مناظرات

نوشته‌ها

عقلانیت و خرد ورزى در اسلام

اشاره:

بدون شک یکى از بزرگترین نعمت‏هاى خداوند به بشر، عقل و ادراکات عقلى است، بلکه نعمتى براى انسان فراتر از نعمت عقل وجود ندارد، تا آنجا که امام سجّاد (ع) خطاب به خداوند عرض کرد: «آن کس را که عقل دادى چه ندادى، و آن کس را که عقل ندادى چه دادى؟» و رسول خ دا(ص) فرمود: «قِوامُ المَرءِ عَقلُهُ، وَلادِین لِمَن لاعَقلَ لَهُ؛ استوارى و راست قامتى انسان از ناحیه عقل او است، و کسى که عقل ندارد، دین ندارد.»(۱)

 

به طور کلى برترى انسان نسبت به سایر موجودات به داشتن گوهر عقل او است، عقل حجت و امام باطن است، و همچون چراغى فروزان براى روح مى‏باشد، چنان که امیرمؤمنان على(ع) فرمود:

«مَثَلُ العَقلِ فِى القَلبِ کمَثَلِ السِّراج فِى وَسَطِ البَیت؛ مثل عقل در روح و روان انسان، همانند چراغ روشن در وسط خانه (تاریک) است»(۲) و رسول اکرم(ص) در سخنى فرمود:

«ما قسّم للعباد شیئاً افضل من العقل؛ خداوند نعمتى را بین بندگانش تقسیم نکرده که برتر از نعمت عقل باشد.»(۳)

امام کاظم (ع) فرمود: «خداوند بر مردم دو حجّت دارد، حجّت آشکار و حجّت پنهان، حجّت آشکار، رسولان و پیامبران و امامان هستند، و حجت پنهان عقل مردم است.»(۴) بر همین اساس فقهاى اسلام، عقل را یکى از مبانى و سند اصلى براى استخراج احکام اسلام، در کنار قرآن و سنّت قرار داده ‏اند.

به هر حال گروهى در گفتار و رفتار پیشوایان و امامان(ع) براى عقل و خرد ورزى، و تفکر و بصیرت و معرفت، بسیار اهمیت داده شده، و آن را اساس، بلکه قوى‏ترین ارکان و پایه زندگى دانسته‏اند، تا آنجا که عدم آن را فاجعه و مصیبتى بزرگ معرفى کرده‏اند، چنان که امام باقر(ع) فرمود: «لا مصیبه کعدم العقل؛ مصیبتى مانند بى خردى نیست.»(۵) با کمال تأسف گروهى در بیان شیوه زندگى درخشان پیشوایان و امامان (ع) به امورى که با عقلانیت و برهان و خردورزى سرو کار دارد، کمتر توجّه کرده و بیشتر به امورى پرداخته‏اند که – گرچه حق باشد – از شیوه استدلال و برهان به دور است، با این که در فرازى از زیارت جامعه خطاب به امامان (ع) مى‏گوییم:

«السَّلامُ على…ذوى النُّهى و اولى الحجى…و معادن حکمه اللّه؛ سلام بر دارندگان عقل و خرد، و معدن‏هاى حکمت الهى.»(۶)

بر همین اساس مراجع و بزرگان علم به طور مکرر تذکّر مى‏دهند که گویندگان و سرایندگان تنها به جنبه‏هاى احساسات و عواطف تکیه نکنند، و مسائل عقلانیت و برهان‏هاى امامان (ع) را نیز مطرح نمایند، و در همین ایّام یکى از مراجع تقلید به مناسبت بیان مسایل مهدویّت در این راستا فرمود: «برخى فرهنگ مهدویت را به گونه‏اى بیان مى‏کنند که عقلانیّت در آن کم اهمیت نشان داده مى‏شود، این‏ها برخى از افراد را که در طول عمرشان کار بزرگى نکرده‏اند، مطرح کرده، ولى کسانى که خدمات بزرگى براى اسلام داشته‏اند، گمنام مى‏ مانند… خطبایى که به منبر مى ‏روند باید به مباحث علمى توجه کنند…باید مردم را آگاه کرد، و حقایق مهدویّت را بر اساس عقلانیت به صورت مستدل بیان نمود.»(۷)

توضیح این که منتظران و زمینه سازان ظهور حضرت ولى عصر(عج) باید به ویژگى‏هاى حکومت آن حضرت توجه کنند، و در این راستا به فرهنگ سازى بستر سازى بپردازند، از ویژگى‏هاى حکومت جهانى امام عصر(عج) این است که امام باقر (ع) فرمود: «هرگاه قائم ما قیام کند، خداوند دس ت رحمتش را بر سر بندگان گذارد، و خردهاى آنها را با آن کامل، و افکارشان را تکمیل نماید.»(۸)

و امام صادق(ع) فرمود: «علم و دانش، داراى بیست و هفت شعبه است، تمام آن‏چه پیامبران الهى تاکنون آورده‏اند دو شعبه بیش نبود، و مردم تاکنون جز آن دو شعبه را نشناخته‏اند، هنگامى که قائم ما قیام کند بیست و پنج شعبه دیگر علم را آشکار نموده، در میان مردم منتشر نماید، و دو شعبه دیگر را به آن ضمیمه مى‏کند، تا بیست و هفت شعبه تکمیل و منتشر شود.»(۹)

تعقّل و تفکّر از نظر قرآن و روایات اسلامى

قرآن به مسأله برهان و اندیشیدن و خرد ورزى و خرد گرایى، اهمیت فراوان داده، و بر همین اساس حضرت على(ع) در وصف قرآن مى‏فرماید: «وَ فُرقاناً لایُخمُدُ بُرهانُهُ؛قرآن جدا کننده حق و باطلى است که درخشش برهان و استدلالش خاموش نگردد.»(۱۰) به عنوان نمونه نظر شما را به چند فراز از دعوت قرآن به تعقّل و خردورزى جلب مى‏کنیم:

خداوند در قرآن خطاب به پیامبر(ص) در برابر دعاى یهود و نصارى مبنى بر اینکه جز آنها کسى وارد بهشت نمى‏گردد، مى‏فرماید: «قُل هاتوا بُرهانَکُم اِن کُنتُم صادِقین؛بگو اگر راست مى‏گویید برهان و دلیل خود را بیاورید.»(۱۱)

این آیه بیانگر آن است که براى اثبات امور، باید دلیل و برهان آورد، و نباید هرچیزى را بدون دلیل پذیرفت.

و در آیه دیگرى مى‏خوانیم: «کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُم آیاتِهِ لَعَلَّکُم تَعقِلُونَ؛ خداوند این گونه آیاتش را براى شما تبیین مى‏کند تا عقل خود را به کار گیرید و بیندیشید»(۱۲) و نیز مى‏فرماید: «قُل هَل یَستَوِى الاَعمى وَالبَصِیرُ اَفَلا تَتَفَکَّرو ُن؛بگو آیا نابینا و بینا (نادان و دانا) یکسان هستند؟ آیا نمى‏اندیشید؟.»(۱۳)

امام کاظم(ع) به یکى از شاگردان دانشمندش به نام هشام بن حکم مى‏فرماید: «اى هشام! خداوند در قرآن، صاحبان عقل و فهم را مژده داده و مى‏فرماید: «آن بندگانم را که سخنان را مى‏شنوند، و از نیکوترین آنها پیروى مى‏کنند مژده بده که خداوند هدایتشان کرده، و همین‏ها خردمندان هستند.»(۱۴)

در قرآن به طور مکرّر سخن از تفکّر، تدبّر، تعقّل، تدکّر، برهان، نظر، شور و واژه‏هاى مرادف آن به میان آمده، و انسان‏ها را با تأکید به خرد ورزى و واقع گرایى دعوت نموده تا آنجا که با صراحت از قول دوزخیان نقل مى‏کند که در قیامت به خدا عرض مى‏کنند: «لو کنّا ن سمع او نعقل ما کنّا فى اصحاب السّعیر؛اگر ما گوش شنوا داشتیم، یا از عقل خود پیروى مى‏کردیم، در میان دوزخیان نبودیم.»(۱۵)

و در گفتار پیشوایان بیش از آنچه تصور شود، به تعقل و خرد ورزى بها داده شده، به عنوان نمونه:

۱- پیامبر(ص) فرمود: «لکلّ شى‏ءٍ آلهٌ وعدّهٌ و آله المؤمن وعدّته العقل…؛ براى هر چیزى ابزار و وسائلى است، و ابزار و وسایل مؤمن عقل است، و براى هر چیزى مرکبى است، و مرکب راهوار انسان، عقل است، و براى هر چیز هدفى است، و هدف از عبادت، خردمندى است.»(۱۶)

۲- امیر مؤمنان على(ع) فرمود: «العقول ائمه الافکار، و الافکار ائمّه القلوب، و القلوب ائمّه الحواس، و الحواسّ ائمّه الاعضاء؛ عقل‏ها پیشوایان اندیشه‏هایند، و اندیشه‏ها پیشوایان دل‏هایند، و دل‏ها راهنمایان عواطف و حس هایند، و عواطف و حس‏ها پیشواى اعضاء مى باشند.»(۱۷)

نیز فرمود: «اَعقَلُ النّاسِ اَقرَبُهُم مِنَ اللّهِ؛ عاقل‏ترین انسان‏ها، نزدیک‏ترین آنها در پیشگاه خدا هستند.»(۱۸)

امام صادق(ع) فرمود:

و کسى که عاقل و خردمند باشد، دین دار است، و کسى که دین دار باشد وارد بهشت مى ‏گردد.»(۱۹) نیز فرمود: «رسول خدا(ص) فرمود: هرگاه از شخصى نزد شما تعریف و تمجید شد، بنگرید عقل و فکر او چگونه است، چرا که انسان‏ها بر اساس اندازه درجه عقلشان حساب‏رسى مى‏ گردند.»(۲۰)

از این روایات و روایات بى‏شمار دیگر استفاده مى‏شود که جایگاه عقل در اسلام، بسیار بلند و رفیع است، و انسان در وهله اول در رابطه با عقل و ادراکات عقلى و تفکّر سنجیده مى‏شود، هر کس که در این راستا گوى سبقت را ربوده، برتر و پیشقدم‏تر خواهد بود. بر همین اساس پیامبر(ص) و امامان معصوم (ع) نسبت به دیگران از از نظر عقل و علم، برتر بودند، و عقل و علم هیچ کس به درجه عقل و علم آنها نمى‏رسید. در ماجراى ایثار بى‏نظیر امام على(ع) در لیله المبیت، هنگامى که در آن شب خطیر، پیامبر(ص) از مکه به سوى مدینه هجرت کرد،. حضرت ع لى(ع) با خوابیدن در رختخواب او جانش را فداى آن حضرت نمود، کفار قریش اطراف بستر را محاصره نمودند، وقتى که على(ع) را در آنجا یافتند ابوجهل نسبت جهل به على (ع) داد، حضرت على(ع) در ضمن گفتارى به او فرمود:

«یا اَبا جَهلُ بَلِ اللّهُ قَد اَعطانى مِنَ العَقلِ م ا لَو قُتیم عَلى جَمیع حُمَقاءِ الدُّنیا وَ مَجانِینها لَصارُوا بِهِ عُقَلاءً؛ اى ابوجهل! بلکه خداوند از مقام عقل به قدرى به من عنایت فرموده که اگر آن را بر همه احمق‏ها و دیوانگان دنیا تقسیم کنند، همه آنها از عاقلان و خردمندان خواهند شد.»(۲۱)

امام على(ع) در مورد خردورزى و خردگرایى آل محمّد(ص) فرمود:

«هم عیش العلم و موت الجهل…عقلوا الدّین عقل وعایه و رعایهٍ، لا عقل سماعٍ و روایهٍ، فانّ رواه العلم کثیرٌ، ورعاته قلیلٌ؛ آن‏ها زنده کننده دانش، و نابود کننده جهالت مى‏باشند…آنها دین را در حوزه عقل و اندیشه دریافته‏اند، و از کژى نگه داشته‏اند، نه اینکه تنها شنیده و روایت کرده باشند، چرا که روایت کنندگان بسیارند، ولى دریابندگان حقایق اندک مى‏باشند.»(۲۲)

چند نمونه از مناظرات پیشوایان‏

بر این اساس مى‏بینیم پیشوایان راستین دین در هر عصر و زمانى، با تشکیل مجالس مناظره با مخالفان و معاندان و شبهه افکنان، به میدان مى‏آمدند و با براهین قاطع و مطرح کردن مطالب دقیق علمى و عقل پسند، آنها را محکوم و مبهوت مى‏ نمودند، و خود به پیروان و شاگر دانشان شیوه استدلال هاى عقلى و راه دفاع از حریم حق، و مرز دارى فرهنگى را مى‏آموختند، و آنها را تشویق مى‏ کردند که حتماً در عرصه ‏هاى علمى و برهانى حاضر شده و به دفاع علمى و فرهنگى برخیزند، امام باقر(ع) در این راستا فرمود:

«علماء شیعتنا مرابطون فى التعز الّ ذى بلى ابلیس و عفاریته...؛ دانشمندان پیروان ما همانند مرز دارانى هستند که در برابر ابلیس و لشگرهایش صف کشیده‏اند…

و از حمله کردن آنها به افرادى از شیعیان ما که قدرت دفاع از خود ندارند جلوگیرى مى‏کنند، و نیز از تسلّط ابلیس و پیروان ناصبى او بر آنها جلوگیر ى مى‏نمایند، آگاه باشید! ارزش آن دانشمندان شیعه‏اى که چنین با تجهیزات استدلالى، خود را درمعرض دفاع قرار داده‏اند، هزار هزار بار بالاتر از سپاهیانى است که در برابر هجوم دشمنان اسلام از کفّار روم و ترک و خزر، پیکار مى‏ نمایند، زیرا آنها (دانشمندان شیعه) نگه بانان عقاید و فرهنگ اسلام، و مدافع دین دوستان ما هستند، در حالى که مجاهدان حافظ مرزهاى جغرافیایى مى ‏باشند.»

پر واضح است که ارزش نگهبانى از مرزهاى عقیدتى و فرهنگى، برتر از ارزش پاسدارى از مرزهاى جغرافیایى است.(۲۳)

براى روشن شدن بیشتر از خردورزى امامان (ع) نظر شما را به چند نمونه از مناظرات برهانى و استدلالى آنها جلب مى‏کنیم:

۱- روزى گروهى به محضر پیامبر(ص) آمده و گفتند براى مناظره آمده‏ایم، و به قرآن اشکالى داریم. پیامبر (ص) فرمود: اشکال چیست؟ گفتند: «اشکال ما این است که در قرآن (آیه ۹۸ سوره انبیاء) مى‏خوانیم:

«انّکم و ما تعبدون من دون اللّه حصب جهنّم؛ شما و آنچه (از معبودانى که) جز خدا مى پرستید هیزم دوزخ مى باشید.»

اشکال ما این است که طبق این عبارت، باید حضرت مسیح(ع) نیز اهل دوزخ باشد، زیرا مسیح(ع) را نیز عدّه‏اى مى‏پرستند؟ پیامبر (ص) با کمال آرامش گفتار آن‏ها را گوش کرد، آنگاه به آنان چنین پاسخ داد: «قرآن بر طبق متعارف کلام و ادبیات عرب نازل شده است، و در کلام عرب واژه «مَن» نوعاً براى ذوى‏العقول (افراد صاحب عقل) استعمال مى‏شود، ولى واژه «ما» نوعاً براى افراد غیر ذوى العقول (مانند حیوانات و جمادات و گیاهان) به کار مى‏رود، در آیه مورد اشکال شما، واژه «ما» آمده است ، بنابراین منظور از آن، معبودانى است که صاحب عقل نیستند، مانند بتهایى از چوب و سنگ و گل و…مى‏ساختند و مى‏پرستیدند، در نتیجه معنى آیه چنین مى‏شود: «جایگاه شما غیر خدا پرستان، و معبودهایى که از بت‏هاى مختلف ساخته‏اید در دوزخ است» آن گروه از پاسخ معقول پیامبر(ص) قانع شده و او را تصدیق نموده و سپس برخاستند و رفتند.(۲۴)

۲- عبداللّه دیصانى از منکران خدا بود، روزى با وساطت هشام بن حکم (یکى از شاگردان امام صادق علیه السلام) به محضر امام صادق(ع) رسید، و پرسید: مرا به معبودم راهنمایى کن، امام(ع) به او فرمود: بنشین. او نشست، در همین هنگام کودکى تخم مرغى در دست داشت از آنجا عبور کرد، امام (ع) به آن کودک فرمود: آن تخم مرغ را به من بده، کودک اطاعت کرد، امام(ع) آن تخم مرغ را به دست گرفت و به عبداللّه فرمود: اى دیصانى! این تخم مرغ را نگاه کن که سنگرى (پوست و…) آن را پوشانده است، و این سنگر از چند چیز تشکیل شده است: ۱- پوست ضخیم ۲- پوست نازک در زیر آن پوست روئین ۳- سفیده مایع نقره‏اى روان در زیر آن پوست نازک ۴- مایع طلایى روان در درون آن سفیده، که این دو مایع سفید و زرد با هم مخلوط نمى‏شوند. به همین وضع باقى است، نه سامان دهنده‏اى از میان آن بیرون آمده که بگوید من آن را ساخته‏ام و نه تباه کننده‏اى از بیرون به درونش رفته که بگوید من آن را تباه ساخته‏ام، و روشن نیست که براى تولید فرزند نر یا ماده درست شده، ناگاه پس از مدتى شکافته مى‏شود، و پرنده‏اى مانند طاووس رنگارنگ از آن بیرون مى ‏آید. آیا به نظر تو چنین تشکیلات (ظریف و حس اب شده) داراى تدبیر کننده‏اى نیست؟ عبداللّه در همین هنگام در برابر سؤال امام (ع) مدتى سر به زیر افکند و در فکر فرو رفت، سپس (در حالى که نور ایمان به قلبش تابیده بود) سر بلند کرد و گفت: گواهى مى‏دهم که معبودى جز خداى یکتا نیست، و او یکتا و بى همتاست، و گواهى مى ‏دهم که محمّد (ص) بنده و رسول خدا است. و تو امام و حجّت از طرف خدا بر مردم هستى و من از عقیده باطل خود برگشتم و توبه کردم و پشیمان هستم.»(۲۵)

۳- عبداللّه دیصانى (منکر خدا) توسط هشام بن حکم از امام صادق پرسید: «آیا خداى تو مى‏تواند همه دنیا را در میان تخم مرغ بگنجاند، بى آن که دنیا کوچک شود، و درون تخم مرغ وسیع گردد؟» امام توسط هشام به او پیام داد: «انسان داراى پنج حس است که عبارتند از:

حس بینایى، حسّ شنوایى، حسّ بویایى، حسّ چشایى و حس بساوایى (لامسه)،

وسیله بینایى به اندازه یک عدس یا کوچک تر است، انسان به وسیله همین وسیله کوچک بخش وسیعى از آسمان و زمین و کوه‏ها و درخت ها را مى‏نگرد، همان خداوندى که قادر است آن همه وسعت را در میان عدسى کوچک قرار دهد، مى‏تواند همه جهان را در درون تخم مرغ بگنجاند… عبداللّه با شنیدن این سخن تصمیم گرفت به محضر امام صادق(ع) برسد، او به محضر امام صادق(ع) رسید، و پس از طرح چند سؤال و دریافت پاسخ آنها، قانع شده و مسلمان شد.(۲۶)

مناظرات امامان(ع) با منکران و ملحدان و…بسیار است، و همه اینها حاکى است که مسأله خردورزى و برهان و عقلانیت از تکیه گاه‏هاى مهم امامان (ع) در برخورد با مردم مختلف بوده است، تا آنجا که ابن ابن العوجا یکى از منکران سرشناس و دانشمند عصر امام صادق(ع) در شأ ن آن حضرت مى‏گوید:

«آن حضرت با ما برخورد بسیار متین و نیک داشت، گفتارهاى ما را با کمال آرامش مى‏شنید، هیچگاه به ما ناسزا نگفت، و در پاسخ به ما از مرز انصاف خارج نشد، او انسان خود دار و باوقار است، و داراى اندیشه محکم و استوار مى‏باشد، تندى و سستى رأى ما و سبکى‏هاى ما او ر ا خسته نمى‏کند، او گفتار ما را خوب مى‏شنود و گوش فرا مى‏دهد، به طورى که ما خیال مى‏کنیم او را محکوم کرده‏ایم، بعد که نوبت به او مى‏رسد، با کمال متانت یک یک از استدلال‏هاى ما را بررسى کرده و با گفتارى اندک رد مى‏کند، به گونه‏اى که هرگونه بهانه در بحث بر روى ما بسته مى‏شود.»(۲۷)

پى ‏نوشت‏:

۱. بحارالانوار، ج ۱، ص ۹۴.

۲. همان، ج ۱، ص ۹۹.

۳. اصول کافى، ج ۱، ص ۱۲.

۴. همان، ص ۱۶.

۵. بحار، ج ۷۸، ص ۱۶۵.

۶. مفاتیح الجنان.

۷. خبرنامه شماره ۸۵۷، ص ۸، به نقل از آیت اللّه صافى گلپایگانى مدّ ظله.

۸. اصول کافى، ج ۱، ص ۲۵.

۹. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶.

۱۰. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۸.

۱۱. سوره بقره، آیه ۱۱۱.

۱۲. آل عمران، آیه ۱۹۰.

۱۳. سوره انعام، آیه ۵۰.

۱۴. (سوره زمر – آیه ۱۸) اصول کافى، ج ۱، ص ۱۳.

۱۵. سوره ملک، آیه ۱۰.

۱۶. بحار، ج ۱، ص ۹۵.

۱۷. بحار، ج۱، ص ۹۶.

۱۸. غررالحکم، ج۲، ص ۲۱۱.

۱۹. اصول کافى، ج۱، ص ۱۱.

۲۰. همان.

۲۱. ناسخ التواریخ حضرت على(ع)، ج۱، ص ۱۶ و ۱۷.

۲۲. نهج البلاغه، خطبه ۲۳۹.

۲۳. احتجاج طبرسى، ج۱، ص ۱۵۵.

۲۴. بحارالانوار، ج۹، ص ۲۸۲.

۲۵. اصول کافى، ج۱، ص ۷۹ و ۸۰ – به طور اقتباس.

۲۶. همان، به طور اقتباس.

۲۷. بحار، ج ۳،ص ۵۸.

منبع:پاسدار اسلام، شماره ۲۷۵ .

محمد محمدى اشتهاردى

مناظرات علی محمد باب

اشاره:

علی محمد باب به دلیل ادعاهای بی پایه و غیر معقول، از سوی علمای شیعه دعوت به مناظره شد. مناظرات علی محمد باب بر محورهای مختلف با علمای شیعه در چند جلسه انجام گرفته است. مناظره ها اغلب بر سر ادعاهای علی محمد بوده و علمای شیعه از او دلیل خواسته که او نتوانسته دلیل ارائه بدهد و حتی در علم صرف و نحو هم چیزی نمی دانسته است. ما در اینجا به نقل این مناظره ها می پردازیم:

 

۱. یکی از این مناظره ها در اصفهان انجام شده است هنگامی که سید علی محمد شیرازی از شیراز به اصفهان منتقل گردید طرفدارانش، مردم را به سوی باب دعوت می کردند و گروه زیادی بدون اینکه او را دیده باشد به او ایمان آوردند و بقیه مردم هم که منتظر امام زمان بودند مردد شدند!

معتمدالدوله حاکم اصفهان او را با احترام پذیرفت تا در حضور عالمان او را بیازماید. در این مناظره امام جمعه اصفهان میرزا سید محمد و آقا محمد مهدی پسر حاج ابراهیم کلباسی نیز حضور داشتند. ما به صورت مختصر مطالبی از این مناظره را نقل می کنیم تا ثابت شود که در مناظره مسئله صرف و نحو و امثال اینها مطرح نبوده است.

در ابتداء آقا محمد مهدی به علی محمد باب گفت: مسلمانان مسائل شرعیه را یا خود شان از روایات به دست می‌آورند یا از مجتهدی تقلید می کنند، تو از کدام دسته ای؟ باب گفت من از کسی تقلید نکرده ام و نیز کسی که به ظن خویش عمل کند حرام می‌دانم.

آقا محمد مهدی گفت: امروز باب علم مسدود است پس تو بدون آنکه امام غایب را دیدار کنی در مسائل شرعی چگونه به یقین پیوسته ای که عمل کردن به ظن را حرام می‌دانی؟

باب گفت: تو متعلم نقل و کودک ابوجاد هستی و من دارای مقام فؤادم؛ تو حق نداری از آنچه ندانی با من سخن گویی!

در اینجا محمد مهدی ساکت شد و میرزا حسن که در فنون حکمت قدرتی داشت از باب پرسید: هر که دارای مقام «فؤاد» باشد به همه چیز محیط است و چیزی از او غایب نماند، آیا تو که دارای مقام فؤادی چنین هستی؟

باب گفت: چنین است هرچه می خواهی بپرس.

میرزا حسن گفت: یکی از معجزات انبیاء و ائمه طی الارض است، بفرما که زمین در آن وقت چگونه طی می شود؟ …. و همچنین چگونه حضرت علی در یک شب و در یک زمان در چهل خانه مهمان شد؟…و… .

باب در جواب گفت: می خواهی جواب معضلات را شفاها دهم یا بر صفحه رقم زنم؟ میرزا حسن گفت هر چه می خواهی بکن. پس باب قلم و صفحه ای به دست گرفته به نوشتن پرداخت… میرزا حسن نوشته های او را برداشت و نظاره کرد و گفت: در آن خطبه ای عنوان شده و حمد و ثنایی آورده و کلماتی چند مناجاتی نوشته و از آنچه ما جواب خواسته ایم چیزی ننوشته است.[۱]

۲. مناظره دیگر علی محمد باب در تبریز انجام گرفته است. طرف مقابل این مناظره ملا محمد ممقانی معروف به حجت الاسلام بوده است. این مناظره در منزل حجت الاسلام ممقانی انجام گرفته است. درابتداء ملا محمد ممقانی نصایح حکمیانه و مواعظ مشفقانه خود را از باب دلسوزی و شفقت به باب القا می‌کند و سپس از او می پرسد:

کسی که چنین ادعای بزرگی(ادعای بابیت، مهدویت…) دارد بی بینه و برهان از او پذیرفته نیست و برهان تو بر اینها چیست؟

باب بی‌محابا گفت: این ها که تو می‌گویی دلیل و برهانت بر آن چیست؟ ممقانی با خنده به او گفت: سید! تو که طریق محاوره را هم بلد نیستی از منکر کسی بیّنه نمی خواهد شهود و بیّنه وظیفه مدعی است من که مدعی مقامی نیستم تا بینه بیاورم.

علی محمد باب بعد از سخنانی دیگر ملا محمد ممقانی، گفت: دلیل من تصدیق علماء است.

او در جواب فرمود علمائی که تصدیق تو را کرده اند با اغلب شان من ملاقات کرده ام آنها را صاحب عقل درستی ندیده ام و تصدیق سفهاء مناط حقیقت کسی نیست. گذشته از این اگر تصدیق علما دلیل حقیقت باشد اینک در میان جمیع ملل باطله اسلامی و غیر اسلامی علمای متحجر بوده و هستند که مذهب خود شان را تصدیق می کنند بنابراین پس باید جمیع مذاهب و ملل باطله حق باشند و این چیزی عجیب است.

باب گفت: دلیل نوشته های من است.

حجت الاسلام پاسخ داد که نوشتجات تو را هم اکثرش دیده‌ام جز کلمات مزخرف، مهمل، معتل المعنی و مختل المعانی چیزی در آن مشاهده نکردم و در حقیقت آن نوشتجات دلیل روشن بر بطلان دعاوی توست نه دلیل حقانیت تو.

باب گفت: کسانی که نوشتجات من را دیده اند همه تصدیق کرده اند.

حجت الاسلام گفت تصدیق دیگران بر ما حجت نیست و آنگاه این ادعاها که تو می‌کنی از دعوای امامت و وحی آسمانی و نبوت، جز معجزه با چیزی دیگری ثابت نمی شود اگر داری بیاور و اگر نه حجتی بر ما نداری.

علی محمد باب گفت خیر دلیل همان است که گفتم.

حجت الاسلام ممقانی وقتی که با بی دلیلی علی محمد باب حجت را بر او تمام کرد از او پرسید که باز هم بر این دعاوی خو د هستی؟ باب گفت: آری.  سپس حجت الاسلام او را نصیحت کرد که از عقاید خود دست بردارد ولی او از این عقایددست بردار نبود و بر آن اصرار داشت و با این اصرار ارتداد خود را ثابت نمود که بالاخره اعدام گردید.[۲]

۳. مناظره سومی هم در تبریز در حضور ناصرالدین میرزا[ناصرالدین شاه] ولیعهد محمد شاه قاجار انجام شده است. در ایمناظره بوده که وقتی علی محمد ادعای بابیت و علم تام می کند و از پاسخ سوالات دیگر باز می‌ماند بحث به مطالب ساده و ابتدائی کشانده شده که او در این حوزه چیزی نمی دانسته است. اولین کسی که لب به سخن گشود نظام العلماء بود که گفت: … ای سید به این کتاب و اوراقی که اکنون نزد تو می‌گذارم نظر کن در عبارت آنها که به اسلوب قرآن و کتاب آسمانی نوشته شده و در بلاد ایران منتشر گشته بنگر، ببین اینها از گفتار خود شماست؟ یا کسانی از دشمنان شما آنها را به شما افتراء بسته و به دروغ به شما نسبت داده است؟

علی محمد در جواب گفت: آری این کتب از طرف خدا می‌باشد.

– نظام العلماء: تو در این کتاب خودت را شجره طوبی نامیده ای، مفهوم این بیان آن است که هر چه بر زبان تو جاری گشته یا می‌شود کلام خداست…؟

– علی محمد باب: خدا تو را رحمت کند، آری قسم به خدا چنین است که می‌گویی.

– نظام‌العلماء: آیا اینکه شما را «باب» می خوانند از طرف خود شما است یا مردم از پیش خود شما را «باب» خطاب می‌کنند.

– علی‌محمد باب: نه از طرف خودم است… بلکه این اسم از طرف خداست و من هم علم هستم.

– نظام‌العلماء: در کجا ، در خانه خدا، بیت المقدس، یا بیت المعمور؟

– علی‌محمد باب: هرکجا هست خدائی است.

در این میان ناصرالدین میرزا به سید خطاب کرد: ای سید دانسته باش که من با خدا عهد کرده‌ام که اگر شما بتوانید در نزد ما ثابت کنید که شما حقیقتا باب علم هستید در این صورت این منصب و مسندی را که من دارا هستم به شماواگذار می‌کنم و خودم مطیع و منقاد شما باشم.

-. نظام‌العلماء: ای سید احسنت به این ادعای که کردی امیرالمؤمنین به این اسم خوانده می‌شود و کسی که او را به این اسم خواند پیغمبر(ص) بود که فرمود: «انا مدینه العلم و علی بابها» … اکنون پاره ای از مسائل مشکله نزد من است که حل آنها را از شما می‌خواهم و از جمله آنها چیزی مربوط به علم طب است.

– علی‌محمد باب: من درس طب نخوانده ام.

– نظام‌العلماء: از علوم دینی می‌پرسم و معرفت علوم دینی هم متوقف بر علوم نحو، صرف، معانی، بیان، بدیع، منطق و علوم دیگر است و من از همین علوم ابتدائی و از صرف شروع می‌کنم.

– علی‌محمد باب: من علم صرف را هنگام کودکی خوانده ام.

– نظام‌العلماء: آیه «هُوَ الَّذی یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً» را تفسیر کن، ترکیب نحوی آن را بیان نما، بگو شأن نزول سوره کوثر چیست؟ و چه علتی دارد که خدا پیغمبرش را به این سوره تسلیت داده؟

– علی‌محمد: مهلت.

نظام العلماء از معنا و مفهوم چند حدیث و کلمات عربی و احکام و نسبت بین فصاحت و بلاغت از علی محمد پرسید که هیچ کدام را پاسخ نگفته یا سکوت کرده و یا مهلت خواسته و یا گفته نمی دانم. و در ادامه همین هنگامی که نظام العلماء به مردم می‌گوید بدانید این پیمانه اش خالی است و انبانش از هر معقول و منقولی تهی است او مغرور به باطل و سفیه و جاهل است هیچ معجزه و کرامتی ندارد و شایسته هیچ گونه احترامی نیست.

– علی‌محمد: ای نظام این چه سخنی است که می‌گویی؟ منم آن مردی که هزار سال است در انتظار او می باشید.

– نظام‌العلماء: آیا تو مهدی منتظر و امام قائم می‌باشی؟

– علی‌محمد: آری من همان هستم.

– نظام‌العلماء: مهدی نوعی هستی یا مهدی شخصی؟

– علی‌محمد: من عین همان مهدی شخصی هستم.

– نظام‌العلماء: نام پدر، مادرت چیست و کجا متولد شده ای؟

– علی‌محمد: اسمم علی محمد، اسم پدرم میرزا رضای بزاز، مادرم خدیجه، محل ولادتم شیراز است وسی و پنجسال هم از عمرم می گذرد.

– نظام‌العلماء اسم مهدی منتظر ما مهدی، اسم پدرش حسن، اسم مادرش نرجس ومحل ولادتش سر من رای است. پس چگونه این مشخصات بر تو تطبیق ندارد؟

– علی محمد: هم اکنون کرامتی به شما نشان می‌دهم تا معلوم گردد که من در دعوای خود صادق هستم.

حضاردسته جمعی: حباً و کرامه، کرامت خود را ظاهر کن.

– علی محمد برای نشان دادن کرامت نوشته‌های خود به رخ حضار کشید.[۳]

  1. یک مناظره کوچک دیگر هم از علی محمد نقل شده است. هنگامی که به دستور «حسین خان»- والی فارس-، باب را از بوشهر به شیراز آوردند و در خانه خودش حبس کردند. بنا به دستور وی نشستی با حضور برخی از علما و روحانیون و باب بر پا گردید.[۴]

باب در جواب پرسش های آنان به سخنان عربی غلط و خنده آور روی آورد و وقتی از او پاسخی در این باره خواستند وی گفت: « صرف و نحو گناهی کرده و تاکنون در بند بود. ولی چون من خواستم، خدا گناهش را بخشید و آزادش گردانید».[۵]

حسین خان دستور داد پاهای باب را به فلک بسته و چوب زدند و بعد از این، باب را به مسجد آوردند و در آن جا بالای منبر رفت و از ادعای خود توبه کرد و بیزاری جست.[۶]

از ا«چه بیان شد علی محمد برای اثبات ادعایش هیچ دلیل و برهانی نداشته و حتی از علوم ابتدائی هم چیزی نمی دانسته است.

پی نوشت:

[۱] . یوسف فضایی، رک: تحقیق در تاریخ و عقاید شیخی گری، بابی گری، بهایی گری .. و کسروی گرایی، ص۹۱-۹۲.

[۲] . رک: بهرام افراسیابی، تاریخ جامع بهائیت، ص۱۸۶-۱۸۸.

[۳] . . رک: بهرام افراسیابی، تاریخ جامع بهائیت، ص۱۲۷-۱۳۱.

[۴].دیانت بهائی، ناشر: عصر جدید. ص۲۴؛ مفتاح باب الابواب یا تاریخ باب و بهاء،میرزامحمدمهدی خان زعیم الدوله تبریزی،مترجم: شیخ حسن فرید گلپایگانی، ناشر: فراهانی، سال انتشار: ۱۳۴۶ – دوره چاپ: ۳،ص ۱۰۸ -۱۰۳؛ فتنه باب ،اعتضاد السلطنه ،عبدالحسین نوایی ،ناشر بابک ،۱۳۵۱، چاپ: اول ،ص ۱۶ -۱۵؛ فریدون آدمیت، امیر کبیر و ایران، ص۴۴۵.

[۵].ویلیام هاچر، دیانت بهائی، سمندری، ص۲۴؛ زعیم الدوله تبریزی، مفتاح الابواب، فرید گلپایگان، ص ۱۰۸ -۱۰۳؛ اعتضاد السلطنه، فتنه باب، ص ۱۶ -۱۵؛ فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، ص۴۴۵.

[۶].میرزا جانی کاشانی، نقطه الکاف، ص ۸۸.

اختصاصی الشیعه (نویسنده: حمید رفیعی)

سیره امام جواد در موضوعات مختلف

اشاره

سیره عبارت است از بنای عملی انسان‌ها در طول تاریخ بر انجام کاری و یا بر ترک آن به عبارت دیگر، سیره عبارت است از استمرار روش و شیوه مستمر عملی در میان مردم بر انجام کاری و یا ترک عملی.استمرار شیوه و روش، اگر در میان همه عقلا منظور باشد، این سیره را سیره عقلا و اگر همه مسلمانان یا پیروان مذهب و یا گروهی خاص از مسلمانان مورد نظر باشد آن را سیره متشرعه می‌نامند. یکی از حجت های شرعی سیره اهل بیت(علیهم‌السلام) است. در این مقاله به سیره امام جواد (علیه‌السلام) در موضوعات مختلف اشاره شده است.

برخی از منابع، دلیل ملقب شدن پیشوای نهم شیعیان به جواد را، کثرت بخشش و احسان او به مردم دانسته‌اند.[۱] بر پایه نامه‌ای که امام رضا(علیه‌السلام) از خراسان برای فرزندش جواد فرستاد، حضرت جواد از همان سال‌های اولیهٔ زندگی، به سخاوتمندی معروف و زبانزد بوده است. هنگامی که پدرش در خراسان بود، اصحاب، جواد را از درب فرعی خانه خارج می‌کردند تا با افراد کمتری مواجه شود که برای دریافت کمک گرد خانه‌اش تجمع می‌کردند. بر پایه این روایت، حضرت رضا نامه‌ای به جواد فرستاد و به او سفارش نمود تا به حرف کسانی که به او می‌گویند از درب اصلی رفت و آمد نکند، گوش ندهد. علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) در این نامه به پسرش سفارش کرده بود که: «هر وقت می‌خواهی از خانه خارج شوی، مقداری سکه طلا و نقره همراه داشته باش. هیچ‌کس از تو درخواستی نکند مگر اینکه چیزی به او بدهی. او همچنین سفارش بستگان نزدیک او مانند عموها، دایی‌ها، عمه‌ها و خاله‌ها را به صورت ویژه کرده بود.[۲]

قرشی جوادالأئمه را عابدترین و خالص‌ترین مردم زمانه‌اش معرفی کرده است. او از کثرت نافله‌های وی سخن گفته است. به گفته قرشی حضرت جواد نافله‌ای به جای می‌آورد که در هر رکعت آن هر یک از سوره‌های حمد و توحید را ۷۰ بار می‌خواند.[۳] همچنین بر پایه روایتی که سید ابن طاووس نقل کرده است هنگامی که ماه قمری فرا می‌رسید محمد بن علی دو رکعت نماز می‌گذارد که در رکعت اول پس از سوره حمد، ۳۰ مرتبه سوره توحید و در رکعت دوم ۳۰ مرتبه سوره قدر را می‌خواند و سپس صدقه می‌داد.[۴]

امام جواد، برتری انسان‌ها را به واسطه علم آنان می‌دانست نه به واسطه نسب و نژاد. از او نقل شده است که الشریف کل الشریف من شرفه علمه[۵]؛‌ با شرافت‌ترین از همه شریف‌ها کسی است که شرفش به واسطه عملش باشد از این رو به طبقات پایین جامعه از جمله بردگان توجه داشت و با آنان نشست و برخاست می‌کرد. برخی از نویسندگان حدود ده تن از اصحاب آن حضرت را از بردگان بر شمرده‌اند.[۶]

نقش انگشتری او، حَسْبِی اللَّهُ حَافِظِی بوده است.[۷]

روایات و مناظرات

حدود ۲۵۰ حدیث از امام جواد نقل شده است.[۸] این روایات در موضوعات فقهی، تفسیری و عقیدتی است. کم بودن روایات منقول از وی در مقایسه با برخی دیگر از امامان معصوم را به جهت تحت کنترل بودن و همچنین سن کم وی در زمان شهادت دانسته‌اند.[نیازمند منبع] از معروف‌ترین سخنان وی، روایت «الْمُؤْمِنُ یحْتَاجُ إِلَی ثَلَاثِ خِصَالٍ تَوْفِیقٍ مِنَ اللَّهِ وَ وَاعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّنْ ینْصَحُهُ.»[۹]است که در آن مؤمن را نیازمند توفیق الهی، واعظ درونی و پذیرش خیرخواهی، دانسته است.

همچنین محمد تقی(علیه‌السلام) در دوران امامت خود چندین بار با برخی از فقیهان دربار عباسی مناظره کرد. گزارش‌های تاریخی حاکی از آن است که برخی از این مناظره‌ها به درخواست درباریان مأمون و معتصم و با هدف آزمایش پیشوای نهم شیعیان انجام می‌گرفته است و نتیجه آن باعث شگفتی و تحسین حاضران می‌شده است. منابع ۹ مناظره و گفتگو از جوادالأئمه گزارش کرده‌اند که چهار مورد آنها با یحیی بن اکثم و یک مورد با احمد بن ابی‌داوود قاضی القضات‎های بغداد بوده است. همچنین گفتگوهایی از وی با عبدالله بن موسی، ابوهاشم جعفری، عبدالعظیم حسنی و معتصم نیز گزارش شده است. موضوع این گفتگوها مباحث فقهی مربوط به حج، طلاق، حد سرقت و مباحث کلامی همچون ویژگی یاران امام دوازدهم، فضایل شیخین و اسماء صفات خدا بوده است.

مناظره در مجلس مأمون

از مناظرات مهم امام محمد تقی(علیه‌السلام) که در زمان مأمون عباسی در بغداد صورت گرفت، مناظره با یحیی بن اکثم، فقیه دربار عباسی، بود. بنابر برخی منابع شیعه، علت وقوع این مناظره، اعتراض سران عباسی به پیشنهاد ازدواج او با ام الفضل از سوی مأمون بود. مأمون برای اثبات درستی تصمیم خویش، به آنان پیشنهاد کرد تا جوادالأئمه(علیه‌السلام) را بیازمایند. آنان پذیرفتند و برای آزمودن آن حضرت، جلسه مناظره‌ای ترتیب دادند.

یحیی در مناظره، نخست مسئله‌ای فقهی درباره شخص مُحرمی که حیوانی را شکار کرده مطرح ساخت. امام جواد، با مطرح کردن وجوه گوناگون برای مسئله،[یادداشت ۱] از یحیی بن اکثم پرسید منظور وی کدام وجه است. یحیی بن اکثم در جواب درماند. سپس خود امام جواد، مسئله را با صورت‌های مختلف آن پاسخ گفت. درباریان و علمای عباسی پس از شنیدن جواب امام، بر تبحر او در فقه اعتراف کردند. گفته‌اند که مأمون پس از مناظره گفت: خدای را بر این نعمت سپاسگزارم که آنچه من اندیشیده بودم، همان شد.[۱۰]

مناظره درباره خلفا

به نقل منابع روایی شیعه، محمد تقی(علیه‌السلام) در مجلسی با حضور مأمون و شماری از فقها و درباریان، با یحیی بن اکثم درباره فضایل ابوبکر و عمر مناظره کرد. یحیی خطاب به او گفت: جبرئیل از طرف خدا به رسولش گفت: از ابوبکر سؤال کن، آیا او از من راضی است؟ من که از او راضی هستم، امام پاسخ داد: من منکر فضایل ابوبکر نیستم اما کسی که این روایت را نقل کرده باید به احادیث دیگری که از پیامبر(ص) وارد شده توجه کند وآن اینکه پیامبر فرمود: هنگامی که حدیثی از طرف من به شما می‌رسد آن را بر کتاب خدا و سنت من عرضه کنید اگر موافق با آن بود بپذیرید و اگر نبود قبول نکنید زیرا دروغ‌گویان و جعل‌کنندگان حدیث زیاد خواهند شد، سپس امام فرمود: این حدیث با قرآن موافقت ندارد زیرا خداوند در قرآن می‌فرماید نحن اقرب الیه من حبل الورید؛ ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم، آیا خداوند از راضی بودن یا نبودن ابوبکر آگاهی نداشت که از او می‌پرسد؟[۱۱]

پس از آن یحیی درباره این روایت سؤال کرد: “مَثَل ابوبکر و عمر در زمین همانند جبرئیل و میکائیل در آسمان است، جوادالأئمه در جواب فرمود: محتوای این روایت درست نیست زیرا جبرئیل و میکائیل همواره بندگی خدا را کرده و لحظه‌ای مرتکب گناه نشده‌اند در حالی که ابوبکر و عمر پیش از آنکه اسلام بیاورند، سال‌های طولانی مُشرک بوده‌اند.[۱۲]

قطع دست دزد

در زمان سکونت جوادالأئمه(علیه‌السلام) در بغداد درباره اینکه دست دزد از کجا باید قطع شود بین فقهای درباری اختلافی پیش آمد؛ برخی می‌گفتند از مچ باید قطع گردد و برخی دیگر قطع آن را از آرنج می‌دانستند. معتصم از امام جواد خواست تا نظر خود را بیان کند. جوادالأئمه از معتصم خواست او را از پاسخ معاف دارد اما خلیفه اصرار کرد و او گفت: فقط انگشتان دزد قطع می‌شود و بقیه دست باقی می‌ماند. وی دلیل خود را آیه وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً (ترجمه: و مساجد ویژه خداست، پس هیچ کس را با خدا مخوانید.)[ ۷۲–۱۸] عنوان کرد. معتصم جواب امام را پسندید و دستور داد تا انگشتان دزد را قطع کنند.[۱۳] برخی بر این باورند این حادثه سبب ترویج جایگاه امامت در بین مردم شد.

پی نوشت:

  1. عیاشی، التفسیر، ۱۳۸۰ق، ج۱، ص۳۲۰.
  2. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۱۳، ۱۷.
  3. مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۲۷.
  4. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۹۱.
  5. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۴؛ مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۸.
  6. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  7. ر. ک. عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم، ۱۴۲۶ق، ج۳۳، ص۱۸۱-۱۹۳؛ صدر، تاریخ الغیبه، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۲۹-۲۳۷؛ جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ۱۳۸۱ش، ص۴۸۱-۴۸۲.
  8. برای نمونه: سبط بن جوزی، تذکره الخواص، ۱۴۱۸ق، ص۳۲۱.
  9. هیثمی، الصواعق المحرقه، ۱۴۲۴ق، ص۲۸۸.
  10. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ۱۴۱۸ق، ص۳۲۱.
  11. ابن تیمیه، منهاج السنه، تحقیق: محمد رشاد سالم، ج۴، ص۶۸-۶۹.
  12. العاملی، الحیاه السیاسیه للامام الجواد، ۱۴۲۵ق، ص۱۳۷.
  13. راوندی، دعوات الراوندی، ۱۴۰۷ق، ص۱۹۱، ح۵۳۰؛ مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۹۱، ص۳۵.

       یادداشت ۱٫ امام از یحیی پرسید: آیا این شخص، شکار را در حِلّ (خارج از محدوده حَرَم) کشته است یا در حرم؟ عالم به حکم حرمت شکار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمداً کشته یا به خطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ برای اولین بار چنین کاری کرده یا برای چندمین بار؟ شکار او پرنده بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین کاری ابا ندارد یا از کرده خود پشیمان است؟ در شب شکار کرده یا در روز؟ در احرامِ عُمره بوده یا احرامِ حج؟

منبع: بخشی از مقاله جوادالائمه در سایت ویکی شیعه

امام جواد علیه السلام مولودی با برکت.

اشاره:

پدر بزرگوارش حضرت رضا علیه ‏السلام و مادر ارجمندش بانوی مصری تباری به نام «سبیکه» است که از خاندان «ماریه قبطیه»، همسر پیامبر اسلام صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏ آله ، به شمار می‏رود؛ بانویی که از نظر فضائل اخلاقی، در درجه والایی از انسانیت قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود؛ به طوری که امام رضا علیه ‏السلام از او به عنوان بانویی منزه و پاکدامن و با فضیلت یاد می‏کرد. «ریحانه» و «خیزران» از دیگر نامه ای مادر امام جواد علیه ‏السلام است. حضرت در مجموع دوران امامت خود با دو خلیفه عباسی، یعنی مأمون (۱۹۳ ـ ۲۱۸) و معتصم (۲۱۸ ـ ۲۲۷) معاصر بوده است.(۲)

مراسم ولادت

حضرت امام رضا علیه‏ السلام پیشاپیش خبر ولادت فرزندش امام جواد علیه ‏السلام را به اطرافیان داده بود، از جمله: شبی خواهرش حکیمه خاتون را احضار نمود و فرمود: «ای حکیمه! امشب فرزند با برکت خیزران متولد می‏شود که تو باید در نزد او حاضر باشی.» آن‏گاه فرمود: «فَاِذا هِیَ وَلَدَتْ فَاَلْزِمیها سَبْعَهَ ایّامٍ؛(۳) هرگاه او (خیزران) زایمان نمود، هفت روز همراه او باش.»

حکیمه خاتون می‏گوید: پاسی از شب گذشت تا اینکه نوزاد رضا علیه‏ السلام در حالی که پرده نازک نورانی بر او پوشیده بود، به دنیا آمد و نوری از او ساطع بود که تمام حجره را روشن نمود؛ به گونه ‏ای که از نور چراغ بی‏نیاز شدیم. آن نوزاد نورانی را در دامن خود گذاشتم و پرده را از خورشید جمالش کنار زدم.(۴) حکیمه اضافه می‏کند: در لحظه ‏ای که امام جواد به دنیا آمد، فرمود: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّه‏ وَاَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّه‏(۵)؛ گواهی می‏دهم که خدایی غیر از خدای یگانه نیست، و به راستی محمد صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله رسول خدا است.»

و در روز سوم ولادتش وقتی عطسه کرد، فرمود: «اَلْحَمْدُ للّه‏ِ وَصَلّی اللّه‏ عَلی مُحَمَّدٍ وَعَلَی الاَئِمّهِ الرّاشِدین(۶)؛ ستایش مخصوص خداست و درود خدا بر محمد و امامان هدایتگر باد.»

حکیمه وقتی این جملات را از امام جواد علیه ‏السلام شنید با شتاب نزد امام رضا علیه ‏السلام رفت و عرض کرد از این طفل عجایبی دیدم. حضرت فرمود: آن عجایب چیست؟ حکیمه جملات لحظه ولادت و هنگام عطسه حضرت را بیان نمود. حضرت رضا فرمود: «یا حَکیمهُ، ماتَرَوْنَ مِنْ عَجائِبِه اَکْثَرُ(۷)؛ ای حکیمه! [در آینده] عجایب بیشتری از او خواهید دید.»

امام جواد علیه‏ السلام از دیدگاه دیگران

  1. محمد بن طلحه شافعی (م ـ ۶۵۲ ه.) می‏گوید: «وَاِنْ کانَ صَغیرَ السنِّ فَهُوَ کَبیر الْقَدْرِ رَفیعُ الذِّکْرِ(۸)؛ هرچند او (امام جواد) سن کمی داشت، ولی بزرگ‏مقدار و بلند آوازه بود.»
  2. ابن حجر میثمی می‏گوید: «مأمون او رابه دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود کمی سن از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.»(۹)

مولود با برکت

در خانواده امام هشتم، و محافل شیعیان، از حضرت جواد علیه‏ السلام به عنوان مولودی با برکت یاد می‏شد و این شهرت نیز ریشه در کلام خود امام هشتم علیه ‏السلام دارد که بارها این مسئله را یادآوری نموده‏ اند که به نمونه‏ هایی اشاره می‏شود:

  1. «ابویحیای صنعانی» می‏گوید: روزی در محضر امام رضا علیه ‏السلام بودم، فرزندش ابوجعفر را که خردسال بود آوردند: حضرت فرمود: «هذَا الْمَوْلُودُ الَّذی لَمْ یُولَدْ مُوْلُودٌ اَعْظَمُ بَرَکَهً عَلی شیعَتِنا مِنْهُ(۱۰)؛ این مولودی است که با برکت ‏تر از او برای شیعیان ما زاده نشده است.»
  2. «ابن اسباط» و «عبّاد بن اسماعیل» می‏گویند: خدمت امام رضا علیه‏ السلام بودیم که ابوجعفر امام جواد علیه‏ السلام را آوردند، عرض کردیم: این همان مولود پر خیر و برکت است؟ حضرت فرمود: «بله! این همان مولودی است که در اسلام با برکت ‏تر از او زاده نشده است.»(۱۱)

گواه و شاهد این تحلیل، اعتراض «حسین بن قیاما واسطی» به امام در این مورد و پاسخ آن حضرت است. «ابن قیاما» که از سران واقفیه بوده است، طی نامه‏ای امام رضا علیه‏ السلام را متهم به عقیمی کرد و نوشت: چگونه ممکن است امام باشی، در صورتی که فرزند نداری! حضرت در پاسخ نوشت: «از کجا می‏دانی که من دارای فرزندی نخواهم بود؟» در ادامه فرمود: «وَاللّه‏ِ لا تَمْضی الایامُ وَاللَّیالی حَتّی یرْزُقَنِی اللّه‏ُ وَلَدا ذَکَرا یفْرُقُ بِهِ بَینَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ[۱۲]؛ به خدا سوگند! بیش از چند روز و شب نمی‏گذرد که خداوند فرزند پسری روزی من می‏گرداند که به وسیله او بین حق و باطل جدایی می‏افتد.»

این سم‏پاشی تبلیغی از طرف واقفیه، منحصر به یک مورد نبوده است، بلکه به مناسبتهای مختلف و موارد متعدد و گوناگون تکرار می‏شده است و امام هشتم علیه‏ السلام نیز به آنان جواب می‏داده، از جمله فرموده است: «واللّه‏ِ لاَتَمضی الایامُ وَاللَّیالی، حَتّی یولَدُ ذَکر مِنْ صُلْبی یقُومُ مِثْلَ مَقامی یحْیی الْحَقَّ وَیمْحی الْباطِلَ[۱۳]؛ به خدا سوگند! شب و روزهایی نخواهند گذشت مگر آنکه فرزندی از نسل من به دنیا می ‏آید و جای من قرار گرفته، حق را زنده و باطل را نابود می‏کند.»

به این جهت، امام هشتم علیه ‏السلام و شیعیان سخت در فشار دشمنان قرار داشتند تا آن روزی که حضرت جواد علیه‏ السلام پا به دنیا گذاشت و با نور وجودش به تمام سم‏پاشی ها و تبلیغ ها خاتمه داد، و پیش‏ بینی های پدر بزرگوارش نیز به وقوع پیوست، و موضع امام هشتم علیه ‏السلام و شیعیان که از این نظر در تنگنا بودند، تقویت گردید و وجهه تشیع بالا رفت.»[۱۴]

سم‏پاشی ها

وسوسه‏ ها و سم‏ پاشی های مخالفان خاندان امامت و واقفیه درباره حضرت رضا علیه‏ السلام و امام جواد علیه ‏السلام به حدّی بود که حتی پس از ولادت حضرت جواد علیه ‏السلام که همه مخصوصا واقفیه خلع سلاح شده بودند گروهی از خویشان آن حضرت را وادار نمودند که ادعا کنند حضرت جواد علیه ‏السلام فرزند علی بن موسی علیهماالسلام نیست.!

آنان در این تهمت ناجوانمردانه و دور از اسلام، شبهه عوام فریبانه عدم شباهت میان پدر و فرزند را از نظر رنگ مطرح نمودند، و گندمگونی صورت حضرت جواد علیه‏ السلام را بهانه قرار داده، گفتند: در میان ما، امام گندمگون وجود نداشته است. حضرت رضا علیه ‏السلام فرمود: «هُوَ اِبْنی؛ او فرزند من است.» آنان [بر خلاف واقع] گفتند: پیامبر اسلام صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله با قیافه ‏شناسی داوری کرده است، باید بین ما و تو قیافه ‏شناسان داوری کنند! حضرت (ناگزیر) فرمود: شما در پی آنان بفرستید، ولی من این کار را نمی‏کنم، اما به آنان نگویید برای چه دعوتشان کرده ‏اید.

یک روز بر اساس قرار قبلی، عموها، برادران و خواهران حضرت رضا علیه‏ السلام در باغی نشسته و آن حضرت در حالی که جامه‏ ای گشاده و پشمین بر تن و کلاهی بر سر و بیلی بر دوش داشت، در میان باغ به بیل زدن مشغول شد؛ گویی که باغبان است و ارتباطی با حاضران ندارد.

آن‏گاه حضرت جواد علیه ‏السلام را حاضر کردند و از قیافه ‏شناسان درخواست نمودند که پدر وی را از میان آن جمع شناسایی کنند، آنان به اتفاق گفتند: پدر این کودک در این جمع حضور ندارد؛ اما این شخص، عموی پدرش و این عموی خود او و این هم عمه اوست. اگر پدرش نیز در اینجا باشد، باید آن شخصی که در میان باغ بیل بر دوش گذاشته است، باشد؛ زیر ساق پاهای این دو به یک گونه است!

در این وقت امام رضا علیه ‏السلام به جمع آنان پیوست، قیافه‏ شناسان به اتفاق گفتند: پدر او، این است. در این هنگام، علی بن جعفر از جا برخاست و بر لب های حضرت جواد علیه ‏السلام بوسه زد و آب دهان حضرت را مکید و عرض کرد: «اَشْهَدُ اَنَّکَ اِمامی(۱۵)؛ گواهی می‏دهم که تو امام من [بعد از پدرت] هستی.»

بدین ترتیب، با وجود با برکت حضرت جواد علیه‏ السلام این توطئه مخالفان امامت نیز منجر به شکست شد.

مناظرات با برکت

از آنجا که امام جواد علیه ‏السلام نخستین امامی بود که در خردسالی به منصب امامت رسید(۱۶)، حضرت مناظرات و گفتگوهایی داشته است که برخی از آنها بسیار مهم و مفید بوده است. راز وجودی این مناظرات این بود که از یک طرف امامت او به خاطر کمی سن برای بسیاری از شیعیان کاملا ثابت نشده بود (هرچند بزرگان و آگاهان شیعه در امامت او هیچ تردیدی نداشتند)؛ از اینرو، برای اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش سؤالات فراوانی از آن حضرت می‏کردند.

و از طرف دیگر، در آن دوران، قدرت «معتزله» افزایش یافت و مکتب اعتزال (افراطی‏ گری در بهره ‏وری از عقل) رونق یافته بود و حکومت وقت نیز از آنان پشتیبانی می‏کرد. از طرف این گروه سؤالات عقلی دشواری مطرح می‏شد تا به پندار خامشان، حضرت را در میدان رقابت علمی شکست دهند(۱۷).

شده بود که خردسالی مانع منصب امامت نمی‏شود.

مناظره او با یحیی بن اکثم و اثبات حقانیت حضرت، و ناتوانی یحیی، و مناظره او با ابن ابی داود، و قاضی القضات و غلبه حضرت بر آنها از این نمونه مناظرات است.(۱۸)

می‏گردد.

در این زمان نیز یکی از حربه ‏های دشمن همین است. ما باید با پای فشردن بر حق، از این دسیسه نترسیم و معتقد باشیم که با ماندن ما بر صراط حق، افتراهای دشمن نیز رنگ خود را خواهد باخت.

سخنان با برکت

حسن ختام مقال را با برخی سخنان زیبا و با برکت آن حضرت زینت می‏دهیم.

  1. سه عمل نیک: حضرت فرمود: «ثَلاثٌ مِنْ عَمَلِ الاَبْرارِ: اِقامَهُ الْفَرائِضِ وَاجْتِنابُ الَْمحارِمِ وَاحْتِراسٌ مِنَ الْغَفْلَهِ فِی الدِّینِ(۱۹)؛ سه [چیز] از اعمال نیک انسان شمرده می‏شود: برپایی (انجام) واجبات، دوری از محرمات، دوری و پرهیز از غفلت در دین.»
  2. سه نیازمندی مؤمن: امام جواد علیه‏ السلام فرمود: «اَلْمُؤْمِنُ یَحْتاجُ اِلی ثَلاثِ خِصالٍ تَوْفیقٍ مِنَ اللّه‏ِ وواعظٍ مِنْ نَفْسِهِ وَقَبُولٍ مِمَّنْ یَنْصَحُهُ(۲۰)؛ مؤمن به سه چیز نیازمند است: توفیقی از خداوند، واعظی از درون، و پذیرش نصیحت از دیگران.»
  3. سه راه جذب دیگران: حضرت جواد علیه‏ السلام فرمود: «ثَلاثُ خِصالٍ تَجْتَلِبُ بِهِنَّ الْمَحَبَّهُ: اَلاِنْصافُ فِی الْمُعاشِرَهِ وَالْمُواساهُ فِی الشِّدَّهِ وَالاِْنطواعِ والرُّجوعُ علی قَلْبٍ سَلیمٍ(۲۱)؛ با سه چیز می‏توانی جلب محبت دیگران کنی: انصاف داشتن در برخوردها، همدردی با دیگران در سختی ها و راحتی ها، و داشتن قلب سلیم.»
  4. نشانه کمال ایمان: حضرت فرمود: «اَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ اِسْتَکْمَلَ الایمانَ؛ مَنْ اَعْطی للّه‏ِ وَمَنَعَ فی اللّه‏ِ وَاَحَبَّ للّه‏ِ وَاَبْغَضَ فیهِ(۲۲)؛ چهار چیز در هر کس باشد، ایمانش کامل شده است: کسی که برای خدا عطا (و انفاق) کند و در راه خدا منع کند، و برای خدا دوست بدارد و در راه خدا بغض بورزد.»

پی نوشت :

  1. تاکنون درباره امام جواد علیه‏ السلام در مجله مبلغان، مقالات ذیل به چاپ رسیده است: نگاهی به سیره تبلیغی امام جواد علیه‏ السلام ، محمد حاج اسماعیلی، شماره ۲، ذی‏قعده ۱۴۲۰ ه.ق. مناظره‏ای از امام جواد علیه‏ السلام ، سیدجواد حسینی، شماره ۳۳، رجب ۱۴۲۳، ه.ق. امام جواد علیه‏ السلام غریب بغداد، محمد عابدی، شماره ۴۹، ذی‏قعده ۱۴۲۴، ه.ق. ماجرای شهادت امام محمدتقی علیه‏ السلام ، سیدمجتبی اهری، شماره ۳۷، ذی‏قعده ۱۴۲۳، ه.ق. امام جواد علیه‏ السلام ، پاسدار حریم وحی، عبدالکریم پاک‏نیا، شماره ۴۵، رجب ۱۴۲۴، ه.ق.
  2. ر.ک: اعلام الوری، طبرسی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ سوم، ص۳۴۴؛ منتهی الامال، شیخ عباس قمی، کتابفروشی اسلامیه، ج۱، ص۲۱۷؛ الارشاد، شیخ مفید، قم، مکتبه بصیرتی، ص۳۱۶٫
  3. منتهی الامال، ج۱، ص۲۱۸؛ و نیز ر.ک: اعلام الهدایه، المجمع الهاشمی لاهل البیت، چاپ اول، ج۱۱، ص۲۸٫
  4. منتهی الامال، ص۲۱۸٫
  5. اعلام الهدایه، ص۲۸٫
  6. همان.
  7. همان، ج۱۱، ص۲۸ و ر.ک: مستدرک العوالم، ج۲۳، ص۱۵۱ ـ ۱۵۲٫
  8. مطالب السؤول، ص۲۳۹؛ فصول المهمه، ص۲۵۲٫
  9. الصواعق المحرقه، ص۲۰۵٫
  10. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ص۳۱۹؛ اعلام الوری، طبرسی، ص۳۴۷؛ کشف الغمه، اربلی، ج۳، ص۱۴۳٫
  11. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰٫
  12. فروع کافی، دارالکتب الاسلامیه، ج۶، ص۳۶۱؛ الامام الجواد من المهد الی اللحد، سیدکاظم قزوینی، مؤسسه البلاغ، ص۳۳۷٫
  13. اصول کافی، مکتبه الصدوق، ج۱، ص۳۲۰؛ الارشاد، ج۲، ص۲۷۷؛ کشف الغمه، ص۱۴۲٫
  14. رجال کشی، ص۴۶۳؛ کشف الغمه، ص۱۴۲ و ر.ک: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص۵۳۱ ـ ۵۳۲٫
  15. ر.ک: الامام الجواد من المهد الی اللحد، سیدکاظم قزوینی، چاپ اول، ص۳۳۷؛ سیره پیشوایان، ص۵۳۲٫
  16. اصول کافی، کلینی، مکتبه الصدوق، ج۱، ص۳۲۲؛ سیره پیشوایان، ص۵۳۳ ـ ۵۳۴٫
  17. بعد از امام جواد علیه‏ السلام فرزندش امام هادی علیه‏ السلام و بعد از او امام زمان علیه‏ السلام نیز در کودکی به این منصب نائل شده‏اند.
  18. ر.ک: سیره پیشوایان، ص۵۳۴ ـ ۵۳۵٫
  19. ر.ک: الاحتجاج، طبرسی، مطبعه المرتضویه، ص۱۳۵ ـ ۲۴۵٫
  20. بحارالانوار، ج۷۵، ص۸۱٫
  21. همان، ج۷۵، ص۳۵۸٫
  22. همان، ج۷۵، ص۸۲؛ کشف الغمه، ج۲، ص۳۴۹٫
  23. همان، ج۷۵، ص۸۱٫

مناظره امام علی با معاویه.

اشاره:

مناظره امام علی (علیه‌السّلام) با معاویه، در موارد مختلف از جمله، ابراز پشیمانی جنگ با حضرت و از یک نسل، بودن و غیره اتفاق افتاده است.

ابن ابی الحدید گوید: روزی از روزهای صفین که معاویه سخت خویش را در تنگنای جنگ گرفتار دید به عمرو عاص گفت: «من به علی (علیه‌السّلام) نامه‌ای می‌نویسم باشد که به وسیله این نامه، علی را در کار پیکار به تردید‌ اندازم و خود را از این مخمصه نجات دهم.» عمروعاص پوزخندی زد و گفت: «ای معاویه! تو کیستی که بتوانی مردی چون علی را بفریبی؟ بی‌جهت خود را اذیت مکن. علی هرگز فریب تو را نخواهد خورد.» معاویه به حرف عمروعاص گوش نکرد و نامه‌ای برای حضرت نگاشت که خلاص‌اش چنین است: «اگر ما می‌دانستیم، این جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، هرگز داخلش نمی‌شدیم و اکنون هر دو پشیمان هستیم. تو می‌دانی که لشگر عرب از هر دو سو (هم بواسطه من و هم بواسطه تو) رو به نابودی است. من و تو، هر دو فرزندان عبدمناف و در نَسَب با هم برابریم. اگر حکومت شام را به من واگذاری، من فرمانت را گردن خواهم نهاد.» [۱]

جواب نامه امام علی به معاویه

هنگامی که حضرت آن نامه را ملاحظه کرد چنین پاسخ داد:

← دفاع از حقانیت

«اما اینکه فرمانروایی شام را از من می‌خواستی، بدان که چیزی را که من دیروز به تو ندادم البته امروز نیز نخواهم داد. دیگر آنکه گفتی جنگ موجب از بین بردن عرب شد و از لشکریان من و تو جز‌ اندکی باقی نمانده است، بدان که هر صاحب حقی که بدست باطل کشته شود زنده جاویدانه و روانه بهشت است و هر باطلی که توسط حق از بین برود، مخلّد در آتش دوزخ است.

← عدم برابری

دیگر آنکه گفتی ما و تو در سپاهیان و جنگ و نابود شدن برابریم، پس بدان که سخت در اشتباهی. زیرا نه تو در شک و تردیدت پایدارتر از من بر یقین می‌باشی و نه شامیان بر دنیا حریص‌تر از عراقیان در امر آخرت می‌باشند. (من و اهل عراق از روی ایمان و یقین و برای پایداری حق می‌جنگیم، اما تو و اهل شام از روی شک و تردید و برای دنیا می‌جنگید).

← از نسل عبدمناف

دیگر این که گفتی ما هر دو فرزندان عبدمنافیم. آری، لکن حرف اینجاست که نه امیّه مانند‌ هاشم و نه ابوسفیان مانند عبدالمطلب و نه مهاجر (یعنی من) مانند اسیر و آزاد‌کرده شده (یعنی تو و پدرت ابوسفیان در فتح مکه) می‌باشد.

‌ای معاویه! کسی که نسبش روشن است مانند کسی که نسبش آلوده و ناپاک است نیست آنکه کمک‌کار حق است با دنبال‌کننده باطل یکسان نیست و مؤمن و منافق یکسان نیستند و چه ناخلف فرزندی است، فرزندی که پیروی کند پدری را که در آتش نگون‌سار است.

← فضیلت نبوت و امامت

حالا از تمام اینها که بگذریم، در دست‌های ماست فضیلت نبوت و پیغمبری و تنها ما هستیم که منتسب به رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) هستیم و بوسیله این منصب هر گردنکشی را خوار و هر ضعیف مسلمانی را سر بلند ساختیم. این را هم بدان که در آن هنگام که خداوند عرب را گروه گروه به دینش در آورد و این امّت خواه ناخواه دین اسلام را پذیرفتند، شما بنی امیّه از جمله کسانی بودید که دخولتان در اسلام بیرون از این دو راه نبود: یا از روی دنیاپرستی تا با تظاهر به اسلام به قدرت برسید و یا از ترس شمشیر اسلامیان.»

ریشخند عمرو عاص بر معاویه

گویند که چون این پاسخ دندان شکن به معاویه رسید، تا چند روزی آن را از عمروعاص پنهان می‌داشت تا اینکه بالاخره عمروعاص از جریان مطلع شد و معاویه را به ریشخند گرفت.

معاویه گفت: «تو خجالت نمی‌کشی که مرا بواسطه این کارم سرزنش و مسخره می‌کنی در حالیکه از ترس علی بن ابیطالب عورت خود را نمایان ساختی؟!»

عمروعاص لبخندی زد و گفت: «بزرگواری و عظمت علی چیزی است که تو خود آن را بهتر از من می‌دانی. اما در مورد رسوائی من باید بدانی که در جنگ با علی، رسوا شدن رسوائی نیست.»

پی نوشت:

۱.  ابن ابی الحدید معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج‌البلاغه، ج۱۷، ص۲۵۱.

منبع:

سایت اندیشه قم، برگرفته از مقاله «مناظره امام علی با معاویه»، تاریخ بازیابی ۱۳۹۵/۰۸/۱۵.

مناظره امام علی با ابوبکر.

اشاره:

امام علی (علیه‌السّلام) در مناظرات و موقعیت‌های گوناگون به غصب خلافت اعتراض می‌کردند؛ از جمله در ابتدای غصب خلافت و هنگام بیعت مردم با او.

در ابتدای غصب خلافت

هنگامی که ابوبکر زمام خلافت را بعد از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به دست گرفت مورد اعتراض امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) وعده‌ای از یاران رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) قرار گرفت.

ابوبکر برای خلافت خود به بیعت مردم در سقیفه و بر صحابه و یار نزدیک پیامبر بودن استدلال می‌کرد. حضرت علی (علیه‌السّلام) در رد سخن او فرمود: «واعج‌َبَا اَتکُونُ الخلافهُ بالصّحابَهِ ولا تَکُونُ بالصِّحابَهِ والقرابهِ؛ شگفتا! آیا خلافت به دلیل صحابی بودن ثابت شود ولی به دلیل صحابی بودن ونزدیک بودن وخویشاوندی ثابت نشود؟»

ونیز این دو بیت را سرود:

«فَاِنْ کُنْتَ بالشوری مَلَکْتَ اُمُورَهُمْ فَکَیْفَ بهذا والمُشِیرونَ غُیَّبٌ وَاِنْ کُنْتَ بالْقُربی حَجَجْتَ خَصِیمَهُم فَغَیْرُکَ اَوْلی بِالنَّبِیِّ وَاَقْرَبُ؛ اگر تو از طریق شورا زمام امور مردم را به دست گرفتی این چه شورایی است که در آن طرف‌های مشورت (امثال من و بنی‌هاشم) غایب بودند؟ واگر از طریق نزدیکی وخویشاوندی با پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) استدلال کردی دیگران از تو به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) نزدیک‌ترند.»

نیز در آن هنگام که حضرت علی (علیه‌السّلام) را برای بیعت با ابوبکر به مسجد احضار کردند به او گفتند با ابوبکر بیعت کن فرمود: «اَنَا اَحَقُّ بهذا الاَمْرِ مِنْهُ وَاَنْتُما اَوْلی بالبیعهِ لی…؛ من سزاوارتر وشایسته‌تر به این مقام (رهبری) هستم وبر شما سزاوار است که با من بیعت کنید… من نزدیک‌ترین شخص به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) در زندگی ورحلتش هستم من جانشین و یار و یاور و گنجینۀ اسرار و علم او هستم راستگوئی بزرگ وبزرگ‌ترین جدا کنندۀ حقّ و باطل من هستم و من نخستین کسی هستم که به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) ایمان آورده و او را تصدیق کردم و در جهاد همراه او بهتر از همه شما صبر و مقاومت نمودم و از همه شما به قرآن و سنّت آگاه‌ترم…» [۱]

← در زمان بیعت مردم با امام علی

آن حضرت درد دل‌های خود از ماجرای سقیفه و غصب خلافت را در فرازی از خطبه معروف به شقشقیّه این گونه بیان می‌فرماید:

به خدا سوگند ابوبکر جامعه خلافت را بر تن کرد در حالی که می‌دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت می‌کند سپس من رِدای خلافت را رها کرده ودامن جمع نموده از آن کناره‌گیری کردم. پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود و با دیدگان خود می‌نگریستم که میراث مرا به غارت می‌برند. تا این‌که خلیفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد شگفتا! ابابکر که در حیات خود از مردم می‌خواست عذرش را بپذیرند چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگری درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره‌مند گردیدند.

سوگند به خدا! مردم در حکومت دومی‌ در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند و دچار دورویی‌ و اعتراض‌ها شدند و من در این مدّت طولانی محنت‌زا و عذاب‌آور چاره‌ای جز شکیبایی نداشتم تا آن‌که روزگار عُمر هم سپری شد.

سپس او خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من هم‌سنگ آنان می‌باشم!! پناه بر خدا از این شورا! ناچار باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم… تا آن که سومی به خلافت رسید وخویشاوندان پدری او از بنی‌امیّه به پا‌خواستند و همراه او بیت‌المال را خوردند وبر باد دادند چون شتر گرسنه‌ای که به جان گیاه‌ بهاری بیفتد عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت.

آن حضرت در ادامه خطبه روز بیعت خود را چنین تعریف وتوصیف می‌فرماید:

از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین (علیهم‌السّلام) لگد‌مال گردند. امّا آن‌گاه که به پا خواستم و حکومت را به دست گرفتم جمعی پیمان شکستند و گروهی از اطاعت من سرباز زده از دین خارج شدند

سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان آفرید اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجّت را بر من تمام نمی‌کردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم‌بارگی ستمگران وگرسنگی مظلومان سکوت نکنند مهار شتر خلافت را بر کوهان آن‌انداخته رهایش می‌ساختم و آخر خلافت را به کاسه اوّل آن سیراب می‌کردم آن‌گاه می‌دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله‌ای بی‌ارزش‌تر است. [۲]

پی نوشت:

۱.         طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج۱، ص۹۵.

۲.         امام علی (علیه‌السّلام) نهج‌البلاغه، خطبه ۳.

۳.         امام علی (علیه‌السّلام) نهج‌البلاغه، خطبه ۵.

۴.         امام علی (علیه‌السّلام) نهج‌البلاغه، حکمت ۱۹۰

منبع: برگرفته از مقاله «مناظرۀ علی (ع)»، تاریخ بازیابی۹۷/۳/۳

پژوهشی در کارکرد رسانه‏ای مناظرات امام رضا علیه السلام.

اشاره:

مناظره در لغت به معنی با هم نظر کردن؛ یعنی فکر کردن در حقیقت و ماهیت چیزی است. در واقع، به مجادله و نزاع با همدیگر و بحث با یکدیگر درباره حقیقت و ماهیت چیزی، مناظره گویند. راغب اصفهانی در مفردات آورده است: «مناظره، گفت‌وگوی رو در رو و نبرد نظری با سخن و خطابه است و نیز بیان آنچه را که به بصیرت درک می‌شود.» (راغب اصفهانی، ۱۳۷۴: ۳۶۵)

قنوجی بخاری در کتاب أبجد العلوم در تعریف علم المناظره می‏نویسد: «علم باحث عن أحوال المتخاصمین لیکون ترتیب البحث بینهما علی وجه الصواب حتی یظهر الحق بینهما.» علمی است که در آن از احوال دو فرد در حال نزاع و گفت‌وگو با یکدیگر بحث می‌کند، به گونه‌ای که ترتیب مباحثه میان این دو به صورت صحیح باشد تا اینکه حقیقت میان این دو روشن شود. (قنوجی، ۱۴۲۰ق: ج۲: ۴۲۸)

خداوند فرموده است: «ادْعُ إِلی‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» (نحل: ۱۲۵)‏؛ یعنی بخوان ای پیغمبر! بندگان را و دلالت نما ایشان را به سو و سمت راه پروردگار خودت، بعضی را به طریق حکمت و بعضی را به طریق موعظه‏ای که نیکو باشد و بعضی را مجادله و مناظره فرما، به نوعی که مجادله احسن و نیکو باشد. (دارابی، ۱۳۸۱: ج۱: ۴۰)

در تفسیر نمونه در ذیل این آیه آمده است: «و این سومین گام، مخصوص کسانی است که ذهن آنها قبلاً از مسائل نادرستی انباشته شده و باید از طریق مناظره ذهنشان را خالی کرد تا آمادگی برای پذیرش حق پیدا کنند. بدیهی است، هنگامی مجادله و مناظره مؤثر می‏افتد که «بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» باشد، حق و عدالت و درستی و امانت و صدق و راستی بر آن حکومت کند و از هر گونه توهین و تحقیر و خلاف‌گویی و استکبار خالی باشد و خلاصه تمام جنبه‏های انسانی آن حفظ شود. چیزی که هست خدای تعالی موعظه را به قید حسنه مقید ساخته و جدال را هم به قید «بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» مقید نموده است، و این خود دلالت دارد بر اینکه بعضی از موعظه‏ها حسنه نیستند، و بعضی از جدال‌ها حَسَن (نیکو) و بعضی دیگر احسن (نیکوتر) و بعضی دیگر اصلا حُسن ندارند وگرنه خداوند موعظه را مقید به حسن و جدال را مقید به احسن نمی‏کرد». (مکارم شیرازی، ۱۳۸۹: ج۱۱: ۴۵۶ ـ ۴۵۷)

// ۲٫ کارکرد رسانه­ای مناظرات امام رضا علیه السلام

برخی، رسانه را وسیله‏ای برای نقل و انتقال اطلاعات، ایده‏ها و افکار افراد یا جامعه می‏دانند و عده‏ای هم آن را افراد، ابزار یا موقعیت‌هایی می‏دانند که به وسیله آن پیام ارائه می‌شود و برخی، رسانه را همان پیام معرفی می‏کنند. بررسی مناظرات حضرت رضا علیه السلام ، به خوبی نشان می‏دهد که ویژگی پیام‌رسانی و دارای پیام بودن در مناظرات حضرت به وضوح نمایان است. از این رو، با توجه به گستره وسیع پیام‌رسانی در مناظرات امام رضا علیه السلام و به تعبیری به دلیل وجود کارکردهای رسانه­ای متعدد مناظرات امام رضا علیه السلام در دربار مأمون و میان مردم از زمان وقوع آن مناظرات تاکنون، می‌توان کارکردهای رسانه­ای آن مناظرات را بررسی و تحلیل کرد. توضیح اینکه این مناظرات در آن دوران یکی از گویاترین ابزار پیام‌رسانی برای انتقال مهم‌ترین پیام‌های منطبق با منافع و مقاصد دربار بود و امام رضا علیه السلام از مناظرات به عنوان ظرفیتی جدید در فضای دربار در راستای اهداف و مقاصد الهی خویش و در جهت تبیین اعتقادات الهی خویش بهره بردند.

در ادامه، نخست نگاهی کلی به مناظرات حضرت رضا علیه السلام خواهیم داشت و پس از آن به مهم‌ترین کارکردها و بهره‏وری حداکثری از ظرفیت رسانه‏ای مناظرات اشاره خواهیم داشت.

// الف) نگاهی کلی به مناظرات امام رضا علیه السلام

از جمله مهم‌ترین رخدادهای زندگی امام رضا علیه السلام ، مناظرات حضرت با بزرگان و پیروان ادیان و مذاهب مختلف است که توجه به آن و بررسی نقش بی‌بدیل این مناظرات در آن برهه از زمان می‏تواند راه‌گشای مطالب و مسائل بسیاری باشد. در ادامه به اختصار به این مناظرات و چگونگی آن اشاره می‏شود.

نکته نخست اینکه مناظرات در تمام دوران زندگی حضرت رخ می‏داد. در این مناظرات که در دو مقطع زمانی دوران امامت؛ یعنی پیش و پس از ولایت‌عهدی بود، اسلام ناب به مردم معرفی می‏شد.

امام با صاحبان افکار و عقاید مختلف به مناظره می‏پرداختند و با براهین قوی و محکم، باورهای ناصواب آنان را برای جامعه آشکار می‏ساختند. این مناظرات که علاوه بر بصره، در مرو نیز رخ داد، در بارورسازی اسلام و غنی شدن مکتب و حدیث شیعه نقش به سزایی داشت. (محبی پور، ۱۳۸۸: ۱۱۵)

درباره تشکیل مناظرات دلایل فراوانی بیان می‏شود که باید با توجه به موقعیت انجام مناظره آنها را بررسی کرد. گفتنی است، چون مناظرات در دوره‏های مختلف (قبل و بعد از ولایت­عهدی) و در مکان‌های مختلف (مدینه، بصره، کوفه و مرو) رخ داده است، نمی‏توان برای همه مناظرات دلایل واحدی برشمرد. برای مثال، مناظراتی که در مدینه و قبل از ولایت­عهدی امام علیه السلام رخ داده‏، بیشتر جنبه آگاهی دادن به مردم و پاسخ دادن به پرسش‌های آنها و همچنین مبارزه با فرقه‏های ضاله از جمله فرقه واقفیه داشته‏اند. مناظرات بصره و کوفه نیز همین جنبه را داشته و برای اثبات امامت امام رضا علیه السلام انجام شده است، اما مناظراتی که در مرو و در حضور و دربار مأمون اتفاق افتاده‏ است، بیشتر جنبه سیاسی داشته و با اهداف خاص پیگیری می‏شد. می‏توان گفت، یکی از ابعاد اساسی حضور امام رضا علیه السلام در دستگاه خلافت، شرکت ایشان در مناظرات علمی با فقها، متکلمان و علما، مسلمان و غیر مسلمان، اعم از علمای زرتشت، یهودی، مسیحی و صائبی بود که مأمون برگزارکننده این مناظرات بود. شیخ صدوق انگیزه مأمون از برگزاری آن مناظرات را محکوم شدن حضرت در برابر احتجاج یکی از ایشان دانسته و این امر را ناظر به حرص و حسد وی نسبت به حضرت و جایگاه علمی وی دانسته است. (ابن‌بابویه، ۱۳۷۲: ج‏۱: ۱۹۱)

البته دلایل دیگری نیز برای این مناظرات که مأمون آنها را برنامه‏ریزی و مدیریت می‏کرد، بیان شده است. از جمله دلایل دیگر مأمون از این کار این بود که جنبه علمی امام را پررنگ جلوه دهد و ایشان را فردی به دور از مسائل سیاسی و حکومتی معرفی کند.

دلیل دیگری که به عنوان انگیزه مأمون مطرح است، این است که همیشه سیاست‌گذاران و حاکمان در پی آنند که ذهن و افکار عموم مردم را متوجه موضوعی خاص کنند تا مردم در مسائل حکومتی دخالت نداشته باشند و از آن فارغ شوند. برخی انگیزه مأمون را از برگزاری مناظرات، دور کردن ذهن مردم از مسائل حکومتی دانسته‏اند. (مکارم شیرازی، ۱۴۰۴ق: ۸ ـ ۹)

اهمیت مناظرات: در دوران ائمه‏ مناظرات گسترده‏ای رخ می‏داد و ائمه با پیروان مکاتب و فرق، مباحثه و مناظره می‏کردند. در زمان امام رضا علیه السلام نیز این فرصت در مکه، مدینه، بصره، کوفه و مَرو پیش آمد، اما مناظرات امام با مناظرات دیگر ائمه و حتی مناظرات ایشان در مرو با مناظرات قبل از ولایت­عهدی کاملاً متفاوت است؛ زیرا وسعت کشورهای اسلامی در عهد هارون و مأمون به آخرین حد خود رسیده بود، به گونه‌ای که مساحت کشورهای اسلامی در عهد عباسیان بدون محاسبه اسپانیا، برابر با مساحت تمام قاره اروپا بود. اهمیت مناظرات امام رضا علیه السلام در این برهه زمانی کاملاً مشخص و روشن است. از طرفی، با گسترش اسلام در مناطق مختلف، پرسش‌های مختلفی و مسائل فراوانی مطرح می‏شد که پاسخ‌گویی به آنها و رفع ابهامات موجود، به وسیله مناظرات تا حد زیادی انجام می­گردید و مناظرات به گونه‏ای پاسخ‌گوی این‌گونه مسائل بود. نکته دیگر اینکه در مناظرات مرو، وضعیت به گونه‏ای حساس شده بود که شکست در مناظرات به منزله شکست مذهب تشیع و اعتقادات شیعی تلقی می‏شد. از این رو، مناظرات از اهمیت ویژه‏ای برخوردار بود. اساساً یکی از اهداف مأمون از برگزاری مناظرات شکست یا محکوم کردن امام و مذهب تشیع بود که با درایت حضرت رضا علیه السلام این هدف متلاشی و نقش بر آب شده و اثر معکوس داشته و به نفع امام و مذهب تشیع تمام شد و نکته مهم دیگر درباره اهمیت مناظرات حضرت رضا علیه السلام این است که این مناظرات هم به وسیله مردم و هم به وسیله رهبران و بزرگان ادیان و فرق مختلف داوری می‏شد. تمام کسانی که در مناظرات شرکت داشته یا از اخبار آن با خبر می‏شدند، بالطبع درباره آن داوری داشته و به بحث و گفت‌وگو درباره آن و محتویات مباحث می‏پرداختند. این مسئله به نوعی باعث پاسداری از مذهب تشیع و همچنین تبلیغ و نشر آن به شمار می‏آمد. اینجاست که نقش رسانه‏ای مناظرات بیش از پیش مشخص می‏شود.

انواع مناظرات: مناظرات امام را می‏توان به دو بخش مهم تقسیم کرد: مناظرات امام رضا علیه السلام با ادیان مختلف، مناظرات امام رضا علیه السلام با فرقه‏ها و مذاهب مختلف.

// یک ـ مناظرات امام رضا علیه السلام با دانشمندان ادیان مختلف

این مناظرات که در دوران پیش و پس از ولایت‌عهدی به وقوع پیوست، به دو بخش عمده تقسیم می‏شود:

اول ـ مناظره با دانشمندان ادیان در کوفه و بصره: در کتاب الخرائج و الجرائح، روایت مشروحی ذکر شده که خلاصه آن چنین است: هنگامی که بصره پایگاه فعالیت فرق و مکتب‌های مختلف شد، امام علی بن موسی الرضا علیه السلام با استفاده از فرصتی کوتاه به بصره آمد و گروه‏ها و فرقه‏های مختلفی نظیر علمای بزرگ مسیحی و یهودی به حضور ایشان رسیدند. امام در این شهر با علمای یهود و مسیحی به مناظره پرداخت. فصول مختلف انجیل و بشاراتی را که از پیامبر در آن آمده است، بیان فرمود و نیز بشارات اسفار مختلف تورات و زبور را برشمرد و به زبان خودشان، بشارت عهدین را برای آن‌ها بازگو کرد، به گونه‏ای که رأس الجالوت قسم یاد کرد کسی را ندیده است، تورات و انجیل را بهتر و شیرین‌تر از امام تلاوت کند. (راوندی، ۱۴۰۹ق: ج۱: ۳۴۱ ـ ۳۵۱)

دوم ـ مناظره با دانشمندان ادیان در خراسان: خراسان مهد ادیان بزرگ بود و هم‌زمان با ورود امام به ایران، پیروان ادیان بزرگ مانند یهود، مسیحیت، زرتشت، بودایی و مانوی، در این خطه وجود داشتند و با مسلمانان مناظره می‏کردند. امام رضا علیه السلام نیز با مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان، بوداییان و مانویان مناظراتی داشت که این مناظرات بیشتر درباره توحید و نبوت بود؛ از جمله می‏توان به مناظرات زیر اشاره کرد: مناظره امام با جاثلیق؛ مناظره امام با رأس الجالوت، مناظره با هربذ اکبر، مناظره با مانویان (زنادقه) و مناظره با بوداییان.

در مناظره امام با جاثلیق، این نکات به چشم می‏خورد: ۱٫ اثبات نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله با توسل به انجیل، ۲٫ اثبات بشریت حضرت عیسی علیه السلام و نفی الوهیت آن حضرت، اما در مناظره امام با رأس الجالوت، رأس الجالوت از امام رضا علیه السلام خواست که نبوت پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله را برای او از طریق شهادت حضرت موسی علیه السلام ثابت کند. (محبی پور، ۱۳۸۸: ۱۱۵)

امام رضا علیه السلام به جمله‏ای از تورات استناد جست: «نور از کوه طور سینا آمد و از کوه ساعیر بر ما درخشید و از کوه فاران بر ما آشکار گردید.» امام منظور از «نور از کوه طور سینا در آمد» را اشاره به وحی خداوند به حضرت موسی علیه السلام در کوه دانست، «از کوه ساعیر بر ما درخشید» را اشاره به وحی خداوند بر حضرت عیسی از کوه ساعیر دانست و «از کوه فاران بر ما آشکار گردید» را نیز اشاره به یکی از کوه‏های مکه دارد و با جملات دیگری از تورات، نبوت پیامبر را به اثبات رساند. سپس امام رضا علیه السلام از طریق اثبات معجزاتی که حضرت عیسی علیه السلام و پیامبر داشتند، نبوت این دو پیامبر بزرگ الهی را اثبات فرمود. (طبرسی، ۱۴۲۲ق: ۴۱۴ ـ ۴۱۸)

در مناظره امام با هربذ اکبر (بزرگ زرتشتیان)، امام نبوت پیامبرانی را که پس از زرتشت آمده‏اند، اثبات کردند. امام خطاب به هربذ فرمودند: «دلیل تو بر پیامبری زرتشت چیست؟ هربذ گفت: چیزهایی که آورده و ما از طریق اخبار گذشتگان آن را می‏فهمیم. امام فرمودند: تمام امت‌های پیامبران گذشته نیز از طریق اخبار به آنان رسیده است، مثل دین عیسی، موسی و محمد صلی الله علیه و آله ، پس دلیل شما بی‌اساس است». (همان، ۴۱۸ ـ ۴۱۹)

امام، در مناظره با یکی از زنادقه خداوند را برای او اثبات می‏کنند. در این مناظره امام پرسش از چگونگی و مکان خداوند را بدون سبب دانسته‏اند و می‏افزایند که خداوند قبل از ایجاد جا و مکان و کیفیت، وجود داشته است و محتاج جا و مکان نیست. (محبی­پور، ۱۳۸۸: ۱۲۷)

همچنین برخی محققان پرسش‌هایی را که درباره تناسخ در مَرو مطرح شده است، مبتنی بر این می‏دانند که امام با بوداییان نیز مناظراتی داشته‏اند. (علوی، ۱۳۷۹: ۶۰) برای مثال، گزارشی از پرسش مأمون از امام رضا علیه السلام درباره تناسخ آمده است که امام در پاسخ فرمودند: هرکس قائل به تناسخ باشد، به خداوند بزرگ کافر شده و بهشت و جهنم را تکذیب کرده است. (صدوق، ۱۳۷۲: ج۲: ۴۸۴ ـ ۴۸۵)

// ۲٫ مناظره با دانشمندان فرق مختلف

در زمان امام رضا علیه السلام ، فرق و مذاهب گوناگونی فعالیت داشتند. از دیرباز خراسان پایگاه انواع فرقه‏ها بود که به مناظره با امام رضا علیه السلام می‏پرداختند. امام رضا علیه السلام با معتزله و زیدیه که در شمار اهل اعتزال بودند، به مناظره می‏پرداختند، (مناظراتی مانند رجعت و عصمت امامان)، همچنین اهل حدیث، جبریون، مفوّضه، صوفیه، واقفیه، منکران امامت، مناظراتی با امام داشتند. این مناظرات و مباحث امام با کسانی روی می‏داد که هر کدام ادعای خاصی داشتند، از جمله عمران صابی، بزرگ‌ترین متکلم که درباره‏اش گفته شده است: «کان واحداً من المتکلمین» (موحد ابطحی اصفهانی، ۱۳۶۵: ۲۲۸) و علی بن محمد جهم که از دشمنان سرسخت اهل بیت علیهم السلام بود. (محبی پور، ۱۳۸۸: ۱۲۸)

امام رضا علیه السلام در این مناظرات با بهره‌مندی از براهین مختلف به دفاع از مذهب تشیع و حریم امامت و ولایت می‏پرداختند و ضمن اثبات امامت خود برای مردم، با گروه‏های انحرافی و فرقه‏های ضالّه نیز به مبارزه علمی می‏پرداختند.

منابع مناظرات: یکی از نکات مهم درباره منابع مناظرات امام این است که این مناظره‏ها را شیخ صدوق در کتاب شریف عیون أخبار الرضا علیه السلام نقل کرده است و لذا از اعتبار ویژه‏ای برخوردار است. دلیل این اعتبار نیز واضح است، از طرفی شیخ صدوق رحمه الله از بزرگان حدیثی شیعه و از محدثان به نام مکتب اهل بیت علیهم السلام و مؤلف یکی از کتاب‌های اربعه شیعه است، و از دیگر سو، ایشان از نظر زمانی به زمان امام رضا علیه السلام بسیار نزدیک بوده و روایات را با واسطه کمتری روایت کرده‏اند.

ناگفته نماند که افزون بر کتاب شریف عیون اخبار الرضا علیه السلام ، در برخی از کتاب‌های تاریخی نیز به برخی از مناظرات در دربار مأمون اشاره شده است. برای نمونه در الأخبار الطوال درباره مأمون نقل شده است: «در خلافتش، مجالس مناظره میان ادیان و مذاهب برگزار کرد». (دینوری، ۱۳۶۸: ۴۰۱)

در مروج‏الذهب از یحیی بن أکثم نقل شده است: مأمون در روزهای سه‏شنبه برای مناظره در فقه جلوس می‏کرد. هنگامی که فقها و مناظره‏کنندگان از سایر مذاهب و فرق حاضر می‏شدند، داخل حجره مفروشی می‏رفتند و با ایشان به بهترین شکل مناظره می‏کرد». (مسعودی، ۱۴۰۹ق، ج‏۳: ۴۳۲)

در کتاب البلدان گزارشی طولانی از مناظره میان اهل کوفه و بصره نزد مأمون ذکر شده است. (ابن‌الفقیه، ۱۴۱۶ق: ۲۴۰ ـ ۲۵۹) ذهبی (۷۴۸ق) نیز در بیان وقایع سال ۲۰۹ هجری نوشته است: «مأمون در این سال اهل کلام را به دربار نزدیک می‏کرد و آنها را به مناظره در حضور خویش امر می‏کرد.» (ذهبی، ۱۴۱۳ق، ج‏۱۴: ۲۵) البته صاحبان کتاب‌های تاریخ و سیره به متن مناظرات امام رضا علیه السلام در دربار مأمون با متکلمان، فقها و علمای فرق و مذاهب گوناگون هیچ اشاره‏ای نکرده‏اند. شاید به این دلیل باشد که تواریخ معروف و دسته اول غالباً در زمان حکومت عباسیان نگارش یافته و از آنجا که سرآمد و پیروز آن مناظرات امام رضا علیه السلام بوده است و این امر شایستگی آن حضرت به خلافت و رسوایی مأمون و دربار وی را به دنبال داشت، بی‌تردید انعکاس آن و ثبت آن متناسب با مصالح حکومت عباسی نباشد. این در حالی است که تواریخی همچون تاریخ یعقوبی، طبری، مسعودی و نیز برخی دیگر از صاحبان کتب مقدم درباره تاریخ خلفا به عصر امام رضا علیه السلام بسیار نزدیک بوده‏اند و می‏توانستند با یک یا دو واسطه آن مناظرات را به خوبی نقل کنند، ولی چنین نکردند. همان مورخان، در ذکر وقایع مربوط به قیام امام حسین علیه السلام و عاشورای سال ۶۱ هجری قمری به نحو بسیار بی‌نظیری جزییات وقایع آن دوران و نیز سخنان و احتجاجات ایشان و اصحاب ایشان را نقل کرده­اند، حتی تعداد تیرها و نیزه‏هایی را که به حضرت و اصحاب ایشان اصابت کرده بود، ذکر کرده‏اند و حال آنکه فاصله زمانی ایشان تا سال ۶۱ هجری نسبت به فاصله زمانی ایشان تا سال ۲۰۱ هجری قابل توجه است.

البته امام رضا علیه السلام افزون بر مناظرات، احتجاجات گوناگونی با افراد گوناگون داشته، مانند روایت مشهوری که عبدالعزیز بن مسلم از امام رضا علیه السلام در مسجد مرو درباره امامت و اوصاف امام نقل کرده است. (کلینی، ۱۴۰۷ق: ج۱: ۱۹۸ ـ ۲۰۳؛ نعمانی، ۱۳۹۷: ۲۱۶ ـ ۲۲۴؛ ابن بابویه، ۱۳۷۲: ج۱: ۲۱۶ ـ ۲۲۲؛ ابن بابویه، ۱۳۹۵: ج۲: ۶۷۵ ـ ۶۸۱؛ ابن بابویه، ۱۳۷۶: ۶۷۴ ـ ۶۸۰؛ ابن بابویه، ۱۴۰۳ق: ۹۶ ـ ۱۰۱؛ ابن شعبه حرانی، ۱۴۰۴ق: ۴۴۲ ـ ۴۳۶) و نیز روایتی که شیخ مفید در احتجاج امام رضا علیه السلام با مأمون درباره آیه مباهله نقل کرده است. (مفید، ۱۴۱۳ق: ۳۸) و نیز احتجاج حضرت در برابر ابوقره المحدث صاحب شبرمه در محضر حضرت درباره توحید. (طبرسی، ۱۴۰۳ق: ج۲: ۴۰۵)

// الف) بهره‏گیری مطلوب از ظرفیت رسانه‏ای مناظرات (کارکردها و پی‌آمدها)

مناظرات حضرت رضا علیه السلام پی‌آمدها و کارکردهای رسانه­ای بسیاری داشته که در نوع خودش بی‌نظیر بوده و تأثیرات فراوانی از خود برجای گذاشته است. در ادامه به برخی از این پی‌آمدها و کارکردها اشاره می‏شود:

کارکرد آموزشی: منظور از کارکرد آموزشی، ارتقای سطح دانش و بینش مخاطبان رسانه است. یکی از کارکردهای رسانه‏ها، آموزشی بودن آنهاست، به هر میزان که یک رسانه در جهت اهداف مورد نظر خود به مخاطبان آموزش بدهد و فضاهای آموزشی را برای آنان فراهم آورد، آن رسانه برتری خود را بر دیگر رسانه‏ها به اثبات رسانده است. مناظرات حضرت رضا علیه السلام از این کارکرد سرشار بود؛ زیرا با بیان مسائل علمی و رفع ابهامات مطرح شده، میزان آگاهی مخاطبان و مردم به مسائل علمی افزایش می‏یافت. در این مناظرات حضرت رضا علیه السلام با پاسخ‌گویی به پرسش‌های و شبهه‏های مطرح شده، هم معارف الهی فراوانی را برای مخاطبان خود ارائه دادند و هم از این راه، زمینه‏های پژوهشی و علمی فراوانی را برای نسل‌های بعدی و آیندگان فراهم آوردند، به گونه‌ای که پس از گذشت سال‌ها، هنوز جامعه علمی به بررسی و تحلیل این مناظرات برای رفع تشنگی‌های علمی خود نیازمند است. این کارکرد مناظرات بر عموم و مخاطبان بسیار پررنگ و اثرگذار بود، به گونه‌ای که همه مناظره‏کنندگان با امام، به علم حضرت اذعان داشتند و به شکست خودشان اعتراف کردند، حتی فراتر از این چیزی نگذشت که امام رضا علیه السلام به عالم آل محمد صلی الله علیه و آله ملقب گشتند.

کارکرد آگاه‏سازی: یکی دیگر از کارکردهای رسانه‏ها، آگاه‏سازی مخاطبان است. رسانه افزون بر انتشار اخبار و مسائل، باید برای آگاه‏سازی مردم و مخاطبان به آگاه‏سازی نیز در این موارد بپردازند. برای مثال، با تحلیل‌های مختلف و حقیقی، اخبار را بیان کنند تا مخاطب در دریافت پیام و خبر دچار حیرت یا اشتباه نشده، مسیر درست را بپیماید. یکی دیگر از کارکردهای رسانه‏ای مناظرات حضرت رضا علیه السلام ، آگاه‏سازی نسبت به واقعیت بود. البته جنبه‌های آگاه‏سازی در مناظرات حضرت رضا علیه السلام متفاوت است که به برخی از آنان اشاره می‌شود. یکی از پی‌آمدهای پیروزی امام رضا علیه السلام در این مناظرات پی بردن به علم بی‌نظیر و عالی آن حضرت بود و این امر به قدری اهمیت داشت که به تصریح اباصلت هروی مردم می‏گفتند: به خدا سوگند او به خلافت از مأمون شایسته‌تر و اولی‌ است. ‏ (ابن‌بابویه، ۱۳۷۲، ج‏۲: ۲۳۹)

حضرت رضا علیه السلام در این مناظرات مردم را از میزان علم و آگاهی و تسلط خودشان بر مسائل مختلف آگاه ساخته و امامت خویش را برای همگان به اثبات رسانیده و شایستگی خودشان را نسبت به تدبیر امور و خلافت نشان دادند. جنبه دیگر آگاه‏سازی مناظرات حضرت رضا علیه السلام به عنوان یک رسانه، این بود که امام در این جلسات، روح آزادمنشی اسلام و سماحت و وسعت نظر در بحث را به همگان نشان دادند و ثابت کردند که بر خلاف گفته بدخواهان و دروغ‌پردازان، اسلام با زور سرنیزه و شمشیر به مردم جهان تحمیل نشده و پیشوای بزرگ اسلامی به مخالفان اجازه می‏دهد هر گونه ایراد و اشکالی که دارند، بدون ترس و واهمه مطرح سازند، هر چند بر محور نفی توحید و الوهیت دور بزند (مکارم شیرازی، ۱۴۰۴ق: ۲۴) و بالاخره بُعد دیگر آگاه‏سازی مناظرات حضرت این بود که بین اسلام واقعی و آنچه خلفای «مدعی» و «مدافع» آن بودند، تفکیک ایجاد شده و عدم حقانیت اسلامی که خلفایی مانند مأمون ادعای آن را داشتند، بر ملا شد. (همان، ۲۹)

کارکرد تبلیغی: کارکرد تبلیغی یکی دیگر از کارکردهای رسانه است. رسانه‏ای که در جهت اهداف مورد نظر خود بتواند به تبلیغ اصول و مبانی خود بپردازد و آنها را تقویت کند، رسانه‏ای مطلوب و مورد قبول است. کارکرد دیگر مناظرات حضرت رضا علیه السلام ، کارکرد تبلیغی آن است. گفتنی است که مناظرات از نظر پاسداری از حریم اسلام، و تبلیغ مذهب بر حقّ تشیع بسیار مؤثر واقع شده است، به گونه‌ای که برخی از افراد حاضر در جلسه و حتی دیگر افراد، به حقانیت اسلام پی می‌برند و آن را می‏پذیرفتند. مانند عمران صابی که پس از مناظره با حضرت رضا علیه السلام ، مسلمان شد و پس از آن به تبلیغ دین مبین اسلام و مذهب تشیع پرداخت. در آن روز وسایل ارتباط جمعی مثل امروزه گسترده نبود، ولی امام از جلسات مناظره دربار مأمون به عنوان یکی از اثرگذارترین وسایل ارتباط جمعی آن روز بهره کافی گرفت. (مکارم شیرازی، ۱۴۰۶: ۴۸۶)

از سویی، مناظرات در مَرو فقط علمی نبود، بلکه با مسائل سیاسی، به ویژه حکومت پیوند می‏خورد و هدف برگزارکنندگان، بهره‏گیری سیاسی بود. در این مناظرات، تبلیغات به اندازه‌ای بود که در صورت شکست امام، نه تنها امام و مکتب تشیع شکست می‏خورد، بلکه بهانه خوبی برای سرکوبی نهضت‌های انقلابی تشیع فراهم می‏شد، اما امام با بهره‏گیری حداکثری از این ظرفیت، نه تنها تهدید دشمن را خنثی نمود، بلکه از آن یک فرصت ساخت که به وسیله آن پیام اسلام را به گوش جهانیان رسانید و حقانیت و برتری دین مبین اسلام را به اثبات کرد. در عصر امامان گذشته و نیز دوره اول زندگانی امام افرادی که شکست می‏خوردند، به شکست خود اعتراف نمی‏کردند، اما در مناظرات مَرو کسانی که شکست می‏خوردند، به شکست خود اعتراف می‏کردند. علاوه بر این، مناظرات مَرو با نظارت و داوری خاصی صورت می‏گرفت و ادیان دیگر می‏دانستند که اسلام، دین برتر است. (مرتضوی، ۱۳۷۵: ۲۰۹ ـ ۲۱۱)

کارکرد تبلیغی مناظرات امام رضا علیه السلام یکی از مهم‌ترین کارکردهای مناظرات به شمار می‏رود؛ زیرا رهبران ادیان، مدعی برتری آیین خود بودند و هر کدام برای شکست امام آمده بودند. شکست آنان به وسیله امام، پیروزی بزرگی برای اسلام و مسلمانان بود و به پیروان آنان ثابت شد که با وجود اسلام هیچ آیینی قابل پیروزی نیست. عمران صابی، متکلم بزرگ زمان امام که ادعا داشت کسی نتوانسته است در مناظره او را شکست دهد، بعد از مناظره با امام رضا مسلمان شد (صدوق، ۱۳۷۲: ۳۸۵) و حضرت هم او را مأمور گردآوری وجوه شرعیه در بلخ کرد. (ارگانی بهبهانی حائری، ۱۳۹۰: ۱۳۰) او به عنوان مبلّغ دین اسلام و مذهب تشیع به فعالیت پرداخت و پس از آن با افراد مختلفی به مناظره پرداخته و آنها را به حقانیتی که خود دریافته بود، رهنمون می‏شد. امام در این جلسات، از مخالفان سرسخت اسلام دوستانی وفادار و علاقه‏مند ساخت تا از حریم مقدس اسلام در برابر هجوم افکار ضد اسلامی دفاع کنند. (مکارم شیرازی، ۱۴۰۴ق: ۲۵)

رأس الجالوت نیز خطاب به امام رضا علیه السلام فرمود: «به خدا قسم ای پسر محمد، اگر ریاستی که بر تمام یهود پیدا کرده‏ام مانع نمی‏شد، دستور تو را پیروی می‏کردم. به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داوود نازل کرده، کسی را ندیده‏ام تورات و انجیل را بهتر از تو تلاوت و بهتر و شیرین‌تر از تو تفسیر کند». (مجلسی، ۱۳۸۵: ۷۷ ـ ۷۸)

جاثلیق، رهبر مسیحیان، پس از مناظره با امام گفت: «به حق مسیح، گمان نمی‏کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد» (صدوق، ۱۳۷۲: ۳۶۳) این نکات به اهمیت و نشانه وجود کارکرد تبلیغی مناظرات حضرت رضا علیه السلام اشاره دارد.

امام رضا علیه السلام در این مناظرات توانست باورهای صحیح اسلام و مذهب تشیع را به همگان اعلام و همه را به پذیرش آن دعوت کند. در این کارکرد امام رضا علیه السلام با بیان عقاید صحیح اسلامی، عقاید انحرافی و ضد اسلامی را محکوم و پاسخ‌های محکمی به آنها ارائه کردند. امام رسالت بزرگ خویش را با استفاده از مناظرات که در نوع خودش بی‌نظیر بود و اخبارش در سراسر کشور اسلامی پخش می‏شد، برای کور کردن خطوط انحرافی ضد اسلام، که همراه با نقل علوم و دانش‌های بیگانگان در محیط اسلام وارد شده بود، انجام می‏داد. (مکارم شیرازی، ۱۴۰۴ق: ۲۴)

// کارکردهای سیاسی مناظرات امام رضا علیه السلام

پس از بیان چندی از کارکردهای رسانه‏ای مناظرات حضرت رضا علیه السلام ، در این بخش و به طور ویژه به مهم‌ترین کارکردها و پی‌آمدهای سیاسی مناظرات حضرت رضا علیه السلام ، در قالب چند نکته خواهیم پرداخت. چنان که قبلاً نیز اشاره شد، یکی از اهداف مهم مأمون از برگزاری مناظرات، شکست امام و در پی آن سرکوب نهضت تشیع بود که امام رضا علیه السلام با تدبیری الهی، تمام این اهداف شوم مأمون را شناسایی و واکنش متناسب با آن را طراحی کردند و به انجام رسانیدند.

نخستین نکته‏ای که در بُعد سیاسی مناظرات حضرت رضا علیه السلام به آن اشاره می‏کنیم، بهره‌مندی حداکثری از ظرفیت مناظرات به وسیله امام است، در وضعیتی که به دلیل جاذبه دربار خلافت (بیم و ترسی که مردم داشتند، از یک سو، و جوایز کلان مأمون، از سوی دیگر، معروف‌ترین و فعال‌ترین دانشمندان اهل خلاف به آنجا راه یافتند و جلسات مناظره‏ای را که با هیچ قیمت امکان تشکیل آن در خارج از دربار نبود، تشکیل شد و به امام برای ادای رسالت بزرگ خویش و نشر علوم اسلامی و بستن راه بر مخالفان، در آن وضعیت حساس تاریخ اسلام مجال بسیار مناسبی داد، که این یکی از بزرگ‌ترین آثار غیرمنتظره ولایت‌عهدی تحمیلی مأمون بر امام بود. (همان: ۲۸) در حقیقت امام رضا علیه السلام از تهدیدی که مأمون در فضای سیاسی برای ایشان در نظر گرفته بود، فرصتی بی‌بدیل ساختند و در این مناظرات با غلبه بر همه مدعیان تمام تهدیدات مأمون را خنثی کردند.

نکته دیگر درباره مناظرات حضرت رضا علیه السلام این است که حضرت رضا علیه السلام با بهره‌مندی از فضای مناظرات، حقانیت خود را رسانه‏ای کردند. آنچه مشخص است، یکی از راه‏های انتشار اخبار و مسائل، رسانه‏ای کردن آنهاست. امام با استفاده از فضای مناظرات، عقاید اسلام و مذهب تشیع را رسانه‏ای کردند و به گوش همه رسانیدند. این در حالی است که یکی از اهداف مأمون از دعوت امام به مرو، دور کردن حضرت رضا علیه السلام از مردم و کنترل روابط ایشان و دسترسی نداشتن به ایشان یا دسترسی مشکل بود، اما امام رضا علیه السلام با بهره‏گیری خوب و مطلوب از فضای رسانه‏ای مناظرات، این هدف مأمون را ضایع ساختند و ضمن رسانیدن پیام خود به همگان، مقام والای اهل بیت علیهم السلام و سرّ وجود امامت و خلافت بر حق پیامبر در این دودمان را آشکار گردانیدند، به ویژه ایرانیان که از دور مطالبی را شنیده و نادیده عاشق شده بودند، از نزدیک دیدند و پیمان مودت و ارادت خویش را راسخ‌تر ساختند و این امر ضربات سنگین‌تری بر پایه‏های حکومت عباسیان وارد ساخت. (همان، ۲۸)

جالب است که در آن روز وسایل ارتباط جمعی مانند امروز گسترده نبود، ولی امام از جلسات مناظره دربار مأمون به عنوان یکی از اثرگذارترین وسایل ارتباط جمعی آن روز بهره کافی گرفت؛ چرا که اخبار این جلسات به دلیل وضعیت خاص حاکم بر آن در سراسر کشورهای اسلامی پخش می‏شد و از این راه، نه تنها توطئه‏های تخریبی مأمون را خنثی کرد و او را ناکام گذاشت، بلکه جامعه اسلامی آن روز را که در شرایط بسیار حساسی از نظر فکری و فرهنگی به سر می‏برد، از انحراف رهایی بخشید. (همان، ۳۳) در حقیقت امام با استفاده از تریبون مناظرات، داعیه امامت شیعه را در بین طیف گسترده‏ای از مردم جهان مطرح ساختند و تقیه را کنار گذاشتند و این ندای حقانیت امام به سرعت در همه جا پیچید.

نکته دیگر در کارکرد رسانه‏ای مناظرات حضرت رضا علیه السلام این بود که این مناظرات در تغییر باورهای مخاطبان بسیار اثرگذار بود. یکی از اهداف مأمون در پی‌ریزی مناظرات این بود که امام را شخصی ساده و دور از معارف و مباحث علمی معرفی کند که فقط مقداری به مباحث فقهی آشنایی دارد و از دیگر علوم چیزی نمی‏داند. در همین راستا، از بزرگان گروه‏های مختلف می‏خواست تا با امام به مناظره بنشینند. همان‌طور که در کتاب شریف عیون اخبار الرضا علیه السلام آمده، پیش از مناظرات حضرت رضا علیه السلام خطاب به حسن بن محمد نوفلی که در محضر امام بود، می‏فرمایند که مأمون از این کار خود پشیمان خواهد شد، زمانی که ببیند با اهل تورات به وسیله توراتشان و با اهل انجیل به وسیله انجیلشان و با اهل زبور با زبورشان، احتجاج می‏کنم. به هر حال مأمون در پی این بود که نظر و باور مردم را نسبت به امام رضا علیه السلام این­گونه تغییر دهد، اما امام رضا علیه السلام با استفاده از فضای مناظرات این باور نادرست را تغییر و به همگان نشان دادند که به لطف الهی، اعلم تمام انسان‌های روی کره خاکی هستند و کسی نیست که بتواند از ایشان درباره مباحث علمی سؤال کند و ایشان از پاسخ باز بمانند.

بدیهی است، با تدبیر الهی امام، همه نقشه‏ها و برنامه‏های مأمون با شکست روبه‌رو شد و مناظراتی که قرار بود به شکست جبهه تشیع بینجامد، گویا به رسانه‏ای تبدیل شد که معارف ناب رضوی را بیان می­کند. اینجا بود که مأمون از کردار خود پشیمان شد و راه و رسم پیشینیانش را برای حذف امام از صحنه سیاسی در پیش گرفت و کم‌کم زمزمه‏های قتل حضرت رضا علیه السلام مطرح گشت. این در حالی است که اگر مأمون در مناظرات پیروز می‏شد و به اهداف خود می‏رسید، دیگر به ترور امام نیازی نمی­دید و به خیال خودش با شکست امام، به تخریب مقام ولایت و امامت می‏پرداخت و بدین‌ وسیله جایگاه خودش را در حکومت تقویت می‏کرد، اما چون به هیچ یک از این اهداف نرسیده بود، چهره واقعی‌اش نمایان شد و گرگ­صفتانه در پی به شهادت رسانیدن حضرت رضا علیه السلام درآمد. «بدیهی است قتل امام هشتم علیه السلام پس از چنان موقعیت ممتاز به آسانی میسور نبود. قرائن نشان می‌دهد که مأمون پیش از اقدام قطعی خود برای به شهادت رساندن امام به کارهای دیگری دست زده است که شاید بتواند این آخرین علاج را آسا‌ن‌تر به کار برد، شایعه‏پراکنی و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله این تدابیر است، به گمان زیاد اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علی بن موسی علیه السلام همه مردم را بردگان خود می‌دانند، جز با دست‌اندرکاری عمال مأمون ممکن نبود». (پیام مقام معظم رهبری به نخستین کنگره‏ جهانی امام رضا علیه السلام ، دوانی، ۱۳۶۵: ۹)

پی نوشت:

  1. آشنا، حسام‌الدین. ۱۳۸۰٫ مقاله «مخاطب‌شناسی رسانه»، نشریه پژوهش و سنجش، شماره۲۶٫ ۱۹ ـ ۲۰
  2. ابن أبی­زینب، محمد بن ابراهیم‏. ۱۳۹۷ق. الغیبه (للنعمانی). تهران: نشر صدوق‏.
  3. ابن بابویه، محمد بن علی. ۱۳۷۸ق. عیون أخبار الرضا علیه السلام انتشارات جهان با استفاده از ترجمه: علی‌اکبر غفاری و حمیدرضا مستفید. تهران: صدوق، ۱۳۷۲ش.
  4. ـــــــــــ . ۱۳۷۶٫ الأمالی. تهران: کتابچی‏.
  5. ـــــــــــ . ۱۳۹۵ق. کمال الدین و تمام النعمه (جلد۲). تهران: اسلامیه‏.
  6. ــــــــــ . ۱۴۰۳ق. معانی الأخبار. قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏.
  7. ابن شعبه حرانی، حسن بن علی‏. ۱۴۰۴هـ . ق. تحف العقول‏. قم: جامعه مدرسین‏.
  8. ابن‌الفقیه، ‏ابو عبدالله احمد بن‌محمد بن ‌اسحاق الهمذانی. ۱۴۱۶ق. البلدان‏. تحقیق: یوسف الهادی. بیروت: عالم الکتب
  9. ارگانی بهبهانی حائری، حاج شیخ محمود. ۱۳۹۰٫ مناظرات امام رضا علیه السلام با علمای ادیان مختلف، برخی از اعتقادات شیعه امامیه. قم: دارالموده.
  10. اشرفی، حسن و زهرا کاظم پور. ۱۳۸۶٫ جغرافیای سیاسی اطلاعات. ۱۳۸۶٫ تهران: نشر چاپار.
  11. تانکارد، جیمز و سورین، ورنر. ۱۳۸۶٫ نظریه‌های ارتباطات. ترجمه: علیرضا دهقان، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
  12. جمعی از نویسندگان. ۱۳۸۵٫ تبلیغات و جنگ روانی. ترجمه: میرحسین رئیس زاده. تهران: فصل نو.
  13. جوادی یگانه، محمدرضا و حمید عبداللهیان. دین و رسانه. تهران: طرح آینده.
  14. خیری، حسن. ۱۳۸۹٫ دین، رسانه، ارتباطات اجتماعی. قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
  15. دادگران، محمد. ۱۳۸۴٫ مبانی ارتباط جمعی. تهران: مروارید و فیروزه.
  16. دارابی، جعفر بن ابی­إسحاق کشفی. ۱۳۸۱‏. تحفه الملوک.‏ به کوشش: عبد الوهاب فراتی. ‏ قم: بوستان کتاب. ‏
  17. دوانی، علی. ۱۳۶۵٫ مجموعه آثار نخستین کنگره جهانی امام رضا علیه السلام . مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام .
  18. دینوری، ابوحنیفه احمد بن داود. ۱۳۶۸٫ الأخبار الطوال. تحقیق: عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، قم: منشورات الرضی.
  19. ذهبی، شمس­الدین محمد بن احمد. ۱۴۱۳ق. تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام. تحقیق: عمر عبدالسلام تدمری. بیروت: دار الکتاب العربی.
  20. راغب اصفهانی، حسین بن محمد. ۱۳۷۴٫ مفردات الفاظ قرآن (جلد۴)‏. تهران: نشر مرتضوی‏.
  21. راوندی، قطب الدین. ۱۴۰۹ق. الخرائج و الجرائح (جلد۱). قم: موسسه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف .
  22. طبرسی، احمد بن علی‏. ۱۴۰۳ق. الإحتجاج علی أهل اللجاج. مشهد: نشر مرتضی‏.
  23. طریحی، فخر الدین بن محمد. ۱۳۷۵٫ مجمع البحرین (جلد۳). تهران: نشر مرتضوی.
  24. علوی، سهراب. ۱۳۷۹٫ امام رضا علیه السلام در رزمگاه ادیان. قم: مسجد جمکران.
  25. فیومی، احمد بن محمد. بی‌تا. المصباح المنیر. قم: دارالهجره.
  26. قنوجی بخاری، ‏ صدیق بن حسن خان. ۱۴۲۰ق. أبجد العلوم‏، بیروت: دار الکتب العلمیه.
  27. کریمی، سعید. ۱۳۸۲٫ رسانه‌ها و راه‌های تقویت مشارکت مردم در صحنه‌های سیاسی و اجتماعی. قم: بوستان کتاب.
  28. کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق‏. ۱۴۰۷ق. الکافی (جلد۱). تهران: دارالکتب الإسلامیه.
  29. مجلسی، محمدباقر. ۱۳۸۵٫ بحار الانوار الجامعه لدرراخبار ائمه الاطهار (جلد۴۹). قم: مکتبه الاسلامیه.
  30. محبی پور، صغری. ۱۳۸۸٫ نقش امام رضا علیه السلام در حدیث شیعه. تهران: چاپ و نشر بین الملل.
  31. مرتضوی، سید محمد. ۱۳۷۲٫ نهضت کلامی در عصر امام رضا علیه السلام . مشهد: آستان قدس رضوی.
  32. مسعودی‏، أبو الحسن علی بن الحسین. ۱۴۰۹ق. مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق: اسعد داغر، قم: دار الهجره.
  33. معتمدنژاد، کاظم. ۱۳۸۵٫ وسایل ارتباط جمعی. تهران: دانشگاه علامه طباطبایی.
  34. مفید، محمد بن محمد. ۱۴۱۳ق. الفصول المختاره. قم: کنگره شیخ مفید.
  35. مکارم شیرازی، ناصر. ۱۳۷۴٫ تفسیر نمونه (جلد‏۱۱). تهران: دارالکتب الإسلامیه.
  36. مکارم شیرازی، ناصر. ۱۴۱۴ق. مناظرات تاریخی امام علی بن موسی الرضا علیه السلام با پیروان مکاتب و مذاهب دیگر. مشهد: آستان قدس رضوی، دانشگاه علوم اسلامی.
  37. موحد ابطحی اصفهانی، سیدحجت. ۱۳۶۵٫ آشنایی با حوزه‏های علمیه در طول تاریخ. اصفهان: حوزه علمیه.
  38. یاوری وثاق، مهدیه. ۱۳۹۱٫ نقش رسانه در آگاهی بخشی سیاسی و اجتماعی. قم: مرکز پژوهش‌های اسلامی صدا و سیما.

کتاب مقدّس و جایگاه آن در مناظرات امام رضا(علیه السلام).

اشاره:

بر اساس آموزه های حدیثی و کلامی شیعه، امام به عنوان داناترین و باتقواترین فرد جامعه اسلامی، مرجع دینی، علمی و سیاسی آن به شمار میرود و بر همین اساس، بیش از همه، شایستگی لازم را برای رهبری و مدیریت آن داراست. طرح و بررسی جلوه های معرفتی و چگونگی مناظرات امامان شیعه(علیهم السلام) در حوزه های گوناگون و قرار دادن آن در منظر ارباب معرفت، از یکسو، امکان داوری دقیق و درست را در این باب فراهم میسازد .

پیشینه، جایگاه و شیوهای مناظره

گفتوگو، مناظره و احتجاج از همان آغاز آفرینش، از اساسیترین ابزارهای ارتباط جمعی انسانها برای تفهیم و تفاهم بوده است. تاریخ ادیان توحیدی نشان میدهد که پیامبران بزرگ الهی نیز همواره در موقعیتهای گوناگون تبلیغی از این ویژگی عمومی و فطری بشر بهرههای فراوان بردهاند. احتجاج حضرت نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، شعیب، موسی و عیسی(علیهم السلام) با کافران قوم و مخالفان فکری خود، در قرآن،(۲) منابع تاریخی و حدیثی گزارش شده است. چنانکه احتجاجهای پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با مشرکان عرب، مسیحیان نجران، یهودیان، مادهپرستان و منکران معاد در بسیاری از آیات و منابع حدیثی انعکاس یافته است.(۳) پس از پیامبر، اهلبیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) نیز تداومگر این سیره بودهاند. مناظره امام علی(علیه السلام) با دانشمندان یهود درباره خدا و صفات او،(۴)گفتوگوی امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)با معاویه و دیگر شامیان، گفتوگوی امام باقر(علیه السلام)با خوارج،(۵) و مناظرههای امام صادق(علیه السلام)و شاگردان ایشان با زندیقان از این قبیل است.(۶) اما در این میان، گفتوگوی نغز و ژرف امام رضا(علیه السلام) با مخالفان، به ویژه عالمان یهود و نصارا، زرتشتی، صابئی، متکلّمان نامدار و دیگران، که با پیشنهاد مأمون عبّاسی برگزار گردید، بسیار شنیدنی و مثالزدنی است. ایشان از راه گفتوگو و مناظره، به مقابله با مخالفان پرداختند و سؤالات و چالشهای زندیقان و اشکالات دگراندیشان در حوزه عقاید اسلامی و شیعی را پاسخ گفتند.(۷)

یکی از شیوههای رایج گفتوگو در مباحث علمی، که در مناظرههای یاد شده نیز به کار رفته، احتجاج جدلی است. در جدل، اصولی به کار میرود که طرف مقابل کاملا آنها را قبول دارد. برای مثال، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در احتجاج خود با نصارای نجران، که به دنیا آمدن بدون پدر حضرت عیسی(علیه السلام) را دلیل فرزند خدا بودن او میدانستند، از اصل مورد پذیرش آنها، یعنی مخلوق بودن حضرت آدم(علیه السلام)بدون نقش پدر و مادر، استفاده کردند و استدلال آنان را ابطال نمودند.(۸) البته لازم نیست اصول مورد استناد در جدل حتماً و همیشه مورد قبول طرف حق باشد،(۹) اما پیامبران الهی و پیشوایان معصوم شیعه به مقتضای ادب خویش و با هدف بیان حق و هدایتگری، همواره در احتجاجهای خویش، از جدال احسن بهره میگرفتند و از استناد به مطالبی که سبب مراء و لجاجت و درگیری شود، پرهیز میکردند.(۱۰) از این جمله، میتوان به احتجاج امام رضا(علیه السلام) با دانشمندان دیگر ادیان و مذاهب اشاره کرد. آن حضرت در مناظرههای خود با اهل کتاب، با بهرهگیری از شیوه «جدال احسن»، برای اثبات دیدگاه خویش و ابطال نظر آنان به کتاب مقدّس(۱۱) آنها (عهد جدید و عهد قدیم) استناد میکردند که آموزههایش مورد قبول آنان بود.(۱۲) البته روشن است که استناد امام به تورات، انجیل و زبور لزوماً به معنای پذیرش وحیانی بودن همه آموزههای موجود در نسخههای کنونی آنها و عدم راهیابی تحریف در آن نیست و تنها در صورتی میتوان درستی مضامین و انطباق آن با وحی نازل شده بر پیامبران پیشین را پذیرفت که با آموزههای توحیدی قرآن و سنّت، عقل سلیم و حقایق مسلّم تاریخی در تضاد نباشد.

اهمیت مناظرههای امام رضا(علیه السلام)

انگیزه مأمون از برگزاری اینگونه مناظرهها، هرچند مورد اختلاف پژوهشگران و صاحبنظران است، اما در این نکته نمیتوان تردید کرد که غلبه امام بر حریفان و طرفهای مناظره با استناد بر کتابهای خودشان و بر اساس منطقی محکم و استوار، در نهایت به اثبات حقّانیت و احیای اسلام، مجاب شدن مدعیان گوناگون، اثبات برتری و حقّانیت ائمّه اهلبیت(علیهم السلام) و پیروان و شیعیان آنها منجر شد. در پی این مناظرهها بود که یکی از پویاترین کانونهای علوم اسلامی، به ویژه شیعی، در خراسان پا گرفت و در دورههای بعد، به ایفای نقشی حیاتی در پاسداری از اسلام و تشیّع و ترویج آن پرداخت. ارزش هرچه بیشتر این مناظرهها، به ویژه با استناد بر کتب مقدّسی همچون تورات، انجیل و زبور، زمانی به خوبی روشن میشود که شرایط شگفتِ حاکم بر منطقه عمومی خراسان بزرگ از نظر تنوّع فرقهها و نحلههای دینی و مذهبی گوناگون و چالشهایی که از این ناحیه متوجه اسلام و جامعه مسلمانان بود، مورد توجه قرار گیرد.

منطقه شرق و شمال شرقی فلات ایران در مقایسه با نواحی مرکزی و غربی آن، از دیرباز شرایط دینی و سیاسی متفاوتی داشته است. در نواحی مرکزی و غربی، به ویژه در دوره طولانی ساسانی، خشونت و تعصّب مذهبی رواج داشت و هرگونه گرایش مذهبی، بجز زرتشتیگری طرد و سرکوب میشد. اما در منطقه شرق و شمال شرقی، پیروان ادیان گوناگون از دورههای بسیار کهن تاریخی با کمال آزادی در کنار یکدیگر میزیستهاند. این رواداری دینی و همزیستی مسالمتآمیز پیروان ادیان گوناگون در کنار یکدیگر و نیز دور بودن از مناطق مرکزی و غربی، سبب شد تا اقلّیتهای دینی، که در پی سیاستهای خشن مذهبی ساسانیان و ستم موبدان متعصّب زرتشتی در جستوجوی پناهگاه و منطقهای امن برای زندگی بودند، به این ناحیه روی آورند. پیروان فرقههای گوناگون مسیحی، یهودی، مانویان، مزدکیان، بوداییان و بسیاری دیگر از فرقههای دینی و مذهبی دیگر در این منطقه آزادانه زندگی میکردند و حتی به تبلیغ دین و آیین خود میپرداختند. این شرایط تا زمان ظهور اسلام و سدههای پس از آن نیز کم و بیش ادامه داشت، به گونهای که انتشار اسلام در این ناحیه با مقاومتها و دشواریهای فراوان روبهرو شد. ادیان و آیینهای یاد شده، به ویژه باورها و آیینهای کهن ایرانی، قرنها پس از اسلام نیز در این ناحیه دوام آوردند. در زمان سفر امام رضا(علیه السلام) به خراسان بزرگ (اوایل قرن سوم هجری) این منطقه یکی از مهمترین و سنّتیترین کانونهای زرتشتیگری بود و هر یک از ادیان یهود، مسیحیت، صابئی و جز آن در این منطقه پیروان و حضوری چشمگیر و قابل توجه داشت.(۱۳)

جایگاه کتاب مقدّس در مناظرات امام رضا(علیه السلام)

بر اساس احادیث(۱۴) و آموزههای کلامی(۱۵) شیعه، امام باید داناترین و فاضلترین فرد جامعه اسلامی باشد تا بتواند به آسانی از عهده پاسخگویی به همه پرسشها و چالشهای علمی مربوط به اسلام و جامعه اسلامی برآید. بر اساس این دیدگاه، امام حجت خدا بر مردم است و باید از هر دانشی که برای هدایت مردم لازم است، برخوردار باشد. بر اساس احادیث و آموزههای یاد شده، گستره علم و دانش امام افزون بر قرآن و سنّت،(۱۶) حوزههای دیگری از جمله کتب مقدّسی همچون تورات، انجیل و زبور(۱۷) و زبان اقوام و ملل گوناگون(۱۸) را نیز دربر میگیرد. آنان از طریق راههایی همچون الهام و مانند آن از محتوای اصلی و تحریف نشده کتب نامبرده و تاریخ و تحوّلات آن با خبر بودند و از جمله در مناظره با اهل کتاب بدانها استناد میجستند. آگاهی امام رضا(علیه السلام)از این کتابها و استناد بدانها در مناظرات خویش، در این زمینه قابل ارزیابی است.

مواردی از کتاب مقدّس (عهد جدید و عهد قدیم)،(۱۹) که در مناظرههای امام رضا(علیه السلام) با اهل کتاب مورد استناد قرار گرفته، از لحاظ انطباق با نسخههای موجود آن و نیز دلالت بر مدعای آن حضرت، به چند دسته کلی قابل تقسیم است:

  1. دستهای از موارد کاملا روشن و گویا بوده و در کتاب مقدّس موجود نیز با همان وضوح و روشنی آمده است. این مستندات مدعای امام را کاملا و آشکارا ثابت میکند و چنانکه گزارش منابع اسلامی نیز نشان میدهد، علمای طرف مناظره با آن حضرت در برابر احتجاج به این موارد بکلی ساکت و ناتوان شدند. گزارشهای مربوط به زنده شدن مردگان و شفا یافتن انواع بیماریها به دست پیامبرانی همچون یَسَع (اَلْیَشَع)، حزقیل، إیلیا و نیز نماز خواندن و روزه گرفتن حضرت عیسی(علیه السلام) از این موارد است که امام رضا(علیه السلام) برای اثبات نادرستی اعتقاد به الوهیت حضرت عیسی(علیه السلام) به آنها استناد جستند.
  2. برخی دیگر هرچند دارای یک بیان کلی است، ولی قراینی که به همراه دارند دلالت آن را بر مدعای امام تأیید میکند; قراینی که هم در سخنان آن حضرت به عنوان مؤیّد بر آن تأکید شده و هم پیش از آن در خود کتاب مقدّس آمده است. بشارت حضرت موسی(علیه السلام) به بنیاسرائیل مبنی بر آمدن پیامبری همچون خود او در آینده و از میان برادران بنیاسرائیل از این نمونه است.
  3. دسته سوم از زبانی نمادین برخوردارند و در آنها تشبیه و کنایه به کار رفته است. این موارد به همین شکل در کتاب مقدّس نیز آمده است، ولی جز با تفسیری که امام رضا(علیه السلام) ارائه میکنند، بر مدعای ایشان دلالت ندارند. خبر مربوط به درخشش نور از کوه «فاران» از این قبیل است که حضرت رضا(علیه السلام) «فاران» را یکی از کوههای مکّه خواندند و عبارت یاد شده را به نزول وحی بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) بر فراز آن تفسیر کردند.
  4. دسته چهارم مواردی هستند که هرچند مورد پذیرش عالمان یهودی و مسیحی طرف گفتوگو با امام قرار گرفتند و آنها بر وجود چنین گزارشهایی در تورات و انجیل صحّه گذاشتند، ولی بررسیهای انجام شده نشان میدهند که فرازهای مزبور آنگونه که امام یاد کردهاند، دستکم، در ترجمههای فارسی و عربی موجود از عهد قدیم و جدید به چشم نمیخورد و احتمالا حذف و تحریف شدهاند.(۲۰)

استناد حضرت بر سخنان یوحنای دیلمی مبنی بر بشارت عیسی(علیه السلام) درباره پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)، جانشین و اهلبیت او(علیهم السلام) و نیز نام آنان از این نمونه است.

  1. و سرانجام اینکه امام رضا(علیه السلام) در بخشی دیگر از مناظرات خود، بدون استناد به هیچ یک از کتب مقدّس، از مواردی یاد کردهاند که یا به عنوان حقایق مسلّم تاریخی و دینی برای آنان پذیرفته شده بوده و یا آنها بر اساس اصول مورد قبول خود چارهای جز پذیرش آنها نداشتند. این موارد هرچند به عنوان گزارشهای کتاب مقدّس مورد استناد قرار نگرفتهاند، ولی جزئیات کامل آن به اشکال گوناگون و گاه مبسوط در عهد قدیم، عهد جدید و قرآن روایت شده است و همه پیروان ادیان ابراهیمی دستکم از آن آگاهند. برای مثال، هنگامی که دانشمند یهودی در اثبات نبوّت حضرت موسی(علیه السلام) به معجزات گوناگون آن حضرت استناد جست، امام رضا(علیه السلام) فرمودند: شما خودتان این معجزات را ندیدهاید، بلکه از طریق اخبار متواتر شنیدهاید، و چون اخبار متواتری از معجزات حضرت عیسی(علیه السلام) و محمّد(صلی الله علیه وآله) نیز حکایت میکنند، پس ناگزیر باید آنها را نیز به عنوان گواه صدق رسالت و نبوّت آن دو پیامبر بپذیرید.

بررسی مهمترین موارد استناد امام رضا(علیه السلام) به کتاب مقدّس

پس از این گزارش اجمالی و بر اساس ترتیب تاریخی کتب مقدّس، مهمترین موارد استناد امام رضا(علیه السلام) به عهد عتیق و عهد جدید بررسی میشوند:

الف. تورات

در ادبیات معارف اسلامی، «تورات» نام کتاب نازل شده بر حضرت موسی(علیه السلام) است; اما یهودیان کتاب آسمانی خود را «تَنَخ» مینامند. این واژه از سه حرف «ت» = تورات (به عبری: «تورا»)، «ن» = انبیا (به عبری: «نِویئیم) و «خ» = مکتوبات (به عبری: «کِتوبیم»; با تبدیل «ک» به «خ» طبق قواعد آن زبان) ساخته شده است. تَنَخ یا همان عهد عتیق . در اصطلاح مسیحی . دارای ۳۹ کتاب است که از نظر موضوع، به سه بخش: تاریخی; حکمت، مناجات و شعر; و پیشگوییهای انبیا تقسیم میشود. بخش تاریخی تَنَخ (عهد عتیق) شامل ۱۷ کتاب است که ۵ کتاب اول آن «تورات» و نیز «اسفار خمسه» نامیده میشود. (سفر پیدایش، خروج، لاویان، اعداد، و تثنیه) بخش حکمت، مناجات و شعر شامل ۵ کتاب ایّوب، مزامیر داود، امثال سلیمان نبی، جامعه و کتاب غزلِ غزلهای سلیمان است. بخش سوم یعنی پیشگوییهای انبیا نیز شامل ۱۷ کتاب و دربردارنده هشدارها و تهدیداتی است درباره سرنوشتی که بر اثر نافرمانی خدا در انتظار بنیاسرائیل بود. کتاب اِشَعیا، حِزقِیال و حَبَقُّوق، که در مناظرههای امام رضا(علیه السلام)به آنها استناد شده، از جمله این کتابهاست.(۲۱)

استناد امام رضا(علیه السلام) به فرازهایی از مجموعه کتابهای عهد عتیق اغلب برای اثبات نبوت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و نیز اشاره به نمونههایی از زندهشدن مردگان و شفای بیماران به دست انبیایی غیر از حضرت عیسی(علیه السلام) برای ابطال اعتقاد به الوهیت آن حضرت انجام گرفته است. به چند نمونه مهم اشاره میشود:

  1. حضرت رضا(علیه السلام) در پاسخ به درخواست رأس الجالوت(۲۲) برای اثبات نبوّت حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) بر اساس کتاب مقدّس آنان به فرازی از تورات استناد کردند که دارای قراین روشنی بود و به خوبی بر مدعای آن حضرت دلالت میکرد; از جمله اینکه امام(علیه السلام) خطاب به رأس الجالوت فرمودند: آیا میدانی که حضرت موسی(علیه السلام) به بنیاسرائیل وصیت کرد: پیامبری از میان برادرانتان به سوی شما خواهد آمد، او را تصدیق کنید و به سخنانش گوش فرا دهید؟ هنگامی که رأسالجالوت تأیید کرد، حضرت فرمودند: آیا بنیاسرائیل برادرانی غیر از بنی اسماعیل دارند؟ و آیا از میان فرزندان اسماعیل(علیه السلام)پیامبری جز حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) مبعوث شده است؟ رأسالجالوت به هر دو پرسش، پاسخ منفی داد.(۲۳)

این فقره مورد استناد حضرت، که با اندکی تفاوت در چند جای عهدین آمده، در نسخههای کنونی آن نیز موجود است. در یک جا، از قول حضرت موسی(علیه السلام) به بنیاسرائیل آمده است:

یَهُوَه، خدایت نبی ای از میان تو، از برادرانت مثل من، برای تو مبعوث خواهد گردانید، او را بشنوید.(۲۴)

به اعتقاد علّامه بلاغی عبارت «از میان تو»، که آمدن پیامبر موعود را به نوعی از میان خود بنیاسرائیل معرفی میکند، در ترجمه کتاب مقدّس تحریف شده است.(۲۵)فقدان این عبارت در جاهای دیگری که همین بشارت را گزارش میکند، مویّد دیدگاه علّامه بلاغی است. این وعده حضرت موسی(علیه السلام) در «اعمال رسولان» با وضوح بیشتری آمده است:

موسی به اجداد گفت که خداوند، خدای شما، نبیای مثل من از میان برادران شما برای شما برخواهد انگیخت.(۲۶)

وعده یاد شده در جایی دیگر از زبان خداوند گزارش شده است. خداوند به حضرت موسی(علیه السلام) فرمود:

نبیای را برای ایشان از میان برادرانشان مثل تو مبعوث خواهم کرد. کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او فرمایم به ایشان خواهد گفت، و هر کسی که سخنان مرا، که او به اسم من گوید، نشنود من از او مطالبه خواهم کرد.(۲۷)

بدون شک، فرازهای یاد شده، که به نوعی در گفتوگوی امام رضا(علیه السلام) با دانشمند یهودی نیز مورد استناد قرار گرفته، آمدن پیامبری را بشارت میدهد که اولا «همانند موسی» است و ثانیاً، از میان «برادران بنیاسرائیل» خواهد بود. برخی از دانشمندان یهود، پیامبر یاد شده را بر یوشع،(۲۸) مسیحیان پروتستان بر حضرت عیسی(علیه السلام) و مسلمانان بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) تطبیق کردهاند. مسلمانان با شرح بسیاری از ویژگیهای یکسان حضرت موسی(علیه السلام) با حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) از یکسو، و تفاوت حضرت عیسی(علیه السلام) و یوشع با حضرت موسی(علیه السلام)در ویژگیهای یاد شده، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)را مصداق آن پیامبر موعود میخوانند.(۲۹) برای ارزیابی درست این سه دیدگاه و چگونگی انطباق «آن نبی» بر پیامبر اکرم، لازم است دو ویژگی یاد شده برای وی با استناد به خود کتاب مقدّس مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرد. بر همین اساس باید گفت:

الف. مهمترین ویژگی نبوّت حضرت موسی(علیه السلام)داشتن کتاب آسمانی و آوردن شریعتی مستقل و خاص است. بنابراین، یک پیامبر تنها در صورتی میتواند همانند او باشد که حتماً این ویژگی را داشته باشد، در حالی که یوشع و هیچیک از پیامبران بنیاسرائیل ادعا نکردهاند که همانند وی بوده و شریعتی خاص آوردهاند. همه آنان پیرو شریعت حضرت موسی(علیه السلام) بودند. از سوی دیگر، بر اساس گزارش خود کتاب مقدّس، یوشع معاصر حضرت موسی(علیه السلام) و جانشین آن حضرت بود و مردم پس از حضرت موسی(علیه السلام) با وی بیعت کردند.(۳۰) بنابراین، وی نمیتواند همان پیامبر موعود باشد; چراکه آمدن وی در «آینده» خواهد بود. گزارش انجیل یوحنّا نیز این معنا را تأیید میکند; چراکه نشان میدهد یهودیان دستکم تا زمان حضرت یحیی(علیه السلام) منتظر ظهور این پیامبر موعود بودند، در حالی که یوشع نبی چند قرن پیش از یحیی بوده است.

حتی بر اساس گزارش اناجیل، حضرت عیسی(علیه السلام) نیز شریعت مستقلی نیاورد. او مأموریت داشت همان شریعت موسی(علیه السلام) را اجرا و تکمیل نماید:

گمان مبرید که آمدهام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم; نیامدهام تا باطل نمایم، بلکه تا تمام کنم. پس هر که یکی از این احکام کوچکترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم نماید او در ملکوت آسمان کمترین شمرده شود; اما هر که به عمل آورد و تعلیم نماید، او در ملکوت آسمان، بزرگ خوانده خواهد شد.(۳۱)

ب. از سوی دیگر، فرازهایی از عهد جدید نشان میدهند که کاهنان یهود در عصر حضرت عیسی(علیه السلام) نیز پیامبر یاد شده را غیر از مسیح میدانستند:

و این است شهادت یحیی در وقتی که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستی که معترف شد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند: پس چه، آیا تو الیاس هستی؟ گفت: نیستم. آیا تو آن نبی هستی؟ جواب داد که نی.(۳۲)

حضرت یحیی معاصر حضرت عیسی(علیه السلام) و اندکی پیش از وی مبعوث شد. یهودیان در پی شناخت ماهیت وی، کاهنانی را نزد وی میفرستند، ولی او خود را پیامبری غیر از مسیح، الیاس و «آن نبی» معرفی کرد. مفسّران کتاب مقدّس عبارت «آن نبی» را اشاره به همان پیامبری میدانند که در سفر «تثنیه» (باب ۱۸) حضرت موسی(علیه السلام) وعده داده بود(۳۳) و آن پیامبر در میان یهود، چنان معروف بود که اشاره کوتاه «آن نبی» برای انتقال آن کافی بود. برخی گفتهاند: آنان منتظر پیامبری بودهاند که سرور انبیا و بزرگترین آنان بوده است.(۳۴) از سوی دیگر، بدون شک انتظار یک پیامبر بزرگ، مسئله بسیار مهمی بوده است و اگر کاهنان و برگزیدگان مرکز یهودیت آن زمان (اورشلیم) عقیده نادرستی در اینباره داشتند، باید حضرت یحیی آنان را متوجه خطایشان میکرد، نه اینکه خطای آنان را تأیید نماید. بنابراین، اگر مراد از «آن نبی» مسیح باشد، باید حضرت یحیی میگفت: آن دو یکی هستند، نه اینکه بگوید: من آن نیستم.(۳۵)

از گزارشهای دیگر عهد جدید نیز برمیآید: بشارت آمدن «آن نبی» به گونهای در میان یهود روشن و پذیرفته شده بود که آنان هنگام ظهور حضرت یحیی(علیه السلام) دچار اختلاف شدند. گروهی وی را همان نبی و گروهی دیگر غیر آن خواندند.(۳۶)

ج. افزون بر آنچه گفته شد، به صورت جدلی میتوان در پاسخ مسیحیان گفت: بر اساس الهیّات رایج آنان، تفاوتهای زیادی بین حضرت موسی و عیسی(علیهما السلام)وجود دارد، و به دیگر سخن، حضرت عیسی(علیه السلام) نه یک پیامبر، بلکه خدای مُجَسَّد خوانده میشود که هیچ انسانی با وی قابل مقایسه نیست.(۳۷)

  1. نکتهای که در دو فقره یاد شده، امام رضا(علیه السلام) نیز بر آن تأکید و استدلال نمودند این است که آن پیامبر موعود از «میان برادران» بنیاسرائیل است و با توجه به اینکه برادران بنیاسرائیل، بنیاسماعیل هستند، این قید به روشنی نشان میدهد که پیامبر مزبور از میان بنیاسرائیل نیست. از اینرو، هنگامی که حضرت از رأس الجالوت پرسیدند: آیا بنیاسرائیل، برادرانی غیر از بنیاسماعیل دارند؟ و آیا از میان فرزندان اسماعیل(علیه السلام) پیامبری جز حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)مبعوث شده است؟ رأس الجالوت ضمن پاسخ منفی به هر دو پرسش، گفت: اما من دوست دارم برای اثبات اینکه آن پیامبر موعود از میان فرزندان اسماعیل است و نه بنیاسرائیل، به تورات استناد کنید. امام رضا(علیه السلام)به عالم یهودی گفتند: آیا در تورات نیامده است که نوری از سوی «طور سینا» آمد و از کوه «ساعیر» طلوع کرد و از کوه «فاران» درخشید؟ رأس الجالوت گفت: این کلمات را میشناسم و در تورات وجود دارد، ولی تفسیر آن را نمیدانم. حضرت فرمودند: نوری که از سمت کوه «طور» آمد، کنایه از وحی نازل شده بر حضرت موسی(علیه السلام)بر فراز آن کوه است. طلوع نور از کوه «ساعیر» به معنای نزول وحی بر حضرت عیسی(علیه السلام)بر فراز آن است و درخشش نور از کوه «فاران»، به معنای دریافت وحی به وسیله حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) در آن کوه است; زیرا «فاران» یکی از کوههای اطراف مکّه است.(۳۸)

در ترجمه فارسی کتاب مقدّس کنونی، این فراز مورد اشاره حضرت رضا(علیه السلام) چنین آمده است:

و این است برکتی که موسی مرد خدا قبل از وفاتش به بنیاسرائیل داده، گفت: یَهُوَه ]خدا[ از سینا آمد و از سعیر بر ایشان طلوع کرد و از جبل فاران درخشان گردید.(۳۹)

برخی پژوهشگران یهودی در تلاش برای ردّ دلالت این فقره از تورات بر نبوّت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، کوشیدهاند «فاران» را بخشی از سرزمین «سینا» معرفی کنند; اما سخنانی که در اینباره گفتهاند، آشفته و ناهمخوان است. هرچند «فاران» نام یکی از بیابانهای «سینا» است، اما بر اساس مستندات معتبر تاریخی و جغرافیایی، «فاران» همچنین به کوهی در مکّه و سرزمین وسیعی نیز گفته میشد که شامل حجاز و مکّه میشود.(۴۰) افزون بر آن، بر اساس گزارش خود کتاب مقدّس، حضرت اسماعیل(علیه السلام)در «فاران» سکنا گزید. در سفر «پیدایش»، پس از گزارش درخواست سارا از حضرت ابراهیم(علیه السلام) مبنی بر دور ساختن هاجر و فرزندش اسماعیل(۴۱) از قول خداوند خطاب به هاجر چنین آمده است:

برخیز و پسر را برداشته و به دست خود بگیر; زیرا از او امّتی عظیم به وجود خواهم آورد; و خدا چشمان او را باز کرد تا چاه آبی دید. پس رفته، مشک را از آب پر کرد و پسر را نوشانید و خدا با آن پسر ]اسماعیل[ میبود و او نموّ کرده، ساکن صحرا شد و در تیراندازی بزرگ گردید و در صحرای «فاران» ساکن شد و مادرش زنی از زمین مصر برایش گرفت.(۴۲)

مراد از چاه یاد شده در فراز مزبور «چاه زمزم» است که بر اساس روایت اسلامی، به لطف و عنایت خداوند پدیدار شد وموجب روی آوردن قبایل و در نتیجه، عمران و آبادی آن منطقه گردید.(۴۳) این موضوع و سکونت هاجر و اسماعیل(علیهما السلام) در مکّه و مجاورت خانه خدا، از مسلّمات تاریخی است(۴۴) و قرآن کریم نیز آن را گزارش میکند.(۴۵)

  1. رأس الجالوت در پاسخ امام رضا(علیه السلام) درباره چگونگی اثبات نبوّت حضرت موسی(علیه السلام) به معجزاتی از قبیل شکافتن دریا، اژدها شدن عصا در دست وی، بیرون آوردن ید بیضا و جاری ساختن چشمه آب از سنگ با زدن عصای خود، استناد کرد. امام رضا(علیه السلام)با پذیرش این معجزاتِ حضرت موسی(علیه السلام) پرسید: آیا هر کس در تأیید ادعای نبوّت خویش معجزه بیاورد، او را تصدیق میکنید؟ رأس الجالوت گفت: خیر، فقط در صورتی میپذیریم که معجزاتی همانند معجزات حضرت موسی(علیه السلام) بیاورد. امام فرمودند: پس چگونه به نبوّت پیامبران پیش از موسی(علیه السلام) ایمان دارید، در حالی که هیچ کدام معجزات یاد شده برای حضرت موسی(علیه السلام) را نیاوردند. رأس الجالوت که در پاسخ حضرت رضا(علیه السلام) درمانده بود، با تغییر حرف خود، گفت: اگر کسی معجزاتی بیاورد که فراتر از قدرت افراد عادی باشد، تصدیق نبوّت او لازم است. در این هنگام، حضرت با اشاره به زنده شدن مردگان، شفای کور مادرزاد و بیماران مبتلا به پیسی به دست حضرت عیسی(علیه السلام)و زنده شدن پرنده گلین با دم مسیحایی آن حضرت پرسیدند: پس چرا نبوّت او را تصدیق نمیکنید؟ وقتی رأس الجالوت گفت: میگویند که وی چنین کارهایی میکرده است، ولی ما که آن را ندیدهایم، امام پرسیدند: مگر معجزات حضرت موسی(علیه السلام) را به چشم خود دیدهاید؟ آیا جز این است که افراد مورد اطمینانی آنها را دیده و نقل کردهاند و با اخبار متواتر به شما رسیده است؟ معجزات حضرت عیسی(علیه السلام)هم توسط افراد مورد وثوقی دیده شده و در قالب اخبار متواتر گزارش شده است، پس چرا نبوّت او را تصدیق نمیکنید؟ درباره حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)نیز این مسئله صادق است. بر اساس اخبار متواتر، آن حضرت نزد هیچ آموزگاری درس نخواندند و چیزی نیاموختند، ولی به رغم امّی و درس ناخوانده و مکتب نرفته بودن، کتابی آوردند که درباره سرگذشت پیامبران و اقوام گذشته و نیز درباره آینده سخن گفته است. پس چرا نبوّت او را نمیپذیرید؟ رأس الجالوت، که جوابی نداشت، محکوم شد و همانند جاثلیق سکوت اختیار کرد.(۴۶)

در این گفتوگو، هرچند امام رضا(علیه السلام) به صورت صریح و آشکار به هیچ کتاب مقدّسی استناد نجستند، ولی اشاره نکردن ایشان به گزارش این معجزات در کتاب مقدّس، به دلیل آن است که این مسئله به عنوان یک واقعیت و حقیقت مسلّم تاریخی و دینی، برای هر یک از پیروان ادیان ابراهیمی پذیرفته شده بود و یا دستکم از آن آگاهی داشتند و باید بر اساس منطق و استدلال خود، آن را میپذیرفتند; زیرا معجزات یاد شده برای حضرت موسی و عیسی(علیهما السلام) به ترتیب در عهد قدیم(۴۷) و جدید(۴۸) و به شکلی مبسوط گزارش شده است. قرآن نیز اصل آن معجزات را بدون اشاره به جزئیات پرداخته شده در عهدین، گزارش و تأیید میکند.(۴۹)

ب. انجیل

«انجیل» واژهای یونانی و به معنای مژده و بشارت و در ادبیات معارف اسلامی، نام کتابی است که بر حضرت عیسی(علیه السلام) نازل شده است.(۵۰) اما اعتقاد مسیحیان درباره حقیقت و چیستی انجیل با مفهوم آن در ادبیات اسلامی کاملا متفاوت است. انجیل به عنوان صورت مکتوب وحی نازل شده بر حضرت عیسی(علیه السلام) و به مثابه کتابی آسمانی، همانند تورات و قرآن، در الهیّات مسیحی، جایگاهی ندارد. مسیحیان، خودِ حضرت عیسی(علیه السلام) را «تجسّم وحی» و عین پیام الهی و نه حامل آن میدانند و انجیلی را که به عنوان صورت مکتوب وحی، حضرت عیسی(علیه السلام) آن را نوشته یا بر شاگردانش املا کرده باشد، باور ندارند.(۵۱) آنان «انجیل» را به معنای «بشارت» درباره عیسی(علیه السلام) و رستگاری رهاورد او برای نوع بشر میدانند.(۵۲) اما آنچه اکنون به «اناجیل چهارگانه» معروف است (چهار کتاب نخست از عهد جدید) صرفاً نامی است که از پایان قرن دوم میلادی به نوشتههایی اطلاق میشود که زندگی، معجزات، تعالیم، سیره، سخنان و صعود حضرت عیسی(علیه السلام) را گزارش کردهاند.(۵۳)مسیحیانْ نویسندگانِ اناجیل یاد شده و دیگر کتب عهد جدید را پیامبر نمیدانند، اما بر این باورند که همه آنان با الهام و ارشاد روحالقدس دست به نگارش متون یادشده زدهاند;(۵۴) چیزی که خود نویسندگان عهد جدید نیز بدان تصریح کردهاند.(۵۵) اما اینکه چرا از میان انبوه اناجیل، نامهها، مکاشفات و کتب مربوط به اعمال حواریان، فقط ۲۷ رساله موجود در عهد جدید با الهام الهی بوده است، دلیل قانعکنندهای ارائه نمیدهند.(۵۶)

امام رضا(علیه السلام) در مناظره خود با دانشمند مسیحی، به فرازهایی از همین اناجیل چهارگانه استناد کردهاند. نفی الوهیت حضرت عیسی(علیه السلام) و اثبات بشر بودن وی، بشارت آمدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)و اثبات تفاوت اناجیل چهارگانه با انجیل اصلی و نازل شده بر حضرت عیسی(علیه السلام) از مواردی است که امام درباره آنها به این اناجیل استناد جستهاند.

  1. نفی الوهیت حضرت عیسی(علیه السلام)

«تثلیث» یکی از آموزههای بنیادین در الهیّات مسیحی است که بر اساس آن، پدر، پسر (حضرت عیسی(علیه السلام)) و روحالقدس الوهیت دارند. امام رضا(علیه السلام) در مناظره با جاثلیق(۵۷) با اشاره به انجام معجزاتی همانند معجزات حضرت عیسی(علیه السلام) به دست پیامبرانی دیگر، عبودیت و بندگی آن حضرت برای خداوند و ارائه یک شخصیت کاملا انسانی برای ایشان در سه انجیل متی، مرقس و لوقا و اعتقاد به خدایی و الوهیت او را به نقد و چالشی بنیادین کشیدند.

الف. معجزات حضرت عیسی(علیه السلام): همانگونه که بسیاری از پژوهشگران و اندیشمندان مسیحی و دیگران گفتهاند، یکی از زمینههای پیدایش اعتقاد به الوهیت حضرت عیسی(علیه السلام) معجزات ایشان است. بر اساس گزارش صریح اناجیل، آن حضرت مرده زنده میکرد، کور مادرزاد، افراد فلج و انواع بیماران را شفا میداد.(۵۸) امام رضا(علیه السلام)در گفتوگو با جاثلیق، از وی درباره دلیل اعتقاد به الوهیت حضرت عیسی(علیه السلام)پرسید و او با اشاره به معجزات یاد شده آن حضرت، گفت: کسی که چنین کارهایی انجام دهد، خداوند و درخور پرستش است. حضرت رضا(علیه السلام)با استناد به گزارشهای تورات گفت: یَسَع (اَلْیَشَعْ)(۵۹) نیز مرده زنده میکرد، روی آب راه میرفت و بیماران را شفا میداد.(۶۰) حزقیل(۶۱) و برخی دیگر از پیامبران بنیاسرائیل هم شمار بسیاری از مردگان را زنده کردند، اما پیروان آنان هرگز به الوهیت آنان معتقد نشدند و آنان را پرستش نکردند. همه این موارد در تورات آمده است و شما نمیتوانید منکر آن باشید. اگر انجام چنین کارهایی دلیل بر الوهیت و خدا بودن باشد، باید درباره آنان نیز چنین اعتقادی داشته باشید، در حالی که چنین نیست. حال با اینکه آنان پیش از حضرت عیسی(علیه السلام) دست به چنین معجزاتی زدند، چرا شما به الوهیت آنان معتقد نیستید؟ جاثلیق، که در برابر استدلال حضرت ناتوان مانده بود، بر اساس گزارش منابع اسلامی، به توحید و وحدانیت خداوند اقرار کرد.(۶۲)

ب. شخصیت بشری حضرت عیسی(علیه السلام) در اناجیل همنوا: معرفی حضرت عیسی(علیه السلام) به عنوان یک شخصیت انسانی و نفی الوهیت او با استناد به اناجیل مَتّی، لُوقا و مَرقُس موضوع دیگری است که مورد استناد امام قرار گرفته است. آن حضرت ابتدا نظر جاثلیق را درباره نویسندگان اناجیل چهارگانه و میزان ارزش و اعتبار سخنان آنها نزد وی جویا شد. جاثلیق آنان را عالم به انجیل خواند و بر درستی و پذیرش سخنانشان تأکید کرد. امام پس از آنکه حاضران را بر این گفتههای او گواه گرفت، به سخنان متی، مرقس و لوقا در انجیل خود آنان استناد کرد; سخنانی که در آن شخصیتی کاملا انسانی و نه الوهی از حضرت عیسی(علیه السلام) به تصویر کشیده و بدان تصریح کردهاند.(۶۳) آنگاه نظر جاثلیق را در اینباره پرسید. جاثلیق در مقام دفاع از شخصیت الوهی و خدا بودن حضرت عیسی(علیه السلام)، متی، مرقس و لوقا را به دروغگویی در اینباره متهم ساخت. هنگامی که امام رضا(علیه السلام) سخنان پیشین او مبنی بر عالم به انجیل بودن و درستی و بر حق بودن گفتههای آنان را یادآوری کرد، جاثلیق در اوج درماندگی، از امام خواست او را از گفتوگو درباره آنها معاف دارد. حضرت با پذیرش درخواست وی، فرمودند: اگر سؤالی دارد، بپرسد. جاثلیق با اجتناب از هرگونه پرسشی، گفت: دیگری سؤال نماید. آنگاه به خدا سوگند یاد نمود که هرگز گمان نمیکردم در میان دانشمندانِ مسلمان، کسی همانند شما باشد.(۶۴)

همچنانکه دانشمندان و پژوهشگران کتاب مقدّس و مسیحیت نیز معتقدند،(۶۵) مجموعه عهد جدید بر اساس دو نگرش کاملا متفاوت به شخصیت حضرت عیسی(علیه السلام)، دو نظام الهیّاتی کاملا جدا از هم ارائه میکند. رسالههای پولس،(۶۶) انجیل و نامههای یوحَنّا، اساس الهیّات مبتنی بر الوهیت و خدا بودن حضرت عیسی(علیه السلام)(۶۷) و اناجیل سهگانه متی، مرقس و لوقا و بخشهای دیگر عهد جدید مبنای الهیّات مبتنی بر انسان، بنده و پیامبر بودن اوست.(۶۸) نظام اعتقادی نخست را پولس بنیان نهاد و آن دیگری را حواریان مسیح به سرکردگی پطرس نمایندگی میکردند. اناجیل سهگانه یاد شده از جمله، به سبب این اشتراک به اناجیل همنوا معروفند و فرازهای مورد استناد امام رضا(علیه السلام) را به روشنی میتوان در آنها یافت.(۶۹)

ج. عبادت حضرت عیسی(علیه السلام): امام رضا(علیه السلام) در فراز دیگری از مناظره با عالم مسیحی، با استناد به یکی دیگر از عقاید مسلّم مسیحیت، که در اناجیل نیز بازتاب یافته است، اعتقاد به الوهیت حضرت عیسی(علیه السلام) را از زاویهای دیگر به چالشی بنیادین کشیدند. توضیح اینکه آن حضرت خطاب به جاثلیق گفتند: ما به عیسایی که به حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) و آل او ایمان دارد، اعتقاد داریم. آن حضرت هیچ ایراد و اشکالی نداشت، جز اینکه نماز کم میخواند و روزه اندک میگرفت. جاثلیق با توجه به شناختی که در جریان مناظره از میزان دانش و آگاهی امام پیدا کرده بود، با ابراز شگفتی بسیار گفت: من گمان نمیکردم در میان مسلمانان کسی داناتر از شما وجود داشته باشد، اما با این سخنی که گفتید، از اعتبار علمی شما در نزد من کاسته شد. وقتی حضرت دلیل آن را پرسیدند، وی گفت: شما چگونه این سخن را میگویید، در حالی که حضرت عیسی(علیه السلام)همه روزها روزه بود، حتی یک روز را هم بدون روزه سپری نکرد و همواره شبها را به شب زندهداری و عبادت میپرداخت. در این هنگام، امام رضا(علیه السلام)پرسیدند: او برای چه کسی روزه میگرفت و نماز میخواند؟ معنای سخن امام این است که اگر او خداست و الوهیت دارد، چگونه برای خدای دیگری عبادت و بندگی میکرد؟ نماز خواندن و روزه گرفتن دلیل بندگی و عبد خدا بودن اوست و عبودیت هرگز با الوهیت جمع نمیشود. در این استدلال نیز امام رضا(علیه السلام) با توجه به گزارش کتاب مقدّس، درباره روزهداری و نماز خواندن حضرت مسیح(علیه السلام) و آگاهی جاثلیق از آن، اقامه دلیل کردهاند.(۷۰) برای مثال،درانجیل«متی»(۴:۱.۲) آمده است:

آنگاه عیسی به دست روح به بیابان برده شد تا ابلیس او را تجربه کند و چون چهل شبانه روز روزه داشت، آخر گرسنه گردید.

یا در انجیل «مرقس» (۱:۳۵) آمده است:

بامدادان قبل از صبح برخاسته، بیرون رفت و به ویرانهای رسیده در آنجا به دعا مشغول شد.

  1. بشارت آمدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)

بشارت آمدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از زبان حضرت عیسی(علیه السلام)در انجیل یکی دیگر از موضوعاتی است که در مناظره امام رضا(علیه السلام) با جاثلیق بدان پرداخته شده است. امام(علیه السلام) با استناد به سخنان حضرت عیسی(علیه السلام) مبنی بر آمدن «فارقِلیط» پس از او، مراد از آن را پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)دانستند. طبرسی در الاحتجاج این سخنان حضرت عیسی(علیه السلام) را از زبان امام رضا(علیه السلام) چنین گزارش میکند:

«انّی ذاهب الی ربّکم و ربّی والفارقلیطا جائی: هو الذی یشهد لی بالحق کما شهدت له و هوالذی یفسّر لکم کل شیء و هوالذی یبدی فضائح الامم و هو الذی یکسر عمود الکفر»; من به سوی پروردگار خود و شما میروم و «فارقلیط» میآید، و او کسی است که به حقّانیت من گواهی میدهد; همانگونه که من به حقّانیت او گواهی دادم. او هر چیز را تفسیر میکند و کردارهای زشت امّتها را آشکار کرده، ستون کفر را میشکند.

جاثلیق به وجود این سخنان در انجیل گواهی داد.(۷۱)

وجود واژه «فارقلیط» در انجیل و ناظر دانستن آن به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از یکسو، و اشاره قرآن به ذکر نام و آمدن آن حضرت از زبان حضرت عیسی(علیه السلام)،(۷۲) موجب شده است شماری از مفسّران(۷۳) و پژوهشگران(۷۴) مسلمان در پی یافتن نام «احمد» در اناجیل کنونی به واژه «فارقلیط» (Paraclete) یا «بارکلیت» توجه و اهتمام ورزند. واژه یاد شده یونانی و به معنای تسلّی و آرامشدهنده است و مسیحیان مصداق آن را روحالقدس خواندهاند. این کلمه در نسخههای موجود فارسی و عربی نیز به «تسلّیدهنده» ترجمه شده است، اما مفسّران و پژوهشگران یاد شده بر این باورند که این واژه در اصل، اسم خاص، به صورت «پریکلیتوس» و به معنای «احمد» و «ستوده» بوده که بعدها دچار تغییر شده است. در مقابل، برخی پژوهشگران مسیحیت با نفی دلالت آیه بر یاد کرد نام «احمد» در انجیل، تلاشهای انجام گرفته برای تطبیق آن بر «فارقلیط» را غیر لازم میشمارند. ایشان در کنار برخی استدلالها مدعیاند که واژه یاد شده قرنها پیش از اسلام نیز به همان صورت و به معنای تسلّیدهنده کاربرد داشته است و مصداق آن نیز روحالقدس دانسته میشده است. اینان بخشهای دیگری از عهد جدید را مصداق بشارت انجیل در قالب اوصاف کلی و نه به اسم، مبنی بر آمدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) میدانند.(۷۵)

  1. تاریخ انجیل

تاریخ انجیل و تدوین آن، نویسندگان و منابع نخستین آن از مباحث مورد اختلافی است که از دیرباز توجه و اهتمام بسیاری از دانشمندان و پژوهشگران مسیحی و مسلمان را به خود معطوف ساخته است. حضرت رضا(علیه السلام) در مناظره خویش به این موضوع نیز پرداختند و درباره انجیل نخست و اصلی، سرنوشت آن و نویسندگان اناجیل موجود سؤال کردند. جاثلیق پاسخ داد: انجیل اصلی تنها یک روز گم و سپس نزد یوحنّا و متی یافت شد. امام فرمودند: چقدر دانش و آگاهی تو درباره انجیل و علمای آن اندک است. اگر همانگونه که تو میگویی و انجیل موجود همان انجیل نخست و اصلی است، پس چرا آموزههای آن با یکدیگر اختلاف دارند؟ تعالیم انجیل اول، که با یکدیگر اختلاف نداشتند. هنگامی که انجیل اصلی گم شد، مسیحیان نزد علمای خود رفتند و از آنان چارهجویی کردند. لوقا، مرقس، یوحنّا و متی گفتند: انجیل در سینه ماست و روزهای یکشنبه آن را سِفر به سِفر برای شما میخوانیم تا روزی که گردآوری و تدوین شود. بنابراین، انجیل کنونی نوشته چهار نفر است و آنان از دانشمندان نخست و نسل اول مسیحیت نبودند، بلکه شاگردِ شاگردِ آنان بودند.(۷۶)

پژوهشهای انجام شده درباره تاریخ کتاب مقدّس با دیدگاه امام رضا(علیه السلام) همخوانی زیادی دارند; چراکه دو سه دهه نخست تاریخ مسیحیت و بودن کتابی به نام انجیل و منسوب به حضرت عیسی(علیه السلام)از نظر منابع تاریخی مستقل از متون مسیحی و اسلامی، در هالهای از ابهام قرار دارد، به گونهای که برخی حتی در وجود خود حضرت عیسی(علیه السلام) نیز تردید کردهاند.(۷۷) البته فقدان گزارشهای تاریخی نمیتواند دلیلی بر فقدان وجود خارجی و تاریخی انجیل باشد و چه بسا جزئیات مربوط به ظهور آن حضرت و وحی نازل شده بر وی به علل نامعلومی در تاریخ ثبت نشده و یا از بین رفته باشد; زیرا در برخی اناجیل چهارگانه، از انجیل مسیح سخن به میان آمده است.(۷۸)

پژوهشهای انجام گرفته نشان میدهند که در ۳۰ تا ۴۰ سال نخست میلادی، تعلیم مسیحیت، تقریباً فقط به صورت شفاهی و گاه با نامهنگاری انجام میگرفت. اما کاستیها و کافی نبودن تعالیم رسالهها و روایتهای شفاهی، زمینه انجیلنگاری را فراهم ساخت.(۷۹)بنابراین، تاریخ نگارش عهد جدید و آنچه امروزه به نام «کتاب مقدّس» مسیحیان خوانده میشود، بیشتر به پس از نیمه نخست قرن اول میلادی و در حدود ۲۰ تا ۳۰ سال پس از صعود حضرت عیسی(علیه السلام) (۳۰ میلادی) بازمیگردد(۸۰) که به وسیله رسولان وی و شاگردان آنها صورت پذیرفت. این نوشتهها در چهار دسته «نامههای رسولان»، «اعمال رسولان»، «اناجیل چهارگانه» و «مکاشفات»، طبقهبندی شده است. اناجیل چهارگانه با توجه به نام مؤلفان آنها، به انجیل مَتّا، انجیل مَرقُس، انجیل لُوقا و انجیل یوحنّا شهرت یافتهاند. به رغم پژوهشهای وسیع انجام گرفته درباره تاریخ نگارش، هویّت نویسندگان و درستی و پیوستگی سند آنها، وحدت نظر قاطعی در اینباره وجود ندارد. البته در کنار چالشها و تردیدهای جدّی و بر اساس برخی قراین و شواهد، حدس و گمانهای نیرومندی نیز مطرح است.(۸۱) اشارهای گذرا به تاریخ هر یک از اناجیل مزبور مؤیّد این معناست.

الف . انجیل مَرقُس: مرقس را نه از مصاحبان و حواریان(۸۲) حضرت عیسی(علیه السلام)، بلکه دوست، همدم و شاگرد پطرس حواری(۸۳) گفتهاند که گاه با پولس نیز همسفر میشد و روایتهای خود را از پطرس گرفته است.(۸۴) انجیل او را مختصرترین، نگارش آن را به زبان رومی(۸۵) و بنابر نظر بیشتر محققان، در بین سالهای ۶۵.۷۰ میلادی و در شهر رم دانستهاند.(۸۶)

ب . انجیل مَتّا: این مفصّلترین انجیل و منسوب به متّای حواری است. پیش از آغاز نقّادیها در عصر جدید، قدیمیترین انجیل و تاریخ نگارش آن بین سالهای ۵۰.۶۰ و گاه ۳۸ میلادی تصور میشد،(۸۷) اما محققان با استناد به برخی گزارشهای خود آن و نیز تکرار همه مطالب انجیل مرقس در آن، تاریخ تألیف آن را نیز بین سالهای ۶۵.۷۰ م و پس از انجیل مرقس دانستهاند.(۸۸)نسخه اصلی آن به زبان عبری بوده و در دست نیست. بعدها به زبانهای دیگری از جمله یونانی ترجمه شد.(۸۹) پژوهشگران ضمن به چالش و تردید کشاندن انتساب آن به متّای حواری،(۹۰) از احتمال نگارش آن به دست فردی دیگر و همنام با وی سخن گفته(۹۱) و غالباً مکان مکتوب شدن آن را «انطاکیه»(۹۲) گفتهاند.(۹۳)

ج . انجیل لوقا: لوقا حواری نبود، حضرت عیسی(علیه السلام) را ندید و نصرانیت را از پولس فراگرفت. و بیشتر مطالب انجیل او را برگرفته از انجیل مرقس و انجیل متّا میدانند.(۹۴) سه انجیل یاد شده به سبب اشتراکات فراوان، به «اناجیل همنوا» معروفند.(۹۵) بر اساس دیدگاه سنّتی، انجیل مذکور به لوقا، یار و همراه پولس منسوب است و اینکه روایت آن به نقل از اوست. نگارش آن را بین سالهای ۷۰.۹۰ و به احتمال بیشتر ۸۰.۸۵ م میدانند.(۹۶) برخی از حکایات آن از قبیل حوادث دوران کودکی حضرت عیسی(علیه السلام)در اناجیل دیگر نیامده است.(۹۷)

د. انجیل یوحَنّا: این کتاب آخرین انجیل(۹۸) و اختلاف در تاریخ نگارش آن بیش از سه انجیل دیگر است. گاه تاریخ تألیف آن را سال ۶۵ میلادی میدانند; ولی بنابر قویترین نظر، که سنّت مسیحی نیز تمایل به پذیرش آن دارد، بین سالهای ۹۰.۱۱۵ م نگارش یافته است.(۹۹) برخی یوحنّا را حواری مورد علاقه شدید حضرت مسیح(علیه السلام)خواندهاند. در صحّت انتساب انجیل یاد شده به وی نیز تردیدهایی وجود دارد. انجیل یوحنّا کاملا متفاوت با سه انجیل دیگر و آمیزهای از زندگی حضرت عیسی(علیه السلام) و مفاهیم فلسفی یونان است.(۱۰۰)

نتیجه گیری و جمع بندی

در دوران معاصر امام رضا(علیه السلام)، شرایط خاصی از نظر تنوع فرقهها و نحلههای دینی، مذهبی و کلامی گوناگون بر منطقه عمومی خراسان بزرگ حاکم بود و این شرایط، چالشهایی را متوجه اسلام و مسلمانان میکرد. امام رضا(علیه السلام) از جمله در مناظره و گفتوگو با علمای اهل کتاب، بر اساس منطقی محکم و استوار و با استناد به کتاب مقدّس آنان، نادرستی شماری از عقاید و باورهای بنیادین دینی آنان را به اثبات رساند و به چالشهایی که از سوی آنان متوجه مبانی فکری و عقیدتی مسلمانان بود، پاسخ داد.

آن حضرت از جمله برای اثبات نبوّت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، بشر بودن حضرت عیسی(علیه السلام) و بطلان اعتقاد به الوهیت وی و نیز نفی این همانی انجیل نازل شده بر حضرت عیسی(علیه السلام) و اناجیل چهارگانه رسمی، به کتاب مقدّس یهود و مسیحیان استناد جست. چیرگی کامل امام رضا(علیه السلام) در این مناظرات از یکسو، اثبات حقّانیت و احیای اسلام، مجاب شدن مدعیان گوناگون و اثبات حقّانیت و برتری اهلبیت(علیهم السلام) را در پی آورد و از سوی دیگر، موجب شد که یکی از پویاترین کانونهای علوم اسلامی به ویژه شیعی در خراسان پا گرفته و در دورههایبعد به ایفای نقش حیاتی در پاسداری از اسلام و تشیّع و ترویج آن بپردازد.

همچنین میتوان نتیجه گرفت که اگر تبیین و ارائه اندیشهها و آموزههای دینی و پاسخگویی به چالشهای پیش روی آن، بر اساس آگاهی کامل و منطقی محکم و عقلانی صورت پذیرد، چهره زیبای حقایق آشکار شده و تشنگان حقیقت در برابر آن تسلیم خواهند شد.

پى نوشت:

۱ .دانش آموخته حوزه علمیه و کارشناس ارشد الهیات و معارف اسلامى.

۲ . ر.ک. هود: ۲۵.۳۵; ۵۰ .۵۷; ۶۱.۶۳/ شعراء: ۶۹.۸۱; ۱۶۰.۱۸۸/ مریم: ۴۱.۴۷/ انعام: ۷۵.۷۹ / بقره: ۲۵۸ / طه: ۴۲.۶۲٫

۳ . ر.ک. فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ۱۳۸۶ق، ج ۱، ص ۲۷.۴۴ و ۴۷.۶۴٫ نیز ر.ک. فرقان: ۷.۸/ زخرف: ۳۱/ اسراء: ۹۰.۹۳٫

۴ . محمّدبن محمّد مفید، الارشاد، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۲۰۱٫

۵ . محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ۱۳۶۳، ج ۸، ص ۳۴۹، ح ۵۴۸٫

۶ . محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ۱۴۰۳، ج ۳، ص ۱۵۲; ج ۱۰، ص ۶۴ / فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۱۲.۲۴۸٫

۷ . محمّدبن على بنبابویه قمى، عیون اخبارالرضا، ۱۴۰۴، ج ۱، ص ۱۳۱، ح ۲۸٫

۸ . (انّ مثل عیسى عنداللّه کمثل ءادم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون.)(آلعمران: ۵۹)

۹ . ملّاهادى سبزوارى، شرح المنظومه، ۱۴۱۷، ج ۱، ص ۳۲۲٫

۱۰ . نحل: ۱۲۵٫ نیز ر.ک. سید محمّدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیرالقرآن، ۱۳۹۳، ج ۶، ص ۲۹۷٫

۱۱ . ر.ک. توماس میشل، کلام مسیحى، ۱۳۸۱، ص ۲۳.۲۷٫

۱۲ . ر.ک. فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۹۹.۲۰۸٫

۱۳ . براى آگاهى بیشتر، ر.ک. سهراب علوى، امام رضا در رزمگاه ادیان، ۱۳۷۹، ص ۱۸.۳۰٫

۱۴ . محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۱، ص ۲۰۱ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۱۶۵٫

۱۵ . محمّدحسن مظفّر، دلائل الصدق، ۱۳۹۶، ج ۲، ص ۱۹.۲۱ / شیخ حرّ عاملى، الفصول المهمّه فى اصول الائمّه، ۱۳۷۶، ص ۱۴۲٫

۱۶ . شیخ حرّ عاملى، الفصول المهمه فى اصول الائمّه، ص ۱۴۴.۱۴۵ / ابن سعد، الطبقات الکبرى، ۱۴۱۸، ج ۲۳، ص ۱۹۱ / محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۱، ص ۳۰۸.۳۰۹ / سیدمحمّد بروجردى، جامع احادیثالشیعه، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۲۷٫

۱۷ . محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۱، ص ۲۲۷ / محمّدبن على صدوق، معانىالاخبار، ۱۳۳۸، ص ۲۹۲٫

۱۸ . محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۱، ص ۲۲۷ / محمّدباقر مجلسى، مرآهالعقول فى شرح اخبار آلالرسول، ۱۳۶۳، ج ۱، ص ۱۷۰ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۸۰٫

۱۹ . براى آگاهى بیشتر ر. ک. حسین توفیقى، آشنایى با ادیان بزرگ، ۱۳۸۴، ص ۱۶۳٫

۲۰ . قرآن کریم نیز به صراحت از بشارت حضرت عیسى(علیه السلام) و تورات و انجیل درباره آمدن پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همراه با یادکرد صریح از نام و ویژگىهاى آن حضرت سخن گفته است، در حالى که هیچ اثرى از این بشارتها دستکم به آن صراحتى که قرآن مىگوید در سخنان حضرت مسیح(علیه السلام) و کتاب مقدّس نیامده است: (اَلَّذینَ یَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِىَّ الاُمِىَّ الَّذى یَجِدونَهُ مَکتوباً عِندَهُم فِى التَّوراهِ والاِنجیلِ…)(اعراف: ۱۵۷); (و اِذ قالَ عیسَى ابنُ مَریَمَ … و مُبَشِّراً بِرَسول یَأتى مِن بَعدِى اسمُهُ اَحمَدُ…)(صف: ۶); (مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ و الَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم تَراهُم رُکَّعاً سُجَّداً یَبتَغونَ فَضلا مِنَ اللّهِ و رِضواناً سیماهُم فى وُجوهِهِم مِن اَثَرِ السُّجودِ ذلِکَ مَثَلُهُم فِى التَّوراهِ و مَثَلُهُم فِى الاِنجیلِ کَزَرع اَخرَجَ شَطَهُ فَازَرَهُ فَاستَغلَظَ فَاستَوى عَلى سوقِهِ یُعجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُ الکُفّارَ…) (فتح: ۲۹)

۲۱ . براى آگاهى بیشتر ر. ک. حسین توفیقى، آشنایى با ادیان بزرگ، ص ۹۷.۱۰۲٫

۲۲ . بزرگ و دانشمند یهودیان. «جالوت» به یهودیان مهاجرى گفته مىشد که در سرزمینهاى اسلامى زندگى مىکردند. بزرگ و مهتر آنان، رأسالجالوت خوانده مىشد. (علىاکبر دهخدا، لغتنامه، ۱۳۷۳، واژه «جالیه» / فخرالدین طریحى، مجمعالبحرین، ۱۴۰۸، ج ۲، ص ۱۱۳٫)

۲۳ . فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۰۹.۲۱۳٫

۲۴ . تثنیه، ۱۸:۱۵٫

۲۵ . محمّدجواد بلاغى، الرحله المدرسیه، ص ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۹۱٫

۲۶ . اعمال رسولان، ۳: ۲۲٫

۲۷ . تثنیه: ۱۸:۱۸.۱۹٫

۲۸ . ر.ک. دائرهالمعارف کتاب مقدّس، ۱۳۸۰، ص ۷۵۰ / مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ۱۳۷۷، ص ۹۷۰.۹۷۲، «یوشع».

۲۹ . ر.ک. محمّدجواد بلاغى، الرحله المدرسیه، ج ۱، ص ۹۰ / محمّدصادق فخرالاسلام، انیس الاعلام فى نصره الاسلام، ۱۳۸۴، ج ۵، ص ۵۰.۶۴ / محمّد رشیدرضا، تفسیر المنار، ۱۳۷۳ ق، ج ۹، ص ۲۵۱.۲۵۹ / عبدالرحیم سلیمانى، «قرآن کریم و بشارتهاى پیامبران»، هفت آسمان ۱۶، ص ۵۷.۶۰٫

۳۰ . تثنیه، ۳۴:۶.۱۰٫

۳۱ . متى: ۵: ۱۷.۱۹٫

۳۲ . یوحنّا، ۱:۱۹.۲۱٫

۳۳ . جماعه من اللاهوتیین، تفسیر الکتاب المقدّس، ۱۹۹۰، ج ۲، ص ۴۵۳; ج ۵، ص ۲۳۵ / ولیم بارکلى، تفسیر العهد الجدید (شرح بشاره یوحنّا)، بىتا، ج ۲، ص ۱۰۹٫

۳۴ . ولیم بارکلى، پیشین، ص ۱۰۹٫

۳۵ . محمّد رشیدرضا، تفسیر المنار، ج ۹، ص ۲۵۱.۲۵۹٫

۳۶ . انجیل یوحنّا، ۶: ۱۴ و ۷: ۴۰.۴۳ / اعمال رسولان، ۳: ۲۲ و ۷: ۳۷٫

۳۷ . محمّد رشیدرضا، تفسیر المنار، ج ۹، ص ۲۵۱.۲۵۹٫

۳۸ . فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۰۵٫

۳۹ . تثنیه، ۳۳:۱.۲٫

۴۰ . براى آگاهى بیشتر، ر.ک. محمّدجواد بلاغى، الهدى الى دین المصطفى، ۱۴۱۴، ج ۲، ص ۱۵۷.۱۵۹٫

۴۱ . پیدایش، ۲۱:۹.۱۹٫

۴۲ . پیدایش، ۲۱:۱۸.۲۱٫

۴۳ . محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۴، ص ۲۰۲ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۶۰٫

۴۴ . احمدبن ابى یعقوب یعقوبى، تاریخ یعقوبى، بىتا، ج ۱، ص ۲۵ / محمّدبن جریر طبرى، تاریخ الطبرى، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۱۷۹ / ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ۱۳۸۶ق، ج ۱، ص ۱۰۳٫

۴۵ . ابراهیم: ۳۷٫

۴۶ . فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۰۳.۲۰۴٫

۴۷ . براى نمونه، ر.ک. خروج، ۴: ۱.۹; ۷:۸.۱۲ و ۱۴.۱۵; ۱۴:۱.۳۱; ۱۷: ۱.۷ / اعداد، ۲۰: ۷.۱۱٫

۴۸ . براى نمونه، ر.ک. انجیل متّى، ۹:۱۸.۲۲; ۹: ۲۷.۳۴ و ب ۱۴ و ۱۵ / مرقس، ب پنجم و ششم و هفتم / لوقا، ب هشتم و نهم /یوحنّا، ب ششم.

۴۹ . براى نمونه، ر.ک. شعراء: ۳۲.۴۵ و ۶۳ / بقره: ۶۰ / اعراف: ۱۶۰ / آلعمران: ۴۹ / مائده: ۱۱۰٫

۵۰ . واژه «انجیل» ۱۲ بار در قرآن و همه جا شکل مفرد آن به صراحت و به مناسبتهاى گوناگون یاد شده است. تصریح بر وحیانى بودن آن و به عنوان مجموعه آیات نازل شده بر حضرت عیسى(علیه السلام)، گواهى آن بر حقّانیت تورات، تصدیق آن از سوى قرآن، بشارت انجیل درباره بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و فراگیر شدن دعوت او و تحریف، کتمان و حذف بخشى از آموزههاى آن از این قبیل است. وحیانى بودن اناجیل موجود از نظر قرآن به شدت دچار چالش است. البته تأیید ضمنى و اجمالى اناجیل عصر نزول و بخشى از آموزههاى تحریف ناشده آنها از برخى آیات قرآن برمىآید. (آلعمران: ۳، ۴۸، ۶۵ / مائده: ۱۴.۱۵، ۴۶.۶۶، ۶۸، ۱۱۰ / اعراف: ۱۵۷ / توبه: ۱۱۱/ فتح: ۲۹ / حدید: ۲۷ / یونس: ۳۷٫)

۵۱ . توماس میشل، کلام مسیحى، ص ۴۹.۵۰ / و. م. میلر، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ۱۹۳۱، ص ۶۶٫

۵۲ . Thomas Gale, New Catholic Encyclopedia, second ed., 2003, v. 6, p. 366.

۵۳ . Ibid, p. 367.

۵۴ . توماس میشل، کلام مسیحى، ص ۵۰.۵۱٫

۵۵ . همان، ص ۴۳.۵۰ / و. م. میلر، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ص ۷۰٫

۵۶ . براى اطلاع بیشتر، ر.ک. مرکز فرهنگ و معارف قرآن، دائرهالمعارف قرآن کریم، ۱۳۸۵، ج ۴، ص ۴۴۷.۴۵۰، «انجیل».

۵۷ . «جاثلیق» (jasaliq) واژهاى معرّب است و عنوان رئیس مذهبى در بعضى کلیساهاى شرقى، به ویژه عنوان رؤساى مذهبى ارمنستان، حبشه و گرجستان بود. «جاثلیق» افزون بر منصب دینى، نمایندگى سیاسى کلیسا و دولت مسیحى را نیز بر عهده داشت. امروزه کنسولگرى به نوعى جایگزین آن شده است. ر.ک. مجدالدین فیروزآبادى، القاموس المحیط، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۲۱۷ / غلامحسین مصاحب، دائرهالمعارف مصاحب، بىتا، ج ۱، ص ۷۱۶، «جاثلیق».

۵۸ . براى نمونه، درباره اینگونه معجزات حضرت مسیح(علیه السلام) ر.ک. انجیل متّى، ۴:.۲۳.۲۴; ۸:۲.۳; ۱۴: ۱۷; ۹:۲.۷،۱۸.۳۵; ۲۰:۳۰.۳۴; ۱۴:۲۸.۳۴ / انجیل مرقس، ۱:۳۳.۳۵ و ۴۰.۴۲٫ قرآن کریم در روایتى درست از این معجزات و براى نفى بنیادین باور نادرست مسیحیت در اینباره، انجام همه معجزات یاد شده را به «اذن» الهى مىخواند (ر.ک. آلعمران: ۴۹ / مائده: ۱۱۰); به این معنا که حضرت عیسى(علیه السلام)همه آن معجزات را با اذن و قدرت خداوند انجام مىداد. در این صورت، آن معجزات دلیل الوهیت او نخواهند بود.

۵۹ . «یَسَع»، همان (اَلْیَشع) یاد شده در کتاب مقدّس است. وى شاگرد و جانشین ایلیاى نبى، ساکن شهر «اریحا» و در مهربانى و ملاطفت با مردم همانند حضرت عیسى(علیه السلام) بود. مانند وى مرده زنده مىکرد، بیماران را شفا مىداد و از غیب و نهان خبر مىداد. ر.ک. مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۹۸.۹۹٫

۶۰ . براى اطلاع بیشتر از معجزات یاد شده الیشع در کتاب مقدّس، ر. ک. دوم پادشاهان، ۲:۱.۲۵; ۴۵:۳۲.۳۸; ۱۳:۲۰.۲۱٫

۶۱ . «حِزقیل» یا «حزقیال» از پیامبران بنىاسرائیل و معاصر ارمیاى نبى بود. ر.ک. حزقیال، ۳۷:۱.۱۴ / مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۳۲۰.۳۲۳٫ بر اساس گزارش کتاب مقدّس، افزون بر پیامبرانى همچون عیسى، حزقیل و الیسع، حتى حواریان حضرت عیسى(علیه السلام) نیز بیماران را شفا مىدادند و پطرس حوارى مرده زنده مىکرد. در این زمینه، ر.ک. انجیل متّى، ۱۰:۱ / اعمال رسولان، ۹:۳۳.۴۱٫

۶۲ . فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۰۵.۲۰۶٫

۶۳ . همان، ج ۲، ص ۲۰۷.۲۰۹٫

۶۴ . همان، ج ۲، ص ۱۱۰.۱۱۲٫

۶۵ . براى نمونه، ر.ک. جان بى. ناس، تاریخ جامع ادیان، ۱۳۷۳، ص ۶۱۴ / محمّد ایلخانى، تاریخ فلسفه در قرون وسطى و رنسانس، ۱۳۸۶، ص ۲۰.۲۱ / عبدالرحیم سلیمانى اردستانى، مسیحیت، ۱۳۸۱، ص ۸۸.۹۸ / حسین توفیقى، آشنایى با ادیان بزرگ، ص ۱۷۴.۱۷۵٫

۶۶ . پولس از مبلّغان نخست، نامدار و تأثیرگذار مسیحیت بود که حدود سال دهم میلادى متولد شد. در آغاز، یکى از علماى متعصّب یهودى و دشمن سرسخت مسیحیان بود. ر.ک. مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۶۸۷.۶۸۹، «پطرس» / ویل دورانت، تاریخ تمدن، ۱۳۷۸، ج ۳، ص ۶۷۹.۶۸۱ و ۶۹۶ / جان بى. ناس، تاریخ جامع ادیان، ص ۶۱۴٫

۶۷ . براى نمونه، ر.ک. انجیل یوحنّا، ۱:۱.۳و۱۴; ۱۰:۳۰ / رساله پولس به فیلیبا، ۲:۵.۷ / رساله پولس به رومیان، ۵: ۱۰.۱۵ / ۸: ۱۴.۱۷ / رساله پولس به غلاطیان، ۴:۴.۷٫

۶۸ . براى نمونه، ر.ک. انجیل متّى، ۵: ۱۷.۱۹; ۱۰:۱۷.۱۸; ۱۲:۱۸ / انجیل لوقان، ۳: ۲۳.۲۸ / اعمال رسولان، ۳: ۱۳٫

۶۹ . براى نمونه، متّى در انجیل خود، همه اجداد پدرى حضرت عیسى(علیه السلام)را تا ابراهیم نام مىبرد: داود و ابراهیم پیغمبر، هر دو جدّ حضرت عیسى(علیه السلام)مسیح بودند. ابراهیم پدر اسحاق ، اسحاق پدر یعقوب … ایل آذر پدر متان و متان پدر یعقوب بود. یعقوب پدر یوسف و یوسف شوهر مریم و مریم مادر عیسى مسیح بود. (متى، ۱:۱.۱۶ و نیز ر.ک. انجیل لوقا، ۳:۲۳.۲۸ / مرقس، ۸:۲۷.۳۰٫)

۷۰ . متى، ۱۷:۴۶ / مرقس: ۳۴:۱۵٫

۷۱ . فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۰۶٫

۷۲ . صف: ۶٫

۷۳ . محمّدبن حسن طوسى، التبیان، بىتا، ج ۴، ص ۵۵۹ / فضلبن حسن طبرسى، مجمعالبیان، ۱۴۰۶، ج ۴، ص ۷۴۹ / محمّدبن عمر فخر رازى، التفسیر الکبیر، ۱۴۱۳، ج ۲۹، ص ۳۱۳.۳۱۴٫

۷۴ . جمعى از نویسندگان، محمّد خاتم پیامبران، ۱۳۶۳، ص ۵۱۱.۵۱۲ / عبدالاحد داود، محمّد در تورات و انجیل، ۱۳۶۱، ص ۲۳۱.۲۳۵٫

۷۵ . عبدالرحیم سلیمانى، «قرآن کریم و بشارتهاى پیامبران»، هفت آسمان ۱۶، ص ۵۱.۶۱٫

۷۶ . فضلبن حسن طبرسى، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۰۷.۲۰۸٫

۷۷ . ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج ۳، ص ۶۵۱ / جلالالدین آشتیانى، تحقیقى در دین مسیح، ۱۳۶۸، ص ۱۷۰.۱۷۴٫

۷۸ . کتاب مقدّس (عهد عتیق و عهد جدید)، ۱۹۹۰ / انجیل متّى، ۲۶:۱۳ / انجیل مرقس، ۱۴:۹.۱۰٫

۷۹ . و. م. میلر، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ص ۶۶.۶۹٫

۸۰ . عبدالرحیم سلیمانى اردستانى، مسیحیت، ص ۶۷ / موریس بوکاى، القرآن و التوراه و الانجیل و العلم، ۱۹۹۶، ص ۱۰۷٫

۸۱ . ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج ۳، ص ۶۵۵ / جلالالدین آشتیانى، تحقیقى در دین مسیح، ص ۵۷.۷۰ / موریس بوکاى، القرآن و التواره و الانجیل و العلم، ص ۹۹.۱۰۱٫

۸۲ . ر.ک. متىّ، ۳:۱۰ / اعمال رسولان، ۱:۲۶ / مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۴۱۳.۴۱۵، «رسول».

۸۳ . پِطرُس یکى از دوازده حوارى حضرت عیسى(علیه السلام) و نخستین، وفادارترین و باایمانترین شاگرد آن حضرت بود که در زبان عبرى، «شمعون» نامیده مىشد. وى کار و کاشانه خود را رها کرد و به مسیح پیوست. پس از مسیح، سفرهاى تبلیغى زیادى انجام داد. و معجزات زیادى از او مشاهده شد. دو نامه او در بخش «نامههاى رسولان» جزو عهد جدید است. به احتمال زیاد، او بین سالهاى ۶۶ تا ۶۸ میلادى به شهادت رسیده است. براى اطلاع بیشتر ر. ک. مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۲۲۱. ۲۲۳٫

۸۴ . مریل سى بن، معرفى عهد جدید، ۱۳۶۲، ص ۱۷۱.۱۷۳ / الخورى بولس، الفعالى، مدخل الى الکتاب المقدس، ۱۹۹۴، ص ۴۰۷٫

۸۵ . موریس بوکاى، القرآن و التواره و الانجیل والعلم، ص ۸۶.۹۰٫

۸۶ . همان، ص ۸۸ / تفسیر الکتابالمقدّس، ۱۹۸۸، ج ۵، ص ۹۰.۹۱ / القس فهیم عزیز، المدخل الى العهد الجدید، ۱۹۸۰، ص ۲۱٫

۸۷ . القس فهیم عزیز، المدخل الى العهد الجدید، ص ۲۴۷٫

۸۸ . همان، ص ۲۲۱٫

۸۹ . مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۷۸۲ / محمّدعلى برّو العاملى، الکتاب المقدّس فى المیزان، ۱۴۱۳، ص ۲۴۴.۲۴۵٫

۹۰ . القس فهیم عزیز، المدخل الى العهد الجدید، ص ۲۴۲.۲۴۷٫

۹۱ . همان، ص ۲۴۵٫

۹۲ . یکى از سه شهر بزرگ روم باستان که در سال ۳۰۰ پیش از میلاد به دست یونانیان بنا شد و هماکنون جزو قلمرو ترکیه است. انطاکیه، سرسبز، مرکز تجارى آسیاى غربى و نزد یونانیان به زیبایى و «ملکه شرق» مشهور بود و نخستین شهرى بود که همه ساکنان آن به مسیح ایمان آوردند. پولس و برنابا در آنجا به تبلیغ اشتغال داشتند. براى اطلاع بیشتر ر.ک. مستر هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص ۱۱۵.۱۱۶٫

۹۳ . مریل سى بن، معرفى عهد جدید، ص ۱۵۹٫

۹۴ . ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج ۳، ص ۶۵۵ / موریس بوکاى، القرآن و التواره و الانجیل و العلم، ص ۹۰ و ۹۲٫

۹۵ . ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج ۳، ص ۶۵۵ / موریس بوکاى، قاموس کتاب مقدّس، ص ۱۱۲ / عبدالرحیم سلیمانى اردستانى، مسیحیت، ص ۶۷٫

۹۶ . The Encyclopedia of Riligion and Ethics, James Hastings (ed), v. 6, p. 333.

۹۷ . موریس بوکاى، القرآن و التواره و الانجیل و العلم، ص ۹۲٫

۹۸ . Paul J. Chtemeier, Harper¨s Bible Dictionary, 1985, p. 583.

۹۹ . القس فهم عزیز، المدخل الى العهد الجدید، ص ۵۶۰.۵۶۱ / مریل سى. بن، معرفى عهد جدید، ص ۲۰۹٫

۱۰۰.ویل دورانت ،تاریخ تمدن ،ج۳،ص۶۹۶/موریس بوکای،القران و التورات و الانجیل و العلم ،ص۹۳.۹۷٫

منابع …

. آشتیانى، جلالالدین، تحقیقى در دین مسیح، تهران، نگارش، ۱۳۶۸٫

. ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دار صادر، ۱۳۸۶ق، ج ۱٫

. ابنسعد، الطبقات الکبرى، به کوشش محمّد عبدالقادر عطاء، بیروت، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۱۸، چ دوم، ج ۲٫

. ایلخانى، محمّد، تاریخ فلسفه در قرون وسطى، تهران، سمت، ۱۳۷۶٫

. بارکلى، ولیم، تفسیر العهد الجدید (شرح بشاره یوحنّا)، ترجمه به عربى عزّت زکى، قاهره، دارالجمیل، بىتا، ج ۲٫

. برّو العاملى، محمّدعلى، الکتاب المقدس فى المیزان، بیروت، دارالاسلامیه، ۱۴۱۳٫

. بروجردى، سیدمحمّد، جامع احادیث الشیعه، قم، المطبعه العلمیه، ۱۴۰۰، ج ۱٫

. بلاغى، محمّدجواد، الرحله المدرسیه، بیروت، دارالزهرا، ۱۴۱۴، چ دوم، ج ۱٫

. ….. ، الهدى الى دین المصطفى، بیروت، مؤسسهالاعلمى للمطبوعات، ۱۴۱۴، چ سوم، ج ۲٫

. بوکاى، موریس، القرآن و التوراه و الانجیل و العلم، ترجمه قسم الترجمه بالدار، قاهره، مکتبه مدبولى، ۱۹۹۶٫

. بولس الخورى و الفعالى، مدخل الى الکتاب المقدّس، بیروت، منشورات المکتبه البولسیه، ۱۹۹۴٫

. توفیقى، حسین، آشنایى با ادیان بزرگ، تهران، سمت، ۱۳۸۴، چ هفتم.

. جماعه من اللاهوتیین، تفسیر الکتاب المقدّس، بیروت، منشورات النفیر، ۱۹۸۸، ج ۵٫

. ….. ، تفسیر الکتاب المقدّس، بیروت، منشورات النفیر، ۱۹۹۰، چ دوم.

. جمعى از نویسندگان، محمّد خاتم پیامبران، تهران، حسینیه ارشاد، ۱۳۶۳٫

. دائرهالمعارف کتاب مقدّس، ترجمه و تألیف بهرام محمدیان و همکاران، تهران، روز نو، ۱۳۸۰٫

. داود، عبدالاحد، محمّد در تورات و انجیل، ترجمه محمّد نیکآیین، تهران، نشر نو، ۱۳۶۱٫

. دورانت، ویل، تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام، پاشایى و آریانپور، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۸، چ ششم، ج ۳٫

. دهخدا، علىاکبر و دیگران، لغتنامه، تهران، مؤسسه لغتنامه و دانشگاه تهران، ۱۳۷۳٫

. رشیدرضا، محمّد، تفسیر المنار، قاهره، دارالمنار، ۱۳۷۳، ط. الرابعه، ج ۹٫

. سبزوارى ملّاهادى، شرح المنظومه، به کوشش حسن حسنزاده آملى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۱۷، چ سوم، ج ۱٫

. سلیمانى اردستانى، عبدالرحیم، مسیحیت، قم، انجمن معارف اسلامى ایران، ۱۳۸۱٫

. ….. ، «قرآن کریم و بشارتهاى پیامبران»، هفت آسمان ۱۶ (زمستان ۱۳۸۱)، ۴۷.۶۲٫

. سى. بى.، مریل، معرفى عهد جدید، ترجمه طاطه وس میکائیلیان، تهران، حیات ابدى، ۱۳۶۲٫

. صدوق، محمّدبن على، معانى الاخبار، قم، جامعه مدرسین، ۱۳۳۸٫

. طباطبائى، سید محمّدحسین، المیزان فى تفسیرالقرآن، قم، جامعه مدرسین، ۱۳۹۳، ط. الثالثه، ج ۶٫

. طبرسى، فضلبن حسن الاحتجاج، نجف، دارالنعماان، ۱۳۸۶ق.

. ….. ، مجمعالبیان، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶، ج ۴٫

. طبرى، محمّدبن جریر، تاریخ الطبرى، بیروت، مؤسسهالاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۳، ط. الرابعه، ج ۱٫

. طریحى، فخرالدین، مجمعالبحرین، به کوشش محمود عادل و احمد حسینى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، ۱۴۰۸، چ دوم، ج ۲٫

. طوسى، محمّدبن حسن، التبیان، به کوشش احمد حبیب عاملى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، بىتا، ج ۴٫

. عاملى، شیخ حرّ، الفصول المهمّه فى اصولالائمّه، قم، مؤسسه معارف اسلامى امام رضا (ع)، ۱۳۷۶٫

. علوى، سهراب، امام رضا در رزمگاه ادیان، قم، جمکران، ۱۳۷۹٫

. فخرالاسلام، محمّدصادق، انیس الاعلام فى نصره الاسلام، بیجا، مرتضوى، ۱۳۸۴، ج ۵٫

. فخر رازى، محمّدبن عمر، التفسیر الکبیر، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۴۱۳، ج ۲۹٫

. فهیم عزیز، القس، المدخل الى العهد الجدید، قاهره، دارالثقافه المسیحیه، ۱۹۸۰٫

. فیروزآبادى، مجدالدین، القاموس المحیط، به کوشش محمّد مرعشلى، بیروت، داراحیاء التراث، ۱۴۱۷، ج ۳٫

. قمى، محمّدبن على بنبابویه، عیون اخبارالرضا، بیروت، مؤسسهالاعلمى، ۱۴۰۴٫

. کتاب مقدّس (عهد عتیق و عهد جدید)، ترجمه فاضلخان همدانى، به همت انجمن پخش کتب مقدّسه در میان ملل، بیجا، بینا، ۱۹۹۰٫

. کلینى، محمّدبن یعقوب، الکافى، تهران، دارالکتب اسلامیه، ۱۳۶۳٫

. مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳٫

. مرکز فرهنگ و معارف قرآن، دائرهالمعارف قرآن کریم، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۳۸۵، ج ۴٫

. مصاحب، غلامحسین، دائرهالمعارف مصاحب، بیجا، بینا، بیتا، ج ۱٫

. مظفّر، محمّدحسن، دلائل الصدق، قاهره، دارالعلم، ۱۳۹۶، چ دوم، ج ۲٫

. مفید، محمّدبن محمّد، الارشاد، به کوشش مؤسسه آلالبیت، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴، چ دوم، ج ۱٫

. میشل، توماس، کلام مسیحى، ترجمه حسین توفیقى، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان، ۱۳۸۱٫

. میلر، و. م.، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ترجمه على نخستینى، بىجا، بىنا، ۱۹۳۱٫

. ناس، جان بى.، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۳٫

. هاکس، مستر، قاموس کتاب مقدّس، تهران، اساطیر، ۱۳۷۷٫

. یعقوبى، احمدبن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، بیروت، دارصادر، بیتا، ج ۱٫

. Gale, Thomas, New Catholic Encyclopedia, second ed. 2003, 17 Volome, v. 6.

. The Encyclopedia of Riligion and Ethics, James Hastings (ed), NewYork, Charles Scribner¨s sons, 13 Volomes, v. 6.

منبع: http://marifat.nashriyat.ir/node/530

گزیده ای از مناظرات امام صادق(علیه السلام) و شاگردانشان در زمینه اثبات امامت.

اشاره:

هشام بن حَکَم متکلم شیعی قرن دوم قمری و از اصحاب امام صادق(علیه السلام) و امام کاظم(علیه السلام). روایاتی از امامان شیعه در مدح هشام نقل شده و بسیاری از دانشمندان شیعه او را ستایش کرده‌اند. علاوه بر این برخی از اهل سنت نیز او را به لحاظ علمی ستوده‌اند که وجود و حضور هشام در جلسات علمی یحیی‌ بن خالد برمکی به عنوان رئیس انجمن یا ناظر و داور، و دریافت هدیه از جانب هارون الرشید گواه بر آن است.

مناظرات هشام بن حکم:

مناظره­ی هشام بن حکم با مرد شامی:

هشام رو به شامی کرد و گفت: ای مرد! بگو بدانم آیا خدای تو برای بندگانش خیراندیش است یا خودشان برای خود؟

شامی گفت: بلکه پروردگار من خیراندیش­تر است.

هشام گفت: در مقام خیراندیشی برای بندگانش درباره­ی دینشان چه کرده است؟

شامی گفت: ایشان را تکلیف داده و برای آن­ها نسبت به این تکالیفشان، دلیل و برهان آورده تا این­که شبهات آن­ها برطرف شود.

هشام گفت: دلیل و برهان چه کسی است؟

شامی گفت: او رسول خدا(صلی­ الله­ علیه­ وآله) است.

هشام: پس از رسول خدا(صلی­ الله علیه­ وآله) کیست؟

شامی: کتاب خدا و سنت.

هشام: آیا امروز کتاب و سنت درباره­ی آن­چه ما در آن اختلاف کنیم، به ما سود می­بخشد، به طوری که اختلاف را از میان ما بردارد و اتفاق را در میان ما برقرار سازد؟

شامی: آری.

هشام: پس چرا ما و تو اختلاف داریم و تو از شام نزد ما آمده­ای و گمان می­کنی که رأی[۱]، راه دین است و خود اقرار کردی که رأی نمی­تواند دو نفر را که با هم اختلاف دارند بر سر یک حرف و سخن، گردآورد؟

شامی خاموش شد و در فکر فرو رفت. امام صادق(علیه السلام) به او فرمود: چرا سخن نمی­گویی؟

شامی گفت: اگر بگویم ما اختلاف نداریم، دروغ گفته­ام و اگر بگویم کتاب و سنت، اختلاف را از میان برمی­دارد، سخت بیهوده گفته­ام، زیرا کتاب و سنت از نظر مفهوم، مفاهیم و توجیهاتی مختلف دارند مثل آیه و حدیث که گاهی چند جور می­شود معنی کرد، ولی من مانند همین پرسش را از او (هشام) دارم.

امام(علیه السلام) فرمود: از او بپرس تا ببینی در پاسخ دادن، آماده و سرشار است!

پس مرد شامی به هشام گفت: چه کسی برای مردم خیراندیش­تر است؛ خداوند یا خودشان؟

هشام: خداوند.

شامی: آیا خداوند برای ایشان کسی را فرستاده که ایشان را متحد کند و اختلاف را از میانشان بردارد و حق را برای آن­ها از باطل جدا کند؟

هشام: آری.

شامی: آن چه کسی است؟

هشام: آن شخص، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده و بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افراد دیگر هستند.

شامی: این افراد چه کسانی هستند؟

هشام: در این زمان، امام صادق(علیه السلام) است که در این­جا نشسته­اند.

شامی گفت: من از کجا می­توانستم این حقیقت را بدانم؟

هشام پاسخ این سؤال را به خود امام(علیه السلام) حوالت داد.

امام صادق(علیه السلام) به او فرمود: من پاسخ تو را می­دهم و از سفر تو و مسیری که طی کردی و تاریخ خروجت را از شام و آن­چه را که در راه بر تو آمد، خبر می­دهم. تو، فلان روز بیرون شدی و از همان راه آمدی و… .

مرد شامی به امامت ایشان اذعان کرد و در حالی که اهل بیت(علیه السلام) را پذیرفته بود، خارج شد.[۲]

مناظره­ی هشام­ بن حکم با عمرو بن عبید بصری:

یونس بن یعقوب می­گوید: من با جمعی از صحابه خدمت حضرت صادق(علیه السلام) نشسته بودیم که یک مرتبه آن حضرت به هشام بن حکم –در حالی که هنوز جوانی بیش نبود– فرمود: مناظره­ی خودت را با عمرو بن عبید شرح ده.

هشام گفت: خجالت می­کشم و قدرت بر شرح آن را ندارم.

حضرت فرمود: هر وقت امری به شما نمودیم، اطاعت کنید.

هشام عرض کرد: به من خبر دادند که عمرو بن عبید در مسجد بصره منبر می­رود و مطالبی متذکر می­شود، لذا به مشقات زیاد، خود را در روز جمعه به مسجد بصره رسانیدم. دیدم عمرو بن عبید در جمعیت زیادی نشسته و از او سؤالاتی می­کنند. به هر نحو بود جلو رفتم و گفتم: آیا اجازه می­دهی سؤالی بپرسم؟

عمرو گفت: سؤال کن.

گفتم: آیا چشم داری؟

گفت: مگر نمی­بینی، این چه سؤالی است که می­کنی؟

گفتم: سؤالاتم از همین قبیل است.

گفت: سؤال کن، گرچه سؤالاتت احمقانه است.

پس از آن­که عمرو، منافع چشم را گفت،

گفتم: تو دهان داری؟

گفت: بله و فواید دهان را بیان کرد. به همین نحو از جوارح بدن سؤال کردم تا رسید به قلب، فواید قلب را پرسیدم.

گفت: هرچه بر این اعضاء و جوارح وارد می­شود، تمیز خوبی و بدی و شاهد صدق و کذب آن­ها است.

گفتم: خداوند قلب را برای تمیز جوارح قرار داده است و جوارح را بدون امام که همان قلب است، واگذار نکرده است. آیا می­شود این خلق را که در حیرت است، برایش امام و پیشوایی که حق و باطل را از هم تمیز دهند، معین نکند؟

عمرو ساکت شد، پس از لحظه­ای گفت: تو هشام هستی؟

گفتم: نه.

گفت: آیا از دوستان او هستی؟

گفتم: نه.

گفت: از کجا می­آیی؟

گفتم: از کوفه.

گفت: اهل کجایی؟

گفتم: کوفه.

گفت: تو هشام هستی.

عمرو از جا حرکت کرد و مرا در بغل گرفت. تا وقتی در محضر او بودم، ابداً کلمه­ای سخن نگفت تا مجلس متفرق شد. عمرو فرمود: ای هشام! از کجا آموختی؟ عرض کردم: از امام صادق(علیه السلام).

عمرو فرمود: به خدا قسم در صُحَف ابراهیم و موسی(علیهما­السلام) این مکالمه نوشته شده است.[۳]

مناظرات حُسنیّه با علمای بغداد:

در این قسمت، پس از معرفی کوتاهی از بانو حسنیه، به برخی از مناظرات ایشان با علمای بغداد اشاره می­شود.

معرفی بانو حسنیه:

حُسنیّه، کنیز مردی بازرگان، از مشاهیر و ثروتمندان بغداد بود، که از لحاظ محبت و دوستی با ائمه­ی معصومین(علیهم السلام)، مشهور بود. وی پیوسته در خدمت امام صادق(علیه السلام) انجام وظیفه می­نمود. بعد از شهادت آن حضرت، دشمنان امام، اموال بازرگان را به جرم دوستی با امام گرفتند. حسنیه نزدیک به ۲۰ سال در محضر امام(علیه السلام)، به فراگیری علوم دینی و معارف اسلامی مشغول بود و در محضر ایشان به درجه­ی اجتهاد رسید و در مناظرات خود با علمای بزرگ اهل سنت و جماعت، با استفاده از آیات قرآن و احادیث نبوی و دلیل و برهان، حقانیت دین اسلام و ائمه­ی اطهار(علیهم السلام) را به اثبات می­رساند.[۴]

چند نمونه از مناظرات حسنیه با علمای بغداد به شرح زیر می­باشد:

مناظره­ی حسنیه با ابراهیم بن خالد[۵]:

ابراهیم بن خالد، حاکم و از علمای بصره بود و در دارالاماره­ی بصره برای چهارصد عالم، درس می­گفت. یک روز وی در دارالخلافه­ی هارون الرشید، حاضر شد و حسنیه را هم به آن­­جا فراخواند و از او سؤالاتی کرد و از جمله سؤالات او، این مسأله بود که پرسید:

در حق عباس و علی چه می­گویی که به سبب میراث پیغمبر(صلی الله علیه و آله) با یکدیگر منازعه می­کردند و هر یک دعوی میراث می­کرد و به ناچار، داوری به نزد ابوبکر بردند! معمولاً چون دو خصم نزد حاکم می­روند، یکی بر حق و دیگری بر باطل است، حال بگو حق با کدام بود؟

البته غرض ابراهیم از پرسیدن این مسأله آن بود که اگر حسنیه بگوید که عباس، جدّ هارون الرشید، باطل بود، بیم قتل او (حسنیه) باشد و اگر بگوید که علی(علیه السلام) بر باطل بود، ابطال مذهب خود نموده، نشانه­ی نقصان دین او باشد.

حسنیه گفت: الله اکبر! علی و عباس، هر دو بر حق بودند و ابوبکر، سهو و اشتباه کرده بود و برای آگاهی دادن نزد وی آمده بودند. چون عباس می­گفت: میراث من است چون پیغمبر(صلی الله علیه و آله) عموی من است و علی(علیه السلام) می­فرمود که میراث من است چون پسرعموی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و برادر و وصی او هستم.

ای ابراهیم! چون ابوبکر حکایات ایشان را شنید، گفت: به خدا که من از پیغمبر شنیدم که فرمود: علی، وصی و وارث و قاضی دین من است. وقتی عباس، سخنان ابوبکر را شنید، بی­طاقت شد و گفت: ای ابوبکر! اگر این سخن از پیغمبر شنیدی، چرا به خلافت نشستی و حق را ضایع کردی؟

چون ابوبکر این سخن را شنید، دریافت و دانست که ایشان برای محکوم کردن وی آمده­اند و میراث را بهانه ساخته­اند. گفت: شما به منازعت من آمده­اید! از آن­ها روی گردانید و از مجلس برخاست و برفت.[۶]

سؤال حسنیه از ابراهیم:

حسنیه گفت: ای ابراهیم! پیغمبر که از دنیا رفت، وصی تعیین کرد یا نه؟

ابراهیم گفت: نکرد.

حسنیه گفت: خطا کرد یا صواب؟ و آن­چه خلفا در سقیفه­ی بنی­ساعده[۷] کردند، خطا کردند یا صواب؟ پیغمبر را به خطا نسبت می­دهی یا اصحاب را؟

ابراهیم فروماند، از این جهت که اگر می­گفت پیغمبر خطا کرده، نقصان دین و شرع بود و اگر می­گفت خلفا خطا کردند، ادعای حسنیه و بطلان مذهب سنت و جماعت ثابت می­شد. به اندیشه فرو رفت. بر جمیع خلایق روشن شد که ابراهیم عاجز و دچار اضطراب شده است.[۸]

اثبات خلافت و امامت امام علی(علیه السلام):

حسنیه ادامه داد: ای ابراهیم! بگو پیغمبری، صورتی است که او را به چشم می­توان دید؟ یا این­که معنی است در صورت انسانی که جز اهل کشف و عیان و ایمان او را نمی­توانند مشاهده کنند؟ و بگو چرا فرستادن و ارسال پیغمبر بر خداوند واجب است؟ و آیا هرگاه که آن پیغمبر از دنیا برود معنی نبوت که پیغمبری باشد، از بین می­رود و غایب می­شود؟ یا آن­که روحی مناسبِ مقامِ روحِ پیغمبر باید که آن پیغمبری را نگاه دارد تا پیغمبری بریده نشود و پیغمبر بعدی بیاید؟ آیا در این میان، هیچ حاجت به امام هست که احیای دین کند یا نه؟

ای ابراهیم! به حق خدا به من جواب بگو. من تاکنون نشنیده­ام از این صد و بیست و چهار هزار تن انبیاء مرسل اولوالعزم، پیغمبری بدون آن­که برای خود وصی تعیین کند، از دنیا برود. آیا تو شنیده­ای؟

ابراهیم گفت: من هم نشنیده­ام.

حسنیه گفت: ای ابراهیم! وصی به حکم الهی بود یا انبیاء، خود، وصی و خلیفه تعیین می­کردند؟

ابراهیم گفت: تعیین وصی به حکم الهی بود.

حسنیه گفت: پس چگونه روا می­دارید که پیغمبر ما که افضل همه­ی پیغمبران است، خداوند برای او و برای حفظ دین او، وصی تعیین نکرده باشد؟ یا چگونه ممکن است که پیغمبر ما، امر به وصیت کرده و خود بدون وصیت از دنیا رفته باشد؟ و برای حفظ دین و امت خود، وصی و خلیفه تعیین نکرده باشد؟ زهی گمراهان که شمایید!

ای ابراهیم! آیا پیغمبر باید کسی باشد که بتواند امانتی را که همه­ی آسمان­ها و زمین­ها نتوانستند آن را تحمل کنند، متحمل شود، همان­گونه که خداوند فرموده است؟ یا آن­که باید خطا کند و عاشق­پیشه و دروغگو باشد و برای ارضای نفس خود، بر مردم، امر و نهی نماید تا آن­که گروهی دور او جمع شوند و بر او گواهی دهند و بعد از آن هرچه می­خواهند بکنند؟

ای ابراهیم! آیا پیغمبر باید حجت و دلیل از طرف خداوند داشته باشد و خداوند عهد و میثاقی از پیغمبر گرفته باشد یا نه؟ و عهد و میثاق پیغمبران با خداوند در قرآن چگونه است؟ آیا این­ها اعتباری دارند یا همه افسانه است؟ اگر افسانه است بگو تا ما نیز این بارها را از دوش بیندازیم، آسایش کنیم و زحمت به خود راه ندهیم و مردم هم بعد از پیغمبر هر کس را به دلخواه خودشان، امام کنند!

ای ابراهیم! بگو امامت چه چیز است و کدام است؟

ابراهیم ساکت بود و پاسخ نمی­داد.

حسنیه گفت: آیا باید به اعتبار قول ابوعبید جراح، سالم مولای ابوحذیفه، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد، و چند فاسق دیگر که در سقیفه­ی بنی­ساعده با او بیعت کرده­اند، امام شود؟ و اراذل امت باشد؟!

ای ابراهیم! کی روا باشد که چنین فردی را بر خاندان نبوت مقدم بدارند و او را بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به زعم چند فاسق، خلیفه و قائم­مقام بدانند؟

ابراهیم گفت: ای حسنیه! ما که منکر فضایل علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیستیم و فضایل ایشان بر ما ثابت است و شناخت کامل ایشان از عقل و درک بشر خارج است، ولیکن در خلافت ابوبکر، اجماع امت شد و رسول خدا فرمود: در هر امری که امت من اجماع نمایند، خیر و ثواب خواهد بود.[۹]

مناظره­ای از حضرت صادق(علیه السلام) با دانشمندی منکر خدا:

در کتاب احتجاج[۲۱]، قسمتی از مناظره­ای بسیار طولانی که دانشمندی منکر خدا با امام صادق(علیه السلام) انجام داده، آمده است که اینک به مناظره­ی او با امام(علیه السلام) در باب مسأله­ی معاد پرداخته می­شود:

شخص منکر پرسید: آیا خدا مردم را برای رحمت و بخشایش آفریده یا عذاب و رنج؟

امام(علیه السلام) فرمود: برای رحمت، ولی قبل از آفرینش آن­ها، می­دانست که گروهی از این مردم به واسطه­ی کارهای زشت خود و انکار پروردگار خویش دچار عذاب خواهند شد.

منکر پرسید: کسی که منکر خدا باشد به واسطه­ی انکارش او را عذاب می­کند، اما کسی که او را به وحدانیت قبول دارد و عرفان به خدا دارد، او را چرا عذاب می­کند؟

امام(علیه السلام) فرمود: منکر را به واسطه­ی انکار به طور جاوید و پایان­ناپذیر، عذاب می­کند و اما معترف و خداشناس را عذاب کیفری می­نماید، به واسطه­ی این­که مخالفت نموده و در انجام واجبات سرپیچی کرده است و بعد، از عذاب خارج می­شود. هرگز خداوند به کسی ستم روا نمی­دارد.

منکر پرسید: آیا بین ایمان و کفر فاصله­ای هست (و مرتبه­ی دیگری از اعتقاد هست که حد وسط آن­ها باشد)؟

امام(علیه السلام): نه.

گفت: ایمان چیست و کفر، کدام؟!!

امام(علیه السلام) جواب دادند: ایمان این است که خداوند را در مورد عظمتش تصدیق کند که

از نظر او پنهان است، همان­طور که مشهودات دیگر را تصدیق می­کند، اما کفر عبارت است از انکار.

منکر گفت: پس شرک و شک، چیست؟

فرمود: شرک عبارت است از این که با خدای یکتا که او را مانندی نیست، دیگری را بپذیرد و شک، این است که اعتقادی نداشته باشد.

گفت: ممکن است عالم، جاهل باشد؟

جواب فرمود: نسبت به آن­چه می­داند، عالم و نسبت به چیزهایی که نمی­داند، جاهل است.

پرسید: سعادت و شقاوت چیست؟

در جواب فرمود: سعادت وسیله­ای است که سعید[۲۲] به آن چنگ می­زند و او را به طرف نجات می­کشاند و شقاوت نیز سبب خواری است که شقی به آن متمسک می­شود و او را به جانب هلاکت و نابودی می­کشاند، هر دوی این­ها با علم خدا است.

پرسید: وقتی چراغ، خاموش می­شود، نور آن کجا می­رود؟

فرمود: می­رود و برنمی­گردد.

گفت: پس چه اشکالی دارد که انسان نیز وقتی از دنیا رفت، همین­طور باشد و روح از بدن جدا گردد و دیگر برای همیشه بازگشت نداشته باشد. چنان­چه نور چراغ پس از خاموشی برای همیشه بازگشت ندارد.

فرمود: مقایسه­ی درستی نکردی. آتش در کمون[۲۳] اجسام نهفته است، با این­که آن­ها قیام به نقش دارند و موجود هستند مانند: سنگ و آهن. وقتی یکی را به دیگری زدی، از بین آن­دو، آتش می­جهد که از جهیدن، چراغ، آتش می­گیرد و روشن می­شود، پس آتش در درون اشیاء ثابت است، اما روشنایی و نور از بین رفته­اند. ولی روح، جسمِ رقیقی است که در قالب کثیفی قرار گرفته است و مانند چراغ مورد مثال تو نیست، خداوندی که در رحم مادران جنین را از آب صاف می­آفریند و به او اندام­های متفاوت از قبیل عروق، اعصاب، دندان­ها، موی، استخوان­ها و چیزهای دیگر می­بخشد، او دوباره انسان را پس از مرگ، زنده می­کند و بعد از فنا و نیستی برمی­گرداند.

گفت: روح – در آن موقع که بدن مرده است– کجاست؟

فرمود: در زمین، همان­جا که بدن دفن شده تا روز قیامت.

گفت: اگر کسی را به دار بکشند، روحش کجا می­رود؟!

فرمود: در اختیار فرشته­ای است که قبض روح کرده، تا به زمین بسپارد.

گفت: مگر روح، غیر از خونی است که در بدن جریان دارد؟

فرمود: آری، روح[۲۴] ماده­اش از خون است و از خون، رطوبت جسم حاصل می­شود و وقتی خون منجمد گردید، روح از بدن جدا می­شود.

گفت: آیا می­توان گفت سبک یا سنگین و دارای وزن است؟

فرمود: روح، مانند بادی است که در خیک است. وقتی که در او می­دمی، خیک پر می­شود که در وزن خیک با ورود باد، چیزی اضافه نمی­شود و نه بعد از خارج شدن باد، از آن کم می­شود، و روح همین­طور است و دارای سنگینی و وزن نیست.

گفت: حقیقت باد چیست؟

فرمود: باد همان هوا است که وقتی به حرکت درآمد، باد نامیده می­شود و در موقع سکون، اسمش هوا است که پایداری دنیا به وسیله­ی اوست. اگر سه روز جلو هوا گرفته شود، هرچه روی زمین هست، فاسد می­شود و بو می­گیرد. چون باد شبیه بادبزن است، از فساد جلوگیری می­کند و آن را پاک می­نماید. پس باد نیز مانند روح است که وقتی از بدن خارج شد، بدن بو می­گیرد و تغییر می­کند.

گفت: روح وقتی از قالب خود خارج شد، آیا متلاشی می­گردد یا باقی است؟

فرمود: او باقی است تا وقتی در صور، دمیده شود، در این موقع، تمام اشیاء از بین می­رود؛ دیگر نه حس و نه محسوس وجود دارد، بعد، باز آن­ کس که ابتدا تدبیر آفرینش آن­ها را نموده بود،

اشیاء را برمی­گرداند و این به مدت چهارصد سال به طول می­انجامد که آفرینش در این مدت نیست و تعطیل می­باشد. در این زمان، همان فاصله­ی بین دو نفخه است که در صور دمیده می­شود.

گفت: چطور انسان را برمی­انگیزاند با این­که بدن­ها پوسیده شده و پیکرها از هم پاشیده، یک عضو در گوشه­ای خوراک درنده­ای شده و عضو دیگری را کرم­ها خورده­اند و قسمتی نیز تبدیل به خاک شده که به وسیله­ی آن ساختمانی را ساخته­اند و دیواری کشیده­اند؟

فرمود: آن کسی که او را از هیچ آفرید و به او شکل و قیافه داد، بدون این­که قبلاً این شکل و قیافه را داشته باشد، قادر است او را دوباره به صورت اول برگرداند.

گفت: خواهش می­کنم این مطلب را برایم توضیح بیشتری بدهید؟

فرمود: روح در مکان خود وجود دارد. روح نیکوکاران در آسایش و لذت است و روح تبهکاران در گرفتاری و ظلمت بدن، خاک می­شود، همان­طور که اول خاک بوده است. آن­چه درنده­ها و کرم­ها از چیزهایی که خورده­اند و دریده­اند باز می­دهند، همه در خاک موجود است و در نزد پروردگار که ذره­ای از تاریکی­های جهان از دیدگاه او مخفی نیست، محفوظ است. او تعداد اشیاء و وزن آن­ها را می­داند. خاک هر قالبی، در قالب خود جمع می­گردد، مانند شکل اول و روح داخل در آن می­شود. وقتی درست مرتب شد، هیچ چیز در خود کم نمی­آید.[۲۵]

کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست چرا به دانه­ی انسانیت این گمان باشد!

مناظره­ای شیرین از هشام بن حکم با نظام[۲۶]:

نقل شده است که روزی، نظام به هشام بن حکم گفت: اهل بهشت به طور جاوید و برای

همیشه در بهشت نخواهند بود که ابدی بودن آن­ها شبیه بقاء و ابدیت خدا می­شود و محال است که چنین باشد.

هشام جواب داد: فرق است بین ابدیت خداوند و ابدیت بهشتیان؛ که آن­ها را دیگری به طور ابد و جاودان نگه می­دارد که خداوند است، اما خداوند به ذات خویش ابدیت دارد.

باز نظام بر عقیده­ی خود اصرار ورزید و گفت: نه، امکان ندارد که آن­ها برای همیشه در بهشت بمانند.

هشام گفت: خوب حالا که تا ابد نخواهند ماند، چه خواهند شد؟

نظام پاسخ داد: بیهوش می­شوند.

هشام گفت: مگر تو اعتقاد نداری که در بهشت هر چه بخواهی برایت آماده می­شود و در بهشت هر چه آرزو داشته باشی، به تو خواهند داد؟

گفت: چرا، صحیح است.

هشام گفت: اگر علاقه به بقاء پیدا کردند و از خداوند چنین درخواستی را نمودند چه خواهی گفت؟

پاسخ داد: خداوند هرگز به دل آن­ها نخواهد انداخت که چنین درخواستی را بنمایند.

هشام گفت: اگر فرض کنیم یکی از بهشتیان چشمش به میوه­ای بیفتد که بر شاخه­ی درختی آویزان است، دست دراز کند تا آن میوه را بچیند، شاخه­ی درخت سر فرو آورد، در همین حال چشمش به میوه­ای دیگر بهتر از آن بیفتد، دست دیگر خود را نیز برای چیدن آن دیگری دراز کند و شاخه پایین بیاید، در همان حال که هر دو دست را برای چیدن دو نوع میوه به دو شاخه گرفته است، او را بیهوشی عارض شود، طبق عقیده­ی تو در همین موقع که او بیهوش شده، شاخه­های درخت به طرف بالا بروند، در جایی که قبلاً بودند، در این صورت او با دو دست در بهشت به دار آویخته خواهد شد. آیا ممکن است که در بهشت مردم به دار آویخته شوند؟!

گفت: نه، چنین چیزی امکان ندارد و محال است.

هشام گفت: آن­چه تو مدعی شدی، محال­تر از آن است که گروهی از مؤمنین آفریده شوند و

با ایمان زندگی کنند و بالاخره داخل بهشت شوند و در آن­جا بمیرند. این ادعای تو محال­تر است، ای نادان![۲۷]

سؤال و جواب با حضرت صادق(علیه السلام) در باب مسأله­ی معاد:

در باب مسأله­ی معاد، از کتاب مناظرات: معاد و عدل، سؤال و جوابی مربوط به کیفیت معاد، مطرح شده است که در این قسمت، بیان می­گردد:

سؤال کننده پرسید: آیا مردم، روز قیامت عریان محشور می­شوند؟

فرمود: نه، دارای کفن هستند.

گفت: از کجا کفن می­آورند، کفن­های قبلی که پوسیده است؟

فرمود: کسی که بدن­های ایشان را زنده کند، کفن­های ایشان را نیز تجدید می­نماید.

گفت: اگر کسی بدون کفن بوده است چه؟

فرمود: خداوند، عورت او را با هرچه بخواهد می­پوشاند.

گفت: آیا دسته دسته و در صف­های مختلف محشور می­شوند؟

فرمود: آری، در آن هنگام، صد و بیست هزار صف در پهنه­ی زمین محشر خواهند بود.

گفت: مگر اعمال را وزن نمی­کنند؟

فرمود: نه، اعمال که جسم نیستند، تا آن­ها را وزن کنند. اعمال عبارتند از کیفیت کار. از آن گذشته کسی احتیاج به وزن کردن چیزی دارد که تعداد اشیاء را نمی­داند و از سنگینی و سبکی آن مطلع نیست. بر خداوند که چیزی مخفی نیست.

گفت: پس معنی میزان چیست؟

فرمود: میزان، عدل خداوند است.

گفت: پس این آیه­ی قارعه آیه ششم قرآن، چگونه معنی می­شود:

(هر کس ترازویش سنگین­تر شود.)

فرمود: یعنی هر کس عملش رجحان و برتری یابد.

گفت: آیا آتش کافی نیست که بندگان را با آن کیفر نمایند، دیگر چه احتیاجی به مارها و عقرب­ها است؟

فرمود: به وسیله­ی این مار و عقرب­ها کسانی را کیفر می­کنند که معتقد بوده­اند مار و عقرب، آفریده­ی خدا نیستند و اعتقاد داشته­اند که شریک خدا آن­ها را آفریده است. خداوند این مار و عقرب­ها را بر آن­ها مسلط می­کند تا نتیجه­ی اعتقاد واهی خود را در مورد تکذیب خداوند و انکارشان که آفریده­ی اوست، بچشند.

گفت: این مطلب چطور توجیه می­شود ­که می­گویند اهل بهشت وقتی کنار درختی می­آیند و میوه­ای را می­چینند، وقتی آن میوه را می­خورند، دومرتبه در درخت، مثل حالت قبل همان میوه به وجود می­آید؟

فرمود: صحیح است. این مانند چراغی است که یک نفر می­آید و از آن چیزی را روشن می­کند که از نور چراغ چیزی کاسته نمی­شود. ممکن است تمام دنیا از همان یک چراغ پر شود.

گفت: مگر شما معتقد نیستید که اهل بهشت می­خورند و می­آشامند، آیا آن­ها قضای حاجت (مدفوع) نخواهند داشت؟

فرمود: چرا، چون غذای آن­ها رقیق است و سنگین نیست، به وسیله­ی عرق از بدن آن­ها دفع می­شود.

گفت: چطور توجیه می­شود که حوریه­ای با همبستری فراوانی که شوهرش با او می­کند، باز بکر است؟

فرمود: چون او پاک آفریده شده، دچار ناراحتی و بیماری نمی­شود و (خون یا مایع دیگری از فرج او خارج نمی­گردد و گرفتار حیض نمی­شود.) پس رحم چسبنده و بسته است، چون جز مجرای عبور آلت مرد، مجرای دیگری در آن نیست.

گفت: این صحیح است که آن حوریه، هفتاد نوع، لباس زینتی بهشتی می­پوشد، باز مغز ساق پایش از زیر لباس­ها و بدنش برای شوهرش آشکار است؟

فرمود: آری، همین طور است. چنان­چه شما یک سکه را در آبی صاف به عمق یک نیزه هم بیندازید، از بالا دیده می­شود.

گفت: چطور بهشتیان در ناز و نعمت­های بهشتی لذت می­برند، با این­که هر یک از آن­ها یا پدر و مادر یا فرزند یا خویشاوند نزدیک خود را از دست داده­اند. وقتی آن­ها را در بهشت نیابند، مسلم است که جهنمی بوده­اند و در آتشند!

فرمود: آن­ها فراموش می­کنند و از یاد این بستگان بیرون می­آیند، یا انتظار آمدنشان را می­کشند.[۲۹]

پی نوشت:

[۱]. به رأی خویش عمل کردن. برای توضیح بیشتر ر.ک: رضا برنجکار، «آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی»، ص۱۲۰٫

[۲]. محمد بن محمد مفید، «الارشاد»، صص۲۷۷-۲۷۵، نقل به تلخیص و تصرف.

و هاشم معروف الحسنی، «زندگانی دوازده امام(علیهم السلام)»، صص۱۱۱-۱۱۰، نقل به تلخیص.

و عمادزاده، «زندگانی معلم کبیر امام صادق(علیه السلام)»، بی­جا، انتشارات گنجینه، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ج۲، صص ۷۳-۷۰، نقل به مضمون.

[۳]. حاج شیخ محمد محدث خراسانی، «حیوه الصادق(علیه السلام) یا زندگانی جعفربن محمد(علیه السلام)»، بی­جا،

بی­نا، چاپخانه­ی خراسان، ۱۳۷۵، صص۴۸-۴۷، نقل به تلخیص.

و سید کاظم رافع، «سیره­ی عملی اهل بیت(علیهم السلام) (حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام))»، صص۳۶-۳۳، نقل به تلخیص.

[۴]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، ویراستار: عصمت دانش، بی­جا، انتشارات گلشن اندیشه، ۱۳۸۲، ص۱۸، نقل به تلخیص.

[۵]. ابراهیم بن خالد الکلبی ابی ثور بغدادی، دوست و یار امام شافعی و از ائمه­ی فقه، مردی پارسا و دین­دار بود که در بغداد فوت کرد. ر.ک: بغدادی، «الفرق بین الفرق»، ص۴۳۶٫

[۶]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، ص۱۹، نقل به تلخیص.

[۷]. سقیفه نام سایبانی است در مدینه که توسط طایفه­ای از انصار به نام بنی­ساعده بنا شده است. بعد از فوت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، گروهی از انصار در این محل جمع شدند و می­خواستند با سعد بن عباده –که یکی از انصار بود– بیعت کنند که در آخر ابوبکر را به عنوان جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) انتخاب کردند و قضیه­ی غدیر خم و جانشینی امام علی(علیه السلام) بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نادیده گرفتند.

برای توضیح بیشتر ر.ک: حسن بن موسی نوبختی، «فرق الشیعه»، ص۴٫

و جعفر سبحانی، «تاریخ اسلام (زندگانی پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله))»، بی­جا، انتشارات امام عصر(عجل­الله­تعالی­فرجه­الشریف)، چاپ هشتم، ۱۳۸۴، ص۳۵۰٫

[۸]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، ص۱۹، نقل به تلخیص.

[۹]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، صص۳۶-۳۵، نقل به تلخیص.

[۱۰]. موضعی بین مکه و مدینه است و نزدیک آب معروف به خرار در ناحیه­ی جحفه است است. ابوالقاسم پاینده، «ترجمه­ی التنبیه و الاشراف»، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، ۱۳۶۵، ص۲۳۴٫

[۱۱]. مائده(۵) آیه۶۷٫

[۱۲]. همان، آیه۶۷٫

[۱۳]. مائده(۵) آیه۳٫

[۱۴]. فریب دادن، دورویی کردن. حسن عمید، «فرهنگ عمید»، ج۲، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ بیست و ششم، ۱۳۸۲، ص۱۷۷۹٫

[۱۵]. اظهار کبر و بزرگی کردن، حسن عمید، «فرهنگ عمید»، ج۲، ص۱۸۴۰٫

[۱۶]. کنیه­ی ابراهیم بن خالد است.

[۱۷]. مائده(۵) آیه۵۵٫

[۱۸]. با یکدیگر لعنت و نفرین کردن و آن­چنان است که هرگاه قومی در چیزی اختلاف کنند با یکدیگر فراهم آمده و می­گویند: نفرین خدا بر کسی باشد که ستم کرده است. ر.ک: بغدادی، «الفرق بین الفرق» ص۳۳۰٫

و سلطان الواعظین شیرازی، «شب­های پیشاور»، ص۱۰۸٫

[۱۹]. آل عمران(۳) آیه۶۱٫

[۲۰]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، صص۴۹-۴۸ و ۴۵-۴۳، نقل به تلخیص.

در کتاب مذکور، بانو حسنیه، مناظرات زیادی درباره­ی امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اشخاص مختلف انجام داده بودند که در این تحقیق به گزیده­ای از آن­ها در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام) اکتفا شده است. خوانندگان محترم برای آشنایی با دیگر مناظرات این بانو می­توانند به این کتاب مراجعه کنند.

[۲۱]. علامه خبیرایی منصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی، «احتجاجات»، ج۲، بی­جا، انتشارات اسوه، بی­تا، صص۱۸۹-۱۸۸، نقل به تلخیص و تصرف.

و موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۱۵-۲۱۲، نقل به تلخیص.

[۲۲]. به معنای خوشبخت و سعادتمند است که بر وزن فعیل، صفت مشبهه است. ر.ک: لویس معلوف، «المنجد (عربی-فارسی)»، ص۷۴۰٫

[۲۳]. نهان، بطن.

[۲۴]. منظور از روح، بخاری است که همان گرمی خون می­باشد که روحِ انسان به وسیله­ی آن تعلق به بدن دارد، وقتی این روح از بین رفت و خون، جامد شد، روح انسانی از بدن جدا می­شود.

[۲۵]. علامه خبیرایی منصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی، «احتجاجات»، صص۱۹۱-۱۹۰، نقل به تلخیص و تصرف.

و موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۱۸تا۲۱۵، نقل به تلخیص.

[۲۶]. ابو اسحاق ابراهیم بن سیار بن نظام، بسیار دانا و کنجکاو و دقیق و درست­گفتار و کم­خطا بود، اما در اصلی که زیر سنجش قرار می­داد، کم­ثبات بود و از روی گمان می­سنجید. از این رو مردم روزگارش، وی را راست­رأی می­خواندند. ر.ک: بغدادی، «الفرق بین الفرق»، ص۳۵۱٫

[۲۷]. موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۲۹-۲۲۷، نقل به تلخیص و تصرف.

[۲۸]. قارعه(۱۰۱) آیه ۶٫

[۲۹]. موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۴۵-۲۴۱، نقل به تلخیص.

منبع: http://www.nwis.ac.ir/?p=1015

۷ مناظره معروف امام رضا(ع) با علمای ادیان و پیروان مکاتب.

اشاره:

حضرت امام رضا(علیه السلام) در مدت اقامت کوتاه خویش در مرو با عالمان ادیان دیگر مناظرات متعددی داشتند که از جمله مشهورترین آن‌ها مناظره با «جاثلیق» مسیحی و «رأس‌الجالوت» یهودی است  مناظرات امام على بن موسى الرضا . علیه‌السلام . فراوان است، ولى از همه مهمتر هفت مناظره است.این مناظرات را شیخ صدوق، در کتاب عیون اخبار الرضا آورده.

این مناظرات عبارتند از:

۱. مناظره با جاثلیق (عالم بزرگ مسیحی) (۱)

۲. مناظره با رأس الجالوت (پیشواى بزرگ یهودیان) (۲)

۳. مناظره با هربز اکبر (۳)

۴. مناظره با عمران صابى (۴)

این چهار مناظره در یک مجلس و با حضور مامون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت.

۵. مناظره با سلیمان مروزى (۵) که مستقلاً در یک مجلس با حضور مامون و اطرافیانش صورت گرفت.

۶. مناظره با على بن محمد بن جهم (۶)

۷. مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره

هر یک از این مناظرات داراى محتواى عمیق و جالبى است که امروزه هم با گذشت حدود هزار و دویست سال از آن تاریخ رهگشا و بسیار آموزنده و پر بار است، هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحثها به عنوان نمونه به سراغ مناظره با جاثلیق که در یکى از جلسات بزرگ مامون واقع شده، مى رویم.

مناظره با چند عالم ادیان

هنگامى که على بن موسى الرضا . علیه‌السلام . وارد بر مامون شد او به فضل بن سهل، وزیر مخصوصش، دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق (عالم بزرگ مسیحى) و راس الجالوت (پیشواى بزرگ یهودیان) و نسطاس رومى (عالم بزرگ نصرانى) و همچنین علماى دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند.

فضل بن سهل آنها را دعوت کرد، هنگامى که جمع شدند نزد مامون آمد و گفت: همه حاضرند.

مامون گفت: همه آنها داخل شوند. پس از ورود، به همه خوش آمد گفت، سپس افزود: من شما را براى کار خیرى دعوت کرده‌ام، و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده، مناظره کنید. فردا همگى نزد من آیید و احدى از شما غیبت نکند. همه گفتند: چشم، همه سر بر فرمانیم ! و فردا صبح همگى نزد تو خواهیم آمد.

حسن بن سهل نوفلى مى‌گوید: ما خدمت امام على بن موسى الرضا مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده‌دار کارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت مامون به شما سلام مى‌رساند و مى‌گوید برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و ارباب ادیان و علماى علم کلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست دارید قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آیید و سخنان آنها را بشنوید و اگر دوست ندارید اصرار نمى‌کنم، و نیز اگر مایل باشید ما به خدمت شما مى‌آییم و این براى ما آسان است.

امام . علیه‌السلام . در یک گفتار کوتاه و پر معنا فرمود:

«سلام مرا به او برسان و بگو مى‌دانم چه مى‌خواهى؟ من ان شاء الله صبح نزد شما خواهم آمد» (۷)

نوفلى که از یاران حضرت بود مى‌گوید: وقتى یاسر خادم از مجلس امام بیرون رفت، امام . علیه‌السلام . نگاهى به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظریف و باهوشند، در این باره چه مى‌اندیشى؟ مامون چه نقشه‌اى در سر دارد که اهل شرک و علماى مذاهب را گرد آورده است؟

نوفلى مى‌گوید: عرض کردم او مى‌خواهد شما را به محک امتحان بزند و بداند پایه علمى شما تا چه حد است؟ ولى کار خود را بر پایه سستى بنا نهاده، به خدا سوگند طرح بدى ریخته و بناى بدى نهاده است.

امام . علیه‌السلام . فرمود: چه بنایى ساخته و چه نقشه‌اى طرح کرده؟

نوفلى (که گویا هنوز نسبت به مقام شامخ امام معرفت کامل نداشت و از توطئه مامون گرفتار وحشت شده بود) عرض کرد: علماى علم کلام اهل بدعتند و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا که عالم، واقعیتها را انکار نمى‌کند، اما اینها اهل انکار و سفسطه‌اند، اگر دلیل بیاورى که خدا یکى است مى‌گویند این دلیل را قبول نداریم، و اگر بگویى محمد رسول الله است مى‌گویند رسالتش را اثبات کن، خلاصه (آنها افرادى خطرناکند و…) در برابر انسان دست به مغالطه مى‌زنند، و آن قدر سفسطه می‌کنند تا انسان دست از حرف خود بردارد، فدایت شوم از اینها برحذر باش!

امام . علیه‌السلام . تبسمى فرمود و گفت: اى نوفلى، تو مى‌ترسى دلائل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟

نوفلى (که از گفته خود پشیمان شده بود) گفت: نه به خدا سوگند من هرگز بر تو نمى‌ترسم، امیدوارم که خداوند تو را بر همه آنها پیروز کند.

امام فرمود: اى نوفلى، دوست دارى بدانى که مامون از کار خود پشیمان مى‌شود؟

عرض کرد: آرى

فرمود: هنگامى که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توراتشان بشنود، و در برابر اهل انجیل به انجیلشان، و در مقابل اهل زبور به زبورشان، و در مقابل صابئین به زبان عبریشان، و در برابر موبدان به زبان فارسیشان، و در برابر اهل روم به زبان رومى، و در برابر پیروان مکتبهاى مختلف به زبان خودشان، آرى هنگامى که دلیل هر گروهى را جدا گانه ابطال کردم به طورى که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آنگاه مامون مى‌داند مقامى را که او در صدد آن است مستحق نیست! آن وقت پشیمان خواهد شد، و هیچ حرکت و قوه‌اى جز به خداوند متعال عظیم نیست: «وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَهاِلا بِالله ِ الْعَلِىِّ الْعَظِیْمِ»

نوفلى مى‌گوید: هنگامى که صبح شد فضل بن سهل خدمت امام . علیه‌السلام . آمد و عرض کرد: فدایت شوم پسر عمویت (مامون) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شده‌اند، نظرتان در این باره چیست؟

امام فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد، سپس وضو گرفت و شربت سویقى (۸) نوشید و به ما هم داد نوشیدیم، سپس همراه حضرت بیرون آمدیم تا وارد بر مامون شدیم.

مجلس پر از افراد مشهور و سرشناس بود و محمد بن جعفر (۹) با جماعتى از بنى هاشم و آل ابى طالب و جمعى از فرماندهان لشگر نیز حضور داشتند.

هنگامى که امام . علیه‌السلام . وارد مجلس شد مامون برخاست، محمد بن جعفر و تمام بنى هاشم نیز برخاستند.

امام . علیه‌السلام . همراه مامون نشست، اما آنها به احترام امام . علیه‌السلام . همچنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگى نشستند. مدتى مامون بگرمى مشغول سخن گفتن با امام . علیه‌السلام . بود، سپس رو به جاثلیق کرد و گفت:

اى جاثلیق! این پسر عموى من على بن موسى بن جعفر است، من دوست دارم با او سخن بگویى و مناظره کنى، اما طریق عدالت را در بحث رها کن.

جاثلیق گفت: اى امیرمومنان! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکى ندارم) او به کتابى استدلال مى‌کند که من منکر آنم و به پیامبرى عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده‌ام.

مناظره با جاثلیق (عالم بزرگ مسیحی)

در اینجا امام . علیه‌السلام . شروع به سخن کرد و فرمود: اى نصرانی! اگر به انجیل خودت براى تو استدلال کنم اقرار خواهى کرد؟ جاثلیق گفت: آیا مى‌توانم گفتار انجیل را انکار کنم؟ آرى به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هر چند بر ضرر من باشد.

امام . علیه‌السلام . فرمود: هر چه مى‌خواهى بپرس و جوابش را بشنو!

جاثلیق: درباره نبوت عیسى و کتابش چه مى‌گویى؟ آیا چیزى از این دو را انکار مى‌کنى؟

امام . علیه‌السلام . : من به نبوت عیسى و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده‌اند، اعتراف مى‌کنم، و به نبوت  آن عیسى که اقرار به نبوت محمد(ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم.

آیا به قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى‌کنى؟

امام . علیه‌السلام . آرى

جاثلیق: پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانى که نصارى شهادت آنان را مردود نمى‌شمارند بر نبوت محمد(ص) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم.

امام . علیه‌السلام . هم اکنون انصاف را رعایت کردى اى نصرانى، آیا کسى را که عادل بود و نزد مسیح، عیسى بن مریم مقدم بود مى‌پذیرى؟

جاثلیق: این مرد عادل کیست، نامش را ببر

امام . علیه السلام . درباره «یوحناى» دیلمى چه مى‌گویى؟

جاثلیق: به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردى

امام علیه‌السلام: تو را سوگند مى‌دهم آیا انجیل این سخن را بیان مى‌کند که یوحنا گفت: حضرت مسیح مرا از دین محمد عربى باخبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبرى خواهد آمد، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند؟

جاثلیق گفت: آرى ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردى و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است، اما نگفته است این در چه زمانى واقع می‌شود و این گروه را براى ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم.

امام علیه‌السلام: اگر ما کسى را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتى از آن را که نام محمد(ص) و اهل بیتش و امتش در آنها است، تلاوت کند آیا ایمان به او مى‌آورى؟

جاثلیق: بسیار خوب است.

امام علیه‌السلام: به نسطاس رومى فرمود: آیا سِفْرِ سوم انجیل را از حفظ دارى؟

نسطاس گفت: بلى، از حفظ دارم

سپس امام به راس الجالوت (بزرگ یهودیان) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را مى‌خوانى؟ گفت آرى به جان خودم سوگند.

فرمود سِفْرِ سوم را بر گیر، اگر در آن ذکرى از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده.

سپس امام . علیه‌السلام . سِفْرِ سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر(ص) رسید، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود: اى نصرانى ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول دارى که من از انجیل باخبرم؟

جاثلیق: آرى

سپس امام . علیه‌السلام . نام پیامبر(ص) و اهل بیت و امتش را براى او تلاوت کرد، سپس افزود: اى نصرانى ! چه مى‌گویى، این سخن عیسى بن مریم است؟ اگر تکذیب کنى آنچه را که انجیل در این زمینه مى‌گوید، موسى و عیسى هر دو را تکذیب کرده‌اى و کافر شده‌اى.

جاثلیق: من آنچه را که وجود آن در انجیل براى من روشن شده است انکار نمى‌کنم و به آن اعتراف دارم.

امام علیه‌السلام: همگى شاهد باشید او اقرار کرد، سپس فرمود: اى جاثلیق: هر سوال مى‌خواهى بکن

جاثلیق: از حواریان عیسى بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علماى انجیل چند نفر بودند؟

امام علیه‌السلام: از شخص آگاهى سوال کردى، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. اما علماى بزرگ نصارى سه نفر بودند: یوحناى اکبر در سرزمین باخ، یوحناى دیگرى در قرقیسا و یوحناى دیلمى در رجاز، و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عیسى و بنى اسرائیل بشارت داد.

سپس فرمود: اى نصرانى به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسى داریم که ایمان به محمد(ص) داشت، ولى تنها ایرادى که به پیامبر شما عیسى داریم این بود که او کم روزه مى‌گرفت و کم نماز مى‌خواند!

جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت: به خدا سوگند علم خود را باطل کردى، و پایه کار خویش را ضعیف نمودى، و من گمان مى‌کردم تو اعلم مسلمانان هستى!

امام علیه‌السلام: مگر چه شده؟

جاثلیق: به خاطر اینکه مى‌گویى عیسى ضعیف و کم روزه و کم نماز بود، در حالى عیسى حتى یک روز را افطار نکرد و هیچ شبى را (به طور کامل) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود.

امام علیه‌السلام: براى چه کسى روزه مى‌گرفت و نماز مى‌خواند؟

جاثلیق نتواتنست پاسخ گوید و ساکت شد (زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسى مى‌کرد با ادعاى الوهیت او سازگار نبود) (دقت کنید)

امام علیه‌السلام: اى نصرانى، سوال دیگرى از تو دارم.

جاثلیق، با تواضع، گفت: اگر بدانم پاسخ مى‌گویم.

امام . علیه‌السلام .: تو انکار مى‌کنى که عیسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى‌کرد؟

جاثلیق در بن بست قرار گرفت و به ناچار گفت: انکار مى‌کنم، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیّت!

امام علیه‌السلام: حضرت الیسع نیز همین کار را مى‌کرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسى او را عبادت نکرد.

حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد، سپس رو به راس الجالوت کرده فرمود: اى راس الجالوت، آیا اینها را در تورات مى‌یابى که بخت النصر اسیران بنى اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد، خداوند حزقیل را به سوى آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ این واقعیت در تورات مضبوط است، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمى‌کنند.

راس الجالوت: ما این را شنیده‌ایم و مى‌دانیم.

امام علیه‌السلام: راست مى‌گویى، سپس افزود: اى یهودى این سِفْر از تورات را بگیر، و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتى از تورات کرد، مرد یهودى تکانى خورد و در شگفت فرو رفت.

سپس امام . علیه‌السلام . رو به نصرانى کرد و قسمتى از معجزات پیامبر اسلام (ص) را درباره زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بیماران غیر قابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با اینهمه ما هرگز او را پروردگار خود نمى‌دانیم، اگر به خاطر این گونه معجزات، عیسى را خداى خود بدانید باید «الیسع» و «حزقیل» را نیز معبود خویش بشمارید، زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانى را گرفت و سر برید و آنها را بر کوههاى اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگى زنده شدند، موسى بن عمران نیز چنین کارى را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمى توانى این حقایق را انکار کنى، زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته‌اند، پس باید همه اینها را خداى خویش بدانیم.

جاثلیق پاسخى نداشت بدهد، تسلیم شد و گفت: سخن، سخن توست و معبودى جز خداوند یگانه نیست، سپس امام . علیه‌السلام . در باب کتاب اشعیا از او و راس الجالوت سوال کرد.

او گفت: من از آن بخوبى آگاهم. فرمود: این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت: من کسى را دیدم که بر دراز گوشى سوار است و لباسهایى از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسیح) و کسى را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام (ص)) گفتند: آرى اشعیا چنین سخنى را گفته است.

امام . علیه‌السلام . افزود: اى نصرانى، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر دارى که فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى‌روم و «بارقلیطا» مى‌آید و درباره من شهادت به حق مى‌دهد (آن گونه که من درباره او شهادت داده‌ام) و همه چیز را براى شما تفسیر مى‌کند؟ (۱۰)

جاثلیق: آنچه را از انجیل مى‌گویى ما به آن معترفیم.

سپس امام . علیه‌السلام . سوالات دیگرى درباره انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن به وسیله چهار نفر: مرقس، لوقا، یوحنا و متّى که هرکدام نشستند و انجیلى را نوشتند (انجیلهایى که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است)، سخن گفت و تناقضهایى از کلام جاثلیق گرفت.

جاثلیق به کلى درمانده شده بود، به گونه‌اى که هیچ راه فرار نداشت. لذا هنگامى که امام رضا . علیه‌السلام . بار دیگر به او فرمود: اى جاثلیق، هر چه مى‌خواهى سوال کن، او از هر گونه سوالى خود دارى کرد و گفت: اکنون شخص دیگرى غیر از من سوال کند، قسم به حق مسیح که گمان نمى‌کردم در میان مسلمانان کسى مثل تو باشد. (۱۱) و (۱۲)

پی نوشت:

۱. جاثلیق (به کسر «ث» و «لام») لفظى یونانى است به معناى رئیس اسقف‌ها و پیشواى عیسوى، لقبى است که به علماى بزرگ نصارى داده مى‌شد و نام شخص خاصى نیست (المنجد) و شاید معرَّب کاتولیک بوده باشد.

۲. راس الجالوت، لقب دانشمندان و بزرگان ملت یهود است (این نیز اسم خاص نیست)

۳. هربز اکبر، یا هیربد اکبر، لقبى است که مخصوص بزرگ زردشتیان بوده، به معناى پیشواى بزرگ مذهبى و قاضى زردشتى و خادم آتشکده.

۴. عمران صابى چنانکه از نامش پیداست، از مذهب صابئین دفاع مى کرد. صابئین گروهى هستند که خود را پیرو حضرت یحیى مى دانند ولى به دو گروه موحد و مشرک تقسیم شده‌اند:

گروهى از آنان رو به ستاره پرستى آورده‌اند، لذا آنها را گاه به عنوان ستاره پرستان مى‌نامند. مرکز آنها سابقا شهر حران در عراق بود، سپس به مناطق دیگرى از عراق و خوزستان روى آوردند. آنها طبق عقاید خود بیشتر در کنار نهرهاى بزرگ زندگى مى‌کنند و هم اکنون گروهى از آنان در اهواز و بعضى مناطق دیگر به سر مى‌برند.

۵. سلیمان مروزى مشهورترین عالم علم کلام در خطه خراسان در عصر مامون بود براى او احترام زیادى قائل مى‌شد.

۶. على بن محمد بن جهم، ناصبى و دشمن اهل بیت بوده است. مرحوم صدوق روایتى از على بن محمد بن جهم نقل کرده که از آن استفاده مى‌شود که وى نسبت به حضرت رضا . علیه‌السلام . محبت داشته است.

۷. صدوق، همان کتاب، ج ۱ ص ۱۵۵

۸. سویق شربت مخصوصى بوده که با آرد درست مى‌کردند.

۹. فرزند امام صادق . علیه‌السلام . و عموى امام على بن موسى الرضا . علیه‌السلام

۱۰. مقصود از «بارقلیطا» یا «فارقلیطا»، که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است، حضرت محمد(ص) مى‌باشد و این پیشگویى در انجیل «یوحنّا» در ابواب ۱۴و ۱۵و ۱۶ وارد شده است، و قرآن مجید نیز در آیه ۶ از سوره صَف ّ، این معنا را از قول حضرت عیسى . علیه‌السلام . نقل کرده است (براى اطلاع بیشتر در این زمینه رجوع شود به کتاب «احمد موعود انجیل»، تالیف آیت الله جعفر سبحانى، انتشارات توحید، قم، ۱۳۶۱ه.. ش، ص ۹۷. ۱۳۳)

۱۱. مجموعه آثار دومین کنگره جهانى حضرت رضا . علیه‌السلام .، ۱۳۶۶ه..ش، ج ۱ ص ۴۳۲. ۴۵۲ مقاله آیت الله ناصر مکارم شیرازى، با تلخیص

۱۲. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، انتشارات امام صادق علیه‌السلام.

منبع: https://www.farsnews.com/news/13920621000519/۷

روش شناسی مناظرات امام حسین (علیه السلام) در جریان قیام عاشورا.

اشاره:

قیام امام حسین (علیه السلام) یکی از مهمترین قیام های حق طلبانه تاریخ بشریت است که حامل درس ها و معارفی سترگ است. امام حسین (علیه السلام) از ابتدای قیام تا لحظه شهادت مناظرات و احتجاج هایی با افراد مختلف داشته اند که بر این مناظرات از لحاظ ساختار، محتوا و اصول اخلاقی، منطقی خاص حاکم بوده است. این نوشتار با روش توصیفی.تحلیلی با تکیه بر مناظرات امام حسین(علیه السلام) در جریان قیام عاشورا جهت دستیابی به منطق حاکم بر مناظرات ایشان سامان یافته  است. 

رسالت بزرگ پیامبر اکرم (ص) ابلاغ پیام سعادت بخش الهی به انسان ها بوده است. ائمه معصومین (علیهم السلام) که ادامه دهندگان این رسالت عظیم اند، در طول زندگانی افتخارآمیز خود به منظور دعوت الی الله و سوق دادن انسان ها به اسلام ناب، هر یک در جای خود تأثیر بسزایی بر شخصیت و رفتار انسان ها بر جای نهاده اند.

در اسلام تبلیغ به شیوه های مختلف انجام می پذیرد. قرآن کریم که کتاب سعادت، هدایت و برنامه زندگی هر مسلمان است و اجرای دستورات آن لازم است، بیان داشته که«أدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّک بِالحْکمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الحْسَنَهِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتی هِی أَحْسَنُ إِن رَبک هوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ »( نحل /۱۲۵ ). «مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به نیکوترین شیوه به بحث و مجادله بپرداز؛ به یقین پروردگارت به کسانی که از راه او گمراه شده اند و نیز به راه یافتگان داناتر است».

ائمه معصومین (علیهم السلام) به عنوان برترین معلمان قرآن به احتجاج و مناظره با مخالفان پرداخته و پیروان خود را نیز به این امر تشویق کرده اند. امام حسین (علیه السلام) در جریان عاشورا از هر مجال و فرصتی جهت روشنگری و آگاه نمودن مسلمین در افشای فساد دستگاه حاکم اموی و انحراف اسلام از سیره پیامبر اکرم (ص) استفاده کرده و با گفت وگوهایی که با مخالفان و معاندان و نیز دوستان و نزدیکان داشتند، اهداف این قیام را روشن نمودند.

بنا به اهمیت مناظره و گفت وگو در تبیین اندیشه ها و باورها و نقش آن در دفاع از مبانی دینی و اعتقادی، این مقاله در صدد است تا نگاهی روش شناسانه به مناظراتی که امام حسین(علیه السلام) در جریان عاشورا به صورت شفاهی یا مکتوب، داشته بپردازد تا بتواند منطق حاکم بر مناظرات ایشان را در حوزه های ساختار، محتوا و اصول اخلاقی به دست آورد.

کلیات و مفاهیم

روش شناسی

روش شناسی (methodology ) عبارت است از مطالعه منتظم و منطقی اصولی که تفحص علمی را رهبری می کند. از این دیدگاه، روش شناسی به عنوان شاخه ای از منطق و یا حتی فلسفه است.

از دیدگاه دیگر، روش شناسی شاخه ای از علم است. بر اساس این دیدگاه روش شناسی عبارت است از ملاحظه زمینه های کلی برای اعتبار کار علمی. پس روش شناسی نه دقیقا یک رشته فلسفی و نه یک رشته علمی است.

برخی دیگر روش شناسی را مبحثی نظری می دانند که با تعقل، منطق و فلسفه پیوسته است. به صورت کلی می توان گفت؛ روش شناسی به نوعی فلسفه یا بینش در راه قوام روش ها اطلاق می شود (ساروخانی، ۱۳۹۳: ۲۲. ۲۴).

مناظره

مناظره در لغت به معنای نظر همراه با بصیرت است. در اصطلاح نیز به معنای نگاه با بصیرت دو طرف گفت وگو درباره مسألۀ مورد چالش برای اظهار صواب و حقیقت است (دهخدا، ۱۳۷۷: ذیل واژه مناظره ). در فرهنگ معین، مناظره به معنای مباحثه، مجادله و ستیهیدن آمده است (معین، ۱۳۶۳: ذیل واژه مناظره).

واژۀ مترادف مناظره، «مجادله» است. مناظره و جدل دقیقا به یک معنا نیستند. اما علامه مظفر در کتاب منطق خود، مجادله و مناظره را به یک معنی گرفته و معتقد است بهترین واژه در زبان عربی برای مناظره، همان لفظ جدل است چرا که انسان همواره با اختلاف آراء و عقاید در تمام زمینه ها مواجه است و ناگزیر باید مدافع رأی خود و ابطال رأی مخالف باشد. لذا همین امر باعث مناظره و جدال کلامی بین دو گروه مخالف و موافق می شود، به طوری که هر گروهی در پی کسب دلیل و حجتی است تا نظر خود را اثبات و نظر مخالف را ابطال کند (مظفر، ۱۳۷۲، ج۲: ۱۹۶.۱۹۷).

به نظر می رسد با توجه به آیه «ادْع إِلی سبِیلِ رَبک بالحْکمَهِ وَ الْموْعِظَهِ الحْسَنَهِ وَ جَادِلْهُم بالَّتی هی أَحْسَنُ(نحل/۱۲۵) مناظره خاص تر از مجادله است. مجادله بر دو نوع احسن و غیر احسن است و مناظره تنها به مجادلۀ احسن اطلاق می شود که در آن بحث و گفت وگو بر اساس اصول صحیح و مقبول طرفین و تنها برای کشف حقیقت است و صرفا برای پیروزی بر خصم و اظهار قدرت و تفاخر از هر روش ممکن نیست.

الف: منطق حاکم بر ساختار مناظرات امام حسین(علیه السلام)

۱. پیش بردن بحث به صورت منظم

در تمام مناظراتی که از امام حسین (علیه السلام) در منابع مختلف ثبت شده و به دست ما رسیده است، نظم حاکم بر این مناظرات و گفت و گوها قابل مشاهده است. مثلا حضرت در خطبه «مِنا» ابتدا با روش مناسب پرسش گری که با تأیید مردم همراه بود، به معرفی خود و فضایل علی(علیه السلام) پرداخته و ذهن مردم را برای ادامه خطبه آماده کرده است. حضرت پس از گرفتن تأییدیه از مخاطبان، علت سقوط یهودیان در قرآن را بیان کرده و اهمیت امر به معروف و نهی از منکر را متذکر می شود و در ادامه ضمن یادآوری مسؤلیت خواص و بزرگان جامعه، علل نکوهش بزرگان امت اسلامی را بیان می دارد. از این پس با توجه به این که اذهان مخاطبان برای اصل بحث آماده شده است، علت حاکمیت فاسدان بنی امیه را تشریح کرده و به افشای حکومت ظالمانۀ معاویه پرداخته است و در پایان با جملاتی نیایش گونه، فلسفه و اهداف حکومت اسلامی را بیان می نماید. بخش هایی از این خطبه چنین است:

«… انشدکم الله ا تعلمون ان علی بن ابی طالب کان اخا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حین آخی بین اصحابه فاخی بینه و بین نفسه، و قال: انت اخی و انا اخوک فی الدنیا و الآخره؟ قالوا: اللهم نعم… اعتبروا ایها الناس بما وعظ الله به اولیاءه من سوء ثنائه علی الاحبار اذ یقول: لولا ینهیهم الربانیون و الاحبار عن قولهم الاثم… … فبدأ الله بالامر بالمعروف و النهی عن المنکر فریضه منه لعلمه بانها اذا ادیت و اقیمت استقامت الفرائض کلها هینها و صعبها… ثم انتم ایها العصابه عصابه بالعلم مشهوره، و بالخیر مذکوره، و بالنصیحه معروفه، و بالله فی انفس الناس مهابه یهابکم الشریف، و یکرمکم الضعیف، و یؤثرکم من لا فضل لکم علیه و لا یدلکم عنده، تشفعون فی الحوائج اذا امتنعت من طلابها، و تمشون فی الطریق بهیئه الملوک و کرامه الاکابر… »(نجمی، ۱۳۷۹: ۵۵.۶۹).

«شما را به خدا سوگند! آیا می دانید وقتی که رسول خدا (ص) در میان صحابه و یارانش، پیمان «اخوت» می بست برای اخوّت خویش، علی (علیه السلام) را انتخاب کرد؟ گفتند خدایا تو را گواه می گیریم که درست است… . ای مردم خداوند به اولیا و دوستانش با نکوهش از علمای یهود پندی داده تا عبرت بگیرید آن جا که می فرماید: چرا علمای دینی و احبار، یهودی ها را از سخنان گناه آمیز و خوردن حرام نهی و جلوگیری نمی کنند؟… . خداوند در این آیه امر به معروف و نهی از منکر را اولین فریضه قرار داد زیرا اگر به انجام این فریضه اقدام گردد، تمام فرایض چه آسان و چه دشوار عملی می شود… . ای گروهی که به علم و دانش شهرت دارید و از شما به نیکی یاد می شود و به خیرخواهی و اندرزگویی و به راهنمایی در جامعه معروف شده اید، و به خاطر خدا در دل مردم شکوه و مهابت پیدا کرده اید، به طوری که مرد مقتدر از شما بیم دارد و ناتوان به تکریم شما برمی خیزد و آن کس که نه برتری و نه قدرتی بر او دارید شما را بر خود برتری داده است و نعمت های خویش را از خود دریغ داشته به شما ارزانی می دارد، در موارد حوائج وقتی به دست مردم نمی رسد وساطت می کنید و در کوچه و خیابان با مهابت پادشاهان و شکوه بزرگان قدم برمی دارید… . » (نجمی، ۱۳۷۹: ۵۹.۷۳).

۲. اقرار گرفتن از خصم با سؤالات حساب شده

گاهی برای اثبات عقیدۀ خود، می توان از مخاطب اقرار گرفت و با استناد به همین اقرار نظر خویش را اثبات یا عقاید مخاطب را رد نمود. اگر این اقرار گرفتن با سؤالاتی همراه باشد که وجدان مخاطب را بیدار کند، به هیچ نحو او نخواهد توانست حق را انکار و نظر خود را توجیه کند.

از آن جا که مردم کوفه نامه های زیادی به آن حضرت نوشته و ایشان را به کوفه دعوت کرده بودند و چندی بعد کاملا از خواسته خود برگشته و در جمع سپاه دشمنان امام(علیه السلام) قرار گرفتند، امام حسین(علیه السلام) بارها با سوالاتی حساب شده از آنان سعی کرد وجدان کوفیان را بیدار سازد و آنان را به خود آورد.

حضرت (علیه السلام) روز عاشورا سوار بر اسب، میان دو سپاه قرار گرفت و بحث و مناظره با آنان را این گونه آغاز نمود: «أنشدکم الله هل تعرفوننی؟ قالوا: نعم، انت ابن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و سبطه. قال: أنشدکم الله هل تعلمون أنّ جدّی رسول الله (ص)؟ قالوا: اللهم نعم. قال: أنشدکم الله هل تعلمون أنّ أمّی فاطمه الزهراء بنت محمد المصطفی (ص)؟ قالوا اللهم نعم. قال: أنشدکم الله هل تعلمون أنّ أبی علی بن ابی طالب (علیه السلام) ؟ قالوا: اللهم نعم. قال: أنشدکم الله هل تعلمون أنّ جدّتی خدیجه بنت خویلد أول نساء هذه الأمه إسلاماً؟ قالوا: اللهم نعم… . »«شما را به خدا می خوانم آیا مرا می شناسید؟ گفتند: آری تو فرزند و سبط رسول خدایی. فرمود: شما را به خدا می خوانم آیا می دانید که مادرم فاطمه زهرا (س) دختر محمد مصطفی است؟ گفتند: آری فرمود: شما را به خدا می خوانم آیا می دانید که مادربزرگ من خدیجه، اول زن مسلمان این امت است؟” گفتند: آری…» ( شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۸۱.۴۸۳).

امام (علیه السلام) با پرسش های مکرر و منظم که از کوفیان می پرسد به معرفی خود پرداخته و اعتبار و نسب خویش را به یاد کوفیان می آورد تا آنان به زشتی اعمال خود پی ببرند. همچنین از آنان سؤال می کند که: «أَخبِرُونی، أَ تَطْلُبُونی بِقَتیل مِنْکمْ قَتَلْتُهُ؟ أَوْ مال اسْتَهْلَکتُهُ؟ أَوْ بِقِصاص مِنْ جَراحَه» به من بگویید: آیا کسی را از شما کشته ام که خونش را می خواهید؟! آیا مالی را از شما تباه کرده ام؟! آیا کسی را زخمی کرده ام تا قصاص جویید؟… ( شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۷۱). در این حال سکوت سنگینی بر سپاه دشمن سایه انداخته بود و کسی سخن نمی گفت.

یا در خطبه «مِنا» که در سال ۵۸ هجری در مکه بیان فرمودند، با سؤالاتی بسیار دقیق از مردم به معرفی خود پرداختند به گونه ای که آنان پانزده بار سخن امام را با جملۀ «اللهم نعم» تأیید کردند. (نجمی، ۱۳۷۹: ۵۵.۶۹).

۳. نقد دقیق سخن

با استفاده از این فن در مناظره می توان به حقیقت نزدیک شد. امام حسین (علیه السلام) با نقد گفتار و افعال معاویه او را محکوم به انجام افعال باطل کردند. امام حسین(علیه السلام) در مناظره ای با معاویه او را بر قتل شیعیان علی (علیه السلام) توبیخ کردند و در آنجا سخنان خود معاویه را به طور دقیق نقد کرده و برایش حجت آوردند: «… وَ قُلْتَ فِیمَا تَقُولُ انْظُرْ نَفْسَک وَ لِدِینِک وَ لِأُمَّهِ مُحَمَّدٍ ص وَ اتَّقِ شَقَّ عصَا هذِهِ الْأُمَّهِ وَ أَنْ تَرُدَّهُمْ فِی فِتْنَهٍ فلَا أَعْرِفُ فِتْنَهً أَعْظَمَ منْ وَلَایتک عَلَیهَا وَ لَا أَعْلَمُ نَظَراً لِنَفْسِی وَ وُلْدِی وَ أُمهِ جدِّی أَفْضَلَ مِنْ جِهَادِک فَإِنْ فَعَلْتُهُ فَهُوَ قُرْبَهٌ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ تَرَکتُهُ فأَسْتَغْفِرُ اللَّه لِذَنْبِی وَ أَسْأَلُهُ تَوْفِیقِی لِإِرْشَادِ أُمورِی وَ قلْتَ فیمَا تَقُولُ إن أُنکرْک تنْکرْنِی وَ إِنْ أَکدْک تَکدْنِی… . »(طبرسی، ۱۴۰۳، ج۲: ۲۹۷).

و در نامه ات گفته بودی ملاحظه خود و دینت و امّت محمّد را بکن، و از سرکشی و پراکندگی این امّت بپرهیز که تو را وارد فتنه ای کنند.  و من فتنه ای را عظیم تر از ولایت تو بر اینان نمی دانم  و هیچ نظری را برای خود و فرزندانم و امّت جدّم افضل از جهاد تو  نمی دانم، که اگر آن را انجام دهم فقط قصدم قربت به خداوند است  و اگر آن را ترک گویم، از خداوند به جهت این گناه استغفار می کنم و توفیق هدایت در کارهایم را دارم  و ای معاویه! تو در قسمت دیگری از نامه ات گفته ای: اگر تو را انکار کنم تو نیز همان کنی، و اگر درباره ات کید کنم تو هم به حیله دست یازی. مگر رأی و نظر تو از وقتی که به دنیا آمده ای، جز کید صالحان بوده است!؟

هنگامی که معاویه سعی داشت با تعریف های جذاب از یزید، او را چهره ای محبوب جلوه دهد، امام (علیه السلام) سخنان او را این گونه نقد نمودند و به افشای چهره واقعی او پرداختند: «… و فهمتُ ما ذکرته عن یزید من اکتماله و سیاسته لأمه محمد، ترید أن توهّم الناس فی یزید، کأنک تصف محجوباً أو تنعت غائباً، أو تخبر عمّا کأنک احتویته بعلم خاص، و قد دلّ یزید من نفسه علی موقع رأیه، فخذ لیزید فیما أخذ به من استقرائه الکلاب المهارشه عند التحارش، و الحمّام السُبَّق لأترابهن، و القینات ذوات المعازف، و ضروب الملاهی . تجده ناصراً. و دع عنک ما تحاول!!» (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۲۹۴).

… نیز دانستیم آن چه را که درباره یزید از کمال روحی و سیاست او نسبت به امّت محمد (ص) گفتی و تلاش داری ذهن مردم را درباره یزید به انحراف کشانی، گویا فرد ناشناسی را تعریف می کنی، یا صفات فرد پنهان شده ای را بیان می داری، یا چیزهایی از یزید می دانی که مردم نمی دانند، نه.  یزید خود را به .همه شناساند، و افکارش را آشکارا بیان داشت. پس بگو که یزید با سگ های تحریک شده بازی می کند، و کبوتر باز است و با کبوتران مسابقه می دهد، با زنان معروف به فساد سرگرم است، و به انواع لهو و لعب بازی های حرام خوش می گذراند، او را می بینی که در این گونه از کارها نیرومند است، معاویه این گونه دگرگونی ها را که بوجود می آوری، رها کن.

۴. مقابله و مقایسه

یکی از فنون مناظره است که در آن به شکل مقایسه ای مقابله می شود تا روشن شود کدام یک مهم تر، مؤثرتر یا مقدم ترند. در اولین مجلسی که ولید از امام خواست تا با یزید بیعت کند امام حسین (علیه السلام) از این روش استفاده کرده و ارجحیت خود بر یزید را روشن نمود لذا خطاب به ولید، حاکم مدینه، فرمود: «أیها الأمیر! إنّا أهل بیت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائکه و محلّ الرحمه و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر قاتل النفس المحرمه معلن بالفسق، و مثلی لا یبایع مثله» ای امیر! ماییم خاندان نبوت و معدن رسالت و خاندان ما محل آمد و شد فرشتگان و محل نزول رحمت خدا هستند. خدا اسلام را از خاندان ما شروع کرد و تا آخر همگام با ما پیش خواهد برد. اما یزید مردی شراب خوار که دستش به خون افراد بی گناه آلوده است، او شخصی است که دستورات الهی را در هم شکسته، و در مقابل چشم مردم مرتکب فسق و فجور می گردد، آیا رواست شخصی همچون من با آن سوابق درخشان و اصالت خانوادگی با چنین مرد فاسقی بیعت کند؟ (نجمی، ۱۳۸۶: ۳۳).

همچنین امام در منزلگاه «بیضه» که برای سپاه خود و سپاه حرّ سخن می گفت از این روش جهت اثبات حقانیت قیام خود استفاده کرد و فرمود: «… قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزِمُوا طَاعَهَ الشَّیطَانِ وَ تَوَلَّوْا عَنْ طَاعَهِ الرَّحْمَنِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسَادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفَیءِ وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلَالَهُ وَ إِنِّی أَحقُّ بهَذَا الْأَمْرِ لِقَرَابَتِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص)» اینان به پیروی شیطان چسبیده اطاعت خدای رحمن را ترک گفته، تباهی ها را آشکار ساخته، حدود خداوندی را تعطیل کرده، بیت المال را در انحصار خود درآورده، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته اند و من از هر کس دیگر سزاوارترم که بر اینان شوریده در برابرشان بایستم. شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۰۵ ).

۵. تسجیل

فن تسجیل یعنی استفاده از الفاظی که وقوع مطلب را برای مخاطب مسجّل و حتمی می کند. در مناظرات امام حسین(علیه السلام) در جریان عاشورا، تسجیل بسیار به کار رفته است که به مواردی اشاره می شود: ایشان در پاسخ مردی کوفی به نام «ابوهره ازدی» که گفت؛ ای فرزند رسول خدا چرا از حرم خدا و جد خود بیرون آمدی؟ فرمودند: «… و أیم الله لتقتلنی الفئه الباغیه!» به خدا قسم! گروه ستمگر مرا خواهند کشت ( شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۳۸۸).

امام در پاسخ به عبدالله بن جعفر که نگران بود و از ایشان خواسته بود تا از مکه خارج نشوند مبادا کشته شوند، فرمودند: «… وَاللّه یابْنَ عمّی لَوْ کُنْتُ فی حُجْرِ هامَّهٍ مِنْ هَوامِّ الْاَرْضِ لَاسْتَخْرَجُونی وَ َقَتَلُونی؛ وَ اللّه یَا ابْنَ عَمّی لَیَعْتَدَنَّ عَلَیَّ کما اِعْتَدَتِ الیَهُودُ عَلَی السبْتِ … . » به خدا سوگند پسر عمو! اگر در آشیانۀ بومی نیز باشم آنان مرا بیرون آورند و بکشند. آنان همچون یهود که بر (روز) سه شنبه ستم کردند، بر من ستم می کنند( شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۳۷۴).

زمانی که امام با همه خاندان خویش راهی مکه بود از شاهراه مدینه. مکه رهسپار شد. پسرعمویش، مسلم بن عقیل گفت اگر همچون عبدالله بن زبیر از راه دیگری می رفتیم، بهتر بود؛ زیرا نگرانم تعقیب کنندگان به ما دست یابند. پاسخ امام به مسلم به گونه ای بود که باور کند به هیج وجه از این راه باز نخواهد گشت: «لا و الله یابن العمّ لا فارقت هذا الطریق أبدا أو أنظر إلی أبیات مکه أو یقضی الله فی ذلک ما یحب و یرضی» نه پسر عمو به خدا سوگند از این راه جدا نمی شوم تا خانه های مکه را ببینم یا خدا آن چه را دوست دارد و می پسندد در این راه پیش آورد( شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۳۳۷).

۶. قرارگرفتن در جایگاه پرسش گر

با پرسش گری می توان خصم را وادار به پاسخ گویی کرد تا باطل او آشکار گردد.

امام (علیه السلام) در توبیخ معاویه بر قتل شیعیان علی (علیه السلام) با پرسش های پی در پی او را محکوم نمودند:

«أَ لَسْتَ قَاتِلَ حُجْرِ بنِ عدِی أَخی کنْدَهَ وَ أَصْحَابِهِ الصَّالِحِینَ الْمُطِیعِینَ الْعَابِدِینَ کانُوا ینْکرُونَ الظُّلْمَ وَ یسْتَعْظِمُونَ الْمُنْکرَ وَ الْبِدَعَ  وَ یؤْثِرُونَ حُکمَ الْکتَابِ وَ لَا یخافُونَ فی اللَّهِ لَوْمَهَ لَائِمٍ فَقَتَلْتَهُمْ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً بَعْدَ مَا کنْتَ أَعْطَیتَهُمُ الْأَیمَانَ الْمغَلَّظَهَ وَ الْموَاثِیقَ الْمؤَکدَهَ لَا تَأْخُذُهُمْ بِحَدَثٍ کانَ بَینَک وَ بَینَهُمْ وَ لَا بِإِحْنَهٍ تَجِدُهَا فِی صَدْرِک عَلَیهِمْ أَ وَ لَسْتَ قَاتِلَ عَمْرِو بْنِ الْحمِقِ صاحِبِ رَسولِ اللَّهِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ الَّذِی أَبْلَتْهُ الْعِبَادَهُ فَصَفَّرَتْ لَوْنَهُ وَ نَحَّلَتْ جِسْمَهُ بَعْدَ أَنْ آمنْتَهُ وَ أَعطَیتَهُ مِنْ عُهُودِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِیثَاقِهِ مَا لَوْ أَعْطَیتَهُ الْعُصْمَ فَفَهَّمْتَهُ لَنَزَلَتْ إِلَیک مِنْ شَعَفِ الْجِبَالِ ثُمَّ قتَلْتَهُ جرْأَهً عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اسْتِخْفَافاً بِذَلِک الْعَهْدِ أَ وَ لَسْتَ الْمُدَّعِی زِیادَ بْنَ سُمَیهَ. الْموْلُودَ علَی فِرَاشِ عُبَیدِ عَبْدِ ثَقِیفٍ فَزَعَمْتَ أَنَّهُ ابنُ أَبیک… » ( طبرسی، ۱۴۰۳، ج۲: ۲۹۷).

مگر تو قاتل «حجر بن عدی» برادر کنده و أصحاب صالح مطیع عابد او نیستی، آنان منکر ظلم بوده و بدعت را بد شمرده و حکم کتاب خدا را پیش می انداختند، و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامت گری نمی ترسیدند، تو از سر ظلم و عدوان همه ایشان را پس از امان و عهد و میثاق محکم؛ بی آنکه مسأله ای میان تو و ایشان بوده و نه حقد و کینه ای که در سینه داشته باشی؛ از لب تیغ گذراندی!. مگر تو قاتل «عمرو بن حمق»؛ صحابه گرامی رسول خدا نیستی؛ بنده صالحی که شدّت عبادت او را تحلیل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحیف کرده بود، پس از آن که او را به عهود و میثاق الهی امانش دادی، امانی که اگر به پرندگان داده بودی همه آن ها از بالای کوه بر تو نازل می شدند، سپس تو آن بزرگوار را از سر گستاخی و بی شرمی بر خدای و کوچک شمردن عهد و پیمان او به قتل رساندی! مگر تو آن نیستی که زیاد را همو که بر فراش بردگان عبد ثقیف به دنیا آمد برادر خود خواندی … .

۷. بیدار کردن فطرت

در مناظرات می توان با بیدار نمودن فطرت طرف مقابل او را به محاسبه و تفکر واداشت تا راه صواب و حقیقت بر او آشکار گشته و در برابر حق تسلیم شود.  امام حسین(علیه السلام) از هر طریقی سعی در هدایت مسلمانان گمراهی داشت که در سپاه عمر بن سعد و رو در روی فرزند پیامبر خویش قرار گرفته بودند. در صبح روز عاشورا برهانی عقلی برای آنان بیان کرد شاید هدایت شوند. خطاب به سپاهیان عمر بن سعد پس از حمد و ثنای الهی، دعوت به تقوا و پرهیز از دنیا کرد و فرمود: «… فَإِنَّ الدُّنْیا لَوْ بَقِیتْ لِأحَد أَوْ بَقِی عَلَیها أَحَدٌ، کانَتِ الاْنْبِیاءُ أَحَقُّ بِالْبَقاءِ، وَ أَوْلی بِالرِّضی، وَ أَرْضی بِالْقَضاءِ، غَیرُ أَنَّ اللّهَ تَعالی خَلَقَ الدُّنْیا لِلْبَلاءِ، وَ خلَقَ أَهْلَها لِلْفَناءِ، فَجَدیدُها بال، وَ نَعیمُها مُضْمَحِلٌّ، وَ سُرُورُها مُکفَهِرٌّ، وَ الْمَنْزِلُ بُلْغَهٌ وَ الدّارُ قُلْعَهٌ، فَتَزَوَّدُوا، فَإِنَّ خَیرَ الزّادِ التَّقْوی، فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکمْ تُفْلِحُونَ» (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۹۸).

… اگر دنیا برای کسی می ماند و یا کسی در آن می ماند، پیامبران به بقا شایسته تر بودند [چرا که آنان] به جلب رضایت، سزاوارتر و به قضای الهی خشنودتر بودند و حال آن که خداوند دنیا را برای آزمایش و امتحان و اهل آن را برای فنا و زوال آفریده است. تازه های آن کهنه می شود و نعمت هایش نابود می گردد و شادمانی آن آمیخته با غم است. [چرا که] دنیا منزلی است ناپایدار و خانه ای است که به ناچار باید از آن رخت بر بست. پس توشه راه بردارید و بهترین ره توشه، تقواست، تقوای الهی پیشه کنید تا رستگار شوید.

۸. به کارگیری زبان انگیزشی

از جمله روش هایی که برای تأثیرگذاری بیشتر بر مخاطبان به کار می رود، برانگیختن شوق و انگیزه درونی مخاطب برای دریافت حقایق و واقعیات است. امام حسین(علیه السلام) نیز از این روش در جریان عاشورا بارها استفاده کرده اند. در صبح روز عاشورا امام به امید هدایت مردم پس از حمد و ثنای الهی این گونه سپاه عمر بن سعد را مورد خطاب قرار داد و فرمود: «عِبادَ اللّهِ! اِتَّقُوا اللّهَ وَ کونُوا مِنَ الدُّنْیا عَلی حَذَر، فَإِنَّ الدُّنْیا لَوْ بَقِیتْ لِأحَد أَوْ بَقِی عَلَیها أَحَدٌ، کانَتِ الاْنْبِیاءُ أَحَقُّ بِالْبَقاءِ، وَ أَوْلی بِالرِّضی… » ای بندگان خدا! تقوای الهی پیشه کنید و از دنیا دوری نمایید، اگر دنیا برای کسی می ماند و یا کسی در آن می ماند، پیامبران به بقا شایسته تر بودند [چرا که آنان] به جلب رضایت، سزاوارتر و به قضای الهی خشنودتر بودند… (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۹۸).

همچنین در همان روز عاشورا چون سپاه عمر سعد نزدیک شدند، امام شتر خویش را خواست سوار شد و با صدای بلند که همه مردم بشنوند، فرمود: «أَیها الناسُ! إِسْمَعُوا قَوْلی، وَ لا تُعَجِّلُونی حَتّی أَعِظُکمْ بِما لَحَقٌّ لَکمْ عَلَیّ، وَ حَتّی اَعْتَذِرُ اِلَیکمْ منْ مقْدَمی علَیکمْ، فَاِنْ قَبِلْتُمْ عُذْری وَ صَدَّقْتُمْ قَوْلی، وَ أَعْطَیتُمُونی النَّصْفَ، کنْتُمْ بِذلِک أَسْعَدُ، وَ لَمْ یکنْ لَکمْ عَلَیّ سبیلٌ، وَ إِنْ لَمْ تَقْبَلُوا مِنّی الْعُذْرَ، وَ لَمْ تُعْطُوا النَّصْفَ مِنْ أَنْفُسِکمْ (فَأَجْمِعُوا أَمْرَکمْ وَ شرَکاءَکمْ ثُمَّ لاَ یکنْ أَمْرُکمْ علَیکمْ غمَّهً ثُمَّ اقْضُوا إِلَی وَ لاَ تُنْظِرُونِ… »(شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۶۹ ).

هان ای مردم! سخن مرا بشنوید، و برای کشتن من شتاب مکنید، تا شما را به چیزی که حقّ شما بر من است، موعظه کنم و دلیل آمدنم را به این دیار با شما در میان بگذارم. اگر سخنم را پذیرفته و گفتارم را تصدیق کردید و انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر عذرم را نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف کناره گرفتید، پس هیچ چیز بر شما پوشیده نماند، تمام جوانب کارتان را بنگرید، سپس مهلتم ندهید و هر کاری از دستتان ساخته است انجام دهید… .

ب: منطق حاکم بر محتوای مناظرات امام حسین(علیه السلام)

در مناظره، داشتن اطلاعات کافی و تسلط بر منابع و مستندات موضوع از ضروریات موفق است. هر اندازه مواد به کار رفته در استدلال صحیح تر، معتبرتر و یقینی تر باشد، نتیجه بهتری حاصل خواهد شد. از آن جا که باید مستندات شخص، مورد قبول مخاطب باشد برای مسلمانان استناد به قرآن و سخن پیامبر (ص) و أئمه معصومین و برهان های عقلی و حسی از معتبرترین مستندات است. سخن امام حسین(علیه السلام) که خود از أئمه معصومین است، برای ما به خودی خود حجت است. اما در زمان زندگانی ایشان و به خصوص جریان عاشورا عده زیادی از مردم در آن اوضاع و شرایط مسموم جامعه که در اثر تبلیغات و سیاست های غلط حاکمان اموی ایجاد شده بود، از مسیر حق و درست منحرف گشته و دچار شبهات و اشتباهات زیادی می شدند. تا آنجا که رو در روی امام معصوم قرار گرفتند؛ لذا امام حسین(علیه السلام) برای متوجه ساختن آنان ناچار به قرآن و سخنان پیامبر (ص) و بیدار ساختن وجدان این مسلمانان غفلت زده از طریق محسوسات و عقلیات برآمدند. در خطبه ها و سخنان ایشان موارد زیادی از استناد به قرآن و احادیث پیامبر (ص) و به کارگیری برهان عقلی و محسوسات وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود.

۱. استناد به قرآن

به برخی از آیات مورد استناد امام قبلا اشاره شد و اکنون برخی دیگر از این استنادات بیان می شود: در بحث و مناظره ای که امام در روز عاشورا با کوفیان داشتند، به آنان چنین فرمودند: «… اشتد غضب الله علی الیهود حین قالوا: عُزَیرٌ ابن الله، و اشتد غضب الله علی النصاری حین قالوا: المسیح ابن الله، و اشتد غضب الله علی المجوس حین عبدوا النار من دون الله، و اشتد غضب الله علی قوم قتلوا نبیهم، و اشتد غضب الله علی هذه العِصابه الذین یریدون قتلی، ابن نبیهم» خشم خداوند بر یهود، زمانی سخت شد که عُزیر را پسر خداوند گرفتند. و خشم خداوند زمانی بر نصاری شدید شد که مسیح را پسر خداوند دانستند و خشم خداوند زمانی بر مجوس شدت گرفت که آن ها آتش را معبود خودشان گرفتند و آن را بدون اعتقاد به خداوند می پرستیدند و غضب خداوند بر مردمی سخت گردید که پیامبرشان را کشتند و غضب خداوند بر این جماعتی شدید شد که کشتن مرا (یعنی پسر پیامبرشان را) خواستارند. (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۸۱).

زمانی که سپاه عمر سعد نزدیک شدند، امام سوار بر شتر آنان را موعظه فرمود و از آیات «فَأَجْمِعُوا أَمْرَکمْ وَ شرَکاءَکمْ ثمَّ لاَ یکنْ أَمْرُکمْ عَلَیکمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لاَ تُنْظِرُونِ»(یونس/۷۱)» نیز استفاده کرد. فکر خود و قدرت معبود هایتان را جمع کنید، سپس هیچ چیز بر شما پوشیده نماند( تمام جوانب کارتان را بنگرید) سپس به حیات من پایان دهید و (لحظه ای) مهلتم ندهید. و «إِنَّ وَلِیّیَ اللهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکتَابَ وَ هُوَ یتوَلَّی الصالِحِینَ »( اعراف /۱۹۶) ولی و سرپرست من خدایی است که این کتاب را نازل کرده و او همه صالحان را سرپرستی می کند (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۶۹).

هنگامی که یزید بن معاویه از شام نامه ای به مردم مدینه از قریش و بنی هاشم فرستاد که به زبان شعر متضمن این معانی بود که اعمال امام حسین (علیه السلام) نادرست است و برای دور کردن مردم از امام چنین کرد، افرادی این اشعار را به امام رساندند و ایشان در جواب فقط این آیه را تلاوت فرمودند: «فإِن کذَّبُوک فَقُل لِّی عَمَلِی وَ لَکم عمَلُکمْ أَنتُمْ برِیئُونَ ممَّا أَعمَلُ وَ أَنَاْ بَرِیءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ »(یونس / ۴۱ ) و اگر تو را تکذیب کردند بگو: عمل من برای من و عمل شما برای شماست. شما از آن چه من انجام می دهم بیزارید و من (نیز) از آن چه شما انجام می دهید، بیزارم (شریفی و دیگران، ۱۳۹۷: ۳۶۸).

۲. استناد به احادیث پیامبر (ص)

زمانی که امام (علیه السلام) عبیدالله بن حرّ جعفی را به قیام در رکاب خود فرا خواند و عبیدالله بن حر امتناع کرد، فرمود: «لأنی قد سمعت رسول الله (ص) و هو یقول: فَإلَّا تَنصُرنَا، فَاتّقِ اللهَ أن لَا تَکُونَ مِمَّن یُقَاتِلُنَا، فَوَاللهِ لَا یَسمَعُ وَاعِیَتَنَا أحَدٌ ثُمَّ لَا یَنصُرنَا إلَّا هَلَکَ» من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود:… کسی ندای اهل بیت مرا بشنود و آنان را بر گرفتن حق یاری ندهد، خدا او را به روی در آتش جهنم افکند (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۱۰).

همچنین هنگامی که به سرزمین کربلا رسیدند، امام برای کوفیان نامه ای فرستاد و در آن به این سخن پیامبر (ص) اشاره نمود: «فَقَدْ علِمْتُمْ أَن رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَدْ قَالَ فِی حَیاتِهِ مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مخَالِفاً لِسنَّهِ رَسولِ اللَّهِ یعْمَلُ فِی عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعدْوَانِ ثمَّ لَم یغیرْ بقَوْلٍ وَ لَا فعْلٍ کانَ حَقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ» آگاه هستید که پیامبر خدا (ص) فرمود کسی که ببیند فرمانروای ستمگری را که حلال می دارد حرام خدا را، می شکند پیمان خدا را، رویارویی می کند با آیین خدا و میان بندگان خدا با گناه و دشمنی رفتار می کند، با این همه با گفتار و کردار بر چنین سلطانی نشورد، سزاوار است که خدای او را به جایگاهش (عذاب) وارد کند. (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۰۴ ).

یا در جواب مروان بن حکم که ایشان را به بیعت با یزید دستور می داد، فرمود:… قد سمعت رسول الله (ص) یقول: «الخلافه محرمه علی آل ابی سفیان و علی الطُّلَقاء ابناء الطلقاء» از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: خلافت بر آل ابوسفیان و طلقا و فرزندان طلقا حرام است. (شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۳۲۳ ).

۳. استناد به مقبولات

در خطبه ای که در صبح عاشورا برای کوفیان بیان کردند به اموری مقبول نزد آن ها اشاره کردند و آنان را وادار به تأیید این امور نمودند: «فَانْسِبُونی فَانْظُرُوا مَنْ أَنَا؟! ثُمَّ ارْجِعُوا اِلی أَنْفُسِکمْ وَ عاتِبُوها، فانْظُرُوا هَلْ یحِلُّ لَکمْ قتْلی وَ انتِهاک حُرْمَتی؟! أَ لَسْتُ اِبْنَ بِنْتِ نَبِیکمْ (ص)، وَ ابْنَ وَصِیهِ وَ ابْنَ عَمِّهِ، وَ أَوَّلِ الْمُؤْمِنینَ بِاللّهِ وَ الْمُصَدِّقِ لِرَسُولِهِ بِما جاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ أَوَ لَیسَ حَمْزَهٌ سَیدُ الشُّهَداءِ عَمَّ أَبی؟ أَوَ لَیسَ جَعْفَرُ الشَّهیدُ الطیارُ ذُوالْجناحَینِ عَمّی؟! أَوَ لَمْ یبْلُغْکمْ قَوْلٌ مُسْتَفیضٌ فیکمْ: أَنَّ رَسُولَ اللّهِ (ص) قالَ لی وَ لِأخی: «هذانِ سِیدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ؟!»(شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۷۰).

ای مردم نسب مرا بررسی کنید و ببینید من کیستم؟ و به خود آیید و نفس خود را مورد خطاب و سرزنش قرار دهید. آیا کشتن من و هتک حرمتم برای شما رواست؟ آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عموی او نیستم؟ همان کسی که قبل از همه، ایمان آورد و رسول خدا را به آن چه از جانب خدای آورده بود تصدیق کرد؟! آیا حمزه سید الشهدا عموی پدرم نیست! و آیا جعفر طیار که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟ آیا شما نمی دانید که رسول خدا (ص) درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشتند؟…».

در همان خطبه ای که امام به اصل و نسب خویش که مورد قبول آن ها بود اشاره کرد و چنین فرمود: «وَ اِنْ کذَّبْتُمُونی فَإِنَّ فیکمْ مَنْ إِنْ سَأَلْتمُوهُ عَنْ ذلِک أَخْبَرَکمْ، سَلُوا جابِرَ بْنَ عَبْدِاللّهِ الاْنْصاریّ، أَوْ أَبا سَعیدِ الْخدْری، أَوْ سَهْلِ بْنِ سَعْدِ الساعِدی، أَوْ زَیدَ بنَ أَرْقَم، أَوْ أَنَسَ بْنَ مالِک، یخْبِرُوکمْ أَنَّهُمْ سَمِعُوا هذِهِ الْمَقالَهَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ (ص) لی وَ لِأخی، أَ فَما فی هذا حاجِزٌ لَکمْ عَنْ سَفْک دَمی؟!… . فَإِنْ کنْتُمْ فِی شَک مِنْ هذَا الْقَوْلِ، أَ فَتَشُکونَ اَثراً ما أَنِّی اِبْنُ بِنْتِ نَبِیکمْ؟ فَوَاللّهِ ما بَینَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ اِبْنُ بِنْتِ نَبِیٍ غَیری مِنْکمْ وَ لا مَنْ غَیرِکمْ، أَنَا ابْنُ بِنْتِ نَبِیکمْ خاصّهً. أَخْبِرُونی، أَ تَطْلُبُونی بِقَتیل مِنْکمْ قَتَلْتُهُ؟ أَوْ مال اسْتَهْلَکتُهُ؟ أَوْ بِقِصاص مِنْ جَراحَه»»(شریفی و دیگران، ۱۳۷۹: ۴۷۰).

اگر سخنان حقّ مرا تصدیق کنید به نفع شماست، به خدا سوگند! از زمانی که دانستم خداوند نسبت به دروغگویان خشم می گیرد، و دروغ پردازان زیان خواهند دید، هرگز آهنگ دروغ نکرده ام و اگر کلام مرا باور نکردید، در میان شما افرادی هستند که اگر از آن ها بپرسید، به شما خبر خواهند داد. از جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و سهل بن سعد ساعدی و زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید. آنان به شما خبر خواهند داد که خودشان این سخن را از پیامبر خدا شنیده اند که آن را در حقّ من و برادرم فرموده است. آیا این گواهی ها سبب نمی شود که دست از قتل من بردارید؟… اگر به این سخن شک دارید، آیا در این هم شک دارید که من پسر دختر پیامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند که در شرق و غرب عالم، فرزند دختر پیامبری  در میان شما و غیر شما  جز من نیست به من بگویید: آیا کسی را از شما کشته ام که خونش را می خواهید؟ آیا مالی را از شما تباه کرده ام و یا کسی را زخمی کرده ام تا قصاص جویید؟!

ج: اصول اخلاقی حاکم بر مناظرات امام حسین(علیه السلام)

در مباحث مناظره دو دسته آداب وجود دارد؛ آداب اخلاقی و آداب فنی مناظره. در مناظره موفق علاوه بر رعایت آداب فنی و داشتن تسلط علمی باید آداب اخلاقی نیز رعایت شود. تمامی امامان معصوم که برترین احتجاج کنندگان با مردم بودند، مهربان ترین آن ها بر مردم نیز بودند و از این جهت نیز الگوی رفتاری شایسته ای برای تمام مردم محسوب می شوند، چرا که جز خیرخواهی، اصلاح و هدایت افراد انگیزۀدیگری نداشتند. لذا لازمۀ یک مناظرۀ احسن [۱]داشتن اخلاق نیکو، سعۀ صدر و از همه مهم تر خیرخواهی است تا مخاطب را به تواضع و تسلیم نزدیک کند.

امام حسین (علیه السلام) که خود از معلمان بزرگ بشریت است و الگوی اخلاق و خیرخواهی مردم است، در جریان عاشورا با سعه صدر و تواضع و روشنگری های مکرر نشان داد که می توان تنها بر مدار حق و حقیقت حرکت کرد و در عین حال تنها راهنمایی و سوق به سعادت مردمان را مد نظر داشت. لذا در خطبه ها و مناظرات حضوری و نامه هایی که در این ماجرا از آن حضرت به جا مانده است، مهربانی و خیرخواهی و سایر آداب اخلاقی مشهود است، مانند؛ آغاز کلام با حمد و ثنای خداوند[۲] ، داشتن صبر و تحمل[۳]، خیرخواهی برای طرف مقابل،[۴] حسن نیت داشتن، پرهیز از کینه توزی [۵]، دوری از مغالطه، تواضع در قول، احترام به طرف مقابل،[۶] عذر پذیری، با فصاحت و بلاغت سخن گفتن، ایراد سخن در زمان و مکان مناسب، بیان صریح و قاطع،[۷] ترک تعصب، آزادمنشی و بسیاری آداب اخلاقی دیگر که بیان همه آنها فرصتی دیگر می طلبد، از آداب اخلاقی است که در مناظرات امام حسین(علیه السلام) در جریان عاشورا مشهود است.

نتیجه گیری

از تحلیل و بررسی مناظرات و احتجاج های امام حسین(علیه السلام) در جریان عاشورا روشن گردید که راه و روش امام حسین(علیه السلام) همان راه قرآن و راه حق و حقیقت است. امام در موقعیت های مختلف با ایراد خطبه های روشنگرانه و نیز نامه هایی که ارسال می کرد و پاسخ هایی که در جواب خصم بیان می فرمود، ضمن معرفی چهرۀظالمان، بیان می دارند مردم باید برای حفظ دین خدا ایثار جان داشته باشند. امام حسین(علیه السلام) همواره وجدان افراد را مورد خطاب قرار می داد و سعی در بیدار کردن فطرت های خفته داشت تا آن ها را به تفکر و اندیشیدن وادارد تا در اثر آن، هدایت شوند هر چند آنان به دلیل عناد و دشمنی با خاندان اهل بیت (علیه السلام) و به خاطر لجاجت از نعمت هدایت محروم شدند.

بنابراین باید از سیره و روش امام حسین (علیه السلام) در مواجهه با اوضاع جامعه و برخورد مناسب و بهنگام الهام گرفت و ضمن آگاهی از اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عصر خود، به قرآن و سنت پیامبر  (ص) پایبند بوده و با عقل با مشکلات به مبارزه برخاست و آثار شوم پیروی از باطل را همواره برای خود و افراد دیگر یادآوری نمود، شاید کسی که قابل هدایت است، مسیر حق را بیابد.

هنگامی که شبهات بر ذهن افراد غالب شده و آنان بین تشخیص درست از نادرست مانده اند، باید وجدان ها را مورد خطاب قرار داد و فطرت های پاک و حقیقت طلب را بیدار ساخت و با نشان دادن خیرخواهی و رعایت احترام و سایر اصول اخلاقی و نیز پایبندی به عقیده و قاطعیت و صراحت در بیان آن حتی با بذل جان در این راه به دفاع از آیین اسلام ناب محمدی پرداخت. امید است که آیندگان با دقت نظر بیشتر در فرمایش ها و مناظرات أئمه که چراغ های هدایت ما هستند، توفیق بیشتری در استفاده از این گوهر های ناب و رسیدن به سرمنزل سعادت و هدایت در زندگی فردی و اجتماعی خود و دیگران داشته باشند.

پی نوشت

[۱] نحل/۱۲۵ (وَ جادِلْهُم بالَّتی هی أَحْسَنُ)

[۲] چون امام حسین (علیه السلام) تصمیم گرفت از مکه به سوی عراق حرکت نماید برخاست و خطبه ای ایراد کرد و فرمود: الحمدلله، و ماشاءالله، و لا قوهَ الا بالله، و صلی الله علی رسوله… ( شریفی، محمود و دیگران، پیشین، ص ۳۶۹ ). همچنین درخطبه «مِنی»، احتجاج بر اهل کوفه در کربلا، نامه هایی که به بزرگان بصره نوشتند و… همه با حمد و ثنای الهی شروع شده است.

[۳] امام(علیه السلام) نسبت به آگاه ساختن مردم کوفه بسیار صبور بود به امید هدایت آنان تا آخرین لحظات حتی در روز عاشورا برای آنان حجت آوردند ردای پیامبر (ص) بر دوش و شمشیر علی(علیه السلام) در دست به میان دو سپاه رفته و با آنان گفت و گو کرد تا شاید کسی هدایت یابد. (شریفی، محمود و دیگران، پیشین، ص ۴۸۱ )

[۴] امام در چند موضع به افرادی که از کوفه خارج شده بودند برخورد کرد و ضمن هدایت آنان خواست که به او و یارانش ملحق شوند. برخورد امام با افرادی که امتناع ورزیدند، حاکی از خیرخواهی امام برای آنان است مثلا امام در همان مکانی که عبیدالله بن حرّ را دید، به عمرو بن قیس مشرقی و پسر عمویش برخورد و از این دو یاری خواست، اما [پوزش خواستند و] عذر آوردند. امام فرمود: «انطلقا فلا تسمعا لی واعیه و لا تریا لی سوادا فانه من سمع و اعیتنا او تری سوادنا فلم یجبنا او یغثنا کان حقا علی الله عزوجل ان یکبه علی منخریه به فی النار؛ از اینجا دور شوید؛ تا فریاد کمک خواهی مان را نشنوید و ما را نبینید، زیرا آن که ندای یاری طلبیدن ما را بشنود یا ما را ببیند، اما لبیک نگوید و یاریمان نکند، سزاوار است خدای عزوجل او را به صورت درون آتش افکند!» ( همان، ص ۴۱۳) و یا در شب عاشورا که دیگر شهادت امام و تمامی همراهان او آشکار گشته بود، به یاران خود چنین فرمود: «هذَا اللیل قدْ غشیکم، فاتّخذوه جملا، ثمَّ لیأخذ کل رجل منکم بید رجل من اهل بیتی، و تفرّقوا فِی سوادکم و مدائنکم حَتَّی یفرج اللَّه، فإن القوم إنّما یطلبونی، و لو قدْ أصابونی لهوا عن طلب غیری» (همان، ص۴۲۴ ) فرمود: اینک شب شما را فرا گرفته، از مرکب راهوار شب بهره گیرید و هر یک، دست یکی از مردان خاندانم را گرفته و در شهرها و آبادی‏های خود پراکنده شوید تا خدا گشایشی دهد. این قوم فقط مرا می خواهند و اگر به من دست یابند، کاری به دیگران ندارند.

[۵] بارزترین جلوۀ این اخلاق امام برخورد ایشان با حر پس از پشیمانی اوست از این که راه را بر امام بست و مانع حرکت ایشان شد. پاسخ امام به حر وقتی که نادم و پشیمان شد. حر از امام پرسید آیا من بخشیده می شوم؟«قَالَ: نعم، یتوب اللَّه عَلَیْک، و یغفر لک، مَا اسمک؟ قَالَ: أنا الحرّ بن یَزِیدَ؛ قَالَ: أنت الحرّ کما سمّتک أمّک، أنت الحرّ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا و الآخره»( همان، ص ۴۹۳ )

[۶] امام در روز عاشورا که هنوز امید به هدایت سپاه عمر سعد داشتند آنان را موعظه نموده و با لفظ «عِبادَاللّهِ! » و یا «أَیهَا النّاسُ!» آنان را مورد خطاب قرار داد. که قبلا در قسمت به کار گیری زبان انگیزشی، به آن اشاره شد. یا در آخرین نامه ای که به کوفیان نوشتند آنان را اینگونه خطاب کردند: «بسم اللّه الرَّحمنِ الرَّحیم مِنَ الْحُسَیْنِ بنِ علِیٍّ اِلی اِخْوانِهِ الْمُؤمِنینَ وَ الْمُسْلِمیْنَ، سَلامٌ عَلَیْکُمْ» (همان، ۳۸۲ )

[۷] «وَ قُلْتَ فِیمَا تَقُولُ انْظُرْ نَفْسَک وَ لِدِینِک وَ لِأُمَّهِ مُحَمَّدٍ ص وَ اتَّقِ شَقَّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّهِ وَ أَنْ تَرُدَّهُمْ فِی فِتْنَهٍ فَلَا أَعْرِفُ فِتْنَهً أَعْظَمَ مِنْ وَلَایتِک عَلَیهَا وَ لَا أَعْلَمُ نَظَراً لِنَفْسِی وَ وُلْدِی وَ أُمهِ جدِّی أَفْضَلَ مِنْ جِهَادِک فَإِنْ فَعَلْتُهُ فَهُوَ قُرْبَهٌ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ تَرَکتُهُ فَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِذَنْبِی وَ أَسْأَلُهُ تَوْفِیقِی لِإِرْشَادِ أُمُورِی» (طبرسی، احمدبن علی، پیشین، ج ۲، ص ۲۹۸)و در نامه ات گفته بودی ملاحظه خود و دینت و امت محمّد را بکن، و از سرکشی و پراکندگی این امّت بپرهیز که تو را وارد فتنه ای کنند. و من فتنه ای را عظیم تر از ولایت تو بر اینان نمی دانم، و هیچ نظری را برای خود و فرزندانم و امّت جدّم افضل از جهاد تو نمی دانم که اگر آن را انجام دهم فقط قصدم قربت به خداوند است، و اگر آن را ترک گفته ام از خداوند بجهت این گناه استغفار می کنم و توفیق هدایت در کاری که دارم.

فهرست منابع:

۱. قرآن کریم

۲. حسینی واسطی زبیدی، سید مرتضی. (۱۴۱۴ ). تاج العروس من جواهر القاموس. چاپ اول. بیروت: دارالفکر.

۳. دهخدا، علی اکبر. (۱۳۷۷ ). لغت نامه. زیر نظر محمد معین و سید جعفر شهیدی. چاپ پنجم. تهران: انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.

۴. ساروخانی، باقر. (۱۳۹۳). روش های تحقیق در علوم اجتماعی. چاپ هجدهم. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

۵. شریف الرضی، محمدبن حسین. (۱۴۱۴). نهج البلاغه. صبحی صالح. چاپ اول. قم: هجرت.

۶. شریفی، محمود و دیگران. (۱۳۷۹). فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه السلام). ترجمه کتاب موسوعه کلمات الامام الحسین(علیه السلام). چاپ سوم. قم: نشر معروف.

۷. صدوق، محمدبن علی. (۱۳۷۷). معانی الاخبار. ترجمه عبدالعلی محمدی شاهرودی. چاپ دوم. تهران: دارالکتب الاسلامیه.

۸. طبرسی، احمدبن علی. (۱۴۰۳). الاحتجاج علی اهل اللجاج. به تصحیح محمد باقر خرسان. چاپ اول. مشهد: نشر مرتضی.

۹. طبرسی، فضل بن حسن. (۱۳۹۰). اعلام الوری باعلام الهدی. چاپ سوم. تهران: اسلامیه.

۱۰. محمدی ری شهری، محمد. (۱۳۹۱). گزیده دانشنامه امام حسین(علیه السلام). تلخیص مرتضی خوش نصیب. چاپ سوم. قم: دارالحدیث.

۱۱. مظفر، محمدرضا. (۱۳۷۲). منطق مظفر. ترجمه علی شیروانی. چاپ اول. قم: مؤسسه انتشارات دارالعلم.

۱۲. معین، محمد. (۱۳۶۳). فرهنگ معین. چاپ ششم. تهران: انتشارات امیر کبیر.

۱۳. نجمی، محمد صادق. (۱۳۷۹). خطبه حسین بن علی(علیه السلام) در منا. چاپ سوم. مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی.

۱۴. …………….. (۱۳۸۶). سخنان حسین بن علی علیه السلام از مدینه تا کربلا. چاپ یازدهم. قم: حوزه علمیه.

پی نوشت

مناظرات امام باقر علیه السلام

مهدى پیشوائى

در دوران امامت‏حضرت باقر-علیه السلام-فرقه‏هاى مذهبى و گروههاى سیاسى و مذهبى متعددى مانند: معتزله، خوارج و مرجئه فعالیت داشتند و امام باقر-علیه السلام-همچون سدى استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ایستادگى مى‏نمود و طى مناظراتى که با سران این گروهها داشت، پایگاههاى فکرى و عقیدتى آنان را درهم مى‏کوبید و بى‏پایگى عقائدشان را با دلائل روشن ثابت مى‏کرد. در اینجا به عنوان نمونه گفتگوى آن حضرت را با «نافع بن ازرق‏» ، یکى از سران خوارج، از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:

روزى «نافع‏» به حضور امام رسید و مسائلى از حرام و حلال پرسید. امام به سؤالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:

به این مارقین (از دین خارج شدگان) بگو: چرا جدایى از امیر مؤمنان-علیه السلام-را حلال شمردید، در صورتى که قبلا خون خویش را در کنار او و در راه اطاعت از او نثار مى‏کردید و یارى او را موجب نزدیکى به خدا مى‏دانستید؟ !

امام افزود: آنان خواهند گفت که او در دین خدا حکم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شریعت پیامبر خود در دو مورد دو نفر را حکم قرار داده است;یکى در مورد اختلاف میان زن و شوهر است که مى‏فرماید:

«و اگر از جدایى و شکاف میان آنها بیم داشته باشید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند) اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند کمک به توافق آنها مى‏کند (زیرا) خداونددانا و آگاه است‏» (۱) .

دیگرى داورى «سعد بن معاذ» است که پیامبر اسلام او را میان خود و قبیله یهودى «بنى قریظه‏» حکم قرار داد، و او هم طبق حکم خدا نظر داد. آنگاه امام افزود: آیا نمى‏دانید که امیر مؤمنان حکمیت را به این شرط پذیرفت که دو داور بر اساس حکم قرآن داورى کنند و از حدود قرآن تجاوز نکنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى که به امیر مؤمنان گفتند: داورى که خود تعیین کردى بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلکه کتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقین حکمیت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مى‏شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمى‏آورند؟ !

«نافع بن ازرق‏» با شنیدن این بیانات گفت: به خدا سوگند این سخنان را نه شنیده بودم و نه به ذهنم خطور کرده بود، حق همین است ان شاء الله! (۲)

پى‏نوشتها:

۱) و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا (سوره نساء: ۳۵) .

۲) طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضویه، ۱۳۵۰، ج ۲، ص ۱۷۶٫

منبع :  سیره پیشوایان ، ص. ۳۴۵

امام جواد (علیه السلام) – الگوى دانشمندان جوان

عبدالکریم پاک نیا

‏پیشواى نهم شیعیان حضرت امام محمد تقى (علیه السلام) نخستین رهبر الهى است که در میان امامان شیعه در خردسالى مسؤولیت مقام رفیع امامت را عهده ‏دار گردید.

آن گرامى در سال ۲۰۳ قمرى و در سن هفت سالگى بعد از شهادت پدر بزرگوارش این مسؤولیت را پذیرفته و عملاً به هدایت و ارشاد مردم پرداخت.

در آن هنگام برخى این سؤال را مطرح مى‏ کردند که آیا مى‏توان رهبرى جامعه را به یک کودک هفت ساله سپرد؟ آیا یک کودک هفت ساله مدیریت، دوراندیشى و درایت یک مرد کامل را دارد؟

از منظر باورهاى شیعه که موضوع امامت را یک موهبت الهى مى‏ داند، پاسخ این پرسش روشن است، چرا که از این دیدگاه خداوند متعال هر کسى را که شایسته این مقام بداند، به منصب پیشوایى امت بر مى‏گزیند؛ حتى اگر در سنین کودکى باشد. مقیاس سن بالا، گرچه در میان مردم مقیاسى براى رسیدن به کمال محسوب مى‏شود، اما در بینش وحیانى قرآن ممکن است یک فرد در سن کودکى فضائل و کمالات و شرائط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتیازات ویژه‏ اى را که لازمه رهبرى و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنایت کند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند.

البته خداوند متعال از این طریق مى‏خواهد به مردم بفهماند که مقام نبوت و امامت، که تداوم راه نبوت است، همانند منصب‏هاى معمولى نیست که با زمینه‏ ها و شرایط عادى انجام پذیرد، بلکه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق این مناصب بوده و زمینه‏ ها و شرایط ویژه‏اى مى‏طلبد.

در عصرى که زمینه امامت پیشواى نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران کودکى این منصب آسمانى را عهده‏ دار گردید، از این دست سؤالات زیاد مطرح مى‏شد و پاسخهاى مناسب نیز ارائه مى‏گردید. به همین دلیل چون مسئله تقریباً در زمان امام جواد(علیه السلام) حل شده تلقى شده بود، دیگر در مورد امام هادى(علیه السلام) که در سن ۸ سالگى و امام زمان (علیه السلام) که در ۵ سالگى به امامت رسیدند، این پرسشها تکرار نگردید.

نقل یکى از روایاتى که در این زمینه وارد شده است، در اینجا مناسب مى‏نماید:

روزى یکى از شیعیان در محضر امام رضا(علیه السلام) پرسید: مولاى من! اگر خداى ناکرده براى وجود مقدس شما حادثه‏اى پیش آید، به چه کسى رجوع کنیم؟ امام رضا(علیه السلام) با کمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر (امام جواد(علیه السلام)). آن مرد از شنیدن این سخن تعجب کرد، چرا که امام نهم (علیه السلام) کودکى بیش نبود و آن مرد وى را کم سن و سال دید. امام رضا(علیه السلام) از سیماى متعجب و نگاه‏هاى تردیدآمیز او، اندیشه ناباورانه‏اش را دریافت و به او فرمود: اى مرد! خداى سبحان عیسى بن مریم (علیه السلام) را به عنوان پیامبر و فرستاده خود برگزید و او را صاحب شریعت معرفى کرد، در حالى که خیلى کوچکتر از فرزندم ابوجعفر بود.(۱)

امام هشتم (علیه السلام) براى اثبات امامت حضرت جواد(علیه السلام) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آیات قرآن و دلایل تاریخى بهره مى‏گرفت و گاهى نیز از تفضلات الهى و تأییدات غیبى استفاده مى‏کرد.

در این رابطه حسن بن جهم مى‏گوید: در حضور امام هشتم(علیه السلام) نشسته بودم که فرزند خردسالش را صدا کرد. آن سلاله پاک نبوى نیز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پیوست. امام رضا(علیه السلام) لباس آن کودک را کنار زده و به من فرمود: میان دو شانه‏اش را بنگر! چون به میان دو کتف او نگاه کردم، چشمم به یکى از شانه‏هایش به مهر امامت افتاد که در میان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آیا این مهر امامت را مى‏بینى؟ شبیه همین در روى شانه پدرم نیز وجود داشت.(۲)

نوجوانى در قلّه رفیع دانش‏

امام نهم(علیه السلام) در مقام رهبرى امت اسلام، به عنوان الگوى دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشید که دوست و دشمن را به تعجب و شگفتى واداشت. گفتگوها، مناظرات،پاسخ به شبهات عصر، گفتارهاى حکیمانه و خطابه ‏هاى آن گرامى، گواه روشنى بر این مدعاست.

على بن ابراهیم از پدرش نقل کرده است که: بعد از شهادت امام هشتم(علیه السلام) ما به زیارت خانه خدا مشرف شدیم و آنگاه به محضر امام جواد (علیه السلام) رفتیم. بسیارى از شیعیان نیز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(علیه السلام) را زیارت کنند. عبد اللّه بن موسى عموى حضرت جواد(علیه السلام) که پیرمرد بزرگوارى بود و در پیشانى‏اش آثار عبادت دیده مى‏شد، به آنجا آمد و به امام (علیه السلام) احترام فراوانى کرده و وسط پیشانى حضرت را بوسید.

امام نهم برجایگاه خویش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همدیگر نگاه مى‏کردند که آیا این نوجوان مى‏تواند از عهده مشکلات دینى و اجتماعى مردم در جایگاه رهبرى و امامت آنان برآید؟! مردى از میان جمع بلند شده از عبداللّه بن موسى، عموى امام جواد(علیه السلام) پرسید: حکم مردى که با چهارپایى آمیزش نموده است چیست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راست‏اش به او حد مى‏زنند.

امام جواد(علیه السلام) با شنیدن این پاسخ ناراحت شد و به عبداللّه بن موسى فرمود: عموجان از خدا بترس! از خدا بترس! خیلى کار سخت و بزرگى است که در روز قیامت در برابر خداوند متعال قرار بگیرى و پروردگار متعال بفرماید: چرا بدون اطلاع و آگاهى به مردم فتوا دادى؟ عمویش گفت: سرورم! آیا پدرت – که درود خدا بر او باد – این گونه پاسخ نداده است؟!

امام جواد(علیه السلام) فرمود: از پدرم پرسیدند: مردى قبر زنى را نبش کرده و با او درآمیخته است، حکم این مرد فاجر چیست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر دست راست او را قطع مى‏کنند و حد زنا بر او جارى مى‏گردد، چرا که حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.

عبداللّه بن موسى گفت: راست گفتى سرورم! من استغفار مى‏کنم.

مردم حاضر، از این گفت و شنود علمى شگفت زده شدند و گفتند: اى آقاى ما! آیا اجازه مى‏فرمایى مسائل و مشکلات خودمان را از محضرتان بپرسیم؟

امام جواد(علیه السلام) فرمود:

بلى. آنان سى ‏هزار مسئله پرسیدند و امام جواد(علیه السلام) بدون درنگ و اطمینان کامل همه را پاسخ گفت. این گفتگوى علمى در نه سالگى حضرت رخ داد.(۳)

امام جواد(علیه السلام) در سنین نوجوانى عالم‏ترین و آگاه‏ترین دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزدیک به حضورش شتافته و پاسخ مشکلات علمى خود را از او دریافت مى‏کردند.

اینک نظر برخى از دانشمندان مخالف و موافق را در این زمینه باهم مى‏خوانیم:

ابن حجر هیثمى در کتاب الصوائق المحرقه مى‏گوید: مأمون او را به دامادى انتخاب کرد، زیرا با وجود کمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.

شبلنجى در نورالابصار آورده است: مأمون پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود سن اندک، فضل و علم و کمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشکار ساخت.

جاحظ معتزلى که از مخالفان خاندان على(علیه السلام) بود، به این حقیقت اعتراف کرده است که: امام جواد(علیه السلام) در شمار ده تن از «طالبیان» است که هر یک از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاک و پاک نهادند و هیچ یک از خاندانهاى عرب داراى نسب شریفى همانند امامان شیعه نیست.(۴)

فتال نیشابورى نیز مى‏گوید: مأمون شیفته او شد، چون مشاهده کرد که آن حضرت با سن کم خود، از نظر علم و حکمت و ادب و کمال عقلى، به چنان رتبه والایى رسیده که هیچ یک از بزرگان علمى آن روزگار بدان پایه نرسیده‏اند.(۵)

امام محمد تقى(علیه السلام) خود نیز گاهى به علم و دانشى که خداوند ارزانى‏اش داشته بود، اشاره کرده و مى‏فرمود: «منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها، من داناترین کس هستم که رازهاى ظاهرى و باطنى شما را مى‏دانم و از آنچه که به سوى‏اش روانه هستید آگاهم! این علمى است که خداوند متعال قبل از آفرینش تمامى مخلوقات جهان به ما خانواده عنایت کرده است. این دانش سرشار تا پایان جهان و بعد از فانى شدن آسمان‏ها و زمین‏ها نیز باقى خواهد ماند.

اگر غلبه اهل باطل و حکومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شک و تردید نبود، هر آینه سخنى مى‏گفتم که همه اهل جهان از گذشته‏گان و آینده‏گان ناباورانه انگشت حیرت به دهان مى‏گرفتند.»

سپس دست مبارک خود را بر دهان گذاشته و فرمود: «یا محمّد اصمت کما صمت آباؤک من قبل؛ اى محمد خاموش باش! همچنانکه پدرانت قبل از تو سکوت را برگزیده‏اند.»(۶)

امام نهم در سن کودکى به امامت رسید و دانش سرشار آن گرامى دوست و دشمن را به حیرت و شگفتى واداشت. بر جوانان مسلمان و مشتاق اهل بیت (علیه السلام) شایسته است که از فرصت جوانى بهره گرفته و در جستجوى دانش با تمام وجود تلاش کنند و رهنمودهاى آن امام عزیز در زمینه علم و دانش را چراغ راه خویش قرار دهند. در اینجا به برخى از رهنمودهاى آن حضرت در این زمینه مى‏پردازیم:

جوانان در عرصه تفکر و کسب دانش‏

جوانان بر اساس طبیعتى که دارند، براى آشنایى با افکار و اندیشه‏ هاى متفاوت علاقه شدیدى از خود نشان مى‏دهند. آنان دوست دارند اندیشه ‏هاى نو و متفاوت را بشناسند و از میان آنها آنچه را که به نظر خود بهتر و کارآمدتر تشخیص مى‏دهند انتخاب کنند.

امام على(علیه السلام) فرمودند:

«انما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القى فیها من شى‏ءٍ قبلته؛(۷) دل نوجوان همانند زمین خالى(آماده و مستعد) است و هر اندیشه‏اى که در آن القاء شود، مى‏پذیرد.»

بذر دانش یکى از مهم‏ترین سرمایه‏ هایى است که مى‏توان در دل جوان کاشت و آن را بارور نمود. امام جواد(علیه السلام) در پیامى اهمیت علم و دانش را این گونه بیان مى‏کند: «علیکم بطلب العلم فانّ طلبه فریضهٌ و البحث عنه نافلهٌ و هو صلهٌ بین الاخوان و دلیلٌ على المروّه و تحفهٌ فى المجالس و صاحبٌ فى السّقر و انسٌ فى الغربه؛(۸) بر شما باد کسب دانش! چرا که آن براى همه لازم است و سخن از علم و بررسى آن امرى مطلوب( و دوست داشتنى) است. برادران (دینى) را به هم پیوند مى‏دهد و نشانه (شخصیت والا و) جوانمردى، تحفه مناسبى براى مجالس، دوست و همراه در سفر و مونس غربت و تنهائى است.»

از منظر امام جواد(علیه السلام) شایسته است که یک جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد و آن را به عنوان مونس و یار مناسب براى خود برگزیند، دوستان خود را بر اساس بینش و دانش انتخاب کند و شخصیت اجتماعى خود را به وسیله دانش و علم مشخص سازد، براى مجالس و دیدار دیگران علم هدیه برد و در تنهایى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترین همسفر و مونس خود بداند، چرا که علم و دانش، سرچشمه تمام کمالات و ریشه همه پیشرفتهاست. پیشواى نهم، علم را دو قسمت کرده و مى‏فرمود: علم و دانش دو نوع است: علمى که در وجود خود انسان ریشه دارد و علمى که از دیگران مى‏شنود و یاد مى‏گیرد. اگر علم اکتسابى با علم فطرى هماهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر کس لذت حکمت را بشناسد و طعم شیرین آن را بچشد، از پى‏گیرى آن آرام نخواهد نشست. زیبایى واقعى در زبان (و گفتار نیک) است و کمال راستین در داشتن عقل.»(۹)

امام محمد تقى(علیه السلام) علم و دانش را یکى از مهمترین عوامل پیروزى و رسیدن به کمالات معرفى مى‏کرد و به انسان‏هاى کمال خواه و حقیقت طلب توصیه مى‏نمود که در راه رسیدن به آرزوهاى مشروع و موقعیت‏هاى عالى دنیوى و اخروى از این نیروى کارآمد بهره لازم را بگیرند. آن گرامى مى‏فرمود: «أربع خصالٍ تعین المرء على العمل: الصّحه والغنى و العلم و التّوفیقٌ؛(۱۰)چهار عامل موجب دست یابى انسان به اعمال (صالح و نیک) است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفیق(خداوندى)».

با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(علیه السلام) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانى بهره گرفته و خود را به این خصلت زیباى انسانى بیارایند و کسب معرفت و علم را سرلوحه برنامه‏هاى زندگى خود قرار دهند.

علم بال است مرغ جانت را                     بر سپهر او برد روانت را

علم دل را بجاى جان باشد                   سربى علم بدگمان باشد

علم نور است و جهل تاریکى‏                 علم، راهت برد به تاریکى

علم روى تو را به راه آرد                         با چراغت به پیشگاه آرد

علم را دزد برد نتواند                                 به اجل نیز مرد نتواند

نه به میل زمان خراب شود                  نه به سیل زمین درآب شود

گفتار اندیشمندان‏

یک جوان شایسته و هدفمند بر اساس اندیشه‏ها و عواطف خود ممکن است به سوى برخى صاحب‏نظران و اندیشمندان، متمایل شود، به جلسات آنان برود، به سخنرانى‏هایشان گوش فرا دهد و حرفهایشان را بشنود و بپذیرد.

اما در این میان پیروى از گفته‏هاى آنان، اگر بر اساس حق نباشد، ممکن است انسان را به سوى باطل و راه‏هاى انحرافى سوق دهد. بنابراین بر یک جوان مسلمان و متعهد زیبنده است که تمایلات خود و گفته‏ هاى دیگران را بر اساس اندیشه‏هاى صحیح و عقلانى بسنجد و راه خود را با معیار حقیقت انتخاب کند. امام جواد(علیه السلام) در این زمینه رهنمود راهگشایى براى همگان دارد. آن گرامى مى‏فرماید:

«من اصغى الى ناطق فقد عبده فان کان النّاطق یؤدّى عن اللّه عزّ و جلّ فقد عبد اللّه و ان کان النّاطق یؤدّى عن الشّیطان فقد عبد الشیطان؛(۱۱)

هر کس به گفتار گوینده‏اى گوش فرا دهد، او را پرستش کرده است، اگر ناطق از خداى مى‏گوید، شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از شیطان بگوید، شنونده نیز به پرستش شیطان پرداخته است.»

در اینجا مناسب است که به حکایتى از یک جوان که در راه کسب علم و دانش تلاش نموده و خود را به مقامات عالیه کمال رسانده اشاره‏اى داشته باشیم. چنین حکایاتى این پیام را به ما مى‏دهند که اگر جوانان درباره کسب علم و دانش تلاش کنند مى‏توانند سرآمد باشند و بر بزرگترها نیز پیشى گیرند.

دانشمند نوجوان‏

هنگامى که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، مردم از اطراف و اکناف گروه گروه، براى عرض تبریک به مرکز خلافت آمده و به حضورش مى‏رسیدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همین منظور بر او وارد شدند. خلیفه بعد از دیدار ابتدایى متوجه شد که پسر بچه‏اى آماده است تا از میان آن جمع سخن بگوید.

خطاب به او گفت: بچه! برو کنار تا یکى بزرگتر از تو صحبت کند پسر نوجوان فوراً گفت: اى خلیفه! اگر بزرگسالى میزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفته‏اید؟ با اینکه بزرگتر از شما هم افرادى اینجا هستند؟!

عمر بن عبدالعزیز از تیزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شده و گفت: راست مى‏گویى و حق با توست. اکنون حرف دلت را بزن! آن نوجوان هوشمند گفت: اى امیر! از راه دور آمده‏ایم تا به شما تبریک بگوییم و منظورمان از این عمل، شکر الهى است که مثل شما خلیفه خوبى را به مردم عطا کرده است، وگرنه مجبور نبودیم به این سفر بیاییم، زیرا نه از تو مى‏ترسیم و نه طمعى داریم. امّا اینکه از تو نمى‏ترسیم براى این است که تو اهل ظلم و ستم بر مردم نیستى و علت اینکه طمع نداریم این است که ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستیم.

وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خلیفه از او درخواست کرد که وى را موعظه کند.

او نیز گفت: اى خلیفه! دو چیز زمامداران را مغرور مى‏کند: اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خیلى مواظب باش که از آنان نباشى، زیرا که اگر از آن عده شدى، لغزش پیدا مى‏کنى و در زمره گروهى قرار مى‏گیرى که خداوند متعال در حق آنان فرمود: «ولاتکونوا کالّذین قالوا سمعنا و هم لایسمعون؛(۱۲) از آن افراد نباشید که ادّعاى شنیدن مى‏کنند با اینکه نمى‏شنوند.»

در پایان: خلیفه از سن و سال او پرسید و معلوم شد که بیش از دوازده سال ندارد. آنگاه خلیفه او را تحسین کرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند که:

تَعَلّم فَلَیسَ المَرءُ یولَدُ عالِماً

وَ لَیسَ أخو عِلمٍ کَمَن هُوَ جاهِلٌ‏

فَانَّ کَبیرَ القَومٍ لاعِلمَ عِندَه‏

صَغیرٌ اذا التَفَتَ عَلَیهِ المَحافِلُ‏

«دانش بیاموز، که آدمیزاد دانشمند به دنیا نمى‏آید و هیچ گاه دانا با نادان هم رتبه نیست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، کوچک و خوار دیده مى‏شود.»

پى‏نوشتها:

۱– کشف الغمه، على بن عیسى اربلى، مکتبه بنى هاشمى، تبریز، ۱۳۸۱، ج ۲، ص ۳۵۳٫

۲- ارشاد شیخ مفید، چاپ کنگره، قم، ۱۴۱۳ ق، ص ۶۱۸٫

۳- بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق، ج ۵۰، ص ۸۵٫

۴- سیره پیشوایان، مهدى پیشوائى، مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، ۱۳۸۱ ش، ص ۵۵۵٫

۵- روضه الواعظین، محمد فتال نیشابورى، نشر رضى، قم، ج ۱، ص ۲۳۷٫

۶- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۸٫

۷- وسائل الشیعه، محمد بن حسن حر عاملى، مؤسسه آل البیت(علیه السلام)، قم، ۱۴۰۹ قمرى، ج ۲۱، ص ۴۷۸٫

۸- بحارالانوار، ج ۷، ص ۸۰٫

۹- کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۹۳٫

۱۰- معدن الجواهر، ابوالفتح کراجکى، کتابخانه مرتضویه، تهران، ۱۳۹۴ ق، ص ۴۱٫

۱۱- سوره انفال، آیه ۲۱٫

۱۲- المستطرف، محمد بن احمد ابشیهى، ج ۱، ص ۱۰۷٫

امام حسین (ع) واحیا و ترویج فرهنگ گفتگو

 حسین ‏بن على(علیه السلام) براى اصلاح جامعه و احیاى سنت نبوى و علوى فرهنگ مذاکره و گفتگو احیا و ترویج نمودِ همان چیزی که مهمترین معجزه پیامبر در عصر حاکمیت استبداد قبیله ‏اى و خشونت جاهلى بود؛ زیرا بعثت نبوى در اصل در نهضت کلامى او تبلور مى‏ یافت و ترویج، تبلیغ و دفاع از باورهاى دینى در غالب اوقات با کلام صورت مى‏ گرفت مگر اینکه دشمن براى خاموش کردن او دست به اسلحه ببرد یا سّد راه تبلیغ و ترویج او گردد که در این صورت چاره ‏اى جز دست بردن به شمشیر و قلع و قمع تجاوزگران و برداشتن مانع نباشد؛ کلام پیامبر(ص) که از منبع زلال و لایزال الهى مایه مى‏ گرفت که بر قلب او فرود مى‏ آمد و از زبان او بر کویر خشک و خشن جاهلیت جارى مى ‏گشت و جان ها و روان هاى تشنه را حیات مى ‏بخشید.

گفتگو هاى پیامبر با مشرکان، کافران، سران مذاهب و ادیان، نشان از عزم استوار آن حضرت براى بسط فرهنگ گفتگو در جامعه مسلمانان داشت. این فرهنگ را اهل‏بیت پیامبر نیز به نیکى پاسدارى کردند و با گستردن آن میراث بزرگ و ارجمندى با نام «مناظرات» و «احتجاجات» از خود به یادگار گذاشتند و این سنت حسنه را به پیروان خویش آموزش و سفارش فرمودند. اما فرهنگ گفتمان ‏اسلامى، از همان نخست همواره توسط خودکامگان و زورمداران به ویژه در عصر امویان تهدید مى‏ شد زیرا آنان بر هیچ ‏منطق عقلى و عملى تکیه نداشتند و براى قانع کردن و جلب و جذب مردم هیچ منطق محکم و قابل ارائه ‏اى در دستشان نبود. آنان حاکمان بى‏ صلاحیتى بودند که در پى تحمیل خود و به بردگى گرفتن انسان‏ها بودند و هیچ منطقى انسانها را به پذیرش تحمیل و بردگى دعوت نمى ‏کند لذا چاره‏ اى جز استبداد و توسل به زور و سرکوب و تحمیل نداشتند.

حسین بن على به عنوان وارث پیامبر(ص) زوال فرهنگ دعوت و تبلیغ و ارشاد و جذب را آشکارا مشاهده مى ‏کرد، او مى ‏دید که خشونت و زور و ارعاب جایگزین منطق، دعوت، مشورت، و مناظره شده است. لذا امام با عمّال حاکمیت استبدادى (ولید و مروان) به گفتگو پرداخت و چون این شیوه را اثر بخش نیافت و عزم هجرت از مدینه به مکه نمود، دوستان و بزرگان خاندان خویش را براى مشورت فراخواند.

«اطرف» برادر آن حضرت امام را از درگیرى با یزید بر حذر داشت زیرا نمى ‏خواست که به برادرش آسیبى برسد.[۱]

ام سلمه نیز با یادآورى پیش‏گویی هاى پیامبر(ص) سفر به عراق را پرخطر و حسین(علیه السلام) را به ترک آن سفارش مى ‏کرد.

محمد حنفیه برادر دیگر آن حضرت بیعت با یزید را مردود، اما امام را از درگیرى با حزب حاکم اموى پرهیز مى‏داد و چون حسین را در عزم خود استوار یافت، پیشنهاد کرد که امام از رفتن به کوفه خوددارى کند و به شهرهایى چون مکه و یمن یا به بیابان ها و کوه ها پناه ببرد.

آن حضرت، به همه نصایح و پیشنهادات افراد خاندان خویش با سماحت و متانت گوش فراداد و از خیرخواهى و مهربانى و دلسوزى آنان سپاسگزارى کرد و همگان را با پاسخهاى مناسب و کلمات لطیف نواخت. [۲]

در مکه نیز عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبیر را به حضور پذیرفت و با آنان به گفتگو پرداخت و بخصوص در برابر منطق محافظه ‏کارانه فرزند عمر که خبر از ناکامى حق و پیروزى خودکامگان صاحب زور و شمشیر مى ‏داد ایستاد و آن را محکوم کرد، و آنگاه از رجعت جامعه به خشونت جاهلى سخن به میان آورد و به او خاطرنشان ساخت که این پدیده نخستین بار و آخرین بار نخواهد بود، زیرا که در مقاطعى از تاریخ همواره تکرار شده است چنانکه در قوم بنى‏ اسرائیل اتفاق افتاد و آنها در وضعیتى قرار گرفتند که خشونت و خونریزى سیرت ایشان شد، آنان خون بى ‏گناهان و پیامبران را مى ‏ریختند و به گونه ‏اى عادى به کار روزانه خود مى‏ پرداختند.[۳]

امام حسین(علیه السلام) در تمامى طول نهضت، از آغاز سفر تا لحظه شهادت، به شیوه گفتگو پایبند بود، او نه تنها که از مکه تا کربلا با گروه هاى مختلف اجتماعى به مذاکره مى ‏پردازد بلکه بنا به نقل طبرى حتى با ابن سعد هم سه و یا چهار بار مذاکره مى‏ کند.[۴]

احتجاج ها و اتمام حجت هاى امام با لشکر جرّار قدّار تا آخرین لحظات عمر نشان از اهمیت و پایبندى آن حضرت با اصل مذاکره در مواقع و مواضع مختلف دارد. او مکرر در برابر سپاه دشمن به سخنرانى مى ‏پردازد؛ آنان را نصیحت مى ‏کند، و ایشان را به حَسَب و نسب خویش آگاه مى ‏کند و به آنان مى‏ گوید:

آیا من پسر دختر پیامبر شما، فرزند پسر عموى او که نخستین مسلمان بود نیستم؟ آیاحمزه ‏سیدالشهدا و جعفر طیار عموهاى من نیستند؟ آیا سخن پیامبر خدا به شما نرسیده که‏ فرمود:

این دو تن سرور جوانان اهل بهشتند؟ اگر شما مرا دروغ‏گو مى‏ پندارید از کسانى چون جابربن ‏عبداللَّه انصارى، اباسعید خدرى، سهل بن سعد ساعدى، زید بن ارقم وانس ‏بن‏ مالک بپرسید!

آیا من کسى از شما کشته ‏ام که به خونخواهى برخاسته ‏اید؟ یا مالى از شما نابود کرده ‏ام که تقاص مى‏ کنید یا زخمى بر کسى زده ‏ام که قصاص مى‏ نمائید»؟

آنها هیچ نگفتند.

آنگاه امام فریاد زد:

«اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قیس بن اشعث، اى یزید بن حارث، آیا شما ننوشتید که میوه‏ اى اینجا رسیده، باغها سرسبز شده و اینک بشتاب که به سوى لشکرى آماده مى ‏آیى؟ نه به خدا هرگز مانند مردمان دون، دست بیعت نمى ‏سپارم و مانند بردگان فرارنمى‏ کنم».[۵]

امام(علیه السلام) با این جمله، به عدم تنافى منطق گفتمان با اصول‏گرایى و ذلت‏ ناپذیرى تأکید مى‏ ورزد.

سیرت نظرى و عملى امام در گسترش این فرهنگ از سوى پیروان و هواداران آن حضرت نیز پیگیرى مى ‏شد چنان که عباس بن على، زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر در مواضع گوناگون با دشمن جرّار قدار به گفتگو مى ‏پرداختند.[۶]

پی نوشتها:

[۱]. لهوف، ص‏۱۲ و ۱۱٫

[۲]. ارشاد، ص‏۲۰۱ و ۲۰۲٫ کامل، ج‏۴، ص‏۱۶٫

[۳]. لهوف، ص‏۱۴، خوارزمى، ج‏۱، ص‏۱۹۰٫

[۴]. طبرى، ج‏۵، ص‏۴۱۴

[۵]. طبرى، ج‏۵، ص‏۴۲۴-۴۲۷٫

[۶]. طبرى، ج‏۵، ص‏۴۱۷٫

احتجاجات امام باقر(ع)

گرچه دربار هشام براى ابراز عظمت علمى پيشواى پنجم محيط مساعدى نبود، ولى از حسن اتفاق، پيش از آنكه پيشواى پنجم شهر دمشق را ترك گويد، فرصت بسيار مناسبى پيش آمد كه امام براى بيدار ساختن افكار مردم و معرفى عظمت و مقام علمى خود بخوبى از آن استفاده نمود و افكار عمومى شام را منقلب ساخت. ماجرا از اين قرار بود: هشام دستاويز مهمى براى جسارت بيشتر به پيشگاه امام پنجم-عليه السلام-در دست نداشت، ناگزير با مراجعت امام پنجم-عليه السلام-به مدينه موافقت كرد. هنگامى كه امام-عليه السلام-همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت خارج شدند، در انتهاى ميدان مقابل قصر با جمعيت انبوهى روبرو گرديد كه همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جويا شد. گفتند: اينها كشيشان و راهبان مسيحى هستند كه در مجمع بزرگ ساليانه خود گرد آمده اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى باشند تا مشكلات علمى خود را از او بپرسند. امام-عليه السلام-به ميان جمعيت تشريف برده به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شركت فرمود. اين خبر فورا به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور كرد تا در انجمن مزبور شركت نموده از نزديك ناظر جريان باشند.

طولى نكشيد اسقف بزرگ كه فوق العاده پير و سالخورده بود، وارد شد و با شكوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت. آنگاه نگاهى به جمعيت انداخت، و چون سيماى امام باقر-عليه السلام-توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام كرد و پرسيد:

-از ما مسيحيان هستيد يا از مسلمانان؟

-از مسلمانان.

-از دانشمندان آنان هستيد يا افراد نادان؟

-از افراد نادان نيستم!

-اول من سؤال كنم يا شما مى پرسيد؟

-اگر مايليد شما سؤال كنيد. -به چه دليل شما مسلمانان ادعا مى كنيد كه اهل بهشت غذا مى خورند و مى آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آيا براى اين موضوع، نمونه و نظير روشنى در اين جهان وجود دارد؟

-بلى، نمونه روشن آن در اين جهان جنين است كه در رحم مادر تغذيه مى كند ولى مدفوعى ندارد!

-عجب! پس شما گفتيد از دانشمندان نيستيد؟ !

-من چنين نگفتم، بلكه گفتم از نادانان نيستم!

-سؤال ديگرى دارم.

-بفرماييد.

-به چه دليل عقيده داريد كه ميوه ها و نعمتهاى بهشتى كه نمى شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده كاهش پيدا نمى كنند؟ آيا نمونه روشنى از پديده هاى اين جهان مى توان براى اين موضوع ذكر كرد؟

-آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن كنيد، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از آن به هيچ وجه كاسته نمى شود! …

… اسقف هر سؤال مشكلى به نظرش مى رسيد، همه را پرسيد و جواب قانع كننده شنيد و چون خود را عاجز يافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والامقامى را كه مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بيشتر است، به اينجا آورده ايد تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پيشوايان آنان از ما برتر و داناترند؟ ! به خدا سوگند ديگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، مرا در ميان خود نخواهيد ديد! » اين را گفت و از جا برخاست و بيرون رفت

اتهام ناجوانمردانه

اين جريان (مناظره با اسقف مسيحيان) بسرعت در شهر دمشق پيچيد و موجى از شادى و هيجان در محيط شام به وجود آورد. هشام، به جاى آنكه از پيروزى افتخار آميز علمى امام باقر عليه السلام بر بيگانگان خوشحال گردد، بيش از پيش از نفوذ معنوى امام-عليه السلام-بيمناك شد و ضمن ظاهر سازى و ارسال هديه براى آن حضرت پيغام داد كه حتما همان روز دمشق را ترك گويد! نيز بر اثر خشمى كه به علت پيروزى علمى امام-عليه السلام-به وى دست داده بود، كوشش كرد درخشش علمى و اجتماعى ايشان را با حربه زنگ زده تهمت از بين ببرد و رهبر عاليقدر اسلام را متهم به گرايش به مسيحيت نمايد! لذا با كمال ناجوانمردى به برخى از فرمانداران خود (مانند فرماندار شهر مداين) چنين نوشت:

«محمد بن على، پسر ابو تراب، همراه فرزندش نزد من آمده بود، وقتى آنان را به مدينه باز گرداندم، نزد كشيشان رفتند و با گرايش به نصرانيت! به مسيحيان تقرب جستند. ولى من به خاطر خويشاوندى اى كه با من دارند، از كيفر آنان چشم پوشيدم! وقتى كه اين دو نفر به شهر شما رسيدند، به مردم اعلام كنيد كه من از آنان بيزارم » !

ولى تلاشهاى مذبوحانه هشام براى پوشاندن حقيقت به جايى نرسيد و مردم شهر مزبور كه ابتداءا تحت تاثير تبليغات هشام قرار گرفته بودند، در اثر احتجاجها و نشانه هاى امامت كه از آن حضرت ديده شد، به عظمت و مقام واقعى پيشواى پنجم پى بردند، و بدين ترتيب سفرى كه شروع آن با اجبار و تهديد بود، به يكى از سفرهاى ثمر بخش و آموزنده تبديل شد! (1)

پى نوشت:

1) تفصيل جريان سفر حضرت باقر عليه السلام به شام را «محمد بن جرير بن رستم الطبرى » در كتاب «دلائل الامامة » (ص 105-107) بيان نموده است و سپس مرحوم سيد بن طاووس در كتاب «امان الاخطار» (ص 62) و علامه مجلسى در بحار الانوار (ج 46، ص 307-313) و تاليفات ديگر خود از ابن جرير نقل كرده اند، ولى در جزئيات قضيه اندكى اختلاف به چشم مى خورد.

منبع: كتاب سيره پيشوايان ، ص. 341

 

هشام بن‏ حکم

هشام بن حکم از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیه السلام

قرن دوم هجری عصر شکوفایی نهضت فرهنگی شیعه

در سال ۱۳۲ هجری، رژیم خودکامه و ستمگر بنی امیه، پس از ۹۱ سال حکومت، سرانجام در آستانه سقوط قرار گرفت و با کشته شدن مروان بن محمد (۱۲۶-۱۳۲) منقرض شد و حکمرانان عباسی حکومت استبدادی خویش را آغاز کردند.[۱]

در چنین موقعیتی، که کشمکش های سیاسی بنی امیه و بنی عباس به اوج خود رسیده بود، حضرت امام صادق علیه السلام با رایت خاص خویش نهضت علمی  -فرهنگی تشیع را طرح ریزی کرد و دانشگاه عالی جعفری را بنیان نهاد. امام علیه السلام، با استفاده از فرصت بدست آمده حوزه علمی   با عظمتی تشکیل داد و در مدتی کوتاه علاقه مندان دانش معارف جعفری را پیرامون خود گرد آورد. آنان مشتاقانه به دانش اندوزی پرداختند و از گنجینه علوم آل محمد صلی الله علیه و آله به قدر توانایی خویش بهره مند شدند. به گفته شیخ مفید چهار هزار تن از حوزه درسی آن حضرت استفاده کردند.[۲]

شیخ طوسی شاگردان امام صادق علیه السلام را ۳۱۹۷ مرد و ۱۲ زن ذکر کرده است.[۳] امام ششم علیه السلام با توجه به شکوفایی دانش و به وجود آمدن مکتب های مختلف و هجوم افکار الحادی برنامه فرهنگی خویش را در محورهای مختلف به انجام رساند. پاسخ به شبهه های گوناگون ضددینی، تشکیل جلسات مناظره، نشر روایات و تعالیم اسلام، تدریس رشته های گوناگون علوم و تربیت شاگردان بخشی از برنامه های ششمین پیشوای شیعه بود.

هدف ما در این نوشتار کوتاه بررسی فرازهایی از زندگی یکی از ستارگان تابناک مکتب امامت و ولایت است. این کار، در روزگاری که تهاجم فرهنگی دشمنان اسلام و تشیع به اوج رسیده، از وظایف ما شیعیان است تا بهترین الگوها را به جوانان ارائه دهیم و از سقوط آن ها در دام الگوهای کاذب غرب پیشگیری کنیم.

هشام بن حکم کیست؟

هشام در اوایل قرن دوم هجری در کوفه دیده به جهان گشود و در شهر واسط رشد کرد و به عرصه اجتماع گام نهاد. او بعدها برای تجارت به بغداد آمد و در محله کرخ به بزازی مشغول شد. دانشمندان علم رجال می  نویسند: هشام دو فرزند دختر و پسر داشت. فرزند پسرش، حکم، متکلم بود و در بصره می  زیست. دخترش، فاطمه، یکی از زنان باایمان روزگار بود. هشام همچنین برادری به نام محمد بن حکم داشت که از راویان حدیث بود و محمد بن ابی عمیر، راوی معروف شیعه، از او روایت نقل می  کند.[۴]

هشام از همان آغاز جوانی سری پرشور داشت و شیفته علم و معرفت بود. او، برای رسیدن به این هدف، علوم عصر خویش را آموخت، کتب فلسفی دانشمندان یونان را فراگرفت و کتابی در رد یکی از فلاسفه یونان نگاشت.[۵]

هشام، در مسیر تکامل اندیشه اش، به مکتب های گوناگون علمی   عصر خویش پیوست؛ ولی هیچ مکتبی عطش حقیقت جویی اش را فروننشاند. او سرانجام به وسیله عمویش، عمیر بن یزید کوفی، با امام صادق علیه السلام آشنا شد و در شمار پیروان آن حضرت قرار گرفت.[۶] سیر تکاملی اندیشه هشام نشان می  دهد که آگاهانه و بر اساس برهان عقلی تشیع را پذیرفته است. او به منظور کسب علم، تامین معاش، مناظره، تبلیغ معارف اهل بیت علیهم السلام و انجام مناسک حج، به شهرهای بغداد، بصره، مدائن، حجاز و کوفه سفر کرد و با برهان های دقیق و منطقی اش در گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام کوشید.

سفر برای تحصیل دانش

هشام، به عنوان یک پژوهشگر شیعی، سعی می  کرد پرسش های خود را با امام صادق علیه السلام در میان نهد و از آن حضرت پاسخ دریافت کند. داستان زیر بر درستی این سخن گواهی می  دهد:

روزی، ابن ابی العوجاء یکی از دانشمندان مخالف اسلام، پرسشی درباره تعدد زوجات مطرح کرد و گفت: قرآن از سویی در آیه سوم سوره نساء می  گوید: «فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعدلوا فواحده؛ با زنان پاک مسلمان ازدواج کنید، با دو یا سه یا چهار زن؛ و اگر می  ترسید میان آن ها به عدالت رفتار نکنید، پس به یک همسر بسنده کنید».

از سوی دیگر در آیه ۱۲۹ همین سوره می  فرماید: «ولن تستطیعوا ان تعدلوا بین النساء ولو حرصتم؛ هرگز نمی  توانید میان زنان به عدالت رفتار کنید، هر چند کوشش کنید» با ضمیمه کردن آیه دوم به آیه اول درمی  یابیم که تعدد زوجات در اسلام ممنوع است؛ زیرا تعدد زوجات مشروط به عدالت است و عدالت هم ممکن نیست. پس تعدد زوجات در اسلام حرام است.

هشام از پاسخ بازماند. پس از ابن ابی العوجاء فرصت خواست و برای گرفتن پاسخ به مدینه شتافت. هشام سخن ابن ابی العوجاء را برای حضرت باز گفت. امام فرمود: منظور از عدالت در آیه سوم سوره نساء، عدالت در نفقه و عایت حقوق همسری و طرز رفتار و کردار است؛ و مراد از عدالت در آیه ۱۲۹ این سوره عدالت در تمایلات قلبی است. بنابراین تعدد زوجات در اسلام حرام نیست و با شرایطی جایز است. هشام از سفر برگشت و پاسخ را در اختیار ابن ابی العوجاء قرار داد. او سوگند یاد کرد که این پاسخ از(هشام) تو نیست.[۷]

هشام این گونه برای کسب علم و معارف اسلام تلاش می  کرد. امام صادق علیه السلام نیز متقابلاً هشام را از کوثر زلال لایت سیراب می  ساخت. امام در برابر پرسش های هشام، با بردباری پاسخ می  داد و قانعش می  ساخت. نمونه هایی از این پرسش و پاسخ ها در کتاب های توحید صدوق و علل الشرایع دیده می  شود.

جایگاه هشام در محضر امام صادق علیه السلام

نمونه هایی از رفتار امام صادق علیه السلام با شاگرد ممتازش می  تواند از جایگاه هشام نزد آن بزرگوار پرده بردارد:

۱- این جوان کیست؟

آن روز یکی از شلوغ ترین ایام حج بود. امام صادق علیه السلام با گروهی از یارانش گفتگو می  کرد. در این هنگام، هشام بن حکم که تازه به جوانی گام نهاده بود، خدمت امام رسید. پیشوای شیعیان از دیدن جوان شادمان شد، او را در صدر مجلس و کنار خویش نشاند و گرامی   داشت. این رفتار امام حاضران را، که از شخصیت های علمی   شمرده می  شدند، شگفت زده ساخت. وقتی امام علیه السلام آثار شگفتی را در چهره حاضران مشاهده کرد، فرمود: «هذا ناصرنا بقلبه ولسانه و یده؛ این جوان با دل و زبان و دستش یاور ماست».

سپس برای اثبات مقام علمی   هشام درباره نام های خداوند متعال و فروعات آن ها از وی پرسید و هشام همه را نیک پاسخ گفت. آن گاه حضرت فرمود: هشام، آیا چنان فهم داری که با درک و تفکرت دشمنان ما را دفع کنی؟ هشام گفت: آری. امام فرمود: نفعک الله به و ثبتک؛ خداوند تو را در این راه ثابت قدم دارد و از آن بهره مند سازد. هشام می  گوید: بعد از این دعا، هرگز در بحث های خداشناسی و توحید شکست نخوردم.[۸]

روح القدس تو را یاری کند.

هشام چنان مورد توجه امام صادق علیه السلام بود که در یکی از روزها وی را به حضور طلبید و فرمود: درباره تو سخنی را می  گویم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به «حسان بن ثابت انصاری» (شاعر معروف عصر پیامبر که با شعرش از حریم اسلام حمایت می  کرد) فرمود: تا وقتی که ما را با زبانت یاری می  کنی، پیوسته تو را به وسیله روح القدس تایید کند.[۹][۱۰]

مناظره های علمی

هشام بن حکم، علاوه بر هوش سرشار و دانش وسیع، از قدرت بیان و صراحت لهجه و شهامت در مناظره برخوردار بود و با استفاده از این نعمت های ارزشمند الهی، با دانشمندان و متفکران در مناظره شرکت می  کرد. استادش امام صادق علیه السلام از شیوه مناظره و بیان وی خشنود بود و همواره او را تحسین می  کرد. ششمین پیشوای معصوم روزی فرمود: ای هشام، با مردم سخن بگو، من دوست دارم همانند تو در میان شیعیان ما باشد.[۱۱][۱۲]

آن بزرگوار گاه شیوه بحث هشام را می  ستود و می  فرمود: این گونه استدلال در صحف حضرت ابراهیم و حضرت موسی علیهم السلام آمده است.[۱۳] نگاهی گذرا به چند نمونه از مناظره های هشام برای آشنایی با مقام علمی   و شیوه بحث وی سودمند است.

هشام و مناظره با عمرو بن عبید معتزلی:

یونس بن یعقوب، یکی از شاگردان برجسته امام صادق علیه السلام می  گوید: در یکی از سال هایی که هشام بن حکم به سفر حج مشرف شده بود، در «منا» حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شد. حمران بن اعین، محمد بن نعمان، هشام بن سالم و دیگر بزرگان شیعه نیز در مجلس حاضر بودند. حضرت علیه السلام به هشام فرمود: آیا نمی  خواهی داستان مناظره و گفتگوی خود با عمرو بن عبید را برای ما بیان کنی؟ هشام، که از همه اهل مجلس جوانتر به نظر می  رسید، گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، جلالت شما مانع می  شود؛ از شما شرم دارم و در حضورتان توان سخن گفتن در خویش نمی  یابم.

امام صادق علیه السلام فرمود: وقتی به شما امر می  کنیم، اطاعت کنید. آنگاه هشام داستان مناظره خودش با عمرو بن عبید را چنین بیان کرد: به من خبر دادند که عمرو بن عبید روزها در مسجد جامع بصره با شاگردانش می  نشیند، درباره امامت بحث می  کند و عقیده شیعه درباره امام را بی اساس و باطل می  شمارد. این خبر برایم خیلی ناگوار بود، به همین سبب به بصره رفتم. وقتی وارد مسجد جامع بصره شدم، بسیاری اطراف عمرو نشسته بودند. از حاضران تقاضا کردم اجازه دهند تا بتوانم نزدیک عمرو بنشینم.

وقتی نشستم، به عمرو بن عبید گفتم: ای مرد دانشمند، من غریبم، اجازه می  دهید چیزی بپرسم؟ گفت: آری. گفتم: آیا شما چشم دارید؟ گفت: پسرجان این چه پرسشی است، چرا درباره چیزی که می  بینی می  پرسی؟ گفتم: استاد عزیز پوزش می  خواهم. پرسش هایم این گونه است، خواهش می  کنم، پاسخ دهید. گفت: گرچه پرسش هایت احمقانه است، ولی آنچه می  خواهی بپرس. گفتم: آیا چشم دارید؟ گفت: آری. پرسیدم: با آن چه می  کنی؟ گفت: به وسیله آن رنگ ها و اشخاص را می  بینم. گفتم: آیا بینی داری؟ گفت: آری. گفتم: از آن چه بهره ای می  بری؟ گفت: به وسیله آن بوها را استشمام می  کنم. گفتم: آیا زبان داری؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می  کنی؟ گفت: طعم اشیا را می  چشم. گفتم: آیا شما گوش دارید؟ گفت: آری. گفتم: از آنچه سود می  بری؟ گفت: به آن صداها را می  شنوم. گفتم: بسیار خوب، حالا بفرمایید دل هم دارید؟ گفت: آری. گفتم: دل برای چیست؟ گفت: به وسیله دل (مرکز ادراکات) آن چه بر حواس پنجگانه و اعضای بدنم می  گذرد، تشخیص می  دهم اشتباه هایم را برطرف می  کنم و درست را از نادرست تشخیص می  دهم. گفتم: مگر با وجود این اعضا از دل بی نیاز نیستی؟ گفت: نه، هرگز. گفتم: در حالی که حواس و اعضای بدنت سالم است چگونه نیاز به دل داری؟ گفت: پسرجان، وقتی اعضای بدن در چیزی که با حواس درک می  شود تردید کند، آن را به دل ارجاع می  دهد تا تردیدش برطرف شود. گفتم: پس خداوند، دل را برای رفع تردید اعضا گذاشته است. گفت: آری. گفتم: پس وجود دل برای رفع حیرت و تردید ضروری است؟ گفت: آری، چنین است. گفتم: شما می  گویید خدای تبارک و تعالی اعضای بدنت را بدون پیشوایی که هنگام حیرت و شک به او مراجعه کنند نگذاشته است، پس چگونه ممکن است بندگانش را در وادی حیرت و گمراهی رها کرده، برای رفع تردید و تحیرشان پیشوایی تعیین نفرماید؟ عمرو بن عبید پس از لحظه ای تامل و سکوت، سربلند کرد، به من نگریست و گفت: تو هشام بن حکم هستی؟ گفتم: نه. گفت: از همنشینیان اویی؟ گفتم: نه. پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: کوفه. گفت: تو همان هشامی؛ سپس مرا در آغوش گرفت؛ به جای خود نشانید و تا من آنجا بودم، سخن نگفت.

حضرت صادق علیه السلام از شنیدن داستان خشنود و شادمان شد و فرمود: هشام، این گونه استدلال را از که آموختی؟ هشام گفت: آن چه از شما شنیده بودم، تنظیم و چنین بیان کردم. حضرت فرمود: به خدا سوگند این مطلب در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.[۱۴]

اکثریت دلیل حقانیت نیست:

یکی از خصوصیات بارز این دانشمند برجسته صراحت لهجه و حاضرجوابی بود. او سخنان مخالف و موافق را می  شنید و پس از بررسی، نظر خود را آشکارا بیان می  کرد. روزی ابوعبیده معتزلی به هشام گفت: دلیل درستی اعتقاد ما و بطلان اعتقاد شما این است که طرفداران ما بسیار و پیروان شما اندکند. هشام بی درنگ گفت: با این سخن ما را نکوهش نمی  کنی؛ بلکه بر حضرت نوح علیه السلام خرده می  گیری. او ۹۵۰ سال پیامبری کرد و شب و روز قومش را به سوی خدا فراخواند؛ ولی جز گروهی اندک به وی ایمان نیاوردند. بنابراین، اکثریت دلیل حقانیت نیست.[۱۵]

خواستگاری:

روزی یکی از دوستانش به نام عبدالله بن زید اباضی، که از گروه خوارج بود، از دخترش فاطمه خواستگاری کرد و گفت: بین ما همیشه دوستی و محبت برقرار است برای تقویت این پیوند می  خواهم دخترت فاطمه را خواستگاری کنم. هشام بی درنگ گفت: او زن باایمانی است. عبدالله مراد هشام را دریافت و دیگر تقاضایش را تکرار نکرد. هشام با این جمله کوتاه به او فهماند که ازدواج یک زن باایمان با مرد بی ایمان جایز نیست.[۱۶]

هشام ترازوی امامت و الگوی شیعیان

امام صادق علیه السلام می  فرمود: هشام بن حکم مراقب و نگهبان حق ما و مؤید صدق ما و نابودکننده نظرهای باطل دشمنان ماست. کسی که از او پیروی کند، از ما پیروی کرده است و کسی که با او مخالفت کند، با ما مخالفت ورزیده است.[۱۷]

هشام در محضر امام کاظم علیه السلام

پایه های اعتقادی و شخصیت والای علمی   هشام در مکتب امام صادق علیه السلام استوار شد. چون پیشوای ششم، در سال ۱۴۸ به شهادت رسید، هشام به امام کاظم علیه السلام روی آورد؛ از محضر آن معصوم والامقام کامیاب شد و در شمار شاگردان و یاران آن حضرت جای گرفت. او نزد هفتمین امام علیه السلام چنان جایگاهی یافت که تاریخ نگاران وی را از کارگزاران مطمئن و مورد عنایت خاص آن حضرت شمرده اند.[۱۸]

هشام بن حکم کارگزار خصوصی امام هفتم علیه السلام

امام هفتم علیه السلام به هشام بن حکم توجه خاص داشت و او را متصدی کارهای شخصی اش قرار داده بود. حسن فرزند علی بن یقطین می  گوید: هرگاه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام برای رفع نیازهای شخصی یا عمومی   چیزی لازم داشت، به پدرم (علی بن یقطین) می  نوشت: فلان چیز را خریداری یا تهیه کن و باید متصدی این کار هشام بن حکم باشد. عنایت حضرت به هشام چنان بود که پانزده هزار درهم به او وام داد و فرمود: با این پول تجارت کن، سودش را بردار و سرمایه را به ما برگردان. هشام پذیرفت و طبق دستور امام علیه السلام رفتار کرد.[۱۹]

امام کاظم علیه السلام به هشام دستور تقیه می  دهد.

هشام می  گوید: امام هفتم برای من پیام فرستاد: در این ایام که مهدی (سومین خلیفه عباسی) بر سرکار است مواظب باش و از سخن گفتن بپرهیز؛ زیرا خطر جدی تهدیدت می  کند. هشام به فرمان امام علیه السلام عمل کرد و از خطر نجات یافت تا آن که مهدی عباسی درگذشت و بار دیگر اوضاع به حال عادی برگشت.[۲۰]

مقام علمی   هشام بن حکم

شاگرد ممتاز مکتب اهل بیت علیهم السلام نه تنها در علوم نقلی و عقلی سرآمد عصر خویش بود؛ بلکه هرگاه احساس می  کرد حمایت از اسلام به تحصیل علوم دیگر نیاز دارد، با جان و دل در پی آن می  شتافت و دانشی تازه می  آموخت. او در مقام فتوا، یک فقیه پرهیزکار، در مقام مناظره و دفاع از اعتقادات شیعه یک متکلم ورزیده و در علم حدیث یک محدث ممتاز و مورد اعتماد راویان معروف شیعه بود. کتاب های حدیثی مختلف به رشته نگارش کشید و شاگردان بسیار تربیت کرد.

متکلم مجاهد و خستگی ناپذیر قرن دوم هجری، علاوه بر فقه و اصول و کلام و فلسفه و علم حدیث، در علوم روانشناسی و سایر دانش های رایج عصر خویش اطلاعات گسترده ای داشت. عبدالله نعمه می  نویسد: یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون الرشید، با حضور دانشمندان مختلف، نشست های علمی   و تخصصی برگزار می  کرد. در یکی از نشست ها، که هشام بن حکم نیز حضور داشت، پس از گفتگو و بحث در موضوعات مختلف علمی، یحیی گفت: درباره «عشق» هم سخن بگویید. حاضران هر یک در حد معلومات خویش مطالبی بیان کردند و سخنانشان به وسیله منشیان وزیر ثبت شد. وقتی نوبت به هشام بن حکم رسید، با بیانی شیرین مطالبی بیان کرد که حاضران بی اختیار لب به تحسین گشودند.[۲۱]

شاگردان هشام

چنان که اشاره شد، هشام در پرتو انوار تابناک اهل بیت علیهم السلام شاگردان بسیار تربیت کرد که بعضی از آنان گوی سبقت از همگان ربودند. محمد بن ابی عمیر یکی از آنان شمرده می  شود که مورد اعتماد و احترام علمای بزرگ امامیه قرار گرفته، از چهره های درخشان شیعه است. صفوان بن یحیی کوفی، حماد بن عثمان، یونس بن یعقوب، علی بن منصور و یونس بن عبدالرحمن از دیگر شاگردان هشام بشمار می  آیند. یونس بن عبدالرحمن فقیهی نامور و یاور مخصوص امام کاظم علیه السلام بود.[۲۲] علی بن منصور در علم کلام دانشوری برجسته بود و درس های توحید و امامت را در مجموعه ای با عنوان «تدبیر» گرد آورد.[۲۳]

تالیفات هشام

چهره درخشان مکتب ولایت، علاوه بر فعالیت های گسترده در دانش اندوزی و تبلیغ، حدود سی جلد کتاب در موضوعات مختلف علمی   به رشته نگارش کشید. «الامامه» و جبر و اختیار در علم کلام و «الفاظ» در اصول فقه بخشی از یادگارهای آن دانشمند برجسته است.[۲۴]

شخصیت ممتاز شیعه در معرض اتهام

موقعیت و لیاقت هشام در محضر امام صادق و امام کاظم علیه السلام چنان بود که گروهی بدان حسد ورزیدند و شایعات گوناگون علیه او رواج دادند. متاسفانه این شایعات سودمند واقع شد و حتی بعضی از شیعیان نیز درباره اعتقادات هشام در تردید فرورفتند. وقتی این نسبت های ناروا به اوج خود رسید، موسی مشرقی خدمت امام رضا علیه السلام حضور یافت و گفت: آیا هشام را دوست بداریم یا از او بیزاری بجوییم؟ امام رضا علیه السلام فرمود: هشام را دوست بدارید. وقتی که به شما چنین گفتم، عمل کنید. اکنون برو و به شیعیان بگو امام مرا به ولایت و دوستی هشام فرمان داد.[۲۵]

آخرین روزهای زندگی هشام بن حکم

یحیی برمکی در آغاز به هشام بن حکم اظهار علاقه می  کرد و مدتی نیز وی را دبیر مجالس مناظره خود ساخت. او سرانجام از هشام رنجید و اسباب کشتن وی را فراهم کرد. انتقادهای هشام آرای فلسفی یحیی بن خالد، مغلوب ساختن پیوسته وی در بحث ها و نیز هراس وزیر از نزدیکی هشام به هارون علل اصلی دشمنی یحیی با هشام بود. روزی هارون گفت: دوست دارم در مجالس مناظره شما شرکت کنم؛ اما نه در حضور دیگران، بلکه در پشت پرده تا حاضران نظرهای خویش را بی پروا بیان کنند.

یحیی مجلس مناظره ترتیب داد و هشام را نیز دعوت کرد. هارون طبق برنامه قبلی پشت پرده نشست. وزیر که اندیشه انتقام در سر می  پروراند با نقشه قبلی هشام را وارد بحث امامت کرد. هشام بعد از گفتگوی بسیار، گفت: «اگر امام مرا به جنگ فرمان دهد، اطاعت می  کنم».

منطق هشام طاغوت زمان را می  لرزاند.

هارون با شنیدن این جمله، چهره در هم کشید و گفت: هشام مطلب را آشکار کرد. آیا با زنده بودن وی سلطنت من یک ساعت باقی می  ماند؟ به خدا سوگند، اثر زبان این مرد در دل های مردم از صد هزار شمشیر برنده تر و مؤثرتر است.[۲۶]

بی درنگ فرمان داد هشام را دستگیر کنند. هشام از گرداب خشم هارون به مدائن گریخت. از آن جا به کوفه رفت، در منزل ابن شرف پنهان شد و حدود دو ماه بعد جهان مادی را وداع گفت. حضرت امام رضا علیه السلام درباره او فرمود: خدا او را رحمت کند. بنده ای خیرخواه و دلسوز و یک انسان حقیقی بود. اصحابش بر او حسد بردند و آزارش کردند.[۲۷]

در پایان این نوشتار، بیان سفارش های اخلاقی امام هفتم علیه السلام به هشام بن حکم بسیار مناسب می  نماید:

«یا هشام ان العاقل الذی لایشغل الحلال شکره ولایغلب الحرام صبره؛ ای هشام، عاقل کسی است که حلال او را از سپاس گزاری بازندارد و حرام بر صبرش چیره نشود».

«یا هشام ان العاقل لایکذب و ان کان فیه هواه؛[۲۸] ای هشام، عاقل دروغ نمی  گوید، هر چند دلخواهش باشد».

«یا هشام لادین لمن لامروه له ولامروه لمن لاعقل له. ان اعظم الناس قدرا الذی لایری الدنیا لنفسه خطرا. اما ان ابدانکم لیس لها ثمن الا الجنه فلا تبیعوها بغیرها؛[۲۹] ای هشام کسی که جوانمردی ندارد، دین ندارد و کسی که عقل ندارد، جوانمردی ندارد. باارزشترین مردم کسی است که دنیا را برای خود منزلت و مقام باارزشی نداند. همانا برای بدن های شما بهایی جز بهشت نیست. پس آن را به غیر بهشت (و ارزانتر) نفروشید.

«ای هشام، عاقل به کسی که می  ترسد دروغگویش بخواند، خبر نمی  دهد و از آن که نگرانی مضایقه دارد، چیزی نمی  طلبد و به آن چه توانا نیست، وعده نمی  دهد و به آن چه در امیدواری اش سرزنش شود، امید نمی  بندد و به کاری که می  ترسد در آن درماند، اقدام نمی  کند».

پانویس

  1. تتمه المنتهی، ص ۱۵۵٫
  2. ارشاد مفید، ص ۲۵۴٫
  3. رجال شیخ طوسی، ص ۳۴۲٫
  4. معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۲۷۳٫
  5. هشام بن حکم، صفایی، ص ۱۴٫
  6. رجال نجاشی، ص ۴۳۳٫
  7. منتهی الآمال، ج ۲، ص ۲۵۱٫
  8. تفسیر برهان، ج ۱، ص ۴۲۰٫
  9. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۹۴٫
  10. لاتزال مویدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانک.
  11. قاموس الرجال، ج ۹، ص ۳۱۷٫
  12. هزاره شیخ طوسی، ج ۲، ص ۱۴۲٫
  13. یا هشام کلم الناس انی احب ان اری مثلکم فی الشیعه.
  14. کافی، ج ۱، ح ۳٫
  15. همان؛ معجم الرجال الحدیث، ج ۱۹، ص ۲۸۲٫
  16. بحار، ج ۱۱، ص ۲۲۶٫
  17. هشام بن حکم، صفایی، ص ۱۴؛ رجال نجاشی، ص ۴۳۳؛ فهرست شیخ طوسی، ص ۳۵۵٫
  18. معجم رجال الحدیث، ج ۱۹، ص ۲۷۱٫
  19. رجال نجاشی، ص ۴۳۳؛ فهرست طوسی، ص ۳۵۵٫
  20. عوالم، ج ۲۱، ص ۴۰۳٫
  21. قاموس الرجال، ج ۹، ص ۳۲۴٫
  22. هشام بن حکم، عبدالله نعمه، ص ۶۲٫
  23. در مورد شرح حال او به مقاله نگارنده در شماره ۱۵ ماهنامه کوثر رجوع شود.
  24. هشام بن حکم، عبدالله نعمه، ص ۵۹٫
  25. رجال نجاشی، ص ۴۳۳٫
  26. جامع الرواه، اردبیلی، ج ۲، ص ۳۱۳٫
  27. هشام بن حکم، صفایی، ص ۱۲۱٫
  28. معجم رجال الحدیث، ج ۱۹، ص ۲۸۱٫
  29. اصول کافی، ج ۱؛ کتاب عقل و جهل، ج ۱۲٫

منبع:عبدالکریم پاک نیا، مجله ماهنامه کوثر، شماره ۱۸٫