مذهب جعفری

نوشته‌ها

نگاهی به جایگاه تشیع در مغرب در عصر حاضر

اشاره:

پس از اعلام قطع روابط سیاسی با ایران از سوی مغرب و در سایه اوضاع متشنج، به ویژه با بزرگ نمایی تبلیغاتی و رسانه ای و سیاسی شدنِ سخن گفتن از تشیع در این کشور، به نظر می رسد که برای قطع ریشه فتنه و باز گرداندن اوضاع به حالت عادی، ضروری است تا مسئله تشیع را در مغرب بازکاوی کنیم. که من در این مقال می کوشم تا به سه پرسش اساسی در این زمینه پاسخ گویم: قضیه تشیع در مغرب چیست؟ شیعیان مغرب چه رابطه ای با ایران دارند؟ آینده تشیع در مغرب چگونه خواهد بود؟

 

حقیقت تشیع در مغرب

تشیع در مغرب، گرایش ولایی نسبت به میراث اهل بیت است. این گرایش برآمده از موضعی فکری است، که صاحبان آن پس از بحث و جست و جوی ژرف در اصول استدلال دینی از قرآن و سنت، و سیره و تاریخ و علم کلام بدان دست یافته اند.

بنابراین پدیده انتقال از یک مکتب و مذهب فکری به مکتب و مذهب دیگر، پدیده نو پیدایی نبوده و دارای پیشینه ای دراز و رفتاری انسانی و طبیعی است، که ممکن است در فرایند مناقشات و بحث ها و جست و جوها اتفاق افتد.

اگر پای حرف کسانی بنشینیم که به مذهب اهل بیت روی آورده اند، خواهیم دید که همه آنان پیش از اعلام تغییر مذهبشان به لحاظ فکری و روانی، وضعیت بغرنجی داشته اند،به ویژه آن که این اقدام نوعی رویارویی با فرهنگ سنتی و محیط اجتماعی اشان به شمار می آید و در فضای آمیخته با جهل و سرکوب، از سوی برخی، با تکفیر استقبال می شود و از سوی پاره ای دیگر با انگ خیانت موصوف می گردد.

البته آشنایی مردم مغرب با مذهب اهل بیت خارج از کانال های ایرانی نبوده است؛ زیرا در سایه حکومت سرکوب گر صدام حسین، اندیشه شیعی در عراق فرصتی برای ظهور و تحرک نداشت و شیعیان خلیج هم بنا به اسباب داخلی، جرأت ظهور نداشتند.بنابراین نخستین عامل شیعه شدن برخی از مردم مغرب، کانال رادیو (عربی) تهران و یا کتاب های چاپ ایران است، که برخی شهروندان مغربی در ایام تعطیلات تابستانی با خود از اروپا به وطن برده اند.

هر چند به مرور زمان، انتقال کتاب های شیعی به مغرب، در دهه نود قرن بیستم، شکل رسمی و قانونی به خود گرفت، اما این بار غالب این کتاب ها، کتاب های منتشر شده از سوی ناشران لبنانی بوده است. البته چیزی نگذشت که ابرازهای ارتباطی دیگر؛ مانند اینترنت و ماهواره هم از راه رسید؛ به گونه ای که استقبال مغربی ها از کتاب، کاهش قابل ملاحظه ای یافت و شاید همین عامل در بسته شدن و ورشکستگی بسیاری از کتابفروشی ها، از جمله کتاب فروشی هایی که تنها کتاب های شیعی را عرضه می کردند، مؤثر بوده است؛ کتابفروشی ای در طنجه و دیگری در مکناس از این دست کتابفروشی ها هستند.

البته این بدان معنا نیست که کتاب های شیعی جایگاه و جذابیت خود را نزد مغربیان از دست داده باشند، بلکه وسایل ارتباطی، مانند اینترنت و ماهواره تا حد زیادی جای کتاب را گرفته و به مهم ترین کانال ارتباطی مردم مغرب با مکتب اهل بیت تبدیل شده اند.

بنابراین با ظهور شبکه های ماهواره ای و اینترنتی، که به تضعیف نقش کتاب انجامیده طبعا نقش شیعیان مغربی ساکن اروپا در انتقال کتاب و لوح فشرده حاوی آموزه های شیعی به داخل کشور، نیز کم رنگ شد و شیعیان داخل مغرب به خود کفایی و استقلال از هم وطنان اروپانشین خود روی آورده اند.

نتیجه طبیعی پذیرش تشیع از سوی گروه هایی از مردم مغرب، احساس نیاز به تفقه و تفکر بیشتر در این مذهب بود تا بتوانند نیاز علمی درونی خود را برآورده کنند. از این رو ایده توجه به حوزه های علمیه در جوانان این کشور پدید آمد و با ورود عده ای از جوانان تازه شیعه شده به حوزه های علمیه، منبع محلی و داخلی آشنایی با این بخش از میراث اسلامی فراهم آمد.

ورود اندیشه اهل بیت به مغرب به تصمیم و حمایت هیچ کس نبوده است، بلکه اقدامی فردی بوده که ابرازهایی؛مانند کتاب، نوار، اینترنت، ماهواره ها و حوزه علمیه آن را زمینه سازی کردند. با این حال قطع و یقین دارم، که تشیع در مغرب حرکتی فردی و غیر سیاسی است و تنها، دغدغه های علمی و معنوی در آن دخالت داشته است. اما نادانی و جهالت برخی و حیله گری برخی دیگر سبب شد تا این مسئله آفتابی شده و افرادی وارد تحلیل و تفسیر این قضیه شوند، که هیچ گونه اطلاعی از تشیع ندارند و ذهنشان لبریز از حرف های وهابیان است و می کوشند تا میان ایران و شیعیان تمام جهان ربط برقرار کنند.

رابطه شیعیان مغرب با ایران

شکی نیست که مذهب رسمی جمهوری اسلامی ایران، مذهب جعفری است و در قانون اساسی هم بر این امر تأکید شده است، اما جمهوری اسلامی مسئول شیعه شدن کسانی نیست، که از آغاز دهه هشتاد میلادی با هزار ضرب و زور پیچ رادیوشان را به این طرف و آن طرف چرخانده اند تا رادیو تهران را بگیرند و دعای کمیل و احادیث اهل بیت پیامبر را گوش کنند… چنان که مسئولیت دفاع شهروندان ایرانی ساکن در اروپا مذهب خود و تبلیغ و ترویج آن را ندارند، که وقتی مورد پرسش و یا اتهام از سوی سنی های مغربی واقع شدند، مذهب خود را معرفی کردند.

جمهوری اسلامی ایران، مسئولیت انتشار کتاب هایی را که در لبنان و عراق چاپ می شود، ندارد و حق ندارد مراجع دینی قم، نجف و لبنان را از تبلیغ و معرفی تشیع منع کند.

تشیع در مغرب، حالتی صرفا مذهبی است و اسباب و انگیزه ها و کانال های متعددی دارد، اما ربط دادن این مسئله به ایران و سیاسی کردن آن، مسئله ای فکری برای رسیدن به اهدافی معین است؛ زیرا در مرحله صدور انقلاب اسلامی نیز، در مغرب، الجزایر و تونس ثابت شد که جنبش های اسلامی سنی، در برقراری روابط با ایران پیش قدم شده بودند تا بتوانند با فشار سیاسی و امنیتی ای که بر آنها وارد می شد مقابله کنند و هیچ گاه ثابت نشد که نو شیعیان این کشور وارد فاز سیاسی شده باشند؛ زیرا غرض آنان خوشه چینی از معارف مدرسه اهل بیت بوده است.

اما در مرحله بازسازی روابط ایران با جهان عرب و بهبود مناسبات دیپلماتیک، برخی مراکز و نهادهای فرهنگی و دینی ای که هیچ ارتباطی با ایران ندارند، توانستند از طریق نمایشگاه های بین المللی کتاب، اینترنت و در مراحل بعد از طریق ماهواره، میراث اهل بیت را به مغرب برسانند. بنابراین اگر کسی پایگاه های اینترنتی و کانال ماهواره ای شیعی را مطالعه کند. متوجه خواهد شد که برای مثال شبکه «المنار» (حزب الله لبنان) صبغه ای سیاسی دارد و نه مذهبی؛ در حالی که شبکه های دیگر شیعی، که هیچ ارتباطی با ایران ندارند، بیشتر بر بعد مذهبی و تبلیغی تمرکز دارند.

بیشترین بینندگان شبکه المنار در مغرب از اهل سنت هستند، در حالی که شیعیان مغرب، بیشتر به شبکه «الانوار» و «اهل البیت» گرایش دارند؛ زیرا نیاز آنان به آگاهی مذهبی را برآورده می کند. افزون بر این، بیشتر مغربی ها و کسانی که از ایران دیدن کرده اند، اسلام گرایان سنی بوده اند و هم آنانن بیشترین همبستگی اشان به جایی و به حدی رسید که مقامات مغربی – در آن زمان – رهبران حزب عدالت و توسعه را از حرکت در آن مسیر بر حذر داشتند.

با توجه به مطالب گفته شده، می توان نتیجه گرفت که تشیع سیاسی، خطی است که اهل سنت مغرب آن را دنبال می کنند و توده های عظیم مردمی و هواداران فراوانی در احزاب سیاسی اسلامی و غیر اسلامی در این خط قرار دارند. اما تشیع مذهبی، عقیده افرادی است که شمارشان در قیاس با مجموع جمعیت مغرب اندک به نظر می رسد و دغدغه اشان خود سازی معنوی و روحی است.

در درون جریان تشیع مذهبی در مغرب، کسانی سخن از مغربی سازی یا بومی سازی تشیع به میان آورده و در پی آنند که جریان با بستر واقعی و ملی موجود همساز شود تا آنها بتوانند آرامش و تعادل روانی خود را حفظ کرده و بدین وسیله تشیع مذهبی از بهره برداری های سیاسی به دور بماند. البته در این مسیر تلاش هایی هم انجام شده تا شیعیان مغربی از درون جامعه و به عنوان شهروندان طبیعی به فعالیت اجتماعی بپردازند – آنان با تأسیس «جمعیه الغدیر» در شهر مکناس و «جمعیه انوار المودّه» در شهرطنجه آمادگی خود را برای کار فرهنگی گروهی ابراز داشتند. اما این تلاش ها از سوی دولت با ممانعت مواجه شد. برخی نیز تأسیس این گونه انجمن ها را به تلاش برای شکستن یکپارچگی جامعه و نهادهای مغربی تفسیر کردند تا توجیه لازم برای تبعید بخشی از شهروندان مغربی در داخل کشورشان را فراهم آوردند. سبب این همه جار و جنجال آن است که اینان از درون اسلام واحد، مکتب و مدرسه فکری اصیل و ریشه داری را پذیرفته اند، که همانا مکتب و مدرسه اهل بیت است.

آینده شیعیان در مغرب

حالت تبعید در وطن و فراهم نبودن آزادی برای یکی از عناصر فرهنگی و اجتماعی، به طور طبیعی واکنش خودجوش شیعیان مغرب را در پی خواهد داشت، که همانا فرو رفتن در تقیه و روی آوردن به درون با هدف تثبیت آگاهی طایفه ای و مذهبی و در مقابل، رها کردن احساسات ملی است. البته این امر آثار منفی فراوانی را، هم بر روی شیعیان و هم بر روی محیط و جامعه ملی مغرب خواهد داشت.

هراس از تشیع سیاسی، توجیه درستی برای متهم کردن شیعیان مغرب با خارج (ایران) نیست و اگر چنین اتهامی درست باشد، مگر اخوان المسلمین مصر شیعه است؟ مگر حماس و جهاد اسلامی شیعه اند؟ مگر جنبش هایی مانند الاتجاه الاسلامی در تونس و جنبش های اسلام گرای مغربی، که از قدیم متهم به ارتباط با ایران بوده اند، شیعه اند؟

من معتقدم که باید میان تشیع سیاسی و تشیع مذهبی تفکیک قائل شویم؛ زیرا انگیزه ها و تجلی های تشیع سیاسی و تشیع مذهبی از یکدیگر متفاوت است. مفهوم این سخن آن است که در تعامل با تشیع سیاسی نیاز به رهیافتی سیاسی است و در تعامل با تشیع مذهبی، رهیافتی فرهنگی و اجتماعی و لذا آنچه که در اینجا مورد نظر است، آینده تشیع مذهبی در مغرب است. و طبعا پای بسیاری از اجبارها، تحمیل ها و شرایط، چه مرتبط با بستر دینی رسمی و چه مرتبط با اسلام گرایان و کل جامعه به میان خواهد آمد.

ایده ای که من برای ادغام شیعیان مغرب در جامعه ملی مغرب دارم، مبتنی بر اصل و قاعده شهروندی است و نه مذهب؛ زیرا دیگر نیازی به مذهب ملی یکدست و فراگیر و حذف تنوع و تکثر و به انزوای فرهنگی و اجتماعی کشاندن بخش هایی از جامعه نیست و باید تفسیری منعطف از وحدت مذهبی ارائه شود، که اولویت قانون گذاری و امور عمومی را به مذهب غالب سنی مالکی می دهد، ولی نیازی به تأسیس محکمه های تفتیش مذهبی برای مصادره دیگر مذاهب اسلامی نمی بیند.

* روحانی شیعه مغربی، که همانند بسیاری از مردم مغرب نسبش به امام حسن مجتبی(ع) می رسد. وی در لبنان تحصیل کرده و شاگرد درس فقه آیت الله سید محمد حسین فضل الله بوده است.

طارق البشری (متفکر مصری و نوه شیخ سلیم البشری، شیخ اسبق الازهر)

تهدید پنداری اهل سنت و مسئولیت حفظ وحدت

اخیرا برخی از علمای مسلمان از اهل سنت و صاحب نظران مسائل عمومی اسلام از موضوعی که آن را فعالیت تبشیری شیعیان در صفوف اهل سنت و ظهور دوباره حرف های برخی شیعیان تندرو قدیمی پیرامون صحابه نامیده اند، سخن به میان آورده و نسبت به آن موضع گرفته اند. آنان، حرف ها و باورهای گروه اندکی از شیعیان را به همه آنان تعمیم داده و جمهور شیعیان را به سبب آنچه که این گروه اندک ابراز کرده اند بازخواست می کنند.

من در این نوشتار می خواهم چند مسئله را با خوانندگان محترم در میان بگذارم:

۱. این که مذهب شیعه جعفری یکی از مذاهب اسلامی است که شیعیان آن را پذیرفته اند. این مذهب در چارچوب اصول دین اسلام قرار دارد، که عامّه مسلمانان آن را ثوابت عقیدتی خود قرار داده اند. اختلاف میان مذهب شیعه و مذاهب اهل سنت، اختلاف بر سر فروع است و نه بر سر اصول. البته موضع جمهور مسلمانان در کشورهای ما و نهادهای علمی و تبلیغی رسمی و غیر رسمی نیز همین است که بیان شد.

۲. جابه جایی هایی که گاه در میان مذاهب معتبر اسلامی اتفاق می افتد- تا زمانی که در چارچوب پایبندی به امور ثابت و اوامر و نواهی دین باشد – این جا به جایی ها در درون جماعت مسلمانان است و می توان این گونه جابه جایی ها را به مثابه تنوع و تکثر اجتهادها در دایره مرجعیت عام ضوابط اسلامی دانست.

اگر چه ما نسبت به انجام شدن این گونه جابه جایی ها به مشکلی که موجب برخورد میان مذاهب مختلف اسلامی شود، هشدار می دهیم، اما به این نکته توجه می دهیم که باید چنین مسئله ای را در مقایسه با محنت ها، خطرها و بحران هایی که اکنون اسلام شاهد آن است، از امور ثانوی به شمار آورد.

۳. ما اکنون در شرایط تاریخی و سیاسی ای قرار داریم که ایجاب می کند تا معیار طبقه بندی و تمییز مواضع، گروه ها، احزاب، نهادها و اشخاص را «مقاومت در برابر تجاوز و تهدیدات استعمار و صهیونیسم نسبت به ملت ها، سرزمین ها و فرهنگ هایمان قرار دهیم و میان هیچ یک از فرقه ها و مذاهب، تفاوتی قائل نشویم و پیروان هر مذهبی را به عنوان جماعت یکدست و یکپارچه و یکصدایی ننگریم و با هر گروه و دسته ای به تناسب موضعی که در پیش گرفته اند و در صفوف مقاومت، پایداری و یا ذلت و سستی قرار گرفته اند، رفتار کنیم.

۴. خطرناک ترین مشکلی که اکنون امت اسلام می تواند با آن روبرو شود این است که موج تبلیغاتی ای به نام همه اهل سنت، علیه عامه شیعیان به راه افتد. این کار، به جای آن که نیروی کوبنده مسلمانان را متوجه متجاوزان و اشغالگرانی کند که آنان را از سرزمین هایشان بیرون کرده اند، متوجه گروهی از خودشان می کند.

در ارزیابی وضعیت واقعی نیز درست نیست که با صرف گمانی درباره فعالیت تبلیغی ـ مذهبی شیعیان در میان اهل سنت، که مورد تحقیق هم قرار نگرفته و قطعی نیست، هراس تمام اهل سنت را نسبت به چنین خطر موهومی برانگیزانیم؛ آن هم در شرایطی که اهل سنت ۵۴ جمعیت مسلمانان جهان را تشکیل می دهند.

هم چنین درست نیست که اکثریت سنی، خود را طایفه ای جدا از طایفه دیگر به شمار آورد و درست نیست که این اکثریت (اهل سنت) این نکته را نادیده بگیرد که به حکم حجم و وزن خود، بزرگ ترین مسئولیت را در حفظ وحدت جماعت مسلمانان و پیوند گروه ها و نزدیک سازی آنان به یکدیگر دارد.

۵. اگر ما اهل ادیان مختلف هم بودیم، حق این بود که در برابر دشمنان مشترک متجاوز همدست و یکدست شویم، نه این که این چنین در رویارویی با تجاوز و اشغال و سرکوب و تلاش برای محو خویش که دشمنان ما در پی آنند، به جان یکدیگر بیفتیم. این بار تفرقه و اختلاف از سوی کسانی می وزد که دوست مسلمانان نیستند و در مسیر تثبیت تفرقه در میان ما به خیر و صلاح و کرامت هیچ کدام از ما ـ نه شیعی و نه سنی ـ نمی اندیشند.

۶. ما از اینکه این موج و سر و صدا، هم از سوی کسانی که به اعتدال و میانه روی شناخته شده اند و هم از سوی تندروان و خشونت طلبان به راه افتاده است، ابراز شگفتی می کنیم. شگفت است که هر دو دسته در موضع سیاسی و مقطع زمانی خود همداستان بوده اند و هر دو دسته در این کار پیشدستی کرده اند، بی آنکه چیزی اتفاق افتاده باشد، که موجب هراس اهل سنت از اهل تشیع را فراهم آورده باشد.

همه ادله ادعایی این موضع گیری ها، یک سری بیانیه ها، سخن ها و نوشته ها است که هدفشان صرفا فتنه انگیزی و واژگون نمایی واقعیت و عطف توجه مردم از مسئله ای به مسئله ای دیگر است. تمام این اتفاقات زمانی رخ می دهد که دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل تلاش خود را برای محاصره و نابودی حزب الله لبنان به کار گرفته است. حزب الله اکنون از مهم ترین قدرت های مقاومت ملی است که عرب ها در اختیار دارند. این حزب، پشتیبان جنبش مقاومت فلسطینی سنی است. دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل در شرایط کنونی هم چنین تمام قدرت خود را برای سرنگونی نظام ملی ایران که در برابر تجاوزگری امریکا و اسرائیل در منطقه مقاومت می کند، به کار گرفته است. اسرائیل بارها ایران را به حمله هوایی برق آسا تهدید کرده و از این رو است که دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل می کوشد تا نیروهای مقاومت را در جهان عرب و اسلام از کار بیندازد تا آسان تر بتواند ایران را از سر راه بردارد و لذا از این رو است که می کوشد تا نفرت مسلمانان را از خطر حقیقی صهیونیسم به نفرت از خطر موهوم شیعه تبدیل کند.

۷. در تحلیل انگیزه های این سر و صداها و موج تبلیغاتی علیه تشیع، موضع برخی دولت های منطقه جالب توجه است. این دولت ها که عادت کرده اند تا به نام اسلام و اهل سنت سخن بگویند و نیز عادت کرده اند که از سیاست های امریکا که در جانبداری از اسرائیل است حمایت کنند، همان دولت هایی هستند که دستشان در دستان شاه شیعی فارسی صفوی ایران بود و در دهه شصت قرن بیستم در ضدیت با سیاستمداران ملی گرای مصر و دیگر سیاستمداران ملی عرب آن زمان همراه شاه بودند، با آن که آن سیاستمداران، عرب و مسلمان بودند. بنابراین می توان گفت: موضع آنان در برابر شیعیان، ثابت نبوده است، بلکه موضعشان در جانبداری و پشتیبانی از سیاست امریکا ثابت مانده است.

۸. ما از آن دسته از عالمان (اهل سنت) که ارج و قدرشان را در اجتهاد فقهی و تبلیغ اسلام و حمایت از مواضع ملی شناخته ایم، امید داریم که خود را از وضعی که نظرها و آرائشان در غیر آنچه که می پسندند و در مسیری غیر از آن که حیاتشان را در آن سپری و تلاش خود را مصروف دفاع از آن کرده اند، مورد سوء استفاده قرار گیرد دور نگه دارند و آن مسیرها نانوزایی و خیزش مسلمانان و مقاومت در برابر دشمنان اسلام است.

منبع :پگاه حوزه – ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ – شماره ۲۵۲ –

حجاج شیعی در دوره صفوی

اشاره:

مشکلات ناشی از اختلافات میان سنیان و شیعیان در تاریخ هزار و چهارصد ساله اسلامی کم نبوده است. یکی از مواقع بروز این مشکلات، ایام حج و در حرمین شریفین بوده؛ جایی که بیشتر، سنیان بر آن حاکم بوده و مواقعی نیز شیعیان نفوذ و حتی حکومتی داشته اند. تصادم شیعه وسنی در آن محیط، دلایل تاریخی خود را دارد و اکنون نیز علاوه بر مسایل سیاسی، تعصب موجود بر حاکمان عربستان، هنوز به عنوان عامل تشنج در روابط دو گروه شیعه و سنی مطرح است. در اینجا نگاهی داریم به مشکلات حجاج شیعی در ایام حج، در حرمین شریفین، در دوره صفوی. اما پیش از آن، اشاره به حادثه ای از قرن هفتم داریم و در انتها اشاره ای به عالمان شیعی ساکن در حرمین، در دوره صفوی.

حج اکبر و مشکلات شیعیان

یکی از مشکلات حجاج ایرانی، مربوط به مفهوم حج اکبر در نزد اهل سنت و تفاوت آن با نظر شیعه در این باره است. در دید اهل سنت، اگر روز عرفه با روز جمعه مصادف شود حج آن سال را «حج اکبر» می نامند و طبعا تعداد زیادتری از حاجیان سنی در حج آن سال شرکت می کنند.۱ نتیجه این امر برای حاکمان و اشراف مکه آن بود که سود مالی بیشتری می بردند. طبعا اگر در یک سال، روز عید (دهم ذی حجه) مصادف با روز یکشنبه بود، برای آنکه روز عرفه (نهم ذی حجه) مصادف با جمعه شود، روز شنبه را عید اعلام می کردند و بدین ترتیب در واقع روز عرفه، برابر با روز هشتم ذی حجه می شد؛ امری که هیچ فقیه شیعه یا سنی بدان باور ندارد. ظاهرا منبعی که گزارش این اختلاف را و نیز نتایج و مشکلات ناشی از آن را به دست داده حدیقه الشیعه عبدالحی رضوی۲ است. او فصل هفتم کتاب خود را به بحث از «حج قبل الوقت لاجل المخالف» اختصاص داده و این مسأله را از نظر فقهی مورد بحث قرار داده است. رضوی با اشاره به آنچه در بالا بدان اشاره کردیم می گوید: در مدت عمر ما دفعات زیادی این مسأله تکرار شد. او حتی اشاره می کند که یکبار که جمعی از مغربی ها [مالکی ها [شهادت به رؤیت هلال داده و شیخ حرم نیز حکم به ثبوت داد، شافعی ها، بعدها اعلام کردند که حج آن سال درست نبوده و حکم حاجیان آن سال، حکم الاغ وطی شده است! (که باید او را آتش زد). وی دفعات دیگری را نیز مثال زده که علی رغم حکم اعلام شده فقهای مذاهب اربعه، حج آن سال را فاسد اعلام کردند.۳

در این موارد دو مسأله برای شیعیان مطرح می شد؛ یکی اینکه شیعیان از سنیان متابعت کنند و دیگر آنکه متابعت نکنند.

در صورت اول روشن بود که حج آنها ناقص بوده و حجاج مُحْرم باقی می مانده اند؛ در این وضع، اگر کسی می خواست از حال احرام بدر آید به چه صورت ممکن بود؟ آیا به «هَدْی» می شد (کما اینکه رضوی از مرحوم مجلسی، نقل می کند، برگ ۴۸ . پ) یا به «عمره مفرده» مؤلف ما رأی اول را می پذیرد؛ مگر آنکه از ایام حج بگذرد و هدی نکند که در آن صورت باید عمره مفرده انجام دهد.

بر اساس فتوای کسانی که عمره مفرده را، راه در آمدن از احرام می دانستند، حاجیانی که در این سال ها عمره مفرده انجام نداده بودند هنوز مُحْرم بوده و حق نزدیک شدن به همسر خود را نداشتند. لذا رضوی می گوید: علمای اصفهان، قم و شیراز حاجیان را از ورود به شهر منع می کردند تا اینکه مرتکب زنا نشوند. برای افرادی که نیابتی رفته بودند، پرداخت نصف اجرتِ مقرر را بر ورثه میت لازم می دانستند. او می گوید که وقتی در سال ۱۰۹۹ عازم حج شدم ابتدا [از کاشان [وارد اصفهان شده و در آنجا نزد عالم فاضل ملا میرزا۴ که شیروانی بود رفتم؛ او از من پرسید: آیا قصد سفر حج داری؟ گفتم: آری. گفت: چون امسال ترس از «حج اکبر» و مشتبه شدن امر وجود دارد؛ من شاگردان و نزدیکانم را از رفتن منع کردم. رضوی می گوید آن سال موافق میل سنی ها، حج اکبر رخ داد؛ اما اختلافی در رؤیت نبوده و لذا مشکلی پیش نیامد.۵

فرض دیگر آن بود که شیعیان از سنیان پیروی نکنند. در این صورت مشکل دیگری که برای شیعیان به وجود آمد آزار و اذیت و احیانا کشته شدن آنها بود. رضوی می گوید: تقیّه در این موارد واجب است. او از پدرش نقل می کند که ملا خلیل قزوینی به حج مشرف شده و این مشکل مطرح شد؛ او از آنان پیروی نکرده و زمانی که رؤسای آنان متوجه شدند، حکم به قتل او کردند. ملا خلیل در تنوری مخفی شده و به [نقطه ای از] حجاز رفت و تا موسم آینده در آنجا باقی ماند. در وقت آمدن به موسم، در قیافه هیزم کش و خارکن در میان قافله به مکه درآمده، حج انجام داد و برگشت.

او می افزاید: فاضل دیگری (که در حاشیه همان کتاب، ملا زین العابدین [بن نورالدین [یاد شده) از آنان پیروی نکرده و به قتل رسید. رضوی می گوید: البته فقیهانی نیز بوده اند (مثل ملا هادی در کاشان) که حج این موارد را نیز درست می دانسته اند. موارد دیگری را نیز از این نمونه فقیهان یاد کرده که یکی میر عبدالغنی۶ است. از ابن الخراسانی نیز نقل کرده که وقتی از سفر حج برگشته گفته است که این حج، حج واجب او نبوده و او قبلاً حج واجب خود را انجام داده بوده است.او بعد از حج، عمره مفرده انجام داده و از احرام درآمده است.۷

کشتن علمای شیعه به جرم تلویث کعبه

اتهام تلویث و یا تنجیس بیت اللّه الحرام، یکی از اتهامات دست ساخته ترکان عثمانی است که از روی نابخردی و صرفا برای بی اعتبار کردن مذهب شیعه و به دست دادن بهانه ای برای قتل شیعه، ساخته شده بود. در سال ۱۰۸۸، واقعه ای در مکه رخ داد که نشانگر خبث ذاتی برخی از متعصبان ترک بر ضد شیعیان بود. این حادثه را دو تن از معاصران آن گزارش کرده اند. عصامی (۱۰۴۹ . ۱۱۱۱) که خود در همان زمان در مکه بوده می نویسد: در روز پنجشنبه هشتم شوال ۱۰۸۸ حادثه غریبی در مکه رخ داد و آن اینکه در شب آن روز، حجرالاسود، باب و پرده کعبه، مصلای جمعه به چیزی شبیه عذره، آلوده شده و هر کس می خواست حجر را ببوسد، دست و صورتش آلوده می شد. این سببِ تحریک مردم و ترکان شد. آنان جمع شدند و همه جا را شستشو دادند. در آنجا یکی از فضلای رومی [عثمانی] ملقب به «درس عام»۸ [! [بوده و هر روز جماعتی از رافضه را می دید که به نماز و سجود و رکوع در کنار بیت مشغولند. وقتی این واقعه رخ داد، گفت: این کار جز از رافضه که ملازم بیت اللّه هستند سر نزده است؛ در آن لحظه سید محمد مؤمن رضوی در پشت مقام ایستاده و قرآن می خواند. آنها نزد او آمده قرآن را از دست او گرفته، بر سر او کوفته و به زدن وی پرداختند و او را از «باب الزیاده» به بیرون انداختند و با سنگ بر او زدند تا بمرد. در این حال یکی از سادات رفاعی در این باره لب به اعتراض گشود؛ او را نیز به وی ملحق کردند و نیز سومی، چهارمی و پنجمی را. من خود آنها را دیدم که بر روی هم افتاده و مردم آنان را سب می کردند. عصامی می گوید من از نزدیک آنچه را بر کعبه بود ملاحظه کردم و دیدم که از قاذورات نیست بلکه از سبزیجات و روغن متعفن است که بوی نجاست می دهد. عصامی می افزاید: معلوم نشد که این عمل کار چه کسی بوده اما گمان بر این است که این کار را عمدا برای کشتن این افراد انجام داده بودند.۹

محبی حنفی نیز در ذیل شرح حال «شیخ حر عاملی» (۱۰۳۳ . ۱۱۰۴) این ماجرا را نقل کرده است. او می گوید گروهی از «سدنه البیت» متوجه تلویث کعبه شدند و خبر آن در شهر پخش شد. شریف مکه که در آن وقت «برکات» بود با قاضی آن «محمد میرزا» در این باره به بحث پرداختند؛ به ذهن آنان چنین خطور کرد که کار «رافضه» باشد، پس بر آن یقین کردند و گفتند تا هرکسی که به رفض شهرت دارد او را بکشند. گروهی از ترکان و اهل مکه، به حرم آمده و به پنج نفر برخورد کردند. یکی از آنها سید محمد مؤمن بود که من شنیده ام او فردی مسن، متعبد و زاهد بوده و به تشیّع شهرت داشته است. آنان، او و دیگران را کشتند. وی درباره شیخ حر می گوید: در موقعی که خبر شهرت یافت، به دیگران اخطار کرد تا از خانه خارج نشوند. وقتی این چند تن کشته شدند، آنها در جستجوی دیگران به تفتیش پرداختند، شیخ حر به سید موسی بن سلیمان از شرفای حسنی مکه پناه برده و از او خواست تا وی را به یمن فرستد و او نیز چنین کرد. محبی می گوید: من گمان نمی کنم کسی که بویی از اسلام و یا حتی عقل برده باشد دست به این کار بزند.۱۰

سباعی با اشاره به این نقلها۱۱ می گوید: یکی از توهمات متعصبانه آن عهد در میان عامه این بود که شیعیان بر این باورند که تنها با تلویث بیت، حج آنها درست خواهد بود! سباعی می گوید: این امر به هیچ روی با منطق و عقل سازگار نیست؛ اگر چنین بود، هرساله، به دلیل حضور هزاران شیعه در مکه، نباید جای سالمی برای کعبه می ماند. او تأکید می کند که این باور قدیمی ترکهاست و من نمی دانم چگونه عقل آنان اجازه می دهد که چنین بیندیشند. او از این توهم نامعقول، آن هم زمانی که مسلمانان نیاز به برادری دارند اظهار تأسف می کند.

در واقع این امر ساخته دست «ترکان عثمانی» بود که با «دولت صفوی» درگیر بودند. آنان وقتی می خواستند سنیان را بر ضد شیعیان تحریک کنند، کعبه را ملوث کرده، بر عهده شیعیان می گذاشتند. طبیعی بود که با این اتهام، قلوب ساده عامه ای که به قصد حج، فرسنگها راه آمده اند، چه مقدار بر ضد برادران شیعه شان تحریک می شد!

شخصی که عصامی و محبی از او یاد کرده اند «محمد مؤمن استرآبادی» است. افندی اشاره به شهادت او کرده اما وجه نادرستی را برای شهادت وی یاد کرده و آن اینکه او را متهم کرده که قصد تغوّط در مقام حنفی را داشته است.۱۲ خاتون آبادی نیز نوشته است که محمد مؤمن در سال ۱۰۸۸ به سبب عداوت دینی به دست سنیان مکه به شهادت رسید. به نظر می رسد در میان گزارشهای فوق، گزارش «عصامی» دقیق تر از همه باشد. ما دو نمونه دیگر از این دست حوادث را در سال های پس از آن نیز در تاریخ مشاهده می کنیم، شاید موارد دیگری نیز از این دست باشد:

یکی دیگر از علمای شیعه ایرانی که در مکه مورد ضرب و شتم قرار گرفت شیخ حسین بن ابراهیم تنکابنی از خواص شاگردان ملاصدرا بوده است. او اهل حکمت بوده و مؤلفاتی نیز در این زمینه داشته است. صاحب ریاض که با فرزند وی همدرس بوده، می گوید: او در حالی که خود را به مستجار یا حجرالاسود چسبانده بود، سنیان به گمان آنکه شرمگاه خود را به بیت می مالد بر سر او ریخته و تا سرحد مرگ او را کتک زدند.۱۳ وی با حال ناتوان از دست آنها خلاصی یافته به سمت مدینه حرکت کرد، اما در «ربذه» که اکنون به «رابق» معروف است درگذشته و در نزدیکی قبر ابوذر غفاری به خاک سپرده شد.۱۴ این حادثه در سال ۱۱۰۱ یا ۱۱۰۵ رخ داده است.

در اولین سال حکومت محمد بن عبداللّه بن سعید بر مکّه، در سال ۱۱۴۳، فتنه ای از ناحیه عامه علیه شیعیان مکه برپا گردید. سباعی می نویسد: این یکی از مصایبی است که به نظر من ناشی از تعصبات و سوء تفاهم موجود بین شیعه و برادران سنی آنها بوده است. واقعه از آنجا آغاز شد که کاروان شیعیان اندکی پس از موعد حجِ سال ۱۱۴۳ به مکه درآمد و چون دیر شده بود در مکه باقی ماند تا سال آینده حج را بجای آورد. برخی از عامه گمان کردند که آنان نجاستی را در کعبه گذاشتند و به همین جهت شورش کردند، سپاه نیز به دنبال آن شورش کرد. شورشیان به سراغ قاضی رفتند که او نیز از دست آنان گریخت. پس از آن نزد مفتی رفته، او را همانند برخی از دیگر علما از خانه اش بیرون کشیدند و نزد «وزیر الاماره» برده، بدون آنکه خصمی را معین کنند، از او خواستند اقامه دعوی کند. پس از آن اصرار کردند تا شیعیان را از مکه اخراج کند؛ آنگاه به بازار و دیگر جای ها درآمده بر بیرون راندن آنان فریاد کرده و به غارت خانه هاشان پرداختند… بالاخره وزیر مجبور شد تا شیعیان را از مکه بیرون کند. برخی از آنان از ترس به طائف و یا جده رفته و تنها پس از آنکه فتنه روی به خاموشی نهاد، وزیر در پی آنها فرستاد تا به مکه بازگردند!۱۵

در اینجا بی مناسبت نیست به برخورد دیگری که با شیعیان در مکه شده اشاره کنیم، هرچند ربطی با اتهام تلویث بیت ندارد.

در سال ۱۱۵۷ به دلیل رخدادهای عراق و تسلط نادر شاه بر برخی از مناطق تحت سلطه عثمانی ها، یکی از علمای شیعه نزد شریف مکه که آن زمان امیر مسعود بود آمده و گفت که با خلیفه عثمانی موافقت شده تا «مذهب جعفری» به رسمیت شناخته شده، در کنار ائمه مذاهب چهارگانه، امامی از جعفریه نیز در مسجد نماز بگذارد. به دنبال این ماجرا، اوضاع آشفته شد. و وزیر ترکِ جده، پیغام فرستاد تا آن شخص را تحویل او بدهند؛ اما شریف مکه از این کار خودداری کرد؛ در عین حال برای آنکه متهم به تشیّع نشود، دستور داد تا در آن شب بر تمامی منابر، «روافض» لعنت شوند.۱۶

سومین خاطره از وضع شیعه در مدینه و آن هم نسبت به بقیع، [و این البته مربوط به قرن اخیر است] از ابراهیم رفعت پاشا در مرآه الحرمین آمده است: او ضمن وصف بقیع، پیرامون مدفونین این مکان شریف و تخریب قبه های آن توسط وهابیون، می نویسد: مردم مدینه هر پنجشنبه، برای زیارت قبور، به بقیع آمده و ریحان بر روی قبور می ریزند. اما شیعیانی که می خواهند به ق.به اهل ب.یت . علیه السلام . وارد شوند، تنها با پرداختن ۵ قروش می توانند اجازه ورود بیابند.۱۷

مجاورت علمای شیعه در مکه و مدینه

به عهد صفوی، تعداد زیادی از عالمان شیعه مجاور مکه و مدینه بودند. این عالمان در آنجا حوزه بحث و درس داشته و بعضا نزد علمای عامه نیز تحصیل می کرده اند. وجود شیعه در مکه و مدینه در قرن نهم، که مورد تأیید ابن حجر هیتمی قرار گرفته،۱۸ وجود آنان را در آن محیط ایجاب می کرده است. بسیاری نیز بر اثر جاذبه محیط حرمین شریفین، مجاورت آن دیار را بر نقاط دیگر ترجیح داده در آنجا سکونت می گزیدند. درگیریهای دولت عثمانی با صفوی، مشکلاتی را برای شیعیان ساکن در مناطق تحت سلطه عثمانی ها و نیز حجاج فراهم می کرد؛۱۹ گفته شده که در سال ۱۰۴۲ به دلیل سلطه ایرانیان بر بغداد در فاصله سالهای ۱۰۳۳ تا ۱۰۴۲، از ورود حاجیان ایرانی به مکه جلوگیری شد.۲۰ تبلیغات فراوان عالمان متعصب دیار عثمانی در مکه و مدینه که از حیث سیاسی و مذهبی، قدرت و موقعیت برتری داشته اند فراوان بود. بعدها میرویس افغانی فتوای وجوب جنگ با روافض ایرانی را از علمای سنی حرمین دریافت کرد.۲۱

با این حال کم نبودند علمای شیعه ایرانی، جبل عاملی، بحرینی، و یا از اهالی قطیف و احساء که در مکه و یا مدینه زندگی می کردند. افزون بر آن، تعداد زیادی از علمای ایرانی برای انجام فریضه حج به مکه می رفتند و گاه تا چندین ماه، در آنجا می ماندند. در اینجا به برخی از افراد اشاره می کنیم:

شیخ احمد بن الحسین النباطی (۱۰۷۹) در مکه نزد شیخ نورالدین عاملی درس خوانده است.۲۲ شیخ احمد بن محمد بن مکی شهیدی (از علمای قرن یازه و دوازده) چندین سال در مکه مجاور بوده است.۲۳ افندی، شیخ جعفر ابن کمال الدین بحرانی (م ۱۰۸۸ یا ۱۰۹۱) را در مکه دیده است.۲۴ سید جمال الدین بن نورالدین عاملی نیز چندی در مکه مجاور بوده است.۲۵ شیخ حسین بن عبدالصمد پدر شیخ بهائی نیز در مکه بوده است.۲۶ شیخ حسین بن الحسن عاملی ظهیری که از شاگردان محمد امین استرآبادی بوده نیز در مکه نزد وی تحصیل کرده است.۲۷ شمس الدین حسین بن محمد شیرازی (که افندی او را از علمای عصر خود شمرده) در مکه زندگی می کرده است.۲۸ سید حسین بن سید حیدر عاملی اصفهانی (که در اصفهان مفتی بوده) در سال ۱۰۲۹ اجازه ای از شیخ محمد نواده شهید ثانی دریافت کرده است.۲۹ مولی حسین بن محمد علی نیشابوری نیز از شیعیان متولد مکه و ساکن همانجا و مدفون در همان دیار است. وی اجازه ای به سال ۱۰۵۶ در مکه به شاگرد خود مولی نوروز علی تبریزی داده است.۳۰ سید حیدر بن سید علی موسوی عاملی نیز در مکه بوده؛ شیخ حر او را در سال ۱۰۶۲ در آن شهر مقدس دیده و می گوید یکی دو سال بعد در همانجا درگذشت.۳۱ افندی از سفر ملا خلیل قزوینی عالم معروف عصر صفوی به مکه یاد کرده است.۳۲ همچنین شیخ حر از سفر فرزند ملا خلیل یعنی ملا سلمان به مکه یاد می کند.۳۳ شهید ثانی نیز در مکه دستگیر شده۳۴ و به شهادت رسید. زین العابدین فرزند نورالدین حسینی کاشانی نیز از عالمانی است که در مکه سکونت گزیده و یکی از شاگردان محمد امین استرآبادی است. وی نیز به جرم تشیّع در مکه به شهادت رسیده است.۳۵ متأسفانه درباره کیفیت و دلیل شهادت وی سخنی گفته نشده است اما رضوی در «حدیقه الشیعه» که پیش از این بدان اشاره کردیم کشته شدن او را در ارتباط با مسأله «حج اکبر» سنیان می داند.۳۶ از این عالم رساله ای با عنوان «مفرّحه الأنام فی تأسیس بیت اللّه الحرام» یاد شده که مربوط به خرابی مکه در سیل شعبان سال ۱۰۳۹ و نقش مؤلف در بنای کعبه می باشد.۳۷ همانگونه که اشاره شد، وی شاگر محمد امین استرآبادی دانشمند شیعی اخباری و مؤلف «الفوائد المدنیّه» [تألیف بسال ۱۰۳۱] و آثار دیگر است که یکی از بنیادگزاران گرایش نوین اخباری، در شیعه می باشد. پایگاه اصلی وی در حرمین شریفین بوده و خود نیز در سال ۱۰۳۶ در همانجا درگذشت.۳۸

سید صدرالدین علی خان مدنی، صاحب کتاب با ارزش «ریاض السالکین» در شرح صحیفه و آثار دیگر، نیز از ساکنان مکه بوده است. پدر و جد وی نیز در آن حرم شریف زندگی می کرده و بعدها خود او به ایران آمد و در سال ۱۱۲۰ در شیراز درگذشت.۳۹ شیخ علی بن حسن عاملی برادر شیخ حر عاملی نیز سه سال متوالی به سفر حج رفته که در راه بازگشت از سفر حج در سال ۱۰۷۸ درگذشته است.۴۰ سید نورالدین علی بن علی عاملی مکّی (م ۱۰۶۱ یا ۱۰۶۸) نیز از عالمانی است که قریب بیست سال را مجاور خانه خدا بوده است. افندی با یادآوری این مطلب می افزاید که احفاد و اولادی هنوز در مکه بسر می برند که یکی از آنها علی بن نورالدین (م ۱۱۱۹) است.۴۱ وی کتابی با عنوان «الفوائد المکیه» [یا: شواهد المکیه] در رد بر «الفوائد المدنیه» استرآبادی نوشته است. سید شاه فتح اللّه ، کتابی در امامت نگاشته که مناظرات او با مولی عبدالرحیم لاری در مدینه بوده است.۴۲ درباره شیخ قاسم بن محمد کاظمی مقیم نجف نیز آمده که مشایخی در مکه، طائف و برخی از بلاد دیگر داشته است.۴۳

شیخ محمد بن حسن یکی از عالمان برجسته شیعی و نواده شهید ثانی، در سال ۱۰۳۰ در مکه درگذشته است.۴۴ سید محمد بن حیدر عاملی نیز در مکه سکونت داشته است.۴۵ میرزا محمد بن ابراهیم استرابادی صاحب رجال نیز در سال ۱۰۲۶ در مکه درگذشته است. وی از شاگردان مقدس اردبیلی در نجف بوده که پس از درگذشت وی در مکه سکونت گزیده است.۴۶ شیخ محمد بن علی عاملی کرکی نیز مدتی در مکه نزد سید نورالدین علی عاملی و برخی دیگر از علمای عامه و خاصّه تحصیل کرده است.۴۷ مولی نورالدین نوروز علی در مکه نزد حاج حسین نیشابوری تحصیل کرده، وی اجازه ای با تاریخ ۱۰۵۶ در مکه برای وی نوشته است. ملا مصطفی بن ابراهیم تبریزی (م ۱۰۸۰) که چندی مجاور در مکه بوده، کتابی به نام «تحفه القرّاء» در آنجا تألیف کرده است.۴۸

توجه ایرانیان و شیعیان به امر حج در این دوره از رساله های متعددی که تحت عنوان «مناسک حج» توسط عالمان شیعی این دوره نوشته شده بدست می آید.۴۹

خاطره ای از سختگیری بر شیعیان مدینه

جزایری می نویسد که در سال ۱۰۹۵ هجری به حج و از آنجا به زیارت مدینه رفته است. او دیده است که شیعیان بدون تقیه به زیارت ائمه بقیع می روند. جزایری می نویسد: یکی از ساکنان شیعه مدینه به او گفت که سال پیش علمای مدینه به تفتیش کتبی که در خزانه بقیع بوده رفته و نسخه ای از «المزار» شیخ مفید را در آنجا یافتند که در آن بر خلفا لعنت شده بود؛ کتاب را نزد قاضی آورده و از او اجازه خواستند تا به آنان رخصت دهد قبه ائمه را تخریب کنند؛ او گفت: این قبه را هارون الرشید برای پدرش عباس ساخته و من نمی توانم به خراب کردن این قبه قدیمی فتوا بدهم. علما تصمیم گرفتند تا به استانبول رفته، حکمی از سلطان برای هدم این قبه دریافت کنند؛ زمانی که به استانبول رسیدند، سلطان محمد خبر ورود آنان را شنیده و دستور داد تا آنان را در بناهای باشکوهی به بهترین وجه پذیرایی کردند. در روز جمعه، سلطان از آنان خواست تا اعلم آنها برای اقامه جمعه آماده شود. این عالم که بر مذهب شافعی بود در هنگام قرائت، «بَسْمله» را نخواند. نماز که خاتمه یافت؛ سلطان از امام پرسید: با اینکه خواندن «بسمله» در مذهب شافعی واجب است چرا آن را ترک کردی؟ او گفت چون سلطان ما حنفی بود رعایت مذهب او را کردیم. سلطان گفت: نماز عبادت خداوند است و نباید در آن مراعات سلطان شود؛ با توجه به اینکه شافعی گفتن بسمله را واجب می داند، ترک آن نماز را باطل می کند؛ وقتی نماز امام باطل باشد، نماز مأموم نیز باطل است؛ پس نماز ما نیز باطل است. پس از آن دستور کشتن آنها را داد که با شفاعت وزیر تنها به بیرون کردن آنها به صورت زشتی اکتفا شد؛ آنان در راه بازگشت برخی در کشتی و برخی در راه درگذشتند.۵۰

شاه عباس و مسأله حج

گویا در عهد شاه عباس اول، سفر ایرانیان به حج، قدری با دشواری روبرو شده است. اشاره شد که به دلیل گشوده شدن بغداد توسط صفویان، در سال ۱۰۴۲ از سفر حجاج ایرانی به مکه جلوگیری شد. اما علاوه بر آن رفتن تعداد زیادی از ایرانیان به حج، باعث ریخته شدن پول ایرانیان به جیب عثمانی ها بوده و به همین دلیل شاه عباس کوشید تا از تعداد زائران ایرانی کاهش دهد. متأسفانه بنده در منابع ایرانی مطلبی در این باره نیافتم؛ لذا تنها به یک گزارش از منابع غربی در این باره بسنده می کنیم؛ طبعا صحت و سقم آن به عهده همانهاست.

کروسینسکی می نویسد: در زمان شاه عباس ماضی بنا گذاشتند و قدغن کردند که باید زر نقد از ایران بیرون نرود و به جای زیارت حج به زیارت قبور ائمه . علیه السلام . و سایر مقابر روند. و هر کس آرزوی زیارت کعبه داشت، می باید مبلغ خطیر به پادشاه پیشکش کند و اذن حاصل نماید و ضرری بیشتر از سفر حج نبوده است و به این سبب مستطیعان و ضعفا و عجزه بلاد اسلام، روز و شب بد و نفرین به جان پادشاه عصر و حکام زمان خود می کردند.۵۱

در سفرنامه عیاشی که پیش از این گزارش آن را آوردیم به باج گیری اعراب و دولت عثمانی از زائران ایرانی اشاره کردیم. دوسرسو نیز که کتاب خود را تحت عنوان «علل سقوط شاه سلطان حسین» بر پایه یادداشت های کروسینسکی نوشته درباره سیاست شاه عباس می گوید: «شاه عباس دانست که فریضه حج باعث خروج مبالغ هنگفتی طلا از کشور می شود؛ جز هزینه راه دور، مالیات و باجگیری های دولت عثمانی و اعراب میان راه، مبالغ هنگفتی از کشور خارج کرد». وی در ادامه از سیاست آباد کردن حرم امام رضا(ع) در مشهد و رفتن پیاده برای زیارت آن را بر اساس همین سیاست می داند؛ او بر این باور است که این سیاست تا اواخر عهد صفوی دنبال می شده است.۵۲

پی نوشت:

۱ . در این باره و نظر شیعه نک : مجله میقات، ش ۲، مقاله: حج اکبر، از سید علی قاضی عسکر، ص ۱۸۵ .۱۶۵٫

۲ . در باره کتاب او نک : دین و سیاست در دوره صفوی، ص ۳۵۳ . ۳۳۷٫

۳ . حدیقه الشیعه (نسخه ۱۱۲۴ مرعشی) برگ ۴۵ . پ.

۴ . ظاهرا میرزا محمد بن حسن.

۵ . حدیقه الشیعه، برگ ۴۸ . پ .

۶ . مقایسه کنید با: الکواکب المنتثره، ص ۴۴۱ .

۷ . حدیقه الشیعه، برگ ۴۹ . پ، ر.

۸ . چنین در متن؛ و ظاهرا «مدرس عام».

۹ . سمط النجوم العوالی، ج ۴، صص ۵۲۸ . ۵۲۹ (مصر، المطبعه السلفیه).

۱۰ . خلاصه الاثر، ج ۳، صص ۴۳۲ . ۴۳۳ (بیروت، دار صادر).

۱۱ . تاریخ مکه، احمد السباعی، ص ۳۸۴ . (از زینی دحلان، خلاصه الکلام ص ۹۷)

۱۲ . ریاض العلماء، ج ۵، ص ۱۵۴؛ نک : الروضه النضره، ص ۵۹۲، شهداء الفضیله، صص ۲۰۰ . ۲۰۱ .

۱۳ . ظاهرا این ناشی از استحباب مالیدن شکم به دیوار کعبه است!

۱۴ . ریاض العلماء، ج ۲، ص ۳۴؛ نک : الکواکب المنتثره، ص ۱۹۲، شهداء الفضیله، صص ۲۰۲ . ۲۰۳ (دراین کتاب، از روی ضمن شهدای قرن یازدهم یاد شده است).

۱۵ . تاریخ مکه، صی ۴۲۳، نقل از: خلاصه الکلام، احمد ذینی دحلان، ص ۱۸۴ .

۱۶ . تاریخ مکه، احمد السباعی (طبع ششم، ۱۴۰۴) ص ۴۲۸٫

۱۷ . مرآه الحرمین، ج ۱، ص ۴۲۷ .

۱۸ . الصوامق المحرقه، ص ۳ (قاهره، ۱۳۸۵).

۱۹ . نک : تاریخ ادبیات ایران، از صفویه تا عهد حاضر، براون صص ۸۱ . ۸۲ .

۲۰ . تاریخ مکه، سباعی ص ۳۷۱ .

۲۱ . نک : سفرنامه کروسینسکی، ص ۳۵ .

۲۲ . ریاض العلماء، ج ۱، ص ۳۵ .

۲۳ . همان، ص ۶۷ .

۲۴ . همان، ص ۱۰۹٫

۲۵ . همان، ص ۱۱۵ .

۲۶ . همان، ص ۲۴۰ .

۲۷ . ریاض، ج ۲، ص ۴۴٫

۲۸ . همان، ص ۸۳ .

۲۹ . همان، ص ۸۹ .

۳۰ . همان، ص ۱۷۱ و نک : ۱۹۶ .

۳۱ . امل الامل، ج ۱، ص ۸۱؛ ریاض، ج ۲، ص ۲۲۶ .

۳۲ . ریاض ج ۲، ص ۲۶۱؛ او در طی مجاورت خود در مکه تعلیقات محمد امین استرآبادی بر کافی راگردآوری کرد. نک : ریاض، ج ۲، ص ۲۶۶ .

۳۳ . نک : ریاض، ج ۲، ص ۲۶۴ .

۳۴ . نک : ریاض، ج ۲، صص ۳۷۵، ۳۸۵؛ تعلیقه امل الامل افندی، ص ۵۰، منیه المرید، مقدمه محقق (قم۱۳۶۹).

۳۵ . نک : ریاض، ج ۲، ص ۳۹۹، الروضه النضره، ص ۲۳۸ .

۳۶ . نک : حدیقه الشیعه (نسخه ۱۱۲۴ مرعشی) برگ ۴۹ .

۳۷ . نک : ذریعه ج ۲۱، صص ۳۶۲ . ۳۶۳ .

۳۸ . نک : ریاض، ج ۵، صص ۳۵ . ۳۶؛ الروضه النضره، صص ۵۵ . ۵۶ .

۳۹ . نک : ریاض العلماء، ج ۳، صص ۳۶۳ . ۳۶۷؛ الکواکب المنتثره، صص ۵۲۱ . ۵۲۴ .

۴۰ . نک : امل الامل، ج ۱، ص ۱۱۸؛ ریاض العلماء، ج ۳، ص ۴۱۰ .

۴۱ . ریاض، ج ۴، ص ۱۵۷؛ نک : امل الامل، ج ۲، ص ۱۲۸ .

۴۲ . ریاض العلماء، ج ۳، ص ۴۱۰ .

۴۳ . ریاض، ج ۴، ص ۳۹۹ .

۴۴ . ریاض، ج ۵، ص ۶۱ .

۴۵ . ریاض، ج ۵، ص ۱۰۲ .

۴۶ . ریاض، ج ۵، ص ۱۱۷ .

۴۷ . ریاض، ج ۵، ص ۱۲۸ .

۴۸ . فهرست کتابخانه آیه اللّه مرعشی، ج ۵، ص ۳۳۴ .

۴۹ . مق : ذریعه ج ۲۲، صص ۲۵۳ . ۲۷۴، ش ش ۶۹۱۵ . ۷۰۸۲ .

۵۰ . المقامات (نسخه ۳۳۹۶ مرعشی) صص ۳۵۹ . ر تا ۳۶۰ . پ.

۵۱ . خاطرات کروسینسکی ص ۲۵ .

۵۲ . دوسرسو صص ۹۳ . ۹۴ و نک : ص ۱۴۶ .

منبع :میقات حج – تابستان ۱۳۷۲، شماره ۴ –

شیعه (جعفریه یا اثنا عشریه) در ترکیه

 

اشاره:

در ترکیه کنونی حدود یک میلیون جعفری مذهب وجود دارد. اکثریت این شیعیان در جنگ جهانی اول از ایران، آذربایجان و ارمنستان وارد سرزمین ترکیه شدند. عده دیگری از آنان هم بعد از جنگ جهانی دوم از روسیه فرار کردند و از طریق دولت آلمان به ترکیه مهاجرت نمودند. جعفری های دیگر ترکیه را هم مستبصران تشکیل می دهند. در این دو دهه اخیر، جوانان شافعی، مذهب جعفریه را پذیرفته اند.

در سالهای بعد از ۱۹۷۰م، شیعیان برای اشتغال از دو شهر ترکیه (قارص و اغدیر) به شهرهای بزرگ ترکیه و نیز خارج از کشور، به ویژه آلمان مهاجرت کردند. همچنین در زمان درگیری ارتش و پ.ک.ک. جعفری ها باز هم به غرب ترکیه کوچ کردند و این موجب شد نام جعفریه در ترکیه بر زبان ها بیفتد. شهر هم مرز ایران، قارص، پیش تر مرکز شیعیان ترکیه به حساب می آمد، ولی امروزه مرکز آنان استانبول است.

بعد از انقلاب اسلامی ایران، شیعیان نیز مانند سایر مذاهب ترکیه، مشغول فعالیت شدند. در سال ۱۹۸۹م در استانبول فقط یک مسجد از آن شیعه بود و آن هم به ایرانیان تعلق داشت، ولی امروزه در استانبول بیش از سی مسجد جعفریه وجود دارد. همچنین در شهرهای مختلف کشور، اعم از آنکارا، بورسا، ازمیر، قارص و اغدیر بیش از ۲۵۰ مسجد شیعه برای عبادت باز است. اما متأسفانه نماز در بین جوانان شیعه، همانند نماز در میان جوانان اهل سنت و حتی بدتر از آن است. مساجد اغلب محل نگهداری سالمندان اند و اندکی از جوانان نماز را به جا می آورند.

آنچه موجب بیشتر شناخته شدن جعفری ها در ترکیه شده، عاشورای حسینی بوده است. در آغاز جعفری ها فقط در دو شهر هم مرز ایران این مراسم را به جا می آوردند و آیین قمه زنی و زنجیر زنی آنان در شبکه های تلویزیونی کشور پخش می شد، ولی بعد از پراکنده شدن شیعیان در ترکیه و همراه با برگزاری مجالس و آیین های عاشورا در خیابان ها و مساجد، شیعیان مورد توجه بیشتر رسانه ها قرار گرفتند.

مردم ترکیه بیش از این جعفری ها را منسوب به طریقتی قدیمی می دانستند، اما امروزه عده بسیاری از مردم، جعفریه را به عنوان یک مذهب بزرگ اسلامی قبول دارند. امروزه در استانبول یک میدان بزرگ به نام میدان عاشورا وجود دارد که شیعیان ترکیه آن زمین را از دولت برای پنجاه سال کرایه کرده اند. از سالهای گذشته در آن میدان، در روز عاشورا مراسم بزرگی برگزار می شود. در آن روز، در شهرهای مختلف ترکیه نیز دهها هزار نفر با صدای «لبیک یا حسین» و «علی ولی الله» زمین و آسمان را می لرزانند.

چند هفته پیش بزرگان شیعه ترکیه در استانبول گرد آمدند که برای حل مسائل و مشکلات خود چاره اندیشی کنند. همچنین در سال ۲۰۰۳ در استانبول، یکی از اهل سنت با بیان سخنان تحریک آمیز، به جعفریان ترکیه و جهان اهانت کرد و آنان را به اعتراض درآورد. شیعیان نیز در یک میدان بزرگ استانبول علیه او تظاهرات کردند و این موجب شد که آن شخص از جعفری ها عذرخواهی کند.(۲۰)

در سالهای پیش مراسم شیعیان به علت قمه زدن با جاری شدن خون همراه بود، ولی امروزه آنان با شعار «خون نریز، خون بده»، با هلال احمر ترکیه مشارکت می کنند که سال گذشته نیز این کار با موفقیت انجام شد.(۲۱) شهر اغدیر در عاشورای حسینی با تعطیلی گسترده مدارس دولتی، اتوبوسرانی، شبکه های تلویزیونی آن شهر و… همراه است.

شیعیان و علویان ترکیه که نزدیک به بیست میلیون جمعیت ترکیه را تشکیل می دهند، سعی بر آن دارند که روز عاشورا را به عنوان تعطیل رسمی کشور ثبت کنند. متأسفانه در بین شیعیان ترکیه اتحاد وجود ندارد و آنان به چند گروه «زینبیه جیلر» (مسجدی در استانبول)، «کوثر جیلر» (انتشارات اسلامی جعفریان ترکیه) و «سایانجیلر» (روحانی مسجد استانبول) تقسیم شده اند.

امروزه به مدد الطاف الهی و تلاش های فردی و جمعی شیعیان و روحانیان شیعه، تشیع اندک اندک در ترکیه گسترش می یابد. مؤسسه ای به نام کوثر در استانبول وجود دارد که امروز پنجاه و هشتمین کتاب خود را به زبان ترکی به چاپ رسانده است. همچنین مجلات و روزنامه های مخصوص شیعه و علویان در ترکیه وجود دارد. علاوه بر این، بعضی از مؤسسات اهل سنت، اندیشه ها و آثار امام خمینی، علی شریعتی، مرتضی مطهری، جوادی آملی و… را ترجمه و چاپ می کنند که همین موجب گسترش افکار شیعه می شود.

در بین جعفری های ترکیه رفتن به مراکز مقدس شیعه رسم است، زیارت کربلا و مشهد رواج دارد و هزاران نفر برای زیارت قبور ائمه(ع) به خارج از کشور می روند.

 پی نوشت:

www.fortunecity.co.uk Fetullah Gulen Grubu 2001.

  1. www.haberbilgi.com Rusen Cakir NTV Magazin 2001.

وجه تسمیه مذهب شیعه به مذهب جعفرى

اشاره:

هیچ تاکنون به این نکته اندیشیده اید که چرا ما شیعیان راپیروان مذهب جعفرى مى خوانند؟ در میان امامان دوازدگانه شیعه چرا مذهب ما به ایشان انتساب یافته است؟ با توجه به این که امام جعفر صادق(علیه السلام) ششمین امام شیعه هستند مگر پیش از ایشان وضعیت شیعه چگونه بوده و به عبارت دیگر چرا مذهب شیعه علوى یاحسنى یا حسینى یا سجادى و یا باقرى نامیده نشده است؟ آنچه درپى مى آید توضیحى است بر راز این نام گذارى.

عرصه تئورى ها و دیدگاههاى علمى و فرهنگى در میان دانشمندان وفرهیختگان همواره عرصه ابقاى بهترین اندیشه ها بوده است. هرنظریه اى آن هنگام توانسته جایگزین نظریه پیشین شود که محتوایى بهتر از آن را به بشریت هدیه کرده باشد و الا مورد استقبال قرارنخواهد گرفت. مکتب هاى فکرى بزرگ نیز همواره باید داراى چنین ویژگى باشند تا بتوانند در دل بشر جایى باز کنند. نگاهى به دستاورد مکتب اسلام در مقایسه با آنچه جامعه جاهلى عرب بدان دلبسته بود و مبناى رفتار فردى و اجتماعى خود قرار داده بودمى تواند راز موفقیت اسلام را در برابر اندیشه هاى جاهلانه نشان دهد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دعوت خود ضمن پذیرش سنت هاى پسندیده انسانى در میان اعراب آنگاه که به نفى ضد ارزشها مى پرداخت طرح هاى جایگزین نیز ارائه مى کرد تا مخاطبان او احساس خلاء نکنند.

شاید راز بسیارى از شکست هاى فردى و اجتماعى مصلحان در طول تاریخ همین بوده که طرح جایگزین نداشته اند به همین نمونه تاریخ معاصر ایران توجه کنید. حضور روحانیت در مشروطیت و انقلاب اسلامى و این که چرا روحانیت در مشروطیت نتوانست تا پایان حضور داشته باشد اما انقلاب اسلامى به رهبرى امام موفق به براندازى یک نظام شد؟

شاید مهمترین نکته در همین طرح جایگزین بوده است. امام خمینى(ره) طرح جایگزین سلطنت را داشت اما روحانیت در مشروطیت به ابعاد این موضوع آن چنان که بایسته است نیاندیشیده بود واین سرانجام هرحرکت سیاسى و فکرى است که فقط طرح براندازى داشته باشد و نه طرح جایگزین!

امام جعفرصادق(علیه السلام) در مسیرتکاملى حرکت شیعه گام دوم را برداشته بودند. یعنى پس از آنکه مردم بر اثر مجاهدت هاى امامان پیشین به ناصحیح بودن مذهب رسمى و دیگر اندیشه هاى منبعث از آن و نیزحرکت هاى سیاسى مبتنى برآن در سالهاى گذشته پى بردند آماده بودند تا طرح جایگزین مکتب اهل بیت را دریافت کنند و امام صادق(علیه السلام) همان بزرگوارى است که با توجه به یک موقعیت استثنایى تاریخى طرح جایگزین شیعه را به هنگام ارائه کرد و امامان دیگربه شرح و بسط بعضى از ابعاد آن پرداختند.

دوره امامت حضرت که از سال ۱۱۴ هجرى آغاز شده تا سال ۱۴۸ هجرى ادامه یافت. (۱) یکى از شرایط بحرانى تاریخى در اسلام بود زیراکه بنیان حکومتى یکصدساله فرو ریخته بود و بنیان حکومت پانصدساله اى پى ریزى مى شد و همت اصلى سران حکومت تازه، کوبیدن مخالفان بود. مثلا توجه کنید که از سال ۱۳۲ که رسما حکومت عباسیان آغاز شد تا سال ۱۳۷ هجرى سردمداران آن از هیبت و عظمت یکى از بزرگترین سرداران خود یعنى ابومسلم خراسانى هراس داشتندو تا او را با حیله و فریب نکشتند (۲) احساس آرامش نکردند وامام صادق(علیه السلام) با توجه به این فضا، پایه هاى فکرى نظام تشیع یاطرح جایگزین را بنانهاد.

سالها پیش از امامت حضرت صادق(علیه السلام) تقریبا یکصدو سیزده سال پیش،جدایشان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرین حج خود در غدیر خم جانشینى خویش را به فرمان خداى به امام على(علیه السلام) واگذار کرد و بر اساس منابع شیعى و بعضى از منابع اهل سنت از مردم دراین باره بیعت گرفت. (۳) اما صلاحدید پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به دلایلى مورد پذیرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقیفه بنى ساعده مسیرى تازه یافت. چندتن از صحابیان مهاجر در برابر انصار که خود دچار دو دستگى شده بودند با استناد به حق خویشاوندى باپیامبر(صلی الله علیه و آله) خلافت را حق خود دانستند (۴) نه حق انصار. و با آن که امام على(علیه السلام) خویشاوندى روشنترى با پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشت به این بهانه که عرب نمى تواند امتیازات بیش از اندازه اى را براى بنى هاشم بپذیرد و قبلا نبوت به بنى هاشم رسیده بود و اینک خلافت باید به دیگر تیره هاى قریش برسد خود را شایسته خلافت دیدند. (۵)

از پس این تدبیر، مسیر قدرت سیاسى درامت اسلامى دگرگون شد و به تدریج هرچه بر سالها افزوده مى شد این دگر گونى نیز بیشتر خودرانشان مى داد به گونه اى که در سال ۳۵ قمرى که اندکى ازانحرافات خود را نشان داده بود و امت اسلامى به چشم خویش بعضى از آن را مى دید شورشى رخ داد که خلیفه سوم در طى آن کشته شد. (۶)

به گواهى جنگهاى سه گانه اى که امام على(علیه السلام) با ناکثین، قاسطین ومارقین انجام داد (۷) ، مى توان پذیرفت که جامعه اسلامى دچاربحرانى عمیق شده بود; بحرانى که در تبدیل خلافت به ملوکیت خودرانشان داد و خاندان بنى امیه که بیش از این در میان مسلمانان جایگاهى نداشتند و طلقاى(آزادشدگان) پیامبر(صلی الله علیه و آله) در فتح مکه بودند، (۸) با موقعیت سنجى سیاسى به اقتدار رسیدند و حکومتى ۹۰ساله را بنیان نهادند. سیاست عرب گرایى امویان موجب شد تامخالفت هایى با آنان در جهان اسلام رخ دهد و تحلیل گران یکى ازعلل سقوط این سلسله را همین سیاست مى دانند. (۹)

امویان با توجه به سابقه ناشایست خود در میان امت اسلامى جدى ترین رقیب خویش را بنى هاشم و علویان مى دانستند و براى بى مقدار نشان دادن رقیب به هر حربه اى متوسل مى شدند. از جمله به ساختن احادیث و روایاتى دست یازیدند تا حسن سابقه بنى هاشم وعلویان را که بویژه در سایه فداکارى هاى حضرت على(علیه السلام) به اعتبارى فوق تصور دست یافته بودند بیالایند.

جاعلان حدیث نخست به جعل روایاتى در مذمت حضرت على(علیه السلام)پرداختند. (۱۰) و در مرحله دوم از اختلاف میان خلفا و امام على(علیه السلام) هر آنچه نیکى و سجایاى اخلاقى بود به رقیبان آن حضرت نسبت دادند و در برابر هر فضیلتى که براى امام وجود داشت احادیثى را درباره فضیلتى مشابه براى رقیبان نیز جعل کردند (۱۱) تا آنچه امام على(علیه السلام) بدان ها ممتاز بود عادى جلوه کند و درنهایت همانند یکى از اصحاب پیامبر(علیه السلام) تلقى شود نه بالاتر و درمقام خلافت هم خلیفه اى چونان دیگران معرفى شود که حتى به سیاست هاى زیرکانه روزگار نیز که عبارت از حیله و مکر و فریب باشد آگاه نیست. (۱۲)

امویان به این نیز اکتفا نکردند و فرمان سب امام على(علیه السلام) را برمنابر و در خطبه ها و پس از هر نماز اعلام کردند (۱۳) که تا پایان حکومت آنها به جز مقطع کوتاه خلافت عمربن عبدالعزیز (۱۴) (۹۹ تا۱۰۱ هجرى) باقى بود.

شایان توجه است که پرداختن به موضوعاتى چون ایمان ابوطالب، پدرحضرت على(علیه السلام) در هنگام مرگ که همواره یکى از نقاط اختلاف میان شیعه و سنى بوده است و طرفین در این باره کتابهایى نوشته اند. (۱۵) باتوجه به کفر ابوسفیان که تا حمله مسلمانان به مکه و ایمان اجبارى او، حمله به ابوطالب و طرح ایمان او باهمین انگیزه بود و به گفته یکى از محققان، اگر ابوطالب، پدرحضرت على(علیه السلام) نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمى گرفت. (۱۶) علاوه براین در عرصه اجتماعى بسیارى از صلح اجبارى امام حسن(علیه السلام) (۱۸) علویان را ظاهرا از صحنه سیاسى جامعه حذف کرد. هرچند امام بازیرکى موادى را در صلحنامه گنجانده بودکه فقط از آن طریق مى شد ماهیت بسیار متظاهر معاویه را به جامعه نشان دهد. موادى چون عدم اذیت و آزار شیعیان على و عدم تعیین جانشین از سوى معاویه دوماده مهم این قطعنامه بودند که با زیرپاگذاشته شدن از سوى معاویه چهره واقعى او را نشان دادند.

هنگامى که حجربن عدى یکى از شیعیان امام على(علیه السلام) توسط ماموران معاویه به شهادت رسید موجى از مخالفت با سیاست هاى معاویه به وجود آمد که از آن میان مى توان پاسخ تند امام حسین(علیه السلام) به نامه معاویه اشاره کرد. (۱۹)

همچنین انتصاب یزید به جانشینى نیز پیامدهاى جدى به همراه داشت و معاویه فقط با زور و شمشیر و تهدید وانست بیعت براى یزیدبگیرد. (۲۰) باوجود شخصیت هاى مطرحى چون امام حسین(علیه السلام) در میان امت اسلامى معاویه پسرش یزید را به مدارا با ایشان ترغیب کرد. (۲۱)

تا این زمان که سال ۶۰ هجرى بود به نظر مى رسید اندیشه امامت شیعى در محاق قرار گرفته بود اینک امام حسین(علیه السلام) در شرایطى متفاوت قرار داشت که از یک سو همراه پیروزى هاى مسلمانان درخارج از شبه جزیره عربستان و آوازه داخلى آن بود (۲۲) و از سوى دیگر یزید بن معاویه خلیفه تازه، شخصیت اجتماعى مورد قبولى نداشت و بسیارى از مسلمانان و صحابه و تابعین او را به دیانت نمى پذیرفتند. کسى چون ابوایوب انصارى که خود را موظف به شرکت درهمه نبردهاى مسلمانان با کفار مى دانست یکبار با شنیدن امارت و فرماندهى یزید از شرکت در نبرد سرباز زده بود. (۲۳)

امام حسین(علیه السلام) با درک صحیح این موقعیت در شرایطى که به نظرمى رسید خلافت در دست امویان به سلطنت تبدیل شده و آنان از هروسیله اى از جمله دین براى نشان دادن مشروعیت خود سودى بردندامام با مشروعیت ذاتى خود به عنوان نواده بنیان گذار دین اسلام مى توانست رویاروى مشروعیت خود ساخته امویان بایستد و با سخن ونهضت خود به اصلاح امت بپرازد. همان که هدف امام(علیه السلام) بود. (۲۴)

ایشان مى توانست نسب خویش به پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به مردم یادآور سازدو بدان استناد جوید چنان که در هنگام رخواست بیعت یزید فرمود:

«مثلى لایبایع مثله » همچو منى (با این شرافت نسبى) با چون اویى بیعت نخواهد کرد. (۲۵)

مهمترین بازتاب قیام و شهادت امام حسین(علیه السلام) ازبین بردن باقى مانده آبروى اجتماعى و جایگاه دینى امویان درمیان مردم بود.

امام نشان داد که امویان چگونه پسر دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را که آن همه حدیث از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در فضیلت او رسیده بود به قتل رسانند. (۲۶)

امام نه ى بزرگ را گفت و ماهیت نفاق بنیاد امویان را برملا کردکه چگونه به تنها چیزى که نمى اندیشند دین الهى است. و حاضرنداحکام مسلم اسلامى را به خاطر حفظ قدرت زیر پا بگذارند. شرح رفتارى که سپاهیان اموى با خاندان امام حسین(علیه السلام) کردند این مهم را به نمایش گذاشت. (۲۷) و این چهره پنهان شده در سرکوب خونین وهتک حرمت از مردم فضاحت با تخریب خانه خدا تکمیل گردید. (۲۹) تاثیر قیام امام حسین(علیه السلام) بدون تردید آن قدر سریع بود که با مرگ زودهنگام یزیددر سال ۶۴ هجرى پسرش معاویه دوم تنها چهل روز حکومت کرد ودرخطبه اى اعلام نمود که پدر و جد او غاصب خلافت بودند و خوداستعفا کرد. (۳۰) اما این تازه آغاز کار بود. جامعه اسلامى به تدریج متوجه ظلم وستم بنى امیه مى شد و شورش ها دوباره به راه افتادند. شورش هاى توابین در سال ۶۶۶۵ هجرى به خونخواهى امام حسین(علیه السلام) (۳۱) ،مختار ثقفى در۶۷ هجرى و پیروزى او و قصاص قاتلان امام حسین(علیه السلام)و یارانش (۳۲) و نیز شورش هاى دوباند خوارج در نقاط گوناگون جهان اسلام معادله (۳۳) را به نفع بنى هاشم تغییر داد.

درواپسین سال نخستین سده اسلامى خلیفه نجیب اموى عمربن عبدالعزیز براى نخستین بار دستور داد تا سب امام على(علیه السلام)برمنابر و در خطبه ها حذف شود و فدک دوباره به بنى هاشم و علویان بازگردانده شود. (۳۴)

اما به نظر مى رسید نهالى که امام حسین(علیه السلام) با خون خود آبیارى کرده بود اینک به ثمر نشسته و زمان بهره بردارى از آن فرامى رسید.

اینک به اختصار وضعیت بنى هاشم را پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) پى مى گیریم:

نخستین جرقه هاى اختلاف در میان بنى هاشم احتمالا پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) رخ داد. آن هنگام که گروهى مشهور به کیسانیه معتقد به امامت محمدحنفیه شدند که از نظر سنى از امام سجاد(علیه السلام) بزرگتربود و به عنوان عالمى علوى مورد احترام مردم (۳۵) مختار در شورش خود معتقد بود که به اجازه او قیام کرده است. محمد (۳۶) حنفیه در سال ۸۱ هجرى درگذشت. (۳۷) و گروهى به سراغ پسرش ابوهاشم رفتندو امامت او را معتقد شدند که تا سال ۹۹ هجرى زنده بود و در این سال به هنگام مرگ بنابر روایت جعلى بعدى توسط بنى عباس ابوهاشم که فرزندى نداشت امامت را به محمدبن على بن عبدالله بن عباس واگذار کرد. (۳۸) و امامت این گونه از علویان به عباسیان منتقل شد.

همزمان با گسترش دعوت عباسیان که شعار خود را «الرضاء من آل محمد» قرار داده و به دستور ابراهیم امام از افشاى نام واقعى امام و رهبر پرهیز مى کردند. (۳۹) واژه آل محمد که عنوان ویژه تیره علوى بود به کار عباسیان آمد. تقسیم بندى ابراهیم امام ازوضعیت شهرها نشان از آمادگى ایرانیان براى قیام دارد و نیزعلاقه آنان به اهل بیت علیهم السلام (۴۰) یک حرکت موازى از سوى بنى عباس مردم را فریفته بود چنان که بعضى از بزرگان همراه این نهضت مانند ابوسلمه خلال که به این فریب پى برده بود به جرم هوادارى از خلافت علویان اعلام شد. (۴۱)

شاید یکى از علل واقعى مخالفت امام صادق(علیه السلام) با قیام زید بن على بن الحسین(علیه السلام) براساس روایاتى که مخالفت حضرت را نشان مى دهد، (۴۲) پیش از هرچیزى فضاى نامناسب آن بود که اتفاقا بسیارمورد سوء استفاده عباسیان قرار گرفت، به گونه اى که مزار پسرش یحیى در خراسان که قبلا از سوى ابراهیم امام به عنوان منطقه نفوذ تبلیغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشویق او به قیام وخونخواهى پدر از سوى داعیان عباسى احتمالى است که نمى توان به سادگى از آن گذشت. زیرا شهادت یحیى در خراسان به سال ۱۲۶ هجرى درشورش عباسیان و سقوط امویان در خراسان مهم ارزیابى شده است. (۴۳)

روى کار آمدن عباسیان امت اسلامى را در تحولى تازه قرار داد وبنیان حکومتى ۹۰ ساله را فرو ریخت و حکومتى پانصد ساله را به قدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازى عباسیان بود که درشرایط ویژه تاریخى بایک سوء استفاده بزرگ به قدرت رسیدند.

بسیار طبیعى بود که منتظر یک حرکت نسنجیده در عرصه سیاسى ازسوى نماینده مهم و بزرگ علویان باشند. چنان که در ماجراى قیام محمد نفس زکیه در سال ۱۴۵ رخ داد و منصور بهره بردارى بزرگ ازآن به نفع عباسیان انجام داد. (۴۴)

امام صادق(علیه السلام) که به دقت همه این تحولات اجتماعى را زیر نظر داشت فضاى سیاست را هرگز آماده یک قیام علنى سیاسى ندید. آنچه که جامعه اسلامى از آن رنج مى برد زیر ساخت فکرى بود و الا ایشان به هیچ وجه کمتر از شخصیتى چون ابومسلم نبود این را از نامه تاریخى ابومسلم به امام که ایشان بدون خواندن آن را به آتش سپرده بودند. مى توان فهمید. پرسش بزرگ مطرح این بود: چه بایدکرد؟

جد او امام حسین(علیه السلام) با قیام خونین خود دلهاى بسیارى ازمسلمانان را درگوشه و کنار جهان اسلام متوجه اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)کرده بود و در زمان امام صادق(علیه السلام) حکومتى روى کار آمده بود که از شعار «الرضا من آل محمد(ص ») استفاده و سپس آل محمد واقعى را کنار زده بود و مردم نیز پذیرفته بودند. این همه دگرگونى وتلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مى توانست باشد؟

دراین فضاى تیره که مذاهب اهل سنت در حال شکل گیرى بودند چه چیزى مى توانست شیعه را پایدار سازد؟ آنچه که به درون فرهنگ مردم راه یابد و تفسیر آنها را از رابطه خود با خدا و جامعه اسلامى دگرگون سازد.

پس در حقیقت گام دوم در بنیانگذارى یک مکتب را حضرت صادق(علیه السلام)برداشت. گویا مردمى که از پس قیام امام حسین(علیه السلام) دلداده این خاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و مى پرسیدند که اگر نه امویان و نه عباسیان شما چه مى گویید؟ و چه تفسیرى از اسلام دارید؟ و به عبارت روشن تر طرح جایگزین شما چیست؟

نشان دادن یک تفسیر جامع ازخدا، رابطه مردم با او و انسان موردنظر اسلام در آن زمان مهمترین دغدغه هاى حضرت امام جفعر صادق(علیه السلام)بوده است اعتقادات عقلانى، اخلاق بایسته و دستورالعمل هاى فردى واجتماعى (فقه) مهمترین حوزه هایى بود که امام صادق(علیه السلام) در آن هابه طرح و اندیشه دینى پرداختند و چون چنین شد، تشیع داراى شناسنامه رسمى گردید و مذهب ما به نام ایشان مزین شد.

پی نوشت:

۱. بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۶٫

۲. تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۱۲۳; منشورات مکتبه اورمیه.

۳. الغدیر،امینى، ج ۱، ص ۱۵۲ تا ۱۵۸، چاپ دارالکتب العربى لبنان.

۴. تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۵۵٫

۵. تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ص ۳۰٫

۶. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۳۹۹٫

۷. همان، ج ۳، ص.

۸. همان، ج ۲، ص ۵۲۰; ج ۳، ص ۱ تا ۱۰٫

۹. تاریخ تحلیلى اسلام، شهیدى، چاپ نشر دانشگاهى سال ۱۳۷۴، ص ۲۰۰٫

۱۰. تاریخ سیاسى اسلام، رسول جعفریان، ص ۹۰ و۸۹٫

۱۱. همان، ص ۹۲ و ۹۱٫

۱۲. نهج البلاغه، خطبه ۱۱۸٫

۱۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۲۵٫

۱۴. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۵۶٫

۱۵. مانند کتاب ایمان ابوطالب شیخ مفید که علامه امینى درمقدمه الغدیر، ج ۱، ص ۲۳ و ۲۴ در این باره سخنانى دارد.

۱۶. همان، ج ۱ تا ۱۰ در صفحه ۴۸ فهرست موضوعى الغدیر، آدرس مفصل همه موارد آمده است .

۱۷. الاغانى، اصفهانى، ج ۱۶، ص ۲۶۶۷٫

۱۸ تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰، حوادث سال ۴۰ هجرى; ارشاد شیخ مفید، ص ۱۷۰٫

۱۹. انساب الاشراف، بلاذرى، ج ۲، ص ۷۴۴، حدیث ۳۰۳٫

۲۰ الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ج ۱، ص ۱۷۵; ابن اعثم،الفتوح، ج ۴، ص ۲۲۶۲۲۵٫

۲۱. تاریخ سیاسى اسلام، ص ۱۲۷٫

۲۲. تاریخ طبرى، ج ۴، حوادث سالهاى ۵۰ تا ۶۰ هجرى.

۲۳. طبقات، ابن سعد، ج ۳، ص ۴۸۵، چاپ دارصادر بیروت.

۲۴. حماسه حسینى، شهید مطهرى، ج ۳، ص ۳۸۰، انتشارات صدرا.

۲۵. تاریخ سیاسى اسلام، ج ۲، ص ۲۶. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۵۷۳۰۱٫

۲۷. همان، ص ۳۶۸۷۰٫

۲۸. همان، ص ۳۸۳٫

۲۹. همان، ص ۴۲۶٫

۳۰. همان، ص ۴۸۷٫

۳۱. همان، ص ۵۷۹٫

۳۲. کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۲۵; تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۰۵٫

۳۳. تاریخ سیاسى اسلام، ص ۲۶۰٫

۳۴. الفتوح، ج ۶، ص ۹۵; انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۲۱٫

۳۵. تاریخ سیاسى اسلام، ص ۲۶۶۲۶۵٫

۳۶. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۵۰ ۲۴۸; انساب الاشراف، ج ۴، ص ۱۸٫

۳۷. تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان در زمان حکومت عباسیان،التون، ل، دنیل، ترجمه مسعود رجب نیا، ص ۲۸٫

۳۸. همان، ص ۴۶٫

۳۹. همان، ص ۱۱۵ و ۱۱۴٫

۴۰. شخصیت و قیام زید بن على، رضوى اردکانى، ص ۴۸۹۵۰۴،انتشارات علمى فرهنگى.

۴۱. تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان در زمان حکومت عباسیان، ص ۳۸٫

۴۲. تاریخ طبرى، ج ۴، حوادث سال ۱۴۵٫

۴۳. بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۰۰٫

۴۴. تحف العقول، ابن شعبه حرانى،ص ۲۵۶۶۰٫

 محمدباغستانى

وجه تسمیه مذهب شیعه به مذهب جعفرى

اشاره:

هیچ تاکنون به این نکته اندیشیده اید که چرا ما شیعیان راپیروان مذهب جعفرى مى خوانند؟ در میان امامان دوازدگانه شیعه چرا مذهب ما به ایشان انتساب یافته است؟ با توجه به این که امام جعفر صادق(علیه السلام) ششمین امام شیعه هستند مگر پیش از ایشان وضعیت شیعه چگونه بوده و به عبارت دیگر چرا مذهب شیعه علوى یاحسنى یا حسینى یا سجادى و یا باقرى نامیده نشده است؟ آنچه درپى مى آید توضیحى است بر راز این نام گذارى.

 

عرصه تئورى ها و دیدگاههاى علمى و فرهنگى در میان دانشمندان وفرهیختگان همواره عرصه ابقاى بهترین اندیشه ها بوده است. هرنظریه اى آن هنگام توانسته جایگزین نظریه پیشین شود که محتوایى بهتر از آن را به بشریت هدیه کرده باشد و الا مورد استقبال قرارنخواهد گرفت. مکتب هاى فکرى بزرگ نیز همواره باید داراى چنین ویژگى باشند تا بتوانند در دل بشر جایى باز کنند. نگاهى به دستاورد مکتب اسلام در مقایسه با آنچه جامعه جاهلى عرب بدان دلبسته بود و مبناى رفتار فردى و اجتماعى خود قرار داده بودمى تواند راز موفقیت اسلام را در برابر اندیشه هاى جاهلانه نشان دهد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در دعوت خود ضمن پذیرش سنت هاى پسندیده انسانى در میان اعراب آنگاه که به نفى ضد ارزشها مى پرداخت طرح هاى جایگزین نیز ارائه مى کرد تا مخاطبان او احساس خلاء نکنند.

شاید راز بسیارى از شکست هاى فردى و اجتماعى مصلحان در طول تاریخ همین بوده که طرح جایگزین نداشته اند به همین نمونه تاریخ معاصر ایران توجه کنید. حضور روحانیت در مشروطیت و انقلاب اسلامى و این که چرا روحانیت در مشروطیت نتوانست تا پایان حضور داشته باشد اما انقلاب اسلامى به رهبرى امام موفق به براندازى یک نظام شد؟

شاید مهمترین نکته در همین طرح جایگزین بوده است. امام خمینى(ره) طرح جایگزین سلطنت را داشت اما روحانیت در مشروطیت به ابعاد این موضوع آن چنان که بایسته است نیاندیشیده بود واین سرانجام هرحرکت سیاسى و فکرى است که فقط طرح براندازى داشته باشد و نه طرح جایگزین!

امام جعفرصادق(علیه السلام) در مسیرتکاملى حرکت شیعه گام دوم را برداشته بودند. یعنى پس از آنکه مردم بر اثر مجاهدت هاى امامان پیشین به ناصحیح بودن مذهب رسمى و دیگر اندیشه هاى منبعث از آن و نیزحرکت هاى سیاسى مبتنى برآن در سالهاى گذشته پى بردند آماده بودند تا طرح جایگزین مکتب اهل بیت را دریافت کنند و امام صادق(علیه السلام) همان بزرگوارى است که با توجه به یک موقعیت استثنایى تاریخى طرح جایگزین شیعه را به هنگام ارائه کرد و امامان دیگربه شرح و بسط بعضى از ابعاد آن پرداختند.

دوره امامت حضرت که از سال ۱۱۴ هجرى آغاز شده تا سال ۱۴۸ هجرى ادامه یافت. (۱) یکى از شرایط بحرانى تاریخى در اسلام بود زیراکه بنیان حکومتى یکصدساله فرو ریخته بود و بنیان حکومت پانصدساله اى پى ریزى مى شد و همت اصلى سران حکومت تازه، کوبیدن مخالفان بود. مثلا توجه کنید که از سال ۱۳۲ که رسما حکومت عباسیان آغاز شد تا سال ۱۳۷ هجرى سردمداران آن از هیبت و عظمت یکى از بزرگترین سرداران خود یعنى ابومسلم خراسانى هراس داشتندو تا او را با حیله و فریب نکشتند (۲) احساس آرامش نکردند وامام صادق(علیه السلام) با توجه به این فضا، پایه هاى فکرى نظام تشیع یاطرح جایگزین را بنانهاد.

سالها پیش از امامت حضرت صادق(علیه السلام) تقریبا یکصدو سیزده سال پیش،جدایشان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرین حج خود در غدیر خم جانشینى خویش را به فرمان خداى به امام على(علیه السلام) واگذار کرد و بر اساس منابع شیعى و بعضى از منابع اهل سنت از مردم دراین باره بیعت گرفت. (۳) اما صلاحدید پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به دلایلى مورد پذیرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقیفه بنى ساعده مسیرى تازه یافت. چندتن از صحابیان مهاجر در برابر انصار که خود دچار دو دستگى شده بودند با استناد به حق خویشاوندى باپیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خلافت را حق خود دانستند (۴) نه حق انصار. و با آن که امام على(علیه السلام) خویشاوندى روشنترى با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) داشت به این بهانه که عرب نمى تواند امتیازات بیش از اندازه اى را براى بنى هاشم بپذیرد و قبلا نبوت به بنى هاشم رسیده بود و اینک خلافت باید به دیگر تیره هاى قریش برسد خود را شایسته خلافت دیدند. (۵)

از پس این تدبیر، مسیر قدرت سیاسى درامت اسلامى دگرگون شد و به تدریج هرچه بر سالها افزوده مى شد این دگر گونى نیز بیشتر خودرانشان مى داد به گونه اى که در سال ۳۵ قمرى که اندکى ازانحرافات خود را نشان داده بود و امت اسلامى به چشم خویش بعضى از آن را مى دید شورشى رخ داد که خلیفه سوم در طى آن کشته شد. (۶)

به گواهى جنگهاى سه گانه اى که امام على(علیه السلام) با ناکثین، قاسطین ومارقین انجام داد (۷) ، مى توان پذیرفت که جامعه اسلامى دچاربحرانى عمیق شده بود; بحرانى که در تبدیل خلافت به ملوکیت خودرانشان داد و خاندان بنى امیه که بیش از این در میان مسلمانان جایگاهى نداشتند و طلقاى(آزادشدگان) پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در فتح مکه بودند، (۸) با موقعیت سنجى سیاسى به اقتدار رسیدند و حکومتى ۹۰ساله را بنیان نهادند. سیاست عرب گرایى امویان موجب شد تامخالفت هایى با آنان در جهان اسلام رخ دهد و تحلیل گران یکى ازعلل سقوط این سلسله را همین سیاست مى دانند. (۹)

امویان با توجه به سابقه ناشایست خود در میان امت اسلامى جدى ترین رقیب خویش را بنى هاشم و علویان مى دانستند و براى بى مقدار نشان دادن رقیب به هر حربه اى متوسل مى شدند. از جمله به ساختن احادیث و روایاتى دست یازیدند تا حسن سابقه بنى هاشم وعلویان را که بویژه در سایه فداکارى هاى حضرت على(علیه السلام) به اعتبارى فوق تصور دست یافته بودند بیالایند.

جاعلان حدیث نخست به جعل روایاتى در مذمت حضرت على(علیه السلام)پرداختند. (۱۰) و در مرحله دوم از اختلاف میان خلفا و امام على(علیه السلام) هر آنچه نیکى و سجایاى اخلاقى بود به رقیبان آن حضرت نسبت دادند و در برابر هر فضیلتى که براى امام وجود داشت احادیثى را درباره فضیلتى مشابه براى رقیبان نیز جعل کردند (۱۱) تا آنچه امام على(علیه السلام) بدان ها ممتاز بود عادى جلوه کند و درنهایت همانند یکى از اصحاب پیامبر(علیه السلام) تلقى شود نه بالاتر و درمقام خلافت هم خلیفه اى چونان دیگران معرفى شود که حتى به سیاست هاى زیرکانه روزگار نیز که عبارت از حیله و مکر و فریب باشد آگاه نیست. (۱۲)

امویان به این نیز اکتفا نکردند و فرمان سب امام على(علیه السلام) را برمنابر و در خطبه ها و پس از هر نماز اعلام کردند (۱۳) که تا پایان حکومت آنها به جز مقطع کوتاه خلافت عمربن عبدالعزیز (۱۴) (۹۹ تا۱۰۱ هجرى) باقى بود.

شایان توجه است که پرداختن به موضوعاتى چون ایمان ابوطالب، پدرحضرت على(علیه السلام) در هنگام مرگ که همواره یکى از نقاط اختلاف میان شیعه و سنى بوده است و طرفین در این باره کتابهایى نوشته اند. (۱۵) باتوجه به کفر ابوسفیان که تا حمله مسلمانان به مکه و ایمان اجبارى او، حمله به ابوطالب و طرح ایمان او باهمین انگیزه بود و به گفته یکى از محققان، اگر ابوطالب، پدرحضرت على(علیه السلام) نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمى گرفت. (۱۶) علاوه براین در عرصه اجتماعى بسیارى از صلح اجبارى امام حسن(علیه السلام) (۱۸) علویان را ظاهرا از صحنه سیاسى جامعه حذف کرد. هرچند امام بازیرکى موادى را در صلحنامه گنجانده بودکه فقط از آن طریق مى شد ماهیت بسیار متظاهر معاویه را به جامعه نشان دهد. موادى چون عدم اذیت و آزار شیعیان على و عدم تعیین جانشین از سوى معاویه دوماده مهم این قطعنامه بودند که با زیرپاگذاشته شدن از سوى معاویه چهره واقعى او را نشان دادند.

هنگامى که حجربن عدى یکى از شیعیان امام على(علیه السلام) توسط ماموران معاویه به شهادت رسید موجى از مخالفت با سیاست هاى معاویه به وجود آمد که از آن میان مى توان پاسخ تند امام حسین(علیه السلام) به نامه معاویه اشاره کرد. (۱۹)

همچنین انتصاب یزید به جانشینى نیز پیامدهاى جدى به همراه داشت و معاویه فقط با زور و شمشیر و تهدید توانست بیعت براى یزیدبگیرد. (۲۰) باوجود شخصیت هاى مطرحى چون امام حسین(علیه السلام) در میان امت اسلامى معاویه پسرش یزید را به مدارا با ایشان ترغیب کرد. (۲۱)

تا این زمان که سال ۶۰ هجرى بود به نظر مى رسید اندیشه امامت شیعى در محاق قرار گرفته بود اینک امام حسین(علیه السلام) در شرایطى متفاوت قرار داشت که از یک سو همراه پیروزى هاى مسلمانان درخارج از شبه جزیره عربستان و آوازه داخلى آن بود (۲۲) و از سوى دیگر یزید بن معاویه خلیفه تازه، شخصیت اجتماعى مورد قبولى نداشت و بسیارى از مسلمانان و صحابه و تابعین او را به دیانت نمى پذیرفتند. کسى چون ابوایوب انصارى که خود را موظف به شرکت درهمه نبردهاى مسلمانان با کفار مى دانست یکبار با شنیدن امارت و فرماندهى یزید از شرکت در نبرد سرباز زده بود. (۲۳)

امام حسین(علیه السلام) با درک صحیح این موقعیت در شرایطى که به نظرمى رسید خلافت در دست امویان به سلطنت تبدیل شده و آنان از هروسیله اى از جمله دین براى نشان دادن مشروعیت خود سودى بردندامام با مشروعیت ذاتى خود به عنوان نواده بنیان گذار دین اسلام مى توانست رویاروى مشروعیت خود ساخته امویان بایستد و با سخن ونهضت خود به اصلاح امت بپرازد. همان که هدف امام(علیه السلام) بود. (۲۴)

ایشان مى توانست نسب خویش به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را به مردم یادآور سازدو بدان استناد جوید چنان که در هنگام رخواست بیعت یزید فرمود:

«مثلى لایبایع مثله » همچو منى (با این شرافت نسبى) با چون اویى بیعت نخواهد کرد. (۲۵)

مهمترین بازتاب قیام و شهادت امام حسین(علیه السلام) ازبین بردن باقى مانده آبروى اجتماعى و جایگاه دینى امویان درمیان مردم بود.

امام نشان داد که امویان چگونه پسر دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را که آن همه حدیث از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در فضیلت او رسیده بود به قتل رسانند. (۲۶)

امام نه ى بزرگ را گفت و ماهیت نفاق بنیاد امویان را برملا کردکه چگونه به تنها چیزى که نمى اندیشند دین الهى است. و حاضرند احکام مسلم اسلامى را به خاطر حفظ قدرت زیر پا بگذارند. شرح رفتارى که سپاهیان اموى با خاندان امام حسین(علیه السلام) کردند این مهم را به نمایش گذاشت. (۲۷) و این چهره پنهان شده در سرکوب خونین وهتک حرمت از مردم فضاحت با تخریب خانه خدا تکمیل گردید. (۲۹) تاثیر قیام امام حسین(علیه السلام) بدون تردید آن قدر سریع بود که با مرگ زودهنگام یزیددر سال ۶۴ هجرى پسرش معاویه دوم تنها چهل روز حکومت کرد ودرخطبه اى اعلام نمود که پدر و جد او غاصب خلافت بودند و خوداستعفا کرد. (۳۰) اما این تازه آغاز کار بود. جامعه اسلامى به تدریج متوجه ظلم وستم بنى امیه مى شد و شورش ها دوباره به راه افتادند. شورش هاى توابین در سال ۶۶۶۵ هجرى به خونخواهى امام حسین(علیه السلام) (۳۱) ،مختار ثقفى در۶۷ هجرى و پیروزى او و قصاص قاتلان امام حسین(علیه السلام)و یارانش (۳۲) و نیز شورش هاى دوباند خوارج در نقاط گوناگون جهان اسلام معادله (۳۳) را به نفع بنى هاشم تغییر داد.

درواپسین سال نخستین سده اسلامى خلیفه نجیب اموى عمربن عبدالعزیز براى نخستین بار دستور داد تا سب امام على(علیه السلام)برمنابر و در خطبه ها حذف شود و فدک دوباره به بنى هاشم و علویان بازگردانده شود. (۳۴)

اما به نظر مى رسید نهالى که امام حسین(علیه السلام) با خون خود آبیارى کرده بود اینک به ثمر نشسته و زمان بهره بردارى از آن فرامى رسید.

اینک به اختصار وضعیت بنى هاشم را پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) پى مى گیریم:

نخستین جرقه هاى اختلاف در میان بنى هاشم احتمالا پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) رخ داد. آن هنگام که گروهى مشهور به کیسانیه معتقد به امامت محمدحنفیه شدند که از نظر سنى از امام سجاد(علیه السلام) بزرگتربود و به عنوان عالمى علوى مورد احترام مردم (۳۵) مختار در شورش خود معتقد بود که به اجازه او قیام کرده است. محمد (۳۶) حنفیه در سال ۸۱ هجرى درگذشت. (۳۷) و گروهى به سراغ پسرش ابوهاشم رفتندو امامت او را معتقد شدند که تا سال ۹۹ هجرى زنده بود و در این سال به هنگام مرگ بنابر روایت جعلى بعدى توسط بنى عباس ابوهاشم که فرزندى نداشت امامت را به محمدبن على بن عبدالله بن عباس واگذار کرد. (۳۸) و امامت این گونه از علویان به عباسیان منتقل شد.

همزمان با گسترش دعوت عباسیان که شعار خود را «الرضاء من آل محمد» قرار داده و به دستور ابراهیم امام از افشاى نام واقعى امام و رهبر پرهیز مى کردند. (۳۹) واژه آل محمد که عنوان ویژه تیره علوى بود به کار عباسیان آمد. تقسیم بندى ابراهیم امام ازوضعیت شهرها نشان از آمادگى ایرانیان براى قیام دارد و نیزعلاقه آنان به اهل بیت علیهم السلام (۴۰) یک حرکت موازى از سوى بنى عباس مردم را فریفته بود چنان که بعضى از بزرگان همراه این نهضت مانند ابوسلمه خلال که به این فریب پى برده بود به جرم هوادارى از خلافت علویان اعلام شد. (۴۱)

شاید یکى از علل واقعى مخالفت امام صادق(علیه السلام) با قیام زید بن على بن الحسین(علیه السلام) براساس روایاتى که مخالفت حضرت را نشان مى دهد، (۴۲) پیش از هرچیزى فضاى نامناسب آن بود که اتفاقا بسیارمورد سوء استفاده عباسیان قرار گرفت، به گونه اى که مزار پسرش یحیى در خراسان که قبلا از سوى ابراهیم امام به عنوان منطقه نفوذ تبلیغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشویق او به قیام وخونخواهى پدر از سوى داعیان عباسى احتمالى است که نمى توان به سادگى از آن گذشت. زیرا شهادت یحیى در خراسان به سال ۱۲۶ هجرى درشورش عباسیان و سقوط امویان در خراسان مهم ارزیابى شده است. (۴۳)

روى کار آمدن عباسیان امت اسلامى را در تحولى تازه قرار داد وبنیان حکومتى ۹۰ ساله را فرو ریخت و حکومتى پانصد ساله را به قدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازى عباسیان بود که درشرایط ویژه تاریخى بایک سوء استفاده بزرگ به قدرت رسیدند.

بسیار طبیعى بود که منتظر یک حرکت نسنجیده در عرصه سیاسى ازسوى نماینده مهم و بزرگ علویان باشند. چنان که در ماجراى قیام محمد نفس زکیه در سال ۱۴۵ رخ داد و منصور بهره بردارى بزرگ ازآن به نفع عباسیان انجام داد. (۴۴)

امام صادق(علیه السلام) که به دقت همه این تحولات اجتماعى را زیر نظر داشت فضاى سیاست را هرگز آماده یک قیام علنى سیاسى ندید. آنچه که جامعه اسلامى از آن رنج مى برد زیر ساخت فکرى بود و الا ایشان به هیچ وجه کمتر از شخصیتى چون ابومسلم نبود این را از نامه تاریخى ابومسلم به امام که ایشان بدون خواندن آن را به آتش سپرده بودند. مى توان فهمید. پرسش بزرگ مطرح این بود: چه بایدکرد؟

جد او امام حسین(علیه السلام) با قیام خونین خود دلهاى بسیارى ازمسلمانان را درگوشه و کنار جهان اسلام متوجه اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)کرده بود و در زمان امام صادق(علیه السلام) حکومتى روى کار آمده بود که از شعار «الرضا من آل محمد(ص ») استفاده و سپس آل محمد واقعى را کنار زده بود و مردم نیز پذیرفته بودند. این همه دگرگونى وتلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مى توانست باشد؟

دراین فضاى تیره که مذاهب اهل سنت در حال شکل گیرى بودند چه چیزى مى توانست شیعه را پایدار سازد؟ آنچه که به درون فرهنگ مردم راه یابد و تفسیر آنها را از رابطه خود با خدا و جامعه اسلامى دگرگون سازد.

پس در حقیقت گام دوم در بنیانگذارى یک مکتب را حضرت صادق(علیه السلام)برداشت. گویا مردمى که از پس قیام امام حسین(علیه السلام) دلداده این خاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و مى پرسیدند که اگر نه امویان و نه عباسیان شما چه مى گویید؟ و چه تفسیرى از اسلام دارید؟ و به عبارت روشن تر طرح جایگزین شما چیست؟

نشان دادن یک تفسیر جامع ازخدا، رابطه مردم با او و انسان موردنظر اسلام در آن زمان مهمترین دغدغه هاى حضرت امام جفعر صادق(علیه السلام)بوده است اعتقادات عقلانى، اخلاق بایسته و دستورالعمل هاى فردى واجتماعى (فقه) مهمترین حوزه هایى بود که امام صادق(علیه السلام) در آن هابه طرح و اندیشه دینى پرداختند و چون چنین شد، تشیع داراى شناسنامه رسمى گردید و مذهب ما به نام ایشان مزین شد. در ادامه نمونه اى از دیدگاه هاى امام صادق(علیه السلام) که نشان دهنده اسلام ناب محمدى(صلی الله علیه و آله و سلم)،است ارائه مى گردد.

پى نوشت:

۱- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۶.

۲- تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۱۲۳; منشورات مکتبه اورمیه.

۳- الغدیر،امینى، ج ۱، ص ۱۵۲ تا ۱۵۸، چاپ دارالکتب العربى لبنان.

۴- تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۵۵.

۵- تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ص ۳۰.

۶- تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۳۹۹.

۷- همان، ج ۳، ص.

۸- همان، ج ۲، ص ۵۲۰; ج ۳، ص ۱ تا ۱۰.

۹- تاریخ تحلیلى اسلام، شهیدى، چاپ نشر دانشگاهى سال ۱۳۷۴، ص ۲۰۰.

۱۰- تاریخ سیاسى اسلام، رسول جعفریان، ص ۹۰ و۸۹.

۱۱- همان، ص ۹۲ و ۹۱.

۱۲- نهج البلاغه، خطبه ۱۱۸.

۱۳- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۲۵.

۱۴- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۵۶.

۱۵- مانند کتاب ایمان ابوطالب شیخ مفید که علامه امینى درمقدمه الغدیر، ج ۱، ص ۲۳ و ۲۴ در این باره سخنانى دارد.

۱۶- همان، ج ۱ تا ۱۰ در صفحه ۴۸ فهرست موضوعى الغدیر، آدرس مفصل همه موارد آمده است.

۱۷- الاغانى، اصفهانى، ج ۱۶، ص ۲۶۶۷.

۱۸ تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰، حوادث سال ۴۰ هجرى; ارشاد شیخ مفید، ص ۱۷۰.

۱۹- انساب الاشراف، بلاذرى، ج ۲، ص ۷۴۴، حدیث ۳۰۳.

۲۰ الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ج ۱، ص ۱۷۵; ابن اعثم،الفتوح، ج ۴، ص ۲۲۶۲۲۵.

۲۱- تاریخ سیاسى اسلام، ص ۱۲۷.

۲۲- تاریخ طبرى، ج ۴، حوادث سالهاى ۵۰ تا ۶۰ هجرى.

۲۳- طبقات، ابن سعد، ج ۳، ص ۴۸۵، چاپ دارصادر بیروت.

۲۴- حماسه حسینى، شهید مطهرى، ج ۳، ص ۳۸۰، انتشارات صدرا.

۲۵- تاریخ سیاسى اسلام، ج ۲، ص ۲۶- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۵۷۳۰۱.

۲۷- همان، ص ۳۶۸۷۰.

۲۸- همان، ص ۳۸۳.

۲۹- همان، ص ۴۲۶.

۳۰- همان، ص ۴۸۷.

۳۱- همان، ص ۵۷۹.

۳۲- کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۲۵; تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۰۵.

۳۳- تاریخ سیاسى اسلام، ص ۲۶۰.

۳۴- الفتوح، ج ۶، ص ۹۵; انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۲۱.

۳۵- تاریخ سیاسى اسلام، ص ۲۶۶۲۶۵.

۳۶- تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۵۰ ۲۴۸; انساب الاشراف، ج ۴، ص ۱۸.

۳۷- تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان در زمان حکومت عباسیان،التون، ل، دنیل، ترجمه مسعود رجب نیا، ص ۲۸.

۳۸- همان، ص ۴۶.

۳۹- همان، ص ۱۱۵ و ۱۱۴.

۴۰- شخصیت و قیام زید بن على، رضوى اردکانى، ص ۴۸۹۵۰۴،انتشارات علمى فرهنگى.

۴۱- تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان در زمان حکومت عباسیان، ص ۳۸.

۴۲- تاریخ طبرى، ج ۴، حوادث سال ۱۴۵.

۴۳- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۰۰.

۴۴- تحف العقول، ابن شعبه حرانى،ص ۲۵۶۶۰.

ماهنامه کوثر شماره ۴۰

محمد باغستانى

شیوه های ارتباط شیعه با امام صادق (ع)

 عصر امام صادق(علیه السلام)، یکی از دورانهای پرشکوه و طلایی در تاریخ تشیع است. در این عصر، تشیع گسترش چشمگیری نمود و بر تعددشیعیان افزوده گشت و در اثر آزادی نسبی روابط شیعیان با امام صادق(علیه السلام)، آن حضرت توانست فقه و کلام شیعه را توسعه دهد و اصول ومبانی آن را روشن کند. نقش آن حضرت در معرفی مبانی شیعه به حدی بود که مذهب شیعه به نام آن جناب و «مذهب جعفری » شهرت یافت.

بعد از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم)، دیگران در جایگاه آن حضرت نشستند وعلی(علیه السلام) در حاشیه ماند. با این حال تعداد زیادی از بزرگان صحابه تنها آن جناب را امام برحق می دانستند; حذیفه بن یمان می گفت:

«هر کس که طالب دیدار امیرالمؤمنین برحق است، علی راملاقات نماید.» (۱)

عبدالله بن مسعود می گفت: «در قرآن خلفا چهارتن هستند: آدم،هارون، داوود و علی علیهم السلام » (۲)

این بزرگان کاملا با امامشان در ارتباط بودند ولی تشکل جداگانه ای از سایر مسلمانان نداشتند. اما بعد از قتل عثمان وآغاز خلافت علی(علیه السلام) همان طور که طرفداران بنی امیه شکل حزبی به خود گرفتند و عثمانیان نامیده شدند، شیعیان نیز صف خویش را ازدیگران جدا نمودند و آزادانه تشیع خود را اعلام کردند. ولی این وضع دیری نپایید و با اکمیت بنی امیه، شیعه گری جرمی سنگین به شمار آمد; معاویه طی بخشنامه ای به عمال و فرماندارانش در سراسرکشور نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند که شخصی از دوستداران علی و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف کنید و حقوق ومقرری او را قطع نمایید.» (۳) و با وجود حکمرانی سفاکانی چون: زیاد،ابن زیاد و حجاج بن یوسف، ارتباط شیعیان بارهبرانشان به نهایت درجه کاهش یافته بود. لذا اخباری بدین مضمون به چشم می خورد که بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) تنها چهارتن در کنار امام سجاد(علیه السلام) ماندند. (۴) و شخصی چون سعید بن جبیر به جرم رابطه داشتن با امام زین العابدین(علیه السلام) بالای دار می رود. (۵) تا این که با پایان یافتن قرن اول هجری و شروع دعوت عباسیان وقیامهای طالبیان، وضع عوض می شود و توجه بنی امیه به جای دیگرمعطوف می گردد و شیعیان نفس راحتی می کشند و توان این را می یابندکه با امامانشان رابطه برقرار نمایند که این مطلب درعصر امام صادق(علیه السلام) به اوج خود رسید.

رابطه شیعیان با امام صادق(علیه السلام)

ارتباط شیعیان و مسلمانان را با امام صادق(علیه السلام)، می توان به دونوع کلی تقسیم کرد:

الف رابطه استاد و شاگردی

عده ای از بزرگان شیعه چون هشام بن حکم، محمدبن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن الطاق، مفضل بن عمر، جابربن حیان و… از شاگردان و تربیت شدگان محضر آن حضرت بودند که تعدادشاگردان ایشان را عده ای از محققان و دانشمندان شیعه چهار هزارتن دانسته اند و تنها از جواب سوالهایی که از آن حضرت می شد،چهار صد رساله نگارش یافته است. (۶) بعضی از شاگردان امام صادق(علیه السلام) دارای آثار علمی و شاگردان متعددی بودند، به عنوان نمونه هشام بن حکم سی و یک جلد کتاب نوشته (۷) و جابربن حیان نیز بیش از دویست جلد کتاب در زمینه های گوناگون به خصوص رشته های علوم عقلی، طبیعی، فیزیک و شیمی تصنیف کرده بود. (۸) ابان بن تغلب در مسجدالنبی جلسه درس داشت و آنگاه که وارد مسجدمی شد ستونی را که پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) تکیه می داد، برای او خالی می کردند. (۹)

وسعت دانشگاه جعفری

شاگردان امام صادق(علیه السلام) منحصر به شیعیان نبودند، بلکه پیروان سنت و جماعت نیز از مکتب آن حضرت برخوردار می شدند; پیشوایان چهارگانه اهل سنت بلاواسطه یا با واسطه شاگرد امام صادق(علیه السلام)بودند. ابوحنیفه در راس این پیشوایان قرار دارد که به گفته خودش، دو سال شاگرد امام بوده و اساس علم و دانشش از این دوسال است. (۱۰)

شاگردان امام از نقاط مختلف همچون: کوفه، بصره، واسط، حجاز وسایر مناطق و نیز از قبایل گوناگون مانند: بنی اسد، مخارق، طی،سلیم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنی ضبه، قریش به ویژه بنی حارث بن عبدالمطلب وبنی الحسن بودند که به مکتب آن حضرت پیوستند. (۱۱) به گفته ابن حجر عسقلانی، فقها و محدثانی همچون: شعبه، سفیان ثوری، سفیان بن عینیه، مالک، ابن جریح، ابوحنیفه، پسروی موسی،وهیب بن خالد، قطان، ابوعاصم و گروه انبوه دیگری از آن حضرت حدیث نقل کرده اند. (۱۲) امام صادق(علیه السلام) هر یک از شاگردان خود را در رشته ای که با ذوق وقریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم می نمود و در نتیجه هر کدام از آن ها در یک یا دو رشته ازعلوم مانند: حدیث، تفسیر و علم کلام تخصص پیدا می کردند.

کوفه یکی از مهمترین کانونهای تجمع شاگردان امام صادق(علیه السلام) بود;حسن بن علی بن زیاد وشاء که از شاگردان امام رضا(علیه السلام) بوده، نقل کرده که در مسجد کوفه نه صد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگی از جعفربن محمد(علیه السلام) حدیث نقل می کردند.

 ب- رابطه عادی

کلیه شیعیانی که توانستند خدمت امام صادق(علیه السلام) برسند و یا به نحوی با آن حضرت رابطه بر قرار نمایند، جزو شاگردان آن جناب محسوب نمی شوند; زیرا تشیع در این عصر گسترش زیادی یافته و به اکثر قلمروهای اسلامی رسیده بود و شمار زیادی از مسلمانان ازاهل بیت علیهم السلام پیروی می کردند. با توجه به گزارشهای رسیده از آن عصر، روابط شیعیان با آن حضرت را می توان به روشهای زیربیان کرد:

۱- از طریق سفر حج و عمره

سفر مردم به حج که برای توانگران واجب بود، وسیله خوبی به شمارمی آمد، تا شیعیان بتوانند، در مدینه خدمت امام صادق(علیه السلام) برسند واز محضر ایشان بهره مند شوند. همچنین آن حضرت در موسم حج، درمسجدالحرام جلسه درس تشکیل و به سوالات و مسائل شرعی پاسخ می دادند; شیخ مفید نقل می کند در یکی از این جلسات عده ای به ابن ابی العوجاء ملحد پیشنهاد کردند، از امام صادق(علیه السلام) که به قول آنها علامه زمان و دانای روزگار است و مردم اطراف او راگرفته اند. سوالاتی کند و آن حضرت را نزد مردم شرمنده و مفتضح سازد که با پاسخهای عالمانه امام صادق(علیه السلام)، ابن ابی العوجاء،نومید و ناراحت نزد یاران خود برگشت. (۱۴)

۲- سفر جهت تعلیم مسایل شرعی

اگرچه در روزگار قدیم، مسافرت برای تعلیم و یادگیری مسایل عادی کاری دشوار بود، با این حال مواردی در دست است که نشان می دهدبعضی از مومنان برای اخذ یک مسئله فقهی، رنج و مشقت مسافرت طولانی را برخود هموار می کردند; چنان که مرحوم قطب الدین راوندی نقل کرد: «شخصی زنش را سه بار طلاق داده بود و در مورد جوازرجوع، از مطلقات شیعه پرسیده بود، جوابش را داده بودند ولی همسرش راضی نشده، مگر این که از امام صادق(علیه السلام) استفتا کند که دراین هنگام امام صادق(علیه السلام) به دستور خلیفه عباسی در حیره، تحت نظربه سر می برد و مانع ملاقات مردم، با او بودند. لذا آن شخص خودرا به قیافه «خیار فروشی » در آورد و به در خانه امام صادق(علیه السلام)آمد و مسئله اش را پرسید و جواب گرفت.» (۱۵)

۳- برقراری رابطه توسط وکیلان

یکی از مهمترین راههای ارتباط مردم با امام صادق(علیه السلام)، از طریق وکیلان آن جناب بود که این روش از زمان امام صادق(علیه السلام) به جهت گسترش مناطق شیعه نشین توسط ائمه اطهار علیهم السلام مورداستفاده قرار می گرفت. شیعیان نیز توسط این وکیلان وجوهات شرعی خویش را حضور ائمه اطهار علیهم السلام می فرستادند و هم دستورات و مسائل شرعی را از طریق آنان دریافت می نمودند.

پی نوشتها:

۱– بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ ه .، ج ۳، ص ۱۱۵٫

۲- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، دارالاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ه.، ج ۳، ص ۷۷ و ۷۸٫

۳- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، داراحیاء الکتب العربیه،قاهره، ۱۹۶۱، ج ۱، ص ۴۳ ۴۵٫

۴- شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال، معروف به رجال کشی، موسسه آل البیت(علیه السلام) لاحیاء و التراث، قم، ۱۴۰۴، ج ۱، ص ۳۳۲٫

۵- همان، ص ۳۳۵٫

۶- محقق المعتبر، ج ۱، ص ۲۶٫

۷- فتال نیشابوری، روضه الواعظین، موسسه الاعلمی للمطبوعات،بیروت ط ۱،۱۴۰۶ ه .، ص ۲۲۹; طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی،منشورات المکتبه الاسلامیه، ط ۳، ص ۲۸۴٫

۸- ابن ندیم، الفهرست المکتبه التجاریه الکبری، قاهره، ص ۵۱۷۵۱۲٫

۹- اسد حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالکتب العربیه، بیروت، ج ۱، ص ۵۵٫

۱۰- همان، ص ۷۰٫

۱۱- همان، ص ۳۷٫

۱۲- تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، ط ۱، ۱۴۰۴ ه .، ج ۱، ص ۸۸٫

۱۳- رجال نجاشی، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم،ص ۳۹ و ۴۰٫

۱۴- شیخ مفید، الارشاد، ترجمه محمدباقر ساعدی خراسانی،کتابفروشی اسلامیه، ص ۵۴۵٫

۱۵- قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ترجمه غلامحسن محرمی، انتشارات جامعه مدرسین، ص ۴۵۹ و ۴۶۰٫

منبع :فرهنگ کوثر – تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰ –

سیاست و اجتماع در آئینه رفتار امام صادق (ع)

یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام)- تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام)- در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟

ابعاد سیاسى ـ اجتماعى سیره امام صادق (علیه السلام) در مبارزه با خطوط انحرافى و الحادى

مقدمه

با حمد و سپاس به درگاه ایزدمنان که ما را به دین مقدس اسلام مفتخر و از نعمت عظماى امامت و و ولایت بهره مند و برخوردار نموده است، نعمتى که نقش بى بدیل آن در حفظ بقاى دین مبین اسلام و مصون نگه داشتن و نجات آن از خطر اضمحلال و نابودى در تمام اعصار و قرون منحصر به فرد بوده و مى باشد.

مسلماً اگر بعد از اتمام دوران رسالت ختمى مرتبت، امامت ائمه معصومین وجود نداشت، امروز سخن گفتن از اسلام ناب محمدى (صلّی الله علیه وآله) ، نیز معنا و مفهومى نداشت. یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام) – تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام) – در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. مقام معظم رهبرى در این زمینه مى فرماید:

«امامت براى این است که آن هدفى را که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به خاطر آن مبعوث شده تعقیب کند. خود پیامبر (صلّی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟ هرکارى که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) مى کرد در شرایط گوناگون، در اوضاع مختلف، آن کار را ائمه (علیه السلام) انجام دادند.

هدف از امامت به طور کلى ایجاد جامعه اسلامى است، ایجاد جامعه اى برمبناى اصول اسلامى، ایجاد جامعه اى که انسان در آن بتواند به تکامل و تعالى مقدرش، آن تکامل و تعالى که طبق فطرت و سرشت خدادادى براى او امکان پذیر است، برسد.»

ائمه اطهار (علیه السلام) هریک به نوبه خود جهت ایجاد چنین جامعه اى به شیوه متناسب با زمان خود بى وقفه تلاش کردند.

بیشتر ایشان گرچه در زمان خود موفق به تشکیل چنین جامعه اى نشدند، لیکن زمینه فرهنگى و فکرى را به طور کامل در شیعیان خود مهیا نموده و آنان را جهت مبارزه با افکار انحرافى و الحادى پرورش داده اند.

امروزه فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به عنوان فرهنگ اسلام ناب، غنى ترین، عمیق ترین، اصیل ترین و ناب ترین فرهنگ مذهبى و دینى در دنیاست و به جرأت مى توان گفت نقاط قوت و مثبتى که در فرهنگ سایر فرقه اسلامى، به چشم مى خورد به طور مستقیم یا غیرمستقیم از فیوضات آن معادن علم و حکمت است.

چنانکه امام باقر (علیه السلام) مى فرماید:«اما انه لیس عند احد من الناس حق و لا صواب الا شىء اخذوه منا اهل البیت (علیهم السلام) …»

«همانا و محققاً در نزد احدى از مردم، مطلب حق و حرف درستى نیست مگر آن که آن را از ما اهل بیت گرفته اند». امامان معصوم (علیه السلام) ، در شرایط مختلف به ترویج علوم ومعارف اسلامى وتربیت اندیشمندانى در زمینه هاى علوم مختلف مى پرداختند به طورى که امام صادق (علیه السلام) در حوزه درس خود حدود ۴۰۰۰ دانشمند تربیت نمود که بعض از آنها مانند جابر بن حیان علم شیمى را وضع کرد.

با اینکه أئمه شرایط دشوارى داشتند یکى از آنان بیشتر عمر خود را تحت نظر بود یا در زندان سپرى نمود و دیگرى ناگزیر تا مرحله ولایت عهدى به چنین دستگاهى نزدیک شد و… بدین سان در شرایط مختلف، مشعل هدایت را به طور عینى، پیش روى رهروان حق بر افروختند و آنان را به بهره گیرى از این مشعل پرفروغ دعوت نمودند.

ما در اینجا به پیشواى ششم امام صادق (علیه السلام) و چگونگى مبارزه آن حضرت با خطوط انحرافى و الحادى مى پردازیم.

مذهب جعفرى

قرن دوم هجرى براى اسلام و جامعه اسلامى قرنى پر تلاطم و پرتحول است، بنى امیه آن عاملان فتنه براى جهان اسلام، دوره افول و سقوط را مى گذراندند و بنى عباس حکومت ننگین و سیاه خود را با شیوه بدتر از بنى امیه آغاز مى کردند. در چنین شرایطى مردى از اهلبیت (علیهم السلام) برخاست و با دست قدرت امامت و علم خود; ابرهاى تیره را پس زد و به مردمان غافل فهماند، اسلام آن نیست که زمامداران خیره سر، و مبلغان دربارى و از خداى بى خبر معرفى مى کنند. او، دلهاى پراکنده ولى آماده شنیدن حق را متوجه خود کرد و به احیاى دین و تجدید تعالیم آن پرداخت و قرآن را آنچنان که نازل شده بود براى مردم تشریح و تفسیر کرد.

«خدمتى را که او براى اسلام انجام داده بود از دو طریق صورت گرفت: یکى از راه آموزش علوم اسلامى و دیگر از راه ساختن مدلها و الگوهاى اسلامى. اینکه مذهب شیعه را مذهب جعفرى مى نامند به خاطر همین دو مسأله به ویژه مسأله دوم است.

او حقایقى را در جهان آن روز علنى کرد که بالاتر از زمان آن روز بود. فرهنگ و تمدن اسلامى دیروز و امروز بدهکار وضع و شرایط و اقدام امام صادق (علیه السلام) و ترقى و پیشرفت و بیدارى مسلمانان، مخصوصاً در قرون ۳ و ۴ در گرو بیدارسازى آن امام است.

ما نمى گوییم کار ائمه قبلى کم بهاتر و کم ارج تر از کار امام صادق (علیه السلام) بود، بلکه مى گوییم شرایط و امکانى که براى نشر حقایق جهت امام صادق (علیه السلام) پدید آمد براى دیگر امامان ما وجود نداشت و همچنان که وظیفه و مسئولیت هر امام است او کوشید از این فرصت و امکان براى پیشبرد مقاصد اسلامى به وجهى نیکو استفاده کند.

کار برجسته امام صادق (علیه السلام) احیاى اندیشه ى شیعى، و منسجم کردن خطوط مکتب وتنظیم خط فکرى تشیع علوى بود و به همین جهت پیش از آنکه این مکتب عنوان مذهب علوى، حسینى، سجادى و… را بدنبال خود بکشد مذهب جعفرى نامیده شد.»

مبارزه با مکتب ها و مسلک هاى انحرافى

دوران امامت پیشواى ششم (علیه السلام) دوران تحول فکرها و پیدایش و گسترش فرقه هاى گوناگون اسلامى و غیراسلامى بود. برخى از این فرقه ها که سابقه بیشترى داشتند توانسته بودند تا حدى براى خود چارچوبى تنظیم و افرادى را به تشکیلات خود جذب کنند و نیز جهت گیرى عمومى و کلى تمامى فرقه ها ضدیت با فرقه ناجیه شیعه ومکتب امامت بود.

از این رو امام صادق (علیه السلام) به عنوان پیشواى امت و پاسدار مکتب اسلام نمى توانست در برابر این فرقه هاى نوپا و بى اساس بى تفاوت باشد، بلکه باید در برابر همه آنها به اقتضاى مصالح اسلام موضع بگیرد و نظر قاطع اسلام را ارایه دهد و به شبهات و اشکالات مطرح شده از سوى آنان پاسخ گوید. مکتب ها و مسلک هاى انحرافى موجود در دوران امام صادق (علیه السلام) به دو بخش عمده تقسیم مى شدند: اسلامى و غیراسلامى.

الف- فرق اسلامى

در دوران امامت امام صادق (علیه السلام) فرقه هاى زیادى به نام اسلام، لیکن منحرف از خط امامت و ولایت، پدید آمده و یا رشد کردند و هرکدام عدهاى را به سوى خود جذب کردند مهمترین و مشهورترین این فرقه ها عبارتند از:

1 – معتزله: فرقه معتزله در اوایل قرن دوم هجرى و در دوران امامت امام باقر (علیه السلام) پدید آمد. معبد جهنى، غیلان دمشقى و یونس اسوارى نخسنین کسانى بودند که نسبت افعال انسان را به خداوند انکار کردند و گفتند: انسان درانجام افعال خود توانا و مستقل است و خداوند در افعال بندگانش هیچ نقشى ندارد.

اصحاب و یاران پیامبر (صلّی الله علیه وآله) که هنوز زنده بودند از تفکر غلط آنان بیزارى جسته، به امت اسلامى توصیه مى کردند که با «قدریه» (که بعدها معتزله نامیده شدند) رابطه برقرار نکنند. به آنان سلام نگویند، به عبادت بیمارانشان نروند و بر جنازه مرده هایشان نماز نگزارند.

پس از کشته شدن معبد، واصل بن عطا که از موالى ایرانى و از شاگردان حسن بصرى بود از استاد کناره گرفت و به تبلیغ و نشر آزاد معبد پرداخت. از آن پس پیروان او به نام «معتزله» معروف شدند. امام صادق (علیه السلام) – برغم کشمکش ها و اختلاف فکرى موجود- موفق شد با تعلیمات و راهنمایی هاى لازم، پیروان خود را از فروافتادن در دام جریان هاى فکرى حفظ کند. آن حضرت درگیر و دار جدال فکرى بین جبرى ها و قدرى ها با بیان جمله: «لاجبر و لاتفویض و لکن امر بین امرین»؛ نه جبر درست است و نه تفویض، بلکه امرى است میان آن دو.

هر دو تفکر انحرافى «اشاعره» و «معتزله» را که یکى قایل به جبر و دیگرى قایل به تفویض بود، نفى کرد و با این رهنمود، پیروان خود را از آشفتگى و حیرت و فرو افتادن در دام هریک رهایى بخشید.

2 – مرجئه: فرقه مرجئه در ابتدا با انگیزه اى سیاسى به وجود آمد و امویان در پدید آوردن آن نقش مؤثرى داشتند.

آنان ایمان را تنها اعتقاد قلبى مى دانستند و معتقد بودند با وجود ایمان، هیچ گناهى به انسان زیان نمى رساند. کسى که در دل مؤمن به خدا باشد، هرچند با زبان اظهار کفر نماید یا در عمل بت بپرستند و یا طبق آیین یهود و نصارا رفتار کند، چون از دنیا رود اهل بهشت خواهـد بـود.»[۶] همچنان که آیت الله جعفر سبحانى در ملل و نحل آورده اند: «مرجئی یرى ان العمل لیس جزءاً من الایمان وانه لا تضر معه معصیه کما لا تنفع مع الکفر طاعه.»

مرجئه معتقد بود که عمل جزیى از ایمان نمى باشد و با وجود ایمان معصیت به آن ضررى نمى زند همچنان که با کفر، طاعت پروردگار نفعى نمى رساند.

مرجئه با این اعتقاد سخیف، افراد را در ارتکاب به گناهان جرى مى ساختند و پشتیبان و یاور ستمگران بودند.

امامان (علیهم السلام) در تعلیمات خود، همواره بر این نکته تأکید داشتند که ایمان و اعتقاد قلبى توأم با عمل است و مؤمن واقعى کسى است که گفتار و کردارش تأیید کننده ایمان او باشد. به عنوان نمونه، از امامصادق (علیه السلام) سؤال شد حقیقت ایمان چیست؟

فرمود:«ایمان عبارت است از اقرار به زبان، اعتقاد در قلب و عمل به اعضا و جوارح.»

در تأکید عمل و اینکه حُب به اهل بیت بدون عمل صالح موجب آمرزش نخواهد شد چنین روایت شده است: «در کتاب معانى الاخبار از حضرت صادق (علیه السلام) روایت مى کنند که یکى از اصحاب آن حضرت عرض کرد: ان من موالیکم من یعملون بالمعاصى و یقولون نرجو.

بعضى از دوستان شما اعمال ناشایستى مى کنند و مى گویند امیدواریم به آمرزش. یعنى آمرزش را مرهون دوستى اهل بیت مى دانند و مرتکب زشتکارى مى شوند.

آن حضرت فرمود: کذبوا و الله لیسوا من موالینا فان من رجا شیئا عمل له ومن خاف من شىء هرب منه.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: «به خدا قسم که دروغ مى گویند از دوستان ما نیستند. زیرا هر که چیزى را بخواهد براى به دست آوردن آن مجاهده نماید و از هر چیز بترسد از او بگریزد و پرهیز کند.» علاوه بر این رهنمودهاى کلى، در خصوص «مرجئه» نیز بیانات صریحى دارند. عمر بن محمد مى گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود:

«خداوند قدریه را لعنت کند، خداوند حروریه (خوارج) را از رحمت خود دور گرداند. خداوند مرجئه را لعنت کند، خدا مرجئه را لعنت کند.»

راوى پرسید: قدریه و خوارج را هرکدام یک بار لعنت کردید ولى مرجئه را دوبار.

فرمود:«به خاطر اینکه اینان مى پندارند کشندگان ما مؤمن هستند. بدین جهت لباس هاى آنان تا روز قیامت آغشته به خون ماست.»

3 – کیسانیه: مذهب شیعه تا پایان دوران امامت پیشواى سوم انشعابى پیدا نکرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) هرچند اکثریت شیعیان به امامت فرزندش امام سجاد (علیه السلام) قایل شدند و لى اقلیتى معروف به «کیسانیه» قائل به امامت «محمدبن حنفیه» فرزند حضرت على (علیه السلام) شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این جریان منحرف موضع گرفت و با بیانات و سخنان روشن گرانه خود، ضمن ابطال پندار آنان، افراد گمراه شده را که زمینه اصلاح و بازگشت به حق در آنان وجود داشت، هدایت کرد و کوشید حمیرى از جمله ایشان بود. حیان سراح، یکى از سران کیسانیه به حضور امام صادق (علیه السلام) رسید. امام (علیه السلام) از او پرسید: اى حیان! نظر اصحاب و یارانت درباره محمد حنفیه چیست؟ گفت: مى گویند او زنده است و روزى مى خورد.

فرمود: پدرم براى من نقل کرد که وى جزء افرادى بوده است که به هنگام بیمارى محمد به عیادتش رفته و چشمهایش را بسته و او را در داخل قبر نهاده است…» .

امام (علیه السلام) در سخنى دیگر فرمود: «محمد بن حنفیه نمرده مگر آن که به امامت على بن حسین (علیه السلام) اعتراف کرد.»[۱۳]

4 – زیدیه: فرقه زیدیه، دومین گروه منشعب از شیعه است که در تاریخ اسلام و پس از شهادت امام سجاد (علیه السلام) به وجود آمده است. این گروه اندک به جاى گرایش به امام باقر (علیه السلام) قائل به امامت فرزند امام سجاد (علیه السلام) زید گردیدند و به «زیدیه» معروف شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این حرکت انحرافى نیز به شدت موضع گرفت. درگام نخست، سران آن مانند کثیر، سالم بن ابوحنیفه و ابوجارود را افرادى کذاب و دروغگو خواند و آنان را سزاوار لعنت الهى دانست. در گام دوم، اصل تشکیلات زیدیه را منحرف از خط امامت معرفى کرده یارانش را از هرگونه کمک و همکارى با این گروه منع مى کرد. عمربن یزید مى گوید:

از امام صادق (علیه السلام) از صدقه دادن و کمک نمودن به ناصبى ها و زیدیه پرسیدم. امام (علیه السلام) فرمود: «هیچ گونه کمکى به آنها نکن و چنانچه مى توانى حتى آب نیز به ایشان مده، زیدیه همان افراد ناصبى و دشمنان سرسخت ما هستند.»

5 – غلات: در آخر دوران امامت امیرمؤمنان (علیه السلام) و در درون جامعه اسلامى، فرقهاى به نام «غلات» شکل گرفت. این فرقه در اثر پیشگویى ها و معجزاتى که از آن حضرت مى دیدند در دوستى خود نسبت به آن بزرگوار غلو مى کرده، او را به مرتبه خدایى رسانده یا قایل به حلول روح خدایى دراو مى شدند.

در دوران امامت امام باقر و امام صادق علیهما السلام که شرایط براى آزادى نشر اندیشه هاى مختلف بیش از پیش فراهم شده بود. فعالیت هاى این گروه نیز افزایش پیداکرد. و کسانى همچون مغیره بن سعید و ابوالخطاب به نشر این تفکر کفر آمیز پرداختند.

تفکر غلات، از سوى امامان معصوم به شدت مورد نفى و انکار قرار گرفت و آن بزرگواران با صراحت، بی زارى خود را از این فرقه گمراه اعلام کرده، آنان را سزاوار غضب الهى دانستند.

امام صادق (علیه السلام) درباره آنان مى فرماید:

«سمعى و بصرى و بشرى و لحمى و دمى من هؤلاء براء، برئ الله منهم و رسوله، ماهؤلاء على دینى ودین آبائى.»

گوش، چشم، پوست، گوشت و خون (و خلاصه همه وجود) من از غلات بیزار است. خدا و پیامبرش نیز از ایشان بیزارند. آنان با آیین من و پدرانم رابطه اى ندارند.

پیشواى ششم در سخن دیگرى خطاب به شیعیان مى فرماید:«جوانان خود را از خطر غلات برحذر دارید تا مبادا ایشان را فاسد کنند. غلات بدترین خلق خدا هستند، بزرگى خدا را کوچک مى شمارند و نسبت به بندگان خدا ادعاى ربوبیت مى کنند، سوگند به خدا، غلات از یهود، نصارا، مجوس و مشرکان بدترند.»

«امام صادق (علیه السلام) گاهى افراد خاصى از این فرقه را نام مى برد و چهره شیطانى آنان را براى مردم برملا مى ساخت. به عنوان نمونه در تفسیر آیه شریفه: (هل اُنبئکم على من تنزل الشیاطین * تنزل على کل افاک اثیم)آیا به شما خبر دهم که شیاطین برچه کسى نازل مى شدند بر آنها بر هر دروغگوى گنه کار فرود مى آیند.

فرمود: آنان هفت نفرند: مغیره، بیان، صائد، حمزه بن عماره بربرى، حارث شامى، عبدالله بن حارث و ابوالخطاب.»

مبارزه امام (علیه السلام) با غلات به این مقدار که برشمردیم محدود نمى شود. بلکه آن حضرت در موارد زیادى در برخورد خصوصى با افراد، آنان را از خطر این اندیشه کفرآمیز برحذر و به صراط مستقیم رهنمود مى ساخت.

6 – صوفیه: در اوایل قرن دوم هجرى در درون جامعه اسلامى افرادى پیدا شدند که خود را زاهد و صوفى مى نامیدند. این گروه در راستاى اعتقادات باطل و ضد اسلامى خود، در بهره گیرى از نعمت هاى الهى و مواهب طبیعى روش خاصى اتخاذ کردند و چنین وانمود کردند که روش صحیح و راه دین همان است که ایشان مى روند.

آنان مدعى بودند که به طور مطلق و در هر شرایطى باید از نعمتهاى دنیوى دورى جست مؤمن واقعى کسى است که از پوشیدن لباس خوب، خوردن غذاى لذیذ و سکونت در خانه وسیع اجتناب ورزد. طبعاً کسانى که این مواهب را مورد استفاده قرار مى دادند از سوى این گروه به دنیا دوستى و خروج از مسیر ایمان متهم شده مورد تحقیر وملامت قرار مى گرفتند.

امام صادق در برابر این جریان انحرافى نیز موضع گرفت و ضمن تأکید و توصیه بر تهذیب نفس وتوجه به معنویات و دل بستن به دنیا و مظاهر آن، رهبران این گروه را افرادى «فاسد العقیده» و دشمن اهلبیت (علیهم السلام) قلمداد کرد. به نقل امام عسکرى (علیه السلام) از امام صادق (علیه السلام) درباره ابوهاشم کوفى (بنیانگذار فرقه صوفیه) سوال شد. آن حضرت فرمود:

«او فردى فاسد العقیده بود. او کسى بود که مذهبى به نام تصوف وضع کرد و آن را، راه فرارى براى عقیده ناپاک خود قرار داد.»

یکى از یاران امام صادق (علیه السلام) به آن حضرت عرض کرد: این ایام گروهى پیدا شدهاند به نام «صوفیه» درباره آنان چه مى فرمایید؟

امام (علیه السلام) فرمود: «ایشان دشمنان ما هستند، کسانى که به آنان تمایل پیدا کنند جزء ایشان خواهند بود و با آنان محشور مى شوند. به همین زودى ها گروهى که نسبت به ما اظهار محبت مى نمایند، به ایشان تمایل و شباهت پیدا مى کنند و خود را با القاب آنها ملقب مى سازند وسخنان آنها را تأویل مى نمایند. کسانى که متمایل به آنان شوند از ما نیستند و ما از ایشان بیزاریم، و آنان که سخنان ایشان را رد و انکار کنند مانند کسانى هستند که در رکاب پیامبر (صلّی الله علیه وآله) با کفار نبرد مى کردند.»

امام صادق (علیه السلام) در برخورد حضورى با سران صوفیه ایشان را به اشتباه و انحراف خود متوجه کرده و نصیحت و ارشادشان مى فرمود. نمونه بارز آن گفتگویى است که میان آن حضرت و سفیان ثورى در همین رابطـه رخ داد و موجب شکـست و سرافکندگـى وى شده است.»

در این باره در کتاب مغز متفکر جهان شیعه آمده است:«جعفرصادق همانطور که با شدت، نظریه مربوط به سرشت خدایى نسبت به پیغمبر اسلام و ائمه شیعه ( شبیه اعتقاد مسیحیان نسبت به حضرت مسیح) را رد کرد با رهبانیت شیعیان و سایر فرقه هاى اسلامى به طور جدى مخالفت نمود.

امام جعفر صادق (علیه السلام) مى دانست که فکر رهبانیت اگر در مذهب شیعه قوت بگیرد، آن را از بین مى برند. خاصه آن که حکومت هاى وقت که از بنى امیه بودند، با شیعیان خصومت داشتند و گاه خصومت خود را علنى مى نموده و زمانى پشت پرده با شیعیان دشمنى مى کردند.

نفع بنى امیه، در این بود که شیعیان، دست از دنیا بشویند و اعتکاف کنند و رابطه خود را با دنیاى خارج قطع نمایند و کسى از خارج با آنها مربوط نباشد، و نتوانند به وسیله تبلیغ، مذهب شی عه را توسعه بدهند. آنها مى دانستند بعد از این که شیعیان دست از دنیا شستند و تمام عمر خود را در یک دیر، به سر برند، بعد از چندى، بخودى خود از بین خواهند رفت.»

ب ـ مکاتب مادى

از جمله محورهاى اساسى فعالیت هاى فرهنگى امام صادق (علیه السلام) مبارزه با افکار الحادى و اندیشه هاى مادیگرى بود که در دوران امامت آن حضرت به سرعت در حال گسترش بود. فعالیت هاى امام (علیه السلام) در این زمینه شکل هاى مختلف داشت، از قبیل: بیانات و رهنمودهاى کلى در زمینه مسائل مربوط به توحید، مباحثات و مناظرات رسمى میان آن حضرت و سران مادیگرایان مثل ابن ابى العوجاء، ابن مقفع، زندیق مصرى بهنام عبدالملک و…

ونیز بین اصحاب آن حضرت با این افراد، و ارشادها و رهنمودهاى موردى آن حضرت در برخورد با افراد مختلف دیده مى شود. امام (علیه السلام) در تمام این برخوردها و مناظرات، با بیانى روشن و منطقى استوار، مبانى اعتقادى اسلام را تبیین و تشریح و ادعاى خصم را ابطال و او را در برابر حق وادار به اقرار و اعتراف مى کرد.

در این جا به نمونه اى از این مناظرات اشاره مى کنیم: «عصر امام صادق (علیه السلام) بود، شخصى به نام جعدبن درهم به بدعت گذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و داراى جمعى طرفدار شد و سرانجام در روز عید قربان اعدام گردید. او روزى مقدارى خاک و آب در میان شیشه اى ریخت و پساز چند روز حشرات و کرم هایى در میان آن شیشه تولید شدند.

او در میان مردم آمد و چنین ادعا کرد: «این حشرات و کرم ها را من آفریدم، زیرا من سبب پیدایش آنها شدم، بنابراین آفریدگار و خداى آنها من هستم.» گروهى از مسلمانان این موضوع را به امام صادق (علیه السلام) خبر دادند، آن حضرت فرمود: «به او بگویید تعداد آن حشرات چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ و از او بخواهید که آنها را به شکل دیگرى تغییر دهد زیرا کسى که خالق آن ها است توانایى براى تغییر شکل آنها را نیز خواهد داشت.»

آن گروه با طرح همین پرسشها با آن شخص، مناظره کردند. او از پاسخ به آن پرسشها فرومـاند، و به ایـن ترتیب نقـشهاش نقش بـر آب گردید و ترفند و حیله اش فرو پاشیـد.

در کتاب زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) از علامه سید محمدتقى مدرسى درباره این مکاتب و افکار آمده است: «در اینجا، مناسبت دارد که اجمالاً به موجى الحادى که در دوران زندگى امام صادق (علیه السلام) بر جامعه اسلامى یورش آورده بود، اشارهاى کنیم. این موج با حوزهى علمى امام صادق (علیه السلام) نیز برخورد کرد اما آن را سدى استوار و خلل ناپذیر یافت که از عهده پاسخگویى به آن موج برآمد و آن را از حرکت باز داشت، و به غبارى تبدیل کرد.

از آنجا که ما مى کوشیم زندگى امام بزرگ خود را خلاصه وار بررسى کنیم و خطوط ویژه حوزهى علمى آن حضرت را مشخص سازیم باید مرورى گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم. پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامى موجب برخوردهاى نیرومندى میان مسلمانان و نومسلمانان شد.

از آنجا که بیشتر مسلمانان درک و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این برخوردها به نتیجه اى نامطلوب و منفى انجامید، چرا که مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد، گروه اول، محافظه کاران و قشرى گرایانى بودند که تنها جنبه ظاهرى دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کنه آن بازمانده بودند. اینان عقل و خرد خود و همراهى با آن معیارها را گم کرده بودند. گروه خوارج از پیشتازان این گرایش بود، چنان که اشاعره نیز این گونه بودند. البته باملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیت و کیفیت.

گروه دوم، تندروهایى بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیر پذیرفته بودند. اینان معیارها را به کنارى افکنده و تنها به آنچه عقل هاى کوته آنها بر حسب اختلاف گرایش ها و دگرگونى شرایط، به آنان الهام مى کرد، اکتفا کرده بودند و پیشا پیش این گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسیار معتزله و دیگر فرقه هایى که بدیشان نزدیک بودند، جاى داشتند. بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار که مرتد بد حالتر از کافر اصیل قلمداد مى شد آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزء اقلیت به شمار مى آمدند. اما اندیشه هایشان را از آبشخور فلسفه یونان سیراب مى کردند.

عرب ها تا آن روزگار، با اندیشه هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند. آشنایى آنان هنگامى آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق (علیه السلام) و پس از آن صورت پذیرفت. از این رو تنها شمار اندکى از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درک کرده و به وجوه متفاوت میان آنها و دیگر تئوری ها پى برده بودند مى توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکرى اسلام را اثبات کنند و اصول و تئوری هاى دیگر مکاتب را در هم بکوبند.

این عدهى اندک، با کسانى برخورد مى کردند، که معلومات آنها بر مجموعه اى از احادیث ابوهریره و جز او محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى که در آنها به چشم مى خورد توجه نشان نمى دادند. اینان مى پنداشتند که بر حق هستند از توانایى کافى براى اثبات ادعاى تو خالى و پوچ خود بر خوردارند. از این رو مى بینیم که هر کدام از آنها حزبى راه مى اندازند. مردم را نهانى فرا مى خواندند. بنابراین بر امام (علیه السلام) اثبات شد که در برابر این گروه ها به ستیزه برخیزد و اوهام باطل آنها را بشکافند. امام (علیه السلام) براى رسیدن به این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:

۱ـ او قسمتى از حوزهى علمى خود را به کسانى اختصاص داد که از فلسفه یونان بالاخص و سایر فلسفه ها بالاعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلایلى که آن فلسفه ها را نقض مى کرد آگاه بودند. کسانى همچون هشام بن حکم، متکلم پرآوازه، و حمران بن اعین وهشام بن سالم و دیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام، که به معیارهاى نظرى اسلامى نیز آگاه بودند در میان این گروه جاى داشتند.

۲ـ آن حضرت دستور به نوشتن رساله هایى همچون «توحید مفضل» و «اهلیلجه» و… اقدام کردند.

۳ـ رویارویى مشخص باسران اندیشه هاى الحادى.

در کتاب «در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) » در این باره آمده است:

«دشوارى دیگر امام صادق (علیه السلام) درگیرى با مباحث کلامى بود که از سوى فرقه هائى چون مرجئه، اشعریه، جبریون، طبیعیون، یهود، نصارى و حتى زنادقه و ملحدین وادیان دیگر مطرح مى شد. افکار مختلف بود و شگفت این که هر یک به نحوى سعى داشتند سخن و دعوى خود را به کرسى بنشانند.

دربعد اسلامى قضیه، تحول و انقلاب عقیدهاى بزرگى در علم کلام راجع به جبر و تفویض پیدا شده بود که خود دامنه یافته و مباحث وسیع دیگرى را در بعد افکار و اعمال وارد مى کرد. اینان در زمینه مسایل اعتقادى و جنبه هاى اصولى بحث مى کردند، مثلا در مورد صفات خدا، یا قضاء وقدر، جبر و اختیار و…. مهم این بود که در دامن زدن به این بحث ها گاهى دست سیاست را هم در آن داخل مى بینیم و آنها نیز سعى داشتند فکر سخیفى را که به نفع آنها بود وارد دین کرده و به صورت یک باور در میان مردم جا بیندازند.

مثلاً در مسأله جبر و اختیار، بنى امیه اصرار به توسعه اندیشه جبرى داشتند و هدفشان در این زمینه آن بود که قدرت و حکومت خود را به اسم خواست خدا و جبر بر مردم تحمیل کرده و دهان آنها را در اعتراض و انتقاد به دستگاه زمامدار ببندند و مبتکر این اندیشه شخص معاویه بود.

در افکار و آراءو در طرز فکر و عقاید مردم شک و ریب، جدلها، بحثها، پدید آمد که خود دامن زننده به مناقشات بین مردم و درگیرى فکرى آنان و در نتیجه کینه توزى و جدایى از یکدیگر بود و معاویه دوست داشت از این طریق موقعیت خود را تثبیت و وحدت جامعه را متزلزل کند و این خط فکرى توسط همه زمامداران بنى امیه و بعدها بنى عباس اعمال شد. امروز نیز ما همان خط را نزد گروهى عظیم از مسلمانان اهل سنت مى بینیم.

بدین سان مردم در تاریکى زندگى مى کردند، روشنایى و نورى را مى طلبیدند تا راه را برایشان روشن کند و خط فکرى درستى را به آنان نشان دهد. وجود و حضور امام صادق (علیه السلام) و بحث هاى او در این زمینه، الحق نعمتى براى مردم به حساب مى آمد.

در اینجا به نمونه هایى از این مناظرات مختصراً اشاره مى کنیم:

«از امام صادق (علیه السلام) در باره قضا و قدر پرسش ها شده است از جمله آنکه: جمیل بن دراج گوید:از ابوعبدالله (علیه السلام) در بارهى قضا و قدر پرسیدم. فرمود: آفریده هاى خدایند و خدا در آفریده اش چیزى را که مى خواهد مى افزاید. و در پاسخ دیگرى که از قضا و قدر مى پرسد، مى گوید: چون روز رستاخیز آید و خدا آفریدگان را فراهم نماید از آنچه بر آنان عهد بسته است، بپرسد و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد.

کسى دیگرى مى پرسد: آیا خدا بندگانش را به حال خود واگذارده؟ مى فرماید: «خدا اجل و اعظم از این است»! آیا آنان را مجبور ساخته؟ «خدا عادل تر از آنان است که بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان کند».

آیا میان این دو منزل هاى است؟

«آرى به وسعت میان آسمان و زمین. آنکه مى پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى کند بر خدا دروغ بسته است، و آنکه مى گوید، خیر و شر به مشیت خدا نیست، خدا را قادر ندانسته و آن که مى پندارد نافرمانى با قدرتى جز قدت خدا سرزده بر خدا دروغ بسته است.»

امام صادق (علیه السلام)و مذاهب فقهى چهارگانه

«امامان مذاهب فقهى، خود از اهل بیت، علم مى آموختند و این امر براى آنان فخر و سبب پیروزى و موفقیت بود. امام ابوحنیفه از آراء امام على (علیه السلام) استفاده کرده، تا آنجا که یکى از امتیازات مذهبش عمل به سخن مشهور نبى اکرم است که فرمود: «انا مدینه العلم و علىٌ بابها» چنان که «مقدسى» در احسن التقاسیم گفته است.

ابو حنیفه در مقام افتخار به استفاده علمى از امام صادق گفت: «لولا السنتان لهلک النعمان» مالک بن انس یکى از شاگردان امام صادق بود، شافعى از او علم آموخت و احمدبن حنبل از شافعى. شافعى جز از على از کس دیگر روایت نکرد، از این رو به تشیع متهم گردید، ولى خود به این اتهام مباهات کرده و مى گوید:من به دین و آیین شیعى هستم. زادگاهم پاک ترین و مایه فخر بسیار است.در مکه زاده شدم ولى در عقیله زیستم، مذهبم نیکوترین و بهترین نامیده شده است.

یحیى بن معین، شافعى را به رافضى بودن متهم کرده و مى گوید: کتابش را در سیره مطالعه کردم و در آن جز یاد على چیزى نیافتم. خود شافعى در این ابیات شیعى بودنش را نشان داده است:

اى سوار در محصب منى توقف کن و به کسانى که در بالاى کوه هنگام سحر نشسته، یا ایستاده اند فریادزن

بر حاجی انى که هنگام حرکت به منى چون آب هاى فرات که موج برمى دارند، متلاطم اند

اگر دوستى آل محمد رفض است اى دو عالم شهادت دهید که من رافضیم

و نیز احمدبن حنبل على را بر دیگر صحابه ترجیح مى داد. یک بار از او سوال شد برترین صحابى پیامبر چه کسى بود؟ او گفت: ابوبکر، بعد عمر و سپس عثمان. کسى گفت: پس على؟ احمد گفت: شما از اصحاب پیامبر پرسیدید، و حال آنکه على خود محمد است. سخنانى از این گونه بسیار است، که نقل جملگى آنها به طول خواهد انجامید.»

مقام معظم رهبرى حضرت آیت ا… خامنه اى در کتاب پیشواى صادق درباره تبیین احکام به شیوه خاص شیعى مى فرمایند:

«… از قدیم ترین ادوار اسلامى، فقه و حدیث و تفسیر به دو جریان کلى تقسیم شد. یکى جریان وابسته به دستگاه هاى حکومت هاى غاصب، که در موارد بسیارى حقیقت ها را فداى مصلحت هاى آن دستگاه ها ساخته و در برابر بهاى ناچیز حکم خدا را تحریف مى کردند.

و دیگرى جریان اصیل و امین که هیچ مصلحتى را بر مصلحت تبیین احکام درست الهى، مقدم نمى ساخت و قهرا در هر قدم، رویاروى دستگاه حکومت و فقاهت مزدورش قرار مى گرفت. و از آن روز در غالب اوقات شکل غیر رسمى داشت.

با این آگاهى، بوضوح مى توان دانست که فقه جعفرى، در برابر فقه فقهاى رسمى روزگار امام صادق (علیه السلام) ، فقط یک اختلاف عقیده دینى ساده نبود. در عین حال، دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل مى کرد.

نخستین و مهم ترین، اثبات بى نصیبى دستگاه حکومت از آگاهى دینى و ناتوانى آن از اداره امور فکرى مردم یعنى در واقع عدم صلاحیتش براى تصدى مقام «خلافت» و دیگر، مشخص ساختن موارد تحریف در فقه رسمى که ناشى از مصلحت اندیشى فقها در بیان احکام فقهى و ملاحظه کارى آنان در برابر تحکم و خواست قدرت هاى حاکم است. امام صادق (علیه السلام) با گستردن بساط علمى و بیان فقه و معارف اسلامى و تفسیر قرآن به شیوه اى غیر از شیوه عالمان وابسته به حکومت عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود.

آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبى و فقاهت رسمى را که یک ضلع مهم حکومت خلفا بشمار مى آمد.تخطئه مى کرد و دستگاه حکومت را از بعد مذهبى اش تهى دست مى ساخت. در این که دستگاه حکومت بنى امیه تا چه اندازه به مفهوم معارضه آمیز بساط علمى و فقهى امام صادق (علیه السلام) توجه داشت، سند روشن و قاطعى در دست نیست.

ولى گمان قوى بر آن است که در زمان بنى عباس و مخصوصاً منصور که از هوش و زیرکى وافرى برخوردار بود و به خاطر این که سراسر عمر پیش از خلافت خود را در محیط مبارزات ضد اموى گذرانیده بود از نکته هاى دقیق در زمینه مبارزات و مبارزان علوى آگاهى داشت، سران دستگاه خلافت به نقش مؤثر این مبارزه غیر مستقیم، توجه داشتند.

از جمله تهدیدها و فشارها و سخت گیرى هاى نامحدود منصور نسبت به فعالیت هاى آموزشى و فقهى امام، ناشى از همین توجه و احساس بوده است. و نیز تأکید و اصرار فراوان وى بر گردآوردن فقهاى معروف حجاز و عراق در مقر حکومت خود که باز مضمون چندین روایت تاریخى است از احساس همین نیاز نشأت مى گرفته است.

در مذاکرات و آموزش هاى امام به یاران و نزدیکانش، عامل «بى نصیبى خلفا از دانش» به عنوان دلیلى بر اینکه از نظر اسلام، آنان را حق حکومت کردن نیست، به وضوح مشاهده مى شود یعنى اینکه امام همان مضمون متعرضانه اى را که درس فقه و قرآن او دارا بوده، صریحاً نیز در میان مى گذارده است.

در حدیثى از آن حضرت چنین نقل شده است: «نحن قوم فرض الله طاعتنا، و انتم تأتمون بمن لا یعذر الناس بجهالته»

(ماییم کسانى که خدا فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است. در حالى که شما از کسانى تبعیت مى کنید که مردم به خاطر جهالت آنان در نزد خدا معذور نیستند.)

یعنى مردم که بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نا اهل، دچار انحراف گشته، به راهى جز راه خدا رفته اند، نمى توانند در پیشگاه خدا به این عذر متوسل شوند که: «ما به تشخیص خود راه خطا را نپیمودیم، این پیشوایان و رهبران ما بودند که از روى جهالت، ما را به این راه کشاندند.» زیرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود کارى خلاف بوده است، پس نمى تواند کارهاى خلاف بعدى را توجیه کند.

این مفهوم که: رهبرى سیاسى در جامعه انقلابى اسلام، همان رهبرى انقلابى است، لزوماً با رهبرى فکرى و ایدئولوژیک همراه است، در آموزشهاى امامان قبل و بعد از امام صادق (علیه السلام) نیز آشکارا وجود داشته است. در روایتى امام على بن موسى (علیه السلام) از قول جد بزرگوارش امام محمد باقر (علیه السلام) «سلاح» را در سلسله امامت به تابوت درمیان اقوام گذشته بنى اسرائیل، همانند مى کند.

«سلاح» درمیان ما همچون تابوت است درمیان بنى اسرائیل، که نزد هرکس بود نبوت (و در روایتى: حکومت) از آن او بود. درمیان ما نیز سلاح نزد هرکس باشد رهبرى و زعامت متعلق به اوست. (توجه شود به شکل سمبلیک و مفهوم بسیار عمیق این تعبیر)، راوى آنگاه مى پرسد: «فیکون السلاح مزایلاً للعلم؟» یعنى آیا ممکن است سلاح نزد کسى باشد که دانش ایدئولوژیک دین در او نیست؟

امام در پاسخ مى گوید: نه. یعنى زمامدارى جامعه و رهبرى انقلابى امت مسلمان در اختیار کسى است که سلاح و دانش را با هم دارا باشد. پس امام از سویى شرط امامت را، دانش دین و فهم درست قرآن مى داند و از سوى دیگر، با گستردن بساط علمى و گرد آوردن خیل کثیرى از مشتاقان دانش دین در پیرامون خود و تعلیم این شیوه مخصوص که مخالف با روال معمولى فقه و حدیث و تفسیر و به طور کلى مغایر با دین شناسى رایج علما و محدثان و مفسران وابسته به دستگاه خلافت است. عملاً دین شناسى خود و دین نشناسى دستگاه خلافت را با تمامى علماى وابسته و نام ونشاندارش اثبات مى کند. و از این رهگذر با تعرض مستمر و عمیق و آرام به مبارزه. خود بعدى تازه مى بخشد.

نخستین حکمرانان بنى عباس که خود در روزگار پیش از قدرت، سالها در محیط مبارزاتى علوى و در کنار پیروان و یاران آل على گذرانیده و به بسیارى از اسرار و پیچ و خم هاى کنار آنان بصیرت داشتند، نقش متعرضانه این درس و بحث و حدیث و تفسیر را بیش از اسلاف اموى خود درک مى کردند گویا به همین خاطر بود که منصور عباسى در خلال درگیرى هاى رذالت آمیزش با امام صادق (علیه السلام) مدتها آن حضرت را از نشستن با مردم و آموزش دین به آنان و نیز مردم را از رفت و آمد و سئوال از آن حضرت منع کرد.

تا آنجا که به نقل «مفضل بن عمر» چهره درخشان و معروف شیعى، هرگاه مسئله اى در باب زناشویى و طلاق و امثـال آنـها نیـز بـراى کسى پیش مى آمد، به آسانى نمى توانست به پاسخ آن حضرت دست یابد.

ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم

فهرست منابع :

(۱)بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۲، ج ۶۶، ج ۳۷، ج ۲۵.

(۲) در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) ، دکتر على قائمى.

(۳) الملل و النحل، شهرستانى.

(۴) کافى، مرحوم کلینى.

(۵) زندگانى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، على رفیعى.

(۶) بحوث فى الملل و النحل، جعفر سبحانى.

(۷) الفرق بین الفرق، عبدالقاهربن طاهر البغدادى.

(۸) مجموعه زندگانى چهارده معصوم (علیهم السلام) ، حسین عماد زاده.

(۹) تفسیر عیاشى، جلد ۱.

(۱۰) رجال کشى، جلد ۲.

(۱۱) مغز متفکر جهان شیعه امام صادق (علیه السلام) ، مرکز مطالعات اسلامى استراسبورگ، ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصورى.

(۱۲) زندگانى امام صادق (علیه السلام) ، على رفیعى (نمایدگى ولى فقیه در جهاد سازندگى استان خراسان).

(۱۳) نگاهى به زندگى امام صادق (علیه السلام) ، محمد محمدى اشتهاردى.

(۱۴) زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، علامه سید محمدتقى مدرسى، مترجم محمد صادق شریعت.

(۱۵) زندگانى امام صادق جعفر بن محمد (علیه السلام) ، سید جعفر شهیدى.

(۱۶) امام صادق (علیه السلام) و مذاهب چهارگانه، استاد اسد حیدر، ترجمه حسن یوسفى اشکورى.

(۱۷) پیشواى صادق (علیه السلام) ، سید على خامنه اى.

(۱۸) حدیقه الشیعه.