میدان جنگ

نوشته‌ها

احکام جهاد در فقه شیعه

اشاره

از نظر فقه شیعه جهاد ابتدایی هر چند علیه مشرکین و کفار غیر کتابی بدون اذن امام معصوم جایز نیست. بنابراین در شرایط فعلی از نظر فقه شیعه جهاد ابتدایی جایز نیست. اما جهاد دفاعی که به حکم عقل نیز واجب است نیازی به مجوز از سوی امام معصوم ندارد، بلکه بر طبق شرایط آن بر هر کسی که توانایی دفاع از اسلام و ناموس و مال مسلمانان را دارد واجب است. 

 

جهاد در فقه شیعه

در دین اسلام جهاد در چند مورد وجود دارد. یک مورد، جهاد ابتدایی است یعنی جهاد بر مبنای اینکه اگر دیگران غیر مسلمان باشند و مخصوصا اگر مشرک باشند، اسلام اجازه می دهد که مسلمین ولو اینکه سابقه عداوت و دشمنی هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله کنند برای از بین بردن شرک. شرط این نوع جهاد این است که افراد مجاهد باید بالغ و عاقل و آزاد باشند و انحصارا بر مردها واجب است نه بر زنها و در این نوع جهاد است که اذن امام یا منصوب خاص امام شرط است. از نظر فقه شیعه این نوع جهاد جز در زمان حضور امام یا کسی که شخصا از ناحیه امام منصوب شده باشد جایز نیست یعنی از نظر فقه شیعه الان برای یک نفر حاکم شرعی هم مجاز نیست که دست به این چنین جنگ ابتدایی بزند. مورد دوم جهاد آن جایی است که حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته یعنی جنبه دفاع دارد، به این معنا که دشمن یا قصد دارد بر بلاد اسلامی استیلاء پیدا کند و همه یا قسمتی از سرزمین های اسلامی را اشغال کند یا قصد استیلای بر زمین ها را ندارد، قصد استیلای بر افراد را دارد و می خواهد بیاید یک عده افراد را اسیر کند و ببرد، یا حمله کرده و می خواهد اموال مسلمین را به شکلی برباید، یا به شکل شبیخون زدن یا به شکلی که امروز می آیند منابع و معادن و غیره را می برند که به زور می خواهند بگیرند و ببرند و یا می خواهد به حریم و حرم مسلمین، به نوامیس مسلمین، به اولاد و ذریه مسلمین تجاوز کند. بالاخره اگر چیزی از مال یا جان یا سرزمین و یا اموری که برای مسلمین محترم است مورد حمله دشمن قرار گیرد، در این جا بر عموم مسلمین اعم از زن و مرد و آزاد و غیر آزاد، واجب است که در این جهاد شرکت کنند (شاید حتی غیر بالغ هم جایز باشد که در این جهاد شرکت کند) و در این جهاد اذن امام یا منصوب از ناحیه امام شرط نیست.

“محقق” کتابی دارد به نام «شرایع» که از متون مسلمه فقه تهیه شده است و شهید ثانی آن را شرح کرده به نام «مسالک الافهام» که بسیار شرح خوبی است و شهید ثانی هم از اکابر و بزرگان تقریبا درجه اول فقهاء شیعه است در این مورد می گویند که اجازه امام شرط نیست. تقریبا نظیر همین وضعی که الان بالفعل اسرائیل به وجود آورده که سرزمین مسلمین را اشغال کرده است. در اینجا بر مسلمین اعم از زن و مرد، آزاد و غیر آزاد و دور و نزدیک واجب است که در این جهاد که اسمش دفاع است شرکت کنند و هیچ موقوف به اذن امام نیست. می گویند: «ولا یختص بمن قصدوه من المسلمین بل یجب علی من علم بالحال النهوض اذا لم یعلم قدرش المقصودین علی المقاومه» می گوید: این جهاد اختصاص ندارد به افرادی که خود آنها مورد تجاوز قرار گرفته اند سرزمینشان، مالشان، جانشان، ناموسشان، بلکه بر هر مسلمانی که اطلاع پیدا کند واجب است مگر اینکه بداند که آنها خودشان کافی هستند، خودشان دفاع می کنند یعنی قدرت دشمن ضعیف است و قدرت آنها قوی است و نیازی ندارند، و الا اگر بداند نیاز به وجود او هست واجب است و هر چه که نزدیکتر به آنها باشند واجب تر است یعنی وجوب موکد می شود.

نوع سوم هم نظیر جهاد است ولی جهاد عمومی نیست، جهاد خصوصی است و احکامش با جهادهای عمومی فرق می کند. جهاد عمومی یک احکام خاصی دارد از جمله این که هر کس که در این جهاد کشته شود، شهید است و غسل ندارد، کسی که در جهاد رسمی کشته می شود او را با همان لباسش و بدون غسل با همان خونها دفن می کنند. قسم سوم را هم اصطلاحا «جهاد» می گویند اما جهادی که همه احکامش مثل جهاد نیست، اجرش مثل اجر جهاد است، فردش شهید است و آن این است که اگر فردی در قلمروی اسلام نباشد، در قلمروی کفار باشد و آن محیطی که او در قلمروی آن است مورد هجوم یک دسته دیگر از کفار قرار بگیرد، به طوری که خطر تلف شدن او نیز که در میان آنهاست وجود داشته باشد ( مثلا فردی در فرانسه است، بین آلمان و فرانسه جنگ در می گیرد)، یک آدمی که اساسا جزء آنها نیست در اینجا چه وظیفه ای دارد؟ وظیفه دارد که جان خودش را به هر شکل هست حفظ کند و اگر بداند که حفظ جانش موقوف به این است که عملا باید وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است، نه برای همدردی با آن محیطی که در آنجا هست بلکه برای حفظ جان خودش باید بجنگد و اگر کشته شد اجرش مانند اجر شهید است، کما اینکه موارد دیگری هم دارید که در اسلام اینها را نیز شهید و مانند مجاهد می نامند اگر چه حکم شهید را ندارند در اینکه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان کنند و بعضی احکام دیگر. از جمله این موارد این است که کسی مورد حمله دشمن قرار بگیرد که قصد جانش یا قصد مالش و یا قصد ناموسش را دارد ولو اینکه آن دشمن مسلمان باشد مثلا انسان در خانه خودش خوابیده، یک دزد آمده و حمله کرده به این خانه و می خواهد مال او را ببرد، آیا در اینجا انسان می تواند از مال خودش دفاع کند؟ بله، می گوئید احتمال کشته شدن هم هست.

ولو انسان صدی ده احتمال بدهد، حفظ جان در صدی ده احتمال هم واجب است اما در اینجا چون مقام دفاع از مال است تا حدود صدی پنجاه هم می تواند جلو برود، اما اگر خطر غیر مال مثل ناموس یا جان در کار باشد، با صد در صد یقین به اینکه کشته می شود هم باید قیام کند، باید دفاع کند، باید بجنگد و نباید بگوید خوب او قصد کشتن مرا دارد، من چکار بکنم؟ نه، او قصد کشتن دارد، بر تو واجب است که او را قبلا بکشی یعنی باید مقاوم باشی نه اینکه بگویی او که می خواهد بکشد، من دیگر چرا دست به کاری بزنم، من چرا شرکت کنم؟! دو مورد دیگر هم هست. یک مورد را اصطلاحا می گویند قتال اهل بغی مقصود این است: اگر در میان مسلمین جنگ داخلی در بگیرد و یک طایفه بخواهد نسبت به طایفه دیگر زور بگوید، اینجا وظیفه سایر مسلمین در درجه اول این است که میان اینها صلح بر قرار کنند، میانجی بشوند، کوشش کنند که اینها با یکدیگر صلح کنند، و اگر دیدند یک طرف سرکشی می کند و به هیچ وجه حاضر نیست صلح کند بر آنها واجب می شود که به نفع آن فئه مظلوم علیه آن فئه سرکش وارد جنگ بشوند.

این نص آیه قرآن است: «و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احداهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی ء الی امر الله» (حجرات،۹)؛ «اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به قتال برخیزند، البته شما (مومنان) بین آنها صلح برقرار دارید و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با آن طایفه ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا باز آید». قهرا یکی از مواردش آنجایی است که مردمی بر امام عادل زمان خودشان خروج بکنند. چون او امام عادل و به حق است و این علیه او قیام کرده فرض این است که حق با اوست نه با این. پس باید که به له او و علیه این وارد جنگ شد. یکی دیگر از موارد که در آن تا اندازه ای میان فقها اختلاف است، مسئله قیام خونین برای امر به معروف و نهی از منکر است، آن هم یک مرحله و یک مرتبه است.

خداوند در سوره بقره آیات ۱۹۰ تا ۱۹۳ می فرماید: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا إن الله لا یحب المعتدین (بقره،۱۹۰) و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و أخرجوهم من حیث أخرجوکم و الفتنه أشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتى یقاتلوکم فیه فإن قاتلوکم فاقتلوهم کذلک جزاء الکافرین (بقره،۱۹۱) فإن انتهوا فإن الله غفور رحیم (بقره،۱۹۲) و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه و یکون الدین لله فإن انتهوا فلا عدوان إلا على الظالمین (بقره،۱۹۳)؛ «و در راه خدا با کسانى که با شما مى جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید که خدا تعدى کنندگان را دوست نمى دارد و آنها را هر جا یافتید بکشید و از جایی که شما را بیرون کردند، بیرون کنید و فتنه از قتل بدتر است و با آنها در کنار مسجد الحرام جنگ نکنید مگر اینکه آنها به جنگ پیشدستی کنند، پس اگر با شما جنگیدند آنها را بکشید که سزای کافران همین است. و اگر خوددارى کردند خداوند آمرزنده و مهربان است و با آنها پیکار کنید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین، مخصوص خدای یکتا گردد. پس اگر دست برداشتند، دشمنی جز بر ستمکاران روا نیست». در نخستین آیه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با کسانى که شمشیر به روى مسلمانان مى کشند، صادر کرده و به آنان اجازه داده است که براى خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند و به تعبیر دیگر دوران صبر و شکیبایى مسلمانان تمام شده بود و به قدر کافى قوت و قدرت پیدا کرده بودند که با شجاعت و صراحت، از خود و حقوق خویش دفاع کنند، مى فرماید: «با کسانى که با شما مى جنگند در راه خدا پیکار کنید»، تعبیر به «فی سبیل الله»، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مى سازد که جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقام جویى یا جاه طلبى یا کشور گشایى یا بدست آوردن غنائم و اشغال سرزمین هاى دیگران نیست. اسلام همه اینها را محکوم مى کند و مى گوید: سلاح بدست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط باید در راه خدا و براى گسترش قوانین الهى و بسط توحید و عدالت و دفاع از حق و ریشه کن ساختن ظلم و فساد و تباهى باشد. همین نکته است که جنگ هاى اسلامى را از تمام جنگ هایى که در جهان روى مى دهد جدا مى سازد و نیز همین هدف در تمام ابعاد جنگ اثر مى گذارد و کمیت و کیفیت جنگ، نوع سلاح و چگونگى رفتار با اسیران را به رنگ فى سبیل الله در مى آورد. شک نیست که پیمودن راه خدا، یا به تعبیر دیگر راه دین و آیین او با تمام مشکلاتى که دارد، چون موافق روح و جان افراد با ایمان است، کارى است آسان و گوارا، به همین دلیل مؤمنان داوطلبانه و آشکارا از آن استقبال مى کنند هر چند سرانجامش شهادت باشد.

جمله «الذین یقاتلونکم» نیز صراحت دارد که این دستور مخصوص مقابله با کسانى است که دست به اسلحه مى برند و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخیزد، مسلمانان نباید حمله کنند و چنان که خواهیم دید این اصل (جز در بعضى موارد استثنایى که خواهد آمد) همه جا محترم شمرده شده است. جمعى از مفسران مفهوم «الذین یقاتلونکم» را در دایره خاصى محدود کرده اند در حالى که آیه مفهوم گسترده اى دارد و تمام کسانى را که به نحوى از انحاء به پیکار بر مى خیزند شامل مى شود. ضمنا از این آیه استفاده مى شود که هرگز غیر نظامیان (مخصوصا زنان و کودکان) نباید مورد تهاجم واقع شوند زیرا آنها به مقاتله بر نخواسته اند بنابراین مصونیت دارند.

سپس توصیه به رعایت عدالت حتى در میدان جنگ و در برابر دشمنان کرده، مى فرماید: «و لا تعتدوا؛ از حد تجاوز نکنید» چرا که خداوند تجاوز کاران را دوست نمى دارد. هنگامى که جنگ براى خدا و در راه خدا باشد هیچگونه تعدى و تجاوز نباید در آن باشد و درست به همین دلیل است که در جنگ هاى اسلامى بر خلاف جنگ هاى عصر ما، رعایت اصول اخلاقى فراوانى توصیه شده است مثلا افرادى که سلاح بر زمین بگذارند و کسانى که توانایى جنگ را از دست داده اند یا اصولا قدرت بر جنگ ندارند همچون مجروحان، پیرمردان، زنان و کودکان، نباید مورد تعدى قرار گیرند، باغستان ها و گیاهان و زراعت ها را نباید از بین ببرند و از مواد سمى براى زهر آلود کردن آبهاى آشامیدنى دشمن (جنگ شیمیایى و میکروبى)، نباید استفاده کنند.

على (ع) طبق آنچه در نهج البلاغه آمده به لشکریانش قبل از شروع جنگ صفین دستور جامعى در این زمینه داده که شاهد گویاى این بحث است: «لا تقاتلوهم حتى یبدؤوکم فانکم بحمد الله على حجه و ترککم ایاهم حتى یبدؤوکم حجه اخرى لکم علیهم، فاذا کانت الهزیمه باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصیبوا معورا و لا تجهزوا على جریح و لا تهیجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضکم و سببن امرائکم»؛ «با آنها نجنگید تا جنگ را آغاز کنند چه اینکه شما بحمدالله براى حقانیت خود داراى حجت و دلیل هستید و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز کنند، حجت دیگرى است به سود شما و بر زیان آنان آنگاه که به اذن خدا آنان را شکست دادید فراریان را نکشید و بر ناتوان ها ضربه نزنید و مجروحان را به قتل نرسانید و با اذیت و آزار، زنان را به هیجان نیاورید هر چند به شما دشنام دهند و به سرانتان ناسزا گویند» (نهج البلاغه، شماره ۱۴ از بخش نامه ها).

این نکته نیز لازم به یادآورى است که بعضى از مفسران طبق پاره اى از روایات، این آیه را ناسخ آیه اى که منع از پیکار مى کند، دانسته اند مانند «کفوا أیدیکم؛ دست به پیکار نزنید» (نساء، ۷۷)، و بعضى آن را منسوخ به آیه «و قاتلوا المشرکین کافه؛ باهمه مشرکان پیکار کنید» (توبه، ۳۶)، شمرده اند ولى حق این است که این آیه نه ناسخ است و نه منسوخ زیرا ممنوع بودن جنگ با کفار متجاوز زمانى بود که مسلمانان از توان کافى برخوردار نبودند و با تغییر شرایط موظف شدند از خود دفاع کنند و نیز مساله پیکار با مشرکان در واقع یک استثناء نسبت به آیه محسوب مى شود، بنابراین تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط نه نسخ است و نه استثناء ولى قرائن نشان مى دهد که در روایات و هم چنین کلمات پیشینیان نسخ، مفهومى غیر از مفهوم امروز داشته به طورى که معنى گسترده آن شامل این گونه امور نیز مى شده است. در آیه بعد که تکمیلى است بر دستور آیه قبل با صراحت بیشترى سخن مى گوید، مى فرماید: «آنها (همان مشرکانى که از هیچ گونه ضربه زدن به مسلمین خوددارى نمى کردند) را هر کجا بیابید به قتل برسانید و از آنجا که شما را بیرون ساختند (مکه) آنها را بیرون کنید» چرا که این یک دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقى است. سپس مى افزاید: «فتنه از کشتار هم بدتر است» سپس به مساله دیگرى در همین رابطه اشاره کرده، مى فرماید: «مسلمانان باید احترام مسجد الحرام را نگهدارند و این حرم امن الهى باید همیشه محترم شمرده شود و به همین جهت با آنها (مشرکان) نزد مسجد الحرام پیکار نکنید، مگر آنکه آنها در آنجا با شما بجنگند ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ کردند آنها را به قتل برسانید، چنین است جزاى کافران». چرا که وقتى آنها حرمت این حرم امن را بشکنند دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا هرگز سوء استفاده نکنند ولى از آنجا که اسلام همیشه نیش و نوش و انذار و بشارت را با هم مى آمیزد تا معجون سالم تربیتى براى گنهکاران فراهم کند در آیه بعد راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرماید: «اگر دست از جنگ بردارند و خوددارى کنند خداوند آمرزنده و مهربان است».

در آیه بعد به هدف جهاد در اسلام اشاره کرده، مى فرماید: «با آنها پیکار کنید تا فتنه از میان برود و دین مخصوص خدا باشد» سپس اضافه مى کند: «اگر آنها از اعتقاد در اعمال نادرست خود دست بردارند، (مزاحم آنان نشوید زیرا) تعدى جز به ستمکاران روا نیست». در ظاهر سه هدف براى جهاد در این آیه ذکر شده، از میان بردن فتنه ها، محو شرک و بت پرستى و جلوگیرى از ظلم و ستم. به این ترتیب جهاد اسلامى نه به خاطر فرمانروایى در زمین و کشورگشایى و نه به منظور به چنگ آوردن غنائم و نه تهیه بازارهاى فروش یا تملک منابع حیاتى کشورهاى دیگر یا برترى بخشیدن نژادى بر نژاد دیگر است.

در سوره انفال آیات ۶۰ تا ۶۴نیز می فرماید: «و أعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم و آخرین من دونهم لا تعلمونهم الله یعلمهم و ما تنفقوا من شی ء فی سبیل الله یوف إلیکم و أنتم لا تظلمون (انفال،۶۰) و إن جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل على الله إنه هو السمیع العلیم (انفال، ۶۱) و إن یریدوا أن یخدعوک فإن حسبک الله هو الذی أیدک بنصره و بالمؤمنین (انفال، ۶۲) و ألف بین قلوبهم لو أنفقت ما فی الأرض جمیعا ما ألفت بین قلوبهم و لکن الله ألف بینهم إنه عزیز حکیم (انفال، ۶۳) یا أیها النبی حسبک الله و من اتبعک من المؤمنین (انفال، ۶۴)؛ در برابر آنها (دشمنان) آنچه توانایى دارید از نیرو آماده سازید (و همچنین) اسبهاى ورزیده (براى میدان نبرد) تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید و (همچنین) گروه دیگرى غیر از اینها را که شما نمى شناسید و خدا مى شناسد و هر چه در راه خدا (و تقویت بنیه دفاعى اسلام) انفاق کنید به شما باز گردانده مى شود و به شما ستم نخواهد شد و اگر تمایل به صلح نشان دهند تو نیز از در صلح درا و بر خدا تکیه کن که او شنوا و داناست و اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا براى تو کافى است او همان کسى است که تو را با یارى خود و مومنان تقویت کرد و در میان دلهاى آنها الفت ایجاد نمود، اگر تمام آنچه روى زمین است صرف مى کردى که در میدان دلهاى آنها الفت بیفکنى نمى توانستى ولى خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد او توانا و حکیم است اى پیامبر، خداوند و مؤمنانى که از تو پیروى میکنند براى حمایت تو کافى است.

افزایش قدرت جنگى و هدف آن

به تناسب دستورات گذشته در زمینه جهاد اسلامى، در نخستین آیه مورد بحث به یک اصل حیاتى که در هر عصر و زمان باید مورد توجه مسلمانان باشد اشاره مى کند و آن لزوم آمادگى رزمى کافى در برابر دشمنان است. نخست مى گوید «و در برابر دشمنان هر قدر توانایى دارید از نیرو و قدرت آماده سازید و آن گاه آماده مقابله شوید بلکه از پیش باید به حد کافى آمادگى در برابر هجوم هاى احتمالى دشمن داشته باشید» سپس اضافه مى کند: «و همچنین به اندازه کافى اسب هاى ورزیده براى میدان جهاد فراهم سازید». سیره عملى پیامبر (ص) و پیشوایان بزرگ اسلام نشان مى دهد که آنها براى مقابله با دشمن از هیچ فرصتى غفلت نمى کردند، در تهیه سلاح و نفرات، تقویت روحیه سربازان، انتخاب محل اردوگاه و انتخاب زمان مناسب براى حمله به دشمن و به کار بستن هر گونه تاکتیک جنگى، هیچ مطلب کوچک و بزرگى را از نظر دور نمى داشتند. دستور مهم فقهى اسلام در زمینه «مسابقه تیراندازى و اسب سوارى» که حتى برد و باخت مالى را در زمینه آن تجویز کرده و مسلمانان را به این مسابقه دعوت نموده است، نمونه دیگرى از بینش عمیق اسلام در زمینه آمادگى در برابر دشمن است.

آمادگى براى صلح

آیه بعد پیرامون صلح با دشمن بحث مى کند این حقیقت را روشن تر مى سازد، مى گوید «اگر آنها تمایل به صلح نشان دادند تو نیز دست آنها را عقب نزن و تمایل نشان ده»، و در سوره محمد می فرماید: «فإذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى إذا أثخنتموهم فشدوا الوثاق فإما منا بعد و إما فداء حتى تضع الحرب أوزارها ذلک و لو یشاء الله لانتصر منهم ولکن لیبلوا بعضکم ببعض و الذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل أعمالهم» (محمد، ۴)، «وقتى به کفار برخوردید باید با ایشان بجنگید تا وقتى که کشتگانتان زیاد شود آن وقت است که مى توانید دست از کشتار کشیده اسیر بگیرید و درباره اسیران یا این است که منت بر آنان نهاده آزادشان مى کنید و یا این است که فدیه مى گیرید و آزاد مى کنید و به این رفتار خود هم چنان ادامه مى دهید تا جنگ تمام شود و این را بدان جهت گفتیم که اگر خدا مى خواست مى توانست از کفار انتقام بگیرد ولیکن خواست تا بعضى از شما را به وسیله بعضى دیگر بیازماید و کسانى که در راه خدا کشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى کند».

منـابـع

مرتضی مطهری- سیری در سیره ائمه اطهار- ص ۶۱-۵۷

مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- ج‏۲ ص ۱۷

منبع: دائره المعارف طهور.

علت آوردن علی اصغر در میدان جنگ

امام حسین ـ علیه السلام ـ از همسرش «رباب» دختر امرء القیس دو فرزند داشته، یکی سکینه خاتون و دیگری عبدالله که لقب او علی اصغر بوده و کودکی صغیر بوده است (شش ماهه) و در آغوش پدرش به شهادت رسیده است.(۱)
درباره شهادت حضرت علی اصغر ـ علیه السلام ـ نقل ها بسیار متفاوت و متزلزل است که در ذیل به بعضی از آنها اشاره می کنیم:
۱ـ بعضی نقل ها حاکی از آن است که امام به خیمه آمد، فرزندش را نزد او آوردند و آن حضرت طفل را در دامان خود نشانید، در این هنگام مردی از بنی اسد تیری پرتاب کرد و آن طفل را به شهادت رساند.(۲)
همان طور که ملاحظه می فرمایید در این قول معروف که مورد قبول بزرگانی چون شیخ مفید(۳) است، هیچ گونه نامی از تشنگی علی اصغر برده نشده تا چه رسد به اینکه گفته شود امام درخواست آب برای او نمود.
۲ـ بعضی نوشته اند که بعد از شهادت حضرت عباس، امام حسین ـ علیه السلام ـ گفت آیا کسی هست که مقداری آب برای این طفل بیاورد که او طاقت تشنگی را ندارد، علی اکبر که در آن زمان ۱۷ سال داشت بلند شد و گفت من می روم آب می آورم و رفت وارد شریعه شد و مقداری آب آورد، امام خواست آب را به طفل بخوراند وقتی طفل آماده آشامیدن آب شد، تیر مسمومی آمد و قبل از اینکه علی اصغر آب بیاشامد بر گلوی او نشست و او را به شهادت رساند.(۴)
اولین اشکال این نقل این است که گفته شده بعد از شهادت عباس، حضرت علی اکبر رفت آب آورد، در صورتی که طبق نقل مقاتل، علی اکبر قبل از حضرت عباس به شهادت رسید، چون او اولین شهید از بنی هاشم بوده است.(۵) همچنین در صورت پذیرش این قول این نکته فهمیده می شود که امام از دشمن درخواست آب نکرده، بلکه از اصحاب خود خواسته بروند آب بیاورند.
۳ـ بعضی نقل کرده اند که چون امام دید سپاه کوفه در ریختن خون او اصرار می ورزند، قرآن را گرفته و آنرا باز کرد و روی سر نهاد و فریاد برآورد: بین من و شما کتاب خدا و جدم رسول الله حکم کند، ای قوم، خون مرا به چه چیزی حلال می شمارید؟ در این حال امام ـ علیه السلام ـ نظر کرد و طفلی را دید که از تشنگی می گرید او را روی دست گرفته و گفت: ای جماعت! اگر به من رحم نمی کنید، به حال این کودک شیر خوار، رحم کنید. در این اثناء مردی از سپاه کوفه با تیری آن کودک بی گناه را به قتل رساند.(۶)

۴ـ بعضی نوشته اند، ام کلثوم علی اصغر را نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ آورد و گفت:

برادر جان این طفل سه روز است که آب نیاشامیده است، مقداری آب برای او تقاضا کن، امام رو به لشکر کوفه کرد و فرمود: ای قوم! برادر و اولاد و یاران مرا کشتید، فقط این طفل باقی مانده است که از تشنگی دست و پا می زند در حالی که هیچ گناهی ندارد او را به سوی شما آورده ام پس قطره ای آب به او بیاشامید.(۷)
۵ـ بعضی نوشته اند، بعد از اینکه ام کلثوم آن حرف را به امام گفت، امام رو به کوفیان چنین فرمود: ای شیعیان آل ابی سفیان اگر مرا گناهکار می دانید به این کودک گناهی نتوانید بست، او را آب دهید که از شدت عطش شیر در پستان مادرش خشکیده است.(۸)
ملاحظه می فرمائید در نقل سوم با کنایه و در دو نقل آخری با صراحت گفته شده که امام از دشمن درخواست آب نمودند، ولی این نقل ها نمی تواند صحیح باشد، چون درآنها گفته شده که ام کلثوم به امام گفت سه روز است این کودک آب نیاشامیده است، در صورتی که طبق نقل کتب معتبر در شب عاشورا، امام حسین ـ علیه السلام ـ و یارانش آب در اختیار داشتند که بعنوان شاهد دو نقل را ذکر می نمائیم.

الف) شیخ مفید در ارشاد چنین نقل می کند:

امام سجاد ـ علیه السلام ـ می فرماید، شبی که پدرم در صبح آن شهید شد من در خیمه بودم و عمه ام زینب از من پرستاری می کرد، پدرم به خیمه رفت و جَون غلام ابوذر که در تعمیر اسلحه استاد بود شمشیر پدرم را صیقل می داد و شنیدم پدرم این اشعار را زمزمه می کرد. «این روزگار اف بر دوستی تو باد که از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب چه بسیار دوستان را می کشی و در کشتن هم عوض و بدل نمی پذیری و…».

امام سجاد ـ علیه السلام ـ می فرماید:

«چون اشعار را شنیدم دانستم که بلا نازل شده و پدرم تن به شهادت داده لذا گریه گلویم را گرفت اما سکوت را رعایت نمودم» بعد در دنباله دارد که «عمه ام زینب که این را شنید خود را به امام رسانید و گفتگویی بین حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ و خواهرش ردّ و بدل شد. حضرت زینب بیهوش شد امام حسین ـ علیه السلام ـ آب به صورت خواهر پاشید و او را به حال آورد».(۹) ملاحظه می فرمائید که امام آب در اختیار داشته که به صورت خواهرش آب پاشید.
ب) شب عاشورا امام، حضرت علی اکبر را با بیست، سی نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آورند و خود اشعاری را خواند (همان اشعاری که در نقل شیخ مفید بود) آنگاه روی به یاران خود نمود و فرمودند: برخیزید آب بنوشید که این آخرین توشه ی شماست، و وضو گرفته و غسل کنید و لباس های خود را بشوئید تا کفن شما باشد.(۱۰)
علاوه بر این امام حسین ـ علیه السلام ـ اهل این جور درخواست ها نبوده است، شهید مطهری درباره اینکه آیا ابا عبدالله ـ علیه السلام ـ تقاضای آب از دشمن کرده است یا نه؟ می فرماید: باور نکنید که ابا عبدالله چنین درخواستی کرده باشد، حسین اهل این جور درخواست ها نبود، بلکه او در مقابل لشکر دشمن می ایستد و فریاد می کند: مردم کوفه آن ناکس پسر ناکس، آن زنا زاده پسر زنازاده فرمانده کل شما، آن کسی که به فرمان او آمده اید به من گفته است که از این دو کار یکی را انتخاب کن یا شمشیر یا تن به ذلت دادن، آیا من تن به ذلت بدهم، هیهات که زیر بار ذلت بروم.(۱۱)
اگر امام حسین ـ علیه السلام ـ در آن لحظه سخت، علی اصغر را در آغوش می گیرد، برای اعلام مظلومیت اهل بیت به جهانیان و برای رسیدن هر چه بیشتر ندای عاشورا به جهان و جهانیان است نه برای آب خواستن.
حاصل آنکه در میان نقل های مختلفی که در این زمینه شده ما هم به تبعیت از بزرگانی چون شیخ مفید، طبرسی و شهید مطهری نقل اول را قبول داریم و نقل های دیگر علاوه بر اینکه متنشان متزلزل است مناسب با شأن امام حسین ـ علیه السلام ـ وهم چنین سایر رفتارهای آن امام همام در کربلا نیست و لذا قابل قبول نمی باشد.

پی نوشت ها:

۱٫ اصفهانی، ابی فرج ، مقاتل الطالبین، بیروت، مؤسسه اعلمی، چاپ دوم، ۱۴۰۸ هـ ق، ص۹۴٫
۲٫ مفید، ارشاد، ج۲، ص۱۰۸ و نظری منفرد، علی، قصه کربلا، ص۳۵۲٫
۳٫ ارشاد، ج۲ ص۱۰۸٫ شهید مطهری درباره ی این کتاب در حماسه ی حسینی،ج۲ ،ص۴۶ میگوید: شیخ مفید (ره) ارشاد را نوشته و چقدر متقن نوشته ما اگر به ارشاد مراجعه کنیم احتیاج به جایی دیگر نداریم.
۴٫ منتخب طریحی، ص ۴۳۱ و معالی السبطین ج۱ ص۴۲۳٫
۵٫ مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج۲، ص۲۰۲٫
۶٫ابن جوزی، تذکره الخواص، نظر منفرد، علی، قصه کربلا، ص ۲۵۳٫
۷٫ القندوزی، سلیمان بن الحسینی البلخی، ینابیع الموده، چاپ قدیم، ص۳۴۲ به نقل از مقتل ابو محفف.
۸٫ سپهر، محمد تقی، ناسخ التواریخ، انتشارات اسلامیه، ۱۳۴۳، ص۳۹۴٫
۹٫ مفید، ارشاد، تحقیق مؤسسه آل البیت، چاپ اول، ۱۴۱۳، ج۲، ص۹۴٫
۱۰٫ امالی، شیخ د صدوق مجلس، ۳۰٫
۱۱٫ همان، ج۱ ص۱۳۶٫

امام على مرد ميدانهاى نبرد

نقش على (علیه السلام) در ايجاد دولت اسلامى

حق تعيين سرنوشت

اگر ملتى حق تعيين سرنوشت خود را داشته باشد، پس حق بنيانگذارى دولت و بپا داشتن حكومت را نيز دارد.

چنين دولتى نيز حق دارد كه از توده ها-در صورتى كه توده ها حكومتهاى شرعى مستقلى بپا نكرده باشند-نيروى واحدى به وجود آورد.اين حقوق را كه حقوقى طبيعى هستند، قوانين امتها تعيين و تثبيت مى كند.هيچ نيرويى حق ندارد ميان يك جامعه و يا امت و ميان آداب و رسومش فاصله اندازد.

در اين صورت، براى امت عرب زمان پيامبر نيز حق ايجاد دولت و بر پا داشتن حكومت بوده است و نه تنها ايجاد دولت حقى براى امت عرب بود، بلكه لازم بود كه اوضاع نابسامان عربى را سر و سامان دهد. توده هاى عرب، در حجاز، نجد و تهامه فاقد هر نوع حكومتى بودند.در آنجا نيرويى وجود نداشت تا مانع هرزگى شود و جان و مال و ناموس مردم در سايه آن در امان باشد.

آن جا چندين قبيله وجود داشت كه با يكديگر در ستيز بودند و بعضى بر بعضى تجاوز مى كرد و هر دسته اى از آنها جان و مال و ناموس ديگران را حلال مى شمرد.آنان اين هرج و مرج را امرى طبيعى تصور مى كردند و هيچ كدام از آنان به لزوم چنين دگرگونى هم نمى انديشيدند، و اگر كسى هم در آن باره فكرى مى كرد هيچ وسيله اى براى عملى ساختن آن در اختيار نداشت.

اما توده هاى ديگر عرب در يمن، سوريه و عراق زير سلطه قواى بيگانه بودند وهيچگونه حق حاكميتى نداشتند.و از جمله ضرورتها آزاد سازى آنها از دست حاكمان و متحد ساختن آنان، با ديگر توده هاى عربى-صرف نظر از هر نوع گرايش دينى-بود.و ليكن در آنجا كسى كه به اين ضرورت تحقق بخشد و برابر مشروعيت اين حق قيام كند، وجود نداشت.

براستى كه عنايت خداوندى بر اين تعلق گرفته بود كه توده هاى عرب و جمعيتهاى ديگرى را كه داراى اهميتى بودند، از هرج و مرج اجتماعى، اخلاقى و سياسى و مهمتر از آنان هرج و مرج دينى، نجات بخشد، پس خداوند محمد را به عنوان خاتم پيامبران و رهبر جهانيان فرستاد.خداوند خواسته بود كه نقطه آغاز اين حركت در ميان امت عربى باشد.شايد آن امت نيازمندتر از همه امتها به آن تحول بوده است شايد هم شايسته ترين امتها براى حمل بار رسالت به جانب ديگران بوده است در صورتى كه خود نيز به نور آن رسالت هدايت مى شد.

رسالت و نيروى مخالف آن

پيامبر اراده ابلاغ رسالت و تاسيس دولتى را فرمود در حالى كه نيروهاى مشترك عربى از بت پرست و اهل كتاب تمام كوشش خود را به كار بردند و همه توان خود را صرف كردند، تا آن حضرت را از رسيدن به هدف خود باز دارند، آنان به او اعلان جنگى دادند كه هيچ اميد صلح در آن نمى رفت و به هيچ وجه امكان رسيدن به آن هدف والا-جز با پذيرش رودر رويى نيروهاى فساد و مشرك و روبرو شدن با آنان در ميدانهاى جنگ و وارد كردن شكست مهلك بدانها-ممكن نبود.

البته محمد (صلّى اللّه عليه و آله) اين حق را داشت تا نيروهاى مخالف را شكست دهد، بخصوص كه او مى خواست دولتى از نوع جديد در تاريخ انسانيت بپا كند.او مى خواست آن دولت را بر پايه هايى استوار سازد كه هيچ كس پيش از او فكرش را نكرده بود.او نمى خواست حكومت اين دولت همچون ساير حكومتهايى باشد كه جهان بشرى پيش از آن شناخته بود، يعنى نيرويى تسليم كننده افراد ملت تا بر آنان سيادت و حكومت كند و با آنان به خود كامكى رفتاركند.و خود را بالاتر از آنان ببيند.

او تنها حكومت مردم بر مردم را مى خواست[1] ، حكومتى كه حاكم و محكوم در آن برابر بلكه برادر باشند، و در آن زورمند به سبب توانايش مورد توجه قرار نگيرد و ناتوان براى ناتوانيش مظلوم واقع نشود.

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) حكومتى مى خواهد تا مردم را به آفريدگار جهان متوجه سازد، مردم آن را حاكم واقعى خود بدانند، از قوانين آن پيروى كنند و در سايه آن به سعادت برسند.

و با همه ويژگيها، آن حكومت حكومتى نيست كه با قدرت و زور تحميل شده باشد، بلكه از آميختگى ملتش با ايمان به مجموعه اى از اصول والا سرچشمه مى گيرد كه افراد خود را تا عاليترين مقام نسانيت بالا مى برد.

با همه اينها نيروهاى مشرك و تبهكار مكه و ديگر مناطق عربى، چه بت پرست و يا اهل كتاب نه تنها نمى خواستند پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) دولت و حكومتى ايجاد كند، بلكه با سخت ترين روشها در صدد برآمدند او و پيروانش را از آن باز دارند و حتى از انجام شعاير دينى شان مانع شوند، آنان براى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و يارانش به علت ايمان به خداى يكتا حق حيات قائل نبودند.

نيروهاى تبهكار، محمد (صلّى اللّه عليه و آله) و يارانش را از خانه ها و ميان داراييهايشان بيرون كردند، آنان قصد ريختن خون آن حضرت و يارانش را داشتند.حتى اگر آنها، به همه آن شرارتها دست نمى زدند و كوشش خود را محدود به جلوگيرى از ايجاد دولتى مى كردند كه مى بايستى حق را بر پا دارد و از ناتوانان پشتيبانى كند باز پيكار با آنان و نابود كردنشان براى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) مجاز بود، چرا كه باقى ماندن آنها در حال توانايى و نيرومندى به معناى استمرار ستم بر مردم ناتوان و نابودى امنيت جامعه بود;و بالاتر از همه اينها به مفهوم آن بود كه خداوند مورد پرستش قرار نگيرد و به يكتائيش اعتراف نشود.

آرى نيروهاى تبهكار با همه سختگيرى و هرج و مرج طلبى خود، مخالفان واقعى تاسيس دولتى نمونه بودند كه پيامبر بزرگوار (صلّى اللّه عليه و آله) قصد ايجاد آن را داشت.و تحقق چنين حكومتى بدون نابود ساختن مخالفان ميسر نبود.بدين گونه مقدر شد كه اين دولت آسمانى روزهايى را در ميدانهاى مبارزه بگذراند كه در حقيقت روزهاى رشد و بارورى اين دولت بود.در حالى كه پيروان آن حضرت، به پيروى از او از رودررويى با نيروهاى تبهكار استقبال مى كردند.اگر مقدر آن بود كه نيروى تبهكار در آن جنگها پيروز شوند، دولت اسلامى كه مى بايست ملتها و توده ها، زير پرچمش قرار گيرند، بر پا نمى شد.

كميت و كيفيت مسلمانان

البته شمار مسلمانان در آغاز هجرت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) در مقايسه با نيروهاى عرب مخالف كه در مقابل ايشان مقاومت مى كردند و براى ايجاد فاصله بين پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و هدفهايش همكارى مى كردند، اقليتى ناچيز بودند.پيروزى اسلام و بر پايى دولت اسلامى امكان نداشت مگر به يكى از دو طريق:

1 – نيروى الهى دخالت داشته باشد تا به وسيله معجزه اى نيروهاى شر را نابود كند، و خداوند بر هر كارى تواناست و هيچ كس نمى تواند او را ناتوان كند، هر گاه اراده او بر امرى تعلق گيرد، تنها مى گويد بشو!پس انجام مى گيرد.و ليكن بديهى است كه در اينجا چنين معجزه اى روى نداده است.

چرا كه خداى بزرگ اراده فرموده است تا همه كارها را به وسيله عوامل طبيعى اجرا كند و اراده كرده است تا نيروهاى خير را مورد آزمايش قرار دهد و آنها را خالص گرداند، و اين آزمون هرگز ممكن نيست مگر هنگامى كه آن نيروها به انجام ماموريت خود بپردازند، و با تمام نيرو و توانى كه به آنها داده شده است در راه خدا به جهاد برخيزند.

2 – كيفيت آن اقليت ناچيز -به طور جدى- بايد عالى مى بود، تا بر آنچه كه دشمنانش از برترى در كميت برخوردار بودند، پيروز مى شد.و اين همان چيزى بود كه اتفاق افتاد.

در اين جا پس از پيامبر بزرگوار (صلّى اللّه عليه و آله) ، على بن ابى طالب (علیه السلام) به چشم مى خورد، تنها فرد برجسته اى كه انسانيت همانند او را در تاريخ مبارزه ها سراغ ندارد.

يادآور مى شويم كه سه سال پس از آغاز رسالت پيامبر خدا (صلّى اللّه عليه و آله) نزديكترين خويشاوندان خود (از فرزندان عبد المطلب) را در مكه جمع كرد و از آنان پرسيد كه كدام يك از ايشان در هدف مهمى كه دارد او را يارى مى كنند تا برادر، وصى و جانشين او در ميان ايشان گردد.پس على (علیه السلام) عرض كرد:«يا رسول الله!من وزير تو مى شوم.»البته پسر ابو طالب آن روز در سنى كمتر از حد بلوغ بود، و پس از آن ده سال در مكه به سر برد، و در آن جا به سن كمال رسيد، و ويژگى آن كمال و مردانگيش در شب هجرت -آن گاه كه در بستر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) خوابيد، و والاترين نمونه را در تاريخ جانبازى اسلامى پديد آورد- نمودار شد.

هنگامى كه كار به دشوارى گراييد و پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و همه مسلمانان به دفاع از دين خدا و آزاديهاى مقدس خويش برخاستند، و بر آن شدند تا دولتى بنيان نهند كه حامل مشعل هدايت انسانها باشد، اين مردانگى در حد كمال، آغازگر قهرمانيها شد.

تصور نمى كنم كسى جز پيامبر بزرگ (صلّى اللّه عليه و آله) اين انتظار را داشت كه آن كلمه وزارتى را كه على روز اجتماع خويشاوندان بر زبان آورد به معنى واقعيش آن قدر پر محتوا و در آن حد لبريز از قهرمانيها باشد.البته پيامبر تنها انسانى بود كه همه موفقيتهاى آينده على را انتظار داشت.

براستى كه پيامبر بزرگ، مهندس مبتكر طرح و نقشه تاسيس آن دولت بوده و وزيرش-پسر ابو طالب مجرى اين طرح كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) اولين بار آن را ترسيم كرد، مى باشد.و همچنين او در تمام ميدانهاى جنگ پرچمدار پيامبر بود، و با آن حضرت حضور داشت .[2]

پيامبر خدا او را بر هر جنگى كه حاضر بود، فرماندهى مى داد و كسى را امير بر او قرار نمى داد و پرچم پيامبر را هيچ روزى حمل نكرد، مگر اين كه با پيروزى بازگشت و فرماندهيش بى نظير بود.او فرماندهى نبود كه سربازانش از او دفاع كنند بلكه فرماندهى بود كه پيش از سربازانش وارد صحنه مى شد و چه بسيار مواردى كه سربازان به سبب دلاوريهاى او پشتگرم مى شدند.

چه بسا اتفاق افتاد كه مدتى طولانى بيشترين شركت كنندگان در جنگ فرار كردند و او تنها پيشاپيش پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) ايستاد و با قهرمانى خود از پيامبر دفاع كرد، و جاى نيروهاى فرارى را پر ساخت.

او با پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) در هيجده ميدان جنگ حاضر بود و تمام جنگهايى را كه در غياب پيامبر و به دستور او رفته بود، رهبرى كرد.من به خود اين اجازه را نمى دهم تا از چهار چوب اين كتاب با سخن گفتن از همه ارزشهاى دفاعى او، تجاوز كنم، بلكه به ذكر مجملى از شركت و سهم او در چهار جنگ:بدر، احد، خندق و خيبر بسنده مى كنم.

اينها همان جنگهايى هستند كه به حق جنگهاى سرنوشت ساز در زمان پيامبر محسوب مى شوند.و آينده اسلام به نتايج آنها بستگى داشته است.

نویسنده: محمد جواد شرى

منبع : اميرالمؤمنين اسوه وحدت ص 114

پى نوشتها:

[1] . حكومت در اسلام از آن خدا و كسانى است كه خداوند به او اجازه حكومت به مردم را داده باشد (م) .

[2] . در طبقات ابن سعد آمده است كه قتاده روايت كرده است،على بن ابى طالب صاحب پرچم پيامبر (ص) در روز بدر و در هر پيكار و نبرد بود. (ج 3-ص 25) .

مالك بن دينار از سعيد بن جبير پرسيد:چه كسى صاحب پرچم رسول الله بود؟سعيد به او گفت:تو آزادى حرفت را بزن! (سعيد در زمان حجاج بود و از او مى ترسيد) پس معبد جهنى به وى گفت:من جواب تو را مى دهم،پرچم پيامبر را در بين راه، ابن مسيره عبسى،حمل مى كرد و موقع پيكار على بن ابى طالب (علیه السلام) آن را مى گرفت،او حامل پرچم پيامبر (صلی الله علیه و آله) در همه ميدانهاى جنگ بود.