معارف اسلامی

نوشته‌ها

علامه حاج میرزا على ایروانى نجفى (ره)

اشاره:

علامه و محقق بزرگ، حاج میرزا على بن شیخ عبد الحسین بن على اصغر بن محمد باقر ایروانى نجفى ‏از علماى بزرگ حوزه علمیّه نجف اشرف، در ۲۵ شعبان سال ۱۳۰۱ هجرى قمرى در نجف اشرف دیده ‏به جهان گشود‎ در اوائل سن بلوغ پدر خود را از دست داد، اما از نعمت هاى الهى بر او، مادرى مهربان و ‏دلسوز بود. مادرش براى او معلمى خصوصى گرفت و او را با علوم مقدماتى و معارف اسلامى ‏آشنا ساخت. وى علوم عربى و منطق را در همان دوران فرا گرفت‎.‎

‎ ‎خاندان

خاندان ایروانى در نجف اشرف از خاندان هاى مشهور به علم و تقوا است و بسیار مورد احترام ‏مردم هستند‎ عموى او محقق بزرگوار، ملا محمد ایروانى مشهور به فاضل ایروانى از علماى بزرگ و از ‏مراجع تقلید بعد از شیخ انصارى بود‎.‎

برادرانش شیخ احمد ایروانى، شیخ صادق ایروانى و شیخ طاهر ایروانى از شخصیت هاى مشهور به ‏تقوا و از سخنرانان مشهور و از ذاکرین سید الشهداء علیه السلام بودند‎ فرزندش میرزا یوسف ایروانى نیز از علماى بزرگ شهر تهران بود. وى در مسجد قندى در جنوب ‏شهر تهران نماز جماعت برگزار مى‏ نمود‎.‎

 ‎تحصیلات

میرزا على ایروانى علوم مقدماتى را در منزل فرا گرفت و پس از آن، وارد حوزه علمیّه نجف ‏اشرف شد و از مجالس مشهور آن حوزه بهره‏ مند گردید. رسائل و مکاسب را در محضر درس مدرس ‏مشهور، شیخ حسن تویسرکانى فرا گرفت‎ پس از اتمام دروس سطح، در درس خارج اصول آیت الله ملا محمد کاظم خراسانى، صاحب کفایه شرکت ‏کرد. وى یک دوره کامل اصول و یک دوره تا آخر استصحاب را از محضر آن عالم بزرگ فرا ‏گرفت‎ او در درس خارج فقه آیت الله سید محمد کاظم طباطبایى یزدى، صاحب عروه و درس میرزا محمد ‏تقى شیرازى، رهبر انقلاب عراق نیز شرکت کرد‎ پس از آن به کاظمین رفت و از محضر درس علامه سید ابراهیم درودى خراسانى، از شاگردان ‏میرزاى شیرازى بهره برد‎.‎

تدریس

میرزا على ایروانى که خود از علماى بزرگ و از چهره‏ هاى سرشناس علماى دوران گردیده بود ‏درس خارج فقه و اصول خود را آغاز کرد و طلاب فراوانى از محضر او بهره بردند. وى چندین ‏دوره خارج اصول را تدریس کرد‎.‎

شخصیت علمى و اجتماعى

علامه میرزا على ایروانى از شخصیت هاى مشهور و محترم عراق به شمار مى ‏آید. وى مشهور به فضل ‏و تقوا بود و از محققین نام‏ آور دوران خود محسوب مى‏ شد‎ او در میان علما از عزت و احترام خاصى برخوردار بود و در میان مردم، به خصوص مردم ‏نجف، از ارزش و مقام والایى بهره‏ مند بود. وى داراى فکرى روشن و آراء و نظریاتى برجسته ‏بود‎.‎

 ‎اساتید

وى از محضر علماى بزرگى بهره برده، مانند‎:‎

۱‏‎ . ‎آیت الله ملا محمد کاظم خراسانى

‏۲‏‎ . ‎آیت الله سید محمد کاظم طباطبایى یزدى

‏۳‏‎ . ‎آیت الله میرزا محمد تقى شیرازى

‏۴‏‎ . ‎علامه سید ابراهیم درودى

‏۵‏‎ . ‎شیخ عبد الحسین بن شیخ عیسى رشتى نجفى

‏۶‏‎ . ‎شیخ حسن تویسرکانى

‎ ‎شاگردان

شاگردان فراوانى از محضر آیت الله ایروانى بهره برده ‏اند که از جمله آنهاست‎:‎

‏۱‏‎ . ‎سید محمد سعید بن سید نجیب حسنى

‏۲‏‎ . ‎سید هادى حسینى تبریزى

و شخصیت هاى فراوان دیگر‎.‎

‎ ‎تألیفات

وى داراى تألیفات ارزشمندى است مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎نهایه النهایه فی شرح الکفایه، این کتاب در شرح کفایه الأصول آخوند خراسانى است و ‏از بهترین شرح‏هایى است که توسط شاگردان ایشان نگاشته شده است‎.‎

‏۲‏‎ . ‎بشرى المحققین، یک دوره علم اصول است و شامل نظریات و آراء اصولى ایشان است‎.‎

‏۳‏‎ . ‎حاشیه على المکاسب، حاشیه‏ اى است بر کتاب مکاسب شیخ انصارى‎.‎

‏۴‏‎ . ‎رساله فی فروع العلم الإجمالی

‏۵‏‎ . ‎رساله فی اللباس المشکوک

‏۶‏‎ . ‎کتاب فی الطهاره

‏۷‏‎ . ‎کتاب الصلاه

‎ ‎‏۸‏‎ . ‎کتاب فی الصوم

‏۹‏‎ . ‎کتاب فی الحج

‏۱۰‏‎ خیر الزاد لیوم المعاد، که رساله عملیّه ایشان است و به فارسى نگاشته شده است‎.‎

‎وفات

سرانجام این عالم اندیشمند پس از عمرى خدمت به اسلام و معارف اسلامى در روز جمعه ۱۲ ربیع ‏الأول سال ۱۳۵۴ هجرى قمرى در شهر کربلا دیده از جهان فرو بست و حوزه علمیّه کربلا و نجف ‏و همه مردم عراق را در سوگ خود فرو نشاند‎.‎

بدن شریفش را به نجف اشرف بردند و در حرم امیر مؤمنان حضرت على علیه‏ السلام به خاک ‏سپردند‎.‎

علامه محمد رضا کیفى تهرانى اصفهانى (ره)

اشاره:

محمد رضا کیفى تهرانى اصفهانى در ۲۰ محرم الحرام سال ۱۲۸۷ قمرى در نجف اشرف چشم به جهان گشود. از ناحیه پدرى به ‏شیخ محمد تقى اصفهانى صاحب هدایه المسترشدین مى ‏رسد و مادر او نیز ربابه سلطان بیگم دختر ‏سید محمد باقر بن محمد تقى موسوى، معروف به حجه الاسلام شفتی مى‏ باشد‎  مؤلف در نه سالگى از نجف اشرف همراه پدرش به اصفهان مسافرت کرده و پس از آموختن ادبیات ‏و مقدمات فقه و اصول در سن پانزده سالگى به نجف اشرف برمى‏ گردد‎ .

در نجف اشرف ابتدا از محضر پدر بزرگوارش شیخ محمد حسین اصفهانى )متوفاى ۱۳۰۸ قمرى( در ‏فقه و اصول )کتاب فصول و قسمتى از رسائل( و بعضى از کتابهاى تفسیرى )تفسیر بیضاوى و ‏کشاف( استفاده نموده و همین طور از سید ابراهیم قزوینى در ریاضیات و هیئت و علوم عقلى و ‏معالم الأصول و شرح لمعه و شیخ فتح اللّه مشهور به شریعت مدارى اصفهانى در قسمت زیادى از ‏رسائل، میرزا حبیب اللّه تهرانى در ریاضیات، شیخ محمد کاظم خراسانى )متوفاى ۱۳۲۹ قمرى( ‏شیخ الشریعه اصفهانى )متوفاى ۱۳۳۹ قمرى(، سید محمد کاظم یزدى )متوفاى ۱۳۳۷ قمرى(، شیخ ‏آقا رضا همدانى )متوفاى ۱۳۲۲ قمرى(، سید محمد فشارکى )متوفاى ۱۳۱۶ قمرى(، شیخ حسین نورى ‏‏)متوفاى ۱۳۲۰ قمرى( و سید مرتضى کشمیرى )متوفاى ۱۳۲۳ قمرى( استفاده نموده است. در بین ‏اساتید مؤلف، سید محمد فشارکى از جایگاه خاصى برخوردار است. مؤلف در مورد ایشان این ‏چنین مى گفته که در‎ ‎مدت کوتاهى که مصاحب او بوده از وى بیش از اساتید دیگرش استفاده ‏نموده است‎

 ‎ویژگی ها

از مهمترین ویژگی هاى شخصیتى مؤلف جامعیت او در علوم مختلف اسلامى است. جدیت در تحصیل و ‏فراگیرى علوم، او را فردى صاحب نظر و داراى نظریات جدید، عمیق، و مبتکر در رشته‏ هاى ‏مختلف علمى ساخته است‎ جامعیت در علوم مختلف، فضل و عظمت علمى، حافظه عجیب، استعداد فطرى و عشق او به کسب ‏علم و دانش باعث شده بود که در بین اعلام و بزرگان حوزه به نبوغ و برترى علمى مشهور ‏شده و شخصیتى باشد که فضایل مختلف در او جمع گردد. او در فقه و اصول متخصص و در تفسیر ‏قرآن کریم، فلسفه، کلام و ریاضى فردى صاحب نظر و متبحر بود‎.‎

به علاوه در ادبیات و شعر نبوغ عجیب ایشان زبانزد عام و خاص بوده است. در کتاب کواکب ‏السماویه تألیف علامه سماوى و همین طور کتاب الطلیعه در ترجمه شعراى شیعه به بعضى از ‏نکات خیره کننده ادبى ایشان اشاره شده است‎.‎

در الذریعه و أعیان الشیعه درباره تبحر او به زبان عربى و شعر این گونه گفته شده ‏است:نظم المعانی الفارسیه بألفاظ العربیه همان طور که راجع به مهیار دیلمى گفته ‏اند.‏همین طور در أعیان الشیعه بعضى از اشعار زیبا و پر معناى او آورده شده است. )أعیان ‏الشیعه ج ۷ ص ۱۷ و نقباء البشر ج ۲ ص ۷۴۷‏‎ در نقباء البشر در رابطه با شعر مؤلف این گونه آورده شده:و فی بعض شعره نکات أدبیه ‏قد لا یتنبه لها البعض لدقتها و غموضها و کان یحمل اللفظ معنى أکثر من قابلیته‎ با این حال با همه شهرت و بزرگى جایگاه علمى ایشان وضعیت مالى مناسبى نداشته و غالبا ‏در امر امرار معاش و گذران زندگى دچار مشکل بوده است‎ عظمت علمى همراه با زهد و تنگدستى و شادابى و روحیه با نشاط، خوش صحبتى و در همان حال ‏رعایت وقار و متانت و دورى از سبکى و بى‏ محتوایى در گفتار، این شخصیت عظیم را چهره ‏اى ‏استثنایى و محبوب ساخته بود‎.‎

‎ بازگشت به اصفهان

مؤلف پس از شروع جنگ جهانى اوّل در سال ۱۳۳۳ قمرى مدتى به کربلا مى‏رود اما به علت ‏دشواری هایى که در نتیجه جنگ براى خانواده و فرزندانش بوجود آمد به اصفهان مسافرت ‏مى ‏کند و در آنجا زعامت دینى و ریاست فقهى مردم را به عهده گرفته و به جاى پدر ‏بزرگوارش به هدایت مردم و نشر معارف اسلامى و نیز امامت جماعت و تدریس مى‏ پردازد‎

‎تدریس

به دلیل بلاغت و رسایى در گفتار و تقریر نیکو و زیبا و جامعیت ایشان در علوم مختلف ‏حوزوى و اینکه کلام ایشان با دلایل و استشهاد به اشعار عربى و فارسى و گفتار علماى لغت ‏آمیخته بوده، بسیارى از طلاب و فضلا علاقه‏مند به شرکت در درس ایشان و استفاده علمى از ‏این شخصیت برجسته بوده‏اند و همین طور به دلیل خوش رویى و خوش اخلاقى و لطافت روحى ایشان، ‏در بین طالبین علم محبوبیت زائد الوصفى داشته‏ اند که این خود بر علاقه فضلا و بزرگان به ‏شرکت در حلقه درس ایشان مى افزوده است‎ قابل ذکر است که در رابطه با زندگینامه شیخ محمد رضا اصفهانى یک بار در أعیان الشیعه ‏ج ۷ ص ۱۶ و یک بار در مستدرکات أعیان الشیعه ج ۶ صفحه ۱۶۵ توضیح داده شده است‏‎.‎

‎ ‎اساتید

‏۱‏‎ . ‎پدر بزرگوار او، شیخ محمد حسین اصفهانى نجفى

‏۲‏‎ . ‎سید ابراهیم قزوینى

‏۳‏‎ . ‎میرزا حبیب اللّه تهرانى عراقى، مشهور به ذو الفنون ستاد ریاضیات، هیئت، نجوم و ‏معقول‎

‏۴‏‎ . ‎شیخ محمد کاظم خراسانى، صاحب کفایه الأصول

‏۵‏‎ . ‎سید محمد کاظم یزدى

‏۶‏‎ . ‎شیخ آقا رضا همدانى

‏۷‏‎ . ‎سید محمد فشارکى اصفهانى

‏۸‏‎ . ‎شیخ حسین نورى

‏۹‏‎ . ‎سید مرتضى کشمیرى

‏۱۰‏‎ . ‎شیخ الشریعه اصفهانى

‏۱۱‏‎ . ‎شیخ فتح اللّه ملقب به شریعتمدارى اصفهانى

‏۱۲‏‎ . ‎سید جعفر حلّى

‎ ‎تألیفات

‏۱‏‎ . ‎وقایه الأذهان و الألباب

‏۲‏‎ . ‎رساله فی القبله

‏۳‏‎ . ‎نقد فلسفه داروین در سه جلد، دو جلد آن در بغداد در سال ۱۳۳۱ قمرى چاپ شده ‏است.

‏۴‏‎ . ‎حواشى بر نجاه العباد تألیف محمد حسن نجفى صاحب جواهر

‏۵‏‎ . ‎أداء المفروض فی شرح أرجوزه العروض، تألیف میرزا مصطفى تبریزى در علم عروض و ‏قافیه‎

‏۶‏‎ . ‎استیضاح المراد من قول الفاضل الجواد فقهى‎

‏۷‏‎ . ‎أمجدیّه فقهى، اخلاقى‎

‏۸‏‎ . ‎الإیراد و الإصدار

‏۹‏‎ . ‎حلى الدهر العاطل یا حلى الزمن العاطل

‏۱۰‏‎ . ‎ذخائر المجتهدین فی شرح معالم الدین فى فقه آل یاسین تألیف ابن قطان فقهى است و ‏دو جلد نکاح و طهارت آن چاپ شده است.‎

‏۱۱‏‎ . ‎الرد على البهائیه

‏۱۲‏‎ . ‎رساله فی الرد على فصل القضاء فی عدم حجیّه فقه الرضا علیه‏ السلام تألیف سید حسن ‏صدر

‏۱۳‏‎ . ‎الروض الأریض دیوان شعر عربى‎‎

‏۱۴‏‎ . ‎الروضه الغناء در فقه‎

‏۱۵‏‎ . ‎السیف الصنیع على رقاب منکرى البدیع در علم بلاغت‎

‏۱۶‏‎ . ‎العقد الثمین

‏۱۷‏‎ . ‎نجعه المرتاد

‏۱۸‏‎ . ‎القول الجمیل

‏۱۹‏‎ . ‎النوافج و الروزنامج

‏۲۰‏‎ . ‎حاشیه بر کافى تألیف مرحوم کلینى

‏۲۱‏‎ . ‎حواشى على اکثر اکر لثاوى ذیلاسوس الحکیم الیونانی، در علم هندسه

‏۲۲‏‎ . ‎تنبیهات دلیل انسداد یا اثبات حجّیه الظن الطریقی کتاب اصولى‎

‎ ‎وفات

در ۲۴ محرم الحرام سال ۱۳۶۲ه.ق.  در شهر اصفهان این یگانه دوران از این عالم خاکى رخت ‏بربسته و به دیار حق شتافت. بدن مطهر او در تخت فولاد، در تکیه مخصوص به خانواده‏ اش به ‏خاک سپرده شد‎.‎

میرزا حسن بجنوردى (ره)

اشاره:

 سید میرزا حسن موسوى بجنوردى از علماى بزرگ و از مجتهدان سرشناس حوزه علمیّه نجف اشرف و از چهره‏هاى درخشان فقهاى شیعه در عصر حاضر است. وی در سال ۱۳۱۶ هجرى قمرى در روستاى خدا شاه از توابع بجنورد دیده به جهان گشود. پدرش سید آقا بزرگ فرزند سید على اصغر از سادات بزرگوار آن منطقه است. از این شهر رجال و دانشمندان بزرگى برخاسته ‏اند که از جمله آنان آیت اللّه سید میرزا حسن موسوى بجنوردى است.

تحصیلات

آیت اللّه میرزا حسن بجنوردى تحصیلات خود را از همان زادگاه خود آغاز نمود. وى بخشى از علوم مقدماتى و ادبیات عرب را فرا گرفت. سپس براى ادامه تحصیل عازم شهر مشهد مقدس شده و در حوزه علمیّه آن شهر در جوار حرم ملکوتى امام هشتم امام رضا علیه‏ السلام سیزده سال از محضر بزرگان آن حوزه بهره‏مند گشت. وى در این دوران علوم عربى و سطوح فقه و اصول را به پایان رساند. در فلسفه و حکمت از محضر حکیم معروف حاج فاضل خراسانى و شیخ آقا بزرگ شهیدى بهره برد. در فقه در مجلس درس سید آقا حسین قمى مشهور، و میرزا محمد خراسانى معروف به آقازاده، و فاضل خراسانى شرکت کرد تا آنکه خود از چهره ‏هاى سرشناس علمى آن حوزه به شمار آمد. وى در سال ۱۳۴۰ هجرى قمرى عازم نجف اشرف گردید و در حوزه درس آقا ضیاء الدین عراقى شرکت کرده و یک دوره اصول و برخى از کتاب هاى فقهى را از محضر ایشان بهره برد و هم چنین در مجلس درس محقق بزرگ میرزا محمد حسین نائینى یک دوره اصول و ۱۶ سال در مباحث فقهى ایشان شرکت کرد. در سال ۱۳۵۵ و پس از وفات مرحوم نائینى در مجلس درس مرجع بزرگ شیعه سید ابو الحسن اصفهانى شرکت کرده تا آنکه خود از مدرسین و اساتید بزرگ آن حوزه و از شخصیت هاى نام‏آور در فقه و اصول و فلسفه به شمار آمد و آثارى گران‏ب ها در علوم اسلامى از خود به یادگار گذاشت.(نقباء البشر جلد ۱ . صفحه ۳۸۵).

شخصیت علمى و اجتماعى

سید العلماء و المجتهدین آیت اللّه آقاى حاج میرزا حسن موسوى بجنوردى، داماد معظم مرحوم آیت اللّه حاج سید حسین اصفهانى، از علماى طراز اول معاصر حوزه علمیّه نجف بوده و داراى مقام علم و عمل و دقت نظر است. معظم له عالمى محقق و فقیهى مدقق و جامع معقول و منقول و حاوى فروع و اصول مى‏ باشد و به اعلى درجه فقاهت و اجتهاد رسیده است. وى فقیهى بزرگ و دانشمندى متبحر و حجتى جلیل و مجتهدى متضلع و از چهره ‏هاى درخشان علماى شیعه در حوزه علمیّه نجف اشرف به شمار مى ‏آید. (معجم رجال الفکر و الأدب فی النجف، جلد ۱ . صفحه ۲۰۲)

فرزندان

آیت اللّه سید میرزا حسن موسوى بجنوردى داراى فرزندانى بزرگوار است به نام هاى:

۱ . سید محمد مهدى

۲ . سید محمد جواد ۳ . سید محمد

۴ . سید محمد کاظم

 تألیفات

تألیفات ارزشمندى نیز از این دانشمند بزرگ به جاى مانده است مانند:

۱ . منتهى الأصول

۲ . القواعد الفقهیه

۳ . حاشیه على العروه الوثقى

۴ . حاشیه على وسیله النجاه

۵ . رساله فی اجتماع الأمر و النهی

۶ . کتاب فی الحکمه

۷ . حاشیه على الوسائل

۸ . ذخیره المعاد

۹ . رساله فی الرضاع

 اساتید

وى از اساتید بزرگى نیز بهره‏ مند گشته است از جمله:

۱ . آقا ضیاء الدین عراقى

۲ . میرزا محمد حسین نائینى

۳ . سید ابو الحسن اصفهانى

۴ . حاج فاضل خراسانى

۵ . شیخ آقا بزرگ شهیدى

۶ . آقازاده کفایى

۷ . آیت اللّه قمى

۸ . میرزا محمد خراسانى معروف به آقازاده

 وفات

سرانجام این عالم اندیشمند پس از عمرى خدمت به علوم و معارف اسلامى و تحصیل و تدریس و نگارش آثارى گران‏ بها، در سن ۷۹ سالگى، در سال ۱۳۹۵ هجرى قمرى دیده از جهان فرو بست و جهان علم و دانش و عالم تشیع را در سوگ خود نشاند.

محمد هاشم مدرسی حیدری (ره)

اشاره:

او در حدود سال ۱۳۰۵ شمسی در قصبه داود جاغوری از توابع غزنی افغانستان به جهان طبیعت گام نهاد. فقیه برجسته و مجتهد اصولی ، متکلم وارسته و عارف به حق پیوسته، آیت‌الله شیخ محمد هاشم مدرسی حیدری از علمای راستین و فقهای بزرگ جهان تشیع بود.  دروس ابتدایی را نزد روحانی محل خواند و ادبیات عرب و منطق را در مدرسه علمیه اوتقول نزد  قربانعلی وحیدی به پایان رساند. در سال ۱۲۳۶ زادگاهش را به مقصد حوزه علمیه مشهد ترک گفت و در آن شهر پس از زیارت حضرت امام رضا (علیه السلام) چدین ماه از دروس علمای آن شهر استفاده کرد و آنگاه به سوی حوزه علمیه قم ره سپار شد.

اساتید

وی پس از ورد به حوزه علمیه قم تحصیلاتش را در فقه و اصول ادامه داد و این دوره که دوره اول اقامت وی در این شهر بود مدت چهار سال طول کشید و سطوح عالی را در محضر اساتید معروف و نامی مهم چون آیت‌الله سلطانی و آیت‌الله مرعشی نجفی به پایان رساند. مرحوم مدرسی حیدری در حدود سالهای ۳۰-۱۳۲۹ شمسی پس از ازدواج، بنا را به ادامه تحصیل به نجف مهاجرت کرد و مدت سه سال از درس های خارج فقه و اصول اساتید نامی حوزه علمیه نجف از جمله آیت‌الله سید عبدالهادی شیرازی و آیت‌الله سید ابوالقاسم خویی بهره جست. وی در حدود سال ۱۳۳۳ به قم باز گشت و علم اندوزی و دانش ورزی خویش را در این حوزه مبارک پی گرفت و در رشته‌های گوناگون علوم اسلامی از اساتید معروف بهره برد. نامبرده چند سالی در محضر آیت‌الله بروجردی در فقه واصول تلمذ کرد. در دروس حکیم صمدانی آیت‌الله علامه طباطبایی شرکت جست و منظومه سبزواری و اسفار را آموخت. اشارات بوعلی سینا را نزد استاد منتظری خواند؛ اما بیش‌ترین استفاده را از حضور استاد بزرگ حوزه علیمه حضرت امام خمینی (ره) برده است. به تصریح خود وی، حدود پانزده سال در جلسات درس آن استاد فرزانه شرکت نمود. مدرسی پس از امام تحصیلات و رسیدن به مرتبه اجتهاد، به تدریس علوم اسلامی پرداخت و متون گوناگون درسی از جمله شرح منظومه سبزواری را به تشنگان دانش و حکمت درس می‌داد؛ و با فروتنی و تقوایی که داشت ملجأ بی پناهان و مشاور امین طلاب و فضلای حوزه علمیه قم به حساب می‌آمد. او از مسایل اجتماعی و مشکلات مردم نیز غافل نبود و در هر فرصتی رسیدگی به مشکلات آنها و رفع نیازهای فرهنگی وبه ویژه دینی آنان را از وظیفه خویش می‌دانست؛ بر این اساس در اوایل دهه پنجاه شمسی سفری به داخل کشور نموده ضمن بازدید خانواده و اقوام، از نزدیک در جریان وضعیت مذهبی مردم و شرایط حوزه‌های علمیه و مدارس دینی افغانستان قرار گرفت و با هم فکری استاد و مربی مجاهدش جناب شیخ وحیدی به مناطق گوناگون مسافرت کرد و در هر جا، فرا خور استعداد و امکانات موجود، روزنه‌ای از معارف اسلامی و اندیشه‌های ناب دینی را گشود و مردم را به دینداری، علم آموزی و رشد فرهنگی ترغیب کرد. این عالم پرهیزکار پس از مدتی تلاش به حوزه علمیه قم باز گشته تکاپوهای علوم و تربیتی خود را پی گرفت این که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید پس از آن به عنوان روحانی قدایی و فرا مرزی در هر جا که زمینه فعالیت ثمر بخش را احساس می‌کرد بی‌درنگ به تکلیف عمل نموده به آموزش طلاب و قضلای قم از سویی و رفع مخاصمات و مرافعات مردم از سوی دیگر می‌پرداخت. وی بیش‌تر ایام سال در شهرستان های درو و نزدیک شبانه روزی و به طور گمنام برای خدا و در خدمت مردم کوشا و پیشتاز بود. و یکی از فرزندان رشیدش نیز در جبهه حق علیه باطل به شهادت رسید. شیخ مدرسی حیدری با آن که چند سالی در حوزه علمیه نجف اشرف تحصیل نمود اما عمده دوران تحصیل وی در حوزه علمیه قم سپری شد و نامبرده یکی از برجسته‌ترین مجتهدان ژرف نگر، مهذب و  متواضع افغانستان بود که پس از افول حوزه علمیه نجف و شکوفایی تدریجی حوزه علمیه قم از مرکز علمی اخیر طلوع کرده ثمره توفیق الهی و تلاش بی‌ریای بندگی خویش را به خوبی در وجودش تجسم بخشید. او با وجود جایگاه رفیع علمی و حوزوی، از تبلیغ معارف اسلامی و بر گزاری مجالس سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین(ع) حتی در دورترین روستاها غفلت نمی‌ورزید. از این رو در ایام محرم و صفر و ماه مبارک رمضان به تبلیغ می‌پرداخت و به دلیل شایستگی‌های یاد شده به ویژه در بعد عملی و اخلاقی نه تنها بر مردم منطقه بلکه بر مبلغان دور و نزدیک با تماس هر چند اندک تأثیر می‌گذاشت و احترام و ارادت آنها را به خود جلب می‌کرد.

وفات

سر انجام این روحانی بزرگوار در اواخر زمستان ۱۳۷۵ شمسی پس از یک دوره بیمار طولانی در سن هفتاد سالگی در گذشت و در شهر قم به خاک سپرده شد.

محمد رضا اوحدی (ره)

اشاره:

آیت الله محمد رضا اوحدی قرباغی در حدود سال ۱۲۹۸ ش در محله قلیاقل قره باغ از توابع غزنین افغانستان دیده به جهان گشود. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تحت تربیت مادر، تحصیلات خود را نزد آخوند محمد حیدر آغاز کرد. ایشان که در یک خانواده‌ای تهی دست و کشاورز تولد یافته بود، به جای پرداختن به رفع تنگناهای مالی، به سوی فراگیری علم و افروختن چراغ دانش شتافت (فلو لا نفر…) و پس از نیل به مقام اجتهاد (لیتفقهوا فی الدین) به سوی زادگاه خویش که در فقر همه جانبه اقتصادی، فرهنگی و آموزشی غوطه ور بود بازگشت.

تحصیلات

گاهی نیز در دروس سید محمد موسی نجفی شرکت جسته به اندوخته‌های علمی خویش افزود. برخی اسناد، حاکی از آن است که ایشان پیش از مسافرت به سوی ایران از محضر آیت الله شیخ عزیز الله غزنوی نیز بهره برده است. وی برای پی گیری تحصیلاتش به ایران سفر کرد و پس از ورود به مشهد در مدرسه عباس قلی خان ساکن گردید؛ و در محضر اساتید معروف آن حوزه مبارک مانند آیت الله کفائی (فرزند آخوند محمد کاظم هروی خراسانی، صاجب کفایه الاصول) و شیخ هاشم قزوینی و شیخ محمد کاظم دامغانی تلمذ کرد. اوحدی برای دست یابی به مدارج عالی علمی، حوزه علمیه نجف را برگزید. در آن جا از دروس آیت الله علامه محمد علی مدرس افغانی و مباحث خارج  اصول  و  فقه  آیت الله خویی (ره) بهره گرفت و به درجه منیع اجتهاد دست یافت. خاطره شیرینی که مربوز به اوایل ورود وی به نجف اشرف است، استعداد درخشان و درک قوی آقای اوحدی را نشان می‌دهد. این خاطره. همان گونه که در برخی جاها اشاره شده است. مربوط به امتحان نامبرده است. ممتحن پس از پایان جلسه امتحان خطاب به آیت الله العظمی خویی می‌گوید:  امروز از امتحانی که این افغانی‌ها دادند لذت بردیم.  و آیت الله خویی می‌فرماید:  عرض نکردم افغانی‌ها حق شان ضایع است [۱]

خدمات

آیت الله اوحدی پس از پانزده سال اقامت در حوزه علمیه نجف اشرف و اتمام تحصیلات، به وطن بازگشت و مورد استقبال وسیع اهالی قره باغ قرار گرفت. وی با کمک اهالی منطقه دست به تأسیس مدرسه علمیه و مسجد زد. پس از ساختن مدرسه و مسجد و جذب طلاب علوم دینی، به تدریس معارف اسلامی و تربیت مبلغان اسلامی همت گمارد و در مناسبت‌های اسلامی به ویژه جمعه‌ها با برگزاری مجالس سخنرانی و سوگواری در مسجد یاد شده، در ترویج معارف اهل بیت (ع) سعی بلیغ کرد. وی پس از وقوع کودتای مارکسیستی در افغانستان و به دنبال آن تجاوز نظامی شوروی سابق به آن کشور، علاوه بر فعالیت‌های مذهبی، اجتماعی و علمی مذکور، پرچم مبارزه و جهاد را بر دوش کشید و تأسیس هسته مقاومت و جنگ‌های چریکی بر ضد دولت الحادی کابل پیشگام شد. پس از آزادی منطقه از لوث وجود مزدوران روسی، در ایجاد نظم و امنیت، اجرای احکام اسلامی و هماهنگ کردن گروه‌های جهادی منطقه، لحظه‌ای غافل نشد. او که پس از دست یافتن به مقام اجتهاد و احراز پایگاه مهم اجتماعی و مذهبی، روحیه طلبگی، ساده زیستی و زندگی بی تکلف خویش را ترک نکرد:  با توجه به امکانات موجود که برایش مهیا و آماده بود هیچ گاه فریب ظواهر دنیا را نخورد و ساده و بی‌آلایش زندگی خویش را سپری می‌کرد. وضع زندگیش از سطح زندگی روستایی فراتر نرفت… او با همه افراد به دیده یکسان می‌نگریست؛ فقیر و غنی برایش یکی بود و خود را برتر از مردم نمی‌دانست، بر هیچ فردی فخر فروشی و بلند پروازی نمی‌کرد و هیچ گاه دیده نشد مانند بعضی‌ها خدم و حشم داشته و با تشریفات باشد. هر گاه کسی مسأله‌ای می‌پرسید بدون معطلی جوابش را می‌داد… ایشان در طول حیاتش خانه شخصی نداشت مگر خانه مشترکی که با برادرانش شریک بود… ‌[۲]

تالیفات

آیت الله اوحدی مانند بسیاری از علما ، پس از بازگشت به منطقه به دلیل اشتغال به امور اجتماعی و مذهبی و مشکلات اقتصادی و نبودن امکانات فرهنگی و تحقیقاتی، از تألیف و تدوین بازمانده و به حفظ اندوخته‌های علمی و تدریس قسمتی از آن‌ها به علم جویان بسنده کرد. برخی از آثاری که در مدت تحصیل و تحقیق در حوزه علمیه نجف اشرف آفریده است، عبارتند از:

۱. شرح سیوطی و چند کتاب ادبی دیگر

۲. تقریرات دروس مطول

۳. تقریرات خارج اصول آیت الله خویی

۴. تقریرات خارج فقه معظم له (در حدود ۹ جلد)

۵. رساله‌ای در منطق

۶. رساله‌ای در فلسفه اسلامی و شعر. این آثار به علت مشکلات سیاسی و اقتصادی که قبلا به آن اشاره شد، به صورت خطی باقی مانده است.

وفات

وی سرانجام در روز جمعه یازدهم سرطان (تیرماه) برابر (یازدهم محرم الحرام ۱۴۱۴) داعی حق را لبیک گفت و چشم از جهان فرو بست.

میرزا محمد شیروانی

اشاره:

در این نوشتار سعى شده به معرّفى یکى از دانشوران اسلامى پرداخته شود؛ فرزانه‏اى که در گسترش فرهنگ «اجتهاد» نقش به سزایى داشته و دقّت و ژرف نگرى‏اش، زبانزد بزرگان است. شهرت این عالم بزرگ «ملاّ میرزاى شیروانى» است و به «مدقّق شیروانى» نیز معروف است. خطّه شیروان، در سال ۱۰۳۳ ه’.ق. شاهد تولّد کودکى بود که خانواده متدیّنش نام نیکوى «محمّد» را برایش برگزیدند.[۱]

وى پس از گذراندن خردسالى، پاى به مکتب نهاده و به فراگیرى قرآن و دانش ‏هاى آن روزگار پرداخت. از آنجا که از هوش سرشارى برخوردار بود، مورد تشویق استاد و خانواده‏اش قرار مى گرفت و تحصیل را به خوبى پشت سر مى ‏نهاد؛ به همین علّت، با راهنمایى پدرش راهى حوزه علمیه شیروان شده و شروع به تحصیل علوم اسلامى نمود.

هجرت

نوجوان شیروانى پس از فراگیرى مقدّمات، براى تکمیل دانش خود چاره‏اى جز هجرت نمى‏دید. در آن زمان، حوزه علمیه اصفهان پذیراى عالمان و طلاّب فراوانى بود؛ زیرا تأسیس اوّلین حکومت گسترده شیعه (صفویه)، پایتخت شدن اصفهان و حمایت پادشاهان صفویه از اهل علم، باعث رونق گرفتن مباحث و محافل علمى شده و حوزه علمیه اصفهان مورد توجّه فرهیختگان قرار گرفت.[۲] محمد نیز چون بسیارى از طلاّب، زادگاهش را ترک کرد و به این شهر دانش پرور سفر نمود. وى در این مسیر، از شهرهاى متعدّدى عبور کرد و از محضر برخى از دانشوران آن شهرها بهره‏ مند شد. او پس از ورود به اصفهان و مشاهده عظمت دینى و علمى آنجا، گویا گمشده خود را یافته بود. بنابراین، بیش از پیش در راه تحصیل معارف اسلامى و شیعى، تلاش مى‏ نمود؛ به طورى که پس از گذشت چند سال، فقه، اصول، تفسیر، حدیث، کلام، فلسفه، ریاضیات و نجوم را فراگرفت. وى در اوّلین روزى که به مدرسه محقّق خوانسارى وارد شد، استاد به تدریس شرح اشارات شیخ ابو على سینا مشغول بود؛ میرزاى شیروانى پس از دقایقى، اشکالاتى مطرح ساخته و توجّه همگان را به خود جلب کرد. طلاّب که تا آن روز ایشان را در جمع خود ندیده بودند، چشم به استادشان دوخته تا پاسخ وى را بشنوند. آقا حسین خوانسارى نخست از نام و نشان او جویا شد؛ وقتى میرزا خودش را معرّفى کرد، استاد چنین فرمود: «من در سطح معلومات تو مطالعه نکرده‏ام؛ امشب براى تو کتاب را مطالعه مى‏ کنم تا پاسخگوى سؤالات تو باشم.»[۳] آزاد اندیشى استاد و میدان دادن وى به شاگرد، سبب شد ملاّ میرزا (که خود در فلسفه پرمایه بود) نزد آقا حسین بماند و شاگردى کند.[۴] میرزاى شیروانى به دلیل ژرف نگرى و تلاش شبانه روزى، در مدّت کوتاهى به مدارج عالى علمى راه یافت و با برگزارى جلسات پرسش و پاسخ و نگارش آثار علمى و تحقیقى، به عنوان «اندیشمندى صاحب نظر» شناخته شد؛ از این‏رو با لقب «مدقّق شیروانى» زبان‏زد محافل دینى و مذهبى شده و طلاّب زیادى در حوزه درسى وى شرکت نمودند.[۵]

ازدواج

ملاّ میرزاى شیروانى که سالیانى چند، نزد مجلسى اوّل (ملاّ محمّدتقى) به یادگیرى علوم مشغول بود، به سبب برخوردارى از امتیازاتى چون: عبادت، تقوا، اخلاق نیک، علم و ژرف‏ نگرى مورد احترام و تکریم استادش قرار و گرفت سرانجام به افتخار دامادى وى نایل آمد و بر موقعیت دینى و اجتماعى‏ اش افزوده گشت.[۶] بى‏ گمان زندگى هر فردى، خواه ناخواه، با زندگى خانواده و بستگان همسر ارتباط دارد؛ از این رو، نکاتى را مى ‏توان بیان داشت: پدرزن شیروانى؛ یعنى ملاّ محمدتقى اصفهانى (۱۰۰۳ – ۱۰۷۰ ه’.ق.)، یکى از عالمان بزرگ شیعه است که از دانش فراوان وى افراد زیادى بهره‏ مند شده ‏اند. او داراى سه پسر و چهار دختر بود. پسران دانشمندش عبارتنداز: ملاّ عزیزاللَّه (متوفّاى ۱۰۷۴ ه’.ق.)؛ ملاّ عبداللَّه (متوفّاى ۱۰۸۴ ه’.ق.) و ملاّ محمّد باقر، معروف به «مجلسى دوم» (۱۰۳۷ – ۱۱۱۰ ه’.ق.). دامادهاى فقیه و بزرگوارش عبارتنداز: ملاّ محمّد صالح مازندرانى (متوفّاى ۱۰۸۶ ه’.ق.)؛ ملاّ محمّد على استرآبادى (۱۰۱۰ – ۱۰۹۴ ه’.ق.)؛ میرزاى شیروانى (۱۰۳۳ – ۱۰۹۸ ه’.ق.) و میرزاکمال الدّین محمّد فسایى (زنده در ۱۱۰۳ ه’.ق.).[۷] خاندان مجلسى و دیگر بستگان نسبى و سببى آنها، علاوه بر موقعیت ممتاز مردمى و اجتماعى، نزد حکومت و کارگزاران صفویه نیز از مقام و جایگاه والایى برخوردار بودند؛ لذا بخشى از رشد و تکامل علمى، اجتماعى و سیاسى میرزاى شیروانى، مرهون وابستگى و پیوند فامیلى وى با خاندان مجلسى است.

در حریم نور

حوزه نوپا و جدیدالتّأسیس اصفهان، توانایى جذب همیشگى اهل علم را نداشت؛ چرا که حوزه کهن سال نجف اشرف و آستانه مقدّس امیرمؤمنان(ع) هماره پذیراى دانشمندان بوده وقلب‏ ها و اندیشه ‏هاى طلاّب را سیراب و شکوفا مى‏ساخت. به همین جهت، مدقّق شیروانى نیز هم چون پدر زن گرامى ‏اش و دانشوران دیگر به عراق هجرت کرد[۸] تا با توسّل به امامان(ع) و سیرو سلوک، از سر چشمه‏ هاى اخلاق، عرفان و دانش سیراب شود. وى علاوه بر تحصیل در محضر فرهیختگان علم، به تدریس پرداخت و به نشر و گسترش معارف اهل بیت(ع) همّت ورزید.[۹]

تکریم دانشمند

در سال ۱۰۷۸ ه’.ق. پس از رحلت شاه عباس دوم، فرزندش صفى دوم بر تخت سلطنت نشست و او را «شاه سلیمان» نامیدند. وى پادشاهى عادل بود و به تعمیر وتذهیب قبّه مطهّر رضوى همّت گماشت.[۱۰] از جمله کارهاى شایسته وى، دعوت از عالمان بزرگ عتبات عالیات و دیگر شهرها بود؛ به نحوى که عدّه‏اى به درخواست وى جواب مثبت داده و رهسپار اصفهان شدند. شاه سلیمان به سبب آشنایى قبلى با موقعیت ممتاز میرزاى شیروانى، از ایشان نیز دعوت کرد؛ چرا که حضور فقیهان جامع الشّرایطى چون میرزا، پایه‏ هاى حکومت شیعى را تقویت نموده و ناهنجارى‏هاى اجتماعى (اخبارى گرى، تصوّف و غیره) را برطرف مى‏ساخت. مجتهد شیروانى در سال ۱۰۹۱ ه’.ق. به اصفهان مراجعت کرده[۱۱] و از سوى حکومت صفویه، دانشمندان و مردم، مورد تجلیل و احترام شایانى قرار گرفت. حضور عالمان مهاجر در پایتخت و مسئله اسکان آنها، از جهت اقتصادى، مشکلاتى به همراه داشت؛ از این رو شاه سلیمان علاوه بر اختصاص کمک و مساعدت‏هاى مالى؛ مشکل مسکن برخى از دانشوران را حل نمود. وى براى سکونت میرزاى شیروانى و خانواده‏اش در محلّه احمد آباد خانه ‏اى ساخته و به ایشان واگذار کرد.[۱۲] بدین ترتیب دگربار، مجلسِ درس، مناظره و موعظه میرزا پر رونق شده و پروانگان حریم معارف، از انوار گفتار و نوشتار آن فقیه، محدّث، متکلّم و دانشمند بزرگ بهره ‏مند شدند. اگر چه برخى از شاهان صفوى ستم پیشه بودند؛ ولى حکومت آنان آثار خوبى نیز براى شیعیان در برداشته است، از جمله:

۱. ترویج شعائر و معارف اهل بیت(ع) توسط آنان.

۲. پشتیبانى از عالمان شیعه در جهت گسترش فرهنگ تشیّع.

۳. ایجاد زمینه ایفاى نقش عالمان شیعه در امور سیاسى، قضایى و فرهنگى.

۴. مساعدت چشمگیر در تقویت مراکز علمى و دینى.

۵. جلوگیرى از هجوم حکومت عثمانى و ازبکها به شیعیان.

[۱۳] در این بستر مناسب زمانى و مکانى، اقامت فقیهانى چون میرزاى شیروانى، ثمرات گوناگونى در پى داشته که «تحکیم مکتب اهل بیت(ع)» را مى‏ توان مهم‏ترین ارمغان ماندگار این حضور مبارک، دانست.

استادان

میرزاى شیروانى براى فراگیرى علوم گوناگون، نزد بزرگان حوزه به شاگردى پرداخته است. در اینجا نام استادان برجسته او را یادآور مى‏ شویم: ۱. ملاّ محمد تقى مجلسى، (۱۰۰۳ – ۱۰۷۰ ه’.ق.) میرزا مدّت زیادى از محضر ایشان بهره‏مند شده و علاوه بر اخذ اجازه روایى، به افتخار دامادى استادش نیز رسیده بود. ۲. آقا حسین بن جمال‏الدین، معروف به محقّق خوانسارى (۱۰۱۶ – ۱۰۹۸ ه’.ق.) میرزا شاگرد ارشد و ممتاز مباحث فلسفى استادش بود؛[۱۴] از این رو هنگام درس، اشکالات زیادى مطرح مى ‏کرد و با محقّق خوانسارى به مناظره علمى مى ‏پرداخت. وى کتاب‏هاى استادش را پس از مطالعه دقیق، نقد مى‏ نمود و در ردّ برخى از مطالب و نظرات ایشان رساله هایى مى ‏نگاشت و متقابلاً محقّق خوانسارى هم به دفع اشکالات شاگردش همّت مى ‏ورزید. در این باره یکى از هم شاگردى ‏هاى میرزا مى‏ گوید:[۱۵] «استادمان آقا حسین خوانسارى با آن فضل و کمال، از موشکافى‏ ها و اشکالات فراوان میرزا در هنگام درس و مباحثه، گاهى ناراحت مى‏ شد.»[۱۶] میرزا در بررسى کتاب‏هاى استادش مى ‏گفت: «آنچه اوّل نوشته بود، بهتر از بسیارى از آنهاست که بعدها نوشت.»[۱۷] بیان این نکته نیز درخور اهمیت است که میرزا، سرآمد شاگردان فلسفه خوانسارى بوده[۱۸] و از ایشان اجازه روایى کسب کرده بود.[۱۹]

شاگردان

برخى از دانش آموختگان مکتب میرزاى شیروانى عبارتنداز:

۱. ملاّمحمد باقر مجلسى (۱۰۳۷ – ۱۱۱۰ ه’.ق). محمد باقر، صاحب «بحارالانوار» برادر خانم میرزاى شیروانى و شاگرد روایى وى نیز هست؛ به طورى که در ۲۲ شعبان ۱۰۷۵ ه’.ق. اجازه نقل روایات «من لایحضره الفقیه» را از ایشان گرفته است.[۲۰]

۲. امیر محمد صالح خاتون آبادى (۱۰۵۸ – ۱۱۱۶ ه’.ق.) وى در کتاب «حدائق المقرّبین» خود مى ‏نویسد: «مولانا میرزاى شیروانى – طیّب‏اللَّه رمسه – که استاد این قاصر است و در خدمت او فنون حکمى و فقه و بعضى از کتب حدیث خوانده‏ام…».[۲۱] او ابتدا از شاگردان شیروانى به شمار مى‏ رفت و پس از رحلت ایشان، در حوزه درسى پدرزنش (مجلسى دوم) حاضر گردید.[۲۲]

۳. آقا محمّد اکمل اصفهانى، پدر علاّمه وحید بهبهانى (زنده در حدود ۱۱۳۵ ه’.ق.) در متن اجازه نامه علاّمه بهبهانى به علاّمه سیّد محمّدمهدى بحرالعلوم آمده است: «…منهم الوالدالماجد…عن اساتیذه الاعاظم و المشایخ و المشتهرین بین المشارق والمغارب المستغنین عن التعریف بالفضائل و المناقب مولانا میرزا محمّد شیروانى و الشیخ جعفر القاضى و مولانا محمّد شفیع استرابادى…».[۲۳]

۴. میرزا عبداللَّه اصفهانى افندى (۱۰۶۶ – زنده در ۱۱۳۰ ه’.ق.) نامبرده مى‏ گوید: «…قسمتى از تهذیب، شرح مختصر الاصول، شرح اشارات، اصول کافى و…از کتب متداول را نزد استاد علاّمه (میرزاى شیروانى) – رحمهاللَّه علیه – فرا گرفتم».[۲۴] شایان ذکر است که افندى براى چهار استادش القاب خاصّى قرار داده، که بدین قرار است: از علاّمه محمّدباقر مجلسى به «استاد استناد»، از آقا حسین خوانسارى به «استاد محقّق»، از ملاّ محمّدباقر سبزوارى به «استاد فاضل» و از ملاّ میرزاى شیروانى به «استاد علاّمه». نویسنده روضات‏الجنات مى‏ گوید: «از این که وى از ملاّ میرزا تعبیر به «استاد علاّمه» کرده، استفاده مى‏ شود که پایه علمى معظّم له از دیگر استادانش برتر و والاتر بوده است».[۲۵]

۵. شیخ حسن بلاغى نجفى (زنده در ۱۱۰۴ ه’.ق.). وى در کتاب «تنقیح المقال» خود، که هنوز چاپ نشده، پس از تجلیل از استادش مى ‏گوید: «سوگند به جانم که او یگانه عصرش و یکتاى روزگارش بود… وى شاگردان دانشمند و فاضلى دارد…».[۲۶]

۶. سیّد صدرالدین رضوى قمى همدانى (متوفّاى ۱۱۶۰ ه’.ق.) وى ادبیات، معقول، فقه و اصول را از محضر میرزاى شیروانى فراگرفت.[۲۷]

۷. مولى محمّد بن عبدالفتّاح تنکابنى (متوفّاى ۱۱۲۴ ه’.ق.) معروف به «سراب». وى به پیشنهاد استادش شیروانى، در ردّ کتاب آقا جمال خوانسارى، رساله ‏اى نوشته بود.[۲۸]

۸. سیّد محمد باقر گیلانى (زنده در ۱۱۰۸ ه’.ق.) یکى از کتاب‏هاى وى «مصباح النّجاه فى التّدیّن و النّجاح» است که آن را در سال ۱۱۰۸ ه’.ق. به اتمام رساند.[۲۹] در خصوص شاگردان با واسطه میرزا، به بیان دو نمونه بسنده مى‏ شود: الف) محمد بن سلیمان تنکابنى (۱۲۳۴ – ۱۳۰۲ ه’.ق.)، در نقل سلسله مشایخ روایى ‏اش مى ‏نویسد: «…وایضاً ملاّ محمّد اکمل اجازه دارد از قطب کره ذکاوت و فطانت، مفخر ازکیا و مقتداى اتقیا، ملاّ میرزا شیروانى – شرّفه‏ اللَّه بشرافه قربه و ملاّ میرزا از مجلسى اوّل اجازه دارد».[۳۰] ب) مرجع بزرگوار، آیهاللَّه مرعشى نجفى(ره) از بانوى مجتهده اصفهانى (حاجیه خانم نصره بیگم حسینى) اجازه نامه‏اى گرفته که در بین مشایخ اجازه روایى وى، نام میرزاى شیروانى آمده است.[۳۱]

بحران در مراکز علمى‏

در قرن یازدهم هجرى، پس از انتشار کتابى به نام «فوائد مدنیه»، توسط یکى از عالمان اخبارى (ملاّ محمّد امین استرآبادى)، بازار مباحثات علمى بسیار گرم شده بود و کمتر مدرسه ‏اى بود که دو نگرش «اخبارى»و«اصولى» را مطرح نکرده باشد.[۳۲] شیوع مکتب اخبارى‏ ،خسارات زیادى بر جامعه شیعى وارد کرده بود؛ لذا غلبه بر این بحران، وظیفه فقیهان عصر صفویه را سنگین‏تر مى‏ کرد. در پاسداشت تفکّر فقه استدلالى و اصولى، عالمانى چون: ملاّصالح مازندرانى، محقّق شیروانى و آقا حسین خوانسارى[۳۳] نقش اساسى داشتند که داستان ذیل، بیانگر این ادّعاست: ملاّخلیل قزوینى – از عالمان مشهور اخبارى – بر این باور بود که: الف) ترجیح بلامرجّح، جایز است. ب) شکل اوّل، نتیجه نمى ‏دهد؛ زیرا مستلزم دور است، به جهت این‏که فهم صغرا و کبرا، موقوف است بر معرفت نتیجه و فهم نتیجه، موقوف است بر معرفت صغرا و کبرا، و دور باطل است؛ پس استدلال به شکل اوّل، باطل خواهد بود. شیوع و انتشار این نظریه، واکنش فقیهان را در پى داشت؛ آقا حسین خوانسارى نیز به ردّ و بطلان عقیده ملاّ خلیل قزوینى پرداخته و طرفداران اخبارى را به بن بست کشانید. ملاّ خلیل به اصفهان آمد تا شخصاً به اشکالات اصولى‏ها پاسخ داده و در مناظره بر آنها پیروز شود… میرزاى شیروانى بعد از آشنایى با نام و انگیزه مسافرت وى، چنین پرسید: شما بگویید چرا صغرا و کبرا، مستلزم «نتیجه» نیستند؟! ملاّ خلیل براى اثبات عقیده‏اش به استدلال پرداخت و بر حجّیت آن اصرار ورزید؛ میرزاى شیروانى در بطلان ادلّه وى گفت: همین دلیل تو، مشتمل است بر صغرا، کبرا و نتیجه! مگر نه این است که شما صغرا و کبرا را مستلزم نتیجه نمى‏دانى؟ پس دلیل تو، طبق همان مذهب و عقیده ‏ات، فاسد است! ملاّ خلیل بعد از دقایقى سکوت، از جلسه برخاسته و بدون دیدار و مناظره با محقّق خوانسارى، به قزوین مراجعت کرد.[۳۴]

آثار ماندگار

یکى از راه‏هاى ترویج معارف اهل بیت(ع) و رشد جامعه اسلامى، نگارش کتاب است. میرزاى شیروانى که در فنون مختلف به مطالعه و پژوهش پرداخته بود؛ اندوخته‏ ها، تجارب و نظرات خود را در مجموعه هایى گرد آورى کرد که بیشتر آنها به زبان عربى است.

الف) کتاب ‏ها

۱. اثبات عصمه الائمه(ع)، تفسیر آیه (انّ الابرار لفى نعیم)؛

۲. اثبات النبوّه و الامامه؛ ۳

. الاجتهاد و الاخبار، (مصادر الانوار)؛

۴. الاحباط و التکفیر؛

۵. اصاله البرائه؛

۶. اصول دین؛ (مباحث کلامى در توحید، نبوّت و امامت)، فارسى.

۷. انموذج العلوم؛

۸. الجبر و الاختیار؛

۹. الجمع بین الاخبار المتعارضه؛

۱۰. جیش اسامه، (رساله اسامه)؛

۱۱. دیوان شعر

.[۳۵] یکى از اشعار منسوب به وى چنین است: یاد تو کنم، دلم پر از خون گردد وین دیده اشک خیز، جیحون گردد هرچند ز دیده اشک حسرت بارم‏ در سینه‏ام آتش غم افزون گردد[۳۶]

ب)حواشى شیروانى بر آثارى که ذکر مى‏شود، حاشیه زده است:

۱. اثبات الواجب ملاّجلال دوانى؛

۲. تفسیر بیضاوى؛

۳.حاشیه فاضل خفرى بر شرح تجرید قوشچى؛

۴. حاشیه قدیمه دوانى بر شرح تجرید؛

۵. حاشیه خطائى بر مختصر؛

۶. حاشیه سیّد شریف بر شرح مطالع؛

۷. شفاى ابن سینا؛

۸. مسالک؛

۹. شرایع الاسلام؛

۱۰. معالم الاصول؛ به زبان عربى و فارسى؛

۱۱. شرح مختصر الاصول عضدى. ج) رساله‏ ها

 رساله الآصفیه؛

۱.وى این اثر را به اسم آصف میرزا – از ارکان دولت صفویه – نوشته است.[۳۷]

۲. رساله البداء؛

۳. رساله‏ اى در استحقاق ثواب و عقاب؛

۴. رساله‏اى در دفع شبهه ابن کمونه؛

۵. رساله‏اى ردّ فخر رازى؛(وى با آیه غار بر خلافت ابوبکر استدلال کرده بود و مدقّق شیروانى در این رساله به نقض آن پرداخته است.)[۳۸]

۶. رساله‏اى در شکّیات، (الخلل)؛

۷. رساله‏اى در کائنات جوّ؛

۸. رساله‏اى در کذب؛

۹. رساله‏اى در هندسه؛

۱۰. رساله شبهه الاستلزام؛

۱۱. رساله شبهه المرکّب؛ و رساله هایى در اصول، فقه، حکمت، کلام، ریاضى، منطق، معانى و بیان.[۳۹] د)

شرح ‏ها

۱. شرح تهذیب شیخ طوسى؛

۲. شرح حدیثِ «سِتَّهُ اَشْیاءٍ لَیْسَ لِلْعِبادِ فیها صُنْعٌ»؛

۳. شرح حدیثِ «مناظره زندیق با امام صادق(ع) »؛

۴. شرح قاموس المحیط؛ شرح مفصّلى بر قاموس فیروز آبادى و به زبان فارسى است.

۵. شرح قواعد علاّمه، (توضیح سه مسئله از قواعد)؛ ۶. شرح المعالم، فارسى.[۴۰]

در خصوص تألیفات میرزاى شیروانى نکاتى قابل توجّه است:

۱. در نگارش به زبان عربى بیش از فارسى توانایى داشته و زبان مادرى وى ترکى بوده است.[۴۱]

۲. تعدادى از آثار میرزا به عنوان «ردّیه» است؛ چرا که وى کتاب‏ هاى عالمانى چون: محقّق خوانسارى و آقا جمال خوانسارى را به دقّت مورد ارزیابى قرار داده و در نقد آنها کوشش مى‏ کرد. چنان که علما نیز به پاسخ اشکالات میرزا پرداخته و در ردّ برخى از مطالب و نظریه ‏هاى او رساله هایى نگاشته‏ اند.[۴۲]

ویژگى‏ ها

میرزاى شیروانى هم چون فقیهان دیگر، داراى سجایاى اخلاقى از قبیل عبادت، تقوا، سخاوت و شجاعت بوده؛ امّا آنچه که وى را از بسیارى دیگر ممتاز نموده، دقّت علمى و تشکیل مجالس بحث و جدل است. در اینجا به نمونه ‏هایى از آن بسنده مى‏ شود: میرزا مى‏ گفت: «من بیست (هفتاد) دفعه شرح جامى را تدریس کرده‏ام و هر بار چیزى را فهمیدم که پیشتر درک نکرده بودم».[۴۳] علاّمه خوانسارى مى ‏گوید: «میرزا در فنّ جدل و مناظره، مهارت عجیبى داشته و مخالفان خود را، از سران هر دسته که بوده، به زانو درمى ‏آورد…»[۴۴] خاتون آبادى در پژوهش‏ هاى خود به کلام میرزا استناد کرده و مى ‏نویسد: «مولانا میرزاى شیروانى نقل نمود که بابا رکن الدین مدفون در قبرستان کبیر اصفهان، معاصر خواجه نصیرالدین طوسى بوده…»[۴۵] یک روز براى شاگردان خود، هفتاد دلیل آورد که حوضِ مدرسه، آب ندارد! طلبه‏ ها با وجود اینکه مى‏ دانستند و مى دیدند حوض پر آب است، ولى در مقابل استدلال استادشان پاسخى جز سکوت نداشتند. میرزا با مشاهده عجز و ناتوانى آنان، برخاسته و مقدارى از آب حوض برداشت و در هوا پاشید. آنگاه فرمود: «همین، در ابطال آن براهین کافى است.» یعنى وجود عینى آب، حکایت گر این است که ادلّه، مغالطه بوده نه استدلال عقلى.[۴۶] از دیگر ویژگى هاى او، تشویق شاگردانش به نگارش کتاب است. در این رابطه به بیان نمونه ‏اى اکتفا مى‏ کنیم. نویسنده «ریاض‏العلماء» نقل مى‏ کند: «… رساله خوب و بسیار زیبایى نوشته بودم؛ آن را به استاد علاّمه و یگانه دوران، مرحوم مولانا میرزاى شیروانى تقدیم کردم تا ملاحظه کنند. ایشان از آن تعریف کرده و به تشویق من پرداخت».[۴۷]

سِرّ دلبران

یکى از روش‏ هاى معرّفى و شناخت «جایگاه معنوى افراد»، رجوع به گفتار و نوشتار فرزانگان است؛ لذا از آینه باور آنان، سیماى میرزاى شیروانى را به تماشا مى ‏نشینیم. ۱. میر محمّد باقر خاتون آبادى: «…وحید زمان و فرید دوران، سیّد مرتضى و شیخ مفید و شیخ طوسى عصر خود در ممارستِ مطالب امامت و متعلّقات او، و خواجه نصیر عصر خود در مطالب هیئت، هندسه، ریاضى و… عدیل او نبود و نخواهد به هم رسید.»[۴۸]

۲. میر محمّد صالح خاتون آبادى، نویسنده حدائق المقرّبین: «…مولانا میرزاى شیروانى – طیّب‏اللَّه رمسه – … در تحقیق، تدقیق، استقامت فکر و جامعیت، مسلّم بود. و در فنون، اصول، کلام، حکمت و ریاضى ید طولایى داشت…».[۴۹]

۳. محمّدباقر موسوى خوانسارى: «…وى از علماى فاضل در دوره اخیر صفویه بود، که در اصول، منطق، طبیعى، فقه، حدیث و علوم دیگر از مهارت ویژه‏اى برخوردار بود…». [۵۰]

۴. شیخ عبّاس قمى: «عمده المحقّقین و قدوه المدقّقین، الفاضل، الکامل، العلاّمه، الفهامه…».[۵۱]

۵. حاج محمّد اردبیلى: «العلامه المحقق المدقق الرضى…؛ ملاّ میرزا علاّمه، محقّق، مدقّق، پسندیده خوى، پاک‏ سرشت، فاضلِ کامل، متبحّر در همه علوم، داراى هوشى‏ تیز و حافظه ‏اى قوى.[۵۲] شخصیت وى در جلالت قدر و عظمت شأن و بلندى مرتبه و تبحّرش و کثرت حفظش و دقّت نظرش و اصابت رأیش و حدسش، مشهورتر از آن است که ذکر شود و بالاتر از آن است که در عبارت بگنجد…».[۵۳]

۶. شیخ حسن بن عباس بلاغى نجفى: «استادم – که در علم اصول و فروع، استناد من بر اوست – افضل المتأخّرین و اکمل المتبحّرین، بل آیهاللَّه فى العالمین و قدوه المحقّقین و سلطان الحکماء و المتکلّمین...حال او در وثاقت و جلالت بیش از آن است که ذکر شود و افزون ‏تر از آن است که در عبارت بگنجد .من کسى را ندیده ‏ام که در فضل و قوّت حفظ و سخن پاکیزه به پاى او برسد! آرى، او یگانه روزگار و یکتاى عصر خود بود…».[۵۴]

۷. سیّد محسن امین: «وى علاّمه محقّق مدقّق و فردى پر آوازه و خبره در علوم بود و از چهره ‏هاى کمیاب روزگار از جهت هوش، ژرف نگرى و اندیشه به شمار مى ‏آمد…».[۵۵] ۸. میرزا محمّد تنکابنى: «…شعله زکاء و وارث محاسن فضلاء و مقتداى مدقّقین از علماء…؛ افکار ابکارش، نتیجه افکار اسلاف اشراف اوّلین و اقوال دُرَر نثارش در سطور طروسِ متأخرّین چون خورشید رخشان تابان و نمایان است…».[۵۶]

۹. مولى محمّد على کشمیرى: «االمحقّق المدقّق الصّمدانى...عالم وسیع الصّدر و فاضل جلیل القدر بود…».[۵۷]

۱۰. میرزا محمّد على مدرّس یزدى: «…از اعاظم علماى امامیه و افاضل اواخر عهد دولت صفویه مى ‏باشد که عالم، عامل، متبحّر، متتبّع، متفنّن، جامع معقول و منقول؛ در فقه، حدیث، کلام، حکمت، مناظره و جدل بى ‏بدل…».[۵۸]

۱۱. میرزا محمّد طاهر نصرآبادى اصفهانى: «مولانا میرزا، ولایت شیروان از وجود خیرنمودش به خیر و برکت قرین گردیده و صداى کوس فضیلتش به گوش ساکنان عرش رسیده؛ شمع افادت از گرمى نفسش، خورشید ضیاء و گلزار عبادت از آب وضویش، بهشت صفا؛ به اشارات ابرو، رموز معانى بیان نماید و به مفتاح زبانِ معجز بیان، گره بسى مشکلات گشاید. طبعش در ترتیب نظم و نثر، مجمع البحرین و خاطرش در تحقیق علوم عقل و نقل، مطلع شمسین…».[۵۹]

عروج

میرزاى شیروانى به سبب اشتغالات علمى و کهولت، دچار بیمارى سختى شد؛ به شکلى که درد، همه وجودش را فرا گرفته بود؛ اما با توجه به همه این مشکلات، روحیه توکّل، رضا و شکیبایى را از دست نداد. شاگرد گرانقدرش خاتون آبادى، نقل مى ‏کند: «در این مدّت بیمارى، از حالت اعتدال بیرون نرفت و با غنى، فقیر، وضیع و شریف در وقت عیادت، هیچ مرتبه از مراتب تفقّد از او مفقود نشد».[۶۰] محبوبیت وى آن چنان بود که دولت‏ مردان، عالمان و مردم به عیادتش شتافته و براى سلامتى ‏اش دعا مى ‏کردند. امّا قرائن، حکایتى دیگر داشت و ماه رمضان سال ۱۰۹۸ ه’.ق. نشانه ‏هاى عروج را در سیماى نورانى آن فرزانه ۶۵ ساله، جلوه‏گر ساخته بود. بدین سان بود که پس از یک سال ونیم بیمارى، در ظهر روز جمعه ۲۹ ماه مبارک، کبوتر روحش به سوى عرشیان اوج گرفت و میهمان اولیاءاللَّه شد.[۶۱] در مادّه تاریخ رحلتش این گونه سروده شده است: گفت: کز بیداد غوّاص اجل‏ «گوهرى دیگر در این دریا نماند»[۶۲] پیکر مطهّر این بزرگمرد عرصه علم و فقاهت از سوى مقامات کشورى و لشکرى و دانشمندان، خصوصاً علاّمه مجلسى و مردم، با اشک و آهى جانسوز تشییع شده و سپس به جانب مشهد مقدّس منتقل گردید. جنازه آن حکیم پرآوازه در مشهد رضوى نیز با شکوهى خاص تشییع شد و پس از اقامه نماز و طواف به دور ضریح منوّر امام رضا (ع)، در مدرسه میرزا جعفر دفن گردید.[۶۳]

لوح مزار

به نقل نویسنده «مطلع الشمس»، در سنگ نبشته مقبره وى، چنین آمده است:[۶۴] «وفات المولى الاعظم، العالم الرّبانى و الفاضل السّبحانى، قدوه المحقّقین، اسوه اهل الیقین، حجّهاللَّه على العالمین، اعلم علماء زمانه و افضل فضلاء عصره و اوانه، مولانا میرزامحمّد بن الحسن الشیروانى – طهّراللَّه رمسه – فى تاسع و عشرین من شهر رمضان سنه ثمان و تسعین و الف». شاگرد فرزانه ‏اش ، شیخ حسن بلاغى نجفى، به جان خود سوگند مى ‏خورد که میرزاى شیروانى یگانه و یکتاى روزگارش بوده است؛ سپس در عظمت علمى و معنوى استادش، این شعر را یادآور مى ‏شود که: هیهات أن یأتى الزّمان بمثله‏ انّ الزّمان بمثله لبخیل‏[۶۵] علاّمه سیّد محمّد باقر خوانسارى در تأیید کلام فوق، به این شعر تمسّک مى‏ جوید: نساء حىّ العُلى عن مثله عقمت‏ و ان لم یکن جُلُّ ولد المجد اخوانا[۶۶] گفتنى است که در مدرسه میرزا جعفر (دانشگاه بزرگ رضوى) برخى از عالمان همدوره میرزاى شیروانى نیز مدفون هستند، هم چون: ملاّ محمّدباقر محقّق سبزوارى (۱۰۱۷ – ۱۰۹۰ ه’.ق.) و شیخ على، نوه شهید ثانى (۱۰۱۳ – ۱۱۰۴ ه’.ق.).[۶۷]

بازماندگان‏

پیشتر اشاره شد که میرزاى شیروانى با سومین دختر مجلسى اوّل، ازدواج کرد. ثمره زندگى مشترک آنان، یک دختر و پسرى به نام میرزا حیدرعلى بود. مدقّق شیروانى دخترش را به عقد ملاّ محمّدتقى گیلانى درآورد که فرزندان آنها عبارتند از: آقا میرزا، آقا على، آقا محمّدکاظم، آقا محمّدصادق و دو دختر. یکى از دختران، زوجه میرزا محمّدجعفر، پسر مجلسى دوم و دیگرى، زوجه آقا علاءالدین محمّد است.[۶۸] [۶۹] ناگفته نماند که در روز «عید غدیر» سال ۱۲۱۶ ه’.ق. وهّابى ‏هاى عربستان به شهر مقدّس کربلا یورش برده و جنایات فجیعى به بارآوردند؛ برخى از نوادگان میرزاى شیرازى (آقا میرزا، آقا محمّدکاظم و پسر محمّدکاظم) جزو شهداى این حادثه دلخراش هستند.[۷۰] و سخن دیگر اینکه همسر آقا عبدالحسین، پسر وحید بهبهانى، (متوفّاى ۱۲۲۴ ه’.ق.) دختر حاجى محمّدجعفر مجلسى (داماد میرزاى شیروانى) است.[۷۱] میرزا حیدرعلى شیروانى از آنجا که میرزا حیدرعلى شیروانى تنها پسر مدقّق شیروانى و داراى عظمت علمى بوده؛ به فرازهاى مهمّ زندگى ایشان مى‏ پردازیم.

جایگاه اجتماعى و معنوى

در کتاب‏هاى تراجم از وى چنین یاد مى‏ شود: «مولانا میرزا حیدرعلى شیروانى اصفهانى نجفى (غروى)»؛[۷۲] چرا که اصالتاً شیروانى‏ بوده و در اصفهان به دنیا آمده و مدّت زمان طولانى در نجف اشرف سکونت داشت. نامبرده علاوه بر پدرش، از محضر بزرگانى چون: علاّمه مجلسى و میرزا عبداللَّه اصفهانى افندى بهره ‏مند شده و به دریافت اجازه روایى مفتخر گردید.[۷۳] حسب و نسب والاى او، بر موفقیت علمى و اجتماعى ‏اش افزوده بود؛ لذا گروهى از طلاّب به حوزه درسى‏اش راه یافته؛ و به فراگیرى معارف دینى پرداختند.

پیوند

علاّمه مجلسى، صاحب «بحارالانوار» از همسر دومش (خواهر ابوطالب خان نهاوندى) یک پسر، به نام محمّدرضا، مشهور به «آغاسى» و یک دختر داشت. وى دخترش را به عقد خواهرزاده‏اش میرزا حیدرعلى درآورد. ثمره این پیوند، سه پسر (آقا على‏ اکبر، على اوسط و على ‏اصغر) و یک دختر بود. این دختر بعدها به همسرى پسر عمّه‏ اش، آقا میرزا گیلانى درآمد و بدین ترتیب، نوادگان دیگرى از مدقّق شیروانى به دنیا آمدند.[۷۴]

حیدریه

میرزا حیدر على در فقه، تفسیر، حدیث و کلام، پژوهش ‏هایى انجام داد و آثارى نیز در این علوم به نگارش درآورد. برخى از عقاید او، گرچه بر اساس برداشت و اجتهاد فقهى بوده؛ امّا با سیره عملى امامان معصوم(ع) مخالف بوده است؛ به طورى که ترویج آن افکار افراطى خسارت مادّى و معنوى گوناگونى در پى داشت. از جمله باورها و فتاواى میرزا حیدر على «کافر و نجس بودن اهل سنّت و منافقان» بود. در «مرآت الاحوال»[۷۵] مى ‏خوانیم: «فاضل مقدّس و عالم متبحّر، ملاّحیدر على، مجاور نجف اشرف است و تصلّبش در مذهب حق، به درجه کمال بود و در مسائل اصولیه، طریقه سیّد مرتضى – علیه الرّحمه – را داشت». عقاید متعصّبانه پیروان حیدر على، از سوى عالمان معاصرش مردود اعلام شد و در بطلان و ردّ آن، کتاب‏ هایى نیز نوشته شد. و چه بسا یکى از عللى که میرزا حیدر على شیروانى با تمام مقامات علمى و زهد و تقوا، گمنام مانده و آثار و تألیفاتش متروک و مهجور است، همین آراى ویژه او باشد.[۷۶]

رحلت

درباره زمان رحلت و آرامگاه میرزا حیدرعلى، اطّلاع دقیقى به دست نیاوردیم، جز اینکه میرزا حیدر على نگارش برخى از کتاب‏هایش مانند «احوال الصحابه»، «الاسلام و الایمان»، «اصاله البرائه»، «تراجم السفراء»، «الامامه» و «المجالس» را در سال ۱۱۲۹ ه’.ق. به پایان رسانده است.[۷۷] وى در نجف اشرف زندگى مى‏ کرد و ممکن است به عللى، پیکرش به اصفهان منتقل شده باشد؛ چرا که بر اساس عقیده آیهاللَّه مرعشى نجفى (ره) مقبره میرزا حیدرعلى در بیرون بقعه دایى ‏اش، علاّمه مجلسى (ره) قرار دارد.[۷۸]

تألیفات

تألیفات میرزا حیدرعلى عبارتنداز:

۱. آیات النازله فى ذمّ‏الجائرین على اهل البیت(ع)؛

۲. احکام الارضین؛

۳. احکام البغاه؛

۴. احکام المسافر؛

۵. احوال الصحابه؛

۶. احوال نوّاب اربعه، (تراجم السفراء فى عصر الغیبه الصغرى)؛

۷. الاسلام و الایمان و معنى الناصب، داراى سه فصل و یک خاتمه، (عربى)؛

۸. اصاله البرائه؛

۹. العتره؛ ۱۰.

تعلیقه بر مسالک؛

۱۱. التوحید؛ در دو جلد که جلد دوم آن «الحجّه و الامامه» است.

۱۲. حاشیه بر فروع کافى؛

۱۳. المجالس، در امامت؛

۱۴. مختصر و تلخیص کتاب المصباح المتهجّد شیخ طوسى؛ در ضمن، وى برخى ادعیه و زیارات را به آن افزوده است.

۱۵. استنباط الاحکام فى عصر غیبه الامام(ع)؛

۱۶. المزار؛

۱۷. مناقب الحیدریه؛

۱۸. المناقب و المثالب؛ (ما روته العامه من فضائل اهل البیت (ع) و مثالب اعدائهم). این کتاب ارزشمند با تحقیق شیخ محمّد حسّون، در سال ۱۴۱۴ ه’.ق. توسّط منشورات‏الاسلامیه و تحت عنوان «مناقب اهل‏البیت(ع)»، به زبان فارسى، چاپ شده است.

۱۹. میزان المقادیر؛ (المقادیر الشرعیه)، در پنجاه بیت.

۲۰. رساله فى وجوب توقیر الذّریه الطاهره؛

۲۱. رساله فى وجوب الصلاه عند ذکر النبى(ص)؛

۲۲. رساله فى فضل اهل البیت (ع)؛

۲۳. رساله فى العصمه؛

۲۴. رساله فى تکفیر غیر الامامى؛

۲۵. رساله فى تکفیر المنافقین؛

۲۶. رساله فى حدّ القصر؛

۲۷. رساله فى الصلاه و احکامها؛

۲۸. رساله فى کفر المنافق الناصب من جمیع طبقات المسلمین؛

۲۹. رساله فى مسائل الصوم؛

۳۰. رساله فى شکوک الصلاه؛

۳۱. رساله فى ما ورد فى صدر هذه الامّه؛

۳۲. رساله‏اى در وجوب عینى اجتهاد بر تمام مکلّفان؛ و رساله‏ هاى دیگر.[۷۹]

در قاموس اندیشه

شیخ عبدالنّبى قزوینى در وصف میرزا حیدر على شیروانى مى‏گوید:

«…کان فاضلاً معظّماً وعالماً ومفخماً کما علمناه من تعلیقاته على المسالک و غیرها…؛ مولانا حیدر على شیروانى،[۸۰] دانشمندى بزرگ و عالمى‏ ارجمند بود؛ چنان که این امر را از تعلیقات ایشان بر مسالک و کتاب‏هاى دیگر درمى ‏یابیم. این تعلیقات گرچه اندک است؛ لکن بر فضل و دانش مؤلّف آن گواهى مى‏ دهد. و تمام کلام اینکه، وى اهل فضل و دانش بود و در عین حال، اهل زهد و تقوا…».[۸۱] علاّمه شیخ محمّدحسین اعلمى حائرى در وصف او آورده است: «…العالم الفاضل الفهامه کان حاویاً لأنواع الفضائل و مراتب التقوى کاملاً فى العلوم العقلیه والنقلیه.».[۸۲]  


پی نوشت:

[۱] عده‏اى زادگاه وى را شیروانِ استان خراسان دانسته‏اند و برخى شیروانِ کشور آذربایجان و منطقه قفقاز؛ که در هر صورت، در آن زمان جزو شهرهاى ایران بزرگ شمرده مى‏شدند. (مطلع‏الشمس، اعتمادالسلطنه، ج اوّل و دوم، ص ۲۸۲؛ اعیان‏الشیعه، سید محسن امین، ج ۹، ص ۱۴۳؛ روضات‏الجنّات، سیّدمحمدباقر خوانسارى، ج ۷، ص ۹۶).

[۲] ر.ک: مفاخر اسلام، على دوانى، ج ۸؛ صفویان نماد اقتدار ایران، محمّدباقر پور امینى، ج ۱ و ۲.

[۳] تذکره العلماء، تنکابنى، ص ۱۴۱ و ۱۴۲؛ قصص العلماء، تنکابنى، ص ۲۶۶ و ۲۶۷.

[۴] مجلّه حوزه، ش ۸۹ و ۹۰، ص ۱۳ و ۱۴.

[۵] مطلع الشمس، ج اوّل و دوم، ص ۶۸۱؛ جغرافیاى تاریخى شیروان، محمّداسماعیل مقیمى، ص ۲۵۲ و ۲۵۳.

[۶] در همه منابع به این مسئله (دامادى خاندان مجلسى) اشاره شده است.

[۷] براى آشنایى بیشتر، ر.ک: مفاخر اسلام، ج ۸ ؛ علاّمه مجلسى بزرگمرد علم و دین، على دوانى ؛ زندگینامه علاّمه مجلسى (همایش بزرگداشت علامه مجلسى)، سیّد مصلح الدین مهدوى، ج ۱؛ فیض قدسى، علامه نورى، ترجمه سیّد جعفر نبوى.

[۸] مولانا شیروانى در اصفهان به دامادى مجلسى اوّل رسید و…[سپس‏] به زیارت عتبات رفته و در نجف توطّن کرد. (تذکره نصرآبادى، ص ۱۵۷).

[۹] فهرست مشاهیر ایران ، دکتر ابوالفتح حکیمیان، ج ۲، ص ۱۱۳.

[۱۰] فوائد الرضویه، شیخ عباس قمى، ص ۴۷۹ – ۴۸۲.

[۱۱] وقایع السنین والاعوام، خاتون آبادى، ص ۵۳۶ .

[۱۲] تذکره نصرآبادى، ص ۱۵۷؛ فوائد الرضویه، ص ۴۶۷ و ۴۶۸؛ تاریخ ادبیات در ایران، دکتر ذبیح الله صفا، ج ۵ (بخش یکم)، ص ۱۸۰ ؛ ریحانه الادب، ج ۵، ص ۳۸۶ و ۳۸۷. [۱۳] مجلّه حوزه، ش ۷۵، ص ۱۳۷ و ۱۳۸.

[۱۴] تذکره القبور، عبدالکریم گزى اصفهانى، به کوشش ناصر باقرى بیدهندى، ص ۵۰ ؛ نجوم السماء، ص ۱۹۲؛ مجله حوزه، ش ۸۹ و ۹۰، ص ۱۳، ۱۴ و ۱۷۸.

[۱۵] علاّمه مجلسى بزرگمرد علم و دین، ص ۲۴۷ و ۴۵۹؛ ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، میرزا عبداللَّه افندى،ترجمه محمّد باقر ساعدى، ج ۲، ص ۶۳.

[۱۶] نجوم السماء، ص ۱۹۲ و ۱۹۳؛ ریحانه الادب، ج ۵، ص ۳۸۶.

[۱۷] مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۱۰۲.

[۱۸] زندگینامه علاّمه مجلسى، ج ۱، ص ۳۴۸.

[۱۹] نجوم السماء، ص ۱۹۲.

[۲۰] بحار الانوار، ج ۱۰۵، ص ۱۸۵ و ۱۸۶؛ الذریعه، ج ۱۱، ص ۲۴.

[۲۱] تلامذه العلاّمه المجلسى و المجازون منه، سیّد احمد حسینى، ص ۱۱۰ و ۱۱۱؛ علاّمه مجلسى بزرگمرد علم و دین،ص ۳۲۶، ۳۶۹ و ۳۷۰؛ مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۳۵۳، ۳۹۸ و ۳۹۹.

[۲۲] علاّمه مجلسى بزرگمرد علم ودین، ص ۳۷۰ و ۳۷۱؛ مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۴۰۰.

[۲۳] وحید بهبهانى، على دوانى،ص ۱۰۸، ۱۷۳ و ۱۷۴؛ روضات الجنات، ج ۲، ص ۹۸؛ تلامذه العلامه المجلسى و المجازون منه، ص ۷۸.

[۲۴] علاّمه مجلسى بزرگمرد علم ودین، ص ۳۸۵؛ مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۴۱۳.

[۲۵] روضات الجنّات، ج ۷، ص ۹۴ و ۹۵؛ ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ج‏۱، ص ۸ و ۱۶.

[۲۶] روضات الجنّات، ج ۷، ص ۹۵؛ مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۳۵۳ و ۳۵۴؛ علامه مجلسى بزرگمرد علم و دین، ص ۳۲۷.

[۲۷] روضات الجنّات، ج ۴، ص‏۱۲۲ و۱۲۳ ؛ وحید بهبهانى، ص ۱۵۲-۱۵۰؛ ستارگان حرم، ج ۶، مقاله «سیّد صدرالدّین رضوى».

[۲۸] تراجم الرّجال، سیّد احمد حسینى، ج ۲، ص ۶۱۳.

[۲۹] دین وسیاست در دوره صفوى، رسول جعفریان، ص‏۱۵۵ .

[۳۰] تذکره العلماء، ۲۶۰ و ۲۶۱.

[۳۱] الاجازه الکبیره، ص ۲۴۵ و ۲۴۶.

[۳۲] ر. ک: مفاخراسلام، ص ۴۶۱ – ۴۶۴.

[۳۳] وحیدبهبهانى، ص ۶۹، ۱۵۳ و ۱۵۴.

[۳۴] تذکره العلماء، ص ۸۹ و ۹۰.

[۳۵] الذریعه، ج ۹/۳، ص ۱۱۴۰.

[۳۶] ریحانه الادب، ج ۵، ص ۳۸۸.

[۳۷] الذریعه، ج ۱، ص ۳۵ و ج ۱۱، ص ۵.

[۳۸] همان، ج ۱۰، ص ۲۱۶ .

[۳۹] همان، ج ۲۰، ص ۳۶۵.

[۴۰] معجم مؤلّفى‏الشیعه، على فاضل قائینى نجفى، ص ۲۴۳ و ۲۴۴؛ تنقی ح‏المقال، ممقانى، ج ۳، ص ۱۰۳؛ روضات‏الجنّات، ج ۷، ص ۹۳ و ۹۴؛ فوائدالرضویه، ص ۴۶۷ و ۴۶۸؛ ریحانهالادب، ج ۵، ص ۲۸۷ و ۲۸۸؛ معجم رجال‏الحدیث، آیهاللَّه خویى، ج ۱۵، ص ۲۵۶.

[۴۱] قصص العلماء، ۲۶۸ .

[۴۲] ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ج ۲، ص ۶۳؛ تعلیقه امل الآمل، سیّد احمد حسینى، ص ۱۱۲ و ۱۴۱؛ الذریعه، ج ۱۰، ص ۱۹۴ و ۱۹۵.

[۴۳] قصص العلماء، ص ۲۶۷ و ۲۶۸؛ تذکره العلماء، ص ۱۴۳. بر اساس نقل دیگر، ۲۵ مرتبه «شرح کافیه عبدالرحمن جامى» را تدریس کرده است. ( روضات الجنّات، ج ۵، ص ۶۹).

[۴۴] روضات الجنّات، ص ۹۳؛ علماى بزرگ شیعه از کلینى تا خمینى، م. جرفادقانى، ص ۱۴۳.

[۴۵] وقایع السنین و الاعوام، ص ۳۶۴.

[۴۶] قصص العلماء، ص ۲۶۷؛ تذکره العلماء، ص ۱۴۲.

[۴۷] صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست ،رسول جعفریان، ج ۱، ص ۴۴۷ (بااندکى تغییر).

[۴۸] وقایع السنین و الاعوام، ص ۵۴۳.

[۴۹] علامه مجلسى بزرگمرد علم ودین، ص ۳۲۶.

[۵۰] روضات الجنّات، ج ۷، ص ۹۳.

[۵۱] الکنى و الالقاب، ج ۳، ص ۲۱۳؛ هدیه الاحباب، ص ۲۷۰ و ۲۷۱.

[۵۲] جامع الرواه، ص ۹۲.

[۵۳] علامه مجلسى بزرگمرد علم و دین، ص ۳۲۶؛ فیض قدسى، ص ۲۲۷.

[۵۴] روضات‏الجنّات، ج ۷، ص ۹۵؛ علامه مجلسى بزرگمرد علم و دین، ص ۳۲۷.

[۵۵] اعیان‏الشیعه، ج ۹، ص ۱۴۲.

[۵۶] قصص العلماء، ص ۲۶۶.

[۵۷] نجوم السماء فى تراجم العلماء، ص ۱۹۲.

[۵۸] ریحانه الادب، ج ۵، ص ۳۸۶.

[۵۹] مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۳۵۰.

[۶۰] وقایع السنین و الاعوام، ص ۵۴۰ و ۵۴۳.

[۶۱] فوائدالرضویه، ص ۴۶۸.

[۶۲] مصرع دوم به حساب ابجد، مساوى با ۱۰۹۹ است. (طبقات اعلام الشیعه، آقا بزرگ تهرانى، ج ۵، ص ۵۲۴).

[۶۳] فوائدالرضویه، ص ۴۶۸.

[۶۴] ج اوّل و دوم، ص ۶۸۱ و ۶۸۲. [۶۵] روضات‏الجنّات، ج ۷، ص ۹۵.

[۶۶] همان، ص ۹۶

. [۶۷] مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۲۸۲ و ۳۰۲؛ فوائدالرضویه، ص ۳۲۲ و ۳۲۳.

[۶۸] بحارالانوار، ج ۱۰۵، ص ۱۳۷ و ۱۳۸.

[۶۹] براى آگاهى از بازماندگان دخترى میرزاى شیروانى ر. ک: مرآت‏الاحوال جهان نما، به انضمام انساب خاندان مجلسى، احمد بهبهانى و میرزا حیدرعلى مجلسى، ص ۱۰۹ – ۱۱۱.

[۷۰] همان، ص ۱۱۰.

[۷۱] وحید بهبهانى، ص ۲۷۱؛ مفاخر اسلام، ج ۸، ص ۶۳۴ و ۶۳۵.

[۷۲] معجم المؤلّفین، عمر رضا کحّاله، ج ۴، ص ۹۱ و ۹۲.

[۷۳] تلامذهالعلامه المجلسى و المجازون منه، ص ۳۷؛ ریاض العلماء، ج ۱، ص ۹ و ۱۸.

[۷۴] مرآت‏الاحوال، ص ۲۶۶، ۲۶۷، ۲۷۳ و ۲۷۴؛ فیض قدسى، ص ۲۳۰ و ۲۳۱.

[۷۵] ص ۱۰۹.

[۷۶] زندگینامه علامه مجلسى، ج ۲، ص ۳۱۷.

[۷۷] الذریعه، ج ۱، ص ۳۰۵، ج ۲، ص ۶۲، ۶۳ و ۱۱۴، ج ۴، ص ۵۸، ۵۹ و ۴۷۹ و ج ۱۹، ص ۳۵۴ و ۳۵۵.

[۷۸] زندگینامه علامه مجلسى، ج ۲، ص ۳۱۶.

[۷۹] اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۲۷۴؛ مصفى المقال فى مصنّفى علم الرجال، آقابزرگ تهرانى، ص ۱۶۴ – ۱۶۶؛ زندگینامه علامه مجلسى، ج ۲، ص ۳۱۶ و ۳۱۷؛ مناقب اهل‏البیت(ع)، ص ۱۵ – ۱۷.

[۸۰] تتمیم امل الآمل، ص ۱۳۷ و ۱۳۸. [۸۱] علامه مجلسى بزرگمرد علم و دین، ص ۵۵۵؛ فیض قدسى، ص ۲۲۹.

[۸۲] دائرهالمعارف الشیعه العامّه، ص ۵۳۴.

منبع :محمّدابراهیم احمدى

میرزا على مشکینى (ره)

اشاره:

علی اکبر فیض معروف به مشکینى در سال‌ ۱۳۰۰ هجری‌ شمسی‌ در روستایی‌ از توابع‌ بخش مشکین شهر استان ‌آذربایجان در میان‌ خانواده‌ای‌ متدین‌ و اهل‌ علم‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ مردى مومن و‌ عالم‌ بود و در روستا  زندگی ساده اى داشت. او در کسوت‌ روحانیت‌ به‌ تحصیل‌ علم‌ و رتق‌ و فتق‌ امور مردم‌ می‌پرداخت‌. آیه الله‌ مشکینی‌ هنگامی‌ که‌ همراه‌ با پدرش در نجف‌ اشرف‌ مقیم‌ بود، به‌ مکتب‌ خانه‌ رفت‌. هنوز بیش از دو سال از اقامت خانواده آیه الله مشکینى در نجف نگذشته بود که مادرش چشم از جهان فروبست.

آیه الله مشکینى به همراه‌ پدر به‌ وطن‌ بازگشت‌ و مقداری‌ از مقدمات‌ علوم‌ دینی‌ را نزد پدر فرا گرفت‌. وى پس از مدتى پدر را نیز از دست داد. ایشان با وجود سختى و مرارت و فقر، عزم سفر کرد و راهى حوزه علمیه اردبیل شد و پس از اندکى به فکر مهاجرت افتاد. ایشان درباره سال هاى سخت دوران یتیمى خویش مى گفت: با وجود همه سختى ها و نبود امکانات، چیزى که ما را امیدوار کرده بود؛ توکل به خدا و ایمان به راهى بود که در آن پاى نهاده بودیم. هر چند در این غربت و تنهایى سایه پدر و مادر نبوده لکن همواره خدا بود و باور این حضور، ما را از یاس و ناامیدى نجات مى داد.” وی برای‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ شهرستان‌ اردبیل‌ سفر کرد و مقداری‌ از صرف‌ و نحو را در آنجا فرا گرفت‌. سپس‌ در معیّت‌ عالم‌ بزرگواری‌ که‌ از زخمیان‌ حادثه‌ مسجد گوهرشاد مشهد در زمان‌ رضاخان‌ بود، به‌ شهر قم‌ آمد و در آن‌ دیار به‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ پرداخت‌. ایشان درباره سفارش پدرش براى تحصیل علم نقل مى نمود: “پدرم در آخرین لحظات عمرش تنها سفارشى که براى من کرد این بود که فرمود: پسرم! در روز قیامت به پیش من رو سیاه مى آیى اگر احکام و عقاید و تفسیر را فرا نگرفته باشی.” این بود که آیه الله مشکینى در کنار فقه و اصول، در عقاید و تفسیر نیز زحمات زیادى کشید و در این علوم نیز تبحر خاصى به دست آورد. او در حضور اساتید بزرگى چون امام خمینى پرورش یافت و چندین سال در محضر این مرد بزرگ، کمالات علمى را فراگرفت و به ژرفاى اندیشه و عرفان و معنویت وى پى برد و شیفته اش گردید.‌ ایشان در زمانی‌ که سایه‌ منحوس‌ رژیم‌ پهلوی‌ بر کشور مستولی‌ و تحصیل‌ در حوزه‌های‌ علمیه‌ بسیار دشوار بود. دروس‌ دوره‌ سطح‌ را به‌ خوبی‌ به‌ پایان‌ رساند و در درس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ استادان‌ مشهور دوره خود، حاضر شد. وی نزدیک‌ به‌ هفت‌ ماه‌ نیز در نجف‌ اشرف‌ حضور داشت‌ و در درس‌های‌ خارج‌ استادان‌ آن‌ دیار، به ویژه‌ امام‌ خمینی‌(ره‌) شرکت‌ می‌کرد اما به‌ دلیل‌ هوای‌ گرم‌ نجف‌ و ضعف‌ مزاجی‌ مجبور به‌ بازگشت‌ به‌ ایران‌ شد. آیه ‌الله‌ علی‌ اکبر مشکینی‌ در سال‌های‌ تحصیل‌ خود، به‌ محضر عالمان‌ بسیاری‌ شرفیاب‌ شد. وى در دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ آیه ‌‌الله‌ العظمی‌ بروجردى ‌(ره‌) و آیه ‌الله‌ العظمی‌ محقق‌ داماد(ره‌) شرکت‌ می‌کرد. در نجف‌ نیز به‌ محضر عالمان‌ و استادان‌ آن‌ دیار شرفیاب‌ می‌شد و در درس‌ خارج‌ امام‌ خمینی‌(ره‌) شرکت‌ جدی‌ داشت‌. آی.ه ‌الله مشکینى در سال‌های‌ تحصیل‌ و پس‌ از آن‌ با فضلا و اساتید‌ بسیار، رابطه‌ دوستی‌ داشت‌ که‌ از آن‌ جمله‌ می‌توان‌ آیه الله‌ جوادی‌ آملی‌ و آیه ‌الله‌ امینی‌ را نام‌ برد.

فعالیت‌های‌ علمی‌ و فرهنگی‌

آیه الله مشکینى در سال‌هاى عمر با برکت خود منشأ خدمات، فعالیت‌هاى علمى و فرهنگی بسیارى بود. او طى سال‌ها تدریس مقدمات، سطح و دروس خارج فقه و اصول در حوزه، شاگردان بسیارى را تربیت کرد که از استادان و علماى امروز حوزه به شمار می‌آیند. وى کتب‌ دوره‌ مقدمات‌ و سطح‌ را بارها تدریس‌ کرده‌ و سال‌ها به‌ تدریس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ اشتغال‌ داشته‌ است‌. همچنین‌ درس‌ تفسیر آیه الله مشکینى از دروس‌ مشهور حوزه‌ علمیه‌ قم‌ بوده‌ است‌. از فعالیت‌های‌ مهم‌ وی‌ در این‌ عرصه‌، تأسیس‌ مؤسسه‌ الهادی‌ است‌ که‌ به‌ چاپ‌ کتب‌ مفید و اسلامی‌ برای‌ سطوح‌ گوناگون‌ جامعه‌ می‌پردازد و مردم‌ را با حقایق‌ و معارف‌ اسلامی‌ آشنا می‌سازد.

تالیفات

آیت الله مشکینى هم چنین کتاب‌های‌ فراوانی‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ علوم‌ اسلامی‌ تألیف‌ و منتشر ساخته‌ است‌ که برخی‌ از مجموعه آثار ایشان به‌ شرح‌ زیر است‌:

۱. اصطلاح‌ الاصول‌

۲. مصطلحات‌ الفقه‌

۳. الفقه‌ الماثور (دوره‌ فقه‌ به‌ طرزی‌ نوین‌)

۴. دروس‌ فی‌ الاخلاق‌ (یک‌ دوره‌ اخلاق‌ عربی‌)

۵. ازدواج‌ در اسلام‌

۶. المنافع‌ العامه‌ (شرح‌ کتاب‌ احیاءالموات‌ شرایع‌)

۷. مفتاح‌ الجنان‌ (کتاب‌ دعا تکمیل‌ مصباح‌ المنیر)

۸. المواعظ‌ العددیه‌

۹. واجب‌ و حرام‌ احکام‌ الزامی‌ (دوره‌ فقه‌)

۱۰. قصار الجمل‌ (احادیث‌ کوتاه‌ تحت‌ عناوین‌ لغوی‌ دو جلد)

۱۱. ترجمه‌ قرآن‌ کریم‌ به‌ زبان‌ فارسی‌

۱۲. الهدی‌ الی‌ موضوعات‌ نهج‌ البلاغه‌

۱۳. المبسوط‌ (تفسیر سوره‌ آل‌ عمران‌)

۱۴. واجبات‌ و محرمات‌ (استقصاء آنچه‌ در شرع‌ واجب‌ و حرام‌ اعتقادی‌ و عملی‌ است‌)

۱۵. تفسیر سوره‌ (ص‌)

۱۶. بحث‌ تکامل‌ از نظر قرآن‌

۱۷. مسلکنا فی‌ العقائد و الاخلاق‌ و العمل‌

۱۸. زمین‌ و آنچه‌ در آن‌ است‌

۱۹. تقلید چیست‌؟ ۲۰. رساله‌ خمس‌

۲۱. حاشیه‌ توضیحی‌ بر کتاب‌ مضاربه‌، عروه‌الوثقی‌

۲۲. نهج‌ البلاغه‌ موضوعی‌

۲۳. تحریرالمواعظ‌

۲۴. تحریرالمعالم‌

۲۵. الرسائل‌ الجدیده‌

۲۶. تلخیص‌ المکاسب‌ (در دست‌ چاپ‌)

۲۷. تفسیر روان‌ برای‌ نسل‌ جوان‌ (در دست‌ چاپ‌)

۲۸. ترجمه‌ و شرح‌ فارسی‌ سه‌ کتاب‌ مضاربه‌، مزارعه‌ و شرکت‌ در عروه‌ الوثقی‌ (در دست‌ چاپ‌) همچنین‌ از وی‌ مقالات‌ بسیاری‌ در نشریات‌ نور علم‌، پاسدار اسلام‌ و … نیز در روزنامه‌ جمهوری‌ اسلامی‌ و چاپ‌ رسیده‌ است‌.

فعالیت‌هاى سیاسی‌

زندگی‌ آیه ‌الله‌ مشکینی‌ سرشار از مبارزات‌ و تلاش‌های‌ سیاسی‌ برای‌ تحقق‌ حکومت‌ اسلامی‌ است‌. وى از نخستین‌ افرادی‌ بود که‌ به‌ نهضت‌ امام‌ خمینی‌(ره‌) پیوست‌. مشکینى در جلسات‌ مخفی‌ مبارزان‌ شرکت‌ می‌کرد از این‌ رو حدود چهار ماه‌ در تهران‌ متواری‌ شده‌ بود و سپس‌ ایران‌ را به‌ مقصد عراق‌ ترک‌ کرد. با بازگشت‌ به‌ قم‌ در همان‌ روز اول‌ دستگیر شد و ساواک‌ از او خواسته‌ بود تا ۴۸ ساعت‌ بعد از قم‌ خارج‌ شود. از این‌ رو به‌ مشهد رفت‌ و ۱۵ ماه‌ در آنجا مشغول‌ تدریس‌ شد و بار دیگر به‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ آمد و مبارزات‌ را پی‌ گرفت‌؛ اما پس‌ از مدتی‌ به‌ همراه‌ ۲۷ نفر از اساتید‌ و فضلای‌ حوزه‌ تبعید شد. از این‌ رو به‌ زادگاه‌ خود رفت‌ ولی‌ پس‌ از سه‌ ماه‌ ساواک‌ وى را دستگیر و به‌ ماهان‌ کرمان‌ و گلپایگان‌ تبعید کرد. وى پس‌ از دو سال‌ نیز به‌ کاشمر تبعید شد و در طول‌ دوره تبعید نیز دست‌ از مبارزه‌ برنمی‌داشت‌؛ این‌ گونه‌ بود که‌ ساواک‌ او را به‌ مکان‌ دیگری‌ منتقل‌ می‌کرد. وی از اعضای‌ جامعه‌ مدرسین‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ بود‌. با پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌، آیه ‌الله‌ مشکینی‌ در مسئولیت‌های‌ گوناگونی‌ به‌ ایفای‌ نقش‌ پرداخت‌ از جمله عضویت‌ در خبرگان‌ تدوین‌ قانون‌ اساسی‌، مسئول‌ گزینش‌ و اعزام‌ قضات‌ با حکم‌ امام(ره‌)، ریاست‌ مجلس‌ خبرگان‌ رهبری‌ در هر سه‌ دوره‌، امامت‌ جمعه‌ قم‌ با حکم‌ امام(ره‌) و رهبر انقلاب، عضویت‌ در جامعه‌ مدرسین‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ و ریاست‌ شوراى بازنگری‌ قانون‌ اساسی‌.

وفات

سرانجام این فقیه نامى پس ازعمرى تدریس و تحقیق در علوم اسلامی، در تاریخ هشتم مردادماه ش مطابق با پانزدهم رجب  ۱۴۲۸ ق  در شهر تهران  دار فانی را وداع  و به ملکوت اعلى پیوست، تشیع پیکرایشان طى مراسم با شکوهى از سوى مردم و روحانیّت معظم در حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیه در شهر مقدس قم به خاک سپرده شد.

ملا على معصومى همدانى(ره)

اشاره

ملاعلی معصومی همدانی در سال ۱۳۱۲ هـ. ق در یکى از قرا همدان به نام (وفس ) در دامنه تپه هاى زیبا و سر سبز سر درود چـشم به جهان گشود، پدرش مرحوم مشهدى ابراهیم معصومى یک کشاورز ساده و معمولى ولى اهل ایمان و تقوى و مذهب بود. در این مقاله به معرفی این شخصیت علمی شیعه پرداخته شده است.

 

تحصیلات:

وى تحصیلات مقدماتى و مبادى علوم را در یکى از روستاهاى هم جوار سپرى نمود و پس از طى آن مراحل بعنوان تعقیب تحصیلات خویش در اوائل نوجوانى عـازم هـمـدان شد و نزد اساتید و علماى بزرگ آن روز همدان, به یادگیرى نحو، منطق، معانى، بـیـان و عـلم اصول فقه پرداخت و سپس براى تکمیل مراتب علمى و مدارج کلام و فلسفه و علوم مـتعالیه و ریاضیات و هیئت به حوزه علمیه تهران رهسپار گردید و در آنجا حدود پنج سال از محضر اساتید فن, به تلمذ پرداخت و پـس از ورود شیخ عبدالکریم حائرى به قم در سال ۱۳۴۰ هـ. ق, همانند بسیارى از فضلا و مدرسین شـهـرستانها به قم عزیمت نمودو به تعلم و فرا گرفتن علوم اسلامى پیش آن عارف ربانى و فقیه صـمـدانـى پـرداخـت و درست ده سال تمام در عتبه مقدسه قم اعتکاف ورزید تا به مراحل عالیه اجتهاد و فقاهت نائل آمد.

اساتید:

او از محضر جمع کثیرى از بزرگان کسب علم و دانش نموده است که اسامى برخى از آنان به این ترتیب می باشد

۱ – آخوند ملا محمد تقى ثابتى (ره ).

۲ ـ میرزا عبدالرزاق محدث حائرى.

۳ ـ شیخ على گنبدى.

۴ ـ شیخ على دامغانى.

۵ ـ میرزا محمود آقا مدرس کهکى معروف به رضوان.

۶ ـ حکیم آخوند ملا محمد هیدجى.

۷ ـ شیخ عبدالنبى نورى.

۸ ـ حاج میرزا جواد آقا ملکى تبریزى.

۹ ـ شیخ عبدالکریم حائرى.

تدریس:

معظم له درست پس از ده سال کسب فیض و دانش, خود یکى از مدرسین سـرشـناس و یکى از اساتید معتبر و نامور حوزه علمیه قم گردید و حوزه درسى او که شرح لمعه شـهیدین را شامل مى گشت یکى از حوزه هاى پر جمعیت آن روز گردید و جمع گرم و پر جاذبه اى را به خود اختصاص داد یکى از تذکره نویسان آن روز مرحوم سید ریحان اللّه یزدى در کتاب ( آئینه دانـشـوران ) مى نویسد :(جـلـسـه درسـى آخـونـد ملا على معصومى همدانى قبل از آن که من به حوزه علمیه قم بیایم,رونقى بسزا داشته است, ولى متأسفانه در همین نزدیکى ها معظم له به همدان مراجعت فرموده بودند و من به فیض یابى آن موفق نشدم ). ایـن گـفتار نشان مى دهد که این جلسات درسى بـسـیـار پـر آوازه و مشهور و زبانزد بوده است , به حدى که پس از سپرى شدن این مدت طولانى, گـرمى و حلاوت آن در اذهان و افکار باقى مانده است و همواره با تأسف و تحسر از آن جلسات یاد مى شده است.

شاگردان:

از محضر او جمع کثیرى از پویندگان معارف اسلامى بهره جسته اند که از جمع شاگردان فراوان ایشان مى توان :

۱ ـ سید محمود طالقانى

. ۲ ـ شهید محمد مفتح.

۳ ـ شیخ حسین نورى همدانى.

۴ ـ سید احمد خسروشاهى تبریزى.

۵ ـ شیخ محمد حسین بهارى.

۶ ـ شیخ على انصارى.

۷ ـ شـیـخ احمد صابرى .

۸ ـ سید صادق شریعتمدارى تبریزى.

۹ ـ سید مصطفى هاشمى

 ۱۰ ـ شیخ محمد على دامغانى.

۱۱ ـ شیخ على اصغر باقرى همدانى

۱۲ ـ عبدالرحیم عقیقى بخشایشى. را نام برد.

تألیفات:

از تألیفات ایشان مى توان :

۱ ـ رساله در اجتهاد و تقلید.

۲ ـ رساله در حالات صحابى معروف ابو بصیر.

۳ ـ رساله در لباس مشکوک.

۴ ـ رساله در قاعده لاضرر و لاضرار.

۵ ـ رساله در عصیر عنبى و زبیبى و ثمرى.

۶ ـ رساله در کلام نفسى.

۷ ـ رساله در اطراف احوال اصحاب اجماع.

۸ ـ رساله در اسرار الصلوه.

۹ ـ رساله در اربعین حدیثا.

۱۰ ـ رساله در حبط و تکفیر.

۱۱ ـ رساله در بیان ( عده ) کافى .

۱۲ ـ حاشیه بر رساله انیس النجاه.

۱۳ ـ حاشیه بر العروه الوثقى.

۱۴ ـ تقریرات فقه و اصول آیه اللّه حائرى.

۱۵ ـ دیوان اشعار و سروده ها. را نام برد که متأسفانه هیچ یک از این تألیفات به چاپ نرسیده اند.

خصوصیات اخلاقى:

محاسن اخلاقى و ویژگى هاى کمالى ایشان فوق العاده فراوان بود و به جهت همین خصوصیات بود کـه در اندک مدت هم محبوب خاص و عام گردید, به حدى که اقلیت هاى مذهبى شهر نیز او را از صمیم قلب دوست مى داشتند و با او در مسائل انسانى تشریک مساعى مى نمودند. او زاهـد واقـعى بود و این زهد و بى اعتنائى به مال و جاه را از مکتب انسان ساز اسـتـادش مـرحـوم شیخ عبدالکریم حائرى فرا گرفته بود او هرگز خود را اسیر دنیا ننمود و همواره سعى داشـت زنـدگـى بسیار متعارف و معمولى را داشته باشد و از حداقل معیشت برخوردار باشد و از تجمل و اعتبارات ظاهرى گریزان بود. مـرحـوم آخوند معصومى بسیار صمیمى و خون گرم بود هر طلبه اى مى توانست بدون ملاحظه و رادعـى خواسته خود را با او در میان نهد نسبت به واردین از علما و طلاب که تابستان ها به همدان مـى آمدند, توجه خاصى داشت و در تأمین آسایش آنان در حد توان تلاش و اقدام مى فرمود. او هـرگز از بیان فضیلت دیگران ابا و امتناع نداشت هر وقت از قم وارد محضر ایشان مى شدیم, از حال یکا یک مراجع عالیقدر تقلید وقت جویا مى شدند و عناوین مباحث درسى آنان را مى پرسیدند و مـوقع خدا حافظى سلام و ادعیه خود را به یکا یک آنان بر زبان مى آوردند و در غیاب آنان, فضایل و مـکـارم اخـلاقـى آنـان را کـه در دوره جـوانى و هم درسى با آنها انس گرفته بود به طلا ب بیان مـى کـردنـد. ایشان در ایام متبرکه رمضان منبرى نمى رفتند, مگر آنکه با تصریح یا با استفاده و کنایه, فضیلتى از فـضـائل اخـلاقى او را بیان کنند جلسه درسى پیش نمى آمد, مگر آنکه به یاد استاد, کلامى, بیانى, خـاطره اى را بیان کنند . مرحوم آخوند معصومى , مرد خدا, اهل دعا, حلیف خلوت و جلیس تهجد و انیس جلوت بود او این سیر و سلوک باطنى و عرفانى را از استاد بزرگوارش مرحوم عارف ربانى و سالک صمدانى , آقـاى حـاج میرزا جواد آقا ملکى تبریزى فرا گرفته بود استادى که همیشه به او ارادت مى ورزید و ذکر جمیلش, همیشه بر سر زبانش بود.

مقام علمى:

مرحوم آخوند ملا على از نظر علمى فقیه جامع و رجالى متتبع و مفسر و متضلع بود علاوه بر مقام فقهى و اصولى کم نظیرشان, با استفاده از حافظه قوى و نیرومند خویش در شناخت رجال حدیث و آشـنـائى بـا معارف قرآن نیز مبرز بودند همیشه در مباحث تاریخى و فلسفى و رجال , سخن نو و تـازه اى داشـتـنـد که بتوانند مجلس بحث را در اختیار خویش بگیرند ایشان فرد بسیار پر مطالعه, پـر کـار و زحمت کشى بودند.

مرجعیت:

در سال ۱۳۵۰ هـ. ق, وقتى مردم همدان از محضر مؤسس حوزه علمیه قم تقاضا مى نمایند که آخوند مـلا عـلـى را جهت سر پرستى حوزه علمیه همدان به آن شهر بر گردانند, مرحوم شیخ عبدالکریم حائرى با تـوجه به نیاز مبرم منطقه غرب کشور, پیشنهاد آنان را با سختى مى پذیرد و به آنان مى فرماید : من مجتهد عادلى را براى سر پرستى شما مردم همدان فرستادم. بـا این که در آن ایام در شهر همدان شخصیت هاى بزرگ علمى و فقهى و اجتماعى هم چون مرحوم میرزا محمد جولائى و حاج شیخ على دامغانى و مرحوم سید نصراللّه بنى صدر زندگى مـى کـردنـد, ولى در اثر حسن خلق و تدبیر و علم وافر مرحوم آخوند معصومى, زعامت امور دینى مـردم بـصـورت طبیعى به عهده ایشان قرار گرفت.

خدمات:

آثـار فـرهـنگى و اجتماعى متعددى از آن عالم ربانى به یادگار مانده است که به چند نمونه از آن باقیات صالحات اشاره مى کنیم.

۱ ـ تـربـیـت شاگردان.

۲ ـ تأسیس حـوزه همدان.

۳ ـ تـعـمـیر مدرسه مخروبه آخوند ملا محمد حسن بن حسین مختارى.

۴ ـ تأسیس کـتابخانه غرب که یکى از اعتبارات منطقه غرب به شمار مـى آیـد که امروز در حدود ۱۵۰۰۰ جلد کتاب چاپى به زبانهاى عربى, فارسى, انگلیسى و غیره دارد و به مـثـابه بزرگترین و معتبرترین کتابخانه حوزه علمیه همدان شناخته شده است.

۵ ـ ایجاد و راه اندازى مجله ماهانه پیک اسلام. ۶ ـ تـعـمـیـر و تأسیس مساجد و تکایا.

وفات:

سـرانـجام این عالم بزرگ و مرجع عالیقدر منطقه غرب کشور, پس از یک بیمارى شدید که جهت مـداوا بـه انـگلستان برده شد, در ۱۳۵۷ هـ. ش, مطابق شعبان ۱۳۹۸ هـ. ق دیده از جهان فرو بست پیکر پـاکـش جـهـت دفـن بـه هـمـدان انتقال داده شد و در جوار دیگر قبور مؤمنین در قبرستان عمومى شهر به خاک سپرده شد.

سید محمد حسین مصباح (ره )

اشاره:

آقاى سید محمد حسین مصباح فرزند مروج الاحکام وثقه الاسلام حاج سید محمد عیسی( دربعضى مناطق معروف به حاج سید اسحاق) درسال ۱۳۱۷ه ش در دره سنگلاخ ازتوابع بخشدارى « جلریز» مربوط فرماندارى میدان استان وردک افغانستان درخانواده روحانى ومحترم متولد گردید. پدرش مرحوم جناب مستطاب آقاى سید محمد عیسى مصباح یکى از روحانیون فعال عصر خودبود که توانست با منبر وبیان احکام ، مردم زیادى را با مسا یل شرعى شان آشنا نماید .

تحصیلات

آقاى سید محمد حسین مصباح، با پشت سرگذاشتن سنین کودکی،علوم مقدماتى را نزد پدرفرا گرفت، سپس رهسپاربه سودشد وچند وقتى درخدمت حجت الا سلام والمسلمین حاج شیخ عزیزا… غزنوى (رحمت ا… علیه ) درس خواند وبعد مدتى درکابل در محضر آیت ا… حجت وآیت ا… شیخ محمد امین افشارى مشغول کسب دا نش بود. ودر طى آ ن مدت تاجائى که امکان تحصیل فقه،اصول وفلسفه بود ، موفق شد درس بخواند .

بعد از آنکه در « کابل » به تبلیغ وبیان معارف اسلام پردا خت ، درکنارش درمنزل ودر مجسد «الجواد» واقع در « وزیرآباد » به تدریس ادبیا ت ، منطق اصول فقه ، فقه وفلسفه پرداخت .

نقش گویندگی

سخنورى ، گویندگى وخطابه  یک  فن وهنر ا ست که آ شنایى به آ ن فن براى مستمعین وشنوندگان خود بهتر مى تواند مطلب را مجسم وتفهیم نماید . اصل گویندگى ربط به میزان علم ودانش ندارد ولى دانش به عنوان مواد درآ ن به کار گرفته مى شود وهرکه علم ومعلوماتش بیشتر باشد ، دارایى مواد زیادتر ودر نتیجه سخنرانى ومنبرش پرمحتوا خواهد بود .

یکى ا ز گویندگان که به را ستى مى توانست خوب صحبت کند ، مطالبش را درست به دیگران بفهماند آقاى مصباح بود .

شهید مصباح درزمان ظاهرشاه درسخنرانى هایش درکنار بیان معارف اسلامى ومسایل اعتقادى ازاوضاع نابسامان اجتماعى فرهنگى وا قتصادى دولت سخن مى گفت ودر دوران حکومت داوود خان علاوه برمنبر وسخنرانى با انتشار شب نامه پرده ازجنایت هاى رژیم برمى داشت

هدفش از تبلیغ

درشرایط که محمد ظاهر شاه تنها به فکرعیش وعشرت بود وهیچ گاه گامى براى پیشرفت کشوربرنمى داشت وهمه مى دانستند دیریازود سقوط مى کند وبعد درزمان داوود خان که اودر اندیشه تحکیم قدرت خود بود شرق وغرب طرح وبرنامه اى دست یا بى مستقیم وغیرمستقیم برآن کشور را مى ریختندومهره هاى آن ها شب وروز کار وتلاش مى کردندوهردودرپى شکارجوانان تحصیل کرده بودند. که هم مهره های  شرق برضد اسلام تبلیغات مى کردند وهم عمال غرب به اسلام خورده مى گرفتند .

درچنین جو ومحیط یکى از کسانى که متوجه این توطئه شد وخطر از دست رفتن جوانان را درک کرد جناب آقاى مصباح بود .

آقاى مصباح که به فکر نجات آنها بود مى کوشیددرسخنرانى هاومنبرها مطالبى را بیان دارد که اولا: جوان هاى محصل درمجالس سخنرانى مذهبى شرکت کنند .

ثانیا :جوانان دردمندکه ازاوضاع نا بسا مان کشور رنج مى برند بفهمند که اسلام مجموعه ای از مسأله نماز وروزه ، خمس وزکواه ، حیض ونفاس نیست ، علاوه برآنها احکامى دارد که  بغرنج ترین مسایل اجتماعى را حل نموده ودستورا ت حکومتى دارد که اگر پیاده گردد تبعیض وبى عدالتى ریشه کن مى شود وپست ها براساس لیا قت وشایستگى واگذار مى گردد وبساط نژاد پرستى وملى گرائى بر چیده مى شود

بدین ترتیب آقاى مصباح درمنبر وسخنرانى درکنار مطرح کردن مسایل اعتقادى ، اخلاقى واجتماعی و… به باز گو نمودن مسایل سیاسى مى پرداخت .ودرکناراین ها،نظر به این که تبلیغات سوءدشمنان اسلام به بسیارى ازقشرتحصیل کرده مسلمان تأثیرکرده بود که با کمال تأسف خود باخته شده بودند که اگربه آن ها گفته مى شد قرآن،پیامبر اکرم (ص)وائمه معصمومین (ع) چنین فرموده اهمیت نمى دادند ولى چنانچه مى شنیدند یک دانشمند غربی یا شرقى گفته است بیشتر اهمیت وبها مى دادند،آقاى مصباح در بیشتر مسایل براى اثبات مدعایش علاوه برآیات وروایات نظر دانشمندان غرب وشرق را به عنوان شاهد بازگو می کرد .

تبلیغ از امام

آقاى مصباح که از دیر زمان با اندیشه انقلابى حضرت امام خمینى آشنا بودومى دانست تنها فکر واندیشه اى که بتواند اسلام را در این برهه از زمان پیاده نماید ، فکر وى است . پس از رحلت حضرت آیت ا… العظمى حکیم در سال ۱۳۴۹ ش ،اهل تشیع را به تقلیدوپیروى ازمعظم له فرا مى خواند .
وفکر جهانى ایشان را در منبر وسخنرانى بیان مى داشت ، فعالیت ها ، رنج ها ومشقت هاى ایشان را در این راه ، بازگو مى نمود . جوانان را به آشنا شدن با اندیشه وی وخواندن کتاب « حکومت اسلامى » دعوت مى کرد .

البته او وامثالش بود که سبب شد نسل جوان تحصیل کرده ومسلمان اهل تسنن افغانستان نیز با اندیشه حضرت امام آشنا شوند وکتاب « حکومت اسلامى » معظم له در آن زمان زیاد تر از دیگرکشورهاى اسلامى خواننده ومشترى داشته باشد .

براثر عشق وعلاقه اى که وى به حضرت امام خمینى داشت به هر عنوان بود درسخنرانى ها اندیشه بیدار ایشان را مطرح مى نمود،وپیرامونش صحبت مى کرد ،قیام ومبارزاتش را باز گومی کرد و… بااین شعر به سخنانش پایان مى داد :

از خمینى خم مى نوش که مستانه شوى

قلم وى

چنانکه بارها یاد آور شد ه ایم،براثرنبودن آزادى قلم وبه علت ندادن اجازه چاپ کتاب درکشور ما،نویسندگان ما نتوانستند بنویسند ونشرکنند .

آقاى مصباح که قلمش خوب بود ودر بعضى مجله ها وروز نامه ها گاهى مقاله داشت ،اگرچاپ کتاب برایش ممکن مى بود به طور قطع او وسایر نویسندگان بیشتر دست به قلم مى بردند ودرمعارف اسلامی،بیان وضع اجتماعى جامعه،حاکمیت تبعیض وبى عدالتى مى نوشتند که متأسفانه نظام استبدادی،این مجال وفرصت را نداد.

تالیفات

۱-پاسخ به لنین یار

۲-دین وجهان امروز

۳-رد ماتریالسم

باکمال تأسف نه خودش موفق شد این جزوه ها را به علت ندادن اجازه نشر ، چاپ نماید ، ونه بعد از خودش آقا زادگانش توانستند آنها را به چاپ برسانند.

کارهاى اجتماعى

درجامعه مذهبى قشرى که بیشترمورد اعتماد مردم هستند وملت درمشکلات به آنها مراجعه مى نمایند واز آن ها استمداد مى جویند «روحاینت »است .روى این حساب بیشتر مردم ما درهر امر دشوا رو مشکل که نیاز به راهنمائى داشت به علماء رو میاوردند .

یکى از روحانیون که بسیاراز مردم « هزاره جات » ساکن کابل ودیگران در امورى مانند : اختلاف خانوادگی، مالى ، ارثى و…. به او مراجعه مى نمودند آقاى مصباح بود . که ایشان براساس دستور شرع مسأله راحل مى نمود وبدین گونه وظیفه ا ش را انجام مى داد. علاوه براین ها ، بعضى ازمحصلین که برایشان سؤال هاى درمسایل د ینى خلق مى شد یا مارکسیست ها شبه هاى درذهن شان ایجاد مى نمودند و… به ایشان مراجعه مى کردند وپاسخ هاى قناعت بخش دریافت مى داشتند .

شهادت

دشمنان اسلام که وجود چنین شخصیت هاى دینى و فرهنگى را مانع جدى در راه نیات پلید شان مى دانستند اقدام به باز دا شت و ترور آنها نمودند تا به برنامه هاى ضد دینى خودشان دست پیدا کنند و اسلام عزیز را نابود سازند . از جمله این پاسدارا ن مکتب اهل بیت سید محمد حسین مصباح بود که در تاریخ ۴/۱۱/۱۳۵۷ ش از طرف دولت وقت دستگیر وزندانى شد.

تفکر مذهبی شیعه

اشاره:

تفکر مذهبی، تفکر بحث و کنجکاوی را می‌گوییم که ماده‌ای از مواد مذهبی را که در تعالیم آن مذهب است نتیجه بدهد؛ چنان که تفکر ریاضی مثلاً تفکری را می‌گویند که یک نظریه ریاضی را نتیجه بدهد یا یک مسئله ریاضی را حل کند.این مقاله به مبانی تفکر مذهبی شیعه پرداخته است که از قرآن و احادیث گرفته شده اند.

 

ماخذ اساسی تفکر مذهبی در اسلام

البته تفکر مذهبی نیز مانند سایر تفکرات، ماخذی می‌خواهد که مواد فکری از آن سرچشمه بگیرد و به آن تکیه بزند؛ چنانچه در تفکر برای حل یک مسئله ریاضی، یک رشته معلومات ریاضی را باید استخدام نمود که بالا خره به عملیات فن مربوط منتهی شود. یگانه ماخذی که دین آسمانی اسلام (از آن جهت که به وحی آسمان می‌رسد) به آن اتکا دارد، همانا قرآن کریم است. قرآن کریم است که مدرک قطعی نبوت همگانی و همیشگی پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) است و محتویات آن دعوت اسلامی می‌باشد، البته تنها ماخذ بودن قرآن کریم ماَّخذ و مصادر دیگر تفکر صحیح و حجت‌های دیگر را الغا نمی‌کند چنانکه خواهیم گفت.

راه‌هایی که قرآن برای تفکر مذهبی نشان می‌دهد

قرآن کریم در تعلیمات خود برای رسیدن و درک نمودن مقاصد دینی و معارف اسلامی، سه راه در دسترس پیروان خود قرار داده، به ایشان نشان می‌دهد که ظواهر دینی و حجت عقلی و درک معنوی از راه اخلاص و بندگی است.

توضیح اینکه: ما می‌بینیم قرآن کریم در بیانات خود، همه مردم را طرف خطاب قرار داده گاهی بی اینکه حجتی به گفته خود اقامه کند، بلکه به مجرد اتکا به فرمانروایی خدائی خود، به پذیرفتن اصول اعتقادی مانند توحید و نبوت و معاد و احکام عملی مانند نماز و روزه و غیر آن‌ها امر می‌کند و در برخی از اعمال نهی می‌نماید و اگر این بیانات لفظی را حجیت نمی‌داد هرگز از مردم پذیرش و فرمانبرداری آن‌ها را نمی‌خواست، پس ناگزیر باید گفت این گونه بیانات ساده قرآن، راهی است برای فهم مقاصد دینی و معارف اسلامی.ما این بیانات لفظی را مانند: «آمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ» و «اَقیمُواالصَّلوهَ» را ظواهر دینی می‌نامیم.

و از سوی دیگر می‌بینیم قرآن کریم در آیات بسیاری به سوی حجت عقلی، رهبری می‌کند و مردم را به تفکر و تعقل و تدبر در آیات آفاق و انفس، دعوت می‌فرماید و خود نیز در موارد احقاق حقایق به استدلال عقلی آزاد می‌پردازد و حقا هیچ کتاب آسمانی علم و معرفت برهانی را برای انسان مانند قرآن کریم نمی‌شناسد.

قرآن کریم با این بیانات اعتبار حجت عقلی و استدلال و برهانی آزاد را مسلم می‌شمارد؛ یعنی نمی‌گوید که اول حقانیت معارف اسلامی را بپذیرید سپس به احتجاج عقلی پرداخته معارف نامبرده را از آن‌ها استنتاج کنید، بلکه با اعتماد کامل به واقعیت خود می‌گوید:

به احتجاج عقلی پرداخته حقانیت معارف نامبرده را از آن دریابید و بپذیرید و سخنانی که از دعوت اسلامی می‌شنوید، تصدیق آن‌ها را از آفرینش جهان که گواهی است راستگوی بپرسید و بشنوید و بالا خره تصدیق و ایمان را از نتیجه دلیل به دست آورید نه این که اول ایمان بیاورید و بعد به قید مطابقت آن دلیل اقامه کنید، پس تفکر فلسفی نیز راهی است که رسائی آن را قرآن کریم تصدیق می‌نماید و از سوی دیگر می‌بینیم قرآن کریم با بیانی جالب روشن می‌سازد که همه معارف حقیقیه از توحید و خداشناسی واقعی سرچشمه می‌گیرد و استنتاج می‌شود و کمال خداشناسی از آن کسانی است که خداوند آنان را از هر جای جمع آوری کرده و برای خود اختصاص داده است.

آنان هستند که خود را از همه کنار کشیده و همه چیز را فراموش کرده‌اند و در اثر اخلاص و بندگی، همه قوای خود را متوجه عالم بالا ساخته دیده به نور پروردگار پاک روشن ساخته‌اند و با چشم واقع بین، حقایق اشیا و ملکوت آسمان و زمین را دیده‌اند؛ زیرا در اثر اخلاص و بندگی به یقین رسیده‌اند و در اثر یقین ملکوت در آسمان و زمین و زندگی جاودانی جهان ابدیت برایشان مکشوف شده است.با توجه در آیات کریمه ذیل این مدعا کاملاً روشن می‌شود:

الف) «وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ نُوحی اِلَیْهِ اَنَّهُ لا اِلَهَ الاّ اَنَا فَاعْبُدونِ»، (از آیه فهمیده می‌شود که پرستش در دین خدا فرع توحید و بر اساس آن تنظیم و بنا شده است). (سوره انبیا، آیه ۲۵)

ب) و می‌فرماید: «سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یَصِفُونَ اِلاّ عِبادَ اللّهِ اْلمُخْلَصینَ»، (توصیف فرع درک است و از آیه فهمیده می‌شود که جز مخلصین و پاک شدگان خدا به نحوی که باید شناخته شود نمی‌شناسد و خدا از توصیف دیگران منزه است.) (سوره صافات، آیه ۱۵۹ و ۱۶۰)

ج) و می‌فرماید: «قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی اِلَی اَنَّما اِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقا رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ اَحَداً»، (از آیه فهمیده می‌شود که برای لقای حق، جز توحید و عمل صالح راهی نیست.) (سوره کهف، آیه ۱۱۰)

د) و می‌فرماید: «وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتی یَاْتِیَکَ الْیَقینُ»، (از آیه فهمیده می‌شود که پرستش واقعی خدا منتج یقین است.) (سوره حجر، آیه ۹۹)

ه) و می‌فرماید: «وَکَذلِکَ نُری اِبْراهیمَ مَلَکوُتَ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ وَلِیکُونَ مِنَ اْلمُوقِنینَ»، (از آیه فهمیده می‌شود که یکی از لوازم یقین، مشاهده ملکوت آسمانها و زمین است.) (سوره انعام، آیه ۷۵)

و) و می‌فرماید: «کَلاّ اِنَّ کِتابَ اْلاَبْرارِ لَفی عِلّییّنَ وَما اَدْریکَ ما عِلِّیُّونَ، کِتابٌ مَرْقُومٌ، یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»، (از آیات فهمیده می‌شود که سرنوشت ابرار در کتابی است به نام علیین (بسیار بلند) که مقربان خدا آن را مشاهده می‌کنند و ضمنا از لفظ یشهده پیداست که مراد، کتاب مخطوط نیست بلکه عالم قرب و ارتقاست.) (سوره مطففین، آیه ۱۸- ۲۱)

ز – و می‌فرماید: «کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اْلیَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ»(از آیه فهمیده می‌شود که علم یقین باعث مشاهده سرانجام حال اشقیا که جحیم (جهنم) نامیده می‌شود، می‌باشد.) ، (سوره تکاثر، آیه ۵ و ۶)

پس یکی از راه‌های درک معارف الهیه، همان تهذیب نفس و اخلاص در بندگی است.

تفاوت در میان سه طریق نامبرده

با بیان گذشته روشن شد که قرآن کریم برای درک معارف دینی، سه راه نشان داده است، ظواهر دینی و عقل و اخلاص در بندگی که موجب انکشاف حقایق و مشاهده باطنی آن‌هاست ولی باید دانست که این سه طریق از چند جهت با هم تفاوت دارند.

اولاً : ظواهر دینی چون بیاناتی هستند لفظی و به ساده‌ترین زبانی القا شده‌اند، در دسترس مردم قرار دارند و هر کس به‌اندازه ظرفیت فهم خود از آن‌ها بهره مند. و از اینجاست که پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) در روایتی که عامه و خاصه نقل کرده‌اند می‌فرماید: ما گروه پیامبران با مردم به‌اندازه خرد ایشان سخن می‌گوییم. [۱] [۲] می‌شود، به خلاف دو طریق دیگر که اختصاص به گروه خاصی داشته، همگانی نمی‌باشند.

ثانیا:  طریق ظواهر دینی راهی است که با پیمودن آن می‌توان به اصول و فروع معارف اسلامی پی برده و موارد اعتقادی و عملی دعوت (اصول معارف و اخلاق) را به دست آورد به خلاف دو طریق دیگر؛ زیرا اگر چه از راه عقل می‌توان مسائل اعتقادی و اخلاقی و کلیات مسائل عملی (فروع دین) را به دست آورد ولی جزئیات احکام نظر به اینکه مصالح خصوصی آنها در دسترس عقل قرار ندارند از شعاع عمل آن خارجند و همچنین راه تهذیب نفس چون نتیجه آن انکشاف حقایق می‌باشد و آن علمی است خدادادی نمی‌توان نسبت به نتیجه آن و حقایقی که با این موهبت خدایی مکشوف و مشهود می‌شوند، تحدیدی قائل شد یا‌اندازه‌ای گرفت اینان چون از همه جا بریده‌اند و همه چیز را جز خدا فراموش کرده‌اند، تحت ولایت و سرپرستی مستقیم خدا می‌باشند و آنچه را می‌خواهد (نه آنچه خودشان می‌خواهند) برایشان مشهود می‌شود.

طریق اوّل: ظواهر دینی، اقسام ظواهر دینی

چنان که گذشت قرآن کریم که ماخذ اساسی تفکر مذهبی اسلام است به ظواهر الفاظ خود در برابر شنوندگان خود حجیت واعتبار داده است و همان ظواهر آیات، بیان پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) را تالی بیان قرآن قرار می‌دهد و مانند آن حجت می‌سازد؛ چنانکه می‌فرماید: «وَاَنْزَلَنْا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِمْ». [۳]

و می‌فرماید: «هُو الَّذی بَعَثَ فِی اْلاُمِّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِهِ وَیُزَکّیهِمْ وَیُعَلّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ» [۴] و می‌فرماید:«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ»

پر روشن است که اگر گفتار و رفتار پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و حتی سکوت و امضای آن حضرت برای ما، مانند قرآن حجت نبود آیات مذکوره مفهوم درستی نداشت، پس بیان پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) برای کسانی که از آن حضرت می‌شنوند یا با نقل قابل اعتماد نقل می‌شود حجت و لازم الاتباع است. و همچنین با تواتر(مدرک روایت در بخش اول گذشت) قطعی از آن حضرت رسیده است که بیان اهل بیت وی مانند بیان خودش می‌باشد و به موجب این حدیث و احادیث نبوی قطعی دیگر بیان اهل بیت تالی بیان پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌باشد و اهل بیت در اسلام سمت مرجعیت علمی داشته در بیان معارف و احکام اسلام هرگز خطا نمی‌کنند و بیانشان به طریق مشافهه یا نقل، قابل اعتماد و حجت است.

از این بیان روشن می‌شود که ظواهر دینی که در تفکر اسلامی مدرک و ماخذ می‌باشد دو گونه‌اند کتاب و سنت و مراد از کتاب ظواهر آیات کریمه قرآنی می‌باشد و مراد از سنت حدیثی است که از پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و اهل بیت (علیهم‌السّلام) رسیده باشد.

حدیث صحابه

اما احادیثی که از صحابه نقل می‌شود اگر متضمن قول یا فعل پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) باشد و مخالف با حدیث اهل بیت (علیهم‌السّلام) نباشد، قابل قبول است و اگر متضمن نظر و رای خود صحابی باشد، دارای حجیتی نیست و حکم صحابه مانند حکم سایر افراد مسلمانان است و خود صحابه نیز با یک نفر صحابی معامله یک نفر مسلمان می‌کردند.

بحث مجدد در کتاب و سنت

کتاب خدا (قرآن) ماخذ اساسی هرگونه تفکر اسلامی است و اوست که ماَّخذ دیگر دینی را اعتبار و حجیّت می‌دهد و از همین جهت باید برای همگان قابل فهم باشد.

گذشته از این، خود قرآن کریم، خود را نور و روشن کننده همه چیز معرفی می‌کند و هم در مقام تحدی از مردم درخواست می‌کند که در آیات آن تدبر کرده ببینند که هیچ گونه اختلاف و تناقض وجود ندارد و اگر می‌توانند، کتابی مانند آن بسازند و معارضه اش کنند. روشن است که اگر قرآن برای همگان قابل فهم نبود این گونه خطابات مورد نداشت.

البته نباید پنداشت که این مطلب (که قرآن به خودی خود برای همه قابل فهم است) با مطالب سابق که پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و اهل بیت او در معاریف اسلامی که در حقیقت مضامین قرآن کریم می‌باشند، مراجع علمی هستند، منافات دارد؛ زیرا بخشی از معارف اسلامی که احکام و قوانین شریعت می‌باشد، قرآن کریم تنها کلیات آن‌ها را متضمن است و روشن شدن تفاصیل آن‌ها مانند احکام نماز و روزه و داد و ستد و سایر عبادات و معاملات به مراجعه سنت (حدیث اهل بیت) متوقف است.

و بخشی دیگر که معارف اعتقادی و اخلاقی است اگرچه مضامین و تفاصیل آن‌ها قابل فهم عموم می‌باشد ولی در درک معانی آن‌ها روش اهل بیت را باید اتخاذ نمود و هر آیه قرآنی را با آیات دیگر قرآنی توضیح داده و تفسیر کرد نه به رای و نظر خود که از عادات و رسوم معمولی برای ما دل نشین شده و با آن مانوس گردیده ایم.

علی (علیه‌السّلام) می‌فرماید: برخی از قرآن با برخی دیگر به سخن درآمده معنای خود را می‌فهماند و بعضی از آن‌ها به بعضی دیگر گواهی می‌دهد. [۵]

و پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌فرماید: بخشی از قرآن بخش دیگر را تصدیق می‌کند. [۶]

و نیز می‌فرماید: هر که قرآن را به رای خود تفسیر کند، برای خود در آتش جایگاه می‌سازد. [۷] [۸]

مثالی ساده برای تفسیر قرآن به قرآن: خدای تعالی در قصه عذاب قوم لوط در جایی می‌فرماید: برایشان باران بد، بارانیدیم [۹] و در جای دیگر، این کلمه را به کلمه‌ای دیگر تبدیل کرده می‌فرماید: برایشان سنگ بارانیدیم [۱۰] و از انضمام آیه دوم به آیه اول روشن می‌شود که مراد از باران بد، سنگ‌های آسمانی است کسی که با نظر کنجکاوی و در احادیث اهل بیت و در روایاتی که از مفسرین صحابه و تابعین در دست است رسیدگی نماید تردید نمی‌کند که روش تفسیر قرآن به قرآن تنها روش ‌ ائمه اهل بیت (علیهم‌السّلام) می‌باشد.

ظاهر و باطن قرآن

چنان که فهمیدیم قرآن کریم با بیان لفظی خود مقاصد دینی را روشن می‌کند و دستوراتی در زمینه اعتقاد و عمل به مردم می‌دهد ولی مقاصد قرآن تنها به این مرحله منحصر نیست بلکه در پناه همین الفاظ و در باطن همین مقاصد مرحله‌ای معنوی و مقاصدی عمیق تر و وسیع تر قرار دارد که خواص با دل‌های پاک خود می‌تواند بفهمند.

پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) که معلم خدائی قرآن است می‌فرماید: قرآن ظاهری انیق (زیبا و خوش آیند) و باطنی عمیق دارد. [۱۱]

و نیز می‌فرماید: قرآن بطن دارد و بطنش نیز بطن دارد تا هفت بطن [۱۲] و در تفاسیر مرسلاً از آن حضرت منقول است و در کافی و تفسیر عیاشی و معانی الاخبار، روایاتی در این معنا نقل شده است. و در کلمات ائمه اهل بیت نیز از باطن قرآن بسیار نامبرده شده است. [۱۳]

ریشه اصلی این روایات مثلی است که خدای متعال در سوره رعد، آیه ۱۷ می‌زند؛ خدای تعالی در این آیه افاضه‌های آسمانی را تشبیه فرموده به بارانی که از آسمان نازل می‌شود و حیات زمین و اهل زمین بسته به آن است، با آمدن باران، سیل راه می‌افتد و مسیل‌های گوناگون هرکدام به‌اندازه ظرفیت خود از آن سیل برداشته جریان پیدا می‌کند، روی سیل در جریان خود با کفی پوشیده شده است ولی در زیر کف، همان آب قرار دارد که حیات بخش و به حال مردم سودمند می‌باشد.

چنان که این مثل اشاره می‌کند، ظرفیت افهام مردم در فراگرفتن این معارف آسمانی که حیات بخش درون انسان هستند مختلف می‌باشد.

کسانی هستند که جز به ماده و زندگی مادی چند روزه این جهان گذران به چیزی اصالت نمی‌دهند و جز مشتهیات مادی، به چیزی دل نمی‌بندند و جز محرومیت‌های مادی از چیزی نمی‌ترسند. اینان با اختلاف مراتبی که دارند حداکثر آنچه از معارف آسمانی بپذیرند این است که اعتقادات اجمالی را باور کنند و دستورهای عملی اسلام را به طور جمود اجرا نمایند و بالا خره خدای یگانه را به امید ثواب اخروی یا از ترس عقاب اخروی بپرستند.

و کسانی هستند که در اثر صفای فطرت، سعادت خود را در دلبستگی به لذایذ گذران و زندگی چند روزه این جهان نمی‌بینند و سود و زیان و شیرین و تلخ این سرا پیش ایشان جز پنداری فریبنده نیست و یاد گذشتگان کاروان هستی که کامروایان دیروز و افسانه‌های امروز می‌باشند، درس عبرتی است که پیوسته برایشان تلقین می‌شود.

اینان طبعا با دل‌های پاک خودشان متوجه جهان ابدیت می‌شوند و به نمودهای گوناگون این جهان ناپایدار به نظر آیه و نشانه نگاه می‌کنند و هیچگونه اصالت و استقلالی به آن‌ها نمی‌دهند.

آن وقت است که از دریچه آیات و نشانه‌های زمینی و آسمانی نور نامتناهی عظمت کبریای خدای پاک را با درک معنوی مشاهده می‌کنند و دل‌های پاکشان یک جا شیفته درک رمزهای آفرینش می‌شود و به جای اینکه در چاله تنگ سودپرستی شخصی، زندانی شوند در فضای نامتناهی جهان ابدیت به پرواز درآمده، اوج می‌گیرند.

وقتی که از راه وحی آسمانی می‌شنوند که خدای تعالی از پرستش بت‌ها نهی می‌کند و ظاهر آن مثلاً نهی از سر فرود آوردن در برابر بت است، به سبب تجلیل از این نهی می‌فهمند که غیر از خدا را نباید اطاعت کرد؛ زیرا حقیقت اطاعت همان بندگی و سر فرود آوردن است و از آن بالاتر می‌فهمند که از غیر خدا نباید بیم و امید داشت و از آن بالاتر می‌فهمند که به خواست‌های نفس نباید تسلیم شد و از آن بالاتر می‌فهمند که نباید به غیر خدا توجه نمود.

و هم چنین وقتی که از زبان قرآن می‌شنوند که به نماز امر می‌کند و ظاهر آن به جا آوردن عبادت مخصوص است، به حسب باطن از آن می‌فهمند که باید با دل و جان، کرنش و نیایش خدا را کرد و از آن بالاتر می‌فهمند که باید در برابر حق، خود را هیچ شمرد و فراموش کرد تنها به یاد خدا پرداخت.چنانکه پیداست معانی باطنی که در دو مثال گذشته یادآوری شد، مدلول لفظی امر و نهی نامبرده نیست ولی درک آنها برای کسی که به تفکر وسیع تری پرداخته جهان بینی را به خود بینی ترجیح می‌دهد، اجتناب ناپذیر می‌باشد.

با بیان گذشته، معنای ظاهر و باطن قرآن روشن شد.و نیز روشن شد که باطن قرآن ظاهر آن را ابطال و الغا نمی‌کند بلکه به منزله روحی است که جسم خود را حیات می‌بخشد و اسلام که دینی است عمومی و ابدی و اصلاح جامعه بشری را در درجه اول اهمیّت قرار می‌دهد، از قوانین ظاهری خود که مصلح جامعه می‌باشند و از عقاید ساده خود که نگهبان قوانین نامبرده هستند، هرگز دست بردار نیست.

چگونه ممکن است جامعه‌ای به دستاویز این که دل انسان باید پاک باشد و ارزش ‌ برای عمل نیست، با هرج و مرج زندگی کند و به سعادت برسد؟ و چگونه ممکن است کردار و گفتار ناپاک، دلی پاک بپروراند یا از دل پاک کردار و گفتار ناپاک ترشح نماید؟ خدای تعالی در کتاب خود می‌فرماید: پاکان از آن پاکان و ناپاکان از آن ناپاکانند.

و می‌فرماید: زمین خوب، نبات خود را خوب می‌رویاند و زمین بد، جز محصول ناچیز نمی‌دهد. [۱۴]

از بیان گذشته روشن شد که قرآن کریم ظاهر و باطن و باطنش نیز مراتب مختلفه دارد و حدیث نیز که مبین مضمون قرآن کریم است به همان حال خواهد بود.

تاویل قرآن

در صدر اسلام در میان اکثریت تسنن معروف بود که قرآن کریم را در جایی که دلیل باشد می‌توان از ظاهرش صرف کرده به معنای خلاف ظاهر حمل کرد و معمولاً معنای خلاف ظاهر تاویل نامیده می‌شد و آنچه در قرآن کریم به نام تاویل ذکر شده به همین معنا تفسیر می‌گردد.

در کتاب مذهبی جماعت و همچنین در مناظره‌های مذاهب مختلفه که به تحریر درآمده بسیار به چشم می‌خورد که در مسئله‌ای که با اجماع علمای مذهب یا دلیل دیگری ثابت می‌شود اگر با ظاهر آیه‌ای از آیات قرآنی مخالف باشد، آیه را تاویل نموده به معنای خلاف ظاهر حمل می‌کنند و گاهی دو طرف متخاصم برای دو قول متقابل با آیات قرآنی احتجاج می‌نمایند و هرکدام از دو طرف آیه، طرف دیگر را تاویل می‌کند.

این رویه کم و بیش به شیعه نیز سرایت نموده است و در برخی از کتب کلامی شان دیده می‌شود.ولی آنچه پس از تدبر کافی در آیات قرآنی و احادیث اهل بیت به دست می‌آید این است که قرآن کریم در لهجه شیرین و بیان روشن و رسای خود، هرگز شیوه لغز و معما پیش نگرفته و مطلبی را جز با قالب لفظی خودش به مردم القا نکرده است و آنچه در قرآن کریم به نام تاویل ذکر شده است از قبیل مدلول لفظ نیست بلکه حقایق و واقعیت‌هایی است که بالاتر از درک عامه بوده که معارف اعتقادی و احکام عملی قرآن از آنها سرچشمه می‌گیرد.

آری همه قرآن تاویل دارد و تاویل آن مستقیما از راه تفکر قابل درک نیست و از راه لفظ نیز قابل بیان نمی‌باشد و تنها پیامبران و پاکان از اولیای خدا که از آلایش‌های بشریت پاکند، می‌توانند از راه مشاهده، آن‌ها را بیابند. آری، تاویل قرآن روز رستاخیر برای همه مکشوف خواهد شد.

توضیح

به خوبی می‌دانیم آنچه بشر را وادار به سخنگویی و وضع لغت و استفاده از الفاظ نموده، همانا نیازمندی‌های اجتماعی مادی است. بشر در زندگی اجتماعی خود ناگزیر است که منویات و محتویات ضمیر خود را به همنوعان خود بفهماند و برای همین منظور از صدا و گوش استمداد جوید و گاهی کم و بیش از اشاره و چشم استفاده کند.

و از این جاست که در میان شخص گنگ و نابینا هیچ گونه تفاهم برقرار نمی‌شود؛ زیرا آن چه نابینا به زبان می‌گوید، گنگ نمی‌شنود و آنچه گنگ به اشاره می‌فهماند نابینا نمی‌بیند و از این روی در وضع لغات و نام گذاری اشیا تامین نیازمندی مادی منظور بوده و برای چیزهایی و اوضاع و احوالی، لفظ ساخته شده که مادی و در دسترس حس یا نزدیک به محسوس می‌باشد چنان که می‌بینیم در مواردی که مخاطب ما یکی از حواس را فاقد است، اگر بخواهیم از چیزهایی که از راه همان حس مفقود درک می‌شود، سخن بگوییم دست به یک نوع تمثیل و تشبیه می‌زنیم مثلاً اگر بخواهیم به یک نابینای مادرزاد از روشنایی و رنگ، یا به کودکی که به حد بلوغ نرسیده از لذت عمل جنسی توصیف کنیم، مقصود خود را با نوعی از مقایسه و تشبیه و آوردن مثل مناسب تادیه می‌کنیم، بنابراین، اگر فرض کنیم در جهان هستی، واقعیت‌هایی وجود دارد که از ماده و آلایش ماده منزه است (و واقع امر هم همین است) و از گروه بشر در هر عصر یک یا چند تن انگشت شمار، استعداد درک و مشاهده آن‌ها را دارند، چنین چیزهایی از راه بیان لفظی و تفکر عادی قابل تفهیم و درک نخواهد بود و جز با تمثیل و تشبیه نمی‌توان به آن‌ها اشاره کرد.

خدای متعال در کتاب خود می‌فرماید: ما این کتاب را از قبیل لفظ، خواندنی و عربی قرار دادیم شاید شما آن را تعقل کنید و بفهمید و همانا این کتاب نزد ما در لوح محفوظ که اصل کتب آسمانی است، بسی بلند پایه و محکم اساس است (فهم عادی به آن نمی‌رسد و در آن رخنه نمی‌کند [۱۵]

و نیز می‌فرماید: تحقیقا این کتاب قرآنی است گرامی در کتابی که از انظار عادی پنهان است، کسی به آن مس نمی‌کند مگر پاک شدگان. [۱۶]

و همچنین در حق پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و اهل بیت وی می‌فرماید: خدای متعال می‌خواهد از شما اهل بیت هرگونه پلیدی را ببرد و شما را پاک گرداند [۱۷]

به دلالت این آیات، قرآن کریم از مرحله‌ای سرچشمه می‌گیرد که افهام مردم از رسیدن به آنجا و نفوذ کردن در آن جا زبون است، کسی را نمی‌رسد که کم ترین درکی در آن جا داشته باشد جز بندگانی که خدا آنان را پاک گردانیده است و اهل بیت پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) از آن پاکانند.

و در جای دیگر می‌فرماید: اینان که ایمان به قرآن نمی‌آورند تکذیب کردند چیزی را که به علم او احاطه نیافته‌اند و هنوز تاویل آن برای آن‌ها مشهود نشده است (یعنی روز قیامت که حقایق اشیا بالعیان دیده می‌شود) [۱۸] و باز در جای دیگر می‌فرماید: روزی که تاویل قرآن (همه قرآن) مشهود می‌شود، کسانی که آن را فراموش کرده بودند به راستی و صدقِ دعوت نبوت، اعتراف خواهند کرد. [۱۹]

تتمه بحث در حدیث

اعتبار اصل حدیث که قرآن کریم آن را امضا کرده است در میان شیعه و سایر مسلمین جای گفتگو نیست، ولی در اثر تفریطی که از ناحیه رمانروایان صدر اسلام در نگه‌داری حدیث و افراطی که از ناحیه صحابه و تابعین در ترویج حدیث به عمل آمد، حدیث به سرنوشت اسف آوری گرفتار شد.

از یک سوی خلفای وقت از ثبت و کتابت حدیث، منع می‌نمودند و هر چه اوراق حدیث به دست می‌آوردند می‌سوزانیدند و گاه از نقل حدیث منع می‌نمودند، از این جهت بسیاری از احادیث دست خوش تغییر و تحریف و فراموشی و نقل گردید.

و از سوی دیگر، صحابه پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) که افتخار درک حضور و استماع حدیث پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) را داشتند و مورد احترام خلفای وقت و عموم مسلمانان بودند، به ترویج حدیث پرداختند و کار به جایی رسید که حدیث به قرآن حکومت می‌کرد و حتی گاهی حکم آیه با حدیث فسخ می‌شد(مسئله فسخ قرآن به حدیث، یکی از مسائل علم اصول است و جمعی از علمای عامه به آن قائلند و از قضیه فدک نیز معلوم می‌شود که خلیفه اول نیز به آن قائل بوده است.) و بسیار اتفاق می‌افتاد که نقله یک حدیث برای استماع یک حدیث، فرسنگ‌ها راه پیموده رنج سفر بر خود هموار می‌نمودند.

گروهی از بیگانگان که به لباس اسلام درآمده بودند و جمعی از دشمنان خانگی اسلام به وضع و تغییر حدیث پرداختند و حدیث را از اعتبار و وثوق‌ انداختند.(و گواه این مطلب تاءلیفات زیادی است که علما در اخبار موضوعه کرده‌اند و همچنین در کتب رجال جماعتی از روات را کذاب و وضاع معرفی نموده‌اند.)

به همین سبب دانشمندان اسلامی به فکر چاره افتاده و علم رجال و درایه را وضع کردند تا حدیث درست را از نادرست تمیز دهند.

ولی شیعه گذشته از اینکه در تنقیح سند حدیث می‌کوشد مطابقت متن حدیث را با قرآن در اعتبار آن لازم می‌داند. از طریق شیعه در اخبار زیادی [۲۰] که سند آن‌ها قطعی است از پیغمبر اکرم و ائمه اهل بیت رسیده است حدیثی که مخالف قرآن کریم باشد ارزشی ندارد و حدیثی را باید معتبر شمرد که با قرآن موافقت داشته باشد.

به موجب این اخبار، شیعه به احادیثی که مخالف قرآن است عمل نمی‌کند و اخباری که [۲۱] مخالفت و موافقت آنها معلوم نیست طبق دستور دیگری که از ائمه اهل بیت رسیده بی اینکه رد کند یا قبول نماید مسکوت عنه می‌گذارد، البته در شیعه نیز اشخاصی پیدا می‌شوند که مانند گروهی از اهل سنت به هر حدیثی که به دست شان رسد، عمل می‌کنند.

روش شیعه در عمل به حدیث

حدیثی که بدون واسطه از زبان خود پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) یا ائمه اهل بیت (علیه‌السّلام) شنیده شود حکم قرآن کریم را دارد ولی حدیثی که با واسطه به دست ما می‌رسد عمل شیعه در آن به ترتیب زیر است:

در معارف اعتقادی که به نص قرآن، علم و قطع لازم است به خبر متواتر یا خبری که شواهد قطعی به صحت آن در دست است عمل می‌شود و به غیر این دو قسم که خبر واحد نامیده می‌شود، اعتباری نیست، ولی در استنباط (بحث حجیت خبر واحد از علم اصول.) احکام شرعیه نظر به ادله‌ای که قائم شده علاوه به خبر متواتر و قطعی، به خبر واحد نیز که نوعا مورد وثوق باشد عمل می‌شود.

پس خبر متواتر و قطعی پیش شیعه مطلقا حجت و لازم الاتباع است و خبر غیر قطعی (خبر واحد) به شرط اینکه مورد وثوق نوعی باشد تنها در احکام شرعیه حجت می‌باشد.

تعلیم و تعلم عمومی در اسلام

تحصیل علم یکی از وظایف دینی اسلام است. پیغمبراکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌فرماید: طلب علم برای هر مسلمانی فریضه (وظیفه واجب) می‌باشد [۲۲] و طبق اخباری که با شواهد قطعیه تایید شده است، مراد از این علم، دانستن اصول سه گانه اسلامی: توحید، نبوت و م عاد با لوازم قریب آن‌هاست و دانستن تفصیل احکام و قوانین اسلامی است برای هر فرد به‌اندازه ابتلا و احتیاج وی.

البته روشن است که تحصیل علم به اصول دین، اگرچه با دلیل اجمالی باشد برای همه میسر و در خور توانایی است ولی تحصیل علم به تفصیل احکام و قوانین دینی از راه استفاده و استنباط فنی از مدارک اصلی کتاب و سنت (فقه استدلالی) کار همه کس نیست و تنها در خور توانائی برخی از افراد می‌باشد و در اسلام حکم طاقت فرسا (حرجی) تشریع نشده است.

از این روی، تحصیل علم به احکام و قوانین دینی از راه دلیل به طور واجب کفایی به بعضی از افراد که توانایی و صلاحیت آن را دارند، اختصاص یافته و وظیفه بقیه افراد طبق قاعده عمومی وجوب رجوع جاهل به عالم (قاعده رجوع به خبره) آن است که به افراد نامبرده (که مجتهدین و فقها نامیده می‌شوند) مراجعه کنند (و این‌ها مراجع تقلید نامیده می‌شوند) البته این مراجعه و تقلید غیر از تقلید در اصول معارف است که به نص آیه کریمه:«وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ علمٌ» [۲۳]

ممنوع می‌باشد(در این مسائل به بحث اجتهاد و تقلید از علم اصول مراجعه شود.)

باید دانست که شیعه، تقلید ابتدایی را از مجتهد میت جایز نمی‌داند؛ یعنی کسی که مسئله را از راه اجتهاد نمی‌داند و طبق وظیفه دینی باید از مجتهد تقلید کند، نمی‌تواند به نظر مجتهدی که زنده نیست مراجعه کند مگر این که در همین مسئله به مجتهد زنده‌ای تقلید کرده باشد و پس از مرگ مرجع و مقلد خود، به نظر وی باقی بماند.

این مسئله یکی از عوامل مهمه زنده و تر و تازه ماندن فقه اسلامی شیعه است که پیوسته افرادی در راه تحصیل اجتهاد، تلاش کرده به کنجکاوی در مسائل فقهی می‌پردازند، لیکن اهل سنت در اثر اجماعی که در قرن پنجم هجری بر لزوم اتباع مذهب یک از فقهای اربعه شان: ابوحنیفه، مالک، شافعی و احمد بن حنبل نمودند اجتهاد آزاد را و همچنین تقلید غیر یکی از این چهار فقیه را جایز نمی‌دانند! و در نتیجه فقه شان در همان سطح تقریبا ۱۲۰۰ سال پیش باقی مانده است و در این اواخر، جمعی از منفردین، از اجماع نامبرده سرپیچیده به اجتهاد آزاد می‌پردازند.

شیعه و علوم نقلیه

علوم اسلامی که مرهون تدوین علمای اسلامی می‌باشد به دو بخش عقلیه و نقلیه منقسم می‌شود، علوم نقلیه علومی است که مسائل آن‌ها به نقل، متکی است مانند لغت و حدیث و تاریخ و نظایر آن‌ها و علوم عقلیه غیر آن است مانند فلسفه و ریاضیات.

تردید نیست که عامل اصلی پیدایش علوم نقلیه در اسلام، همانا قرآن کریم می‌باشد و به استثنای دو سه فن مانند تاریخ و انساب و عروض، عموما خانه زاد این کتاب آسمانی هستند.

مسلمانان به راهنمائی بحث و کنجکاوی‌های دینی، به تدوین این علوم پرداختند که عمده آن‌ها از ادبیات عربی، علم نحو، صرف، معانی، بیان، بدیع و لغت می‌باشد و از فنون مربوط به ظواهر دینی، علم قرائت، تفسیر، حدیث، رجال، درایه اصول و فقه می‌باشد.

شیعه نیز به نوبت خود، در تاسیس و تنقیح این علوم، سهم بسزایی دارند بلکه مؤ سس و مبتکر بسیاری از آن‌ها شیعه بوده است؛ چنانکه نحو (دستور زبان عربی را) ابوالاسود دئلی که از صحابه پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و علی (علیه‌السّلام) بود املا و راهنمائی علی (علیه‌السّلام) تدوین نمود و یکی از بزرگترین مؤ سسین [۲۴] [۲۵] علوم فصاحت و بلاغت (معانی و بیان و بدیع) صاحب بن عباد شیعی از وزرای آل بویه بود و اولین کتاب لغت [۲۶] کتاب العین است که تالیف دانشمند معروف خلیل بن احمد بصری شیعی است که واضع علم عروض بوده است و هم در علم نحو استاد سبویه نحوی می‌باشد.

و قرائت عاصم [۲۷] در قرآن به یک واسطه به علی (علیه‌السّلام) می‌رسد و عبداللّه بن عباس که در تفسیر، مقدم ترین صحابه شمرده می‌شود، شاگرد علی (علیه‌السّلام) و مساعی اهل بیت (علیهم‌السّلام) و شیعیان شان در حدیث و فقه و اتصال فقهای اربعه و غیر آنها به امام پنجم و ششم شیعه معروف است و در اصول فقه نیز پیشرفت عجیبی که در زمان وحید بهبهانی (متوفای ۱۲۰۵) و بالا خص به دست شیخ مرتضی انصاری (متوفای سال ۱۲۸۱ هجری قمری) نصیب شیعه شده هرگز با اصول فقه اهل سنت قابل مقایسه نیست.

طریق دوّم: بحث عقلی

تفکر عقلی، فلسفی و کلامی

قرآن کریم تفکر عقلی را امضا نموده و آن را جزء تفکر مذهبی قرار داده است البته به عکس هم، تفکر عقلی نیز پس از آنکه حقانیت و نبوت پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) تصدیق نموده است، ظواهر قرآن را که وحی آسمانی است و بیانات پیغمبراکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و اهل بیت گرامش ‌(علیهم‌السّلام) را در صف حجت‌های عقلی قرار داده و حجت‌های عقلی که انسان با فطرت خدادادی نظریات خود را با آن‌ها اثبات می‌کند دو قسم است برهان و جدل.

برهان حجتی است که مواد آن مقدماتی حق (واقعی) باشند اگر چه مشهود یا مسلم نباشند و به عبارت دیگر، قضایایی باشند که انسان با شعور خدادادی خود اضطرارا آن‌ها را درک و تصدیق می‌کند چنانکه می‌دانیم عدد سه از چهار کوچک تر است، این گونه تفکر، تفکر عقلی است و در صورتی که در کلیات جهان هستی انجام گیرد مانند تفکر در مبدا آفرینش و سرانجام جهان و جهانیان تفکر فلسفی نامیده می‌شود.

و جدل حجتی است که همه یا برخی از مواد آن از مشهورات و مسلّمات گرفته شود چنان که در میان گروندگان ادیان و مذاهب معمول است که در داخل مذهب خود، نظریات مذهبی را با اصول مسلمه آن مذهب، اثبات می‌کنند. قرآن کریم هر دو شیوه را به کار بسته و آیات بسیاری در این کتاب آسمانی در هر یک از این دو شیوه موجود است:

اولاً: به تفکر آزاد در کلیات جهان هستی و در نظام کلی عالم و در نظام‌های خاص مانند نظام آسمان و ستارگان و شب و روز و زمین و نباتات و حیوان و انسان و غیر آن‌ها امر می‌کند و با رساترین ستایش از کنجکاوی عقلی آزاد می‌ستاید. و ثانیا: به تفکر عقلی جدلی که معمولاً بحث کلامی نامیده می‌شود مشروط به این که با بهترین صورتی (به منظور اظهار حق، بی لجاجت مقرون به اخلاق نیکو) انجام گیرد، امر نموده است؛ آنانکه می‌فرماید: «اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِاْلحِکْمَهِ وَاْلَمْوعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتی هِی اَحْسَنُ» [۲۸]

پیش قدمی شیعه در تفکر فلسفی و کلامی در اسلام

کاملاً روشن است که از روز اول، گروه اقلیت شیعه از اکثریت تسنن جدا شده پیوسته با مخالفین خود در نظریات خاصه‌ای که داشت به محاجه می‌پرداخت. درست است که محاجه دو طرفی است و متخاصمین هر دو در آن سهیم می‌باشند ولی پیوسته شیعه جانب حمله ودیگران جانب دفاع را به عهده داشته‌اند و پیش قدمی در تهیه وسائل کافی مخاصمت در حقیقت از آن کسی است که به حمله می‌پردازد.

و نیز در پیشرفتی که تدریجا نصیب مبحث کلامی شد و در قرن دوم و اوایل قرن سوم با شیوع مذهب اعتزال به اوج ترقی رسید پیوسته علما و محققین شیعه که شاگرد مکتب اهل بیت بودنددر صف اول متکلمین قرار داشتند. گذشته از این که [۲۹] سلسله متکلمین اهل سنت از اشاعره و معتزله و غیر ایشان به پیشوای اول شیعه علی (علیه‌السّلام) می‌رسد.

و اما کسانی که به آثار صحابه پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) آشنایی دارند خوب می‌دانند که در میان این همه آثار که از صحابه (در حدود دوازده هزار نفر از ایشان ضبط شده) در دست است، حتی یک اثر که مشتمل به تفکر فلسفی باشد نقل نشده، تنها امیرالمؤ منین (علیه‌السّلام) است که بیانات جذاب وی در الهیّات عمیق‌ترین تفکرات فلسفی را دارد.

صحابه و علمای تابعین که به دنبال صحابه آمده‌اند و بالا خره عرب آن روز به تفکر آزاد فلسفی هیچگونه آشنایی نداشتند و در سخنان دانشمندان دو قرن اول هجری نمونه‌ای از کنجکاوی فلسفی دیده نمی‌شود تنها بیانات عمیق پیشوایان شیعه و بالخصوص امام اول و هشتم شیعه است که ذخایر بی کران از افکار فلسفی را داراست و آنان می‌باشند که گروهی از شاگردان خود را با این طرز تفکر آشنا ساختند.

آری عرب از طرز تفکر فلسفی دور بود تا نمونه‌ای از آن را در ترجمه برخی از کتب فلسفی یونان به عربی در اوایل قرن دوم هجری دید و پس از آن کتب بسیاری در اوایل قرن سوم هجری از یونانی و سریانی و غیر آن به عربی ترجمه شد و روش ‌ تفکر فلسفی در دسترس عموم قرار گرفت و با این حال اکثریت فقها و متکلمین به فلسفه و سایر علوم عقلیه که مهمانان تازه واردی بودند، روی خوشی نشان نمی‌دادند و این مخالفت اگرچه در آغاز کار به واسطه حمایتی که حکومت وقت از این علوم می‌کرد، تاثیر قابل توجهی نداشت ولی پس از کمی، صفحه برگشت و همراه منع اکید، کتب فلسفی را به دریا ریختند و رسائل اخوان الصفا که تراوش ‌ فکری یک عده مؤ لفین گمنامی است یادگاری است از آن روز و گواهی است که چگونگی وضع ناهنجار آن وقت را نشان می‌دهد.

پس از این دوره در اوایل قرن چهارم هجری، فلسفه توسط ابی نصر فارابی احیا شد و در اوایل قرن پنجم در اثر مساعی فیلسوف معروف بوعلی سینا فلسفه توسعه کامل یافت و در قرن ششم نیز فلسفه اشراق را شیخ سهروردی تنقیح نمود و به همین جرم نیز به اشاره سلطان صلاح الدین ایوبی کشته شد! و دیگر پس از آن داستان فلسفه از میان اکثریت برچیده شد و فیلسوفی نامی به وجود نیامد جز اینکه در قرن هفتم د ر‌اندلس که در حاشیه ممالک اسلامی واقع بود ابن رشد‌اندلسی به وجود آمد و در نتقیح فلسفه کوشید.(مطالب فوق را باید از اخبارالحکماء و وفیات و سایر کتب تراجم به دست آورد.)

کوشش پایدار شیعه در فلسفه و سایر علوم عقلیه

شیعه چنان که در آغاز، برای پیدایش تفکر فلسفی عاملی مؤ ثر بود در پیشرفت این گونه تفکر و ترویج علوم عقلیه نیز رکنی مهم بود و پیوسته بذل مساعی می‌کرد و از این روی با این که با رفتن ابن رشد، فلسفه از میان اکثریت تسنن رفت، هرگز از میان شیعه نرفت و پس از آن نیز فلاسفه‌ای نامی مانند خواجه طوسی و میرداماد و صدرالمتالهین به وجود آمده یکی پس از دیگری در تحصیل و تحریر فلسفه کوشیدند.

هم چنین در سایر علوم عقلیه کسانی مانند خواجه طوسی و بیرجندی و غیر ایشان به وجود آمدند. همه این علوم و بویژه فلسفه الهی در اثر کوشش خستگی ناپذیر شیعه پیشرفت عمیق کرد چنان که با سنجش آثار خواجه طوسی و شمس الدین ترکه و میرداماد و صدرالمتالهین با آثار گذشتگان روشن است.

چرا فلسفه در شیعه باقی ماند

چنان که عامل مؤ ثر در پیدایش تفکر فسلفی و عقلی در میان شیعه و به وسیله شیعه در میان دیگران ذخایر علمی بوده که از پیشوایان شیعه به یادگار مانده، عامل مؤ ثر در بقای این طرز تفکر در میان شیعه نیز همان ذخایر علمی است که پیوسته شیعه به سوی آن‌ها با نظر تقدیس و احترام نگاه می‌کند. و برای روشن شدن این مطلب، کافی است که ذخایر علمی اهل بیت (علیهم‌السّلام) را با کتب فلسفی که با مرور تاریخ نوشته شده بسنجیم؛ زیرا عیانا خواهیم دید که روز به روز فلسفه به ذخایر علمی نامبرده نزدیک تر می‌شد تا در قرن یازده هجری تقریبا به همدیگر منطبق گشته و فاصله‌ای جز اختلاف تعبیر در میان نمانده است.

طریق سوم: کشف

انسان و درک عرفانی

در عین حال که اکثریت قاطع افراد انسان سرگرم تنظیم امور معاش و تلاش در رفع حوایج زندگی روزانه هستند و به معنویات نمی‌پردازند، در نهاد این نوع، غریزه‌ای به نام غریزه واقع بینی موجود است که گاهی در برخی از افراد به کار افتاده به یک رشته درک‌های معنوی وادارش می‌کند.

هر انسان (علی رغم سوفسطی‌ها و شکاکان که هر حقیقت و واقعیتی را پندار و خرافه می‌نامند) به واقعیت ثابتی ایمان دارد و گاهی که با ذهنی صاف و نهادی پاک به واقعیت ثابت جهان آفرینش تماشا می‌کند، از سوی دیگر ناپایداری اجزای جهان را درک می‌نماید، جهان و پدیده‌های جهان را مانند آیینه‌هایی می‌یابد که واقعیت ثابت زیبایی را نشان می‌دهند که لذت درک آن هر لذت دیگری را در چشم بیننده خوار و ناچیز می‌نمایاند و طبعا از نمونه‌های شیرین و ناپایدار زندگی مادی باز می‌دارد.

این همان جذبه عرفانی است که انسان خداشناس را به عالم بالا متوجه ساخته و حجت خدایی پاک را در دل انسان جایگزین می‌کند و همه چیز را فراموش می‌دارد و گرداگرد همه آرزوهای دور و دراز وی خط بطلان می‌کشد و انسان رابه پرستش و ستایش خدای نادیده که از هر دیدنی و شنیدنی روشنتر و آشکارتر است، وامی دارد و در حقیقت هم این کشش باطنی است که مذاهب خداپرستی را در جهان انسانی به وجود آورده است.

عارف، کسی است که خدا را از راه مهر و محبت پرستش می‌کند نه به امید ثواب(امام ششم می‌فرماید: عبادت سه نوع است.گروهی خدا را از ترس می‌پرستند و آن پرستش ‌ بردگان می‌باشد و گروهی خدا را برای پاداش نیک می‌پرستند و آن پرستش مزدوران می‌باشد و گروهی خدا را به مهر و محبت می‌پرستند و آن پرستش آزادمردان است و آن نیکوترین پرستش‌هاست) [۳۰] و نه از ترس عقاب و از اینجا روشن است که عرفان را نباید در برابر مذاهب دیگر، مذهبی شمرد بلکه عرفان راهی است از راه‌های پرستش (پرستش از راه محبت نه از راه بیم یا امید) و راهی است برای درک حقایق ادیان در برابر راه ظواهر دینی و راه تفکر عقلی.

هر یک از مذاهب خداپرستی حتی وثنیت، پیروانی دارد که از این راه سلوک می‌کنند. و ثنیت و کلیمیت و مسیحیت و مجوسیت و اسلام عارف دارند و غیر عارف.

ظهور عرفان در اسلام

در میان صحابه پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) (که نزدیک به دوازده هزار نفر از ایشان در کتب رجال ضبط و شناخته شده‌اند) تنها علی (علیه‌السّلام) است که بیان بلیغ او از حقایق عرفانی و مراحل حیات معنوی به ذخایر بیکرانی مشتمل است. و در آثاری که از سایر صحابه در دست است خبری از این مسائل نیست، در میان یاران و شاگردان او کسانی مانند سلمان فارسی و اویس قرنی و کمیل بن زیاد و رشید هجری و میثم تمار پیدا می‌شود که عامه عرفا که در اسلام به وجود آمده‌اند ایشان را پس از علی (علیه‌السّلام) در راس سلسله‌های خود قرار داده‌اند و پس از این طبقه، کسان دیگری مانند طاووس یمانی و مالک بن دینار و ابراهیم ادهم و شقیق بلخی در قرن دوم هجری به وجود آمده‌اند که بی آنکه به عرفان و تصوف تظاهر کنند، درزی زهاد و پیش مردم، اولیای حق و مردان وارسته بودند ولی در هر حال ارتباط تربیتی خود را به طبقه پیشین خود نمی‌پوشانیدند.

پس از این طبقه، طایفه دیگری در اواخر قرن دوم و قرن سوم مانند با یزید بسطامی و معروف کرخی و جنید بغدادی و نظایرشان به وجود آمدند که به سیر و سلوک عرفانی پرداختند و به عرفان و تصوف تظاهر نمودند و سخنانی به عنوان کشف و شهود زدند که به واسطه ظواهر زننده‌ای که داشت، فقها و متکلمین وقت را برایشان می‌شورانید و در نتیجه مشکلاتی برایشان به وجود می‌آورد و بسیاری از ایشان را به دخمه زندان یا زیر شکنجه یا پای دار می‌کشانید.

با این همه در طریقه خود در برابر مخالفین خود سماجت کردند و بدین ترتیب روز به روز طریقت در حال توسعه بود تا در قرن هفتم و هشتم هجری به اوج وسعت و قدرت خود رسید و پس از آن نیز گاهی در اوج و گاهی در حضیض، تا کنون به هستی خود ادامه داده است.(به کتب تراجم و تذکره الاولیاء و طرائق و غیر آن مراجعه شود.)

اکثریت مشایخ عرفان که نامه‌ایشان در تذکره‌ها ضبط شده است به حسب ظاهر مذهب تسنن را داشته‌اند و طریقت به شکلی که امروز مشاهده می‌کنیم (مشتمل به یک رشته آداب و رسومی که در تعالیم کتاب و سنت خبری از آن‌ها نیست) یادگار آنان می‌باشد اگر چه برخی از آداب و رسومشان به شیعه نیز سرایت نموده است.

چنان که گفته‌اند جماعت بر این بودند که در اسلام برنامه برای سیر و سلوک بیان نشده است بلکه طریق معرفت نفس، طریقی است که مسلمین به آن پی برده‌اند و مقبول حق می‌باشد مانند طریق رهبانیت که بی اینکه در دعوت مسیح (علیه‌السّلام) وارد شده باشد، نصارا از پیش خود درآوردند و مقبول قرار گرفت.خدای متعال، می‌فرماید: و رهبانیتی که نصارا از خود درآورده بودند ما آن را در حقشان ننوشته بودیم جز اینکه در این کار رضای خدا را منظور داشتند. [۳۱]

از این روی هر یک از مشایخ طریقت آنچه را از آداب و رسوم صلاح دیده در برنامه سیر و سلوک گذاشته و به مریدان خود دستور داده است و تدریجا برنامه وسیع و مستقلی به وجود آمده است؛ مانند مراسم سرسپردگی و تلقین ذکر و خرقه و استعمال موسیقی و غنا و وجد در موقع ذکر و گاهی در بعضی سلسله‌ها کار به جایی کشیده که شریعت در سویی قرار گرفته و طریقت در سوی دیگر و طرفداران این روش عملاً به باطنیه ملحق شده‌اند ولی با ملاحظه موازین نظری شیعه، آنچه از مدارک اصلی اسلام (کتاب و سنت) می‌توان استفاده نمود خلاف این است و هرگز ممکن نیست بیانات دینی به این حقیقت راهنمایی نکند یا در روشن کردن برخی از برنامه‌های آن اهمال ورزد یا در مورد کسی (هر که باشد) از واجبات و محرمات خود صرف نظر نماید.

راهنمائی کتاب و سنت به عرفان نفس و برنامه آن

خدای متعال در چندین جا از کلام خود امر می‌کند که مردم در قرآن تدبر و دنباله گیری کنند و به مجرد ادراک سطحی قناعت ننمایند و در آیات بسیاری جهان آفرینش و هر چه را که در آن است (بی استثنا) آیات و علامات و نشانه‌های خود معرفی می‌کند.

با کمی تعمق و تدبر در معنای آیه و نشانه، روشن می‌شود که آیه و نشانه از این جهت آیه و نشانه است که دیگری را نشان دهد نه خود را؛ مثلاً چراغ قرمز که علامت خطر، نصب می‌شود کسی که با دیدن آن متوجه خطر می‌شود چیزی جز خطر در نظرش نیست و توجهی به خود چراغ ندارد و اگر در شکل چراغ یا ماهیت شیشه یا رنگ آن فکر کند در متفکره خود صورت چراغ یا شیشه یا رنگ را دارد نه مفهوم خطر را.

بنابراین، اگر جهان پدیده‌های جهان و همه و از هر روی آیات و نشانه‌های خدای جهان باشند هیچ استقلال وجودی از خود نخواهند داشت و از هر روی که دیده می‌شوند جزء خدای پاک را نشان نخواهند داد و کسی که به تعلیم و هدایت قرآن با چنین چشمی به چهره جهان و جهانیان نگاه می‌کند چیزی جز خدای پاک درک نخواهد کرد و به جای این زیبایی که دیگران در نمود دلربای جهان می‌یابند وی زیبایی و دلربایی نامتناهی خواهد دید که از دریچه تنگ جهان، خودنمایی و تجلی می‌نماید و آن وقت است که خرمن هستی خود را به تاراج داده دل را به دست محبت خدایی می‌سپارد.

این درک چنان که روشن است به وسیله چشم و گوش و حواس دیگر یا به وسیله خیال یا عقل نیست؛ زیرا خود این وسیله‌ها و کار آن‌ها نیز آیات و نشانه‌ها می‌باشند و در این دلالت و هدایت مغفول عنه هستند.علی (علیه‌السّلام) می‌فرماید: خدانیست آنکه خود تحت احاطه معرفت درآید، اوست که دلیل را به سوی خود هدایت می‌کند. [۳۲]

این راه‌رو که هیچ همتی جز یاد خدا و فراموش نمودن همه چیز ندارد وقتی که می‌شنود خدای متعال در جای دیگر از کلام خود می‌فرماید: ‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید! نفس خود را دریابید وقتی که شما راه را یافتید دیگران که گمراه می‌شوند به شما زیانی نخواهند رسانید، [۳۳] خواهد فهمید که یگانه شاه‌راهی که هدایتی واقعی و کامل را در بر دارد، همان راه نفس اوست و راهنمای حقیقی وی که خدای اوست او را موظف می‌دارد که خود را بشناسد و همه راه‌ها را پشت سر‌انداخته راه نفس خود را در پیش گیرد و به خدای خود از دریچه نفس خود نگاه کند که مطلوب واقعی خود را خواهد یافت.و از این روی پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می‌فرماید: هر که خود را شناخت خدا را شناخت.«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهْ، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» [۳۴]

و نیز می‌فرماید: کسانی از شما خدا را بهتر می‌شناسد که خود را بهتر شناسد.«اَعْرَفُکُمْ بِنَفسِهِ، اَعْرَفُکُمْ بِرَبِّهِ.»

و اما برنامه سیر و سلوک این راه، آیات قرآنی بسیاری است که به یاد خدا امر می‌کند مانند اینکه می‌فرماید: مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم [۳۵] و غیر آن.و اعمال صالحه‌ای است که کتاب و سنت تفصیل داده‌اند و در اختتام آن فرموده‌اند: از پیغمبر خود پیروی کنید، [۳۶] و چگونه ممکن و متصور است اسلام راهی را راه خدا تشخیص ‌ دهد و مردم را به پیمودن آن توصیه نکند یا آن را بشناساند ولی از بیان برنامه آن غفلت کند یا اهمال ورزد و حال آن که خدای متعال در کلام خود می‌فرماید: ما قرآن را به سوی تو نازل کردیم در حالی که بیان روشنی است نسبت به هر چیزی که به دین و دنیای مردم ارتباط دارد. [۳۷]

پی نوشت:

۱.مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱، ص۳۷

۲.کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، ج۱، ص۲۰۳.    )

۳.نحل،سوره۱۶، آیه۴۴.

۴.جمعه،سوره۶۲، آیه۲.

۵.حضرت علی (علیه السلام)، نهج البلاغه، خطبه ۲۳۱.

۶.سیوطی، عبدالرحمن، درالمنثور، ج۲، ص۶.

۷.فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر صافی، ص۸

۸.مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱۹، ص۲۸.

۹.شعراء،سوره۲۶، آیه۱۲۷.

۱۰.حجر،سوره۱۵، آیه۷۴.

۱۱.فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر صافی، ص۴.

۱۲.سفینه البحار تفسیر صافی، ص۱۵.

۱۳.مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱، ص۱۱۷.

۱۴.اعراف،سوره۷، آیه۵۸.

۱۵.زخرف،سوره۴۳، آیه۳-۴.

۱۶.واقعه،سوره۵۶، آیه۷۹.

۱۷.احزاب،سوره۳۳، آیه۳۳.

۱۸.یونس،سوره۱۰، آیه۲۹.

۱۹.اعراف،سوره۷، آیه۵۳.

۲۰.مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱، ص۱۳۹.

۲۱.مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱، ص۱۱۷.

۲۲.مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱، ص۱۷۲.

۲۳.اسراء،سوره۱۷، آیه۳۶.

۲۴.ابن خلکان، شمس الدین، وفیات الاعیان، ص۷۸.

۲۵.امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج۱۱، ص۲۳۱.

۲۶.وانتفع ابن خلکان، شمس الدین، وفیات الاعیان، ص۱۹۰.

۲۷. سیوطی، جلال الدین، اتقان.

۲۸.نحل،سوره۱۶، آیه۱۲۵.

۲۹.ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، اوایل ج۱.

۳۰.(مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۱۵، ص۲۰۸)

۳۱.حدید،سوره۵۷، آیه۲۷.

۳۲.تأویله (مجلسی، محمدباقر، بحار، ج۲، ص۱۸۶).

۳۳.مائده،سوره۵، آیه۱۰۵.

۳۴.(تمیمی، عبدالواحد، غررالحکم، ج۲، ص۶۶۵.)

۳۵.بقره،سوره۲، آیه۱۵۲.

۳۶.احزاب،سوره۳۳، آیه۲۱.

۳۷.نحل،سوره۱۶، آیه۸۹.

 

شرح مناجات الشاکرین (۳)

بهره ‏مندی از نعمت‏ ها و واکنش ‏های روانی و رفتاری انسان

پس از آنکه انسان دریافت که خداوند نعمتی را در اختیارش نهاده و نیازش را برآورده ساخته است، به طور طبیعی واکنش ها و حالات خاص روانی در وی پدید می آید. اگر چیزی در اختیار انسان قرار گیرد که فایده فوری داشته باشد، مثلاً آب خنکی در اختیار فرد تشنه ای قرار گیرد و او توجه داشته باشد که خداوند آن نعمت را به او عطا کرده است، از نوشیدن آن آب و بهره بردن از آن نعمت لذت می برد و به دنبال احساس لذت، احساس سرور و شادمانی و حالت انبساط خاصی در انسان پدید می آید که بی تردید این احساس غیر از لذتی است که ابتدائاً از آشامیدن آب خنک یا استفاده از هر نعمتی پدید می آید. در پی این حالت انبساط و سرور، انسان گشاده ‏رو می گردد و با روی باز با دیگران برخورد می کند و با آنان سخن می گوید: در مقابل، کسی که نعمتی را از کف داده، حالت انقباض و گرفتگی در او پدید می آید و مغموم و ناراحت می گردد و حال و حوصله سخن گفتن با دیگران را نیز ندارد.
حالت سومی که به هنگام برخورداری از نعمت به انسان دست می دهد، حالت رضایت و خشنودی از خداوند و یا کس دیگری است که چیزی را در اختیار انسان نهاده است. وقتی کسی به دیگری خدمتی می کند و نیازی از او برطرف می سازد، علاوه بر التذاذ و انبساط خاطر در کسی که نیازش برطرف شده، وی نسبت به کسی که به او خدمت کرده و نیازش را برطرف ساخته احساس خوشایندی پیدا می کند که به آن احساس رضایت گفته می شود. برخلاف آن دو حالت و احساس قبلی که متعلق نداشتند، این احساس و حالت نسبی است و متعلق دارد و متعلق آن کسی است که چیزی را در اختیار انسان قرار داده و نیازی را از او برطرف ساخته است. این احساس رضایت فطری و طبیعی است و در انسان هایی که بر مدار انسانیت هستند پدید می آید و در پی این حالت، انسان نسبت به کسی که خدمتی به او کرده و متناسب با ارزش آن خدمت احترام و حرمت خاصی را منظور می دارد.
پس از آنکه احساس احترام نسبت به کسی که خدمتی به انسان کرده پدید آمد، انسان می کوشد که آن احساس احترام درونی را به وسیله جوارح و اندام خود بروز دهد و متناسب با آداب و رسوم عرف و جامعه خود و به انحای گوناگون، افراد آن حالت را بروز می دهند. اولین واکنش رفتاری در مقام سپاس گزاری و قدردانی از دیگران، سپاس و تشکر به وسیله زبان است که این اولین واکنش رفتاری در برابر خدمتی است که به انسان شده است. پس از آن، متناسب با آداب و رسوم جوامع گوناگون حرکت ها و رفتار خاصی به عنوان قدردانی و سپاس گزاری انجام می پذیرد. برخی در این مقام، دست بر سینه می نهند، برخی از مردم و جوامع سرشان را خم می کنند و برخی از مردم کف دو دست را در مقابل سینه روی هم می گذارند، و برخی تا زانو خم می شوند. در شرع مقدس نیز نهایت ادب و حالت قدردانی و سپاس از خداوند به افتادن بر خاک و نهادن صورت بر آن محقق می گردد. امام صادق علیه السلام در این باره فرمودند:
إذَا ذَکرَ أحَدُکم نِعمَه اللهِ عزَّ وجلَّ فَلیَضَع خَدَّهُ عَلَی التُّرابِ شُکرً ِلله. فَإن کانَ راکباً فَلیَنزِل فَلیَضَع خَدَّهُ عَلَی التُّرابِ، وَ إن لَم یَکن یَقدِرُ عَلَی النُّزُولِ لِلشُّهرَهِ فَلیَضَع خَدَّهُ عَلَی قَرَبوسِهِ، وَ إن لَم یَقدِر فَلیَضَع خَدَّهُ عَلَی کفَّه ثُمَّ لیَحمَدِ اللهَ عَلَی مَا أنعَمَ عَلَیه؛(۱) «هرگاه یکی از شما نعمت خداوند را به یاد آورد، باید برای شکرگزاری از خدا چهره روی خاک نهد و اگر سوار است باید پیاده شود و چهره روی خاک گذارد و اگر از بیم شهرت نتواند پیاده شود چهره روی کوهه زین گذارد، و اگر نتواند چهره بر کف دست گذارد. سپس خدا را بر نعمتی که به او داده حمد کند».
بر اساس این روایت، علاوه بر شکر زبانی در قبال نعمت های خدا، ادب شرعی و ادب عبودیت ایجاب می کند که وقتی انسان به یاد نعمت خدا می افتد، به خاک افتد و صورت خود را بر خاک بگذارد.
گذشته از آنچه گفته شد و فراتر از آن، یکی از نمودها و مظاهر برجسته شکرگزاری از خداوند این است که انسان از نعمت خدا استفاده شایسته ببرد و آن نعمت را در مسیری که مطلوب و مورد رضایت خداوند است به کار گیرد. وقتی انسان می نگرد که خداوند نعمتی را در اختیار او نهاده که استفاده به‏ جا و شایسته از آن، نتایج همیشگی و دایمی در پی دارد، عقل سلیم حکم می کند که از آن نعمت استفاده صحیح و مطلوب صورت پذیرد و مورد سوء استفاده قرار نگیرد، تا درنتیجه ضرر و خسارتی متوجه انسان نگردد. وقتی دوستی چیزی را در اختیار ما می نهد، در درجه اول انتظار دارد که از آن سوء استفاده نکنیم و در درجه دوم انتظار دارد که به گونه ای از آن استفاده کند که نفعی نیز عاید او شود. مثلاً وقتی کسی لباس زیبایی به ما هدیه می دهد انتظار دارد که ما آن را بپوشیم تا او ببیند و لذت ببرد، یا وقتی انگشتری به ما هدیه می دهد، توقع دارد که از آن استفاده کنیم. طبیعی است که خداوند در قبال نعمتی که به ما داده، به دنبال نفع و لذتی نیست، چون او غنی و بی نیاز است. پس او از ما می خواهد که از نعمتش سوء استفاده نکنیم و از نعمت های او به خصوص نعمت های معنوی، چون عقل، در مسیر رسیدن به تکامل و سعادت ابدی مان بهره برداری کنیم. به تعبیر دیگر، خداوند از ما می خواهد که نعمتش را در راه حرام و معصیت به کار نبندیم و آن را در جهت عبادت ‏و اطاعت ‏خدا و تکامل ‏خودمان ‏به ‏کار گیریم.
اگر کسی نعمت خدا را در راه حلال به کار گیرد و استفاده مباح از آن ببرد و آن را در راه حرام و معصیت به کار نگیرد تا گرفتار عذاب و کیفر الاهی گردد و به تعبیر دیگر نعمت خدا را به نقمت تبدیل نکند و کفران نعمت نداشته باشد، مرتبه ای از شکر نعمت خدا را به جا آورده است. اما اگر علاوه بر استفاده حلال و مباح از نعمت الاهی آن را در راه عبادت خدا به کار گیرد، مرتبه بالاتری از شکر خدا را به جا آورده است.
آن گاه با توجه به مراتب عبادات بندگان که پایین ترین مرتبه آن عبادت از ترس آتش جهنم است و مرتبه بعدی عبادت به جهت نیل به ثواب و پاداش است و مرتبه عالی و نهایی آن عبادت برای تحصیل رضوان الاهی و نیل به قرب معبود می باشد، هرچه انگیزه انسان در عبادت خدا فراتر رود مرتبه شکرگزاری انسان از نعمت الاهی نیز افزایش می یابد. با توجه به آنچه گفته شد، در قبال نعمتی که خداوند در اختیار انسان می نهد، اولین مرتبه شکر نعمت خدا که فطرت انسانی اقتضای آن را دارد، این است که انسان با زبان شکر خداوند را بگوید و سپاس او را به جا آورد. دومین مرتبه آنکه سجده شکر به جا آورد و صورت بر خاک نهد، سومین مرتبه آنکه نعمت خدا را در راه گناه و معصیت مصرف نکند، چهارمین مرتبه شکر نعمت این است که آن را در راه عبادت خدا به کار گیرد و در این مرتبه هر چند قصد و نیت او در عبادت خالصانه تر و کامل ‏تر باشد، به مرتبه عالی تری از کمال و شکرگزاری خدا نایل می گردد.

راهکار پیدایش انگیزه شکرگزاری در انسان

گاهی انسان انگیزه سپاس گزاری و شکرگزاری از خداوند را ندارد، از این روی این سوال مطرح می شود که چگونه انگیزه شکرگزاری از خداوند در انسان پدید می آید؟ گرچه انسان فطرتاً به کسی که نعمتی را در اختیارش نهاده احترام می گذارد و از او تشکر می کند، اما گاهی انسان توجه ندارد که نعمت هایی را که دارد خداوند در اختیار او نهاده است. ثانیاً، اگر توجه هم داشته باشد، گرفتاری ها و مشکلات مانع شکرگزاری از خداوند می گردد. یا آنکه در مقام شکرگزاری به گفتن «الحمدلله» یا «شکراً لله» بسنده می کند و مراتب کامل شکرگزاری از نعمت های خدا را به جا نمی آورد. پاسخ این است که برای یافتن انگیزه جهت انجام هر کار اختیاری، باید به منافع آن کار اندیشید که اگر منافع و نتایج آن کار برای انسان ارزشمند و مهم باشند، انسان به انجام آن اقدام می‏ ورزد.
صرف‏ نظر از موانعی که ممکن است سر راه انجام کار خیر به وجود آید، در شرایط طبیعی و عادی عدم باور و عدم توجه به منافع کار خیر یا غفلت از آنها باعث می گردد که انسان به انجام کار خیر مبادرت نورزد. پس برای ایجاد انگیزه جهت انجام کار خیر و از جمله شکرگزاری از خداوند، در مرحله اول انسان باید به منافع و فواید آن کار توجه کند. اولین فایده توجه به نعمت ها برای انسان و حتی برای کسی که اعتقادی به دین ندارد، این است که از داشتن آنها لذت می برد و احساس خشنودی و رضایت می کند. وقتی انسان به دارایی ها و امکانات خود توجه می کند، چه بر این باور باشد که آن دارایی ها را خداوند در اختیار او نهاده و چه باور نداشته باشد، احساس شادمانی و رضامندی می کند. صرف‏ نظر از اینکه ما به خداوند ایمان داریم و معتقدیم که وجود و جوارح و اعضای بدن ما از خداست و خداوند به تدبیر آنها می پردازد، اگر به اعضای بدن خود، نظیر گوش و چشم خود بنگریم درمی یابیم که چه سرمایه های کلانی در اختیار ماست و قدر آنها را نمی دانیم. اگر چشم کسی کور شود حاضر است همه ثروت خود را بدهد و در مقابل چشمش بینا گردد. یا اگر قلب، کبد و دیگر اعضای او آسیب ببیند، از صرف هر هزینه ای برای به دست آوردن سلامتی آنها دریغ نمی ورزد. حال وقتی انسان به این سرمایه های کلانی که خداوند به رایگان در اختیارش ‏نهاده است می اندیشد، احساس‏ شادمانی ‏و رضایت می کند و وجود پاره ای از کمبودها او را نگران نمی سازد.
فایده دیگر توجه به نعمت ها این است که انسان درمی یابد که محبوب کسی است که آن نعمت ها را در اختیارش نهاده است. یکی از بزرگ ترین نیازهای روانی انسان محبوب گشتن در نزد دیگران است. در روان‏ شناسی ثابت شده است که اگر انسان در شرایطی قرار گیرد که احساس کند هیچ‏ کس او را دوست ندارد و از چشم همگان افتاده است، در بدترین وضعیت روحی که کمتر برای کسی رخ می دهد قرار می گیرد و ممکن است در آن شرایط دیوانه شود یا ممکن است اقدام به خودکشی کند. پس نیاز به دوست داشتن، یک نیاز ضروری روانی است و وقتی انسان دریابد که چون خداوند او را دوست می دارد آن همه نعمت را رایگان در اختیارش نهاده، اطمینان‏ خاطر و آرامش روحی پیدا می کند و به شکر نعمت های الاهی می پردازد. آن گاه وقتی انسان توجه می یابد که ممکن است آن نعمت ها از بین بروند، اما اگر شکر آنها را به جا آورد دوام پیدا می کنند، انگیزه او برای شکرگزاری تشدید می گردد. همچنین وقتی درمی یابد که با شکرگزاری از خدا، نه فقط نعمت دوام پیدا می کند بلکه آن نعمت افزایش می یابد و کامل ‏تر می گردد. همچنین وقتی دریابد که با شکرگزاری از خدا، خداوند ثواب و نعمت های ابدی اخروی را در اختیارش می نهد، با همه وجود درصدد شکرگزاری از نعمت های الاهی برمی آید. نعمت های دنیوی که انسان به آنها دل می بندد و مثلاً وقتی نعمت سلامتی او در خطر قرار می گیرد، با صرف هر هزینه ای می کوشد که سلامتی خود را باز یابد، زودگذر هستند و بالاخره روزی می رسد که همه آن نعمت ها و از جمله نعمت عمر از انسان ستانده می شود. اما نعمت های اخروی ابدی و جاودانه و از نظر کیفیت و تأمین نیازهای معنوی انسان و جلب شادمانی و رضامندی انسان نیز قابل مقایسه با نعمت های دنیوی نمی باشند. از این نظر جا دارد که انسان اهتمام بیشتری برای کسب نعمت های معنوی و ابدی پیدا کند و یکی از راه های جلب آن نعمت ها، شکرگزاری از خداوند است. پس غفلت از نتایج شکرگزاری خدا عامل اصلی نداشتن انگیزه برای شکرگزاری است. عدم توجه به این که توجه به نعمت و شکر آن باعث آرامش یافتن روح و روان و شادمانی انسان و عدم توجه به پاره ای از کمبودها و همچنین باعث دوام، افزایش نعمت و بالاتر از همه باعث دریافت ثواب و پاداش اخروی که نعمتی ابدی است می گردد.
گذشته از آنکه توجه به نعمت های الهی ایجاب می کند که انسان از روی سپاس گزاری و ادب اسلامی و با خشوع و خضوع سر بر خاک بگذارد، این عمل که با انگیزه شکرگزاری از خداوند انجام پذیرفته عبادت خالصانه محسوب می گردد. جا دارد که به واکاوی انگیزه چنین عبادتی بپردازیم. آن انگیزه می تواند امید به دوام و افزایش نعمت باشد، و می تواند انگیزه آن احساس تکلیف و محبوب بودن آن عبادت در نزد خدا باشد، بدون چشمداشت افزایش و دوام نعمت و حتی ثواب و پاداش اخروی. بسیاری از مردم با انگیزه رسیدن به ثواب و پاداش به عبادت می پردازند و اگر از آنها سوال شود که چرا عبادت می کنید؟ می گویند: برای کسب پاداش و ثواب و رهایی از آتش جهنم. اما انگیزه کسانی که به تعالی و کمال دست یافته اند و توانسته اند نیت و رفتارشان را برای خداوند خالص گردانند، احساس تکلیف و جلب رضایت خداوند است. اگر خداوند پاداشی به آنها عطا نکند هم به عبادت و شکرگزاری از خداوند می پردازند. آنان خود را مدیون خداوند و نعمت های او می دانند و تا شکرگزاری نکنند آرامش نمی یابند و حداقل با شکرگزاری از خداوند می کوشند که در حد توان دین خود را به خداوند ادا کنند. در روابط بین مردم نیز مشاهده می شود که وقتی کسی خدمتی به همنوع خود می کند، کسی که خدمت را دریافت کرده، خود را رهین کسی می یابد که به او خدمت کرده و می کوشد که حداقل با زبان به جبران آن خدمت و سپاس گزاری بپردازد و با تشکر و عذرخواهی می کوشد از بار مسئولیت و دین خود بکاهد. اگر به واکاوی این سطح از انگیزه نیز بپردازیم، درمی یابیم که در آن به نوعی توجه به خویش نهفته است، چون احساس ناراحتی از عدم شکر نعمت و در نتیجه، آرامش و اطمینان یافتن دل و وجدان محرک شکرگزاری گردیده است. اما دوستان خاص خدا که به عالی ترین مراتب کمال و اخلاص دست یافتند، چنان غرق در عظمت، محبت و ولایت الهی هستند که خود را فراموش می کنند و انگیزه های نفسانی، محرک آنان برای عبادت خداوند نمی گردد.

نقش ادعیه در تقویت روحیه شکرگزاری از خدا

به هر روی انسان حتی برای جلب بیشتر نعمت و دوام آن و نیل به ثواب اخروی هم که شده باید به شکرگزاری خداوند بپردازد و چنان ‏که گفتیم درک ضرورت سپاس و شکرگزاری از خداوند، متوقف بر شناخت نعمت های خداست و پر واضح است که انسان از درک گستره نعمت های خداوند عاجز است و حتی اگر ما تمام وقت خود را به شکرگزاری بپردازیم، نمی توانیم حق سپاس از همه نعمت های خدا را به جا آوریم. پس برای اینکه ناسپاسی و کفران نعمت نکرده باشیم، باید در حد امکان قدری از وقت خود را در شبانه روز به شکر نعمت های خدا اختصاص دهیم. بهتر آن است که هر چند روز دعاهایی را که مربوط به شکر نعمت های خداست بخوانیم. نظیر مناجات شاکرین و دعای دیگری که در صحیفه سجادیه درباره شکر وارد شده و در آن به کوتاهی در ادای شکر خدا اعتراف شده است. در این باره یکی از بهترین و مؤثرترین دعاها که در آن کراراً از نعمت های خدا یاد شده است و بزرگان تأکید دارند که آثار دنیوی و معنوی فراوانی دارد، دعای جوشن صغیر است که شایسته است انسان هفته ای یک ‏بار و لااقل ماهی یک ‏بار آن دعای شریف را بخواند، تا بدین‏ وسیله به یاد نعمت های بزرگی بیفتد که گاهی انسان از آنها غافل می گردد. در فرازی از آن دعای شریف آمده است: اِلهی وَکم مِن عَبد اَمسى وَاصبَحَ فى کربِ المَوتِ وَ حَشرَجَهِ الصَّدرِ، وَ النَّظَر اِلى ما تَقشَعِرُّ مِنهُ الجُلودُ، وَتَفزَعُ لَهُ، و اَنا القُلوبُ، وَ اَنَا فى عافِیهٍ مِن ذلِک کلِّهِ… فَلَک الحَمدُ یا رَبِّ مِن مُقتَدِرٍ لا یُغلَبُ، وَذى اَناهٍ لایَعجَلُ، صَلِّ عَلى مُحمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَاجعَلنى لِنَعمآئِک مِنَ الشّاکرینَ، وَلألائِک مِنَ الذّاکرینَ، اِلهى، وَکم مِن عَبدٍ اَمسى وَاصبَحَ سَقیماً مَوجِعاً فى اَنَّهٍ وَ عَویلٍ، یَتقلَّبُ فى غَمِّه لا یَجِدُ مَحیصاً، وَلا یُسیغُ طَعاماً وَلا شَراباً، وَ انَا فى صِحِّهٍ مِنَ البَدَنِ وَ سَلامَه مِنَ العَیشِ، کلُّ ذلِک مِنک… اِلهى، وَ کَم مِن عَبدٍ اَمسى وَاصبَحَ خآئِفاً مَرعُوباً مُشفِقاً، وَجِلاً هارِباً طَریداً، مُنجَحِراً فى مَضیقٍ وَمخبَاَه مِنَ المَخابىءِ، قَد ضاقَت عَلَیه الارضُ بِرُحبِها، لایَجِدُ حیلَهً وَلا مَنجى، وَ لا مَاوى وَ اَنَا فى اَمنٍ وَ طُمَانینَهٍ وَ عافِیهٍ مِن ذِلک کلِّهِ؛ «خدایا، چه بسا بنده ای که شب و روزش می گذرد، در حالی که با خطر مرگ مواجه است و دل ‏تنگ و اندوهناک است و مرگ را که بدن ها از آن لرزان و دل ها از آن ترسان می باشند، به چشم می نگرد و من از این بلاها مصون هستم… خدایا، چه بسا بنده ای که شب و روزش با بیماری سخت و درد و رنج می گذرد و فریاد می کند و با غم و اندوه در بستر بیماری به خود می پیچد، نه گریزگاهی می یابد و نه خوراک و نوشیدنی بر او گوارا می گردد، و من با تندرستی و سلامت بدن و آسودگی و آسایش زندگی می‏کنم؛ همه اینها از فضل و کرم توست… خدایا، چه بسا بنده ای که شب و روزش با ترس و هراس و اضطراب سپری می گردد و بیمناک از دشمن به هر سو می گریزد و در هر سوراخی می خزد و در پی دخمه ای است که در آن پنهان شود و زمین با همه فراخی و گستردگی بر او تنگ گشته و چاره ای نمی یابد و پناه و جایگاهی ندارد، و من از همه این رنج و بلاها ایمن و آسوده خاطر و سلامت هستم».
در ادامه دعا آمده است:
اِلهی وَ سَیِّدی، وَ کم مَن عَبدٍ اَمسى وَ اَصبَحَ مَغلُولاً مُکبَّلاً فِی الحَدیدِ بِایدِی العُداهِ، لا یَرحَمونَهُ، فَقیداً مِن اَهلِهِ وَ وَلَدِهِ، مُنقَطِعاً عَن اِخوانِهِ وَ بَلَدهِ یَتوقَّعُ کلَّ ساعَهٍ بِاَیِّ قَتلَه یُقتَلُ، وَ بِاَیِّ مُثلَهٍ یُمَثَّلُ بِهِ، وَ اَنَا فی عافِیَهٍ من ذِلک کلِّهِ،…، اِلهی وَ کم مِن عَبد اَمسى وَ اَصبَحَ یُقاسِی الحَربَ، وَ مُباشَرَهِ القِتالِ بِنَفسِهِ، قَد غَشیَتهُ الأعداءُ مِن کلِّ جانِبٍ بالسُّیوفِ و الرِّماحِ وَ آلَهِ الحَربِ، یَتَقَعقعُ فِی الحَدید قَد بَلغَ مَجهودَهُ، لا یَعرِفُ حیلَهً وَ لا یَجِدُ مَهرَباً، قَد اُدنِفَ بِالجِراحاتِ، اَو مُتشَحِّطاً بِدَمِهِ تَحتَ السَّنابِک وَ الأرجُلِ، یَتَمَنّى مشرَبهً مِن مآءٍ، اَو نَظرَهٍ اِلى اَهلِهِ وَ وَلدَهِ و لا یَقدِرُ عَلَیها وَ اَنَا فی عافِیهٍ مِن ذِلک کلِّهِ؛(۲) «خدایا و سید من، چه بسا بنده ای که شب و روزش سپری گردد در حالی که دشمن غل و زنجیر بر او افکند و بدو رحم نکند و جدا از کسان و فرزندان و دور از برادران و وطن به سر برد. هر ساعت در انتظار آن است که او را چسان خواهند کشت و چگونه بدنش را قطعه قطعه می کنند، و من از این بلاها محفوظ و سالم هستم… خدایا، چه بسا بنده ای که شب و روزش در میدان جنگ می گذرد و با رنج و سختی و دشمن رو به ‏روست و از هر طرف دشمنان با شمشیر و نیزه و تیر و سنان او را احاطه کرده اند و او در میان آهن و فولاد و با نعره و فریاد و در نهایت رنج و گرفتاری می کوشد، اما چاره و گریزگاهی نمی‏ یابد. بدنش زخم فراوان برداشته و در خونش در زیر سم اسبان و پاهای جنگجویان غوطه ور گشته و آرزوی جرعه ای آب و یا دیدار مجدد زن و فرزندان را می کشد و به خواسته اش نمی رسد و جان می سپرد و من از این بلاها و رنج ‏ها محفوظ و سالم می باشم».

ضرورت شکرگزاری از نعمت حکومت اسلامی

در مقام شکرگزاری گاهی انسان به اجمال و یک جا شکر همه نعمت های خداوند را به جا می آورد، ولی شایسته تر آن است که نعمت های خدا دسته بندی شوند و به تفصیل هر بخش از نعمت ها نام برده شوند و شکر آنها به جا آورده شود. مثلاً انسان جداگانه نعمت های موجود در بدن، نعمت های روانی و روحی، نعمت ایمان و هدایت، نعمت خانواده، نعمت فرزند سالم مؤمن، نعمت خویشان، نعمت رفیق شایسته و نعمت استاد را در ذهنش مرور کند و یا بر زبان آورد و در قبال هریک از آنها خداوند را شکر گزارد. همچنین به نعمت های اجتماعی و به خصوص نعمت حکومت اسلامی که در رأس آن نایب امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف قرار گرفته توجه یابد و به پاس این نعمت بزرگ حمد و سپاس خداوند را به جا آورد. نعمتی که در سایه آن برکات فراوان مادی و معنوی و عزت و سرفرازی نصیب ما گشته است و ما با کمال آسایش و بدون مزاحمت در کشور اسلامی خود و در نظام ولایت فقیه می توانیم به وظایف دینی و اجتماعی خود بپردازیم.
در دوران حکومت پهلوی و حاکمیت رژیم ستم‏ شاهی وضع به گونه ای بود که دانشجویان مذهبی جرئت نداشتند در محیط دانشگاه نماز بخوانند، چون مورد استهزا و تمسخر دیگران قرار می گرفتند. حتی کارگزاران آن نظام درصدد بودند که در محیط دانشگاه حجاب را ممنوع سازند. محیط شهر و اجتماع فاسد و آلوده بود و مراکز فساد، قمارخانه ها و مغازه های مشروب‏ فروشی فراوان بود و شمار مشروب ‏فروشی ها بسیار بیشتر از کتاب‏ فروشی ها بود. تا اینکه با مجاهدت های رهبر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی رحمه الله و پیروان صادق ایشان، آن نظام سرنگون گشت و حکومت اسلامی جای گزین آن گردید و مراکز فساد تعطیل شد و فرهنگ اسلامی گسترش یافت و مردم در کمال آسایش و امنیت به وظایف فردی و اجتماعی خود می پردازند. ما باید این حکومت و نظام اسلامی را که با رهبری داهیانه حضرت امام، و جان ‏فشانی های شهیدان سرفراز به وجود آمده، مقایسه کنیم با دولت ها و حکومت هایی که در همسایگی کشور ما قرار دارند و یا سایر حکومت هایی که غرق فساد هستند و مسئولان آن حکومت ها به فکر عیاشی و خوش ‏گذرانی و انباشت ثروت و سرمایه و سوء استفاده از درآمدهای ملی می باشند. بنگریم به شرایط ناامن کشورهای افغانستان و عراق که هر روز عده ای هدف بمباران ها و عملیات انتحاری قرار می گیرند و جانشان را از دست می دهند و فرصت زندگی همراه با امنیت و رشد اقتصادی از مردم گرفته شده است. ما باید خداوند را سپاس گوییم که در مملکتی به سر می بریم که امنیت حاکم بر آن در دنیا بی نظیر است.
چندی پیش چند نفر مسیحی ساکن در یکی از کشورهای غربی که مدتی برای کسب معارف اسلامی در قم به سر بردند، در مصاحبه با خبرنگاران گفتند که ایران از امنیت بسیار بالایی برخوردار است و ما در هیچ کشوری چنین امنیتی را مشاهده نمی کنیم. آنان گفتند که در کشور ما که از کشورهای بسیار پیشرفته به شمار می آید، زن ها جرئت نمی کنند که پس از غروب آفتاب از خانه خارج شوند و در خیابان ‏ها قدم زنند. چندی پیش در روزنامه خواندم که در کشور آلمان رانندگان زن برای اینکه مورد تجاوز قرار نگیرند، مجسمه نیم‏ تنه انسانی را در کنار خود قرار می دهند، تا افراد فاسد تصور کنند آن رانندگان زن همراه دارند و از فکر تجاوز به آنها منصرف گردند. بنگرید با اینکه در کشوری چون آلمان همه لذت های مادی و حیوانی فراهم است، اما چون خوی حیوان صفتی و شهوت ‏پرستی افراد فاسد سیری‏ ناپذیر است، از آن لذت های حیوانی که در اختیارشان قرار دارد سیر نمی گردند و به فکر تجاوز و تعرض جنسی به دیگران می افتند و در نتیجه امنیت جنسی و روانی جامعه را سلب می گردانند.

پی نوشت ها :

۱٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۹۸، ح ۲۵٫
۲٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای جوشن صغیر.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

نگاهی ‏به ‏کتاب « حیاه ‏الامام ‏العسکرى (ع) » و پاسخ مولف

 مقاله اى که در پى می آید شامل دو بخش است:

۱) نقدى بر کتاب حیات الامام العکسری(ع);

۲) پاسخ مولف به آن نقد.

پیام حوزه از نقد آثارى که در حوزه معارف اسلامى منتشر می شود، استقبال می کند.

حیاه الامام العسکرى(ع)، محمد جواد طبسى، چاپ دوم، قم، مرکز انتشارات دفترتبلیغات اسلامى، ۱۳۷۴ .

شخصیت برجسته حضرت امام حسن عسکری(ع) همانند پدر بزرگوارش و حضرت امام جواد (ع)برخلاف امامان دیگر کم تر مورد توجه گویندگان و نویسندگان قرار گرفته است.

شخصیت امام حسن عسکری(ع) براى نسل امروز، آن قدر مبهم است که یکى از نویسندگان فضیلت امام حسن عسکری(ع) را تنها این دانسته که پدر حضرت بقیه الله، عجل الله تعالى فرجه الشریف،بوده است! چنین اهانتى، فاضل گرانقدر جناب آقاى محمد جواد طبسی را برآن داشته است تا تحقیق گسترده اى در زمینه تاریخ زندگانى امام عسکری(ع)بنماید که نتیجه آن، کتاب ارزنده و پر محتواى حیاه الامام العسکری(ع) است.

این اثر داراى جنبه هاى مثبت فراوان است. اولین جنبه آن، گستردگى کار مولف محترم و در عین حال پرهیز از قلم فرسایى است. نویسنده از زوایاى مختلف به زندگانی امام(ع) نگریسته است.

ویژگى دیگر این اثر، فصل بندى و دسته بندى مقبول مطالب است.

جناب آقاى طبسى، در تدوین این اثر موفق بوده است و خواننده پس از مطالعه آن به اعماق زندگانى امام یازدهم (ع) پى می برد. لکن معمولا هر اثرى بدون کم و کاست نیست و قابلیت اصلاح را دارد. لذا برآن شدیم تذکراتى را در این زمینه یادآورشویم:

الف) این اثر به تاریخ نقلى نزدیک تر است تا تاریخ تحلیلى، و نویسنده کم تر به تحلیل وقایع پرداخته است. اگر چه این تاریخ نقلى منبع قابل توجهى برای پژوهشگران است.

ب) در فصل دوم از باب دوم،تحت عنوان «الشیعه ومراکزهم فی عصره(ع)» سه شاهد درباره تمرکز شیعه در نیشابور آورده شده که هیچ کدام دلالت بر چنین مطلبى ندارند:

۱) از مناقب ابن شهرآشوب چنین نقل شده است:

انه اجتمعت العصابه بنیسابور و اختاروا محمد بن على النیسابورى، فدفعوا الیه ثلاثین الف دینار و خمسین الف درهم و الفى شقه من الثیاب و اتت شطیطه بدرهم صحیح و شقه خام… و قالوا:ادفع الى الامام ...».

خواننده اى که عبارت فوق را می خواند تصور می کند مقصود از امام، در این سندتاریخى، امام حسن عسکری(ع) است، در حالى که با مراجعه به مناقب ابن شهرآشوب روشن می شود که مقصود، امام موسى بن جعفر(ع) است و ربطى به زمان امام عسکری(ع) ندارد.

۲) شاهد دیگر، استقبال گسترده مردم نیشابور از امام رضا(ع) دانسته شده که این نیز ارتباطى با عصر امام حسن(ع) ندارد.

۳) شاهد دیگر این است که ابراهیم بن عبده نیشابورى از جانب امام یازدهم(ع)وکالت داشته است. هرچند این مطلب، قابل قبول است، اما معلوم نیست وکالت او، وکالت مالى بوده باشد.

در صفحه ۲۲۵ به بعد در مورد این که قم نیز زمان امام حسن عسکری(ع) مرکز شیعه بوده، دلایلى آورده شده که بیش تر آن ها قابل اعتماد نیست، از جمله:

۱) از معصومان: روایت شده که «لولا القمیون لضاع الدین ».

۲) امام صادق(ع) فرمود: «سلام الله على اهل قم، یسقى الله بلادهم الغیث، وینزل علیهم البرکات…».

۳) استدلال به روایت هایى که می گویند: در آینده، قم، مرکز دانش می شود.

دقت در سه استدلال فوق، نشان می دهد که هیچ کدام دلالت ندارند که قم در عصر امام حسن عسکری(ع) مرکز شیعه بوده است.

۴) استدلال به این که مرحوم حاج شیخ عباس قمى در فوائد الرضویه آورده است که در زمان على بن بابویه دویست هزار محدث در قم می زیسته اند.

در حالى که تعداد ساکنان قم در سال ۱۳۰۴ ش، ۳۵۰۰۰ تن بوده است. وقتى که هفتاد سال پیش ساکنان قم این تعداد بوده اند، آیا قابل قبول است که هزار سال پیش تنها دویست هزار محدث در قم می زیسته اند؟! سند آمار محدثان قم در زمان علی بن بابویه، ضعیف است. حاج شیخ عباس قمى این مطلب را از علامه محمد تقى مجلسى در شرح[ کتاب ] من لایحضره الفقیه نقل می کند که وى چنین می گوید:در کتابى دیدم که در زمان علی بن بابویه از محدثان، در قم، دویست هزار تن بودند.

چنان که ملاحظه می شود، علامه مجلسى این موضوع را از کتابى مجهول نقل می کند;در کتابى که به عنوان تاریخ تحلیلى نگاشته می شود نباید چنین مطلب بی اساسى نقل شود و اگر هم نقل می شود باید آن را مورد بررسى قرار داد و استبعاد آن را یادآورشد.

د) در موارد متعدد از ابراهیم بن عبده نام برده شده و در بعضى موارد همانندبرخى کتاب هاى دیگر به صورت «عبده » ضبط شده است، در حالى که «عبد» به ضمیر،وصل شده است و مرجع آن «الله » به معناى «عبدالله » است; زیرا لفظ «عبد»مونث ندارد. و تاءنیث آن «اءمه » است. از سوى دیگر، همیشه حرف قبل از تاتاءنیث، مفتوح است ولى این جا مضموم است.

ه ) به جاى این که نویسنده به منابع تاریخى معتبر اعتماد کند در یکى دو مورددیده می شود که آن چه بر سر زبان هاست، آورده است.

در صفحه ۲۲۵ بدون ذکر ماءخذ آمده است:

«استقبل الشیعه والموالون الامام على بن موسى الرضا استقبالا عظیما لم یرمثله;حینما مر على بلده نیسابور قاصدا مرو، و کتب عنه حوالى مائه الف انسان، الحدیث المعروف بسلسله الذهب ».

هنگامى که امام رضا(ع) به قصد مرو از نیشابور می گذشت، شیعیان و دوست داران امام على بن موسی الرضا(ع) از وى استقبال بزرگى کردند که همانند آن دیده نشده بود وحدود صد هزار نفر، حدیث معروف سلسله الذهب را به نقل از آن حضرت نوشتند.

چهار الى پنج نفر راوى، حضور امام رضا(ع) در نیشابور و کتابت حدیث سلسله الذهب را نقل کرده اند. از این تعداد، فقط یک روایت، از حضور جمعیت فراوان هنگام بیان حدیث سلسله الذهب حکایت می کند که در آن عدد ۲۴ هزار نفر است نه صد هزار.

صحت این روایت از چند جهت قابل خدشه است:

۱) اولین ضعف این حدیث این است که اربلى، مولف کشف الغمه نام کتابى را که درآن این حدیث را دیده، ذکر نکرده است و می گوید: «نقلت من کتاب لم یحضرنى اسمه الان…».

۲) این روایت حاکى است که براى ضبط حدیث سلسله الذهب،از ۲۴ هزار دوات استفاده شده است، حال اگر از هر دوات یک نفر استفاده کند معلوم می شود در آن محل ۲۴ هزارنویسنده حضور داشته اند.

با توجه به این که در آن زمان و زمان هاى بعد، مردم به حفظ احادیث توجه فراوانى می کردند و حضرت در میان جمعیت انبوهى حاضر شده که بعضى لباس خود راپاره می کردند و گروهى دیگر از هیجان، خود را به خاک می مالیدند و… چگونه قابل قبول است که تنها یک راوى از رقم انبوه جمعیت خبر دهد.

۳) مسلما در آن زمان، باسوادان، درصد کمى را تشکیل می دادند، در آن واقعه دست کم ده برابر این رقم، از بی سوادان بوده اند. اگر چنین خبرى صحیح باشد لازمه اش این است که در آن محل حداقل دویست تا سیصد هزار نفر حضور داشته اند. با این حال،چگونه ممکن است تنها دو نفر کلام حضرت را در آن جمعیت انبوه به دیگران برسانند؟

۴) مسلما کسى یک یک دوات ها را نشمرده است و چنین عددى تقریبى است. اما بایدتوجه داشت که اگر کسى بخواهد چنین آمارى را به صورت تقریبى بیان کند، به صورت هاى زیر می گوید: «بیست هزار یا بیست و پنج هزار یا سى هزار».

۵) سند این روایت ضعیف است; زیراابوعبدالله نیشابوری(۴۰۵۳۲۱ق)، نویسنده کتاب تاریخ نیشابور سندى را براى این حدیث ذکر نکرده است، و اگر هم ذکر کرده به مانرسیده است.

در ترجمه تاریخ نیشابور که در واقع ترجمه خلاصه آن است، این حدیث به صورت «التعظیم لامر الله والشفقه على خلق الله » ذکر شده است و می گوید: «این حدیث در افواه مشهور است ».

قابل ذکر است که محتواى حدیث سلسله الذهب از مسلمات مذهب شیعه است و این روایت از طرق دیگر نیز نقل شده است، اما این که حضرت چنین حدیثى را در میان جمعیت چند ده هزار نفرى نیشابور بیان کرده باشد، قابل اثبات نیست; خصوصا نقل صد هزار نویسنده که هیچ اساس تاریخى ندارد. ۱۷۸ در پایان ذکراین نکته لازم است که در مجموع، نویسنده محترم حیاه الامام العسکری(ع) در این گام،موفق بوده است و مطالعه این کتاب را به پژوهشگران توصیه می کنیم.

پاسخ مولف کتاب به نقد

ضمن قدردانى و تشکر از جناب آقاى احسانى که با مطالعه کتاب حیاه الامام العسکرى نظریات خود را یادداشت، و آن را به صورت نقد بر کتاب،در مجله وزین پیام حوزه درج کرده اند.

اینک نظر ایشان و خوانندگان را به چند نکته جلب می کنم:

۱) ایشان در موردب نقد نوشته اند:

«مولف سه شاهد در باره تمرکز شیعیان در نیشابور آورده که هیچ کدام دلالت برچنین مطالبى ندارد… و خواننده تصور می کند مقصود، امام حسن عسکری(ع) است ».

در پاسخ یادآورى می شود که نویسنده هرگز نخواسته بگوید که فرستادن محمد بن علی نیشابورى و استقبال مردم نیشابور، در دوره امام حسن عسکری(ع) است; زیرا روشن است و خواننده چنین فکرى نخواهد کرد، بلکه مولف در این صدد بوده تا از شواهد وقراین استفاده کند که این شهر داراى سوابق و ویژگى خاصى بوده، و مردم آن به خاطر علاقه اى که به اهل بیت: داشتند، حتى پیش از دوران امام عسکری(ع) مورد عنایت امامان قرار گرفته اند و دلیلش فرستادن آن همه اموال خدمت امام موسى کاظم(ع) ، واستقبال از حضرت امام رضا(ع) و فرستادن وکیل از طرف امام حسن عسکری(ع) بوده است.

و در بند۳ مورد ب آورده اند:

«این که ابراهیم عبده از سوى امام(ع) وکالت داشته، قابل قبول است، اما معلوم نیست وکالت وى، وکالت مالى بوده باشد».

گمان می کنم ناقد به بخش وکلاى آن حضرت مراجعه نکرده و یا دقت نفرموده اند; زیرااز فرمایش هاى صریح امام برمی آید که ابراهیم، مامور گرفتن وجوه از مردم نیشابوربوده است. با دقت بیش تر در جملات زیر، این مطلب کاملا روشن خواهد شد:

الف) امام(ع) در نامه اى که خطاب به اسحاق بن اسماعیل می نویسد، چنین خاطر نشان می سازد:

«فلیود حقنا الى ابراهیم بن عبده…»; باید حق ما را به ابراهیم بن عبده بپردازد.

ب) در نامه اى که امام به عبدالله بن حمدویه می نویسد، می فرماید:

«فقد بعثت لکم ابراهیم بن عبده لیدفع النواحى و اهل ناحیتک حقوقى الواجبه علیکم الیه »; ابراهیم بن عبده را نزد شما فرستادم تا مردم منطقه شما و نواحی اطراف، حقوق واجب مرا به او بپردازند.

ج) هم چنین در نامه اى که به شیعیان می نویسد، چنین یادآور می شود:

«و کتابى الذى ورد على ابراهیم بن عبده بتوکیلى ایاه و قبض حقوقى من موالیناهناک… و لیخرجوا من حقوقى و لیدفعوها الیه ».

آیا جملات فوق که در نامه هاى امام(ع) آمده، نشانگر این نیست که ابراهیم در قبض حقوق، وکالت داشته؟

از این ها گذشته اصل وکالت در چنین مواردى ظهور در اخذ وجوه دارد و حمل بروکالت دیگر، محتاج به قرینه است.

۳) نویسنده در مورد ج می نگارد:

«در این که قم در زمان حیات امام حسن عسکری(ع) مرکز شیعیان بوده، دلایلى آورده شده که بیش تر آن ها، قابل اعتماد نیست ».

بسیار به جا بود که این جا هم با توجه به تمام شواهد و قراین قضاوت می کردند;زیرا اولا، اگر از نامه حضرت امام صادق(ع) به عیسى بن عبدالله برنیاید که تمام اهل قم مشمول چنین سلامى بوده اند، لااقل غالب مردم قم چنین بوده اند. ثانیا، قم به خاطر این که پناهگاهى براى پیروان اهل بیت:

بوده همیشه مورد حمله و تعرض حکومت هاى غاصب بوده است.

از جمله این که در زمان امام حسن عسکری(ع) موسى بن یغا، با سپاه خود به قم حمله ور شده و مردم را مورد آزار و اذیت قرار داد که امام براى دفع ظلم از آن هادعایى طولانى می فرستد.

ثالثا، وجود این همه عالمان و محدثان که نام شان هر صفحه اى از کتاب هاى رجال وتراجم را زینت داده، آیا دلیل براین نیست که مردم قم در همان دوره از پیروان صدیق اهل بیت: بوده اند؟

۴) ناقد از آمار دویست هزار نفرى محدثان در قم شگفت زده شده و گفته است:

«این آمار صحیح نیست زیرا در سال ۱۳۰۴ آمار مردم قم، ۳۵ هزار نفر بوده اند».

پاسخ می دهیم این خود قیاسى است مع الفارق; زیرا ممکن است در آن زمان به دلایلی مردم قم ده ها برابر سال ۱۳۰۴ بوده اند و در زمان هاى بعد به دلایل دیگرى هجرت کرده اند، چنان که بعضى از مورخان بدان اشاره کرده اند.

جهت اطلاع بیش تر، به تاریخ قم ترجمه حسن بن على قمى و مقدمه آقاى دوانى برتاریخ قم (نوشته آقاى ناصرالشریعه) می توان مراجعه کرد.

۵) این که نوشته اند:«ابراهیم بن عبده با تاء آمده در حالى که «ه » در این جا، ضمیر است و نبایدابراهیم بن عبده گفت ».

پاسخ می دهیم که این «ه » ضمیر نیست، بلکه تاء تاءنیث است همانند طلحه.

۶) اما نقد ایشان بر استقبالى که مردم نیشابور از امام رضا(ع) کرده اند و به گفته ایشان این آمار صحیح نیست، پاسخ می دهیم: اولا، بحث در باره حدیث سلسله الذهب نبوده که ناقد، ین بحث را به میان کشیده است، بلکه خواسته ایم قراین وشواهدى بر تمرکز شیعیان در نیشابور بیاوریم.

ثانیا، اگر مقصود ایشان این است که آمار صد هزار نفر استقبال کننده مستندنیست، نقد ایشان، به جاست، زیرا مدرکى برآن نقل نشده است و اگر مقصود این است که چنین استقبالى از حضرت نشده، می گوییم: همان گونه که خود ایشان در بررسى این حدیث از اربلى نقل کرده که فقط ۲۴ هزار راوى در آن جا بوده، و متاسفانه کلمه «دوی » را نیز در ترجمه نیاورده، که با توجه به این کلمه و این که همه مردم در آن زمان سواد نوشتن را نداشتند و بدون شک بی سوادان نیز حضور داشته اند، عدداستقبال کننده ها را اگر بیش از این نگوییم، لااقل همین قدر بوده است.

بدین جهت مطلب اغراق آمیزى گفته نشده، گرچه سندى برآن ارایه نشده است.

۷ ناقد اشکال هاى دیگرى نیز بر کتاب دارد از قبیل این که کتاب، تاریخ نقلی است نه تحلیلى و… که داورى درباره آن ها را به خوانندگان واگذار می کنم.

۸) ضمن ارج گذارى به تلاش ناقد، توجه آن عزیز را به تامل و تعمق هر چه بیش تر وخوددارى از شتاب زدگى و تعجیل در نتیجه گیرى جلب می کنم تا همواره حریم نقد استواربماند.

در پایان با اعتراف و اذعان به این که هیچ نوشته اى خالى از نقص نیست،امیدوارم این کتاب همواره مورد نقد و نظر محققان و پژوهشگران و صاحب نظران قرارگیرد و ما را از نظریات سودمند خود جهت اصلاح و بررسى مجدد در چاپ هاى بعدی بهره مند سازند. و من الله التوفیق.

سید صادق احسانى – محمد جواد طبسى

منبع :پیام حوزه ، تابستان ۱۳۷۶، شماره ۱۴

نقش اهل بیت(ع) و شیعیان در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی

نقش اهل بیت(علیهم السلام) و شیعیان در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی به نظر می رسد اسلام که داعیه دار کامل ترین دین الهی برای سعادت بشر است؛بایستی بتواند همه ابعاد زندگی مادی و معنوی انسان را پوشش داده و از چیزی فروگذار نکرده باشد؛اما چه شده که اکنون مسلمین و امت های اسلامی با برخورداری از دینی جامع و متکامل،این چنین در ضعف و فرودستی به سر می برند.تسامح مسلمانان در ثبت و ضبط دستاوردهای علمی و فرهنگی خود،سرخوردگی و خود باختگی متفکران اسلامی در برابر اندیشه های نوگرایانه غرب،انکار برتری های علمی و فرهنگی مسلمین توسط غیرمسلمانان و بالاخره باورداشت درجه چندم بودن ملتهای مسلمان به واسطه القائات بیگانگان؛از مصادیق و علل این ظلم عظیمی است که در حق اسلام و مسلمین رفته است. در این مقاله برآنیم تا با نیم نگاهی به سیر تکون فرهنگ و تمدن اسلامی،به بیان نقش برجسته مسلمین- بالاخص اهل بیت(علیهم السلام)و شیعیانشان- در شکل گیری فرهنگ،تمدن و دانش بشری بپردازیم.

مقدمه

هجوم فکری غرب برای استحاله فرهنگی مسلمانان،زمینه دست درازی و هجمه سرزمینی بیگانگان را فراهم کرد و استعمار همه جانبه ملتهای مسلمان را به وجود آورد.این امر– صرف نظر از عوارض آن- همچون شوکی بر پیکره جهان اسلام،سبب شد تا امواجی حیاتی در جهان اسلام به وجود آید و تلاشهای مستمری از سوی دلسوزان و متعهدان مسلمان برای بیداری مسلمین از این خواب گران آغاز گردد.این سلسله حرکات پیوسته تاریخی نهضتی را با نام «بیداری اسلامی» یا «دعوت به بازگشت به اسلام» صورت داد تا مسلمانان را نسبت به سرمایه های عظیم مادی و معنوی خود و میراث گرانبهای باقی مانده از نسلهای گذشته آنان آگاه گرداند.در این راستا مواضع مختلفی شکل گرفت که ماهیت هر یک با دیگری متفاوت می نمود و نام های گوناگونی نیز در این جریانها مورد استفاده قرار گرفت:اصلاح طلبی،سلفی گری،بازگشت به خویش،نوگرایی،بیداری اسلامی و… .

بیدارگران اسلامی کوششهای فراوانی را برای بازگرداندن خودباوری به امم اسلامی و افشای غارتگری های انجام شده نسبت به سرمایه های علمی و فرهنگی مسلمین را آغاز کردند و در سایه این مجاهدتها نشان دادند که بسیاری از آنچه اکنون غرب در اختیار دارد،برگرفته از علوم و معارف خود آنهاست.چنانچه کنکاشی در سیر تکون فرهنگ و تمدن اسلامی از گذشته تا کنون داشته باشیم؛خواهیم دید که مسلمین در طی گذر از مراحل مختلف،علاوه بر افزودن بر غنای علوم زمان،خود مبدع بسیاری علوم دیگر بوده اند و در بسیاری از علوم جدید که غرب مولد آن بوده نیز گوی سبقت را از غربیان ربوده و پیشتاز این عرصه ها شده اند.

برخی بر این باورند که رشد و توسعه فرهنگی مصادف با ظهور اسلام را نمی توان به فرهنگ اصیل اسلامی مستند نمود چرا که مسلمانان در صدر اسلام و پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)التزام عملی و پایبندی لازم به اسلام را نداشته اند و مسلما چنین افرادی نمی توانستند پایه گذار چنین فرهنگی در دنیای بشری باشند.اینان معتقدند این فرهنگ و تمدن به وسیله افرادی شکل گرفته که دارای گرایش های اسلامی بوده و به دین اسلام گرویده بودند و گرنه از میان خود مسلمانان و جامعه اسلامی چنین حرکتی صورت نگرفته است.اما در پاسخ چنین ادعای باطلی می توان گفت: چرا از این تمدن برخواسته از حجاز،پیش از اسلام خبری نبود؟ و یا چرا شخصیت های شهیر و درخشانی مثل ابوعلی سینا،فارابی و دیگران پیش از اسلام ظهور نکردند؟ در ثانی برخی از مظاهر تمدن – مثل سبکهای معماری اسلامی- تنها بر اساس آموزه های فرهنگ اسلامی معنا می شوند و آموزه های دین اسلام نیز بر رشد و توسعه فرهنگ انسانی تاکید داشته و به نیازهای مادی و معنوی انسانها بیشترین توجه را مبذول می داردکه اینها همگی از پشتوانه های ایجاد فرهنگ و تمدن اسلامی به شمار می آیند(1).

عوامل موثر در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی:

عوامل مختلفی در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی تاثیر داشته و توانسته اند در کنار یکدیگر مجموعه فرهنگ و معارف اسلامی که متشکل از آیینها و باورهای اسلامی است را ارائه نمایند:

الف)عوامل درون دینی:

1) رابطه انسان، خدا و هستی: در این ساحت،نگاه اسلام به خدا،انسان و هستی،نگاهی بی بدیل بوده که فلسفه خلقت و زندگی را متفاوت از دیگران می بیند که به تبع آن،انسان شریف و صاحب کرامت به عنوان مظهر خدا و محور خلقت،در شناسایی جهان پیرامون خود دستآوردهایی عمیق و متمایز از دیگران ارائه خواهد کرد.

2) خردورزی: از نظر قرآن وظیفه شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله)و مومنان این است که حقیقت دین را با استدلال برای مردم تشریح کنند(2).بدیهی است که اسلام آزادی در پذیرش دین و سفارش به تعقل در امورات آن را سر لوحه دستورات خود قرار داده و هیچ گاه دیدگاه های خود را بر مردم تحمیل نمی کند که مستشرقین نیز خردمندانه بودن آیین محمد(صلی الله علیه و آله) را اصلی ترین عامل در گسترش زود هنگام آن دانسته اند(3).

3) علم آموزی: حجم عظیمی از آنچه در آیات و روایات درباره فضیلت علم،توصیه به تعلیم و تعلم، جایگاه عالمان در اسلام و اهمیت کتاب و کتابت آمده است،گواه بزرگی بر نقش اسلام در شکل گیری فرهنگ و تمدن عظیم بشری در قرون گذشته است.

4) نوع آموزه های دینی: سادگی،جامعیت،جاودانگی و فطری بودن آموزه های دینی؛مقبولیت خاصی را در دل مسلمانان به وجود آورد که به خودی خود سرعت رشد و گسترش فرهنگ دینی اسلام را فزونی بخشید.

5) سیره عملی مسلمین: از عوامل مهم و تاثیر گذار بر نفوذ فرهنگ اسلام در دیگر جوامع،اعتقاد عملی مسلمانان(رهبران،حاکمان و پیروان)به آموزه های الهی دین بود و نمی توان آن را حاصل جنگ و قدرت قهری فتوحات اسلامی دانست؛در واقع عامل انسانی هر حرکتی است که نقش اول را در پیشبرد آن حرکت ایفا می کند و شاید یکی از موثرترین عوامل نفوذ و گسترش اسلام در طی فتوحات اسلامی،حسن سلوک،ساده زیستی و نیک رفتاری مسلمانان با دیگران بود که بیش از هر چیز دیگری اثرگذار بوده است.

ب)عوامل برون دینی:

1) رفع نقاط ضعف و جذب نقاط مثبت دیگر تمدن ها: فرهنگ برخواسته از اسلام به سبب بروز و ظهور از یک سرزمین خشک و سوزان با مردمی بادیه نشین و بدوی،به خودی خود قدری از دیگر فرهنگها متمایز بود ولی در عین حال آمیزه ای شد متاثر از آنها؛به گونه ای که عناصری را از فرهنگ و تمدن یونانی،هندی و ایرانی جذب و فرهنگی جدید و متکامل با سیمایی مخصوص ارائه نمود؛تمدن و فرهنگی که زیر بنای آن برساخته از آموزه های اصیل دینی بود.

2) نهضت ترجمه: با استقبال اسلام از دیگر اندشه ها و گشودن آغوش باز به روی علوم مختلف دیگر مناطق،جریان عظیمی در شکل گیری علوم در جهان اسلام شد که از آن با نام «نهضت ترجمه» یاد می کنند.اولین گام در این راه،ترجمه آثار تمدنهایی چون یونان،روم،ایران و هند بود که دارای بالاترین پیشرفتهای علمی و فرهنگی آن زمان بودند و در اندک زمانی با یادگیری زبانهای بیگانه به عنوان فنی نادر و پر ارزش؛اشتیاق به ترجمه متون علمی و آگاهی از علوم مختلف بالا گرفت و با تاسیس «بیت الحکمه»ها،هر آنچه از علوم در دسترس بود گردآوری و ترجمه شد و در اختیار دانشمندان اسلامی قرار گرفت.البته این نهضت پس از دو قرن رو به افول نهاد؛چرا که منابع غیر عربی،دیگر چیزی برای ارائه نداشتند و سطح رشته های علمی به سطحی بالاتر از سطح آثار ترجمه شده رسیده بود(4).بسیاری از مورخان بر این باورند،مسلمانان در طی این فرآیند،مهمترین نقش را در انتقال علوم به غرب ایفا کردند؛چرا که آنها با ترجمه علوم از یونانی به عربی،دانش بشری را به مدت چند قرن در خود نگه داشته و در نهایت پس از دوران رنسانس و پیدایش نهضت ترجمه علوم از عربی به لاتین،علوم و معارف نزد خود را به غرب باز پس دادند.در واقع مسلمانان میراث دارانی امین،برای فرهنگ و تمدن غرب بودند؛کما این که بر غنای آن نیز افزودند(5).

3) شکل گیری مراکز و نهادهای علمی: با شکل گیری جامعه اسلامی و تکامل نظام اجتماعی آن،به تدریج نهادها و مراکز آموزشی به و جود آمدند که نقش مهمی در شکل گیری و گسترش علوم و فنون مختلف داشت.نخستین این مراکز که به طور اختصاصی به مباحث علمی ومطالعاتی می پرداخت؛«بیت الحکمه» بود که محل تجمع دانشمندان و به ویژه مترجمانی بود که کتاب های علمی و فلسفی را به عربی و سریانی ترجمه می نمودند؛اولین آنها بیت الحکمه بغداد بود که بیشتر به فلسفه،علوم ریاضی و علوم طبیعی می پرداخت.از جمله مراکز دیگر دارالعلمها بودند که به نوعی کتابخانه های عمومی به حساب می آمدند و مجموعه ای از کتب گردآوری شده در علوم مختلف در آنها موجود بود؛مانند دارالعلم فاطمیون در مصر و دارالعلم موصل.از دیگر مراکز علمی،نظامیه ها بودند که محل تعلیم و تربیت بوده و به نوعی حکم مدرسه و دانشگاه را -به عنوان یکی دیگر از پایگاه های تاسیس کتابخانه در کشورهای اسلامی- داشتند که از جمله مدارس مشهور می توان نظامیه بغداد و نیشابور را نام برد.

شایان ذکر است که از مهم ترین و اولین مراکز علمی و آموزشی در اسلام،مساجد و از صدر اسلام بیشتر امورات دینی و اجتماعی مسلمین در مساجد رسیدگی می شد و حلقه های درس ائمه(علیه السلام)و شاگردان ایشان نیز در مساجد برپا بود.حتی پس از ساخت و توسعه مدارس،مساجد جنبه تربیتی و آموزشی خود را حفظ نمودند.برخی مساجد مانند مسجد اموی دمشق و مسجد جامع الخطیب اصفهان،علاوه بر تشابه در نقشه معماری با مدارس،گاهی کلاسهای درس نیز درآنها تعبیه شده بود و شامل کتابخانه هایی نیز بودند.

سهم اهل بیت(علیهم السلام)در پیدایش و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی

تاریخ اسلام که با دعوت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)آغاز شد؛ نقطه آغازین تکون فرهنگ و تمدن اسلامی است.پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) برای جایگزینی فرهنگ جدید اسلامی به جای فرهنگ عرب جاهلی با مشکلات زیادی روبرو بود،از طرفی بروز مشکلات داخلی نیز نگذاشت تا پایه های این فرهنگ-آن چنان که شایسته بود- به صورت فراگیر مستحکم شده و به سرزمین های دیگر منتقل گردد؛اما به لحاظ کمال دین و فرهنگ نویی که به جامعه انسانی عرضه می کرد،این دین توانست در طول زمان به نیازهای جوامع بشری پاسخ دهد و منبعی جامع برای احتیاجات مادی و معنوی آنان باشد.با تشکیل حکومت اسلامی در مدینه،نخستین گام در مدنیت اسلامی نیز برداشته شد و با گسترش اسلام و در طی فتوحات اسلامی در سده های بعد، مرز این فرهنگ و تمدن،مرزهای حجاز را نیز درنوردید.

از آنجا که در ادامه رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله)،ولایت و امامت مطرح شد تا خط سیر سرچشمه های این فرهنگ و تمدن،در جامعه اسلامی و دیگر جوامع تسری یابد؛ائمه اهل بیت(علیهم السلام)به عنوان پیشگامان حرکت اسلامی و داعیه داران فرهنگ اصیل دینی،به دلیل درک عمیق و دقیق از ارکان فرهنگ اسلامی و با تفسیر صحیح آنها،علاوه بر تقویت پایه های فرهنگ اسلامی،آن را از تحریف و انحراف مصون داشته و با تعلیم علوم نزد خود و تربیت شاگردانی ممتاز در علوم و فنون زمان،بر غنای آن افزودند.در رأس این حرکت امامان معصوم(علیهم السلام)،امام امیرالمومنین(علیه السلام)،قرار داشت؛شخصیتی که نه تنها در طول دوران حیات خویش،بلکه در زمان حیات حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)نیز رتبه ای ممتاز داشت و در پایه گذاری علوم اسلامی نقش به سزایی ایفا نمود.فرزندان علی(علیهم السلام)نیز به پیروی از ایشان،تداوم بخش این نهضت عظیم فرهنگ ساز بودند که این نقش را در زمان صادقین(علیه السلام)و امام رضا(علیه السلام)برجسته تر از دوران دیگر ائمه می بینیم. در ادامه مسیر نیز پیروان ایشان بر این امر اهمام گماشته و در راه بسط و ترویج فرهنگ و معارف اسلامی نقش به سزایی ایفا نمودند که در ادامه تلاش ها و مجاهدت های ائمه اهل بیت(علیهم السلام)بوده است. وجود بی شمار علمای شیعه – به عنوان شاگردان و رهپویان مکتب اهل بیت(علیهم السلام)- در علوم مختلف،نشانگر سهم برجسته و قابل توجه مکتب تشیع در پیدایش و بسط علوم و معارف اسلامی است.

طبقه بندی علوم

نوع نگاه دانشمندان مسلمان به علوم،متمایز از نگاه غیر مسلمانان بود؛ از این رو دانشمندان جهان اسلام در پی تعریف دسته بندی جدیدی در علوم و دستیابی به معارفی بالاتر برآمدند. که دستآورد آن رشته های متعدد علمی است که تا کنون پا برجاست.نگاهی به سیر تکون این طبقه بندی ها،حاکی از نوعی نگاه ماورایی به علوم و همچنین نشان دهنده اهمیت موضوع و محتوای آن علوم نیز می باشد:

  1. دانشی که به سبب اهمیت بر دیگر دانش ها ارجحیت دارد؛مانند علم دین نسبت به پزشکی.
  2. دانشی که واسطه ای است برای رسیدن به دیگر دانش ها؛ مثل علم منطق نسبت به فلسفه.
  3. تقدم بخشی از یک علم بر دیگر بخش ها؛مثل تقدم صرف بر نحو در ادبیات عرب.
  4. مقدمه بودن یک علم برای درک بهتر دیگر علوم؛مثل خواندن ریاضیات برای درک بهتر فلسفه.

از نخستین دانشمندان اسلامی که به طبقه بندی علوم پرداخته،فارابی است که در کتاب «احصاء العلوم» خود به بیان جزئیات و شاخه های علوم پرداخته است.وی در این دسته بندی از نظمی منطقی و فلسفی پیروی نموده و هدف خود از این کار را فهرست نمودن علوم زمان خود اعلام نموده است؛در حالی که عملا با این دسته بندی،به نوعی اهمیت علوم را نشان داده اند(6).خوارزمی نیز در کتاب «مفاتیح العلوم» خود نوعی طبقه بندی ارائه نموده که در آن علوم در دو دسته شرعی(اسلامی)و غیر شرعی(غیر اسلامی)آمده است.وی علومی را که در فرهنگ و تمدن اسلامی به وجود آمده اند؛علوم اسلامی و علومی را که در دیگر تمدن ها(ایران و یونان و هند و…)به وجود آمده اما مسلمانان نیز در آن نقش داشته اند؛ در علوم غیر اسلامی طبقه بندی نموده است.وی از نظم منطقی استفاده نکرده و تنها بر مبنای موضوع و هدف علوم دسته بندی خود را انجام داده است(7).

در تقسیم بندی علوم ملاک های مختلفی را در نظر گرفته می شود؛اما مجموع این دسته بندی ها از پنج حالت کلی زیر خارج نیست(8):

1- به دو دسته نظری و عملی تقسیم می شوند که این طبقه بندی متاثر از فلسفه یونان است.علم نظری(حکمت نظری)خود سه دسته است:علوم الهی،علوم ذهنی،علوم طبیعی.علم عملی(حکمت عملی) نیز بر سه دسته است:علم اخلاق،علم تدبیر،علم سیاست.

2- به سبب وسیله قرار گرفتن برای رسیدن به هدفی دسته بندی می شوند؛اهم و مهم.

3- به جهت خاستگاه و منشا به دو دسته اسلامی و غیر اسلامی نیز قابل تقسیم است.

4- شرعی که شامل علوم شریعت و منقسم بر اصول(قرآن و سنت)،فروع(فقه)،مقدمات(صرف و نحو)و متممات(رجال و درایه)است و غیر شرعی،علوم عقلی محض هستند؛مثل ریاضیات.

5- عقلی و نقلی نیز نوع دیگری از طبقه بندی در علوم است.

علوم و معارف اسلامی

ما در این بررسی علوم را در دو دسته اسلامی و غیر اسلامی مورد بحث قرار داده و در علوم غیر اسلامی،علوم جدید را نیز مطرح خواهیم نمود. منظور از علوم و معارف اسلامی،آن دسته از علومی است که موضوع آن مبنای تشکیل فرهنگ اسلامی است و یا مقدمه این علوم است.این علوم عبارتند از:علوم قرآن(تفسیر،لغت،قرائت و…)،علوم حدیث(رجال،درایه و…)،علم کلام،فقه و اصول،اخلاق،فلسفه و…..در ادامه به برخی از این علوم اشاره خواهد شد.

الف)علوم قرآن: از گذشته تا کنون کتاب های فراوانی درباره مجازات قرآن،لغات مشکله،نقطه ها و شکل قرآن،متشابهات،فضایل قرآن،ناسخ و منسوخ،شان نزول آیات،احکام و تاریخ قرآن و…نوشته شده است.می توان گفت که در این نهضت عظیم قرآنی علی بن ابیطالب(علیه السلام)و شیعیانشان پیشگام بوده اند.اولین کسی که قرآن را نوشته و جمع آوری نموده امیر المومنین علی(علیه السلام)بوده و اولین کسی که قرآن را نقطه گذاری نموده”ابوالاسود دتلی” یکی از اصحاب امیرالمومنین(علیه السلام)بوده است.همچنین اول کسی که در علم قرائت،معانی و توضیح لغات مشکله کتاب نوشت ” ابان بن تغلب” صحابی امام چهارم بود و نخستین کتاب فضایل قرآن را ” ابی بن کعب” صحابی معروف و از شیعیان امیر المومنین(علیه السلام)نوشته است.اولین کتاب در مجازات قرآن را نیز ” فرا” نحوی معروف که یک شیعه ایرانی است،نوشته است و نخستین کسی که در احکام قرآن کتاب تالیف نمود” محمد بن سائب کلبی” شیعه و اولین تفسیر قرآن را ” سیعید بن جبر” شیعی تالیف نموده است(9).

  1. قرائت: از آنجا که قرآن در آن زمان بی نقطه و بدون اعراب نوشته می شد و همچنین لهجه های مختلفی میان قبایل مختلف وجود داشت؛رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،نحوه قرائت آن را از همان زمان نزول به صحابه تعلیم فرمودند و آنان نیز به دیگران آموختند؛بنابراین این علم همزاد با نزول قران است.در واقع پایه گذار علم قرائت پیامبر(صلی الله علیه و آله)بوده اند؛زیرا ایشان امر به صحت قرائت و زیبایی صوت در خواندن قرآن می نمودند.پس از علی بن ابیطالب(علیه السلام)،عبدالله بن مسعود و ائمه(علیه السلام)،از جمله امام سجاد(علیه السلام)،جزء قاریان خوش صوت قرآن بوده اند.اولین کسی که قرآن را با الحان موجود در زمان حاضر قرائت نموده،عبیدالله بن ابی بکر ثقفی معروف به ابن حاتم است که جزء طبقه سوم تابعین و قاضی بصره بوده است. اختلاف در قرائات به سبب اختلاف در روایات رسیده از پیامبر(صلی الله علیه و آله)است و در هر یک از بلاد اسلامی قرائت یکی از قراء پذیرفته شد و در نتیجه پنجاه قرائت- که مشهورترین آنها قرائت سبعه است- پدیدار شد(10).بعضی پنداشته اند اول کسی که در علم قرائت کتاب تالیف کرد “ابوعبید قاسم بن سلام”(م224)بوده در حالی که پیش از او “حمزه بن حبیب”(م156)یکی از قراء سبعه و پیش از او نیز ” ابان بن تغلب”(م141)یکی از شیعیان و یاران امام سجاد(علیه السلام)بوده است که در این زمینه کتاب نوشته است(11).
  2. تفسیر: در زمان رسول خدا چون مردم از شان نزول ایات اگاهی داشتند و همچنین قرآن به زبان مادری آنها نازل شده بود،از این رو کمتر دچار مشکل در فهم قرآن می شدند.ولی بعدها احتیاجات فراوان به احکام الهی و فهم حقایق آن نیاز به تعمق بیشتری داشت که علم تفسیر را به وجود آورد. اگر بخواهیم بدانیم اولین مفسر قرآن چه کسی بوده است،بی تردید نام پیامبر(صلی الله علیه و آله)و علی(علیه السلام)می درخشد؛در واقع تفسیر امام علی(علیه السلام)را باید سرآغاز تفسیر عقلی از قرآن کریم دانست.امامان معصوم(علیهم السلام)،نیز به پیروی از پدر بزرگوارشان-علی(علیه السلام)- همواره به تفسیر قرآن اشتغال داشته اند ولی متاسفانه کتاب تفسیری از ایشان باقی نمانده است،بلکه تنها روایات بی شماری از انان-خصوصا امام باقر و صادق(علیه السلام)- در کتابهای تفسیری شیعه باقی مانده است که بیشتر آنها در تفسیر قمی و مجمع البیان گردآوری شده است.از امام علی(علیه السلام)و فرزندانشان که بگذریم،می توان از صحابی ای چون:ابن عباس،ابن مسعود،ابن ابی کعب و جابر بن عبدالله انصاری در شرح و بسط علم تفسیر نام برد.ابن ندیم در کتاب الفهرست اسامی بیش از چهل تن ازصحابی و تابعینی که تفسیر نگاشته اند را آورده است(12).

در پیدایش و گسترش علم تفسیر،مفسرین از روش ها و اسلوبهای مختلفی استفاده نمودند که مهمترین آنها عبارتند از:

– تفسیر قرآن به قرآن:این روش مبتنی بر کمک گرفتن از برخی آیات قرآن کریم برای فهم و تبین دیگر آیات است.گفته می شود این روش همان روش تفسیری پیامبر(صلی الله علیه و آله)و اهل بیت(علیهم السلام)بوده است و این روشی است که قرآن خود برای فهم آیاتش ما را بدان راهنمایی نموده است.

– تفسیر اجتهادی: این روش نیز مبنای قرآنی دارد و به بیان علامه طباطبایی سیصد آیه ای که در قرآن بر تعقل و تفکر تاکید می نماید برای کشف معانی آیات قرآن است.

– تفسیر موضوعی:مفسر برای تبیین یک موضوعی خاص آیاتی از قرآن را که از نظر معنایی با هم مرتبط هستند را استخراج و در کنار هم به عنوان دیدگاه قرآن راجع به آن موضوع مطرح می کند.

تفسیر تطبیقی،عصری،تاریخی،فلسفی،ادبی،نقلی،هدایتی و تربیتی،کلامی،رمزی و عرفانی نیز از انواع دیگر تفسیر است(13).گفته می شود اولین تفسیر مدون قرآن مجید،روایاتی بوده که در شرح برخی آیات وارد گردیده و در این باره عبدالله بن عباس(ابن عباس)،شاگرد امیرالمومنین(علیه السلام)در تفسیر،را نخستین مدون تفسیر دانسته اند و آثار زیادی را به وی نسبت می دهند که بیشتر آنها از شاگردان اوست(14)؛اما در نزد اهل سنت و بیشتر شیعه «سعید بن جبیر» شیعی،از شاگردان ابن عباس،به عنوان اولین مفسر نامبردار است و تفسیر وی که بیشتر جنبه لغوی و تاریخی دارد از مهم ترین منابع در حوزه تفسیر به شمار می رود(15).

  1. ادبیات: منظور از ادبیات صرف،نحو،معانی،بدیع،عروض،لغت و…است و جزء علومی است که به لحاظ اهمیت در دسته علوم مقدماتی قرار می گیرد؛یعنی مقدمه ایست برای یادگیری دیگر علوم و به خودی خود هدف یادگیری نیست.

– لغت:اول کسی که در “علم اللغه” کتاب نوشت “ابوعبدالرحمن خلیل بن احمد”(م170)معروف به «عروضی» و از شاگردان امام جعفر صادق(علیه السلام)است.بعد از وی،” ابن سکیت”،” مبرد” – با کتاب الکامل-  “ابن درید” – با کتاب جمهره اللغه-  می باشند.

– صرف:نخستین کسی که علم صرف را وضع کرد،”ابو مسلم معاذ الهراء”(م 187)،شاگرد امام صادق(علیه السلام)بوده است.بعد از وی نیز ابو عثمان مازنی کتاب مستقلی به نام “التصریف” را نگاشت.(16).

– نحو:همه اتفاق نظر دارند که واضع و موسس علم نحو امیرالمومنین(علیه السلام)بوده که کلیات این علم را به “ابوالاسود دئلی” آموخته است و وی هم به دیگران اموخته است(17).

– شعر:اگر چه ظاهرا اسلام به شعر و شعرا روی خوشی نشان نداده است،اما شعری که اموزنده و حکمت آمیز باشد،نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح و مقبول اسلام نیز هست.از همان ز مان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و پس از ان در زمان اهل بیت(علیهم السلام)،می بینیم که شعرایی که در شعرهایشان معانی اخلاقی و علمی و حماسی وجود داشته مورد عنایت و تکریم بوده اند و برخی همچون فرزدق،شاعر خاص اهل بیت(علیهم السلام)نیز بوده اند.

  1. حدیث: علم حدیث در کنار قرآن،پایه نخست علوم اسلامی است و به عنوان دومین منبع علوم اسلامی است.از آنجا که سنت نبوی در قالب احادیث عرضه می شد،این علم تاثیر چشمگیری در توسعه علومی چون:تاریخ،ادبیات،کلام و فلسفه گذاشت.اگر چه از زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،همه مسلمین به حفظ و جمع آوری حدیث اهتمام داشتند اما خاندان پیامبر و پیروانشان در کتابت و تدوین آن پیشگام بوده و عامه به سبب نهی خلفا از کتابت حدیث و به بهانه این که پرداختن به حدیث جای قرآن را نگیرد؛در این امر کوتاهی نمودند.

 این نهی در زمان عمر بن عبدالعزیز شکسته شد و به کتابت حدیث آغاز گردید.نخستین کسی که در اهل سنت به کتابت حدیث پرداخته “ربیع بن صبیح”(م160)و “سعید بن عروبه”(م 156)است.اما در شیعه از همان زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به این امر پرداخته شد.در “صحیح” مسلم و “فتح الباری” ابن حجر آمده که امیر المومنین(علیه السلام)،فزندش امام حسن(علیه السلام)،انس بن مالک،عبدالله بن عمرو بن عاص و دیگران بر خلاف برخی صحابه کتابت حدیث را پسندیده می دانستند.(18).

اولین کتاب حدیثی شیعه،کتابی است به املاء رسول خدا و خط علی(علیه السلام)،که به نام “صحیفه” یا “جامعه” مشهور است و دیگری کتابی است به نام “مصحف فاطمه(س)”.این دو کتاب نزد امامان ما(علیه السلام)موجود بوده و گاهی مسائل خود را با استناد به آنها استدلال می کرده اند.گویا حضرت علی(علیه السلام)نیز کتابی مربوط به دیات داشته که معمولا همراه ایشان بوده است.

کتاب ابورافع،غلام آزاد شده پیامبر(صلی الله علیه و آله)-السنن و الاحکام و القضایای امیرالمومنین(علیه السلام)- نخستین کتاب حدیثی است که در سنن،احکام و قضایا نوشته شده است.بعد از وی کسانی چون:سلمان،ابوذر،اصبغ بن نباته،ابن ابی رافع،حرث بن عبدالله،میثم تمار،ربیعه بن سمیع و عبیدالله بن حر قرار می گیرند که تالیفاتی در حدیث،قضاوت های امیرالمومنین(علیه السلام)،خطابی،گفتگوها و مناظره های حضرت داشته اند.

در طبقه بعد “زبور آل محمد(علیه السلام)” یا “صحیفه سجادیه” قرار دارد و همچنین تالیفاتی از جابر بن یزید جعفی،زید شهید،حسن بن ثور و زیاد بن منذر.در زمان صادقین(علیه السلام)که فضای جدیدی برای نشر معارف الهی ایجاد شده بود،این دانش سیر صعودی پیدا کرد و حدود هفت هزار رساله و کتاب نوشته شد که از آنها اصول اربعمأه به وجود آمد که مصدر جوامع حدیثی بعدی گردید به دنبال علم حدیث،برای شناخت احادیث جعلی از صحیح،علم درایه و رجال به وجود آمد که شیعه در این دو علم نیز پیشتاز بود.

  1. فقه: در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،نسل اول عالمان اسلامی،محدثان بودند که کمتر به استنباط احکام شرعی بر اساس قرآن و حدیث می پرداختند و مسائل از شخص ایشان سوال می شد.و لی پس از رحلت ایشان(صلی الله علیه و آله)،این استنباط(اجتهاد در کتاب و سنت)ضرورت پیدا کرد.نیازمندی های اجتماعی،سیاسی و اقتصادی جامع اسلامی مستلزم بیان احکام جدید و تبیین بیشتر امور جزئیه بود که شکافتن علوم و بیان احکام الهی را از دل کتاب و سنت می طلبید.ائمه(علیه السلام)به عنون وارثان علم نبوی و حافظان دین الهی اولین و بهترین منبع نشر و تبیین احکام الهی برای مردم بودند و در طول حیات ایشان مرجع علمی جامعه در این مسائل به شمار می رفتند.به ویژه در زمان صادقین(علیه السلام)که امام صادق(علیه السلام)،مکتب فقهی مطرح شده از سوی پدر بزرگوار خویش را مدون و منسجم نموده و به عنوان یک مکتب فقهی شیعی ارائه نمودند که به فقه جعفری شهرت گرفت.به جز ائمه(علیه السلام)،دیگرانی هم چون؛یونس بن عبدالرحمن،زراره بن اعین،ابوبصی،فضل بن شاذان و…نیز بودند که در فقه و اجتهاد شهرت داشتند.دسته ای دیگر نیز فقه خود را تنها بر پایه روایات و نقل حدیث استوار نموده و از هر نوع استدلال عقلی در احکام شرعی ابا داشتند.اگر چه در مقابل برخی نیز خود را در عرض خاندان نبوت دانسته و رای و اجتهاد خویش را در استنباط حکم خدا داخل کرده و فقه دیگری به جامعه عرضه داشتند،اما بدیهی است که اتخاذ علم از منبع و مبدأ آن به صواب نزدیک تر بلکه عین صواب است.
  2. اصول فقه: با شکل گیری علم فقه تلاش ها برای تدوین و بیان مبادی این علم آغاز شد و به عنوان علمی مجزا مطرح گردید.از طرفی دیگر با گسترش جامعه اسلامی و پدید آمدن نیازهای جدید و همچنین داخل شدن احادیث مجعول در منابع روایی اسلامی،بیان چگونگی استخراج احکام از قرآن و سنت ضرورت پیدا کرد.در سده های نخستین قواعدی چون؛حجیت دانستن الفاظ ظاهری،حجیت خبر،حجیت اجماع و شهرت،تعارض ادله و….زیربنای علم اصول را تشکیل می دادند.البته عامه در این باره به خاطر گسست از اهل بیت(علیهم السلام)،زودتر احساس نیاز به این علم نمود و راه انحراف(قیاس،استحسان،استصلاح و…)را در پیش گرفت در حالی که شیعه با اتصال به معارف اهل بیت(علیهم السلام)،در این علم قوی تر و متقن تر عمل نموده است.ائمه(علیه السلام)با آموزش اصول استنباط احکام الهی از کتاب و سنت(اصول فقه)مبانی اولیه این علم را بنا گذاشتند؛اگر چه عده ای معتقدند به کار بردن قواعد اصولی از همان صدر اسلام- ولو به صورت ساده- وجود داشته است.در نگاهی دیگر شاید بتوان امام باقر(علیه السلام)و امام صادق(علیه السلام)را موسس علم اصول فقه دانست که ضمن تدوین فقه شیعه،اصول این غلم را نیز برای شاگردان خود بیان نموده اند.در این که نخستین کتاب در این باره را چه کسی تدوین نموده است؛اختلاف است.برخی شافعی،برخی شیبانی و برخی دیگر نیز قاضی ابویوسف را مولف کتاب در این علم می دانند؛اما مرحوم شهید صدر،از هشام بن حکم به عنوان نخستین مولف علم اصول نام می برد که کتاب «الغاظ»،را در مهمترین مباحث اصولی نوشته است.پس از او یونس بن عبدالرحمن با تالیف کتاب«اختلاف الحدیث و مسائله» قابل ذکر است(19).
  3. کلام: عصر رسالت نخستین زمان ظهور علم کلام است،چرا که رسولان الهی به توضیح و دفاع از عقاید دینی خود پرداخته اند.مرحله دوم آن پس از حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)است که مسلمانان به دلیل ارتباط با غیر مسلمانان برای دفاع از حریم اسلام و مقابله با انحرافات،به روش های نوین فکری و استدلالی روی آوردند.علت دیگری که می توان برای پیدایش علم کلام برشمرد وجود عقاید التقاطی در میان نومسلمانان از اقوام و مذاهب دیگر بود که درصدد تطبیق آموزه های اسلامی با آموزه های سابق خود بودند.برخلاف برخی اظهار نظرها،کلام اسلامی از کلام مسیحی نشأت نگرفته و کلام شیعی نیز متقدم از کلام اهل سنت است و متاثر از کلام معتزلی نیست.علم کلام از ابتدا به عنوان علم منظم و منسجمی مطرح نشده؛بلکه یک سری بحث هایی درباره مسائل مختلف اعتقادی بوده که معمولا به جدل نیز کشیده می شده که این استدلالات و مباحثات در سه قالب آموزش و تعلیم،مناظره و مجادله و پرسش و پاسخ مطرح شده است.

در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)با توجه به حضور ایشان و پاسخگویی به مسائل،در این باره کتابی تدوین نشد،اگر چه شخص منحصر به فرد این دوره همچون سایر عرصه های علوم،امیرالمومنین(علیه السلام)است که برای نخستین بار درباره ذات و صفات خداوند،حدوث و قدم،بساطت و ترکیب،وحدت و کثرت و…بحث های عمیقی مطرح نموده اند.امیرالمومنین(علیه السلام)به گسترش و تعمیق مباحث کلامی پرداخته و به عنوان اولین متکلم اسلام می باشند.سایر ائمه(علیه السلام)،به ویژه امام سجاد(علیه السلام)،صادقین(علیه السلام) و اما رضا(علیه السلام)نیز بحث های فراوانی را مطرح و شاگردان زیادی در این زمینه تربیت نموده اند.پس از ائمه(علیه السلام)،شاگردانی چون؛هشام بن حکم،هشام بن سالم،مومن الطاق و فضل بن شاذان در این علم سرآمد بودند.

  1. فلسفه: فلسفه بحث استدلالی در زمینه حقیقت پدیده ها و مولود نگرش آدمی به اصل و سرنوشت هستی است؛از این رو قدمتی به بلندای حیات بشری دارد.با ظهور دین اسلام و ارائه آموزه های قرآنی و روایی،فلسفه به اوج کمال خود رسید.در کنار آن روایات نیز به ذکر مسائل عمیق عقلی درباب مسائل فلسفی پرداختند که از میان ائمه(علیه السلام)؛امام علی(علیه السلام)،صادقین(علیه السلام)،امام کاظم(علیه السلام)و امام رضا(علیه السلام)بیشتر به این مباحث پرداخته اند که در این میان امام علی(علیه السلام)نقش ویژه ای دارند.ایشان اولین کسی است که در باب فلسفه الهی،سخنانی منطقی و توام با برهان در خطبه ها و سخنان خود آورده اند.همچنین ایشان اولین کسی است که واژه های عربی را برای بیان مباحث فلسفی و اصطلاحات حکمی به کار برده اند؛مفاهیمی چون:قدیم و ازلی،وحدت عددی،قوه،استعداد،علت و معلول و…(20).در جهان اسلام اولین فیلسوف مسلمان ابویوسف یعقوب بن اسحاق الکندی،مشهور به فیلسوف العرب،است که در سده دوم و سوم هجری به فراگیری فلسفه از زبان های یونانی و سریانی پرداخت.از وی حدود 270 اثر در هفده رشته علمی همچون: فلسفه، منطق،طب، نجوم،ریاضیات،موسیقی،هندسه و…نام برده اند.او نخستین کسی بود که بین فلسفه و دین آشتی برقرار کرد و تعریفی فلسفی از دین ارائه نمود.
  2. منطق: از آنجا که علم منطق مقدمه فراگیری و پرداختن فلسفه است،بی شک منطق نیز همزاد فلسفه بوده و از ابتدا با به کارگیری قواعد ساده منطقی شکل گرفته است.همان طور که ائمه(علیه السلام)به بیان مسائل فلسفی پراخته اند،از اصول و فنون علم منطق استفاده نموده و به بیان آن پرداخته اند.از طرفی به این علت که در مکتب تشیع،عقل جایگاه والایی دارد و یکی از مستمسکات در تبین علوم و معارف الهی است،حضور پررنگ علوم عقلی را می توان در سراسر معارف شیعی دید و مسلما در راس همه اینها،روایات و آموزه های اهل بیت(علیهم السلام)است که مشحون از این مسائل می باشد و به تبع شیعه نیز پرچمدار و پیشتاز عرصه علوم عقلی بوده و هست.منطق مسلمین را می توان در علم کلام و فقه آنان به خوبی مشاهده نمود؛در واقع اصول فقه فقها،منطق آنان است و متکلمان اسلامی نیز همواره از منطق مخصوص خود استفاده می نموند.اولین کسی که در جهان اسلام به ترجمه متون منطقی مبادرت ورزید ابن مقفع ایرانی است که به دنبال وی اشخاصی چون کندی بر روی این متون کار کرده و تالیفاتی فراهم آوردند.از آثار کندی که 22 مورد آن در فلسفه است،9 اثر در باب منطق به عنوان مقدمه فراگیری فلسفه نوشته شده است.
  3. تاریخ و تاریخ نگاری: اعراب قبل از اسلام به علم انساب(تبارشناسی)و تاریخ اهتمام داشتند؛اما با ظهور اسلام و تاکید ویژه قرآن بر عبرت از تاریخ گذشتگان این علم پررنگ تر شد و اهمیت خاصی پیدا کرد. مهمترین عامل ترغیب مسلمانان به تاریخ و تاریخ نویسی،همانا آموزه های قرآنی و روایی بود که خود به سرگذشت انبیا و امم گذشته اشاره نموده بود.در طی فتوحات اسلامی نیز مسلمانان در رویارویی با اقوام و ملل جددید،خود را نیازمند شناخت اوضاع و احوال آنان دانستند و این امر حجم مطالعات تاریخی را دو چندان نمود و در پی آن کتب تاریخی بسیاری به نگارش درآمد که در میان سایر اقوام بی سابقه بود. با توجه به اینکه در صدر اسلام موارد تاریخی در احادیث نقل می شد، این علم از دل علم حدیث خارج شد و به صورت مستقل و در قالب رشته های مختلفی همچون:سیره نویسی،طبقات روات،طبقات رجال و صحابه،ملل و نحل،جنگ ها و فتوحات و…بروز کرد و از همان صدر اسلام در هر یک از این رشته ها آثاری نگاشته شد.

 امیرمومنان(علیه السلام)،علاوه بر این که خود بر تدوین و بیان حدیث در این باره اهتمام داشتند،به فراگیری این دانش نیز تاکید می ورزیدند.گفته می شود نخستین کسی که در علم تاریخ کتاب نوشته «عبیدالله بن ابی رافع» شاگرد امیر المومنین(علیه السلام)بوده که درباره صحابه ای که در جنگ جمل،صفین و نهروان در رکاب حضرت به شهادت رسیدند نوشته است.نخستین تاریخ نگار مسلمان،ابومخنف است که برخی تک نگاری های موضوعی در تاریخ،از وی باقی مانده است.ابن اسحاق نیز نخستین سیره نویس است که سیره نبوی را به نگارش درآورده است.واقدی نیز نخستین مغازی نویس درباره جنگ های پیامبر(صلی الله علیه و آله)است و شاگرد وی ابن سعد در الطبقات شرح حال پیامبر(صلی الله علیه و آله)،صحابه و تابعین را آورده است.محمد کلبی و فرزندش هشام نیز منبع ارزشمندی به نام الانساب در تبار شناسی اعراب به وجودآوردند.نخستین تاریخ عمومی اسلامی؛تاریخ یعقوبی،نوشته دانشمند شیعی احمد بن یعقوب است که در دو جلد،یکی درباره تاریخ یهود،هند،ایران،روم و یونان و…و دیگری در تاریخ اسلام از آغاز تا عصر معتمد عباسی است(21).

تاریخ نگاری مسلمانان دارای ویژگی های خاصی است که نشان همت والای آنان در به تحریر کشیدن این علم دارد.دقت نظر در نقل جزئیات مطالب و رعایت امانت؛به کار بردن شیوه ها و اسلوب های مختلف در نگارش(براساس سال،نام ها،وقایع و…)؛تجزیه و تحلیل از وقایع و شرح و بسط آن،مانند مقدمه ابن خلدون؛سعه صدر و توقف کافی بر مطالب،مانند تاریخ دمشق(ابن عساکر)و تاریخ بغداد(بغدادی)که در 80 جلد نوشته شده است.

  1. عرفان و تصوف: در صدر اسلام افرادی با اتخاذ مواضع اعرض گونه از دنیا و مظاهر آن و داعیه سلوک الی الله،سلوکی خاص در پیش گرفتند تا به رضای حق دست یابند. تا قرن دوم، عرفان همان اسلام عملی و راستین بود و جنبه علمی نداشت.در این باره،در میان مسلمانان صدر اسلام نمی توان کسی را یافت که همچون علی(علیه السلام)دل در گرو حق داشته و در میان صحابه نیز کسی جز آن حضرت نبود که دنیا را سه طلاقه کرده باشد.پس از ایشان افرادی چون سلمان،ابوذر،کمیل بن زیاد،اویس قرنی،رشید هجری و میثم تمار را می بینیم که عرفای اسلامی اینان را در راس سلسله های خود قرار داده اند.در اصل آنچه به عنوان عرفان و طی طریقت مطرح شد چیزی جز التزام عملی و دقیق به اصول و معارف اهل بیت(علیهم السلام)نبوده و مسلما خود ایشان در این باره سرآمد همگان بوده اند.بعدها افرادی از این میان چون ذوالنون مصری،جنید و شبلی به ذکر مقامات عارفین پرداخته و ضمن دسته بندی مراحل سلوک عرفان را در اعداد علوم اسلامی وارد نمودند.
  2. اخلاق: با توجه به تاکید و اهتمام خاصی که اسلام بر کسب محاسن اخلاق،دفع رذایل و تزکیه نفس نموده است و پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز یکی از انگیزه های بعثت خویش را مکارم اخلاق خوانده اند،مسلمین ترغیب شدند تا در این وادی گام نهند.از این رو مسلمین از همان ابتدای نزول قرآن به تزکیه نفس و تلاش در کسب فضایل اخلاقی پرداختند.باز هم باید گفت نخستین کسی که در این زمینه قدم پیش گذاشته امیرالمومنین(علیه السلام)است و این دانش را به صورت مدون درآورده است؛آن هم در نامه ای که به فرزندش امام حسن(علیه السلام)نوشته و ضمن آن،تمامم ابواب این علم و همه عوامل سعادت و شقاوت را بر می شمارند.در فرمایشات و مأثورات سایر معصومین(علیه السلام)نیز چنین مواردی به وفور مشاهده می شود.از شاگردان معصومین(علیه السلام)،نخستین کسی که در اخلاق کتابی مستقل نگاشته است ” اسماعیل بن مهران” شاگرد امام ششم است که در قرن دوم کتاب صفات مومن و فاجر را نوشت.این چه کسی و در چه زمانی مباحث اخلاقی را با اصول علمی مطرح نموده باید گفت؛ابن مسکویه اولین کسی است که با تالیف کتب متعدد اخلاقی همچون:تهذیب الاخلاق،تجارب الامم،الفوزالاصغر،جاویدان خرد،طهاره الاعراق و…- به ویژه با کتاب طهاره الاعراق- شاهکار علمی خود را به منصه ظهور رسانده است که سایرین در تالیفات خود پیرو وی بوده اند.

علوم غیر اسلامی

مسلمین در رشته های علوم تجربی و حسی نیز تلاش های فراوانی نموده و پیشرفت های قابل توجهی به دست آوردند.اگر چه سر رشته برخی از این علوم در ابتدا در دست غیر مسلمانان بوده ولی آنگاه که به بلاد اسلامی راه پیدا کرده،علاوه بر تکامل و اصلاح،گاهی نیز همچون علم نجوم و طب دچار تحول های عظیمی شده و ابداعات فراوانی در آن صورت گرفته است که امروزه منشا خدمات فراوانی به کل جهانیان است.

  1. شیمی: شاید بتوان گفت که علم شیمی؛علمی است که پایه گذار آن مسلمانان بوده اند و با کشفیات و ابداعات خود در این باره راه وصول به علم شیمی جدید را هموار نمودند.دستآوردهای مسلمانان در این علم به اندازه ای است که می توان پایه صنعت غرب را بر آن استوار دانست و به جرات بیان نمود که و علم شیمی غرب میراث دار دانشمندان مسلمانی چون جابربن حیان،زکریای رازی و ابوریحان بیرونی است.علمی که امروزه ما از آن به عنوان علم شیمی نام می بریم؛ریشه در علمی دیرینه به نام علم کیمیا دارد که در واقع علم تبدیل فلزات پست همچون آهن و مس،به فلزات گرانبهایی همچون طلاست.شخصیت شهیری که کیمیا را از خرافه به علمی تجربی و آزمایشگاهی تبدیل نمود؛«جابر بن حیان» است که از شیعیان ایرانی و از شاگردان امام صادق(علیه السلام)بود.وی در تمام دنیا به پدر کیمیای عرب معروف است و مجموعه آثار وی به عنوان بزرگترین حجت در کیمیاگری به شمار می رود.در مجموعه جابری در موضوعات مختلفی چون:جهان شناسی،نجوم،کیمیا،موسیقی،علم اعداد و حروف و…بحث شده است که نشان از تسلط بالای او بر علوم مختلف است.

در علم شیمی اگر چه خالد بن یزید-ملقب به حکیم آل مروان- نخستین کسی است که نگاشته هایی دارد،اما همان طور که گفته شد،اولین دانشمندی که این علم را بدین معنا پایه گذاری کرد،جابر بن حیان،شاگرد خاص امام صادق(علیه السلام)است که علم شیمی را یک بار برای همیشه در جهان اسلام تاسیس نمود.وی در آثار خود راجع به تصفیه، تقطیر، تبخیر، ذوب، تبلور و…مطالبی نوشته و طرز تهیه برخی مواد شیمیایی را بیان نموده است.وی کربنات سرب را بدست آورد و آرسنیک و آنتیموان را از سولفید آنها جدا نمود.وی در آثار خود درباره پالایش فلزات،تهیه فولاد،رنگ کردن پارچه و چرم،تقطیر سرکه برای بدست آوردن اسید استیک غلیظ و…توضیحاتی داده است که در نوع خود بی نظیر است.گفته می شود در موزه بریتانیا،هشتاد جلد کتاب در مورد کشفیات او وجود دارد که دانشمندان علم شیمی آنها را به زبان انگلیسی ترجمه کرده اند(22).

سرآمد این علم پس از جابر،بزرگترین پزشک بالینی اسلام،محمد زکریای رازی است که در علم کیمیا نیز خود را شاگرد جابر می دانست.کتب کیمیاگری رازی در واقع اولین کتب علم شیمی است؛چرا که وی طبقه بندی دقیقی از اجسام در شیمی ارائه نموده که با اصطلاحات علم کیمیا بیان شده است.وی بسیاری فرآیندهای شیمیایی را شرح نموده که با کشفیات شیمی جدید مطابقت دارد.وی را موسس شیمی جدید در شرق و غرب می نامند(23).

  1. ریاضیات: در صدر اسلام علم ریاضیات و حساب چندان مورد توجه نبود؛چرا که احتیاج مسلمانان به آمار و حساب مالیات و خراج بر عهده موالیان و اهل ذمه بود.با گسترش قلمرو اسلامی،نیاز به حساب نیز احساس شد و در جریان ترجمه علوم بیگانه به عربی،حساب نیز ترجمه شد و در زمره علوم مورد مطالعه جامعه اسلامی راه یافت.مسلمانان با فراگرفتن این علم بر تکامل آن کوشش هایی روا داشته و به نوآوری هایی نیز دست یافتند که بعدها به غربیان انتقال یافت و از آن بهره های فراوانی بردند.محمد بن ابراهیم فزاری که دانشمند شیعی معاصر منصور دوانیقی است،اولین شخصیت موثر در علم ریاضیات است که از راه ترجمه اعداد هندی را در عربی وارد نمود که زمینه استفاده دیگر دانشمندان اسلامی را فراهم نمود(24).اما خوارزمی،معاصر مامون و رییس کتابخانه وی،شخصیتی است که در این علم خوش درخشیده و پایه گذار علم جبر و الگوریتم(محاسبه)شد.کتابهای وی در این زمینه به زبانهای اروپایی ترجمه شد و به عنوان مبنای مطالعات ریاضی،سال ها مورد استفاده آنان قرار گرفت.بوزجانی،ابن سینا و فارابی در مثلثات،ابن هیثم و اخوان الصفا در معادلات و ابوریحان بیرونی در هندسه،حساب،جبر و اعداد سر رشته داشته اند و کتابهای ایشان مورد استفاده دانشمندان غربی بوده است(25).
  2. طب: در اسلام از آنچه که به بدن ضرر می رساند نهی شده و اهمیت این امر تا انجاست که نظافت جزیی از ایمان شمرده شده است.دستورهایی چون وضوء،غسل،تحریم مسکرات و… نیز مبنایی حکمی برای حفظ سلامت روحی و جسمی انسان دارد.در متون اسلامی و روایات نیز دستورالعملهای فراوانی را در این باره می بینیم.در قرن سوم مجموع این مطالب تحت عناوینی چون طب النبی(صلی الله علیه و آله)،طب الائمه(طب الصادق(علیه السلام)و طب الرضا(علیه السلام))گردآوری شد که تا امروز نیز مورد استفاده قرار می گیرد و البته بیشتر مولفین آنها عالمان دین بودند تا پزشک.به دنبال آن علما و دانشمندان اسلامی بر این امر اهتمام نموده و در برخی زمینه های پزشکی پیشگام و سرآمد زمان خود و آینده شدند.

آغاز علم رسمی طب در ممالک اسلامی با ترجمه آثار یونانی،هندی و ایرانی بود که در اختیار حکما و دانشمندان مسلمان قرار گرفت.این بار نیز این دانشمندان اسلامی بودند که با بهره گیری از تعالیم الهی و اسلامی،به شناخت پیچیدگی ها و اسرار جسم آدمی پرداخته و ابتکارات تازه ای را در طبابت و جراحی به وجود آوردند؛ به گونه ای که کتابها و دایره المعارفهای تالیفی آنها سالهای سال در دانشگاههای اروپایی مورد تدریس و تدقیق قرار گرفت و برخی همچنان جایگاه علمی ارزنده خود را حفظ نموده است.

نخستین تالیف در این زمینه را «علی بن ربن طبری» به نام «فردوس الحکمه» انجام داد که حاوی 360 فصل در طب است که در آسیب شناسی،داروشناسی و پرهیز کم نظیر است.بعد از او شاگردش محمد زکریای رازی مشهورترین طبیب در جهان اسلام است که از 220 تالیف وی،نیمی در طب نگاشته شده است.در عظمت او همین بس که کتابی در آبله و سرخک نوشته که در طی چهار قرن چهل بار به زبان های گوناگون ترجمه و چاپ شده است.کتاب معروف او «الحاوی» که حدود بیست جلد است – و اکنون ده جلد آن به ما رسیده- پنج جلد آن در بیماری های مربوط به چشم نوشته شده است.این کتاب که جزء مهمترین کتب مرجع طبی در جهان بوده،در سال 1279.م به لاتین ترجمه تنها در یک سال پنج بار تجدید چاپ شد.از ابتکارات و خدمات بی نظیر رازی می توان به بازشناسی و درمان کامل بیماری آبله،کشف الکل به عنوان گندزدا،انجام بادکش در سکته،استعمال آب سرد در تب دائم،به کار بردن مسهل جیوه،استفاده از روده حیوان در بخیه زخم و…نام برد.وی متاثر از علوم و معارف دینی،سلامت جسم را تابع اخلاق نفسانی می دانست و به تاثیر متقابل جسم و جان معتقد بود؛از این رو کتاب «طب الروحانی» یا «طب النفوس» را نوشت و در طی بیست فصل بیماری های تن و روان را برشمرده است.دیگر پزشک مسلمان نامی؛علی بن عباس مجوسی است به عنوان یک صاحبنظر در طب اسلامی،به خاطر دو کتاب ارزشمندش در طب به نام های «کامل الصناعه الطیبه» و «الملکی» که پیش از آثار ابن سینا متن تدریس علم طب بوده است.با ظهور ابن سینا،نه تنها علم طب بلکه بیشتر علوم تحت الشعاع دانش وی قرار گرفتند.اگر چه ابن سینا را بیشتر به عنوان یک فیلسوف یا فیزیک دان می شناسند؛اما طب او علم پزشکی را در اروپا متحول نمود.از 180 اثر تالیفی ابن سینا که در علوم مختلف به رشته تحریر درآمده است؛15 کتاب در طب است و معروفترین و مهم ترین آنها «قانون» می باشد که به عنوان فرهنگ جامع طب و داروسازی از شاهکارهای پزشکی به شمار می رود.این کتاب تنها در اواخر قرن پانزدهم،16 بار به زبان لاتین چاپ شد و در قرن شانزدهم نیز 20 مرتبه تجدید چاپ گردید و با این همه پیشرفتهای علمی در جهان دانش،هنوز هم مورد استفاده دانشمندان این رشته قرار می گیرد(26).

مسلمانان در این رشته ضمن ابداعات و کشفیات بسیار،خدمات ارزنده ای به جهان بشری ارائه نمودند که از جمله آنها می توان به تالیف نخستین رساله در چشم پزشکی و شناساندن امراض و بیماری های چشم، ارتقاء فن جراحی و ساخت و ابداع ادوات و آلات آن،تاسیس بیمارستان های ثابت و سیار مجهز و منظم،مطالعات گسترده و دقیق گیاهشناسی به عنوان مقدمه داروسازی،تشریح روش های داروسازی،تاسیس اولین داروخانه ها و…اشاره نمود.

  1. نجوم: علاوه بر ترغیب قرآن به نگرش و تفکر در آسمان و صور و وقایع فلکی چون خسوف و کسوف؛نیاز های عبادی همچون یافتن قبله،تعیین اوقات نماز،تعیین وقت طلوع و غروب،تعیین اول و آخر ماه،رویت هلال و…نیز مسلمانان را وامی داشت تا به فراگیری این علم بپردازند.در اینجا نیز همچون دیگر علوم امیر المومنین(علیه السلام)،پیشتاز این علم بود و در خصوص مسائل مختلف نجومی که از ایشان پرسیده شده پاسخ هایی داده اند که صحت و دقت آنها امروز مشخص می شود.از دانشمندان برجسته اسلامی در علم نجوم”ابوعبدالله محمد بن ابراهیم حبیب فزاری”،از علمای بزرگ شیعی است که کتاب”سند هند کبیر” که در مورد عالم افلاک بود را به خواست منصور عباسی به فارسی ترجمه کرد.وی اولین کسی است که اسطرلاب را ساخت و از آن در امور نجومی استفاده نمود و سالنامه هایی نیز مطابق سال های عربی تهیه نمود.وی در علم ریاضیات نیز تبحر داشته و صاحب بدایعی در این علم است(27).ورود علم نجوم به جهان اسلام از راه ترجمه متون یونانی و هندی بود که حاوی فرضیه ها و حدسیاتی درباره زمین و اجرام کیهانی بود.مسلمانان در ابتدا به جای تفکر و تامل در آیات قرآنی که به آسمان ها و زمین پرداخته،به مطالب این کتب توجه نمودند؛که البته بعدها با غیر واقعی یافتن آنها،با جهان بینی خاص اسلامی خود و الهام از آیات قرآنی به تغییر مبانی این علم پرداختند.دانشمندان مسلمانان با شرح کتاب های ترجمه شده و اصلاح محتویات آنها،تالیف کتب جدید و ابداعات تازه؛تحولی شگرف در علم نجوم به وجود آوردند(28).منجمین اسلامی با فراهم آوردن سنت های بابلی،یونانی،ایرانی و هندی و یافتن ترکیبات بدیع از آنها،محاسبات و روش های تازه ای به وجود آوردند که بی سابقه بود و مبانی جدیدی در تاسیس این علم به وجود آورد.در زمینه ستاره شناسی دانشمندان اسلامی با ترجمه کتاب مجسطی بطلیموس که مهمترین کتاب نجومی بود،کار خود را آغاز نمودند.کار عمده آنها رصد نمودن و تهیه جدول ستارگان(زیج)بود که تعداد زیجهایی که منجمین اسلامی به دست آوردند بیش از تعداد آنها در کل مکتب های نجومی جهان است.از دستآوردهای دیگر آنان:تعیین طول سال شمسی،محاسبه سال کبیسه،ساخت ساعت های آفتابی،ساخت انواع ابزار و آلالت رصد،زمان سنج های مکانیکی، ساخت اصطرلاب و…می باشد.میزان دقت اصطرلاب های ساخت دانشمندان مسلمان تنها با رایانه های پیشرفته امروزی قابل مقایسه است و پژوهشهای آنان در زمینه زمان سنجی،مبنای علمی شد که در غرب پیشینه ای نداشته است.یکی از ابداعی ترین روشهای دانشمندان در محاسبه مختصات کره زمین بروز کرده است؛به طوری که ستاره شناسان زمام مامون عباسی به خواست او به محاسبه محیط کره زمین پرداخته اند که بسیار ساده و در عین حال قابل توجه است.(29).ابطال نظریه بطلیموس(مرکزیت زمین)توسط اکثر دانشمندان اسلامی -خواجه نصیر الدین طوسی،ابن سینا،ابوریحان بیرونی،ابن هیثم،ابن شاطر و دیگران- از قدرت نمایی های علمی منجمین اسلامی است که پس از سالیان طولانی نظریه مطرح کیهان شناسی را رد و نظریه مرکزیت خورشید را مطرح نموده و محاسبات صحیحی و دقیق نجومی را بر پایه آن بنا نهادند.اگر چه این نظریه بعدها به نام کپلر و کوپرنیک مطرح شد اما خود غربیان نیز اذعان دارند که دانشمندان مسلمان پیش از آنان به این مهم دست یافته بودند و از نظریات نجومی مسلمانان با عنوان «نظریات پیش کوپرنیکی» یاد می کنند(30).
  2. علوم طبیعی و زمین شناسی: باتوجه به توصیه قرآن به سیر در زمین و تفکر در عالم خلقت و مخلوقات الهی،این دانش مطرح و مقدس شمرده شد.به عنوان نخستین مدارج طی شده در این علم می توان گفت که علوم و معارف رسیده از اهل بیت(علیهم السلام)،مشحون از مطالبی درباره عظمت و شگفتی های خلقت و بیان اسرار افرینش است که به طور بارز در کلام امیرالمومنین(علیه السلام)؛بیان رموز و حقایقی را می بینیم که هنوز دانش بشری به برخی از آنها نرسیده است.توحید مفضل که آموخته های امام صادق(علیه السلام)به شاگردش مفضل است نیز نمونه ای دیگر از این مجموعه هاست.اصمعی از ادیبان قرن سوم نیز کتبی چند در خلقت انسان،حیوانات و گیاهان و همچنین درباره ابو دیگر مظاهر طبیعت تالیف نموده است.پس از وی کندی(یعقوب بن اسحاق)نیز رسائل بیشماری درباره انواع سنگ ها،ارتفاع کوه ها،فلزات،آب،جزر و مد،رعد و برق،آب و هوا،گیاهان دارویی،سموم،حشرات و…تالیف نموده که نشان از تبحر و تسلط وی به ابعاد مختلف علوم طبیعی است.جاحظ نیز دانشمند دیگری است که با کتاب «الحیوان» خود جامع ترین منبع در غرائب جانوران را به جای گذاشته است.رسائل اخوان الصفا که پنجاه و چند رساله در علوم مختلف است؛هفده رساله آن مربوط به زمین شناسی،معدن شناسی،پیاه شناسی،جانورشناسی و…است.ابن سینا و ابوریحان بیرونی نیز از دیگر چهره های مطرح در این حوزه هستند(31).
  3. جغرافیا: پیش از اسلام در نزد اعراب «علم الانواء» با «بادشناسی» مرسوم بوده است و به جهت تجارت و بازرگانی در خشکی و دریا از آن استفاده می نمودند.حرکت گله ها و رمه ها و احیانا جنگ ها از دیگر احتیاجات اعراب به علم جغرافیا و نجوم بوده است.با ظهور اسلام نیز این امر مستدام ماند و جایگاه و اهمیت سفر حج،توصیه به گردش در زمین،توصیه به هجرت برای علم آموزی و لو به چین و…نیز برآن افزون شد.با گسترش اسلام و وسعت قلمرو ممالک اسلامی نیاز به علم جغرافیا یا همان علم البلدان بیشتر احساس شد؛چرا که آگاهی از راهها،سرزمین ها و اراضی،چگونگی تقسیم ولایات و…از مسائل روز شده بود.(32)نخستین چهره شناخته شده مسلمان در علم جغرافیا؛هشام بن محمد کلبی در قرن سوم است که بارزترین تلاش او تحقیقاتی درباره جزیره العرب می باشد.پس از وی می توان به خوارزمی،منجم و ریاضی دان مشهور،اشاره کرد که با تالیف کتاب ارزشمند «صوره الارض» از پایه گذاران علم جغرافیا در میان مسلمانان به شمار می رود.آثار کندی در علوم طبیعی و «البلدان» یعقوبی حاوی اطلاعات مفید و راهگشایی در غنای این علم است.نگارش کتاب های راه شناسی یکی دیگر از ابعاد این علم بود که معروف ترین آن «المسالک و الممالک» ابن حوقل است که برای نگارش آن؛تمام کشورهای پهناور اسلامی را در طول 28 سال طی نموده است.سفرنامه نویسی را نیز می توان شعبه ای دیگر از علم جغرافیا دانست که سلیمان تاجر با گزارش سفر دریایی خود به چین نخستین اثر در این زمینه را ارائه نموده است و این سفر پنج قرن پیش از سفر مارکوپولو به چین صورت گرفته است.به همین ترتیب دیگر دانشمندان و حتی مورخانی چون مسعودی در ضمن تالیف آثار خود،به مطالب فراوانی در حوزه جغرافیا و علم بلدان اشاره نموده اند که مورد استفاده قرون متاخر و جوامع دیگر قرار گرفته است(33).از نشانه های نقش بارز مسلمانان در این رشته علمی می توان به موراد زیر را به مثابه یکی از هزار اشاره نمود:

– انجام مطالعات و تحقیقات منجر به کشف قاره آمریکا به اعتراف خود کریستف کلمب

– کشف مناطق چین،روسیه،ژاپن،هند،کره و…

– نظریه پردازی درباره کرویت زمین و اثبات آن

– ترسیم صور اقالیم،دریاها و اقیانوس ها

– رواج واژگان اسلامی در بازرگانی و کشتیرانی

– به کاربردن قطب نما در کشتی

  1. روانشناسی: فیلسوفان اسلامی در بحث تجرد نفس و تعلقات آن،در چگونگی نفسانیات و ارتباط آنها با یکدیگر نیز مطالبی را ذکر نموده اند که این مجموعه در واقع همان علم النفس یا روانشناسی امروزی است که از فلسفه جدا گردیده و خود دارای شعب مختلفی چون روانشناسی اخلاقی،روانشناسی کودک،روانشناسی بالینی،روانشناسی اجتماعی،روانشناسی صنعتی، و…شده است.از این رو هم در فلسفه نظری و هم در فلسفه عملی،وقتی که از نفس و حالات آن و صحت و سقم آن صحبت می شود؛ریزه کاری های مسائل روانشناسی و روانکاوی به خوبی دیده می شود.همچنین معالجات روانی بیماران شیوه ای است که علمای اسلامی – همچون زکریای رازی- با علم به نفس انسانی و شئون آن،به کرات از آن استفاده نموده اند.

بسیاری پیدایش این علم را توسط غربیان و در قرون اخیر می دانند در حالی که با سیری در منابع اسلامی در می یابیم که در باب معرفت نفس و لزوم توجه به مقتضیات ان روایت بسیاری وارد شده است و یا در مورد عالم رویا(عالم خواب)که روانشناسان و اندیشمندان غربی نظراتی را مطرح نموده اند؛عده ای گمان کرده اند که غیر مسلمانان اولین ها در این زمینه هستند در حالی که در روایتی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)درباره خواب،ایشان به ذکر حقایقی پرداخته اند که دیگران از فهم آن نیز عاجز بوده اند.در باب فطرت انسانی و کشش ها و تمایلات آن نیز مسلما بهترین منبع،روایات رسیده است که علاوه بر تقدم بر علم روانشناسی امروز،از اعتبار بیشتری نیز برخوردار است.به طور مثال برخی گمان می کنند که فروید اولین کسی است که از راه افعال غیر ارادی به ضمیر باطنی پی برده است؛در حالی که از فرمایشات امیرالمومنین(علیه السلام)است که:”هیچ کس در دلش رازی را پنهان نمی دارد؛مگر آنکه در سخنان بی اندیشه و رنگ رخسارش آشکار می شود”(34) و حضرت این چنین این واقعیت علمی را بیان نموده اند.همچنین قول فروید در این که:خواب،امیال سرکوب شده و آرزوهای نابرآورده آدمی است که در باطن آدمی جای گرفته و در وقت خواب بروز می کند؛دقیق تر و مفصل تر در میراث روایی ما به چشم می خورد.در روایتی،پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)خواب را بر سه قسم می دانند که قسم سوم،همان افکار عادی یا اسرار نهانی است که گاهی در خواب به صورت اصلی و یا به صور مناسب دیگر خود نمایی می کند و بدین طریق می توان به ضمیر مخفی اشخاص پی برد و ریشه برخی ناخوشی ها و امراض را نیز از همین راه تشخیص داد.(35)

به همین سیاق می توان در علوم دیگری چون جامعه شناسی،اقتصاد،فیزیک و مکانیک،هنر و معماری و…رگه هایی از علوم اسلامی را یافت که با دنبال کردن آن به سرمنشا ولوی و نبوی آن خواهیم رسید و خواهیم دید که چگونه پایه و مبنای بیشتر علوم گذشته و علوم جدید توسط دانشمندان اسلامی بنا نهاده شده است و این همه پیشرفت های علمی دنیای مدرن مرهون آن همه تلاش ها و استعدادهای اندیشمندان مسلمان است.

نویسنده: محمد احمدی

 پی افزودها:

  1. کاشفی،محمدرضا،تایخ فرهنگ و تمدن اسلامی،مرکز جهانی علوم اسلامی، قم،1384ش، ص54
  2. سوره نحل،آیه 25
  3. حدیدی،جواد،اسلام از نظر ولتر،توس،تهران،1355؛ص15
  4. دانشنامه جهان اسلام،ج7.
  5. آلفونسو نلینو،کرلو،تاریخ نجوم اسلامی،ترجمه احمد آرام،تهران،1343؛ به نقل ولایتی ج1،ص50-30
  6. فارابی،احصاءالعلوم، حسین خدیوجم.- تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ص41-2
  7. خوارزمی،مفاتیح العلوم،باوردان،قم؛ص5
  8. ولایتی،علی اکبر،پویایی فرهنگ و تمدن اسلام و ایران،4جلد،وزارت امورخارجه،تهران،1382ش؛ج1،ص129
  9. صدر،سید حسن،تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام،منشورات اعلمی،تهران،[بی تا]؛ص322-316
  10. ولایتی؛ج2،ص26
  11. طباطبایی،محمدحسین،قرآن در اسلام،دارالکتاب الاسلامیه،تهران،1350؛ص123
  12. فهرست ابن ندیم،ص57به نقل ازقربانی،ص78
  13. ولایتی؛ج2،ص35
  14. جبل عاملی،محسن امین،اعیان الشیعه،دارالتعارف للمطبوعات،بیروت،1983؛ص226
  15. عقیقی،عبدالرحیم،فقهای نامدار شیعه،کتابخانه مرعشی نجفی،قم،1405؛ص450
  16. صدر؛ص158-148
  17. همان؛ص65-40
  18. همان؛284-279
  19. همان،ص311
  20. طباطبایی،محمد حسین،فلسفه الهی در بینش علی(علیه السلام)،دار الاسلامیه،بیروت،‌ص255-217
  21. ولایتی؛ج1،ص282
  22. کاشفی،ص135
  23. ولایتی؛ج1،ص246
  24. فهرست ابن ندیم،ص395 به نقل قربانی،ص216
  25. قربانی؛صص219-217
  26. همان؛صص188-185
  27. نصر،سیدحسین، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام،خوارزمی،تهران،1359؛ص158-9
  28. قربانی؛ص224
  29. آلفونسو،ص156-80 به نقل ولایتی؛ج1،ص182
  30. ولایتی؛ج1،ص183-178.
  31. قربانی؛صص241-238.
  32. ولایتی؛ج1،ص296.
  33. قربانی؛ص247-245.
  34. نهج البلاغه، حکمت 25.
  35. بحارالانوار،ج14،ص441.

نقش ایمان به خدا و آخرت در بعد الهى و ملکوتى اعمال

 نسبت دنیا و آخرت نسبت بدن و روح، یعنى نسبت ظاهر به باطن است، دنیا و آخرت دو جهان کاملا مجزا و منفصل از یکدیگر نیستند، عالم دنیا و آخرت و یا به تعبیر دیگر ملک و ملکوت مجموعا یک واحد است همچون ورق کتاب که داراى دو صفحه است، و یا همچون سکه اى که دو طرف دارد. زمینى که در دنیا هست، همین زمین با چهره ملکوتیش در آخرت پیدا مى شود. جمادات و نباتات دنیا با وجهه ملکوتیشان در آخرت ظاهر مى شوند. اساسا آخرت وجهه ملکوتى دنیاست. شرط اینکه یک عمل، وجهه ملکوتى خوب و ” علیینى ” پیدا کند این است که با توجه به خدا و براى صعود به ملکوت خدا انجام بگیرد. اگر کسى معتقد به قیامت نباشد و توجه به خدا نداشته باشد، عمل او وجهه ملکوتى نخواهد داشت و به تعبیر دیگر صعود به علیین نخواهد کرد. وجهه ملکوتى عمل وجهه بالاست و وجهه ملکى آن وجهه پایین است.

تا عملى از راه نیت و از راه عقیده و ایمان، نورانیت و صفا پیدا نکند، به ملکوت علیا نمى رسد، عملى به ملکوت علیا مى رسد که روح داشته باشد. روح عمل همان بهره اخروى و ملکوتى آن است. قرآن کریم چه زیبا مى فرماید: «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه؛ بسوى او سخن پاک بالا مى رود و کردار شایسته بالا مى بردش» (فاطر / ۱۰). این آیه به دو گونه قابل تفسیر است و هر دو گونه در کتب تفسیر ذکر شده است: یکى اینکه سخن پاک و اعتقاد پاک را کردار شایسته بالا مى برد، دیگر اینکه سخن پاک و اعتقاد پاک، کردار شایسته را بالا مى برد و ملکوتى مى سازد. دو تفسیر – که هر دو صحیح است و مانعى ندارد که هر دو مقصود باشد – مجموعا این اصل را بیان مى کنند که ایمان در مقبولیت عمل و بالا رفتن عمل بسوى بالا تأثیر دارد و عمل، در سیراب شدن ایمان و بالا رفتن درجه ایمان. این اصل در معارف اسلامى اصل مسلمى است. استشهاد ما به این آیه بنابر تفسیر دوم است گو اینکه از نظر ما مانعى ندارد که آیه کریمه در آن واحد ناظر به هر دو معنى باشد. به هر حال اشتباه است اگر بپنداریم اعمال کسانى که ایمان به خدا و قیامت ندارند، به سوى خدا صعود مى نماید و وجهه ” علیینى ” پیدا مى کند.

اگر به ما بگویند که فلان کس از جاده شمال تهران خارج شد و در جهت شمال چند روز به سفر خود ادامه داد هرگز توقع نداریم که چنین کسى به قم و اصفهان و شیراز برسد، اگر کسى چنین احتمالى بدهد به او مى خندیم و مى گوییم اگر او مى خواست به قم و اصفهان و شیراز برود باید از جاده جنوب تهران خارج شود و ادامه دهد. محال است که کسى به سوى ترکستان برود و به کعبه برسد. بهشت و جهنم، دو غایت سیر معنوى انسان است. در آن جهان هر کسى خود را در غایت مسیر خود مى بیند، یکى بالا است و دیگرى پایین، یکى اعلا علیین است و دیگرى اسفل سافلین. «ان کتاب الابرار لفى علیین؛ بى تردید کارنامه نیکان در علیین است» ( مطففین/ ۱۸) «ان کتاب الفجار لفى سجین؛ مسلما کارنامه بدکاران در سجین است»( مطففین / ۷).

چگونه ممکن است کسى به سوى مقصدى حرکت نکند و یا به سوى مقصدى ضد آن مقصد حرکت کند و آنگاه به آن مقصد برسد؟! حرکت به سوى علیین، فرع آهنگ و اراده رسیدن به آن است، و آهنگ و اراده، فرع معرفت و اعتقاد از یک طرف، و تمکین و تسلیم از طرف دیگر است. از آنکه به چنین مقصدى اعتقاد ندارد یا تمکین و تسلیم ندارد و بالاخره رغبتى به آن ندارد و به انگیزه رسیدن به آنجا کوچک ترین گامى برنمى دارد چگونه مى توان توقع داشت که سر از آنجا در بیاورد؟ بى شک هر راهى به مقصد خودش منتهى مى گردد، تا مقصد خدا نباشد به خدا منتهى نمى گردد.

قرآن کریم مى فرماید: «من کان یرید العاجله عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا *و من اراد الاخره و سعى لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکورا؛ هر کس (فقط) طالب دنیاى نقد باشد، آن مقدار که بخواهیم به آنان که بخواهیم مى دهیم، سپس براى وى جهنم را قرار داده ایم که نکوهیده و رانده شده وارد آن مى گردد. و هر کس خواهان آخرت باشد و کوشش شایسته آن را انجام دهد، پس کوشش آنان مورد قدردانى قرار خواهد گرفت» ( اسراء / ۱۸ – ۱۹).

یعنی اگر کسى سطح فکرش از دنیا بالاتر نباشد و هدفى عالى تر از دنیا نداشته باشد، محال است که به هدف عالى اخروى نائل گردد، ولى لطف و کرم ما و خدایى ما ایجاب مى کند که از همان هدف دنیایى که خواهان آن است به او بهره ای بدهیم. جهان دنیا، جهان طبیعت و ماده است، جهان علل و اسباب است، علل و اسباب دنیوى با هم در تزاحم و جنگند، در این دنیا قسرهم وجود دارد، به همین جهت کسى که هدفش دنیا باشد، تضمینى ندارد که صد در صد به مقصود برسد. تعبیرى که قرآن کریم براى تفهیم این نکته انتخاب فرموده این است: هر قدر بخواهیم، به هر کس بخواهیم مى دهیم. ولى آنکس که در نظام روحى خودش هدف عالى ترى دارد و دل به هدفهاى کوچک نقد نداده است و به سوى هدف الهى گام برمى دارد و با ایمان جلو مى رود، البته وى به هدف خواهد رسید زیرا خداوند ارج گزار است، کار نیکى را که تقدیم او گردد مى پذیرد و مزد مى دهد. در اینجا سعى و کوشش هم شرط شده است زیرا محال است که کسى بى گام برداشتن، راهپیمایى کند و به هدف برسد.

سپس در آیه بعد مى فرماید : «کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک ، و ما کان عطاء ربک محظورا؛ ما همه را، هم این گروه را و هم آن گروه را، از فیض پروردگارت مدد مى کنیم، فیض پروردگار تو از کسى دریغ نشده است» ( اسراء/ ۲۰). یعنى ما فیاض على الاطلاقیم و جهان را مستعد فعالیت ساخته ایم، هر کسى هر تخمى که بپاشد آن را به ثمر مى رسانیم، هر کس که به سوى هدفى رهسپار است او را به هدفش مى رسانیم. حکماى الهى مى گویند: واجب الوجود بالذات واجب من جمیع الجهات و الحیثیات است، به همین جهت واجب الفیاضیه است، از این رو هر کس طالب هر چه باشد، خدا او را مدد مى کند.

چنین نیست که اگر کسى طالب دنیا باشد خدا بفرماید تو گمراه هستى و بر خلاف ارشاد و هدایت ما عمل کرده اى پس ما تو را تأیید نمى کنیم. نه، چنین نیست، دنیا طلب هم در دنیا طلبى خویش در حدودى که این سراى اسباب و علل و تمانع و تزاحم امکان مى دهد مورد تأیید و حمایت الهى است و از بذل و بخشش بى دریغ او بهره مند مى گردد. به عبارت دیگر جهان، سرزمین مستعد و مناسبى است براى کاشتن و روییدن و رشد کردن و درو کردن، بستگى دارد به اینکه انسان چه بذرى براى رشد و پرورش انتخاب کند و چه محصولى بخواهد بدست آورد، هر بذرى انتخاب کند همان بذر عینا در مزرعه مستعد و مناسب این جهان رشد داده مى شود. بلی، یک حمایت مخصوص از براى اهل حقیقت هست که رحمت رحیمیه نامیده مى شود، دنیا طلبان از این رحمت محرومند، زیرا خواهان آن نیستند. ولى رحمت رحمانیه خدا در تمام مردم و در تمام مسیرها على السویه جریان دارد. به قول سعدى:

ادیم زمین سفره عام اوست     بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست

بنابر این تنها حسن فعلى براى پاداش اخروى عمل کافى نیست، حسن فاعلى هم لازم است، حسن فعلى به منزله تن و حسن فاعلى به منزله روح و حیات است، و ایمان به خدا و روز رستاخیز، شرط اساسى و لازم حسن فاعلى است، و این شرطیت یک شرطیت قرار دادى نیست، یک شرطیت ذاتى و تکوینى است مانند شرطیت هر راه معین براى مقصد معین. ممکن است کسى بگوید براى حسن فاعلى ضرورت ندارد که حتما قصد تقرب به خداوند در کار باشد، اگر کسى عمل خیرى را به انگیزه وجدان و به خاطر عطوفت و رحمتى که بر قلبش مستولى است انجام دهد، کافى است که عمل او حسن فاعلى پیدا کند. به عبارت دیگر انگیزه انساندوستى براى حسن فاعلى کافى است، همین که انگیزه انسان ” خود ” نباشد حسن فاعلى پیدا مى کند اعم از اینکه انگیزه ” خدا ” باشد یا ” انسانیت “. این نکته قابل تأمل است. در عین اینکه ما مطلب بالا را تأیید نمى کنیم که فرقى نیست میان اینکه انگیزه خدا باشد یا انسانیت. در عین حال جدا معتقدیم هر گاه عملى به منظور احسان و خدمت به خلق و به خاطر انسانیت انجام گیرد در ردیف عملى که انگیزه اش فقط ” براى خود ” است نیست. البته خداوند چنین کسانى را بى اجر نمى گذارد. در برخى احادیث وارد شده است که مشرکانى نظیر ” حاتم ” با اینکه مشرکند، به خاطر کارهاى خیرى که در دنیا کرده اند معذب نخواهند بود و یا تخفیفى در عذاب آنها داده مى شود.

از روایات زیادى که در دست داریم کاملا مى توان این مطلب را استفاده کرد: به طور مثال مجلسى علیه الرحمه از ” ثواب الاعمال ” شیخ صدوق از على بن یقطین از امام کاظم علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت فرمود: در بنى اسرائیل مردى مؤمن همسایه اى کافر داشت. آن مرد کافر نسبت به همسایه مؤمن خود همواره نیکى و نیک رفتارى مى کرد، وقتى که مرد، خداوند براى او خانه اى ا ز نوعى گل بنا کرد که مانع او از گرماى آتش بود و روزى او از خارج محیط او که محیط آتش بود به او مى رسید به او گفته شد: این به سبب نیکى و نیکرفتارى تو نسبت به همسایه مؤمنت مى باشد (بحار الانوار ، چاپ کمپانى ، ج ۳ ص ۳۷۷). مرحوم مجلسى پس از نقل این روایت مى گوید: این روایت و امثال آن دلیل است که عذاب برخى از جهنمیان از کفار به خاطر اعمال نیکشان برداشته مى شود و آیاتى که درباره کفار وارد شده که تخفیفى در عذابشان داده نمى شود در موردى است که چنین اعمال خیرى از آنها صادر نشده باشد.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم درباره عبدالله بن جدعان که یکى از کفار معروف جاهلیت و از سران قریش است، فرمود: سبک عذاب ترین اهل دوزخ ابن جدعان است. عرض شد: یا رسول الله چرا؟ فرمود: «انه کان یطعم الطعام؛ او مردم را سیر مى کرد» (بحار ، چاپ کمپانی، ج ۳ ص ۳۸۲ نقل از کافی). افرادى این چنین که البته در همه زمانها کم یا بیش پیدا مى شوند، حداقل این است که در عذاب آنها تخفیف داده مى شود و یا عذاب از آنها به کلى برداشته مى شود. اگر افرادى یافت شوند که نیکى به انسانهاى دیگر و حتى نیکى به یک جاندار اعم از انسان یا حیوان را – زیرا «لکل کبد حراء اجر؛ بر هر جگر سوخته اى اجر و ثوابى است»-  بدون هیچ چشم انتظارى انجام دهند، و حتى در عمق وجدان خود از آن جهت خدمت نکنند که چهره خود را در آیینه وجود محرومین مى بینند، یعنى ترس از اینکه روزى چنین سرنوشتى داشته باشند عامل محرک آنها نباشد، بلکه طورى انگیزه احسان و خدمت در آنها قوى باشد که اگر بدانند هیچ گونه سودى عاید آنها نمى شود و حتى یک نفر هم از کار آنها آگاه نمى گردد و احدى به آنها یک ” بارک الله “ هم نخواهد گفت باز هم آن کار خیر را انجام مى دهند، و تحت تأثیر عادت و امثال آن هم نباشند، باید گفت در عمق ضمیر این انسانها نورى از معرفت خداوند هست، و به فرض اینکه به زبان، انکار کنند در عمق ضمیر اقرار دارند، انکارشان در واقع و نفس الامر انکار یک موهومى است که آن را بجاى خدا تصور کرده اند و یا انکار یک موهوم دیگرى است که آن را بجاى بازگشت به خدا و قیامت تصور کرده اند، نه انکار خدا و معاد واقعى.

علاقه به خیر و عدل و احسان از آن جهت که خیر و عدل و احسان است، بدون هیچ شائبه چیز دیگر، نشانه اى است از علاقه و محبت ذات جمیل على الاطلاق، بنابراین بعید نیست که اینگونه کسان واقعا و عملا در زمره اهل کفر محشور نگردند، هر چند از آنها به عنوان منکر خدا یاد مى شود.

منبع :عدل الهى ص ۳۴۹ و ص ۲۷۰-۲۶۹