متصوفه

نوشته‌ها

عرفان و حکمت اسلامى

 

اشاره

آنچه در پى مى آید مقاله اى از حضرت آیه الله مصباح یزدى مى باشد که از سوى ایشان در «دومین همایش بین المللى اندیشه اسلامى» ـ برگزار شده از سوى مرکز سازماندهى فعالیت هاى فرهنگى استانبول ـ در عید غدیر ۱۴۱۷ (۶ اردیبهشت ۱۳۷۶) در استانبول ترکیه ارائه گردیده است.

 

پیشگفتار

انسان هادرعرصه این جهان همانند توپ هاى رها شده در فضایند که انرژى هاى نهفته اى دردرون خودبراى پرواز به جهان لایتناهاى برین دارند،ولى جاذبه هاى لذایذ زمینى آنان را به حضیض جهان طبیعت مى کشاندوحرکتى سقوطى و انحطاط آور در ایشان پدید مى آورد و تمایلات نفسانى و تسویلات شیطانى تبلور یافته در تمدنوفرهنگ مادى برسرعتوشتابشان مى افزایند. در این میان، افراد و گروه هاى اندک شمارى هستند که چشم دلشان بر روى حقایق معنوى بازوگوش جانشان باپیام هاى الهى آشنا شده، دامن همّت از آلودگى هاى حیوانى برگرفته و به سوى آفاق نورانى ملکوت پر مى گشایندو حرکتى صعودى درمسیرتکامل خود و نزدیک شدن به مبدأ همه زیبایى ها، شکوه ها، قدرت ها،بهجت ها و سرچشمه بى نهایتِ کمال ها و در یک کلمه ، به «سوى خدا» آغاز مى کنند. اما همان ها که مانند توپ هاى فرو کوفته بر زمین سقوط مى کنند در بن بست تنگ مادّه سرخورد مى شوند و بار دیگر با سرعتى مشابه، ولى در جهت عکس حرکت سقوطى، به سوى جهان برین روى مى آورند و بسا باشدکه این جریان بارها تکرار شود.

این عکس العمل را هم اکنون در گروهى از مردم سرخورده از فرهنگ منحطّ غربى به خوبى مى توان مشاهده کرد که شوق و عطش فراوانى نسبت به ارزش هاى معنوى در خود احساس مى کنند و در پى چشمه آب زلالى به این سو و آن سو روى مى آورند. اما دریغا که بیشتر آنان در دام افسونگرانى مى افتند که به جاى شهد معرفت، شرنگ ضلالت در کامشان فرو مى ریزند و از چاله گریختگان را به سوى چاه ویل رهنمایى مى کنند و از در پشت به دیار دمار و بوارشان مى فرستند!

حرکت گریز از مرکز فرهنگ مادّى و روى آوردن به فراخناى فرهنگ معنوى تنها در گرایش هاى فردى خلاصه نمى شود و ما امروز شاهد گسترش حرکت هاى اسلام خواهانه در اقطارِ جهان، حتى آلوده ترین و پلیدترین سرزمین هاى آفت زده، هستیم. آنچه به این حرکت ها شتاب بخشیده پیروزى یک انقلاب بزرگ اسلامى به رهبرى عارفى بلند مرتبه است که با بهره گیرى از استعدادهاى شکفته شده مردم در پرتو انوار معارف اسلامى بر همه نیروهاى شیطانى فائق آمده و على رغم موانع سترگى که از هر سو بر سر راهش به وجود مى آورند، همچنان به پیش مى تازد. هرچند این نخستین بار نیست که مردى الهى و عارفى ربّانى رهبرى جنبش مردمى را به عهده مى گیرد، ولى نشان دادن نمونه دیگرى به این گستردگى و ژرفایى و به این استوارى و پایدارى آسان نیست.

به هرحال،این پدیده نیزمى تواندبه نوبه خود، انگیزه اى نیرومند براى بررسى نقش گرایش هاى معنوى و بویژه نقش عرفان اسلامى در تحولات مثبت و مطلوب در زندگى انسانها باشد.

عرفان در جهان اسلام

از دیرباز در جهان اسلام گرایش هایى به نام «عرفان» و «تصوّف» وجود داشته و از قرن چهارم تا هشتم هجرى در بسیارى از کشورها مانند ایران و ترکیه به اوج خود رسیده است. اکنون نیز نحله هاى گوناگون متصوّفان در سراسر جهان اسلام حضور دارند. مشابه این گرایش در میان پیروان سایر ادیان نیز وجود داشته است. با توجه به همین نقطه اشتراک، این سؤال مطرح مى شود که آیا در اسلام چیزى به نام عرفان اسلامى وجود دارد یا مسلمانان آن را از دیگران گرفته اند و آنچه به نام «عرفان اسلامى» نامیده مى شود در واقع، عرفان مسلمانان است، نه عرفان اسلام؟ و در صورتى که اسلام چیزى به نام «عرفان» آورده باشد آیا این همان چیزى است که امروز در میان مسلمانان وجود دارد یا دستخوش تغییر و تحوّل شده است؟

در پاسخ به این سؤال، برخى مطلقاً منکر وجود عرفان در اسلام شده و آن را امرى بدعت آمیز و مردود شمرده اند. برخى دیگر آن را خارج از متن اسلام، ولى سازگار با آن دانسته اند. در همین زمینه، بعضى گفته اند که تصوّف بدعتى مَرْضى است; مانند رهبانیت در مسیحیت، چنان که قرآن کریم در این باره مى فرماید:

«وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْناها عَلَیْهِم اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ الّلهِ» (حدید: ۲۷);

رهبانیت را مسیحیان از خود در آوردند و ما آن را برایشان الزام نکردیم جز اینکه به انگیزه کسب رضوان الهى انجام دهند. و بالاخره گروهى عرفان را جزئى از اسلام، بلکه به منزله مغز و روح آن دانسته اند که مانند سایر بخش هاى اسلام از قرآن کریم و سنّت نبوى سرچشمه گرفته است، نه آنکه از سایر مکاتب و مسالک اقتباس شده باشد و وجود مشابهت بین عرفان اسلامى و سایر عرفان ها دلیل اقتباس از آنها نیست، چنان که مشابهت شریعت اسلام با سایر شرایع آسمانى به معناى اقتباس اسلام از آنها نمى باشد.

نظر اخیر پسندیده تر است و اضافه مى کنیم که اصالت داشتن عرفان اسلامى به معناى صحّت هر آنچه در عالم اسلام به نام «عرفان» و «تصوّف» نامیده مى شود نیست، چنان که هرگونه عقیده یا رفتارى را که در میان هر گروهى از منسوبان به اسلام یافت شود نمى توان عقیده یا رفتارى اسلامى به شمار آورد وگرنه باید اسلام مجموعه اى از عقاید و ارزش هاى متضاد و متناقض باشد یا اسلام هاى متضاد و متعارضى داشته باشیم. به هر حال، ما در عین اعتراف به وجود عرفان اصیل اسلامى ـ عرفانى که مرتبه عالى آن را پیغمبر اکرم۶ و جانشینان راستین آن حضرت: داشتند ـ وجود عناصر بیگانه را در میان عرفا و متصوّفه مسلمان انکار نمى کنیم و بسیارى از آراء نظرىو شیوه هاى رفتارى طوایفى از متصوژفان را قابل مناقشه مى دانیم.

مفهوم عرفان، تصوّف، حکمت و فلسفه

پیش از تبیین اصالت عرفان اسلامى، شایسته است توضیحى درباره واژه هاى عرفان و تصوّف بدهیم تا از پاره اى خلط ها و سوء تفاهم ها جلوگیرى شود:

واژه «عرفان» مانند واژه هم خانواده اش «معرفت»، در لغت به معناى شناختن است، ولى در اصطلاح، به شناخت ویژه اى اختصاص یافته که از راه حس و تجربه یا عقل و نقل حاصل نمى شود، بلکه از راه شهود درونى و یافت باطنى حاصل مى گردد. این مشاهدات به گزاره هاى حاکى از آن مشاهدات و مکاشفات تعمیم داده شده است. به دلیل اینکه محصول چنان کشف و شهودهایى معمولاً متوقف بر تمرین ها و ریاضت هاى خاصى است، روش هاى عملى یا آیین سیر و سلوک را نیز «عرفان» نامیده و آن را با قید «عملى» مشخص کرده اند، چنان که گزاره هاى حاکى از شهود را «عرفان نظرى» نامیده اند و بعضاً مانند فلسفه اشراق با نوعى استدلال عقلى توأم ساخته اند.

اما واژه «تصوّف»، بنابر اظهر احتمالات، از واژه «صوف» گرفته شده و به معناى پشمینه پوشى به عنوان نمادى از زندگى سخت و دور از تن پرورى و لذّت پرستى است و مناسبت بیشترى با «عرفان عملى» دارد، چنان که واژه «عرفان» با «عرفان نظرى» مناسب تر است.

بدین ترتیب، در حوزه عرفان دست کم، سه عنصر را مى توان شناسایى کرد:

یکى، دستورالعمل هاى خاصى که به ادعاى توصیه کنندگان، انسان را به معرفت شهودى و باطنى و علم حضورى آگاهانه نسبت به خداى متعال و اسماى حسنى و صفات علیاى او و مظاهر آنها مى رساند.

دوم، حالات و ملکات روحى و روانى خاص و در نهایت، مکاشفات و مشاهداتى که براى سالک حاصل مى شود.

سوم، گزاره ها و بیاناتى که از این یافته هاى حضورى و شهودى حکایت مى کند و حتى براى کسانى که شخصاً مسیر عرفان علمى را نپیموده اند نیز کمابیش قابل دانستن است،هرچند یافتن حقیقت و کنه آنها مخصوص عارفان راستین مى باشد.

با توجه به این توضیحات، روشن شد که عارف حقیقى کسى است که با اجراى برنامه هاى عملى خاصى به معرفت شهودى و حضورى نسبت به خداى متعال و صفات و افعال او نایل شده باشد و عرفان نظرى در واقع، گزارش و تفسیرى از آن است که مى تواند نارسایى هاى بسیارى نیز داشته باشد و با نوعى مسامحه و توسعه در اصطلاح، مى توان همه سیر و سلوک هایى را که به انگیزه یافتن حقیقت و رسیدن به رستگارى انجام مى گیرد و حالات روحى و شهودهاى ناشى از آنها را عرفان نامید، به گونه اى که شامل عرفان هاى هندى و بودایى و عرفان هاى بعضى از قبایل ساکن سیرى و قبایل بومى آفریقا هم بشود. واژه «دین» هم با همین توسّع و تسامح بر بودیسم و توتم پرستى و مانند آنها اطلاق مى گردد.

در اینجا مناسب است اشاره اى به مفهوم حکمت و فلسفه نیز داشته باشیم:

واژه «حکمت»، که یک واژه عربى اصیل است، به معناى معرفت محکم و متقن مى باشد و غالباً در مورد معارف عملى به کار مى رود. در قرآن کریم نیز این واژه در همین مورد به کار رفته است. (اسراء: ۳۹) اما در اصطلاح شایع، به معناى فلسفه الهى و نیز به معناى فلسفه عملى و علم اخلاق به کار مى رود. در خودعلم اخلاق هم طبق اصطلاح خاصى، به معناى ملکه نفسانى مرتبط با به کارگیرى عقل و به عنوان حدّ وسط بین جُزبُزه و غَباوت، استعمال مى شود و در هر حال، در مورد فلسفه هاى الحادى و شکاکیت به کار نمى رود، بخلاف واژه «فلسفه» که از ریشه یونانى گرفته شده و به معناى هر نوع تلاش فکرى و عقلانى براى فهم مسائل کلّى هستى استعمال مى شود،هرچندمنجر به انکار معرفت یقینى و ثابت و حتى انکار وجود خارجى گردد.

اصالت عرفان اسلامى

کسى که آیات کریمه قرآن و سخنان پیامبر اکرم و اهل بیت طاهرینش: را با دقت مورد توجه قرار دهد بى شک، مطالب بسیار بلند و ژرفى در قلمرو عرفان نظرى و نیز آداب و دستورالعمل هاى فراوانى در ارتباط با سیر و سلوک عرفانى خواهد یافت. به عنوان نمونه، مى توان به آیات مربوط به توحید ذات و صفات و افعال در سوره توحید و ابتداى سوره حدید و آخر سوره حشر اشاره و همچنین آیاتى که بر حضور الهى در سراسر عالم هستى و بر احاطه او تمام موجودات و تسبیح و سجده تکوینى همه مخلوقات براى خداى متعال دلالت دارد، اشاره کرد.(ر. ک. به: ضمیمه ۱)

همچنین آیاتى مشتمل بر آداب و سنن ویژه اى وجود دارد که مى توان آنها را آیین سیر و سلوک اسلامى نامید; مانند: آیات تفکر و تأمّل، ذکر و توجّه دایمى، سحرخیزى و شب زنده دارى، روزه دارى، سجده وتسبیح طولانى درشب ها، خضوع و خشوعو اخبات، و گریه کردن و به خاک افتادن هنگام خواندن و شنیدن آیات قرآن، اخلاص در عبادت و انجام کارهاى نیک از سر عشق و محبت به خدا و به انگیزه رسیدن به قرب و رضوان الهى و نیز آیات مربوط به توکّل، رضا و تسلیم در پیشگاه پروردگار. (ر. ک. به: ضمیمه ۲) آنچه در بیانات پیامبر اکرم و ائمّه اطهار: و ادعیه و مناجات هاى ایشان درارتباط با این مطالب آمده قابل احصا و شمارش نیست. (ر. ک. به: ضمیمه ۳)

در برابر این آیات بیّنات و بیانات رساى پیامبر اکرم و اهل بیت طاهرینش: گروهى راه تفریط و گروه دیگرى راه افراط در پیش گرفته اند:

گروه اول تنگ نظرانه و ظاهربینانه، آنها را بر معانى ساده پیش پا افتاده حمل کرده و حتى براى خداوند متعال حالات متغیر و نزول و صعود جسمانى قایل شده اند و آیات و روایات را از محتواى بلند و والاى خودشان تهى کرده اند. اینان همان کسانى هستند که به طور کلّى، منکر وجود چیزى به نام «عرفان» در متون اسلامى شده اند.

گروه دیگرى تحت تأثیر عوامل گوناگون اجتماعى، عناصر دخیل و بیگانه اى را از دیگران دریافت داشته و پذیرفته اند و در نتیجه، به امورى معتقد شده اند که نمى توان آنها را برخاسته از متون دینى و مضامین کتاب و سنّت به حساب آورد، بلکه شاید بعضى از آنها مخالف نصوص صریح و غیر قابل تأویل نیز باشد. همچنین در مقام عمل از یک سو، آداب و رسومى از پیش خود وضع کرده اند یا از فرقه هاى غیر اسلامى وام گرفته اند و از سوى دیگر، به سقوط تکلیف از عارفِ واصل قایل شده اند.

البته کسانى که به همه عرفا و متصوّفه حسن ظنّ فوق العاده اى دارند براى همه این مطالب توجیهات و تأویلاتى ذکر کرده اند، ولى انصاف این است که دست کم، برخى از این گونه سخنان توجیه مقبولى ندارد و نباید عظمت شخصیت هاى علمى و عرفانى آنچنان ما را تحت تأثیر قرار دهد که همه گفتارها و نوشتارهایشان را چشم و گوش بسته بپذیریم و تأیید کنیم و حق هرگونه نقد و بررسى آثار آنان را از دیگران سلب کنیم. اما روشن است که پذیرفتن حق نقد به معناى صحّه گذاشتن بر داورى هاى خام و نسنجیده و اظهارات متعصّبانه و غیر منصفانه و نادیده گرفتن نقطه هاى مثبت و ارزنده نیست. و در هر حال باید در جستجوى حق و حقیقت بود و طریق عدل و انصاف را پیمود و از خوش بینى ها یا بدبینى هاى افراطى و بى دلیل احتراز کرد و از خداى متعال براى شناختن حق و پایدارى در طریق حق یارى خواست.

بدیهى است بررسى همه مسائل مربوط به عرفان و تصوّف و حکمت و فلسفه و رابطه آنها با یکدیگر و رابطه یکایک آنها با اسلام کارى نیست که بتوان در یک مقاله انجام داد. از این رو، با رعایت اختصار به اهمّ نکات مورد نظر مى پردازیم و بررسى گسترده تر را به مجالى وسیع تر وامى گذرایم.

عرفان و عقل

یکى از مسائل مبنایى، که مورد اختلاف طرفداران و مخالفان عرفان مى باشد، این است که درباره داده هاى عرفان ـ که به فرض، از راه کشف و شهود درونى به دست مى آید ـ آیا عقل مى تواند به داورى بنشیند و مثلاً، بعضى از آنها را نفى کند یا نه؟ پاسخ به این سؤالات از آن حیث اهمیت دارد که بسیارى از عرفا مطالبى را اظهار مى دارند که قابل تبیین عقلانى نیست و ادعا مى کنند که آنها را از راه باطن یافته اند و عقل توان درک آنها را ندارد و طبعاً حق نفى و انکار آنها را هم نخواهد داشت.

مهم ترین موضوعى که موردچنین گفتگوهایىواقع شده«وحدت وجود» مى باشد که به صورت هاى گوناگونى مطرح شده است: یکى آنکه اساساً غیر از خداى متعال هیچ چیزى وجود نداشته است و نخواهد داشت و آنچه به نام موجودات دیگر نامیده مى شودتوهّمات و خیالاتى بیش نیست. شکل دیگر قضیّه این است که چیزى خارج از ذات خدا یا خارج از ظرف علم الهى وجود ندارد و بدین ترتیب، نوعى کثرت در وحدت پذیرفته مى شود. شکل دیگر مدّعا، که شیوع بیشترى دارد، این است که سالک در نهایت سیرش، به مقام فنا مى رسد و از او جز اسمى باقى نمى ماند و بالاخره،شکل معتدل ترمدعااین است که سالک به مقامى مى رسد که چیزى جز خدا نمى بیند و همه چیز در او محو مى شود. به تعبیر دقیق تر، محو بودن همه چیز را در وجود خداى متعال مشاهده مى کند; مانند محو شدن نور ضعیف در نور خورشید.

در چنین مواردى، معمولاً مخالفان از دلایل عقلى استفاده مى کنند و مدّعیان در نهایت، مى گویند: این گونه مطالب فراتر از حدّ عقل است و بدینوسیله، شانه از زیربار تبیین عقلانى مدّعایشان خالى مى کنند.

باتوجه به این جریانات،این سؤال مبنایى مطرح مى شودکه آیا حقایقى وجود دارد که عقل توان درک و حق نفى آنهارانداشته باشد؟

آنچه در اینجا به اختصار، مى توان گفت این است که هرچند سروکار عقل همواره با مفاهیم است و کار عقل شناختن حقیقت وجود عینى و یافتن کُنه هیچ مصداق خارجى نیست ـ چه رسد به وجود متعال الهى ـ ولى احکام ایجابى یا سلبى عقل، در صورتى که بدیهى یا منتهى به بدیهیات باشد، قابل نقض نیست و از راه مفاهیم بر مصادیق خارجى انطباق مى یابد و فرض خطا بودن چنین احکامى مستلزم تناقض است. و به دیگر سخن، گرچه کار عقل معرفت بالکلیه وجود نیست، اما در اعتبار معرفت بالوجه با شرط مذکور نمى توان تردیدى روا داشت.

اما در خصوص مسأله وحدت وجود، باید گفت: نفى وجود از غیر خداى متعال و نفى مطلق کثرت نه تنها مستلزم نفى اعتبار احکام عقل است، بلکه همچنین مستلزم نفى اعتبار علوم حضورى متعلق به نفس و افعال و انفعالات آن نیز مى باشد. در این صورت، چگونه مى توان براى کشف و شهود، اعتبارى قایل شد با اینکه بالاترین سندِ اعتبارش حضورى بودنِ آن است. پس وحدت وجود با چنین تفسیرى به هیچ روى، قابل قبول نیست، اما مى توان براى آن تفسیر قابل قبولى در نظر گرفت که در حکمت متعالیه مطرح شده است. حاصل آن این است که وجودمخلوقات نسبت به خداى متعال ربطى و تعلّقى است و با دقت،مى توان گفت که عین ربط و تعلق است و از خود هیچ گونه استقلالى ندارد و آنچه را عارف مى یابد همین نفى استقلال از سایر موجودات است که آن را نفى وجود حقیقى مى نامند.

در اینجا، مى توان سؤال را به شکل دیگرى طرح کرد و آن اینکه: آیا مى توان حکم عقل را مقدّم بر وجدان و کشف دانست؟ و به دیگر سخن، آیا مى توان بر اساس حکم عقل، که نوعى علم حصولى است، اعتبار علم حضورى را انکار کرد؟

در پاسخ باید گفت: علم حضورى خالص، در حقیقت، یافتن خود واقعیت است و از این رو، قابل تخطئه نیست، ولى معمولاً علم حضورى همراه با تفسیر ذهنى است، به گونه اى که تفکیک آنها از یکدیگر نیاز به دقت فراوان دارد و این تفسیرهاى ذهنى، که از قبیل علوم حصولى است، قابل خطا مى باشد و آنچه با برهان عقلى رد مى شود همین تفسیرهاى ذهنى نادرست از مشاهدات و علوم حضورى است، نه آنچه دقیقاً مورد علم حضورى واقع شده است. در مورد وحدت وجود هم آنچه دقیقاً مورد شهود واقع مى شود اختصاص وجود استقلالى به خداى متعال است که با مسامحه، به وجود حقیقى تعبیر مى شود و بر اساس آن، وجود حقیقى از سایر موجودات نفى مى گردد.

شایان ذکر است که بزرگان عرفاى اسلامى تصریح کرده اند که بعضى از مکاشفات، شیطانى و نامعتبر و با شواهدى قابل تشخیص است و در نهایت، با عرضه داشتن آنها بر دلایل یقینى عقلى و بر کتاب و سنّت بازشناخته مى شود.

روشن است که بررسى انواع مکاشفات و مشاهدات و انواع علوم حضورى و کیفیت انعکاس آنها در ذهن و علت نادرستى بعضى از تفاسیر ذهنى آنها و راه بازشناسى صحیح از ناصحیح در حدّ این مقاله نیست.

عرفان و شرع

مسأله مهم دیگرى که شایسته است در پایان این مقاله مورد توجه قرار گیرد رابطه عرفان عملى با احکام شرعى یا رابطه طریقت با شریعت است. گروهى تصور کرده اند که عرفان عملى راه مستقلى براى کشف حقایق است که بدون رعایت احکام شرعى مى تواند مورد استفاده قرار گیرد و اسلام هم یا آن را امضا کرده (بدعت مرضى) و یا دست کم، از آن منع نکرده است. در این زمینه، بعضى تا آنجا پیش رفته اند که اساساً التزام به هیچ دینى را براى رسیدن به مقامات عرفانى لازم ندانسته اند. بعضى دیگر نیز التزام به یکى از ادیان و در شکل معتدل تر، التزام به یکى از ادیان الهى را کافى دانسته اند.

اما از دیدگاه اسلامى، سیر و سلوک عرفانى راه مستقلى در کنار راه شرع نیست، بلکه بخش دقیق تر و لطیف ترى از آن است و اگر اصطلاح «شریعت» را به احکام ظاهرى اختصاص دهیم باید بگوییم: طریقت در طول شریعت یا در باطن آن قرار دارد و تنها با رعایت احکام شریعت، قابل تحقق است. به عنوان نمونه، شریعت احکام ظاهرى نماز را تعیین مى کند و طریقت عهده دار راه هاى تمرکز حواس و حضور قلب در آن و شروط کمال عبادات است. شریعت بر انجام عبادات به انگیزه مصونیت از عذاب الهى و رسیدن به نعمت هاى بهشتى تأکید دارد، اما عرفان به خالص کردن نیت از هرچه غیر خداست تأکید دارد; همان که در لسان روایات اهل بیت: «عبادت احرار» نامیده شده است. همچنین شرک درشریعت همان شرک جلىّ از قبیل پرستش بت ها و مانند آن است، اما در طریقت، انواع دقیق ترى از شرک خفى و اخفى مطرح است و هرگونه امید بستن به غیر خدا و بیم داشتن از غیر او و کمک خواستن از غیر او و عشق ورزیدن به غیر او ـ در صورتى که همه اینها جنبه اصالت و استقلال داشته باشد و بر اساس اطاعت امر الهى نباشد ـ نوعى شرک محسوب مى شود.

بنابراین، انواع بدعت ها و آیین هاى ساختگى نه تنها مطلوب نیست بلکه مى تواند مانع رسیدن به عرفان حقیقى نیز باشد، چه رسد به استفاده از امورى که صریحاً و قطعاً مورد نهى و تحریم واقع شده و هرچند ممکن است بعضى از کارها موجب حالات به اصطلاح عرفانى موقتى باشد، ولى سرانجامِ خوبى ندارد و ممکن است دامى شیطانى براى سقوط نهایى باشد و نباید فریب آنها را خورد.

حاصل آنکه راه حق همان است که خداى متعال بیان فرموده است. «فماذَا بَعْدَ الْحقِّ اِلاّ الضَّلالُ.» (یونس: ۳۲)

منبع: مجله معرفت،شماره ۲۱

پیدایش تصوف و صوفیه

 

اشاره:

تصوف یکی از فرقه های اسلامی است که در کنار فرقه های دیگر اسلامی در جامعه اسلامی حض.ور پررنگ دارد. تصوف در میان اهل سنت بیشتر مطرح است و در میان شیعیان فقط در ایران در قالب سلسله های مختلف فعالیت دارند. توصف و صوفیه دارای عقاید خاصی هستند و اعمال مخصوصی را در خانقاها انجام می دهند. در این نوشته به صورت اجمال درباره تاریخ و پیدایش این فرقه مطالبی ارائه گردیده است.

دراویش و صوفی‌ها افرادی هستند که بعد از قرن دوم هجری قمری[۱] بر مبنای افراط در زهد اسلامی و با پیروی از ریاضت‌های طاقت‌فرسای ادیان قدیم هندی، بودائی، نصرانی و روش نوافلاطونی، اساس فرقه‌ای را مخالف و مغایر با معیارهای روشن و عقل‌پسند قرآن و شرع مقدس اسلام و سنت و روش عملی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ  معصومین ـ علیهم السّلام ـ به نام تصوف و صوفی‌گری در جامعه اسلامی بنا نهادند.[۲]

مکتب تصوف و فرقه‌های صوفیه که امروز در میان برخی از جوامع اسلامی رایج است برخاسته از دین اسلام نیست. زیرا نه در قرآن کریم و نه در متون روایی معتبر هیچ پایگاه و ریشه‌ای برای تصوف و فرقه‌های آن وجود ندارد لذا تصوف با آمدن اسلام در میان مسلمین نیامده است. از دیدگاه تاریخی نیز این نتیجه بدست می‌آید که تا زمان حکومت عباسی‌ها اثری از صوفیه و تصوف و فرقه‌ها و اقطاب آن در میان مسلمین به چشم نمی‌خورد و همه محققین بر این مطلب اتفاق نظر دارند.

کیوان سمیعی می‌گوید در زمان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ کسی بنام متصوفه وجود نداشته و از زمان امام صادق ـ علیه السّلام ـ به بعد مردمی بنام متصوفه و صوفی پدید آمدند. و در قرن دوم قمری با عمل ظهور می‌کند و در قرن سوم با علم کلام و فلسفه تلاقی نموده و چندی بعد با عمل و علم وارد خانقاه‌ها و محافل صوفیان می‌شود تا در قرن هفتم به عرفان علمی می‌رسد و محی الدین عربی اندلسی (م. ۶۳۸ق) و صدر الدین قونوی پسر زن و شاگرد محی الدین را به وجود می‌آورد.[۳]

دکتر قاسم غنی می‌گوید: بعد از حکومت امویان در راستای انشقاق مسلمین به فرقه‌های گوناگون دسته مخصوصی بنام صوفیه و متصوفه پیدا شدند و در حدود سال ۲۰۰ ق این نام‌ها شایع و معروف گشت. پس قدر مسلم این است که در دوره صحابه و تابعین این فرقه وجود نداشته است بلکه از پدیده‌های قرن دوم است.[۴]

در نفحات الانس آمده است که تا قرن دوم هجری از صوفی اسمی نبود و پس از ورود ملل مختلف، فرقه‌های گوناگون خصوصاً صوفیه در بین مسلمین پدیدار شد و جاحظ اولین کسی است که این کلمه را در کتاب «البیان و التبیین» بکار برده و اولین کسی که این نام بر او اطلاق شد ابوهاشم کوفی است.[۵]

 ابن الجوزی[۶] ابن خلدون[۷] سید اسدالله خاوری[۸] و دیگران نیز به این مطلب اذعان نموده‌اند.

علامه طباطبائی درباره پیدایش تصوف چنین می‌فرماید: تصوف مقارن با انتشار بحث فلسفی در زمان عباسیان ظهور نمود.[۹] و برای آن ریشه‌ای در عهد خلفاء در لباس زهد وجود داشته است. و سپس به شکل متصوفه در اوائل عهد بنی عباس توسط ظهور مردانی از صوفیه مثل بایزید، جنید، شبلی و معروف کرخی و غیر آنان پدیدار شدند. این قوم زمانی که ادعای کرامات کردند و مطالبی را که با ظواهر دین و حکم عقل متناقض بودند به زبان آوردند و ادعا می‌کردند که بر این معانی صحیح فهم اهل ظاهر نمی‌رسد، بر فقها و عامه مسلمین گران تمام شد و آنان را انکار نمودند و از آنها تبرئه جسته و مورد تکفیرشان قرار دادند و با حبس، شلاق، کشتن، دار آویختن و تبعید نمودن از آنان دوری جستند. صوفیه در قرن ششم و هفتم به اوج خودشان رسیده و پس از آن به سوی انحطاط گرائیده و مردم از آنان اعراض نمودند.[۱۰]

از آنچه که بیان گردید و نیز با رجوع به سایر کتبی که به این امر پرداخته‌اند بدست می‌آید که تصوف ربطی به اسلام ندارد چون اگر ملازم با دین اسلام می‌بود، باید توسط شخص پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و جانشینان معصومش تبیین می‌گردید همانطوریکه خود اسلام و مفاهیم دینی و اوامر و نواهی تا جزئی ترین مسائل آن به وسیله  آن حضرات ـ علیهم السّلام ـ بیان شده‌اند امّا از تصوف و مبانی آن حتی به صورت کلی هم نام نبرده‌اند مگر در بعضی از روایات که در مقام نکوهش و مذمّت از  آن نام برده شده است.[۱۱]

پی نوشت:

[۱] . دکتر غنی، قاسم، تاریخ تصوف در اسلام، ج۱، ص ۱۹.

[۲] . کیانی نژاد، زین العابدین، سیر عرفان در اسلام، ص ۴۶.

[۳] . سمیعی، کیوان، مقدمه مفاتیح الاعجاز، ص ۷۰ و ۷۱.

[۴] . دکتر قاسم غنی، تاریخ تصوف در اسلام، ج۲، ص ۴۵ و ۵۰.

[۵] . جامی، ملا عبدلرحمن، نفحات الانس، ص ۱۵.

[۶] . ابن الجوزی عبدالرحمن، تلبیس ابلیس، ص ۱۹۹.

[۷] . ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۱، ص ۴۶۷.

[۸] . سید اسد الله خاوری، ذهبیه تصوف علمی، آثار ادبی، ص ۱۲.

[۹] . طباطبائی،محمد حسین، المیزان، ج۱ ص۲۵ .

[۱۰] . همان، ج ۵، ص ۲۸۱ و ۲۸۲.

[۱۱] . این روایات در رساله اثنا عشریه شیخ و عاملی جمع آوری شده است.

پرتوى از سیره و سیماى امام جعفر صـادق علیه السلام

 امام صادق(علیه السلام) در روز ۱۷ ربیع الاول سال ۸۳ هجرى قمرى در مدینه متولد گردید. پدر گرامى آن حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) و مادر ارجمندش ام فروه, دختر قاسـم بـن محمد بـن ابـى بکر مـى باشد. نام شریفش جعفر و لقب معروفـش صادق و کنیه اش ابـو عبدالله مى باشد. شهادت آن حضرت در ۲۵ شوال سال ۱۴۸ هجرى قمرى, در ۶۵ سالگى, به دستور منصور دوانیقـى, خلیفه ستمگر عباسـى, به وسیله سمى که به آن بزرگـوار خـوراندند, در شهر مـدینه اتفـاق افتـاد, ومحل دفنـش در قبـرستـان بقیع است.

 برنامه امام صادق(علیه السلام)

امام جعفر صادق (علیه السلام) تلاش و کوشش خـود را با مساعى علمى سخت کوشانه آغاز و حـوزه فکرى و ثمر بخـش خـویـش را که بزرگان فقها ومتفکران از آن بیرون آمدند, در صفـوف امت, افتتاح کرد, و با تربیت شاگردانـى دانشمند, ذخیره علمى بزرگى براى امت برجاى گذاشت. بعضـى از شاگردان نامى آن بزرگـوار عبارتند از: هشـام بن حکم و مومن الطاق و محمد بن مسلم و زراره بـن اعین و غیر آنان که هر یک چهره هاى درخشانـى از تربیت شـدگان مکتب آن حضرت انـد. حرکت علمـى او آن سان گسترش یافت که سراسر مناطق اسلامـى را در بـرگرفت و مردم از علـم او چیزها مـى گفتنـد و شهرتـش در همه شهرهـا پیچیـده بـود.

جاحظ در مورد امام صادق (علیه السلام) گوید:

 «امام صادق(علیه السلام) چشمه هاى دانش وحکمت را در روى زمین شکافت وبراى مردم درهایى از دانش گشود که پیـش از او معهود نبـود وجهان از دانـش وى سرشار گردید.»(۱)

 هـدف امام صادق(علیه السلام) از گسترش برنامه فرهنگى, چاره جهل امت و تقویت عقیده به مکتب ونظام و نیز ایستادگـى در برابر امـواج کفرآمیز و شبهه هاى گمراه کننده و حل مشکلات ناشـى از انحراف حکـومت بـود. تلاش آن حضرت از طرفى مقابله با امـواج ناشناخته و فاسد اوضاع سیاسـى عهد امـویان وعباسیان بـود که انحرافات عقیدتـى آن, بیشتر معلـول ترجمه کتابهاى یـونانى و فارسـى و هندى و پدید آمدن گروههاى خطـرناک از جمله غلات و زنـدیقان و جـاعلان حـدیث و اهـل راى و متصـوفه بـود که زمینه هـاى مسـاعد رشـد انحـراف را به وجـود آورده بـودنـد. امام(علیه السلام) در برابر تمامى آنها ایستادگى کرد و در سطح علمى, با همه مشاجره و مباحثه کـرد و خط افکارشان را بـراى ملت اسلام افشا نمـود و از طـرف دیگـر, با تلاشهاى خستگـى ناپذیر, مفاهیـم عقیدتـى و احکام شریعت را منتشر ساخت و آگاهـى علمى را پراکند و تـوده هاى عظیـم دانشمندان را به منظور آمـوزش مسلمانان مجهز ساخت. امام صادق (علیه السلام) مسجـد پیامبر را در مدینه مـحـل تـدریـس خـویش قرار داد و مردم دسته دسته از دور و نزدیک به آنجا مـى شتافتند و سـوالات گوناگـون خـود را مطرح و جـواب لازم را دریافت مـى نمـودند. از جمله استفاده کننـدگان از محضر آن بزرگوار , مالک بن انس و ابوحنیفه و محمد بن حسـن شیبانى و سفیان ثورى و ابـن عیینه و یحیـى بن سعیـد و ایـوب سجستانـى و شعبه بـن حجاج و عبـدالملک جریح و دیگران بـودند. امام صادق(علیه السلام) به پیروان خود فرمان داد که به حاکـم منحرف پناه نبـرند و از داد و ستـدو همکارى با او خوددارى کننـد وبه اصحاب و دوستان خـود سفارش مـى کـرد که در هر کار , مخفیانه عمل کنند و تقیه را رعایت نماینـد و در هر عملـى که انجام مى دهند توجه کامل داشته باشند که دشمنان مخالفانشان متـوجه آن نشونـد. آن حضرت مردم را بر آن مـى داشت تا در شـورشـى که زیـد بن علـى بـن الحسیـن (علیه السلام)(۲) بر ضد دولت امـویان کرده بـود, پشتیبان زید باشند. هنگامـى که خبر قتل زید به او رسید بسیار ناراحت شـد و انـدوهـى عمیق به او دست داد و از مال خـود به خانـواده هـر یک از یاران زیـد که بـا او در آن واقعه آسیب دیـده بـودند هزار دینار داد.(۳) و نیز هنگامـى که جنبـش بنـى الحسـن (علیه السلام) شکست خـورد , امام را حزن واندوه فراگرفت و سخت بگریست و مردم را مسئول کـوتاهـى در برابر آن جنبش دانست. با این حال , آن حضرت از در دست گرفتـن حکومت خود دارى فرمود و ایـن کار را به وقتـى مـوکـول کرد که نقـش دگرگـون سازى امت را ایفا کـند و در مـجـراى افکار امت تاثیـرگذارد و انحـرافهاى گوناگـونـى را که واقعیت سیاسـى و اجتماعى به وجـود آورده بـود تـصحیح نماید, آن گاه در داخل امت عهده دار تجـدید بنا شود و امت را آماده سازد تا در سطحى درآیند که بتوانند حکومت را که خـود مى خواهند, تشکیل دهند.

امام صادق در نگاه دیگران

 فقها و دانشمندان زمان امام صادق (علیه السلام) و هـمچنین عالمان بعد از او, همگى آن حضرت را به عظمت و برترى علمى و گستردگى دانش ستوده اند. از آن جمله: ۱ ـ ابـوحنفیه, پیشـواى مشهور فـرقه حنفى , گفته است: (مـن دانشمندتر از جعفربـن محمـد ندیده ام.)(۴)و نیز از او نقل شـده که گفته است: (لـو لاالسنتان لهلک نعمان) یعنـى اگـر آن دو سال (شاگـردى مـن نزد او) نبود, نعمان هلاک مـى شد. (اسـم ابوحنفیه نعمان بـن ثابت بـوده است.) ۲ ـ مالک , پیشواى فرقه مالک , گفته است: (مدتى نزد جعفر بـن محمد رفت و آمد مى کردم, او را همـواره در یکى از سه حالت مى دیدم: یا نماز مى خـوانـد یا روزه بـود و یا قرآن تلاوت مـى کرد, و هرگز او را نـدیـدم که بـدون وضـو حـدیث نقل کنـد.)(۵) ۳ـ ابـن حجـر هیتمـى گفته است: (به قدرى علـوم از او نقل شـده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن, همه جا پخـش شده است و بزرگتریـن پیشوایان (فقه و حدیث) مانند: یحیى بن سعید, ابـن جریح , مالک , سفیان ثورى, سفیان بـن عیینه, ابـوحنیفه , شعبه و ایوب سبجستانى از او نقل روایت کـرده ایـد.)(۶) ۴ ـ ابـوبحـر جـاحظ گـوید: (جعفر بـن محمد کسى است که علـم و دانـش او جهان را پرکرده است و گفته مى شود که ابـوحنیفه و سفیان ثـورى از شاگردان اوست, و شاگـردى ایـن دو تـن در اثبات عظمت علمـى او کـافـى است.)(۷) ۵ ـ ابـن خلکـان مـورخ مشهور نـوشته است: (او یکـى از امامان دوازده گانه در مذهب امامیه و از بزرگان خانـدان پیامبـر است که به علت راستى و درستـى گفتار, وى را صادق مى خـواندند. فضل و بزرگـوارى او مشهورتر از آن است که نیاز به تـوضیح داشته باشد.ابـو مـوسى جابر بـن حیان طرطـوسى شاگرد او بـود. جابر کتابى شامل هزار ورق تالـیف کرد که تعلیمات جعفر صادق را در بـرداشت و حاوى پانصـد رساله بـود.)(۸) ۶ـ شیخ مفیـد مـى نـویسـد: (به قدرى علـوم از او نقل شـده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن, همه جا پخـش شده است و از هیچ یک از افراد خاندان او, به اندازه او علوم و دانـش نقل نشده است.)(۹)

توفیق فرهنگى در پرتـو آشفتگى سیاسى

 زمان امام صادق(علیه السلام) زمان تزلزل حکومت بنى امیه و فزونى قدرت بنى عباس بود و این دو گروه مدتى در حال کشمکش, مبارزه بایکدیگر بودند. از زمان هشام بن عبدالملک , تبلیغات و مبارزات سیاسى عباسیان آغاز گردید و در سال ۱۲۹ وارد مرحله مبارزه مسلحانه وعملیات نظامـى گردیـد, سرانجام در سال ۱۳۲ به پیروزى رسید. بنـى امیه در ایـن مدت, گرفتار مشکلات سیاسى فروان بودند, لذا فرصت فشار و اختناق نسبت به شیعیان را نداشتند. عباسیان نیز چـون از دستیابـى به قـدرت در پـوشـش شعار طرفدارى از خاندان پیامبر و گرفتـن انتقام خون آنان عمل مى کردند, فشارى از طرف آنان مطـرح نبـود, از این رو, ایـن دوران, دوران آرامـش و آزادى نسبـى امام صادق(علیه السلام) و شیعیان بـود و آن حضرت از ایـن فرصت استفاده کرده و تلاش فرهنگى وسیعى را آغار کرد. او آن قدر فقه و دانش اهل بیت را گسترش داد و زمینه ترویج احکام و بسط کلام شیعى را فراهـم ساخت که مذهب شیعه به نام او به عنـوان مذهب جعفرى شهرت یافت. امام صادق (علیه السلام) با تمام جریانهاى فکرى و عقیدتى آن روز برخـورد کرده و مـوضـوع اسلام و تشیع را در برابر آنها روشـن ساخته و بـرتـرى بینـش اسلام شیعى را ثابت کـرده است. امام صادق(علیه السلام) هـر یک از شـاگـردان خـود را در رشته اى که بـا ذوق و قریحه او سازگار بـود, تشویق و تعلیـم مى نمود و در نتیجه, هر کدام از آنها در یک یا دو رشته او علـوم مانند: حدیث, تفسیر, فقه و کلام , تخصص پیدا مـى کردند. هشام بـن سالم مى گوید: روزى با گروهى از یاران امام صادق (علیه السلام) در محضر آن حضرت نشسته بودیـم. مردى شامى اجازه ورود خواست و پس از کسب اجازه , وارد مجلس شد.

مام فرمود: بنشیـن. آن گاه پرسید: چه مى خواهى؟ مرد شامى گفت: شنیده ام شما به تمام سوالات و مشکلات مردم پاسخ مى گویید آمده ام با شما بحث و مناظره کنم ! امام فرمود: در چه موضـوعى ؟ شامى گفت: درباره کیفیت قرائت قرآن. امام رو به حمران کـرده فـرمـود: حمـران! جـواب ایـن شخص بـا توست. مرد شامى گفت: مـن مى خـواهم با شما بحث کنم, نه با حمران, امام فرمود: اگر حمـران را محکـوم کـردى , مـرا محکـوم کرده اى. مرد شامى ناگزیـر با حمـران وارد بحث شـد, هـر چه شامى پرسید, پاسخ قاطع و مستـدلـى از حمران شیند, به طـورى که سـرانجام از ادامه بحث فـرو مانـد و سخت ناراحت و خسته شد. امام فرمـود:حمران را چگونه دیدى؟ مرد شامى گفت: راستى حمران خیلـى زبردست است, هر چه پرسیدم به نحـو شایسته اى پاسخ داد, آن گاه مرد شامى گفت: مى خواهـم درباره لغت و ادبیـات عرب با شما بحث کنـم. امـام رو به ابـان بـن تغلب کـرد , فرمود: با او مناره کـن. ابان نیز راه هر گونه گریز را به روى او بست و وى را محکوم ساخت. مـرد شـامـى گفت: مـى خـواهـم دربـاره فقه بـا شمـا منـاظره کنم.! امام به زراره فرمـود: با او مناظره کن. زراره هم با او به بحث پرداخت وبه سرعت او را به بن بست کشاند. شامى گفت: مى خواهم درباره کلام با شما مناظره کنم. امام به مومن الطاق دستور دادبااو به مناظره بپردازد.طولى نکشید که شامى از مومـن الطاق نیز شکست خورد. به همین ترتیب وقتى که شامى درخواست مناظره دربـاره استطاعت برانجام خیر و شر,توحید و امامت نمود,امام به ترتیب به حمزه طیار, هشام بن سالم و هشـام بـن حکـم دستـور داد با وى به منـاظره بپـردازنـد و هـر سه بـا دلائل قـاطع و منطق کوبنده, شامى را محکوم ساختند. با مشاهده این صحنه هیجان انگیز, از خوشحالى , خنـده اى بـر لبان امام نقـش بست.(۱۰)

پى نوشت ها:

۱ ـ پیشوایان ما, ص۱۹۰٫

 ۲ ـ زیـد بن علـى بن الحسیـن بـن علـى بـن ابیطالب (علیه السلام) , مـردى جلیل القـدر , بزرگـوار , پـارسـا و پـرهیزگار بـود. بنـى امیه پیـوسته از او مـى تـرسیـدنـد. زید از کوفه به قصد مدینه خارج شد, مردم کـوفه بر وى گرد آمدند و گفتند اینجا صد هزار مرد شمشیر زن است که همه در رکاب تـو فداکارى خـواهند کرد, بازگرد تا با تـو بیعت کنیـم و از بنـى امیه در ایـن شهر جز گروهـى اندک نباشند و ما بر آنان پیروز مى شویم. زید گفت : مـن از نیرنگ شما کوفیان ترسناکم و بیم دارم که با من آن کنید که با جد مـن حسیـن (علیه السلام) روا داشتید . ایشان سـوگند یاد کردند و عهد و پیمان با او بستند و در ایـن را بسـى مبالغه کردنـد تا وى به کـوفه باز گردیـد و پانزده هزار مرد تنهااز کـوفیان ـ غیر ازمردم بصره و واسط و مـوصل و خراسان ـ با وى بیعت کردند. چـون کار تما شد زید گفت:الحمدالله الذى اکمل لـى دینى . به خداى که مـن از جد خـویـش شرم داشتم که بدون امر به معروف و نهى از منکر در میان امت,با او نزد حـوض کوثر حاضر آیـم . آن گاه دعوت خودش را آشکار کردو با امیر کـوفه دست نشانده هشام بـن عبدالملک اموى به نبردى سخت برخاست , جنگـى عظیـم در میان دو فریق در گرفت کم کـم لشکرش پـراکنده شـدنـد و به کمـى گراییدنـد. در ایـن هنگام ناگهان تیرى بـر پیشانـى زیـد فرود آمـد و به شهادت رسید. یارانـش او را دفن کرده و بر قبر او آن راندند تا پیدا نباشد. ولى یوسف بـن عمر حاکـم کوفه زمین را کاوید تا جسد او را یافت و بر دارش زد و پس از آن آن را سـوزانـد و خاکستـرش را در آب فرات ریخت . شهادت زیـد در سال ۱۲۱ هجـرى قمرى اتفاق افتاد. (کامل ابـن اثیر , ج ۵, ص ۱۰۷ـ ۱۱۶) فرقه زیدیه بدو انتساب دارنـد پـس از او پسـرش یحیـى بـا خلیفه به مخـالفت بـرخـاست.

۳ ـ پیشوایان ما, ص ۱۹۸٫

۴ ـ سیره پیشوایان, ص ۳۵۰٫

۵ ـ پیشین.

۶ ـ همان.

۷ ـ همان.

۸ ـ پیشین.

۹ ـ همان.

۱۰ ـ پیشین,ص ۳۶۱ ـ ۳۶۲٫

برگرفته شده از کتاب سیره وسخن پیشوایان – تالیف محمدعلى کوشا.

سيماي اقتصادي امام هفتم(ع)

اوضاع اقتصادي جامعه عصر امام كاظم(علیه السلام)

دوران امامت امام كاظم(علیه السلام) مقارن با دوران خلافت عبّاسي اول بود و آن امام با چهارتن از خلفاي عبّاسي به نام هاي منصور، مهدي، هادي و هارون الرشيد هم عصر بود. بنابراين، در مطالعه اوضاع اقتصادي عصر امام كاظم(علیه السلام) بايد به بيان وضعيت اقتصادي جامعه در عصر اول عبّاسي پرداخت.

اين دوران را بايد دوران اقتدار و ثبات خلافت عبّاسي دانست. خلفاي عبّاسي در اين عصر كوشيدند تا در مناطق گسترده تحت قلمرو خود، كه حاصل فتوحات قبلي مسلمانان بود، ثبات و امنيت ايجاد كنند. در اين دوره، علم، فرهنگ و هنر تعالي پيدا كردند و اقتصاد رونق يافت و نسبت به دوره هاي قبل، سطح رفاه جامعه بالاتر رفت.

اقتصاد جامعه عبّاسي بر كشاورزي، بازرگاني و صنعت استوار بود. در اين ميان، كشاورزي مهم ترين ركن اقتصادي به حساب مي آمد؛ زيرا هنوز تحولات عظيم صنعتي صورت نگرفته بودند. علاوه بر اين، تسلّط مسلمانان بر آب ها و مناطق حاصلخيز زمينه مناسبي براي توسعه كشاورزي ايجاد كرده بود.

گسترش قراردادهاي كشاورزي، تأسيس ديوان، دريافت خراج از كشاورزان و «ديوان الماء» براي حفظ و صيانت از حقوق كشاورزان شواهد پيشرفت كشاورزي در اين دوره اند.[1]

پايتخت عبّاسيان دشت حاصلخيز «سواد» بود. هر شهر بزرگي مانند بغداد را روستاها و باغ ها احاطه كرده بود. شهر «واسط» منطقه اي كشاورزي بود كه سالانه مقادير هنگفتي محصول به بار مي آورد.[2] فراورده هاي كشاورزي بسيار گوناگون و متنوع گرديدند. محصولات عمده عراق جو، گندم، برنج، خرما، كنجد، پنبه و كتان بود. ميوه ها و سبزي هاي گرمسيري و سردسيري در دشت حاصلخيز سواد يافت مي شدند.

كتاب هاي فراواني كه در اين دوره درباره گياهان تأليف يا ترجمه شده نشان مي دهند كه مردم تا چه حد به زراعت ارج مي نهادند.[3] وسعت فوق العاده قلمرو خلافت و اوجي كه تمدن به آن دست يافته بود، بازرگاني جهاني و دامنه داري پديد آورده بود. طولي نكشيد كه بنادري همچون بغداد، بصره، سيراف، قاهره و اسكندريه مراكز مهم تجارت خشكي و دريا شدند.

تجّار مسلمان به سوي شرق تا چين مي رفتند.[4] بر آنچه گذشت، تراكم موجودي هاي نقدي در دولت اسلامي عهد عبّاسي را بايد افزود كه تأثيري بسيار بر فعاليت هاي تجاري داشت. عوامل مهم ديگري كه باعث رشد اقتصادي در اين دوره شدند عبارتند از:

ـ تسلط مسلمانان بر سرزمين هاي طلاخيز زيرنفوذ دولت هاي بيزانس و ساساني؛

ـ خراج و جزيه فراواني كه اهل ذمّه به دولت عبّاسي پرداخت مي كردند؛

ـ زكات، خمس و ماليات هاي هنگفت دولتي كه از كشاورزان و پيشه وران و ساير اصناف دريافت مي شدند.

جدول هاي مالياتي دولت عبّاسي نمود آشكاري است از مقادير سرشار ثروت هايي كه به دست عبّاسيان مي رسيدند.[5]

اين همه بيانگر وضعيت اقتصادي دولت عبّاسي در اين دوره است. اما اوضاع اقتصادي عامّه مردم چگونه بوده؟ آيا ثروت هاي دولتي صرف آباداني و عمران جامعه مي شدند؟ و آيا همه مردم در سطح عادلانه از رفاه و آسايش به سر مي بردند؟

گرچه غالب گزارش هاي تاريخي مربوط به وضعيت اقتصادي دولت هستند و مورّخان كمتر به وضعيت اقتصادي توده مردم پرداخته اند، اما شواهد فراواني نشان مي دهند كه طبقه وسيعي از مردم تحت حاكميت عبّاسيان در فقر و تهي دستي زندگي مي كردند. نگاهي به اشعار شعراي اجتماعي اين مطلب را تأييد مي كند؛ از جمله ابوالعتاهيه ضمن اشعاري شكايت آميز، تصوير دقيقي از وضع اقتصادي جامعه ارائه كرده است:

من مبلغ عنّي الاما م نصائحا متواليه

انّي اري الاسعارَ اسعا رَ الرعيّةِ غاليه

واري اليتامي والارا ملَ في البيوتِ الخاليه…[6]

شاهد ديگر، شورش ها و قيام هاي متعدد مردمي است كه ريشه در نارضايتي عمومي از اوضاع اجتماعي و اقتصادي در اين عصر داشته اند. آنچه مسلّم است اينكه اموال و دارايي هاي فراوان دولت، كه متعلّق به عامّه مردم بود، به طور عادلانه در بين مردم توزيع نشدند و بيت المال صرف رفاه و آسايش صاحبان حقيقي آن نگشت. فاصله طبقاتي شديدي حاكم شد. بغداد، كه مركز تجارت و بازرگاني بود، تنها جيب ثروتمندان و بازرگانان را پر مي نمود و طبقه متوسط و ضعيف جامعه تحت فشار خراج و ماليات ها نمي توانستند سربلند كنند.

خزينه ها و گنجينه هاي دولتي صرف امور دربار مي شدند و خلفا با كنار نهادن سيره و سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و موازين اسلامي و روي كردن به اخلاق و منش پادشاهان و ملوك كافر كيش، سعي در خوش گذراني و اسراف و تبذير مي نمودند. از خلافت اسلامي تنها اسمي بر جاي مانده بود.

اين دوران، دوران ظهور و بروز پادشاهان ثروتمندي است كه نان دنيا را به نام دين مي خوردند و عنوان «خلافت» را يدك مي كشيدند. اميرالمؤمنين!هاي فاسد و عيّاش هداياي هنگفت و گزاف به شعرا و آوازه خوانان و مطربان و رقّاصان مي دادند، در حالي كه عامه مردم در فقر و تنگ دستي و فشار زندگي مي گذراندند.

به گفته مسعودي، مجموعه اموالي كه منصور به زور از مردم گرفته بود بالغ بر 600 ميليون درهم و 400ميليون دينار بود. او اين اموال را به نام «بيت المال» در محل مخصوص نگه داري مي كرد و نام صاحب هر مال را بر روي آن مي نوشت، بدون آنكه مقداري از آن را به خدمت عامّه مصروف دارد.

اين مبلغ غير از ماليات اراضي و خراج هايي بود كه منصور در زمان خلافت خود از كشاورزان گرفته بود.[7] سياست سخت گيرانه اقتصادي و تحريم و فشار مالي را عليه مردم در پيش گرفته بود تا مخالفان سياسي خود را به ضعف بكشاند و زمينه قيام ها و شورش هاي مردمي را از بين ببرد.[8]

در دوران هارون الرشيد، درآمد سرانه دولت به بالاترين حد خود رسيد كه تا آن زمان اين مقدار براي هيچ حاكم مسلماني سابقه نداشت.

ابن خلدون موجودي بيت المال در ايّام رشيد را بالغ بر 7500 قنطار در سال تخمين زده است. و جهشياري مجموع درآمد را قريب 500 ميليون درهم و دويست و چهل هزار درهم مي داند.[9]

عملكرد خلفاي عبّاسي از جمله هارون در صرف بيت المال براي برپايي مراسم جشن و پايكوبي و دادن هدايا و بخشش هاي مالي حيرت آور به مادحان و چاپلوسان درباري بي سابقه بوده است. حكايات بسياري از بذل و بخشش هاي ديوانه وار هارون در تاريخ ثبت شده اند.

اين وضعيت نامطلوب اقتصادي و عدم توجه خلفا به رسيدگي به وضعيت معيشتي مردم و صرف ثروت هاي دولتي در جهت عيش و نوش و خوش گذراني، پيامدهاي اجتماعي و فرهنگي خاصي را در اين دوره به دنبال داشت؛ از جمله:

ـ پيدايش فرقه متصوّعه در بغداد؛

ـ گرايش به زهد و تصوف در افرادي كه مأيوس از غني و رفاه بودند و دست از كار اقتصادي كشيده بودند؛

ـ پيدايش شاعران و مادحان و مورّخان درباري كه دانش و هنر را در مدح و چاپلوسي خلفا به خدمت گرفته بودند؛

ـ گسترش علوم دنيوي همانند طب، فلسفه و رياضي كه در سايه توجه خلفا و امرا و ثروتمندان رشد يافتند، در حالي كه نسبت به علوم ديني خارج از دربار هيچ گونه حمايتي صورت نمي گرفت؛

ـ بروز شورش ها و قيام هايي كه يك پاي در مخالفت فكري و سياسي با دولت عبّاسي داشتند و پاي ديگر در بي عدالتي هاي اجتماعي و نابساماني هاي اقتصادي در اين دوره.[10]

عصر امام كاظم(علیه السلام) مصادف با نخستين مرحله استبداد و ستمگري حكّام عبّاسي بود. آن ها تا چندي پس از آنكه زمام حكومت را به نام علويان در دست گرفتند، با مردم و بخصوص با علويان برخورد نسبتا ملايمي داشتند، اما به محض اينكه در حكومت استقرار يافتند و پايه هاي سلطه خود را محكم كردند و از سوي ديگر، با بروز قيام هاي پراكنده اي كه به طرفداري از علويان پديد آمد و آن ها را سخت نگران كرد، بنا را بر ستمگري گذاشتند و مخالفان خود را زير شديدترين فشارها قرار دادند.

امام كاظم(علیه السلام) در مركز فشارهاي سياسي و اجتماعي عبّاسيان قرار داشت، در عين حال، رسالت ايشان آن بود كه در اين حركت علمي، توازن و تعادل فكري را ميان شيعيان برقرار كند و از هر جهت، به هدايت و رهبري فكري و معنوي جامعه بپردازد.[11]

با توجه به شناخت اجمالي از اوضاع و شرايط اقتصادي اين عصر، زندگي اقتصادي و وضع معيشتي امام كاظم(علیه السلام) تبيين مي گردد. در اين نوشتار، رفتارهاي امام كاظم مورد مطالعه قرار مي گيرند تا اصول كلي حاكم بر سيره اقتصادي امام در توليد، مصرف و اصلاحات اقتصادي بيان گردند.

منابع مالي امام كاظم(علیه السلام)

الف- اموال عمومي

امامت بي ترديد محوري ترين جايگاه و نقش را در منظومه انديشه كلامي شيعه اماميه داراست. ركن اصلي و متمّم امامت، ولايت است. ولايت داراي مراتب گوناگوني است كه بالاترين آن «ولايت كليه و مطلقه الهي» است كه به معناي «حق حاكميت همه جانبه و همه جايي بر همه مخلوقات» است.

اين ولايت از سوي خداوند به پيامبر واگذار شده و پس از پيامبر نيز امام صاحب اين ولايت است. از شئون ولايت امام، حق مالكيت خاصي است كه دين اسلام براي او مشخص كرده و اين از خصايص نگرش فقهي شيعه است. مقصود از «مالكيت امام»، مالكيت منصب امامت و رهبري امّت اسلامي است، نه مالكيت شخص امام؛ زيرا اين نوع مالكيت از امامي به امام ديگر منتقل مي گردد، نه به وارثان طبيعي امام. بنابراين، به جاي مالكيت امام، مي توان عنوان «مالكيت حكومت اسلامي» را به كار برد.

مالكيت امام شامل دو بخش است: يك بخش ثروت هاي طبيعي كه پيشتر در تملّك كسي قرار نگرفته و در عين حال، از مباحات عامّه به شمار نمي روند؛ مانند: زمين هاي موات، جنگل ها، مراتع و معادن. بخش ديگر ثروت هايي است كه پيشتر در تملّك ديگران بوده و به دلايلي در مالكيت دولت اسلامي در آمده اند؛ مانند: ارث بدون وارث و قطايع ملوك.

مجموعه مواردي كه ملك منصب امامت است، تحت عنوان «انفال» قرار مي گيرد، چه ثروت هاي طبيعي كه در ابتدا به عنوان ملك امام معرفي شده اند و چه دارايي هايي كه از راه هاي گوناگون در اختيار امام قرار مي گيرند.[12]

علاوه بر اين موارد، خمس، زكات و ماليات هاي اسلامي همه در اختيار امام قرار مي گيرند و امام متصدي و سرپرست توزيع و مصرف آن هاست، ضمن اينكه براي شخص امام نيز در اين وجوهات سهمي در نظر گرفته شده است.

البته تمام موارد مزبور زماني براي امام قابل تحصيل خواهند بود كه مسئوليت حكومت اسلامي در اختيار امام باشد و زماني كه اين حق از امام غصب شود طبعا اين حقوق مالي نيز، به ناحق و از روي ستم، از امام گرفته خواهند شد. با اين همه، امامان معصوم همواره انفال را حق مسلّم خود مي دانستند و مسئوليت دريافت و توزيع خمس و زكات را انجام مي دادند. اين امر بر حاكمان ظالم گران مي آمد و هميشه يكي از بهانه هاي دشمني و كينه توزي خلفا و سلاطين با امامان شيعه به حساب مي آمد.

بخشي از اموال عمومي امام كاظم(علیه السلام) شامل خمس، زكات، نذورات، صدقات و موقوفات مي شد كه اين اموال، گاه، مستقيما از سوي شيعيان تحويل امام داده مي شد و گاه، از طريق وكلا و نايبان امام دريافت و توزيع مي گرديد. در اين ميان، به دليل جوّ اختناق و فشاري كه حكومت عليه امام و شيعيان ايجاد كرده بود، نقش سازمان وكالت داراي اهميت بيشتري است.

در عصر امام كاظم(علیه السلام) فعاليت سازمان وكالت به اوج خود رسيد و شيعيان در ارتباط با وكلا و نايبان امام، وظيفه پرداخت خمس و زكات و وجوه شرعي را انجام مي دادند. با تقويت و گسترش سازمان وكالت در عصر امام كاظم(علیه السلام) پرداخت هاي مالي شيعيان به دفتر وكالت نيز فزوني يافتند.[13]

شايد بتوان به عنوان قرينه اي بر كثرت اين پرداخت ها، به نقل شيخ طوسي و كشّي درباره كثرت اموال باقي مانده نزد وكلاي امام كاظم(علیه السلام) پس از شهادت آن حضرت، اشاره كرد:

هنگام شهادت امام كاظم(علیه السلام) مبلغ هفتاد هزار دينار نزد زيادبن مروان عيسي و مبلغ سي هزار دينار تحويل علي بن حمزه بود.[14]

مبلغ سي هزار دينار و شش كنيز در تحويل عثمان بن عيسي رواسي نماينده امام در مصر بود كه نقل شده است پس از شهادت امام هفتم(علیه السلام)، علي بن موسي الرضا(علیه السلام)، كسي را نزد زياد قندي و عثمان بن عيسي فرستاد و پيغام داد اموالي را كه از پدرم نزد شما مانده است، براي من بفرستيد.[15]

هشام بن احمر گفت: اموالي را كه براي امام هفتم به مدينه بردم، حضرت فرمود: آن را نزد مفضّل بن عمر برگردان.[16]

نمونه هاي متعدد ديگري از فعاليت مالي سازماني وكالت در عصر امام كاظم(علیه السلام) در منابع ذكر شده اند.

قرينه ديگري بر كثرت اموال عمومي امام كاظم(علیه السلام) را مي توان در سخن علي بن اسماعيل بن جعفر الصادق(علیه السلام) جست كه در مقام سعايت از امام كاظم(علیه السلام) به يحيي بن خالد گفت: اموال از شرق و غرب به سوي او سرازير است كه در خزانه هايي نگه داري مي كند و زميني را به قيمت سي هزار دينار خريده است.[17]

از همين رو، بارها هارون آن حضرت را متهم كرد و مورد بازجويي قرار داد كه از مردم خراج دريافت مي كند و آن حضرت در جواب فرمود:

«والذي بعث محمّدا بالنبوّةِ ما حُمل اِلَي درهما و لادينارا مِن طريقِ الخراجِ لكنّا معاشرَ ابي طالبٍ نقبلُ الهديةَ التي احلّها اللّه ـ عزّوجلّ ـ لنبيه في قوله: لو اُهدي لي كراعٌ لَقبِلتُ و لو دعيتُ الي زارعٍ لاَجبتُ و قد عَلِمَ اميرالمؤمنين ضيقَ ما نحنُ فيه و كثرةِ عدوّنا و ما منعنا السلفَ مِن الخمسِ الّذي نطَقَ لنا بِه الكتاب فضاقَ بِنا الامرُ و حرّمت علينا الصدّقةُ و عوّضنا اللّهُ – عزّوجلّ – عنها الخمسَ و اضطُررنا الي قبولِ الهدية[18]

گرچه امام در اين روايت، دريافت خراج و ماليات از مردم را نفي كرده اند، اما دريافت خمس و هدايا و وجوه شرعي را تصديق مي كنند. بنابراين، طبق فرمايش امام، شيعيان خمس و زكات و ساير وجوه شرعي را به امام تحويل مي دادند و امام مسئولانه به دريافت و توزيع آن ها مبادرت مي ورزيدند. قراين متعددي حاكي از تأكيدات امامان شيعه به برقراري سنّت پرداخت وجوه شرعي در ميان شيعيان و نكوهش از سستي شيعيان در اين زمينه است.

در شريعت اسلام، براي مصرف خمس و زكات موارد خاصي تعيين شده است. امام به عنوان متصدّي اين اموال آن ها را در موارد خاص و در چند محور عمده مصرف مي نمود:

1 – كمك مالي به نيازمندان و فقرا؛

2 – كمك به قرض داران و ورشكستگان؛

3 – رفع مشكلات و مشاجرات مالي شيعيان و سادات نيازمند؛

4 – پرداخت هديه و صله به شيعيان و شعراي متعهد و افراد تازه مسلمان؛

5 – رفع نيازهاي اقتصادي بيت امامت.

در مورد كمك هاي مالي امام به نيازمندان و بخشش به شيعيان و شعرا، در بخش كمك هاي مالي امام به تفصيل بحث خواهد شد. از جمله مي توان به تزويج برخي از فرزندان امام كاظم با اموال ارسالي از سوي وكيل آن جناب يعني علي بن يقطين اشاره كرد.[19]

ب- اموال خصوصي

بخش ديگري از اموال و دارايي هاي امام كاظم(علیه السلام) اموال خصوصي و شخصي امام بود كه امام به عنوان فردي عادي و عضوي از اعضاي جامعه به روش هاي متعارف آن ها را به دست مي آورد. اين بخش نمونه عيني از تأكيدات اسلام بر توليد و گسترش آن در فعاليت هاي اقتصادي است. اما آنچه مهم است اهداف و انگيزه هاي توليد و تكيه بر عوامل صحيح و مشروع توليد است كه در شيوه امام كاظم به آن ها اهميت داده شد.

1 – كار و تلاش اقتصادي: مهم ترين و اصلي ترين منبع مالي امام كاظم(علیه السلام) كار كشاورزي بود. امام كاظم(علیه السلام) از همان دوران كودكي به كار و تلاش مشغول بود. در دوره اي كه هم سن و سال هاي ايشان سرگرم بازي هاي كودكانه بودند، آن حضرت به كارهاي مفيد مي پرداخت، علاوه بر اينكه در مكتب و مدرسه پدر بزرگوارشان امام صادق(علیه السلام) به كسب معارف الهي مي پرداخت و در همان سنين كودكي، پاسخگوي سؤالات و مشكلات فكري جامعه نيز بود.

صفوان جمّال مي گويد: نزد امام صادق(علیه السلام) رفتم و از رهبر آينده جهان اسلام سؤال كردم و پرسيدم: پس از شما حجت خدا چه كسي خواهد بود؟ امام صادق(علیه السلام)، كه به دليل حفظ جان امام كاظم(علیه السلام)، گاه از پاسخ دادن آشكار به اين سؤال خودداري مي كردند، اين بار نيز پاسخ دادند: صاحب امر و حجّت خدا كسي است كه سرگرم بازي و لهو و لعب نيست.

صفوان مي گويد: در همان هنگام، ابوالحسن موسي بن جعفر(علیه السلام)، كه نوجوان خردسالي بود، وارد شد، در حالي كه گوسفندي به همراه داشت و آن را به جلو مي راند و به آن خطاب مي كرد: بر پروردگارت سجده كن. آن گاه امام صادق(علیه السلام) او را به سينه خود چسباند و فرمود: پدر و مادرم به فدايت كه اهل بازي و سرگرمي نيستني. «بابي انتَ و اُمّي مَن لا يلهوُ و لايَلعبُ».[20]

اخبار و روايات متعدد تاريخي نشان مي دهند كه آن حضرت به شغل كشاورزي اشتغال داشت و از اين طريق امرار معاش مي كرد و شغل ديگري براي آن امام گزارش نشده است. اين اخبار عمدتا مربوط به دوره امامت آن حضرت و مربوط به زماني است كه آن حضرت در مدينه بود. اشتغال حضرت به كشاورزي، هم به دليل شرايط اقليمي و جغرافيايي مدينه بود كه براي كشاورزي مناسب است و هم به دليل اهميت خاصي كه ائمّه اطهار(علیهم السلام) و اولياء الهي به امر كشاورزي مي دادند.

تأكيد و اهميت اسلام بر كشاورزي بيانگر آن است كه اسلام اقتصاد بر محور كشاورزي را بر ساير موارد ترجيح مي دهد، ضمن اينكه هرگونه توليدي كه براي انسان مفيد باشد و ثمره اي عقلايي بر آن مترتب باشد مورد قبول اسلام است. يك نمونه تاريخي كه نشان مي دهد امام خود شخصا به كشاورزي اشتغال داشتند:

علي بن ابي حمزه مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه در زمين كشاورزي خود كار مي كرد و عرق مي ريخت. عرض كردم: قربانت گردم! پس كارگران كجا هستند؟ فرمود: اي علي! بهتر از من و پدرم در اين زمين خود، با بيل كار مي كردند.

عرض كردم: آنان را معرفي فرما. حضرت فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، اميرالمؤمنين (علیه السلام) و پدرانم همه با دست خود كار مي كردند. كشاورزي شغل پيامبران خدا و جانشينان آنان و مردان شايسته است.[21]

بنابراين، كار كشاورزي اصلي ترين منبع درآمد مالي امام كاظم(علیه السلام) بود. حضرت از درآمد محصولات كشاورزي، خود و خانواده و عائله اش را تأمين مي كرد و علاوه بر آن، به فقرا و محرومان و نيازمندان كمك مي نمود. برخي از بخشش ها و هداياي امام نيز از اين طريق انجام مي گرفت. براي نمونه، حضرت به يكي از غلامان، كه در حق او احسان كرده بود، قطعه اي زمين كشاورزي اهدا كرد.[22]

در مورد ديگر، حضرت زمين كشاورزي خود را به غلامي بخشيد و او را آزاد كرد. [23]

حضرت بخشي از زمين كشاورزي خود را به فرزندش، احمد، كه مردي والامقام و خيّر بود، هديه كرد.[24] در وصيت نامه آن حضرت نيز آمده است كه ايشان سي اصله درخت خرماي خود را براي فقراي آبادي وقف كرد و بقيه آن را بين فرزندانش تقسيم نمود.

2 – موقوفه ها: يكي از منابع مالي امامان، موقوفه هايي بوده كه از گذشتگان براي آن ها مانده و آن ها به عنوان متولّي اوقاف، درآمد محصول آن ها را به دست آورده و در راه هاي گوناگون شرعي به مصرف مي رسانند. براي نمونه، وقف نامه اي كه ابوبصير از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است، در آن به وصيت نامه حضرت زهرا(سلام الله علیها) در مورد وقف مزارع هفت گانه به فرزندانش اشاره شده است.

وقف نامه هاي ديگري نيز، كه واقف آن ها امام علي(علیه السلام) بوده در كتب حديث ذكر شده اند كه توليت آن به دست امامان شيعه رسيده[25] و آنان درآمد محصول آن را در راه هاي گوناگون و در جهت تحكيم و گسترش تشيّع به مصرف رسانده اند.

در وصيت نامه امام كاظم(علیه السلام) نيز آمده است كه آن حضرت يك سوم موقوفه پدرش را وصيت كرده است.[26] اين امر نشان مي دهد كه اموال و املاكي از طريق موقوفه و ارث از سوي امام صادق(علیه السلام) به امام كاظم(علیه السلام) منتقل شده است.

3 – هدايا: بخش ديگري از اموال خصوصي امام، اموالي بودند كه به امام هديه داده مي شدند. در بسياري از موارد، شيعيان همراه خمس و زكات و وجوهات، هدايايي نيز براي شخص امام مي فرستادند. براي نمونه، مي توان به هدايايي كه علي بن يقطين براي امام كاظم(علیه السلام) مي فرستاد، اشاره كرد. علي بن يقطين از موقعيت خود براي كمك رساندن به شيعيان و محرومان و همچنين كمك كردن به شخص امام استفاده مي كرد.

پسر علي بن يقطين مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) هر چيزي لازم داشت يا هر كار مهمي كه پيش مي آمد، به پدرم نامه مي نوشت كه فلان چيز را براي من خريداري كن يا فلان كار را انجام بده، ولي اين كار را به وسيله هشام بن حكم انجام بده.[27]

در روايتي كه قبلا ذكر شد، امام در جواب هارون، فرمود: «به خاطر آنكه ما از حق مالي و شرعي خودمان (خمس) باز داشته شده ايم، مجبور به پذيرش هديه هستيم».[28]

يك بار هارون كسي را دنبال امام فرستاد و دستور داد تا هر چه زودتر امام را حاضر كنند. وقتي مأمور خليفه به حضور امام رسيد، حضرت به او فرمود: «لولا اَنّي سمعتُ في خبر جدّي رسولِ اللّه اَن طاعةَ السلطانِ لِلتقيّةِ واجبةٌ اِذا جئتُ»؛ اگر از رسول خدا روايت نشده بود كه اطاعت از سلطان از روي تقيّه و حفظ جان واجب است، هرگز نمي آمدم.

و وقتي امام نزد هارون آمد، هارون از او پرسيد: چرا نزد ما نمي آيي و با ما رفت و آمد نداري؟ حضرت فرمود: «سعة مُلككَ و حبُّكَ لِلدّنيا»؛ وسعت مملكت و دنياپرستي تو مانع است.

 آن گاه هارون هدايايي به امام داد. امام آن ها را پذيرفت و فرمود: «واللّهِ لولا اَنّي اري اَن اَتزوّجَ بِها مِن عزّاب بني طالبٍ لئلا ينقَطعَ نسلَهُ ابدا ما قبلتُها».[29]

حضرت آن هدايا را براي كمك كردن به ازدواج جوانان مجرّد از خاندان سادات، از هارون پذيرفت.

در مورد ديگر، مهدي عبّاسي، امام كاظم(علیه السلام) را دستگير و زنداني كرد، سپس در خواب اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) را ديد كه او را مورد عتاب قرار داد و فرمود: «فهل عسيتم اَن تُفسدوا في الارضِ و تُقطِّعوا ارحامكَم…» آن گاه دستور داد امام را آزاد كنند و مبلغ سه هزار دينار به او بدهند و ايشان را راهي مدينه كنند.

مورد مشهور ديگري از قبول هديه از سوي امام كاظم(علیه السلام) مربوط به دوران منصور دوانيقي است كه در روز عيد نوروز از امام كاظم(علیه السلام) خواست تا جلوس كند و هدايايي كه مردم و به ويژه سربازان ايراني مي آورند بپذيرد. حضرت ابتدا از انجام چنين كاري خودداري كرد، اما با اصرار و فشار منصور پذيرفت. شخصيت ها، فرماندهان و سربازان به ديدن حضرت مي آمدند و به آن حضرت تبريك مي گفتند و هدايايي به آن امام مي دادند.

مأمور منصور از هدايا صورت برداري مي كرد. آخرين فردي كه داخل شد پيرمردي بود كه عرض كرد: اي پسر دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) من فقيرم و ثروتي نداشتم كه برايت هديه بياورم. سه بيت شعري كه جدّم درباره جدّت حسين بن علي(علیه السلام) سروده است، آورده ام. اشعار خود را خواند.

حضرت فرمود: هديه ات را قبول كردم، بنشين خدا به تو بركت دهد. سپس رو كرد به مأمور منصور و به او فرمود: نزد منصور برو و هديه ها را بازگو كن و نظرش را درباره مصرف آن به دست آور.

او رفت و بازگشت و گفت: منصور مي گويد: همه هدايا را به موسي بن جعفر بخشيدم. هر اقدامي مي خواهد درباره آن بنمايد. امام همه هدايا را به آن پيرمرد بخشيد.

غالبا هدايايي كه امام به اكراه از سوي حاكمان دريافت مي كرد، به مردم نيازمند و محروم مي بخشيد و خود از آن استفاده نمي كرد. در برخي موارد، امام كاظم(علیه السلام) از قبول هدايا از سوي افراد ظالم خودداري مي كرد. در يك مورد، شخص آوازه خوان و هنرپيشه اي به نام مخارق وقتي مشاهده كرد، هارون از كمك مالي به امام خودداري مي كند، با به كار بستن حيله اي پول و اموال فراواني از هارون به چنگ آورد و آن ها را نزد امام آورد.

امام از پذيرش آن هدايا خودداري كرد و فرمود: «خدا به شما و مال شما بركت دهد و جزاي نيكو عنايت كند! به خدا سوگند! نه از او و نه از اين پول درهمي مي گيرم و نه از اين زمين چيزي…»[30]

سندي بن شاهك، زندانبان ظالم و بي رحم امام كاظم(علیه السلام) در آخرين لحظات عمر آن حضرت، از وي خواست تا اجازه دهد تا با مال خودش كفني براي حضرت تهيه كند. حضرت در جواب فرمود: «اِنّا اهل بيتُ مُهورُ نسائِنا و حجُّ صرورتنا و اكفانُ موتانا مِن طاهرِ اموالنا و عندي كفنٌ و اُريد اَن يتَولّي غسلي و جِهازي مولاي فلان…» بدين سان، امام از پذيرش هديه چنين فرد ظالم و گستاخي خودداري كرد.

پيش از آن نيز هارون كنيز زيبارويي براي آزار و اذيت امام و با عنوان هديه نزد امام فرستاد. حضرت از قبول كنيز خودداري كرد و اين آيه را تلاوت فرمود: «بَل اَنتُم بِهديّتكم تَفرحونَ…»

وضعيت مالي و معيشتي امام كاظم(علیه السلام)

از جمله مباحث قابل توجه در زندگاني امام كاظم(علیه السلام)، شناخت وضعيت اقتصادي و معيشتي ايشان مي باشد؛ پرداختن به اين موضوع كه آيا آن حضرت در وضعيت اقتصادي مطلوب و مناسب به سر مي برد يا در فقر و تنگ دستي، و يا وضع زندگي متوسط و معمولي داشت؟

برخي معتقدند: امام كاظم(علیه السلام) در دوران امامتش زندگي فقيرانه اي داشتند و وضع اقتصادي سختي را تحمل مي كردند.[31]

براي اين ادعا، چند شاهد و دليل تاريخي ذكر شده اند:

1 – تحريم اقتصادي از سوي دستگاه خلافت براي زمين گير كردن امام (علیه السلام)

خلفاي معاصر امام، به ويژه منصور و هارون، به طور آشكار، امام را از بسياري از حقوق و مزاياي اقتصادي و مالي محروم كرده بودند. براي نمونه، زماني كه هارون در سفري كه به مدينه داشت، براي جلب نظر مردم به همه هدايايي داد، اما امام و خانواده علويان و شيعيان را از اين هدايا محروم كرد. هنگامي كه مأمون علت آن را پرسيد، جواب شنيد كه فقر او نزد من محبوب تر از غناي اوست. اگر به اين مرد پول بدهم، هيچ تضميني ندارم كه فردا با صدهزار شمشيرزن از شيعيان و مواليانش عليه من قيام نكند.[32]

اساسا يكي از بهانه هاي هارون بر دشمني و قتل امام كاظم(علیه السلام) جلوگيري از قدرت مالي آن حضرت بود. هارون از اقتدار مالي امام در هراس بود و از دريافت خمس و زكات و وجوهات شرعي توسط امام غضبناك.

2 – عائله پرشمار از خانواده و فرزندان و موالي

امام كاظم(علیه السلام) سرپرستي فرزندان و عائله متعددي را به عهده داشت. طبق نقل شيخ مفيد، آن حضرت 37 فرزند داشت.[33] طبيعتا تأمين اين عائله پرشمار فشار مالي و اقتصادي زيادي بر آن حضرت وارد مي ساخت.

3 – رهبري فكري و معنوي جامعه و مبارزات سياسي

امام عهده دار رهبري فكري و معنوي جامعه اسلامي بود. تفسير و تبيين احكام و معارف شريعت، پاسخ گويي به مسائل فكري، مبارزه با جريانات منحرف و تربيت شاگردان و شيعيان مخلص بر عهده امام بود. اين وظايف خطير، بخشي از ساعات عمر شريف آن حضرت را به خود اختصاص مي داد.

علاوه بر اين، امام به دليل مبارزات سياسي و مخالفت با حاكمان، همواره در حال تبعيد و حبس و زندان بود و از اين شهر به آن شهر منتقل مي شد. امام بارها از سوي خلفاي عبّاسي احضار شد و همواره تحت فشار سياسي و اجتماعي بود. بنابراين، نمي توانست آن گونه كه مناسب است، به وضع اقتصادي خود سر و سامان دهد. اين امر تا حدودي موجب فقر و تنگ دستي امام بود.

آنچه ذكر شد دلايل كساني است كه معتقد به فقر امام كاظم(علیه السلام) هستند اما اين موارد گرچه موانعي جدّي بر زندگي اقتصادي امام كاظم(علیه السلام) به شمار مي رفتند. اما به نظر مي رسد اين موارد نمي توانستند امام را به فقر و تهي دستي بكشانند. هيچ شاهد تاريخي فقير بودن امام را تأييد نمي كند؛ زيرا «فقير» يعني كسي كه براي تأمين نيازهاي مادي خود به ديگران محتاج است؛ كسي كه توان اداره خود و خانواده خود را ندارد. هيچ روايت و گزارش تاريخي وجود ندارد كه نشان دهد امام براي تأمين نيازهاي مالي و اقتصادي خود از ديگران كمك گرفته باشد.

علاوه بر اين، شواهدي در دست هستند كه نشان مي دهند امام از تمكّن و قدرت مالي برخوردار بود و زندگي متوسط و معمولي داشت، نه زندگي فقيرانه و سرشار از محروميت:

1 – صاحب املاك، مزارع و زمين هاي كشاورزي: امام صاحب املاك، مزارع و زمين هاي كشاورزي بود. اين مزارع، كه عمدتا در اطراف مدينه بودند، به شخص امام تعلّق داشتند و ـ همان گونه كه پيشتر گذشت ـ امام در كنار غلامان و فرزندان و كارگرانش به كار مشغول بود.

فرزند امام مي گويد: در صبح سردي براي سرزدن به زميني كه امام در منطقه سايه داشت، همراه امام حركت كرديم… .[34]

معتب در ضمن روايتي نقل مي كند كه امام در باغ خود مشغول چيدن خرما بود… .[35]

در روايت ديگري آمده است كه آن حضرت كفن خود را براي زن مؤمني به نام شطيطه فرستاد و فرمود: اين كفن را از پنبه هاي مزرعه خودمان تهيه كرده ايم… .[36]

امام زميني كشاورزي در منطقه يسيريه داشت كه آن را به فرزندش، احمد، كه مردي بزرگوار و با شخصيت بود، هديه كرد.[37]

اسماعيل، فرزند موسي بن جعفر(علیه السلام)، مي گويد: پدرم با فرزندان خود از مدينه به سوي برخي از املاك خود بيرون رفت. اسماعيل مي گويد: ما در آنجا بوديم و با احمد بن موسي(علیه السلام) بيست تن از خدم و حشم پدرم بودند كه اگر احمد برمي خاست آنان با او برمي خاستند و اگر احمد مي نشست آنان نيز با او مي نشستند.[38]

سند معتبر ديگري نشان مي دهد: امام صاحب زمين ها و مزارع كشاورزي بود. موقوفه آن حضرت در كتاب هاي تاريخي ثبت شده است كه به قسمتي از آن اشاره مي كنيم:

«اين است آنچه موسي بن جعفر وقف نمود كه مشتمل است بر همه زمين خود كه در فلان مكان واقع است (نام آن ذكر نشده) و حدود زمين فلان است كه به طور كلي، درخت هاي خرما، زمين، قنات، آب، آسياب، حريم، حقوق، حق آب، پستي و بلندي، عرض و طول، ميدان جلوباغ، نهرهاي كوچك و بزرگ، مرغزارها، آباد و خراب همه را وقف نموده است.

متولّي وقف درآمد آن را پس از كسر كردن مخارج مزرعه و سي عدد درخت خرما براي فقراي آبادي ميان فرزندان موسي تقسيم كند؛ براي هر مرد دو برابر زن. چنانچه يكي از دختران موسي ازدواج كند، سهمي در اين صدقه ندارد… .[39]

نمونه ديگري از تمكّن مالي امام، تعداد غلامان آن امام مي باشد. در روايتي، حضرت در پاسخ به هارون كه پرسيده بود: چه تعداد جيره خوار داري؟ فرمود: بيش از پانصد نفر كه بيشتر آن ها موالي و غلامان هستند.[40]

 علي بن ابي حمزه مي گويد: تعداد سي نفر غلام حبشي براي آن حضرت خريداري شد و امام براي آن ها مقرّري و حقوق تعيين كرد.[41]

علاوه بر اين، تمام همسران آن حضرت كنيزاني بودند كه وي خريداري نموده بود؛ از جمله مادر امام رضا(علیه السلام) كه كنيزي بود كه امام آن را از تاجر مغربي خريد.[42]

بنابراين، خريد و نگه داري غلامان و سپس آزاد كردن تعداد بي شماري از غلامان توسط امام كاظم(علیه السلام) خود قرينه اي بر تمكّن مالي آن حضرت است.

2 – كمك ها و بخشش هاي مالي حضرت: از جمله فصول درخشان زندگي امام كاظم(علیه السلام)، كمك ها و بخشش هاي مالي ايشان به فقرا و نيازمندان و درماندگان است. كمك ها و بخشش هاي آن امام شامل حال دوستان و دشمنان آن حضرت مي شد و در عصر خود، ضرب المثل بود. مورّخان هديه معمولي آن حضرت را حدود 200 تا 400 دينار ذكر كرده اند.[43]

3 – اجتناب امام از فقير نشان دادن خود: نكته ديگري كه مي تواند در شناخت وضعيت اقتصادي و معيشتي امام كمك كند، سيره و روش امام در مصرف است ـ كه در بخش هاي بعدي اين مقاله به آن خواهيم پرداخت. امام در انتخاب نوع لباس، غذا، منزل و مركب، همواره جانب اعتدال را نگه مي داشتند و ديگران را نيز به اعتدال و ميانه روي در مصرف سفارش مي كردند. امام هيچ گاه خود را فقير نشان نمي داد و به شيعيان خود سفارش مي كرد تا با وضعيت مناسب و متعارفي در جامعه ظاهر شوند و خود را مقابل دشمن كوچك و حقير و فقير نشان ندهند.

آري، امام زندگي ساده و زاهدانه اي داشت، اما زهد امام هرگز به معناي فقر او نبود. امام هيچ گاه به ثروت اندوزي و انباشت سرمايه و اسراف و تجمّل نپرداخت. هر چه داشت خالصانه بين فقرا و نيازمندان انفاق مي كرد. امام بيش از آنكه به خود و رفاه و آسايش خويش فكر كند، در فكر محرومان و مستمندان بود و با توان مالي خود سعي در ياري رساندن به ايشان داشت.

امام ـ به معناي دقيق كلمه ـ زاهد بود و زهد را اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) چنين معنا كرد: «الزهدُ كلّهُ بينَ كلمتَينِ مِن القرآنِ، قال اللّه سبحانه: (لِكَيلا تأسوا عَلي ما فَاتكم و لاتَفرحُوا بِما آتاكُم) وَ مَن لَم يَأسَ علَي الماضي و لم يَفرح بالآتي فقد اَخذ الزهدَ بِطرفَيه».[44]

از اين رو، وقتي امام به دستور هارون به زندان افكنده شد، خدا را سپاس مي گفت كه فرصت و موقعيت مناسبي براي عبادت و مناجات با خدا يافته است و از اينكه دنيا را از دست داده، نگران و پريشان نيست.

سيره اقتصادي امام كاظم(علیه السلام)

الف- سيره امام كاظم(علیه السلام) در توليد

با مطالعه در رفتارهاي اقتصادي امام كاظم(علیه السلام) مي توان به اصول كلي در زمينه توليد دست يافت. بي شك، آنچه در اينجا ذكر مي شود تمام اصول كلي حاكم بر رفتار امام نيست، بلكه مهم ترين اصول در سيره امام در توليد مي باشد:

1 – تلاش در عرصه توليد: در اسلام، به كار و تلاش اقتصادي اهميت فراواني داده شده است. آيات و روايات فراواني در اهميت و ضرورت كار و تجليل از مقام كارگر نقل شده اند. سيره عملي پيامبران و اولياي الهي نيز اين بوده است كه بار زندگي خود را شخصا به دوش مي كشيدند و هيچ گاه براي تأمين ضروريات زندگي، خود را نيازمند و وابسته به ديگران نمي كردند.

اين امر بيانگر نوع نگرش امام به دنيا و رابطه آن با آخرت است و بر انديشه هاي انحرافي زهدمآبانه، كه كار و توليد را در تضاد با كمالات معنوي و مصالح اخروي مي دانستند يا افكار باطل ارباب مآبانه، كه كار را وظيفه افراد پست و پايين جامعه مي دانند خط بطلان مي كشد.

امام كاظم(علیه السلام) مي فرمايد: «اِنّ اللّه ـ عزّوجلّ ـ لِيبغضُ العبدَ النوّامَ الفارغَ»؛[45] خداوند از فرد پرخواب و بيكار متنفّر است. از اين رو، به يكي از يارانش، كه كاسب و فروشنده بود، مي فرمايد: «اُغدُ الي عزِّك»؛[46] صبح زود به سوي عزّت خود بشتاب. منظور حضرت همان كسب و تجارت است. عزّت انسان در سايه تلاش او در جهت توليد به دست مي آيد.

در روايتي ديگر، امام ارزش كار را اين گونه بيان كردند: «مَن طَلَب هذا الرزقَ مِن حِلّه لِيعودَ بِه علي نَفسِهِ و عيالِه كانَ كالمجاهدِ في سبيلِ اللّه»؛[47] هر كس در طلب روزي از راه حلال اقدام كند تا خود و خانواده اش را تأمين نمايد مانند كسي است كه در راه خدا جهاد كرده است.

از اين رو، امام كاظم(علیه السلام) با تمام مشكلات و مسئوليت هاي طاقت فرساي اجتماعي و سياسي و فرهنگي خود، در عرصه كار و تلاش اقتصادي كوشا و فعّال بود و ـ همان گونه كه ذكر شد ـ در كنار كارگران و غلامان به كشاورزي مي پرداخت و به آن افتخار مي كرد.

2 – برنامه ريزي در امور اقتصادي: قطعاً انجام مسئوليت هدايت و رهبري فكري جامعه و پرداختن به عبادت و امور معنوي، زماني با تلاش هاي اقتصادي قابل جمع خواهد بود كه انسان برنامه ريزي دقيق و معقولي براي زندگي خود داشته باشد. اينكه امام بزرگوار شيعيان، هم در صحنه فرهنگي و هم عرصه اقتصادي فعّال و پرتلاش حاضر است، به دليل اعتقاد و عمل به اصل برنامه ريزي در زندگي است.

امام كاظم(علیه السلام) در مورد برنامه ريزي و مديريت زمان و نقش آن در زندگي انسان مي فرمايد: «اجتهدوا في اَن يكون زمانكم اربعَ ساعاتٍ: ساعةٌ لمناجاةِ اللّه و ساعةٌ لامرار معاشٍ و ساعةٌ لِمعاشرةِ الاخوانِ و الثُقّات الذينِ يَعرفونَكم عُيوبَكم و يَخلصونَ لَكم في الباطنِ و ساعةٌ تخلونُ فيها للذّاتكِم في غير محرَّمٍ و بهذهِ الساعةِ تقدرونَ علي الثلاثِ ساعاتٍ…[48]

3 – تأكيد بر عوامل صحيح و مشروع توليد: آنچه در سيره اقتصادي امامان و از جمله امام كاظم(علیه السلام) بيش از همه چيز مورد تأكيد است، اهميت دادن به عوامل صحيح و مشروع توليد مي باشد.

امام هرگونه توسعه اقتصادي و پيشرفت در توليد را تأييد نمي كند، بلكه محور فعاليت هاي اقتصادي را قانون شرع معرفي مي كند و هرگز از دايره احكام و موازين شرع خارج نمي شد. امام كاظم(علیه السلام) به يكي از ياران خود مي فرمايد: «يا داود اِنَّ الحرامَ لا نمي و اِن نَمي لَم يُبارَك فيه و ما انفَقهُ لَم يُوجر عليه و ما خلفّهَ كان زادهُ اِلي النّارِ»؛[49] اي داود، حرام رشد و توسعه نمي يابد و اگر رشد يافت، بركت در او نيست و هر چه از آن انفاق شود، اجر داده نمي شود و هر چه از آن باقي بماند، وسيله اي است براي رفتن انسان به جهنم.

(در بخش اصلاحات اقتصادي امام و مبارزه با مفاسد اقتصادي، نمونه هايي از سيره عملي امام در اهميت دادن به عوامل صحيح و مشروع توليد بيان خواهند شد).

4 – حمايت از توليدكنندگان: امام كاظم(علیه السلام) علاوه بر آنكه خود پيش گام در عرصه توليد و تلاش اقتصادي بود، از توليدكنندگان نيز حمايت مي كرد. كمك هاي فراوان امام به آسيب ديدگان و ورشكستگان و قرض داران، كه زندگي اقتصادي آن ها به دليل مشكلات طبيعي مختل شده بود، در همين زمينه قابل تفسيرند.

شخصي مي گويد: در نزديكي مدينه صيفي كاري داشتم. موقعي كه فصل برداشت محصول نزديك شد، ملخ ها آن را نابود كردند. من خرج مزرعه را با پول دو شتر بده كار بودم. نشسته بودم و فكر مي كردم، ناگاه امام موسي بن جعفر(علیه السلام) را ديدم كه در حال عبور از آنجا بود و مرا ديد، فرمود: چرا ناراحتي؟ عرض كردم: به خاطر اينكه ملخ ها كشاورزي مرا نابود كرده اند. حضرت فرمود: چه قدر ضرر كرده اي؟ عرض كردم: يكصد و بيست دينار با پول دو شتر، حضرت به غلام خود فرمود: يكصد و پنجاه دينار به او بده، سي دينار سود به اضافه اصل مخارج و دو شتر هم به وي تحويل بده.

آن مرد مي گويد: وقتي اين كمك را تحويل گرفتم، عرض كردم: وارد زمين شويد و در حق من دعا كنيد. حضرت وارد زمين شد و دعا نمود. سپس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل كرد و فرمود: «تمسّكوا ببقايَا المصائِب»؛ از بازماندگان مشكلات محكم نگه داري كنيد.[50]

بدين سان، امام به مسئولان و افراد جامعه مي آموزد كه چگونه به افراد آسيب ديده كمك كنند. امام در كمك به كشاورزي كه زراعت او دچار خسارت شده بود، علاوه بر اصل سرمايه اي كه از دست داده بود، مقدار سودي نيز كه انتظار داشت، به او مي پردازد، ضمن اينكه حمايت معنوي خود را نيز اعلام مي دارد و براي آن كشاورز دعا مي كند و با ذكر روايتي از پيامبر، او را مشمول هدايت فكري و معنوي خود قرار مي دهد.

نمونه ديگر، كمك امام كاظم(علیه السلام) به بكّار قمي است كه مغازه اش مورد سرقت قرار گرفت. امام توسط علي بن حمزه كيسه پولي براي بكّار فرستاد. بكّار مي گويد: كيسه را باز كردم، چهل دينار در آن بود و ثروت از دست رفته ام را نيز محاسبه كردم، چهل دينار بود.

5 – دفاع و حفاظت از حقوق مالي خود: در اسلام، مال يك وديعه الهي معرفي شده است كه از جانب خداوند در اختيار بشر قرار گرفته: (وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ… .) (نور: 33) از اين رو، حفظ مال و نعمت هايي كه خداوند به انسان عطا كرده، همانند حفظ جان بر هر انساني واجب است. اسلام جان و مال انسان مسلمان را محترم مي شمارد و به هيچ كس اجازه نمي دهد متعرّض اموال ديگران شود و آن را غصب نمايد.

در سيره معصومان: نمونه هاي بسياري از حفاظت و دفاع از حقوق مالي شان به چشم مي خورد. بارزترين دفاع مالي از سوي يگانه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) صورت گرفت كه براي باز پس گيري «فدك»، كه حق مسلّم ايشان بوده تلاش بسيار كرد. در مورد امام صادق(علیه السلام) نيز نقل شده است كه داود بن علي (فرماندار مدينه) معلّي بن خنيس (غلام امام صادق(علیه السلام)) را كشت و اموالش را غصب كرد.

امام (علیه السلام) بر او وارد شد، در حالي كه از شدت ناراحتي عبايش بر زمين كشيده مي شد، آن گاه او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: غلام مرا كشتي و مال مرا گرفتي! آيا ندانستي كه مرد در مصيبت فرزند و دوست مي خوابد، ولي در مورد ربودن و غصب مال به خواب نمي رود. سپس فرمود: آگاه باش! به خدا تو را نفرين خواهم كرد. داود به ريشخند گفت: آيا مرا به نفرين خود تهديد مي كني؟ آن گاه امامصادق (علیه السلام) به خانه برگشت و پيوسته آن شب را به دعا و نماز گذراند. ساعتي نگذشت كه صداي شيون برخاست و گفتند داود بن علي مرده است.[51]

در زندگاني امام كاظم(علیه السلام) موارد متعددي يافت مي شوند كه امام از حق مسلّم مالي خود دفاع و حفاظت كرد و آن را از غاصبان مطالبه نمود.

زماني امام كاظم(علیه السلام) بر مهدي عبّاسي وارد شد و ديد كه او ردّ مظالم مي كند. امام نزد او آمد و پرسيد: چرا آنچه را از راه ستم از ما گرفته شده است، برنمي گرداني؟ مهدي پرسيد: آن چيست؟ امام ماجراي فدك را توصيف كرد. مهدي گفت: حدود آن را مشخص كن تا برگردانم. امام حدود فدك را به تفصيل بيان كرد. خليفه گفت: «هذا كثير، فانظُر فيه»؛ يعني اين مقدار زياد است، درباره آن فكر مي كنم.[52]

طبيعي بود كه مهدي عبّاسي چنين كاري را انجام ندهد؛ زيرا افزون بر آنكه او محكوميت كساني را كه مانع از بازگرداندن فدك به اهل بيت شده بودند، مي پذيرفت، واگذاري آن به امام مي توانست امكانات مالي فراواني را در اختيار امام قرار دهد كه اين به نفع حكومت نبود.

نظير اين جريان در زمان هارون نيز تكرار شد و حضرت فدك را مطالبه نمود و هارون از دادن آن خودداري كرد. در مورد ديگري هارون امام را به دربار خود احضار كرد. امام او را مورد سرزنش و توبيخ قرار داد كه چرا سادات و هاشميان و شيعيان را فراموش كرده اي و حقوق آن ها را پرداخت نمي كني؟[53]

علاوه بر اين موارد، چند مورد جزئي ديگر نيز در تاريخ زندگاني امام كاظم(علیه السلام) ثبت شده اند كه نشان مي دهند امام بر حفظ اموال خود حسّاس بود و از غصب اموالش توسط افراد جلوگيري مي كرد:

روزي امام در باغ خود مشغول جمع آوري خرماهاي نخلستان بود كه متوجه شد يكي از غلامان مقداري از خرماها را به بيرون از باغ پرتاب مي كند تا بعداً به دور از چشم امام آن ها را براي خود بردارد. امام نزد او آمد و پرسيد: آيا گرسنه اي؟ گفت: خير. امام فرمود: آيا عرياني و نياز به لباس داري؟ (يعني آيا فقر مالي تو را به چنين كار زشتي واداشته است؟) او گفت: خير. حضرت فرمود: پس چرا خرماها را بيرون انداختي؟ عرض كرد: وسوسه شدم، چنين كاري بكنم. آن گاه امام به او فرمود: خوش آمدي و آنچه بيرون انداختي مال تو![54]

اين روايت به روشني بيانگر كنترل و نظارت امام بر اموال خود و عملكرد كارگرانش مي باشد، گرچه برخورد كريمانه حضرت كه منجر به اخراج آبرومندانه آن غلام شد، نيز درخور توجه است.

در مورد ديگري روزي امام كاظم(علیه السلام) سوار بر قاطري در حركت بود. ناگهان مردي از قبيله «همدان» پيش آمد و راه را بر امام بست و افسار قاطر را در دست گرفت و ادعاي مالكيت آن را كرد. امام از قاطر پايين آمد و به غلام خود فرمود: زين قاطر را بردار و قاطر را به او بده.

آن مرد گستاخانه ادعاي مالكيت زين را نيز كرد. امام به او فرمود: دروغ مي گويي؛ زيرا من بر مالكيت زين دليل و بيّنه دارم، اما خود قاطر را تازه خريده ام، شايد حرف تو صحيح باشد و تو مالك قاطر باشي. بدين سان، امام از حق مسلّم مالي خود، كه بر آن دليل و شاهد داشت، كاملا دفاع كرد و اجازه نداد به راحتي مورد غصب قرار گيرد، اما از مالي كه مشتبه به حرام بود، پرهيز كرد.

ب- سيره امام كاظم(علیه السلام) در مصرف

هدف نهايي همه تلاش ها و كوشش هاي اقتصادي، مصرف است. هر كس درآمدي كسب مي كند يا سرمايه اي مي اندوزد هدفش آن است كه سطح مصرف كنوني يا آينده خود يا ديگران را بالا ببرد. اما انسان ها در الگو و انگيزه مصرف متفاوت هستند. برخي هدف نهايي از مصرف را تنها اشباع هر چه بيشتر تمايلات و ارضاي كامل نيازهاي جسمي و غريزي انسان مي دانند و فراتر از آن هدفي نمي شناسند.

اما اسلام سعي دارد انسان را به گونه اي بسازد كه تمام حركات و فعاليت هايش او را به هدف نهايي آفرينش، كه قرب الهي است، نزديك گرداند. با تأمّل در سيره معصومان(علیهم السلام)، مي توان به الگوي صحيح و موردنظر اسلام ـ البته با در نظر گرفتن شرايط زمان و مكان و اوضاع اجتماعي و اقتصادي جامعه اي كه امام در آن زندگي مي كرد ـ نزديك شد.

در اين بخش، به مهم ترين موارد مصرف، كه همواره مورد ابتلاي انسان ها هستند و از شاخصه هاي اقتصادي افراد محسوب مي شوند اشاره مي شود تا معلوم گردد امام كاظم(علیه السلام) چگونه مصرف مي كرد:

1 – لباس: در مورد لباس و پوشش امام كاظم(علیه السلام) روايات متعددي وجود دارند:

ـ يونس مي گويد: ابوالحسن(علیه السلام) را ديدم كه طيلسان آبي پوشيده بود.[55]

«طيلسان» پارچه اي بوده كه بر شانه ها مي انداختند و از آن ها مانند باشلقي كه به پشت افكنند، آويزان مي شد. طيلسان گويا بلند بود كه سر و شانه ها و پشت را به گونه ردا مي پوشاند. با آنكه طيلسان نشانه قاضيان و فقيهان بود، اما مردم ديگر هم از آن بهره مي گرفتند.[56]

سليمان بن رشيد از پدرش نقل مي كند كه ابوالحسن(علیه السلام) را ديدم كه درّاعه (بالاپوش) سياه و طليسان آبي پوشيده بود.[57]

«دراعه» روپوش گشادي است با آستين هاي باز شده از جلو و بيشتر آن را از ابريشم مي بافتند و با سوزن دوزي متكلّفي مي آراستند.[58]

محمدبن علي مي گويد: ابوالحسن(علیه السلام) را ديدم كه قلنسوه (كلاوه سرپوش) پوشيده بود و ابريشمي با آستري از جنس سور به تن داشت.[59]

در زمان عباسيان كلاه دراز، كه شايد از ابريشم پرداخته مي شد و با نام «قلنسوه طويله» خوانده مي شد، رايج گشت. پيش از آن در زمان امويان، حتي قبل از آن «قلنسوه معمول» يا كوتاه مانند عرقچين يا فينه بود كه با پوست يا پارچه درست مي شد.[60]

احمدبن ابي نصر مي گويد: شخصي از امام رضا(علیه السلام) پرسيد: آيا مي توان با لباسي كه ملحم با ابريشم و پنبه است (يعني تار و پود آن را ابريشم و پنبه تشكيل داده) و ابريشم آن بيش از نصف لباس را گرفته، نماز خواند؟

امام در جواب فرمود: اشكالي ندارد و ابوالحسن (امام كاظم(علیه السلام)) جامه و روپوشي اين چنيني داشت.[61]

حميري در قرب الاسناد روايت مي كند كه امام كاظم(علیه السلام) به فرزندش امام رضا (علیه السلام) فرمود: «لباس بپوش و خود را زيبا جلوه بده؛ زيرا علي بن الحسين (علیه السلام) جبّه اي از خز مي پوشيد كه پانصد درهم ارزش داشت و مطرفي با جنس خز داشت كه پنجاه دينار قيمت آن بود و اين آيه را تلاوت مي كرد: (قُل مَن حَرَّم زينَةَ اللّهِ الّتي اَخرجَ لِعبادِه و الطّيباتِ مِن الرزقِ...)»[62]

با اين همه، رواياتي وجود دارند كه نشان مي دهند حضرت لباس هاي ساده مي پوشيد؛ از جمله:

ـ شقيق بلخي نقل مي كند كه در ايّام حج، در منزل قادسيه مشغول تماشاي مردم بودم، ناگاه جواني را ديدم خوش سيما، ضعيف و سبزه كه روي لباس خود لباسي از پشم پوشيده بود و به خود پيچيده بود و در پاهاي او نعليني بود… در ادامه روايت، آن شخص را امام كاظم(علیه السلام) معرفي مي كند.[63]

ابن ابي الحديد نيز در توصيف امام كاظم(علیه السلام) مي نويسد: «و أين انتم عن موسي بن جعفرِ بن محمّد و أين انتم عَن علي بن موسي الرضا لابسُ الصوفِ طولَ عمرِه مع سعةِ اموالِه و كثرةِ ضياعهِ غلاتِه».[64]

اين گفتار ابن ابي الحديد كه امام كاظم(علیه السلام) و امام رضا(علیه السلام) را پوشنده لباس هاي پشمينه و صوفيانه در طول عمرشان معرفي مي كند با بسياري از روايات تاريخي ديگر ـ كه پيشتر ذكر شدند ـ در تعارض است، ضمن اينكه ابن ابي الحديد اذعان دارد كه امام در وضعيت مالي و اقتصادي مناسبي به سر مي برد؛ مزارع و باغ هاي فراوان داشت و صاحب اموال بود، ولي لباس هاي فقيرانه مي پوشيد!

2 – مركب: روايات تاريخي نشان مي دهند كه آن حضرت از مركب هاي گوناگوني استفاده مي كرد، اما عمدتا مركب سواري ايشان، قاطر بود كه در آن زمان مركب متوسطي محسوب مي شد.

ـ زماني كه هارون الرشيد از حج برمي گشت، برخي از بزرگان و رجال مدينه به استقبال او رفتند. امام كاظم(علیه السلام) نيز همراه ايشان بود و سوار بر قاطري بود. ربيع نزد امام رفت و گفت: اين چه مركبي است كه با آن به استقبال خليفه آمده اي؟ (منظور او اين بود كه در اين شرايط، بايد از مركب مجلّل تري استفاده مي كردي.) امام در جواب فرمود: خوبي قاطر آن است كه سوارش نه در خويشتن كبر و نخوت احساس مي كند و نه زبوني و مذلّت و بهترين امور حد وسط آن هاست.[65]

حمّاد بن عثمان مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه از مروه برمي گشت، در حالي كه سوار قاطري بود… .[66]

ابن طيغور متطبّب مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) از من پرسيد: چه مركبي سوار مي شوي؟ گفتم: الاغ. فرمود: آن را چند خريده اي؟ گفتم: سيزده دينار. امام فرمود: اين اسراف است كه الاغي را به سيزده دينار خريده اي و اسب باري غيراصيل (برذون) را رها كرده اي. گفتم: خرج برذون از خرج الاغ بيشتر است.

حضرت فرمود: آن مقدار آذوقه كه الاغ را كفايت مي كند برذون را نيز كافي است. مگر نمي داني كسي كه مركبي را آماده كرده است تا به وسيله آن امور ما را اجرا كند و دشمنان ما را پريشان سازد در حالي كه منسوب به ماست (شيعه ماست)، خداوند رزقش را بر او گسترده مي سازد و به او شرح صدر مي دهد و به آرزويش مي رساند و علاوه بر اين، آن مركب كمك خوبي براي حوايج او خواهد بود.

3 – منزل: امام كاظم(علیه السلام) در شهر مدينه صاحب منزل بود، ولي متأسفانه روايت هاي تاريخي چندان گزارش دقيق و تصوير روشني از وضعيت منزل امام به دست نمي دهند. اساسا مورّخان به توصيف و تبيين قصرهاي با شكوه و مجلل خلفاي عبّاسي بيشتر راغب بوده اند تا به بيان منزل كوچك و محقّر ائمه بزرگوار شيعه:. از اين رو، كمتر گزارشي از جزئيات زندگي امامان براي ما نقل شده است، در حالي كه اخبار دقيق و جزئي فراواني حتي از اندروني و حرم سراي سلاطين در دست هستند.

با اين همه، در چند روايت به وضع منزل امام اشاره شده است:

ـ حسن بن زيّات مي گويد: نزد ابوالحسن(علیه السلام) رفتم، در حالي كه حضرت در اتاقي كه با پرده و فرش آراسته شده بود، حضور داشت. فرداي آن نزد ايشان رفتم. حضرت در اتاقي بود كه در آن جز سنگريزه و شن نبود. آن گاه امام نزد من آمد، در حالي كه جامه اي خشن پوشيده بود. حضرت، كه گويا از تعجب من آگاه شده بود، فرمود: اتاقي كه ديروز ديدي اتاق من نبود، اتاق همسرم بود.[67]

ـ محمّد بن عيسي از ابراهيم بن عبدالحميد نقل مي كند كه نزد امام كاظم(علیه السلام) رفتم در اتاقي كه حضرت در آن نماز مي خواند، چيزي جز سبد (از ليف خرما) و قرآن و شمشيري كه به ديوار آويزان بود، قرار نداشت.[68]

ـ معمّر بن خداد مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) خانه اي خريد و به غلام خود دستور داد تا به آن خانه نقل مكان كند و فرمود: خانه تو كوچك و تنگ بود. او به امام عرض كرد: آن خانه براي پدرم بود و من به همان اكتفا كرده بودم. امام فرمود: اگر پدر تو نادان بود تو لازم نيست مثل او باشي.[69]

ـ حسين بن عثمان روايت مي كند كه آن حضرت را ديدم كه ساختماني ساخت، سپس آن را خراب كرد.[70]

4 – غذا: رواياتي كه در مورد غذاي آن حضرت نقل شده، حاوي نكات ارزشمندي است؛ از جمله اعتدال و ميانه روي در مصرف غذا، توجه به فايده و كيفيت غذا، استفاده صحيح و به موقع از غذاها، شيوه استفاده و نگه داري غذا، علاقه نشان دادن به نوع خاصي از غذا و… .

ـ لقاني مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را در مكّه ديدم كه شخصي را فرستاد تا برايش گوشت گاو بخرد، سپس امام گوشت ها را تكه تكه كرد و خشكاند تا كم كم از آن ها استفاده كند.[71]

ـ در روايت محمّدبن بكر نيز آمده است كه وقتي براي گرفتن كمك مالي نزد امام در مزرعه اش رفتم حضرت از من با گوشت خشك تكه تكه شده پذيرايي كرد.[72]

ـ موفق مديني از پدرش نقل مي كند كه روزي نزد امام كاظم(علیه السلام) رفتم، امام مرا براي نهار نزد خود مهمان كرد. موقعي كه سفره غذا را آوردند، بر سر سفره سبزي نبود. امام شروع به خوردن نكرد و به غلام خود فرمود: آيا نمي داني كه من بر سر سفره اي كه سبزي نباشد غذا نمي خورم. سپس به غلامش فرمود سبزي بياورد. غلام سبزي آورد، آن گاه امام شروع به خوردن كرد.[73]

ـ معتب مي گويد: روزي امام كاظم(علیه السلام) به من فرمود: برايم ماهي تازه تهيه كن؛ چون تصميم دارم حجامت كنم. معتب مي گويد: ماهي را خريدم و نزد امام آوردم. امام فرمود: بخشي از آن را بپز و بخش ديگر آن را كباب كن. سپس امام نهار و شام خود را از آن تناول كرد.[74]

ـ يونس بن يعقوب مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه تره را در آب مي شست و مي خورد.[75] (در روايات ديگري نيز از امام نقل شده است كه امام سبزي و ميوه را در برنامه غذايي خود گنجانده بود كه به خاطر اختصار از ذكر آن خودداري مي شود.)

ـ فضل بن يونس مي گويد: روزي مهمان امام كاظم(علیه السلام) بودم، ظرف غذايي آورد و نان را زير آن ظرف گذاشته بودند. حضرت با مشاهده اين وضع، فرمود: نان را گرامي بداريد و آن را زير ظرف قرار ندهيد! سپس به غلام خود فرمود تا نان را از زير ظرف خارج كند.[76]

ـ موسي بن بكر مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) بسياري از اوقات، پيش از خوابيدن شريني (شيريني طبيعي) تناول مي كرد و مي فرمود: اگر كسي ده درهم داشته باشد و با آن شيريني بخرد، اسراف نكرده است.[77] و مي فرمود: «نحنُ نحبُّ الحلو»؛[78] ما شيريني را دوست داريم.

نقل است كه امام كاظم(علیه السلام) هيچ گاه بدون خوردن شام نمي خوابيد؛ حتي اگر به خوردن يك لقمه غذا هم بود، شام را ترك نمي كرد و مي فرمود: «اِنَّه قوّةٌ لِلجسمِ».[79]

5 – عطر و زينت: حسن بن جهم مي گويد: نزد ابوالحسن(علیه السلام) رفتم. آن حضرت صندوقچه اي نزد من آورد كه در آن مشك بود و فرمود: بردار، من مقداري از آن را برداشتم. امام دوباره به من تعارف كرد كه بردار و لباس هايت را معطّر كن. من دوباره مقدار كمي از آن برداشتم و به جامه خود زدم. باز امام فرمود: بردار و لباست را معطّر كن. آن گاه فرمود: اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) فرمود: «لا يأبي الكرامةَ الاّ حِمارٌ»؛[80] كرامت و بخشندگي را رد نمي كند، مگر الاغ. عرض كردم منظور از «كرامت» چيست؟ فرمود: عطر، پشتي و چند چيز ديگر.

ـ نيز از حسن بن جهم نقل است كه براي امام كاظم(علیه السلام) صندوقچه اي كه در آن عطر و مشك بود و از آبنوس بود، آوردند كه در آن جعبه هايي از عطر قرار داشت كه مخصوص زنان بود.[81]

ـ موسي بن بكر مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) را ديدم كه با شانه اي از جنس عاج موهايش را شانه مي كرد و آن شانه را من براي او خريده بودم.[82]

از حسن بن جهم نقل است كه بر امام كاظم(علیه السلام) وارد شدم، در حالي كه ديدم حضرت با رنگ سياه خضاب كرده بود.[83]

علي بن مهران مي گويد: نزد امام رفتم، ديدم آن حضرت انگشتري در دست دارد كه نگين آن از فيروزه است و روي آن نقش «للّه الملك» بود.[84]

6 – غلامان: از جمله مصارف عادي و معمولي در عصر امام كاظم(علیه السلام) خريد غلام و كنيز بود كه عمدتا اسراي جنگي بودند. امامان نيز گاه از بازار برده فروشان غلامان و كنيزاني خريداري مي كردند و پس از يك دوره تعليم و تربيت اسلامي، آن ها را آزاد مي كردند و گاه بدون آنكه آن ها را نگه داري كنند، آزاد مي كردند. آزادسازي بردگان سيره و سنّت همه معصومان بود و اسلام به اين امر بسيار سفارش نموده است.

ابن ابي حمزه مي گويد: نزد امام كاظم(علیه السلام) بودم، سي نفر غلام حبشي براي حضرت خريده بودند و نزد حضرت آوردند. يكي از غلامان با زبان خود سخني گفت و امام (علیه السلام) با همان زبان به او پاسخ داد. غلام تعجب كرد و همه آن ها كه حضور داشتند نيز تعجب كردند. امام به آن غلام فرموده بود: «من پولي در اختيار تو مي گذارم، به هر يك از غلامان هر ماه سي درهم پول بده.»[85]

نكته جالب توجه در اين روايت تعيين مقرّري و مزد براي غلامان است كه در آن زمان كمتر كسي اين كار را انجام مي داد و اين بيانگر نوع نگرش امام به مسئله بردگان بود.

ـ هشام بن احمر روايت كرده است كه تاجري از غرب وارد مدينه شد و كنيزاني براي فروش با خود آورده بود. امام موسي بن جعفر(علیه السلام) يكي از آن ها را خريداري كرد و امام علي بن موسي الرضا(علیه السلام) از او متولد شد.

ـ نكته ديگر آنكه همه يا بيشتر همسران امام موسي كاظم(علیه السلام) كنيز بودند.

7 – اكرام و اطعام: آنچه در اسلام بيش از خوردن اهميت دارد، خوراندن و اطعام كردن است. به مسلمانان توصيه شده است تا به مناسبت ها و بهانه هاي گوناگون سفره اطعام خود را براي ديگران پهن كنند. بارزترين تجلّيگاه سخاوت و كرامت ائمّه اطهار(علیهم السلام) اطعام و اكرام آن هاست كه سيره هميشگي ايشان بوده.

امام موسي بن كاظم(علیه السلام) به مناسبت تولد يكي از فرزندان خود وليمه اي ترتيب داد. در اين وليمه سه روز تمام مردم مدينه را غذا داد (نوع غذايي را كه حضرت وليمه داد فالوذج ذكر كرده اند كه حلوايي بوده كه با آرد و آب و عسل تهيه مي شده.) ظرف ها را در مساجد و بازار مي گذاشتند و هر كس هر چه مايل بود تناول مي كرد.

به حضرت اعتراض كردند، حضرت در جواب فرمود: خداوند هر چه به پيامبران ديگر داده است به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) هم داده، و اضافه نيز داده است، به سليمان(علیه السلام) فرمود: (هذا عطاؤُنا فامنُن او اَمسِك بغيرِ حسابٍ) (ص: 39) و به حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) فرمود: (وَ ما آتاكُم الرّسولُ فخذوهُ و مانَهاكُم عَنه فانتَهوا) (حشر: 7)[86]

آيا اين سفره ساده اي كه براي عموم مردم بدون هيچ تبعيض و تفاوتي پهن شده با سفره هاي رنگين و پر زرق و برق خلفاي عبّاسي، كه تنها براي چاپلوسان و مادحان و درباريان پهن مي شد، قابل مقايسه است؟

اصول كلي حاكم بر سيره امام كاظم(علیه السلام) در مصرف

از آنچه تاكنون در مورد سيره امام در مصرف بيان شد، مي توان اصول كلي و راهبردي از رفتارهاي اقتصادي امام را به دست آورد. بديهي است آنچه در اينجا به اختصار بيان مي شود تنها چند اصل مستفاد از سيره عملي امام است و با مطالعه در گفتار و سخنان آن امام و دقت در سبك زندگي ايشان، مي توان اصول مهم ديگري را نيز به دست آورد.

1 – اعتدال گرايي

مهم ترين اصل اسلامي در زمينه مصرف، اعتدال گرايي و پرهيز از افراط و تفريط است. اساسا «اقتصاد» به معناي اعتدال و ميانه روي است كه در زمينه مصرف نمود بيشتري دارد. اسلام به تلاش در عرصه توليد و قناعت در عرصه مصرف توصيه مي كند. امام علي(علیه السلام) در مورد نوع لباس افراد متّقي از واژه «اقتصاد» استفاده مي كند؛ مي فرمايد: «و ملبسهم الاقتصاد»؛[87] يعني لباس افراد با تقوا معتدل و ميانه است. امام كاظم(علیه السلام) نيز در مورد اقتصاد و اعتدال در مصرف مي فرمايد: «مَن اقتصدَ و قَنع بقَيتْ عليه النعمةُ مَن بذر و اسرف زالت عَنه النعمةُ»؛[88] هر كس اقتصاد و اعتدال را رعايت كند و قانع باشد نعمت بر او باقي خواهد ماند و هر كس اسراف كند نعمت از دستش خواهد رفت.

نوع لباس، مركب، منزل و غذاي حضرت نمونه اي عالي از اعتدال و ميانه روي بود و در برخي موارد، امام تصريح مي كرد كه علت انتخابش، معتدل بودن آن بوده است. براي نمونه، وقتي به نوع مركب امام، كه به استقبال خليفه رفته بود، اعتراض كردند، امام در پاسخ فرمود: قاطر مركب متوسطي است و «خير الامور اوسطها.»[89]

در مورد غذا نيز حضرت مي فرمايد: «لَو اَنَّ الناسَ قصدوا فِي الطعام لاستقامت اَبدانهُم»؛[90] اگر مردم در خوردن غذا اعتدال را رعايت كنند بدن هاي محكم و استواري خواهند داشت. امام از پرخوري نهي مي كند و مي فرمايد: «اِنَّ اللّه يُبغضُ البطنَ الّذي لا يَشبُع»؛[91] خدا از شكمي كه سير نمي شود متنفّر است، ولي به ترك غذا با انگيزه هاي زاهدانه نيز اعتراض مي كند و با كساني كه غذاهاي حلال را برخود حرام كرده اند، برخورد مي كند. امام هيچ گاه بدون خوردن شام نمي خوابيد و به اين امر توصيه مي كرد.

نوع لباس امام بر خلاف تصور برخي كه فكر مي كنند امامان مي بايست لباس هاي كهنه و فقيرانه بپوشند بسيار معتدل و ميانه بود. امام اهل پشمينه پوشي نبود و خود را فقير نشان نمي داد؛ همان لباسي را مي پوشيد كه افراد عادي جامعه او مي پوشيدند.

در اينجا مناسب است به اين سؤال پاسخ داده شود كه علت تفاوت سيره و روش امام كاظم(علیه السلام) با برخي ديگر از ائمّه از جمله اميرالمؤمين علي(علیه السلام) چيست؟ چرا امام علي(علیه السلام) لباس هاي وصله دار و كم قيمت مي پوشيد و غذاهاي ساده تناول مي كرد، اما امام كاظم(علیه السلام) چنين روشي را در مصرف انتخاب نكرد؟

اين سؤال بارها از سوي محققان جواب داده شده است: تفاوت هايي كه در سيره اقتصادي امامان ديده مي شوند، همچون تفاوت هايي كه در سيره سياسي و اجتماعي امامان وجود دارند، ناشي از شرايط اجتماعي و اقتصادي جامعه اي اند كه امام در آن زندگي مي كند يا وضعيت مالي كه امام داشته است.

براي نمونه، اگر اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) در دوره اي از زندگي خود، لباس هاي فقيرانه مي پوشيد و غذاهاي سخت تناول مي كرد، دليل آن مسئوليت حاكميت جامعه بود كه بر دوش آن حضرت نهاده شده بود و حضرت به عنوان حاكم جامعه اسلامي بر خود لازم مي دانست كه خود را در سطح ضعيف ترين و فقيرترين افراد جامعه قرار دهد. خود حضرت در اين باره مي فرمود: «اِنّ اللّه جَعَلني اماما لخلقِه، ففرضَ علّي التقديرُ في نفسي و مطعمي و مشربي و ملبسي كضعفاءِ الناسِ كَي يقتدي الفقيرُ بِفقري و لا يَطغَي الغني غنا…»[92]

پس اين شكل از زهد و ساده زيستي مخصوص مسئولان و حاكمان جامعه اسلامي است تا ضعفا و فقراي جامعه رهبر و حاكم خود را الگو قرار دهند و ثروتمندان از ثروت خود سوءاستفاده نكنند و به تجمّل گرايي و دنياپرستي سوق نيابند.

علاوه بر اين، شرايط اجتماعي و اقتصادي جامعه اي كه امام علي(علیه السلام) در آن زندگي مي كرد بسيار متفاوت با جامعه اي بود كه امام كاظم(علیه السلام) و ساير ائمّه اطهار(علیهم السلام) در آن زندگي مي كردند. در عصر امام علي(علیه السلام) به دليل شرايط سياسي و نظامي حاكم بر جامعه، بيشتر مردم در فقر و تنگ دستي زندگي مي كردند و دولت اسلامي، كه درگير جنگ ها و نزاع هاي داخلي بود، فرصت حل معضلات اقتصادي و توسعه و پيشرفت را نيافته بود.

امام صادق(علیه السلام) به مردي كه به ايشان اعتراض كرد چرا مانند امام علي(علیه السلام) لباس زبر و خشن نمي پوشد، فرمود: همانا علي بن ابي طالب(علیه السلام) آن لباس را زماني مي پوشيد كه بدنما نبود و اگر آن لباس را اين زمان مي پوشيد، انگشت نما مي شد. پس بهترين لباس هر زمان، لباس مردم آن زمان است.[93]

2 – پرهيز از زهد فروشي و تصوّف گرايي در مصرف

اسلام طرفدار رهبانيت و زهدهاي كاذب نيست. پيشوايان دين اسلام نيز هيچ گاه خود را از نعمت هاي حلال و مواهب الهي بي سبب محروم نمي ساختند و با كساني كه براي تأمين سعادت آخرت، دنيا را ترك مي گفتند مخالفت مي كردند. امام همواره مي فرمود: «ليس مِنّا مَن تركَ دُنياه لآخرتهِ و لا آخرتَهُ لِدُنياه»؛ از ما نيست كسي كه دنيا را به خاطر آخرتش ترك كند و آخرتش را به خاطر دنيايش.

امام به برخي افراد كه قيافه هاي زاهدانه به خود مي گرفتند و غذا را بر خود حرام مي كردند، مي فرمود: «ليس الحميّه اَن تَدع الشي ءَ اَصلا لاتأكُله و لكنَّ الحميه اَن تأكلَ مِن الشي ءِ و تحفف»؛[94] غيرت (و شجاعت اخلاقي) به اين نيست كه انسان ترك غذا كند و هيچ نخورد، بلكه غيرت آن است كه انسان بخورد، ولي اسراف نكند.

در مورد ديگري، شخصي به حضرت عرض كرد كه مردم چقدر تعجب مي كنند و شگفت زده مي شوند از كسي كه لباس خشن مي پوشد، غذاي سخت مي خورد و خشوع مي كند! امام فرمود: آيا نمي داني كه يوسف(علیه السلام)، پيامبر و فرزند پيامبر بود، او قباهايي از ديباج، كه دكمه هاي طلايي داشت، مي پوشيد و در مجالس فرعون مي نشست و حكم الهي را بيان مي كرد، در حالي كه حرام خداوند حرام است، چه كم باشد و چه زياد. خداوند فرموده است: (قُل مَن حَرَّمَ زينَةَ اللّه الّتي اَخرجَ لِعباده و الطيباتِ مِن الرّزقِ.) (اعراف: 32)[95]

به خوبي روشن است كه امام سعي مي كرد تا افكار باطل برخي از افراد زهدمآب را كه به نام «دين» و «تأمين آخرت» دنيا و مواهب آن را بر خود و ديگران حرام مي كردند و زهدهاي كاذب را تشويق و ترويج مي نمودند، اصلاح كند، وگرنه همان مقدار كه امام از زهدفروشي پرهيز مي كرد و آن را نفي مي نمود، از تجمّل پرستي و گرايش به زرق و برق دنيا و آخرت گريزي نيز نهي مي كرد.

از اين رو، امام همواره به روحيات ابوذر اشاره مي كرد و اصحاب را به تأسي از روح دنياگريزي و آخرت گرايي ابوذر تشويق مي كرد: «رَحِمَ اللّهُ اباذَر فلقد كانَ يقول: جزي اللّه الدنيا عَنّي مذّمةً بعدَ رغيفين مِن الشعيرِ، اَتغدّي باَحدِهما و اَتعشي بالآخَرِ و بعد شملتي الصوف اَئتزرُ بِاَحدهما و اَتردّي الاخري…»[96]

در حقيقت، امام به محتوا و روح رفتار ابوذر توجه داشت، نه شكل خاص رفتاري كه شايد اختصاص به وضع و شرايط خاص ابوذر داشت.

3 – توجه به معيارهاي عقلايي در مصرف

در راستاي دو اصل قبل، اين اصل نيز از سيره عملي امام استفاده مي شود كه در مصرف، بايد معقول عمل كرد؛ يعني بايد معيارهاي عقلي و عقلايي را در نظر گرفت و به تعبير ديگر، الگوي مصرف بايد كاملا علمي و سنجيده باشد.

بي توجهي به علم و عقل در مصرف، انسان را به بيراهه مي كشاند. براي نمونه، امام به فردي كه به خاطر ارزان و كم خرج بودن، الاغ را به عنوان مركب خود انتخاب كرده بود، اعتراض كرد و فرمود: اين اسراف است كه انسان سيزده دينار بابت الاغ بدهد و مركب متوسط ديگري مثل برذون را رها كند، در حالي كه خرج هر دو يكي است و برذون كارآيي بيشتري دارد، علاوه بر اينكه متناسب با شئون اجتماعي افراد است.[97]

در مورد ديگري، اسحاق بن عمار از امام كاظم(علیه السلام) پرسيد: آيا كسي كه ده لباس دارد، اسراف كرده است؟ امام فرمود: خير، داشتن ده لباس اسراف نيست، بلكه اسراف آن است كه لباس حفظ خود را (لباس مخصوص مجالس، كه براي حفظ شخصيت و آبروي اجتماعي مي پوشي) در جاهاي كثيف استفاده كني.[98]

امام به كسي كه منزل كوچك و تنگي براي زندگي خود انتخاب كرده بود، در حالي كه توان تهيه و استفاده از منزل بزرگ تر و وسيع تر را داشت، اعتراض كرد و فرمود: اگر پدر تو نادان بود، دليلي ندارد تو هم مثل او باشي.[99]

امام همواره مي فرمود: «مِن فراهة الرجلِ اَن يكونَ دوابّه سِمانا و سمعتُه يقول: ثلاثةٌ مِن مَروّه: فراهةِ الدابّة و حُسنُ وجهِ المملوكِ و الفرسُ السري»[100] حضرت نشانه هاي خوش بختي و رفاه انسان را در دنيا داشتن مركبي چالاك و منزلي وسيع و مملوكي زيبا ذكر مي كند. اين ها بيانگر توجه اسلام به نيازهاي مادي انسان است. چنين است كه اسلام ديني جامع و كامل است و عمل به آن تضمين كننده خوش بختي دنيا و آخرت.

نمونه ديگري كه نشان مي دهد امام در مصرف معيارهاي علمي را در نظر مي گيرد، انتخاب نوع غذاست. امام با علم و آگاهي فوق العاده خود، به خواص و فوايد ميوه ها و غذاهاي گوناگون آشناست و طبق علم خود عمل مي كند. از اين رو، در برخي موارد، از غذاهاي خاصي استفاده مي كرد؛ مثلا، وقتي مي خواست حجامت كند، پيش از آن گوشت ماهي مصرف مي كرد كه در عمليات خون سازي در بدن بسيار مؤثر است.

4 – رعايت شخصيت و شئون اجتماعي افراد در مصرف

حفظ آبرو و شخصيت اجتماعي انسان همواره مورد توجه اسلام بوده است. توصيه هايي كه اسلام در مصرف دارد بيشتر براي حفظ شخصيت و اقدام اجتماعي افراد است. اسلام مسلماني را كه در چشم ديگران حقير و پست جلوه كند، نمي پسندد. امام در مورد فلسفه پوشيدن لباس، به اين مسئله توجه كرده و فرموده است: هر گاه يكي از شما لباس جديدي مي پوشد، دست خود را روي لباس بكشد و بگويد: «الحمدُ للّه الذي كساني ما اُواري به عورتي و اَتجمَّلُ بِه بينَ النّاسِ…»[101] سپاس خدا را كه زشتي هاي مرا پوشاند و لباسي داد كه خود را بين مردم زيبا جلوه دهم.

حضرت فلسفه پوشيدن لباس را رعايت حجاب و پوشاندن زشتي ها مي داند، علاوه بر آن، لباس را وسيله زيبا جلوه دادن انسان در مقابل ديگران معرفي مي كند. انسان با پوشيدن لباس، خود را براي ديگران زيبا و مورد پسند جلوه مي دهد. قطعا روابط اجتماعي آن گاه كه بر محور محبت و احترام متقابل صورت گيرند، با دوام تر خواهند بود و از راه كارهاي ايجاد محبت، رعايت زيبايي و جمال ظاهري و بهداشت جسماني است، به شرط آنكه افراط و تفريط صورت نگيرد.

در مورد ديگري امام به حسن بن مختار مي فرمايد: براي من قلنسوه (كلاه، سرپوش) درست كن و آن را مصنوعي درست نكن؛ چون آقايي مثل من لباس مصنوعي نمي پوشد. (اعمل لي قلنسوةً، لاتكون مصنعةً فَاِن السيد مِثلي لايَلبسُ المَصنعَ).[102]

در موارد ديگري امام به شيعيان خود خطاب مي كند كه «يا معشرَ الشيعةِ اِنّكم قومٌ عاداكم الخلقُ فتزيّنوا لهم بما قَدّرتم عليه…»؛[103] اي شيعيان! شما دشمنان زيادي داريد. پس در مقابل دشمن، خود را حقير جلوه ندهيد، بلكه با سيادت و آقايي در جامعه ظاهر شويد و تا آنجا كه مي توانيد، خود را زيبا و وجيه نشان دهيد.

گاه پوشيدن لباس هاي كثيف و مندرس يا استفاده از مركب هاي پست در حالي كه انسان قادر به تهيه نوع برتر آن است، موجب مي شود كه انسان در چشم ديگران حقير و نامقبول جلوه كند و نتواند مسئوليت و رسالت اجتماعي خود را به خوبي ايفا كند.

امام به يكي از يارانش به نام عبداللّه جبلي كناني، كه يك ماهي در دست گرفته بود و در كوچه و بازار در حال حركت بود، فرمود: آن را بينداز، چون من ناپسند مي بينيم كه شخص بزرگواري چون تو چنين كار حقيري انجام دهد.[104]

5 – توجه به انگيزه هاي مثبت در مصرف

مهم تر از خود مصرف، انگيزه مصرف است. وجه تمايز مكتب هاي اقتصادي در انگيزه هاي توليد و مصرف است: اينكه چرا انسان بايد اين همه تلاش و فعاليت داشته باشد و چگونه و چرا بايد مصرف كند؟

در رواياتي كه قبلا ذكر شدند، توجه امام به انگيزه هاي صحيح و مثبت مصرف بيان شد؛ مانند آنچه امام در هنگام پوشيدن لباس نو فرمود، يا آنچه به يكي از شيعيان فرمود كه عبارت از حفظ آبرو و شخصيت اجتماعي بود.

امام به يكي از شيعيان خود فرمود: »مگر نمي داني كسي كه مركبي آماده كرده است تا به وسيله آن امور ما را اجرا كند و دشمنان ما را پريشان سازد در حالي كه منسوب به ماست (شيعه ماست)، خداوند رزقش را بر او گسترده مي سازد و به او شرح صدر مي دهد و به آرزويش مي رساند و علاوه بر اين، آن مركب كمك خوبي براي حوايج خود او خواهد بود.»[105]

بنابراين، در انتخاب مركب، علاوه بر نيازها و حوايج شخصي، بايد امور ديگري همچون مشاركت اجتماعي و فرهنگي را در نظر گرفت، قطعا اقتصادي كه در خدمت مكتب و دين انسان باشد با ارزش تر خواهد بود.

كمك ها و بخشش هاي مالي امام كاظم(علیه السلام)

از معروف ترين خصايل بارز حضرت موسي بن جعفر(ع) سخاوت، گشاده دستي و كرامت ايشان است. كمك ها و بخشش هاي مالي امام كاظم به فقرا، نيازمندان و محرومان فصل مشبعي از رفتارهاي اقتصادي امام را تشكيل داده و توجه مورّخان را به خود جلب كرده است.

به راستي، اين فصل از زندگي اقتصادي امام كاظم(علیه السلام) مفهوم جديدي از انسان اقتصادي ارائه مي كند. بر اساس اين الگو، «انسان اقتصادي» كسي نيست كه تمام تلاش و همّت خود را مصروف رفاه و آسايش خود نمايد و در فكر تأمين نيازهاي مادي خود باشد، بلكه كسي است كه تمام توان خود را به كار مي گيرد تا رفع فقر و نياز از جامعه و انسان هاي پيرامون خود نمايد. آيا ايثار و انفاق و از خودگذشتگي مالي در قاموس انديشه اقتصادي جهان جايگاهي دارد؟

كمك ها و بخشش هاي مالي امام چند بخش بودند:

1 – كمك به فقرا و محرومان

شيخ مفيد در كتاب الارشاد، سخاوت و فقيرنوازي امام را چنين توصيف مي كند: «و كانَ اوصلُ الناسِ لاهلِهِ وَ رَحِمه و كان يَفتقَّدُ فقراءَ المدينةِ في الليلِ فيَحملُ اِليهم الزنبيلَ فيهِ العينُ و الورقُ و الاقَّةُ و التمورُ فيُوصلُ اليهم ذلكَ و لايَعلمونَ مِن اَي جهةٍ هو».[106]

اين رفتار سخاوتمندانه و سرشار از ايمان و اخلاص امام شامل پيام ها و نكاتي است؛ از جمله:

ـ كمك مخفيانه و شبانه به فقرا كه دليل آن حفظ عزّت نفس و كرامت انساني فقرا، عدم ترويج تكّدي و حفظ عمل از شائبه ريا و منّت بود.

ـ در كمك كردن به فقرا، بايد خويشاوندان را مقدم داشت.

ـ كمك هاي مالي امام به فقرا متنوّع و گوناگون بودند.

ـ كمك امام در حدّي بود كه آن ها را كاملا بي نياز مي ساخت، به گونه اي كه عطايا و بخشش هاي مالي آن حضرت ضرب المثل بودند. به كسي كه پول حضرت را مي گرفت و باز فقير مي ماند، مي گفتند: «عجبا لِمَن جائه صرةُ موسي فَشَكا القلَّة»؛ از كسي كه كمك مالي امام موسي كاظم(علیه السلام) را دريافت كرده تعجب است كه از بي پولي بنالد.[107]

مورّخان هديه معمولي آن حضرت را بين 200 تا 400 دينار ذكر كرده اند.[108] اين رقم قابل توجهي است كه هم توان مالي امام را مي رساند و هم حجم كمك هاي مالي امام به فقرا و نيازمندان را نشان مي دهد. اين در حالي بود كه خلفاي معاصر امام با وجود ثروت هاي فراوان، به عيش و نوش و فساد و تباهي مشغول بودند.

روايت قابل توجه ديگري از عنايت و لطف امام نسبت به فقرا در منابع ذكر شده كه حاوي نكات ارزشمندي است: روزي آن حضرت از كنار يك اعرابي (بياباني / دهاتي)، كه خيلي بدقيافه بود، عبور مي كرد. وقتي او را ديد، نزد وي رفت، به او سلام كرد و در كنار او نشست و با او هم سخن شد. سپس به او فرمود: اگر مشكلي پيدا كردي به من مراجعه كن.

اطرافيان حضرت عرض كردند: آيا كنار چنين فردي مي نشيني و از نياز وي سؤال مي كني؟ حضرت فرمود: «بنده اي از بندگان خداست، برادري است كه خدا در قرآن برادر بودن او را تعيين كرده و همسايه اي است كه در روي زميني كه ما زندگي مي كنيم، زندگي مي كند، ما و او فرزندان آدم هستيم و طرفدار بهترين اديان الهي. شايد روزگار ما را محتاج او گرداند و ببيند كه ما روزي نسبت به او فخر فروختيم و اينك نيازمند او هستيم.» سپس حضرت اين شعر را خواند:

نُواصل مَن لايستحق وصالنا      مخافةَ اَن نبتغي بغيرِ صديقٍ.[109]

يعني: ما با كسي كه نياز به ارتباط با ما ندارد ارتباط برقرار مي كنيم؛ چون مي ترسيم كه روزي برسد كه هيچ رفيقي نداشته باشيم. با اين همه، كمك به فقرا و مستمندان راه و رسم خاص خود را مي طلبد كه به آن اشاره شد.

نكته ديگري كه در سيره معصومان: در كمك به فقرا به چشم مي خورد، آزمايش فقير قبل از كمك به اوست. در برخي موارد، ائمّه اطهار: فقير را مورد امتحان و سؤال قرار مي دادند و بر مبناي معرفت و درك و بصيرت او، به او كمك مي كردند. براي نمونه:

فقيري نزد آن حضرت آمد و پس از اظهار تهي دستي، گفت: اگر صد درهم داشتم با آن كاسبي مي كردم و از تنگ دستي نجات مي يافتم. امام از او پرسيد: اگر بنا باشد تو در دنيا آرزويي داشته باشي، آرزويت چيست؟ فقير گفت: آرزو مي كنم به اداي حقوق ديني توفيق يابم و براي حفظ جان، از خطر دشمن قانون تقيه را رعايت كنم.

امام كاظم(علیه السلام) پرسيد: چرا دوستي ما خاندان (اهل بيت) را آرزو نمي كني؟ فقير گفت: اين خصلت را كه دارا هستم و خدا رابه خاطر داشتن اين صفت سپاس مي گويم، ولي آن را كه ندارم آرزو مي كنم.

امام فرمود: پاسخ نيك دادي، آفرين! آن گاه دو هزار درهم (بيست برابر خواسته او) به وي داد و فرمود: اين پول را در تجارت و خريد و فروش «مازو» (دانه هايي كه براي رنگ كردن و دباغي به كار مي برند) به كار بزن؛ زيرا اين كالا خشك است (و كمتر آسيب مي بيند.) فقير همين كار را كرد و زندگي اش سروسامان يافت.[110]

2 – كمك به قرض داران و ورشكستگان

محمدبن عبداللّه بكري مي گويد: قرض دار بودم و براي حل آن وارد مدينه شدم و هرچه زحمت كشيدم پولي براي اداي قرض خود به دست نياوردم. به فكر افتادم به حضرت موسي بن جعفر(علیه السلام) مراجعه كنم، گفتم: از راهي خدمت آن حضرت مي روم كه به زمين كشاورزي اش برسم.

آن حضرت را با غلام خود در زمين كشاورزي يافتم. وقتي مرا ديد، از من با غذايي از گوشت خشك تكه تكه شده كه روي غربال بود، پذيرايي كرد. و با هم غذا خورديم، سپس از من پرسيد: چه كار داري؟ من داستان قرض خود را گفتم. حضرت وارد ساختمان شد و زود برگشت و غلامش را كناري فرستاد و دست خود را دراز كرد و همياني به من داد كه سيصد دينار در آن بود.[111]

كمك امام به كشاورزي، كه زراعت او دچار آسيب شده بود، يا مغازه داري كه مغازه اش را دزد زده بود در بخش حمايت امام از توليدكنندگان ذكر شد.

علي بن ابي حمزه مي گويد: امام موسي كاظم(علیه السلام) هجده درهم به من داد و فرمود: اين پول را به مردي مي دهي كه طبقي پيش رو دارد و يك فلس يك فلس فروش مي كند و به او مي گويي: ابوالحسن دستور داد اين پول را خرج كن و تا زنده هستي اين پول برايت بس است. وقتي پول را به آن مرد دادم، گريه كرد. به او گفتم: چرا گريه مي كني؟ گفت: چرا گريه نكنم؛ چون خبر مرگ مرا به من داده است.

به او گفتم: آنچه نزد خداست بهتر از وضع كنوني توست. مرد ساكت شد و از من پرسيد: شما چه كسي هستي؟ گفتم: علي بن ابي حمزه. گفت: به خدا قسم، آقاي من همين طور به من خبر داد و فرمود: سفارش خود را توسط علي بن ابي حمزه مي فرستم. علي بن ابي حمزه مي گويد: حدود 20روز بعد پيش مرد رفتم، مريض بود، گفتم: هر سفارشي داري بگو تا از پول خود آن را انجام دهم.

مرد گفت: وقتي مُردم، دخترم را به يك فرد ثروتمند تزويج كن، خانه ام را بفروش و پول آن را به امام (علیه السلام) بده و غسل و دفن و نماز مرا تحت نظر بگير. من چنين كردم و پول خانه را نزد امام آوردم. امام دستور داد تا پول را به دخترش برگردانم.[112]

روايت ديگري از شعيب است كه مي گويد: دويست دينار به غلام خود دادم تا نزد امام ببرد. پنجاه دينار آن را بدون رضايت دخترم از وي گرفته بودم. موقعي كه پول به حضرت رسيد، پنجاه دينار دخترم را بيرون آورد و به غلام من داد و فرمود: اين پول را به صاحبش برسان؛ چون محتاج آن است. دختر شعيب قصد داشت زمين بي آب و علفي را خريداري كند.[113]

3 – حمايت هاي مالي از دوستان و شيعيان

در روايات متعددي، كمك هاي مالي امام به شيعيان ذكر شده اند كه نشان مي دهند هدف امام تقويت نهاد شيعه بوده است:

در روايتي ـ كه قبلا به تفصيل بيان شد ـ امام در عيد نوروز به دستور منصور به جمع آوري هداياي مردمي پرداخت و سرانجام، تمام آن هدايا را به پيرمرد شيعه اي كه ارادت و محبت خود را به اهل بيت و به ويژه امام حسين(علیه السلام) در قالب شعر بيان كرده بود، عطا كرد. بي ترديد، شعر والاترين جايگاه را در دستگاه تبليغاتي آن زمان به عهده داشت. بدين روي، امام با دادن اين جايزه فرهنگي، به تقويت افكار و انديشه هاي شيعي پرداخت.

در مورد ديگري يكي از ياران و شيعيان حضرت قصد ازدواج داشت. حضرت هميان پولي به او بخشيد تا براي ازدواج خود هزينه كند.[114]

حمّاد بن عيسي مي گويد: در بصره خدمت امام رسيدم و به آن حضرت عرض كردم: قربانت گردم! دعا كن خدا يك خانه، يك زن، يك فرزند، يك نوكر و حج همه ساله نصيب من گرداند. حضرت دست به دعا برداشت و فرمود: «اللّهمّ صلِّ علي محمّدٍ و آل محمّد، خدايا به حماد خانه، زن، فرزند و نوكر عنايت كن و پنجاه سال مكّه برود.» من از اين عبارت فهميدم كه تنها 50 سال زنده خواهم بود. محمد بن عيسي مي گويد: حماد را ديدم به من گفت: 48 سال مكّه رفته ام و اين خانه اي است كه خدا داده و اين زن است و اين پسر و اين نوكر. پس از اين تاريخ، دو مرتبه ديگر به مكّه رفت. مرتبه دوم براي احرام بستن رفت در رودخانه غسل كند كه در آب غرق شد.[115]

نمونه ديگر مربوط به غلامي است صاعد نام كه عشق و ارادت خود را به امام نشان داد و به امام احسان نمود. امام در پاسخ به احسان و ارادت و محبت او، او را از صاحبش خريداري كرد، سپس وي را آزاد نمود و زميني را به او هديه كرد.[116]

4 – كمك هاي مالي به مخالفان

بخش ديگري از عطايا و كمك هاي مالي امام مربوط به كمك هاي امام به مخالفان است كه بسيار توجه مورّخان و سيره نويسان را به خود جلب كرده است. اين اقدام عمدتا به خاطر ارشاد و هدايت افراد ضعيف النفس صورت مي گرفتند؛ مانند آنچه رسول خدا در صدر اسلام براي جذب برخي از مشركان به اسلام انجام مي داد كه آن ها را «مؤلفة قلوبهم» مي گفتند و اساسا يكي از موارد مصرف وجوهات اسلامي همين است.

مورّخان در مورد اين ويژگي امام نوشته اند: «كان موسي بن جعفر اذا بلغه عَن الرجل ما يَكرُه بعثَ اليه بصرّة دنانير و كانت صراره ما بين الثلاثمائه دينار فكانت صرار موسي مثلا»؛[117] هر گاه فردي موسي بن جعفر(علیه السلام) را مورد آزار قرار مي داد، آن حضرت كيسه ديناري براي او مي فرستاد و كيسه هاي پول آن حضرت تا سيصد دينار بود، به گونه اي كه كيسه هاي حضرت ضرب المثل شده بود.

اين امر دلالت بر كثرت و فراواني كمك هاي مالي حضرت است. اين گونه نبود كه تنها در يك يا دو مورد حضرت كمك كرده باشد، بلكه سيره دايمي حضرت چنين بود.

يكي از فرزندان عمربن خطّاب، كه در مدينه ساكن بود، هر وقت امام كاظم(علیه السلام) را مي ديد، به آن حضرت اهانت مي كرد و به امام علي(علیه السلام) ناسزا مي گفت. برخي از ياران ايشان از او خواستند تا اجازه دهد آن فرد را به قتل برسانند. حضرت به شدت مخالفت كرد و نشاني او را جويا شد. يك بار به سراغ او در مزرعه كشاورزي رفت. امام همان گونه كه سوار مركب خود بود، وارد مزرعه آن فرد شد و به طرف وي رفت.

فرزند عمر فرياد كشيد: كشاورزي را لگدمال نكن! حضرت اعتنايي نكرد و نزد او رفت و با او به گفت وگو نشست. سپس به او فرمود: چقدر در اين زمين خرج كرده اي؟ او گفت: يكصد دينار. حضرت فرمود: چه مقدار انتظار سود داري؟ گفت: علم غيب ندارم. سپس به او فرمود: انتظار داري چه قدر سود ببري؟ گفت: آرزو دارم دويست دينار سود ببرم. امام (علیه السلام) همياني بيرون آورد كه سيصد دينار در آن بود و به او داد و فرمود: اين هم كشاورزي تو بر جاي خود. خداوند آنچه را اميدواري، به تو عنايت كند و از زمين بهره مند شوي.

عمرزاده برخاست و سر حضرت را بوسيد و درخواست كرد از اشتباه وي درگذرد. امام (علیه السلام) تبسّمي كرد و برگشت و به مسجد وارد شد. آن فرد نيز به مسجد آمده بود. وقتي چشم او به امام افتاد گفت: خدا بهتر مي داند كه مسئوليت جامعه را به دوش چه كسي بگذارد.

آن گاه امام به كسي كه پيشنهاد قتل او را داده بود، فرمود: اين روش بهتر بود يا روش شما؟[118]

نمونه ديگر مربوط به كمك هاي مالي امام به برادرزاده اش است كه قصد سعايت و توطئه عليه امام داشت. وقتي امام مطّلع شد كه علي بن اسماعيل تصميم دارد نزد هارون برود و اوضاع امام را به هارون گزارش دهد، نزد وي آمد و از حال او جويا شد. امام كه مي دانست علي بن اسماعيل به خاطر طمع دنيا و رسيدن به آرزوهاي مادي خود، طرح دوستي با هارون ريخته است، سعي كرد تا با دادن كمك و هداياي مالي، وي را از رفتن نزد هارون منصرف سازد، اما دنياپرستي و حرص و طمع فراوان علي بن اسماعيل مانع از نفوذ هدايت امام شد.

امام هم در حق او نفرين كرد. علي بن اسماعيل نزد هارون آمد و از امام چنين سعايت كرد كه از شرق و غرب براي او پول مي فرستند و خراج دريافت مي كند … . هارون دويست هزار درهم به او داد. اما علي بن اسماعيل به دليل نفريني كه امام درباره او نموده بود، نتوانست از آن پول بهره اي ببرد و تمام احشاي بدن او هنگام قضاي حاجت ريخت و از دنيا رفت.[119]

اصلاحات اقتصادي امام كاظم(علیه السلام)

الف- مبارزه با مفاسد و انحرافات اقتصادي

در كارنامه درخشان امامان معصوم، صفحه اي روشن از مبارزات ايشان با فسادها و انحرافات اقتصادي به چشم مي خورد. امام مسئول هدايت و رهبري جامعه است و هرگاه فساد و انحرافي ديد با آن به مبارزه برمي خيزد.

عمده مبارزات امامان با مفاسد اقتصادي جامعه را بايد در سخنان و فرمايش هاي راهبردي ايشان جست وجو كرد. نگاهي به كلمات گوياي معصومان به ما نشان مي دهد كه آنان تا چه حد مردم و مسئولان جامعه را به پرهيز از گناه و فساد در مسائل اقتصادي توصيه مي كردند. نگارش كتاب هاي حجيم فقهي با عناوين «مكاسب محرّمه» از سوي فقها، كه ريشه در روايات اسلامي دارند، خود گواه بر اين مدعاست.

با اين همه، در سيره عملي امامان نيز موارد فراواني از مبارزه با مفاسد اقتصادي به چشم مي خورند. در اينجا، نمونه هايي از مبارزات عملي امام كاظم(علیه السلام) با مفاسد اقتصادي كه در كتب تاريخ ثبت شده اند، ذكر مي گردند:

1 – مبارزه با تجمّل پرستي و عيش و نوش حاكمان: امام كاظم(علیه السلام) بارها و بارها خلفاي ظالم دنياپرست عبّاسي را از اينكه بيت المال و اموال عمومي را صرف عيش و نوش و خوش گذراني خود مي كردند، مورد اعتراض و انتقاد شديد قرار دادند.

روزي امام كاظم(علیه السلام) وارد يكي از كاخ هاي بسيار مجلّل و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرد و با نخوت و تكبّر پرسيد: اين قصر از آن كيست؟ (با اين كلام مي خواست شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد.)

حضرت بدون آنكه كوچك ترين اهميتي براي كاخ پر زرق و برق او قايل شود، با كمال صراحت فرمود: اين خانه، خانه فاسقان است؛ همان كساني كه خداوند درباره آن ها مي فرمايد: «كساني كه خود را روي زمين بزرگ پنداشته، تكبّر مي كنند و آيه اي از آيات الهي را ببينند ايمان نمي آورند و اگر راه راست و رشد و كمال را ببينند آن را در پيش نمي گيرند، ولي هرگاه راه گم راهي ببينند آن را طي مي كنند و از (مطالعه و درك) آيات خود منصرف خواهيم كرد؛ زيرا آنان آيات ما را تكذيب نموده، از آن غفلت ورزيده اند.»

هارون از اين پاسخ سخت ناراحت شد و در حالي كه خشم خود را به سختي پنهان مي كرد، با التهاب، پرسيد: پس اين خانه از آن كيست؟ امام بي درنگ فرمود: اين خانه از آن شيعيان و پيروان ماست، ولي ديگران با زور و قدرت آن را تصاحب نموده اند.

هارون گفت: اگر اين قصر از آن شيعيان است، پس چرا صاحبان خانه آن را باز نمي ستانند؟ امام فرمود: اين خانه در حال عمران و آبادي از صاحب اصلي اش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت.[120]

2 – مبارزه با احتكار: معتب، كارگزار امام كاظم(علیه السلام)، مي گويد: موقعي كه محصول كشاورزي به دست مي آمد، حضرت امر مي فرمود: آن ها را بفروشيم، سپس مثل همه مردم، روز به روز به اندازه نياز مي خريديم.[121]

3 – مبارزه با قمار: امام كاظم(علیه السلام) غلامش را براي خريد تخم مرغ فرستاد. آن غلام يك يا دو تخم مرغ خريد و در بين راه با آن قمار كرد.

سپس تخم مرغ را آماده كرد و نزد امام آورد. آن حضرت مشغول خوردن شد. غلام به حضرت عرض كرد كه با آن تخم مرغ قمار كرده است. حضرت برآشفت و طشتي طلب كرد و غذا را قي نمود.[122]

4 – مبارزه با غشّ در معامله: موسي بن بكير مي گويد: در محضر امام كاظم(علیه السلام) بودم. يك مشت دينار در پيش او ديدم. آن حضرت يكي از سكّه ها را برداشت و دو نصف كرد و به من داد و فرمود: «اَلقهِ في البالوعةِ حتّي لايُباع شي ءٌ فيه غش»؛ اين دينار قلابي را در چاه فاضلاب بينداز تا با چيزي كه قلّابي است معامله صورت نگيرد. با اينكه حكومت در دست امام كاظم(علیه السلام) نبود، ولي آن حضرت نمي توانست خيانت و نيرنگ جامعه را تحمّل كند.[123]

در مورد ديگري، هشام بن حكم مي گويد: مشغول فروش كالايي در سايه (يا تاريكي) بودم. امام از آنجا عبور مي كرد، مرا در آن حال ديد. نزد من آمد و فرمود: اي هشام، در سايه معامله نكن كه موجب غش در معامله مي شود و غش حرام است.[124]

5 – مبارزه با سرقت و سوءاستفاده مالي كارگران: هنگامي كه امام (علیه السلام) مشغول جمع آوري خرماهاي نخلستان خود بود، متوجه شد يكي از غلامان او مقداري از خرماها را به بيرون از باغ انداخت. (اين ماجرا پيشتر گفته شد.)[125]

6 – منع از كمك مالي به حاكمان ظالم: صفوان جمّال يكي از ياران حضرت موسي بن جعفر(علیه السلام) شترهاي خود را به هارون كرايه داده بود. وقتي حضرت از اين امر مطلع شد، او را مورد توبيخ قرار داد و فرمود: چرا دشمنان ما را ياري مي كني؟ صفوان گفت: من هيچ علاقه اي به هارون ندارم و بابت كرايه شترهايم از او پول مي گيرم.

امام فرمود: آيا تو آن گاه كه براي رفتن به مسافرت، به هارون شتر مي دهي دوست نداري او به سلامت از سفر برگردد و اجاره شتران تو را بپردازد؟ صفوان عرض كرد: اينكه معلوم است، هر عاقلي چنين خواسته اي را از خداي خويش مي خواهد.

امام فرمود: اي صفوان، براي تو همين بس كه دوست داري مدتي ظالمي زنده بماند تا تو ضرري متحمّل نشوي و اين خواسته تو موجب بقاي ستمگر و رضاي تو به ظلم هاي او مي شود و اين گناه بزرگي است. صفوان در پي سخنان روشنگرانه امام، تمام شترهاي خود را فروخت و خود را از اين انحراف نجات داد، هرچند اين اقدام باعث كدورت بين صفوان و هارون الرشيد شد.[126]

ب- هدايت هاي اقتصادي

گرچه امام مسئول هدايت فكري و معنوي جامعه است و تعاليم و رهبري هاي او تأمين كننده سعادت جاودانه بشرند، اما دايره هدايت امام وسيع تر از امور عبادي و اخروي است و اين ناشي از جامعيت دين مبين اسلام است كه سعادت دنيا و آخرت انسان را تضمين مي كند. بنابراين، امام مستقيما در بسياري از مسائل مادي و دنيوي نيز انسان ها را كمك مي كند و آن ها را مشمول هدايت خود قرار مي دهد.

عمده اين هدايت ها در قالب مشورت دادن امام به افرادي است كه نياز به كمك فكري داشته اند. در برخي موارد نيز امام افرادي را به دليل اشتباه در مسائل اقتصادي مورد انتقاد قرار مي داد. در برخي موارد، امام براي كمك فكري و هدايت انسان ها در مسائل مادي، از علم غيب و شأن خاص امامت استفاده مي كرد. در اينجا، تنها چند نمونه از مواردي كه امام افرادي را در امور دنيوي و اقتصادي كمك و هدايت كرده است ذكر مي شوند:

روزي امام كاظم(علیه السلام) به يكي از يارانش به نام ابراهيم بن عبدالحميد، كه در حال خارج شدن از مدينه بود، فرمود: اي ابراهيم! كجا مي روي؟ او جواب داد: به سمت قبا. امام فرمود: براي چه كاري؟ او گفت: ما در هر سال در چنين موقعي خرما مي خريم. تصميم دارم نزد يكي از مردان انصار بروم و محصول خرمايش را پيش خريد كنم. حضرت فرمود: آيا از شر ملخ ها در امان هستيد؟

ابراهيم مي گويد: بعد از جدا شدن از امام، نزد دوستم ابوالعز آمدم و سخن امام را به او گفتم. (او كه به مقام و شأن امام و علم او ايمان داشت) گفت: نه، به خدا امسال خرما نخواهيم خريد. پنج روز نگذشته بود كه ديديم ملخ ها تمام نخل ها را ويران كردند![127]

در روايتي كه پيشتر ذكر شد، امام به يكي از فقرا، كه درخواست كمك كرده بود، پولي داد و به او فرمود: با اين پول به تجارت «مازو» (دانه هايي كه براي رنگ كردن و دباغي به كار مي برند) بپرداز؛ زيرا اين كالا خشك است و كمتر آسيب مي بيند.[128]

امام از اين طريق، كمك مشاوره اي خود را به آن فرد ارائه داد و آن فرد توانست به زندگي خود سر و سامان ببخشد.

هشام بن حكم مي گويد: قصد خريد كنيزي داشتم. نامه اي به امام كاظم(علیه السلام) نوشتم تا با او در اين باره مشورت كنم. امام جواب نامه مرا نداد تا آن گاه كه در مكّه در مراسم حج مرا ديد و آن كنيز را نيز مشاهده كرد. سپس نامه اي به من نوشت كه خريد آن كنيز از نظر من اشكالي ندارد جز آنكه آن كنيز عمر كوتاهي دارد.

هشام مي گويد: با اين سخن امام از خريد كنيز منصرف شدم و هنوز از مكّه خارج نشده بودم كه ديدم آن كنيز را دفن كردند.[129]

علي بن ابي حمزه مي گويد: نزد امام موسي بن جعفر(علیه السلام) بودم. كسي به نام جندب خدمت امام رسيد و با آن حضرت صحبت كرد. حضرت هم با او سخن مي گفت، در ضمن از احوال برادرش سؤال كرد. جندب گفت: خوب بود و به شما سلام رسانيد.

حضرت فرمود: خدا به شما اجر دهد! برادرت از دنيا رفته است. جندب گفت: نامه او 13 روز پيش از كوفه رسيد و سالم بود! حضرت فرمود: دو روز بعد از نوشتن نامه، از دنيا رفت. موقع مرگ به همسرش مالي داده و گفته است: وقتي برادرم آمد به او تحويل بده. آن زن مال را در خانه اي كه زندگي مي كند پنهان كرده است. وقتي به آن زن رسيدي، به او محبت كن و او را به طمع ازدواج با خود بينداز تا پول را به تو بدهد.

علي بن ابي حمزه مي گويد: جندب مردي نيرومند و زيبا بود. پس از شهادت امام كاظم(علیه السلام) او را ديدم و از قضيه سؤال كردم. جندب گفت: به خدا سوگند! امام همه مطالب را صحيح فرمود؛ نه در نامه كسري بود و نه در مال كمبودي وجود داشت.[130]

در روايتي، امام به تبيين رابطه صحيح اقتصادي مؤمنان مي پردازد و بيان مي كند كه افراد مؤمن نسبت به اموال و دارايي هاي خود بايد چگونه باشند:

امام به يكي از يارانش به نام عاصم مي فرمايد: اي عاصم! پيوند و ارتباط شما (مؤمنان) چگونه است؟

عاصم عرض كرد: به بهترين شكلي كه مي تواند باشد.

امام فرمود: آيا به گونه اي هست كه يكي از شما وقتي تنگ دست و فقير مي شود، وارد خانه دوستش شود و از او بخواهد تا هميان پولش را بياورد، آن گاه آن را باز كند و هر چه بخواهد بردارد و مشكل مالي خود را از اين طريق حل كند و دوستش ناراحت نشود؟

عاصم گفت: خير. امام فرمود: پس شما بهترين شكل ارتباط و پيوند را نداريد.[131]

برخي از هدايت هاي امام مربوط به الگوي صحيح مصرف هستند. امام در برخي موارد، افرادي را كه در شيوه زندگي خود خطا مي كردند و در انتخاب نوع لباس و غذا و مركب دقت لازم را نداشتند مورد انتقاد قرار مي داد و شيوه صحيح را بيان مي كرد:

ابن طيغور متطبّب مي گويد: امام كاظم(علیه السلام) از من پرسيد: چه مركبي سوار مي شوي؟ گفتم: الاغ. آنگاه امام فرمود: آن را چند خريده اي؟ گفتم: سيزده دينار. امام فرمود: اين اسراف است كه الاغي را به سيزده دينار خريده اي و اسب ساده (برذون) را رها كرده اي. (ماجرا پيشتر ذكر شد).[132]

نمونه ديگر مربوط به عبداللّه جبلي كناني است كه مي گويد: روزي يك ماهي در دست گرفته بودم و در كوچه عبور مي كردم، در همان حال، امام كاظم(علیه السلام) مرا ديد، نزد من آمد و مرا مورد انتقاد قرار داد كه «اين چه كاري است كه مي كني؟ اين ماهي را بينداز! زيرا من ناپسند مي بينم كه فرد بزرگوار و شريفي مثل تو چنين كار پست و كوچكي انجام دهد».[133]

سپس فرمود: اي شيعيان، شما گروهي هستيد كه دشمنان زيادي داريد. در مقابل دشمنانتان تا مي توانيد خود را زيبا و قوي جلوه دهيد.

در مورد ديگري كه پيشتر روايت آن گذشت، حضرت غلام خود را سرزنش كرد كه چرا خانه تنگ و كوچكي براي خود انتخاب كرده است….[134]

شخصي از امام در مورد معناي «اسراف» سؤال كرد و گفت آيا داشتن ده لباس اسراف است؟ امام در جواب فرمود: خير…[135] (اين روايت نيز پيشتر بيان گرديد)

نویسنده: عبدالرضا عرب

منبع: ماهنامه معرفت ،‌شماره 89

پي نوشت ها:

[1] . محمّدكاظم مكّي، المدخل الي حضارة العصر العبّاسي، ص261.

[2] . صباح ابراهيم الشيخلي، اصناف در عصر عبّاسي، ترجمه هادي عالم‏زاده، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1362، ص11.

[3] . فيليپ چتّي، تاريخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، آگاه، 1344، ص 443.

[4] . همان، ص437.

[5] . صباح ابراهيم الشيخلي، پيشين، ص13.

[6] . احمد امين، ضحي‏ الاسلام، مصر، النهضة المصرية، ج 1، ص233.

[7] . مسعودي، مروج الذهب، بيروت، داراندلس، ج 3، ص 312.

[8] . باقر شريف قرشي، حياة الامام موسي‏بن جعفر(ع)، (قم، اسلاميه، 1389ق)، ج 1، ص368.

[9] . همان، ج 2، ص29.

[10] . احمد امين، پيشين، ج 1، ص136ـ140.

[11] . رسول جعفريان، حيات فكري و سياسي امامان شيعه، قم، انصاريان، 1381، ص385.

[12] . جمعي از نويسندگان، درآمدي بر اقتصاد اسلامي، تهران، سمت، 1372، ص104.

[13] . محمّدرضا جبّاري، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمّه(ع)، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1382، ج 1، ص 280.

[14] . شيخ طوسي، اختيار معرفة الرجال، شهيد، دانشكده الهيات و معارف اسلامي،1348، ص467.1

[15] . شيخ صدوق، عيون اخبارالرضا، نجف، مكتبة الحيدرية، 1385ق، ج 1، ص91ـ92.

[16] . شيخ طوسي، الغيبه، قم، مؤسسةالمعارف الاسلاميه، 1411ق، ص347.

[17] . همان، ص28.

[18] . محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1403ق، ج 48، ص122.

[19] . شيخ طوسي، رجال كشي، ص434.

[20] . محمّدبن يعقوب كليني، اصول كافي، تهران، اسلاميه، 1362، ج 2، ص87.

[21] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، 115.

[22] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 1، ص 152.

[23] . ابن ابي ‏الحديد، شرح نهج ‏البلاغه، قم، كتابخانه آية اللّه مرعشي نجفي، 1404ق، ج 7، ص 215.

[24] . شيخ مفيد، الارشاد، قم، آل‏ البيت، 1416ق، ج 2، ص 244.

[25] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 7، ص 47و48.

[26] . شيخ صدوق، پيشين، ص 28.

[27] . مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، 1380، ص456.

[28] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 122.

[29] . همان.

[30] . همان، ص129.

[31] . علي قائمي، در مكتب اسوه ولايت، تهران، اميري، 1376، ص 247.

[32] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص131.

[33] . شيخ مفيد، پيشين، ص 244.

[34] . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد (تاريخ مدينةالاسلام)، بيروت، دارالعرب الاسلامي، 1422ق، ج 15، ص17.

[35] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص115.

[36] . همان، ص73.

[37] . علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه في معرفة الائمّه، قم، شريف رضي، 1421ق، ج 2، ص765.

[38] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص245.

[39] . شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعه، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1391ق، ج 3، ص314.

[40] . شيخ صدوق، پيشين، ص73.

[41] . قطب الدين راوندي، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام المهدي، 1409ق، ج 1، ص312.

[42] . عائدة عبدالمنعم طالب، الامام موسي الكاظم في محفةالتاريخ، بيروت، دارالرسول الاسلام، 1421ق، ص31.

[43] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص 758.

[44] . نهج البلاغه، كلمات قصار، 439.

[45] . جعفر الهادي، الشئون الاقتصاديه في نصوص الكتاب والسنة، اصفهان، كتابخانه اميرالمؤمنين، 1403ق، ص73.

[46] . عزيزاللّه عطاردي، مسند الامام الكاظم(ع)، مشهد، كنگره جهاني امام رضا(ع)، 1409ق، ج 2، ص359.

[47] . همان، ص42.

[48] . حسين بن شعبه حرّاني، تحف العقول، ترجمه احمد جنّتي، تهران، علميه اسلاميه، ص 481.

[49] . جعفر الهادي، پيشين، ص 293.

[50] . خطيب بغدادي، پيشين، ج 15، ص16.

[51] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص184.

[52] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 156.

[53] . همان، ص131.

[54] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص131.

[55] . محمّد مناظر احسن، زندگي اجتماعي در حكومت عبّاسيان، ترجمه مسعود رجب نيا، تهران، علمي ـ فرهنگي، 1369، ص61.

[56] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص648.

[57] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص49.

[58] . محمّد مناظر احسن، پيشين، ص54.

[59] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص41.

[60] . محمد مناظر احسن، پيشين، ص54.

[61] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص29.

[62] . محسن امين، المجالس السنيّه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1413ق، ج 2، ص372.

[63] . ابن صبّاغ، الفصول المهمّه، قم، دارالحديث، 1380، ص223.

[64] . ابن ابي الحديد، پيشين، ج 15، ص273.

[65] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص234.

[66] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 8، ص86.

[67] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص28.

[68] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص100.

[69] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص525.

[70] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص 40.

[71] . همان، ص68.

[72] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص102.

[73] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص81.

[74] . همان، ص77.

[75] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6، ص341.

[76] . همان، ص304.

[77] . همان، ص64.

[78] . همان.

[79] . همان، ص 288.

[80] . همان، ص512.

[81] . همان، ص515.

[82] . همان، ص488.

[83] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص24.

[84] . محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص 472.

[85] . قطب الدين راوندي، پيشين، ج 1، ص312.

[86] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 1، ص 155 / محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص110.

[87] . محمد دشتي و كاظم محمدي، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، قم، نشر اسلامي، 1406ق، ص 1061.

[88] . جعفر الهادي، پيشين، ص 462.

[89] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص86.

[90] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص68.

[91] . همان، ص69.

[92] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 2، ص272.

[93] . همان، ص274.

[94] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص 68.

[95] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6، ص453.

[96] . محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 2، ص134.

[97] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص55.

[98] . محمدرضا حكيمي و ديگران، الحياة، كويت، مكتبةالالنين، ج 4، ص322.

[99] . محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 6، ص525.

[100] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص23.

[101] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص770.

[102] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص49.

[103] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6، ص480.

[104] . همان، ص481.

[105] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 3، ص24.

[106] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص231.

[107] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص758.

[108] . همان.

[109] . مصطفي زماني، زندگاني امام كاظم، قم، عصر ظهور، 1378، ص32.

[110] . شيخ عباس قمي، انوارالبهيّه، قم، نشر اسلامي، 1427ق، ص 188.

[111] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص102.

[112] . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، بيروت، دارالاضواء، 1421ق، ج 3، ص48.

[113] . شيخ حرّ عاملي، اثبات الهداة، ج 3، ص210.

[114] . مصطفي زماني، پيشين، ص43.

[115] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 48.

[116] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 1، ص152.

[117] . علي بن عيسي اربلي، پيشين، ج 2، ص758.

[118] . ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، نجف، مكتبة الحيدريه، 1385ق، ص 332 / خطيب بغدادي، پيشين، ج27، ص 13.

[119] . شيخ مفيد، پيشين، ج 2، ص238.

[120] . محمدباقر مجلسي، پيين، ج 48، ص138 / عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 2، ص 144، (با استفاده از ترجمه حديث از كتاب پيشواي آزاده، نوشته مهدي پيشوايي.)

[121] . محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 5، ص 166.

[122] . همان، ج 5، ص 123.

[123] . همان، ج 5، ص160.

[124] . همان، ج 5، ص 161.

[125] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص 115.

[126] . باقر شريف قرشي، پيشين، ج 2، ص266.

[127] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص46.

[128] . شيخ عباس قمي، پيشين، ص 188.

[129] . علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه، ج 2، ص770.

[130] . محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 48، ص61.

[131] . عزيزاللّه عطاردي، پيشين، ج 1، ص31.

[132] . همان، ج 3، ص24.

[133] . محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 6، ص481.

[134] . همان، ص525.

[135] . محمدرضا حكيمي و ديگران، پيشين، ج 4، ص232.