مسموم

نوشته‌ها

نگاهى به‏ واپسین روزهاى عمر امام حسن مجتبى (علیه السلام)

 

اشاره:

امام حسن مجتبى(علیه السلام. بعد از امضاى قرارداد صلح از کوفه به مدینه جدش پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. بازگشت و حدود ده سال در جوار ملکوتى پیامبر(صلی الله علیه و آله. و مسجد النبى(صلی الله علیه و آله. گام‏هاى بسیار اساسى برداشت؛ تا سیره و سنت پیامبر و اهل بیتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستم‏ شاهى بنى ‏امیه به ویژه معاویه نجات بخشد.

از سوى دیگر معاویه راه‏ هاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصیت اجتماعى و سیاسى امام مجتبى(علیه السلام. برگزید تا موقعیت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوست دارانش بزداید لکن به هر جنایتى که دست مى ‏زد نتیجه عکس مى‏ گرفت و هر روز تعداد علاقه ‏مندان به حضرت و شیفتگان دین و حقیقت ‏بیشتر مى‏ شد از این جهت تصمیم گرفت‏ شخص آن بزرگوار را از بین ببرد تا شاید دیگر افراد خاندان اهل بیت(علیه السلام. و ساداتى که در صدد مبارزه با رژیم وى بودند نا امید گردند و خود آن بزرگوار را که بعنوان بزرگترین سد و مانع سر راهش بود از میان بردارد.

جنون ‏آمیزترین جنایت معاویه

معاویه بارها تصمیم بر مسموم کردن امام مجتبى(علیه السلام. گرفت و به واسطه هاى پنهان زیادى متوسل گردید حاکم نیشابورى با سند معتبر از ام بکر بنت مسور نقل مى‏ کند که گفت:

«کان الحسن بن على[ع] سم مرارا کل ذلک یغلت‏حتى کانت مره الاخیره التى مات فیها فانه کان یختلف کبده، فلم لبث‏بعد ذلک الا ثلاثا حتى توفی; حسن بن ‏على[ع] را بارها مسموم کردند، لیکن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرین مرتبه زهر کبدش را پاره‏ پاره کرد، که بعد از آن سه روز بیش‏تر زنده نماند.»

ابن‏ ابى ‏الحدید مى‏ نویسد:

«چون معاویه خواست ‏براى پسرش یزید بیعت‏ بگیرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى(علیه السلام. کرد، زیرا معاویه براى گرفتن بیعت‏ به نفع پسرش و موروثى کردن حکومتش مانعى بزرگ‏تر و قوى‏ تر از حسن ‏بن‏ على(علیه السلام. نمى ‏دید، پس معاویه توطئه کرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.»

در این توطئه، بیش‏ترین نقش را مروان بن‏ حکم که فرماندار مدینه بود ایفا کرد. وقتى معاویه تصمیم بر این جنایت هولناک گرفت، آخرین مرتبه، طى نامه‏اى از مروان فرماندار خویش خواست تا در مسمومیت‏ حسن بن ‏على(علیه السلام. سرعت گیرد و آن را در اولویت قرار دهد.

مروان جهت اجراى این توطئه مامور شد با جعده دختر اشعث همسر امام مجتبى(علیه السلام. تماس برقرار کند. معاویه در نامه‏ اش نوشته بود که جعده یک عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مى ‏تواند با ما همکارى داشته باشد و سفارش کرده بود که به جعده وعده دهد بعد از انجام ماموریتش او را به همسرى پسرش یزید درخواهد آورد و نیز توصیه کرده بود صد هزار درهم به او بدهد.

بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى(علیه السلام. را مسموم کرد، معاویه صدهزار درهم را به او داد، لیکن از ازدواج با پسرش یزید سرباز زد و در پیامى برایش نوشت: «چون علاقه به حیات و زندگى فرزندم یزید دارم، نمى ‏گذارم با تو ازدواج کند.»

امام صادق(علیه السلام. فرمود: جعده زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى(علیه السلام. روزه داشت و روزهاى بسیار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شیر بنوشد، آن ملعون زهر را در میان آن شیر ریخته بود، به مجرد این که شیر را آشامید، پس از چند دقیقه امام(علیه السلام. فریاد برآورد:

«عدوه الله! قتلتنی قتلک الله و الله لا تصیبن منی خلفا و لقد غرک و سخر منک و الله یخزیک و یخزیه; دشمن خدا! تو مرا کشتى، خداوند تو را نابود کند. سوگند به خدا! بعد از من بهره و سودى (خوشحالى. براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رایگان در راستاى اهدافشان به کار گرفتند. سوگند به خدا (معاویه. بیچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذلیل کرد.»

امام صادق(علیه السلام. در ادامه سخنان خود فرمودند: «امام مجتبى(علیه السلام. بعد از این که جعده او را مسموم کرد، دو روز بیش‏تر باقى نماند و از دنیا رفت و معاویه هم بدانچه وعده کرده بود وفا ننمود.»

تطهیر جنایت کار

بعضى از مورخان همانند ابن خلدون و لامنس خواسته ‏اند دامن معاویه را از این جنایت هولناک تطهیر کنند و بگویند، این هم از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مى ‏نویسد:

«و ما ینقل من ان معاویه دس الیه السم من زوجه جعده بنت الاشعث‏ فهو من احادیث الشیعه و حاشا لمعاویه من ذلک…; نسبت مسمومیت‏ حسن بن‏ على(علیه السلام. به معاویه ابى ‏سفیان که به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شیعه است و دامن معاویه از چنین نسبت‏هایى به دور است.»

ولامنس نیز مى‏ نویسد: «و کان الغرض من هذا الاتهام و صم الامویین … و لم یجرا على هذا القول بهذا الاتهام الشنیع جمهره سوى المؤلفین من الشیعه.»

هدف از نسبت مسمومیت‏ حسن بن‏ على [علیه السلام] به معاویه بد نام کردن رژیم بنى ‏امیه بوده و این اتهام را غیر از مؤلفان شیعه کسى مطرح نکرده است!!

اعتراف مورخان

توطئه معاویه جهت مسموم نمودن امام مجتبى(علیه السلام. به قدرى روشن و آشکار است که فرصت هر گونه انکار را از مورخان و دانشمندان گرفته است و از این‏ روست که آنان بدون اختلاف – جز در موارد اندک – آن را نگاشته ‏اند، از جمله آنهاست: ابن‏ حجر عسقلانى، ابوالحسن على بن‏ حسین بن‏ على مسعودى، ابوالفرج اصفهانى،شیخ مفید، احمد بن‏ یحیى بن‏ جابر بلاذری، ابن‏ عبدالبر، محمد بن‏ على ابن‏ شهرآشوب، ابن صباغ مالکى، سبط ابن‏ جوزى، سیوطى، حاکم نیشابورى،احمد بن‏اعثم کوفى، و جمال الدین ابى الحجاج یوسف المزى.

به جهت اختصار به مطالب محمد بن‏ جریر طبرى بسنده مى‏ کنیم او مى‏ نویسد:

علت وفات و رحلت امام مجتبى(علیه السلام. این بود که معاویه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم کرد ولیکن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا این که زهرى را جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جعده بن‏اشعث‏ بن‏ قیس کندى فرستاد و به همراه آن زهر، بیست هزار دینار فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى کوفه را به نام او کرد و همچنن وعده داد بعد از انجام ماموریت، او را به ازدواج پسرش یزیدبن معاویه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بن‏ على داد و مسمومش کرد».

مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شریف قرشى مى‏ نویسد:

جعده دختر اشعث‏ بن‏ قیس از خانواده‏ هاى فرومایه، بسیار پست و فرصت‏ طلب بود. او نسبت‏ به امام مجتبى(علیه السلام. عقده است، شاید بدان جهت که نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد; از این‏ رو وقتى زهر از سوى مروان رسید و وعده‏ها را شنید و پولها را مشاهده کرد، ارتکاب آن جرم بزرگ را پذیرفت و در روزى گرم و سوزان که امام مجتبى(علیه السلام. روزه‏دار بود، به هنگام افطار زهر را در کاسه شیر ریخت و به آن حضرت خورانید. زهر بلافاصله روده‏ هایش را پاره کرد و امام از شدت درد به خود مى‏ پیچید و مى ‏فرمود: انالله و انا الیه راجعون. آخرین روزهاى حیات آن حضرت، جناده بن‏ امیه براى عیادت خدمتش آمد. او مى ‏گوید: حال امام منقلب بود و از شدت درد مى ‏نالید،تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر چند گاه، لخته ‏هاى خون از راه دهان خارج مى ‏شد، این جا بود که به وحشت افتادم و سخت ناراحتم شدم.

 وصایاى امام مجتبى(علیه السلام.

شیخ طوسى(ره. از ابن‏ عباس نقل مى‏ کند: در واپسین ساعت هاى عمر امام مجتبى(علیه السلام. برادرش امام حسین(علیه السلام. وارد خانه آن حضرت شد، در حالى که افراد دیگرى از یاران امام مجتبى(علیه السلام. در کنار بسترش بودند. امام حسین پرسید: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت جواب داد:

در آخرین روز از عمر دنیایى‏ ام و اولین روز از جهان آخرت به سر مى‏ برم و از جهت این که بین من و شما و دیگر برادرانم جدایى مى‏ افتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مى‏ کنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا(صلی الله علیه و آله. و امیرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه(علیهم السلام. را در پیش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبیاى گذشته از پدرش امیرالمؤمنین(علیه السلام. به ارث داشت تسلیم امام حسین(علیه السلام. نمود. در آن لحظه فرمود بنویس:

«هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخیه الحسین اوصى انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و انه یعبده حق عبادته لا شریک له فى الملک و لا ولى له من الذل و انه خلق کل شئ فقدره تقدیرا و انه اولى من عبد و احق من حمد، من اطاعه رشدو من عصاه غوى و من تاب الیه اهتدى، فانى اوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بیتک ان تصفح عن مسیئهم و تقبل من محسنهم و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله(صلی الله علیه و آله. فانى احق به و ببیته فان ابو اعلیک فانشدک الله بالقرابه التى قرب الله – عزوجل – منک و الرحم الماسه من رسول الله(صلی الله علیه و آله. ان لا تهریق فى امرى محجمه من دم حتى نلقى رسول الله(صلی الله علیه و آله. فنختصم الیه و نخبره بما کان من الناس الینا;

این وصیتى است که حسن بن‏ على به برادرش حسین نموده است. وصیت او این است: به یگانگى خداى یکتا شهادت مى‏ دهد و همان طورى که او سزاوار بندگى است عبادتش مى‏کند، در فرمان روایى‏ اش شریک و همتایى وجود ندارد و هرگز ولایتى که نشان گر ذلت او باشد بر او نیست. او آفریدگار همه موجودات است و هر چیزى را به اندازه و حساب شده آفریده. او براى بندگى و ستایش سزاوارترین معبود است. هر کس فرمانبردارى او کند راه رشد و ترقى را پیش گرفته و هر کس معصیت و نافرمانى او کند گمراه شده است و هر کس به سوى او بازگردد – توبه کند – از گمراهى رسته است.

اى حسین، تو را سفارش مى ‏کنم که در میان بازماندگان و فرزندان و اهل بیتم که خطاکاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نیکوکاران آن‏ها را بپذیرى و بعد از من جانشین و پدر مهربانى براى آنان باشى.

مرا در کنار قبر جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله. دفن نما، زیرا من سزاوارترین فرد براى دفن در کنار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. و خانه او هستم، چنانچه از این کار تو را مانع شدند سوگند مى ‏دهم تو را به خدا و مقامى که در نزد او دارى و به پیوند و خویشاوندى نزدیک ت‏با رسول خدا(صلی الله علیه و آله. که مبادا به خاطر من حتى به اندازه خون حجامتى، خون ریخته شود تا آن که پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله. را ملاقات کنم و در نزد او نسبت ‏به رفتارى که با ما کردند شکایت نمایم.»

و در روایتى دیگر وصیت آن حضرت چنین نقل شده:

برادرم، آن گاه که از دنیا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط کن و کفن نما و جنازه‏ام را به سوى حرم جدم ببر و در آن جا دفن کن، چنانچه از دفن جنازه من در کنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله. و پدرت امیرمؤمنان و مادرت فاطمه زهرا(س. با هیچ کس در گیر مشو و به سرعت جنازه مرا به بقیع برگردان و در کنار آرامگاه مادرم دفن نما.»

 شهادت مظلومانه امام مجتبى علیه السلام

مشهور میان مورخان و علماى مسلمان این است که امام مجتبى(علیه السلام. بر اثر زهرى که از سوى معاویه بن ‏ابى ‏سفیان توسط جعده به آن حضرت خورانیده شد، در روز پنج‏شنبه ۲۸ صفر سال پنجاهم هجرت در سن ۴۸ سالگى به شهادت رسید. همان طورى که شیخ مفید(ره. متوفاى قرن پنجم، سال‏۴۱۳ هجرى، و مفسر ادیب و توانمند شیخ طبرسى(ره. در قرن ششم سال ۵۴۸ هجرى در دو کتاب خود و علامه بزرگوار حلى در قرن هشتم سال‏۷۲۶ هجرى بر آن تصریح کرده‏اند.

مرحوم شیخ طبرسى – روایتى را از طبرانى نقل مى‏ کند و مى‏ گوید:

 «ایشان در کتاب «معجمه‏» نوشته است: امام مجتبى(علیه السلام. در ماه ربیع‏الاول سال‏۴۹ هجرى به وسیله زهر به شهادت رسیده است.»

و در این جا قول سومى وجود دارد و آن این که: «امام حسن(علیه السلام. در روز پنجشنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»

مرحوم علامه مجلسى این قول را به شیخ ابراهیم کف عمى صاحب مصباح و بلد الامین نسبت داده است.

ابن قتیبه دینورى مى ‏گوید: چیزى از رحلت امام مجتبى(علیه السلام. نگذشت که معاویه اقدام به گرفتن بیعت از مردم شام براى پسرش یزید کرد و این را طى بخشنامه ‏اى به همه جهان اسلام اعلام نمود.

 مراسم کفن و دفن

آن گاه که امام حسن(علیه السلام. دار فانى را وداع گفت، عباس بن ‏على(علیه السلام.، عبدالرحمن بن‏ جعفر و محمد بن‏ عبدالله بن ‏عباس به کمک امام حسین(علیه السلام. شتافتند و آن حضرت با کمک آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط کرد و کفن نمود، آن گاه به مصلا (جایگاه خاص، جهت نماز گزاردن بر مردگان. که در نزدیکى مسجد النبى بود منتقل نمودند، که آن مصلا را «بلاطه‏» مى‏ نامیدند. در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، سپس جنازه را جهت تجدید عهد و دفن، نزدیک مزار رسول خدا(صلی الله علیه و آله. بردند.

 ممانعت از دفن در حرم پیامبر

 فرماندار مدینه، مروان بن‏ حکم به همراه آشوبگران جلو آمدند و فریاد برآوردند: شما مى‏ خواهید حسن بن‏ على را در کنار پیامبر دفن کنید؟ از طرف دیگر عایشه سوار بر استر به جمعشان پیوست و فریاد زد: چگونه مى شود کسى را که من هرگز او را دوست ندارم، به میان خانه من داخل کنید.

مروان گفت: آیا سزاوار است عثمان در دورترین نقطه مدینه در قبرستان دفن شود و حسن بن‏ على در جوار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. هرگز نمى ‏شود، من شمشیر به دست مى ‏گیرم و حمله مى‏ کنم و ممانعت‏ خواهم نمود.

عده‏اى از امویان و آشوبگران به دنبال بهانه بودند و مى‏ خواستند فتنه‏ اى به پا کنند که امام حسین(علیه السلام. با بردبارى جنازه برادرش را به سوى بقیع برگرداند و بنى ‏هاشم را آرام نمود و در جوار جده ‏اش فاطمه بنت اسد در بقیع دفن نمود و از خون‏ریزى و فتنه به همان وضعى که امام مجتبى(علیه السلام. وصیت نموده بود جلوگیرى کرد.

امام حسین(علیه السلام. رو به مروان کرد و فرمود: اگر برادرم وصیت کرده بود که در کنار جدش پیامبر(صلی الله علیه و آله. دفن شود، مى فهمیدى که تو کوچک‏تر از آنى که بتوانى ما را برگردانى و جلو دفن جنازه او را در میان حرم پیامبر(صلی الله علیه و آله. بگیرى.

ابن‏ شهر آشوب مى ‏افزاید: به هنگام بردن جنازه امام مجتبى(علیه السلام. به سوى بقیع غرقد، افراد شرور و پست ‏به پشتیبانى امویان به جنازه آن بزرگوار تیراندازى کردند، به طورى که هنگام دفن هفتاد تیر از بدن آن حضرت جدا نمودند.

عایشه به هنگام دفن امام مجتبى(علیه السلام.

ابن ‏عباس(ره. خطاب به عایشه (در حالى که چهل سوار در اطرافش بودند. گفت:

«واسو اتاه فیوما على بغل و یوما على جمل، تریدین ان تطفئى نورالله و تقاتلى اولیاءالله ارجعى فقد کفیت الذى تخافین و بلغت ما تحبین و الله منتصر لاهل البیت و لو بعد حین

 چه بیچارگى و بدبختى! امروز سوار بر استر شدى و یک روز سوار بر شتر گشتى (اشاره به جنگ جمل.. تو مى‏ خواهى نور خدا را خاموش کنى و با اولیاى خدا بجنگى. برگرد، آنچه دیگران مى ‏خواستند انجام دادى و ماموریت ‏خویش را به پایان رساندى، خداوند اهل بیت(علیهم السلام. را یارى خواهد کرد، گرچه زمانى بگذرد…»

و بعضى سخن ابن‏ عباس را چنین نقل کرده‏ اند:

 «جملت و بغلت و لو عشت لفیلت!» آن روز سوار بر شتر گشتى و امروز بر استر سوارى، و اگر زنده بمانى [براى مبارزه با نور خدا و اهل بیت] بر فیل نیز سوار خواهى گشت.

و در قسمت‏ هایى از زیارات جامعه، خطاب به امامان معصوم(علیهم السلام. ماجراى شهادت آن بزرگوار را از زبان امام صادق(علیه السلام. چنین نقل مى‏ کند:

«یا موالى… انتم بین صریع فى المحراب قد فلق السیف هامته و شهید فوق الجنازه قد شکت‏ب السهام اکفانه [اکفانه بالسهام]…;

اى سروران من…! شما کسانى هستید که بعضى جسدتان در میان محراب عبادت در حالى که فرقتان شکافته بود، به شهادت رسیدید و بعضى از شما شهیدى هستید که دشمنان اسلام بر جنازه شما تیراندازى کردند، به طورى که کفنتان سوراخ سوراخ گردید…»

در روایت فوق، ابتدا اشاره به نحوه شهادت على بن‏ ابى‏ طالب(علیه السلام. شده است و سپس ماجراى تیرباران شدن جنازه امام مجتبى(علیه السلام. را بیان مى‏کند و در ادامه آن، ماجراى شهادت امام حسین(علیه السلام. و دیگر ائمه را بیان مى‏ دارد.

انعکاس شهادت امام مجتبى(علیه السلام.

شهادت مظلومانه سبط اکبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله. پرده نفاق را از چهره کریه معاویه کنار زد; پرده نفاقى که ذوالفقار امیرمؤمنان(علیه السلام. در صحراى صفین قادر بر دریدن آن نگردید. شهادت امام مجتبى(علیه السلام. کارى کرد که عمرو بن‏ نعجه گفت: «رحلت‏ حسن بن‏ على[ع] اولین خاک ذلت و خوارى بود که بر سر عرب پاشید و سیاه‏ بختش گردانید.»

الف. واکنش مردم

امام باقر(علیه السلام. نسبت‏ به انعکاس شهادت آن بزرگوار فرمود:

 «مکث الناس یبکون على الحسن بن‏على و عطلت الاسواق;

به هنگام شهادت امام مجتبى(علیه السلام. مردم گریه و زارى داشتند، حزن آنان را فرا گرفت و عزادارى نمودند و بازارها را تعطیل کردند.»

ب. حضور همگانى

جهم بن‏ ابى ‏جهم مى ‏گوید: چون امام حسن مجتبى(علیه السلام. رحلت نمود، بنى ‏هاشم همگى بسیج گردیدند و به تمام شهرها و روستاهاى اطراف مدینه که در آن‏ها، انصار زندگى مى‏ کردند رفتند و خبر شهادت آن حضرت را با حزن و اندوه اعلان داشتند، به مجرد شنیدن خبر رحلت آن بزرگوار، زن و مرد، کوچک و بزرگ همگى در تشییع جنازه شرکت نمودند، به طورى که بر اثر کثرت جمعیت در میان بقیع اگر سوزن به روى زمین مى ‏افتاد به زمین نمى‏ رسید.

پ. مردم مکه و مدینه

ابن ابى‏ن جیح مى‏ گوید: «در مکه معظمه و مدینه منوره یک هفته عزاى عمومى بود و همه مردم اعم از زنان، مردان و فرزندان خردسال، در فقدان آن حضرت اشک مى‏ ریختند.»

ت. مردم بصره

ابوالحسن مدائنى مى‏ نویسد: عبدالله بن‏ سلمه جهت رساندن خبر رحلت جان گداز امام مجتبى(علیه السلام. براى زیاد بن‏ ابیه وارد بصره شد، که به محض پخش خبر شهادت آن حضرت، آه و ناله مردم بلند شد. ابوبکر برادر زیاد مریض بود، چون صداى گریه مردم را شنید از همسرش میسه بنت‏ شحام پرسید: چه خبر شده؟ با بى‏ پروایى گفت: «حسن بن‏ على درگذشت و مردم از دست او آسوده شدند!»ابوبکر با خشم و ناراحتى گفت:

«ساکت ‏باش! واى بر تو! خداى سبحان او را از شر بسیارى آسوده کرد، و لیکن مردم با فقدان او خیر بسیارى را از دست دادند، خداوند حسن بن‏ على را رحمت کند.»

ث. همسر معاویه

ابن قتیبه نیز مى ‏نویسد: «خبر رحلت امام مجتبى(علیه السلام. چون به معاویه رسید، او و بعضى از همراهانش سجده شکر به جا آوردند و تکبیر گفتند، و لیکن فاخته همسر معاویه سخت ناراحت گردید و معاویه را بر شادمانى‏ اش نکوهش نمود و فریادش به «انا لله و انا الیه راجعون‏» بلند شد».

ج. معاویه و یارانش

در آن زمان عبدالله بن‏ عباس در شام به سر مى‏ برد، چون خبر خوشحالى معاویه را در رحلت امام مجتبى(علیه السلام. شنید بر او داخل شد و چون بر زمین نشست، معاویه گفت: حسن بن‏ على مرد و هلاک گردید! عبدالله گفت: بلى، آن‏گاه چند مرتبه تکرار کرد: «انا لله و انا الیه راجعون‏» سپس گفت: معاویه! شنیدم اظهار خوشحالى و شادمانى کرده ‏اى! آگاه باش! قسم به خدا با مرگ حسن بن‏ على هرگز قبر تو پر نمى ‏گردد و کوتاهى عمر با برکت او بر عمر تو نمى ‏افزاید. او رحلت نمود و حال آنکه وجودش بهتر از تو بود. اگر امروز ما گرفتار فقدان آن وجود مبارک شده ‏ایم، قبلا به چنین مصیبتى در رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله. مبتلا گشته بودیم، و لیکن خداوند سبحان با تعیین جانشین نیکو، آن را جبران نمود. در این هنگام عبدالله فریادى برآورد و گریه زیادى کرد به طورى که هر کس در آن جا بود تحت تاثیر قرار گرفت و اشکش جارى گشت، حتى معاویه خبیث هم گریان شد.

راوى گفت: «هرگز مانند آن روز، مجلسى را چنان متاثر و گریان ندیدم.»

چ. بنى ‏هاشم در مدینه منوره

حاکم در مستدرک مى ‏نویسد:

«چون امام حسن مجتبى(علیه السلام. در گذشت، زنان بنى‏ هاشم یک ماه در سوگ آن حضرت عزادارى و نوحه سرایى نمودند.»

عبیده بنت نائل از عایشه بنت ‏سعد نقل مى ‏کند: «زنان بنى‏ هاشم به مدت یک سال براى حسن بن‏ على عزادارى کردند.»

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۴

به قلم ؛ احمد زمانى

مسمومیت پیامبر اسلام (ص)

شبهه: برخی شبهه می کنند که شیعیان مدعی هستند که پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم ) با مسمومیت از دنیا رفت در حالی که پیامبر اسلام با مرگ طبیعی از دنیا رفته است.

پاسخ

دانشمندان مسلمان در باره این که پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم چگونه از دنیا رفت ، دیدگاه‌هاى گوناگونى دارند؛  بسیارى از علماى شیعه و سنى معتقدند که آن حضرت را مسموم  کردند و همین سم در بدن آن حضرت اثر کرده و او را به شهادت رسانده است .

حاکم نیشابورى عالم معروف اهل سنت در کتاب معتبر المستدرک على الصحیحین می‌نویسد :

«… قال سمعت الشعبى یقول والله لقد سم رسول الله صلى الله علیه وآله وسم أبو بکر الصدیق وقتل عمر بن الخطاب صبرا وقتل عثمان بن عفان صبرا وقتل على بن أبى طالب صبرا وسم الحسن بن على وقتل الحسین ابن على صبرا رضى الله عنهم فما نرجو بعدهم.»(المستدرک – الحاکم النیسابورى – ج ۳ – ص ۵۹).

داود بن یزید گوید که از شعبى شنیدم که مى گفت : به خدا قسم رسول خدا و ابوبکر با سمّ کشته شدند و عمر و عثمان و على بن ابیطالب با شمشیر کشته شدند و حسن بن على با سم و حسین بن على با شمشیر کشته شد.

و نیز ابن کثیر دمشقى سلفى که امروزه وهابیت براى سخن او ارزش ویژه‌اى قائل هستند به نقل از بیهقى می‌نویسد :

«عن عبد الله بن مسعود ، قال : لئن أحلف تسعا أن رسول الله صلى الله علیه وسلم قتل قتلا أحب إلى من أن أحلف واحده أنه لم یقتل ، وذلک أن الله اتخذه نبیا واتخذه شهیدا.» (السیره النبویه – ابن کثیر – ج ۴ – ص ۴۴۹ – ۴۵۰ ).

از عبدالله بن مسعود روایت کرده است که می‌ گفت : اگر ۹ بار قسم بخورم که رسول خدا کشته شده است برایم محبوب‌تر است از این که یک بار قسم بخورم که او کشته نشده است ؛ زیرا خداوند او را پیامبر و شهید قرار داده است .

و از علماى شیعه ، مرحوم شیخ طوسى در کتاب تهذیب الأحکام می‌نویسد :

«محمد بن عبد الله… وقبض بالمدینه مسموما یوم الاثنین للیلتین بقیتا من صفر سنه عشره من الهجره.» (تهذیب الأحکام – الشیخ الطوسى – ج ۶ – ص ۲.)

محمد بن عبد الله  (صلى الله علیه وآله وسلم ) … در روز دوشنبه ۲۸ صفر سال دهم هجرى در حالى از دنیا رفت که مسموم شده بود .

و نیز مرحوم علامه حلى در کتاب المنتهى می‌نویسد:

«محمد بن عبد الله … وقبض بالمدینه مسموما یوم الاثنین للیلتین بقینا من صفر سنه عشرین من الهجره .» (منتهى المطلب (ط.ق) – العلامه الحلى – ج ۲ – ص ۸۸۷ .)

 محمد بن اسماعیل بخارى در صحیحش می‌نویسد:

«قَالَ عُرْوَهُ قَالَتْ عَائِشَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا کَانَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ فِى مَرَضِهِ الَّذِى مَاتَ فِیهِ یَا عَائِشَهُ مَا أَزَالُ أَجِدُ أَلَمَ الطَّعَامِ الَّذِى أَکَلْتُ بِخَیْبَرَ فَهَذَا أَوَانُ وَجَدْتُ انْقِطَاعَ أَبْهَرِى مِنْ ذَلِکَ السُّمِّ .» (صحیح البخارى ،ج ۵ – ص ۱۳۷.)

 عایشه گفته است که رسول خدا در مریضى خود که در آن از دنیا رفتند می‌فرمودند:

 «تا کنون درد غذایى را که در خیبر خوردم احساس می‌کردم و الآن زمانى است که احساس کردم شریان‌هاى قلبم از آن پاره شده است .شاید برخى بگویند که چنین مطلبى بعید به نظر می‌رسد که سمى بعد از چهار سال اثر کند ،  ضمن این که پیامبر اسلام قبل از خوردن آن سم در جنگ خیبر از مسموم بودن گوشت گوسفند آگاه شد و از خوردن دست کشید»

چنانچه ابن کثیر دمشقى می‌نویسد : «و فى صحیح البخارى عن ابن مسعود قال : لقد کنا نسمع تسبیح الطعام وهو یؤکل – یعنى بین یدى النبى صلى الله علیه وسلم – وکلمه ذراع الشاه المسمومه ، وأعلمه بما فیه من السم .» (البدایه والنهایه – ابن کثیر – ج ۶ – ص ۳۱۷ – ۳۱۸ .)

در صحیح بخارى از ابن مسعود نقل شده است که می‌گفت : “ما صداى تسبیح گفتن غذا را هنگامى که رسول خدا از آن تناول می‌فرمود ، می‌شنیدیم” . یعنى در جلوى پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم . و گوشت سردست مسموم با حضرت سخن گفت و ایشان از سمى بودن خود مطلع کرد.

در نتیجه این که چه کسى پیامبر را سمّ داده و این سمّ در چه زمانى بوده است ، براى ما به صورت دقیق روشن نیست .

ازطرف دیگر مى بینیم که محمد بن اسماعیل بخارى و مسلم و بسیارى دیگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

قَالَتْ عَائِشَهُ لَدَدْنَاهُ فِى مَرَضِهِ فَجَعَلَ یُشِیرُ إِلَیْنَا أَنْ لَا تَلُدُّونِى فَقُلْنَا کَرَاهِیَهُ الْمَرِیضِ لِلدَّوَاءِ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ أَلَمْ أَنْهَکُمْ أَنْ تَلُدُّونِى قُلْنَا کَرَاهِیَهَ الْمَرِیضِ لِلدَّوَاءِ فَقَالَ لَا یَبْقَى أَحَدٌ فِى الْبَیْتِ إِلَّا لُدَّ وَأَنَا أَنْظُرُ إِلَّا الْعَبَّاسَ فَإِنَّهُ لَمْ یَشْهَدْکُمْ .

(صحیح البخارى – البخارى ج ۸ – ص ۴۰، ح ۶۸۸۶ ، ج ۵ – ص ۱۴۳ و ج ۷ – ص ۱۷ و و صحیح مسلم – مسلم النیسابورى – ج ۷ – ص ۲۴ و مسند احمد – الإمام احمد بن حنبل – ج ۶ – ص ۵۳ و تاریخ الطبرى – الطبرى – ج ۲ – ص ۴۳۷ و…)

ام المومنین عایشه گفته است در دهان رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم  در زمان مریضى ایشان به زور دوا ریختیم ، پس با اشاره به ما فهماندند که به من دوا نخورانید ،‌ ما با خود گفتیم این از آن جهت است که مریض از دوا بدش می‌آید و وقتى حضرت بهتر شد ، فرمودند : آیا من شما را از این که به من دوا بخورانید نهی  نکردم ؟ پس فرمودند : باید در دهان هر کسى که در این خانه است ،‌ در جلوى چشم من دوا ریخته شود ؛ غیر از عباس که او شاهد ماجرا نبوده است .

نکته جالب توجه این است که بخارى این حدیث را در کتاب دیات ، باب قصاص نقل کرده است

ابن حجر عسقلانى در شرح این روایت می‌نویسد :

( قوله لددناه ) أى جعلنا فى جانب فمه دواه بغیر اختیاره وهذا هو اللدود .

 این که گفته : «لددنا» یعنى این که ما در دهان آن حضرت بدون این که اختیارى داشته باشد (بازور) دوا ریختیم

در این جا چند سؤال از برادران اهل سنت داریم که امید است پاسخ بدهند:

۱ –  چرا عایشه و کسانى که در آن‌جا حضور داشتند ، حرف پیامبر را گوش نکردند و على رغم نهى آن حضرت،  دارو را به زور در حلق آن حضرت ریختند ؟ مگر نه این که قرآن کریم می‌فرماید :

 وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . الحشر / ۷ .

 هر دستورى که رسول به شما داد اطاعت کنید و از هر گناهى نهیتان کرد آن را ترک کنید ، و از خدا بترسید که خدا عقابى سخت دارد .

۲ – چرا عایشه پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم را با دیگر مریض‌ها یکسان می‌بیند ؟ مگر نه این که خداوند مى فرماید :

وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَْوَى‏ . إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ یُوحَى‏ . النجم / ۳ و ۴ .

هرگز از روى هوى و هوس سخن نمى‏گوید و آنچه مى‏گوید چیزى جز وحیى که به وى مى‏شود نیست .

چرا فکر کرد که هر مریضى حتى پیامبر خوردن دوا را دوست ندارد؟

آیا پیامبر اسلام به اندازه اطرافیان درک نمى کرد که چه چیزى براى او خوب است و چه چیزى بد ؟ یا این که اطرافیان می‌خواستند  با انجام این عمل ، همان سخن افرادى را تکرار کنند که به هنگام درخواست قلم و کاغذ به پیامبر گرامى (ص) نسبت هذیان دادند ؟

و از همه عجیب‌تر این است که نقل کرده‌اند : پیامبر اسلام بعد از این که به هوش آمد ، دستور داد به همه آن‌ها که به زور به حضرت دوا داده بودند ، از همان دوا بخورانند غیر از عمویش عباس ! چرا پیامبر اسلام همه را مجازات می‌کند ؟ مگر قرآن کریم نفرموده :

وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏ . الأنعام / ۱۶۴ و الأسراء /۱۵ و فاطر ۱۸ و الزمر / ۷ .

هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را بر دوش نمى‏کشد .

با این تفصیل باید براى مظلومیت آقا رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم بیش از همه اشک ریخت که در میان امت خود بیش از همه مظلوم بوده است .

 مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)

علّت و چگونگى شهادت امام رضا(ع)

طبق آنچه از مجموع روایات و تواریخ استفاده مى شود:

خلفاء بنى العبّاس با سادات بنى الزّهراء خصوصا امامان معصوم علیهم السلام رابطه حسنه اى نداشتند و چنانچه بهائى به آن ها مى دادند و اکرامى مى کردند، تنها به جهت سیاست و حفظ حکومت بوده است .

مامون عبّاسى همچون دیگر بنى العبّاس ، اگر نسبت به امام رضاعلیه السلام احترامى قائل مى شد، قصدش سرپوش گذاشتن بر جنایات پدرش ، هارون الرّشید و نیز جذب افکار عمومى و تثبیت موقعیّت و حکومت خود بود.

ماءمون در تمام دوران حکومتش به دنبال فرصت و موقعیّت مناسبى بود تا بتواند آن امام معصوم و مظلوم علیه السلام را – که مانعى بزرگ براى هوسرانى ها و خودکامگى هایش مى دانست – از سر راه خود بردارد.

از طرف دیگر اطرافیان دنیاپرست و شهوتران ماءمون ، کسانى چون فرزندان سهل بن فضل هر روز نزد ماءمون نسبت به حضرت رضاعلیه السلام سعایت و سخن چینى و بدگوئى مى کردند، لذا ماءمون تصمیم جدّى گرفت تا آن که حضرت را به قتل رسانیده و از سر راه بردارد.

در این که چگونه حضرت ، مسموم و شهید شد بین مورّخین و محدّثین اختلاف نظر است ، که به دو روایت مشهور در این رابطه اشاره مى شود:

۱ -عبداللّه بن بشیر گوید: روزى مامون مرا دستور داد تا ناخن هایم را بلند بگذارم و کوتاه نکنم ، پس از گذشت مدّتى مرا احضار کرد و چیزى شبیه تمر هندى به من داد و گفت : آن ها را با انگشتان دست خود خمیر کن .

چون چنین کردم ، او خود بلند شد و به نزد حضرت رضاعلیه السلام رفت و پس از گذشت لحظاتى مرا نیز در حضور خودشان دعوت کرد.

هنگامى که به حضورشان رسیدم ، دیدم طبقى از انار آماده بود، مامون به من گفت : اى عبداللّه ! مقدارى انار دانه دانه کن و با دست خود آب آن ها را بگیر.

و چون چنین کردم ، مامون خودش آن آب انار را برداشت و به حضرت خورانید و همان آب انار سبب وفات و شهادتش گردید.

و اباصلت گوید: چون ماءمون از منزل امام علیه السلام بیرون رفت ، حضرت به من فرمود: مرا مسموم کردند.

۲ -محمّد بن جهم گوید: حضرت رضا علیه السلام نسبت به انگور علاقه بسیار داشت ، مامون این موضوع را مى دانست ، مقدارى انگور تهیّه کرد و به وسیله سوزن در آن ها زهر تزریق نمود، به طورى که هیچ معلوم نبود، و سپس آن ها را به حضرت خورانید و حضرت به شهادت و لقاءاللّه رسید.(۱)

۱- اعیان الشّیعه : ج ۲، ص ۳۰ ۳۱٫

امام ‏رضا (ع) ناخداى کشتى تشیع در میانه طوفان مرو

  ‏آیت‏ الله‏ سید على خامنه‏ ای

اشاره:

در هنگام برگزارى کنگره علمى زندگى امام هشتم،علیه‏السلام، توسط دانشگاه اسلامى رضوى ،مقام معظم رهبرى در پیامى جامع یکى از فصلهاى عمده زندگینامه سیاسى امام رضا،علیه‏السلام، را مورد بررسى قرار دادند.

درآستانه سالگرد ولادت این امام بزرگوار که همواره در پرتو فیوضات معنوی ایشان زیسته‏ایم ،دریغمان آمد خوانندگان موعود از این مقاله محققانه بی‏نصیب بمانند.

امید که طبع لطیف امام‏رضا،علیه‏السلام، را بیاراید. ان‏شاءالله

باید اعتراف کنیم که زندگى ائمه ، علیهم‏السلام، بدرستی شناخته‏نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت‏بار آنان حتى بر شیعیانشان نیز پوشیده مانده است. علی‏رغم هزاران کتاب کوچک و بزرگ و قدیم و جدید درباره زندگى ائمه ، علیهم‏السلام، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظیمى از زندگى این بزرگواران را فرا گرفته وحیات سیاسى برجسته‏ترین چهره‏هاى خاندان نبوت که دو قرن و نیم از حساسترین دورانهاى تاریخ اسلام را دربرمی‏گیرد با غرض‏ورزى یا بی‏اعتنایی و یا کج‏فهمى بسیارى از پژوهندگان و نویسندگان روبرو شده است. این است که ما از یک تاریخچه مدون و مضبوط درباره زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پیشوایان، تهیدستیم.

زندگی امام هشتم ،علیه‏السلام، که قریب بیست‏سال از این دوره تعیین کننده و مهم را فراگرفته از جمله برجسته‏ترین بخشهاى آن است که بجاست درباره آن تامل و تحقیق لازم به کار رود.

مهمترین چیزى که در زندگى ائمه علیهم‏السلام به‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی‏» است. از آغاز نیمه دوم قرن اول هجرى که خلافت اسلامى به‏طور آشکار با پیرایه‏هاى سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامى به حکومت جابرانه پادشاهى بدل گشت، ائمه اهل بیت ،علیهم‏السلام، مبارزه سیاسى خود را به شیوه‏اى متناسب با اوضاع و شرایط، شدت بخشیدند.این‏مبارزه‏بزرگترین‏هدفش تشکیل نظام اسلامى و تاسیس حکومتى بر پایه امامت‏بود. بی‏شک تبیین و تفسیر دین با دیدگاه مخصوص اهل بیت وحی، و رفع تحریف‏ها و کج‏فهمی‏ها از معارف اسلامی‏و احکام‏دینى نیز هدف مهمى براى جهاد اهل بیت‏به حساب می‏آمد. اما طبق قرائن حتمی، جهاد اهل بیت‏به این هدفها محدود نمی‏شد و بزرگترین هدف آن، چیزى جز تشکیل حکومت علوى و تاسیس نظام عادلانه اسلامى نبود. بیشترین‏دشواریهای‏زندگی‏مرارت‏بار و پر از ایثار ائمه و یاران آنان به خاطر داشتن این هدف بود و ائمه ، علیهم‏السلام، از دوران امام سجاد ، علیه‏السلام، وبعدازحادثه عاشورا به زمینه‏سازى دراز مدت براى این مقصود پرداختند. در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدی‏امام هشتم ،علیه‏السلام، جریان وابسته به امامان اهل بیت‏یعنى شیعیان همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب می‏آمد. در این مدت بارها زمینه‏هاى آماده‏اى پیش آمد و مبارزات تشیع که باید آن را نهضت علوى نام داد به پیروزیهاى بزرگى نزدیک گردید. اما، در هر بار موانعى برسر راه پیروزى نهایى پدید می‏آمد و غالبا بزرگترین ضربه از ناحیه تهاجم بر محور و مرکز اصلى این نهضت، یعنی‏شخص‏امام‏در هر زمان و به زندان افکندن یا به شهادت رساندن آن حضرت وارد می‏گشت و هنگامی‏که‏نوبت‏به امام بعد می‏رسید اختناق و فشار و سختگیری به حدى بود که براى آماده کردن زمینه به زمان طولانی دیگرى نیاز بود.

ائمه ،علیهم‏السلام، در میان طوفان سخت این حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشیع را همچون جریانى کوچک اما عمیق و تند و پایدار از لابه‏لای‏گذرگاههای‏دشواروخطرناک گذراندند. و خلفاى اموى و عباسى در هیچ زمان نتوانستند با نابود کردن امام، جریان امامت را نابود کنند و این خنجر برنده همواره در پهلوى دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهدیدی همیشگى آسایش‏راازآنان‏سلب‏کرد.هنگامی‏که حضرت‏موسی‏بن‏جعفر،علیه‏السلام، پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهید شد در قلمرو وسیع سلطنت عباسی اختناقى کامل حکمفرمابود.در آن فضاى گرفته که به گفته یکی از یاران‏امام‏علی‏بن موسی، علیه‏السلام، «از شمشیر هارون خون می‏چکید» بزرگترین هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشیع را از گزند طوفان حادثه سلامت‏بدارد و از پراکندگى و دلسردى یاران پدر بزرگوارش مانع شود و با شیوه تقیه‏آمیز و شگفت‏آورى جان خود را که محور و روح جمعیت‏شیعیان بود حفظ کرد و در دوران قدرت مقتدرترین خلفاى بنی‏عباس و در دوران استقرار و ثبات کامل آن رژیم مبارزات عمیق امامت را ادامه داد. تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده‏ساله زندگى امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج‏ساله‏جنگهای‏داخلی‏میان‏خراسان و بغداد به ما ارائه کند. اما به تدبر می‏توان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزه دراز مدت اهل بیت ،علیهم‏السلام، را که در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت‏گیرى و همان اهداف ادامه می‏داده است. هنگامى که مامون در سال صد و نود و هشت از جنگ قدرت با امین فراغت‏یافت و لافت‏بی‏منازع را به چنگ آورد یکى از اولین تدابیر او حل مشکل علویان و مبارزات تشیع بود، او براى این منظور، تجربه همه خلفاى سلف خود را پیش چشم داشت. تجربه‏اى که نمایشگر قدرت ، وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانى دستگاههاى قدرت از ریشه‏کن کردن و حتى متوقف و محدود کردن آن بود. او می‏دید که سطوت و حشمت هارونى حتی با به ‏بندکشیدن طولانى و بالاخره مسموم کردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سیاسی، نظامی، تبلیغاتی و فکرى شیعیان مانع شود. او اینک در حالى که از اقتدار پدر و پیشینیان خود نیز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى میان بنى عباس، سلطنت عباسى را در تهدید مشکلات بزرگى مشاهده می‏کرد بی‏شک لازم بود به خطر نهضت علویان به چشم جدی‏ترى بنگرد. شاید مامون در ارزیابى خطر شیعیان براى دستگاه خود واقع‏بینانه فکر می‏کرد. گمان زیاد بر این است که فاصله پانزده ساله بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بویژه فرصت پنج‏ساله جنگهاى داخلی، جریان تشیع را از آمادگی‏بیشتری‏برای‏برافراشتن‏پرچم حکومت‏علوی‏برخوردار ساخته بود.

مامون این خطر را زیرکانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنبال همین ارزیابى و تشخیص بود که ماجراى دعوت امام هشتم از مدینه به خراسان و پیشنهاد الزامى ولیعهدى به آن حضرت پیش آمد و این حادثه که در همه دوران طولانى امامت کم ‏نظیر و یا در نوع خود بی‏ نظیر بود تحقق یافت.

اکنون جاى آن است که باختصار، حادثه ولیعهدى را مورد مطالعه قرار دهیم.

در این حادثه امام هشتم علی‏بن موسی‏الرضا ،علیه‏السلام، در برابر یک تجربه تاریخى عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسى که پیروزى یا ناکامى آن می‏توانست‏سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد.

دراین نبرد رقیب که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه امکانات به میدان آمده بود مامون بود. مامون با هوشى سرشار و تدبیرى قوى و فهم ودرایتی‏بی‏سابقه‏قدم در میدانى نهاد که اگر پیروز می‏شد و می‏توانست آنچنان که برنامه‏ریزی کرده بود کار را به انجام برساند، یقینا به هدفى دست می‏ یافت که از سال چهل هجرى یعنى از شهادت علی‏بن ابی‏طالب ،علیه‏السلام، هیچ یک از خلفای‏اموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست‏یابند، یعنى می‏توانست درخت تشیع را ریشه‏کن کند و جریان معارضى راکه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود به کلى نابود سازد.

اما امام هشتم با تدبیرى الهى بر مامون‏فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسى که خود به وجود آورده بود به‏طور کامل شکست داد و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشه‏کن نشد بلکه حتی‏سال‏دویست و یک هجری، یعنى سال ولایتعهدى آن حضرت، یکى از پربرکت ‏ترین ‏سالهای‏ تاریخ‏ تشیع شد و نفس تازه‏ اى در مبارزات علویان دمیده شد; و این همه به برکت تدبیر الهى امام هشتم و شیوه حکیمانه‏ای بودکه ‏آن ‏امام ‏معصوم ‏دراین آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.

برای اینکه پرتوى بر سیماى این حادثه عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهی‏ازتدبیرمامون‏وتدبیرامام در این حادثه می‏پردازیم.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم‏به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابى شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسی‏آرام‏و بی‏خطر بود. همان‏طور که گفتم شیعیان در پوشش‏تقیه،مبارزاتى خستگی‏ناپذیر و تمام نشدنى داشتند، این مبارزات که با دو ویژگى همراه بود، تاثیر توصیف‏ناپذیری‏در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکى مظلومیت‏بود و دیگری قداست.

شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشه شیعى را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل‏بیت است، به زوایاى دل و ذهن مخاطبان‏خودمی‏رساندندوهرکسی‏را که از اندک آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن می‏ساختند و چنین بود که دائره تشیع، روز به روز در دنیاى اسلام گسترش‏می‏یافت و همان مظلومیت و قداست‏بودکه با پشتوانه تفکر شیعى اینجاو آنجا در همه دورانها قیامهاى مسلحانه وحرکات‏شورشگرانه‏را بر ضددستگاههای‏خلافت‏سازماندهى می‏کرد.

مامون می‏خواست‏ یکباره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابى به میدان‏سیاست‏بکشاندو به این وسیله کارایی‏نهضت‏تشیع‏راکه بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مامون آن دو ویژگى مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان می‏گرفت زیرا جمعی‏که‏رهبرشان‏فردممتازدستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق‏العنان وقت‏و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.

این تدبیر می‏توانست فکر شیعى را هم در ردیف بقیه عقاید و افکارى که درجامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آن‏راازحد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها ممنوع و مبغوض‏است‏ازنظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگیز است‏خارج سازد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهای اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مامون با این کار به همه شیعیان‏مزورانه‏ثابت‏می‏کردکه‏ادعای غاصبانه‏و نامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه‏همواره‏جزء اصول اعتقادی شیعه به حساب می‏آمده است‏یک حرف بی‏پایه و ناشى از ضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهای دیگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مامون‏هم‏که جانشین‏آنهاست‏می‏باید نامشروع و غاصبانه باشد و چون علی‏بن‏موسى الرضا، علیه‏السلام، با ورود در این دستگاه و قبول جانشینى مامون او را قانونى و مشروع دانسته پس باید بقیه‏خلفا هم از مشروعیت‏برخوردار بوده‏باشند و این، نقض همه ادعاهاى شیعیان است، با این کار نه فقط مامون از علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، بر مشروعیت‏حکومت‏خود و گذشتگان اعتراف می‏گرفت‏بلکه یکى از ارکان اعتقادی تشیع یعنى ظالمانه بودن پایه حکومتهاى قبلی را نیز درهم می‏کوبید.

علاوه بر این ادعاى دیگر شیعیان مبنى بر زهد و پارسایى و بی‏اعتنایى ائمه به‏دنیانیزبا این کار نقض می‏شد که‏آن‏حضرات‏فقط در شرایطى که به دنیا دسترسى نداشته‏اند نسبت‏به آن زهد می‏ورزیدند و اکنون که درهاى بهشت دنیا به روى آنان باز شدبه‏سوى آن شتافتند ومثل دیگران خود را از آن متنعم کردند.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره‏یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار می‏داد. به جز خود آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوى را نیز در سیطره خود درمی‏آورد و این موفقیتی بود که هرگز هیچ یک از اسلاف مامون چه بنی‏امیه و چه بنی‏عباس بر آن دست نیافته بودند.

چهارم، اینکه امام را که یک عنصر مردمى و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوه‏ها بود در محاصره ماموران حکومت‏قرار می‏داد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او می‏زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله می‏افکند.

پنجم، این بود که با این‏کار براى خود وجهه و حیثیتى معنوى کسب می‏کرد. طبیعى بود که در دنیاى آن روز همه او را بر اینکه فرزندى از پیغمبر و شخصیتى مقدس و معنوى را به ولیعهدى خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیاطلبان از آبروى دینداران می‏کاهد و بر آبروى دنیاطلبان می‏افزاید.

ششم، آنکه در پندار مامون، امام با این‏کار به یک توجیه‏گر دستگاه خلافت‏بدل می‏گشت، بدیهى است‏شخصى در حد علمى و تقوایى امام باآن‏حیثیت‏وحرمت‏بی‏نظیری که وى به عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت‏بر عهده می‏گرفت هیچ نغمه مخالفی نمی‏توانست‏خدشه‏اى بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این خود در حکم حصار منیعى بود که می‏توانست همه خطاها و زشتی‏هاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد.

به جز اینها هدفهاى دیگرى نیز براى مامون متصور بود.

چنانکه مشاهده می‏شود این تدبیر به‏قدرى پیچیده و عمیق است که یقیناهیچ‏کس‏جز مامون نمی‏توانست آن را بخوبى هدایت کند و بدین جهت‏بود که دوستان و نزدیکان مامون از ابعاد و جوانب آن بی‏خبر بودند. از برخى گزارشهای تاریخى چنین برمی‏آید که حتى «فضل‏بن سهل‏» وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتواى این سیاست، بی‏خبر بوده است.مامون‏حتی‏برای‏اینکه هیچ‏گونه ضربه‏ای‏برهدفهاى وى از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهاى جعلی برای‏علت‏وانگیزه‏این اقدام می‏ساخت و به این و آن می‏گفت.

حقا باید گفت‏سیاست مامون از پختگى و عمق بی‏نظیرى برخوردار بود. اما آن سوى دیگر این صحنه نبرد، امام علی‏ابن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام،است و همین است که علی‏رغم زیرکى شیطنت‏آمیز مامون تدبیر پخته و همه جانبه او را به حرکتى بی‏اثر و بازیچه‏اى کودکانه بدل می‏کند، مامون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایه‏گذارى عظیمى که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفى بر نبست‏بلکه سیاست او به سیاستى بر ضد او بدل شد. تیرى که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهاى امام علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طوری‏که بعد از گذشت مدتى کوتاه ناگزیر شد همه تدابیر گذشته خود را کان‏لم‏یکن شمرده، بالاخره همان شیوه‏اى را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش درپیش‏گرفته‏بودندیعنى «قتل‏» و مامون که در آرزوى چهره قداست مآب خلیفه‏اى موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبله‏اى که همه خلفاى پیش از او در آن سقوط کرده بودند، یعنى فساد و فحشا و عیش و عشرت توام با ظلم و کبر فرو غلطید. دریده شدن پرده ریا مامون را در زندگی پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدى در دهها نمونه می‏توان مشاهده کرد که از جمله آن به خدمت‏گرفتن‏قاضی‏القضاتی‏فاسق و فاجروعیاش همچون یحیی‏بن اکثم و همنشینی‏ومجالست‏باعموی‏خواننده وخنیاگرش‏ابراهیم‏بن‏مهدی‏وآراستن بساط عیش و نوش و پرده‏درى در دارالخلافه او در بغداد است.

اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، در این حادثه می‏پردازیم:

۱٫ هنگامى که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مامون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور می‏کند، امام بد بینى خود به مامون را با هر زبان ممکن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده‏اش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که براى وداع انجام می‏داد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست، همه کسانی‏که باید طبق انتظار مامون نسبت‏به اوخوش‏بین و نسبت‏به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین می‏شدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مامون که امام عزیزشان را این‏طور ظالمانه از آنان جدا می‏کرد و به قتلگاه می‏برد لبریز شد.

۲٫ هنگامى که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند. این مطلب همه‏جا پیچید که علی‏بن موسی‏الرضا ،علیه‏السلام، ولیعهدى و پیش از آن خلافت را که مامون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است، دست‏اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مامون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه‏جا منتشر کردند حتى فضل‏بن سهل در جمعى از کارگزاران و ماموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده‏ام امیرالمؤمنین آن را به علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، تقدیم می‏کند و علی‏بن موسى دست رد به سینه او می‏زند.

خود امام در هر فرصتی، اجبارى بودن این منصب را به گوش این و آن می‏رساندوهمواره می‏گفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدى را قبول کردم. طبیعى بود که این سخن همچون عجیب‏ترین پدیده سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسى مثل مامون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدى برادرش امین عزل شده است‏به جنگى چند ساله دست می‏زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل می‏رساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر می‏گرداند کسی مثل‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، پیدا می‏شودکه به ولیعهدى با بی‏اعتنایى نگاه می‏کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمی‏پذیرد.

مقایسه‏ای که از این رهگذر میان امام‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، و مامون عباسى در ذهنها نقش می‏بست درست عکس آن چیزى را نتیجه می‏داد که مامون به خاطر آن سرمایه‏گذارى کرده بود.

۳٫ با اینهمه علی‏بن موسی‏الرضا، علیه‏السلام،فقط بدین‏شرط ولیعهدى را پذیرفت که در هیچ یک از شؤون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مامون که فکر می‏کرد فعلا در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدا بتدریج می‏توان امام را به صحنه فعالیتهاى خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد، روشن است که با تحقق این شرط، نقشه مامون نقش برآب می‏شد و بیشتر هدفهاى او برآورده نمی‏گشت.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت‏نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود می‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدی مسؤولیتی، نه قبول شغلی، نه دفاعى از حکومت و طبعا نه هیچ‏گونه توجیهى براى کارهاى آن دستگاه.

روشن است که عضوى در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسؤولیتها کناره می‏گیرد، نمی‏تواند نسبت‏به آن دستگاه صمیمى و طرفدار باشد، مامون بخوبى این نقیصه را حس می‏کرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدى انجام گرفت‏بارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائف‏الحیل به مشاغل خلافتى بکشاند و سیاست مبارزه منفى امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هوشیارانه نقشه او را خنثى می‏کرد.

یک نمونه همان است که معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل می‏کند که مامون به امام می‏گوید: اگر ممکن است‏به کسانى که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقى که اوضاع آن پریشان است، چیزی بنویس و امام استنکاف می‏کند و قرار قبلى که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش می‏آورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجراى نماز عید است که مامون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گیرد»، امام را به امامت نماز عید دعوت می‏کند، امام استنکاف می‏کند و پس از اینکه مامون اصرار را به نهایت می‏رساند امام به این شرط قبول می‏کند که نماز را به شیوه پیغمبر و علی‏بن ابی‏طالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهره‏ای می‏گیرد که مامون را از اصرار خود پشیمان می‏سازد و امام را از نیمه‏راه نماز برمی‏گرداند، یعنى بناچار ضربه‏اى دیگر بر ظاهر ریاکارانه خود وارد می‏سازد.

۴٫ اما بهره‏بردارى اصلى امام از این ماجرا بسى از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدی، دست‏به حرکتی می‏زند که در تاریخ زندگى ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجرى تا آن‏روز و تا آخر دوران خلافت‏بی‏نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه امامت‏شیعى در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه جز به خاصان و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولى آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمی‏گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مامون که در آن قویترین استدلالهاى امامت را بیان فرموده است; نامه جوامع‏الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتى و فقهی شیعى را براى فضل‏بن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو براى عبدالعزیزبن مسلم بیان کرده است; قصائد فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصیده دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمایشگر این موفقیت عظیم امام ،علیه‏السلام، است. در آن سال در مدینه و شاید دربسیاری‏ازآفاق اسلامی‏هنگامی‏که خبر ولایتعهدی‏علی‏بن‏موسی‏الرضا، علیه‏السلام، رسید در خطبه فضائل اهل بیت‏بر زبان رانده شده بود و اهل بیت پیغمبر که نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى دیگر کسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکى یاد می‏شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت‏قلب گرفتند، بی‏خبرها و بی‏تفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثان و متذکران شیعه معارفى را که تاآن روز جز در خلوت نمی‏شد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.

۵٫ در حالی‏که مامون امام را جدا از مردم می‏پسندید و این جدایى را در نهایت وسیله‏اى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى میان امام و مردم می‏خواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار می‏داد. با اینکه مامون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را طورى انتخاب کرده بود که شهرهاى معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین‏شده، از هر فرصتى براى ایجاد رابطه جدیدى میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهایى که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث‏سلسله‏الذهب را براى همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏هاى دیگرى نیز آشکار ساخت و در جای‏جاى این سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم که سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت‏بود هرگاه فرصتى دست‏داد حصارهای‏دستگاه حکومت را براى حضوردرانبوه جمعیت‏ ‏مردم

شکافت.

۶٫ نه‏تنهاسرجنبانان تشیع از سوى امام‏به‏سکوت‏وسازش‏تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی‏از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى که بیشترین دورانهاى عمرخودرا در کوههاى صعب‏العبور و آبادیهاى دور دست و با سختى و دشواری می‏گذراندند با حمایت امام على بن موسی الرضا،علیه‏السلام، حتى مورداحترام‏و تجلیل کارگزاران حکومت‏در شهرهای‏مختلف‏نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیروامیری روی‏خوش نشان‏نداده ودر دستگاه‏آنان رحل اقامت نیفکنده بوده‏و هیچ‏کس‏از سرجنبانان خلافت از تیزى زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههاى دولتى به‏سر می‏برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش‏خودحمل‏می‏کردومیان‏شهرهاو آبادیهاسرگردان‏وفراری‏می‏گذرانید، توانست‏به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین‏قصیده‏خود را که ادعانامه نهضت‏نبوی ضددستگاههای‏خلافت اموی‏وعباسی‏است‏براى آن حضرت بسراید و شعر او در زمانى کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه می‏شنود.

اکنون‏بار دیگر نگاهى بر وضع کلى صحنه این نبرد پنهانى که مامون آن را به ابتکار خود آراسته و امام‏على بن موسی‏الرضا، علیه‏السلام، را با انگیزه‏هایى که اشاره شد به آن میدان کشانده بود می‏افکنیم:

یک‏سال پس از اعلام ولیعهدى وضعیت چنین است:

مامون‏چه‏درمتن‏فرمان‏ولایتعهدی‏و چه در گفته‏ها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوى و نسب رفیع و مقام علمی‏منیع ستوده‏است و او اکنون در چشم آن مردمى که برخى از او فقط نامى شنیده و حتى به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یک چهره در خور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته خلافت که از خلیفه به سال علم و تقوى و خویشى با پیغمبر، بزرگتر و شایسته‏تر است‏شناخته‏اند. مامون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافت‏خود منصرف سازد بلکه حتى علی‏بن موسی،علیه‏السلام، مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است در مدینه ، مکه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام علی‏بن موسی ،علیه‏السلام، به تهمت‏حرص‏به‏دنیا و عشق‏به‏مقام‏و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.

کوتاه سخن آنکه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست‏بدهد.

اینجابودکه‏مامون‏احساس شکست و خسران کرد و درصدد برآمد که خطاى فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از اینهمه سرمایه‏گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتی‏ناپذیر دستگاههای خلافت‏یعنى ائمه اهل بیت ،علیهم‏السلام، به همان شیوه‏اى متوسل شود که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنى قتل.

بدیهی است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به‏آسانى میسر نبود. قرائن نشان می‏دهد که مامون پیش از اقدام قطعى خود برای به شهادت رساندن امام به کارهاى دیگرى دست‏زده‏است‏که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر به‏کار برد، به گمان زیاد اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علی‏بن موسى ، علیه‏السلام، همه مردم را بردگان خود می‏دانند، جز با دست‏اندرکارى عمال مامون ممکن نبود.

هنگامی که اباصلت این خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها ای پدیدآورنده آسمانها و زمین تو شاهدى که نه من و نه هیچ‏یک از پدرانم هرگز چنین سخنى نگفته‏ایم و این یکى از همان ستمهایى است که از سوی اینان به ما می‏شود.»

تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام می‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامی‏که‏امام مناظره‏کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه‏جا پیچید مامون درصدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله‏اى را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر دراین بین بتواند امام را مجاب کند.

البته چنانکه می‏دانیم هرچه تشکیل مناظرات ادامه می‏یافت قدرت علمى امام‏آشکارترمی‏شد ومامون از تاثیر این وسیله نومیدتر.

بنابر روایات یک یا دو بار توطئه قتل امام را به وسیله نوکران و ایادى خود ریخت و یکبار هم حضرت را در سرخس‏به زندان‏افکندامااین شیوه‏ها هم نتیجه‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندرکاران به رتبه معنوى امام، به بار نیاورد، و مامون درمانده‏تر و خشمگین‏تر شد، در آخر چاره‏اى جز آن نیافت که به دست‏خود و بدون هیچ واسطه‏اى امام را مسموم کند و همین کار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجرى یعنى قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندى پس از صدور فرمان ولیعهدى به نام آن حضرت، دست‏خود را به جنایت‏بزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.

مهمترین‏چیزی‏که‏درزندگی ائمه ، علیهم‏السلام، به‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی‏» است.

در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدی‏امام هشتم ، علیه‏السلام،جریان‏وابسته به امامان اهل بیت‏یعنى شیعیان‏همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب می‏آمد.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسی‏آرام‏و بی‏خطر بود.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار می‏داد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهای اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مامون با این کار به همه شیعیان مزورانه ثابت می‏کرد که ادعای‏غاصبانه‏ونامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه همواره‏جزءاصول‏اعتقادى شیعه به حساب می‏آمده است‏یک حرف بی‏پایه و ناشی‏ازضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است.

هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضاى مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مامون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور می‏کند.

هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت‏مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود می‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است.

کوتاه سخن آنکه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست‏بدهد.

قرائن نشان می‏دهد که مامون پیش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به کارهاى دیگرى دست‏زده‏است‏که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر به‏کار برد.

تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام می‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است.

عفت و پاکدامنی از عوامل رشد معنوی

 یکی از اموری که باعث رشد معنوی در انسان می شود عفت و پاکدامنی است. مقدمه عفت و پاکدامنی اجتناب از نگاه حرام است. بنابراین اجتناب از نگاه حرام از عوامل رشد معنوی محسوب می گردد. در روایات اهل بیت علیه السلام  به این امر بسیار تأکید شده که به برخی از آنها اشاره می شود:

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «النظر سهم مسموم من سهام ابليس فمن تركها خوفا من الله اعطاه الله ايمانا يجد حلاوة فى قلبه»[1] نگاه بد، تيرى از تيرهاى مسموم شيطان است. هر كس از ترس خدا چشم خود را فرو بندد، خداوند به او ايمانى مى‏ دهد كه از درون، شيرينى آن را احساس مى ‏كند.

حضرت على عليه السلام فرمود: «لكم اول نظرة الى المرئة فلا تتبعوها بنظرة اخرى و احذروا الفتنة»[2]  نگاه اوّل به سوی زن مانعى ندارد ولى آن را با نگاه بعدی ادامه ندهید زيرا سبب فتنه شده و از فتنه اجتناب کنید.

در «صحيح بخارى» مى‏ خوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: جلو راه مردم ننشينيد. برخى گفتند: ما ناچاريم از نشستن. فرمود: پس حقّ آن را ادا كنيد. پرسيدند حقّ آن چيست؟ فرمود: «غض البصر و كف الاذى و رد السلام و الامر بالمعروف و النهى عن المنكر» ترك چشم چرانى و مردم آزارى، جواب دادن به سلام ديگران، امر به معروف و نهى از منكر. [3]

امام صادق علیه السلام فرمود : «النظرة سهم من سهام إبليس مسموم  من تركها لله عز وجل لا لغيره أعقبه الله أمنا وايمانا يجد طعمه»[4]  یعنی نگاه به نامحرم تیری از تیر های مسموم ابلیس است که هر که آن را برای خدا ترک کند نه برای غیر خدا، خداوند به او امن و ایمانی خواهد داد که طعم آن را بچشد.

امام صادق علیه السلام  نگاه حرام را موجب حسرت طولانی دانسته می فرماید: «النظر سهم من سهام إبليس مسموم ، وكم من نظرة أورثت حسرة طويلة»[5] . یعنی نگاه حرام تیری مسموم از تیرهای ابلیس است  و چه بسا نگاه های حرامی که حسرت طولانی را به جای می گذارد.

از آنچه بیان شد این نتیجه به دست می آید که نگاه حرام انسان را از رشد معنوی باز می دارد. کسی که در دام شیطان بیافتد و  تمام عمر را حسرت کسی را بکشد که با نگاه حرام او را دیده است اصلا نمی تواند رشد معنوی داشته باشد. و بر عکس اگر کسی برای خدا از نگاه حرام اجتناب کند، شیرینی عبادت را با قلبش حس می کند و این شیرینی باعث جذب او به سوی عبادت خدا شده و موجبات رشد معنوی او را فراهم می کند.

خداوند در قرآن کریم می فرماید: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ»[6] یعنی به مردان مؤمن بگو: چشمان خود را (از نگاه به نامحرم) فروگيرند و دامن خود را حفظ نمايند. اين براى پاك ماندن آنان بهتر است. خداوند به آنچه انجام مى‏دهند آگاه است.

كلمه‏ «يَغُضُّوا» از ريشه «غض» به معناى كاستن و پايين آوردن است. چنانكه لقمان به فرزندش مى ‏فرمايد: «وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ»[7] يعنى صدايت را پايين بياور و با صداى بلند صحبت نكن. در اينجا نيز مراد از «غض بصر» بستن چشم نيست، بلكه پايين آوردن نگاه است، به گونه‏اى كه انسان نامحرم را ببينند.

مراد از «فُرُوجٍ» عورتين است كه بايد آن را از نگاه ديگران پوشاند. البتّه مراد از حفظ فروج در ديگر آيات قرآن، حفظ از زناست، ولى در اين آيه، بر اساس روايات، حفظ از نگاه است.

 استاد قرآئتی از این آیه پیام های زیر نتیجه گیری نموده است:

لازمه‏ ى ايمان، حفظ نگاه از حرام است. قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا …

جاذبه‏ هاى غريزى را بايد كنترل كرد. «يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ»

گناه را از سرچشمه جلوگيرى كنيم وتقوا را از چشم شروع كنيم. «مِنْ أَبْصارِهِمْ»

چشم پاك، مقدّمه‏ى پاكدامنى است. «يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»

پاكدامنى، براى مردان نيز لازم است. «يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»

چشم ‏چرانى و بى‏عفّتى، مانع رشد معنوى‏ انسان است. «يَغُضُّوا- يَحْفَظُوا- أَزْكى‏»

همواره در محضر خدا هستيم. در محضر خدا معصيت نكنيم. يَغُضُّوا … إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ‏.[8]

خداوند متعال در آیه دیگری می یفرماید: «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»[9]؛ و به زنان با ايمان بگو: از برخى نگاه‏ها چشم‏ پوشى كنند و دامن‏ هاى خود را حفظ نمايند و جز آنچه (به طور طبيعى) ظاهر است، زينت ‏هاى خود را آشكار نكنند و روسرى خود را بر گريبان بيفكنند (تا علاوه بر سر، گردن و سينه‏ ى آنان نيز پوشيده باشد) و زينت خود را ظاهر نكنند جز براى شوهر، يا پدر يا پدرشوهر، يا پسر، يا پسرشوهر (كه از همسر ديگر است) يا برادر، يا پسربرادر، يا پسرخواهر، يا زنان (هم‏كيش)، يا آنچه مالك شده ‏اند (از كنيز و برده)، يا مردان خدمت كار كه‏ تمايل جنسى ندارند، يا كودكانى كه (به سنّ تمييز نرسيده و) بر امور جنسى زنان آگاه نيستند. و پاى خود را به گونه ‏اى به زمين نكوبند كه آنچه از زيور مخفى دارند آشكار شود. اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد و توبه كنيد تا رستگار شويد.

این آیه شریفه می فرماید هم چون مردان كه بايد از نگاه آلوده به زنان بپرهيزند، زنان نيز نبايد از روى شهوت به مردان نامحرم بنگرند، بلكه بايد نگاه خود را كنترل كنند و زينت و زيبايى خود را از نامحرم بپوشانند، جز صورت و دست ‏ها كه به طور طبيعى ظاهر است و پوشش آنها، موجب مشكلاتى در انجام امور زندگى مى‏ شود.

حفظ حجاب و ترك جلوه‏گرى، ثمرات بسيارى دارد كه برخى از آنها عبارت است از:

آرامش روحى، استحكام پيوند خانوادگى، حفظ نسل، جلوگيرى از سوء قصد و تجاوز، پيشگيرى از امراض مقاربتى و روانى، پائين آمدن آمار طلاق، خودكشى، فرزندان نامشروع و سقط جنين، از بين رفتن رقابت‏ هاى منفى، حفظ شخصيّت و انسانيّت زن، و نجات از چشم ‏ها و دل هاى هوس بازى كه امروز غرب و شرق را در خود فرو برده است. [10]

 اگر کسی مواردی را که دراین آیه شریفه ذکر شده رعایت کند بی تردید از نظر معنوی رشد کرده و به مدارج بالاتری از رشد معنوی می رسد و بر عکس اگر اعتنایی به این امور نکند انحطاط معنوی نصیب او خواهد. امروز جوامع مختلفی را در دنیا می بینیم که با عدم رعایت حجاب و حد و حدود عفت و حیا به جامعه حیوانی خود را نزدیک کرده اند و تماس های خیر اخلاقی بین زن و مرد باعث فرو ریختن کانون خانوادگی شده و حتی منجر به هم جنس گرایی گردیده است. از نظر این نوع مردم، معنویت هیچ معنا و مفهومی ندارد و فقط به اشباع خواستهای حیوانی خود می اندیشند. امروز جوامع بشری از وجود این گونه افراد بسیار رنج می برند و مشکلات اجتماعی و جنایت های گوناگون از سوی همین افراد متوجه انسانها و جامعه شده و تعادل زندگی را بهم زده اند. اگر افراد یک جامعه از معنویت لازم برخوردار باشند آن جامعه دارای رشد معنوی خواهد بود و چالش های اجتماعی را به حد اقل خواهد رساند. از این رو امام خمینی (ره)فرمود: «اگر تمام انبیا -علیه السلام- در یک عصر مجتمع می‌شدند، هیچ اختلافی نداشتند».[11]  بنابراین رشد معنوی انبیاء که در درجه نهایی رسیده و رنگ خدایی دارد مانع از اختلاف بین آنان می شود.

پی نوشت ها:

[1] . ميرزا حسين النوري الطبرسي،  مستدرك الوسائل، ج14، ص268، مؤسسة آل البيت (ع) لإحياء التراث – بيروت – لبنان، چ2، 1408ق.

[2] . ابن شعبه حرانی، تحف العقول عن آل الرسول ( ص )، ص121، قم، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، چ2، 1404ق، تحقيق : تصحيح وتعليق : علي أكبر الغفاري

[3] . محمد بن اسماعیل بخاری، صحيح البخاري، ج3، ص103، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،1401/ 1981 م.

[4] . الحر عاملی، وسائل الشيعة ( آل البيت )، ج20، ص193، قم، مؤسسة آل البيت (ع) لإحياء التراث، چ2، 1414ش

[5] . الشيخ الكليني، الكافي، ج5، ص559، دار الكتب الإسلامية – طهران، چ2، 1367ش. تحقيق : تصحيح وتعليق : علي أكبر الغفاري.

[6] . سوره نور ، 30.

[7] . لقمان، 19.

[8] . محسن قرآتی، تفسیر نور، ج6، ص173، تهران‏، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن‏ چ11، 1383ش.

[9] . نور، 31.

[10] .تفسیر نور، ج6، ص172- 175.

[11] . صحیفه امام – جلد ۲۰ – صفحه ۷۸.

رنجهای امام هادی علیه السلام

اشاره

قسمت اول این مقاله در شماره 66 فرهنگ کوثر آمده است.

اینک توجه شما را به قست دوم و پایانی آن جلب می کنیم.

فشارهای روحی

امام هادی (ع) را پس از یک روز اقامت در خان صعالیک، به خانه ای که در یک اردوگاه نظامی قرار داشت، بردند.

متوکل جاسوسانی را در چهره خدمتکار برای زیر نظر داشتن امام به آن خانه فرستاد تا رفت و آمدهای ایشان را کنترل کنند.

این خانه با دیگر خانه ها، متفاوت بود؛ متوکل دستور داده بود که در اتاق حضرت، قبری بکنند تا بدین وسیله، امام را از کنترل شدید خود آگاه و پیش از هر اقدامی، ابتکار عمل را از امام سلب کند.

صقر بن ابی دلف می گوید: « وارد حجره امام شدم، او را در حالی یافتم که بر حصیری نشسته بود و پیش پایش قبری کنده بودند.

به او سلام کردم، ایشان پاسخ سلام گفت و فرمود: بیا بنشین.

سپس پرسید: برای چه آمده ای؟ گفتم: سرورم! آمده ام تا از شما حالی بپرسم.

وقتی نگاهم به قبر افتاد، گریستم.

امام به من فرمود: ای صقر! لازم نیست برای من ناراحت باشی؛ فعلاً به من آسیبی نمی رسد.

من خوشحال شدم و خدا را شکر کردم».[1]

امام هادی(ع) در دوران خلافت متوکل، روزگار بسیار سختی را پشت سر گذاشت.

هراسی که متوکل از امام در دل داشت، سبب شده بود تا دستور دهد سربازانش گاه و بی گاه بدون اجازه از دیوار وارد خانه امام شوند و آنجا را بازرسی کنند.

آنها گاه پا را از این نیز فراتر می گذاشتند و به هتاکی ساحت مقدس امام می پرداختند.

در تاریخ آمده است که: برخی اوقات متوکل در حالت مستی، امام را شبانه احضار می کرد و به بزم شراب خود فرا می خواند.[2]

تلاش های مذبوحانه بنی عباس

هر بار که متوکل تلاش مذبوحانه جدیدی را برای ترور شخصیتی امام طراحی می کرد، با شکست روبه رو می شد.

شکست های پی در پی و تلاش های بی ثمر متوکل، به حدی او را در رسیدن به اغراض پلیدش ناکام گذاشته بود که روزی در جمع درباریان خود فریاد زد:

«وای بر شما! کار ابن الرضا روزگار مرا سیاه کرده و مرا سخت درمانده و سرگردان ساخته.

هر چه تلاش کردم تا او جرعه ای شراب بنوشد و در مجلس بزمی با من همنشین باشد، نشد…».[3]

ناکامی و شکست متوکل، وی را بر آن داشت تا نقشه قتل امام را بکشد.

از این رو، دستور قتل او را به سعید حاجب داد.

ابن اورمه می گوید: «نزد سعید حاجب رفتم و این، در زمانی بود که متوکل، ابوالحسن (ع) را به او سپرده بود تا وی را به قتل برساند.

سعید رو به من کرد و با تمسخر گفت: دوست داری خدای خود را ببینی؟ گفتم:

سبحان اللَّه! خدا با چشم دیده نمی شود؟! گفت:

منظورم همان کسی است که شما، او را “امام” می خوانید.

گفتم: مایلم.

گفت: من دستور قتل او را دارم و فردا این کار را انجام خواهم داد.

اینک پیک نزد اوست؛ وقتی بیرون آمد، داخل شو.

هنگامی که پیک بیرون آمد، وارد اتاقی شدم که امام در آن زندانی بود.

داخل شدم و دیدم که قبری جلوی پای امام کنده اند.

سلام کردم و بسیار گریستم.

امام پرسید: برای چه گریه می کنی؟ گفتم:

برای آنچه می بینم.

فرمود: برای این گریه نکن؛ زیرا آنها به خواسته شان نمی رسند.

دو روز بیشتر طول نخواهد کشید که خدا، خون او و هوادارش را که دیدی، خواهد ریخت».

ابن اورمه می افزاید: به خدا سوگند! دو روز بیشتر نگذشته بود که متوکل به قتل رسید.[4]

همچنین در اقدامی دیگر، متوکل به چهار تن از دژخیمان خود دستور می دهد که امام را با شمشیرهای برهنه به قتل برسانند.

او به قدری خشمگین بود که سوگند یاد کرد پس از قتل امام، پیکر او را بسوزاند.

جلادان او که با شمشیرهای آخته، انتظار امام را می کشیدند تا بدنش را طعمه شمشیر خود سازند، با دیدن وقار و شکوه امام آن چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که تصمیم خود را فراموش و حتی امام را با احترام بدرقه کردند.

هنگامی که بازگشتند، متوکل از آنان پرسید: چرا آنچه را که امر کرده بودم، انجام ندادید؟

پاسخ دادند: آن هیبت و شکوهی که در او دیدیم، هراس انگیزتر از صد شمشیر برهنه بود، و قدرتی در برابر آن نداشتیم؛ به گونه ای که نتوانستیم آنچه را امر کرده بودی، به انجام رسانیم».[5]

به این ترتیب، بار دیگر توطئه قتل امام هادی(ع) نافرجام ماند.

قتل متوکل

متوکل در کمتر از دو دهه خلافت خود، چیزی جز بدرفتاری با شیعیان و قتل و خون ریزی آنان بر جای نگذاشت و سرانجام بغض و کینه ای که به خاندان پیامبر(ص) و پیروان آنان داشت، گریبان خود او را گرفت.

در شبی که او به قتل رسید، عباده مخنّث، دلقک دربار، مثل همیشه در بزم شراب او مشغول مسخره کردن امامان شیعه بود.

او سرش را که مو نداشت، برهنه کرده و متکایی هم روی شکم خود بسته بود و امام علی (ع) را مسخره می کرد و می گفت:

«این مرد طاس و شکم برآمده، می خواهد خلیفه مسلمانان شود».

متوکل شراب می نوشید و قهقهه سر می داد.

منتصر، فرزند او که به امامان شیعه علاقه مند بود، از این حرکت عباده خشمگین شد و او را پنهانی تهدید کرد.

عباده به کار خود ادامه نداد.

متوکل متوجه او گردید و از او علّت را پرسید.

عباده دلیل ادامه ندادن کار خویش را باز گفت.

در این هنگام، منتصر برخاست و گفت: «ای امیرالمؤمنین! آن کسی که این سگ، تقلید او را می کند و این مردم می خندند، پسر عموی تو و بزرگ خاندان توست و مایه افتخار تو.

اگر تو می خواهی گوشت او را بخوری (غیبت و بدگویی او کنی)، بخور؛ ولی اجازه نده که این سگ و مانند او از آن بخورند».

متوکل برای آنکه علاقه مندی فرزندش را به امام علی (ع) به سخره بگیرد، دستور داد تا آوازه خوانان درباره او و مادرش شعر هجوآمیزی بخوانند.

این بی حیایی و بی شرمی متوکل، سبب شد تا پسرش همان شب تصمیم به قتل متوکل بگیرد.

[6] از این رو، همراه با ترکان، نقشه قتل او را کشید و وزیرش، فتح بن خاقان، او را به قتل رساند.[7]

آرامشی زودگذر

امام هادی (ع) پس از قتل متوکل، هفت سال در دوران خلفای بعدی زندگی کرد.

اگر چه فشارهای دستگاه در مقایسه با دوران متوکل کاهش یافت، ولی سیاست های کلّی دستگاه، در جهت اسلام زدایی جز در دوران مستنصر، تغییری محسوس نداشت و امام همچنان در سامرا تحت مراقبت شدید نظامی، روزگار می گذراند؛ چرا که امام هادی (ع) در بین مخالفان سرسخت حاکمیت، چهره ای شناخته شده و برجسته به شمار می رفت و به همین سبب، خلفا بر تداوم محدودیت های امام، اصرار می ورزیدند.

این دوره هفت ساله در کشمکش قدرت بین خلفا گذشت و همین مسئله به علویان مجال می داد تا در این فضا بهتر بتوانند از محضر امام هادی(ع) کسب فیض کنند.

روی آوردن علویان به سامرا، موجب حساسیت زمامداران وقت شد.

معتزّ که در این دوره خلافت را بر عهده داشت، بدون کوچک ترین ارزیابی و بررسی اوضاع، تصمیم گرفت امام را به قتل برساند و سرکوبی شیعیان را دوباره در دستور کار بنی عباس قرار دهد.

جنایت هولناک

سرانجام توطئه دشمنان امام هادی (ع) به ثمر رسید و امام را به دستور معتزّ مسموم کردند.

ابو دعامه می گوید: «امام در بستر بیماری بود و من برای عیادت نزد ایشان رفتم.

هنگام بازگشت، فرمود: چون برای عیادت من آمدی، برگردن من حقّی پیدا کردی و رعایت حق تو بر من واجب است.

او در بستر بیماری آرمیده بود و شیعیان به دیدار امام می آمدند.

آن حضرت به صورت کتبی و شفاهی، امام پس از خود را به آنان معرفی کرد تا پس از شهادت او، شیعیان دچار سرگردانی نشوند».[8]

امام هادی (ع) در سوم رجب سال 254ق به شهادت رسید.

احمد بن داود می گوید: «همراه عدّه ای از جمله محمد بن اسحاق اموال بسیاری را که خمس و نذورات مردم قم بود، با خود به قصد تحویل دادن به ابوالحسن می بردم

. هنگامی که به مقصد رسیدیم، مردی که بر شتری سوار بود، پیش ما آمد و گفت: ای احمد بن داود و ای محمد بن اسحاق! من حامل نامه ای از سرورتان ابوالحسن هستم که برای شما نگاشته است مبنی بر اینکه من امشب به سوی بارگاه الهی رخت بر می بندم.

پس، احتیاط کنید تا دستور فرزندم حسن (ع) به شما برسد».

ما با شنیدن این خبر، بسیار ناراحت شدیم و گریستیم؛ ولی این خبر را از دیگران که با ما بودند، مخفی داشتیم.

به خانه امام هادی (ع) وارد شدیم.

شخصی ما دو نفر را صدا زد و گفت:

ای احمد و ای محمد! این نامه را بگیرید.

در آن نوشته شده بود: «به نام خداوند بخشایشگر مهرورز.

از بنده امیدوار به رحمت خدا، حسن، به شیعیان و پیروان سوگوارش.

اما بعد، خدای را برآنچه بر ما فرو فرستاد، سپاس می گویم و او را برای صبر زیبایی که به شما ارزانی داشت، شکر می کنم؛ چرا که او برای ما و شما، کافی است و برترین پشتیبان است»

در سوگ امام

بازتاب خبر شهادت پیشوای شیعیان، قلب مردم ستمدیده را جریحه دار کرد.

در روز شهادت امام، جماعت بسیاری از بنی هاشم، بنی ابی طالب و بنی عباس در منزل امام جمع شده بودند و شیون و زاری، سراسر خانه را آکنده بود.

[11] مردم به صورت های خود سیلی می زدند و گونه های خود را می خراشیدند و فریاد می زدند:

«وای بر ما از بی کسی و بی یاری! وای بر مستمندان و یتیمان از تنهایی!» شهر یک پارچه در سوگ آموزگاری بلند اختر و پدری مهربان برای مستمندان و یتیمان نشست.

شیعیان بدن مطهر امام هادی (ع) را بر دوش گرفتند و از خانه ایشان بیرون بردند و از جلوی خانه موسی بن بغا گذشتند.

وقتی معتمد عباسی آنان را دید، تصمیم گرفت برای عوام فریبی، بر بدن امام نماز بگزارد.

از این رو، به دستور او بدن مطهر حضرت را بر زمین گذاشتند و او بر جنازه ایشان نماز خواند؛ در حالی که امام حسن عسکری (ع) پیش از تشییع بدن مطهر پدرش، به اتفاق شیعیان نماز را خوانده بودند.

بدن پاکیزه حضرت را در یکی از خانه هایی که در آن زندانی بود، به خاک سپردند.

ازدحام جمعیت به قدری بود که حرکت کردن در بین آن همه جمعیت برای امام حسن عسکری (ع) مشکل بود؛ در این هنگام، جوانی مرکبی برای امام آورد و مردم، امام را تا خانه بدرقه کردند.[13]

ابو هاشم جعفری که از نزدیکان امام هادی (ع) بود، قصیده ای در رثای امام خود با این مضامین سرود: «آن هنگام که شنیدم بیمار شده ای، تب و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت و زمین به لرزه در آمد.

به من گفت: پیشوای تو، بیمار و نزار شده است.

در پاسخ گفتم: سر و جان من فدای او باد! اینک دین، بیمار شده و ستارگان آسمان، در اندوه فرو رفته اند.

ای سرور من! شگفتا که تو به درد و رنج مبتلا شده ای؛ حال آنکه تو خود، طبیب همه دردهایی و همه دردها را مداوا می کنی و مردگان را زنده می کنی…».

پیشینه حرم سامرا

حرم سامرا، شامل دو بارگاه منوّر امام هادی و امام عسکری(ع) است که زمین آن را امام هادی (ع) از شخصی به نام «دلیل بن یعقوب» خریداری کرده است.

پس از شهادت امام حسن عسکری (ع) در سال 260 ق و دفن ایشان در جوار آرامگاه پدر، این خانه از وضعیت مسکونی خارج شد و زیارتگاه عاشقان و دوستان گردید.

در سال 333 ق به دستور «ناصر الدّوله هَمْدانی» بر گرداگرد خانه، دیواری کشیدند و بر روی هر دو قبر، گنبدی برافراشتند.

در دوران آل بویه، نخست، معزّالدّوله هزینه زیادی را برای توسعه و عمران این بقعه و سرداب امام مهدی(عج) اختصاص داد و برای نخستین بار ضریحی از چوب بر روی هر دو قبر نصب کرد و نگهبان ها و خادمانی را به خدمت حرم و زائران گماشت.

پس از او، در سال 368ق به دستور عضد الدوله دیلمی، صحن بزرگی، همراه با چندین رواق، گرداگرد قبرها ساخته شد.

افزون بر آن، دور تا دور شهر سامرا نیز باروی مستحکمی کشیدند.

پس از سقوط آل بویه، به دستور بساسیری، در سال 444 ق، ساختمان با شکوهی روی قبرها بنا شد که دو قرن دوام یافت.

این بنا در سال 640 ق، در اثر آتش سوزی از بین رفت.

به دستور خلیفه عباسی، المستنصر باللّه، تمامی ساختمان ها به بهترین شکل تجدید بنا و ساخته شد.

این ساختمان ها چند صد سال در برابر حوادث طبیعی دوام آورد، تا آنکه در سال 1200 ق، احمد خان دُنبلی که از حکمرانان آذربایجان بود، ساختمان های کهن را ویران و ساختمان با شکوه دیگری با ترکیب و معماری نو بنا کرد که در زمان حکمرانی فرزندش، حسین قلی خان دنبلی، در سال 1225ق پایان پذیرفت.

سرپرستی کار ساختمان که هزینه فراوانی داشت، به عهده میرزا محمد سلماسی بود.

در سال 1285ق به دستور ناصر الدین شاه قاجار، ضریح قدیمی تعویض و به نقره تبدیل شد.

طلا کاری گنبد عظیم حرم مطهر و کاشی کاری سطح بیرونی گلدسته ها و ایوان ها و سردرهای حرم مطهر نیز به دستور ناصرالدین شاه انجام گرفت.

امروزه گنبد حرم عسکریین بزرگ ترین گنبد در میان گنبدهای عتبات مقدسه و دومین گنبد بزرگ پس از گنبد سلطانیه زنجان در مشرق زمین است.

شایسته یاداوری است که با کمال تأسف در تاریخ 3/12/1384 گنبد نورانی دو امام بزرگوار در سامرا توسط مزدوران انگلیس و آمریکا منفجر گردید و بار دیگر در تاریخ23/3/1386 دو گلدسته باقی مانده از آن در سایه حمایت اشغال گران عراق تخریب شد وَ سَیَعْلَمُ الّذینَ ظَلَمُوا أَیّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ

زیارت نامه امام

برای این حرم مطهر، سه زیارت نامه وارد شده است که یک زیارت، مشترک بین دو امام است، و برای هر یک از آن دو امام همام نیز زیارت نامه جداگانه وجود دارد.

در زیارت نامه مخصوص امام هادی (ع) می خوانیم: «… سلام بر تو ای ابوالحسن که پاکیزه روح، هدایتگر و نور تابناک خدایی! درود خدا بر تو ای برگزیده خدا! سلام بر تو ای سرّ خدا… ! سلام بر تو ای رشته محکم خدا… ! سلام بر تو ای ستاره درخشان!

گواهی می دهم ای مولای من که تو، حجت خدا بر آفریدگان هستی و خلیفه حق در میان خلق و امین در ملک حق، و شاهد و گواه حق بر بندگان او هستی.

گواهی می دهم که تو به حقیقت، روح پارسایی و دروازه شهر هدایت هستی.

تو رشته محکم ایمان و حجت حق بر هر کسی هستی که در بالا و زیر این زمین خاکی است.

گواهی می دهم که تو پاک و منزهی از هر گناه، و از هر عیب و نقص دوری، و به لطف خاص خداوند اختصاص یافته ای، و به مرتبه حجت خداوندی مخصوص گردیده ای، و کلمه خدا به تو عنایت شده است.

تو آن رکن و نگهبان دینی که بندگان به سوی تو پناه می آورند…».[16]

پی نوشتها
[1] . بحارالانوار، ج 50، ص 194.
[2] . همان، ص211.
[3] . همان، ص 158؛ الارشاد، ج 2، ص431.
[4] . بحارالانوار، ج 50، ص 195.
[5] . همان، ص 196.
[6] . الکامل فی التاریخ، علی بن ابی الکرم ابن اثیر، بیروت، دار صادر، ج 7، ص55.
[7] . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص522.
[8] . منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، قم، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، 1374 ش، ج 2، ص 688؛ بحارالانوار، ج 50، ص239.
[9] . منتهی الامال، ص680.
[10] . وفیات الائمه ، ص385.
[11] . منتهی الآمال، ج 2، ص 684.
[12] . وفیات الائمه ، ص 386.
[13] . برگرفته از: منتهی الآمال، ج 2، ص683و686.
[14] . همان.
[15] . جنات ثمانیة، فخر الواعظین محمد باقر بن مرتضی حسینی، قم، انتشارات دلیل، 1381ش، ص768.
[16] . مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، قم، انتشارات اسوه، چاپ چهارم، 1379 ش، ص 844.

نویسنده:ابوالفضل هادی منش

منبع : فرهنگ كوثر ؛ تابستان 1386، شماره 70، ص 43

امام جواد علیه السلام غریب بغداد

امام جواد علیه السلام از همان آغاز امامت با سیل رنجها رویارو بود؛ مشکلاتی که گاه از سوی حاکمان، زمانی از طرف کارگزاران و منسوبین به طاغوتها و گاهی از سوی جاهلان، متعصبان، گروههای انحرافی متوجه آن حضرت می شد.

الف) سیمای جواد الائمه در یک نگاه

امام محمد بن علی علیهما السلام (جواد الائمه) نهمین امام از خاندان اهل بیت علیهم السلام است .

القابی که برای آن امام برشمرده اند و هر یک گویای بعدی از شخصیت آسمانی حضرت است، عبارت اند از: «مختار، مرتضی، متوکل، متقی، زکی، تقی، منتجب، مرتضی، قانع، جواد، عالم ربانی، منتجب المرتضی و … .» (1)

ابن صباغ مالکی از القاب «جواد، قانع، مرتضی » یاد می کند و می گوید: مشهورترین لقب امام، «جواد» است .(2)

  شیخ صدوق نیز می نویسد:

به محمد بن علی الثانی، تقی گفته شد; چون از خدا تقوا پیشه کرد و زمانی که مامون شبانه با حالتی مست وارد شد و او را با شمشیر زد و گمان کرد حضرت را کشته است، خداوند او را نگه داشت . (3)

کنیه های حضرت نیز عبارت اند از:

ابو جعفر ثانی (کنیه جدش امام باقر علیه السلام) و ابو علی . (4)

به نوشته ابن صباغ مالکی، چهره ای سفید و اندامی متوسط داشت (5) و نقش انگشترش به نقل طبری «العزة لله » مانند انگشتر پیامبر صلی الله علیه و آله بود . (6)

مادر حضرت، سبیکه نوبیه بود . (7)

به نقل شیخ مفید فرزندان حضرت «علی الهادی علیه السلام، موسی، فاطمه، امامه » بودند (8)

و طبرسی از دختران به «حکیمه، خدیجه، ام کلثوم » اشاره می کند و می گوید:

برخی تنها از فاطمه و امامه یاد کرده اند . (9)

شیخ طوسی روز دهم رجب را سال تولد وی می داند (10) و به نقل طبرسی آن امام در عصر معتصم به شهادت رسید .

(11) در این هنگام، 25 سال و 2 ماه و 18 روز از دوران حیات امام می گذشت . (12)

مرحوم کلینی می نویسد:

«محمد بن علی علیهما السلام در حالی که 25 سال و سه ماه و دوازده روز از عمرش می گذشت، در روز سه شنبه، 6 روز قبل از ذی حجه سال 220 ه . ق شهید شد و بعد از پدر ده سال (منهای بیست روز) زندگی کرد .» (13)

ایشان با محمد امین بن هارون تا سال 198 ه . ق (قبل از امامت) معاصر بود .

از آن پس با مامون بن هارون (از 198 تا 218 قبل از امامت و 218 تا 203 در زمان امامت) هم عصر بود و سرانجام با معتصم عباسی از 17 رجب یا شعبان 218 ه . ق تا لحظه شهادت، ذی قعده 220 ه . ق معاصر بود .

اینک که در آستانه شهادت جانگداز آن امام بزرگ و غریب قرار گرفته ایم، به بازخوانی گوشه هایی از مظلومیتش در طول دوره امامت تا لحظه شهادت می پردازیم: (14)

ب) رنجهای امام جواد علیه السلام

امام جواد علیه السلام از همان آغاز امامت با سیل رنجها رویارو بود; مشکلاتی که گاه از سوی حاکمان، زمانی از طرف کارگزاران و منسوبین به طاغوتها و گاهی از سوی جاهلان، متعصبان، گروههای انحرافی و … ایجاد می شد .

اینک نمونه هایی را مرور می کنیم:

1 . شکستن حریم امامت

محمد بن ریان می گوید: مامون به هر حیله ای متوسل می شد تا بر امام نفوذ کند، اما ممکن نمی شد، تا اینکه این فرصت هنگام ازدواج دخترش با امام به دست آمد .

وقتی می خواست دخترش، ام فضل را به خانه زفاف امام جواد علیه السلام بفرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزکان خود را طلبید و به هر یک جامی که داخل آن گوهری بود، داد تا وقتی در جایگاه نشست، از او استقبال کنند، اما حضرت به هیچ یک توجهی نکرد .

در آنجا مردی بود که مخارق نامیده می شد و صاحب صدا و عود و ضرب بود و ریشی دراز داشت . مامون او را طلبید .

در گفتگوی مامون و مخارق، مخارق گفت:

اگر به چیزی از امور دنیا مشغول باشد، من برای مقصود شما کفایت می کنم .

آن گاه رو به روی امام نشست، مانند الاغ عرعری کرد و وقتی توجه همه را جلب نمود، شروع به نواختن کرد .

امام دقایقی بی توجهی کرد و ناگهان سر برداشت و فرمود:

«اتق الله یا ذا العثون;

ای ریش دراز از خدا بپرهیز .»

مخارق چنان از فریاد امام وحشت کرد که ساز و عود از دستش افتاد و تا لحظه مرگ دستش فلج ماند .

وقتی مامون از دلیل آن حالت پرسید، گفت:

از وقتی ابوجعفر بر سرم فریاد کشید، وحشتی مرا فرا گرفت که هرگز از جانم بیرون نمی رود . (15)

2 . تهمت مستی و…

فضای تنگ و خفقان آلود حاکم بر جامعه چنان امام و یارانش را در تنگنا قرار داده بود که گاه افراد وابسته به طاغوت به آن حضرت توهینهای سنگینی می کردند و امام تنها به شکوه به درگاه الهی بسنده می کرد .

از جمله، عمر از خاندان فرج که با چپاول و رشوه و دزدی ثروت زیادی فراهم آورده بود و در حکومت بنی عباس نفوذ داشت، مدتی فرماندار مدینه شد و در همان زمان نسبت به خاندان نبوت خشونت به خرج می داد و کار را به جایی رساند که به امام گفت:

به گمانم تو مست هستی! امام جواد علیه السلام در مقابل این گستاخی تنها به درگاه الهی پناه برد و فرمود:

«اللهم ان کنت تعلم انی امسیت لک صائما فاذقه طعم الخرب و ذل الاسر;

خدایا! چنانچه تو می دانی امروز برای تو روزه بودم، پس طعم غارت شدن و خواری اسارت را به او بچشان .»

طولی نکشید که در سال 233 ه . ق متوکل بر او غضب کرد و دستور داد 120 هزار دینار به عنوان مالیات و 150 هزار دینار از برادرش بگیرند .

او بار دیگر به عمر غضب کرد و دستور داد هر چه می توانند بر گردنش ضربه بزنند و 6هزار ضربه زدند و بار سوم کشان کشان به بغداد بردند و همان جا در اسارت مرد .

واقعه توهین به امام جواد علیه السلام چنان سنگین بود و دل امام هادی علیه السلام را به درد آورده بود که وقتی خبر مرگ عمر را آوردند، 24 مرتبه «الحمد لله » گفت . (16)

3 . توطئه قتل به اتهام خروج

قطب راوندی از ابن ارومه چنین نقل می کند:

معتصم تعدادی از وزرایش را فرا خواند و گفت: بر علیه محمد بن علی بن موسی علیهم السلام نزد من شهادت دروغ دهید و بنویسید که می خواهد خروج کند . آن گاه امام را خواست و گفت:

تو علیه من توطئه کرده ای! امام فرمود:

«والله ما فعلت شیئا من ذلک;

به خدا سوگند! من چنین کاری نکرده ام .»

مامون بر وجود شاهدان پای فشرد .

امام هم دستش را بلند کرد و عرض کرد:

«اللهم ان کانوا کذبوا علی فخذهم;

خدایا اگر بر من دروغ بسته اند، آنها را بگیر .»

در آن لحظه ایوان لرزید و هر یک از اطرافیان معتصم که بر می خاست، بر زمین می افتاد .

معتصم عرض کرد:

«یا ابن رسول الله انی تائب مما فعلت فادع ربک ان یسکنه;

ای پسر رسول خدا! از آنچه کردم، توبه نمودم .

از پروردگارت بخواه که آن را آرام سازد .»

این بار امام دست بلند کرد و عرض کرد:

«اللهم سکنه و انک تعلم انهم اعداؤک و اعدائی;

خدایا! آرامش ساز و تو می دانی که آنها دشمنان تو و من هستند .»

در پی این دعا آرامش به ایوان بازگشت . (17)

به کاخ سلطنت گفتا خلیفه با وزیران کای

ابا جعفر ترا قصد خروج و انقلاب آمد

ز روی افترا، اوراقی آوردند کاینها را

گرفتیم از غلامانت، چه نزدت گو جواب آمد

بگفتا: بارالها! افترا بستند اگر بر من

بگیر این دشمنان، کاین افترا حقش عقاب آمد

که ناگه کاخ گشتی زیر و رو، کآن قوم افتادند

خلیفه دید هر یک از خنازیر و کلاب آمد

به پوزش معتصم بر دست و پا افتاد و تائب شد

بگفت این کاخ ساکن کن، که سخت این اضطراب آمد

بگفتا: بارالها! ساکن این قصر معلق کن

که کاذب توبه کرد، از تو قبول مستتاب آمد (18)

ج) اخبار شهادت امام جواد علیه السلام

مسعودی می نویسد:

وقتی ابوجعفر به دنیا آمد، ابوالحسن (امام رضا علیه السلام) به یارانش فرمود:

«فی تلک اللیلة قد ولد لی شبیه موسی بن عمران فالق البحار [و شبیه عیسی بن مریم] قدست ام ولدته فلقد خلقت طاهرة مطهرة .

[ثم قال] بابی و امی شهید یبکی علیه اهل السماء یقتل غیظا و یغضب الله علی قاتله فلا یلبث الا یسیرا حتی یعجل الله به الی عذابه الالیم و عقابه الشدید;

(19) در این شب برای من فرزندی شبیه موسی بن عمران به دنیا آمد که شکافنده دریاهاست، [و شبیه عیسی بن مریم] مادرش مقدس است و پاک و پاکیزه خلق شد .

به جان پدر و مادرم شهیدی می شود که اهل آسمان بر او می گریند .

از روی خشم کشته می شود و خدا بر قاتل او خشم می گیرد; پس [قاتل او] نمی ماند مگر اندکی تا اینکه خدا عذاب دردناک و عقاب شدید را به سوی او می فرستد .»

امام جواد علیه السلام خود فرموده بود که «سی ماه بعد از مامون اجل او فرا خواهد رسید .

(20) » و به گفته محمد بن الفرج آن حضرت به او نوشته بود: «خمس را برایم بفرستید که بیشتر از امسال در بین شما نیستم .» (21)

مرحوم کلینی نیز حکایتی دردناک از این آگاهی امام به شهادتش نقل می کند و به نقل از اسماعیل بن مهران می نویسد:

وقتی ابوجعفر علیه السلام از مدینه به بغداد برای بار اول می خواست برود، گفتم: من بر شما می ترسم .

با چهره ای گشاده، فرمود: غیبت من در این سال نیست .

وقتی بار دوم به سوی معتصم می رفت، گفتم:

شما می روید، بعد از شما امامت با کیست؟ حضرت جواد علیه السلام چنان گریست که محاسنش خیس شد و فرمود:

«بعد از من امر امامت مربوط به فرزندم علی علیه السلام است .» (22)

د) چگونگی شهادت امام جواد علیه السلام

سابقه خباثت و دشمنی معتصم، خلیفه عباسی، نشان می دهد که دستور قتل توسط وی صادر شده است; هرچند عاملان مستقیم آن به نقلهای مختلف، افراد مختلفی باشند و یا هر یک از آنها به عنوان تکمیل کننده پرونده شهادت حضرت عمل کرده باشند .

این موضوع به قدری روشن بود که مسعودی می نویسد:

«فلما انصرف الی العراق لم یزل المعتصم و جعفر بن المامون یدبرون و یعملون الحیلة فی قتله;

(23) وقتی امام جواد علیه السلام [از مکه با همسرش] به عراق بازگشت، معتصم و جعفر بن مامون دائما در تدبیر و دست به کار چاره ای برای قتل او بودند .»

روایتهای مختلفی که به دست آمده، چنین است:

1 . روایت مسعودی

روایت فوق عامل اصلی قتل را خلیفه عباسی معرفی می کند، مسعودی در ادامه می نویسد:

جعفر بن مامون که از کینه ام فضل نسبت به امام (به دلیل برتری ام ابی الحسن نزد امام) خبر داشت و می دانست که ام فضل از او صاحب فرزند نشده است، در انگور رازقی سم ریخت و ام فضل با تعریف و تمجید آن را به امام داد و حضرت خورد .

در این هنگام پشیمان شد و گریست .

امام فرمود:

گریه ات برای چیست؟ به خدا قسم خدا به فقری گرفتارت کند که نجات نیابی و به بلایی که پوشانده نشود .» (24)

2 . روایت ابن شهرآشوب

معتصم به عبدالملک زیات، وزیر خود در مدینه، نوشت که امام و ام فضل را راهی بغداد کند .

او هم علی بن یقطین را مطلع کرد و امام راهی شد .

معتصم حضرت را گرامی داشت و اشناس (فرمانده ارتشی) را با هدایایی به استقبال فرستاد .

همراه آنها شربت ترش مزه (ریواس) آلوده به زهر را هم داد و گفت:

این شربت را با یخ خنک کرده ایم و امیرالمؤمنین، احمد بن ابی دؤاد، سعد بن خصیب و جماعتی از بزرگان هم نوشیده اند و خلیفه دستور داده تا خنک است شما هم بنوشید .

امام فرمود:

شب می نوشم .

گفت:

آن وقت برفش آب می شود .

وی آن قدر اصرار کرد که امام آن را نوشید . (25)

3 . روایت عیاشی

زرقان دوست صمیمی ابن ابی دؤاد، بعد از نقل ماجرای قضاوت فقهاء و امام در مورد قطع دست دزد که به رسوایی قاضیان و سربلندی امام انجامید، می گوید:

سه روز بعد، ابی دؤاد نزد خلیفه رفت و گفت:

حق امیرالمؤمنین به گردن من باشد، خیرخواهی در بقاء حکومت و شما بر من واجب است و از این حق روی بر نمی گردانم، هرچند مرا در آتش بسوزانند .

او گفت: آن چیست؟ ابن ابی دؤاد گفت: وقتی امیرمؤمنان در مجلس فقها رعیتش را جمع می کند تا درباره مسئله ای حکم دهند، آن گاه آنان حکم را براساس آنچه نزدشان ثابت است، اعلام می دارند و این در حالی است که وزیران و حاجبان و خانواده خلیفه در مجلس حضور دارند و مردم عوامی که در پشت درها هستند، مطالب را می شنوند، آن گاه امیر از گفته فقهاء دربار روی بر می تابد و به گفته مردی عمل می کند که بیشتر این امت به امامتش معتقدند و او را سزاوارتر از خلیفه می دانند، با همه اینها، امیرمؤمنان چگونه می تواند از عدم اطاعت مردم و شکست حکومت عباسیان آسوده خاطر باشد؟ رنگ از چهره معتصم پرید و گفت: «جزاک الله عن نصیحتک خیرا .»

معتصم روز چهارم به یکی از وزیران دستور داد حضرت را دعوت و مسموم کند و اگر قبول نکرد، بگوید:

مجلس خصوصی است .

وزیر چنان کرد و امام چون لقمه اول را در دهان گذاشت و احساس مسمومیت کرد، دستور داد مرکبش را برای رفتن آماده کنند و در مقابل اصرار میزبان فرمود:

خروج من از خانه به نفع توست .

امام آن روز و شب را در اثر مسمومیت در بستر افتاد و سرانجام به شهادت رسید .» (26)

محمد عابدی

پی نوشت:

1) ر . ک: دلائل الامامة طبری، ص 396; الارشاد، ص 327; اعلام الوری، ج 2، ص 91; کشف الغمه، ج 2، ص 343; بحار الانوار، ج 50، ص 16 .

2) فصول المهمة، ص 254; بحار الانوار، ج 50، ص 15 .

3) معانی الاخبار، ص 65; بحار الانوار، ج 50، ص 16 .

4) بحار الانوار، ج 50، ص 13; دلائل الامامة، ص 396 .

5) فصول المهمه، ص 254; بحار الانوار، ج 50، ص 15 .

6) دلائل الامامة، ص 397 .

7) برخی هم خیزران یا بانویی از اهل بیت ماریه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله، ریحانه و کنیه اش ام الحسن، سکینه، دره و اهل مریسیه دانسته اند; کافی، ج 1، ص 492; ارشاد مفید، ص 297; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 379 .

8) ارشاد مفید، ص 327 .

9) بحار الانوار، ج 50، ص 13 .

10) مصباح المتهجد، ص 805; بحار الانوار، ج 50، ص 7 .

11) ارشاد، ص 319; درباره اقوال دیگر، ر . ک: دلائل الامامه، ص 394; بحار الانوار، ج 50، ص 7 .

12) کافی، ج 1، ص 492; درباره اقوال دیگر، ر . ک: همان ج 1، ص 497 .

13) کافی، ج 1، ص 497 .

14) درباره امام جواد علیه السلام به مقالاتی که پیرامون این شخصیت آسمانی در ماهنامه مبلغان نگاشته شده رجوع کنید، این مقالات عبارت اند از:

«نگاهی به سیره تبلیغی امام جواد علیه السلام » ش 2، محمد حاج اسماعیلی;

«امامت جواد الائمه علیه السلام با نگرشی بر مسئله امامت و بلوغ جسمی » ش 9، محمد عابدی;

«مناظره ای از امام جواد علیه السلام » ش 33، سیدجواد حسینی;

«ماجرای شهادت امام محمدتقی علیه السلام » ش 37، سید مجتبی اهری;

«امام جواد علیه السلام پاسدار حریم وحی » ش 45، عبدالکریم پاک نیا .

15) کافی، ج 1، ص 494; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 396 .

16) بحار الانوار، ج 50، ص 62 و 221; کافی، ج 1، ص 496 .

17) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 671; بحار الانوار، ج 50، ص 45; اثبات الهداة، ج 6، ص 187 .

18) دیوان الادب، علامه محمد صالح حائری مازندرانی، ص 282 .

19) اثبات الوصیة، ص 210; عیون المعجزات، ص 118 (با اختلاف) .

20) بحار الانوار، ج 50، ص 64 .

21) اعلام الوری، ج 2، ص 1001; بحار الانوار، ج 50، ص 63 .

22) کافی، ج 1، ص 323 .

23) اثبات الوصیة، ص 219 – 220; عیون المعجزات، ص 129 (با اختلاف) .

24) اثبات الوصیة، ص 219; عیون المعجزات، ص 129; بحار الانوار، ج 5، ص 16 .

25) مناقب، ج 4، ص 384; بحار الانوار، ج 50، ص 8 .

26) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 391; وسایل الشیعه، ج 18، ص 490; بحار الانوار، ج 50، ص 5 .

منبع : مبلغان ؛ دی و بهمن 1382، شماره 49؛ص 41ہہ