مستبصرین

نوشته‌ها

نامه یک ژاپنی به امام رضا(ع) +متن نامه

سال گذشته یک ژاپنی در شهرستان آستارا مسلمان شد و نام خود را رضا گذاشت. «آتسوشی ناکانه» مهندس رایانه ژاپنی با مطالعه فرهنگ اسلامی ایرانی به دین مقدس اسلام و مذهب تشیع مشرف شد.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، آتسوشی ناکانه تاجر ژاپنی ساکن توکیو و مهندس رایانه است. وی مدت هفت سال است که با یک تاجر آستارایی رفت و آمد دارد و در طول این مدت با مطالعه ایران‌شناسی با فرهنگ و سنن اسلامی ایرانی آشنا شده است. در آخرین سفر خود با ارتباط صمیمی با روحانیون حوزه علمیه حضرت ولیعصر (عج) آستارا، به دین مقدس اسلام و مذهب تشیع مشرف شد و نام مبارک رضا را برای خود برگزید.

با توجه به علاقمندی‌اش به ساحت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) «رضا ناکانه» دل نوشته‌ای برای نهمین جشنواره نامه‌ای به امام رضا (علیه‌السلام) در مازندران ارسال کرد.

«رضا ناکانه» خطاب به امام رئوف نوشته است:

به نام خدا

در شب مشهد مقدس هر کجا باشم هر کار بکنم، چراغ حرم همیشه دیده می‌شود. آن نور شما است. نور مهر و آرامش است. آن نور بدون پایان همه جا می‌رسد. حتی سرزمین آخر شرق دنیا که من هستم. هر وقت چشم می‌بندم نور شما را می‌بینم. در‌‌ همان لحظه سروصدای دلم از بین می‌رود. احساس پاک به دست می‌آورم و برای شما دلم خیلی تنگ می‌شود.

ای امام دانا؛ با نور شما راه من را روشن کنید.‌ای امام عاشقانه با نور شما مرا حفظ کنید.

شيعه‌‌ اماميه

اثناعشریه

در تاريخ شيعه،فرقه‌هايي پديد آمده است، كه بسياري از آن‌ها منقرض شده‌اند، و بحث درباره‌ي آن‌هافايده‌ي چنداني ندارد. فرقه‌هاي اصلي شيعه كه هم اكنون نيز موجودند عبارتند از:

شيعه‌ي اثنا عشريه، شيعه‌ي زنديّه، و شيعه‌ي اسماعيليه اكثريت شيعه، را شيعه‌ي‌ اماميه يا اثنا عشريه تشكيل مي‌دهد،‌از آنجا كه آنان جانشينان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ـ را دوازده نفر مي‌دانند، اثنا عشريه (دوازده امامي)ناميده شده‌اند.

شيعه در لغت و اصطلاح

شيعه در لغت بر دومعنا اطلاق مي‌شود، يكي توافق و هماهنگي دو يا چند نفر بر مطلبي، و ديگري، پيروي كردن فردي يا گروهي، از فرد يا گروهي ديگر.[1] و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته مي‌شود كه به خلافت و امامت بلافصل علي ـ عليه السلام ـ معتقدند، و بر اين عقيده‌اند كه امام و جانشين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از طريق نصّ شرعي تعيين مي‌شود، و امامت حضرت علي ـ عليه السلام ـ و ديگر امامان شيعه نيز ازطريق نص شرعي ثابت شده است.[2]
اطلاق شيعه بردوستان و پيروان علي ـ عليه السلام ـ، نخست، از طرف پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله و سلم ـ صورت گرفته است.

اين مطلب، در احاديث متعددي كه از آن حضرت روايت شده،مطرح شده است. چنان كه سيوطي از جابر بن عبدالله انصاري و ابن عباس و علي ـ عليه السلام ـ روايت كرده كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در تفسير آيه‌ي«ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة» (بيّنه / 7) اشاره به علي عليه السلام ـ كرده و فرموده‌اند: «تو و شيعيانت» روز قيامت، رستگار خواهيدبود.»[3]

در تاريخ شيعه،فرقه‌هايي پديد آمده است، كه بسياري از آن‌ها منقرض شده‌اند، و بحث درباره‌ي آن‌هافايده‌ي چنداني ندارد. فرقه‌هاي اصلي شيعه كه هم اكنون نيز موجودند عبارتند از:شيعه‌ي اثنا عشريه، شيعه‌ي زنديّه، و شيعه‌ي اسماعيليه، درباره‌ي ‌هر يك از آن‌هادر فصلي جداگانه، به اختصار بحث خواهيم كرد. موضوع بحث دراين فصل، شيعه‌ي اثناعشريه است.

وجه تسميه اكثريت شيعه، راشيعه‌ي‌ اماميه يا اثنا عشريه تشكيل مي‌دهد،‌از آنجا كه آنان جانشينان پيامبر اكرمـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را دوازده نفر مي‌دانند، اثنا عشريه (دوازده امامي)ناميده شده‌اند. نام و خصوصيات امامان دوازدهگانه در احاديثي كه از پيامبر اكرم ـصلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت شده، بيان گرديده است آنان عبارتند از:
1ـ علي بن ابي طالبـ عليه السلام ـ 2ـ حسن بن علي ـ عليه السلام ـ 3ـ حسين بن علي ـ عليه السلام ـ 4علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ (امام سجّاد) 5ـ محمد بن علي (امام باقر ـ عليه السلام ـ ) 6ـ جعفر بن محمد (امام صادق ـ عليه السلام ـ ) 7ـ موسي بن جعفر (امام كاظم ـ عليه السلام ـ ) 8ـ علي بن موسي (امام رضا ـ عليه السلام ـ )9ـ محمد بن علي(امام جواد ـ عليه السلام ـ ) 10ـ علي بن محمد (امام هادي ـ عليه السلام ـ ) 11ـحسن بن علي (امام عسكري ـ عليه السلام ـ ) 12ـ ‌حجة بن الحسن (مهدي موعود ـ عج ـ).

شيعه‌ي اثنا عشريه

بر مسئله‌ي‌ امامت تأكيد خاصّي داشته و عصمت امام و افضيلت او را بر ديگر افرادامت اسلامي بسيار مهم و اساسي مي‌داند. و از طرفي، امامت را، پس از سه امام نخست،منحصر در فرزندان امام حسين مي‌داند. با توجه به اين عقايد ويژه درباره‌ي امامت،به «اماميه» شهرت يافته است.شيخ مفيد، پس ازتعريف شيعه به كساني كه به امامت بلافصل علي ـ عليه السلام ـ عقيده دارند درباره‌ي شيعه‌ گفته است: «اين عنوان، مخصوص آن دسته از شيعه است كه به وجود امام در هرزمان، و وجوب نصّ جلّي، و عصمت و كمال براي هر امامي معتقد است، و امامت را (غيراز سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسين ـ عليه السلام ـ مي‌داند…»[4]

تاريخ پيدايش تشيّع گرچه، در عصرپيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ درباره‌ي‌ پاره‌اي از مسايل، اختلاف نظرهايي ميان مسلمانان پديد آمد،[5] ولي فرقه‌ها و دسته‌بندي‌هايي كه بعدها پيداشد، در آن زمان وجود نداشت. ولي پس از رحلت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ اختلافاتي پديد آمد كه سبب پيدايش فرقه‌هاي مختلف در ميان مسلمانان گرديد.مهمترين اختلافي كه در نخستين روزهاي پس از رحلت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله و سلم ـ پديد آمد، مربوط به مسئله‌ي خلافت و امامت بود كه مسلمانان را به دودسته تقسيم كرد.

يك دسته معتقدبودند كه امامت، همانند نبوت، منصب و مقامي الهي است و از شرايط امام اين است كه معصوم از خطا و گناه باشد، و اين صفت را جز خداوند كسي نمي‌داند، بنابراين راه تعيين امام نصّ الهي است كه در قرآن يا احاديث نبوي بيان شده است، و طبق اين نصوص،علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ جانشين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ وامام مسلمين است. حضرت علي ـ عليه السلام ـ و بني هاشم و گروهي از بزرگان صحابه،‌اعم از مهاجرين و انصار، طرفدار اين نظريه بودند.و اين همان عقيده‌ي شيعه ـخصوصاً شيعه‌ي اماميه ـ در مسئله‌ي امامت است.و دسته‌ي ديگر ـ كه در رأس آن‌ها ابوبكر و عمر قرار داشتند ـ بر اين عقيده بودند كه پيامبر اكرم ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ براي خود جانشين تعيين نكرده است،‌ و اين كار را به مسلمانان واگذار كرده است.

بر اين اساس، و با توجه به اهميت مسئله‌ي خلافت و امامت و نقش حياتي آن در سرنوشت امت اسلامي، در يك اقدام شتاب زده – درشرايطي كه حضرت علي ـ عليه السلام ـ و عده‌اي از بزرگان صحابه به تجهيز بدن پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مشغول بودند ـ عده‌اي از مهاجران و انصار در سقيفه‌ي بني ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهايي كه در مورد خليفه‌ي پيامبر ـ صلي الله عليه وآله و سلم ـ ميان آن‌ها مطرح شد، سر انجام با ابوبكر به عنوان خليفه‌ي پيامبر ـصلي الله عليه و آله و سلم ـ بيعت كردند، و چون شرايط سياسي و اجتماعي دنياي اسلام و جهان به گونه‌اي بود كه امام علي ـ عليه السلام ـ و هواداران او، براي اثبات عقيده خود و عملي ساختن آن، به اقدامات عملي و خصمانه دست مي‌زدند، موجوديت اسلام از ناحيه دشمنان خارجي (امپراطوري ايران و روم) و دشمنان داخلي (منافقين) آسيب جدّي مي ديد، امام علي ـ عليه السلام ـ مصلحت اسلام و مسلمين را پيروي از روش صبرو مدارا ديد، و گرچه در مواقع مناسب، ديدگاه خود را درباره نادرستي عمل آنان بيان مي‌كرد، ولي از درگيري هاي خصومت آميز خودداري كرد، و در هدايت و پيشبرد جامعه اسلامي، از هيچ گونه كوشش و تلاشي خودداري نمي‌كرد.

و در حل مشكلات،دستگاه خلافت را ياري مي‌نمود. تا آنجا كه از خليفه دوم نقل شده كه هفتاد بار گفته است «اگر علي نبود عمر هلاك مي‌شد» و نيز گفته است: «خدايا مرا براي برخورد بامسئله‌ي دشواري كه علي بن ابي طالب حضور ندارند، باقي مگذار».[6]در هر حال، شيعه به عنوان پيروان علي بن ابي طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستين روزهاي پساز رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پديد آمد. البته رواياتي نيز يافت مي‌شود كه لفظ شيعه در زمان حيات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بر چهار تن از صحابه اطلاق مي‌شد كه عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار ياسر.[7] اين افراد از جمله كساني هستند كه در مسئله‌ي خلافت و امامت، علي ـ عليه السلام ـ راخليفه‌ي بلافصل پيامبر مي‌دانستند با اين وصف، و با توجه به اين كه نظريه‌ي ‌شيعه در مسئله‌ي امامت به نصوص كتاب و سنّت مستند گرديده است، مي‌توان گفت: تشيع، درحقيقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان يك مذهب، پس از رحلت پيامبر اكرمـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ موجوديت يافت.

پاورقى ها:
[1]. الشيعة القوم الذين تجتمعوا علي امر، و كل قوم اجتمعوا علي أمر فهم شيعة، و كلقوم أمرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض هم شيع. لسان العرب، كلمه‌ي شيع، الميزان، ج17،ص147.
[2]. اوائل المقالات، ص35، الملل و النحل، ج1، ص146.
[3]. الدر المنثور، ج8، ص589، ط دارالفكر. نيز به الغدير، ج2، ص57ـ58 رجوع شود.
[4]. اوائل المقالات، ص38.
[5]. در اين باره به كتاب النص و الاجتهاد، تأليف امام شرف الدين رجوع شود.
[6]. جهت آگاهي از اين روايات به الغدير، ج1 رجوع شود.
[7]. فرق الشيعه، ص17ـ18، اعيان الشيعة، ج1، ص18ـ19.
منبع:
علي رباني گلپايگاني- در آمدي بر علم كلام، ص 179

آسین پالاسیوس

آسین پالاسیوس

Miguel Asin Palacios
(۱۸۷۱ – ۱۹۴۴ م.)

خاورشناس پرکار اسپانیایى، که داراى مطالعات و آثارى در ادبیات فارسى، عربى، الهیات،فلسفه اسلامى و مسیحیت است.

پایان نامه دکترى خود را درباره غزالى نوشت (۱۸۹۶).

اشتغلات علمى او عبارتند از: استاد زبان عربى در دانشگاه مادرید، تاسیس مجله فرهنگ اسپانیایى، سرپرست مجموعه کتب آباء شرقى، سردبیر مجله آندلس و عضو مجمع علمى عربى دمشق.
حاکمیت اسلام در پهنه بخشى از اروپا و نفوذ فرهنگ اسلامى در آنجا، به ویژه در اسپانیاو آثار باقى مانده از آن دوران، زمینه هاى گرایش آسین به فرهنگ و تمدن اسلامى شد و درهمین راستا، وى حاصل پژوهشهاى متعدد خود را در قالب کتاب و مقاله منتشر ساخت.

درمورد فرقه ها و گرایشهاى اسلامى، تحقیقات وى درباره ابن حزم، غزالى به عنوان یک متفکربرجسته اشعرى و جاحظ به عنوان یک اندیشمند معتزلى و نیز در خصوص شاذلیه قابل توجه اند.
کتاب الفصل فى اهواء الملل و النحل را همراه با ترجمه اسپانیایى و بررسى آراى ابن حزم، در پنج جلد منتشر کرد.

مطالعات وى در مورد ابن حزم، به همین جا پایان نیافت، بلکه الاخلاق و السلوک ابن حزم را به اسپانیایى ترجمه کرد.

دو کتاب با عنوانهاى ابن حزم قرطبى نخستین مورخ آراى دینى وابن حزم قرطبى در سالهاى ۱۹۲۴ و ۱۹۲۶ به زبان اسپانیایى در مادرید منتشر کرد.

مقاله تحلیلى «کلام نقلى ابن حزم قرطبى » را نوشت و رساله اى از ابن حزم با عنوان «نسخه خطى منتشر نشده ابن حزم » به چاپ سپرد.
اما آثار آسین در مورد غزالى، شامل ترجمه برخى آثار غزالى و تحلیل آراى اوست.

وى کتاب الاقتصاد فى الاعتقاد را به اسپانیایى ترجمه کرد. همچنین هفت مقاله و کتاب در بررسى آراى غزالى نوشت که عناوین آنها عبارتند از: عقیده و اخلاق و پارسایى از نگاه غزالى، «معنى واژه تهافت در آثار غزالى وابن رشد»، «عرفان غزالى »، غزالى و مسیحیت (وى در این کتاب تحلیل گسترده اى از کتاب احیاء علوم الدین ابوحامد غزالى ارائه کرده است، «نفسانیه الاعتقاد بحسب الغزالى »، «نقسانیه الوجد الصوفى عند صوفیین کبیرین: الغزالى وابن عربى ».
تورمدا رساله «منازعه الحمار» اخوان الصفا را به خود نسبت داده بود، آسین با توضیح اینکه این رساله ها از اخوان الصفاست، آن را در مادرید منتشر کرد (۱۹۱۴).

در سال ۱۹۳۰ مقاله اى در توصیف و تحلیل کتاب الحیوان و البیان و التبیین جاحظ نوشت.

آسین در مقاله اى در مجله اندلس، به شاذلیه پرداخت.

شاذلیه از فرق صوفیه در شمال آفریقا و داراى اعتقادات کلامى ویژه اى است. سلسله جنبان این فرقه على بن عبدالله بن عبدالجبار بن تمیم شاذلى (۵۹۱ – ۶۵۶ق.) است.

خوليو سزار مارتين خبرنگار اروگوئه اى روزنامه ال ناسيونال به دين اسلام گرويد

خوليو سزار مارتين خبرنگار اروگوئه اى روزنامه ال ناسيونال به دين اسلام گرويد

خبرنگار روزنامه ال ناسيونال اروگوئه که سال گذشته براى پوشش مراسم ارتحال امام به تهران سفر کرده بود، به دين مبين اسلام مشرف گرديد.

آقاى خوليو سزار مارتين خبرنگار اروگوئه اى روزنامه ال ناسيونال، تحت تأثير جو معنوى مراسم سالگرد امام خمينى (ره) به اسلام علاقمند شد.

وى سپس با سفر به شهر مقدس قم و مطالعه بيشتر به دين مبين اسلام مشرف گرديد.

مارتين پس از بازگشت به اروگوئه، با ارسال نامه اى به وزارت امور خارجه کشورمان اين تشرف را رسماً اعلام کرد.

منبع : خبرگزارى اخبار شيعيان

شمس‌الدين واسيلينوف

شمس‌الدين واسيلينوف

دکتر شمس الدين واسيلينوف در سال 1962 در شهر صوفيا پايتخت بلغارستان به‌دنيا آمد و در سال 1989 از دانشگاه صوفيا در رشته زبان عربي در مقطع فوق ليسانس فارغ‌التحصيل شده سپس در دانشگاه صوفيا و دانشسراي عالي اسلامي به‌مدت 10 سال مشغول به تدريس زبان عربي گرديد و از سال 1999 ميلادى در دانشگاه مرمره استانبول در رشته تصوف و عرفان در مقطع دكتري به تحصيلات ادامه داد.

در سال 1992 مؤسسه خيريه مولانا جلال‌الدين رومي را با هدف نشر فرهنگ اسلامي به‌ويژه عرفان اسلامي و گفتگوي بين اسلام و ديگر اديان تأسيس كرد و در زمينه ترجمه كتب اسلامي تاكنون صحيفه سجاديه، دعاي كميل علي (علیه السلام) و تاريخ فلسفه هانري كربن را به زبان بلغارى به اتمام رساند و نيز ترجمه قرآن كريم به زبان بلغاري را تصحيح نمود.

وى به زبانهاي عربي، فارسي، تركي، انگليسى، فرانسوى، اسپانيولى، روسي و بلغارى آشنايي و تسلط دارد.

او از كودكي به مسائل ديني همت گماشت و در حين تحصيل در دانشگاه صوفيه مطالعه قرآن كريم را آغاز كرد و اين امر تا مدت سه سال ادامه داشت تا اينكه در سال 1989 به دين مبين اسلام مشرف شد و به يقين كامل رسيد.

وى خود در اين باره مى گويد: يقين دارم كه عنايت پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) و حضرت علي (علیه السلام) در پيدايش اين اعتقاد در من مؤثر بود. معتقدم كه ميراث اسلامي غني و گرانبهاست و اين گنجي بزرگ است و بر ماست كه از آنها درس بگيريم و اسرار پنهان آنها را كشف كنيم.

تاريخ تحولات فكرى و دين‏ پژوهى در غرب        

با پذيرش آيين مسيحيت از سوى امپراتورى روم و قدرت يافتن كليسا دوره‏ ى هزار ساله‏ اى آغاز گشت كه خصوصيت‏ بارز آن، ايجاد فضاى فكرى يك سويه‏ ى مسيحى بود.

زيرا، با معرفى عقايد مسيحيت‏ به عنوان آراى رسمى و پذيرفته شده، باب نظريه پردازى و تعاطى و تبادل افكار بر روى دانشوران بسته شد. يكى از پيامدهاى همين رخداد تاريخى، تعطيل شدن مدارس و دانشگاه‏ هاى يونان واسكندريه به وسيله‏ ى امپراتور روم به سال (529م) و پراكنده شدن ارباب علوم و خواهندگان دانش از اين دو مركز علمى بود.

اين واقعه در عدم شباهت افكار فلسفى با عقايد مسيحى در آغاز ريشه داشت. از سوى ديگر با تلاش‏ هاى فراوان انديشمندان در دو حوزه‏ ى فكرى يونان و اسكندريه، بسيارى از آراى علمى و دين پژوهى يونان، در اذهان بسيارى جا گرفته بود.

اين جو فكرى حاكم و تلاقى سه فرهنگ مسيحى، يهودى و يونانى رهيافت نوينى را در دين پژوهى تطبيقى پايه‏ ريزى نمود; فلاسفه‏ اى همچون اگوستين و آكويناس در مهد مسيحيت، عقايد آن آيين را در قالب فلسفى يونانى به اذهان فلسفه پسند آن دوران خوراندند و بدين وسيله گام مهمى در پيشبرد سير دين پژوهى در غرب برداشتند.

ويژگى اين نظام دين پژوهى آن بود كه افكار فلسفى و علمى يونان به ابزارى براى اثبات حقانيت آيين مسيحيت و عقايد و احكام آن بدل شد.

فلسفه‏ اى كه در اين نظام، رواج يافت، فلسفه اسكولاستيك (مدرسى) نام دارد كه به علت نفوذ و نظارت كليسا بر مدارس، سالها در مراكز علمى تدريس مى‏ شد. هر آنچه توانايى تبيين و توجيه چرايى عقايد مسيحى را داشت مقبول واقع شد و آنچه از چنين ويژگى برخوردار نبود طرد و نفى گرديد.

به همين جهت در ابتدا، افكار افلاطون كه با اصول مسيحيت مطابق بود، مورد اقبال قرار گرفت و آراى ارسطويى كه چندان سازگارى با مسيحى‏ گرى نداشت، منكوب گرديد. اما بعدها در اثر نفوذ اسلام در اروپا و ترجمه‏ ى آثار فلاسفه‏ ى اسلامى، غربيان با افكار ارسطو آشنا شدند و آن را پذيرفتند تا آن‏ كه كليسا نيز در برابر اين موج فكرى تاب نياورد و اين افكار را پذيرفت.

افزون بر افكار فلسفى، رفته رفته كليه‏ ى آراى علمى يونان به شكل پشتوانه‏ ى عظيمى براى تبليغ مسيحيت درآمد و با اصول و ريشه‏ ى مسيحى‏ گرى پيوند خورد به طورى كه اين آرا به عنوان عقايد مذهبى تلقى گشته، مخالفان آن به شدت مورد آزار كليسا قرار مى‏ گرفتند.

از جمله‏ ى آراى علمى كه براى توجيه عقايد مسيحيت‏ به كار مى‏ رفت; كيهان شناسى بطلميوس بود كه زمين را مركز عالم معرفى مى‏ نمود و گردش تمام ستارگان و سيارات را به دور آن مى‏ دانست كه اين راى، مايه‏ ى اشرف بودن انسان تلقى مى‏ گرديد، كه اشرفيت انسان بر ديگر موجودات از عقايد مسيحيت‏ بود.

به طور كلى در قرون وسطى، الهيات از دو عامل نقل و عقل بهره مى‏ جست و اين دو در راستاى استحكام پايه‏ هاى مسيحيت در هم آميخته شده بود. اما در اين ميان عقل در درجه‏ ى دوم اهميت قرار داشت و داراى ارزش تبعى بود و در حقيقت‏ به عنوان وسيله‏ ى توجيه نقل تلقى مى‏ گرديد. به همين جهتست كه هرگاه عقيده‏ اى مذهبى با توجيهات عقلى قابل تبيين نبود با استدلال به عدم توانايى عقل در درك نقل، آن راى و عقيده پذيرفته و توجيه مى‏ شد.

قرن چهاردهم ميلادى، سرآغاز رخدادهايى است كه از دو سو، دين پژوهى را در غرب متحول مى‏ ساخت. اين جريانهاى پيوسته از طرفى بنياد فلسفه يونانى را كه با فهم دين در هم آميخته بود، متزلزل مى‏ نمود و از سوى ديگر، پيشرفت علوم تجربى، آراى علمى يونان را كه توجيهى براى عقايد مسيحيت محسوب مى‏ شد، ابطال مى‏ كرد.

در انگلستان و فرانسه گرايش به اصالت تسميه (نومنياليسم، انكار وجود كليات وقايل شدن به وجود اسماى صادق بر كثيرين) و دورى از عقل گرايى، فلسفه‏ ى متافيزيكى را متزلزل و پايه‏ هاى آن را نابود مى‏ ساخت. در فرانسه نيز طبيعيات ارسطو مورد مناقشه واقع شد وكم‏ كم، آراء علمى درآميخته با فهم نصوص دينى، يقينى بودن خود را از دست داد.

زمزمه‏ ى ناسازگارى فلسفه با عقايد مسيحيت (عقل و دين) و اختلافات ميان ارباب كليسا و نيز اختلاف آنها با فرمانروايان بى‏ تفاوتى مردم را نسبت‏ به عقايد مذهبى برانگيخت و گرايش به سوى زندگى مادى و صرف نظر كردن از مسايل ماوراى طبيعى والهى را پديد آورد. از پيامدهاى ديگر وقايع فوق، طرز تلقى جديدى از فهم دين و در نتيجه پيدايش مذهب پروتستان، و نظريه‏ ى ناسازگارى دين وسياست است.

سرانجام در اواسط قرن پانزدهم، با سقوط امپراتورى بيزانس زمينه‏ ى يك تحول فكرى فراگير و همه جانبه در اروپا پديد آمد و دستگاه پاپ از هر سو، مورد هجوم فكرى و علمى واقع شد.

گرايش عمومى به علوم تجربى، در قرن شانزدهم سبب ساز كشفيات جديد همچون كشفيات كپلر، كپرنيك و گاليله گرديد. اين اكتشافات، فلكيات بطلميوس، طبيعيات ارسطو را كه با فهم عقايد مسيحيت درآميخته بود از دايره‏ ى حقايق به در برد و آنها را به صورت عقايدى خرافى، معرفى نمود. همين تغيير و تحول در نحوه‏ ى نگرش به طبيعت، زمين را به كره‏ ى كوچكى در كنار كهكشانها تبديل نمود، در نتيجه عامل توجيه اشرفيت انسان از بين رفت.

به همين جهت آيات كتاب آسمانى در شرافت وافضليت انسان كه سالها با همين آراى خرافى تبيين مى‏ گشت مورد ترديد واقع شد. اين تحولات فكرى باعث گرديد روش عقلى در ميان روشهاى فهم دين مطرود شود چرا كه عموم دانشمندان، اشتباهات و درك نادرست‏ حقايق را متوجه عقل و استدلالات عقلى مى‏ دانستند.

پيشرفت علوم تجربى در زمانى به وقوع مى‏ پيوست كه تعصب و مقاومت روحانيان مسيحى در برابر اين كشفيات و تضاد ظاهرى عقايد مذهبى با علوم، بدبينى مردم را نسبت‏ به ارباب كليسا و دين و مذهب و وسايل توجيه آن برانگيخته مى‏ نمود و در پى نابودى تنها فلسفه‏ ى رايج آن عصر (اسكولاستيك) اذهان عموم، با يك خلا فكرى و عقيدتى روبه‏ رو گرديد.

اين خلا فكرى و ابطال پذيرى عقايد مسيحيت و مسايل علمى قديم كه سالها در ذهن مردم امورى يقينى و درست تلقى مى‏ شدند باعث ايجاد حس بدبينى نسبت‏ به تمام يقينيات و در نتيجه بروز شك گرايى گرديد. از اين رو، پاره‏ اى از دانشمندان در اين دوره صراحتا يقينى بودن كشفيات تازه‏ ى علمى را نيز مورد ترديد قرار دادند. در قرن هفدهم ميلادى فعاليتهاى مختلفى براى ترميم ويرانى‏ هاى فكرى رنسانس و از جمله براى مبارزه با شك گرايى و اثرهاى سوء آن بر دين و عقل انجام گرفت.

كليسائيان غالبا در صدد برآمدند كه وابستگى مسيحيت را به عقل و علم برند و عقايد مذهبى را از راه دل وايمان تقويت كنند ولى فلاسفه و دانشمندان كوشيدند تا پايه‏ ى محكم و تزلزل ناپذيرى براى دانش و ارزش بجويند، به گونه‏ اى كه نوسانات فكرى و طوفانهاى اجتماعى نتوانند بنياد آن را نابود سازد.

در اين دوران برخى از دانشمندان نيز براى سامان دهى به وضعيت فكرى موجود مبارزه با شك گرايى و پر نمودن خلا فكرى، بار ديگر به دامان عقل پناه بردند و از راه استدلالات عقلى وجود حقايق را در عالم خارج اثبات نمودند. اين رويكرد، نقطه‏ ى عطف دوباره‏ اى در جهت احياى روش عقلانى در حيطه‏ ى معرفتهاى مقبول، بود در حالى كه غرب در فهم حقايق دينى، مسيرى ضد عقلى را مى‏ پيمود.

اين افكار و آراى در آن عصر تزلزل فكرى مايه‏ ى آرامش خاطر بسيارى از دانش پژوهان و دينداران گرديد.

دين پژوهان ديگرى نيز در تحكيم مبانى اين نهضت فكرى كوشيدند، ولى به هر حال، اين كوششها نتوانست روش عقلى را همچون گذشته در ميان روشهاى علوم رواج دهد و از سوى ديگر توجه عموم دانشوران به علوم تجربى منعطف شده بود و همين عامل باعث كندى رشد روش عقلى مى‏ گرديد.

در حالى كه روش تعقلى در قاره‏ ى اروپا تجديد حيات مى‏ كرد و عقل، رفته رفته مقام و منزلت‏ خود را در معرفت‏ حقايق دينى باز مى‏ يافت، همزمان گرايش ديگرى رشد مى‏ يافت كه مبتنى بر اصالت‏ حس‏ وتجربه در فهم حقايق و واقعيات بود آغاز اين گرايش به اواخر قرون وسطى باز مى‏ گشت كه قايلان به اصالت تسميه ، با سخنان خويش اصالت عقل را مورد مناقشه و ترديد قرار مى‏ دادند.

دوره‏ ى اوج اين جريان از اواخر قرن هفدهم تا حدود يك قرن بعد، ادامه داشت. در اين دوران خلا فكرى موجود، زمينه‏ هاى شك گرايى و عدم رشد كافى تعقل گرايى از يك سو، و پيشرفت چشمگير علوم تجربى از سوى ديگر، باعث گرديد تجربه و آزمايش جايگزين استدلالات عقلى گردد.

اين شيوه‏ ى معرفت و شناخت در دايره‏ ى فهم دين نيز سرايت نمود و آن را به روشى نو در فهم حقايق دينى بدل نمود. از سوى دانشمندان، انتقادات بسيارى متوجه عقل و روش تعقلى گرديد، در نتيجه حس و تجربه سرچشمه‏ ى همه‏ ى شناختها تلقى گرديد.

در قرن نوزدهم نيز در اثر بروز تحولات فكرى و سياسى در جهان غرب كه اغلب ريشه در تحولات قرون هفده و هيجده داشت تغييرات بسيارى در زير ساختهاى فكرى رخ داد تحولاتى نظير انتشار نظريه‏ ى داروين، گسترش فتوحات استعمارى اروپاييان، پيشرفتهاى مردم شناسى و باستانشناسى و زبان شناسى و پيدايش نظريات جديد در باب منشا دين، هر يك به طريقى در روند فكرى غرب تاثير فوق العاده‏ اى داشت و هر يك ديدگاهى خاص را نسبت‏ به مسايل دينى و مذهبى به وجود مى‏ آورد.

گسترش فتوحات استعمارى غربيان در اين قرن باعث آشنايى بيشتر با زبانها و اديان شرقى و آفريقايى گرديد و به منظور يادگيرى اين فرهنگها، برنامه‏ ى گسترده‏ اى در دانشگاههاى غرب به اجرا درآمد. انسان غربى با شيوه‏ هاى گوناگون رفتار و انديشه مواجه شد. غربيان با مطالعه‏ ى تطبيقى و شناخت مشترك اديان و بسيارى از موارد مشترك اديان، «دين شناسى تطبيقى‏ » را پايه‏ ريزى كردند.

انتشار نظريه‏ ى تكامل داروين، يكى ديگر از تحولاتى بود كه تاثير مهمى بر طرز تلقى دانشمندان غربى از مذهب برجاى گذاشت. اين نظريه مستقيما با برخى از باورهاى دينى در ستيز بود. پاره‏ اى ديگر از مسايل دينى همچون رابطه‏ ى خداوند با طبيعت وخلقت انسان، ثبات و جاودانگى دين و اخلاق در اثر ظهور اين نظريه و تكامل آن توسط دانشمندان ديگر مورد ترديد قرار گرفت.

پيشرفتهاى مردم شناسى، باستان شناسى و زبان شناسى نيز تاثير خود را در مسايل مربوط به دين نظير فطرى بودن توحيد وخداپرستى و اصالت و اعتبار تاريخى پاره‏ اى از متون مقدس دينى، برجاى گذارد. پيدايش نظريات جديد در باب منشا دين نيز، دين پژوهى را از سوى ديگر در جريانى خاص‏ قرار مى‏ داد.

به هر تقدير، مجموعه‏ ى اين عوامل، سبب شد تا پس از آن انديشمندان و دين شناسان غربى با رهيافتى نقادانه و تحليلى و ديدگاهى فارغ البال و بيرونى، به بررسى پديده‏ ى دين بپردازند و به جاى دقت در خصوصيات ويژه‏ ى هر دين، دين را با صرف نظر از تنوعات و تشخصاتش مورد پژوهش قرار دهند كه البته علاوه بر برخى پيامدهاى نامطلوب، داراى پاره‏ اى رهاوردهاى نيك نيز هست.

 منـابـع
1- مقاله دين‏پژوهى در غرب ، محمد جواد حيدرى كاشانى
2- مارى كلدلوتران، مجله مسجد، سال سوم شماره 17، مقاله‏ى «بحران معنويت در جهان غرب و بازگشت

عبدالواحد يحيى (رنه گنون)

عبدالواحد يحيى (رنه گنون)

عبدالواحد يحيى در پانزدهم نوامبر 1886 در شهر بلوئيس فرانسه به دنيا آمد. پدران او كاتوليك و فرانسوى بودند. تحصيلات ابتدايى را نزد خاله خود كه معلم بود گذراند و آموزش متوسطه را نيز در مدرسه اى دينى به انجام رساند در سال 1902 م به عنوان دانشجوى بلاغت شروع به تحصيل كرد. امّا در سال 1903 م تصميم گرفت در رشته فلسفه ادامه تحصيل دهد و در همان سال موفق شد گواهينامه فلسفه و ادبيات را اخذ كند.

او به علت بيمارى از رشته رياضى انصراف داده و به تحقيق در نظرات مكتب روح گرايان جديد متمايل شد و توسط يكى از دوستانش با رهبران يك جمعيت سرّى كه با علوم باطنى و پنهان مشغول بودند آشنا شد در سال 1908 م دبير كنگريه فراماسونرى و روح گرايى شد و توسط عالم مالكى و شيخ الازهر در سال 1912 م به اسلام گرديد.

سر انجام در هفتم ژانويه 1951 م از دنيا رفت. روز بعد بر اساس وصيت وى در مسجد سيدنا حسين (علیه السلام) بر جنازه اش نماز خواندند و آنگاه پيكرش را در حومه كوه مقدم در گورستان درّ اسه به خاك سپردند.

گرويدن دو نفر از اشراف زادگان  انگلستان به دين  اسلام

جاناتان برت پسر شاهزاده برت و اما كلارك نوه دخترى نخست‏ وزير انگليس هربرت اسكويس، تنها دو تن از چهارده هزار انگليسي‏ اند كه به اسلام گرويده‏ اند.

در اولين تحقيق جدى كه روى اين موضوع كه توسط روزنامه‏ ى «ساندى تايمز» در فوريه گذشته انجام گرفت، مشخص شد عده ‏اى از مشهورترين مالكان و شخصيت‏هاى مهم و افرادى از خانواده‏ هاى ثروتمند انگليسى پس از اين كه از ارزش‏هاى غربى زده شده بودند، به اسلام گرويده‏ اند. مطالعه جديد درباره‏ ي يحيى برت «جانات برت سابق»، فرزند لرد برت رييس سابق شبكه‏ ى بي. بي. سي در انگلستان اولين اطلاعات قابل اعتماد از ورود مسيحيان به دين اسلام را به دست مي ‏دهد. آمارها نشانگر آن است كه تا كنون 14200 نفر از سفيدپوستان انگليس مسلمان شده‏ اند.

يحيى مي‏ گويد: ابتدا بايد شخصيت‏هاى روحانى درباره‏ ى اسلام صحبت كنند تا بتوانيم آن را بپذيريم و همچنين بايد كساني باشند كه بتوانند به طور كامل يك زبان بيگانه را به زبان محلي ما ترجمه كنند. وى اضافه مي‏ كند: تصاويرى كه توسط جنبش‏هاى سياسى اسلام عرضه مي‏ شوند، سيماي جذابى ندارند. اما آنچه مرا به اسلام آوردن تشويق كرد، ژرف‏نگري، تعادل و منطقى بود كه در اين دين و شيوه‏ي زندگى مسلمانان ديده مي‏ شد.

در همين زمان، متوجه شديم كه اما كلارك، نوه‏ى دخترى بزرگ نخست‏ وزير سابق انگليس نيز به اسلام گرويده است. كلارك نوه‏ى هربرت اسكويس يعنى همان كسى است كه انگليس را وارد جنگ جهانى اول كرد.

شواهد نشان مي‏ دهند كه اسلام به طور رسمي، پذيرشى عام از سوى همگان پيدا كرده است. حتي اين مسئله در قلب دستگاه حكومتى نيز ديده مي ‏شود. ملكه‏ى انگليس به تازگى ترتيبى داده تا كارمندان مسلمان كاخ بوكينگ‏هام به مرخصى بروند و در نماز جمعه مساجد شركت كنند. گروهى ديگر از اين افراد از طريق دوستان خود با اسلام آشنا شده و به آن گرويده‏اند.

كريستين بيكر كه زمانى با شخصى به نام عمران خان دوست بوده، ادعا مي‏ كند كه از طريق دوست خود با مذهب آشنا شده اما پس از اين كه از هم جدا شده‏اند به اسلام گرويده است.

او مي‏ گويد: عمران دانه ‏هاى اين تغيير را پاشيد، اما هنگامى كه رابطه ‏ى ما قطع شدخود دين، نيرويي براى حركت به او داد. او همچنين اضافه مي‏ كند: كسانى كه ايمان مي‏ آوردند، بايد تبعيض را هم از جانب كساني كه مسلمان به دنيا آمده ‏اند و هم از طرف كسانى كه مسلمان نيستند، تحمل كنند.

منابع: :   http://www.hawzah.net

على استفان گردشگر جوان اتريشى در ايران مسلمان شد 

على استفان گردشگر جوان اتريشى در ايران مسلمان شد

استفان پيبر جوان 19 ساله اتريشى كه براى يك سفر 25 روزه تفريحى به ايران سفر كرده، در جريان اين سفر و براساس علاقه قبلى خود به دين مبين اسلام مشرف شد.

استفان كه اكنون نام علي را براى خود برگزيده است، روز چهارشنبه در گفت‌وگو باخبرنگار ايرنا، گفت: در 13 سالگى با ديدن يك خواب دچار تحولى درونى شده و به مطالعه و بررسى اديان مختلف الهى علاقه‌مند شده‌است.

وى افزود: در همين ارتباط با مطالعه كتب‌هاى موجود در اتريش در زمينه دين اسلام و همچنين مطالعه قرآن كه به زبان آلمانى ترجمه شده، به دين اسلام با توجه به ويژگيها و شرايط آن علاقه شديدى پيدا كردم.

اين گردشگر تازه مسلمان شده سپس اظهار داشت: شش سال به بررسى و مطالعه اديان مختلف الهى پرداختم و در نهايت دين اسلام را به عنوان كاملترين و برترين دين الهى و آسمانى دريافتم.

وى در خصوص ميزان شناخت خود از دين اسلام گفت: براساس مطالعاتى كه دراين زمينه داشتم، اسلام را دينى با ويژگي‌ها و مشخصات منحصربفردى مي‌دانم كه برابرى، برادرى، مساوات، عدالت و حق و حقيقت از جمله مشخصه‌هاى اصلى اين دين الهى است.

به گفته على استفان ، دين اسلام به عنوان دين برتر از سوى عيسي(علیه السلام) به پيروان خود بشارت داده شده و اين نشانه برترى و كامل بودن اين دين نسبت به ساير اديان است.

وى افزود: حضرت محمد(صلی الله عله وآله وسلم) پايه‌گذار دين اسلام است و انسانى مهربان، امين و حامى محرومان و مظلومان بوده است.

وى كه در طول سفر خود به شهرهاى مشهد و قم سفر كرده و با يكى از مراجع تقليد نيز ديدارى داشته است، گفت:

شهرهاى مذهبى داراى ويژگيهاى خاصى هستند به ويژه در صحن مرقد مطهر امام رضا(علیه السلام)، انسان دنيا را فراموش كرده و شور و شوق عجيبى به انسان دست مي‌دهد.

اين گردشگر اتريشى علت انتخاب نام على براى خود را، شناخت از امام اول شيعيان با توجه به مطالعاتى كه داشته عنوان كرد و افزود: از نظر من امام علي(ع) شخصيتى عادل، عالم، باتقوى و رئوف بوده كه فرزندان بزرگ و مهربانى داشته است.

على استفان گفت: من در تشرف به دين اسلام راه صحيح را انتخاب كرده‌ام و هيچگاه از اين انتخاب پشيمان نخواهم شد.

وى ادامه داد: اسلام از نظر من دين داراى وحى و الهى است و دينى با ارزش، بخشنده و بزرگ است، چراكه هر مسلمان چه سياه، سفيد، هندو و با هر فرقه‌اى از نظر اسلام داراى ارزش است و اسلام كسى را بر كسى برتر نمي‌داند مگر در داشتن دين و عدالت.

وى اظهار داشت: اسلام دينى جامع و اجتماعى است و در اين دين بيشتر شاهد كارهاى اجتماعى و مشاركتى هستيم.

على استفان در پايان با بيان اينكه علاقه زيادى براى تشرف به مكه و زيارت خانه خدا دارد، اظهار اميدوارى كرد كه در آينده زمينه براى زندگى و حضور بيشتر در كشور ايران برايش فراهم شود.

وى در اين گفت‌وگو با آشنايى اندكى كه با زبان فارسى و عربى پيدا كرده است، با لهجه‌اى شيرين شهادتين را خواند.

منبع: www.rahyaftegan.com

علت گرایش ایرانیان به مکتب تشیع

گرایش ایرانیان به تشیع و روی گردانی از دیگر مذهب ها، مسئله ای است که تاریخ نگاران و دانشمندان درباره آن به بحث پرداخته و نظریه هایی داده اند که برخی از این دیدگاه ها نادرست بوده و از کمیِ دانش آنان و توجه نکردن به همه جنبه های مسئله ناشی شده است. خاستگاه دسته دیگری از نظریه ها نیز کینه ورزی و دشمنی با مکتب تشیع است که با زیر سؤال بردن آیین تشیع، دیدگاه های نادرستی ارائه کرده اند. دیدگاه منصفانه در این زمینه آن است که بگوییم:

ایرانیان به محض آشنایی با آرمان های بلند اسلام و پی بردن به حقیقت این دین آسمانی، آن را با جان و دل پذیرفتند. در حدیثی از امام صادق علیه السلامآمده است که: “موالی (ایرانیان) اسلام را با رغبت پذیرفتند.”۱ اگر هم در برهه ای از زمان، ایرانیان بر اثر تبلیغات سوء حکمرانان ساسانی، از اسلام گمراه شدند و دور ماندند، ولی به محض آشنایی آنان با اسلام، آن را به نیکی پذیرفتند.
مسلمانان نخستین، ندای عدالت و انسان دوستی را که از آرمان های بزرگ اسلام بود، به آنها رساندند و ایشان نیز در پی آن مسلمان شدند. بدین ترتیب، در عرصه های گوناگون اسلام درخشیدند و با گذشت اندک زمانی، پرچم دار اسلام خواهی و دعوت به اسلام گردیدند و خود، از مبلغان وارسته اسلام شدند. این مسئله برخاسته از این امر است که جماعت ایرانی، تشنه اسلام و معارف آن بودند و به محض آشنایی با آن، از دیگران پیشی گرفتند.

با بررسی نقش ایرانیان در سده های نخستین، درمی یابیم که جمعیت فراوانی از ایرانیان در راه شکوفایی این مکتب می کوشیدند تا جایی که بسیاری از مؤلفان بزرگ عامه و شیعه، از جماعت ایرانی هستند و نیشابور، قم و ری، از بزرگ ترین مراکز فعالیت محدثان به شمار می رفت.

اگر ایرانیان چنین نبودند، امروز این همه معارف غنی اسلام در دانش های گوناگون به دست ما نمی رسید. نمونه ای برای اثبات اینکه ایرانیان، اسلام را با آغوش باز پذیرفتند، ماجرای اسلام آوردن هرمزان، یکی از حکمرانان دولت ساسانی است. وقتی هرمزان را در مدینه به حضور خلیفه دوم آوردند، عمر از او خشمگین بود و خواست او را بکشد.
هرمزان تشنه بود و آب خواست. آب آوردند. خواست بخورد، ولی دستانش می لرزید. عمر گفت: چرا می لرزی؟ گفت: می ترسم مرا بکشی. عمر گفت: تا آب نخوری، تو را نخواهم کشت. هرمزان پس از گرفتن این قول از عمر، آب را نخورد و آن را به زمین ریخت. عمر خشمگین شد و خواست او را بکشد. در این هنگام امیرمؤمنان، علی علیه السلام به یاری اش شتافت و از کشته شدن او جلوگیری و به هرمزان اشاره کرد که اسلام اختیار کند. دیگر یاران نیز چنین گفتند.
پس او اسلام اختیار کرد. پرسیدند: چرا ابتدای امر اسلام نیاوردی؟ گفت: چون در آن وقت، همه گمان می کردند که از ترس کشته شدن مسلمان شدم، ولی اکنون با میل و رغبت اسلام آوردم.۲ هرمزان اسلام آورد و از آن پس، از ارادتمندان علی علیه السلام بود.

از این ماجرا به خوبی می توان فهمید که اسلام آوردن وی، با خواست و گرایش قلبی بوده است. دیگر ایرانیان نیز چنین بوده اند؛ زیرا اگر بدون رغبت بود و از روی اجبار اسلام اختیار کرده بودند، می توانستند بعدها که قدرت داشتند و حکومت اموی با حمایت ایرانیان از بین رفت، به جای جنگیدن با بنی امیه، به دلیل ستم حاکمان اموی، با اصل اسلام مبارزه کنند.

البته تاریخ اسلام آوردن ایرانیان، به بعد از فتح ایران برنمی گردد. رد پای ایران را از همان زمان صدر اسلام و دوران پیامبر، در عرصه های گوناگون اسلام می توان دید و افرادی از ایران از همان نخستین روزهای ظهور اسلام در خدمت اسلام و پیامبر بودند که نمونه آشکارش سلمان فارسی بود.

نمونه دیگر، رشید فارسی است که در جنگ احد، یکی از مشرکان “بنی کنانه ” را که خود را در زیر لباس آهنین پوشانده بود، از پای درآورد و ضربتی بر وی زد و گفت: “بگیر که این ضربه از غلامی فارسی است “.۳

از این نمونه، ایرانیانِ ساکن یمن هستند. در آن زمان، یمن در دست ایرانیان بود و باذان بن ساسان ایرانی حکومت آن را در دست داشت. پس از نامه پیامبر به خسرو پرویز، او باذان را مأمور کرده بود که پیامبر را نزد وی بفرستند. باذان دو نفر را نزد پیامبر فرستاد و پیام شاه ایران را به پیامبر رساند. پیامبر فرمود:دیشب شیرویه شکم پدر خود را درید و خسرو پرویز را هلاک ساخت و خدا به من خبر داده که شاه شما کشته شده است. … سفیران، سخن پیامبر را به باذان رساندند. مدتی بعد، خبر کشته شدن خسرو پرویز در همان شب که پیامبر فرموده بود، به باذان رسید.
در پی آن، باذان اسلام آورد و گروهی از ایرانیان نیز مسلمان شدند. حضرت رسول، باذان را همچنان بر حکومت یمن نگاه داشت. وی از این تاریخ، به دستور پیامبر اکرم حاکم یمن بود و بعد از در گذشت وی در زمان پیامبر، حضرت فرزندش را بر حکومت آنجا گماشت. بدین ترتیب، این خاندان خدمات ارزنده ای به اسلام کردند.۴

بر این اساس، یمن که آن روز به دست ایرانیان بود و بسیاری از ایرانیان آنجا ساکن بودند، بدون جنگ و اجبار با میل و آگاهی به اسلام گروید. پس ایرانی تابع معرفت بود و آن روز که حقانیت اسلام را شناخت، لحظه ای در پذیرش آن تأمل به خرج نداد و آن را پذیرفت و سخت بر آن پای بند شد.

توجه به این نکته ضروری است که تولد تشیع، هم زمان با تاریخ تولد اسلام است. پس اسلام، همان تشیع است؛ به معنای پیروی کردن از علی و خاندان علی علیه السلامو هرگز این نظریه که مبدأ شیعه ایران است، نظریه درستی نیست، بلکه همان گونه که تولد اسلام از حجاز و مکه بود، تولد و مبدأ تشیع نیز از حجاز است و این شخص پیامبر بود که بنای تشیع را گذاشت و پیروان علی علیه السلامرا شیعه نامید. روایت های فراوانی از طریق شیعه و سنی رسیده است که در آنها پیامبر، پیروان علی علیه السلام را شیعه نامید و فرمود: “سوگند به خدایی که جانم به دست اوست، همانا علی و شیعیان او رستگاران قیامت هستند “.۵

پس تولد شیعه از همان عصر پیامبر و حجاز بود و پیامبر نیز پیروان علی علیه السلامرا شیعه نامید و این نظریه که مبدأ شیعه از ایران و به دست عجم بود، نظریه نادرستی است که از کینه و دشمنی با شیعه سرچشمه گرفته است.

استاد سبحانی بعد از نقد این دیدگاه ها می نویسد:تشیع، مبدأش از فارس و عجم نیست. مولد و ریشه اش حجاز و عربستان بود… و انحصار امامت در اولاد علی علیه السلام در مکتب تشیع رنگ عارضی بر آن نیست، بلکه اصل و حقیقت و جوهره تشیع این است.۶

ازاین رو، نویسنده ای که پیدایش فرقه شیعه را زاییده فکر ایرانی با هدف حفظ استقلال ملی می داند و بدون استناد به منبعی تاریخی این سخن را می گوید، از تاریخ شیعه آگاهی ندارد و بر اساس وهم و گمان می نگارد. با توجه به این مقدمه، علت اصلی گرایش ایرانیان به تشیع عبارت است از روح حقیقت طلبی آنان که در ذیل به توضیح آن می پردازیم.

۱٫ یافتن روح اسلام در خاندان پیامبر(ص)

نهال تشیع در دل ایرانی با ورود اسلام در قلب ایرانیان کاشته شد و به سرعت رشد کرد و راز گرایش ایرانی به تشیع را باید در گرایش ایرانی به اسلام جست وجو کرد. ایران، اسلام را به دلیل حقیقت و عدالت و آرمان های بلندش پذیرفت و این امر را در مکتب تشیع و خاندان علوی و نبوی یافت و بدان پای بند شد.
حال اگر ایران در برهه ای از زمان بر اثر تبلیغات بی اساس اموی بر ضد خاندان نبوی و امام علی علیه السلاماز مکتب تشیع دور ماند، با برطرف شدن موانع و باز شدن درهای معرفت اهل بیت علیهم السلام و حقیقت مکتب شیعه، مکتب تشیع را پذیرفت. بنی امیه در دوران حکومت خود، اجازه شناسایی اسلام راستین و اهل بیت علیهم السلام را نمی دادند و خود، حاکمانی را برای سرزمین ایران می گماشتند که خواست آنها را عملی کند. اینان دشمن ترین افراد با اهل بیت علیهم السلام را به حکمرانی ایران می گماشتند؛ کسانی که در پی ترویج افکار اموی بودند و تنها روزنه شناخت ایرانیان به اسلام، از ناحیه آنان بود. بدیهی است که آنان می توانستند به راحتی ایرانیان را از مکتب تشیع دور نگه دارند، ولی به محض اینکه جوّ خفقان و تاریکی های تبلیغات اموی رخت بربست و روشنی هدایت جلوه گر شد، ایرانیان تشیع را برگزیدند.

شهید مرتضی مطهری در این زمینه می نویسد:حقیقت این است که علت تشیع ایرانیان و علت مسلمان شدنشان یک چیز است. ایرانی روح خود را با اسلام سازگار دید و گم گشته خویش را در اسلام یافت. مردم ایران که طبعا مردمی باهوش بودند، به علاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند، بیش از هر ملت دیگر به اسلام شیفتگی نشان دادند و به آن خدمت کردند. مردم ایران بیش از هر ملت دیگر، به روح و معنای اسلام توجه داشتند.
به همین دلیل، توجه ایرانیان به خاندان رسالت، از هر ملت دیگری بیشتر بود و تشیع در میان ایرانیان نفوذ بیشتری یافت، یعنی ایرانیان، روح اسلام را در نزد خاندان رسالت یافتند. فقط خاندان رسالت بودند که پاسخ گوی پرسش ها و نیازهای واقعی روح ایرانیان بودند.۷

صرف نظر از روحیه حقیقت طلبی و عدالت جویی ایرانیان که عامل اصلی آنان به مکتب تشیّع است، برخی عوامل وجود دارند که بستر اجتماعی آشنایی ایرانیان با آموزه های تشیع را فراهم کرد و موجب نهادینه شدن و گسترش این مذهب حق در جامعه ایران گردید. در ادامه به توضیح آن می پردازیم.

۲٫ اثرگذاری شیعیان ساکن در کوفه و یمن

الف) مردم یمن

در یمن افراد زیادی از ایرانیان ساکن بودند و حتی حکومت یمن، یکی از نخستین مراکز شیعه در دست ایرانیان بود. مردم یمن در عهد پیامبر در سفر تبلیغی علی علیه السلام به آن سرزمین، به دست آن حضرت مسلمان شدند. بر این اساس، شناخت ایرانیان ساکن یمن از روح بلند و ملکوتی امیرمؤمنان، علی علیه السلام، بذر محبت و دوستی آن سرور کائنات را در قلب های آنان کاشت و آنان از نخستین شیعیان آن حضرت شدند و پیوسته پیرو مکتب اهل بیت و علی علیه السلام بودند. اندک اندک رفت و آمد آنان به کشور خود و بیان فضیلت های اخلاقی و معنوی مناقب امام علی علیه السلام، در جلب دل های ایرانی اثرگذار بود.

ب) مردم کوفه

کوفه، مهد ایرانیان بود و افراد زیادی از ایران که در آن عصر به آنها “موالی ” گفته می شد، در کوفه و حوالی آن ساکن بودند، به گونه ای که نوشته اند: در همان روزهای نخست تأسیس کوفه در عصر عمر، چهار هزار نفر سرباز ایرانی از ایران هجرت کردند و در کوفه ساکن شدند.۸ برخی از محققان، جمعیت ایرانیان مقیم کوفه در عصر خلافت علی علیه السلام را بیش از نصف جمعیت این شهر نوشته اند.۹ در اطراف عراق و دیگر شهرهای آن نیز بسیاری از ایرانیان ساکن بودند. علامه مجلسی می نویسد:

اهل سواد به اهل عراق اطلاق می شد که اصلشان از عجم بود و ساکن عراق بودند. بعد از بنای کوفه با اعراب مختلط و هم نشین شدند…۱۰

ساکنان ایرانی کوفه در عصر خلافت علوی، از نزدیک با رفتار و سیره علوی آشنا شدند و گم شده خود را در او یافتند. آنان لباس خلافت را بر اندام ملکوتی علی علیه السلام دیدند و او را وارسته خلافت دانستند.

امام نیز در مقابل، به آنان عنایت و توجه ویژه داشت و در تربیت آنان می کوشید. آنها اسلام را بی هر پیرایه از لبان مبارک علی علیه السلام می شنیدند و حقیقت اسلام و خلافت را می شناختند. آنان به خطبه های علی علیه السلام گوش جان می سپردند و این می توانست در گرایششان به تشیع بسیار مؤثر باشد. در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:

امیرمؤمنان، علی علیه السلام، همواره پس از ادای نماز صبح به تعقیبات می پرداخت تا آفتاب طلوع کند. همین که آفتاب طلوع می کرد، موالی (ایرانیان) و ناتوانان به دور او حلقه می زدند و امام به آنها فقه و قرآن تعلیم می داد.۱۱

آموزه های علوی و یارانش می توانست بذر تشیع را در قلب های آنها بکارد و سیره عدالت گستر علوی، آنان را شیفته مکتب تشیع کند.

روزی گروهی از موالی به حضور امیرمؤمنان، علی علیه السلام آمدند و از اعراب شکایت کردند و گفتند:رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ گونه تبعیضی میان عرب و غیرعرب در تقسیم بیت المال یا در ازدواج قائل نبود، بیت المال را برابر تقسیم می کرد، مسلمانانی چون بلال و صهیب در عهد رسول الله صلی الله علیه و آله با زنان عرب ازدواج کردند، ولی امروز اعراب، میان ما و خودشان تفاوت قائلند.
امام علی علیه السلام با اعراب در این زمینه صحبت کرد، ولی اثری نداشت و آنان فریاد کردند: ممکن نیست، ممکن نیست… . علی علیه السلام در حالی که از این جریان خشمناک بود، میان موالی آمد و گفت: “با کمال افسوس اینها حاضر نیستند با شما روش برابری در پیش گیرند و مانند یک مسلمان با حقوق یکسان رفتار کنند. من توصیه می کنم که بازرگانی پیشه کنید، خدا به شما برکت خواهد داد “.۱۲

امام علی علیه السلام روش برابری را در پیش گرفت و موالی از نزدیکان حضرت بودند، به گونه ای که در خطبه ها و سخنرانی های حضرت بر گرد منبر حلقه می زدند و برخی از اعراب از علی علیه السلام نیز پیوسته نسبت به این کار اعتراض می کردند. در روز جمعه ای علی علیه السلامبر منبر خطبه می خواند، اشعث بن قیس کندی، از سرداران معروف عرب گفت: ای امیرمؤمنان، این سرخ رویان (ایرانیان) جلو روی تو بر ما غلبه کرده اند و تو جلوی اینها را نمی گیری؟! سپس در حال خشم گفت: من امروز نشان خواهم داد که عرب چه کاره است! علی علیه السلام فرمود:این شکم گنده ها، خودشان روزها در بستر نرم استراحت می کنند و آنها (ایرانیان) روزهای گرم به خاطر خدا فعالیت می کنند.
آن گاه از من می خواهند آنها را برانم تا از ستمکاران باشم. سوگند به خدایی که دانه را شکافت و آدمی را آفرید، از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:به خدا سوگند، همچنان که در ابتدا شما ایرانیان را به خاطر اسلام با شمشیر خواهید زد، بعدها ایرانیان شما را با شمشیر به خاطر اسلام خواهند زد.۱۳

ایرانیان در کوفه، حقیقت را در سیره علی علیه السلام دیدند و از رهنمودهای علوی، حقیقت و جوهره اسلام را شناختند و به مکتب تشیع گرویدند و بر آن پای بند شدند. حتی پس از علی علیه السلام نیز تهدیدهای بنی امیه نتوانست آنها را از علی علیه السلام جدا کند؛ چون آنان اسلام واقعی را تنها در تشیع یافته بودند. درباره سخت گیری معاویه بر مردم کوفه، حکایت های بسیاری در تاریخ هست، از جمله اینکه زیاد بن ابیه به جرم تشیع، هشتاد نفر از مردم کوفه را دست برید.۱۴

پی‌نوشت‌ها:
۱٫ بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۱۶۸٫
۲٫ داود الهامى، سیرى در تاریخ تشیع، قم، انتشارات مکتب اسلام، ۱۳۷۵، ص ۲۹٫
۳٫ واقدى، المغازى، تحقیق: جونس، بیروت، عالم الکتب، ۱۴۰۴ ه .ق، چ ۳، ج ۱، ص ۲۶۱٫
۴٫ نک: مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ایران، تهران، انتشارات صدرا، ۱۳۶۲، چ ۱۲، ج ۱، صص ۸۲ ـ ۹۵٫
۵٫ المناقب خوارزمى، قم، انتشارات جامعه مدرسین، سال ۱۴۱۴ هـ . ق، چ ۲، ص ۱۱۱، ح ۱۲۰٫
۶٫ جعفر سبحانى، ملل و نحل، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۱۷ هـ .ق، چ ۲، ج۶، ص ۱۵۱٫
۷٫ خدمات متقابل اسلام و ایران، ج ۱، ص ۱۳۶٫
۸٫ تاریخ الکوفه، ص ۱۴۲٫
۹٫ داود الهامى، سیرى در تاریخ تشیع، ص ۷۰٫
۱۰٫ بحارالانوار، ج ۶۷ ، ص ۱۷۱٫
۱۱٫ همان، ص ۱۵٫
۱۲٫ همان، ج ۲۴، ص ۱۶۰، باب ۱۲۴، ح ۳۱٫
۱۳٫ شیخ عباس قمى، سفینه البحار، قم، اسوه، ۱۴۱۶هـ . ق، چ ۲، ج ۸ ، ص ۶۰۶ ، ماده ولى.
۱۴٫ تاریخ تشیع در ایران، ج ۱، ص ۱۰۳٫
منبع : کتاب “یاران ایرانی تبار معصومان “

هانرى كربن

 Henri Corbin

پروفسور هانرى كربن شرق شناس مشهور فرانسوى از جمله اروپائيانى است كه در طى زندگى خود با حكمت شرقى آشنا شد، و به دنبال مطالعات و تحقيقات چند ساله خود به اسلام و ائمه اطهار(عليهم السلام ) تمايل قلبى و يقين عينى و عقلانى پيدا كرد. وى پس از چندى كه با حكمت اشراق سهروردى آشنا شد توجه ويژه اى به ايران شيعى پيدا نمود چنان كه از غرب و ها ديگر و استاد خود لويى ماسينيون دور شد .

هانرى كربن در سال 1945 به ايران آمد، او به علت علاقه وافر خود به حكمت و عرفان ايرانى به تأسيس بخش ايرانشناسى فرانسه در مركز انجمن ايران و فرانسه پرداخت، هدف وى از ايجاد چنين مركزى انتقال ميراث عرفانى ايرانى به تمام علاقه مندان در غرب بود، وى در طى سالهايى كه در ايران به سر مى برد با انديشمندان شيعه به بحث و تبادل آراء و نظرات پرداخت و در 1324 هـ ش به دين مبين اسلام گرويده، شيعه اثنى عشرى را پذيرفته و از جمله نجات يافتگان شد.

دعاي نادعلي را خواندم و شفا گرفتم !

«به اين تازه مسلمانان بگو در جواني پاك بودن شيوه پيغمبري است، جواني تان را كجا بوده ايد تا توانسته ايد از زرق و برق و لذت هاي آ ن سوي دنيا بهره برده ايد و حالا به پيري پرهيزگار شده ايد اين، خيلي هنر است»

اينها، حرف هايي بود كه به طنز، پس از مصاحبه با چند تازه مسلمان از گوشه و كنار مي شنيدم.

دوستان اين جملات را به شوخي مي گفتند، اما پس از چندي با خودم گفتم چه بسا در ذهن عده اي اين سوال پيش آمده باشد كه آيا اصلا اسلام مي تواند جوانان را هم جذب كند آن هم جوان هاي آن سر دنيا را آيا آنچه ما جاذبه هاي اسلام مي ناميم، در چشم جوانان هم درخششي دارد يا فقط به درد سالمنداني مي خورد كه پس از عمري چشيدن طعم همه چيز، حالا اسلام را براي دوران بازنشستگي و پر كردن خلاء حسرت جواني شان انتخاب مي كنند.

«دارابكر» پاسخي گويا و نمونه اي عالي از جوانان غربي مجذوب اسلام بود كه خدا در اينترنت با او آشنايم كرد.

(پس خدا در اينترنت هم هست!) جواني ٣١ ساله، زاده و پرورده «مينسوتا»ي آمريكا، كه در ٢٢ سالگي مسلمان شده است.

جد اندر جدش غربي اند.

به قول خودش از نظر نژادى، ٧٥ درصد آلماني است و ٢٥ درصد نروژي و انگليسى.

زبان مادري اش انگليسي است به اسپانيايي هم مسلط است و در زبان هاي هندى، اردو، فرانسه و عربي هم دستي دارد.

از تحصيلاتش فراموش نكنم دو مدرك كارشناسي ارشد زبان شناسي و مهندسي نرم افزار.

در سرزمين برهنگى، وب سايتي به راه انداخته است كه در آن مي تواني نشاني فروشگاه هاي اينترنتي «لباس هاي پوشيده و باوقار» را براي خانم ها، از هر دين و مسلكي كه باشند، پيدا كنى.

براي كودكان كتاب مي نويسد و در آن ها به زبان ساده اسلام و مسيحيت را با هم مقايسه مي كند.

گاهي نيز به ويراستاري كتاب هاي كودكان و بزرگسالان، پايان نامه هاي دانشگاهي و… مي پردازد.

به تناسب رشته و علاقه اش، در زمينه زبان اردو تحقيق مي كند. با ديگر شيعيان تازه مسلمان «مينسوتا» هم ارتباط دارد و از چهره اسلام و مسلمانان در سرزمين غرب، غربت زدايي مي كند.

«بك عرفتك، و انت دللتني عليك، و دعوتني اليك»، تو را به واسطه خودت شناختم، و تو خود دستم را گرفتي و به سوي خويش هدايت كردى، و تو خود مرا به سوي خويش دعوت كردى.

لابد «دارا بكر» و ديگر تازه مسلماناني كه در سحرهاي اين ماه، اين قطره از درياي دعاي ابوحمزه را مي چشند، لطف بي نهايت خدا را بيشتر و بهتر احساس مي كنند كه خود، دستشان را گرفته است و هدايتشان كرده است.

و ما هم اگر صادق باشيم و حق جو، دست هدايت خدا را بهتر احساس خواهيم كرد.

پيش از مسلمان شدن چه ديني داشتيد و دغدغه ها و انگيزه هاي ديني تان در چه حد بود؟

من در خانواده اي پروتستان بزرگ شدم، هميشه دختري خداترس بودم و يادم نمي آيد در زندگي ام سركشي كرده باشم.

فرقه پروتستان، شاخه هاي متعددي دارد و من جزو پروتستان هاي لوتري (طرفدار عقايد مارتين لوتر) بودم.

اوايل تحصيل در دانشگاه عضو يك گروه مذهبي مسيحي شدم و دوستان خوبي پيدا كردم. داستان زندگي من از اين نقطه به بعد، با تغييرات بسياري در عقايدم همراه بود.

همان سال بود كه با فعاليت هاي انجمن دانشجويان خارجى، كه در دانشگاه هاي آمريكا فعال است، آ شنا شدم و از اين طريق به دانشجويان مسلمان برخورد كردم.

آن ها از من پرسيدند كه دوست دارم قرآن بخوانم، من هم پاسخ مثبت دادم، اما مطالعه قرآن را به بعد از مطالعه كامل كتاب مقدس (مجموعه تورات و انجيل) موكول كردم.

بنابراين مطالعه دقيق كتاب مقدس را آغاز كردم.

سال بعد براي يادگيري زبان اسپانيايى، يك ترم به «والنسيا»ي اسپانيا رفتم.

در آنجا به پيشنهاد دوستان، به كليسايي رفتم و تحت تعليمات آن فرقه، ترديدهايي در برخي عقايد و اعمال فرقه لوتري در ذهنم پديد آمد و بذر تشكيك و تحقيق از همين جا در ذهنم كاشته شد.

در بازگشت به آمريكا، كليسايم را عوض كردم و در اين كليسا بود كه به اهميت «دعا» پي بردم.

پس از آن فعاليت هاي مذهبي ام را گسترش دادم و مسئوليت يك گروه مطالعه كتاب مقدس را در دانشگاه برعهده گرفتم.

در همين ايام احساس كردم كه بايد به كارهاي تبليغي بپردازم و علاقه مند شدم كه به تبليغ مسيحيت در ميان مسلمانان مشغول شوم.

در كنفرانسي در همين باره شركت كردم و چند كتاب خريدم كه به شبهات مسلمانان درباره مسيحيت پاسخ گفته بود. براي مقابله با شبهات مسلمانان تصميم گرفتم به مطالعه قرآن بپردازم، ولي كمي از آن را كه خواندم، بسيار ناراحت شدم و آن را كنار گذاشتم.

آن روزها، آن قدر در مسيحيت سفت و سخت بودم كه شنيدن هر چيزي غير از عقايد اين دين، آزرده ام مي كرد.

تصميم گرفتم تبليغ مسيحيت را در بين دانشجويان مسلمان آغاز كنم.

اعتقاد راسخ داشتم كه خدا اين همه مسلمان را سر راهم قرار داده است تا آ ن ها را هدايت كنم.

در خلال بحث و گفتگو با مسلمانان، يكي از دانشجويان مسلمان جمله اي گفت كه به گمانم مهم ترين نصيحتي است كه تا آن زمان شنيده بودم.

او به من گفت« دعا نكن كه من مسيحي شوم دعا كن كه خداوند هر دوي ما را به راه راست هدايت كند، هر چه كه باشد» با خودم فكر كردم كه پيشنهاد خوبي است، البته آن موقع از نتيجه كار، مطمئن بودم، چون مسيحيت را راه راست مي دانستم.

پس از آن، مستقيما به سراغ اسلام رفتيد؟

نه، تحقيقاتم را درباره مسيحيت ادامه دادم.

باز هم به فرقه ديگري پيوستم و در اوج كلاس ها و تحقيقات دوره كارشناسي ارشد زبان شناسى، به مطالعاتم ادامه دادم و هر روز از خدا مي خواستم كه حقيقت را برايم آشكار كند و به سوالاتم پاسخ دهد.

با مطالعه تاريخ مسيحيت به حقايق بسياري دست يافتم، از جمله اين كه انجيل، برخلاف آنچه من مي پنداشتم و كشيش ها مي گفتند، كلام مستقيم خدا نيست و پس از حضرت عيسي (ع)، توسط شاگردانش گردآوري شده است .

ديگر اين كه مسيحيت، برخلاف تصور من، در طول تاريخ همواره يك شكل و يكدست نبوده و در دوره هاي مختلف، عقايد مختلفي در آن بروز كرده است.

مثلا درصدر مسيحيت گروهي از مسيحيان، حضرت عيسي (ع) را خدا نمي دانسته اند.

در ضمن با مطالعه دقيق انجيل دريافتم كه آموزه هاي اين كتاب، اعتقاد به تثليث (پدر، پسر و روح القدس) را تاييد نمي كند و مسيح (ع) چنين چيزي را تعليم نداده است.

اين حقايق روي هم انباشته مي شد و رفته رفته من را از مسيحيت دور مي كرد.

علاوه بر يافتن اين حقايق، آيا اتفاق خاص يا خارق العاده اي هم در اين مسير برايتان رخ داد؟

بله. در دوره كارشناسي ارشد با يك پسر مسلمان پاكستاني آشنا شدم كه بعد از مسلمان شدن با هم ازدواج كرديم.

يك شب كه با اتوبوس به شهر ديگري مي رفتيم، در اثر مسموميت غذايي دل درد شديدي گرفتم.

در آن لحظات كه به دارو و درمان دسترسي نبود و هيچ اميدي به خلاصي از اين عارضه نداشتم، دوستم پيشنهاد كرد كه دعاي «ناد علي» را بخوانم.

من با نوميدي آن را خواندم و خيلي سريع، در عرض سه- چهار ثانيه، دل دردم به كلي برطرف شد و اثري از آن برجا نماند.

اين قضيه روي من تاثير زيادي گذاشت، چون من به عنوان مسيحي اعتقاد داشتم كه چون حضرت عيسي (ع) مي تواند بيماران را شفا دهد ( و پيش از آن، خودم را هم شفا داده بود)، بنابراين خداست (استغفرا…).

ولي آن شب از دو جهت بسيار تعجب كردم يكي اين كه حضرت علي (ع) اين قدر سريع و كامل جوابم را داد و ديگر با وجود اين كه اصلا او را نمي شناختم، دعايم را مستجاب كرد.

البته حالا كه مسلمان شده ام مي دانم كه حضرت عيسي (ع) و حضرت علي (ع) هيچ كدام بدون اذن خدا قدرت شفا دادن ندارند.

بعد از اين واقعه بود كه فهميدم همه معجزات حضرت مسيح (ع)، مثل شفاي بيماران، زنده كردن مردگان و… «به اذن خدا» بوده است، اما هيچ كدام از اين ها دليلي بر الوهيت او نيست.

در سال ١٩٩٨، تصميم گرفتم در ايام روزه مسيحيان كه Lent ناميده مي شود، روزه بگيرم، البته نه مثل مسيحيان، چون در مسيحيت فرقه هاي مختلف به شيوه هاي مختلفي روزه مي گيرند و روزه لزوما به معناي پرهيز از خوردن و آشاميدن و ساير مفطرات از سحر تا غروب نيست.

بنابراين تصميم گرفتم به مدت يك ماه شكل روزه مسلمانان را قرض بگيرم.

حال ديگر از مسيحيتي كه آن قدر دوستش داشتم خيلي احساس فاصله و جدايي مي كردم.

به عنوان آخرين تيرتركش، روز يكشنبه اي به كليسا رفتم، ولي جرات نكردم در مقابل چشمان كشيش عقايد اساسي مسيحيت را به چالش بكشم.

بنابراين فقط از او خواستم كه براي هدايتم دعا كند.

بالاخره چگونه از اين حالت ترديد بيرون آمديد؟

براي پايان نامه دانشگاه تصميم گرفتم قرآن بخوانم، شايد بتوانم مبحثي مربوط به زبان شناسي در آن پيدا كنم.

اين بار در حالي كه روزه بودم، برخلاف بار قبل كه از خواندن قرآن ناراحت شده بودم، آيات قرآن به دلم نشست و اين اعتقاد در دلم جاي گرفت كه قرآن، كلام خداست.

از آن پس چند هفته را به خواندن قرآن ادامه دادم و در كمال تعجب، به هرچه مي خواندم ايمان مي آوردم.

حالا اين نگراني برايم به وجود آمده بود كه چگونه مي شود هم مسيحي بود و هم به قرآن ايمان داشت.

مدتي را با اين كشمكش دروني سپري كردم.

شجاعت ابراز مسلماني ام را نداشتم. نگران بودم كه اگر مسلمان شوم، آيا بايد باحجاب شوم از كجا بايد روسري بخرم نماز را چگونه ياد بگيرم اين موضوع را با خانواده ام چگونه درميان بگذارم دوستانم چه خواهند گفت

در دل مسلمان شده بودم، اما از ابراز آن مي ترسيدم.

قبول داشتم كه ديگر نمي توانم خودم را مسيحي بنامم و فكر مي كردم به يك «لحظه» نياز دارم تا شجاعت لازم را به دست آورم.

سرانجام پس از هفته ها، آن يك لحظه را به دست آوردم و شهادتين را گفتم. با گفتن شهادتين وجودم سرشار از لذت و رضايت شد، در عين حال هنوز باور نمي كردم كه مسلمان شده ام.

ماجراهاي بعد از مسلمان شدن هم قصه اي است كه غالبا ناگفته مي ماند.

از اين قصه ناگفته بگوييد، بعد از مسلمان شدن با چه مسائلي درگير بوديد؟

يك فرد تازه مسلمان در آمريكا بايد با مسائل زيادي دست و پنجه نرم كند.

ما بايد تا آخر عمر تبعاتي را بپذيريم، چرا كه به ميل خود به اقليتي پيوسته ايم كه دچار سوءتفاهم و حتي تنفر ديگران است.

البته افراد مختلف، برخوردهاي متفاوت دارند و نحوه رفتارشان با ما به ميزان آگاهي شان از اسلام و مسلمانان، ميزان اعتقاد به خدا، رفتار فردى، نوع نگاه به زندگى، ميزان آگاهي از قوانين مدافع حقوق اقليت ها و مسائل ديگر بستگي دارد.

مواجه شدن با واكنش مثبت نسبت به مسلمان شدنمان باعث خوشحالي و در عين حال، تعجب ما مي شود، چون هميشه انتظار بدترين حالت را داريم.

كم نيستند كساني كه با احترام و تفاهم با ما رفتار مي كنند.

بسياري از غير مسلمانان آمريكايي بوده و هستند كه به دفاع از حقوق مدني ما برخاسته اند.

بسياري از افراد در زمينه گفتگوي بين اديان تلاش مي كنند.

مثلا مركز اسلامي ما با يكي از كليساها ارتباط و همكاري نزديك دارد و ما برنامه هايي براي شناخت بيشتر يكديگر برگزار مي كنيم.

با اين حال، فكر روبرو شدن با واكنش هاي منفي دست از سرمان برنمي دارد و در تصميم گيري هايمان تاثير مي گذارد.

البته اين واكنش ها، خاستگاه هاي متفاوتي دارد مثلا پدر و مادر، از اين ناراحت مي شوند كه فرزندشان به راهي غيرمنتظره قدم گذاشته است.

يا ممكن است فكر كنند كه فرزندشان راه و رسم تربيتي پدر و مادر را اصلا قبول نداشته و همين براي آنها توهين آميز است واكنش بعضي از مردم اصولا از سر نشناختن اسلام است.

بعضي ديگر هم تحت تبليغات پرحجم رسانه ها عليه اسلامند.

متاسفانه بعضي از افراد مذهبي هم در اثر تعاليم ديني شان (مثل خود من) اسلام را ديني غير الهي و از جانب شيطان مي دانند.

بعضي از دوستان و افراد خانواده هم به خاطر اين كه نمي توانند خودشان را با اين تغيير اساسي هماهنگ كنند، واكنش منفي نشان مي دهند.

مسلماناني كه، مثلا با پوشيدن حجاب، اعتقادشان را آشكار مي كنند بايد منتظر نگاه هاي نامتعارف ديگران، احساس ترس، سوالات مردم، تصورات نادرست آنها، تبعيض هاي غيرقانوني در محل كار ،توهين هاي لفظي و گاه حملات فيزيكي باشند.

ممكن است همه اين ها هم اتفاق نيفتد، ولي احساس خطر هميشه وجود دارد.

تجربه شخصي خودتان در اين باره چيست؟

من پيش از مسلمان شدن هيچ گاه احساس ناامني نكرده بودم، اما حالا چون باحجاب هستم احساس خطر مي كنم.

در كوچه و خيابان هميشه حواسم هست كه كسي به من آسيبي نرساند.

وقتي مي خواهم مثلا از ساختماني عكس بگيرم، مي ترسم كه مردم فكر كنند دارم براي حمله به آن مكان، اطلاعات جمع آوري مي كنم.

وقتي با خواهرزاده كوچكم، كه موطلايي و سفيدپوست است، در خيابان راه مي روم، مي ترسم مردم فكر كنند كه او را دزديده ام، چون با اين كه من هم سفيدپوستم، اما در نظر آنان «غيرعادي» جلوه مي كنم.

بر همين اساس، خانم هاي تازه مسلمان در ابتداي كار هميشه در ذهن خود با دو سوال مواجهند:

1- آيا به خانواده و دوستانم بگويم

2- آيا حجاب بپوشم ناگفته نماند كه پوشيدن حجاب، واقعا ترس دارد، چرا كه مسلماني ما را با صداي بلند اعلام مي كند.

در ميان گذاشتن مسئله با خانواده و دوستان، و حتي فكر كردن به اين موضوع، نيز دلهره زيادي به بار مي آورد.

شما چطور با اين مسائل كنار آمديد؟

اين مسئله براي من هم نگراني زيادي به وجود آورده بود.

بايد تصميم مي گرفتم به كدام يك از بستگانم بگويم، چه بگويم، چطور بگويم و… به پدر، نامادري (مادرم پيش از آن فوت كرده بود)، به برادر و خواهرم شخصا موضوع را گفتم و شكر خدا، هيچ كدام واكنش منفي نشان ندادند، هر چند ممكن است از اين ناراحت شده باشند كه درباره من چه فكر مي كرده اند و چه شد.

به ديگر بستگانم نامه نوشتم و در آن از اصول اسلام، مشتركات آن با مسيحيت، چگونگي ايمان من به قرآن و نحوه تعامل با آنها درآينده سخن گفتم.

جالب اين كه الان يادم نمي آيد كه اصلا نامه ها را برايشان فرستادم يا نه.

به دوستان مذهبي دوران دانشجويي هم چيزي نگفتم، چون با توجه به تجربه خودم از ديدگاه آنان نسبت به اسلام خبر داشتم وانگهى، ما فارغ التحصيل شده و هر يك به جايي رفته بوديم، بنابراين ديگر به آنها تلفن نزدم.

اما در همان ايام اتفاق جالبي افتاد.

به همراه همسرم به مجلس عروسي يكي از دوستان دانشگاه رفتيم كه عروس و داماد هر دو عضو همان تشكل مسيحي من در دانشگاه بودند.

اكثر دوستان ديگرم، يعني همان مسيحي هاي دو آتشه هم در اين عروسي حضور داشتند.

من آن زمان مسلمان شده بودم، ولي هنوز حجاب نداشتم.

دوستان سابقم من را در گوشه اي گير آوردند و مي پرسيدند كه چرا با يك مرد مسلمان ازدواج كرده ام.

با خودم فكر مي كردم اگر بفهمند خودم هم مسلمان شده ام، چه خواهند گفت! در گوشه اي ديگر، همسرم طبق معمول بحث ديدگاه مسيحيان نسبت به حضرت عيسي (ع) را به راه انداخته بود.

من هم به بهانه اي خودم را به او رساندم.

در اين هنگام، طرف صحبت همسرم گفت «خودت مي داني كه مسيحيت بر حق است، چون هيچ مسيحي دين خود را رها نمي كند تا مسلمان شود» در اين لحظه مي خواستم با صداي بلند بگويم كه مسلمان شده ام، ولي هنوز اعتماد به نفس لازم را نداشتم و چيزي نگفتم.

در مورد حجاب هم، تا زماني كه به اين اطمينان و تصميم قاطع نرسيدم، حجاب نداشتم و مدتي طول كشيد تا بتوانم با خودم به نتيجه برسم.

تربيت فرزند براي مسلمانان در جامعه اي مثل آمريكا با چه مشكلاتي همراه است؟

ما همواره نگران تاثير منفي فرهنگ آمريكايي بر روي فرزندانمان هستيم.

چگونه به دخترانمان بگوييم كه در كنار اين همه دختر هم سن وسال بي حجاب، بايد حجاب داشته باشند و لباس مناسب بپوشند چگونه به بچه هايمان بگوييم كه نبايد ساندويچ همبرگر بخورند چگونه بايد تفاوت عميق پيروان اهل بيت (ع) و پيروان لذت هاي مادي را به آنها توضيح دهيم .

البته خانواده هاي مسيحي معتقد هم همين مشكلات را دارند.

چون با اين كه آمريكا يك كشور مسيحي به حساب مي آيد، اما فرهنگ جامعه با تربيت فرزندان مسيحي متعهد هم خواني ندارد.

آنها هم از نظام آموزش دولتي و تاثيرات سوء تلويزيون، سينما، مجلات و موسيقي متنفرند.

خانواده هاي پاي بند مسيحى، در تربيت صحيح و مذهبي فرزندانشان بسيار سازمان يافته و منظم كار مي كنند.

صدها هزار خانواده مسيحي فرزندان خود را به مدارس دولتي نمي فرستند و براي تمام دروس معلم سرخانه مي گيرند.

براي تربيت مسيحي كودكان آمريكايى، تشكل ها، كنفرانس ها، دانشگاه ها، مدارس خصوصى، اردوهاي تابستاني و فعاليت هاي بسيار ديگري تدارك ديده مي شود.

اما در ميان مسلمانان، باوجود همه تلاش ها، كار به اين نظم و انسجام انجام نمي گيرد.

در اين ميان، كار ما شيعيان از اين هم دشوارتر است، چون در اكثر مدارس خصوصى مسلمانان، تعاليم اهل سنت ارائه مي شود.

در آمريكا چند نوع مدرسه وجود دارد.

در مدارس دولتي اصولا تعليمات ديني ارائه نمي شود، اما حضور همه اديان در اين مدارس آزاد است و مثلا مسلمانان مي توانند نمازشان را سر وقت به جا آورند.

ولي كودكان مسلمان در اين مدارس مشكلاتي دارند، از جمله اين كه در آنجا غذاي حلال توزيع نمي شود، تعطيلات آن ها براساس مناسبت هاي ملي و مذهبي(مسيحيت) است و زبان عربي هم آموزش داده نمي شود.

نوع ديگر، مدارس خصوصى- دولتي است كه براساس پيشنهاد والدين و باتوجه به فضاي فرهنگي و نژادي شكل مي گيرد.

مثلا گروهي از والدين مي توانند درخواست تشكيل مدرسه موسيقي يا علوم يا مدرسه اي به زبان خاص كنند.

در اين گونه مدارس هم تعليمات ديني ارائه نمي شود و مديران نمي توانند در پذيرش دانش آموزان يا معلمان تبعيضي قائل شوند.

البته بعضي خانواده هاي مسلمان چنين مدارسي تشكيل داده اند، اما با توجه به قوانين ذكر شده، اين مدارس كارآيي چنداني ندارند.

نوع ديگر، مدارس خصوصى است كه خانواده ها بايد براي ثبت نام، شهريه بپردازند.

تحصيل در اين مدارس هم علاوه بر هزينه بالا، براي دانش آموزان شيعه مشكلاتي دارد.

گزينه ديگر هم، تحصيل در خانه است كه مشكلات خاص خود را دارد.

عفت و پوشيدگي در همه اديان مورد توجه است.

الان در آمريكا زنان بسياري هستند كه از باب پاي بندي به مذهب خود، از پوشيدن لباس هاي زننده خودداري مي كنند و حتي برخي هميشه روسري به سر دارند.

در مقابل عده اي ديگر هم، اين زنان را «اُمُل» و سنتي مي خوانند.

منبع :سايت صادقين

شیعه در دوران خلافت ابوبکر

چکیده

پس از رحلت پیامبر اکرم انصار و مهاجر در مکانی به نام سقیفه برای تعیین خلیفه جمع شدند و سرانجام این سقیفه نشینی بیعت کردن با ابوبکر ابی قحافه از قبیله بنی تمیم شد. امام علی (ع) و شیعیان خاصش به این واقعه اعتراض کردند و اقداماتی انجام دادند. اما کاری از پیش نبردند و سرانجام با خلیفه وقت بیعت کردند. امام علی (ع) نیز از دو گزینه مخالفت و بیعت، بیعت را برگزید.

حال این سؤال مطرح است که آیا بیعت (سکوت) حضرت به این معنا است که ایشان از مطالبه حق خویش صرف نظر کردند و آن را به خلیفه وقت واگذار کرد ؟ در مقاله حاضر به بررسی این مسأله می پردازیم.

مقدمه

زمانی که بدن مطهر پیامبر گرامی اسلام دفن نشده بود و اهل بیت گرامی او و تعدادی دیگر از صحابه، آماده تجهیز و به خاک سپاری او بودند، عده ای در سقیفه بنی ساعده تجمع کردند و برای عموم مسلمین، در لباس خیرخواهی، به تعیین خلیفه پیامبر پرداختند و در این میان حتی به اهل بیت پیامبر خصوصا امیرالمومنین که اسوه شجاعت و جامع تمام کمالات و صفات و پیشتاز در میدان نبرد بود توجهی ننمودند حتی به نصوصی که در زمان حیات پیامبر از زبان خود ایشان در مورد امیرالمومنین بیان شده بود توجهی نکردند.
در این هنگام حضرت علی ع با عده ای از یاران با وفای خود از جمله سلمان، ابوذر و مقداد و… پس از اطلاع از این کار بی خردانه در مقام انتقاد و اعتراض در آمده و با استناد به آیات و نصوص ولایت، به نحوه انتخاب خلیفه اعتراض نموده و به احتجاج با آنها پرداختند و فقط جوابی که از آنها شنیدند این بود که مصلحت در این است و مسلمین چنین صلاح می دانند.

معناى لغوى و اصطلاحى شیعه و تشیع

واژه «شیعه» به معناى پیرو و طرفدار است و نیز گروهى که اعضاى آن بر امرى یک سخن شوند و همچنین به معنى گروه یاران آمده است. این واژه با معناى لغوى اش در قرآن و روایت نیز آمده است: وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لإِبْراهیمَ. پیامبر (ص) نیز فرمود:« ان علیّاً وَ شیعَتُهُ هُمُ الفائِزُون. »(۲)

تشیع نیز در لغت به معناى پیروى، یارى و ولایت کسى را داشتن است؛ البته به مذهب شیعه نیز «تشیع» اطلاق مى شود.

شیعه در اصطلاح به مسلمانانى مى گویند که حضرت على (ع) را پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) خلیفه و امام شرعى مى دانند و معتقدند امامت آن حضرت به وسیله نص و تعیین، از جانب خداوند و با معرفى پیامبر (ص) صورت گرفته و عمل کسانى را که پس از پیامبر (ص) در سقیفه بنى ساعده گرد آمدند و غیر على (ع) را به خلافت برگزیدند، نمى پذیرند.

محمد جواد مغنیه مى نویسد: تشیع در اصطلاح عبارت است از ایمان به وجود نص از جانب پیامبر (ص) بر امامت على (ع) و خلافت او، بدون آنکه در حق او یا فرزندانش غلو شده باشد.(۳)

علامه طباطبایى نیز مى نویسد: شیعه در لغت به معنى پیرو مى باشد- و در اصطلاح- به کسانى گفته مى شود که جانشینى پیامبر اکرم (ص) را حق اختصاصى خانواده رسالت مى دانند و در معارف اسلام پیرو مکتب اهل بیت (علیهم السلام) مى باشند.

شیعه اعتقادى «یعنى کسانى که در زمان پیامبر (ص) با توصیه هاى آن حضرت معتقد به امامت حضرت على (ع) پس از پیامبر (ص) بودند گرچه اصطلاح شیعه بر آنها بار نمى شد»، نخستین بار در زمان رسول خدا (ص) به پیروان حضرت على (ع) اطلاق شد. (۴) و پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: شیعه ما کسی است که از ما پیروی کند وپا جای پای ما بگذارد وبه کردار ما اقتدا نماید.(۵)

منشا پیدایش تشیع

دیدگاهها گوناگونى درباره منشأ پیدایش تشیع وجود دارد که برخی از این نظریات عبارتند از:

۱٫ برخى پیدایى شیعه را پس از جریان سقیفه بنى ساعده و انتخاب نخستین خلیفه دانسته اند.

۲٫ عده اى از نویسندگان نوشته اند: مذهب تشیع، مولود افکار عبدالله بن سبای یهودی است که در ظاهر به لباس اسلام متلبس شده و در زمان خلیفه سوم، عثمان بن عفان، در عراق و شامات، مردم را علیه خلافت شورانیده و به قتل خلیفه تحریض و ترغیب می نمود، وی یک سلسله عقاید یهودیت را با مشتی از معارف اسلامی آمیخته و در شعاع غلو در حق امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ع در میان جمعی رواج داد که بعدا به نام شیعه علوی معروف شدند.

۳٫ برخى دیگر گفته اند: شیعه پس از خلافت حضرت على (ع) پدید آمد.

۴٫ بعضى پیدایى شیعه را پس از جنگ جمل دانسته اند.

۵٫ کسانى نیز ظهور شیعه را پس از جنگ صفین و به دنبال پیدایى خوارج دانسته اند.

۶٫ ظهور شیعه پس از شهادت امام حسین (ع) در کربلا، سخن برخى دیگر است.

۷٫ برخى هم می گویند مذهب تشیع، روی اساس سیاست انتقام گذاشته شده و در اثر داغ دلی است که ایرانی ها از خلیفه دوم، عمربن الخطاب – که ایران را فتح کرده و تاج و تخت کهن سال کیان و اکاسره را به باد داده و مجوسیت و آتش پرستی را ریشه کن نمود – داشتند.
از سوی دیگر، به پاس خویشاوندی که امام دوم و سوم شیعه از راه مصاهرت، با کسری داشتند، مجوس مذهب تشیع را در لباس اتباع اهل بیت پیغمبر اسلام (ص) به وجود آورده و اختلاف کلمه در میان مسلمین انداختند.

۸٫ دسته ای دیگر می گویند: مذهب تشیع، آفریده سیاست سلاطین صفویه می باشد که در اوایل قرن دهم هجری به هوای سلطنت به دستیاری عده ای از دراویش صفوی، قیام کرده و سال های متمادی با خلفای عثمانی و اوزبک ها جنگیدند و همین صفویه بودند که عقایدی درویشانه و غلوآمیز با ماسک تشیع به هم بافته و سر و صورت یک مذهب اسلامی را به آن دادند.

۹٫ پیدایش شیعه در عصر پیامبر اتفاق افتاد.

سخن حق، قول آخر است؛ یعنى تاریخ پیدایش شیعه به عصر پیامبر (ص) باز مى گردد. از شأن نزول و تفسیر برخى آیات قرآن و روایات که شیعه و سنى درباره حضرت على (ع) و پیروان او نقل کرده اند فهمیده مى شود که هسته نخستین تشیع و اساس آن را خداوند در قرآن کریم نشاند و پیامبر اکرم (ص) در طول دوران رسالتش آن را آبیارى کرد و پروراند تا آنکه شجره طیبه اى گردید و در زمان آن حضرت به ثمر نشست. به همین جهت برخى در زمان پیامبر (ص) به عنوان شیعه معروف بوده اند. (۶)

جریان سقیفه

از نظر تاریخى، اختلاف در میان مسلمانان و ظهور دیدگاه هاى گوناگون درباره رهبرى جامعه اسلامى از وقتى شروع شد که پیامبر (ص) چشم از جهان فروبست.

انصار به محض شنیدن خبر رحلت پیامبر (ص) به واسطه ترس از دست دادن مو قعیت خود در مسأ له جانشینی رسول خدا بدون اینکه در کنار بدن مطهر رسول خدا (ص) حاضر شوند، در منزل سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج گرد آمدند و به لحاظ عدم گنجایش منزل او به سقیفه بنى ساعده رفتند که محل اجتماعشان درباره مسائل مهم در زمان جاهلیت بود.

دو نفر از انصار به نامهاى عُوَیم بن ساعده و مُقن بن عدى خبر تجمع انصار را به قریش رساندند. عمر به محض شنیدن خبر تجمع انصار، ابوبکر و ابوعبیده جراح را نیز با خبر کرد و به اتفاق، به طرف سقیفه حرکت کردند.

سعد بن عباده در حالى که بیمار بود، به عنوان رئیس انصار براى تصدى جانشینى پیامبر (ص) به سقیفه آمد و به سخن رانى پرداخت. او در آغاز، از مهاجران تعریف کرد و سابقه آنان در اسلام و لزوم حرمت نهادن به آنان را یادآور شد. سپس مدینه را شهر انصار خواند و آنان را به لحاظ موقعیتى که نزد پیامبر (ص) داشتند و به عنوان مدافعان و نخستین پناه دهندگان او به شمار مى آمدند، ستود و گفت: پیامبر (ص) در میان ما عزت پیدا کرد و رواج اسلام به کمک ما صورت گرفت، مهاجران به وسیله ما سر و سامان یافتند و…، بدین جهت، انصار براى تصدى خلافت سزاوارترند. سخنان سعد مورد تأیید انصار قرار گرفت.(۷)

درهمین حال، ابوبکر، عمر بن خطاب و ابوعبیده وارد شدند و سخن به اعتراض گشودند. ابوبکر ضمن تعریف و تمجید از مقام والاى انصار و موقعیتى که آنان نزد پیامبر (ص) داشتند، گفتار آنان را در امر جانشینى ناصواب خواند و با تمسک به قرابت قریش با پیامبر (ص) آنان را مستحق تصدى جانشینى او دانست.

انصار وقتى از تمسک به موقعیت والاى خویش نزد پیامبر (ص) نتیجه اى نگرفتند، گفتند:امیرى از ما و امیرى از شما.

ابوبکر در برابر این اقدام انصار، سخن تأثیرگذار «الائمه من قریش» را مطرح کرد و ستون اصلى حکومت و جانشینى پیامبر (ص) را از آنِ قریش دانست و سخن انصار را رد کرد. عمر بن خطاب نیز در تأیید سخنان ابوبکر گفت: دو شمشیر هرگز در یک غلاف نگنجد!

با سخنان ابوبکر اختلافات شدت گرفت. ابوبکر وعده داد که بدون مشورت انصار کارى انجام ندهد. این وعده ابوبکر گرچه هیچ وقت عملى نشد، ولى باعث شد تا عده اى از انصار به طرفدارى از او برخیزند.

ابوبکر پس از سخنرانى خویش، برای بی طرف نشان دادن خود و برای تثبیت موقعیت خویش و امتحان عمر، بلافاصله دستش را به عنوان بیعت با عمر و ابوعبیده به طرف آنان دراز کرد، اما آن دو از پذیرفتن عنوان خلیفه براى خودشان امتناع ورزیدند و در مقابل، با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت کردند.
ابوبکر نیز لحظه اى در پذیرش بیعت درنگ نکرد! در واقع ابتکار عملى انصار، تبدیل به فرصتى براى ابوبکر شد تا بدون نام بردن از على (ع) و نیز حتى سخنى از پیامبر ا کرم درباره جانشینى خویش، حکومت را در دست بگیرد!
بعدها ابوبکر این اقدام عجولانه، اعم از پیشنهاد دو نامزد براى انتخاب شدن (عمر و ابوعبیده) و نیز پذیرش شتابزده ، بیعت را «فَلتَه» خواند. هم زمان با تجمع عده اى از صحابه در سقیفه بنى ساعده، على (ع) که همراه چند نفر از صحابه مشغول تجهیز (غسل و کفن) پیامبر اکرم (ص) بود خبر واقعه سقیفه را دریافت کرد و با شنیدن این خبر، آیات ابتدایى سوره عنکبوت را مبنى بر فتنه بودن واقعه سقیفه تلاوت کرد. «الم. احَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا انْ یَقُولُواآمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ. امْ حَسِبَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُونَ» (۸)

الف. لام. میم، آیا مردم پنداشته اند که چون بگویند: ایمان آوردیم، رهایشان مى کنند و دیگر آزمایشى در کار نیست. ما مردمى را که پیش از آنان بودند آزمودیم، تا خدا راستگویان را معلوم کند و دروغگویان را بازشناساند. آیا آنان که خود را به گناه مى آلایند، مى پندارند که از ما سبقت مى گیرند (و از قهر و عقاب ما خلاصى مى یابند) وای، که چه بد داورى مى کنند. (۹)

فردای سقیفه صبح روز سه شنبه با فعالیت گسترده عمر، در مسجد النبی با ابوبکر به عنوان خلیفه رسول الله بیعت شد و ابوبکر در سخنرانی خود گفت: «من بر شما امارت پیدا کردم، ولی از شما بهتر نیستم. پس اگر دیدید بخوبى رفتار کردم کمکم کنید و اگر بد عمل کردم مرا براه راست وادارید، راستى امانت و دروغ خیانت است و ناتوان تا حقش را نگرفته ام نزد من نیرومند است و نیرومند ناتوان است تا حق را از او بگیرم، مردمى که دست از جهاد بردارند خوار شوند و آنان که کارهاى زشت در میانشان رواج یابد گرفتار بلا گردند، تا جایى که من از خدا و رسولش پیروى کنم شما هم از من پیروى کنید و هر گاه دیدید نافرمانى خدا و رسول او را کردم اطاعت من بر شما لازم نیست… » (۱۰)

عده اى از مهاجر و انصار که همراه على (ع) مشغول تجهیز پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بودند، انتخاب سقیفه را تقبیح کرده و آن را نپذیرفتند. آنان به عنوان مخالف با این اقدام همراه على (ع) در خانه تنها دختر پیامبر، فاطمه زهرا (س) تجمع کردند. (۱۱)

خلیفه در نخستین واکنش به اقدام مخالفان، خانه حضرت زهرا (سلام الله علیه) را بیت حرب (اتاق جنگ) نامید و به دنبال آن، مشاوران او به همراهى عمر بن خطاب، خانه فاطمه (س) را تهدید به آتش زدن کردند. و وقتی فاطمه زهرا (س) پرسید که آیا واقعاً قصد چنین کاری را دارند ؟ گفتند آری. مگر اینکه آن جمع امری را بپذیرند که امت پذیرفته اند. (۱۲) ابوبکر در اقدامى دیگربرای تضعیف نمودن بنی هاشم، امکانات مالى اهل بیت (علیهم السلام) اعم از خمس، فدک، سهم ذوى القربى را – که در قرآن به آن تصریح دارد – از آنان گرفت. (۱۳)

موضع شیعیان خاص در برابر جریان سقیفه

پس از انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفه، واکنش هایى از سوى برخى از صحابه که در زمان پیامبر (ص) با امام على (ع) بیعت کرده بودند بروز کرد. آنها وفادارى خود را حفظ کردند و با جریان سقیفه به مخالفت پرداختند.

از جمله این مخالفان عبارتند از:

۱٫ فاطمه زهرا (س)

موضع فاطمه زهرا (س) در برابر خلافت آشکار است، او با تصمیمات سقیفه مخالف بود و حتی خانه اش مرکز معارضان با سقیفه بود، تا جایی که عمر گفت: ماجرای سقیفه که فتنه ای بیش نبود، ولی خدا شرش را از مسلمین برداشت. بنی هاشم در خانه فاطمه (س) جمع شدند و مخالفت خود را با اصحاب سقیفه اعلام نمودند و همراه با آنان بعضی از انصار نیز حضور داشتند که فریاد می زدند جز با علی بیعت نمی کنیم و آن طور که ابن اثیر نقل می کند علی و بنی هاشم و زبیر و طلحه از بیعت سرباز زدند. زبیر گفت: هرگز شمشیرم را غلاف نخواهم کرد، تا اینکه با علی بیعت شود. عمر گفت: شمشیرش را بگیرید و به او سنگ زنید.

ابن قتیبه در تاریخش می گوید: ابوبکر و عمر بر فاطمه (س) وارد شدند، امّا فاطمه رویش را به سمت دیوار برگرداند… تا اینکه فاطمه (س) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا نشنیدید که پیامبر می گفت: رضایت فاطمه رضایت من و خشم فاطمه خشم من است، هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس او را راضی نماید، مرا راضی نموده است و هر کس که او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟

گفتند: آری این حدیث را از رسول الله (ص) شنیدیم. فرمود: و من خدا و فرشتگان را شاهد می گیرم که شما مرا خشمگین نمودید. من از شما راضی نیستم و اگر پیامبر را ملاقات نمایم از شما به او شکایت می کنم. سپس گفت به خدا سوگند در هر نماز شما را نفرین می کنم. (۱۴)

۲٫ سلمان فارسى

نخستین واکنش سلمان به ماجراى سقیفه این بود که وقتى شنید با ابوبکر بیعت کرده اند گفت: کرداذ و نکرداذ (کردید و نکردید) یعنى کردید آنچه نباید مى کردید و نکردید آنچه را که باید مى کردید. و خود نیز از بیعت با ابوبکر امتناع ورزید.

سلمان همواره گرایش شیعى خود را با نقل روایتهایى درباره وصایت و امامت على (ع) بروز مى داد؛ چنان که صاحب انساب الاشراف از قول سلمان خطاب به مردم چنین نقل کرده است: على (ع) در بین شما است، ولى دست به دامان او نمى زنید، قسم به کسى که جانم در دست قدرت او است، کسى بعد از على (ع) از اسرار پاک پیامبرتان خبر نمى دهد.

ابن اثیر در نهایه از سلمان چنین نقل کرده است: «پیامبر (ص) در روز عرفه خطبه خواند و فرمود: اى مردم! خداوند در این روز به جهت آمرزش گناهانتان به شما مباهات مى کند، اما آمرزش خاصه او براى على (ع) است. سپس حضرت به على (ع) دستور داد تا به پیامبر (ص) نزدیک شود. على (ع) نزدیک پیامبر شد و آن حضرت (ص) فرمود: خوشبخت کسى است که بعد از من، تحت ولایت تو باشد و بدبخت و شقى کسى است که تو را نافرمانى کند و با تو دشمنى نماید. » (۱۵)

۳٫ عمار بن یاسر

بعد از حادثه سقیفه، عمار از مخالفان با بیعت ابوبکر بود. عمار از پیامبر اکرم (ص) شنیده بود که به او مى فرمود: اى عمار! على (ع) تو را از هدایتى ردّ نمى کند و بر امر ناگوارى دلالت نمى کند. اطاعت او اطاعت من، و فرمانبردارى ازمن، اطاعت از خداست. وى همچون على (ع) از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد و در جمع مردم مدینه چنین گفت: اى مسلمانان! بدانید که خاندان پیامبر (ص) به ارث او سزاوارتر، به دین او آگاه تر و بر امت او امین ترند. پس حق را به صاحبانش برگردانید قبل از اینکه دیر شود و فتنه و آشوب ها سر گیرد و گروه شما را متفرق سازد!

به نقل ابن ابى الحدید، عمار جزء کسانى بود که مى خواست دوباره در بین مهاجران شورا تشکیل دهد تا خلافت را به على (ع) برگرداند.

عمار در تمام دوران حیات خویش، از هیچ کوششى براى برپایى دین خدا دریغ نکرد، و از دین پیامبر (ص) دفاع کرد. نصر بن مزاحم منقرى نقل مى کند که در جنگ صفین، عمار ضمن یادآورى حدیث غدیر، به یاران معاویه چنین گفت: پیامبر (ص) به من امر فرمود: با ناکثین بجنگم، اطاعتش کردم. فرمود: با قاسطین بجنگم و شما همان ستمکاران هستید. اى مرد ابتر! آیا نمى دانى او به على (ع) فرمود: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهْ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؟ (۱۶)

۴٫ ابوذر غفارى

ابوذر به هنگام رحلت پیامبر (ص) در مدینه نبود. هنگامی که برگشت و از بیعت با ابوبکر مطلع شد، گفت به میوه و بهره آن دست یافتید و پوسته آن را رها کردید. و حال اگر این کار را در خاندان پیامبرتان قرا ر می دادید، حتی دو تن هم با شما اختلاف نمی کردند. (۱۷) وی در پیروى از على (ع) مى کوشید واز چشمه گواراى علم او بهره مى جست، در راه حفظ ارزش هاى دینى و اجراى عدالت اسلامى از هیچ تلاشى دریغ نمى کرد و پیوسته فضایل و شایستگى اهل بیت پیامبر (ص) را متذکر مى شد.

ابوذر غفارى مى گفت: از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: بعد از من، به کتاب خدا و على (ع) رجوع کنید. او در کنار کعبه مى ایستاد و فریاد مى زد: اى مردم ! هر کس مرا نمى شناسد، من ابوذر غفارى هستم. از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: اهل بیت من به کشتى نوح مى ماند؛ هر کس از آنان تخلف کند، غرق مى شود. (۱۸) ابوذر سعى داشت فضیلت هاى اهل بیت (علیهم السلام) به ویژه على (ع) را در میان نسل جوانى که زمان پیامبر (ص) را درک نکرده بودند، بیان کند. (۱۹)

۵٫ مقداد بن اسود

مقداد از مهاجران به حبشه بود. او به شدت به اهل بیت پیامبر (ص) به ویژه على (ع) عشق مى ورزید و از کسانى بود که بعد از حادثه سقیفه با ابوبکر بیعت نکرد.

مقداد بن اسود می گوید: « واعجباً لقریش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بیت نبیّهم و فیهم أوّل المؤمنین…»؛ (۲۰) عجب دارم از قریش که چگونه خلافت را از اهل بیت نبیّشان گرفت درحالی که در میان آنان کسی است ـ علی (ع) -که اول مؤمن به پیامبر است.

و نیز می فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار, وحبّ آل محمد جواز علی الصراط, و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛ (۲۱) شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستی آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط و ولایت آنان امان از عذاب جهنم است.

۶٫ ابان بن سعید

ابن اثیر می گوید: « و کان أبان أحد من تخلّف عن بیعه أبی بکر لینظر ما یصنع بنوهاشم , فلمّا بایعوه بایع» (۲۲) ابان از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سر باز زد تا ببیند بنی هاشم چه می کنند؛ بعد ازآنکه دید بنی هاشم بیعت کردند او نیز بیعت نمود.

۷٫ خالد بن سعید

ابن اثیر می گوید: « خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و به بنی هاشم خطاب کرده گفتند همانا شما خاندانی ریشه دار و اصیل اید که افراد شایسته ای را به جامعه تحویل داده است و ما به دنبال شماییم. بعد از آن که بنی هاشم با ابوبکر ـ با تهدید و زور ـ بیعت کردند این دو برادر ـ خالد و ابان ـ نیز بیعت نمودند.» (۲۳)

۸٫ أبُیّ بن کعب

او از جمله کسانی بود که هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و شورای سقیفه را بی ارزش خواند. (۲۴) ابو نعیم اصفهانی در کتاب « حلیه الاولیاءٍ » از قیس بن سعد نقل می کند: « وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبر (ص) ملاقات کنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم که ابیّ را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) شدم و در صف اوّل به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حدیث گفتن نمود.
گردن ها به سوی او کشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال آنها نمی سوزد، بلکه به حال مسلمانانی می سوزد که به دست آنان گمراه شدند.» (۲۵)

و نیز آورده است:« ابیّ بن کعب ـ که شاهد انحراف مردم از قطب اصلی رهبری اسلامی بود و از این وضع رنج می برد ـ می گفت: «روزی که پیامبر اسلام (ص)زنده بود همه متوجه یک نقطه بودند ولی پس از وفات پیامبر(ص) صورت ها به چپ و راست منحرف گردید.» (۲۶)

ذهبی نقل می کند: «یکی از انصار از ابی بن کعب پرسید ابی! از کجا می آیی؟ پاسخ داد از منزل خاندان پیامبر (ص)گفتند: وضع آنان چگونه است؟گفت: چگونه می شود وضع کسی که خانه آنان تا دیروز محلّ رفت و آمد فرشته وحی و کاشانه پیامبر خدا (ص)بود، ولی امروز جنب و جوشی در آنجا به چشم نمی خورد و از وجود پیامبر (ص)خالی مانده است، این را گفت درحالی که بغض گلویش را می فشرد و گریه مجال سخن را به او نمی داد، بطوری که وضع او حضار را نیز به گریه وا داشت.» (۲۷)

۹ـ بریده بن خضیب اسلمی

ذهبی در ترجمه او می نویسد: «بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر بریده خطاب به ابوبکر کرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ»؛ چه مصیبتهایی که حق از طرف باطل کشید ای ابوبکر. آیا فراموش کردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ کسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ آیا به یاد نداری که چگونه رسول خدا (ص)ما را امر نمود که علی (ع) را امیر المؤمنین بنامیم، آیا یاد نداری که پیامبر (ص)در اوقات مختلف، اشاره به علی کرده و فرمود: این، امیر مؤمنین و قاتل ظالمین است.
از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن قبل از آنکه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاکت نفس است نجات بده.
و حقّ را به کسی که از تو به آن سزاوارتر است واگذار و در غصب آن پافشاری مکن، برگرد، تو می توانی برگردی، تو را نصیحت کرده و به راه نجات راهنمایی می کنم، کمک کار ظالمین مباش.» (۲۸)

عکس العمل امام در برابر جریان سقیفه

حضرت على (ع)  هنگامی که از استدلال وحجت مهاجران براى شایستگى خلافت، آگاه شد(که آن ها به خویشاوندى پیامبر صلى الله علیه و آله و این که خلیفه باید از قریش و از شاخه هاى درخت نبوّت باشد، احتجاج کرده اند) فرمود: این ها به درخت استناد کردند، ولى میوه و ثمره آن را نابود ساختند.(۲۹)

دومین عکس العمل امام (ع) پس از دفن پیامبر (ص) بود. حضرت على (ع) و تعداد زیادى از بنى هاشم و دیگران در مسجد نشسته بودند. برخى از کسانى که با ابوبکر بیعت کرده بودند به دور آن حضرت و بنى هاشم جمع شدند و گفتند: طایفه انصار وافراد دیگر با ابوبکر بیعت کرده اند، شما نیز با او بیعت کنید و گرنه درباره شما با شمشیر حکم مى کنیم.

حضرت على(ع) در جواب آنان فرمود: من براى این بیعت سزاوارترم، شما باید با من بیعت کنید، شما به موجب قرابت با رسول خدا (ص) خلافت را از انصار گرفتید، آن ها هم این حق را به شماتسلیم کردند، من نیز با شما چنین استدلال مى کنم. من در زمان حیات رسول خدا و نیز هنگام رحلت او نزدیک ترین فرد به او بودم من وصى و وزیر و حامل علم او هستم…
من به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) از همه آشناترم و عواقب امور را بهتر از همه شما مى دانم و ثبات قدمم از شما بیشتر است، پس بر سر چه چیز نزاع دارید؟! عمر گفت: «تو را رها نمى کنیم مگر اینکه خواه و ناخواه بیعت کنى.» (۳۰) امیر مؤمنان(ع) با لحنى قاطع پاسخ وى را داد و فرمود: شیرى بدوش که قسمتى از آن براى توست. امروز کمربند خلافت را محکم بر او ببند، که فردا به تو برگرداند.(۳۱)

در این هنگام، ابو عبیده خطاب به امام (ع)گفت: اى پسر عمو! خویشاوندى تو با رسول خدا (ص) و سابقه ات در اسلام و یارى تو آن را و همچنین علم تو مورد انکار ما نیست، لکن تو هنوز جوانى و ابوبکر از پیرمردان قبیله تو است . او براى برداشتن این بار بهتر است. اگر خدا عمرت دهد پس از او خلافت را به تو تسلیم خواهند کرد… لذا در این موقع، فتنه و آشوب بر پا مکن. تو خود مى دانى دل هاى عرب با تو چگونه کینه و دشمنى دارد.

سومین عکس العمل آن حضرت، خطابه اى است که در برابر مهاجر و انصار ایراد کرده است. در قسمتى از این خطابه آمده است: اى گروه مهاجر و انصار! خدا را در نظر بیاورید و عهد و پیمان پیامبر (ص) را درباره من فراموش نکنید و حکومت محمد (ص) را از خانه او به خانه هاى خود مبرید…
شما مى دانید که ما اهل بیت به این امر از شما سزاوارتریم. مگر شما کسى را نمى خواهید که به مفاهیم قرآن و اصول و فروع دین و به سنت هاى پیامبر (ص) احاطه کامل داشته باشد و جامعه اسلامى را به خوبى بتواند اداره کنند…؟ به خدا سوگند چنین فردى در بین ما است نه در میان شما. پیروى از هواى نفس نکنید و از حق دور نشوید و اعمال گذشته خود را با اعمال بد فاسد نکنید.

بَشیرِ بْنِ سَعْد با جماعتى از انصار گفتند: «اى ابوالحسن! اگر انصار این سخنان را قبل از بیعت با ابوبکر شنیده بودند، حتى دو نفر درباره تو اختلاف نمى کرد.»

حضرت على (ع) و زهراى اطهر(علیها السلام) پس از رخداد سقیفه شبها به خانه انصار مى رفتند و ضمن یادآورى توصیه ها و سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد اهل بیت علیهم السلام آنان را به یارى مى طلبیدند. آنان در پاسخ مى گفتند: اى دختر رسول خدا (ص) کار بیعت ما با این مرد تمام شده، چنانچه پسرعمویت پیش از ابوبکر از ما بیعت مى خواست، قطعاً کسى را در برابر او قرار نمى دادیم.

على (ع) مى فرمود: شگفتا! انتظار داشتید جنازه رسول خدا(ص) را بدون کفن و دفن میان خانه بگذارم و براى به دست آوردن حکومتى که از آن بزرگوار به جا مانده بود، به کشمکش و نزاع بپردازم؟

حضرت زهرا (علیها السلام) نیز مى فرمود: ابوالحسن ع، آنچه را که سزاوار بود انجام داد. آنان نیز کارى کردند که خداوند از آن ها بازخواست خواهد کرد. (۳۲)

موضع امام علی ع در برابر سقیفه

موقعیّتى که (امام ع) در آن قرار گرفته بود بسیار حساس و وظیفه آن حضرت مشکل و خطیر بود. از یک طرف مى دید خلافت و رهبرى اسلامى از مسیر خود بیرون رفته و به طور طبیعى به دنبال آن حقوق زیادى پایمال خواهد شد. از سوى دیگر، شاهد گروه گرایى و اختلافات، در میان مسلمانان بود.

گرچه اندرزها و سخنان روشنگرانه امیر مؤمنان على (ع) و یاران او در مسجد پیامبر (ص) در حضور مهاجران و انصار، حقیقت را روشن ساخت و حجت را بر همه مسلمانان تمام کرد، امّا با استقرار خلافت ابوبکر، در برابر امام (ع) دو راه وجود داشت: ۱٫ قیام برای به دست گرفتن خلافت از دست رفته خود. ۲٫ سکوت براى حفظ اسلام.

دلائل و قرائن زیادى وجود داشت که قیام امام (ع) در آن شرایط به نفع اسلام نبود و نتیجه اى جز انحلال جامعه اسلامى و بازگشت گروه بى شمارى از مسلمانان به عصر جاهلیت نداشت.(۳۳)

این دلایل عبارتند از:

۱٫ کمبود نیروى کافى

امام فرمود: کوتاهى من در امر خلافت، به خاطر ترس از مرگ نبود، بلکه به خاطر این سخن رسول خدا (ص) بود که فرمود: امّت درباره تو خیانت کرده، به عهدى که من با آنان نموده ام وفا نمى کنند در حالى که تو نسبت به من مانند هارونى نسبت به موسى.

سپس اضافه مى کند: «سؤال کردم تکلیف من در آن موقع چیست؟ رسول خدا (ص) فرمود؛ اگر کسى پیدا شد تو را یارى کند، با آنان مبارزه کن و حقت را بگیر و گرنه صرف نظر نموده، خون خود را حفظ کن تا مظلومانه پیش من آیى.»

امام در یکى از سخنانش به این حقیقت تلخ تصریح کرده مى فرماید: اگر در میان امت چهل نفر مرد مصمم براى مبارزه با این قوم مى یافتم قیام مى کردم. (۳۴)

و نیز مى فرماید: در کار خود اندیشه کردم، دیدم یاران من منحصر به اهل بیت خویش است و به صرف کشتن آن ها راضی نشدم، چشمی که خاشاک در آن رفته بود، به هم نهادم و با اینکه استخوان گلویم را گرفته بود آشامیدم و بر گرفتگی راه نفس و بر چیز های بسیار تلخ تر از طعم علقم (گیاه بسیار تلخ) صبر ورزیدم.(۳۵)

۲٫حفظ اسلام و وحدت مسلمانان

هر نوع جنگ داخلى در میان مردم تازه مسلمانى که هنوز عادات ورسوم جاهلیت در میان آنان ریشه کن نشده و روح ایمان و عقیده اسلامى در قلوب آنان رسوخ نکرده بو د، باعث انحلال نیروها و ضعف اسلام جوان مى گردید، خصوصاً در شرایطى که اهل «ردّه» در بخش هایى از جزیره العرب پرچم مخالفت با حکومت مرکزى برافراشته بودند و دو قدرت امپراتورى ایران و روم منتظر فرصت بودند که علیه دولت جدید پیکار کنند.
اگر امام (ع) با وجود این مسلمانان متزلزل و دشمنان خارجى، دست به شمشیر مى برد و براى به دست آوردن حق خود با ابوبکر ستیز مى کرد، وحدت جامعه اسلامى و مرکزیت آن در مدینه آسیب مى دید و این بهترین فرصت براى حمله قدرت هاى خارجى و نابود کردن اساس اسلام بود. شاید با توجه به این جهت بود که آن حضرت در جریان رویداد سقیفه طى سخنانى به اهمیت اتحاد و نتایج شوم تفرقه اشاره کرده مى فرماید: موج هاى فتنه را با کشتى هاى نجات بشکافید.
از ایجاد اختلاف خوددارى کنید و نشانه هاى فخر فروشى را از سر بردارید… سکوت من به خاطرعلم و آگاهى است که در آن فرو رفته ام و اگر شما هم مثل من آگاه بودید، بسان ریسمان چاه، مضطرب و لرزان مى شدید.(۳۶)

۳٫ خطر بازگشت به جاهلیت

قرآن مجید در آیه اى از دو دستگى امت، پس از رحلت پیغمبر (ص) وبازگشت گروهى از آنان به عصر جاهلیت، خبر داده، مى گوید: «. وَ مَا محَُمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِیْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلىَ أَعْقَابِکُمْ وَ مَن یَنقَلِبْ عَلىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضرَُّ اللَّهَ شَیًْا وَ سَیَجْزِى اللَّهُ الشَّاکِرِین »؛(۳۷)

محمد (ص) فقط فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگرى نیز بودند آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمى گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى زند و خداوند بزودى شاکران (و استقامت کنندگان) را پاداش خواهد داد.

رسول خدا (ص) با توجه به این آیه از آینده جامعه اسلامى سخت نگران بود. روند سقیفه نشان داد که چگونه در آن روز از روى این راز پرده برداشته شد و بار دیگر تعصبات قبیله اى و افکار جاهلیت از لابلاى سخنان دو طرف پدیدار گشت.گذشته از این، با انتشار خبر رحلت پیامبر(ص) در میان قبایل تازه مسلمان، گروهى از آنان مرتد شده به آیین نیاکان خود بازگشتند و با حکومت مرکزى به مخالفت برخاستند. از سوى دیگر، مدعیان نبوت همچون «مُسَیْلَمَه»، «سَجاح» و «طُلَیْحَه» نیز در مناطق نجد و یمامه پرچم دیگرى برافراشته عده اى را گرد خود جمع کرده بودند.

آن حضرت در نامه اى که به مردم مصر نوشته به این نکته اشاره کرده مى فرماید:… دیدم گروهى از مردم از آیین اسلام بازگشته اند و درصددند آیین محمد (ص) را نابود سازند. ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یارى نکنم، باید شاهد شکاف و ویرانى در اسلام باشم که مصیبت آن براى من بزرگ تر از رها کردن حکومت چند روزه اى است که با سرعت مانند سراب یا ابر از بین مى رود. (۳۸)

۴٫ دشمنان کینه توز

امام در میان مسلمانان، دشمنان کینه توزى داشت که در طول جنگ ها، پدران، برادران و بستگان آنان را کشته بود، از آن روز آنان دشمنى و کینه او را سخت به دل داشتند. در چنین موقعیتى، هرگاه امام از طریق قیام مسلحانه درصدد گرفتن حق خویش برمى آمد، آنان به ترویج دروغ و نفاق مى پرداختند و مى گفتند: على بین مسلمانان شکاف انداخته است و به نام دین بر ضد آن حضرت پیکار مى کردند. نتیجه این پیکار امور ذیل بود:

* ممکن بود امام ع در نخستین لحظات جنگ، بسیارى از عزیزان و یاران خود را از دست بدهد بدون اینکه حق به جاى خود بازگردد.

* در کنار ضایعه فوق طبعاً بسیارى از مخالفان نیز کشته مى شدند. در نتیجه، قدرت مسلمانان در مرکز رو به ضعف مى گرایید.

* بر اثر پیدایش ضعف قدرت مرکزى، قبایل دور دست که اسلام در دل هاى آنان به طور کامل رسوخ نکرده بود به صف مرتدان مى پیوستند و چه بسا بر اثر قدرت آنان و ضعف رهبرى در مرکزى، چراغ اسلام به خاموشى مى گرایید. (۳۹)

بنابراین حضرت علی (ع) راه دوم را برگزید و مهم را فدای اهم کرد و خلافت ظاهری را فدای اصل اسلام کرد، زیرا وی به خوبی می دانست که با از بین رفتن حاکمیت ظاهری وی اساس و پایه دین اسلام و ولایت قدسی وی حفظ می گردد.(۴۰)

بسیاری از منابع متفق القولند که حضرت على (ع) تا زمانی که فاطمه (علیها السلام) زنده بود با ابوبکر بیعت نکرد. با از دست دادن فاطمه (علیها السلام) و مشاهده بى اعتنایى مردم و وضع پریشان مسلمانان، ناگزیر با ابوبکر بیعت کرد ولى خاطرات تلخ این روزها را هیچ گاه از یاد نبرد و پیوسته از آن روزها شکایت مى کرد. در خطبه «شقشقیه» مى فرماید: «… فَرَأَیْتُ انَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا احْجى فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَیْنِ قَذَى وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً »

براى من روشن بود که- به حکم عقل و وظیفه اى که به عهده داشتم- چاره اى جز صبر و شکیبایى ندارم؛ لذا تحمّل کردم، ولى به حالتى که گویى خار در چشم و استخوان در گلو دارم….(۴۱)

اینکه بعضی می گویند امام علی (ع) هیچ گاه بیعت نکرد، امری خلاف واقعیت های تاریخی است، زیرا اکثر منابع بویژه منابع شیعه بیعت وی را پس از وفات حضرت زهرا (س) ذکر کرده اند. و آنچه بعضی می گویند از روی تعصبی است که بر حقایق تاریخی پرده می افکند. و هیچ مدرکی بالاتر از سخنان خود حضرت علی (ع) نمی باشد که مؤید بیعت است. (۴۲)

سکوت حضرت علی ع

برخی سکوت حضرت را تأیید حکومت وقت و آن را به عنوان نشانه رابطه با خلیفه وقت و عدم اعتراض بر آن تلقی می کنند و معتقدند علی ع با وجود شجاعت لازم در خود و پیری کاندیدای رقیب (ابوبکر) چرا حضرت گزینه سکوت را انتخاب کردند ؟ و به تعبیر عامیانه سکوت علامت رضا است.

جواب:

از جمله مواردی که بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام در باره حضرت علی ع به صورت غیر علمی و انحرافی مطرح و تحلیل شده است سکوت ایشان می باشد.

این افراد این چنین شبهه را مطرح می کند که سکوت حضرت در زمان خلیفه اول خود نشان از راضی بودن ایشان به حکومت و خلافت خلیفه اول می باشد چرا اگر حضرت به خلافت اعتراض داشت باید این سکوت را شکسته و زبان به اعتراض باز می کرد. به عبارتی به مخاطب میخواهند بفهمانند که آن حضرت (ع) نه تنها در قبال غصب خلافت، هیچ‌گونه ابراز مخالفت و یا عکس‌العملی از خود نشان ندادند؛ بلکه، گمان نماید که آن حضرت (ع) حتی از حمایت‌ها و اقدامات دیگران در این زمینه نیز به شدت خود داری کردند.

جهت پاسخ و تحلیل این شبهه، ابتدا بادید بدانیم که القاکنندگانِ آن، با برداشت نادرست از کدام واقعه تاریخی قائل به این تحلیل و بررسی انحرافی شده‌اند. بررسی وقایع تاریخی به وجود آمده پس از ماجرای سقیفه بنی‌ساعده نشان می‌دهد: «وقتی ابوسفیان از جریان سقیفه و بیعت ابوبکر مطلع شد، با انگیزه‌های قومی و نژادی فریاد زد…
و سپس به علی‌ (ع) گفت: دست خود را بگشا تا با تو بیعت کنم و به خدا سوگند اگر بخواهی مدینه را برایت پر از مردان جنگی و اسب خواهم کرد… علی بن ابی‌طالب‌ (ع) با رد این پیشنهاد، نشان داد که در مکتب سیاسی او، صحیح نیست که جهت رسیدن به هدف، از هر وسیله‌ای استفاده نماید.
علی‌(ع) در این تردید نداشت که حق از آن او است؛ ولی رسیدن به آن را از هر جا جایز نمی‌دانست و لذا با پی بردن به نیّت ابوسفیان صریحاً به وی جواب رد داد، چرا که قصد ابوسفیان ایجاد اختلاف و فساد و فتنه‌انگیزی در میان مسلمانان بود و لذا علی (ع) این عمل ابوسفیان را به عنوان فتنه‌انگیزی یاد می‌نماید.» (۴۳).

با توجه به اینکه این ماجرا، مهمترین و معروفترین موردی است که حضرت امیر ع حمایت خود از خلافتشان را رد نموده، به نظر می‌رسد که شبهه کنندگان، همین حادثه را مدنظر داشته و واکنش امام علی(ع) را شاهدی بر درستی ادعای خود گرفته‌اند. در حالی که برخورد حضرت(ع) تنها در مقابل پیشنهاد حمایت نظامی توسط ابوسفیان و به جهت از بین بردن اهداف او بوده است.

پس بنابراین، بررسی و تحلیل صحیح از واکنش حضرت امیر(ع) در مقابل غصب خلافت را نمی‌توان از این قبیل وقایع به دست آورد.اگر سکوت کردن در مقابل غصب خلافت بود، چرا در مقابل حمایتهای یارانش، چنین برخوردی را از خود نشان ندادند و بلکه بالاتر از آن، اگر امام‌ علی(ع) قصد سکوت و عدم برخورد در قبال غصب خلافت را داشتند، اقدامات خودِ آن حضرت(ع)- همانطور که بیان شد – جهت برگرداندن حق غصب شده‌اش ـ که با طرح حق خلافت نیز همراه بود ـ چه معنایی می‌دهد؟

«علی(ع) بیعت ابوسفیان را نپذیرفت… از جانب دیگر، به شدت از بیعت با حاکمیت جدید (ابوبکر) هم پرهیز کرد و به این وسیله مخالفت خود را نشان داد. » (۴۴)

«امام علی (ع)به نیکی دریافته بود که سکوت مطلق ممکن است با توجه به حجم گسترده تبلیغات دستگاه کودتا در افکار عمومی به عنوان تأیید حادثه سقیفه قلمداد شود و برای مردم آن روزگار و همیشه تاریخ، دلیلی بر حقانیت حاکمان کودتا شمرده شود. پس می‌بایست سکوت را شکست. » (۴۵)
در این مسأله، یاران نزدیک حضرت -همانطور که بیان شد – او را همراهی کردند. سخنان آنان به گونه‌ای صریح و گویا بود که ابوبکر سه روز از خانه بیرون نیامد، تا سرانجام در روز سوم شماری بسیار از هواخواهانش ـ با شمشیر کشیده ـ او را از خانه بیرون آوردند و به منبر نشاندند و دیگران را با شمشیر تهدید کردند که دیگر حق ندارند مانند آن سخنان را به زبان آورند. پس از آن بود که احدی جرأت نکرد سخن بگوید.» (۴۶)

شواهد تاریخی بیان کننده آن است که امام علی (ع) جهت برگرداندن حق غصب شده خود، از انجام هر اقدامی که برای ایشان امکان داشت و شرایط زمان اجازه آن را می‌داد، کوتاهی نکردند.

بنابراین، این که امام علی (ع) از حق و حقانیت خویش چیزی نگفته باشد نظری مخالف واقعیت تاریخی است. توجه و دقت در مطالب بیان شده، به روشنی ثابت می‌کند که حضرت (ع) هرگز از حق و حقانیت خود نمی‌گذرند و هیچ‌گاه از آن صرف نظر نمی‌کنند و تحت هیچ شرایطی آن را به خلیفه واگذار نمی‌نمایند؛ چه رسد به اینکه در این مورد، سکوت کنند!

حضرت علی (ع) به جهت انجام وظایفی که در تصدی مقام امامت و در مسیر حفظ و نگهداری دین اسلام، از طرف خداوند متعال بر عهده داشتند، نوع و شیوه خاصی از مقابله با غصب خلافت و غاصبان آن را ـ به ویژه پس از حمله به خانه فاطمه‌ زهرا (علیها السلام) در پیش گرفتند که اصطلاحاً به آن «سکوت» گفته می‌شود.

خاموش بودن حضرت (ع) نه به معنای واگذاری حق خود به خلیفه و صرف نظر از آن، بلکه تنها و تنها به معنای رویگردان از« قیام با شمشیر» و ترک جنگ و مبارزه مسلحانه با غاصبان خلافت ـ آن هم (حدوداً) بعد از بیست روز صبر و مقاومت سرسختانه در مقابل این افراد و تلاش فراوان برای براندازی حکومت نامشروع ابوبکر ـ می‌باشد.

«به هر حال، امام علی(ع) برای بازگردانیدن خلافت به جایگاه راستینش بسیار کوشید، اما کوتاهی مسلمانان سبب شد که حضرت نتواند به موفقیت دست یابد. اگر حضرت به مخالفت خود ادامه می‌داد، نه تنها کنار زدنِ ابوبکر امکان نداشت، بلکه جان خود را به خطر می انداختند.» (۴۷)

نتیجه گیری

با رحلت پیامبر (ص) اصحاب و انصار در مکانی به نام سقیفه بنی ساعده تجمع کرده و برای خود خلیفه ای انتخاب کردند. این خبر به خلیفه دوم رسید و او هم فوراً خلیفه اول را در جریان قرار داد و شتابان خودشان را برای مقابله با تصمیم انصار به سقیفه رساندند. در چنین مکان و زمان و جوی آنان تصمیم گرفتند که ابوبکر بر مسند خلافت تکیه کند. حضرت علی (ع) و یاران خاصش هنگامی که از این جریان آگاهی پیدا کردند به مخالفت پرداختند. اما سرانجام با زور مجبور به بیعت شدند.

امام علی (ع) نیز بعد از وفات حضرت زهرا با ابوبکر به خاطر حفظ اسلام بیعت کرد. در این که حضرت علی (ع) با ابوبکر بیعت کرد هیچ شکی وجود ندارد.اما برخی بیعت (سکوت) وی را تأیید حکومت وقت می دانند. این اتهام در مرحله اول پذیرفته نیست زیرا حضرت علی (ع) همانطور که بیان شد در صدد به دست گرفتن حکومت برای خود بود. اما در مرحله دوم که حضرت گزینه سکوت نسبی به معنای عدم اقدام فیزیکی برای تصاحب حکومت و نه سکوت به معنای ترک انتقاد را انتخاب نمود.

نویسنده:مریم مشتاقی

پی نوشت ها :
۱٫ کارشناسی ارشد رشته تاریخ اسلام (مؤسسه آموزش عالی مجتهده امین)
۲ .. ذیل معنای لغوی شیعه: لسان العرب، کلمه شیع. سوره صافات، آیه ی، ۸۳٫ و مجلسى، بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۱۴۳٫
۳ . ابولقاسم، شاکر،تاریخ تشیع در ایران، ص ۱۵٫
۴ . ابو حاتم رازی، حاضرالعالم الاسلامی، ج ۱، ص ۱۸۸٫
۵ . محمد، محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج ۶، ص ۱۰۹٫
۶٫ علامه طباطبایی ، شیعه در اسلام، صص ۱۷٫ ۲۰٫
۷٫ ابوالقاسم ، شاکر، همان، ص ۴۶٫
۸٫ سوره عنکبوت، آیات ۱٫ ۴٫
۹ . ابوالقاسم، شاکر، همان، ص ۴۷٫
۱۰٫ ابن هشام، السیره النبویه، القسم الثانی، دار احیاء التراث العربى. بیروت، ص۴۳۳٫
۱۱٫ درباره اسامی مجتمعین در خانه حضرت زهرا رجوع شود به، معالم المدرستین، ج ۲، ص ۱۶۳٫ ۱۶۶٫
۱۲٫ رسول جعفریان، تاریخ خلفا، دلیل ما، قم، ۱۳۸۲٫ ص ۲۶٫
۱۳ . محمود حیدری آقایی وجمعی از نویسندگان، تاریخ تشییع،قم، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۷۸٫
۱۴ . ابو محمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبه الدینوری، الامامه والسیاسه، مؤسسه حَلَبى . بیروت،ص ۳۲٫
۱۵٫ ابولقاسم، شاکر، همان، ص ۴۸٫
۱۶ . همان، ص ۴۹٫
۱۷ . ابن ابى الحدید معتزلى، شرح نهج البلاغه، دار احیاء التراث العربى بیروت،ج ۶، ص ۱۳٫
۱۸ . احمد بن ابى یعقوب معروف به یعقوبى، تاریخ یعقوبى، دار صادر، بیروت، ج ۲، ص ۱۷۱٫
۱۹٫ محمد بن سعد،طبقات الکبری، بیروت، دار الاحیاءالتراث العربی، ج ۲، ص ۲۷۰٫
۲۰ . تاریخ یعقوبی , ج۲, ص۱۱۴٫
۲۱ . الحافظ ابى عبداللّه محمد بن یزید قزوینى، سُنن ابن ماجه،، نشر دار احیاء التراث بیروت، ۱۳۹۵ ه. ق،ج۲, ص ۱۲۷٫
۲۲٫ ابن اثیر، اسدالغابه،، مکتبه الاسلامیه، تهران،ج۱, ص ۵۳٫
۲۳٫ همان، ص ۶۵۶٫
۲۴٫ ابن صباغ المالکی، الفصول المهمه، تهران، منشورات الاعلمی، ص ۱۸۰٫
. ۲۵ ابو نعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، بیروت دار الکتاب العربی، ج۱, ص ۲۵۲٫
۲۶٫ همان، ص ۲۵۲٫
۲۷٫ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص ۵٫
۲۸٫ السید علی خان مدنی، الدرجات ارفیعه، مکتبه بصیرتی، قم، ص ۳۲۵٫
۲۹٫ امام علی (ع)، نهج البلاغه، دار الهجره، قم، خطبه ۶۷٫
۳۰٫ علی، رفیعی، جلوه هاى رفتارى امام على(ع)، ص ۳۴٫
۳۱٫ علَّامه مجلسى، بحارالانوار، مؤسسه وفا. بیروت، ۱۴۰۴ ه. ق ، ج ۲۹، ص ۵۲۲٫
۳۲ . ابو محمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبه الدینوری، الامامه والسیاسه، صص ۲۹٫ ۳۰٫
۳۳ . علی، رفیعی، همان، ص ۳۷٫
۳۴٫ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۴۸٫
۳۵ . امام علی (ع)، نهج البلاغه، خطبه ۲۶٫
۳۶ . همان، خطبه، ۵٫
۳۷ . سوره آل عمران، آیه ۱۴۴٫
۳۸ . امام علی (ع)، نهج البلاغه، نامه ۶۲٫
۳۹٫ علی رفیعی، همان، ص ۴۰٫
۴۰ . دکتر اصغر منتظرالقائم، تاریخ اسلام تا سال چهلم هجری، ۱۳۸۴، ص ۲۷۰٫
۴۱ . امام علی (ع)، نهج البلاغه، خطبه ۳٫
۴۲ . علی اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی ابن ابیطالب،امیر کبیر، ۱۳۷۵، ص ۸۹٫
۴۳٫ جلال، درخشه، مواضع سیاسی حضرت علیع در قبال مخالفین، ص ۴۲٫
۴۴ . همان ص ۴۳٫
۴۵ . حشمت الله قنبری همدانی، اسرار و آثار سقیفه بنی‌ساعده، ص ۸۵٫
۴۶ . سید حسن، فاطمی، مقاله «سقیفه» مندرج در دانشنامه امام علی‌(ع) ج ۸، ص ۴۵۸٫
۴۷ . همان، ۴۴۹٫
منابع و مأخذ
* قرآن
۱٫ شاکر، ابولقاسم، تاریخ تشیع در ایران، قم، صدرا، ۱۳۷۵٫
۲٫ رازی، ابو حاتم، حاضرالعالم الاسلامی.
۳٫ محمدی ری شهری، محمد، نرم افزار میزان الحکمه.
۴٫ طباطبایی، محمد حسین، شیعه در اسلام.بی تا، بی جا
۵٫ ابن هشام، السیره النبویه، دار احیاء التراث العربى- بیروت.
۶٫ جعفریان، رسول، تاریخ خلفا، دلیل ما، قم، ۱۳۸۲٫
۷٫ حیدری آقایی، محمود وجمعی از نویسندگان، تاریخ تشییع، قم، ۱۳۸۸،
۸٫ ابن قتیبه الدینوری، ابو محمد عبدالله بن مسلم، الامامه والسیاسه، مؤسسه حَلَبى – بیروت.
۹٫ ابن ابى الحدید معتزلى، شرح نهج البلاغه، دار احیاء التراث العربى بیروت.
۱٫ ۱۰٫یعقوبى، احمد، تاریخ یعقوبى، دار صادر، بیروت، بی تا، بی جا.
۱۰٫ ا بن سعد، محمد، طبقات الکبری، بیروت، دار الاحیاءالتراث العربی.
۱۱٫ قزوینی، الحافظ ابى عبداللّه، سُنن ابن ماجه، نشر دار احیاء التراث بیروت، ۱۳۹۵ ه. ق.
۱۲٫ ابن اثیر، اسدالغابه، مکتبه الاسلامیه، تهران.
۱۳٫ ابن صباغ المالکی، الفصول المهمه، تهران، منشورات الاعلمی. بی تا
۲٫ . ۱۵ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، بیروت دارالکتاب العربی. بی تا
۳٫ ۱۶٫ خان مدنی، السید علی، الدرجات ارفیعه، مکتبه بصیرتی، قم. بی تا
۴٫ ۱۷٫ امام علی (ع)، نهج البلاغه، دار الهجره، قم. بی تا
۵٫ ۱۸٫ رفیعی، علی، جلوه هاى رفتارى امام على(ع). بی تا
۶٫ ۱۹٫ مجلسى، بحارالانوار، مؤسسه وفا- بیروت، ۱۴۰۴ ه. ق .
۷٫ ۲۰٫ منتظرالقائم،اصغر، تاریخ اسلام تا سال چهلم هجری، ۱۳۸۴٫
۸٫ ۲۱٫ قائدان، علی اصغر، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی ابن ابیطالب. بی جا، بی تا
۹٫ ۲۲٫ درخشه،جلال، مواضع سیاسی حضرت علی‌(ع) در قبال مخالفین. بی جا، بی تا
۱۰٫ ۲۳٫ قنبری همدانی، حشمت الله، اسرار و آثار سقیفه بنی‌ساعده.بی جا، بی تا
۱۱٫ ۲۴٫ فاطمی، سید حسن، مقاله «سقیفه» مندرج در دانشنامه امام علی‌(ع). بی جا، بی تا

ادواردو آنیلى    

شهید دکتر(مهدی) ادواردو آنیلی فرزند میلیاردر ایتالیایی، صاحب کارخانجات اتومبیل‌سازی فیات، فراری، لانچا، آلفارومئو، ‌کارخانجات هلی‌کوپترسازی، ‌بانک‌ها، ‌بیمه‌ها، مطبوعات و رسانه‌ها و شرکت‌های بزرگ پیمانکاری و نیز مالک باشگاه فوتبال «یوونتوس» در ۶ ژوئن ۱۹۵۴ در نیویورک به دنیا آمد.
او تحصیلات مقدماتی را در ایتالیا و سپس در کالج آتلانتیک انگلستان گذراند. پس از آن در رشته ادیان و فلسفه شرق از دانشگاه پرینستون آمریکا با درجه دکترا فارغ التحصیل شد. ادواردو شرح مسلمان شدنش را چنین می گوید:در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم می زدم و کتابها را نگاه می کردم چشمم افتاد به قرآن . کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است.

آنرابرداشتم وشروع کردم به ورق زدن و آیاتش ر ا به انگلیسی خواندم ، احساس کردم که این کلمات ،کلمات نورانی است ونمی تواند گفته بشر باشد. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم, آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می فهمم و قبول دارم.
اولین آشنایی وی با تشیع و انقلاب اسلامی ایران از طریق یکی از مصاحبه های دکتر محمد حسن قدیری ابیانه (رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا بین سالهای ۵۸ تا ۶۱) از طریق تلویزیون ایتالیابوده است و پس از آن برای دیدار با وی به سفارت مراجعه می کند و پیوند دوستی بین آنها ایجاد می شود.
دکتر قدیری در مورد اولین ملاقاتش با ادواردو می گوید:بعد از یک میزگرد مطبوعاتی که برگزار کردیم -به عنوان رایزن مطبوعاتی سفارت ایران-، یک روز یک‌شنبه در حالی که من در اقامت‌گاه سفارت بودم، دربان سفارت گفت که یک جوان ایتالیایی آمده و می‌خواهد شما را ببیند. من هم گفتم اگر می‌شود به او بگویید فردا برای ملاقات بیایند. ولی بعد از لحظاتی دربان سفارت دوباره زنگ زد که این جوان می‌گوید خدا هر در بسته‌ای را می‌گشاید.
من هم گفتم در را باز کنند و خودم هم رفتم به استقبال‌اش. جوان قد بلند لاغری بود که با یک موتور گازی کهنه آمده بود و خودش را ادواردو آنیلی معرفی کرد. من بدون این‌که انتظار جواب مثبتی از او داشته باشم، از او پرسیدم که شما با خانوادهِ آنیلی معروف نسبتی دارید و او گفت که من پسرش هستم.
ادوادو چند بار به ایران سفر کرده و زیارت حرم امام رضا(ع) مشرف گریده بود. در یکی از این سفرها در هفتم فروردین ۱۳۶۰در نماز جمعه به امامت جمعه آیت الله خامنه ای شرکت می کندکه این تصویرمربوط به این نمازجمعه است.درهمین سفر ادواردو با حضرت امام دیدار کرده و حضرت امام پیشانی ادواردو را می بوسد.

گمشده ام را در اسلام يافتم!

يك فرانسوى مسلمان شده گفت: پس از سير در فرقه هاي مختلف و مانوس بودن با عرفان هاي گوناگون، گمشده ام را در اسلام يافتم.

دكتر يحيي بونو در گفت وگو با ايسنا، در تشريح روند مسلمان شدنش اظهار داشت:

من فرانسوى هستم ولي چون پدرم نظامي بود و به عنوان ماموريت در آلمان به سر مي برده است، در آلمان متولد شده ام و در ده سالگي به فرانسه آمدم.

وى گفت: از نوجواني همواره در يك جست وجوى معنوى بودم؛ ابتدا به مسيحيت روى آورده بودم ولي چيزي را كه مرا راضي كند، نيافتم؛ وجود يك سري تناقضات ميان روحيه ي انجيل و رفتار مردم مسيحي كليساهاي مسيحي خصوصا كليساي كاتوليك، مرا از اين دين دور مي كرد.

بونو ادامه داد: به دليل نيافتن مطلوب خود در مسيحيت از آن كاملا روى برگردان شده و به حركت هيپي گروىدم.

طرفداران اين حركت افرادي بودند كه با پشت كردن به تمدن غرب مدرن، دنبال يك گمشده مي گشتند.

وى با بيان اين كه هيپي ها به طرف شرق دور مثل هند و تبت گرايش داشتند، گفت: گاهي نيز گرايشاتي به ايده ي سرخ پوستان در آمريكاي لاتين رغبت پيدا مي كردم و به طور كلي از اديان توحيدى، اسلام، يهوديت و مسيحيت گريزان شده بودم.

بونو گفت: در سن 20 سالگي با كتاب هاي يك فيلسوف فرانسوى به نام «رنه گنون» كه از جمله اولين فرانسوى هاي مسلمان بود، آشنا شدم.

ايشان حدود 20 جلد كتاب در مباحث متافيزيك، توحيد، نقد تمدن مدرن و نقد معنوىات دروغين نگاشته بود كه موجب جلب توجه مي شدند.

بونو ادامه داد: كتاب هاي گنون كه مبتني بر بيان سير عرفاني عقلاني بود چنان در من اثر گذاشت كه ناگزير از پذيرش اسلام شده و از آن استقبال كردم.

وى كه در سن 22 سالگي اسلام را پذيرفته است، يادآور شد: در همين سال ها با آثار هانري كربن فيلسوف بزرگ فرانسوى و نيز شخصيت وكتاب «احمد حمپاته با» استاد طريقه ي تيجانيه كه از شيعيان پنهان است، خوى گرفته و مانوس شدم و با تاثيري كه اين شخص و كتاب هايش در من گذاشت، مذهب شيعه را برگزيدم.

وى خاطرنشان كرد: با وجود علاقه اي كه در من نسبت به اسلام پيدا شده بود، در رشته ي زبان و ادبيات عرب و اسلام شناسي مشغول به تحصيل شدم.

اين مستبصر فرانسوى با بيان اين كه تا اين سال ها هرگز نام امام خميني (ره) را نشناخته بودم، افزود:

ما تحت تاثير تبليغات غرب گمان مي كرديم حركت ايشان صرفا سياسي و مخالف با گرايش فلسفي و عرفاني بوده و بر اساس خواسته هاي قدرت طلبانه صورت مي گيرد.

وى اضافه كرد: در سالي كه مي خواستم رساله ي دكتراي خود را شروع كنم، يكي از دوستان لبناني من كه صاحب كتاب فروشي بود، دو كتاب از تاليفات امام خميني(ره) را به من معرفي كرد. اين دو كتاب «شرح دعاي سحر» و «مصباح الهدايه الي الخلافه و الولايه» بودند.

بونو اذعان داشت: وقتي عنوان كتاب حضرت امام (ره) را مشاهده كردم، گمان كردم كه شايد اين كتاب سياسي است ولي وقتي آن را كمي مطالعه كردم، ديدم سرشار از عرفان جوشان الهي است. وى تصريح كرد:

چنان شيفته امام (ره) شدم كه براي زدودن حجاب از چهره ي ايشان تصميم گرفتم تز دكتراي خود را در زمينه ي آثار فلسفي و عرفاني حضرت امام(ره) ارائه كنم تا اين كه شايد بتوانم حقي كه ايشان بر گردنم داشت، جبران كنم.

بونو با اشاره به اين كه در آن زمان در فرانسه كسي نبود كه استاد راهنماي من باشد، خاطرنشان كرد:

يكي از استادان اعلام آمادگي كرد كه در مسايل فني مرا كمك كند ولي همچنان استاد راهنما در مسايل محتوايي نداشتم.

وى گفت: به همين دليل به ايران سفر كردم و براي اولين بار به ديدار استاد جوادي آملي رفتم.

ايشان استاد سيدجلال الدين آشتياني را به عنوان استاد راهنما به من معرفي كردند. بنده كه قبلا نام اين استاد را در آثار هانري كربن مشاهده كرده بودم، با شيفتگي به سراغ او رفتم، وقتي به خدمت او رسيدم، به من گفت “شما سه ماه در كلاس ها شركت كنيد و اگر موفق بوديد مي توانيد ادامه ي تحصيل بدهيد”.

بونو اظهار داشت: با علاقه اي كه به مباحث عرفاني و فلسفي داشتم، هفت سال در محضر درس استاد آشتياني شاگردي كردم و توانستم رساله ي دكتري خود را به پايان برسانم. وى با بيان تحقيقات علمي خود در اين زمينه گفت: هم اكنون مشغول تاليف، ترجمه و تفسير قرآن كريم به زبان فرانسوى هستم كه جلد اول آن در 600 صفحه به چاپ رسيد و به عنوان كتاب اول قرآني سال نيز انتخاب شده است.

اين مجموعه جمعا در 7 جلد در يك پروژه ي 20 ساله به اتمام خواهد رسيد.

ضمن اين كه مشغول ترجمه ي تعدادي از تاليفات امام خميني(ره) نيز هستم.

اين مستبصر كه در برنامه هاي برون مرزي صدا و سيما به عنوان مبلغ مذهبي مباحث ديني را ارائه مي كند گفت: در اين برنامه ها ترجمه ي ادعيه و مباحث تفسيري و… به زبان فرانسوى را ارائه مي دهم.

وى تصريح كرد: ما بايد بتوانيم حجابي كه بر چهره ي اسلام در رسانه هاي غربي كشيده شده است را بزداييم و سيماي ناب آن را عرضه كنيم.

بونو در بخش ديگري از گفت وگویش، به خبرنگار ايسنا گفت: بنده از آن وقتي كه در درس هاي استاد آشتياني حاضر شدم، در ايران اقامت كرده ام و هم اكنون محل سكونت اصلي من مشهد است زيرا نمي توانم از امام رضا (ع) جدا شوم.

بونو ادامه داد: البته هر سال چندين بار نيز براي ديدار با دوستان و فاميل و فعاليت هاي تبليغي و ادامه ي تحقيقات علمي به فرانسه سفر مي كنم و در سال تحصيلي جديد آتي در فرانسه خواهم بود.

وى همچنين به وجود مشكلات زندگي براي مسلمانان در فرانسه اشاره و عنوان كرد:

هم اكنون من چون مسلمان شده ام نمي توانم در دانشگاه فرانسه تدريس كنم و با وجود اين كه توانسته ام بهترين تز دكترا را دريافت كنم، از تدريس در دانشگاه محروم شده ام و حتي كرسي تدريس هانري كربن را به خانمي داده اند كه آن وقت هيچ تزي نداشته است.

بونو اضافه كرد: بعضي از مسوولان وزارت آموزش به استادان بنده گفته بودند كه اگر فلاني بخواهد تدريس كند به تدريس صرف و نحو عربي در يكي از دبيرستان ها مشغولش مي كنيم! وى با اشاره به اين كه پس از اسلام آوردن من، عده اي به دست خداوند مسلمان شدند، گفت: سعي كردم معارف اسلامي را به ديگران برسانم و آنان نيز استقبال كردند و هم اكنون نيز مانند من مسلمان هستند.

وى تصريح كرد: بنده در حقانيت اين مسيري كه نسبت به پذيرش اسلام داشته ام، ترديدي ندارم و آن را با جان و دل پذيرفته ام.

بونو با اشاره به وظيفه ي خطير مسلمانان در عصر حاضر يادآور شد: ما نبايد فرصت ها را بسوزانيم و بايد بتوانيم از شرايط وىژه اي كه در كشورهاي اسلامي مثل ايران و لبنان و عراق پيش آمده، استفاده لازم را كنيم.

وى، بزرگ ترين خطر اسلام را از جانب خود مسلمانان خواند و گفت: دشمنان بيروني اسلام تا زماني كه مي بينند مسلمانان به جان هم افتاده اند و براي قتل يكديگر اقدام مي كنند، خاطرشان آسوده خواهد بود و لازم نمي بينند مستقيما به مبارزه با اسلام برخيزند.

بونو، اختلاف دروني مسلمان و تبديل آنان به طوائف و فرقه هاي مختلف را موجب ضعف قدرت مسلمانان خواند و گفت: خاموش كردن اين آتش فتنه فقط در دست مسلمانان است و مسلمانان بايد با درك موقعيت مهم تاريخي در رفع مشكلات، اقدام جدي كنند.

وى تصريح كرد: جمع ميان معنوىت و عقلانيت كليد حل مشكلات مردم و رمز پيروزي تبليغ اسلام در سراسر جهان است و اولوىت كار بايد بر اين اساس تنظيم شود.

بونو يادآور شد: صرف بحث هاي سياسي و اقتصادي نمي تواند معرف حقيقي اسلام باشد اين زبان در خارج از مرزهاي ايران سودآور نخواهد بود.

از طرف ديگر بيان مسايل عرفاني محض نيز مي تواند مضر باشد زيرا قابليت برداشت هاي مختلف را دارد.

پس بايد عقلانيت را ضميمه ي آن كنيم و با تكيه بر جمع اين دو، چهره ي حقيقي اسلام را ارائه كنيم.

منبع:سايت صادقين

پاکستان و پیدایش تشیع درآن

مقدمه

یکی از ضروری ترین نکات لازم برای ایجاد انسجام میان شیعیان جهان و نیز ترویج مذهب اهل البیت شناخت وضعیت شیعه در جهان معاصر اسلامی است. باتوجه به اینکه آمار شیعیان در نقاط مختلف دنیا به دلایل متعددی دقیقا مشخص نیست،رسیدن به هدف مذکور تلاش وکوشش مضاعفی را از سوی مراکز علمی واجرایی شیعی می طلبد. از آن جا که نقطه ی ثقل جغرافیایی شیعیان ،مناطقی است که بر روابط قدرت در سطح جهان تأثیر گذار است ،- مثلاً کرانه های خلیج فارس که ۷۰% ذخایر نفت جهان را داراست –
مراکز وابسته به استکبار نیز در سوی مخالف به منظور جلوگیری از پیشرفت مذهب تشیع دست به تحقیقات فراوانی زده اند که از جمله ی آن ها کتاب ژئو پولیتیک شیعه از دکتر فرانسواتوال می باشد که در این کتاب مؤلف جوامع شیعی را به سه دسته تقسیم کرده است :ابتدا آن ها که تأثیر جهانی ندارند ،هم چون شیعیان اسماعیلی ، سپس آن ها که تأثیرات محدود دارند ،هم چون شیعیان عراق و پاکستان و در نهایت آن ها که تأثیرات جهانی وسیعی دارند ،هم چون شیعیان ایران ،خلیج فارس و لبنان .
نکته ی جالب توجه این است که نویسنده در صفحه ی ۱۴۳ کتاب خود می گوید:«انفجار تشیع تنها به مواضع ژئوپولیتیکش در خاور میانه باز نمی گردد ،بلکه در محتوا و پیام سیاسی آن نهفته است.»دراین تحقیق سعی شده است به صورت مختصر ومفید کشور پاکستان،موقعیت جغرافیایی آن،چگونگی پیدایش، کشمکش های سیاسی،پیدایش شیعه وفعالیت های سیاسی شیعیان درپاکستان و بررسی شود.

پاکستان، موقعیت جغرافیایی و پیدایش(۱)

پاکستان یکی از جدید ترین و از بعضی جهات عجیب ترین کشورهای دنیاست.این کشور نخستین بار در سال ۱۹۴۷ از قسمت هایی از شبه قاره ی هند تشکیل یافت. پاکستان به دو پاره تقسیم شده است که بیش از ۱۶۰۰ کیلومتر از یکدیگر فاصله دارند.پاره ی غربی در دو طرف رودخانه ی سند قرار گرفته است و کم وبیش به مستطیل می ماند که پهلوهای درازتر آن با شیب های ناهنجار و نامتناسب از جنوب غرب به شمال شرق کشیده شده است. مساحت این سرزمین بیشر از ۸۰۶۰۰۰کیلومتر است.
پاره ی شرقی تکه سرزمینی کوچک و فشرده است که از ایالت قدیمی بنگال و قطعه ی کوچکی از آسام که به آن ضمیمه شده است تشکیل یافته است.این پاره از پاکستان قدیمی بسیار کوچک تر است و فقط ۱۴۱۷۰۰کیلومتر مربع وسعت دارد.ولی جمعیت آن بیشتر است.پاکستان شرقی ۵۱ میلیون و پاکستان غربی ۴۳ میلیون جمعیت دارد.نه تنها در اندازه و موقعیت جغرافیایی با هم فرق دارند بلکه مردم،زبان،شیوه ی زندگی،لباس و فرهنگ آنان متفاوت است.آب وهوای یک قسمت با قسمت دیگر کاملاً تفاوت دارد و هم چنین دهات،حیوانات،درختان وگل های آن.
نام پاکستان یعنی “سرزمین پاک ” و از دو کلمه ی فارسی مشتق شده است. این نام را نخستین بار در سال ۱۹۳۱ در کنفرانس میزگرد لندن که برای تعیین سرنوشت شبه قاره ی هند تشکیل شده بود،پیشنهاد کردند.در سال ۱۹۴۷ کشوری به نام پاکستان به وجود آمد تا به عقیده ای که میلیون ها نفر از مردم هند قدیم سخت بدان پایبند بودند جامه ی عمل بپوشاند. این عقیده این بود که میهنی باشد تا مردم مسلمان شبه قاره در آن زندگی کنند و با ایمنی خاطر از کیش،فرهنگ و شیوه ی زندگی خودشان نگهداری کنند. ایمان داشتند که اگر این میهن نباشد ،هرچه را که گرامی می دارند در خطر خواهد بود.بنابراین کشور جدید پاکستان از قسمتی از شبه قاره که مسلمانان در آن ها اکثریت داشتند به وجود آمد.

تسلط انگلستان بر هند(۲)

در قرن نوزدهم میلادی انگلستان نفوذ استعماری خود را به سراسر هندوستان گسترش داده و کمپانی هند شرقی که اجراکننده ی سیاست انگلیس بود و در ابتدا بعنوان یک کمپانی تجارتی ساده ، در کلکته آغاز به کار کرد ،تا سال ۱۸۵۷تقریباً همه ی هندوستان را اداره می کرد و کلیه ی مقاومت های محلی شاهزادگان،مهاراجه ها ،نوابها و مردم را در هم کوبیده بود.این کمپانی دارای ارتشی سامان یافته و بسیار قوی بود که عمدتاً از مردم محل تشکیل می شد.
تسلط انگلیس بر هند برای مسلمانان از دست دادن همه چیز بود زیرا آنان با اینکه ۵/۱جمعیت هندوستان را تشکیل می دادند، برای مدت چند قرن حکومت هند را در دست داشته و از نفوذ فرهنگی فوق العاده ای برخوردار بودند.
در صورتی که برای هندوها تسلط انگلیس ،چیزی جز تغییر ارباب نبود و طبیعی است که نابودی ارباب چند قرنه که دل خوشی هم از او نداشتند با استقبال روبرو شد.در این میان هندوانی که در اجتماع، محلی از اعراب نداشته و در دو اثر دولتی بی نفوذ بودند، با آمدن انگلیسی ها راه را برای ارتقاء خود باز می دیدند.
دولت انگلیس پس از به دست آوردن قدرت سیاسی به فکر مبارزه ی فرهنگی افتاد و در اولین گام پیشنهاد تغییر زبان فارسی را که تا آن موقع زبان رسمی بود و مکاتبات اداری به آن زبان انجام می شد را داد.در سال ۱۸۳۵در هند اعلام شد که از این پس در دبیرستان ها انگلیسی تدریس شده و زبان فارسی به عنوان زبان رسمی جای خود را به انگلیسی خواهد داد و به دنبال این اعلام ،استعمال زبان فارسی در دواثر دولتی ،تجارت خانه ها و دادگاه ها ممنوع شده و کلیه ی کتب قانئن از عربی به فارسی و فارسی به انگلیسی ترجمه شد.

تأسیس مسلم لیگ(۳)

در سال ۱۹۰۶مسلمانان نیز برای خود حزب “مسلم-لیگ عموم هند را تأسیس کردند.هدف مسلم لیگ چنان چه در اولین جلسه ای که در داکا تشکیل شد ،اعلام گردید،عبارت بود از:

۱-بهبود روابط مسلمانان با انگلیسی ها

۲-بررسی روابط مسلمانان با جامعه ی هندو

۳-دفاع از حقوق مسلمانان

هدف کلی این بود که مسلمانان در برخورد و رویارویی با دو حریف قوی انگلستان به عنوان نیروی استعماری و هندوها به عنوان دشمن دیرینه –از خود دفاع کنند.علامه اقبال و محمد علی جناح ،از اعضای مسلم لیگ بودند.

راه حل های پیشنهادی برای سازش مسلمانان و هندوها از طرف مسلمانان(۴):

۱- نظریه ی علامه اقبال که در سال ۱۹۳۰در نشست سالانه ی مسلم لیگ مطرح شد:ایالت های شمال غربی هند(پاکستان کنونی ۹در یک فدراسیونی با هم متحد شده و هویت جداگانه ای از سایر ایالت های هندوستان داشته باشند.

۲- پیشنهاد جوهدری رحمت علی:

وی در جزوه ای تحت عنوان«الآن یا هرگز»در سال ۱۹۳۳برای اولین بار کلمه ی پاکستان را به کار برد و پیشنهاد کرد که یک فدراسیون اسلامی از تمام ایالت پنجاب(پ)،افغانستان(ا)،کشمیر(ک)،ایالت سند(س)و بلوچستان(تان)تشکیل شود.

۳- برنامه ی اصلاحی علیگره که پیشنهاد شده بود سه کشور مستقل باید در شبه قاره تأسیس شود:یکی شمال غربی (پاکستان فعلی )،دیگری در بنگال (بنگلادش )و بقیه ی هند هم یک کشور را تشکیل دهد که دو کشور اول ،اسلامی و سومی هندو. این پیشنهاد پس از ۲۴ سال با ظهور بنگلادش به مرحله ی اجرا در آمد.

۴- برنامه ی پیشنهادی مسلم لیگ در سال ۱۹۳۹ که هند را به فدراسیون کشورهای مسلمان و غیر مسلمان تقسیم می کرد.

۵- پیشنهاد دکتر سید احمد لطیف از حیدر آباد : بر طبق این پیشنهاد ،هند فدراسیونی می شد مرکب از مناطق نفوذ فرهنگی که چهار قسمت آن از آن مسلمانان و یازده منطقه ی دیگر به هندوها اختصاص داده می شد.در این پیشنهاد تجزیه مطرح شده است.

۶- پیشنهاد نواب سر محمد شاه نواز(رئیس مسلم لیگ در پنجاب ): طبق نظریه ی او هند به پنج کشور مستقل تقسیم می شد.

اولین اقدام در راه تأسیس پاکستان(۵)

مسلم لیگ در بیست و هفتمین نشست خود که از ۲۲تا ۲۴ مارس ۱۹۴۰ در شهر لاهور منقعد شد،قطعنامه ای تصویب کرد و در آن خواستار شد که ایالت هایی که اکثریت ساکنان آن ها مسلمانانند باید از هند جدا شده و یک کشور مستقل اسلامی را تشکیل دهد.بر طبق این پیشنهاد مسلمانان سایر ایالات هند که در اقلیت بودند،اجازه داشتند که به این کشور مهاجرت کنند.

غیر مسلمانانی که در این کشور هستند،میتوانند هم چنان در آن باقی مانده وبا آنان معامله ای مساوی با یک شهروند مسلمان خواهد شد.این قطعنامه که به قطعنامه ی لاهور معروف شد، تقریباً به شکل قانون تصویب شده ای درآمد.تا مدت ۲۰ سال که پاکستان تشکیل شد مذاکرات زیادی بین جناح و گاندی به وقوع پیوست تا شاید بتوانند با هم کنار آمده و از تجزیه جلوگیری کنند.ولی سرانجام مذاکرات شکست خورده و رهبران کنگره هم مجبور به پذیرش قطعنامه ی لاهور شدند و در چهاردهم اوت ۱۹۴۷با تجزیه ی شبه قاره ی هند دو کشور مستقل هند و پاکستان به وجود آمدند.

مسئله ی کشمیر(۶)

مسئله ی کشمیر از مهم ترین مشکلات میان هند وپاکستان بود.کشمیر با مساحت ۸۴۴۷۱ مایل مربع بزرگترین ایالت هند متحد بود.واقع شدن کشمیر میان تبت و چین و افغانستان و با یک باریکه ای با شوروی سابق و هم چنین واقع شدن مرتفع ترین قله های سلسله جبال قراقوروم،اهمیت استراتژیک فوق العاده ای به این ایالت می دهد.طبق آمار سال ۱۹۴۱ جمعیت کشمیر ۴ میلیون بود که از این عده %۷۷مسلمان بودند.هم چنین کشمیر سرچشمه ی رودخانه های اینرس، جناب و جهلم است که شاهرگ حیاتی اقتصاد وابسته به کشاورزی پاکستان را تشکیل می دهند.

از نقطه نظر فرهنگی نیز کشمیر یکی از بزرگترین مراکز فرهنگی مسلمانان به حساب می آمد. خلاصه برای مسلم لیگ گذشت از کشمیر به هیچ وجه ممکن نبود.بنابر قطعنامه ی لاهور تصویب شده بود که ایالت هائی که اکثریت آنان مسلمان هستند جزء کشوراسلامی پیشنهاد خواهد شد و کنگره و دولت انگلیس هم این قطعنامه را اگرچه به صورت دو فاکتور به رسمیت شناخته وبا تجزیه ی هند موافقت کرده بودند، ولی دولت هندوستان به بهانه ی اینکه مهاراجه ی هندوی کشمیر این ایالت را که در سال ۱۸۴۶از انگلستان ۵/۷میلیون روپیه خریداری کرده ،در سال ۱۹۴۷آن را به هند واگذار نموده است،کنترل این ایالت را به دست گرفت.
نخست وزیر وقت انگلستان در ۲۰ فوریه ۱۹۴۷ در مجلس عوام اعلام کرد که ما در ژوئن ۱۹۴۸ هندوستان را ترک خواهیم کرد. بلافاصله پس از اعلام استقلال ،مهاجرت آغاز شد.مهاجرینی هم که توانسته بودند خود را به پاکستان برسانند حدود ۹ میلیون نفر بودند.ده ها هزار هم با کمال خونسردی در راه قتل عام شدند.
دولت جدید پاکستان با مشکلاتی از قبیل اسکان مهاجرین،مسئله ی کشمیر،تقسیم دارائی ها و ذخیره ها بین دو کشور و تقسیم آب رودخانه های مشترک روبرو بود.
مسلمانان نمی توانستند از کشمیر دست بردارند ولذا مبارزه ی مسلحانه ی مردمی برای گرفتن کشمیر شروع شد.ارتش هند برای سرکوبی مبارزین و ارتش پاکستان به دفاع از آنان وارد معرکه شدند و در نتیجه در سال ۱۹۴۸ جنگ سختی بین آنان در گرفت.
ارتش پاکستان قسمتی از کشمیر را گرفت،ولی سرانجام لیاقت علیخان نخست وزیر پاکستان و نهرو توافق نمودندتا مسئله ی کشمیر را با مذاکره حل کنند.در این هنگام مرگ محمد علی جناح ،مؤسس این کشور ضربه ی بزرگی را به پاکستانی ها وارد کرد.وی در ۱۱سپتامبر ۱۹۴۸از دنیا رفت ولیاقت علی خان مرد شماره ی ۲ مسلم لیگ حکومت را در دست گرفت.

ترور لیاقت علی خان(۷)

پاکستان تحت رهبری لیاقت علی خان تا اواسط سال ۱۹۵۱ قراردادهای دوستانه ای با سوریه،اندونزی و ایران امضاء کرده و بنا بود با مصر ،یمن و عربستان سعودی نیز چنین قراردادهایی امضاءنماید.اودر ژوئیه ی ۱۹۵۰ طی یک سخنرانی اعلام کرد که اگر از طرف کشورهای اسلامی پیشنهاد وحرکتی برای اتحاد و دفاع از آزادی باشد،پاکستان از این پیشنهاد با آغوش باز استقبال کرده و به سایر مسلمانان می پیوندد.
او اعلام داشت مسلمانان نیز می توانندمانند غرب و شرق برای خود بلوکی تشکیل دهند و به جهانیان اعلام کنند که دارای ایدئولوژی مشخص و راه زندگی مخصوص به خود هستند.گرچه امروز این سخنان تازگی ندارد ولی در سال های ۱۹۴۹،۵۰،۵۱ که جهان اسلام در خواب عمیقی فرو رفته بود و همه وابسته به شرق یا غرب بودند این سخنان می توانست تحرک زا باشد و پیامی انقلابی را به همراه بیاورد.از این رو دست های مرموز و کثیف خیانت برون آمد و در شانزدهم اکتبر ۱۹۵۱ هنگام سخنرانی لیاقت علی خان در یک جلسه ی عمومی که در رابطه با هماهنگی جهان اسلام قصد سخنرانی داشت،هدف گلوله قرار گرفت.

شروع تراژدی پاکستان(۸)

از اینجا تراژدی پاکستان آغاز شد.مسلم لیگ نقش خود را از دست داد و خیانت به آرمان میلیون ها تن مردم مسلمان شروع شد.غلام محمد،اسکندر میرزا ،ایوب خان، یحیی خان و ذوالفقار علی بوتو به ترتیب پس از لیاقت علی خان رهبری پاکستان را در اختیار گرفتند.غلام محمد: قبل از تقسیم هند در ایالت بهار مدیر کل یک کمپانی بود و از آن روزها به “مزدوری انگلیسی ها” شهرت داشت.(۹)

اسکندر میرزا:

وی هم سابقه ی درخشانی در خدمت به اربابان انگلیسی داشت.وی که نظامی بود در دوران تسلط انگلیس بر هند از طرف آن ها برای اداره ی امور منطقه ای در ایالت شمال غربی –سرحد-به نام وزیرستان منصوب شد.(۱۰)

ایوب خان:

وی که یک نظامی فاسد و دیکتاتور بود از تاریخ ۱۹۵۸ تا ۲۵ مارس ۱۹۶۹ بر پاکستان حکومت کرد. وی در سال ۱۹۶۴ انتخابات قلابی برگزار کرد و رقیب خود ،فاطمه جناح –خواهر محمد علی-را که از محبوبیت کم نظیری برخوردار بود ،شکست داد.(۱۱)

یحیی خان:

رئیس ستاد ارتش در زمان ایوب خان بود و در ۲۵ مارس ۱۹۶۵ به دستور وی حکومت نظامی اعلام کرد. وی که می دانست مردم دل خوشی از نظامیان ندارند در دسامبر ۱۹۷۰ انتخابات سراسری و آزاد برگزار نمود که شیخ مجیب الرحمن رئیس حزب «عوامی لیگ»از پاکستان شرقی و ذوالفقار علی بوتو رئیس «حزب مردم»در پاکستان غربی حائز اکثریت آراء شدند و با توجه به این که جمعیت پاکستان در قسمت شرقی بیشتر است،بایستی شیخ مجیب رهبر آینده ی پاکستان می بود،ولی بوتو زیر بار نرفت بر علیه شیخ تظاهرات به راه انداخت و در بیستم دسامبر ۷۱ ارتش ،حکومت را تحویل آقای بوتو داد.

ذوالفقار علی بوتو:وی تربیت شده ی فرهنگ غرب است . زبان انگلیسی را از هر زبان محلی بهتر صحبت می کرد و کلیه ی عادات و رسوم و اخلاقیات وی غربی است.وی شخص بسیار مغرور ،خودخواه،فرصت طلب ،جاه طلب و زیرک بود.همه ی افرادی که از وی نوشته اند از قدرت طلبی وغرور وی سخن گفته اند.(۱۲)

پاکستان در دوران حکومت ضیاءالحق و جانشینان وی(۱۳)

سومین قانون اساسی پاکستان در ۱۹۷۳م/۱۳۵۲ش به تصویب مجلس این کشور رسید و طبق آن نام رسمی پاکستان مجدداً به جمهوری اسلامی پاکستان تغییر یافت.پاکستان به صورت جمهوری فدرال در آمد.رئیس جمهور عمدتاً نقشی تشریفاتی و نخست وزیر به عنوان رئیس قوه ی مجریه صاحب اقتدار واقعی گردید.بوتو مقام ریاست جمهوری را به فضل الهی چودری رئیس مجلس سپرد .
خود به مقام پر اقتدار نخست وزیری منصوب شد.در ژوئیه ی ۱۹۷۳ مجلس شورای ملی پاکستان به ذوالفقار علی بوتو اجازه داد استقلال بنگلادش را به رسمیت بشناسد و در فوریه ی ۱۹۷۴م پاکستان بنگلادش را به عنوان کشوری مستقل به رسمیت شناخت.
بلافاصله شیخ مجیب رحمان نخست وزیر بنگلادش از پاکستان دیدار کرد و در کنفرانس سران کشورهای مسلمان در لاهور شرکت جست.بوتو نیز متقابلاً در ژوئیه ی ۱۹۷۴م برای یافتن زمینه های بیشتر همکاری دو کشور از بنگلادش دیدار کرد. تا سال ۱۹۷۵م بوتو به رغم فزونی مسائل و مشکلات واز جمله نا آرامی های قبیله ای در بلوچستان ،اختلافات مرزی با افغانستان و زلزله ی شدیدی در دسامبر ۱۹۷۴ که بیش از ۵هزار کشته بر جای گذاشت،موقعیت خود را به عنوان رهبر پاکستان تقویت کرده بود.
در مارس ۱۹۷۷(۱۳۵۶شمسی)انتخابات عمومی برگزار شدو «حزب مردم پاکستان »ذوالفقار علی بوتو با اکثریت چشم گیری به پیروزی رسید.با ابن حال احزاب مخالف و در اقلیت مانده ای که زیر نام« اتحاد ملی پاکستان »ائتلاف کرده بودند ، انتخابات مزبور را خدعه آمیز خواندند و سلسله تظاهرات و اعتصاباتی را سازمان دادندکه به درگیری های خشونت آمیزی در سراسر کشور انجامید.
ارتش پاکستان که کشور را در آستانه ی جنگ داخلی می دید ، در ژوئیه ی ۱۹۷۷م با ترتیب کودتایی به رهبری ژنرال محمد ضیاء الحق ،بسیاری از چهره های برجسته ی سیاسی (از جمله بوتوی نخست وزیر )را دستگیر و اعلام حکومت نظامی کرد.
اندکی بعد ذوالفقار علی بوتو ،نخست وزیر معزول آزاد شد ولی ادامه ی فعالیت های بوتو ،ضیاء الحق را از عواقب زنده ماندن وی نگران ساخت و لذا چندی بعد در سپتامبر ۱۹۷۷م مجدداًوی را به اتهام صدور دستور قتل یکی از مخالفان سیاسی خود طی یک تصادف اتومبیل در سال ۱۹۷۴م ،بازداشت کرد.
در مارس ۱۹۷۸م محاکمه و به اعدام محکوم شد و به رغم وساطت و اصرار سران کشورهای دیگر در آوریل ۱۹۷۹(فروردین ۱۳۵۸)اعدام شد.در همین ایام ضیاء الحق قول داد که تا اکتبر ۱۹۷۹ انتخابات عمومی را برگزار خواهد کرد و مقام ریاست جمهوری را پس از طی دوره ی قانونی فضل الهی چودری به یک رئیس جمهور منتخب خواهد داد.
با این همه ،پس از پایان این دوره،ژنرال ضیاء الحق شخصاً خود را جانشین وی اعلام کرد.حکومتِ نظامی ضیاءالحق بیش از حکومت های پیشین پاکستان خود را به تقویت روابط با آمریکا ملزم می دانست.فعالیت های سیاسی مخالفان با آن که رسماً ممنوع شده بود،هم چنان ادامه یافت.در مارس ۱۹۸۱م،۹حزب سیاسی این کشور که” حزب مردم پاکستان “بوتو نیز از آن جمله بود ائتلافی زیر عنوان “جنبش برای اعاده ی دموکراسی” تشکیل دادند و خواهان بازگشت به حکومت پارلمانی شدند و در نتیجه صدها تن از این مخالفان سیاسی بازداشت و یا در خانه های خود زیر نظر قرار گرفتند.
“جنبش برای اعاده ی دموکراسی “تحت رهبری “حزب مردم پاکستان” مبارزه ای منفی را با حکومت ژنرال ضیاء آغاز کرد و خواستار بازگشت به دموکراسی پارلمانی بر اساس قانون اساسی سال ۱۹۷۳م بدون هیچ گونه تغییر و تجدید نظری در آن گردید.
مبارزه ی مزبور پس از تحمل تلفات زیاد به موفقیت های محدودی دست یافت و در ماه دسامبر همان سال خاتمه یافت و متعاقباً بسیاری از رهبران مخالفان که “بی نظیر بوتو” دختر بوتوی فقید و از فعالان” حزب مردم پاکستان”نیز از آن جمله بود ،زندانی یا تبعید شدند.
در آوریل ۱۹۸۶م ،به دنبال اعلام ختم حکومت نظامی و استوار دوباره ی قانون اساسی ،با بازگشت بی نظیر بوتو از تبعید و سفری که وی به سراسر کشور کرد و حمایتی که از جانب هزاران نفر از مخالفان حکومت ژنرال ضیاء کسب نمود ،”موضع جنبش برای اعاده ی دموکراسی” بسیار تقویت شد.در ماه می ۱۹۸۶ م،بی نظیر بوتو و مادرش نصرت بوتو مشترکاً به ریاست حزب مردم پاکستان ،انتخاب شدند.در گیرودار تلاش حکومت پاکستان برای فرونشاندن ناآرامی ها از جمله زدوخوردهای گروه های قومی مثل پتان ها .
مهاجرها که به کشته شدن ۱۷۰نفر در شهر کراچی انجامید و نیز سرکوبی مخالفت های داخلی و در حالی که این کشور فعالانه در صدد بهبود بخشیدن روابط خود با کشورهای همسایه خصوصاًهند بود، در روز ۱۷ اوت ۱۹۸۸(۲۶ مرداد ۶۷)ژنرال ضیاء الحق همراه با عده ی زیادی از مقامات عالی رتبه ی حکومت خود و نیز سفیر آمریکا در پاکستان طی یک سانحه ی هوایی که توطئه و تدارک آن به طور غیر رسمی به هند و شوروی نسبت داده شد،جان باختند.
بلافاصله بعد از این حادثه ،غلام اسحاق خان رئیس وقت مجلس سنا ،کفالت رئیس جمهوری کشور را به دست گرفت و بعداً به طور رسمی اعلام گردید که عامل سقوط هواپیمای حامل ضیاءالحق گروهی از افسران جوان خود پاکستان به مباشرت یک کشور خارجی بوده اند.
اندکی قبل از آن سید عارف حسینی رهبر شیعیان پاکستان و رهبر نهضت اجرای فقه جعفری در شهر پیشاور به ضرب گلوله ی افراد ناشناس به شهادت رسیده بود.پس از قتل ضیاءالحق در انتخابات ۳۰ نوامبر ۱۹۸۸م غلان اسحاق خان به مدت ۵ سال در مقام ریاست جمهوری تثبیت شد.
متعاقب آن انتخابات پارلمانی و مجالس ایالتی برگزار شد و حزب مردم اکثریت نسبی آراء را به دست آورد و خانم بی نظیر بوتو در بهمن ۱۳۶۷ ش به عنوان نخست وزیر جدید پاکستان کابینه ی ائتلافی خود را معرفی کرد.خانم بوتو از همان آغاز با موجی از مخالفت ها و توطئه های مخالفان ضیاءالحق روبه رو شد و سرانجام در پی ایراد اتهام از سوی مخالفان در مرداد۱۳۶۹ش مصادف با اوت ۱۹۹۰م غلام اسحاق خان بنابر اختیارات قانونی رئیس جمهوری خود، خانم بوتو را از مقام نخست وزیری عزل و مجلس ملی را منحل نمود. متعاقب برکناری بوتو ،انتخابات برای ۲۱۷ نماینده ی مجلس شورای ملی و ۴۸۳ نماینده ی مجلس ایالتی برگزار ودر نتیجه ائتلاف احزاب اسلامی به رهبری نواز شریف که هوادار ضیاءالحق است ،توانست اکثریت آراء را از آن خود سازد و وی را جانشین بی نظیر بوتو نماید.
انتخابات اخیر پاکستان از سوی برخی ناظران بین الملل که بر حسن اجرای آن نظارت داشتند ،مورد تردید قرار گرفت و به رغم شکایت بوتو نسبت به تقلبات ، ائتلاف احزاب اسلامی که به آمریکا و عربستان سعودی تمایلات بیشتری نشان می دهد به قدرت دست یافت .

مروری بر وقایع مهم در پاکستان طی سال های گذشته(۱۴)

۱۹۹۰: انتخابات ملی برگزار گردید.حزب بی نظیر بوتو بازنده شد.نواز شریف به عنوان نخست وزیر انتخاب گردید.

۱۹۹۳: رئیس جمهور اسحاق خان ، دولت نواز شریف را به دلیل رشوه خواری برکنار کرد. انتخابات برگزار شد. حزب بی نظیر بوتو با فاصله ی کمی برنده شد و بی نظیر بوتو دوباره به نخست وزیری رسید.

۱۹۹۶: رئیس جمهور فاروق لغاری ،بی نظیر بوتو را به اتهام رشوه خواری و آشنا پروری (پارتی بازی ) برکنار کرد.

۱۹۹۷: انتخابات ملی برگزار شد. شریف دوباره به قدرت رسید.

می ۱۹۹۸: پاکستان شش بمب هسته ای منفجر کرد که ژاپن و آمریکا این کار را محکوم و پاکستان را تحریم اقتصادی کردند. این آزمایش های هسته ای سبب ایجاد ترس از مسابقه ی سلاح های هسته ای در جنوب آسیا شد.

اکتبر ۱۹۹۹: ژنرال پرویز مشرف ، دولت نواز شریف را به دلیل رشوه خواریِ وسیع ،تخریب تأسیسات و عدم رعایت قانون اساسی سرنگون کرد.

۲۰ ژوئن ۲۰۰۱: مشرف خود را رئیس جمهور معرفی کرد. بعدها انتخابات را منتفی دانست.آتال بیهاری واجپایی نخست وزیر هند و پرویز مشرف بر سر مسئله ی کشمیر مذاکره نمودند.

۱۷ سپتامبر ۲۰۰۱: بعد از حمله ی تروریستی به ایالت متحده، پاکستان مرز خود را با افغانستان بست تا از فرار طالبان و ورود مهاجران بیش تر به این کشور جلوگیری کند.

۱۹ سپتامبر ۲۰۰۱: مشرف پشتیبانی کامل پاکستان را از ائتلاف ضد تروریستی به رهبری آمریکا اعلام کرد و به نظامیان آمریکا اجازه داد از خاک پاکستان استفاده کنند.

نوامبر ۲۰۰۱: ایالات متحده اغلب تحریم ها علیه پاکستان را لغو کردو بدهی های آن کشور را که معادل میلیاردها دلار بود ، بخشید.

دسامبر ۲۰۰۱: تروریست های کشمیری ساختمان پارلمان هند را با بمب منفجر کردند و پاکستان به حمایت از آن ها متهم شد.

۱۲ ژانویه ی ۲۰۰۲: مشرف در نطقی تلویزیونی افراط گرایان اسلامی و تمام انواع تروریسم را محکوم کرد.

اوایل ۲۰۰۲: عناصر ضد آمریکایی در پاکستان به اقدامات تروریستی علیه اهداف آمریکایی، آدم ربایی و قتل یک خبر نگار آمریکایی و بمب گذاری در کلیسایی واقع در اسلام آباد دست زدند.

تشیع در پاکستان(۱۵)

حضور تشیع درپاکستان که درگذشته بخشی ازشبه قاره ی هند بوده به قرون نخستین اسلامی باز می گردد. در واقع نخستین جرقه های تشیع در دوران کوتاه خلافت امیرالمؤمنینن علی بن ابی طالب علیه السلام و لشکرکشی های محدود مرزی کارگزار وی در سیستان به مرزهای هند به ویژه سند مشاهده شد. سپس به مهاجرت سادات و برخی قیام گران علوی چون زیدی ها، ورود داعیان اسماعیلیه و سرانجام تشکیل حکومت اسماعیلیه در مولتان در قرن چهارم آن را گسترش داد.
در قرون بعد با همه ی فراز و فرود تاریخی که داشت وتعصّبات موجود و سرکوب برخی سلسله های حکومت گر چون غزنویان (به ویژه سلطان محمود غزنوی ) تشیع به حیات خود ادامه داد.
این مذهب با ورود عالمان شیعه به این منطقه با گرایش های مختلف فقهی ،حدیثی ،کلامی و عرفانی در قرون بعدی گسترش یافت و پیروان آن در قرن های هشتم و نهم هجری مجدداً تحت عنوان سادات ،قطب شاهان و جز آن ها در برخی از نواحی جنوب هند به حکومت رسیدند و همواره در دربار سایر سلسله ها نیز کم و بیش حضور داشتند.

جمعیت و پراکندگی شیعیان در پاکستان(۱۶)

شمار شیعیان پاکستان به طور دقیق معین نیست و آمارهای موجود میان ۱۵ تا۲۵ درصد از جمعیت پاکستان را شیعه می داند. منابع غربی درصد شیعیان پاکستان را در سال ۱۹۸۰ میلادی ۱۴٫۵ درصد دانسته اند. نکته مهم آن است که بسیاری از شیعیان که در شهرهای مختلف پراکنده اند مذهب خویش را برای حفظ جان خود پنهان می دارند ،به همین دلیل آمارگیری دقیق از این امر دشوار است.
شیعیان پس از استقلال این کشور در سال ۱۹۴۷ در مناطق قبائلی و بلوچستان استقرار یافته و در مجموع در سراسر کشور پراکنده شدند.در یک نگاه کلی می توان بیشترین حجم شیعیان را در پنجاب که مهم ترین صوبه (استان )پاکستان به شمار می رود دانست.
پس از آن سند، مناطق شمالی، مناطق قبائلی، کشمیرسرحد و بلوچستان قرار دارند.شهرهای مهم که شیعیان درآن سکونت دارند؛ کراچی، لاهور، ملتان، راولپندی، اسلام آباد ، جنگ، سیالکوت، حیدرآباد، خیرپور، پیشاور،پاراچنار کوهات، اسکردو و کویته می باشند.به طورکلی مناطق ومحلات عمده ی شیعه نشین در مراکز ایالت ها وبرخی شهرستانهای مهم پاکستان از این قرار است:

۱-در شهر کویته مرکز ایالت بلوچستان ،خیابان علمدار وشهرک برروی وکرانی تقریبا به شیعیان اختصاص دارد و در جنوب این ایالت ، شهرستان جعفرآباد بیشترین شمار شیعیان را در خود جای داده است. کویته، ازجمله شهرهایی است که شیعیان بسیار دارد و اکثریت شیعیان آن را شیعیان هزاره ای تشکیل می دهند. هزاره ای ها با زبان فارسی صحبت می کنند و آداب و رسوم متفاوتی نسبت به سایر اقوام دارند ، نسبت به حجاب زنان حساسیت فوق العاده ای دارند و مراسم محرم وصفر را بسیار پر شور انجام می دهند.

۲-شهر کراچی مرکز ایالت سند دارای محله هایی است که اختصاص به شیعیان دارد. از جمله ی آن ها می توان به سادات کالونی، محله انچولی، رضویه سوسایتی:فاز اول ودوم، جعفر طیار سوسایتی، محمدی دیره، سولجربازار، عباس تاون، پهلوان گوت، حسین گوت، فیصل کالونی، ناظم آباد وغیره اشاره نمود که شیعیان دوازده امامی دارای زبان های مختلف اردو، بلتی، فارسی ، پشتو و گچراتی در آن ها زندگی می کنند. یکی از شهرستان های معروف ایالت سند حیدرآباد است که شمار فراوانی شیعه در آن زندگی می کنند.
معروف ترین محله های شیعه نشین در آن شهر عبارت است از:لطیف آباد(۴،۵،۸،۹،۱۰،۱۱،۱۲)حسین آباد و محله ی امام باره. دسته ای ازشیعیان امامی به نام خوجه ها درکراچی زندگی می کنندو انسجام درونی وقومی خود را حفظ کرده اند. محلات دیگر این شهر با مهاجرت شیعیان دیگر نقاط هند پس از استقلال پاکستان شیعه نشین شدند مانند ناظم آباد، لیقات آباد ، حیدرآبادو.

۳-در شهر لاهور مرکز ایالت پنجاب ،حدود یک میلیون از شش میلیون جمعیت آن را شیعیان تشکیل می دهند و شیعیان در محله های موچی گیت، امامیه ی کالونی، جعفریه، کالونی، کرین، تاون، غازی آباد،م اول تاون و جوهر حضور دارند. یکی از شهرهای مهم این ایالت، مولتان می باشد که از جمعیت ۱۱۸۲۰۰۰ نفری آن حدود ۲۰ درصد راشیعیان امامیه به خود اختصاص می دهند .در شهر راولپندی ۱۰درصد ودر اسلام آباد ۷ درصد شیعه هستند.
شیعیان راولپندی در محله های شاه چن چراغ، محله ی قدیمی امام بارگاه ، سیتلایت تاون، مغول آباد و دوک سیران و سایر نقاط حضور دارند.
در اسلام آباد، شیعیان در منطقه G-6-2 که شیعه نشین است،سکونت دارند. همینطور کراچی کمپنی-محله ای در اسلام آباد- شیعه نشین است. در شهر جنگ به خصوص در چیپنیونت وراجو سادات شیعیان در اکثریت می باشند. موسسات شیعی این شهرعبارتند از: اداره حفظ حقوق ،کنفرانس سراسری شیعیان پاکستان، وفاق علمای شیعه پاکستان، انجمن رضاکاران حسینی، حمایت اهل البیت، معین الصلوه، معین الاموات، موسسه فرهنگی امامیه ی مشن و معارف اسلام.

۱-سر حد: دراین ایالت نیز شیعیان حضور اندکی دارندگرچه درخود شهر پیشاورمقدار شیعیان چندان چشمگیر نیست ولی در مناطق دیگر آن مانند پاراچنار وکوهات وهنگو شیعیان حضور نسبتا وسیعی دارند. درایالت سر حدبه ویژه مرکز آن شهر پیشاور،اقلیت شیعه در محله های گنج آسیا،مروی ها،خداداد(بازار قصه خوانی)،محمدداد،مسگری گدام،پیشاور صدر وحیات آباد زندگی می کنند.۲- پاراچنار،در مناطق قبائلی،مرکز اصلی شیعیان به شمار می رود. بیش از نیمی از جمعیت پاراچنار شیعه هستند.
شهرک هنگو درایالت سرحد شیعیان اکثریت دارند.این شهرک زادگاه رهبر سلبق شیعیان پاکستان شهید عارف حسین حسینی (شهادت در ۵ اوت ۱۹۸۸) می باشد. این شهر تابه امروز همچنان صحنه اقدامات زشت مخالفان برای ترور وقتل عام شیعیان است،به طوری که رویدادهای اخیر این شهر را صحنه جنگ کرده است.۳ -درمناطق شمالی که منتهی الیه شمال شرقی پاکستان است شهرستان اسکردو دارای اکثریت قاطع شیعه می باشند وجالب آن که شهرستان دیگر این ناحیه به نام گانگچه دارای ۸۷ درصد نوربخشیه واندکی اهل سنت است.درگذشته نوربخشیه ازفرقه های صوفی شیعه بودند.

اما درسالهای اخیر به دلیل فعالیت گسترده وهابیت که باتحریف تاریخ ومنابع فکری آنان همراه بوده است شماری از نوربخشیه درشمال شرق پاکستان وهابی وشماری صوفی شده وگروهی به امامیه گرویدند.عالمان وهابی باتصرف درمنابع نوربخشیه وتحریف آنها به نفع مذهب خود وتجدید چاپ آنها توانسته اند عقائد جمعی ازنور بخشیه رابه سمت وهابیت متمایل سازند واین افراد درحالیکه ادعای نوربخشیه بودن رادارند وهابی گردیده اند!

حوزه های علمیه شیعی در پاکستان(۱۷)

حوزه های علمیه شیعیان پاکستان ریشه در مرکز کهن وعلمی لکنهودرکشورکنونی هندوستان دارد وشیعیان شبه قاره (برصغیر)قبل از سال ۱۹۴۷که درسرزمین وکشور واحد به نام بهارات (هند)به سر می بردند.درحوزه علمیه لکنهو جهت تحصیل علوم دینی وحل مشکلات اسلامی خویش مراجعه می نمودند وعالمان ومدرسان بزرگ شیعی درآن جاتمرکز داشتند.طبیعی است که مدرسان ومدارس علمیه سایر نقاط هند تابع آن به شمار می رفتند.

طلاب پاکستانی در قم

از پیش از پیروزی انقلاب اسلامی وهم زمان با تحولی که از آغاز دهه ۵۰ شمسی درقم پدید آمد،شماری از طلاب هندی وپاکستانی نیزوارد قم شدند.درمرحله دوم پس از پیروزی انقلاب اسلامی درایران در سال ۵۷(۱۹۷۹) شیعیان پاکستان رانیز متوجه این مرکز علمی بابرکت کرد.
فارغ التحصیلان پاکستانی حوزه علمیه قم پس از مراجعت به پاکستان به تلاش های سیاسی وخدمات فرهنگی وعام المنفعه چون ساختن دارالایتام ودرمانگاه وتاسیس سازمان های سیاسی وفرهنگی توجه نشان داده اند ودر مسائل سیاسی نیز علاقه ی فراوان داشتند.یکی از اقدامات مهم آنان تاسیس حوزه های علمیه به سبک نجف وقم با مواد درسی مشابه وهمچنین تاسیس حوزه های علمیه خواهران در استان های مختلف بود.

نفوذ وهابیت در پاکستان وجنگ شیعه و سنی (۱۹)

پس از انقلاب واز زمانی که برخی از دولت های عربی به نیابت از آمریکا براثر جهالت وحماقت کار نفاق افکنی میان مسلمانان را دنبال کردند تا مانع از اتحاد ویک پارچگی مسلمانان شوند،این گروه با نام سپاه صحابه واسامی دیگر به ترور شخصیت های بر جسته فرهنگی وحقوقی پرداختند.از جمله رهبر برجسته شیعیان این کشور عارف حسین الحسینی را به شهادت رساندند. هم چنین بارها درایام عاشورا با منفجر کردن مساجد وحسینیه های شیعه به کشتار وحشیانه آنان دست زدند.

مشارکت سیاسی شیعه(۲۰)

قدیمی ترین سازمان وتشکیلات شیعی در پاکستان “شیعی کنفرانس” است که به قصد متحد کردن شیعیان سراسر هند ودفاع از حقوق اجتماعی آنان در شهر لکنهو تاسیس شد وفعالیت های این سازمان به تدریج به پنجاب توسعه یافت وتشکیلاتی تحت عنوان “پنجاب شیعی کنفرانس” به رهبری افرادی همچون راجا غضنفر خان “اولین سفیر پاکستان در ایران” شکل گرفت.اندکی بعد “کنفرانس شیعیان سراسر پاکستان” در ۱۹۴۵ (۱۳۲۴) تاسیس شد. ” اداره تحفظ حقوق شیعه” دومین تشکیلات عمده شیعی پاکستان بود که درلاهور تاسیس شد.
“شیعه مطالبات کمیتی” یا کمیته درخواست های شیعیان توسط سید محمد دهلوی در ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) تاسیس شد.”حزب سیاسی شیعه” در بحبوحه ی کشمکش های سیاسی شیعیان با دولت وقت پاکستان وحکومت ژنرال ایوب خان،برسر استیفای حقوق شیعیان در ۱۳ اکتبر ۱۹۶۹ (۲۱مهر ۱۳۴۸) تاسیس گردید.

مهم ترین انگیزه های تاسیس این گروه ها تقاضای صدور مجوز تدریس کتب درسی خاص شیعی در سطوح مختلف آموزشی برای دانش آموزان ودانش جویان شیعه وتفکیک موقوفات شیعه از موقوفات اهل تسنن واداره آن توسط خود شیعیان وآزادی شیعیان در برگزاری مراسم عزاداری محرم بود.شیعیان تا پیش از سال ۱۹۸۰ به صورت حزبی فعالیت مستقل سیاسی نداشتند هرچند برخی از شیعیان درسیاست حضور داشتند .
ازآن جمله قائد اعظم پاکستان محمد علی جناح رئیس جمهور ،ولیاقت علی خان نخست وزیر واسکندر خان رئیس جمهور پاکستان از۱۹۵۵ تا ۱۹۵۸ بودند.درسال ۱۹۷۹ شیعیان حزب “نهضت اجرای فقه جعفری” را درشهر بکهر تاسیس کردند. علامه مفتی جعفر حسین روحانی ریاست این حزب را به عهده گرفت واولین حرکت سیاسی خود را در ژوئیه ۱۹۸۰ با راه اندازی راه پیمایی بزرگ در اسلام آباد آشکار کرد.
پس ازاو شهید عارف حسین حسینی درسال ۱۹۸۴ رهبری این تشکل رادراختیار گرفت وآن رابه صورت یک حزب رسمی در آورد.عارف درسال ۱۹۸۸ درپیشاور به شهادت رسید و علامه سید ساجد علی نقوی جایگزین وی شد که تاکنون رهبری شیعیان را در دست دارد.فعالیت این تشکل مانند بسیاری دیگر پس از واقعه ۱۱ سپتامبر محدود گردید.

مراسم عاشورا درپاکستان(۲۱)

نماد تشیع درشبه قاره وازجمله پاکستان،مراسم عاشورای حسینی است . به طوری که هیچ نقطه ای ازنقاط شیعه نشین درسراسر شبه قاره نیست که درایام عاشورا مراسم برگزار نشود.این مراسم آداب مخصوص به خود رادارد واین آداب درمناطق یاد شده به مراتب بیش از آنی است که درایران یا حتی در عراق وجود دارد.
برگزاری مراسم عاشورا درطول قرنها سبب شده تا بسیاری ازمسلمانان غیر شیعه نیز نسبت به آن علاقه مند شده ، مجالس مستقل برگزارنمایندویا درمجالس شیعیان شرکت نمایند. به عبارت دیگرتمام شیعیان پاکستان باشور وشدت بیش از حد درمراسم عزاداری محرم حضور می یابند. دراین مراسم پاکستانی ها شبیه کوچکی از مقبره امام حسین (ع) درکربلا را پیشاپیش عزاداران حمل می کنند ودرهند به این شبیه تعزیه ،درنقاط دیگر ضریح یا نقل می گویند.علاوه براین، سینه زنی و زنجیرزنی نیز در مراسم عزاداری محرم در پاکستان معمول است.

سید میثم سعادتی نژاد

پی نوشت ها :
۱ . سرزمین ومردم پاکستان،هربرت فلد من،ص ۹
۲ . پاکستان درجستجوی هویت مفقود،ص ۳
۳ . پاکستان درجستجوی هویت مفقود،ص ۴
۴ . همان،ص۲۱
۵ . همان،ص۲۴
۶ . همان،ص۲۵
۷ . همان،ص۳۱
۸ . همان،ص۳۳
۹ . همان،ص۳۴
۱۰ . همان،ص۴۱
۱۱ . همان،ص۴۲
۱۲ . همان،ص۴۳
۱۳ . سرزمین ومردم پاکستان،روبرت لانگ،ص۲۳۵
۱۴ . پاکستان،ویلیام گوردین،ص۱۳۰
۱۵ . اطلس شیعه،ص۶۰۶
۱۶ . همان،ص۶۰۷
۱۷ . همان،ص۶۰۷
۱۸ . همان،۶۱۰
۱۹ . همان،۶۱۱
۲۰ . همان،۶۱۱
۲۱ . همان،۶۱۲
منابع:
۱ . رسول جعفریان،اطلس شیعه،انتشارات سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح،چاپ اول۱۳۸۷
۲ . محمد علی هادی،پاکستان درجستجوی هویت مفقود،موسسه نور،چاپ دوم ۱۳۶۳
۳ . روبرت لانگ،سرزمین ومردمپاکستان،مترجم:داوودحاتمی،انتشارات علمی وفرهنگی،چاپ اول۱۳۷۲
۴ . هربرت فلدمن،سرزمین ومردم پاکستان،مترجم:عبدالحسین شریفیان،بنگاه ترجمه ونشرکتاب،تهران۱۳۵۰
۵ . ویلیام گوردین،پاکستان،مترجم:فاطمه شاداب،انتشارات ققنوس،چاپ اول ۱۳۸۳