مذاهب

نوشته‌ها

زیارت قبور از نگاه مذاهب اسلامی

اشاره:

یکی از مسائل مورد مناقشه بین مذاهب اسلامی و جریان وهابیت، موضوع زیارت قبور انبیا، اولیا و مومنین است که وهابی­ها آن را حرام و غیر جایز می­ پندارند. در حالی که در منابع روایی متعدد از رسول گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و اله) نقل شده است که فرمودند: «مَن زارَ قَبرِی وَجَبَت لَهُ شَفاعَتِی»[۱]. در این مقاله، مشروعیت زیارت از دیدگاه مذاهب فقهی اهل سنت (حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی) بررسی و تبیین شده است که همه آنها بالاتفاق، به جواز آن تصریح نموده ­اند.

معنای زیارت

زیارت، از ریشه «زَور» و اصل آن به معنای میل و عدول از چیزی است[۲]  که با انگیزه بزرگداشت کسی و اُنس گرفتن با او به وی روی آورد[۳]. برخی «زَور» را به معنای بالای سینه گفته‌اند[۴]، یعنی وقتی گفته می­شود فلانی را زیارت کردم، یعنی با بالای سینه‌ام، او را ملاقات کردم[۵]. در اصطلاح، نیز زیارت عملی عبادی به معنای حضور در پیشگاه پیشوایان دینی یا نزد قبور آنان یا دیدار از مکانی مقدس یا محترم برای اظهار ارادت و احترام و کسب فیض معنوی است. این عمل عبادی، نزد همه پیروان مذاهب و به خصوص شیعیان جایگاهی ویژه و اثرات معنوی و ثواب بسیاری دارد.

فواید زیارت

زیارت اقسام متفاوتی دارد که هر کدام از آنها فواید منحصر به فردی دارد. به عنوان مثال، زیارت خانه خدا فلسفه و آداب ویژه‌ای دارد که در کتاب­های مربوط به آن به طور مفصل بیان شده است. زیارت مؤمنان و قبور آنان هم رابطه‌ای دو سویه است که هم برای زائر و هم برای شخص زیارت­شونده دارای برکات و فوایدی است. علاوه بر ثواب زیاد دیدار مؤمن، در روایات مختلف تأکید شده که صاحب قبر متوجه حضور زائرانش شده و از حضور آنان خشنود می‌گردد. از فواید دیگر زیارت قبور مؤمنان می‌توان به یاد مرگ افتادن، عبرت گرفتن و آماده اصلاح گذشته شدن اشاره کرد.

انبیاء و اولیا، انسان‌های کامل و محبوب‌ترین بندگان نزد خدا هستند که در اوج تقوا و قرب به حضرت حق قرار دارند. محبت ورزیدن به آنان نیز دستور الهی است و دشمنی با آنان به منزله دشمنی با خداوند است. رسیدن به مقامات قرب الهی بدون دوست داشتن دوستان خدا و پذیرفتن ولایت آنان امکان­پذیر نیست. از این بیان می‌توان فضیلت زیارت را دریافت؛ چرا که زیارت از بهترین راه‌های ارتباط با پیشوایان دین است که موجب توفیق و جلب معنویت خواهد شد[۶]. همچنین تکریم آنان، ارتباط قلبی بین زائر و مزور را تحکیم می‌بخشد و در حقیقت، موجب استمرار راه و مسیر معنوی آنان خواهد شد. آمرزش گناهان، بهره‌مندی از شفاعت آنها[۷] () و برآورده شدن حاجات از دیگر نتایج معنوی است که زیارت اولیای الاهی در پی دارد.

زیارت در تاریخ اسلامی

از داده­های تاریخی استفاده می­شود که رسول­ اکرم(صلی‌الله علیه و اله) هم خود به زیارت قبور بقیع می‌‌رفت و به آنها سلام می­فرمود و هم به دیگران سفارش می­نمود. متن  زیارت رسول خدا(صلی‌الله علیه و اله) هم در منابع معتبر آمده است. در مسلم، بن حجاج حدیثی را از عایشه نقل نموده است که وی می­گوید: هر موقع آخر شب فرا می‌رسید، پیامبر به سوی بقیع می‌رفت و می‌گفت: «السَّلَامُ عَلَیْکُمْ دَارَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ، وَأَتَاکُمْ مَا تُوعَدُونَ غَدًا، مُؤَجَّلُونَ، وَإِنَّا، إِنْ شَاءَ اللهُ، بِکُمْ لَاحِقُونَ، اللهُمَّ، اغْفِرْ لِأَهْلِ بَقِیعِ الْغَرْقَدِ: درود بر شما اى ساکنان خانه افراد با ایمان، خداوند آنچه را به شما وعده داده فردا به شما عطا فرماید، شما میان مرگ و رستاخیز به سر مى­برید و ما نیز به شما خواهیم پیوست، پروردگارا اهل بقیع غرقد را بیامرز»[۸]

همچنین پیامبر(صلی‌الله علیه و اله) هر سال به زیارت شهدای احد می­رفت و بر آنان درود می­فرستاد و چنین می­فرمود: «سلام و درود بر شما به واسطه صبر و تحملی که از خود نشان دادید! سرای آخرت چه سرای نیکویی است.»[۹] در روز فتح مکه نیز با هزار سوارِ پوشیده از سلاح، قبر مادرش را زیارت کرد و هیچ گاه دیده نشده بود که مانند آن روز، آن قدر زیاد گریه کند[۱۰].

فاطمه زهرا(س) با تأسی از رسول­الله(صلی‌الله علیه و اله) هر صبح­گاه شنبه به زیارت شهدا می­رفت، آن­گاه نزد قبر حمزه می­شتافت و برای او درخواست رحمت و استغفار می‌کرد[۱۱]. امام حسین(ع) پس از آن که ولید بن عقبه، حاکم مدینه از ایشان خواست تا با یزید بیعت کند به زیارت جدش رسول خدا (صلی‌الله علیه و اله) رفت و به ایشان متوسل شد[۱۲].

عبدالله بن عمر هر وقت عازم سفر می­گردید، به مسجد می رفت و نماز می خواند و سپس به زیارت قبر رسول­الله(صلی‌الله علیه و اله) می­­رفت و به حضرت سلام می‌نمود[۱۳]. سرخسی روایتی را نقل می‌کند که در آن آمده است که عایشه(رض) مرتب به زیارت قبر نبی(صلی‌الله علیه و اله) می‌رفت.

بیهقى به نقل از هاشم بن محمد العمرى (از فرزندان عمر بن على) مى‏گوید: «در مدینه، روز جمعه، صبح­گاهان میان فجر و طلوع خورشید، پدرم مرا به زیارت قبر شهیدان برد. من پشت سر او مى‏رفتم تا به مزار شهیدان رسیدیم. پدرم با صداى بلند گفت: سلام بر شما که چون صبورى کردید، خوب جایگاهى دارید. [اهل قبور] جواب سلام پدرم را دادند که: سلام بر تو اى ابا عبدالله. پدرم به من نگاهى کرد و پرسید: تو جواب سلام مرا دادى؟ گفتم: نه. او مرا در سمت راست خود قرار داد و دوباره سلام داد. باز جواب سلام را شنید، سه بار این کار را تکرار کرد و هر سه بار، جواب سلامش را دادند، آن‏گاه پدرم به سجده افتاد و شکر خدا را به جا آورد.»[۱۴]

یحیى به نقل از «عطاف» مى‏گوید: «خاله‏ام از زنان پارسا و پرهیزکار بود. او برایم تعریف مى‏کرد که سوار مرکب شدم و بر سر قبر حمزه رفتم، غلام من نیز همراهم بود. در آنجا تا مى‏توانستم نماز خواندم و به جز من و آن غلام، هیچ کس دیگرى بر سر قبر نبود. او ایستاده بود و افسار مرکب را به دست داشت. پس از نماز، ایستادم و با دستم به قبر حمزه اشاره کردم و گفتم: سلام بر شما، صداى جواب سلام خود را از زیر زمین شنیدم. آرى! به همان وضوح که مى‏دانم خدا مرا آفریده، صدا را نیز به همان وضوح شنیدم، موهاى تنم سیخ شد، همان لحظه، غلام را صدا زدم و او مرکب را آورد و سوار شدم.»[۱۵]

ابوعلی غسانی از ابوالفتح نصر بن حسن سکتی سمرقندی نقل می­کند که در سال ۴۶۴ ق نزد ما آمد و این حکایت را برای ما بیان کرد که در سمرقند، بعضی سال­ها باران نمی­بارید و قحطی باران می­شد، مردم بارها نماز استسقاء می­خواندند؛ ولی جواب نمی­گرفتند. مرد صالحی نزد قاضی سمرقند آمد و به او گفت: من نظری دارم که می­خواهم آن را به شما بگویم، این­که همه به سمت قبر امام محمد بن اسماعیل بخاری برویم که قبر ایشان در خرتنک (یکی از شهرهای ازبکستان) است. در کنار قبر محمد بخاری، استسقاء کنیم و امید است که خداوند برای ما باران ببارد. این کار را انجام دادیم و قاضی طلب باران کرد و مردم در کنار قبر او گریه کردند و طلب شفاعت از صاحب قبر نمودند. خداوند با این توسلی که ما به قبر بخاری کردیم، باران فراوانی را فرستاد به حدی که مردم هفت روز در خرتنک ماندند و راه نبود که مردم بروند.»

زیارت در روایات

روایات مربوط به زیارت در منابع اهل سنت به چند دسته تقسیم می­شود: دسته اول روایاتی است که از آنها به دست می‌آید که در یک مقطع زمانی خاصی، اصل زیارت قبور ممنوع اعلام شده بود، اما پس از مدتی این منع توسط پیامبر برداشته شد. حاکم در «المستدرک» به نقل از پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و اله) آورده است: «قَدْ کُنْتُ قَدْ نَهَیْتُکُمْ عَنْ زِیَارَهِ الْقُبُورِ أَلَا فَزُورُوهَا: شما را از زیارت قبور نهی کردم، از این پس زیارت کنید.»[۱۶]

دسته دوم روایاتی است که از زیارت قبور برای زنان، نهی می‌کند؛ به عنوان نمونه، «لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ زُوَّارَاتِ الْقُبُورِ»[۱۷]. مستمسک اصلی برای قائلین به حرمت رفتن زنان به زیارت قبر در بین اهل سنت، این دسته از روایات است. در عین حال برخی مانند البانی سند این گونه روایات را ضعیف و برخی راویان را متهم می دانند[۱۸]. افزون بر اینکه احادیث متعدد دیگر بر جواز زیارت زنان، دلالت دارد[۱۹].

دسته سوم، روایاتی است که امر به زیارت قبور کرده است و اشاره به نهی گذشته ندارد. به عنوان مثال ابوذر از پیامبر نقل می‌کند: «زُرِ القُبُورَ تَذْکُرُ بِها الآخِرَهَ: قبرها را زیارت کن که تو را به یاد آخرت مى‏اندازد.».[۲۰]

دسته چهارم، روایاتی است که می­گوید سنت و سیره همیشگی پیامبر بر زیارت قبور بوده است. این روایات از ام المومنین عایشه(رض) نقل شده است که پیامبر(صلی‌الله علیه و اله) هر شبی که ایشان نزد او بود، در آخر شب به بقیع مى‏رفتند و آنان مورد خطاب قرار می­دادند و می‌فرمودند: «سلام بر شما، خانه قومی مؤمن، آمد شما را آنچه که خدا وعده‌تان داده بود»[۲۱]

زیارت از دیدگاه مذاهب

  1. مذهب حنفی

بنا به تصریح سرخسی که خود از فقیهان صاحب­نام مذاهب حنفی است، دیدگاه احناف رخصت در زیارت قبور هم در حق مردان و هم زنان ثابت است و آنچه در زیارت ممنوع است، بیهوده سخن گفتن است[۲۲]. شرنبلانی نیز در کتاب «مراقی الفلاح» که آن را بر اساس نظرات امام ابوحنیفه جمع­آوری کرده است، می­گوید: «بعضی گفته­اند زیارت برای زنان حرام است، ولی اصح این است که رخصت زیارت قبور هم برای مردان و هم برای زنان است. پس به قول صحیح برای زنان هم مستحب است.»[۲۳]

علاءالدین الحصکفی، می­گوید: «زیارت قبر پیامبر(صلی‌الله علیه و اله) مستحب است و بعضی از علماء گفته­اند، برای کسی که استطاعت دارد، واجب است»[۲۴]

ملاعلى قارى حنفی در شرح روایت نهی زن­ها از رفتن به زیارت قبور مى‏گوید: «ظاهر روایت «نَهَیتُکُم عَن زیارَهِ القُبورِ فَزوروها» عموم را مى‏رساند و خطاب در «نَهَیتُکُم» و «زوروا» از باب تغلیب (غلبه داشتن) است و یا اینکه اصل در خطاب مردان هستند، گرچه فعل آن براى مذکر آمده ولى در واقع هم مردان و هم زنان را شامل مى‏شود. پس زنان نیز با رعایت شرایط مى‏توانند به زیارت قبور بروند.»[۲۵]

ابن عابدین حنفی در باره زیارت قبور مى‏گوید: «آیا زیارت قبر پیامبر (صلی‌الله علیه و اله) براى زنان مستحب است؟ بنا بر قول صحیح، مستحب است و کراهتى هم ندارد. البته در صورتى کراهت ندارد که شرایطى را که برخى علما براى زیارت برشمرده‏اند، رعایت شود. ولى به نظر ما قول درست‏تر، همان نظر کرخى و دیگران است. بنا بر نظر کرخى، زیارت براى مردان و زنان جایز است و هیچ اشکالى هم ندارد. بنا بر نظر غیر کرخى به دلیل اینکه اصحاب، بدون هیچ قید و شرطى گفته‏اند که زیارت مستحب است، پس زیارت براى زنان نیز استحباب دارد، حتى نویسنده کتاب «نثر اللبات» اعتقاد دارد که زیارت قبور واجب است.»[۲۶]

محمدعلی تهانوی، یکی از علمای برجسته و صاحب­نام حنفی دربارۀ فلسفه زیارت قبور این چنین تفسیری دارد: «وقتی کسی از دنیا می­رود، نفس او مجرد می­گردد و به جهان فراخ­تر می­رود و نفس مجرد مراحل کمال را همچنان در جهان دیگر می­پیماید. هنگام زیارت چون زائر نزد زیارت­شونده می­رود، از گستردگی او بهره می‌گیرد و بر کمالش افزوده می­شود. زیارت قبور اولیا و انبیا باعث بخشش انوار فراوان از سوی آن بزرگواران بر زائر می­گردد، چنان­که صاحبان بصیرت آن را مشاهده نموده و بر آن شهادت داده­اند.»[۲۷]

  1. مذهب شافعی

محمد بن ادریس شافعی از ائمه بزرگ اهل سنت با استناد به حدیثی از رسول­الله(صلی‌الله علیه و اله) به صراحت تمام به جواز زیارت قبور فتوا داده است و گفته است:« وَلَا بَأْسَ بِزِیَارَهِ الْقُبُورِ: هیچ اشکالی در زیارت قبور نیست»[۲۸]  و نیز از وی نقل شده است که می­گفت: «من به ابوحنیفه تبرک مى‏جویم و هر روز بر سر قبرش مى‏آیم. اگر مشکلى برایم پیش بیاید، دو رکعت نماز مى‏خوانم و سر قبرش مى‏آیم. کنار قبر او، حاجتم را از خدا مى‏خواهم و هنوز حاجتم بالا نرفته، برآورده مى‏شود.»[۲۹]

ابن حجر عسقلانی شافعی که یکی از بزرگترین علمای اهل سنت است، گفته که حرام شمردن زیارت رسول اکرم(صلی‌الله علیه و اله)، یکی از زشت­ترین مسائل ذکر شده از ابن تیمیه است، زیرا غیر از ابن تیمیه، سایر فقها بر جایز بودن زیارت قبور به اجماع استدلال کرده‌اند[۳۰]

حافظ ذهبی از بزرگان شافعی که هم­عصر ابن تیمیه است می‌گوید: «خوشا بحال کسی که در کنار مرقد پیامبر با فروتنی درود بر ایشان می‌فرستد. این بهترین زیارت است، به خدا سوگند فریاد زدن و شیون مسلمانان و بوسیدن دیوار‌ها چیزی غیر محبت به خدا و رسولش نیست، و محبت به پیامبر(صلی‌الله علیه و اله) جدا کنندۀ اهل بهشت و جهنم است. از این رو زیارت قبر پیامبر(صلی‌الله علیه و اله) ما را به خدا نزدیک‌تر می‌کند.»[۳۱]

  1. مذهب مالکی

مذهب مالکى اگرچه پیروان زیادى ندارد، ولى در عین حال نظریه‏پرداز آن مالک‏ بن انس از محدثان و فقهاى بزرگ جهان اسلام است. کتاب موطا وى از اهمیت والایى در بین اهل سنت برخوردار است و حاوى نظرات این رهبر سنى مذهب است که بر مبناى روایات منسوب به رسول­اللّه(صلی‌الله علیه و اله) ذکر شده است در این کتاب روایاتی از رسول الله(صلی‌الله علیه و اله) نقل شده است که مشروعیت زیارت قبور را می رساند[۳۲].

ابن حاج مالکی در کتاب المدخل خود با نقل کلامی از عبدالله بن نعمان قائل به جواز زیارت اهل قبور به خاطر تبرک شد، وی دراین باره چنین نقل می کند: «برای اهل بصیرت و موعظه یقینی است که زیارت قبور صالحین به خاطر تبرک و موعظه محبوب (مستحب) است، چون برکت صالحان بعد از وفات­شان هم مثل زمان حیات­شان ادامه دارد و دعا نزد قبور ایشان و شفیع قرار دادن آنها عملی است که علمای محقق ما از امامان دین انجام می‌دادند.»[۳۳]

  1. مذهب حنبلی

هر چند ابن تیمیه از حنابله، زیارت قبور اهل بقیع و شهدای اُحد را برای دعا کردن و طلب استغفار جهت ایشان مستحب می­دانست، اما وی بر این باور است که زیارت قبور پیامبران و صالحین برای طلب حاجت یا دعا از ایشان گمراهی، شرک و بدعت است[۳۴]. ولی در میان علمای این مذهب، کسانی هستند که بر خلاف دیدگاه ابن تیمیه قرار دارند و بر جواز زیارت قبور تأکید دارند.

ابن قُدامه مقدسى که دانشورى بسیار مشهور است و به گفته ذهبى کتابى در فقه اهل سنت به جامعیت المغنى وى نگارش نیافته، در مورد زیارت مى‏گوید: «زیارت قبور براى مردان بنا بر نص صحیح «کنت نهیتکم عن زیاره القبور فزوروها...» مباح است و مخالفى هم براى آن دیده نشده است و نیز اهداى ثواب به ارواح مردگان که نصوص فراوانى دلالت بر جواز آن دارد، بلااشکال است.»[۳۵] وى درباره جواز زیارت قبرها براى زنان نیز مى‏نویسد: «از احمد بن حنبل در این باره فتاوى گوناگونى نقل شده است، ولى مسلماً مى‏توان گفت که ابتدائاً با توجه به روایت «لعن اللَّه زوّارات القبور» زنان از آن نهى شده‏اند، اما بعداً با صدور روایت نبوى با کلام «فزوروها» که عام است و بر زن و مرد شمول دارد، باید گفت که آن نهى قبلى نسخ شده است.»[۳۶]

قبرهای زیارتی

تاریخ اسلام نشان مى‏دهد که مسلمانان از گذشته دور تا به امروز، به زیارت قبور اصحاب و مؤمنان مى‏رفتند و به قبور آنها توسل و تبرک مى‏جستند. اکنون به برخى از این موارد اشاره مى‏کنیم:

  1. قبر سلمان فارسى

خطیب بغدادی می‌گوید: «قبر آن‌جناب در نزدیکى ایوان کسرى قرار دارد و هم‏اکنون مشخص و معروف است، براى آن بنایى ساخته‏اند و خادمى هم دارد که از آن، مراقبت و نگهدارى مى‏کند. من آن مکان را دیده‏ام و بارها به زیارت آن رفته‏ام.»[۳۷] ابن جوزى هم مى‏گوید: «قلانسى و سمنون گفته‏اند که قبر سلمان را زیارت کرده‏اند.»[۳۸]

  1. قبر ابوایوب انصارى

وى در سال ۵۲ ه.ق در روم درگذشت. حاکم نیشابورى مى‏گوید: «مردم از قبرش مراقبت مى‏کنند و به زیارتش مى‏روند و به هنگام خشک‏سالى در کنار قبر وى از خداوند باران مى‏طلبند.»[۳۹]

  1. محمد بن ادریس شافعى

شافعی پیشواى شافعیان در سال ۲۰۴ ه. ق درگذشت. وى را در «قرافه» صغرى نزدیکى مکانى به نام «مقطم» به خاک سپردند و قبرش زیارتگاه مردم است[۴۰].

  1. احمد بن حنبل

پیشواى حنبلیان در سال ۲۴۱ق درگذشت. ذهبى مى‏گوید: «مردم به زیارت ضریح او در بغداد مى‏روند.»[۴۱] ابوبکر بن مکارم می­گوید: «در یکی از سال‌ها قبل از ماه رمضان، باران زیادی آمد، من خوابیده بودم و در خواب دیدم که آمدم کنار قبر امام احمد بن حنبل تا زیارت کنم و مشاهده کردم که قبر او به زمین چسبیده است و اندازه نصف ساق یا دو برابر آن بیشتر از قبر باقی نمانده است. من ناراحت شدم که باران باعث خرابی قبر امام احمد بن حنبل شده است، اما شنیدم صدایی از قبر آمد که می‌گوید: نه به خاطر باران قبر من خراب نشده است، بلکه از عظمت خداوند متعال قبر من خراب شده و به زمین چسبیده است، زیرا خداوند عزوجل یک روزی به زیارت من آمده بود.»[۴۲]

  1. ابوحنیفه

پیشواى حنفى‏ها در سال ۱۵۰ ه.ق درگذشت. ابن جوزی در این باره می نویسد:«در این ایام، آقای ابوسعید مستوفی ملقب به شرف­الملک بارگاهی برای ابوحنیفه درست کرد و آنجا را زیارتگاه ابوحنیفه نامید. برای قبر او ضریح و قبه‌ای و در کنار او مدرسه‌ای درست کرد و دستور داد فقها آنجا بیایند و مدرس‌هایی درست کردند.»[۴۳]

نتیجه گیری

از مجموع مطالب مطرح در این نوشتار این نتیجه به دست می­آید که به جز جریان وهابیت، مذاهب اسلامی دیگر زیارت قبور را جایز و مشروع می­دانند. در طول تاریخ اسلامی نیز سیره مسلمانان رفتن به زیارت انبیاء و اولیا بوده است و آنها نه تنها زیارتگاه­ها را تخریب نمی­کردند، بلکه  در عمران و آبادانی در هر قرن و عصری تلاش می­نمودند و سهولت­های لازم را برای زائرین فراهم می­کردند تا از فیوضات معنوی آن بزرگواران بیشتر استفاده نمایند. بر این اساس، در بیشتر کشورهای اسلامی زیارت­گاه­هایی برای علما و اولیای اسلامی ساخته شده که حکایت از مشروعیت آنها در میان مسلمانان و فقهای اسلامی می‌باشد.

پی نوشت:

[۱] . کنزالعمال، ج ۱۵: ۶۵۱.

[۲] . ابن فارس، ج ۳: ۳۶.

[۳] . فیومی، ج۱: ۲۶۰.

[۴] . خلیل بن أحمد، ج۷: ۳۷۹

[۵] . راغب، ۳۸۷.

[۶] . تهانوی، ج‏۲: ۱۰۸۲.

[۷] . کنزالاعمال، ج ۱۵: ۶۵۱.

[۸] . صحیح مسلم، ج۲: ۶۶۹.

[۹] . ابن عابدین، ج۲: ۲۴۲.

[۱۰] . بیهقی، ج۱۱: ۴۶۹.

[۱۱] . المستدرک، ج۱: ۵۳۳.

[۱۲] . أحمد، الفتوح، ج۵: ۱۸.

[۱۳] . ابن أبی شیبه، المصنف، ج۳: ۵۷۶.

[۱۴] . سمهودی، ج ۳: ۱۱۲.

[۱۵] . همان، ج۳: ۱۱۱.

[۱۶] . المستدرک، ج۱: ۵۳۰.

[۱۷] . ابن ماجه، ج۱: ۵۰۲.

[۱۸] . البانی، ج۲: ۳۷۰.

[۱۹] . المستدرک، ج۱: ۵۳۳.

[۲۰] . مناوی، ج ۳: ۱۶۲.

[۲۱] . بستی، ج۷: ۴۴۴.

[۲۲] . سرخسی، ج۲۴: ۱۰.

[۲۳] . شرنبلانی، ج۱: ۲۲۹.

[۲۴] . ابن عابدین، ج۲: ۶۲۶.

[۲۵] . قاری، ج۴: ۱۲۵۵.

[۲۶] . ابن عابدین، ج ۲: ۶۲۶.

[۲۷] . تهانوی، ج‏۲: ۱۰۸۲.

[۲۸] . شافعی، ج۱: ۳۱۷.

[۲۹] . خطیب، ج ۱: ۴۴۵.

[۳۰] . ابن حجر، ج۳: ۶۶.

[۳۱] . ذهبی، ج۴: ۴۸۴.

[۳۲] . ابن انس، ج۲: ۴۸۵.

[۳۳] . ابن الحاج، ج۱: ۲۵۵.

[۳۴] . ابن تیمیه، ج۲۴: ۳۱۷.

[۳۵] . مقدسى، ج ۲: ۵۶۵-۵۷۰.

[۳۶] . همان.

[۳۷] . خطیب، ج ۱: ۵۰۸.

[۳۸] . ابن جوزی، المنتظم، ج ۱۲: ۲۴۱.

[۳۹] . المستدرک، ج ۳: ۵۱۸.

[۴۰] . ابن خلکان، ج ۴: ۱۶۵.

[۴۱] . ذهبی، ج ۱: ۱۱۴.

[۴۲] . ابن جوزی، مناقب، ج ۱: ۶۰۷ و ۶۰۸.

[۴۳] . ابن جوزی، المنتظم، ج۱۶: ۱۰۰.

مراجع

  1. ابن الحاج، أبوعبدالله محمد بن محمد، المدخل، دارالتراث، بی­تا.
  2. ابن الحجاج النیسابوری، مسلم، صحیح مسلم، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، بی تا.
  3. ابن أنس، مالک، موطأ، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۶ق.
  4. ابن تیمیه الحرانی، تقی­الدین أبوالعباس، مجموع الفتاوى، المدینه النبویه، مجمع الملک فهد لطباعه المصحف الشریف، ۱۴۱۶ق.
  5. ابن حجر العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی، فتح­الباری شرح صحیح البخاری، بیروت، دارالمعرفه، ۱۳۷۹ق.
  6. ابن خلکان، أبوالعباس شمس­الدین أحمد، وفیات الأعیان، بیروت، دار صادر، بی­تا.
  7. ابن عابدین، محمد أمین الحنفی، رد المحتار على الدر المختار، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۲ق.
  8. ابن ماجه، أبوعبدالله محمد بن یزید القزوینی، سنن ابن ماجه، دارإحیاء الکتب العربیه، بی تا.
  9. الألبانی، أبوعبدالرحمن محمد ناصرالدین، موسوعه الألبانی فی العقیده، صنعاء، مرکز النعمان للبحوث والدراسات الإسلامیه وتحقیق التراث والترجمه، ۱۴۳۱ق.
  10. البستی، محمد بن حبان، صحیح ابن حبان بترتیب ابن بلبان، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۴ق.
  11. البیهقی، أحمد بن الحسین، شعب الإیمان، مکتبه الرشد للنشر والتوزیع بالریاض بالتعاون مع الدار السلفیه ببومبای بالهند، ۱۴۲۳ ق.
  12. التهانوى‏، محمدعلى، کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم‏، بیروت، مکتبه لبنان ناشرون‏، بی­تا.‏
  13. الجوزی، جمال­الدین أبوالفرج، المنتظم فی تاریخ الأمم والملوک، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۲ق.
  14. الجوزی، جمال­الدین أبوالفرج، مناقب الإمام أحمد، دار هجر، ۱۴۰۹ق.
  15. الحاکم، أبوعبدالله محمد بن عبدالله النیسابوری، المستدرک على الصحیحین، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۱ق.
  16. الخطیب البغدادی، أبوبکر أحمد بن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالغرب الإسلامی، ۲۰۰۲م.
  17. ذهبی، شمس­الدین احمد بن محمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الارنؤوط، بیروت، مؤسسه الرساله، بی­تا.
  18. الراغب الأصفهانى، أبوالقاسم الحسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، محقق: صفوان عدنان الداودی، بیروت، دارالقلم، بی­تا.
  19. السرخسی، محمد بن أحمد، المبسوط، بیروت، دار المعرفه، ۱۴۱۴ق.
  20. السمهودی، علی بن عبدالله، وفاء الوفاء بأخبار، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۹ق.
  21. الشافعی، أبوعبدالله محمد بن إدریس، الأم، بیروت، دارالمعرفه،۱۹۹۰م.
  22. الشرنبلالی الحنفی، حسن بن عمار، مراقی الفلاح شرح متن نور الإیضاح، مکتبه العصریه، ۱۴۲۵ق.
  23. الصنعانی، أبوبکر عبدالرزاق بن همام، المصنف، بیروت، المجلس العلمی، ۱۴۰۳ق.
  24. طریحى، فخرالدین، مجمع البحرین، تهران، مرتضوى، ۱۳۷۵ش.
  25. الفراهیدی البصری، أبوعبدالرحمن الخلیل بن أحمد، کتاب العین.

منبع: فصلنامه علمی تخصصی حبل المتین.

امام جعفر صادق(علیه السلام) از منظر دانشمندان مذاهب.

اشاره:

امام جعفر صادق (علیه السلام) ازجمله شخصیت هایی است که نظریات و افکار علما و دانشمندان را به خود مجذوب داشته و در رشته های زیادی از علم و دانش؛ طب، کیمیا، فزیک و…نظریه داده است که امروز آزمایشهای علمی نظریات امام صادق (علیه السلام) را ثابت میکند و بر آن صحه میگذارد. دانشمندان که در زمان امام صادق زندگی میکردند به شاگردی او افتخار می نمودند.

  دانشمندان چه در زمان ایشان و بعد از ایشان در تعریف وتمجید از وی و ستودن مقام علمی او از یک دیگرسبقت می گرفتند و میگیرند. نه تنها علمای شیعه و علمای اهل سنت، که علمای غیر مسلمان هم از امام جعفر صادق تعریف میکنند و علمای شرق و غرب، مسلمان و غیر مسلمان تحت تا ثیر امام جعفر صادق قرار گرفته اند. از بزرگان علم و معرفت زیادند کسانى که از محضر شریف حضرتش به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم بهره برده‎اند و زیادند کسانی که درباره ایشان سخن‎ها گفته‎اند و مقالات با ارزش به رشته تحریر درآورده اند، چی آنها که اعتقاد و باور به امامت او دارند یا ندارند و یا همانطور که گفته شد اصلا مسلمان نیستند. ما در اینجا به ذکر چند نظر از دانشمندان اهل تسنن می پردازیم، تا با افکار آنها درباره امام جعفر صادق(علیه السلام) آشنا شویم.

نکته

برخی از رهبران مذاهب اهل سنت، مانند امام ابوحنیفه(رح) و مالک بن انس، در زمان امام صادق ـ علیه السّلام ـ بوده و برخی دیگر مانند شافعی و احمدبن حنبل بعد از شهادت امام صادق ـ علیه السّلام ـ به دنیا آمده اند. و لکن از آنجایی که احمد شاگرد شافعی بوده است و شافعی شاگرد مالک بن انس، و مالک بنا به قول خودش از امام صادق ـ علیه السّلام ـ حدیث شنیده، پس از این جهت می توان آن دو را نیز از شاگردان امام صادق ـ علیه السّلام ـ بشمار آورد و در نتیجه تمام رهبران مذاهب اهل سنت یا با واسطه و یابدون واسطه جزء شاگردان امام صادق ـ علیه السّلام ـ می باشند.

امام مالک بن انس

محمدبن زیاد ازدى می گوید: شنیدم که مالک بن انس مى‎گوید: نزد جعفربن محمدالصادق (علیه‎السلام) رفتم به گونه‎اى که زیاد از من قدرشناسى مى‎کرد و مى‎فرمود: «اى مالک تورا دوست دارم» و من از این بابت مسرور مى‎گشتم و خدا را سپاس مى‎گفتم« فماکنت أراه إلّا على إحدى ثلاث خصال، إمّا مصلّ و إمّا صائم و إمّا یقرأالقرآن، و مارأیته یحدّث إلّا عن طهاره.»؛ هیچگاه ندیدم ایشان را مگر بر سه خصلت نیک یا نماز مى‎خواند و یا روزه‎دار بود و یا به تلاوت قرآن مشغول بود و همیشه از خوبی ها و پاکی ها صحبت می کرد.(۱)

ابن حبان

ابن حجر عسقلانى از قول ابن حبان در باره امام صادق علیه السلام مى‎گوید: «مارأیت أفقه من جعفربن محمّد» فقیه تر از جعفربن محمد کسی را ندیدم وى از سادات اهلبیت است که فقیه و علیم و فاضل بود و به سخنش نیازمند بودیم

و در روایت دیگرى آمده است که وى تنهاکسى بود که همه فقها وعلما و فضلا محتاج و نیازمند سخنش بودند.(۲)

ابوحاتم

ذهبى در کتاب خود موسوم به تذکرهالحفاظ مى‎نویسد: قال ابوحاتم: «ثقه لایسأل عن مثله»؛ امام صادق آنگونه مورد اطمینان است که از کسى همانند او سئوال نمى‎شود.(۳)

ابن ابى حاتم

ابن حجر عسقلانى در کتاب تهذیب التهذیب از ابن ابى حاتم نقل مى‎کند که گفت از قول پدرش: «جعفرالصادق ثقه لایسأل عنه.»؛یعنى: امام جعفرصادق(علیه السلام) شخصیت مورد اطمینانى است که نیاز نیست درباره او از کسى پرسش شود.(۴)

امام شافعى

ابن حجر عسقلانى گفته است: اسحاق بن راهویه گفت به شافعى گفتم: جعفر بن محمد نزد تو چگونه است؟ شافعى گفت: (ثقه) یعنى شخصیت کاملا مورد اعتماد و اطمینان کامل من است. (۵)

عمروبن المقدام

ابن حجر عسقلانی از عمروبن المقدام نقل مى‎کندکه گفت: «کنت اذا نظرت الى جعفربن محمد علمت انه من سلاله النبیین»؛ چون نگاه به جعفر بن محمد مى‎کردم مى‎دانستم که او از سلاله پیامبران است. (۶)

امام ابوحنیفه(رح)

امام ابوحنیفه(رح) که یکی از شاگردان امام جعفر صادق(علیه السلام) هستند درباره آن حضرت فرموده است: «مارأیت أفقه من جعفربن محمّد»؛ فقیه‎تر و دانشمندتر از جعفربن محمد به چشم ندیده‎ام. و بعد از گفتگویی که با امام جعفرصادق داشت گفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته» خداوند از همه دانا است که تا رسالتش را درکجا قرار دهد. و در جای دیگر میگوید: «لولا جعفر ابن محمد(ص) ما علم الناس مناسک حجهم» اگر امام صادق نبود مردم مناسک حج(طریقه حج کردن) شان را نمی دانستند.(۷)

شهرستانى

وى درکتاب خود موسوم به الملل والنحل درباره عظمت و بزرگى حضرت صادق (علیه‎السلام) مى‎نویسد: «جعفربن محمّدالصادق، هو ذوعلم و أدب کامل فی الحکمه، و زهد فی الدنیا و ورع تام ّعن الشهوات و قدأقام بالمدینه مدّهً یفید الشیعه المنتسمین إلیه و یفیض على الموالین له أسرار العلوم.» «جعفربن محمّدصادق، داراى علم بسیار و ادب کامل در حکمت و زهد در دنیا و ورع تام از شهوات بود. او مدتى در مدینه اقامت کرد و به شیعیان منسوب به خود نفع فراوان رسانده و بر دوستداران خود اسرار علوم را بیان نموده است.»(۸)

ابن حجر هیثمى

‎وى که یکى دیگر از مؤلفین به نام اهل تسنن بشمار مى آید، در کتاب خود موسوم به الصواعق المحرقه موضوعى را در رابطه به این که شش فرزند از سلاله پاک محمدبن على (علیهمالسلام) به دنیا آمدند می گوید:

افضل و کاملتر از همه آنها امام جعفر‎صادق (علیه السلام) بودند که پس ازوى خلیفه و وصى ایشان شدند و مردم از علوم منتشره ایشان به تمامى شهرها سخن گفته اند و پیشوایان بزرگى چون؛ یحی بن سعید و…..از او حدیث نقل کرده‎اند. ‎(۹)

ابو الفرج عبدالرحمن بن الجوزى

ابن جوزى که خود از عرفای نامدار اهل تسنن مى‎باشد و از مؤلفین مشهور جهان اسلام است در کتابش موسوم به «صفهالصفوه» مى‎نویسد: «کان جعفربن محمد مشغولا بالعباده عن حبال ریاسه»؛ جعفربن محمد شخصیتى بود که مشغولیت فراوانش به عبادت او را از عشق ریاست بازداشته و سیراب کرده بود.(۱۰)

ابن خلکان

این مؤلف مشهور و به نام اهل تسنن در کتاب خود موسوم به «وفیات الاعیان» اظهارداشته است: حضرت امام جعفرصادق (علیهالسلام) از سادات اهلبیت(علیهم السلام) بشمار مى‎رود و به دلیل راستگویى در گفتارش ملقب به صادق شده است، فضیلتش مشهورتر از آن است که ذکر شود و ابوموسى جابربن حیان یکى از شاگردان اوست که کتابى مشتمل بر هزار برگ تألیف نموده که متضمن رساله‎هاى امام جعفرصادق (علیه‎السلام) است که مقدار آنها به پنجصد رساله مى‎رسد.(۱۱)

خیرالدین الزرکلى

وى یکى دیگر از مؤلفین به نام اهل تسنن مى‎باشد که تألیفات ارزشمندى را از خود به یادگار گذاشته است او در کتاب خود«الاعلام» درباره امام جعفرصادق (علیه السلام) نوشته: امام جعفرصادق (علیه السلام) از بزرگان تابعین بشمار مى‎رود و در علم و دانش داراى منزلت بلندی است و جماعت زیادى از او کسب علم کرده‎اندکه از جمله آنها دو نفر از پیشوایان اهل تسنن امام ابوحنیفه و امام مالک هستند و لقب شان صادق است به خاطر این که هرگز کسى از او دروغ نشنیده است و در خبرهاى مربوط به او آمده است که وى براى اعتلاء حق پیوسته علیه خلفاى بنى عباس در ستیز بوده و به مبارزه پرداخته است.(۱۲)

محمد فرید وجدى

این نویسنده به نام نیز که یکى از اندیشمندان بزرگ اسلام و صاحب تألیفات متعددى مى‎باشد در دائره‎المعارف مشهور خود از امام جعفرصادق علیه السلام صحبت به میان آورده و مى‎نویسد: ابوعبدالله جعفرالصادق یکى از ائمه دوازده‎گانه مذهب امامیه است وى از سادات نبوى (صلى الله علیه وآله) مى‎ باشد و به دلیل صداقت در گفتارش به صادق ملقب شده است و یکى از بزرگان زمان خود در میان مردم است.(۱۳)

ابو زهره

محمد ابو زهره از دیگر نویسندگان جهان اسلام و از اندیشمندان به نام در کتابى که به نام الامام الصادق درباره حضرت مى‎نویسد: امام صادق (علیه السلام) در طول مدت زندگى پر برکتش همیشه در طلب حق بود و هرگز پرده‎اى از ریب و شک و تردید بر قلب او مشاهده نشد و کارهایش به مقتضیات کج‎اندیشى سیاستمداران زمانش رنگ نباخت و لذا هنگامى که رحلت فرمود عالم اسلامى فقدان او را کاملا حس کرد؛ زیرا که یاد او هر زبانى را عطرآگین مى‎ساخت و همه علماء و اندیشمندان بر فضل او اجماعاً معترفند.

و اضافه مى‎کند: علماء اسلام در هیچ مسأله‎اى آنگونه که بر فضل امام صادق و دانش او اجماع نموده‎اند علیرغم اختلاف طوائفشان، به این شکل اجماع ننموده‎اند و تعدادزیادى از ائمه اهل تسنن هستند که معاصر با ایشان بودند و هم عصر با ایشان زیسته و از محضر مبارک شان فیض برده‎اند و بدینسان وى به پیشوایى علمى زمانش کاملا شایسته بوده همچنانکه این شایستگى را قبل از او پدر و جدش و نیز عمویش زید رضى الله عنهم اجمعین داشته‎اند. و همه پیشوایان راه هدایت به آنها اقتداء نموده و از حرف‎هاى آنها اقتباس نموده‎اند. (۱۴)

ابن الصباغ مالکى

این نویسنده نامدار اهل تسنن نیز که در کتاب خود به نام «الفصول المهمه» در ارتباط با مناقب امام جعفر صادق (علیه السلام) مطالب قابل توجهى را ذکر نموده است در اینباره مى‎نویسد: مناقب و خوبی های امام صادق از شمارش برون است و فکر بیدار نویسنده از او حیرت می کند.(۱۵)

عبدالله بن شبرمه

ابونعیم اصفهانى در کتاب معروفش به نام «حلیهالأولیاء» به نقل از ابن شبرمه درباب احتجاج امام صادق (علیه السلام) مى‎نویسد: «امام جعفر به هنگامى که من و ابوحنیفه به محضر ایشان وارد شدیم به ابن ابى لیلى فرمودند چه کسى با شماست؟ پس از معرفى ابوحنیفه (رح) بین امام جعفرالصادق (علیه السلام) و ابوحنیفه سؤالاتى رد و بدل شد و در قسمتى از آن سؤالات امام جعفرصادق (علیه السلام) به ابوحنیفه گفت: «کدام یک از جهت کیفر و عقاب عظیم‎تراست؟ آدم‎کشى یا زنا؟ » ابوحنیفه (رح)جواب داد: آدم‎کشى. امام فرمود: «پس به درستى که خداوند عزّوجل ّشهادت دو نفر در آدم‎کشى را پذیرفته و در زنا نپذیرفته مگر اینکه چهار نفر باشند.»

سپس گفت: «کدام یک از این دو عبادت عظیم‎ترند. نماز یا روزه؟» ابوحنیفه جواب داد: نماز. فرمود: «پس چگونه است که حائض قضاى روزه دارد، اما نمازهایش قضا نمى‎شود!» لذا به صراحت ابوحنیفه را از قیاس با رأى خودش بازداشت و فرمود: « دین را به رأیت قیاس مکن»

و باز ابونعیم اصفهانى در همین کتاب به نقل از ابن بسطام مى‎نویسد: «کان جعفربن محمد یطعم حتى لا یبقى لعیاله شیءٌ». یعنى: جعفربن محمد به هنگام اطعام، فقیران را به گونه‎اى غذا مى‎داد که چیزى براى خانواده‎اش باقى نمى‎گذاشت.

تعداد زیادى از تابعین از امام صادق (علیه‎السلام) حدیث نقل نموده‎اند که از میان آنها مى‎توان یحیى بن سعیدالأنصارى، و ایوب سختیانى و أبان بن تغلب و ابوعمروبن المعلاء و یزیدبن عبدالله بن الهادی را نام برد. اضافه بر اینکه ائمه و أعلام اهل تسنن مانند مالک بن انس و شعبهبن الحجاج و سفیان ثورى و ابن جریح و عبدالله بن عمر و روح بن القاسم و سفیان بن عیینه و سلیمان بن بلال و اسماعیل بن جعفر و حاتم بن اسماعیل و عبدالعزیزبن مختار و وهب بن خالد و مسلم بن حجاج نیز از ایشان حدیث روایت نموده‎اند.(۱۶)

میرعلى هندى

میرعلى هندى که از علماى نامدار اهل سنت است و در دوره ى معاصر زندگی میکرد، درباره ى عظمت علمى و اخلاقى امام صادق(علیه السلام) مى گوید:

آرا و فتاواى دینى تنها نزد سادات و شخصیتهاى فاطمى رنگ فلسفى به خودگرفته بود. گسترش علم در آنزمان، روح بحث و جستجو را برانگیخته بود و بحثها وگفتگوهاى فلسفى در همه ى اجتماعات رواج یافته بود. شایسته ى ذکر است که رهبرى این حرکت فکرى را حوزه ى علمى اى که در مدینه شکوفا شده بود، بر عهده داشت. این حوزه را نبیره ى على بن ابى طالب(علیه السلام) به نام امام جعفرکه (صادق) لقب داشت، تإسیس کرده بود. او پژوهشگر فعال و متفکرى بزرگ بود و با علوم آن عصر به خوبى آشنایى داشت و نخستین کسى بود که مدارس فلسفى اصلى را در اسلام تإسیس کرد.

در مجالس درس او تنها کسانى که بعدها مذاهب فقهى را تإسیس کردند، شرکت نمى کردند بلکه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دوردست در آن حاضر مى شدند.

(حسن بصرى) موسس مکتب فلسفى (بصره) و (واصل بن عطا) موسس مذهب (معتزله)، از شاگردان او بودند که از زلال چشمه ى دانش او سیراب مى شدند.(۱۷)

نکته پایانی

این بود نظریات چند تن از علما و اندیشمندان اهل تسنن درباره امام جعفرصادق (علیه السلام). از این نظریات دانستیم که امام جعفر صادق شخصیت محوری، قابل قدر و قابل پذیرش برای همه بوده و هست ولی باید دانست که شخصیت امام جعفر صادق بالا و والاتر از آن است که در افکار و نظریات بگنجد و محصور باشد، تا کاملا او را شناخت وتعریفش نمود.

همان طور که در ابتدا اشاره کردیم، دانشمندان غیرمسلمان هم درباره امام جعفرصادق حرف زده اند؛ مجمع مطالعاتی است در استراسبورگ فرانسه یکی از تحقیقاتی که از سوی ۲۵ نفر از دانشمندان این مجمع صورت گرفته مربوط به مذهب شیعه است و بخشی از آن درباره امام جعفر صادق (علیه السلام) است که نظریات امام جعفر صادق راجع به فیزیک، شیمی، طب و غیره به بحث گرفته شده و درباره آن کتابی نوشته اند. ذبیح الله منصوری آن را به نام مغز متفکر جهان شیعه ترجمه نموده است.

پی‌نوشت‌:

۱. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذیب التهذیب،ج۲،ص۱۰۵، دار صادر، بیروت.

۲. همان، ص ۱۰۴

۳. همان، ص ۱۰۴

۴. همان، ص ۱۰۴

۵. همان، ص ۱۰۵

۶.همان، ص ۱۰۵

۷. علامه حلی، حسن بن یوسف، منهاج الکرامه فی معرفت الامامه،ج ۲،ص ۷۲، نویسنده: حسینی میلانی، علی، ناشر: الحقایق، قم.

۸. همان، ص ۷۳

۹. ابن حجر هیثمی، احمد بن محمد، الصواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع والزندقه، ص ۲۳۴، تهران

۱۰. ابوالفرج،عبدالرحمن ابن جوزی، صفه الصوه، دارالنشر: دارالمعرفه . بیروت . ۱۳۹۹ . ۱۹۷۹،الطبعه: الثانیه،تحقیق: محمود فاخوری.

۱۱. ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الاعیان و ابناء ابناء الزمان،ج ۱، ص ۳۲۷، منشورات شریف رضی، قم، ۱۳۶۴

۱۲. زرکلی خیرالدین، الاعلام، ج ۲، ص ۱۲۶،حرف ج، دارالعلم للملایین، بیروت.

۱۳. پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه جهانی سبطین.

۱۴. ابو زهره، محمد، الامام الصادق حیاته وعصره. آرائه وفقهه، ص ۳.۴، مطبعه احمد علی،مخیمه.

۱۵. ابن صباغ، علی بن محمد، الفصول المهمه فیمعرفه الأئمه، ج ۲، ص ۹۱۳ محقق:غریری،سامیناشر:دارالحدیثمحلنشر:قم

۱۶. پایگاه مجتمع آموزشی عای امام خمینی، به نقل از امالی صدوق.

۱۷. همان،به نقل از مختصر تاریخ العرب،ص ۱۹۳.

جایگاه علمی امام صادق (ع) در نزد دیگران.

اشاره:

بی‌شک آنچه از فضائل و علوم الهی و معنویت این امام همام، از تاریخ حوادث روزگار در امان مانده و به دست ما رسیده است تنها اندکی از گنجینه‌ی عظیم و لایتناهی علم خداوندی است که پروردگار عالم آن را به پیامبر خاتم و بعد ازآن به وارثانش که امام و خلیفه روی زمین بودند عطا کرد، تا اینکه این علم الهی به کسی منتقل شد که وارث امامان قبلی و حامل علوم گوناگون الهی گردید تا همگان از هر گروه و مذهب به فضائل علمی و صداقت روحی این امام اقرار و در زیر پرچم این شخص به کسب علم بپردازند. تاریخ خود گواه است که علمای تمام مذاهب با همه‌ی تکثر و گرایش‌های گوناگون، به اندازه‌ای بر علم و فضل امام صادق(علیه السلام) وحدت و اتفاق نظر دارند.

ملا علی قاری به نقل از کتاب ـ الامام الصادق و المذاهب الاربعه ـ می‌نویسد: امامت و بزرگواری او اتفاقی است.[۱] و جالب است که بدانیم جامعیت علمی امام صادق(علیه السلام) حتی در میان دشمنان هم زبانزد بوده و اعتراف به آن داشته‌اند. به طوری که منصور دوانیقی، دومین خلیفه‌ی عباسی درباره‌ی حضرت می‌گوید: جعفر بن محمد از کسانی است که خداوند درباره او می‌فرماید: «این کتاب را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم. او از کسانی است که خداوند او را برگزیده و در هر دوره‌ای از خاندان نبوت حتماً یک محدث باید باشد و جعفر بن محمد(علیه السلام) محدث زمان ما است و از دریای علم بیکران او توشه برمی‌گیریم».[۲]

اگر در تاریخ تفحّصی داشته باشیم خواهیم دید که گسترش علوم اهل‌ بیت پیامبر در زمانی رخ داد که درگیری دو خاندان اموی و عباسی بر سر خلافت، این فرصت را به وجود آورد تا دو امام و خلیفه بحقّ پیامبر یعنی امام باقر و امام امام صادق (علیهما السلام) بزرگترین مجمع علمی را تشکیل دهند، و این در حالی بود که قبل از این، امویان درباره ائمه معصومین بسیار سختگیر بودند، به طوری که مورخان و محدثان شیعه و سنی نقل کرده‌اند که مالک به انس از امام صادق (علیه السلام) روایتی نقل نمی‌کرد تا اینکه دولت بنی عباس سر کار آمد.[۳] و در این زمان بود که  امام صادق(علیه السلام) از این فرصت به خوبی استفاده کرد، به طوری که جاحظ عالم مشهور اهل‌سنت در قرن سوم می‌گوید: «امام صادق(علیه السلام) کسی است که علم و فقهش جهان را پر کرد».[۴] و عالم دیگر اهل‌ سنت ابن‌ حجر هیتمی هم می‌نویسد: «مردم به اندازه‌ای از وی علوم نقل کردند که در تمام جهان منتشر شد و شهرتش سراسر جهان را فرا گرفت».[۵]

در کتاب مناهج التوسل ازشیخ عبدالرحمن بن محمد بسطامی حنفی (۸۵۸ق) نوشته شده است که: «توجه علما و دانشمندان از هر گروه و مذهب و دینی که بودند برای کسب فیض علمی به درب خانه امام صادق(علیه السلام) هجوم می‌آوردند تا جایی برای نشستن بیابند.»[۶] لذا بزرگان اهل سنت، مانند ابوحنیفه برای شاگردی در محضر حضرت صادق (علیه السلام) حاضر می‌شدند و به این مجالست افتخار می‌کردند. آلوسی در کتاب ـ مخصر الاثنی عشریه ـ می‌نویسد: «ابوحنیفه با آن همه عظمت و جایگاهی که نزد اهل‌ سنت دارد بر خود فخر می‌کرد و با لسان فصیحی می‌گفت: «لو لا السنتان لهلک النعمان» اگر آن دو سال نبود نعمان (ابو حنیفه) هلاک می‌شد»، و یا باز گفته: «من هرگز فقیه‌تر از امام صادق ندیده‌ام» و یا در جایی دیگر برخی علمای اهل‌ سنت گفته‌اند: «ابو حنیفه علم و دانش را از امام صادق و پدرش و عمویش زید بن علی بن حسین آموخته است».[۷]

همچنین کمال الدین محمد بن طلحه شافعی، از اکابر علمای شافعی از علم امام صادق (علیه السلام) این‌طور یاد می‌کند و می‌گوید: ‌«امام صادق از علمای اهل‌ بیت و از بزرگان آنهاست که دارای علوم بسیاری بوده… مناقب و فضائل او قابل شمارش نبوده و از او روایات فراوانی نقل شده که همه‌ی آنها صحیح هستند و جمع زیادی از بزرگان اهل‌ سنت مثل مالک بن انس، ابن جریح، سفیان ثوری، ایوب سجستانی، ابن عیینه و… از او بهره‌های علمی برده‌اند».[۸] و همچنین سخن ابن خلکان عالم بزرگ دیگر اهل‌ سنت در مورد گستره‌ی دانش امام صادق(علیه السلام) بسیار شنیدنی است، او می‌گوید: او یکی از امامان دوازده گانه در مذهب امامیه و از بزرگان اهل‌ بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) است و در علوم مختلفه کسی را همتای او نیست.[۹] شهرستانی صاحب کتاب معروف -ملل و نحل- در مورد حضرت می‌گوید: «دانش و آگاهی او در فرهنگ و مذهب فوق العاده زیاد بوده چرا که او اطلاعات وسیعی در پیرامون مسائل حکمت و تمام علوم گوناگون داشت».[۱۰]

در کتاب ظهرالاسلام وارد شده است که در مجالس درس امام صادق(علیه السلام)، تنها کسانی که بعدها مذاهب فقهی را تأسیس کردند، شرکت نمی‌کردند، بلکه فلاسفه و طلاب حکمت و افراد گوناگون از ادیان دیگر مثل: مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان و… به گرد دریای مواج و پرتلاطم آن حضرت حاضر می‌شدند و علومی‌ مانند: فیزیک و شیمی و ستاره شناسی و طب و … را از حضرت می‌آموختند و از سرچشمه زلال الهی خود را سیراب می‌کردند.[۱۱] لذا در می‌یابیم که علمای اسلام با همه اختلاف طوایفشان، بر هیچ امری همانند فضیلت و علم امام صادق (علیه السلام) اجماع نکرده‌اند و امامان اهل‌ سنت که معاصر حضرت بودند هم از او اخذ علم کرده‌اند و خود را قطره‌ای در مقابل دریای بیکران او می‌دانستند.

پی‌نوشت:

[۱]. شرح شفاء، قاضی عیاض، دار الفکر، بیروت، (۱۴۱۴ق)، ملا علی قاری حنفی (شارح)، ج ۲، ص ۳۵٫

[۲]. تاریخ یعقوبی، ابی یعقوب احمد، نشر کتاب، قم، تحقیق محمد ابراهیم آیتی، ص ۲۶۸٫

[۳]. تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، دار الفکر، بیروت، ج ۲، ص ۹۳٫

[۴]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، دار احیاء التراث، بیروت، ج ۱۵، ص ۲۸۹٫

[۵]. صواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی، مؤسسه الرساله، بیروت، ج۲، ص ۵۸۶٫

[۶].مناهج التوسل…، شیخ عبدالرحمن بن محمد بسطامی حنفی، مجمع ذخایر اسلامی، قم، نسخه خطی عربی، ص۳۹٫

[۷]. مختصر تحفه الاثنی عشریه، آلوسی، چاپ مدبولی، ترکیه، ص ۸٫

[۸]. مطالب السؤول، کمال الدین محمد بن طلحه، مؤسسه ام القری، بیروت،ج ۱، ص ۵۵٫

[۹]. وفیات الاعیان، ابن خلکان، مکتبه النهضه، قاهره، مصر، (۱۴۱۸ث)، ج۱، ص ۵۵٫

[۱۰]. ملل و نحل، شهرستانی، منشورات شریف رضی، قم، ایران، ج ۱، ص ۲۷۲٫

[۱۱]. ظهرالاسلام، احمد امین مصری، دار الکتب العلمیه، بیروت، ج۴، ص ۱۱۴٫

امام باقر(ع)از دیدگاه علمای مذاهب چهارگانه اهل سنت.

اشاره

امام باقر علیه السلام و به طور کلی اهل بیت علیهم السلام مورد تکریم و احترام تمامی مسلمانان هستند. آنان کسانی هستند که به فرموده قرآن از پلیدی و آلودگی به دور هستند. ازاین رو اقتدا به آنها علاوه بر اینکه مورد تایید و امضای شرع و دین است، موجب وحدت و انسجام اسلامی میان مسلمانان می شود و راه نفوذ الگوهای بیگانه و پوشالی را می بندد. آنان به همراه قرآن دو ریسمان الهی هستند که مکمل یکدیگرند و باید به آنها چنگ زد و صراط مستقیم را از کلام و منش آنها جستجو کرد. آنان ستارگانی پر فروغ هستند که با وجود آنها راه گم نمی شود و طالبان راه حقیقت و رستگاری را به سر منزل خواهند رساند.

با مراجعه به کلمات بزرگان مذاهب چهارگانه اهل سنت در می یابیم که امام باقر (علیه السلام)مورد احترام عموم آنان بوده و همگی اقرار به مقام رفیع آن امام همام نموده اند که ما اشاره به برخی از آنها می کنیم

۱.محمدبن سعد زهری(م،۲۳۰ه):

وی در باره حضرت می گوید :« محمد من الطبقه الثالثه من التابعین من المدینه، کان عابدا عالما ثقه، محمد از طبقه سوم از تابعین مدینه است ، او مردی عابد، عالم و ثقه بود».[۲] وی در جای دیگر می گوید :«کان ثقه کثیر الحدیث،او ثقه و کثیر الحدیث بود».[۳]

۲.احمد بن حنبل(م۲۴۱ه):

او بر سندی که از امام رضا(علیه السلام) تا امام باقر (علیه السلام) و از آن حضرت تا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از ذریه حضرت در آن قرار داشتند گفت:«لو قرات هذا الاسناد علی المجنون لبریء من جنته، اگر این سند بر دیوانه ای قرائت شود از جنونش بهبودی می یابد»[۴].

۳.ابو عثمان عمربن بحر جاحظ(م:۲۵۰ه)

«…و هو سید فقهاء الحجاز و منه ابنه جعفر تعلّم الناس الفقه، و هو الملقّب بالباقر، باقرالعلوم، لقّبه به رسول الله (صلی الله علیه وآله)…او سید فقهای اهل حجازاست، که مردم فقه را از او و فرزندش جعفر فرا گرفتند .او ملقّب به باقر است ، کسی که علم را می شکافد، و این لقبی است که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) براو گذارده است».[۵]

۴.محمدبن طلحه شافعی (م:۶۵۲ه)

«هو باقرالعلم و جامعه و شاهر علمه و شاهرعلمه و رافعه…صفاقلبه و زکا علمه و طهرت نفسه و شرفت اخلاقه و عمرت بطاعه الله اوقاته ورسخت فی مقام التقوی قدمه…»[۶]؛«او ابوجعفر محمّدبن علی بن ابی طالب است …او را به جهت کثرت سجودش باقر نامیدند؛ زیرا سجده پیشانی اش را شکافته و باز کرده بود. و برخی او را به جهت فراوانی علمش باقر نامیده اند ..».

۵.ابو زکریّا محیی الدین بن شرف نووی (م:۶۷۶ه)

او درباره حضرت باقر(علیه السلام) می گوید :« هوتابعی جلیل، امام بارع، مجمع علی جلالته، معدود فی فقهاءالمدینه و أئمتهم »؛ «اوتابعی جلیل، امامی نمونه است. کسی که بر جلالتش اجماع بوده و درجمل فقهای مدینه و امامان فقها به حساب می آید».[۷]

۶.ابوالعباس ابن خلکان(م:۶۸۱ه)

«…کان الباقر عالما سیّدا کبیرا.وانّما قیل له الباقر، لانّه تَبقّّر فی العلم»؛[۸]«باقر، مردی عالم، سیّد و کبیر بود. او را باقر نامیده اند؛ زیرا در علم وسعت داد».

۷.شمس الدین ذهبی(م:۷۴۸ه)

«وکان من فقهاء المدینه، وقیل له الباقر؛ لانّه بقر العلم ای شقّه و عرف اصله و خفیّه»[۹]؛«او از فقهای مدینه به حساب می آمد، به او باقر گفته اند؛ زیرا علم را شکافته و اصل و ریشه آن را شناخته است».

۸.ابن کثیر دمشقی(م:۷۷۴ه)

«و هو محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب القرشی الهاشمی ابوجعفر الباقر…و هو تابعی جلیل، کبیر القدر کثیرا، اَحد اعلام هذه الامه علما و عملا و سیاده و شرفا.. حدّث عنه جماعه من کبار التابعین و غیرهم…»[۱۰]؛ «او محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، قرشی، هاشمی، ابوجعفر باقر است… او تابعی جلیل، بسیار بزرگ مقدار، یکی از بزرگان این امت از حیث علم و عمل و بزرگی و شرف است …از او جماعتی از بزرگان تابعین و دیگران روایت نموده اند».

۹.حافظ احمد بن علی بن حجر عسقلانی(م:۸۵۲ه)

«محمد بن علی بن الحسین بن ابی طالب، ابوجعفرالباقر، ثقه، فاضل من الرابعه[۱۱]»؛ «محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، ابوجعفر باقر، ثقه، فاضل و از طبقه چهارم است».

۱۰.احمد بن حجر هیتمی مکّی (م:۹۷۴ه)

«وارثه منهم عباده وعلما و زهاده ابوجعفر محمّد الباقر… فلذ لک هو اظهر من مخبّات کنوز المعارف و حقائق الاحکام و الحکم و اللطائف»[۱۲]«…وارث علی بن الحسین در عبادت و علم و زهد، ابوجعفر محمّد باقر بود. اورا به جهت شکافتن علم باقر نامیدند…به همین جهت است که او گنج های معارف و حقائق احکام و حِکم و لطائف را آشکار ساخت…».

۱۱.ابن عماد حنبلی(م:۱۰۸۹ه)

«و کان من فقهاء المدینه، وقیل له الباقر لانّه بقر العلم ای شقه و عرف اصله و خفیّه و توسع فیه»[۱۳]«او از فقهای مدینه بود، و به جهت شکافتن علم و شناختن اصل و مخفی آن و توسعه در آن، باقر نامیده می شد».

۱۲.احمد بن تیمیه حرّانی(م:۷۲۸ه)

«ابوجعفر محمّد بن علی من خیار اهل العلم و الدین و قیل :انّما سمّی الباقر لانّه بقر العلم»[۱۴]«ابوجعفر محمّد بن علی از بهترین های اهل علم ودین بود، گفته شده: اورا باقر نامیدند؛ زیرا علم را می شکافت». وی همچنین در جای دیگر می گوید:«محمّد الباقر أعظم الناس زهدا و عباده بقر السجود جبهته و کان أعلم أهل وقته، سماه رسول الله (صلی الله علیه و آله)الباقر.[۱۵]..»؛ «محمد باقر بزرگترین مردم از جهت زهد و عبادت بود به گونه ای که سجده پیشانی اش را شکافته بود. اعلم زمان خویش بود، و پیامبر(صلی الله علیه وآله )او را باقر نام نهاده بود».

مقام علمی و سیاسی امام باقر(علیه السلام) در نزد علمای مذاهب چهارگانه اهل سنت :

برخی از علمای مذاهب چهارگانه اهل سنت به امامت آن حضرت در علم و سیاست تصریح نموده اند که ما تعدادی را متذکر می شویم:

۱.شمس الدین محمّد بن احمد بن عثمان الذهبی(م:۷۴۸ه).

«ابوجعفر الباقر سیّد امام فقیه، یصلح للخلافه[۱۶]؛ ابوجعفر باقر،سیّد، امام، فقیه و کسی است که برای خلافت صلاحیت دارد».

در جایی دیگر می گوید :«و کان احد من جمع بین العلم و العمل و السؤدد و الشرف و الثقه و الرزانه و کان اهلا للخلافه»[۱۷]؛«او یکی از کسانی بود که بین علم وعمل و بزرگواری و شرف و وثاقت، جمع نموده بود. او اهلیت بر خلافت را داشت …».

۲.صلاح الدین خلیل بن ابیک صفدی

«…و کان احد من جمع العلم و الفقه و الدیانه و الثقه و السؤدد و کان یصلح للخلافه و هو أحد الأئمه الاثنی عشر الذین یعتقد الرافضه عصمتهم…[۱۸]»؛«…او یکی از کسانی بود که علم و فقه و دیانت و وثاقت و بزرگواری را جمع نموده و برای خلافت صالح بود و او یکی از ائمه دوازده گانه است که شیعه قائل به عصمت آنها است ».

۳.ابن صبّاغ مالکی

«وکان محمّد بن علیّ بن الحسین(علیه السلام) مع ما هو علیه من العلم و الفضل و السؤدد و الرئاسه و الامامه، ظاهر الجود فی الخاصه و العامه، مشهورالکرم فی الکافه، معروفا بالفضل و الاحسان مع کثره عیاله و توسط حاله[۱۹]»؛«محمد بن علی بن الحسین علیه السلام، با وجود علم و فضل و بزرگواری و ریاست و امامت، اهل جود به خاص و عام بود. او مشهور به کرم بر همه بود و با کثرت عیال و متوسط الحال بودن در مال، معروف به فضل و احسان بود».

۴.احمد بن یوسف قرمانی

«وکان خلیفه ابیه من بین اخوته و وصیّه و القائم بالامامه من بعده، و لم یظهر عن احد من اولاد الحسن و الحسین من علم الدین و السنن و علم القرآن و السیر و فنون الآداب ما ظهر عن ابی جعفر[۲۰] »؛«…او از بین برادرانش جانشین پدرش و قائم مقام امامت بعد از او بود. و از هیچ یک از اولاد حسن و حسین در علم دین و سنن و علم قرآن و تاریخ و فنون و آداب، به مقدار آنچه از ابی جعفر رسیده، ظاهر نشده است».

۵.محمد ابو زهره از بزرگان علمای مصر

«وکان محمّد ابنه وریثه فی الامامه العلم و نیل الهدایه، و لذا کان مقصد العلماء من کل البلاد الاسلامیه، و ما زار احد المدینه الّاعرج علی بیت محمّد الباقر یاخذ عنه[۲۱]»؛«محمد فرزند زین العابدین وارث او در امامت علم و نیل به هدایت بود. و لذا مقصد علمای همه سرزمین های اسلامی بود. هیچ کس به زیارت مدینه نمی آمد جز آنکه وارد خانه او شده و از آن حضرت اخذ علم می نمود».

بعد از نقل سخنان بزرگان اهل سنت در مورد امام باقر علیه السلام توجه شما را به روایتی جلب می کنم که مورد اتفاق فریقین است و آن حدیث دوازده خلیفه است که در تمام مصادر مذاهب اربعه آمده است و ما به یک مورد کفایت می کنیم:

ابن کثیر در تفسیر آیه مبارکه«وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیبا»؛« خدا از بنى اسرائیل پیمان گرفت، و از آنها دوازده رهبر و سرپرست برانگیختیم»مائده/۱۲٫

پس از توجه دادن به حدیثی که در صحیح بخاری و مسلم آمده است که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله)فرمودند:«لایزال أمر الناس ماضیا ما ولیهم إثنا عشر رجلا…کلّهم من قریش»پیوسته امور مردم می گذرد(در روایات دیگر پیوسته اسلام عزیز است) مادامی که دوازده نفر بر آنها خلافت می کنند که همگی آنها از قریش اند. وی در توضیح این روایت می نویسد: و معنای این حدیث بشارت به وجود دوازده خلیفه صالح است که حق را اقامه می کنند و در میان مردم به عدل رفتار می کنند …و ظاهر امر این است که مهدی که بشارت آمدن او در روایات به دست ما رسیده که زمین را پر از عدل و داد می کند از جمله آنان است…[۲۲]

پی نوشت:

[۱] وصیت نامه سیاسی الهی امام ؛ صحیفه نور ،ج۲۱ص۱۷۱٫

[۲] .تذکره الخواص،سبط بن جوزی ص۳۰۲٫

[۳] .البدایهوالنهایه،ابن کثیر ،ج۹،ص۳۳۸٫

[۴] .الصواعق المحرقه،ابن حجر هیتمی،ص۵۹۵،مؤسسهالرساله.

[۵] .رسائل جاحظ،ص۱۰۸٫

[۶] .مطالب السؤول،ج۲،ص۱۰۰٫

[۷] .تهذیب الاسماءواللغات،نووی،ج۱ص۱۰۳٫

[۸] .وفیات الاعیان،ج۴،ص۳۰٫

[۹] .العبر فی خبر من غبر،الذهبی،ج۱ص۱۰۹٫دار الکتب العلمیه.

[۱۰] .البدایه والنهایه،ج۲،ص۳۳۸٫

[۱۱] .تقریب التهذیب ،ج۲ص۵۴۱٫

[۱۲].الصواعق المحرقه،ج۲ص۵۸۵٫

[۱۳] .شذرات الذهب ،ج۱،ص۱۴۹٫داربن کثیر.

[۱۴] .منهاج السنه النبویه،فصل۴ص۵۰،مؤسسهقرطبه.

[۱۵] .همان،ص۱۱٫

[۱۶] .سیر اعلام النبلاء،الذهبی،ج۱۳،ص۱۲۰٫

[۱۷] .همان،ج۴ص۴۰۲و۴۰۳٫

[۱۸] .الوافی بالوفیات،ج۲ص۱۰۲٫

[۱۹] .الفصول المهمه،ص۲۰۴٫

[۲۰] .اخبار الدول،ص۱۱۱٫

[۲۱] .الامام الصادق،ص۲۲٫

[۲۲] .تفسیر ابن کثیر،ذیل آیه شریفه.

امتیاز مذهب شیعه بر سایر مذاهب مسلمین

اشاره:

یکی از امتیازات مذهب شیعه پیروی این مذهب از قرآن و اهل بیت است. مذهب اهل بیت پیامبر (ص) پیشوای دینی و علمی خود دانسته و آنان را به عنوان مرجعیت دینی پذیرفته اند. در مسائل سخنی هیچ کسی را جز قرآن و اهل بیت حجت نمی داند. سخنان و فتاوی مراجع و علمای دینی نیز به دلیل این حجت شمرده شده که مستند آنان قرآن و سخنان و دستورات اهل بیت است. این نوشته کوتاه این مطلب مورد توضیح قرار داده است.

 

شیعه امامیّه همواره، در اصول دین و فروع آن، به عترت پاک رسول خدا(صلى الله علیه وآله) وابسته بوده، و از آنها یک ذرّه هم جدا نشده است. بنابراین رأى و نظر شیعه تابع رأى ائمه عترت(علیهم السلام)است؛ هم در اصول دین، هم در فروع دین و هم در سایر علومی که از قرآن و سنت گرفته می شود و یا به آنها تعلق دارد. در هیچ یک از این قسمت ها، جز به ائمه اهل بیت اعتماد نمی کنند و به دیگرى، در این باره، مراجعه نمی نمایند. بر این اساس، آنها به آیین خداوند متدین هستند و به او تقرب می جویند، ولى فقط از طریق مذهب اهل بیت. راهى براى انصراف از آنها، براى خود، نمی بینند و دیگرى را به جاى آنان هرگز نمی پذیرند. بر همین منوال، گذشتگانِ صالح شیعه عمل کرده اند، آنها از زمان امام امیرمؤمنان، حسن، حسین(علیهم السلام) و امامان نُه گانه از نسل امام حسین(علیه السلام) تا هم اکنون و این عصر، زندگى خویش را بدین گونه سپرى نموده اند.

عده فراوانى از ثقات و حفاظ شیعه، اصول و فروع مذهب خود را از هریک از امامان، فرا گرفته اند. از این جمعیت، تعداد آنهایى که اهل تقوا، نگهدارى و اتقان هستند، بیش از حدّ تواتر است، و اینان براى نسل بعد از خود، طبق تواتر قطعى، مطالب را نقل نموده اند. نسل بعدى نیز براى کسانى که پس از خود می زیسته اند، همین گونه نقل کرده است و همچنان، هر نسلى براى نسل بعد از خود نقل کرده، تا به ما رسیده است و همچون خورشید به هنگام ظهر که پرده و حجابى بر آن نیست، می درخشد.

کافى است به آنچه از قلم هاى اعلام و بزرگان آنها تراوش کرده، یعنى به نوشته هاى آنها مراجعه شود؛ و بدون تردید، باید توجه داشت که این نوشته ها را، همه از نور دانش ائمه هدى، آل محمّد(صلى الله علیه وآله)، اقتباس کرده و با پیمانه وجود خود از اقیانوس علوم آنها برداشت نموده اند، از دهان آنها شنیده و از دو لب آنان گرفته اند. بنابراین این نوشته ها دفتر دانش آنان و عناوین حکمشان می باشد که در عهد خودشان نگاشته شده و پس از آن بزرگواران، مرجع و مدرک براى شیعه گشته است.

به این وسیله، امتیاز مذهب اهل بیت از مذاهب سایر مسلمین آشکار می گردد؛ زیرا ما حتى یک شخص از مقلدان ائمه اربعه اهل سنت را نمی شناسیم که، در عهد خود آنها، کتابى درباره مذهبشان نگاشته باشد، بلکه مردم با مذهب آنها الفت گرفته، و کم کم پس از مرگ آنها، بر تعدادشان افزوده شد. این افزونى به این دلیل بود که ازطرف حکومت زمان، تقلید را در یکى از چهار مذهب منحصر کردند و پیشوایى در فروع مذهب به این چهار نفر اختصاص یافت، و گر نه، این چهار نفر نیز در عصر خود همچون سایر فقها و محدثان معاصر خود بودند و بر آنها امتیازى نداشتند.

از این جهت، در عصر خودشان کسى نبود که به تدوین اقوال آنها اهمیت دهد ولى شیعه از ابتدا، در تدوین اقوال ائمه معصومین(علیهم السلام)، اهتمام میورزید؛ زیرا در مسائل دینى و مذهبى جز رجوع به اینان را جایز نمی دانست و لذا اطراف آنان را سخت گرفت و در گرفتن دستورات دینى، تنها به آنها مراجعه نمود. قدرت و تلاش خود را در تدوین آنچه از آنها شنید، بکار برد، و آن چنان همت و عزم خود را در این راه بکار انداخت که بیش از آن امکان پذیر نبود. و این تنها به خاطر حفظ و نگهدارى علم و دانشى بود که ـ طبق نظر شیعه ـ غیر از آن، در پیشگاه خدا پذیرفتنى نیست.

قابل ذکر است که تنها در عصر امام صادق(علیه السلام)، چهارصد اصل نوشته شده که به اصول اربعمأه معروف است و این چهارصد اصل، چهارصد کتاب بود که چهارصد نویسنده آنها را نوشته اند. این نوشته ها فتواهاى امام صادق بوده است.

اما ائمه چهارگانه اهل سنت، آن منزلت و مقامی که ائمه اهل بیت در نزد شیعه دارند، در پیشگاه هیچ کس ندارند بلکه، در زمان حیات نیز این مقامی را که پس از مرگ برایشان انتخاب کرده اند، نداشته اند، چنان که ابن خلدون، در مقدمه خود، در فصلى که براى علمِ فقه گشوده، بر آن اعتراف نموده، و عده اى دیگر از اعلام اهل سنت نیز به این مطلب اذعان کرده اند. با این همه، تردید نداریم که مذهب آنها همین مذهبى است که اتباع آنها دارند، و مدار عملشان در هر نسل می باشد و در کتاب هاى خویش نیز تدوین نموده اند؛ زیرا اتباع هر مذهبى به مذهب خویش آشناترند. چنان که شیعه نیز به مذهب ائمه خویش آگاه تر است؛ چرا که آنها خداوند را بر مقتضاى این مذهب عبادت می کنند و قصد تقرب به خداوند، در غیر این صورت، محقق نمی  شود.(۱)

پی نوشت:

۱. سید عبد الحسین شرف الدین موسوى، المراجعات، ص ۴۹۸.

تکفیر از دیدگاه مذهب شیعه

اشاره:

تکفیر یکی از پدیده های است که باعث چالشها و نا امنی‌های خونریزی در جامعه اسلامی شده است. به ویژه در این چند دهه اخیر فرقه ها و گروه های تکفیری متعددی در کشورهای اسلامی سر برآورده و چهره اسلام را برای جهانیان مخدوش نموده اند. این گروهها با مبانی جهل آمیزی که دارند به بهانه های مختلف مسلمانان را مورد تکفیر قرار داده و سپس به کشتن آنان می پردازند. در این نوشته مختصر دیگاه مذهب شیعه درباره تکفیر مورد بررسی قرار گرفته است.

 

از نظر شیعه مانند همه مذاهب اسلامی بر طبق قرآن کریم و احادیث پیامبر اسلام(ص) ملاک کفر نفی یکی از شهادتین و یا هردوی آن می باشد. لکن شیعه جهت تکفیر دیکران به دنبال بهانه نمی گردد و کشتن کسی را هم که واقعا کافر باشد جایز نمی داند. توضیح مطلب این است که تعیین ملاک کفر و ایمان در اختیار هرکسی نیست که بتواند بر اساس زوق و سلیقه خود برای آن ملاک تعیین کند و کسی را مؤمن و کسی دیگر را کافر معرفی کند. بلکه ملاک آن از سوی قرآن کریم و سنت پیامبر معرفی شده است و ما در اینگونه موارد باید از کتاب خدا و پیامبر تبعیت کنیم. چنانکه عموم فرق اسلامی نیز چنین کرده اند.

ملاک کفر و ایمان از نگاه قرآن و سنت

 قرآن کریم خطاب به مسلمانان می ­فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ‏ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاهِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کَثیرَهٌ کَذلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً[۱]؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید هنگامى که در راه خدا گام برمى‏دارید [و به سفرى براى جهاد مى‏روید] تحقیق کنید و به کسى که [اظهار] اسلام مى‏ کند نگوئید: «تو مؤمن نیستى» به خاطر اینکه سرمایه ناپایدار دنیا و [غنائمى‏] به دست آورید زیرا غنیمتهاى بزرگى در نزد خدا [براى شما] ست شما قبلا چنین بودید و خداوند بر شما منت نهاد [و هدایت نمود] بنابراین [به شکرانه این نعمت بزرگ‏] رسیدگى کنید که خداوند به آنچه عمل مى ‏کنید آگاه است.[۲]

 بر اساس این آیه شریفه اظهار اسلام یعنی شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر موجب حرمت جان و مال می ­گردد. مفسرین در شان نزول این آیه آورده­اند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بعد از بازگشت از جنگ خیبر، اسامه بن ­زید را با جمعى از مسلمانان به سوى یهودیانى که در یکى از روستاهاى فدک زندگى مى‏ کردند فرستاد، تا آنها را به سوى اسلام و یا قبول شرائط ذمه دعوت کنند. یکى از یهودیان به نام مرداس که از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود اموال و فرزندان خود را در پناه کوهى قرار داد و به استقبال مسلمانان شتافت، در حالى که به یگانگى خدا و نبوت پیامبر صلی الله علیه  وآله و سلم گواهى مى‏ داد. اسامه بن‌ زید به گمان اینکه مرد یهودى از ترس جان و براى حفظ مالش اظهار اسلام مى ‏کند و در باطن مسلمان نیست به او حمله کرده و او را کشت. گوسفندان او را به غنیمت گرفت. هنگامى که خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید سخت از این جریان ناراحت شد و فرمود: تو مسلمانى را کشتى، اسامه ناراحت شد و عرض کرد این مرد از ترس جان و براى حفظ مالش اظهار اسلام کرد. پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تو که از درون او آگاه نبودى، چه می دانى؟ شاید به راستى مسلمان شده بود، در این موقع آیه فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد که به خاطر غنائم جنگى و مانند آن هیچ گاه سخن کسانى را که اظهار اسلام مى‏ کنند انکار نکنند. بنابراین طبق این آیه شریفه هرکسی اظهار اسلام کرده و شهادتین بر زبان جاری کند، به اسلام و ایمانش حکم می ­شود و بدین‌وسیله جان و مالش محترم و در حفظ حکومت اسلامی قرار می­ گیرد.

پیامبر اکرم – صلى الله علیه و آله و سلم- آنگاه که على علیه السلام را براى فتح قلعه ­های خیبر روانه مى‏ کرد، پرچمى به دست او داد و یادآور شد که صاحب این پرچم، خیبر را فتح کرده و باز مى‏ گردد. در این هنگام على علیه السلام رو به پیامبر کرد و گفت: حد نبرد با آنان چیست؟ پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- فرمود: «قاتلهم حتى یشهدوا أن لا اله الا الله و ان‏ محمدا رسول الله، فاذا فعلوا ذلک فقد منعوا منک دمائهم و اموالهم‏؛ با آنان نبرد کن تا آنکه به یگانگى خدا و رسالت محمد گواهى دهند. هرگاه گواهى دادند، خونها و مالهاى آنان محترم خواهد بود.»[۳] در روایات متعدد از پیامبر اعظم صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏ آله‏ و سلم نقل شده است که حضرت به شدت عنایت داشتند که کسى از این معیار عدول نکند و متعرض گوینده لا اله الا الله نشود. پس بر اساس سنت پیامبر نیز گوینده شهادتین مسلمان به حساب آمده و در حمایت و حراست نظام و مقررات اسلامی قرار می ­گیرد.

به تبعیت از آیات قرآن کریم و روایات نبوی که برخی از آنها ذکر شد، قریب به اتفاق مذاهب اسلامی، ملاک تحقق ایمان را همان شهادتین می دانند. به شرطی که چیزی از ضروریات دین را که به انکار نبوت منتهی شود، انکار نکند.

فقیهان امامیه نیز با تاسی به سنت پیامبر و پیشوایان دین (علیهم السلام) تکفیر اهل قبله و اقرار کنندگان به شهادتین را جایز ندانسته ­اند این مساله از بیان آنها در باره ملاک اسلام و کفر به خوبی به دست می ­آید. شیخ صدوق در کتاب الهدایه ملاک اسلام را اقرار به شهادتین دانسته و آنرا موجب حقن جان و مال می­داند «الإسلام هو الإقرار بالشهادتین وهو الذی یحقن به الدماء والأموال ومن قال:لا إله إلا الله محمد رسول الله فقد حقن ماله ودمه»[۴] اسلام عبارت است از اقرار به شهادتین و همین اقرار موجب حفظ جان ها و اموال می­ گردد و کسی که بگوید: لااله الاالله محمد رسول الله جان و مالش محقون و محفوظ خواهد بود. علامه مجلسی در تبیین ملاک اسلام می ­گوید: « اسلام عبارت است از اذعان ظاهرى به وجود خدا و رسالت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و انکارنکردن آنچه از ضروریات دین است. بنابراین ولایت ائمه علیه السلام در حکم به مسلمانى افراد شرط نیست، چنانکه اقرار قلبى نیز شرط نیست. براین اساس منافقین و همه مسلمانان که شهادتین را اظهار مى کنند، جز نواصب و غلات، داخل در اسلام خواهند بود.»[۵] و در تبیین ملاک تحقق کفر گفته اند: «و إن (الکافر) هو من أنکر إحدى الشهادتین، أو ضروریاً من ضروریات الإسلام مما علم من دین النبی (ص)»[۶] کافر کسی است که یکی از شهادتین را انکار کند یا ضروری دین را که ضرورتش از دین معلوم باشد انکار نماید.

بنابرآنچه ذکر شد، از نظر همه مذاهب اسلامی ملاک تحقق کفر یکی از دو چیز است: نخست انکار شهادتین یعنی شهادت به وحدانیت خداوند یا رسالت پیامبر اسلام. دوم انکار ضروری از ضروریات دین مانند نماز، روزه، حج و…. بنابراین تمام کسانی که اقرار به شهادتین دارند و هیچ ضروری از ضروریات دین را انکار نمی­ کنند از نظر همه مذاهب فقهی مسلمان به حساب آمده و جان، مال و آبروی شان محفوظ و در حمایت دولت اسلام قرار دارند.

تنها فرقه­ای که با این اجماع مسلمین مخالفت کرده و راه تعارض و تکفیر را در پیش گرفته است فرقه افراطی وهابیت است. فرقه وهابیت به تبعیت از ابن تیمیه و محمد ابن عبدالوهاب با قرائت و تفسیری که از شرک و توحید ارائه کردند، بسیاری از مسلمین را کافر و مشرک دانسته و آنها را به بت پرستان تشبیه می ­کنند. بن باز مفتی اعظم وهابیت می ­گوید: «کان أهل نجد قبل دعوه الشیخ على حاله لا یرضاها مؤمن، کان الشرک الاکبر قد انتشر فی نجد حتى عبدت القباب و الاشجار و…؛ پیش از حرکت محمد بن عبد الوهاب، مردم نجد و عربستان به گونه ‏اى بودند که هیچ مؤمنى از آن خشنود نبود و شرک بزرگ فراگیر شده بود تا جایى که درخت‏ ها، گنبدها و… را پرستش مى‏ کردند.» [۷]

پی نوشت:

[۱].نساء، ۹۴.

[۲] ابن‏عباس، عبدالله بن عباس، غریب القرآن فى شعر العرب، ۱جلد، مؤسسه الکتب الثقافیه – لبنان – بیروت، چاپ: ۱، ۱۴۱۳ ه.ق.

[۳] – مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی­تا، ج۴، ص ۱۸۷۱. نیز ر. ک: شیخ طوسی، الأمالی، دارالثقافه، قم، چهارم ۱۴۱۴، ص ۳۸۱.

[۴] . شیخ صدوق، الهدایه، موسسه امام هادی، قم، اول ۱۴۱۸، ص ۵۴.

[۵] .محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، دوم ۱۴۰۳، ج۶۵، ص۲۴۴.

[۶] . محمد حسینی شیرازی، الاسئله و الجوبه، بی­نا، بی­تا، ج ۱، ص۶۵.

[۷] . عبدالعزیز ابن عبدالله بن­باز، الامام محمد بن عبدالوهاب دعوته و سیرته، ریاست اداره بحوث العلمیه و الافتاء، ریاض، دوم ۱۴۱۱، ج۱، ص ۲۳.

پیدایش تشیّع در عصر پیامبر؟

اولين مذهب از مذاهب چهارگانه اهل سنت، مذهب حنفي منتسب به ابوحنيفه نعمان بن ثابت، متولد سال 80 هجري و متوفاي سال 150 هجري و شاگرد امام صادق عليه السلام است. دومين مذهب ،‌ مذهب مالكي منتسب به مالك بن انس، متولد سال 93 هجري و متوفاي سال 179 هجري است. سوم مذهب شافعي است كه منتسب به محمد بن ادريس شافعي، ‌متولد سال 150 هجري و متوفاي سال 204 هجري است. چهارم مذهب حنبلي است كه منتسب به احمد بن حنبل،‌ متولد سال 164هجري و متوفاي سال 241 هجري است. بنيانگذار اولين مذهب اهل سنت، يك قرن و نيم بعد از طلوع خورشيد اسلام، به عرصه اجتماعي آمده و اين مذهب را ارائه كرده است. اما موسس مذهب حقه تشيع خود نبي مكرم صلی الله علیه وآله بوده است. در زمان رسول اكرم صلی الله علیه وآله از زبان ایشان روايات متعددي در رابطه با كلمه شيعه علي علیه السلام مطرح بوده است.حدود 42 روايت در منابع معتبر اهل سنت آمده كه وا‍‍ژه «شيعه علي» از زبان پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله استعمال شده است. از جمله،‌ عبارتي است كه سيوطي در كتاب در المنثور آورده است در ذيل آيه شريفه: إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ سوره بينه آيه 7 . در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‏اند آنانند كه بهترين آفريدگانند

جابر بن عبد الله انصاري مي‌گويد: ما در كنار نبي مكرم صلی الله علیه وآله بوديم و اميرالمؤمنين حضرت علی علیه السلام آمد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

وَأخرج ابْن عَسَاكِر عَن جَابر بن عبد الله قَالَ كُنَّا عِنْد النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَسلم فَأقبل عَليّ فَقَالَ النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَسلم: وَالَّذِي نَفسِي بِيَدِهِ إِن هَذَا وشيعته لَهُم الفائزون يَوْم الْقِيَامَة[1]

اين علي و شيعيانش، نجات يافتگان در روز قيامت هستند.

شیعه

خیر البریه

و روايات متعددي را بزرگان اهل سنت از اصحاب نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند.

دسته دوم از روايات اين است كه نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود آيه شريفه: أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ سوره بينه آیه 7 . درباره حضرت علي عليه السلام نازل شده است.

طبري به اسناد خودش نقل مي كند از ابي الجارود از امام باقر عليه السلام كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

انت يا علي و شيعتك

مراد از اين آيه، كه بهترين انسان هاي روي زمين هستند، اي علي! تو شيعيان تو هستند.[2]

شیعه

همچنين در رابطه با اين آيه شريفه، روايت ديگري را سيوطي نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيين.

يا علي! فرداي قيامت، تو و شيعيان تو وارد مي شويد كه هم تو و شيعيان تو از خداوند راضي هستيد و هم خداوند از شما راضي است.[3]

دسته ديگري از روايات اين است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به نقل از ابو سعيد خُدري و ام سلمه،‌ به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

أنت و شيعتك في الجنة[4](

شيعيان تو در بهشت هستند.

فضائل اهل بیت

واژه علي عليه السلام و شيعيانش، ‌41 بار در منابع اهل سنت واژه هايي مانند:

انت و شيعتك هم الفائزون، انت و شيعتك في الجنه، انت و شيعتك راضين مرضيين و …  آمده است.

در رابطه با اينكه لغت شناسان يا بزرگان اهل سنت چه آورده اند،ابن اثير لغت شناس اهل سنت در النهاية في غريب الحديث كه تمام روايات نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم از نظر لغتي در اين كتاب جمع كرده است. مي‌گويد:

وَقَدْ غلَب هَذَا الِاسْمُ عَلَى مَنْ يَتَوالى عَلِيًّا وأَهلَ بَيْتِهِ، رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجمعين، حَتَّى صَارَ لَهُمُ اسْمًا خَاصًّا فإِذا قِيلَ: فُلَانٌ مِنَ الشِّيعة عُرِف أَنه مِنْهُمْ

واژه شيعه درباره كساني استعمال مي شود كه بر اين باور هستند حضرت علي عليه السلام ولي و امام است و معتقدند حضرت علي عليه السلام و اهلبيت او از جانب خداوند عالم ولي هستند؛ طوري كه كلمه شيعه، اسم ويژه اين افراد قرار گرفته است.[5]

تشیع در لغت

در زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه بودند مانند سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مقداد و عمار ياسر كه به شيعه علي مشهور بودند.

جالب تر اينکه، محمد كرد علي، ‌رئيس مجمع علمي عربي دمشق، ‌متوفاي 1293 كه از شخصيت هاي برجسته اهل سنت است و زركلي از علماي وهابي در كتاب الاعلام، ج6، ص203 ترجمه مفصل محمد كرد علي را آورده است. نظرات او مورد تأئيد تمام فرق اسلامي است. ايشان مي‌گويد:

عرف جماعة من كبار الصحابه بموالاة علي في عصر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.[6]

تعدادي از بزرگان صحابه در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شناخته شده بودند به موالات علي و اصحاب علي.

شیعه

بعد روايتي مي آورد که ابو سعيد خدري گفت:

أمر الناس بخمس، فعملوا بأربع و تركوا واحدة و لما سئل عن الأربع؟ قال: الصلاة و الزكاة و صوم شهر رمضان و الحج و قيل: فما الواحدة التي تركوها؟ قال: ولاية علي بن أبي طالب، قيل له: و إنها لمفروضة معهن؟ قال: نعم.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به مردم دستور داده بود كه به پنج چيز به عنوان ركن اسلام عمل كنند، مردم به چهار ركن عمل كردند و ركن پنجم را رها كردند. پرسيدند آن چهار ركن عمل شده كدامند؟ گفت:

نماز، روزه، حج، زكات. پرسيدند: آن ركني كه ترك كردند كدام است؟

گفت: ولايت علي بن ابيطالب.

پرسيدند: آيا ولايت علي مانند نماز و زكات و حج و روزه، بر مردم واجب بوده؟

گفت: بله، همانطوري كه آنها واجب هستند، ولايت علي هم بر مردم واجب بود.

واجب بودن ولایت

اين روايت شيعي نيست؛ بلكه سني است.

بعد اشاره به نام اصحاب بزرگ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم دارد كه شهرت داشتند به مواليان و معتقدين به ولايت حضرت علي عليه السلام: مثل أبي ذر الغفاري و عمار بن ياسر و حذيفة بن اليمان و ذي الشهادتين خزيمة بن ثابت و أبي أيوب الأنصاري و خالد بن سعيد بن العاص و قيس بن سعد بن عبادة، سلمان فارسي، ابوذر غفاري، عمار ياسر، حذيفه يماني، ذو شهادتين، ابو ايوب انصاري، ‌خالد بن سعيد، قيس بن سعد و …[7]

شیعیان علی

نكته جالب دیگر، اينكه: يكي از صحابه، ابو طفيل عامر بن واثله است و ابن عبد البر كه از علمای رجال اهل سنت است، مي‌گويد:

وَكَانَ فاضلًا عاقلًا، حاضر الجواب فصيحًا، وَكَانَ متشيعًا فِي علي ويفضله، ويثني عَلَى الشيخين أبي بكر وعمر، ويترحم عَلَى عُثْمَان[8]

ايشان جزء كساني بود كه به عنوان شيعه علي شناخته شده بود.

شیعه

خطيب بغدادي نكته ظريفي دارد:

از يكي از بزرگان به نام عبد الله بن أحرم سؤال كردند كه چرا بخاري در صحيح خود، ‌حديث ابو طفيل عامر بن واصله را با اينكه از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است نياورده؟ گفت:

أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَعْقُوبَ , أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ نُعَيْمٍ الضَّبِّيُّ , قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ بْنَ الْأَخْرَمِ الْحَافِظَ , وَسُئِلَ: لِمَ تَرَكَ الْبُخَارِيُّ حَدِيثَ أَبِي الطُّفَيْلِ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ , قَالَ: «لِأَنَّهُ كَانَ يُفْرِطُ فِي التَّشَيُّعِ»

(الكتاب: الكفاية في علم الرواية ج1 ص131،المؤلف: أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت بن أحمد بن مهدي الخطيب البغدادي (المتوفى: 463هـ)،المحقق: أبو عبدالله السورقي , إبراهيم حمدي المدني،الناشر: المكتبة العلمية – المدينة المنورة)

زيرا او از كساني بود كه در تشيع و شيعه علي بودن آدم قرص و محكمي بود.

شیعه

عبارتي را دكتر صبحي صالح از علماي اهل سنت دارد بر اينكه:

كان بين الصحابة حتى في عهد النبي شيعة لربيبه علي، منهم: أبوذر الغفاري، المقداد بن الأسود، جابر بن عبد الله، أبي بن كعب، أبو الطفيل عمر بن واثلة، العباس بن عبد المطلب و جميع بنيه، عمار بن ياسر، أبو أيوب الأنصاري.

در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه مشهور بودند به عنوان اينكه شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. از جمله ابوذر، مقداد، جابر، عمار و …[9]

دكتر محمد عبدالله عنان مصري با اينكه نظريه ضد شيعي دارد، صراحت دارد بر اينكه:

من الخطأ أن يقال: إن الشيعة ظهرت و لأول مرة عند انشقاق الخوارج؛ بل كان بدء الشيعة و ظهورهم في عصر الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم).

اينكه برخي مي گويند شيعه، بعدها پيدا شده است، ‌اشتباه است؛ بلكه آغاز مذهب شيعه از زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم صورت گرفته است.

روح التشيع عبدالله نعمة، ص20

بزرگان اهل سنت نقل مي كنند در ذيل آيه شريفه 45 سوره زخرف:

وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا  (زخرف/45)

از عبد الله بن مسعود نقل مي كنند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

أخبرنا الحسين بن محمد الدينوري، حدثنا أبو الفتح محمد بن الحسين بن محمد بن الحسين الأزدي الموصلي، حدثنا عبد الله بن محمد بن غزوان البغدادي. حدثنا علي بن جابر، حدثنا محمد بن خالد بن عبد الله ومحمد بن إسماعيل، قالا: حدثنا محمد بن فضل، عن محمد ابن سوقة، عن إبراهيم، عن علقمة، عن عبد الله بن مسعود، قال: قال رسول الله: صلّى الله عليه وسلم «أتاني ملك فقال: يا محمد وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا على ما بعثوا، قال: قلت: على ما بعثوا، قال: على ولايتك وولاية علي بن أبي طالب[10]

ملكي آمد نزد من و به من فرمود:

از پيامبران قبلي بپرس كه بعثت و رسالت شما بر چه محوري بوده است؟ گفت: مگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم گذشته چه مبعوث شده اند؟ گفت: تمام پيامبران گذشته، بر ولايت تو و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام مبعوث شده اند.

سنت

همچنين ديلمي در كتاب فردوس الاخبار، ج3، ص399 نقل مي كند از ابوهريره كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

ليلة أسرى بي جمع الله بيني و بين الأنبياء عليهم السلام و أوحي الله إليّ: سلهم يا محمد على لماذا بعثتم؟ قالوا بعثنا على شهادة أن لا إله إلا الله و الإقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن أبي طالب.

وقتي من به معراج رفته بودم، پيامبران به دور من جمع شده بودند … ما همه پيامبران بر توحيد و نبوت تو اي پيامبر و ولايت علي مبعوث شده ايم.اين سرآغاز ولايت حضرت علي عليه السلام است.اما فرجام ولايت حضرت علي عليه السلام

در ذيل آيه شريفه است که می فرماید: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ (صافات/24)

روايات متعددي آورده اند كه مِن جمله آلوسي سلفي وهابي در كتاب تفسير روح المعاني، ج23، ص80 مي‌گويد:

خطاب مي آيد كه مردم را متوقف كنيد تا از اينها پرسش شود. از چه سؤال مي‌شود؟

أخرج الديلمي عَن أبي سعيد الْخُدْرِيّ أَن النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَسلم قَالَ (وقفوهم إِنَّهُم مسؤولون عَن ولَايَة عَليّ)[11]

(اينها را نگه داريد تا در مورد ولايت حضرت علي عليه السلام از آنها پرسيده شود.

نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم در سال سوم بعثت خود،‌ اولين باري كه بنا شد رسالتش را علني كند، بعد از نزول آيه شريفه: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ  (شعراء/214)

40 نفر از بزرگان قريش را جمع كرد و سه مطلب را براي مردم بيان كرد. به مردم گفت:

….ثُمَّ قَالَ: ان هذا أخي ووصى وَخَلِيفَتِي فِيكُمْ، فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا….[12]

اين علي، برادر و وصي و خليفه من است. از او حرف شنوي داشته باشيد و از او پيروي كنيد.

ابن جرير طبري مي‌گويد روايت صحيح است.متقي هندي در كنزالعمال، ج13، ص128 نقل مي كند.

هيثمي در مجمع الزوائد، ج8، ص302 نقل مي كند و مي‌گويد روايت صحيح است.حاكم نيشابوري در مستدرك الصحيحين،‌ ج3، ص132 و ذهبي در تلخيصش مي‌گويد روايت حديث الدار، روايت صحيحي است.يعني قضيه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامتش، مسئله اي است كه آنچنان با آئين مقدس اسلام و رسالت نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم، بلكه با رسالت تمام انبياء عجين گشته كه قابل انفكاك نيست.

روايتي ابن حجر عسقلاني نقل مي كند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

2872- زياد بن مطرف «2»

: ذكره مطيّن، والباوردي، وابن جرير، وابن شاهين في الصّحابة، وأخرجوا من طريق أبي إسحاق عنه، قال: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم يقول: «من أحبّ أن يحيا حياتي ويموت ميتتي ويدخل الجنّة فليتولّ عليّا وذرّيته من بعده»«3» . وقال ابن مندة: لا يصحّ.قلت: في إسناده يحيى بن يعلى المحاربي، وهو واه.[13]

هر مسلماني كه دوست دارد همانند من زندگي كند، همانند من بميرد و داخل بهشت شود، بايد علي و فرزندانش را به عنوان وليّ براي خودش قرار بدهد.

توضیح اینکه:کلمه «واه» در اصطلاح علم رجال يعني: به شدت ضعيف است.آقاي ابن حجر وقتي اين روايت را نقل مي‌کند، اشکال ديگري نمي‌تواند بگيرد، مي‌گويد: يحيي بن يعلي خيلي ضعيف است؛ ولي خود وی در تقريب التهذيب ايشان مي‌گويد:

7675- يحيى ابن يعلى ابن الحارث المحاربي الكوفي ثقة من صغار التاسعة مات سنة ست عشرة خ م د س ق(تقريب التهذيب، ج 1، ص 598) و در تهذيب التذيب مي‌گويد: وقال أبو حاتم ثقة (تهذيب التهذيب، ج 3، ص 35)(برای دیدن اسکن این موضوع کلیک کنید)

ابو حاتم که يکي از استوانه‌هاي رجال است، گفته ثقه است.ابن حبان هم در کتاب الثقات آورده است. در نتیجه این حدیث صحیح است و آقای ابن حجر از عنادی که با اهل بیت (علیهم السلام) داشته است به یحیی بن الحارث المحاربی چوب ضعف زده در حالیکه خود وی در کتاب دیگرش وی را جزو ثقات آورده است!

روايتي ديگر:

أوصي من آمن بي و صدقني بولاية علي بن أبي طالب، فمن تولاه فقد تولاني و من تولاني فقد تولى الله و من أحبه فقد أحبني و من أحبني فقد أحب الله و من أبغضه فقد أبغضني و من أبغضني فقد أبغض الله عزوجل.

(الكتاب: تاريخ دمشق ج42 ص 240،المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)،المحقق: عمرو بن غرامة العمروي،الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،عام النشر: 1415 هـ – 1995 م)

توصيه مي كنم تمام مسلماناني را كه به من ايمان آورده اند و پيامبري مرا تصديق كرده اند، به ولايت علي بن ابي طالب معتقد باشند. هر كس ولايت حضرت علي عليه السلام را بپذيرد، ‌ولايت مرا پذيرفته است و هر كس به ولايت من متمسك شود،‌ در حقيقت به ولايت خداوند تمسك جسته؛ و هر كس حضرت علي عليه السلام را دوست بدارد، ‌مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته؛ هر كس با حضرت علي عليه السلام دشمني كند، با من دشمني كرده و هر كس با من دشمني كند، ‌با خداوند دشمني كرده است.

[1] . درالمنثور، ج8، ص589 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8

فتح القدير، ج5، ص582 المؤلف: محمد بن علي بن محمد بن عبد الله الشوكاني اليمني (المتوفى: 1250هـ)، الناشر: دار ابن كثير، دار الكلم الطيب – دمشق، بيروت، الطبعة: الأولى – 1414 هـ

تاريخ دمشق، ج42، ص371 المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)،المحقق: عمرو بن غرامة العمروي، الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، عام النشر: 1415 هـ – 1995 م، عدد الأجزاء: 80 (74 و 6 مجلدات فهارس)

[2] . درالمنثور، ج8، ص589 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8

تفسير روح المعاني، ج30، ص207 المؤلف: شهاب الدين محمود بن عبد الله الحسيني الألوسي (المتوفى: 1270هـ)، المحقق: علي عبد الباري عطية، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1415 هـ، عدد الأجزاء: 16 (15 ومجلد فهارس)

[3] . درالمنثور، ج8، ص589 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8 اسکن در بالا موجود است .

[4] . معجم اوسط طبراني،‌ ج6، ص354 – تاريخ بغداد خطيب بغدادي، ج12، ص353 – مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص173 – كنزالعمال متقي هندي، ج1، ص323)

[5] . النهاية في غريب الحديث، ج2، ‌ص519 – لسان العرب ابن منظور، ج8، ص189 المؤلف: محمد بن مكرم بن على، أبو الفضل، جمال الدين ابن منظور الأنصاري الرويفعى الإفريقى (المتوفى: 711هـ)، الناشر: دار صادر – بيروت، الطبعة: الثالثة – 1414 هـ، عدد الأجزاء: 15 قاموس المحيط فيروزآبادي، ج3، ص47 – تاج العروس زبيدي، ج5، ص405.

[6] . (الكتاب: خطط الشام ج 6 ص 245،المؤلف: محمد بن عبد الرزاق بن محمَّد، كُرْد عَلي (المتوفى: 1372هـ)،الناشر: مكتبة النوري، دمشق،الطبعة: الثالثة، 1403 هـ – 1983 م)

[7] . خطط الشام، ج5، ص256 – 251

[8] . (الكتاب: الاستيعاب في معرفة الأصحاب ج 4 ص 1697،المؤلف: أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمري القرطبي (المتوفى: 463هـ)،المحقق: علي محمد البجاوي،الناشر: دار الجيل، بيروت،الطبعة: الأولى، 1412 هـ – 1992 م)

[9] . النظم الإسلامية، ص96

[10] . (الكتاب: الكشف والبيان عن تفسير القرآن ج8 ص338/المؤلف: أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي، أبو إسحاق (المتوفى: 427هـ)/تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور/مراجعة وتدقيق: الأستاذ نظير الساعدي/الناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت – لبنان/الطبعة: الأولى 1422، هـ – 2002 م/عدد الأجزاء: 10/الكتاب: تاريخ دمشق ج42 ص 241/المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)/المحقق: عمرو بن غرامة العمروي/الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع/عام النشر: 1415 هـ – 1995 م/عدد الأجزاء: 80 (74 و 6 مجلدات فهارس)/شواهد التنزيل حاكم حسكاني، ج2، ص223 – مناقب خوارزمي، ص221)

[11]  . الكتاب: الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ج2 ص 437/المؤلف: أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيتمي السعدي الأنصاري، شهاب الدين شيخ الإسلام، أبو العباس (المتوفى: 974هـ)/المحقق: عبد الرحمن بن عبد الله التركي – كامل محمد الخراط/الناشر: مؤسسة الرسالة – لبنان/الطبعة: الأولى، 1417هـ – 1997م/عدد الأجزاء: 2)

[12] . (الكتاب: تاريخ الطبري = تاريخ الرسل والملوك، وصلة تاريخ الطبري ج2 ص 321/المؤلف: محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي، أبو جعفر الطبري (المتوفى: 310هـ)/(صلة تاريخ الطبري لعريب بن سعد القرطبي، المتوفى: 369هـ)/الناشر: دار التراث – بيروت/الطبعة: الثانية – 1387 هـ/عدد الأجزاء: 11)/الكتاب: الكامل في التاريخ ج1 ص 661/المؤلف: أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري، عز الدين ابن الأثير (المتوفى: 630هـ)/تحقيق: عمر عبد السلام تدمري/الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت – لبنان/الطبعة: الأولى، 1417هـ / 1997م/عدد الأجزاء: 10)

[13] . (الكتاب: الإصابة في تمييز الصحابة ج2، ص485/المؤلف: أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (المتوفى: 852هـ)/تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلى محمد معوض/الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت/الطبعة: الأولى – 1415 هـ/عدد الأجزاء: 8الاصابة، ج2، ص485)

انتظار پويا (1)

اشاره:

«انتظار» مفهومى اسلامى، و ارزشى است كه سرچشمه ى حركت و تلاش مى باشد .

نوشتار حاضر، ضمن توجيه روانى انتظار و بيان ديدگاه مكاتب فكرى غير دنيوى، نگاهى به روايات فريقين در باب انتظار نموده و با بررسى انواع انتظار به طرح ديدگاه ها پيرامون علت تاخير فرخ مى پردازد .

توجيه روانى مساله انتظار

«انتظار» ، پيوند وقرابت برجسته اى با «حركت » دارد . حركت از برآيندهاى انتظار وانتظار از جهت دهنده هاى حركت است .

برخى دوست دارند حالت انتظار را يك مساله روانى ناشى از حرمان در اقشار محروم جامعه وتاريخ تفسير كنند وحالت فرار – از واقعيت گرانبار با مشقت ها – به سوى تصور آينده اى كه محرومان در آن بتوانند تمام حقوق از دست رفته وسيادتشان را بازپس گيرند . اين، نوعى خيالبافى يا نوعى گريز از دامن واقعيت به آغوش تخيل است .

مناقشه در توجيه بالا

بى گمان، هنگامى كه در پيشينه تاريخى مساله، نظر كنيم وگستره وسيع نفوذ آن را در عقايد دينى معروف تاريخ انسان بنگريم، چنين توجيهى براى مساله انتظار كاملا غيرعلمى وبى پايه خواهد بود .

انتظار در مكاتب فكرى غيردينى

مساله انتظار از محدوده دين فراتر رفته ومذاهب ورويكردهاى غيردينى نظير ماركسيسم را نيز شامل شده است . چنان كه «برتراند راسل » مى گويد:

«انتظار، تنها به اديان تعلق ندارد، بلكه مكاتب ومذاهب نيز ظهور نجات بخشى كه عدل را بگستراند وعدالت را تحقق بخشد، انتظار مى كشند .»

انتظار نزد ماركسيست ها – چنان كه راسل مى گويد – درست همان انتظارى است كه مسيحيان بدان اعتقاد دارند .

نيز انتظار نزد «تولستوى » در واقع به همان معنايى است كه مسيحيان عقيده دارند، جز آن كه اين داستان نويس روسى از زاويه اى ديگر مساله انتظار را مطرح كرده است .

انتظار در اديان پيش از اسلام

در عهد قديم از كتاب مقدس، مى خوانيم:

«از وجود اشرار وظالمان دلتنگ مباش كه به زودى ريشه ظالمان بريده خواهد شد، ومنتظران عدل الهى زمين را به ميراث برند وآنان كه لعنت شده اند، پراكنده شوند، وصالحان از مردم همان كسانى هستند كه زمين را به ميراث برند وتا فرجام حيات جهان در آن زيست كنند .» (1)

همين حقيقتى كه در كتاب مقدس آمده، در قرآن كريم نيز تكرار شده است:

«ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون » (2)

«وبى گمان، در زبور، پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد .»

انتظار نزد مسلمانان (از اهل سنت)

انتظار «مهدى نجات بخش » (عليه السلام) اختصاص به شيعه ندارد، روايات متواتر بسيارى درباره مهدى (عج) از طرق اهل نت با سندهاى صحيح ومستفيض در دست است كه نمى توان در آن ها تشكيك كرد، چنان كه از طرق شيعه اماميه نيز چنين رواياتى رسيده است .

«عبدالرحمن ابن خلدون » – از دانشمندان قرن نهم هجرى – صاحب «مقدمه » مشهورى كه بر كتاب «العبر» (3) نوشته، مى گويد:

«بدان كه مشهور اهل اسلام در طول اعصار بر اين عقيده اند كه به ناچار در آخرالزمان مردى از اهل بيت ظهور خواهد كرد كه دين را تاييد كند وعدالت را ظاهر سازد ومسلمانان از وى پيروى كنند . او بر ممالك اسلامى استيلا خواهد يافت ونام مقدسش «مهدى (عج)» است . خروج دجال وحوادث ديگر پس از آن، واين كه «عيسى (عليه السلام)» در پى او خواهد آمد ودجال را خواهد كشت يا با او خواهد آمد ودر كشتن دجال ياور وى خواهد بود ودر نمازش به مهدى (عليه السلام) اقتدا خواهد كرد از نشانه هاى ثابت ظهور است كه در منابع روايى صحيح ذكر شده است .» (4)

شيخ عبدالمحسن العباد – مدرس دانشگاه اسلامى مدينه منوره – در بحثى ارزشمند مى گويد:

«در پى حادثه دردناك حرم، سؤال هايى مطرح شد . برخى دانشمندان در راديو وروزنامه ها درستى بسيارى از سخنان رسيده از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) را درباره حضرت مهدى (عليه السلام) تاييد كردند مانند شيخ عبدالعزيز بن صالح، امام وخطيب مسجد نبوى . شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز – رئيس اداره پژوهش هاى علمى ودعوت وارشاد – نيز در يكى از روزنامه ها حادثه حرم را با استناد به احاديث صحيح مستفيض از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به اثبات رسانيد .»

شيخ عبدالمحسن العباد مى افزايد:

«من اين رساله را به منظور تبيين سخن خروج مهدى آخرالزمان – كه روايات صحيحى بر آن دلالت دارد ودانشمندان اهل سنت از قديم وجديد، مگر ندرتا، بر آن بوده اند – به رشته تحرير درآورده ام .» (5)

ابن حجر هيثمى در «الصواعق المحرقه » در تفسير سخن خداوند تعالى: «و انه لعلم للساعة فلا تمترن بها . . .» (6) مى نويسد:

«مقاتل وپيروان وى از مفسران، گفته اند اين آيه درباره حضرت مهدى (عليه السلام) نازل شده است، واحاديثى كه تصريح به اين نكته دارند كه وى از اهل بيت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) است، خواهد آمد، بنابراين در آن دلالتى است بر بركت در نسل فاطمه وعلى – رضى الله عنهما – واين كه از آنان فرزندان پاكيزه فراوانى ظهور خواهد كرد وخداوند نسل آنان را مفاتيح حكمت ومعادن رحمت قرار داده است . راز اين نكته اين است كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) براى على وفاطمه وفرزندانش دعا كرد تا از شر شيطان رانده شده محفوظ مانند .» (7)

«شيخ ناصرالدين البانى » ، از شيوخ معاصر حديث، در مجله «التمدن الاسلامى » مى نويسد:

«اما مساله مهدى (عليه السلام)، بايد دانست كه درباره خروج (قيام) وى احاديث صحيح فراوانى نقل شده است . بخش وسيعى از آن ها داراى اسانيد تاييد شده اى هستند كه نمونه هايى از آن ها را در اينجا نقل مى كنيم .» (8)

سپس دسته اى از اين احاديث را متذكر مى شود .

احاديث انتظار نزد شيعه اماميه

اما احاديث انتظار امام مهدى (عج) نزد شيعه اماميه، فراوان است ومتواتر كه دسته اى از آن ها از طرق صحيح به ما رسيده است .

برخى دانشمندان اين احاديث را به شيوه اى علمى وارزشمند گردآورى كرده اند، همانند «شيخ لطف الله صافى گلپايگانى » در كتاب گرانسنگش «منتخب الاثر» ، همچنين «شيخ على كورانى » در «موسوعة الامام المهدى » (9) وديگران .

ما هم اكنون درصدد نقل اين روايات از طريق تشيع يا تسنن نيستيم . موضوع اين پژوهش نيز در مورد احاديث وارد در موضوع امام مهدى (عج) ومناقشه در آن ها از حيث سند ودلالت نيست، بلكه در اين تحقيق مساله ديگرى را مى جوييم . مساله احاديث وارد در مورد امام مهدى (عليه السلام) را به مجال مخصوصش در كتاب هاى حديثى وامى گذاريم .

اما مساله اى را كه هم اكنون – به خواست خدا – از آن سخن خواهيم گفت، اين بحث است:

انتظار چيست وارزش فرهنگى آن كدام است؟

انتظار، مفهومى اسلامى، وارزشى فرهنگى است كه از آن، رفتار فرهنگى معينى سرچشمه مى شود .

گاه مردم از انتظار برداشت منفى مى كنند كه در اين صورت، انتظار به مفهومى براى تخدير ومانعى براى حركت تبديل مى شود، وگاه نيز از آن برداشت مثبت دارند كه در اين صورت عاملى از عوامل حركت وقيام وانگيزش در زندگى مردم خواهد بود .

بنابراين ناچاريم كه از مساله انتظار تصور شفاف ودقيقى داشته باشيم، وهمين نكته وظيفه اساسى ما در اين پژوهش [تاريخى] است .

انتظار، يك فرهنگ ومفهومى فرهنگى است كه در ساختار ذهنى، اسلوب انديشه، شيوه زندگى وچگونگى نگرش ما به آينده به شكل فعال ومؤثرى دخالت داشته ودر ترسيم خط سياسى اى كه براى حال وآينده خود رقم مى زنيم، تاثيرگذار است .

قريب به هزار وصد سال است كه انتظار در زندگى ما ريشه فرهنگى خود را گسترده است; زيرا غيبت صغرى در سال 329 ه . به پايان رسيد واز آن تاريخ تقريبا هزار وصد سال گذشته است .

در طول اين مدت، مساله انتظار به گونه مؤثرى در ساختار انديشه سياسى وانقلابى ما دخالت داشته است . اگر بدون عامل انتظار به تاريخ سياسى وانقلابى خود بنگريم، اين تاريخ بلند، جايگاه ديگرى خواهد داشت .

اگر كسى در «دعاى ندبه » تامل كند – دعايى كه مؤمنان پيوسته در روزهاى جمعه قرائت مى كنند – به عمق مساله انتظار وبه ميزان نفوذ آن در روح مؤمنان وانديشه وروش فكرى وانقلابى آنان پى خواهد برد .

انواع انتظار

انتظار نجات بر دو گونه است:

نوع اول

انتظار نجاتى كه در توان انسان نيست آن را جلو يا عقب بيندازد; همانند انتظارى كه شخص غريق در رسيدن گروه نجات مستقر در ساحل به سوى خود دارد; حال آن كه وى آنان را مى نگرد كه براى نجات او به راه افتاده اند . بى گمان، غريق را ياراى آن نيست كه زمان رسيدن گروه نجات را به خود نزديك تر كند .

البته اين انتظار، اميد به نجات را در درون او تقويت كرده ونور اميد را بر تيرگى هاى ياس ونوميدى كه از هر سو احاطه اش كرده اند، خواهد تابانيد .

نوع دوم

نوع دوم، انتظارى است كه انسان مى تواند آن را نزديك گرداند وطلب كند; مانند بهبودى از بيمارى، اجراى طرحى عمرانى يا علمى يا تجارى يا پيروزى بر دشمن ورهايى از فقر . همه اين ها ريشه در انتظار دارند وامر سرعت بخشيدن يا تاخير انداختن آن ها به دست خود انسان است .

بنابراين، اين امكان براى انسان وجود دارد كه در به دست آوردن بهبودى وشفا تعجيل كند يا آن را به تعويق اندازد يا حتى منتفى گرداند . چنان كه امكان آن هست در اجراى پروژه اى تجارى يا عمرانى يا علمى عجله كند يا اجراى آن را به وقتى ديگر موكول كند يا اصلا رها سازد . همچنين اين امكان براى وى هست كه به سوى پيروزى بر دشمن وبى نيازى مالى بشتابد يا سستى ورزد وتاخير كند يا از خيرشان بگذرد .

با اين بيان، انتظار از نوع دوم با انتظار از نوع اولى كه از آن سخن گفتيم تفاوت خواهد داشت ودر محدوده قدرت واختيار انسان هست كه در تحقق آنچه كه انتظارش را مى كشد، شتاب ورزد يا درنگ وسستى روا دارد يا عطايش را به لقايش ببخشد .

از اين رو، انتظار از نوع دوم، علاوه بر «اميد» و «مقاومت » ، به انسان «حركت » نيز مى بخشد، وحركت، مخصوص انتظار است . بى گمان اگر انسان بداند كه نجات ورهايى اش به حركت، عمل وتلاشش وابسته است، چنان حركت وتلاشى براى رهايى ونجات خويش به خرج مى دهد كه در گذشته توان انجام آن را نداشته است .

بنابراين اگر انتظار از نوع اول به انسان، تنها «اميد» و «مقاومت » مى بخشد، انتظار از نوع دوم به وى علاوه بر «اميد» و «مقاومت » ، «حركت » وپويايى نيز خواهد بخشيد:

1 – اميد در جان انسان اين قدرت را به وى مى دهد تا پرده حال را بدرد وآينده را ببيند، وچه قدر فاصله است ميان كسى كه «خدا» ، «هستى » و «انسان » را از خلال درد ورنج حاضر مى بيند وميان كسى كه همه اين سه را از خلال حال وگذشته وآينده مى نگرد . ترديدى نيست كه ديدگاه دوم با ديدگاه اول متفاوت است وبى گمان تيرگى، ظلمت وابهام واشكالى كه ديدگاه نخست را احاطه كرده، ديدگاه دوم از آن ها در امان است .

2 – اميد در جان انسان، او را در ادامه پايدارى ومقاومت در مقابل سقوط واضمحلال تا رسيدن نيروهاى كمكى توانمند مى سازد، ومادام كه چراغ اميد به رسيدن كمك در دل وجان انسان ندرخشد، مقاومتى نخواهد داشت .

3 – بالاخره اميد در جان انسان او را در نيل به نجات ورهايى ونيرومندى وتوانگرى قادر خواهد ساخت . چنين انتظارى، همان «انتظار پويا» وبرترين نوع انتظارى است كه در اين پژوهش ما در پى آنيم .

سيستم تغيير

اين انتظار، شبيه انتظار مردم از خداست كه كارهاشان را از بد به خوب، از نيازمندى به بى نيازى، از ناتوانى به توانايى واز كست به پيروزى تغيير دهد . شكى نيست كه چنين انتظارى، انتظار درست وعقلانى است; زيرا انسان، توده اى است از ضعف وعجز وفقر ونادانى وزشتى، واز خداى تعالى انتظار مى رود كه همه اين ها را تغيير داده وبه نيرو وتوان وبى نيازى ودانايى وخوبى تبديل كند . ايرادى نيست كه انسان از خدا چنين توقع وانتظارى داشته باشد، ليكن به شرط آن كه براى تحقق اين انتظار، سيستم معقولى را كه خداى تعالى براى چنين تغييرى در نظر گرفته، در پيش گيرد .

بى گمان هيچ ترديدى در چنين تغييرى از سوى خداى تعالى نيست، ليكن در ضمن سيستمى مشخص ومادام كه انسان چنين سيستمى را به كار نگيرد، درست نيست كه توقع وانتظار تغيير از جانب خدا را داشته باشد . اين سيستم آن است كه انسان ابتدا در خودش تغيير ايجاد كند تا خداى تعالى شرايط را به نفع او تغيير دهد .

بى شك عقب ماندگى اقتصادى وعلمى، شكست نظامى وسوء مديريت و . . . از اشكال وضعف وسستى ونوميدى وجهل نهفته در وجودمان وفقدان جسارت وشجاعت ريشه مى گيرد . پس اگر ما در خودمان تغيير ايجاد كنيم، خدا نيز شرايط را به نفع ما تغيير خواهد داد .

چنان كه اگر ما حال خود را تغيير ندهيم خدا نيز شرايط را به نفع ما دگرگون نخواهد ساخت; مگر آن كه خود بخواهد . در اين دو حقيقت هيچ شك ومناقشه اى نيست . انتظار تغيير از سوى خداى تعالى حقيقتى است قطعى، وليكن در صورتى كه اين انتظار با حركت وعمل انسان همراه گردد، وبه تعبير ديگر، اين همان انتظار انقلابى است .

انتظار، «حركت » است، نه «مترصد» بودن

خطاست كه از واژه انتظار مترصد بودن منفى حوادث را بفهميم، بى آن كه خود نقش منفى يا مثبتى در اين حوادث داشته باشيم; چنان كه مترصد خسوف ماه يا كسوف خورشيد مى مانيم . بنابراين، تفسير صحيح واژه انتظار آن است كه، انتظار، «حركت » ، «كار» ، «تلاش » و «عمل » است . به خواست خدا در آينده با تفصيل بيشترى اين بحث را پى خواهيم گرفت .

علت تاخير در «فرج » چيست؟

فهم درست معناى انتظار كه آيا به معنى مترصد بودن است يا حركت، به جواب درست اين سؤال وابسته است . در اين جا دو ديدگاه مطرح است:

ديدگاه نخست

اگر سبب تاخير در فرج وظهور امام عصر (عج) وانقلاب جهانى فراگير او را اين بدانيم كه زمين تا از ظلم وجور پر نشده است، آن حضرت ظهور نخواهد كرد، به ناچار «انتظار» مى بايد به معنى «مترصد بودن » باشد . از طرفى به بداهت اسلام [مى دانيم كه] دامن زدن به ظلم وجور وگسترش بيشتر دامنه آن جايز نخواهد بود .

[از طرف ديگر] درست نيست كه به مقابله با ظلم برخيزيم; زيرا چنين مقابله اى دوره غيبت را طولانى تر مى سازد . پس به ناچار بايد منتظر بمانيم تا ظلم وجور در زندگى سياسى، اقتصادى، نظامى وقضايى ما به حد كمال برسد چنان كه كره زمين از ظلمت ظلم پر شود تا امام (عليه السلام) ظهور كند وانقلاب خود را عليه ظالمان ودر حمايت مظلومان علنى سازد .

ديدگاه دوم

اگر سبب تاخير در فرج، عدم وجود يارانى باشد كه جامعه و [در گستره اى وسيع تر] دنيا را براى ظهور امام وقيام فراگير وى آماده سازند وپشتيبان وتكيه گاه انقلاب امام تلقى شوند، مساله فرق مى كند .

از اين رو چاره اى جز اقدام وتجهيز وآمادگى وامر به معروف ونهى از منكر به منظور برپايى اقتدار حق بر زمين وحصول فرج به سبب ظهور امام (عج) نيست . در نتيجه، انتظار به معناى «مترصد» بودن نخواهد بود . بلكه به معناى حركت، اقدام وجهاد براى برپايى اقتدار حق بر زمين است; يعنى، مفهومى كه مهياسازى زمين براى ظهور امام وقيام جهانى او را طلب مى كند .

بنابر چنين برداشتى از ظهور امام (عليه السلام) وظهور فرج به دست وى، معناى انتظار نيز از جهت مثبت ومنفى، ميان «مترصد بودن » و «حركت » در نوسان خواهد بود .

هم اكنون براى رسيدن به جواب صحيح، به بررسى اين مساله خواهيم پرداخت:

نقد نظريه نخست

1 – «پر شدن زمين از ظلم وجور» به معناى خشكيدن چشمه توحيد وعدل در زمين نيست; چنان كه مكانى براى پرستش خدا توسط مردم باقى نماند! چنين چيزى محال وخلاف سنت هاى الهى است . بلكه معناى اين كلمه طغيان وسركشى قدرت باطل بر ضد حق در نبرد دايمى ميان حق وباطل است .

2 – امكان ندارد ظلم وطغيان قدرت باطل بر ضد حق بيشتر از آن چيزى باشد كه هم اكنون هست . امروزه ظلم به بدترين وجهى سراسر زمين را فراگرفته است . آنچه در منطقه بالكان توسط صرب ها بر ضد مسلمانان بوسنى وهرزگوين گذشت در تاريخ ظلم وارعاب كم تر نظير داشته است . صرب ها بارها شكم زنان آبستن را پاره كردند وجنين ها را بيرون كشيدند . كودكان را به قتل رساندند وسر بريدند وبا سرهاى بريده پيش چشم پدران ومادرانشان توپ بازى كردند .

در «چچن » كودكان را سر بريدند وگوشت تنشان را طعمه خوكان ساختند . ستمى كه كمونيست ها در دوره حكومت كمونيستى بر مسلمانان آسياى ميانه روا داشته اند، چنان است كه لرزه بر اندام انسان مى اندازد . شكنجه هاى وحشيانه اى كه بر مسلمانان زندانى در زندان هاى اسرائيل اعمال مى شود، از محدوده بيان بيرون است . برتر وبالاتر از همه اين ها، ظلم وتصفيه ونابودى وشكنجه وزندانى است كه در عراق بر مؤمنان به دست پليس بعثى صدامى در جريان بوده وهست كه هيچ تعبيرى از توصيف آن بر نمى آيد . . .

آنچه در گوشه گوشه دنياى اسلام بر مسلمانان – تقريبا در تمام مناطق – مى رود، بسيار وحشتناك وفراتر از ظلم وستم و «پر شدن زمين از ظلم وجور» است، ولى كمتر ديده شده كه افكار عمومى جهان نسبت به اين ظلم وحشتناك اعتراضى داشته باشند . اين بى تفاوتى از همه بدتر وزشت تر ونشانه انحطاط وجدان اخلاقى در جامعه جهانى وفرهنگ مادى بشر معاصر است .

انحطاط وجدان اخلاقى، نمود خطرى است در تاريخ انسان كه پيوسته سقوط فرهنگى را در پى خواهد داشت وقرآن از آن به «هلاك امت ها» تعبير مى كند .

«وجدان » نياز اصلى واساسى انسان است . همان گونه كه انسان بدون «امنيت » ، وبدون «بهداشت ودرمان » وبدون «غذا» و «نظام سياسى » و «علم [وفن آورى]» قادر به ادامه زندگى نيست به همان سان بدون وجدان، قادر به ادامه حيات نيست، وهرگاه سرچشمه هاى وجدان بخشكد، سقوط فرهنگى نتيجه طبيعى اين حالت خواهد بود [. وبه تعبير قرآن] پس از سقوط نيز قانون «استبدال » ، «تبديل » و «ارث » بر زندگى بشر حاكم خواهد بود، واين، همان حالت قيام جهانى امام عصر (عليه السلام) وبرپايى دولت جهانى وفراگير اوست .

3 – غيبت امام (عليه السلام) به سبب طغيان شر وظلم وفساد بوده است واگر چنين نبود، امام (عليه السلام) غايب نمى شد، بنابراين، چگونه طغيان ظلم وفساد سبب ظهور امام (عليه السلام) وخروج او از پرده غيبت خواهد بود؟ !

4 – برخلاف نظر برخى، گرايش دنياى امروز به سمت سقوط نظام هاى سياسى، نظامى واقتصادى ستمگر است . همه ما چگونگى سقوط اتحاد شوروى را در ظرف چند ماه شاهد بوده ايم . مثل چنين كشورهايى مثل بنايى توخالى است كه از داخل پوسيده شده وكسى قادر به نگهدارى آن از سقوط نيست .

طوفان تغيير هم اكنون در امريكا – يعنى ابرقدرت دنيا – وزيدن گرفته واين كشور را در بعد اقتصادى، امنيتى، اخلاقى ومقبوليت دچار زلزله هاى سخت ودرهم كوبنده اى كرده است . (10)

نظام جاهلى امروز، شمارش معكوس سقوط وفروپاشى خود را شروع كرده است; بنابراين از چنين نظامى چگونه انتظار قدرت وجنگ ووحشيگرى بيشترى داشته باشيم؟ !

5 – به علاوه، آنچه در نصوص غيبت ديده مى شود اين است كه:

«[امام عصر (عليه السلام]) زمين را از عدل وداد پر مى كند، چنان كه از ظلم وجور پر شده است، (11) نه بعد از آن كه از ظلم وجور پر شده باشد .» (12)

معناى آن، اين نيست كه امام (عليه السلام) منتظر بماند تا ظلم وفساد بيشتر از آن چيزى كه هم اكنون هست، بشود . بلكه معناى روايت اين است كه امام (عليه السلام) هنگامى كه ظهور مى كند، زمين را از عدل وداد پر مى سازد وبا ظلم وفساد در جامعه مبارزه مى كند، تا جايى كه جامعه بشرى از ظلم وفساد پاك شود; چنان كه در گذشته از ظلم وفساد پر بوده است .

اعمش از ابى وائل روايت كرده كه اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره حضرت مهدى (عج) فرموده است:

«يخرج على حين غفلة من الناس واماتة من الحق واظهار من الجور، يفرح لخروجه اهل السماء وسكانها، ويملا الارض عدلا كما ملئت ظلما وجورا» (13)

«در هنگامه غفلت مردم، نابودى حق وآشكارى ظلم، [امام (عليه السلام)] خروج مى كند . به سبب اين خروج، اهل آسمان وساكنان آن شادمان مى شوند وزمين را از عدل وداد پر كند; چنان كه از ظلم وجور پر شده باشد .»

در روايت ديگرى است:

«يملاء الارض عدلا وقسطا، كما ملئت جورا وظلما» يا «بعد ما ملئت ظلما وجورا» . (14)

«زمين را از عدل وقسط پر كند، چنان كه از ظلم وجور پر شده است » يا «بعد از آن كه از ظلم وجور پر شده است .»

به نظر من معنى جمله «پر شدن زمين از ظلم وجور» اين است كه ظلم وجور چنان زياد شود كه مردم از آن فرياد وفغان بردارند; ظلم نقاب تبليغاتى خود را – كه نزد مردم خوب جلوه مى كرد – فروافكند وچهره حقيقى اش را آشكار سازد; اين تشكيلات ونظام ها در تحقق رفاه وآسايش وامنيت كه به مردم وعده مى داده اند شكست بخورند; پس از اين شكست هاى گسترده است كه مردم در جستجوى نظام الهى اى كه آنان را از اين ناكامى ها برهاند به حركت در مى آيند ورهبرى ربانى را مى جويند كه دست شان را بگيرد وبه سوى خداى تعالى رهنمونشان سازد .

اين شكست هاى پى در پى هم اكنون در زندگى مردم يكى پس از ديگرى رخ نموده است . بزرگ ترين آن با سقوط اتحاد جماهير شوروى تحقق يافته ودر سال هاى اخير آشوب هاى تندى امريكا را به لرزه نشانده است . هر كدام از اين ناكامى ها مردم را به سوى نظام الهى ورهبر ربانى نجات بخش سوق مى دهد .

تا اين جا به طور فشرده نظريه نخست علل تاخير فرج امام عصر (عليه السلام) را مورد نقد قرار داده ايم . هم اكنون بحث خود را در باب نظريه دوم آغاز مى كنيم .

نظريه دوم در علل تاخير در فرج

اين نظريه در فهم علل تاخير فرج وظهور امام (عليه السلام) به علل واقعى تكيه كرده است كه نخستين آن ها، عدم وجود ياوران كافى از جهت كميت وكيفيت در ميان شيعيان وانصار امام (عليه السلام) است .

بى گمان انقلابى كه امام (عليه السلام) رهبرى آن را به عهده خواهد داشت، انقلابى جهانى وهمگانى است كه مستضعفان ومحرومان در آن امامت وسرپرستى جامعه بشرى را عهده دار خواهند بود:

«ونريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين » (15)

«ما مى خواهيم بر آنان كه در زمين خوارشان شمرده اند منت نهيم وآنان را پيشوايان مردم گردانيم وايشان را وارث زمين كنيم .»

ومؤمنان مستضعف در اين مرحله، تمام آنچه را كه طاغوت ها از قدرت وثروت در دست دارند، به ارث برند:

«ونجعلهم الوارثين »

«وآنان را ميراث بران قرار دهيم »

«ان الارض يرثها عبادى الصالحون » (16)

«بندگان شايسته ام ميراث بران زمين خواهند شد .»

وسلطه بر گستره زمين، نصيب آنان خواهد بود:

«و نمكن لهم فى الارض » (17)

«ودر زمين، قدرتشان دهيم .»

امام (عليه السلام) در اين مرحله، تمام زمين را از لوث شرك وظلم پاك خواهد كرد:

«يملا الارض عدلا كما ملئت ظلما وجورا»

«زمين را از عدل وداد پر كند; چنان كه از ظلم وجور پر شده است .»

تا همان گونه كه دربرخى روايات، تصريح شده، درشرق وغرب عالم جايى كه در آن نداى «لا اله الا الله » طنين انداز نشود، يافت نخواهد شد .

محور اين انقلاب فراگير جز «توحيد» و «عدل » نخواهد بود . چنين انقلابى به ناچار زمينه سازى هاى زيادى را در سطح عالى هم از جهت كميت وهم از جهت كيفيت [نيروها وامكانات] مى طلبد . اگر اين آمادگى ها ايجاد نشود، چنين انقلاب فراگيرى در سنت هاى الهى در تاريخ بشرى به تحقق نخواهد پيوست .

نقش سنت هاى الهى وامداد غيبى در انقلاب

اين انقلاب در رويارويى با متكبران، طاغوت ها، نظام ها ومؤسسات جاهلى حاكم ومسلط بر گرده مردم، به يقين بدون امداد غيبى وپشتيبانى وتاييد الهى به پيروزى نخواهد رسيد .

منابع اسلامى وجود چنين امدادى را تاييد وچگونگى آن را توصيف كرده است . جز آن كه اين امداد الهى يكى از دو طرف قضيه است وطرف ديگر آن نقش سنت هاى الهى در تاريخ وجامعه در تحقق اين نهضت جهانى، گسترش وكمال بخشى بدان است . اين سنت ها نيز بى هيچ تغيير وتبديلى جارى خواهند بود:

«سنة الله فى الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا» (18)

«درباره كسانى كه پيشتر بوده اند [همين] سنت خدا جارى بوده است; ودر سنت الهى هرگز تغييرى نخواهى يافت .»

اين سنن تعارضى با مدد وتاييد الهى ندارد . شان اين انقلاب، همان شان دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به توحيد وحركتى است كه آن حضرت در تحقق توحيد در زندگى مردم داشته است . اين حركت، البته محل امداد غيبى الهى بود كه خداى تعالى رسولش را به واسطه فرشتگان نشان دار وپياپى وبادها ولشكرى كه قابل رؤيت نبود، ونيز به سبب رعبى كه در دل دشمنانش انداخت، نصرت بخشيد . ليكن از طرفى رسولش را نيز به فراهم كردن تجهيزات براى اين جنگ سرنوشت ساز فرمان داده است:

«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة . . .» (19)

«وهر چه در توان داريد در مقابل دشمنان بسيج كنيد . . . .»

مراحل اين نبرد نيز به موجب سنت هاى خداى تعالى در تاريخ وجامعه، تحقق مى يافت ودر آن، گاه رسول خدا بر دشمنانش پيروز مى شد وگاه اين پيروزى به دست نمى آمد .

[آن حضرت] در اين نبردها از نيروهاى نظامى، امكانات مالى وسلاح هاى جنگى بهره مى گرفت، نقشه جنگ تدارك مى ديد ودشمن را با وسائل مختلف وشيوه هاى جديد در زمان ومكان نبرد غافلگير مى كرد وهيچ يك از اين امور با امداد غيبى الهى سبت به رسول خدا – كه شكى در آن نيست – منافاتى ندارد، واين دو چهره از مساله اى واحد است .

انقلاب جهانيى كه رهبرى آن را نواده رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به عهده دارد، از دعوت ونهضتى كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) رهبرى آن را در گذشته به دوش داشته، به امر الهى، منحرف نخواهد شد .

از جمله اين سنن ناگزير در اين انقلاب جهانى، «آمادگى » و «زمينه سازى » قبل از ظهور امام (عليه السلام) و «يارى » و «ياوران » در هنگام ظهور است، وبدون اين آمادگى وزمينه سازى ويارى، امكان ندارد انقلابى با اين عظمت در تاريخ انسان به ثمر برسد .

ما در آينده – به خواست خدا – به هر دو گروه از رواياتى كه اولى به «آمادگى وزمينه سازى » ودومى به «ياوران ويارى » اختصاص دارند، با تامل بيشترى خواهيم پرداخت .

گروه نخست از روايات، رواياتى هستند كه به «موطئان » (20) تعلق دارد . «زمينه سازان » ، قشرى هستند كه جامعه انسانى وكره زمين را براى ظهور وانقلاب جهانى همگانى امام عصر (عج) آماده مى سازند وبه طور طبيعى قبل از ظهور امام (عليه السلام) پيدا مى شوند .

گروه دوم از روايات، به «انصار» اختصاص دارد . انصار [امام (عليه السلام)] قشرى هستند كه آن حضرت را در قيام بر ضد ظالمان همراهى مى كنند وامام (عليه السلام) رهبرى آنان را در قيام عليه ظالمان بر عهده مى گيرد . بنابراين، ما در مقابل دو قشر قرار داريم:

1 – قشر «زمينه سازان » كه زمين را براى ظهور وقيام امام (عليه السلام) مهيا مى سازند .

2 – قشر «انصار» كه امام (عليه السلام) با پشتيبانى آنان بر ضد ظالمان قيام مى كند .

ادامه دارد

پى نوشت ها:

1) كتاب مقدس، سفر مزامير داوود، مزمور 37 .

2) سوره انبياء (21) آيه 105 .

3) عنوان كامل اين كتاب «العبر وديوان المبتدا والخبر فى ايام العرب والعجم والبربر» است .(مترجم)

4) مقدمه ابن خلدون، ص 311 .

5) مجله الجامعة الاسلامية، شماره 45 .

6) سوره زخرف (43) آيه 61:

«وى نشانه اى براى رستخيز است، پس در آن در گمان ميفتيد وراه مرا پى گيريد، اين راهى است راست .»

7) ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقة، ج 1، ص 240 .

8) مؤلف محترم در اينجا شماره مسلسل مجله را ذكر نكرده است .(مترجم)

9) معجم احاديث الامام المهدى، تاليف هيات علمى مؤسسه معارف اسلامى زير نظر شيخ على كورانى، نشر مؤسسه معارف اسلامى، چاپ اول، 1411 ه .

10) انفجارهاى 11 سپتامبر سال جارى (2001 م) در برج هاى 110 طبقه سازمان تجارت جهانى ووزارت دفاع امريكا (پنتاگون) در نيويورك نمونه آشكار اين زلزله هاى سخت است .(مترجم)

11) يملا الارض عدلا كما ملئت ظلما وجورا .»

12) بعد ان ملئت ظلما وجورا .»

13) بحارالانوار مجلسى، ج 51، ص 120 .

14) منتخب الاثر، ص 162 .

15) سوره قصص (28) آيه 5 .

16) سوره انبياء (21) آيه 105 .

17) سوره قصص (28) آيه 6 .

18) سوره احزاب (33) آيه 62 .

19) سوره انفال (8) آيه 60 .

20) يعنى زمينه سازان ظهور حضرت حجت (ع). در اين نوشتار پس از اين از قشر موطئان تحت عنوان «زمينه سازان » ياد خواهيم كرد .

 منبع:محمد مهدى آصفى؛ترجمه: تقى متقى؛ مجله انتظار ،شماره 6

انکار غدیر انکار اسلام است

انکار (غدیر) از این رو انکار اسلام است که غدیر تعیین سرنوشت حیاتی اسلامانکار (غدیر) انکار اسلام است است. یعنی اگر اسلام بخواهد بماند و اسلام باشد و به همه جزئیات آن ـ مانند دوران پیامبر ـ عمل شود، و مسائلی که تازه پیش میآید بر طبق ملاکهای صرفاً اسلامی و قرآنی ـ نه آرا وظنون و گمانهای اشخاص ـ بر میزان علم نبوی فیصله داده شود، و آنگاه آیات قرآن و احکام وحی محمدی جهانگیر گردد، باید جامعه اسلامی کسی را در راس داشته باشد تالی تلو پیامبر، که جز پیشبرد اسلام صحیر و اجرای یکایک برنامه های آن، (با اطلاع وسیع و درست و احتیاط کافی در مورد این برنامه ها)، به صورتی جدی و حقیقی و صحیر، هدفی نداشته باشد. و به اصطلار، سر تا پا مجسمه ای باشد از اسلام و عمل به اسلام و اجرای دقیق آن، که نه تنها ۲۰ سال معاویه را بر قسمت عمدهای از سرزمینهای اسلام و قرآن مسلط نگذارد، بلکه یک لحظه هم حکومت چون اویی را در اسلام تحمل نکند، چونان خود پیامبر. و نه تنها ابوذر غفاری را به خاطر دفاعش از بیت المال و حقوق عام تبعید نکند، بلکه به هنگام تبعید شدن او به مشایعتش برود و دلداریش بدهد.

پس محتوای غدیر، یعنی اسلام، و عمل به اسلام، و بقای اسلام، و تثبیت اسلام در داخل قلمرو اسلامی، و نشر و تبلیغ صحیر آن ـ نظراً و عملاً ـ در خارج، تا دورترین نقاط گیتی. به عبارت دیگر، محتوای غدیر، یعنی اقامه حدود اسلام و ادامه اجرای امر به معروف و نهی از منکر ـ که عزت و بقای احکام خدا به این دو امر است و بس ـ و تبلیغ همه احکام قرآن به سراسر جهان. بنابراین آیا انکار چنین محتوایی انکار اسلام نیست (۱)

و از این روست که پیامبر (ص) فرموده است: (بدترین عید مسلمانان، عید غدیر است). یعنی والاترین پدیده اجتماعی و دینی که در اسلام وجود دارد و در خور تجدید خاطره است و عطف توجه، غدیر است و محتوای غدیر است و مسئله رهبری. و پیداست که این رهبری، رهبریی است که رهبری قرآنی و اسلامی و محمدی است،  حقیقهً نه عنواناً. و به دیگر سخن، بنای اسلام ـ چنانکه در حدیث نبوی آمده است ـ بر این است که کسرویت و قیصریت، جای نبوت و وصایت را نگیرد، و پایه های سلطنت اموی و عباسی، بر روی پیکر مسلمانان آزاده و شب زنده داران مجاهد و پاکدلان حافظ قرآن و مومنان راستین بنا نگردد و…

به عبارت دیگر، به جای حکومت علوی و حسنی و حسینی و دیگر امامان، حکومت فاسق و خونخوار و ضد قرآنی اموی و عباسی و عمال آنان نباشد. این است که بنابر احادیث فراوان، پیامبر اکرم، بجز ایجاد صحنه غدیر، به عنوان تعلیم مذهبی، جامعه های اسلامی را به این اصل مهم توجه داده است. از این جمله است روایتی که بدان اشاره شد، یعنی روایت فرات بن ابراهیم کوفی، از محمد بن ظهیر، از عبدالله بن فضل هاشمی، از امام جعفر صادق، از پدران خویش، که پیامبر فرمود:

روز غدیر خم، برترین عیده ای امت من است. و آن روزی است که خدای تعالی مرا امر کرد تا برادرم (۲) علی بن ابیطالب (ع) را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به او اقتدا کنند. و آن روزی است که خداوند در آن روز دین را کامل کرد.

و این است که میگوییم بدون امام و پیشوا دین کامل نیست. به گفته شاعر شیعی معروف عرب، شیخ کاظم ازری بغدادی ـ شاعر معروف عرب ـ در قصیده مشهور (هائیّه) میگوید:

انبی بلا وصی تعالی الله عما یقوله سفهاها

ـ آیا پیامبر، بی وصی و جانشین میشود؟(۳) خدا و دین خدا بالاتر از این سخن ناخردمندانه است.

و این موضوع بدیهی است که انسان را به یاد سئوال و جواب بسیار جالب ابن ابی الحدید و نقیب ابوجعفر العلوی میاندازد. ابن ابی الحدید هنگام نقل گفتگوی خود با نقیب علوی، درباره مسئله خلافت و جریان سقیفه و شوری، میگوید :

به نقیب گفتم: (دلم راضی نمیشود که بگویم اصحاب پیامبر (ص) معصیت کردند و بر خلاف گفته او رفتند و نص ّ (غدیر) را زیر پا گذاشتند). نقیب در جواب گفت: (دل من نیز راضی نمیشود که بگویم پیامبر (ص) اهال کار بود و امت را همینگونه رها و ول کرد و رفت و مسلمانان را بی سرپرست و هر که هر که گذاشت. با اینکه او هرگاه از مدینه بیرون میرفت، برای مدینه امیری معین میکرد. و این در حالی بود که هنوز خود زنده بود و از مدینه نیز چندان دور نمیشد. پس چگونه ممکن است برای پس از مرگش کسی را امیر مسلمانان قرار ندهد ـ پس از مرگ، که دیگر نمیتواند هیچ حادثهای را تدارک کند)…(۴)

نیز انسان را به یاد این سخن فرزند خلیفه دوم، عبدالله بن عمر، میاندازد که به پدر خود گفت :

مردم میگویند تو نمیخواهی کسی را جانشین خود قرار دهی! اگر تو ساربانی، یا چوپانی میداشتی و او نزد تو میآمد و شتران یا گوسفندان تو را همینگونه رها میکرد، تو میگفتی این چوپان مقصر است، در حالی که اداره و سرپرستی مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهمتر است. ای پدر! چون به نزد خدای ـ عزوّجل ـ رسی، چه پاسخ دهی، در صورتی که کسی را برای سرپرستی بندگان او به جای خویش تعیین نکرده باشی؟!. (۵)

و همینگونه این سخن ام المومنین عایشه.

عایشه به عبدالله بن عمر گفت: (پسرم، سلامت مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امت محمد را بی سرپرست رها مکن. کسی را در میان آنان جانشین خود ساز و مسلمانان را چون رمه بی شبان مهل. میترسم آشوب بر پا شود) (۶).

با این سخن معاویه بن ابی سفیان، که هنگامی که خواست مثل یزیدی را در میان مسلمانان به خلافت برساند، به همین حکم عقلی مسلم چنگ زد و گفت:

من هراسناکم از اینکه امت محمد را پس از خود چون رمهای بی شبان رها کنم(۷).

شگفتا! آیا در این صورت، میبایست یزید را سرپرست مسلمانان کنی یا امام و خلیفه بر حق حسین را. و شگفتتر اینکه عبداللّه بن عمر، ام المومنین عایشه، و معاویه بن ابی سفیان، برای امت و بی سرپرست ماندن امت ـ آن هم پس از اقوام یافت اسلام ـ نگرانند و دل سوزانند، لیکن خدا و پیامبر خد، به این امر توجه ندارند، و در روزگاری که هنوز اسلام، مکتبی تازه پاست، محمد آن را همینگونه رها میکند و میرود…؟ واقعاً جای تکرار سخن ازری است: (تعالی الله عمایقوله…)

باری، سخن درباره اهمیت حکومت در اسلام بود و اهمیت توجه به فلسفه سیاسی اسلام، یعنی رهبری عادل و محتوای غدیر و اشارات و تصریحات خود پیامبر اکرم (ص) در این باره. و از این جمله است این سخن پیامبر اکرم در دنباله حدیث یادشده:

و خداوند، در آن روز، نعمت را برامت من کامل کرد.

و این نعمت کامل گشته با نصب علی بن ابیطالب برای حکومت، نعمت رسالت و هدایت اسلامی است و زیستن سعادتمندانه و انسانی، در قلمرو خدایی ولایت و سرپرستی اهل حق و ائمه عدل، که بشریت اگر بدان رسید که رسید، و گرنه باید تا دامنه قیامت در راه تحقق آن بکوشد. به دیگر سخن، این نعمت که پیامبر میگوید، یعنی همان چیز که با نصب و تعیین علی بن ابیطالب برای حکومت و خلافت، به مردم داده شد، و با کنار زدن علی از صحنه حکومت و سرنوشت اسلام، از مردم گرفته شد.

سپس پیامبر در همان حدیث میگوید:

خداوند دین اسلام را برای امت من برگزید.

یعنی اسلام کامل شده به وسیله حکومت عادل را خداوند برگزید و صورت کامل و نهایی دین قرار داد. اسلامی که تا محمد بود محمد را داشت، و سپس در متن خود چیزی ندارد جز قرآن و علی و لاغیر. اسلامی که به گفته یکی از شاعران معاصر مصری:

لئن قیل اسلام و ما قیل حیدر(۸)

فذلک قلب لیس ینبضه دم

ـ اگر بگویند اسلام و نام علی را با آن نبرند، این قلبی است که خونی در آن جریان ندارد.

آری، اینگونه پیشوا… نه یزید و ولید، نه حجاج و خالد قسری، نه هارون الرشید و متو کل عباسی…

۱- و خوشبختانه مینگریم که از میان جهان سنت، از یک فرستنده مشهور، در قرن چهاردهم اسلامی، همین فریاد را میزنند که شیعه در طول چهارده قرن زده است : (من انکر الغدیر فقد انکر الاسلام بالذات).

۲- مقصود، برادر خدایی و دینی و مسلکی است و اشاره است به واقعه (مواخات) و پیمان برادری بستن میان اصحاب، که در آنجا پیامبر میان دو تن، دو تن، از اصحاب خود پیمان برادری بست. و چون به خود رسید، میان خویشتن و علی پیمان برادری بست و علی را برادر ایمانی خویش قرار داد.

۳- آیا یک انسان عادی که طرحی را پی افکنده و کاری را به سامان رسانیده است بی وصیت و بی وصی میشود، صرف نظر از مقام پیامبری

۴- (شرح نهج البلاغه)، ج ۹/۲۴۸ ـ چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر.

۵- این روایت را علامه  امینی; از این مآخذ معتبر اهل سنت نقل کرده است: (سنن بیهقی)، ج ۸/۱۴۹ (از صحیر مسلم)، (سیره عمر)، تالیف ابن الجوزی /۱۹۰ (الریاض النضره)، ج ۲/۷۴، (حلیه الاولیاء)، ج ۱/۴۴، (فتح الباری) (شرح  صحیح  بخاری)، ج ۱۳/۱۷۵ (از صحیح مسلم) ـ (الغدیر)، ج ۷/۱۳۲ ـ ۱۳۳٫

۶- (الامامه و السیاسه)، ج ۱/۲۲٫

۷- (تاریخ طبری)، ج ۶/۱۷۰ (الامامه السیاسه)، ج ۱/۱۵۱٫

۸-(الغدیر)، ج ۱/۲۸۳٫

بهائیت و مدرنیته

هردو در اتش

حال چشم اعتساف را بسته بنظر عدل و انصاف باید ملاحظه نمود که کدام یک از این اساس محکم متین و بنیان حصین رزین مباین مقتضیات حسنه حالیه و منافی لوازم خیریه سیاسیه ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع عمومیه جمهور است؟ آیا توسیع دایره معارف و تشیید ارکان فنون و علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضره است زیرا که افراد هییت اجتماعیه را از حیز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد میفرماید

به دفعات در آثار بهائی و گفتگوهای بهائیان دیده شده که آئین بهائی را آئینی نو برای این عصر و منطبق بر خواست های جهان مدرن معرفی کرده اند و از “وجود مفاهیم مدرن سیاسی و اجتماعی در آموزه های بهائیان چون تساوی حقوقی، آموزش و پرورش عمومی، رواداری اعتقادی و… بمثابه سیاست و فرهنگ مدرنیته” سخن گفته اند.امثال این اظهارات در سایت های بهائی مثل نگاه و نقطه نظر و…کم نیست:

“تجدید و تغییر در اساس ادیان الهی، بمنزله روح حقیقی مدرنیته محسوب میشود و بدون شک بمثابه سراجی عالم ظلمانی را مهتدی است و مانند نوشدارو جهت امراض عالم بشریت محسوب میگردد. “

این مضمون فرمایش حضرت عبدالبهاء به درک این عبد است. تغییر و تبدیل از لوازم اشیا است و عضو لا ینفک عالم طبیعت است. مانند حرارت که لازمه آتش است و یا رطوبت که لازمه آب است و انفکاکشان چیز دیگری تولید مینماید که دیگر نامش را آب و آتش نمی توان گذاشت؛ به همین منوال تغییر و تبدیل لازمه لا ینفک موجودات است و بهمین جهت است که انسان در عالم چیزی را نیافته که در حال تغییر و تبدیل نباشد… مدنیتی که بواسطه تعالیم هر یک از مظاهر الهیه(پیامبران) بعد ظهورشان استقرار یافته غیر قابل انکار است…”محور مدرنیسم – صرفنظر از ادلّه طیف موافقان یا مخالفان آن- بر آزادی انسان ، و تاکید برتجدد و تنوع و تکثر با ابزار علم و تجربه و تکنولوژی در جهت تسهیل زندگی و تامین حقوق بشر، تقسیم کار و تخصصی شدن روش‏ها و نهادهای اجتماعی بمنظور حل مشکلات زندگی و پیشرفت مدنی و اقتصادی است و مجازاتهائی مانند “طرد” اصولا با این معنا از مدرنیته سازگار نیست زیرا بخاطر نوع فکر ، انسانى را از ارتباط با همسر و فرزند و دوست و همکیش و نظامات اداری که سالیان متوالى با آنها زیسته است اجباراً محروم می نماید.
از همین قبیل است دستور نتراشیدن موی سر، بلند نکردن مو ، انگ زدن به پیشانى دزد، سوزندان فردی که خانه ای را آتش زده ، ایجاد جریمه نقدی طلا براى زانى، عدم سفر به اسرائیل بدون اجازه بیت العدل، اجبار بر تبلیغ تهاجمى در یکجا و منعش در جاى دیگر،و دهها حکم دیگر تشکیلات بهائی که هیچکدام منطبق بر مدرنیته نیست.
در دنیاى مدرن ، اصلا پذیرفته نیست که کسی ، در امور شخصی یا اجتماعى افراد( به هر دلیلی خواه درست یا غلط توسط دین یا غیر دین) دخالت کند و آزادی هاى آنها را محدود نماید. این است که دستورات بهائیت با جهان مدرن امروزی با ویژگى هائی که دارد اصلا سازگار نیست.
بهائیت حتی با ادبیات جهان امروز هم سازگاری ندارد. نحوه نثر کتابهاى بهائی ، زبان مغلق و تصنعى فارسی در کتابهاى فارسی آنها – صرفنظر از کتاب های عربی- منطبق با زبان جهان مدرن نیست یعنى اصلا زبان امروزی نیست و این باصطلاح دین نه ادبیاتش نه احکامش با جهان امروز منطبق نمی باشد. متون اصلی بهائیت زبانش ، زبان امروزی نیست .آئینی که مدعی است برای جهان مدرن امروزی آمده است باید متون اصلیش به زبان مردم امروزی باشد. برای نمونه متنی از جناب عبدالبها در رساله مدنیه آورده میشود که مشخص میکند آئینی که خود را برای جهان مدرن معرفی مینماید متونش از نظر زبانی با زبان و گفتمان های رایج امروزی سازگاری ندارد.
عبدالبهاء ، رساله مدنیه صفحه 18-20 (به نقل از سایت نقطه نظر):
“جزئیّات این کیفیّات تمدّنیّه در ممالک سائره مراراً و کراراً تجربه گشته و فوائدش درجهء وضوح یافته که هر اعمای غبیّ ادراک نموده . حال چشم اعتساف را بسته بنظر عدل و انصاف باید ملاحظه نمود که کدام یک از این اساس محکم متین و بنیان حصین رزین مباین مقتضیات حسنهء حالیّه و منافی لوازم خیریّهء سیاسیّهء ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع عمومیّهء جمهور است ؟ آیا توسیع دائرهء معارف و تشیید ارکان فنون و علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضرّه است زیرا که افراد هیئت اجتماعیّه را از حیّز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد میفرماید ؟ و یا خود تأسیس قوانین عادله موافق احکام الهیّه که کافل سعادت بشریّه است و حقوق هیئت عمومیّه را در تحت صیانت قویّه محفوظ داشته این حرّیّت حقوق عمومیّهء افراد اهالی مباین و مغایر فلاح و نجاح است ؟

و یا خود بعقل دوربین از قرائن احوال حالیّه و نتایج افکار عمومیّهء عالم وقوعات ازمنهء استقبالیّه را که در حیّز قوّه است بالفعل ادراک نموده در امنیّت حال استقبال بذل جهد و سعی نمودن منافی اطوار حکیمانه است ؟ و یا خود تشبّث بوسائل اتّحاد با امم مجاوره و عقد معاهدات قویّه با دول عظیمه و محافظهء علاقات ودادیّه با دول متحاربه و توسیع دائرهء تجارت با امم شرق و غرب و تکثیر مدفوعات طبیعیّهء مملکت و تزیید ثروت امّت مخالف عاقبت اندیشی و رأی مستقیم و منحرف از نهج قویمست ؟ و یا خود حکّام ولایات و نواحی مملکت را از حرّیّت مطلقهء سیاسیّهء ( یتصرّف کیف یشاء ) بازداشته بقانون حقّانیّت مقیّد و اجراآت قصاصیّه چون قتل و حبس و امثالها منوط باستیذان از دربار معدلت مدار و در مجالس عدلیّهء مقرّ سریر سلطنت بعد از تحقیق و تعیین درجات شقاوت و جنایت و قباحت جانی و اجراء ما یستحقّ مشروط بصدور فرمان عالی نمودن مخرّب اساس رعیّت پروری است ؟

و یا خود سدّ ابواب رشوت و بِرطیل که الیوم بتعبیر ملیح پیشکش و تعارف معبّر سبب تدمیر بنیان معدلت است ؟ و یا خود هیئت عسکریّه را که فی الحقیقه فدائیان دولت و ملّتند و جانشان در کلّ احیان در معرض تلف از ذلّت کبری و مسکنت عظمی نجات داده در ترتیب مآکل و مشاربشان و تنظیم البسه و مساکنشان کوشیده و در تعلیم فنون حربیّه بصاحبان مناصب عسکریّه و در تدارک اکمال مهمّات و آلات و ادوات ناریّه کمال سعی و اهتمامرا مبذول داشتن از افکار سقیمه است ؟ ”

در ادامه به برخی از نمونه هایی که در آیین بابیت و بهائیت با مبحث مدرنیته در تناقض است اشاره می شود.

در حاکمیت بابی:

1-جز کتاب بیان میرزا علیمحمد باب،کتاب دیگری نباید تدریس شود.(1)
2-تمام کتاب های غیر بابی ، باید محو و نابود و سوزانده شود.(2)
3-پادشاه دین بیان و حتی همه بابی ها، باید همه غیر بابی ها را قتل عام و نابود کنند.(3)
4-مصرف هر نوع دارو حرام و غیر مجاز است. (4)
5-خرید و فروش هر نوع دارو و مسکرات حرام و غیر مجاز است.(5)
6-ازدواج با غیر بابی ممنوع است. (6)
7-لزوم بچه دار شدن هر بابی حتی از طرق غیر معمول. (7)
8-غیر بابیان حق هیچ مالکیتی را ندارند. (8)
9-خرید و فروش عناصر اربعه و تنباکو و آنچه از خراسان حمل شود حرام است.(9)
10-تمام عبادتگاه های غیر بابی باید تخریب شود. (10)

در آئین بهائی:

1-همه غیر بهائیان ،از چهارپایان محسوب می شوند و انسان نیستند. (11)
2-نباید به معرضین از بهائیت لقب انسان داد و برای آنها رتبه و مقامی قائل شد. (12)
3-مخالفان بهاءالله و بهائیت، زنا زاده اند. (13)
4-سیاهان آفریقائی ،گاوهائی در صورت بشرند. (14)
5-هرکس در پذیرش بهائیت درنگ کند جاهل محسوب می شود.(15)
6-مهریه زن شهری با زن روستائی متفاوت است .مهریه اولی طلا و دومی نقره است.
7-ارث زنان در مواردی از ارث مردان کمتر است مثلادختر از خانه پدری ارث نمی برد و…
8-زن بهائی نمیتواند عضو بیت العدل شود.
9-زن بهائی از بعضی عبادات مثل حج محروم است.
10-در دیدگاه بهائیت مردان نسبت به زنان مثل حیوانات، اقدم و اقوی هستند. (16)
11-هرکس با بیت العدل مخالفت کندمشمول مجازات طرد می شودواز معاشرت باخانواده و حق رای محروم می شود.
12-سفر به اسرائیل بدون اخذ اجازه از بیت العدل ممنوع است.(17)
13-تبلیغ تهاجمی وظیفه دینی است و کسی که این تبلیغ را انجام ندهد بهائی واقعی محسوب نمی شود. به گفته عبدالبها ،هر بهائی باید سالانه حداقل یکنفر را بهائی کند.
14-دخالت در سیاست ، شرکت در احزاب و رای دادن برای بهائیان مجاز نیست.
15-اطاعت از هر حکومتی ولو ظالم و فاسق و خونخوار و گرگ صفت،واجب است. (18)
16-تراشیدن موی سر و بلند کردن آن بیش از حد گوش حرام و ممنوع است.
17-بهائیان حق ملاقات و معاشرت با معرضین و مشرکین و منافقین را ندارند. (19)
18-شیعیان هم مشرک محسوب می شوند و مشمول حکم مشرکین هستند. (20)
19-وسائل خانه را باید هر نوزده سال تجدید نمود.
20- از عالمانی که با بهائیت مخالفند باید اعراض نمود.
21-به پیشانی دزدان باید انگ زد تا در جامعه شناخته شوند.
22-از زناکاران باید نه مثقال طلا بنفع بیت العدل دریافت نمود.این جریمه در هرنوبت تکرار، مضاعف می شود.
23-هر کس خانه ای را آتش بزند باید خودش را آتش زد.
24-هرکس ،فردی را محزون کند باید نوزده مثقال طلا بدهد.
25-بهائیان حق ندارند دعاوی را در محاکم ببرند و باید در داخل تشکیلات خودشان مطرح کنند.

قضاوت را به عهده خوانندگان محترم واگذار کنیم که آیا این نگاه حقوقی به انسان (خواه بهائی یا دگر اندیش) با نظامات اجتماعی حاضر بویژه نظام مدرنیته (که بهائیت ادعای تطابق با این نظام مدرن را دارد)سازگار است یا خیر؟

رابطه دین و مدرنیته

از غفلت های مدعیان انطباق بهائیت با الزامات جهان مدرن و مدرنیته، غفلت از ماهیت مدرنیته و رابطه اش با دین است.شناخت ابعاد مدرنیته نشان می دهد که اصولا ماهیتی که دائما خواستار تجدد است(یعنی مدرنیته)با ماهیتی که دارای اصول پایه لایتغیر است و ثوابتی دارد (یعنی دین) کاملا و صد در صد همخوانی ندارند و باهم سازگاری و انطباق نخواهند داشت.
ملکیان در مورد رابطه دین و مدرنیته نوشته است:
“پیدایش مدرنیسم یا تجددگرایى درغرب را مى توان واکنشى برضد سنت و دین مسیحیت دانست. تکون تاریخى تجدد تکونى است. ذاتاً نافى غیر. معناى این سخن آن است که تجدد، خود را از راه سلب غیرتعریف مى کند و این غیر، سنت مسیحى و دین مسیحى بوده است. وقتى تجدد دامن گستر شد و از اروپا به بخشهاى دیگر جهان پاگذاشت این ویژگى ضدیت با «سنت» و «دین» را کما بیش در خود حفظ کرد. به این اعتبار، مدرنیسم درهرجاى جهان در قبال «سنت» و «دین»، موضع مى گیرد و این ویژگى مشترک نظامهاى برآمده از مدرنیسم است…”
وی سپس هشت ویژگی برای مدرنیته ذکر می کند شامل :
انسان گرائی،
تجدد و پیشرفت و نگاه به جلو ،
مادیگری ،
عقل گرائی ،
تجربه گرائی ،
مساوات خواهی و هر نفر یک رآی،
فرد گرائی ،
احساس گرائی و لذت خواهی.
ملکیان سپس نتیجه می گیرد این ویژگی ها هرگز نمی تواند بطور کامل بر دین منطبق شود:
“جهان نگرى که این ۸ ویژگى را داشته باشد چاره اى ندارد جز اینکه دست در آغوش علوم تجربى داشته باشد. روى آوردن به علوم تجربى نتیجه چنین جهان نگرى است. وقتى علوم تجربى رشد مى کند طبعاً تکنولوژى و فناورى هم رشد مى کند.به این اعتبار مى توان گفت که جهان نگرى مدرنیته، جامعه صنعتى و تکنولوژیک را به دنبال خواهد داشت و این تکنولوژى که در تمدن مدرن وجود دارد همه با چند واسطه متأثر از این هشت ویژگى مدرنیسم هستند.

اگر جامعه اى به این ۸ ویژگى قائل باشد باید علوم تجربى هم داشته باشد و بالمآل باید این علوم تجربى را به علم و صنعت تبدیل کند چرا که اگر مى خواهد تجسد این علوم تجربى را ببیند چاره اى جز این ندارد… به این اعتبار هم فرد مى تواند به طور ذومراتب مدرن شود و هم جامعه مى تواند ذومراتب مدرن باشد. بنابراین وقتى مدرنیته ذومراتب شد طبیعتاً جمع بین «مدرنیته» و «دین» هم ذومراتب مى شود. به این اعتبار آیا مى توان انسان مدرنى داشت که متدین هم باشد. با این حال به عقیده من، تمام مدرنیته با تمام تدین قابل جمع نیست. به عبارت دیگر ناممکن به نظر مى رسد که فرد یا جامعه اى با حفظ تمام ویژگى هاى مدرنیته، یک دیندار با تمام مشخصات و شاخص هاى تفکر دینى (منظورم ادیان تاریخى نهادینه است ) باشد.” (21)

در ادامه باید گفت این طبیعی است زیرا دستورات وحی که از ناحیه خداوند صادر شده است و ناظر به مصالحی است که خالق انسان تشریع نموده است ،با روح بعضی از این ویژگی ها همخوانی ندارد…. حال چگونه بهائیت مدعی انطباق با مدرنیته است نشان غفلت از ویژگی های پدیده مدرنیسم است. آیا انسان مدرن که همه تاکیدش بر آزادی انسان ، دوری از هر جبری در محیط و فرار از الزامات محیطی و حزبی و گریز از محدودیت هاست می پذیرد خودش را اسیر آئینی کند که برای تراشیدن موی سرش و تغییر لوازم خانه اش هم آداب و باید و نباید تعیین کرده است چه رسد به شرکت در احزاب و رای دادن و رابطه جنسی و سفر به کشور اسرائیل ومراجعه به دگر اندیشان و مخالفت با بیت العدل که منجر به”طرد” گردد؟!

مدرنیته و زنان بهائی

یکی از جهاتى که بهائیت نمى تواند با مدرنیته همراه باشد دیدگاهش در مورد زنان است.در بهائیت زنان از ورود به بیت العدل محروم هستند. یعنى زنان حق کاندیداتورى برای انتخاب ٩ نفر عضو بیت العدل را ندارند و نتیجتا نمی توانند در جمع مدیران اصلى اداره تشکیلات بهائی حاضر باشند.چیزی که اصلا با تعاریف و الزامات مدرنیته سازگار نیست و به هیچ وجه زنان مدرن را قانع نمی کند.

یعنی در شرایطی که در جهان مدرن می بینند بعضی زنان به بالاترین پست های سیاسی و اجتماعى مثل ریاست بریتانیا (ملکه) و ریاست جمهوری و نخست وزیری و وزارت و ریاست صندق بین المللی پول و … می رسند و جائی نیست که منع شوند، حالا یک تشکیلاتى به اسم دین بیاید و بگوید زنان صلاحیت ورود به بیت العدل را ندارند و نمی توانند جزو ٩ عضو مصون از خطا(!) باشند…همین موضوع یعنی نگاه تبعیض آمیز به زن برای دینی که معتقد است برای جهان مدرن فعلی آمده و قرار است تا حداقل هزارسال و حداکثر پانصد هزارسال(طبق نصوص بهائی) حاکمیت داشته باشد اصلا با مدرنیته سازگارى ندارد.هزار سال پیشکش همین الان هم اعتراضات زیادی از سوی زنان بهائی به این تبعیض آشکار و فاحش در راستاى مدرنیته با لحن های تند و غیض آلود اظهار می شود.

برای نمونه به قسمت هایی از مقاله مریم درویش یکی از زنان بهائی اشاره می شود:
“اگر من از کارتهایم خوب استفاده کرده بودم، ممکن بود تابحال دستیار و معاون پاپ ، عضویت در بیت¬العدل می¬شدم. بهائیان هیئت حاکمه عالیه خود را – بیت¬العدل جهانی- انتخاب کردند و همانطور که ابویاسمین در سال 2004 پیش¬بینی کرد، یکی از آنهایی که ما می¬شناختیمش ( در زمانی که من کارت عضویت بهائیت را داشتم از من خواسته بود که دستیارش بشوم) ، یعنی شهریار رضوی ، از دارالتبلیغ بین¬المللی سُر خورد و وارد بیت¬العدل شد اگر شما در جامعه بهائی یک بیل¬زن باشی می¬توانی به بالاترین سلسله مراتب برسی ( تنها مردان می¬توانند وارد بیت¬العدل بشوند) ؛ یعنی:

-چندین دفعه کتابهای روحی را تدریس کنی؛ با عضو محلی گروه معاونین دوست باشی (عضویت در محفل محلی را فراموش کن ، چرا که تو را از کارهای دیگر می¬اندازد.)
-بعنوان دستیار یکی از اعضای گروه معاونین منصوب بشی، و بازهم دوره کلاسهای روحی را تدریس کنی. وقتی اعضای گروه معاونین به رتبه بالاتری رفتند، مشاور قاره¬ای شدند، آنوقت تو را برای معاون شدن پیشنهاد می¬کنند.
-دقت کن که همه کارها را مرتب انجام بدهی، حتی باز کردن درب پاکت نامه را! اینطوری اگر یک پست مشاور قاره¬ای خالی بشه، همه تو را بیاد می¬آورند.
-پس از آنکه مشاور شدی، حالا باید سعی کنی تا خودت را به دارالتبلیغ برسانی. اگر مدیریت پروژه است خوب باشد که چه بهتر. اگر دست به قلم باشی و مطالب با مزّه بنویسی و مثل شوقی افندی خشک و رسمی ننویسی ، که دیگر کارت تمام است!
-چنانچه وارد دارالتبلیغ شدی، دیگر راهت تا بیت¬العدل روشن و هموار است. چرا که فقط باید صبر کنی تا کسی بمیرد و یا اعلام انصراف کند؛ چرا که بیت¬العدل یک جایگاه مادام¬العمر . آپارتمان و اتومبیل و امکانات شیک و مرتب. فقط ولی باید تو حیفا- اسرائیل – زندگی کنی، که آنهم خوشبختانه جای زیبا و رومانتیکی است.
خوب حالا اگر شما تخمدان داشته باشی، قضیه یک کمی سخت می¬شد. البته میشه تغییر جنسیت داد، ولی باید آنرا پنهان نگهداری! زیرا اگر رأی دهنده¬ها بفهمند که تخمدانها را با بیضه عوض کردی، ممکنه یه جورهایی فکر کنند تو دیانت ما تبعیض جنسی وجود دارد! ای لعنت به این چیزهای کوچک بی¬ارزش .”

روشن است که تعلیم “تساوی حقوق رجال و نساء ” با ممنوعیت ورود نساء به بیت العدل سازگار نیست و اخیرا بعضی از بهائیان سرشناس ، بعد از برگزاری انتخابات بیت العدل لب به سخن گشوده و به این تناقض اعتراف نموده و گفته اند متاسفانه این موضوع باید اصلاح شود و حتى اگر جناب بهاءالله در کتاب اقدس گفته باشند اعضاى بیت العدل باید از رجال باشند ، باید تفسیر از رجال را تغییر داده و طوری تفسیر کنیم که زنان را هم شامل شود و آنها هم بتوانند وارد بیت العدل شوند!علاوه بر تناقض اشاره شده، ممنوع کردن زنان از مشارکت در مدیریت جامعه بهائی، با مدرنیته و تطابق با مقتضیات زمان ادعائی هم سازگار نیست.

1- بیان فارسی صفحه ی 130
2- بیان فارسی صفحه ی 198
3- بیان فارسی صفحه ی 262
4- بیان عربی صفحه 42
5- بیان عربی صفحه ی42
6- بیان فارسی صفحه ی 298
7- بیان فارسی صفحه ی 298
8- بیان عربی صفحه ی 18
9- بیان عربی صفحه ی 43 و بیان فارسی صفحه ی 322
10- بیان فارسی صفحه ی 135
11- کتاب بدیع صفحه ی 213
12- کتاب بدیع ، صفحه ی 140
13- گنج شایگان صفحه ی 79 و مائده آسمانی صفحه ی 355 باب یازدهم
14- خطابات بزرگ صفحه ی 119
15- اقتدارات ص 111
16- گلزار تعالیم بهائی صفحه 288
17- توقیعات مبارکه صفحه ی 41
18- مکاتیب جلد 3 صفحه ی 160
19- مائده آسمانی، ج4، ص 280
20- مائده ج 4 ص 140 و رحیق مختوم ص 595
21-مصطفی ملکیان،ارزیابی مدرنیته،پایگاه خبری آفتاب

محمد بن عبد الوهاب و حرکت وهابیت

فتنه ابن تیمیه خاموش شده بود، و اندیشه هاى او و شاگردش ابن القیم مى رفت که در لابلاى کتابها دفن شود، که ناگهان چهار قرن بعد، این افکار مجددا جان تازه اى به خود گرفت و توسط محمد بن عبد الوهاب احیاء گردید.

محمد بن عبد الوهاب در سال ۱۱۱۵ در شهر«عیینه »واقع در صحراى «نجد»عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۰۶ یا ۱۲۰۷ دیده از جهان فرو بست.

پدرش عبد الوهاب از علماى حنبلى و مورد احترام مردم شهر خود (عیینه) بود.

فرزند عبد الوهاب پس از به پایان رساندن دروس مقدمات، زادگاهش را ترک گفت و به مدینه مهاجرت کرد و پس از اقامت کوتاهى در مدینه به بصره و سپس به بغداد و آنگاه به کردستان و همدان و اصفهان روانه شد و در هر یک از این شهرها مدتى چند اقامت گزید تا آنجا که به شهر«قم »نیز آمد و سرانجام تصمیم گرفت که به زادگاه خود برگردد و پس از بازگشت، هشت ماه از مردم دورى گزید، و سپس مردم را به آیین جدیدى فرا خواند (۱) .

در بسیارى از کتابهاى عربى، مسافرت شیخ به شهرهاى مختلف و اقامت او در آن مناطق آمده است. و قدیمى ترین کتاب فارسى که در آن نامى از محمد بن عبد الوهاب و پاره اى از عقاید او به میان آمده است، کتاب «ذیل تحفه العالم »نوشته «عبد اللطیف شوشترى »است (۲) .

وى سالها در هند اقامت داشت و با محمد بن عبد الوهاب معاصر بود.

کتاب فارسى دیگرى که از این مردم نام برده، کتاب مآثر سلطانیه تالیف عبد الرزاق دنبلى ت (۱۰۶۷) – م (۱۲۴۲) است که توقف طولانى شیخ را در اصفهان براى فراگیرى فقه و اصول متذکر شده است (۳) سومین کتاب فارسى که از او نام برده کتاب سفرنامه میرزا ابو طالب اصفهانى است که او نیز با شیخ معاصر بوده و مسافرت او به اصفهان و اکثر بلاد ایران و خراسان تا سر حد غزنین را آورده است (۴) .

غالب بیوگرافى نویسان، درباره محمد بن عبد الوهاب یادآور میشوند که از همان دوران جوانى سخنان زننده اى از او شنیده مى شد، و پدر او که مرد صالحى بود، نیز انحراف او را پیش بینى میکرد.

شیخ در جوانى غالبا به مطالعه زندگى نامه کسانى که مدعى نبوت شده بودند مانند مسیلمه کذاب و سجاج و اسود عنسى و طلیحه اسدى علاقه خاصى داشت (۵) .

اگر این گزارش درست باشد، حاکى از آن است که او از همان آغاز، سوداى رهبرى را در سر مى پرورانده و سرانجام این سودا در دعوت وهابیگرى جلوه کرد، و از این طریق به تکفیر تمام فرق اسلامى پرداخته و دیگران را جاهل و نادان و مشرک و بدعت گذار نامیده و این سیره همه بدعت گذاران و فرقه سازان است.

انتقال به «حریمله»

پدر محمد بن عبد الوهاب از محل اصلى خود به نام عیینه به بخش حریمله منتقل شد و در آنجا زیست تا در سال ۱۱۴۳ مرگ او فرا رسید. او از فرزند خود راضى نبود و پیوسته او را سرزنش میکرد. حتى برادرش سلیمان بن عبد الوهاب از مخالفان سر سخت وى بود و بعدها کتابى در رد اندیشه هاى او نوشت. وقتى پدر فوت کرد، او محیط را براى اظهار عقاید خود بى مانع دید، ولى با هجوم عمومى مردم حریمله روبرو شد و نزدیک بود که خونش را بریزند. ناچار از آنجا به زادگاه خود عیینه باز گشت، پس از ورود به زادگاهش با امیر آنجا به نام عثمان بن معمر پیمان بست که هر یک از آن دو، بازوى دیگرى باشد و امیر اجازه دهد او عقاید خود را بى پرده مطرح کند.

شاید نتیجه آن، این باشد که امیر بر همه امیر نشینهاى منطقه نجد که عیینیه نیز یکى از آنهاست تسلط یابد. آنگاه براى اینکه پیوند محمد بن عبد الوهاب با امیر استوارتر گردد، وى خواهر امیر را گرفت و پس از بستن عقد، و وعده همکارى صمیمانه، شیخ به امیر گفت:امید است خدا نجد و اعراب نجد را به تو ببخشد!

بدینگونه پیمانى میان شیخ و امیر بسته شد که در حقیقت داد و ستدى بیش نبود (۶) .

شیخ، منطقه را به امیر بخشید، در حالى که نه از تقواى او آگاهى صحیح داشت و نه از سرانجام کار او!پس از این پیمان نخستین اثر آن این شد که قبر زید بن الخطاب، برادر خلیفه دوم، با خاک یکسان گشت زیرا از دید شیخ، بناى بر قبور بدعتى بود که باید از میان مى رفت، ولى همین کار، واکنشهایى در منطقه ایجاد کرد و امیر احساء و قطیف به نام سلیمان حمیرى، به امیر عینیه (عثمان بن معمر) فرمان داد که هر چه زودتر این فتنه را بخواباند و شیخ را به قتل برساند امیر عیینیه ناچار شد که عذر شیخ را بخواهد تا او عیینیه را ترک کند. در این موقع شیخ منطقه سومى را به نام «درعیه »برگزید و در سال ۱۱۶۰ به آنجا منتقل شد. این بخش همان زادگاه مسیلمه کذاب بود.

شیخ پس از آمدن به درعیه با امیر منطقه محمد بن سعود، نیاى خاندان سعودى، تماس گرفت و همان پیمانى که با امیر عیینیه بسته بود، با محمد بن سعود بست، و همان طور که منطقه را با عربهاى ساکن آن، به عثمان بن معمر فروخته بود، این بار به ابن سعود فروخت. (۷)

ناگفته پیداست جنگها و نبردهاى آنان با کفار و مشرکان نبود. حملات آنان در یک قرن و نیم تنها به قبائل اسلامى و کشورهاى همجوار بود که همگى گوینده «لا اله الا الله، محمد رسول الله »بودند و پیوسته خدا را عبادت میکردند و فرائض را به جاى مى آوردند.

اما چرا مردم از نظر محمد بن عبد الوهاب کافر و مشرک بودند؟دلیل آن این است که بر قبور صالحان سایبانى ساخته و به زیارت قبر پیامبر مى آمدند و به ارواح مقدسه توسل مى جستند!!

ابن سعود از پیمان خود با شیخ فوق العاده خوشحال بود، ولى دو چیز را با او مطرح کرد:

۱ – اگر ما تو را یارى کردیم و کشورها را گشودیم میترسیم ما را ترک کنى و در نقطه دیگرى سکنى گزینى!

۲ – ما در فصل رسیدن میوه ها از مردم درعیه مالیات مى گیریم. مى ترسیم که تو مالیات را تحریم کنى!

شیخ در پاسخ گفتار ابن مسعود گفت:من هرگز تو را با دیگرى عوض نخواهم کرد و خدا در فتوحاتى که نصیب ما خواهد کرد، غنائمى قرار خواهد داد که تو را از این مالیات ناچیز بى نیاز خواهد ساخت (۸) سپس براى تحکیم روابط میان دو خانواده، امیر درعیه دختر شیخ را به ازدواج فرزند خود عبد العزیز در آورد، و از این طریق رابطه زناشوئى میان دو خانواده برقرار شد و تا کنون نیز این رابطه در شعاع گسترده اى محفوظ مانده است (۹) .

موحدى جز من و جز چند نجدى نیست

پیمان شیخ با«محمد بن سعود»به مرور زمان استحکام بیشترى یافت. نخستین برنامه اى که شیخ براى محاربه با کفار!ریخت، گرفتن انتقام از امیر«عیینه »به نام «عثمان بن معمر»بود، زیرا وى به اشاره امیر«احساء»و«قطیف »که در منطقه از مقام برترى برخورددار بود، پیمان خود را شکست. اندیشه انتقام هنگامى قوت گرفت که شیخ آگاه شد وى با امیر«احساء»مکاتبات سرى دارد، و در صدد خیانت به شیخ مى باشد، از این جهت دو نفر از جانب شیخ به نامهاى «احمد بن راشد»و«ابراهیم بن زید»اعزام شدند که امیر عیینه را ترور کنند. هر دو نفر پس از ورود به منطقه او را در حال خواندن نماز جمعه ترور کردند، و این مطلبى است که هم اکنون سعودیها به آن اقرار دارند، و در کتابى که اخیرا به عنوان «رسائل محمد بن عبد الوهاب »با نظارت عبد العزیز بن باز مفتى عربستان سعودى منتشر شده چنین آمده است:

«عثمان بن معمر مشرک و کافر بود و مسلمانان وقتى از کفر و شرک او آگاه شدند، تصمیم گرفتند که او را بکشند. »

از این جهت در ماه رجب ۱۱۶۳ وقتى او از نماز جمعه فارغ گشت، هنوز از مصلى خارج نشده بود که او را به قتل رساندند. سه روز پس از قتل او، خود شیخ وارد عیینه شد و براى آنان حاکمى به نام «مشارى بن معمر»تعیین کرد (۱۰) .

این نخستین خونى بود که بوسیله ایادى شیخ، در منطقه ریخته شد. و در حقیقت نخستین کافرى!!!که به دست آنان کشته شد، مردى بود که در سنگر عبادت، اقامه نماز مى کرد!و هنوز دقایقى از پایان نماز نگذشته بود که به خون خود در غلطید. او جرمى جز این نداشت که حاضر به خضوع در برابر شیخ نشده بود. (و ما نقموا منهم الا ان یؤمنوا بالله العزیز الحمید) (البروج – ۸)

ترور امیر عیینه به اتهام کفر و شرک، حاکى از عقیده شیخ درباره همه مردم نجد، بلکه تمام مسلمانان است، زیرا جز گروه معدودى در«درعیه »همه مردم نجد و همه مسلمانان با امیر«عیینه »هم عقیده بودند. اگر انگیزه قتل او، کفر و شرک او بود، مى بایست همه را به این جرم بکشند.

اتفاقا کلیه لشکر کشى ها و نبردهاى شیخ با طوائف نجد و قبائل منطقه روى این اصل بود. و در حقیقت همه مسلمانان جهان جز شیخ و اتباع او کافر و مشرک بودند!!!

نظامى که شیخ در عیینه به وجود آورد و امیرى را که براى مردم آنجا نصب کرد، نتوانست رضایت مردم را جلب کند. سرانجام بر او شوریدند. وقتى خبر به شیخ و محمد بن سعود رسید، فورا با گروهى بر عیینه حمله و همه شهر را با خاک یکسان کردند، تا آنجا که درختها را سوزاندند، و چاهها را پر کردند و مردها را کشتند و زنان را اسیر کردند و به نوامیس مردم تجاوز نمودند و فزون تر از آن نیز جنایاتى کردند که قلم از بیان آن شرم دارد و این شهر تا به امروز، به صورت ویرانه اى باقى مانده است. به عقیده شیخ، این عذابى بود که خدا براى آنان فرستاد (۱۱) .

کشتن امیر عیینه و لشکر کشى مجدد و ویران کردن شهر و کشتن مردان و اسیر کردن زنان، رعب و وحشتى در منطقه بوجود آورد، و شیخ و محمد بن مسعود را بر توسعه حکومت تشویق کرد. از این جهت محمد بن عبد الوهاب نامه هایى به مردم نجد نوشت، و آنان را به مذهب توحید!!!دعوت کرد. آنان که آئین او را مى پذیرفتند، در امن و امان بودند. ولى آنان که مذهب او را رد مى کردند، پیوسته مورد هجوم اتباع شیخ بودند، و سالیان درازى نبرد میان نجد و احساء برقرار بود.

حملات وحشیانه اتباع شیخ، گروهى را بر آن داشت که پرده از اعمال شیخ بردارند. و جهان را متوجه جنایات وى سازند. برادر شیخ (سلیمان بن عبد الوهاب) در کتاب خود به نام «الصواعق الالهیه »به شیخ و اتباعش چنین خطاب مى کند:

«شما به کوچکترین چیز، بلکه با کوچکترین ظن و گمان مردم را تکفیر مى کنید. شما کسانى را که آشکارا معترف به اسلامند، کافر مى شمارید. حتى آنان را که در تکفیر این گروه توقف مى کنند، نیز کافر مى دانید» (۱۲) .

دعوت شیخ به آیین توحید و تظاهر به مبارزه با شرک، در آغاز کار بسیار جالب و فریبنده بود و افرادى که از دور ناظر بر دعوت شیخ بودند، مجذوب آوازه دعوت او شده، حتى سید محمد بن اسماعیل که یکى از امراى یمن بود، در یک قصیده طولانى شیخ را ستود که مطلع آن چنین است:

سلام على نجد و من حل فی نجد

و ان کان تسلیمی على البعد لا یجدى!

درود بر نجد و کسانى که در آنند

هر چند درود من از دور، سودى ندارد

ولى هنگامى که خبر کشتارها و حملات وحشیانه وهابیان به وى رسید، از قصیده اى که در مدح او سروده بود، پشیمان شد و قصیده دیگرى در نکوهش او سرود که مطلع آن چنین است:

رجعت عن القول الذی قلت فى نجد

فقد صح لی عنه خلاف الذی عندی!

از سخنى که درباره نجد گفته بودم، برگشتم، زیرا خلاف آنچه که در گذشته فکر میکردم، براى من ثابت شد.

شاعر یمنى به قصیده دوم اکتفاء نکرد و این قصیده را شرح کرد و نام آن را«محو الحوبه فی شرح ابیات التوبه »نهاد (۱۳) .

تکفیر مسلمین، یگانه شعار محمد بن عبد الوهاب!

آیین وهابیت، آیین نفاق افکن و تفرقه آفرینى است که از روز نخست چنین پیامدى را بدنبال داشت. محمد بن عبد الوهاب در خطبه هاى نماز جمعه مى گفت هر کس به پیامبر متوسل شود، کافر شده است، و عجیب این که برادرش سلیمان سخت با او مبارزه مى کرد. روزى به برادرش گفت:ارکان اسلام چند است؟گفت:پنج تا (شهادتین، بپا داشتن نماز، و پرداختن زکات، فریضه حج، روزه رمضان) (۱۴) . برادر گفت:تو رکنى را نیز بر آن افزوده اى، و آن اینکه هر کس از تو پیروى نکند مسلمان نیست و این نیز رکن ششم است (۱۵) .

روزى به برادر خود گفت:خدا در هر شب از شبهاى ماه رمضان چند نفر را از آتش دوزخ آزاد مى کند؟گفت:در هر شب صد هزار نفر، و در شب آخر ماه رمضان به اندازه همه کسانى که در آن ماه آزاد کرده، یکجا آزاد مى فرماید.

برادر گفت:پیروان تو به یک دهم این مقدار نیز نرسیده است، پس این مسلمانانى که خدا آنها را آزاد مى کند، کجا هستند؟تو که مسلمانان را در خود و اتباع خود محصور ساخته اى!شیخ در پاسخ برادر ماند و چیزى نگفت.

کار نزاع میان دو برادر به جایى رسید که سلیمان بر جان خود ترسید و در عیه را به قصد مدینه ترک گفت و در آنجا رساله اى بر رد برادر نوشت و برایش فرستاد. متاسفانه رساله مؤثر واقع نشد، بلکه کتابهاى دیگرى نیز که علماى حنبلى و دیگران نوشتند، در او مؤثر نیفتاد.

شعار وهابیان: تکفیر مسلمانان جهان

کفر چو منى گزاف و آسان نبود

محکم تر از ایمان من، ایمان نبود

در دهر یکى چو من، و آنهم کافر

پس در همه دهر، یک مسلمان نبود!

از روزى که احمد بن تیمیه مکتب خود را پى ریزى کرد، تلویحا و تصریحا خود و اتباع خود را موحد و مسلمان دانسته و دیگر طوائف را کافر و مشرک مى شمرد. برخى از اعمال مسلمانان از قبیل توسل به پیامبر و سفر براى زیارت قبر وى و جشن گرفتن در موالید را شرک و بدعت توصیف مى کرد و مفاد آن این بود که مرتکبین این اعمال، مشرک بوده و طبعا کافر نیز خواهند بود. پس از ابن تیمیه (کاسه لیس) سفره او محمد بن عبد الوهاب همین شعار را تکرار کرد و در رساله «اربع قواعد»در قاعده چهارم مى گوید:

«مشرکان زمان ما بدتر از مشرکان گذشته اند، زیرا مشرکان گذشته، در حال رفاه، شرک مى ورزیدند، اما در حال سختى به خداى یگانه پناه مى بردند و خالصانه، تنها او را مى خواندند، اما اینان در هر دو حال به پیامبر متوسل شده و مى ورزند»!! (۱۶) .

و در رساله دیگر مى گوید:

«توحیدى که مشرکان زمان ما آن را انکار کرده اند، توحید در عبادت است » (۱۷) .

ما در تحلیل عقاید وهابیت توحید و شرک را به صورت منطقى تعریف کرده و حد و مرز آن را بیان خواهیم کرد و روشن خواهیم ساخت که اگر معیارى را که این دو نفر براى توحید و شرک ترسیم مى کنند، صحیح باشد، هرگز در روى زمین نمیتوان موحدى یافت و اساس اشتباه هر دو نفر این است که براى عبادت حد صحیحى قائل نشده و هر نوع توسل به اسباب را پرستش سبب خوانده اند، و میان تعلق به سبب، و عبادت سبب فرقى قائل نشده اند.

شعار وهابیان در تکفیر مسلمانان به قدرى افراطى و شور است که به اصطلاح «حتى خان هم فهمیده »تا آنجا که یکى از طرفداران آنان مانند آلوسى صاحب تاریخ نجد، بر آنان خرده گرفته و مى گوید:

«سعود بن عبد العزیز به اطراف لشکرکشى کرد و بزرگان عرب در برابر او سر فرود آوردند ولى متاسفانه او مردم را از زیارت خانه خدا باز داشت و بر خلیفه عثمانى خروج کرد و مخالفان خود را تکفیر نمود و در قسمتى از احکام شدت عمل به خرج داد و درباره برخى از اعمال مسلمین با دیدى ظاهر بینانه قضاوت کرد و آنان را متهم به شرک ساخت، در حالى که اسلام، آیین سهل و آسان است، نه آیین سخت، آنچنان که علماى نجد اندیشیده اند و پیوسته بر مسلمانان منطقه یورش برده و اموال آنان را به عنوان جهاد فى سبیل الله غارت مى کنند» (۱۸) .

دگرگونى در موضع وهابیان

همان طور که گفته شد اساس وهابیت را ایجاد تفرقه و دو دستگى میان مسلمانان تشکیل مى دهد و این ایده تا آغاز زمامدارى عبد العزیز (۱۳۰۴ ه – ) باقى بود، ولى پس از اشغال حجاز به دست او و تماس وهابیان با ملل مختلف اسلامى، موضع آنان به تدریج دگرگون گردید، زیرا وهابیان پیش از اشغال حرمین در صحراها و بادیه ها زندگى مى کردند، و با گروه هاى معدود تماس داشتند، واقعا فکر مى کردند که اسلام واقعى همان است که فرزند عبد الوهاب به آنان آموخته است و جز آنان در جهان مسلمانى نیست، و پس از تسلط بر حرمین شریفین و گسترش تماسها، فکر خشونت به تدریج کاهش افت خصوصا پس از مرگ عبد العزیز و روى کار آمدن فرزندان او مانند سعود، و فیصل، که مدتها در اروپا و آمریکا زندگى کرده بودند، فکر خشونت و تکفیر مسلمین – به دست فراموشى سپرده شده و تصمیم گرفتند که دامنه تبلیغات را گسترده سازند. ولى موضع آنان نسبت به شیعه تغییر نکرد، بلکه پس از پیروزى انقلاب اسلامى ایران، موضع آنان سخت تر شده است، زیرا پیوسته از آن میترسند که موج انقلاب به سرزمین آنان برسد و توده مستضعف بر آنان بشورند و ارکان سلطنت را متزلزل سازند و لذا ماه و یا هفته اى نمى گذرد که جزوه اى، رساله اى، نشریه اى و یا کتابى بر ضد شیعه ننویسند و پیوسته همان دروغهاى شاخدارى را که در ده قرن گذشته پشت سر شیعه گفته شده، تکرار مى کنند.

پى نوشت ها:
(۱) احمد امین:زعماء الاصلاح، ص ۱۰، ط بیروت.
(۲) سید عبد اللطیف:ذیل التحفه، ص ۸ به بعد. چاپ بمبئى.
(۳) دنبلى، عبد الرزاق:المآثر السلطانیه، ص ۸۲ به بعد.
(۴) میرزا ابو طالب:سفرنامه، ص ۴۰۹ به بعد.
(۵) صدقی الزهادی:الفجر صادق، ص ۱۷ و احمد زینی دحلان:فتنه الوهابیه، ص ۶۶٫
(۶) فیلبی، عبد الله:تاریخ نجد، ص ۳۶ – چاپ بیروت.
(۷) فیلبی، عبد الله:تاریخ نجد، ص ۳۹٫
(۸) ابو علیه:محاضرات فی تاریخ الدوله السعودیه الاولى، ص ۱۳ – ۱۴٫
(۹) فیلیب حتی:تاریخ العرب، ج ۲، ص ۹۲۶٫
(۱۰) فلیبی، عبد الله:تاریخ نجد، ص ۹۷٫
(۱۱) ناصر السعید، تاریخ آل سعود، ص ۲۲ و ۲۳٫
(۱۲) الصواعق الالهیه، ص ۲۷ – ۲۹ چاپ – ۱۳۰۶٫
(۱۳) الامین، سید محسن:کشف الارتیاب، ص ۱۶٫
(۱۴) صحیح بخارى کتاب ایمان، ۱/۷٫
(۱۵) سید احمد زینی دحلان:الدرر السنیه، ص ۳۹ – ۴۰٫
(۱۶) محمد بن عبد الوهاب:اربع قواعد، ص ۴٫
(۱۷) محمد بن عبد الوهاب:کشف شبهات، ص ۳٫
(۱۸) سید محسن امین، کشف الارتیاب، ص ۹ به نقل از تاریخ نجد.

نویسنده: استاد جعفر سبحانى

پرورش یافته در دامان صهیونیسم

فرقه بهائیت از سال ۱۲۶۰ قمری توسط علی محمد باب که خود را«باب»امام‏ زمان(عج) و وسیله تماس مردم با آن حضرت معرفی می‏کرد، به وجود آمد. وی به سبب‏ عقاید کفرآمیزش در سال ۱۲۶۶ به دست امیر کبیر کشته شد. پس از او، دو برادر مدعی جانشینی وی شدند و بدین ترتیب، میان پیروان این فرقه اختلاف افتاد. گروهی‏ پیرو«صبح ازل»(بابی‏ها) و عده‏ای پیرو برادر دیگر، «بهاء ا…»(بهایی‏ها) شدند و در اثر درگیری بین آن‏ها تعداد بسیاری جان خود را از دست دادند. دولت عثمانی‏ برای پایان دادن به درگیری‏ها، بهاء ا… و طرفدارانش را به«عکا»در فلسطین‏ اشغالی و صبح ازل و یارانش را به قبرس تبعید کرد. از آن‏جا که بهائیان در مسائلی چون اسلام‏ستیزی دارای هدف مشترک با صهیونیست‏ها بودند، پس از تشکیل رژیم غاصب اسرائیل و راه‏اندازی تشکیلات مرکزی‏ این فرقه در شهر حیفا، به طور کامل در خدمت این رژیم‏ قرار گرفته و فعالیت آن‏ها بر اساس خواسته‏های‏ صهیونیست‏ها تنظیم شد. در نوشتار ذیل‏ می‏کوشیم، برخی از زوایای پیدا و پنهان روابط متقابل این دو پدیده جعلی را بررسی‏ کنیم.
علی محمد شیرازی ملقب به باب/ مؤسس فرقه بابیه‏ ۱۲۶۶-۱۲۳۵ هـ.ق
به گواهی اسناد تاریخی،پنج سال پیش‏ از آغاز دعوت علی محمد باب و درست‏ اندکی پس از استقرار کمپانی ساسون‏ در بوشهر و بمبئی، یهودیان مشهد بدون هیچ فشاری به طور دسته‏جمعی‏ مسلمان شدند و نخستین کسانی هم که‏ در خراسان بابی شدند، همین یهودیان‏ جدید الاسلام مشهد بودند. همچنین‏ ورود بابی‏گری به«سیاهکل»توسط میرزا ابراهیم، یهودی جدید الاسلام ساکن‏ رشت، صورت گرفت. «دایره المعارف‏ یهود»، یهودیان جدید الاسلام مشهد را در شمار یهودیان مخفی(انوسی‏ها) دسته‏بندی می‏کند-نه ذیل مرتدین-و این نشان می‏دهد که آن‏ها بر اساس طرح‏ و برنامه و به دستور محافل دینی خود و برای فریب افکار عمومی به این کار تن‏ داده بودند. به نوشته والتر میشل-محقق‏ یهودی-این یهودیان مخفیانه به دین‏ یهود پایبند بودند.۱
حسن نیکو- مبلّغ پیشین بهائیت‏ -می‏نویسد: طبقه دیگر[بهائیان‏]، یهودی هستند که با چه بغض و عناد به‏ اسلام معروفند.در چنین صورتی اگر کسی علمی بلند کند که باعث تفریق‏ منبر مسجد وکیل شیراز/محلی که علی محمد باب‏ اعلام کرد امام زمان می‏باشد! و پس از چندی پیامبر جدید شد! و تشتیت جمعیت اسلام شود و سبب‏ تفریق مسلمین گردد، البته دشمن… دلشاد گردیده وی را استقبال می‏کند… [یهودیان‏]در دخول در مجامع و محافل‏ بهائیان سه فایده مسلّم برای خود تصور داشته: اول آن‏که لااقل سیاهی لشکر دشمنی می‏شوند که بر ضد اسلام قیام‏ کرده و رایت تشتیت و تفریق را بلند نموده است.دوم آن‏که از مسأله اجتناب‏ و دوری که در مسلمین شیعه نسبت به‏ یهود بود، مستخلص می‏شوند و با آن‏ها معاشرت می‏کنند بلکه وصلت می‏نمایند.
عباس افندی(عبد البهاء)رهبر دوم فرقهء بهائیت‏ ۱۳۴۰/-۱۲۶۰ هـ.ق
سوم آن‏که اگر باعث غلبه و قدرت‏ بهائیان گردد، عجالتا در حزب آنان وارد کرده باشند.۲بنابراین طبیعی است که از پیشرفت و گسترش این فرقه ساختگی‏ خوشحال شوند و از هیچ کمکی در این‏ راه دریغ نورزند.
نکته قابل توجه در این میان این است‏ که دلدادگی بهائیان به یهودیان، ریشه‏ای‏ دیرینه‏تر از عمر رژیم اسرائیل دارد، به‏ گونه‏ای که میرزا حسینعلی بهاء(مؤسس‏ بهائیت) تجمع و عزت‏یابی یهودیان در ارض موعود را مطرح می‏کند و ده‏ها سال بعد، بشارت‏های او مبنی بر تأسیس‏ اسرائیل با آب و تاب در مطبوعات غربی‏ منعکس می‏شود:«روزنامه‏ها[ی ایتالیا] در اهمیت امر مبارک مقالاتی نوشتند. حتی بشارات حضرت بهاء ا… را به جهت‏ بنی اسرائیل و عزت و اجتماع آنان را در سرزمین موعود و اسرائیل یادآوری نموده‏ بودند.»۳همچنین عباس افندی(از دیگر رهبران بهائیت)در سال ۱۹۰۷ میلادی‏ خطاب به یکی از یهودیان بهایی شده‏ می‏گوید:«این‏جا فلسطین است، اراضی‏ مقدسه است، عن قریب قوم یهود به این‏ اراضی بازگشت خواهند نمود، سلطنت‏ داوودی و حشمت سلیمانی خواهند یافت. این از مواعید صریحه الهیه است‏ و شک و تردید ندارد…»۴
بن زوی(از فعالان صهیونیست که‏ بعدها به ریاست جمهوری رژیم اشغالگر قدس رسید)نیز به ملاقات خویش با میرزا یحیی نوری ملقب به صبح ازل۱۳۳۰/-۱۲۴۷ هـ ق عباس افندی ۴۰ سال پیش از تأسیس‏ اسرائیل تصریح می‏کند،که به خوبی‏ عمق استراتژیک روابط میان یهودیان و بهائیان را نشان می‏دهد.
در این میان، مواضع سران بهائیت در برابر تشکیل رژیم جعلی اسرائیل گویای‏ بسیاری از واقعیت‏ها است. روز سوم‏ ژوئن سال ۱۹۲۲ میلادی انتشار یادداشت‏ چرچیل(نخست‏وزیر وقت انگلستان) مبنی بر این‏که دولت متبوع وی در نظر دارد یک کانون ملی یهود در فلسطین بنا کند، باعث اعتراض‏های شدید مسلمانان‏ شد، به گونه‏ای که پای سازمان ملل را نیز به میان کشید و«کمیته مخصوص‏ رسیدگی به مسأله فلسطین»تشکیل شد. در آن مقطع، ارزیابی‏های گوناگون مورد بررسی قرار گرفت و ماهیت بسیاری از گروه‏ها و افراد بیش از پیش روشن شد. نامه شوقی افندی(رهبر وقت بهائیان) در این‏باره خطاب به رئیس کمیسیون‏ مزبور، ماهیت سران فرقه را به خوبی‏ روشن می‏کند:«…تنها یهودیان هستند که علاقه آن‏ها نسبت به فلسطین تا اندازه‏ای قابل قیاس با علاقه بهائیان به‏ این کشور است؛ زیرا در اورشلیم بقایای‏ معبد مقدسشان قرار داشته و در تاریخ‏ قدیم، آن شهر مرکز مؤسسات مذهبی و سیاسی آنان بوده است.»۵
روحیه ماکسول(از رهبران بهائیت و همسر شوقی افندی)نیز تصریح می‏کند: «من ترجیح می‏دهم که جوان‏ترین ادیان‏ (بهائیت)از تازه‏ترین کشورهای جهان‏ (اسرائیل)نشو و نما نماید و در حقیقت‏ باید گفت آینده ما (بهائیت و اسرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است.»۶ بهائیان همچنین ستاره‏ داوود را مانند بابیه‏ اسم اعظم می‏دانند و برای جلب محبت، اسم اعظم را که شعار بهائیت است، ترسیم‏ و در قبرستان یهودیان‏ مدفون می‏سازند.۷
ارادت بهائیت‏ به صهیونیسم تا حدی است که شوقی‏ افندی یکی از مهم‏ترین وظایف«شورای‏ بین المللی بهائیان»را برقراری رابطه با دولت اسرائیل قلمداد می‏کند و در نقشه‏ ده ساله‏اش حمایت از اسرائیل را بر همه دولت‏های جهان ترجیح می‏دهد.۸ ماری(روحیه)ماکسول/همسر شوقی افندی‏ رهبر انشعابیون انگلیسی بهائیت چنان چه  در نشریه رسمی محفل ملّی‏ -بهائیان ایران هم آمده‏ -است، می گوید:«با نهایت افتخار و -مسرّت،بسط و گسترش رابطه‏ -بهائیت با اولیای امور دولت‏ -اسرائیل را به اطلاع بهائیان‏ -می‏رسانیم-در ملاقات با بن‏ -گورین،نخست‏وزیر اسرائیل، -احساسات صمیمانه بهائیان را -برای پیشرفت دولت مزبور به‏ -او اعلام نمودند و او در جواب‏ -گفته است: از ابتدای تأسیس‏ -حکومت اسرائیل، بهائیان‏ -همواره روابط صمیمانه با دولت‏ -اسرائیل داشته‏اند.»
او همچنین به بهائیان فرمان می‏دهد به‏ تشکیل محافل روحانی و ملی بر مبنای‏ قوانین و مقررات دولت اسرائیل اقدام‏ کنند:«در ارض اقدس، بر حسب قوانین‏ و مقررات حکومت جدید التأسیس… این‏گونه محافل را به وجود آورید»۹ در حالی که در تشکیل همین محافل‏ در کشورهای دیگر،رعایت قوانین و مقررات دولت‏ها را مطرح نمی‏کند!۱۰
بدین‏گونه رابطه بین سران بهائیت با رژیم اشغالگر قدس هر روز صمیمانه‏تر می‏شود و شورای بین المللی بهائیان‏ طی نامه‏ای به محفل ملّی بهائیان ایران‏ می‏نویسد:«روابط حکومت‏[اسرائیل‏]با حضرت ولی امر اللّه و هیأت بین المللی‏ بهائی، دوستانه و صمیمانه است و فی‏ الحقیقه جای بسی خوشوقتی است که‏ راجع به شناسایی امر-[بهائیت‏]در ارض‏ اقدس-[اسرائیل‏] موفقیت‏هایی حاصل‏ گردیده است.»۱۱در نشریه رسمی محفل‏ ملّی بهائیان ایران هم آمده است:«با نهایت افتخار و مسرّت، بسط و گسترش‏ رابطه بهائیت با اولیای امور دولت‏ اسرائیل را با اطلاع بهائیان می‏رسانیم… در ملاقات با بن گورین، نخست‏وزیر اسرائیل،احساسات صمیمانه بهائیان را برای پیشرفت دولت مزبور به او اعلام‏ نمودند و او در جواب گفته است: از ابتدای تأسیس حکومت اسرائیل، بهائیان‏ همواره روابط صمیمانه با دولت اسرائیل‏ داشته‏اند.»۱۲
البته دولت غاصب صهیونیستی نیز همراهی بهائیان را ارج می‏نهد، به گونه‏ای‏ که«نرمان نیویج»(یکی از مهره‏های مهم‏ دولت اسرائیل) فرقه ساختگی بهائیت را در ردیف اسلام،مسیحیت و یهودیت‏ قرار می‏دهد و آن را یک دین جهانی‏ می‏نامد: «اکنون فلسطین را نباید فی‏ الحقیقه منحصرا سرزمین سه دیانت‏ محسوب داشت، بلکه باید آن را مرکز و مقر چهار دیانت به شمار آورد؛ زیرا مرام بهایی که مرکز آن حیفا و عکا است‏ و این دو مدینه زیارتگاه پیروان آن است، به درجه‏ای از پیشرفت و تقدم نایل گشته‏ که مقام دیانت جهانی و بین المللی را احراز نموده است و همان‏طور که نفوذ این آیین در سرزمین مذکور روز به روز رو به توسعه و انتشار است، در ایجاد تفاهم و اتحاد بین المللی ادیان مختلفه‏ عالم نیز عامل بسیار مؤثری به شمار می‏آید.»۱۳همچنین بهائیان توانستند نخستین معبد بزرگ خود-مشرق‏ الأذکار-را در آن‏جا بنا کنند: «موقوفات‏ بین المللی بهایی بر صفحه جبل کرمل‏ با امضای قراردادی با مقامات اسرائیلی‏ برای ابتیاع قطعه زمینی به مساحت ۳۶ هزار متر مربع واقع در رأس جبل کرمل‏ جنب غار ایلیا به مقدار زیاد افزایش یافته. همچنین با تملک نقطه‏ای که به قدوم‏ مبارک حضرت بهاء ا… متبرک و محل‏ نزول لوح کرمل بود، به قیمت یکصد و هشت هزار دلار خریداری گردید و قرار شد اولین مشرق الاذکار ارض اقدس در آن ساخته شود.»۱۴  و نیز«دولت اسرائیل‏ آن‏قدر نسبت به بهائیان خوش‏بین‏ است که در فرودگاه خود، احیا[بهائیان‏] را بازرسی نمی‏کند، به طوری که وقتی‏ رئیس کاروان به پلیس اظهار می‏دارد این‏ها بهایی هستند، حتی یک چمدان‏ را باز نمی‏کنند. ولی بقیه مسافرین- حتی کلیمی‏ها-را بازرسی می‏کنند، به طوری که یک کلیمی اعتراض کرده‏ بود چرا بهائیان را بازرسی نمی‏کنید و ما را که این‏جا موطن‏مان است مورد بازرسی قرار می‏دهید؟!»۱۵ البته دامنه‏ محبت‏ها به این‏جا محدود نمی‏شود؛ بلکه«موقوفات بهایی در ارض اقدس‏ از رسومات دولتی معاف و این معافیت‏ بعدا شامل بیت مبارک حضرت عبد البها و مسافرخانه شرقی و غربی نیز گردید… عقدنامه بهایی به رسمیت شناخته شد. وزارت ادیان، قصر مزرعه را تسلیم نمود و وزارت معارف اسرائیل، ایام متبرکه‏ بهایی را رسمیت شناخت.»۱۶ با توجه‏ به این امتیازات ویژه است که شوقی‏ افندی تصریح می‏کند:«دولت اسرائیل، وسایل راحتی ما را فراهم کرد.»۱۷
از سوی دیگر، دیدارهای سران عالی‏ رتبه رژیم صهیونیستی و فرقه بهائیت نیز سطح بالای روابط میان آن‏ها را نشان‏ می‏دهد. لروی آیواس،منشی کل شورای‏ بهائیان،طی نامه‏ای به محفل بهائیان ایران‏ در شرح ملاقات شوقی افندی و رئیس‏ جمهور وقت اسرائیل می‏نویسد:«در این‏ روز تاریخی، رئیس جمهور و خانمشان‏ کل هیأت بین المللی بهایی را…به‏ حضور پذیرفتند. پس از لحظه‏ای رئیس‏ جمهور و همراهان با اتومبیل روانه بیت‏ مبارک شدند. حضرت ولی امر اللّه و حرم مبارک از رئیس جمهوری و خانم با لطف و محبت خاصی پذیرایی نمودند. ضمن مذاکرات دوستانه و غیر رسمی، حضرت ولی ا… مقصد و مرام بهائیت‏ را توضیح‏[دادند] و نظر مساعد و تمایل بهائیان را نسبت به اسرائیل بازگو کردند و آرزوی بهائیان را برای ترقی‏ و سعادت اسرائیل برشمردند… وقت‏ خداحافظی،از طرف رئیس جمهور شوقی افندی/رهبر سوم فرقهء بهاییت۶۳۳۱/-۶۷۲۱ هـ.ش از اسرائیل سپاسگذاری فراوان شد و ضمن‏ تقدیر از اقدامات و مجاهدات بهائیان در کشور اسرائیل، آرزوی قلبی خویش را برای موفقیت جامعه بهائیان در اسرائیل‏ و سراسر گیتی اظهار داشتند.»۱۸
شوقی افندی در تلگرافی به محفل‏ بهائیان ایران خاطرنشان می‏کند:«رئیس‏ جمهور دولت اسرائیل به اتفاق قرینه‏ محرمه…اعتاب مقدسه را در جبل‏ کرمل زیارت نمودند.این زیارت، اولین‏ تشریف‏فرمایی رسمی است که از طرف‏ یکی از دول مستقله از مقامات مقدسه‏ حضرت اعلی و مرکز میثاق حضرت‏ بهاء اللّه به عمل آمده است.»۱۹
امام خمینی(ره)هم در دوران‏ نهضت باشکوه اسلامی،بارها در سخنان‏ روشنگرانه خود درباره خطر بهائیان‏ هشدار دادند:«آقایان باید توجه داشته‏ باشند که بسیاری از پست‏های حسابی‏ به دست این فرقه است که حقیقتا عمّال‏ اسرائیل هستند. خطر اسرائیل برای اسلام‏ و ایران بسیار نزدیک است»۲۰
«این جانب حسب وظیفه شرعیه به‏ ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می‏کنم. قرآن کریم و اسلام در معرض‏ خطر است، استقلال مملکت و اقتصاد آن در معرض قبضه صهیونیست‏هاست‏ که در ایران به‏[صورت‏]حزب بهایی‏ ظاهر شدند… »۲۱
پس از پیروزی انقلاب‏ نیز سران فرقه بهایی و رژیم صهیونیستی دیدارها و روابط خود را گسترش‏ داده‏اند: رئیس مجلس‏ رژیم صهیونیستی در ۱۴ تیر ۱۳۷۷ ضمن بازدید از مرکز بهائیت در شهر حیفا، خواستار آزادی عمل پیروان‏ آن در ایران شد.۲۲
در اول خرداد ۱۳۸۰ مصادف با ۲۸ صفر-سالروز رحلت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع)-رژیم صهیونیستی‏ به مناسبت تجمع بهائیان برای افتتاح‏ ساختمان مرکزی این فرقه در حیفا مراسم‏ جشن و پایکوبی مفصلی به راه انداخت. ساخت این مجموعه ۲۵۰ میلیون دلاری‏ با حمایت مستقیم اسحاق رابین، نخست‏ وزیر وقت رژیم صهیونیستی،از سال‏ ۱۳۷۲ آغاز شده بود.۲۳
در شهریور ۱۳۸۲ آریل شارون، نخست‏وزیر وقت رژیم صهیونیستی، در سفر به هند از مرکز بهائیان در دهلی‏نو که به‏ «نیلوفر آبی»شهرت دارد، بازدید کرد.۲۴
در ۱۷ دی ۱۳۸۵ اولمرت،نخست‏وزیر کنونی اسرائیل، در دیدار با سران فرقه‏ ضاله بهائیت، مراتب ارادت خود را به‏ آنان اعلام کرد و اطمینان داد که به احترام‏ مقدسات بهایی‏ها در ایران، از حمله به‏ این کشور منصرف شده است
سخن پایانی این‏که فارغ از عقاید خرافی،کفرآمیز و ضد اسلامی موجود در بهائیت، واقعیتی که راه را بر هرگونه‏ سستی در برخورد قاطع با این فرقه ضاله‏ می‏بندد، پیوند دیرین بهائیت با صهیونیسم‏ است که باید مسؤولان امنیتی و قضایی‏ کشورهای اسلامی‏ با در نظر داشتن این‏ وابستگی،استوارتر از گذشته در خشکاندن‏ ریشه‏های فاسد این‏ فرقه بکوشند
پی‏نوشت‏ها:
(۱).عبد اللّه شهبازی،فصلنامه تاریخ معاصر ایران، ش ۲۷٫
(۲).به نقل از وبلاگ عبد اللّه شهبازی
(۳).آهنگ بدیع،نشریه جوانان بهایی ایران،سال‏ ۱۳۴۷ ش ۸ و ۷ ص ۲۰۹٫
(۴).آهنگ بدیع،سال ۱۳۳۰ ش ۳ ص ۵۳٫
(۵).بهرام افراسیابی،تاریخ جامع بهائیت،ص‏ ۵۶۰٫
(۶).اخبار امری(ارگان بهائیان ایران)ش ۱۰٫
(۷).نور الدین چهاردهی،چگونه بهائیت پدید آمد، ص ۷۱٫
(۸).سعید زاهد زاهدانی،بهائیت در ایران،ص‏ ۲۵۷٫
(۹).اسماعیل رائین،انشعاب در بهائیت،ص ۱۷۰٫
(۱۰).روزنامه جمهوری اسلامی،۱۳۸۲/۱۱/۸٫
(۱۱).اخبار امری،ش ۵٫
(۱۲).همان
(۱۳).اسماعیل رائین،پیشین،صص ۱۷۱-۱۷۰٫
(۱۴).عباس افندی،قرن بدیع،ج ۲ صص ۲۳۱ -۲۳۰٫
(۱۵).جواد منصوری،تاریخ قیام پانزدهم خرداد به‏ روایت اسناد،ج ص ۳۳۰٫
(۱۶).سالنامه جوانان بهایی ایران،ج ۳ ص ۱۳۰٫
(۱۷).اخبار امری،ص ۱۰۷٫
(۱۸).همان،ش ۳٫
(۱۹).همان،ش ۱۲٫
(۲۰).همان،ش ۵٫
(۲۱).همان،ش ۸٫
(۲۲).عبد اللّه شهبازی،ظهور و سقوط سلطنت‏ پهلوی،ج ۲ ص ۳۸۵٫
(۲۳).بهرام افراسیابی،پیشین،ص ۷۵۲٫
(۲۴).مؤسسه مطالعات و پژوهش‏های سیاسی، سازمان‏های یهودی و صهیونیستی در ایران،ص‏ ۵۳۶٫
(۲۵).علی زهیری،«عوامل مؤثر در شکل‏گیری‏ رفتار سیاسی ایران در قبال اسرائیل فصلنامه انقلاب‏ اسلامی،پیش شماره یک،ص ۱۵۹٫
(۲۸-۲۶). Kayhannews ir
(۲۹).محمد رضا نصوری،«پیوند و همکاری‏ متقابل بهائیت و صهیونیسم»فصلنامه انتظار موعود، ش ۱۸٫
(۳۰).صحیفه نور،ج،ص ۴۴٫
(۳۱).همان،ج ص ۴۳٫
(۳۲).روزنامه جمهوری اسلامی،۱۵ تیر ۱۳۷۷٫
(۳۳). www mouood org
(۳۴).روزنامه جام‏جم،۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۳٫
(۳۵).روزنامه جمهوری اسلامی،۲۰ دی ۱۳۸۵٫

منبع: ماهنامه فرهنگ پویا شماره۷

 

پیدایش وهابیت

بت پرست حجاز

مسلک وهابیت، منسوب به محمد عبدالوهاب نجدى است و علّت این که آن را به خود شیخ محمد نسبت نداده‏ اند و نگفته‏اند «محمدیه» به جهت این بوده است که مبادا پیروان این مذهب، نوعى شرکت در نام پیامبر را پیدا کنند

براى شناخت وهابیت و آگاهى از خطرات آنها نسبت به دین اسلام، باید این مسلک انحرافى را از زوایاى مختلف مورد مطالعه قرار دارد، از جمله: نحوه پیدایش و بوجود آمدن آن، و طرز تفکر آنان نسبت به دین و اولیاى الهى و شعائر اسلامى، عملکرد آنها در حوزه اجتماع وسیاست و …

الف) مسلک وهابیت،

مسلک وهابیت، منسوب به محمد عبدالوهاب نجدى است و علّت این که آن را به خود شیخ محمد نسبت نداده‏اند و نگفته‏اند «محمدیه» به جهت این بوده است که مبادا پیروان این مذهب، نوعى شرکت در نام پیامبر را پیدا کنند.
محمد بن عبدالوهاب، در سال ۱۱۱۵ ه. ق در شهر «عیینه» چشم به جهان گشود. از کودکى به کتاب‏هاى تفسیر، حدیث و عقاید، علاقه داشت و از همان دوران جوانى، اعمال مذهبى مردم «به خدا» را زشت مى‏شمرد، وى به مدینه رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر (ص) را ناپسند شمرد. محمد بن عبدالوهاب، بعد از مرگ پدر، افکار و عقاید خود را که قبلًا از سوى ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم پى‏ریزى شده بود اظهار نمود به تبلیغ و ترویج و رسمیت دادن آن همت گماشت.

ب) اعتقادات شاخص وهابیان

وهابیان معتقدند: هیچ انسانى، نه موحد است و نه مسلمان مگر این که امورى را ترک کند. این امور عبارت است از:
۱٫ به وسیله هیچ یک از رسولان و اولیا، به خداوند توسل نجوید. و در صورت توسل در راه شرک گام نهاده و مشرک مى ‏باشد
۲٫ زائران به قصد زیارت به آرامگاه رسول خدا نزدیک نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آن جا دعا نخوانند و نماز نگذارند و ساختمان و مسجد بر روى قبر نسازند
۳٫ از پیامبر (ص) طلب شفاعت نکنند
۴٫ زیارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه براى آنان، شرک است
۵٫ وهابیان بر این باورند که مسلمانان، در طى روزگار از آیین اسلام منحرف شده‏ اند
۶٫ هر گونه مراسم تشییع جنازه و سوگوارى حرام است.
و امثال این موارد که در این مجال نمى‏گنجد. براى آگاهى بیشتر در این زمینه باید کتاب‏هاى مربوطه را مطالعه کرده این منطق خشک و بى‏پایه، در تقابل با منطق وحى قرار دارد، چرا که قرآن در موارد یاد شده نظرات صریحى و مخالف وهابیان دارد:
۱٫ قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القُربى،(۱).
یکى از مصادیق ابراز علاقه به خاندان رسالت و اهل بیت و ذى القرى، قبرهاى آنان و تعمیر آنها است. این راه و رسم در میان ملت‏هاى جهان وجود دارد و یک نوع سنّت عرفى به حساب مى‏ آید.
۲٫ فقالوا ابنوا علیهم بنیانا قال الذین غلبوا على امرهم لنتخذّن علیهم مسجدا،(۲).
هنگامى که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانه غار آمدند، درباره مدفن آنان دو نظر ابراز داشتند. آیه شریفه متذکر آن مى‏شود انتقاد یا لحن اعتراضى نسبت به نظر آنها ندارد. با توجه به آیه شریفه، هرگز نمى‏توان تعمیر قبور اولیاى الهى و صالحان راعملى حرام و یا حتى مکروه قلمداد کرد، بلکه آیه شریفه، به نوعى تشویق مى‏کند که براى بزرگداشت اولیا و صالحان و حفظ قبرهاى آنان، باید کوشا بود.
۳. و استغفر لذنبک و للمؤمنین،(۳).
۴. وصلّ علیهم ان صلاتک سکن لهم،(۴).
۵٫ و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما،(۵).
این آیات بیانگر این است که طلب آمرزش پیامبر در حق افراد، کاملًا مؤثر و مفید مى‏باشد. و موضوع شفاعت پیامبر (ص) و دعاى آن حضرت، نه تنها در آیات صریح بلکه در احادیث عامه و خاصه و سیره صحابه نیز مشهود است.
براى آگاهى بیشتر در این مورد به این منابع مراجعه شود :

۱٫ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۴
۲٫ صحیح بخارى، ج ۱
۳٫ سنن ترمذى، ج ۴، ص ۴۲ (باب ما جاء فى شأن الصراط)
۴٫ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۱۲
۵٫ شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حدیث، استاد جعفر سبحانى

ج. وهابیان تمام فرق اسلامی را کافر و خون آنها را مباح می دانند :

وهابیان قائل به جنگ با دیگر فرقه ‏ها و مذاهب اسلامى هستند و مدعى‏ اند که یا باید به آیین وهابیت در آیند و یا جزیه دهند. آنان مخالف خود را متهم به کفر و شرک مى کنند و اموال، نفوس و ناموس و دیگران را حلال مى‏دانند. خلاصه این که آیات قرآنى وارده درباره شرک و کفر را، بر مسلمانان مخالف خود منطبق مى‏ کنند. و این بزرگ‏ترین ضربه به پیکر جامعه اسلامى و مسلمانان است،(۶).
با این تفکر بسته و خشک وهابیت بود که وقتى که سعودى‏ها (در سال ۱۳۴۴ هجرى قمرى) بر مکه و مدینه و اطراف آن
تسلّط یافتند، مشاهده متبرک بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر را شکستند و از بین بردند،(۷).
براى عملکرد و کارهایى که وهابیت در حوزه اجتماع و سیاست انجام داده‏ اند و نگرش آنان نسبت به مسائل اجتماعى، باید به کتاب‏هاى تاریخى مراجعه کرد. چهره خشن و متعصب وهابیت، در عرصه سیاست، حکومت و مردم‏دارى، همان بود که طالبان را در عمر موقت سیاسی خود در کشور افغانستان به منصه ظهور رساندند. خون مردم مسلمان را بى محابا به زمین ریختند. عرض و ناموس مسلمانان را هتک کردند. و از اسلام یک چهره زشت، خشن و عقب مانده براى جهانیان ترسیم نمودند.
بنابراین وهابیت، هم در نحوه پیدایش و انعقاد تفکّر، مبغوض علماى فرقه‏ هاى مختلف مسلمین بوده است و هم در نگرش نسبت به مسائل دینى مورد رد عالمان قرار گرفته است. حتى اولین کتابى که در رد وهابیت نگاشته شده الصواعق الالهیه فی الرد على الوهابیه به وسیله برادر محمد بن الوهاب (سلیمان بن عبدالوهاب) نوشته شده است.
در عرصه سیاست نیز جاده صاف کن دشمنان دین و اسلام بوده‏اند این آیین و مسلک، ساخته و پرداخته خود انگلیسى‏ ها مى‏باشد و چه ضربه و ضررى محکم‏تر و بیش از این بر اسلام و مسلمانان مى‏توان تصور نمود.
در اینجا به چند عواملى از فعالیت وهابیت اشاره مى کنیم:
چند عامل را مى توان در ارتباط با گسترش این فرقه نام برد:
۱٫ تشدید فعالیت هاى تبلیغاتى و فرهنگى وهابیت در داخل ایران و حوزه هاى مسلمان نشین خارجى (نظیر حوزه قفقاز، بالکان و سایر کشورهاى مجاور ایران) که آمادگى براى تأثیرپذیرى از انقلاب اسلامى ایران مشاهده مى شود، وهابیت به عنوان جریانى انحرافى در جهان اسلام و و ابسته به استعمارگران، وظیفه جلوگیرى از تداوم و گسترش جریان اسلام گرایى اصیل که به دنبال پیروزى انقلاب اسلامى در سطح جهانى در حال پیشرفت است را بر عهده داشته و از اینرو تخریب و ایجاد تزلزل در مبانى فکرى و اعتقادى شیعیان به عنوان محور اصلى این جریان را دنبال مى نماید. از این رو در سالهاى اخیر در جهت همسویى با تهاجم فرهنگى و نظامى آمریکا علیه کشورهاى اسلامى و به خصوص ایران، فعالیت هاى تبلیغى خود را در ایران توسعه بخشیده است. البته در مقابل این تهاجم حوزه هاى علمیه و نظام اسلامى، اقدامات و تدابیر امنیتى و فرهنگى مناسبى هر چند ناکافى اعمال نموده اند.
۲٫ وهابیت به دلیل افکار اعتقادى خاصى که در باب شفاعت، توسل، شرک و مانند آن دارد در تعارض کامل با مذهب شیعه است هر چند که اکثریت فرقه هاى اهل سنت با تفکرات این گروه مخالفند از این رو گروه یاد شده همواره در تلاش است تا با تبلیغات سازمان یافته (اعم از کتاب، مقاله، سخنرانى و مانند آن) بیشتر شیعه را بکوبد.
۳٫ خطر بزرگتر این گروه، روش هاى دور از منطق اسلامى است که در برخورد با دنیا پیش گرفته است از جمله: ظهور گروه طالبان و القاعده (به رهبرى ملاعمر و اسامه بن لادن) است که سبب بهانه جویى غربى ها شد که مسلمانان را به تروریسم و خشونت و مخالف تمدن معرفى کنند تا جایى که دست قدرت هاى استعمارى غرب به خصوص آمریکا را در منطقه باز گذاشته و زمینه دخالت هاى نظامى و سیاسى آنان در کشورهاى اسلامى فراهم ساخته، افغانستان و عراق دو نمونه بارز این دخالت ها به شمار مى آیند.

منبع:تبیان
پى‏ نوشت:‏
(۱) شورى، آیه ۲۳
(۲) کهف، آیه ۲۱
(۳) محمد، آیه ۱۹
(۴) توبه، آیه ۱۰۳
(۵) نساء، آیه ۴۶
(۶) تاریخ ادیان و مذاهب جهان، مبلغى آبادانى، ج ۳، ص ۱۴۳۲
(۷) الذریعه، ج ۸، ص ۲۶۱ کشف الارتباب، ص ۰۶ ۵۶

بهائیت و عقاید و احکام

اراجیف

قتی در قرن ١۳ هجری قمری شخصی به نام علی محمد شیرازی ادعای نیابت و باب امام زمان(ع) را کرد، با حمایت مستقیم کشورهای سلطه طلب توانست بین مردم ایران اختلاف اندازد و بر پایه همین حمایت‏‌ها بود که بعد ادعای مهدویت و سپس نبوت کرد و در آخر ادعا نمود که او خدا است و خداوند در او ظهور کرده و دوره دین اسلام به پایان رسیده است و در نهایت بر اثر واکنش علمای اسلام، در سال ١۲۶۶ قمری در تبریز اعدام گردید

وقتی در قرن ۱۳ هجری قمری شخصی به نام علی محمد شیرازی ادعای نیابت و باب امام زمان(ع) را کرد، با حمایت مستقیم کشورهای سلطه طلب توانست بین مردم ایران اختلاف اندازد و بر پایه همین حمایت ها بود که بعد ادعای مهدویت و سپس نبوت کرد و در آخر ادعا نمود که او خدا است و خداوند در او ظهور کرده و دوره دین اسلام به پایان رسیده است و در نهایت بر اثر واکنش علمای اسلام، در سال ۱۲۶۶ قمری در تبریز اعدام گردید و بعد از او میرزا حسینعلی ملقب به بهاء الله ادعای جانشینی او را کرد و گفت منم خدای عزیز که باب مژده آمدنم را داده بود و در کتاب هایی که نازل کرد تنها مقداری از احکام باب را نسخ کرد و پس از او پسرش عباس معروف به عبدالبها جانشین او شد.[۱]
در این نوشته قبل از بیان عقاید و احکام بهائیت اشاره ای خیلی کوتاه به حمایت های بیگانه گان از این فرقه می کنیم:
۱٫ حمایت روسیه: سفارت روسیه از اول فتنه بابیه و پیدا شدن فرقه بابیه و بهائیه از رهبران این فرقه حمایت می کرد. به عنوان مثال دالگورکی سفیر روسیه در تهران برای نجات بهاء الله از زندان پادرمیانی کرد و فرستاده خود را با وی همراه نمود تا به سلامت از ایران خارج شود.
۲٫ دولت انگلستان: بعد از انتقال رهبری بابیت و بهائیت به عراق و سپس فلسطین، رهبران این فرقه خود را به تبعیت استعمار انگلیس در آوردند به طوری که پس از پایان جنگ جهانی اول به پاس خدماتی که عبدالبهاء برای استعمار انگلیس انجام داده بود طی مراسمی لقب سِر(Sir) و بزرگترین نشان خدمتگزاری، نایت هود(Knight Hood) را دریافت کرد.
۳٫ آمریکا: در اثر حمایت های آمریکا، بهائیگری به ستون پنجم و یکی از ابزارهای استکباری آمریکا بعد از جنگ جهانی اول مبدّل شد.
۴٫ پادشاه عثمانی: برای قدردانی از حمایت های عثمانی از بهائیت، عبدالبهاء لوحی برای او نازل کرده و از او تشکر نمود.
۵٫ دولت غاصب اسرائیل: بهائیت از اول پیدایش خود با یهود همکاری داشت، به طوری که دکتر احمد شلبی عقاید این فرقه را در کتاب مقارنه الادیان الیهودیه می آورد که هیئت بین المللی حیفا در نامه ای به محفل روحانی ملی بهائیان ایران در اول ژوئیه ۱۹۵۲ رابطه شوقی افندی رابا حکومت اسرائیل اعلام داشت.[۲]
با توجه به مطالب فوق معلوم می شود که فرقه بهائیت از اول تأسیس تا زمان حال همیشه وسیله ای برای خیانت به مسلمانان و حمایت از دولت های استعماری بوده است.
اما در مورد عقاید آنان باید گفت کتابهائی که البهاء الله یعنی میرزا حسینعلی به گمان خودش نازل کرده و عقاید و احکامش را گفته است به عنوان نمونه اشاره می کنیم:
۱٫ الایقان ۲٫ مجموعه الالواح ۳ . الشیخ ۴٫ اقدس ۵٫ نبذه من تعالیم حضرت البهاء[۳]
عقاید بهائیت:
بیشتر عقاید بهائیت در محور بهاء الله است که در اینجا به چند نمونه اشاره می کنیم:
۱٫ شناخت: اولین چیزی که بر بندگان واجب شده است شناخت محل تابش وحی و طلوع امرالله است، یعنی معرفت به میرزا حسینعلی بهاء الله که در اثر این شناخت اعمال قبول می شود.
۲٫ بهاء الله همان خداست و پس از او شوقی افندی خدا شد.
۳٫ بهاء مژده انبیاء گذشته و باب است، یعنی سید علی محمد شیرازی باب فقط مژده رسان بهاء الله بود و با آمدن او قیامت نزدیک می شود.
۴٫ اسماء، صفات و افعالی که برای خداوند تبارک و تعالی ذکر می شود رموزی است برای اشخاصی که آنها مظهر الله هستند(یعنی خدا در آنها ظهور کرده است) و گرنه خداوند، اسماء و صفات و افعال ندارد.
۵٫ بهاء الله، احد و واحد است و شریکی در ملک برای او نیست، چرا که خداوند در او ظهور کرده است و این ظهور برای شناخت بیشتر خداوند است که در حجاب غیب از نظرها پوشیده است.
۶٫ بهائیت از همه ادیان گذشته بهتر است، چرا که خداوند در بهاء الله ظهور کرده است و ادیان دیگر با ظهور بهاء تمام می شوند و به مرحله کمال می رسند.
۷٫ دین اسلام تا آمدن بهاء الله معتبر بود و قرآن کریم هیچ گونه اعجازی ندارد و توسط باب نسخ شده است.
۸٫ بهاء الله یک معجزه است، زیرا بدون اینکه به مدرسه برود توانسته الواح مقدس فارسی و عربی را املاء نماید.
۹٫ شریعت بهائی فقط پس از هزار سال قابل تغییر است یعنی خداوند تبارک و تعالی می تواند بعد از هزار سال در شخص دیگری ظهور کند و دین بهائیت را نسخ کند، همچنانکه با ظهور خود در بهاء، دین اسلام را نسخ کرد.[۴]

احکام:

بهائیت برای خود احکامی را هم به گمان خویش نازل شده، دارند که به چند نمونه مهم اشاره می کنیم:
۱٫ نماز: صبح و ظهر و شام ۹ رکعت به صورت فرادی نماز می خوانند و قبله شان شهر عکا است که قبر میرزا حسینعلی بهاء (خدایشان) در آنجاست. در بهائیت نماز آیات نسخ شده و کسی که آب ندارد به جای وضو ، پنج بار می گوید: بسم الله الاطهر الاطهر.
۲٫ روزه: بهائیت می گویند هر سال ۱۹ ماه دارد و هر ماه نوزده روز پس روزه ۱۹ روز در آخرین ماه سال واجب است که عید نوروز عید فطرشان می شود.
۳٫ حج: زیارت محل تولد باب در شیراز و خانه حسینعلی میرزا در بغداد در همه ایام به جای زیارت کعبه قرار داده شده است.
۴٫ ازدواج: بیش از یک زن جایز نیست، ازدواج با زن پدر حرام ولی با بقیه محارم مانند مادر، خواهر و …. حلال است.
۵٫ طهارت: همه اشیاء روی دنیا پاک است مانند: بول، غائط، منی، سگ و … و این موهبت بهاء به بندگان اوست.
۶٫ مراکز اجتماع: «حظیره القدس» در عشق آباد و «مشرق الاذکار» در نزدیک شیکاگوی آمریکا از مراکثر اجتماع بهائیت به شمار می آیند.
۷٫ تربیت اولاد: درس و یاد دادن احکام به فرزند بر عهده پدر است و اگر فقیر باشد هزینه آن از بیت العدل داده می شود.
۸٫ یک سوم از دیه کسی که کشته شده است حق بیت العدل بهائیت است نه صاحب دم.
۹٫ زنا: حد زنا در مرحله اول ۹ مثقال طلا و در مرحله بعد ۱۸ مثقال به بیت العدل ریخته می شود.
۱۰٫ مهمانی: هر ماه یکبار مهمانی بر همه واجب است هر چند با دادن آب خالی.
۱۱٫ بهداشت: هر هفته یک بار غسل و ناخن گرفتن واجب است.
۱۲٫ عید: هر سال دو عید هست: که عبارت اند از روز بعثت باب(ادعای بابیت) و روز ولادت میرزا حسینعلی بهاء.
۱۳٫ دفن اموات: مرده ها باید در بلور، سنگهای قیمتی و چوب های محکم و لطیف و با انگشتر نقش دار به اسم بهاء، دفن شوند.
۱۴٫ آداب و معاشرت: با ادیان دیگر با محبت و مسالمت رفتار شود تا بوی خوش رحمان(بهاء الله) را بیابند.
۱۵٫ ارث: سهم دختر و پسر مساوی است همچنان که بلوغ هر دو در ۱۵ سالگی است.
۱۶٫ اسباب منزل: هر نوزده سال یک بار، باید اثاثیه منزل تغییر یابد.[۵]
با توجه به حمایت های علنی استکبار و ادعاهای بی منطق بهائیت باید بگوئیم بهائیت دین نیست بلکه نقشه استعماری است برای ضربه زدن به امت اسلامی و غلبه بر کشورهای اسلامی. زیرا اگر مردم این مکتب را بپذیرند دیگر مبارزه با ظلم، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر مفهوم خودش را از دست می دهد و باید اشیای قیمتی را به حساب بهائیت در بیت العدل که به جای بیت المال رایج در دین اسلام است بریزند تا استکبار با خیال راحت بر کشورهای بزرگ اسلامی تسلط یابد و هیچ رقیبی هم نداشته باشد.

پی نوشت:
۱٫ انشعاب در بهائیت پس از مرگ شوقی ربانی، اسماعیل رائین.
۲٫ بهائیت در ایران، تهران، زاهد زاهدانی.[۱] . حسین طباطبائی، مصطفی، ماجرای باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، ۱۳۷۹ شمسی، ص ۴۵٫
رک: افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهائیت، تهران، مهرفام، دهم، ۱۳۸۱ شمسی، ص ۲۷۱٫
و: امین، شریف یحیی، فرهنگنامه فرقه های اسلامی، ترجمه: موحدی، محمد رضا، تهران، باز، اول، ۱۳۷۸ شمسی، ص ۶۹، ص ۸۴٫
[۲] . تاریخ جامع بهائیت، ص ۲۷۱ و ۲۹۸ و ۳۲۳ و ۵۶۳٫
رک: ربانی گلپایگانی، علی؛ فرق و مذاهب کلامی، قم، امیر، اول، ۱۳۷۷ شمسی، ص ۳۴۱٫
و: شلبی، احمد، مقارنه الادیان الیهودیه، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، سوم، ۱۹۷۳ میلادی، ص ۳۳۶٫
[۳] . همان.
[۴] . مقارنه الادیان(الیهودیه)، ص ۳۳۱، ورک: تاریخ جامع بهائیت، ص ۳۴۵٫
[۵] . فرق و مذاهب کلامی، ص ۳۴۳٫
رک: تاریخ جامع بهائیت، ص ۳۴۵٫

در ادله اثبات پیامبر نمای بهائیان

بی ریشه

سوگند به پروردگار که سر نخ در کارهایم گم گشته، و گیج و سرگردان شده‏‌ام نکته پایانی اینکه: آیاتی که گلپایگانی در این برهان پوشالی به آن استناد کرده اتفاقا در مقام رد مدعیان نبوت است و ازجمله باب و بهاالله است خداوند در این آیه مدعیان را بی نصیب از تاییدات خداوندی اعلام میکند و قدرت بر اعجاز که مهم‌ترین نشانه صدق مدعای یک پیامبر است را هرگز به آنان عطا نمی‌کند

بهاءالله در کتاب « ایقان » به این دلیل متمسک میشود تا داعیه سید علی محمد شیرازی را اثبات نماید وی مینویسد : « و دلیل برهان دیگر که چون شمس بین دلائل مشرق است استقامت آن جمال ازلی است بر امر الهی که با اینکه در سن شباب بودند و امری که مخالف کل اهل ارض از وضیع و شریف و غنی و فقیر و عزیز و ذلیل و سلطان و رعیت بود با وجود این قیام به آن امر فرمود چنانچه کل استماع نمودند و در هیچ کس و هیچ نفسی خوف ننمودند. و اعتنا نفرمودند. آیا میشود این به غیر امر الهی و مشیت مثبته ربانی [۱]

اولا : آنگونه که در منابع متعدد بابی و بهائی و مسلمان آمده است نه باب و نه بهاءالله در هیچ یک از دعاوی خود ثابت قدم نبوده اند
گاهی ،مدعی بابیت و گاه رسالت و نبوت و گاهی بالاتر حتی ادعای خدائی میکردند باب در لوح یحیی ازل خود را الله مهیمن القیوم میخواند و بهاءالله در لوح میرزا علی سیاح مراغه ای مینویسد : «بسم الله الابهی ان یاعلی فاشهد بانی ظهور الله فی جبروت البقاء … و کل خلقوا بامری و یطوفن فی حولی… [۲]

پس گواهی بده به این که من ظهور خدا هستم در جبروت بقاء … و همه با امر من خلق شدند و طواف کنندگان من هستند وقت دیگر به بابیان بغداد مینوشت: «این نامه از این نمله فانیه به سوی احبای خدا ارسال میشود [۳] گاهی خود را فرستاده ی خدا میخواند. [۴]

و زمان دیگر، خطاب به ناصرالدین شاه چنین مینگاشت:
یا ملک ارض إسمع نداء هذا «المملوک» إنّی «عبد» آمنت بالله و آیاته [۵]؛ ای پادشاه زمین فریاد این مملوک را بشنو من بنده ای هستم که به خدا و آیاتش ایمان آوردم.

ولی از آن سوی مدعی بود که همه خدایان و آن خدائی که به محمد صلی الله علیه وآله عیسی و موسی علیهما السلام وحی فرستاده است از فرمان من به وجود آمدند:
کلّ الاُلوه من رشح امری تألّهت *** وکلّ الربوب من طفح حکمی تربت [۶]
همه خدایان در تراوش امر من خدا شدند. و تمام پروردگاران در پی حکم پرورده شدند.
با این همه، به هیچ وجه حسینعلی میرزا در دوران اقامت در بغداد و اسلامبول و ادرنه، و عکا، جرأت میان مردم رفتن را نداشته و همیشه سنت و آداب و عقاید مردم مسلمان را احترام مینهاده و خود علی رغم نوشته هایش و نامه هائی که به ایران میفرستاد، همرنگ آنها و در لباس مسلمانی مرتبط با آنها بوده است

شوقی افندی تصریح میکند :
حسینعلی میرزا در بغداد پیشنماز مساجد مسلمین و در محراب امام جماعت، اقامه صلوه میکرده است و به نحوی تا پایان عمرش، اداء نماز را ترک نکرده و بعدها هم جانشین و فرزندش از ترس مؤاخذه پادشاهان عثمانی در نماز جماعت اسلامی حاضر میشده اند.
عباس افندی، پس از پدر، این شیوه را در نظر داشت، و در هنگام توقف در عکا، و حیفا… رعایت مصلحت را کاملا در نظر داشت. به نحوی که در چنین ایامی، مردم عرب زبان و مسلمان این شهرها، به هیچ وجه پی نبردند که در ذهن بهائیان چه میگذرد، و چه دعاوی جدیدی را برخلاف اصول مسلم اسلام در سر، و بر قلم جاری میسازند.

برای روشن شدن هرچه بیشتر این موضوع ذکر اقوالی موثق به نظر منطقی میرسد:

۱٫ صبحی مهتدی در ضمن بیان خاطرات خود مینویسد :
«… از روز نخست که بهاء و کسانش به عکا تبعید شدند عموم رعایت مقتضیات حکمت را فرموده متظاهر به آداب اسلامی از قبیل نماز و روزه بودند بنابراین هر روز جمعه عبد البهاء به مسجد میرفت و در صف جماعت اقتدا به امام سنت کرده به آداب طریقه حنفی که مذهب اهل آن بلاد است نماز میگذارد… [۷]

۲٫    مرحوم حسن نیکو مینویسد:
برای شاهد قضیه که میرزا در حدود فلسطین و سوریه ابداً دعوتی نکرده بلکه من باب احتیاط تبلیغ را هم در آن حدود حرام نموده که مبادا سر و صدائی بلند شود و مشت او نزد مسلمین آن اقلیم باز گردد، عین لوحی را که میرزا عباس برای شیخ فرج الله زکی الکردی در مصر (قاهره) فرستاده است درج میکنم
هو الله
ای شیخ محترم در السن و افواه ناس مفتریاتی چند انتشار یافته که ضرر به امر دارد لهذا باید من ملاقات با بعض نفوس مهمه نمایم و این افکار را زائل نمایم و تا بحال هر کس ملاقات نمود منقلب گردید اگر نفسی از احباء زبان به تبلیغ گشاید و به نفسی حرفی ولو به مدافعه بزند مردم بکلی فرار نمایند و نزدیک نیایند لهذا جمال مبارک تبلیغ را در این دیار حرام فرمودهاند مقصود این است که احباء باید که ایامی چند بکلی سکوت نمایند و اگر کسی سؤال نماید بکلی اظهار بیخبری کنند که همهمه و دمدمه (دقدقه!) قدری ساکت شود و من بتوانم که به مصر آیم وبا بعضی از نفوس مهمه ملاقات کنم زیرا حال حکمت اقتضا چنین مینماید لهذا جمیع احباء را بکلی از تکلم از این امر البته حال منع فرمائید و علیکم التحیه و الفضل و الاحسان من الرب المنان ع ع [۸]


اینجا ملاحظه کنید آقایان…برای چند روزه که میخواهند به مصر تشریف ببرند تبعهی خود را از تبلیغ کردن مرام و مبادی خود مخفی میکنند و با آنها تأکید میکند که ابداً اسم این امر را هم نبرید تا من مدتی که در مصر هستم خاموش محض شوید و مسلمان صرف گردید وقتی که من از مصر مراجعت، به حیفا برگردم پدر خودتان را در آورید و خودتان را به آتش بزنید… در اینجا به شیخ فرج الله آنطور دستور میدهد و در ایران که هرگز عبورش نمیافتد به من اینطور دستور میدهد:
«هو الله ایها الرجل الرشید …… فاستبشر ببشارت الله و شمر الذیل و لاتخف الویل واجتهد فی اعلاء کلمه الله فی تلک القدوه القصوی … علیک بهاءالابهی ۲۰ رمضان ۱۳۲۷ عبد البهاء عباس [۹]


ای مرد رشید پس بشارت بده به بشارتهای الهی  و نترس و هراسی نداشته باش و در اعلاء کلمه الهی بکوش (تبلیغ بهائیت ) نما……
۳٫    مسلم است اگر عباس افندی، عقاید خود را نشر داده بود و یا زعمای بهائیت در اظهار عقاید خود استقامت و پایداری میداشتند، مسلمانان هرگز تماس و ارتباطی به او  گرفتند و درتشییع جنازه ی او باقرآن وصلوات، زعمای ملت اسلام ، شرکت، نمیکردند .شوقی افندی در ذکر حالات عباس افندی، در آخرین هفته حیاتش تصریح میکند که: «در آخرین جمعه توقف مبارکش در جهان ناسوت با وجود خستگی و ضعف فراوان جهت ادای صلاه ظهر در جامع مدینه حضور بهم رسانید. [۱۰]


چنین شیوه ای از جانب حسینعلی میرزا و جانشینان و اطرافیانش از یک سوی، و از سوی دیگر بنا به اظهار دعاوی مختلف و متناسب با شرایط و مقتضیاتی، و رعایت مصلحت موجب گردید که حسینعلی میرزا آشکار بگوید: «تالله قد ضلّت راس الخیط فی امری و صرت متحیراً  . [۱۱]    سوگند به پروردگار که سر نخ در کارهایم گم گشته، و گیج و سرگردان شده ام [۱۲]


نکته پایانی اینکه :  آیاتی که گلپایگانی در این برهان پوشالی به آن استناد کرده اتفاقاً در مقام  رد مدعیان نبوت است و از جمله باب و بهاءالله است خداوند در این آیه مدعیان را بی نصیب از تأییدات خداوندی اعلام میکند و قدرت بر اعجاز که مهم ترین نشانه صدق مدعای یک پیامبر است را  هرگز به آنان عطا نمی کند  کما اینکه باب وبها هیچ یک  معجزه ای نداشته اند تا جائیکه به ناچار برای دفع سخنان معرضین که از آنان معجزه طلب میکردند مدعی عدم اعجاز از سوی سایر انبیا علیهم سلام الله اجمعین میشدند [۱۳]


دیگر آنکه چه بسیار کسان در این عالم مدعی نبوت شده ودیانتی را تأسیس کرده ودر ادعای خود ثابت قدم بوده و سخن شان در افرادی تأثیر نموده و شریعت شان  تا امروز باقی مانده  است  نمونه آن جناب غلام احمد قادیانی معاصر جناب میرزا حسینعلی نوری است که اتفاقاً نسبت به تعداد طرفداران  وی رشک بسیار می ورزید او می نویسد : «نفسی از اهل سنت و جماعت در جهتی از جهات ادعای قائمیت نموده و الی حین قریب صد هزار نفس اطاعتش نمودند و به خدمتش قیام کردند و قائم حقیقی به نور الهی در ایران قیام بر امر فرمود شهیدش نمودند [۱۴]


پی نوشت :

۱٫ایقان، ص١۵٣
۲٫گنج شایگان، عبدالحمید اشراق خاوری، مؤسسه ملی مطبوعات امری، ۱۲۴ بدیع (طهران).
۳٫آثار قلم اعلی، ج۴، ص۲۶۴
۴٫اقتدارات، ص۵۴
۵٫لوح سلطان، تنظیم عزیزالله سلیمانی اردکانی، مؤسسه ملی مطبوعات امری، چاپ مجدد، هند، ۱۳۲ بدیع.
۶٫گنچ شایگان، ص ۱۰٫
۷٫خاطرات صبحی، ص۹۸
۸٫مکاتیب ج۳، ص۳۲۷
۹٫فلسفه ی نیکو، ج۱، ص۱۰۹
۱۰٫قرن بدیع، ج۳، ص۳۱۸
۱۱٫  آثار قلم اعلی، ص۳۲۹
۱۲٫سید محمد باقر نجفی بهائیان صص۴۵۰تا۴۶۹ با اندکی تصرف و تلخیص
۱۳٫به سوی حقیقت علیرضا روزبهانی بروجردی ص ۱۳۵
۱۴٫اشراقات»، ص۷

فتنه های بابیت

خباثت

سیاسیون و سرکردههای بابی نیز از این فرصت استفاده نموده و به بهانه-های مختلفی، همچون آماده سازی برای ظهور موعود و نجات دهنده مردم و غیره، بخشی از مردم را نیز با خود همراه کرده و در سه شهر زنجان، مازندران و نیریز فارس، توانستند وقایع خونینی را پدید آورند که اگرچه در تمام آنها نیز شکست در اردوی بابیان رقم خورد اما به هر شکل این اتفاقات و حادثهها در سرزمین ایران و هر دو طرف نزاع فرزندان این کشور بودند.

عبدالقادر همایون

در دوران سلطنت محمدشاه و ناصرالدینشاه سراسر ایران دارای درگیری، شورشها و طغیانهای مردمی بود .بسیاری از این فتنه ها با بهانههای مختلفی رخ میداد و حتی برخی جنبه دینی نیز داشتهاست و البته ارتباطی با بابیت به طور مستقیم نداشت. از جمله این آشوبها میتوان به فتنه برعلیه علیاشرف ماکویی، حاکم زنجان و اخراج او به خاطر بدرفتاری با مردم و تعدی او به یک زن مسلمان، بدون موازین شرعی اشاره کرد.[۱]

فتنه ها و آشوب های دیگری نیز در شهرهای خراسان، تبریز، یزد، کرمان، کردستان، کرمانشاه، شیراز، رفسنجان، گیلان، مازندران و بسیاری از مناطق دیگر روی داد که در عمده این فتنه ها، آشوبگران فقط بهانه ای را میخواستند تا علیه حکومت و عمال حکومتی شورش کنند. سیاسیون و سرکردههای بابی نیز از این فرصت استفاده نموده و به بهانه-های مختلفی، همچون آماده سازی برای ظهور موعود و نجات دهنده مردم و غیره، بخشی از مردم را نیز با خود همراه کرده و در سه شهر زنجان، مازندران و نیریز فارس، توانستند وقایع خونینی را پدید آورند که اگر چه در تمام آنها نیز شکست در اردوی بابیان رقم خورد امّا به هر شکل این اتفاقات و حادثهها در سرزمین ایران و هر دو طرف نزاع فرزندان این کشور بودند. در این مجال اشارهای کوتاه به این سه فتنه میگردد.]

فتنه زنجان

در سال (۱۲۶۶) زنجان شاهد شورشی به سرکردگی ملامحمد علی زنجانی، ملقب به حجت شد. این فرد مدعی نیل به مرتبت اجتهاد بود و قبل از گرایش به بابیت به علت فتواهای نادرست خود در مسائل مختلف احکام همچون روزه عید فطر و سجده بر بلور صافی، مورد نفرت و خشم علمای زنجان گردید.

ملامحمد علی زنجانی در سال ۱۲۲۷ هجری قمری متولد شد. وی تحصیلات خود را در کربلا به پایان رساند و به ایران بازگشت. محمدشاه قاجار بعد از اعتراض مردم و علماء نسبت به فتواهای عجیب و غریب او، وی را به شهر زنجان روانه کرد. در زمان فتنه بابیه او نیز موقعیت را مناسب دید و با سید علی محمد باب مکاتباتی رد و بدل نموده و طریقه او را قبول کرد و مردم را به او دعوت کرد. جمعی دیگر گرد او آمدند و به ریاست او پا در راه تمرد نهادند و سید علیخان سرتیپ فیروزکوهی با جمعی دیگر به تنبیه این طایفه روانه شد.[۲] و این آغازی گردید برای فتنهای بزرگ در شهر زنجان.
بهائیان و بابیان ملامحمد علی زنجانی را به عنوان یکی از مجتهدین بنام شیعه معرفی کردهاند. وی از پیروان جدی باب بشمار میرفته است. اگر به نوشته نبیل زرندی درباره حجت زنجانی توجه شود او اساساً اعتقادی به امام زمان(عج) نداشته است. در مجلس محاکمه خود در تهران ضمن محاجه با علماء رسماً مدعی میشود و میگوید: عترت که یکی از دو ثقل است از بین رفته و در میان نیست … [۳]
همچنین بررسی حالات وی و نحوه ارتباط او با جریان بابیگری نشان میدهد که او اعتقادی به ادعاهای باب نداشته و تنها از آن به عنوان محملی برای دست-یابی به مقاصد خود بهره می جسته است.[۴] شاهد ما این است: شورش قلعه طبرسی (جزئیات آن خوهد آمد)، در وقتی اتفاق افتاد که او در تهران بود ولی او برای پیوستن به اصحاب قلعه حرکتی نکرد و اگر نوشته مورخین بهائی مورد اطمینان باشد تنها به اظهار تأسف اکتفاء کرد. اما هنگامی که جان خود را در معرض خطر دید بلافاصله به زنجان گریخت. اگر او یارای خروج از تهران را داشت، می بایست برای مساعدت سایر بابیان به مازندران میرفت؛ چرا که باب دستور داده بود: بر همهی مؤمنین واجب است که برای مساعدت جناب قدّوس به مازندران بروند؛ زیرا اطراف قدّوس و اصحاب را قوای دشمنان خونخوار و بیرحم احاطه کرده…[۵] و اگر خروج ممکن نبود چگونه توانست به زنجان بازگردد.
به هر حال، جاه طلبیها و منازعات او با حاکم و عالمان محلی زنجان به نزاع و کشتاری وحشتناک و به خاک و خون کشیده شدن بسیاری از افراد بیگناه تبدیل شد. این شورش هنوز به اتمام نرسیده بود که در تبریز علی محمد باب به دار آویخته و تیرباران شد. این شورش و آشوب نیز با مرگ ملامحمد علی زنجانی نیز پایان پذیرفت. بعد از اینکه ملامحمد بر اثر اصابت گلوله جان داد او را با همان لباسی که بر تن داشت دفن کردند و شمشیرش را نیز در کنار او به خاک سپردند بعد از هلاکت او میرزا رضا (سردار ملا محمد علی) و سلیمان بزاز که وزیر ملامحمد علی به حساب میآمد و دین محمد (پسر ملا محمد علی) که ملقب به ایلخانی نیز بود، نامهای به امیر اصلان خان نوشتند که اگر جان آنان در امان باشد دست از جنگ کشیده و خود را تسلیم می کنند. امیر اصلان خان نیز به خوبی فکر کرد که اگر بخواهد با جنگ و نبرد برای غلبه بر این گروه اقدام کند، گروهی از سربازان را از بین خواهد برد؛ پس به آنها اطمینان و امان داد و آن گروه نیز از سنگرهای خود بیرون آمده و خود را تسلیم قوای دولتی نمودند. و با این وصف این شورش به پایان رسید.[۶]
نکته دیگری که نباید از نظر دور بماند، حمایتهای منابع مجهول الهویه از ملامحمد علی زنجانی در نبرد خونین او با نیروهای مردمی و دولتی بود. نبیل زرندی (تاریخ نگار بهائی) می نویسد: مطلب دیگری که باعث تعجّب بود این بود که از راه غیر معلومی پیوسته زاد و توشه باصحاب میرسید.[۷]امان الله شفاء که خود روزگاری از مبلغین سینهچاک بهائیت به شمار میرفته است، در این باره مینویسد: شما خود میتوانید فکر کنید که در این موقع بابیت تقریباً در سایر نقاط به کمال ضعف رسیده بود، در خراسان و مازندران با ختم قضیه طبرسی دیگر تقریبا کسی باقی نمانده بود و در جنوب با ختم قضیه نیریز که تقریبا تمام کسانی که حاضر به فدا کاری بودند، کشته شده بودند، دیگر افراد مؤثری باقی نمانده بودند. حالا فکر کنید این توپ و تفنگها و این اسب و شمشیر و زرهها و این زاد و توشهها از کجا به زنجان میرسید. این مطلب نظریه کسانی را که معتقدند روسها، بابیان را کمک میکردند را تقویت مینماید.
فتنه مازندران (قلعه شیخ طبرسی)
در این شورش که ملا حسین بشرویه ای و ملامحمد علی بارفروشی، از اصلی-ترین یاران باب فرماندهی این نبرد را بر عهده داشتند و هر دو نیز در آن کشته شدند با حفر خندقی، اطراف قلعه خود را برای جنگ با قوای دولتی آماده ساختند.
شوقی افندی مینویسد: این کارزار که قسمت اعظم آن در جنگل مازندران به وقوع پیوست، مدّت یازده ماه بطول انجامید.[۸] نبیل زرندی تاریخ واقعه مازندران را از روزی که ملا حسین عمامه سبز باب را بر سر نهاد و از مشهد بسوی مازندران حرکت کرد، ثبت کرده است و مینویسد: وقوع این مطلب مهمّ تاریخی در روز نوزدهم شعبان سال هزار و دویست و شصت و چهار هجری بود.[۹]
از وقایع تأسف بار که ماهیت شیطانی یاران باب را به نمایش میگذارد، هجوم بر مردم ساده دل پیرامون قلعه است که هیچ توجیه قابل قبولی برای آن وجود ندارد. بابیان چون راهزنان با شقاوت و بیرحمی تمام به قتل و غارت ایشان می پرداختند. حاج میرزا جانی کاشی از مورخین بابی و علاقمندان به علیمحمد باب، در کتاب خود آوردهاست: جمعی رفتند و در شب یورش برده، ده را گرفتند و یک صد و سی نفر را به قتل رسانیدند، تتمه فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ایشان را جمیعا به قلعه بردند.[۱۰]
شکست چیزی بود که ملامحمد علی بارفروشی (قدوس) رهبر بابیان، هرگز به آن نمی اندیشید. او و یارانش به پیروزی خود امید بسیار داشتند. پس میان ایشان و نیروی دولتی جنگ در گرفت و فتنه آنان با پیروزی قوای دولت و کشته شدن ملامحمد علی بارفروشی در سبزه میدان بارفروش (بابل فعلی)، در ۲۳ جمادی الثانی ۱۲۶۵ پایان گرفت.

واقعه نیریز فارس

واقعه نیریز یکی دیگر از فتنههای تاریخ بابی است. که در پی آشوب طلبی بابیان و به سرکردگی سید یحیی دارابی اتفاق افتاد. بنا به گفته عبدالبهاء، زرینتاج قزوینی [۱۱]سید یحیی را تشویق به ایجاد این فتنه نموده است. در این جنگ که بین نیروهای بابی و دولتی رخ داد، دست کم ۵۰۰ الی ۶۰۰ بابی کشته شدند.[۱۲] این واقعه در ماه مه و یا ژوئن ۱۸۵۰ میلادی در نیریز اتفاق افتاده است. [۱۳]

پی نوشت ها :
[۱] – لسان الملک سپهر، میرزا محمد تقی؛ ناسخ التواریخ، تهران، امیر کبیر، بی تا،جلد ۲، ص ۲۰۶و ۲۰۷
[۲] – اعتماد الدوله، محمد حسن خان؛ مرآه البلدان، به کوشش دکتر نوایی، دانشگاه تهران، بی تا، جلد ۲، ص ۹۷۲
[۳] – اشراق خاوری، عبدالحمید؛ مطالع الانوار ( تلخیص تاریخ نبیل زرندی ) ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت، ۱۲۴ بدیع، ص ۵۰۲
[۴] – شفاء، امان الله؛ نامه ای از سن پالو ، تهران، دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۴۹هـ ق، ص۲۳۴
[۵] – اشراق خاوری، عبدالحمید ؛ تلخیص تاریخ نبیل زرندی ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت ، ۱۲۴ بدیع، ص ۴۰۸
[۶] – نوائی، عبدالحسین ؛ فتنه باب ،تهران، چاپ بابک ، ۱۳۳۱، ص۷۰-۶۳
[۷] – اشراق خاوری، عبدالحمید؛ مطالع الانوار (تلخیص تاریخ نبیل زرندی ) ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت، ۱۲۴ بدیع، ص ۵۲۸
[۸] – ربانی، شوقی (افندی)؛ قرن بدیع، ترجمه نصر الله مودّت، مؤسسهی معارف بهائی ،١۴٩ بدیع – ١٩٩٢م ، چاپ دوم، ص ۱۰۵
[۹] – اشراق خاوری، عبدالحمید؛ تلخیص تاریخ نبیل زرندی، موسسه چاپ و انتشارات مرآت ، ۱۲۴ بدیع ،ص ٢٩١
[۱۰] – کاشانی، حاجى میرزاجانى؛ نقطهالکاف ، ص ۱۶۲
[۱۱] – زرین تاج، ملقب به قرهالعین که جزء حروف حی و از اصحاب خاص علی محمد باب به شمار میرفت.
[۱۲] – محمد حسینی، نصرت الله؛ حضرت باب، مؤسسه معارف بهائی، ص ۵۱۷
[۱۳] – پیشین، ص۵۱۸