مردم داری

نوشته‌ها

نقش اخلاق در سیره عملى پیامبر اسلام (ص)

اشاره:

یکى از شاخصه هاى پر اهمیت در پیشرفت اسلام اخلاق نیک و کلام‏دلاویز و پرجاذبه پیامبر اکرم (ص) با انسان‏ها بود، این خلق نیکوتا بدان حدى بود که معروف شد سه چیز در پیشرفت اسلام نقش به‏سزایى داشت: ۱- اخلاق پیامبر (ص) ۲- شمشیر و مجاهدات حضرت على (ع) ۳- انفاق ثروت حضرت خدیجه (س) در قرآن مجید، به نقش اخلاق پیامبر (ص) درپیشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصریح شده است،

 

آن جا که مى‏خوانیم: «فبما رحمه من الله‏لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى که از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراکنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش کن، و درکارها با آن‏ها مشورت فرما.»

ازاین آیه استفاده مى‏شود که :

۱- نرمش و اخلاق نیک، یک هدیه الهى است، کسانى که نرمش ندارند،از این موهبت الهى محرومند.

۲- افراد سنگ‏دل و سخت‏گیر نمى‏توانند مردم‏دارى کنند، و به جذب‏نیروهاى انسانى بپردازند; ۳- رهبرى و مدیریت صحیح با جذب و عطوفت همراه است.

۴- باید دست‏شکست‏خوردگان در جنگ و گنهکاران شرمنده را گرفت وجذب کرد (با توجه به این که شان نزول آیه مذکور در موردندامت فراریان مسلمان در جنگ احد نازل شده است).

۵- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نیک و پیوند دهنده است که موجب‏انسجام مى‏گردد.

پیامبر اسلام (ص) علاوه بر این که ارزش‏هاى اخلاقى را بسیار ارج‏مى‏نهاد، خود در سیره عملى‏اش مجسمه فضایل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و کلامى‏دلاویز با حوادث برخورد مى‏کرد.

به عنوان مثال، درتاریخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى که قبیله سرکش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شکست ‏خوردند، عدى بن حاتم که از سرشناسان‏این قبیله بود به شام گریخت، ولى خواهر او که «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد.

سفانه را همراه سایر اسیران به مدینه آوردند و آنان را درنزدیک مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسیران دیدن کرد، سفانه از موقعیت استفاده کرده و گفت: «یا محمد هلک الوالد و غاب الوافد فان رایت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احیاء العرب، فان ابى کان یفک العانى، و یحفظ الجار، و یطعم‏الطعام، و یفشى السلام، و یعین على نوائب الدهر;

اى محمد!پدرم (حاتم) از دنیا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپدید شدو فرار کرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد کن، و شماتت و بدگویى‏قبیله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسایگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانید، و آشکارا سلام مى‏کرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را یارى مى‏نمود.»

پیامبر اکرم (ص) که به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شایان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود:

«یا جاریه هذه صفه المؤمنین حقا، لو کان ابوک مسلما لترحمناعلیه;

اى دختر! این ویژگى‏هایى که برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستین است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏دادیم.» آنگاه پیامبر (ص) به مسؤولین امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها کان یحب مکارم الاخلاق; این دختر را به‏پاس احترامى که پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازید.».

آن گاه پیامبر (ص) لباس نو به او پوشانید، و هزینه سفر به شام‏را در اختیار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمینان به‏شام نزد برادرش رهسپار کرد.

نمونه‏هایى از اخلاق پیامبر (ص)

در سیره عملى پیامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نیک و زیبا وجوددارد که هر کدام نشانگر قطره‏اى از اقیانوس عظیم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه که خداوند با تعبیر «و انک لعلى خلق‏عظیم; و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته‏اى دارى‏» به این مطلب‏اشاره فرموده است.

نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏کنیم: ۱- عدى بن حاتم مى‏گوید: «هنگامى که خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گریختم، پس از مدتى خواهرم‏با کمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد این که‏گریخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش کرد، عذرخواهى کردم، پس‏از چند روزى از او که بانویى خردمند و هوشیار بود، پرسیدم:«این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شکوهمند یافتم، سزاوار است که به اوبپیوندى که در این صورت به جهانى از عزت و عظمت پیوسته‏اى‏».

با خود گفتم به راستى که نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش‏اسلام، به مدینه سفر کردم، پیامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسیدم، سلام کردم، جواب سلامم را داد و پرسید:کیستى؟ عرض کردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسیر راه با این که مرا به خانه مى‏برد،بانویى سالخورده و مستضعف با او دیدار کرد، اظهار نیاز نمود،پیامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف کرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.»

سپس از آن جا گذشتیم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پیامبر (ص) از من استقبال وپذیرایى گرمى نمود، زیراندازى که از لیف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود:

بر روى آن بنشین. گفتم: بلکه شما بر آن‏بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روى‏زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر که آن حضرت،پادشاه نیست. سپس مطلبى از دینم را که راز پوشیده بود بیان‏فرمود، دریافتم که او بر رازها آگاهى دارد، و فهمیدم که‏پیامبر مرسل مى‏باشد، بیانات و پیشگوییها و مهربانى‏هایش مراشیفته‏اش کرده و همانجا مسلمان شدم.»

۲- در جنگ خیبر که با حضور شخص پیامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پیروزى سپاه اسلام بر سپاه کفر، جمعى از یهودیان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یکى از اسیران، صفیه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس یهود) بود.بلال حبشى، صفیه را به همراه زنى دیگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پیامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعایت نکرد، و آن‏ها را از کنار جنازه‏هاى کشته‏شدگان یهود حرکت‏داد، صفیه وقتى که پیکرهاى پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت‏شد و صورتش را خراشید، و خاک بر سر خود ریخت، و سخت‏گریه کرد.

هنگامى که بلال آنها را نزد پیامبر (ص) آورد،پیامبر (ص) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده‏اى و این‏گونه خاک‏آلود و افسرده هستى؟! » صفیه ماجراى عبورش از کنارجنازه‏ها را بیان کرد، رسول اکرم (ص) از رفتار غیر انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود: «ا نزعت منک الرحمه یا بلال حیث تمر بامراتین على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته که آن‏ها را از کنار کشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى کردى؟»

جالب این که پیامبر اکرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفیه، با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش ‏نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتى‏هاى اورا به طور کلى از قلبش زدود.

۳- در ماجراى جنگ حنین که در سال هشتم هجرت رخ داد، شیماءدختر حلیمه که خواهر رضاعى پیامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پیامبر (ص) هنگامى که شیماء را درمیان اسیران دید، به یاد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شیرخوارگى، احترام و محبت‏شایانى به شیماء کرد. پیش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمین گستراند، و شیماء را روى آن‏نشانید، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى کرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى که در روزگار شیرخوارگى به من محبت‏کردى…» (با این که از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود).

شیماء از پیامبر (ص) تقاضا کرد، تا اسیران طایفه‏اش را آزادسازد، یامبر (ص) به او فرمود:«من سهمیه خودمرا بخشیدم،و در مورد سهمیه سایر مسلمانان،به تو پیشنهاد مى‏کنم که بعد از نماز ظهر برخیز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسیله خود قرار بده تا آنها نیز سهمیه خودرا ببخشند.

شیماء همین کار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نیز به‏پیروى از پیامبر (ص) سهمیه خود را بخشیدیم.»

سیره‏نویس معروف‏ابن هشام مى‏نویسد:

«پیامبر (ص) به شیماء فرمود: اگر بخواهى باکمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى کن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شیماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پیامبر (ص) یک غلام و یک کنیز به او بخشید و این دو با هم‏ازدواج کردند، و به عنوان خدمتکار خانه شیماء به زندگى خودادامه دادند.

۴- مهربانى و اخلاق نیکوى پیامبر (ص) در حدى بود که امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسیارى به‏او اقتدا کردند، ولى آن‏ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو رکعت آخر نماز را با شتاب تمام کرد (مردم از خودمى‏پرسیدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده که پیامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام کرد؟!) پس از نماز از پیامبر (ص)پرسیدند: «مگر چه شده؟ که شما این گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پایان بردى؟» پیامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آیا شما صداى گریه کودک رانشنیدید؟» معلوم شد که کودکى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گریه مى‏کرده، و کسى نبود که او را آرام کند، صداى گریه او دل‏مهربان پیامبر (ص) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب‏تمام کرد، تا کودک را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.

۵- عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پیامبر (ص) موجب شد که اسلام را پذیرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از یهودیان به نام‏«زید بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زیدرا به اسلام دعوت مى‏کرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلکه به اسلام گرویده شود، ولى زید هم چنان بر یهودى‏بودن خود پافشارى مى‏کرد و مسلمان نمى‏شد.

عبدالله مى‏گوید: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و کتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى که به آیاتى که‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با ژرف‏اندیشى آن را خواندم‏و ویژگى هاى محمد (ص) را که در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم که آیا او داراى آن ویژگى‏ها که یکى از آنها«حلم و خویشتن‏دارى‏» بود هست‏یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم، همه آن ویژگى‏ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنهایک ویژگى مانده است، باید در این مورد نیز به کند و کاو خودادامه دهم، آن ویژگى حلم و خویشتن‏دارى او بود، چرا که درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن‏دارى نبینند.»

روزى براى یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،دیدم عرب بادیه‏نشینى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى که‏محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به‏اینجا آمده‏ام، خشکسالى و قحطى باعث‏شده که همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏کنند، و امید آن رادارند که به آنها احسان کنى.»

محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آیا از فلان وجوه چیزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پیامبر (ص) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏کردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خرید و فروش سلف کنم،اکنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه‏نشین داد.

من‏هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصى حرکت مى‏کرد، سپس درسایه درختى نشست و هر کدام از یارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم که مال مردم رامى‏گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهى و سستى مى‏کنید، آیا مى‏دانى‏که چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بیشتر نمانده است؟»

من با کمال‏بى‏پروایى این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار کردم (با این که‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را ازنیام برکشیده ، به من رو کرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشیر به من حمله کند، محمد (ص) از او جلوگیرى کرد وفرمود:«نیازى به این گونه پرخاش‏گرى نیست، باید او (زید) را به حلم‏و حوصله سفارش کرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.»

عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادى چیست؟ گفت:چه کنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد این زیادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجویى شود، و خوشنودى تو به دست آید.

هنگامى که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زیباى محمد (ص) شدم، و گواهى به یکتایى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

این‏ها چند نمونه از سلوک اخلاقى پیامبر اسلام (ص) بود، که هرکدام چون آیینه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زیباى اخلاق نیک‏آن حضرت دعوت مى‏کند، و یکى از راز و رمزهاى مهم پیشرفت اسلام‏در صدر اسلام را که بسیار چشمگیر بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پیامبر (ص) چنین‏آمده:«رفتار پیامبر (ص) با همنشینانش چنین بود که دائما خوش‏رو،خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عیبجو و مدیحه‏گر نبود، هیچ کس از او مایوس نمى‏شد، و هر کس به‏در خانه او مى‏آمد، نومید باز نمى‏گشت، سه چیز را از خود دورکرده بود; مجادله در سخن، پرگویى، و دخالت در کارى که به اومربوط نبود، او کسى را مذمت نمى‏کرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى که ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت که همه سکوت نموده‏و سراپا گوش مى‏شدند… .»

فرا رسیدن ماتم جانسوز رحلت کامل‏ترین انسان، حضرت ختمى مرتبت‏و شهادت سبط اکبرش حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام را در این‏روز و هم چنین شهادت امام على بن موسى الرضا علیه السلام را درآخر این ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشریت، و مسلمانان دنیا وشیعیان و به ویژه امت پاسدار اسلام و پیروان اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت عرض مى‏کنیم به این امید که ان شاء الله پیروى ازثقلین را سرلوحه اعمال خود قرار دهیم تا پیامبر و خداى پیامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاک در روز «وا نفسا» نایل‏آییم.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام شماره ۱۰

اخلاق معاشرت(۸)

با همسایگان

آیا تا به حال از دست همسایه ناراحت شده‌اید یا به عکس، همسایه از شما رنجیده و دلخور شده است؟ علت چیست؟ و… چگونه مى‌توان از آن پیشگیرى کرد و راه همزیستى و حسن معاشرت با همسایگان چیست؟ این مسإله گاهى به نشناختن(حقوق) همسایه مربوط مى‌شود گاهى هم ریشه در رعایت نکردن آن دارد. ببینیم در دستورالعمل‌هاى مکتب چه نکاتى وجود دارد؟

سایه همسایه

آیا دو همسایه تنها در(سایه) شریکند و نزدیک به هم؟ یا حق و حقوق و حد و حدودى هم وجود دارد؟
بعضى مى‌گویند:(چهار دیوارى، اختیارى!)؛ اما این سخن، نه معقول است نه مشروع؛ نه با عرف سازگار است نه با شرع و عقل. گرچه انسانها را دیوارهاى خانه‌ها از هم جدا مى‌کند و هر کس وارد محدوده خانه و زندگى خویش مى‌شود، اما زندگى اجتماعى افراد جامعه را به صورت اعضاى یک(خانواده) درمى‌آورد که پیوسته با هم در ارتباط رفت و آمد برخورد و تعاونند و نیازهاى متقابل به یکدیگر دارند. از این رو، سایه هر کدام از دو همسایه، باید آرامبخش دیگرى باشد و هر یک زیر سایه همسایه خود، احساس(امنیت)(آسودگى) و(اعتماد) کنند. این چیزى است که دستورهاى معاشرتى و اخلاقى اسلام بر آن تإکید اکید دارد.

در متون دینى، چیزى به نام(حسن الجوار) یا(تعهد الجیران) و … دیده مى‌شود یعنى رسیدگى و سرکشى به همسایگان و داشتن رفتارى نیک با آنان و هم آزار نرساندن به همسایه و صبورى و تحمل نسبت به آنچه از ناملایمات از آن ناحیه سر مى‌زند. همچنان که خود شما نیز از همسایه‌تان توقع دارید، سازگارى نشان دهند و با اندک چیزى، عصبانى نشوند و پرخاش نکنند؛ خودتان نیز در معرض همین خواسته و انتظار از سوى همسایگانید.

هر چه روحیه دینى و اخوت اسلامى میان افراد جامعه حاکم باشد، به همان اندازه رابطه‌ها نزدیکتر و صمیمى‌تر و فاصله‌ها کمتر و کمتر مى‌شود و دو همسایه، بازوى یکدیگر مى‌شوند و در غم و شادى و راحت و رنج، شریک هم مى‌گردند. بر عکس آن در جوامع غربى و اروپایى و غرب‌زده است که هر چه علایق مذهبى کمرنگ‌تر و ضعیف‌تر باشد، زندگی‌ها حالت سردى و کسالت بار مى‌یابد و به زندگى غربی‌ها شبیه مى‌شود که نه تنها یک دیوار بلکه دیوارهاى متعددى میان دو همسایه و دو هم محل یا کسانى که در یک خیابان یا یک و مجتمع مسکونى به سر مى‌برند، پدید مى‌آید و همسایه از حال و روزگار همسایه بغلى یا طبقه بالا یا پایین یا خانه رو به رویى، بى‌خبر است.

راستى… این گونه زیستن، انسانى و اسلامى است؟ پس جایگاه عواطف اجتماعى کجاست؟ همسایه کیست؟ وظیفه ما نسبت به او چیست؟ و حد و حریم همسایگى تا کجاست؟…

همسایگى و حسن همجوارى

(حسن همجوارى) تنها یک اصطلاح سیاسى در ارتباط میان کشورها نیست و تنها کاربرد بین‌المللى ندارد. میان اهل یک محل یا در روابط دو همسایه نیز مطرح است. داشتن بهترین خانه اما با همسایه‌اى بد و ناهنجار و مردم‌آزار، مفت هم گران است! افراد عاقل و هوشیار در جایى خانه مى‌خرند که محلش خوب و همسایگانش سالم و بافرهنگ باشند؛ وگرنه یا باید خانه را عوض کنند یا عمرى در رنج و عذاب به سر برند. توجه به همسایه در خریدن و ساختن خانه، مغازه و محل کار، نشانه خردمندى است.
پیشواى نخستین ما در نامه‌اى که به فرزندش امام حسن مجتبى(علیه السلام) به عنوان توصیه‌هایى از پدرى دنیادیده و باتجربه مى‌نویسد از جمله مى‌فرماید:(سل عن الرفیق قبل الطریق و عن الجار قبل الدار)(۱)
پیش از سفر، از همسفر بپرس و پیش از خانه، از همسایه!

آرى …(بسا کس اند از این همرهان(آرى) کوى که دل به وسوسه راه دیگرى دارند. بسا کس‌اند که جایى موافقان رهند که خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است. بدین سبب نخست باید آیین همرهى دانست!)

همسایه خوب داشتن، نعمتى ارزشمند است و همسایه خوب بودن، محبت‌آور و رفیق‌ساز است. همیشه دلها متوجه جایى مى‌شود که دوستى و نیکى از آنجا بجوشد و بتراود. هر جا که شهد خیر باشد، افراد هم گرد مى‌آیند و افراد و جامعه دلگرم شده محیط هم آباد مى‌گردد. نقش رفتار نیک در همسایگى و در ایجاد تجمع‌هاى پرشکوه و الفت‌هاى اجتماعى فراوان است. حضرت على(علیه السلام) مى‌فرماید: آن که همسایگى‌اش نیکو باشد، همسایگانش روزافزون مى‌شوند.(من حسن جواره کثر جیرانه)(۲).

در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است:(حسن الجوار یعمر الدیار و یزید فى الاعمار)(۳).
(خوش همسایگى) هم آبادی‌ها را آبادان مى‌سازد و هم عمرها را مى‌افزاید!

در این دو حدیث، هم به بازده عمرانى و اجتماعى سلوک شایسته در همسایگى اشاره شده هم به منافع شخصى و بهداشت روانى. البته در پاداش‌هاى اخروى آن، احادیث فراوانى نقل شده است.(۴)

توصیه به(حسن جوار)

حضرت امیر(علیه السلام) پس از آن که از دست شقى‌ترین افراد کوردل و کج فهم، ضربت خورد و در بستر افتاد، در آستانه شهادت، وصایاى ارزشمندى خطاب به فرزندان و پیروانش فرمود که بخشى از آنها هم به حقوق همسایه مربوط مى‌شود:
(الله الله فى جیرانکم فانها وصیه نبیکم ما زال یوصى بهم حتى ظننا انه سیورثهم)(۵).
این سفارش على(علیه السلام) در واپسین لحظات عمر است که فرمود:
خداى را خداى را درباره همسایگانتان که این وصیت پیامبر شماست. پیامبر خدا همواره نسبت به همسایگان سفارش مى‌فرمود تا حدى که گمان کردیم آنان را از ارث برندگان قرار خواهد داد!

امام صادق(علیه السلام) نیز در سخنى فرموده است: (بر شما باد نماز خواندن در مسجدها و همسایگى خوب با مردم).(۶) اگر به دستور مکتب رفتار بزرگوارانه و شایسته با همسایگان داشته باشیم دوستی‌ها را جلب مى‌کند و افراد در مشکلات و گرفتاری‌ها و نیازهاى متقابل با بهره‌گیرى از این تکیه‌گاه مى‌توانند از قوت روح برخوردار باشند. گاهى هم باید جور همسایه را کشید. این شرط همسایگى خوب است. (حسن جوار) تنها به این نیست که اذیت و رنجى به همسایه نرسانیم. گاهى تحمل سختی‌ها و ناملایماتى که از سوى او برایمان پیش مى‌آید، مصداق این(حسن همجوارى) است. اگر بخواهیم روابط از هم نگسلد، باید صبور بود و با تحمل و گرنه پاسخ بدى را با بدى دادن و در زشتی‌ها مقابله به مثل کردن، نشان حقارت روح و دون‌همتى است. به علاوه این کار از همه برمی‌آید. گذشت و تحمل است که اراده و ایمان و بزرگوارى مى‌طلبد. در عالم رفاقت، شراکت، دوستى، ازدواج و همسرى، همسفرى، محیط کار و … نیز باید گاهى(سنگ زیرین آسیا) بود نه کم‌ظرفیت و بى‌طاقت.

امام کاظم(علیه السلام) فرمود: حسن جوار و همسایه خوب بودن، تنها آزار نرساندن نیست بلکه آن است که بر اذیت همسایه صبور و بردبار باشى: (لیس حسن الجوار کف الاذى و لکن حسن الجوار صبرک على الاذى)(۷)

روشن است که این گونه حدیث‌ها، هرگز مجوز (همسایه‌آزارى) نیست. اگر توصیه به بردبارى نسبت به آزار همسایه شده، بیش از آن و اکیدتر و شدیدتر، سفارش به خوش‌رفتارى و نرساندن آسیب و آزار به همسایگان شده است. مزاحمت براى همسایه، از بدترین رفتارهاى اجتماعى است.

آخرین مرز

در هر چیزى، حد و مرز و حریمى وجود دارد. وقتى از اندازه گذشت، صفحه برمى‌گردد و اوضاع به گونه‌اى دیگر مى‌شود. تحمل نسبت به آزار و زحمت‌آفرینى همسایه نیز این گونه است. گاهى مزاحمت به حدى مى‌رسد که پایان خط است و حریم‌ها و حرمت‌ها دیگر فرو مى‌ریزد چون خود همسایه مردم‌آزار، حریم نگه نداشته است.
در تاریخ است که مردى خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و از آزار همسایه‌اش شکایت کرد. حضرت فرمود: برو و تحمل کن. بار دوم که به شکوه آمد و نالید، پیامبر باز هم دستور صبر و تحمل داد. آزار همسایه به اوج رسید و خارج از مرز تحمل. وقتى براى سومین بار شکایت از همسایه کرد، حضرت رسول چنین راهنمایى و سفارش کرد: (روز جمعه وقتى مردم به سوى نماز جمعه مى‌روند تو وسایل و اسباب و اثاث خویش را بیرون بریز و در رهگذار مردم قرار بده تا همه آنان که به نماز مى‌روند این صحنه را ببینند؛ وقتى علت را مى‌پرسند، ماجرا را به آنان بگو). آن مرد نیز چنان کرد. همسایه مردم‌آزار(که آبروى خود را در خطر دید) بى‌درنگ به سوى او شتافت و ملتمسانه از او خواست که وسایلش را به خانه برگرداند و قول داد و عهد و پیمان بست که دیگر آن گونه رفتار نکند.(۸)
این نتیجه بى‌پروایى و قدرنشناسى نسبت به لطف‌ها و مداراهاست. لطف خدا هم با انسان خطاکار مدارا مى‌کند ولى …(چون که از حد بگذرى رسوا کند). از حلم و بردبارى دیگران نباید سوءاستفاده کرد و نجابت و بزرگوارى دیگران را نباید به حساب ضعف یا بى‌عرضگى آنان گذاشت.

حد و حق همسایه

محدوده رعایت حقوق همسایگان و داشتن رفتار شایسته، تنها به همسایه دست راست و چپ خانه منحصر نمى‌شود و تنها به پرهیز از آزار هم خلاصه نمى‌گردد. سرکشى، رسیدگى، احوالپرسى، رفت و آمد، مساعدت و یارى، عیادت، انفاق و صدقه، رفع نیاز، همدردى و … از جمله امورى است که بر عهده هر همسایه است و اینها نشانه فتوت و جوانمردى است. پیشواى جوانمردان على بن ابى طالب(علیه السلام) فرمود: (من المروه تعهد الجیران)(۹). رسیدگى به همسایگان، از مروت و جوانمردى است. حضرت امام باقر(علیه السلام) نیز در بیان صفات و خصال شیعه و پیروان و رهروان خط اهل بیت(علیهم السلام) یکى هم همین را دانسته و فرموده است:
(و التعاهد للجیران من الفقرإ و اهل المسکنه و الغارمین و الایتام … )(۱۰)
از نشانه‌هاى پیروان ما، رسیدگى به همسایگان نیازمند و تهیدست و بدهکاران و یتیمان است.

چگونه انسان شرافتمند و باوجدان مى‌تواند آسوده و با شکم سیر بخوابد و مرفه و برخوردار باشد در حالى که در همسایگانش محرومان تهیدست یتیمان بى‌سرپرست گرسنگان بینوا و بدهکاران درمانده باشند و او بتواند گرهى بگشاید اما بى‌تفاوت باشد؟ اینجاست که کلام نورانى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بر تارک تاریخ مى‌درخشد که فرمود: هر کس سیر بخوابد در حالى که همسایه مسلمانش گرسنه باشد، به من ایمان نیاورده است.(ما آمن بى‌ من بات شبعانا و جاره المسلم جایع)(۱۱)

آرى مسلمانى به عمل است نه به ادعا و شعار! این حقوق و رعایت‌ها به تعبیر احادیث تا مرز چهل همسایه از هر طرف است. امام صادق(علیه السلام) از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل مى‌کند که فرمود: هر چهل خانه از هر چهار طرف، همسایه محسوب مى‌شود.(۱۲)

امام باقر(علیه السلام) نیز فرمود: (حد الجوار اربعون دارا من کل جانب من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله)(۱۳). که مضمونش همان حد و حریم همسایگى تا چهل خانه از چهار طرف است.

اگر این حق و حد و حریم که اسلام بیان کرده است، مسئولانه شناخته و رعایت شود، در جامعه اسلامى نیازمند و گرفتار و بینوایان بى‌سرپرست و رنجدیدگان دست از همه جا کوتاه و آبرومندانى که صورت خود را با سیلى سرخ نگه مى‌دارند یافت نخواهد شد. سخن را در این بخش با کلامى از محدث بزرگوار مرحوم(شیخ عباس قمى) به پایان مى‌بریم که چنین نوشته است:
(… در زمینه معاشرت نیکو با همسایه، حدیث بسیار است و (حسن جوار) هم تنها پرهیز از همسایه‌آزارى نیست. بلکه تحمل جفا و ناملایمات همسایه هم از آن جمله است. همچنین از امور مربوط به(خوش همسایگى)، ابتدا کردن به سلام، عیادت در هنگام بیمارى، تسلیت و تعزیت گفتن در سوگ‌ها و مصیبت‌ها، تبریک و تهنیت گفتن در شادی‌ها و اعیاد، چشم‌پوشى از لغزش‌ها، سرک نکشیدن به رازها و امور پنهانى همسایه، مضایقه نکردن از کمک‌هایى که مورد نیاز او است حتى اگر مى‌خواهد چوبى(و تیرآهنى) بر دیوارت بگذارد یا ناودانى را بر خانه تو بگذارد و از این گونه امور … مضایقه نکنى و سخت نگیرى …)(۱۴)

ادامه دارد…

نویسنده: جواد محدثى

پی‌نوشت‌ها

۱ـ نهج البلاغه صبحى صالح نامه ۳۱
۲ـ غررالحکم(چاپ دانشگاه) ج۷ ص۴۹
۳ـ کافى کلینى ج۱ ص۶۶۷ احادیث ۸ ۱۰ و ۷
۴ـ در اصول کافى ج۲(عربى) باب(حق الجوار) همچنین در سفینه البحار واژه(جور) ملاحظه شود
۵ـ نهج البلاغه صبحى صالح نامه ۴۷ خطاب به امام حسن و امام حسین(علیه السلام).
۶ـ کافى ج۲ ص۶۳۵
۷ـ همان ص۶۶۷
۸ـ سفینه البحار ج۱ ص۱۹۱(واژه جار) کافى ج۲ ص۶۶۸
۹ـ غررالحکم(چاپ دانشگاه) ج۷ ص۴۹
۱۰ـ کافى ج۲ ص۷۴
۱۱ـ سفینه البحار ج۱ ص۱۹۲
۱۲ـ کافى ج۲ ص۶۶۹ باب(حد الجوار).
۱۳ـ همان.
۱۲ـ سفینه البحار ج۱ ص۱۹۲(حسن الجوار).

ویژگى هاى اخلاقى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

در میان ویژگى هاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هیچ چیزى مهمتر از اخلاق آن حضرت وجود ندارد. این ویژگى همان چیزى است که خداوند، رسولش را بدان ستوده و فرموده است : «انک لعلى خلق عظیم» ، تو بهترین خلق و خو را دارى. و خود رسول(صلی الله علیه و آله) هم فرموده است که براى احیاى مکارم اخلاقى مبعوث گشته است «انما بعثت لاتمم صالح الاخلاق».

و تازه مسلمانان هم وقتى وصف آن حضرت را براى دیگران مى گفتند، مهم ترین ویژگى دعوتش را همین مى دانستند که : «و یأمر بمکارم الاخلاق» . مفروق نامى هم وقتى مسلمان شده و با محتواى دعوت آن حضرت آشنا شد،خطاب به رسول گفت : اى برادر قریشی ! تو مردم را به «مکارم الاخلاق و محاسن الاعمال» دعوت مى کنى. حضرت بعدها هم در آموزه هاى خود روى اخلاق تکیه زیادى داشت و مى فرمود: خداوند کریم است ، کرامت و ارزشهاى اخلاقى (معالى الاخلاق) را دوست دارد و از انجام کارهاى حقیر و زشت کراهت دارد[۱]

و جاى دیگر هم فرمود: سنگین ترین چیز در ترازوى مؤمن در روز قیامت «حسن خلق» است[۲] و فرمود: بهترین دوست من از میان شما، کسى است که بیشترین دوستى را با مردم دارد و به همین قیاس رابطه غیر دوستانه.[۳]

درباره اخلاق آن حضرت ، مناسباتش با مردم و خانواده مطالب زیادى در منابع گفته شده است . در اینجا برآنیم تا برخى از این برخوردها و نیز شمارى از روشهاى تربیتى حضرت را در آموزش اسلام به مردم و تفهیم معانى آن به ایشان روشن کنیم .

برخورد با خشک مقدسی

یک جنبه مهم تاریخ زندگى پیامبر(صلی الله علیه و آله) رعایت دقیق قوانین الهى و وحیانى است . پیامبر تابع قرآن است و به هیچ روى مجاز به تخطى از آنها نیست . در این باره ، بسان قرآن ، از افراط و تفریط بیزار است و تلاش مى کند، همان گونه که به او دستور داده شده تا مستقیم حرکت کند «و استقم کما امرت» همین رویه را میان مردم هم ترویج کند.حضرت مى کوشد تا احکام را به مردم یاد بدهد و حدود دین و احکام شرعى را مشخص کند.

در این میان ، یک اصل مهم ، تفهیم این نکته به مردم است که دین را باید از خدا و رسول بگیرند و حلال و حرام را بر اساس قرآن و سنت بشناسند. در خود قرآن ، از یهود به خاطر این که بی دلیل برخى از حلالها را حرام کرده اند، چندین بار، گله شده است .قرآن و رسول و امامان دین ، به همان اندازه که از لاابالی گرى متنفرند از خشک مقدسى که ناشى از ضعف قوه عقلانى و تمسک به ظواهر است ، هم بیزارند.در خبرى آمده است که پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به مسلمانان دستور دادند در سفر روزه نگیرند، ولى عده اى از روى خشک مقدسى همچنان روزه مى گرفتند. حضرت از این رفتار مردم به خشم آمده ، همان طور که روی شترشان بودند، ظرف آب را سرکشیده و فرمودند: اى خطاکاران ، افطار کنید؟ افطروا یا معشر العصاه .[۴]

پیامبر(صلی الله علیه و آله) بدون اجازه خداوند چیزى را حلال یا حرام نمى کرد، حتى اگر خودش از چیزى بدش مى آمد. درباره سیر، حضرت از آن متنفر بود و مى فرمود هر کس سیر خورده کنار من ننشیند با این حال ، همان لحظه مى فرمود: من حرام نمى کنم ، زیرا اجازه تحریم آنچه را که خداوند حلال کرده ندارم ، اما من از آن بدم مى آید.«یا ایها الناس انه لیس بى تحریم ما أحل الله و لکنها شجره أکره ریحها».[۵]

رعایت حلال و حرام الهی ، جزو اصولى بود که پیامبر به مردم آموزش مى داد و بر آن تأکید مى کرد. این مطلب را قرآن هم مکرر فرمود بود که اینها حدود الهى است و تخطى از آنها بر هیچ کس روا نیست .آنچه هست ، این که قرآن و حدیث باید با درایت فهمیده شود و ظاهرنگری ، انسان را به کج فهمى مى کشاند. نقل یک روایت در این زمینه جالب است .

امام حسین (علیه السلام) سر مسائل صفین با عبدالله پسر عمروبن عاص که مانند پدرش در صفین بر ضد امام على (علیه السلام) جنگید، حرف نمى زد. ابوسعید خدرى بعدها در مدینه میان آنان واسطه شد تا با یکدیگر آشتى کنند. وقتى امام با او سخن گفت ، از عبدالله گلایه کرد که تو بر طبق احادیثى که از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نقل مى کند، من را بهترین زمینیان نزد آسمانیان مى دانی ؛ پس چرا در صفین حاضر شدى و با پدر من که از من بهتر بود جنگ کردى. پسر عمرو بن عاص درباره دلیل این مطلب گفت :من زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) زاهد بودم و زندگى را به خود سخت مى گرفتم .

روزها روزه و شبها قیام اللیل داشتم . پدرم درباره افراط من به پیامبر(صلی الله علیه و آله) شکایت کرد. حضرت به من فرمود: از پدرت اطاعت کن . وقتى پدرم به صفین مى رفت ، من هم از او اطاعت کردم . حضرت فرمودند: این با «لاطاعه لمخلوق فى معصیه الخالق» (عدم جواز اطاعت از کسى وقت معصیت خالق مى کند) سازگار نیست ؛ همینطور با آیه «و ان جاهداک ان تشرک بى فلا تطعهما» اگر والدین تو، تو را به شرک فرا خواندند، از آنان اطاعت نکن .بدین ترتیب عبدالله بن عمرو بن عاص نشان داد که از جمله پیامبر(صلی الله علیه و آله) که او را موظف به اطاعت از پدر کرده بوده ، تا چه اندازه بد برداشت کرده و ظاهر نگرى کرده است .

نظافت شخصى و عطر زدن و..

پیامبر(صلی الله علیه و آله) زندگى اجتماعى و فردى خود را در شکل معمول و حتى خوب آن شکل مى داد. لباس سفید مى پوشید، عطر مى زد، موهاى سر را شانه مى کرد و مرتب دندان هایش را مسواک مى کرد. در میان این مسائل ، عطر زدن براى آن حضرت یک اصل بود. در روایت هست که در خانه پیامبر، محلی بود که پیامبر همیشه از آنجا خود را عطر مى زده است : انس مى گوید: کانت لرسول الله سُکّه یتطیب منها[۶] در خبر دیگرى آمده است که حضرت مى فرمود در این دنیا عطر و زن و نماز را بسیار دوست مى دارد، و البته درباره نماز ادامه مى دادند که قره عینى فى الصلاه . روشنى چشمان من در نماز است.[۷]

شخصى روایت مى کند که من بچه بودم نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) مى آمدیم ، سر ما را مسح مى کرد. من وقتی دست پیامبر روى سرم کشیده شد چنان بوى معطرى احساس کردم که تا حال فراموش نکرده ام . و ادامه مى دهد: این قدر بوى عطر زیاد بود که گویى از کنار مغازه عطارى رد شده بودم .[۸] کسى هم اگر عطر تعارفى براى پیغمبر مى برد حضرت هیچ وقت آن را رد نمى کرد. نیز نوشته اند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به بوى خوشش شناخته مى شد: کان رسول الله یعرف بریح الطیب.[۹]

حضرت از خوردن چیزهاى بودار که مردم را اذیت کند پرهیز مى کرد. مخصوصا وقتى سیر داشت و استدلالش هم این بود که: أکرهه من أجل ریحه .خضاب و رنگ کردن موى هم بر آن حضرت اهمیت داشت . حضرت به زنان دستور مى داد تا موی هاى خود را خضاب کنند، اگر شوهر دارند براى شوهر، و اگر ندارند براى آن که خواستگاران بیشترى داشته باشند.[۱۰] حضرت زنى را که در دستانش اثرى از خضاب یا حنا نبود، کراهت داشت نگاه کند.[۱۱]

تصور عمومى چنان است که گویى اگر کسى ثروتمند نباشد، نباید از این قبیل امور استفاده کند، درحالى که چنین نیست . حضرت خود زندگى ساده ای ، روى همان حصیرى که شبها نماز شب مى خواند، روز مى نشست و با مردم گفتگو مى کرد و میهمانانش را پذیراى مى نمود.[۱۲] نوع غذا خوردن او هم در همان حد معمول بود، روى زمین مى نشست و غذا مى خورد: کان رسول الله یجلس على الارض و یأکل على الارض[۱۳] چنان که در حدیث آمده است تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زنده بود، سه روز پشت سر هم آل محمد سیر نبودند.[۱۴]

پیامبر و شوخ طبعی

پیامبر(صلی الله علیه و آله) فردى شوخ طبع بود و هیچ حالت خشم و عصبانیت در او دیده نشد. در حدیث آمده است : کان بالنبى دعابه ، یعنى مزاحا. اما این تبسم به معناى قهقهه زدن نبوده بلکه فقط متبسم بود: ما رأیت النبی ضاحکا ما کان الا یتبسم .این شوخ طبعى هم خود او را سرحال نگاه مى داشت و هم مردم را آرام و راضى نگاه مى داشت .

آن حضرت به دیگران هم فرصت شوخ طبعى مى داد، چنان که یک اعرابى هدیه آورده بود، بعد که پیامبر استفاده کرد، آمد و پولش را مى خواست و مى گفت : پول هدیه ما را بدهید. بعدها هر وقت پیامبر دلگیر مى شد، مى فرمود این اعرابى کجاست بیاید و ما را از گرفتگى در آورد. البته پیغمبر از شوخى بی مورد خوشش نمى آمد. یکى از شوخ طبع هاى آن زمان عبدالله بن حذافه بود که پیغمبر او را رهبر سریه اى کرد.

در آنجا از سپاهش خواست آتش روشن کنند. سپس گفت : همه شما در آتش بپرید. آنها گفتند: ما ایمان به پیغمر آوردیم تا از آتش مصون باشیم . (در نقل دیگرى دارد که آنها خواستند خود را در آتش بیندازند که او نگذاشت و گفت : شوخى کردم). وقتى نزد پیامبر آمدند و داستان را گفتند، حضرت کار آنها را تأیید کرد و فرمود:لاطاعه لمخلوق فى مصعیه الخالق[۱۵] در کارهایى که معصیت خالق است، نباید از مخلوق پیروى کرد.

بعد از رسیدن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از بدر مردم به استقبال آمدند. سلمه بن سلامه که پیامبر به خاطر یک شوخى نادرست ، سبب قهر آن حضرت با خود شده بود، خطاب به مردم گفت : این که تبریک ندارد، ما مشتى پیر و کچل را کشتیم . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از سخن او خندید و فرمود: آنان ملاء قریش بودند، کسانى که با دیدنشان وحشت پدید مى آمد و اگر دستورى مى دادند، به سختى اطاعت مى کردید. در این وقت سلمه از فرصت استفاده کرده علت قهر پیامبر را پرسید.

حضرت فرمودند زمانى که در «روحاء» عازم بدر بودیم ، یک اعرابى نزد من آمد و پرسید: اگر پیامبری ، بگو بدانم که شتر حامله من ، چه مى زاید؟ تو گفتى که، خودت با او جماع کردى و از تو حامله شده ؛ و تو البته برخورد زشتى کردی ! سلمه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عذر خواست و پیامبر عذرش را پذیرفت .

عبادت حضرت

عبادت حضرت هم استثنایى بود. نماز شب که بر پیغمبر واجب بوده و خدا از او خواست که «نِصْفه اوانقص منه الا قلیلا» که نیمى از شب یا اندکى کمتر از آن را قرآن و نماز بخواند. خداوند در قرآن مى فرماید: «ان ربک یعلم أنک تقوم ادنى من ثلثى اللیل و نصفه و ثلثه و طائفه من الذین معک».[۱۶]

حضرت على (علیه السلام) در یکى از جنگها مى گوید که همه خوابیده بودند اما پیغمبر مشغول عبادت بود: لقدر أیتنا و ما فینا قائم الا رسول الله صلی الله علیه و آله تحت الشجره یصلّى و یبکى حتى اصبح . در میان ما تنها کسى که ایستاده و زیر یک درخت نماز مى خواند و تا صبح گریه مى کرد، پیامبر بود.ابوذر هم که خود آیتى در زهد و عبادت بود مى گوید: صلیت مع النبى فى بعض اللیل فقام یصلى فقمت معه حتى جعلت اضرب رأسى الجُدُرات من طول صلاته .

یک شبى با آن حضرت نماز مى خواندم ، آن قدر ایستاد و نماز خواند که من خسته شده سرم را به دیوار گذاشتم .همین نماز شب بود که پیامبر را به مقام محمود، یعنى مقام شفاعت رساند و این سفارش حق تعالى بودکه : و من اللیل فتهجد به نافله لک عسى أن یبعثک مقاما محمودا. نافله شب را به جاى آر باشد که خداوند تو را به مقام محمود برساند.

پیامبر رحمت

خداوند در قرآن مى فرماید: و ما أرسلناک الا رحمه للعالمین . پیامبر رحمت بدین معناست که آن حضرت هیچ گاه از مردم خشمگین نمى شد، به ویژه در امورى که مربوط به آموزش دین به آنان بود. در نقلها دارد که فکان لایبغضه شی ء و لایستفزه . و دارد که کان اوسع الناس صدرا. و نیز دارد که قد وسع الناس منه بَسْطه و خُلْقه فصار لهم أبا. همه این عبارات به معناى آن است که حضرت سعه صدر کامل براى دریافت سخنان مردم داشت و سر فرصت به هدایت آنان مى پرداخت . پیامبر رحمت بدان معنا بود که بت پرستان را هم که آزارش مى دادند نفرین نمى کرد و مى فرمود: خداوندا! قوم مرا هدایت کن . وقتى به حضرت گفتند مشرکین را نفرین کنید، حضرت فرمود: انى لم أُبْعَث لعّانا و انما بُعِثْت رحمه [۱۷]

تأثیر پیامبر تنها در مسلمانان نبوده و نیست . بعثت حضرت ختمى مرتبت ، براى همه عالم رحمت بوده و این رحمت همچنان مستدام است .

مردم داری

مردم دارى براى هر قشرى به گونه اى خاص معنا دارد براى یک رهبر، براى یک خطیب ، براى یک امام جماعت مسجد یا کاسب ، رفتارهاى خاصى مى تواند سبب جذب مردم شود. پیامبر حتى در عبادت هم مردم را خسته نمى کرد. شنیده نشده است که پیامبر نماز جماعتش طولانى باشد. البته از این که کسى هم تندتند نماز بخواند بدش مى آمد و تذکر مى داد.

درباره حضرت دارد که : یکثر الذکر، یقل اللعن، یطیل الصلاه ، یقصر الخطبه و کان لایأنف و لایستکبر. یمشى مع الارمله والمسکین فیقضى له حاجته. فراوان یاد خدا مى کرد، لعنت کمتر مى کرد، نمازش را با آرامش مى خواند، خطبه نمازش کوتاه بود، تکبر نداشت ، با فقرا و یتیمان مى نشست و نیاز آنها را برآورده مى کرد.

در همین حال ، انتظار احترام هم از مردم نداشت . خدا البته از مردم مى خواست حرمت پیامبر را نگهدارند. اما خود پیامبر پایبند احترامات رسمى نبود. از این که کسى جلوى پایش بلند شود، کراهت داشت . این خودش محبت بیشترى در مردم ایجاد کرده بود. در نقلى دارد: انه لم یکن شخص أحب الیهم من رسول الله(صلی الله علیه و آله) فکانوا اذا رأوه لم یقوموا الیه لما یعرفون من کراهیته له.

هیچ کس براى مردم دوست داشتنی تر از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نبود، با این حال ، مى دانستند که او خوش ندارد کسى جلویش بلند شود، و آنها بلند نمى شدند.یک نمونه جالب از مردم دارى همین است که وقتى نماز مى خواند و صداى گریه بچه اى مى آمد، سوره هاى کوچک را مى خواند تا نماز تمام شود. وقتى علت را پرسیدند، فرمود اگر نماز را طول مى دادم حواس مادرش پرت مى شد: فخشیت أن یشق ذلک على ابویه .

حضرت حتى سراغ ضعیف ترین آدمها را مى گرفت : زن سیاهپوستى در مدینه بود که کارهاى مسجد را مى کرد. چند روزى خبرى از او نشد. حضرت سراغ گرفت ، گفتند: مرد. حضرت فرمودند شما با اینکارتان مرا آزار ندادید که خبر نکردید. در اصل مردم تصور کرده بودند این شخص این اندازه ارزش ندارد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) براى او خبر کنند. حضرت فرمود اکنون قبر او را به من نشان دهید. قبر را نشان دادند.

حضرت به سراغ قبر او رفت و بر او درود فرستاد و فرمود این قبور گرفتار ظلمت هستند و با درود و صلات ما بر آنها، نورانى مى شود. أن امرأه سوداء کانت تقم المسجد أو شابا، فقدها رسول الله(صلی الله علیه و آله)فسأل عنها أو عنه . فقالوا: مات . قال : أفلا کنتم آذنتمونی ؟ فکأنهم صغّروا امرها أو أمره . فقال : دلّونی على قبره . فدلّوه فصلّى علیه . ثم قال : ان هذه القبور مملوءه ظُلْمه على أهلها، و ان الله تعالى ینوّرها لهم بصلاتى علیهم .[۱۸]

رفع سوء ظن از مردم در ارتباط با خود، نکته بسیار مهمى است . پیامبر در آخرین روزها از مردم خواستند تا اگر تصور مى کنند حقى از آنان را ضایع کرده بیایند و حقشان را بگیرند. این رفع سوء ظن ازمردم است . نمونه دیگر آن است که صفیه مى گوید که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) معتکف بود من شبى نزد او آمدم و بعد از صحبت خواستم بروم .

آن حضرت در حجره اسامه بن زید بود و حضرت با من برخاست تا«لیقلبنی ». به دو نفر از انصار برخورد. آنها وقتى پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دیدند، بر سرعتشان افزودند. پیامبر فرمود:على رسلکما آنها صفیه بنت حیی ، قالا: سبحان الله یا رسول الله . فقال رسول الله : ان الشیطان یجرى من الانسان مجرى الدم . و انى خشیت أن یقذف فى قلوبکما شیئا.[۱۹] پیامبر به آنها فرمود این صفیه دختر حیى بن اخطب همسر من است. آنها گفتند سبحان الله. حضرت فرمود: نفوذ شیطان در بدن مانند خون در رگهاست. من ترسیدم که چیزى به دل شما رسیده باشد و تصور ناشایستى کرده باشید.

برخورد با بدوی ها

پیامبر(صلی الله علیه و آله) با یک جامعه اعرابى سروکار داشت نه جامعه عربى و بنابراین برخوردها در سطح بسیار نازلى بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید تحمل مى کرد. در روایتى آمده است که یک اعرابى از راه رسیده بود و نمى دانست مسجد چیست . رفت در یک گوشه مسجد بول کرد. اصحاب ناراحت شدند و قصد تندى به او داشتند. حضرت فرمود: آزارش ندهید؛ سپس او را صدا زدند و به او حالى کردند که مسجد جاى ذکر و عبادت است نه جاى این قبیل کارها.

معاویه بن حکم مى گوید: من در نماز بودم کسى عطسه کرد. یرحمک الله گفتم . همه متوجه من شدند. دوباره آن شخص عطسه کرد. باز تکرار کردم . وقتى نگاه مردم را دیدم در وسط نماز گفتم : مادرتان به سوگتان بنشیند، چرا به من نگاه مى کنید. مردم با دست روى ران خود زدند. من ساکت شدم . وقتى نماز حضرت تمام شد، مرا صدا زدند. به خدا سوگند هیچ معلمى را پیش و پس از آن ندیده بودم که اینچنین تعلیم دهد.

حضرت نه مرا آزار دادند نه تندى کردند، تنها فرمودند: این نمازى که خواندى چون بین آن حرف زدى فایده ندارد، نماز تسبیح و تکبیر و تلاوت قرآن است . (فسکت فلما سلم رسول الله منصلاته ، دعانى فبأبى و امى ما رأیت معلما قبله و لابعده أحسن تعلیما منه. والله ما ضربنى و لا نهرنى ولکن قال : ان صلاتک هذه لایصلح فیها شى من کلام الناس انما هى التسبیح و التکبیر و تلاوه القرآن .[۲۰]

نوع آموزش دادن دین توسط آن حضرت در روایت دیگرى هم آمده است : شخصى سؤال مى کند: یارسول الله ، وقت نماز مى رسد و من جنب هست ، چه کنم . حضرت فرمود من هم گاهى همین طور برایم پیش مى آید. آن شخص گفت : شما مثل ما نیستید و بخشوده شده اید. حضرت فرمودند: به خدا سوگند من هم دوست دارم خاشع ترین باشم و آگاه ترین به موارد تقوا «یا رسول الله تدرکنى الصلوه و أنا جنب أفأصوم ؟ حضرت فرمودند: و أنا تدرکنى الصلاه و أنا جنب فأصوم . فقال : لست مثلنا یا رسول الله ! قدغفر الله لک ما تقدم من ذنبک و ما تأخر. فقال : والله انى لا¤رجو أن أکون أخشاکم لله و أعلمکم بمااتّقی ».[۲۱]

پیامبر(صلی الله علیه و آله) به معاذ بن جبل و ابوموسى اشعرى که به یمن مى رفتند فرمودند: یسّرا و لا تُعَسّرا، بشّرا ولا تنفرّا[۲۲] آسان بگیرید و سخت نگیرید، بشارت دهید و تنفر ایجاد نکنید.عده اى به مدینه آمدند و سؤال کردند که پیامبر چطور عبادت مى کند. وقتى شنیدند، احساس کردند عبادت آن حضرت خیلى زیاد نیست . گفتند: بسیار خوب ؛ او پیغمبر است و خداوند از همه چیز او گذشته است . یکى از آن افراد گفت : من هر شب تا صبح عبادت مى کنم .

دیگرى گفت : من همیشه روزه خواهم بود. دیگرى گفت من اصلا ازدواج نمى کنم . پیامبر(ص) آمدند و خطاب به آنها فرمود شماها چنین گفتید، اما من که خاشع ترین و متقی ترین هستم شما هستم ، روزه مى گیرم و نمى گیرم و نماز مى خوانم و ازدواج می کنم و این سنت من است که هر کس از من است باید از آن پیروى کند: اما والله انى لاخشاکم لله و أتقاکم له ، لکنی اصوم و افطر و اصلى و ارقد و أتزوج من النساء فمن رغب عن سنتى فلیس منى.[۲۳]

این بود گوشه اى از آنچه از درباره روش هاى اخلاقى و تربیتى پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است .

رسول جعفریان

منبع : پایگاه دانش، پژوهش و نشر بین الملل

[۱] . مصنف عبدالرزاق‌: ۱۴۳٫۱۱٫

[۲] . مصنف‌: ۱۴۶٫۱۱

[۳] . مصنف‌: ۱۴۵٫۱۱٫

[۴] . تهذیب الاثار مسند ابن عباس ج ۱، ص ۹۲٫

[۵] . امتاع ۷٫۳۱۰٫

[۶] . امتاع ۷٫۱۰۱٫

[۷] . مصنف‌: ۳۲۱٫۴٫

[۸] . امتاع ۷٫۱۰۲٫

[۹] . مصنف‌: ۳۱۹٫۴٫

[۱۰] . مصنف‌: ۳۱۹٫۴٫

[۱۱] . مصنف‌: ۴۸۸٫۷٫

[۱۲] . امتاع‌: ۱۱۵٫۷٫

[۱۳] . امتاع‌: ۷٫۲۶۲٫

[۱۴] . امتاع‌: ۷٫۲۶۳٫

[۱۵] . امتاع ۱۰٫۶۳٫

[۱۶] . مزمّل ۲۰٫

[۱۷] . جنه النعیم‌، ۴۵۴٫۱٫

[۱۸] . فتح الباری‌ ۱۳۳۷٫۳٫

[۱۹] . مصنف‌: ۳۶۰٫۴٫

[۲۰] . سبل الهدى ۷٫۱۹٫

[۲۱] . مسلم ۱۱۱۰٫

[۲۲] . بخارى ـ فتح البارى ۶۱۲۴٫۱۰٫

[۲۳] . بخاری‌، فتح البارى ۵۰۶۳٫۹٫

ارزش هاى اخلاقى در کلام و سيره امام جواد(ع)

حضرت امام محمدتقى (علیه السلام) در دهم ماه رجب سال ۱۹۵ ه. ق در مدينه متولد شد. پدر بزرگوارش حضرت رضا (علیه السلام) و مادر ارجمندش بانويى مصرى تبار به نام «سبيکه» بود.

ريحانه و خيزران از ديگر نام هاى مادر ايشان است. حضرت رضا (علیه السلام) در مورد منزلت فرزندش جواد الائمه (علیه السلام) و مادر بزرگوارش، به يارانش فرمود: «من داراى پسرى شده ام که همچون موسى شکافنده درياها(ى علم) است و همانند عيسى(ع) مادرى قديسه و پاکيزه دارد.[1]

امام نهم در سنى حدود ۷ سالگى به امامت رسيد و ۱۷ سال رهبرى شيعيان را به عهده داشت. دوران امامت حضرت با ۲ نفر از خلفاى عباسي- مامون و معتصم- هم زمان بود.

حضرت جواد (علیه السلام) در داشتن تمام صفات زيباى اخلاقى و انسانى سرآمد خوبان روزگار بود. پارسايى، علم و دانش و بخشندگى اش موجب شده بود که با القاب جواد، تقى، مرتضى و منتجب شناخته شود. اما در اين ميان لقب «ابن الرضا» به خاطر شکوه و جلالت امام رضا (علیه السلام) در ميان مردم شهرت بيشترى داشت و حتى بعد از آن حضرت، امام دهم و يازدهم (علیه السلام) را نيز با همين لقب مى شناختند.

امام جواد با کنيه «ابوجعفر»، که در نوجوانى به مقام رفيع امامت نائل شده بود، در سن ۲۵ سالگى و در عنفوان جوانى به دستور معتصم عباسى و توسط همسرش ام الفضل (دختر مامون) در شهر بغداد به شهادت رسيد.

حضرت جواد (علیه السلام) از همسر ديگرش، سمانه مغربيه، داراى ۴ فرزند پسر، به نام هاى: امام ابوالحسن على النقى(علیه السلام)، ابواحمد موسى مبرقع، ابواحمد حسين، ابوموسى عمران و ۴ دختر، به نام هاى: فاطمه، خديجه، ام کلثوم و حکيمه بود.[2]

حکيمه دختر امام جواد(علیه السلام) همان بانوى بافضيلت است که هنگام تولد امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در منزل برادر زاده اش امام عسکرى (علیه السلام) حضور داشت و به نرجس خاتون يارى مى کرد.

دليل توجه به مسائل اخلاقى

مسائل اخلاقى در هر زمان از اهميت فوق العاده اى برخوردار بوده است، ولى در عصر و زمان ما اهميت ويژه اى دارد، زيرا:

۱ – از يک سو عوامل و انگيزه هاى فساد و انحراف در عصر ما از هر زمانى بيشتر است و اگر درگذشته براى تهيه مقدمات بسيارى از مفاسد اخلاقى هزينه ها و زحمت ها لازم بود در زمان ما از برکت پيشرفت صنايع بشرى همه چيز در همه جا و در دسترس همه کس قرار گرفته است!

۲ – از سوى ديگر، با توجه به اين که عصر ما عصر بزرگ شدن مقياس هاست و آن چه در گذشته به طور محدود انجام مى گرفت در عصر ما به صورت نامحدود انجام مى گيرد، قتل و کشتار انسان ها به برکت وسايل کشتارجمعى و مفاسد اخلاقى ديگر به کمک فيلم هاى مبتذلى که از ماهواره ها در سراسر دنيا منتشر مى شود و اخيرا که به کمک اينترنت هرگونه اطلاعات مضر در اختيار تمام مردم دنيا قرار مى گيرد، مفاسد اخلاقى بسيار گسترش پيدا کرده و مرزها را در هم شکسته است و تا اقصى نقاط جهان پيش مى رود تا آن جا که صداى بنيان گذاران آن ها نيز درآمده است.

اگر درگذشته توليد موادمخدر، يک نقطه، يک روستا و حداکثر شهرهاى مجاور را آلوده مى کرد امروز به کمک سوداگران مرگ به سراسر دنيا کشيده مى شود.

3- همچنين همان گونه که علوم و دانش هاى مفيد و سازنده در زمينه هاى مختلف پزشکى و صنايع و شئون ديگر حيات بشرى گسترش فوق العاده اى پيدا کرده، علوم شيطانى و راهکارهاى وصول به مسائل غيرانسانى و غيراخلاقى نيز به مراتب گسترده تر از سابق شده است به گونه اى که به دارندگان فساد اخلاق اجازه مى دهد از طرق مرموزتر و پيچيده تر و گاه ساده تر و آسان تر به مقصود خود برسند. در چنين شرايطى توجه به مسائل اخلاقى و علم اخلاق ازهر زمانى ضرورى تر به نظر مى رسد و هرگاه نسبت به آن کوتاهى شود فاجعه يا فاجعه هايى در انتظار است.[3]

خوشبختانه ما مسلمانان و به خصوص شيعيان ۲ منبع عظيم مثل قرآن مجيد و روايات و سيره معصومين(ع) در دست داريم که مملو است از بحث هاى عميق اخلاقى که در هيچ منبع دينى ديگرى در جهان يافت نمى شود و راهگشاى ديروز و امروز و فرداى بشريت است.

امام جواد (علیه السلام) در زمينه احتياج مومن در هر زمان به فضايل اخلاقى مى فرمايد: مومن در هر حال نيازمند به ۳ خصلت است: توفيق از طرف خداوند متعال، واعظى از درون خود و قبول و پذيرش نصيحت کسى که او را نصيحت کند.[4]

نمونه هايى از اخلاق در کلام و سيره امام جواد(ع) حسن خلق

شايد گيراتر از «حسن خلق»، واژه اى نباشد که ترسيم کننده روحى زلال و طبعى بلند و رفتارى جاذبه دار باشد. چيزى که عنوان برجسته رفتار يک مسلمان است و معيار کمال ايمان يک مومن، آن گونه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز، به اين فضيلت متعالى آراسته بود.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مورد امام جواد (علیه السلام) فرمودند: «از نسل على الرضا، فرزندش محمد پديد مى آيد که فرزندى است پسنديده و در آفرينش از همه مردم پاک تر و در اخلاق از همه نيکوتر است.[5] و خود حضرت جواد (علیه السلام) مى فرمايد: ۳ چيز است که رضوان خداوند متعال را به بنده مى رساند، زياد استغفار کردن، خوى نرم داشتن و زياد صدقه دادن. [6]

جود و بخشش

معروف ترين لقب پيشواى نهم شيعيان «جواد» است. آن امام همام را به سبب عطاى فراوانش، به اين نام خوانده اند، جود و سخاوت از صفات خداوند است، و او دوست دارد انسان سخاوتمند را. درخت پربار سخاوت ريشه در پهنه آزادگى و وارستگى روحى دارد، و هرچه برگ و برش افزوده شود، ريشه اش نيز تنومندتر مى شود.

از اين رو، انسان سخاوتمند با بخشش متاع مادى بر سرمايه معنوى خويش مى افزايد و با گسستن از ثروت، با معنويت پيوند مى خورد؛ هرکس سخاوتش بيشتر، آزادى و شرافتش بيشتر خواهد بود. پس حکمت سخاوت، دستيابى به عالم بى انتها و ملکوتى آزادمنشى و پروازى سبکبال به اوج وارستگى روحى است، و اين ويژگى والايى است که حتى دشمن را به تحسين وامى دارد، چه رسد به دوست.

نام جواد، يادآور بخشش و احسان خداوند است که در نام مقدس حضرت امام محمدتقى (علیه السلام) بدان توجه شده است و کرامت و احسان آن حضرت و پدران بزرگوارش را در اذهان زنده مى کند، حضرت رضا (علیه السلام) در نامه اى فرزندش امام جواد را که حدود ۶ سال داشت مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد: پسرم! به من خبر رسيده است که خدمتکاران، تو را از در مخصوص خارج مى کنند. اين به علت بخل و تنگ نظرى آنان است که از وجود تو به مردم خيرى نرسد. تو را قسم مى دهم به حقى که برايت دارم، سعى کن از در عمومى، رفت و آمد کنى و هرگاه بيرون مى آيى، مقدارى پول نقد، طلا و نقره، همراه داشته باش و هر يک از نيازمندان که از تو درخواست داشته باشد، به او چيزى ببخش.[7]

مردم دارى

يکى از ضرورت هاى اخلاق مسلمانى و معاشرت مکتبى، «مردم داري» است، يعنى با مردم بودن، براى مردم بودن، در خدمت ديگران بودن، شريک درد و رنج و راحت و غم ديگران بودن. هم راهى و هم دردى و هم گامى و هم خونى با ديگران و هر نام ديگرى که بتوانى بر آن بگذارى، ليکن واقعيت، همه يکى است، يعنى خود را خدمتگزار و غمخوار ديگران ديدن و دانستن. اين، رمز و راز حيات اجتماعى يک مسلمان است و براى او «پايگاه مردمي» و برخوردارى از رأفت و رحمت و مودت و حمايت مردم را فراهم مى آورد. ماهى به آب زنده است و يک مسلمان اجتماعى، به حسن سلوک با ديگران. بايد ديد چه چيزهايى و چگونه رفتارهايى و چه روحياتى اين زمينه و موقعيت و پايگاه را براى انسان پديد مى آورد؟ وقتى هدف يک مسلمان، خدمت بيشتر به همنوعان است، بايد راه و رسم آن را هم آموخت. مردم دارى، يکى از اين رمزهاست. حضرت جواد(ع) مى فرمايد: سه خصلت جلب محبت مى کند؛ انصاف در معاشرت با مردم، هم دردى در مشکلات آن ها، هم راه و هم دم شدن با معنويات.[8]

نقدپذيرى

صلاح و اصلاح فرد و جامعه، در سايه «شناختن عيوب» و تلاش براى «زدودن عيوب» محقق مى شود. اين شناخت، هم در خود ما و نسبت به انديشه ها و عمل هاى خودمان است، هم نسبت به ديگران. زمينه ساز اين عيب زدايى هم «تذکر» از سويى و «تنبه» و «اقدام» از سوى ديگر است.

مسئله تذکر و نقد و يادآورى، همچنين «پندپذيري» و قبول نصيحت و موعظه و توجه به تذکرات ديگران از همين رهگذر، در مقوله مسائل معاشرتى و شيوه برخورد صحيح با ديگران قرار مى گيرد.

همان طور که بيان شد، حضرت جواد (علیه السلام) پذيرش نصيحت از کسى که او را نصيحت کند از خصايلى مى داند که مومن به آن نياز دارد. اين همان روحيه نقد پذيرى مى باشد و نبود روحيه نقد پذيرى عواقب ناگوارى دارد که امام مى فرمايد: هرکس بدون تفکر و اطمينان نسبت به جوانب (هر کارى، فرمانى، حرکتى و…) مطيع و پذيراى آن شود، خود را در معرض سقوط قرار مى دهد و نتيجه اى جز خشم و عصبانيت نخواهد گرفت.[9]

عزت نفس

جان آدمى عزيز است و رفاه و برخوردارى دوست داشتنى است؛ اما انسانيت انسان بالاتر از هر چيز است و شخصيت و آبرو قيمتى بسيار بالاتر از مال و اندوخته دارد. «کرامت نفس» نيز، ارزشى برتر از معادلات و محاسبات منفعت گرايانه و مادى دارد.

وقتى انسان به چيزى طمع مى بندد، بخشى از انسانيت والاى خويش را در معرض خطر و تلف شدن قرار مى دهد تا آن خواسته را برآورده کند. گاهى هم حق و دين و شرف و کرامت نفس، زيرپا گذاشته مى شود تا آن مطلوب و خواسته به دست آيد. آيا به راستى خواسته هاى نفسانى تا اين حد مهم است که در چنين معامله زيانبارى پى گيرى شود؟چگونه مى توان به خواسته هاى دل، بى حساب و بى حد و مرز رسيد، بى آن که از معنويت و کمال و ارزش، چيزى را فدا کرد و از دست داد؟

صاحبان «عزت نفس»، هرگز آبروى خود را به کف نانى نمى فروشند و به خاطر «مناعت طبع»، هرگز خواسته هاى دل را زمينه ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى کنند. حضرت جواد(ع) در اهميت اين موضوع مى فرمايد: عزت و شخصيت مومن در بى نيازى و طمع نداشتن به مال و زندگى ديگران است.[10]

رفاقت و دوستى

در منابع دينى، در اين که «دوست خوب» کيست؟ و با چه کسانى بايد دوستى و مودت داشت و از معاشرت و همنشينى چه کسانى بايد پرهيز کرد، و… احاديث بسيارى است، با رهنمودهاى کاربردى و جالب. امام جواد (علیه السلام) مى فرمايد: معاشرت و همنشينى با بى خردان و افراد لاابالى سبب فساد و تباهى اخلاق خواهد شد و معاشرت و رفاقت با خردمندان هوشيار، موجب رشد و کمال اخلاق مى باشد.[11]

و نيز مى فرمايد: مواظب باش از مصاحبت و دوستى با افراد شرور، چون که او همانند شمشيرى زهرآلود، براق است که ظاهرش زيبا و اثراتش زشت و خطرناک خواهد بود.[12]

منبع: روزنامه – خراسان – تاريخ شمسى نشر 11/04/1388

[1] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۵.

[2] . منتهى الآمال، ج ۲، ص ۵۰۹.

[3] . ر. ک: اخلاق در قرآن، مکارم شيرازى، ج ۱، ص ۱۰.

[4] . تحف العقول ص ۴۵۷.

[5] . کفاية الاثر، على بن محمد قمى، ص ۸۴.

[6] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۸۱، ب ۱۶، ح ۷۴.

[7] . تفسير عياشى، ج ۱، ص ۱۳۱.

[8] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۸۲.

[9] . بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۷۸.

[10] . بحارالانوار ج ۷۲ ص ۱۰۹.

[11] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۸۲.

[12] . مستدرک الوسائل، ج ۸ ص ۳۵۱.