مدح

نوشته‌ها

شعر بمناسبت میلاد حضرت علی (۱۳ رجب)

اشاره:

شخصیت امام علی (ع) از دیرباز مورد توجه شاعران ایرانی بوده و در شعر بسیاری از شاعران کلاسیک و معاصر فارسی ستوده شده است. در سال‌های پس از انقلاب، شاعران بسیاری به شعر گفتن درباره‌ی معصومین (ع) و از جمله امیرالمؤمنین (ع) روی آورده‌اند. همه‌ساله نیز از سوی نهادهای دولتی آیین‌ها و کنگره‌هایی برای تشویق و ترغیب شاعران به سرودن این نوع شعرها برگزار می شود. با این حال، بویژه تجلی امام علی (ع) در شعر فارسی قدمتی بسیار دیرین دارد و به دوران فرمان‌روایی حاکمان شیعه بر ایران محدود نیست.

از روز ازل تا به ابد نیســــــــــــــــت به دنیا     هم رتبه و هم شـــــــــــان علی آن شه والا

بر تارک عالم بدرخشـــــــــید چو خورشید     تاریخ ندیدَه ست بســــــــــــــــــانش یل دانا

تفسیر نمی شد لغتی همچو شــــجاعت     گر نامده بُدْ ســـــــــــــــــــرور ما حضرت مولا

او یار پیمبر بُدُ و غمخوار رســـــــــــــــــالت     کاو جان عزیزش به کَفَشْ بــــــــوده به هرجا

از نور وجودش همه جا روشـــــــن و پر نور     از جام وجودش همه، ســــــــرمست ز صهبا

از نسـل بنی هاشم و از آل قریشی ست     آن نَفْسِ پیمبر علـــــــــــــــــــــوی قامع اعدا

از مادر و از باب برد ارث ز هاشـــــــــــــــــم     ضرغام صفت، شیر خدا زاهـــــــــــــــدِ شبها

در ماه فروزان به جـهان دیده گشوده ست     آن نادره فرزنــــــــــــــــــــــــدِ ابیطالب و بطحا

در ماه رجب طلعت ســــــــعدش به در آمد     حیرت زده شد عقــــــــــل، از این طلعت زیبا

قنداق نکرده ست چو او قابله دهـــــــــــــر     بعد از قد رعــــــــنای محمـــــــــــــد گل طاها

در بیت خدا آن حرم امــــــــــــــــــــن الهی     جز بنت اســـــــــــــــــد فاطمه ناورده پسر را

از شدت شادی و مباهات بســـــــــــــایید     هاشم سر فخرش به ســـــــــــــماوات و ثریا

با آمدنش حیـــــــــــــــــــــدر کرار ز آن بیت     غوغا و غریوی شــــــــــــــــــده برپای ز عنقا

آن کودک زیبا و مطهر هــــــــــــــــمه بردند     بر روی ســـــــــــــر دست چه زیبا و چه رعنا

دردانه چو از کعــــــــــــــبه برون آمد و تابید     از جَیْب فلک آمده بیـــــــــــــــــــرون ید بیضا

“مخلص” که ندارد ز خودش راحله ای چند     این شعر سروده ست برد بر ســــــر عقبی

تقدیم کند سوی علی، قاســــــــم رضوان     تا اخــــــــــــــــــــذ نماید ز یدش جنت اعلی

مفعــــــول مفاعیــــل مفاعیــــل فعـــــولن     مفعــــــــول مفاعیــــل مفاعیــــل فعـــــــولن

فتح الله آقاخانی (مخلص) «اصـفهان»

شب و على

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

شب و على

على آن شیر خدا شاه عرب

الفتى داشته با آن دل شب

شب ز اسرار على آگاهست

دل شب محرم سر الله است

شب على دید و به نزدیکى دید

گرچه او نیز به تاریکى دید

شب شنفته است مناجات على

جوشش چشمه عشق ازلى

شاه را دید و به نوشینى خواب

روى بر سینه دیوار خراب

قلعه بانى که به قصر افلاک

سر دهد ناله زندانى خاک

اشگبارى که چون شمع بیزار

میفشاند زر و میگرید زار

دردمندى که چولب بگشاید

در و دیوار به زنهار آید

کلماتى چون در آویزه گوش

مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه آفاق شکافت

چشم بیدار على خفته نیافت

روزه‏دارى که به مهر اسحار

بشکند نان جوین افطار

ناشناسى که بتاریکى شب

میبرد شام یتیمان عرب

پادشاهى که به شب برقع پوش

میکشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگى آن سر جلى

نشد افشا که على بود على

شاهبازى که ببال و پر راز

میکند در ابدیت پرواز

شهسوارى که ببرق شمشیر

دردل شب بشکافد دل شیر

عشقبازى که هم آغوش خطر

خفت در جایگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر

حلقه در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در

که على بگذر و از ما مگذر

شال شه واشد و دامن بگرو

زینبش دست‏بدامان که مرو

شال مى‏بست و ندائى مبهم

که کمر بند شهادت محکم

پیشنوائى که ز شوق دیدار

میکند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت‏حق

سر به محراب عبادت مشتق

میزند پس لب او کاسه شیر

میکند چشم اشارت باسیر

چه اسیرى که همان قاتل اوست

تو خدائى مگر اى دشمن دوست

در جهانى همه شور و همه شر

ها على بشر کیف بشر

کَفَن از گریه غَسال خجل

پیرهن از رخ وصال خجل

شبروان مست ولاى تو على

جان عالم بفداى تو على

شعر از: سید محمد حسین بهجت ” شهریار”

خواجوی کرمانی (مهدی علیه السلام در شعر و ادب پارسی – قرن هشتم).

اشاره:

کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، معروف به «خواجوی کرمانی» (زاده: ۶۸۹ ه.ق. در کرمان – درگذشت: ۷۵۲ ه.ق. در شیراز) یکی از شاعران بزرگ نیمۀ اول قرن هشتم است. آرامگاه خواجو در تنگ الله اکبر شیراز است. وی از شاعران عهد مغول است و اشعاری در مدح سلاطین منطقه فارس در کارنامۀ خود دارد. وی که به نخل‌بند شاعران نیز شهرت دارد،

او در اواخر سدۀ هفتم هجری در کرمان زاده شد. زمان زایش او را به اختلاف بین ۶۶۹ – ۶۸۹ هجری ثبت کرده‌اند. او در دوران جوانی خود جدا از کسب دانش‌های معمول روزگار مسافرت را نیز پیشه نموده و بازدیدهایی از مناطق اصفهان، آذربایجان، شام، ری، عراق و مصر نیز داشته‌است و پس از بازگشت از این سفرهای طولانی در شیراز اقامت گزید. او لقب‌هایی مانند خلاق المعانی و ملک الفضلا نیز داشته است. وی در نیمۀ سدۀ هشتم هجری در شهر شیراز درگذشت و در تنگ الله اکبر این شهر نزدیک رکناباد به خاک سپرده شد. خواجو از حیث عقیدتی شیعه دوازده امامی است و خودش در اشعارش خود را “مادح آل حیدر” یعنی ستایشگر اهل بیت نبی می داند. وی ابیات زیادی در مدح دوازده امام دارد.

او در ترکیب بندی که در مدح چهارده معصوم (علیهم السلام) سروده است، بندی را به منقبت حضرت ولیّ عصر(عج الله فرجه) اختصاص داده است:

به مقدم خلف منتظر امام همام ** مسیح خضر قدوم و خلیل کعبه مقام

شعیب مدین تحقیق حجت القائم ** عزیز مصر هُدا مهدی سِپِهر غلام

خطیب خطه افلاک منهی ملکوت ** ادیب مکتب اقطاب محیی اسلام

شه ممالک دین صاحب الزمان که زمان ** به دست رایض طُوعش سپرده است زمام

به انتظار وصول طلیعتش خورشید ** زند درفش درخشنده صبحدم بر بام

نه در ولایت او در خور است رایت ریب ** نه با امامت او لایق است آیت غِیب

منبع: دیوان خاجوی کرمانی

جایگاه امام حسین علیه السلام در عالم هستی (بر اساس زیارت عاشورا).

اشاره:

یکی از غنی ترین منابع شناخت و معرفت، دعاها و زیارت نامه هاست که معصومان علیهم السلام بیان کرده اند، این دعاها و زیارت نامه ها نه مثل قرآن است که در حکم قانون اساسی و بیان کلیّات باشد و نه همچون سایر روایات، محدود به فهم و درک مخاطب می باشد، بلکه جملاتی دلنشین است که معصومان ـ سلام اللّه علیهم اجمعین ـ در خلوتخانه سِرّشان با خداوند سخن گفته اند. آنان بلندترین معارف را در زیباترین الفاظ و رساترین جملات بیان فرموده اند.

علامه حسن زاده آملی ـ دام عزه ـ در این باره نوشته است:

«ادعیّه مأثوره هر یک مقامی از مقامات انشایی و علمی ائمه دین است، لطایفِ شوقی و عرفانی و مقامات ذوقی و شهودی که در ادعیّه نهفته اند و از آن ها مستفاد می شوند، در روایات وجود ندارند و دیده نمی شوند؛ زیرا در روایات مخاطب مردم اند و با آنان محاورت داشته اند و به فراخور عقل و فهم و ادراک و معرفت آنان با آنان تکلم می کردند و سخن می گفتند نه به کُنه عقل خودشان هر چه را که گفتنی بود، فی الکافی عن الصادق علیه السلام : “ما کَلَّم رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم الْعِبادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ”(۱) و در روایت دیگر نیز قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : “اِنّا مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ أُمِرنا أَنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدْرِ عُقُولِهِمْ“(۲) امّا در ادعیه و مناجات ها با جمال و جلال و حسنِ مطلقِ و محبوب ومعشوق حقیقی به راز و نیاز بودند، لذا آنچه در نهانخانه سِرّ و نگارخانه عشق و بیت المعمورِ ادب داشتند به زبان آوردند و به کنه عقل خودشان مناجات و دعا داشتند.»(۳)

زیارت عاشورا، دربردارنده زیباترین معارف عاشورایی است که کمتر زیارتنامه ای این ویژگی را داراست؛ چه این که زیارت عاشورا به اعتقاد محققان و محدّثان، حدیث قدسی(۴) است. مرحوم محدث قمی قدس سره در این باره نوشته است:

«شیخ ما ثقه الاسلام نوری قدس سره فرموده است: اما زیارت عاشورا، پس در فضل و مقام آن بس که از سنخ سایر زیارات نیست که به ظاهر از انشا و املای معصومی علیهم السلام باشد، هر چند از قلوب مطهر ایشان چیزی جز آنچه از عالم بالا به آن جا رسد بیرون نیاید. بلکه از سنخ احادیث قدسیه است که به همین ترتیب از زیارت و لعن و سلام و دعا از حضرت احدیت ـ جلّت عظمته ـ به جبرییل امین و از او به خاتم النبیین صلی الله علیه و آله وسلم رسیده و به حسب تجربه مداومت به آن در چهل روز یا کمتر در قضای حاجات و نیل مقاصد و دفع اعادی بی نظیر است.»(۵)

از جهتی محوریت زیارت عاشورا کمکی است هر چند ناچیز به بالا بردن فرهنگ عاشورایی که بحمداللّه در جامعه دینی انس خاصی با این زیارت شریف به وجود آمده است و هر کوی و برزن به حلقه عشقِ زیارت عاشورا و بزم انس با شهدا و سالار شهیدان ابا عبداللّه الحسین علیه السلام تبدیل شده و در خودِ زیارت عاشورا، معرفت عاشورایی و حسینی به عنوان یکی از الطاف و کرامت های الهی معرفی شده است.(۶)

مراتب امامت در زیارت عاشورا

شناخت شناسنامه ای

اولین مرتبه شناخت امام و امامت در زیارت عاشورا شناخت شناسنامه ای است. در جمله های آغازین زیارت نامه آمده است:

«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا أَبا عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یاَبْنَ رَسُولِ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ ابْنَ سَیِّد الْوَصِییّنَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَهَ سَیِّدَهِ نِساءِ الْعالَمین.»

«درود بر تو ای ابا عبدالله! درود بر تو ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، درود بر تو ای فرزند امیرمؤمنان! وصی بر حق رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، درود بر تو ای فرزند بزرگ ترین زنان عالم، فاطمه زهرا علیهاالسلام .»

این مرحله از شناخت در عین این که خوب و از جهل بهتر است، اما کارساز نمی باشد؛ چه این که همه کسانی که در روز عاشورا در مقابل آقا ابی عبداللّه علیه السلام شمشیر به دست گرفته و با آن حضرت می جنگیدند این مقدار از شناخت را داشتند، اما برای خوش آمد یزید یا ترس از حکومت، فرزند پیامبرشان را به بی رحمانه ترین صورت به شهادت رساندند.

سید ابن طاووس قدس سره نوشته است:

«وقتی حضرت سیدالشهدا در گودی قتلگاه افتاده بود، سنان بن انس ـ لعنه الله علیه ـ پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیرش را بر حلقوم شریف ابی عبداللّه علیه السلام زد و می گفت: واللّه من که سر تو را از بدن جدا می کنم، می دانم که تو پسر پیغمبری و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتری، پس سر مقدسّش را برید.»(۷)

شناخت کلامی

دومین مرتبه شناخت امام در زیارت عاشورا، شناخت کلامی(۸) است که بخش هایی از زیارت عاشورا عهده دار این مطلب است:

«لَعَنَ اللّهُ اُمَّهً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَ أَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمْ الَّتی رَتَّبَکُمُ اللّهُ فِیها»

«خدا لعنت کند آن کسانی را که شما را از حق مسلم تان (مقام امامت) بازداشتند و از آن جایگاهی که خداوند برایتان از ازل مقدر و مقرر فرموده بود منع کردند.»

زیرا مسأله امامت چیزی نبود که خداوند متعال و رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از آن غفلت داشته باشند بلکه در منظومه معرفت دینی امامت به عنوان متمم و مکمّل رسالت مطرح است، همان طور که رسالت متمم خلقت می باشد.(۹)

طرح جانشینی بلافصل حضرت علی علیه السلام در روز غدیر که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آن را ابلاغ کرد با نزول آیه «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»(۱۰) جامه عمل پوشید، و آن روز بود که دین کامل شد و حتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از آغازین روزهای رسالت، برای این روز سرنوشت ساز و حیاتی زمینه سازی می فرمود.(۱۱)

همان طور که طبق دلیل های فراوان عقلی و نقلی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم باید معصوم باشد، امام هم باید معصوم باشد(۱۲) و چون عصمت که شرط امامت است، حقیقتی ملکوتی و باطنی، و فراتر از فهم توده مردم است و مثل سایر صفات ظاهری، واضح و آشکار نیست تا مردم بتوانند واجدانِ آن شرایط و صفات را انتخاب کنند، لازم است از طرف خداوند یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم یا ائمه ومعصومان قبلی افرادی که واجد این صلاحیت هستند معرفی شوند تا در بزرگ ترین مطلب بعد از نبوت، یعنی مسأله امامت مردم به خطا نروند که این کار هم انجام شده است.(۱۳)

(رتّبکم اللّه فیها)؛ از بین احادیث فراوانی که بر این مطلب دلالت می کنند به یک حدیث از امام هشتم علیه السلام بسنده می کنیم:

«اِنَّ الإِمامَهَ اَجَلُّ قَدْراً وَ اَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلی مَکاناً وَ اَمْنَعُ جانِباً وَ اَبْعَدُ غَوراً مِنْ أَنْ یَنالَها النّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ یَنالُوها بِآرائِهِمْ أَوْ یُقیمُوا بِاخْتِیارِهِمْ …

«مقام امامت برتر و والاتر و بالاتر از آن است که انسان های عادی بتوانند به جوانب وعمق آن پی ببرند، امامت بزرگ تر از آن است که با رأی گیری بتوان به آن رسید، امامت مهم تر از آن است که مردم به اختیار خود امامی تعیین کنند، امام، معصوم است. امام یگانه روزگارش است، امام کسی است که خدایش او را برگزیده است، کجا عقل بشری قادر است آن را تشخیص بدهد؟ …»(۱۴)

طبق روایات فراوان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نام مقدس یکایک ائمه علیهم السلام از حضرت علی علیه السلام تا امام زمان علیه السلام را مشخص فرموده و هر یک از ائمه علیهم السلام درباره امامت امام بعدی تصریح کرده اند. از انبوه این دست روایات به بیان یک روایت اکتفا می کنیم:

«جابر بن عبداللّه انصاری می گوید: وقتی آیه شریفه «أطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِیِ الاْءَمْرِ مِنْکُمْ»(۱۵) نازل شد، پرسیدم یا رسول اللّه! خدا و رسولش را شناختیم، اولی الامر که خداوند اطاعت آن ها را قرین اطاعت شما قرار داده است چه کسانی هستند؟

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای جابر! آنان جانشینان من هستند، آنان امام مان بعد از من هستند که اول آنان علی بن ابی طالب است، پس از او حسن، پس از او حسین، بعد از او علی بن الحسین، بعد محمد بن علی که لقب اش در تورات باقر است. تو او را درک می کنی، سلام مرا به او برسان، بعد از او صادق، جعفر بن محمد، پس از او موسی بن جعفر، بعد از او علی بن موسی، پس از او محمد بن علی، بعد از او علی بن محمد، پس از او حسن بن علی، بعد از او کسی که نام او به نام من محمد و کنیه اش کنیه من ابوالقاسم، حجت اللّه در زمین و بقیه اللّه در بین بندگانش و فرزند حسن بن علی است … .»(۱۶)

مقام محمود

سومین مرتبه شناخت امام در زیارت عاشورا شناخت مقام محمودی اوست. در زیارت ارزشمند عاشورا علاوه بر این که به معرفی شناسنامه ای و کلامی ابی عبداللّه علیه السلام پرداخته است، آن حضرت را دارای مقام محمود (پسندیده) نیز می داند:

«وَ اَسْئَلُهُ أَنْ یُبَلِّغَنیِ الْمَقامَ الْمَحْمُود لَکُمْ عِنْدَاللّهِ.»

«از خداوند می خواهم مرا هم به مقام محمود که شما اهل بیت علیهم السلام نزد خدا دارید، برساند.»

مقام محمود، همان جایگاه ممتاز و والای الهی است که خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:

«وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَهً لَکَ عَسی اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً»(۱۷)

«اگر می خواهی به این جایگاه و مقام رفیع برسی، باید نماز شب بخوانی.»

در بعضی از روایات که از شیعه و سنی نقل شده مقام محمود به شفاعت تفسیر شده است.(۱۸)

بعضی از مفسران مقام شفاعت کبری را از خود آیه شریفه استنباط کرده اند.(۱۹)

عده ای دیگر از مفسران آن را به نهایت قرب نسبت به پروردگار تفسیر کرده اند که شفاعت یکی از آثار آن است.(۲۰)

علامه حسن زاده آملی ـ دام عزّه العالی ـ آن را به مقام و منزلتی تفسیر می کنند که خداوند متعال و همه موجودات حامد آن اند و آن را منزلت علم شهودی و ادراک حقایق عالم دانسته ونوشته است:

«این گونه از ادراک همان حکمت و دانش و معرفت حقیقی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از خداوند متعال می خواهد: “اَللّهُمَّ اَرِنا الاْءَشْیاءَ کَما هیَ“؛(۲۱) “خدایا حقیقت موجودات عالم را آن گونه که هست به من نشان بده”.»(۲۲)

علامه حسن زاده آملی ـ دام عزه العالی ـ در ادامه افزوده است:

«مقام محمود، الهی شدن است؛ زیرا کسی که علوم و دانشش حقیقی و اعمالش صالح و اخلاقش زیبا و آرا و نظریاتش صحیح و احسانش به دیگران همیشه جاری باشد به خداوند از دیگران نزدیک تر و شباهتش به خداوند بیشتر است.»(۲۳)

راه های رسیدن به مقام محمود

از زیارت الهی عاشورا و سایر دلیل ها(۲۴) استفاده می شود، در عین این که معصومان علیهم السلام دارای این چنین مقامی (مقام محمود) هستند، برای دیگران هم رسیدن به آن ممکن است. از این رو، در زیارت عاشورا از خدا می خواهیم که ما هم به آن مقام برسیم:

«وَ اَسْئَلُهُ أَنْ یُبَلِّغَنیِ الْمَقامَ الْمَحْمُود …

راه های رسیدن به مقام محمود عبارت است از:

۱ـ توسل:

یکی از بزرگان در این باره نوشته است:

«این جمله روشنگر آن است که اولاً رسیدن به مقام محمود که مقام محمد صلی الله علیه و آله وسلم است برای غیرمعصوم (به قدر ظرفیت هر شخص) میسر است ـ هر چند نمی توان مانند رسول و امام شد ـ و ثانیاً، این مقام رفیع را از طریق توسل به سیدالشهدا علیه السلام می توان به دست آورد.»(۲۵)

۲ـ قرآن و نماز شب:

برخی مفسران از عمومیت آیه شریفه «ومن اللیل فتهجد به … .» استفاده کرده و گفته اند:

«گرچه مخاطب در این آیه ظاهراً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است، ولی از یک نظر می توان حکم آن را تعمیم داد و گفت همه افراد با ایمان که برنامه الهی روحانی تلاوت و نماز شب را انجام می دهند، سهمی از مقام محمود خواهند داشت، و به میزان ایمان وعمل خود به بارگاه قرب پروردگار راه خواهند یافت، و به همان نسبت می توانند شفیع و دستگیر واماندگان در راه باشند؛ زیرا می دانیم هر مؤمنی در شعاع ایمان خود از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود، ولی مصداق اتم و اکمل این آیه شخص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است.»(۲۶)

۳ـ احسان و کسب علوم حقیقی:

علامه حسن زاده آملی ـ دام عزه العالی ـ که مقام محمود را الهی شدن می دانند، راه رسیدن به آن را کسب علوم حقیقی و اعمال صالح و اخلاق نیکو و احسان به دیگران بیان می کنند، تا شخص در اثر انجام این اعمال به خداوند نزدیک شده و الهی گردد.(۲۷)

امام، هسته هستی

چهارمین مرتبه امامت در زیارت عاشورا، هسته هستی بودن امام است. در زیارت عاشورا می خوانیم:

«یا اَبا عَبْدِاللّهِ! لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّهُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَهُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلی جَمِیعِ أَهْلِ الإِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِی السَّماواتِ عَلی جَمِیعِ أَهْلِ السَّماوات.»

«ای حسین عزیز! و ای ابا عبداللّه! مصیبت شهادتت بسیار بزرگ و سنگین است، نه تنها بر ما بلکه بر همه مسلمانان، حتی بر آسمانیان و ملائکه نیز دشوار و سنگین است.»

در بخش دیگر می خوانیم:

«ما أَعْظَمَها وَ أَعْظَمَ رَزِّیَتَها فِی الإِسْلامِ وَ فی جَمِیعِ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ.»

«چقدر این مصیبت بزرگ است و چقدر تحملش بر اسلام و بر زمین و آسمان طاقت فرسا است!؟»(۲۸)

خلاصه این که، اسلام و مسلمانان و زمین وآسمان و آنچه در آن است در عزای ابا عبداللّه علیه السلام گریان و عزادار شدند، و به این مضمون روایات فراوانی داریم که گریه همه موجودات را در عزای سیدالشهدا علیه السلام بیان می کنند. امام صادق علیه السلام فرمودند:

«وقتی امام حسین علیه السلام به شهادت رسید آسمان ها و زمین های هفت گانه و آنچه در آن هاست، بهشت و جهنم، و آنچه پروردگار ما خلق کرده است، آنچه دیده می شوند و آنچه دیده نمی شوند در عزای آن حضرت گریستند.»(۲۹)

با توجه به آنچه گفته شد این پرسش مطرح است که چگونه ممکن است همه عالم در عزای یک فرد بگرید؟! و گریه زمین و آسمان چگونه است؟! برای رسیدن به پاسخ صحیح تر نیاز به تذکر چند نکته است.

نکته اوّل:

قرآن همه موجودات را تسبیح گوی ذات اقدس الهی می داند:

«اِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسبیحَهُمْ»(۳۰)

لازمه تسبیح گویی، داشتن شعور نسبی است، گرچه شعور هر موجودی و در نتیجه تسبیح آن موجود در حد خودش است. همان طور که تسبیح انسان ها با هم مختلف است، یکی با حضور قلب و توجه است و دیگری بدون آن، یکی با درک معنای آن است و دیگری بدون فهم آن، یکی تسبیح زبانش با جان و دلش همراه است و دیگری با غفلت، یکی علاوه بر تسبیح زبان و جان ودل با سِرّ و روحش هم تسبیح گوست و دیگری نه،(۳۱) همان طور هم تسبیح در کل عالم مختلف است ودر هر موجودی با توجه به درک و شعور خودش است.

قرآن در جای جای آیات شریفش از این راز پرده برداشته است. گاهی به تسبیح پرندگان وکوه ها اشارتی دارد:

«سَخَّرْنَا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ»(۳۲)

«کوه ها و پرندگان را مسخّر داوود کردیم که همراه با او تسبیح خدای را می گویند.»

زمانی به تسبیح و تقدیس رعد و برق تصریح کرده و فرموده است:

«یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ»(۳۳)

«رعد با حمد و سپاس الهی تسبیح گوی خداست.»

بالاخره در آیاتی چند به تسبیح همه موجودات صحه گذاشته است:

«یُسَبِّحُ لِلهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاْءَرْضِ»(۳۴)

«هر آنچه در زمین و آسمان است تسبیح گوی ذات اقدس الهی است.»

نکته دوم:

گریه هر موجودی همچون تسبیح هر موجود به حسب خودش است، اگر ما توقع داشته باشیم که گریه همه موجودات مثل گریه ما انسان ها باشد، توقعی است نابه جا و حاکی از خودمحوری وخودنگری، که این خود سد بزرگی است در راه شناخت حقایق عالم و فهم مسایل اعتقادی وتوحیدی که متأسفانه بسیاری از به اصطلاح متفکران عالم گرفتار این معضل اند.

از حضرت عیسی مسیح علیه السلام نقل شده است:

«لَنْ یَلْجَِ مَلَکُوتَ السَّماواتِ مَنْ لَمْ یُولَدْ مَرَّتَیْنِ.»(۳۵)

«کسی که دو بار متولد نشود، نمی تواند به ملکوت آسمان ها نفوذ کند.»

زیرا بار اول که تولد از رحم مادر است، همگانی و غیراختیاری است، اما تولد دوم که تولد وخروج از رحم عادات و آداب و رسوم و مادی اندیشیدن است، به مراتب از تولد اول مشکل تر، امّا به اختیار آدمی است. با این تولد است که انسان به حقایق عالم نزدیک می شود.

چون دُوم بار آدمی زاده بزاد        پای خود بر فرق علت ها نهاد(۳۶)

بیشتر مفسران در ذیل آیه شریفه «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الاْءَرْضُ»(۳۷) گفته اند:

«این تعبیر ممکن است کنایه از حقارت آن ها و عدم وجود یاور و دلسوز برای آن ها باشد؛ زیرا در میان عرب معمول است، هنگامی که می خواهند اهمیت مقام کسی را که مورد مصیبتی واقع شده بیان کنند می گویند: “آسمان و زمین بر او گریه کردند وخورشید و ماه برای فقدان او تاریک شدند.”

این احتمال نیز داده شده که منظور گریستن اهل آسمان ها و زمین باشد؛ زیرا آن ها برای مؤمنان و مقربان درگاه خداوند گریه می کنند، نه برای جبارانی همچون فرعونیان.»(۳۸)

درباره گریه زمین و آسمان بر حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السلام گفته اند:

«گریه آسمان و زمین یک گریه حقیقی است که به صورت نوعی دگرگونی و سرخی مخصوصی ـ علاوه بر سرخی همیشگی به هنگام طلوع و غروب ـ خودنمایی می کند، چنان که در روایتی می خوانیم: “لَمّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیّ بْنِ ابیطالِبٍ بَکَتْ السَّماءُ عَلَیْهِ وَ بُکائُها حُمْرَهُ أَطْرافِها“؛ “هنگامی که حسین بن علی علیه السلام شهید شد آسمان بر او گریه کرد، و گریه او سرخی مخصوصی بود که در اطراف آسمان نمایان شد”.»(۳۹)

این مطلب نزد بسیاری از علمای اهل سنت نیز امر مسلمی بوده و به آن اعتراف کرده و در کتاب های خود بدان تصریح کرده اند.(۴۰) در روایات شیعه هم به صورت متواتر نقل شده است.(۴۱)

نکته سوم:

سومین نکته که برای رسیدن به پاسخ لازم و ضروری است، شناخت جایگاه معصومان علیهم السلام اعم از امام علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در نظام هستی است.

امامت امر اعتباری و قراردادی نیست، تا عده ای در سقیفه گرد هم جمع شوند و یکی را نصب یا دیگری را عزل کنند، بلکه مقامی الهی و انتخابی ربّانی و ازلی است.

به راستی چرا اینان برای این مقام الهی برگزیده شدند، آیا دیگران این لیاقت را در این حدّ داشتند وبه عللی انتخاب نشدند یا فقط این ها بودند که لیاقت این مقام و سمت الهی را داشتند؟

امامت جایگاه تکوینی است، نه اعتباری و تشریفاتی، همان طور که رهبری و امامت نفس برای بدن یک امر قراردادی و اعتباری نمی باشد؛ زیرا حیات همه اعضا و جوارح انسان به برکت روح است، تلاش و فعالیتش، به سبب روح است، غم و شادی اش، به برکت روح است، خنده و گریه اش، تجلی روح و نفس است و اگر یک لحظه نفس، دست اندرکار تدبیر و فیض رسانی به بدن نباشد، بدن مرده است، به همین منوال در روایات درباره معصومان علیهم السلام که روح نظام هستی اند، آمده است:

«بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَری وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاْءَرْضُ وَ السَّماءُ.»(۴۲)

«رزق همه موجودات به برکت او و ثبات زمین و آسمان از اوست.»

در زیارت مطلقه ابی عبداللّه علیه السلام می خوانیم:

«بِکُمْ تَنْبُتُ الاْءَرْضُ أَشْجارَها وَ بِکُمْ تَخْرُجُ الاْءَرْضُ ثِمارَها وَ بِکُمْ تُنْزِلُ السَّماءُ قَطْرَها وَرِزْقَها، بِکُمْ یَکْشِفُ اللّهُ الْکَرْبَ وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ اللّه الْغَیْثَ وَ بِکُمْ تُسَبِّحُ الاْءَرْضُ الَّتی تَحْمِلُ أَبْدانَکُمْ وَ تَسْتَقِرُّ جِبالُها عَنْ مَراسِیها.»(۴۳)

«درختان به برکت شما از زمین می روید، میوه ها به سبب شما پدید می آید، به برکت شما آسمان بارانش را می بارد و مشکلات به برکت شما برطرف می شود، خداوند به خاطر شما بارانِ رحمتش را فرو می فرستد، زمینی که بدن های مقدس شما بر آن قرار دارد به یُمن شما تسبیح حق را می گوید و کوه ها به برکت شما پابرجاست.»

در زیارت ارزشمند و گرانسنگِ جامعه کبیره، معصومان علیهم السلام به عنوان ولی نعمت معرفی شده اند: «وَ أَوْلِیاءَ النِّعَمِ».(۴۴)

امام زمان علیه السلام خود را سبب امان و امنیت معرفی می فرماید:

«اِنّی لاَءَمانٌ لاِءَهْلِ الاْءَرْضِ.»(۴۵)

«من برای اهل زمین سبب امان و امنیت هستم.»

امام صادق علیه السلام در حدیثی همه معصومان علیهم السلام را منشأ بقای عالم دانسته و در پاسخ پرسش کننده ای که می پرسد: چرا مردم به پیامبر و امام نیاز دارند؟ فرمودند:

«برای بقای عالم؛ چون خداوند متعال عذاب را از اهل زمین به سبب وجود پیامبر وامام برطرف می کند … به برکت آنان است که خداوند همه بندگانش را روزی می دهد، به سبب آن هاست که آسمان باران می بارد، به یُمن آنان است که زمین برکاتش را آشکار می کند، به سبب آنان است که خداوند گناه کاران را عذاب نمی کند.»(۴۶)

طبق روایات فراوان از ائمه علیهم السلام زمین یک لحظه از حجت الهی خالی نبوده و نخواهد بود وگرنه متلاشی خواهد شد.(۴۷) چه این حجت الهی آشکار باشد یا مستور و نهان(۴۸) و رمز و راز این نکته با توجه به آنچه گذشت این است که امام و حجت اللّه، روح نظام و هسته هستی است، او جان است و دیگران جسم، و شاعر چه زیبا سروده است:

ما همه جسمیم و بیا جان تو باش            ما همه موریم و سلیمان تو باش

به تعبیر بوعلی سینا:

«کَأَنَّها نَفْسٌ ما لِلْعالَمِ

«گویا نفس انسان کامل روح نظام هستی و عالم است.»(۴۹)

علامه حسن زاده آملی ـ دام عزه العالی ـ در این باره نوشته است:

«در حکمت متعالیه مبرهن است که هیچ زمانی از ازمنه خالی از نفوس مکتفیه نیست و هر نفسی از نفوس مکتفیه که اتم و اکمل از سایر نفوس، خواه مکتفیه وخواه غیرمکتفیه باشد، حجت اللّه است، پس هیچ زمانی از ازمنه خالی از حجت اللّه نباشد.»(۵۰)

مرحوم غروی اصفهانی قدس سره چه زیبا سروده است:

همره باد صبا نافه مشک ختن است          یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است

مرکز دایره هستی و قطب الاَقطاب           آن که با عالم امکان مَثَل روح و تن است

هم فلک را حرکت از حرکات نفس اش   هم زمین را ز طمأنینه نفس اش سکن است(۵۱)

درست به همین جهت است که در هر زمان باید یک ولی زمان، به عنوان پیامبر یا امام وجود داشته باشد؛ چه آشکار یا نهان، تا روح و نفس نظام هستی و واسطه فیض باشد، که در این زمان، روح نظام هستی و واسطه فیض و سبب اتصال زمین و آسمان، حضرت بقیه اللّه الاعظم امام زمان ـ عجل اللّه تعالی فرجه الشریف و روحی و ارواح من سواه فداه ـ می باشد.

رمز و راز معجزات(۵۲) و کرامات(۵۳)

رمز و راز معجزات انبیا و معصومان علیهم السلام در همین نکته نهفته است که آنان روح عالم و هسته هستی اند، و همه جهان مطیعِ روح نظام هستی است و اصلاً نمی تواند مطیع نباشد، همان طور که اعضای بدن نمی توانند مطیعِ نفس نباشند ـ مگر این که عضوی مشکلی داشته باشد که پس از برطرف شدن مشکل، اطاعت می کند ـ .

در میان همه موجودات، فقط انسان و جنّ است که اطاعتش مشروط به اختیار است؛ چون تکامل وی در گرو مختار بودنش است و اگر عصیانی هم دیده می شود از همین ها (جن و انسانِ) مختار است، اما بقیه موجودات به صورت تکوینی و ولایی، مسخر و مطیع روح نظام هستی (معصوم علیه السلام ) هستند. یکی از بزرگان در این باره نوشته است:

«خشوع و اطاعت موجودات برای انسان دو نوع است:

۱ـ خشوع و تسلیم تکوینی و طبیعی که اقتضای طبع و ذات موجودات است؛

۲ـ خشوع و تسلیم تکوینیِ ولایی که مخصوص اولیاءالله و بندگان مقرب الهی است، که خلاف اقتضای طبیعی موجودات است، امّا به اراده ولی الهی انجام می شود که درباره انبیا و اوصیا آن ها معجزه نامیده می شود و درباره تابعین آن ها کرامت گفته می شود.»(۵۴)

زیرا عالم همان طور که به اذن اللّه مطیع روح نظام هستی (معصوم علیه السلام ) است، در یک مرتبه پایین تر، مطیع تابعینِ معصومان یا اولیای الهی است؛ زیرا آنان در اثر اطاعت از ذات اقدس الهی دارای نفوس قدسیه شده اند، و به مرحله ای از تکامل رسیده اند که اگر چیزی را اراده کنند به اذن اللّه انجام می پذیرد، که خود در حدیث قدسی می فرماید:

«یا ابْنَ آدَمَ أَنا أَقُولُ لِلشَّی ءِ کُنْ فَیکُون، اَطِعْنی فِیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلَکَ تَقُولُ لِلشَّی ءِ کُنْ فَیَکُونُ.»

«ای فرزند آدم! من هر چه اراده کنم انجام می شود، تو در آنچه بدان فرمان داده ام مرا اطاعت کن، تا این قدرت را به تو بدهم که هر چه اراده کنی همان انجام شود.»(۵۵)

خلاصه سخن

با توجه به نکته های یاد شده و آیات و روایات فراوان، که به مقداری از آن ها اشاره شد، گریه موجودات در ارتحال و شهادت معصومان علیهم السلام بسیار عادی و کاملاً مورد قبول است؛ چون ولیّ نعمت وروحشان را از دست داده اند.

یکی از استادان در این باره نوشته است:

«مگر ممکن است موجودی به ادامه حیات و تشکیل زندگانی، و تسبیح و سجده وتحمید خود در برابر حق سبحانه شعور داشته باشد، ولی نسبت به انبیا واولیاء علیهم السلام و مؤمنین واقعی هیچ شعور نداشته و ایشان را نشناسد و با وجود چنین شناختی، مگر امکان دارد که در شهادت ویا رحلتشان، متأثر و گریان نشود؟»(۵۶)

«… و گریه و تأثر موجودات به دلیل شناخت آن ها نسبت به مقام امامت می باشد.»(۵۷)

بلکه بالاتر از گریه و تأثّر، مرگ هم برای شان حتمی بود اگر بعد از رفتن و شهادت یک معصوم [روح نظام هستی] معصوم دیگری در کار نبود، همان طور که با رفتن روح نه تنها بدن در فقدان روح متأثر می شود، بلکه در فراق روح می میرد.

امام هشتم علیه السلام فرمودند:

«اگر زمین یک لحظه از حجت الهی خالی باشد متلاشی می شود.»(۵۸)

امام باقر علیه السلام فرمودند:

«تا وقتی ما اهل بیت باشیم اهل زمین در امان هستند، وقتی خداوند بخواهد زمین واهلش را نابود کند، ما را از آن ها می گیرد و بعد آن ها را نابود می سازد.»(۵۹)

آری، برپایی قیامت منوط به این است که خداوند، روح نظام هستی را بگیرد و جایگزینی برای آن نفرستد که این واقعیت بعد از دوران رجعت جامه عمل می پوشد.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

«همیشه در زمین حجت خداوند خواهد بود، اما چهل روز مانده به برپایی قیامت خداوند حجت اش را می گیرد، در آن زمان راه توبه بسته است و قیامت برپا می شود.»(۶۰)

چه این که طبع عالم بدون روح متلاشی شدن و نابودی است، طبع بدن نیز بدونِ روح، نابودی و متلاشی شدن است و همه این ها پس از ظهور آقا امام زمان علیه السلام و برپایی حکومت عدل جهانی آن حضرت و پس از دوران رجعت(۶۱) معصومان علیهم السلام اتفاق خواهد افتاد.

پی نوشت:

۱. اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳، ح ۱۵، هیچ گاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با کسی با کُنه عقلش سخن نگفت.

۲. همان؛ سفینه البحار، ج ۲، ص ۲۱۴، ماده عقل. ما پیامبران مأموریم با مردم، در حدّ فهمشان سخن بگوییم.

۳. رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص ۳۱؛ نهج الولایه، ص ۶۲٫

۴. حدیث قدسی به احادیثی گفته می شود که سند آن توسط هر یک از معصومان علیهم السلام به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و از ایشان به جبرییل و از جبرییل به خداوند تبارک و تعالی می رسد، که گوینده اصلی آن خداوند است.

۵. مفاتیح الجنان، ص ۸۲۹٫

۶. «فأسل اللّه الذی اکرمنی بمعرفتکم و معرفه اولیائکم و رزقنی البرائه من اعدائکم اَنْ یجعلنی معکم فی الدنیا و الآخره»؛ «از خداوندی که به من معرفت شما [حسین علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام [ وشناخت یاران شما را عنایت فرمود و نعمت برائت از دشمنانتان را روزیم گردانید، می خواهم که مرا در دنیا وآخرت با شما محشور فرماید.»

۷. منتهی الآمال، ج ۱، ص ۴۷۶٫

۸. منظور ما از شناخت کلامی، اثبات امامت حضرات معصومان علیهم السلام آن طور که در علم کلام اثبات می شود، می باشد.

۹. اشاره به حدیث شریف قدسی «لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الاَفْلاکَ وَ لَوْلا عَلِیٌّ لَما خَلَقْتُکَ»؛ «اگر تو] ای رسول ما] نبودی زمین و آسمان و عالم را نمی آفریدم و اگر علی علیهم السلام نبود تو را نمی آفریدم.»؛ چه این که خلقت بدون رسالت و ابلاغ به مردم ناقص است.

۱۰. سوره مائده (۵) آیه ۳٫

۱۱. کشف المراد، ص ۳۶۷٫

۱۲. همان، ص ۳۴۹ ـ ۳۵۰؛ بدایه المعارف، ج ۱، ص ۲۱۰ ـ ۲۲۳ و ج ۲، ص ۶، ۴۰ ـ ۴۲٫

۱۳. بدایه المعارف، ج ۱، ص ۹۸ ـ ۱۲۳٫

۱۴. اصول کافی، دارالاضواء، ج ۱، ص ۲۵۶؛ بحارالانوار، ج ۲۳ ـ ۲۶؛ بدایه المعارف، ج ۲، ص ۱۱ ـ ۱۵٫

۱۵. سوره نساء (۴) آیه ۵۹٫

۱۶. تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۴۳۵٫

۱۷. سوره اسراء (۱۷) آیه ۷۹٫

۱۸. بحارالانوار، ج ۸، ص ۴۸؛ تفسیر المیزان، ج ۱۳، ص ۱۹۲٫

۱۹. تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۷۸، و ج ۱۳، ص ۱۸۷٫

۲۰. تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۲۳۲٫

۲۱. عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۳۲؛ تفسیر کبیر فخر رازی، ج ۶، ص ۲۶؛ مرصاد العباد، ص ۳۰۹٫

۲۲. غرر الفرائد، ج ۲، ص ۳۹٫

۲۳. غرر الفرائد، ج ۲، ص ۳۹٫

۲۴. مثلاً ذکر قنوت نماز عید سعید فطر وقربان: «اَدْخِلْنی فی کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ و…»

۲۵. فروغ شهادت، ص ۳۹۲٫

۲۶. تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۲۳۲٫

۲۷. غرر الفرائد، ج ۲، ص ۳۹ ـ ۴۰٫

۲۸. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۰۱ ـ ۲۴۱٫

۲۹. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۰۶؛ کامل الزیارات، باب ۲۶، ح ۳، ص ۸۰٫

۳۰. سوره اسراء (۱۷) آیه ۴۴٫

۳۱. مراتب ذکر و تسبیح را ۵، ۷ و۱۰ گفته اند. ر.ک: صراط سلوک، ص ۱۰۰٫

۳۲. سوره انبیاء (۲۱) آیه ۷۹٫

۳۳. سوره رعد (۱۳) آیه ۱۳٫

۳۴. سوره جمعه (۶۲) آیه ۱؛ سوره تغابن (۶۴) آیه ۱؛ سوره حشر (۵۹) آیه ۲۴ و۱؛ سوره حدید (۵۷) آیه ۱؛ سوره صف (۶۱) آیه ۱ و… .

۳۵. لطایف معنوی، ص ۱۵۱؛ احادیث مثنوی، ص ۹۶٫

۳۶. مثنوی معنوی، ج ۲، ص ۲۰۳٫

۳۷. سوره دخان (۴۴) آیه ۲۹: «بر آن ظالمان ـ فرعون و پیروانش که در دریا غرق شدند ـ نه آسمان گریست ونه زمین.»

۳۸. تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۱۷۹٫

۳۹. تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۱۷۹؛ تفسیر المیزان، ج ۱۸، ص ۱۵۲؛ مجمع البیان، ج ۹، ص ۸۴؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۱۷٫

۴۰. الدرالمنثور، ج ۶، ص ۳۱؛ تاریخ ابن عساکر، ج ۴، ص ۳۳۹؛ مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۹۰؛ الخصائص الکبری، ج ۲، ص ۱۲۶؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۱۶؛ تاریخ الخلفاء، ص ۱۳۸؛ عقد الفرید، ج ۲، ص ۳۱۵؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۹۷؛ تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۳۵۴٫

۴۱. بحارالانوار، ج ۴۵، باب ۴۰، ص ۲۰۱ ـ ۲۱۹، که در آن ۴۸ حدیث به همین مضمون نقل شده است.

۴۲. مفاتیح الجنان، دعای عدیله، ص ۱۵۴٫

۴۳. مفاتیح الجنان، ص ۷۵۵٫

۴۴. همان، ص ۹۸۲٫

۴۵. بحاراالانوار، ج ۵۲، ص ۹۳٫

۴۶. همان، ج ۲۳، ص ۱۹٫

۴۷. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷۸ ـ ۱۸۰؛ بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱ ـ ۵۶٫

۴۸. نهج البلاغه، کلمات قصار، ص ۱۴۷٫

۴۹. الاشارات و التنبیهات، ج ۳، ص ۴۱۴٫

۵۰. انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص ۱۵۷٫

۵۱. دیوان کمپانی، ص ۸۵ ـ ۸۶٫

۵۲. معجزه امور خارق العاده ای است که از پیامبران و ائمه علیهم السلام صادر می شود با شرایط خاصی که در معجزه است. بدایه المعارف، ج ۱، ص ۲۳۹؛ کشف المراد، ص ۳۵۰؛ الاشارات و التنبیهات، ج ۳، ص ۴۱۷؛ سرّ الإسراء، ج ۲، ص ۳۰٫

۵۳. کرامات امور خارق العاده ای است که از غیرپیامبر و امام(ع) صادر می شود و شرایط ویژه خودش را دارد. کشف المراد، ص ۳۵۱؛ الاشارات و التنبیهات، ج ۳، ص ۴۱۷؛ سرّالاسراء، ج ۲، ص ۳۰٫

۵۴. سِرّالإسراء، ج ۲، ص ۳۰ ـ ۲۹٫

۵۵. بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۳۷۶٫

۵۶. فروغ شهادت، ص ۲۹۷٫

۵۷. فروغ شهادت، ص ۲۹۸٫

۵۸. بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۹، ح ۴۳٫

۵۹. همان، ص ۳۷، ح ۶۴٫

۶۰. بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۴۱، ح ۷۸٫

۶۱. برای اطلاع بیشتر از جریان رجعت، رجوع شود به کتاب ارزشمند الشموس المضیئه فی الغیبه والظهور و الرجعه، تألیف استاد سعادت پرور ـ دام عزه ـ .

منبع: فرهنگ جهاد . تابستان ۱۳۸۱، شماره

اوصاف پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) در شعر فارسی.

 

اشاره:

در پهنه ادب فارسی کمتر شاعری را می توان سراغ گرفت که در شعر خویش ، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را نستوده باشد.بسیاری از شاعران فارسی گوی در منظومه های خویش معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را به صورت زیبایی توصیف کرده اند برخی از زیباترین اوصاف پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) را که برگرفته از آیات و روایات و وقایع تاریخی است ، بر می شماریم.

اوصاف پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) در شعر فارسی

پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) در محیطی چشم به جهان گشودند که مهمترین رسانه در فرهنگ آن محیط ،شعر و شاعری بود. شعرو شاعری در محیط عربستان و در آن عصر یکی از مهمترین زمینه های تبلیغات بوده است .آویختن معلقات سبع بر دیوارکعبه را همه شنیده اید و به اهمیت آن واقفید. لذا مردم جاهلی که گوششان با شعر عادت کرده بود سخنان وحی را شعر قلمداد می کردند و خداوند متعال در جواب آنها می فرمود «و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له» یعنی ما او را شعر نیاموختیم و آن سزاوار او نیست .

اندک اندک دین اسلام رواج یافت و شاعران متعدد و مسلمان نیز در محیط اسلامی پرورش یافتند و شعر ایشان مورد تائید پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قرار گرفت و مدح پیامبر(صلی الله علیه و آله)و دین اسلام موضوع اصلی شعر شاعران مسلمان در دهه های اولیه رواج دین اسلام شد.ایرانیان نیز با پذیرش اسلام خدمت شایانی به این بعد مهم تبلیغی کردند. در پهنه ادب فارسی کمتر شاعری را می توان سراغ گرفت که در شعر خویش ، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را نستوده باشد.بسیاری از شاعران فارسی گوی در منظومه های خویش معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را به صورت زیبایی توصیف کرده اند برخی از زیباترین اوصاف پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) را که برگرفته از آیات و روایات و وقایع تاریخی است ، بر می شماریم :

امی گویا :کنایه از حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و اشاره به آیه ۱۵۸ سوره اعراف دارد که: «فامنو ا باالله و رسوله النبی الامی الذی یومن بالله و کلماته…» «به خداوند و پیامبر درس نا خوانده ای که به خداوند و کلمات او ایمان آورده ، ایمان آورید» برخی نیز امی را منسوب به ام القرای یعنی مکه داشته اند .

امی گویا به زبان فصیح

از الف آدم و میم مسیح

نظامی (مخزن الاسرار -ص۱۳) یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) درس ناخوانده گویای است که با زبان فصیح از الف آدم تا میم مسیح را می داند . پیامبر (صلی الله علیه و آله) خود در حدیث معراج فرمودند.(خداوند قطره ای در دهان من چکاند که به آن دانش اولین و آخرین را دانستم ).

خواجه بعث و نشر : یعنی سرور مردم در روز رستاخیز . سعدی(بوستان ،۴) گفته است :

شفیع الوری خواجه بعث و نشر

امام الهدی صدر ایوان حشر

این بیت یادآور حدیث نبوی است :«انا سید ولد آدم یوم القیامه و لا فخرء و بیدی لواء الحمد و لا فخر و ماَمن نبی یومئذ ، آدم فمن سواء الا تحت لوائی و انا اول شافع و اول مشفع و لا فخر ».(جامع الصغیر ج ۱/۹۰) یعنی من بی آنکه تفاخر کنم ،در روز قیامت سرور فرزندان آدمم و درفش سپاسگزاری در دست من است و در آن روز پیغمبری نیست ، از آدم گرفته تا دیگران ، که زیر سایه درفش من نباشد . من نخستین شفاعتگر و نخستین کسی هستم که شفاعتش مورد قبول واقع می شود.

خواجه لولاک: مولوی در مثنوی (دفتر دوم ، ۹۷۱تا۹۷۴)گفته است:

میوه ها در فکر دل اول بود

در عمل ظاهر  به آخر می شود

چون عمل کردی،شجر بنشاندی

اندر آخر حرف اول خواندی

گرچه شاخ و برگ و بیخش اول است

آن همه از بهر میوه مرسل است

پس سری که مغز آن افلاک بود

اندر آخر خواجه لولاک بود

یعنی رازی که مغز و زبده افلاک بود و ابتدا در فکر باغبان وجود پدید آمد(تعبیر با مسامحه است) سرانجام آن راز نهان،وجود حضرت پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله)بود که حدیث لولاک به آن سرور خطاب می کند که «لولاک لما خلقت الافلاک» ای پیامبر اگر تو نبودی افلاک را خلق نمی کردم.

اندک اندک دین اسلام رواج یافت و شاعران متعدد و مسلمان نیز در محیط اسلامی پرورش یافتند و شعر ایشان مورد تائید پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قرار گرفت و مدح پیامبر(صلی الله علیه و آله)و دین اسلام موضوع اصلی شعر شاعران مسلمان در دهه های اولیه رواج دین اسلام شد.ایرانیان نیز با پذیرش اسلام خدمت شایانی به این بعد مهم تبلیغی کردند

رحمه للعالمین: که اشاره به آیه(و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین -ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم )

از رحمه للعالمین اقبال درویشان بین

چون در منور خرقه ها گل معطر شالها

جامه خواب بر حدث را یک فضول

قاصد آورد در پیش رسول

که چنین کرده است مهمانت ببین

خنده ای زد رحمه للعالمین   (مثنوی دفتر پنجم ، بین ۱۰۷و۱۰۸)

سید اولین رسل: خواجوی کرمانی(دیوان،ص۱) پیامبر را چنین وصف کرده است:

سید اولین رسل مرسل آخرین زمان

صاحب هفتمین قران خواجه هشتمین سرا

ساقی عرب: عطار نیشابوری:

همچو عطار این شراب صاف عشق

نوش کن از دست ساقی عرب

سید البشر:خاقانی(دیوان ،ص۵)

یا سید البشر زده خورشید بر نگین

یا احسن الصور زده ناهید بر نوا

او نایب سید البشر شد

سید به مغاک غار در شد

شه معراجی:مولوی:

آمد شه معراجی شب دوست زمحتاجی

گردون به نثار او با دامن زر آمد

-مرحوم سیدکریم امیری فیروزکوهی(دیوان،ج۱ص۴۰۹)

آنکه آواز نبی از در بطحا شنوید

ذکر حق را ز در افتادن بتها شنوید

نور اسلام بر آمد ز کران تا نگرید

بانگ توحید در آمد به جهان تا شنوید

بس شنیدید سخنها زخدا بی خبران

اینک آیید و سخنهای خدا را شنوید

آنچه گفتند زیاسین و زطاها به خبر

گوش دارید و ز یاسین و ز طاها شنوید

منبع: تبیان

نعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شعر سنائی.

سنایى در میان شاعران پارسیگوى مقام و مرتبه‏اى بس بلند دارد و گذشته از مقام شاعرى، برخى او را حکیم، و صوفیه و عرفا او را شیخ خوانده‏اند.

سنائى نخستین کسى است که مصطلحات تصوف و عرفان را در شعر فارسى وارد کرد و خود نیز در حدیقه بدین معنا، اشاره کرده است:

زین نمط هر چه در جهان سخن است

گر یکى گر هزار، آن من است

بزرگان عرفان نیز تصدیق کرده‏اند که بسیارى از این اصطلاحات عرفانى، از آن سنائى است.

ترک جوشى کرده‏ام من نیم خام

از حکیم غزنوى بشنو تمام

در توضیح این مقال، باید گفت که سنائى مبتکر شعر صوفیانه در زبان فارسى نیست، زیرا شعر صوفیانه از اواسط قرن چهارم هجرى آغاز شده، لیکن بسط و تکمیل آن، زاده فکر و طبع بلند آفرین سنائى است. سنائى، نخستین شاعرى است که قصائد عرفانى ساخته و اگر تمام اصطلاحات عرفانى از سنائى نباشد، یقینا قسمت اعظم از او است و دو شاعر عارف بزرگ ایران یعنى:عطار و مولوى در حقیقت پیروان مکتب اویند. (۱)

شاید بتوان گفت:سنائى اول کسى است که اخلاقیات را وارد شعر فارسى کرده و لفظ و معنا را به درجه کمال رسانیده و دشوارترین معانى را در زیباترین عبارات پرورانیده است، او در ساختن ترکیبهاى (۲) تازه و خوش آهنگ نیز سهمى بسزا دارد.

سنائى، براى بیان ما فى الضمیر خود، گاه به تمثیل و حکایات کوتاه متوسل مى‏شود، تا بهتر بتواند اثبات مدعا نماید و انسانها را بهتر هدایت کند و حقیقت را زیباتر جلوه‏گر سازد.

او در شعر خود به توحید، زیاد اشاره کرده و به نعت رسول اکرم(ص)و خاندان عصمت و طهارت نیز پرداخته است.

سنائى، بیش از هر چیز، از قرآن مجید متأثر است و از مفاهیم کتاب خدا بسیار بهره جسته و هیچ‏ قصیده و غزل و حتى مثنوى او نیست که در آن به طریقى، از قرآن سود نبرده باشد. مثلا در قصیده زیر که در نعت رسول اکرم و تفسیر گونه‏اى از سوره«الضحى»است بسیارى از آیات سوره مزبور را در آن گنجانده است.(نقل از دیوان چاپ دکتر مصفا، ص ۱۱):

کفر و ایمان را هم اندر تیرگى، هم در صفا

نیست دار الملک جز رخسار و زلف مصطفا

موى و رویش، گر به صحرا ناوریدى مهر و لطف

کافرى بى‏برگ ماندستى و ایمان بى‏نوا

نسخه جبر و قدر در شکل و روى و موى اوست

این ز«و اللیل»ت شود معلوم، آن از«و الضحا» *

سنائى در آغاز قصیده، از کفر و ایمان و از تیرگى و صفا سخن گفته همان طور که در آغاز سوره خداى بزرگ هم دو سوگند یاد کرده است.سوگند نخستین «و الضحى»مى‏باشد که روشنى کامل و هنگام بالا آمدن آفتاب و فرا گرفتن سطح تابش و روشنى بخشیدن را گویند.سوگند دیگر که متقابل آن است«و اللیل اذا سجى»و آنگاه است که پرده تاریکى همه را فرا گیرد.

پس از سوگند بدین دو پدیده مهم، خداى بزرگ در جواب این دو سوگند مى‏گوید:«ما ودعک ربک و ما قلى»خداى تو از تو نبریده و هیچ کس هم با تو دشمنى ندارد.البته اضافه«رب»به کاف ضمیر، مشعر بر لطف خاص پروردگار است و حذف مفعول فعل«قلى» هم افاده عموم مى‏کند.

شیخ طوسى نوشته است:«هذا قسم من الله تعالى بالضحى، و هو صدر النهار» (۳) و نیز ذیل آیه‏«و اللیل اذا سجى»نوشته است:قسم آخر و معناى«سجى»:غشى بظلامه است.سپس از قول قتاده، نقل کرده که معناى «سجى»سکن مى‏باشد همانطور که مى‏گویند:بحر ساج، اى ساکن.و به قال الضحاک یقال:سجا * یسجو سجوا:اذا هدى و سکن. (۴)

قرطبى هم کلمه«ضحى»را ضوء و اشراق خورشید معنا کرده و استدلال نموده که قرآن در سوره الشمس کلمه«ضحى»را به«شمس»اضافه کرده، زیرا «ضحى»به ارتفاع شمس، بستگى دارد و کلمه «ضحى»را مؤنث دانسته، زیرا مى‏گویند:«ارتفعت الضحى» (۵) البته قرطبى در آیه‏«و الضحى و اللیل اذا سجى»(الضحى/۱ و ۲)مراد از«ضحى»را به قرینه «و اللیل اذا سجى»نهار یعنى روز دانسته، همان طور که در آیه‏«اوامن اهل القرى ان یأتیهم بأسنا ضحى و هم یلعبون»(اعراف/۹۸)چنین است و به معناى روز مى‏باشد.

و نیز قرطبى، جمله را در مورد قسم دانسته، یعنى«اقسم بالضحى»، در واقع خداى عز و جل به این دو پدیده«ضحى»و«اللیل»سوگند یاد کرده و جواب سوگند هم«ما ودعک ربک»مى‏باشد (۶) .

راغب اصفهانى(م ۵۰۲ ه)، کلمه«ضحى»را به معناى گستردگى نور آفتاب دانسته و افزوده است که «ضحى»وقتى را گویند که آفتاب گسترده و روز بالا آمده باشد. * (۷) به هر حال خداى بزرگ در این آیه، به خورشید و گستردگى نورش در زمین سوگند یاد کرده است.

سنائى در بیت دیگر از همان قصیده، به پیامبر اکرم خطاب کرده و مى‏گوید:

در دو عالم مر ترا باید همى بودن پزشک

لیکن آنجا به که آنجا به، بدست آید دوا

در واقع اشارتى است به آیه:«و للاخره خیر لک من الاولى»(الضحى/۴)که مى‏خواهد بگوید، براى تو (*)کلمات«ضحى»و«مصطفى»جهت رعایت قافیه به صورت«ضحا» و«مصطفا»نوشته شد، همانطور که در دیوان نیز چنین است.

(*)چنانچه ناقص واوى باشد باید به صورت الف نوشته شود مانند دعا یدعو.ولى اگر ناقص یایى باشد به صورت یاء مى‏نویسند مانند:رمى یرمى.

(*)الضحى انبساط الشمس و امتداد النهار و سمى الوقت به…راغب براى توضیح مطلب افزوده است:«و ضاحیه کل شئ ناحیته البارزه.»

فرجام کار، بهتر از آغاز آن است، زیرا آخرت به قرینه سیاق عبارت که در مقابل«اولى»مى‏باشد یعنى زندگى پس از مرحله اولى است.و چنانچه منظور از«آخرت» عالم دیگر بود، در مقابل آن«الدنیا»مناسب‏تر بود از «الاولى». (۸)

لیکن شیخ طوسى ذیل آیه مزبور نوشته است: «خطاب للنبى یقول الله تعالى له ان ثواب الآخره و النعیم الدائم فیها خیر لک من الاولى یعنى من الدنیا، و الکون فیها لکونها فانیه». (۹)

همان طور که قرطبى نیز بر آن است که زندگى آخرت پیامبر اکرم بهتر و برتر است از زندگى این جهانى، زیرا قرطبى ذیل آیه مزبور نوشته است:«ما عندى فى مرجعک الىّ یا محمد، خیر لک مما عجلت لک من الکرامه فى الدنیا». (۱۰)

علامه طباطبائى هم معتقد است که این آیه، اشارتى دارد به زندگى آخرت پیامبر اکرم که خدا گفته است:زندگى آخرت تو از زندگى دنیایت، بهتر است‏«و حیاتک الآخره خیر لک من حیاتک الدنیا»و از قول برخى از مفسران نقل کرده که این آیه، ناظر است هم به زندگى دنیاوى و هم به زندگى آخرتى رسول اکرم:«و قیل:الآیه ناظره الى الحیاتین جمیعا دون الحیاه الآخره فقط». (۱۱)

زمخشرى(م ۵۳۸ ه)، ضمن اینکه مناسبت نور روز را با مسأله وحى، و تاریکى شب را با انقطاع وحى، بیان کرده و ارتباط آیه‏«و للاخره خیر لک من الاولى»را هم با آیات پیشین باز گفته، افزوده است که خداى بزرگ ضمن نفى تودیع(ترک کردن)و ضمن نفى قلى (شدت بغض و دشمنى)گفته است که نه تنها وحى، قطع نخواهد شد بلکه تو حبیب خدایى و حال و وضع تو در آخرت بهتر است و برتر.

«ان الله مواصلک بالوحى الیک و انک حبیب الله و لا ترى کرامه اعظم من ذلک و لا نعمه اجل منه، اخبره ان حاله فى الاخره اعظم من ذلک و اجل…» (۱۲) سنائى در همان قصیده در شعر

لا جرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو

از عطا خشنود گردى و آن ضعیفان از خطا

آیه‏«و لسوف یعطیک ربک فترضى»(الضحى/۵)را در نظر داشته و به بخشش بارگاه کبریایى اشاره کرده است.قرآن مجید هم در این آیه خواسته است بگوید: پروردگار تو، آن چنان در آینده به تو عطا و بخشش کند که تو خشنود گردى و راضى.

با اینکه در آیه، از عطا و بخشش اسمى برده نشده، ولى اضافه«رب»به کاف ضمیر تا اندازه‏اى بیانگر این معنا مى‏باشد که چشمداشت آن پیامبر بزرگوار این است که مردم تربیت بشوند و سختى‏ها و مشقات راه رسالت هموار گردد، تا آن بزرگوار بتواند ابلاغ رسالت کند.

آیه مزبور، براى تثبیت آیه پیشین است، در این آیه از عطیه سخنى نیست و مطلق است و به قول زمخشرى وعده‏اى است که هم عطایاى دنیائى را در برمى‏گیرد و هم ثوابهاى اخروى را که«لا یعلم کنهه الا الله». (۱۳)

شیخ طوسى هم ذیل آیه مزبور نوشته است: «وعد من الله ان یعطیه من النعیم و الثواب و فنون النعم ما یرضى النبى(ص)به و یوثره.» (۱۴)

قرطبى، ذیل آیه‏«و لسوف یعطیک ربک فترضى» حدیثى را نقل کرده که اهمیت پیامبر رحمت را نشان مى‏دهد و کرامت آن بزرگ مرد را مى‏رساند و آن حدیث این است:«لما نزلت هذه الآیه قال النبى صلى الله علیه و سلم:اذن و الله لا ارضى و واحد من امتى فى النار» (۱۵) به خدا سوگند تا هنگامى که یک تن از امت من در آتش جهنم باشد من راضى نخواهم شد.

در باب یتیم بودن پیامبر اکرم سنائى گفته است

نه تو درى بودى اندر بحر جسمانى یتیم

فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا

که این شعر خود اشارتى است به آیه‏«الم یجدک یتیما فآوى»(الضحى/۶).استفهام«الم یجدک یتیما»براى تنیه است و طلب اقرار.سنائى هم به صورت استفهام انکارى«نه تو درى بودى اندر بحر جسمانى یتیم»بکار برده است.در واقع، قرآن هم یتیم ناشناس بى‏مآوى یعنى آن پیامبر بزرگوار را مورد خطاب قرار داده و گفته است:آیا تو یتیمى نبودى که خدایت جا و پناه داد و به تو محبت کرد؟زیرا فعل«آوى»متضمن معناى کسى را در خانه خود جاى دادن و در پناه گرفتن و رحم کردن، مى‏باشد.

شیخ طوسى ذیل آیه‏«و لسوف یعطیک ربک فترضى»(الضحى/۵)نوشته است:

خداى بزرگ به پیامبرش وعده اعطاى نعمت داده به اندازه‏اى که او راضى شود و سپس نعم دنیاوى را بر شمرده است:

۱-«الم یجدک یتیما فآوى»که پس از فوت پدر (عبد الله)سرپرستى او را عبد المطلب بعهده گرفت و سپس ابو طالب او را پناه داد و نسبت به او محبت کرد.

۲-«و وجدک عائلا فاغنى». (۱۶)

قرطبى نیز همان سخن شیخ طوسى را نوشته است و عبارت«عدد سبحانه مننه على نبیه محمد(ص)»را ذیل آیات مزبور بیان کرده و سپس از قول مجاهد افزوده است که ممکن است کلمه«یتیم»در آیه‏«الم یجدک یتیما فآوى»از باب مجاز باشد، زیرا در زبان عربى مى‏گویند:«دره یتیمه، اذا لم یکن لها مثل»در این صورت معناى آیه چنین است«الم یجدک واحدا فى شرفک لا نظیر لک، فآواک الله باصحاب یحفظونک و یحوطونک». (۱۷)

همین سخن قرطبى را علامه طباطبائى نیز بدین صورت گفته است:«و قیل:المراد بالیتیم الوحید الذى لا نظیر له فى الناس کما یقال در یتیم…» (۱۸) یعنى منظور از یتیم در این آیه، پدر مرده نیست بلکه منظور بى‏نظیر بودن است همچنانکه درّ بى‏نظیر را، درّ یتیم مى‏گویند و در این صورت معناى آیه چنین خواهد بود: مگر نبود که خدا ترا فردى بى‏نظیر از میان مردم دانست و در نتیجه مردم را دور تو جمع کرد؟

سنائى به دنبال بیت قبل مى‏گوید:

نى تو راه شهر خود گم کرده بودى ز ابتدا

ما ترا کردیم با همشهریانت آشنا

در این شعر اشارتى است به آیه‏«و وجدک ضالا فهدى» (الضحى/۷)شیخ طوسى براى کلمه«ضال»چند معنا نقل کرده است:

۱-وجدک لا تعرف الحق فهداک الیه بان نصب لک الادله و ارشدک الیها حتى عرفت الحق و ذلک من نعم الله.در واقع گفته است که اگر هدایت خدا نباشد تو هدایت نمى‏شدى.

۲-اى پیامبر!ترا که از لحاظ نبوت و شریعت گمراه بودى، خدا هدایت کرد.

۳-تو اى پیامبر!در میان قوم گمراهى مى‏زیستى و هدایت شدى(و وجدک فى قوم ضلال اى فکانک واحد منهم).

۴-انه لما هاجر الى المدینه ضل فى الطریق، و ضل دلیله فارشدهم الله تعالى الى الطریق الواضح حتى وصلوا…» (۱۹)

زمخشرى نوشته است:«معناه الضلال عن علم الشرائع…»به دلیل آیه‏«و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان…» (شورى/۵۲)و قیل:ضل فى صباه فى بعض شعاب مکه فرده ابو جهل الى عبد المطلب.

و قیل:اضلته حلیمه عند باب مکه حین فطمته و جأت به لترده على عبد المطلب.

و قیل:ضل فى طریق الشام حین خرج ابو طالب.

فهداک:یعنى قرآن و شرائع به تو آموخت. (۲۰)

زمخشرى به صراحت افزوده است:درست نیست که بگوئیم آن بزرگوار بر دین و آیین کافران بوده، معاذ الله که چنین سخنى را بپذیریم، زیرا لازم است که‏ انبیا، پیش از نبوت معصوم باشند و از کبائر و صغائر مبرا.

قرطبى کلمه«ضال»را به معناى غافل از امر نبوت، تفسیر کرده و گفته است:«و الضلال هنا بمعنى الغفله».همچنان که در آیه‏«قال علمها عند ربى فى کتاب لا یضل ربى و لا ینسى»(طه/۵۲)چنین است و فعل نفى«لا یضل»به معناى«لا یغفل»مى‏باشد. (۲۱)

البته قرطبى، اقوال دیگر را هم نقل کرده و مثلا نوشته است:«و قال قوم:ضالا، لم تکن تدرى القرآن و الشرائع، فهداک الله الى القرآن و شرائع الاسلام.»

قرطبى، ذیل آیه مورد بحث از قول متکلمان سخن جالبى گفته است و آن اینکه:اعراب درخت منفر و تک درخت واقع شده در بیابان را«ضال»گویند، زیرا بوسیله آن، گمشدگان بیابان راه را مى‏یابند، در این مورد قرآن معناى مجازى«ضال»را در نظر داشته و گفته است:وجدک ضالا، اى لا احد على دینک، و انت وحید لیس معک احد فهدیت بک الخلق الىّ.

علامه طباطبائى ذیل آیه مزبور، نوشته است: منظور از«ضلال»در این آیه گمراهى نیست بلکه عدم هدایت است و منظور از عدم هدایت نیز این است که اگر هدایت خدا نباشد تو هدایت نخواهى یافت. (۲۲) البته ایشان اقوال مختلف دیگران را هم نقل کرده است.

سنائى در(ص ۱۲ دیوان)شعر:

بى نعیمت خواست کردن، مر ترا تلقین حرص

پیش از آن کانعام ما تعلیم کردست کیمیا

به آیه:«و وجدک عائلا فاغنى»(الضحى/۸)اشارتى کرده است.

پیامبر اکرم که جوان نادار و عیالمند بود، در نتیجه کوششها، مجرب گردید و بصیر و در کار تجارت خبره و در امانت‏دارى شهره شد، بطوریکه نظر آن بانوى هوشمند و توانگر و بزرگوار را به خود جلب کرد و سرپرستى کاروانش را به عهده گرفت و در نتیجه آن یتیم نادار که مقدر بود پیش از پیامبرى دردها و بینوائیها را خود دیده باشد، پس از تحمل آن سختى‏ها و ناهمواریها و گذراندن مرحله نادارى، به مرحله بى نیازى رسید.

شیخ طوسى ذیل آیه مزبور نوشته است:فالعائل: الفقیر، هو ذو العیله من غیر جده، عال یعیل عیله: اذا کثر عیاله و افتقر. (۲۳)

قرطبى هم ذیل همین آیه نوشته:عائل:فقیرى است که مالى ندارد.و در تفسیر«فاغنى»نوشته است: فاغناک بخدیجه رضى الله عنها.سپس افزوده است که برخى از مفسران نوشته‏اند:«وجدک فقیرا من الحجج و البراهین، فاغناک بها».برخى نیز گفته‏اند که به مناسبت پیروزى در جهاد، غنائمى به دست آمد و از اموال کفار غنى شدى، لیکن این نظر را قرطبى نپذیرفته، زیرا سوره«ضحى»مکى است و جهاد در مدینه واجب شده است. (۲۴)

علامه طباطبائى، «عائل»را به معناى تهى دستى دانسته که از مال دنیا چیزى ندارد.و گفته است العائل: الفقیر الذى لا مال له.سپس افزوده است:خداى بزرگ پیامبر اکرم را پس از ازدواج با خدیجه دختر خویلد-که مال فراوانى داشت و همه را به آن حضرت هبه کرد، بى نیاز کرد. (۲۵)

سنائى به دنبال بیت قبل در اشعار زیر سروده است:

با تو در فقر و یتیمى ما چه کردیم از کرم

تو همان کن اى کریم از خلق خود با خلق ما

مادرى کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف

خواجگى کن سائلان را طمع شان گردان وفا

که به آیات‏«فاما الیتیم فلا تقهر و اما السائل فلا تنهر» (الضحى/۹ و ۱۰)نظر داشته است.

در واقع قرآن، خواسته است بگوید:اى پیامبر! پس از دریافت نعمتهاى بزرگ و گوناگون ربوبى و پس از آنکه تو خود یتیم بى‏پناه بودى و به درجه‏اى از عظمت‏ رسیدى که دیگر مردم دنیا را هم پناه دادى، اکنون توجه داشته باش که یتیم دل شکسته را نگران نکنى، و به آن یتیمى که از محبت و پناهندگى پدر محروم شده و بیش از هر چیز به محبت نیاز دارد، به او روى خوش نشان بده و همچنین انسانهاى نیازمند وسائل را از خود مرنجان.جان کلام در این است که قرآن مى‏گوید:اگر نتوانستى نیاز سائل را برآورده کنى، او را رنجور و نا امید نساز.قرآن نهى«لا تقهر» * و«لا تنهر»را بصراحت به انسانها گوشزد مى‏کند.

شیخ طوسى گفته:خطاب آیه به پیامبر اکرم است، ولى نهى از این کار براى همه مکلفان است، ظاهرا خطاب خاص است، ولى مصداق آنها جمیع مکلفان مى‏باشند.شیخ طوسى«انتهار»را داد و فریاد کردن بر سائل طالب چیزى معنا کرده و افزوده است نه تنها یتیم را نباید مقهور کرد بلکه نسبت به هر کس که یار و ناصرى ندارد نیز نباید شدت عمل نشان داد. (۲۶)

گوئیا سنائى بعد از دو بیت قبل در شعر زیر:

نعمت از مادان و شکر از فضل ما کن تا دهیم

مرتر ازین شکر نعمت، نعمتى دیگر جزا

به آیه‏«و اما بنعمه ربک فحدث»(الضحى/۱۱)نظر داشته، زیرا خداى بزرگ در سوره«الضحى»پس از آنکه برخى از نعمتهاى اعطائى خود را به پیامبر بزرگوارش برمى‏شمارد و لطف خاص پروردگار شامل حالش مى‏شود و آن بزرگوار را از محیط آلوده مکه بر کنار نگه مى‏دارد و قواى او را پرورش میدهد و از گمراهیهاى شرک و انحرافات محیطى او را دور مى‏کند«و وجدک ضالا فهدى»را در شأنش نازل مى‏نماید و از بینوائیها و نابسامانیها رهائیش مى‏دهد و بانوى بزرگوارى چون خدیجه از جان و دل ثروتش را در اختیار آن حضرت مى‏گذارد و مصداق اجلاى«فوجدک عائلا فاغنى» مى‏شود، (۲۷) پس از این نعمتهاست که سرانجام قرآن مى‏گوید:«و اما بنعمه ربک فحدث»در واقع، قرآن خواسته است بگوید یادآورى نعمت، خود نوعى شکر است.

شیخ طوسى ذیل آیه مزبور گفته است:«معناه: اذکر نعم اللّه و اظهرها و تحدث بها.و قد قیل:من شکر النعمه الحدیث بها». (۲۸)

قرطبى هم ذیل همین آیه نوشته است:«انشر ما انعم اللّه علیک بالشکر و الثناء و التحدیث بنعم اللّه و الاعتراف بها شکر…و الخطاب للنبى(ص)و الحکم عام له و لغیره». (۲۹)

علامه طباطبائى، تحدیث نعمت را که به معناى یادآورى و نشان دادن نعمت است، خواه به زبان باشد و یا به عمل، شکر نعمت دانسته و براى توضیح مقال چنین بیان کرده است:اى پیامبر بزرگوار، تو طعم ذلتى را که یتیم مى‏چشد، چشیده‏اى و دل شکستگى او را احساس کرده‏اى، پس هیچ یتیمى را خوار مشمار.و نیز تو تلخى فقر را درک کرده‏اى، پس هیچ سائلى را از خود مران.و همه جا نعمت او را یادآور شو و آن را پنهان مدار.«فاشکر نعمته بالتحدیث بها و لا تسترها.» (۳۰)

سنائى در قصدیده‏اى دیگر که با مطلع این بیت:

احسنت یا بدر الدجى، لبیک یا وجه العرب

اى روى تو خاقان روز، * وى موى تو سلطان شب

و در بحر رجز مثمن سالم، در نعت پیامبر اکرم سروده، پس از چند بیت گفته است

رویت چو«طاها»طاهرست«و اللیل»مویت ظاهرست

امر«لعمرک»ناظر است، در پاک پاک آمد لقب

کلمه«طه»اشارتى است به آیه:«طه.ما انزلنا علیک القرآن لشتقى…»(طه/۱ و ۲).

طه، یکى از اسامى پیامبر اکرم(ص)است (۳۱) و معناى آن یا طالب الحق، الهادى الیه، یعنى اى کسى (*)راغب، کلمه«قهر»را غلبه همراه با خوار کردن معنار کرده است: «القهر الغلبه و التذلیل معا و یستعمل فى کل واحد منهما».(رک: المفردات فى غریب القرآن، ذیل کلمه قهر).

(*)خاقان روز، کنایه از آفتاب و«سلطان شب»کنایه از ماه است.

که طالب حقى و هدایت کننده به سوى آنى، مى‏باشد. قرآن به پیامبر اکرم خطاب کرده و گفته است:اى رسول!ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خویشتن را به رنج در افکنى.

کلمه«تشقى»از ماده شقاوت است و به معناى ضد سعادت.لیکن بنا به گفته راغب، گاهى این ماده به معناى رنج و تعب مى‏آید * . (۳۲)

منظور سنائى از«و اللیل»اشارتى به آیه‏«و اللیل اذا یغشى»(اللیل/۱)و آیه‏«و اللیل اذا سجى»(الضحى/۲) مى‏باشد.خداى بزرگ در آیه و اللیل اذا یغشى، سوگند یاد کرده به شب وقتى که روز را مى‏پوشاند و آن را فرا مى‏گیرد و این فراگیرى شب، روز را در آیه «یغشى اللیل النهار» * (بخشى از آیه ۵۴/اعراف)نیز آمده است.

علت اینکه براى لیل، فعل مضارع«یغشى»آمده و براى نهار فعل ماضى«تجلى‏»آن است که خداى بزرگ خواسته به تاریکى زمان نزول آیه که آغاز ظهور دعوت اسلامى بوده و تاریکى فسق و فجور، زمین را پوشانده بوده، اشارتى کرده باشد و استعمرار آن را نشان بدهد، در صورتى که اگر گفته مى‏شد:«و اللیل اذا غشاها»از نظر فاصله با دیگر آیات بهتر بود، ولى از لحاظ معنا و مفهوم، رعایت این موضوع نشده بود و از فعل ماضى«غشى»چنین چیزى استنباط نمى‏شد. (۳۳) و حال آنکه فعل مضارع«یغشى»حدوث تدریجى را هم نشان مى‏دهد.

در سوره«الشمس»نیز گفته شده است:«و النهار اذا جلیها.و اللیل اذا یغشاها.»

به هر حال، خداى بزرگ در این آیه به یک پدیده طبیعى دیگر سوگند یاد مى‏کند و مى‏گوید:سوگند به شب آن گاه که همى پوشاند.تصریح نشدن به مفعول فعل«یغشى»و حذف آن، افاده عموم مى‏کند، در واقع گفته:تاریکى و شب سراسر ظاهر و باطن عالم را مى‏پوشاند و بعد، قرآن به روز و روشنایى سوگند خورده که اشعه نور بر آفاق مى‏تابد«و النهار اذا تجلى».

قرطبى فعل مضارع«یغشى»را یغطى معنا کرده و افزوده است که مفعول فعل، ذکر نشده زیرا برخى گفته‏اند:تقدیر جمله:«یغشى النهار»است و بعضى نیز «یغشى الارض»دانسته‏اند و برخى هم گفته‏اند: «یغشى الخلائق»است و عده‏اى هم تقدیر جمله را «یغشى کل شئ بظلمته»دانسته (۳۴) و درباره«و النهار اذا تجلى»هم قرطبى گفته است:«اذا انکشف و وضح و ظهر و بان بضوئه عن ظلمه اللیل.»شیخ طوسى ذیل آیه«و اللیل اذا یغشى»نوشته است:«هذا قسم من الله تعالى باللیل اذا غشیه الظلام.» (۳۵)

سنائى در مصراع:«امر لعمرک ناظر است، در پاک پاک آمد لقب»اشارتى به آیه‏«لعمرک انهم لفى سکرتهم یعمهون»(حجر/۷۲)کرده است.خدا در این آیه، به جان و حیات پیامبر گرامى سوگند یاد کرده تا مفهوم جمله:«انهم لفى سکرتهم یعمهون»که اینان در مستى خود سخت سرگردانند را بخوبى بیان کند، و توضیح دهد که اگر مستى شهوت، مستى غرور و لجاجت و مستى انحراف و کجروى، گروهى را از راه بدر برد، همه چیز نیست و نابود مى‏گردد.

آیه مزبور درباره قوم لوط است که قصد تجاوز به مهمانان حضرت لوط را داشتند و لوط که وقاحت آنان را دید، خواست آنان را از این کار زشت باز دارد و بدانان گفت:اگر هدف شما اشباع غریزه جنسى است، چرا از راه مشروع و ازدواج صحیح وارد نمى‏شوید، «قال هولاء بناتى ان کنتم فاعلین»(حجر/۷۱)گفت این (*)راغب پس از آنکه مى‏گوید:الشقاوه خلاف السعاده.و قد شقى یشقى شقوه و شقاوه و شقاء مى‏افزاید که شقاوت هم مانند سعادت اقسامى دارد و به سعادت دنیاوى و اخروى منقسم مى‏شود. سرانجام مى‏گوید:قال بعضهم:قد یوضع الشقاء موضع التعب…و کل شقاوه تعب و لیس کل تعب شقاوه فالتعب اعم من الشقاوه.

(*)خداى بزرگ روز را به پرده شب در پوشانید.در این آیه فاعل فعل «یغشى»کلمه«رب»مى‏باشد.

(*)و النهار اذا تجلى(سوره اللیل/آیه ۲).

دختران من، آماده ازدواج هستند.اما مستى شهوت آنان را کور کرده بود و اراده کردند که به مهمانان لوط تجاوز کنند.و آیه‏«لعمرک انهم لفى سکرتهم یعمهون» بیان حال این قوم متجاوز است که خداوند به جان پیامبر و به حیات آن بزرگوار قسم خورده که آنان در مستى خود سرگردانند.

قرطبى، ذیل آیه مزبور نوشته است:همه مفسران برآنند که خداى بزرگ در این آیه به حیات محمد(ص) و جان او از باب شرافت و عظمت او، سوگند یاد کرده و «هذا نهایه التعظیم و غایه البر و التشریف» (۳۶) و از قول ابو الجوزاء نقل کرده است که:«ما اقسم الله بحیاه احد غیر محمد(ص)لانه اکرم البریه عنده»و افزوده است که مرجع ضمیر«سکرتهم»قوم لوط است که نمى‏دانند در صبح فردا چه بر آنان وارد خواهد شد.«فاخذتهم الصیحه مشرقین»(حجر/۷۳)و نیز قرطبى گفته است: «و العمر بضم العین و فتحها لغتان و معناها واحد الا انه لا یستعمل فى القسم الا بالفتح لکثره الاستعمال…»و توضیح داده که کلمه«لعمرک» بنا بر ابتدائیت مرفوع است و خبر آن، محذوف و تقدیرش چنین است:«لعمرک مما اقسم به» (۳۷)

سنائى در قصیده دیگر که در نعت رسول اکرم سروده و در بحر رمل مثمن محذوف مى‏باشد و آغاز آن بیت زیر است:

چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم

جاه کسرى زد به عالمهاى عزل اندر، قدم

مضمون آیه مورد بحث را چنین در شعر گنجانده است:

آفتاب کل مخلوقات، آن کز بهر جاه

یاد کرد ایزد به جان او به قرآن در قسم

که باز اشارتى است به آیه:«لعمرک انهم لفى سکرتهم یعمهون»(حجر/۷۲).

شیخ طوسى ذیل آیه مزبور از قول ابن عباس نوشته است:عمر به معناى حیات است.عمر و عمر، به یک معنا مى‏باشد، جز اینکه در مورد قسم به فتح عین است.و افزوده است فالسکره:غمور السهو للنفس و هولاء فى سکره الجهل.یعمهون:اى یتحیرون، و لا یبصرون طریق المرشد. (۳۸)

* سنائى، در قصیده دیگر(ص ۹۹ دیوان)که در نعت رسول اکرم است و در بحر رمل مثمن محذوف و آغاز آن بیت زیر است.

روشن آن بدرى که کمتر منزلش عالم بود

خرم آن صدرى که قبله‏ش حضرت اعظم بود

پس از چند بیت، از مضمون آیه‏«لعمرک انهم لفى سکرتهم یعمهون»بهره جسته و چنین گفته است.

با«لعمرک»انبیاء را فکرت رجحان کیست؟

با«عفا الله»اولیا را زهره یک دم بود

با«الم نشرح»چه گویى مشکلى ماند به بند

با«فترضى»هیچ عاصى در مقام غم بود؟

در مصراع نخست«لعمرک»اشارتى است به همان آیه ۷۲/سوره حجر و جمله«عفا الله»در مصراع دوم در چند آیه آمده است به شرح زیر:

۱-«…عفا الله عما سلف و من عاد فینتقم الله منه…»(مائده/۹۵).

۲-«یا ایها الذین آمنوا لا تسألوا عن اشیاء ان تبدلکم تسؤکم و ان تسألوا عنها حین ینزل القرآن تبدلکم عفا الله عنها…»(مائده/۱۰۱).

۳-«عفا الله عنک لم اذنت لهم حتى یتبین لک الذین صدقوا…»(توبه/۴۳).

۴-«و جزاء سیئه سیئه مثلها فمن عفا و اصلح فاجره على الله…»(شورى/۴۰).

در بحث از آیه نخست(مائده/۹۵)قرطبى نوشته است:منظور از«ما سلف»عملى است که در جاهلیت انجام مى‏داده‏اید، یعنى:فى جاهلیتکم من قتلکم الصید…» (۳۹)

و در بحث از آیه دوم(مائده/۱۰۱)قرطبى، ذیل‏ جمله«عفا الله عنها»نوشته است:«عن المسئله التى سلفت منهم»و قیل:«عن الاشیاء التى سألوا عنها من امور الجاهلیه و ماجرى مجراها». (۴۰)

شیخ طوسى ذیل جمله«عفا الله عنها»نوشته است:در مرجع ضمیر«عنها»دو قول است:برخى مرجع ضمیر را«مسأله»دانسته، زیرا جمله«لا تسألوا» دلیل بر آن است که ضمیر به«مسأله»برمى‏گردد «فیکون العفو عن مسألتهم التى سلفت منهم».بعضى نیز گفته‏اند که ضمیر در«عنها»به«اشیاء»برمى‏گردد و «اشیاء»هم به امور جاهلیت و نظائر آن، مرتبط مى‏شود.در واقع مفهوم کلى آیه مورد بحث این است: از امورى که افشاى آنها باعث ناراحتى و نگرانى شما مى‏شود پرسش نکنید«یا ایها الذین آمنوا لا تسألوا عن اشیاء ان تبدلکم تسؤکم…»در بخش پایانى هم قرآن، از عفو و بخشندگى و حلم خدا سخن گفته است (۴۱) .

در بحث از آیه سوم(توبه/۴۳)قرآن، نخست درباره پیامبرش از عفو، سخن گفته و سپس او را مواخذه کرده، البته عتاب خدائى جنبه کنائى دارد، زیرا شأن نزول آیه، درباره منافقانى است که با عذرهاى گوناگون اجازه خواستند که از شرکت در میدان جنگ تبوک معذور باشند. (۴۲)

شیخ طوسى ذیل آیه مزبور نوشته است:جمله «عفا الله عنک»خطاب عتاب‏آمیزى است در باب اجازه دادن پیامبر به آنان که اجازه خواستند تا بعدها در جنگ تبوک شرکت کنند و پیامبر هم اجازه داد. (۴۳)

در باب حقیقت معناى«عفو»نیز شیخ طوسى نوشته است:«حقیقه العفو الصفح عن الذنب و مثله الغفران و هو ترک المواخذه على الاجرام»و در ذیل «لم اذنت»نوشته است:«عاتب الله تعالى نبیه(ص)لم اذن لقوم من المتأخرین عن الخروج معه الى تبوک…». (۴۴)

* سنائى در یکى از قصائدش(ص ۱۹ دیوان)که در نعت رسول اکرم سروده است و با مطلع زیر آغاز مى‏شود:

اى سنائى گر همى جوئى ز لطف حق سنا

عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا

در یکى از ابیات آن قصیده گفته است:

این یکى گوید به فرمان«استجیبوا للرسول»

و ان دگر خواند ز ایمان«یفعل الله ما یشاء»

در مصراع نخست به آیه‏«یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم…»(انفال/۲۴)اشاره کرده، زیرا قرآن در آیه مزبور به مؤمنان فرمان داده که دعوت خدا و پیامبر را به هنگامى که شما را به چیزى مى‏خوانند تا شما را زنده کند، اجابت کنید.البته معلوم است که دعوت اسلام به زندگى بهتر و حیات معنوى واقعى و اخلاقى و اجتماعى است، زیرا مردم قبل از اسلام، فاقد آن حیات بودند و در جاهلیت فقط از زندگى مادى حیوانى برخوردار بودند و از زندگى معنوى عقلانى محروم، از این رو خدا و پیامبرش آنان را به حیات معنوى و زندگى واقعى دعوت کردند.

شیخ طوسى، ذیل آیه مزبور نوشته است:خداى بزرگ در این آیه دستور داده که مؤمنان دعوت خدا و رسولش را اجابت کنند:«و الاستجابه طلب موافقه الداعى فى ما دعا الیه على القطع به» (۴۵) و از قول ابو عبیده و زجاج نقل کرده که«استجیبوا:اجیبوا». *

و در ذیل همین آیه به تفاوت میان کلمه«دعا»و «امر»اشاره کرده و گفته است:«و الفرق بین الدعاء الى الفعل و بین الامر به ان الامر فیه ترغیب فى الفعل المامور به و یقتضى الرتبه، و هى ان یکون متوجها الى من دونه، و لیس کذلک الدعاء لانه یصح من دونک لک.»

(*)قرطبى ذیل آیه ۲۴، سوره انفال(ج ۷، ص ۲۸۹ و ۲۹۰ الجمامع لاحکام القرآن)از قول ابو عبیده، گفته است:استجیبوا، به معناى «اجیبوا»مى‏باشد.مشهور آن است که فعل«استجاب»به لام متعدى مى‏شود و فعل«اجاب»بدون لام.و در تفسیر «لما یحییکم»نوشته است:یحیى دینکم و یعلمکم.و افزوده است که مراد از«لما یحییکم»جهاد است، زیرا جهاد، سبب حیات و موت در جهاد، حیات ابدى است، به دلیل آیه‏«و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء…»(آل عمران/۱۶۹) سنائى، در مصراع دوم بیت مورد بحث(و ان دگر خواند زایمان یفعل الله ما یشاء)به آیه:«یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فى الحیاه الدنیا و فى الاخره و یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء»(ابراهیم/۲۷) اشاره کرده است.

شیخ طوسى، ذیل آیه مزبور نوشته است:«منظور از قول ثابت در حیات دنیا، ایمان است» (۴۶) قرطبى هم از قول ابن عباس نقل کرده که منظور از قول ثابت«لا اله الا الله»مى‏باشد. (۴۷)

سنائى در شعر دیگر(ص ۵۹ دیوان)گفته:

تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن

زان کجا عروه و ثقاى تو جز قرآن نیست

در این بیت به آیه:«…فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقى لا انفصام لها و الله سمیع علیم»(بقره/۲۵۷)توجه داشته و نیز ممکن است به آیه‏«و من یسلم وجهه الى الله و هو محسن فقد استمسک بالعروه الوثقى و الى الله عاقبه الامور» (لقمان/۲۲)اشارتى باشد.

در آیه نخست، قرآن گفته است:هر که کفر ورزد به طاغوت و به خدا بگرود، البته به دست‏آویز استوار محکمى چنگ زده که گسیختگى در آن نیست.سنائى هم قرآن را عروه الوثقى دانسته و این خود تشبیه معقول به محسوس است و یا بالعکس، زیرا چنگ زدن و پیوستن به حلقه‏اى است استوار و پایدار که سررشته‏اش به نیروى عظیم هستى، وابسته است و هر که بدان درآویزد، از سقوط مصون خواهد بود، زیرا حلقه ایمان به مبدأ قدرت وابسته است و هرگز در معرض انفصام و گسیختگى نیست.در واقع قرآن گفته است هر کس به طاغوت کافر شود و از هر آیین و مسیر انحرافى رو برگرداند و به خدا ایمان آورد به دستگیره محکمى دست زده که هرگز گسسته نگردد.

شیخ طوسى از قول مجاهد، نقل کرده است که: منظور از«عروه الوثقى»ایمان به خداست و کلمه «عروه»از«عروه الدلو و نحوه لانها متعلقه»گرفته شده و در معناى اصلى کلمه عروه، تعلق و وابستگى هست. (۴۸) و شیخ طوسى از قول ازهرى نقل کرده است:«العروه: کل نبات له اصل ثابت…شبهت عرى الاشیاء فى لزومها.»و کلمه«انفصام»به معناى انقطاع است و کلمه «فصم»شکستن است، همچون شکستن شیشه. (۴۹)

در آیه دوم(لقمان/۲۲)قرآن گفته است:کسى که روح خود را تسلیم خدا کند در حالى که نیکوکار باشد به دستگیره محکمى چنگ زده و به تکیه‏گاه مطمئنى تکیه کرده است (۵۰) یعنى در واقع آن کس که با توجه کامل و با تمام وجود به خدا روآورد، او محسن است و در حقیقت به دستگیره محکمى چنگ زده که از سقوط در قعر دره مادیگرى نجات مى‏یابد.

شیخ طوسى هم ذیل آیه مزبور نوشته است:هر که طاعت و عبادت او فقط براى خدا باشد و جنبه تظاهر و ریا نداشته باشد«هو محسن»اى لا یخلط طاعاته بالمعاصى.او متمسک به عروه الوثقى شده و به قول شیخ طوسى:«فقد تعلق بالعروه الوثیقه التى لا یخشى انتقاضها»یعنى در واقع به علت توثق، شکستن آن ناممکن است.قرآن مجید در آیه بعد براى عظمت مقام حضرت محمد(ص)گفته است:«و من کفر[یا محمد من هولاء الناس‏]فلا یحزنک کفره»اى لا یغمک ذلک… (۵۱)

قرطبى نیز ذیل همین آیه(لقمان/۲۲)نوشته است:منظور از«و من یسلم وجهه الى اللّه…»یخلص عبادته و قصده الى اللّه تعالى، مى‏باشد که در این صورت اطلاق کلمه«محسن»بر او مى‏شود و در واقع متمسک به عروه الوثقى شده که به قول ابن عباس منظور «لا اله الا اللّه»است. (۵۲)

قرطبى افزوده است که منظور از«و الى اللّه عاقبه الامور»بخش پایانى آیه هم، توکلى بر خدا است و سرنوشت همه چیز بدوست.

و نیز قرطبى، ذیل آیه‏«…فمن یکفر بالطاغوت…» (بقره/۲۵۷)نوشته است:جمله«فقد استمسک بالعره الوثقى»جواب شرط است و جمع کلمه«وثقى»

«وثق»است مانند:«فضل و فضلى»و ریشه این کلمه «وثاقه»است.

و این آیه، تشبیه است لیکن مفسران در مشبه به، اقوال مختلف نقل کرده‏اند.مجاهد گفته است منظور از «عروه الوثقى»ایمان است و سدّى مراد از آن را اسلام دانسته و ابن عباس و سعید بن جبیر و ضحاک مقصود را«لا اله الا اللّه»دانسته‏اند، که البته مفهوم تمام اینها یک چیز است. (۵۳)

توضیح قرطبى در باب بخش پایانى آیه(-و اللّه سمیع علیم)جالب است، زیرا کفر به طاغوت و ایمان به خدا از چیزهائى است که باید آدمى به زبان بگوید و به قلب معتقد شود، از این رو قرآن گفته است خدا سمیع و شنواست براى نطق و علیم و دانا است از جهت معتقد.

* سنائى در قصیده دیگر(ص ۹۵ دیوان)که در نعت رسول اکرم(ص)سروده و بر وزن«فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن»یعنى بحر رمل مثمن محذوف مى‏باشد، چنین گفته است:

باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند

شورها بینى که اندر جنه المأوى زند

از علاى خلق او عالم چو علییین شود

پس خطابش قرب«سبحان الذى اسرى»زند

کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه را

از بزرگى سر به«اوادنى»و«ما اوحى»زند

در حجاب کبریا چون باریا جولان کند

تکیه کى بر مسند«لا خوف»و«لا بشرى»زند

سنائى در بیت دوم، به آیه:«سبحان الذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام…»(بنى اسرائیل/۱)اشارتى کرده که در باب سیر شبانه پیامبر بزرگوار که جنبه اعجازآمیز و کاملا خارق داشته، مى‏باشد.در واقع خداى بزرگ خواسته است که بخشى از آیات عظمت خود را به پیامبر نشان دهد، زیرا در همین آیه مى‏فرماید:«لنریه من آیاتنا»، کلمه«من»نشان مى‏دهد که آیات عظمت خداوند، آن قدر زیاد است که پیامبر اکرم با تمام عظمتش، تنها بخشى از آن را مشاهده کرده است.

شیخ طوسى، ذیل آیه مزبور توضیح داده که «تسبیح»مصدر است و«سبحان»اسم مصدر، همچون «تکفیر»و«کفران».و از قول سیبویه نقل کرده که کلمه«سبحان»براءه اللّه من السوء مى‏باشد و لا ینزه بلفظ سبحان غیر اللّه.«اسراء»سیر در شب است. «لیلا»هم به معناى پاره‏اى از شب مى‏باشد.

در بحث از«الذى بارکنا حوله»(ادامه همین آیه) هم دو قول را نقل کرده است:

۱-بالثمار و مجارى الانهار.

۲-بارکنا حوله بمن جعلنا حوله من الانبیاء و الصالحین و لذلک جعله مقدسا. (۵۴)

شیخ طوسى، ذیل آیه مزبور نقل کرده است:«انه عرج به فى تلک اللیله الى السماوات حتى بلغ سدره المنتهى فى السماء السابعه و اراه اللّه تعالى من آیات السموات و الارض ما از داد به معرفه و یقینا، و کان ذلک فى یقظته دون منامه، و الذى یشهد به القرآن الاسراء من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى، و الباقى یعلم بالخبر». (۵۵)

قرطبى هم ذیل آیه مزبور نوشته است:کلمه «سبحان»اسم غیرمتمکن است و اعراب گوناگون بر آن وارد نمى‏شود و الف و لام هم به آن نمى‏چسبد و معناى آن:«التنزیه و البراءه اللّه عز و جل من کل نقص»مى‏باشد.

از پیامبر اکرم هم روایت شده که در معناى سبحان گفته است:«تنزیه اللّه من کل سوء». (۵۶)

قرطبى در انتخاب کلمه«عبد»براى پیامبر اکرم در آن حالت از قول قشیرى، نوشته است:«لمّا رفعه اللّه تعالى الى حضرته السنیه، وارقاه فوق الکواکب العلویه، الزمه اسم العبودیه تواضعا للامه». (۵۷)

و نیز قرطبى، در باب اینکه«اسراء»و سیر شبانه در جسم پیامبر بوده و یا در روح او و آیا در یقظه بوده و یا در منام؟بحث جالبى را طرح کرده و سرانجام چنین استنباط کرده است که اگر«اسراء»فقط در خواب بود و روح آن بزرگوار به معراج مى‏رفت، در قرآن به جاى «اسرى بعبده»گفته مى‏شد:«اسرى بروح عبده».

از طرفى آیه‏«مازاغ البصر و ما طغى»(النجم/۷) خود دلیل دیگرى است بر معراج جسمانى، زیرا در این آیه، قرآن گفته است:چشم پیامبر در مشاهده خود نه چپ و راست شد و نه از حد و مقصد خود تجاوز کرد و آنچه را دید، عین واقعیت بود.سپس از قول ابن عباس هم نقل کرده که در تفسیر آیه گفته است:«اى ما عدل یمینا و لا شمالا و لا تجاوزا لحد الذى رآى.» (۵۸)

از طرفى اگر«اسراء»در نوم مى‏بود، قرآن مى‏گفت:«سبحان الذین فى النوم اسرى».

قرطبى ذیل جمله«الى المسجد الاقصى»نوشته است:«سمى الاقصى لبعد ما بینه و بین المسجد الحرام و کان ابعد مسجد عن اهل مکه فى الارض.»

در باب«الذى بارکنا حوله»هم نوشته است: «قیل:بالثمار و بمجارى الانهار و قیل:بمن دفن حوله من الانبیاء و الصالحین و بهذا جعله مقدسا.»

و آیاتى که عجائب به نظر مى‏آمده و خدا خواسته است آنها را به پیامبرش بنمایاند و دیگران را نیز بیاگاهاند عبارت بوده از:«اسراءه من مکه الى المسجد الاقصى فى لیله و هو مسیره شهر و عروجه الى السماء و وصفه الانبیاء واحدا واحدا…» (۵۹)

سنائى در بیت دیگر همان قصیده مى‏گوید:

کیست کو پهلو زند، با آنکه دولتخانه را

از بزرگى سر به«اوادنى»و«ما اوحى»زند

که اشارتى دارد به آیات:«فکان قاب قوسین اوادانى فاوحى الى عبده ما اوحى»(نجم/۹ و ۱۰)در این آیات قرآن گفته است:مرتبه قرب، به اندازه‏اى بوده که فاصله میان او و محبوب به قدر دو کمان یا کمتر بود:«فکان قاب قوسین اوادنى»و سپس خداوند وحى کردنى‏ها را به بنده خود وحى کرد«فاوحى الى عبده ما اوحى».

البته واضح است که عبارت«فکان قاب قوسین اوادنى»جنبه کنایه‏اى دارد و منظور بیان شدت قرب است و خدا با بندگانش فاصله مکانى ندارد تا با«قوس» و دیگر چیزها سنجیده شود (۶۰) و شهود باطنى مورد نظر است، از این رو است که قرآن مى‏گوید:نزدیک شد و نزدیک‏تر شد آن چنان که میان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بیشتر نبود و در همین جا بود که آنچه وحى کردنى بود، خداوند به بنده‏اش وحى کرد.

قرطبى، ذیل آیه مزبور نوشته است:«کان محمد(ص)من ربه او من جبریل قاب قوسین اى قدر قوسین عربیتین». (۶۱) عبارت آیه در اصل چنین بوده است:«فکان‏[مقدار مسافه قربه مثل‏]قاب قوسین»که این مضافها، حذف شده است.

قرطبى از قول قاضى عیاض نقل کرده که منظور از دنو و قرب پیامبر به خدا چنین مى‏باشد:«ابانه عظیم منزلته و تشریف رتبته، و اشراق انوار معرفته و مشاهده اسرار غیبه و قدرته…» (۶۲) در باب ضمیر مستتر در «کان»هم از قول قاضى عیاض نقل کرده، اگر ضمیر به «اللّه»برگردد و نه به جبرئیل، نهایت قرب را مى‏رساند.

سنائى در بیتى از سروده دیگرش(ص ۲۳۱ دیوان)در همین باره گفته:

نه سید بود کز هستى، شبى گم شد در این منزل

رسید آنجا کزو نا حق، کمانى بود و کمتر زان

که به آیات:«و هو بالافق الاعلى.ثم دنا فتدلى.فکان قاب قوسین اوادنى»(نجم/۷-۹)اشاره نموده است.

شیخ طوسى، در باب مرجع ضمیر«هو»نوشته است:«و محمد(ص)بالافق الاعلى:اى سماء الدنیا عند المعراج» (۶۳) یعنى پیامبر اکرم در افق اعلى قرار گرفته و سپس نزدیک و نزدیک‏تر شده تا آنکه فاصله او به اندازه دو کمان یا کمتر بود.در این آیات، کلمه «تدلى»به معناى نزدیک شدن است و در واقع تأکیدى است براى فعل«دنا»که پیش از آن آمده است.

راغب هم یکى از معانى«تدلى»را دنو، معنا کرده و آیه‏«ثم دنا فتدلى»را مثال آورده است. (۶۴)

کلمه«قاب»به معناى اندازه و«قوس»به معناى کمان است، بنابراین«قاب قوسین»مقدار طول دو کمان، مى‏باشد.

برخى هم«قوس»را از ماده قیاس دانسته‏اند و چون واحد مقیاس عرب اندازه ذراع بوده است، بنابراین «قاب قوسین»به معناى دو ذراع مى‏باشد. (۶۵)

شیخ طوسى، از قول حسن و قتاده و ربیع، نقل کرده که مرجع ضمیر«دنى»و«تدلى»جبرائیل است. سپس افزوده است:و فیه تقدیم و تأخیر.و التقدیر:ثم تدلى فدنا.و از قول زجاج، نقل کرده است:معنى دنا و تدلى واحد الان المعنى انه قرب و تدلى زاد فى القرب کما یقال:دنا فلان و قرب. (۶۶)

در باب«فاوحى الى عبده ما اوحى»هم شیخ طوسى نوشته است:«قیل:اوحى جبرائیل الى عبد الله محمد ما اوحى.و قیل اوحى الله الى عبده محمد ما اوحى»و محتمل است که«ما»مصدرى باشد که تأویل جمله چنین مى‏شود:«فاوحى الى عبده و حیا»و نیز احتمال دارد که«ما»موصوله باشد و تقدیر جمله چنین:«فاوحى الى عبده الذى اوحى الیه».و المعنى: اوحى جبرائیل الى محمد ما اوحى الیه ربه.و هو قول ابن زید. (۶۷)

قرطبى نیز نقل کرده که در کلام، تقدیم و تأخیر بوده و اصل آیه چنین است:«تدلى فدنا»زیرا تدلى سبب دنو مى‏شود. (۶۸)

سنائى در قصیده معراجیه که از عظمت پیامبر سخن گفته، در بیت چهارم سروده است:

در حجاب کبریا چون باریا جولان کند

تکیه کى بر مسند«لا خوف»و«لا بشرى»زند

که اشارتى است به آیه:«یوم یرون الملائکه لا بشرى یومئذ للمجرمین و یقولون حجرا محجورا»(فرقان/۲۴) این آیه زبان حال مستکبران و کسانى است که گرفتار کبر و خود بینى شدند«…لقد استکبروا فى انفسهم…» (فرقان/۲۱)و مى‏خواهند که فرشتگان را ببینند اما روزى که فرشتگان را مى‏بیند بشارتى براى مجرمان نخواهد بود و در آن روز از دیدن فرشتگان خوشحال نخواهند شد.«لا»در کلمه«لا بشرى»ممکن است براى نفى باشد، چنانکه بسیارى از مفسران گفته‏اند و نیز احتمال دارد که در مقام نفرین باشد، در این صورت معناى جمله چنین مى‏شود:«در آن روز بشارت بر مجرمان مباد.» (۶۹)

شیخ طوسى ذیل جمله«لا بشرى یومئذ للمجرمین»نوشته است:قرآن مجید بیان کرده که هیچ بشارتى براى مجرمان در روز قیامت، نیست.مجرم کسى است که جرمى کند و مرتکب معاصى گردد. و المجرمین:معناه الذین اجرموا و ارتکبوا المعاصى. (۷۰)

سنائى در یکى از قصائدش(ص ۱۹۸ دیوان)در نعت رسول اکرم که در بحر رمل مثمن محذوف است در آغاز قصیده چنین سروده است:

چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم

جاه کسرى زد به عالمهاى عزل اندر قدم

در بیت بعد گفته است:

رایت«نصر من الله»چون بر آمد از عرب

آتش اندر زد به جان شهریاران عجم

«نصر من الله»بیت هشتم اشارتى است به آیه: «و اخرى * تحبونها نصر من الله و فتح قریب و (*)اخرى، صفت است براى موصوف محذوفى مانند نعمت و خصلت معناه:و لکم خصله اخرى مع ثواب الاخره(ر ک تفسیر التبیان ج ۹/ص ۵۹۵ و تفسیر نمونه ج ۲۴/ص ۹۰)قرطبى، ذیل آیه مزبور نوشته است:فراء و اخفش برآنند که کلمه«اخرى»عطف بر«تجاره»است و در محل جر.و برخى هم گفته‏اند:محل کلمه «اخرى»از لحاظ اعراب، رفع است، زیرا تقدیر عبارت چنین است:«و لکم خصله اخرى و تجاره اخرى تحبونها».«نصر من الله»هم«هو نصر من الله»بوده است و با«لکم نصر من الله»و در تفسیر«فتح قریب»هم برخى گفته‏اند:«غنیمه فى عاجل الدنیا، و قیل فتح مکه.و قال ابن عباس:یرید فتح فارس و الروم» (ر ک:الجامع لاحکام القرآن ج ۱۸/ص ۸۸ و ۸۹٫)

بشر المؤمنین»(صف/۱۳).خداى بزرگ در آیات ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ سوره صف مؤمنان را به تجارت پر سود ایمان و جهاد، راهنمائى مى‏کند تا آنان را از عذاب دردناک رهایى دهد، در آیه ۱۳(و اخرى تحبونها نصر من الله و فتح قریب…)نعمت دیگرى از نعم خود را که مؤمنان دوست دارند برمى‏شمارد و آن یارى خداوند و پیروزى نزدیک است و مقصود از«فتح قریب»برخى آن را فتح مکه تفسیر کرده و بعضى هم گفته‏اند منظور فتح ایران و روم است.

سنائى در قصیده دیگرى(ص ۱۰۰ دیوان)در مدح رسول اکرم با مطلع:

روشن آن بدرى که کمتر منزلش عالم بود

خرم آن صدرى که قبله‏ش حضرت اعظم بود

گفته است:

با«الم نشرح»چه گویى مشکلى ماند به بند

با«فترضى»هیچ عاصى در مقام غم بود؟

که اشارتى است به آیه:«الم نشرح لک صدرک» (انشراح/۱)و در باب«شرح صدر»پیامبر اکرم است که با نور علم سینه‏اش باز و قلبش وسیع گردید و توانست به امر مهم رسالت بپردازد و بر ناسازگاریها و آزارها و شدائد بردبار شود و با نیروى ایمان آرامش یابد و دچار بى‏حوصلگى نباشد.نقطه مقابل شرح صدر، ضیق صدر است که به اصطلاح عامه، کم حوصلگى نامیده مى‏شود.

استفهام«الم نشرح»براى انکار نفى و تقریر اثبات است و در واقع قرآن خواسته است بگوید:«شرح صدر» به پیامبر داده شد، بخصوص که جار و مجرور«لک»هم مقدم شده و از تقدم آن، اختصاص فهمیده مى‏شود.

شیخ طوسى نیز در ذیل آیه«الم نشرح لک صدرک» نوشته است:شأن نزول این سوره و معناى اصلى این آیات، برشمردن نعم الهى است بر پیامبر اکرم و سپاسگزارى از این نعم، از این رو است که خداوند مى‏گوید:«الم نشرح لک صدرک».و شرح:«فتح الشئ باذهاب ما یصدعن ادراکه»مى‏باشد و خداى بزرگ صدر و سینه پیامبر اکرم را با از میان بردن شواغل و بازدارنده‏هایى که مانع ادراک حق مى‏شد، گشود. (۷۱)

شیخ طوسى در باب معناى«صدر»گفته است: «و الصدر الموضع الا رفع الذى فیه القلب»صدر مجلس هم از باب تشبیه به صدر انسان، گفته شده است.

قرطبى، ذیل آیه مزبور نوشته است:معناى«الم نشرح»که فعل مضارع است«قدر شرحنا»مى‏باشد و این مفهوم از آیه بعدى که به صورت ماضى مثبت آمده یعنى:«و وضعنا عنک وزرک»نیز استنباط مى‏شود. (۷۲)

راغب اصفهانى، شرح صدر را گستردگى سینه به نور الهى و سکینه و آرامش روحى دانسته و نوشته است: «شرح الصدر:اى بسطه بنور الهى و سکینه من جهه الله و روح منه» (۷۳) در واقع راغب، این خصیصه را از چیزهایى مى‏داند که خدا به پیامبر عطا کرده است.

علامه طباطبائى ذیل آیه مزبور نوشته است:پیامبر مى‏خواهد کمر خدمت بر بندد، کسى که قصد انجام کار دشوارى را دارد باید سعه صدر و شرح صدر داشته باشد و براى تلقى وحى ظرفیت و آمادگى داشته باشد و ناملایماتى که در این راه هست تحمل کند. (۷۴)

پی نوشت:

(۱)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود به:استاد بدیع الزمان فروزانفر، سخن و سخنوران، چاپ دوم، شهریور ۱۳۵۰ ه ش، انتشارات خوارزمى، ص ۲۵۷٫

(۲)-دکتر مظاهر مصفا، ترکیبهاى فراوانى که در شعر سنائى بکار رفته، در مقدمه دیوان سنائى گردآورى کرده است، براى آگاهى بیشتر رجوع شود به مقدمه مزبور در دیوان سنائى، چاپ امیر کبیر از صفحه صد و یازده تا صد و نوزده.در ضمن اشعار سنائى منقول در این مقاله از همان کتاب است.

(۳)-شیخ الطائفه، تفسیر التبیان، بیروت، لبنان، موسسه الاعلمى للمطبوعات، تحقیق و تصحیح:الشیخ احمد قصیر العاملى(۱۰ مجلد)ج ۱۰، ص ۳۶۷٫

(۴)-همان مأخذ، ج ۱۰، ص ۳۶۸٫

(۵)-ابو عبد الله محمد بن احمد الانصارى القرطبى، الجامع لاحکام القرآن، قاهره، ۱۳۸۷ ه-۱۹۶۷ م(۲۰ جلد در ۱۰ مجلد)ج ۲۰، ص ۷۲ و ۷۳٫

(۶)-مأخذ پیشین، ج ۲۰، ص ۹۲٫

(۷)-ابو القاسم حسین بن محمد معروف به:راغب اصفهانى، المفردات فى غریب القرآن، تحقیق و ضبط:محمد سید کیلانى، بیروت، ذیل ماده ضحى، ص ۲۹۲ و ۲۹۳٫

(۸)-سید محمود طالقانى، پرتوى از قرآن، جزء سى‏ام، قسمت دوم، ص ۱۴۱٫

(۹)-تفسیر التبیان، ج ۱۰، ص ۳۶۸٫

(۱۰)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۹۵٫

(۱۱)-السید محمد حسین الطباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، دار الکتب الاسلامیه، طهران، ۱۳۹۲ ه(۲۰ مجلد)ج ۲۰، ص ۴۴۳ و ۴۴۴٫

(۱۲)-ابو القاسم جار الله محمود بن عمر زمخشرى، الکشاف عن حقائق التنزیل و عیون الاقاویل فى وجوه التأویل، تهران(۴ مجلد)ج ۴، ص ۲۶۳ و ۲۶۴٫

(۱۳)-مأخذ پیشین، ج ۴، ص ۲۶۴٫

(۱۴)-تفسیر التبیان، ج ۱۰، ص ۳۶۹٫

(۱۵)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰ ص ۹۶٫

(۱۶)-تفسیر التبیان، ج ۱۰، ص ۳۶۹٫

(۱۷)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۹۶٫

(۱۸)-المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۴۴٫

(۱۹)-تفسیر التبیان، ج ۱۰، ص ۳۶۹٫

(۲۰)-کشاف، ج ۴، ص ۲۶۴ و ۲۶۵٫

(۲۱)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۹۶-۹۹٫

(۲۲)-المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۴۵ و ۴۴۶٫

(۲۳)-تفسیر التبیان، ج ۱۰ ص ۳۶۹٫

(۲۴)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۹۹ و ۱۰۰٫

(۲۵)-المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۴۵٫

(۲۶)-تفسیر التبیان، ج ۱۰، ص ۳۷۰٫

(۲۷)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود به:پرتوى از قرآن، جزء سى‏ام، ص ۱۴۸٫

(۲۸)-تفسیر التبیان، ج ۱۰ ص ۳۷۰٫

(۲۹)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۱۰۲٫

(۳۰)-المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۴۵٫

(۳۱)-تفسیر نمونه، زیر نظر استاد مکارم شیرازى، دار الکتب الاسلامیه، قم، ج ۱۳، ص ۱۵۷٫

(۳۲)-المفردات فى غریب القرآن، ذیل ماده شقا، ص ۲۶۴٫

(۳۳)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود به المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۲۷٫

(۳۴)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۸۰٫

(۳۵)-تفسیر التبیان، ج ۱۰، ص ۳۶۲٫

(۳۶)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۰، ص ۳۹٫

(۳۷)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود به:مأخذ سابق، ج ۱۰، ص ۴۰٫

(۳۸)-تفسیر التبیان، ج ۶، ص ۳۴۸٫

(۳۹)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۶، ص ۳۱۷٫

(۴۰)-مأخذ پیشین، ج ۶، ص ۳۳۴٫

(۴۱)-تفسیر التبیان، ج ۴، ص ۳۶٫

(۴۲)-تفسیر نمونه، ج ۷، ص ۴۲۸٫

(۴۳)-تفسیر التبیان، ج ۵، ص ۲۲۶٫

(۴۴)-مأخذ پیشین، ج ۵، ص ۲۲۷٫

(۴۵)-مأخذ سابق، ج ۵، ص ۱۰۰٫

(۴۶)-مأخذ سابق، ج ۶، ص ۲۹۳٫

(۴۷)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۹، ص ۳۶۲٫

(۴۸)-تفسیر التبیان، ج ۲، ص ۳۱۳٫

(۴۹)-همان مأخذ و همان صفحه.

(۵۰)-تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۶۳٫

(۵۱)-تفسیر التبیان، ج ۸، ص ۲۵۴٫

(۵۲)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۴، ص ۷۴ و ۷۵٫

(۵۳)-مأخذ پیشین، ج ۳، ص ۲۸۱ و ۲۸۲٫

(۵۴)-تفسیر التبیان، ج ۶، ص ۴۴۴٫

(۵۵)-مأخذ پیشین، ج ۶، ص ۴۴۶٫

(۵۶)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۰، ص ۲۰۴٫

(۵۷)-مأخذ پیشین، ج ۱۰، ص ۲۰۵٫

(۵۸)-مأخذ پیشین، ج ۱۷، ص ۹۷٫

(۵۹)-مأخذ سابق، ج ۱۰، ص ۲۰۹ و ۲۱۲٫

(۶۰)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود به:تفسیر نمونه، ج ۲۲، ص ۴۹۲٫

(۶۱)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۷، ص ۸۹٫

(۶۲)-مأخذ پیشین، ج ۱۷، ص ۹۰٫

(۶۳)-تفسیر التبیان، ج ۹، ص ۴۲۰٫

(۶۴)-ر ک:المفردات فى غریب القرآن، ذیل کلمه دلو، ص ۱۷۱٫

(۶۵)-تفسیر نمونه، ج ۲۲، ص ۴۸۶٫

(۶۶)-تفسیر التبیان، ج ۹، ص ۴۲۱٫

(۶۷)-همان مأخذ و همان جلد و صفحه.

(۶۸)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود به:تفسیر الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۷، ص ۸۵، ۸۶٫

(۶۹)-براى آگاهى بیشتر رجوع شود:تفسیر نمونه، ج ۱۵، ص ۵۶٫

(۷۰)-تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۴۲۶٫

(۷۱)-مأخذ سابق، ج ۱۰، ص ۳۷۰، ۳۷۲٫

(۷۲)-الجامع لاحکام القرآن، ج ۲۰، ص ۱۰۵٫

(۷۳)-المفردات فى غریب القرآن، ذیل کلمه شرح، ص ۲۵۸٫

(۷۴)-المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۴۸٫

سعدی و مدح محمد مصطفی و اهل بیت.

اشاره:

ابومحمد مصلح‌الدین، مشهور به سعدی شیرازی، شاعر و حکایت‌نویس فارسی‌زبان شیرازی و یکی از «سه  ملک سخن» در کنار فردوسی و انوری است. درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف‌نظر وجود دارد، اما به قول محققان تاریخ‌نگار، سال تولد او باید بین ۵۷۷ تا ۶۰۱ هجری قمری می‌باشد. (نقل از ادوارد براون، و ذبیح‌الله صفا) سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند. سعدی خود در این مورد می‌گوید: همه قبیله من، عالمان دین بودند• • •مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت.

شعر زیبای سعدی شیرین سخن در مدح و ثتای رسول گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی و اهل بیت پاک او ، صلی الله علیه و آله و سلم:

ماه فرو ماند از جمال محمد                   سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست           در نظر قدر با کمال محمد

وعده‌ی دیدار هر کسی به قیامت           لیله‌ی اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی       آمده مجموع در ظلال محمد

عرصه‌ی گیتی مجال همت او نیست        روز قیامت نگر مجال محمد

و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس         بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد         تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتابند           نور نتابد مگر از جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند                   پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش           خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی          عشق محمد بس است و آل محمد

منبع: دیوان سعدی

شبهه عدم حضور قلب على(علیه السلام) در نماز

شبهه

فخر رازى مى گوید:

عمل امیرالمؤمنین(علیه السلام) به اعطاى انگشتر در حال نماز به سائل، با حضور قلب در نماز سازگارى ندارد.(۱) مگر همین امیرالمؤمنین(علیه السلام) نبود که در حال نماز تیرى را از پاى او در آوردند و اصلا متوجه آن نشد؟ از طرفى دیگر انجام اعمال غیر صلاتى در نماز مبطل نماز است.

پاسخ شبهه

اوّلا: این آیه بعد از وقوع عمل نازل شده و سیاق آن سیاق مدح است؛ و لذا آیه دلالت دارد که این عمل حضرت در نماز مورد مدح و ستایش خداوند است.

ثانیاً: عمل کم در حال نماز هرگز به نماز ضررى نمى رساند، همان گونه که علماى شیعه و سنّى به آن تصریح کرده اند.

نسفى مى گوید: «آیه دلالت دارد بر این که انسان مى تواند در حال نماز صدقه دهد، و این که فعل قلیل هرگز مفسد نماز نیست.»(۲)

و نیز «اسماعیل قنوى» در حاشیه خود بر «تفسیر بیضاوى» مى نویسد: «آیه دلیل بر این است که فعل قلیل در بین نماز، هرگز موجب بطلان نماز نخواهد شد.»(۳)

ثالثاً: دستگیرى از نیازمند با اعطاى صدقه، عبادت است که در ضمن عبادتى دیگر (نماز) صورت گرفته و با آن ناسازگار نیست. آنچه که با روح نماز منافات دارد توجّه به غیر خدا است، و دستگیرى از نیازمند در راستاى عبادت او است. خداوند متعال مى فرماید: ( أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَیَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَأَنَّ اللهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)؛(۴) «آیا ندانسته اند تنها خداوند توبه را از بندگانش مى پذیرد و صدقات را مى گیرد و به درستى که خدا توبه پذیر مهربان است.»

قرآن در این آیه تصریح مى کند که تنها خدا صدقات را اخذ مى کند… بنابر این اعطاى صدقه که در راه خدا و براى خدا و گیرنده اش هم خود خدا است، با حضور قلب در نماز هیچ گونه منافاتى ندارد.(۵)

پی نوشتها

۱ ـ تفسیر فخر رازى، ج ۱۲، ص ۳۱٫

۲ ـ تفسیر نسفى، ج ۱، ص ۲۸۹٫

۳ ـ انوار التنزیل، ج ۶، ص ۳۴۹٫

۴ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۴٫

۵ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۳۵٫

مدائح اهل بیت در اشعار اوحدالدین على (انورى) بیوردى

انورى ابیوردى

اوحدالدین على (انورى) ابیوردى(متوفاى ۵۸۵ هـ  . ق) در شمار سخنوران بزرگ زبان فارسى است و برخى او را با حکیم فردوسى (متوفاى ۴۱۶ هـ  . ق) و شیخ اجل سعدى شیرازى در شعر و ادب مقایسه کرده اند:

در شعر، سه تن پیمبرانند *** قولى است که جملگى برآنند

فردوسى و انورى و سعدى *** هر چند که: «لا نَبِىَّ بَعْدِى»۱

وى در روستاى بدنه از قُراى ابیورد در ناحیه خاوران خراسان به دنیا آمد و شاید به همین جهت در آغاز شاعرى تخلص (خاورى) را براى خود برگزیده بود، ولى بعدها آن را به (انورى) تغییر داد.

انورى ضمن آموختن علوم عقلى و نقلى و ریاضى و هیأت، در اوان جوانى به دربار سلطان سنجر سلجوقى (۵۱۱ـ۵۵۲هـ . ق) روى آورد و مورد عنایت سلطان قرار گرفت و در شمار ملازمان وى درآمد.

وى نه تنها در قصیده، بلکه در انواع قالب هاى شعر فارسى از جمله «قطعه» دستى به تمام داشته و برخى از قطعه شعرهاى او زبان زد خاص و عام شده است. براى نمونه در فضیلت قناعت گوید:

قطعه

کیمیایى تو را کنم تعلیم *** که در اِکسیر و در صناعت نیست

رو قناعت گزین که در عالم *** کیمیایى بِهْ از قناعت، نیست

حکیم انورى ابیوردى با سخنورانى چون: حکیم سنایى غزنوى (متوفاى ۵۴۵ هـ )، ادیب صابر ترمذى (متوفاى ۵۳۵ هـ  )، رشیدالدین وطواط (متوفاى ۵۷۳ هـ )، سوزنى سمرقندى (متوفاى ۵۶۹ هـ . ق) عمعق بخارایى (متوفاى ۵۴۳ هـ . ق) معاصر بوده است.

دیوان وى بارها در ایران و هند و روسیه به چاپ رسیده و بنا بر نوشته برخى از مورخان و تذکره نویسان کتابى به نام البشارات فى شرح الاشارات و رساله اى نیز در علم عروض و قافیه داشته است.

گویند که انورى در اواخر عمر از ستایشگرى سلاطین و حکام و امور دیوانى کناره گرفته و سرانجام در نهایت تنهایى به سال ۵۸۵ هـ  . ق در بلخ درگذشته است.۲

غالب قصاید مناقبى انورى به خاطر اغراق و افراطى که در ستایش ممدوحان خود دارد، آزاردهنده است و گاه به قیاس هاى مع الفارقى دست مى یازد که شأن انسانى او را بسیار تنزّل مى دهد. با سیرى در پیشینه شعر مناقبى به این حقیقت تلخ مى رسیم که شاعران دربارى براى جلب توجه ممدوحان خود، در میدان دروغ و گزافه و خرافه با شتاب مى تاختند و در این مسابقه کسى برنده نهایى بود که کلامش اغراق آمیزتر و سلطان پسندتر از آب درمى آمد!

ازوست:

هر سخن کان نیست قرآن یا حدیث مصطفى *** از مقامات حمیدالدین۳شد اکنون تُرَّهات

اشک اعمى دان مقامات حریرى و بدیع *** پیش آن دریاى مالامال از آب حیات۴!

*     *     *

شاد باش اى مصطفى سیرت! که خُلق شاملت *** بى تکلّف بر تکبّر داغ بیزارى نهاد

از شرف در عِرض من عِرقى نهادستى چنانک *** مصطفى در نسل بوایّوب انصارى نهاد۵

*     *     *

اى سلیمانِ عهد را بلقیس *** کس به داود لحن ناى آرد؟! …  .

طبع حسّانِ مصطفایى کو؟ *** تا ثناهاى غمزداى آرد

زان که مقبول مصطفى نشود *** هر چه طیّانِ ژاژخاى آرد

از سلیمان و مور و پاى ملخ *** یاد کن هر چه این گداى آرد۶

*     *     *

اگر چه دم نمى آرم زدن، لیکن چنان آید *** به شوخى مى برم در پیش تو لنگى به رهوارى

به چیز دیگر این تشریف را تشبیه نتوان کرد *** حدیث مصطفى مى دان و بو ایّوب انصارى۷

*     *     *

بِدان خداى که در جست و جوى قدرت او *** مسافران فلک را قدم بفرسوده ست

به دست احمد مرسل، به کافران قریش *** هزار معجزه رنگْ رنگ بنموده ست

ز ناودان قضا، آب حکم بگشاده ست *** به لاژْوَرد۸ بقا، بام چرخ اندوده ست ….

که (انورى) را بى خدمت مبارک تو *** هرآنچه دیده ندیده ست و، گوش نشنیده ست۹!

*     *     *

اى نسبت تو هم به نبى هم به علىّ *** عمر ابدى بادت و عِزّ ازلى

باقى به وجود تو پس از پانصد سال *** هم گوهر مصطفى و هم نام علىّ۱۰

*     *     *

مصطفى چون ز مکّه هجرت کرد *** مدتى مکه جُفت هجران گشت

عزّت کعبه، عار عُزّى۱۱ دید *** حرم کعبه، جاى حرمان گشت

دین از آن دردناک هجرت او *** کُندْ شمشیر و تَنگْ میدان گشت

کفر از آن بى مرادْ رفتن او *** تیزْ چنگال و تیزْدندان گشت

پس در آخرْ زمان که صرف زمان *** حامى کفر و خصم ایمان گشت

شاه اسلام چون ز بلخ برفت *** حال سُکّان او بَتر زان گشت

اندر آن دور، قُبّه اسلام *** زان جدایى چو بیت احزان گشت۱۲ ….

*     *     *

پی نوشت ها:

۱ ـ  اشاره دارد به فرموده نبى گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) که: پس از من کسى به پیامبرى مبعوث نخواهدشد.

۲ ـ  مقدمه دیوان انورى، به اهتمام محمد تقى مدرّس رضوى، تهران ، انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۴٫

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار وى به این منابع مراجعه کنید: ریحانه الادب، ج ۱، ص ۱۲۲; مرآت الخیال، ص ۳۱; لباب الالباب، ص ۳۳۴; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۹۴; سخن و سخنوران، ص ۳۳۲; تاریخ گزیده، ص ۸۱۳; بهارستان جامى، ص ۱۰۴; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۶۲۲; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۲۶۴; آتشکده آذر، ص ۵۵; دویست سخنور، ص ۳۹ تا ۴۱

۳ ـ  انورى این قطعه شعر شش بیتى را در ستایش کتاب «مقامات» تألیف قاضى حمیدالدّین سروده و ما دو بیت آغازین آن را برگزیدیم.

۴ ـ  دیوان انورى، ج ۲، ص ۵۲۳٫

۵ ـ  همان، ص ۵۸۷، این قطعه شعر را انورى به خاطز عیادتى که عماد الدین پیروز شاه از او کرده بود، سروده است.

۶ ـ  همان، ص ۵۹۱، انورى این قطعه شعر را در مدح ترکان خاتون سروده است.

۷ ـ  همان، ص ۷۳۸٫

۸ ـ  لاژوَرد: لاجورد.

۹ ـ  دیوان انورى، ص ۵۳۶ و ۵۳۷، این قطعه را انورى براى رفع تهمت از خود سروده است.

۱۰ ـ  این رباعى را انورى در مدح سید ابوطالب نعمه گفته است. دیوان انورى، ج ۲، ص ۱۰۳۷

۱۱ ـ  عُزّى : نام یکى از بت هاى معروف عصر جاهلیّت است.

۱۲ ـ  انورى این قطعه شعر را در مرثیت یکى از ممدوحان خود سروده که نامش مشخص نیست. ر.ک: دیوان انورى، ج ۲، ص ۱۰۴۳٫

اشعار بلند ملا احمد نراقی در منقبت رسول الله*

 احمد نراقى

حاج مولى احمد نراقى (متوفاى ۱۲۴۵ هـ  . ق) از اکابر فقهاى شیعى در سده سیزدهم هجرى است. وى در سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ در نراق و در خانواده اى اصیل و روحانى به دنیا آمد. پدر بزرگوارش حاج مولى مهدى نراقى از اجلّه علماى امامیه به شمار مى رفت و در تهذیب نفس و وارستگى به مقامات شامخى نایل آمده بود.

حاج مولى احمد نراقى پس از تحصیل علوم مقدماتى در محضر پدر بزرگوار خود، به همراه وى به عراق رفت و در نجف اشرف از محضر فقهاى نامدارى همچون: سیدمهدى بحرالعلوم و شیخ جعفر کاشف الغطاء بهره ها برد، و در کربلا در جلسات درس و بحث میرزا مهدى شهرستانى و آقامحمّدباقر بهبهانى شرکت کرد و به درجه شامخ اجتهاد نایل آمد و مدتى مرجعیّت دینى شیعیان را برعهده داشت۱.

وى از طبع لطیفى برخوردار بود و (صفایى) تخلص مى کرد. از این بزرگوار آثار قلمى ارزشمندى بر جاى مانده که براى نمونه مى توان از: مفتاح الکلام، معراج السعاده، مناهج الوصول الى علم الاُصول، عوائد الأیّام، شرح تجرید الاُصول، خزائن، دیوان شعر و مثنوى طاقدیس نام برد۲.

این فقیه عالى قدر سرانجام در سال ۱۲۴۴ یا ۱۲۴۵ هـ  . ق در زادگاه خود نراق به خاطر ابتلاى به وبا درگذشت و جنازه وى را بر حسب وصیت به نجف اشرف برده و در سمت پشت سر مبارک در صحن مطهر مرتضوى به خاک سپردند۳.

منظومه طاقدیس، حاوى مطالب اخلاقى و عرفانى و سلوکى وافرى است که قرار بوده در چهار «صُفّه» سامان یابد ولى متأسّفانه اجل این فرصت را از آن فقیه بزرگوار دریغ داشت و تنها توفیق سرودن دو «صفّه» از آن نصیب وى گردید که حدود ۱۰۵۰۰ بیت دارد۴.

این منظومه اخلاقى و عرفانى با «طوطى نامه» آغاز مى شود و مرحوم نراقى سیر انسانى را در این عالم ناسوتى از آغاز تا به انجام با بهره گیرى از داستان هاى مختلف بیان مى کند و با نقل ماجراى کربلا حسن ختام این منظومه را رقم مى زند و بر این باور است که ماجراى جانبازى حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) و اصحاب وفادار و یاران آن حضرت، سرآمد داستان هاى عاشقانه است.

ازوست:

توسّل به فخر کاینات(صلى الله علیه وآله)

یا رسولَ اللّه، یا مَولَى الوَرى۵ *** یا دَواءَ القَلب مِن داءِ الهَوى۶

یا رسولَ اللّه، یا غَوثَ الاُمم۷ *** یا سَحابَ الجودِ، یا بَحرَالکرَم۸

یا رسولَ اللّه، یا شمسَ الظُّلمَ۹ *** یا شفیعَ الذَّنبِ فى یَومِ النَّدَم۱۰

یا رسولَ اللّه، یا حَبلَ النَّجاه۱۱ *** یا رَجاءَ الخَلق، یا مُنجِى العُصاه۱۲

اى ادبْ اندوزِ تعلیم اله *** اى ادب آموزِ کُلِّ ماسِواه۱۳

عقل اول، طفل ابجد خوان تو *** روح اعظم، سایه اى از خوان تو

اى طفیلى هستى ات کون و مکان *** اى به دَورت، گردش هفت آسمان

اى «لعَمرک» تاج و «لولاکت» نطاق۱۴ *** چار زن۱۵ را گوهر پاکت، صداق۱۶

اى تو فرزندى که بستى عقد مام *** با پدر دادى تو او را التیام

بارگاه «لِىْ مَع اللَّه»۱۷ خلوتت *** پیشگاه «اُدنُ مِنّى» رتبتت

اى درین دریا، تو ما را ناخداى *** وى درین صحرا، تو ما را رهنماى

اى گناه عاصیان را، عذر خواه *** من به امید تو کردستم گناه

صد سفینه، پر گنه مى آورم *** هم دل و هم رو، سیه مى آورم

از گنه دارم، قطار اندر قطار *** بُختیان۱۸ بارکش، در زیر بار

اى تو سُکّان افق را، همزمان *** مى رسم اینک تو را من میهمان

آن لب گوهر فشان را باز کن *** از۱۹ شفاعت، گفتگو آغاز کن

گو گنه کار زِ هر در، رانده اى *** عاجزى در۲۰ کار خود درمانده اى

در پناه لطف ما بگریخته *** دست از دامان ما، آویخته

میهمان خوان احسان من ست *** گر گنه کارست، مهمان من ست

«سَوفَ یُعطیْکَ۲۱» تو فرمودى خطاب *** خوانده است او، این خطاب اندر کتاب۲۲

از منَش هم۲۳، این خبر در خاطرست: *** میهمان بنواز، اگر چه کافرست

نى تو را در وعده خُلف۲۴و، نى نَدم۲۵ *** نى مراهم روى مهمان از شیَم

جز ببخشى این سیه رو را به من *** چاره نبود اى خداى ذوالمنن

نیک اگر کرده ست، اگر بد کرده است *** آن چه را کرده ست، با خود کرده است

این وجود سُتِ او، نابود گیر *** یا در آتش جسم او فرسوده گیر۲۶

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ مثنوى طاقدیس، آخوند ملااحمد نراقى، به تصحیح على افراسیابى، قم، انتشارات نهاوندى، چاپ اول، ۱۳۸۱، ص ۷٫

۲ ـ همان، ص ۸٫

۳ ـ همان، ص ۷٫

۴ ـ همان.

۵ ـ یعنى: اى رسول خدا و اى مولاى مخلوقات عالم!

۶ ـ یعنى: اى کسى که قلبِ مبتلا به بیمارى هوى پرستى را درمانى!

۷ ـ یعنى: اى رسول خدا و اى اَمان امت ها!

۸ ـ یعنى: اى ابر رحمت و اى دریاى کرم!

۹ ـ یعنى: اى رسول خدا و اى خورشیدِ از میان بَرنده تاریکى ها!

۱۰ ـ یعنى: اى شفاعت گر (اهلِ) گناه در روز پشیمانى (روز قیامت)!

۱۱ ـ یعنى: اى رسول خدا و اى دستاویز نجات و رهایى!

۱۲ ـ یعنى: مایه امید آفریدگان و نجات بخش عاصیان!

۱۳ ـ ماسواه: هر چه غیر از خدا.

۱۴ ـ نطاق: کمربند.

۱۵ ـ چارزن: کنایه از عناصر اربعه آب، باد، خاک و آتش.

۱۶ ـ صداق: کابین.

۱۷ ـ لى مَعَ اللّه: اشاره دارد به حدیث نبوى(صلى الله علیه وآله): لِى مَعَ اللّه وَقتٌ لا یَسَعنى فیهِ مَلکٌ مُقرَّب و لا نَبِىٌّ مُرسَل. یعنى: در میان من و خدا حالتى است که هیچ فرشته مقرّب و هیچ پیامبرى، ظرفیت و سِعه وجودى مرا در آن حالت ندارد.

۱۸ ـ بُختیان: شتران قوى هیکل.

۱۹ ـ در متن: در.

۲۰ ـ در متن: از.

۲۱ ـ سَوفَ یُعطیکَ: فراز آغازین آیه ۶ از سوره مبارکه «ضُحى»: به زودى خداوند آن قدر به تو عطا مى کند که راضى گردى.

۲۲ ـ کتاب: قرآن.

۲۳ ـ از منَش هم: او را از من هم.

۲۴ ـ خُلف: خلاف وعده.

۲۵ ـ نَدم: پشیمانى.

۲۶ ـ مثنوى طاقدیس، ص ۸۳ ـ ۸۴٫

مدح رسول الله در سروده های طبیب اصفهانى*

طبیب اصفهانى

میرزا محمّدنصیر (طبیب) اصفهانى (متوفاى ۱۱۹۲ هـ  . ق) از شعراى معروف دوره زندیه بوده، و با مشتاق اصفهانى، عاشق اصفهانى، صهباى قمى، آذر بیگدلى و هاتف اصفهانى علاوه بر همزمانى، مصاحبت و معاشرت داشته است۱.

اگر از طبیب اصفهانى هیچ اثر منظومى جز این غزل باقى نمى ماند براى زنده نگاه داشتن نام و یاد او کافى بود. غزلى که وِرد زبان اهل ادب و برخى از ابیات آن حکم مثَل را پیدا کرده است:

غمش در نهانخانه دل نشیند *** به نازى که لیلى به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم *** که از گریه ام ناقه در گل نشیند

خلَد گر به پا خارى، آسان برآرم *** چه سازم به خارى که در دل نشیند؟! …

مرنجان دلم را، که این مرغ وحشى *** ز بامى که برخاست مشکل نشیند …

بنازم به بزم محبت که آنجا *** گدایى به شاهى مقابل نشیند

(طبیب)! از طلب در دو گیتى میاسا *** کسى چون میان دو منزل نشیند؟!۲

از طبیب علاوه بر دیوان اشعار، منظومه اى به نام پیر و جوان بر جاى مانده که لطایف طبع و قدرت سخنورى او را نشان مى دهد. براى اطلاع بیشتر از شرح احوال او مى توانید به تاریخ ادبیات ایران، تألیف ادوارد براون، ج ۴، ص ۲۰۸ مراجعه کنید.

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

حاشا که کشم بهر طرب ساغر جم را *** از غم چه شکایت منِ خو کرده به غم را؟

هیهات کز ایّام حیاتش بشمارم *** روزى که نیابم به دل آسیب ألَم را …

اى عشرتیان! این همه انکار زغم چیست؟ *** رفتم که چشانم به شما لذّت غم را …

یارانِ غم آشام چو با هم بنشینند *** تا باز نمایند به هم طاقتِ هم را

افتد چو به من دَور، بگویند که: دوران *** از حوصله افزون دهدم ساغر جم را

دى برد فریب هوسم جانب گلشن *** گفتم به صبا کز چه کنم چاره غم را؟

گفتا که: تماشاى گلت، دل بگشاید *** دیدم چو ز گل خنده و، این خنده کم را …

رفتم به خرابات و، چو پیر خرَدم دید *** در پاى خمُ افتاده و، در باختهْ دم را

گفتا که: ز تَهْ جرعه جم دل نگشاید *** بگذار ز کف ساغر و، بردار قلم را

اوراق معانیتْ فراموش و، تو خاموش *** مپسند ازین بیش نگهبانىِ دم را

تارى دوسه از زلف عروسان سخن کش *** شیرازه کن این دفتر پاشیده ز هم را

این نغمه چو شد گوشْزَد شاهد طبعم *** بگذاشت درین عرصه دلیرانه قدم را

گفتم: بود آن بِهْ که به آرایش عنوان *** مدحى کنم و تحفه برم فخر اُمم را

آسوده یثرب، شه «لولاک»، محمّد *** کز قرب، حریمش شرف افزوده حرم را

تجدید مَطلع

اى یافته صبح از دم جان بخش تو، دم را *** آموخته بحر از کفَت۳، آیین کرم را

در عهد جوانْ بختى عدل تو، عجب نیست *** گر پیر فلک راست کند قامتِ خم را

آثار قدومت به پس پرده نشانده ست *** از بأس۴ قِدم، عیسىِ فرخنده قدم را

گر یوسف و داود وَ گر خضر و مسیحاست *** دارند ز تو چون ز تو جم، خیل و حَشم را

این چهره تابنده و آن نغمه جانْ بخش *** این هستى پاینده و، آن معجز دَم را

غوّاص۵ خرَد، مى کند و کرده بسى غَوص۶ *** چه لُجّه۷ هستى و، چه دریاى عدم را

آن دُرّ یتیمى۸ تو، که نه هست و نه بوده ست *** مانند تو یکتا گهرى بحر قِدم را

در پیش سحاب۹ کرمت، از چه گرفته *** ـ اى آن که ادا کرده کفَت حقّ کرم را ـ

دریا ز صدف کاسه دریوزه۱۰؟ وگرنه *** جودت ز گهر کرده تهى، کیسه یَم را

اندیشه عزمت کند از کشور هستى *** کوتاه تر از عمر عدو، دست ستم را

از نهى تو، رامشگر ناهید نموده *** در محفل افلاک، فراموش نغَم۱۱ را

انداخته از دیده حوران بهشتى *** نظّاره۱۲ روى تو، گلستان ارم را

با جود تو، چشمم به مه و مهر فلک نیست *** گیرم که به من بذل کند این دو دِرم را

هر چند شکستند شها! مدحْ سگالان *** در عهد ثنا گسترى اَم لوح و قلم را

پویم به چه سامان ره نَعتت؟ که نشاید *** کس مشتِ خسى تحفه برد باغ ارم را

با دست تهى آمده ام، زان که نزیبد *** جز دست تهى، تحفهْ خداوند کرم را

خوش آن که به حکم تو کشد کاتب اعمال *** بر نامه ام۱۳، از اجر مدیح تو، قلم را۱۴

پانوشته ها :

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷٫

۲ ـ دیوان طبیب اصفهانى، به تصحیح و خوشنویسى حسین مظلوم، به انضمام رساله شرح حال شاعر از کیوان سمیعى، تهران، چاپ اول، ۱۳۴۷، ص ۲۸ ـ ۲۹٫

۳ ـ کفَت: دستت.

۴ ـ بَأس: بَم ترین صداى مرد، هیمنه، فرخندگى.

۵ ـ  غوّاص: شناگر.

۶ ـ غَوص: شنا، غوطه زدن.

۷ ـ لُجه: دریاچه، دریا، گرداب.

۸ ـ دُرّ یتیم: از گوهرهاى گرانْ بها و بى مانند. در اینجا کنایه از رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) که در کودکى یتیم شدند.

۹ ـ سَحاب: ابر.

۱۰ ـ دَریوزه: گدایى.

۱۱ ـ نغَم: نغمه ها، در متن دیوان «نعم» آمده که ظاهراً خطاى قلمى است: رک: ص ۱۱۳٫

۱۲ ـ نظّاره کردن: دیدن، تماشا کردن.

۱۳ ـ برنامه ام: برنامه اعمالم.

۱۴ ـ دیوان طبیب اصفهانى، ص ۱۱۰ ـ ۱۱۳٫

فضائل پیامبر خاتم (ص)در اشعار انوار تبریزی*

انوار تبریزى

 امیر سیّد قاسم انوار تبریزى (متوفاى ۸۳۷ هـ  . ق) از عرفاى بزرگ و شعراى مطرح نیمه اول سده نهم هجرى است که در شعرگاهى (قاسم) و گاهى (قاسمى) تخلّص مى کرده، و کلیات اشعار او به سال ۱۳۳۷ هـ  . ق با تصحیح شادروان سعید نفیسى توسط کتابخانه سنایى چاپ و منتشر شده است.

کهن ترین منبعى که شرح حالى از او به دست داده، کتاب مطلع سَعْدَین است و سپس در نفحات الانس ـ که به سال ۸۸۳ هـ  . ق یعنى ۴۶ سال پس از درگذشت قاسم انوار توسط عبدالرحمن جامى تألیف شده ـ مطالب نسبتاً مبسوطى پیرامون زندگى نامه و آثار وى آمده است۱.

پس از این دو منبع ادبى و تاریخى، تذکره دولتشاه سمرقندى است که به شرح احول و آثار او پرداخته و ۵۵ سال پس از وفات قاسم انوار (سال ۸۹۲ هـ  . ق) تألیف شده است. لذا مطالبى که در این سه منبع، خصوصاً مطلع سَعْدَین درباره او آمده به لحاظ تاریخى از سایر منابع مشابه معتبرتر است۲.

غیاث الدین بن همام الدین هروى معروف به خواند میر در اثر معروف خود حبیب السِّیر در سه مورد به مناسبت از او یاد کرده است. این منبع متقن تاریخى و ادبى به سال ۹۲۷ هـ  . ق یعنى ۹۰ سال پس از درگذشت قاسم انوار تالیف شده و در نزد اهل پژوهش از اعتبار خاصى برخوردار است.

قاضى احمدبن شرف الدین حسین حسینى معروف به میر منشى قمى که به سال ۹۵۶ هـ . ق متولد شده، در خلاصه التواریخ خود ـ که تاریخ صفویه را تا وقایع سال ۹۹۸ هـ  . ق با خود دارد ـ در شرح احوال صدرالدین موسى پسر صفى الدین اردبیلى مى نگارد:

از جمله مریدان آن حضرت با رفعت، سید ابرار امیر قاسم انوار است که شرح کمالات و بلندى قدر او محتاج به ایراد نیست. نام اصلى او معین الدین على است، و چون خوابى دیده بود که قسمتِ انوار مى کند و صورت واقعه به ذروه عرض آن حضرت رسانید، به موجب اشاره کثیرالبشاره آن حضرت، مسمّى به قاسم انوار شده (یعنى: قسمت کننده نورها). وفاتش به موضع خرجرد جام در شهر سنه سبع و ثلاثین و ثمان مأته۳، در همان جا مدفون گشته. میرعلى شیر (نوایى) عمارت عالى در آن بقعه احداث نموده …۴[

امین احمد تبریزى در تذکره هفت اقلیم (تألیف شده به سال ۱۰۰۲ هـ  . ق) در بحث مربوط به بزرگان تبریز از امیرسید قاسم انوار یاد کرده و ضمن آنکه مطلب مؤلّف حبیب السّیر را درباره مراد روحانى او ـ صدرالدین موسى ـ نقل کرده، از قاضى احمد غفارى مؤلّف تاریخ جهان آرا نیز مطلبى در تأیید آن عنوان مى کند، ولى عبدالرحمن جامى در نفحات الاُنس، وى را از مریدان شیخ صدرالدین على یمینى معرفى مى کند که در زمان شاهرخ میرزا سال ها در هرات به ارشاد خلق پرداخته و بعدها به خاطر بایسنقر میرزا رهسپار ماوراءالنّهر شده و پس از آن که مورد بى مهرى قرار مى گیرد در سمرقند اقامت مى کند و سپس به خرجرد جام مى رود و در همان جا بدرود حیات مى گوید.

عبدالرحمن جامى به نقل یک قطعه۵ و دو رباعى از او بسنده کرده، و ما شعر معروف او را درباره «قضا و قدر الهى» نقل مى کنیم:

قضا، شخصى است پنج انگشت دارد *** چو خواهد از کسى کامى برآرد

دو بر چشمش نهد، دیگر دو بر گوش *** یکى بر لب نهد، گوید که: خاموش!۶

قاضى نوراللّه شوشترى مؤلف مجالس المؤمنین ـ مقتول به سال ۱۰۱۹ هـ  . ق در شهر آگره در هند ـ درباره او مطالبى مى نگارد که در سایر تذکره ها نیست و ظاهراً چندان اعتبارى ندارد، از جمله این که در سه سالگى ابواب علم بر قاسم انوار مفتوح مى گردد و به دو بیت شعر استناد مى کند که هم به لحاظ معنى و هم از جهت قافیه مشکل دارد.۷

از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) اوست:

جگر پردرد و، دل پر خون و، جان سرمست و ناپروا *** شبم تاریک و، مَرکبْ لنگ و در سر، مایه سودا …

مرا گویى: نشانى گو به ما از عالم معنى *** خبر از بى خبر پرسى، نشان از بى نشانى ها!

الا اى عشقِ سلطان وَش که اجمالى و تفصیلى *** تویى حکمت، تویى قدرت، تویى زیباتر از زیبا

محمّد را به مهمان بر، کنار خوان احسان بر *** شراب از جام سبحان بر، که «سبحانَ الَّذى اَسرى»

اگر از اسم قَهّارى تجلّى مى کند، بارى *** ببین گر مرد اقرارى نشان، «طامَّهُ الکُبرى»۸

عجب در حسن یکتایى، عجب موزون و زیبایى *** عجب شاه دلارایى، زهى یکتاى بى همتا!

ز خورشید جمال او به هر وصفى که مى گویم *** همهْ ذرات مى گویند: «شَهِدْنا»۹ بعد «آمَنّا»۱۰

بیا اى جانِ خوشْ سودا ببین نور تجلّى را *** خطاب مستطابى را بگو: «لبَّیک ما اَوحى»

مگو «اَرْنى» بترس از منع «لَن» در عالم معنى *** که غرق بحر حیرت شد درین وادى دل موسى

گرانْ جانانِ «لا» مردند در ظلمات تاریکى *** به سر بردند این ره را سبکْ روحان به استثنا

ولى بشنو زمن پندى، که بیرون آیى از بندى *** گر از معنى خبر دارى ممان در «لا» و در «الاّ»

عجب وابسته جسمى، مسمّى نیستى، اسمى *** چو اهل عادت و رسمى چه گویم با تو اى دانا؟!

به صورت آدم و حوّا به غایت روشن ست اما *** به معنى عقل و نفس کل مدان جز آدم و حوّا

اگر هشیار و بیدارى، ببین در قدرت بارى *** هزاران آدم و حوّا ز ناپیدا، شده پیدا

الا اى احمد مرسَل! چراغ مسجد و منبر! *** تویى سید، تویى سَرور، تویى مقصود از استقصا۱۱

شریعت از تو روشن شد، طریقت ها مُبرهن شد *** حقیقت ها معین شد، زهى یاسین! زهى طاها! …

تو دارى مقصد اقصى، تو دارى قرب «اَو اَدْنى» *** همه دُردند و تو صافى، همه گر صاف، تو اصْفى۱۲

ز هر کامل که پیش آید، کمالات تو بیش آید *** مثال کاملان با تو مثال: پشّه با عَنقا

بیا (قاسم)! چه مى گویى؟ چه مى پویى؟ چه مى جویى؟ *** اگر امروز با اویى، مگو افسانه فردا۱۳

*    *    *

درمان طلب کردم بسى، این درد را درمان نشد *** واندر پى سامان شدم، آخر سر و سامان نشد …

راهى ست روشن سوى حق، لیکن به قدر مرتبت *** هر مُسلِمى اَسلم۱۴ نگشت، هر سالمى سلمان نشد …

(قاسم) حریف وسوسه، در محنت است و مَخمَصه۱۵ *** هر احمدى مُرسَل نگشت، هر موسیى عمران نشد۱۶

*    *    *

بیا که عشق بر افروخت سنجَق۱۷ سلطان *** بیا که شهر شد، ایمن ز حیله شیطان

هزار شهر بگردیدم از فلک به فلک *** به غیر حضرت ایشان نیافتم همه دان

هزار عاشق صادق بُدند احمد را *** ولیک کمتر افتد چو بوذر و سلمان۱۸

*    *    *

«هُدىً لِلمُتَّقین» گفتند، یعنى: *** به صورت وا مَمان از صرف معنى

بگو تقوى چه باشد؟ راه پاکان *** هدایت؟ رفتن از مولى به مولى۱۹

حیات از حق بود هر جا که باشد *** ولیکن مظهرى باید چو عیسى

قمر، شق گردد از انگشت احمد *** عصا، ثُعبان۲۰ شود در دست موسى

به یادش (قاسمى) رَطْبُ اللِّسان ست *** که مجنون دوست دارد ذکر لیلى۲۱

*    *    *

زنهار درین کوى به غفلت نخرامى! *** جویاى خدا باش اگر مرد تمامى

بیرون ز ره راست طریقى به خدا نیست *** گر پیر هرى۲۲ باشى، اگر احمد جامى۲۳

قرآن ز خدا آمد و سنّت ز پیمبر *** گفتند سلَف۲۴ قصه این نامه نامى۲۵

ار اهل دلى باز بپرسى که درین راه *** کس را خبرى هست از آن یار گرامى؟

مقصود از اسلام وز تسلیم همین بود *** باقى همه الفاظ و اشارات و اسامى۲۶

*    *    *

بفرما رحمتى، چون مى توانى *** که جانم را ز محنت وا رهانى

یکى جام مصفّا موهبت کن *** از آن خمخانه هاى لا مکانى …

به خاک آلوده اى تا در زمینى *** به خون آغشته اى، تا در زمانى

گرت معراج احمد آرزو هست۲۷ *** برون آى از سراى اُمِّ هانى۲۸

برو اى عقل! بس نا ایمنى تو *** بیا اى عشق! چون دارالامانى۲۹

*    *    *

حمد بر حضرت غنىِّ احد *** «الّذى لَم یَلِدْ و لَم یُولَدْ۳۰»

واهب۳۱ ملکِ بود و اصل وجود *** «لیسَ فى الملک غَیرهُ مَوجود۳۲»

آن کریمى که جود او عام ست *** واهب دین، ولىّ اسلام ست

صلَوات و درود بر احمد *** از کریم وَدود و، فردِ احد

آن که عالم رهین منّت اوست *** دولت جاودان محبّت اوست۳۳

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و اشعار او مى توانید به این منابع مراجعه کنید:

دانشمندان آذربایجان، ص ۳۰۴; از سعدى تا جامى، ص ۴۷۰ و ۵۰۹; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۱۴۴; قاموس الاعلام، ج ۲، ص ۱۰۵۷; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۴۴; تاریخ ادبیات براون، ج ۴، ص ۵۱; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۷۸; ریحانه الادب، ج ۱، ص ۱۲۲; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۵۲; ریاض العارفین، ص ۱۹۴; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۳۸۵; مجالس النفائس، ص ۱۸۳ و دویست سخنور، ص ۳۲۳ تا ۳۲۵٫

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ مقدمه شادروان سعید نفیسى بر کلیات قاسم انوار، ص ۸٫

۲ ـ همان.

۳ ـ یعنى: سال ۸۳۷ هـ  . ق.

۴ ـ همان، ص ۲۹٫ این کتاب هنوز به زیور چاپ آراسته نشده و مطلب فوق از ص ۳۴۰ نسخه خطى آن نقل شده است.

۵ ـ گویا تذکره نگاران تا سده ۱۲ هـ  . ق به هر شعرى که داراى مطلب مستقلى بوده «قطعه» اطلاق مى کردند و با تعریفى که ما از قالب «قطعه» داریم سازگارى ندارد. براى نمونه همین دو بیت شاه قاسم انوار درباره «قضا و قدر الهى» است که در قالب مثنوى سروده شده ولى سخنور فاضلى همچون عبدالرحمن جامى از آن به نام «قطعه» یاد مى کند.

۶ ـ مقدمه شادروان سعید نفیسى، کلیات قاسم انوار، ص ۳۰٫

۷ ـ همان، ص ۳۱٫

۸ ـ طامّهُ الکبرى: یکى از نام هاى روز قیامت.

۹ ـ شَهِدْنا: گواهى مى دهیم.

۱۰ ـ آمَنّا: ایمان آوردیم.

۱۱ ـ استقصا: کاویدن، تحقیق و جستجو کردن، به کُنه چیزى پى بردن.

۱۲ ـ اَصفى: صاف تر، پاکیزه تر.

۱۳ ـ کلیات قاسم انوار، به اهتمام سعید نفیسى، تهران، کتابخانه سنایى، ۱۳۳۷، ص ۵ تا ۸٫

۱۴ ـ اَسْلَم: سالم تر، مسلمان تر.

۱۵ ـ مَخمَصه: گرفتارى، کشمکش درونى.

۱۶ ـ کلیات قاسم انوار، ص ۱۲۹٫

۱۷ ـ سنجَق: مأخوذ از لغت ترکى، علَم، رایت، پرچم.

۱۸ ـ کلیات قاسم انوار، ص ۲۴۱ و ۲۴۲٫

۱۹ ـ رفتن از مولى به مولى: از بندگى به سرورى و آقایى رسیدن. مولا از کلماتى است که داراى دو معناى متضادّند.

۲۰ ـ ثُعبان: اژدها.

۲۱ ـ کلیات قاسم انوار، ص ۲۸۶٫

۲۲ ـ پیر هرى: خواجه عبدالله انصارى هروى.

۲۳ ـ احمد جامى معروف به ژنده پیل از عرفاى نامى.

۲۴ ـ سَلَف: گذشتگان.

۲۵ ـ در متن «نامى نامى» آمده بود که بر اساس قراین موجود در شعر اصلاح شد.

۲۶ ـ کلیات قاسم انوار، ص ۳۰۴٫

۲۷ ـ در متن آمده «آرزو کرد».

۲۸ ـ بنابر قولى، شبى که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به معراج رفتند، در خانه اُمّ هانى بودند.

۲۹ ـ کلیات قاسم انوار، ص ۳۳۰ و ۳۳۱٫

۳۰ ـ یعنى: خدایى که نه زاده و نه زاییده شده است.

۳۱ ـ واهِب: عطا کننده، بخشنده.

۳۲ ـ یعنى: غیر ذات خداوند متعال در عالم هستى موجودى نیست.

۳۳ ـ کلیات قاسم انوار، ص ۳۵۶٫

اشعار نبوی امیر خسرو دهلوی

امیر خسرو دهلوى

امیر خسرو دهلوى (متوفاى ۷۲۵هـ  . ق) به سال ۶۵۱ هـ. ق در شهر پیتالى از توابع دهلى در خانوده اى اشرافى به دنیا آمد و به سال ۷۲۵ هـ  . ق در سن ۷۴ سالگى در شهر دهلى بدرود حیات گفت و در کنار مراد روحانى خود نظام الدین اولیا به خاک سپرده شد.

او چونان شیخ مصلح الدین شیرازى (متوفاى ۶۹۱ هـ  . ق) در نثر و نظم دستى به تمام داشت و در کشور خود از شهرت ادبى والایى برخوردار بود و از همین روى او را سعدى هندوستان نامیده اند.

دیوان امیر خسرو دهلوى داراى پنج قسمت متمایز و جداگانه است:

۱ ـ  تحفه الصِّغَر. ۲ ـ  وسط الحیوه. ۳ ـ  غُرّه الکمال. ۴ ـ بقیّه نقیّه. ۵ ـ  نهایه الکمال.

وى در مدت چهار سال موفق شد که پنج منظومه در استقبال از خمسه نظامى گنجوى بسراید که حاوى هجده هزار بیت اند به اسامى:

۱ ـ مطلع الانوار در استقبال از مخزن الأسرار.

۲ ـ شیرین و خسرو در استقبال از خسرو و شیرین.

۳ ـ مجنون و لیلى در استقبال از لیلى و مجنون.

۴ ـ آیینه اسکندرى در استقبال از اسکندرنامه.

۵ ـ هشت بهشت در استقبال از هفت پیکر.

امیر خسرو علاوه بر پنج منظومه ذکر شده، پنج منظومه دیگر نیز دارد که عناوین آن ها عبارتند از:

۱ ـ قِرانُ السَّعْدَیْن. ۲ ـ نُه سپهر. ۳ ـ مفتاحُ الفتوح. ۴ ـ خضرخان ودولرانى.
۵ ـ تغلق نامه.

وى علاوه بر این آثار منظوم سه اثر منثور دارد که به شیوه اى بس شیوا آن ها را نگاشته است و در میان آثارى از این دست از منزلت والایى برخوردارند۱.

اشعار امیر خسرو دهلوى سرشار از معارف ناب اسلامى اند و برخى از آن ها از نمونه هاى فاخر شعر آیینى به شمار مى روند. وى در شعر نبوى(صلى الله علیه وآله) نیز آثار شیوا و دلنشینى دارد که براى نمونه به نقل برخى از آن ها بسنده مى کنیم:

زهى از جوهر قرآن همهْ پیرایه دینت *** به صحّت، نسخه حبل المتین منشور مشکینت

دو منشور ایزد از دیوان انشا بهر آن داده *** که اَقطاع امیرى در دو عالم کرد تعیینت

ز ظلْمات عدم مى آمدى و، پیش رو آدم *** چراغى بود در دستش هم از نور نخستینت

نبىُّ السّیفى و، یا رب چه آیین ست ذاتت را *** که وجه اللّه را بى شک توان دیدن در آیینت

یداللّه کاوست اندر آستین غیب پوشیده *** فشانده آستین و، ریخته در پاى تحسینت

مَلک با جان و، با روح اللَّه و روح الامین جمله *** بزن یک خنده تا میرند یکْ یک پیش یاسینت

مرا زین نعت، سلطان سخن خواند همى گردون *** زهى سلطان «خسرو» کز دل و جان ست مسکینت

چو در هر بیت، نعت توست جاى سجدهْ مؤمن را *** توان بیت اللَّهش خواندن براى عزّت دینت۲

ترکیب بند نبوى(صلى الله علیه وآله)

(۱)

اى دل و جان مانده خیز، ره سوى جانان طلب *** در نفَس اهل درد، مایه درمان طلب

پرده اعلى ست فقر گر مَلِکى، این گشاى *** لُجّه دریاست عشق گر گهرى، آن طلب

مکتب۳ مردانْت هست، کُنج سلامت گزین *** منطق مرغانْت هست، ملک سلیمان طلب

محنت تاج و سریر گر به قفایت دود *** تو، به گدایان گریز، دولت از ایشان طلب

چند مرادت ز فقر، کشف و کراماتِ خشک۴ *** چون خَضِرَت آشناست، چشمه حیوان طلب

شیر شو۵و صید را در تهِ چنگال کش *** مرد شو۶و خصم را بر سر میدان طلب

هست مراد کسان دولت روز وصال *** آن چه مراد من ست در شب هجران طلب

هر که شبى زنده داشت همدم روح اللّه۷ست *** نان چه ربایى ز خوانْش؟ چاشنى جان طلب

مست شو اى هوشیار، لیک ازین باده نیز *** از قدح مصطفى جرعه احسان طلب

احمد مرسل، کزو چرخْ عُلُوّ۸ یافته *** نامه «تِلکَ الرُّسُل» فضل ازو یافته۹

(۲)

سنت عُشّاق نیست دل به هوس داشتن *** قالب خاکىِّ باد، همره خس داشتن

زندگى مرد چیست؟ خواب نهادن ز سر *** پس چو برون رفت خواب، پاس نفَس داشتن

سنگ فکندن بود در صف مردان، نه عیب۱۰ *** دانه تسبیح را دام هوس داشتن

ترسمت انجام کار، بار سُتوران کند *** بانگ و میان تهى همچو جَرس داشتن

ناصیه طفل راست نَعْلچه گوهرى *** زر، صفت خسروست نعل فَرس داشتن۱۱

مرد نترسد زفقر، شیر نترسد ز زخم *** مذهب عیّار نیست بیم عسس داشتن

همت درویش بس خُلد و مى انگبین *** بند زر آن گه در او شیر مگس داشتن؟!

عذر عروسان بود دعوى مردى و بس *** گاه وَغا۱۲ پیش خصم روى به پس داشتن

گندم آدم مجوى، کز صفت مصطفى ست *** همچو یتیم خلیل طاس عدس داشتن

میم که در احمد ست چون به خرَد بنگرى *** هست به نقش اَحد، خاتم پیغمبرى۱۳

(۳)

هر که به راه وفا خاک تر از خاک نیست *** در صف اهل صفا، عاشق چالاک نیست

بهر چه با غازیان۱۴ پا به رکاب آورد *** آن که سرش بهر تیغ در خم فتراک نیست؟

بر تو که شیداست دهر، هم ز درشتى توست *** راه چو صحرا بود، سیل شَغَب۱۵ ناک نیست

سِبلت۱۶ شیرست خصم، باش کم آزار از آنک *** جز مزه هاى گوزن در خور تریاک نیست

خاک ره عاشقان سرمه چشم ست، لیک *** چون کنم از دست چون؟ دیده من پاک نیست

برشرف نیستى، ره نبَرد دهر خسى *** زان که به بام بهشت زحمت خاشاک نیست

هستى خواجه چه سود زان که چو نگیرد مراد؟ *** گنج به ویرانه۱۷ در، جز خورِش۱۸ خاک نیست

آن چه مقدّر شده ست چون نشود بیش و کم *** گر برسد خرّمیم، ور نرسد باک نیست

حرص به خاکت کشد، شارع۱۹ دین گیر از آنک *** بى روش مصطفى، راه بر افلاک نیست

پرچم آدم۲۰ خطى از رقم دولتش *** «کُنْتُ نَبِیّاً۲۱» طراز بر علَم دولتش۲۲

(۴)

عشق نه جایى ست کش۲۳ بیخبرى را دهند *** اشک نه لعلى ست کان بدگهرى را دهند

تیر چو جانان زند جلوه دلى را کنَند *** تیغ چو سلطان کشد، مژده سرى را دهند

چاشنى درد را سجده شکر آر از آنک۲۴ *** زهر به خوان مِلک نامورى را دهند

درد و بلا زانِ توست، گر دم مردى زنى *** کن به زَنى اعتراف تا دگرى را دهند

باده عشاق چیست؟ خواندن او آب چشم *** واى گر این دور ما، بى جگرى را دهند

دیده، مرا مى دهد شربت اول از آنْک *** چاشنى مى نخست دُردْخورى را دهند

پیش دو بینان مدار۲۵ صورت اسرار عشق *** آه گر این آینه کژْ نظرى را دهند!

چشم من و پاى شرع گر چه که حیف ست از آنْک *** خاک ره مصطفى بى بصرى را دهند

هیچ نخوانده۲۶، ولى خوانده هر دو سراى *** خانه او بى شکم حامل وحى خداى۲۷

(۵)

اى ز دم زندگى، جسم تو جانِ همه *** خلقْ همه گوهرند، سنگِ تو کانِ همه

از ظلُمات عدم راه که بردى۲۸ برون؟ *** گر نشدى۲۹ نور تو شمع روان همه

بر ورق کاف و نون۳۰ از سر کِلکت چکید *** هر چه ز آیات لطف بود نشان همه

تا به فصیحان رسید گوهر لفظ تو، شد *** رخنه دندانه ها۳۱ تیغ زبان همه

تیغ یدُاللَّه تویى با گهر اُقْتُلُوا۳۲ *** زان که تو را بر کشید حق ز میان همه

بر سرِ مَه بر نزد جز تو کسى تیر، از آنک *** نیست ز «نون و قلم» تیر و کمان همه

ما و گناهِ چو کوه هر دم و غمْ نى، که هست *** بر کتَفِ۳۳ نازکت بار گران همه

طُرفه که چون آفتاب سایه ندارى و هست *** از تَف۳۴ خورشید حشر از تو اَمان همه

گر چه به خوانى به لطف، ور چه برانى ز قهر *** ما همه زانِ توییم، اى تو۳۵ از آن همه!

با تو دل کافران گر ز درون راز گفت *** نیست عجب زان که سنگ با تو سخن باز گفت۳۶

(۶)

بر اُمَم۳۷ از عَون۳۸ تو رحمت حق بیش باد *** هست درِ خُلد باز، هفت دَرک۳۹ پیش باد

کور که ابلیس شد، تیر ز کیش۴۰ تو خورد *** سهم۴۱ سعادات ما یا رب از آن کیش باد!

مایه عصیان ما هست ز اندازه بیش *** در حق ما عاصیان، عَون تو زان بیش باد!

باد: به دین تو راست، دیو دلم چون شهاب *** سوخته این شهاب دیوِ بد اندیش باد!

با تو چه زَهره۴۲ مرا لاف محبّت؟ ولى *** دوستى بندگانْت، بر دل من خویش۴۳ باد!

چون سفر افتد مرا در ره تاریک گور *** پرتو دین تو را مشعله۴۴ در پیش باد!

از بد و لَغْو۴۵ و دروغ، کام و لبم هست ریش۴۶ *** نام تو اَم بر زبان، مرهم این ریش باد!

نوشِ ثنایت مرا کرد زبان پیش گل *** شهد شهادت مدام بر سر این پیش باد!

نَعْت تو گنجینه اى ست نقد دو عالم در او *** طعمه زان۴۷ تا ابد خسروِ درویش باد!

گم شده ام در تو، خواست۴۸ راه یقین مى کنم *** ره سوى قرآن و بس، ختم برین مى کنم۴۹

*    *    *

براى آشنایى بیشتر با شرح احوال و آثار این سخنور بزرگ مى توانید به این منابع مراجعه کنید:

دیوان کامل امیر خسرو دهلوى; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۳۷; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۷۷; از سعدى تا جامى، ص ۱۵۲; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۶۵; قاموس الاعلام، ج ۳، ص ۲۰۴۵; بهارستان جامى، ص ۱۱۸; نفحات الانس، ص ۶۰۹; مجالس النفائس، ص ۳۵۶; تذکره میخانه ملا عبدالنبى فخر الزمان قزوینى، ص ۵۷; ریحانه الادب، ج ۱، ص ۱۱۰; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۲۶۵; تذکره آتشکده آذر، ص ۳۵۵; تذکره هفت اقلیم رازى، ج ۱، ص ۳۵۸; مجمع الفصحا، ج ۲، ص ۳۶۸; ریاض العارفین، ص ۱۰۲; دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۸۸ تا ۹۰٫

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۸۸ تا ۹۰٫

۲ ـ دیوان کامل امیرخسرو دهلوى، به تصحیح سعید نفیسى، به اهتمام م.درویش، تهران، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ دوم، ۱۳۶۱، ص ۵۸۰٫

۳ ـ در متن دیوان امیرخسرو، به جاى این کلمه واژه «مکته» آمده که مفهومى نداشت، تصحیح قیاسى شد.

۴ ـ در متن دیوان، کشف کرامات خشک آمده بدون واو عاطفه.

۵ ـ در متن دیوان، شیر شود آمده که معنا سازگار نیست، تصحیح قیاسى شد.

۶ ـ در متن دیوان، مرد بود آمده، که تصحیح قیاسى شد.

۷ ـ روحُ الله: مرادْ حضرت عیسى مسیح(علیه السلام) است.

۸ ـ عُلُوّ: برترى.

۹ ـ دیوان کامل امیر خسرو دهلوى، ص ۶۰۰ و ۶۰۱٫

۱۰ ـ در متن، بدون حروف «نه» آمده که هم مخلّ وزن شعر است و هم مخلّ معنى، تصحیح قیاسى شد.

۱۱ ـ این بیت معناى روشنى ندارد.

۱۲ ـ وَغا: جنگ، پیکار، در متن دیوان «دَغا» آمده که تصحیح قیاسى شد.

۱۳ ـ یوان کامل امیرخسرو دهلوى، ص ۶۰۱ .

۱۴ ـ غازیان: جنگجویان.

۱۵ ـ شَغَب: فتنه انگیزى، شور و غوغا به پا کردن، خطر ساز.

۱۶ ـ در متن دیوان «سلبست» آمده که مُخلّ وزن و معنى است. تصحیح قیاسى شد.

۱۷ ـ به ویرانه در: در ویرانه.

۱۸ ـ خورِش: طعمه، لقمه، غذا.

۱۹ ـ شارع: خیابان، راه، مسیر.

۲۰ ـ در متن دیوان، «علم» آمده که با توجه به مفهوم مصراع دوم تصحیح قیاسى شد.

۲۱ ـ اشاره به این حدیث نبوى دارد که: من پیامبر بودم در حالى که هنوز آدم در میان آب و گل بود.

۲۲ ـ دیوان کامل امیرخسرو دهلوى، ص ۶۰۱ و ۶۰۲٫

۲۳ ـ کِش: که او را، که آن را.

۲۴ ـ از آنْک: مخفّف از آنکه.

۲۵ ـ در متن دیوان، «نداد» آمده که تصحیح قیاسى شد. اگر «نداد» را به معناى نشان نداد بگیریم نیازى به این تصحیح نیست.

۲۶ ـ اشاره به آن که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) اُمّى و درس نخوانده بوده است.

۲۷ ـ یعنى گر چه به ظاهر آثار بارورى در خانه او نیست ولى حامل وحى خداست، دیوان کامل امیر خسور دهلوى، ص ۶۰۲٫

۲۸ ـ راه که بردى: چه کسى راه مى برد؟

۲۹ ـ گر نشدى: اگر نمى شد.

۳۰ ـ کاف و نون: اشاره دارد به کلمه «کن».

۳۱ ـ در متن دیوان، «زندان ها» آمده که مناسب به نظر نمى رسید، تصحیح قیاسى شد.

۳۲ ـ در متن دیوان، «یاگهراً اقتلوا» آمده که قطعاً اشتباه چاپى است، لذا تصحیح قیاسى شد.

۳۳ ـ کَتِفْ: کِتْفْ، شانه، در این جا به لحاظ ضرورت شعرى باید به فتحه حرف اول و کسره حرف دوم تلفظ شود.

۳۴ ـ تَف: حرارت.

۳۵ ـ در متن دیوان «این تو» آمده که تصحیح قیاسى شد.

۳۶ ـ اشاره دارد به تهلیل سنگ ریزه در کف حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله). دیوان کامل امیرخسرو دهلوى، ص ۶۰۲٫

۳۷ ـ اُمَم: امت ها.

۳۸ ـ عَون: کمک، یارى.

۳۹ ـ هفت درَک: هفت مرحله دوزخ.

۴۰ ـ کیش: تیردان، جعبه تیر.

۴۱ ـ سهم: تیر.

۴۲ ـ زَهره: یارا، جرئت.

۴۳ ـ خویش: آشنا.

۴۴ ـ مَشعله: مشعل.

۴۵ ـ لَغْو: کارهاى بیهوده.

۴۶ ـ ریش: زخم.

۴۷ ـ طعمه زان: معناى چندان مناسبى در اینجا ندارد. طعمه آن مناسب تر است.

۴۸ ـ خواست: درخواست، تمنّا.

۴۹ ـ دیوان کامل امیرخسرو دهلوى، ص ۶۰۲ و ۶۰۳٫

مدح اهل بیت (ع)در سروده های ابن یمین

ابن يمين

 اميرمحمود ابن يمين فريومَدى (متوفاى 769 هـ  . ق) از شعراى نامدار و مطرح سده هشتم هجرى است. پدرش امير يمين الدين فريومدى معروف به «طغرى» از علما و شعراى مشهور در روزگار سلطان محمّد خدابنده است و از معدود آثارى كه از وى باقى مانده، پيداست كه در شعر و ادب دستى به تمام داشته است.

وى اين رباعى را در دورى از فرزندش اميرمحمود سروده و براى او فرستاده است:

«رباعى»

دارم ز عتاب فلك بوقلمون *** وز گردش روزگارِ خسْ پرورِ دون

چشمى چو كناره صراحى، همه اشك *** جانى چو ميانه پياله، همه خون

و اميرمحمود ابن يمين در پاسخ رباعى پدر، اين رباعى را سروده و براى او مى فرستد:

«رباعى»

دارم ز جفاى فلك آينهْ گون *** پر آهْ دلى، كه سنگ ازو گردد خون

روزى به هزار غم به شب مى آرم *** تا خود به شب از پرده چه آرد بيرون1؟!

از مقايسه اين دو رباعى مى توان به اين نتيجه رسيد كه رباعى پدر به جهاتى رنگين تر از رباعى فرزند است، خصوصاً بيت دوم آن از لطافت و ظرافت خاصى برخوردار مى باشد.

از پدرِ اين شاعر تواناى فريومدى ـ امير يمين الدين ـ آثار قلمى بسيارى بر جاى مانده كه انشاء طغرى، چشمه فائز، كليات اشعار طغرى، كنز المعانى، المرآت المفتوحه و مجموعة الغرائب از آن جمله است. وى به سال 724 هـ  . ق در زادگاه خود قصبه فريومَد درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد.2

فريومد در حال حاضر از توابع جوين به شمار مى رود. مرحوم محمّدعلى مدرس مؤلّف ريحانة الادب در شرح حال طغرى، از قصبه فريومد به عنوان قطعه اى از تركستان نام برده است، و برخى مورخان از آن با عنوان فَرومَد و فَريوَند نيز ياد كرده اند. ابن يمين از ستايش گران سربداران (738 ـ 783هـ  . ق) بوده و اميران آنان را ستوده است.3

از اشعار وى برمى آيد كه بيش از هشتاد سال زندگى كرده، و در ديوان اشعار او قصايدى در ستايش طغاتيمور، علاءالدين محمّد، ساتلمش بيك، توكال قتلنع، على كاون برادر طغاتيمور و سربداران ديده مى شود4.

ابن يمين مذهب شيعه داشته و از اشعار آيينى او مى توان به ارادت قلبى اش به خاندان نبوت پى برد. او در انواع قالب هاى شعرى خصوصاً قطعه آثار فاخر و جالبى دارد. وى مانند بعضى از سخنوران، مقام و منزلت ادبى خويش را ستوده و گاهى شعر خود را تالىْ تِلو وحى معرفى كرده است! اين تفاخرهاى ادبى در تاريخ كهن شعر پارسى سابقه اى ديرينه دارد و شايد شادروان دكتر حميدى شيرازى آخرين حلقه اين زنجيره در روزگار ما به شمار مى رفت. به اين رباعى توجه كنيد:

كس همچو من ار گهر توانستى سُفت *** بر اوج فلك به ناز5 مى بودى جفت

گر حرمت مصطفى نبودى مانع *** گفتار مرا وحى توانستى گفت6!!

از اشعار نبوى(صلى الله عليه وآله) اوست:

«قطعه»

از مال مهترى نبود، كسب فضل كن *** كان كس كه فاضل است به گيتى مسوَّد است7

گر جهل با غناست همه عار آن كس است *** با فقر ساختيم كه فخر محمَّد است

باز آمدم از آنچه هوى بود رهنماش *** عقلم نمود راه كه اين عودِ احمد است

چون با قضا مرام موافق نهاده اند *** زندان، مرا مقابل صرح مُمَرَّد8 است9

قصيده نبوى(صلى الله عليه وآله)

موسم پيرى رسيد اى دل! جوانى ترك گير *** زان كه نالايق بود كار جوان از مرد پير

هر چه آن در تيرگى شام دستت مى دهد *** مى نشايد كرد، چون روشن شود صبح منير …

اى دل از چاه ضلالت گر خلاصى بايدت *** عروه وثقاى شرع احمد مختار گير

تاجْ بخش انبيا، كاندر شب معراج قدس *** برگذشت از عرش و كرسى، زد فراز آن سرير10

آن سپهر شفْقت و رحمت كه مهرش تافته ست *** بر وَضيع11 و بر شريف و بر صغير و بر كبير …

سايه او كس نديدى، زان كه بودى نور پاك *** سايهْ ظلمانى بود، باشد مُحال از مستنير

گوش او در خواب و بيدارى و، چشم از پيش و پس *** بود بر سمع و بصر قادر، به فرمان قدير …

يك زمان كز مُتَّكا مهر نبوّت وا گرفت *** چوب خشك مسجد آمد از تأسّف در نفير12

ز اطلس گردون به بالاى رفيع قدر او *** كِسوتى مى دوخت خياط ازل، آمد قصير13

در جهان زاهل فصاحت چون كتابش سوره اى *** كس نياورد ارچه بعضى بود بعضى را ظهير

نَسخ آياتش به دينِ غير او ناممكن است *** زان كه نى بهتر از آن باشد، نه نيز آن را نظير …

تا زبانم مى سرايد نعت آن صاحبْ كمال *** از اثيرم14 گرمْ روتر گشت در فكرت، ضمير

گرچه نعتش را چو آرد بر زبان (ابن يمين) *** با زبانى پُر زِه افتد در كمان از غصّه تير

مى شود در وصف او حيران به لكنت اين زبان *** گر همه منشى ديوان فلك باشد دبير

ور درختان باشد او را كلك و، درياها مداد *** ور پى انشا ز اوراق فلك سازد حرير

پس كند تحرير وصف ذات پاكش، تا به حشر *** در خيالم نيست كآرد در قلم عُشرِ عَشير15

يا رسول اللَّه! اگر چه مجرمم، تايب شدم *** دستگيرى كن مرا، در روز سرِّ مُستتير

نيستم نوميد، اگر چه مُسرِفم16، زيرا كه هست *** آيه «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحمَة اللَّه17» دلپذير

در طريق اهل عرفان، نااميدى شرط نيست *** مصطفى گر چه «نذير» آمد، هم او باشد «بشير»18

*     *     *

ابن يمين در سرآغاز مثنوى «انوشيروان و موبدان» ضمن ستايش حضرت بارى از پيامبر عظيم الشأن اسلام(صلى الله عليه وآله) ياد مى كند و به منقبت از او مى پذيرد:

به نام خدايى كه هستى ازوست *** زبر دستى و زير دستى ازوست

فروزنده شمع كيوان و هور19 *** رساننده روزى مار و مور

نگارنده چهره ماه و مهر *** برآرنده سقف گردانْ سپهر

وزان پس، درودى كه جان پرورد *** به كردار دانش، روان پرورد

از آن كس كه جان ها به فرمان اوست *** بِدان كس كه «لولاك20» در شان اوست

محمّد، رسولى كه يزدان پاك *** به مِهروى آراست اين تخت خاك

رسولى كه از فرّه ايزدى *** نپويد به جز بر ره بِخْردى

درود فراوان ز يزدان پاك *** بر آن نازنينْ پيكر تابناك

پس آن گه بِدان ها كه جان باختند *** سرِ داد و دين را بر افراختند

نخستين بر اولاد و اعقاب او *** وزان پس بر اصحاب و احباب او

كه بودند هر يك به فرهنگ و راى *** جهان را به نويى21 يكى كدخداى

گذشتند و، زان هر يكى يادگار *** سخن ماند چون گوهر شاهوار22

*     *     *

ابن يمين در اين قصيده اندرزآميز خود، به مناسبت از وجود نازنين رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) ياد كرده است:

اَلوداع اى دل! كه ما زين جا سفر خواهيم كرد *** منزل اصلى خود، جاى دگر خواهيم كرد

هست دنيا در حقيقت رود عقبى را، پلى *** ما مسافر، بى گمان زين پل گذر خواهيم كرد

تا به كى در چار ميخ طبع خود بينيم رنج *** نفْس را، زين چار ميخ غم به در خواهيم كرد

ما به اِكراهيم چون يوسف درين زندان اسير *** مصر عزّت را عزيز آسا، مَقَر خواهيم كرد…

ما ازين جا شاد و خرم مى رويم، از بهر آنك *** منزل اندر بقعه اى زين خوبتر خواهيم كرد

گوهريم، خواهيم گشتن شبچراغ عالمى *** چون تن اندر خاك پنهان همچو زر خواهيم كرد

گر كلاه عمر بِرْ بايد قضا، از سر چه باك؟ *** با فلك چون دست همت در كمر خواهيم كرد

هر كرا عزم تماشاى رياض قدس هست *** گو مهيّا شود كه ما ناگه سفر خواهيم كرد

مى رويم آن جا كه حق يابيم چون (ابن يمين) *** عمر تا كى در سر بوك23 و مگر خواهيم كرد؟

قطع كرديم از همه عالم، كنون آرامگاه *** در جناب حضرت خيرالبشر خواهيم كرد

رهبر اولاد آدم، مصطفى كز پيرويْش *** تارك افلاكيان را، پىْ سپر خواهيم كرد

پيروى كرديم شرعِ مصطفى را تا كنون *** شكر ايزد كاندرين، عمرى به سر خواهيم كرد24

*     *     *

ابن يمين در اين دو قصيده علوى و رضوى نيز، ارادت قلبى خود را نسبت به حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)به تصوير كشيده است:

برگزيده اى از يك قصيده علوى

نورى كه هست مَطلع آن «هَل اَتى» علىّ ست *** خلوت نشين صومعه اِصطفا، علىّ است

مهر سپهر حكمت و، جانِ جهان فضل *** فهرست كارنامه اهل صفا، علىّ است…

آمد ز حق ندا به نبىّ در مَضيق حَرب25 *** كان كس كه بركند درِ خيبر ز جا، علىّ است

گر بود مستحق ز سَلَف26 يك وجود، كاو *** باشد به حق وصى ز پى مصطفى، علىّ است…

علم نبىّ همى طلبى، از علىّ طلب *** كاو هست شهر علم، درْ آن شهر را، علىّ است…

ما، عَمرو و زيد را نشناسيم در جهان *** ما را بس اين شناخت كه مولاى ما، علىّ است…

از هر عطيّه كابن يمين را خداى داد *** فاضل ترينْش: دوستى مرتضى علىّ است27

«برگزيده اى از يك قصيده رضوى»

گوهر افشان كن ز جان اى دل كه مى دانى چه جاست؟ *** مَهبط نور الهى، روضه پاك رضاست

دُرّ درياى فتوّت، گوهركان كرم *** آنكه شرح جود آباءِ كرامش «هَل اَتى» ست

ظلمت و نور جهان، عكسى ز موى و روى اوست *** موى او «وَاللَّيل اِذا يَغْشى» و رويش «وَالضُّحى» ست

قبّه گردون ندارد قدر خاك درگهش *** يا رب اين فردوس اَعلى يا مقام كبريا ست؟

حاسد ار نشناسدش كز روى رفعت كيست او *** پادشاه اتقيا و ازكيا و اصفيا ست

قُرّةُ العَين نبىّ، فرزند دلبند وصى *** مظهر ألطاف ايزد، فخر اصحاب عباست

مقتداى شرق و غرب و، پيشواى بَرّ و بحر *** خود چنين باشد كسى كاو نور پاك مصطفى ست …

وارث شاهى، كه از تشريف خاص مصطفى *** كسْوَت «مَن كُنْتُ مولاهُ» به قدِّ اوست رست …

اى جنابت قبله حاجات ارباب نياز *** حاجتى كاين جا رود معروض، بى شُبْهت رواست

حاجت (ابن يمين) را هم روا كن بهر آنك *** حاجت خلقان روا كردن ز اخلاق شماست28

ابن يمين قصيده شيواى ديگرى دارد در منقبت خاتم الانبياء و علىِّ مرتضى و امامان هدى(عليهم السلام) كه با نقل چند بيت از آن، حسن ختام شرح احوال و آثار او را رقم مى زنيم:

مظهر نور نخستين، ذات پاك مصطفى ست *** كاو به رتبت اولين و آخرين انبياست

آن كه هستى بر طفيلش حاصل است افلاك را *** وين نه من تنها همى گويم، بدين گويا خداست

در صفات ذات پاكش زحمت اِطناب نيست *** گفته شد اوصاف او يك سر چو گفتى مصطفى ست

چون نبىّ بگذشت، امت را امامى واجب است *** وين نه كارى مختصر باشد، مراين را شرط ها ست

حكمت است و عصمت است و بخشش و مردانگى *** كژ نشين وراست مى گو تا ز ياران اين كراست؟

اين صفات و، زين هزاران بيش و عصمت بر سرى *** با وصىّ مصطفى، يعنى: علىِّ المرتضى ست

جز علىِّ مرتضى، در بارگاه مصطفى *** هيچ كس ديگر به دعوىِّ «سَلُونى» بر نخاست

مصطفى و جمله يارانش مسلّم داشتند *** اين چنين دعوى چو دانستند كان رمز از كجاست؟

حجّت اثبات علمش «لوكُشِف» باشد تمام *** از فتوّت خود چه گويم؟ قايل آن «هَل اَتى» ست

او به استحقاق امام است و به نصِّ مصطفى *** بر سر اين موجب نص نيز، حكم «اِنّما» ست

با چنين فاضل، ز مفضولى تراشيدن امام *** گر صواب آيد تو را، بارى به نزد من خطاست

چون گذشت از مرتضى، اولاد او را دان امام *** اولين زايشان: حسن وان گه: شهيد كربلاست

بعد او سجّاد و، آن گه باقر و صادق بود *** بعد از و موسى نَجِىِّ اللّه و، بعد از وى رضاست

چون گذشتى زاو، تقىّ را دان امام آن گه نقىّ *** پس امام عسكرى، كاهْلِ هُدى را پيشواست

بعد از و، صاحبْ زمان كز سال هاى دير باز *** ديده ها در انتظار روى آن فرّخْ لقاست

چون كند نور حضور او جهان را با صفا *** هر كژى كاندر جهان باشد، شود يك باره راست …

بر اميدِ آن كه روز حشر ازين شاهان يكى *** گويد: اين (ابن يمين) از بندگان خاص ماست

اين عنايت بس بود (ابن يمين) را بهر آنك *** هر كه باشد بنده شان، در هر دو دنيا پادشاست29

*     *     *

براى اطلاع بيشتر از شرح احوال و آثار او مى توانيد به اين منابع مراجعه كنيد:

مقدمه ديوان اشعار ابن يمين، به اهتمام حسينعلى باستانى راد، مقدمه، ص الف تا نز; تاريخ ادبيات دكتر رضازاده شفق، ص 144; از سعدى تا جامى، ص 206، 236، 291، 292، 297; تذكره دولتشاه سمرقندى، ص 309; تذكره رياض العارفين، ص 271; تذكره مجمع الفصحا، ج 4، ص 1; دويست سخنور، نظمى تبريزى، ص 6 تا 8.

*    *    *

پی نوشت ها:

1 ـ ديوان اشعار ابن يمين فَريومَدى، به تصحيح حسنعلى باستانى راد، تهران، انتشارات سنايى، سال 1344، مقدمه، ص يا.

2 ـ همان، ص يب.

3 ـ همان.

4 ـ همان، ص كو.

5 ـ همان، ص 652.

6 ـ در متن «زناز» آمده، تصحيح قياسى شد.

7 ـ يعنى: نام انسان فاضل در روزگار ثبت است و از ياد نمى رود.

8 ـ صَرح مُمَرَّد: عمارت باشكوه، كاخ بلندپايه.

9 ـ ديوان اشعار ابن يمين، ص 332.

10 ـ سَرير: تخت، مسند.

11 ـ وَضيع: بينوا، گدا، نيازمند.

12 ـ اشاره دارد به ستون چوبى مسجد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بنام ستون «حنّانه» كه از فراق آن حضرت ناله مى زد.

13 ـ قَصير: كوتاه.

14 ـ اثير: جِرم فلكى، كره آسمانى، جوهره ماورايى.

15 ـ عُشر عشير: يك قسمت از ده قسمت.

16 ـ مُسْرِف: زيانكار، اسراف كننده.

17 ـ يعنى: از آمرزش خداوند نا اميد نباشيد. (قرآن كريم).

18 ـ ديوان اشعار ابن يمين، ص 100 و 101.

19 ـ هور: خورشيد.

20 ـ اشاره دارد به حديث قدسى: لولاكَ لَما خَلَقتُ الاَفلاك.

21 ـ به نُويى: به تازگى.

22 ـ ديوان اشعار ابن يمين، ص 594.

23 ـ بوك: شايد، اگر، كاش.

24 ـ ديوان اشعار ابن يمين، ص 43 و 44.

25 ـ در مَضيق حَرب: در تنگناى جنگ، در گير و دار پيكار.

26 ـ سَلَف: درگذشته، جمع آن اسلاف، رفتگان، گذشتگان.

27 ـ ديوان اشعار ابن يمين، ص 39 و 40.

28 ـ همان.

29 ـ همان، ص 38 و 39.

مدح رسول الله در سروده های ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانى

سیّد ابوالحسن حسینى فراهانى (متوفاى ۱۰۲۸ هـ  . ق به بعد) از دانشمندان بنام علوم عقلى و نقلى و کلامى و ادبى در نیمه اول سده یازدهم هجرى است و «شرح مشکلات دیوان انورى» از تألیفات ارزشمند آن حکیم سخنور است که به اهتمام استاد مدرس رضوى پس از تنقیح و تصحیح توسط انتشارات دانشگاه تهران چاپ و منتشر شده است۱.

وى از سادات حسینى فراهان بوده و در تدریس شرح تجرید و متون حکمى و کلامى و فلسفى دستى به تمام داشته و در سرودن شعر نیز از طبع روان و وقّادى برخوردار بوده و در نقد شعر هم سرآمد همگنان در روزگار خود به شمار مى آمده است. وى در سنین جوانى به خاطر تنگى معیشت ناگزیر از ترک وطن مى شود و در سر راه خود به اصفهان مدتى در قریه نصرآباد توقف مى کند و در آنجا با میرزا حسینعلى خالوىِ مؤلّف تذکره نصرآبادى آشنا مى شود و اقامت وى در آن دیار حدود دو سال به درازا مى انجامد و فرزندان میرزا حسینعلى از این فرصت استفاده کرده و نزد او شرح تجرید و بعضى از متون مورد علاقه خود را فرا مى گیرند۲.

هنگامى که امام قلى خان فرزند اللّه وردى خان در سال ۱۰۲۱ هـ  . ق به فرمان شاه عباس اول به حکوما فارس منصوب مى گردد، به خاطر آشنایى و محبتى که به ابوالحسن فراهانى داشته، او را نیز به همراه ملازمان خود به شیراز مى برد و پس از چند سال اقامت در آن شهر، به خاطر سوءظنّى که در اثر سعایت بدخواهان به آن سخنور بنام پیدا مى کند، به قتل او فرمان مى دهد ولى دیرى نمى گذد که امام قلى خان و تمامى افراد خانواده او به دستور شاه صفى در سال ۱۰۴۸ هـ  . ق به تیغ انتقام سپرده مى شوند۳! و این بیت زبان حال اهالى آن دیار مى گردد:

دیدى که خون ناحق پروانه، شمع را *** چندان امان نداد که شب را سحر کند!

وى برادرى به نام میرابوالکرم فراهانى داشته که او نیز از طبع شعر برخوردار بوده و در عهد شاه سلیمان صفوى مى زیسته است. بنا به نوشته نصرآبادى، وى تا سال ۱۰۲۸ هـ  . ق در قید حیات بوده و در خدمت امام قلى خان ـ حاکم فارس ـ به سر مى برده است:

 امام قلى خان (پس از منصوب شدن به حکومت خطّه فارسمیرابوالحسن را به خدمت خود طلبیده، داخل ممدوحان خود گردانید، و از غایت توجّهى که به او داشت، حلّ و عقد امور مُلکى را در قبضه اقتدار او نهاد. الحال که سنه ثمان عشرین وألف (۱۰۲۸) است، در بندگى صاحب مهربان خود از کثرت خدمات پسندیده تقرّب به معراج رسانده و طریق سلوک را به مرتبه اى نیکو پیش گرفته که ساکنان آن دیار از صغار و کبار، اکثر از وى راضى و شاکرند … عدد ابیات آن یگانه زمان به چهار هزار رسیده۴ …[

این حکیم و سخنور عالى قدر داراى قصاید فاخر آیینى در منقبت حضرات معصومین(علیهما السلام) است و ما چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله) او را براى ثبت در این اثر برگزیده ایم.

چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله)

شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستان *** که رسد عاشق از گرمى معشوق به جان

راست چون دانه که بر تابه گرم اندازى *** بر جهد هر دم از روى زمین، کوه گران!

گر کسى نسبت خورشید به معشوق کند *** همه عمر شود عاشق او سرگردان۵

تا برون آید کانون هوا گرمىِ خور *** شعله را، روى سیه گردد مانند دُخان …

گرمى مِهر رسیده ست به حدّى کاکنون *** مى کند حربا چون شبْ پره زاو رخْ پنهان! …

خلق را اکنون خاصیت ماه ست درست *** که ز نزدیکى خورشید رسدْشان نقصان

زنده ز آنند خلایق که ز گرمىّ هوا *** ملَکُ الموت نیاید ز پى بردن جان! …

نیست ممکن که نسوزد کسى از گرمىِ خور *** گر رود بر فلک هفتم همچون کیوان …

من ندانم که عناصر همه آتش شده اند؟ *** یا گرفتند خودْ آن باقى ازین فصل کران؟

نه خطا کردم کز عدل شهنشاه رسل *** با همهْ ضدّى یک رنگ شد ستند ارکان

احمد مرسل، سلطان عرب، شاه عجم *** شافع محشر، ابوالقاسم، امین یزدان

آن که گر نسبت رایش به مه و مهر کنند *** همچنان ست که گویند یقین ست گمان!

ذاتِ مستغنى او، دست نفرسود به خط *** خط، سیه پوش از آن رو شده چون ماتمیان۶

همه دانند که مقصود دو عالم او بود *** گر مقدَّم شده باشند به صورت چه زیان؟!

بین که در برهان هستند مقدّم طرفین *** با وجودى که نتیجه غرَض۷ست از برهان

خیمه جایى زده در خطّه امکان کزوى *** تا به سر حدّ وجوب ست به قدر دو کمان

رتبه جاه تو اى از همهْ عالم برتر! *** هست چون کُنه خدا از نظر عقل نهان

بر تو مى نازد فردوس برین پیوسته *** آرى آرى به مَکین باشد خوبى مکان۸

چه عجب گر تو ز جبریل شدى مَحرم تر *** کى به مطلوب رسد قاصد پیغام رسان؟ …

جاهلى گر نکند گوش به امرت چه شود؟ *** بد به خود مى کند از سجده نکردن شیطان

هر کجا قدر۹ تو افکند بساط عظمت *** فکر بیچاره سودا زده بر چید۱۰ دکان

خواستم نعل بُراق تو بگویم مه را *** خرَدم گفت: مشو مرتکب این هذیان

کان گذر مى کند از چرخ به یکدم چو خیال *** وین به یک ماه کند طوف۱۱ فلک را جولان

شب معراج فلک دیدش و تا حشر بر او *** انجم و ماه نو انگشت بسودى۱۲ دندان

طبع چون خواهد تا سرعت سیرش گوید *** بر ورق بى مدد۱۳ دوست شود خامه روان

لاف مدحت نزنم گر چه یقین ست که نیست *** الفى بیش۱۴ تفاوت ز «حَسن»۱۵ تا حسّان

گر چه بر خاک نیفکندى هرگز سایه *** سایه اى بر سرم انداز و ز خَلقم برهان …

هر که سر از خط فرمان تو بر مى دارد *** باد دایم همه گر چرخ بود، سرگردان۱۶

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان ابوالحسن فراهانى، به اهتمام رضا عبداللّهى، تهران، انتشارات طاهرى، چاپ اول، ۱۳۶۳، ص ۳٫

۲ ـ همان، ص ۶٫

۳ ـ همان، ص ۱۰ و ۱۱٫

۴ ـ همان، ص ۸٫

۵ ـ در دیوان او آمده: همه عمر شود عاشق از دور و گردان! تصحیح قیاسى شد.

۶ ـ در دیوان به جاى «ماتمیان» کلمه «مایمتان» آمده بود که تصحیح قیاسى به عمل آمد. به ظنّ قوى اشتباه چاپى باشد.

۷ ـ در دیوان: عرض.

۸ ـ در یوان: امکان.

۹ ـ در دیوان: قد!

۱۰ ـ در دیوان: برچیدن!

۱۱ ـ در دیوان: ضمن!

۱۲ ـ در دیوان: به سوى!

۱۳ ـ در دیوان: بى مد!

۱۴ ـ در دیوان: پیش!

۱۵ ـ «حسن» تخلّص شاعر.

۱۶ ـ دیوان ابوالحسن فراهانى، به اهتمام رضا عبداللّهى، تهران، انتشارات طاهرى، چاپ اول، ۱۳۶۳، ص ۹۰ تا ۹۵٫

آغاز دعا با ذکر خدا و صلوات بر محمد و آل محمد

 یکی از آداب دعا این است که پیش از دعا  خواستن خدا را به اوصاف و آسامی او یاد کند. و ابتدا به سؤال نکند. سلمه بن اکوع گفته است: «هیچ‏گاه نشنیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  دعا را آغاز کند، جز این که آن را با گفتن سبحان ربّى العلیّ الأعلى الوهّاب شروع مى‏کرد».[۱] در خبر از آن حضرت نقل شده که فرموده است: «هرگاه از خداوند حاجتى بخواهید آن را با صلوات بر من آغاز کنید، چه خداوند گرامى ‏تر از آن است که دو حاجت‏ از او خواسته شود، یکى را برآورد و دیگرى را ردّ کند.»[۲] این خبر را ابو طالب مکّى روایت کرده است.

از طریق خاصّه (شیعه) عدّه الداعی از حارث بن مغیره روایت کرده که گفته است شنیدم ابى عبد اللّه علیه السلام مى‏فرمود: «بپرهیزید از این که چیزى از حوایج دنیا از خدا بخواهید، جز این که آن را با مدح و ثناى پروردگار و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  آغاز و سپس حاجت خود را درخواست کنید.»[۳] امام علیه السلام فرمود: «مردى به مسجد درآمد و دو رکعت نماز خواند سپس حاجت خود را از خدا خواست، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  فرمود: این بنده در درخواست از پروردگارش شتاب کرد. مرد دیگرى آمد و دو رکعت نماز گزارد سپس خدا را سپاس گفت و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  درود فرستاد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: «بخواه تا به تو داده شود.»[۴] محمد بن مسلم روایت کرده که ابى عبد اللّه علیه السلام فرموده است: «در کتاب امیر مؤمنان علیه السلام  است که ستایش خداوند و صلوات بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیش از درخواست حاجت است و هنگامى که خدا را مى‏ خوانى نخست او را تمجید و ستایش کن»، عرض کردم: چگونه او را تمجید کنم؟ فرمود: «مى‏ گویى: یا من هو أقرب الىّ من حبل الورید، یا من یحول بین المرء و قلبه، یا من هو بالمنظر الأعلى، یا من لیس کمثله شی‏ء.»[۵] معاویه بن عمّار از امام صادق علیه السلام  نقل کرده که فرموده است: «در دعا نخست مدح و ثناى الهى و سپس اقرار به گناهان و پس از این‏ها مسألت و درخواست است، به خدا سوگند بنده از گناه بیرون نمی ‏آید، مگر این که اقرار به آن کند.»[۶] عیص بن قاسم روایت کرده است که ابى عبد اللّه علیه السلام  فرمود: «هرگاه کسى از شما حاجتى دارد پروردگار را ستایش کند و سپاس گوید، چه کسى که از سلطان حاجتى مى‏ خواهد بهترین سخنى را که در توان اوست براى او آماده مى‏ کند. بنابراین به هنگام درخواست حاجت خداوند عزیز جبار را تمجید و ستایش کنید و او را مدح و ثنا گویید. سپس مى‏ گویى: یا أجود من أعطى و یا خیر من سئل، و یا أرحم من استرحم، یا واحد یا أحد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، یا من لم یتّخذ صاحبه و لا ولدا یا من یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید و یقضى ما أحبّ، یا من یحول بین المرء و قلبه، یا من هو بالمنظر الأعلى، یا من لیس کمثله شی‏ء یا سمیع یا بصیر.» و نامهاى خداوند را زیاد بر زبان جارى کن و نامهاى او بسیارند و همچنین بر محمّد  صلی الله علیه و آل و سلم و خاندان او صلوات بفرست و بگو: اللّهم أوسع علیّ من رزقک الحلال ما أکفّ به وجهى و أؤدی به عن أمانتى و أصل به رحمى و یکون لى عونا على الحجّ و العمره.»[۷] هشام بن سالم از ابى عبد اللّه علیه السلام  روایت کرده که فرموده است: «دعا همواره محجوب است تا آنگاه که دعاکننده بر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و آل او صلوات بفرستد.»[۸] و نیز از آن حضرت روایت است: «هر کس دعا کند و نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  را نبرد آن دعا بر بالاى سرش مى‏ چرخد و چون نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ببرد آن دعا بالا مى‏ رود.»[۹] و نیز از آن بزرگوار نقل شده که فرموده است: «کسى که به درگاه خداوند حاجتى دارد باید دعایش را با صلوات بر محمّد و آل او شروع کند و سپس حاجتش را بخواهد. و در پایان هم بر محمّد و آل او صلوات بفرستد، زیرا خداى عزّ و جلّ کریم‏تر از آن است که دو طرف دعا را بپذیرد و وسط آن را واگذارد، چه صلوات بر محمّد و آل او محجوب نیست.»[۱۰]

منبع: راه روشن؛ ترجمه المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، ج‏۲٫

[۱] .مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۴۸۹٫

[۲] .ظاهرا از کتاب قوت القلوب نقل شده است.

[۳] . همان مأخذ، ص ۱۱۴، کافى، ج ۲، ص ۴۸۴٫

[۴] . همان مأخذ، از کافى، ج ۲، ص ۴۸۵٫

[۵] . همان مأخذ از کافى، ج ۲، ص ۴۸۴٫

[۶] . همان مأخذ از کافى، ج ۲، ص ۴۸۴٫

[۷] . همان مأخذ از کافى، ج ۲، ص ۴۸۵٫

[۸] . همان مأخذ از کافى، ج ۲، ص ۴۹۱ و ۴۹۴٫

[۹] . همان مأخذ از کافى، ج ۲، ص ۴۹۱ و ۴۹۴٫

[۱۰] (. همان مأخذ از کافى، ج ۲، ص ۴۹۱ و ۴۹۴٫