قرار مده، امینى که نسبت به اموال مسلمانان درستکار باشد، تا جایى که آن اموال را به حاکم مسلمانان برساند و حاکم هم بین مردم پخش کند. جز خیرخواه و مهربان و امین و حافظ چوپانى بر حیوانات مگمار، که با حیوانات درشتى نکند و آنها را به جبر و مشقّت نراند، و نرنجانده و خسته ننماید.

هر آنچه نزد تو جمع شد به سرعت به سوى ما فرست تا آن را در محلى که خدا دستور داده مصرف کنیم. وقتى آن اموال را به امین سپردى به او سفارش کن بین شتر و بچه شیر خواره اش فاصله نیندازد، و آن قدر شیرش را ندوشد که به بچّه او زیان رسد، شتر را با سوارى گرفتن خسته و درمانده نکند، و در دوشیدن شیر و سوارى گرفتن بین آن شتر و شترهاى دیگر مساوات را رعایت نماید، باید زمینه استراحت حیوان خسته را فراهم کند، و آن شترى را که به پایش آسیب رسیده و از حرکت ناتوان شده آرام و آهسته براند، و آنها را به آبگاههایى که شتران بر آن عبور مى کنند وارد سازد، و از کناره راههاى علف دار به به جاده هاى بى گیاه نبرد، و ساعاتى به آنان استراحت دهد، و باید آنها را کنار آبهاى کم و گیاهان بیابان واگذارد، تا به اذن حق چاق و استخوان دار و پر مغز نزد ما آیند، نه رنجیده و خسته، تا آنها را به فرمان قرآن و روش پیامبر صلّى اللّه علیه و آله تقسیم کنیم، که این عمل باعث بزرگى اجر توست، و به رشد و هدایتت نزدیک تر است، اگر خدا بخواهد.

  1. حمایت از حقوق حیوانات:

و به فردى که اطمینان ندارى، و نسبت به اموال مسلمین دلسوز نیست، مسپار، تا آن را به پیشواى مسلمین برساند و او در میان آنها تقسیم گرداند.در رساندن حیوانات آن را به دست چوپانى که خیر خواه و مهربان، امین و حافظ، که نه سختگیر باشد و نه ستمکار، نه تند براند و نه حیوانات را خسته کند، بسپار.

سپس آنچه از بیت المال جمع آورى شد براى ما بفرست، تا در نیازهایى که خدا اجازه فرموده مصرف کنیم. هر گاه حیوانات را به دست فردى امین سپردى، به او سفارش کن تا: «بین شتر و نوزادش جدایى نیفکند، و شیر آن را ندوشد تا به بچّه اش زیانى وارد نشود. در سوار شدن بر شتران عدالت را رعایت کند، و مراعات حال شتر خسته یا زخمى را که سوارى دادن براى او سخت است بنماید. آنها را در سر راه به درون آب ببرد، و از جاده هایى که دو طرف آن علف زار است به جادّه بى علف نکشاند، و هر چند گاه شتران را مهلت دهد تا استراحت کنند، و هر گاه به آب و علفزار رسید، فرصت دهد تا علف بخورند و آب بنوشند».

تا آنگاه که به اذن خدا بر ما وارد شوند، فربه و سر حال، نه خسته و کوفته، که آنها را بر أساس رهنمود قرآن، و سنّت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم تقسیم نماییم. عمل به دستورات یاد شده مایه بزرگى پاداش و نیز هدایت تو خواهد شد. ان شاء اللّه.

و چون مال مسلمانان را با کسى روانه مى دارى، بدان بسپار که به دیندارى او اطمینان دارى تا به ولى مسلمانان رساند و او میان آنان بخش گرداند، و بر آن مگمار جز خیرخواهى مهربان، و درستکارى نگاهبان که نه بر آنان درشتى کند و نه زیانشان رساند، و نه مانده شان سازد و نه خسته شان گرداند.

پس آنچه فراهم گشته شتابان نزد ما روانه دار تا چنانکه خدا فرموده بخش گردانیم -و به مستحقّانش برسانیم-. پس اگر امین تو آن را گیرد و رساندنش را تعهّد کند، بدو سفارش کن که میان ماده شتر و بچّه شیرخوارش جدایى نیفکند، و ماده را چندان ندوشاند که شیرش اندک ماند و بچه اش را زیان رساند، و در سوار شدن به خستگى اش نیندازد، و میان آن و دیگر اشتران عدالت را برقرار سازد، و باید شتر خسته را آسوده گرداند و آن را که کمتر آسیب دیده، یا از رفتن ناتوان گردیده، آرام راند. و چون بر آبگیرها گذرد به آبشان در آرد و راهشان را از زمینهاى گیاهناک به جاده ها نگرداند، و در ساعتهایى آنها را آسوده بگذارد، و به هنگام خوردن آب و چریدن گیاه مهلتشان دهد.

تا به اذن خدا فربه و تناور، نه خسته و نه از بیمارى لاغر، نزد ما رسند و به دستور کتاب خدا و سنّت پیامبر او (ص) آن را پخش کنیم، که این کار پاداش تو را بسیار گرداند و به رستگارى ات نزدیکتر رساند، ان شاء اللّه.

و (چون آنها را بابت زکوه دریافت نمودى) امین قرار مده بر آنها مگر کسیرا که بدین او اطمینان داشته باشى (باور داشته باشى که در گفتار و کردار طبق دستور دین رفتار مى نماید) در حالیکه بمال مسلمانان درستکار باشد تا آنکه آنرا به فرمانروایشان برساند، و او بین آنان پخش نماید، و بر آنها نگهدار مگردان مگر درستکار و مهربان که درشتى نکرده بسختى نراند و نرنجاند و خسته نگرداند،

(۶) پس آنچه نزد تو گرد آید زود بسوى ما فرست تا آنرا به جائى که خداوند امر فرموده صرف نماییم، و چون آنها را امین تو (براى آوردن نزد ما) گرفت باو سفارش کن که بین شتر و بچّه شیر خواره اش جدائى نیندازد، و شیرش را بسیار ندوشد که به بچّه اش زیان رساند، و با سوارى آنرا خسته و وامانده نسازد، و در دوشیدن، و سوارى بین آن و شترهاى دیگر برابر رفتار نماید (نه آنکه شیر یکى را دوشیده همه راه را بر یکى سوار شود)

(۷) و باید آسایش خسته را فراهم ساخته آنرا که پایش سوده و از رفتن ناتوان گردیده به آرامش و آهسته براند، و آنها را به برکه ها و آبگاههائى وارد سازد که شترها بر آنها مى گذرند، و آنها را از زمین گیاه دار به راهها (ى بى گیاه) نبرد (تا در طىّ راه چریده در رفتار توانا باشند) و باید آنها را ساعتها (هر چند ساعت یک بار یا در چراگاهها) راحتى و آسایش دهد (تا آسوده بچرند) و باید آنها را نزد آبهاى اندک و گیاهها مهلت دهد و واگذارد تا اینکه باذن و فرمان خدا فربه و استخوان دار پر مغز نزد ما بیایند نه رنجیده و خسته گردیده تا آنها را بدستور کتاب خدا (قرآن کریم) و روش پیغمبرش صلّى اللَّه علیه و آله (بین مستحقّین) تقسیم و پخش نماییم، پس آنچه گذشت براى پاداش تو (از خدا) بسیار شایان و براى هدایت و رستگاریت بسیار زیبنده است، اگر خدا بخواهد.

آنها (حیوانات زکات) را به غیر از کسى که به دینش اطمینان دارى و نسبت به اموال مسلمین دلسوزتر است مسپار تا آن را (سالم) به ولى مسلمین برساند و او در میان مسلمانان تقسیم کند. تنها کسانى را مأمور این کار کن که خیرخواه و مهربان و امین و حافظ باشند، سخت گیر و اجحاف گر نباشند، حیوانات را خسته نکنند و به زحمت نیندازند، سپس آنچه را نزد تو جمع شده فوراً به سوى ما روانه کن تا آن را در مصارفى که خداوند امر فرموده صرف کنیم و هنگامى که امین تو آنها را در اختیار گرفت به او سفارش کن که میان شتر ماده و نوزادش جدایى نیفکند و شیر آن را چنان ندوشد که به بچه اش زیان وارد شود و در سوار شدن بر شتران، آنها را به زحمت نیفکند و عدالت را در این امر در میان آنها رعایت کند (گاه بر این سوار شود و گاه بر دیگرى) و نیز حال شترِ خسته و یا زخمى را که سوارى دادن برایش مشکل است رعایت کند و با حیوانى که سم او ساییده یا لنگ شده مدارا نماید.

امین تو باید هنگامى که در اثناى راه به غدیرهاى آب مى رسد، آنها را سیراب کند و از کناره هاى جاده علف دار به درون جاده هاى خشک و بى گیاه منحرف نسازد و ساعاتى به آن حیوانات استراحت دهد و چون به آب و علفزار مى رسد به آنها مهلت دهد (تا به اندازه کافى آب بنوشند و از علفها تغذیه کنند) تا هنگامى که نزد ما مى آیند به اذن خدا فربه و سرحال باشند نه خسته و کوفته و هدف نهایى این است که آنها را مطابق دستور خداوند و سنّت پیغمبرش(صلى الله علیه وآله) (در میان نیازمندان) تقسیم کنیم (بى آنکه منافع شخصى در آن وجود داشته باشد) (و بدان) عمل به این برنامه پاداش تو را بیشتر و هدایت تو را افزون تر خواهد کرد; إن شاءالله.

شرح

در بخش گذشته، امام(علیه السلام) دستورات لازم را درباره چگونگى اخذ زکات از کسانى که زکات بر آنها واجب است بیان فرمود. در این بخش از نامه، سخن درباره چگونگى حفظ این اموال و طرز رفتار با حیواناتى است که به عنوان زکات پرداخته شده اند.

نخست امام(علیه السلام) صفات کسانى را که مأمور انتقال زکات به سوى بیت المال مى شوند، بیان مى کند و چندین ویژگى براى آنها بر مى شمرد. در نخستین و دومین صفت مى فرماید: «آنها را به غیر از کسى که به دینش اطمینان دارى و نسبت به اموال مسلمین دلسوز است، مسپار تا آن را (سالم) به ولى مسلمین برساند و او در میان مسلمانان تقسیم کند»; (وَلاَ تَأْمَنَنَّ عَلَیْهَا إِلاَّ مَنْ تَثِقُ بِدِینِهِ، رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِینَ حَتَّى یُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِیِّهِمْ فَیَقْسِمَهُ بَیْنَهُمْ).

بنابراین مهمترین شرط، در این گونه مسائل امانت و وثاقت و شرط دوم رفق، مدارا و دلسوزى است و اگر این دو شرط در متصدیان بیت المال و خزانه داران کشورهاى اسلامى رعایت شود به یقین مشکلى در امور مالى پیدا نخواهد شد; نه خیانتى رخ مى دهد و نه حیف و میل و افراط و تفریطى.

سپس در ادامه این سخن، هشت وصف دیگر براى مأموران انتقال این اموال و چوپان ها بیان کرده و مى فرماید: «تنها کسانى را مأمور این کار کن که خیرخواه و مهربان و امین و حافظ باشند، سخت گیر و اجحاف گر نباشند، حیوانات را خسته نکنند و به زحمت نیندازند»; (وَلاَ تُوَکِّلْ بِهَا إِلاَّ نَاصِحاً شَفِیقاً وَأَمِیناً حَفِیظاً، غَیْرَ مُعْنِف(۱) وَلاَ مُجْحِف(۲)، وَلاَ مُلْغِب(۳) وَلاَ مُتْعِب(۴)).

به یقین این اوصاف هشت گانه ارتباط نزدیک با یکدیگر دارند; چوپانى که ناصح و شفیق است قطعاً حیوانات را خسته نمى کند و تند نمى راند، زیرا هم حیوانات به زحمت مى افتند که بر خلاف عدل اسلامى است و هم وزن آنها کم مى شود و یا بیمار مى گردند که به زیان مصرف کنندگان است.

قابل توجّه اینکه این دستورات را امام(علیه السلام) هنگامى بیان فرمود که نه از حقوق حیوانات سخنى در میان دانشمندان جهان مطرح بود و نه از حقوق بشر; ولى اسلام به عنوان آئینى مملوّ از برنامه هاى اخلاقى، حرمت حیوانات و حقوق آنها را نیز فراموش نکرده و مشمول محبّت و رأفت قرار داده است (توضیح بیشترى در این زمینه در بحث نکات خواهد آمد).

آن گاه در دستور دیگرى مى فرماید: «سپس آنچه نزد تو جمع شده فوراً به سوى ما روانه کن تا آن را در مصارفى که خداوند امر فرموده صرف کنیم»; (ثُمَّ احْدُرْ(۵) إِلَیْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ نُصَیِّرْهُ حَیْثُ أَمَرَ اللهُ بِهِ).

این دستور به دو دلیل داده شده است: نخست اینکه ممکن است نیازمندانى به صورت فوق العاده در انتظار کمک هاى بیت المال باشند که اگر حق آنها زودتر برسد، مشکلاتشان حل خواهد شد و دیگر اینکه تأخیر در رساندن این اموال، معرض آفات است و براى نجات از آن آفات باید تعجیل کرد و اموال زکات را به ولى امر مسلمین رسانید.

بعضى از شارحان نهج البلاغه از این جمله احکام فقهى متعدّدى استفاده کرده اند: نخست اینکه نقل زکات از شهرى به شهر دیگر جایز است و دیگر اینکه مأموران جمع آورى زکات حق ندارند خودسرانه آنها را تقسیم کنند و سوم اینکه زکات باید به دست ولى امر مسلمین برسد و زیر نظر او تقسیم گردد.

بدیهى است این دستور مربوط به مناطق نزدیک به مرکز حکومت امام(علیه السلام)است و اما مناطق دور دست که انتقال مال زکات به غیر صورت نقدى عملاً امکان پذیر نیست حکم دیگرى دارد; یعنى نمایندگان امام(علیه السلام) مى توانند آن را در مرکز نمایندگى خود جمع آورى و تقسیم کنند.

آن گاه امام(علیه السلام) درباره کیفیت نقل حیوانات زکَوى به نماینده خود دستورات ده گانه دقیق و ظریفى مى دهد و مى فرماید: «هنگامى که امین تو آنها را در اختیار گرفت به او سفارش کن که میان شتر ماده و نوزادش جدایى نیفکند و شیر آن را چنان ندوشد که به بچه اش زیان وارد شود و در سوار شدن بر شتران، آنها را به زحمت نیفکند و عدالت را در این امر در میان آنها رعایت کند (گاه بر این سوار شود و گاه بر دیگرى) و نیز حال شترِ خسته و یا زخمى را که سوارى دادن برایش مشکل است رعایت کند و با حیوانى که سم او ساییده یا لنگ شده مدارا نماید»; (فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِینُکَ فَأَوْعِزْ(۶) إِلَیْهِ أَلاَّ یَحُولَ بَیْنَ نَاقَه وَبَیْنَ فَصِیلِهَا(۷)، وَلاَ یَمْصُرَ(۸) لَبَنَهَا فَیَضُرَّ ذَلِکَ بِوَلَدِهَا; وَلاَ یَجْهَدَنَّهَا رُکُوباً، وَلْیَعْدِلْ بَیْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِی ذَلِکَ وَبَیْنَهَا، وَلْیُرَفِّهْ عَلَى اللاَّغِبِ، وَلْیَسْتَأْنِ(۹) بِالنَّقِبِ(۱۰) وَالظَّالِعِ(۱۱)).

آنچه در بالا آمد شش قسمت از دستوراتى است که امام(علیه السلام) براى مراعات حال حیوانات زکوى بیان فرموده که هم جنبه انسانى و اخلاقى دارد و نشان مى دهد که اسلام حتى مراعات حال حیوانات را نیز لازم مى شمرد; حیواناتى که زبان براى گفتن ندارند و قادر بر دفاع از خویشتن نیستند.

آن گاه در ادامه این سخن چند دستور دیگر مى دهد و مى فرماید: «امین تو باید هنگامى که در اثناى راه به غدیرهاى آب مى رسد، آنها را سیراب کند و از کناره هاى جاده علف دار به درون جاده هاى خشک و بى گیاه منحرف نسازد و ساعاتى به آن حیوانات استراحت دهد و چون به آب و علفزار مى رسد به آنها مهلت دهد (تا به اندازه کافى آب بنوشند و از علف ها تغذیه کنند) تا هنگامى که نزد ما مى آیند به اذن خدا فربه و سرحال باشند نه خسته و کوفته»; (وَلْیُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ(۱۲)، وَلاَ یَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الاَْرْضِ إِلَى جَوَادِّ(۱۳) الطُّرُقِ، وَلْیُرَوِّحْهَا فِی السَّاعَاتِ وَلْیُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ(۱۴) وَالاَْعْشَابِ(۱۵)، حَتَّى تَأْتِیَنَا بِإِذْنِ اللهِ بُدَّناً(۱۶) مُنْقِیَات(۱۷)، غَیْرَ مُتْعَبَات وَلاَ مَجْهُودَات).

در این چهار دستور اخیر امام(علیه السلام)، بیشتر به آب و علف این حیوانات نظر دارد. هدف آن است که اینها تشنگى نکشند، گرسنه نشوند، در مسیر راه به اندازه کافى آب بنوشند و در کنار جاده ها که غالبا علف وجود دارد، از آن استفاده کنند.

این دستورات افزون بر اینکه جنبه اخلاقى و انسانى دارد، به نفع بیت المال و نیازمندانى است که از حقوق بیت المال بهره مى گیرند; لذا درآخر این عبارات فرمود: باید چنان کنند که این حیوانات سالم و سرحال و چاق و فربه به نزد ما آیند.

در پایان این نامه، به هدف نهایى اشاره کرده و مى فرماید: «هدف این است که آنها را مطابق دستور خداوند و سنّت پیغمبرش(صلى الله علیه وآله) (در میان نیازمندان) تقسیم کنیم (بى آنکه منافع شخصى در آن وجود داشته باشد)»; (لِنَقْسِمَهَا عَلَى کِتَابِ اللهِ وَسُنَّهِ نَبِیِّهِ(صلى الله علیه وآله)).

آن گاه اضافه مى کند: «عمل به این برنامه پاداش تو را بیشتر و هدایت تو را افزون تر خواهد کرد; إن شاءالله»; (فَإِنَّ ذَلِکَ أَعْظَمُ لاَِجْرِکَ، وَأَقْرَبُ لِرُشْدِکَ، إِنْ شَاءَ اللهُ).

نکته ها:

  1. تأکید بر رساندن اموال زکات به نیازمندان:

امام(علیه السلام) در این نامه نورانى سه بار بر این مطلب تأکید فرموده که اموال زکات بعد از جمع آورى باید در میان نیازمندان تقسیم شود. حضرت تعبیر به «مالُ الْمُسْلِمِینَ» کرده; در یک جا مى فرماید: «فَیَقْسِمَهُ بَیْنَهُمْ» و در جاى دیگر مى فرماید: «نُصَیِّرُهُ حَیْثُ اَمَرَ اللهُ» و در پایان نامه نیز مى فرماید: «نَقْسِمَها عَلى کِتابِ اللهِ وَسُنَّهِ نَبِیِّهِ». این تکرار، هرچند به گفته ابن ابى الحدید در ابتدا مخالف بلاغت به نظر مى رسد، ولى با توجّه به اینکه خاطرات زمان عثمان که بیت المال در میان افراد خاصى تقسیم مى شد و نیازمندان محروم مى ماندند و همان سبب فتنه و آشوب بر علیه او شد، در نظرها باقى مانده بود، امام(علیه السلام) براى اطمینان بخشیدن به مردم در یک نامه سه بار این نکته را تکرار مى کند که هدف ما این است که مال مسلمین را در میان آنها تقسیم کنیم و نیازمندان را به حقوقشان برسانیم.

  1. حمایت از حیوانات در اسلام:

مردم جهان از قدیم الایام به طور سنتى براى حیواناتى که از آنها استفاده مى کردند، احترام قائل بودند و اصولى را درباره آنها رعایت مى کردند و در بعضى از موارد به صورت افراطى در مى آمد و شکل پرستش به خود مى گرفت همان گونه که امروز در میان جمعى از هندوها نیز دیده مى شود تا اینکه در این اواخر به مدافعان از حیوانات، شکل جمعیّت دادند و اصول و مقرراتى قائل شدند و اگر کسانى از آن تخلف کنند مورد اعتراض قرار مى گیرند، هرچند این موضوع مانند سایر موضوعاتى که مربوط به حقوق بشر یا حمایت زندانیان و کودکان و امثال آنهاست در بسیارى از موارد رنگ سیاسى به خود گرفته و تبدیل به چماقى براى کوبیدن بر سر مخالفان شده است; گاه هزاران انسان بى گناه را مى کشند و در سال میلیادرها دلار سلاحهاى کشتار جمعى صادر مى کنند و صداى کسى بلند نمى شود; اما یک یا چند حیوان اگر مورد آزار قرار گیرند فریادشان بلند مى شود.

ولى اسلام حد اعتدال را از آغاز در این مسأله رعایت کرده و سفارش هاى اکید و دقیق وظریفى درباره حیوانات نموده که هر انسان منصفى را به تحسین وا مى دارد.

در کتب روایى ما، احادیث فراوانى در این باره وارد شده است; از جمله در ابواب مربوط به حج به تناسب استفاده از حیوانات به عنوان مرکب در مسیر حج، ابوابى تحت عنوان «اَبْوابُ اَحْکامِ الدَّوابِّ فِى السَّفَرِ وَغَیْرِهِ» دیده مى شود.

مرحوم شیخ حر عاملى در کتاب وسائل الشیعه در جلد هشتم تحت همین عنوان روایات فراوانى در بیش از پنجاه باب ذکر کرده است که ذیلا بعضى از روایات آن را که در باب اوّل ذکر کرده از نظر مى گذرانیم.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: «لِلدَّابَّهِ عَلَى صَاحِبِهَا خِصَالٌ یَبْدَأُ بِعَلَفِهَا إِذَا نَزَلَ وَیَعْرِضُ عَلَیْهَا الْمَاءَ إِذَا مَرَّ بِهِ وَلاَ یَضْرِبُ وَجْهَهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهَا وَلاَ یَقِفُ عَلَى ظَهْرِهَا إِلاَّ فِی سَبِیلِ اللهِ وَلاَ یُحَمِّلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا وَلاَ یُکَلِّفُهَا مِنَ الْمَشْیِ إِلاَّ مَا تُطِیقُ; براى چهارپایان بر صاحبان آنها حقوق (شش گانه) است: نخست اینکه هنگامى که به منزل رسید و پیاده شد اوّل آذوقه آنها را آماده کند (چرا که این حیوان از صاحبش خسته تر است به علاوه زبان تقاضا ندارد) و هر زمان که از کنار آب بگذرد، آب را بر او عرضه کند (تا اگر تشنه باشد بنوشد) و هرگز به صورتش تازیانه نزند، چرا که او تسبیح و حمد خدا مى گوید و هرگز بر پشت آن هنگام توقف ننشیند مگر در هنگام جنگ (اشاره به اینکه هنگامى که سواران به هم مى رسند، یا از کنار فرد پیاده اى عبور مى کنند و براى احوال پرسى و مطالب دیگر توقف مى نمایند باید از مرکب پیاده شوند، حرفهایشان که تمام شد سوار شوند و به راه خود ادامه دهند، زیرا این زحمت را به حیوان دادن که در حال توقف سوار آن باشند و پیاده نشوند، زحمتى است بدون دلیل; ولى در میدان جنگ چنین نیست (زیرا پیاده شدن از مرکب به هر حال خطرناک است) و بیش از طاقتش چیزى بر آن بار نکند و بیش از تواناییش آن را راه نبرد».(۱۸)

در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) شبیه همین معنا تحت عنوان «لِلدَّابَّهِ عَلَى صَاحِبِهَا سِتِّهُ حُقوق; براى چهارپایان بر صاحبان آنها شش حق است» نقل شده و در روایت دیگرى هفت حق ذکر شده است.

تعبیرات ظریفى در این روایت آمده که اسلام کوچک ترین مسائل را درباره این موضوع از نظر دور نداشته و انسانى ترین دستورات را در این باره داده است. بسیارند کسانى که هنگامى که مرکب آنها کم و زیادى مى کند با شلاق به جان آن مى افتند و گاه عصبانیّت خود را در موضوعات دیگر، بر سر حیوان خالى مى کنند; ولى اسلام تأکید مى کند که بى دلیل مرکب را آزار ندهند. در حدیث مى خوانیم که امام سجاد زین العابدین(علیه السلام) چهل بار از مدینه به مکّه براى زیارت خانه خدا از شترى استفاده کرد و در تمام این مدت حتى یک تازیانه به آن شتر نزد.(۱۰)

در حدیث معروفى که در منابع شیعه و اهل سنّت آمده است مى خوانیم: «خداوند زنى را به سبب گربه اى وارد دوزخ ساخت چرا که آن را بسته بود نه رهایش مى کرد که خودش غذا پیدا کند و نه غذایى به او مى داد».(۲۰)

حتى از بعضى روایات استفاده مى شود که نباید فحش و ناسزا به حیوانات داد(۲۱) این تعبیر نشان مى دهد که حیوانات هم براى خود فهم و شعورى دارند و از فحش و ناسزا متأثر مى شوند. به علاوه هنگامى که زبان انسان آلوده شد، تدریجاً براى او عادت مى شود و در مورد انسانها نیز آن را به کار مى برد.

پی نوشت:

۱ . «مُعنف» از ریشه «عنف» بر زون «قفل» به معناى گرفتن چیزى با شدت و قساوت است.

۲ . «مُجحف» از ریشه «اجحاف» از ریشه «جحف» بر وزن «حرف» به معناى اصرار بر ضرر زدن به کسى است.

۳ . «مُلغب» از ریشه «لغوب» به معناى خسته شدن و خستگى گرفته شده و هنگامى که به باب افعال مى رود به معناى خسته کردن است.

۴ . «مُتعب» این واژه که از ریشه «تعب» به معناى خستگى گرفته شده، هنگامى که باب افعال برود مفهوم آن خسته کردن است، با «ملغب» قریب المعناست; ولى بعضى گفته اند: «لغوب» به معناى تعب و زحمت روحى است در حالى که تعب رنج جسمانى را نیز شامل مى شود.

۵ . «اُحدُرْ» از ریشه «حدر» بر وزن «حرف» به معناى به سرعت حرکت کردن و نیز به معناى پایین آوردن چیزى از بلندى است و در اینجا معناى اوّل مراد است; یعنى حیوانات زکات را که جمع آورى کردى به سرعت نزد ما بیاور تا به اهلش برسانیم.

۶ . «اَوعِز» از ریشه «وعز» بر وزن «وعظ» به معناى پیشنهاد کردن و سفارش نمودن کارى به دیگرى است.

۷ . «فصیل» به معناى بچه شترى است که از شیر باز گرفته شده و از ریشه «فصل» به معناى جدایى است; ولى با توجّه به اینکه امام(علیه السلام) بعد از این جمله دستور مى دهد که تمام شیر ناقه را ندوشند تا بچه او هم بهره اى داشته باشد، استفاده مى شود که منظور از فصیل در اینجا بچه شترى است که در آستانه از شیر باز گرفتن است و هنوز از شیر باز گرفته نشده (به تعبیر ادبا مجازِ به علاقه اوْل و مشارفت است).

۸ . «لا یمصر» از ریشه «مصر» بر وزن «نصر» به معناى دوشیدن شیر به طور کامل است.

۹ . «یَسْتأنِ» از ریشه «أنْى» بر وزن «امر» به معناى مهلت دادن گرفته شده و هنگامى که به باب استفعال برود، به معناى انتظار کشیدن و مدارا کردن است.

۱۰ . «نقب» به معناى شترى است که کف پاى او ساییده شده (و به زحمت راه مى رود).

۱۱ . «ظالع» از ریشه «ظَلع» بر وزن «زرع» به معناى لنگیدن گرفته شده است.

۱۲ . «غُدُر» جمع «غدیر» به معناى برکه آب است.

۱۳ . «جوادّ» جمع «جاده» به معناى راه وسیع است.

۱۴ . «نطاف» جمع «نطفه» به معناى آب زلال است.

۱۵ . «الاَعْشاب» جمع «عُشب» بر وزن «قفل» به معناى گیاهان سبز است.

۱۶ . «بُدّن» جمع «بادن» به معناى حیوان چاق و فربه است.

۱۷ . «مُنقیات» جمع «مُنقیه» به معناى حیوانى است که چربى فراوان داشته باشد.

۱۸ . وسائل الشیعه، ج ۸، ابواب احکام الدواب، باب ۹، ص ۳۵۰، ح ۱٫

۱۹ . همان مدرک، باب ۱۰، ص ۳۵۳، ح ۹ .

۲۰ . کنزالعمال، ح ۴۳۶۹۵ و وسائل الشیعه، باب ۵۳ از احکام الدواب. ص ۳۹۷٫

۲۱ . تهذیب، ج ۴، ص ۱۶۴، ح

منبع: http://ahlolbait.ir/article/16482/٫