مختار

نوشته‌ها

نقش موالی در تشیع

اشاره:

 یکی از نظریات در مورد آغاز تشیع یا رشد و گسترش آن در قرن اوّل، آن است که موالی از خارج محدوده اسلامی به این گستره وارد شدند و با اهداف خاص خود که اغلب غیر خیرخواهانه نیز بود، محبّت اهل بیت علیه السلام را به عنوان تشیّع برگزیده و با مخلوط کردن آموزه های قلبی خود با این محبّت، این مکتب را به وجود آورده یا لااقل آن را از شکل ساده ابتدایی خود درآورده و به صورت ویژه ای ارائه دادند. آنان بیشترین نقش را در رشد و گسترش آن به ویژه در قرن اوّل هجری بازی کردند. برای بررسی این نظریه، ناچاریم در آغاز به معرفی موالی پرداخته، پس از آن، نقش آنان را در آغاز یا گسترش تشیع مورد دقت قرار دهیم.

موالی، جمع مولی است که گرچه تا بیست و هفت معنی برای آن بر شمرده اند،۱ اما در بحث ما، یعنی در اصطلاح تاریخی آن زمان، به عجم ها، یعنی غیرعرب هایی گفته می شد که با ورود به حوزه اسلامی و پیمان بستن با قبایل عرب در شمار قبیله آنها در می آمدند؛ به گونه ای که آن قبایل عربی، هنگام معرفی، نام آنان را به نام قبیله خود اضافه می کردند؛ مثلاً به هر یک از موالی قبیله بنی تمیم، مولی بنی تمیم اطلاق می شد.

مهم ترین بهره ای که موالی از این نوع پیمان می بردند، آن بود که در هنگام ارتکاب جنایت و محکوم شدن به دیه، افراد قبیله به یاری آنان می شتافتند۲: همچنان که آنان نیز در جنگ ها، هم راه قبیله هم پیمان خود می جنگیدند.۳

اولین ورود گسترده آنها به حوزه اسلامی در قالب یک لشکر چهارهزار نفره بود که پس از شکست رستم فرخزاد فرمانده سپاه ایرانی در مقابل مسلمانان و کشته شدن وی، آنها تصمیم به پذیرفتن دین اسلام گرفته، به همین منظور با سعدبن ابی وقّاص فرمانده مسلمانان وارد مذاکره شدند.

آنها که در آن هنگام با عنوان، سربازان شاهانشاه، معروف بودند و رهبری خود را به دست شخصی با نام «دیلم» سپرده بودند، پس از ورود به حوزه اسلامی، با تیره ای از بنی تمیم به رهبری «زهره بن حویه» پیمان بستند و بدین ترتیب با عنوان «موالی بنی تمیم» مشهور شدند و پس از شرکت در جنگ های مدائن و جلولاء، به کوفه آمده، در منطقه ای از آن ساکن شدند.۴ از این زمان به بعد بود که آنان در تحوّلات مختلف سیاسی و حتی عقیدتی کوفه تأثیرگذار شدند.

این گروه که به علّت پرطراوت بودن پوست و گونه شان از سوی عرب ها با عنوان «حمراء» (سرخ رو) شناخته می شدند و با توجه به نام رهبرشان، از آنها با عنوان «حمراء دیلم» یاد می شد، در کوفه، هسته اولیه موالی را تشکیل دادند و با گذشت زمان و نیز مهاجرت ایرانیان دیگر جمعیت شان رو به فزونی گذاشت؛ به گونه ای که در زمان حکومت حضرت علی علیه السلام در کوفه (۳۵ـ۴۰ ق.)، آنها حدود یک پنجم جمعیت کوفه را تشکیل می دادند.۵ در همین زمان، آنها در کوفه، دارای مسجدی مشهور بودند که به «مسجدالحمراء» معروف بود.۶

در زمان حکومت معاویه (۴۱ ـ ۶۰ ق.)جمعیت آنان در کوفه بالغ بربیست هزار نفر شده بود ۷ و معاویه با شنیدن این آمار، وحشت زده شد و قصد کشتن آنان را داشت؛ اما با مشورت احنف بن قیس از این تصمیم خطرناک منصرف شد ۸ و سرانجام برای دوری گزیدن از خطر آنها، به زیادبن ابیه حاکم خود در کوفه دستور داد تا تعداد زیادی از آنها را به شهرهای دیگری، همچون شام و بصره بکوچاند.۹

در سپاه امام حسن علیه السلام بخش مهمی را این گروه به خود اختصاص داده بودند؛۱۰ اما در واقعه عاشورا، در دو طرف درگیر، یعنی نیروهای امام حسین علیه السلام و سپاه یزید، نقش چندانی از آنها مشاهده نمی کنیم.

بیشترین ظهور و بروز سیاسی موالی در سپاه مختار بود که در سال ۶۶ ق. علیه امویان قیام کرد؛ به گونه ای که بیشترین درصد سپاه مختار را در مقابله با سپاه شام، ایرانیان تشکیل می دادند.۱۱ همچنین حضور پرتراکم آنان این چنین ترسیم شده که در میان اردوگاه سپاه مختار، کمتر به زبان غیر فارسی تکلّم می شد.۱۲

از آن جا که مختار به عنوان یک شخصیت شیعی مطرح بود و در کتاب های تاریخی اهل سنّت و نیز کتاب های فرقه شناسی، عقاید مختلفی، همانند مهدویت۱۳ و بَداء۱۴ نسبت داده شده است۱۵ و این عقاید، در ظاهر با عقاید شیعه اشتراک دارد و تا آن زمان به صورت گسترده در محافل عربی رایج نبوده است؛ از این رو چنین تصور شده که این عقاید از سوی سپاهیان ایرانی مختار به او القاء شده است و بدین ترتیب، نقشی عظیم برای موالی در پدیدآمدن تشیّع تصوّر می شود.

در نقد و بررسی این دیدگاه، باید نکات زیر را مورد توجه قرار دهیم:

۱.شکی نیست که بسیاری از موالی و ایرانیان به حضرت علی علیه السلام و خاندان اهل بیت علیه السلام علاقه وافری داشتند که ریشه های آن را می توان در دفاع حضرت علی علیه السلام از خون به ناحق ریخته شده جُفینه، دختر ابولوءلوء و نیز هرمزان فرمانده سابق ایرانی ساکن در مدینه، جست وجو کرد. به دنبال کشته شدن عمر به دست ابولوءلوء، فرزند عصبانی او ـ عبیداللّه بن عمر ـ ناجوانمردانه اقدام به قتل آنها کرد و حضرت علی علیه السلام از عثمان در خواست قصاص او را کرد و عثمان به این درخواست توجهی نکرد.۱۶ همچنین از متون تاریخی چنین برمی آید که تا قبل از ورود حضرت علی علیه السلام به کوفه، سیاست حاکم و نیز رفتار مردمان عرب با موالی، بدین گونه بود که با آنها به عنوان شهروند درجه دوّم برخورد می کردند و آنها را از بسیاری از حقوق طبیعی، اجتماعی و دینی محروم می کردند. سهم بسیار اندکی از بیت المال به آنها می دادند و هنگامی که برای اولین بار حضرت علی علیه السلام موالی را با عرب های کوفی در پرداخت عطا یکسان قرار داد، به شدّت از سوی عرب ها مورد اعتراض واقع شد.۱۷ همچنین عرب ها از آنها زن می گرفتند؛ اما اجازه ازدواج با زنان عرب را به آنها نمی دادند.

با ورود حضرت علی علیه السلام به کوفه، موالی نزد او رفته، تبعیضات فوق را یادآور شدند. حضرت علی علیه السلام قصد داشت که با سخن گفتن با کوفیان عرب، این مشکلات را بر طرف کند؛اما آنها به هیچ وجه زیربار نرفتند و حضرت علی علیه السلام در حالی که غضب ناک بود، نزد موالی بازگشت و به آنها فرمود: «ای گروه موالی! این عرب ها، شما را به منزله یهود و نصاری قرارداده اند؛ از شما زن می گیرند؛ اما به شما زن نمی دهند و شما را در گرفتن عطا از بیت المال مساوی خود قرار نمی دهند؛ پس شما تجارت کنید تا خدا به شما برکت دهد؛ زیرا از رسول خدا صلی اللّه علیه وآله شنیدم که می فرمود: روزی، ده جزء است که نه جزء آن در تجارت و یک جزء آن در کارهای دیگر است».۱۸

۲.تبعیضات اعمال شده درباره موالی، در زمان تسلّط بنی امیه بر حکومت اسلامی شدّت بیشتری به خود گرفت؛ به گونه ای که از آنها با عنوان «عَلوج»، یعنی خر وحشی فربه یاد می کردند۱۹ و هیچ گاه آنان را با کنیه ـ که نشانه احترام است ـ صدا نمی زدند. به آنها اجازه خواندن نماز بر مردگان را نمی دادند و در هنگام حضور در سفره ها، آنها را در کناری قرار می دادند تا موالی بودن آنها مشخص باشد و حتی در محاکم قضایی، شهادت و گواهی موالی را نمی پذیرفتند و در جنگ ها، علاوه بر آن که مناصب فرماندهی در اختیار آنان نمی گذاشتند، به آنان اجازه سوار شدن بر اسب را نیز نمی دادند و از آنها به عنوان پیاده نظام استفاده می کردند.۲۰

۳.این سیاست ها که اغلب از سوی حکومت ها پیشتیبانی می شد، باعث می شد تا موالی همیشه به دنبال رهایی از این جور و ستم باشند. از این رو وقتی مختار با فراخوانی موالی، به جمع آوری سپاه پرداخت، این گروه که در آغاز انقلاب مختار، از پانصدنفر تجاوز نمی کردند، به سرعت به او پیوستند؛ به گونه ای که اکثر سپاه او را تشکیل دادند.۲۱

یکی از سیاست های مختار که باعث جذب تعداد زیادی از موالی شد، آن بود که به آنها اجازه داد تا سوار بر اسب در نبرد شرکت کنند.۲۲ بدیهی است که شعار مختار در انتقام از خون حسین علیه السلام نیز می توانست انگیزه ای قوی برای پیوستن موالی به او باشد؛ زیرا آنان همواره از خاندان اهل بیت علیه السلام خاطرات خوبی داشتند.

۴.با نگاهی به تاریخ موالی در زمان امویان و شرکت فعال آنها در هر قیام و شورش ضد حکومتی ـ اعم از قیام های علویان و خوارج۲۳ ـ می توان دریافت که شرکت آنها در این قیام ها، بیشتر به شکل سیاسی خود مطرح بوده است و نه عقیدتی؛ بدین معنی که آنها به هر طریق می خواستند از جور بنی امیه رهایی یابند و دیگر مسائل عقیدتی، مانند اعتقاد به ولایت و خلافت بلافصل حضرت علی علیه السلام و نیز آموزه های دیگر شیعی برای آنها مطرح نبود. تا آن که بالاخره حضور گسترده ایرانیان در قیام عباسیان، باعث سرنگونی حکومت اموی به دست ایرانیان شد.

۵.با مطالعه وضعیت فرهنگی و عقیدتی موالی، به ویژه تا زمان قیام مختار، به این نتیجه می رسیم که آموزه های اسلامی و به ویژه شیعی در میان آنها رواج نداشته است و اصولاً عقایدی همچون وصایت، مهدویت، رجعت، بداء، عصمت و… برای آنها ناشناخته بوده است. بنابراین آنها نمی توانسته اند در مقابل کسانی همچون مختار و عرب های کوفی سپاه او، از چنان قدرت فرهنگی و عقیدتی برخوردار باشند که بر آنها تأثیر گذارند و چنانچه گفته شد، تنها علّت پیوستن آنان به سپاه مختار، رهایی از جور وستم بنی امیه و نیز تبعیضات اجتماعی و محرومیت آنان از حقوق اجتماعی بوده است.

۶.عقایدی مانند مهدویت، یک عقیده خالص اسلامی است که ریشه های آن در روایات پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله وجود دارد و در کتاب های مختلف اهل سنّت و شیعه بیان شده اند۲۴ و حتی اگر ادّعای مهدویت محمد حنفیه از سوی مختار صحت داشته باشد، آن را باید نوعی مصداق یابی برای احادیث پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله تلقی کرد و همین نکته، تأثیرپذیری مختار از روایات پیامبرصلی اللّه علیه وآله و نه از تلقینات موالی را روشن می سازد.

۷.این نکته را نیز باید مورد توجه قرار داد که با وجود غلبه گرایش ضدّ اموی در محافل موالی، تعداد زیادی از آنها نیز راه همکاری با حکومت را در پیش گرفته بودند و تعداد زیادی از نگهبانان زیادبن ابیه، از موالی بودند۲۵ برخی از منابع، قاتل هانی بن عروه را غلام عبیداللّه بن زیاد می دانند که با «نام رُشَید ترکی» معروف بوده و از موالی به شمار می رفته است.۲۶

۸.اگر بخواهیم به صورت آماری به مسئله بنگریم، کافی است متذکّر شویم که در دوران شکل گیری و تثبیت فرهنگی عقیدتی شیعه که معمولاً از امام سجادعلیه السلام تا امام صادق علیه السلام را در بر می گیرد، یاران غیرعرب این سه امام علیه السلام که از آنها با عنوان موالی یاد می شود، نسبت به یاران عرب آن بزرگواران، درصد ناچیزی را تشکیل می دادند؛ به گونه ای که از تعداد ۱۶۱ نفر از اصحاب امام سجاد علیه السلام تنها ۲۰ نفر از موالی بوده اند و نیز از تعداد ۴۶۶ نفر از اصحاب امام باقرعلیه السلام، ۲۵ نفر و از تعداد ۳۲۲۳ نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام، تنها ۴۴۰ نفر از موالیان بوده اند.۲۷ این مقایسه آمار ی به خوبی می تواند نقش کم رنگ فرهنگی و عقیدتی موالی در تشیع را نشان دهد.

همان گونه که قبلاً اشاره شد، در همین زمان، موالی در محافل فرهنگی و عقیدتی اهل سنّت حضوری فعال داشتند که این نشان گر تأثیر فراوان آنان در رشد و شکوفایی مکاتب مختلف کلامی، فقهی و تفسیری اهل سنّت می باشد.

از این بحث نتیجه می گیریم که گرچه موالی دوستدار اهل بیت علیه السلام بودند، اما از آموزه های شیعی آنها شناخت عمیقی نداشتند و همگامی آنها با قیام های شیعی، بیشتر جنبه سیاسی داشته است. بنابراین نمی توانسته اند در شکل گیری مذهب تشیع، رشد و شکوفایی و تطوّر آن در ابعاد مختلف فقهی و کلامی نقش بارزی داشته باشند.

پی نوشت:

ا.علامه امینی، الغدیر، ج ۱، ص ۳۶۲.

۲.شوقی حنیف، تاریخ الادب العربی، ج ۲، ص ۲۱۳.

۳.محمد حسین زبیدی، الحیاه الاجتماعیه والاقتصادیه فی الکوفه، ص ۷۴.

۴.بلاذری، فتوح البلدان، ص ۲۷۹.

۵.جرجی زیدان، تاریخ التمدن الاسلامی، ج ۴، ص ۳۷۱.

۶.علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۴۳۸.

۷. الحیاه الاجتماعیه، ص ۸۷.

۸.ابن عبدربه، العقدالفرید، ج ۳، ص ۳۶۱.

۹.فتوح البلدان، ص ۲۷۹.

۱۰.شیخ راضی آل یاسین، صلح امام حسن (ع) ترجمه سید علی خامنه ای، ص ۱۰۴.

۱۱.دینوری، الاخبار الطوال، ص ۲۸۸.

۱۲.همان، ص ۴۷.

۱۳.گفته شده است که مختار، مهدویت محمد حنفیه فرزند حضرت علی علیه السلام را ادعا داشت و خود را نماینده او در کوفه می دانست (ر.ک: تاریخ الطبری، ج ۴،ص ۶۶و۶۷).

۱۴.بداء در ظاهر معنای خود به تغییر در علم الهی تفسیر شده است و چنین گفته شده که مختار گاهی از سوی خداوند وعده های پیروزی به سپاهیان خود می داد که به وقوع نمی پیوست؛ از این رو برای این که به دروغ گویی متهم نشود، عقیده بداء ـ یعنی تغییر علم خداوند ـ را مطرح می کرد؛ بدین معنی که از علم سابق خود دست برداشته، علم جدیدی برای او حادث شده است (ر.ک: شهرستانی، الملل و النحل ج ۱، ص ۱۴۹)؛ البته شیعه امامی به نوعی از بداء اعتقاد دارد که آن را به معنای «ابداء» یعنی اظهار، تفسیر می کند و معتقد است که خداوند، چیزی را که دیگران نمی دانستند، برای آنان اظهار و روشن کرده است. (ر.ک: جعفر سبحانی، البداء فی ضوء الکتاب و السنه، ص ۷۰).

۱۵.عبدالقاهر بغدادی، الفَرق بین الفِرق، ص ۴۷؛ عبدالرحمن بدوی، مذاهب الاسلامیین، ج ۲، ص ۷۱.

۱۶.ابن اثیر، الکامل، ج ۲،ص ۲۲۶.

۱۷.نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه ۱۲۶.

۱۸.حرّعاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۴، ص ۴۶.

۱۹.تاریخ التمدن الاسلامی،ج ۴، ص ۲۷۲.

۲۰.الحیاه الاجتماعیه، ص ۷۷و۷۸.

۲۱.یولیوس ولهوزن ،تاریخ سیاسی صدر اسلام، شیعه و خوارج، ترجمه محمودرضا افتخارزاده، ص ۱۹۳.

۲۲.الحیاه الاجتماعیه، ص ۷۷و ۷۸.

۲۳.همان، ص ۸۳.

۲۴.مسند احمد، ج ۳، ص ۳۶؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۴، ص ۵۵۷؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج ۱۴،ص ۲۷۱؛ ر.ک: فقیه ایمانی، المهدی عند اهل السنه، انتشارات امیرالموءمنین علیه السلام.

۲۵.صلح امام حسن علیه السلام، ص ۱۰۵.

۲۶.تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۸۴.

۲۷.رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجری، ص ۸۸.

منبع :پرسمان – مرداد ۱۳۸۳، شماره ۲۳ .

علل عدم موفّقیّت قیام‌های شیعی.

اشاره:

پس از واقعه کربلا و شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و یاران باوفیش، سلسله قیام‌های شیعی به وقوع پیوست که هر یک داری ویژگی‌های خاص خود بودند؛ امّا با نگاه کلّی همه ناکام مانده و نتوانستند به نتیج مطلوب خود دست یابند. قیام‌های شیعی پس از واقعه عاشورا عبارتند از:● قیام توّابین، ۶۵ ق.● قیام مختار، ۶۶ ق.● قیام زید بن علی، ۱۲۱ یا ۱۲۲ ق.● قیام محمّد بن عبداللّه، ۱۴۵ ق.● قیام ابرهایم بن عبدالله، ۱۴۵ ق.● قیام حسین بن علی، شهاید فخّ، ۱۶۹ ق.● قیام یحیی بن عبداللّه، ۱۷۶ ق.● قیام محمّد بن ابرهایم، معروف به ابن‌طباطبا، ۱۹۹ ق.● قیام محمّد بن قاسم، ۲۱۹ ق.

علل عدم موفّقیت قیام‌ها● مدیریت نکارآمد برخی از رهبران قیام‌ها؛● بی‌وفیی یاران؛● تفرقه و اختلاف یاران در غیر قیام مختار؛● عدم استفاده از زمان مناسب؛● عدم استفاده از مکان مناسب؛● عدم استفاده از تدابیر و روش‌های نظامی؛● عدم توازن بین نیروها از لحاظ کمّی و کیفی.

مدیریت نکارآمد رهبر قیام

معمولاً بری وقوع و شکل‌گیری هر قیام و تداوم آن، وجود یک رهبر لازم و ضروری است و اصولاً تا وقتی فردی نباشد که عدّه‌ی را علیه وضع موجود تحریک کند، قیامی شکل نمی‌گیرد و ین رهبر است که با دستورهای خود قیام را به سمت هدف و آرمان موردنظر سوق می‌دهد. حال اگر رهبر از دریت و مدیریت لازم و کافی برخوردار باشد، پس از مشورت با افراد خبره و با تجربه و با اتّخاذ تصمیم‌های به موقع و سرنوشت‌ساز می‌تواند با توجّه به شریط و اوضاع موجود، تشکیلات و نیروها را طوری سازمان‌دهای کند و به گونه‌ی زمان و مکان مناسب را بری علنی‌شدن قیام برگزیند که پیروزی را به همراه داشته باشد.در نتیجه، مدیریت نکارآمد رهبر قیام در هر یک از مباحث بیان‌شده می‌توان موجب شکست قیام شود که ین مسأله در قیام توّابین بارها مشاهده می‌شود؛ امّا در قیام مختار نکاتی در ین زمینه مطرح شده است.مختار در زمینه‌های سیاسی با کاردانی و برنامه‌ریزی دقیق عمل می‌کرد و سیاست‌مداری پیروز و موفّق بود و به همین علّت، از مدیرترین و بادریت‌ترین رهبران قیام‌های شیعی محسوب می‌شود. از جمله سیاست‌های مختار، سیاست ضد طبقاتی او بود که همین، علّت مؤثّری بری گریش توده‌ها و پیوستن آنان در قیام او بود، به طوری که جمعیت عظیمی گرد او جمع شدند؛ امّا پس از پیروزی اوّلیه قیام و در دست گرفتن حکومت کوفه، برخی از رفتارهای وی در قبال اَشراف و هم‌نشینی با آنان و مشورت با آنان به جی مشورت با نسل انقلابی و آگاه، قلب انقلابیون را سخت جریحه‌دار کرد و موجب انتقاد و اعتراض آن‌ها گردید که از جمله آن‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:● او شریح را که طرفدار عثمان بود و امام علی ـ علیه السّلام ـ او را از قضاوت عزل کرده بود و همچنین بر ضد حجر بن عدی شهادت داده بود، به قضاوت مردم برگزید؛ امّا از آن‌جا که شریح از مردم بیمنک بود، خود را به بیماری زد و از امور کناره‌گیری نمود؛● مختار، عبداللّه همام را که عثمانی بود و در زمان قیام او، گوشه‌نشینی اختیار کرده بود، به خود نزدیک کرد؛● مختار، محمّد بن اشعث کندی را به کوفه دعوت و او را کرام و احترام داشت.۱

به همین دلیل، برخی از موالی به حضور فرمانده سپاه؛ یعنی ابوعمره کیسان رفته و اعتراض می‌کنند که گویا مختار به آن‌ها توجّهای ندارد. هنگامی که ین اعتراض به گوش مختار می‌رسد، در پاسخ می‌گوید «نه، ین موضع جدید بر شما سخت نیید که من از شمیم و شما از من و از مجرمین هم انتقام می‌گیرم. مطمئن باشید.»۲

ین شیوه موجب می‌شوئد که یاران دچار تردید و تزلزل نسبت به قیام و همچنین دچار نفرت و انزجار نسبت به رهبر آن شوند که شید رفتار ابرهایم بن مالک اشتر از همین دست است.

البتّه بید به یاد داشت که این نکته از لیاقت و کاردانی مختار کم نمی‌کند؛ امّا اشتباه‌هایی بوده که از وی سر زده است.۳

بی‌وفایی یارانبی‌وفایی از صفات زشت و رذیله‌ی است که هر انسانی زشت‌بودن آن را فارغ از دین نیز آن را بر اساس وجدان درونی خود قبول دارد. در نتیجه، انسان لیبرال و خارج از هر نوع دینی نیز بی‌وفیی را نفی می‌کند، چه رسد به انسانی که پیرو یکی از ادیان، به ویژه ادیان آسمانی و الهای، و به ویژه دین تکامل‌یافته اسلام است که در ین مورد، یه و رویات مختلفی وجود دارد.می‌توان ادّعا کرد که یکی از عوامل مؤثّر در پیروزی یا عدم موفّقیت هر قیامی، وفاداری نیروها و یاران آن قیام نسبت به رهبر قیام و اهداف و آرمان‌های قیام است. وفاداری یعنی یستادگی در کنار رهبر قیام تا آخرین قطره خون و آخرین لحظه عمر.بی‌وفیی یاران نیز یکی از علل عدم موفّقیت برخی از قیام‌های شیعی، از جمله قیام توّابین و مختار است.

مختار سیاست اشتباه برخی از خلفی بنی‌امیه و همچنین ابن‌زبیر را در تبعیض نژادی و برتری‌دادن عرب‌ها بر عجم‌ها ملغی کرد و به همه به یک چشم نگاه کرده و عدل و انصاف را رویه خود قرار داد. به همین علّت، سران دنیاپرست کوفه که سالیان دراز بر اساس تبعیض و بی‌عدالتی بری خود وجه و اشرافیتی کسب کرده بودند، از مختار روگردان شده و عدّه زیادی نیز از مردم کوفه به خاطر انتقامی که مختار از قاتلین امام حسین ـ علیه السّلام ـ گرفت و بزرگان و بستگان و افراد خانواده خود را از دست داده بودند، در ین خیانت شریک شدند و سرانجام، پس از اعلان جنگ توسّط مصعب بن زبیر، جمع زیادی از مردم کوفه عملاً دست از یاری مختار کشیدند.به قول طبری، افراد زیادی از یاران مختار خود را از او کنار کشیدند و در خانه‌های خود ماندند و خود را آفتابی نکردند.۴وقتی سپاه مختار در منطقه حَرورا شکست خوردند، شبانه به دارالاماره برگشتند. مختار و یارانش که حدود ۶ تا ۷ هزار نفر بودند، در محاصره نیروهای مصعب قرار گرفتند. مختار سعی زیادی در تشویق آنان بری قیام و خروج از دارالاماره کرد و به هر زبانی که می‌توانست به آنان گوشزد کرد. از جمله سخنان مختار چنین است «من تصمیم خود را گرفته‌ام و تسلیم نخواهم شد و از قصر خارج می‌شوم و با آنان می‌جنگم تا کشته شوم. هنگامی که من کشته شدم، ضعف و ذلّت شما بیش‌تر خواهد شد و اگر به حکم آنان تسلیم شوید، آنان دشمنان شمیند که خون‌هایشان را ریخته‌ید. آنان از شما انتقام می‌گیرند… آن‌گاه است که به سخنان من واقف و پشیمان می‌شوید و با خود خوهاید گفت ی کاش حرف مختار را گوش داده بودیم و نظر او را عمل می‌نمودیم… تکید می‌کنم که اگر با من نییید، فردا در همین وقت، ذلیل‌ترین و زبون‌ترین مردم روی زمین خوهاید بود.»۵علی‌رغم سخنان شورانگیز مختار، ین بار نیز کوفیان رفیق نیمه راه شدند و به امید نجات جان خود با او همراه نگشتند و فقط ۱۹ یا ۲۹ نفر همراه او از قصر خارج شدند و آنان آن قدر جنگیدند تا همگی کشته شدند.۶

عدم استفاده از تدابیر و روش‌های نظامیتدابیر و روش‌های نظامی، مهم‌ترین اصل در جنگ‌ها بوده و می‌باشد، به طوری که دیگر امور تحت شعاع آن قرار می‌گیرند و پیروز واقعی، طرفی است که بیش‌تر فکر کرده و تدبیر و تکتیک تازه و حساب‌شده‌ی پیاده کرده و دشمن را غافل‌گیر نمید.غافل‌گیری، خدعه و نیرنگ، استفاده از نیروهای اطّلاعاتی جهت اطّلاع از سازمان‌دهای و آریش نظامی دشمن و به‌کارگیری تدابیر لازم در برابر آن‌ها، آگهای از نقاط قوّت و ضعف خود و دشمن و استفاده از نقاط ضعف حریف و رفع نقص خود، استفاده از حربه‌های روانی و شیعات جهت تضعیف روحیه دشمن و تقویت روحیه نیروهای خودی از جمله ین تدابیرند.از جمله ین تدابیر، می‌توان به تدبیر آتش‌افروزی در کوهستان‌ها و نقاط مرتفع اطراف مکه جهت فتح مکه که به دستور پیامبر گرامی اسلام انجام شد، اشاره کرد.عدم استفاده از تدابیر و روش‌های نظامی در جنگ مختار با مصعب بن زیبر قابل مشاهده است، به طوری که هنگامی که لشکر مختار و مصعب در برابر هم قرار گرفتند و فرمان حمله صادر شد، فرماندهان و گردان‌های سپاه مختار یکی پس از دیگری و گهای با هم حمله‌ور شدند.۷ین روش گر چه در ابتدا مؤثّر واقع شد و لشکر بصره را به عقب راند و حتّی تلفات سختی بر آنان وارد کرد؛ امّا با توجّه به همرهای مهلّب با مصعب که فرمانده‌ی با تجربه و زیرک بود، موجب شد هنگامی که دو جناح از لشکر مختار با دو جناح از لشکر مصعب درگیر بودند، مهلّت که در گوشه‌ی از میدان مترصّد فرصت مناسب بود، با نیروهایش که همگی تازه‌نفس بودند به نیروهای مختار حمله کرده و با توجّه به خستگی یاران مختار و کثرت لشکر دشمن، صفوف کوفیان در هم شکست و با دادن تلفات زیاد، مجبور به عقب‌نشینی به طرف کوفه شد.در نتیجه، شیسته بود که مختار نیز همه نیروهایشان را درگیر نکرده و آنان را به چند دسته تقسیم می‌کرد و دست‌کم یک دسته را به عنوان نیروهای کمکی بری لحظات حسّاس و دشوار جنگ در نظر می‌گرفت تا خود و نیروهایش آن‌گونه غافل نشوند.پس از ین که ورق برگشت و ابتکار عمل به دست نیروهای بصری افتاد و شمار تلفات نیروهای مختار دائماً رو به افزیش بود و عدّه زیادی از یاران او نیز فرار کردند، مختار همراه با یاران خود که حدود ۷ هزار نفر بودند، به کوفه برگشتند. آنان در مرکز شهر در دارالاماره و مسجد و اطراف آن سنگربندی کرده و آماده دفاع و نبرد با لشکر بصره شدند؛ پس از ین که نیروهای بصری وارد شهر شده و دارالاماره را محاصره کردند، مختار و یارانش از شیوه جنگ و گریز بری مقابله علیه نیروهای بصری استفاده می‌بردند.۸اتّخاذ ین شیوه و طولانی‌شدن مدّت محاصره، با توجّه به تلفات قبلی نیروها و کم‌بودن تعداد نیروهای او نسبت به دشمن، آنان را با بی‌آبی و گرسنگی مواجه کرد و گویا بهتر بود که منطقه‌ی را در خارج از شهر بری جنگ انتخاب می‌کرد.

پی‌نوشت:

  1.  نهضت مختار ثقفی، محمودرضا افتخارزاده، صفحه ۲۴۸٫
  2. انساب الاشراف، صفحه‌های ۳۹۵ و ۳۹۶؛ تاریخ طبری، صفحه ۴۴۹؛ الفتوح، صفحه‌های ۱۱۷ تا ۱۱۹؛ الکامل، صفحه ۶۷۲٫
  3. مهایت قیام مختار، سید ابوفاضل رضوی اردکانی، صفحه‌های ۶۰۲ و ۶۰۳٫
  4. تاریخ طبری، صفحه ۴۸۴٫
  5. انساب الاشراف، صفحه ۴۴۰؛ تاریخ طبری، صفحه ۴۹۱؛ الکامل، جلد ۳، صفحه‌های ۱۳ و ۱۴٫
  6. تاریخ طبری، همان؛ قس: انساب الاشراف؛ الکامل، صفحه ۱۴٫
  7. انساب الاشراف، صفحه‌های ۴۲۹ و ۴۳۰؛ تاریخ طبری، صفحه‌های ۴۸۶ تا ۴۸۸٫
  8. انساب الاشراف، صفحه‌های ۴۳۹ و ۴۴۰؛ تاریخ طبری، صفحه ۴۹۰؛ نهایه لارب، صفحه ۴۶٫

حمایت وهابی ها از دشمنان اهل بیت(علیهم السلام)

وهابی­ها در راستای دشمنی خود با اهل­بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر حمایت از قاتلین امام حسین(علیه السلام) تاکید ورزیده و از آن­ها به طور جدی دفاع می­کنندز

ابن تیمیه برای این هدف در جلد چهارم منهاج السنه از ص۵۴۹ تا ۵۷۵ در ضمن اینکه یزید بن معاویه را همسان و هم‌شأن سایر خلفای مسلمین قرار داده، کمال سعی و تلاش خود را برای اثبات بی­گناهی یزید در حادثه دلخراش کربلاء که منجر به شهادت مظلومانه حسین بن علی(علیه السلام) سبط گرامی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و فرزندان و یاران او و اسارت خاندان پاک رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گردید، مبذول داشته است. او می­گوید: به فرض این­که یزید بن معاویه فاسق و ظالم باشد خداوند او را به خاطر انجام کارهای خوب و بزرگش می­بخشد[۱]!!  او به صراحت تمام در مقام دفاع و حمایت از عمر بن سعد قاتل مباشر حسین(علیه السلام) و یاران او می­گوید: درست است که عمر بن سعد امیر لشکر بود و امام حسین (علیه السلام) را به قتل رساند لکن معصیت و گناه عمر سعد خیلی کمتر از گناه مختار بن ابی عبیده است که به خونخواهی حسین بر خاست و از قاتلین او انتقام گرفت­. بلکه گناه مختار بسیار بزرگتر از گناه عمر بن سعد است[۲]!

وهابی‌ها برای دشمنان اهل­بیت به خصوص دشمنان علی(علیه السلام) مثل معاویه بن ابی سفیان و پسرش یزید به نام«فضائل معاویه و فی یزید و انه لایسب» کتاب می­نویسند. آنانی که نسائی در جواب دوستدارن معاویه می­گوید: من فضیلتی در باره معاویه نمی­دانم جز نفرین معروف پیامبر در حق او که فرمود:«لااشبع الله بطنه».[۳]

  1. از وهابی ها سؤال می شود آیا کشتن آمام حسین(علیه السلام) و یاران آن حضرت و اهانت به خانواده رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) دلیل برفسق و ظلم یزید بن معاویه نیست؟
  2. وهابی ها چه چیزی در یزید بن معاویه دیده اند که از او دفاع نموده و حتی جنایات او را در مدینه در قضیه حره و آتش زدن کعبه توسط او را کافی برای فسق و ظلم او نمی دانند؟
  3. وهابی ها با چه انگیزه از عمر سعد و شمر و یاران آنان حمایت کرده و مختار را به خاطر انتقام فرزند رسول خدا از آنان گناهکار و ظالم می دانند؟

پی نوشتها

[۱] . ابن تیمیه، احمد بن عبد الحلیم، مجمو ع الفتاوی، ج۳ص۴۱۳و ج۴ص۴۷۵، بی تا،  بی جا.

[۲] . منهاج السنه، ج۲ص۷۰ (قرطبه).

[۳] . نسائی، احمدبن شعیب، خصائص امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص۲۳، مکتبه نینوی الحدیثه؛  ابی داود، سلیمان، مسند ابی داود، ص۳۵۹٫ بیروت، دارالحدیث.

نویسنده: حمید رفیعی

امام سجاد (ع) و قیام مُختار

 درباره مختار و انگیزه او در این قیام قضاوت‏هاى گوناگون شده است.تا آنجا که بعضى دانشمندان طبقه اول و دوم از شیعه در باره او نظر مساعدى ندارند.اما متأخران او را به نیکویى ستوده ‏اند .مختار پس از قیام نافرجام سلیمان بن صرد (رئیس پشیمانان) شیعیان را فراهم ساخت.او میدانست اگر بخواهد جنبش شیعه به نتیجه برسد، باید یکى از خاندان پیغمبر آنرا رهبرى کند یا لا اقل جنبش به نام او آغاز شود.چه کسى برای این کار مناسب است؟ على بن الحسین  (علیه السلام) فرزند شهید آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و اگر او نپذیرد؟ محمد فرزند على بن ابى طالب عموى على بن الحسین (علیه السلام).

مختار به هر دو تن نامه نوشت.امام على بن الحسین (علیه السلام) که بى وفائی عراقیان و رنگ پذیرى آنان را دیده بود و می‏دانست به گفته پدر بزرگوارش این مردم «دین را تا آنجا می‏ خواهند که زندگانى خود را بدان سرو سامان دهند و هنگام آزمایش پاى پس می‏ نهند»، به مختار پاسخ مساعد نداد و تنها تا آنجا که کار او با کیفر قاتلان پدرش مربوط می‏شد کردار او را تصویب فرمود، چنانکه مختار سر عبید الله بن زیاد و عمر بن سعد را نزد او فرستاد امام به سجده رفت و گفت:

الحمد لله الذى ادرک لى ثارى من أعدائى و جزى الله المختار خیرا (۱) .

یعقوبی نویسد: مختار سر عبید الله بن زیاد را نزد على بن الحسین (علیه السلام) به مدینه فرستاد و فرستاده خود را گفت: بر در خانه او بنشین، همینکه دیدى در خانه گشوده شد و مردم بدرون رفتند، بدان که هنگام غذا خوردن اوست، تو هم بدرون خانه برو!

فرستاده چنان کرد، و چون داخل خانه شد بانگ برداشت: اى خانواده نبوت و معدن رسالت و فرود آمد نگاه فرشتگان و منزل وحی! من فرستاده مختار پسر ابو عبیده هستم و این سر پسر زیاد است، براى شما آورده‏ ام.با شنیدن این بانگ، فریاد از زنان بنى هاشم برخاست و چون امام سر عبید الله را دید، گفت دوزخ جاى او باد! بعضى گفته ‏اند على بن الحسین (علیه السلام) را پس از مرگ پدرش جز آن روز خندان ندیدند. (۲)

و ابن عبدریه نوشته است: سر عبید الله را هنگامى نزد على بن الحسین (علیه السلام) آوردند که نیم روز بود و او ناهار می‏خورد. چون سر را دید گفت: سبحان الله، کسى فریفته دنیا نمی‏شود مگر آنکه حق نعمت خدا در گردنش نباشد وقتى سر پدرم را نزد ابن زیاد آوردند غذا میخورد. (۳)

اما مسعودى نوشته است مختار نامه‏ اى به على بن الحسین السجاد(علیه السلام)  نوشت.در آن نامه او را امام دانست و خواست تا با آن حضرت بیعت کند و از او رخصت خواست تا دعوت خویش را آشکار سازد. مالى فراوان هم با نامه فرستاد.على بن الحسین (علیه السلام) مال را نپذیرفت و نامه او را پاسخ نداد و در مسجد پیغمبر او را ناسزا گفت. (۴) ممکن است قسمت اخیر را ناخشنودان از مختار افزوده باشند، ولى آنچه مسلم است امام در مورد دعوت براى رهبرى شیعیان، روى خوش به مختار نشان نداده است. (۵)

در روایتى که از منهال بن عمرو است گوید: سالى به حج رفتم و على بن الحسین (علیه السلام) را دیدم .پرسید: حرمله بن کاهل چگونه به سر می‏برد؟

– او را در کوفه زنده دیدم.امام دستهاى خود را بالا برد و گفت:

خدایا گرمى آهن را بدو بچشان! خدایا گرمى آتش را بدو بچشان! چون به کوفه‏ رسیدم حرمله را نزد مختار آوردند.وى فرمود تا دست و پای او را بریدند، سپس او را به آتش سوزاندند. (۶)

پی‏نوشت‏ها:

۱٫رجال کشى ص ۸۴٫المختار الثقفى ص ۱۲۴

۲٫تاریخ یعقوبى ج ۲ ص ۶

۳٫عقد الفرید ج ۵ ص ۱۴۳

۴٫مروج الذهب ج ۲ ص ۹۸

۵٫برای اطلاع از حال مختار رجوع شود به تاریخ تحلیلى اسلام ص ۱۷۳ به بعد

۶٫مناقب ج ۴ ص ۱۳۳

منبع : زندگانى على بن الحسین (علیه السلام)، ص ۹۲  به قلم  سید جعفر شهیدى

ابو عبد الله جدلى

ابو عبداللّه جدلی یکی از شیفتگان اهل‏بیت علیهم‏السلام «ابو عبداللّه جدلی» است. ابو عبداللّه عبد* بن عبد جدلی بجلی ازیاران نزدیک و با وفا و اصحاب سرّ امام علی علیه‏السلام بود. او کوفی شمرده می ‏شد و چون به خاندان جُدیله منسوب بود، جَدلی (جُدلی) شهرت یافت.(۱)

از زندگی خصوصی وی گزارشی در دست نیست؛ ولی رجال شناسان و مورخان در گزارش های کوتاه خود جدلی را ستوده ‏اند. شیخ طوسی در کتاب رجال خود چنین می ‏نویسد:

«ابو عبداللّه جدلی، محدثی شیعی، دوستدار و از خواص اصحاب امام علی علیه‏السلام بود.»(۲)

ذهبی در کتاب خود جدلی را پرچم دار سپاه مختار و شیعه‏ ای تند رو معرفی کرده است.(۳)

رجال نویسان دیگر چون برقی(۴)، ابن داود(۵)، علامه حلی(۶)، ابن حیان(۷) و دیگران هر یک در کتاب های رجالی خود جدلی را روایت گری مورد اعتماد و از اصحاب سرّ علی علیه‏السلام دانسته‏ اند.

در این میان، گروهی از رجال نویسان اهل سنت بر جدلی، بدان سبب که شیعه و از یاران نزدیک امیر مؤمنان علی علیه‏السلام به شمار می ‏رفته، خرده گرفته ‏اند و او را از محدثان ضعیف شمرده‏ اند. ابن سعد در باره او می‏ گوید: «حدیثش ضعیف و غیر قابل پذیرش است و تشیع وی قوی و نیرومند بود.»(۸)

ابن قتیبه نیز او را در شمار به اصطلاح غالیان شیعی چون مختار، زراره بن اعین و جابر جعفی ذکر کرده است.(۹)

به نظر می‏ رسد بهترین روش برای شناخت وی بررسی روایات گران بهایی است که او نقل کرده و خوشبختانه اندکی از آنها تا امروز باقی مانده است.

گواه دیگر سعادتمندی جدلی استناد امام رضا علیه‏السلام به حدیث اوست. در روایتی می‏ خوانیم:

حضرت رضا علیه‏السلام سخن خویش را به حدیثی که وی از امیرمؤمنان علیه‏السلام شنیده نسبت داده است.(۱۰)

به هر حال، جایگاه ارجمند جدلی نزد امامان معصوم علیهم‏السلام و اخلاص و علاقه فراوان او به اهل بیت علیهم‏السلام بر کسی پوشیده نیست.

جدلی در مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام

ابو عبداللّه جدلی از معدود افرادی است که در فضای غم انگیز عصر علی علیه‏السلام به ریسمان الهی چنگ زد و در محضر پرفیض نخستین امام علیه‏السلام به فراگیری معارف دین پرداخت. نزدیکی و دوستی او به امام چنان بود که حضرت جدلی را صاحب اسرار خود می‏ دانست و حقایقی را با او در میان می‏ گذاشت. تفسیر آیاتی که در باره اهل بیت علیهم‏السلام فرو فرستاده شده، سخنانی در مورد حضرت مهدی(عج) و چگونگی ظهور آن حضرت و معرفی زوایایی از شخصیت خود، بخشی از مسایلی است که حضرت با وی در میان نهاده است.

۱ ـ عشق به اهل بیت علیهم‏السلام و ولایت

یکی از صفات برجسته جدلی دلبستگی او به اهل بیت علیهم‏السلام است. او از سر این دلدادگی در وادی بحث های قرآنی و روایی پیرامون اهل بیت علیهم‏السلام قدم گذارده که هریک از آنها گنجینه ‏ای گران بهاست.

جدلی می ‏گوید: روزی نزد امیرمؤمنان علی علیه‏السلام رفتم. حضرت فرمود: آیا می‏ خواهی تفسیر آیه‏ای از آیات خدا را برایت روشن سازم؟

عرض کردم: آری

فرمود: خداوند می‏ فرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ یَوْمَئِذٍ امِنُونَ(۱۱) وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِئَهِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فیِ النّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون»(۱۲)

هرکس نیکی به جای آورد، پاداشی بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ایمن و هر که بدی به جای آورد، به رو در آتش (دوزخ) سرنگون شوند. آیا جز آنچه می‏ کردید سزا داده می ‏شوید؟

حسنه یعنی شناخت ولایت و دوستی با ما اهل بیت و سیّئه به معنای انکار ولایت و دشمنی با ماست. هر که این حسنه را با خود داشته باشد، به بهشت می‏رود؛ و هر که سیّئه به همراه آورد، جایگاهش دوزخ خواهد بود و هیچ عملی از او پذیرفته نیست.(۱۳)

اهل بیت و آیه تطهیر

از دیگر موضوع های مورد توجه جدلی مسأله اهل بیت علیهم‏السلام و شأن نزول آیه تطهیر است. او می ‏گوید:(۱۴) روزی نزد ام سلمه، همسر گرامی رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله رفتم و از وی خواستم در باره ماجرای آیه تطهیر برایم سخن بگوید. وی گفت: پیامبر گرامی صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله روزی به من فرمود: کسی را بفرست تا علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم‏السلام را به اینجا فرا خواند.

عرض کردم: جز من کسی در خانه نیست.

پس حرکت کردم و آن بزرگواران را از خواست پیامبر آگاه ساختم.

یکی دیگر از روایت هایی که جدلی نقل کرده، حدیث وصیت علی علیه‏السلام به امام حسن علیه‏السلام است.

هنگامی که وارد منزل شدیم، علی علیه‏السلام در برابر آن حضرت نشست. پیامبر صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله امام حسن و امام حسین علیهما‏السلام را سمت راست و چپ خود نشاند و فاطمه علیها‏السلام نیز پشت سر آنان جای گرفت. سپس پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله پارچه ‏ای خیبری بر روی خود و آن بزرگواران کشید و گفت: خدایا، خودم و عترتم به سوی توییم نه به سوی آتش؛ و اهل بیت من از گوشت و خون من است.

ام سلمه می‏ گوید: به پیامبر خدا عرضه داشتم: یا رسول اللّه، مرا نیز در جمع آنان جای ده.

حضرت فرمود: ام سلمه، تو از همسران نیک منی.

سپس از سوی خدای تعالی این آیه نازل گردید: «اِنَّما یُرِیدُ اللّهَ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَّهِرَ کُمْ تَطْهِیراً»(۱۵)

خداوند فقط می‏ خواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.

معنای «دابَّهُ اْلاَرض»

ابو عبداللّه جدلی می‏ گوید: روزی حضور علی علیه‏السلام رفتم. حضرت فرمود: آیا می‏ خواهی پیش از آنکه کسی وارد (خانه) شود، تو را از سه چیز آگاه سازم؟ گفتم: آری

فرمود: «انا عبداللّه و انا دابه‏الارض صدقها و عدلها و اخونبیها. اَلا اخبرک بانف المهدی و عینه قلت: بلی. قال: فضرب بیده الی صدره و قال انا»

من بنده خدا و مصداق حقیقی و درست دابه‏الارض «جنبنده زمین» و برادر پیامبر روی زمین هستم. آیا بینی و چشم مهدی را به تو معرفی کنم؟

عرض کردم: آری

پس با دست مبارکش به سینه خود زد و فرمود: من هستم.(۱۶)

مضمون روایت آشکارا نشان می‏دهد که جدلی از یاران نزدیک و گنجینه اسرار امیر مؤمنان علی علیه‏السلام بوده است. کلمه انف در لغت به چند معنی آمده که مناسبترین و مشهورترین آن بینی است.(۱۷) و کلمه عین به معنای چشم است. امام علیه‏السلام در این روایت خود را بینی و چشم حضرت مهدی علیه‏السلام معرفی کرده است.

از آنجا که بینی و چشم اصلی‏ ترین عامل شباهت افراد به شمار می‏رود، منظور آن حضرت از این تشبیه بیان ویژگی‏های ظاهری حضرت مهدی(عج) و شباهت چهره خود با سیمای حضرت مهدی علیه‏السلام است. افزون بر این، بین بینی و چشم از اعضای بسیار دقیق و حساس و عامل درک و بینایی است؛ مراد علی علیه‏السلام بیان این نکته است که چنانکه من می‏دانم و می‏بینم (امور غیبی و آشکار)، حضرت مهدی علیه‏السلام نیز به همین میزان در تشخیص و درک امور تواناست.

جدلی، پیام آور قدرت علوی

یکی دیگر از روایت هایی که جدلی به نقل آن همت گمارده، حدیث خیبر است. او می‏ گوید: از امیرمؤمنان علی علیه‏السلام شنیدم که فرمود: هنگامی که در خیبر را از جا کندم، از آن به عنوان سپر استفاده کردم و با کفار به نبرد پرداختم، زمانی که خداوند سپاه کفر را شکست داد، آن را بر روی حصار آنها گذاشتم تا سپاهیان اسلام از آن عبور کنند. پس، برای عبور مسلمانان، آن را بر روی خندقی که کفار برای دفاع از خود کنده بودند، گذاردم. در این هنگام، مردی به حضرت گفت: دری چنین سنگنین را به تنهایی بلند کردید؟

فرمود: سنگینی در خیبر برای من مانند سنگینی سپرم بود که در جنگ‏های دیگر همراه داشتم.(۱۸)

در گزارشی آمده است که، پس از پیروزی مسلمانان در جنگ خیبر،

او، با این هدف، در سمت فرماندهی سپاه مختار برای انتفام از قاتلان فرزندان پیامبر صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله نقشی جدی ایفا کرد.

هفتاد تن به یاری یکدیگر در خیبر را جا به جا کردند.(۱۹)

حدیث وصیّت

یکی دیگر از روایت هایی که جدلی نقل کرده، حدیث وصیت علی علیه‏السلام به امام حسن علیه‏السلام است.

پس از آن که سر مبارک علی علیه‏السلام با شمشیر زهر آلود دشمنان دین شکافته شد، آن حضرت در بستر بیماری به فرزند برومندش امام حسن علیه‏السلام چنین وصیت کرد:

«فرزندم، من در این شب از دنیا خواهم رفت. پس از مرگم، مراغسل بده و کفن کن و با حنوط جدّت رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله خوشبوی ساز. وقتی مرا تشیع کردید، جلو بایست؛ بر من نماز بگزار و در نمازت هفت تکبیر بگو؛ زیرا تنها برای نماز بر من و فرزندم مهدی علیه‏السلام هفت تکبیر گفتن جایز است؛ او که در آخرالزمان ظهور می‏ کند و حق را در زمین می‏ گستراند. پس از آنکه بر من نماز خواندی، قبری برایم آماده ساز. وقتی لحد را شکافتی، تخته‏ای حکاکی شده، که پدرم، «نوح) برایم بر جای نهاده، خواهی یافت. بدنم را بر آن چوب بگذار، هفت خشت بزرگ بر آن قرار بده و اندکی درنگ کن، سپس نگاه کن، دیگر مرا در لحد نخواهی یافت.(۲۰)

جدلی و نهضت کربلا

دوران زندگی جدلی که از روزگار امامت علی علیه‏السلام آغاز و گویا تا سال ۶۷ هجری ادامه یافت، دوران سراسر حماسه و شور و تلاش بود. چنانکه برخی ازروایات بیان می‏ کند، جدلی به دلایلی نتوانست در حماسه عاشورا شرکت کند و فرزندان پیامبر خدا را مورد حمایت قرار دهد. جدلی می‏ گوید: نزد امیرمؤمنان علیه‏السلام رفتم؛ حضرت فرمود: ابوعبداللّه، می‏ خواهی پیش از آنکه کسی وارد شود هفت موضوع را با تو در میان نهم؟ عرض کردم بفرمایید، فدایت شوم.

حضرت ضمن سخنانی فرمود: این امام حسین علیه‏السلام کشته می ‏شود در حالی که تو زنده‏ای و او را یاری نمی‏کنی. سپس با دستان مبارکش به شانه امام حسین زد. من عرض کردم: به خدا سوگند، در این صورت، زندگی پلیدی خواهم داشت.(۲۱)

جدلی در روایت دیگری می ‏گوید: علی علیه‏السلام با دست به شانه امام حسین علیه‏السلام که کنارش نشسته بود، زد و فرمود: این کشته می‏ شود و کسی او را یاری نمی ‏دهد.

عرض کردم: ای امیرمؤمنان، به خدا سوگند، آن روزگار زمانه بدی خواهد بود.

فرمود: آری، چنین است.(۲۲)

مرحوم آیه اللّه خویی در کتاب «معجم رجال الحدیث» می‏نویسد: بر خلاف نظر گروهی، این روایت بیان کننده نگرانی و نفرت جدلی از مردمی است که فرزند رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله را یاری نمی ‏کنند؛ و نشان می‏ دهد که او از اینکه خود، بر اساس پیش بینی حضرت، نمی ‏تواند در کربلا حضور داشته باشد، ناراحت و غمگین است به همین دلیل، جدلی زندگی در آن روزگار را پست و پلید می‏ داند.(۲۳)

هرچند گزارشی مشخص و مطمئنی در باره سبب عدم حضور جدلی در رخداد عاشورا در دست نیست؛ اما گویا پیش از حادثه کربلا همراه مختار و چند هزار تن از شیعیان کوفه، در زندان عبیداللّه بن زیاد بوده است.

نقش جدلی در قیام مختار

بر اساس گزارش های موجود، پس از آنکه جدلی موفق نشد در حماسه عاشورا به دفاع از حریم ولایت بپردازد، تصمیم گرفت در کنار مختار، به خونخواهی شهیدان کربلا، بر ستمگران کینه توز تیغ بکشد و رسالت خویش را در این عرصه به انجام برساند.

او، با این هدف، در سمت فرماندهی سپاه مختار برای انتفام از قاتلان فرزندان پیامبر صلی ‏الله علیه‏ و‏آله نقشی جدی ایفا کرد.

اندکی از تلاش های او در تاریخ ثبت شده که به ذکر یک نمونه از آن بسنده می ‏کنیم:

پس از مرگ یزید، عبداللّه بن زبیر مردم را در مکه به بیعت با خود فرا خواند و از بنی‏ هاشم خواست تا با او بیعت کنند. هنگامی که از بیعت بنی ‏هاشم با خود مأیوس شد، محمد ابن حنفیه فرزند امیرمؤمنان و خانواده او و هفده تن از شخصیت های برجسته کوفه را در محل زمزم به بند کشید و تهدید کرد اگر با او بیعت نکنند، آنها را در آتش خواهد سوزاند.

محمد بن حنفیه نام ه‏ای به مختار نوشت و برای آزادی خود و یارانش از او کمک خواست. وقتی مختار و سپاهیانش نامه محمد را دریافت کردند، بر آن شدند تا سپاهی روانه مسجدالحرام سازند. به همین منظور، ابوعبداللّه جدلی هفتاد تن از سپاهیان کار آمد خود را بسیج کرد و همراه جمعی از سپاهیان عمیر بن طارق و یونس بن عمران رهسپار مسجدالحرام شد. آنها، در حالی که فریاد «یالثارات الحسین علیه‏السلام » سر می‏ دادند وارد مسجد الحرام و محل زمزم شدند، حلقه محاصره را شکافتند و خود را به محمد بن حنفیه رساندند. جدلی به ابن زبیر گفت: راه آنها را باز کن تا بروند.

ابن زبیر گفت: تا با من بیعت نکنند، هرگز آزادشان نمی ‏سازم. جدلی گفت: به خدای رکن و مقام و پروردگار حلال و حرام سوگند، اگر آنها را آزاد نکنی، شمشیرهای خود را بر شما فرود خواهیم آورد.

ابن زبیر گفت: به خدا سوگند، اگر به یارانم فرمان دهم، هنوز ساعتی نگذشته سرهای شما را قطع خواهند کرد. ابوعبداللّه جدلی از محمد بن حنفیه اجازه خواست تا عبداللّه بن زبیر را به قتل برساند، اما محمد اجازه نداد. در این هنگام، سپاهیان ابو المعتمد، هانی بن قیس و ظبیان بن عمار با فریادهای «یالثارات الحسین علیه‏السلام » وارد مسجد الحرام شدند، ابن زبیر، که از هجوم سپاهیان بی ‏شمار مختار به وحشت افتاده بود، محمد بن حنفیه و یارانش را آزاد کرد و آنها همراه سپاه مختار به سوی شعب علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام حرکت کردند.(۲۴)

خزان عمر

چنانکه از تاریخ طبری استفاده می‏ شود، وی تا سال ۶۷ هجری زنده بود.(۲۵) بر اساس برخی از منابع، او در این سال در فتنه ابن زبیر کشته شد؛(۲۶) ولی به نوشته ذهبی، در کتاب «تاریخ الاسلام»، او از درگذشتگان سالهای ۱۰۰ـ۹۰ هجری شمرده می‏ شود.(۲۷)

پاورقی ها:

۱ ـ اللباب فی تهذیب الانساب، ج ۱، ص ۲۶۳٫

۲ ـ رجال طوسی، ص ۴۷٫

۳ ـ میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۵۴۴٫

 ۴ ـ رجال برقی، ص ۴٫

 ۵ ـ رجال ابن داود، ص ۲۳۱ و ۴۰۲٫

 ۶ ـ الخلاصه، ص ۱۹۲٫

 ۷ ـ کتاب الثقات، ج ۵، ص ۱۰۲٫

 ۸ ـ طبقات الکبری، ج ۶، ص ۲۲۸٫

۹ ـ المعارف، ص ۶۲۴٫

۱۰ ـ بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۲۴۴٫

۱۱ ـ سوره نمل، آیه ۸۹ و ۹۰٫

۱۲ ـ همان.

۱۳ ـ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۱۰۱٫

۱۴ ـ همان، ج ۳۵، ص ۲۱۵ و ۲۲۶٫

۱۵ ـ سوره احزاب، آیه ۳۳٫

۱۶ ـ بحار الانوار، ج ۳۹، ص ۲۴۳٫

۱۷ ـ لسان العرب، ج ۱، ص ۲۳۶٫

۱۸ ـ بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۱۴٫

۱۹ ـ همان.

۲۰ ـ همان، ج ۴۲، ص ۲۱۵٫

۲۱ ـ همان، ج ۳۵، ص ۱۰۹؛ رجال کشی، ص ۹۳٫

۲۲ ـ کامل الزیارات، ص ۷۱٫

۲۳ ـ معجم رجال الحدیث، ج ۱۱، ص ۵۴٫

۲۴ ـ تاریخ طبری، ج ۶، ص ۷۷٫

۲۵ ـ همان، ص ۱۰۳٫

۲۶ ـ لغتنامه دهخدا، ج ۱، ص ۵۲۰٫

۲۷ ـ تاریخ الاسلام، ج ۶، ص ۵۳۳٫

 عبدالرحمن، عبید، عبده.

منبع:سایت سراج

 

اَبوطُفَیل عامر بن واثِلَه کِنانی

اَبوطُفَیل عامر بن واثِلَه کِنانی (۳ق-پس از ۱۰۰ق)، صحابی پیامبر(ص)، شاعر و از یاران حضرت علی(ع) بود. وی احادیث معدودی از رسول اکرم(ص) و احادیثی نیز از برخی صحابه مانند خدیجه، معاذ بن جبل و ابن مسعود و نیز امام علی(ع)، امام حسن مجتبی(ع) و امام سجاد(ع) روایت کرده است.

ابوطفیل، از یاران محمد حنفیه و پرچمداران سپاه مختار در قیام او به خون‌خواهی حسین بن علی(ع) بود. او و فرزندش طفیل، در قیام عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بر ضد حجاج (۸۲ ق)، شرکت داشتند.

ابوطفیل در سال جنگ احد (۳ق) زاده شد و ۸ سال آخر زندگانی پیامبر(ص) را درک کرد.[۱]

وی در زمان حذیفه بن یمان به کوفه و سپس به مداین رفت. وی مدتها در مصاحبت امام علی(ع) می‌زیست و از یاران وفادار او و از کسانی بود که از آن حضرت کسب علم می‌کردند. و در تمام جنگ‌های آن حضرت شرکت داشت.[۲]

بعد از شهادت علی(ع) به مکه بازگشت و تا آخر عمر همانجا مقیم شد.[۳]

قیام مختار

در ۶۵ق ابن زبیر از محمد بن حنفیه بیعت خواست، چون او از بیعت خودداری کرد، ابن زبیر او را به همراه عده‌ای از یارانش، از آن جمله ابوطفیل، در شعب بنی هاشم زندانی کرد. ابوطفیل تا قیام مختار بن ابی عبید ثقفی در زندان بود.[۴] ابوطفیل در قیام مختار به خوانخواهی امام حسین(ع) شرکت کرد و پرچمدار سپاه او بود.[۵]

او را به سبب شرکت در قیام مختار، کیسانی دانسته‌اند[۶]، اما شرکت او در این قیام دلیلی بر کیسانی بودن او نمی‌تواند باشد.[۷]

ابوطفیل چنانکه خود در مجلس معاویه گفته، در واقعه قتل عثمان حاضر بوده، ولی در آن شرکت نداشته است[۸] و هم نزد او، بر دوستی خلل ناپذیر خود نسبت به علی(ع) تأکید کرده است.[۹]

او و فرزندش طفیل، در قیامی که عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بر ضد حجاج آغاز کرده بود، شرکت داشتند و در جنگی که در محرم ۸۲ میان آن دو درگرفت، پسرش طفیل کشته شد و ابوطفیل در رثای او شعری سرود.[۱۰]

نقل حدیث

ابوطفیل احادیث معدودی از رسول اکرم(ص)[۱۱] و احادیث فراوانی از اصحاب بزرگ پیامبر(ص) مانند خدیجه، معاذ بن جبل و ابن مسعود[۱۲] و نیز امام علی(ع) و امام حسن مجتبی(ع) و امام سجاد(ع) روایت کرده است.

همچنین به موجب خبری که در کافی آمده، از امام باقر(ع) و نیز به استناد خبری که در علل الشرایع قید شده، از امام صادق(ع) حدیث نقل کرده است که بدیهی است روایات او از امام صادق(ع) پیش از امامت او و در دوران امامت امام باقر(ع) بوده است.[۱۳]

شخصیت ادبی

ابوطفیل مردی سخنور و فصیح بود. نمونه‌ای از سخنان او را که در مجلس معاویه بیان داشته، آورده‌اند.[۱۴] شعر او مانند اشعار عهد جاهلی منسجم و حماسی و غالباً در مفاخره و رثاست و نمونه‌هایی از آن به طور پراکنده در منابع ادبی آمده است.[۱۵]

دیوان او را که کوچک است یک محقق آلمانی همراه با دیوان طرماح بن حکیم طایی به طبع رسانیده و آنگاه کرنکو هر دو را به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱۶] عبدالعزیز بن یحیی جلودی (د۳۰۲ق) کتابی به نام اخبار ابی‌الطفیل، درباره سرگذشت او تألیف کرده[۱۷] که طیب عشاش تونسی این اثر و اشعار او را در ۳۷ صفحه در حولیات جامعه التونسیه در ۱۹۷۳ ن به چاپ رسانیده است.[۱۸]

پانویس

التاریخ الکبیر، ج۳ (۲)، ص۴۴۶؛ النجوم، ج۱، ص۲۴۳؛ المعارف، ص۳۴۱؛ کتاب الثقات، ج۳، ص۲۹۱؛ طبقات الفقها، ص۵۳؛ تهذیب التهذیب، ج۳، ص۸۲

یعقوبی، ۲/۲۱۳ ۲۱۴؛ المعارف، ص۳۴۱؛ الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج۴، ص۱۶۹۶؛ تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۸

تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۸، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج۴، ص۱۶۹۶

تاریخ، ج۱، ص۳۳۰

المعارف، ص۳۴۱؛ نیز نک: البدایه، ج۹، ص۱۹۹.

اختیار معرف‌ه الرجل، ۹۵

برای تفصیل، نک: الکیسانی‌ه فی التاریخ و الأدب، ۳۰۹ ۳۱۱

انساب الاشراف، ج۴، ص۹۲

الاغانی، ج۱۳، ص۱۶۷.

الکامل، ج۴، ص۴۶ ۴۶۲، ص۴۶۷ ۴۶۸.

الکامل فی ضعفاء الرجل، ج۵، ص۱۷۴۱؛ الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج۲، ص۷۹۹

تهذیب التهذیب، ج۳، ص۸۲

تکمل‌ه الرجال، ج۲، ص۴

نک‌: المعارف، ص۳۴۱؛ قاموس الرجال، ج۵، ص۲۰۱ ۲۰۲

اخبار شعراء الشیع‌ه، ص۲۵ ۲۷؛ الاغانی، ج۱۳، ص۱۶۷ ۱۶۹؛ اعیان الشیع‌ه، ج۷، ص۴۰۸

الذریعه، ج۹ (۱)، ص۴۳؛ بنگرید، زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۱۴۴.

الذریعه، ج۱، ص۳۱۷

زرکلی، اعلام، ج۳، ص۲۵۶.

منابع

آقابزرگ طهرانی، الذریعه.

ابن اثیر، الکامل.

ابن تعزی بردی، النجوم.

ابن حبان، محمد، کتاب الثقات، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۷ق/۱۹۷۷م.

ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذیب التهذیب، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۶ق.

ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، به کوشش علی محمد بجاوی، قاهره، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۰م.

ابن عدی جرجانی، عبدالله، الکامل فی ضعفاء الرجل، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م.

ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ۱۹۶۰م.

ابن کثیر، البدایه.

ابواسحاق شیرازی، طبقات الفقها، به کوشش احسان عباس، بیرون، ۱۴۰۰ ق/۱۹۷۹م.

ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، بولاق، ۱۲۸۵ق.

امین، محسن، اعیان الشیعه، به کوشش حسن امین، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م.

بخاری، محمد بن اسماعیل، التاریخ الکبیر، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۰ق/۱۹۷۰م

منبع: ویکی شیعه.

ابراهيم بن مالك اشتر نخعي

   ابراهیم فرزند برومند مالک اشتر یار صمیمی و صحابی خاص امیرالمؤمنین علی(ع) است. در کتب علما و نسب شناسان نسب کامل او را چنین بیان کرده  اند: ابراهیم بن مالک اشتر بن حارث بن عبد یغوث بن سلمة بن ربیعة بن حارث بن جذیمة بن سعد بن مالک بن نخع بن   مذحج.[1]
ابراهیم سرور قبیله نخع و یکه تاز آنان[2] از فرماندهان شریف و با سیادتی بود که به شجاعت و تدبیر مشهور بود.[3] بسیاری از مورخان او را در شجاعت ستوده  اند.[4] و از قهرمانی ها و شجاعت هایش در میدان جنگ که به مانند صاعقه بی امان بر قلب دشمن می تاخت و از یمین و یسار از کشته پشته می ساخت با شگفتی یاد کرده  سخن ها گفته اند.
از دیگر مواردی که مورخان در وصف شجاعتش گفته اند، حضور او در جنگ صفین است. او با وجود آن که نوجوانی کم  سن و سال بود، در این جنگ حضور یافت و در کنار امیرالمؤمنین(ع) و پدرش مالک اشتر رشادت ها از خود نشان داد.[5]
نقل است که در یوم خازر،[6] عمیر بن حباب و فرات بن سالم از همراهان و یاران ابن زیاد بودند؛ اما در بین راه از لشکر شام جدا شده، به لشکر ابراهیم پیوستند آن دو هنگامی که به اردوگاه ابراهیم رسیدند، دیدند آتشی افروخته و ابراهیم در حالی که پیراهن زرد هراتی و بالا پوشی  گل دار بر تن کرده، شمشیر به دوش ایستاده است و لشکرش را سازماندهی می کند. عمیر از پشت به ابراهیم نزدیک شد و ناگهان او را از پشت در بغل گرفت ابراهیم بدون این که از جای خود تکانی بخورد، سر را برگرداند و پرسید: کیستی؟ عمیر گفت: عمیر بن حباب…[7]
ابراهیم نه تنها در شجاعت و شهامت؛ بلکه در سخاوت و جوانمردی و ایمان و اخلاق و محبت به اهل بیت(ع) نیز  برترین مردم عراق بود.[8] علامه سید محسن امین نیز او را در کتابش اعیان الشیعه چنین می ستاید:«ابراهیم مردی شجاع، سلحشور، با شهامت، صف  شکن و رئیس بود، او دارای طبعی عالی و همتی بلند و طرفدار حق بود و دارای طبع شعر و زبانی فصیح و هوادار و دوستدار خاندان عصمت و طهارت؛ همان گونه که پدرش مالک اشتر نیز دارای چنین صفات و امتیازات عالی بود و حق هم همین است که چنین فرزندی مجسمه چنین پدری باشد.»[9]
قیام مردم کوفه به رهبری مختار، عرصه بروز صفات کرامت و حلم و گذشت ابراهیم بود، نقل است که در گرماگرم قیام مردم علیه حاکم زبیری کوفه، ابراهیم خود را به ابن مساحق فرمانده لشکر دشمن رساند و افسار اسبش را به دست گرفت و شمشیرش را با دست دیگر بالا برد، ابن مساحق که سخت وحشت زده شده بود به التماس افتاد و گفت: «ای پسر اشتر تو را  به خدا از جان من چه می خواهی آیا خونی از من طلب داری و یا سابقه دشمنی بین من و تو بوده است؟» ابراهیم اشتر بزرگوارانه لجام اسب او را رها کرد و شمشیرش را پایین آورد و از جلو او کنار رفت و گفت: «این صحنه را به خاطر بسپار و فراموشش مکن.»ابن مساحق بعدها از این گذشت و بزرگواری ابراهیم به نیکی یاد        می کرد.[10]

ابراهیم و قیام مختار
در قیام مختار بسیاری از بزرگان و سران شیعه نقشی فعال داشتند؛ ولی شاید به جرأت بتوان گفت که هیچ چهره ای تأثیرگذاری و درخشندگی و شکوه ابراهیم فرزند برومند مالک اشتر در بین اصحاب و یاران مختار نبود. قطعاً چهره ای مانند ابراهیم موجبات اعتلای هر چه بیشتر مختار را فراهم آورده بود و موفقیت های بسیاری را نصیب قیام کرده بود.
شخصیت نافذ ابراهیم و فکر بلند و شجاعت و کاردانی او در امور جنگ از یک سو و علاقه شدید و اخلاص او نسبت به ساحت مقدس اهل بیت پیامبر(ص) از سوی دیگر و سایر صفات برجسته ای که در وجود ابراهیم جمع شده بود، مختار و سران شیعه عراق را به پیوستن او به قیام امیدوار کرده بود. آن ها او را مایه امید و پشتیبانی قوی و فرماندهی لایق برای قیام می دانستند،[11] پس تصمیم گرفتند که با ابراهیم ملاقات و او را به قیام دعوت نمایند؛ از این رو پس از فراهم آمدن مقدمات قیام و پیش از اعلان آن تنی چند از سران شیعه با مختار ملاقات کردند و پیشنهاد دادند که اگر مردی چون ابراهیم فرزند مالک اشتر به ما بپیوندد، امید زیادی به پیروزی خواهیم داشت. مختار از این پیشنهاد استقبال کرد و آن ها را نزد ابراهیم فرستاد تا مسأله را با او در میان بگذارند. آن ها نزد ابراهیم رفتند و ضمن بیان موضوع هدف از قیام خود را تنها خون خواهی امام حسین(ع) و اهل بیت او بیان کرده و متذکر شدند که از سوی اهل بیت پیامبر(ص) در این کار اجازه نیز دارند. ابراهیم در این جلسه در پاسخ به بزرگان کوفه شرط کرد که در صورتی دعوتشان را می پذیرد که فرماندهی قیام با او باشد؛ اما سران شیعه نپذیرفته، رهبر قیام را مختار معرفی کردند که از سوی محمد بن حنفیه عهده دار این امر گردیده است.[12] سه روز پس از این جلسه مختار و ده نفر از سران قوم به خانه ابراهیم رفتند، پس از تعارفات معمول مختار نامه ای به ابراهیم داد و مدعی شد که نامه حنفیه است که برای ابراهیم فرستاده است.[13]
در این نامه آمده بود:
«از محمد مهدی به ابراهیم بن مالک اشتر درود بر تو؛ و من حمد خدایی می کنم که خدایی جز او نیست؛ اما بعد؛ من وزیر و امین و منتخب خویش را که برای خویشتن پسندیده ام، سوی شما فرستاده ام و به او گفته ام که با دشمن من نبرد کند و به خون خواهی خاندان من قیام کند، خودت و عشیره ات و مطیعانت با وی به پاخیزید که اگر مرا یاری کنی و دعوت مرا بپذیری و به وزیر من کمک کنی نبرد من مایه ی برتری تو شود و سالاری سواران و همه سپاهیان عازم نبرد؛ و هر شهر و هر منبر و مرزی که بر آن تسلط یابی از کوفه تا اقصای شام از آن تو خواهد بود و با پیمان مؤکد به قسم انجام این به عهده من است، اگر چنین کنی به وسیله آن به نزد خدای حرمت بالا یابی و اگر دریغ کنی، به هلاکت سخت در افتی که هرگز از آن رها نشوی.»[14]
ابراهیم به جهت عنوان نام «مهدی» بعد از نام محمد حنفیه، در صحت نامه تردید کرد؛ اما مختار و بزرگانی که همراه مختار آمده بودند، به صحت مفاد نامه شهادت دادند.[15] ابراهیم پذیرفت و با مختار بیعت کرد و به همراه او قیام بزرگ شیعیان عراق را به راه انداخت. او پس از آغاز قیام و بدست گرفتن امور کوفه به عنوان فرمانده کل سپاه مختار انتخاب شده، اقدامات بسیاری را در کوفه و عراق به انجام رسانید. جنگ  نهر خازر بارزترین عرصه ظهور و بروز قابلیت های فرماندهی این فرمانده شجاع بود. در این جنگ سپاه بیست هزار نفری عراق بر لشکر هشتاد و سه هزار نفری شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد فائق آمد  و ابن زیاد نیز در نبردی تن به تن با ابراهیم کشته شد.[16]
ابراهیم بعد از اتمام کار از موصل به نصیبین رفت و کارگزاران خود را به نواحی مختلف جزیره فرستاد.[17]
گویا ابراهیم در ادامه کار از نهضت مختار کناره گرفته بود، از این رو در پی حادثه حمله مصعب بن زبیر در پیوستن به مختار تعلل و سستی می ورزید[18] و حتی گفته شده به نامه های مکرر و پشت سر هم مختار پس از شکست اولیه اش از قوای مصعب، توجهی نکرده، نزد او باز نگشت.[19] از این رو شاید بتوان حضور نداشتن ابراهیم در کوفه را از دلایل عمده شکست مختار از سپاه مصعب بن زبیر برشمرد و نیز ممکن است بتوان گفت، همین کناره گیری او از مختار باعث شده بود که بعد از شهادت مختار مصعب بن زبیر از یک سو و عبدالملک مروان از سوی دیگر در او طمع ببندند تا ابراهیم را که مردی پر نفوذ و مدیر بود، را با خود همراه سازند؛ از این رو مصعب نامه ای به ابراهیم نوشته به او وعده داد که در صورتی که حکومت ابن زبیر را بپذیرد، امارت مناطق شمالی عراق را به او می سپارد.[20]  نامه ی مشابهی نیز از سوی عبدالملک مروان -خلیفه اموی شام- به دست ابراهیم رسید.[21] ابراهیم با یاران و مشاورانش در این باب به مشورت پرداخت و سرانجام تصمیم گرفت با مصعب بن زبیر همراه شود، پس نامه ای به مصعب نوشت و با گروهی از یاران خود از موصل یا نصیبین -مقر حکومت خود- حرکت کرد و به کوفه آمد و با مصعب ملاقات کرد.[22]
سرانجام ابراهیم در سال 72 هجری در پی شکست لشکر عراق از سپاهیان عبدالملک مروان که برای تصرف عراق به جنگ مصعب بن عمیر فرستاده شده بودند، در 13 جمادی الاولی در سن چهل سالگی کشته شد[23]-[24] و نزدیک سامراء به خاک سپرده شد.[25]

شخصیت روایی
منابع روایی شیعه و سنی از ابراهیم بن مالک اشتر به عنوان یکی از روات حدیث نام برده  اند. او یکی از راویان روایت های پدرش مالک بن اشتر برشمرده شده، روایت هایی را از او نقل کرده است که حدیث وفات ابوذر در ربذه از آن جمله است.[26]

[1]. ابن  حزم اندلسی؛ جمهرة انساب العرب، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1418، ص415 و طبری؛ تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، 1967، ج11، ص664.
[2]. امین؛ محسن؛ اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1983، ج2، ص200.
[3]. ذهبی؛ تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، دارالکتاب العربی، چاپ دوم، 1993، ج5، ص344.
[4]. بلاذری؛ انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1996، ج6، ص389 و تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص19 و مسکویه، ابو علی؛ تجارت الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، چاپ دوم، 1379ش، ج2، ص148.
[5]. منقری، نصر بن مزاحم؛ وقعة صفین، تحقیق عبد السلام محمد هارون، قاهره، مؤسسه العربیه الحدیثه، چاپ دوم، 1382، افست قم، منشورات مکتبة المرعشی النجفی، 1404، ص441 و ابن ابی الحدید؛ شرح نهج البلاغه، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1404، ج8، ص81.
[6]. جنگ بین ابراهیم بن مالک اشتر و عبیدالله بن زیاد در جریان مختار در کنار رودی به نام خازر در شمال عراق در سال 67هجری که بر هلاکت ابن زیاد انجامید.
[7]. دینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود؛ اخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، قم، منشورات رضی، 1368ش، ص294.
[8]. اعیان الشیعه، پیشین، ص200.
[9].  اعیان الشیعه، پیشین، ج2، ص200.
[10]. تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص30.
[11]. انساب الاشراف، پیشین، ص385 و تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص30 و تجارت الامم، پیشین، ص141 و اخبار الطوال، پیشین، ص288.
[12]. تجارت الامم، پیشین، ص142.  143 و تاریخ الطبری، پیشین، ص15- 16 و ابن اعثم کوفی؛ الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، 1991، ص229.
[13]. انساب الاشراف، پیشین، ص385.  386 و تاریخ الطبری، پیشین، ص16- 17 و ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر.  داربیروت، 1965، ج4، ص215.
[14]. تاریخ الطبری، پیشین، ص16- 17.
[15]. همان و انساب الاشراف، پیشین، ص385 – 386 و الکامل، پیشین، ص215.
[16].  الکامل، پیشین، ص261 و تاریخ الطبری، پیشین، ص86.
[17]. انساب الاشراف، پیشین، ص447 و تاریخ الطبری، پیشین، ص92 و اخبار الطوال، پیشین، ص296 و تجارب الامم، پیشین، ص236.
[18]. تاریخ الطبری، پیشین، ص95.
[19]. الفتوح، پیشین، ج6، ص287.
[20]. تاریخ الطبری، پیشین، 111- 112 و الکامل، پیشین، ج4، ص275 و الفتوح، پیشین، ص294 و تجارت الامم، پیشین، ص213.
[21]. الکامل، پیشین، ص275 و الفتوح، پیشین، ص294 و تجارت الامم، پیشین، ص213.
[22]. الفتوح، پیشین، ص295.
[23]. انساب الاشراف، پیشین، ج7، ص91 و الکامل، پیشین، ج4، ص326 و تجارب الامم، پیشین، ص236.
[24]. البته این سن با توجه به روایت منقری و ابن ابی الحدید که او را با وجود سن کمش، یکی از حاضرین در جنگ صفین می دانند بعید به نظر می رسد. وقعة صفین، پیشین، ص441 و شرح نهج البلاغه، پیشین، ص81.
[25]. زرکلی، خیرالدین؛ الاعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، چاپ هشتم، 1986، ج1، ص58.
[26]. ابن سعد؛ الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، 1990، ج4، ص176 و ابن عبد البر؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت،دار الجیل، چاپ اول، 1992، ج1، ص253 و عسقلانی، ابن حجر؛ الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت،دار الکتب العلمیه، چاپ اول، 1415، ج2، ص32.
منبع :سایت پژوهه؛سيد علي اكبر حسيني