معاویه

نوشته‌ها

تفاوت اجتهاد در شیعه و سنی

 

اشاره:

یکی از مسائلی که در اسلام بین شیعه و سنی تفاوت دارد مسئله اجتهاد است. این مسئله بعد از رحلت پیامبر اسلام و در میان اهل سنت درباره اعمال و رفتار صحابه به کار برده شده است. در این نوشته فرق اجتهاد اهل سنت با اجتهاد شیعه بعد از بیان مطالب زیر روشن می گردد:

 

 

۱. یک نوع اجتهاد در مذهب اهل سنت مورد پذیرش قرار گرفته است که به وسیله آن رفتار و اعمال برخی از صحابه را در صدر اسلام و در برخی موارد در برابر نصوص مورد توجیه قرار می دهند. البته آنان این نوع اجتهاد را فقط حق صحابه رسول خدا می دانند و فقط خطاهای آشکار و روشن آنان را از این طریق مورد تایید قرار داده و آنان را از جرم و جنایتی که انجام داده اند تبرئه می‌کنند و تازه برای آنان ثوابی هم در برابر کار خطا و حتی جنایت شان قائل هستند! آنان می گویند صحابه در مسائل فقهی در زمان حیات رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) اجتهاد می کردند و پیامبر(صلی‌الله علیه وآله) هم آنان را از این کار منع نمی‌کرد[۱] آنان می‌گویند صحابه اجتهادهای زیادی انجام داده به خصوص در باب تعیین خلافت و امامت مانند اجتهاد صحابه در باره ابوبکر که او نسبت به سایر صحابه برای امامت سزاوارتر است و نیز اجتهاد ابوبکر درباره خلافت عمر که او را به خلافت برگزید.[۲]

هر چند ممکن است برخی از مسائلی که از طرف صحابه مورد اجتهاد قرار گرفته است از مسائل فقهی باشند لکن مسئله خلافت و امامت که بیشتر در معرض اجتهاد برخی صحابه قرار گرفته، از مسائل فقهی به شمار نمی آید و چون آنان برای تصاحب منصب امامت مرتکب اموری شده اند، اهل سنت امامت را از مسائل فقهی شمرده تا رفتار و گفتار آنان قابل توجیه گردد.

مهمترین مسئله ای که اجتهاد صحابه را در برابر نص رسول خدا نشان می دهد اجتهاد عمر است. اهل سنت به این باوراند که هنگامی که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) دستور دادند که قلم و کاغذ بیاورند تا چیزی بنویسند که امتش را از گمراهی نجات دهد، این سخن عمر را که در برابر دستور رسول خدا گفت: «درد و مریضی بر رسول خدا غلبه کرده و کتاب خدا ما را کفایت می کند»، یک نوع اجتهاد می دانند و آن را دلیل بر فقه و فضلیت و دقت نظر عمر می گیرند و می‌گویند او با اجتهاد به دست آورد که اگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) چیزی می نوشت ممکن بود مردم از انجام آن عاجز بمانند و مستحق عقوبت گردند؛ زیرا چیزی که نص باشد اجتهاد در آن راه ندارد و عمر با این اجتهاد خود توانست مردم را از عقوبت نجات دهد و نگذاشت رسول خدا نامه اش را بنویسد و افزون بر آن قصد عمر در این کار راحتی رسول خدا بود که در حال مریضی نوشتن نامه او را به زحمت نیاندازد.[۳]

ملاحظه می شود که این نوع اجتهاد جز برای پوشاندن خطای عمر و تمرد او از دستور خدا هیچ توجیه دیگری ندارد. از طرف دیگر دستور روشن رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نمی تواند موضوع اجتهاد قرار بگیرد چون آن حضرت فرمود دوات و لوح برایم بیاورید که نامه و وصیتی برای تان بنویسم که شما را از گمراهی نجات دهد و این سخن نیازی به اجتهاد ندارد بلکه باید عمر می گذاشت تا قلم و کاغذ را می آوردند و پس از آن که پیامبر چیزی می‌نوشت اگر در نامه‌اش ابهام وجود می داشت، عمر در نوشته آن حضرت اجتهاد می‌کرد. ثانیا اگر واقعا عمر به خاطر این اجتهاد نمود که ممکن بود پیامبر تکلیفی به عهده امت بگذارد که خارج از توان مردم باشد، این یک توهین صریح به ساحت مقدس رسول خدا است و آن حضرت با این سخن عمر العیاذ بالله به نادانی محکوم شده است و عمر در فقه و فضیلت بر آن حضرت برتری داده شده است. این حدیث اشکالات متعددی را بر رفتار عمر در برابر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ثابت می کند که در جای خود مطرح شده و اهل سنت به همین علت مسئله اجتهاد را در کنار راههای دیگر برای دفاع از عمر قرار داده اند.

در همین راستا اهل سنت در جریان جنگ صفین بین معاویه و امام علی (علیه‌السلام) کار معاویه را بر اجتهاد حمل می‌کنند و در این میان علی (علیه‌السلام) را مصیب دانسته و معاویه را مجتهد مخطئ می دانند و می‌گویند معاویه به علت تاخیر امام علی (علیه‌السلام) در امر قصاص قاتلین عثمان، به این گمان بود که او از خلافت خلع شده است و با همین اجتهاد با او جنگید[۴]

اهل سنت این جنایت و کشتار مسلمین در جنگ صفین توسط معاویه را بر اجتهاد او حمل می کنند و نه تنها او را مستحق عقوبت نمی دانند بلکه او را در این کار به علت اجتهادی که کرده مستحق ثواب می دانند.

شیعه امامیه هیچگاه چنین اجتهادی را جایز ندانسته و خطاهای های عمدی و جنایات صحابه را با اجتهاد توجیه نمی کند بلکه آنان را در صورت عدم توبه مستحق عقوبت می داند.

۲. در حوزه احکام فقهی اجتهاد از نظر علمای علم اصول بر دو نوع است. «اجتهاد مطلق» و «اجتهاد در مذهب خاص». مثلا هرگاه فردی در چارچوب مسلک فقهی ابوحنیفه اجتهاد کند و نظر او را در مسئله ای به دست آورد، این عمل را اجتهاد در مذهب می نامند. ولی هر گاه مجتهد به مسلک فرد معینی در فقه مقید نبوده و سعی خود را معطوف به فهم حکم خدا از ادله شرعی (خواه با مسلکی موافق باشد یا مخالف) به آن اجتهاد مطلق می‌گویند. متاسفانه باب اجتهاد مطلق از سال ۶۶۵ هجری به روی علمای اهل سنت بسته شد و اجتهاد در چارچوب مذاهب فقهی معین (حنفی، شافعی، مالکی، و حنبلی) محصور ماند. اما اجتهاد فقهای شیعه بر مبنای کتاب و سنت و اجماع و عقل به جز از ادله شرعی ، قید و بندی دیگری ندارد و لذا علمای این مذهب در پرتو این اجتهاد زنده و مستمر، فقه جامع و سازگار با نیازهای گوناگون و متحول بشری پدید آورده و گنجینه علمی عظیمی را فراهم ساخته اند.[۵]

بنابراین فرق دیگر اجتهاد اهل سنت با شیعه روشن گردید یعنی اهل سنت در احکام فقهی فقط در حوزه مذهب شان اجتهاد می کنند و نظر رئیس مذهب شان را به دست می آورند اما شیعه هیچ قیدی را در اجتهاد احکام فقهی نمی پذیرد و برای به دست آوردن حکم خدا اجتهاد می کند.

۳. فرق دیگر اجتهاد اهل سنت با اجتهاد شیعه در حوزه احکام فقهی در این است که اهل سنت تمام مجتهدین را مصیب می دانند یعنی هر حکمی را که با اجتهاد به دست آورد آن حکم خدا خواهد بود و خطایی در این میان در کار نیست. پس بر این مبنا یک ثواب و دو ثواب قابل تصور نخواهد بود. اما شیعه و برخی قلیلی از اهل سنت مجتهد را مصیب نمی دانند بلکه حکمی را که با اجتهاد به دست می آورد ممکن است در واقع خطا باشد و حکم خدا نباشد و ممکن است صواب و حکم خدا باشد لکن در عین حال خطا بودن آن محرز نیست و الا حکم او باطل خواهد بود. و فقط در این صورت است که مجتهدی که ممکن است حکم استنباطی او در واقع خطا باشد مستحق ثواب است و مجتهد مصیب دارای دو ثواب می باشد.

بنابراین اهل سنت بر اجتهاد نوع اول که در مسائل اعتقادی و انتخاب خلافت و اعمال و کردار ناشایست و مخالف دستورات اسلامی از طرف صحابه صادر شده است بیشتر توجه دارد و یک ثواب را برای آن عده از صحابه ای که اشتباه شان محرز و اعمال شان جنایت آمیز بوده قائل هستند.

اما گمراه شدن مردم به وسیله اجتهاد علما در حوزه فقه و احکام قابل تحقق نمی باشد. بلی اگر بر طبق شرایطی که در اجتهاد لازم می باشد انجام نگرفته باشد و مردم بر طبق چنین اجتهادی عمل بکند فقط موجب ابطال عمل آنان گردیده و حداکثر کار او گناه محسوب خواهد شد ولی اسلام پیروی از این نوع مجتهد را جایز نمی داند. آنچه که موجب گمراهی می شود اجتهاد نوع اول است که خطای آن همیشه محرز بوده و در برابر حق قد علم می کند چنانچه که معاویه بنا به گفته اهل سنت بر اساس اجتهاد با علی (علیه‌السلام) جنگید و باعث کشته شدن بسیاری از مسلمین گردید و با وجود اینکه او در این کارش به باطل رفته اهل سنت از او حمایت می کنند و او را گناهکار نمی دانند بلکه حتی امروز از او پیروی می کنند و او را امیرالمؤمنین می پندارند. و بالاتر از این، اجتهاد عمر در برابر سخن روشن پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) که باعث انحراف امامت از مسیر اصلی گردید موجب گمراهی عده ای زیادی از مسلمانان شده و باعث گردیده مسلمانان به فرقه های متعدد تقسیم شوند.

پی نوشت:

[۱]. شنقیطی، محمد الامین بن محمد، اضواءالبیان، بیروت، دارالفکر للطباعه و النشر، ۱۴۱۵ق، ج۴، ص۱۹۴.

[۲]. همان، ص۱۹۵.

[۳]. ر.ک: نووی، ابو ذکریا بن شرف، شرح النووی علی صحیح مسلم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۳۹۲ق، ج۱۱، ص۹۰.

[۴]. غزنوی، جمال الدین احمد بن محمد، اصول الدین، بیروت، دارالبشایر الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۱۹ق، ص۲۹۴ و ۲۹۵.

[۵]. سبحانی، جعفر، منشور عقاید امامیه، قم، موسسه امام صادق(ع)، چاپ پنجم، ۱۳۸۸ش، ص۲۶۵ و ۲۶۶.

خطاى مستشرقین‏-

اشاره:

بعضى از مستشرقان و ضعیف ‏اندیشان شرقى، حقیقت شخصیتى حسین‏ علیه السلام را نادیده مى‏ گیرند و آن را در داورى خود به محک عیار نمى‏ آورند!. شایسته بود که این گروه از مدعیان دانش، یادآورى کنند که مسأله عقیده دینى در شخصیت حسین ‏علیه السلام چیزى کم‏ ارزش و نوعى معامله نبود!. او عمیقاً به احکام اسلامى اعتقاد داشت و یقیناً معتقد بود که تعطیل حدود دین، بزرگ‏ترین بلا و فتنه ‏اى است که او را رنج مى ‏دهد و به ضرر تمامى امت اسلامى است. چه حاضر و چه آینده!

او مسلمان است. نواده پیامبر است. اگر براى مسلمانى، اسلام براى ارشاد و هدایت آدم است، براى حسین ‏علیه السلام، هم هدایت است و هم شرف خاندان. بنى ‏امیه پس از شهادت حسین ‏علیه السلام هفتاد سال در حکومت باقى ماندند. حسین و پدرش على‏ علیه السلام را بالاى منابر سبّ و لعن مى‏ کردند؛ اما کسى در این مدت به ورع و تقواى حسین ‏علیه السلام و رعایت احکام دینى‏ اش، در کوچک‏ترین امور و یا کارهاى مهم، تردید نداشته است. تنها عیبى که بر حسین ‏علیه السلام داشتند این بود که بر علیه حکومت بنى ‏امیه، قیام کرده است. هیچ‏یک از دست‏پروردگان و مزدوران بنى ‏امیه، عیبى به جز خروج او، نگفته ‏اند. چگونه چنین انسان باتقوایى، با خطرى که دین را در رأس حکومت و تخت خلافت تهدید مى‏ کند، مقابله نکند و بى‏ طرف بماند و آرام بنشیند و در اندیشه امنیّت خود باشد؟! و چگونه با کسى کنار مى ‏آید که براى شرایط رهبرى و خلافت هیچ شایستگى ندارد؛ جز این‏که پسر پدرش -معاویه- است؟!

آرى معاویه -پدر یزید- حداقلّ براى اداره کشور و خلافت، بهره ‏اى از شایستگى و درایت و وقار را داشت. به علاوه او چندین مشاور و صاحب ‏رأى و باتجربه را به همراه داشت که اوضاع را ارزیابى مى‏ کردند. او را در موارد افراط و انحراف بازمى‏ داشتند و در در موارد ناتوانى، واقعیت را به او مى ‏گفتند و واقع‏گرایش مى ‏کردند! اما این پسر (احمق) که به جایش نشسته است نه لیاقت دارد، نه وقار، و نه از وجود مشاوران باتجربه برخوردار است. جز عده‏ اى چاپلوس و متملق که به نفع خود، او را به اعمال شرّ و خطا وامى ‏دارند و در راه ضلالت و کج‏راهى، همراهى مى‏ کنند.

قطعاً تأیید صلاحیت چنین آدم احمقى براى پیشوایى مسلمین، فریب‏ دادنِ مردم و قانع شدن به عافیت و سکوت در برابر دریافت پاداشى در برابر این فریبکارى است و هرگز حسین ‏علیه السلام چنین کارى نمى‏ کند! به علاوه اگر حسین ‏علیه السلام تسلیم شود و با یزید بیعت کند، دیگر او هرگز برنمى‏گردد و زیر قول خود نمى ‏زند. زیرا او مرد وفا و صداقت است. اگر براى یک‏بار هم که شده با یزید بیعت کند قطعاً بقیه عمرش را نیز باوفا مى‏ ماند. چنانکه با پدرش -معاویه- همان رفتار را کرد! زیرا با او پیمان مصالحه و عدم تعرض داشت (در پیمان صلح برادرش حسن با معاویه) به ویژه اگر با یزید -با همه عیوبى که دارد.

پس حکومت یزید براى حسین ‏علیه السلام امتیازى ندارد که به جهت دین ‏اش یا شرف ‏اش یا براى نفع امت اسلامى با او بیعت کند. کسى که انتظار دارد حسین ‏علیه السلام با یزید بیعت کند و کنار بیاید، انگار چنین درخواست مى‏ کند که حسین ‏علیه السلام از همه ادعاهاى خود، شرف خود و دیانت خود چشم بپوشد!!

پیامدهاى زیانبار سکوت‏

به علاوه نباید فراموش کرد اگر حسین‏ علیه السلام هم با چنین حکومتى کنار بیاید و با یزید -علیرغم همه کرامت‏ها و شهرت پدر و شیعیان خود- بیعت کند، هرگز مردم نسبت به یزید، خوش‏بین نخواهند شد و ضعف‏هاى او را نادیده نخواهند گرفت و پایه ‏هاى حکومت وى، در اذهان مردم، استحکام نخواهد یافت.

مردم دقیقاً به یاد دارند که چگونه بنى ‏امیه، على‏ علیه السلام را بر بالاى منابر سب مى‏ کردند و در حضور آنها به او بد مى‏ گفتند و همواره بنى ‏امیه به دنبال جستجوى انصار و یاران على‏علیه السلام بودند که وادارشان کنند به او ناسزا بگویند و از او تبرّى جویند وگرنه به انواع شکنجه و زجر و عذاب گرفتار خواهند بود. جریان و دوام چنین شکنجه‏ هایى علیه شیعه، در آغاز حکومت جدید، معنایش این است که این روند، هنوز جریان خواهد داشت و نسل به نسل باید آن را ببینند و به آن عادت کنند و امید هیچ‏گونه تغییرى نمى‏رود.

کسى که این حکومت را با چنین سیاست‏هاى خصمانه‏اى تأیید کند، امید خود و امید انصار و یاران خود را از دست مى ‏دهد و هر روزى که مى‏ گذرد به او، بى ‏اعتمادتر مى‏ شوند و در مدت مناسبى، همه پشتیبانى یاران خود را از دست مى‏ دهد و دوستِ دشمن مى ‏شوند.

اینها انگیزه ‏ها و موجبات روانى حسین‏علیه السلام هستند که در سینه و قلب او خلجان دارد. آن روزى که اولیاى بنى ‏امیه او را به بیعت یزید فراخواندند و از او خواستند که از همه حق و حقوق خود، حقوق فرزندان و خانواده ‏اش به نفع یزید بگذرد و او را به پیشوایى مسلمین بپذیرد گرچه او هیچ‏گونه داراى شایستگى و امتیاز نیز نباشد، این‏ها انگیزه‏ هایى است که او را به قیام وامى‏دارد و به او ابلاغ مى‏ کند که یکى از دو راه را در پیش بگیرد:

قیام یا تسلیم. گرچه شقّ دوم برخلاف میل خود و خاندانش باشد.

شهادت و پیروزى‏

اگر به قضیه کربلا با دید وسیعى نگاه کنیم، نتایج حرکت امام حسین ‏علیه السلام بسیار درخشان است و بیشتر از آن است که حسین‏ علیه السلام در صورت بیعت یزید به دست مى ‏آورد.

حسین‏ علیه السلام در همان سالِ قیامش به شهادت رسید. یزید هم پس از چندى، تقریباً چهار سال بعد مرد. دقیقاً شش سال از شهادت حسین ‏علیه السلام نگذشته بود که همه کسانى که در قتل و جنگ وى دست داشتند، هر کدام به جزاى خود رسیدند و هر یک به فجیع‏ ترین وضعى – با بدنامى و سوءعاقبت (در قیام مختار)- کشته شدند. دولت بنى‏ امیه هم پس از شهادت حسین‏ علیه السلام عمر چندانى نکرد. حتى به عمر یک شخص معمولى نرسید و پس از هفتاد سال سقوط کرد.

آرى دقیقاً شهادت حسین‏ علیه السلام آفتى بود که به اندام نحیف دولت بنى ‏امیه افتاد تا سرانجام آن را از پا درآورد. نداى انتقام‏ گیرى خون حسین‏ علیه السلام نخستین صداى عدالت‏ خواهان ه‏اىی بود که به دل‏ها راه یافت و هر دولت تازه‏ نفسى آن را بر علیه بنى ‏امیه عنوان مى‏ کرد. از این جهت بعضى از مورخان، نتایج این حرکت را قطعى دانسته‏ اند و اظهار نظر کرده ‏اند که حسین ‏علیه السلام از روز نخست و گام‏هاى اولیه حرکت خود، مى ‏دانست که به چنین پیروزى‏اى دست خواهد یافت. او شک نداشت که در آن سال -۶۱ هجرت- به شهادت مى ‏رسد و عاقبت و سرانجام قتل او، به سقوط بنى‏ امیه منجر مى ‏شود.

ماربین آلمانى در کتاب خود «السیاسه الاسلامیه» (سیاست اسلامى) مى ‏گوید:

«حرکت و نهضت حسین‏ علیه السلام در قیامش علیه یزید، نتیجه عزم و اراده ‏اى بوده است که قلب بزرگ یک انسان بزرگ، بر آن تمرکز داشته است و به نتیجه خود نیز رسید. او با فرزندان و خاندانش به این نهضت اقدام کرد و پس از شهادتش به پیروزى رسید و نهضت او، آن چنان پایدار ماند که به جز شهادت، چیز دیگرى آن را جاودان نمى ‏ساخت».

اگر نظر این نویسنده در همه ابعادش درست نباشد، قطعاً در برخى جهات، درست و صحیح است. بنى ‏امیه نگذاشتند که حسین‏ علیه السلام راه خود را برود و او را مجبور کردند که به کربلا برود و سرانجام شهید شود و او مرگ را انتخاب کرد و مى‏ دانست که چه آثارى از شهادت او به بساط حکومت بنى‏امیه، خواهد رسید. او پیروز شد بیش از آنچه اگر آزادش مى‏ گذاشتند و از حادثه رهایى مى‏ یافت و سالم مى ‏ماند.

مرگ و شهادت، از آن لحظات اولیه قیام امام حسین‏ علیه السلام بر زبانش جارى بود. هنگامى که آماده کوچ مى‏ شد و در مکه با اصحاب و یارانش وداع مى ‏کرد به آنان گفت:

«خُطَّ المَوْتُ على‏ وُلد آدَمَ مَخَطَ القلادهِ على جید الفتاه».

«مرگ بر فرزندان آدم، حتمى است مانند گردن‏ بند بر گردن دختران جوان».

او از مرگ نترسید و بر آن مرکبى سوار شد که مى‏ دانست سرانجامِ او به کجا مى‏ رسد. اما هنوز او، از اقناع مردم مأیوس نبود و مى‏خواست که نظر مردم را از لحظه اول به سوى خود جلب کند. او مرگ را از ابتدا استقبال نکرد، بلکه او را وادار ساختند و او امتناع کرد از این‏که ذلیلانه تسلیم و به اطاعت شخصى مانند عبیداللَّه بن زیاد درآید.

نظر مورخان متأخر مسلمان‏

البته آراء و نظریات مورخان متأخر مسلمان درباره قیام امام حسین ‏علیه السلام با اطفال و زنان خود، مختلف است. آیا صلاح و احتیاط و شایسته به کرامت او، این بود که به تنهایى برود و استقبال و استجابت مردم را بیازماید که او را مى ‏پذیرند یا از او اعراض کرده و تأیید نمى ‏کنند؟!

قطعاً متأخران دانشمند مسلمان، چندان حقى ندارند درباره مسأله ‏اى به این مهمى داورى نمایند و به قضاوت بنشینند، مسأله ‏اى که آداب و رسوم عرب و عقل و تفکر عربى، پیش ‏زمینه داورى درباره آن است. معمولاً همراهى زنان و کودکان در مهاجرت‏هاى جنگى و قبیله ‏اى، یک عادت عربى بود که مرد عرب به هنگام جنگ همراه خود مى‏ برد. البته در مهاجرتى که احتمال صلح و جنگ داشت -مانند مهاجرت حسین ‏علیه السلام- این مسأله واضح‏تر دیده مى ‏شود.

جنگ ذى‏ قار

مثلاً در جنگ ذى‏ قار (میان عرب‏ها و ایرانیان) جنگاوران عرب، همراه زنان و خانواده‏ شان به جنگ مى‏ رفتند و هودج‏ هاى قافله را که زنان را حمل مى‏ کرد، پیش از آغاز جنگ مى‏ فرستادند. مسلمانان و مشرکان هم در جنگ‏ها و غزوات پیامبر صلى الله علیه وآله، زنان و فرزندان خود را همراه مى‏ بردند. در جنگ مسلمانان با دولت روم، زنان قریش و بزرگان زنان قبایل حاضر بودند و پیامبر هم غالباً یکى از زنان و یا چند نفر از آنها را همراه مى‏ برد.

همراه بردن زن و فرزند، نشان تصمیم قاطع و عزم راسخ عرب بود که آنها را به عنوان نشانه این تصمیم مى ‏آوردند. در معلّقه ابن‏ کلثوم -از شاعران جاهلى- بر این عادت عربى از زمان‏هاى قدیم دو شاهد شعرى وجود دارد:

على آثارِنا بیضٌ حِسانٌ‏

نُحاذِرُ أنْ تُقْتَسَمَ أوْ تَهونا

یَقْتنَّ جِیادَنا و یَقُلْنَ لَسْتُم‏

بُعُولَتُنا إذا لَمْ تَمْتُعُونا

به دنبال قافله ‏هاى ما، زنان سپیدرو و نیکوصورت همراه است. مى‏ پرهیزیم که آنان پراکنده شوند یا مورد اهانت واقع شوند. بگذار اسبانمان را تغذیه کنند و به ما نیرو بخشند و بگویند: شما شوهران ما نیستید اگر ما را از گزند و حمله دشمن مانع نشوید.

حسین ‏علیه السلام مسلمانان را به جهادى فرامى‏ خواند که اگر حتمى باشد که بجنگند، دیگر باک نداشته باشند که به خودشان یا اموالشان یا ثروتشان چه مى‏ رسد. زیرا آنان با این جنگ، عزیزتر و شریف‏تر از مال و جان و فرزند، به دست مى ‏آورند و انسان مؤمن، دین را ترجیح مى‏ دهد.

حسین‏ علیه السلام رهبر چنین مسلمانانى است. از مروت و انصاف به دور است که خود جلوتر از آنان نباشد. حسین‏ علیه السلام آن‏جا که تصمیم به قیام کرده است مى ‏خواهد قوى‏ترین حجّت را در دست داشته باشد و قوى‏ ترین حجّت را نیز بر علیه دشمنانش -اگر اوضاع بر علیه‏ شان برگردد-. داشته باشد و اگر شکست خورد، دشمنان مبغوض ‏ترین کس باشند.

مسلمانى که حسین ‏علیه السلام را به جهت شرافت نسبش یارى مى ‏دهد، شایسته است که او را در حالى که او میان اقوام و عشیره خود است کمک نماید. اگر چنین نباشد هرگز او را کمک نمى‏ کند و در صورت شکست، مسأله برعکس است؛ آن‏که پیروز شده است لعنت و نفرین همگان را خریده است و اگر هم روزى اوضاع برگردد، انتقام خون حسین ‏علیه السلام از او گرفته شود.

عباس محمود عقاد

ترجمه :سید محمد ثقفى‏

منبع :ماهنامه مکتب اسلام ـ شماره ۹ ـ آذر ۱۳۸۶

سب على (ع )

اشاره:

سَبّ علی به معنای ناسزا گفتن و لعن کردن امام علی(ع) است که توسط معاویه بن ابی‌سفیان بنا نهاده شد. حکمرانان و پیروان بنی‌امیه در منابر رسمی حکومتی به لعن و ناسزا گفتن به امام علی(ع) می‌پرداختند. این عمل حدود شصت سال رواج داشت و در نهایت توسط عمر بن عبدالعزیز ممنوع شد. با این حال امام علی، یاران خود را از ناسزاگفتن به معاویه باز می‌داشت.

معاویه، مروان بن حکم، مغیره بن شعبه و حجاج بن یوسف ثقفی از جمله حاکمان دوره بنی‌امیه بودند که امام علی(ع) را بر منبر سب می‌کردند، همچنین عطیه بن سعد به جهت خودداری از سب امام علی، به دستور حجاج بن یوسف مجازات شد.

برخی از علمای شیعه سب و لعن امام علی(ع) را از مصادیق ناصبی‌گری دانسته‌اند.

«سب» به معنای فحش و ناسزاست.[۱] ابن‌اثیر «لعن» توسط انسان‌ها را هم‌ردیف با سبّ دانسته‌اند.[۲] برخی نیز لعن را به معنای سب و یا بیرون راندن دانسته‌اند.[۳] برخی نیز در تفاوت سب و لعن،‌ سب را به معنای بیان کلام زشت، و لعن را به معنای دور گرداندن از رحمت الهی دانسته‌اند.[۴]

امام باقر(ع) از امام سجاد(ع) نقل می‌کند که ایشان یکی از همسرانش را به دلیل سب امام علی(ع) طلاق داد[۵] برخی از این روایت استنباط کرده‌اند که ناسزا گفتن به علی بن ابی‌طالب(ع) از مصادیق ناصبی‌گری است.[۶] جعفر سبحانی، پایه‌گذاری دشنام به علی بن ابی‌طالب توسط معاویه را منشأ و سرآغاز رواج ناصبی‌گری در میان مسلمانان دانسته است.[۷]

فقیهان شیعه فردی را که سب علی(ع) کند، مهدور الدم دانسته‌اند.[۸]

تاریخچه

آغاز سب و لعن امام علی(ع) توسط بنی‌امیه، از زمان حیات ایشان گزارش شده؛ به صورتی که بنابر گزارش‌های تاریخی، یکی از شروط امام حسن(ع) در صلح با معاویه این بود که علی بن ابی‌طالب در منابر لعن نشود.[۹] گزارش‌هایی از سب امام علی توسط معاویه، مروان بن حکم و مغیره بن شعبه، در منابع تاریخی نقل شده است.[۱۰] فرمان عمومی برای ممنوعیت نقل فضایل امام علی، ممنوعیت روایت کردن از وی، ممنوعیت یاد کردن از او به نیکی و ممنوعیت نامگذاری فرزندان به نام علی، از دیگر اقداماتی است که دشمنان او به اجرا گذاشته‌اند.[۱۱] پس از قتل عثمان طرفداران وی برای سرپیچی از بیعت با امام علی (ع)، او را عامل قتل عثمان جلوه می‌دادند. معاویه نیز برای حفظ این تقابل، دستور داد امام علی(ع) را سب و لعن کنند.[۱۲] به گفته زمخشری در زمان بنی امیه بر روی ۷۰ هزار منبر به پیروی از سنتی که معاویه بنا نهاده بود امام علی(ع) لعن می‌شد.[۱۳]

سبّ امام علی(ع) حدود شصت سال تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز (۹۹۱۰۱ق) جریان داشت و او پس از آنکه به خلافت رسید به تمام والیان خویش دستور داد این عمل را ترک کنند. چنانکه ابن خلدون، مورخ قرن هشتم نقل کرده، بنی‌امیه پیوسته علی(ع) را لعن می‌کردند، تا اینکه عمر بن عبدالعزیز به همه مناطق اسلامی نامه نوشت و دستور توقف آن را صادر کرد.[۱۴] براساس روایتی که از ام‌سلمه، یکی از زنان پیامبر در بسیاری از کتاب‌های روایی نقل شده، پیامبر، ناسزا گفتن به امام علی(ع) را همچون ناسزا گفتن به خود، و در نسخه‌هایی دیگر، همسان با ناسزا گفتن به خداوند دانسته است.[۱۵] علامه مجلسی در بحار الأنوار، علاوه بر روایت منسوب به ام‌سلمه، روایات دیگری نیز در این باب نقل کرده است.[۱۶]

معاویه

مواردی از سب و لعن امام علی توسط معاویه گزارش شده است؛ از جمله بنابر نقل طبری، مورخ قرن چهارم هجری، معاویه وقتی در سال ۴۱ قمری مغیره بن شعبه را والی کوفه قرار داد، از او خواست بر بدگویی به علی بن ابیطالب و تجلیل از عثمان پافشاری کند.[۱۷] او همچنین به مغیره بن شعبه توصیه کرد یاران علی را تبعید کند.[۱۸]

معاویه همچنین پس از صلح با امام حسن(ع) در نخیله از مردم بیعت گرفت و در خطبه خود، به امام علی(ع) و امام حسن(ع) ناسزا گفت.[۱۹]

مروان بن حکم

بنابر آنچه ذهبی، تاریخ‌نگار اهل سنت، در کتاب تاریخ خود ذکر کرده، مروان بن حکم در سال ۴۱ق حاکم مدینه شد، و در مدت شش سال حکومت خود، هر جمعه در منبرش علی(ع) را سب می‌کرد. پس از او سعید بن عاص دو سال والی شد و علی بن ابیطالب را سب نمی‌کرد. پس از سعید بن عاص، دوباره مروان حاکم شد و سبّ علی را از سر گرفت.[۲۰]

مغیره بن شعبه

بلاذری، مورخ قرن سوم هجری، اشکال مغیره بن شعبه که ۹ سال والی کوفه از سوی معاویه بود را این می‌داند که او به صورت مداوم از علی بن ابی‌طالب بدگویی کرده و به او دشنام می‌داد.[۲۱]

حجاج بن یوسف

بنابر آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ذکر کرده، حجاج بن یوسف، علاوه بر لعن امام علی(ع)، دیگران را نیز به این کار امر می‌کرد و از آن خشنود می‌شد؛[۲۲] چنان‌که مردی به او گفت خانواده‌ام در حق من ظلم کرده و نامم را علی گذاشته‌اند، پس نامم را تغییر بده و چیزی به من ببخش که با آن زندگی کنم، چرا که فقیرم. حجاج گفت به پاس ظرافت در آنچه دستاویز خود قرار دادی، نامت را فلان قرار دادم و فلان کار را به تو سپردم.[۲۳]

در روایات دیگری، حجاج بن یوسف، سب علی را منقبتی ستودنی دانسته[۲۴] و در شرح حال عطیه بن سعد بن جناده کوفی آمده است که حجاج از او خواست علی بن ابی‌طالب را لعن کند، وگرنه ۴۰۰ ضربه شلاق خواهد خورد، اما عطیه نپذیرفت و ۴۰۰ ضربه شلاق خورد و موی سر و ریشش را نیز تراشیدند.[۲۵]

مخالفت امام علی(ع) با سب معاویه

معاویه در حالی دستور سبّ امام علی(ع) در منابر را صادر کرد که پیش از آن در جنگ صفین، علی بن ابی‌طالب با سب و ناسزا گفتن به معاویه مخالفت کرده بود.[۲۶] وقتی حجر بن عدی و عمرو بن حمق از سپاهیان امام علی(ع)، معاویه و اهل شام را لعنت کردند، امام آنها را از این کار منع کرد و در پاسخ به این سؤال که مگر ما بر حق نیستیم، گفت که ما بر حقیم، اما اکراه دارم از اینکه لعن‌کننده و دشنام‌دهنده باشید. امام علی(ع) همچنین در ادامه به آنها گفت که از خدا بخواهند خون ما و آنها را حفظ کند، میان ما و آنها صلح بیاورد، و آنان را از گمراهی نجات دهد تا هر کسی که حق را نشناخته، آن را بشناسد و هر که بر باطل اصرار می‌کند، دست از آن بردارد.[۲۷]

  1. پی نوشت:
  2. طریحی، مجمع البحرین، ۱۳۷۵ش، ج۲، ص۸۰.
    ابن اثیر جزری، النهایه، ۱۳۶۷ش، ج۴، ص۲۵۵.
    بستانی، فرهنگ ابجدی، ۱۳۷۵ش، ص۷۵۶.
    فخلعی، مجموعه گفتمان‌های مذاهب اسلامی، ۱۳۸۳ش، ص۲۹۹.
    طوسی، تهذیب الاحکام، ۱۴۰۷ق، ج۷، ص۳۰۳.
    بلقان‌آبادی، شواهد نصب در آثار بخاری، ص۷۹.
    سبحانی، گزیده سیمای عقاید شیعه، ۱۳۸۹ش، ص۲۲.
    مغنیه، فقه الإمام الصادق(ع)، ۱۴۲۱ق، ج۶، ص۲۷۸.
    طبرسی، إعلام الوری، ۱۳۹۰ق، ص۲۰۶.
    طبری، تاریخ الطبری، ۱۳۸۷ق، ج۵، ص۲۵۳؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ۱۴۰۰ق/۱۹۷۹م، ج۵، ص۲۴۳.
    نگاه کنید به: محمدی ری‌شهری، دانش‌نامه امیر المؤمنین، ۱۴۲۸ق، ص۴۷۵-۴۸۳.
    نگاه کنید به: جمشیدی‌ها و دیگران، «پروپاگاندای بنی امیه علیه خاندان پیامبر (ص)»،‌ ص۱۵ـ۱۸؛ کوثری، «بررسی ریشه‌های تاریخی ناصبی‌گری»، ص۹۶ـ۱۰۰.
    زمخشری، ربیع الابرار، ۱۴۱۲ق، ج۲، ص۱۸۶.
    ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ۱۴۰۸ق، ج۳، ص۹۴.
    سید بن طاووس، بناء المقاله الفاطمیه، ۱۴۱۱ق، ص۲۱۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ۱۴۱۷ق، ج۴۲، ص۵۳۳.
    نگاه کنید به: علامه مجلسی، بحار الانوار، ۱۴۰۳ق، ج۳۹، ص۳۱۱-۳۳۰.
    طبری، تاریخ الطبری، ۱۳۸۷ق، ج۵، ص۲۵۳.
    طبری، تاریخ الطبری، ۱۳۸۷ق، ج۵، ص۲۵۳؛ ذهبی، تاریخ الإسلام، ۱۴۰۹ق، ج۵، ص۲۳۱؛
    الحسینی الموسوی الحائری الکرکی، تسلیه المجالس و زینه المجالس، ۱۴۱۸ق، ج۲، ص۵۱-۵۲؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۴۱۹ق، ص۷۸.
    ذهبی، تاریخ الإسلام، ۱۴۰۹ق، ج۵، ص۲۳۱.
    بلاذری، أنساب الأشراف، ۱۴۰۰ق/۱۹۷۹م، ج۵، ص۲۴۳.
    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۴۰۴ق، ج۴، ص۵۸.
    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۴۰۴ق، ج۴، ص۵۸.
    عسکری، ترجمه معالم المدرستین، ۱۳۸۶ش، ج۱، ص۴۱۵-۴۱۶.
    ابن سعد، الطبقات الکبری، ۱۴۱۰ق، ج۶، ص۳۰۵.
    دینوری، الأخبار الطوال، ۱۳۶۸ش، ص۱۶۵.

فهرست منابع:

  • ابن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، محقق، مصحح، طناحی، محمود محمد، قم، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان،‌ ۱۳۶۷ش.
  • ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، دیوان المبتدأ و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشأن الأکبر (تاریخ ابن خلدون)، تحقیق خلیل شحاده، بیروت،‌ دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۸ق.
  • ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، تحقیق علی شیری، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۷ق/۱۹۹۶م.
  • ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبیین، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۴۱۹ق/۱۹۹۸م.
  • بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق احسان عباس، بیروت، جمعیه المستشرقین الالمانیه، ۱۴۰۰ق/۱۹۷۹م.
  • بلخی، مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، تحقیق: شحاته، عبدالله محمود، بیروت،‌ دار إحیاء التراث، چاپ اول، ۱۴۲۳ق.
  • بلقان‌آبادی، حسن، شواهد نصب در آثار بخاری، مقدمه: نجم الدین طبسی، بی‌جا، بی‌تا.
  • جمشیدیها غلامرضا، روحانی محمد رضا، علم الهدی سید عبدالرسول، «پروپاگاندای بنی امیه علیه خاندان پیامبر (ص)»، در فصلنامه شیعه شناسی، سال هفتم، شماره۳۵، پاییز۱۳۹۰ش.
  • الحسینی الموسوی الحائری الکرکی، محمد بن ابی طالب، تسلیه المجالس و زینه المجالس: الموسوم بمقتل الحسین علیه السلام، تحقیق فارس حسون کریم، قم، پاسدار اسلام، ۱۴۱۸ق.
  • دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود، الاخبار الطوال، قم، منشورات الرضی، ۱۳۶۸ش.
  • ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، تحقیق: تدمری، عمر عبد السلام، بیروت،‌دار الکتاب العربی، چاپ دوم، ۱۴۰۹ق.
  • زمخشری، محمود بن عمرو، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، بیروت، موسسه اعلمی، ۱۴۱۲ق.
  • سبحانی، جعفر، درسنامه گزیده سیمای عقاید شیعه، مترجم: جواد محدثی، تهران، مشعر، ۱۳۸۹ش.
  • سید بن طاووس، احمد بن موسی، بناء المقاله الفاطمیه فی نقض الرساله العثمانیه، تحقیق سید علی العدنانی الغریفی، قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ۱۴۱۱ق.
  • طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری بأعلام الهدی، تهران،‌ دار الکتب الاسلامیه، چاپ سوم، ۱۳۹۰ق.
  • طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ طبری)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبوالفضل، بیروت،‌ دار التراث، چاپ دوم، ۱۳۸۷ق.

علت تنها شدن سید الشهدا (ع)%

 

اشاره:

در زیارت عاشورا به امام حسین(ع) این‌گونه خطاب می‌کنیم: «و الوتر الموتور». وتر به معنای «تنها و یکتا»، و موتور «تنها شده» است. یک احتمال درباره‌ی این معنا، یگانگی، منحصر به فرد بودن و بی‌بدیل بودن حضرت است. احتمال دیگر این است که، حضرت تنهاست و در این تنهایی «موتور» است؛ یعنی حضرت با نقشه و برنامه‌ریزی تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشیم که درگیری سیدالشّهدا (ع) مخفیانه نبود که مسلمانان از آن بی‌خبر باشند. یزید بعد از مرگ معاویه به استاندار مدینه نامه نوشت که باید از حسین بیعت بگیری و الاّ او را بکش و سرش را بفرست. حضرت بیعت نکردند و با تدبیر از مدینه خارج شدند؛ در مکه برای مسلمانان نامه‌ی دعوت نوشتند و آنها را مطلّع کردند، علاوه بر این مکه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر می‌شد. بعد هم یزید، عده‌ای را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند و توصیه کرد که، حتّی اگر دست حضرت به پرده‌ی کعبه بود او را بکشید، لذا حضرت در ۸ ذی‌الحجّه در حالی‌که همه مُحرِم می‌شدند کاملاً با سر و صدا و با حالتی که همه متوجه باشند از مکه خارج شدند و با صراحت اعلام کردند:

کسی که حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهیای لقای خدا کرده است، همراه ما کوچ کرده، همسفر شود.[۱]

از آن طرف مردم کوفه از خروج امام از مدینه و حرکت به سوی مکه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت کردند. حضرت نیز سفیر فرستادند. لذا به گونه‏ ای نبود که مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدینه، بصره و هم مردم کوفه مطّلع بودند. کمابیش تمام مناطق اسلامی مطّلع شده بودند که چنین حادثه‌ای در شرف اتّفاق است و امام با یزید بیعت نکرده، ابتدا به مکه رفته سپس از مکه هم بی‌وقت خارج شده و مردم را به همکاری دعوت کرده‌اند.

۱ـ شرایط تنها شدن حضرت سیدالشهدا (ع)

شرایطی که موجب تنها شدن امام حسین(ع) شد را می­ت‌وان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سیدالشهدا (ع) مشاهده کرد:

۱/۱ ـ شرایط جبهه‌ دشمن

اگر طرف درگیری حضرت، یکی از صحابی رسول‌الله یا فردی که امثال این عناوین را یدک می‌کشید، بود، جای توجیه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولی طرف مقابل سیدالشّهدا(ع)، یزید و ابن زیاد است که حسب و نسب‌شان معلوم و هیچ نقطه‌ی قوتی در آنها نیست. یزید شخصیتی است که طرفداران او نیز نتوانسته‌اند برایش مدحی بگویند، حتی خیلی از اهل‌سنت هم یزید را واجب اللعن می‌دانند. غیر از اینکه امتیازی هر چند دروغین نداشته، معروف به قماربازی و عیاشی بوده است.

یکی از اشکالاتی که برخی به حضرت امیر(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمین له الفدا ـ می‌کردند این بود که، تو جوان هستی و مردم زیر بار خلافت شما نمی‌روند.[۲] غافل از اینکه اساس دیانت تولّی به ولی خدا و تسلیم بودن در مقابل اوست. لذا یکی از کمالاتی که شیعه در طول تاریخ به واسطه‌ی زحمات معصومین (ع) رسیده این است که، برای او امام، کوچک یا بزرگ و حاضر یا غایب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داریم که در سنّ کودکی به امامت رسیده‌اند؛ امام جواد، امام هادی و امام زمان(ع) و شیعه نیز قبول کرده و هیچ انشعاب عمده‌ای اتفاق نیفتاده است. به این علت که، فرهنگ شیعه، فرهنگ رشد یافته‌ای شده و پذیرفته است که، امامت منصبی صوری نیست؛ لذا مثل علی بن جعفر (ع)[۳] که هنگام امامت امام جواد (ع) پیرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع) را قبل از آن درک کرده بود محدّث جلیل‌القدری بود و روایات بسیاری از وی نقل شده است، وقتی امام جواد(ع) در حلقه‌ی درسی او وارد می‌شدند، درس را تعطیل می‌کرد به طرف امام می‌رفت و دست ایشان را می‌بوسید. اگر هم اعتراض می‌شد که شما عموی پدر ایشان هستید، می‌گفت: «خدای متعال این ریش سفید را قابل امامت ندانسته ولی این نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس کار دین معرفت است، اما گروهی پس از رسول خدا (ص) توجیه باطلی می‌کردند. جالب این است که، در خصوص سیدالشّهدا (ع) این توجیه هم نیست؛ بلکه مسئله به کلی بر عکس است؛ چون سیدالشّهدا(ع) حدود ۶۰ سال داشتند و یزید، جوان تازه به دوران رسیده بود؛ لذا ابن زیاد و یزید نه اسمی داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه‌ی خوشی داشتند. ابن زیاد پسر زیاد است، زیاد هم اولاد نامشروع بود که معاویه او را ملحق به ابوسفیان کرد و به خاطر این کار مورد طعن بسیاری قرار گرفت. یزید هم مجهول‌الهویه است؛ چون مادر یزید قبل از اینکه زن معاویه بشود باردار به یزید بوده ولی به اسم معاویه تمام شد. این نسب، آن اخلاق و آن هم سایر اوصافی که هیچ نقطه‌ی مثبتی در آن نیست.

۲/۱ـ شرایط جبهه‌ امام حسین(ع)

طرف دیگر درگیری، سیدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب کمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولی یک نقطه‌ی منفی برای سیدالشّهدا(ع) در تاریخ ننوشته‏اند؛ نوه‌ی پیامبر، فرزند امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه زهرا ـ علیهم السلام ـ غیر از اینها، همه نوع کمالات را دارند به طوری‌که، در روز عاشورا وقتی فرمودند: به چه عذری مرا می‌خواهید بکشید؟ یک نفر نگفت شما فلان جرم را دارید. وقتی که فرمودند: مگر شما از پیامبر نشنیدید که؛ «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنیده‌اید، اصحاب هستند، از آنها بپرسید که نه تنها اهل بهشت، بلکه سرور اهل بهشتند. هیچ کسی انکار نکرد، چطور شده، سیدالشّهدا(ع) با این همه کمالات و اعلان علنی که در طول چند ماه کرده‌اند، حالا به کربلا آمده‌اند ولی در آخر کار برای حضرت حداکثر کمتر از ۲۰۰ نفر (نظر مشهور ۷۲ نفر است) یاور جمع شده است؟! ولی آن طرف، فقط از کوفه و از نزدیکی‌های آن لشکر سی هزار نفری جمع شد، بیشتر از این نیز نقل کرده‌اند!! چرا و چگونه ولی خدا تنها شد؟ البته این طور نیست که حضرت یک دفعه تنها شده باشند؛ بلکه یک حرکت و نقشه‌ی تاریخی است که سیدالشّهدا(ع) را تنها و منزوی کرده است.

۲٫ عوامل تنهایی ولی خدا

چه عواملی موجب تنهایی سیدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائی (رض) فرموده بودند: «همه‌ی کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روایت بیشتر پیدا نکردم»!! معنای این حرف این است که مردم، سیدالشّهدا(ع) را در حدّ یک مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌که ابوهریره‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه‌ی اینها نشان می‌دهد که ولی خدا با سازمان‌دهی قبلی تنها شده بود.

در اینجا عوامل تنهایی ولی خدا را بر می‌شماریم با تذکر به این نکته که، با حرکت سیدالشّهدا(ع)، کار برعکس و توجه به اهل بیت شروع شد؛ تا جایی که در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسید.

۱/۲ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها

عواملی که باعث تنهایی ولی خدا می‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. که وقتی این دو با هم ترکیب شوند به شدت کارگر می‏‌شوند؛ شبهات فضا را تاریک می‏کند و در این فضا فتنه‌ها تأثیرگذار می‌شوند. و الّا در فضای روشن، فتنه‌ها کارساز نیستند.

اعلان بی‌نیازی نسبت به ولی خدا و طرح «حسبنا کتاب الله» اولین و اساسی‌ ترین شبهه‌ای است که از زمان حیات خود پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبری نوشته‌اند: در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) در حالی‌که مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. کسی گفت: «إنّ الرجل لیهجر حسبنا کتاب الله» به فارسی یعنی هذیان می‌گوید!! از قرائن تاریخی پیداست که گوینده‌ی این سخن کیست، شیعه و سنی هم متّفقند که او کیست. البته؛ متأسفانه عدّه‌ای از علمای اهل سنت این جریان را توجیه کرده و گفته‌اند: این حرف بدی نیست. او در دوره‌ی خلافتش نیز می‌گفت:

«آن روزی که پیامبر آن جمله را فرمود، می‌خواست مسئله‌ خلافت را مطرح کند، ولی من صلاح مسلمانان ندانستم».

جریان از اینجا شروع شد که، اسلام نیاز به «ولی» ندارد؛‌ بلکه کتاب برای ما کافی است، در حالی که شیعه و سنی متواتر نقل کرده‌اند که حضرت به روشنی فرمودند: « إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی» البته بعضی از سنّی‌ها این روایت را نیز تحریف کرده، گفته‌اند: کتاب الله و سنتی!

شبهه از اینجا شروع شد که گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانید، می‌خوانیم، روزه بگیر، می‌گیریم، حج برو، می‌رویم و … به جایی رسید که به تدریج گفتند: نوشتن حدیث معنا ندارد باید کتاب خدا را حفظ کنیم؛ چون اگر بخواهیم حدیث بنویسیم کتاب خدا از بین می‌رود؛ لذا نوشتن حدیث پیامبر را در زمان خلیفه‌ی اول منع کردند، البته به این علّت که احادیث پیامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضایل اهل بیت(ع) دارد. این شبهه ظاهر فریبنده‌ای هم داشت؛ چون می‌گفتند روایت به اندازه‌ی قرآن اهمیت ندارد؛ لذا نگذارید قرآن از بین برود، در حالی که مفسّر قرآن، کلام رسول خدا(ص) است. «لتبیـّن للنّاس ما نزّل إلیهم»[۴] روشن است که اگر برای قرآن تبیین‌کننده‌ای نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا می‌شود.

۲/۲ـ جعل شخصیت در مقابل اهل بیت (ع)

بعد از اینکه جلوی نشر فضایل اهل بیت را گرفتند، کم‌کم شروع به جعل شخصیت و شخصیت علی‌البدل کردند، که در دنیای سیاست کار رایجی است؛ لذا در مقابل امیرالمؤمنین(ع) که صاحب فضایل است، برای دیگران جعل فضیلت کردند. معاویه دو کار انجام داد: اول، اینکه احدی حق ندارد نقل حدیث در فضایل علی و اهل بیت کند، (اگر کرد او را بکشید)، دوم، به استاندارانش دستور داد برای عثمان و شیخین فضیلت نقل کنید. کار جعل فضایل به حدی رایج شد که خود معاویه گفت: بس است. چون جعلیاتی مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت می‌شوید، خلاف صریح قرآن است، چون قرآن می‌گوید: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

۳/۲ـ تحریف در معنای دین و مسلمان بودن

این شبهات در حقیقت، تحریف در معنی دین و مسلمان بودن است، غافل از اینکه حقیقت دین چیزی جز تسلیم در مقابل خدای متعال نیست « إن الدّین عندالله الإسلام»[۵] و این تسلیم بودن زمانی ثبوت پیدا می‌کند که در مقابل ولی‌ خدا تسلیم باشیم.

قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم و الله غفورٌ رحیمٌ.[۶]

تولّی به ولی خدا گوهر دین و باقی مسائل، آداب ظاهری دین است. اینها در معنای دین‌داری تحریف کردند، تحریف‌ هایی که تاکنون ادامه دارد.

یک نگاه این است که، دین همین آداب است هر کس بیشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. یک نگاه دیگر هم که کم کم شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد این است که، دین یک مشت تجارب باطنی و به قول امروزی‌ها تجارب قدسی، تأملات، رازدانی، رمزدانی، ریاضیت‌ کشی، حالات و مقامات باطنی است و رسیدن به اینها هم یک آداب و فرمول‌هایی دارد،‌ اگر به آن عمل کنی به نتیجه می‌رسی، لذا اهل سنت کتاب‌هایی دارند به نام منازل الفلان، خیال می‌کنند پلکان است اگر رفتی به خدا می‌رسی. البته همه‌ی این حرف‌ها مطلقاً باطل نیست،‌ ولی این تحریفی است که پیدا شده و کم‌کم به جایی رسیده که رسیدن به خدا، بدون ولی فرمول پیدا کرده است.

در این وسط ولی خدا چه می‌شود؟ این همان ظهور «حسبنا کتاب الله» است. درباره‌ی امور اجتماعی نیز برخی می‌گویند: اول اینکه امور ظاهری است و اعتبار چندانی ندارد، دوم اینکه به دین ربط ندارد، باید خود مردم آن را سامان دهند.

این تفکّرات که از صدر اسلام شروع شد، باعث کارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن ولی خدا شد. از زمانی که دین‌داری، فقط رمزدانی و نماز و روزه‌ شد و همه‌ی صحابه عادل و محترم شدند، کم‌کم امیرالمؤمنین(ع) هم عرض طلحه یا زبیر شدند، چون همه صحابی هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امیر(ع) نقل شده است که فرمودند: «مرا روزگار این‌قدر پایین آورد که کنار معاویه گذاشت، تا جایی که گفتند: علی و معاویه». معاویه کسی است که تا فتح مکه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، یعنی در حقیقت برده بودند، اما حضرت علی(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شکنی و سایر فضایل نامتناهی حضرت، که دیگر جای خود دارد.

باید تذکر داد که ما در این زمان نگران فتنه‌های دشمن نیستیم، فتنه‌هایی مانند ماهواره، فیلم، ویدئو، رمان و … انحرافی نمی‌توانند در فضای روشن، کاری بکنند. در سال ۱۳۵۷ از این فتنه‌ها بسیار داشتیم ولی امام خمینی(ره) باذن الله ـ تبارک و تعالی ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ ها هستند، شبهاتی مثل اینکه؛ اصلاً دین، حکومت و سیاست ندارد (دین حداقل)، برای تفسیر دین، روحانیت لازم نیست، دین طبقه‌ی مفسّر ندارد، هر کس هر طوری فهمید، بالنسبه حق است (تکثّرگرایی)، و … .

اگر این شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتی کارگر می‏افتد،‌ هر کس صدا بلند کرد دورش جمع می‌شوند؛ لذا این‌دو در کنار هم کار می‌ کنند. اگر در تاریخ جریان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل کنیم به همین نتایج خواهیم رسید.

سیدالشّهدا(ع) نیز به همین شکل تنها شدند. مردم طوری پراکنده شدند که احکام فقهی خود را نیز از سید الشّهدا(ع) نمی‌پرسیدند با اینکه، حضرت سبط پیامبر، صحابی و … بودند (حالا فضایلی که شیعه نقل می‌کند، بماند) بنابراین، شبهه‌ها و فتنه‌ها یکی از عوامل مهم تنهایی حضرت بود و این‌دو در یک شب درست نمی‌شوند؛ بلکه یک برنامه‌ریزی تاریخی پشتیبان قضیه بود،‌ لذا همین که حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام می‌دهید،‌ بلافاصله یک امت را لعن می‌کنید. « فلعن الله امّه أسّست أساس الظّلم و الجور علیکم أهل البیت» بدین معنی که حضرت با یک امت تاریخی روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زیاد و یزید.

۴/۲ ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولیای الهی

یکی دیگر از عوامل تنهایی ولی خدا این است که در کار اولیای خدا هدف، خیلی بالاتر از آن است که اهل دنیا تعقیب می‌کنند. هدفی را که سیدالشّهدا(ع) تعقیب می‌کنند این نیست که انسان‌ها را به رفاه و عیش دنیا یا حتّی به آن چیزی که توسعه‌ی مادی و تکامل مادی نامیده می‌شود، برساند؛ اگر هدف اینها بود خیلی زود انسان‌ها همراه می‌شدند؛ تأمین شهوات و ارضای غرایز مردم، هدف اصلی نیست، اگرچه نیاز مادی مردم در حکومت دینی و در جامعه‌ای که بر محور اولیای خدا شکل می‌گیرد به بهترین وجه و در شکل معقول تأمین می‌شود ولی هدف برتر از رفاه و امنیت مادی و حتی برتر از آزادی مطلوب تمدن‌های مادی و بالاتر از توسعه‌ای که آنها تعقیب می‌کنند، است. لذا هیچ‌کدام از اولیای الهی در آغاز دعوتشان به رفاه دنیا دعوت نکردند، با اینکه اغلب بعثت‌شان در جوامعی بود که وضعیت مادی بسیاری از آنها، وضعیت مناسبی نبوده است. نمونه‌اش جامعه‌ی جاهلی قبل از نبی مکرم اسلام(ص) که از نظر امنیت و رفاه خیلی عقب افتاده بودند. ولی حضرت در بدو بعثت نفرمودند: ای مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شوید، زندگی‌تان را سامان دهید، امنیت اجتماعی برای خودتان ایجاد کنید، بلکه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد کردند، دعوتی که برای انبیا بسیار سنگین تمام می‌شد، لذا در جوامعی که ادراکشان ضعیف و تعلّقشان به دنیا شدید بود، دعوت‏کننده به معاد و اینکه بعد از مردن، زنده شدنی هست،‌ متّهم به جنون می‌شد. این جریان در آیات متعددی از قرآن آمده است. با همه‌ی این زحمات، شروع دعوتشان از اینجا بود؛ چرا؟ به دلیل اینکه می‌خواهند انسان را به مقام توحید، زهد، یقین و رضا برسانند. این هدف بدون یقین به آخرت، بدون ایمان به الله ممکن نیست. البته وقتی هدف رفیع شد طبیعی است که همراهان واقعی دیرتر و کمتر پیدا می‌شوند، چون همه برای آن هدف‌های رفیع آماده نیستند و همت ندارند.

۵/۲‍ـ نبود تزویر در منطق اولیای الهی

از جمله عوامل تنهایی اولیای خدا این است که نمی‌خواهند با هر قیمتی شده ـ ولو با حیله و تزویر ـ مردم را به طرف خود بکشانند و به هدف برسانند، می‌خواهند اگر مردم می‌آیند،‌ از سر بصیرت و آگاهی و فهم باشد، چون فقط این نوع آمدن به طرف خدای متعال درست است « و هدیناه النّجدین»[۷] طوری مدیریت و رهبری می‌کنند که حق و باطل روشن شود، مردم با بصیرت و آگاهی تصمیم بگیرند. لذا اگر موارد زیادی در حکومت امیرالمؤمنین(ع) یا در کلّ بر خورد اولیای الهی می‌بینید که ظاهراً چرا امیرالمؤمنین(ع) به طلحه و زبیر اجازه دادند از مدینه خارج شوند؟ گفتند: می‌خواهیم عمره برویم، حضرت فرمودند: می‌خواهند بروند مکر کنند، دنبال فتنه هستند. حضرت با اینکه می‌دانست، جلوی آنها را نگرفت. یا می‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ایشان را ترور کند ولی مانع نشدند؟ مسلم بن عقیل(ع) می‌دانست ابن زیاد داخل خانه آمده ولی ترورش نکرد! و داستان‌های متعدد دیگر، معلوم می‌شود ترور و فریب، مشکلی را حل نمی‌کند، اگر بنا است مردم به بصیرت برسند باید طوری عمل کرد که حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب کنند،‌ قدرت اختیار حق و باطل معلوم شود تا تکلیف و رشد معنی‌دار شود. لذا سیدالشّهدا(ع) طبق بعضی از نقل‌ها در بین راه مکرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌ای هم پراکنده شدند، هر چه مخاطرات شدیدتر می‌شد عده‌ی بیشتری می‌رفتند،‌ حتی حضرت در شب آخر نیز فرمودند: بروید. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اینکه حضرت بیعت را از آنها برداشتند، کسی نرفت همگی التماس کردند و ماندند.

در حکومت دینی هدف این نیست که به هر قیمتی شده ـ ولو با دروغ و تزویر ـ مردم را نگه داریم؛ بلکه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوری که حجّت تمام شود و بر سر ایمان انسان‌ها مانعی وجود نداشته باشد، برای رسیدن به این هدف شیاطین و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پیامبرش می‌فرمایند:

«وکذلک جعلنا لکلّ نبی عدوّاً شیاطین الإنس و الجنّ».

برای هر پیامبری دشمن قرار دادیم، اعم از شیاطین انسی و جنی.

که الهاماتی نیز در بین خود دارند؛ یوحی بعضهم إلی بعضٍ زخرف القول غروراً.[۸]

حرف‌هایی که زخرف القول یعنی ظاهر فریب و خوش ظاهر است، بین خودشان رد و بدل می‌کنند. بعد خداوند متعال به پیامبرش می‌فرماید: «ولو شاء ربّک ما فعلوه» اگر خداوند متعال می‌خواست، نمی‌توانستند چنین کارهایی انجام دهند؛ یعنی خداوند متعال محکوم آنها نبوده، در مقابل فتنه‌ آنها، دست خدا بسته نیست.

۶/۲ـ رنگین‌تر بودن سفره‌ی جبهه‌ی مقابل

وسوسه‌ها خیلی زیاد است،‌ زیرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنیا در آن طرف است، سفره‌ی معاویه رنگین‌تر است،‌ در حالی که سفره‌ی امیرالمؤمنین(ع) هیچ وقت مثل سفره‌ی معاویه نیست. آنها به هر قیمتی که شده می‌خواهند مردم را جمع کنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعید بر اساس انگیزه‌های مادی جمع می‌کردند. ولی حضرت نمی‌خواست لشکرش بر اساس انگیزه‌های مادی پر شود؛ بلکه می‌خواست آنهایی که در رکابش شمشیر می‌زنند، با این جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امیر(ع) در جنگ صفین حکمیت را تا آخرین لحظه نپذیرفتند، بعد هم که قرآن بر سر نیزه رفت، قبول نکردند تا اینکه حکمیت تحمیل شد،‌ به حسب ظاهر اگر یک سیاست‌مدار متداول بود، حکمیت را می‌پذیرفت تا لااقل حکم را خودش تعیین کند، تا ابوموسی اشعری حَکم نشود، ولی حضرت این کار را نکرد؛ زیرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدیر ولی خدا در این جریان نقش دارد.

۳ـ علت باز ماندن افراد از یاری ولی خدا

مسئله‌ی اساسی و عبرت‌آموز دیگر اینکه؛ اگر قبلاً انسان خودش را برای همراهی با ولی خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند. سیدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع کردند،‌ یک نمونه‌ی آن طرمّاح بود که در راه با چند نفر دیگر، به حضرت برخورد کردند (یکی دو منزل با کوفه بیشتر فاصله نداشت) حضرت پرسیدند: «وضع کوفه چگونه است؟» گزارشی داد که وضع کوفه خوب نیست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان علیه شماست، ما که از کوفه بیرون می‌آمدیم، در مخلیه، لشکر انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بود که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم،‌ از آن طرف، طرمّاح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعی کن زود بیایی». رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیدالشّهدا(ع) را شنید. از ماه‌ها قبل سیدالشّهدا(ع) از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده‌اند، بعد از ۶ ماه حالا که حضرت در محاصره‌ی دشمن قرار گرفته، تازه ایشان برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. نقطه‌ی ضعف بالاتر اینکه، به حضرت نصیحت می‌کند ـ به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست ـ گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند من برای شما در کوهستان‌ های یمن ۲۰ هزار شمشیر زن آماده می‌کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. غافل از اینکه ۲۰ هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقه‌ی زن و بچه را بر سیدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سیدالشّهدا(ع) نمی‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقه‌ی زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولی خدا تنها می‌ماند.

آنهایی که به حضرت کمک نکردند، چند دسته بودند؛ یک دسته کسانی هستند که در صف دشمن رودرروی سیدالشّهدا(ع) ایستادند و تا حدّ ریختن خون ایشان اقدام کردند. دسته‌ی دیگر کسانی که، نشسته و حضرت را نصیحت کردند که، به کوفه نروید اگر بروید کشته می‌شوید، و با کشته شدن شما زمین خالی از حجّت می‌شود.[۹] بعضی هم مثل عبیدالله جعفی، از کوفه خارج شده بود تا در جریان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد کردند و فرمودند: «عبیدالله، وضع تو به خاطر عثمانی بودن خوب نیست اگر به ما ملحق شوی همه‌ی گذشته‌ات جبران می‌شود». در جواب گفت: من از کوفه خارج شدم تا خیالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار کنم. نه با شما هستم نه با ابن زیاد، ولی اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگیرد، آن را به شما می‌دهم که فرار کنید. تلقی این آدم را ببینید در مقابل دعوت حضرت اعلام می کند که مثلاً ماشین آخرین سیستم یا هواپیمای شخصی خود را بدهد که حضرت سوار شوند و از محاصره‌ ی ابن زیاد بیرون روند غافل از اینکه، حضرت آمده‌اند تا ابن زیاد را محاصره‌ی تاریخی کرده، شکست دهند.

عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد. مسئله‌ی اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولی خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولی خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد،‌ اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولی خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولی خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولی خدا و جدایی حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همه‌ی کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همه‌ی مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه حضرت شود.

عدّه‌ای هم کسانی بودند که دیر آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتی نامه‌ی حضرت به دستشان رسید با سخنرانی‌های تند دیگران را تحریک کرده، راه افتادند ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نکرده بودند تا لیاقت همراهی امام زمان خود را بیایند.

۱/۳ـ علاقه به دنیا

اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولی خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و… از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیدالشّهدا(ع) پیش برود. همان کسانی که برای سیدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیدالشّهدا(ع) جدا کردند. عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، ریشه‌ی این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعدداد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقه‌ی حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی. گفت:‌ نمی‌روم، گفتند مهم نیست. حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد و بالاخره به جنگ سیدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند: چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!

تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیدالشّهدا(ع) گریه‌ی خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولی خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.

۲/۳ـ جمع بین دنیا و آخرت

عامل دیگری که موجب جدایی از سیدالشّهدا(ع) و حتی موجب قرار گرفتن در صف ابن زیاد شد، این بود که عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند. با خود تصفیه‌ی حساب نکرده بودند تا بتوانند یکی از این‌دو را انتخاب کنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند. عده‌ای گفتند: سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، نه با سیدالشّهدا(ع) می‌جنگیم و نه با ابن زیاد درگیر می‌شویم، چون سهم ما از بیت‌المال قطع می‌شود. ابن زیاد با ۲۰ الی ۳۰ نفر سرباز به اضافه‌ی ۱۰ یا ۲۰ نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زیاد اول چند نفر از این سران را بالای دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه کنید و بگویید لشکر شام در راه است مقاومت بی‌فایده است. چرا می‌خواهید بجنگید؟ شما که در مقابل لشکر شام نمی‌توانید مقاومت کنید. بعد هم گفت: به مردم بگویید هر کس تا شب در اینجا باقی بماند سهمش از بیت‌المال قطع می‌شود، بعد هم به یکی از همین سران دستور داد تا یک پرچم سفید به دست بگیرد و بگوید: هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است مردم هم گروه گروه زیر پرچم می‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نیرو را با نیرنگ جمع کردند.

اینکه آدم بخواهد جمع بین دنیا و آخرت کند؛ یعنی هم نماز بخواند، هم دین داشته باشد، نه با یزید بجنگد نه با سیدالشّهدا(ع)، مثل کوفیان می‌شود اراده‌ی جمع بین دنیا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشکر نخیله، آمدند با این نیت که انشاءالله صلح می‌شود، بعد هم گفتند: برویم کربلا انشاءالله اتفاقی نمی‌افتد، کم کم کار به جایی رسید که از همدیگر سبقت می‌گرفتند مبادا از غنیمت عقب بمانند و مبادا پیش ابن زیاد بگویند: این افراد کوتاهی کردند. غافل از اینکه؛ تنها ماندن سیدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترین جرم است، لازم نیست با ایشان بجنگیم. همین که دو صف ایجاد شد (صف سیدالشّهدا(ع) و صف یزید)، باید به هر قیمتی شده در صف سیدالشّهدا(ع) باشیم نه در صف ابن زیاد، ولو آخر کار صلح شود. اینکه انسان خیال کند اگر کار به کشتار و ریختن خون سیدالشّهدا(ع) نرسد، در لشکر ابن زیاد بودن جرم نیست، از نقطه ضعف‌های اساسی است. عده‌ای بر این فکر بودند که می‌شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد! حالا ابن زیاد حاکم باشد یا امام حسین(ع) چه فرقی می‌کند. مثل کسانی که الآن در آمریکا هستند و خیال می‌کنند دینشان را هم حفظ می‌کنند، زیرا آمریکا نمی‌گوید نماز نخوانید، اصلاً کاری به دین ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلمانی بهتر و بیشتر است!! غافل از اینکه نبودن در صف سیدالشّهدا(ع) گناه کبیره و اعظم کبائر است. حُر(ره) یک شخصیت بسیار بسیار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه کرده است و یکی از نمونه‌‌ های توبه است. وقتی برای عذرخواهی خدمت سیدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض کرد؛ گمان نمی‌کردم کار ابن زیاد با شما به اینجا برسد! این فکر،‌ خودش عین جرم است، بر فرض که کار ابن زیاد با سیدالشّهدا(ع) به اینجا نمی‌رسید، مگر باید کار به جنگ برسد تا انسان در صف سیدالشّهدا(ع) قرار بگیرید؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زیاد باشد و سیدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

۳/۳ ـ احساس عدم احتیاج به ولی خدا

جرم را تا به آخر نرسیده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنیا و آخرت بودن، تأخیر داشتن، خود را محتاج ولی خدا ندیدن، اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیدالشّهدا(ع) شده است. خیال می‌کردند برای اصلاح شدن نیازی به سیدالشّهدا(ع) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهیای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند. حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم حمام، گفت: وقت این کارها نیست از سیدالشّهدا(ع) نامه رسیده، باید رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف کربلا رفتند. این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیدالشّهدا(ع) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. خیلی هم دوست دارد به حضرت کمک کند ولی از قبل فرصت‌ها را تخمین نزده، خودش را مهیا نکرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پیدا است چنین آدمی عقب می‌افتد. اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌ مشغولی انسان، ولی خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در کار امام زمان(عج)چه وظیفه‌ای دارم، مشکل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمی‌دارد، نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم. در صلواتی که از امام حسن عسکری(ع) برای امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره»[۱۰] خدایا او را یاری کن و به وسیله‌ی او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن. به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم، اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولی خدا دور می‌کند. اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولی خدا موفق می‌شود، همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است. همه‌ی‌ کارهایش را کرده، نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد. حالا که سیدالشّهدا(ع) به میدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نیست اینها را باید قبلاً می‌خواند باید خود را به هر قیمتی شده به سیدالشّهدا(ع) برسانی ولو اینکه این دو رکعت نماز را نخوانی ولو همه‌ قرض عالم روی دوش تو باشد، تا بروی قرضت را بدهی کار تمام شده است.

در هر صورت، این آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملی است که موجب جدا شدن افراد مختلف، از سیدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

پى‏نوشت‏:

[۱] ـ ابن طاووس، لهوف، ص ۸۸، ترجمه‌ی رجالی تهرانی.

[۲] ـ نقل شده که پدر ابوبکر، ابوقحافه، به پسرش گفت اگر بنا بر سن باشد من از تو پیرتر هستم.

[۳] ـ عموی امام رضا(ع) و احتمالاً همان کسی هستند که در گلزار قم مدفونند.

[۴] ـ سوره‌ی نحل (۱۶)، آیه‌ی ۴۴٫

[۵] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۱۹٫

[۶] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۳۱٫

[۷] ـ سوره‌ی بلد (۹۰) آیه ۱۰؛ انسان را به راه خیر و شر هدایت کردیم.

[۸] ـ سوره‌ی انعام (۶)، آیه‌ی ۱۱۲٫

[۹] ـ خود این سخنان، حجت علیه آنها است. شما که می‌دانید سیدالشّهدا(ع) کسی است که اگر برود زمین از حجت خالی می‌شود چرا او را تنها گذاشتید؟

[۱۰] ـ محدّث قمی، مفاتیح ‌الجنان، ص ۱۰۱۵٫

منبع : نشریه موعود

سید محمدمهدی میرباقری

شهید مطهرى و صلح امام حسن(ع

اشاره:

در این مقاله پرسشهاى خود را بر آثار استاد شهید مطهرى عرضه مى‏کنیم و پاسخ ۸ پرسش مربوط به صلح امام حسن علیه‏السلام و تفاوت دوران ایشان با عصر امام حسین علیه‏السلام را از زبان و قلم استاد مرور مى‏کنیم. ۱. سؤال: ابتدا مناسب است نظرتان را راجع به جایگاه صلح در اسلام جویا شویم؛ بفرمایید آیا اساساً صلح در شرایط خاصّ بر امام مسلمین جایز و لازم خواهد بود یاخیر؟

جواب: به طور کلّى و هم تاریخ اسلام نشان مى‏دهد که براى امام و پیشواى مسلمین، در یک شرایط خاصّى (صلح) جایز است و احیاناً لازم و واجب است که قرارداد صلح امضا کند، هم چنان که پیغمبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم رسماً این کار را در موارد مختلف انجام داد؛ هم با اهل کتاب در یک مواقع معیّنى قرارداد صلح امضا کرد و هم حتّى با مشرکین قرارداد صلح امضا کرد، و در مواقعى هم البته مى‏جنگید…

این مطلب معقول نیست که بگوییم: یک دین یا یک سیستم (هرچه مى‏خواهید اسمش را بگذارید) اگر قانون جنگ را مجاز مى‏داند، معنایش این است که (آن را) در تمام شرایط (لازم مى‏داند) و در هیچ شرایطى صلح و به اصطلاح همزیستى؛ یعنى متارکه جنگ را جایز نمى‏داند؛ کما اینکه نقطه مقابلش هم غلط است که یک کسى بگوید: اساساً ما دشمن جنگ هستیم به طور کلّى و طرفدار صلح هستیم به طور کلّى. اى بسا جنگ‏ها که مقدمه صلح کامل‏تر است و اى بسا صلح‏ها که زمینه را براى یک جنگ پیروزمندانه، بهتر فراهم مى‏کند.۱

۲. سؤال: به نظر مى‏رسد که امام حسن علیه‏السلام در شرایط و وضعیتى قرار گرفت که مجبور شد در آن شرایط صلح کند، ولى امام حسین علیه‏السلام حاضر به صلح نشد. آیا شرایط دوره امام حسین علیه‏السلام با شرایط زمان امام حسن علیه‏السلام تفاوت زیادى داشت که ایشان تن به صلح ندادند؟

جواب: تفاوت خیلى فراوان و زیادى (وجود) دارد. حال من جنبه‏هاى مختلفش را برایتان عرض مى‏کنم، بعد آقایان خودشان قضاوت کنند.

مسند خلافت

اوّلین تفاوت این است که امام حسن در مسند خلافت بود و معاویه هم به عنوان یک حاکم، گو اینکه تا آن وقت خودش را به عنوان خلیفه و امیرالمؤمنین نمى‏خواند؛ و به عنوان یک نفر طاغى و معترض در زمان امیرالمؤمنین قیام کرد؛ به عنوان اینکه من خلافت على را قبول ندارم، به این دلیل که على کشندگان عثمان را که خلیفه بر حقّ مسلمین بوده، پناه داده است و حتّى خودش هم در قتل خلیفه مسلمین شرکت داشته است؛ پس على خلیفه بر حقّ مسلمین نیست. معاویه خودش به عنوان یک نفر معترض ـ و به عنوان یک دسته معترض ـ تحت عنوان مبارزه با حکومتى که بر حق نیست و دستش به خون حکومت پیشین آغشته است (قیام کرد). تا آن وقت ادّعاى خلافت هم نمى‏کرد و مردم نیز او را تحت عنوان امیرالمؤمنین نمى‏خواندند. همین طور مى‏گفت که ما یک مردمى هستیم که حاضر نیستیم از آن خلافت پیروى بکنیم.

امام حسن علیه‏السلام بعد از امیرالمؤمنین علیه‏السلام در مسند خلافت قرار مى‏گیرد. معاویه هم روز به روز نیرومندتر مى‏شود. به علل خاصّ تاریخى، وضع حکومت امیرالمؤمنین در زمان خودش، که امام حسن علیه‏السلام هم وارث آن وضع حکومت بود، از نظر داخلى تدریجاً ضعیف‏تر مى‏شود به طورى که نوشته‏اند بعد از شهادت امیرالمؤمنین، به فاصله هجده روز ـ که این هجده روز هم عبارت است از مدتى که خبر به سرعت رسیده به شام و بعد معاویه بسیج عمومى و اعلام آمادگى کرده است ـ معاویه حرکت مى‏کند براى فتح عراق. در اینجا وضع امام حسن یک وضع خاصّى است؛ یعنى خلیفه مسلمین است که یک نیروى طاغى و یاغى علیه او قیام کرده است. کشته شدن امام حسن علیه‏السلام در این وضع، یعنى کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز خلافت. مقاومت امام حسن علیه‏السلام تا سرحدّ کشته شدن نظیر مقاومت عثمان بود در زمان خودش نه نظیر مقاومت امام حسین علیه‏السلام .

امام حسین وضعش وضع یک معترض بود در مقابل حکومت موجود.۲ اگر کشته مى‏شد، که کشته هم شد، کشته شدنش افتخارآمیز بود، همین طور که افتخارآمیز هم شد. اعتراض کرد به وضع موجود و به حکومت موجود و به شیوع فساد و به اینکه اینها صلاحیّت ندارند و در طول بیست سال ثابت کردند که چه مردمى هستند؛ و روى حرف خودش هم آن قدر پافشارى کرد تا کشته شد. این بود که قیامش یک قیام افتخارآمیز و مردانه تلقّى مى‏شد و تلقّى هم شد.

امام حسن وضعش از این نظر درست معکوس وضع امام حسین است؛ یعنى کسى است که در مسند خلافت جاى گرفته است. دیگرى معترض به او است. و اگر کشته مى‏شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته شده بود.۳

پس اگر امام حسن علیه‏السلام مقاومت مى‏کرد نتیجه نهائیش آن طور که ظواهر تاریخ نشان مى‏دهد، کشته شدن بود اما کشته شدن امام و خلیفه در مسند خلافت؛ ولى کشته شدن امام حسین علیه‏السلام کشته شدن یک نفر معترض بود.۴

۳. سؤال: اینکه مى‏فرمایید «اگر امام حسن علیه‏السلام قیام مى‏کرد و کشته مى‏شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته مى‏شد» مگر چه تالى فاسدى داشت؟

جواب: (کشته شدن خلیفه مسلمین در مسند خلافت) خودش یک مسأله‏اى است که حتى امام حسین هم از مثل این جور قضیه احتراز داشت که کسى در جاى پیغمبر و در مسند خلافت پیغمبر کشته شود. ما مى‏بینیم که امام حسین حاضر نیست که در مکه کشته شود. چرا؟ فرمود: این احترام مکه است که از میان مى‏رود. به هر حال مرا مى‏کشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بکشند که هتک حرمت خانه خدا هم شده باشد؟!

ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در وقتى که شورشیان در زمان عثمان شورش مى‏کنند،۵ فوق العاده کوشش دارد که خواسته‏هاى آنها انجام شود نه اینکه عثمان کشته شود. (این در نهج البلاغه هست) از عثمان دفاع مى‏کرد، که خودش فرمود: من این قدر از عثمان دفاع کردم که مى‏ترسم گنهکار باشم؛ «خَشیتُ اَنْ اَکُونَ آثِماً».۶ ولى چرا از عثمان دفاع مى‏کرد؟ آیا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، آن دفاع شدیدى که مى‏کرد، مى‏گفت: من مى‏ترسم که تو خلیفه مقتول باشى. این براى عالم اسلام ننگ است که خلیفه مسلمین را در مسند خلافت بکشند. بى‏احترامى است به مسند خلافت. این بود که مى‏گفت: اینها خواسته‏هاى مشروعى دارند، خواسته‏هاى اینها را انجام بده، بگذار اینها برگردند بروند.۷

۴. سؤال: آیا نمى‏توان این عمل على علیه‏السلام را چنین تحلیل نمود که شورشیان حرف‏هاى حق خود را مطرح نکنند و دست خلیفه وقت را بر مظالمش بازتر گردانند؟

جواب: (خیر) امیرالمؤمنین نمى‏خواست به شورشیان بگوید: کار نداشته باشید، حرف‏هاى حق خودتان را نگویید، حالا که این سرسختى نشان مى‏دهد پس شما بروید در خانه هایتان بنشینید که قهراً دست خلیفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود. این حرف را هم البتّه نمى‏زد و نباید هم مى‏گفت، اما این را هم نمى‏خواست که عثمان در مسند خلافت کشته شود، و آخرش هم على‏رغم تمایل امیرالمؤمنین (این امر واقع شد).۸

۵. سؤال: آیا به نظر جنابعالى بى‏نتیجه بودن جنگ امام حسن علیه‏السلام با معاویه مى‏تواند به عنوان یک تفاوت اصلى مطرح گردد؟

جواب: (بله) تفاوت دومى که در کار بود این بود که درست است که نیروهاى عراق، یعنى نیروهاى کوفه ضعیف شده بود اما این نه بدان معنى است که به کلّى از میان رفته بود، و اگر معاویه همین طور مى‏آمد یک جا فتح مى‏کرد، بلاتشبیه آن طور که پیغمبر اکرم مکّه را فتح کرد، به آن سادگى و آسانى؛ با اینکه بسیارى از اصحاب امام حسن علیه‏السلام به حضرت خیانت کردند و منافقین زیادى در کوفه پیدا شده بودند و کوفه یک وضع ناهنجارى پیدا کرده بود که معلول علل و حوادث تاریخى زیادى بود.

یکى از بلاهاى بزرگى که در کوفه پیدا شد، مسأله پیدایش «خوارج» بود که خود خوارج را امیرالمؤمنین معلول آن فتوحات بى‏بند و بار مى‏داند، آن فتوحات پشت سر یکدیگر بدون اینکه افراد یک تعلیم و تربیت کافى بشوند، که در نهج البلاغه هست.

مردمى که تعلیم و تربیت ندیده‏اند، اسلام را نشناخته‏اند و به عمق تعلیمات اسلام آشنا نیستند، آمده‏اند در جمع مسلمین، تازه از دیگران هم بیشتر ادّعاى مسلمانى مى‏کنند.

به هرحال، در کوفه یک چند دستگى پیدا شده بود. این جهت را هم، همه اعتراف داریم که دست کسى که پایبند به اصول اخلاق و انسانیّت و دین و ایمان نیست، بازتر است از دست کسى که پایبند این جور چیزهاست.

معاویه در کوفه یک پایگاه بزرگى درست کرده بود که با پول ساخته بود، جاسوس هایى که مرتّب مى‏فرستاد به کوفه، از طرفى پول‏هاى فراوانى پخش مى‏کردند و وجدان‏هاى افراد را مى‏خریدند و از طرف دیگر شایعه پراکنى‏هاى زیاد مى‏کردند و روحیه‏ها را خراب مى‏نمودند. اینها همه به جاى خود، در عین حال اگر امام حسن ایستادگى مى‏کرد، یک لشکر انبوه در مقابل معاویه به وجود مى‏آورد، لشکرى که شاید حدّاقل سى چهل هزار نفر باشد، و شاید ـ آن طور که در تواریخ نوشته‏اند ـ تا صدهزار هم امام حسنمى‏توانست لشکر فراهم کند که تا حدّى برابرى کند با لشکر جرّارِ صد و پنجاه هزار نفرى معاویه. نتیجه چه بود؟ در صفّین امیرالمؤمنین که در آن وقت نیروى عراق بهتر و بیشتر هم بود، هجده ماه با معاویه جنگید، بعد از هجده ماه که نزدیک بود معاویه شکست کامل بخورد، آن نیرنگ قرآن سرنیزه بلند کردن را اجرا کردند.

اگر امام حسن مى‏جنگید، یک جنگ چند ساله‏اى میان دو گروه عظیم مسلمین شام و عراق رخ مى‏داد و چندین ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى‏شدند بدون آنکه یک نتیجه نهایى در کار باشد.۹

۶. سؤال: آیا از تاریخ نمى‏توان برداشت نمود که اگر امام حسن علیه‏السلام با معاویه به جنگ برمى‏خاست، احتمال پیروزى ایشان بر معاویه بیشتر باشد؟

جواب: احتمال اینکه (امام حسن علیه‏السلام ) بر معاویه پیروز مى‏شدند، آن طور که شرایط تاریخ نشان مى‏دهد، نیست و احتمال بیشتر این است که در نهایت امر، شکست از آنِ امام حسن باشد. این چه افتخارى بود براى امام حسن که بیاید دو سه سال جنگى بکند که در این جنگ از دو طرف چندین ده هزار و شاید متجاوز از صدهزار نفر کشته بشوند و نتیجه نهائیش یا خستگى دو طرف باشد که بروند سرجاى خودشان و یا مغلوبیّت امام حسن و کشته شدنش در مسند خلافت! اما امام حسین یک جمعیّتى دارد که همه آن هفتاد و دو نفر است، تازه آنها را هم مرخّص مى‏کند، مى‏گوید: مى‏خواهید بروید، بروید؛ من خودم تنها هستم. آنها ایستادگى مى‏کنند تا کشته مى‏شوند، یک کشته شدن صد درصد افتخارآمیز.۱۰

۷. سؤال: به نظر جنابعالى آیا مسأله «بیعت»، «دعوت» و «امر به معروف و نهى از منکر» که در قیام امام حسین علیه‏السلام دخالت داشتند، در زمان امام حسن علیه‏السلام نیز وجود داشتند؟

جواب: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در سایر شرایط نیز خیلى با یکدیگر فرق داشتند. سه عامل اساسى در قیام امام حسین علیه‏السلام دخالت داشته است، هرکدام از این عامل را که ما در نظر بگیریم، مى‏بینیم در زمان امام حسن به شکل دیگر است.

مسأله بیعت

عامل اوّل که سبب قیام امام حسین علیه‏السلام شد، این بود که حکومت ستمکار وقت از امام حسین علیه‏السلام بیعت مى‏خواست: «خُذِ الحُسَینَ بِالْبَیْعَهِ اَخْذاً شَدیداً لَیْسَ فیهِ رُخْصَهٌ؛ حسین را بگیر براى بیعت، محکم بگیر، هیچ گذشت هم نباید داشته باشى. حتماً باید بیعت کند.» از امام حسین علیه‏السلام تقاضاى بیعت مى‏کردند. از نظر این عامل، امام حسین جوابش فقط این بود: نه، بیعت نمى‏کنم. و نکرد، جوابش منفى بود.

امام حسن علیه‏السلام چطور؟ آیا وقتى که قرار شد با معاویه صلح کند، معاویه از امام حسن تقاضاى بیعت کرد که تو بیا با من بیعت کن؟ (بیعت، یعنى قبول خلافت) نه، بلکه جزء موادّ صلح بود که تقاضاى بیعت نباشد و ظاهراً احدى از مورّخین هم ادّعا نکرده است که امام حسن یا کسى از کسانِ امام حسن علیه‏السلام یعنى امام حسین، برادرها و اصحاب و شیعیان امام حسن آمده باشد با معاویه بیعت کرده باشد. ابداً صحبت بیعت در میان نیست.

بنابراین «مسأله بیعت» که یکى از عواملى بود که امام حسین را وادار کرد مقاومت شدید بکند، در جریان کار امام حسن نیست.

مسأله دعوت کوفه

عامل دوم قیام امام حسین، «دعوت کوفه» بود به عنوان یک شهر آماده. مردم کوفه بعد از اینکه بیست سال حکومت معاویه را چشیدند و زجرهاى زمان معاویه را دیدند و مظالم معاویه را تحمّل کردند واقعاً بى‏تاب شده بودند که حتى مى‏بینید بعضى۱۱ معتقدند که واقعاً در کوفه یک زمینه صد در صد آماده‏اى بود و یک جریان غیر مترقّب، اوضاع را دگرگون کرد.

مردم کوفه هجده هزار نامه مى‏نویسند براى امام حسین و اعلام آمادگى کامل مى‏کنند. حال که امام حسین علیه‏السلام آمد و مردم کوفه یارى نکردند، البته همه مى‏گویند: پس زمینه کاملاً آماده نبوده؛ ولى از نظر تاریخى اگر امام حسین به آن نامه‏ها ترتیب اثر نمى‏داد، مسلّم در مقابل تاریخ محکوم بود، مى‏گفتند: یک زمینه بسیار مساعدى را از دست داد؛ و حال آنکه در کوفه امام حسن، اوضاع درست برعکس بود. یک کوفه خسته و ناراحتى بود، یک کوفه متفرّق و متشتّتى بود، یک کوفه‏اى بود که در آن هزار جور اختلاف عقیده پیدا شده بود، کوفه‏اى بود که ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در روزهاى آخر خلافتش مکرّر از مردم کوفه و از عدم آمادگى‏شان شکایت مى‏کند و همواره مى‏گوید: «خدایا! مرا از میان این مردم ببر و بر اینها حکومتى مسلّط کن که شایسته آن هستند تا بعد، اینها قدر حکومت مرا بدانند.»۱۲

۸. سؤال: اینکه فرمودید «کوفه آماده» آیا منظورتان این است که کوفه آمادگى واقعى داشت؟

جواب: اینکه عرض مى‏کنم کوفه آماده؛ یعنى بر امام حسین اتمام حجّتى شده بود. نمى‏خواهم مثل بعضى‏ها بگویم: کوفه یک آمادگى واقعى داشت و امام حسین هم واقعاً روى کوفه حساب مى‏کرد. نه، اتمام حجّت عجیبى بر امام حسین شد که فرضاً هم زمینه آماده نباشد، او نمى‏تواند آن اتمام حجّت را نادیده بگیرد.

از نظر امام حسن چطور؟ از نظر امام حسن اتمام حجت، برخلاف شده بود؛ یعنى مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگى نداریم. آن چنان وضع داخلى کوفه بد بود که امام حسن خودش از بسیارى از مردم کوفه محترز بود و وقتى که بیرون مى‏آمد ـ حتى وقتى که به نماز مى‏آمد ـ در زیر لباس‏هاى خود زره مى‏پوشید براى اینکه خوارج و دست پرورده‏هاى معاویه زیاد بودند و خطر کشته شدن ایشان وجود داشت، و یک دفعه حضرت در حال نماز بود که به طرفش تیراندازى شد. ولى چون در زیر لباس‏هایش زره پوشیده بود، تیر کارگر نشد و الاّ امام را در حال نماز با تیر از پا درآورده بودند.

«پس، از نظر دعوت مردم کوفه که بر امام حسین اتمام حجّتى بود ـ و چون اتمام حجّت بود باید ترتیب اثر مى‏داد ـ در مورد امام حسن، برعکس، اتمام حجّت برخلاف بوده و مردم کوفه تقریباً عدم آمادگى‏شان را اعلان کرده بودند.»

مسأله امر به معروف و نهى از منکر

عامل سومى که در قیام امام حسین علیه‏السلام وجود داشت، «عامل امر به معروف و نهى از منکر» بود؛ یعنى قطع نظر از اینکه از امام حسین بیعت مى‏خواستند و او حاضر نبود بیعت کند، و قطع نظر از اینکه مردم کوفه از او دعوت کرده بودند و اتمام حجّتى بر امام حسین شده بود و او براى اینکه پاسخى به آنها داده باشد، آمادگى خودش را اعلام کرد؛ قطع نظر از اینها، مسأله دیگرى وجود داشت که امام حسین تحت آن عنوان قیام کرد، یعنى… مسأله امر به معروف و نهى از منکر. مسأله اینکه معاویه از روزى که به خلافت رسیده است، در مدت این بیست سال هرچه عمل کرده است، برخلاف اسلام عمل کرده است؛ این حاکم، جائر و جابر است، جور و عدوانش را همه مردم دیدند و مى‏بینید احکام اسلام را تغییر داده است، بیت المال مسلمین را حیف و میل مى‏کند، خون‏هاى محترم را ریخته است، چنین کرده، چنان کرده، حالا هم بزرگ‏ترین گناه را مرتکب شده است و آن، اینکه بعد از خودش پسر شرابخوار و قمارباز و سگباز خودش را (به عنوان ولایتعهد) تعیین کرده و به زور سرجاى خودش نشانده است، بر ما لازم است که به اینها اعتراض کنیم، چون پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «مَن رَأى سُلطاناً جائراً مُستَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّهِ رسولِ اللّه، یَعملُ فى عِبادِ اللّه بِالاثمِ وَالعُدوانِ، فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَ لاقَولٍ، کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ یُدخِلَهُ مُدْخَلَهُ، اَلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِموا طاعَهَ الشَّیطانِ…»۱۳؛ اگر کسى حاکم ستمگرى را به این وضع و آن وضع و با این نشانى‏ها ببیند و اعتراض نکند به عملش یا گفته‏اش، آن چنان مرتکب گناه شده است که سزاوار است خدا او را به همان عذابى معذّب کند که آن حکمران جائر را معذّب مى‏کند.

اما در زمان معاویه در اینکه مطلب بالقوه همین طور بود، بحثى نیست. براى خود امام حسن علیه‏السلام که مسأله، محلّ تردید نبود که معاویه چه ماهیّتى دارد ولى معاویه در زمان على علیه‏السلام معترض بوده است که: من فقط مى‏خواهم خونخواهى عثمان را بکنم. و حال (در زمان امام حسن) مى‏گوید: من حاضرم به کتاب خدا و به سنّت پیغمبر و به سیره خلفاى راشدین صد در صد عمل کنم، براى خودم جانشین معیّن نمى‏کنم. بعد از من خلافت مالِ حسن بن على است و حتى بعد از او مالِ حسین بن على است. یعنى به حقّ آنها اعتراف مى‏کند، فقط آنها تسلیم امر بکنند. (کلمه‏اى هم که در مادّه قرارداد بوده، کلمه «تسلیم امر» است)یعنى کار را به من واگذار کنند، همین مقدار؛ امام حسن عجالتاً کنار برود، کار را به من واگذار کند و من به این شرایط عمل مى‏کنم.

ورقه «سفید امضاء» فرستاد، یعنى کاغذى را زیرش امضا کرد، گفت: هر شرطى که حسن بن على خودش مایل است در اینجا بنویسد، من قبول مى‏کنم؛ من بیش از این نمى‏خواهم که من زمامدار باشم و الاّ من به تمام مقرّرات اسلامى صد در صد عمل مى‏کنم. تا آن وقت هم هنوز صابون اینها به جامه مردم نخورده بود.

حال فرض کنیم الآن ما در مقابل تاریخ این جور قرار گرفته بودیم که معاویه آمد یک چنین کاغذ سفید امضائى براى امام حسن فرستاد و چنین تعهّداتى را قبول کرد، گفت: تو برو کنار، مگر تو خلافت را براى چه مى‏خواهى؟ مگر غیر از عمل کردن به مقرّرات اسلامى است؟ من مجرى منویّات تو هستم، فقط امر دائر است که آن کسى که مى‏خواهد کتاب و سنّت الهى را اجرا بکند، من باشم یا تو. آیا تو فقط به خاطر اینکه آن کسى که این کار را مى‏کند، تو باشى مى‏خواهى چنین جنگ خونینى را به پا بکنى؟! اگر امام حسن علیه‏السلام با این شرایط، تسلیم امر نمى‏کرد، جنگ را ادامه مى‏داد، دو سه سال مى‏جنگید، دهها هزار نفر آدم کشته مى‏شدند، ویرانى‏ها پیدا مى‏شد و عاقبت امر هم خود امام حسن علیه‏السلام کشته مى‏شد، امروز، «تاریخ» امام حسن را ملامت مى‏کرد، مى‏گفت: در یک چنین شرایطى (باید صلح مى‏کرد) پیغمبر هم در خیلى موارد صلح کرد، آخر یک جا هم آدم باید صلح کند.

(آرى، اگر ما نیز در آن زمان بودیم مى‏گفتیم:) غیر از این نیست که معاویه مى‏خواهد خودش حکومت کند، بسیار خوب خودش حکومت کند؛ نه از تو مى‏خواهد که او را به عنوان خلیفه بپذیرى، نه از تو مى‏خواهد که او را امیرالمؤمنین بخوانى،۱۴ نه از تو مى‏خواهد که با او بیعت کنى، و حتى اگر بگویى جان شیعیان در خطر است، امضاء مى‏کند که تمام شیعیان پدرت على در امن و امان، و روى تمام کینه‏هاى گذشته‏اى که با آنها در صفّین دارم، قلم کشیدم؛ از نظر امکانات مالى حاضرم مالیات قسمتى از مملکت را نگیرم و آن را اختصاص بدهم به تو که به این وسیله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و خودت و شیعیان و کسان خودت را آسوده اداره کنى. اگر امام حسن علیه‏السلام با این شرایط (صلح را) قبول نمى‏کرد، امروز در مقابل تاریخ، محکوم بود. قبول کرد، وقتى که قبول کرد، تاریخ آن طرف را محکوم کرد.۱۵

پى‏نوشت:

۱. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۲ و ۸۳.

۲. حالا من کار ندارم که در این جهت تفاوتى هست که امام حسین معترض بر حق بود و امام حسن امام برحق و معترضش معترض باطل؛ وضع را از نظر اجتماعى عرض مى‏کنم.

۳. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۳ـ۸۵.

۴. همان، ص ۸۶.

۵. که به حق هم شورش کرده بودند؛ یعنى اعتراض‏هاى‏شان همه به جا بود. (سنّى‏ها هم اکنون قبول دارند که معترضین به عثمان اعتراض‏هاى‏شان به جا بود) و لذا على(ع) در دوره خلافتش هم، اینها را گرامى مى‏داشت. در میان معترضین و قتله عثمان، افرادى مثل محمد بن ابى‏بکر و مالک اشتر بودند، و اینها بعدها از خواص و از خصّیصین امیرالمؤمنین شدند، چنانکه قبل از آن هم بودند.

۶. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه ۲۴۰، ص ۲۶۹.

۷. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۵ و ۸۶.

۸. همان، ص ۸۶.

۹. همان، ص ۸۶ـ۸۸.

۱۰. همان، ص ۸۸.

۱۱. مثل نویسنده «شهید جاوید».

۱۲. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۹ و ۹۰.

۱۳. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰.

۱۴. قید کردند که معاویه هیچ گاه توقّع نداشته باشد که امام حسن او را «یا امیرالمؤمنین» خطاب کند.

۱۵. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۹۰ـ۹۴.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه‏هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی‏هایى را می‏طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه‏السلام اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شایسته‏ترین‏ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری‏اند.

از نگاه امام حسن علیه‏السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده‏اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده‏اند:

۱. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲. تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه‏هایى از سخنان امام حسن علیه‏السلام پیرامون تعارض یاد شده را می‏خوانیم:

۱. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه‏السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه‏السلام قبل از جنگ، نامه‏اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وفات یافت، عرب‏ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب‏ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب‏ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده‏اى که شایستگی‏اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده‏اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده‏اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می‏دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه‏السلام و معاویه، نشان می‏دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می‏کوشد خود را شایسته‏تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه‏گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می‏شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه‏السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می‏کند و نتیجه می‏گیرد که چون شایستگی‏هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه‏السلام با او بیعت کند.۲

۲. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه‏اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی‏سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره‏اى به شایستگی‏هاى غیر قابل انکار اهل‏بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می‏کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می‏گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده‏ایم… ما از کسى نام نمی‏بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می‏خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گوش می‏دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می‏کرد و زمین برکاتش را می‏داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی‏کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می‏بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی‏کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه‏هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

۴. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه‏السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی‏اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می‏گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می‏گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت‏ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می‏گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته‏اند که به امامت شایسته‏تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه‏السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته‏زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می‏کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می‏بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان‏شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی‏خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه‏السلام

۱. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه‏السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه‏السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه‏السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می‏داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می‏کنیم:

استقبال‏نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه‏السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی‏درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی‏امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی‏سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی‏امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه‏السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می‏کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی‏تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می‏شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می‏خواهید، می‏پذیریم و این خار در چشم را تحمل می‏کنیم و اگر مرگ را می‏خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می‏داریم و آن را نزد خدا به داورى می‏بریم.»

راوى می‏گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می‏خواهیم.»

۲. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه‏السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم‏گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه‏السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می‏دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب‏هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می‏دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می‏نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه‏السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می‏پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه‏کنم؟ این نامه سعد است که می‏گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته‏اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می‏داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می‏کنم.»

خیانت به امام علیه‏السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت‏هایشان می‏توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه‏ها بود که زیر لباس خود، «زره» می‏پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی‏هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه‏اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه‏السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده‏هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می‏دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی‏گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می‏توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می‏بینم که بر درخانه‏هاى فرزندان آنان ایستاده‏اند و آب و غذا می‏خواهند، ولى آنان دریغ می‏ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده‏اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه‏هایى که به کار نمی‏آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می‏کند: پس از شهادت امام على علیه‏السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه‏السلام فرمود: «دروغ می‏گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می‏کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می‏گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می‏خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می‏روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی‏امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی‏امیه جز زن سالخورده دندان ریخته‏اى نماند، دین خدا را تحریف شده می‏خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه‏السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه‏اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می‏سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه‏ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی‏کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک‏هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده‏ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی‏کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

۳. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه‏اى که امام انگیزه‏اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی‏دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته‏ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه‏السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می‏کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

۴. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می‏کند:

روزى حسن علیه‏السلام با مردم نماز می‏خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه‏السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می‏خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه‏السلام سخن می‏گفت و مردم می‏گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می‏کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می‏کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می‏کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می‏پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی‏هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

۳. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه‏السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می‏زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه‏السلام تنها و بی‏یاور می‏ماند؛ به گونه‏اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می‏کند؛ از جمله می‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی‏دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه‏السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه‏السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی‏اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می‏دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می‏خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می‏یافت، فرار نمی‏کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری‏اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت‏ها و نمونه‏هایى است که یکى پس از دیگرى می‏آید.»۲۱

در برابر اعتراض‏ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می‏جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی‏تعهدند و نیز دوچهره‏اند؛ به ما می‏گویند: دل‏هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی‏یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می‏گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل‏اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می‏بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می‏دانى. و به تو پناه می‏برم و به ریسمان تو می‏آویزم و برتو توکل می‏کنم. خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی‏گمان، پى آمد تنهایى و بی‏یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می‏ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می‏کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه‏السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه‏السلام ) که در آنها می‏گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی‏کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می‏کند و می‏فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه‏السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ‏هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی‏گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ‏هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می‏کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی‏شد، می‏توانست مانع ارتجاع‏هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی‏امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه‏السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه‏السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه‏اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره‏اى که امام حسن علیه‏السلام در آن به سرد می‏برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه‏اى بودند که رویاروى امام حسن علیه‏السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه‏السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت‏هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می‏کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم‏السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می‏دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می‏دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه‏اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب‏هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه‏السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم‏هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می‏شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می‏کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه‏السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می‏کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می‏نویسد: بعد از شهادت على علیه‏السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می‏کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه‏السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه‏السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه‏السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه‏السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه‏السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می‏روند و بیعت می‏کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می‏کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه‏السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه‏هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه‏السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان‏ها می‏دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می‏داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده‏اى نمی‏یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می‏دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت‏هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می‏کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه‏السلام ، نمونه‏هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می‏کنیم.

امام باقر علیه‏السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه‏السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه‏السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می‏دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «روزها و شب‏ها سپرى نمی‏شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می‏خورد و سیر نمی‏شود، امر این امت را به دست می‏گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می‏دانم (که تو نمی‏دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می‏کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی‏امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می‏خورد و سیر نمی‏شود، می‏میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی‏اش به درازا کشد. بدعت‏ها و گمراهی‏ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می‏گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می‏مردیم و این روز را نمی‏دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه‏السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه‏السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی‏امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می‏روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می‏فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی‏امیه بهتر است.

حسین علیه‏السلام به برادرش حسن علیه‏السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده‏ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی‏توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی‏ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می‏خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می‏کرد و گاه برخى از حکمت‏ها و مصلحت‏ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می‏کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می‏دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می‏تابد یا از آن غروب می‏کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه‏السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت‏ها و مصلحت‏ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت‏ها) می‏آوریم:

۵. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی‏ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی‏کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی‏ماند مگر اینکه کشته می‏شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه‏السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی‏کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می‏سازد و می‏فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه‏السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می‏خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می‏شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده‏اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله‏ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می‏دهد.

دینورى می‏گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب‏تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می‏پذیریم و از او بر آن کمک می‏گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می‏گفتند. که امام در پاسخ می‏فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می‏خواهم».۴۸

پی‏نوشت‏:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵. ۲. همان. ۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴. ۴. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱. ۵. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶). ۶. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷. ۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳. ۸. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱. ۱۰. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲

علل و عوامل صلح امام حسن مجتبى (ع)

اشاره:‏

سال سوّم هجرى قمرى است. نیمى از ماه مبارک رمضان گذشته است، على و زهرا این دو نور چشم رسول خدا(ص) لحظه شمارى مى‏کنند تا اوّلین هدیه الهى و نخستین گل خوشبوى درخت نبوّت و ولایت را از خداى خود در این ماه خجسته دریافت دارند. سرانجام در نیمه ماه و در بهترین زمان و مکان این گل خوشبو به دنیا آمد و به امر پروردگار منّان “حسن” نامگذارى شد.

درباره امام حسن مجتبى(ع) و شخصیت، سیره، تاریخ و زندگى نامه وى بسیار نوشته و گفته‏اند و زوایاى مهمى از زندگى وى را به روى مردم گشوده‏اند. ولیکن درباره صلح آن حضرت با معاویه و علل و عوامل پذیرش آن، گرچه سخن‏هاى زیادى گفته شده است، ولى این مبحث هم چنان باز است و جاى بحث و بررسى بیشترى دارد. به ویژه در این عصر که طرح پرسش‏ها و یا ایجاد شبهه‏ها در میان جوانان و نوجوانان، از سوى مغرضان و بدخواهان به صورت گسترده و همه گیر در جریان است و نیاز به پاسخ‏هاى تازه‏اى دارد.

لازم دیدیم، پرسش‏هایى که درباره صلح آن حضرت در (ربیع الثانى سال ۴۱ قمرى) تا کنون مطرح و یا در آینده مطرح خواهند شد، به بیان علمى و تاریخى بررسى و سپس پاسخ آن را عرضه بداریم.

بررسى پرسش‏

بنابر اعتقاد مذهبى شیعیان و پیروان مکتب اهل بیت(ع)، خلافت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، امرى است منصوص و معیّن از جانب پروردگار متعال و خواست و اراده بشرى در آن، راه ندارد و ارتباط بین خدا و جانشین واقعى پیامبر خدا(ص)، خود پیامبر(ص) مى‏باشد.

بدین جهت رسول خدا(ص) بارها این مأموریت را بر عهده گرفت و از جانب پروردگار متعال، جانشین خود را معرفى کرد.

آن حضرت، در ماجراى دعوت اقربین و انذار عشیره خود، در واقعه مباهله، در واقعه غدیر به هنگام بازگشت از سفر حجهالوداع و در مناسبت‏هاى گوناگون دیگر، على بن ابى طالب(ع) را با صراحت به جانشینى خود منصوب کرد و در بسیارى از احادیث و روایات نقل شده از وى، اسامى تمامى امامان معصوم(ع) را به طور مجزّا بیان و امامت آنان را تصریح نمود و علاوه بر شیعیان، بسیارى از علماى اهل سنّت نیز آن‏ها را نقل کرده‏اند.(۱)

امامت بر امت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، شؤونى دارد که حکومت و زمام دارى بر مردم، از جمله آن‏ها است. امامان معصوم(ع) تا جایى که امکان داشت و زمینه براى آنان مهیا بود، براى به دست گرفتن حکومت اقدام مى‏کردند. امام على بن ابى طالب (ع) به همراه همسر مهربانش حضرت فاطمه زهرا(س) و یارى برخى از صحابه رسول خدا(ص) پس از رحلت پیامبر خدا(ص) براى به دست گرفتن خلافت اقدام نمود و تلاش‏هاى زیادى به عمل آورد ولى دسیسه‏هاى مخالفان و شرارت دنیا طلبان، مانع از دستیابى وى به حق مسلّم خود شد و به ناچار، از حکومت و زمام دارى دور ماند.

تا این که پس از بیست و پنج سال شکیبایى و بردبارى آن حضرت، مردم به اشتباه خود و پیشى‏نیان خود پى برده و به آن حضرت روى آوردند و حکومت و زمام دارى را با وجود آن حضرت زینت دادند.

امام على(ع) پس از برعهده گرفتن حکومت، براى نیک داشت حکومت و توسعه عدالت تلاش‏هاى زیادى به عمل آورد و با مخالفت‏ها و کار شکنى‏هاى گوناگونى روبه‏رو گردید و در نتیجه، چند جنگ بزرگ را متحمل شد، ولى از پا ننشست و به خلافت خویش ادامه داد، تا این که مورد توطئه و فتنه منافقین و گروه کژ اندیش خوارج قرار گرفت و به دست یکى از آنان به شهادت رسید.

پس از وى امام حسن(ع) به خلافت رسید و پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش امام حسین(ع) به امامت نایل آمد. امام حسین(ع) براى کوتاه کردن دست غاصبان و ظالمان از حکومت و برگرداندن خلافت به مجراى اصلى خود، تلاش فراوانى نمود و قیام بزرگى به نام «قیام عاشورا» پدید آورد، ولى به آن دست نیافت و در این راه، به دست سپاهیان خلیفه غاصب، به شهادت رسید.

امّا امام حسن مجتبى(ع) حکومتى که در اختیار داشت، طى صلحى، آن را به دشمن دیرینه پدرش واگذار کرد.

در حالى که امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش امام على(ع) با میل و رغبت مسلمانان و بیعت فراگیر آنان، به خلافت رسیده و زمان حکومت را به دست گرفته بود. مناطق بزرگى از عالم اسلام مانند یمن، حجاز،بحرین، سواحل خیلج فارس و دریاى عمان، عراق، ایران و مناطق شرقى و خراسان در تحت حکومت وى قرار داشته و وى را در برابر دشمنانش یارى مى‏کردند.

با این حال، امام حسن مجتبى(ع) پس از حدود شش و اندى حکومت، با معاویه بن ابى سفیان صلح کرد و حکومت را ناباورانه به وى واگذار و از حق طبیعى و مسلّم خود درگذشت و براى همیشه از حکومت و خلافت ظاهرى به دور ماند.

در این جا این پرسش مطرح مى‏گردد که آیا صلح با دشمن و چشم‏پوشى از حق خود و حقوق مؤمنان و مسلمانان با مبانى شیعه و مکتب اهل بیت(ع) منافاتى ندارد؟ اصولاً راز پذیرش صلح امام حسن(ع) چه بوده است؟ علل و عواملى که وى را وادار به پذیرش صلح نموده‏اند، چه بوده است؟

پاسخ‏

پاسخ پرسش‏هاى فوق را در ضمن چند نکته بیان مى‏کنیم:

۱- هر یک از پیشوایان و امامان معصوم(ع) به یک فضیلت و برجستگى ویژه‏اى مشهور و معروف شده‏اند، در حالى که همه آنان، از عصمت و طهارت بهره‏مند و داراى اخلاق و صفات کامل انسانى بودند و در هیچ کدامشان نقص و ضعفى عارض نشده و همگى در قلّه شایستگى و برترى قرار داشتند.

در میان آنان، امام حسن مجتبى (ع) به ویژگى بردبارى و صلح خواهى معروف شده است. وى نه تنها پس ازپذیرش صلح، بلکه پیش از آغاز امامت و بر عهده گرفتن امر خلافت، در دوران کودکى، به این صفت کامل انسانى متّصف بود. رسول خدا(ص) در حالى که امام حسن مجتبى(ع) کودکى خردسال بود، درباره‏اش فرمود: انّ إبنى هذا سیّدٌ یصلح اللّه به بین فئتین عظیمتین، یعنى: این پسرم (حسن بن على) همانا شخصیت و سیّد بزرگوارى است که خداوند سبحان به وسیله او، میان دو گروه بزرگ، صلح و آرامش برقرار مى‏کند.

این حدیث شریف، با عبارت‏هاى مختلف، از سوى راویان شیعه و اهل سنّت نقل شده است.(۲)

امامان معصوم (ع) متناسب با شرایط و اوضاع حاکم بر عصر خویش و بنابر وظیفه‏اى که خداوند متعال بر عهده آنان گذاشته بود، اقدام و به آن پاى‏بند بودند. اوضاع عصر امام حسن مجتبى(ع) و شرایط آن زمان، اقتضا مى‏کرد که آن حضرت، على رغم میل باطنى‏اش، صلح با معاویه را به پذیرد و حکومت را به وى واگذارد و این، وظیفه‏اى بود که از سوى پروردگار متعال بر عهده وى گذاشته شده بود. بى تردید راز بسیارى از کردار و رفتار امامان(ع)، به مرور زمان براى شیعیان و پژوهندگان حقیقت خواه روشن گردیده است، ولى راز و سرّ پاره‏اى از آن‏ها شاید تاکنون شفّاف و روشن نشده و شاید آنچه گفته مى‏شود، تنها گمانه‏اى بیش نباشد و در آینده، ادله روشن‏تر و گویاترى پیدا گردد.

درباره صلح امام حسن مجتبى(ع) نیز علل و فلسفه‏هایى بیان شده است که برخى از آن‏ها منطقى و قانع کننده است، ولى ممکن است در وراى آن‏ها، راز بزرگترى وجود داشته که غیر از خود آن حضرت و امامام معصوم(ع) کسى از آن اطلاعى نداشته باشد.

به بیان دیگر، دانش و اطلاعات امامان معصوم(ع) به مراتب بالاتر و عالى‏تر از اطلاعات و دانش دیگران است و آنچه که آن بزرگواران از طریق الهام آسمانى به آن دست یافته و عمل کرده‏اند، عقل سایر دانشمندان و پژوهندگان عالم در دست یابى به آن‏ها ناتوان است.

۲- در دین مبین اسلام، جهاد و جنگ با دشمنان و بدخواهان، داراى ارج و مقام ویژه‏اى است و از عبادت‏هاى بزرگ خدا شمرده مى‏شود، امّا باید دانست که جهاد، اصالتاً و ذاتاً مطلوب اسلام نیست، بلکه به دلیل ضرورت هایى که اجتناب از آن‏ها غیر ممکن است، واجب و مهم شمرده مى‏شود.

خواسته اصلى اسلام براى بشریت، عبارت است از: آزادگى، حقیقت جویى، رفع محرومیت فکرى و اجتماعى، ستم ستیزى و ظلم ناپذیرى، رفع تبعیض نژادى و قومى، برقرارى قسط و عدالت اجتماعى، تقوا پیشه‏گى و خدامحورى در تمام مراحل زندگى.

چنین ارزش‏هاى والا و آرمان‏هاى بلند و مقدّس، در محیطى أمن و آسایش به دست مى‏آید و پیامبران الهى (ع) همگى پس از رفع ستم کارى‏هاى مستکبران و مستبدان در صدد تشکیل چنین محیطى بودند. دعوت اصلى اسلام، همزیستى مسالمت‏آمیز و صلح و آرامش بین مردم، به ویژه میان مسلمانان است.

قرآن کریم، همه انسان‏هاى موحد و مؤمن را به همزیستى و آرامش کامل فرا مى‏خواند و مى‏فرماید: «یا ایّها الّذین آمنوا ادخلوا فى السّلم کافّه؛(۳) یعنى: اى ایمان آورندگان، همگى به صلح و آرامش در آیید.»

در جاى دیگر فرمود: «انّماالمؤمنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم؛(۴) همانا، ایمان آورندگان برادران یکدیگرند، پس میان برادران خود آشتى برقرار نمایید.»

امام حسن مجتبى(ع) که راز دار و سنگربان مقام نبوّت و امامت است، بیش از همه انسان‏ها به پاسدارى از تلاش‏هاى جدّش محمد مصطفى(ص) و عدالت پرورى پدرش على مرتضى(ع) مى‏اندیشید. او خود را در برابر آن‏ها مسؤول مى‏بیند و احساس مى‏کند که با ادامه نبرد و خون ریزى به چنین مقصودى دست نخواهد یافت و راه آسان‏تر و کم خطرترى نیز وجود دارد که آن، صلح است. بنابراین، پذیرش صلح و آرامش، نه تنها منافاتى با مبانى فکرى و عقیدتى مکتب اهل بیت(ع) ندارد، بلکه خواسته اصلى آن مى‏باشد.

۳- صلح امام حسن مجتبى(ع) از انقراض شیعه و نابودى محبان و پیروان مکتب اهل بیت(ع) به دست سپاهیان معاویه پیش‏گیرى کرده است.

معاویه بن ابى سفیان به دلیل کینه‏هاى عصر جاهلیت و نبردهاى خونین قریش بر ضد رسول خدا(ص) که بسیارى از آن‏ها با آتش افروزى و فرماندهى پدرش ابوسفیان شعله ور مى‏شود و از این سو با رهبرى پیامبر اکرم(ص) و مجاهدت‏هاى امیرمؤمنان(ع) به پیروزى سپاه اسلام مى‏انجامید، قلبى آکنده از عداوت و دشمنى نسبت به خاندان پیامبر(ص)و فرزندان امیرمؤمنان(ع) و یاران و شیعیانش در خود احساس مى‏کرد. خلافت امام على بن ابى طالب(ع) و جنگ صفین، آتش کینه نهفته وى را شعله‏ور و او را به تلاش آشکار و پنهان در نابودى مکتب اهل بیت(ع) واداشت.

ادامه نبرد امام حسن(ع) با معاویه و احتمال پیروزى سپاهیان شام بر سپاهیان عراق، آرزوى دیرینه معاویه را برآورده مى‏کرد و او با این بهانه شیطانى، ریشه اسلام ناب محمّدى را مى‏خشکانید و به جاى آن، اسلام تحریف و تفسیر شده امویان را ترویج مى‏نمود.

امام حسن(ع) به این مسئله، فطانت داشت و بدین جهت در برابر گلایه‏ها و انتقادهاى برخى از یاران و شیعیان مى‏فرمود: «ویحکم، ما علمت، واللّه الُّذى عملت خیر لشیعتى ممّا طلعت علیه الشمس او غربت. ألا تعلمون انّنى امامکم مفترض الطّاعه علیکم واحد سیّدى شباب اهل الجنه بنصّ من رسول اللّه(ص) علىّ؟ قالوا: بلى. قال (ع): أما علمتم انّ الخضر(ع) لمّا خرق السّفینه و أقام الجدار و قتل الغلام، کان ذلک سخطالموسى بن عمران، اذ خفى علیه وجه الحکمه فى ذلک،(۵) و کان ذلک عند اللّه تعالى ذکره حکمه و صواباً…(۶)؛واى بر شما، چه مى‏دانید به آنچه که من انجام دادم، به خدا سوگند آنچه که من انجام دادم(یعنى صلح با معاویه) براى شیعیان من، بهتر است از هرچه که بر آن خورشید مى‏تابد و بر آن غروب مى‏کند. آیا نمى‏دانید من امام شما هستم که پیرویم بر شما واجب و فرض است.(آیا نمى‏دانید) من یکى از دو سید و سالار جوانان بهشت، به نصّ رسول خدا(ص) هستم؟ گفتند: بلى، مى‏دانیم. امام (ع) فرمود: آیا دانسته‏اید این موضوع را که حضرت خضر(ع) هنگامى که کشتى را سوراخ، دیوار را بازسازى و پسر بچه‏اى را کشت، موجب ناراحتى و خشم حضرت موسى(ع) گردید؟ زیرا حکمت و فلسفه چنین امورى بر موسى(ع) پنهان و ناآشکار بود، در حالى که آن‏ها در نزد پروردگار متعال، حکیمانه و بر طبق صواب بود.

امام حسن مجتبى(ع) در سخنى دیگر، در پاسخ کسى که وى را پس از پذیرش صلح، با جمله «یا مذلّ المؤمنین» خطاب کرد، فرمود: «ما أنا بمذلّ المؤمنین ولکنّى معزّالمؤمنین. انّى لمّا رأیتکم لیس بکم علیهم قوّه، سلمت الأمر لأبقى أنا و أنتم بین أظهر هم، کما عاب العالم السّفینه لتبقى لأصحابها، و کذلک نفسى و أنتم لنبقى بینهم؛(۷) من، خوار کننده مؤمنان نیستم، بلکه عزّت دهنده آنان مى‏باشم. زیرا هنگامى که دیدم شما(شیعیان) را توان برابرى و ایستادگى با آنان (سپاهیان شام) نیست، أمر حکومت را واگذاردم تا من و شما(على رغم میل آنان) باقى بمانیم. همان طورى که شخص دانایى، یک کشتى را عیب دار مى‏کند تا براى مالکان و سرنشینانش باقى بماند (و از دستبرد غارت‏گران و ظالمان محفوظ بماند). داستان من و شما این چنین است، تا بتوانیم میان دشمنان و مخالفان باقى بمانیم.

هم چنین امام حسن(ع) در پاسخ به پرسش ابوسعید، درباره علت پذیرش صلح با معاویه فرمود:

«ولولا ما أتیت لما ترک من شیعتنا على وجه الأرض احد الّا قتل؛(۸)

اگر من این کار را انجام نمى‏دادم (و با معاویه صلح نمى‏کردم) هیچ شیعه‏اى از شیعیان ما در روى زمین باقى نمى‏ماند و همگى(به دست سپاهیان معاویه) کشته مى‏شدند.

۴- صلح امام حسن(ع) عمل به تقیه بود.

تقیه، یکى از مختصّات و معارف بلند اسلامى، به ویژه مکتب اهل بیت(ع) است. مفهوم تقیه این است که انسان در مواردى از روى ناچارى و ضرورت، خود را مخالف عامه مردم (ناآگاه) و یا حکومت غاصب و ستم کار نشان ندهد و به منظور حفظ اسلام، یا جان و ناموس خود و یا مسلمانى از ابراز و اظهار برخى از معتقدات و یا کردار و رفتار خود چشم پوشى و وضعیت موجود را تحمل کند.

صلح امام حسن(ع) نیز این چنین بود. آن حضرت براى حفظ اسلام و مصون ماندن آن از هرگونه انحراف و اعوجاج و جلوگیرى از کشتار بى‏رحمانه مسلمانان، به ویژه کشتار هدفمند پیروان مکتب اهل بیت(ع)، به ظاهر با قدرت و سلطه زمان خود کنار آمد و حکومت را به وى سپرد. پیداست که تصمیمات تقیه‏اى، تصمیمات اجبارى و لاعلاجى است و تمامى امامان معصوم(ع) در عصر امامت خویش با این مسئله روبه رو بودند، غیر از آخرین آنان، حضرت حجت بن الحسن(ع) که در عصر قیام و حضور وى، هیچ تقیه‏اى جایز نمى‏باشد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز در حدیثى به آن اشاره کرد و فرمود: أما علمتم انّه ما منّا أحد الّا و یقع فى عنقه بیعه لطاغیه زمانه، الّا القائم الّذى یصلّى روح اللّه عیسى بن مریم(ع) خلفه، فانّ اللّه عزّ و جلّ – یخفى ولادته یغیب شخصه لئلّا یکون لأحد فى عنقه بیعه اذا خرج؛(۹) آیا دانستید به این که از ما (امامان معصوم(ع) کسى نیست، مگر این که بیعت طاغى زمانش برگردن اوست، مگر قائم (آل محمد(ص) همان امامى که روح خدا، حضرت عیسى بن مریم(ع) در پشت سرش نماز مى‏خواند. چه این که خداوند متعال، ولادتش را پنهان و وجودش را غایب نمود، تا در آن هنگامى که قیام مى‏کند، بیعت هیچ کس بر عهده او نباشد.

امام حسن مجتبى(ع) در جاى دیگر، در پاسخ معترضان به صلح فرمود: «…و انّ أبى کان یقول: و أىّ شى‏ء أقرّ للعین من التّقیّه، انّ التّقیه جنّه المؤمن، ولولا التّقیّه ما عبداللّه…(۱۰) پدرم (امام على بن ابى‏طالب(ع) مى‏فرمود:

چه چیزى چون تقیّه، مایه روشنایى چشم است؟ همانا تقیه سپر مؤمن است و اگر تقیه نبود، خداوند سبحان، پرستش نمى‏شد.

پیش از همه امامان معصوم(ع)، خود امیرمؤمنان(ع) پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) به مدت بیست و پنج سال با این وضعیت روبه رو بود و به اجبار و اکراه، از حق خود چشم پوشى کرد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز ناچار بود براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، چنین امر مکروهى را به پذیرد. خود آن حضرت در این باره فرمود: «و انّ هذا الأمر الّذى اختلفت فیه أنا و معاویه حقّ کان لى، فترکته له، و انّما فعلت ذلک لحقن دمائکم و تحصین اموالکم،(۱۱) و ان ادرى لعلّه فتنه لکم و متاع الى حینٍ؛(۱۲) همانا در این امرى که من و معاویه درباره آن اختلاف داشتیم(یعنى حکومت و خلافت اسلامى) حقّ من بود، ولى ان را ترک و به وى واگذاردم و این کار را به خاطر حفظ جان و خونتان و هم چنین حفظ مال و دارائى هایتان انجام دادم، و نمى‏دانم شاید این آزمایشى براى شماست و مایه بهره‏گیرى تا مدتى (معیّن) مى‏باشد.»

۵ – کوتاهى سپاهیان‏

شاید مهم‏ترین و اصلى‏ترین علت صلح امام حسن مجتبى(ع) یارى نکردن فرماندهان و همراهى نکردن سپاهیان با آن حضرت بود.

از آن سو، معاویه بن ابى سفیان داراى سپاهى یک دست و جرّار بود، که از آغاز ورود اسلام به منطقه شام و پذیرش اسلام توسط اهالى این منطقه، سایه شوم وى را بر بالاى سرشان احساس کرده و او را امیر فاتح مسلمانان و میزان اسلام و کفر مى‏خواندند و مخالفان و دشمنانش را مخالف اسلام و قرآن مى‏دانستند.

امّا سپاهیان امام حسن مجتبى(ع) داراى چنین نظم و تشکلى نبودند. آنان از میان اقوام و ملیت‏هاى مختلفى برخاسته که پس از رحلت رسول خدا(ص)، چهار خلیفه را دیده و در حکومت خلیفه پنجم به سر مى‏بردند. همان مردمى که جرئت و جسارت کرده و سه خلیفه از چهارخلیفه پیشین را (به حق و یا به ستم) کشتند. اینان داراى مرام واحد و اتحاد کلمه نبودند. گرچه به ظاهر در سپاه امام حسن(ع) حضور داشتند و از امکانات و تجهیزات آن برخوردار بودند، ولى در مواقع خطیر و حسّاس، به فکر و سلیقه خودشان عمل مى‏کردند و از فرماندهى کل قوا، پیروى نمى‏کردند. همان طورى که در عصر امام على(ع) نیز چنین مى‏کردند و آن حضرت را در لحظات حساس و سرنوشت ساز تنها مى‏گذاشتند و به أنحاى مختلف، وسیله آزار و رنجش وى را فراهم مى‏نمودند.

چنین مردم و چنین سپاهى، تحمّل و ظرفیت خواسته‏ها و آرمان والاى امام حسن(ع) را نداشته و او را در برابر سپاه عظیم و یک دست معاویه تنها گذاشته و بسیارى از رزمجویان و سربازان و حتى فرماندهان به سپاه شام پیوسته و بسیارى دیگر سپاه طرفین را رها کرده و به شهرهاى خویش برگشتند و عدّه‏اى نیز با جدا شدن از سپاه، به یاغى‏گرى و غارتگرى روى آوردند. تنها عده کمى از سپاه آن حضرت، ثابت قدم مانده و بر بیعت خود باقى ماندند(شرح این ماجرا را در بخش زندگى نامه امام حسن مجتبى(ع) بیان کردیم.)

امام حسن مجتبى(ع) در ضمن خطبه‏اى به این مطلب اشاره کرد و فرمود: ولو وجدت أعواناً ما سلمت له الأمر، لأنّه محرّم على بنى امیّه؛(۱۳) اگر یار و یاورى مى‏یافتم، حکومت را به معاویه واگذار نمى‏کردم. زیرا حکومت بر بنى امیّه حرام است.

آن حضرت درباره علت عدم لیاقت بنى امیه براى تصدى حکومت و خلافت، فرمود: لو لم یبق لبنى امیّه الّا عجوز درداء، لنهضت دین اللّه عوجاً، و هکذا قال رسول اللّه(ص)(۱۴)؛ اگر از بنى امیّه، جز پیر زنى فرتوت نمانده باشد، همان عجوزه براى کج کردن دین خدا و دور ساختن از مسیر الهى، اقدام و تلاش خواهد کرد و این چیزى است که پیامبر اسلام(ص) به آن خبر داده است.

لازم به یادآورى است که امام حسن مجتبى(ع) نه تنها از سستى، ناهماهنگى و ناهمراهى یاران و سپاهیانش رنج مى‏برد، بلکه از جانب طیفى از آنان، احساس ناامنى و خطر مى‏کرد و آن‏ها عبارت بودند از طایفه گمراه و منافق پیشه خوارج، که در میان سپاهیان امام حسن(ع) پراکنده بودند و اگر دستشان به امام(ع) مى‏رسید، از آسیب‏رسانى به وى هیچ إبا و امتناعى نداشتند (که در بخش زندگى نامه آن حضرت به آن اشاره نمودیم.»

ابن عربى، نویسنده کتاب «احکام القرآن» به این مطلب تصریح کرد و گفت: و منها انّه راى الخوارج احاطوا بأطرافه، و علم انّه ان اشتغل بحرب معاویه استولى الخوارج على البلاد، و ان اشتغل بالخوارج استولى علیه معاویه؛(۱۵) یکى از علل صلح امام حسن مجتبى(ع) این بود که وى مى‏دید خوارج، اطرافش را احاطه کرده (و در همه جا حضور پیدا کردند) و دانست به این که اگر او، جنگ با معاویه را ادامه دهد و در آن معرکه مشغول گردد، خوارج بر بلاد اسلامى دست مى‏یازند و بر آن‏ها مستولى مى‏شوند و اگر وى به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد، معاویه بر بلاد اسلامى و مناطق تحت حکومت وى مستولى مى‏گردد.»

گروه فتنه جوى خوارج، گرچه در ظاهر براى نبرد با سپاهیان شام به سپاه امام حسن مجتبى(ع) پیوسته و از امکانات وى بهره‏مند مى‏شدند، ولى با حماقت‏ها و افراط کارى‏هاى خود، همیشه آب در آسیاب دشمن مى‏ریختند و موجب تضعیف سپاه کوفه و تقویت سپاه شام مى‏شدند. این گروه، چالش‏هاى بزرگى براى امام على بن ابى طالب(ع) به وجود آورده بودند و جنگ نهروان را بر وى تحمیل کرده و سرانجام در مسجد کوفه، وى را به شهادت رساندند.

هم اینک در سپاه امام حسن مجتبى(ع) به فتنه‏انگیزى و پخش شایعات دروغین و بى اساس بر ضد امام حسن(ع) و یاران وفادارش، مشغول بودند و مترصد فرصتى بودند، تا امام حسن(ع) را از سر راه خویش بردارند و به آمال و آرزوهاى شیطانى خود برسند. امام حسن(ع) اگر از دردسرهاى سپاه شام خلاصى مى‏یافت، از دسیسه‏هاى این گروه ستم پیشه رهایى نداشت و با کید و کین ناجوانمردانه آنان، در مسند خلافت به شهادت مى‏رسید.

۶- احساس خستگى مردم از جنگ‏

از دیگر عوامل پذیرش صلح از سوى امام حسن مجتبى(ع) بود. گرچه برخى از بیعت کنندگان با امام حسن مجتبى(ع) در کوفه انتظار داشتند که آن حضرت، جنگ با معاویه را ادامه دهد تا او را از حکومت خودخوانده سرنگون سازد و شام را از سیطره‏اش بیرون آورد، امّا توده مردم به دلیل پشت سرگذاشتن چند جنگ داخلى و دادن کشته‏هاى زیاد و خسارت‏هاى قابل توجه، رغبت چندانى در ادامه نبرد با شامیان نشان نمى‏دادند. مسلمانان، طى چهل سال که از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه منوره و تشکیل حکومت اسلامى مى‏گذشت، علاوه بر غزوات و سریه‏هاى زمان پیامبر اکرم(ص)، در عصر خلفاى سه گانه نیز جنگ‏هاى بزرگ و طولانى مدت با رومیان، ایرانیان و برخى از اقوام و ملل همجوار جزیره العرب را پشت سر گذاشته و در عصر خلافت امام على بن ابى طالب(ع) نیز سه جنگ بزرگ داخلى را تحمّل کرده بودند.

بدین جهت، روحیه رزمى و جنگى چندانى از آنان مشاهده نمى‏شد و جز عده‏اى از شیعیان مخلص و جوانان رزمجو، بقیه در لاک عافیت‏طلبى فرو رفته و به وضع موجود رضایت داده بودند.

به همین لحاظ هنگامى که امام حسن(ع) و یاران نزدیکش چون حجربن عدى و قیس بن سعد انصارى، مردم را به بسیج عمومى و حضور در اردوگاه سپاه دعوت کردند، عده کمى پاسخ مثبت دادند و بقیه رغبتى به آن نشان ندادند.

گردآورى چهل هزار رزمجوى و داوطلب جبهه‏هاى جنگ براى سپاه امام حسن(ع) به آسانى فراهم نگردید، بلکه با تبلیغات و تلاش‏هاى فراوان و همه جانبه امام حسن(ع) و یاران و اصحاب فداکارش مهیا گردید.

شایان ذکر است که با توجه به جمعیت بالاى شهر کوفه و اطراف آن، اگر جنبش عمومى و بسیج سراسرى صورت مى‏گرفت، مى‏بایست بیش از یکصد هزار نفر از این منطقه آماده نبرد مى‏شدند. این غیر از نیروهایى بود که از سایر مناطق عراق، ایران، حجاز، یمن، عمان و ساحل نشینان خلیج فارس مى‏توانستند خود را به سپاه امام حسن(ع) برسانند.

قطب راوندى از حارث همدانى نقل کرد که امام حسن(ع) به مردمى که با وى بیعت کرده و قول مساعدت و همکارى داده بودند، فرمود: ان کنتم صادقین، فموعدما بینى و بینکم معسکر المدائن، فوافونى هناک فرکب، و رکب معه من اراد الخروج، و تخلف عنه خلق کثیر لم یفوا بما قالوه، و بما وعدوه، و غروه کما غروا امیرالمؤمنین (ع) من قبله؛(۱۶) اگر(در گفتارتان) صادقید، وعده گاه من و شما پادگان مدائن است. پس در آن جا به من بپیوندید.

پس آن حضرت، سوار شد و به سوى مدائن حرکت کرد، کسانى که قصد جنگ کرده بودند با وى حرکت نمودند ولى جمعیت زیادى تخلف کرده و به آنچه گفته بودند، وفا نکردند و به آنچه وعده داده بودند، بر سر وعده‏شان نیامدند و او را فریب دادند، همانطورى که پیش از وى پدرش امیرمؤمنان(ع) را فریب داده بودند.

مردم عراق چنان خسته و بى‏رمق بوده و احساس کسالت و بى‏حالى مى‏نمودند، که نشاط و خوشى را از سبط پیامبرخدا(ص) و خلیفه وقت مسلمانان، یعنى امام حسن(ع) سلب نمودند و وى را وادار نمودند تا آنان را با این سخن نکوهش و سرزنش کند: یا عجبا من قوم لاحیاء لهم و لادین مره بعد مره، ولو سلمت الى معاویه الأمر، فایم اللّه لاترون فرجا ابداً مع بنى امیه، واللّه لیسومنّکم سوء العذاب، حتى تتمنّون ان یلى علیکم حبشیا؛(۱۷) شگفت از ملتى که نه حیا دارد و نه هیچ مرتبه‏اى از مراتب دین را. اگر من أمر حکومت را به معاویه تسلیم نمایم، پس به خدا قسم هیچ گاه شما در دولت بنى امیه، فرجى نخواهید یافت(و یا فرح و شادى نخواهید دید). سوگند به خداوند متعال، با بدترین عذاب و آزار با شما بدى خواهند کرد، به طورى که آرزو کنید که (سیاهان) حبشى بر شما حکومت کنند(بهتر است از تحمّل حکومت بنى امیه).

ابن اثیر در این باره گفت: هنگامى که معاویه بن ابى سفیان به امام حسن بن على(ع) پیشنهاد صلح داد، مردم به گرمى آن را پذیرفتند. امام حسن(ع) در خطبه‏اى پیشنهاد معاویه را به اطلاع لشکر خود رسانید و خاطرنشان کرد: ألا و انّ معاویه دعانا الى أمر لیس فیه عزّ و لانصفه. فان اردتم الموت رددناه علیه و حاکمناه الى اللّه – عزّ و جلّ – لظبى السّیوف، و ان اردتم الحیاه قبلناه و أخذنا لکم الرضى؛(۱۸) آگاه باشید، معاویه ما را به امرى فرا مى‏خواند که نه عزّت ما در آن است و نه مطابق با انصاف است. اگر داراى روحیه شهادت‏طلبى هستید، درخواستش را رد کنیم و دست به شمشیر ببریم تا خداوند سبحان میان ما حکم کند، ولى اگر زندگى دنیا را مى‏طلبید، خواسته‏اش اجابت کرده و رضایت شما را فراهم کنیم.

هنگامى که کلام امام(ع) به این جا رسید: فناداه النّاس من کلّ جانب: البقیه، البقیه، فلمّا افردوه أمضى الصلح؛(۱۹) مردم از هر سو فریاد برآوردند که ما زندگى و بقاى دنیایى را مى‏خواهیم، (با این سخن، صلح را بر امام(ع) تحمیل کردندو) امام(ع) پس از آن که از آن‏ها جدا شد، صلح با معاویه را امضاء نمود.

۷- اضمحلال و از هم پاشیدگى کشورهاى اسلامى، خطر دیگرى بود که جامعه مسلمانان را تهدید مى‏کرد.

مسلمانان آن عصر، چه آنانى که در ظلّ حکومت عدالت جویانه امام حسن مجتبى(ع) زندگى مى‏کردند و چه در سیطره حکومت غاصبانه معاویه بن ابى سفیان به سر مى‏بردند با دشمنان مشترکى رو به رو بودند که از هر سو آماده هجوم به مناطق اسلامى و باز پس‏گیرى سرزمین‏هاى آزاد شده بودند. آنان گرچه داراى ملیت، قومیت و دین‏هاى متعدد و مختلف بودند، ولى در یک چیز اتفاق و اتحاد داشتند و آن نابودى اسلام و کشتار بى رحمانه مسلمانان و غارت سرزمین‏هاى اسلامى بود.

از این رو، ادامه اختلاف و کشمش‏هاى داخلى، دشمنان بیرونى، به ویژه رومیان را خوش حال و امیدوار مى‏کرد و زمینه هجوم و تجاوزشان را فراهم مى‏نمود.

امام حسن مجتبى(ع) به عنوان سبط اکبر رسول خدا(ص) و سکان دار اصلى دین و دلسوزترین شخص به مسلمانان و مؤمنان، به این مسئله توجه خاص داشت و اگر معاویه و سپاهیان گمراه وى با بى‏خردى و دنیاطلبى خود زمینه آمال و آرزوى دشمنان خارجى را فراهم مى‏کردند، امام حسن مجتبى(ع) و یاران و شیعیان مخلص او نمى‏توانستند آنان را در این راه مساعدت و همراهى کنند و عقل و شرع حکم مى‏کرد که باید به هر طریق ممکن نبرد میان مسلمانان پایان یابد، تا اصل دین و حیات مسلمانان ادامه یابد.

زیرا اگر امام حسن(ع) نبرد با معاویه را ادامه مى‏داد، یکى از سه اتفاق ذیل روى مى‏داد:

۱- پیروزى سپاه کوفه و سرکوب سپاه شام.

۲- پیروزى سپاه شام و نابودى سپاه کوفه.

۳- عدم پیروزى طرفین و عقب نشینى اجبارى دوسپاه.

در هر صورت، مسلمانان به ضعف و کم توانى مى‏رسیدند و دشمنانشان که سال‏ها خود را تقویت و آماده چنین فرصتى کرده بودند، با هجوم سراسرى و مرگ بار، تومار مسلمانان را پیچیده و جامعه اسلامى را با چالش بزرگ مواجه مى‏نمودند.

در نتیجه، زحمات و تلاش‏هاى پیامبر خدا(ص) و یاران فداکارش به هدر مى‏رفت.

امام حسن(ع) به این أمر فطانت داشت و در سخنى به آن اشاره نموده و فرموده: انّى لمّا رأیت النّاس ترکوا ذلک الّا اهله، خشیت أن تجتثوا عن وجه الارض، فاردت ان یکون للدین فى الارض ناعى؛(۲۰) هنگامى که دیدم مردم جز عده‏اى این کار (جنگ با معاویه) را ترک کردند، ترسیدم که ریشه شما از زمین کنده شود. پس مصمم شدم تا براى دین، در روى زمین فریادگرى باقى بگذارم.

۸ – به وقوع پیوستن خیانتى بزرگ از سوى دنیاپرستان چیزى نبود که بتوان آن را نادیده گرفت. معاویه بن ابى سفیان براى درهم شکستن اتحاد و مقاومت سپاهیان کوفه، رشوه‏ها و جایزه‏هاى زیادى بذل و بخشش کرد و بسیارى از سران و بزرگان قبایل و طوایف و فرماندهان و امیران سپاه را از درهم و دینار و وعده‏هاى کاذب بهره‏مند کرده و آنان را به خود و روى گردانى از امام حسن(ع) جلب نموده بود. به طورى که برخى از آنان، نامه‏هایى براى معاویه نوشته و اظهار پیروى و فرمانبردارى از او نمودند و برخى دیگر، پا را از این فراتر گذاشته به وى نوشتند که اگر وى بخواهد، حسن بن على(ع) را دستگیر و به سپاه شام تحویل دهند و یا بر او شورش نموده و وى را به طورى پنهانى به قتل رسانند.(۲۱)

در حقیقت، اگر امام حسن(ع) صلح را نمى‏پذیرفت این خطر بزرگ وجود داشت که جاه طلبان و منافقان، وى را دستگیر و تسلیم سپاه شام کنند و یا براى تقرّب به دستگاه معاویه و خوش آیند بنى امیه، امام(ع) را ناجوانمردانه ترور و به شهادت برسانند.

در هر صورت، این یک پیروزى براى سپاه شام و فضیلت و منقبتى براى معاویه بود و براى خاندان نبوّت و امامت، شکست به شمار مى‏آمد.

امام حسن(ع) در این باره فرمود: به خدا سوگند، اگر با معاویه نبرد مى‏کردم، مرا مى‏گرفتند و به وى تسلیم مى‏نمودند. به خدا سوگند، اگر با او مسالمت کنم و عزیز باشم، برایم دوستداشتنى‏تر است از این که در حالى که اسیرش باشم مرا بکشد و یا بر من منّت گذارد و تا پایان روزگار این عار بر بنى‏هاشم بماند و معاویه همیشه خودش و أعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد.(۲۲)

۹- امام حسن(ع) از روش‏هاى غیر اسلامى و شیوه‏هاى سالوسانه پرهیز داشت، بر خلاف معاویه بن ابى سفیان که براى تحکیم و تثبیت حکومت خود دست به هر کارى مى‏زد و هیچ گونه محدودیتى از جهت شرعى و عرفى براى خویش قائل نبود.

به همین انگیزه در دستگاه حکومتى خود از افراد شرور و خدعه گرى چون عمروبن عاص، مغیره بن شعبه، بسربن ارطاه، مروان بن حکم و مسلم بن عقبه، بهره مى‏جست و از شیطنت و جنایت آنان به نحوى استفاده مى‏نمود.

امّا امام حسن مجتبى(ع) که به مانند جدّش محمد مصطفى(ص) و پدرش امام على بن أبى طالب(ع) مظهر تقوا و عدالت بود و هدفش از زمامدارى، جز احقاق حق و اجراى عدالت اسلامى، چیز دیگرى نبود، طبعاً نمى‏توانست به مانند معاویه رفتار نماید.

سیاست اهل بیت(ع) با سیاست معاویه در تضاد و میان آن دو، تفاوت از زمین تا آسمان بود.

معاویه بن ابى سفیان با انتخاب سیاست «رسیدن به هدف از هر راه ممکن» سیطره سیاسى و اجتماعى فزاینده‏اى بر ملت پیدا کرده بود و همین امر باعث شد که صلح را با نیرنگ‏ها و سالوس کارى‏هایش بر سپاهیان عراق و بر امام حسن مجتبى(ع) تحمیل نماید.

او توانست با دادن رشوه و تطمیع متنفذان، وعده به دنیاطلبان، تهدید مخالفان، رواج بى‏بند و بارى، پخش شایعات بى اساس و انجام امور غیر انسانى و غیر شرعى دیگر، زودتر به هدفش برسد.

به هر روى، علل و اسباب متعددى دست به دست هم داد تا در جدال میان نیکى‏ها و زشتى‏ها، خوبى‏ها و بدى‏ها و در حقیقت میان حق و باطل، این بار امام حسن مجتبى(ع) مقهور قهر ناجوانمردانه شیطان صفتان قرار گرفته و از حق طبیعى و الهى خویش محروم بماند و حکومت و زمام دارى مسلمانان با حیله و نیرنگ از اوستانده شود.

بى‏تردید، آنچه درباره اسرار و علل صلح امام حسن(ع) در این جا بیان نمودیم، کافى و وافى نبوده و جاى بحث و بررسى‏هاى بیشتر و عمیق‏ترى دارد و طالبان را به کتاب‏هایى که در خصوص «صلح» امام حسن‏بن على (ع) نگاشته شده‏اند، ارجاع مى‏دهیم.

پى‏نوشت‏:

۱. الارشاد، شیخ مفید، ص ۳۵۶ ، تاج الموالید، مجموعه نفیسه، ص ۲۶ ؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۱۶۲.

۲. فضائل الخمسه، ج ۲، ص ۳۲ و ج ۳، ص ۳۸۸.

۳. فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۸۸ ؛ احکام القرآن، (ابن عربى)، ج ۴، ص ۱۷۲۰.

۴. سوره بقره، آیه ۲۰۸.

۵. سوره حجرات، آیه ۱۰.

۶. اشاره به داستان همراهى و مصاحبت حضرت موسى(ع) با حضرت خضر(ع) که در سوره کهف، از آیه ۶۵ تا ۸۲ به آن اشاره شده است.

۷. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶.

۸. تحف العقول، ص ۲۲۷.

۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱.

۱۰. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶.

۱۱. تحف العقول، ص ۲۲۷.

۱۲. شرح الأخبار فى فضائل الأئمه الأطهار(ع)، ج ۳، ص ۱۰۵، حدیث ۱۰۳۹.

۱۳. اشاره به آیه ۱۱۱ سوره انبیاء.

۱۴. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶.

۱۵. همان، ص ۵۷۴.

۱۶. احکام القرآن، ج ۴، ص ۱۷۱۹.

۱۷. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴.

۱۸. همان، ص ۵۷۶.

۱۹. اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۴.

۲۰. همان.

۲۱. ترجمه الامام الحسن(ع)، ص ۲۰۳.

۲۲. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶.

۲۳. رمضان در تاریخ، ص ۱۵۰.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۸

تحریف سیره و سنت پیامبر(ص) توسط معاویه

اشاره:

از میان دشمنان اسلام تنها طایفه اى که لحظه اى دست از عداوت و دشمنى با پیامبر و مسلمانان برنداشت، طایفه بنى امیه بود. سرکرده این طایفه ابوسفیان بود؛ او کسى بود که تا پیش از فتح مکه، یکى از دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان به حساب مىآمد. او کسى بود که جنگ بدر، احد و احزاب را به قصد نابودى اسلام راه اندازى کرد و تا فتح مکه لحظه اى عقب ننشست و فرزندش معاویه ـ که در فساد، طغیان و بى دینى، کمتر از پدر خود نبود ـ از همان اول بناى مخالفت با پیامبر و اهل بیت او را گذاشت. پس از شهادت امیرمومنان(ع) بدترین فشارها را علیه شیعیان و پیروان آن حضرت روا داشت.

و مى توان گفت کسى که بیش ترین لطمه را به پیکره اسلام و مسلمانان وارد کرد، معاویه بود؛ چرا که او طى پنجاه سالى که برمسلمانان مسلط شده بود، نه تنها بسیارى از حرمت ها را شکست بلکه در تحریف سیره و سنت پیامبراکرم(ص) تلاش زیادى کرد.

امیرمومنان که بهتر از هرکس دیگرى سابقه دیرینه این طایفه و على الخصوص معاویه را مى دانست، طى نامه اى به مردم عراق به این مسئله اشاره کرده و چنین خاطر نشان مى سازد:

(بدانید که شما مردم عراق با کسانى رو به رو شده اید که طلقإ (آزاد شدگان) و فرزندان طلقإ هستند، و با گروهى مى جنگید که به زور و به اکراه اسلام آورده اند. آنان از دشمنان خدا و سنت پیامبر و قرآن مجید و پیروان احزاب و بدعت ها مى باشند. )(۱)

و در خطبه دیگرى به هنگام تشویق یاران خود به هنگام رفتن به جنگ علیه معاویه فرمود:

(پیش به سوى دشمنان خدا و سنت و قرآن مجید؛ به سوى باقى ماندگان احزاب و قاتلان مهاجران و انصار.)(۲)

روش هاى معاویه در تحریف سیره نبوى

برخوردهاى زشت و زننده معاویه بن ابى سفیان با راویان حدیث نبوى، نشان دهنده عمق کینه توزى و حقد و حسد او نسبت به پیامبر و یارانش مى باشد.

او گاهى با شنیدن حدیثى از پیامبر، با نشان دادن حرکات زشتى از خود، راوى و روایت را به باد مسخره و استهزإ مى گرفت که نمونه هاى زیر بهترین گواه ما است:

تمسخر سعد

علامه امینى از طبرى از ابن إبى نجیح نقل کرده: وقتى که معاویه جهت اداى مراسم حج به مکه آمده بود، پس از طواف به سوى دارالندوه رفت در حالى که سعد بن ابى وقاص او را همراهى مى کرد.

معاویه او را بر تخت در کنار خود نشانیده و شروع به دشنام دادن به على(ع) کرد. سعد گفت: مرا در کنار خود نشانیده و على(ع) را دشنام مى دهى؟! به خدا سوگند اگر یکى از صفات على(ع) در من بود، برایم بهتر بود از آنچه که آفتاب بر آن بتابد… (۳)

علامه امینى در ادامه این ماجرا، از ابن عایشه و دیگران نقل کرده: وقتى سعد چنین گفت، بلافاصله از جاى خود برخاسته تا برود، معاویه بادى از خود خارج کرده و گفت: بنشین تا جواب خود را دریافت کنى، تاکنون در نزد من این گونه پست و فرومایه جلوه نکرده بودى. اگر چنین است که تو مى گویى، پس چرا با او بیعت نکردى در حالى که اگر من چنین چیزى از پیامبر شنیده بودم تا زنده بودم خدمتگزارش مى بودم…(۴)

تمسخر ابوقتاده

و آن روزى که معاویه وارد مدینه شد، ابوقتاده با او رو به رو گشت. معاویه گفت: اى ابوقتاده! به جز شما گروه انصار، همه مردم با من دیدار کردند. چه چیز مانع شد که به دیدنم نیایید؟ ابوقتاده گفت: چهارپایانمان همراه ما نبود. معاویه گفت: پس شتران شما چه شدند؟ ابوقتاده گفت: آن ها را در آن روزى که در پى تو و پدرت در جنگ بدر بودیم، پى کردیم. سپس گفت: پیامبر به ما فرمود که ما پس از او سختى ها و مشکلاتى خواهیم دید. معاویه گفت: در این صورت به شما چه دستورى داده است؟

ابوقتاده گفت: ما را به صبر و شکیبایى دستور داده است.

معاویه گفت: پس صبر کنید تا وى را ملاقات کنید.(۵)

اهانت و اخراج

روزى ابوبکره در مجلس معاویه حاضر شد. معاویه گفت: اى ابابکره! براى ما حدیث بگو. إبوبکره گفت: از رسول خدا شنیدم که مى فرمود: سى سال، خلافت است و سپس، پادشاهى خواهد شد. عبدالرحمن بن ابى بکره گوید: من نیز در آن موقع همراه پدرم بودم، پس معاویه با شنیدن این حدیث، دستور داد تا با پس گردنى ما را از آن جا بیرون کردند.(۶)

تهدید ناقلان حدیث

از جمله کارهایى که معاویه در رابطه با منع و جلوگیرى از احادیث رسول الله انجام داد، این بود که برخى از یاران رسول خدا(ص) را در صورت نقل روایت، به کشتن تهدید کرده بود.

نصربن مزاحم مى نویسد: معاویه کسى را به سراغ عبدالله بن عمر فرستاده، به او گفت: اگر بشنوم که حدیثى را نقل کرده باشى، گردن تو را خواهم زد.(۷)

برخورد با سیره و سنت پیامبر(ص)

حقد و کینه دیرینه معاویه او را وامى داشت که به سخنان درربار پیامبر نیز نگاه دیگرى کند، بدین جهت از همان اول بنا را بر این گذاشت که سخنان و سنت پیامبر(ص) را جعل و تحریف و تغییر و همچنین با تجاهل و تغافل و انکار بلکه اظهار رإى در برابر سنت پیامبر و ده ها برنامه دیگر براى محو سنت، و تلاش مستمر و پى گیر براى از بین بردن سیره و سنت پیامبر(ص) داشته باشد، به عنوان نمونه:

۱. توبیخ راویان و به فراموشى سپردن روایات

معاویه از کسانى بود که بر خلاف سنت رسول الله(ص)، بازار رباخوارى را در شام رواج داده بود و اگر فردى در این باره سخن مى گفت، در برابرش سخت موضع مى گرفت. و در برخى موارد از راوى مى خواست تا از ذکر حدیث نبوى خوددارى کند.

آورده اند که: عباده بن الصامت در شام دید که که شامیان در داد و ستد خود ظرف نقره اى را با دو برابر با ظرف نقره اى دیگر مى فروشند. به نزد آن ها رفته، اظهار داشت: اى مردم! هرکه مرا مى شناسد که مى شناسد و هرکه مرا نمى شناسد، من عباده بن الصامت هستم؛ بدانید که در شب پنج شنبه در آخرین ماه رمضان از پیامبر شنیدم که مى فرمود:

(طلا باید با طلا به وزن یکدیگر بدون هیچ زیادى داد و ستد شود، پس هرچه زیاد باشد ربا مى باشد…)

مردم پس از شنیدن این حدیث از اطراف او پراکنده شده و رفتند. به معاویه خبر دادند که عباده چنین گفته است. معاویه پى او فرستاده و گفت: اگر تو پیامبر را همراهى و مصاحبت کردى، ما نیز از صحابه و یاران او بودیم و نیز از او شنیدیم.

عباده گفت: من او را دیدم و همراهش بودم و از او شنیدم. معاویه گفت: این چه حدیثى بود که از او نقل کردى؟! عباده همان حدیث را که از پیامبر(ص) در باره ربا شنیده بود، نقل کرد. معاویه گفت: از این حدیث چشم پوشى کن و دیگر جایى آن را نقل ننما. عباده گفت: آرى من این حدیث را نقل مى کنم گرچه بر خلاف میل معاویه باشد.(۸)

۲. اظهار رإى در برابر سنت پیامبر(ص)

وقاحت و بى شرمى معاویه به حدى بود که اگر به چیزى که بر خلاف سنت رسول الله بود و او عمل مى کرد، نه تنها به هیچ وجه حاضر نبود از کار خلافش دست بردارد بلکه با اظهار رإى خود در برابر سنت رسول الله(ص) مى گفت: به نظرم این کار اشکالى ندارد.

نسائى در سنن خود از قتیبه از مالک از زید بن إسلم از عطإ بن یسار نقل مى کند که معاویه ظرفى از طلا یا دینارى را به بیشتر از وزن خود فروخت، ابودردإ گفت: از پیامبرخدا(ص) شنیدم که از همانند چنین چیزى نهى مى کرد مگر به مثل خود (بدون هیچ کم و زیادى.)(۹)

روشن نیست که نسائى فقط به همین قسمت اکتفا کرده یا بعدها بخشى از این گفت و گو از کتابش حذف گردیده است. زیرا علامه امینى از مالک و از نسائى همین مطلب را نقل کرده با اضافه مطلبى که در نسخه خطى سنن نسائى موجود نمى باشد.

وى آورده است که وقتى ابودردإ این حدیث را از پیامبر نقل کرد، معاویه گفت: به نظر من این معامله اشکالى ندارد. ابودردإ گفت: چه کسى سخن من را درباره معاویه مى پذیرد؟ (عجیب این است) که من از رسول خدا(ص) به او خبر مى دهم و او از رإى و نظر خود برایم مى گوید! سپس اظهار داشت: هرگز در سرزمینى که تو در آن حکمرانى، زندگى نمى کنم…(۱۰)

۳. تحریف مقصود پیامبر(ص)

بسیارى از یاران پیامبر(ص) از لبان مبارکش در باره عمار بن یاسر(ره) شنیده بودند که مى فرمود: (إما انک ستقتلک الفئه الباغیه)

در جنگ صفین که عمار به دست معاویه و هوادارانش به شهادت رسید، برخى از پیروان معاویه از جمله عمروبن عاص، وحشت زده به نزد معاویه رفته، معاویه پرسید: براى چه آمدى؟ عمرو خبر شهادت عمار را به او داد. معاویه گفت: حال چه شده؟ عمرو گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که مى فرمود: (تقتله الفئه الباغیه)

معاویه گفت: آیا ما او را کشتیم؟! بلکه این على و یارانش بودند که او را کشتند. زیرا، عمار را به این جا آورده و در برابر نیزه ها و شمشیرهایمان قرارش دادند.(۱۱)

عجیب این است که این مکار و حیله گر در چند نوبت از شکست حتمى در جنگ، نجات یافت از جمله وقت شهادت عمار بن یاسر بود که مى رفت برخى از دوستان و همفکران و همرزمان خود را از دست بدهد که با تحریف فرمایش رسول الله(ص) همفکران خود را فریب داد.

شبلنجى در نورالابصار اضافه مى کند: وقتى که این سخن به گوش على(ع) رسید، فرمود: اگر من قاتل عمار باشم با این بیان، پس باید پیامبر(ص) حمزه را کشته باشد هنگامى که او را به سوى کفار فرستاده و در این راه کشته شد.(۱۲)

آیه الله فیروزآبادى(ره) پس از نقل این جریان، اظهار مى دارد: اگر چنین باشد که على(ع) قاتل عمار باشد چون او را به جنگ با معاویه فرستاده است؛ پس باید خداوند عده اى از پیامبران را کشته باشد چرا که آن ها را براى ارشاد و هدایت کفار به سوى آنان فرستاده و در این راه کشته شدند.(۱۳)

۴ . صرف بیت المال براى تطمیع

از جمله خیانت هاى معاویه نسبت به سیره و سنت پیامبر(ص) این بود که اموال زیادى را از بیت المال برداشته و در جیب افرادى منحرف و کینه توز سرازیر مى کرد تا با شإن نزول آیات که از زبان پیامبر(ص) شنیده شده، بازى کرده و آن ها را تغییر دهند.

محدث قمى از ابوجعفر اسکافى نقل مى کند که روایت شده: معاویه صدهزار درهم به سمره بن جندب داد تا از پیامبر روایت کند که آیه (و من الناس من یعجبک قوله) در شإن على(ع) نازل شده و آیه (و من الناس من یشرى نفسه ابتغإ مرضاه الله) در شإن ابن ملجم ـ لعنه الله علیه ـ نازل شده است. پس او حاضر نشد که چنین روایتى را به دروغ از زبان رسول خدا(ص) نقل کند. معاویه براى این که او را به چنین کارى حاضر کند، مبلغ را افزوده و دویست هزار درهم به او پیشنهاد کرد. اما بازهم قبول نکرد. معاویه مبلغ سیصدهزار درهم را پیشنهاد کرد. اما بازهم نپذیرفت تا این که به مبلغ چهارصد هزار درهم راضى شد و دست به چنین جنایتى زد.(۱۴)

۵. انکار سنت پیامبر(ص)

هرچیزى را که معاویه نمى پسندید و یا برخلاف ایده اش بود، بى درنگ آن را رد مى کرد، و اگر آن چیز از پیامبر(ص) رسیده و یا سنت و روش او هم بود، فورا انکار مى کرد که چنین چیزى از پیامبر نرسیده است.

در گفت و گویى که میان عباده بن الصامت و معاویه در باره فروش طلا به طلا و گندم به گندم و جو به جو… آمده است، وى با نقل حدیثى از پیامبر(ص) این خرید و فروش را مگر به مساوى نهى کرد. معاویه در مقام انکار این حدیث به خشم آمده، اظهار داشت: چرا برخى از مردان، احادیثى را از پیامبر(ص) نقل مى کنند در حالى که ما نیز از صحابه پیامبر بودیم ولى آن ها را از او نشنیده ایم؟! عباده که این سخن را از معاویه شنید، از جاى برخاسته باردیگر حدیث را نقل کرد و گفت: ما آنچه را که از پیامبر شنیده ایم، نقل خواهیم کرد گرچه برخلاف میل و رغبت معاویه باشد. (۱۵)

۶. میراندن سنت و احیاى بدعت

معاویه بن ابى سفیان در میراندن سنت هاى نبوى و احیاى بدعت ها، اهتمام فراوانى داشت که تاریخ بخشى از آن ها را به ثبت رسانده است.

علامه امینى در کتاب الغدیر بر ۲۷ مورد از آن ها اشاره کرده است؛ از جمله:

۱. معاویه اولین کسى بود که فساد و فحشا را در بین مسلمانان رواج داد.

۲. اولین کسى بود که ربا را حلال کرد و خورد.

۳. اولین کسى بود که نماز را در سفر تمام خواند.

۴. اولین کسى بود که بدعت اذان را در نماز عیدین (فطر و قربان) پایه گذارى کرد.

۵. اولین کسى بود که جمع بین دو خواهر را جایز شمرد.

۶. اولین کسى بود که سنت پیامبر(ص) را در دیات، تغییر داد و آنچه که از سنت نبود، اضافه کرد.

۷. اولین کسى بود که تکبیر گفتن را قبل و پس از رکوع، ترک کرد.

۸. اولین کسى بود که در نماز عید خطبه را بر نماز مقدم داشت.

۹. اولین کسى بود که حکم فرزندان نامشروع را نقض کرد.

۱۰. اولین کسى بود که انگشتر را در دست چپ کرد.

۱۱. اولین کسى بود که سب و دشنام به على(ع) را آغاز کرد و آن را به عنوان سنت برقرار کرد.

۱۲. اولین کسى بود که بیت المال را صرف تحریف کتاب خدا کرد.

۱۳. اولین کسى بود که شرط بیعت کردن با او را سب على بن ابى طالب(ع) قرار داد.

۱۴. اولین کسى بود که سرمقدس صحابى پیامبر(ص) عمروبن حمق را نزد او بردند.

۱۵. اولین کسى بود که یاران عادل رسول الله(ص) را به قتل رسانید.

۱۶. اولین کسى بود که زنان پیروان اهل بیت پیامبر را به قتل رسانید.

۱۷. اولین کسى بود که خلافت اسلامى را به پادشاهى تبدیل کرد.

۱۸. اولین کسى بود که لباس ابریشم به تن کرد و در ظرف طلا و نقره آب نوشید.

۱۹. اولین کسى بود که آواز و غناى حرام شنید و اموال را بر آن صرف کرد.

۲۰. اولین کسى بود که بر شهر پیامبر حمله ور شد و مردم آن دیار را ترساند. (۱۶)

پى نوشت :

۱. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۳۲.

۲. صفین، ص ۱۰۵.

۳. الغدیر، ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. همان، ص ۲۵۸.

۵. تاریخ الخلفإ، ص ۱۳۴.

۶. الغدیر، ج ۱۰، ص ۲۸۳.

۷. وقعه صفین، ص ۲۲۰.

۸. الغدیر، ج ۱، ص ۱۸۵ و اسدالغابه، ج ۳، ص ۱۰۷.

۹. سنن نسائى، ج ۷، ص ۲۷۹.

۱۰. الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۸۴.

۱۱. سبعه من السلف، ص ۲۸۴.

۱۲. نورالابصار، ص ۸۹.

۱۳. سبعه من السلف، ص ۲۸۹.

۱۴. سفینه البحار، ج ۱، ص ۶۵۴.

۱۵. سنن نسائى، ج ۷، ص ۲۷۵.

۱۶. الغدیر، ج ۱۱، ص ۷۲.

منبع :ماهنامه کوثر،شماره ۵۰

سؤالاتى پیرامون زیارت عاشورا

اشاره:

در زیارت عاشورا فرازهاى گوناگونى قرار گرفته که با توجه به معانى آن جملات سؤالاتى به ذهن مى رسد که نیاز به پاسخ دارد. در این مقاله به پاره اى از سؤالات، پاسخ داده شده که توجه خوانندگان عزیز را به آن جلب مى کنیم.

 

 

 

۱. «و لعن اللّه بنى امیه قاطبه» چرا دعا مى کنیم خدا همه بنى امیه را (تک تک شان را) از رحمتش دور کند؟ خوبان بنى امیه چه گناهى دارند که باید مورد لعن قرار گیرند؟

پاسخ:

۱. لعن هیچ مؤمن و مسلمانى هرچند گناهکار باشد، جایز نیست و فقط باید کافران معاند و ستیزندگان با حق و اولیاى حق را لعن کرد. این از آموزه هاى مهم قرآن و عترت است و امامان معصوم(ع) هیچ گاه جز دشمنان سرسخت حق را لعن و نفرین نکردند.

۲. نسبت افراد از نظر قرآن به نسب ظاهرى نیست بلکه آنچه افراد را به هم منسوب مى کند، ارتباطهاى ایمانى و روحى است که پایدار بوده و در دنیا و آخرت پایدار است. این مطلب در قرآن بارها مورد تأکید قرار گرفته است از جمله خداوند به حضرت نوح وعده مى دهد که اهل و خانواده او را از عذاب نجات خواهد داد و وقتى عذاب فرا مى رسد فرزند او غرق مى گردد. حضرت نوح به خداوند عرض مى کند: «انّ ابنى من أهلى؛ فرزند از اهل من است» و خداوند فرمود: «انّه لیس من أهلک؛(۱) او از اهل تو نیست.»

در آیه دیگر از زبان حضرت ابراهیم(ع) به عنوان یک اصل کلى مى فرماید: «فمن تبعنى فانّه منّى؛(۲) هر کس مرا پیروى کند از من است».

و باز به عنوان یک اصل کلى، حق تعالى مى فرماید:

«و من یتولّهم فانّه منهم؛(۳) هر کس اهل کتاب را دوست بدارد و ولایت آنان را بپذیرد، به درستى که از آنان است.»

بنابر این آیات آنچه نسب شخص را به واقع معلوم مى کند، نه نسب ولادتى ظاهرى و جسمى است بلکه نسب ایمانى و روحى و معنوى است و بنى امیه همه کسانى هستند که پیرو راه معاویه و یزید هستند و بر آن راضى بوده و بر تداوم آن راه اصرار دارند و هر کس محب اهل بیت و خدا و ایمان و عمل صالح بوده از بنى امیه نیست و از بنى هاشم است هرچند فرزند بلافصل معاویه یا یزید باشد.

۳. گاهى قومى آن چنان در دریاى کفر و شرک و ظلم غوطه ور مى شوند که از آن هیچ جوانه پاکى نخواهد روئید. خداوند در مورد قوم نوح به آن حضرت چنین وحى مى کند:

«انّه لن یؤمن من قومک الّا من قد آمن؛(۴) از قوم تو جز آنان که ایمان آورده اند، کسى دیگر به ایمان نخواهد گرایید.»

و حضرت نوح نیز این گونه قوم را نفرین مى کند:

«ربّ لاتذر على الأرض من الکافرین دیاراً انّک إن تذرهم یضلّوا عبادک ولایلدوا إلّا فاجراً کفّاراً؛(۵) خدایا احدى از کافران را بر روى زمین مگذار، زیرا اگر آنان را واگذارى بندگانت را گمراه ساخته و جز بدکار کافر نزایند.» و علم به این وضعیت را فقط خدا و بندگان خاص او به اذن او مى دانند.

زیارت عاشورا در کتب معروف دعا ثبت شده از جمله: مصباح المتهجد شیخ طوسى، مصباح کفعمى، بحارالانوار و کتب حدیثى دیگر و بنابر نقل شیخ طوسى این دعا را خداوند به جبرئیل(ع) و او به رسول خدا(ص) و آن حضرت به امامان تعلیم داده و آنان به شیعیان خود یاد داده اند و خداوند وقتى قومى را به تمامى لعن مى کند، با لعن خود خبر مى دهد که از این قوم مؤمنى بر نخواهد خاست.

بنابراین لعن یک قوم از جانب خدا و اولیاى الهى دلالت دارد که آن قوم همگى . گذشتگان و آیندگان آنان . گمراه و ظالم اند و این لعن بدین جهت به همه آنان تعلق گرفته است. در عین حال اگر از آن قوم مؤمنى هم برخیزد با ایمان آوردن، نسبتش با آنان قطع مى شود و دیگر از آن قوم حساب نمى شود تا لعنت آن قوم به او هم شامل گردد.

۲. «اللّهم انّ هذا یوم تبرکت به بنو امیّه و ابن آکله الاکباد اللّعین ابن اللّعین على لسانک و لسان نبیّک صلّى اللّه علیه و آله فى کلّ موطن و موقفٍ وقف فیه نبیّک صلّى اللّه علیه و آله؛ آیا پسر هند جگرخوار(معاویه) (و پسرش یزید) و پدرش(ابوسفیان) را پیامبر در هر منزل و مسکن که توقف داشت(هر جا و مکانى که توقف مى کرد) لساناً لعن مى نمود؟ ضمناً لسان خدا یعنى چه؟

پاسخ:

آرى، خداوند و پیامبر، ابوسفیان، معاویه و یزید را لعن کرده اند و پیامبر بارها و بارها در مواقف فراوان این برائت را اظهار کرد هم چنان که در مواقف بسیار به امام حسین(ع) ابراز محبت کرد و براى او اقامه عزا نموده، اظهار مودّت نسبت به بندگان برگزیده و اظهار برائت از سردمداران کفر و گمراهى یک وظیفه الهى براى همه مؤمنان و ازجمله براى رسول خداست و این هم جزو رسالت ها و وظایف آن حضرت بوده است. این اظهار برائت ها و بیزارى ها نصب تابلو براى آیندگان است تا بدانند این گروه گمراه و گمراه کننده اند و از آنان دورى جویند و حریم بگیرند تا در امان بمانند. لعن هاى پیامبر نسبت به ابوسفیان، معاویه و یزید در کتب روایى و تاریخى فراوان ثبت شده است.

«لسان خدا» عبارت محاوره اى است و گرنه خداوند تعالى داراى اعضاء و جوارح نیست تا زبان داشته باشد. همین که خدا این لعن را به سمع و گوش بندگان خود رسانده و در قرآن خود که کلام او مى باشد، ثبت کرده است، در محاوره و گفتگو به «جارى شدن بر زبان او» تعبیر مى شود همچنان که «یداللّه» به معناى دست خدا نیست زیرا حق تعالى دست ظاهرى ندارد و جسم ندارد بلکه قدرت خدا و یارى دهى خدا به «دست خدا» تعبیر شده است و لفظ دیگرى رساتر از این لفظ براى این معنا وجود ندارد تا بدان معنا رسانده گردد.

آکله الاکباد هند همسر ابوسفیان است و معاویه فرزند اوست هم چنان که یزید هم نوه و فرزند او است و یزید (یعنى فرزند هند) و بنى امیه، همگى روز عاشورا را بعد از شهادت امام حسین(ع) به عنوان روز پیروزى عید و جشن گرفتند.

۳. «السّلام على الحسین و على على بن الحسین و على اولاد الحسین و على اصحاب الحسین». على بن الحسین کیست؟ على اکبر یا على اوسط(امام سجاد)؟ لطفاً دلیل خود را بگویید، یعنى ذکر شود که آیا قرائنى وجود دارد که نشان دهد منظور کیست؟

پاسخ:

زیارت عاشورا زیارت امام حسین(ع) و کسانى است که با آن حضرت شهید شده و در کربلا دفن شده اند. وقتى زیارت مى خوانیم باید متوجه زیارت شونده باشیم و خود او یا مقبره او مد نظر ما باشد. در این زیارت مى گوییم:

«سلام بر حسین و بر على فرزند حسین و بر فرزندان دیگر حسین و بر اصحاب حسین».

معلوم است که منظور از فرزندان و اصحاب در این عبارت آن فرزندان و اصحابى هستند که با امام در کربلا بوده و همراه ایشان شهید شده و در کنار ایشان دفن شده اند و چون همه آنان در یک محدوده کوچک (حائر حسینى یعنى موضع قبر امام و دیگر یارانش) هستند، پس همگى مى توانند در یک لحظه مورد توجه ما باشند و اما فرزندان دیگر امام حسین(ع) و اصحاب دیگر آن حضرت اگر چه بلند مرتبه و شایسته درود فرستادن هستند و باشند، ولى در این مقام مورد توجه ما نیستند تا سلام ما شامل آنان شود. امام سجاد(ع) دفن شده در کنار امام حسین(ع) نیست تا وقتى ما امام و شهداى کربلا را زیارت مى کنیم و سلام مى دهیم، او را هم یاد کنیم ولى حضرت على اکبر در زمره آنان است و اگر در این زیارت آن بزرگوار جداگانه ذکر شده، نشان از عظمت و جلال ایشان دارد از این رو آن حضرت جداگانه ذکر شده با این که او نیز از جمله اولاد امام حسین(ع) است.

و اما امام سجاد(ع) گرچه در کربلا حضور داشت، ولى آنجا به شهادت نرسید و دفن نشد و زیارتى براى ایشان در کربلا وارد نشده است.

۴ . «والعن عبیداللّه بن زیادٍ و ابن مرجانه و عمر بن سعدٍ و شمرا و آل ابى سفیان و آل زیادٍ و آل مروان الى یوم القیمه». اصولاً کسى که مرده و دستش از دنیا کوتاه است، آیا از بدخواهى نیست که بخواهیم او از رحمت حق دور شود؟ آیا این از «رحمه للعالمین» بودن دور نیست؟ ما معتقدیم ائمه دشمنانشان را هم دوست داشتند، حتى کسى را که با او مى جنگیدند، به سرنوشتشان علاقه مند بودند، و همیشه پیش از شروع جنگ آن ها را به راه حق و صحیح راهنمایى مى کرده اند. یعنى مى خواستند مردم را به رحمت حق نزدیک سازند. ما از انسان ها متنفر نیستیم، بلکه از اعمالشان متنفریم(لو علم المدبرین کیف اشتیاقى بهم لماتوا شوقا» پس چرا کسى که مرده او را لعن مى کنیم، آن هم لعنى همیشگى.

پاسخ:

محبت به مخلوقات خداوند و سعى و تلاش در آشنا کردن آنان با حق تعالى و برگرداندن آنان به سوى خدا خصیصه ذاتى اولیاء است. آنان چشمه جوشان محبت هستند و محبت را به همه بندگان نثار مى کنند، جفاى مخلوقات را فراموش مى کنند و از ستم ظالمان چشم مى پوشند و این آموزه مکتب آنان به پیروانشان نیز هست.

اما نسبت به دشمنان حق و انسانیت و پیشوایان گمراهى امر غیر از این است. خداى تعالى که رحمن و رحیم و ارحم الراحمین و…است، خودش نسبت به دشمنان حق و پیشوایان گمراهى قهر و غضب دارد و لعن ابدى خود را نثار آنان کرده است. توجه کنید:

«انّ الّذین یکتمون ما أنزلناه من البیّنات و الهدى من بعد ما بیّناه للناس فى الکتاب اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللاعنون».(۶)

آنان که آیات روشن و هدایتگر را بعد از بیان آنها براى مردم در کتاب خدا، کتمان مى کنند، آنان را خداوند لعن مى کند و لعن کنندگان.

«کیف یهدى اللّه قوماً کفروا بعد إیمانهم و شهدوا أنّ الرسول حقّ و جاءهم البیّنات و اللّه لایهدى القوم الظالمین اولئک جزاؤهم أنّ علیهم لعنه اللّه و الملائکه و الناس أجمعین».(۷)

چگونه هدایت کند خدا قومى را که بعد از ایمان و شهادت به حقانیت رسالت، کفر مى ورزند با اینکه آیات روشن بر آنان نازل شده و خداوند ستمکاران را هدایت نمى کند. کیفر اینان لعنت خدا، ملائکه و همه مردم است.

کسى که با حق به ستیز برخاسته و منشأ گمراهى شده، میکروبى است که آثار وخیم او حتى پس از مرگش هم ادامه دارد و مستحق لعن ابدى است و ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکارى بود بر گوسفندان. اینان بنیانگذاران و قوام دهندگان سنّت گمراهى و ستمگرى هستند و سزاوار لعن و نفرین ابدى و ترحم بر چنین موجودات ستم پیشه نه نشان از رحمت و رحمانیت بلکه نشان از جهالت دارد. جهالت به آثار وخیم وجودى آنان که هم چنان تداوم دارد.

۵ . «السّلام علیک یا ثاراللّه وابن ثاره و الوتر الموتور» لطفاً معنا کنید، و ضمناً بفرمایید که آیا خون خواهى عملى از روى کینه نیست؟ و مگر مؤمن ازعقده و کینه خالى نیست؟

پاسخ:

«ثار» را خون و خونخواهى و انتقام معنا کرده اند. خونخواهى عملى است که از نظر حق تعالى و انسان هاى سلیم النفس جایز شمرده شده است. قرآن مى فرماید:

«من قُتل مظلوماً فقد جعلنا لولیّه سلطاناً»(۸)

آن کس که مظلومانه کشته شود، ولىّ او سلطه (و حق قصاص و خونخواهى) دارد.

امام حسین(ع) بنده خاص خدا و دعوت کننده به صراط حق بود و به خاطر همین دعوتگرى و مخالفت با گمراه کنندگان از راه حق، مورد قهر و غضب ستمگران قرار گرفت و کشته شد، از این رو ولىّ او خود حق تعالى گردید و حق تعالى خونخواهش شد، از این رو به ثار اللّه یعنى کسى که خدا خونخواهش مى باشد، نام گرفت.

عبارت وارد شده در یکى از زیارات این معنا را بیان مى کند. در آن زیارت آمده: «و انّک ثار اللّه فى الأرض و الدم الذى لایدرک ثاره أحد من اهل الأرض ولایدرکه الّا اللّه وحده»(۹) شهادت مى دهم تو خون خدایى در زمین، خونى که کسى جز خدا خونخواه او نیست.

گروهى نیز «ثار» را به معناى خون گرفته اند یعنى خون خدا یعنى همچنان که خون جارى در رگ ها حیاتبخش کیان وجود است، امام حسین(ع) هم همچون خون حیاتبخش دین خدا است همچنان که پدر گرامى اش اسد اللّه و ید اللّه و ثار اللّه بود. بنابر این معناى عبارت این گونه است:

سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون خدا و اى تنهاى تنها شده.

و اما کیفر بعد از مرگ، تجسّم عمل است و نامگذارى آن به خونخواهى و… براى تقریب به ذهن مى باشد. کسى که گناهى مرتکب مى شود، با ارتکاب خود، قیامتش را مى سازد و آن را خود ساخته یا در جهنمى که خود افروخته.

و وجه دیگر نام گذارى خونخواهى، رعایت حقوق مظلوم است. وقتى کسى مظلوم واقع مى شود باید دادگاهى باشد تا حق او را از ظالم بستاند، کسى که ناحق کشته شده، در دنیا دیگر براى او احقاق حقى نیست و باید در دادگاه آخرت احقاق حق صورت بگیرد و حاکم دادگاه گاهى خودش شاکى مى شود از جمله در مورد امام حسین(ع) خود حق تعالى خصم قاتلانش مى باشد و به این وجه او خونخواه امام مى باشد.

۶. لطفاً معنا کنید: «السّلام علیک یا ابا عبداللّه و على الارواح الّتى حلّت بفنائک» در ترجمه نوشته «کسانى که به آستانت فرود آمدند». یعنى کسانى که به زیارت امام مى آیند؟ یا کسانى که در کربلا کنار قبر ایشان خاک شده اند؟ یا کسانى که در وجود حسین فانى شدند، و جانشان را در راه او دادند(یاران حسین(ع))؟

پاسخ:

منظور کسانى است که در رکاب حضرت شهید شدند و در کنار ایشان دفن گردیدند . نه دیگر مدفونان در کربلا . اینان کسانى هستند که به آستان حضرت آمده و در آنجا بار انداخته و ملازم شده اند. «فناء» یعنى فضاى باز جلو منزل، کسانى که حوارى و فدایى امام شدند و در راه ایشان به شهادت رسیدند. این زیارت امام حسین(ع) و یاران آن حضرت است که در رکاب ایشان شهید شده اند، نه زیارت زائران کربلا یا مدفونان کربلا.

۷ . «والعن عبید اللّه بن زیادٍ و ابن مرجانه» مگر ابن مرجانه همان عبیداللّه بن زیاد نیست؟ پس چرا بینشان «واو» آمده؟

پاسخ:

ابن مرجانه همان عبیداللّه است و تکرار دوباره آن با واو عطف تفسیرى معمول است. عبیداللّه بن زیاد فرد شناخته شده اى بود و ظلم و ستم بى حد او نسبت به شیعیان على بن ابى طالب او را مشهور ساخته بود ولى در این زیارت و در خطابه هاى اهل بیت و اسراى کربلا، ابن زیاد به مردم بیشتر معرفى شده و با معرفى مادر وى، اوج خباثت، ناپاکى و رذالت او به شنوندگان منتقل شده است. مرجانه مادر عبیداللّه بن زیاد از زنان بدکار مشهور و معروف بود(۱۰) و معرفى ابن زیاد در این زیارت و در خطابه هاى دیگر به ابن مرجانه یادآورى خباثت اصل و طینت و ریشه اوست.

۸ . «و لعن اللّه امّهً دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم الّتى رتّبکم اللّه فیها» مگر امامان از رتبه امامت و مقام ولایت دفع و ازاله شدند؟ این مقامات قابل منع نیست از طرف مردم.

پاسخ:

مقام امامان چند چیز است:

۱. وساطت بین پیامبر و مردم در بیان و تفسیر دین و رفع اختلاف.

۲.  مقام هدایت و راهبرى و دستگیرى طالبان هدایت.

۳. مقام حکومت و قضاوت و تصدى ریاست امور دین و دنیاى مردم.

نصب امامان به این مقامات از طرف خداوند صورت گرفته و به جهت شایستگى ذاتى آنان است. آنان به اوج بندگى رسیده و خداوند آنان را صالح براى تصدى این مقامات روحانى و معنوى یافته و به این مقامات نصب کرده است.

این مقامات از طرف مردم قابل دفع و زوال نیستند اما تحقق بالفعل این مقامات با مراجعه مردم صورت مى پذیرد. وقتى مردم در مقام حلّ اختلاف یا فهم دین به امام مراجعه نکنند یا دست خود را به دست او ندهند تا آنان را به راه حق ببرد و یا از ایشان نخواهند که زمام امور مادى و معنوى آنان را به دست گیرد، امام در مقام عمل واسطه و هدایتگر و حاکم نخواهد بود. حالا کسانى که اجازه نمى دهند مردم به امامان رجوع کنند و بیان دین را از آنان بگیرند و خود را به آنان بسپارند و زمام امورشان را به دست بگیرند این کسان در حقیقت امامان را از این مقامات کنار زده و دفع کرده اند.

وقتى مردم به خواست خود یا به قهر و جبر منع کننده اى، به امام مراجعه نکنند، دیگر امام مبیّن دین و هدایتگر و حاکم مردم نخواهد بود و آن مانع امام را از تصدّى این مقامات منع کرده، و این مقامات را از امام سلب کرده و به دیگرى سپرده است. آنان امام را از مقام بیان دین کنار زدند و دیگران مانند کعب الاحبار و ابوهریره را بر آن مقام گمارد. حکومت را از امامان گرفتند و خود حاکم شدند.

۹. «اللّهم لک الحمد حمد الشّاکرین لک على مصابهم، الحمد للّه على عظیم رزیتى» چرا خدا را بر مصیبتى که به آن ها رسیده حمد و شکر مى گوییم؟ یعنى «خدا را شکر که این بلا به سر حسین آمد!» و چرا خدا را بر مصیبت زدگى خود حمد مى گوییم؟

پاسخ:

قسمت اول سؤال شما، ناشى از برداشت اشتباه شماست «مُصاب» یعنى مصیبت دیده «مصابهم» یعنى کسانى که به مصیبت امام و یارانش دردمند و مصیبت زده شده اند و این جاى شکر فراوان دارد. بسیارى از مسلمانان به مصیبت امام و یارانش مصیبت زده نشده اند و آن فاجعه عظیم دل آنان را به درد نیاورده و از نظر آنان اهمیتى نداشته است. اینان مصیبت زدگان به اهل بیت نیستند چون حبّ اهل بیت را نداشته اند ولى من و شما چون دوستدار اهل بیت هستیم با آمدن محرم عزادار مى شویم و این جاى شکر بسیار دارد که ما در زمره عزاداران و مصیبت زدگان کربلا هستیم. ما از اینکه امام خانواده گرامى اش به این مصیبت عظمى گرفتار شدند، غم زده ایم و دردمندیم نه اینکه شاکر خوشحال از اینکه مصیبت زده شده اند. ما شاکریم که در زمره مصیبت زدگان هستیم نه در زمره بى تفاوت ها یا در زمره شادى رسیدگان. حزب اموى و طرفداران بنى امیه این روز ذوق زده و شادى زده اند. این روز عید آنان است ولى روز عزاى ماست و این جاى شکر بسیار دارد که ما در زمره حزب اموى نیستیم و در زمره حزب نبوى و علوى هستیم. و مصیبت ما هم در این روز عظیم است، عظیم تر از مصیبت مرگ پدر و مادر و فرزندمان. مصیبت ما در این روز بزرگترین مصیبت است و این نشان از حبّ فوق العاده ما به خانواده رسول خدا(ص) دارد و نعمتى عظیم است و سپاس فراوان مى طلبد.

پى‏ نوشت‏:

۱. سوره هود، آیه ۴۶.

۲. سوره ابراهیم،آیه ۳۶.

۳. سوره مائده، آیه ۵۱.

۴. سوره هود، آیه ۳۶.

۵. سوره نوح، آیه ۲۶ . ۲۷.

۶. سوره بقره، آیه ۱۵۹.

۷. سوره آل عمران، آیه ۸۶ . ۸۷.

۸. سوره اسراء،آیه ۳۳.

۹. ترجمه کامل الزیارات، ص ۶۸۳ زیارت ۱۶.

۱۰. تراجم اعلام النساء، محمد حسین اعلمى حائرى، ج ۲، ص ۳۹۹.

منبع: پاسدار اسلام ، اسفند ۸۶ و فروردین ۸۷

عبداللّه امینى پور

صبر و حلم امام على (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

قال على علیه السلام:

ان عضک الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسک الضر و ابتلیت به فاصبر فان الرخاء فى اثره .

صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر امیال درونى است و تسکین دردها و آلام روحى بوسیله صبر و شکیبائى انجام میگیرد .

صبر،تحمل شداید و نا ملایمات است و یا شکیبائى در انجام واجبات و یا تحمل بر خوردارى از ارتکاب معاصى و محرمات است و در هر حال این صفت زینت آدمى است و هر کسى باید خود را بزیور صبر آراسته نماید.

على علیه السلام از هر جهت صبور و شکیبا و حلیم بود زیرا رفتار او خود مبین حالات او بود حتى در جنگها نیز صبر و بردبارى میکرد تا دشمن ابتداء بیشرمى و تجاوز را آشکار مینمود .

على علیه السلام در حلم و بردبارى بحد کمال بود و تا حریم دین و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نمیدید صبر و حوصله بخرج میداد ولى در مقابل دفاع از حقیقت از هیچ حادثه‏اى رو گردان نبود.معاویه را نیز بحلم ستوده‏اند اما حلم معاویه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سیاست و حیله‏گرى و براى حفظ منافع مادى بود در حالیکه حلم على علیه السلام فضیلت اخلاقى محسوب شده و براى احیاء حق و پیشرفت دین و هدایت گمراهان بود.

در تمام غزوات پیغمبر صلى الله علیه و آله رنج و مشقت کارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمایت کرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترویج دین با کمال خوشروئى پذیرفت .

رسول اکرم صلى الله علیه و آله از فتنه‏هائى که پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه کرده بصبر و تحمل توصیه فرمود،على علیه السلام نیز مصلحه براى حفظ ظاهر اسلام مدت ۲۵ سال در نهایت سختى صبر نمود چنانکه فرماید:فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجى .یعنى من مانند کسى صبر کردم که گوئى خارى در چشمش خلیده و استخوانى در گلویش گیر کرده باشد.

على علیه السلام براى استرداد حق خویش قدرت داشت ولى براى حفظ دین مأمور بصبر بود و این بزرگترین مصیبت و مظلومیتى است که هیچکس را جز خود او یاراى تحمل آن نیست!میفرماید (بارها تصمیم گرفتم که یکتنه با این قوم ستمگر بجنگ برخیزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصیت پیغمبر صلى الله علیه و آله و براى حفظ دین از حق خود صرف نظر کردم.) چه صبرى بالاتر از این که اراذلى چند مانند مغیره بن شعبه و خالد بن ولید بخانه‏اش بریزند و بزور و اجبار او را براى بیعت با ابو بکر بمسجد برند در حالیکه اگر دست بقبضه شمشیر میبرد مخالفى را در جزیره العرب باقى نمیگذاشت!گویند وقتى حضرت امیر علیه السلام را کشان کشان براى بیعت با ابو بکر بمسجد مى‏بردند یک مرد یهودى که آن وضع و حال را دید بى اختیار لب بتهلیل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسیدند گفت من این شخص را میشناسم و این همان کسى است که وقتى در میدانهاى جنگ ظاهر میشد دل رزمجویان را ذوب کرده و لرزه بر اندامشان میافکند و همان کسى است که قلعه‏هاى مستحکم خیبر را گشود و در آهنین آنرا که بوسیله چندین نفرباز و بسته میشد با یک تکان از جایگاهش کند و بزمین انداخت اما حالا که در برابر جنجال یکمشت آشوبگر سکوت کرده است بى حکمت نیست و سکوت او براى حفظ دین اوست و اگر این دین حقیقت نداشت او در برابر این اهانتها صبر و تحمل نمیکرد اینست که حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.

باز چه مظلومیتى بزرگتر از این که از لشگریان بیوفاى خود بارها نقض عهد میدید و آنها را نصیحت میکرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نمیشد) و چنانکه گفته شد آرزوى مرگ میکرد تا از دیدار کوفیهاى سست عنصر و لا قید رهائى یابد.

على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله دائما در شکنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره‏اى نداشت بنقل ابن ابى الحدید آنحضرت صداى کسى را شنید که ناله میکرد و میگفت من مظلوم شده‏ام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.یعنى بیا با هم ناله کنیم که من همیشه مظلوم بوده‏ام!

درباره مظلومیت و شکیبائى على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقیه ذیلا نگاشته میشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنیده شود:

بدانید بخدا سوگند که فلانى (ابو بکر) پیراهن خلافت را (که خیاط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پیکر منحوس خود) پوشانید و حال آنکه میدانست محل و موقعیت من نسبت بامر خلافت مانند میله وسط آسیاب است نسبت بسنگ آسیاب که آنرا بگردش در میآورد. (من در فضائل و معنویات چون کوه بلند و مرتفعى هستم که) سیلابهاى علم و حکمت از دامن من سرازیر شده و طایر بلند پرواز اندیشه را نیز هر قدر که در فضاى کمالات اوج گیرد رسیدن بقله من امکان پذیر نباشد.

با اینحال شانه از زیر بار خلافت (در آن شرایط نا مساعد) خالى کرده و آنرا رها نمودم و در این دو کار اندیشه کردم که آیا با دست تنها (بدون داشتن کمک براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم یا اینکه بر تاریکى کورى (گمراهى مردم) که شدت آن پیران را فرسوده و جوانان را پیر میکرد و مؤمن در آنوضع رنج مى‏برد تا پروردگارش را ملاقات مینمود شکیبائى کنم؟پس دیدم صبر کردن بر این ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزدیکتر است لذا از شدت اندوه مثل اینکه خار و خاشاک در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلویم گیر کرده باشد در حالیکه میراث خود را غارت زده میدیدم صبر کردم!تا اینکه اولى راه خود را بپایان رسانید و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى که در حیات خویش به بى لیاقتى خود و شایستگى من میکرد (و میگفت:اقیلونى و لست بخیرکم و على فیکم.ـمرا رها کنید که بهترین شما نیستم در حالیکه على در میان شما است) بیش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود که مسند خلافت را بدیگرى (عمر) واگذار نمود و این دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشیدند،خلافت را در دست کسى قرار داد که طبیعتش خشن و درشت و زخم زبانش شدید و لغزش و خطایش در مسائل دینى زیاد و عذرش از آن خطاها بیشتر بود.

او چون شتر سرکش و چموشى بود که مهار از پره بینى‏اش عبور کرده و شتر سوار را بحیرت افکند که اگر زمام ناقه را سخت کشد بینى‏اش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاکت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بیرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اینمدت با سختى محنت و اندوه صبر کردم تا اینکه (عمر نیز) براه خود رفت و خلافت را در میان جمعى که گمان کرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند یکى از آنها هستم قرار داد.

خدایا کمکى فرماى و در این شورا نظرى کن،چگونه این مردم مرا با اولى (ابو بکر) برابر دانسته و درباره من بشک افتادند تا امروز در ردیف این اشخاص قرار گرفتم و لکن باز هم (بمصلحت دین) صبر کردم و در فراز و نشیب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد که اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و کینه‏اى که داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد دیگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اینکه داماد عثمان بود از من اعراض کرده‏و متمایل باو شد و دو نفر دیگر (طلحه و زبیر که از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدین ترتیب سیمى (عثمان) در حالیکه (مانند چهار پایان از کثرت خوردن) دو پهلویش باد کرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى امیه) نیز با او همدست شده و مانند شترى که با حرص و ولع گیاهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گردیدند تا اینکه طنابى که بافته بود باز شد (مردم بیعتش را شکستند) و کردارش موجب قتل او گردید.

چیزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نینداخت مگر اینکه مردم مانند یال کفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در میانم گرفتند بطوریکه از ازدحام و فشار آنان حسنین در زیر دست و پا مانده و دو طرف جامه‏ام پاره گردید.

مردم چون گله گوسفندى که در جاى خود گرد آیند (براى بیعت) دور من جمع شدند و چون بیعت آنان را پذیرفتم گروهى (مانند طلحه و زبیر) بیعت خود را شکستند و گروه دیگرى (خوارج) از زیر بار بیعت من بیرون رفتند و برخى نیز (معاویه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائیدند مثل اینکه آنان کلام خدا را نشنیدند که فرماید:ما سراى آخرت را براى کسانى قرار میدهیم که در روى زمین اراده سرکشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهیزکاران است.

بلى بخدا سوگند این آیه را یقینا شنیده و حفظ کردند و لکن دنیا در نظر آنان جلوه کرد و زینت‏هایش آنها را فریب داد.

بدانید سوگند بدان خدائى که دانه را (در زیر زمین براى روئیدن) بشکافت و بشر را آفرید اگر حضور آن جمعیت انبوه و قیام حجت بوسیله یارى کنندگان نبود و پیمانى که خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمدیده گرفته است وجود نداشت هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته و رها میکردم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و شما در مى‏یافتید که این دنیاى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بینى بز است (۱) .

على علیه السلام در این خطبه در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه شمه‏اى از صبرو تحمل خود را درباره مظلومیتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است که تحمل چنین مظلومیتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زیرا آنجناب که مستجمع تمام صفات حمیده و سجایاى عالیه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاویه و امثال آنها قرار گرفته بود که تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدین است چنانکه خود آنحضرت فرماید روزگار مرا بپایه‏اى تنزل داد که معاویه هم خود را همانند من میداند!تحمل اینهمه نا ملائمات در راه دین بود و بهمین جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و رب الکعبه.

پى ‏نوشت:

(۱) . نهج البلاغه خطبه .۳

مواضع سعد بن ابی وقاص در برابر امیر مؤمنان(علیه السلام) (۲)

اشاره

در بخش نخست این پژوهش، با اشاره به سابقه سعد در پذیرش اسلام و نیز نقش نظامی او در دوران فتوحات در جبهه هایی مانند قادسیه و نهاوند و هم چنین عضویت او در شورای شش نفری، به موضع گیری های او در برابر امیرمؤمنان در عصر سه خلیفه، پرداختیم و با تکیه بر شیفتگی او نسبت به «ثروت» و «قدرت» انگیزه های او را تحلیل و بررسی کردیم. اینک در این بخش، موضع گیری های او را در برابر امیرمؤمنان(علیه السلام) در زمان خلافت آن حضرت، به ویژه در جنگ های سه گانه، بررسی و گزارش های مورخان را در این باب نقد می کنیم.

پس از قتل عثمان مردم مستقیماً به سراغ امام علی(علیه السلام) آمدند، ولی ایشان قبول نکرد تا این که با اصرار و پافشاری مردم، امام خلافت را پذیرفت و این یک پارچه بودن خروش مردم به سمت امام، فرصت و مجالی برای دیگر صحابه، از جمله سعد و طلحه و … باقی نگذاشت که خود را به عنوان نامزد خلافت معرفی کنند. با این حال، سیف بن عمر روایتی نقل می کند که طبق آن، مردم به سعد روی آورده و از وی درخواست قبول خلافت کردند: «پس از کشته شدن عثمان، پنج روز «غافقی بن حرب» امیر مدینه بود، در حالی که مردم در جستوجوی کسی بودند که خلافت را بپذیرد و نمی یافتند. مردم نزد علی رفتند ولی او از آن ها پنهان می شد و به بعضی باغ های مدینه می رفت … بعد از آن، کسی را نزد سعد فرستادند و گفتند تو از اهل شورا بودی، درباره تو هم سخن شده ایم، بیا تا با تو بیعت کنیم. سعد نیز در پاسخ گفت: من و ابن عمر از خلافت بدوریم و به هیچ وجه حاجت بدان نداریم».۱

این روایت از نظر دلالت و سند، مخدوش است.

نقد دلالت: ابن روایت از لحاظ متن و محتوا غیر قابل قبول است، زیرا طبق آن چه گفته شد، سعد اندیشه خلافت را در ذهن خود می پروراند و در اندک موقعیتی اندیشه خود را به مرحله اجرا می گذاشت، مانند بیعت بنی زهره (قبیله سعد) با وی بعد از وفات پیامبر،۲ هم چنین در اواخر عمر ابوبکر به همراه بعضی از صحابه قصد به دست گیری خلافت را داشت.۳ علاوه بر این دو گواه، خود سعد نیز به این مهم تصریح می کند. او می گوید: «گمان نمی کنم این (علی) بیشتر از من مستحق خلافت باشد چرا که من نیز جنگ جو می باشم».۴

طبق شواهد یاد شده، نمی توان پذیرفت که سعد گفته باشد که «به هیچ وجه به خلافت نیاز نداریم» چرا که این جمله با روح و تاریخ زندگی سعد تناقض دارد.

نقد سند: این روایت را فقط سف ین عمر نقل کرده که نزد علما ضعیف و به عنوان دروغ پرداز مطرح می باشد. یحیی بن معین وی را تضعیف می کند و درباره وی می گوید: «یک فلس بهتر از سیف است»۵ که کنایه از بی ارزش بودن احادیث سیف است. ذهبی می گوید: «سیف بن عمر از اشحاص مجهول، حدیث نقل می کند».۶ باز ذهبی و ابن حجر عسقلانی می گویند: «حدیث سیف، ضعیف است بالاخص در تاریخ».۷ هم چنین شخصیت های بزرگ از از اهل سنت، سیف و احادیث وی را ضعیف دانسته و بدان عمل نمی کنند، از جمله ابو داود،۸ ابو حاتم رازی،۹ ابن حبان،۱۰ ابن عدی،۱۱ عقیلی۱۲ و ابن حجر عسقلانی۱۳ و … .

همان گونه که بیان شد، سیف و احادیثی که نقل می کند، ضعیف است و عمل نکردن علما به احادیث وی گواه بر این مدعاست، چرا که سیف یکی از افسانه سرایان و دروغ پردازان در عرصه حدیث و تاریخ است،۱۴ لذا به احادیث وی عمل نمی شود.۱۵ پس روایت سیف به افسانه بیشتر شبیه است تا واقعیت!

اما این که چرا مردم به طرف سعد نیامدند، در جایی به این مطلب تصریح نشده است، ولی آن چه از تاریخ زندگی سعد به دست می آید این است که مردم در آن زمان از حکومت عثمان ناراضی بودند و شورش مصریان و کوفیان ناراحتی و نارضایتی مردم مدینه را نیز تحت الشعاع قرار داده و آن را بالفعل کرده و باعث شد همگی علیه عثمان شورش کنند. در این میان، دفاع از عثمان همچون سد متزلزلی در مقابل دریایی خروشان بود، به گونه ای که هر فردی از او دفاع می کرد به سرنوشت عثمان دچار می شد. سعد نیز از کسانی بود که از عثمان دفاع می کرد چنان که در تاریخ نام وی به عنوان یکی از متعصّبین عثمان ثبت شده است ۱۶ بنابراین، با این وضعیت، دیگر جایی برای روی آوردن مردم به وی نبود. علاوه براین، عدم لیاقت سعد برای ولایت کوفه و نارضایتی مردم از وی در اداره کردن آن جا و سوء مدیریتش نیز که منجر به برکناره جنجالی وی از کوفه شد،۱۷ می تواند دلیلی بر عدم روی آوردن مردم به سوی او باشد.

مواضع سعد نسبت به امام

۱. بیعت نکردن با امام

اکثر قریب به اتفاق مورخان و محدثان شیعه و سنی این مطلب را گزارش کرده اند که بعد از بیعت طلحه و زبیر با امام، سعد را آوردند و گفتند: «با علی بیعت کن»، او گفت: «بیعت نمی کنم تا این که همه مردم بیعت کنند.»۱۸ و این چنین از بیعت با امام سرپیچی کرد، چنان که مسعودی می نویسد: «سعد، اسامه بن زید، عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه، از جمله کسانی هستند که از بیعت با علی خودداری کرده و از «قُعّادِ عن البیعه» می باشند و علی بن ابی طالب از آنان اعراض کرده است».۱۹

اما این که آیا سعد بعداً با امام بیعت کرد یا این که تا آخر به تخلف خود ادامه داد، سؤالی است که پاسخ آن در بحث «تأخیر سعد در بیعت» بررسی خواهد شد.

الب.ته بعضی مؤلفان شرح حال و تراجم، منکر اصل قضیه هستند و می گویند که در همان لحظه، سعد را آوردند و بدون هیچ تأمل و درنگی با امام بیعت کرد. برخی دیگر نیز در گزارش خود درباره کسانی که از بیعت با امام خودداری کردند، نام سعد را حذف کرده و برخی هم اصل واقعه را نقل و قبول کرده، ولی آن را توجیه می کنند. اینک گزارش آن ها را نقل و بررسی می کنیم.

گزارش ابن عبدربّه

ابن عبدربّه روایتی نقل می کند که در آن چنین آمده است: «علی بعد از کشته شدن عثمان، سراغ طلحه و زبیر و سعد را گرفت، بعد از آن که آن ها آمدند نخستین شخصی که با وی بیعت کرد طلحه بود و بعد سعد با علی بیعت کرد».۲۰

ظاهر روایت این است که سعد بدون درنگ و تأمل، بعد از طلحه و زبیر با امام بیعت کرده است اما محتوای این روایت مقبول نیست و شاذ است و در مقابل گزارش و نقل مشهور نمی توان به آن استناد کرد.

از نظر سند نیز ضعیف است، زیرا سلسله سند روایت از این قرار است: «یعقوب بن عبد بن شهاب زهری» و محمد بن عیسی دمشقی و یعقوب بن عبدالرحمن هر دو ضعیف می باشند. ابو حاتم رازی درباره محمد بن عیسی می گوید: «حدیث وی نقل می شود، ولی بدان عمل نمی شود».۲۱ ابن حبّان در مورد علت ضعف او می گوید: «محمد بن عیسی دمشقی، مدلّس می باشد».۲۲

جالب این است که ابن حبّان برای نمونه تدلیس محمد بن عیسی، به همین روایت مورد بحث استناد کرده و می گوید که وی اصلا به طور مستقیم از ابن ابی ذئب روایت نقل نکرده است. در واقع محمد بن عیسی، این روایت را با واسطه اسماعیل بن یحیی بن عبیدالله نقل کرده و چون اسماعیل ضعیف می باشد او را از سند حدیث حذف کرده است».۲۳

علمای رجال اهل سنت، سخن ابن حبّان را تأیید کرده و این روایت را نیز تضعیف شمرده اند، از جمله ابن عدی،۲۴ عقیلی،۲۵ ابن حجر عسقلانی،۲۶ مِزّی،۲۷ ذهبی،۲۸ حاکم ابواحمد.۲۹هم چنین ابن حجر وی را خاطی در نقل حدیث و قَدَری مذهب معرفی می کند.۳۰

یعقوب بن عبدالرحمن نیز به خاطر نقل حدیث از محمد بن عیسی تضعیف شده است، چنان که خطیب بغدادی می گوید: «در حدیث وی، وَهْم زیادی وجود دارد».۳۱

توجیه ابن عبدالبر قرطبی، ابن حجر عسقلانی و ذهبی

این عده و همفکران ایشان که شرح حال و تراجم نگاشته اند، بدون هیچ اشاره ای به عدم بیعت سعد، برای توجیه آن، از دوران امام با تعبیر فتنه یاد کرده و بدین سان کناره گیری سعد را امری کاملا روا و صحیح جلوه داده اند۳۲ که نقد این مطلب خواهد آمد.

گزارش دِمْیَری

وی به دلیل مشهور بودن خودداری عده ای از بیعت، آن از انکار نکرده و اصل مطلب را ذکر می کند، که «عده ای از بیعت با علی سرباز زده و با او بیعت نکردند» ولی نام سعد را در میان این عده ذکر نمی کند. علاوه بر این، صدر و ذیل کلام را به گونه ای تنظیم می کند که به مخاطب چنین القا می شود که سعد از متخلفان نبوده است: «هنگام بیعت با علی همگی به مسجد آمدند، طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص و دیگر بزرگان نیز حضور یافتند. نخستین شخصی که با او بیعت کرد، طلحه و زبیر بود، سپس مردم و مهاجران و انصار به ترتیب با ایشان بیعت کردند و فقط «عده ای» از بیعت کردن با او خودداری کردند که علی نیز آن ها را اجبار بر بیعت نکرد…».۳۳

گزارش ابن خلدون

ابن خلدون می گوید: «وقتی عثمان کشته شد مردم در شهرها پراکنده بودند، لذا نتوانستند با علی بیعت کنند، اما آن هایی که با علی بودند بعضی از آن ها بیعت کردند، بعضی از آن ها نیز بیعت نکردند تا این که همه مردم جمع شوند و با علی بیعت کنند، مانند سعد».۳۴ چنان که ملاحظه می شود ابن خلدون نیز این رخداد را به گونه ای بیان می کند که گویا عمل سعد امری کاملا روا و به جا بوده است.

در نقد سخن ابن خلدون باید گفت توجیه وی با واقعیات سازگار نیست، چرا که اساساً مردم تا تعیین خلیفه پراکنده نشدند، مخصوصاً شورشیان که نقش آن ها تعیین کننده بود و هنوز در مدینه حضور داشتند. پس ادعای پراکندگی مردم بعد از قتل عثمان مقبول نیست. دیگر این که پراکنده بودن مردم دلیلی بر عدم بیعت سعد نمی باشد، چرا که اولا: در آن زمان معمول و رسم بوده که با بیعت حاضرین در مدینه خلافت مشروعیت می یافت، چنان که در مورد خلفای قبلی چنین بود، ثانیاً: برفرض صحت کلام ابن خلدون، سعد نباید در سقیفه با ابوبکر بیعت می کرد، زیرا هنوز مردم مناطق دیگر و بسیاری از حاضرین در مدینه بیعت نکرده بودند، در حالی که سعد چنین نکرد و بدون تأمل با ابوبکر بیعت کرد، پس توجیه ابن خلدون، نه تنها براساس مستندات تاریخ، سخن درستی نیست، بلکه با سیره عملی زندگی سعد نیز همخوانی ندارد.

۲. تأخیر سعد در بیعت با امام

همان گونه که قبلا بیان شد، سؤالی که مطرح است این است که آیا سعد پس از تردید و تأمل در بیعت کردن، با امام بیعت کرد یا نه و به تخلف خود ادامه داد؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که با توجه به نقل های یاد شده، مسلّم این است که سعد در اوایل خلافت حضرت علی، با ایشان بیعت نکرد، اما سؤال این است که این تخلف را تا آخر ادامه داد یا این که بعدها با امام بیعت نمود؟

از گزارش شیخ مفید و ابن ابی الحدید استفاده می شود که سعد و بعضی دیگر بعدها با امام بیعت کردند. شیخ مفید می نویسد: «وقتی که سعد و عده ای از یاری کردن امام در جنگ جمل خودداری کردند، امام به آنان چنین فرمود: «الستم علی بیعتی; آیا هنوز بر بیعتم استوار هستید؟» در پاسخ گفتند: بله، بعد امام فرمود: «چه چیزی باعث شده که مرا یاری نکنید…» بعد امام در نهایت به آنان چنین فرمود: «لیس کل مفتون مُعاتب، الستم علی بیعتی؟» در جواب گفتند: بله. امام به آنان گفت: «انصرفوا فسیغنی الله تعالی عنکم; بروید، خداوند مرا از شما بی نیاز خواهد کرد!».۳۵

ابن ابی الحدید نیز می نویسد: وقتی علی(علیه السلام) آن ها را به جنگ دعوت کرد، عذر آورده و شرکت نکردند. امام به آن ها گفت: آیا بیعت مرا انکار می کنید؟ در جواب گفتند: خیر، اما نمی جنگیم! امام در پاسخ به آنان گفت: اگر بیعت کرده بودید مرا همراهی می کردید.۳۶

در یک جمع بندی می توان چنین گفت: اولا: سعد بن ابی وقاص و بعضی دیگر از صحابه در بیعت با امام علی تأخیر کردند، ثانیاً: به آن بیعتی که با تأخیر صورت گرفت نیز پای بند نبودند، چرا که اگر بیعت آنان واقعی بود باید امام را در جنگ ها همراهی می کردند; همان گونه که سایر خلفا را از جمله در فتوحات و دفاع از خلیفه سوم و … یاری کردند.

در نامه ابوجعفر منصور، خلیفه عباسی، در جواب نامه محمد بن عبدالله (که از بنی الحسن بوده و قصد قیام علیه حکومت بنی عباس را داشت) نیز به عدم بیعت سعد اشاره شده است: «… سعد از بیعت با علی خودداری کرد و در خویش را به روی وی بست اما پس از وی با معاویه بیعت کرد.»۳۷ طبق این نامه، سعد از بیعت با علی(علیه السلام) تا آخر خودداری کرده است. البته در این باره دو احتمال وجود دارد:

۱ شاید بتوان گفت مراد از بیعت نکردن، بیعت واقعی است; یعنی سعد ظاهراً بیعت کرده، ولی عملا به بیعت خود پای بند نبوده است، ۲ اشاره دارد به بیعت نکردن در روزهایی که مردم با علی بیعت می کردند. به هر حال، آوازه تخلف سعد صحابی و پای بند نبودن وی به بیعت، منحصر به همان دوران نبوده، بلکه به ابوجعفر منصور عباسی نیز رسیده است!!

اما این که چرا سعد برای بیعت تأخیر کرده است شاید بتوان گفت که چون سعد از یک طرف خود را به عنوان یکی از کاندیداهای خلافت و شریک در آن می دانست و از طرفی هجوم مردم را به طرف علی(علیه السلام) که از اعضای شورای شش نفره بود مشاهده کرد، برای سعد بسیار گران آمد لذا با تأخیر و درنگ بیعت کرد. از طرف دیگر می توان گفت بیعت سریع طلحه و زبیر که از اعضای شورای شش نفره بودند سعد را در محذور قرار داد و برای حفظ مقام و موقعیت اجتماعی خود، پس از تأخیر و تردید، بیعت کرد.

۳ عدم همکاری سعد با امام در جنگ های سه گانه

پس از قتل عثمان، در برابر دو گرایش شیعی(پیروان علی(علیه السلام)) و عثمان (طرفداران عثمان)، گرایش سومی نیز وجود داشت که مربوط به «قاعدین» بود. برخی از نویسندگان این گروه را با دو اسم و دو گرایش مختلف می شناسند: یکی گروه «حُلَیْسیّه»; کسانی که می گفتند در زمان فتنه، پلاس خانه خود باشید، آن ها هر دو گروه را گمراه و جهنمی می دانستند و «قعود» از جنگ را «دین» و «دخول» در آن را فتنه می دیدند. عبدالله ابن عمر، محمد بن مسلمه و سعد بن ابی وقاص جز این گروه بودند. گروه دوم از اهل قعود، معتزله بودند که عقیده داشتند در واقع، یکی از این دو گروه، برحق، و دیگری بر باطل است، اما بر آنان روشن نیست که کدام یک بر حق اند. ابوموسی اشعری، ابوسعید خدری و ابومسعود انصاری در این دسته بودند.۳۸

در کتاب های تاریخی درباره سعد و جنگ جمل به صورت مجمل و گذرا بحث شده است، ولی شیخ مفید در این باره می فرماید: «امام علی(علیه السلام) خطاب به سعد، محمد بن مسلمه، اسامه بن زید و عبدالله بن عمر فرمود: درباره شما چیزهایی شنیدم که در مورد شما ناپسند می دانم، آیا بر بیعتم استوار هستند؟ همگی گفتند: آری. امام فرمود: پس به چه دلیل مرا در این نبرد همراهی نمی کنید؟ سعد در پاسخ چنین گفت: من به این دلیل در این نبرد شرکت نمی کنم که می ترسم شخصی را که می کشم مؤمن باشد، اگر به من شمشیری بدهی که مؤمن را از کافر بازشناسد همراه تو می جنگم!»

امام در پایان به آنان چنین فرمود: «لیس کُلُّ مَفْتون مُعاتَب الستم علی بیعتی؟» همگی جواب دادند: آری. امام فرمود: «انصر فوا فَسَیُغنی الله تعالی عنکم.»۳۹ واضح است که این سؤال و جواب امام برای آگاهی دادن و بیدار کردن آنان نبوده است، چرا که آنان از صحابه سابقین بوده و به فضایل امام علی(علیه السلام) واقف بودند، بلکه این سؤال و جواب برای این است که امام درون آنان را نسبت به خویش آشکار سازد و به همگان بفهماند که بیعت واقعی از طرف آان انجام نشده و اگر بیعتی نیز بوده (که با تأخیر انجام شد) بیعت صوری و نمادین بوده است.۴۰

دعوت سعد به همکاری توسط معاویه

معاویه پیش از جنگ صفین طی نامه ای، سعد را به همکاری دعوت کرد و به وی چنین نوشت: «شایسته ترین مردم برای کمک به عثمان شورای قریش بود، آنان او را برگزیدند و بر دیگران مقدم داشتند، طلحه و زبیر به کمک او شتافتند و آنان همکاران تو در شورا و همانند تو در اسلام بودند، ام المؤمنین(عایشه) نیز به کمک او شتافت، شایسته تو نیست که آن چه را آنان پسندیده اند مکروه و ناپسند بشماری و آن چه را آنان پذیرفته اند ردّ کنی، ما باید خلافت را به شورا باز گردانیم».

سعد در پاسخ نوشت: «عمر بن خطاب افرادی را وارد شورا کرد که خلافت برای آنان جایز بود، هیچ فردی از ما برخلافت شایسته نبود مگر این که ما بر خلافت او اتفاق کنیم، اگر ما فضیلتی را دارا بودیم علی نیز آن را دارا بود ضمن آن که علی دارای فضایل بسیاری است که در ما نیست، و اگر طلحه و زبیر در خانه خود می نشستند بهتر بود. خدا ام المؤمنین را برای کاری که انجام داد بیامرزد».۴۱

برخی محققان براین باورند که هدف معاویه از این نامه و سایر نامه ها به شخصیت های بی طرف، از جمله عبدالله بن عمر، محمد بن مسلمه و … جلب نظر آنان بود که نه در جبهه علی بودند و نه در جبهه معاویه. آنان در مدینه و مکه افراد متنفذ و مورد احترام بودند و جلب نظر آنان ملازم با ایجاد کانون مخالفت در دو شهر مکه و مدینه بود که مرکز شورا و ثقل گزینش خلیفه اسلامی به شمار می رفتند.۴۲

با این وصف، آشکار است که در این نامه، سعد خلافت را از آن خود می دانست چرا که مطرح شدن آن در شورا روزنه امیدی برای خلافت وی بود و این شورا سبب شده بود که حتی سعد گمان کند که برای خلافت اهلیت کامل دارد،۴۳ البته با توجه به این که سایر اعضای شورا غیر از امام علی(علیه السلام) از صحنه سیاست خارج شده بودند.

به هر حال، سعد خلافت را حق خود می دانست، زیرا در نظر وی حضرت علی مشکل داشت و دیگران و بقیه اهل شورا نیز از دنیا رفته بودند و تنها سعد باقی مانده بود، لذا این گونه با معاویه سخن گفت. پس عدم همکاری سعد با معاویه به دلیل وفاداری وی به امام نبوده، بلکه به خاطر رسیدن به قدرت و عدم صلاحیت معاویه برای خلافت بوده است.

در جنگ صفین نیز زمانی که امام، مردم را برای نبرد با معاویه آماده می ساخت، سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه بر امام وارد شدند. امام به آن ها فرمود: «راجع به شما چیزهایی شنیده ام، آن ها را برای شما نمی پسندم». سعد (همان جوابی را که نسبت به شرکت نکردن در جنگ جمل به امام داد در این جا تکرار کرد و) گفت: «آن چه به گوش تو رسیده درست است، شمشیری به من بده که جدا کننده بین مسلمان و کافر باشد، آن وقت من در کنار تو خواهم جنگید!»۴۴ و بدین ترتیب هنگامی که امام، آماده نبرد با معاویه شد، همگی وی را یاری کردند، به جز سعد و ابن عمر و محمدبن مسلمه.۴۵

جالب این است که هاشم بن عتبه معروف به هاشم مرقال که یک چشم خود را در فتوحات از دست داده بود و از فداکارترین یاران امام علی(علیه السلام) بود که در صفین به شهادت رسید، برادرزاده سعد بود و برخلاف مواضع سعد که در شمار قاعدین بود، با اعتقاد کامل در کنار امام ایستاد تا به شهادت رسید.۴۶

سعد در جنگ نهروان نیز با امام علی(علیه السلام) همکاری نکرد. با این که خود سعد از پیامبر شنیده بود که امام علی با خوارج نبرد می کند و شیطان ردهه، یعنی ذوالثدیه را می کشد.۴۷

اما در خصوص حکمیت، میان مورخان اختلاف است که آیا سعد هنگام حکمیت حضور داشته است یا خیر؟ برخی می گویند که وی در آن جا حضور نداشته، زیرا بعد از تخلف از جنگ صفین، به منطقه ای که به بنی سُلَیم تعلق داشت رفت و به بهانه کناره گیری، اخبار و حوادث را بهوسیله فرزندش عمر بن سعد، دنبال می کرد. وقتی ماجرای حکمیت ابوموسی و عمرو بن عاص پیش آمد، عمربن سعد نزد پدرش آمد و قضیه را بازگو کرد و به وی گفت: این بهترین فرصتی است که می توانی خلیفه شوی، ولی سعد که از اوضاع خبر داشت موقعیت را مناسب ندید و اندیشه خلافت خود را مطرح نکرد.۴۸

در نقل دیگر آمده است: وقتی عمربن سعد پدرش را از اوضاع حکمیت آگاه ساخت و سعد موقعیت را مناسب ندید، به پسرش گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: «ان الله یحب العبد التقی الغنی الخفی».۴۹

اما برخی دیگر از مورخان براین باورند که سعد در ماجرای حکمیت حضور داشته و گواه براین مدعا را، گفتوگوی سعد با ابوموسی می دانند، چرا که پس از حکمیت، سعد ابوموسی را سرزنش کرد.۵۰

با استفاده از این دو نقل می توان به نکته های زیر اشاره کرد:

۱ ظاهراً بین این دو نقل تاریخی منافاتی وجود ندارد، بدین صورت که نقل اول به حوادث قبل از حکمیت اشاره دارد و نقل دوم به حوادث بعد از حکمیت. گواه بر این مطلب این است که از سعد و دیگر صحابه برای حضور در حکمیت، از سوی معاویه دعوت به عمل آمد، ولی سعد در پاسخ چنین گفت: «من بیش از دیگران مستحق خلافت هستم، لذا در این امور که فتنه هستند شرکت نمی کنم».۵۱ و بدین سان خود را از جریان حکمیت کنار کشید.

با این بیان روشن می شود که سعد در جلسه حکمیت حضور پیدا نکرد، چنان که بلاذری می گوید: «آن چیزی که از لحاظ تاریخی ثابت است این است که سعد در جلسه حضور پیدا نکرد».۵۲ اما بعد از جلسه، نزد ابوموسی رفته و او را سرزنش می کند.

۲ چنان که گذشت، سعد اندیشه خلافت را در ذهن خویش می پرورانید و در کمین شکار فرصتی بود تا اندیشه خود را عملی سازد، و به همین منظور پسرش را مأمور ساخته بود تا اخبار حکمیت را برای او بیاورد. از ظاهر نقل تاریخی به دست می آید که عمر بن سعد نیز از اندیشه پدرش آگاه بوده لذا به پدرش می گوید: «هم اکنون فرصت مناسبی برای در دست گرفتن قدرت می باشد.» و سعد در پاسخ می گوید: «اکنون فرصت مناسبی نیست».

۳ با توجه به کشف انگیزه اصلی سعد از روانه ساختن عمربن سعد به دومه الجندل و کسب اخبار حکمیت، این نکته به دست می آید که استفاده سعد از حدیث پیامبر (ان الله یحب العبد التقی الغنی الخفی) استفاده ابزاری بوده و برای مخفی نگه داشتن انگیزه اصلی (به دست گیری خلافت) بوده است.

گفتنی است که شعار سعدبن ابیوقاص برای کناره گیری از امام علی(علیه السلام) در جنگ ها این بود: باید به من شمشیری داده شود تا مؤمن را از کافر جدا کنم، چرا که من نمی دانم مؤمن را می کشم یا کافر را. این جمله، نخستین بار توسط سعد در قضیه شورشیان بر ضد عثمان و گفتوگوی عمار و سعد گفته شد و سعد این جمله را دلیلی برای همکاری نکردن با شورشیان مطرح کرد. و ظاهراً سعد در مقاطع گوناگون از این جمله استفاده کرده به گونه ای که شعار سعد برای توجیه کناره گیری وی از همکاری با امام شد، چنان که در نقلی آمده است: پسرش عامر نزد سعد آمد و پدرش را به همکاری با امام دعوت کرد که در پاسخ به عامر گفت: «پسرم، آیا مرا دعوت به فتنه می کنی؟ آیا می خواهی سردسته این فتنه باشم؟ به خدا این کار را نمی کنم مگر این که شمشیری داشته باشم که هرگاه خواستم با آن مسلمی را بزنم مرا آگاه کند و اگر خواستم کافری را بکشم او را بکشم. از پیغمبر شنیدم که می گفت: خداوند بنده ای را که غنی و کناره گیر و متقی است دوست دارد.»۵۳ و در جای دیگر می گوید: من وارد این فتنه نمی شوم تا این که به من شمشیری بدهید که چشم و دهان داشته باشد و هنگام جنگیدن و کشتار به من بگوید این فرد کافر است تا او را بکشم یا این شخص مؤمن یا مسلم است و او را نکشم».۵۴این جمله ها در نقل های مختلف بر زبان سعد جاری شده است.

همان گونه که گفته شد توجیه سعد بر عدم همکاری با امام این بود که شمشیری به من بدهید که مؤمن را از کافر باز شناسد این جمله سعد که در مقاطع گوناگونی گفته بود، دستاویزی برای معاویه شده بود و بدین وسیله، سعد را مسخره می کرد. ابن فوطی شیبانی می نویسد: «بعد از ماجرای مصالحه، سعد نزد معاویه رفت. معاویه به او گفت: «سلام بر کسی که حق را نمی شناسد تا از آن پیروی کند و باطل را نیز نمی شناسد تا از آن دوری کند» سعد در پاسخ گفت: تو می خواستی من با تو علیه علی بجنگم، در حالی که از پیامبر شنیدم که به دخترشان فرمود: تو از جهت پدر و شوهر از بهترین مردم هستی».۵۵

با این حال، سعد بن ابی وقاص مساعدت هر یک از دو طرف (علی و معاویه) را مساعدتی بر فتنه می انگاشت و پایان آن را آتش می دانست، ولی در عین حال، موقعیت علی را بر معاویه کاملا ترجیح می داد و در اشعاری که سرود و فرزندش (عمر بن سعد) نیز آن را شنید علی را ستود و معاویه را نکوهش کرد و گفت:

و لو کُنْتُ یوماً لا مُحالَه وافِداً *** تَبِعُ علیاً و الهوی حیث یَجعل

«این بنا باشد که روزی به این امر اقدام کنم از علی پیروی می کنم، آن جا که او تمایل نشان دهد».

برخی از معاصران در نقد سخن سعد چنین گفته اند: در کور دلی او همین بس که پیروی از امامی را که امامت و پیشوایی او در غدیر خم بر همگان روشن شد و پس از قتل عثمان کلیه مهاجران و انصار با او بیعت کردند، دخول در فتنه می پندارد.۵۶

در این جا ذکر دو نکته، ضروری است:

نکته اول: این که درباره تأخیر بیعت سعد و از طرف دیگر پای بند نبودن به بیعت و شرکت نکردن در جنگ های سه گانه امام علی باید گفت که تفکری در میان سعد و اتباع او وجود داشت که بهانه ای برای همراهی نکردن امام در جنگ ها بود. تفکر التقاطی آنان این بود که «ما بیعت برخلافت علی کرده ایم نه بیعت بر همراهی در جنگ ها». به دیگر سخن در تفسیر معنای بیعت، تفصیل داده و تفکیک کرده بودند. این تفکر ناشی از تفسیر نادرست معنای «بیعت» بوده است. گواه بر این مطلب این است که وقتی امام علی آنان را به نبرد دعوت می کند آنان عذر می آورند و امام در جواب آن ها می گوید که اگر بیعت کرده بودید باید می جنگیدید.۵۷ از این گفتوگو و گفتوگوهای دیگر معلوم می شود این تفکر در میان آنان بوده و از امام با این جمله ها خط بطلان بر این تفکر می کشد.

نکته دوم: این که یکی از اهداف مهم اعتزال و کناره گیری سعد و عدم همراهی وی با امام (با توجه به این که وی نیز خواهان منصب خلافت بود و هم چنین یکی از سرداران فتوحات و … و آشنا با فنون جنگ و رزم آوری و شخصیتی کاملا جا افتاده و مقبول اجتماعی و از صحابه سابقین بود) این بوده است که از این اعتزال و کناره گیری به عنوان تاکتیک و ترفندی برای در آستانه سقوط قرار دادن حکومت نوپای امام علی استفاده کند، چرا که به صحنه نیامدن شخصیت هایی مانند سعد که چهره ای نظامی و جنگ آور۵۸ و کار آمد بود، می توانست حکومت امام علی را در آستانه سقوط قرار دهد.

از طرف دیگر، جنگ جمل و از آن مهم تر جنگ صفین که معاویه با حکومتی که پایه های آن در شام محکم و استوار شده بود و لشکری با آرایش کاملا نظامی و قدرت تمام قصد براندازی حکومت نوپای علوی را داشت، سعد را در این اندیشه فرو برد که علی در این نبردها از بین می رود و خویش را که تنها بازمانده شورای شش نفره خلیفه دوم می دید، به عنوان خلیفه مسلمانان اعلام کند و مردم با وی بیعت کنند البته خطری که سعد را تهدید می کرد این بود که اگر معاویه پیروز میدان می شد و علی را از بین می برد می توانست ادعای خلافت کند سعد به این جریان نیز توجه داشت، لذا قبل از جنگ صفین زمانی که معاویه به کسانی که علی را همراهی نکرده بودند (از جمله سعد) نامه نگاری می کند و آنان را به بهانه انتقام از خلیفه سوم به جنگ علیه علی دعوت می کند، سعد در پاسخ خود به معاویه به این نکته تصریح می کند که اگر بنا باشد شخصی خلیفه شود و صلاحیت خلافت داشته باشد، اعضای شورای شش نفره می باشند، و من و علی بازماندگان آن شورا هستیم، پس تو (معاویه) نیز نباید به فکر خلافت مسلمانان باشی. بنابراین، جنگ صفین نیز که با قضیه حکمیت همراه شد نقطه مجهولی را برای سعد بهوجود آورد که وی را به مخاطره انداخت و نگرانی های وی را بیشتر کرد، به گونه ای که در بیرون از شهر از دور، اخبار حکمیت را توسط پسرش(عمربن سعد) پی گیری می کرد و در ریز جزئیات آن قرار می گرفت تا آن که قضیه حکمیت و نیرنگ عمروبن عاص که معاویه را خلیفه اعلام کرد تمامی معادلات سعد را به هم ریخت. لذا وقتی بعد از این قضایا نزد معاویه رفت وی را «پادشا» خطاب کرد نه «امیرالمؤمنین».۵۹ پس شاید بتوان گفته قضیه اعتزال و کناره گیری سعد و پیروان وی، «جریانی خزنده» بود برای در آستانه سقوط قراردادن حکومت امام علی و به دست گرفتن منصب خلافت.

حب خلافت، علت کناره گیری سعد

با توجه به تأخیر سعد در بیعت با امام و بیعت شکنی و عدم همراهی امام در جنگ های سه گانه سؤال این است که چرا سعد چنین مواضعی را نسبت به امام علی اتخاذ کرد و در قبال سایر خلفا این گونه عمل نکرد؟ با توجه به توضیحات گذشته درباره لغت «ضِغنه» در خبطه شقشقیه، اگر کینه سعد را نپذیریم دست کم حسادت وی را پذیرفتیم و در این جا نیز همان حسادت را علت کناره گیری سعد می دانیم، چنان که امام به عمار فرمود: «اما سعد، فحسودٌ».۶۰

هم چنین شیخ مفید به نقل از بعضی علما علت تخلف و کناره گیری سعد از امام علی را حسادت سعد به امام و طمع ورزی به مقام خلافت عنوان کرده و این حسادت زمانی شدت یافت که سعد به آرزوی خود (خلافت) نرسید و در نتیجه، سعی در خوار کردن امام بهوسیله کناره گیری و همراهی نکردن امام نمود.۶۱

خود سعد نیز به این مطلب اذعان دارد در آن جا که بعد از نقل فضایل حضرت علی(علیه السلام)برای سُلیم به وی گفت: «من فقط در همکاری با علی شک کردم و اگر در فضیلتی بر من پیشی گرفته به او حسادت کردم و گمان نمی کنم فراموشکار باشم، بلکه علی بر حق است».۶۲

البته روشن است که در خطبه شقشقیه که علت انحراف سعد را کینه سعد معنا کردیم، با جمله امام که فرمودند سعد حسود است تنافی ندارد، زیرا با اندکی تأمل این نکته به دست می آید که این دو دلیل در عرض یکدیگر و جدا نیستند، بلکه کینه معلول و حسد علت است، لذا امام در یک مرحله، اشاره به کینه کرده است و در جایی دیگر به سبب کینه. علت تصریح به سبب کینه، این است که کینه می تواند معلول علت های مختلفی مانند جهل، تعصب و … باشد، ولی امام سبب کینه را از این ابهام بیرون آورده و حسد را عامل کینه سعد ذکر می کند، چون حسد به نوعی متضمن علم می باشد، از این رو امام عامل کینه را حسد ذکر می کند تا بفهماند کینه سعد از روی علم می باشد نه جهل یا تعصب.

قبل از این که علت حسد سعد را بیان کنیم، باید گفت که انسان دنیاپرست به دو عنصر ثروت و قدرت دلبستگی دارد و برای رسیدن به هر کدام از آن ها از هیچ اقدامی فروگذار نمی کند و هر فردی را که مانع رسیدن به این هدف ببیند کنار می زند. حتی اگر بهترین انسان ها مانع او باشد، اما اگر به هر دلیلی نتواند مانع را از سر راه بردارد روش مبارزه و از میان بردن آن را تغییر داده و با ترفندهای متفاوت، او را اذیت و آزار می دهد تا بدین وسیله او را از سر راه بردارد، ترفندهایی مانند توطئه، کارشکنی یا کمک نکردن در لحظه های حساس و نیاز … .

مواضع سعد نیز چنین روندی را تداعی می کند. شواهد ذیل که درباره برخی از آن ها پیشتر بحث شد و اکنون فهرست وار می آوریم، مؤید این معناست:

۱ سعد در قبیله اش(بنی زهره) خود را خلیفه معرفی کرد و از آنان برای خود بیعت گرفت. سخنان سعد و برخی از صحابه در او اخر عمر ابوبکر، به ابوبکر و پاسخ وی به سعد و صحابه;

۲ شرکت در شورای شش نفره که خلیفه دوم با این کار به تمامی اعضای شورا اهلیت خلافت بخشید;

۳ تکرار متعدد خواسته سعد در مورد رسیدن به خلافت در مقاطع گوناگون، از جمله جواب سعد به نامه معاویه، دیدار سعد و معاویه در کاخ معاویه که معاویه را مَلِک و پادشاه خطاب کرد. معاویه از این سخن، عصبانی شد و گفت: چرا امرا امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ سعد در پاسخ گفت: این لقب در صورتی است که ما تو را امیر کرده باشیم، در حالی که تو خود به این کار چنگ زدی.۶۳ سعد با این جواب می خواهد به معاویه بگوید که ما اعضای شورا مستحق خلافت هستیم نه تو که از اعضای آن نیستی؟;

۴ وقتی معاویه به حج رفته بود، همراه سعد مشغول طواف خانه خدا بود. بعد از اتمام طواف به دارالندوه رفتند و معاویه لب به دشنام علی گشود. سعد خشمگین شد و به او گفت: مرا نزد خود نشاندی که علی را دشنام دهی؟! به خدا سوگند داشتن یکی از ویژگی های علی در من بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند اگر مانند علی داماد پیامبر بودم بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند پیامبر که در روز خیبر درباره علی فرمود: «لا عطین الرایه غداً رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله لیس بفرّار یفتح الله علی یدیه» اگر چنین کلامی درباره من می فرمود، بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند دیگر با تو هم نشین نمی شوم، و آن گاه با عصبانیت از نزد معاویه برخاست. در همین حین معاویه به او گفت: «قبر کن جوابت را بشنو، تا به حال نزد من به اندازه این لحظه ناراحت نشده بودی؟ (به من بگو) آیا علی را یاری کردی؟ چرا از بیعت با او سر باز زدی؟ اگر این جمله ها را از پیامبر شنیده بودم تا آخر عمر خدمت گزار او می شدم. سعد در پاسخ گفت: «به خدا سوگند که من به این خلافت سزاوارترم». معاویه به او گفت: «بنی عذره این ادعا را از تو قبول نمی کنند».۶۴طبق بعضی از نقل ها گویا این گفتوگو چندین بار رخ داده است.۶۵

در این نقل ها به وضوح می یابیم اندیشه خلافت و قدرت در سعد امری کاملا مهم و جدی بوده و بعد از رحلت پیامبر در این فکر بود، به گونه ای که به خاطر خلافت و حسادت، از امام کناره گیری کرد.

به طور کلی فردی که خلافت و قدرت را دوست دارد برای رسیدن به آن هر کاری انجام می دهد و سعد نیز طبق یک تحلیل، مانع اصلی رسیدن به خلافت را امام می دانست، چرا که پیامبر این اهلیت را به وی عطا کرد، از این رو از هر ترفندی برای این بین بردن آن استفاده کرد، با رأی دادن به ابوبکر، عمر، عثمان، و بدین وسیله امام را از حق خویش محروم ساخت.

با این وصف زمانی که مردم بعد از کشته شدن عثمان به امام روی آوردند و امام را خلیفه خود دانستند، این امر برای سعد و امثال سعد بسیار گران آمد، چرا که مردم به مانع اصلی آن ها رأی دادند، از این رو، وقتی نتوانست مانع را از میان بردارد، با ترفند کناره گیری و اعتزال به مبارزه با امام برخاست. آری «تعارض منافع» باعث حسادت سعد به امام شد، چنان که خود سعد می گوید: گمان نمی کنم که این (علی) بیشتر از من مستحق خلافت باشد، چرا که من نیز جنگ جو می باشم، البته نسبت به کسی که بهتر از من باشد، بخل نمیورزم!»۶۶

هم چنین در زمان حکومت امام علی در پاسخ به نامه معاویه تصریح می کند که خود مستحق خلافت می باشد.۶۷

با توجه به شواهد تاریخی یاد شده، سخن شیخ مفید به نقل از بعضی علما که علت حسادت سعد را چنین بیان می کنند: «آن چیزی که سعد را فاسد کرد و او را نسبت به خلافت و کناره گیری از حضرت علی جری کرد، کار عمربن خطاب می باشد که وی را در شورا داخل کرد و با این کار اهلیت خلافت را به تمامی اعضای شورا داد»،۶۸ تمام نیست، چرا که سعد قبل از وارد شدن در شورا شش نفره نیز اندیشه خلافت را در سر می پروراند. نهایت سخنی که می توان در این جا گفت این است که شورای شش نفره، انگیزه و اندیشه سعد را برای به دست گیری خلافت ایجاد نکرد، بلکه تشدید کرد.

بازتاب کناره گیری سعد

۱ در کلام پیامبر

سُلَیْم بن قیس هلالی می گوید: «روزی سعد را ملاقات کردم، به او گفتم از علی شنیدم که از پیامبر نقل می کند که «از فتنه بپرهیزید، از فتنه سعد بپرهیزید، سعد دعوت به خوار کردن حق و اهل آن می کند». سعد در پاسخ گفت: «به خدا پناه می برم که با علی دشمنی کنم و یا او با من دشمنی کند…».۶۹

۲ در کلام امام علی

امام علی نیز در همان دوران به مناسبت های مختلف از کناره گیری سعد و برخی دیگر از صحابه انتقاد می کرد و چنان که گذشت امام آنان را به خاطر همراهی نکردن در جنگ جمل و صفین مورد مذمت و عتاب قرار داد. در نقل شیخ طوسی آمده است: فردی که حقانیت علی در جنگ جمل برای وی مشبته شده بود و نتوانسته بود حق را از باطل بشناسد از امام درباره حقانیت طلحه و زبیر و عایشه سؤال کرد. امام در پاسخ گفت: «حق و باطل را بهوسیله مردم نمی شناسند، بلکه حق را به تبعیت کردن از کسی که از آن تبعیت می کند بشناس و باطل را نیز به اجتناب از کسی که از او اجتناب می کند بشناس». سائل دوباره پرسید: آیا همانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابی وقاص باشم؟ امام در پاسخ گفت: «عبدالله بن عمر و سعد حق را ذلیل کردند و باطل را یاری نکردند، پس چگونه حق را تبعیت کردند تا این که از آنان پیروی شود.۷۰

هم چنین نقل شده که از حضرت درباره کسانی که از همکاری با ایشان سرباز زدند سؤال شد، امام در پاسخ فرمودند: «خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل; آن ها کسانی هستند که حق را ذلیل کردند و باطل را یاری نکردند».۷۱ ابن ابی الحدید در تفسیر این جمله می گوید: معنای این سخن این است که آنان مرا خوار و ذلیل کردند و با من در برابر معاویه نجنگیدند. بعد در ادامه به اصل گفتوگو میان امام علی و آنان اشاره می کند: «علی ابن جملات را درباره آن عده از اصحاب از جمله سعد، فرمود که در جنگ ها امام را همراهی نکردند. بعد در ادامه نقل می کند: «زمانی که امام علی(علیه السلام) آن ها را به جنگ دعوت کرد عذر آوردند و امام به آن ها فرمود: آیا بیعت با مرا انکار می کنید؟ در جواب گفتند: خیر، اما نمی جنگیم. امام فرمود: «اگر بیعت کرده بودید باید می جنگیدید». ابن ابی الحدید به نقل از استاد خود ابوالحسین می نویسد: «از این گفتوگو معلوم می شود که علی از آن ها راضی شده است و گناه آنان را بخشیده است!».۷۲

سخن استاد ابن ابی الحدید بسیار عجیب و غریب می باشد، زیرا در این نقل و نقل های یاد شده، امام آن ها را سرزنش کرده، پس چگونه می توان از این گفتوگو برداشت کرد که امام از آن ها راضی شده است؟! هم چنین در نقل دیگر آمده است که وقتی در جنگ جمل آنان از همراهی با امام سرباز زدند امام به آن ها فرمود: «انصرفوا فسیغنی الله تعالی عنکم; بروید خداوند مرا از شما بی نیاز می کند».۷۳ در این دو نقل، لحن امام توبیخ آمیز است و نارضایتی امام را نشان می دهد، با این حال، چگونه می توان از آن، رضایت امام را استفاده کرد.

۳ در کلام امام حسن

امام حسن می فرماید: «شکایتم را فقط به خدا عرضه می دارم … وقتی خبر کشته شدن ذوالثدیه (رئیس خوارج) به سعد رسید اظهار ناراحتی و پشیمانی کرد … و گفت: «اگر می دانستم این همان ذوالثدیه است علی را در جنگ با وی یاری می کردم …» امام می افزاید: وقتی معاویه به سعد می رسد به او می گوید: «ای ابا اسحاق! چه چیزی مانع شد که مرا در خون خواهی امام مظلوم (عثمان) یاری ننمایی؟» سعد گفت: همراه تو علیه علی بجنگم؟، هرگز، زیرا از پیامبر شنیدم که فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی» معاویه به وی گفت: «تو این جمله را از پیامیر شنیدی؟» سعد گفت: «آری، اگر چنین نباشد هر دو گوشم کَر باد». سپس معاویه گفت: «تو الان هیچ عذری برای کنارگیری نداری، به خدا سوگند اگر من این جمله را از پیامبر شنیده بودم هرگز با علی نمی جنگیدم!!»

امام حسن می فرماید: «معاویه بیشتر از این حدیث را هم از پیامبر در مورد علی شنیده بود … ، ولی منظور معاویه از این جمله این است که به سعد بفهماند که تو هیچ توجیهی برای کناره گیر از علی نداری».۷۴

از این بیان و مقایسه امام به دست می آید که امام در مقام توبیخ سعد می باشد، چرا که سعد علم به حق بودن امام علی داشت، ولی با آن حضرت همکاری نکرد. پس هیچ حجت و عذری برای اعتزال و کناره گیری سعد وجود نداشت.

نقد دیدگاه و توجیه ناروای مورخان متعصب

چنان که قبلا اشاره شد کسانی چون ابن عبدالبر قرطبی،۷۵ ابن حجر عسقلانی،۷۶ذهبی،۷۷ و برخی دیگر۷۸ علاون بر این که بیعت نکردن سعد یا تأخیر در بیعت و همراهی نکردن با امام را در جنگ ها منعکس نکرده اند، بلکه در مقابل و در توجیه این کار، از دوران امام علی به فتنه تعبیر کرده و بدین سان کناره گیری سعد را امری کاملا روا و به جا جلوه داده اند. برای توجیه این اعتزال نیز به روایت ذیل تمسک کرده اند: «علی بعد از ماجرای حکمیت طی سخنرانی فرمود: برای خداوند جایگاه و منزلی می باشد که آن را بر سعدبن مالک [یعنی سعد بن ابی وقاص زیرا نام پدر سعد مالک بود] و عبدالله ابن عمر قرار داده است، به خدا سوگند اگر گناهی دارند (یعنی کناره گیری آن ها) بسیار کوچک و مورد بخشش است، و اگر کار نیکویی دارند، خداوند بزرگ و مشکور است».۷۹

در سند این روایت، محمد بن ضحاک و فرزندش یحیی قرار دارند که هیثمی در نقد این روایت گفته است آن ها را نمی شناسم.۸۰ سخن هیثمی کاملا صحیح است، زیرا هیچ نامی از این دو شخصیت در کتاب های رجالی نیست و اصطلاحاً مهمل می باشند، هم چنین احمد بن علی سلیمانی می گوید: زبیر بن بکار که در سند حدیث قرار دارد، حدیث جعل می کرده و حدیث وی پذیرفته نیست.۸۱ ابو حاتم رازی نیز می گوید که از زبیر بن بکار حدیثی نمی نگارم.۸۲ همین امر، جعلی بودن روایت را تقویت می کند.

البته خود سعد بن ابیوقاص نیز برای توجیه کناره گیری خود از امام، در همان دوران به احادیثی از پیغمبر تمسک می کرد. در مورد این احادیث و توجیهات دو احتمال وجود دارد:

۱ همه این روایات دروغ و جعلی است، ۲ یا این که صدور روایات از پیامبر ثابت بوده، ولی در تطبیق بر مصداق اشتباهی رخ داده است.

احتمال اول، دوره از ذهن نبوده و چنان که گذشت، بعضی از آن ها جعلی است.۸۳ احتمال دوم نیز اگر صحیح باشد در مورد سعد صادق نیست، زیرا وی به تمامی فضایل امام علی واقف بوده است، چنان که به سُلَیم گفت: «من فقط در همکاری با علی شک کردم و اگر در فضیلتی برمن پیشی گرفته به او حسادت کردم و گمان نمی کنم فراموش کار باشم، بلکه علی برحق است».۸۴

بنابراین، نمی توان گفت که وی در تطبیق بر مصداق دچار اشتباه شده است، لذا تنها سخنی که می توان گفت: (برفرض صحت روایات) این است که وی از احادیث پیامبر استفاده ابزاری می کرده و به دیگر سخن، مصداق «کلمه حق یراد بها الباطل» است.

اظهار ندامت سعد!!

زمانی که سعد به هدف اصلی خود (خلافت) نرسید به اشتباهات خود اعتراف کرد. سُلَیم بن قیس هلالی می گوید: «روزی نزد محمد بن مسلمه، سعدبن ابی وقاص و عبدالله بن عمر رفتم، شنیدم که می گفتند: ما از فرجام تخلف از علی و خودداری از همراهی وی از نبرد با یاغیان هراسانیم». سُلَیم می گوید: «به آن ها گفتم: از علی شنیدم که می گوید: پیامبر مرا به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین امر کرده است». سُلَیم می گوید: «بعد از این جمله، همگی گریستند و گفتند: «علی راست می گوید، چرا که هر چه از خدا و پیغمبر نقل می کند چیزی جز حق نیست، باشد که خداوند ما را از این تخلف و کناره گیری ببخشاید!»۸۵ ولی چه سود که در آن لحظات حساس امام را تنها گذاشته و سعی در تخریب و سقوط حکومت وی داشته اند، باری اگر نیز واقعاً قصد جبران خطاهای خویش را داشتند باید فرزند علی را (امام حسن) یاری می کردند، اما وی را نیز یار نکردند.

سخن پایانی

با توجه به مطالب یاد شده چنین ثابت شد که سعد یکی از دشمنان سرسخت امام بود و این دشمنی را در قالب ها و پوشش های مقبول اجتماعی پنهان می کرد و همین امر باعث شد که وی به عنوان یک دشمن مطرح نشود. هم چنین بیعت سعد با ابوبکر، عمر، عثمان و معاویه و عدم بیعت با امام علی، چیزی جز کینه و دشمنی سعد با امام نمی باشد. حق این است که نام سعد در شمار «ناکثین» ثبت شود، چرا که با توجه به تأخیر و تردید سعد صحابی در بیعت با امام (که سعد واقف به افضلیت ایشان بود) و این که در ادامه نیز بیعت خود را حفظ نکرد و با شرکت نکردن در جنگ ها و یاری نکردن امام، بیعت خود را شکست، هیچ فرقی نمی توان میان طلحه و زبیر و سعد قائل شد، بلکه هر دو با هدف به دست گیری خلافت و قدرت بیعت شکستند (طلحه و زبیر با شمشیر، و سعد با سکوت و اعتزال) و سعد این گونه ننگی را به خود خرید که تاریخ آن را فراموش نمی کند و هر چه زمان می گذرد این لکه ننگ پر رنگ تر می شود.

گفتنی است این سخن که «بین اصحاب پیامبر بر سر خلافت هیچ اختلاف و چالشی وجود نداشته و روابط دوستانه با هم داشتند» صحت ندارد، و موضع سعد نسبت به خلافت در زمان ابوبکر و دیگر خلفا، بهویژه نسبت به امام علی گواه بربطلان این سخن بوده و این که برخی، شیعه را به ترسیم روابط تیره صحابه متهم می کنند سخن بی پایه و اساسی است.

با توجه به این که سعد یکی از صحابه سابقین بوده و در عین حال، حب خلافت و یک سری صفات جاه طلبانه داشت جای شگفتی است که ذهبی از این نقاط تیره و تار چشم می پوشد و درباره وی می گوید: «لقد کان اهلا للامامه کبیر الشأن!!»۸۶

فهرست منابع:

۱. ابن ابی الحدید معتزلی(متوفای ۶۵۶ق)، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۵ق.

۲٫ ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، تهران، مکتبه اسلامیه، [بی تا].

۳٫ ، الکامل فی التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

۴٫ ابن اثیرجوزی، مجدالدین، النهایه فی غریب الحدیث، چاپ چهارم: مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۶۴٫

۵٫ ابن تغزی اتابکی، جمال الدین، یوسف، النجوم الزاهره فی ملوکی مصر و القاهره، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۳ق.

۶٫ ابن جوزی، المنتظم، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۱۵ق.

۷٫ ابن حبان، کتاب الثقات، چاپ اول: بیروت، دارالکفر، ۱۳۹۳ق.

۸٫ ، کتاب المجروحین، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۲ق.

۹٫ ابن حجر عسقلانی، اتحاف المهره باطراف العشره، چاپ اول: عربستان، جامعه الاسلامیه فی المدینه، ۱۴۱۳ق.

۱۰٫ ، لسان المیزان، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۶ق.

۱۱٫ ، الاصابه فی تمییز الصحابه، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۳۲۸ق.

۱۲٫ ، المطالب العالیه، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۴ق.

۱۳٫ ، تقریب التهذیب، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۵ق.

۱۴٫ ، تهذیب التهذیب، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۰۴ق.

۱۵٫ ابن حنبل، احمد، مسند، چاپ اول: بیروت، دار صادر، [بی تا].

۱۶٫ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، چاپ دوم: تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵٫

۱۷٫ ابن سعد، الطبقات الکبری، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۸ق.

۱۸٫ ابن شبَه، تاریخ المدینه المنوره، چاپ اول: مدینه المنوره، ۱۴۱۳ق.

۱۹٫ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، چاپ دوم: بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۲ق.

۲۰٫ ابن عبدالبر قرطبی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۱٫ ابن عبدربّه اندلسی، العقد الفرید، چاپ سوم: بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۸۴ق.

۲۲٫ ابن عدی، عبدالله بن عدی جرجانی، الکامل فی ضعفاء الرجال، چاپ سوم: بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق.

۲۳٫ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۹ق.

۲۴٫ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، چاپ اول: دمشق، دار ابن کثیر، ۱۴۰۶ق.

۲۵٫ ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، وزارت ارشاد اسلامی.

۲۶٫ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، چاپ پنجم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۹ق.

۲۷٫ ، جامع المسانید و السنن، تحقیق عبدالمعطی امین قلعجی، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۸٫ ابن منظور افریقی، لسان العرب، چاپ ششم: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۷ق.

۲۹٫ ابو حاتم رازی،(متوفای ۳۲۷ق)، الجرح و التعدیل، چاپ اول: دارالفکر، [بی تا].

۳۰٫ احمد بن سهل، (متوفای ۳۲۲ق)، کتاب البداء و التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق.

۳۱٫ اردبیلی، حدیقه الشیعه، تصحیح صادق حسن زاده، چاپ دوم: قم، انصاریان، ۱۳۷۸٫

۳۲٫ اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، ترجمه دکتر مهدوی دامغانی، تهران، نشر نی، ۱۳۷۴٫

۳۳٫ اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۱ق.

۳۴٫ اصفهانی، ابونعیم، حلیه الاولیاء، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۶ق.

۳۵٫ بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۳۶٫ بکری اندلسی، عبدالله بن عبدالعزیز، معجم مااستعجم، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق.

۳۷٫ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق.

۳۸٫ بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوه و معرفه احوال صاحب الشریعه، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق.

۳۹٫ ترمذی، جامع الصحیح، چاپ اول: بیروت، داراحیاء التراث العربی، [بی تا].

۴۰٫ تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، چاپ دوم: قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۰ق.

۴۱٫ جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، چاپ اول: تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴٫

۴۲٫ ، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ پنجم: انتشارات انصاریان، قم، ۱۳۸۱٫

۴۳٫ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، همراه حاشیه ذهبی، چاپ دوم: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۴۴٫ حلبی، ابوالصلاح، تقریب المعارف، تحقیق فارس تبریزیان، چاپ اول: [بی ج]، ۱۳۷۵٫

۴۵٫ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۴۶٫ خوارزمی، مؤید الدین محمد، ترجمه احیاء علوم الدین غزالی، چاپ سوم: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۲٫

۴۷٫ دشتی، محمد، و کاظم محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ هفدهم: قم، جامعه مدرسین، ۱۳۷۸٫

۴۸٫ دمیری، حیاه الحیوان الکبری، چاپ اول: تهران، انتشارات ناصر خسرو، [بی تا].

۴۹٫ دینوری، ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۶۳٫

۵۰٫ دینوری، احمد بن داود، الإخبار الطوال، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۷۵٫

۵۱٫ ذهبی، شمس الدین، المغنی فی الضعفاء، چاپ اول: دمشق، دارالمعارف، ۱۳۹۱م.

۵۲٫ ، میزان الاعتدال، بیروت، دارالفکر.

۵۳٫ ، العِبَر فی خَبَر مَن غَبَر، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۵۴٫ ، تاریخ الاسلام، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.

۵۵٫ ، سیر اعلام النبلاء، چاپ یازدهم: بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۷ق.

۵۶٫ سبحانی، جعفر، فروغ ولایت، چاپ دوم: انتشارات صحیفه، ۱۳۷۱٫

۵۷٫ سلیم بن قیس هلالی، تحقیق محمد باقر انصاری، چاپ دوم: قم، نشر الهادی، ۱۴۱۶ق.

۵۸٫ سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفا، چاپ اول: بیروت، مؤسسه عزالدین، ۱۴۱۲ق.

۵۹٫ صدوق، علی بن حسین، علل الشرائع، چاپ اول: قم، مکتبه الداوری، ۱۳۸۵ق.

۶۰٫ طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، چاپ دوم: بیروت، داراحیا التراث العربی، [بی تا].

۶۱٫ طبرسی، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب، تحقیق شیخ ابراهیم بهادری و محمد هادی، چاپ دوم: قم، دارالاسوه، ۱۴۱۶ق.

۶۲٫ طبری، (متوفای ۳۱۰ق)، تاریخ الامم و الملوک، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۶۳٫ طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالی، چاپ اول: مؤسسه انوار الهدی، ۱۴۱۴ق.

۶۴٫ عسکری، سیدمرتضی، یکصدوپنجاه صحابی ساختگی، چاپ سوم: انتشارات بدر، ۱۳۷۸٫

۶۵٫ عُقَیلی، محمد بن عَمرو، الضعفاء الکبیر، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۴ق.

۶۶٫ فیض کاشانی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، چاپ اول: یزد، انتشارات مکتبه وزیری، [بی تا].

۶۷٫ قشیری، ابوالحسین مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، چاپ اول: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۳۷۷ق.

۶۸٫ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.

۶۹٫ ، جلاء العیون، چاپ دوم: قم، انتشارات سرور، ۱۳۷۴٫

۷۰٫ محمودی، محمدجواد، ترتیب الامالی، (ترتیب موضوعی امالی صدوق و مفید و طوسی)، چاپ اول: قم، مؤسسه معارف اسلامی، ۱۴۲۰ق.

۷۱٫ مزّی، تهذیب الکمال، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۱۴ق.

۷۲٫ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۷۳٫ مفید، الجمل و النصره لسید العتره، چاپ دوم: قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ق.

۷۴٫ منقری، نصر بن مزاحم، وقعه صفین، چاپ دوم: قم، کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی، ۱۳۸۲ق.

۷۵٫ نمازی شاهرودی، علی، مستدرکات علم الرجال، چاپ اول: [بی ج].

۷۶٫ هیثمی، ابن حجر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چاپ دوم: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۷۷٫ یعقوبی، احمد بن ابی واضح(متوفای ۲۸۴ق)، تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، چاپ سوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،[بی تا].

پی نوشت:

۱ . ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۴۳; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۲۳۷; ابن خلدون، العِبَر، ج ۲، ص ۶۰۳ و ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۳٫

۲ . ابن قتیبه، همان، ج ۱، ص ۲۸ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۳۶٫

۳ . شیخ مفید، الجمل، ص ۱۲۰٫

۴ . محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۰۱; ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۹۴; طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۳۲۲; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۹۹ و ذهبی، تاریخ الاسلام (حوادث ۴۱ تا ۶۰)، ص ۲۱۹٫

۵ . شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۶ . همان.

۷ . شمس الدین ذهبی، المغنی فی الضعفاء، ج ۱، ص ۲۹۲ و ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۳۴٫

۸ . همو، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۹ . ابو حاتم رازی، الجرح و التعدیل، ج ۴، ص ۲۷۸، شماره ۱۱۹۸ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۱۰ . ابن حبان، سیف را جاعل حدیث می داند. کتاب المجروحین، ج ۱، ص ۳۴۵-۳۴۶ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص۲۵۵-۲۵۶٫

۱۱ . ابن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ۳، ص ۴۳۶ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۱۲ . الضعیفاء الکبیر، ج، ص ۱۷۵٫

۱۳ . تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۴۴٫

۱۴ . برای اطلاع بیشتر از «سیف بن عمر» و احادیث دروغ وی ر.ک: علامه عسکری، یک صدوپنجاه صحابی ساختگی و همو، عبدالله بن سبأ.

۱۵ . متأسفانه همو افسانه عبدالله بن سبأ را نقل می کند و عوام اهل سنت یا خواص العوام آنان، چشم بسته این جریان را پذیرفته و بدون دقت آن را نقل می کنند.

۱۶ . ابن سعد، الطبقا الکبر، ج ۵، ص ۱۶ و ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص ۲۸٫

۱۷ . طبق نقل های تاریخی سعد بن ابی وقاص بیش از سه مرتبه والی کوفه شده و هر بار به خاطر نارضایتی مردم عزل شد. در آخرین مرتبه به خاطر امین نبودن در حفظ بیت المال کوفه برکنار شد. تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۵۷; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۵۹۵; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۲۳۱; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۵۷ و ابو الفرج اصفهانی، الأغانی، ج۵، ص ۱۳۴٫

۱۸ . طبری، همان، ج ۲، ص ۶۹۷; شیخ مفید، الجمل، ص ۱۳۱; ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۴۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص ۲۳۷; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۱; مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸-۱۹; بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۹; اسکافی، المعیار و الموازنه، ص ۹۷ و دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۵۳٫

۱۹ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۹٫

۲۰ . ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۲۸۷، ۲۹۱ و ۳۱۰٫

۲۱ . ابوحاتم رازی، الجرح و التعدیل، ج ۸، ص ۳۸; ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶۷۸; مزی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۶ و ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷-۳۴۸٫

۲۲ . تدلیس، یعنی این که یکی از زوات، نام یکی از راویان را که از آنان شنیده، عوض یا حذف کند.

۲۳ . ابن حبّان، کتاب الثقات، ج ۹، ص ۴۳; مزی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۷-۱۳۸; ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۹، ص ۳۴۷ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶۷۷٫

۲۴ . الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ۶، ص ۲۴۴٫

۲۵ . الضعفاء الکبیر، ج ۴، ص ۱۱۵ .

۲۶ . تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۸٫

۲۷ . تهذیب الکمال، ج ۱، ص ۱۳۸٫

۲۸ . میزان الاعتدال، ج ۳، ص ،۶۷۷ و المغنی فی الضعفاء، ج ۲، ص ۱۳۸٫

۲۹ . مزّی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۸ و ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷٫

۳۰ . تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۸ و تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷٫

۳۱ . بغدادی، تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۲۹۴ و ر.ک: ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۴۵۳; همو، سیراعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۲۹۶; ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج ۶، ص ۳۹۹ و ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، ج ۴، ص ۱۷۸٫

۳۲ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۳۳; ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲; همو، تاریخ الاسلام، حوادث ۴۱-۶۰هجری، ص ۲۱۹; ابن زید بلخی، کتاب البدء و التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۰ و مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵٫

۳۳ . دمیری، حیاه الحیوان الکبری، ج ۱، ص ۸۱٫

۳۴ . ابن خلدون، العِبَر، ج ۱، ص ۲۶۷٫

۳۵ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۵-۹۶ و ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۴۴۴; دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۲; اسکانی، المعیار و الموازنه، ص ۱۰۵ و مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۲، ص ۶۹٫

۳۶ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۳۷ . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۳۳; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۸۳; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۱۰، ص ۸۸ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۵، ص ۵۴۰٫

۳۸ . رسول جعفری، تاریخ خلفاء، ج ۲، ص ۲۲۶٫

۳۹ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۵-۹۶، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۹; مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۴، ص۲۸۶; نهج البلاغه کلمات قصار ۱۵، در نهج البلاغه «ما کل مفتون یُعاتب» ثبت شده اس.

۴۰ . ر.ک: شیخ مفید، الجمل، ص ۹۶٫

۴۱ . منقری، وقعه صفین، ص ۷۴-۷۵; تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۸۷-۸۸; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۳۷-۳۳۸ و ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲٫

۴۲ . جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۴۹۶٫

۴۳ . رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۸۲٫

۴۴ . احمد بن داود دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۲-۱۴۳; شیخ طوسی، الامالی، ص ۷۱۶; مجلسی، ج ۴۳، ح ۲ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۴۹۷٫

۴۵ . دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۰-۱۴۱; منقری، وقعه صفین، ص ۶۵٫ محمد بن مسلمه کسی است که موقع قتل عثمان و دوران امام علی گوشه نشین شد و شمشیر خود را از چوب ساخت! (شمس الدین ذهبی، العِبَر فی خبر من غَبَر، ج ۱، ص ۳۷).

۴۶ . منقری، وقعه صفین، ص ۳۴۶ و ۳۵۶; رسول جعفریان، تاریخ خلفاء، ج ۲، ص ۳۰٫ عمروبن عاص حین جنگ صفین به پسرش گفت: علی کجاست؟ گفت: بر آن بلندی می بینم… سپس عمروبن عاص از ابن عمرو سعد تجلیل کرد و گفت: خوشا به حال سعد و ابن عمر که در جنگ حضور پیدا نکردند … (ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۲، ص ۴۶۱ و ابن اثیر جزری، النهایه فی غریب الحدیث، ج ۴، ص ۱۵).

۴۷ . ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۰۸; مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۹; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص ۵۲۱ و ابن حجر عسقلانی، اتحاف المهره بزوائد العشره، ج ۵، ص ۱۵۳٫

۴۸ . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۰; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۲۹۳; ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۱۹ و منقری، وقعه صفین، ص ۵۳۸٫

۴۹ . مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۶۸; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص ۱۴۵ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص ۲۹۳٫

۵۰ . ابن خلدون، العِبَر، ج ۲، ص ۶۳۶; ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۳۳ و ج ۴، ص ۲۵۷ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۲٫

۵۱ . بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۱۸٫ نکته قابل ذکر این است که هدف از دعوت کردن بزرگان صحابه همچون سعد به جلسه حکمیت، مشروعیت بخشیدن به جلسه و بالتبع نتیجه آن بوده و از آن طرف، سعد که از این وضعیت ناراضی بود و خود را مستحق خلافت می دانست، بهترین راه برای اعتراض را شرکت نکردن در جلسه می دانست لذا در جلسه شرکت نکرد.

۵۲ . بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۳۰٫

۵۳ . «أی بنی أفی الفتنه تامرنی ان اکون رأساً؟ لا والله حتی أُعطی سیفاً ان ضربت به مسلماً نبا عنه و ان ضربت به کافراً قتله، سمعت رسول الله یقول: ان الله یحب العبد الغنی الخفی التقی» (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۲، ص ۲۴۲).

۵۴ . «… لا، حتی تأتونی بسیف عینان و لسان و شفتان، فیقول: هذا کافرً فأقتله و هذا مؤمن او مسلم». (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۲، ص ۲۴۳).

۵۵ . ابن قوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۵، ص ۵۲۴; خوارزمی، ترجمه احیاء علوم الدین غزالی، ج ۲، ص ۵۰۲ و ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۸۶٫

۵۶ . جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۶۰۸٫

۵۷ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۵۸ . ابن شبَه، تاریخ المدینه المنوره، ج ۳، ص ۸۸۱ و ۸۳۳ و طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۲۰٫

۵۹ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹ و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۱ و ج۶، ص ۱۰۶٫

۶۰ . دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۳; شیخ طوسی، الامالی، ص ۷۱۶; مجلسی ج ۴۳، حدیث ۲و تستری، قاموس الرجال، ج ۵، ص ۲۱٫

۶۱ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۷٫

۶۲ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۰۸٫ البته این احادیث از طریق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۰ و ۱۶۱; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص۲۱۵ و ۲۳۷; مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۰; بیهقی، دلائل النبوه، ج ۵، ص ۲۲۰; کشف المشکل، ج ۱، ص ۲۳۶; رسول جعفریان، تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۶; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص ۳۳۸; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷ تا ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸; ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن اثیر، جامع الاصول، ج ۸، ص ۶۰۵; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹ و ابن شعیب نسائی، خصائص امام علی، ص ۹۴٫

۶۳ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹ و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۱ و ج۶، ص ۱۰۶٫

۶۴ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸ ۱۹; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۵۳ و ج ۸، ص ۸۰; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص ۳۳۸; تستری، قاموس الرجال، ج ۵، ص ۲۴; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷ و ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹; خوارزمی، ترجمه احیاء العلوم، ج ۳، ص ۳۷۰; حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۴۹۸٫ جمله اخیر اشاره به این نکته است که آن روز، سعد را به بنی عذره نسبت می دادند و مشهور بود که سعد زنا زاده است، چرا که مردی از بنی عذره با مادر سعد زنا کرده است و او از ناحیه زنا تولد یافته است. (ر.ک: خوارزمی، ترجمه احیاء علوم الدین، ج ۳، ص ۳۷۰; مجلسی، جلاءالعیون، ص ۵۷۹ و مقدس اردبیلی، حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۴۹۸)، لذا معاویه با این جمله می خواست بگوید تو از قریش نیستی و بدین وسیله بتواند اندیشه خلافت را از ذهن سعد بیرون کند و از او سلب صلاحیت کند.

۶۵ . شیخ طوسی، الامالی، ص ۵۹۸; مجلس ص ۲۶، حدیث ۱۷; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۸۱ و ج ۳، ص۲۲۴ و ۴۵۷; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۷۶ و ۷۷ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۸۰٫

۶۶ . ابن سعد، الطلقات الکبری، ج ۳، ص ۱۰۱; ابن نعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۹۴; طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۳۲۲; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۹۹ و ذهبی، تاریخ الاسلام، ص ۲۱۹٫

۶۷ . ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۳۷-۳۳۸; دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۰ و منقری، وقعه صفین، ص ۷۴-۷۵٫

۶۸ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۷٫

۶۹ . ابن حجر عسقلانی، المطالب العالیه، ج ۴، ص ۶۳، ح ۳۹۶۶ و کتاب سلیم بن قیس هلال، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸٫

۷۰ . «ان الحق و الباطل لا یعرفان بالناس ولکن اعرف الحق باتباع من اتبعه، و الباطل باجتناب من اجتنبه … ان عبدالله بن عمر و سعد اخذلا الحق و لم ینصرا الباطل متی کان امامین فی الخیر فیتبعان» (شیخ طوسی، الامالی، ص ۱۳۴; مجلسی، ۵، حدیث ۲۹; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۵۴۰ و علی نمازی، مستدرک علم الرجال، ج ۲، ص ۲۶۷٫ هم چنین به همین مضمون، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۱۰).

۷۱ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳; مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵; تاریخ یعقوبی(به اندکی اختلاف)، ج ۲، ص۲۱۰; شیخ طوسی، الامالی، ص ۱۳۴; مجلسی ۵، حدیث ۲۹ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۵۴٫

۷۲ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۷۳ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۶٫

۷۴ . شیخ صدوق، علل الشرانع، ج ۱، ص ۲۲۳ و فیض کاشانی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، ج ۲، ص ۱۰٫

۷۵ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳٫

۷۶ . ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۳۳٫

۷۷ . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲، همو، تاریخ الاسلام (حوادث سال ۴۱-۶۰)، ص ۲۱۹٫

۷۸ . بلخی، کتاب البدء و التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۰ و مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵٫

۷۹ . طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص ۱۴۳ و ۱۴۴; هیثمی، مجمع الزواندی، ج ۷، ص ۲۴۶ و ذهبی، تاریخ الاسلام (حوادث سال ۴۱-۶۰) سند روایت: حسن بن علی الطوسی عن زبیر بن بکار، عن یحیی بن محمد بن ضحاک الخرامی عن ابیه قال …

۸۰ . هیثمی، مجمع الزواندی، ج ۷، ص ۲۴۷٫

۸۱ . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱۲، ص ۳۱۴ و همو، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۶٫

۸۲ . رازی، الجرح و التعدیل، ج ۳، ص ۵۸۵٫

۸۳ . ابن حجر عسقلانی می گوید: «بعضی از این احادیث ضعیف هستند». (اتحاف المهره، ج ۵، ص ۱۵۰).

۸۴ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۰۸٫ البته این احادیث از طریق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۰ و ۱۶۱; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص۲۱۵ و ۲۳۷; مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۰; بیهقی، دلائل النبوه، ج ۵، ص ۲۲۰; کشف المشکل، ج ۱، ص ۲۳۶; سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۶; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص۳۳۸; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷- ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸; ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن اثیر، جامع الاصول، ج ۸، ص ۶۰۵; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹ و ابن شعیب نسائی، خصائص امام علی، ص ۹۴٫

۸۵ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۹۰٫

۸۶ . ذهبی، سیراعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲٫

منبع : طبسی, محمدمحسن؛ مجله تاریخ در آینه پژوهش, شماره ۵ .

بخشش و ایثار على علیه السلام

اشاره:

 از اخلاق خاص على، کرم و بخشش او بود که حد و مرزى نداشت، ولى بخششى که در اصول و هدف پاک و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى که از مال و کوشش مردم بخشش مى فرمایند! اینان وقتى که چنین بخششى مى کنند فقط به خویشان و نزدیکان و یا هوادارانشان مى بخشند که در راه حکومت و سلطنت آنها شمشیر مى زنند واگر گامى بالاتر نهند براى آن بخشش مى کنند که گفته شود آنها اهل کرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گیرند و اختلاسها و دزدیها و ستمها و ضعف ادارى امور و غیره را بدین ترتیب پرده پوشى کنند.

و این شکل از اشکال بخشش را که در واقع فرقى با رشوه ندارد – و اکثریت کسانى که در تاریخ ما و تاریخ قدرتمندان دیگران به کرم و بخشش مشهورند با این نوع بخشش سرو کار داشتند – على بن ابیطالب در سراسر زندگى خود ندید و یک بار هم به آن دست نیالود و آن را نشناخت. کرم و بخشش على چیزى است که از همه مردانگیهاى او پرده برمى دارد و با جان و دل او به هم آمیخته است او با اینکه دختر خود را از اینکه گردنبندى را از بیت المال به امانت گرفته که در عیدى از اعیاد به آن آرایش کند توبیخ مى کند و با اینکه برادر خود عقیل را که مختصرى از مال عمومى مردم را بیجا خواسته بود از خود مى رنجاند و با اینکه او هرگونه رشوه خوار و هوادار مال بى کوشش و بدون حق را، از خود طرد مى کند، با این حال، چنانکه در روایات صحیح آمده است او با دست خود نخلهاى گروهى از یهودیان را در مدینه سیراب مى کند، تا آنجا که دست او تاول مى زند و زخم مى شود و آنگاه مزدى را مى گیرد و به بیچارگان و درماندگان مى بخشد و یا با آن بندگانى را مى خرد و بلافاصله آزاد مى سازد.

«شعبى » از زبان کسانیکه على را خوب مى شناختند روایت مى کند که او بخشنده ترین مردم بود که از مال خود براى مردم مى بخشید واگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحیحترین شهادتها باشد باید فهمید که بخشش و کرم على تا چه پایه بوده که معاویه بن ابى سفیان هم به آن شهادت داده، در حالى که او همیشه مى کوشید که از على عیب جویى کند و از او انتقاد نماید.

معاویه مى گوید: «اگر على خانه اى پر از طلاى ناب و خانه اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پیش از علوفه مى بخشد!»

پی نوشت:

  1. جرج جرداق؛ کتاب امام على (ع) صداى عدالت انسانى. ج ۲ – ۱ صفحه ۱۲۲

پرتوى از زندگانى امام حسن (علیه السلام)

اشاره:

نخستین مظهر و نشانه‌ى کوثر که بر دامان پاک فاطمه‌ى اطهر (س. پا به عرصه‌ى گیتى نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانه‌اى از تجلى مقدس‌ترین پدیده‌اى که از خجسته‌ترین پیوند برین انسانى، نصیب حضرت محمد صلى الله علیه و آله، على مرتضى علیه السلام و فاطمه زهرا (س. گردید. همان لؤلؤى که از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامت به ظهور پیوست و معجزه‌ى بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان‌» (۱. را تجسم بخشید و کلام خدا در کلمه‌ى وجود چنین ظاهر شد.

از نیایى الهام گیر و پدرى پیشوا، وارثى برخاکیان و جلوه‌اى برافلاکیان پدید آمد با وراثتى ابراهیمى، مقصدى محمدى، منهجى علوى، زهره‌اى زهرایى که عصاى فرعون کوب موسى را در دست صلح آفرین عیسوى داشت و تندیس زنده‌ى اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگى اسلامى را در زندگى توام با مجاهده و شکیبایى تضمین کرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مکتبش از خاک گرم مدینه به همه سوى جهان جهت یافت و با همه‌ى مظلومیتش در برابر سیاهى و تباهى جبهه گرفت و به حقیقت اصالت بخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید.

حضرتش در بقیع بى بقعه؛ در جوار جده‌ى پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیه‌السلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (۲.

تولد و کودکى

فرزند گرامى رسول الله و نخستین نوه‌ى او در مقدس‌ترین ماه‌هاى سال قمرى یعنى پانزدهم (۳. رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.

امام مجتبى علیه السلام در دامان حضرت زهرا (س. بزرگ شد. او از همان دوران کودکى از نبوغ سرشارى برخوردار بود وى با حافظه‌ى نیرومندش، آیاتى را که بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل می‌شد، می‌شنید و همه را حفظ می‌کرد و وقتى به خانه می‌رفت براى مادرش می‌خواند و حضرت فاطمه (س. آن آیات و سخنان رسول الله صلى الله علیه و آله را براى حضرت على علیه السلام نقل می‌کرد و على علیه السلام به شگفتى می‌پرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهراى مرضیه می‌فرمود: از حسن علیه السلام شنیده‌ام. (۴.

به داستانى در این مورد توجه کنید: «روزى على علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت می‌کند.

امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند ولى زبانش به لکنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت: مادر جان! گویا شخصیت بزرگى در این خانه است که شکوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز می‌دارد». (۵.

درس اخلاق

از امام مجتبى علیه السلام خواستند که سخنى و مطلبى درباره‌ى اخلاق نیکوى پیامبر صلى الله علیه و آله بگوید. او فرمود: هر کس نیازى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله می‌برد حاجتش رد نمی‌شد و هرچه در توان داشت براى رفع نیاز مردم به کار می‌برد و شنیدم پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس نماز صبح را بگذارد، آن نماز بین او و آتش دوزخ دیوارى ایجاد می‌کند. (۶.

امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلى الله علیه و آله

حضرت ختمى مرتبت صلى الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبى علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ می‌کرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقه‌ حقیقى که به وى داشت همه‌جا سخن می‌گفت.

آنچه از زبان پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبى علیه السلام بیان شده است چنین است:

«هر کس می‌خواهد آقاى جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه کند». (۷.

«حسن گل خوشبویى است که من از دنیا برگرفته‌ام‌». (۸.

روزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در کنارش نشانید و نگاهى به مردم کرد و نظرى به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده کرده که به برکت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد». (۹.

یکى از یاران رسول الله صلى الله علیه و آله می‌گوید: پیغمبر صلى الله علیه و آله را دیدم که امام حسن علیه السلام را بر دوش می‌کشید و می‌فرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار». (۱۰.

روزى پیامبر معظم اسلام صلى الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردى گفت: اى پسر بر مرکب خوبى سوار شده‌ای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبى است ». (۱۱.

شبى پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله نماز عشأ می‌خواند و سجده‌اى طولانى به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحت بودم که پیاده‌اش کنم. (۱۲.

انس بن مالک نقل می‌کند که: رسول الله صلى الله علیه و آله درباره‌ى امام حسن علیه السلام به من فرمود: اى انس! حسن فرزند و میوه‌ى دل من است، اگر کسى او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا بیازارد، خدا را اذیت کرده است. (۱۳.

زینب دختر ابو رافع می‌گوید: حضرت زهرا (س. در هنگام بیمارى رسول الله صلى الله علیه و آله هر دو فرزندش را نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اکنون ارثى به آنان بدهید. حضرت فرمود: «شرف و مجد و سیادتم را به حسن علیه السلام دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین علیه السلام بخشیدم‌». (۱۴.

اسوه‌ى بزرگوارى

امام حسن علیه السلام در طول زندگى پر برکتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر می‌داشت و شیوه‌ى برخوردش با عموم مردم – حتى دشمنان – چنان جالب و زیبا بود که همه را به خود جذب می‌کرد.

مورخین نوشته‌اند «روزى امام مجتبى علیه السلام سواره از راهى می‌گذشت. مردى شامى بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتى که فحش‌هایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او کرده و سلامش کرد! آنگاه خندید و گفت: اى مرد! فکر می‌کنم در این جا غریب هستی… اگر از ما چیزى بخواهى، به تو عطا خواهیم کرد. اگر گرسنه‌اى سیرت می‌کنیم، اگر برهنه‌اى می‌پوشانیمت، اگر نیازى دارى، بی‌نیازت می‌کنیم، اگر از جایى رانده شده‌اى پناهت می‌دهیم، اگر حاجتى خواسته باشى برآورده می‌کنیم، هم‌اینک بیا و مهمان ما باش. تا وقتى که این‌جا هستى مهمان مایی…

مرد شامى که این همه دل‌جویى و محبت را از امام مشاهده کرد به گریه افتاد و گفت: «شهادت می‌دهم که تو خلیفه‌ى خدا روى زمین هستى و خداوند بهتر می‌داند که مقام خلافت و رسالت را در کجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنى تو و پدرت را به سختى در دل داشتم. اما اکنون تو را محبوب‌ترین خلق خدا می‌دانم.

آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامى که در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود. (۱۵.

اُسوه‌ ایثارگرى

یکى دیگر از صفات برجسته‌ى امام مجتبى علیه السلام انفاق و بخشش بی‌سابقه‌ى اوست.

تاریخ نگاران نوشته‌اند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار دارایی‌اش را به دو نصف کرده، نیمى را براى خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق کرد. (۱۶.

امام حسن علیه السلام ملجأ درماندگان، آرام بخش دل‌هاى دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد که فقیرى به حضور آن بزرگوار برسد و دست خالى برگردد. در همین مورد نقل کرده‌اند: مردى به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت کرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافه‌ى پانصد دینار به او بدهند. مرد سائل حمالى را صدا زد که پول‌هایش را برایش ببرد. امام مجتبى علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جاى کرایه به آن مرد بده. (۱۷.

امام حسن مجتبى علیه السلام بعد از پدر

پس از آن که حضرت على علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پاى درخت توحید نثار کرد امام مجتبى غمگین در سوگ اسوه‌ى صبر و بردبارى، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازى از سخنانش فرمود:

… لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الاخرون بعمل… (۱۸.

«شب گذشته مردى از این جهان در گذشت که هیچ یک از پیشینیان  در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز کسى را یاراى پا به پایى او نیست…

و سپس فرمود:

على علیه السلام در شبى رخت از جهان بست که در آن شب عیساى مسیح به آسمان عروج کرد، یوشع بن نون جانشین موساى پیامبر نیز در آن شب درگذشت.

پدرم در حالتى دنیا را ترک کرد که هیچ سیم و زر و اندوخته‌اى نداشت. مگر تنها هفتصد درهم که از هدایاى مردم به جا مانده بود که قصد داشت با آن خدمتکارى بگیرد. در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبى علیه السلام گریستند.

سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانواده‌اى هستم که خداوند دوستى آنان را در کتاب خویش (قرآن. واجب کرده است آن جا که می‌فرماید:

«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا..». (۱۹. بگو من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمی‌کنم جز دوست داشتن نزدیکانم [ اهل بیتم] و هر کس کار نیکى انجام دهد، بر نیکی‌اش می‌افزاییم‌».

بر این اساس دوستى ما – خاندان – همان حسنه و خوبى است که خداوند بدان اشاره کرده است. سپس بر جاى خود نشست.

در این هنگام «عبدالله بن عباس‌» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام على علیه السلام است، اکنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!

مردم گروه گروه به سوى حضرت مجتبى علیه السلام روى آوردند و بیعت کردند. سپس امام علیه السلام خطبه‌اى بیان فرمود که در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولى الامر تاکید شده بود و مردم را از پیروى شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (۲۰..

امام مجتبى علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن ۳۷ سالگى با مردم بیعت کرد و با آن‌ها شرط کرد که: با هر که من صلح کنم شما هم صلح کنید، با هر که من جنگ کنم شما هم جنگ کنید و آن‌ها قبول کردند (۲۱..

در ضمن امام علیه السلام نامه‌اى به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت کرد و متذکر شد که اگر در امر اداره‌ى جامعه اخلال کند و جاسوس بگمارد با قاطعیت برخورد خواهد کرد و در مورد دستگیرى و اعدام دو جاسوس وى به او هشدار داد (۲۲..

معاویه در پاسخ امام نوشت: … من از تو سابقه بیشترى دارم، پس بهتر آن که تو پیرو من باشی. من نیز قول می‌دهم که خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیت المال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد… (۲۳.

و چنین بود که معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعت ‌با امام حسن علیه السلام خوددارى کرد، بلکه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادى را برانگیخت تا نسبت به قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیت خودش به دست همسرش «جعده‌» زهر خورانده شد و به جاى این که نوشى براى مولى باشد نیشى شد که جگر امام مجتبى علیه السلام را پاره کرد.

امام حسن علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید… (۲۴. و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجرى به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد. چونان خورشیدى در دل زمین (۲۵..

پى نوشت:

۱. الرحمن، ۱۹، ۲۰ و ۲۲٫

۲. با استفاده از مقدمه‌ى مترجم کتاب زندگانى امام حسن علیه السلام تالیف باقر شریف القرشی.

۳. تاریخ خلفأ، ص ۷۳، سیوطى – دائره المعارف بستانى واژه‌ى حسن.

۴. ترجمه‌ى زندگانى امام حسن، ص‌۵۹، باقر شریف القرشی.

۵. همان، ص‌۶۰٫

۶. اسد الغابه، ج‌۲ ص‌۱۸۵٫

۷. البدایه والنهایه، ج‌۸٫

۸. الاستیعاب، ج‌۲٫

۹. مسند احمد حنبل، ج‌۵ ص‌۴۴٫

۱۰. البدایه والنهایه، ج‌۸٫

۱۱. صواعق المحرقه، ص‌۲۸۰- حلیه اولیأ، ص‌۲۲۶٫

۱۲. الاصابه، ج‌۲٫

۱۳. کنز العمال، ج‌۶ ص‌۲۲۲، متقى هندی.

۱۴. ترجمه‌ى اعلام الورى ص‌۳۰۴، طبرسی.

۱۵. ستارگان درخشان، ص‌۴۲، محمد جواد نجفی.

۱۶. تاریخ یعقوبى، ج‌۲ ص‌۲۱۵- اسد الغابه، ج‌۲ ص‌۱۳، تذکره سبط بن جوزى، ص‌۱۹۶٫

۱۷. ستارگان درخشان، ص‌۴۶٫

۱۸. ارشاد مفید، ص‌۳۴۸- جلأ العیون مجلسى، ص‌۳۷۸، تهران، انتشارات اسلامى، چاپ ۱۳۵۳٫

۱۹. شورى / ۲۳٫

۲۰. زندگانى چهارده معصوم علیه السلام، ص‌۵۴۳، عماد زاده.

۲۱. جلأ العیون، ص‌۳۷۸٫

۲۲. ارشاد مفید، ص‌۳۵۰٫

۲۳. نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحدید، ج‌۱۶، ص‌۳۵٫

۲۴. پیشواى دوم، ص‌۲۸٫

۲۵. آفتابى در هزاران آیینه، ص‌۱۱۹،

سید عباس رفیعى پور

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(علیه السلام)

 اشاره:

صُلح امام حسن(علیه السلام)، قرارداد صلحی میان امام حسن(علیه السلام) دومین امام شیعیان و معاویه فرزند ابوسفیان، که در سال ۴۱ قمری بسته شد. این توافقنامه بعد از جنگی صورت گرفت که بر اثر زیاده‌خواهی معاویه و خودداری او از بیعت با امام حسن(علیه السلام) به عنوان خلیفه مسلمانان روی داد. گفته‌اند که خیانت برخی سرداران سپاه امام حسن(علیه السلام)، حفظ مصلحت مسلمانان، حفظ جان شیعیان و خطر خوارج از دلایل تن دادن امام حسن(علیه السلام) به این صلح بوده است. بنابر این صلح‌نامه‌، حکومت از امام حسن(علیه السلام) به معاویه واگذار می‌گشت. صلح چند شرط داشت که از مهم‌ترین آنها منع معاویه از تعیین جانشین پس از خود، خودداری از توطئه علیه امام حسن(علیه السلام) و حفظ جان مسلمانان بود. با این حال، معاویه به هیچ‌یک از شرط‌ها عمل نکرد.

الف) ریشه هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی هایى را می طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه السلام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شایسته ترین ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری اند.

از نگاه امام حسن علیه السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده اند:

  1. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲٫ تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه هایى از سخنان امام حسن علیه السلام پیرامون تعارض یاد شده را می خوانیم:
  2. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه السلام قبل از جنگ، نامه اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی الله علیه و آله وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی الله علیه و آله وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی الله علیه و آله وسلم وفات یافت، عرب ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده اى که شایستگی اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه السلام و معاویه، نشان می دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می کوشد خود را شایسته تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می کند و نتیجه می گیرد که چون شایستگی هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه السلام با او بیعت کند.۲

  1. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره اى به شایستگی هاى غیر قابل انکار اهل بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده ایم… ما از کسى نام نمی بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گوش می دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می کرد و زمین برکاتش را می داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

  1. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته اند که به امامت شایسته تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه السلام

  1. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می کنیم:

استقبال نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می خواهید، می پذیریم و این خار در چشم را تحمل می کنیم و اگر مرگ را می خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می داریم و آن را نزد خدا به داورى می بریم.»

راوى می گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می خواهیم.»

  1. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه کنم؟ این نامه سعد است که می گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می کنم.»

خیانت به امام علیه السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت هایشان می توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه ها بود که زیر لباس خود، «زره» می پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می بینم که بر درخانه هاى فرزندان آنان ایستاده اند و آب و غذا می خواهند، ولى آنان دریغ می ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه هایى که به کار نمی آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می کند: پس از شهادت امام على علیه السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه السلام فرمود: «دروغ می گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی امیه جز زن سالخورده دندان ریخته اى نماند، دین خدا را تحریف شده می خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

  1. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه اى که امام انگیزه اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

  1. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می کند:

روزى حسن علیه السلام با مردم نماز می خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه السلام سخن می گفت و مردم می گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

  1. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه السلام تنها و بی یاور می ماند؛ به گونه اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می کند؛ از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می یافت، فرار نمی کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت ها و نمونه هایى است که یکى پس از دیگرى می آید.»۲۱

در برابر اعتراض ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی تعهدند و نیز دوچهره اند؛ به ما می گویند: دل هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می دانى. و به تو پناه می برم و به ریسمان تو می آویزم و برتو توکل می کنم. خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی گمان، پى آمد تنهایى و بی یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه السلام ) که در آنها می گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می کند و می فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی شد، می توانست مانع ارتجاع هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره اى که امام حسن علیه السلام در آن به سرد می برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه اى بودند که رویاروى امام حسن علیه السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می نویسد: بعد از شهادت على علیه السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می روند و بیعت می کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان ها می دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده اى نمی یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه السلام ، نمونه هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می کنیم.

امام باقر علیه السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «روزها و شب ها سپرى نمی شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می خورد و سیر نمی شود، امر این امت را به دست می گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می دانم (که تو نمی دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می خورد و سیر نمی شود، می میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی اش به درازا کشد. بدعت ها و گمراهی ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می مردیم و این روز را نمی دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی امیه بهتر است.

حسین علیه السلام به برادرش حسن علیه السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می کرد و گاه برخى از حکمت ها و مصلحت ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می تابد یا از آن غروب می کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت ها و مصلحت ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت ها) می آوریم:

  1. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی ماند مگر اینکه کشته می شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می سازد و می فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می دهد.

دینورى می گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می پذیریم و از او بر آن کمک می گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می گفتند. که امام در پاسخ می فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می خواهم».۴۸

پی نوشت:

  1. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵٫
  2. همان.
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴٫
  4. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱٫
  5. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(علیه السلام) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(علیه السلام) بر امامت تأکید کرد.

(کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶).

  1. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷٫
  2. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫
  3. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم.

این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(علیه السلام) هم وجود داشت.

  1. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫
  2. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۵٫
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫
  4. الفتوح، ج ۴، ص ۲۹۰٫
  5. شعرا/ ۲۲۷٫
  6. علل الشرایع، ص ۲۲۰؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۳٫
  7. الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫
  8. الغارات، ص ۴۴۳؛ بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۱۸٫
  9. احزاب / ۳۳٫
  10. معجم الکبیر، ج ۳، ص ۹۳؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۷۲٫
  11. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰٫
  12. مقاتل الطالبیین، ص ۵۹٫
  13. امالى، شیخ طوسى، ص ۵۵۹٫
  14. احتجاج، ج ۲، ص ۷۱؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۷٫
  15. مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫
  16. علل الشرایع، ص ۲۲۱٫ براى اطلاع از شرایط صلح، ر.

ک: تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۵؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۴؛ اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۰۳٫

  1. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫
  2. ماهنامه فرهنگ کوثر، ش ۵۱ و ۵۲٫

مقاله «اصلاحات نبوى و اقدامات جاهلى» و مقاله «گام‏هاى ارتجاع از رحلت نبوى تا قیام حسینى» از نگارنده.

  1. علل الشرایع، ص ۲۱۱؛ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷٫
  2. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۴؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۵۴؛ تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۴٫
  3. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  4. الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹٫
  5. شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۲٫
  6. الامامه والسیاسه، ص ۱۶۳٫
  7. تحف العقول، ص ۲۳۱٫
  8. اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۳۲۷٫
  9. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  10. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫
  11. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۹؛ المناقب، ج ۴، ص ۳۵٫
  12. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫
  13. احتجاج، ج ۲، ص ۶۷؛ علل الشرایع، ص ۲۱۱٫
  14. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱؛ نورالثقلین، ج ۳، ص ۲۹۰؛ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  15. کشف الغمّه، ج ۱، ص ۵۷۳؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۰۶٫
  16. حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۶٫
  17. مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫
  18. الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹؛ مقاتل الطالبیین، ص ۶۳، این گونه سخنان را عامل خشم مردم و حمله و اهانت آنها به امام می‏داند.
  19. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫
  20. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳؛ نورالثقلین، ج ۵، ص ۱۹۳٫
  21. تاریخ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن(علیه السلام)، ص ۱۷۱؛ ذخائر العقبى، ص ۱۳۹٫
  22. دلائل الامامه، ص ۱۶۶٫

منبع: کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره۵۵

 محمد عابدى

 

نگاهى به‏ واپسین روزهاى عمر امام حسن مجتبى (علیه السلام)

 

اشاره:

امام حسن مجتبى(علیه السلام. بعد از امضاى قرارداد صلح از کوفه به مدینه جدش پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. بازگشت و حدود ده سال در جوار ملکوتى پیامبر(صلی الله علیه و آله. و مسجد النبى(صلی الله علیه و آله. گام‏هاى بسیار اساسى برداشت؛ تا سیره و سنت پیامبر و اهل بیتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستم‏ شاهى بنى ‏امیه به ویژه معاویه نجات بخشد.

از سوى دیگر معاویه راه‏ هاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصیت اجتماعى و سیاسى امام مجتبى(علیه السلام. برگزید تا موقعیت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوست دارانش بزداید لکن به هر جنایتى که دست مى ‏زد نتیجه عکس مى‏ گرفت و هر روز تعداد علاقه ‏مندان به حضرت و شیفتگان دین و حقیقت ‏بیشتر مى‏ شد از این جهت تصمیم گرفت‏ شخص آن بزرگوار را از بین ببرد تا شاید دیگر افراد خاندان اهل بیت(علیه السلام. و ساداتى که در صدد مبارزه با رژیم وى بودند نا امید گردند و خود آن بزرگوار را که بعنوان بزرگترین سد و مانع سر راهش بود از میان بردارد.

جنون ‏آمیزترین جنایت معاویه

معاویه بارها تصمیم بر مسموم کردن امام مجتبى(علیه السلام. گرفت و به واسطه هاى پنهان زیادى متوسل گردید حاکم نیشابورى با سند معتبر از ام بکر بنت مسور نقل مى‏ کند که گفت:

«کان الحسن بن على[ع] سم مرارا کل ذلک یغلت‏حتى کانت مره الاخیره التى مات فیها فانه کان یختلف کبده، فلم لبث‏بعد ذلک الا ثلاثا حتى توفی; حسن بن ‏على[ع] را بارها مسموم کردند، لیکن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرین مرتبه زهر کبدش را پاره‏ پاره کرد، که بعد از آن سه روز بیش‏تر زنده نماند.»

ابن‏ ابى ‏الحدید مى‏ نویسد:

«چون معاویه خواست ‏براى پسرش یزید بیعت‏ بگیرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى(علیه السلام. کرد، زیرا معاویه براى گرفتن بیعت‏ به نفع پسرش و موروثى کردن حکومتش مانعى بزرگ‏تر و قوى‏ تر از حسن ‏بن‏ على(علیه السلام. نمى ‏دید، پس معاویه توطئه کرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.»

در این توطئه، بیش‏ترین نقش را مروان بن‏ حکم که فرماندار مدینه بود ایفا کرد. وقتى معاویه تصمیم بر این جنایت هولناک گرفت، آخرین مرتبه، طى نامه‏اى از مروان فرماندار خویش خواست تا در مسمومیت‏ حسن بن ‏على(علیه السلام. سرعت گیرد و آن را در اولویت قرار دهد.

مروان جهت اجراى این توطئه مامور شد با جعده دختر اشعث همسر امام مجتبى(علیه السلام. تماس برقرار کند. معاویه در نامه‏ اش نوشته بود که جعده یک عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مى ‏تواند با ما همکارى داشته باشد و سفارش کرده بود که به جعده وعده دهد بعد از انجام ماموریتش او را به همسرى پسرش یزید درخواهد آورد و نیز توصیه کرده بود صد هزار درهم به او بدهد.

بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى(علیه السلام. را مسموم کرد، معاویه صدهزار درهم را به او داد، لیکن از ازدواج با پسرش یزید سرباز زد و در پیامى برایش نوشت: «چون علاقه به حیات و زندگى فرزندم یزید دارم، نمى ‏گذارم با تو ازدواج کند.»

امام صادق(علیه السلام. فرمود: جعده زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى(علیه السلام. روزه داشت و روزهاى بسیار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شیر بنوشد، آن ملعون زهر را در میان آن شیر ریخته بود، به مجرد این که شیر را آشامید، پس از چند دقیقه امام(علیه السلام. فریاد برآورد:

«عدوه الله! قتلتنی قتلک الله و الله لا تصیبن منی خلفا و لقد غرک و سخر منک و الله یخزیک و یخزیه; دشمن خدا! تو مرا کشتى، خداوند تو را نابود کند. سوگند به خدا! بعد از من بهره و سودى (خوشحالى. براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رایگان در راستاى اهدافشان به کار گرفتند. سوگند به خدا (معاویه. بیچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذلیل کرد.»

امام صادق(علیه السلام. در ادامه سخنان خود فرمودند: «امام مجتبى(علیه السلام. بعد از این که جعده او را مسموم کرد، دو روز بیش‏تر باقى نماند و از دنیا رفت و معاویه هم بدانچه وعده کرده بود وفا ننمود.»

تطهیر جنایت کار

بعضى از مورخان همانند ابن خلدون و لامنس خواسته ‏اند دامن معاویه را از این جنایت هولناک تطهیر کنند و بگویند، این هم از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مى ‏نویسد:

«و ما ینقل من ان معاویه دس الیه السم من زوجه جعده بنت الاشعث‏ فهو من احادیث الشیعه و حاشا لمعاویه من ذلک…; نسبت مسمومیت‏ حسن بن‏ على(علیه السلام. به معاویه ابى ‏سفیان که به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شیعه است و دامن معاویه از چنین نسبت‏هایى به دور است.»

ولامنس نیز مى‏ نویسد: «و کان الغرض من هذا الاتهام و صم الامویین … و لم یجرا على هذا القول بهذا الاتهام الشنیع جمهره سوى المؤلفین من الشیعه.»

هدف از نسبت مسمومیت‏ حسن بن‏ على [علیه السلام] به معاویه بد نام کردن رژیم بنى ‏امیه بوده و این اتهام را غیر از مؤلفان شیعه کسى مطرح نکرده است!!

اعتراف مورخان

توطئه معاویه جهت مسموم نمودن امام مجتبى(علیه السلام. به قدرى روشن و آشکار است که فرصت هر گونه انکار را از مورخان و دانشمندان گرفته است و از این‏ روست که آنان بدون اختلاف – جز در موارد اندک – آن را نگاشته ‏اند، از جمله آنهاست: ابن‏ حجر عسقلانى، ابوالحسن على بن‏ حسین بن‏ على مسعودى، ابوالفرج اصفهانى،شیخ مفید، احمد بن‏ یحیى بن‏ جابر بلاذری، ابن‏ عبدالبر، محمد بن‏ على ابن‏ شهرآشوب، ابن صباغ مالکى، سبط ابن‏ جوزى، سیوطى، حاکم نیشابورى،احمد بن‏اعثم کوفى، و جمال الدین ابى الحجاج یوسف المزى.

به جهت اختصار به مطالب محمد بن‏ جریر طبرى بسنده مى‏ کنیم او مى‏ نویسد:

علت وفات و رحلت امام مجتبى(علیه السلام. این بود که معاویه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم کرد ولیکن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا این که زهرى را جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جعده بن‏اشعث‏ بن‏ قیس کندى فرستاد و به همراه آن زهر، بیست هزار دینار فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى کوفه را به نام او کرد و همچنن وعده داد بعد از انجام ماموریت، او را به ازدواج پسرش یزیدبن معاویه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بن‏ على داد و مسمومش کرد».

مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شریف قرشى مى‏ نویسد:

جعده دختر اشعث‏ بن‏ قیس از خانواده‏ هاى فرومایه، بسیار پست و فرصت‏ طلب بود. او نسبت‏ به امام مجتبى(علیه السلام. عقده است، شاید بدان جهت که نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد; از این‏ رو وقتى زهر از سوى مروان رسید و وعده‏ها را شنید و پولها را مشاهده کرد، ارتکاب آن جرم بزرگ را پذیرفت و در روزى گرم و سوزان که امام مجتبى(علیه السلام. روزه‏دار بود، به هنگام افطار زهر را در کاسه شیر ریخت و به آن حضرت خورانید. زهر بلافاصله روده‏ هایش را پاره کرد و امام از شدت درد به خود مى‏ پیچید و مى ‏فرمود: انالله و انا الیه راجعون. آخرین روزهاى حیات آن حضرت، جناده بن‏ امیه براى عیادت خدمتش آمد. او مى ‏گوید: حال امام منقلب بود و از شدت درد مى ‏نالید،تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر چند گاه، لخته ‏هاى خون از راه دهان خارج مى ‏شد، این جا بود که به وحشت افتادم و سخت ناراحتم شدم.

 وصایاى امام مجتبى(علیه السلام.

شیخ طوسى(ره. از ابن‏ عباس نقل مى‏ کند: در واپسین ساعت هاى عمر امام مجتبى(علیه السلام. برادرش امام حسین(علیه السلام. وارد خانه آن حضرت شد، در حالى که افراد دیگرى از یاران امام مجتبى(علیه السلام. در کنار بسترش بودند. امام حسین پرسید: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت جواب داد:

در آخرین روز از عمر دنیایى‏ ام و اولین روز از جهان آخرت به سر مى‏ برم و از جهت این که بین من و شما و دیگر برادرانم جدایى مى‏ افتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مى‏ کنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا(صلی الله علیه و آله. و امیرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه(علیهم السلام. را در پیش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبیاى گذشته از پدرش امیرالمؤمنین(علیه السلام. به ارث داشت تسلیم امام حسین(علیه السلام. نمود. در آن لحظه فرمود بنویس:

«هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخیه الحسین اوصى انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و انه یعبده حق عبادته لا شریک له فى الملک و لا ولى له من الذل و انه خلق کل شئ فقدره تقدیرا و انه اولى من عبد و احق من حمد، من اطاعه رشدو من عصاه غوى و من تاب الیه اهتدى، فانى اوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بیتک ان تصفح عن مسیئهم و تقبل من محسنهم و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله(صلی الله علیه و آله. فانى احق به و ببیته فان ابو اعلیک فانشدک الله بالقرابه التى قرب الله – عزوجل – منک و الرحم الماسه من رسول الله(صلی الله علیه و آله. ان لا تهریق فى امرى محجمه من دم حتى نلقى رسول الله(صلی الله علیه و آله. فنختصم الیه و نخبره بما کان من الناس الینا;

این وصیتى است که حسن بن‏ على به برادرش حسین نموده است. وصیت او این است: به یگانگى خداى یکتا شهادت مى‏ دهد و همان طورى که او سزاوار بندگى است عبادتش مى‏کند، در فرمان روایى‏ اش شریک و همتایى وجود ندارد و هرگز ولایتى که نشان گر ذلت او باشد بر او نیست. او آفریدگار همه موجودات است و هر چیزى را به اندازه و حساب شده آفریده. او براى بندگى و ستایش سزاوارترین معبود است. هر کس فرمانبردارى او کند راه رشد و ترقى را پیش گرفته و هر کس معصیت و نافرمانى او کند گمراه شده است و هر کس به سوى او بازگردد – توبه کند – از گمراهى رسته است.

اى حسین، تو را سفارش مى ‏کنم که در میان بازماندگان و فرزندان و اهل بیتم که خطاکاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نیکوکاران آن‏ها را بپذیرى و بعد از من جانشین و پدر مهربانى براى آنان باشى.

مرا در کنار قبر جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله. دفن نما، زیرا من سزاوارترین فرد براى دفن در کنار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. و خانه او هستم، چنانچه از این کار تو را مانع شدند سوگند مى ‏دهم تو را به خدا و مقامى که در نزد او دارى و به پیوند و خویشاوندى نزدیک ت‏با رسول خدا(صلی الله علیه و آله. که مبادا به خاطر من حتى به اندازه خون حجامتى، خون ریخته شود تا آن که پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله. را ملاقات کنم و در نزد او نسبت ‏به رفتارى که با ما کردند شکایت نمایم.»

و در روایتى دیگر وصیت آن حضرت چنین نقل شده:

برادرم، آن گاه که از دنیا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط کن و کفن نما و جنازه‏ام را به سوى حرم جدم ببر و در آن جا دفن کن، چنانچه از دفن جنازه من در کنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله. و پدرت امیرمؤمنان و مادرت فاطمه زهرا(س. با هیچ کس در گیر مشو و به سرعت جنازه مرا به بقیع برگردان و در کنار آرامگاه مادرم دفن نما.»

 شهادت مظلومانه امام مجتبى علیه السلام

مشهور میان مورخان و علماى مسلمان این است که امام مجتبى(علیه السلام. بر اثر زهرى که از سوى معاویه بن ‏ابى ‏سفیان توسط جعده به آن حضرت خورانیده شد، در روز پنج‏شنبه ۲۸ صفر سال پنجاهم هجرت در سن ۴۸ سالگى به شهادت رسید. همان طورى که شیخ مفید(ره. متوفاى قرن پنجم، سال‏۴۱۳ هجرى، و مفسر ادیب و توانمند شیخ طبرسى(ره. در قرن ششم سال ۵۴۸ هجرى در دو کتاب خود و علامه بزرگوار حلى در قرن هشتم سال‏۷۲۶ هجرى بر آن تصریح کرده‏اند.

مرحوم شیخ طبرسى – روایتى را از طبرانى نقل مى‏ کند و مى‏ گوید:

 «ایشان در کتاب «معجمه‏» نوشته است: امام مجتبى(علیه السلام. در ماه ربیع‏الاول سال‏۴۹ هجرى به وسیله زهر به شهادت رسیده است.»

و در این جا قول سومى وجود دارد و آن این که: «امام حسن(علیه السلام. در روز پنجشنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»

مرحوم علامه مجلسى این قول را به شیخ ابراهیم کف عمى صاحب مصباح و بلد الامین نسبت داده است.

ابن قتیبه دینورى مى ‏گوید: چیزى از رحلت امام مجتبى(علیه السلام. نگذشت که معاویه اقدام به گرفتن بیعت از مردم شام براى پسرش یزید کرد و این را طى بخشنامه ‏اى به همه جهان اسلام اعلام نمود.

 مراسم کفن و دفن

آن گاه که امام حسن(علیه السلام. دار فانى را وداع گفت، عباس بن ‏على(علیه السلام.، عبدالرحمن بن‏ جعفر و محمد بن‏ عبدالله بن ‏عباس به کمک امام حسین(علیه السلام. شتافتند و آن حضرت با کمک آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط کرد و کفن نمود، آن گاه به مصلا (جایگاه خاص، جهت نماز گزاردن بر مردگان. که در نزدیکى مسجد النبى بود منتقل نمودند، که آن مصلا را «بلاطه‏» مى‏ نامیدند. در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، سپس جنازه را جهت تجدید عهد و دفن، نزدیک مزار رسول خدا(صلی الله علیه و آله. بردند.

 ممانعت از دفن در حرم پیامبر

 فرماندار مدینه، مروان بن‏ حکم به همراه آشوبگران جلو آمدند و فریاد برآوردند: شما مى‏ خواهید حسن بن‏ على را در کنار پیامبر دفن کنید؟ از طرف دیگر عایشه سوار بر استر به جمعشان پیوست و فریاد زد: چگونه مى شود کسى را که من هرگز او را دوست ندارم، به میان خانه من داخل کنید.

مروان گفت: آیا سزاوار است عثمان در دورترین نقطه مدینه در قبرستان دفن شود و حسن بن‏ على در جوار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. هرگز نمى ‏شود، من شمشیر به دست مى ‏گیرم و حمله مى‏ کنم و ممانعت‏ خواهم نمود.

عده‏اى از امویان و آشوبگران به دنبال بهانه بودند و مى‏ خواستند فتنه‏ اى به پا کنند که امام حسین(علیه السلام. با بردبارى جنازه برادرش را به سوى بقیع برگرداند و بنى ‏هاشم را آرام نمود و در جوار جده ‏اش فاطمه بنت اسد در بقیع دفن نمود و از خون‏ریزى و فتنه به همان وضعى که امام مجتبى(علیه السلام. وصیت نموده بود جلوگیرى کرد.

امام حسین(علیه السلام. رو به مروان کرد و فرمود: اگر برادرم وصیت کرده بود که در کنار جدش پیامبر(صلی الله علیه و آله. دفن شود، مى فهمیدى که تو کوچک‏تر از آنى که بتوانى ما را برگردانى و جلو دفن جنازه او را در میان حرم پیامبر(صلی الله علیه و آله. بگیرى.

ابن‏ شهر آشوب مى ‏افزاید: به هنگام بردن جنازه امام مجتبى(علیه السلام. به سوى بقیع غرقد، افراد شرور و پست ‏به پشتیبانى امویان به جنازه آن بزرگوار تیراندازى کردند، به طورى که هنگام دفن هفتاد تیر از بدن آن حضرت جدا نمودند.

عایشه به هنگام دفن امام مجتبى(علیه السلام.

ابن ‏عباس(ره. خطاب به عایشه (در حالى که چهل سوار در اطرافش بودند. گفت:

«واسو اتاه فیوما على بغل و یوما على جمل، تریدین ان تطفئى نورالله و تقاتلى اولیاءالله ارجعى فقد کفیت الذى تخافین و بلغت ما تحبین و الله منتصر لاهل البیت و لو بعد حین

 چه بیچارگى و بدبختى! امروز سوار بر استر شدى و یک روز سوار بر شتر گشتى (اشاره به جنگ جمل.. تو مى‏ خواهى نور خدا را خاموش کنى و با اولیاى خدا بجنگى. برگرد، آنچه دیگران مى ‏خواستند انجام دادى و ماموریت ‏خویش را به پایان رساندى، خداوند اهل بیت(علیهم السلام. را یارى خواهد کرد، گرچه زمانى بگذرد…»

و بعضى سخن ابن‏ عباس را چنین نقل کرده‏ اند:

 «جملت و بغلت و لو عشت لفیلت!» آن روز سوار بر شتر گشتى و امروز بر استر سوارى، و اگر زنده بمانى [براى مبارزه با نور خدا و اهل بیت] بر فیل نیز سوار خواهى گشت.

و در قسمت‏ هایى از زیارات جامعه، خطاب به امامان معصوم(علیهم السلام. ماجراى شهادت آن بزرگوار را از زبان امام صادق(علیه السلام. چنین نقل مى‏ کند:

«یا موالى… انتم بین صریع فى المحراب قد فلق السیف هامته و شهید فوق الجنازه قد شکت‏ب السهام اکفانه [اکفانه بالسهام]…;

اى سروران من…! شما کسانى هستید که بعضى جسدتان در میان محراب عبادت در حالى که فرقتان شکافته بود، به شهادت رسیدید و بعضى از شما شهیدى هستید که دشمنان اسلام بر جنازه شما تیراندازى کردند، به طورى که کفنتان سوراخ سوراخ گردید…»

در روایت فوق، ابتدا اشاره به نحوه شهادت على بن‏ ابى‏ طالب(علیه السلام. شده است و سپس ماجراى تیرباران شدن جنازه امام مجتبى(علیه السلام. را بیان مى‏کند و در ادامه آن، ماجراى شهادت امام حسین(علیه السلام. و دیگر ائمه را بیان مى‏ دارد.

انعکاس شهادت امام مجتبى(علیه السلام.

شهادت مظلومانه سبط اکبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله. پرده نفاق را از چهره کریه معاویه کنار زد; پرده نفاقى که ذوالفقار امیرمؤمنان(علیه السلام. در صحراى صفین قادر بر دریدن آن نگردید. شهادت امام مجتبى(علیه السلام. کارى کرد که عمرو بن‏ نعجه گفت: «رحلت‏ حسن بن‏ على[ع] اولین خاک ذلت و خوارى بود که بر سر عرب پاشید و سیاه‏ بختش گردانید.»

الف. واکنش مردم

امام باقر(علیه السلام. نسبت‏ به انعکاس شهادت آن بزرگوار فرمود:

 «مکث الناس یبکون على الحسن بن‏على و عطلت الاسواق;

به هنگام شهادت امام مجتبى(علیه السلام. مردم گریه و زارى داشتند، حزن آنان را فرا گرفت و عزادارى نمودند و بازارها را تعطیل کردند.»

ب. حضور همگانى

جهم بن‏ ابى ‏جهم مى ‏گوید: چون امام حسن مجتبى(علیه السلام. رحلت نمود، بنى ‏هاشم همگى بسیج گردیدند و به تمام شهرها و روستاهاى اطراف مدینه که در آن‏ها، انصار زندگى مى‏ کردند رفتند و خبر شهادت آن حضرت را با حزن و اندوه اعلان داشتند، به مجرد شنیدن خبر رحلت آن بزرگوار، زن و مرد، کوچک و بزرگ همگى در تشییع جنازه شرکت نمودند، به طورى که بر اثر کثرت جمعیت در میان بقیع اگر سوزن به روى زمین مى ‏افتاد به زمین نمى‏ رسید.

پ. مردم مکه و مدینه

ابن ابى‏ن جیح مى‏ گوید: «در مکه معظمه و مدینه منوره یک هفته عزاى عمومى بود و همه مردم اعم از زنان، مردان و فرزندان خردسال، در فقدان آن حضرت اشک مى‏ ریختند.»

ت. مردم بصره

ابوالحسن مدائنى مى‏ نویسد: عبدالله بن‏ سلمه جهت رساندن خبر رحلت جان گداز امام مجتبى(علیه السلام. براى زیاد بن‏ ابیه وارد بصره شد، که به محض پخش خبر شهادت آن حضرت، آه و ناله مردم بلند شد. ابوبکر برادر زیاد مریض بود، چون صداى گریه مردم را شنید از همسرش میسه بنت‏ شحام پرسید: چه خبر شده؟ با بى‏ پروایى گفت: «حسن بن‏ على درگذشت و مردم از دست او آسوده شدند!»ابوبکر با خشم و ناراحتى گفت:

«ساکت ‏باش! واى بر تو! خداى سبحان او را از شر بسیارى آسوده کرد، و لیکن مردم با فقدان او خیر بسیارى را از دست دادند، خداوند حسن بن‏ على را رحمت کند.»

ث. همسر معاویه

ابن قتیبه نیز مى ‏نویسد: «خبر رحلت امام مجتبى(علیه السلام. چون به معاویه رسید، او و بعضى از همراهانش سجده شکر به جا آوردند و تکبیر گفتند، و لیکن فاخته همسر معاویه سخت ناراحت گردید و معاویه را بر شادمانى‏ اش نکوهش نمود و فریادش به «انا لله و انا الیه راجعون‏» بلند شد».

ج. معاویه و یارانش

در آن زمان عبدالله بن‏ عباس در شام به سر مى‏ برد، چون خبر خوشحالى معاویه را در رحلت امام مجتبى(علیه السلام. شنید بر او داخل شد و چون بر زمین نشست، معاویه گفت: حسن بن‏ على مرد و هلاک گردید! عبدالله گفت: بلى، آن‏گاه چند مرتبه تکرار کرد: «انا لله و انا الیه راجعون‏» سپس گفت: معاویه! شنیدم اظهار خوشحالى و شادمانى کرده ‏اى! آگاه باش! قسم به خدا با مرگ حسن بن‏ على هرگز قبر تو پر نمى ‏گردد و کوتاهى عمر با برکت او بر عمر تو نمى ‏افزاید. او رحلت نمود و حال آنکه وجودش بهتر از تو بود. اگر امروز ما گرفتار فقدان آن وجود مبارک شده ‏ایم، قبلا به چنین مصیبتى در رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله. مبتلا گشته بودیم، و لیکن خداوند سبحان با تعیین جانشین نیکو، آن را جبران نمود. در این هنگام عبدالله فریادى برآورد و گریه زیادى کرد به طورى که هر کس در آن جا بود تحت تاثیر قرار گرفت و اشکش جارى گشت، حتى معاویه خبیث هم گریان شد.

راوى گفت: «هرگز مانند آن روز، مجلسى را چنان متاثر و گریان ندیدم.»

چ. بنى ‏هاشم در مدینه منوره

حاکم در مستدرک مى ‏نویسد:

«چون امام حسن مجتبى(علیه السلام. در گذشت، زنان بنى‏ هاشم یک ماه در سوگ آن حضرت عزادارى و نوحه سرایى نمودند.»

عبیده بنت نائل از عایشه بنت ‏سعد نقل مى ‏کند: «زنان بنى‏ هاشم به مدت یک سال براى حسن بن‏ على عزادارى کردند.»

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۴

به قلم ؛ احمد زمانى

صلح امام مجتبى(علیه السلام) از نگاه اندیشمندان

اشاره:

«صلح امام حسن علیه السلام » کتابى است به قلم دکتر رجبعلى مظلومى که در ۴۴ صفحه رقعى، به وسیله مؤسسه اهل البیت علیهم السلام (بنیاد بعثت) در سال ۱۳۶۱ ش. چاپ شده است. گرچه روند کلّى کتاب، نقد و بررسى کتاب «تاریخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان، تا انقراض امویان» (چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش.) سعید نفیسى است و دیدگاه هاى او را در مورد صلح امام حسن علیه السلام پاسخ داده است؛ اما در لابه لاى آن، نظر علما و نخبگان جهان اسلام در مورد صلح امام حسن علیه السلام نیز دیده مى شود.

آنچه در این مقاله مى خوانید، گزینش این دیدگاه هاست از این کتاب؛ با این توضیح که امام مجتبى علیه السلام در فرجام مقابله سیاسى و نظامى خود، با معاویه صلح کرد. این، بدان جهت بود که مردم و یاران او از درک دقیق و فهم عمیق اوضاع و شرایط سیاسى روز عاجز بودند. به همین جهت یا با تهدید و تطمیع معاویه خاموش مى شدند و یا با خدعه و فریب شامیان صحنه را خالى مى گذاشتند. این حقیقت، دل امام را به درد آورده بود؛ آن برگزیده خدا همواره در آرزوى یاران فداکار به سر مى برد و در حسرت اصحاب مبارز مى سوخت:

« اگر یارانى مى داشتم، شب و روز با معاویه مى جنگیدم.»(۱)

و نیز مى دانست که اگر با روند کنونى، به جنگ ادامه دهد، جز خونریزى در بین امت اسلام و نابودى شیعیان پدرش نتیجه دیگر، در پى نخواهد داشت. خود به این مهم واقف بود و به آن اشاره کرده است:

« اگر به صلح اقدام نمى کردم، یک نفرهم از شیعیان ما بر روى زمین باقى نمى ماند.»(۲)

و یا در جاى دیگر خطاب به معاویه فرمود:

« لَو اَثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْلِ القِبلَه بَدَأْتُ بِقِتالِک فَاِنّى تَرَکتُکَ لِصَلاحِ الاُمَّه وَ حِقْنِ دِمائِها؛ (۳)

اى معاویه! اگر مى خواستم با کسى از اهل قبله (مسلمانان ظاهرى) جنگ کنم، اوّل با تو نبرد مى کردم. ولى من از تو دست برداشتم و براى صلاح امت اسلام و حفظ خون مسلمانان با تو کنار آمدم.»

حال باتوجه به این حقیقت تلخ، مى پرسیم: نظر اندیشمندان مسلمان در مورد صلح امام حسن علیه السلام و معاویه چیست؟

به طور خلاصه در پاسخ باید گفت که: اندیشمندان و تاریخ نگاران مسلمان ـ اعم از شیعه، سنّى، میانه رو و متعصّب ـ بعد از تحقیق و تفحّص، به ثمر بخش بودن صلح و حقّانیّت امام اعتراف کرده اند و سیاست حضرت مجتبى علیه السلام را در شرایط بحرانى آن روز، تحسین نموده اند. و نیز خواسته یا ناخواسته، پرده از سیاست فریب کارانه معاویه برداشته اند. اینک براى اثبات این مدّعا، گفتار چند تن از اندیشمندان مسلمان را به صورت فشرده از نظر مى گذرانیم:

ابن قتیبه، طبرى و ابن ابى الحدید:

« معاویه در کوفه بر منبر رفته، گفت:

اى مردم! من با حسن بن على پیمانى که حاوى شروطى بود، منعقد ساختم و اینک پیمان را شکسته و شروط مزبور را، زیر این دو پاى خود مى گذارم.»(۴)

مسعودى:

«معاویه پس از مرگ حسن بن على علیهماالسلام سجده شکر به جا آورد.»(۵)

سبط ابن جوزى:

« معاویه در نهان مرتّباً به امام حسن نامه مى نوشت، تقاضاى صلح مى کرد و او نمى پذیرفت، تا بالاَخره قبول کرد.»(۶)

سبط ابن جوزى، به نقل از سدى:

« حسن بن على علیهماالسلام با معاویه به خاطر علاقه دنیوى صلح نکرد، و تنها سبب، آن بود که چون دید اهل عراق مى خواهند به او حیله ورزند و آنچه ناروا بود، در باره اش انجام دهند، و بیم آن مى رفت که وى را به ناگاه گرفته، تسلیم معاویه نمایند، ناچار به مصالحه پرداخت.»(۷)

سبط ابن جوزى، به نقل از ابن عبدالبرّ مالکى:

« وقتى به حسن بن على علیهماالسلام در این باره سرزنش و توهین کردند، فرمود: (شما دیگر) مرا ملامت نکنید؛ زیرا مسلّماً آنچه مرا وادار به صلح کرد، آن بود که دیدم شما (آرى، شما) پدرم را کشتید، و مرا خنجر زدید، و اموالم را به غارت بردید (دیگر چه اعتمادى بر یارى شما باقى بود؟)»(۸)

بهجت افندى زنگنه شهر زورى حنفى؛ (قاضى بزرگ اهل سنّت):

« معاویه با حیله عمروعاص، امام را بعد از صلح دعوت کرد که به منبر رود و خلافت معاویه را به زبان اقرار نماید. امام بالا رفت و فرمود:

« خلافت بِالإرث و الوصایه به خانواده رسالت اختصاص دارد؛… من در صلح با معاویه مجبور بوده ام؛ زیرا اگر به محاربه ادامه مى دادم، ارکان اهل بیت نبوّت محو مى شد و طرفدارانم نابود مى گشتند؛… معاویه لایق خلافت نیست و غاصب است.

امام را (طرفداران معاویه) از منبر کشیده، به زیر انداختند و سر آن حضرت به ستون خورد و مجروح شد. از این روز، معاویه به قتل امام حسن مصمّم گردید.»(۹)

دکتر طه حسین:

« به این ترتیب، حسن علیه السلام آنان (یاران ظاهرى اش) را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت، و آنان را به صلح و سلم موقتى فرمان داد که بیاسایند و نیک آماده باشند.(۱۰)

… باز نشستن حسن علیه السلام از جنگ، از آن نبود که وى از آن بیم داشت، بلکه از آن بود که خونریزى را خوش نداشت، و به یاران خود امیدوار نبود.

و چون به راه افتاد، کار وى با مردم مدائن چنان شد که دیدیم. و آشکار گردید که نظر وى بر خطا نبوده است.

… حسن و پدرش… در آن محیط غریب و بى کس مى زیستند؛ دل و جان مردم در آن وقت بیش از دین به دنیا توجه داشت.»(۱۱)

احمد امین مصرى:

« مخفیانه علیه حسن بن على علیهماالسلام نقشه کشیدند، تا آنکه با خنجر به پهلویش زدند، ولى به قتل نرسید. در لشکر او تفرقه ایجاد کردند، چندان که ناچار به متارکه جنگ شد و صلح نمود.»(۱۲)

محمد عبداللّه خان عنان محامى (مورّخ شهیر مصرى):

« حسن بن على با اهل عراق، براى مقابله با معاویه (که با لشکرى به جنگ آمده بود) عزیمت کرد؛ ولى هنوز به مدائن نرسیده، سربازانش بر او شوریدند و بیشتر آنها از اطرافش پراکنده شدند. پس ناچار شد با معاویه به مذاکره پردازد و از درِ صلح درآید.»(۱۳)

علاّمه سید شرف الدّین عاملى:

« امام حسن علیه السلام مقدّمات روشنىِ افکار و اذهان را براى درک مظالم بنى امیه حاضر نمود، و امام حسین علیه السلام آن را تجلّى داد…»(۱۴)

علاّمه کاشف الغطاء:

« از افراد بشر در دولت اموى و سفیانى هیچ کس جرأت جسارت و مقاومت با دولت مستبد و ظالم را نداشت، جز دو فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام که در برابر آن قدرت مطلقه، برپاخاستند.

اگر سدّ فولادین دو امام همام و دو سبط رسول خدا نبود، کدام اراده و نیروئى مى توانست دین و شریعت را حفظ کند؟!

ولى قیام و قعود این دو پیشواى عالى قدر، توطئه افراد حزب شیطان را چنان به دست خودشان درهم پیچید که پیروان بنى امیه به دشمنى آنها قیام کردند، و حق را از باطل تشخیص دادند.

امام حسن علیه السلام در صلح خود، رذایل اخلاقى آل سفیان را که پنهان بود، برملا ساخت و امام حسین علیه السلام طبیعت پست و هدف شوم آنها را ـ که قصد داشتند اسلام را ریشه کن سازند و پیروان آن را نابود کنند ـ برهمه جهانیان ثابت کرد و با رنگِ خون، این حقیقت را نگاشت.»(۱۵)۵

عباس اقبال آشتیانى:

« اهل کوفه، امام حسن را به جنگ با معاویه و گرفتن شام تحریص نمودند.

امام حسن، با لشکریانى که پدرش براى دفع معاویه تهیه دیده بود، از کوفه عازم مدائن شد؛ لیکن در این نقطه، در میان سپاه او فتنه و نفاق رخ داد و امام چنین صلاح دید که براى جلوگیرى از خونریزى، با معاویه از درِ آشتى در آید… به شرط آنکه معاویه به شیعیان على علیه السلام آزار نرساند، و بیت المال کوفه را به او واگذارد و از دشنام به پدرش در حضور او، خوددارى نماید…»(۱۶)

دکتر على اکبر فیاض:

« در کوفه، شیعیان با حسن بن على علیهماالسلام بیعت کردند و او با لشکرى که پدرش در روزهاى آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بیرون آمد.

قیس بن سعد بن عبّاده را با دوازده هزار نفر به عنوان مقدّمه لشکر پیش فرستاد و خود روانه مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به «مسکن» (در نزدیکى موصل) فرود آمد. روزى در لشکر حسن بن على علیه السلام کسى ندا درداد که:

«قیس بن سعد کشته شد، فرار کنید.»

با شنیدن این ندا، مردم به هم ریختند و جمعى سراپرده حسن علیه السلام را غارت کردند، و حتى فرش زیر پاى او را کشیدند، و یکى از شورشیان خنجرى بر رانِ امام زد. با این وضع، مسلّم شد که با چنین مردمى به جنگ معاویه و لشکر منظّم و مطیع او رفتن، روى (ثمره اى) ندارد. بدین جهت، حسن علیه السلام با معاویه وارد مکاتبه و مذاکره صلح شد.»(۱۷)

پى نوشت:

  1. صلح امام حسن(ع)، دکتر رجبعلى مظلومى، ص ۱۶، به نقل از فلسفه صلح امام حسن(ع)، ص ۸۲ و ترجمه على و بنوه، دکتر طه حسین، ص ۲۰۰ و ۲۰۱٫
  2. همان، ص ۱۲٫
  3. همان، ص ۱۷، پاورقى.
  4. همان، ص ۲۷، به نقل از الامامه و السیاسه، ص ۱۳۶؛ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۳ و شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص ۶٫
  5. همان، به نقل از مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶٫

۶ و ۷٫ همان، ص ۲۴، به نقل از تذکره، ص ۱۱۲ ـ ۱۱۴٫

  1. همان، ص ۲۵، به نقل از استیعاب.
  2. همان، ص ۲۶، به نقل از تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد، ص ۱۱۷٫
  3. همان، به نقل از على و بنوه، ص ۲۰۰ ـ ۲۰۹٫
  4. همان، ص ۱۳، به نقل از على و بنوه، ص ۱۹۸ـ۲۰۰٫
  5. همان، به نقل از فجرالاسلام، ص ۳۳۶٫
  6. همان، ص ۲۶، به نقل از تاریخ الجمعیات السریه، ص ۲۸ و ترجمه آن، ص ۱۹٫
  7. همان، ص ۴۳، به نقل از زندگى امام مجتبى(ع)، عمادزاده، ص ۱۲٫
  8. همان، ص ۴۳ و ۴۴، به نقل از جنه المأوى، ص ۱۸۹ و ۱۹۰٫ (با اندکى تغییر).
  9. همان، ص ۲۳، به نقل از تاریخ ایران از ظهور اسلام تا حمله مغول، ص ۴۱٫
  10. همان، ص ۲۳ و ۲۴، به نقل از تاریخ اسلام، ص ۱۷۵.

منبع :سید میثم سنگچارکى؛کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵