مومنین

نوشته‌ها

على «صالح المؤمنین‏» است

اشاره:

امام علی (ع)  «صالح المؤمنین‏» است جایى که ولایت ‏به خدا نسبت داده مى شود چه کسى پس از «الله‏» ولایت بر مؤمنین را دار است؟ همه تفسیر این آیه را مى‏ دانید و تمام مفسران بزرگ آن را مخصوص على نقل کرده ‏اند که مقصود از «الذین آمنوا» که در آیه ولایت آمده، على است، زیرا تنها او بود که در حال نماز، به سائلى صدقه داد و خداوند آیه ولایت را درباره‏ اش نازل کرد ولى در جاى دیگر نیز خداوند مى‏ فرماید: «فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین‏» پس خداوند و جبرئیل و آن رادمرد شایسته از مؤمنان، ولى است.

در این جا نیز پیش از مفسران شیعه، مفسران اهل سنت، غرض از صالح المؤمنین را در این آیه «على‏» دانسته‏ اند و از رسول الله نقل مى کنند که فرمود:«و صالح المؤمنین، على بن ابى‏طالب‏» و نه تنها سیوطى در «در المنثور»ش، که صاحب «کنزل العمال‏» در صفحه ۲۳۷ از جلد اول کتابش همین مطلب را نقل کرده‏ اند. و ابن حجر در «صواعق‏»ش و هیثمى در «مجمع الزواید»ش نیز به تفصیل و با بیان بیش‏ترى نقل کرده ‏اند. و على «انفاق کننده است در پنهانى و آشکار». ابن عباس در ذیل آیه شریفه «الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا و علانیه‏» نقل کرده که این آیه درباره على نازل شده، زیرا على چهار درهم داشت، یک درهم را شبانه و درهمى را روزانه و یک درهم را آشکارا و درهمى را مخفیانه، در راه خدا انفاق کرد. (اسد الغابه ابن اثیر ج ۴ ص ۲۵)

زمخشرى در «کشاف‏»، سیوطى در «الدر المنثور»، هیثمى در «مجمع الزواید» و ابن حجر در «صواعق المحرقه‏» و ده‏ها مفسر و دانشمند همین را ذکر کرده ‏اند. و على «خیر البریه‏» است. او بهترین مخلوقات و برترین آفریدگان آفریدگار متعال است. او والاتر و شریف‏تر و افضل همه انسان‏هاى روى زمین است. و پس از على بهترین مردم، پیروانش هستند. من این را نمى‏ گویم که مفسران اهل سنت مى‏ گویند، پس چرا خود جز، پیروان على نمى‏ شوند و چرا خود شیعه «خیر البریه‏» نمى ‏شوند و چرا از او فاصله مى‏ گیرند. على «رحمت ‏خدا» است. و چه شیرین است‏ سخن حق که مى ‏فرماید: «قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا هو خیر ما یجمعون، بگو به فضل خدا و به رحمتش امیداور باشند و این سان خرسند شوند که این بهتر است از آنچه جمع مى ‏کنند.»

ابن عباس مى ‏گوید: «مقصود از«فضل الله»، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و مقصود از «رحمته‏» على (علیه السلام) است و على «اهل ذکر» است. پس هرچه را نفهمیدیم باید از پیشگاه على و آل على سؤال کنیم و باید از علوم آنان بهره ببریم تا پاسخ سؤال‏هایمان را دریابیم. جابر جعفى نقل مى ‏کند که وقتى آیه «فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون‏» نازل شد، على (علیه السلام )فرمود: « نحن اهل الذکر، ما اهل ذکریم‏». (تفسیر طبرى، ج ۱۷، ص ۵)

على «رحمت‏ خدا» است. و چه شیرین ست‏ سخن حق که مى‏ فرماید: «قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا هو خیر ما یجمعون، بگو به فضل خدا و به ورحمتش امیداور باشند و این سان خرسند شوند که این بهتر است از آنچه جمع مى‏ کنند.» ابن عباس مى‏ گوید: مقصود از فضل الله، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و مقصود از «رحمته‏» على (علیه السلام) است. (تاریخ بغدادى، ج ۵، ص ۱۵) امام علی (ع) و على «صدیق‏» است. هر جا سخن از رسول خدا است، پس از او به نحوى به على اشاره شده است. در سوره زمر مى ‏فرماید: «و الذى جاء بالصدق و صدق به اولئک هم المتقون، و آن کسى که صدق و راستى را آورد و کسى که او را تصدیق نمود، آنان تقوا پیشگانند.»

و در اینجا رسول خدا است که دلیل راستین از سوى پروردگارش آورده و پیام خدایش را به مردم ابلاغ کرده و کسى که از ساعت نخست، او را تصدیق کرد و به او ایمان آورد و در تمام مراحل دعوت همراه او و پشتیبان او بود، على بود. آنچه در اینجا فهرست‏ وار یادآور مى ‏شویم، کمتر از یک هزارم فضایل آن حضرت است که تنها در برخى از کتابهاى اهل سنت دیده شده و اگر کسى بخواهد همه فضایل حضرت را از زبان حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم)، به تنهایى یادآور شود، مثنوى هفتاد من مى‏ شود. به خدا هرگاه ناله‏ هاى على را مى ‏خوانم، بیش از حادثه شهادتش دلتنگ و گریان مى ‏شوم; گو اینکه شهادت على مایه آسایش و آرامش او بود که از دست این نااهلان راحت ‏شود و به وست‏ بپیوندد. چه او آن قدر به مرگ علاقه‏ مند است که از کودک بر پستان مادر افزونتر. این سان على جهان را با قلبى پر از خون وداع مى‏ کند و در شب قدر، رستگارانه به خداى کعبه مى‏ پپوندد.                                                                                                                                  منبع:  بخش سیره و عترت تبیان         

محمد بروجردى(ره)

اشاره:

 آیت الله حاج شیخ محمد بروجردى از دانشمندان بزرگ و برجسته خطه لرستان و از مشاهیر عالمان شهرستان بروجرد بود. پدرش مرحوم حضرت آیت الله ملا عبدالله بروجردى از شاگردان ملا اسد الله بروجردى و شیخ محمد بافر اصفهانى و یکى از اساتید مرجع عالى قدر مرحوم آیت الله سید حسین بروجردى (در مقطع سطح) بود که در ۲۸ صفر ۱۳۲۹ ق در بروجرد چشم از جهان فرو بست در حالى که فرزندى در راه داشت.

اساتید

وى دروس مقدماتى و برخى از کتب ادبیات را از محضر حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین آقا ابو فرا گرفت در اثر استعداد فراوانى که داشت در سن شانزده سالگى (یعنى سال ۱۳۴۵ ق) به حوزه علمیه قم مهاجرت کرد و دروس را تحت نظارت خواهر فاضله خود و نزد اساتیدى هم چون: میرزا محمد على ادیب تهرانى و شیخ على اصغر صالحى کرمانى به انجام رسانید. شرح لمعه را نزد مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشى نجفى و رسائل را نزد آیت الله سید محمدرضا گلپایگانى و مکاسب شیخ انصارى را از محضر آیت الله سید محمد تقى خوانسارى و کفایه الاصول را در خدمت آیت الله میرزا محمد همدانى آموخت.

تدریس

نخستین درس خارج که ایشان در آن شرکت جست، بحث خارج اصول بر مبناى کتاب در الاصول بود که از محضر نویسنده آن کتاب گران سنگ یعنى حضرت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائرى یزدى بهره مى ‏برد و با فرزند ارشد استاد خود (یعنى حضرت آیت الله مرحوح حاج آقا مرتضى حائرى) درس مذکور را مباحثه مى‏ کرد.

مرحوم شیخ محمد بروجردى در دروس خارج حضرات آیات: سید محمد حجت کوه کمرى، سیدمحمد تقى خوانسارى، سید حسین طباطبایى بروجردى و شیخ محمد على اراکى نیز شرکت جست و از معارف و علوم آن بزرگان بهره ‏ها جست. وى علاوه بر کسب دروس فقهى و اصولى، از دروس حکمت و اخلاق آیات عظام شیخ محمد على شاه آبادى و شیخ روح الله کمالوند خرم آبادى، و نیز دروس فلسفه رهبر کبیرانقلاب امام خمینى(ره) و آیت الله حاج میرزا خلیل کمره‏اى فیض گرفت.

مرحوم بروجردى پس از کسب علوم و طى مراحل عالى در حوزه قم مدتى چند در حوزه علمیه نجف اشرف اقامت کردو از محضرت آیت الله میرزا عبدالهادى شیرزاى بهره ‏مند گردید. ایشان پس از بازگشت به زادگاه خود، به نشر معارف الهى و به تدریس علوم اسلامى پرداخت. چند سالى هم در مسجد رنگینه – که از آثار پدر بزرگوار بود – به اقامه جماعت و هدایت مردم اشتغال داشت، آنگاه نماز جماعت را در مسجد جامع بروجرد اقامه کرد. وى علاوه بر تدریس علوم دینى (فقه و اصول)، مباحث اخلاقى و کتاب شریف نهج البلاغه و کتب علمى دیگر را نیز تدریس مى ‏کرد و جمع کثیرى از جوانان و نوجوانان و سایر مؤمنین از بیانات پرفیض ایشان بهره مى‏ بردند.نامبرده در سال‏ هاى آخر عمر خود به تدریس خارج پرداخت.

خدمات

هم چنین دانشکده پرستارى در اسلام آباد بروجرد، درمانگاه خیریه و کتابخانه آستان قدس رضوى در بروجرد با بیش از ۲۰ هزار جلد کتاب از اعمال نیک آن رادمرد است.وى همه روزه  صبح و بعد از ظهر به رفع احتیاجات نیازمندان و مشکلات سایر مؤمنین مى‏ پرداخت و با بیان حقایق الهى و مشارکت در امور خیریه و عبادى و نوشتن مطالب علمى و اخلاقى در خدمت اسلام و مسلمین بود و با وجود کهولت سن و کسالتى که برایشان عارض شده بود، در انجام امور مذکور همواره کوشا بود.

تالیفات

آثار قلمى ایشان به شرح زیر است:

۱. اخلاق جاویدان.

۲. مرد ناشناخته.

۳. اصول فقه (خطى).

۴. رساله توضیح احکام.

۵. مغنى المغنى فى الفقه على المذاهب الخمسه.

دو جلد از این کتاب که شامل کتاب طهارت و کتاب صلاه است، در حدود هزار صفحه به چاپ رسانید و جلد سوم آن زیر چاپ است.

این کتاب در حقیقت حاشیه ‏اى است بر کتاب «المغنى فى الفقه على المذاهب الاربعه» از آثار قلمى موفق الدین شیخ عبدالله بن احمد معروف به ابن قدامه ، مرحوم بروجردى سعى و تلاش زیادى نمود که آراى مذهب شیعه امامیه در سایر مسائل فقهى به طور مفصل و به صورت روشن و مستدل بیان کند و این کتاب را به صورت «فقه مقارن» در آورد.

وفات

سرانجام  این فقیه و اسوه تقوى در روز سه شنبه اول جمادى الثانیه ۱۴۱۹ ق مطابق با ۳۱ شهریور ۱۳۷۷ ش در ۹۰ سالگى در بروجرد چشم از جهان فرو بست و در کنار تربت پدر دانشمند خود در جوار مسجد رنگینه بروجرد به خاک سپرده شد.

ابن عساکر و شأن نزول آیه اکمال

اشاره:

ابن عساکر، از ابو بکر بن مزرفى، از حسین بن مهتدى، از عمر بن احمد، از احمد بن عبد الله بن احمد، از على بن سعید رقّى، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابى هریره، نقل کرده که گفت: هر کس در روز هجدهم ذى حجّه روزه بگیرد، ثواب شصت ماه روزه بر او نوشته خواهد شد. و آن روز، روز غدیر خم است، زمانى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) دست على بن ابى طالب(علیه السلام) را گرفت و فرمود: آیا من ولىّ مؤمنین نیستم؟ گفتند: آرى، اى رسول خدا! فرمود: هر که من مولاى اویم پس علىّ مولاى اوست. عمر بن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد اى پسر ابو طالب! تو مولاى من و مولاى هر مسلمان شدى. آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: ( أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…)

این حدیث مطابق رأى اهل سنت معتبر است، که در اینجا به بررسى سند آن مى پردازیم:

. «ابو بکر بن مزرفى» (م ۵۲۷)؛ «ابن جوزى» مى گوید: «من از او حدیث شنیدم، مردى ثبت، عالم و حسن العقیده بود.»(۱) و «ذهبى» نیز او را «ثقه و متقن» دانسته است.(۲)

. «ابو الحسین بن مهتدى»، (م ۴۶۵)؛ «خطیب بغدادى» او را «ثقه»، و «سمعانى» او را «ثقه حجّت» معرفى کرده اند.(۳)

. «عمر بن احمد»؛ او که همان «ابن شاهین» است (م ۳۸۵)، خطیب بغدادى و «ابن ماکولا» او را «ثقه امین»، و «دارقطنى» و «ابو الولید باجى» و «ازهرى» او را «ثقه»، و ذهبى او را «شیخ، صدوق، حافظ» معرفى کرده اند.(۴)

. «احمد بن عبدالله بن احمد»؛ وى معروف به ابن النیرى و از مشایخ «واقدى» محسوب مى شود.

. «ضمره بن ربیعه» (م ۲۰۲)؛ او از رجال «بخارى» در کتاب «الادب المفرد» و چهار صحیح دیگر از صحاح اهل سنّت است. عبد الله بن احمد از پدرش نقل کرده که او «صالح الحدیث» و از ثقات به حساب مى آید. «عثمان بن سعید دارمى»، از «یحیى بن معین» و «نسائى» توثیق او را نقل کرده، و «ابو حاتم» او را صالح، و «محمّد بن سعد» او را «ثقه، مأمون، خیّر» دانسته و گفته که افضل از او وجود ندارد.(۵)

. «عبد الله بن شوذب» (م ۱۵۶)؛ او از رجال ابى داوود و «ترمذى» و «نسائى» و «ابن ماجه» است. ذهبى مى گوید: جماعتى او را توثیق کرده اند،(۶) و «ابن حجر» او را «صدوق عابد» معرفى نموده است.(۷) و از «سفیان» نقل کرده که ابن شوذب از ثقات مشایخ ما به حساب مى آید. و ابن معین و «ابن عمار» و نسائى نیز او را «ثقه» معرفى کرده است. و «ابن جبّان» نیز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.(۸)

. «مطر ورّاق» (م ۱۲۹)؛ او از رجال بخارى و رجال مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح است.(۹)

. «شهر بن حوشب» (م ۱۱۲)؛ او از رجال بخارى درکتاب «الادب المفرد» و «مسلم» و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح به حساب مى آید و همین معنا در توثیق او نزد اهل سنّت کافى است.(۱۰)

«ابن عساکر» این روایت را از طرق دیگرى نیز روایت کرده است(۱۱).(۱۲)

پی نوشت:

۱ . المنتظم، ج ۱۷، ص ۲۸۱٫

۲ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۲۴۱٫

۳ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۲۴۱٫

۴ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۶، ص ۴۳۱٫

۵ . تهذیب الکمال، ج ۱۳، ص ۳۱۹ و ۳۲۰٫

۶ . الکاشف، ج ۱، ص ۳۵۶٫

۷ . تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۴۲۳٫

۸ . تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۵۵ . ۲۶۱٫

۹ . تهذیب الکمال، ج ۲۸، ص ۵۵۱؛ تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۲۵۲٫

۱۰ . تهذیب الکمال، ج ۱۲، ص ۵۷۸؛ تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۵۵٫

۱۱ . ترجمه امیر المؤمنین(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۲، ح ۵۷۵ و ۵۷۸ و ۵۸۵٫

۱۲ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۶۷٫

گفتارى پیرامون حبط

کلمه حبط به معناى باطل شدن عمل، و از تاثیر افتادن آن است، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده، از آن جمله فرموده: “لئن اشرکت لیحبطن عملک، و لتکونن من الخاسرین” (۱).

و نیز فرموده: “ان الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله، و شاقوا الرسول، من بعد ما تبین لهم الهدى لن یضروا الله شیئا، و سیحبط اعمالهم، یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول، و لا تبطلوا اعمالکم” (۲).

و ذیل همین آیه سوره محمد که میان کفار و مؤمنین مقابله انداخته، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده، و به اینان می‏ فرماید زنهار مواظب باشید عملتان باطل نگردد، دلالت دارد بر اینکه حبط به معناى بطلان عمل است، هم چنانکه از آیه: “و حبط ما صنعوا فیها، و باطل ما کانوا یعملون” (۳) نیز این معنا استفاده می‏ شود و قریب به آن آیه: “و قدمنا الى ما عملوا من عمل، فجعلناه هباء منثورا” (۴) است.

و سخن کوتاه اینکه کلمه (حبط) به معناى باطل شدن عمل و از تاثیر افتادن آن است، بعضى گفته‏ اند: اصل این کلمه از حبط با حرکت است، یعنى با فتحه حا و با، و حبط به معناى پرخورى حیوان است، بطوری که شکمش باد کند، و گاهى منجر به هلاکتش شود.

و آنچه خداى تعالى در باره اثر حبط بیان کرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنیا و هم در آخرت است، پس حبط ارتباطى با اعمال دارد، از جهت اثر آخرتى آنها، آرى ایمان بخدا همان طور که زندگى آخرت را پاکیزه می‏ کند زندگى دنیا را هم پاکیزه می ‏سازد، هم چنانکه قرآن کریم فرمود: “من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤمن، فلنحیینه حیوه طیبه و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون” (۵).

این بود معناى کلمه حبط، حال ببینیم چگونه اعمال کفار و مخصوصا مرتدین در دنیا و آخرت حبط می ‏شود؟ و ایشان زیانکار می‏ گردند؟ اما زیانکاریشان در دنیا که بسیار روشن است.

و هیچ ابهامى در آن نیست براى اینکه قلب کافر و دلش به امر ثابتى که همان خداى سبحان است بستگى ندارد، تا وقتى به نعمتى می ‏رسد نعمت را از ناحیه او بداند، و خرسند گردد، و چون به مصیبتى می‏ رسد آن را نیز از ناحیه خدا بداند، و دلش تسلى یابد، و نیز در هنگام حاجت دست به درگاه او دراز کند، به خلاف مؤمن که در همه این مراحل زندگى دلش به جائى بستگى دارد.

و خداى تعالى در این مقایسه می ‏فرماید:

“او من کان میتا فاحییناه، و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس، کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها؟ “ (۶) و مؤمن را در زندگى دنیا نیز داراى نور و حیات خوانده و کافر را مرده و بی‏نور، و نظیر آن آیه: “فمن اتبع هداى فلا یضل و لا یشقى، و من اعرض عن ذکرى فان له معیشه ضنکا، و نحشره یوم القیمه اعمی” (۷).

که از راه مقابله می‏فهمیم زندگى مؤمن و معیشتش فراخ و وسیع و قرین با سعادت است.

و همه این مطالب و علت سعادت و شقاوت را در یک جمله کوتاه جمع کرده و فرموده:

“ذلک بان الله مولى الذین آمنوا، و ان الکافرین لا مولى لهم” (۸).

پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالى که حبط می ‏شود، مطلق کارهائى است که انسان به منظور تامین سعادت زندگى خود انجام می‏دهد، نه خصوص اعمال عبادتى، و کارهائى که نیت قربت لازم دارد، و مرتد، آنها را در حال ایمان، و قبل از برگشتن به سوى کفر انجام داده، علاوه بر دلیل گذشته، دلیل دیگرى که می‏ رساند: مراد از عمل، مطلق عمل است، نه تنها عبادت، این است که: دیدید حبط را به کفار و منافقین هم نسبت داده، با اینکه کفار عبادتى ندارند، و در این باره فرموده: “یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم، و الذین کفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم، ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله، فاحبط اعمالهم ” (۹).

و نیز می ‏فرماید: “ان الذین یکفرون بایات الله، و یقتلون النبیین بغیر حق، و یقتلون الذین یامرون بالقسط من الناس، فبشرهم بعذاب الیم، اولئک الذین حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخره و ما لهم من ناصرین” (۱۰) و آیاتى دیگر.

پس حاصل آیه مورد بحث مانند سایر آیات حبط این است که کفر و ارتداد باعث آن می‏ شود که عمل از این اثر و خاصیت که در سعادت زندگى دخالتى داشته باشد می ‏افتد، هم چنانکه ایمان باعث می ‏شود، به اعمال آدمى حیاتى و جانى می ‏دهد، که به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمى می ‏دهد، حال اگر کسى باشد که بعد از کفر ایمان بیاورد، باعث شده که به اعمالش که تاکنون حبط بود حیاتى ببخشد، و در نتیجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند، و اگر کسى فرض شود که بعد از ایمان مرتد شده باشد، تمامى اعمالش می ‏میرد، و حبط می‏ شود، و دیگر در سعادت دنیا و آخرت وى اثر نمی ‏گذارد، و لیکن هنوز امید آن هست که تا نمرده به اسلام برگردد، و اما اگر با حال ارتداد مرد، حبط او حتمى شده، و شقاوتش قطعى می ‏گردد.

از اینجا روشن می‏ شود که بحث و نزاع در اینکه آیا اعمال مرتد تا حین مرگ باقى است و در هنگام مرگ حبط می‏ شود، یا از همان اول ارتداد حبط می‏ شود بحثى است باطل و بیهوده .

توضیح اینکه بعضى قائل شده ‏اند، به اینکه اعمالى که مرتد قبل از ارتداد انجام داده، تا دم مرگش باقى است، اگر تا آن لحظه به ایمان خود برنگردد آن وقت حبط می ‏شود، و به این آیه استدلال کرده که می ‏فرماید: “و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخره” (۱۱)

و چه بسا آیه:

“و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا” (۱۲) هم آن را تایید کند، چون این آیه نیز حال کفار در هنگام مرگ را بیان می‏ کند و نتیجه این نظریه آن است که اگر مرتد در دم مرگ به ایمان سابق خود برگردد، صاحب اعمال سابق خود نیز می‏شود، و دست خالى از دنیا نمی ‏رود.

بعضى دیگر قائل شده‏ اند به اینکه به محض ارتداد اعمال صالح آدمى باطل می‏ شود، و دیگر بر نمی‏ گردد، هر چند که بعد از ارتداد دوباره به ایمان برگردد، بله بعد از ایمان بار دومش می‏ تواند تا دم مرگ اعمال صالحى انجام دهد، و آیه شریفه که قید مرگ را آورده منظورش بیان این جهت است، که تمامى اعمال که تا دم مرگ انجام داده حبط می ‏شود.

و ما گفتیم اصلا جائى براى این بحث نیست، چون اگر در آنچه ما گفتیم دقت کنى متوجه می‏ شوى که آیه شریفه در صدد بیان این معنا است که تمامى اعمال و افعال مرتد از حیث تاثیر در سعادتش باطل می‏ شود.

در اینجا مساله دیگرى هست که تا حدى ممکن است آن را نتیجه بحث در حبط اعمال دانست، و آن مساله احباط و تکفیر است، و آن عبارت است از اینکه آیا اعمال در یکدیگر اثر متقابل دارند و یکدیگر را باطل می ‏کنند، و یا نه بلکه حسنات حکم خود، و اثر خود را دارند، و سیئات هم حکم خود و اثر خود را دارند، البته این از نظر قرآن مسلم است که حسنات چه بسا می‏ شود که اثر سیئات را از بین می‏ برد، چون قرآن در این باره تصریح دارد.

بعضى از علما قائل به تباطل و تحابط اعمال شده‏اند، و گفته ‏اند:

اعمال یکدیگر را باطل می‏ سازند، و آنگاه این علما در بین خود اختلاف کرده، بعضى گفته‏ اند: هر گناهى حسنه قبل از خود را باطل می‏ کند، و هر حسنه‏اى سیئه قبل از خود را از بین می‏برد، و لازمه آن حرف آن است که انسان یا تنها حسنه برایش مانده باشد، و یا تنها سیئه.

و بعضى دیگر گفته‏ اند: میان حسنات و سیئات موازنه می‏ شود، به این معنا که از حسنات و سیئات هر کدام بیشتر باشد، به مقدار آنکه کمتر است از آنکه بیشتر است کم می ‏شود، تا بقیه بیشتر بدون منافى باقى بماند، و لازمه این دو قول این است که براى هر انسانى از اعمال گذشته ‏اش بجز یک قسم نمانده باشد، یا حسنه به تنهائى، و یا سیئه به تنهائى و یا اینکه هر دو با هم مساوى بوده، و تساقط کرده ‏اند، و هیچ چیز برایش نمانده باشد.

و این درست نیست، زیرا اولا از ظاهر آیه:

“و آخرون اعترفوا بذنوبهم، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا، عسى الله ان یتوب علیهم، ان الله غفور رحیم” (۱۳) بر می‏ آید که اعمال چه حسنات و چه سیئات، باقى می ‏ماند، و تنها توبه خدا سیئات را از بین می ‏برد، و تحابط به هر معنائى که تصورش کنند با این آیه نمی سازد.

و ثانیا خداى تعالى در مساله تاثیر اعمال همان روشى را دارد که عقلا در اجتماع انسانى خود دارند و آن روش مجازات است، که کارهاى نیک را جدا پاداش می‏ دهند، و کارهاى زشت را جداگانه کیفر، مگر در بعضى از گناهان که باعث قطع رابطه مولویت و عبودیت از اصل می‏شود، که در این موارد تعبیر به حبط عمل می ‏کنند، و آیات در اینکه روش خدا این است بسیار زیاد است، و حاجتى به آوردن آنها نیست.

بعضى دیگر گفته‏ اند: نوع اعمال محفوظند، و هر یک از اعمال اثر خود را دارد چه حسنه و چه سیئه.

بله چه بسا می‏ شود که حسنه سیئه را از بین می‏برد هم چنانکه فرمود:

“یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا، و یکفر عنکم سیاتکم” (۱۴).

و نیز فرموده:

“فمن تعجل فى یومین فلا اثم علیه” (۱۵) و نیز فرموده: “ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم” (۱۶).

بلکه بعضى از اعمال گناه را مبدل به حسنه می‏ کند، هم چنانکه فرمود: الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات” (۱۷).

در اینجا مساله دیگرى هست که اصل و بنیان آن دو مساله است، و آن این است که ببینیم مکان و زمان این جزا و استحقاق آن کجا و چه وقت است؟ بعضى گفته ‏اند: هنگام عمل، بعضى دیگر گفته ‏اند: حین مرگ و بعضى دیگر گفته ‏اند: عالم آخرت است، بعضى هم گفته‏ اند هنگام عمل است به موافات، به این معنا که اگر آن حالى را که در حال عمل داشت تا دم مرگ ادامه ندهد، مستحق جزا نیست مگر آنکه خدا بداند که سرانجام حال او چیست، و بر چه حالى مستقر می‏ شود، در نتیجه، همان جزائى را که در حال عمل مستحق بود برایش نوشته می ‏شود.

صاحبان این اقوال هر یک براى گفته خود استدلال به آیاتى متناسب با آن کرده‏اند، چون بعضى از آیات هستند که مناسب با یکى از این اوقات و منطبق با آن می ‏شود، البته گاهى به وجوه عقلی ه‏اى که براى خود ترکیب و تلفیق کرده ‏اند استدلال نموده ‏اند.

ولى آنچه جا دارد گفته شود: این است که اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تکفیر و مسائلى نظیر اینها راه نتیجه اعمال را که در تفسیر آیه: “ان الله لا یستحیى ان یضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها…” (۱۸) ، بیان شد پیش بگیریم، لازمه آن راه این است که بگوئیم نفس و جان انسانى مادام که متعلق به بدن است جوهرى است داراى تحول که قابلیت تحول را هم در ذات خود دارد، و هم در آثار ذاتش، یعنى آن صورتهائى که از او صادر می‏ شود، و نتایج و آثار سعیده و شقیه قائم به آن صورتها است.

بنا بر این وقتى حسنه‏ اى از انسان صادر می ‏شود، در ذاتش صورت معنوی ه‏اى پیدا می ‏شود، که مقتضى آن است که متصف به صفت ثواب شود، و چون گناهى از او سر می‏زند صورت معنویه دیگرى در او پیدا می‏ شود که صورت عقاب قائم بدان است، چیزى که هست ذات انسان از آنجائى که گفتیم متحول و از نظر حسنات و سیئاتى که از او سر می‏زند در تغیر است، لذا ممکن است صورتى که در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتى مخالف آن شود، این است وضع نفس آدمى، و همواره در معرض این دگرگونى هست تا مرگش فرا رسد، یعنى نفس از بدن جدا گشته، از حرکت و تحول (حرکت از استعداد به فعلیت و تحول از صورتى به صورتى دیگر) بایستد.

در این هنگام است که صورتى و آثارى ثابت دارد، ثابت یعنى اینکه دیگر تحول و دگرگونگى نمی‏ پذیرد، مگر از ناحیه خداى تعالى، یا به آمرزش و یا شفاعت به آن نحوى که در سابق بیان کردیم.

و هم چنین اگر در مساله ثواب و عقاب مسلک مجازات را به آن جور که در گذشته بیان کردیم اختیار کنیم، در آن صورت حال انسان از جهت به دست آوردن حسنه و سیئه و اطاعت و معصیت نسبت به تکالیف الهیه و ترتب ثواب و عقاب بر آنها حال یک انسان اجتماعى از جهت تکالیف اجتماعى و ترتب مدح و ذم بر آنها خواهد بود.

و ما می‏ بینیم عقلا به مجرد اینکه فعلى از فاعلش سرزد، اگر فعل خوبى باشد شروع می ‏کنند به مدح او، و اگر بد باشد می‏ پردازند به مذمت و ملامتش ولى این معنا را هم در نظر دارند که مدح و ذمشان دائمى نمی‏ تواند باشد، چون ممکن است به خاطر عوض شدن فاعل عوض شود، آنکه فعلا مستحق مدح است در آینده مستحق مذمت و آنکه فعلا مستحق مذمت است در آینده مستحق مدح شود.

پس عقلا هم هر چند مدح و ذم فاعل را به محض صدور فعل از فاعل بکار می ‏زنند، و لیکن بقاى آن دو را مشروط به این می‏ دانند که فاعل عملى بر خلاف آنچه کرده بود نکند، و تنها کسى را مستحق مدح ابدى و یا مذمت همیشگى می‏ دانند، که یقین کنند وضع او عوض نمی ‏شود، و این یقین وقتى حاصل می‏ شود که فاعل دستش از عمل کوتاه شود، یا به اینکه بمیرد و یا حداقل دیگر استعداد زنده ماندن نداشته باشد، چنین کسى را اگر فاعل عمل نیکى بوده مستحق ستایش دائمى، و اگر مرتکب جنایتى شده سزاوار مذمت دائمى می‏ دانند.

از اینجا معلوم شد که همه آن اقوالى که در مسائل نامبرده نقل کردیم، اقوالى باطل و منحرف از حق بود، براى اینکه بناى بحث را بر اساسى گذاشته بودند که اساسى و درست نبود.و معلوم شد که اولا حق مطلب این است که انسان به مجرد اینکه عملى را انجام داد مستحق ثواب و یا عقاب می ‏شود، و لیکن این استحقاقش دائمى نیست، ممکن است دستخوش دگرگونى بشود، و وقتى از معرض دگرگونى در می ‏آید که دیگر عملى از او صادر نشود، یعنى بمیرد.

و ثانیا در مساله حبط شدن به وسیله کفر و امثال آن، حق این است که حبط هم نظیر استحقاق اجر است، که به مجرد ارتکاب گناه می ‏آید، ولى همواره در معرض دگرگونى هست تا روزى که صاحبش بمیرد، آن وقت یک طرفى می ‏شود.

و ثالثا حبط همان طور که در اعمال اخروى هست در اعمال دنیوى هم جریان می‏ یابد.

و رابعا فرض تحابط یعنى حبط طرفینى در اعمال، و اینکه یک عمل عمل دیگر را حبط کند، و دومى هم اولى را حبط کند، فرضیه‏ اى است باطل، به خلاف تکفیر و امثال آن.

پی ‏نوشت ‏ها:

۱) اگر شرک بورزى بطور مسلم عملت حبط می‏شود و از زیانکاران خواهى بود.”سوره زمر آیه ۶۵”

۲) به درستى کسانى که کافر شدند و از راه خدا جلوگیرى نموده، با رسول به دشمنى برخاستند، بعد از آنکه راه هدایت بر ایشان روشن شد، بدانند که به خدا هیچ ضررى نمی‏رسانند، و به زودى اعمالشان حبط می‏شود، اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما خدا و رسول را اطاعت کنید، و زنهار که اعمال خود را باطل مکنید.”سوره محمد آیه ۳۳”

۳) آنچه در دنیا کردند بی‏نتیجه شد، و آنچه کردند باطل گشت.”سوره هود آیه ۱۶”

۴) و ما به آنچه کردند پرداختیم، و تمامى اعمالشان را به باد فنا دادیم.”سوره فرقان آیه ۲۳”

۵) هر کس چه مرد و چه زن عمل صالحى کند، به شرطى که ایمان داشته باشد، ما او را به حیاتى طیب زنده نموده و اجرشان را طبق بهترین آنچه می‏کردند می‏دهیم.”سوره نمل آیه ۹۷”

۶) آیا کسى که مرده بود ما زنده‏اش کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم زندگى می‏کند، مثلش مثل کسى است که در ظلمت‏هائى قرار گرفته باشد که بیرون شدن برایش نیست؟ .”سوره انعام آیه ۱۲۲”

۷) زندگى کافر و معیشتش در دنیا نیز تنگ و خسته کننده است و در قیامت او را کور محشور می‏کنیم.”سوره طه آیه ۱۲۷”

۸) و همه اینها بدان جهت است که خدا سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند، و اینکه کافران سرپرستى ندارند.”سوره محمد آیه ۱۱”

۹) اى کسانى که ایمان آورده‏اید اگر خدا را یارى کنید، یاریتان می‏کند، و قدمهایتان را ثابت و استوار می‏سازد، و کسانى که کافر شدند و اعمالشان…را گم کرد، چون آنان از آنچه خدا نازل کرده بود کراهت داشتند، و خدا هم اعمالشان را حبط کرد.”سوره محمد آیه ۹”

۱۰) آنهائى که به آیات خدا کفر می‏ورزند، و پیامبران را می‏کشند، آنان را هم که مردم را به رعایت عدالت می‏خوانند به قتل می‏رسانند، تو ایشان را به عذابى دردناک مژده ده، که اینان همانهایند که اعمالشان در دنیا و آخرت حبط می‏شود و به هیچ وجه یاورى ندارند .”سوره آل عمران آیه ۲۲”

۱۱) و کسى که از شما از دین خود برگردد، و در نتیجه در حال کفر بمیرد اعمالشان در دنیا و آخرت حبط می‏شود.

۱۲) سوره فرقان آیه ۲۳”

۱۳) و یک دسته دیگرند که به گناهان خود اعتراف کرده، اعمالى صالح و اعمالى طالح را بهم در آمیخته‏اند و امید است خدا از ایشان در گذرد، که خدا آمرزگار مهربان است.”سوره توبه آیه ۱۰۳”

۱۴) اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اگر از خدا بترسید خداى تعالى برایتان نیروى جداسازى حق از باطل قرار می‏دهد، و گناهانتان را تکفیر می‏کند.”سوره انفال آیه ۲۹”

۱۵) پس هر کس عجله کند در دو روز، گناهى بر او نیست.”سوره بقره آیه ۲۰۳”

۱۶) اگر از کبیره‏هاى گناهانى که از آنها نهى می‏شوید دورى کنید بدیهایتان را از شما محو می‏کنیم.”سوره نسا آیه ۳۱”

۱۷) مگر کسى که توبه کند، و ایمان آورده عمل صالح انجام دهد، اینان همانهایند که خدا گناهانشان را مبدل به حسنات می‏کند.”سوره فرقان آیه ۷۰”

۱۸) سوره بقره آیه ۲۶

منبع:ترجمه المیزان، ج ۲، ، سید محمد حسین طباطبایى

شیخ محمد بروجردى(ره)

اشاره:

ولادت آیت الله حاج شیخ محمد بروجردى از دانشمندان بزرگ و برجسته خطه لرستان و از مشاهیر عالمان شهرستان بروجرد بود. پدرش مرحوم حضرت آیت الله ملا عبدالله بروجردى از شاگردان ملا اسد الله بروجردى و شیخ محمد بافر اصفهانى و یکى از اساتید مرجع عالى قدر مرحوم آیت الله سید حسین بروجردى (در مقطع سطح) بود که در ۲۸ صفر ۱۳۲۹ ق در بروجرد چشم از جهان فرو بست در حالى که فرزندى در راه داشت.

تحصیلات محمد در همان سال در بروجرد زاده شد و پس از رشد و سپرى کردن دوران کودکى، تحت سرپرستى برادر ارشد و همنام خود (آیت الله مرحوم شیخ محمد بروجردى) دوره ابتدایى را در دبستان جمال به پایان رسانید، آنگاه وارد حوزه علمیه آن شهرستان شد. اساتید وى دروس مقدماتى و برخى از کتب ادبیات را از محضر حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین آقا ابو فرا گرفت در اثر استعداد فراوانى که داشت در سن شانزده سالگى (یعنى سال ۱۳۴۵ ق) به حوزه علمیه قم مهاجرت کرد و دروس را تحت نظارت خواهر فاضله خود و نزد اساتیدى هم چون: میرزا محمد على ادیب تهرانى و شیخ على اصغر صالحى کرمانى به انجام رسانید.

شرح لمعه را نزد مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشى نجفى و رسائل را نزد آیت الله سید محمدرضا گلپایگانى و مکاسب شیخ انصارى را از محضر آیت الله سید محمد تقى خوانسارى و کفایه الاصول را در خدمت آیت الله میرزا محمد همدانى آموخت. تدریس نخستین درس خارج که ایشان در آن شرکت جست، بحث خارج اصول بر مبناى کتاب درر الاصول بود که از محضر نویسنده آن کتاب گران سنگ یعنى حضرت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائرى یزدى بهره مى ‏برد و با فرزند ارشد استاد خود (یعنى حضرت آیت الله مرحوح حاج آقا مرتضى حائرى) درس مذکور را مباحثه مى‏ کرد. مرحوم شیخ محمد بروجردى در دروس خارج حضرات آیات: سید محمد حجت کوه کمرى، سیدمحمد تقى خوانسارى، سید حسین طباطبایى بروجردى و شیخ محمد على اراکى نیز شرکت جست و از معارف و علوم آن بزرگان بهره ‏ها جست.

وى علاوه بر کسب دروس فقه ى و اصولى، از دروس حکمت و اخلاق آیات عظام شیخ محمد على شاه آبادى و شیخ روح الله کمال وند خرم آبادى، و نیز دروس فلسفه رهبر معظم انقلاب امام خمینى و آیت الله حاج میرزا خلیل کمره‏اى فیض گرفت. مرحوم بروجردى پس از کسب علوم و طى مراحل عالى در حوزه قم مدتى چند در حوزه علمیه نجف اشرف اقامت کردو از محضرت آیت الله میرزا عبدالهادى شیرزاى بهره ‏مند گردید.

ایشان پس از بازگشت به زادگاه خود، به نشر معارف الهى و به تدریس علوم اسلامى پرداخت. چند سالى هم در مسجد رنگینه – که از آثار پدر بزرگوار بود – به اقامه جماعت و هدایت مردم اشتغال داشت، آنگاه نماز جماعت را در مسجد جامع بروجرد اقامه کرد. وى علاوه بر تدریس علوم دینى (فقه و اصول)، مباحث اخلاقى و کتاب شریف نهج البلاغه و کتب علمى دیگر را نیز تدریس مى ‏کرد و جمع کثیرى از جوانان و نوجوانان و سایر مؤمنین از بیانات پرفیض ایشان بهره مى ‏بردند.

نامبرده در سال ‏هاى آخر عمر خود به تدریس خارج پرداخت. هم چنین دانشکده پرستارى در اسلام آباد بروجرد، درمانگاه خیریه و کتابخانه آستان قدس رضوى در بروجرد با بیش از ۲۰ هزار جلد کتاب از اعمال نیک آن رادمرد است. وى همه روزه – صبح و بعد از ظهر – به رفع احتیاجات نیازمندان و مشکلات سایر مؤمنین مى ‏پرداخت و با بیان حقایق الهى و مشارکت در امور خیریه و عبادى و نوشتن مطالب علمى و اخلاقى در خدمت اسلام و مسلمین بود و با وجود کهولت سن و کسالتى که برایشان عارض شده بود، در انجام امور مذکور همواره کوشا بود.

تالیفات آثار قلمى ایشان به شرح زیر است:

۱٫ اخلاق جاویدان.

۲٫ مرد ناشناخته.

۳٫ اصول فقه (خطى).

۴٫ رساله توضیح احکام.

۵٫ مغنى المغنى فى الفقه على المذاهب الخمسه.

دو جلد از این کتاب که شامل کتاب طهارت و کتاب صلاه است، در حدود هزار صفحه به چاپ رسانید و جلد سوم آن زیر چاپ است. این کتاب در حقیقت حاشیه ‏اى است بر کتاب «المغنى فى الفقه على المذاهب الاربعه» از آثار قلمى موفق الدین شیخ عبدالله بن احمد معروف به ابن قدامه. مرحوم بروجردى سعى و تلاش زیادى نمود که آراى مذهب شیعه امامیه در سایر مسائل فقهى به طور مفصل و به صورت روشن و مستدل بیان کند و این کتاب را به صورت «فقه مقارن» در آورد. وفات ایشان در روز سه شنبه اول جمادى الثانیه ۱۴۱۹ ق مطابق با ۳۱ شهریور ۱۳۷۷ ش در ۹۰ سالگى در بروجرد چشم از جهان فرو بست و مردم آن شهر را در سوگ نشاند.

پیکر پاک ایشان صبح روز چهارشنبه با حضور جمعى از علما و روحانیون قم، تهران و لرستان، ائمه جمعه و جماعت استان لرستان و جمعى از مسؤولین استان و شهرستان بروجرد و اقشار مختلف مردم منطقه، طى مراسم باشکوهى از مسجد جامع شهر تشییع و در کنار تربت پدر دانشمند خود در جوار مسجد رنگینه بروجرد به خاک سپرده شد.