مأمون

نوشته‌ها

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۲)

اشاره:

در بخش پیشین این مقاله که در مجله شماره ۶۱ چاپ شده است، موضع‌گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه السلام در دوران هارون و محمد امین را بررسى کردیم. همچنین ابعاد شخصیتى مأمون را توضیح دادیم و اشاره کردیم که مأمون براى شکستن قداست و عظمت امام رضا علیه السلام نقشه‌هاى زیادى کشید که یکى از آنها طرح ولایتعهدى بود. در این بخش، مسئله ولایتعهدى را بررسى می‌کنیم.

اهداف مأمون از طرح ولایتعهدى

با استقرار مأمون بر سریر قدرت و انتقال قدرت از بغداد به «مرو»، کتاب زندگانى امام هشتم علیه السلام ورق خورد و صفحه تازه‌اى در آن گشوده شد؛ صفحه‌اى که در آن، حضرت سالها دچار اندوه و رنج و ناملایمات شد. مأمون براى حفظ ظاهر نمی‌توانست مانند پدران خود هارون و منصور و … برخورد کند و او را به زندان بیفکند و یا مورد شکنجه و آزار قرار دهد. از این رو، روش تازه‌اى اندیشید و آن اینکه تصمیم گرفت با طرح ولایتعهدى و اظهار محبت به آن حضرت، او را به «مرو»، یعنى مقر حکومت خود بکشاند و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. یقیناً پیشنهاد ولایتعهدى و یا خلافت از طرف او صادقانه نبود؛ چرا که او براى همین خلافت برادرش را به قتل رساند و جنایتهاى بی‌شمارى را مرتکب شد و قابل تصور نیست که آن را به دشمن سرسخت خاندان خویش، یعنى امام هشتم علیه السلام بسپارد. پس بدون هیچ شکى پشت پرده ولایتعهدى نقشه‌هاى شیطانى وجود داشته که به برخى از آنها اشاره می‌شود:

۱. از بین بردن مرکزیت شیعیان و علویان در مدینه و خاموش کردن قیام آنها.

۲. بدنام کردن حضرت رضا علیه السلام در بین شیعیان و مبارزان؛ به این صورت که آنها بگویند: «امام هم دربارى شد و …»؛ چنان که اباصلت به امام گفت: برخى می‌گویند که شما ولایتعهدى مأمون را قبول کرده‌اید، با آنکه نسبت به دنیا اظهار بی‌رغبتى می‌فرمایید! حضرت فرمود: «به خدا قسم! این کار خوشایند من نبود، ولى من بین پذیرش ولایتعهدى و کشته شدن قرار گرفتم.»[۱]

۳. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مانند: قیام ابوالسرایا در کوفه که در نبرد او با طرفداران خلیفه، دویست هزار نفر از طرفداران مأمون به هلاکت رسیدند و در بصره که محل اجتماع عثمانیان بود، زید النار علوى قیام کرد و در مکه و نواحى حجاز، محمد بن جعفر، ملقب به «دیباج» قیام کرد و در یمن، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید و در مدینه، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن دست به قیام زد.

همچنین در واسط، جعفر بن زید بن على و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على قیام کردند و در مدائن، محمد بن اسماعیل بن محمد سر به شورش نهاد و … و کار به آنجا رسید که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم و همراهى امویان و آل مروان و … شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى همدم ابوالسرایا گرویدند.[۲] مأمون براى خاموش کردن قیامها به این نتیجه رسید که به على بن موسى الرضا علیه السلام پیشنهاد ولایتعهدى دهد.

۴. گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است.

۵. از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند.

۶. تقویت حس اطمینان مردم نسبت به مأمون و تثبیت حکومت و موقعیت او.

۷. تحت نظر گرفتن فعالیتها و رفتار و حرکات امام هشتم علیه السلام. بر این امر شواهد مختلفى وجود دارد، از جمله:

یک. مأمون به رجاء بن الضحاک که مأمور آوردن حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام از مدینه به مرو بود، دستور داد که تمام کارهاى امام را زیر نظر بگیرد.

دو. احمد بن محمد بن بزنطى از حضرت درخواست ملاقات کرد. حضرت فرمود: فعلاً میسر نیست [چون تحت نظر می‌باشم].

سه. هشام بن ابراهیم راشدى از کسانى بود که امور امام دست او بود و تمام کارها و ارتباطات حضرت را براى مأمون و فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر مأمون، گزارش می‌داد.[۳]

چهار. اباصلت می‌گوید: در حین مناظرات وقتى حضرت بر مخالفان غلبه می‌کرد، تمام حاضران می‌گفتند: به خدا قسم! او از مأمون به خلافت سزاوارتر است و جاسوسان این مطلب را به مأمون می‌رساندند.[۴]

۸ . پایگاه اجتماعى و مردمى پیدا کردن، مخصوصاً بین ایرانیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام.

آنچه به عنوان اهداف مأمون در طرح ولایتعهدى یاد شد، صرف ادعا نیست، بلکه در کلمات خود مأمون نیز بدانها اشاره شده است؛ چنان که مأمون در پاسخ اعتراض حمید بن مهران (یکى از درباریان مأمون) و گروهى از عباسیان به این مسئله که چرا ولایتعهدى را به امام رضا علیه السلام سپرده، چنین می‌گوید: این مرد (امام رضا علیه السلام) از ما پنهان و دور بود و مردم را به سوى خود دعوت می‌کرد، ما خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد و به سلطنت و خلافت، اعتراف کند و شیفتگان او دریابند که آنچه او ادعا می‌کند [از بی‌اعتنایى به دنیا و حکومت و …] در او نیست و این امر مخصوص ما [عباسیان] است، نه او. و [همین طور] ما بیمناک بودیم؛ اگر او را به حال خود رها می‌کردیم، اتفاقى از ناحیه او پیش می‌آمد که توان جلوگیرى آن را نداشتیم و قدرت تحمل آن را از دست می‌دادیم… .»[۵]

امام هشتم علیه السلام نیز به خوبى با بصیرت و درایت، کاملاً اهداف شیطانى مأمون را می‌دانست. به همین جهت، موضع‌گیریها و تدابیرى اندیشید که هم اهداف مأمون را به شکست کشاند و هم به اهدافى که خود مَدّ نظر داشت، رسید.

مأمون در سال ۲۰۰ ه. ق نامه‌ها و فرستادگان متعددى به حضور حضرت فرستاد و آن حضرت را با تأکید و تشدید به خراسان دعوت کرد. در مرحله اول، حضرت فرمود: من دوست دارم در کنار قبر جدم بمانم …، ولى با اصرار آنها، حضرت متوجه شد که براى رفتن مجبور است؛ لذا دو راه در پیش داشت:

یک. رفتن به خراسان را قبول نکند که در این صورت، او را دست بسته می‌بردند و ثمره و فائده این راه این بود که شیعیان و اطرافیان متوجه می‌شدند که امام را اجباراً می‌برند، نه با اختیار و انتخاب خود؛ ولى به اهدافى که حضرت داشت نمی‌رسید.

دو. حضرت با اختیار خود قبول کند که به مَروْ برود.

حضرت در اینجا طریق دوم را به جهت اهدافى که در نظر داشت، انتخاب کرد و از طرف دیگر، با حرکات و شیوه‌هاى مختلفى به شیعیان مدینه و

اطرافیان خود فهماند که براى رفتن مجبور می‌باشم که به نمونه‌هایى اشاره می‌شود:

۱. هنگام حرکت از مدینه به سوى خراسان، براى وداع به مسجد النبى کنار قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و مکرراً با قبر پیامبر وداع می‌کرد و بیرون می‌آمد و دوباره نزد قبر برمی‌گشت و هر بار صدایش را به گریه بلند کرد [تا مردم متوجه شوند که اجباراً او را می‌برند].

محوّل سجستانى می‌گوید: محضر امام رضا علیه السلام رسیدم. بعد از سلام و دریافت جواب، رفتن حضرت را به سمت خراسان [براى ولایتعهدی] تبریک گفتم. حضرت فرمود: محوّل! به دیدار من بیا؛ زیرا از جوار جدم خارج می‌شوم و در حال غربت از دنیا می‌روم و کنار قبر هارون مدفون می‌گردم. محوّل می‌گوید: من همراه حضرت رفتم تا سرانجام او را مسموم کردند… .[۶]

۲. امیه بن على می‌گوید: در آن سالى که حضرت رضا علیه السلام به سوى خراسان حرکت کرد، در مراسم حج با او و فرزندش، حضرت جواد علیه السلام (که پنج سال داشت) همراه بودم. حضرت با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آنجا نماز خواند. حضرت جواد علیه السلام هم نزد حجر اسماعیل رفت و مدت طولانى در آنجا نشست. موفق، غلام حضرت رضا علیه السلام گفت: فدایت شوم برخیز! امام جواد علیه السلام فرمود: برنمی‌خیزم، مگر خدا بخواهد. و آثار اندوه در چهره‌اش آشکار بود.

موفق جریان را براى امام رضا علیه السلام مطرح کرد، حضرت با سرعت به کنار فرزندش آمد و فرمود: عزیزم برخیز! حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «چگونه برخیزم، در حالى که خانه خدا را به گونه‌اى وداع نمودى که دیگر نزد آن بر نمی‌گردى!»

حضرت رضا علیه السلام فرمود: «حبیب من برخیز!» آن گاه حضرت جواد

علیه السلام برخاست و با پدر بزرگوارش به راه افتاد.[۷]

۳. هنگام خروج از مدینه خانواده و بستگان خود را جمع کرد و به آنها فرمود: براى من گریه کنید تا صداى گریه شما را بشنوم … و فرمود:

«من هرگز از این سفر به سوى اهل بیتم بر نمی‌گردم.» در زیارتنامه آن حضرت نیز می‌خوانیم:

«اَلسَّلَامُ عَلَى مَنْ اَمَرَ اَوْلَادَهُ وَ عِیَالَهُ بِالنِّیَاحَه عَلَیْهِ قَبْلَ وُصُولِ الْقَتْلِ اِلَیْهِ؛[۸] سلام بر [آن] کسى که به فرزندان و عیال خود دستور داد که پیش از به شهادت رسیدن، بر او گریه و نوحه کنند.» آن گاه دست پسرش، جواد علیه السلام را گرفت و بر قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نهاد و او را به قبر مطهر چسباند و به رسول خدا صلى الله علیه و آله سپرد و حفظ او را به برکت پیامبر صلى الله علیه و آله از خدا خواست.

سپس حضرت جواد علیه السلام به سوى پدر نگریست و گفت: «به خدا سوگند! به سوى خدا می‌روى.»[۹]

تمامى این امور به این هدف انجام می‌گرفت که به شیعیان و اطرافیان بفهماند و برساند که حضرت با اختیار خود به این سفر نمی‌رود.

۴. به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده‌اش هر که را می‌خواهد، همراه بیاورد، حضرت با خود هیچ کس حتى فرزندش را نبرد؛ با اینکه به ظاهر، این سفر مهم و طولانى به نظر می‌رسید؛ چون طبق گفته مأمون، رهبرى امت اسلامى را به دست می‌گرفت و جا داشت با تمام اهل و عیال بدان دیار حرکت کند، ولى حضرت با رفتن خود به تنهایى فهماند که این مسافرت به دلخواه او نیست و چندان اهمیتى از دید او ندارد.

اهداف حضرت

اهداف حضرت از سفر به خراسان چند امر بود:

۱. دیدار با نمایندگان: اکثر امام زاده‌هاى موجود در ایران و عراق … جزء نمایندگان امام هشتم علیه السلام بودند و چون در آن زمان وسائل ارتباطى خوبى وجود نداشت، ارتباط از راه طبیعى با آنها ممکن نبود و این مسافرت بهترین زمینه‌اى بود که حضرت در مسیر راه با آنها ملاقات کند و به آنها خط و برنامه دهد و چنین هم شد. و اگر حضرت به ظاهر خود سفر را اختیار نمی‌کرد و او را با اجبار و دست بسته می‌بردند، زمینه این ملاقاتها از بین می‌رفت.

۲. دیدار با مردم: هدف دیگر حضرت این بود که با مردم شهرهاى مختلف دیدار کند و هر جا زمینه فراهم باشد، مطالب و حقایقى را بیان کند؛ چنان که از جابر بن ابى الضحاک نقل شده است که از مدینه تا مرو به هیچ شهرى وارد نشدیم، جز آنکه مردم آن شهر به خدمت على بن موسى علیه السلام می‌رسیدند. و از مسائل دینى استفتاء و پرسش می‌کردند و آن حضرت پاسخ کافى می‌داد و براى آنان به استناد از پدران خود، حدیث می‌فرمود.[۱۰]

از جمله، در اهواز ابوهاشم جعفرى می‌گوید: خدمت امام رسیدم و خود را معرفى کردم، در حالى که حضرت مریض بود. دکترى نزد او آوردم و حضرت گیاهى را براى درمان خویش معرفى کرد. پزشک معالج گفت: غیر از شما کسى چنین گیاهى را براى معالجه نمی‌شناسد، منتها این گیاه فعلاً یافت نمی‌شود.

حضرت نیشکر خواست. طبیب گفت: آن هم فعلاً یافت نمی‌شود. حضرت فرمود: نزد فلان مرد سیاه بروید! آنجا وجود دارد. ابوهاشم می‌گوید: نزد آن مرد رفتیم و دیدیم طبق فرموده امام علیه­السلام نیشکر در نزد او هست. پزشک به من رو کرد و گفت: این شخص از علوم انبیاء برخوردار است؟ گفتم: او وصى نبى است. پزشک جواب داد: راست می‌گویى. رجاء بن ابى الضحاک با مشاهده این اوضاع اندیشید که اگر امام در اینجا بماند، مردم به او روى می‌آورند [و این به صلاح مأمون نخواهد بود]؛ لذا دستور داد از آنجا حرکت کنند.[۱۱]

و همین طور در قم و شهرهاى دیگر با مردم و افراد ملاقات داشت تا اینکه به شهر نیشابور رسید. در آنجا حضرت با نمایاندن چهره نورانى و محبوب خویش براى صدها هزار تن از استقبال کنندگان، حدیث معروف «سلسله الذَّهب» را و اینکه کلمه «لا اله الا الله» دژ نفوذ ناپذیر الهى است، بیان کرد، در حالى که حدود بیست هزار نفر در همان لحظه کلمات امام را ثبت می‌کردند و هنوز حرکت نکرده بود که فرمود: «توحید شرائطى دارد و من یکى از آن شرائط هستم.»

بدین ترتیب، آن حضرت در نیشابور از فرصت حساسى که به دست آمده بود، حکیمانه سود برد و در برابر صدها هزار تن، خویشتن را به حکم خدا پاسدار دژ توحید و شرط جدا نشدنى آن معرفى کرد و با این بیان و آگاهى بخشیدن به توده مردم بزرگ‌ترین هدف مأمون را درهم کوبید؛ چرا که وى می‌خواست با کشاندن امام به مرو او را بین مردم بدنام کند و از وى اعتراف بگیرد که حکومت بنى عباس، حکومت مشروع اسلامى است.[۱۲]

و همین طور کراماتى که در مسیر راه از حضرت سر زد زمینه معرفى بیشتر امام و هدایت مردم را فراهم کرد، مانند اینکه در ده سرخ (۶ فرسخى مشهد) براى وضو زمین را مقدارى کاوید و چشمه آب زلالى از آن جارى شد، و در سناباد در محله کوه سنگى به کوهى تکیه داد و فرمود: «خداوندا! مردم را از این کوه سودمند فرما و در ظروفى که از این کوه تهیه می‌کنند برکت ده!» و در طوس به خانه حمید بن قحطبه طائى وارد شد و در کنار بقعه هارون (همین مکان فعلی) فرمود: «هَذِهِ تُرْبَتِى وَ فِیهَا اُدْفَنُ وَ سَیَجْعَلُ اللَّهُ هَذَا الْمَکَانَ مُخْتَلَفَ شِیعَتِى وَ اَهْلِ مَحَبَّتِی؛[۱۳] اینجا خاک من است و من در این محل، دفن می‌شوم و به زودى خداوند این مکان را محل رفت و آمد شیعیان و دوستان من قرار می‌دهد.»

ورود به مرو و حساس‌ترین موضع‌گیرى

سرانجام، حضرت به مرو رسید. ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن می‌گفت و پیشنهاد خلافت و نیز طرح ولایتعهدى را نمی‌پذیرفت تا آنکه مأمون کار را به تهدید کشاند؛ چنان که از اباصلت هروى نقل شده است که مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: اى پسر رسول خدا! من فضل و علم و زهد و ورع و عبادت تو را می­دانم و می‌شناسم «وَ اَرَاکَ اَحَقَّ بِالْخِلَافَه عَنّی؛ و تو را براى خلافت سزاوار‌تر از خودم می‌بینم.» پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: «به بندگى خداى عز و جل افتخار می‌کنم و با زهد در دنیا امید نجات از شر دنیا را دارم. و با دورى از محرمات [الهی] امید رستگارى [و رسیدن] به غنیمت ها [و پاداشها] را دارم و با فروتنى در دنیا امیدوارم که در نزد خداوند رفعت مقام پیدا کنم.»

«فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ فَاِنِّى قَدْ رَاَیْتُ اَنْ اَعْزِلَ نَفْسِى عَنِ الْخِلَافَه وَ اَجْعَلَهَا لَکَ وَ اُبَایِعَکَ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا علیه السلام اِنْ کَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَه لَکَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ لَکَ فَلَا یَجُوزُ اَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً اَلْبَسَکَهُ اللَّهُ وَ تَجْعَلَهُ لِغَیْرِکَ وَ اِنْ کَانَتِ الْخِلَافَه لَیْسَتْ لَکَ فَلَا یَجُوزُ لَکَ اَنْ تَجْعَلَ لِى مَا لَیْسَ لَکَ فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ قَبُولِ هَذَا الْاَمْرِ فَقَالَ لَسْتُ اَفْعَلُ ذَلِکَ طَائِعاً اَبَداً فَمَا زَالَ یُجْهِدُ بِهِ اَیَّاماً حَتَّى یَئِسَ مِنْ قَبُولِهِ؛[۱۴] پس مأمون گفت: من [این‌گونه صلاح] می‌بینم که خودم را از خلافت عزل کنم و آن را براى تو قرار دهم و با تو بیعت کنم. حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر این خلافت از آن تو باشد و خدا براى تو قرار داده، پس جائز نیست که لباس [خلافتی] را که خداوند برتو پوشانده درآورى و به دیگرى واگذار کنى و اگر خلافت از آن تو نیست، پس جائز نیست که آن را به من واگذار کنى، در حالى که حق تو نیست. پس مأمون گفت: اى پسر رسول خدا! باید این امر (خلافت) را قبول کنى. حضرت فرمود: هرگز من این کار را با رغبت [و اختیار] انجام نمی‌دهم. پس مأمون روزهاى متوالى تلاش کرد [تا خلافت را به امام هشتم بقبولاند، ولی] سرانجام از پذیرفتن او مأیوس گشت.»

آن گاه رو کرد به حضرت و گفت: اگر خلافت را نمی‌پذیرى و بیعتم را دوست ندارى، «فَکُنْ وَلِیَّ عَهْدِى لِتَکُونَ لَکَ الْخِلَافَه؛[۱۵] پس ولیعهد من باش تا بعد از من به خلافت رسى.»

حضرت فرمود: به خدا قسم! پدرم از پدرانش، از امیرمؤمنان، از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل کردند که من مظلومانه قبل از تو با سم از دنیا می‌روم و ملائکه زمین و آسمان بر حال من گریه می‌کنند و با غربت در کنار هارون الرشید دفن می‌شوم. آن گاه مأمون گریست و گفت: اى پسر رسول خدا! چه کسى تو را می‌کشد و چه کسى جرئت اسائه [ادب] به شما را دارد، در حالى که من زنده هستم! حضرت فرمود: اگر بخواهم، می‌توانم معرفى کنم … .

آن گاه رو کرد به مأمون و فرمود: «تُرِیدُ بِذَلِکَ اَنْ یَقُولَ النَّاسُ اِنَّ عَلِیَّ بْنَ مُوسَى لَمْ یَزْهَدْ فِى الدُّنْیَا بَلْ زَهِدَتِ الدُّنْیَا فیهِ اَلَا تَرَوْنَ کَیْفَ قَبِلَ وِلَایَه الْعَهْدِ طَمَعاً فِى الْخِلَافَه؛[۱۶] تو هدفت از طرح ولایتعهدى این است که مردم بگویند: على بن موسى به دنیا بی‌رغبت نبود، بلکه دنیا به او بی‌رغبت بود [و پشت کرده بود] مگر نمی‌بینید که چگونه ولایتعهدى را به طمع خلافت پذیرفته است!»

مأمون از این سخنان دندان‌شکن، به خشم آمد و فریاد برآورد که با تو همیشه به گونه‌اى رفتار کرده‌ام که بر خلاف میلم بوده و تو از سطوت و قدرت من احساس امنیت و امان می‌کنى، «فَبِاللَّهِ اُقْسِمُ لَئِنْ قَبِلْتَ وَلَایَه الْعَهْدِ وَ اِلَّا اَجْبَرْتُکَ عَلَى ذَلِکَ فَاِنْ فَعَلْتَ وَ اِلَّا ضَرَبْتُ عُنُقَکَ؛[۱۷] پس به خدا قسم! اگر ولایتعهدى را پذیرفتى، که [پذیرفتى!] وگرنه تو را بر پذیرش آن مجبور می‌کنم، پس اگر اجباراً [هم] قبول کردى، [باز تا حدى به مقصود خود رسیده‌ام] وگرنه گردنت را می‌زنم!»

با این اوضاع حضرت هرگز نترسید و تصمیم منطقى و عاقلانه و سخنان مستدل و منطقى را رها نکرد و سرانجام با موضع‌گیرى دقیق، ولایتعهدى را پذیرفت که در حقیقت نپذیرفتن ولایت بود؛ چنان که خود در جواب مأمون فرمود: [حال که کار به تهدید رسید] خداوند مرا از انداختن به هلاکت نهى کرده، پس هر کارى می‌خواهى انجام بده «وَ اَنَا اَقْبَلُ ذَلِکَ عَلَى اَنِّى لَا اُوَلِّى اَحَداً وَ لَا اَعْزِلُ اَحَداً وَ لَا اَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّه وَ اَکُونُ فِى الْاَمْرِ مِنْ بَعِیدٍ مُشِیراً فَرَضِیَ مِنْهُ بِذَلِکَ؛[۱۸] و من ولایتعهدى را به این شرط می‌پذیرم که کسى را نصب و عزل نکنم و رسم و سنتى را نقض ننمایم و از دور مشاور باشم. پس مأمون به همین مقدار راضى گشت.»

در برخى روایات آمده که حضرت فرمود: «نه امرى کنم و نه نهیى، نه فتوایى دهم و نه حکمى، نه کسى را به کار گمارم و نه کسى را از کار برکنار کنم، و چیزى را که پابرجاست، تغییر ندهم.»[۱۹]

با دقت در موضع‌گیرى حضرت روشن می‌شود که او در واقع ولایتعهدى را نپذیرفته بود؛ چون شرط کرد که هیچ نقشى نداشته باشد؛ چنان که خود حضرت فرمود: «مَا دَخَلْتُ فِى هَذَا الْاَمْرِ اِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهَ؛[۲۰] من داخل این [ولایتعهدی] نشدم، مگر داخل شدن [کسی] که بیرون از آن است.»

نمازى که برگزار نشد

با عدم مداخله حضرت رضا علیه السلام در کارهاى حکومتى و دولتى از یک طرف و شرکت در مناظرات و مباحثات و ارتباطات مردمى از طرف دیگر، هر روز بر رسوایى مأمون افزوده می‌شد و محبوبیت امام هشتم علیه السلام در بین مردم بیشتر می‌گشت و مأمون هیچ‌گونه بهره‌بردارى از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام نکرد؛ لذا تصمیم گرفت لااقل از طریق برگزارى نماز عید توسط آن حضرت، بهره‌اى نصیب خویش سازد؛ ولى با موضع‌گیرى دقیق و عمیق امام، همان نیز به زیان و ضرر مأمون و نفع امام تمام شد.

در تاریخ آمده است که چون ایام عید نزدیک شد، مأمون پیغام فرستاد به حضرت که باید به مصلى بروید و نماز عید را برگزار کرده، خطبه بخوانید. حضرت در ابتدا پیغام داد که: مأمون! قرار بر این بود که ولایتعهدى را بپذیریم، به شرطى که در کارها مداخله نکنم. به این جهت، مرا از خواندن نماز عید با مردم معاف دار! مأمون دوباره پیغام داد که من می‌خواهم با این کار دلهاى مردم مطمئن شود و بدانند که تو ولیعهد من هستى و همین طور فضل و برترى تو براى آنها آشکار گردد. حضرت قبول نکرد.

بعد از اصرار زیاد و رفت و آمد قاصدان زیاد از طرف مأمون، حضرت خود را مجبور دید؛ لذا در جواب فرمود: و اگر مرا عفو دارى، بهتر است و اگر اصرار بر این است که من نماز عید را برگزار کنم، من همانند جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و حضرت امیر مؤمنان، على بن ابى طالب علیه السلام نماز را اقامه خواهم کرد. مأمون پاسخ داد: به هر گونه که تو می‌خواهى، نماز را برگزار کن! لذا دستور داد مسئولان نظامى، دربانان سواره و مردم، اول صبح درب خانه حضرت تجمع کنند تا امام را براى رفتن به مصلا مشایعت کنند.

حضرت بعد از غسل و پوشیدن جامه‌هاى پاکیزه و عمامه سفید، یک طرف عمامه (و تحت الحنک) را رها کرد و به خادمان خود نیز دستور داد، مانند حضرت رفتار کنند. آن گاه عصایى را دست گرفته، با پاى برهنه به راه افتاد. وقتى نظامیان و دربانان، حضرت را با آن حال دیدند، با سرعت کفشها را از پا درآورده، به دنبال حضرت راه افتادند، در حالى که حضرت تکبیرات عید را به زبان جارى می‌کرد: «الله اکبر، الله اکبر …» و مردم نیز با او هم‌صدا شده بودند؛ آن چنان که گویى آسمان و زمین و زمان با او هم‌نوا شده بودند و مردم از شنیدن صداى تکبیر حضرت، گریه می‌کردند و ناله و ضجه می‌زدند؛ به حدى که شهر مرو به لرزه افتاده بود. جاسوسان مأمون به سرعت خبر را به مأمون رساندند و به او گفتند: اگر على بن موسى علیه السلام با همین حال به سوى مصلا رود، مردم نیز شیفته و شیداى او خواهند شد؛ لذا سریع دستور داد که به محضر آن حضرت برسانند که مأمون می‌گوید: ما شما را به زحمت و رنج انداختیم، براى اینکه دچار مشقت بیشترى نشوید، بر گردید و نماز را آن فردى که هر سال برگزار می‌کرد، اقامه می‌کند. حضرت بلافاصله کفش خویش را پوشید و سواره برگشت.[۲۱]

در اینجا هم حضرت موضع بسیار زیرکانه و عاقلانه‌اى گرفت؛ چرا که اگر برنمی‌گشت، حداکثر نمازى برگزار می‌کرد و در خطبه نماز مطالبى براى آگاهى مردم بیان می‌کرد، ولى بعد از نماز یقیناً حضرت محصور و یا زندانى می‌شد؛ اما آن حضرت برگشت تا با همین برگشتن خود هم مأمون را رسوا کند که فرمان خود را نیز که دستور داده بود حضرت نماز عید بخواند، نقص کرد و هم مردم را علیه او بشوراند؛ چرا که مردم با اشتیاق تمام به دنبال حضرت براى اقامه نماز به راه افتاده بودند و با دستور مأمون از این سعادت محروم گشتند و لذا سخت ناراحت شدند و مأمون را ملامت می‌کردند؛ به گونه‌اى که امام جماعت بعدى وقتى آمد، مردم حاضر نشدند با او نماز گزارند و در آن روز نماز عید خوانده نشد[۲۲] و این حسرت تبدیل به نفرت شدیدى علیه مأمون و دستگاه او گردید.

سرانجام مأمون وقتى به این نتیجه رسید که طرح ولایتعهدى و تشکیل مناظرات و پیشنهاد خواندن نماز عید و … نه تنها به سود او تمام نشد که دقیقاً با موضع‌گیریهاى خردمندانه امام هشتم علیه السلام به زیان و ضرر او تمام شد، تصمیم نهایى خویش را گرفت و خباثت باطنى خویش را با شهادت آن حضرت در پایان ماه صفر، ظاهر و آشکار کرد.

پى نوشت:

[۱]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸.

[۲]. سیره پیشوایان، صص ۴۸۶ ـ ۴۸۷.

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۹.

[۴]. همان، ص ۲۹۰ و ج ۲، ص ۲۴۹.

[۵]. همان، ج ۴۹، ص ۱۸۳؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ص۱۷۰.

[۶]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۳۱۶.

[۷]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۸؛ انوار البهیه، شیخ عباس قمى، ص ۲۳۹.

[۸] . بحارالانوار، ج ۹۹، ص ۵۲، ح ۱۱.

[۹]. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۴۱؛ انوار البهیه، ص ۲۳۹.

[۱۰]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، صص ۱۸۱ ـ ۱۸۲.

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۸.

[۱۲]. ر. ک: سیره پیشوایان، صص ۴۹۵ ـ ۴۹۶؛ معاد، محمد تقى فلسفى، صص ۵۸ ـ ۷۰.

[۱۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۲۵، ح ۱.

[۱۴]. همان، ص ۱۲۹، ح ۳.

[۱۵]. همان.

[۱۶]. همان.

[۱۷]. همان.

[۱۸]. همان، ص ۱۳۰.

[۱۹]. ترجمه ارشاد مفید، ج ۲، ص ۲۵۱.

[۲۰]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۰، ح ۴؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸؛ علل الشرائع، ص۲۳۹.

[۲۱]. منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، کتابفروشى علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۹۴، با تغییر و تلخیص.

[۲۲]. همان.

منبع : ماهنامه مبلغان – شماره ۷۳ 

شیفته خوشگل ها نشد و در دام شیاطین نیفتاد

اشاره:

محمد بن علی بن موسی مشهور به امام جواد و امام محمدِ تقی (۱۹۵.۲۲۰ق) امام نهم شیعیان اثناعشری است. کنیه او ابوجعفر ثانی است. او ۱۷ سال امامت کرد و در ۲۵ سالگی به شهادت رسید. در میان امامان شیعه، وی جوان‌ترین امام در هنگام شهادت بوده است. سنّ کمِ او در هنگام شهادت پدر، سبب شد تا شماری از اصحاب امام رضا(ع)، در امامت او تردید کنند؛ برخی، عبدالله بن موسی را امام خواندند و برخی دیگر به واقفیه پیوستند، اما بیشتر آنان امامت محمد بن علی(ع) را پذیرفتند.

محمّد بن ریّان . که یکى از علاقه مندان به ائمّه اطهار علیهم‌السلام است . حکایت کند:

مامون . خلیفه عبّاسى . در طىّ حکومت خویش ، نیرنگ و حیله هاى بسیارى به کار گرفت تا شاید بتواند امام محمّد تقى علیه السلام را در جامعه بدنام و تضعیف کند.

ولیکن او هرگز به هدف شوم خود دست نیافت ، به این جهت نیرنگ و حیله اى دیگر در پیش گرفت .

روزى به مامورین خود دستور داد تا امام جواد علیه السلام را احضار نمایند؛ و از طرفى دیگر نیز دویست کنیز زیبا را دستور داد تا خود را آرایش ‍ کردند و به دست هر یک ظرفى از جواهرات داد، که هنگام نشستن حضرت جوادالائمّه علیه السلام در جایگاه مخصوص خود، بیایند و حضرت را متوجّه خود سازند.

وقتى مجلس مهیّا شد و زن ها با آن شیوه و شکل خاصّ وارد شدند، حضرت کوچک ترین توجّهى به آن ها نکرد.

چند روزى بعد از آن ، مامون شخصى به نام مخارق . که نوازنده و خواننده و به عبارت دیگر دلقک بود و ریش بسیار بلندى داشت . را به حضور خود فرا خواند.

هنگامى که مخارق نزد مامون قرار گرفت او را مخاطب قرار داد و گفت : اى خلیفه ! هر مشکلى را که در رابطه با مسائل دنیوى داشته باشى ، حلّ خواهم کرد.

و سپس آمد و در مقابل امام محمّد جواد علیه السلام نشست و ناگهان نعره اى کشید، که تمام اهل منزل اطراف او جمع شدند و او مشغول نوازندگى و ساز و آواز شد.

آن مجلس ساعتى به همین منوال سپرى گشت ؛ و حضرت بدون کم ترین توجّهى سر مبارک خویش را پائین انداخته بود و کوچک ترین نگاه و اعتنائى به آن ها نمى کرد.

پس نگاهى غضبناک به آن دلقک نوازنده نمود و سپس با آواى بلند او را مخاطب قرار داد و فرمود:

(اتّق اللّه یا ذالعثنون )از خدا بترس ؛ و تقواى الهى را رعایت نما.

ناگهان وسیله موسیقى که در دست مخارق بود از دستش بر زمین افتاد و هر دو دستش نیز خشک شد؛ و دیگر قادر به حرکت دادن دست هایش ‍ نبود.

و با همین حالت شرمندگى از آن مجلس ، و از حضور افراد خارج گشت ؛ و به همین شکل . فلج و بیچاره . باقى ماند تا به هلاکت رسید و از دنیا رفت .

و چون مامون علّت آن را از خود مخارق ، جویا شد، که چگونه به چنین بلائى گرفتار شد؟

مخارق در جواب مامون گفت : آن هنگامى که ابوجعفر، محمّد جواد علیه السلام فریادى بر من زد، ناگهان چنان لرزه اى بر اندام من افتاد که دیگر چیزى نفهمیدم ؛ و در همان لحظه ، دست هایم از حرکت باز ایستاد؛ و در چنین حالتى قرار گرفتم .(۱)

پی نوشت:

۱.إ ثبات الهداه : ج ۳، ص ۳۳۲، ح ۷، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۳۰۳، ح ۳۲٫

طرح دو مسئله عجیب و حیرت انگیز

اشاره:

بنابر آنچه که در تواریخ و روایات آمده است ، ظلم و جنایات خلفا بنى العبّاس نسبت به اسلام و نیز اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به مراتب بیشتر و خطرناکتر از ظلم و جنایات خلفا بنى امیّه بوده است . بنى امیّه به زور سرنیزه و شمشیر حکومت غاصبانه خود را نگه مى داشتند و همگان متوجّه خطر آن ها بودند. ولى بنى عبّاس با مکر و حیله و تزویر جلو مى رفتند؛ و با پنبه سَر مى بریدند و همه افراد متوجّه خطر آن ها نمى شدند.

یکى از آن خلفا، مامون عبّاسى بود، پس از آن که امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را مسموم و شهید کرد، به علل و دلایل مختلف شیطانى دختر خود، ام ّالفضل را به ازدواج فرزند آن حضرت ، امام محمّد جواد علیه السلام درآورد.

و از سوئى دیگر هر لحظه به شیوه هاى گوناگون سعى در خورد کردن و تضعیف روحیّه آن امام مظلوم را داشت ؛ ولى قضیّه ، معکوس در مى آمد که تاریخ شاهد این مدّعى است ، و در ذیل به نمونه اى از آن شیوه ها اشاره مى شود:

روزى مامون عبّاسى عدّه اى از علما و حکما و قضات را جهت بحث با امام محمّد جواد علیه السلام – که در سنین ۹ سالگى بود – به دربار خود دعوت کرد، که از جمله دعوت شدگان یحیى بن اکثم بود، که با توطئه اى از قبل تعیین شده خطاب به مامون کرد و گفت :

یا امیرالمؤ منین ! آیا اجازه مى فرمائى از ابوجعفر، محمّد جواد سؤ الى را جویا شوم ؟

مامون گفت : از خود حضرت اجازه بگیر.

یحیى بن اکثم ، امام جواد علیه السلام را مخاطب قرار داد و عرضه داشت : اى سرورم ! آیا اجازه مى فرمائى که سؤ ال کنم ؟

حضرت جواد علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال کن .

یحیى پرسید: نظر شما درباره شخصى که احرام حجّ بسته است و در حین احرام حیوانى را شکار کند، چیست ؟

حضرت فرمود: منظورت چیست ؟

آیا حیوان را در داخل حرم و یا بیرون از آن شکار کرده است ؟

آیا عالِم به مسئله بوده ، یا جاهل ؟

آیا از روى عمد و توجّه آن را شکار کرده ؟

آیا به تکلیف رسیده بوده یا نابالغ بوده است ؟

آیا دفعه اوّل شکار او بوده و یا آن که به طور مکرّر در حرم شکار انجام داده است ؟

و آیا شکار پرنده بوده ، یا غیر پرنده ؟

آیا شکار از حیوانات کوچک بوده ، یا از حیوانات بزرگ ؟

آیا در شب شکار کرده است ، یا در روز؟

آیا در احرام عمره شکار کرده ، یا در احرام حَجّه الا سلام ؟

و آیا آن شخص از گناه خود پشیمان شده بود، یا خیر؟

با طرح چنین فرع هائى از مسائل ، یحیى بن اکثم متحیّر و سرافکنده شد و عاجز و درمانده گشت ؛ و در میان تمام حضّار خجالت زده و شرمسار گردید.

و چون جمعیّت مجلس را ترک کردند و خلوت شد، امام علیه السلام به تقاضاى مامون ، جواب تمام فروع آن مسائل را به طور کامل بیان نمود.

سپس مامون خطاب به حضرت جوادالا ئمّه علیه السلام کرد و گفت : یاابن رسول اللّه ! اکنون شما سؤ الى را براى یحیى بن اکثم مطرح نما، تا جواب آن را بگوید.

حضرت پس از اجازه از یحیى ، فرمود: بگو، جواب این مسئله چگونه است:

شخصى در اوّل روز به زنى نگاه کرد؛ ولى نگاهش حرام بود.

و چون مقدارى از روز گذشت ، آن زن بر این شخص حلال گشت .

وقتى ظهر شد زن حرام گردید؛ و نزدیک عصر نیز حلال شد.

هنگامى که خورشید غروب کرد، زن دو مرتبه بر او حرام گشت .

همین که مقدارى از شب گذشت حلال گردید.

و همچنین در نیمه شب آن زن بر او حرام گردید.

و در هنگام طلوع سپیده صبح نیز بر آن شخص حلال گشت ؟

یحیى گفت : سوگند به خداى یکتا، جواب و علّت آن را نمى دانم ، و چنانچه صلاح مى دانى ، خودتان بیان فرما؟

امام جواد علیه السلام فرمود: آن زن کنیز مردى بود، که نگاه کردن دیگران به او حرام بود، چون مقدارى از روز سپرى شد، شخصى آن کنیز را خریدارى نمود و بر او حلال شد، هنگام ظهر کنیز را آزاد کرد و بر او حرام گردید.

پس چون عصر فرا رسید آن کنیز را به ازدواج خود درآورد؛ و نیز بر او حلال شد، هنگام غروب خورشید زن را ظهار کرد و از جهت زناشوئى بر او حرام گشت .

پس از گذشت پاسى از شب با پرداخت کفّاره ظهار آن کنیز را مَحرم خود ساخت ؛ و در نیمه شب او را طلاق رجعى داد و باز بر او حرام گردید؛ و هنگام طلوع سپیده صبح نیز بدون جارى کردن صیغه عقد به او رجوع کرد و حلال گردید.(۱)

پی نوشت:

۱.احتجاج طبرسى : ج ۲، ص ۴۷۲ ۴۷۵، إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۱۰۲، تاریخ اهل البیت : ص ۸۵، کشف الغمّه : ج ۲، ص ۳۷۰، فصول المهمّه ابن صبّاغ مالکى : ص ۲۷۵، عیون المعجزات : ص ۱۲۴٫

حکومت و سیاست در سیره امام جواد علیه السلام

اشاره:

شیعیان به طور عام خصوصاً علویان که امامان شیعه در رأس آنها بودند، در عصر خلفاى بنى امیه و عصر خلافت منصور و مهدى عباسى، در بدترین حالت به سر مى‌بردند، و قیام‌هاى شیعى یکى پشت سر دیگرى توسط دستگاه حاکم سرکوب مى‌شد. و به طور کلى شیعه بودن جرم بزرگى بود که به واسطه آن، کشتن و زندان و مصادره اموال و ویرانى خانه‌هاى شیعیان، براى دستگاه خلافت امر مشروع و قانونى بود، و امامان شیعه نیز در حال تقیه به سر مى‌بردند، و ارتباط‌هاى سیاسى با شیعیان به شکل پنهانى انجام مى‌گرفت.

 بعد از امام کاظم علیه السلام که فعالیت‌هاى سیاسى زیر پرده امامان علیهم السلام کم کم به ثمر مى‌رسید، شیعه توانست ابراز وجود نماید و جمعیتشان رو به فزونى گرفت. پس از گذشت سالیان درازى که شیعیان نمى‌توانستند در مورد امامت امامان ابراز عقیده نمایند، هم اکنون عظمت و منزلت ائمه علیهم‌السلام نزد مردم تا بدان جا رسیده بود که خلفاى عباسى دیدند، نمى‌توانند به طور علنى و بى‌پرده عواطف مردم را برانگیزند، و احساساتشان را جریحه‌دار سازند و به ائمه علیهم السلام آسیب برسانند و از طرف دیگر نمى‌توانستند امامان را به حال خود واگذارند، تا آزادانه و مطابق خواست و اراده خود هر چه مى‌خواهند بکنند، از این رو مناسب دیدند در برابر امامان، سیاست جدیدى اتخاذ نمایند.

بعد از شهادت امام رضا علیه السلام مأمون به جهت رسیدن به مقاصد، راه خود را ادامه داد، و توطئه خود را علیه حرکت تشیع و موقعیت اجتماعى آن، که حکومت عباسیان را تحت تأثیر قرار داده بود، ادامه داد. مأمون که بالاى سر هر کسى یک خبرچین داشت، و کنیزکان خود را براى جاسوسى به هر که مى‌خواست هدیه مى‌داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا علیه السلام و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد علیه السلام نیز بیشتر به منظور اطلاع‌یابى و جاسوسى بود، او با این خصوصیات قطعاً از حرکت‌هاى شیعى بعد از امام رضا علیه السلام و ارتباط شان با امام جواد علیه السلام مطلع بود، و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشکل کاملاً آگاهى داشت .

سازش مأمون با امام هشتم علیه السلام ـ رهبر و مقتداى شیعیان ـ میزان نفوذ و توان این فرقه را در صحنه‌هاى فکرى و سیاسى بالا برد، مقر حضرت رضا علیه السلام به خراسان و شبکه وکلاى آن حضرت و حضرت جواد علیه‌السلام در نواحى و نقاط مختلف مملکت اسلامى، موجب شد که شیعیان بتوانند ابراز وجود نمایند، و ارتباطات سیاسى خود را مستقیماً در مقر حج در مدینه و مکه با خود امام جواد و یا با وکلاى آن حضرت برقرار نمایند. شیعیان امام جواد علیه السلام در بغداد و مداین، سواد عراق و در مصر در صحنه ظاهر شدند، خراسان و رى به صورت دو مرکز بزرگ شیعى درآمد، اینان علاوه بر ارتباط با وکلاى امام خود نیز در سفر حج در مدینه و مکه به دیدار امام مى‌شتافتند، بدین ترتیب ارتباط خود را با امام حفظ مى‌کردند. قم یکى از مراکز اصلى شیعه بود، و در دوران امامت امام جواد علیه السلام ارتباط خود را با آن جناب حفظ کرده بود، و در عین حال در آن زمان مردم قم با عاملان حکومتى که از طرف مأمون مى‌آمدند، مخالفت مى‌کردند، و درگیرى‌هایى را به وجود آوردند، که موجب آن درخواست کاهش خراج و مالیات بود که از طرف حکومت پذیرفته نشد، تا این که با لشکرکشى مأمون توسط على ابن هشام سرکوب گردید، ولى باز هم به طور پراکنده براى مدتى ادامه داشت . و همچنین در فارس و اهواز و خراسان و سیستان، تشکل‌هاى شیعى کم کم علنى و ارتباطات خود را مستقیماً با امام علیه السلام در سفر حج و یا توسط وکلاى آن حضرت برقرار مى‌کردند.

مأمون عباسى که سیاستمدارترین، زیرک‌ترین و دور اندیش‌ترین عباسیان است، خود را در چهره حامى علم و مدافع آزادى بیان و احترام به عقاید ظاهر مى‌ساخت، و این به هدف آنان براى ماندنشان بر اریکه قدرت کمک مى‌کرد. این پوشش مزورانه، نیرنگ‌ها و گمراهى‌هاى بسیارى را در خود نهفته داشت. و نتیجه آن عبارت بود از محو بسیارى از حقایقى که با سیاست حکام و منافعشان سازگارى نداشت .

همانطور که امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد و به نام او سکه زد، و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد، نسبت به امام جواد علیه السلام نیز همان نیرنگ سیاسى را به کار برد، و در سال ۲۱۱ هجرى امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد آورد، تا فعالیت‌هاى فکرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد، و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس کند، فوراً راهها را بر وى ببندد، و روابط او را با شیعیانش قطع کند و نیز آرزو داشت که با نیرنگ‌ها و شیوه‌هایش با فریب دادن امام و یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب کرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوش‌بینى شیعیان نسبت به خود، و مبراء نشان دادن خود از مسموم کردن امام هشتم علیه السلام یکى دیگر از هدف‌هاى مأمون بود که دنبال مى‌کرد و مى‌خواست براى مردم تثبیت کند که او هیچ گونه منافاتى بین خط امام و روش خود به عنوان سلطان و حاکم نمى‌بیند.

مأمون، معاصر امام جواد علیه السلام بود، و امام بخش بزرگى از زندگانى خود را همزمان با او به سر برد. مأمون به منظور کسب پیروزى نهایى و قطعى براندیشه شیعى امامى، چه در زمان امام هشتم و چه در زمان امام جواد کوشش‌هاى فراوانى را به عمل آورد. او پس از آن که اشتباه گذشتگانش را نسبت به رفتار با ائمه اهلبیت تجربه کرده، سعى نمود که با آنان با روش نو، و در نوع خود بى نظیر که در پس آن نیرنگ سخت‌تر و توطئه بزرگتر نفته بود، رفتار کند. تشکیل جلسات، مباحثه‌هاى علمى، و دعوت از فقها و متکلمین و عالمان نامدار، براى بحث و جدل علمى، بدین منظور بود که چه امام رضا و چه امام جواد علیهماالسلام را که خردسال هم بود، حداقل در یک مسئله علمى شکست دهند، و بدین وسیله لیاقت، محبوبیت و وجهه مذهبى و مردمى آنها را زیر سؤال برد، و با شکست امام، در مسئله امامت، مذهب تشیع از مبنا سقوط کند، و براى همیشه ستاره شیعه و امامان شیعه خاموش گردد، و بدین ترتیب بزرگترین منبع و مصدر مشکلات و خطراتى که مأمون و دیگر حاکمان غاصب را تهدید مى‌کنند، از میان بردارد و مى‌گفت: چیزى از این که منزلت او کاسته شود، نزد من محبوبتر نیست . بعد از شهادت امام رضا علیه السلام نیز این مرد به جهت رسیدن به مقاصد، راه خود را ادامه داد، و توطئه خود را علیه حرکت تشیع و موقعیت اجتماعى آن، که حکومت عباسیان را تحت تأثیر قرار داده بود، ادامه داد. مأمون که بالاى سر هر کسى یک خبرچین داشت، و کنیزکان خود را براى جاسوسى به هر که مى‌خواست هدیه مى‌داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا علیه السلام و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد علیه السلام نیز بیشتر به منظور اطلاع‌یابى و جاسوسى بود، او با این خصوصیات قطعاً از حرکت‌هاى شیعى بعد از امام رضا علیه السلام و ارتباط شان با امام جواد علیه السلام مطلع بود، و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشکل کاملاً آگاهى داشت .

امام برخلاف انتظار مأمون، فعالیت‌هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى‌داد، و در هر زمینه‌اى که فرصت فعالیت بود، فعالیت مى‌کرد، حتى ماندن در بغداد برایش مشکل تمام مى‌شد، به قصد زیارت خانه خدا از بغداد بیرون شد و در برگشت در مدینه ماند، تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد، و نقشه‌هاى او را خنثى کرد اما وقتى که معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملک ابن زیاد نوشت: تقى و ام الفضل را به سوى او بفرستد و دوباره امام جواد علیه السلام را به بغداد آورد، تا شخصاً حرکت‌هاى امام را زیر نظر بگیرد. اما امام علیرغم تلاش‌ها و حیله‌هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى‌یافت و در میان مردم ریشه مى‌دوانید، به گونه‌اى که براى نظام حاکم هراس آور بود با آن که خردسال بود، انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند، مردم شیفته جمال او بودند، وقتى که در خیابان‌هاى بغداد راه مى‌رفت، مردم بر فراز تپه‌ها و بلندى‌ها مى‌رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم به حساب مى‌آمد.

وجود امام جواد علیه السلام با آن سن کم، در مقام امامت که مسؤولیت‌هاى رهبرى را به عهده داشت، به خودى خود براى نظام حاکم خطرناک بود، مأمون حزم و احتیاط نموده و براى مقابله با هر رویداد ناگهانى احتمالى، آمادگى لازم را اتخاذ مى‌کرد و لذا براى فرو خواباندن خشم و اعتراض شیعیان علیه خود، همانطور که امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد و به نام او سکه زد، و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد، نسبت به امام جواد علیه السلام نیز همان نیرنگ سیاسى را به کار برد، و در سال ۲۱۱هجرى امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد آورد، تا فعالیت‌هاى فکرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد، و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس کند، فوراً راهها را بر وى ببندد، و روابط او را با شیعیانش قطع کند و نیز آرزو داشت که با نیرنگ‌ها و شیوه‌هایش با فریب دادن امام و یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب کرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوش‌بینى شیعیان نسبت به خود، و مبراء نشان دادن خود از مسموم کردن امام هشتم علیه السلام یکى دیگر از هدف‌هاى مأمون بود که دنبال مى‌کرد و مى‌خواست براى مردم تثبیت کند که او هیچ گونه منافاتى بین خط امام و روش خود به عنوان سلطان و حاکم نمى‌بیند.

تلاش‌ هاى مأمون براى کاستن از وجهه و لیاقت و محبوبیت امام جواد علیه السلام به جایى نرسید و براى نیرنگ خواست دخترش را به عقد امام درآورد. مأمون که در زیرکى و شعور سیاسى کم نظیر بود، با تزویج دخترش به امام جواد علیه السلام همان هدفى را دنبال مى‌کرد که در مورد سپردن ولایتعهدى به امام هشتم علیه السلام و ازدواج دخترش با آن حضرت دنبال مى‌کرد. زیرا شیعیان و علویان در آن زمان نیروى عظیمى را تشکیل مى‌دادند، و مأمون تنها از همین‌ها مى‌ترسید، از این رو با ازدواج دختر خود با آن حضرت که زعیم و پیشواى اهل‌بیت و شیعیان بود مى‌خواست شعله‌هاى انقلابات را خاموش سازد.

اما امام برخلاف انتظار مأمون، فعالیت‌هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى‌داد، و در هر زمینه‌اى که فرصت فعالیت بود، فعالیت مى‌کرد، حتى ماندن در بغداد برایش مشکل تمام مى‌شد، به قصد زیارت خانه خدا از بغداد بیرون شد و در برگشت در مدینه ماند، تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد، و نقشه‌هاى او را خنثى کرد اما وقتى که معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملک ابن زیاد نوشت: تقى و ام الفضل را به سوى او بفرستد و دوباره امام جواد علیه السلام را به بغداد آورد، تا شخصاً حرکت‌هاى امام را زیر نظر بگیرد. اما امام علیرغم تلاش‌ها و حیله‌هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى‌یافت و در میان مردم ریشه مى‌دوانید، به گونه‌اى که براى نظام حاکم هراس آور بود با آن که خردسال بود، انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند، مردم شیفته جمال او بودند، وقتى که در خیابان‌هاى بغداد راه مى‌رفت، مردم بر فراز تپه‌ها و بلندى‌ها مى‌رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم به حساب مى‌آمد.

بدینسان نفوذ اجتماعى و محبوبیت آن حضرت، علیرغم توطئه‌هاى خلافت گسترده مى‌شد، که دستگاه خلافت را به وحشت انداخته بود، زیرا مى‌دیدند امام توانسته است آن چه را که به عقیده حکومت براى او نقطه ضعف به شمار مى‌رفت، نقطه قوت خود قرار داده و حتى در میان رجال دولتى نفوذ کرده است . مردى از بنى حنیفه از اهالى سیستان گوید: سالى در سفر حج همراه با امام جواد علیه السلام بودم، روزى که با هم سر سفره بودیم و عده‌اى از درباریان معتصم نیز حضور داشتند، عرض کردم که حاکم ما مردى است که دوستدار شما اهل‌بیت است، و در دیوان او براى من مالیاتى مقرر شده است به او نامه بنویسید که به من نیکى کند، فرمود: من او را نمى‌شناسم، گفتم از دوستان شما است. پس نوشت بسم الله الرحمن الرحیم، رساننده این نامه، مذهب و مرام جمیل از تو یاد مى‌کند، عمل مفید براى تو آنست که به مردم نیکى کنى . وقتى وارد سیستان شدم و نامه را به حاکم دادم، آن را گرفته به چشم مالید و پرسید مشکل شما چیست؟ گفتم: در دیوان شما مالیاتى سنگینى براى من مقرر شده است، دستور داد آن مالیات را از من بردارد و گفت: تا من حاکمم مالیات پرداخت نکن.

حضرت امام جواد علیه السلام پایه‌هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهل‌بیت حفظ کرد، لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند، مناظرات آن حضرت با متکلمین و فقها از جمله یحیى ابن اکثم که از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته‌هاى علوم، به جاى آن که از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود، وسایل گسترش پیام اهل‌بیت علیهم السلام و نفوذ آنان را فراهم نمود، و بى لیاقتى و عدم کفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده‌هاى فریب و تزویر را از چهره‌هاى آنان بالا زد، و این خطر بزرگى براى آنان بود و به خصوص در زمینه سیاسى اثر حتمى داشت.

از آن که در آن مجلس برخى از دربارنشینان معتصم بودند، امام على الظاهر تجاهل مى‌کند که او را نمى‌شناسم، تا آسیبى به او نرسد، آنگاه با چند جمله‌اى موعظه گونه منظورش را مى‌نویسد، ولى نفوذ و تأثیرش به آن اندازه است که حاکم سیستان به عنوان یک مرید دلباخته، فرمان امام را اجرا مى‌نماید. در مورد مبارزات ائمه معصومین علیهم السلام با دستگاه حاکمه مى‌توان گفت: همه زندگى آنان طبیعت مبارزاتى داشته است به صورتى که تمام کلمات، و حرکات و جهت‌گیرى‌ها و سیره و روش زندگى آنان حتى اکل و شرب،(خوردن و آشامیدن) مشى و رکوب،(راه رفتن و سوار شدن) و رنگ لباس و القاب و نقش انگشترشان، معنادار و پر از رمز و راز بوده است. حضرت امام جواد علیه السلام جمله «نعم القادر الله» را براى نقش انگشتر خود انتخاب کرده بود که با این انتخاب در واقع تمامى مظاهر سرکشى و ستم عباسیان را محکوم مى‌نماید، آنان که به آخرین آرمان‌هاى‌شان رسیده بودند که عبارت بود از مستحکم نمودن پایه‌هاى حکومت و سلطنتشان به طورى که دیگر هیچ نیرویى توان ایستادن در برابر جبروت و سرکشى آنان نداشته باشد.

حضرت امام جواد علیه السلام پایه‌هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهل‌بیت حفظ کرد، لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند، مناظرات آن حضرت با متکلمین و فقها از جمله یحیى ابن اکثم که از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته‌هاى علوم، به جاى آن که از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود، وسایل گسترش پیام اهل‌بیت علیهم السلام و نفوذ آنان را فراهم نمود، و بى لیاقتى و عدم کفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده‌هاى فریب و تزویر را از چهره‌هاى آنان بالا زد، و این خطر بزرگى براى آنان بود و به خصوص در زمینه سیاسى اثر حتمى داشت. دستگاه خلافت مى‌خواست، کرامت و فضیلت و شخصیت امام را مخفى نگه داشته، و یا به کلى محو کنند، تا مردم مجذوب او نگردند اما تکیه بر ترور شخصیت و مسخ تقدس و کرامت او، نتیجه برعکس داد، تا آن که با خوراندن زهر به طور مخفیانه و حذف فیزیکى توانستند خود را از خطرات که چه بسا حکومت‌شان نمى‌توانست در برابر آن مقاومت کند، نجات دهند.

پى‌نوشت‌:

۱. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲ ص ۲۱۲ به نقل از الغیبه: ص ۲۱۲

۲. همان، ص ۱۳۳/ زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام: عاملى، جعفر مرتضى، ترجمه: سید محمد حسینى، چاپ هفتم، قم انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۷۳و ر.ک : گسترش تشیع در رى و تاریخ تشیع در ایران: ص ۱۲۵ـ ۱۲۴

۳. زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام، عاملى، صص ۷۵ـ ۷۴ .

۴. همان .

۵. همان، ص ۷۶۶۹ .

۶. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۳۳ .

۷ . زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام، عاملى، ص ۱۱۷ .

۸. همان .

۹. مجلسى، بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۸۲٫

۱۰. بحاالانوار، مجلسى، ج ۵۰، ص ۸۷ ـ ۸۵ .

۱۱. ارشاد، شیخ مفید، صص ۳۲۰ـ ۳۱۹، انتشارات بصیرتى، قم .

منبع:اندیشه حکومت دینى، ج ۱، ص ۵۵۷ – ۵۶۴

پرتوى از سیره و سیماى امام جواد(علیه السلام)

اشاره:

در تاریخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است. قول مشهور این است که آن حضرت در دهم رجب سال ۱۹۵ قمرى در مدینه چشم به جهان گشوده است. کنیه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبیکه، معروف به خیزران است. دوران زندگى جوادالأئمّه(علیه السلام)مصادف با دوران حکومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصمیم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسیله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پیشواى معصوم را در ۲۵ سالگى، مسموم کرد و به شهادت رساند.
زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّه(علیه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(علیه السلام) بود.
مأمون کوشش مىکرد که دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزدیک کند.
او توطئه خود را براى از میان بردن جنبش و حرکت تشیّع در چهارچوب خلافت عبّاسیان همچنان ادامه مىداد و هدفش این بود که بین امام و پایگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طریقى این نقشه را اجرا کند که مردم تحریک نشوند.
مأمون، بر اساس همان نقشه قدیمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأیید امام(علیه السلام)برخوردار باشد و اصرار کرد که با کمال عزّت در کاخ مجلّل او زندگى کند.
امّا امام پافشارى مىورزید که به مدینه بازگردد تا نقشه مأمون را در کسب تأیید امام براى پایدارى خلافتى که غصب کرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعیّت حکومت او را در دل مردم خدشهدار نماید.
امام جواد(علیه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فکرى و عقیدتى دست یازید، فقیهان را از بغداد و شهرهاى دیگر، پیرامون خود، در مدینه فراهم آورد تا با او مناظره کنند و از او بپرسند و از راهنمایىهاى او بهره برگیرند.
شیخ مفید – رضوان اللّه علیه – گوید: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زیرا با وجود کمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسیده بود و در ادب و حکمت و کمال عقل، مقامى داشت که هیچ یک از مشایخ زمان، با او برابرى نمىتوانست کرد.»صغر سنّ امام(علیه السلام) از پدیده هاى اعجازآمیز اوست که در روحیه حاکمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.
وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بیش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گردید.
امام(علیه السلام) با پایگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقیم در مسائل دینى و قضایاى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.
وقتى مأمون، امام(علیه السلام) را به بغداد یا مرکز خلافت آورد، امام(علیه السلام)اصرار ورزید تا به مدینه بازگردد، مأمون با این درخواست موافقت کرد و آن حضرت بیشتر عمر شریف خود را در مدینه گذراند.
معتصم از فعّالیّت و کوشش هاى او برآشفته بود، از این رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى که امام(علیه السلام) وارد عراق گردید، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پیوسته، توطئه مىچیدند و براى قتل آن بزرگوار حیله مىاندیشیدند، تا این که آن حضرت در سال ۲۲۰ هجرى در آخر ماه ذیقعده، به شهادت رسید.
از بیشتر روایات چنین برمىآید که وقتى امام رضا(علیه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(علیه السلام)) را در مدینه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال ۲۰۴ هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان که در روایت شیخ مفید و دیگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.
نویسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در کتاب «زندگى دوازه امام» در این باره چنین اظهار نظر مىکند:«البته من با وجود اینکه از روایات چیزى در دست ندارم که حکایت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(علیه السلام) به خراسان، داشته باشد بعید مىدانم که ایشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهایى عازم سفر گردیده باشد، بویژه که خود نسبت به این سفر بدبین بود و وداعش با قبر پیامبر در مدینه و با کعبه در مکّه، وداع کسى بود که امید زیارت مجدّد، نداشت.
فرزند ایشان حضرت جواد(علیه السلام)، با وجود خردسالى، بیم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع کاملاً درک و احساس مىکرد.
همچنانکه من ازدواج ایشان را در این سنِّ اندک با دختر مأمون، پس از گفتگویى که میان مأمون و بنى عبّاس از یک سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى دیگر به همین مناسبت جریان یافت بعید مىدانم.
ترجیح مىدهم که ایشان در خراسان نیز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(علیه السلام)، چیزى ایشان را جدا نکرد.
آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدینه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محکم شدن جاى پاى او، ایشان را به بغداد فراخواند و به خود نزدیک ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ایشان، رهایى یابد که ناگزیر در چنین هنگامى، در سنّى باشند که بتوانند ازدواج کنند.»راویان روایت کرده اند که امام جواد(علیه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدینه گردید و هنگامى که به دروازه کوفه رسید با استقبال پرشور مردم روبه رو گردید، و آن چنان که در روایت شیخ مفید آمده است به دارالمسیّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.
در محوّطه این مسجد، درخت سدرى بود که هنوز به بار ننشسته بود، حضرت کوزه اى آب خواستند و پاى این درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پایان نماز، اندک زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقیبات آن را به جاى آوردند و در این هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم دیدند که این درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از میوه اش خوردند، میوه شیرین و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(علیه السلام)راهىِ مدینه شدند و تا هنگامى که معتصم در آغاز سال ۲۲۵ ایشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند; از این پس در بغداد بودند تا این که در پایان ذىالقعده همان سال، وفات یافتند.
راویان، سالى را که امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدینه شدند و نیز تاریخ سال ازدواجشان را معیّن نکرده اند.
هرچند که روایت شیخ مفید گویاى این است که آن حضرت بعد از پیروزىاش بر یحیى بن اکثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در کتاب «اثبات الوصیّه» القاگر آن است که امام پس از آن که به سنّ مناسب ازدواج رسید، تن به این کار داد.
در «اعیان الشّیعه» آمده است: آن گاه امام جواد(علیه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدینه کرد.
پس از عزیمتِ امام جواد(علیه السلام) به مدینه، مأمون در طرطوس وفات یافت و با برادرش معتصم بیعت شد، سپس معتصم، امام جواد(علیه السلام) را فراخواند و ایشان را به بغداد آورد.
بدین گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ایشان در مدینه و بغداد و تاریخ ازدواج و وفات ایشان در روایات، مطلب اطمینان بخش و قابل اعتمادى که به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن کرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است این که ایشان بیشترین دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى کرد و در این فاصله در تنگنا قرار نداشت و کنترلى بر او صورت نمىگرفت.
امام، چه در بغداد و چه در مدینه، از این فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى کرد; شیعیان نیز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راویان، دهها روایت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل کردهاند.
حضرت جوادالأَئِمّه(علیه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقیقت ایمان خود را کامل مىکند که دین خود را بر شهوت هاى خویش ترجیح دهد، و هلاک نمىشود مگر آن که هواى نفس و شهوتش را بر دینش ترجیح دهد.
در اینجا چهل حدیث برگزیده را از میان کلمات نورانى آن حضرت، که هر کدام درسى از اخلاق و ارائه راه فضیلت و تقواست، به شیفتگان مکتب پربارش تقدیم مىدارم.

احادیث منتخب از امام محمد جواد علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الجَواد(علیه السلام) :

۱- نیاز مؤمن به سه چیز

«أَلْمُؤْمِنُ یَحْتاجُ إِلى تَوْفیق مِنَ اللّهِ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ یَنْصَحُهُ.»:
مؤمن نیاز دارد به توفیقى از جانب خدا، و به پندگویى از سوى خودش، و به پذیرش از کسى که او را نصیحت کند.

۲- استوار کن، آشکار کن!

«إِظْهارُ الشَّىْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَهٌ لَهُ.»:
اظهار چیزى قبل از آن که محکم و پایدار شود سبب تباهى آن است.

۳- کیفیّت بیعت زنان با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

«کانَتْ مُبایَعَهُ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) النِّساءَ أَنْ یَغْمِسَ یَدَهُ فى إِناء فیهِ ماءٌ ثُمَّ یُخْرِجُها وَ تَغْمِسُ النِّساءُ بِأَیْدیهِنَّ فى ذلِکَ الاِْناءِ بِالاِْقْرارِ وَ الاِْیمانِ بِاللّهِ وَ التَّصْدیقِ بِرَسُولِهِ عَلى ما أَخَذَ عَلَیْهِنَّ.»:
بیعت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) با زنان این چنین بود که آن حضرت دستش را در ظرف آبى فرو مىبرد و بیرون مىآورد و زنان [نیز] با اقرار و ایمان به خدا و رسولش، دست در آن ظرف آب فرو مىکردند، به قصد تعهّد آنچه بر آنها لازم بود.

۴- قطع نعمت، نتیجه ناسپاسى

«لا یَنْقَطِعُ الْمَزیدُ مِنَ اللّهِ حَتّى یَنْقَطِعَ الشُّکْرُ مِنَ الْعِبادِ.»:
افزونى نعمت از جانب خدا بریده نشود تا آن هنگام که شکرگزارى از سوى بندگان بریده شود.

۵- تأخیر در توبه

«تَأخیرُ التَّوْبَهِ إِغْتِرارٌ وَ طُولُ التَّسْویفِ حَیْرَهٌ، وَ الاِْعْتِذارُ عَلَى اللّهِ هَلَکَهٌ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَکْرِ اللّهِ «فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»:
(سوره اعراف، آیه ۹۹) به تأخیر انداختن توبه نوعى خودفریبى است، و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است، و عذرتراشى در برابر خدا نابودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مکر خداست. «از مکر خدا آسوده نباشند جز مردمان زیانکار.»

۶- نامه امام جواد به دوستش

«کَتَبَ إِلى بَعْضِ أَوْلِیائِهِ: أَمّا هذِهِ الدُّنْیا فَإِنّا فیها مُغْتَرَفُونَ وَ لکِنْ مَنْ کانَ هَواهُ هَوى صاحِبِهِ وَ دانَ بِدینِهِ فَهُوَ مَعَهُ حَیْثُ کانَ وَ الاْخِرَهُ هِىَ دارُ الْقَرارِ.»:
امام جواد(علیه السلام) به یکى از دوستانش نوشت: امّا در این دنیا ما زیر فرمان دیگرانیم، ولى هر که خواسته او خواسته امامش و متدیّن به دین او باشد، هر جا که باشد با اوست و دنیاى دیگر سراى جاودان است.

۷- مسئولیت گوش دادن

«مَنْ أَصْغى إِلى ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ کانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ کانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ.»:
هر که گوش به گوینده اى دهد به راستى که او را پرستیده، پس اگر گوینده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن گوید، به راستى که ابلیس را پرستیده است.

۸- پسندیدن، در حکمِ پذیرفتن

«مَنْ شَهِدَ أَمْرًا فَکَرِهَهُ کانَ کَمَنْ غابَ عَنْهُ، وَ مَنْ غابَ عَنْ أَمْر فَرَضِیَهُ کانَ کَمَنْ شَهِدَهُ.»:
کسى که در کارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند کسى است که غایب بوده، و هر که در کارى حاضر نباشد، ولى بدان رضایت دهد، مانند کسى است که خود در آن بوده است.

۹- نوشته امام جواد(علیه السلام)

«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللّهِ الْهَنیئَهِ وَ عَواریهِ الْمُسْتَوْدَعَهِ یُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَه وَ یَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَه فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ ذلِکَ.»:
حضرت جوادالأئمّه(علیه السلام) به خطّ خود نوشت:جان و دارایى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاریه و سپرده اوست، هر آنچه را که به ما ببخشد، مایه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگیرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر که جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضایع شده و از این [صفت] به خدا پناه مىبریم.

۱۰- دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا

«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِیاءِ: أَمّا زُهْدُکَ فِى الدُّنْیا فَتُعَجِّلُکَ الرّاحَهَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُکَ إِلَىَّ فَیُعَزِّزُکَ بى، وَ لکِنْ هَلْ عادَیْتَ لى عَدُوًّا وَ والَیْتَ لى وَلِیًّا.»:
خداوند به یکى از انبیا وحى کرد: امّا زهد تو در دنیا شتاب در آسودگى است و امّا رو کردن تو به من، مایه عزّت توست، ولى آیا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى کردى؟

۱۱-موعظه اى جامع

«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّکَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَیْنِ اللّهِ فَانْظُرْ کَیْفَ تَکُونُ.»:
صبر را بالش کن، و فقر را در آغوش گیر، و شهوات را ترک کن، و با هواى نفس مخالفت کن و بدان که از دیده خدا پنهان نیستى، پس بنگر که چگونه اى.

۱۲- پاسخ به یک سؤال فقهى

ظقالَ الْمَأْمُونُ لِیَحْیَى بْنِ أَکْثَمَ: إِطْرَحْ عَلى أَبى جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضا(علیهما السلام) مَسأَلَهً تَقْطَعُهُ فیها. فَقالَ یا أَبا جَعْفَر ما تَقُولُ فى رَجُل نَکَحَ امْرَأَهً عَلى زِنًا أَیَحِلُّ أَنْ یَتَزَوَّجَها؟ فَقالَ(علیه السلام): یَدَعُها حَتّى یَسْتَبْرِئَها مِنْ نُطْفَتِهِ وَ نُطْفَهِ غَیْرِهِ، إِذْ لا یُؤْمَنُ مِنْها أَنْ تَکُونَ قَدْ أَحْدَثَتْ مَعَ غَیْرِهِ حَدَثًا کَما أَحْدَثَتْ مَعَهُ. ثُمَّ یَتَزَوَّجُ بِها إِنْ أَرادَ، فَإِنَّما مَثَلُها مَثَلُ نَخْلَه أَکَلَ رَجُلٌ مِنْها حَرامًا ثُمَّ اشْتَریها فَأَکَلَ مِنْها حَلالاً فَانْقَطَعَ یَحْیى.»:
مأمون به یحیى بن اکثم گفت:مسـأله اى براى ابى جعفر (امام محمّد تقى) عنوان کن که در آن بمـاند و پـاسخى نتواند! آن گاه یحیى گفت: اى اباجعفر! چه گویى درباره مردى که با زنى زنا کرده، آیا رواست که او را به زنى گیرد؟امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: او را وانهد تا از نطفه وى و نطفه دیگرى پاک گردد، زیرا بعید نیست که با دیگرى هم آمیزش کرده باشد. پس از آن، اگر خواست او را به زنى گیرد، زیرا که مَثَل او مانند مَثَل درخت خرمایى است که مردى به حرام از آن خورده، سپس آن را خریده و به حلال از آن خورده است. یحیى درمانده شد!

۱۳- عالمانِ غریب!

«أَلْعُلَماءُ غُرَباءُ لِکَثْرَهِ الْجُهّالِ.»:
عالمان، به سببِ زیادى جاهلان، غریباند!

۱۴- در جواب یک معمّاى فقهى

«یا أَبا مُحَمَّد ما تَقُولُ فى رَجُل حَرُمَتْ عَلَیْهِ امْرَأَهٌ بِالْغَداهِ وَ حَلَّتْ لَهُ ارْتِفاعَ النَّهارِ وَ حَرُمَتْ عَلَیْهِ نِصْفَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الظُّهْرَ ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ الْعَصْرَ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ المَغْرِبَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ نِصْفَ اللَّیلِ ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الْفَجْرَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ ارتِفاعَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ نِصْفَ النَّهارِ؟ فَبَقِىَ یَحْیى وَ الفُقَهاءُ بُلْسًا خُرْسًا!فَقالَ الْمَأْمُونُ: یا أَبا جَعْفَر أَعَزَّکَ اللّهُ بَیِّنْ لَنا هذا؟ فَقالَ(علیه السلام): هذا رَجْلٌ نَظَرَ إِلى مَمْلُوکَه لا تَحِلُّ لَهُ، إِشْتَریها فَحَلَّتْ لَهُ. ثُمَّ أَعْتَقَها فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، ثُمَّ تَزَوَّجَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَظاهَرَ مِنْها فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ. فَکَفَّرَ الظِّهارَ فَحَلَّتْ لَهُ، ثُمَّ طَلَّقَها تَطْلیقَهً فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، ثُمَّ راجَعَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَارْتَدَّ عَنِ الاِْسْلامِ فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، فَتابَ وَ رَجَعَ إِلَى الاِْسْلامِ فَحَلَّتْ لَهُ بِالنِّکاحِ الاَْوَّلِ، کَما أَقَرَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) نِکاحَ زَیْنَبَ مَعَ أَبِى الْعاصِ بْنِ الرَّبیعِ حَیْثُ أَسْلَمَ عَلَى النِّکاحِ الاَْوَّلِ.
امام جواد(علیه السلام) به یحیى بن اکثم فرمود:اى ابا محمّد! چه گویى درباره مردى که بامداد زنى بر وى حرام بود و روز که برآمد بر او حلال شد، نیمه روزش حرام شد و هنگام ظهرش حلال گردید و وقت عصر بر او حرام شد و مغربش حلال گردید و نیمه شب بر او حرام شد و سپیده دم بر وى حلال شد و روز که برآمد بر او حرام شد و نیمه روز بر او حلال گردید. یحیى و دیگر فقها در برابر او حیران گردیده و از کلام باز ماندند!مأمون گفت: یا اباجعفر! خداى عزیزت بدارد. این مسأله را براى ما بیان کن.
امام(علیه السلام) فرمود:این مردى است که به کنیزک دیگرى نگاه کرده و او را خریده و بر وى حلال شده، سپس آزادش کرده و بر او حرام شده سپس او را به زنى گرفته و بر او حلال شده و ظهارش کرده و بر او حرام شده و کفارّه ظهار داده و حلال شده و سپس یک بار طلاقش داده و حرام شده، سپس به او رجوع کرده و حلال شده، پس آن مرد از اسلام برگشته و زن بر او حرام شده و باز توبه کرده و به اسلام برگشته و به همان نکاح سابق بر او حلال شده، چنان که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) زینب را به ابىالعاص بن ربیع که مسلمان شد، به همان نکاح اوّل تسلیم نمود.

۱۵- پاسخ مبسوط امام جواد به یک سؤال فقهىِ حجّ

«قالَ الْمأْمُونُ: یا یَحْیى سَلْ أَبا جَعْفَر عَنْ مَسْأَلَه فِى الْفِقْهِ لِتَنْظُرَ کَیْفَ فِقْهُهُ؟ فَقالَ یَحْیى: یا أَبا جَعْفَر أَصْلَحَکَ اللّهُ ما تَقُولُ فى مُحْرِم قَتَلَ صَیْدًا؟ فَقالَ أَبُو جَعْفَر(علیه السلام):قَتَلَهُ فى حِلٍّ أَوْ حَرَم، عالِمًا أَوْ جاهِلاً، عَمْدًا أَوْ خَطَأً، عَبْدًا أَوْ حُرًّا صَغیرًا أَوْ کَبیرًا، مُبْدِئًا أَوْ مُعیدًا، مِنْ ذَواتِ الطَّیْرِ أَوْ غَیْرِهِ؟مِنْ صِغارِ الطَّیْرِ أَوْ کِبارِهِ. مُصِرًّا أَوْ نادِمًا بِاللَّیْلِ أَوْ فى أَوْکارِها أَوْ بِالنَّهارِ وَ عَیانًا، مُحْرِمًا لِلْحَجِّ أَوْ لِلْعُمْرَهِ؟قالَ : فَانْقَطَعَ یَحْیى إِنْقِطاعًا لَمْ یَخْفَ عَلى أَحَد مِنْ أَهْلِ الَْمجْلِسِ إِنْقِطاعُهُ وَ تَحَیَّرَ النّاسُ عَجَبًا مِنْ جَوابِ أَبِى جَعْفَر(علیه السلام).
…فَقالَ الْمأْمُونُ: یا أَبا جَعْفَر إِنْ رَأَیْتَ أَنْ تُعَرِّفَنا ما یَجِبُ عَلى کُلِّ صِنْف مِنْ هذِهِ الاَْصْنافِ فى قَتْلِ الصَّیْدِ؟فَقالَ(علیه السلام): إِنَّ الُمحْرِمَ إِذا قَتَلَ صَیْدًا فِى الْحِلِّ وَ کانَ الصَّیْدُ مِنْ ذَواتِ الطَّیْرِ مِنْ کِبارِها فَعَلَیْهِ الْجَزاءُ مُضاعَفًا. وَ إِنْ قَتَلَ فَرْخًا فِى الْحِلِّ فَعَلَیْهِ حَمَلٌ قَدْ فُطِمَ فَلَیْسَتْ عَلَیْهِ الْقیمَهُ لاَِنـَّهُ لَیْسَ فِى الْحَرَمِ. وَ إِذا قَتَلَهُ فِى الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ الْحَمَلُ وَ قیمَهُ الْفَرْخِ. وَ إِنْ کانَ مِنَ الْوَحْشِ فَعَلَیْهِ فى حِمارِ الْوَحْشِ بَقَرَهٌ وَ إِنْ کانَ نَعامَهً فَعَلَیْهِ بَدَنَهٌ. فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَإِطْعامُ سِتّینَ مِسْکینًا. فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیَصُمْ ثَمانِیَهَ عَشَرَ یَوْمًا. وَ إِنْ کانَ بَقَرَهً فَعَلَیْهِ بَقَرَهٌ، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیُطْعِمْ ثَلاثینَ مِسْکینًا، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیَصُمْ تِسْعَهَ أَیّام. وَ إِنْ کانَ ضَبْیًا فَعَلَیْهِ شاهٌ، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیُطْعِمْ عَشَرَهَ مَساکینَ، فَإِنْ لَمْ یَجِدْ فَلْیَصُمْ ثَلاثَهَ أَیّام.
وَ إِنْ أَصابَهُ فى الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ اْلْجَزاءُ مُضاعَفًا «هَدْیًا بالِغَ الْکَعْبَهِ» حَقًّا واجِبًا أَنْ یَنْحَرَهُ إِنْ کانَ فى حَجٍّ بِمِنًى حَیْثُ یَنْحَرُ النّاسُ. وَ إِنْ کانَ فى عُمْرَه یَنْحَرُهُ بِمَکَّهَ فى فِناءِ الْکَعْبَهِ وَ یَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِهِ حَتّى یَکُونَ مُضاعَفًا، وَ کَذلِکَ إِذا أَصابَ أَرْنَبًا أَوْ ثعْلَبًا فَعَلَیْهِ شاهٌ وَ یَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِ شاه. وَ إِنْ قَتَلَ حَمامًا مِنْ حَمامِ الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ دِرْهَمٌ یَتَصَدَّقُ بِهِ. وَ دِرْهَمٌ یَشْتَرى بِهِ عَلَفًا لِحَمامِ الْحَرَمِ. وَ فِى الْفَرْخِ نِصْفُ دِرْهَم. وَ فِى الْبَیْضَهِ رُبْعُ دِرْهَم وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الُمحْرِمُ بِجَهالَه أَوْ خَطَإ فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ إِلاَّ الصَّیْدَ. فَإِنَّ عَلَیْهِ فیهِ الْفِداءَ بِجَهالَه کانَ أَمْ بِعِلْم، بِخَطَإ کانَ أَمْ بِعَمْد. وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الْعَبْدُ فَکَفّارَتُهُ عَلى صاحِبِهِ مِثْلُ ما یَلْزَمُ صاحِبَهُ. وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الصَّغیرُ الَّذى لَیْسَ بِبالِـغ فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ. فَإِنْ عادَ فَهُوَ مِمَّنْ یَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ. وَ إِنْ دَلَّ عَلَى الصَّیْدِ وَ هُوَ مُحْرِمٌ وَ قُتِلَ الصَّیْدُ فَعَلَیْهِ فیهِ الْفِداءُ. وَ المُصِّرُّ عَلَیْهِ یَلْزَمُهُ بَعْدَ الْفِداءِ الْعُقُوبَهُ فِى الاْخِرَهِ. وَ النّادِمُ لا شَىْءَ عَلَیْهِ بَعْدَ الْفِداءِ فِى الاْخِرَهِ. وَ إِنْ أَصابَهُ لَیْلاً أَوْکارَها خَطَأً فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ إِلاّ أَنْ یَتَصَیَّدَ بِلَیْل أَوْ نَهار فَعَلَیْهِ فیهِ الْفِداءُ، وَ الُْمحْرِمُ لِلْحَجِّ یَنْحَرُ الْفِداءَ بِمَکَّهَ.
مأمون به یحیى بن اکثم گفت: از ابوجعفر (امام محمد تقى) مسأله اى فقهى بپرس تا بنگرى در فقه چگونه است.
یحیى گفت: اى ابا جعفر! خدا کارت را رو به راه کند، چه مىگویى درباره مُحرمى که شکارى را کشته است؟امام جواد(علیه السلام) گفت: آن صید را در حِلّ کشته یا در حَرَم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد بوده یا به خطا؟ آن مُحْرم بنده بوده یا آزاد؟ صغیر بوده یا کبیر؟ نخستین صید او بوده یا صید دوباره او؟ آن صید پرنده بوده یا غیر آن؟ پرنده کوچک بوده یا بزرگ؟ مُحرم باز قصدِ صیدِ پرنده دارد و مُصِّر است یا تائب؟ این صید در شب بوده و از آشیانه بوده یا در روز و آشکارا؟ مُحرم براى حجّ بوده یا عُمره؟راوى گوید: یحیى بن اکثم طورى واماند که واماندگىاش بر احدى از اهل مجلس پوشیده نماند و همه مردم از جواب امام جواد(علیه السلام)در شگفت ماندند.
بعد از آن که مردم پراکنده شدند، مأمون گفت: اى اباجعفر! اگر صلاح بدانى، آنچه را که بر هر صنف از این اصناف در قتل صید، واجب است به ما بشناسان! امام جواد(علیه السلام) در پاسخ فرمود:چون مُحرم، صیدى از پرنده هاى بزرگ را در حِلّ بکشد، یک گوسفند کفّاره بر او باشد. و اگر در حرم باشد کفّاره دوچندان است. و اگر جوجه اى را در حلّ بکشد برّه از شیر گرفته اى بر اوست و بها بر او نیست چون در حرم نبوده است. و اگر در حرم باشد برّه و بهاى جوجه هر دو به عهده اوست. و اگر آن صید حیوان وحشى باشد، در گورخر وحشى گاوى باید. و اگر شتر مرغ است یک شتر باید. و اگر نتواند شصت مسکین را اطعام کند. و اگر آن را هم نتواند هجده روز روزه بدارد. و اگر شکار، گاو باشد بر او گاوى است. و اگر نتواند سى مسکین را طعام بدهد. و اگر آن را هم نتواند نُه روز روزه بگیرد. و اگر آهو باشد یک گوسفند بر اوست، و اگر نتواند ده مسکین را طعام دهد. و اگر نتواند سه روز را روزه بدارد. و اگر در حرم شکارش کرده کفّاره دوچندان است و باید آن را به کعبه رساند و قربانى کند و حقِّ واجب است که اگر در احرام حجّ باشد، کفّاره را در منى بکشد آنجا که قربانگاه مردم است. و اگر در عمره باشد در مکّه و در پناه کعبه بکشد. و به اندازه بهایش هم صدقه بدهد تا دو چندان باشد. و همچنین اگر خرگوشى یا روباهى صید کند یک گوسفند بر اوست و به اندازه بهایش هم باید صدقه بدهد. و اگر یکى از کبوتران حرم را بکشد یک درهم صدقه دهد و درهم دیگرى هم دانه بخرد براى کبوتران حرم. و اگر جوجه باشد نیم درهم. و اگر تخم باشد یک چهارم درهم. و هر خلافى که مُحرم از راه نادانى و یا خطا مرتکب شود کفّاره ندارد، جز همان صید که کفّاره دارد، جاهل باشد یا عالم، خطا باشد یا عمد. و هر خلافى بنده کند تمام کفّارهاش بر مولاى اوست. و هر خلافى کودک نابالغ کند چیزى بر او نیست. و اگر بار دوّمِ صید او باشد خدا از او انتقام کشد [و کفّاره ندارد]. اگر مُحرم شکار را به دیگرى نشان بدهد و او آن را بکشد کفّاره بر اوست. و آن که اصرار دارد و توبه نکرده پس از کفّاره، عذاب آخرت هم دارد. و اگر پشیمان است پس از کفّاره، عذاب آخرت ندارد. اگر شبانه از آشیانه به خطا شکار کرده چیزى بر او نیست، مگر قصد شکار داشته باشد. و اگر عمداً شکار کند، در شب باشد یا روز، کفّاره بر اوست. و آن که مُحرم به حجّ است باید کفّاره را در مکّه قربانى کند.

۱۶- سرچشمه دانش على(علیه السلام)

«عَلَّمَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) عَلِیًّا(علیه السلام) أَلْفَ کَلِمَه، کُلُّ کَلِمَه یَفْتَحُ أَلْفَ کَلِمَه.»:
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، هزار کلمه [از علوم را] به على(علیه السلام)آموخت که از هر کلمه اى هزار کلمه منشعب مىشد.

۱۷- سفارش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به فاطمه(علیها السلام)

«إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) قالَ لِفاطِمَهَ(علیها السلام): إِذا أَنـَامِتُّ فَلا تُخْمِشى عَلَىَّ وَجْهًا، وَ لاتُرْخى عَلَىَّ شَعْرًا، وَ لا تُنادى بِالْوَیْلِ وَ لا تُقیمى عَلَىَّ نائِحَهً، ثُمَّ قالَ: هذَا الْمَعْرُوفُ الَّذى قالَ اللّهُ عَزّوَجَلَّ فى کِتابِهِ «وَ لا یَعْصینَکَ فى مَعْرُوف» (سوره ممتحنه، آیه ۱۲)
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به فاطمه(علیها السلام) گفت:وقتى که من از دنیا رفتم به خاطر من صورت را نخراش، و مو را پریشان منماى، و واویلا نکن و بر من نوحه نخوان، سپس فرمود: این همان معروفى است که خداوند عزّوجلّ در کتابش فرموده: «و تو را در معروفى نافرمانى نکنند.»

۱۸- مهدى منتظَر

«إِنَّ الْقائِمَ مِنّا هُوَ الْمَهْدِىُّ الَّذى یَجِبُ أَنْ یُنْتَظَرَ فى غَیْبَتِهِ وَ یُطاعَ فى ظُهُورِهِ، وَ هُوَ الثّالِثُ مِنْ وُلْدى.»:
همانا قائم از ماست او همان مهدىاى است که واجب است در زمان غیبتش منتظرش باشند و در وقت ظهورش اطاعتش کنند و او سومین نفر از اولاد من است.

۱۹- دیدار با دوستان

«مُلاقاتُ الاِْخْوانِ نَشْرَهٌ وَ تَلْقیحٌ لِلْعَقْلِ وَ إِنْ کانَ نَزْرًا قَلیلاً.»:
ملاقات و زیارت برادران سبب گسترش و بارورى عقل است، اگرچه کم و اندک باشد.

۲۰- هواى نفس

«مَنْ أَطاعَ هَواهُ أَعْطى عَدُوَّهُ مُناهُ.»

:کسى که فرمان هواى نفس خویش را بَرَد، آرزوى دشمنش را برآوَرَد

.۲۱- مرکب شهوت

«راکِبُ الشَّهَواتِ لا تُسْتَقالُ لَهُ عَثْرَهٌ.»:
کسى که بر مرکب شهوات سوار است، از لغزش درامان نخواهد ماند.

۲۲- متمسّکین به خدا

«کَیْفَ یُضیعُ مَنْ أَللّهُ کافِلُهُ، وَ کَیْفَ یَنْجُوا مَنْ أَللّهُ طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ إِلى غَیْرِ اللّهِ وَکَلَهُ اللّهُ إِلَیْهِ.»:
چگونه ضایع مىشود کسى که خدا، عهده دار و سرپرست اوست؟ و چگونه فرار مىکند کسى که خدا جوینده اوست؟ کسى که از خدا قطع رابطه کند و به دیگرى توکّل نماید، خداوند او را به همان شخص واگذار نماید.

۲۳- شناخت آغاز و انجام

«مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الْمَوارِدَ أَعْیَتْهُ الْمَصادِرُ.»:
کسى که محلّ ورود را نشناسد، از یافتن محلّ خروج درمانده گردد.

۲۴- نتیجه تلاش استوار

«إِتَّئِدْ تُصِبْ أَوْ تَکِدّ.»:
سخت بکوش تا به مقصود دست یابى، و گرنه در رنج فرومانى.

۲۵- سپاسِ نعمت

«نِعْمَهٌ لا تُشْکَرُ کَسَیِّئَه لا تُغْفَرُ.»:
نعمتى که براى آن شکرگزارى نشود، مانند گناهى است که آمرزیده نگردد.

۲۶- سازش با مردم

«مَنْ هَجَرَ الْمُدارهَ قارَبَهُ الْمَکْرُوهَ.»:
کسى که سازش و مدارا با مردم را رها کند، ناراحتى به او روى مىآورد.

۲۷- نتیجه کارِ بدونِ آگاهى

«مَنْ عَمِلَ عَلى غَیْرِ عِلْم ما یُفْسِدُ أَکْثَرُ مِمّا یُصْلِحُ.»:
کسى که کارى را بدون علم و دانش انجام دهد، اِفسادش بیش از اِصلاحش خواهد بود.

۲۸- قضاى حتمى

«إِذا نَزَلَ الْقَضاءُ ضاقَ الْفَضاءُ.»:
چون قضاى الهى فرود آید، عرصه بر آدمى تنگ آید.

۲۹- افشاگرى زمان

«أَلاَْیّامُ تَهْتِکُ لَکَ الاَْمْرَ عَنِ الاَْسْرارِ الْکامِنَهِ.»:
روزگار و گذشت زمان، پرده از روى کارهاى نهفته برمىدارد.

۳۰- دقّت و خودپایى

«أَلتَّحَفُّظُ عَلى قَدْرِ الْخَوْفِ.»:
خود را پاییدن به اندازه ترس است.

۳۱- چنین مباش!

«لا تَکُنْ وَلِیًّا لِلّهِ فِى الْعَلانِیَهِ، عَدُوًّا لَهُ فِى السِّـرِّ.»:
در ظاهر دوست خدا و در باطن دشمن او مباش.

۳۲- چهار عاملِ محرّک

«أَرْبَعُ خِصال تَعَیَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّهُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفیقُ.»:
چهار چیز است که شخص را به کار وا مىدارد: سلامت، بىنیازى، دانش و توفیق.

۳۳- رضایتى که در حکم عمل است

«أَلْعالِمُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضى بِهِ، شُرَکاءُ.»:
کسى که آگاه به ظلم است و کسى که کمک کننده بر ظلم است و کسى که راضى به ظلم است، هر سه شریکاند.

۳۴- گناهان مرگ خیز

«مَوْتُ الاِْنْسانِ بِالذُّنُوبِ أَکْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاَْجَلِ وَ حَیاتُهُ بِالْبِّرِ أَکْثَرُ مِنْ حَیاتِهِ بِالْعُمْرِ.»:
مرگ آدمى به سبب گناهان، بیشتر است از مرگش به واسطه اَجَل، و زندگى و ادامه حیاتش به سبب نیکوکارى، بیشتر است از حیاتش به واسطه عمر طبیعى

.۳۵- عوامل جلب محبّت

«ثَلاثُ خِصال تُجْلَبُ بِهَا المَوَدَّهُ: أَلاِْنْصافُ وَ الْمُعاشَرَهُ وَالْمُواساهُ فِى الشِّدَّهِ وَ الاِْنْطِواءُ عَلى قَلْب سَلیم.»:
سه چیز است که به وسیله آن دوستى حاصل گردد:انصاف، و معاشرت و همیارى در وقت سختى، و سپرى نمودن عمر با قلب پاک.

۳۶- اعتماد به خدا، نردبان ترقّى

«أَلثِّقَهُ بِاللّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غال وَ سُلَّمٌ إِلى کُلِّ عال.»:
اعتماد به خداوند بهاى هر چیز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبه اى است.

۳۷- سرعت تقرّب، با دلهاى پاک

«أَلْقَصْدُ إِلَى اللّهِ تَعالى بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَْعْمالِ.»:
با دلها به سوى خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.

۳۸- پرهیز از آدمِ شَرور

«إِیّاکَ وَ مُصاحَبَهَ الشَّریرِ فَإِنَّهُ کَالسَّیْفِ الْمَسْلُولِ یَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَیَقْبَحُ أَثَرُهُ.»:
از همـراهى و رفاقت بـا آدم شَرور و بـدجنس بپـرهیز، زیرا که او ماننـد شمشیر بـرهنه است کـه ظاهـرش نیکـو و اثرش زشت است.

۳۹- مانعِ خیر، دشمن آدمى است

«قَدْ عاداکَ مَنْ سَتَرَ عَنْکَ الرُّشْدَ إِتِّباعًا لِما تَهْواهُ.»:
کسى که به خاطر هواى نفسش هدایت و ترقّى را از تو پوشیده داشته، حقّا که با تو دشمنى ورزیده است.

۴۰- اسباب رضوان خدا و رضایت آدمى

«ثَلاثٌ یَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:کَثْرَهُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلینُ الْجانِبِ، وَ کَثْرَهُ الصَّدَقَهِ وَ ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ لَمْ یَنْدَمْ: تَرْکُ الْعَجَلَهِ وَ الْمَشْوَرَهِ وَ التَّوَکُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ.»:
سه چیز است که رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند:۱ ـ زیادى استغفار،۲ ـ نرم خو بودن،۳ ـ و زیادى صدقه. و سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند، پشیمان نشود:۱ ـ ترک نمودن عجله،۲ ـ مشورت کردن،۳ ـ و به هنگام تصمیم، توکّل بر خدا نمودن.

مناظره امام رضا (علیه‌السلام) با جمعی از علماء عراق و خراسان

اشاره:

مأمون الرشید فرد دانا و دانشمند از خلفای عباسی بود. او پیوسته می خواسته است که امام رضا(علیه‌السلام) در مناظره با علمای اسلامی و غیر اسلامی در معرض شکست قرار دهد. از رو گروهی از علماء عراق و خراسان به امر مأمون، در جلسه ای گرد هم آمدند و از امام رضا (علیه‌السلام) نیز دعوت به عمل آمد تا با آنان مناظره کنند. در این مقاله مناظره‌ای که در این جلسه اتفاق افتده است نقل گردیده است.

 

برگزیدگی عترت (علیهم‌السلام)

وقتی حضرت در آن مجلس حضور یافت، مأمون رو به حاضران در مجلس کرد و گفت: از معنای این آیه به من خبر دهید: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا»؛ «سپس این کتاب را به آن بندگانمان که آنها را برگزیده بودیم، به میراث دادیم.»

علماء در جواب گفتند: منظور خداوند، همه امت [اسلامی] است.

مأمون رو به امام رضا (علیه‌السلام) کرد که شما [در این باره] چه می گویی؟ حضرت فرمود: آن گونه که علماء گفتند، نمی گویم، بلکه می گویم: «اَرَادَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَ بِذَلِکَ الْعِتْرَهَ الطَّاهِرَهَ؛ منظور خدای تبارک و تعالی از این [کلمه اصطفینا] عترت پاک [رسول خدا] است.»

مأمون گفت: چگونه منظور خداوند عترت است، نه مابقی امت؟ حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: اگر خداوند هم امت را قصد کرده بود، پس همه امت باید در بهشت باشند؛ چون [در ادامه آیه] همه را اهل بهشت قرار داده، می فرماید: «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا»؛ «بهشتهای همیشگی که داخل آن می شوند.» [یقینا همه امت اسلامی اهل بهشت نیستند،] پس وراثت مخصوص عترت پاک است، نه دیگران.

معصوم بودن عترت (علیهم‌السلام)

آن گاه حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: آنان همان کسانی هستند که خداوند در قرآن توصیفشان کرده و فرموده: «اِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»؛ «همانا خداوند می خواهد که آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» و آنان همان کسانی اند که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: به درستی که من دو چیز گران بها: کتاب خدا و عترتم (اهل بیتم) را میان شما به جای می گذارم. هیچ گاه از یکدیگر جدا نشوند تا اینکه در حوض [کوثر] بر من وارد شوند. ببینید که پس از من با آن دو چگونه برخورد می کنید. «یا أَیُّهَا النَّاسُ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْکُمْ؛ ای مردم! به آنان چیزی یاد ندهید؛ زیرا آنان از شما داناترند.»

مراد از آل کیست؟

در ادامه مناظره، علماء پرسیدند: ای اباالحسن! آیا «عترت» همان «آل» است یا غیر آن؟ حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: آنان همان آل هستند [نه غیر آن]. علماء گفتند: این رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) است که از او روایت شده که فرمود: «اُمَّتِی آلِی؛ امت من آل من هستند.»

حضرت فرمود: [هرگز مراد از آل، امت نمی تواند باشد. دلیل آن این است که] از شما می پرسم: آیا صدقه بر آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) حرام است [یا نه]؟ گفتند: آری [حرام است].

حضرت فرمود: آیا بر امّت [نیز[ حرام است؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: این فرق میان آل و امت است. [لذا نمی شود گفت آل یعنی امت. آن گاه فرمود:] وای بر شما به کجا می روید!

برتری عترت در قرآن

حضرت رضا (علیه‌السلام) هر چند در محاصره مأمون و دستگاه او قرار داشت، ولی هر جا فرصت می یافت، برتری و حقانیت اهل بیت (علیه‌السلام) را از طریق قرآن به اثبات می رساند تا مخالفان نیز وادار به پذیرش شوند.

در ادامه مناظره پیش گفته می خوانیم:

مأمون گفت: آیا خداوند عترت را در قرآن بر مردمان دیگر برتری داده است؟

حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: «انَّ اللَّهَ الْعَزِیزَ الْجَبَّارَ فَضَّلَ الْعِتْرَهَ عَلَی سَائِرِ النَّاسِ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ؛ [بلی] به درستی که خداوند عزیز و قهّار عترت را در آیات محکم کتابش بر دیگر مردمان برتری داده است.»

مأمون گفت: [این برتری دادن] در کجای کتاب خداست؟

حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: در سخن خدای متعال که فرمود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ»؛ «به یقین خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است و فرزندانی که بعضی از آنان از [نسل] بعضی دیگرند.»

سخن حضرت اشاره به این است که عترت همان ذریه و فرزندان برگزید ابراهیم (علیه‌السلام) هستند که بر دیگران برتری داده شده اند. و آیات دیگری نیز در برتری اهل بیت (علیهم‌السلام) آمده است؛ چنان که حضرت در ادامه می فرماید:

و خداوند در جای دیگر فرمود: «اَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ اِبْراهیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظیماً»؛ «یا اینکه نسبت به مردم (اهل بیت) برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده، رشک می ورزند. در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان مُلکی عظیم بخشیدیم.»

منظور از «الناس» پیامبر اکرم و اهل بیت (علیهم‌السلام) می باشند؛ چنان که در تفسیر صافی روایات متعددی به این مضمون نقل شده است. زمخشری نیز گفته منظور از «الناس» پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و مؤمنان است که البته مؤمنان دارای فضیلت، همان اهل بیت (علیهم‌السلام) هستند. حضرت رضا (علیه‌السلام) در ادامه سخنان می فرماید:

آن گاه خداوند در قرآن روی سخن را به مؤمنان دیگر باز گردانده، [دستور داده است که از اهل بیت (علیهم‌السلام) اطاعت کنند؛ لذا] می فرماید: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمْرِ مِنْکُم»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحب امر از خود را [نیز] اطاعت کنید!» مقصود [از دو آیه پیش گفته[ کسانی است که کتاب [خدا] و حکمت را به ارث برده اند (اهل بیت (علیهم‌السلام) ) و به خاطر این دو میراث به آنان رشک و حسد برده می شود… و [در آیه دوّم[ اطاعت از برگزیدگان منظور است.»

در ذیل آیه فوق، روایات فراوانی وارد شده است که منظور از صاحبان امر اهل بیت (علیهم‌السلام) می باشند، از جمله امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «این آیه «اَطیعُوا اللّهَ» در باره علی بن ابی طالب، حسن و حسین (علیهماالسلام) وارد شده است. پس گفته شد: مردم می گویند: چرا خداوند در کتابش (قرآن) نام علی و اهل بیت (علیهم‌السلام) را نبرده است؟ حضرت صادق (علیه‌السلام) فرمود: به آنها بگویید:

خداوند نماز را نازل [و واجب[ فرمود، ولی [در قرآن] نفرمود: سه رکعت و یا چهار رکعت بخوانید تا اینکه پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نماز را برای آنها تفسیر [و تعداد رکعات را بیان ]کرد و [آیه] زکات را بر پیغمبر نازل کرد و نفرمود: از هر چهل درهم، یک درهم پرداخت کنید تا اینکه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) برای مردم تفسیر کرد. و حج را واجب کرد و نفرمود: هفت بار طواف کنید تا اینکه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بیان کرد و همین طور آیه «اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمْرِ مِنْکُمْ» در باره علی و حسن و حسین (علیهم‌السلام) نازل شد. پس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در باره علی (علیه‌السلام) فرمود: هر کس من مولا و سرپرست او هستم، علی مولای اوست. و فرمود: شما را به کتاب خدا و اهل بیتم سفارش می کنم… و قرآن برای تأیید پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) آیه تطهیر را در باره علی و حسن و حسین و فاطمه (علیهم‌السلام) نازل فرمود.»

تفسیر اصطفاء در قرآن

علماء در ادامه مناظره پرسیدند: آیا خدای متعال «اصطفاء» (برگزیدگی) را در قرآن تفسیر فرموده است؟ امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: برگزیدگی [و اصطفاء] را به غیر از باطن [آیات] در ظاهر [قرآن] در دوازده جا تفسیر کرده است:

  1. آیه تطهیر

«اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»؛ «همانا خداوند اراده کرد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] ببرد و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» و این فضیلت عصمت نشانه انتخاب و مصطفی بودن اهل بیت (علیهم‌السلام) می باشد.

  1. آیه مباهله

«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبینَ»؛ «بگو: بیایید، پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و نفوس ما و نفوس شما را دعوت کنیم. آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.» خداوند در آیه فوق پاکان را از دیگران ممتاز ساخته و به پیامبر دستور داده آنها را برای مباهله بیاورد. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) علی و حسن و حسین و فاطمه (علیهم‌السلام) را آورد و آنان را همپای خویش قرار داد. آن گاه حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود:

«آیا معنای سخن خدا: «اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم» را می دانید؟ علماء حاضر در مجلس مأمون گفتند: مقصود از آن خود پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بوده است. حضرت ابوالحسن (علیه‌السلام) فرمود: اشتباه گفتید. مسلما تنها علی (علیه‌السلام) را قصد کرده است. از چیزهایی که دلالت بر این مطلب می کند، سخن پیامبر است که در مورد طائفه «بنُو ولیعه» فرمود: باید [به کارهای زشت خود] پایان دهند وگرنه مردی همچون خودم را به سوی ایشان می فرستم (علی (علیه‌السلام) ). و این امتیازی است که هیچ کس به آن پیشی نگرفته و برتری ای است که هیچ بشری به آن راه نیافته و شرافتی است که هیچ آفریده به آن سبقت نگرفته است؛ چرا که جان علی (علیه‌السلام) را همانند جان خویش قرار داد.»

علماء عامّه، از جمله زمخشری به این مسئله اعتراف دارند که آیه مباهله قوی ترین دلیل بر برتری اصحاب کساء (علیهم‌السلام) است.

  1. باز ماندن درِ خانه اهل بیت (علیهم‌السلام) به مسجد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)

امام چهارم (علیه‌السلام) فرمود: پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) همه مردم را از مسجدش بیرون کرد [و در خانه های آنها را به مسجد بست]، جز عترت [خویش] را [که درب خانه آنها را به سوی مسجد باز گذارد]، به طوری که مردم زبان به شکایت گشودند و عبّاس [عموی پیامبر] شِکوه کرد و گفت: ای رسول خدا! [در خانه[ علی را باقی گذاشتی و [در خانه های دیگر را بستی و ]ما را بیرون کردی؟ فرمود: «من او را باقی نگذاشتم و شما را بیرون نکردم، بلکه خدا او را [در مسجد] باقی گذاشت و شما را بیرون کرد.»

و این قضیّه آشکار کننده این سخن پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به علی (علیه‌السلام) است که فرمود: «منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی است.»

علماء گفتند: این در کجای قرآن آمده است؟ حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: در این مورد، آیه ای از قرآن را برای شما می خوانم که شاهد این ادعاست و آن این است: «وَ اَوْحَیْنا اِلی مُوسی وَ اَخیهِ اَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتاً وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَهً»؛ «و به موسی و برادرش وحی کردیم که شما دو تن، برای قوم خود در مصر خانه هایی ترتیب دهید و سراهایتان را رو به روی هم قرار دهید!» در این آیه شأن و مقام هارون (علیه‌السلام) نسبت به موسی (علیه‌السلام) و همچنین شأن و مقام علی (علیه‌السلام) نسبت به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) [با توجّه به حدیث منزلت بیان شده] است. و همراه این، دلیل آشکار دیگری در سخن رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) است که فرمود: «همانا این مسجد برای جنب و حائض حلال نیست، جز بر محمّد و آل محمّد (صلی‌الله علیه و آله) .»

علماء گفتند: این شرح و بیان جز در نزد شما جماعت خانواده رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) یافت نشود. حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: و چه کسی این [فضیلت] را برای ما انکار می کند و حال آنکه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «من شهر دانشم و علی درب آن.» پس هر که بخواهد وارد شهر دانش شود، باید از در آن وارد شود. …

  1. آیه ذوی القربی

سخن خدا است که فرمود: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ»؛ «و حق خویشاوندان را بده!» این امتیازی است که خدای عزیز و قهار، ایشان را به آن اختصاص داده و آنان را بر امّت برگزیده است. وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: فاطمه را نزد من بخوانید! فاطمه علیهاالسلام را دعوت کردند. آن گاه حضرت فرمود: ای فاطمه! عرض کرد: لَبَّیْکَ ای رسول خدا! رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: به درستی که فدک با اسب سواران و شتر سواران سپاه [و خلاصه با جنگ] به دست نیامده، بلکه آن مختص من است، نه مسلمانان. به خاطر فرمان خداوند آن را برای تو قرار دادم. آن را برای خودت و فرزندانت نگه دار!

  1. آیه مودّت

خدای عزیز فرمود: «قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی»؛ «بگو: به ازاء آن (رسالت) پاداشی از شما درخواست ندارم، جز دوستی در باره خویشاوندان [و اهل بیتم].» این امتیاز مختص پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و آل اوست، نه باقی انبیاء و آلشان… خداوند دوستی اهل بیت (علیهم‌السلام) را واجب کرد؛ چون می دانست آنها هیچ گاه از دین سر بر نمی تابند و هیچ گاه به گمراهی باز نمی گردند و [نکته] دیگر اینکه اگر مردی دوستدار مردی باشد، ولی یکی از خانواده او را دشمن بدارد، دلش [در دوستی او] سالم و صاف نخواهد ماند. پس هر کس به این دستور عمل کند و با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و خانواده او دوست باشد، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نمی تواند او را دشمن بدارد و هر کس دوستی اهل بیت (علیهم‌السلام) را ترک کند و به آن عمل نکند و خانواده پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را دشمن بدارد، بر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) لازم است که او را دشمن بدارد؛ چرا که او واجبی از واجبات خدا را ترک کرده است. … آن گاه که این آیه نازل شد، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در میان اصحابش ایستاد و خدا را سپاس گفت و ستود. سپس فرمود: ای مردم! به راستی خداوند بر شما عملی را واجب کرده است، آیا به آن عمل می کنید؟ کسی به او پاسخ نداد. روز دوّم در میان آنان ایستاد و همانند سخن روز قبل را تکرار کرد. کسی به او پاسخ نداد. روز سوم در میان آنان ایستاد و فرمود: ای مردم! به راستی خداوند عملی را بر شما واجب کرده است، آیا به آن عمل می کنید؟ کسی پاسخ او را نداد.

سپس فرمود: ای مردم! متوجّه باشید آن [عمل واجب] در مورد طلا و نقره و خوردنی و پوشیدنی [و خلاصه در باره درخواست مال ]نیست. مردم گفتند: پس در این صورت، آن را بیان کنید! حضرت این آیه (پیش گفته) را تلاوت فرمود. [مردم] گفتند: اگر این باشد، آری، عمل می کنیم. ولی بیشتر آنان وفا نکردند… .

  1. آیه صلوات

خداوند می فرماید: «اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیما»؛ «خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند. ای کسانی که ایمان آورده اید! بر او درود بفرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم باشید!»

و سلام و درود کامل آن است که بر آل او نیز سلام و دورد فرستاده شود.

… مأمون گفت: این چیزی است که در آن هیچ گونه اختلافی نیست، بلکه اتفاق نظر است. آیا در نزد شما در علماء عامّه، از جمله زمخشری به این مسئله اعتراف دارند که آیه مباهله قوی ترین دلیل بر برتری اصحاب کساء (علیهم‌السلام) است

مورد «آل» چیزی واضح تر از این در قرآن وجود دارد؟

  1. آیه سلام بر اهل بیت (علیهم‌السلام)

ابوالحسن الرضا (علیه‌السلام) فرمود: شما را از سخن خداوند آگاه می سازم که فرمود: «یَس وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ اِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ عَلی صِرَاطٍ مُسْتَقیمٍ»؛ «یآس، سوگند به قرآن حکمت آموز که قطعا تو از فرستادگان بر راه راست هستی.» مقصود از «یآس» چیست؟ علماء گفتند: [مقصود از ]یآس محمّد (صلی‌الله علیه و آله) است و در این سخن تردیدی نیست. حضرت ابوالحسن (علیه‌السلام) فرمود: خداوند به محمد (صلی‌الله علیه و آله) و آلش با این [آیه و آیات دیگر ]فضیلتی بخشیده است که هیچ کس با اندیشیدن [نیز] به کُنْه آن نرسد و آن این است که خداوند متعال بر هیچ کس سلام نفرستاده، مگر بر پیامبران الهی، مانند: نوح (علیه‌السلام) ، ابراهیم (علیه‌السلام) ، موسی (علیه‌السلام) و هارون (علیه‌السلام) و نفرموده سلام بر آل نوح (علیه‌السلام) ، و یا آل ابراهیم (علیه‌السلام) … تنها در مورد آل پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود «سَلامٌ عَلی إِلْ یاسینَ»؛ یعنی سلام بر آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) .

در ادامه، امام رضا (علیه‌السلام) به آیات خمس و غنیمت، اطاعت از صاحبان امر، ولایت، اهل الذکر، امر به نماز اهل بیت و… استناد می کنند که دلالت بر برتری اهل بیت (علیهم‌السلام) و برگزیدگی آنان دارد.[۱]

پی نوشت:

[۱] . شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا، ج۱،ص۱۶۷ -۱۷۸.

سیره اخلاقی امام جواد (علیه‌السلام)

اشاره:

انسان به طور فطری دوستدار کمال و فضیلت های انسانی است. او به افراد کمال یافته و آراسته به فضائل و زیبایی های معنوی و حقیقی، عشق می ورزد و بی اختیار آنان را تحسین می کند. رمز توفیق امامان شیعه را در صید دلهای پاک و مستعد می توان در همین نکته جستجو کرد. در این فرصت برای آشنایی بیشتر با پیشوای نهم (علیه‌السلام) فرازهائی زرّین از سیره تربیتی و ویژگی های اخلاقی آن بزرگوار را نقل می کنیم.

 

 امامان معصوم (علیهم‌السلام) جامع فضائل و مناقب و شایسته ترین انسان های عصر خود بوده اند و حقیقت جویان و سعادت طلبان عالم که وجدانی آگاه و عقلی پویا دارند – بدون در نظر گرفتن آئین و اعتقادات خود – با مطالعه زندگی، رفتار و سیره ائمّه اطهار(علیهم‌السلام) از عمق جان شیفته آنان می شوند و در موارد بسیاری مطالعه همین سیره و اخلاق، آنان را به سوی حق و حقیقت راهنمون می شود. دقیقاً قرآن کریم مهم ترین راز موفقیت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را در همین زمینه می داند و می فرماید: اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم[۱]؛ ای رسول ما! تو یقیناً دارای اخلاق عظیم و برجسته ای هستی.

صبر و بردباری

امام نهم (علیه‌السلام) در مقابل مصائب و گرفتاری های روزگار به شدّت شکیبا و بردبار بود. آن حضرت در مقابل حوادث سخت و پیشآمدهای ناگوار هیچ گاه برآشفته و مضطرب نمی شد بلکه با اتکال به خدای متعال به صبر و تحمّل روی می آورد. البته این در صورتی بود که به شخص حضرت مشکلات روی می آورد؛ اما در مورد اصول اسلامی و حدود الهی کاملاً در مقام دفاع برآمده و موضع گیری های اساسی و حساب شده داشت. مدارا با همسر ناشایست، بردباری در قبال ستم های حاکمان مستبد و صبر در ناملایمات فراوان زندگی همانند شهادت پدر، نمونه هایی از بردباری آن حضرت است. آن بزرگوار صبر بر مصائب را از بهترین صفات نیک مردان قلمداد کرده و می فرمود:

اَلصَّبْرُ عَلَی المُصیبَهِ مُصیبَهٌ عَلَی الشَّامِتِ بِها[۲]؛ شکیبائی بر ناملایمات و مصائب، بر شماتت کنندگان مصیبت زده ناگوار است.

مردی از حضرت جواد(علیه‌السلام) تقاضا کرد که وی را سفارشی بنماید. امام (علیه‌السلام) فرمود: آیا اگر موعظه کنم، آن را پذیرفته و عمل می کنی؟ گفت: بلی. امام فرمود: تَوَسَّدِ الصَّبرَ، وَاعْتَنِقِ الفَقر[۳]؛ صبر را تکیه گاه و پشتوانه خود قرار داده، در رویارویی با فقر و ناکامی آن را در آغوش گیرد.

ابن مهران می گوید:

حضرت جواد(علیه‌السلام) در نامه ای به یک مرد مصیبت زده چنین نگاشت: حادثه ناگوار مرگ فرزندت را یادآور شدی و اضافه نمودی که فرزند از دست رفته ات محبوب ترین فرزندت بود. روش خداوند متعال این گونه است که از والدین دوست داشتنی ترین فرزند را می گیرد تا پاداش مصیبت دیده را عالی تر و بهتر عنایت کند. خداوند، پاداش تو را زیاد کند و جزای نیک در عزایت عنایت فرماید و به تو صبر عطا نموده و دلت را محکم گرداند. او، خدای قادر و تواناست و به زودی جانشین شایسته ای در عوض فرزند از دست رفته ات به تو ارزانی دارد. امیدوارم که خداوند دعایم را در حقّ تو بپذیرد. ان شاء الله تعالی.[۴]

شجاعت در گفتار

امام جواد(علیه‌السلام) تمام فضائل اخلاقی و کمالات انسانی را از اجداد طاهرین خود به ارث برده بود. یکی از خصلت های والائی که آن گرامی به تمام معنا حائز بود، شجاعت و صراحت لهجه در گفتارهای حق طلبانه بود.

روزی مأمون الرشید از گذرگاهی عبور می کرد، کودکانی که در کوچه بازی می کردند از مشاهده موکب سلطنتی مأمون ترسیده و پا به فرار گذاشتند. فقط یک کودک در جای خود ایستاده بود. مأمون به نزد کودک رسیده و از او پرسید: چرا تو مثل دیگر بچه ها فرار نکردی؟ و از سر راه ما کنار نرفتی؟ کودک با کمال شجاعت اظهار داشت: من گناهی مرتکب نشده ام تا به خاطر ترس از کیفر آن فرار کنم و راه هم که برای خلیفه تنگ نیست تا با کنار رفتنْ آن را بگشایم. تو از هر کجای راه دوست داری، بگذر!

مأمون که از منطق قوی و صراحت لهجه کودک تعجب کرده بود، گفت: تو کیستی؟ کودک با افتخار تمام گفت: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (علیهم‌السلام) هستم. مأمون پرسید: چقدر از علوم و دانش مطلع هستی؟ امام جواد(علیه‌السلام) فرمود: علوم و گزارش های آسمانی از من بپرس! مأمون با او خدا حافظی کرده و رفت. او، یک باز شکاری داشت که در سفرها برای تفریح با آن به شکار می پرداخت. وقتی از امام نهم (علیه‌السلام) فاصله گرفت، پرنده شکاری را برای صید رها کرد و باز شکاری به سرعت در آسمان ها به پرواز در آمد و لحظاتی از افق دید خلیفه ناپدید شد. سپس بازگشت، در حالی که او ماهی کوچکی در منقار خود داشت که هنوز نمرده بود. مأمون از آن صید غیر عادی تعجب کرد. آن ماهی را در کف دست خود گرفته و به سوی شهر آمد. وقتی به همان محلّ بازی کودکان رسید، دوباره همه کودکان پراکنده شدند اما امام جواد(علیه‌السلام) از جای خود حرکت نکرد. مأمون پرسید: ای محمد! در دست من چیست؟ فرمود: ای خلیفه! پدرم از پدرانش و آنان از رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و آن حضرت توسط جبرئیل از پروردگار عالمیان نقل کرده است که: خداوند متعال دریاهائی آفریده است که بخار آب از آن دریاها بلند شده و ماهیان ریز دریا را همراه خود به آسمان برده و ابرهای متراکمی را تشکیل می دهند. پادشاهان بازهای شکاری خود را به آسمان می فرستند و آنان، آن ماهی های ریز را شکار کرده و به نزد شاهان می آورند. پادشاهان آنها را به کف دست گرفته و تلاش می کنند تا سلاله نبوّت و جانشین پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را با آن بیازمایند.

مأمون که از هوش سرشار، علم بی کران و منطق عقلانی و شجاعت آن سلاله نبوّت به شدّت متعجب شده بود، بی آنکه از ته دل راضی باشد، زبان به تحسین امام جواد(علیه‌السلام) گشوده و گفت: راست گفتی و پدرانت و پروردگارت هم صادقانه سخن گفته اند. به راستی که تو فرزند امام رضا(علیه‌السلام) هستی.[۵]

جود و احسان

معروف ترین لقب پیشوای نهم شیعیان جواد است. آن رهبر فرزانه را به خاطر جود و عطای فراوانش به این نام خوانده اند که برگرفته از نامهای زیبای پروردگار متعال است. در فرازی از دعای امام صادق (علیه‌السلام) می خوانیم: أَنتَ اللّهُ لا اله الاّ أنْتَ الجَوادُ الماجِدُ[۶].

و در فرازی از دعای روز بیست و ششم ماه مبارک رمضان، همنوا با امام زین العابدین (علیه‌السلام) می خوانیم: یا اللّهُ یا جَواداً لا یَبْخَلُ یا اللّهُ لَکَ اْلأسْماءُ الْحُسنی[۷] ؛ خداوندا! ای بخشنده ای که در او بخل راه ندارد. خداوندا! تو دارای نامهای زیبا هستی!

نام جواد یادآور جود و بخشش و احسان پروردگار متعال است که در وجود مقدس حضرت امام محمدتقی (علیه‌السلام) تجسم یافته است و کرامت و احسان پدران بزرگوارش را در اذهان زنده می کند. در اینجا برخی از نمونه های جود و احسان حضرتش را به نظاره می نشینیم:

علی بن مهزیار می گوید:

حضرت امام محمدتقی (علیه‌السلام) را دیدم که نماز واجب و غیر واجب خود را در یک قبای خز طارونی به جا می آورد و برای من هم قبای خز دیگری بخشید و فرمود: این لباس را من در موقع انجام نماز پوشیده ام. و به من فرمود: این لباس اهدائی را در هنگام نماز خواندن بپوش.[۸]

امام جواد(علیه‌السلام) در کمک رسانی به محرومان و درماندگان نهایت تلاش خود را به عمل می آورد و تا حدّ امکان به آنان کمک می کرد.

محمد بن سهل بن یسع قمی از افرادی است که به افتخار دریافت لباس متبرّک از امام نهم (علیه‌السلام) نائل آمده است، او در این مورد می گوید: من در شهر مکه مجاور بودم. از آنجا به مدینه آمده و به حضور امام جواد(علیه‌السلام) رسیدم. در نظر داشتم که از آن امام عالیقدر در خواست کنم که به من لباسی به عنوان تبرّک عنایت کند، اما فرصت نشد و از محضرش خدا حافظی کرده و بیرون آمدم. در پیش خود گفتم: حالا که حضوراً نتوانستم خواسته ام را به آقا بیان کنم، پس طیّ نامه ای از محضر آن گرامی خواسته ام را طلب می کنم.

نامه ای نوشته و تقاضایم را در آن اظهار کردم. سپس تصمیم گرفتم که به مسجد رفته و دو رکعت نماز بخوانم آنگاه صد مرتبه به درگاه الهی استخاره نمایم، اگر به دلم افتاد، که نامه را به حضورش می فرستم و اگر نیفتاد، نامه را پاره کرده و به دور بریزم.

نماز را خواندم و بعد از نماز به دلم افتاد که نامه را به حضورش نبرم و آن را پاره کرده و از شهر مدینه بیرون آمدم و در همین موقع که به راه افتاده بودم، پیکی از راه رسید و لباسی را که در بقچه ای پیچیده بود، به همراه داشت. او از اهل کاروان از محمد بن سهل قمی می پرسید تا اینکه به من رسید و مرا شناخت. به من گفت: مولای تو! (امام جواد(علیه‌السلام)) این لباس را برایت فرستاده است. لباس های تقدیمی امام، دو لباس نرم و نازک بودند.

احمد بن محمد گفته است: محمد بن سهل از دنیا رفت؛ من غسل دادم و در آن دو لباس اهدائی امام (علیه‌السلام) او را کفن کردم.[۹]

نیکوکاری

خدمت به مردم و رفع نیازهای آنان در متن زندگی امامان معصوم (علیهم‌السلام) قرار دارد. امام جواد(علیه‌السلام) نیز در این عرصه پیشتاز بود. آن بزرگوار می فرمود: ثَلاثٌ یُبَلِّغْنَ بِالْعَبدِ رِضْوانَ اللَّهِ کَثْرَهُ الاسْتِغْفارِ وَ خَفْضُ الْجانِبِ وَ کَثْرَهُ الصَّدَقَهِ۱۰[۱۰]؛ انسان با داشتن سه خصلت پسندیده می تواند به مقام رضوان و خشنودی الهی برسد: زیاد طلب آمرزش کردن، نرمخوئی و مدارا با مردم و زیاد صدقه دادن.

از منظر امام جواد(علیه‌السلام) خدمت رسانی به مردم، در اثر نزول رحمت الهی بر انسان است و اگر فردی در این عرصه کوتاهی و سهل انگاری نماید، ممکن است نعمت های الهی را از دست بدهد. به این جهت، آن حضرت فرمود: ما عَظُمَتْ نِعمَهُ اللّهِ عَلی عَبْدٍ الاّ عَظُمَتْ عَلَیهِ مَؤُونَهُ النّاسِ. فَمَنْ لَمْ یَتَحَمَّلْ تِلْکَ الْمَؤُونَه فَقَدْ عَرَضَ النِّعمَهَ لِلزَّوالِ[۱۱] ؛ نعمت خداوند برکسی فراوان نازل نمی شود مگر اینکه نیاز مردم به وی بیشتر می شود. هرکس که در رفع این نیازمندی ها نکوشد و سختی های آن را تحمل نکند، نعمت الهی را در معرض زوال قرار داده است.

آن گرامی اعمال نیک و آثار خدمت به دیگران را برای نیکوکاران مفیدتر از افراد نیازمند می داند و می فرماید: نیکوکاران به نیکی کردن بیشتر نیاز دارند تا افراد محتاج و نیازمند؛ چرا که انسان های خیّر، پاداش اخروی، افتخار و نام نیک را در پرونده اعمال خود ثبت می کنند. هرکسی که به خدمت گزاری و نیک رفتاری با مردم و اهل درد می پردازد، اوّل به خودش خیر و نیکی می رساند. پس او تشکر و قدردانی را در عملی که برای خود انجام داده است، از دیگری توقع نداشته باشد.[۱۲]

خدمت گزار صادق

مردی از اهالی سیستان که در یک سفری با امام محمدتقی (علیه‌السلام) همراه شده، خاطره ای شنیدنی از آن سفر را گزارش کرده است، او می گوید: در سال اوّل خلافت معتصم من با امام نهم همسفر شدم. در همه موارد با هم بودیم. روزی در سر سفره غذا نشسته بودیم که عرض کردم: فدایت شوم! فرماندار شهر ما، یکی از دوستان و شیفتگان شما اهل بیت (علیهم‌السلام) است. مأمورین او برای من مالیات نوشته و پرداختن آن برایم سنگین است. شما لطف کنید و نامه ای برای او بنویسید که با من مدارا کند. امام فرمود: من او را نمی شناسم. گفتم: فدایت شوم! همان طوری که عرض کردم، او از محبّین شما اهل بیت (علیهم‌السلام) است. نامه شما برای من در نزد او خیلی کارساز و مشکل گشا خواهد بود. امام کاغذی را برداشته و چنین نوشت:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم؛ اما بعد، حامل این نامه به تو، نکته زیبائی را یادآور شد که تو به آیین پسندیده ای گرایش داری! مطمئنّاً تو در مقابل عمل نیک، پاداش نیکی خواهی داشت. به برادرانت احسان کن و بدان خداوند عزیز و جلال از ریزترین اعمال و رفتارت سؤال خواهد کرد.

مرد سجستانی در آخر می گوید:

قبل از رسیدن من به سیستان، حسین بن عبدالله نیشابوری (فرماندار سیستان) از نامه امام با خبر شده بود و هنگامی که من به شهرم نزدیک می شدم، هنوز دو فرسخ مانده بود که به استقبالم آمد. نامه را به او دادم. او آن را بوسیده و روی چشمانش گذاشت و به من گفت: چه می خواهی؟ گفتم: در دفتر محاسبات شما برای من مالیاتی نوشته اند که توان پرداخت آن را ندارم. دستور داد آن را برای من ببخشند و اضافه کرد: تا زمانی که من فرماندار شهر شما هستم، تو را از خراج و مالیات معاف کردم. سپس از خانواده ام پرسید و من وضعیت اقتصادی خود و خانواده ام را برایش شرح دادم. او دستور داد که در مورد مشکل معیشتی من اقداماتی انجام شود و مقداری هم اضافه به من کمک کرد.

تا او زنده و در منصب فرمانداری سیستان بود، از من مالیات و خراج نگرفتند و احسان و عطایایش را تا آخر از من قطع نکرد.[۱۳]

پی نوشت:

[۱] . قلم ، ۴.

[۲] . کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۹۵.

[۳] . تحف العقول، ص ۴۵۵.

[۴] . الکافی، ج ۳، ص ۲۰۵.

[۵] . مناقب، ج ۴، ص ۳۸۸؛ منتهی الآمال، ج ۲، ص ۳۲۷؛ مفتاح الفلاح، ص ۱۷۲.

[۶] . الکافی، ج ۲، ص ۵۸۳.

[۷] . اقبال الاعمال، ص ۲۲۵.

[۸] . من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۶۲؛ وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۳۵۹.

[۹] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۴۴؛ فتح الابواب، ص ۲۴۳.

[۱۰] . کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۹۵.

[۱۱] . همان.

[۱۲] . همان، ص ۱۹۲.

[۱۳] . تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۳۳۴.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه. (فرهنگ کوثر – بهار ۱۳۸۵، شماره ۶۵)

فضای سیاسی و اجتماعی در دوران امام جواد (علیه‌السلام)

اشاره:

مطالعه سیره و زندگی ائمه اطهار(علیه‌السلام) و توجه به تلاش های علمی و سیاسی آنان نشان می دهد که آن بزرگواران چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های علوم الهی هستند که چون چراغی پرفروغ و خاموش نشدنی در وادی جهل و ظلمت پرتوافشانی می کنند،به طوری که در عرصه علم و دانش تاریکی را از بین برده و در حوزه سیاست امید حق ستیزان را نومید می سازند. در مقاله به فضای سیاسی و اجتماعی دورا امام جواد(علیه‌السلام) پرداخته شده است.

 

امام جواد(علیه‌السلام) همانند دیگر امامان معصوم(علیه‌السلام) دارای کمالات علمی و اندیشه های سیاسی در مرتبه اعلی است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش، در کودکی، امامت و رهبری شیعیان را به عهده گرفت و به رغم مشکلات حادّ جامعه مسلمین نقش شایسته ای در راه گسترش دانش و فرهنگ حیات بخش اسلام ایفا نمود.

مقاله ای که از نظر خوانندگان عزیز می گذرد انعکاسی است از فضای سیاسی و اجتماعی در دوران امامت امام جواد (علیه‌السلام) وتلاش های آن حضرت در این فضا برای دفاع از شیعیان. امید است که ره توشه ای باشد برای پویندگان راه امامت و ولایت.

امام جواد(علیه‌السلام) در دوره ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش های عمیق عقیدتی و درگیری های مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(علیه‌السلام) دچار بدنامی و تزلزل شده بود، صلاح نمی دید که بیش از آن به آزار امام جواد(علیه‌السلام) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعی خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف می داشت، لذا به منظور دست یابی به چنین هدفی ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش امام رضا(علیه‌السلام) در قدرت سهیم کند. امام ولایت عهدی را قبول کرد، مشروط بر این که هرگز در کاری دخالت نکند و این امر مشروع بودن حکومت خلیفه را با سؤال روبه رو می کرد. امام جواد با گذاشتن شروطی مبنی بر دخالت نکردن در امور، عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایت عهدی به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف درصدد کسب مشروعیّت بود، ناکام گذاشت.

مسأله مخاطره آمیزی که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید می کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیاری گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت می کرد. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می نمودند و آن چه را که عقلشان صریحاً تأیید می کرد، می پذیرفتند و بقیّه را انکار می کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش های دشوار و پیچیده ای را مطرح می کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(علیه‌السلام) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ های قاطع و استدلال های قوی از این مناظره ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخورداری از منصب الهی در خردسالی هیچ مشکلی ندارد.

از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه عباسی(مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهی تاریخ مأمون مکّارترین و منافق ترین خلیفه عباسی بود که برای کسب پیروزی نهایی و قطعی بر اندیشه شیعه بسیار کوشید و هدف نهایی وی از تشکیل مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او می خواست برای همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصری امام محمد تقی(علیه‌السلام) قاطعانه و با اقتدار الهی تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهین ها و دیگر مکرهای خلفای باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.[۱] ایشان به رغم محدودیّت های موجود از سوی دستگاه خلافت، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ می کرد. در سراسر قلمرو حکومت مأمون و معتصم آن حضرت کارگزارانی را اعزام می کرد و با فعالیّت های سیاسی گسترده از تجزیه نیروهای شیعه جلوگیری می نمود.

از جمله: آن بزرگوار به وکلای خود اجازه می داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتی را در دست بگیرند. هم چنین برخی از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.[۲] در دوران امامت امام نهم بعضی از انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دوران های قبل داشت، ولی آن بزرگوار به مناسبت هایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط باز می داشت.

امام جواد(علیه‌السلام) در برابر فرقه هایی که در دوران امامتش وجود داشت، شیعیان را راهنمایی می کرد. یکی از این فرقه ها اهل حدیث بود که مجسّمی مذهب بوده و خدا را جسم می پنداشتند. امام درباره آنان به شیعیان می فرمود:که اجازه ندارند پشت سر هر کسی که خدا را جسم می داند، نمازگزارده و به او زکات بپردازند.[۳]

واقفیّه یکی دیگر از فرقه های موجود انشعابی از شیعه بود که به صورت معضلی بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود؛ آنان کسانی بودند که پس از شهادت امام کاظم(علیه‌السلام) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) را نپذیرفتند.

زیدیه نیز فرقه ای بود منشعب از شیعه که طعن آنان بر امامان معصوم(علیه‌السلام)، سبب موضع گیری تند ائمه در برابر این گروه شد، چنانکه در روایتی از امام جواد(علیه‌السلام) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه: «وجوهٌ یومئذٍ خاشعهٌ عاملهٌ ناصبه»[۴] خوانده شدند و در ردیف ناصبی ها قرار گرفتند.[۵]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۵۰، ص ۷۴.

[۲] . تاریخ غیبت، امام دوازدهم، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقی، آیت اللّهی، ص ۷۸ – ۷۹.

[۳] . التوحید، شیخ صدوق، ص ۱۰۱.

[۴] . سوره غاشیه، آیات ۲ – ۳.

[۵] . حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص ۴۹۰.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه، بر گرفته از پاسدار اسلام – آذر ۱۳۸۷ – شماره ۳۲۴ – ۴۴

علت ازدواج امام جواد(علیه‌السلام) با دختر قاتل امام رضا(علیه‌السلام)

اشاره:

یکی از حوادثی که در تاریخ زندگی امام جواد(علیه‌السلام) جلب توجه می کند، ازدواج آن حضرت با دختر مأمون قاتل امام رضا(علیه‌السلام) است. در این مقاله بیان خواهد شد که چرا اولاً دخترش به ازدواج امام جواد(علیه‌السلام) درآورد در حالی پدر گرامی اش را به شهادت رسانده بود و ثانیاً چرا امام جواد (علیه‌السلام) تن به این ازدواج دادند.

 

دسیسه مامون برای امام جواد (علیه‌السلام)

«مأمون» پس از شهادت امام رضا (علیه‌السلام) در سال ۲۰۳ق از خراسان به بغداد آمد، دید نه تنها اهل خراسان، بلکه شیعیان در بغداد و عراق او را قاتل امام خود می‌دانستند. او را مورد لعن و سرزنش قرار می‌دادند، به این فکر افتاد که خود را از آن جرم و گناه بیرون آورد و نظر شیعیان و علویان را نسبت به خود جلب نماید، از اینروی نامه‌ای برای امام جواد (علیه‌السلام) نوشت و با اکرام و احترام او را به بغداد خواست تا با این دسیسه ذهنیّتی که مردم از او دارند با تکریم و اکرام فراوان در انظار عمومی نسبت به امام (علیه‌السلام) خارج سازد.[۱]

«شیخ مفید» به سند خود از «ریّان بن شبیب» روایت کرده که چون «مأمون» خواست دخترش ام‌الفضل را به عقد ازدواج امام جواد (علیه‌السلام) در آورد، بنی عباس مطلع شده و بر آنان بسیار گران آمد و از این تصمیم مأمون به شدّت ناراحت شدند و از این ترسیدند کار حضرت جواد (علیه‌السلام) بدان جا بکشد که کار پدرش حضرت رضا (علیه‌السلام) کشید و منصب ولیعهدی مأمون به آن حضرت و در نتیجه خلافت به بنی هاشم منتقل شود.

از این رو تشکیل جلسه داده و در این باره به گفتگو پرداختند و به نزد مأمون آمده و با اعتراض به کاراو، گفتند: ای امیرالمؤمنین تو را به خدا سوگند می‌دهیم از تصمیم خود درباره تزویج محمد بن علی صرف نظر کن، زیرا از این می‌ترسیم که بدینوسیله منصبی را که خداوند به ما داده از چنگ خارج ساخته و لباس عزت و شوکتی را که خدا به ما پوشانیده، از تن ما به در آوری، زیرا تو به خوبی کینه دیرینه و تازه ما را به این گروه (بنی هاشم) می‌دانی و از رفتار خلفای گذشته با آنان آگاهی که (بر خلاف تو) آنان را تبعید می‌کردند و کوچک می‌نمودند و ما در آن رفتاری که تو نسبت به پدرش حضرت رضا (علیه‌السلام) انجام دادی در تشویش و نگرانی بودیم تا این که خداوند اندوه ما را از طرف او برطرف ساخت.

تو را به خدا دست از این کار بردار دوباره ما را به اندوهی که به تازگی از سینه های ما دور شده، باز مگردان و رأی خویش را درباره تزویج «ام الفضل» با فرزند علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) تجدید نظر کن.

«مأمون» به آنان گفت: «اما بینکم و بین آل ابیطالب ….. و لو انصفتم القوم لکانوا اولی بکم»[۲]

سزاوارتر از شما هستند (به مقام خلافت و زمامداری) و اما رفتار خلفای قبل از من نسبت به آن‌ها (که یادآور شدید) آنان با این عمل قطع رحم و خویشاوندی کردند و پناه می‌برم به خدا که من نیز همانند آنان باشم به خدا سوگند من از آن چه نسبت به ولیعهدی علی بن موسی (علیه‌السلام) انجام دادم، هیچ پشیمان نیستم و به راستی من از او خواستم که کار خلافت را به دست بگیرد و من از خودم آن را دور سازم ولی او قبول نکرد و مقدّرات خداوند همان بود که دیدید.

اما این که من محمد بن علی (امام جواد) را برای دامادی خود برگزیدم، به خاطر برتری اوست با خردسالیش در علم و دانش بر همه دانشمندان زمان و راستی که دانش او شگفت انگیز است و من امیدوارم آن چه که من از او می‌دانم برای مردم آشکار کند تا بدانند که رأی صحیح همان است که من درباره او داده‌ام.

چرا امام جواد(علیه‌السلام) با دختر مأمون ازدواج کرد؟

۱. برای علت ازدواج دلیل نقلی روشن پیدا نشده است. اما در این باره سیره نبوی وسیره انبیای پیشین (مثل لوط ونوح) که از طریق وحی با خداوند مرتبط بودند و در عین حال زنان ناشایسته هم داشتند گواه خوبی است.

برخی از زنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، دختران افرادی بودند که حقوق اهل بیت و خاندان پیامبر را نادیده گرفته و سبب شهادت آنان شدند.

۲. پس از شهادت امام رضا در سال ۲۰۳ هـ ق مأمون به بغداد عزیمت نمود و به خاطر عوض کردن افکار عمومی در مورد قتل آن حضرت و تغییر فضا به سود و تبرئه خود با نیرنگ و تزویر دختر خود را به امام جواد (علیه‌السلام) تزویج کرد.

۳. علت دیگر درباره قبول از طرف امام جواد (علیه‌السلام) که با دختر مامون ازدواج کرد شرایط خاص و اضطرار و اجباری بود که درپیشروی امام بود و امام ناگزیر از قبول پیشنهاد مامون گردید، و آن حضرت از دختر مامون دارای فرزندی نشد (هدف مامون از تزویج دخترش به امام علاوه بر زیر نظر گرفتن فعالیتهای امام و انتقال نسل امامت به خاندان عباسی بود که به این هدف نایل نشد.)

امام غیر از دختر مامون زنان صالح دیگری داشت که با وفا دیندار بوده و ارادت کامل به امام داشتند دارای اولاد صالحی بودند که نسل امامت از آنها استمرار یافت.

۴. ائمه علاوه بر این زنان، زنان دیگر نیز داشته و از زنان پاک دامن برخوردار بودند. اما بر اساس برخی از شرایط عده‌ای با تحمیل شرایط به همسری آنها برآمده و دشمنی نمودند. چنانکه این مسئله برای تمام انسانها ممکن است.

آنها نیز بر اساس اینکه انسان بودند با برخی از گرفتاری‌ها و تلخی‌ها مواجه می‌شدند تا برخورد آنها برای ما الگو باشد. آنها در زندگی مادی از علوم الهی خویش برای بهبود زندگی مادی سود نجسته‌اند تا زیباترین زنان را در اختیار داشته باشند بلکه آنها نیز با ناملایمات زندگی در مقابل خداوند امتحانات سختی را پشت سر گذاشته‌اند، لذا الگوی کامل برای انسانها هستند.

اگر قرار بود ائمه و انبیاء با استفاده از علوم خود و با توجه به امتیازات دیگر که داشتند از آنها استفاده کرده و بهترین زندگی را داشته باشند همه بر آنها خرده می‌گرفتند و نمی‌توانستند بعنوان الگو برای همه انسانها مطرح باشند.

در نتیجه ازدواج امام جواد (علیه‌السلام) با دختر مامون بر خلاف موازین شرعی نبود و امام برای ازدواج با او که به پیشنهاد و اصرار مامون صورت گرفت مخالفتی نکرد.

پی نوشت:

[۱] . شیخ عباس قمی، منتهی الآمال (انتشارات جاویدان علمی) ج ۲، ص ۳۷۰. داود الهامی، سیری در تاریخ تشیّع، قم: مکتب اسلام، ص ۶۶۵ تا ۶۶۹.

[۲] . شیخ مفید، تاریخ ارشاد (انتشارات علمیه اسلامیه) ج ۲، ص ۲۶۹. داود الهامی سیری در تاریخ تشیّع، مکتب اسلام، ص ۶۶۶.

منبع: سایت اندیشه قم (مرکز مطالعات حوزه)

بحث‌های علمی امام رضا (علیه‌السلام) با فرق دیگر و ادیان جهان

 

اشاره:

 ائمه (علیهم‌السلام) در محدودیتی شدید از سوی حاکمان جور قرار داشته اند. از این رو فرصت مناظره برای آن حضرات و دعوت دیگران به سوی دین اسلام بسیار محدو بوده است. هرچند مناظران اهل بیت در بخش مناظرات منعکس شده و در اینجا برای انعکاس درجه علمی امام رضا (علیه‌السلام) به برخی از این مناظرات اشاره شده است. 

 

امام علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) در سال ۱۴۸ هـ در مدینه متولد شدند.(۱) آن حضرت در سال ۱۸۳ هـ به امامت رسیدند. در این زمان هارون خلیفه ستمگر عباسی حکومت جامعه اسلامی را در دست داشت. بعد از هارون امر خلافت در اختیار امین قرار داشت. سپس مأمون با شکست دادن برادرش در سال ۱۹۸ هـ توانست حکومت را در اختیار بگیرد. در سال ۲۰۰ هـ مأمون امام رضا (علیه‌السلام) را به جهت مقاصد شوم سیاسی‌اش به مرو فراخواند. و سپس ولایتعهدی را بر آن حضرت تحمیل کرد. امام رضا (علیه‌السلام) خود در این زمینه می‌فرماید: «خداوندا تو می‌دانی که مرا اکراه نمودند و به ضرورت این امر را اختیار کردم … خداوندا عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نمی‌باشد مگر از جانب تو. پس توفیق ده مرا که دین تو را به پا دارم و سنت پیغمبر تو را زنده بدارم.»(۲) یکی از اقدامات مأمون هنگام حضور امام رضا (علیه‌السلام) تشکیل دادن جلسات بحث با فرق و مذاهب کلامی و علمای سایر ادیان بود. هر چند حضرت قبل از تشکیل این مجالسِ مناظره، مناظراتی با فرق و مذاهب کلامی گوناگون داشتند، اما هدف مأمون این بود که امام رضا (علیه‌السلام) را در این جلسات شکست دهد. تا موقعیت معنوی امام رضا (علیه‌السلام) در نظر مردم کاهش یابد. در این رابطه جعفر مرتضی عاملی می‌نویسد: «مأمون برای مغلوب ساختن امام رضا (علیه‌السلام) شروع به گردآوری علما و معتزلیان و اهل کلام که اصحاب جدل و کلام و استدلال و مو شکافی بودند نمود. تا با امام رضا (علیه‌السلام) درافتند و در هر مجلسی از قدر علمی امام بکاهند. و او را در زمینه بزرگترین چیزی که خود و پدرانش (علیهم‌السلام) ادعا می‌کردند، یعنی علم و شناختِ آثار و علوم پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) ، که بر حسب اعتقاد شیعیان، بزرگترین شرط و لازمه پیشوائی امام بود، شکست دهند.»(۳)

آن حضرت در مجالس مناظره، با فصاحت و بلاغت، میراث جد بزرگوارشان را در مقابل اشکال تراشی‌های دیگران محافظت نموده و بدون استثنا تمام دانشمندان را مغلوب ساختند. برخی از آنها به حقانیت آن حضرت و دین اسلام اعتراف کردند و برخی همانند عمران صابی مسلمان شدند. بیان همه جلسات مناظره و تمام گفتگوها و سؤال‌ و جوابها خود کتابی مفصل است که ما به گوشه‌‌ای از این مباحث اشاره می‌کنیم. یکی از مهمترین مجالس مناظرات آن حضرت، مناظرات مرو می‌باشد. در این جلسه مأمون رهبران مکاتب (کلامی و خلفی) و مذاهب (اسلام، یهود، مسیح، صابئی، هندو و…) را جمع‌آوری کرد که شاید امام رضا (علیه‌السلام) را در یک مناظره علمی شکست دهند. ولی مقصود او حاصل نشد. علاوه بر اینکه در این مناظرات آن حضرت، با رهبران چهار مکتب و مذهب معروف مناظره کردند از این جهت می‌بینیم «این مناظره از طلوع آفتاب تا بعد از نماز مغرب طول کشیده است.»(۴)

آن حضرت در این جلسه با جاثلیق دانشمند مسیحیان، رأس الجالوت دانشمند یهودی، هیربذ اکبر بزرگ زرتشتیان، عمران صابی(۵) مناظره کردند. سپس در جلسه‌ای جداگانه با علی بن محمّد جهم و سلیمان مروزی هم مناظره نمودند.

مناظره اوّل با جاثلیق:(۶) در ابتدای این مناظره جاثلیق گفت: من چگونه با شما بحث کنم و حال آنکه استدلال شما به کتابی است که من آن را قبول ندارم؟ حضرت فرمود: ای نصرانی اگر از انجیل خودت برای تو استدلال کنم اقرار خواهی کرد؟ گفت: آری به خدا سوگند اقرار خواهم کرد.

امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: هر چه می‌خواهی بپرس و جوابش را بشنو! جاثلیق گفت: درباره نبوت عیسی و کتابش چه می‌گوئی؟ امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: من به نبوت عیسی و کتابش و آنچه به امتش بشارت داد، و حواریون به آن اقرار کرده‌اند، اعتراف می‌کنم و به نبوت عیسی که اقرار به نبوت محمّد (صلی‌الله علیه و آله) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم. سپس جاثلیق ۲ شاهد بر این مطلب از امام درخواست کرد … امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: سوگندت می‌دهم. آیا انجیل این سخن را بیان نمی‌کند که یوحنا گفت: حضرت مسیح (علیه‌السلام) ، مرا از دین محمّد (صلی‌الله علیه و آله) عربی باخبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد … جاثلیق: آری این سخن یوحنا از مسیح نقل شده اما نگفته این در چه زمانی واقع می شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم، امام (علیه‌السلام) : اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و نام محمد(صلی‌الله علیه و آله) و اهل بیتش(علیهم‌السلام) راتلاوت کند آیا به او ایمان می آوری ؟

جاثلیق: بسیار خوب سپس امام به نسطاس رومی فرمود: آیا سِفر سوم انجیل را در حفظ داری نسطاس گفت: بسیار خوب از حفظ دارم. سپس امام به رأس الجالوت بزرگ یهودیان فرمود: آیا تو هم انجیل می‌خوانی؟ گفت: آری به جان خودم سوگند. امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: آن سِفر سوم را بخوان اگر در آن ذکری از محمّد (صلی‌الله علیه و آله) و اهل بیتش (علیهم‌السلام) بود به نفع من شهادت بده. سپس خود آن حضرت سِفر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) رسید متوقف شد. رو به جاثلیق کرد و فرمود: ای نصرانی، تو را به حق مسیح و مادرش آیا می‌دانی من از انجیل باخبرم، جاثلیق: آری سپس امام نام پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و اهل بیت(علیهم‌السلام) و امّتش را برای او تلاوت کرد. سپس فرمود: ای نصرانی چه می‌گویی آیا این سخن عیسی بن مریم است؟ جاثلیق: من انکار نمی‌کنم آنچه در انجیل برای من روشن شده است، و به آن اعتراف دارم. امام رضا (علیه‌السلام) : همگی شاهد باشید که او اقرار کرد. در ادامه این مناظره آن حضرت با جاثلیق در رابطه با الوهیت عیسی (علیه‌السلام) مناظره کرد و جاثلیق که پاسخی نداشت تسلیم شد و گفت: القول قولک و لا اله الا الله.(۷)

مناظره امام رضا (علیه‌السلام) با جاثلیق به گونه‌ای بود که جاثلیق درمانده شد و گفت: «به مسیح قسم گمان نمی‌کردم بین مسلمانان فردی مثل تو پیدا شود.»(۸)

مناظره دوم امام رضا (علیه‌السلام) در مرو با رأس الجالوت بزرگ یهودیان: در این مناظره رأس الجالوت از اثبات نبوت حضرت محمّد (صلی‌الله علیه و آله) پرسید. امام رضا (علیه‌السلام) دلائل قانع کننده‌ای برای او ذکر کرد. سپس امام رضا (علیه‌السلام) از اثبات پیامبری موسی (علیه‌السلام) از وی سؤال کرد رأس الجالوت جواب داد: او کارهای خارق‌العاده انجام داده که احدی از انبیای پیشین انجام نداده‌اند … امام رضا (علیه‌السلام) فرموند: پس چرا اقرار به نبوت حضرت مسیح نمی‌کنید که مردگان را زنده می‌کرد و … رأس الجالوت: می‌گویند چنین کارهایی را می‌کرده ولی ما هرگز ندیده‌ایم. امام رضا (علیه‌السلام) : آیا معجزات موسی را با چشم خود دیده‌ای؟ رأس الجالوت در اینجا جوابی نداشت که بدهد. …(۹)

مناظره سوم با بزرگ هیر بدان: امام رضا (علیه‌السلام) رو به او کرد و فرمود: به من بگو این زرتشت را که پیامبر می‌دانی بر طبق کدام دلیل است؟ بزرگ هیر بدان گفت: او کارهای خارق‌العاده‌ای انجام داده که احدی قبل از او انجام نداده است. گرچه ما آن را ندیده‌ایم ولی اخبار پیشینیان ما گواه بر این معنی است. امام (علیه‌السلام) : آیا جز این است که اخبار پیشینیان به شما رسیده و پیروی کرده‌اید؟ گفت: آری. امام رضا (علیه‌السلام) : همین گونه است سایر امت‌ها و پیامبران(۱۰) پس چرا این پیامبران را قبول ندارید و تنها تکیه روی زرتشت می‌کنید؟ بزرگ هیربدان خاموش گشت و پاسخی نداشت.»(۱۱)

یکی دیگر از مناظرات آن حضرت در مرو با عمران صابی ( یکی از متکلمان) می‌باشد. این مناظره از مناظرات طولانی آن حضرت است در این مناظره بارها عمران‌ صابی سکوت کرد و نتوانست پاسخ امام (علیه‌السلام) را بدهد. سرانجام این مناظره به اسلام عمران صابی منجر شد. از دیگر مناظرات آن حضرت در مرو مناظره آن حضرت است با « علی بن محمد الجهم» . وی عقایدی انحرافی درباره عصمت انبیاء داشت. در پایان این مناظره علی بن محمد الجهم گریه کرد و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا من توبه می‌کنم و تعهد می‌نمایم از امروز به بعد درباره پیامبران خدا، جز آن چه شما فرمودید نگویم».(۱۲)

نتیجه بحث: مناظرات امام رضا (علیه‌السلام) با فرق گوناگون و مذاهب جهانی مناظراتی شیرین و غرور آفرین برای مسلمانان و شیعیان است. ذکر همه این مناظرات در فراخور این مقاله مختصر نبود. لذا به موارد کوتاهی از مناظرات اشاره شد. در این مناظرات، امام رضا (علیه‌السلام) به مدد دانش بی‌کرانشان عالمان سایر فرق و ادیان جهانی را شکست داده وسبب هدایت آنها شدند.

پی نوشت:

  1. مفید، ارشاد، ترجمه: محمّد باقر ساعدی، تهران. کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۵۱، ص ۵۹۱.
  2. ابن بابویه قمی، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام) ، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات،۱۴۰۴ هـ، ج۱، ص۳۶.
  3. عاملی، جعفر مرتضی، الحیاه السیاسیه لِلْاِمام الرضا (علیه‌السلام) ، ترجمه دفتر انتشارات اسلامی، تهران، کنگره جهانی حضرت رضا (علیه‌السلام) ، ۱۳۵۶، ص ۳۵۸.
  4. مرتضوی، سیدمحمّد، نهضت کلامی در عصر امام رضا (علیه‌السلام) ، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول، ۱۳۷۵، ص۱۳۵.
  5. او از مذهب صابئین دفاع می‌کرد. صابئین گروهی هستند که خود را پیرو یحیی (علیه‌السلام) می‌دانند ولی به دو گروه موحد و مشرک تقسیم می‌شوند. پیشین، ص ۱۳۶.
  6. این مناظره در کتاب عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام) ، ج ۲، ص ۲۳۰ به بعد بیان شده است.
  7. قمی، ابن بابویه، پیشین، ج ۲، ص ۲۳۲ به بعد.
  8. همان، ج ۲، ص ۲۳۸.
  9. همان، ج ۲، ص ۲۴۱.
  10. امام رضا (علیه‌السلام) نام عیسی (علیه‌السلام) موسی (علیه‌السلام) و حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) را ذکر فرمودند.
  11. همان، ج۲، ص ۲۴۲.
  12. همان، ج۲، ص ۲۷۲.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲مرکز مطالعات

تأثیر پذیرش ولایتعهدی توسط امام رضا (ع) برشورش های علویان علیه دستگاه خلافت%

اشاره:

ولایت عهدی امام رضا(علیه‌السلام) حادثه ای است که دوست و دشمن را حیرت زده نمود. زیرا هنگامی که ولایت عهدی از سوی مأمون بر امام رضا(علیه‌السلام) تحمیل گردید عباسیان خشمگین شده و برخی از پیروان امام (علیه‌السلام) نیز عکس العملهای متفاوتی از خود نشان دادند. در این مقاله به عکس العمل شیعیان بعد از پذیرش ولی عهدی از سوی امام رضا (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

در اول ماه رمضان سال ۲۰۱ ه‍ . ق در مرو با حضرت امام رضا (علیه‌السلام) به عنوان ولایتعهدی مأمون بیعت صورت گرفت.(۱) با وجود اینکه حضرت شرط کرده بودند در امور مملکتی و عزل و نصب‌ها دخالت نخواهند کرد و لذا می‌توان گفت که این امر علی رغم میل باطنی امام نبوده بلکه از روی اجبار و تهدید صورت گرفته است.

یکی از عللی که باعث شد مأمون تصمیم بگیرد که امام رضا (علیه‌السلام) را از مدینه به خراسان (مرو) منتقل کند و به عنوان ولایتعهدی با آن حضرت بیعت کند وجود قیام‌ها و شورش‌هایی بود که از جانب علویّون صورت می‌گرفت و این امر به صورت مهمترین مشکل برای خلافت عباسیان در آمده بود با وجود اینکه اکثر قیام‌ها را سرکوب می‌کردند و با علویان بیرحمانه‌ترین رفتارها را پیش می‌گرفتند. در زمان مأمون، شورش‌هایی از جانب علویان در بصره و کوفه و یمن و واسط و مداین و در جاهای دیگر صورت گرفته بود.(۲) لذا مأمون دریافته بود که برای رهایی از این وضع و همچنین مشکلات دیگری که خلافتش را تهدید می‌کرد باید چاره‌ای بیاندیشد. لذا با طرح ولایتعهدی امام رضا (علیه‌السلام) و شرکت آن حضرت در حکومت، این هدف مأمون تأمین می‌شد. زیرا با شرکت آن حضرت، ـ که در رأس علویان قرار داشت، در حکومت، علویان خلع سلاح می‌شدند(۳) و شعارهایشان از دستشان گرفته می‌شد. و محبوبیتی که در اثر قیام در بین مردم داشتند از بین می‌رفت. یعنی وقتی که رأس علویّون را به دستگاه خودش بیاورد. قهراً آنها می‌گویند پس ما هم سهمی در این خلافت داریم.

مأمون سیاستی را، با هوشیاری و کیاست خود جهت حفظ خلافتش اتخاذ کرد. و امام رضا (علیه‌السلام) را با زور و تهدید به مرو برده و به ولایتعهدی رساند و در عین حال طوری رفتار کرد که اکثراً اینگونه تلقی می کردند که مأمون شیعه است و از دوستداران اهل بیت (علیه‌السلام) می باشد.(۴) اما اگر به نامه ای از مأمون برای عباسیان در بغداد ارسال شده نگاه کنیم، می بینیم که در آن نامه اهداف خود را بیان کرده می گوید:« برای حفظ خلافت و استحکام پایه های آن علی بن موسی را به ولیتعهدی خود انتخاب کردم. که مردم را به خدمت ما بخواند و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نماید.(۵)

امام رضا (علیه‌السلام) هم با اتخاذ روش هائی سعی داشتند که اهداف مأمون را خنثی کنند و از آغاز دعوت امام تا روز شهادت حضرت همواره این روند را ادامه دادند شاید اگر مأمون امام را به ولایتعهدی انتخاب نمی کرد، برای حفظ خلافتش، به روش اسلاف خویش روی می آورد، و با تمام توان به سرکوب علویان می پرداخت همانطور که در سال ۲۰۷ هجری و بعد از آن نسبت به علویان برخورد شدیدی اتخاذ کرد.(۶)

بنابراین مأمون با اتخاذ این تصمیم و آوردن امام به مرو و قبولاندن ولایتعهدی هر چند به صورت ظاهری به یکی از اهداف خود که همان خواباندن شورش ها بود رسید.

بنابراین وقتی به منابع تاریخی مراجعه می‌کنیم اکثر قیام‌های علویّون علیه مأمون را قبل از قبول ولایتعهدی از طرف آن حضرت ذکر می‌کنند و معمولاً بر این اعتقادند که بعد از آمدن امام رضا (علیه‌السلام) به مرو شورش علیه مأمون صورت نگرفت. به جز قیامی که توسط عبد الرحمان بن احمد در یمن شکل گرفت و سبب آن هم باتفاق مورخین ظلم و جور وُلات مأمون در آن منطقه بود.(۷)

لذا می‌بینیم که یکی از نتایج کار مأمون از برگزیدن امام و بیعت‌گیری برای آن حضرت این بوده که انقلاباتِ علویان را در تمام ولایات و شهرها خاموش کرد.

حسن ابراهیم معتقد است که، بعد از آوردن امام رضا (علیه‌السلام) به مرو رفتار مأمون با علویان بر خلاف سایر خلفای عباسی ملایم بود و این رویه همچنان ادامه داشت تا اینکه در سال ۲۰۷ ه‍ که عبدالرحمن بن احمد علوی در یمن شورید و مأمون سپاهی فراوان برای مقابله با او فرستاد و او را امان داده به بغداد آورد و به خواسته‌هایش رسیدگی کرد ولی از آن پس روی از علویان بگردانید و ایشان‌را بار نداد و لباس سیاه برایشان مقرر کرد.(۸) و علامه عاملی، می‌افزاید که مأمون نه تنها انقلابات علویان را خاموش ساخت بلکه اعتماد بسیاری از ایشان و طرفداران و دوستداران آنها و علویان خراسان را نیز جلب کرد و توانست از بسیاری از علویان و دیگران که با وی بیعت نکرده بودند بیعت بگیرد و به اطاعت خود در آورد.(۹)

پی نوشت:

  1. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، مکتبه الاسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۵ هجری، ج ۴۹، ص ۱۲۸.
  2. طبری، محمّد جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۵۴، ج ۱۳، ص ۳۸ ـ ۵۶.
  3. مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ ، تهران، انتشارات صدرا، چاپ اول، ۱۳۶۷، ص ۲۰۸.
  4. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، ۱۳۸۵هجری، ج ۶، ص ۴۰۸.
  5. صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، انتشارات علمی، بی تا، ج ۲، ص ۱۶۷.
  6. حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ نهم، ۱۳۷۶، ج۲، ص ۱۷۹.
  7. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، ۱۴۰۸، ج ۴، ص ۲۰۷. طبری، تاریخ طبری، بیروت، مؤسسه اعلمی، بی تا، ج۷، ص۱۶۸. و عاملی، جعفر مرتضی، حیاه سیاسی امام رضا، قم، نشر اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ص ۲۲۶.
  8. حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، همان.
  9. عاملی، جعفرمرتضی، زندگانی سیاسی امام رضا (علیه‌السلام) ، ترجمه و نشر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ اول، ۱۳۶۵، ص ۲۱۷.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

علل فراخوانی امام رضا (علیه‌السلام) از مدینه به مرو

اشاره:

مأمون عباسی یک فرد بسیار سیاست مدار و با هوش بود. او خوب می دانست که امام رضا(علیه‌اسلام) از امامان اهل بیت است و منصب خلافت و امامت از آن اوست. او می دانست مسلمانان و به ویژه شیعیان مدینه و کشورهای اطراف به خاطر آگاهی از علم و معنویت امام رضا(علیه‌السلام) به آن حضرت ارادت دارند و این مسئله را باعث تضعیف حکومت خود می دانست. او با کیاستی که داشت امام رضا(علیه‌السلام) از مدینه به مرو حاضر کرد تا با یک تیر چند نشان را بزند و در نتیجه به اهداف شوم خود برسد. این نوشته به طور مختصر به این مسئله پرداخته است.

مهم‌ترین فصل تاریخی زندگی امام رضا (علیه‌السلام) جریان ولایتعهدی آن حضرت است. که مأمون خلیفه عباسی بعد از پیروزی بر امین، برادرش تصمیم گرفت، که حضرت را از مدینه به خراسان (مرو پایتخت مأمون) انتقال دهد. از آنجایی که مأمون از میان خلفای عباسی عالم‌ترین و سیاست‌مدارترین آنها بود، در این رابطه نقشه‌ای طرح کرد که از این طریق به اهداف خود برسد. لذا بعد از پیروزی بر برادرش امین و تسلط یافتن بر اکثر مناطق اسلامی تصمیم گرفت که علی بن موسی الرّضا (علیه‌السلام) را از مدینه به مرو بیاورد و در این رابطه با فضل بن سهل (وزیرش) و حسن بن سهل مشورت کرده و نظر آنها را هم جویا شد و پس از آن گفت: من با خدای خود عهد کرده بودم اگر بر امین پیروز شوم خلافت را به افضل آل ابی طالب بسپارم و حالا افضل از علی بن موسی نمی‌شناسم و بنابراین تصمیم دارم او را به مرو بیاورم و امور را به او بسپارم.(۱)

با بررسی اوضاع و شرایط سیاسی زمان مأمون می‌توان به این نتیجه رسید که مأمون از این اقدام خود دنبال اهداف خاصّی بوده با این عمل می خواسته بر برخی از مشکلات حکومتش فائق آید و لذا وقتی که عباسیان به اقدام مأمون اعتراض می‌کنند در جواب آنها گوشه‌ای از اهداف خود را فاش و به آنها اشاره می‌کند.

۱. اگر امام رضا (علیه‌السلام) و لایتعهدی او را بپذیرد، الزاماً مشروعیت خلافت بنی‌عباس را پذیرفته است. یعنی با قبول امام (علیه‌السلام) خلافت عباسی رسمیت می‌یافت. (۲)

۲. تحت کنترل داشتن امام،(۳) مأمون با آوردن امام رضا (علیه‌السلام) در تشکیلات خلافت، فعالیت‌های آن حضرت را کنترل و محدود می‌کرد و آن حضرت دیگر نمی‌توانست خود را امام معرّفی کند، زیرا در این صورت مردم را نه تنها به پذیرش ولایتعهدی خود، بلکه حتّی برای خلیفه‌ای که جانشینی او را پذیرفته بود می‌بایست دعوت نماید. لذا جنبه استقلالی عنوان امامت آل علی از بین می‌رفت.

۳. کاستن از مقام و معنویت امام، عامل دیگر که در جلب امام به مرو مؤثر بوده این است که مأمون می‌خواست با پذیرش ولایتعهدی از طرف امام ـ (علیه‌السلام) مقام و منزلت آن حضرت کاهش یافته و از چشم طرفداران بیافتد و در این صورت دیگر کسی به آن حضرت به عنوان یک چهره منزّه و مقدّس نگاه نخواهد کرد. ابوصلت هروی در تعلیل واگذاری ولایتعهدی به امام (علیه‌السلام) می‌گوید: ولایتعهدی را به امام واگذاشت تا به مردم نشان دهد که او دنیا خواه است و بدین ترتیب موقعیت اجتماعی و معنوی خود را پیش آنها از دست بدهد.(۴)

۴. فرو نشاندن انقلابات و شو‌رش‌های علویان، از جمله عللی که باعث شد مأمون در انتقال امام (علیه‌السلام) مصمم باشد، هراس از شورش‌های علویان بر ضدّ عباسیان بود که در اکثر شهرهای عراق و یمن در جریان بود، و از طرفی هم علویان از احترام و گرامیداشت مردم برخوردار بودند و نفوذ گسترده‌ای در بین تمام دسته‌ها و طبقات داشتند.(۵)

۵. جذب حمایت مستمر خراسانیان و ایرانیان:(۶) از آنجایی که مردم ایران و خراسان به آل علی محبّت و علاقه وافری داشتند و این علاقه را در طول مسیر امام رضا (علیه‌السلام) در منازل و شهرهای مختلف بروز دادند. مأمون می‌خواست با جلب امام به خراسان از این نیرو هم در جهت اهداف خود سود جوید. همان طور که برای از میان بردن امین از این نیرو سود جسته بود و می‌خواست این حمایت استمرار داشته باشد.

۶. از میان بردن نفرتی که اعراب و عباسیان از مأمون بعد از قتل امین داشتند، یعنی مأمون با انتقال امام (علیه‌السلام) به مرو و زیر نظر داشتن آن حضرت و سپس اجرای نقشه شهادت آن حضرت می‌خواست که کینه و کدورتی که عباسیان از او داشتند از بین ببرد و اعتماد و محبّت عرب را نسبت به خویش بدست آورد. (۷)

۷. مأمون برای ایجاد مصونیت خود با تحت نظر گرفتن امام (علیه‌السلام) می‌خواست در برابر خطری که او را از سوی شخصیتی با عظمت و گرانقدر تهدید می‌کرد محافظت نماید و در زیر سایه حمایت از امام (علیه‌السلام) حکومت خویش را محفوظ دارد. از طرفی مأمون از وجود امام و شخصیت با نفوذ آن حضرت بسیار در هراس بود و به هر نحوی و با هر وسیله‌ای می‌خواست از این تهدید و خطر در امان باشد. و لذاست که می‌بینیم مأمون در قبولاندن ولایتعهدی به امام، حضرت را تهدید می‌کند که اگر ولایتعهدی مرا نپذیری همانند عمر رفتار خواهم کرد که در شورای خلافت بعد از خود تهدید کرده بود که هر کس شرکت نکند او را گردن بزنند، و لذا مأمون هم امام را در تنگنا قرار می‌دهد و می‌گوید: ای علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) اگر این امر را نپذیری گردنت را خواهم زد و امام را تهدید به قتل می‌کند.(۸) در نهایت امام هم با درایتی که داشتند شرایطی برای پذیرش ولایتعهدی مقرّر می‌نماید و مأمون را در اکثر اهداف ناکام می‌گذارند و این بود که نفوذ امام در بین عامه مردم روز به روز بیشتر می‌شد و این امر هراس و بیم مأمون را بیشتر می‌کرد.

بنابراین مأمون بعد از اینکه بر امین غلبه کرد و امور را در اختیار گرفت به خاطر اینکه از جانب علویان و بالاخصّ امام رضا (علیه‌السلام) احساس خطر می‌کرد و همچنین به خاطر جذب نیروی ایرانیان و بدست آوردن دل اعراب و عباسیان و در کنترل و تحت نظر داشتن امام  (علیه‌السلام) آن حضرت را در سال ۲۰۱ هجری از طریق بصره به مرو انتقال داد و بعد از گذشت دو سال با هر ترفندی خواست که از شخصیت و عظمت آن حضرت بکاهد ولی نتوانست و نفوذ امام روز به روز بیشتر می‌شد و در نهایت آن حضرت را در ماه صفر سال ۲۰۳ مسموم و به شهادت رساند.(۹) امّا حضور امام(علیه‌السلام) در ایران یک نتیجه بسیار مهمّی برای تشیع به بار آورد و شیعه را موقعیت و تثبیت روافزون داد.

پی نوشت:

  1. مفید، ارشاد، قم، مؤسسه آل البیت، چاپ اول، ۱۴۱۳، ج۲، ص۲۶۱.
  2. صدوق، عیون الاخبار الرضاء، تهران، انتشارات اعلمی، چاپ اول، بی‌تا، ج۲، ص ۱۶۷.
  3. ابن صباغ مالکی ، فصول المهمه فی معرفه الائمه، قم، دار الحدیث، چاپ اول، ۱۴۲۲، ج۲، ص۱۰۲۷ (پاورقی).
  4. صدوق، پیشین، ص۲۴۱.
  5. عاملی، جعفر مرتضی، حیاه السیاسیه للامام رضا ـ (علیه‌السلام) ، قم، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ ۲، ۱۳۶۲، ص ۱۹۲. و حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ نهم، ۱۳۷۶، ج۲، ص ۱۷۴.
  6. همان.
  7. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، قم، انتشارات توحید، چاپ دوازدهم، ۱۳۸۰، ص ۴۸۷.
  8. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ترجمه رسولی محلاتی، تهران، نشر صدوق، چاپ دوم، ‌بی‌تا، ص ۵۲۴.
  9. کلینی، اصول کافی، تحقیق: علی اکبر غفاری، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چاپ اول، ۱۳۸۸ ق، ج۱، ص ۴۸۶.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

چگونگی بیعت مردم با ولایتعهدی امام رضا(علیه‌السلام)

اشاره:

پس از احضار امام رضا (علیه‌السلام) به مرو مأمون با زرنگی خاصی در ابتداء پیشنهاد خلع خلافت از خود و وگذاری آن به امام نمود که امام به شدت با این کار مخالفت کرد. در مرحله بعدی مأمون ولایت عهدی خود را از امام درخواست نمود که باز هم امام شدیدا مخالف نمود ولی در نهایت مأم.ن ولایت عهدی را با تهدید و زور بر امام تحمیل نمود  و امام نیز آن را با شرطی که در امور دولتی دخالت نکند پذیرفت. در مقاله پس ازینکه امام ولی عهد شد به بیعت مردم با آن حضرت اشاره شده است.

 

مأمون پس از آن که در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال ۲۰۱ق در «مرو» ولیعهدی را بر امام رضا(علیه‌السلام) تحمیل کرد و عهدنامه ولایت‌عهدی امام(علیه‌السلام) را امضاء نمود به «فضل بن سهل» دستور داد مجلس باشکوهی که مرکب از رجال دولت و اعیان و اشراف ملت و امراء و وزراء و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و علماء و نویسندگان و شعراء و خطباء باشد، تشکیل دهد و برای اجرای تشریفات بیعت در یک روز معین در دربار خلافت حاضر شوند و «لباس سیاه» را که شعار «بنی عباس» در آن روز بود به لباس «سبز» که شعار «علویین» است، تبدیل کنند(۱) و پرچم سبز برافرازند. روز دهم رمضان تمام طبقات مردم با لباس سبز در دربار «مأمون» حاضر شدند و نظامیان در محل مخصوص خود صف آرائی کردند و سایر مدعوّین در جایگاه های خود قرار گرفتند. سپس حضرت رضا(علیه‌السلام) به همراه مأمون وارد مجلس شدند و حضرت، لباس سبز تن کرده و شمشیری حمایل نموده بودند، مأمون در صدر مجلس نشست و حضرت را نیز در جایگاهی که از قبل ترتیب داده بودند و در پهلوی جایگاه مأمون بود و پرچم های سبز در بالای آن جایگاه در اهتزاز بودند، جای داد و دستور داد کیسه های طلا و نقره که اسم مبارک حضرت رضا(علیه‌السلام) هم در آن سکّه ها زده شده بود آوردند. پس از آن مأمون بر محل بلندی رفت و گفت: ای مردم، این علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) است که ولیعهد من است بر همه شما واجب است که با او بیعت کنید و تبریک بگوئید، اولین کسی که دست بیعت در دست امام گذاشت، خود مأمون بود و بعد به فرزند خود «عباس» دستور داد تا با آن حضرت بیعت کند و بعد از او «فضل بن سهل» وزیر اعظم «یحیی بن أکثم» مفتی اعظم دستگاه خلافت و «عبدالله بن طاهر» ذوالیمینین فرمانده سپاه، بعد عموم اشراف و رجال بنی عباس که حاضر بودند حضور امام رضا(علیه‌السلام) رسیده، تبریک گفته و بیعت نمودند. آن گاه کیسه های اشرفی را پیش آوردند و شاعران و سخنوران برخاسته و هر کدام در فضیلت حضرت رضا(علیه‌السلام) و ولایت‌عهدی او سخن ها گفته و شعرها سرودند.(۲) مرحوم «صدوق» از «بیهقی» روایت نموده وقتی که با حضرت رضا به ولایت‌عهدی بیعت شد مردم به اطراف او پروانه وار گرد آمده و او را شادباش و مبارک باد گفتند.(۳) امام(علیه‌السلام) به جانب آن ها اشاره کرد، همگی ساکت شدند سپس مضمون مطالبی را که پشت ورق عهدنامه مرقوم فرموده بود، برای مردم بیان داشت. اینک به بعضی از نکات برجسته آن مطالب که حضرت در پشت ورقه عهدنامه نوشته بود اشاره می کنیم:

«امام رضا(علیه‌السلام) در این فراز از سخنانش از مظالم گذشته نسبت به اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) یاد کرده است که با توجه به انعکاس این مطلب در چنین عهدنامه ای رسمی و تاریخی یک اقرار ضمنی از دستگاه خلافت در مورد این ستمگری ها در گذشته و محکوم کردن آن ها به حساب می آید و اشاره به این است که چگونه زمامداران و عمال حکومت های گذشته، موجبات سلب امنیت و اتلاف نفوس و ایجاد محدودیتها و محرومیتها در مورد دوستداران اهل بیت و امامان معصوم(علیهم‌السلام) را فراهم آورده اند.(۴) سپس مأمون از حضرت رضا(علیه‌السلام) خواست تا برای مردم خطبه ای بخواند. حضرت حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده و آن گاه فرمود: «انّ لنا علیکم حقا برسول اللّه و لکم علیناً حقاً به فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب الحق لکم»(۵) از برای ما بر شما به واسطه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) حقی است و نیز به واسطه آن حضرت بر شما نیز بر ما حقی است پس هرگاه شما حق ما را ادا کردید، بر ما نیز مراعات حق شما لازم است.

خلاصه: مراسم بیعت همزمان با جشن ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) که از جانب «مأمون» ترتیب داده شده بود در همان مجلس مأمون صورت گرفت و مأمون گرچه خواست برای بقای حکومت خود عوام فریبی کند ولی امام رضا(علیه‌السلام) از این موقعیت استفاده کرده، حقایقی را برای مردم و برای قضاوت تاریخ بیان کرده است.

این رویداد در رمضان سال ۲۰۱ هـ ق در مرو مرکز حکومت مأمون واقع شد. و لازم به ذکر است مرو در آن زمان بزرگترین و مهم ترین پایتخت حکومت اسلامی بوده است.

پی نوشت:

  1. شیخ محمد بن نعمان مفید، الارشاد،تهران: انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۲۵۲. الهامى، داود، سیرى در تاریخ تشیع،قم: انتشارات مکتب اسلام، ص ۵۹۱.
  2. همان .
  3. شیخ مفید،پیشین، ج ۲، ص ۲۵۳. ـ الهامى، پیشین، ص ۵۹۱. ـ قمى، عباس، منتهى الآمال،قم: جاویدان علمى، ج ۲، ص ۳۲۷
  4. الهامی،همان ،۵۸۷.
  5. مفید،همان، ج ۲، ص ۲۵۳.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

هجرت علویان و سادات از عوامل گسترش مذهب شیعه در ایران

اشاره:

همانگونه که اسلام و هر دینی دیگری با هجرت پیروان آها گسترش پیدا نموده، مذهب شیعه نیز از کانون اصلی خود عربستان و عراق به سایر نقاط دنیا به وسیله هجرت پیروان این مذهب گسترش پیدا کرده است. البته مبلغین و پیام رسانان یک دین و مذهب نیز در گسترش آن نقش به سزایی دارد. یکی از عوامل گسترش مذهب شیعه در ایران هجرت سادات و علویان به این سرزمین بوده که حتی برخی از آنان به عنوان مبلغ در گسترش این مذهب بسیار اثر گذار بوده است. این نوشته به این امر به صورت مختصر ااشاره نموده است.

هجرت علویان و سادات، تأثیر به سزایی بر گسترش تشیع در ایران داشته است.[۱] این مهاجرت‌ها، بیش‌تر از قرن دوّم به بعد بوده و بعد از آن‌که یحیی بن زید بن علی  (علیه‌السلام) به ایران آمد، راه مهاجرت گشوده شد؛ زیرا  یکی از اهداف سادات هاشمی جذب نیرو برای قیام بود، که البتّه در این کار موفقیت زیادی هم کسب نمودند؛ به عنوان نمونه، هواداران یحیی بن عبدالله از نوادگان امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) در دیلم، باعث پی‌ ریزی اولین قیام شیعی در آن منطقه گردید و قیام  به اندازه‌ ای بود که هارون، پنجاه هزار نفر را جهت دستگیری او اعزام کرد.[۲]

پس از ماجرای یحیی بن زید، و یحیی بن عبدالله و ورود امام رضا (علیه‌السلام) به خراسان، گروهی از سادات و شیعیان به ایران آمدند. علویان از موفقیت به وجود آمده در حکومت مأمون استفاده کرده و به صورت گروهی به طرف ایران حرکت کردند، آنها به شوق امام رضا (علیه‌السلام) از مدینه به طرف مرو عازم شدند، در بین راه نیز عده‎ی زیادی از علاقمندان به امام رضا به آنها ملحق گردیدند.

اینها وقتی به دروازه‎ شیراز نزدیک شدند، به یک قافله چند هزار نفری ‌رسیدند که مأمون به خاطر ترس از فروریزی حکومتش، به حاکم فارس دستور داد، تا از ورود آنها جلوگیری کند. کاروان مذکور که به رهبری احمد بن موسی (علیه‌السلام) (شاه‌چراغ) و محمد بن موسی (علیه‌السلام) – که هر دو در شیراز مدفون‎اند ـ به ملاقات امام هشتم می‌آمدند، بعد از درگیری با لشکر حکومت فارسی، به یاران خود دستور داد تا لباس مبدل بپوشند و به اطراف پراکنده گردند تا از گزند حکومت مأمون در امان باشند، به همین جهت گفته می‌شود، اکثر امامزادگان متفرق در شهرهای مختلف ایران جزو همان قافله هستند.[۳]

البتّه حضور علی بن محمد باقر (علیه‌السلام) ـ که اکنون در مشهد اردهال کاشان مدفون است ـ قبل از امام رضا (علیه‌السلام) به ایران جهت ارشاد و هدایت مردم در منطقه‎ی فین و کاشان را نباید نادیده گرفت،… که این خود دلیل بر این است که مردم این منطقه نیز، عاشق خاندان رسالت بودند؛ به گونه‌ای که در کتابهای تاریخ آمده است که شش هزار نفر از مردم کاشان و حومه به استقبال این امامزاده‎ی بزرگوار رفتند، و بعد از استقرار ایشان، مردم قم و کاشان و روستاهای اطراف در نماز جمعه ایشان شرکت می‌کردند. این موقعیت ممتاز علی بن محمد باعث گردید تا حکومت وقت، دستور قتل ایشان را صادر کند،[۴] امروزه مراسم قالیشویان در جمعه‎ی دوّم مهرماه هر سال، به یاد ایام شهادت آن بزرگوار، با شور و حال معنوی خاصی با حضور شیعیان و شیفتگان اهل‌بیت (علیه‌السلام) برگزار می‌گردد.

پی نوشت:

[۱] . رسول، جعفریان، تاریخ تشیع از آغاز تا قرن هفتم، ص ۱۵۹.

[۲] . ابوفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص ۳۱۱، ؟؟؟؟ شریف، ۱۳۷۲.

[۳] . سلطان الواعظین شیرازی، شبهای پیشاور، ج اوّل، ص ۱۳، نشر یقیح، چ جدید، ۱۳۷۳.

[۴] . آیت الله مدنی کاشانی، شرح زندگانی و شهادت علی بن باقر ـ علیه السّلام ـ ، نشر مرسل، چ ششم، سال ۱۳۷۸.

مقام علمی ـ سیاسی امام جواد (علیه السلام).

اشاره:

امام جواد  بزرگواران چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های علوم الهی هستند که چون چراغی پرفروغ و خاموش نشدنی در وادی جهل و ظلمت پرتوافشانی می کنند،به طوری که در عرصه علم و دانش تاریکی را از بین برده و در حوزه سیاست امید حق ستیزان را نومید می سازند. امام جواد(علیه السلام) همانند دیگر امامان معصوم(علیه السلام) دارای کمالات علمی و اندیشه های سیاسی در مرتبه اعلی است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش، در کودکی، امامت و رهبری شیعیان را به عهده گرفت و به رغم مشکلات حادّ جامعه مسلمین نقش شایسته ای در راه گسترش دانش و فرهنگ حیات بخش اسلام ایفا نمود.

فضای سیاسی و اجتماعی

امام جواد(علیه السلام) در دوره ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش های عمیق عقیدتی و درگیری های مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(علیه السلام) دچار بدنامی و تزلزل شده بود، صلاح نمی دید که بیش از آن به آزار امام جواد(علیه السلام) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعی خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف می داشت، لذا به منظور دست یابی به چنین هدفی ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش امام رضا(علیه السلام) در قدرت سهیم کند. امام ولایتعهدی را قبول کرد، مشروط بر این که هرگز در کاری دخالت نکند و این امر مشروع بودن حکومت خلیفه را با سؤال روبه رو می کرد. امام جواد با گذاشتن شروطی مبنی بر دخالت نکردن در امور، عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایتعهدی به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف درصدد کسب مشروعیّت بود، ناکام گذاشت.

مسأله مخاطره آمیزی که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید می کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیاری گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت می کرد. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می نمودند و آن چه را که عقلشان صریحاً تأیید می کرد، می پذیرفتند و بقیّه را انکار می کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش های دشوار و پیچیده ای را مطرح می کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(علیه السلام) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ های قاطع و استدلال های قوی از این مناظره ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخورداری از منصب الهی در خردسالی هیچ مشکلی ندارد.

از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه ملعون عباسی(مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهی تاریخ مأمون مکّارترین و منافق ترین خلیفه عباسی بود که برای کسب پیروزی نهایی و قطعی بر اندیشه شیعه بسیار کوشید و هدف نهایی وی از تشکیل مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او می خواست برای همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصری امام محمد تقی(علیه السلام) قاطعانه و با اقتدار الهی تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهین ها و دیگر مکرهای خلفای باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.(۱) ایشان به رغم محدودیّت های موجود از سوی دستگاه خلافت، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ می کرد. در سراسر قلمرو حکومت مأمون و معتصم آن حضرت کارگزارانی را اعزام می کرد و با فعالیّت های سیاسی گسترده از تجزیه نیروهای شیعه جلوگیری می نمود.

از جمله: آن بزرگوار به وکلای خود اجازه می داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتی را در دست بگیرند. هم چنین برخی از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(۲) در دوران امامت امام نهم بعضی از انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دوران های قبل داشت، ولی آن بزرگوار به مناسبت هایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط باز می داشت.

امام جواد(علیه السلام) در برابر فرقه هایی که در دوران امامتش وجود داشت، شیعیان را راهنمایی می کرد. یکی از این فرقه ها اهل حدیث بود که مجسّمی مذهب بوده و خدا را جسم می پنداشتند. امام درباره آنان به شیعیان می فرمود:

که اجازه ندارند پشت سر هر کسی که خدا را جسم می داند، نمازگزارده و به او زکات بپردازند.(۳)

واقفیّه یکی دیگر از فرقه های موجود انشعابی از شیعه بود که به صورت معضلی بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود؛ آنان کسانی بودند که پس از شهادت امام کاظم(علیه السلام) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) را نپذیرفتند.

زیدیه نیز فرقه ای بود منشعب از شیعه که طعن آنان بر امامان معصوم(علیه السلام)، سبب موضع گیری تند ائمه در برابر این گروه شد، چنانکه در روایتی از امام جواد(علیه السلام) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه: «وجوهٌ یومئذٍ خاشعهٌ عاملهٌ ناصبه»(۴) خوانده شدند و در ردیف ناصبی ها قرار گرفتند.(۵)

منزلت علمی

با این که مناصب الهی وابسته به سن خاص نیست و خداوند مقام نبوّت را در کودکی به بعضی از پیامبران اعطا نموده، ولی با این حال امامت پیشوای نهم و مقام علمی او نه تنها از طرف مخالفان مورد تردید جدّی واقع شد، بلکه افراد عادّی از شیعیان و برخی از بزرگان و علمای شیعه نیز در این مسئله گفت و گو داشتند و در واقع این قضیّه به صورت یک معضل اعتقادی درآمده بود.

ابن رستم طبری از دانشمندان قرن چهارم می نویسد: «زمانی که سن امام جواد(علیه السلام) به شش سال و چند ماه رسید، مأمون پدرش امام رضا(علیه السلام) را به شهادت رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانی فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابوجعفر را کم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیّر شدند.»(۶) به همین جهت شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و دیدارهایی با آن حضرت به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از این که دارای علم امامت است، پرسش هایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخ های قاطع و روشن دریافت نمودند، مقام علمی آن بزرگوار را باور کردند و آرامش یافتند.

با طرح پرسش هایی از امام جواد(علیه السلام) نه تنها عظمت علمی آن حضرت در نزد شیعیان به اثبات رسید، بلکه علمای مذاهب دیگر این عظمت علمی را باور کردند. از جمله:

ابن حجر هیثمی می نویسد: «مأمون او را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود سن کم از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.»(۷)

هم چنین دانشمندان دیگری که به مقام علمی و والای آن حضرت اعتراف نموده اند، عبارتند از: احمد بن خطیب بغدادی (متوفای ۴۶۳ ق) یحیی بن اکثم (متوفای ۲۴۲ ق)، عزالدّین ابن اثیر جوزی(متوفای ۶۳۰ ق)، ابن تیمیه حرّانی دمشقی (متوفای ۷۵۸ ق) ابن عماد حنبلی دمشقی (متوفای ۱۰۸۹ ق) و دانشمندان دیگر…

از زیباترین و جالب ترین جلوه های علم و فضل امام نهم بازخوانی اندیشه ها می باشد. قاسم بن عبدالرحمان می گوید: به مذهب زیدیّه گرایش داشتم که به شهر بغداد سفر کردم.

مدّتی در آنجا بودم. روزی در یکی از خیابان های آن شهر، مردم را دیدم که با شور و شوق در جنب و جوش هستند. بعضی می دوند و برخی سعی می کنند تا خود را به نقاط بلند برسانند.

بعضی نیز ایستاده و به نقطه ای خیره شده اند، پرسیدم: مگر چه شده؟ گفتند: ابن الرضا(علیه السلام) می آید.

من هم ایستادم و به نظاره پرداختم حضرت سوار بر مرکب به سوی ما می آمد. همان طور که به او نگاه می کردم، با خودم گفتم:خداوند گروه امامیه را از رحمت خود دور کند.

آنان معتقدند که پروردگار سبحان، اطاعت از این جوان را بر مردم واجب گردانیده است. همین که این به ذهنم خطور کرد، حضرت خطاب به من این آیه را تلاوت کرد: «فقالوا ابشراً منّا واحدا نتّبعه انّا اذاً لفی ضلالٍ و سعر؛(۸) قوم ثمود گفتند: آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟ اگر چنین کنیم، در گمراهی و جنون خواهیم بود. در این هنگام با خود گفتم: مثل این که او ساحر است و از دل من خبر می دهد. بار دیگر حضرت خطاب به من این آیه شریفه را تلاوت کرد: «أالقی الذّکر علیه من بیننا بل هو کذّاب اسرٌ؛(۹) آیا تنها به او وحی نازل شده است؟ نه او آدم بسیار دروغگو و خود پسند است.»

وقتی دیدم آن حضرت از اندیشه های قلبی من خبر می دهد، اعتقادم به آن بزرگوار کامل شد و از مذهب زیدیه دست برداشتم و به امامت ایشان اقرار کردم و اعتراف نمودم که او حجّت خدا بر مردم است.(۱۰)

تربیت شاگردان

در دوره امام جواد(علیه السلام) تا زمان امام حسن عسگری(علیه السلام) به دلیل فشارهای سیاسی و کنترل شدید فعالیّت های آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیّت های علمی آن بزرگواران بسیار محدود بود، هر چند از علم وسیعی برخوردار بودند.

پیشوای نهم شیعیان با توجه به این که در سن جوانی به شهادت رسید، در عمر کوتاه و با برکت خویش علاوه بر انجام وظایف سنگین رهبری امّت، به تربیت شاگردانی که بتوانند پیام آسمانی خاندان نبوّت و امامت را به نسل بعدی منتقل سازند، توجه خاص داشت.

دانشمندان علم رجال و تراجم تعداد اصحاب و شاگردان امام محمد تقی(علیه السلام) را یک صدو ده نفر ذکر کرده اند.(۱۱) بیست و شش نفر از آنان مجموعاً هفتاد و هشت اثر نوشته اند که یکی از آنان «علی بن مهزیار» است با تألیف سی و پنج اثر. دیگری «محمد بن عبداللّه بن مهران» است که دارای هفت اثر می باشد و سومی «معاویه بن حکیم» با هفت اثر.(۱۲)

یکی از اصحاب امام جواد(علیه السلام) حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) است که مقدار قابل توجهی حدیث از امام نقل کرده است.(۱۳)

از دیگر چهره های برجسته و درخشان از بین شاگردان و راویان آن حضرت می توان از «احمد بن محمد بن نصر بزنطی»، «زکریا بن آدم»، «حسین بن سعید اهوازی» و «احمد بن محمد بن خالد برقی» که هر کدام در صحنه های علمی و فقهی وزنه ای خاص به شمار می رفتند، نام برد. قابل ذکر است که روایت کنندگان از امام جواد(علیه السلام) منحصر به راویان و محدّثان شیعه نمی باشند، بلکه محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن نیز معارف و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده اند، از جمله: «خطیب بغدادی» احادیثی با سند خود از آن بزرگوار نقل کرده است.(۱۴) هم چنین «ابوبکر احمد بن ثابت» و «ابواسحاق ثعلبی» در کتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتی از آن امام نقل کرده اند.(۱۵)

نکته قابل دقت در روایات رسیده از امام جواد(علیه السلام) تنوّع روایات در موضوعات مختلف و مورد نیاز آن زمان بوده است که به عنوان نمونه به این موضوعات می توان اشاره کرد:

  1. توحید و بسیاری از شبهاتی که در این زمینه در آن زمان مطرح بوده است.(۱۶)
  2. تفسیر قرآن، تأویل و بیان بطون آیات.
  3. روایات فقهی در باب نماز، زکات، حج و…
  4. بیان فلسفه و علل احکام.

مناظره های علمی

دولت عباسی به منظور درهم شکستن چهره علمی امامان(علیه السلام) و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان، جلسات مناظره و گفت وگوی علمی تشکیل می داد. البته با این کار عباسیان نه تنها به مقصود خویش نمی رسیدند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت خود می شدند.

از آن جا که امام جواد(علیه السلام) نخستین امامی بود که در خردسالی به منصب امامت رسید، آن حضرت مناظرات و گفت و گوهایی داشته است که برخی از آن ها بسیار مهم و مفید بوده است.

راز برپایی آن مناظرات این بود که از یک طرف امامت آن امام به خاطر کمی سن برای بسیاری از شیعیان کاملاً ثابت نشده بود، از این رو برای اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانی از ایشان می کردند. از طرف دیگر مکتب اعتزال و افراطی گری در بهره وری از عقل رونق یافته بود و حکومت وقت نیز از آنان پشتیبانی می کرد، لذا این گروه سؤالات عقلی دشواری مطرح می کردند تا به پندار خامشان حضرت را در میدان رقابت علمی شکست دهند، ولی در همه این مناظرات، امام جواد(علیه السلام) با علم امامت که ناشی از علم خداوندی است، با پاسخ های قاطع هرگونه شک و تردید را در مورد امامت خود از بین برد. به همین جهت است که بعد از ایشان در دوران امامت امام هادی(علیه السلام) که در کودکی به امامت رسید، مشکلی ایجاد نشد و برای همه روشن شده بود که خردسالی مانع منصب امامت نمی شود.

مناظره آن بزرگوار با «یحیی بن اکثرم» و «ابن ابی داود» و غلبه بر آن دو از این نمونه مناظرات است.(۱۷)

پاسدار حریم وحی

نهمین امام شیعیان بر این باور بود که آیات الهی باید در سطح جامعه فراگیر شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلال های روزمره خود از قرآن و معارف بلند آن بهره گیرند. به همین جهت سعی می کرد که در گفت و گوها و معاشرت و برخورد با مردم از آیات قرآن استفاده کند.

امام جواد(علیه السلام) به عنوان پاسدار حریم وحی از تفسیرهای نابه جا و غیر عقلانی آیات قرآن جلوگیری کرده و علما و دانشمندان را به سوی فهم صحیح آیات راهنمایی می کرد.

روزی در مجلس معتصم برخی از دانشمندان به آیه ای استناد کرده و یک حکم شرعی صادر نمودند. امام که در آن جلسه حضور داشت، خطای آنان را گوشزد نمود و تفسیر صحیح را برای حاضرین بیان کرد. «محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی» در تفسیر خود ماجرای آن مجلس را چینین آورده است: در زمان معتصم عباسی عوامل خلیفه، عدّه ای دزد را دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگی مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خلیفه در مورد این حادثه حساس مجلس مشورتی تشکیل داد و از دانشمندان عصر، کیفیّت اجرای حدّ شرعی را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راه کار است، آن جا می فرماید: «انّما جزاء الّذین یحاربون اللّه و رسوله و یسعون فی الارض فساداً ان یقتّلوا او یصلّبوا او تقطّع ایدیهم و ارجلهم من خلافٍ اوینفوا من الارض…؛(۱۸) کیفر کسانی که با خدا و پیامبرش به جنگ بر می خیزند و در روی زمین در اشاعه فساد تلاش می کنند، این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنان بر عکس یکدیگر قطع شود و یا این که از سرزمین خود تبعید گردند.»

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه یکی از کیفرهای فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند. معتصم عباسی در همان جلسه از امام نیز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خودداری کرد، امّا وقتی که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد: ایشان در استدلال به آیه خطا کردند. استنباط حکم شرعی از این آیه دقت بیش تری می طلبد و باید تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرم های مختلف کیفرها فرق می کند؛ زیرا این مسأله صورت های مختلف و احکام جداگانه دارد:

۱ـ اگر این راهزنان فقط راه را نا امن کرده اند، و نه کسی را کشته و نه مالی را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معنی «نفی الارض» است.

۲ـ اگر راه را نا امن کرده و افراد بی گناهی را کشته اند، امّا به مال دیگران تجاوز نکرده اند، مجازات آنان اعدام است.

۳ـ اگر امنیّت را از راه های عمومی سلب کرده، انسان های بی گناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده اند، کیفر آنان باید سخت تر باشد، یعنی اول دست و پایشان را به عکس هم دیگر قطع می کنند، سپس به دار مجازات آویخته می شوند. معتصم این نظریه را پسندید و به عامل خود دستور داد که طبق نظر امام جواد(علیه السلام) عمل کند.(۱۹)

استدلال به قرآن

مسئله امامت حضرت جواد(علیه السلام) در خردسالی، در عصر امامت خود ایشان نیز مطرح بود،لذا این مسئله را از خود ان حضرت می پرسند.

مرحوم کلینی می نویسد: شخصی محضر امام جواد(علیه السلام) شرف یاب شد و گفت: یابن رسول اللّه! عدّه ای از مردم نسبت به موقعیت امامت شما شبهه ایجاد می کنند. حضرت در پاسخ چنین فرمود: خداوند متعال به حضرت داود(علیه السلام) وحی کرد که فرزندش سلیمان(علیه السلام) را جانشین خود قرار دهد، با این که سلیمان کودکی خردسال بود.

این موضوع را برخی از دانشمندان بنی اسرائیل نپذیرفتند و در اذهان مردم شک و شبهه ایجاد کردند، به همین جهت خداوند به حضرت داود(علیه السلام) وحی کرد که عصا و چوب دستی اعتراض کنندگان و سلیمان(علیه السلام) را بگیر و هر کدام را با علامتی مشخص کن که از چه کسی است؟ سپس آن ها را شبانگاه در جایی پنهان نما. فردای آن روز به همراه صاحبان آن ها بروید و چوب دستی ها را بردارید. چوب دستی هر کس سبز شده باشد، همان شخص جانشین و حجّت بر حق خدا خواهد بود.

همگی این پیشنهاد را پذیرفتند و چون به مرحله اجرا درآوردند، عصای حضرت سلیمان(علیه السلام) سبز شده بود. پس از آن همه افراد پذیرفتند که او حجّت و پیامبر خداست.(۲۰)

«علی بن اسباط» یکی از یاران امام محمد تقی(علیه السلام) می گوید: روزی به محضر آن حضرت رسیدم در حالی که در مورد امامت ایشان در خردسالی شک و تردید داشتم. در همان لحظه امام در برابر من نشست و فرمود:خداوند درباره امامت حجّت آورده، همان طوری که درباره نبوت حجّت آورده است. قرآن کریم درباره حضرت یحیی(علیه السلام) می فرماید: «…و آتیناه الحکم صبیّاً؛(۲۱) ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم.» و درباره حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید: «و لمّا بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً…؛(۲۲) هنگامی که به حدّ رشد رسید، به او حکم نبوّت و دانش دادیم» بنابراین همان گونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در سن چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت رادر دوران کودکی نیز عطا کند.(۲۳)

احادیث و کلمات قصار

در منابع تشیّع و تسنّن از امام محمد تقی(علیه السلام) بیش از دویست و بیست حدیث در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی به ما رسیده است. شایان ذکر است که تعداد یک صد و بیست نفر، احادیث صادره از آن حضرت را روایت کرده اند.

از این مقدار حدیث که از آن بزرگوار نقل شده می توان به عظمت علمی و احاطه ایشان بر مسائل فقهی، تفسیری، عقیدتی و نیز دعا و مناجات پی برد، چنان که در لابلای کلمات قصار زیبایی که از آن حضرت برجای مانده، کمالات اخلاقی ایشان به خوبی نمایان است.

بخشی از کلمات قصار امام را «ابن صبّاغ مالکی» در کتاب «الفصول المهمّه» آورده است. همین طور در کتاب «تحف العقول» و مصادر دیگر نیز این نوع کلمات فراوان یافت

می شود. هم چنین بخش عمده روایات فقهی امام را باید در نامه هایی که در پاسخ به بلاد مختلف اسلامی فرستاده اند، جست و جو کرد.(۲۴) حسن ختام این نوشتار را با حدیثی زیبا و با برکت از آن امام همام زینت می دهیم که فرمود: «ثلاث خصالٍ تجتلب بهنّ المحبّه؛الانصاف فی المعاشره و المواساه فی الشدّه و الانطواع و الرّجوع علی قلبٍ سلیمٍ؛(۲۵) با سه چیز می توان محبت دیگران را جلب نمود: انصاف داشتن در برخوردها، همدردی با دیگران در سختی ها و راحتی ها و داشتن قلب سلیم.» امید است که این حدیث و سایر احادیث نورانی آن حضرت مشعل های فروزانی باشد در دهکده ظلمانی جهان امروز و چراغ هایی در کوره راه های دشوار زندگی.

پی نوشت :

  1. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۵۰، ص ۷۴٫
  2. تاریخ غیبت، امام دوازدهم، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقی، آیت اللّهی، ص ۷۸ – ۷۹٫
  3. التوحید، شیخ صدوق، ص ۱۰۱٫
  4. سوره غاشیه، آیات ۲ – ۳٫
  5. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص ۴۹۰٫
  6. دلایل الامامه، محمد بن جریر طبری، ص ۲۰۴٫
  7. الصواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی، ص ۲۰۵٫
  8. سوره قمر، آیه ۲۴٫
  9. همان، آیه ۲۵٫
  10. منتخب میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ص ۵۱٫
  11. نک: رجال طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، ص ۳۹۷ – ۴۰۹٫
  12. نک: سیر حدیث در اسلام، سید احمد میرخانی، ص ۲۶۶ – ۲۷۸٫
  13. حیات فکری و سیاسی امامان شعیه)ع(، ص ۴۹۱٫
  14. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۲، ص ۳۵٫
  15. مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ج ۴، ص ۳۸۴٫
  16. التوحید، ص ۸۲٫
  17. نک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص ۴۸۲ – ۴۸۶٫
  18. سوره مائده، آیه ۳۳٫
  19. تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، ج ۱، ص ۳۱۵٫
  20. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج ۱، ص ۳۸۳٫
  21. سوره مریم، آیه ۱۲٫
  22. سوره یوسف، آیه ۲۲٫
  23. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۴٫
  24. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص ۴۸۹ – ۴۹۰٫
  25. کشف الغمّه فی معرفه الائمه، علی بن عیسی اربلی، ج ۲، ص ۳۴۹٫

ویژگی های دوران امام جواد (علیه السلام).

اشاره:

پیشوای نهم علاوه بر برخورداری از کمالات معنوی و برتری علمی که هرکدام دلیل روشنی بر امامت آن حضرت و جانشینی وی از پدر بزرگوارش می باشد و نیز علاوه بر بیانات و تصریحاتی که از سوی رسول خدا صلی الله علیه و اله در امر امامت آن حضرت شده، بارها و به مناسبت های گوناگون از سوی پیشوای هشتم به عنوان پیشوای پس از آن حضرت به شیعیان معرفی گردیده است. صفوان بن یحیی می گوید:به امام رضا علیه السلام عرض کردم: … چنانچه برای شما پیشامدی رخ دهد امر امامت به چه کسی واگذار می شود؟امام به فرزندش ابوجعفر – که نزدش ایستاده بود – اشاره کرد.گفتم: فدایت شوم! همین پسر سه ساله!؟فرمود: چه مانعی دارد؟

ویژگی امامت حضرت جواد علیه السلامبرجسته ترین ویژگی امامت امام جواد علیه السلام خردسالی آن حضرت به هنگام عهده داری این منصب الهی است؛ چه این که آن بزرگوار نخستین پیشوای معصوم است که پیش از سن بلوغ مسؤولیت پیشوایی امت را پذیرفته بود؛ هرچند پس از آن حضرت فرزندش امام هادی و نیز حضرت مهدی علیهماالسلام در سنی همسان یا کمتر از سن امام جواد علیه السلام به امامت رسیدند.طبیعی است چنین پدیده بی سابقه ای با محوریت اساسی ترین مسأله مورد اختلاف بیت امامت با دستگاه خلافت جور، پیامدها و واکنش هایی در پی داشته باشد. از این رو، امامان پیشین، بویژه حضرت رضا علیه السلام سعی می کردند با بیانات گوناگون و ارائه شواهدی از قرآن درباره ی رهبری پیامبران گذشته در دوران خردسالی از قبیل حضرت عیسی و یحیی بن زکریا، افکار عمومی را برای پذیرش امامت امام جواد علیه السلام در آینده ای نزدیک آماده سازند.(۲)

شرایط سیاسی – فرهنگیاز جمله مسائل کلامی مربوط به امامت که در جامعه آن روز مطرح شد این بود که آیا ممکن است کسی پیش از بلوغ به مقام امامت برسد؟ این بحث با شهادت حضرت رضا و به امامت رسیدن امام جواد علیه السلام به صورت جدی تری در محافل علمی – کلامی مطرح و بعدها نیز درباره ی امامت امام هادی و حضرت مهدی علیه السلام دنبال شد.این موضوع اعتقادی که مصداق نخستین آن وجود مبارک امام جواد علیه السلام بود، نگرانی هایی را در میان پیروان اهل بیت علیهم السلام به وجود آورد و آنان را در حیرت و اضطراب عمیقی فرو برد و دچار پراکندگی کرد. گروهی از آنان در منزل عبدالرحمان بن حجاج گرد آمده به شیون و زاری پرداختند.(۳)این اضطراب موجب شد تا برخی از شیعیان، به سراغ عبدالله بن موسی برادر امام رضا علیه السلام بروند؛ ولی چون او را در پاسخگویی به سؤالات خود ناتوان دیدند او را ترک کرده به سراغ امام جواد علیه السلام رفتند.(۴)گروه دیگری به واقفی ها پیوستند. جمعی نیز به امامت احمد بن موسی قائل شدند. مبنای استدلال این دو گروه کمی سن امام بود، آنان بلوغ را شرط احراز منصب امامت می دانستند.(۵)شماری از شیعیان برای حصول اطمینان، گاه مسأله کمی سن آن حضرت را با خود وی در میان می گذاشتند. امام در پاسخ با اشاره به جانشینی سلیمان از داوود در سن کودکی و نیز نبوت یحیی بن زکریا و حضرت عیسی در دوران شیرخوارگی، امامت خود را تثبیت می کرد. گاهی نیز به عنوان آزمایش، وی را در مقابل انواع پرسش های علمی و دینی قرار می دادند و چون حضرت با کمی سن به تمامی پرسش های آنان پاسخ می داد، آنان با اطمینان خاطر امامتش را می پذیرفتند.

مأمون و امام جواد علیه السلامموقعیت سنی امام جواد علیه السلام و کشمکش ها و پراکندگی های شیعیان بر سر مسأله امامت، مأمون را – که از دوران امامت امام رضا علیه السلام و برخوردها و موضع گیری های آن حضرت تجربه ها آموخته بود – بر آن داشت تا اهداف سیاسی و حکومتی خود را در جهت تثبیت هرچه بیشتر پایه های حکومت خویش و قلع و قمع یا مطیع ساختن مخالفان بویژه شیعیان و در رأس آنان حضرت جواد علیه السلام را با جدیت و آزمندی بیشتر دنبال کند.او پس از استقرار در بغداد به سال ۲۰۴ هجری متوجه امام جواد علیه السلام شد. در نخستین اقدام، امام را به پایتخت احضار کرد.(۶) هدف مأمون از این اقدام – علاوه بر تحت نظر قرار دادن امام و کنترل آن حضرت و نیز قطع روابط وی با شیعیان – عبارت بود از:۱- با جذب حضرت به دستگاه پرزرق و برق خلافت، امام را از اندیشه مبارزه علیه حکومت خود باز دارد و در افکار عمومی، مواضع فکری تشیع و امامت شیعه را زیر سؤال ببرد.۲- با فراخوانی امام به مرکز خلافت و تظاهر به دوستی و تکریم آن حضرت می کوشید حسن نیت خود را نسبت به اهل بیت علیهم السلام و برائت ذمه خویش را از خون امام رضا علیه السلام برای توده های مردم به اثبات رساند.۳- با این اقدام، می خواست بر درستی سیاست خود نسبت به بیت امامت تأکید ورزد و به همگان بفهماند که اگر تدبیر او درست و دستگاه خلافت او اسلامی و مشروع نبود دو تن از امامان شیعه به چنین دستگاهی نزدیک نمی شدند.مأمون در دومین اقدام با گردآوری دانشمندان از فرقه های مختلف و ترتیب مجالس بحث و مناظره با امام می کوشید هرچند در یک مسأله آن حضرت را محکوم ساخته ناتوانی علمی وی و بی بهره بودن او را از دانش خدادادی ویژه رهبران الهی به رخش بکشد و آن را دستاویزی برای ابطال اصل ادعایش قرار دهد.وی با آن که از اعمال این روش در دوران امام رضا علیه السلام سودی نبرده بود و می دانست امام جواد نیز از همان نسل است، در دوران آن حضرت نیز این تجربه تلخ را تکرار کرد. شاید خردسالی امام، محرک و مشوق او در دست یازیدن به این اقدام بوده است.مأمون در این اقدام نقش واسطه را ایفا می کرد؛ یعنی از یک سو دیگران را تحریک و تشویق می کرد تا امام را مورد پرستش های گوناگون قرار دهند؛ از سوی دیگر با بیان برتری های علمی امام به اطمینان پیروزی آن حضرت بر حریفان تظاهر می کرد تا از پیامدهای شکست رقیبان مصون بماند و در زمره جبهه شکست خورده و محکوم بشمار نرود.وی در فرمانی به یحیی بن اکثم، قاضی القضاه حکومت خود به هدف خویش از این اقدام اشاره کرده می گوید:پرسش و مسأله ای را بر ابوجعفر عرضه کن که او را محکوم و ساکت کنی.(۷)

تلاش ها و موضع گیری های امام جواد علیه السلامپیشوای نهم با درک عمیق از شرایط سیاسی – فرهنگی جامعه و ترفندهای مأمون، فعالیت های خود را در محورهای زیر سامان داد.

۱- تبیین و تثبیت امامت خویشنخستین و مهم ترین رسالت حضرت جواد علیه السلام اثبات امامت خویش و پاسخگویی به ابهام ها و شبهه هایی بود که با توجه به خردسالی آن گرامی در جامعه مطرح می شد. این رسالت به گونه های زیر نمود یافت.الف – تصریح بر امامت خود: امام در رویارویی با مردم حتی مخالفان با صراحت، خود را پیشوای امت و حجت خدا در زمین می دانست. یحیی بن اکثم در حرم پیامبر صلی الله علیه و اله با امام برخورد کرد و مسائلی از وی پرسید. در پایان گفت: می خواهم درباره مسأله ای از شما بپرسم ولی خجالت می کشم.امام فرمود: پیش از آن که تو بپرسی من خبر می دهم. تو می خواهی از امام (زمان) بپرسی. گفت: به خدا سوگند همین است. فرمود: من همان امام (زمان) هستم. گفت: نشانه و علامتی؟ عصایی که در دست امام بود به سخن درآمد: او مولای من و پیشوای این زمان و حجت خدا است.(۸)امام جواد علیه السلام گاهی قدم فراتر از این می گذاشت و ضمن تصریح بر امامت خود، آن را به سلسله امامت امامان پیشین و در نهایت به رسالت پیامبر صلی الله علیه و اله مرتبط می ساخت.(۹)ب – آشکار نمودن دانش خدادادی ویژه رهبران الهی: امام جواد علیه السلام در موقعیتی قرار داشت که لازم می نمود قطره ای از دریای بی کران علم الهی خود را برای مردم آشکار سازد. وی پس از شهادت پدر در مسجد پیامبر صلی الله علیه و اله بر فراز منبر رفت و فرمود:من محمد بن علی الرضا و جواد هستم. من دانای به انساب مردم در صلب پدرانشان می باشم. من به نهان و آشکار و نیز آینده امور شما آگاهم؛ علمی که خداوند پیش از آفرینش آفریده هایش به ما عطا کرده است و تا پس از فنای آسمان ها و زمین ها از آن بهره مندیم. و چنانچه همدستی اهل باطل و حاکمیت گمراهان و فتنه شکاکان نبود سخنی می گفتم که پیشینیان و آیندگان از آن به شگفت آیند.سپس دست بر دهان نهاد و فرمود: ای محمد! سکوت کن آن گونه که پدرانت پیش از تو سکوت کردند.(۱۰)پاسخگویی آن حضرت به سی هزار مسأله در یک مجلس(۱۱) بیانگر فزونی پرسش های گوناگون از آن حضرت از یک سو و احاطه آن بزرگوار به مسائل در زمینه های مختلف از سوی دیگر است.ج – ابراز کرامات: از حضرت جواد علیه السلام با کمی سنش کرامات زیادی نقل شده است. بیشتر این کرامات به منظور تثبیت پایه های امامت و تحکیم عقاید افراد صورت می گرفت؛ چه آن که صدور عمل خارق العاده از فردی که ادعای امامت می کرد از نشانه های امامت و جانشینی او از رسول خدا صلی الله علیه و اله بشمار می رفت. عماره بن زید می گوید: از امام جواد علیه السلام پرسیدم: نشانه ی امام چیست؟ فرمود: این است که توانایی این کار را داشته باشد. سپس دستش را بر روی سنگی نهاد، بگونه ای که آثار انگشتانش در سنگ نمایان شد، و دیدم که آن حضرت آهن را بدون آن که گداخته باشد کشید و با انگشترش بر سنگ مهر زد.(۱۲)

۲- اتخاذ موضع منفی در برابر دستگاه خلافت امام تقی علیه السلام امامت حاکمان جور را نفی می کرد و متناسب با مقتضیات زمان، در گفتار و کردار ناخشنودی خود را از وضع موجود و نفرت و انزجار خویش را از ستمگران ابراز می داشت.این سیاست گاهی به صورت دعا و زمزمه با پروردگار و گاه در سخنان حکیمانه اش تجلی می کرد.(۱۳) و گاه که لازم می نمود در رفتارش نیز بر این موضع تأکید می ورزید.(۱۴)زمانی نیز از طریق اعلام نارضایتی از حضور در بغداد و آرزوی بازگشت به مدینه مخالفت خود را با دستگاه خلافت ابراز می کرد.(۱۵)گاهی نیز این موضع امام در تبیین صحیح فقه اسلامی و مخدوش اعلام کردن نظرات مسأله گویان مزدور و وابسته به دستگاه، نمایان بود.(۱۶)

۳- رهبری تشکیلات شیعهشیعیان در دوران امام جواد علیه السلام – در اثر کاهش نسبی جو فشار و خفقان حکومت – در بلاد اسلامی پراکنده بودند: بغداد، مدائن، مصر، کوفه و مناطق مختلف ایران چون: خراسان، ری، قم، سیستان، طبرستان، طالقان و اهواز. حضرت جواد علیه السلام از طریق وکلا و نمایندگان خویش با شیعیان در سرتاسر سرزمین های اسلامی مرتبط بود. وکلایی همچون علی بن مهزیار، خیران خادم، ابراهیم بن محمد همدانی، احمدبن محمد بن عیسی و صالح بن محمد بن سهل. ملاحظه منابع و شواهد تاریخی در زندگی امام جواد علیه السلام گویای آن است که آن حضرت در مناطق اهواز، همدان، سیستان، ری، بصره، واسط، بغداد، کوفه و قم نمایندگانی داشته که پاسخگوی مسائل دینی شیعیان بوده، خواسته ها و وجوه شرعی آنان را به امام می رساندند، به عنوان نمونه حضرت به ابراهیم بن محمد همدانی طی نامه ای نوشت:(در آن منطقه) وکیلی جز تو ندارم و به دوستانمان در همدان نوشته ام که از تو حرف شنوی داشته باشند.(۱۷)

۴- مبارزه با مسلک های انحرافیامام جواد علیه السلام با فرقه های منحرف از خط امامت برخورد داشت و شیعیان را در اتخاذ موضع مناسب در رویارویی با آنان راهنمایی می کرد. شاخص ترین این گروه ها عبارتند از: مجسمه، واقفیه، زیدیه و غلات.حضرت پرداخت زکات به آنان و نیز اقتدا کردن به ایشان در نماز را ممنوع اعلام کرد و از پیروان خود خواست از ایشان بیزاری جویند؛ چه آن که خدا از آنها بیزار است.(۱۸) امام خون سردمداران فتنه گر غلات را هدر دانست و به یکی از یاران خود دستور داد تا ابوالسمهری و ابن ابی الزرقاء، دو تن از سران غلات را به هر طریقی شده بکشد.(۱۹) دلیل این تصمیم امام نقش اساسی آنان در گمراه ساختن اراد و منحف کردن شیعیان ذکر شده است.(۲۰)

۵- تربیت افراد مستعدتربیت افراد آماده و علاقمند به رشد و تعالی انسانی از رسالت های بنیادی امامان از جمله امام جواد علیه السلام بود. برای آن حضرت از سوی دستگاه خلافت شرایطی فراهم شده بود که تماس مردم با وی و بهره گیری از محضرش مشکل بود. با این حال گروه زیادی از علاقمندان، توفیق محضر آن گرامی را پیدا کرده از خرمن دانشش خوشه ها چیدند.شیخ طوسی نام ۱۱۳ نفر از اصحاب و راویان آن حضرت را نوشته است(۲۱) که در میان آنان افراد زبده و سرشناسی به چشم می خورد از قبیل: احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی که از اصحاب اجماع است(۲۲) و همگان به فقاهت او اعتراف کرده مرسلاتش(۲۳) را پذیرفته اند. احمد بن اسحاق اشعری که شیخ قمییین بود و به نمایندگی از سوی آنان خدمت ائمه می رسید و احکام و دستورها را از امامان می گرفت و به مردم ابلاغ می کرد.(۲۴) ذکریا بن آدم قمی که حضرت جواد علیه السلام برای او دعا کرد و او را در زمره یاران حق شناس و باوفای خویش بشمار آورد.(۲۵) و علی بن مهزیار اهوازی که از وکلای خاص امام بود و آن حضرت برای او دعا کرد و از او به عنوان چهره ای بی نظیر یاد نمود.(۲۶) و محمد بن اسماعیل بن بزیع. وی هرچند از وزرای دربار عباسی بود ولی همچون علی بن یقطین سنگردار و پناهگاه استواری برای شیعیان و مورد اعتماد آنان بود و محضر امام کاظم، امام رضا و امام جواد علیهم السلام را درک کرد.(۲۷)

دوران معتصمبا مرگ مأمون در سال ۲۱۸ هجری برادرش معتصم به جای او نشست. وی مردی ستم پیشه، خشن و خودکامه بود و از دانش و فرهنگ بهره ای نداشت.معتصم برخلاف خلفای پیشین که بر اعراب یا نژاد فارس و ایرانیان تکیه داشتند، ترک ها را به دستگاه خود جذب کرد؛ زیرا مادرش ترک بود. او مناصب مهم دولتی را به ترکان واگذار کرد. آنان -که تعدادشان در پایتخت به پنجاه هزار تن می رسید – در پرتو قدرت و آزادی که داشتند مردم را آزار داده زنان و کودکان را زیر سم اسب های خود پایمال می کردند و چون شکایت و اعتراض مردم بر ضد آنان زیاد شد معتصم با بنای شهر سامرا آنان را بدین شهر منتقل کرد.سیاست معتصم در برابر مخالفان، سیاست زور، خشونت و سرکوبی بود. او در مسائل فکری کورکورانه از مأمون پیروی می کرد. کسانی را که به مخلوق بودن قرآن معتقد نبودند به قتل می رسانید.(۲۸) احمد بن حنبل را به جرم سکوت در برابر این مسأله تازیانه زد سپس به زندان افکند.(۲۹)

معتصم و امام جواد علیه السلاممعتصم پس از استقرار در مسند خلافت متوجه امام جواد علیه السلام شد. طی فرمانی به والی مدینه از او خواست تا هرچه زودتر امام را به بغداد بفرستد. امام در محرم سال ۲۲۰ هجری به بغداد اعزام شد.(۳۰) معتصم در ظاهر امام را اکرام کرد و هدایایی برای وی فرستاد(۳۱) ولی در نهان همچنان کینه حضرت را به دل داشت و در انتظار فرصتی بود تا همان نقشه ای را درباره او پیاده کند که برادرش نسبت به امام رضا علیه السلام پیاده کرد. مسعودی می نویسد:از آن زمان که ابوجعفر (به دستور معتصم) به عراق بازگشت، معتصم و جعفر بن مأمون پیوسته درصدد توطئه و طرح نقشه قتل او بودند.(۳۲)اتخاذ این موضع انتقام جویانه گواه آن است که دستگاه از نفوذ سیاسی و موقعیت اجتماعی پیشوای نهم در میان اقشار جامعه، سخت بیمناک بوده و وجود آن حضرت را خطری جدی برای حکومت ستمگرانه خود بشمار می آورده است.این نفوذ در حد مردم عادی محدود نمی شد بلکه دل برخی دولتمردان را نیز تسخیر کرده آنان را دلباخته حاکم اصلی اسلامی و پیشوای واقعی مسلمانان ساخته بود. برخورد ارادتمندانه والی بست و سجستان با نامه و فرستاده آن حضرت و حل مشکل ایشان، گواه روشنی بر این نفوذ است.(۳۳)

پی نوشت:

۱.کافی، ج ۱، ص ۲۵۸، حدیث ۱۰٫ شیخ مفید و طبرسی حدیث یاد شده را از کلینی نقل کرده اند ولی در پایان آورده اند: حضرت عیسی در سنی کمتر از سه سالگی به نبوت برگزیده شد (ر.ک: ارشاد، ص ۳۱۷ و اعلام الوری، ص ۳۳۱).۲- برای آگاهی از این بیانات رجوع کنید به بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۲؛ کافی، ج ۱، ص ۲۵۶ و ۳۱۴ و عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۲۱۶٫۳- عیون المعجزات، ص ۱۲۲٫۴- ر.ک. دلائل الامامه، ص ۲۰۵٫۵- الفصول المختاره، ص ۳۱۵٫۶- الحیاه السیاسیه للامام الجواد علیه السلام، ص ۶۵٫۷- تحف العقول، ص ۳۳۵٫۸- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۶۸ و کافی، ج ۱، ص ۲۸۷٫۹- ر.ک: بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۵۳٫۱۰- همان، ص ۱۰۸٫۱۱- علی بن ابراهیم به نقل از پدرش این موضوع را چنین نقل می کند: گروهی از مردم نواحی و اطراف پس از کسب اجازه به حضور ابوجعفر علیه السلام رسیدند و در یک مجلس از سی هزار مسأله پرسیدند. امام در حالی که ده سال داشت به تمامی پرسش های آنان پاسخ گفت (کافی، ج ۱، ص ۴۱۵ و بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۹۳). علامه مجلسی پس از نقل این روایت، پرسش و پاسخ از سی هزار مسأله در یک مجلس را مستبعد و غیرمتعارف می داند. سپس وجوهی را در تبیین و توضیح مراد ذکر می کند از جمله: حمل بر مبالغه، یا این که در خاطر سؤال کنندگان پرسش های فراوان هم سنخی بوده که با پاسخگویی امام به بعضی از آن پرسش ها از بقیه نیز جواب داده شده است. یا این که رقم سی هزار اشاره است به فزونی آنچه از سخنان موجز آن حضرت استخراج می گردد.۱۲- دلائل الامامه، ص ۲۱۱٫۱۳- ر.ک. مهج الدعوات، سید بن طاووس، ص ۲۶۳ و کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۳۸٫۱۴- ر.ک. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۶٫۱۵- همان، ص ۴۸٫۱۶- ر.ک. وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۷۴۶٫۱۷- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۹٫۱۸- ر.ک. وسائل الشیعه، ج ۵، ص ۳۹۰٫۱۹- اختیار معرفه الرجال معروف به رجال کشی، ج ۲، ص ۸۱۱، ردیف ۱۰۱۳٫۲۰- همان.۲۱- ر.ک. رجال الطوسی، صص ۳۹۷-۴۰۹٫۲۲- اصحاب اجماع به کسانی گفته می شود که همه فقها به صحت آنچه که آنان روایت کرده اند اتفاق نظر دارند. اینان شش نفرند: یونس بن عبدالرحمان، صفوان بن یحیی، محمد بن ابی عمیر، عبدالله بن مغیره، حسن بن محبوب و احمد بن محمد بزنطی. البته این شش نفر بجز آن شش نفر اصحاب اجماعی است که از یاران امام باقر و امام صادق علیهماالسلام هستند (اختیار معرفه الرجال، ص ۵۵۶، ردیف ۱۰۵۰).۲۳- حدیث مرسل به حدیثی گفته می شود که آخرین راوی آن مذکور نباشد و کسی که خود حدیث را از معصوم نشنیده، بدون وساطت صحابی از معصوم نقل کند (ر.ک. الدرایه فی علم مصطلح الحدیث، شهید ثانی، ص ۴۷).۲۴- معجم رجال الحدیث، ج ۲، ص ۴۷٫۲۵- رجال کشی، ص ۵۰۳، ردیف ۹۶۴٫۲۶- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۵٫۲۷- ر.ک. معجم رجال الحدیث ، ج ۱۵، ص ۹۷ و رجال النجاشی، ص ۳۳۰٫۲۸- تاریخ الخلفاء، ص ۳۳۵٫۲۹- کامل ابن اثیر، ج ۶، ص ۴۴۵٫۳۰- مناقب، ج ۴، ص ۳۸۴٫۳۱- همان.۳۲- اثبات الوصیه، ص ۱۹۲٫۳۳- برای آگاهی از تفصیل داستان رجوع کنید به کافی، ج ۵، ص ۱۱۲٫

منبع:کتاب تاریخ تحلیلی پیشوایان علیهم السلام