مقام

نوشته‌ها

رد کننده على مانند رد کننده خدا

اشاره:

حضرت علی(ع) پسر عم پیامبر(ص)، تنها مولود کعبه و نخستین کسی است که در پرتو همجواری با نبی اکرم اسلام رشد و اعتلای روحی و فکری یافت و از انفاس قدسی و تعالیم نبوی برخوردار گشت. وی نخستین ایمان آورنده پس از حضرت خدیجه(س) بود که در طول بعثت و پس از آن و در تمامی وقایع و حوادث پرفراز و نشیب تاریخ صدر اسلام، یار و یاور همیشگی نبی اکرم(ص) بوده، کسب مقام دامادی پیامبر(ص) نیز بر دیگر مراتب و فضایلش افزود. ایشان پس از رسول خدا، شخصیتی است که اگرچه دوستانش از سر ترس و دشمنانش از سر کینه و دشمنی، فضایلش را کتمان کردند؛ اما با این وجود، مناقب و فضایلش زمین و زمان را پر کرده است. بنابراین به دور از غبار تعصب و به طریق اهل انصاف باید گفت، عظمت علمی و توانمندیهای روحی علی(ع)، او را به الگویی جاویدان برای تمامی عصرها و نسلها تبدیل کرده است و برجستگی شخصیت و امتیازات آن حضرت وقتی چشم‏گیرتر مى‏شود که در سخنان و دیدگاههاى دیگران تجلى می¬یابد. از این رو است که آثار بسیاری در رثای ایشان نوشته شده و افراد مختلف از سلایق و مذاهب گوناگون، او را سرآمد علم و عرفان و سرچشمه همه فضایل دانسته و مقامش را ستوده¬اند.   

از امام باقر (ع ) روایت شده : « على (ع ) روزى از میان کوچه هاى کوفه عبور مى کرد تا این که به مردى رسید که مارماهى حمل مى کرد. حضرت فرمود: « به این مرد نگاه کنید که یک اسراییلى را حمل مى کند.» آن مرد انکار کرد و گفت :« از کى تا به حال مارماهى اسراییلى شده ؟!»
على (ع ) فرمود: « آگاه باشید که چون روز پنجم شود، از بینى و چشم و گوش ‍ این مرد، دودى بلند مى شود و در همان جا از دنیا خواهد رفت .»  آن مرد در روز پنجم به آن بلا مبتلا شد و فوت کرد. او را نزد قبرش آوردند و دفن کردند. هنگامى که دفن شد، امیرالمؤ منین (ع ) با جماعتى به سوى آن قبر تشریف آوردند و حضرت خدا را خواند و سپس با پا به قبر او زد. بلافاصله آن مرد در مقابل آن جناب ایستاد در حالى که مى گفت : «رد کننده على (ع )، مانند رد کننده خدا و رسول اوست» .
حضرت به او فرمود:« به قبرت برگرد و او به درون قبر رفت و دهانه قبر به رویش بسته شد».

پی نوشت:

على (ع ) و المناقب ، ص ۱۶۴ – ۱۶۳٫

منبع:مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن

فخرالمحققین حلى (ره)

اشاره:

فخرالمحققین، پسر علا مه حلی، در ۶۸۲ متولد و در سال ۷۷۱ درگذشته است علامه حلى در مـقـدمه تذکره الفقها، و در مقدمه کتاب قواعد از فرزندش به تجلیل یادکرده است و در آخر قـواعد آرزو کرده است که پسر بعد از پدر کارهاى ناتمام او را تمام کند فخرالمحققین کتابى دارد به نام ایضاح الفوائد فى شرح مشکلات القواعد آرا او درکتب فقهیه مورد توجه است. [۱] فـخـرالـمـحـقـقین، فخر الدین و فخر الاسلام، هر سه لقب فرزند دانشمند وبرومند علا مه حلى مـى باشد نام شریفش محمد است او نیز مانند پدر نابغه اى ازنوابغ ارزنده شیعه است.

شـیخ امام سلطان العلما و منتهى الفضلا و النبلا، خاتم المجتهدین، فخرالمله و الدین، ابوطالب محمد فرزند شیخ امام سعید جمال الدین بن مطهر که خداوندعمر گران بهاى او را دراز گرداند و از پیشامدهاى سؤ زمانه نگه دارد.

فخر المحققین در شب بیستم جمادى الاول سال ۶۸۲ هجرى در شهر حله موطن خویش دیده به دنـیـا گشود علوم مقدماتى و متداول عصر و سپس علوم عالیه خط فخرالمحققین بر روى کتاب نهج المسترشدین.معقول، یعنى فلسفه و کلام و منطق و فقه و اصول و حدیث و غیره را نزد پدرعلا مه اش فراگرفت و پـیـش از آنـکـه بـه حـد بـلوغ برسد، در انواع آنها ورزیده شد، یعنى تقریبا از تحصیل آنها بى نیاز گردید.

قاضى نوراللّه شوشترى در کتاب مجالس المؤمنین مى نویسد:فخرالمحققین محمد در علوم عـقـلـى و نـقـلـى مـحـققى نحریر بود و در علو فهم وفطرت مدققى بى نظیر سپس او از یکى از دانـشمندان شافعى نقل مى کند که وقتى باپدرش به نزد سلطان محمد خدابنده به سلطانیه قـزویـن آمـد، دانـشـمـنـدى جـوان،عـالى مقام، مستعد، نیک خوى و پسندیده خصال بود آنگاه مى گوید:.

وى در خدمت پدر بزرگوارش تربیت یافته و در سن ده سالگى نور اجتهاد ازناصیه حال او تافته، چنانکه خود نیز در شرح خطبه کتاب قواعد به آن اشاره فرموده و گفته است چون از تحصیل عـلوم معقول در محضر پدرم علامه فراغت یافتم وبسیارى از کتب علمى علماى شیعه را نزد وى خواندم، از او مسالت نمودم کتابى درفقه تصنیف کند که جامع اسرار آن علم باشد.

سپس به نقل از قاضى نوراللّه براى اثبات اینکه فخرالمحققین هنگام تصنیف کتاب قواعد پدر، مـجـتـهـد بـوده و کـمتر از ده سال داشته است، مى نویسد: از ملاحظه تاریخ ولادت او، و تاریخ تـصـنیف کتاب ظاهر مى شود که سن او در آن موقع کمتر از ده سال بوده و تعجب شهید ثانى در ایـن بـاب چنانکه در حاشیه قواعد اظهار فرموده،وجهى ندارد بلکه تعجب او عجب است، زیرا که خـود (یـعـنـى شهید ثانى) در شرح درایه اصول حدیث،حال جمعى کثیرى را که خداى تعالى در کمتر از آن عمرتوفیق کمال داده، ذکر نموده است از جمله آن که روایت کرده ازشیخ تقى الدین حـسن بن داود که مى گفته سیدغیاث الدین، عبدالکریم بن طاوس که دوست و مصاحب اوبوده، بـه کـتـاب خـواندن مشغول شد و در چهار سالگى از معلم مستغنى گردیدو ازابراهیم بن سعید جـوهـرى روایت نموده است که گفت کودکى چهار ساله دیدم که نزدمامون عباسى آوردند و او قرآن را خوانده بود و نظر در راى و اجتهاد کرده بود این قدر بود که هر گاه گرسنه مى شد، مانند طـفـلان مى گریست و مؤید این داستان، زندگى شیخ ابوعلى سینا است، بر وجهى که در تواریخ مسطور است.

مـؤلـف روضـاتالجنات، بر قاضى نوراللّه خرده گرفته است و گفته: تاریخ ‌تالیف قواعد بر من روشن نیست تا حکم کنم که فخرالمحققین در آن موقع چند ساله بوده، ولى تعجب شهید ثانى در واقـع و ایـنکه قاضى گفته است به قول حسن بن داود،غیاث الدین بن طاوس در چهار سالگى از مـعلم بى نیاز شد، مقصود این نیست که وى در آن سن کلا از تحصیل بى نیاز گردید، بلکه منظور از معلم، معلم خط بوده است.

تحقیق و بررسى در این مورد:

دانشمند گرامی، جناب آقاى دوانى گوید:

بـا کـمـال تـاسـف بـاید گفت دانشمندان عالى مقام نامبرده، یعنى قاضى نوراللّه ومؤلف کتاب روضـات و فـاضـل هندی، هر سه موفق به حل موضوع نشده اند و حتى گفته ابهام آمیز و نظریات شگفت انگیز آنان نیز بدون تحقیق و بررسى مورد استفاده واستناد دیگران واقع شده و در کتابهاى خود بازگو نموده اند. مـثـلا مـؤلـف روضـات، فقط استدلال قاضى نوراللّه را مورد ایراد قرار داده و ازتعجب شهید ثانى جـانـبـدارى نـمـوده، بدون اینکه قضیه را حل کند و اثبات نماید که هنگام تالیف کتاب قواعد که فخرالمحققین مى گوید من از تحصیل تمام علوم متداول فراغت یافتم، چند سال داشته است؟ فاضل هندى نیز استدلال مى کند که چون علامه تالیفات خود را در کتاب خلاصه که به سال ۶۹۲ تـالـیـف نـمـوده آورده اسـت و قـواعـد مورد بحث نیز یکى از آنهابوده است پس مى توان گفت فـخـرالـمـحـققین به گفته قاضى نوراللّه در آن موقع ده سال یا کمتر داشته است در صورتى که امـکـان دارد علامه کتاب قواعد را سالها بعد از تالیف خلاصه نوشته باشد (چنان که همین طور نیز هست) و به طوریکه معمول مؤلفین است، بعد فهرست تالیفات خود را در خلاصه آورده باشد. در نـامه دانشوران، ضمن شرح حال غیاث عبدالکریم بن طاوس، پس از نقل عبارت حسن بن داود دربـاره نبوغ و هوش سرشارى مانند قاضى نوراللّه، چند نفر راکه در خردسالى به مقام عالى علمى نائل گشته اند نام مى برد از جمله علا مه حلى را نام برده و مى گوید:.

دیـگـر فرزند آن بزرگوار که فخرالمحققین لقب دارد، چنانکه قاضى نوراللّه شوشترى آورده، از آن پـیش که سن شریفش از ده سال متجاوز گردد، به درجه استنباط احکام و استخراج فروع فایز گـشـت و بـا اینکه گفته ابن داود را درباره ابن طاوس بدین گونه نقل مى کند در چهار سالگى مـعلمى به تربیت وى گماشتند، در مدت چهل روز ازتعلم خط بى نیاز گشت چون سن شریفش به یازده رسید، در اندک زمانى کلام اللّه مجید را حافظ گردید.

مـع الـوصـف مـؤلفین نامه دانشوران متوجه اشتباهى که در اینجا براى قاضى نوراللّه و فاضل هندى روى داده، نشده و گفتار هر دو را بدون توضیح نقل کرده اند. محدث بزرگوار مرحوم حاج شیخ عباس قمى نیز در کتاب فوائد الرضویه گفته قاضى نوراللّه را عـیـنـا نقل کرده و با اینکه وصیت علامه به فخرالمحققین را نیز درصفحه مقابل آورده است، مـعـهـذا حل موضوع براى ایشان نیز پوشیده مانده است،زیرا علا مه در آن وصیت نامه که در آخر کـتـاب قـواعـد در بسیارى از کتب تراجم وغیره نیز ذکر شده است، از جمله مى نویسد: اى فرزند من ! در این کتاب فتاواى احکام و قواعد شرایع اسلام را براى تو خلاصه نموده و بیان کردم و بـا الفاظى مختصرو عباراتى شیوا و سبکى دلپذیر و محکم روشن ساختم سن من در این موقع به پنجاه رسید و اینک وارد دهه بعد آن شده ام. اگر دانشمندان توجهى به این جمله سن من در این موقع به پنجاه رسیدمى نمودند، موضوع حـل مى گشت و دیگر این همه شرح و بسط مورد پیدا نمى کرد،زیرا از این عبارت کاملا پیدا است کـه عـلا مـه هنگام تالیف قواعد پنجاه سال داشت وچون ولادت وى در سال ۶۴۸ روى داده، بـایـد گـفـت عـلا مه در سال ۶۹۸ به تصنیف کتاب قواعد پرداخته است و با در نظر گرفتن ولادت فـخرالمحققین در سال ۶۸۲بدون تردید فخرالمحققین در آن موقع ۱۶ ساله بوده است از این میان نتایج زیر به دست مى آید:.

۱ـ فـخـرالـمـحـقـقـین هنگام تالیف قواعد که به خواهش وى صورت گرفته و خوددر شرح آن مى گوید در ۱۶ سالگى مجتهد مسلم بوده و علوم معقول را تکمیل نموده است.

۲ـ استنباط قاضى نوراللّه و فاضل هندى و دیگران که از آنها پیروى نموده وگفته اند در آن موقع سن فخرالمحققین ده سال یا کمتر بوده، مورد ندارد و دلیلى بر آن نیست.

۳ـ تالیف قواعد در سال ۶۹۲ صحیح نیست و استدلال قاضى و فاضل هندى مناسب نمى باشد.

۴ـ تـاریـخ تالیف قواعد از گفته خود علا مه به خوبى آشکار است که در پنجاه سالگى علا مه، یـعنى به طور مسلم در سال ۶۹۸ انجام گرفته است، زیرا علا مه وصیت نامه مزبور را بعد از تالیف کتاب بزرگ قواعد نوشته است و با اشتغالاتى که داشته و کتب بسیارى که در عرض یکدیگر تالیف و تـصنیف مى نموده، امکان دارد که یکى دو سال قبل از آن، یا بیشتر، دست به تالیف چنین کتابى زده بـاشد و به گفته خود،از تحصیل علوم معقول و منقول بى نیاز بوده است، یا هنوز به حد بلوغ نرسیده، و یادست کم تازه بالغ گشته باشد. فخرالمحققین در نظر علا مه حلی:فـخـرالـمحققین در ایام جوانى با پدرش به ایران سفر نموده، آن گاه با پدر به حله واقع در کشور عـراق برگشت، و به طوریکه خود در حاشیه کتاب الالفین مى نویسد،ناگزیر به جلاى وطن گردید و به نواحى آذربایجان آمد و گویا مجددا به حله برگشته باشد. فخرالمحققین به همان میزانى که از لحاظ مراتب فضل و کمال ممتاز و در حدخود بى نظیر بوده اسـت، از حـیـث ادب و اخـلاق و مـلـکات فاضله نیز امتیازى مخصوص داشته است در میان انبوه دانشمندان که ما با زندگانى آنان آشنا هستیم،چنین پدر و فرزندى را ندیده ایم که هر دو از نوابغ نـامى و نسبت به هم تا این اندازه خصوصیت و احترام مرعى دارند علا مه در برخى از آثار خود، هر جـا از فـرزنـدش فـخـرالمحققین نام مى برد، مى گوید:
خداوند مرا فداى او گرداند و از بدیها دوربدارد. در آغـاز کتاب الالفین که مشتمل بر هزار دلیل در اثبات امامت امیر المؤمنین على (ع) است، مى نویسد: من به خواهش فرزند عزیزم محمد که خداوند امور دنیا وآخرت او را اصلاح گرداند، چنانکه او نیز نسبت به پدر و مادرش از هر گونه احترام وخدمت گزارى مضایقت ندارند، و امیدوارم کـه خـداونـد، سـعـادت دو جهان را به اوروزى کند چنانکه او هم در به کار بستن نیروى عقلى و حـسـى خـود از من اطاعت نموده و با گفتار و کردار خویش موجبات خوشنودى مرا فراهم کرده اسـت و ریـاسـت ظاهرى و معنوى را یکجا به او موهبت کند، چه که وى به اندازه یک چشم به هم زدن نافرمانى بر من ننموده این کتاب را که موسوم به الفین است، املا نمودم.

در این کتاب هزار دلیل یقینى و برهان عقلى و نقلى براى اثبات امامت بلافصل حضرت شاه ولایت، على بن ابیطالب (ع) و هزار دلیل در رد شبهات مخالفین وارد ساختم و نیز ادله بسیارى در اثبات امـامـت سـایـر امامان عالى مقام به مقدارى که طالبان را قانع سازد آوردم و ثواب آن را به فرزندم محمد اهدا نمودم. خداوند او را از هر خطرى نگهدارد، و هر گونه بدى و زشتى را از وى برطرف سازد و به آرزوهایى که دارد نائل گرداند و شر دشمنانش را از او دور کند. هـم چـنین در آغاز کتاب قواعد و ارشاد و غیره به همین مضامین فرزندش راستوده است در آغاز قواعد مى نویسد:.

ایـن کـتـاب را بـه خواهش دوست ترین مردم نسبت به خود و عزیزترین آنها،یعنى فرزند عزیزم محمد تصنیف کردم خداوند عمر او را دراز گرداند تا با دست خود مرا به خاک سپارد و برایم طلب آمرزش کند، چنانکه من نیز خالص ترین دعاى خود را براى ترقیات او مى نمایم و نیز به وى سفارش اکـید نموده که هر یک از کتب مرا که ناقص بماند، او تمام کند و نماز و روزه و حج و بقیه عبادات پدر را اعاده کند. [۲]

اساتید فـخـرالـمـحققین تمام رشته هاى علوم و فنون را در خدمت پدر علا مه اش تکمیل نمود و جز وى اسـتـادى نـدیـده است

شاگردان شهید اول، سید بدر الدین مدنی، شیخ احمد بن متوج بحرانی، سید حیدر آمـلـی، سـیـد تاج الدین ابن معیه و ظهیر الدین فرزند دانشمندش نیز از شاگردان بزرگ وى به شمار مى آیند. آثار تالیفات او همه در شمار بهترین کتب علمى شیعه به شمار مى آیند و اغلب شرح و حاشیه و تعلیقه کـتـب پـدر عـالـی ـقـدرش مى باشد، مانند شرح المسترشدین،شرح مبادى الاصول، شرح تهذیب الاصول، ایضاح الفوائد فى حل مشکلات القواعد، رساله فخریه در نیت، حاشیه ارشاد، الکافیه الوافیه در علم کلام، و مسائل صدریه.

وفات

فخرالمحققین شب جمعه پانزدهم یا بیست و پنجم جمادى الثانى سال ۷۷۱ در سن ۸۹ سالگى به جهان باقى شتافت.

پى نوشت:

[۱] . آشنایى با علوم اسلامی، ص ۳۰۰، چاپ دفتر تبلیغات قم .

[۲] . نگارنده توصیه هاى اخلاقى او را چندى پیش در مجله پیک اسلام، منتشره در همدان، ترجمه و انتشارداده است .

منبع :تلخیص از کتاب فقهاى نامدار شیعه، ص ۱۳۹ ، عقیقى بخشایشى 

عبدالجواد فلاطورى

اشاره:

دانشوران بزرگ همواره در هال ه‏اى از غربت به سربرده‏اند و بر بلنداى قله تنهایى جاى گرفته، در افق اعلاى دانش سخاوتمندانه بر انسان‏ها تابیده ‏اند. به همین سبب خورشید وجودشان ناشناخته مانده است و هنگامى پژوهشگران به مقام و منزلت آنان پى‏برده ‏اند که خاکیان را بدرود گفته و به ملکوت اعلى پیوسته ‏اند. این نوشتار نگاهى است به زندگى مردى از همین قبیله؛ که به تنهایى در غربت (خارج کشور. تمام توان خود را در طریق احیاى دین مقدس اسلام و به ویژه معرفى تشیّع علوى مبذول داشت و به عنوان رسالت گزار غریب، در جهت خشنودى پروردگارش کوشید.

طلوع سپیده‏

سوم فروردین ۱۳۰۴ ش. در محله‏ ى بیدآباد اصفهان، در خانه‏اى ساده که با نور آیات الاهى منوّر و با عطر عترت پیامبر(ص. معطر بود، نوزادى چشم به جهان گشود که بهار خجسته را نوید داد و پیوندى میان صبح و ساحل سعادت را پدید آورد. این مولود فرخنده را «عبدالجواد» نام نهادند و ستون زندگى اش را با اذان و اقامه برپا داشتند تا بعدها ادامه دهنده راه نیاى گرانقدرش حکیم الاهى مرحوم آخوند ملا اسماعیل اصفهانى باشد.[۱] عبدالجواد تا ۱۵ سالگى در دامن پرمهر مادر و آغوش پرعطوفت پدر بالید و نهال وجودش شکل گرفت. دوران دبستان را در مدرسه اقدسیه و مدرسه ایران در شهر اصفهان گذرانید و در سال ۱۳۲۲ ه’ .ش. دوره متوسطه را در هنرستان صنعتى اصفهان به پایان برد.[۲]

آیه تربیت‏

سرو سرفراز زاینده رود، از روزهاى نخستین حیاتش، با سرچشمه زلال نور و زندگى آشنا شد و در حالى که پانزدهمین بهار زندگى را پشت سر مى‏ گذاشت،[۳] در جِرگَه حوزویان درآمد تا با بهره ‏گیرى از فضاى معنوى این پایگاه پاک، راه سعادت پیش گیرد و عطش‏ آموختن را با قرائت برگ‏ها از دفتر فضیلت مشعل داران مکتب توحید فرونشاند.

در تهران‏

فلاطورى پس از دانش اندوزى در شهر گنبدهاى فیروزه‏اى در سال ۱۳۲۳، با هدف تکمیل اندوخته‏ هاى علمى، همراه خانواده‏اش به تهران شتافت و در مدرسه مروى از دانشورانى فرهیخته چون حاج شیخ محمدتقى قمشه ‏اى و آیهاللَّه حاج شیخ محمدتقى شاه آبادى بهره ‏مند گردید.[۴]

در جوار آفتاب‏

نابغه اصفهان در سال ۱۳۲۶ براى ادامه تحصیل در جوار هشتمین آفتاب فروزان آسمان ولایت، حضرت على بن موسى الرضا(ع. پناه برد؛ از دریاى دانش ستارگان حریم رضوى بهره ‏مند شد؛ در شمار دانشجویان این فرهیختگان قرار گرفت و به جمع حجره نشینان مدرسه حاج حسن (واقع در بالاخیابان. مشهد مقدس شد؛ فلاطورى که در مشهد با شهرت «حکیمى» (نام خانوادگى عمو و عموزادگانش. شناخته مى‏ شد، پیوست.[۵]

در آن دیار از محضر فقیهان فرزانه‏اى چون شیخ محمدتقى ادیب نیشابورى (ادیب ثانى.، میرزا احمد مدرس یزدى، شیخ کاظم دامغانى، شیخ هاشم قزوینى، شیخ هادى کدکنى، شیخ مجتبى قزوینى، حجهالاسلام مُمَجَّد،[۶] حاج محمدرضا کلباسى و حاج شیخ‏ محمد رضا ترابى خراسانى، بهره برد.[۷] دانشجوى کوشاى اصفهان به زودى در شمار دانشوران جاى گرفت و نزد مراجع از اعتبارى‏ بایسته برخوردار شد. او در سال ۱۳۲۹ در سنّ ۲۴ سالگى، پس از مباحثه ‏هاى علمى با فقید برزگوار حاج شیخ محمدرضا کلباسى پیرامون کتاب «جواهر الکلام» بدون در خواست شخصى از محضر وى، به اخذ اجازه روایت و گواهى اجتهاد نائل گردید.[۸]

دوباره در تهران

فلاطورى در سال ۱۳۳۰ ش. به تهران بازگشت و در مدرسه مجد از محضر این فقیهان نامور شیعه فیض  برد:

۱. شیخ محمدتقى آملى؛

۲. آیهاللَّه آمیرزا احمد آشتیانى؛

۳.علامه سید محمد حسین طباطبایى؛

۴.آیهاللَّه میرزا مهدى آشتیانى؛

۵.آیهاللَّه شیخ محمدرضا کلباسى‏[۹]

۶. آیهاللَّه  شیخ محمد عرفانى خویى؛[۱۰]

هم‏ مباحثه فلاطورى‏

آقاى دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى استاد و رئیس سابق دانشکده حقوق و نویسنده دایرهالمعارف علوم اسلامى، هم‏ مباحثه فلاطورى بود.[۱۱]

هجرت به غربت

فلاطورى پس از اتمام رشته معقول در دانشکده الهیات تهران در سال ۱۳۳۳ پس از ۱۵ سال تحصیل علوم حوزوى براى ادامه ‏ى تحصیل در رشته‏ ى فلسفه و علوم انسانى به کشور آلمان هجرت کرد. در آن جا رشته‏ هاى فلسفه، روان‏شناسى، علوم تربیتى، علوم اجتماعى و تطبیق ادیان را به پایان رساند و با نگارش رساله‏ اى در باره ‏ى اخلاق عملى کانت، به اخذ درجه‏ى دکترا نائل آمد. او در این دوران زبان لاتین و یونانى را نیز فراگرفت؛ پس از تألیف مقالات و رساله‏ هاى گوناگون به نوشتن رساله‏ ى استادى پیرامون «دگرگونى بنیادى فلسفه ‏ى یونانى در اثر طرز اندیشه اسلامى» همت گمارد و بعد از به دست آوردن درجه ‏ى استادى به تدریس پرداخت. فلاطورى قبل از انقلاب با مساعدت دوستانش آکادمى علمى اسلامى در شهر کلن آلمان را بنیاد نهاد تا در گستره‏ى تحقیق و تدوین و عرضه‏ ى اسلام به زبان فکرى اروپا به فعالیت پردازد.[۱۲]

پروفسور فلاطورى، ضمن تدریس در دانشگاه کلن، در راستاى گسترش اسلام و پیام انقلاب شکوه منداسلامى ایران کنگره ‏ها و کنفرانس ‏هاى متعدد در کشورهاى مختلف اروپایى برگزار کرد. اکنون در مؤسسه‏ ى اطلاع رسانى پارسا، سایتى مخصوص در باره‏ى زندگى، آثار مکتوب و کنفرانس ‏هاى زنده یاد پروفسور فلاطورى موجود است.

مرحوم پروفسور فلاطورى در باره‏ى فعالیت هایش در غربت چنین گفته است:

از سال ۱۳۴۴ ش. با پشتیبانى مقامات مسؤول دانشگاه، مرکز تحقیقات علوم و عقاید شیعى اعم از فقهى، اصولى، کلامى، رجالى، فلسفى، تاریخى، ادبى و غیره در مؤسسه ‏ى که قبل از آن حتى یک کتاب شیعى هم در آن وجود نداشت، جمع آورى نموده است. از سال ۱۳۴۷ ش. که این جانب توفیق گزارش این امر را با «بیان اهمیّت تحقیق علوم و عقاید شیعى براى اسلام‏ شناسى» در کنگره‏ى خاورشناسان آلمان در شهر ورتسبورگ حاصل نمودم، تاکنون توجه خاصى به این امر پدیدار گشته است. کم‏ترین نشانه ‏ى آن این است که در این مدت بیش از ده نوشته (کتاب و مقاله. هم از طرف خود سمینار کلن (از آقاى پروفسور اروین گرف – رئیس سمینار و… این جانب. و هم در ارتباط با این سیمنار انتشار یافته است و قریب ده کتاب و مقاله دیگر نیز در دست تألیف است.[۱۳]

از منظر متفکران

میرزا مهدى آشتیانى (۱۳۰۶ – ۱۳۷۲ ق.. مشهور به فیلسوف شرق، چنین نگاشته است:

«. فاضل کامل و صاحب نظر استوار رأى… عبدالجواد حکیمى فلاطورى… ژرفاى مطالب حکمت و عرفان را فراگرفت. او اینک به درجه‏ى شامخى از این علوم و معارف رسیده است، صلاحیت تدریس کتاب هایى را داراست که در این رشته ‏ها فراهم شده است. با این همه نزد دانش پژوهان و طالبان حقایق ناشناخته و مجهول القدر است، پس لازم دیدم از تلاش ‏هاى او تشکر کنم و تمام طالب علمان و دانشجویان را سفارش کنم تا از او، سرچشمه ‏هاى دانش الهى و معارف ربّانى و اصول حکمت و عرفان را فرا گیرند.»[۱۴]

علاّمه سید محمد حسین طباطبایى، صاحب تفسیر المیزان، فلاطورى را در مباحث فلسفى، صاحب کنجکاوى ‏هاى حکیمانه و انتقادات محققانه معرفى مى ‏کند و از نظر اندیشه‏ ى عمیق و تفکرات علمى بلند، وى را مایه ‏ى افتخار ایران مى ‏شمارد.[۱۵]

آقاى دکتر احمد مهدوى دامغانى فلاطورى را چنین مى‏ ستاید:

«آقاى فلاطورى متوجّه فلسفه و حکمت متعالیه شدند و الحمد اللَّه ایشان هم در رشته ‏ى خودشان به کمال رسیدند و از مفاخر مملکت ما هستند و از پرچم داران به حق در فلسفه‏ ى اسلامى هستند…»[۱۶]

استاد محمدرضا حکیمى در باره‏ى شخصیت مرحوم فلاطورى مى‏ نویسد:

«پروفسور فلاطورى، پس از سال‏ ها کوشش و تحملّ تلخى ها و سختى‏ ها و دست یافتن به اعتبار علمى در کشورى مانند آلمان، به آن خدمت درخشان توفیق یافت و همین پاداش او را بس… و آیا تصور مى‏ کنید اگر خدمات گران ارجى را که فلاطورى براى انجام دادن آن‏ها آماده گشت و انجام داد، قرار بود با برنامه ریزى‏ها و هزینه گذارى ‏ها و اعزام‏هاى متعارف انجام یابد، چقدر زمان مى‏ برد و چه اندازه «نیرو» مى‏ خواست و چه مبلغ هزینه مى ‏طلبید؟[۱۷]

… حقّ فلاطورى در ترویج دین اسلام و مذهب تشیّع در اروپا، و تصحیح مطالب مربوط به اسلام و تشیّع در کتاب‏هاى درس چندین کشور اروپایى و تأسیس کتابخانه ‏ى مهم و معتبر «مآخذ شناخت تشیّع در دانشگاه کلن آلمان و توجه دادن صاحب نظران و جویندگان معارف اسلامى به این معارف، بس سنگین است و در خورشناخت و تجلیل»[۱۸]

از ویژگى‏ هاى دیگر پروفسور فلاطورى حرّیت علمى او بود؛ ویژگى‏ اى که در خور تکریم بسیار است و یک تجربه‏ ى پنجاه سال ه‏اى علمى و عمیق و مستقل اندیشانه را در تفکّر و شناخت نشان مى ‏دهد. در یکى از سفرهایش به ایران، پس از انقلاب، به او گفتم:

شما بیایید به ایران و در دانشگاه‏ ها فلسفه تدریس کنید. در پاسخ بى‏ درنگ گفت:

«من اگر بیایم قرآن تدریس مى ‏کنم، نهج البلاغه تدریس مى‏ کنم… .» و این سخن علمى ‏ترین سخن است در جاى خود و از عقلانیّتى مستقل و نیرومند پرده بر مى‏ دارد؛ و بسیار جالب توجه و قابل تأمل است و خود یک اصل است در سازندگى عقلى و صیرورت شناختى. اگر انسانى بى‏خبر از اضافه ‏هاى تفکّر بشرى و مکتب‏ هاى گوناگون فلسفى این سخن را بگوید، چه بسا مهم تلقّى نشود؛ لیکن اکنون استادى مسلّم در فلسفه و عرفان اسلامى و شرقى و متبحّر در فلسفه‏ ى غربى، به ویژه فلسفه ‏ى کانت (۱۷۲۴ – ۱۸۰۴ م.. آن هم پس از ۳۰ سال زندگى در محیط هاى علمى اروپایى و نشست و برخاست و بحث و گفت و گو با ده‏ها دانشمند فلسفه و آکادمیسین و متفکّران گوناگون و خواندن ده‏ها کتاب و مقاله و کند و کاو در ابعاد معرفت و سلوک آن مردم، در سطوحى چند و رسیدن به مقام پروفسورى دردانشگاه ‏هاى آلمان با اعتبار علمى، چنین مى‏ گوید: و این همان استقلال در اندیشه و استغنا در معرفت و رهیدن از مرعوب شدن فکرى و مغلوب شدن تشخیصى و از نتایج تشجیع کننده‏ ى مبانى تفکیکى خراسان است و مى ‏نمایاند که متفکر در عین توجّه به فلسفه‏ هاى عقلانى و برهانى، در قلمرو صیرورت متعالى علمى و عملى انسان و جامعه ‏هاى انسانى، در برابر هیچ چیز مرعوب نگشته است و هیچ فروغى او را از رسیدن به سرچشمه ‏ى خورشید باز نداشته است و این چگونگى مى تواند براى هر دانشمند و هر متفکّر مستقل اندیش سرمشق باشد.[۱۹]

علامه حکیمى در فراز دیگرى درباره‏ى مرحوم فلاطورى مى‏ نویسد:

«این اسلام شناس مجاهد و پرشور که در جهاد فرهنگى و عظیم شناساندن صحیح اسلام در اروپا فعالیّتى بسزا کرده، از جهاد سیاسى و مبارزات ضد استعمارى نیز غافل نبود. او با توجه به اهمیّت این گونه مبارزات، براى آگاه سازى مردم و دل دادن به ملت و معرفى هرچه بیشتر دشمنان دین و کشور و شِگِردهاى گوناگون استعمارگران، به سوى «عروه الوثقى» (کتاب سیدجمال الدین اسدآبادى. رفت و در صدد بر آمد تا این کتاب انقلابى و ضد استعمارى را در ضمن چند رساله (جزوه. ترجمه و تفسیر کند و در دسترس ملت قرار دهد. شماره‏ى نخست این رساله با نام «تشکیل جبه ه‏ى آزاد» (جنبش سیاسى – نهضت دینى. در سال ۱۳۷۱ ه’.ق. منتشر شد… در این رساله با قلمى پرشور و حماسى به معرفى سیّد و اهداف و مجاهدات او و ارزش هاى «عروه الوثقى» و اهمیت ظهور سیّد جمال الدین در تاریخ شرق و اسلام مى‏ پردازد و افتخار «حسینى» بودن او را نیز به یادها مى ‏آورد… در جهان، دانشمند بسیار است، انسان‏هاى آگاه نیز هستند، مجاهد هم یافت مى ‏شود؛ لیکن «دانشمند آگاه مجاهد» اندک است؛ و اگر به «مجاهد» قید ارزشى آن را بیفزاییم و بگوییم: «مجاهد راه حق» (و به تعبیر قرآن کریم: «فى سبیل اللَّه»، دایره‏ى فراگیرى آن محدودتر مى‏ شود و شماره دک‏تر.

بر این اوصاف دو قید دیگر بیفزایید، یعنى، «اخلاص» و «غربت» تا برسیم به ترسیمى از سیماى پروفسور فلاطورى… که این اوصاف در او پدید آمد. دانشمندى آگاه و مجاهد در راه حق و فضیلت، مخلص و تنها در دیار غربت؛ غربتى در غرب و غروب… . فلاطورى،[۲۰] یعنى سال‏ها در جست و جوى دانش کوشیدن و از مردان بزرگ دین و
معرفت آموختن و «معارف ثابته» را شناختن و نسبت به شناساندن آن‏ها احساس تکلیف کرد.»

هدف از هجرت به اروپا

استاد فلاطورى با هدف کشف حقیقت به اروپا شتافت. این هجرت برایش بسیار سازنده بود. البته او گمشده‏ اش را در غرب نیافت، ولى با مشاهده‏ ى تنگدستى متفکران آن دیار، به زودى حقیقت را شناخت. استاد خود هدف و رهاورد معنوى این هجرت بزرگ را چنین بیان کرده است. «من اصلاً براى همین به اروپا رفتم و به دنبال حقیقت مى ‏گشتم و مى‏ دیدم فلسفه ‏ى ملاصدرا مرا قانع نمى‏ کند، باز اشکالاتى دارد؛ دیدم آنها بیچاره ‏تر از ما هستند. بهترین منبع و مرجع براى معرفى خدا خود «قرآن کریم» است. ما جورى گرفتار تصوّرات خودمان شده ‏ایم که وراى آن را نمى ‏توانیم تصوّر کنیم. من هرچه که پیش مى‏ روم بیشتر به معنویّت قرآن مى ‏رسم. من اگر در اروپا تبلیغ اسلام مى‏ کنم و بحمداللَّه مقبول افتاده است؛ ولى در این امر یک ذرّه از اندیشه عقلى را در تبیین اسلام نمى ‏آورم. خود قرآن بهترین بیان کننده ‏ى اسلام است. دورى ما از قرآن اسفبار است. تا چندى قبل هرکس در حوزه‏ ى تفسیر قرآن مى‏ گفت، مى ‏گفتند بى ‏سواد است. عالم کسى بود که فقه و اصول درس بدهد… به هرحال ما باید این نقدها را بکنیم تا بتوانیم راه دیگرى پیدا کنیم.[۲۱] … و آن راه (ادع الى سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم باللتّى هى احسن. است.»

اقدامات بین المللى‏

شمارى از کارهاى جاودان و مؤثر پروفسور فلاطورى که ارزش بین المللى دارد، عبارت است از:

۱. تأسیس مرکز تحقیقات شیعه در کنار دانشگاه کلن و گنجاندن متون اسلام ‏شناسى در دروس خود براى دانشجویان دانشگاه‏ هاى آلمان.

وى هزاران جلد کتاب از منابع مرجع و معتبر شیعى را به هزینه شخصى گرد آورد و به یارى دوستان کتاب شناس ایرانى، عرب و آلمانى‏ اش فهرست نویسى کرده، براى پژوهشگران جهان قابل استفاده ساخت. این اقدام فرهنگى – پژوهشى فلاطورى در جهان اسلام بى نظیر مى ‏نماید.

۲. تأسیس آکادمى علوم اسلامى‏

همت بلند و آینده نگرى فلاطورى او را بر آن داشت تا در آن سوى مرزها به جهاد فرهنگى دست یازد. وى در سال ۱۳۵۵ش. از آلمان به ایران آمد و جهت تحوّل بنیادین در
مسلمانان جهان با دوستانش به رایزنى پرداخت. رهاورد این تلاش‏ ها تأسیس آکادمى علوم اسلامى بود که با استقبال و حمایت‏ هاى مالى دوستانش رو به رو شد و مرحوم فلاطورى پشتیبانى علمى و برنامه ‏هاى کاربردى آن را به عهده گرفت.

آرى، اسلام مرز نمى ‏شناسد و شکست برایش معنا ندارد. ابرقدرت‏ها نیز از همین خصلت مسلمانان مى‏ ترسند. فلاطورى در حال برنامه ریزى بلند مدت براى این آکادمى بود که انقلاب شکوهمند اسلامى ایران در میان بهت و حیرت جهانیان پیروز شد. این پیروزى، پیروزى فرهنگ اسلام بود نه تشکیلات سیاسى و یا سلاح نظامى مسلمانان از این رو، با مقاومت جهانى ابر قدرت‏ها و تحمیل نبردى هشت ساله رو به رو شد.

پروفسور فلاطورى، پس از فروکش شدن شعله‏ هاى جنگ تحمیلى هشت ساله صدّام، براى دوستانش در ایران چنین نوشت:

اکنون که به یارى خداوند تبارک و تعالى، آتش جنگ خاموش و امکان تشکیل جلسه مجمع عمومى اعضاى مؤسس (آکادمى علوم اسلامى. ممکن گشته است…، از حضرت عالى به عنوان عضو مؤسس براى شرکت در جلسه مورد نظر دعوت مى ‏نمایم…  این جلسه مهم در سال ۱۳۶۷ ش. در محل آکادمى در کلن آلمان تشکیل شد و مجمع عمومى، پس از دو هفته بحث پرشور در مورد مسائل فرهنگى و مالى و ادارى، تصمیم گرفت آکادمى را ابقا کند و به پروفسور فلاطورى اجازه دهد، در جهت اجراى برنامه پیشنهادى خویش در خصوص کتب درسى، گام بردارد.

اهداف آکادمى علوم اسلامى‏

فرهنگستان علوم اسلامى، دستاورد اندیشه بنیادین فلاطورى بود که در سال ۱۹۵۵ میلادى نخستین بحث خود را در خصوص ادیان صاحب کتاب (اسلام، مسیحیت و یهود. و رابطه آنان با خدا و با یکدیگر ارائه داد. آگاهى بر این اعتقاد بود که منازعات پیروان این ادیان از منظر خداى متعال بى‏ معنا است. از این رو، پروژه گفت و گوى ادیان ابراهیمى را در اکتبر ۱۹۷۸ م. با انتشار اطلاعیه ‏ى زیر در مطبوعات، مطرح کرد:

با تماس فزاینده میان شرق و غرب فرهنگ اسلامى و دنیاى جدید غرب مشکلات و سوء تفاهم ‏هایى را با خود به همراه داشته است. آکادمى علوم اسلامى، با پژوهش در باره‏ى روابط متقابل با فرهنگ و تاریخ فکرى مغرب زمین، هدف خود را این قرار داده است که از این مواجهه به عنوان فرصتى براى گفت و گوى دو جانبه بهره ‏بردارى کند. این مؤسسه روش‏ هاو لوازم کمکى را جست و جو مى‏ کند تا مانع از خود بیگانگى کامل انسان‏هایى شود که با این فرهنگ پرورش یافته‏ اند و هم چنین از تأثیرات منفى حاصل از این از خود بیگانگى در جامعه ‏اى که این انسان‏ها در آن زندگى مى‏ کنند پیشگیرى به عمل آورد. این مؤسسه همت خود را بر گفت و گوى واقعى با مسیحیان، یهودیان و سایر ادیان جهانى قرار مى ‏دهد. آکادمى علوم اسلامى نخستین مؤسسه‏ اى از این نوع است که از جانب مسلمانان به طور مستقل تأسیس و به لحاظ مالى تأمین مى ‏شود.[۲۲]

آثار علمى‏

مرحوم پروفسور فلاطورى براى ایجاد مباحثه و تفاهم و همفکرى میان پیروان ادیان مختلف و نیز مذاهب اسلامى، مى‏ کوشید. وى با داشتن شناخت ژرف و گسترده از جهان پیچیده‏ى نوین و مطالعه‏ ى زبان اقوام و ملل و نحل مختلف با همتى بلند و تفاهم مرز بین قومیت‏ هاو ملیت ‏ها را شکست و تا آن جا که مى ‏توانست در جهت ایجاد مفاهمه کوشید. شمارى از آثار او عبارت است از:

۱. کتاب دوجلدى «اسلام در دیالوگ» حاوى مجموعه مقالات پروفسور فلاطورى که در سال ۱۹۷۹ م. منتشر شد. این اثر تاکنون پنج نوبت تجدید چاپ شده است.[۲۳]

۲. «فهرست بخش کوچکى از کتاب‏هاى آکادمى اسلامى» که در سال ۱۳۶۷ ش. انتشار یافت.

۳.«فهرست کامل کتاب ‏هاى آکادمى اسلامى» که در سال ۱۳۷۴ ش. در ۶ جلد منتشر شد.[۲۴]

۴. پروژه‏ى اصلاح کتب درسى آلمان در ۶ مجلد.

تصحیح کتب درسى مدارس آلمان و سپس دیگر کشورهاى اروپایى، ازکارهاى بنیادین و مهمى بود که این دانشور بزرگوار در آکادمى علمى – اسلامى کلن به ثمر رساند. وى این کار سترگ را با کمک استادان، خاورشناسان اروپایى و مؤلفان کتاب‏ها انجام داد و توانست پس از سال‏ ها پشتکار، مسافرت، سخنرانى و بحث. این آثار را از مطالب نادرست پیراسته سازد؛ کاستى ‏هاشان را اصلاح کند و آن‏ها مرجعى مطمئن براى نویسندگان کتاب‏هاى درسى آلمان و دیگر کشورهاى اروپایى در آورد.

محتواى این کتاب ‏ها چنین است:

الف. خدا و الاهیات؛

ب. حضرت محمد(ص.؛

ج. قرآن عظیم؛

د. اعمال مذهبى؛

ه’.رابطه‏ ى ادیان یهودى، مسیحى و اسلام؛

و. تاریخ؛

ز. موقعیت کنونى اسلام در جهان و در کشور آلمان فدرال؛

استاد فلاطورى پس از اتمام پروژه‏ى اصلاح کتب درسى، در گزارشى به هیأت مدیره‏ى آکادمى در ایران، چنین مى ‏نویسد:

برادران عزیز! خوشوقت از آنم که در این لحظه به یارى خداوند مى ‏توانم بشارت به ثمر رسیدن پروژه‏ى اصلاح کتب درسى مدارس آلمان غربى را در مورد آموزش و عرضه‏ ى اسلام به دانش ‏آموزان دبستانى، دبیرستانى و مدارس حرفه‏ اى به حضورتان عرض کنم: آکادمى موفق شده است، پس از ماه ‏ها تلاش و تحمل مرارت، این کتب را در سلسله انتشارات معتبرترین و رسمى‏ ترین انستیتوى بین المللى تحقیق کتب درسى منتشره ساخته، به آن‏ها رسمیت ببخشد.[۲۵]

وى پس از رسیدن به این موفقیت بزرگ در آلمان، در جهت گسترش این طرح در سراسر اروپا گام برداشت؛ سمپوزیوم‏ هایى در کلن تشکیل داد و در چهارمین سمپوزیوم بین المللى آکادمى علمى – اسلامى شهر کلن در سال ۱۹۹۱ م. که در سالن اجتماعات آکادمى برگزار شد، از نمایندگان آکادمى چهارده کشور اروپایى دعوت به عمل آورد.

دکتر فلاطورى، پس از پایان این سمپوزیوم سه روزه، در گزارشى چنین مى ‏نویسد:

مهمتر از همه این که طبق گزراش ‏هاى پروژه اروپایى ما به شوراى اروپا در استراسبورگ معرفى شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت… این جریانات وضع پروژه ما را بدون تردید یک وضع رسمى اروپایى بخشید و در این موفقیت که ما در آستانه‏ ى اتحاد ملل اروپا قرارگرفته‏ ایم، این پروژه مى ‏تواند نقش اساسى داشته به یارى خداوند به اسلام در اروپا و جهه نوینى ببخشد.[۲۶]

اسلام شناس دانشگاه «اکستر» آقاى پروفسور عزیز العظمه در سال ۱۹۹۳ م. در خصوص فعالیت ‏هاى فلاطورى در زمینه‏ ى تصحیح کتب درسى اروپایى‏ ها، چنین نوشت:

سه مورد تحریف در اسلام از طرف غربیان به وجود آمده که لطمه ‏ى شدیدى به اسلام زده است:

۱. قبل از اصلاح‏ طلبى قرن ۱۶، اسلام به عنوان دین متعصب و مظهر بدى به صورت کاریکاتور در آمد.

۲. در طول عصر روشن گرى (رنسانس. قرن ۱۸ به صورت مذهبى بیگانه و نسبتاً مضحک ارائه شد.

۳. در دوران معاصر به عنوان ایمانى که نسبت به آن بیم و هراس وجود دارد و متصور گردید.

و آقاى پروفسور فلاطورى (این حکیم برجسته. در این عصر توانست حقایق اسلامى را در کتب درسى کشورى غربى و بیگانه با اسلام و مسلمین وارد کند.[۲۷]

آرى، مجاهد نستوه فلاطورى توانست با عزمى راسخ و همتى سترگ طبق برنامه ‏اى زمان بندى شده تا سال ۱۹۹۴ م. کتاب‏هاى درسى ۱۷ کشور اروپایى را از پیش داورى‏ هاى مغرضان بزداید و اسلام ناب، چهره مسلمانان واقعى و قرآن (قانون و منشور بین المللى. و پیام‏ آور رحمت و اسوه کامل بشریّت را چنان که – هست – معرفى کند.[۲۸]

تأسیس دانشکده علوم اسلامى در اروپا

یکىاز آرمان‏ هاى والاى پروفسور فلاطورى، در جهت آموزش صحیح اسلام به مسلمانان جهان و غیر مسلمانان مشتاق، شناخت حقیقتى اسلام تأسیس دانشکده ‏ى علوم اسلامى در اروپا بود.

وى، پس از رایزنى‏ هاى مداوم، نتوانست نظر صاحب نظران و سرمایه گذاران مؤمن ایران را جلب کند و تصمیم گرفت در این برنامه از همکارى دانشگاه الازهر مصر بهره گیرد. به تدریج، با نگارش و تصویب اساسنامه و آیین نامه ‏ى این دانشکده، مقدمات تأسیس آن فراهم آمد؛ ولى این همکارى، با درگذشت نا به هنگام دانشمند بزرگ و دوستدار انقلاب اسلامى شیخ محمد غزالى که از دوستان نزدیک و صمیمى پروفسور فلاطورى بود و نیز درگذشت شیخ الازهر (شیخ جادالحق. به فاصله یک ماه بعد از غزالى، ناتمام ماند. البته فرزند حوزه و دانشگاه حکیم فلاطورى نومید نشد و هم چنان مصمم و نستوه براى به ثمر رساندن این طرح مهم گام برداشت. در پرتو تلاش ‏هاى وى، آکادمى به هامبورگ منتقل شد و مقدمات تأسیس دانشکده و دیگر امور به انجام رسید؛ ولى دریغ متفکر فرهیخته عبدالجواد حکیمى فلاطورى در سنّ ۷۱ سالگى خاکیان را بدرود گفت و اجراى این طرح ‏ها ناتمام ماند.[۲۹]

مقالات و سخنرانى ‏ها

از دیگر آثار جاودان پروفسور فلاطورى مجموعه‏ ى مصاحبه‏ ها، سخنرانى‏ ها و مقالات است که عناوین آن‏ها چنین است:

الف. براى عرضه به غرب چه داریم، با کدام شیوه؟ (مصاحبه در حضور جمعى از فرهیختگان دانشگاه.[۳۰]

ب. رابطه‏ى دین و فلسفه (مصاحبه با مجله‏ى دانشگاه انقلاب.[۳۱]

ج. ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ ها (مقاله ‏اى در خصوص برخورد با غرب و دیگر فرهنگ.[۳۲]

د. دو اندیشه‏ ى شرق و غرب (مقاله.[۳۳]

ه’.. موانع بنیادین گفت و گو میان اسلام و مسیحیّت (مقاله.[۳۴]

و. فارابى و تبادل فرهنگ‏ ها(مقاله.[۳۵]

ز. اسلام در مدارس آلمان (سخنرانى.[۳۶]

ح. روش تحقیق عقاید و علوم شیعى (سخنرانى در کنگره‏ى شیخ طوسى در مشهد در سال ۱۳۴۸.[۳۷]

ط. تحوّل بنیادین فلسفه یونان در پرتو اندیشه اسلامى (سخنرانى.[۳۸]

ى. اندیشه فلسفى بیرونى براساس اصل تکامل تدریجى (سخنرانى.[۳۹]

ک. روش ابتکارى مرحوم مهندس بازرگان در پژوهش‏هاى قرآنى(سخنرانى.[۴۰]

ل. مجموعه‏ ى مباحثات با علامه طباطبایى در باره‏ى حرکت جوهرى‏[۴۱]

م. مبانى فکرى انسانى و اجتماعى در نهج البلاغه (مقاله.[۴۲]

نهج البلاغه و پروفسور فلاطورى‏

نوشته‏ هاى استاد عبدالجواد فلاطورى در خصوص مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه بسیار با ارزش مى‏ نماید. او مى ‏نویسد:

«سخنان مولاعلى(ع. از آغاز تا به امروز منبع الهامات و سرچشمه اشاراتى براى صاحبان ذوق و معرفت و ارباب علم و دانش، در زمینه‏ هاى مختلف علم و عمل، بوده و هست. عرفا، حکما، زهّاد، متکلّمان، فقها و حُکّام با ایمان و متعهد همه و همه از پیروان تشیّع و خواه از برادران و خواهران اهل تسنن، از این منبع لایزال استمداد جسته و مى‏ جویند. سخن ما در باره مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه از دیدگاهى غیر از دیدگاه سنتى است. از دیدگاه پرسش‏ ها و مشکلاتى است که دنیاى امروز و جوامع بشرى عصر حاضر مطرح کرده و مى‏ کند. اهمیّت کلام مولا به عنوان منبع و مرجع سخن از دو لحاظ است:

یکى این که سخنان مولا سخنان انتزاعى ناشى از قیاسات منطقى – علمى که از اندیشه و تفکر در گوشه‏ ى عزلت یا پشت میز تحریر باشد به گونه‏ى که شیوه فیلسوفان و یا عبادت متفکران بوده و هست، نیست. بلکه فرمایش ‏هاى آن بزرگوار از متن زندگى برخاسته و نتیجه یک برخورد زنده و مشخص با انسان‏ها، آن هم در دوره‏اى پر از تلاطم و بحران، است؛ یعنى در دوره آزمایش انسان‏هایى که تحت تربیت قرآن و سنّت خود ساخته بودند و یا در طریق خودسازى قدم مى‏ زدند و یا لااقل خود را این گونه وانمود مى‏ کردند و در عین حال در برابر حق و باطل، در جست و جوى راه نجات از حیرت و سرگردانى بودند.»[۴۳]

ویژگى سخنان مولا

استاد فلاطورى نهج البلاغه را شرح قرآن کریم مى‏ داند و مى ‏نویسد:

قسمت اعظم نهج البلاغه از انسان گفت و گو مى‏ کند؛ از انسانى که منبع تضادها و تناقضات است؛ یعنى از آن انسانى که محکوم دو قطب متضاد «ایمان» و «خدا» و «شیطان» بوده و مسؤول ساختن سرنوشت خویش در حرکت به این سو یا آن سو است؛ انسانى ثابت و پابرجا و یا انسانى متلّون و مغیّر…. مولا على(ع. با این پدیده ‏ها برخورد مى‏ کند و در این برخوردها چون شمع مى‏ سازد؛ ولى خوداز غصه و درد و رنج مى‏ سوزد. خود مى‏ سوزد تا سوختنش چراغ هدایت دیگران گردد. آرى، سخنان مولا شارح کلام اللَّه است و شارح قرآن و دقایق اسرار آن و از این رو، روشن نمودن مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه در حقیقت روشن نمودن این پدیده ‏ها از دید وحى محمدى(ص. است.[۴۴]

آل احمد و فلاطورى‏

جلال آل احمد با استاد بسیار صمیمى بود و دغدغه ‏هایش را با وى در میان مى‏ گذاشت. او در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۲، به فلاطورى مى‏ نویسد:

حضرت فلاطورى، عذرهاى فراوان از این که تا به حال نرسیده‏ام از آن محبت‏ ها تشکر کنم… دلم مى‏ خواست بدانم آن «مسجد هامبورک» تمام شده یانه؟ لابد خبر دارید که آن کتاب ماه، همان در غیاب ما توقیف شد.[۴۵] ولایت ماجورى است که اگر دست به عصا و پا به راه رفتى که رفتى و گرنه قلمت را خرد مى ‏کنند. قلم پایت را. البته و همین که ما هنوز زنده‏ایم خودش یک دنیا شکر دارد.[۴۶]

جلال در نام ه‏اى دیگر، در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۴۳، به مرحوم فلاطورى چنین نوشت:

حضرت آقاى فلاطورى،…. و اما کاروزارت جلیله‏ى حقیر هم چنان آق معلم است. حقیر تا دو روز دیگر مى‏ رود سفر حج. کار دیگرى که در این ولایت نمى‏ شود کرد، جز غنیمت دانستن کوچک‏ترین فرصتى که براى احساس آزادى مى‏ دهند؛ و من همیشه از هر فرصتى استفاده کرده‏ ام… فعلاً در رکاب اعاظم رجال دهاتى‏ ها که از ورِدلِ گاو و گوسفنده اشان راهى شده‏ اند براى احکام حج. فقیر هم راهى شده است. خوبه! جلال‏[۴۷]

دکتر سید محمدمهدى جعفرى‏ با استناد به فرازى از خطبه شقشقیه على(ع. در نهج البلاغه، مى‏ گوید:

به نگرش من، همان آتشى که در سینه سید جمال الدین و اقبال لاهورى و دکتر شریعتى شعله‏ور بود و آنان را دمى آرام نمى گذاشت؛ و همان پیمانى که به گفته‏ ى
امیرالمؤمنین(ع. «خدا از دانشمندان پیمان گرفته است که لحظه‏ اى در برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان آرام نگیرند» در سینه فلاطورى فروزان بود و مى‏ خواست پیمان خدایى را به سر رساند.[۴۸]

استاد فلاطورى، به عنوان اسلام شناس و متخصص در فلسفه و کلام قدیم و جدید و تاریخ اسلام و تاریخ جهان بالاتر از همه داراى شناخت ژرف و گسترده از جهان پیچیده‏ى نوین و دانستن زبان اقوام و ملل و نحل مختلف، همّت مردانه خود را بر آن نهاد که اسلام مظلوم در اروپا و تشیّع مظلوم‏تر در جهان و به ویژه در جهان اسلام را – چنان که هست و حقیقت دارد – به جهانیان بشناساند نه آن چنان که قلم دشمن مغرض و دوست نادان نگاشته است.

دکتر مهدى محقق نیز درباره‏ى این استاد گرانقدر مى‏ گوید: همان رنج و تعب خود را در راه علم که در مدرسه حاج حسن (تهران. متحمل مى‏ شد به هامبورک منتقل کرد.[۴۹]

آرى، فلاطورى با تحمل رنج‏ هاى فراوان در راه کسب دانش ‏هاى قدیم و جدید در ایران و آلمان و تحصیل و تدریس در ایران، موفق به احراز کرسى استادى در دانشگاه کلن آلمان شد؛ اما نه براى استفاده از عنوان برجسته‏ ى «پروفسورى»،

نه براى بهره‏مندى از حقوق کلان مادى، نه براى تکیه زدن بر کرسى استادى بلکه براى معرفى مکتبِ والاى اسلام و معرفى چهره‏ى واقعى دین به دانشورانى که در دیگرکشورها، به ویژه کشورهاى اروپایى، تشنه‏ ى معرفت زلال دینى ‏اند – در این مسیر گام نهاد و تا واپسین روزهاى زندگى‏ اش به کوشش ادامه داد.

دى ماه سوگ‏

قلب فلاطورى این دانشور وارسته ایران زمین، پس از ۷۱ سال عمر با برکت، از تپش ایستاد. او به خدا پیوست و جسمش با خاموشى و سکون پیوند خورد. آرى، سرانجام گرد باد مرگ، وزیدن گرفت و در روز یکشنبه نهم دى ماه ۱۳۷۵ ریشه‏ هاى یکى از کهن سال‏ ترین درختان حوزه ‏هاى عملیه و دانشگاه ‏ها را از خاک‏ هاى مادیت بیرون آورده، با خود به جهان ناپیداى جاودانگى برد و دوستداران دانش و حکمت را به سوگ نشاند.

پیکر پاک پروفسور عبدالجواد حکیمى فلاطورى طى مراسمى از آلمان به ایران منتقل شد و از مقابل دانشگاه اصفهان بر دست‏ هاى مؤمنان مشتاق اصفهانى تشییع و در بیست و یکم دىماه ۱۳۷۵ در جوار تربت پاک شهیدان اصفهان[۵۰] در تکیه‏ى فاضل اصفهانى‏ (هندى. به خاک سپرده شد. و بدین گونه شعله‏ هاى بیدارى اسلامى و فریادگر جهاد فرهنگى در عرصه‏ ى بین المللى به خاموشى گرایید و حماسه‏ ى فلاطورى در این دنیاى خاکى پایان یافت. روانش شاد و راهش جاودانه باد

پی نوشت:

[۱] ملا اسماعیل اصفهانى استاد حاج ملاهادى سبزوارى بوده است.

[۲] ضرورت تبادل و کلید مفاهم فرهنگ‏ها، انتشارات دانشگاه اصفهان، ۱۳۷۷، ص ۷.

[۳] میراث ماندگار، مؤسسه کیهان، ۱۳۶۹، ضرورت تبادل فرهنگ ‏ها، دانشگاه اصفهان، ص ۷.

[۴] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۷.

[۵] همان.

[۶] سپیده باوران، محمدرضا حکیمى، ۱۳۷۹، ص ۱۲۳.

[۷] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۸.

[۸] همان، ص ۹.

[۹] میراث ماندگار، ص ۲۶.

[۱۰] فلاطورى در مدرسه سپهسالار قدیم نزد این استاد مغنى را آموخت؛ تاریخ فرهنگ معاصر، ج ۲۱-۲۲، ص ۴۳۷.

[۱۱] همان، ص ۴۳۸.

[۱۲] همان، ص ۲۶.

[۱۳] یادنامه علامه امینى، ص ۴۴۵ و ۴۴۶.

[۱۴] میراث ماندگار، ج ۱، ص ۲۶.

[۱۵] راهنماى کتاب، سال پنجم، شماره ۶، سال ۱۳۴۱، ص ۴۸۸.

[۱۶] میراث فرهنگى، سال اول، شماره ۶، شهریور ۱۳۶۳.

[۱۷] سپیده‏باوران، ص ۱۴۴.

[۱۸] همان، ص ۱۴۶.

[۱۹] همان، ص ۱۴۵ و ۱۴۶.

[۲۰] سپیده باوران، ص ۱۵۴ و ۱۵۵.

[۲۱] مجله دانشگاه انقلاب، شماره ۹۸ و ۹۹، تابستان و پاییز ۱۳۷۲.

[۲۲] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۱۱.

[۲۳] همان، ص ۱۲.

[۲۴] همان، ص ۱۵.

[۲۵] همان، ص ۱۶ و ۱۷.

[۲۶] همان.

[۲۷] اسلام گرایى و تجدد، ص ۷۸.

[۲۸] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۱۸.

[۲۹] همان، ص ۱۸.

[۳۰] میراث ماندگار، مؤسسه کیهان، تهران، ۱۳۶۹، ص ۲۵ – ۴۲.

[۳۱] مجله دانشگاه انقلاب، ش ۹۸ و ۹۹، ۱۳۷۲، ص ۳۹ – ۵۳.

[۳۲] ضرورت تبادل و کلید فرهنگ‏ ها، ص ۶۳ – ۶۸.

[۳۳] نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده‏ى اللهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، ش ۳۵، ص ۱۵۱-۱۲۷.

[۳۴] نامه فرهنگ، سال دوم، ش ۴.

[۳۵] همان، سال چهارم، ش ۲ و ۳، سال ۱۳۷۳.

[۳۶] کیهان فرهنگى، سال سوم، ش ۳، ص ۳۰-۲۸.

[۳۷] هزاره شیخ طوسى، به اهتمام على دوانى.

[۳۸] یادنامه علامه طباطبایى، ش ۲، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگ، تهران ۱۳۶۳.

[۳۹] یادنامه بیرونى، سال ۱۳۵۳، ص ۵۱۱ – ۵۲۰.

[۴۰] مجله کیان، ش ۲۸.

[۴۱] یادنامه علامه طباطبایى، سال ۱۳۶۳، ص ۲۱۷.

[۴۲] فصلنامه‏ى پژوهشى و اطلاع رسانى نهج البلاغه، سال اول، ش ۳ و ۲، زمستان ۸۰ و بهار ۸۱، ص ۱۰۰ و ۱۱۶.

[۴۳] فصلنامه پژوهشى نهج البلاغه، ش ۲ و ۳، سال اول، ص ۱۰۰.

[۴۴] همان، ص ۱۰۱.

[۴۵] مجله‏ اى که زیر نظر جلال آل احمد چاپ مى‏شد و به سبب چاپ بخشى از «کتاب غربزدگى» توقیف گردید.

[۴۶] نامه‏ هاى جلال آل احمد، ج ۱، ص ۹۷ و ۹۸.

[۴۷] همان، ص ۱۰۳ و ۱۰۴.

[۴۸] تاریخ و فرهنگ معاصر، سال ۶، شماره ۱ و ۲، ص ۴۶۸.

[۴۹] روزنامه اطلاعات، ۲۴ / ۱۰ / ۱۳۷۵.

منبع : سردار فرهنگ‏ سید عباس رفیعى‏ پور علویجه‏

جایگاه و مقام امامت در اسلام

اشاره:

امامت در حقیقت ادامه راه پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) در بیان و اجرای دین مبین اسلام است. از این‌رو مقام امامت مانند مقام نبوت یک مقام الهی است. معنای آن این است که باید این مقام به خداوند متعال اتصال داشته باشد و به همین دلیل کسی که بر این منصب می نشیند نیز باید از سوی خداوند به وسیله پیامبر خدا منصوب گردد تا لباس حقانیت را به خود بپوشد. در این مقاله جایگاه امامت در اسلام و حقیقت آن بیان گردیده و  به صفات امامی که از سوی خداوند برای هدایت مسلمانان نصب می شود اشاره شده است.

از نظر مذهب شیعه و اهل بیت افزون بر اینکه قاعده لطف اقتضاء می‌کند که امام باید از طرف خداوند و به وسیله پیامبرش معرفی گردد،[۱] امامت مقامی است که هدایت بشر و راهنمایی آنان به سوی کمال مطلوب و انجام صحیح عبادت خداوند، از اهداف اصلی و فلسفۀ وجودی آن به شمار می‌آیند. با توجه به نقص و ضعف انسان‌های عادی و نیازمندی خود آنان به هدایت گر الهی، این مسئولیت خطیر از شئون انسان های عادی نیست، پس به حکم عقل برای این مقام باید کسی از طرف خداوند نصب و تعیین گردد که از پشتوانۀ علمی خداوند و تأییدات غیبی الهی برخوردار باشد.

علامه طباطبایی بر لزوم اینکه امام خودش باید هدایت شده باشد، برهان را این چنین اقامه می‌کند:‌ قوام امامت که از یک نوع شرافت و عظمت برخوردار است ممکن نیست مگر توسط کسی که نفس او بالذات سعید باشد؛ زیرا کسی که ذات او متلبس به ظلم و شقاوت باشد [او نمی تواند سعادت و نجات دیگران را تأمین کند بلکه] و سعادت او با هدایت غیر امکان پذیر است. ریشۀ این استدلال عقلی قرآن کریم است. آیه «أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»[۲]؛ «آیا کسی که هدایت به حق می‌کند برای پیروی شایسته‌تر است یا آن کس که خود هدایت نمی‌شود مگر اینکه هدایتش کنند، شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید»، ناظر به همین برهان عقلی است. در این آیۀ مبارکه هادی به سوی حق در مقابل مهتدی به غیر قرار داده شده‌است و این مقابله اقتضاء می‌کند که هادی به سوی حق باید خودش بالذات مهتدی باشد و مهتدی به غیر نمی‌تواند هادی به سوی حق باشد. بنابراین، نتیجۀ این استدلال قرآنی این می‌شود که:

امام واجب است معصوم از ضلال و معصیت باشد.

هر که معصوم نباشد نمی‌تواند امام و هادی به سوی حق باشد.

امامت مجعول خداوند است.

زمینی که در آن مردم است از امام حق خالی نیست.

امام واجب است که مؤید از طرف خداوند باشد.

واجب است که امام عالم باشد به جمیع آنچه که مردم در معاد و معاش شان نیاز دارند.

محال است که از حیث فضائل کسی بالاتر از امام باشد.

افعال عباد در علم امام پوشیده نیست.[۳]

از نظر شیعه امامیه فقط کسی صلاحیت نشستن بر مسند امامت را دارد که از طرف خداوند برای این منصب برگزیده شده باشد تا پیروی از او بر مردم لازم گردد و در غیر این صورت اطاعت از کسی که خود نیاز به هدایت شدن دارد، نه تنها دلیلی بر آن وجود ندارد؛ بلکه غیر‌معقول و بر خلاف احادیث و آیات قرآن است.

معیار حقانیت امامت

 معیار حقانیت امامت این است که به حق متصل باشد و حق بالذات تنها خداوند متعال است. خداوند در سورۀ حج آیه ۶ بعد از بیان قدرت و بیان سببیت خودش برای ایجاد نظام‌های حق و موجودیت حق در عالم ممکنات چنین می‌فرماید: «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیر»؛ خداوند متعال با این آیۀ شریفه بیان فرموده است که این کارها فقط با قدرت خداوند ممکن است و غیر از او هیچ‌کسی نمی­تواند سبب و موجد این امورات حق بشود. از این‌رو حق منحصر در اوست. پس مراد از «حق» در آیۀ شریفه خود حق است نه حق وصفی و غیر مستقل که بر موجودات ممکن اطلاق می ­شود.[۴] در آیه «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیر» [۵] نیز حق را منحصر در خودش نموده و باطل را منحصر در غیر خودش کرده؛ مگر اموری را که خودش آنرا محقق کرده باشد.[۶]

پس خداوند متعال برطبق آیات شریفه حق بالذات و مستقل است و فقط اوست که می ­تواند در تکوین و تشریع تصرف کند و برای غیر خدا قدرت تصرف در هستی و حق تصرف در تشریع وجود ندارد؛ زیرا غیر خدا هیچ‌گونه حقیّتی از خود ندارد؛ هر چه که دارد از خداست و از طرف حق بالذات به او داده شده‌است.

با توجه به اینکه حق بالذات خداست و پدیده‌های دیگر حقانیت وصفی خود را از خدا می‌گیرد؛ پس امامت در صورتی حق خواهد بود و زمانی بار اعتقادی و ایمانی خواهد داشت که از طرف خداوند جعل شده باشد و تنها در صورتی اعتقاد به حقانیت امامت قابل پذیرش است که این مقام به خداوند متصل باشد و در صورت عدم اتصال امامت و خلافت به خدای متعال، این منصب با مناصبی که در عالم سیاست در جهان وجود دارد، هیچ تفاوتی نخواهد داشت. به عبارت دیگر امامت و خلافتی که از طرف خداوند جعل نشده باشد، از حقانیت وصفی هم برخوردار نیست؛ پس هیچ ارزش دینی و اعتقادی ندارد. در همین راستا در شرح مقاصد از فخررازی مطلبی نقل شده مبنی بر اینکه خلافت از طرف پیامبر زمانی صدق می‌کند که خود پیامبر کسی را جانشین خودش قرار دهد و امام بیعت و امثال اینها نمی‌تواند خلافت رسول خدا باشد.[۷]

این مطالب اقتضا می‌کند که امام و جانشین پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله)  باید از طرف خداوند و توسط رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) معرفی و منصوب شده باشد تا رنگ خدایی پیدا کرده و بار اعتقادی و ایمانی داشته باشد. شیعه امامیه اعتقاد قاطع دارد که پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) از این وظیفه الهی خود کوتاهی نکرده و امام و جانشین بعد از خود را برای امت اسلامی معرفی کرده است.

متکلمین اهل‌سنت این مطلب را پذیرفته‌اند که بعد از وفات رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نباید منصب امامت و خلافت خالی باقی گذاشته می‌شد. آنان در این رابطه به خطبۀ ابوبکر که در هنگام فوت آن حضرت گفت که باید برای اقامه این دین کسی باشد که همگی او را بپذیرند، تمسک جسته و می‌گویند حتی یک نفر هم نگفته که نیازی به آن نیست. از این رو مردم پیوسته در هر زمانی تا امروز بر نصب امام اتفاق داشته و دلیل آن هم این است که با نصب امام از ضررهای زیادی جلوگیری شده و بر آورده شدن مقصود شارع در معاملات، مناکحات، جهاد، حدود، مقاصات و اظهار شعار شرع در اعیاد و جمعه و تأمین مصالح دنیوی و اخروی مردم بدون امامی که از طرف شارع وجود داشته باشد امکان پذیر نیست، به ویژه که اختلافات در خواست ها، تشتت آراء و دشمنی در بین مردم باعث هلاکت آنان شده و این با تجربه ثابت گردیده که در هنگام فوت حاکمان، فتنه‌هایی ایجاد شده که زندگی مردم را به اختلال کشانده است. پس در نصب امام که از مهم ترین و بزرگترین مصالح مسلمین است از این مضرات جلوگیری می‌شود.[۸]

این که اهمیت و ضرورت امامت در این حد است که ابوبکر و متکلیمن اسلامی آن را تشخیص داده، قطعا رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله)  از اهمیت و ضرورت آن آگاه‌تر بوده و به همین دلیل آن حضرت وظیفه داشته جایگاه امامت را با معرفی امام بعد از خود، خالی نگذارد. و این مطلب عقیدۀ شیعه را بر منصوص بودن امامت محکم‌تر می‌گرداند؛ زیرا اگر پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله)  کسی را به عنوان جانشین و امام نصب نکرده باشد العیاذ بالله در وظیفه‌اش کوتاهی کرده است.

پی نوشت:

[۱]  . علامه حلی، جمال الدین أبی منصور حسن بن یوسف بن المطهّر، الباب الحادی عشر، ص۱۰،  مؤسسه مطالعات اسلامى، تهران‏، چ۱، ۱۳۶۵ش.

[۲]  . یونس، ۳۵.

[۳] . محمد حسین طباطبایی، المیزان فى تفسیر القرآن‏، ج۱ص ۲۷۳ – ۲۷۵ ، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، چ۵، ۱۴۱۷ق.‏

[۴]  . محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۳ ص۳۴۵.

[۵]  . الحج، ۶۲.

[۶]  . المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۳،  ص ۴۰۲.

[۷] . سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج‏۵ ص۲۳۴، الشریف الرضی‏، قم، چ۱، ۱۴۰۹ق. مقدمه و تحقیق و تعلیق:  دکتر عبد الرحمن عمیره‏.

[۸] . میر سید شریف، شرح المواقف، ج‏۸ ص ۳۴۶، الشریف الرضی‏، قم، چ۱، ۱۳۲۵ق. تصحیح: بدرالدین نعسانی.

محقق: حمیدالله رفیعی.

شبهه تغییر قبله در دین اسلام

شبهه

برخی شبهه می کنند با وجود اینکه  پیامبر اسلام خود را وفادار به آئین پیامبران بزرگ خدا مخصوصاً ابراهیم علیه السلام می داند در حالی که تمام پیامبرانی که از دودمان اسحاق فرزند ابراهیم بودند بیت المقدس را محترم می شمردند و به سوی آن نماز می خواندند ولی پیامبر اسلام(ص)از آن قبله روی گردانده و کعبه را قبله گاه خود انتخاب کرده است. و این تغییر رویه پیامبر اسلام بی اعتنایی آن حضرت به پیامبران گذشته می باشد.

پاسخ شبهه

این شبهه، شبهه یهودیان است که در همان زمان از سوی آنان طرح شده و امروز هم برخی به آن دامن می زنند. از این روی خداوند متعال خود در بیان پاسخ این شبهه یهودیان آیاتی نازل فرموده و می فرماید: «اِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَکَّهَ مُبَارَکاً وَ هُدًى لِّلْعَالَمِینَ؛ نخستین خانه‏ اى که براى مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکّه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است»[۱]

فِیهِ ءَایاتُ  بَینَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِیمَ  وَ مَن دَخَلَهُ کاَنَ ءَامِنًا  وَ لِلَّهِ عَلىَ النَّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیهِ سَبِیلًا  وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنىِ‏ٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ؛ در آن، نشانه‏ هاى روشن، (از جمله) مقام ابراهیم است و هر کس داخل آن [خانه خدا] شود در امان خواهد بود، و براى خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایى رفتن به سوى آن دارند. و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بى‏ نیاز است»[۲].

در آیه فوق قرآن مى ‏گوید اگر کعبه بعنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است، جاى تعجب نیست، زیرا این نخستین خانه توحید است، و باسابقه‏ ترین معبدى است که در روى زمین وجود دارد، هیچ مرکزى پیش از آن مرکز نیایش و پرستش پروردگار نبوده، خانه ‏اى است که براى مردم و به سود جامعه بشریت در نقطه ‏اى که مرکز اجتماع و محلى پربرکت است ساخته شده است.

تاریخ و منابع اسلامى هم به ما مى‏ گوید که خانه کعبه بدست آدم علیه السلام ساخته شد و سپس در طوفان نوح آسیب دید و به وسیله ابراهیم خلیل تجدید بنا شد بنا بر این انتخاب پرسابقه‏ ترین خانه توحید براى قبله از هر نقطه دیگرى شایسته‏ تر است.

ضمنا از این آیه اهمیت سابقه داشتن در مسیرهاى الهى، روشن مى‏ شود، و لذا در آیه فوق نخستین فضیلتى که براى خانه کعبه ذکر شده همان سابقه ممتد و طولانى آن است و از اینجا پاسخ ایرادى که در مورد احترام«حجر الاسود» مى‏ شود نیز روشن مى‏ گردد، زیرا عده ‏اى مى‏ گویند یک قطعه سنگ چه ارزش و اهمیتى دارد که همه سال میلیونها مردم براى استلام آن (دست گذاشتن بر آن) بر یکدیگر پیشى گیرند و بعنوان یک مستحبّ مؤکد در برنامه زائران خانه خدا گنجانیده شود؟

ولى توجه به تاریخچه این سنگ مخصوص نشان مى ‏دهد که امتیازى در آن است که در هیچ سنگ دیگرى در جهان نمی توان پیدا کرد و آن این که پرسابقه ترین چیزى است که بعنوان مصالح ساختمان، در یک مرکز عبادت و پرستش خداوند، بکار رفته، زیرا مى‏ دانیم تمام معابد روى زمین و حتى کعبه که نخستین پرستشگاه است بارها تجدید بنا شده و مصالحى که در ساختمان آنها بکار رفته، تغییر یافته است تنها همین قطعه سنگ است که با مرور هزاران سال هنوز بعنوان مصالح ثابت در این معبد پر سابقه پا بر جا مانده است، بنا بر این اهمیت آن در واقع همان سابقه داشتن در مسیر خدا و خدمت به مردم است.

بعلاوه این سنگ تاریخ خاموشى از نسل هاى فراوان مؤمنان در قرون و اعصار مختلف است، این سنگ زنده کننده خاطره استلام انبیاى بزرگ و بندگان خاص خدا است که در کنار آن به نیایش پروردگار برخاستند.

موضوع دیگرى که توجه به آن در اینجا لازم است این است که آیه فوق مى ‏گوید:

این نخستین خانه‏ اى بوده است که براى مردم ساخته شده است، روشن است که منظور «نخستین خانه عبادت و پرستش» است، بنا بر این هیچ مانعى ندارد که قبل از آن خانه ‏هاى مسکونى دیگر در روى زمین وجود داشته است.

امتیازات خانه کعبه:

در این دو آیه براى کعبه علاوه بر امتیاز «نخستین پرستشگاه بودن» چهار امتیاز دیگر ذکر شده است

مبارکا

« مبارک» به معنى پر برکت و پر فایده است، و کعبه از این جهت مبارک است که هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى در یکى از پربرکت ‏ترین سرزمین هاى جهان است، برکات معنوى این سرزمین و جذبه‏ هاى الهى و تحرک و جنبش و وحدتى که در پرتو آن مخصوصا در مراسم حج به وجود مى ‏آید بر هیچکس پوشیده نیست، و اگر تنها به جنبه ‏هاى صورى مراسم حج اکتفاء نشود و روح و فلسفه آن زنده گردد آن گاه برکت واقعى آن آشکارتر خواهد بود.

هُدىً لِلْعالَمِینَ‏

کعبه مایه هدایت جهانیان است و مردم از نقاط دور و نزدیک، صفحات خشکى و دریا را زیر پا می گذارند و به این عبادتگاه بزرگ جلب مى‏ شوند و در مراسم با شکوه حج که از زمان ابراهیم هم چنان رائج بوده شرکت مى ‏کنند، حتى عرب جاهلى نیز کعبه را گرامى مى‏ داشت، و مراسم حج را به عنوان اینکه آئین ابراهیم است با اینکه با خرافات آمیخته شده بود انجام مى‏ داد، و در پرتو همان مراسم ناقص خود تا حدود زیادى از کارهاى نادرست خود موقتا دست برمیداشت و به این ترتیب همگان حتى بت‏پرستان از هدایت این خانه بزرگ بهره ‏مند مى ‏شدند، جاذبه معنوى این سرزمین و این خانه مقدس چنان است که همه را بى اختیار تحت تاثیر خود قرار مى‏ دهد.

فِیهِ آیاتٌ بَیناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ‏

در این خانه نشانه ‏هاى روشنى از خدا پرستى و توحید و معنویت به چشم مى‏ خورد، و دوام و بقاى آن در طول تاریخ در برابر دشمنان نیرومندى که قصد نابود ساختن آن را داشتند یکى از این نشانه‏ ها است، آثارى که از پیامبر بزرگى هم چون ابراهیم (ع) در کنار آن باقى مانده است؛ مانند زمزم، صفا، مروه، رکن[۳]  حطیم[۴]  حجر الاسود، حجر اسماعیل[۵]  که هر کدام تاریخ مجسمى از قرون و اعصار گذشته است و روشنگر خاطره ‏هاى عظیم و جاویدان مى‏ باشد، از دیگر نشانه‏ ها است.

از میان این نشانه ‏هاى روشن، مقام ابراهیم به خصوص ذکر شده، زیرا محلى است که در آن ابراهیم ایستاد، به خاطر بناى کعبه، و یا به خاطر انجام مراسم حج و یا براى دعوت عمومى مردم براى انجام این مراسم بزرگ، و در هر حال از مهمترین آیات مزبور است و خاطرات بى ‏نظیرى از فداکاری ها، اخلاص ها، و اجتماع ها را زنده مى ‏کند.

وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً

ابراهیم (ع) بعد از بناى خانه کعبه امنیت شهر مکه را از خداوند درخواست نمود و گفت: «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً[۶] ؛ خداوندا این سرزمین را سرزمین امن و امانى قرار بده» خدا دعاى ابراهیم را اجابت کرد و آن را یک مرکز امن قرار داد که هم مایه آرامش روح و امنیت اجتماع مردمى است که به آن‏ مى‏آیند و از آن الهام مى‏ گیرند و هم از نظر قوانین مذهبى، امنیت آن آن­چنان محترم شمرده شده که هر گونه جنگ و مبارزه در آن ممنوع است.

مخصوصا در اسلام «کعبه» بعنوان یک مأمن و پناهگاه شناخته شده، و حتى حیوانات این سرزمین از هر نظر باید در امنیت باشند و کسى مزاحم آنها نشود، افراد انسانى که به آن پناه مى‏ برند نیز در امان هستند حتى اگر قاتل و جانى باشند نمى‏ توان متعرض آنها شد، ولى براى این که این احترام خاص خانه کعبه مورد سوء استفاده قرار نگیرد، و حق مظلومان پایمال نگردد اگر افراد جنایت‏کار و مجرمى به آن پناهنده شوند دستور داده شده آنها را از نظر آب و غذا در مضیقه قرار دهند، تا مجبور گردند آنجا را ترک گویند، و آنها را به کیفر برسانند.

«وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیهِ سَبِیلًا» در این جمله دستور انجام حج به همه مردم داده شده است و از آن تعبیر به یک بدهى و دین الهى شده است که بر ذمه عموم مردم مى‏ باشد زیرا فرموده است «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ» یعنی براى خدا بر مردم است.

البته از نهج البلاغه (خطبه قاصعه) و بعضى از روایات بخوبى استفاده مى شود که فریضه حج از زمان آدم  علیه السلام  تشریع شده بود، ولى رسمیت یافتن آن بیشتر مربوط به زمان حضرت ابراهیم  علیه السلام است.[۷]

 از مطالبی که بیان شد قدمت کعبه برای عبادت بیشتر از مسجد الاقصی می باشد و محل عبادت پیامبران گذشته از حضرت آدم (ع) تا حضرت ابراهیم و فرزندان آن حضرت بوده است و تنها در زمان پیامبران بنی اسرائیل مسجد الاقصی عبادتگاه پیامبران بوده است و دین اسلام با حفظ مقدس شمردن مسجد الاقصی و احترام گذاشتن به آن، کعبه را قبله مسلمانان قرار داده است و لازمه تغییر قبله نفی مسجد الاقصی و پیامبران بنی اسرائیل نمی باشد بلکه مسجد الاقصی و اطراف آن نیز از طرف خداوند متعال مبارک قرار داده شده و احترام آن بر همه مسلمانان واجب می باشد. در قرآن کریم در باره آن می فرماید: «سُبْحانَ الَّذی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ»[۸]؛ پاک و منزّه است خدائى که بنده ‏اش را شبى از مسجد الحرام به مسجد اقصى که گرداگردش را پربرکت ساختیم تا آیات خود را به او نشان دهیم او شنوا و بیناست.

پی نوشت ها:

[۱] . آل عمران، ۹۶٫

[۲] .آل عمران، ۹۷٫

[۳] . هر یک از جوانب چهارگانه کعبه را رکن مى‏نامند

[۴] . «حطیم» به فاصله میان حجر الاسود و درب خانه کعبه گفته مى‏شود به این جهت به آن حطیم مى‏گویند که ازدحام در آنجا بسیار شدید است و محل توبه آدم بوده است.

[۵] . «حجر اسماعیل» محل خاصى است که به صورت یک قوس در ضلع شمال غربى کعبه ساخته شده.

[۶] . ابراهیم/۳۵٫

[۷] رک: مکارم شیرازی، تفسیر نمونه،ج۳ص۱۰-۱۷٫

[۸] . الاسراء، ۱٫

شیعیان در بهشت، در جایگاه و درجه اهل بیت

اشاره:

شیعیان همان پیروان واقعی قرآن و اهل بیت (علیهم‌السلام) هستند. بنابراین کسانی که به ریسمان قرآن و اهل بیت (علیهم‌السلام) متمسک شده باشد بر طبق حدیث و وعده پیامبر اسلام که در حدیث ثقلین فرموده است، نجات یافته از گمراهی است و به همین علت باید جایگاه آنان بهشت باشد. در این نوشته به چند حدیثی در این موضوع بیان شده که جایگاه شیعیان را در قیامت مشخص می کند.

 

حضرت امام موسى ‏بن جعفر علیه السلام مى ‏فرماید: «طُوبى لِشیِعَتِنا! المُتِمَسِّکیِنَ بِحَبلِنا، فِى غَیبَهِ قائِمِنا، الثّابِتیِنَ لِمُوالاتِنا وَالبَرائَهِ مِن اَعدائِنا. اُولئِکَ مِنّا و نَحنُ مِنهُم، قَد رَضُوا بِنا اَئِمَّهً و رَضیِنا بِهِم اَلشّیِعَهَ، و طُوبى لَهُم، ثُمَّ طُوبى لَهُم و هُم وَاللّهِ مَعَنا فِى دَرَجاتِنا یَومَ القِیامَهِ» ترجمه: «خوشا به حال شیعیان ما! کسانى که در غیبت قائم ما به ریسمان ما چنگ زده‏ اند و بر دوستى ما و بیزارى از دشمنان ما ثابت قدم ‏اند؛ آنها از ما هستند و ما از آنانیم؛ آنها به امامت ما راضى شدند و ما هم به پیروى آنان از ما، راضى هستیم! خوشا به حال آنان، باز هم خوشا به حال آنان! به خدا سوگند! آنان در قیامت در درجه و مقام ما خواهند بود».[۱]

 امام صادق علیه السلام نیز فرمود:«فَاِذا کانَ یَومُ القِیامَهِ کانَ رَسُولُ اللّهِ مُتَعَلِّقا بِنُورِ اللّهِ و کانَ اَمیرُالمُؤمِنینَ مُتَعَلِّقا بِرَسُولِ اللّهِ و کانَ الاَئِمَّهُ مُتِعَلِّقینَ بِاَمیرِالمُؤمِنینَ و کانَ شیِعَتُنا مُتِعَلِّقینَ بِنا یَدخُلُونَ مَدخَلَنا و یَرِدُونَ مَورِدَنا»؛
«وقتى قیامت بپا مى ‏شود رسول خدا به نور الهى چنگ مى‏ زند و امیرالمؤمنین به رسول خدا و ائمه به امیرالمؤمنین و شیعیان ما به ما چنگ مى ‏زنند، به جایى که ما داخل شویم داخل مى‏ شوند و به محلى که ما وارد شویم وارد مى‏ شوند».[۲]

 فاطمه زهرا دخت گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از  اهل بیت شمرده می شود. شیعیان افتخار دارند که پیرو پیامبر اسلام، علی، فاطمه و سایر ائمه اهل بیت علیهم السلام هستند. شیعیان با به دلیل اینکه از حدیث ثقلین را پیش روی خود قرار داده و از قرآن و اهل بیت علیهم السلام پیروی می کنند. و همین مطلب باعث نجات آنان از گمراهی شده و از آتش جهنم نجات پیدا می کنند. از حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها روایتی نقل شده که شیعه را از بهترین بهشتیان معرفی نموده است.

قالَتْ فاطِمَه عَلَیْها السَّلامُ:«إنَّ شِیعتُنا مِنْ خِیارِ أهْلِ الْجَنَّه …»[۳] حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ فرمود: شیعیان ما بهترین جنت نشینان هستند.

در روایات پرشمار دیگرى که از پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام نقل گردیده، پاداشهاى فراوان دیگرى براى شیعه على علیه السلام نقل شده است که به مواردى از آن اشاره مى‏ کنیم: براى شیعه على هشت در از درهاى بهشت باز مى‏ شود که از هر درى که خواسته باشد بدون حساب وارد گردد.

 ـ در روز قیامت نامه عمل شیعه به دست راستش داده مى‏ شود.

ـ خداوند سکرات مرگ را بر شیعه آسان مى‏ نماید.

ـ شیعه على مانند برق از پل صراط عبور مى ‏کند.

ـ براى شیعه دیوان و حسابى گشوده نمى‏ شود.

ـ شیعه على بر منابرى از نور قرار داده مى‏شود و در قیامت هیچ حزن و اندوهى ندارد.

ـ شیعه على در قیامت از گناهکاران شفاعت مى‏ کند.

ـ ملائکه الهى و انبیا در قیامت به دیدار شیعه على آمده، با او مصافحه مى ‏نمایند.

ـ شیعه على در کنار حوض کوثر به ملاقات پیامبر و اهل بیت علیه السلام مى ‏رود.

ـ خداوند در قیامت از على و شیعه او راضى است.

ـ اعمال شیعه على در قیامت مورد قبول خداوند واقع مى ‏شود. و ….

جهت اطلاعات بیشتر از اوصاف شیعه و شرح و تفصیل این اوصاف است به منابعى که در این زمینه تألیف گردیده مراجعه شود.[۴]

پی نوشت:

[۱] . کمال الدین و تمام النعمه، ص ۳۶۱.

[۲] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۸۸ ـ ۸۹.

[۳] . لئالی الاخبار، ج۵، ص۱۶۳٫

[۴] . فضائل الشیعه، صدوق؛ الشیعه فى احادیث‏الفریقین، ابطحى؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج ۶۵ و…

امامت و تشیع

تعیین امام با مردم؟

رهبرى پیامبر برخاسته از مقام نبوت او پیامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پیشواى دینى، رهبر سیاسى نیز به شمار مى‏آمد و این سمت را برخاسته از نبوت خویش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمومنین من انفسهم‏» فرمان حكومت را از جانب خدا دریافت كرده بود و این اولویت‏بر انفس، همان ولایت عامه و زعامت‏سیاسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است.

امامت‏ يکى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى – دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است. امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است. شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند.

و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند. پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت. پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد. مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است. همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.
رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او

پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2) فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است. امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4) خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد.

خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند. بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند. با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت.

در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه – كه قبلا اسلام آورده بودند – انجام گرفت، پيامبر – خطاب به آنان – گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد. آنان – كه 73 مرد و 2 زن بودند – گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم. در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم. پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست.

آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند. سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5) اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى – نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد. اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد. اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند. بنابراين – بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند.

در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود – كه منشا دينى داشته – اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه – پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت – فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.

مساله خلافت از منظر على (ع)

مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست. در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد: «فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6) شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته. بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند.

در جاى ديگر مى‏فرمايد: «فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) . رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود. امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود: «لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين.

اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8) از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد.

حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است. جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است. ابن ابى الحديد مى‏گويد: لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) . عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد: پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود: «و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10) بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد. آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند. بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود. يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند.

كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت: آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) . ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند. بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند.

از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند. بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است. يكى از نويسندگان – كه سابقه حوزوى نيز دارد – چنين مى‏نويسد: «خلافت‏يك مقام سياسى – اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى – نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت
الشجرة‏» (12) و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند. اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت – كه همه دانايى است – مدخليت دارد» . (13) اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى – دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند.

خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» – كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود – مى‏گويد: «الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» . و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد: لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» .

خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا – كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد – تفسيرى جز رهبرى سياسى – دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.

دليل حكمت

مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد. خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد. خداوند كه فيض شريعت را – بر اساس حكمت – بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست. زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد.

البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم. البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.

خلافت از ديدگاه اهل سنت

از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است. در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است: «و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) .

اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است. لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد: «لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» .

چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟ در جواب مى‏گويد: «لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» . زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20) با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست. از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال – پايان خلافت على (ع) – مى‏دانند. نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد: «و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» . سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود: «الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) .

ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض – از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود. خلاصه آن كه امامت و زعامت ‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏ سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود. و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند. به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.

پى‏نوشت‏ها
1. علامه حلى در باب حادى عشر – فصل ششم – مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . .
2. سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) .
3. سوره قلم 68: 4.
4. اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) .
5. رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85.
6. نهج البلاغة، خطبه: 3.
7. نهج البلاغة، خطبه: 26.
8. نهج البلاغة، خطبه: دوم.
9. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139.
10. سوره انفال 8: 25.
11. رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25.
12. سوره فتح 48: 18.
13. حكمت و حكومت، ص 172.
14. شرح نهج البلاغه – ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90.
15. بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد.
16. نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد.
17. نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است.
18.رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330.
19. تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319. 20- شرح عقائد نسفيه، ص 110. 21- همان، ص