مورمونها
خدیجه ایوانز
خوب به خاطر دارم زمانی را که در هفت یا هشت سالگی در آشپزخانه ایستاده بودم و از پنجره بیرون را تماشا می کردم. با خدایی راز و نیاز می کردم که به وجودش اطمینان نداشتم و از او درخواست می کردم که اگر واقعاً هست، خودش را به من نشان دهد، اما هیچ خبری نشد. حدود ده سالگی ام را به یاد می آورم که یک بار نامه ای …