مبارزات سیاسی

نوشته‌ها

سیره سیاسی امام رضا علیه السلام در برخورد با حکومت جور.

اشاره:

هنگام بحث از رفتار سیاسی ـ اجتماعی ائمـه بـاید تـوجـه داشـت کـه زنـدگی معصـومان همواره با جهت گیری های سیاسی همراه بـوده و نـوع نـگاه آنها به سیاست، نگاهی الهی اسـت که با خدعه، فریب و تزویر (و هر آنچه امـروزه در هـنگام صـحبت از سیاست به ذهـن متبـادر می شود) پیوندی ندارد.[۱] درواقع سیاست و حکومت در دیدگاه اهل بـیت هـمان ادامـۀ جریـان هدایت بشریت به سوی خیر، فضیلت و سعادت محسوب می شود و بـدیهی اسـت پیـروی از طـریق اهل بیت که «ساسه العباد» (زیارت جامعـه کبیـره ) و «شـجره النبـوه و محـط الرسـاله و مختلف الملائکه ومعادن العـلم و ینـابیع الحکم» (نهج البلاغه/خطبۀ ١٠٩) خوانده شده، تنهـا راه نجات و رستگاری بشریت است.

پس از واقـعۀ عـاشورا، یکـی از حساس ترین مقاطع تاریخ شیعه، زندگانی حضرت رضـا است. شرایط زمانۀ حضرت با ائمه پیش از خـودشان در عـین اشتراک در بسیاری از زمینه هـا، تفاوت های اساسـی دارد. مـثلا رویـارویی دسـتگاه حـاکم (خلیفـه ) بــا امــام در زمــان پـدر بزرگوارشان آشکار است و طرف حق و باطل بر پیروان ایشان پوشیده نیسـت؛ امـا در زمـان امام رضا(ع) از حیث اوضاع کلی جهان اسـلام و وضـعیت شـیعیان، خلفای حاکم و روش هـای امام نوعی پیچیدگی هـای خـاص به چشم می خورد و حوادث این روزگار از برخی جهـت هـا با نرمش قـهرمانانۀ امـام حسن (ع)، موقعیت امام سجاد(ع) و انـقلاب فـکـری، علمـی و فـرهنگـی امـام بـاقر(ع) و امام صادق (ع) مقایسه پذیر و نشان دهنده اهـمیت خـاص و چندبعـدی ایـن مقطـع است.

امام رضا(ع) با سه خلیفۀ عباسی (هارون الرشید، امـین و مـأمون) هم عصر بوده اند و بـه طــور کلی اوضاع سیاسی و خـلافت عـباسی در دوران زندگانی امام رضـا (ع) ـ مـخصوصـا در زمــان مأمون ـ با آشفتگی های فراوانی همراه بوده است. از ویژگی های این مقطع، پیچیدگی شـرایط سـیاسی ـ اجتماعی و شخصیت خاص مـأمون اسـت[۲]کـه بـه گفتۀ شهید مـطهری: «مـأمون، عالم ترین خلفا و بـلکـه شــاید یکـی از عـالم تـرین سلاطین جهان است» (١٣٨۶: ١٧٧). از طرف دیگر، قبول ولایتعهدی از طـرف امـام رضـا(ع) در شـرایطی کـه ائمۀ پیش از ایشان همواره از حکومت هـای وقــت فـاصـله گرفتـه انــد، ســبب طـرح پرسش های اساسی در نـزد شیعیان شده و اهمیت واکاوی این مسـئله را بـیش از پـیش آشکار می کند.

پرسش و محور اصلی این نوشتار، تـوصـیف و اســتخراج نحـوه تعامـل امـام رضـا(ع) بـا حـکومت جـور اسـت و بـه طـور خاص بحث ولایتـعهدی تـحلیل می شود. چارچوب نظـری نیـز بر مبنای «پارادایم امامت» است. [۳] بر اساس این پـارادایم و توجـه بـه سـه اصــل اسـاسـی آن (نـص، نصب و عصمت) هر زعامت سیاسی ـ مذهبی غـیرمعصوم در زمــان مـعصـوم، غـصـب محسوب می شود. از طرف دیگر، بر اساس «اصـل عصـمت»، امـام از احتمـال هـر خطـا و لغزشی به دور است. با توجه بـه این اصــول ثابـت و آنچـه در سـیره امــام رضــا(ع) مشـاهده می شود، سیره [۴] امام به منظور الگوبرداری صحیح، واکاوی می شود.

امام رضا(ع ) درزمان مأمون

١.پیش از ولایتعهدی

شایان ذکر است که حرکت فکری و همۀ فعالیـت هـای سیاسـی ـ فرهنگـی ائمـه اطـهـار حـرکتی مستمر و طولانی است که از سال یازدهم هجرت شروع می شود و به سال ٢۶٠ (کـه سال شروع غیبت صغری است) خاتمه پیـدا مـی کنـد. ایـن بزرگـواران یـک واحـد و یـک شخصیت اند و نمی توان شک کرد هـدف و جـهت آنها یکـی اسـت. در تحلیـل زنـدگی ائمـه نباید در این دام بیفتیم که تفاوت های ظاهری در سیره ائمه به معنی اختلاف یا تعارض مـیـان آنهاست، بلکه باید توجه کنیم ائمه معصـوم در حرکتـی بلندمـدت، تاکتیـک هــا و ابـزارهـای خـاصی را برگزیده اند. گاهی ممکن است حرکت را سریع تر دنبال کنند و گـاهی کنـد و گـاه دست به عقب نـشینی حـکیمانه بزنند؛ اما همان عقب نشینی ظاهری، از نظر کسانی که حرکـت را حکیمانه و هدفمند مـی دانـند، حـرکتی رو به جلو محسوب می شـود. از همـین رو، زنـدگی امیرالمؤمنین (ع) با زندگی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و ســایر ائمـه حرکتـی مسـتمر اسـت (خامنه ای، ١٣۶۶، ج ١: ٢۴). نکته ای که در سیره ائمه اطهار باید در نظر گـرفتـه شـود، تـداوم جهت گـیری سـیاسی این بزرگواران است؛ چه وقتی حکومت در دست ایشان بـوده و چـه در هنگامی که از قدرت سیاسی دور بوده اند.

در دوران امامت امام رضا(ع) به واسطۀ تلاش و مجاهدت علمی، اخلاقی و فرهنگی ائمـه، تا حدودی از انحراف هـای فکری و اخلاقی بی شمار (که یکی از شاخص ترین عناصـر معـرف عصر امویان است)[۵] کاسته شده، اما مسائل دیگری پیش روی جهان اسلام قرار گرفته اســت.

درگـیری های امویان، عباسیان و علویان شرایطی را برای ائمـه فـراهم کـرد تـا در ایـن میـان ارزش ها نشر یابد، انحراف ها زدوده شود و به واسطۀ سـازمان وکالـت[۶] و تربیـت شـاگردانی گران مایه، گستره شیعیان افزایش یابـد و نـیز شبکۀ ارتباطی آنها با ائمه وضعیت بهتری پیدا کند.

البته پس از استقرار عباسیان شرایط تا حدی بر ائمه و شـیعیان سـخت شـد کـه برخـی، سختی های این دوران را از ظلم و جنایت های بنی امیه بـیشتر مـی دانـند؛ اما به هرحال گسـترش قـلمرو سـرزمین هـای اسلامی (خصوصا در زمان هـارون و مـأمون ) و آغـاز نهضـت ترجمـه، ورود افکار و عقاید انحرافی، التقاطی و شکل گیری فرقه های مذهبی ـ سیاسـی از ویژگـی هـای شـاخص این عـصر اسـت.

دوران امام رضا(ع ) از نظر علمی، اجتماعی و سیاسی بسیار حـساس بـود. در ایـن عصـر بیـان مسائل کلامی، عقلی و فلسفی رونق داشت و جریان هایی مانند معتزله و اشاعره بحـث هـای کلامی خود را داشتند و از سـوی دیگـر، بــا ورود آرای فلاسـفۀ یونـانی و طـرح شـبهه هـای جدید، دفاع از اسلام اهمیت ویژه ای یافــت. در واقـع اگـر بخـواهیم مجاهـدت علمـی امـام رضا(ع ) را در نشر معارف و اصلاحات فکری و اعتقادی دسته بندی کنـیم، بـا انـدکی تـسـاهل مـی تـوانیم بگوییم مباحث علمی ـ عقیدتی امام پیش از دوران ولایتعهدی بر محور رد شـبهه هـا، رفـع اخـتلاف های درون دینی و اشاعۀ معارف مکتب اهل بیت و تشیع سامان یافته بود.

در دوره ولایتعهدی نیز بنا بر مـقتضیات خـاص جـایگاه ولایتعهدی و شـرایط اجتمـاعی ـ سیاسی آن دوران، شاخصۀ دفاع از اسلام در مقابل مکاتب و مذاهب انـحرافی و التـقاطی (کــه از سرزمین های غیراسلامی یا آثار فلاسفه و اندیشمندان غیرمسلمان نشئت گرفته بود) بسـیار پررنگ تر بـوده اسـت. گـسترش قلمرو سرزمین های اسلامی، ورود افکار بیگانگان، ترجمۀ آثار و افکار فلاسفه و دانشمندان یونانی و نیز تقید نـداشتن خـلفای عباسی به شـریعت و احکـام، سبب شکل گیری انحراف های عقیدتی زیادی در جامعۀ مـسلمانان شـده بـود.

در این شرایط امام رضا(ع) در دو بخش بـه اصـلاحات فکـری و دینـی پرداختنـد: ١. رد عقاید باطل و منحرف؛ ٢.بیان افـکار و عـقاید صـحیح و اصولی.

امام رضا(ع) با رد عقایدی کـه خدا را جسم تصور می کرد (صـدوق، ١٣٧٨، ج ١: ١١٧) یا رد عـقاید جبریه و مفوضـه و بیـان صحیح مسئلۀ جبر و اختیار (همان: ١٢۴)، لعـن تحریـف کننـدگان کـلام پیـامبر(ص ) (همـان: ١٢۶)، لعن غـلاه و کـافر دانستن آنها (همان: ٢٠٣) در مقابل انحراف هـای فکـری و عقیـدتی به وجود آمده ایسـتادند. در این مـیان مسئلۀ ولایتعهدی امام در چارچوب بیان مواضع و عـقایـد اصـولی قـرار دارد و دربردارنده اصول سیاسی و کاربردی در برخورد با حـکومت جــور اسـت که در ادامه به آن پرداخته می شود.

٢.زمینه ای طرح ولایتعهدی امام رضـا

از آنـجا که نمی توان از ولایتعهدی امـام رضـا(ع) بدون در نـظـر گــرفتن زمـینـه هـا و شـرایط سیاسی ـ اجتماعی آن سخن بـه مـیان آورد، به اجمال زمینه های طرح ولایتعهدی امام بررسـی می شود. مأمون در آغـاز خـلافت خود در وضعیت بسیار دشواری قرار داشـت و به نظر مـی رســد صـعوبت چنین وضعیتی حتی از آغاز دعـوت عـباسیان علیه امویان سخت تر بوده، زیرا پـس از آن همه ظلم و جنایت (به طور خاص )[۷] علیه عـلویان و خـاندان پیامبر(ص)، دیگـر بـه کـارگیری شـعار «الرضـا مـن آل محمد (ص)»[۸] از سوی عـباسیان عـبث می نمود و ایرانیان هـم بــه دلیـل سـتم علیه خاندان پیامبر(ص) و نیز بدعهدی عباسیان در ارتباط با ایرانیانی نظیر ابومسـلم و خانـدان برمکیان، از عباسیان روی تـافته بـودند. بـرای نـمونه آمـده: «ایرانـیان پس از وقوع جنـگ خـانگی هولناک بین امین و مأمون، از پشتیبانی عباسیان دست کشیدند…» (مرتضی عاملی، ١٣۶۵: ١٧٣).

علاوه بر این، اختلاف های داخلی را هم باید اضافه کرد کـه بـا نبـرد امـین و مــأمون بـر همگان آشکار شد. اکنون مأمون باید برای استقرار و دوام خلافتش بر همۀ این مسـائل غلبـه می کرد. مأمون با وجود سه مشکل اساسی: ١. حمایت نکـردن علویـان؛ [۹] ٢.حمایـت نکـردن ایرانیان؛ ٣. اختلاف هـای داخـلی عباسیان[۱۰] توانست از همان ابزارهایی اسـتفاده کنـد کـه رهبـر عباسیان در ابتدای کار برای رسیدن به قـدرت اسـتفاده کـرده بـود، یعنـی اسـتفاده از پایگـاه اجتماعی، سیاسی و مذهبی علویان و دیگری (که به تـبع آن اتـفاق افتـاد) اسـتفاده از خراسـان به عنوان پایگاه. با استفاده از این دو نیرو توانست اقتدار خـود را بـر عباسـیان بغـداد تحمیـل کند، اما دشواری های زیادی پیش روی او قرار داشت، زیـرا هـمـان طــور کـه گفتـیم، ظلـم و ستم هـای بـی شمار خلفای عباسی دست آنها را برای ایفای نقش های ظاهری رو کـرده بـود و باید تدابیر دیگری اندیشیده می شد. در نظر مأمون حضور امام در دستگاه حـکومت مـی توانسـت چاره ای برای حـل هـمۀ این مسائل باشد.

مواضع سیاسی امام رضا علیه السلام

درباره برخورد امام رضا (ع) با حکومت و مسائل سیاسی (در زمـان مـأمون ) چنـد فـرض مطرح است:

١.(با توجه به بی رحمی و ستمگری دستگاه حکومت) سکوت و مــدارا بــا خلافـت عباسی؛

٢.تلاش برای به دست گرفتن حکومت و قیام علیه دستگاه خلافت عباسی؛

٣.آنچه از دید برخی کـناره گـیری از سیاست تعبیر می شود.

۴.اتخاذ مواضع هوشمندانۀ سیاسی و ادامۀ مسیر راهبردی امامت بـا تـوجه بـه مقتضـیات خاص زمانی و مکانی. البته پیش از شروع بحث باید خاطرنشان کرد از آنجا که امام، حکومت تـشـکیل ندادنـد، نگاه به سیره سیاسی حضرت درباره امر حکومت [۱۱] با توجه احادیث، روایت هــا و نکتـه هـای تاریخی مـعتمد صـورت گرفته است.

١.سکوت و مدارا با خلافت عباسی

با توجه به آنچه در سیره امام رضا(ع ) و سایر ائمه می بینـیم، هـیچ کـدام از ائمـه، حتـی در سخت ترین شرایط، حق امامت و ولایت خود را کتمان نکرده [۱۲] و در هر فـرصـت و شـرایطی آن را به حکام وقت یادآوری کرده اند و این حرف که ائمـه از سیاسـت و مسـائل حکومـت دوری می گزیده اند، عین بی اطلاعی از روش و راهبرد امامان است، زیرا ائمه هیچگاه از حـق خود چشم پوشی نکردند و همواره به مـسائل دینــی و سیاسـی اجتمـاع اهمیـت مـی دادنـد و نبودن حکومت به دست ایشان دلیلی بر بی توجهی به سیاست یا مدارا با خلفای وقت نبـوده، زیرا شیعه، امامت را بالفعل می داند نه بالاستحقاق، درحالی که بـه درسـتی معلوم اسـت پیشـوایان، امکان تأسیس حکومت نیافتند.

از سوی دیگر، گرچه همۀ شئون امامت ظاهری و باطنی از یکدیگر تفکیک ناپـذیر بـوده، تحقق و فعلیت ولایت ظاهری معصومان در گرو عواملی چون: خواست مـردم، مـهیـا بــودن شرایط اجتماعی و غیره است. امام بنیان حکومت خود را در جایی می نهد کـه مـردم مسـئولانه به وظیفۀ خود در مهیا کردن شرایط حکمرانی او قیام کرده باشند. در غیر ایـن صـورت، هـیچ تکلیف فـعلی بـرای تـشکیل حکومت نمی یابد. به بـیان دیگـر، در اسـتقرای تـام راه هـای فعلیـت یافتن حکومت معصوم از چهار راه بیرون نیست:

۱.امام با تکیه بر روش های زورمدارانه و خشـونت آمـیـز بتواننـد بـر مجـاری حکـم مسلط شوند؛

٢.با توسل به روش های فریبکارانه و تردستانه با همدستی جمع محدودی از یـاوران خود بـر امـور غـلبه کنند؛

٣.به روش غیرعادی با تکیه بر معجزه و بهره گرفتن از سـلطۀ تـکـوینی خــویش در امور تصرف و حکومت خود را برپا کنند؛

۴.در مجاهدتی مستمر، سطح شعور و آگاهی مردم را ارتقا دهند تا آنـهـا بــه دلخــواه خود به وظیفۀ خویش قیام کنند و امکان حکومت وی را فراهم کنند.

به یقـین هـیچ کـدام از روش های اول تا سوم در سیره معصوم به چشم نمی خـورد، زیـرا بـا اصول اخلاق و تقوای الهـی مـغایر اسـت و در سنت و سیره هیچ پیشوای الهی معهـود نیسـت.

تفاوت اساسی رهبران الهی که مقتدای بـشریت در اخــلاق و فضـیلت بـوده انـد بـا دشـمنان لجوجشان که به هیچ مرز اخلاقی پایبند نـبوده انـد در هـمیـن جا عیان می گـردد. امـام علـی در گفتاری، فرق خود و معاویه را در مقام تدبیر امور اینـ گـونه بیان می کند: «واللـه مـا معاویـۀ بأدهی منی لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیۀ الغـدر لکـنت مـن أدهی الناس» (نهـج البلاغـه / خطبـۀ ٢٠٠).

روش سوم هم بدان جهت پذیرفته نیست که ضرورت قائم شـده بـر اینکـه ائمـه هیچگـاه بـه روش های غیرمتعارف برای تحقق اهداف و مقاصـد خـود رو نـیـاورده و از ســلطۀ تـکـوینی برای دگرگون نمودن احوال بهره نجسته اند. نتیجه آنکه تنهـا روش چهـارم معـین مـی شـود یعـنی اینـکه حـکومت حق امام در بستر رشد و آگاهی بـا انتخـاب آزادانـه و مسـئولانۀ مـردم فعلیت مـی یابـد.

از آنجا که ولایت کلیۀ معصومان در مبدأ تشریع تام و تمـام اسـت، در سـیره کریمـۀ آن بزرگواران مواردی دیده می شـود کـه حتی در زمان کف ید به اعمال برخـی از شـئون ولایـت ظاهری پرداخته اند؛ از قـبیل: اقـدام به داوری و رفع خصومت ها، نصب قضات، فـرض نـمـودن خـمس و تحلیل آن در مقاطع زمانی مخصوص، تحلیل انفال بــرای شــیعیان و ماننـد آن، کـه جملگی مظاهری از ولایت (سیاسی) الهی پیشوایان بوده اسـت و مـی تـوان از آنهـا بــه مـثابـه ابزارهایی در تثبیت هویت تشیع و حـمایت از شـیعیان در دوره های سـیاه اخـتناق آمـیز خلفا یـاد کرد که با توجه بـه مـسائل یاد شده به هیچ وجه نمی توان این قول را درباره امام معتبر دانـسـت کـه: «….پایبندی به رهبری روحانی و دوری گزیدن از ورود بـه عرصه هـای سیاسـی» (اللیثــی، ۴۲: ۱۳۸۷) زیرا شـأن و مقام امامت با سازش کـاری دربـاره اصول و سکوت و مـدارا در مقابـل حکـام وقت، سازگار نیست و آنچه در سیره ائمه دیده ایم به خـوبی شـاهدی بـر ایـن مدعاسـت و آن بزرگواران حتی در بـدترین شـرایط فـشار و اختناق، به مـدارا و کـناره گیـری از امـور سیاسـی ـ اجـتماعی امـر نکرده اند.

٢.تلاش برای بدست گرفتن حکومت وقیام علیه دستگاه خلافت عباسی

از جمله مـسائلی کـه بعد از نهضت امام حسین (ع) (با تــأثیر گــرفتن از واقعـۀ عـاشـورا) در جـریان هـای سیاسی شیعیان و علویان بـه چشم می خورد، قیام با شمشیر علیه حکومت ظالم و تلاش برای برپایی حکومت بوده اسـت. دربـاره جهت گیری ائمه (به خصـوص از زمــان امــام بـاقر(ع) بـه بـعد ) و درباره این قیام هـا اخـبار و اقوال متعددی وجود دارد که حتی گـاه میـان آنهـا تناقض وجود دارد و البته دلایل آن را می توان چنین برشمرد: ضـعف بـرخی از روایتـ ها به واسطۀ سند ضعیف یا وجود راویانـ غـیرموثق، تـقیۀ امـام، نـداشتن درک صـحیح از قول معصوم و مسائلی از این دست. حال در پی پاسخ به این پرسش هستیم که امام رضا (ع) چرا در برابـر حـاکم جـور قیام نکردند؟

نفی ظلم و ظالم از اصول مسلم و قطعی تعالیم اهل بیت اسـت و ایشان بـه دلیـل پیـروی از امر الهی به سبب«و لا ترکنوا إلی الذین ظلمو فتمسکم النار»[۱۳] (هود/ ١١٣) بر ظلـم نـه اعتمـاد کردند و نه آنان را یاری نمودند و از آنجایی که در ولایت ظالم احیای باطل و از میـان رفـتن حق به طور کلی وجود دارد، بنابراین شیعیان را نیز از همکاری برحذر مـی داشـتند و حتـی از کمک به ظالم در ساختن مسجد ممانعت می فرمودند (حیـدر، ١۴٠٣: ٣٧۴) هـمـان طــور کـه پیش از این گفته شد، در تفکر سیاسی ائمه بر نفی ظالم و حکومت جور بسـیار تأکیـد شـده است. با همۀ احادیث و روایت هایی که در این زمینه وجــود دارد، در تــاریخ سیاسـی شـیعه شاهدیم که ائمـه پسـ از نهضت عاشورا در هیچ قیامی شرکت نداشته اند و گاه نه تنهـا دسـتور به جهاد نداده اند، بلکه به نوعی با جهاد (قیام مسلحانه و آشـکار) مـخالفـت کــرده انـد. بـرای یافتن چـرایی این مـوضوع باید به چند نکته توجه کرد:

ـ شرکت نکردن مستقیم ائمه در قیام های توابین، مختار، زید، زیدبن علی، نفس زکیـه، ابراهیم (برادر نفس زکیه)، حسین بن علی (شهید فخ) به معنی نـفی و مـخالفت (مطلـق) امام معصوم با این قیام ها علیه حاکم ظالم نبوده است. با جمع بندی کلـی احادیـث، حذف احادیث ضعیف و در نظر گـرفتن اصـل تقیـه در احادیـث صـادره از ائمـه می توان گفت کـه شـخصیت برخی از اینـ قیام کنندگان (به طور کلـی) از طـرف امـام تأیید شده بوده و این بزرگواران با نفس مقابله با حکومت جـائر و طاغوت مخـالف نبوده اند و احادیثی که در مدح برخی از قیام کنندگان آمــده، هــیچ تـناقضـی بـا ایـن مطلب ندارد، زیرا دلالت غالب احادیث بر مدح شخصیت فردی آنان و نفس عمل امر به معروف و نـهی از مـنکر است و از سوی دیگر، نمی توان آن را تأیید بر قیام هـا تفسیر کرد.

ـ امـام مـعصوم بـا درایت، بینش وسیع و نگاه عالمانـه بـه مسـائل سیاسـی ـ اجتمـاعی به خوبی از شرایط سیاسی ـ اجتماعی، زمینه هـا و امکانات مـورد نیـاز بـرای قیـام و حتی تشکیل حکومت آگاهی داشتند و با توجه بـه شرایط سیاسی ـ اجتماعی، شـکست قـیام ها را پیش بینی می کردند و از آنجا که در آن شرایط شکست قیام نمـی توانسـت به حرکت ائمه کمک درخور توجهی کند، ائمه ـ در آن مقطع ـ به پیروانشـان تقیـه و استفاده از ابزارهای دیگر (به جز جهاد مـسلحانه) را سفارش می کردند.

ـ ائمه از زمان امام سجاد (ع) به بعد، خط مشی سیاسی خود را تغییـر دادنـد، یعنـی بـه جای مبارزه و قیام مسلحانه، اقدام به کارهای فرهنگـی کردنـد و نهضـتی علمـی ـ فکری را در پیش گرفتند کـه بـه تعلیم و تربیت شـاگردان و نشـر احکـام و معـارف دینی می پرداختند. از این رو، در هیچ قیام و حرکت ضدحکومتی شرکت نکردنـد و حتی برخی یارانشان را نیز از شرکت در چنین حرکت هایی منـع مـی کردنـد، زیـرا این قیام های پراکـنده کـه از سوی شـیعیان صـورت مـی گرفـت، چنـدان سـنجیده و حساب شده نبود و اتفاقا به حرکت حساب شده ائمه که به شکل دیگـری (نهضـت علمی ـ فرهنگی ) نمود پیدا کرده بود، ضربه های سـختی مـی زد و گاه باعـث تفرقـۀ نیروها و از دست رفتن آنها می شد.[۱۴] احادیثی که درباره سفارش به قیـام نکـردن از[۱۵] ائمه روایت شده مؤید همین مسئله است.

سه قیام در زمان امامت امام رضا (ع) در تـاریخ روایت شـده [۱۶] کـه ایشان با دو قیـام مخالفـت صـریح مـی فـرمایند.[۱۷] تنها در قیام ابن طباطبا پس از اینکه از امام تقاضا کردند بـه آنهـا پیونـدد، امام به ایشان فرمود پس از ٢٠ روز به آنها خواهـد پیوسـت کـه ظــاهرا پـس از ١٨ روز (از زمـانی کـه امام را دعوت کرده بودند) این حرکت شکست خورد و قـیام کـنندگان فراری شـدند (صدوق، ١٣٧٨، ج ٢: ٢٠٨) و این مطلب به خوبی درایت سیاسی و آینده نگری امام را نشـان می دهد که ایشان به خوبی از شرایط مـوجود آگـاهی داشـته اند و با اصل قیام علیه حـاکم ظـالم مخالف نبودند، امـا مؤلفه های دیگری نیز مدنظر ایشان بوده است از جمله: مصلحت، به ثمـر نـشستن و تداوم حرکت بر ضدحکومت جور.

٣.اتخاذمواضع هوشمندانۀ سیاسی و ادامۀ مسیر راهبردی امامت با توجه به مقتضـیات خـاص زمـانی ومکانی

مواضع سیاسی ائمه همواره با ملاحظه هایی همراه بوده و در بررسی و واکاوی رفـتارهـای سـیاسی این بـزرگواران توجه به این ملاحظه ها می تواند به فهم مخاطب کمک کنـد. در سـیره سیاسی امام رضـا(ع) نـوع برخورد امام با مسئلۀ ولایتعهدی اتخاذ همین رویکـرد اسـت کـه در ادامه بـه عـلت اهـمیت آن، تحت عنوانی مجزا پرداخته می شود.

مواضع سیاسی امام رضا(ع) دربرابرمأمون

١.ولایتعهدی

امام رضا(ع) در مـقابله بـا اقـدام های مأمون از هر فرصت و مقطعـی اسـتفاده مـی کردنـد تـا ضمن آشکار کـردن نـیات سوء مأمون، وی را در رسیدن بـه اهـدافش ناکـام بگذارنـد. عمـده گزارش ها و برخورد امام با مأمون پس از پیشـنهاد ولایتـعهـدی صــورت گرفتـه کـه در ایـن قسمت تمرکز بحث ما نیز بر همین مقطع است. شـخصیت و نـیت مأمون و سابقۀ عباسیان بر امام پوشیده نـبود و حـتی بـر فرض خیرخواهی و قصد مأمون در واگـذاری ولایتعهـدی، مـسـائل بـسیاری وجود داشت که بر بعید بودن این امر دلالت می کـرد؛ از جملـه: سـاختار حـکومـت عـباسیان بر دشمنی با علویان سـامان یافـته بـود، شــرایط سـیاسـی نـامسـاعد، در میـان علویـان اختلاف های عقیدتی . سـیاسی بـسیاری به وجود آمـده و انحـراف هـای اجتمـاعی، اخلاقـی و سیاسی (که همگی ریشه در رفـتار خـلفای عباسی داشـت) شـرایطی را پدیـد آورده بـود کـه مـردم از عدالت و مفاهیم اصولی اسـلام فـاصله گرفته بودند و شاید یارای تحمـل و هـمراهـی عـدالت امام معصوم را نداشتند.[۱۸]

بـر اسـاس شواهد تاریخی حدیثی، سیاست امام رضا(ع) به هیچ وجـه تشـکیل یـا در اختیـار گرفتن حکومت نـبود، زیرا نـوع برخورد و واکنش ایشان بـا قیـام هــای صــورت گرفتـه و نـیـز مـشارکت و مـداخله نکردن در این حرکت های اعـتراضی حـاکی از ایـن اسـت کـه اهتمـام و اولویت امام در این مقطع، اصلاح انحراف های فکری ـ عقیدتی و نشر معارف اهـل بـیـت بـوده و ایشان در گام نخست به اصـلاح و ایجـاد زمـینۀ مـناسب بـرای تشکیل حکومت مـعتقد بـودند. البته در ادامه در این باره بحث می شود که اصولا بر اساس سیره ائمـه (هرچنـد حکومـت حـق ایشـان بـوده) به دست گرفتن حکومت در اولویـت نبـوده و هیچگـاه حـکومـت بــه مـثابـه ارزش یا هـدف مـطرح نـشده، بلکه از این دیدگاه، حکومت ابزاری اسـت کـه زمینـه را بـرای نیل به اهداف عالی و متعالی ائمه فراهم می کند. بـر همـین مبنـا تشـکیل حکومـت نیازمنـد زمینه هایی است کـه تا وقتی این شرایط و لوازم مهیا نشود، امام معصوم مبادرت بـه ایـن امـر نخواهد کرد.

امام رضا(ع) از ابتدا با پیشنهاد ولایتعهدی مأمون مخالفـت کردنـد و حتـی بـه او توصـیه نمودند که این خبر در جایی منتشر نـشود. دیگـر باره نزد آن حضرت فرستاده (و در مجلسـی خصوصی که فضل بن سـهل هـم حضـور داشـته ) گفـت: «حـال کـه از پـذیرفتن خلافـت خودداری می کنی، به ناچار بایـد ولیعهـدی مـرا بپـذیری.» و حضـرت بــه ســختی از ایـن کـار خودداری فرمودند (محدث اربلی، ١٣٨١ق، ج ٢: ٢٧۵) و (مفید، ١۴١٣، ج ٢: ٢۶١). بر اساس آنچه در منابع تاریخی و روایی آمده،[۱۹] حضرت دلایـل پـذیرش ولایتعهـدی را بیان نموده اند که در همۀ آنها عنصر «ضرورت و اجـبار » بـسیار پررنگ است.[۲۰] البتـه بـا وجــود این، مـوضع انفعالی اتخـاذ نفرمودنـد و بـه راسـتی بـر پیروانشـان روشـن کردنـد کـه ائمـه «ساسۀالعبـاد» هستند. در همین زمینه آمده پس از اینکه مأمون بـه حضـرت اعـلام کـرد قصـد واگذاری خلافت به ایشان را دارد، حضرت در جـوابی صـریح و قـاطع (کـه بـه طـور کلـی اساس خلافت و شخص مأمون را زیر سؤال بـرد) بـه وی چنین فـرمودند: إْن کانت هذه الخلافه لک و جعلها الله لک فلا یجوز أْن تخلَ لباسا ألبسـک الله و تجعلُ لغیرک و إن کانت الخلافُ لیس لک فلا یجـوز لک أْن تجعل لـی مـا لـیس لـک (مجلسی، بی تا، ج ۴٩: ١٢٩).

٢.امام رضا(ع )پس از ولایتعهدی

سیاست های امـام در مـقابل مـأمون طوری طراحی شد که همۀ برنامه ها و اقدام هـای وی را بی اثر کرد. اگر بخواهیم اقدام ها و مـواضع امـام در مقابل مأمون را به اختصار بگوییم، از همـان ابتدای طرح پیشنهاد و حتی بعد از قبول آن، نـوعی مـبارزه مـنفی و مقابله به چشـم مـی خـورد که جای تأمل دارد:[۲۱]

ـ امام در مدینه به نامۀ (یا نامه های ) مـأمون پاسخ ندادند؛

ـ بر خلاف اینکه مأمون دستور داده بود ایشان خانواده شان را بـا خود ببرند، حضـرت هـیچ کـدام از اعضـای خـانواده را همـراه نبردنـد و بـه گونـه ای خـاص بـا خـانواده [۲۲]خداحافظی کردند که به برنگشتن و نارضایتی حضرت از مسافرت دلالت داشت؛ ـ بیان صریح حق ولایت امام معصوم در مسیر (نیشابور) و حتی در ملاقات با مأمون؛ ـ امام در خـراسان نیز همچنان از قبول ولایتعهدی سر باز می زدند؛

ـ استدلال های منطقی امام در برابر اصرار مأمون و تصریح ایشان به اینکـه حکومـت

[۲۳]حق مأمون و خاندانش نیست و او در ارائۀ این پیشنهاد صداقت ندارد؛

ـ پس از پذیرش ولایتعهدی، امام رضا(ع ) به یـاران نزدیـک و حتـی شـخص مـأمون[۲۴] سرانجام این امر را بیان نمودند؛

ـ طرح شرط دخالت نکردن در عزل و نصب و سـایر امـور حـکـومتی (صـدوق، ١٣٧٢، ج ١: ٣٧).

به نظر می رسـد مـأمون مـجبور به پذیرش شرط امام رضا(ع ) شد، زیرا امام پـیش از ایـن بـه صراحت و قاطعیت موضع منفی شان را اعلام کرده بودند. با مطرح شدن شروط از سـوی امــام رضـا(ع )، مـأمون بلافاصله شروط را پذیرفت و خرسند شد که به اهـداف خـود رسیده است.

٣.نتایج ولایتعهدی

درباره قبول ولایتعهدی و نتایج آن تأمل ها و فرضیه هایی وجود دارد که ابتدا فرضیه هـای مربوط بـه ولایتـعهدی بـررسی شده و سپس به نتایج آن پرداخته می شود.

الف.اگر امام ولایتـعهدی راتحت هیچ شرایطی قبول نمی کردند

احتمال داشت مأمون ایشان را به شهادت برسـاند و بـا زیرکـی و فریـب افکـارعمومی، شـهادت ایشـان را مـنتسب به افراد دیگر و خود را بری الذمه کند و حتی با این ادعا کــه قـصـد واگذاری خلافت به امام را داشته، به ادعای خون خواهی ایشان برخیزد و از جریان خون خواهی علویان عـلیه گـروهی خـاص استفاده کند. در ضمن (به دلایل روشن) شهادت امام رضـا در آن مقطع کمکی به جـریان حـرکت ائمـه اطهار نمی کرد.

ب.اگر امام ولایتعهدی را بدون هیچ شرطی قبول می کردند

مأمون بـه اهـدافش مـی رسید و قبول ولایتعهدی امام هیچ فایده ای برای ایشان و پیروانشـان نداشت، زیرا مأمون عملا از دخالت امـام در امـور حکـومتی ممانعـت مـی کـرد و حتـی (بـر فرض محال) اگر مأمون هم متمایل بـه مـشارکت امـام در سـاختار حکومـت بـود:

١.سـاختار حکومت و بدنۀ خلافت عباسیان بر دشمنی با اهل بیت و عـلویان سـامان یافته بـود و همـین مطلب دخالت امام را (در زمان مأمون و حتی پس از آن) غیرممکن می کرد؛

٢.بـدون ایجــاد زمـینۀ مساعد برای حکومت معصوم، مردم آمادگی و تحمل حکومت و عدالت امـام معصـوم را نـداشتند، زیرا بـه واسـطۀ انحراف های فراوانی کـه از زمـان امویـان و عباسـیان در جامعـه و حکومت های مسلمانان اتفاق افتاده بود، مـیان اسـلام اصـیل و اسـلام موجـود فاصـلۀ فراوانـی وجود داشت.

ج. قبول ولایتعهدی با طرح شروط

طـرح شـرط در ضمن قبول ولایتعهدی (پس از انکار فراوان) بر چند مطلب مهـم دلالـت دارد: از یک سو امام نارضایتی خود را اعلام کردند و از سـوی دیگـر، مشروع نبودن حکومـت مأمون را رسما اعلام فرمودند. همچنین، حضور ظـاهری امـام در دســتگاه خـلافـت عباسـی سبب شد تا موقتا فشار عـلیه عـلویان بـرداشته و فراغتی برای آنها حاصـل شـود و در ضـمن، فـرصت هـایی که در این میان پیش می آمد (مانند جلسه هـای منـاظره و نمـاز عیـد[۲۵])، مجـالی برای امـام بـه منظور نشر معارف اهل بـیت، رفـع شبهه هـای جـهان اسـلام، دفاع از اسلام در برابـر سایر ادیان و نیز امـر بـه معروف و نهی از منکر به وجود آورد و این فرصت کم سـابقه ای بـود که از زمان حـضرت عـلی (ع) به بعد چنین شرایطی (از سوی حـکومت ) فراهم نشده بود.

امـام رضـا(ع) در عین حال که رسما در هـیچ مـسئلۀ حکومتی دخالت نمی کردند، امـا بنـا بـه اصل امر به معروف و نهی از مـنکر، بـسیاری از انحراف ها و اشکال ها را بـدون هــیچ مـلاحظـه ای بیان می کـردند کـه برخی معتقدند (محـدث اربـلـی، ١٣٨١ق، ج ٣: ١٠٩) و (مـفیـد، ١۴١٣، ج ٢: ٢۶٩) یکی از عواملی که مأمون تصمیم به شهادت امام رضا (ع ) گرفت، همین انتقادهـای امـام از وی بـود. در ادامـه، برخی از نتایج و برکات سیاست امام رضـا(ع) بـه اجمال بـررسی مـی شــود: ـ با توجه به ظـاهرسازی های مأمون در ارادت به امیرالمؤمنین علی (ع)٢[۲۶]زمینـۀ مسـاعدی مهیـا شـده بود تا فضایل اهل بیت در جلسه های مناظره یا در قالب های دیگر منتشر شود و عـلاوه بر این، احـادیث فـراوانی دربـاره موضوع های گوناگون از امام رضا (ع) روایت شده کـه اگـر هـمـۀ اینـها را در کـنار شـاگردان امام رضا(ع ) و نقـش آنهـا در گسـترش احادیـث، احکـام و مـذهب تشیع بگذاریم، مجموعه ای غنی از معارف شیعه را تشکیل می دهد.

ـ مأمون با ولایتعهدی امام رضا(ع ) به این موضوع که حکومت حـق اهل بیت بـوده اعتـراف نمود و شرایط به گونه ای رقم خورد که وی به ظلم و جنایت های پیشینیانش در حق خانـدان پیامبر (ص ) و غاصب بودن عباسیان اذعان کرد. مأمون در پاسخ نامه ای که به عـباسیان در بـغـداد نوشت، این مطالب را خاطرنشان کرد: «…به اولاد علی (ع ) سخت گـرفتیم و آنهـا را ترسـاندیم و بیشتر از بنی امیه، به کشت و کشتار اولاد علی (ع) پرداختیم…» (مجلسی، بی تا، ج ۴٩: ٢١٠).

نتیجه گیری

بر اساس احادیث و روایت های معصومان از آنجایی کـه حـکومت طـاغوت باطـل اسـت، هر همکاری با آن نیز باطل و حرام است و احادیث فراوانی درباره این مسئله وجود دارد. بـا وجود این، شاهدیم که گاه یاران ائمه در دستگاه خـلفا مـشغول به فعالیت بـوده و حتـی امــام مـعصوم نیز به ادامۀ فعالیت ایشان سفارش کرده اند.[۲۷] بر همین مبنا اندیشـۀ سیاسـی شـیعه در شرایط خاصی و به مثابه حکمی ثانویه و نه اصل، اجازه تـعامل بـا حکومت ظـالم را مـی دهــد. هـمۀ این تعامل ها و همکاری ها، چه در قالب سکوت و دخالـت نکـردن در امـور سیاسـی و خدمات اجتماعی باشد، چه تحت عناوین ولایت، معاونت و خـدمات عمـومی و اجتمـاعی برای جامعۀ اسلامی، با شرایط خاص و با عنوان ثــانوی و احـیانـا موقـت اسـت. در بررسـی برخورد امـام رضـا (ع) بـا مأمون، نکته های ارزشمندی درباره برخورد با حکومت ظـالم حاصـل می شود که دربردارنده مـعارف اصیل و ارزشمندی است که در ادامه به آن می پردازیم.

نفی مطلق حاکمیت طاغوت

درباره این مـوضوع پیش از این مفصل بحث کـردیم کـه حضرت با نپـذیرفتن اصـرار مـأمون برای قبول ولایتعهدی، به طور ضمنی به نامشروع بودن شخص و حکومت او اشاره می کننـد؛ آنجا که حضرت به وی می فرمایند: «اگر حکومت حق توست، نمی تـوانی به کس دیگر ببخشی و اگر متعلق به تو نیست، شایستگی بخشـش آن را نـداری» (همـان: ١٢٩). نفـی حاکمیـت طاغوت از اصول اساسی شیعه است و درباره آن تردیدی وجود ندارد، اما اینکه چـرا حضـرت با وجود این، ولایتـعهدی را پذیرفـتند و حتی در برخی مـوارد مـأمون را راهنمـایی فرمودنـد، باید بررسی کنیم بر چه اساسی بوده که در ادامه، درباره آن بحث می شود.

نکته ای در حاشیۀ این بحث ضروری به نظر می رسد؛ بر اساس سـیره ائمـه نفـی حاکمیـت طاغوت و مقابله با آن (لزوما ) همیشه بـه معنـای جهـاد و رویـارویی مسـتقیم بـا حکومـت طاغوت نیست. سفارش ائمه درباره تقیه، احادیث درباره مجوز نداشـتن بـرای قیـام پـیش از ظهور امام زمان (عــج)[۲۸] و مـهم تر از همه، سیره ائمـه نیـز بـر ایـن مطلـب دلالـت دارد. ایـن از کوته فکری است که مقابله و مبارزه را فقط در شکل جهاد و مبارزه مسلحانه بدانیم و مراتـب آن را در نظر نگیریم.

در سیره سیاسی امام رضا(ع) در عین اینکه همکاری در برخی موارد مجـاز دانـسـته شــده، بـاید دانست همکاری به معنای مشارکت و کمک نیست ١و در همین حال، حضرت با مشارکت در اقدام هـایی کـه بـرای تقویت و تحکیم دستگاه خلافت عباسـی صـورت مـی گرفتـه، مطلقـا مخالفت فرموده اند. مثلا وقـتی مـأمون پس از کشتن فضل بـن سـهل از امـام کمـک خواسـت، حضرت به وی می فرمایند تـدبیر اینـ امـور به دست خـود مـأمون صـورت گرفتـه و مـی گیـرد (همان: ١٧١). در نمونۀ دیگری، مأمون از امام رضـا(ع) تـقاضا می کند برای یک شـهر، فرمانـداری معتمد معرفی کنند٢ که حضرت شروط قبول ولایتـعهدی را مـجددا بــه او یـادآوری کردنـد و در این امر دخالت نکردند (همان: ١۴۴).

همکاری با طاغوت بارعایت برخی ملاحظه ها

پیش از شروع بـحث، ذکـر دو نکته ضروری است: در قواعد فقهی شیعه و اصولی، قاعـده تقدم اهم بر مـهم در مـقام تـزاحم دو حکم حرام و واجب است که در صـورت رجحـان جانـب وجوب، این ولایت حاکم ظلمه از باب مقدمه واجب واجـب مـی شـود، مانند امر بـه معـروف و نهی از منکر و مانند آن.

دوم اینکه روایت های متواتر دال بـر وجـوب امر بـه معـروف و نهـی از منکـر و وجـوب حفظ دین و اصلاح شئون مؤمنان است که به عنوان واجـب مـقدمی یا واجب کفـایی، ولایـت ظالم و تعامل با حکومت غیرقانونی نیز واجب می شـود. مـسلما این اصول فقهی و شرعی نیـز از قرآن و سـیره مـعصومان بـرداشت شده است. از مطالب حضرت در دلایل قبول ولایتعهـدی

مـی تـوان چنین برداشت کرد:

١.باید دانست همکاری به معنای مشارکت وکمک نیست و در واقع لفـظ «هـمکاری » به جای مبارزه صریح و آشـکار بــه عاریـت گـرفتـه شـده و اذعـان مکنیم این الفاظ از حیث بیان و دلالت جـامعیت کـافی ندارند و با اندکی تسامح بکار رفته اند.

٢.طرح این درخواست از دو جنبه متواند صـورت گـرفته باشد: درماندگی مأمون و اعترافش به شـایستگی امام برای امور حـکومـت؛ مـأمون می خواست به هر شـکل مـمکن امام را در امر حکومت مداخله دهد و به اهدافی که در مسئلۀ ولایتعهدی داشت (و با شــروط امـام ناکام ماند) برسد.

الف . عمل بـه تـکلیف الهـی و تلاش در مسیر تـحقق اراده پروردگـار؛

ب . نقش عنصر اجبار و ضـرورت؛ آنـجا که مأمون شرایط حضـرت را بـا شـورای شـش نفره و موقعیت حضرت علی (ع) مقایسه و ایشان را تـهدید بـه قتل کرد؛

ج . وجود چنین سابقه ای از سـوی مـعصوم (حضرت یوسـف (ع))؛ امـام رضـا (ع) در این مـورد چنین می فـرمایند: «خداوند به من دستور داده با تو معارضه نکنم و هرچه انجام می دهـم زیـر نظر تو بـاشد؛ چـنانچه یوسف صدیق مأمور بود زیر نظر فـرعون مـصـر کــار کـنـد» (خـسـروی، ١٣٨٠: ١٧۴)؛

د. با توجه بـه شـرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، اقدام امام رضـا(ع) بـا در نظـر گـرفتن همۀ مصالح بود و حضرت (در مقام رهبر و امـام ) بـه طـور خـاص بـر مصـلحت کـل جامعـۀ اسلامی تـوجه داشـتند.

پس بـر این اسـاس در شـرایطی خـاص، با در نظر گرفتن اصول و برخی مصالح، همکـاری با حاکم ظالم مجاز می شود (البته به عنوان حکمی ثانوی و موقت ).

بر اساس مستندهای تاریخی و روایی، امام رضـا(ع) دربـاره هــر موضـوعی کـه از سـوی مأمون برای همکاری و مشارکت در امـور حکومـت پیشـنهاد شـد، بـه صـراحت مخالفـت کرده اند و در اموری که به طور خاص به تایید و تثبیت حکومت جور منتهی می شـده (مـاننـد عـزل و نصب در حکومت)، حضرت مخالفت کرده اند و در برخی امور مانند نمـاز عیـد، بـا اینکه نفس عمل امری واجب بوده، اما چـون حکومـت از آن بهـره بـرداری مـی کـرده، ابتـدا مخالفت فرموده انـد و سـپس با طرح شروطی قبول کـرده انـد (مفیـد، ١۴١٣، ج ٢: ٢۶۴). ایـن شروط مسئلۀ مهمی در سیره و اندیشۀ امام رضا(ع) است، زیـرا هـر جـا حضـرت شـرطی را مطرح کرده انـد، وضـعیت را به کل تغییر داده اند و حـکومت نـه تنها نتوانسته به اهـدافش برسـد، بلکه جریان امور به نفع امام تغییر کرده است.

بنابراین، چنین نتیجه می گیریم که در شرایط ضروری که مـصلحت، اضـطرار یا تقیه دلیـل همکاری با حـکومت طـاغوت است، نخست باید در نظر داشت که در امـور حـرام و امـوری که به تثبیت و تأیید حکومت منجر می شود، همچنـان ایـن حرمـت وجـود دارد[۲۹] و در امـور حلال و مباح یا اموری که مصلحت عامۀ مسلمانان باشد، بـا رعـایت شرایط، امکان همکـاری محدود وجود دارد، اما در عین حال باید از حداکثر توان و ابزار استفاده کرد تا در اثنـای ایـن همکاری، اهداف باطل حکومت طاغوت محقق نشود.

علاوه بر مواردی که ذکر شد، در بـرخورد امـام رضا(ع) بـا مأمون گاه به مواردی برمـی خـوریم که امام رضا(ع) پیشنهادی به مأمون داده اند یا مـأمون را در مسـئله ای (مربـوط بــه حکومـت) راهنمایی فرموده اند. مثلا حضرت با توجه به موقعیت اسـتراتژیک و مـحوری بـغداد در جهـان اسلام آن روز، به مأمون پیشنهاد دادند پایتخت را به حجاز منتقل کنـد و در آن شـهر مسـتقر شود (مجلسی، بی تـا، ج ۴٩: ١۶۶).

وقـتی مأمون به امام رضا(ع) درباره گسترش سرزمین هـای اسـلامی و فـتح سـرزمین هـای جـدید گـزارش مـی دهد، حضرت به وی خاطرنشان می فرمایند که مسائل داخلی جهان اسـلام (به واسطۀ وجود افـراد ناشایست در رأس امور) در وضعیت مناسـبی قـرار نـدارد و اولویـت خلیفه در درجۀ اول باید سامان بخشیدن به امـور داخلی باشد و از اطمینان بـه افـراد ناشایسـت باید اجتناب شود. امام رضا(ع) آگاهی شان از اوضاع کلی جهان اسلام و امـت مسـلمان را بـه مأمون یادآوری می فرمایند و از وی به خاطر غفلت و بی اطلاعی انتقاد می کنند (همان).در نمونۀ یادشده و موارد دیگـری که در این زمینه وجود دارد، بایـد گفـت اصـل امـر بـه معروف و نهی از منکر، اصلی محوری در رفتار و سیره ائمه به شـمار مـی رود، زیـرا اصـلاح کجی ها، مفاسد، آلودگی ها و نشان دادن راه درست، زمـینه سـاز حرکـت بشـریت بـه سـعادت است. درباره کیفیت و شرایط امر به معروف و نهی از منکر در منابع گوناگون بحـث شـده و آنچه به بحث ما مربوط می شود، این است کـه برخـی ارشـادها و دســتورهای حـضـرت بـه مأمون بر اساس امر به معروف و نهی از منکر صورت گرفته است.

به نظر شیخ مفید یکی از عواملی که باعث شهادت امـام رضـا(ع) شـد، همـین انتقادهـا و سفارش های امام (امر به معروف و نهی از منکر) بوده اسـت (١۴١٣، ج ٢: ٢٧٠ ـ ٢۶٩). اگـر بخواهیم جزئی تـر و خـاص تـر به آن نگاه کنیم، به اصـل مـصلحت حـفـظ انسـجام امـت و نیـز ضرورت وحدت و وجود حکومت برمی خوریم. مجموعه ای از اقدام ها، پـیش نیـاز حـداقلی هر حکومتی است که عقلا و عرفا مـوظف بـه رعـایت و انجام آن هستند و بیاناتی کـه از امـام درباره ضرورت حـکومت، حـفظ انسجام امت و دیگر مسائل رسیده،

١.از باب قاعده کلـی و فراگیر امر به معروف و نهی از منکر صادر شده؛

٢.ناظر به مـصالح کـل جـامعۀ اسـلامی (گـرفتن حق مظلوم، برقراری امنیت، آبادانی و عمران، دفاع از دارالاسـلام در مقابل دارالکفر و…) بـوده و می توان گفت که اینها حداقل هایی است که از هر حکومتی انتظار می رود و امام رضــا(ع) بــا مـشاهده ضعف و انحراف حکومت در همین وظایف اولیه، به دلیل مصالح عالی، فرمایش هـایی را خـطاب بـه مأمون فرموده اند. ارشادهای حضرت را نمی توان به همکاری با ظالم و کمک به حکومت جور تـلقی کــرد.

در انـتها باید توجه کنیم که مبارزه و مخالفت با حکام جـور بـر اسـاس اصــول ثـابـت تـعـالیم شیعه و نیز مقتضیات زمانی و مکانی گوناگون، می تواند شکل هـای مختلفـی داشـته باشـد و اینـ دقـیقا هـمان چیزی است که در سیره اهل بیت تجلی یافته؛ گاه با نهضت امام حسین (ع ) یـا بـا صـلح امام حسن (ع ). مسئله ای که بر مبنای این تعالیم برای ما روشن شده این اسـت کــه بــا وجـود شکل های گوناگون مبارزه با حکومت و حکام جور، هیچگاه توقـف مبـارزه و مخالفـت سفارش نـشده و حـتی در سخت ترین شرایط، سازش با ظالمان مجاز نیست، منتها توجـه بـه شکل و ابـزار مـبارزه و نـیز مصالح و اهداف عالیه از جملـه مسـائلی اسـت کـه همـواره بایـد مدنظر قرار گیرد.

فهرست منابع:

  1. اخـبارالدوله العـباسیه. تصحیح: عبدالعزیز الدوری و عبدالجبار المطلبی، بیـروت: دارالطلیعـه للطباعه و النشر، (١٩٧١ ).
  2. ابن اثیر، عزالدین عـلی، (١٣٧١). الکـامل فـیالتاریخ. ترجمۀ ابوالقاسم حالـت و عبـاس خلیلـی، تهـران: مؤسسه مطبوعاتی علمی.
  3. ابن طقطقی، ابوعبدالله محمدبن علی بـن عـلی بـن طباطبا، (١٣۶٠ ). الفخریفیالاداب السلطانیه و الـدول الاسلامیه. ترجمۀ محمدوحید گلپایگانی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کـتاب.
  4. اصـفهانی، ابوالفرج، (١٣٨٠).مقاتل الطالبین. ترجمۀ سیدهاشم رسولی محلاتی، تهـران: دفتـر نشـر فرهنگ اسلامی.
  5. بشیریه، حسین و ناصر جـمالزاده، (پاییز١٣٧٧). «اشـکال گفتمانی علمای شیعه از صفویه تا مشروطیت ».
  6. مدرس علوم انسانی، شماره ٨.
  7. جباری، محمدرضا، (١٣٨٢). سـازمان وکـالت ونقش آن در عصر ائمـه. چـاپ دوم، قـم: مؤسسـه آمـوزشی و پژوهـشی امـام خمینی.
  8. حیدر، اسد، (١۴٠٣). الامام صادق و المذاهب الاربـعه. بـیروت: منشورات دارالکتب العربی.
  9. خامنه ای، سیدعلی، (١٣۶۶). عنصرمبارزه در زندگانی ائمه. جلـد یکـم، مشـهد: کنگـره جـهـانی حـضرت رضا (ع ).
  10. خسروی، موسی، (١٣٨٠). زندگانی حـضرت عـل بن مـوسیالرضا. تـهران: اسـلامیه.
  11. سید بن طاووس، (١۴٠٠). الطرائف فی معرفۀ مذاهب الطـوائف. قـم: خیام.
  12. صدوق، محمدبن علی (ابن بابویه قمی )، (١٣٧٢ ). عیـون اخبارالرضـا. ترجمـۀ غفـاری و مـسـتفید.
  13. تـهران: صدوق.
  14. صدوق، محمدبن علی (ابن بـابویه قمی )، (١٣٧٨). عیون اخبارالرضا. تـهران: جـهان.
  15. صدوق، محمدبن علی (ابن بـابویه قـمی )، (١۴٠٠).أمالیالصدوق. بیروت: اعلمی.
  16. فرهنگ رضوی » بهار ۱۳۹۲، سال اول . شماره ۱ (صفحه ۳۱)
  17. طبرسی، فضل بن حسن، (١٣٩٠ق ).إعلام الوری بأعلام الهدی. چـاپ سـوم، تـهـران: دارالکـتـب الاسلامیه.
  18. عبداللهی، عبدالکریم، (تابستان ١٣٨٢). «بـررسی روایاتـی دربـاره قیام پیش از ظهور حـضرت مـهدی(عج )».
  19. مشکوه، شماره ٧٩.
  20. عـطاردی، عـزیزالله، (١۴٠۶).مسند امام الرضا. مشهد: آستان قدس.
  21. قرآن کریم.
  22. قرشی، باقرشـریف، (١٣٨٢).پژوهشی دقیق در زندگانی امـام رضــا(ع ). ترجمـۀ سـید محمـد صالحی، تهران: دارالمـکتب الاس لامـیه.
  23. الله اکبری، مـحمد، (١٣٨١). عـباسیان ازبـعثت تا خلافت. قم: بـوستان کتاب.
  24. اللیثی، سمیره مختار، (١٣٨٧).مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عباسی. ترجمۀ سـیدکاظم طباطبایی، مشهد: آستان قـدس رضـوی.
  25. مجلسی، محمدباقر، (بی تا).بحارالأنوار الجـامعۀ لدررأخـبار الأئمـۀ الأطـهار. تـهران: اسلامیه.
  26. محدث عـاملی، (١۴٠٩ ).تـفصیل وسائل الشیعۀإلیتحصیل مسائل الشریعۀ. قم: آل البیت.
  27. محدث اربلی، ابوالحسن علی بن عیسی، (١٣٨١ق ). کشف الغمۀفی معرفۀالأئمه. تـبریز: بـنی هـاشمی.
  28. محقق الکاظمی، (١٣١۶). کشف القناع فی حجیه الاجـماع. تـهران: بـی نـا.
  29. مـرتضی عـاملی، جعفر، (١٣۶۵). زندگانی سیاسی امام رضا(ع ). بی جا: کنگره جهانی امام رضا (ع).
  30. مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، (١٣٧۴).مروج الذهب. ابوالقاسم پاینده، تهران: علمی و فرهنگی.
  31. مطهری، مرتضی، (١٣٨۶). سیری در سـیره ائمه اطهار. تهران: صدرا.
  32. مفید، محمدبن محمدبن نعمان، (١۴١٣). الارشادفی معرفه حجج الله علیالعباد. تحقیق: مؤسسه آل البیـت لاحیاءالتراث، الطبعه الاولی، قم: المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید.
  33. مفید، محمدبن محمدبن نعمان، (١۴١٣ ). الفصول المختاره. قـم: کـنگره شیخ مفید.
  34. مفید، محمدبن محمدبن نعمان، (١۴١٣).أمالی المفید. قم: کنگره شیخ مفید.

محورهاى اساسى مبارزات سياسى حضرت زهرا (س)

پس از رحلت نبى اكرم (صلى الله عليه و آله) ، اميرالمؤمنين (عليه السلام) سياست سكوت اعتراض آميز و در عين حال توام با همكارى حساب شده با خلفا را به عنوان بهترين راه نجات امت اسلامى از هلاكت و گمراهى برگزيد . دليل اين امر را در موارد زير مى توان يافت:

1- مردم به دليل تعصبات قومى حاضر نبودند بار ديگر فردى از بنى هاشم حاكميت را به دست گيرد . چنان كه نقل شده است، عمر به ابن عباس گفت: قريش مايل نبودند نبوت و خلافت تواما در خاندان شما (بنى هاشم) جمع شود.[1]

2- برخى از مردم روى شخص على (عليه السلام) حساسيت خاصى داشتند، چراكه آن حضرت در خلال جنگ هاى صدر اسلام، بسيارى از سران قريش را به هلاكت رسانده بود، از اين رو كينه اى عميق از ايشان به دل گرفتند . در دعاى ندبه كينه هاى جنگ هاى بدر و حنين به عنوان يكى از علل دشمنى برخى مردم با امير المؤمنين (عليه السلام) مطرح شده است .

3- رقباى على (عليه السلام) در امر خلافت، به هيچ قيمتى حاضر به چشم پوشى از مسند خلافت نبودند و اگر حضرت مخالفت علنى مى كرد، آن ها قبائل حامى خود را عليه بنى هاشم بسيج كرده، يك جنگ قبيلگى تمام عيار شروع مى شد و وحدت و انسجام اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) در همان روزهاى نخست از دست مى رفت و هسته مركزى نظام اسلامى به شدت تضعيف مى شد .

اين اختلاف چند پيامد مهم داشت:

الف) با اين درگيرى ها زمينه به قدرت رسيدن بنى اميه فراهم مى آمد . پس از ماجراى سقيفه، ابوسفيان سركرده بنى اميه سعى كرد آتش درگيرى و نزاع را در ميان اصحاب برافروزد، لذا نزد على (عليه السلام) آمد و گفت:

«سوگند به خدا، اگر بخواهى اين شهر را عليه ابوبكر، پر از سواره و پياده مى كنم .»[2] ، ولى امام على (عليه السلام) با فراست خاص و بينش عميق سياسى و اجتماعى خويش پى برده بود كه اگر اين نزاع بين اصحاب به وقوع بپيوندد سرانجام به پيروزى ابوسفيان و فرزندانش ختم خواهد شد، لذا به او فرمود:

«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم،[3] تو مدت ها بدخواه اسلام و مسلمانان بوده اى .»[4]

ب) اختلاف ميان اصحاب، سركوب مرتدين را به تاخير مى انداخت و حتى موجب نوميدى مردم بلاد تازه مسلمان جزيرة العرب و هرج و مرج روزافزون مى شد و خطر سقوط حكومت مدينه و از بين رفتن مجاهدت هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى گسترش اسلام در جزيرة العرب را در پى داشت .

4- اعتراض على (عليه السلام) ، به عنوان تلاشى براى به دست آوردن قدرت و منفعت فردى تلقى مى شد; زيرا جامعه كوته نظر و آلوده به تعصبات جاهلى آن روز، نمى توانست به نيت پاك اميرمؤمنان (عليه السلام) ايمان پيدا كند، لذا زمينه مناسبى براى معارضين حضرت فراهم مى آمد تا ايشان را به خودكامگى و رياست طلبى متهم سازند و بگويند على (عليه السلام) خواسته خويش را بر راى و تصميم امت مقدم مى دارد و مستبدانه عمل مى كند!

بنابراين اميرمؤمنان به ناچار سكوتى تلخ و شكننده را تحمل كرد و بدين وسيله، از بروز شكاف در امت اسلامى جلوگيرى نمود . آن حضرت در فلسفه سكوت خود فرمود: «فرايت ان الصبر على ذلك افضل من تفريق كلمة المسلمين وسفك دمائهم والناس حديثوا عهد بالاسلام والدين يمخض مخض الوطب يفسده ادنى وهن و يعكسه اقل خلف;[5] ديدم صبر بر اين حادثه، بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و ريختن خونشان است، مردم تازه مسلمانند و دين مانند مشك شير، به هم زده مى شود و كوچكترين سستى آن را فاسد و كمترين پيمان شكنى آن را واژگون مى سازد .»

سكوت اميرالمؤمنين (عليه السلام) موجب وحدت امت اسلام و كوتاه شدن دست بدخواهان و تحكيم حكومت اسلامى گرديد، اما يك مشكل اساسى باقى ماند و آن اينكه سكوت على (عليه السلام) موجب مى شد انحراف در امر خلافت ناديده گرفته شود . اگر همين روند از سوى خاندان اهل بيت عليهم السلام ادامه مى يافت بيم آن مى رفت كه اندك اندك زشتى انحراف پديد آمده در مسير خلافت، در ميان اصحاب و تابعين و مسلمانان نسل هاى آينده، از بين برود و خط ولايت و تشيع در طول تاريخ محو گردد .

اهل بيت عليهم السلام مامور بودند در مقابل انحراف جامعه اسلامى از مسير اسلام ناب ايستادگى نموده و همواره خط اسلام ناب را براى مسلمانان ترسيم كنند .

در ميان اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، على (عليه السلام) به دلايلى كه ذكر شد مامور به سكوت بود . امام حسن، امام حسين، حضرت زينب و ام كلثوم ( عليهم السلام) به خاطر صغر سن، پذيرش مردمى جهت اقدام گسترده را نداشتند . تنها كسى كه از موقعيت اجتماعى و قداست بسيار بالايى برخوردار بوده و مى توانست با ايستادگى در برابر جريان حذف على (عليه السلام) حقايق را براى حق طلبان روشن كند، حضرت زهراء (عليها السلام) بود . لذا بى درنگ اين بار سنگين را بر دوش گرفت و على (عليه السلام) نيز با سكوت خويش، رضايت خود را از فرياد فاطمه (عليها السلام) اعلان فرمود .

موقعيت اجتماعى حضرت فاطمه (عليها السلام)

زهراى اطهر (عليها السلام) به شدت مورد علاقه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) بود به طورى كه آن حضرت پيوسته در گفتار و كردار خود يگانه دخترش را مى ستود و از او تجليل مى كرد، او را سيده زنان عالم و پاره تن و جگر گوشه خود معرفى كرده، رضاى او را رضاى الهى و سخط او را مايه سخط خداوند مى دانست .

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در بيان فضائل على (عليه السلام) محدوديت داشت، چون موجب حسادت برخى از سران اصحاب و تفرقه بين مسلمانان مى شد . از اين رو، براى حفظ وحدت و اقتدار جامعه، از بيان كمالات و مناقب و جايگاه ممتاز على (عليه السلام) در مجامع عمومى و در حد گسترده خوددارى مى كرد; اما در مورد زهراى اطهر (عليها السلام) اين مشكل چندان مطرح نبود; يعنى تجليل آن حضرت از دختر بزرگوارش خطرى براى حكومت و جامعه به وجود نمى آورد، هرچند موجب اعتراض برخى از همسرانش مى شد.[6]

از اين رو رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از هر فرصتى استفاده مى كرد و شخصيت والاى حضرت زهراء (عليها السلام) را به اصحابش معرفى مى فرمود . بسيارى از فضائل حضرت زهراء (عليها السلام) از زبان افرادى نقل شده است كه جزء خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) نبوده اند . اين حقيقت نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) عمدا فضائل حضرت فاطمه (عليها السلام) را براى يارانش شرح مى داد تا بركات وجود آن بزرگوار را معرفى كرده و شان و منزلت والايش را در جامعه تثبيت نمايد . سعدبن ابى وقاص مى گويد: از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه فرمود: «فاطمة بضعة منى من سرها فقد سرنى و من ساءها فقد ساءنى، فاطمة اعز البرية على; فاطمه پاره تن من است، هركس او را مسرور كند مرا خوشحال كرده و هر كس به او بدى كند به من بدى كرده است، فاطمه عزيزترين خلق نزد من است .»[7]

ابوهريرة با آن همه بى مهريش نسبت به اهل بيت عليهم السلام مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اول شخص تدخل الجنة فاطمة; اولين كسى كه وارد بهشت مى شود، فاطمه است .»[8]

رفتار پيامبر (صلى الله عليه و آله) با فاطمه (عليها السلام) نيز موجب افزايش قدر و منزلت اجتماعى آن بانوى بزرگوار مى شد . رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وقتى از مسافرت بر مى گشت، قبل از اينكه به خانه خودش برود، بر حضرت فاطمه (عليها السلام) وارد مى شد و مدت زيادى نزد آن حضرت مكث مى كرد . گاه اصحاب همچنان پشت درب خانه فاطمه (عليها السلام) مى ماندند تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خانه خارج شود.[9] و يا دست هاى دختر گرامى اش را مى بوسيد .[10]

تعريف هاى مكرر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از فاطمه زهراء (عليها السلام) به گوش همه اصحاب رسيد به طورى كه تقريبا همه اصحاب نامدار و اهل نظر جامعه اسلامى مى دانستند حضرت فاطمه (عليها السلام) از محبوبترين افراد نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) است . افرادى مثل ابو سعيد خدرى[11] و بريدة[12] و حتى عايشه[13] در تارخ به اين حقيقت گواهى داده اند .

از اين رو اصحاب پيامبر احترام ويژه اى براى آن حضرت قائل بودند . به علاوه، نفس افتخار فرزندى پيامبر، خود موجب محبوبيت و منزلت اجتماعى حضرت زهراء (عليها السلام) بود، لذا مواضع، ديدگاه ها و خواسته هاى آن بزرگوار به عنوان تنها يادگار باقى مانده از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ، تداعى كننده خواسته ها و ديدگاه هاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود .

علاوه بر اين ها، حساسيت هايى كه قريش نسبت به على (عليه السلام) داشتند، نسبت به حضرت فاطمه (عليها السلام) نداشتند، لذا شرايط به گونه اى بود كه در ميان اهل بيت عليهم السلام هيچ كس به اندازه حضرت فاطمه (عليها السلام) در مبارزه با انحرافات پديد آمده پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) موفقيت نداشت . از اين رو آن مبارز خستگى ناپذير به طور غير مترقبه وارد ميدان مبارزه با خلفا و اساسا كل جامعه اسلامى مدينه شد، و ظرف هفتاد و پنج يا نود و پنج روز چنان حماسه آفريد كه عرصه را بر خلفا تنگ نمود، و آنان را به اظهار ندامت و عذرخواهى واداشت و از آن مهمتر مسير اسلام ناب را كه در جريان سكوت تحميلى بر امير المؤمنين (عليه السلام) و زياده طلبى ها و فرصت طلبى هاى سران اصحاب، تيره و تار شده بود، روشن ساخت . ما در حد گنجايش اين مقاله به برخى راهكارها و اهداف اساسى مبارزات سياسى آن حضرت اشاره خواهيم كرد .

محورهاى اساسى مبارزات سياسى حضرت زهراء (عليها السلام)

1– اعلان عدم مشروعيت خلافت ابوبكر

زهراى اطهر (عليها السلام) با مخالفت هاى همه جانبه خويش با خلفا، مخصوصا با مقاومت حيرت انگيزش در مقابل اصرار ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از على (عليه السلام) ، به همگان اعلان كرد كه خلافت ابوبكر غير مشروع است .

جناح پيروز سقيفه پس از بيعت گرفتن از برخى اصحاب، به سرعت سراغ على (عليه السلام) آمدند تا در اسرع وقت از آن بزرگوار بيعت بگيرند و سند مشروعيت حكومت خود را به امضاء رسانند . آن ها مى دانستند كه على (عليه السلام) به خاطر حفظ اسلام و پيشگيرى از تفرقه و اختلاف، به جنگ متوسل نخواهد شد و بيعت او باب مخالفت ساير بنى هاشم و حاميان اهل بيت عليهم السلام را مسدود خواهد كرد و در نتيجه پايه خلافتشان مستحكم خواهد شد . از اين رو آن بزرگوار را تحت فشار سختى قرار دادند و زشت ترين برخوردها را در نخستين روزهاى رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) با آن حضرت كردند و تا سرحد كشتن آن حضرت پيش رفتند.[14]

براى آنان بيعت اميرالمؤمنين (عليه السلام) اهميت بسزايى داشت; چرا كه تاخير على (عليه السلام) در بيعت، بيانگر آن بود كه خلافت ابوبكر از ديدگاه شخصيت برگزيده پيامبر (صلى الله عليه و آله) مورد قبول نمى باشد، اين مساله بنيان حكومت ابوبكر را در مدينه متزلزل مى كرد، به علاوه اگر خبر اين نارضايتى به مناطقى چون يمن مى رسيد و يا مسلمانانى كه از بلاد اسلامى در غدير خم حضور داشتند متوجه اين موضوع مى شدند، مشروعيت خلافت آنان كاهش مى يافت .

خليفه و طرفدارانش در صدد بودند به هر طريق ممكن ولو به قيمت كشتن، على (عليه السلام) را به پذيرش حاكميت خود وادار كنند، اما با مقاومت شديد حضرت زهراء (عليها السلام) مواجه شدند، شخصيتى كه هنوز جملات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در شان و منزلت او در فضاى جامعه طنين انداز بود، و سفارش هاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در حفظ حرمت و مودتش فراموش نشده بود .

مبارزه حضرت فاطمه (عليها السلام) كار خلفا را بسيار دشوار ساخت زيرا آنان مى دانستند چنانكه تسريع در بيعت گرفتن از على (عليه السلام) موجب تثبيت حكومتشان مى شود، جسارت زياد نسبت به دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز پايه حكومتشان را سست خواهد كرد . طبق نقل مسعودى، تا حضرت زهراء (عليها السلام) در قيد حيات بودند آن ها نتوانستند از على (عليه السلام) بيعت بگيرند . بنى هاشم نيز پس از شهادت زهراى اطهر (عليها السلام) با ابوبكر بيعت كردند.[15] همين امر به عنوان سندى روشن بر عدم مشروعيت خلافت ابوبكر از ديدگاه اميرمؤمنان و حضرت فاطمه (عليها السلام) و بنى هاشم در تاريخ ثبت گرديد .

روايات و اسناد تاريخى مربوط به مقاومت هاى حضرت زهراء (عليها السلام) فراوان است و ما تنها به ذكر برخى از فرازهاى يك سند نسبتا مفصل و هماهنگ از كتاب «الامامة و السياسة » اكتفا مى كنيم . دينورى مى نويسد: «ابوبكر ازكسانى كه از بيعت با او سرباز زده و نزد على (عليه السلام) گرد آمده بودند پرس و جو كرد و عمر را به دنبال آن ها فرستاد، عمر آن ها را صدا زد ولى آن ها بيرون نيامدند . لذا هيزم خواست و گفت: . . . يا بيرون مى آييد و يا خانه را با اهلش به آتش مى كشم!

به او گفته شد: اى اباحفص! در اين خانه فاطمه است . گفت: اگر چه او (فاطمه) باشد . . . !

على (عليه السلام) فرمود:

«حلفت ان لااخرج و لااضع ثوبى على عاتقى حتى اجمع القرآن; قسم ياد كرده ام تا قرآن را جمع نكنم خارج نشوم و لباسم را بر شانه نيفكنم .»

در اين هنگام فاطمه پشت درب ايستاد و فرمود:

«لاعهد لى بقوم حضروا اسوا محضر منكم تركتم رسول الله (صلى الله عليه و آله) جنازة بين ايدينا و قطعتم امركم لم تستامرونا و لم تردوا لنا حقا; من امتى بد برخوردتر از شما نمى شناسم، جنازه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را روى دست ما رها كرديد و كار خلافت خود را بين خودتان سامان داديد، از ما طلب امر نكرديد و حق را به ما باز نگردانديد .»

 طبق گزارش دينورى، برخورد تند و علنى حضرت زهراء (عليها السلام) موجب خوف آن ها شد، زيرا نمى خواستند مردم مدينه خشم حضرت زهراء (عليها السلام) بر آن ها را بدانند . بار دوم و سوم خودشان نيامدند، بلكه قنفذ را فرستادند تا از على (عليه السلام) بخواهد نزد ابوبكر بيايد و بيعت كند، ولى حضرت نپذيرفت . وقتى پيغام آنان بى نتيجه ماند به ناچار بار ديگر عمر با عده اى به طرف خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) آمدند، دق الباب كردند، وقتى فاطمه (عليها السلام) سر و صدايشان را شنيد اين بار حمله اش را متوجه شخص ابوبكر و عمر كرد، با صداى بلند فرياد زد: «يا ابت يا رسول الله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافة; اى پدر، اى رسول خدا، ما پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه كشيده ايم؟ !»

اين سخن كه از سينه اى مالامال از درد و رنج برخاسته بود، دل هاى عده زيادى از اطرافيان عمر را لرزانيد به طورى كه وقتى ناله فاطمه و گريه اش را شنيدند، گريه كنان برگشتند . . . اما عمر و عده اى ايستادگى كردند، على (عليه السلام) را از خانه بيرون آوردند و نزد ابوبكر بردند . درهمين هنگام حضرت زهراء (عليها السلام) به دنبال اميرمؤمنان وارد مجلس شد .

آن ها به على (عليه السلام) گفتند: بيعت كن .

على (عليه السلام) فرمود:

«ان انالم افعل فمه; اگر بيعت نكنم، چه خواهيد كرد؟»

گفتند: در اين صورت . . . گردنت را مى زنيم .

ابوبكر همچنان ساكت بود و حرف نمى زد، لحظه، لحظه سرنوشت سازى بود، اگر ابوبكر كوچكترين اشاره اى مى كرد على (عليه السلام) به شهادت مى رسيد، ولى حضور زهراى اطهر (عليها السلام) حداقل يكى از علل پرهيز از قتل على (عليه السلام) بود .

طبق گزارش دينورى، عمر از ابوبكر خواست على (عليه السلام) را به زور مجبور به بيعت كند، ولى ابوبكر گفت: مادامى كه فاطمه در كنار اوست او را به كارى مجبور نمى كنم . ظاهرا هدف عمر از مجبور كردن، تهديد به قتل بود; زيرا على (عليه السلام) پس از گفت وگوى آن دو كنار قبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) رفت و در حالى كه فرياد مى زد و مى گريست قبر را در آغوش گرفته، اين آيه را خواند: «ياابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى » ; «اى فرزند مادر! اين قوم مرا ضعيف انگاشتند و نزديك بود مرا به قتل برسانند .»[16]

از اين گزارش به دست مى آيد كه صديقه طاهره نه تنها با خطبه هاى آتشين خود اعتبار خلافت ابوبكر را زير سؤال برد; بلكه با حضور فعال خود در خط مقدم مبارزه همچون سپر محكمى از جان على (عليه السلام) و حاميانش محافظت كرد و فضاى مناسبى را براى بنى هاشم فراهم نمود تا بيعت را به تاخير بيندازند .

البته شيوه حضرت فاطمه (عليها السلام) براى اعلان عدم مشروعيت حكومت ابوبكر تنها در مبارزه علنى روزهاى نخست رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) خلاصه نمى شد، آن حضرت تا آخرين روز رحلتش همواره با قطع رابطه وابراز ناراحتى و اندوه، افكار عمومى را متوجه مساله سقيفه و غصب خلافت مى كرد و نمى گذاشت اين مهم به فراموشى سپرده شود . زنان مهاجرين وانصار براى عذر خواهى به عيادت آن بزرگوار آمدند، ولى حضرت فاطمه (عليها السلام) نه تنها از آنان تشكر نكرد بلكه در جواب احوال پرسى آنان فرمود: «اصبحت والله عائفة لدنيا كن، قالية لرجالكن، لفظتهم بعد ان عجمتهم، سئمتهم بعد ان سبرتهم . . . ويحهم انى زحزحوها عن رواسى الرسالة و قواعد النبوة والدلالة; به خدا قسم! صبح كردم در حالى كه نسبت به دنياى شما بى ميل و نسبت به مردان شما ناراحتم، آنان را از دهان خود بدور افكندم بعد از اينكه آن ها را آزمودم، و با آنان بد شدم بعد از آنكه آن ها را سنجيدم . . . واى بر آن ها، چگونه خلافت را از پايه هاى رسالت و بنيادهاى نبوت و ارشاد دور ساخته اند .»[17]

در آخرين روزهاى زندگى حضرت وقتى ابوبكر وعمر تقاضاى ملاقات كردند، ابتدا حضرت فاطمه (عليها السلام) نپذيرفت و زمانى كه امير مؤمنان از آن حضرت تقاضا كرد به احترام شوهر بزرگوارش پذيرفت ولى چنان برخورد سردى با آن ها كرد كه گزارش آن ديدار به يك سند تاريخى گويا براى اثبات خشم آن حضرت نسبت به خلفا تبديل گرديد . آن ها قصد داشتند با دلجويى از زهراى اطهر (عليها السلام) بر اعمال زشت خويش سر پوش بگذارند، ولى حضرت فاطمه (عليها السلام) هنگام ورود آنان به اتاق، رويش را از آن ها برگرداند و بعد از آنكه ابوبكر اظهار پوزش و عذر خواهى كرد، فرمود: «نشدتكما الله الم تسمعا رسول الله يقول: رضا فاطمة من رضاى و سخط فاطمة من سخطى; شما را به خدا قسم! آيا از رسول خدا نشنيده ايد كه فرمود: رضايت فاطمه از رضايت من و غضب فاطمه از غضب من است؟»

گفتند: آرى، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيده ايم . وقتى از آن ها اقرار گرفت، با جملاتى حساب شده و در عين حال تند و تكان دهنده برائت هميشگى خود را نسبت به آن دو اعلان كرد و فرمود: «فانى اشهد الله و ملائكته انكما اسخطتمانى و ما ارضيتمانى، و لئن لقيت النبى لاشكوتكما الله . . . والله لادعون الله عليكما فى كل صلاة اصليها; من خداوند و ملائكه اش را شاهد مى گيرم كه شما دو نفر مرا خشمناك كرده و خشنود نساخته ايد، اگر با پيامبر (صلى الله عليه و آله) ملاقات كنم نزد خداوند از شما شكايت خواهم كرد . . . قسم به خدا در هر نمازى كه مى گذارم نزد خدا شما را نفرين مى كنم .»[18]

مهمترين ضربه اى كه فاطمه (عليها السلام) بر بنيان خلافت ابوبكر و سپس عمر وارد ساخت، وصيت آن حضرت به مخفى ماندن مرقد مطهرش بود . آن حضرت در سفارش هايش به امير مؤمنان (عليه السلام) فرمود: «اوصيك ان لايشهد احد جنازتى من هؤلاء الذين ظلمونى و اخذوا حقى فانهم عدوى و عدو رسول الله و لاتترك ان يصلى على احد منهم و لا من اتباعهم و ادفنى فى الليل اذا هدات العيون و نامت الابصار; تو را وصيت مى كنم هيچ يك از آنان كه به من ظلم كردند و حق مرا غصب نمودند، نبايد در تشييع جنازه من شركت كنند; زيرا آن ها دشمن من و دشمن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هستند و اجازه نده احدى از آن ها و پيروانشان بر من نماز گذارد و مرا شب دفن كن، آن هنگام كه چشم ها آرام گرفته و ديده ها به خواب فرو رفته باشند .»[19]

 اين وصيت، ضربه سهمگينى بر پيكر ابوبكر و عمر وارد ساخت، ضربه اى كه تا قيام قيامت استمرار خواهد داشت و سندى زنده و ماندگار بر محكوميت حكومت خلفا و غير عادلانه بودن آن از منظر زهراى مرضيه (عليها السلام) به شمار مى آيد .

2- مقابله با توطئه ترور شخصيت على (عليه السلام)

مخالفان امير مؤمنان پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، آن بزرگوار را به شدت تحت سانسور تبليغاتى قرار دادند، به طورى كه در جريان سقيفه، هيچيك از سران مهاجر نامى از على (عليه السلام) به عنوان فرد لايق خلافت به ميان نياورد، اصحاب سابقه دار و متنفذ به كلى خدمات و ايثارگرى هاى على (عليه السلام) را مسكوت گذاشتند، حتى با آن بزرگوار در مورد خلافت مشورت نكردند و به دور از چشم على (عليه السلام) ابوبكر را به خلافت برگزيده و براى او بيعت گرفتند .

على (عليه السلام) به خاطر محذوراتى – كه برخى از آن ها در مقدمه گذشت – نمى توانست از حقوق خود دفاع كند .

در چنين شرائطى حضرت زهراء (عليها السلام) – با توجه به شناخت دقيقش از توطئه حذف على (عليه السلام) از خاطره ها، و پيامدهاى ناگوار آن – معرفى شخصيت والا و ممتاز على (عليه السلام) را سرلوحه اهداف مبارزاتى خود قرار داد . آن بانوى بزرگوار در شرائطى كه هيچكس جرات نمى كرد از على (عليه السلام) سخنى به ميان آورد، سوابق درخشان امير مؤمنان را در خطبه هاى خود مطرح كرده و چهره ممتاز آن حضرت را به تازه مسلمانان معرفى نمود .

گاه از مجاهدت هاى على (عليه السلام) در لحظه هاى سرنوشت ساز جنگ هاى صدر اسلام ياد مى كرد و رشادت ها و جانبازى ها و دلاورى هاى مولى را به خاطر مردم مى آورد و مى فرمود:

«كلما او قدوا نارا للحرب اطفاها الله او نجم قرن الشيطان او فغرت فاعرة من المشركين قذف اخاه فى لهواتها فلا ينكفى ء حتى يطاصماخها باخمصه و يخمد لهبها بسيفه; هرگاه آتش جنگ را برافروختند خدا آن را خاموش كرد يا هرگاه شاخ شيطان سر برآورد يا اژدهايى از مشركين دهان باز كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) برادرش على بن ابى طالب (عليه السلام) را در كام اژدها و شعله فتنه ها افكند، و على (عليه السلام) هم باز نمى گشت مگر آن كه گردن سركشان را پايمال شجاعت خود سازد و آتش آنان را با آب شمشيرش خاموش كند .»[20]

و گاه از شان و منزلت على (عليه السلام) در پيشگاه الهى و نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) سخن به ميان مى آورد[21] و بدين وسيله با صداى بلند و فرياد رسا اعلان مى داشت كه آن كه او را خانه نشين كرده اند پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بيشترين حق را در اعلان كلمة الله و احياى حاكميت اسلام داشته است، به طورى كه هرگاه اسلام به خطر مى افتاد، نبى اكرم (صلى الله عليه و آله) به كمك او اسلام را از خطر مى رهاند .

زهراى مرضيه (عليها السلام) حكومت على (عليه السلام) را همان حكومت پيامبر (صلى الله عليه و آله) و استمرار نبوت و رسالت مى دانست . خانه اميرالمؤمنين را مهبط وحى و شخصيت آن حضرت را شخصيتى دانا به امور دنيا وآخرت معرفى مى نمود و كنار زدن آن بزرگوار را خسارتى بزرگ و روشن مى شمرد .[22]

يكى ديگر از اقدام هاى روشنگرانه آن حضرت، افشاى ماهيت جريان براندازى و بيان ريشه هاى سياست ستيز با على (عليه السلام) بود . آن حضرت معتقد بود كسانى كه على (عليه السلام) را از صحنه بيرون كرده اند، از شدت عمل او در برابر مخالفان دين و قاطعيتش در مقابل دشمنان اسلام و زياده خواهان و افزون طلبان بيم دارند، آنان مى دانند على (عليه السلام) در اجراى عدالت ذره اى كوتاهى نخواهد كرد و در راه تحقق احكام الهى از مرگ نمى هراسد، از اين رو او را كنار زدند تا به آسانى به اهداف شخصى و خواسته هاى نفسانى شان دست يابند . دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى فرمود:

«ماالذى نقموا من ابى الحسن؟ ! نقموا والله منه نكير سيفه و قلة مبالاته لحتفه و شدة وطاته و نكال وقعته و تنمره فى ذات الله;[23]

به چه دليلى از ابوالحسن انتقام گرفته اند؟ به خدا قسم! به خاطر سختى شمشيرش و بى باكى نسبت به مردنش و شدت تاختنش بر آنان و مجازات كردن با آسيب زدنش در جنگ، و خشم كردن او در راه خدا، از او انتقام گرفتند .»

شايد آن روزها بسيارى از اصحاب و تابعين و كسانى كه تازه مسلمان شده بودند نمى توانستند باور كنند دست هايى كه على (عليه السلام) را كنار زده اند از سر هواپرستى چنين ظلمى را مرتكب شده باشند ; چون آن ها نيز ظاهرا سال ها در ركاب نبى اكرم (صلى الله عليه و آله) شمشير زده و به اسلام گرويده بودند، به علاوه برخى از آن ها جزء دانشمندان جامعه به حساب مى آمده اند، لذا كسى جرات نمى كرد به آنان گمان بد برده و آن ها را به بى دينى و خيانت متهم نمايد .

مردم دو دسته بودند: يك دسته از ريشه دشمنى و مخالفت با على (عليه السلام) خبر نداشتند و دسته ديگر شهامت بيان حقايق را نداشتند، ولى حضرت زهراء (عليها السلام) با كمال شجاعت ماهيت كينه توزانه آنان را افشا كرد و ريشه هاى فاسد عداوت با مولى را برملا ساخت . حضرت فاطمه (عليها السلام) با اين حركت خود تحليل وقايع پيچيده سقيفه را آسان كرد و رمز و راز غربت و مظلوميت على (عليه السلام) را گشود .

3- مبارزه با تساهل خواص

توطئه كنار زدن اهل بيت عليهم السلام و غصب حقوق سياسى، مالى و اجتماعى آنان، تنها به وسيله فرصت طلبى چند تن از اصحاب شكل نگرفت، بلكه حقيقت آن است كه تساهل و تسامح برخى از اصحاب موجب شد تا برخى عناصر جاه طلب و زياده خواه، اهل بيت عليهم السلام را از حقوق مسلم الهى شان محروم سازند . اگر انصار و ساير علاقمندان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مهاجرين و قبايل قريش، به صورت فعال در صحنه حضور داشتند و به طور جدى خواهان خلافت على (عليه السلام) و حقوق مالى حضرت زهراء (عليها السلام) مى شدند، هرگز آن حوادث تلخ رخ نمى داد .

آن ها با عنوان اصحاب نامدار و خواص جامعه با سكوت خود بستر مناسبى را براى شكل گيرى و به بار نشستن توطئه ها فراهم آوردند . از اين رو حضرت زهراء (عليها السلام) آنان را توبيخ كرده، مورد سرزنش و ملامت هاى آشكار خويش قرار داد . و بدين وسيله حجيت اجماع خواص اصحاب در بيعت با خليفه را از بين برد .

صديقه طاهره (عليها السلام) با اين اقدام، انديشه عدالت صحابه را باطل اعلان نمود و اجماع اهل حل و عقد را در تشخيص حق و باطل نادرست شمرد . اگر انديشه عدالت صحابه و حجيت و اجماع اهل حل و عقد تثبيت مى شد، اثبات حقانيت على (عليه السلام) و عدم مشروعيت خلافت ابوبكر و دو خليفه بعد از او، بسيار دشوار بود .

از نگاه فاطمه (عليها السلام) اگر اصحاب متساهل، كاهلى را كنار نهاده و به طور جدى در برابر انحراف ها ايستادگى مى كردند، مشكلات برطرف مى شد و امور طبق روال صحيح جريان مى يافت; لذا يكبار در ميان احتجاجات خود عليه خليفه به خاطر غصب فدك، روبه انصار كرد و فرمود:

«يا معشرالنقيبة و اعضاء الملة و حضنة الاسلام! ما هذه الغميزة فى حقى و السنة عن ظلامتى؟ اما كان رسول الله (صلى الله عليه و آله) ابى يقول: «المرء يحفظ فى ولده » سرعان ما احدثتم و عجلان ذا اهالة، و لكم طاقة بما احاول و قوة على ما اطلب وازاول; اى گروه نقباء، و بازوان ملت و حافظان اسلام! اين چشم پوشى در مورد حق من و اين سهل انگارى از داد خواهى من براى چيست؟

آيا پدرم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نمى فرمود:

«حرمت هركس در فرزندان او حفظ مى شود» ، چقدر با سرعت مرتكب اين اعمال شده ايد، و چه با عجله اين بز لاغر، آب از دهان و دماغش فرو ريخت، در صورتى كه شما مى توانيد مرا در آنچه چاره جويى مى كنم كمك كنيد و قدرت حمايت مرا در آنچه مطالبه مى كنم و قصد كرده ام داريد .»[24]

هنگامى كه زنان مهاجرين و انصار به عيادتش آمدند، تقريبا از ابتدا تا انتهاى سخنانش شوهرانشان را به شدت ملامت فرمود و در پايان بياناتش عواقب شوم بى توجهى آنان به وصاياى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مورد خلافت را متذكر شده و آنان را از آينده اى پر از زورگويى و هرج و مرج بيمناك ساخت و فرمود:

«ابشروا بسيف صارم وسطوة معتد غاشم، و بهرج شامل واستبداد من الظالمين، يدع فيئكم زهيدا، و جمعكم حصيدا فيا حسرة لكم و انى بكم ; بشارت باد شما را به شمشيرهاى كشيده و حمله متجاوز ستمكار، و به هرج و مرج عمومى و استبداد ستمگران، كه حقوقتان را اندك داده و اجتماع شما را به وسيله شمشيرهايشان درو خواهند كرد، پس بر شما حسرت باد كه كارتان به كجا مى رسد .»[25]

سويد بن غفله مى گويد: زن ها سخنان فاطمه (عليها السلام) را براى شوهرانشان نقل كردند و آن ها براى عرض پوزش نزد آن حضرت آمده و گفتند: اگر ابوالحسن قبل از بيعت با ديگرى اين مطالب را براى ما مى گفت، كسى را بر او ترجيح نمى داديم.[26]

حقيقت آن است كه آن ها شكى در برترى على (عليه السلام) نداشتند و در غدير خم با آن حضرت بيعت كرده بودند، ولى اين بار با اتخاذ سياست تساهل و تسامح عهد خويش را شكستند; لذا حضرت زهرا (عليها السلام) عذر آنان را نپذيرفت[27] و در فرازى از سخنان خويش فرمود: «شما در حالى با ابوبكر بيعت كرده ايد كه زهراى اطهر (عليها السلام) با مخالفت هاى همه جانبه خويش با خلفا، مخصوصا با مقاومت حيرت انگيزش در مقابل اصرار ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از على (عليه السلام) ، به همگان اعلان كرد كه خلافت ابوبكر غير مشروع است .

هنوز از عهد و قرار شما يعنى بيعت غدير خم چيزى نگذشته بود و شكاف زخم عميق بود ودهانه زخم هنوز بهم نيامده و بهبود نيافته بود، هنوز پيامبر (صلى الله عليه و آله) دفن نشده بود كه هرچه خواستيد كرديد و بهانه آورديد كه از فتنه مى ترسيم، اما در آتش فتنه سقوط كرديد و راستى كه جهنم بر كافران احاطه دارد . شما كجا و فتنه خواباندن كجا؟»[28]

دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه و آله) با محكوم نمودن سياست تساهل و مداراى بى جاى اصحاب، هيبت پوشالى خواص منحرف را شكست و راه گذر از راى اكثريت متساهل را باز كرد . اين اقدام بزرگ زهراى مرضيه (عليها السلام) موجب شد فلسفه سياسى اسلام از خطر تحريف و تاويل مصون گرديده و خط سرخ ولايت در تاريخ زنده بماند . گرچه از سقيفه تا به امروز خيل عظيمى از مسلمانان عالم در اثر ضعف و تغافل و تجاهل از اسلام علوى فاصله گرفته و على (عليه السلام) را به عنوان خليفه بلافصل پيامبر (صلى الله عليه و آله) نپذيرفتنه اند، اما مجاهدت هاى حضرت صديقه (عليها السلام) راه شناخت حق و باطل را در فتنه سقيفه آسان كرد و اهداف و عوامل به قدرت رسيدن خلفا را روشن ساخت .

گرچه مبارزات سياسى حضرت فاطمه (عليها السلام) به قيمت شهادتش در سن جوانى تمام شد، لكن سه دست آورد گرانقدر را به همراه داشت:

اولا: اعتبار خلافت و بنيان حكومت ابوبكر را سست كرد .

ثانيا: امير مؤمنان را به عنوان حاكم بر حق و شايسته اى معرفى نمود كه حقش به طور ظالمانه اى غصب گرديده بود .

ثالثا: با سرزنش راى دهندگان به ابوبكر، اعتبار راى اكثريت را در مشروعيت بخشيدن به حكومت خليفه، از بين برد .

نویسنده: جواد سليمانى

پاورقى ها:

[1] . محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالكتب العلميه، ج‏2، ص‏578 .

[2] . عبدالحميد بن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ط‏2، بيروت، دارالكتب العربيه، 1385ق، ج‏2، ص‏45 .

[3] . سيد على خان مدنى، الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة، قم، مكتبة بصيرتى، 1379ق، ص‏87 .

[4] . عبدالحميد بن ابى الحديد، پيشين، ج‏2، ص‏45 .

[5] . همان، ج‏1، ص‏308 .

[6] . محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربى، ج‏43، ص‏42، به نقل از مناقب آل ابى طالب .

[7] . همان، ج‏43، ص‏39 .

[8] . همان، ج‏43، ص‏42 .

[9] . همان، ج‏43، ص‏20، به نقل از امالى شيخ صدوق .

[10] . همان، ج‏43، ص‏25، به نقل از امالى شيخ طوسى .

[11] . همان، ج‏43، ص‏40، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب .

[12] . همان، ج‏43، ص‏38 .

[13] . همان .

[14] . ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، بيروت، دارالاضواء، ط‏1، 1410 ق، ج‏1، ص‏31 .

[15] . على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، تحقيق عبدالحميد، بيروت، دارالفكر، 1409 ق، ج‏2، ص‏308 .

[16] . همان، ج‏1، ص‏30 و 31 .

[17] . رك: على بن عيسى اربلى، كشف الغمة، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ق، ج‏1، ص‏492 و احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، تحقيق ابراهيم بهادرى و هادى به ، طهران، اسوه، 1416 ق، ج‏1، ص‏286 و 287; مجلسى، پيشين، ج‏43، ص‏158 و 160 .

[18] . ابن قتيبه، ج‏1، ص‏31 و رك: مجلسى، ج‏43، ص‏198 و 199 .

[19] . رك: مجلسى، ج 43، ص‏192 و محمد دشتى، نهج الحياة (فرهنگ سخنان فاطمه عليها السلام)، قم، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين، ص‏330، ح‏6 .

[20] . على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏262 و ابوبكر جوهرى، السقيفة و فدك، تحقيق محمد هادى الامينى، ص‏141، با كمى حذف و تغيير . و ابن ابى الحديد، پيشين، ح‏16، ص‏250 .

[21] . طبرسى، ج‏1، ص‏262 و 263 و السقيفه و فدك، همانجا .

[22] . على بن ابى طالب طبرسى، ج‏1، ص‏287 و مجلسى، ج‏43، ص‏160 .

[23] . على بن ابى طالب طبرسى، ج‏1، ص‏288 و مجلسى، ج‏43، ص‏160 و رك: على بن عيسى اربلى، ج‏1، ص‏492 و 493 با كمى تغيير .

[24] . على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏269 و 270 .

[25] . همان، ص‏291 و مجلسى، پيشين، ج‏43، ص‏161 .

[26] . رك: على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، همانجا و مجلسى، پيشين، همانجا .

[27] . رك: على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏292 و مجلسى، پيشين، همانجا .

[28] . على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏265 .