معصومان

نوشته‌ها

آیات «گواهان امّت» در قرآن دلیل وجودامام در هر زمان

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد.

از جمله آیاتى که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانى دارد، آیات گواهان امّت است.

از آیات بسیارى استفاده مى شود که خداوند در بین هر امّتى، کسى را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بوسیله او بر آن ها احتجاج کند. در اینجا به برخى از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ . ( فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه بِشَهِید وَجِئْنا بِکَ عَلى هؤُلآءِ شَهِیداً)؛(۱) «حالِ آنها چگونه است هنگامى که از هر امتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مى آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟!»

۲ . ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلى هؤُلاءِ)؛(۲) «روزى که ما در هر امّتى از میان خودشان گواهى بر آنان برانگیزیم و تو را [اى محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»

۳ . ( وَ نَزَعْنا مِن کُلِّ أُمَه شَهِیداً فَقُلْنا هاتُوا بُرهانَکُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلَّهِ وَ ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانوُا یَفْتَرُونَ)؛(۳)« و (در آن روز) از هر امتّى گواهى بر مى گزینیم و (به مشرکان) مى گوییم: «دلیل خود را بیاورید!» (در آن هنگام) مى دانند که حق از آن خداست، و تمام آنچه را به خدا افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد».

از این آیات استفاده مى شود که در هر زمان و براى هر امّتى، خداوند افرادى قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهى دهند. کسى که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانى اند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روى زمینند. فخر رازى در ذیل آیه: ( وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه شَهِیداً)(۴)، مى گوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتى امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخى گفته اند که مقصود انبیا است، شهادت مى دهند که دلایل را بر قومشان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آن ها نهایت کوشش را از خود به خرج داده اند، در نتیجه اگر کوتاهى وجود دارد از ناحیه خود مردم است…

برخى دیگر مى گویند: بلکه آنان شاهدانى هستند که در هر زمان بر مردم شهادت مى دهند که از جمله آن ها انبیایند.

این نظر به واقع نزدیک تر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتى این حکم، را تعمیم داده که از آن ها، کسانى را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل مى شود در این حکم زمان هایى که نبىّ وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر مى شود، همانند زمان هایى که بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آمد….»(۵)

و هم چنین او در ذیل آیه شریفه ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ)،(۶) مى گوید: «هر گروه و اُمّتى که در دنیا حاصل مى گردد، لازم است که کسى به عنوان شاهد در میان آن ها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسول(صلى الله علیه وآله) خود حضرت بود، به دلیل قول خداوند متعال: ( وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَى النّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً)(۷) « همان گونه شما را نیز، امتى میانه (معتدل) قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید؛ و پیامبر هم بر شما گواه باشد».

و نیز لازم است که در هر زمانى بعد از رسول، شاهدى در میان امّت باشد. از این بیان، روشن مى شود که هیچ عصرى خالى از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگرى دارد و در نتیجه به بى نهایت منتهى خواهد شد، که این باطل است….»(۸)

نتیجه این که: لازم است در هر زمانى شاهدى معصوم در میان هر قومى باشد.(۹)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۴۱٫

۲ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۳ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۴ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۵ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۵، ص ۱۲ و ۱۳٫

۶ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۷ . سوره بقره، آیه ۱۴۳٫

۸ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۹۸٫

۹ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۷۵٫

بررسی و نقد دیدگاهها و روایات اهل سنت در باره «اولی الامر»

چکیده

دیدگاه های دانشمندان شیعی درباره تفسیر « اولی الامر» در آیه ۵۹ سوره نساء، یکسان و مساوق با روایات متواتر ( یا لااقل متظافر) در این زمینه است. آنان اولی الامر را بر عترت معصوم (ع) پیامبر خدا (ص) تطبیق کرده اند.

مفسران اهل سنت اولی الامر را به دو صورت کلی معنا کرده اند: والیان و دانشمندان، به شرطی که حکمشان منطبق بر احکام خدا باشد؛ و اهل حل و عقد، بدون قید وشرط؛ چون اجماع آنان مصون از خطاست.

راویان اهل سنت در این باره به شش گروه عمده تقسیم می شود که تنها یک گروه را می توان با آیات و روایات و نیز شواهد و قرائن تایید کرد. این گروه از روایات همسان با دیدگاه شیعه است که اولی الامر را تنها بر افرادی خاص از معصومان اطلاق کرده است.

مقدمه

هر چند مفهوم « اولی الامر» در آیه ۵۹ سوره نساء روشن است[۱]، فریقین در تعیین مصداق آن اختلاف نظر جدی دارند. در این اختلاف نظر، بنا به دستوری که قرآن در همین آیه صادر کرده و فرموده: « فإن تنازعتم فی شیءٍ فردّوه إلی اللَّه والرسول…؛ پس اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و پیامبربازگردانید…»، باید به قرآن و سنت پیامبر خدا (ص) مراجعه کرد. شیعه بر این باوراست که پس از مراجعه به این دو منبع، به طور آشکار می توان حکم کرد که مراد از « اولی الامر» بنا به قرائن و شواهد درونی آیه مذکور و آیات دیگر قرآن و نیز تفسیر پیامبر خدا، پیشوایان معصوم اند و جای هیچ تردید و انکار در آن نیست.

در اندیشه شیعی مرجعیت دینی اولیالامر از حاکمیت سیاسی آنان جدا نیست. آنان باید هم در بعد تفسیر و تشریح آموزه های دین و هم در بعد حاکمیت سیاسی و قضایی و رفع اختلافها معصوم باشند و سیره و سنتشان بر کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم (ص) منطبق شود تا بنا به ظاهر این آیه، اطاعتشان همردیف اطاعت خدا و رسول قرار گیرد و به طور مطلق قبول افتد. این معصومان کسانی جزاهل بیت پیامبر خدا (ص) نیستند.

احادیث شیعه درباره تفسیر اولیالامر متواتر یا لااقل متظافرند، بدون آنکه در میان آنها تعارض باشد. این احادیث حامل پیام های متنوع اند و همه آنها در تبیین اولی الامر همداستان اند، اولی الامر در این احادیث با پیوند با آیات دیگر قرآن[۲] و احادیث متعدد، از زوایای گوناگون توصیف شده اند.[۳]

اهل سنت در این باره دیدگاه های دیگری دارند. تمام آنان به جز فخر رازی ( که قول وی را پس از این خواهید دید)، اطاعت اولیالامر در این آیه را مشروط به شرط اطاعت خدا و عدم معصیت او می دانند؛ ازاین رو، برخلاف دیدگاه شیعه، اولیالامر را بر افرادی خاص از معصومان تطبیق نمی کنند، اقوال تفسیری اهل سنت در این زمینه بدین شرح است:

یک. اولی الامر تنها حاکمان بر حق اند. زمخشری (م ۵۳۸ ق) می گوید:

خداوند (در آیه قبل) به والیان دستور داد امانات را به اهلش برگردانند و به عدالت داوری کنند. سپس در این آیه به مردم دستور داد آنان را اطاعت کنند و داوری شان را گردن نهند. آنان جز حاکمان بر حق نیستند، چون خدا و رسول او از حاکمان جور بیزارند و امکان ندارد وجوب اطاعت آنان به اطاعت خدا و رسول عطف شود.[۴]

زمخشری بر همین اساس، مخاطب « إن تنازعتم؛ اگر نزاع کردید» را حاکمان بر حق می شناسد که درحین تنازع، تنها با رجوع به کتاب خدا و سنت رسول او به نزاع پایان می دهند.

دو. اولی الامر شامل امیران و عالمان هر دو می شود. قرطبی (م ۶۷۱ ق) ضمن ارائه برخی ازاحادیث در این باره می نویسد:

درست ترین اقوال در این زمینه دو قول است؛ قول اول: مراد از اولی الامر حاکمان اند، چون آنان صاحب امرند و حاکمیت برای آنهاست. قول دوم: مراد دانشمندان دین شناس اند، چون خداوند فرمان داده تنازع را به کتاب خدا و سنت پیامبرش ارجاع دهند و کسی جز عالمان دین کیفیت رد به کتاب خدا و سنت رسول او را نمی شناسد.[۵]

قرطبی قول دوم ( که میگوید اولی الامر تنها عالمان اند) را مورد قبول مالک بن انس می داند[۶]. ابن کثیر (م ۷۷۴ ق) نیز اولی الامر را شامل حاکمان و عالمان، هر دو، می داند.[۷]

سه. این قول دایره وسیع تری را درباره اولی الامر در بر می گیرد و آنان را شامل حاکمان، سلاطین، قاضیان و هر کس که ولایت شرعیه دارد، می داند[۸].

چهار. اولی الامر اصحاب اجماع اند. با آنکه این قول در میان اهل سنت تا پیش از فخررازی نیز مطرح بود[۹]، لیکن رازی (م ۶۰۶ ق) به آن توجه ویژه کرد و آن را مدلل ساخت. وی می گوید:

خداوند تعالی به اطاعت اولی الامر بدون هیچ قید و شرطی دستور داده است و هر که را خداوند بدین صورت به اطاعتش امر کند، به طور قطع مصون از خطاست. بنابراین اولی الامر باید از خطا مصون باشند… و چون در این زمان معرفت امام معصوم و دسترسی به وی امکان پذیر نیست، بنابراین مصداق دیگری از معصوم که اجماع اهل حل و عقد ازامت اند، مراد است و این بدین معناست که اجماع اهل حل و عقد، حجت خواهد بود.[۱۰]

سپس فخررازی درباره اقوال دیگر مناقشه هایی صورت می دهد. مدار مناقشه های رازی بر ظاهراطلاق اطاعت اولی الامر در آیه است که مقرون به اطاعت رسول خداست و بر عصمت اولی الامر دلالت دارد. بنابراین از نظر فخررازی، اولی الامر معصوم اند، لیکن مصداق آن تنها اجماع امت است که دراهل حل و عقد متبلور خواهد شد، نه آنچه که شیعه در تعیین مصداق اولیالامر می گوید. فخررازی دیدگاه شیعه را در این باره به نقد کشیده که پس از این خواهید دید.

حاصل آنکه مفسران اهل سنت، اولی الامر را به دو صورت معنا کرده اند: والیان و دانشمندان ؛ به شرطی که حکمشان منطبق بر احکام خدا باشد، و اهل حل و عقد، بدون قید و شرط؛ چون اجماع آنان مصون از خطاست. اکنون باید دید روایات اهل سنت در این زمینه چه پیامی دارد و دانشمندان اهل سنت تا چه اندازه متأثر از این روایات اند.

روایات اهل سنت در این زمینه چند دسته اند:

اول. اولی الامر افرادی خاص اند که نخستین آنان علی(ع) است. حاکم حسکانی، ازدانشمندان قرن پنجم، با سند خود از امام علی(ع) از رسول خدا (ص) چنین می آورد:

شریکان من کسانی اند که خداوند (اطاعت) آنان را با اطاعت خویش و من کنار هم آورد ودرباره آنان چنین نازل کرد: « یا أیّها الذین آمنوا أطیعوا اللَّه وأطیعوا الرسول وأولی الأمرمنکم…». من گفتم: ای پیامبر خدا، آنان چه کسانی اند؟ فرمود: « تو نخستین آنان هستی.»[۱۱]

جوینی (م ۷۳۰ ق) نیز با سند خود در ضمن حدیثی دراز دامن، از مُحاجّه امام علی(ع) با برخی از صحابه در زمان خلافت عثمان، چنین نقل می کن:

… فأنشدکم اللَّه أتعلمونَ حیث نزلت: « یا أیّها الذین آمنوا أطیعوا اللَّه وأطیعوا الرسول وأولی الأمر منکم…» وحیث نزلت: « إنّما ولیّکم اللَّه ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوهویؤتون الزکاه وهم راکعون» و حیث نزلت: «… ولم یتخذوا من دون اللَّه ولارسوله ولا المؤمنین ولیجه» قال الناس: یا رسول اللَّه خاصه فی بعض المؤمنین أم عامّهً لجمیعهم؟ فأمر اللَّه عزّ وجلّ نبیّه صلی اللَّه علیه وآله وسلم أن یعلّمهم ولاه أمرهم وأن یفسِّرلهم مِن الولایه ما فسّر لهم من صلاتهم وزکاتهم وحجهم فینصبنی للناس لغدیر خم… ثمّ خطب فقال: أیها الناس أتعلمون أنّ اللَّه عزّ وجلّ مولای وأنا مولی المؤمنین وأنا أولی بهم من أنفسهم؟ قالوا: بلی یا رسول اللَّه، قال: قم یا علیّ فقمت فقال: من کنت مولاه فعلیّ هذا مولاه…؛

علیّ (علیه السلام) به آنان فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید ( و به یاد دارید) هنگامی که آیه « یا أیّها الذین آمنوا أطیعوا اللَّه وأطیعوا الرسول وأولی الأمر منکم…» و آیه« إنّما ولیّکم…» و آیه «… ولم یتخذوا من دون اللَّه…» نازل شد، مردم گفتند: ای رسول خدا، آیا « اولی الامر»، « والذین آمنوا» و « المؤمنین» (در این سه آیه)، افرادی خاص و برخی ازمؤمان اند یا شامل همه آنان می شود؟ پس خداوند به پیامبرش دستور داد والیان امر را (دراین آیات) به مردم بیاموزد و برای ایشان همان گونه که نماز و زکات و حج را تفسیر کرده اند، ولایت را تفسیر کند. پس رسول خدا(ص) من را در غدیر خم برای مردم نصب کرد (تا به روشنی نشان دهند مراد از این آیات من هستم)، پس خطبه خواند وفرمود: ای مردم، آیا می دانید خداوند مولای من و من مولای مؤمنانم و من به ایشان ازخودشان سزاوارترم؟ گفتند: آری، ای رسول خدا. پس به من فرمود: ای علی، برخیز. پس برخاستم. پس فرمود: هر کس من مولای اویم، پس این علی هم مولای اوست…[۱۲]

دوم. اولی الامر فرماندهان سپاه منصوب از ناحیه پیامبر خدایند.

سیوطی به نقل از بخاری، مسلم، ابوداوود، ترمذی، نسایی، ابن جریرطبری و…، از قول ابن عباس می نویسد:

آیه « أطیعوا اللَّه وأطیعوا الرسول وأولی الأمر منکم» درباره عبد اللَّه بن حُذافه بن قیس نازل شد، هنگامی که حضرت رسول وی را به فرماندهی سپاهی گماشتند[۱۳].

ابن کثیر پس از نقل این شأن نزول می نویسد:

ترمذی این حدیث را حسن غریب می داند و گفته است آن را جز از طریق ابن جریج نمی شناسیم[۱۴].

شأن نزول دیگری نیز برای آیه به نقل از « سُدّی» (از تابعین) نقل کرده اند. وی آیه را درباره خالد بن ولید که از ناحیه پیامبر خدا (ص) به فرماندهی سپاهی منصوب شد و با عمار یاسراختلاف پیدا کرد، می داند[۱۵].

سوم. اولیالامر عالمان و فقیهان دین شناس اند. این روایات در میان صحابه از ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه نقل شده و در بین تابعین گسترش یافته است، و در رأس آنان از مجاهد بن جبر نقل شده است[۱۶]. حاکم نیشابوری به نقل از ابن عباس درباره اولی الامر چنین آورده است.

آنان اهل فقه و دین و اهل طاعت خدایند، مردم را به دینشان آگاه می کنند، آنان را به معروف امر و از منکر باز می دارند از این رو خداوند اطاعتشان را واجب کرده است[۱۷].

چهارم. روایاتی است که دلالت می کند اولی الامر تمام اصحاب پیامبرند. این قول در عصر صحابه مطرح نبوده و در بین تابعان تنها از مجاهد و ضحاک نقل شده است[۱۸].

پنجم. روایاتی که منسوب به عکرمه است. وی اولی الامر را بر ابوبکر و عمر تطبیق کرده و کلبی نیز آن را ابوبکر، عمر، عثمان، امام علی و ابن مسعود، منطبق می داند[۱۹].

ششم. اولی الامر همان افرادی هستند که خداوند در آیه قبل دستور داده امانات را به آنان بسپارید و فرموده است:« إنّ اللَّه یأمرکم أن تُؤَدّوا الأمانات إلی أهلها؛ خداوند به شما دستور می دهد امانات را به اهلش بسپارید….»

سیوطی به نقل از مکحول (م ۱۱۳ ق) که از تابعین بوده است، روایتی را در این زمینه نقل می کند. وی می گوید:

این آیه درباره حاکمان و کسانی است که امور مردم را به عهده دارند و در آیه قبل به آن اشاره شده است[۲۰].

طبری نیز به همین معنا حدیثی را از یکی دیگر از تابعین، زید بن أسلم ( از تابعین م ۱۳۶ ق) نقل می کند، وی اولی الامر رابه سلاطین معنا کرده است[۲۱].

اهل سنت روایات فراوان دیگری در ذیل این آیه نقل کرده اند، لیکن این احادیث در مقام بیان شأن نزول آیه یا تفسیر و تبیین « اولی الامر» نیست. از جمله آنها احادیثی است که در آنها سفارش رسول خدا (ص) به فرمانبرداری از امیران منصوب خود آمده است. سیوطی به نقل از ابن ابی شیبه، بخاری، مسلم، ابن جریر و ابن ابی حاتم از ابوهریره نقل کرده که پیامبر خدا (ص) چنین فرموده اند:

من أطاعنی فقد أطاع اللَّه ومن أطاع أمیری فقد أطاعنی ومن عصانی فقد عصی اللَّه ومن عصی أمیری فقد عصانی؛

هر کس من را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و هر کس امیر منصوب از ناحیه من را اطاعت کند، من را اطاعت کرده و هر کس من را نافرمانی کند، خدا را نافرمانی کرده و هر کس امیر منصوب از ناحیه من را نا فرمانی کند، من را نافرمانی کرده است[۲۲].

این حدیث را نیز از رسول خدا (ص) در خطبه حجه الوداع نقل می کنند که فرمود:

اتقوا اللَّه وصلوا رحمکم… وأطیعوا ذا أمرکم تدخلوا جنه ربّکم؛

تقوای خدا پیشه کنید، صله رحم کنید… و از صاحبان امر و والیان خود اطاعت کنید، تا به بهشت پروردگارتان وارد شوید[۲۳].

به همین مضمون، احادیثی دیگر در کتب روایی اهل سنت به چشم می خورد[۲۴].

بررسی و تحلیل احادیث اهل سنت:

با بررسی احادیث اهل سنت در این زمینه چند نکته استفاده می شود:

اولا: احادیث اهل سنت در این باره، جز دسته اول از این روایات، از شخص رسول خدا (ص) درباره تبیین « اولی الامر» و چگونگی اطاعت از آنان (به طور مطلق یا مشروط) نیست . احادیث آنان (غیر از دسته اول) در تبیین اولی الامر، جملگی از صحابه و تابعین نقل شده اند.

ثانیا: در این احادیث « اولی الامر» به حاکمان و والیان معنا نشده اند؛ جز روایتی که از مکحول (ازتابعین) نقل کرده اند. وی آیه را براساس برداشت خود مبنی بر اینکه این آیه با آیه قبلی پیوستگی دارد، تفسیر کرده است، تنها یک حدیث دیگر نیز از ابوهریره است که به دو صورت نقل شده و در یک صورت آن، « اولی الامر» به امیران معنا شده است.

سیوطی به نقل از چند نفر از محدثان سنی، از ابوهریره چنین آورده است:

هم الامراء منکم وفی لفظ: هم أمراء السرایا؛

آنان (اولی الامر) امیران از خود شمایند و درتعبیر دیگر از این حدیث، آنان فرماندهان سپاه هستند[۲۵].

ثالثاً: اطاعت اولی الامر در نزد اهل سنت، مشروط به شرط اطاعت خدا و عدم معصیت اوست. ازاین رو در ذیل این آیه روایاتی متعدد که در بین آنها احادیثی صحیح نیز به چشم می خورد، از رسول خدا(ص) و نیز صحابه و تابعین نقل می کنند که مضمون همه آنها این است: « اطاعت مخلوق درجایی که معصیت خالق است، روا نیست.»[۲۶] با این وجود، هیچ حدیثی در کتب اهل سنت از پیامبر خدا(ص) نقل نشده که دلالت کند خصوص اطاعت اولی الامر در این آیه مقید و مشروط به آن شرط است، بلکه چنین حدیثی در سخن صحابه یا تابعین نیز یافت نشده تا بتوان به واسطه آن، بین این دودسته روایات(روایات درباره معنای اولی الامر و روایات در اطاعت مشروط به شرط عدم معصیت) پیوند بر قرار ساخت. البته شاید بتوان از احادیثی که درباره شأن نزول این آیه نقل کرده اند، چنین قید و شرطی رااستنباط کرد که این نکته نیز به زودی بررسی خواهد شد.

به نظر می رسد نخستین کسی که این دو دسته احادیث را با یکدیگر پیوند داده و کوشیده است اولی الامر را براساس این پیوند تفسیر کند، ابن جریر طبری (م ۳۰۳ ق) است. وی ضمن توسعه معنای اولیالامر به حاکمان و والیان، به کمک احادیث مشروط به عدم معصیت، می نویسد:

قول درست تر ( درباره معنای اولی الامر) سخن کسی است که می گوید: مراد از اولی الامر فرماندهان وحاکمان اند، چون اخبار صحیح از رسول خدا (ص) نقل شده که در آن به اطاعت پیشوایان و فرماندهان، در جایی که امر به اطاعت خدا کنند و برای مسلمین مصلحت باشد، دستور داده است[۲۷].

آن گاه طبری روایتی را از ابوهریره نقل می کند که در آن از قول پیامبر(ص) می گوید:

پس از من حاکمانی امور شما را به دست خواهند گرفت… پس در آنچه که موافق حق بود، آنان را اطاعت کنید و سخنشان را بشنوید[۲۸].

طبری روایاتی دیگر در این زمینه نقل کرده است[۲۹]. آنچه در اینجا دشوار می نماید، عدم وجود دلیل برای چنین پیوندی است. با آنکه اولیالامر در احادیث اهل سنت – لااقل در عصر صحابه- به حاکمان و سلاطین معنا نشده بود، به تدریج در اعصار بعدی در بین اهل سنت طرفدارانی یافت و سپس با احادیث دیگر درباره کیفیت اطاعت پیوند خورد.البته گفتیم که در کتب اهل سنت، حدیثی از رسول خدا و نیز صحابه به چشم نمی خورد که در خصوص تبیین معنای اولی الامر، آن را به حاکمان و سلاطین معنا کند و اطاعتشان رامقید به مواردی کند که موجب معصیت خدا نشود. از این رو به نظر می آید اشکالهای فخررازی درست باشد که می گوید:

اولاً: اگر مراد از اولی الامر حاکمان و سلاطین باشد و طاعت آنان در جایی واجب باشد که دلیلی بر حق و صواب بودن اوامرشان در دست باشد، این دلیل چیزی جز کتاب و سنت نیست و در این صورت، اطاعت اولیالامر، منفصل از اطاعت کتاب خدا و سنت رسول نخواهد بود و این اطاعت، همان اطاعت خدا و رسول اوست، در حالی که اطاعت اولی الامر در آیه مستقل از آن دو اطاعت است… .

ثانیاً: دخالت شرط در اطاعت اولی الامر، خلاف ظاهر آیه است.

ثالثاً: اعمال امرا و سلاطین، موقوف بر فتاوای فقهاست و اطاعت از آنان در واقع اطاعت از امرای سلاطین، یعنی همان فقهاست.[۳۰]

رابعاً: دسته سوم از این روایات که اولی الامر را عالمان و فقیهان می شناسد، با چند اشکال روبه روست . از جمله این اشکالات قیدی است که در اطاعت آنان ملحوظ می شود، در حالی که آیه به طور مطلق فرمان به اطاعت داده است ( جز آنکه بگوییم مراد از این عالمان و فقیهان، عترت معصوم پیامبر خدا (ص) باشند یعنی همان که شیعه می گوید). اطاعت از آنان نیز در صورتی که مقید باشد، بازگشت به اطاعت خدا ورسول می کند و اطاعتی مستقل نخواهند داشت. افزون بر آن، همان گونه که شیخ طوسی (ره) می گوید: اولی الامر به معنای صاحبان امر و فرمان اند و عالمان موضوعاً از این عنوان بیرون اند[۳۱]؛ چون آنان صاحبان امر و فرمان نیستند.

اشکال دیگری که بر همه این روایات وارد می شود، این است که با این معنا از اولی الامر، اطاعت از آنان مولوی نخواهد بود و ارشادی است؛ یعنی اطاعتی که خداوند دستور داده از اولی الامر انجام گیرد، ارشاد به حکم عقل است که همواره انسان را به فرمانبرداری از فرمانده خود، جز درمواردی که این اطاعت منجر به معصیت خدا شود، فرا می خواند. در حالی که به نظر می آید آیه در مقام بیان امر مولوی به اطاعت از اولی الامر است، به همان نحوی که به اطاعت رسول فرمان داده است. افزون بر آن، اگر مراد از اولی الامر عالمان و فقیهان باشند، خطاب « إن تنازعتم فی شی ء؛ اگر درباره چیزی نزاع داشتید» به اولی الامر خواهد بود؛ یعنی در این صورت، قرآن به عالمان دستور می دهد نزاع خود را باارجاع به کتاب خدا و رسول او حل کنند؛ در صورتی که ظاهر خطاب در آیه به فرمانبرداران، یعنی مؤمنان و افراد جامعه است؛ همان افرادی که خطاب « اطیعوا اللَّه وأطیعوا الرسول…» متوجه آنهاست.

خامساً: روایات دسته چهارم و پنجم که در مقام تطبیق اولیالامر بر افرادی خاص است، اجتهاد شخصی از ناحیه افرادی مانند عکرمه است و از نظر اهل سنت قابل استناد نیز نیست و از این رو به آن توجهی نکرده اند. دسته ششم نیز که گفتیم در أعصار بعدی به تدریج در بین اهل سنت طرفدارانی یافت، در بین صحابه مطرح نبوده و نخستین کسی که چنین تفسیری از آیه دارد، یکی از تابعین به نام مکحول است.

سادساً: تطبیق آیه با آنچه که اهل سنت درباره شأن نزول آن گفته اند نیز با دشواری های جدی روبه روست. دو شأن نزول برای این آیه نقل شده است که یکی از ابن عباس و درباره عبد اللَّه بن حُذافه بن قیس است که از ناحیه پیامبر به فرماندهی سپاهی منصوب شده بود. خلاصه داستان وی بدین شرح است:

… وی به افراد تحت فرمان خود می گوید: آیا رسول خدا (ص) به شما دستور ندادند من را اطاعت کنید؟ گفتند: آری. گفت: برای من هیزم فراهم کنید. پس آنها را آتش زد و گفت: داخل آتش شوید. جوانی در میان آنان گفت: از این آتش به رسول خدا پناه برید. اگر ایشان به شما دستور دادند، وارد آن شوید. هنگامی که آنان به نزد رسول خدا آمدند و جریان را گفتند، حضرت فرمود:« لو دخلتموه ما خرجتم منها أبداً إنما الطاعه فی المعروف»؛ اگر داخل می شدید، هرگز راه عذری نداشتید. اطاعت تنها در امور معروف، رواست.[۳۲]

پیام آیه با این شأن نزول قابل انطباق نیست؛ چون آیه در مقام بیان اطاعت از اولی الامر است، نه درمقام حد و حدود اطاعت از اولیالامر که موضوع اصلی در این داستان است. بنابراین، به نظر می آید این داستان ارتباطی با آیه مورد بحث ندارد و اهل سنت که آن را در ذیل این آیه نقل کرده اند، تنها برای تایید چندین حدیث است که گفتیم در ذیل همین آیه آورده اند که می گوید:« لا طاعه لمخلوق فی معصیهالخالق؛ اطاعت مخلوق در جایی که منجر به معصیت خدا شود، روا نیست.» شاهد آن هم حدیث امام علی(ع) و ابوسعید خدری است که چندین نفر از محدثان اهل سنت، از جمله ابن ابی شیبه، احمد حنبل، ابویعلی، ابن خزیمه، ابن حبان و حاکم نیشابوری، از قول آنان همین داستان را نقل کرده اند، بدون آنکه آن را به عنوان شأن نزول آیه محسوب کنند[۳۳].

تطبیق آیه بر شأن نزول دیگری که برای آن نقل شده دشوارتر از شأن نزول قبلی است. سُدّی (ازتابعین) داستانی را نقل کرده و نزول آیه را در مورد آن می داند. خلاصه داستان بدین شرح است:

پیامبر خدا (ص) خالد بن ولید را به فرماندهی سپاهی گماشتند. در آن سپاه عمار نیز حضور داشت. یکی از دشمنان به حضور عمار آمد و اسلام آورد و امان خواست. عمار نیز به او امان داد. خالد از این کار برآشفت. عمار و خالد به یکدیگر دشنام دادند و سپس نزاعشان را نزد پیامبر(ص) مطرح کردند. حضرت امانی راکه عمار داده بود پذیرفتند و وی را از انجام دو باره این کار بدون اجازه فرمانده نهی کردند. در آن جا دوباره به یکدیگر دشنام دادند، پیامبر خدا (ص) به خالد فرمود: عمار را دشنام نده! هر کس عمار را دشنام دهد، خدا دشنام داده و… . عمار که خشمگین بود برخاست و رفت خالد به دنبال وی شتافت و لباسش را گرفت و از او عذر خواست و عمار نیز از او درگذشت. پس آیه مذکور نازل شد[۳۴].

به نظر می رسد این شأن نزول از قبیل تطبیق آیه بر استنباطی است که سُدّی از آیه داشته است، نه آنکه واقعاً آیه درباره این ماجرا نازل شده باشد. این استنباط به دلیل روایات فراوان دیگری است که اهل سنت از پیامبر خدا(ص) در ذیل این آیه و آیات دیگر نقل کرده اند که در آنها حضرت به اطاعت امیران منصوب از ناحیه خود دستور داده و مردم را از مخالفت با آنان برحذر داشته است؛ مانند این حدیث که بخاری به نقل از انس از پیامبر خدا(ص) چنین آورده است:

اسمعوا وأطیعوا وإن استعمل علیکم حبشی…؛

بشنوید و اطاعت کنید؛ هر چند بر شما فرماندهی حبشی گمارم[۳۵].

شاهد بر این مطلب هم این است که عنوان اولی الامر بر خالد – پس از بازگشت از جنگ – صدق نمی کند و سخن از فرمان اطاعت او نیست. افزون بر آن، این شأن نزول در میان صحابه که شاهد نزول آیات بوده اند مطرح نبوده و سُدّی تابعی آن را نقل کرده است. البته تنها یک روایت از طریق ابوصالح از ابن عباس نقل شده و این نقل قول با آنچه که از ابن عباس در روایات دیگر نقل کرده، مبنی بر اینکه این آیه درباره عبد اللَّه بن حذافه بن قیس نازل شده، تهافت دارد، جز آنکه بگوییم آیه دو بار نازل شده است.

حاصل آنکه از میان روایات اهل سنت، تنها روایات دسته اول پذیرفتنی است و با اطلاق اطاعت ازاولی الامر و نیز روایات متعدد پیامبر خدا(ص) درباره اطاعت مطلق فرمانبرداران از فرماندهان و والیان منصوب آن حضرت، توافق دارد. از این رو اولی الامر تنها بر افرادی معیّن از معصومان اطلاق می شود که نخستین آنان امام علی (ع) است. شاهد آن هم شأن نزول دیگری است که برخی از اهل سنت درباره آیه نقل کرده اند. از جمله حاکم حسکانی به نقل از مجاهد بن جبر تابعی، شأن نزول آیه را درباره جانشینی امام علی به جای رسول خدا (ص) در مدینه آورده و می نویسد:

… « واولی الامر منکم» قال: نزلت فی أمیر المؤمنین حین خلّفه رسول اللَّه بالمدینه فقال:« أتخلفنی علی النساء والصبیان؟» فقال: « أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی»؛

اولی الامر درباره امیر مؤمنان نازل شد، هنگامی که رسول خدا ایشان را در مدینه به جای خود گذاشتند و علی(ع) گفت:« آیا مرا در میان زنان و کودکان وا می گذارید؟» حضرت فرمود:« آیا خشنود نیستی برای من بمنزله هارون برای موسی باشی.»[۳۶]

این شأن نزول از مجاهد نقل شده که از تابعین است، لیکن شواهدی در دست است که صحت آن را تأیید می کند:

۱٫ این شأن نزول با ظاهر آیه که فرمان به اطاعت مطلق می دهد سازگار است?

۲٫ احادیثی که از طریق اهل بیت درباره این آیه رسیده آن را تأیید می کند?

۳٫ تنها این شأن نزول با روایاتی متعدد از اهل سنت که در آنها دستورپیامبر را به اطاعت مطلق از افراد منصوب خود، نقل می کنند توافق و سازگاری همه جانبه دارد، زیرا در تعیین مصداق نیز پیامبر خدا تنها بر اطاعت مطلق از امام علی فرمان داده و بر رفتار او صحه گذاشته و در همان روایات نیز به ولایت امام علی (ع) اشاره کرده است.

اهل سنت داستانی نقل کرده اند که در آن امام علی به فرماندهی سپاهی منصوب شدند وافرادی از سپاه بر رفتار امام خرده گرفتند. چون آنان نزد پیامبر خدا (ص) آمدند حضرت ضمن آنکه خشمگین شدند فرمودند:

ماذا تریدون من علیّ؟ إنّ علیّاً منّی وأنا منه، وهو ولیّ کلّ مؤمن من بعدی؛

از علی چه می خواهید؟!… درباره علی عیب جویی نکنید. علی از من است و من از علی ام و این علی، ولیّ شما پس از من است[۳۷].

۴٫ اصل ماجرای جانشینی امام علی به جای پیامبر خدا(ص) در مدینه و سخن پیامبرخدا که به ایشان فرمود: « تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی»، به دلیل اسناد و مدارک فراوان، جای هیچ شک و شبهه ای ندارد.[۳۸] اگر از یک سو به تمثیل دقت کنیم که در آن، اطاعت امام علی مانند اطاعت از هارون دانسته شده و اطاعت هارون پیامبر هم مانند اطاعت از خود حضرت موسی مطلق و بدون هیچ قیدی است، و از سوی دیگر به ظاهر آیه در اطاعت مطلق، تمسک جوییم، می توانیم بر این شأن نزول تاکید نماییم.

۵٫ این شأن نزول با حدیث ثقلین که تمسک به عترت را همانند تمسک به قرآن، بدون هیچ قید وشرطی، مایه هدایت می شناسد[۳۹] و نیز احادیثی دیگر مانند « حدیث سفینه»،[۴۰] تایید می شود.

تذکر این نکته نیز لازم است که اگر طبق روایات اهل سنت، آیه را تنها درباره منصوبین پیامبر خدا(ص) بدانیم(که از جمله آنان فرماندهان سپاهیان اعزامی در عصر رسول خدا(ص) می باشند)، در این صورت می توانیم دیدگاه شیعه را درباره نص بر اولی الامرتایید کنیم که می گوید: اولی الامر منحصر در افرادی هستند که به فرمان خدا و از ناحیه رسول خدا (ص)، به عنوان «اولی الامر» منصوص و منصوب اند.

با تحلیلی که از روایات اهل سنت انجام گرفت، نقدهایی که بر دیدگاه های تفسیر اهل سنت درباره « اولی الامر» وارد است روشن می شود؛ چون جملگی این دیدگاه ها متأثر از روایات در این زمینه است. تنها دیدگاه فخررازی به نوعی مستقل از سایر دیدگاه ها و روایات است که شایسته بررسی و نقد جداگانه است.

بررسی و نقد دیدگاه فخررازی

همان گونه که پیش از این دیدید، فخررازی «اولی الامر» را اهل حل و عقد می شمارد و اجماع آنان را از هر گونه خطا و اشتباهی مصون می داند، لیکن این ادعا، چه در مقام ثبوت و چه در مقام اثبات، قابل دفاع نیست . چون اگر مراد از عصمت، عصمت فرد فرد از اهل حل و عقد باشد، بطلان این واضح است و کسی هم آن را ادعا نکرده است، و اگر مراد عصمت اجتماع اهل حل و عقد از آن نظر که اجتماع کرده اند باشد، این نیز باطل است، زیرا تصور اجتماع مستقل از افراد، امری اعتباری و ذهنی است و این امر اعتباری نمی تواند به واقعیتی به نام عصمت متصف شود.

ممکن است گفته شود هنگامی که اهل حل و عقد بر حکمی اتفاق نظر داشته باشند، به طور طبیعی حکم آنان ملازم با حق و صواب خواهد بود. مثلاً اگر گروهی از حادثه ای که در حد متواتر باشد خبر دهند، به طور طبیعی اخبار آنان ملازم با حقیقت است. لیکن این تقریر نیز ناکافی است، چون در این صورت این ملازمت اختصاصی به امت اسلام نخواهد داشت. چه بسا اهل حل و عقد در تاریخ اسلام بر حکمی اتفاق نظرداشته اند و پس از مدتی خطای آن برملا شده است.

تقریر دیگری از این مطلب نیز وجود دارد که در آن گفته می شود هر چند تک تک افراد اهل حل و عقد معصوم نیستند و هیات اجتماعی آنان نیز از عصمت برخوردار نیست، لطف خدا شامل آنان می شود و آنان را از خطا و اشتباه مصون می دارد؛ همان گونه که از پیامبر خدا(ص) روایت شده که فرموده اند: «لا تجتمع امتی علی خطأ؛ هرگز امت من بر خطا اجتماع نمی کنند.» لیکن این تقریر نیز درست نیست، چون در این صورت نباید شاهد خطاها و لغزش های اهل حل و عقد درتاریخ مسلمین می بودیم. حدیثی که نقل شده نیز، برفرض صدور آن، درباره اجتماع همه امت اسلام برامری از امور است نه تنها اجتماع اهل حل و عقد از امت، افزون بر آن، عده ای گفته اند اساساً مراد از این حدیث این است: همه امت اسلام بر راه خطا اجتماع نمی کنند، بلکه عده ای در میان آنان یافت می شوند که راه صواب را می یابند، یعنی دائماً عده ای در بین امت اسلام هستند که بر حق مشی می کنند؛ هر چنداکثریت آنان به خطا روند[۴۱].

واقعیت آن است که اگر حقیقتاً برای اهل حل و عقد این امت چنین لطف و کرامتی وجود داشت، قرآن کریم و پیامبر خدا(ص) به آن اهتمام ویژه داشتند و آن را به گونه های مختلف طرح می کردند و دراین صورت از شخص رسول خدا(ص) در این باره پرسش های متعددی انجام می گرفت.

جالب است فخررازی که این نظریه را ابداع کرده و اولی الامر را به اهل حل و عقد تفسیر می کند، قول خود را خرق اجماع می داند؛ اجماعی که به قول فخررازی اطاعت از آنان واجب و مخالفت با آن حرام است. ویمی گوید: مفسران فریقین تاکنون اولی الامر را به چهار گروه معنا کرده اند: خلفای راشدین، فرماندهان سپاه منصوب از ناحیه پیامبر خدا(ص)، عالمان دین شناس، و معصومان. و چون اقوال امت در تفسیر این آیه محصور در این وجوه است، قول پنجم در تفسیر اولی الامر ( یعنی اهل حل و عقد)، خرق اجماع امت و باطل است[۴۲]. وی آن گاه بدین صورت به اشکال فوق پاسخ می دهد:

در واقع قول ما که اولی الامر را اهل حل و عقد می دانیم، همان قول سوم است که اولی الامر را عالمان دین شناس می داند؛ چون اهل حل و عقد همان علما می باشند که جملگی گِرد آمده اند.[۴۳]

اگر اهل حل و عقد همان علمای امت باشند، هیچ کس تاکنون ادعا نکرده که همواره عنایتی از ناحیه خدا متوجه اجتماع عالمان می شده و آنان را از خطا مصون نگه می داشته است. این سخن فخررازی، دیدگاه خودش را نیز نقض می کند؛ چون اگر اولی الامر علمای امت باشند (همان گونه که خود فخررازی می گوید: « آنان تنها در احکام شرعیه فتوا می دهند و مردم را به دینشان آگاه می کنند»[۴۴]) در این صورت، اطاعت آنان همان اطاعت خدا و رسول اوست و اطاعتی مستقل که ظاهر آیه بر آن دلالت دارد، نخواهند داشت و خود فخررازی نیز به آن ملتزم نیست.[۴۵] و اگر مراد از اولی الامر، علمای امت در حال اجتماع باشند که به آنان اهل حل و عقد گفته می شود، و اجتماعشان موضوعیت دارد، در این صورت اطاعت از آنان داخل در اطاعت خدا و رسول نیست و مستقل خواهد بود. لیکن این قول خرق اجماع مرکب از امت می شود که خود فخررازی اجماع آنان را مصون از خطا دانسته و مخالفت با آن را روا نمی داند.

بر تفسیر شیعه از « اولی الامر» چند شبهه و اشکال مطرح شده است. این شبهات اساساً از ناحیه فخررازی است و دیگر دانشمندان اهل سنت متعرض دیدگاه شیعه نشده اند. تنها قرطبی( م۶۷۱ ق) یک اشکال را مطرح کرده که فخررازی پیش از وی، آن را جزو اشکال های خود بر نظر شیعه آورده است. علامه طباطبایی این مناقشه ها را به تفصیل بیان کرده و پاسخ داده اند.[۴۶]

جمع بندی

احادیث شیعه درباره تفسیر« اولی الامر» در آیه ۵۹ سوره نساء متواتر یا لااقل متظافرند بدون آنکه در میان آنها تعارضی باشد. جملگی این احادیث با پیام های متنوع خود در تبیین اولی الامر همداستانند و آن را بر معصومان از عترت پیامبر خدا (ص) تطبیق کرده است.

اساساً دیدگاه مفسران شیعی همسان با ظاهر آیه و متاثر از همین روایات است و اختلافی در آن به چشم نمی خورد.

دیدگاه های دانشمندان اهل سنت درباره اولی الامر یکسان نیست و به چهار گروه عمده تقسیم می شود. این تنوع اساساً به لحاظ توسعه و تضیق در معنای اولی الامر می باشد.

مشهور اهل سنت به جز عده ای که در رأس آنان فخررازی است، اطاعت اولی الامر در این آیه را مشروط به شرط اطاعت خدا وعدم معصیت اومی دانند. مشکل اصلی در این میان عدم وجود دلیلی بر این شرط است. به ویژه آن که روایتی از رسول خدا (ص) یا صحابه نیزدر باره این شرط نقل نشده است . به نظر می رسد اوایل قرن چهارم ابن جریر طبری (م۳۱۰ق) نخستین کسی است که دو دسته احادیث که یکی اطاعت اولی الامر را واجب می داند و دیگری وجوب اطاعت را همواره، مقید به قید اطاعت خدا می کند، توافق داده و بر اساس آن اطاعت اولی الامر را مقید به قید عدم معصیت خدا کرده است. این نظریه پس از وی مورد استقبال جدی اهل سنت به جز عده معدودی قرار گرفت و راه را برای اثبات وجود اطاعت حاکمان، والیان فقها و … هموار کرد.

احادیث اهل سنت در تفسیر اولی الامر نیز متنوع و به شش گروه تقسیم می شوند. تنها یک دسته از این روایات از شخص رسول خداست که در آن تبیین اولی الامر وچگونگی اطاعت از آنان مطرح شده و به دست ما رسیده است و سایر احادیث دیدگاه های صحابه و یا تابعین می باشد. پس از بررسی متون روایات و توجه به قراین و شواهد تنها می توان همان دسته از روایات که از رسول خداست مورد تایید قرار دارد و آن موافق قرآن و سایر احادیث در این زمینه دانست

__________________________________

پی نوشت ها:

[۱] . ر.ک: الزاوی، طاهر احمد، ترتیب القاموس المحیط، بیروت، داالرمعرفه، ج۱، ص ۱۹۸٫

[۲] .ر.ک: کلینی، ابو جعفر، الکافی، تصحیح علی اکبر غفاری، دار الکتب الاسلامیه، چاپ سوم ، کتاب الحجه، باب « مانص اللَّه عزّ وجل ورسوله علی الائمه علیهم السلام واحداً واحداً»، ج ۱، ص ۲۸۹، ح ۴ و ص۲۹۰، ح ۶٫ در این روایات پیوند آیه مذکور با آیه ولایت ( مائده(۵): ۵۵) و آیه تبلیغ (مائده(۵):۶۷) تبیین شده است. نیز ر.ک: ابن عقده، ابوالعباس، کتاب الولایه، جمع محمد حسین، حرزالدین، چاپ اول، قم، انتشارات دلیل، ص ۱۹۸٫ نیز به همین مضمون ر.ک: حموئی (جوینی)، فرائد السمطین، تحقیق محمد باقر محمودی، چاپ اول، بیروت، ج۱، ص ۳۱۴، باب ۵۸، ح ۲۵۰٫

این آیه با آیه ۵۴ سوره نساء نیز پیوند دارد. ر.ک: صدوق، ابوجعفرمحمد بن علی، عیون اخبار الرضا، تحقیق مؤسسه الامام الخمینی، ج ۱، ص ۲۳۰ و نیز ر. ک: عیاشی، محمد بن سعود، کتاب التفسیر ( تفسیر العیاشی)، تحقیق مؤسسه البعثه، قم، ج ۱، ص ۴۰۳، ح ۱۵۴ و ص ۴۰۵، ح ۱۵۶٫ درباره پیوند آیه مذکور با آیه تطهیر ( احزاب(۳۳):۳۳) نیز ر. ک: کلینی، ابوجعفر، همان: ج ۱، ص ۲۸۶ و نیز حسکانی، عبید اللَّه، شواهد التنزیل، تحقیق محمد باقرمحمودی، قم، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، ج ۱، ص ۱۹۱، ح ۲۰۳ و نیز عیاشی، محمد بن سعود، همان، ج۱، ص ۲۴۹، ح ۱۶۹ و نیز درباره پیوند آیه مورد بحث با آیه خمس ( انفال(۸):۴۱) ر. ک: صدوق، ابوجعفر، عیون الاخبار، ج ۱، ص ۲۳۸٫

[۳] .رک :کلینی، ابوجعفر، همان، ج ۱، ص ۲۷۶، ح ۱؛ عیاشی، محمد بن سعود، همان، ج ۱، ص ۴۰۳، ح ۱۵۴ و ص۴۰۸، ح ۱۶۰٫ درباره پیوند این آیه با حدیث ثقلین ر. ک: صدوق، ابوجعفر، علل الشرائع، مکتبه الداوری، قم، ص۱۲۴- ۱۲۳، ح ۱ و نیز ر. ک: عیاشی، محمد بن سعود، همان: ج ۱، ص ۴۱۱، ح ۱۷۳ و حسکانی، عبید اللَّه، همان: ج۱، ص ۱۹۱، ح ۲۰۳٫

[۴] . زمخشری، جارلله، ، الکشاف،نشر ادب حوزه، ج۱، ص ۵۲۴؛ نیز ر.ک: سید قطب، فی ظلال القرآن، بیروت، ج۲، ص ۲۹۰- ۲۹۲٫

[۵] . قرطبی، محمد، الجامع الحکام القرآن، القاهره، دارالکتاب العربی، ج۵، ص ۲۶۰٫

[۶] . همان.

[۷] . ابن کثیر، اسماعیل، تفسیر القرآن العظیم، بیروت. ج۱، ص ۵۱۸٫

[۸] . آلوسی، محمود، روح المعانی، تصحیح محمد حسین العرب، بیروت، دارالفکر، ج۴، ص ۹۶ و نیز ر.ک: شوکانی، محمد بن علی، فتح القدیر، بیروت، دارالمعرفه، ج۱، ص ۴۸۱٫

[۹] . به طور نمونه ر.ک: طوسی، ابو جعفر، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، ج۳، ص ۲۳۷ و نیز ر.ک: طبرسی. فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، ج۳، ص ۱۰۱٫

[۱۰] . رازی، فخرالدین. التفسیر الکبیر، ج۱۰، ص ۱۴۴٫

[۱۱] . حسکانی، عبیدالله، همان، ج۱، ص ۱۹۱، ح۲۰۴٫

[۱۲] . جوینی، ابراهیم، همان، ج ۱، ص ۳۱۳، باب ۵۸، ح ۲۵۰٫ جوینی این حدیث را از طریق ابی بکر بن ابی عیاش ازسلیم بن قیس نقل می کند. مسلم بن حجاج در مقدمه صحیحش از ابو بکر بن عیاش حدیث نقل کرده است. محققان مسند احمد وی را « صدوق حسن الحدیث» می شناسند. ر.ک: ابن حنبل، احمد، مسند الامام احمد بن حنبل، تحقیق شعیب الأرنووط، ج ۲۸، ص ۸۹، ذیل حدیث ۱۶۸۷۶

[۱۳] . سیوطی، جلا الدین، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، ج۲، ص ۵۷۳، و نیز ر.ک: طبری، ابن جریر، جامع البیان، بیروت، ج۴، ص ۱۴۷ و ابن حنبل، احمد، همان، ج۵، ص ۲۳۰، ح ۳۱۲۴٫

[۱۴] . ابن کثیر، اسماعیل، همان، ج۱، ص ۵۱۶- ۵۱۷٫

[۱۵] .سیوطی، جلال الدین، همان، ج ۲، ص ۵۷۴ و نیز ر.ک: طبری، ابن جریر، همان، ج ۴، ص ۱۴۸٫ ابن کثیر می گوید:« ابن مردویه از طریق سدی از ابو صالح از ابن عباس نیز این شأن نزول را نقل کرده است.» تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص۵۱۷٫

[۱۶] . طبری، ابن جریر، همان: ج ۴، ص ۱۴۹؛ و سیوطی، جلال الدین، همان: ج ۲، ص ۵۷۳ و ۵۷۵؛ و نیز ر.ک:،نیشابوری، علی بن احمد، الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، تحقیق علی محمد معوض، بیروت: ج ۲، ص ۷۱ وبغوی، حسین، معالم التنزیل، تحقیق خالد عبد الرحمن العک: ج ۱، ص ۴۴۴٫

[۱۷] . نیشابوری، حاکم، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلی، بیروت، کتاب العلم ، ج۱، ص ۱۲۳٫

[۱۸] . طبری، ابن جریر، همان، ج۴، ص ۱۴۹؛ قرطبی، محمد، همان، ج۵، ص ۲۵۹؛ سیوطی، جلال الدین، همان، ج۴، ص ۵۷۵٫

[۱۹] . طبری، ابن جریر، همان، ج۴، ص ۱۴۹؛ بغوی، حسین، همان، ج۱، ص ۴۴۵؛ قرطبی. محمد، همان، ج۵، ص ۲۵۹٫

[۲۰] . سیوطی، جلال الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۴٫ احتمال دارد « مکحول» مورد نظر در این روایت، مکحول الازدی العتکی باشد که متوفای ۲۱۰ق است. ر.ک: المزی، یوسف، تهذیب الکمال، تحقیق بشار عواد معروف، ج۲۸، ص ۴۸۱٫

[۲۱] . طبری، ابن جریر، همان، ج۴، ص ۱۴۸٫

[۲۲]سیوطی، جلال الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۴٫ .

[۲۳] . بغوی، حسین، همان، ج۱، ص ۴۴۵؛ نیز ر.ک: سیوطی. جلال الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۴٫ سیوطی این را به نقل از احمد بن حنبل، ترمذی، حاکم نیشابوری ( که آن را صحیح می داند) نقل کرده است.

[۲۴] . ر.ک: طبری، ابن جریر، همان، ج۴، ص ۱۵۰؛ سیوطی، جلا الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۶- ۵۷۸٫

[۲۵] . ر.ک: سیوطی. جلال الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۴٫ ابن ابی حاتم فقط تعبیر « امراء السرایا» را آورده است، ر.ک: الرازی، لبن ابی حاتم، تفسیر القرآن العظیم ( تفسیر ابن ابی حاتم الرازی) نحقیق اسعد محمد الطیب، بیروت، ج۳، ص ۹۸۸٫

[۲۶] . به طور نمونه ر.ک: سیوطی، جلال الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۴- ۵۷۸٫ ابن کثیر حدیث « لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق» را حدیثی صحیح می داند، ر.ک: ابن کثیر. اسماعیل، همان، ج۱، ص ۵۱۸٫

[۲۷] . طبری. ابن جریر، همان، ج۴، ص ۱۵۰٫

[۲۸] . همان.

[۲۹] . همان.

[۳۰] . رازی، فخرالدین، همان، ج۱۰، ص ۱۴۵- ۱۴۶٫

[۳۱] . طوسی. ابو جعفر، همان، ج۲، ص ۲۳۶؛ طبرسی، فضل بن حسن، همان، ج۳، ص ۱۰۰- ۱۰۱٫

[۳۲] . طبری، ابن جریر، همان، ج۱، ص ۱۴۷؛ سیوطی، جلا الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۴؛ و نیز ر.ک: ابن جنبل، احمد، المسند؛ ج۵، ص ۲۳۰، ح ۳۱۲۴٫

[۳۳] . ر.ک: سیوطی، جلال الدین، همان، ج۲، ص ۵۷۶- ۵۷۷٫

[۳۴] . همان، ج۲، ص ۵۷۴٫ سیوطی می گوید: « ابن عساکر از طریق سدی از ابی صالح به نقل از ابن عباس این داستان را نقل کرده است.

[۳۵] . همان، ج۲، ص ۵۷۴٫

[۳۶] . حسکانی، عبیدالله، همان، ج۱، ص ۱۹۲، ح ۲۰۵ و نیز ر.ک: ابن شهر اشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، تحقیق یوسف البقاعی، بیروت، ج۲، ص ۲۱۹٫

[۳۷] .ر.ک: نسائی، احمد بن شعیب، خصائص امیر المؤمنین علی بن ابی طالب، تحقیق محمد الکاظم، قم، ص۱۲۹- ۱۳۱، ح ۸۹ و ۸۸٫ این ماجرا در کتابهای متعدد اهل سنت نقل شده است. محقق کتاب خصائص نسائی به چندین کتاب در این باره اشاره کرده است. در تفسیر فرات کوفی نیز حدیثی نقل شده که در آن اولی الامر به امیران سپاه معنا شده و آن را بر امام علی(ع) تطبیق کرده است. رک: الکوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الکوفی، تحقیق محمد الکاظم، ص ۱۰۸، ح ۱۰۸٫

[۳۸] . ر.ک: نسائی، احمد ین شعیب، همان، ص ۳۵ و ص ۷۶- ۹۵٫ وی دهها حدیث در این باره با اسناد گوناگون نقل کرده است.

[۳۹] . حدیث ثقلین در بین فریقین متواتر است. ر.ک: لجنه التحقیق فی مساله الامامه، مدرسه الامام باقر العلوم، قم، « کتاب الله و اهل البیت فی حدیث الثقلین».

[۴۰] . حاکم نیشابوری، ابو عبدالله، همان، ج۳، ص ۱۵۰- ۱۵۱٫

[۴۱] . ر.ک: طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن. منشورات جماعه المدرسین، ج۴، ص ۳۸۴- ۳۹۳٫

[۴۲] . رازی، فخر، همان، ج۱۰، ص ۱۴۴٫

[۴۳] . همان، ج۱۰، ص ۱۴۵٫

[۴۴] . همان، ج۱۰، ص ۱۴۴٫

[۴۵] . همان، ج۱۰، ص ۱۴۵٫

[۴۶] . برای توضیح بیشتر پیرامون نقد دیدگاههای فخررازی، ر.ک: طباطبایی، محمد حسین، همان، ج۴، ص ۳۹۲- ۳۹۴٫

منبع :طلوع – بهار ۱۳۸۲، شماره ۵ .

شخصیت ‏شناسى فاطمه (ع)

احمد لقمانى

سخن نخست

کتاب زندگانى شایستگان و پاکان، معرفت آفرین راه خداجویان و دین باوران بوده و خواهد بود. با نگاهى به صحیفه هاى این کتاب، فصلهاى فروزانى از شخصیتهاى برجسته اى می یابیم که نگاهى سراسر عظمت و عزّت به آدمى بخشیده، شایستگی هاى والا و بالایى را در عرصه هاى مختلف نمایان می سازد.

این نگاه و آن عظمت آنگاه به اوج خود می رسد که از سوى معصومان(ع) سخنانى سراسر بصیرت و بینش نسبت به آنها بیان شده، تا براى امروز و هر روز ما اسوه اى روشن و روشنگر ارائه گردد؛ گستره هاى دانش و بینش، عرصه هاى ارادت و اطاعت، جلوه هاى ولایت محورى و امام شناسى و فرجامى الهى و آسمانى به عنوان فرازهاى فرزانگى و جاودانگى مطرح شده تا پس از قرنهاى بسیار، آشنایى هر یک از ما با آنان، شناخت، معرفت و عشقى افزون نسبت به خداباورى و دین محورى فراهم سازد و راه دستیابى به قله قرب الهى را سهل و سریع نماید.

«حذیفه بن یمان» از جمله شخصیتهاى شایسته اى است که این بار بر سراى صفات او حاضر می شویم و با رواق روشنیها و روشنگریهاى او در صدر اسلام و هنگامه هاى حساس آشنا می شویم.

  1. حذیفه بن یمان

«حذیفه» فرزند «حُسَیْل» از یاران برجسته رسول اکرم (ص) بود. که چون با طایفه یمانیها پیمان داشته، به نام «یمان» شهرت یافته است. حذیفه در نخستین عامل تعلیم و تربیت، یعنى پدر و مادر و محیط خانواده، توفیقى چشمگیر داشت، زیرا فرزند شهید محسوب شده و پدر وى افزون بر آنکه از نیکان زمان خود محسوب می شد، در سن کهنسالى و پیش از آنکه مرگ گریبان او را گیرد، به شوق شهادت، رهسپار احد گردید و در رکاب پیامبر اسلام(ص) شهد شیرین شهادت را نصیب خود نمود.(۱)

حذیفه از مادرى خردمند، فهیم و صاحب بینش نیز بهره مند بود؛ بانویى که گلستان وجودش سرشار از «عطر محمّدی» بود و برکات سیره و سخنان رسول اکرم(ص) را با تمام توان پذیرا بود به گونه اى که گاه فرزند خود، حذیفه را به خاطر همنشینى اندک با آن حضرت سرزنش می نمود. یک بار که این ویژگى آن بانوى شیفته به گوش پیامبر(ص) رسید، آن حضرت در حق او دعا کرده و براى وى طلب آمرزش نمود.(۲)

مقام بس ارجمند این صحابى سپید سیرت چنان والا بود که همچون سلمان، ابوذر و مقداد دانسته می شد و در بین دیگر یاران همپاى سلمان در گفتگوهاى نبوى بود.(۳)

حذیفه و رسول خدا(ص)؛

جلوه هاى جاودان

رسول اسلام(ص) در نشست و برخاستهاى خود با حذیفه احساس خاصى نسبت به او داشته، گاه دست خود را می گشود و حذیفه دست در دست آن حضرت می نهاد(۴) و گاهى نیز وى را از بهترین بندگان خوب خدا و روشن بین ترین افراد می شمرد و می فرمود: «حذیفه بن الیمان مِنْ اَصْفیاء الرّحمن وَاَبْصرُکُمْ»؛(۵)

حذیفه بن یمان از بندگان صاف و خالص خداوند و بصیرترین شماست.

اعتماد و اطمینان پیامبر(ص) به حذیفه جلوه هاى گوناگون داشت، زیرا آن حضرت پیش از نزول آیه عصمت ـ که در آن خداوند خود حافظ رسول(ص) خود دانسته شده بود ـ حذیفه را نگاهبان و محافظ مخصوص خویش قرار داده بود(۶) و در برهه هاى مختلف از او در امور جامعه کسب خبر می نمود.(۷)

روزى نیز، وى را با اسرارى بس ارزشمند آگاه ساخته، منافقین را به او معرفى کرد و به دیگر اصحاب فرمود:

«اَعْرَفُکُمْ باِلمنافقین حُذَیْفَه بن الیَماْن»(۸)؛

آشناترین شما با منافقان، حذیفه بن الیمان است.

افزون بر آن در زمانهاى خاصى نیز حذیفه از رسول اکرم(ص) حوادث سخت و

تلخ آینده را می شنید؛ نسبت به ظلمت و ضلالت آینده جامعه، پس از پیامبر(ص) آشنا می شد(۹) یا در باره فتنه جمل و جمل سوار نکته ها می شنید(۱۰) و آگاهیهاى حیرت آور دیگرى کسب می کرد.(۱۱)

این فضیلت کم نظیر در حذیفه باعث شده بود که برخى خلفا به هنگام حضور در مراسم تشییع یاران پیامبر(ص)، ابتدا از وى پرسش کرده، از حضور یا عدم حضور حذیفه آگاه می شدند، در صورت شنیدن پاسخ مثبت، شرکت می کردند!(۱۲) و حتى گاه پرسشهاى فقهى خویش را که در پاسخ ناتوان می ماندند، با این صحابى برجسته مطرح می کردند.(۱۳)

بصیرت سیاسى ـ فرهنگى حذیفه چنان چشمگیر بود که بسیارى از پدیده هاى آینده جامعه در نگاه او روشن می نمود. از این رو چون عمر از او در باره پس از خود سخن گفت و پرسید:

به نظر تو، مردم چه کسى را بعد از من به امارت خواهند پذیرفت؟

حذیفه در پاسخ گفت: به نظر من مردم کار خود را به عثمان بن عفان واگذار خواهند کرد!

استنباط حذیفه بطور کامل صحیح بود. چون بینش وى بیانگر دوستى قریش با عثمان بود، بدین خاطر در بین مشاوران خلیفه دوم، نظر حذیفه درست از کار درآمد.(۱۴)

زیرکى نظامى حذیفه فراز دیگرى از زندگانى اوست که در نبردهاى مختلف، به ویژه جنگ خندق بر همگان آشکار شد. هنگامى که تمامى سپاه شرک دچار تندباد عذاب گشتند؛ خیمه هاى آنان از جا کنده شد و سوزش سردى هوا امان از یکایک آنها ربوده بود، و در آن سو طولانى شدن نبرد و محاصره مدینه، تاب و توان روحى از سپاه اسلام گرفته بود، حذیفه مأموریت یافت تا از سوى رسول خدا از لشکریان قریش خبرى آورد.

او چون از مدینه و حصار شهر و خندق عبور کرده، وارد سپاه مشرکان گردید، در حالى که اوضاع نابسامان، سختى سرما و شکنجه الهى را بر آنان می دید، ناگاه، صداى ابوسفیان را شنید که آخرین سخن خود را براى فرار از دیار مسلمانان و با این نکته امنیّتى آغاز کرد: اى گروه قریش! هر کس نام رفیق خود را بپرسد، تا مبادا جاسوسى در میان ما باشد، فراست و کیاست حذیفه در الهام رحمانى خداوند جلوه گر شد، از این رو بی درنگ به افرادى که سمت راست و چپ خود بودند رو کرده پرسید: تو کیستی؟ و پس از شنیدن پاسخ سکوت کرد! اطرافیان که مطمئن شده بودند کسى در میانشان نیست، به گفتار ذلّت بار امیر خود در باره فرار از نبرد گوش فرا دادند و مدینه را ترک کردند.

حذیفه گوید: چون بازگشته، خدمت رسول خدا رسیدم، پس از فارغ شدن آن حضرت از نماز، خبر شادی بخش خود را بیان کردم و پیامبر عباى خود را گشود تا زیر آن رفته، اندکى از سوزش سرما رهایى یابم.(۱۵)

حذیفه، امام علی(ع)؛ پویایى و

پایدارى

شناخت، معرفت و ارادت نسبت به اهل بیت(ع) هدیه هاى الهى و هدایت بخشى بود که حذیفه نخست از پدر و مادر خویش در کام جان خود قرار داد. سپس در گفت و گوهاى خردمندانه و عاشقانه با اسوه هاى آسمانى نصیب خود ساخته بود. او به تمامى همراهان رسول خدا(ص) محبت خاص داشت و در صحنه هاى مختلف، همدل و همراه آنان بود.(۱۶) اما نسبت به امیر مؤمنان علی(ع)، شناخت و عشقى به عظمت نگاه و گفته هاى پیامبراسلام(ص) یافته بود. زیرا پیش از رحلت آن حضرت از جانشین پیامبر(ص)، پرسش کرده(۱۷) و از ابعاد عظمت امیر مؤمنان نکته هایى نورانى شنیده بود.(۱۸) از این رو براى لحظه اى هم در حمایت و ارادت خود دچار تردید نگردید و تا پایان عمر بر عهد و پیمان خویش استوار بود.(۱۹)

او گرچه بنا بر مصالحى ـ و به یقین با مشورت با امام علی(ع) ـ مناصبى را براى تقویت جامعه اسلامى از سوى عمر و عثمان(۲۰) پذیرفت و حتى حکم حکومتِ مدائن را از خلیفه سوم گرفت،(۲۱) اما همواره ثابت قدم، مدافع و چونان سربازى جان بر کف در خط مقدم جبهه حمایت از ولایت حضور داشت.

گاه سخن از غصب خلافت به میان آورد، و با بیان نام یکى از آنان می فرمود:

«او کسى است که دوست دارم تمام تیرهایى که در ترکشم قرار دارد، بر پهلو و شکم وى قرار می گرفت؛ به خدا قسم او در دین فاسق و در زندگى اجتماعى احمق است.»(۲۲)

و گاهى با آینده نگرى نسبت به حرکات مخالفان امام(ع)، دستها و دسیسه هاى آنان را براى مردم آشکار می نمود. روزى با اشاره به این ویژگى فرمود:

اگر آنچه را از پیغمبر شنیده ام براى شما باز گویم، سیلیها به صورتم می نوازید!

مردم گفتند: پناه بر خدا ما چنین می کنیم؟!

فرمود: اگر بگویم بعضى از مادرهایتان (ام المؤمنین ها) در یک سپاه سنگین با شما خواهند جنگید، مرا تصدیق می کنید؟

گفتند: خیر! چه کسى است که تصدیق کند!

حذیفه ادامه داد: حمیرا (عایشه)، مادرتان، در یک لشکر سنگینى که کفار راهنماى او هستند به جنگ شما خواهد آمد.(۲۳)

فعالیتهاى فرهنگى حذیفه تأثیرى بسیار براى آگاهى و هوشیارى ساده لوحان داشت، از این رو در فرصتهاى مختلف، از دانش و بینش خود، در اختیار شیفتگان حقیقت می گذارد.

زید بن صوحان می گوید: در بصره بودم، حذیفه را دیدم که مردم را موعظه می کرد و آنان را از فتنه و آشوبى که پیش می آمد، می ترسانید. پرسیدند راه نجات و رهایى چیست؟

فرمود: در آن دسته و جمعیتى باشید که علی(ع) با آنهاست. هرچند همراهى و همگامى با آن حضرت به گونه اى باشد که جنگ کردن و پیش رفتن با دو زانو دشوار بوده و به سختى انجام شود!

سپس ادامه داد: از رسول خدا شنیدم که فرمود:

«على امیرُ البَرَرهْ و قاتِلُ الفَجَرَه منصور؛ مَنْ نَصَرَه مَخْذُوُل مَنْ خَذَلَهُ اِلى یومِ القیامَه»؛(۲۴)

علی(ع) امیر نیکان و کشته بدکاران است؛ هر که او را یارى نماید، خدا یاری اش کند و هر که او را خوار سازد، خدا خوارش کند.

هنگامى که امام مجتبی(ع) و عمار یاسر براى جمع آورى لشکر به مدائن رفتند، حذیفه با حالت کسالت و مریضى فراوان و در آخرین روزهاى عمر خویش، با تکیه به دو نفر به میان جمعیت آمد و مردم را به کمک امیر مؤمنان(ع) تشویق می کرد و می فرمود: «آگاه باشید! به خدایى که جز او خدایى نیست هر که می خواهد به امیرالمؤمنین حقیقى نگاه کند على بن ابی طالب را ببیند.»(۲۵)

یکى از دوستان حذیفه گوید: در آخرین لحظات زندگى که پارچه اى بر صورت او افکنده بودم، سر را زیر پارچه کرد، پرسیدم: اکنون که فتنه طلحه و زبیر با على بن ابی طالب پیش آمده، به من چه دستور می دهی؟

فرمود: «همین که از دفن من خلاص شدى، بر پشت مرکب بنشین و به على بن ابی طالب ملحق شو. زیرا او بر حق است و حق از او جدا نمی شود؛ علیٌ مَعَ الْحَقَ و الْحَقُ لا یفارِقُهُ».(۲۶)

سخن حذیفه و حذیفه هاى امروز و هر روز جامعه این است:

مهر حیدر در دل و جان من است

مهر حیدر دین و ایمان من است

مهر حیدر کار صد موسى کند

مهر حیدر مرده را احیا کند

مهر حیدر ریسمانى محکم است

مهر حیدر دستگیر عالم است

مهر حیدر گوهرى بس قیمتى است

دُرّ «اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی» است

زمانى که در آغازین روزهاى خلافت امام(ع)، خبر بیعت مردم را با آن حضرت شنید، یک دست را به دست دیگر زد و از سر شوق و عشق و ارادت فرمود:

«این بیعت با امیرالمؤمنین حقیقى است و پس از او به خدا قسم با احدى از قریش بیعت نخواهم کرد.»(۲۷)

حذیفه، افزون بر آنکه فرزند شهید بود، پدر شهیدان نیز گردید، زیرا دلدادگى او به امام(ع) موجب گردید که در وصیت پایان عمرِ خود به فرزندان، سفارش به همراهى و ملازمت با علی(ع) نموده، این گونه بگوید:

«فرزندانم! در رکاب مولاى خود علی(ع) باشید و دست از یارى او برندارید.»

پسران حذیفه نیز براى انجام وصیت پدر در میدان نبرد صفین حاضر شده و هر دو در رکاب مقتداى خویش شهید شدند.(۲۸)

از آن سو اعتماد و اطمینان عمیقى که امام علی(ع) به حذیفه داشت در میان تمامى اصحاب قابل توجه بود. دانستیم که عثمان حذیفه را والى مدائن کرده بود، این سمت تا پایان عمر عثمان پایدار بود و پس از آن، علی(ع) که والیان ناشایست را بدون کمترین اغماض برکنار می نمود، حذیفه را بر این منصب ابقاء، فعالیتهاى او را در مدائن تأیید و طى نامه اى حکومت او را به مردم ابلاغ کرد.(۲۹)

پیش از آن و در زمان خلافت عمر که اسیران ایران را به مدینه می آوردند، عمر تصمیم گرفت آنان را مانند سایر اسیران در معرض فروش قرار دهد، امام(ع) گفت: پیغمبر می فرمود: اَکْرِموُا کَریم کُلِّ قومٍ (بزرگان هر جمعیتى را گرامى بدارید) اینان دانشمندان و بزرگانى هستند که علاوه بر آن، علاقه به اسلام نیز دارند و باید آنها را آزاد کرد و زنان را در امر ازدواج مختار گردانید.

شهربانو، امام حسین(ع) را به شوهرى خود برگزید. علی(ع) رو به او کرده فرمود: کسى را وکیل کن تا تو را عقد کند. او گفت: شما از سوى من وکیل هستید. در این هنگام امام(ع) به حذیفه وکالت داد تا شهربانو را براى امام حسین(ع) عقد بندد و حذیفه خطبه خواند و عقد کرد.(۳۰)

در سخنى از امیرمؤمنان(ع) گستره عظمت این یار وفادار و دلباخته را می توان احساس کرد. آن حضرت فرمود: «زمین به خاطر هفت نفر خلق شده است. مردم به خاطر آنان روزى می خورند و به جهت ایشان بر آنها باران می بارد و به خاطر آنها یارى می شوند. آنان ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار، حذیفه و عبداللّه بن مسعود هستند و من که امام آنهایم و اینان همان کسانى هستند که بر جنازه حضرت زهرا، حاضر شده نماز خواندند.»(۳۱)

حذیفه، فاطمه زهرا(ع)؛

همدلى و همراهى

حذیفه از یاران و همراهان دخت آفتاب، فاطمه زهرا(س) بود که افتخار والاى نقل احادیث از رسول خدا(ص) را نصیب خود کرده بود؛ روایاتى که در باره شیوه برخورد پیامبر اکرم(ص) با فرزند دلبند خود زهراى مرضیه بود و هر یک چونان چلچراغى همیشه روشن، دلها و دیده ها را پر از نور معرفت و ارادت می کرد.

از حذیفه روایت شده است: «رسول خدا(ص) نمی خوابید مگر پس از آنکه بر پهناى صورت فاطمه و دستانش بوسه می زد.»(۳۲)

در حدیثى دیگر ـ که عالمان اهل سنّت با استناد به آن در آثار برجسته خود نقل کرده اند ـ حذیفه روایت کرده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«همانا فاطمه عقّت و پاکدامنى خود را حفظ کرد، خداوند او و ذریّه اش را بر آتش حرام نمود».(۳۳)

بی شک آشنایى با این صحابى والا گوهر با سخنانى اینچنین باعث پدید آمدن بوستانى از محبت و مؤدّت بی کران نسبت به زهراى عزیز شده بود بدان گونه که پس از وفات رسول اکرم(ص) حمایت حذیفه در صحنه هاى مختلف سیاسى اجتماعى براى لحظه اى نیز تحت تأثیر تهدیدها و تطمیعهاى حکومت غاصب قرار نگرفت و او همچون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار پا به پاى تمیر مؤمنان و گوش به فرمان آن حضرت از بیعت خوددارى کرد. به یقین تمام تلاشها و فداکاریهاى حذیفه، براى فاطمه زهرا(ع) آشکار بود و او به خوبى از اخلاص و عشق ورزى این صحابى وفادار آگاه بود، از این رو وى را از دوستان و مَحْرمان اهل بیت(ع) دانسته، در واپسین روزهاى عمر خویش، رو به همسر مظلوم خود نمود و فرمود:

«اذا تَوَفَیْتُ لا تُعلم اَحَدا الاّ … اِبنَیْ و العّباس و سَلمان و عمّارا و المقداد و اباذر و حذیفه و لا تدفِنّى الاّ لیلاً و لا تعلم قبرى احدا»؛(۳۴)

آن هنگام که وفات کردم هیچ کس را آگاه مکن مگر دو فرزندم و عباس و سلمان و عمّار و مقداد و اباذر و حذیفه را. و مرا غیر از شب دفن مکن و کسى را از این موضوع باخبر نساز.ادامه دارد.

پى نوشتها :

۱ ـ پیغمبر و یاران، آیت اللّه عالمى، ج۱، ص۶۰۹ و ۶۱۱٫ ر.ک: اسدالغابه، ج۲، ص۱۵ ؛ کامل، ص۱۰۶؛ الایضاح، ص۲۳۶٫

۲ ـ سفینه البحار، حرف ح، حذیفه.

۳ ـ الفضایل، ص۱۵۹؛ الیقین فى امره امیرالمؤمنین، ص۳۸۸؛ مجمع الرجال، ج۲، ص۸۹٫

۴ ـ الکافى، ج۲، ص۱۸۳؛ المسترشد، ص۱۸۱؛ امالى شیخ طوسى، ج۲، ص۲۰۰؛ الیقین فى امره امیرالمؤمنین(ع)، ص۳۸۸؛ المحجه البیضاء، ج۳، ص۳۲۱؛ الوافى، ج۵، ص۶۱۲؛ وسایل الشیعه، ج۸، ص۵۵۵٫

۵ ـ الدرجات الرفیعه، ص۳۸۴؛ روضه الواعظین، ص۲۸۶؛ بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۴۱ و۳۴۲٫

۶ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص۶۰۱٫

۷ ـ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۰۲؛ الدمعه الساکبه، ج۲، ص۹۵؛ بحارالانوار، ج۳۹، ص۱۸۶٫

۸ ـ کامل بهایى، ج۱، ص۱۲۹؛ المحتضر، ص۵۵؛ الطرائف، ص۴۷۰؛ حدیقه الشیعه، ص۳۲۰؛ غایه المرام، ج۱، ص۴۳۶٫

۹ ـ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۲۳ و ۲۱۹؛ المسترشد، ص۲۰۱؛ المناقب، ج۲، ص۲۶۸؛ ارشادالقلوب، ص۷۰؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۳۱۲٫

۱۰ ـ تنبیه الخواطر (مجموعه ورام) ص۲۲۸؛ الصراط المستقیم، ج۳، ص۱۲؛ ارشادالقلوب، ص۲۴۵٫

۱۱ ـ المحجهُ البیضاء، ج۷، ص۳۸۷٫

۱۲ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص ۶۱۰٫

۱۳ ـ اثبات الهداه، ج۲، ص۳۲۴ و۳۳۹٫ ر.ک: الغارات، ابراهیم بن محمد ثفقى، ترجمه عزیزاللّه عطاردى، ص۸۲٫

۱۴ ـ طبقات الکبرى، ج۳، ص۳۳۳، از تاریخ تحول دولت و خلافت، ص۱۱۴٫ نک: مروج الذهب، ج۱ (ترجمه)، ص۶۷۹ (فراز اطمینان خلیفه دوم به حذیفه در همراهى فرمانده سپاه به هنگام جنگ)

۱۵ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص۶۱۴ و ۶۱۵ از کامل ج۲، ص۱۲۰؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۲۰۸٫

۱۶ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۴۰۸؛ المسترشد، ص۱۸۱؛ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۰۲؛ مجمع الرجال، ج۳، ص۱۰۱؛ اختیار المعرفه الرجال، ص۳۸٫

۱۷ ـ الامالى للشیخ الصدوق، ج۱، ص۱۶۵؛ جامع الاخبار، ص۱۳؛ کشف الغمه، ج۱، ص۳۲۹؛ الکشکول فیما جرى على آل الرّسول، ص۹۳؛ مشارق انوار الیقین، ص۵۹؛ اثبات الهداه، ج۲، ص۵۷؛ البرهان، ج۱، ص۲۴۳؛ غایه المرام، ج۱، ص۱۷۲، ۲۴۵، ۴۸۶ و ۶۰۶؛ اللوامع النورانیه، ص۳۹ و ۴۰۲ معالم الزلفى، ج۱، ص۲۷٫

۱۸ ـ نوادر الاثر، ص۳۱۸؛ الفصول المختاره، ص۲۶۳؛ المناقب، ج۳، ص۶۷؛ الطرائف، ص۱۰۷؛ شرح تقدمه تقویم الایمان، ص۸۳؛ بحارالانوار، ج۳۸، ص۷، ۱۱ و ۲۷۰٫

۱۹ ـ بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۹۸؛ پیغمبر و یاران، ص۶۲۱؛ الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷؛ عوالم العلوم، ج۱۴، ص۳۲۲٫

۲۰ ـ مروج الذهب، مسعودى (ترجمه)، ج۱، ص۶۷۹٫

۲۱ ـ الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷٫

۲۲ ـ بحارالانوار، ج۳۱، ص۲۸۳٫

۲۳ ـ شرح الاخبار فى فضائل الائمه الاطهار، ص۴۰۰؛ پیغمبر و یاران، ص۶۱۶٫

۲۴ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۱۰۹؛ ر.ک: الارشاد، ج۱، ص۱۰۳؛ امالى شیخ مفید، ص۳۳۳؛ اعلام الورى، ص۱۹۳؛ المعتبر، ج۲، ص۴۵۴؛ کشف الیقین فى فضائل امیرالمؤمنین(ع)، ص۲۰۸؛ حدیقه الشیعه، ص۳۰۹٫

۲۵ ـ بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۰۹٫ نک: الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷؛ غایه المرام، ج۱، ص۴۵۵ و ۴۷۸؛ اثبات الهداه، ج۲، ص۸۹؛ مجمع الرجال، ج۲، ص۸۹٫

۲۶ ـ بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۰۹٫ ر.ک: همان، ج۳۸، ص۱۱ و ۲۷۰؛ الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷؛ اللوامع النورانیه، ص۳۹؛ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۲۳؛ بحارالانوار، ج۳۸، ص۹۷ و ج۴۱، ص۲۱۲٫

۲۷ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۱۰۹٫

۲۸ ـ سفینه البحار، حرف حا، (حذف).

۲۹ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص۶۱۹٫

۳۰ ـ بحارالانوار، ج۲۶، ص۱۵٫

۳۱ ـ خصال صدوق، ص۳۶۱؛ الغارات (ترجمه)، ص۳۶۰ و ۴۲۸٫

۳۲ ـ شادمانى دل پیامبر(ص)، احمد رحمانى همدانى، ترجمه دکتر افتخارزاده، ص۱۶۶، روایت۱۰٫ ر.ک: احقاق الحق، ج۱۰، ص۱۸۵ و ۱۸۶٫

۳۳ـ همان، ص۸۹۰٫ ر.ک: الغدیر، ج۲، ص۶۱ و ۶۲؛ الغارات (ترجمه)، ص۳۷۴٫

۳۴ ـ بیت الاحزان، ص۱۷۶؛ دلائل الامامه طبرى، ص۴۴؛ صحیح بخارى، ج۵، ص۱۳۹؛ تاریخ طبرى، ج۲، ص۴۴۸؛ کفایه المطالب، ص۲۲۵؛ سنن بیهقى، ج۶، ص۳۰۰؛ السیرهُ الحلبیه، ج۳، ص۳۶۱؛ خلاصه تذهیب الکمال، ص۴۲۵؛ مرأه الجنان، ص۶۱؛ المصنّف، ج۴، ص۱۴۱ از نهج الحیاه، ص۳۱۷ و ۳۱۸٫

قم ، مجله  پیام زن ، اسفند ۱۳۷۹ شماره ۱۰۸

 

ایمان و اسلام ابوطالب پدر امام علی(ع)

شیعه امامیه معتقد به ایمان و اسلام ابوطالب پدر امام علی(علیه السلام) است.

اگر یک دهم گواهى ‌هایى که بر ایمان و اسلام «ابوطالب» داریم، درباره فرد دیگرى ـ دور از مسائل سیاسى ـ داشتیم، به اتفاق شیعه و سنى اسلام و ایمان او را تصدیق می‌کردیم، ولى چگونه است که با وجود این همه گواه محکم بر ایمان «ابوطالب»، باز گروهى ظالمانه وى را تکفیر کرده‌اند. حتّى بعضى گفته‌اند: برخى از آیاتى که دلالت بر عذاب دارد در حق او نازل شده است. گروهى هم در این باره توقف نموده‌اند. عده انگشت‌شمارى از دانشمندان سنى نیز حکم به اسلام و ایمان او کرده‌اند؛ از جمله زینى دحلان، مفتى مکه (متوفاى سال ۱۳۰۴ه‍) او می‌گوید: «باید انصاف داد که هدف از طرح این مسئله جز طعن در فرزندان ابوطالب و بالاخص امیرالمؤمنین چیز دیگرى نیست.» در این بحث قصد داریم با اثبات مظلومیت و ایمان ابوطالب(علیه السلام)، حقیقت امر را روشن نماییم. تعریف ایمان ایمان در لغت به معناى تصدیق است. مؤمن را از آن جهت مؤمن گویند که خدا و رسول را تصدیق می‌کند و در عرف متکلمان، ایمان اعتقاد به قلب و تصدیق به زبان است؛ مگر در صورت تقیه که تصدیق به زبان لازم نیست، بلکه خلاف آن جایز بوده و حتى در برخى موارد تصدیق زبانى به آنچه که در قلب است، حرام می‌باشد؛

آن‌جا که خوف بر نفس باشد. شناخت ایمان هرکس دو راه دارد: یکى آن‌که: انسان از نزدیک مشاهده کند که او خدا و رسول را تصدیق و به تمام معارف اقرار و به احکام اسلام عمل می‌کند, که در این صورت احکام ایمان بر او جارى شده و از گروه کافران خارج می‌گردد و دیگر این‌که: معصومان خبر از ایمان شخصى دهند؛ همان‌گونه که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خبر ایمان کسى داده است، او را جزو مؤمنان می‌دانیم، که از آن‌جمله حضرت ابوطالب(علیه السلام)، پدر امیرالمؤمنین، علی(علیه السلام) است. در جاى خود به عبارت‌ها و سخنان صریح آنان اشاره خواهیم کرد.

دلایل ایمان ابوطالب(علیه السلام) با یکى از سه روش زیر می‌توان طرز تفکر و عقیده هرکسى را شناخت:

۱. بررسى آثار علمى و ادبى به یادگار مانده از او؛

۲. طرز رفتار و کردار او در جامعه؛

۳. عقیده دوستان، نزدیکان و بزرگان منصف و بی‌غرض نسبت به او.

اشعار و سروده‌ها و هم‌چنین، خدمات ارزشمند ابوطالب در ده سال آخر عمر، گواه محکمى بر ایمان فوق‌العاده اوست. عقیده نزدیکان بی‌غرض وى نیز این است که او فردى مسلمان و با ایمان بوده است و هرگز کسى از دوستان و اقوام او در حقَ وى جز تصدیق اخلاص و ایمان او چیز دیگرى نگفته است. اینک موضوع را از سه طریق یادشده دنبال می‌کنیم.

الف ـ ذخایر علمى و ادبى ابوطالب(علیه السلام) از میان قصائد طولانى وى، قطعاتى چند انتخاب نموده و براى روشن شدن مطلب، ترجمه آنها را نیز می‌آوریم:

۱ـ لِیعْلَم خِیارُ الناسِ أنَّ مُحَمَّداً نبى کَموُسى والمسیحِ بن مریمَ أتـانا بهُدى مثلَ ما أتیا بِـهِ فکلٌّ بـأمرِ اللهِ یهدِى و یعصـم[۱] «اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمّد بسان موسى و مسیح، پیامبر است. همان نور آسمانى را که آن دو نفر در اختیار داشتند، او نیز دارد و تمام پیامبران به فرمان خداوند، مردم را راهنمایى و از گناه باز می‌دارند.»

۲ ـ تمنّیتم إن تقتلوه و إنّما أمانیکم هذى کأحلام نائم نبى أتاه الوحى من عند ربّه و من قال لا یقرع بها سن نادم[۲] «[اى سران قریش!] تصور کرده‌اید که می‌توانید بر او دست یابید، در صورتى که آرزویى را در سر می‌پرورانید که کمتر از خواب‌هاى آشفته نیست. او پیامبر است، وحى از ناحیه خدا بر او نازل می‌گردد و کسى که بگوید نه، انگشت پشیمانى به دندان خواهد گرفت.»

۳ ـ ألم تَعلموا انّا وجدانا محمّداً رسولاً کموسى خطٌ فى أوّل الکتاب و إنّ علیه فى العباد محبّه و لا حیف فیمن خصّه الله بالحبّ[۳] «[اى قریش!] آیا نمی‌دانید که ما «محمد» را مانند موسى، پیامبر یافته‌ایم و نام و نشان او در کتاب‌هاى آسمانى آمده است و بندگان خدا محبّت خاصى به وى دارند و نباید درباره کسى که خدا محبت او را در دل‌ها به ودیعه نهاده، ستم کرد.»

۴ ـ والله لن یصـلوا إلیک بجمعهـم حتّـى أؤسّد فى التراب دفیـناً فاصدع بأمرک ما علیک غضافه وابشر بذالک و قرّ منک عیوناً و دعوتنى وعلمت انّک ناصحى ولقد دعوت و کنـت ثمّ أمینـاً ولقد علمـت بأنّ دینَ محمّـد مـن خـیر أدیان البـریه دینـاً[۴] «[برادرزاده‌ام! تا من هستم] هرگز قریش به تو دست نخواهند یافت، من تا روزى که لحد را بستر کنم و در میان خاک بخوام دست از یارى تو برنخواهم داشت. به آنچه مأمورى آشکار کن. از هیچ چیز مترس و بشارت ده و چشمانى را روشن ساز. مرا به آیین خود خواند و می‌دانم تو پند دهنده منى و در دعوت خود امین و درست‌کاری. به درستى که کیش «محمد» از بهترین آیین‌هاست.»

۵ـ أو تؤمنوا بکتاب منزل عجب على نبى کموسى أو کذى النون[۵] «یا این که ایمان به قرآنِ سراپا شگفتى بیاورید که بر پیامبرى مانند موسى و یونس نازل گردیده است.»

۶ـ یا شاهد الله على فاشهد إنّى على دین النبى أحمد[۶] «اى گواه خدا! بر من شهادت ده که هر آینه من بر دین پیامبر، احمدم.»

۷ـ أنت الرسول الله نعلمه علیک نُزِّل من ذى العزه الکتب[۷] «تو فرستاده شده‏اى، فرستاده خدایى، ما این مطلب را بطور یقین می‏دانیم، بر تو از صاحب عزّت [خداوند] کتاب‏ها نازل شده است.»

۸ـ لقد اکرم الله النبى محمّداً فأکرم خلق الله فى الناس أحمد و خیـر بنى هاشـم احمـد رسـول الإلـه عـلى فتـره[۸] «همانا خداوند پیامبرش محمّد را گرامى داشت، پس گرامی ‏ترین خلق خدا در میان مردم و بهترینِ بنی ‏هاشم، احمد است. او کسى است که بعد از نبودِ پیامبر، از جانب خدا فرستاده شد.»

۹ـ نصرت الرسولَ رسول المَلیک ببیض تلألأ کَلَمع البُروق أذبّ و أحمى رسول الإله حمایه حام علیه شفیق و ما إن أدبّ لأعدائه دبیب البِکار حذار الفتیق ولکن أزیر لهم سامیاً کما زار لیث بِغیلٍ مضیق[۹] «فرستاده پروردگار را یارى کردم با شمشیرى درخشان چون صاعقه. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پشتیبانى می ‏کنم همانند پشتیبانى که دل می‏ سوزاند. اگرچه بر دشمنانش به نرمش رفتار کنم، هم چون نرمش شترى نوجوان و پا پس‏ کشیدن شتر نرى گرانمایه. ولکن از روى بزرگى بر آنان نعره می‏زنم، چونان نعره‏ هایى که شیر در بیشه‏ هاى تنگ برمی‏ آورد.»

علامه امینی(ره) می‏ گوید:

«من نمی‏دانم اگر این عبارت‏هاى گوناگون که در این اشعار آمده، شهادت و اعتراف به نبوّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار نیاید، پس اعتراف و شهادت به نبوت چگونه است.»[۱۰]

ابن ابى الحدید می ‏گوید:

«این اشعار در لفظ متواتر نیستند، ولى در معنا متواترند، و همه آنها در یک امر مشترک‏اند، و آن تصدیق ابوطالب(علیه السلام) به نبوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم).»[۱۱]

ب ـ رفتار ابوطالب(علیه السلام) راه دوم براى اثبات ایمان ابوطالب(علیه السلام)، طرز رفتار و فداکارى و دفاع او از اقدس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، که هر کدام از آن خدمات می ‏تواند آیینه فکر و روشنگر روحیات او باشد:

۱ـ ابوطالب(علیه السلام) کسى بود که پادشاه حبشه را به اسلام دعوت نموده و در شعرى خطاب به او فرمود:

أتعلم ملک الحبش أنّ محمّداً نبیاً کموسى و المسیح بن مریم أتى بالهدى مثل الذى أتیا به فکلّ بأمر الله یهدى و یعصم و إنّکم تتلونه فى کتابکم بصدق حدیث لا حدیث التزجم «اى پادشاه حبشه آیا می‏دانى که محمّد پیامبرى است، همانند موسى و عیسى بن مریم. او براى مردم هدایت آورده مانند آنچه که موسى و عیسى آوردند. همه آنان به امر خداوند هدایت کرده و مردم را از گمراهى باز می‏ دارند. شما درکتاب خود او را به درستى گفتار یاد می‏ کنید نه به گفتار ظنّی.»

۲.او کسى بود که همسرش فاطمه بنت اسد را به اسلام دعوت کرد.[۱۲]

۳ـ ابن اثیر نقل کرده که ابوطالب، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) را دید که هر دو نماز می ‏گزارند، در حالى که علی(علیه السلام) در طرف راست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده است.

به جعفر(علیه السلام) فرمود:

«کنار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و در طرف چپ او نماز بگزار.»[۱۳]

۴ـ وى هنگام مرگ به فرزندان خود چنین گفت: «من، حمایت و پیروى از «محمّد» را به شما توصیه می‏کنم، زیرا او امین قریش و راست‏گوى عرب و داراى تمام کمالات است. آیینى آورده که دل‏ها بدان ایمان آورده، امّا زبان‏ها از ترس شماتت به انکار آن برخاسته است. من اکنون می‏ بینم که افتادگان و ضعیفان عرب به حمایت او برخاسته و به او ایمان آورده‏اند و محمّد به کمک آنها براى شکستن صف‏هاى قریش قیام نموده است. سران قریش را خوار، خانه‏ هاى آنان را ویران و بی‏ پناهان آنها را قوى و نیرومند و در مصدر امور قرار داده است.» آن‏گاه گفته ‏هاى خود را با جمله ‏هاى زیر به پایان رساند: «اى خویشاوندان من! از دوستان و حامیان حزب او، «اسلام»، باشید، هر کس از او پیروى کند، سعادتمند می‏ گردد. اگر اجل مرا مهلت می ‏داد، حوادث و سختی‏ هاى روزگار را از او دفع می‏ نمودم.»[۱۴]

ج ـ اعتراف بزرگان خوب است ایمان و اخلاص ابوطالب(علیه السلام) را از نزدیکان وى و نیز از دانشمندان بی‏غرض بپرسیم؛ زیرا آنان هرگز دروغ نمی ‏گویند.

۱ـ وقتى علی(علیه السلام) خبر مرگ ابوطالب(علیه السلام) را به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) داد، وى سخت گریست و به علی(علیه السلام) دستور داد، تا غسل و کفن و دفن او را بر عهده گیرد و از خداوند متعال براى او طلب مغفرت نمود.[۱۵] می‏ دانیم که ترحّم تنها بر مسلمان صحیح است. لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به «سفانه» دختر حاتم طائى فرمود: «اگر پدر تو مسلمان بود برایش طلب مغفرت می ‏کردیم.»[۱۶]

۲ـ امام باقر(علیه السلام) می ‏فرماید:

«ایمان ابوطالب، بر ایمان بسیارى از مردم ترجیح دارد و امیر مؤمنان دستور می‏داد تا از طرف وى حجّ به جا آورند.»[۱۷]

۳ـ امام صادق(علیه السلام) فرمود: «حضرت ابوطالب(علیه السلام) به سان اصحاب کهف است؛ در دل ایمان داشتند، و تظاهر به شرک می ‏نمودند، از این جهت دو بار مأجور خواهند بود.»[۱۸]

۴ـ عباس عرض کرد: اى رسول خدا! براى ابوطالب چه امیدى داری؟ فرمود:

تمام خیر را از پروردگارم براى او می‏ خواهم.[۱۹]

۵ـ ابن ابى الحدید معتزلى می‏ گوید: «با سندهاى فراوان؛ برخى از عباس بن عبدالمطلب و بعضى دیگر از ابوبکر بن ابى قحافه، روایت شده که ابوطالب از دنیا نرفت تا این که: لا اله الاّ الله، محمّد رسول الله» گفت.[۲۰] ۶ـ هنگامى که ابوطالب رحلت نمود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در تشییع جنازه او شرکت نمود، با آن که اهل سنت تشییع جنازه مشرک را جایز نمی ‏دانند.[۲۱] اگر کسى اشکال کند که چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر او نماز میت به جاى نیاورد، این، دلیل بر عدم ایمان اوست،[۲۲] در جواب گوییم: در آن زمان نماز جنازه واجب نشده بود، از همین رو پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر خدیجه نیز بعد از وفاتش، نماز جنازه نخواند، با آن که قطعاً از زنان مسلمان صدر اسلام است.

۷ـ امام علی(علیه السلام) در رثاء او اشعارى را این‏ گونه سرود:

اباطالب عصمه المستجیر و غیث المحوّل و نور الظلم لقد هدّ فقدک اهل الحفاظ فصلّى علیک ولى النعم.[۲۳] «اى ابوطالب! تو نگهدار پناه‏آورنده بودی. تو افراد متحیر را پناه داده و نورى در تاریکى بودی. فقدان تو اهل دین را به لرزه درآورد و صاحب نعمت‏ها [خداوند] بر تو درود فرستاد.»

۸ـ محمّد بن حنیفه در جنگ جمل هنگام حمله بر یکى از اهالى بصره، در رجزى که می‏ خواند فرمود:

«من بر دین ابوطالبم.»[۲۴]

۹ـ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «روز قیامت که می‏ شود براى پسر و مادر و عمویم، ابوطالب، شفاعت خواهم کرد.»[۲۵] و می ‏دانیم که شفاعت براى کافر صحیح نیست.

۱۰ـ از امام سجاد(علیه السلام) درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) سؤال شد؟ فرمود:

«چه قدر جاى تعجب است، خداوند رسولش را نهى کرده که زن مسلمانى در نکاح کافرى باشد، فاطمه بنت اسد از زنانى است که در اسلام بر دیگران سبقت گرفته است، در حالى که تا آخر عمر ابوطالب(علیه السلام) همسر او بود.»[۲۶]

۱۱ـ شخصى از امام رضا(علیه السلام) درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) سؤال کرد، حضرت بر او این آیه را نوشت: (وَ مَنْ یشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُ الْهُدى وَ یتَّبِعْ غَیرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ…)[۲۷] آنگاه فرمود: تو اگر اقرار به ایمان ابوطالب نداشته باشى عاقبتت جهنم است.[۲۸]

۱۲ـ امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود:

«به خدا سوگند، پدر و جدّم عبدالمطلب و نیز هاشم و عبدمناف، هرگز بتى را نپرستیدند. سؤال شد که اینان چه چیز را می‏ پرستیدند؟ حضرت(علیه السلام) فرمود: به سوى کعبه و به آیین ابراهیم(علیه السلام) نماز می‏ گزاردند.»[۲۹]

۱۳ـ درست بن ابى منصور از حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) پرسید: آیا ابوطالب بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حجّت بود؟ فرمود: خیر، بلکه وصایایى نزد او به امانت بود که به حضرت تسلیم کرد. راوى می‏ گوید: من گفتم: وصایا را به او داد چون حجّت بر او بود؟ فرمود: اگر بر او حجّت بود، وصیت را به او نمی‏داد. عرض کردم: پس حال ابوطالب چگونه بوده است؟ فرمود: او به پیامبر و آنچه آورده است، شهادت داد و در روز وفات، وصایا را به او تحویل داد، آن‏گاه از دار دنیا رفت.[۳۰]

۱۴ـ شیخ صدوق(ره) به سندش از امام عسکری(علیه السلام) و او از پدرانش در ضمن حدیثى طولانى چنین روایت می‏کند که:

«خداى متعال به پیامبرش وحى کرد که من تو را با دو گروه از پیروانت یارى نمودم: گروهى که تو را در نهان یارى داده و گروهى که آشکارا تأییدت کردند. از میان گروه اوّل سالار و برترشان عمویت، ابوطالب است. و از میان گروه دوّم فرزند او، علی(علیه السلام) است. آن‏گاه فرمود: ابوطالب هم چون مؤمن آل ‏فرعون بود که ایمانش را کتمان می‏ کرد.»[۳۱] اجماع شیعه بر ایمان ابوطالب(علیه السلام) شیعیان اهل بیت(علیه السلام) در ایمان ابوطالب(علیه السلام) اتفاق دارند بدون آنکه تردیدى داشته باشند.

از همین رو عده‏ اى از علماى امامیه، در ایمان او ادعاى اجماع امامیه نموده ‏اند:

۱ـ شیخ طوسى، بعد از نقل روایتى از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) در ایمان و اسلام ابوطالب می ‏فرماید:«بر این مطلب اجماع امامیه است و در آن اختلاف ندارند. آنها دلایل یقین‏ آور دارند که موجب علم به ایمان ابوطالب است.»[۳۲]

۲ـ شیخ طبرسى می‏گوید:

«اجماع اهل بیت(علیه السلام) بر ایمان ابوطالب است و اجماع آنها حجّت است، زیرا آنان یکى از دو چیز گران‏ب هایى هستند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) امر به تمسک به آنان نموده، آن جا که فرمود: اگر به آن دو تمسک کنید گمراه نخواهید شد.»[۳۳]

۳ـ ابن معد فخار می ‏نویسد: «در ایمان ابوطالب، اجماع اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و علماى شیعیان اهل بیت براى ما بس است؛ زیرا اجماع آنان حجّت است و می ‏توان بر آن اعتماد نمود.»[۳۴]

۴ـ فتال نیشابورى می ‏گوید:

«طایفه بر حقّ شیعه اجماع کرده ‏اند بر این که ابوطالب، عبدالله بن عبدالمطلب و آمنه دختر وهب، همگى مؤمن ‏اند و اجماع آنان حجّت است.»[۳۵]

۵ـ سید بن طاووس می‏گوید:

«علماى عترت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همگى بر ایمان ابوطالب اتفاق نموده ‏اند. هم‏ چنین می‏ گوید: شکى نیست در این که عترت، به باطن ابوطالب، آگاه‏ تر از بیگانگان‏اند. و نیز شیعه اهل بیت(علیه السلام) بر این امر اجماع دارند و کتاب‏هاى هم در این زمینه تصنیف کرده‏اند.»[۳۶]

۶ـ علامه مجلسى می‏ فرماید:

«شیعه اجماع دارد بر ایمان ابوطالب و این که او در ابتداى امر رسالتِ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او ایمان آورد و هرگز بر بتى سجده نکرد، بلکه از اوصیاى ابراهیم(علیه السلام) بود، و این امر به حدّى نزد شیعه مشهور است که حتّى مخالفان آنان، این موضوع را به شیعه نسبت می‏دهند. و اخبار متواتر از طرق خاصه و عامه، بر ایمان او رسیده است. و بسیارى از علما و محدثان ما درباره این موضوع کتاب مستقل تألیف کرده‏اند.»[۳۷]

۷ـ ابن ابى الحدید می ‏گوید:

«مردم در ایمان ابوطالب اختلاف نموده ‏اند؛ امامیه و اکثر زیدیه می‏ گویند: او مسلمان از دنیا رفت. برخى از شیوخ ما ـ معتزله ـ نیز به این امر اعتراف کرده ‏اند، از جمله: شیخ ابوالقاسم بلخى، ابوجعفر اسکافى و دیگران.»[۳۸] دلایل منکران ایمان ابوطالب کسانى که به کفر ابوطالب ـ العیاذ بالله ـ قائلند، به روایات و ادله‏اى سست تمسک کرده ‏اند که در این جا به عمده آنها اشاره می‏ کنیم:

۱ـ آیه نأى خداوند متعال می ‏فرماید:

(وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ وَ ینْأوْنَ عَنْهُ وَ إنْ یهْلِکُونَ إلاّ أنْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرُونَ)؛[۳۹] «و آنان [مردم را] از آن باز می‏ دارند و [خود نیز] از آن دورى می‏ کنند، و [لی] جز خویشتن را به هلاکت نمی ‏افکنند و نمی‏ دانند.» طبرى و دیگران از طریق سفیان ثورى، از حبیب بن ابى ثابت، از کسى که از ابن عباس شنیده نقل می ‏کند که ابن عباس گفت: «این آیه در حقّ ابوطالب نازل شد، که مردم را نهى از اذیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می‏ کرد، ولى خود داخل در اسلام نمی‏ شد.[۴۰]

جواب 

الف ـ حدیث، مرسل است، زیرا مشخص نیست کسى که از ابن عباس شنیده، کیست؟

ب ـ حبیب بن ابى ثابت بر فرض که ثقه باشد ـ که نیست، زیرا ابن حبان او را مدلّس خوانده است[۴۱]ـ در نقل این حدیث منفرد است و کس دیگرى آن را نقل نکرده است.

ج ـ از ابن عباس به چند طریق، خلاف مضمون این روایت رسیده است، به این نحو که این آیه در شأن مشرکانى است که مردم را از ایمان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باز داشته، و خود نیز به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان نمی ‏آورند.[۴۲]

د ـ سیاق آیه با مشرکان سازگارى دارد، زیرا خداوند متعال قبل از آن آیه می ‏فرماید:

(وَ إنْ یرَوْا کُلَّ آیهٍ لا یؤْمِنُوا بِها حَتّى إذا جاؤُکَ یجادِلُونَکَ یقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا إنْ هذا إلاّ أساطیرُ اْلأَوَّلینَ * وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ…)؛[۴۳] «و اگر هر معجزه‏اى را ببینند به آن ایمان نمی ‏آورند. تا آن جا که وقتى نزد تو می ‏آیند و با تو جدال می ‏کنند، کسانى که کفر ورزیدند، می‏ گویند: «این [کتاب] چیزى جز افسانه ‏هاى پیشینیان نیست… .» همه ضمائر جمع در این آیه به کسانى که در آیه قبل ذکر شده ‏اند باز می‏ گردد، که همان مشرکان هستند. و به طور قطع صفات آیه قبل بر ابوطالب صدق نمی‏ کند.

۲ـ آیه نهى از استغفارِ مشرک بخارى و مسلم از ابن مسیب از پدرش روایتى را نقل می‏ کند که خلاصه اش این است: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوطالب هنگام وفاتش خواست که کلمه «لا اله الاّ الله» را بگوید تا نزد خداوند براى او احتجاج کند. ابوجهل و عبدالله بن امیه به ابوطالب گفتند: آیا می ‏خواهى از ملت عبدالمطلب بازگردی؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جمله خود را تکرار کرد و آن دو نیز حرفشان را تکرار کردند تا این که آخرین کلمه ‏اى که ابوطالب گفت این بود:

بر ملت و آیین عبدالمطلب. بدین ترتیب از گفتن لا اله الاّ الله امتناع نمود. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

به خدا سوگند، بر تو استغفار می‏ کنم تا زمانى که نهى شوم. در این هنگام بود که آیه نازل شد:

(ما کانَ لِلنَّبِى وَ الَّذینَ آمَنُوا أنْ یسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کانُوا اُولى قُرْبى مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمْ أنَّهُمْ أصْحابُ الْجَحیمِ)؛ و در حق ابوطالب نازل شد که: (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللهَ یهْدِى مَنْ یشاءُ…).[۴۴] جواب الف ـ سعید بن مسیب، تنها ناقل این روایت، از جمله کسانى است که معروف به دشمنى با على بن ابى طالب(علیه السلام) است.[۴۵] و لذا قول او در حقّ پدر حجّت نیست. ب ـ آیه نهى از استغفار مشرکان در سوره توبه آمده، که آخرین سوره‏اى است که بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه نازل گردیده است. حال چگونه ممکن است که بیش از ده سال پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر ابوطالب(علیه السلام) استغفار و ترحّم کند، با این که استغفار و ترحّم از آشکارترین مصادیق مودّتِ کافر است، که خداوند از آن نهى کرده و می ‏فرماید:

(لا تَجِدُ قَوْماً یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ اْلآخِرِ یوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أوْ أبْناءَهُمْ أوْ إخْوانَهُمْ أوْ عَشیرَتَهُمْ)؛[۴۶] «قومى را نیابى که به خدا و روز بازپسین ایمان داشته باشند [و] کسانى را که با خدا و رسولش مخالفت کرده‏اند ـ هرچند پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا عشیره آنان باشند ـ دوست بدارند.»

ج ـ خداوند متعال می‏ فرماید:

(سَواءٌ عَلَیهِمْ أسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ)؛[۴۷] «براى آنان یکسان است: چه برایشان آمرزش بخواهى یا برایشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز برایشان را نخواهد بخشود.» به طور قطع، این آیه که در غزوه بنى المصطلق نازل شده، قبل از سوره توبه است که آیه مورد نظر در آن قرار دارد. حال اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‏داند که استغفار بی‏فایده است، چرا خود را به زحمت می ‏انداخته و بر ابوطالب استغفار می‏ کرده است؟

د ـ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) طبق نقل اهل سنت، به خداوند عرض می ‏کند:

«اللّهم لا تجعل لفاجر و لا لفاسق عندى نعمه»؛[۴۸] بارخدایا براى فاجر و فاسق نزد من نعمتى قرار مده. چه فسقى بالاتر از شرک است و چه نعمتى بالاتر از استغفار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم). حال اگر ابوطالب(علیه السلام) مشرک بود ـ العیاذ بالله ـ ، چگونه ممکن است مشمول نعمت استغفار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گردد؟

ه‍ ـ به سند صحیح از امام علی(علیه السلام) روایت شده که فرمود: «شنیدم مردى براى پدر و مادر مشرکش استغفار می‏کرد، آن را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردم، این آیه نازل شد:

(ما کانَ لِلنَّبِى وَ الَّذینَ آمَنُوا أنْ یسْتَغْفِرُوا…). این روایت از طیالسى، ابن ابى شیبه، احمد، ترمذى، نسائى، ابى یعلى، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابى الشیخ، ابن مردویه، حاکم، بیهقى، ضیاء، سیوطى، واحدى، ابن کثیر، زمخشرى، دحلان و دیگران نقل شده است.[۴۹] در روایت دیگر آمده است: مسلمانان عرض کردند: آیا ما بر پدرانمان استغفار کنیم؟

در این هنگام آیه فوق نازل شد.[۵۰] در روایتى دیگر وارد شده که: آیه فوق هنگامى نازل شد که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از خداوند متعال خواست اذن دهد تا بر مادرش استغفار کند که در این آیه از آن نهى شد. ولى اجازه خواست که به زیارت قبر مادرش رود، خداوند اجازه داد.[۵۱] گرچه ما معتقدیم مادر حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) مؤمنه بوده، ولى به هر تقدیر این روایت که از طرق اهل سنت وارد شده نقیض روایتى است که می‏ گوید: آیه در شأن ابوطالب(علیه السلام) نازل شده است.

و ـ آیه (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ…)، بنابر نقلى در روز احد بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد، هنگامى که دندان رباعى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شکسته شد و صورتش با شمشیر شکافت. آن‏گاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: «بارخدایا قومم را هدایت کن زیرا آنان ناآگاهند.» در این موقع نازل شد: (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ…).[۵۲]

ز ـ آیه (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ)، دلالت بر عدم ایمان ابوطالب ندارد، بلکه دنبال آیه دلالت دارد بر این که خداوند متعال هدایت ابوطالب(علیه السلام) را اراده کرده است و هرگز هدایت کسى به اراده و خواست مستقل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست. ح ـ این که ابوطالب(علیه السلام) هنگام مرگ می ‏گوید: «على ملّه عبدالمطلب»، دلالت بر کفر و عدم توحید ندارد، زیرا ما معتقدیم ـ همان‏ گونه که در جاى خود به اثبات رساندیم ـ پدر و اجداد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همگى مؤمن بوده ‏اند و اگر این چنین می ‏گوید، مقصودش همان «لا إله إلاّ الله» و توحید است که آباء پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن بوده‏اند، ولى در برابر ابوجهل توریه و تقیه کرده است. ولذا تصریح به کلمه توحید «لا إله إلاّ الله» نکرده است.

۳ـ حدیث ضحضاح ابى سعید خدرى می‏گوید: شخصى نزد پیامبر از ابوطالب یاد کرد، حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

امید است که شفاعت من در روز قیامت براى او سودمند باشد، در میان آبى جوشیده از آتش قرار می‏ گیرد که تا دو کعب او می ‏رسد و از آنجا تا مغز او را می ‏جوشاند… .[۵۳] جواب الف ـ حدیث، ضعیف السند است؛ به خاطر سفیان ثورى که تدلیس‏ کننده از ضعفاست و از دروغ‏گویان، روایت نقل می‏ کند؛ و به خاطر عبدالملک بن عمیر لخمى کوفى، که احمد او را تضعیف نموده است.[۵۴] و به خاطر عبدالعزیز دراوردى که احمد و ابوزرعه او را بد حافظه می‏ دانند. و ابوحاتم می ‏گوید: به حدیث او احتجاج نمی شود.[۵۵] ب ـ اگر ابوطالب مشرک بوده ـ العیاذ بالله ـ امید شفاعت او را داشتن معنا ندارد، زیرا شفاعت، شامل حال مشرک نمی‏شود. ج ـ حدیث ضحضاح را از شخصى به نام مغیره بن شعبه نقل می‏کنند؛ همو که بغض و دشمنى او نسبت به بنی‏هاشم، خصوصاً علی(علیه السلام) معروف و مشهور است.[۵۶]

د ـ از امام باقر(علیه السلام) از حدیث ضحضاح سؤال شد؟

حضرت(علیه السلام) فرمود:«

اگر ایمان ابوطالب در کفه‏اى از ترازو و ایمان این مردم در کفه‏اى دیگر قرار گیرد، هر آینه ایمان او ترجیح خواهد یافت. آن‏گاه فرمود: آیا نمی ‏دانید که امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دائماً امر می ‏کرد که از طرف عبدالله و فرزندش و ابوطالب، در زمان حیاتش حج به جاى آورده شود. و نیز وصیت کرد که بعد از وفات نیز براى آنان حجّ به جاى آورند.»[۵۷] از امام علی(علیه السلام) درباره پدرش سؤال شد که آیا او معذّب در آتش است یا خیر؟

حضرت(علیه السلام) فرمود:

ساکت شو، خداوند دهانت را بشکند، قسم به کسى که محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)را به حقّ مبعوث کرد، اگر پدرم تمام گناه کاران روى زمین را شفاعت کند، خداوند شفاعت او را می‏ پذیرد. آیا پدر من در آتش جهنّم است در حالى که فرزندش تقسیم‏ کننده بهشت و دوزخ است؟[۵۸] سرّی‏ بودن ایمان ابی‏طالب(علیه السلام) از روایات و کتاب‏هاى تاریخى استفاده می ‏شود که ابوطالب مؤمن بوده ولى ایمانش را از قریش کتمان می‏ کرده است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«همانا مَثَل ابوطالب مانند اصحاب کهف است که ایمان خود را پنهان کرده و شرک را آشکار ساختند و لذا خداوند دوباره به آنان اجر داده است.»[۵۹]

و نیز امام علی(علیه السلام) فرمود:

«به خدا سوگند که ابوطالب بن عبدالمطلب بن عبد مناف، مؤمنِ مسلمانى بود که ایمانش را کتمان می‏ نمود….»[۶۰] ما می‏ توانیم دریابیم که سرّى بودن ایمان ابوطالب(علیه السلام) ضرورتى غیرقابل انکار بوده است، زیرا دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیازمند شخصیتى اجتماعى و نیرومند بود تا آن را پشتیبانى کند، و رهبر آن را از دشمنان حفظ نماید و خود نیز در ظاهر در هیچ یک از دو طرف نزاع نباشد. اگر ابوطالب، که شخصیتى بزرگ و سرشناس در میان قریش بود، ایمانش را کتمان نم‏کرد نمی‏ توانست امر خود را پیش ببرد و از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دفاع کند؛ دفاعى که در حقیقت به خاطر اعتقاد و ایمان به نبوت حضرت بود، اگرچه مشرکین می ‏پنداشتند که به خاطر آن که پسر برادر او است، از او پشتیبانى می ‏کند. کتاب‏ شناسى توصیفى بعضى از دانشمندان درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) در کتاب‏هاى خود و در ضمن مطالب، بحث کرده و بر آن دلیل اقامه کرده ‏اند، عده‏اى نیز در کتاب‏هاى مستقل در این مورد تألیف نموده ‏اند که برخى از آنها را نام می‏ بریم:

پى نوشت ها

۱ـ سعد بن عبدالله اشعرى قمى متوفّى (۲۹۹، ۳۰۱ ه‍(، فضل أبی‏طالب و عبدالمطلب و أب النبى عبدالله ابن النبی.[۶۱]

۲ـ ابوعلى کوفى احمد بن محمّد عماره متوفى (۳۴۶ ه‍(، ایمان أبی‏طالب.[۶۲]

۳ـ ابومحمّد سهل بن احمد بن عبدالله دیباچى، ایمان أبی‏طالب.[۶۳]

۴ـ ابونعیم على بن حمزه بصرى تمیمى لغوى، متوفى (۳۷۵ ه‍(، ایمان أبی‏طالب.[۶۴]

۵ـ ابو سعید محمّد بن احمد بن حسین خزاعى نیشابورى، منى الطالب فى ایمان أبی‏طالب.[۶۵]

۶ـ ابوالحسن على بن بلال بن ابى معاویه مهلّبى ازدى، البیان عن خیره الرحمن فى إیمان أبی‏طالب و آباء النبی.[۶۶]

۷ـ احمد بن قاسم، إیمان أبی‏طالب.[۶۷]

۸ـ ابوالحسین احمد بن محمّد بن احمد بن طرفان کندى جرجانى، متوفى (۴۵۰ ه‍(، إیمان أبی‏طالب.[۶۸]

۹ـ شیخ مفید، متوفى (۴۱۳ ه‍(، إیمان أبی‏طالب.[۶۹]

۱۰ـ ابوعلى شمس الدین سید فخار بن معد موسوى، متوفى (۶۳۰ ه‍(، الحجه على الذاهب إلى تکفیر أبی‏طالب، که اخیراً چاپ شده است.

۱۱ـ ابوالفضائل احمد بن طاووس حسنى، متوفى (۶۷۳ ه‍(، إیمان أبی‏طالب، که آن را در بناء المقاله العلویه ذکر کرده است.

۱۲ـ سید حسین طباطبایى یزدى حائرى، متوفى (۱۳۰۶ ه‍(، منیه الطالب فى إیمان أبی‏طالب که به طبع رسیده است.

۱۳ـ مفتى شریف سید محمّد عباس تسترى هندى، متوفى (۱۳۰۶ ه‍(، بغیه الطالب فى إیمان أبی‏طالب.

۱۴ـ شمس العلماء میرزا محمّد حسین گرگانى، مقصد الطالب فى إیمان آباء النبى و عمّه أبی‏طالب که طبع شده است.

۱۵ـ شیخ محمّد على بن میرزا جعفر على فصیح هندى، القول الواجب فى إیمان أبی‏طالب.[۷۰]

۱۶ـ میرزا محسن فرزند علامه میرزا محمّد تبریزى، إیمان أبی‏طالب و أحواله و أشعاره.[۷۱]

۱۷ـ سید محمّد على آل شرف الدین عاملى، شیخ الأبطح او أبوطالب که در بغداد طبع شده است.

۱۸ـ شیخ میرزا نجم الدین فرزند میرزا محمّد طهرانى، الشهاب الثاقب لرجم مکفّر أبی‏طالب.[۷۲]

۱۹ـ شیخ جعفر بن محمّد نقدى، مواهب الواهب فى فضائل أبی‏طالب، که در نجف اشرف به طبع رسیده است.

۲۰ـ عبدالله خنیزى حجازى، أبوطالب مؤمن قریش که اخیراً به طبع رسیده است، و وهابیان او را به جهت این کتاب زندانى نموده و حکم اعدام او را صادر کردند.

۱ . مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۶۲۳؛ معجمع البیان، ج ۷، ص ۳۷.

۲ . سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۷۳؛ دیوان ابی‌طالب(علیه السلام)، ص ۳۲.

۳ . سیره ابن هشام، ج ۱ ص ۳۷۳.

۴ . تاریخ ابن کثیر، ج ۲، ص ۴۲.

۵ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۴.

۶ . همان، ج ۱۴، ص ۷۸.

۷ . همان

۸ . همان

۹ . همان، ج ۱۴، ص ۷۴.

۱۰ . الغدیر، ج ۷، ص ۳۴۱.

۱۱ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۸.

۱۲ . ابن ابى الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۳، ص ۲۷۲.

۱۳ . اسد الغابه، ج ۱، ص ۳۴۱، رقم ۷۵۹؛ السیره الحلبیه، ج ۱، ص ۲۶۹ و… .

۱۴ . سیره حلبى، ج ۱، ص ۳۹۰؛ تاریخ الخمسین، ج ۱، ص ۳۳۹.

۱۵ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۶.

۱۶ . سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۰۵.

۱۷ . همان

۱۸ . اصول کافی.

۱۹ . طبقات ابن سعد، ج ۱، ص ۷۹، قسم ۱؛ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸؛ بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۵۱.

۲۰ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۱؛ البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۱۲۳، سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۸۷.

۲۱ . همان

۲۲ . الاصابه، ج ۴، ص ۱۱۷.

۲۳ . تذکره الخواص، ص ۹.

۲۴ . طبقات ابن سعد، ج ۵، ص ۶۷.

۲۵ . سیوطى، الدرج المنیفه، ص ۸؛ تاریخ الخمسین، ج ۱، ص ۲۳۲؛ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۵.

۲۶ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸؛ الغدیر، ج ۷، ص ۳۸۱.

۲۷ . نساء (۴)، آیه ۱۱۵.

۲۸. شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸.

۲۹ . کمال الدین، ج ۱، ص ۱۷۴.

۳۰ . کافى، ج ۱، ص ۴۴۵.

۳۱ . الحجه على الذاهب، ص ۳۶۱.

۳۲ . التبیان، ج ۸، ص ۱۶۴.

۳۳ . مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۴۴.

۳۴ . الحجه على الذاهب الى تکفیر ابى طالب، ص ۶۴.

۳۵. روضه الواعظین، ج ۱، ص ۱۳۸.

۳۶ . الطرائف، ص ۲۹۸.

۳۷ . بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۳۸، ح ۸۴.

۳۸ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۵.

۳۹ . انعام (۶)، آیه ۲۶.

۴۰ . جامع البیان، ج ۷، ص ۱۷۳؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۱۲۷؛ طبقات ابن سعد، ج ۱، ص ۱۲۳… .

۴۱ . الثقات، ج ۴، ص ۱۳۷.

۴۲ . تفسیر طبرى، ج ۷، ص ۱۷۲؛ درّ المنثور، ج ۳، ص ۲۶۰.

۴۳ . انعام (۶)، آیه ۲۵ـ۲۶.

۴۴ . صحیح بخارى، ج ۴، ص ۱۷۸۸، ح ۴۴۹۴؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۸۲، ح ۳۹، کتاب الایمان.

۴۵ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۰۱.

۴۶ . مجادله (۵۸)، آیه ۲۲.

۴۷ . منافقون (۶۳)، آیه ۶.

۴۸ . مستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۴۸۴؛ مجمع الزوائد، ج ۸، ص ۲۷۸ و… .

۴۹ . ر.ک: الغدیر، ج ۸، ص ۱۲.

۵۰ . مجمع البیان، ج ۵، ص ۷۶؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۹۳؛ کشاف، ج ۲، ص ۲۴۶.

۵۱ . تفسیر طبرى، ج ۱۱، ص ۳۱؛ در المنثور، ج ۳، ص ۲۸۳؛ ارشاد السارى، ج ۷، ص ۲۸۲ و… .

۵۲ . ر.ک: التراتیب الاداریه، ج ۱، ص ۱۹۸، به نقل از استیعاب… .

۵۳ . صحیح بخارى، ج ۲، ص ۲۰۹.

۵۴ . العلل و معرفه الرجال، ج ۱، ص ۲۴۹، رقم ۳۳۹.

۵۵ . الجرح و التعدیل، ج ۵، ص ۳۹۵، رقم ۱۸۳۳؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۳۳، رقم ۵۱۲۵.

۵۶ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۰؛ بحار الانوار، ج ۳۵، ص ۱۱۲.

۵۷ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸؛ بحار الانوار؛ الغدیر، ج ۸، ص ۳۸۰.

۵۸ . بحار الانوار، ج ۳۵، ص ۱۱۰؛ کنز الفوائد، ص ۸۰.

۵۹ . کافى، ج ۱، ص ۳۷۷۳؛ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۰.

۶۰ . امالى صدوق، ص ۵۵۰.

۶۱ . رجال نجاشى، ص ۱۷۷، رقم ۴۶۷.

۶۲ . همان، ص ۹۵، رقم ۲۳۶.

۶۳ . همان، ص ۱۸۶، رقم ۴۹۳.

۶۴ . الاصابه، ج ۴، ص ۱۱۵، رقم ۶۸۵.

۶۵ . فهرس منتخب الدین، ص ۱۵۷.

۶۶ . رجال نجاشى، ص ۲۶۵، رقم ۶۹۰.

۶۷ . همان، ص ۹۵، رقم ۲۳۴.

۶۸ . همان، ص ۸۷، رقم ۲۱۰.

۶۹ . همان، ص ۳۹۹، رقم ۱۰۶۷.

۷۰ . الغدیر، ج ۷، ص ۵۴۲.

۷۱ . الذریعه، ج ۲، ص ۵۱۳، رقم ۲۰۱۵.

۷۲ . الغدیر، ج ۷، ص ۵۴۲.

 منبع :شیعه‏ شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ج ۲، صص: ۶۶۵ـ۶۸۳

امام حسین علیه السلام و تربیت فرزند

امام حسین علیه السلام و تربیت فرزند

على ‏همت ‏بنارى

تربیت صحیح فرزندان از ضرورى‏ترین وظایف والدین به شمارمى ‏آید. انجام دادن این وظیفه مهم، حساس و ظریف بدون تکیه ‏بردیدگاههاى صاحب نظران آگاه و مطمئن ممکن نیست. ما معتقدیم که‏ معصومان(علیهم السلام)در همه ابعاد هدایتى و تربیتى الگوهایى ‏کامل و مطمئن به شمار مى‏آیند و تکیه بردیدگاهها و رفتارهاى‏ تربیتى آنان در مسیر تحقق وظیفه خطیر تربیت فرزندان، بهترین ره‏ توشه است. معصومان( علیهم السلام)همه نور واحد بوده، هدف مشترک‏داشتند; ولى به اقتضاى گوناگونى موقعیتها در سیره تربیتى آنان‏دیدگاهها و رفتارهاى تربیتى گوناگون به چشم مى‏ خورد. کناره م‏نهادن مجموعه دیدگاهها و رفتارهاى تربیتى آنان الگویى کامل ازنظام تربیتى اسلام عرضه مى‏ کند. در میان معصومان(علیهم‏السلام)امام حسین(ع)از موقعیت ویژه‏اى برخوردار است و این موقعیت‏به زندگى و سیره تربیتى آن حضرت برجستگى خاصى بخشیده است. این مقاله برآن است تا نکاتى از سیره تربیتى آن حضرت را دردو بخش ارائه کند. بخش اول برخى نکات تربیتى است که تا پیش از حادثه کربلا تحقق ‏یافته و به ما رسیده است و بخش دوم نگاهى مستقل به حادثه عظیم‏ کربلا و بیان نکات تربیتى آن. ذکر این نکته مفید مى‏نماید که ازبخش پایانى عمر شریف حضرت یعنى زمان تحقق حادثه کربلا نکات‏ تربیتى بیشترى در دسترس داریم. سبب این امر دو چیز مى‏ تواندباشد:

نخست آنکه حادثه کربلا به خاطر بى‏نظیر بودن آن بیش ازسایرحوادث موردتوجه سیره نویسان و مورخان واقع گردید وبنابراین، اسناد بیشترى از آن در دسترس است که مى‏توان از لابلاى‏آن نکات تربیتى بیشترى کشف کرد; و دیگر آنکه در این مقطع ازعمر شریف حضرت، فرزندان و اهل‏بیت او به طور مستقیم همراه ش‏بودند و در نتیجه زمینه بروز نکات تربیتى بیشترى فراهم بوده‏ است; و شاید این امر، یکى از اسرار پاى فشارى امام بر حضوراهل‏بیت در کربلا بوده است. از این رو، شایسته است پژوهشگران‏ عرصه تربیت اسلامى فرصت را غنیمت‏ شمرده، حادثه کربلا را باتوجهى ‏عمیق ‏تر از منظر تربیت‏ بنگرند ونکات تربیتى سودمندى را از آن‏استخراج کنند.

بخش اول

زمینه سازى تربیت

در مکتب اهل‏بیت(علیهم السلام)نه تنها تربیت فرزندان از لحظه‏ تولد مورد توجه بوده بلکه به زمینه‏ هاى تربیت و شرایط قبل ازتولد و بلکه حتى قبل از انعقاد نطفه نیز توجه خاص شده است. ازاین رو در روایات معصومان(علیهم السلام) زمینه‏ ها و شرایط مطلوب‏ و نامطلوب انعقاد نطفه بیان گردید. از جمله این نکات پرهیزکردن از همبسترى در شبى است که انسان قصد مسافرت دارد. امام‏ حسین(ع)خطاب به اصحابش فرمود:

«اجتنبوا الغشیان فى‏اللیله التى تریدون فیها السفر فان من‏فعل ذالک ثم رزق ولدا کان احولا»

از همبستر شدن با همسرانتان در شبى که قصد مسافرت داریدبپرهیزید; (زیرا)اگر در اثر آن فرزندى روزى شود احول(لوچ)خواهدبود.» (۱)

اظهار محبت‏ به فرزندان

محبت‏ به فرزندان امرى درونى است که خداوند آن را در دل‏والدین به ودیعت نهاده است. اما آنچه در این میان مهم مى ‏نمایدو آثار تربیتى در پى دارد ابراز آن است. این امرى اختیارى است‏و والدین و مربیان مى‏ توانند در پرتو آن زمینه تربیت صحیح رافراهم آورند. چه بسیارند والدینى که در برابر فرزندان خود محبت فراوان‏دارند اما آن را ابراز نمى‏ کنند در حالى که محبت وقتى سازنده وتاثیر گذار خواهد بود که فرد مورد محبت از آن آگاهى یابد.امام حسین(ع)به عنوان الگوى تربیتى مطمئن و کامل محبت‏ ‏ فرزندان را از نیازهاى ضرورى آنان دانسته، در قالبهاى گوناگون‏ به ابراز آن مى‏پرداخت. گاه با در آغوش گرفتن و به سینه‏ چسبانیدن خردسالان، زمانى با بوسیدن آنان و گاه با به زبان‏آوردن کلمات شیرین و محبت‏آمیز.

عبیدالله بن عتبه چنین مى‏گوید: «کنت عندالحسین بن على(علیهماالسلام)اذ دخل على بن الحسین‏الاصغر فدعاه الحسین(ع)و ضمه الیه ضما و قبل مابین عینیه ثم‏قال: بابى‏انت اطیب ریحک و احسن خلقک…» (۲)

«نزد حسین بن على(ع)بودم که على بن حسین(ع)وارد شد. حسین(ع)(امام سجاد(ع))او را صدا زد، در آغوش گرفت و به سینه‏ چسبانید، میان دو چشمش را بوسید و سپس فرمود: پدرم به فدایت‏ باد، چقدر خوشبو و زیبایى!»

تشویق فرزندان در برابر کار خوب آنان

یکى از شیوه‏هاى تربیتى مورد اتفاق صاحب نظران عرصه تعلیم وتربیت، شیوه کارآمد تشویق است. تشویق به جا و متناسب با فعالیت ‏انجام شده، به ایجاد انگیزه در فرد منجر شده، به تکرار و تقویت‏ رفتار مى‏انجامد.

چه بسا فرزندان از ارزش و اعتبار صفات مثبت‏ خود آگاهى‏ نداشته، در نتیجه به شخصیت‏ حقیقى و توانمندیهاى ثبت‏ خویش‏ پى‏ نبرده، خود را در مقایسه با دیگران ناچیز به شمار آورند. ازاین رو والدین و مربیان باید ویژگیهاى مثبت فرزندان را کشف وبرجسته سازند; مورد ستایش و تشویق قرار دهند. در فرهنگ اسلامى‏که تربیت دینى و اخلاقى فرزندان در کانون توجه است. برتشویق ‏فرزندان هنگام بروز رفتارهاى دینى و برجسته کردن صفات اخلاقى ومعنوى آنان بسیار تاکید شده است. امام سجاد(ع)فرمود: من به‏بیمارى شدیدى مبتلا شدم. پدرم بربالینم آمد و فرمود:

ماتشتهى؟ فقلت: اشتهى ان اکون ممن لااقترح (۳) على الله ربى‏مایدبره‏لى، فقال لى: احسنت ضاهیت ابراهیم الخلیل صلوات الله علیه حیث قال‏جبرئیل(ع): هل من حاجه؟ فقال: لا اقترح على ربى بل حسبى‏الله و نعم الوکیل.» (۴)

چه خواسته‏اى دارى؟ عرض کردم: دوست دارم از کسانى باشم که‏ درباره آنچه خداوند برایم تدبیر کرده، نپرسم؟ پدرم در مقابل‏این جمله به من آفرین گفت و فرمود: تو مانند ابراهیم خلیلى; به ‏هنگام گرفتارى جبرئیل نزدش آمد و پرسید: از ما کمک مى‏خواهى؟ اودر جواب فرمود:(درباره آنچه پیش آمده)از خداوند سؤال نمى‏کنم. خداوند مرا کافى است و او بهترین وکیل است.

در این حدیث ملاحظه مى‏ شود که ‏امام حسین(ع)در مقابل پاسخ عارفانه و دلنشین فرزندش که‏ براساس ظاهر حدیث، سن و سال چندانى هم نداشت. جمله «احسنت‏»را به کار برد و او را به «ابراهیم خلیل‏» تشبیه کرد.

اهمیت آموزشهاى دینى فرزندان و قدردانى از معلمان و مربیان

در اسلام دانش آموزى مورد اهتمام شدید بوده و رهبران دینى ‏پیروان خود را به آموزش و اندوختن دانش، به ویژه معارف دینى،تشویق کرده‏اند.

براساس سخنان معصومان(علیهم السلام)، معلمان و مربیان، به‏ خصوص آنان که در تعلیم آموزه‏هاى دینى مى ‏کوشند، حق بزرگى‏برجامعه دارند و باید تلاش صادقانه‏ شان مورد قدردانى و سپاسگزارى ‏قرارگیرد تا رغبت و انگیزه بیشترى بیابند. مرحوم بحرانى درحلیه‏الابرار از شیخ فخرالدین نجفى که از فضلا و زهاد بود. چنان نقل کرده که شخصى به نام عبدالرحمان در مدینه معلم کودکان‏بود و یکى از فرزندان امام حسین(ع)به نام «جعفر» نزدش آموزش‏ مى ‏دید. معلم جمله «الحمدلله رب العالمین‏» را به جعفر تعلی م‏داد. هنگامى که جعفر این جمله را براى پدر قرائت کرد، حضرت‏معلم فرزندش را فراخواند و هزار دینار و هزار حله… به اوهدیه داد. وقتى‏ حضرت به خاطر پاداش زیاد مورد پرسش قرار گرفت، در جواب فرمود:

«و انى تساوى عطیتى هذا بتعلیمه الحمدلله رب العالمین‏» .

هدیه من برابر با تعلیم «الحمدلله رب العالمین‏» است. (۵)

احترام به انتخاب جوان در امر ازدواج

جوانان به سبب کمى تجربه به استفاده از تجارب و نصایح والدین‏ نیازمندند، اما آنان دیگر دوران کودکى و نوجوانى را پشت‏ سرگذاشته و به حدى از رشد رسیده‏اند که خود حق انتخاب داشته،براى خود تصمیم بگیرند. از این‏رو، شایسته است والدین در دوران‏ کودکى و نوجوانى زمینه استقلال و قدرت تصمیم‏ گیرى آنها را فراهم‏آورده، آنان را چنان تربیت کنند که سمت انتخابهاى معقول وتصمیمهایى منطقى پیش روند و مصالح واقعیشان را بر منافع آنى وزودگذر ترجیح دهند. اگر فرزندان به این حد از رشد و استقلال‏ رسیدند، باید به آنان اعتماد کرد و به تصمیمها و انتخابهاشان‏احترام نهاد. جوان در طول زندگى با انتخابهاى گوناگون رو به‏ روست و یکى از مهمترین آنها گزینش همسراست. در این مساله،چنانچه فرزند از قدرت انتخاب صحیح و معقول برخوردار است، بایدبه وى حق انتخاب داد و از ازدواجهاى تحمیلى پرهیز کرد. حسن (۶) ،فرزند امام حسن مجتبى(ع)یکى از دختران امام حسین(ع)راخواستگارى کرد. امام حسین(ع)به او فرمود: «اختر یا بنى اجتهما الیک.» فرزندم! هر کدام را بیشتر دوست دارى انتخاب کن.

فرزند امام مجتبى(ع)شرم کرد و جوابى نداد. آنگاه امام حسین(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را برایت انتخاب‏کرده‏ام; زیرا او به مادرم فاطمه دختر رسول خدا(ص)شبیه‏ تر است.» (۷)

ملاحظه مى‏شود با این که فرزند امام مجتبى(ع)به احترام عمو ودخترانش به طور مشخص از دختر خاصى خواستگارى نکرد و امر را به ‏عمویش وانهاد; امام حسین(ع)به انتخاب وعلاقه فرزند برادرش اهمیت‏ داد و از او خواست‏ خودش آن را که بیشتر دوست دارد به همسرى‏برگزیند.

تربیت عملى

بى‏ تردید مؤثرترین عامل در تربیت اخلاقى و دینى فرزندان‏رفتارهاى درست والدین است. پرواضح است که زبان رفتار از زبان‏ گفتار بسى‏نافذتر است و در عمل آثارى نهفته است که هرگز ازگفتار برنمى آید. کودک و نوجوانى که پیوسته شاهد اعمال نیک‏والدین است، بطور غیر مستقیم سرمشق مى‏گیرد و به انجام کارهاى‏نیک تشویق مى‏گردد. در سیره تربیتى ائمه اطهار(علیهم‏السلام)تربیت‏با رفتار و عمل بارزترین بعد تربیت است. فرزندان ‏ائمه(علیهم السلام)با دیدن رفتار آنان سرمشق گرفته، عمل‏مى‏کردند. شعیب بن عبدالرحمن خزائى مى‏گوید: هنگامى که امام‏ حسین(ع)در کربلا به شهادت رسید بردوشش نشانه‏اى وجود داشت. ازامام سجاد(ع)درباره آن پرسیدند، امام سجاد(ع)بسیار گریست وفرمود: «این، اثر بارهاى غذایى است که پدرم بردوشش حمل مى‏کردو به خانه‏ هاى تهیدستان مى‏برد.» (۸)

آرى، امام سجاد(ع)پیوسته این رفتار را از پدرش مشاهده کرد وسرمشق گرفت و عمل کرد. بدین سبب، امام باقر(ع) فرمود: «(پدرم)على بن الحسین(ع)شبها کیسه نان بردوش حمل مى‏کرد و(به‏م ستمندان)صدقه مى‏داد.» (۹)

پى‏نوشتها:

۱- موسوعه کلمات الامام الحسین(ع)، ص ۷۱۱٫

۲- بحار الانوار، ج ؟

۳- اقترحت علیه شیئا: سالته ایاه من غیر رویه و منه الحدیث‏« ان رسول الله(ص) لا یقترح على ربه فى شى‏ء یامره به‏»(مجمع البحرین، طریحى، ج ۲، ص ۴۰۴٫)

۴- بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۶۷، ح ۳۴٫

۵- حلیه الابرار، سید هاشم بحرانى، ج ۱، ص ۵۸۲٫

۶- در کتب سیره و تاریخ ائمه(ع) از حسن به عنوان یکى از فرزندان امام مجتبى(ع) یاد شده، شیخ مفید در الارشاد از او چنین یاد مى‏کند: « و اما حسن بن احلسن فکان جلیلا، رئیسا، فاضلا، ورعا…»(الارشاد، ص ۱۹۶، مناقب آل ابى‏طالب، ج ۳، ص ۱۹۲، بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۶۳، عوالم، ج ۲، ص ۳۰۶٫)

۷- موسوعه کلمات الامام الحسین(ع)، ص ۶۳۲٫

۸- حلیه الابرار، ج ۱، ص ۵۸۲٫

۹- مناقب آل ابى‏طالب، ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۵۳٫

سبک زندگی خانوادگی در ‌قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)

چکیده

سبک زندگی خانوادگی در آیین اسلام، همانند درختی است که ریشه آن، باورها و اندیشه‌ها و ساقه و شاخه‌هایش، ارکان و وظایف اعضای خانواده می‌باشد. از این رو، سبک زندگی خانوادگی، دارای ابعاد زیادی است. پژوهش حاضر در صدد بررسی سبک خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در ابعاد تشکیل خانواده و ازدواج، محیط خانواده و اداره آن و همسرپروری می‌باشد. از منظر قرآن کریم و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، باورها و اعتقادات نقشی اساسی در خانواده دارند و ازدواج را امر مقدّسی می‌داند و همگان را به این امر فرا خوانده است و به آن تشویق می‌نمایند و معیارهای تقوا، عقل، اخلاق نیک و همتایی در انتخاب همسر را مورد توجّه قرار می‌دهند و مدیریّت خانواده را به مرد و لزوم مسئولیّت‌پذیری اعضای خانواده نسبت به یکدیگر مخصوصاً مسئولیّت تربیت دینی پدر نسبت به فرزندان و همکاری زن و شوهر در خانه را ضروری می‌دانند و تأکید به رفتار شایسته با همسران و محبّت و مهرورزی نسبت به آنان می‌نمایند.

مقدّمه

سبک زندگی در شکل نوین، اوّلین بار توسّط «آلفرد آدلر» در روانشناسی به سال ۱۹۲۹ میلادی ابداع شد. هر چند آدلر آن را ابداع کرد، ولی پیروان کلاسیک او و دیگران به تفصیل آن پرداخته‌اند. محقّقان تعاریف گوناگونی بر اساس بینش و نگرش خاصّ خود ارائه داده‌اند. جامعه‌شناسان در تعاریف جامعه‌شناسانه، بیشتر بر هنجارها و منش‌های اجتماعی افراد در جامعه تأکید دارند و روانشناسان بیشتر به بُعد فردی و شخصیّتی می‌پردازند، ولی آنچه مهمّ است این که این تعاریف تک‌بُعدی هستند و فقط به یک بُعد از ابعاد زندگی انسان‌ها توجّه داشته‌اند، ولی از آنجا که آیین اسلام، آیینی جامع و کامل است و انسان‌ها را کامل‌تر و جامع‌تر مورد ارزیابی قرار می‌دهد و زندگی را با پشتوانه امور اعتقادی و بینش‌ها مورد ارزیابی قرار می‌دهد، حتّی رفتارهایی همانند نماز، اگر اعتقاد به خدا و معاد را پشتوانه خود نداشته باشد، رفتار اسلامی محسوب نمی‌شود، چنان‌که بسیاری از رفتارهای مرتاضان و درویشان اسلامی نیست(ر.ک؛ کاویانی، ۱۳۹۱: ۱۹). بر این اساس، می‌توان سبک زندگی اسلامی را بدین گونه تعریف کرد: «شیوه‌هایی از زندگی است که انسان با تکیه بر نظام ارزشی و مبانی اعتقادی خود در زندگی فردی و اجتماعی برای ایجاد ارتباط با محیط و جامعه، پاسخ به خواسته‌ها و تأمین نیازهایش به‌کار می‌گیرد. طبق این تعریف، سبک زندگی، سبک زندگی مصرف‌های مادّی یا فرهنگی نیست، چراکه زندگی عناصر غیر از مصرف را نیز در بردارد.

بر این اساس، سبک زندگی اسلامی دارای قلمروی وسیعی می‌باشد. در این نوشتار، سبک زندگی خانوادگی مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. سبک زندگی خانوادگی در آیین اسلام همانند درختی است که ریشه‌ها و ساقه‌های آن بینش‌ها و نگرش‌های اعضای خانواده و شاخه‌های آن را وظایف اعضای خانواده تشکیل می‌دهد. بر این اساس، قلمرو سبک زندگی خانوادگی بسیار گسترده می‌باشد. در این مقاله ریشه‌های آن یعنی بینش‌ها و باورها و برخی ازساقه‌های آن نظیر ازدواج و تشکیل خانواده، محیط و اداره خانواده و همسرپروری مورد بررسی و ارزیابی قرار می‌گیرد و به همین دلیل، در صدد پاسخگویی به پرسش‌های زیر می‌باشد:

الف) نقش اندیشه‌ها و باورها در سبک زندگی خانوادگی از منظر قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) چگونه است؟

ب) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در امر تشکیل خانواده و ازدواج چگونه است؟

ج) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت در محیط خانواده و اداره آن چگونه می‌باشد؟

د) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در برخورد با همسر چگونه است؟

هـ) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در محبّت و مهرورزی نسبت به همسر چگونه می‌باشد؟

الف) نقش باورها و اندیشه‌ها در سبک زندگی خانوادگی از منظر قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)

باورها و اندیشه‌ها که ریشه‌های سبک زندگی خانوادگی می‌باشند، نقش اساسی در زندگی خانوادگی دارند که مهمترین آنها عبارتند از:

۱ـ اعتقاد به خدا

باور به خدا، همه رفتارها و زندگی خانوادگی را به سوی کسب رضایت خداوند سوق می‌دهد. فردی که خدا را ناظر و همراه خود و حتّی از رگ گردن خود به خویش نزدیک‌تر می‌بیند: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ: ما انسان را آفریدیم و وسوسه‌‏هاى نفس او را مى‏‌دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم»(ق/۱۶)، تلاش می‌کند تا در برخورد با اعضای خانواده و انجام وظایف خانوادگی، رضایت آنها را جلب نماید. توجّه به عدالت خدا، این که هیچ ظلمی را روا نمی‌دارد و حقّ هیچ مظلومی را ضایع نمی‌کند، زمینه شناخت دیگری برای مهار رفتاری اعضای خانواده است. هر چه این حالت قوی‌تر باشد، مشکلات فرد کمتر خواهد بود.

توجّه به صفات خداوند، از جمله رحمت و مهربانی گسترده، توانایی نامحدود و… آثار مثبت بر زندگی فرد و جنبه‌های خانوادگی او بر جا می‌گذارد‌ و عطوفت و رحمت اعضای خانواده نسبت به هم بیشتر و زمینه پیشگیری و حلّ بسیاری از مشکلات می‌گردد. بنابراین، توکّل بر خداوند در همه امور زندگی از آثار ایمان به خداوند است که خانواده را در برابر مشکلات یاری می‌رساند.

۲ـ اعتقاد به رسالت و نبوّت

نقش باور به اصل نبوّت و امامت در زندگی خانوادگی به دو بُعد باز می‌گردد: اوّلین بُعد آن آموزش امور دینی است که مهمترین آنها شناخت تعالیم دین پس از کلام خداوند، احادیث پیشوایان معصوم(علیهم السلام) و الگوپذیری ازآنان در ابعاد مختلف زندگی مخصوصاً زندگی خانوادگی است؛ مانند گزینش همسر، مهریّه و جهزیّه، مراسم ازدواج، روش برخورد با فرزندان، با همسر، والدین و… می‌باشد.

۳ـ اعتقاد به معاد و زندگی پس از مرگ

مهمترین آثار باور به معاد و زندگی پس از مرگ در خانواده، این است که اعتقاد به پس از مرگ، خانواده را متوجّه اهداف پایداری می‌کند که موجب پیوند بیشتر اعضای خانواده می‌شود. بر این اساس، بر اثر باور نداشتن به معاد، خانواده به کارکردهای محدود زندگی خانوادگی اکتفا می‌گردد و خانواده در اثر بی‌هدفی به راحتی به جدایی و انحلال کشیده می‌شود. اثر دیگر آن است که باور به زندگی پس از مرگ می‌تواند فرد را در رویارویی با مشکلاتی همانند فقدان عزیزی یا معلولیّت یا مشکلات بسیار شدید اقتصادی در آرامش روانی یاری دهد. سومین اثر اعتقاد به معاد در زندگی خانوادگی، مهارکنندگی و بازدارندگی آن می‌باشد. باور به معاد و یادآوری عواقب به تعدّی حقوق دیگران، فرد را تا حدّی از رفتارهای نامناسب باز می‌دارد. در این مورد، قرآن به افراد مؤمن هشدار می‌دهد که خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن سنگ و انسان‌هاست، حفظ کنند(ر.ک؛ التّحریم/ ۶). همچنین در سخنان پیشوایان معصوم(علیهم السلام) به عواقب بدرفتاری با همسر اشاره شده است(ر.ک؛ مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ۷۶: ۲۲۰) که توجّه فرد به این عواقب ناخوشایند در زندگی اُخروی می‌تواند آنان را از رفتار نامناسب بازدارد.

ب) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در امر تشکیل خانواده و ازدواج

ازدواج، امر مقدّسی است که قرآن برای تشکیل و قداست آن، اهمیّت ویژه‌ای قائل است و همگان را به این امر فراخوانده، به آن تشویق نموده است؛ چنان که می‌فرماید: «وَ أَنکِحُوا الْأَیَامَى مِنکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ: مردان و زنان بى‌‏همسر خود را همسر دهید. همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را. اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بى‌‏نیاز مى‏‌سازد؛ خداوند گشایش‌‏دهنده و آگاه است»(النّور/۳۲).

این آیه به همه پدران و والدین تأکید می‌کند که باید به امر ازدواج دختران و پسران مجرّد همّت گمارند و آنان را دعوت به ازدواج کنند و تنها به دلیل مشکلات از تشکیل خانواده نهراسند، چرا که خداوند وعده گشایش داده است.

همه اولیای دین اسلام(علیه السلام)، ازدواج را امری مناسب می‌دانستند، چنان‌که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیثی می‌فرماید: «مَا بَنَی فِی الإِسلاَمِ بَنَاءً أَحَبَّ إِلَی اللهِ مِنَ التَّزوِیجِ: در اسلام هیچ بنایی محبوب‌تر از ازدواج نزد خداوند نیست»(حرّ عاملی، ۱۴۰۹ق.، ج ۱۴: ۳).

نیز از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که هر کس آیین فطرى مرا دوست دارد، به سنّت من گرایش پیدا کند و نکاح از سنّت من است(ر.ک؛ طبرسی، ۱۳۷۲، ج۷: ۲۲۰). نیز می‌فرماید: «اى جوانان! هر کس قدرت جنسى دارد، ازدواج کند؛ زیرا ازدواج براى حفظ چشم و فرج بهتر است و هر کس توانایى مالى ندارد، روزه بگیرد؛ زیرا روزه براى او شکننده شهوت است». از سعید بن جبیر نقل است که «ابن‌عبّاس در سفر حج به من برخورد. از من پرسید: ازدواج کرده‌‏اى؟! گفتم: نه. گفت: برو ازدواج کن. سال دیگر به من برخورد، پرسید: ازدواج کرده‌‏اى؟! گفتم: نه. گفت: برو ازدواج کن؛ زیرا بهترین این امّت، یعنى پیامبر از همه بیشتر زن داشت»(همان). ابوهریره گوید: «اگر یک روز از دنیا مانده باشد، خدا را به همراه همسر ملاقات مى‌‏کنم. از پیامبر خدا شنیدم که: بدترین شما مجرّدین شمایند و فرمود: کسى که داراى فرزندى است و قادر است که او را همسر بدهد و ندهد و حادثه‏‌اى پیش آید، گناه او بر هر دوى ایشان است»(همان) و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «چهار طائفه‌‏اند که خداوند آنها را لعن می‌کند: کسى که براى فرزنددار نشدن ازدواج نکند و مردى که خود را شبیه زنان کند و زنى که خود را شبیه مردان کند و کسى که مردم را گمراه کند، یعنى آنها را مسخره کند و به بیچاره‌‏اى بگوید: بیا تا ترا عطا کنم. وقتى که آمد، به او بگوید: چیزى ندارم و به نابینا بگوید: از حیوانى که جلوت هست، احتیاط کن و حال آن که حیوانى نیست و به کسى که سراغ خانه‌‏اى می‌گیرد، نشان غلط می‌دهد»(همان).

پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در عین اهتمام به رشد و تکامل معنوی، به دنبال دنیاگریزی و رهبانیّت نبودند و به افراد تأکید می‌کردند که ازدواج نه تنها با معنویّت تعارضی ندارد، بلکه در رشد آن بسیار مؤثّر است؛ مثلاً امام صادق(علیه السلام) به زنی توصیه می‌کند که حتماًً ازدواج کند؛ زیرا اگر رهبانیّت و دوری از ازدواج در معنویّت تأثیر مثبت داشت، شخصیّتی مانند حضرت فاطمه(سلام الله علیها) در این جهت پیش گام بود: «اِنصَرِفِی فَلَو کَانَ ذَلِکَ فَضلاً لَکَانَت فَاَطِمَهُ اَحَقَّ مِنکَ»(همان).

از مهمترین سبک پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در ازدواج و تشکیل خانواده، بی‌اعتنایی به امور مادّی و تکلّفات و رویارویی آسان و معمولی آنان با ازدواج است، به گونه‌ای که هم خود به آسانی ازدواج کردند و هم در ترویج فرزندان از تکلّف پرهیز می‌نمودند.

در مسأله مهریّه و جهیزیّه، روش متعادل و معقولی را داشتند، مهریّه حضرت زهرا(سلام الله علیها) یک ذرّه بود و قیمت آن که مبلغ حدود پانصد درهم بود، فروخته شد که با بخشی از قیمت آن، جهیزیّه‌ای به شرح ذیل تهیّه گردید: «یک پیراهن، یک روسری بزرگ، یک حوله سیاه خیبری، یک تختخواب ریسمانی، دو عدد تشک که یکی از پشم گوسفند و دیگری از لیف خرما پر شده بود، چهار عدد بالش، یک پرده پشمینه، یک قطعه حصیر و بوریا، یک عدد آسیای دستی، یک طشت مسی، ظرف چرمی، یک مَشک برای آبکشی، یک کاسه برای شیر، یک آفتابه، یک سبوی سبزفام، چندکوزه سفالین»(ر.ک؛ طوسی، ۱۳۸۸، ج۱: ۳۹).

َعلی(علیه السلام) نیز جهت ازدواج چیزهایی به این شرح برای خانه خود تهیّه کرد: «چوبی میان دو دیوار خانه نصب نمود که لباس‌ها را بر آن بیاویزند. یک پوست گوسفند و یک متّکا که از لیف خرما پوشیده بود و خانه را با مقداری شن نرم فرش کرد»(مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ج ۴۳: ۱۱۴).

معیارهای انتخاب همسر

از نکات مورد توجّه قرآن کریم و پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در ازدواج، معیارهای انتخاب همسر است که مهمترین آنها عبارتند از:

الف) پارسایی و دینداری

دین‌داری و تقوا، از معیارهای مهم در انتخاب همسر است، هر اندازه این ویژگی قوی‌تر باشد، رعایت حدّ و حدود شرعی کامل‌تر و پای‌بند به اصول خانواده بیشتر خواهد بود و هر چه ضعیف‌تر باشد، به همان اندازه می‌تواند به استحکام و پایداری خانواده آسیب برساند.

تقوا دارای درجاتی است که کمترین درجه آن، انجام واجبات و ترک محرّمات است. دختران و پسران جوان باید بدانند کسی که در برابر خدای جهان و خالق هستی کرنش نکرد و به دستورات او بی‌اعتنایی نمود، در برابر همسرش کرنش نخواهد کرد و ارزشی برای او قائل نخواهد شد. قرآن مى‌‏فرماید: «با زنان مشرک ازدواج نکنید تا ایمان بیاورند، قطعاً کنیز با ایمان بهتر از زن مشرک است، هر چند زیبایى او شما را به شگفت آورد و به مردان مشرک زن مدهید تا ایمان بیاورند، قطعاً بردۀ با ایمان بهتر از مرد آزاد مشرک است، هر چند شما را به شگفت آورد، آنان شما را به سوی آتش فرامى‌خوانند و خدا به فرمان خود [شما را] به سوى بهشت و آمرزش مى‌‏خواند و آیات خویش را برای مردم روشن می‌سازد، شاید متذکّر شوید»(البقره/ ۲۲۱).

هر چند این آیه درباره ازدواج پسران و دختران آزاد مسلمان با دختران و پسران آزاد مشرک است، ولى هشدارى است به دختران و پسرانى که گاه سخت شیفته و شیداى جمال و زیبایى ظاهرى یا موقعیّت مادّى و اجتماعى دختران و پسران مى‌‏شوند و ارزش‏‌هاى دینى و معنوى را فدا مى‌‏سازند و در روایات نیز به مسأله دیندارى تأکید شده است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «اگر مردی که اخلاق و دینش را می پسندید، درخواست ازدواج کرد، او را همسر دهید. اگر چنین نکنید، در زمین فتنه و فساد بزرگ پدید آید»(حرّ عاملی، ۱۴۰۹ق.، ج ۱۴: ۳۱). نیز فرمود: «با زن به خاطر چهار خصلت ازدواج مى‌‏شود: به خاطر مال، دین، زیبایی و حسب و نسب خانوادگى، تو به خاطر دین او ازدواج کن»(همان).

ب) آراستگی به فضایل اخلاقى

آمار نشان مى‌‏دهد که یکى از مهم‏ترین عواملى که همسران را از هم جدا مى‌‏کند و به طلاق مى‏‌کشاند، بداخلاقى و بى‌بهرگى از فضایل اخلاقى است. بنابراین، بهترین راه مقابله با این آسیب، انتخاب همسرى خوش‌‏اخلاق مى‏‌باشد و منظور از اخلاق نیک، تنها «خنده‌رویی» و خوش‌خُلقی اصطلاحی نیست؛ زیرا خندیدن و… در بعضی از مواقع نه تنها مطابق اخلاق نیست، بلکه خلاف اخلاق است و منظور از اخلاق نیک، «صفات و خُلق و خوی‌های پسندیده از نظر عقل و شرع» می‌باشد.

قرآن کریم در ماجراى موسى(علیه السلام) با دختران شعیب می‌فرماید: «قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ: یکى از آن دو(دختر) گفت: پدرم! او را استخدام کن؛ زیرا بهترین کسى را که مى‌‏توانى استخدام کنى، آن کسى است که قوىّ و امین باشد(و او همین مرد است)»(القصص/ ۲۵).

از این آیه استفاده مى‌‏شود که شخصیّت اخلاقى و رفتارى دختران شعیب و روح فتوّت، جوانمردى و امانت‌دارى موساى جوان، در ازدواج آنان مؤثّر بوده است. در روایات نیز ازدواج با مردان بداخلاق‏ نهى شده است، شخصى مى‌‏گوید از امام رضا(علیه السلام) در نامه‏‌اى پرسیدم کسى از خویشاوندانم از دخترم خواستگارى کرده است، امّا او اخلاق بد دارد. امام فرمود: اگر بداخلاق است، با او وصلت نکن»(مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ج۱۰۰: ۲۳۵). در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «دختر خود را هرگز به شراب‌خوار ندهید وگرنه مانند این است که او را به سوی زنا سوق داده باشید»(همان، ج۶۳: ۴۹۱).

ج) همتایى و تناسب

ازدواج، نوعى ترکیب بین دو انسان و خانواده است، زندگى مشترک، یک پدیده مرکّب است که اجزاء اصلى و اساسى آن، زن و مرد مى‌‏باشند. هر قدر بین این دو عنصر، هماهنگى، هم‌فکرى، تناسب شخصیّت روحى و اخلاقى و جسمى باشد، این ترکیب، استوارتر، محکم‏تر، پرثمرتر، شریف‌‏تر، لذّت‌بخش‌‏تر و جاودانه‌‏تر خواهد بود. قرآن کریم در این مورد مى‌‏فرماید: «الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ: زنان ناپاک، از آنِ مردان ناپاکند و مردان ناپاک نیز به زنان ناپاک تعلّق دارند، و زنان پاک از آنِ مردان پاک، و مردان پاک از آن زنان پاک هستند. اینان از نسبت‌هاى ناروایى که(ناپاکان) به آنان مى‌‏دهند، مبرّا هستند و براى آنان، آمرزش(الهى) و روزى پُرارزشى است»(النّور/۲۶).

در این که منظور از «خبیثات» و «خبیثین» و همچنین «طیّبات» و «طیّبین» در آیه مورد بحث کیست؟ مفسّران بیانات مختلفى دارند:

۱ـ گاه گفته شده که منظور، سخنان ناپاک و تهمت و افترا و دروغ است که تعلّق به افراد آلوده دارد و به عکس سخنان پاک از آنِ مردان پاک و باتقوا است و «از کوزه همان برون تراود که در او است»(ر.ک؛ طبرسی، ۱۳۷۲، ج۷: ۲۱۲).

۲ـ گاه گفته مى‏‌شود «خبیثات» به معنى «سیّئات» و مطلق اعمال بد و کارهاى ناپسند است که برنامه مردان ناپاک است و به عکس «حسنات» تعلّق به پاکان دارد(همان).

۳ـ «خبیثات» و «خبیثون» اشاره به زنان و مردان آلوده‌دامان است، به عکس «طیّبات» و «طیّبون» که به زنان و مردان پاکدامن اشاره مى‏‌کند و ظاهراً منظور از آیه همین است(ر.ک؛ طباطبائی ، بی‌تا، ج۱۵: ۹۵ و مکارم شیرازی، ۱۳۷۷، ج۱۴: ۴۲۱). در آیه دیگر می‌فرماید: «الزَّانِی لَا یَنکِحُ إلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَ الزَّانِیَهُ لَا یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذَلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ:‏ مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمى‌‏کند، و زن زناکار را جز مرد زناکار یا مشرک به ازدواج خود درنمى‌‏آورد و این کار بر مؤمنان حرام شده است»(النّور/۳).

در این که این آیه بیان یک حکم الهى است یا خبر از یک قضیّه خارجى و طبیعى؟ در میان مفسّران گفتگو است:

بعضى معتقدند آیه تنها یک واقعیّت عینى را بیان مى‌‏کند که آلودگان همیشه دنبال آلودگان مى‌‏روند و همجنس با همجنس پرواز مى‌‏کند، امّا افراد پاک و با ایمان، هرگز تن به چنین آلودگی‌ها و انتخاب همسران آلوده نمى‌‏دهند و آن را بر خویشتن تحریم مى‌‏کنند، شاهد این تفسیر همان ظاهر آیه است که به صورت «جمله خبریّه» بیان شده است(ر.ک؛ مکارم شیرازی و دیگران، ۱۳۷۷، ج ۱۴: ۳۶۱). گروه دیگر معتقدند که این جمله بیان یک حکم شرعى و الهى است، مخصوصاً مى‌‏خواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناکار باز دارد، چرا که بیماری‌هاى اخلاقى همچون بیماری‌هاى جسمى غالباً واگیردار است(ر.ک؛ همان و طبرسی، ۱۳۷۲، ج ۷: ۱۱۷).

روایات فراوانى است که از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و سایر پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در این زمینه به ما رسیده است و آن را به صورت یک حکم تفسیر کرده‌‏اند. حتّى بعضى از مفسّران بزرگ در شأن نزول آیه چنین نوشته‌‏اند: «مردى از مسلمانان از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه خواست که با «امّ مهزول» ـ زنى که در عصر جاهلیّت به آلودگى معروف بود و حتّى پرچمى براى شناسایى بر دَرِ خانه خود نصب کرده بود ـ ازدواج کند، آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت…(ر.ک؛ همان).

در حدیث دیگرى نیز از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) مى‌‏خوانیم: «این آیه در مورد مردان و زنانى است که در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آلوده زنا بودند، خداوند مسلمانان را از ازدواج با آنها نهى کرد و هم اکنون نیز مردم مشمول این حکم هستند، هر کس مشهور به این عمل شود و حدّ الهى به او جارى گردد، با او ازدواج نکنید تا توبه‌‏اش ثابت شود»(ر.ک؛ همان).

همتایى و تناسب داراى ابعاد مختلفى است؛ از جمله همتایى و تناسب دینى و ایمانى، همتایى و تناسب فکرى و فرهنگى، همتایى اخلاقى، همتایى جسمى و جنسى، همتایى اقتصادى و سیاسى، اجتماعى، تناسب در زیبایى و خانوادگى، تناسب سنّى و علمى، هماهنگى روحى و روانى.

د) اصالت خانوادگی

یکی دیگر از معیارهای انتخاب همسر، توجّه به اصالت خانوادگی فرد است و اگر فرد اصالت خانوادگی نداشته باشد، بر پایه تقوا و دین تربیت نشده باشد، به طور قطع، ستونی لرزان و سُست برای بر پا کردن خیمه خانوادگی خواهد بود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ای مردم! از گیاهان سبز و خرّمی که در مزبله رشد کرده‌اند، بپرهیزید! گفتند: ای رسول خدا! منظور از این جمله چیست؟ در پاسخ فرمود: دختر زیبایی که در خانواده بد رشد کرده باشد»(کُلینی، ۱۳۶۵، ج ۵: ۳۳۲). ناگفته نماند که اصالت خانوادگی همسر، یکی از شرایط است و نه تنها شرط.

ج) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت در محیط خانواده و اداره آن

۱ـ مدیریّت خانواده

از آنجا که خانواده، یک واحد اجتماعى است و نیاز به مدیریّت دارد و تأمین معیشت و نفقۀ زن به مرد سپرده شده است و از سویى، ویژگى جسمى و روحى مرد نیز براى سرپرستى خانواده سزاوار مى‌‏باشد، مدیریّت خانواده به مرد سپرده شده است: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ بِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ…: مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به‌خاطر برتری‌هایى که خداوند(از نظر نظام اجتماع) براى بعضى نسبت به بعضى دیگر قرار داده است، و به‌خاطر انفاق‌هایى که از اموال‌شان(در مورد زنان) مى‏‌کنند، و زنان صالح، زنانى هستند که متواضع هستند، و در غیاب(همسر خود،) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى که خدا براى آنان قرار داده، حفظ مى‏‌کنند…»(النّساء/ ۳۴).

در روایت آمده است علی(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) وقتی که وارد زندگی مشترک شدند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر آنان وارد شد. برای دختر و داماداش تقسیم کار کرد، مدیریّت خانه را بر عهده علی(علیه السلام) گذاشت و فرمود کارهای داخل منزل به عهده حضرت فاطمه(سلام الله علیها) باشد و کارهای خارج منزل بر عهده علی(علیه السلام)(ر.ک؛ مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ۴۳: ۸۶).

۲ـ همکاری در اداره خانه

از نکات بسیا ر مهم در سبک زندگی خانوادگی پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، یاری رساندن و همکاری در اداره منزل می‌باشد. در کلمات اولیای دین(علیه السلام) برای تشویق زن و مرد به یاری یکدیگر، نکات جالب توجّهی بیان شده که توجّه به آنها، انگیزه همکاری را در منزل بیشتر می‌کند. در مورد تلاش زن در محیظ خانواده آمده است: «اگر زنی به همسرش جرعه‌ای آب بنوشاند، ارزش معنوی این رفتار بیش از ثواب یک سال روزه و عبادت شب‌های آن است و خداوند در برابر هر جرعه آب که به همسرش می‌نوشاند، برای او شهری در بهشت بنا می‌کند و شصت گناه او را می‌بخشد»(حرّ عاملی، ۱۴۰۹ ق.، ج ۱۴: ۱۲۴). نیز در مورد همکاری مرد در خانه، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به علی(علیه السلام) سفارش می‌فرماید: «مردی نیست که به همسرش در خانه کمک کند، مگر آن که به تعداد موهای بدنش، عبادت یک سال روزه با نماز در شب‌هایش برای او پاداش قرار می‌دهند و خداوند پاداش پیامبران صبوری مانند داوود(علیه السلام)، یعقوب(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) را برای او قرار می‌دهد. ای علی! کسی که از خدمت به خانواده خوداری نکند، خداوند نام او را در زمره شهدا می‌نویسد و در مقابل هر روز و شب خدمت و هر قدم و رنج بدن به او پاداش بسیار می‌دهد. ای علی! یک ساعت خدمت در خانه بهتر از عبادت هزار سال، هزار حج، عمره و… سیر کردن هزار گرسنه و… بخشش هزار دینار … از دنیا خارج نمی‌شود، مگر آن که جایگاه خود را در بهشت ببیند …»(مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ج۱۰۱: ۱۰۶).

در سیره پیشوایان معصوم(علیهم السلام) چنین چیزی وجود داشته است. علی(علیه السلام) آب و هیزم خانه و جارو و نظافت آن را بر عهده می‌گرفت و همسر ایشان(فاطمه سلام الله علیها) آرد کردن، خمیر و پخت نان را انجام می‌داد(حرّ عاملی، ۱۴۰۹ق.، ج۱۴: باب ۱۲۴؛ مقدّمات نکاح). نیز در روایت آمده است که روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خانه علی(علیه السلام) شد و دید حضرت علی(علیه السلام) در کنار زهرا(سلام الله علیها) نشسته، مشغول پاک کردن عدس است. حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) ثواب عظیمی را برای مردی که به همسر خود در خانه کمک نماید بیان فرمود(مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ج ۱۳: ۱۳۳). افزون بر همکاری، حضرت علی(علیه السلام) در امور خانواده و مسایل مهم با فاطمه(صلی الله علیه و آله و سلم) مشورت می‌کرد و فاطمه در نهایت تواضع با ایشان همراهی می‌کرد؛ مثلاً در مسأله مهمّی، فاطمه(سلام الله علیها) به علی(علیه السلام) می‌فرماید: «خانه، خانه توست و من همسر تو هستم. هر آنچه می‌خواهی، انجام بده»(همان، ج ۴۲: ۱۸۹).

از همین باب است حضور در خانه و همراهی با خانواده به‌ویژه در شب، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نشستن نزد خانواده را از اعتکاف و عبادت در مسجد مدینه، نزد خدا محبوب‌تر دانسته است. همچنین غذا خوردن به همراه خانواده مورد توجّه قرار گرفته است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «هر مردی که سفره غذا را بگستراند و زن و فرزندش را بخواند و غذا را با نام خدا شروع کند و با شکر خدا به پایان برساند، هنگامی که هنوز سفره برداشته نشده، خدا رحمت و آمرزش را بر آنان نازل فرماید»(حرّ عاملی، ۱۴۰۹ق.، ج ۱۶: ۴۲۲). هنگام ورود به خانه با سلام وارد شود(همان، ج ۷۶: ۱۵۸).

۳ـ احساس مسئولیّت اعضای خانواده

از مهمترین سبک زندگی خانوادگی از منظر قرآن و سنّت، احساس مسئولیّت اعضای خانواده نسبت به یکدیگر است که یکی از مهمترین وظایف و مسئولیّت‌های یک فرد مسلمان، مراقبت و مواظبت بر ایمان یکایک اعضای خانواده است: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَهُ عَلَیْهَا مَلَائِکَهٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ: اى کسانى که ایمان آورده‏‌اید! خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسان‌ها و سنگهاست، نگه دارید؛ آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى‌‏کنند و آنچه را فرمان داده شده‌‏اند،(به طور کامل) اجرا مى‌‏نمایند»(التّحریم/ ۶).

این آیه براى انسان مؤمن، خطوط مسئولیّت او را ترسیم مى‌‏کند تا او را از چارچوب فردیّت خارج کند و به سوى خواسته‏‌هاى انسانى و دینى گسترده سوق دهد، یعنى به آنجا که اندیشیدن براى رهایى و رستگارى دیگران همچون جزیى از مسئولیّت او در زندگى به‌شمار مى‌‏رود. به همین جهت است که امامان راهنما در تفسیر خود درباره این آیه کریمه تأکید کرده‌‏اند. سلیمان بن خالد می‌گوید: «به امام صادق(علیه‌السّلام) گفتم که مرا اهل بیتى است که حرف مرا مى‌‏شنوند. آیا آنان را به این امر بخوانم؟ فرمود: آرى، خداى عزّ و جلّ در کتاب خود فرموده است: (الآیه)»(عروسی حویزی، ۱۴۱۵ق.، ج ۵: ۳۷۲). از ابوبصیر نیز روایت است که گفت: «از ابو عبداللّه(علیه‌السّلام) در خصوص این آیه پرسش کردم که خودم را مى‌‏توانم نگاه‏دارم و حفظ کنم، امّا اهل خانه‌‏ام را چگونه حفظ کنم؟ فرمود: آنان را به چیزهایى فرمان ده که خدا آنان را به آن فرمان داده است و از چیزهایى بازشان دار که خدا آنها را نهى فرموده است. پس اگر فرمان تو را ببرند، آنان را حفظ کرده‏‌اى و اگر نافرمانیت کنند، آنچه را که بر عهده تو بوده است، به انجام رسانیده‏‌اى»(همان). این روایت در این باره تأکید مى‌‏کند که خواندن به سوى خدا، مسئولیّتى واجب بر مؤمن در محیط‌هاى خانواده(همسر و فرزندان) است و بر او واجب است که همچون فرستاده‌‏اى از پروردگارش در آنجا باشد و آنان را به حق بخواند و از باطل نهى کند و این که دعوت را قبول نکنند، مسئولیّت را ساقط نمى‌‏کند، چنان‌که از امام صادق(علیه‌السّلام) در این باره پرسیدند که: چگونه آنان را نگاه دارند؟ فرمودند: فرمانشان دهید و نهیشان کنید. گفتند: ما امر و نهى مى‏‌کنیم، ولى آنان نمى‏‌پذیرند؟ فرمود: چون امر و نهى کنید، آنچه را که بر عهده شما بوده است، انجام داده‌‏اید»(همان).

آنچه از این آیه استفاده می‌شود، تنها تأمین هزینه زندگی، تهیّه مسکن، تغذیه و… وظیفه پدر و سرپرست نیست، بلکه مهمتر از آنها، تغذیه روح و جان اعضای خانواده است. نگهداری خانواده به تعلیم و تربیت و امر به معروف و نهی از منکر و فراهم نمودن محیطی پاک و خالی از هر گونه آلودگی در فضای خانه و خانواده است(ر.ک؛ مکارم شیرازی، ۱۳۷۷، ج ۲۴: ۲۸۸).

در آیه دیگری نیز مسئولیّت نسبت به نماز اعضای خانواده مورد تأکید قرار گرفته است، آنجا ‌که می‌فرماید: «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهَا…: خانواده خود را به نماز فرمان ده و بر انجام آن شکیبا باش…»(طه/ ۱۳۲).

از این آیه بر مى‌‏آید که نماز، تنها یک عبادت فردى نیست که شخص آن را در برابر پروردگارش به جا مى‌‏آورد، بلکه نماز علاوه بر عبادت، یک کار اجتماعى هم هست. این معنى از دو کلمه «فرمان ده» و «پاى بفشار» دانسته مى‌‏شود. کلمه نخستین دلالت بر ضرورت التزام جامعه به این عبادت دارد، در حالى که کلمه دوم حکایت از آن دارد که نماز یک عمل ساده نیست و همراه با مشقّت‏‌ها و رنجهاست. پس باید در استمرار آن صبر و پافشارى به خرج داد.

اخبار بسیارى از حضرت امام باقر(علیه‌السّلام) از پدر بزرگوارشان، زین‌العابدین(علیه‌السّلام) و از حضرت امام رضا(علیه‌السّلام) رسیده که مفاد آن این که حضرت رسالت(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول این آیه شریفه همه روزه وقت سحر و صبح و شام می‌آمد، درب خانه على و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) سلام می‌کردند و می‌فرمودند: «الصَّلاَه رَحِمَکُمُ اللَّهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(عروسی حویزی، ۱۴۱۵ق.، ج۳: ۴۰۸).

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) والدینی که کودکان خود را به اعمال خوب و عبادت تشویق نمی‌کنند، شدیداً سرزنش می‌کنند. روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به بعضی از کودکان نگاه می‌کردند. رفتار آنها حکایت از عدم آشنایی به آداب و احکام دینی بود. به همین دلیل، برای توجّه دادن اولیای کودکان فرمود: «وای بر فرزندان آخر الزّمان از دست پدرانشان!». یکی از اصحاب گفت: ای رسول خدا! از دست پدران مشرکشان؟ پیامبر فرمود: «نه، از دست پدران مؤمنشان که هیچ چیز از فرایض و احکام الهی را به آنها نمی‌آموزند و حتّی ممکن است کودکان، خودشان یاد بگیرند، ولی والدین مانع آنها شوند! این والدین به اندک کارهای دنیوی از ناحیه کودکان راضی می‌شوند و هیچ توجّهی به اخلاق و معنویّت آنها نمی‌کنند. من از اینها بیزارم و آنها از من بیزار»(نوری، ۱۴۰۸ق.، ج ۱۵: ۱۶۴؛ ح ۱۷۸۷۱).

والدین موظّف هستند که کودکان خود را به فرایض و انجام دادن اعمال دینی تشویق کنند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «ما از کودکانمان می‌خواهیم که نماز بخوانند، وقتی که به پنج سالگی رسیدند. شما وقتی کودکانتان به هفت سالگی رسیدند، از آنها بخواهید که نماز بخوانند. ما به فرزندانمان دستور می‌دهیم که از هفت سالگی تا هر وقت از روز که طاقت می‌آورند، روزه بگیرند؛ گاهی تا نصف روز می‌شود، گاهی بیشتر یا کمتر. پس وقتی که تشنگی و گرسنگی بر آنها فشار می‌آورد، می‌خورند تا بر روزه گرفتن عادت کنند و طاقت بیاورند، امّا شما کودکان خود را از نُه سالگی به روزه گرفتن وادار کنید تا هر وقت که می‌توانند، روزه باشند و اگر تشنگی به آنها فشار آورد، افطار کنند»(کُلینی، ۱۳۶۵، ج۳: ح ۵۴۳۲).

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تلقینات دینی را از همان اوائل کودکی و شیرخوارگی در خانه زهرا(سلام الله علیها) به مرحله اجرا درآورد. هنگامی که امام حسن(علیه السلام) به دنیا آمد و او را خدمت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بردند، وی را بوسیدند و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و درباره امام حسین(علیه السلام) نیز چنین کردند.

۴ـ ورود و خروج زن و شوهر از خانه

درباره ورود و خروج مرد از خانه توصیه‌هایی شده است؛ از جمله این که در اوقاتی که زن کار مهمّی ندارد، هنگام بیرون رفتن شوهر از خانه، او را بدرقه کند و چند قدمی پشت سرش برود و گاه نیز هنگام ورود شوهر به خانه به استقبال او بیاید، چنان‌که در زندگی مشترک علی(علیه السلام) و حضرت فاطمه(سلام الله علیها) چنین رفتاری وجود داشت. «بر مرد لازم است هنگام ورود به خانه با سلام وارد شود»(مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ج ۷۶: ۳) و سر زده و آهسته وارد خانه نشود، بلکه پیش از ورود لازم است به شکلی زن و فرزندان را از خود آگاه سازد.

۵ـ هدیّه دادن

از آداب مهمّ دیگر، هدیه دادن در مراسم شادی و روزهای عید و بازگشت از سفر است که در جلب محبّت همسر و فرزندان بسیار مؤثّر است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «به یکدیگر هدیّه دهید تا محبّت‌ها افزوده گردد و غبار کینه‌ها از دلها رود»(همان، ج ۷۵: ۴۴).

ج) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در محبّت و مهرورزی

خانواده از نظر قرآن، محلّ امنیّت و آرامش و سکون است و بر اساس مهر و محبّت بنا نهاده شده است: «وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ:‌ ‏و از نشانه‏‌هاى او این که همسرانى از جنس خودتان براى شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان مودّت و رحمت قرار داد. در این، نشانه‏‌هایى است براى گروهى که تفکّر مى‌‏کنند»(الرّوم/۲۱)؛ «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ وَ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ إِلَیْهَا…: او خدایى است که(همه) شما را از یک فرد آفرید و همسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید…»(الأعراف/ ۱۸۹).

از آنجا که محبّت می‌تواند خانواده را از خطر اضمحلال حفظ کند، به همین دلیل، تشویق به مهرورزی و تقویت آن از طریق پاداش اُخروی می‌نماید: «قَالُوا إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنَا مُشْفِقِینَ * فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا وَوَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ: مى‏‌گویند: «ما در میان خانواده خود ترسان بودیم(از این که مبادا گناهان آنها دامن ما را بگیرد)، * امّا خداوند بر ما منّت نهاد و از عذاب‏ کشنده ما را حفظ کرد»(الطّور/ ۲۷ـ۲۶).

در سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) رابطه عاطفی و برخورد محبّت‌آمیز با همسران بوده است، به گونه‌ای که هم خود به آن عمل می‌کردند و هم به دیگران درباره آن سفارش می‌فرمودند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره آن می‌فرماید: «گفتار مرد به همسرش که من تو را دوست دارم، هرگز از دل او محو نمى‏‌گردد»(حرّ عاملی، ۱۴۰۹ق.، ج۷: ۱۰).

روابط عاطفی در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) بسیار عمیق بود، به گونه‌ای که فاطمه زهرا(سلام الله علیها)، عشق خود را به علی(علیه السلام) ابراز می‌دارد و به علی(علیه السلام) می‌فرماید: «جان من فدای تو و حافظ تو. همواره با تو خواهم بود، در خوبی و راحتی و سختی و بلا»(دشتی، ۱۳۷۲: ۱۴۵). از آن سو، علی نیز عشق وافری به همسر خود فاطمه(سلام الله علیها) داشت، به گونه‌ای که در شهادت او می‌گوید: «صبرم کم شده و توان خویشتن‌داری برایم نمانده تا آن که در دار آخرت با تو باشم»(نهج‌البلاغه/ خ ۲۰۲).

در طول زندگی، گفتگوی عاطفی و شوخی بین این دو جریان داشت و تفریح و سرگرمی، بخشی از زندگی آنها بود. این جمله علی(علیه السلام)، عمق روابط عاطفی و سالم بین دو همسر را به تصویر می‌کشد: «به خدا سوگند، هیچ گاه فاطمه(سلام الله علیها) را خشمگین و مجبور به کاری ننمودم. او هم مرا خشمگین ننمود و هیچ گاه از دستورم سرپیچی نکرد. دائماً به او نظر می‌کردم و از دلم نگرانی‌ها و غم‌ها برطرف می‌شد»(نیلی‌پور، ۱۳۸۰: ۱۸۹ـ۱۸۸). همچنین نقل شده که وقتی فرزندش، حسین(علیه السلام)، را بازی می‌داد، این گونه می‌فرمود:

«أَنـتَ شَبِـیـهُ بَابِـی

لَستَ شَبِیهَ بعـلِـی»

(مجلسی، ۱۴۰۳ق.، ج۴۳: ۲۸۶).

یعنی؛ تو به پدر من شبیهی و به پدرت علی شباهت نداری».

طبق همین نقل این بیت موجب خنده و تبسّم علی(علیه السلام) می‌شد!

د) سبک زندگی خانوادگی در قرآن و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در برخورد شایسته با همسر

یکی از ویژگی‌های سبک زندگی خانوادگی از منطر قرآن کریم و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، برخورد شایسته با همسران است. قرآن کریم به مردان دستور می‌دهد با زنان به طور شایسته رفتارکنند: « … َعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ…: … و با آنان به‌ طور شایسته رفتار کنید…»(النّساء/ ۱۹). نیز تأکید مى‌‏کند که بدى‌‏ها و ناخشنودى‏‌هاى همدیگر(زن و شوهر) را تحمّل نمایند که شاید این زمینه‏‌اى براى نزول خیر و برکت فراوان از سوى خداوند ‏باشد: «… فَإِن کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَ یَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْرًا کَثِیرًا…: و اگر از آنها،(به‌جهتى) کراهت داشتید،(فوراً تصمیم به جدایى نگیرید!) چه بسا چیزى خوشایند شما نباشد و خداوند خیر فراوانى در آن قرار مى‌‏دهد»(النّساء/ ۱۹).

در این میان، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگترین سرمشق برای مردان در برخورد با زنان می‌باشد تا آنجا که خدای تعالی دو آیه را درباره توجّه و اهتمام پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در برخورد مطلوب با همسرانش نازل فرموده است: «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاتَ أَزْوَاجِکَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ: اى پیامبر! چرا چیزى را که خدا بر تو حلال کرده، به‌ خاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام مى‌‏کنى؟! و خداوند آمرزنده و رحیم است»(التّحریم/ ۱).

شرح این قضیّه را مفسّرین مختلف نقل کرده‌‏اند و اخبارى هم در این باب رسیده است و خلاصه‌اش این که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داده بود هر روزى را بیتوته در حجره یکى از زوجات باشد. روزى که نوبت حفصه، دختر عمر، بود و در حجره او تشریف برد، حفصه اجازه گرفت که من یک کارى دارم با پدرم، بروم او را ملاقات کنم. حضرت اجازه داد و رفت، حضرت ماریه قبطیّه را خواست که سلطان روم به رسم هدیّه براى حضرت فرستاده بود و نزد او رفت. چون حفصه آمد و فهمید، اعتراض نمود که امروز نوبت من بود. حضرت فرمود: دیگر نزد او نمی‌روم، و گفتند حضرت قسم یاد کرد که بر خود حرام کردم و با حفصه قرارداد نمود که بر سایر زوجات مستور بدارد، حفصه به عایشه و دیگران گفت و این آیه نازل شد.

در آیه دیگر خداوند به همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب می‌فرماید که اگر علیه ایشان هم‌صدا شوید، خداوند، جبرئیل، مؤمنان صالح و فرشتگان به یاری او خواهند آمد: «إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَ إِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلَائِکَهُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ: اگر شما(همسران پیامبر) از کار خود توبه کنید،(به نفع شماست؛ زیرا) دلهایتان از حق منحرف گشته است و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید،(کارى از پیش نخواهید برد؛) زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند»(التّحریم/ ۴). این واقعه نشان می‌دهد که تا چه حد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در برخورد با همسرانش گذشت داشته که خداوند در مقام دفاع از او، زنان او را تهدید می‌کند.

به گفته اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، هرگاه همسران ایشان از ایشان چیزی می‌خواستند، با آنها همراهی می‌فرمود و مردی آسان‌گیر در خانواده بود: «عَن جَابِر کَانَ رَسولُ اللهِ رَجُلاً سَهلاً إِذَا عُوِیَت(عائِشَه) الشَّییءَ تَابَعَهَا عَلَیه»(القشیری، ۱۴۰۷ق.، ج ۴: ۱۶۰). از خود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز نقل شده است که فرمود: «خَیرُکُم خَیرُکُم لِنِسَائِکُم وَ أَنَا خَیرُکُم لِنِسَائِی: بهترین شما کسانی هستند که به زنهای خود مهربانتر باشند و من بیش از همه به زنانم خوبی می‌کنم»(ابن‌بابویه، ۱۴۱۳ق.، ج۳: ۴۲۵).

نتیجه‌گیری

۱ـ از منظر قرآن کریم و سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، باورها و اعتقادات همانند توحید، نبوّت و معاد نقش اساسی در تحکیم روابط اعضای خانواده دارند. بی‌بهره ماندن برخی از خانواده‌ها از این باورها، در همه مراحل، مشکلات متعدّدی را در پی دارد و ترک باورهای دینی، آرامش و لذّت را از زندگی سلب می‌کند. اعتقاد به خدا همه رفتارهای زندگی خانوادگی را به سوی کسب رضایت خداوند سوق می‌دهد و اعتقاد به رسالت و نبوّت از لحاظ فراگیری تعالیم دینی از اولیای دین و الگوپذیری در زندگی افراد خانواده، نقش اساسی دارد. همچنین اعتقاد به سرای پس از مرگ، خانواده را از بی‌معنایی و بی‌هدفی نجات می‌دهد و حلاّل مشکلات اقتصادی، اجتماعی و… است و از بدرفتاری و تعدّی به حقوق یکدیگر باز می‌دارد.

۲ـ سبک زندگی خانوادگی در امر تشکیل خانواده و ازدواج از منظر قرآن کریم و پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، این بوده که ازدواج را امری مقدّس دانسته‌اند و همگان را به این امر فرا خوانده‌اند و به آن تشویق نموده‌اند و رعایت معیارهای پارسایی و دینداری، آراستگی به فضایل اخلاقی، همتایی و تناسب و اصالت خانوادگی را سفارش می‌نمایند. نیز سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، بی‌اعتنایی به امور مادّی و تکلّفات بوده است و خود به آن عمل و به دیگران در این باره سفارش می‌کردند.

۳ـ از منظر قرآن کریم خانواده، محلّ امنیّت و آرامش است و بر اساس مهر و محبّت بنا نهاده شده است و از آنجا که محبّت و مهرورزی می‌تواند خانواده را از اضمحلال حفظ کند، از طریق پاداش اُخروی به آن تشویق می‌نماید. در سنّت پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، رابطه عاطفی و برخورد محبّت‌آمیز با همسران بوده است، به گونه‌ای که هم خود به آن عمل و هم به دیگران درباره آن سفارش می‌کردند.

۴ـ قرآن کریم و پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، تأکید فراوانی در برخورد شایسته با همسران می‌کنند و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و سایر پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در این مورد، بزرگترین سرمشق مردان در برخورد با همسران می‌باشند.

۵ـ سبک پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در محیط خانواده و اداره محیط آن، این بود که مدیریّت خانواده به مرد واگذار شود و زن موظّف به پذیرش آن می‌باشد و در یاری رساندن یکدیگر در اداره خانه هم خود عامل بدان بودند و هم دیگران را در این مورد سفارش می‌کردند و اعضای خانواده نسبت به یکدیگر احساس مسؤلیّت می‌کردند و در اعمال دینی همانند نماز و روزه مراقبت و مواظبت می‌کردند و در هنگام ورود و خروج از یکدیگر استقبال و بدرقه می‌کردند.

منابع

قرآن کریم.

۱-ابن‌بابویه(صدوق)، محمّدبن علی.(۱۴۱۳ق.). من لایحضره الفقیه. بیروت: دار الأضواء.

۲-حرّ عاملی، محمّدبن‏حسن.(۱۴۰۹ق.). وسائل‏الشّیعه. قم: مؤسّسه آل‏ البیت(علیهم السلام).

۳-دشتی، محمّد.(۱۳۷۲). نهج الحیاه؛ فرهنگ سخنان فاطمه(سلام الله علیها). قم: مؤسّسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین(علیه السلام).

۴-عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه.(۱۳۷۰). تفسیر نورالثّقلین. قم: اسماعیلیان.

۵-طباطبائی، محمّدحسین.(بی‏تا). المیزان فی تفسیر القرآن. قم: جامعه مدرّسین حوزه علمیّه قم. (۱۳۷۸). سُنَن النّبی. تهران: کتاب‌فروشی اسلامی.

۶-طبرسی، ابونصر حسن بن فضل.(۱۹۷۲م.). مکارم الأخلاق. قم: منشورات الرّضی.

۷-طبرسی، فضل بن شاذان.(۱۳۷۲).مجمع‌البیان. تهران: ناصرخسرو. (بی‌تا). أعلام الوری بأعلام الهدی. قم: دار الکُتُب الإسلامیّه.

۸-طوسی، محمّد بن حسن.(۱۳۸۸). الأمالی. ترجمه صادق حسن‌زاده. قم: اندیشه‌های هادی.

۹-کاویانی، محمّد.(۱۳۹۱). سبک زندگی اسلامی و ابزار سنجش آن. قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

۱۰-کُلینی، محمّد بن ‏یعقوب.(۱۳۶۵). اصول کافی. تصحیح و تحقیق علی‏اکبر غفّاری. تهران: دارالکُتُب الإسلامیّه.

۱۱-مجلسی، محمّدباقر.(۱۴۰۳ق.). بحارالأنوار. بیروت: مؤسّسه الوفاء.

۱۲-القشیری النیسابوری، مسلم بن الحجّاج.(۱۴۰۷ق.). صحیح مسلم. بیروت: عزّالدّین.

۱۳-مکارم شیرازی و دیگران.(۱۳۷۷). تفسیر نمونه. تهران: دارالکُتُب الإسلامیّه.

۱۴-نوری، میرزا حسین.(۱۴۰۸ق.). مستدرک الوسائل. قم: مؤسّسه آل‌البیت(علیهم السلام).

۱۵-نهج البلاغه.(۱۳۸۳). ترجمه دشتی. قم: مؤسّسه فرهنگی تحقیقاتی امیرالمؤمنین(علیه السلام).

۱۶-نیلی‌پور، مهدی.(۱۳۸۰). فرهنگ فاطمیّه. اصفهان: نشر مرکز فرهنگی شهید مدرّس.

منبع: پایگاه اینترنتی پژوهشنامه معارف قرآنی