قیام

نوشته‌ها

نظر ابن تیمیه درباره قیام امام حسین (علیه السلام)

 پاسخ به شبهات عزادارى براى امام حسین (علیه السلام) (۹)

سید محمد حسینى قزوینى

سؤال سوم:

نظر ابن تیمیه درباره قیام امام حسین (علیه السلام) و همچنین نظر ابن تیمیه نسبت به یزید چیست؟

ما در سال گذشته ماه محرم الحرام با برادر بزرگوارم جناب آقاى هدایتى نسبت به ابن تیمیه در رابطه با امام حسین (علیه السلام) و عاشوراء و دفاع ایشان از یزید مفصل بحث کردیم و با توجه به اینکه این نویسنده مقاله، که آقاى ابوخالد که حالا نام واقعى است یا نام مستعار، مطالبى آورده که هم خوانى با نظرات ابن تیمیه دارد و همان سخن وهابیت را در این مقاله بال و پر داده اند، ما یک نظر دیگرى به آراء و اقوال ابن تیمیه مى کنیم، نسبت به سرور آزادگان آقا امام حسین (علیه السلام) . امام حسینى که شیعه و سنى، مسیحى و یهودى، حتتى زرتشتى ها، حتى افرادى که اصلا معتقد به ادیان آسمانى نیستند، آتش پرست و گاو پرست هستند، اینها در رابطه با امام حسین (علیه السلام) عبارت هاى زیبا و ارزنده دارند که بینندگان عزیز ما از شبکه سلام ما این مطالب را مفصل از زبان برادران بسیار بزرگوارم و عزیزانمان شنیده اند، ولى آنچه که مهم است این است که ابن تیمیه تئورسین وهابیت، که امروز وهابیت، نظر ابن تیمیه را حتى بر نظر صحابه هم مقدم مى دارند، من گمان مى کنم بر نظر رسول اکرم (ص) هم مقدم مى دارند. چند روز پیش در یکى از سایت هاى وهابى دیدم که یکى از این آقایان مى گوید اگر چنانچه پیغمبر اکرم (ص) هم از قبر زنده شود و به ما بگوید توسل به انبیاء و اولیاء اشکالى ندارد، ما از خود پیغمبر اکرم (ص) نمى پذیریم. یعنى معنایش این است که نظر ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب را ما بر نظر خود پیغمبر اکرم (ص) مقدم مى داریم. آن وقت با این نظرشان، ‌خودشان را مسلمان واقعى و اسلامشان را هم اسلام راستین محمدى(ص) و خودشان را تابع سلف صالح مى دانند. واقعا جاى شگفتى است.

ابن تیمیه در منهاج السنه، ج۴، ص۵۲۸ وقتى مى رسد به قیام هائى که بوده، من جمله قیام امام حسین (علیه السلام) ، مى گوید:فأن مفسدته أعظم من مصلحته.

حساب این کار ها و قیام ها بر علیه خلفاء و بزرگان و اولیاء امر، از مصلحتش بیشتر است

و همچنین در ج۴، ص۵۳۰ وقتى به قضیه آقا امام حسین (علیه السلام) مى رسد مى گوید:لم یکن فى الخروج لا مصلحه دین و لا مصلحه دنیا، بل تمکن اولئک الظلمه الطغاه من سبط رسول الله حتى قتلوه مظلوما شهیدا و لکن فى خروجه و قتله من الفساد ما لم یکن حصل لو قعد فى بلده

در قیام امام حسین (علیه السلام) نه مصلحت براى دین اسلام بود و نه مصلحت براى دنیاى مسلمانان بود. بلکه قیام امام حسین (علیه السلام) باعث شد یک سرى ظالمان و طغات، امام حسین (علیه السلام) را مظلومانه شهید کردند. اگر امام حسین (علیه السلام) در خانه اش مى نشست و در مدینه به زندگى عادى خودش ادامه مى داد، خیلى فسادش کمتر بود و جامعه گرفتار نمى شد از این که بیاید یک همچنین کارى را انجام بدهد.

و همچنین در ج۲، ص۲۴۵ یک تعبیرى دارد، من تقاضا مى کنم بینندگان عزیز مخصوصا اگر جوان هاى عزیز اهل سنت یا جوان هاى تحصیل کرده وهابى، الآن اگر صداى مرا مى شنوند یا تکرار برنامه را مى بینند، این عبارت ابن تیمیه را خوب دقت کنند و منصفانه قضاوت کنند. ایشان در ج۲، ص۲۴۵ تعبیرى دارد:فمنما یتعلق بهذا الباب أن یعلم أن الرجل العظیم فى العلم و الدین من الصحابه و التابعین و من بعدهم إلى یوم القیامه اهل البیت و غیرهم، قد یحصل منهم نوع من الإجتهاد و نوعا من الهوى الخفى.

مطلبى که باید همگان بدانند این است یک مرد بزرگ در علم و دین از صحابه و تابعین و از اهل بیت اینها همه گرفتار اجتهاد بوده اند و این اجتهادى که مقرونا بالظن، به گمان خودشان اجتهاد مى کردند و یک نوع هواى نفسانى خفیفى در صحابه و تابعین بر اهل بیت بوده.

فعلا اهل بیت را مى گذاریم کنار، چون در مورد اهل بیت(علیه السلام) مطالبى دارد که سال گذشته مفصل در این باره عرض کردیم، وقتى آقاى ابن تیمیه مى آید نسبت به صحابه و تابعین این چنین مى گوید: در صحابه و تابعین یک نوعى از اجتهاد بوده که مقرون به ظن و گمان و نوعى از هواهاى نفسانى است؛ اگر واقعا هواى نفسانى در صحابه هست، چگونه مى توانیم صحابه را عادل بدانیم، گفتار آنها را گفتار شریعت تلقى بکنیم. پس خلاصه حرف ابن تیمیه این هست که در قیام امام حسین (علیه السلام) جز مفسده چیز دیگرى نبود؛ نه براى دین مردم مصلحتى بود و صلاحى و فایده اى داشت و نه براى دنیاى مردم. در اینجا من خیلى روشن چند فرازى از سخنان آقا امام حسین (علیه السلام) از منابع اهل سنت را عرض مى کنم که خود سخنان آقا امام حسین (علیه السلام) جواب خیلى واضح و روشنى است به آقاى ابن تیمیه.

آقا امام حسین (علیه السلام) در برخوردشان با اصحاب حر بن یزید ریاحى در منطقه بیزه حضرت حمد الهى کرد و ثنا گفت و فرمود:یا ایها الناس إن رسول الله قال من رأى سلطانا جائرا، مستحلا لحرم الله، ناکسا لعهدالله، مخالفا لسنه رسول الله، یعمل فى عباد الله بالإثم و العدوان، فلم یغیر علیه بفعل و لا قول، کان حقا على الله أن یدخله مدخله،‌ ألا و إن هؤلاء قد لزموا طاعه الشیطان، و ترکوا طاعه الرحمان، أظهروا الفساد و عطلوا الحدود، و أحلوا حرام الله و حرموا حلاله و أنا أحق من غیر.تاریخ طبرى، ج۴، ص۳۰۴، کامل ابن اثیر،ج۴، ص۴۸، الفتوح ابن اعصم، ج۵، ص۸۱

پیغمبر اکرم (ص) فرمود: هرکس ببیند یک حاکم ستمگرى، که حرام هاى خدا را حلال مى کند، عهد و پیمان خدا را مى شکند، حاکم جائرى که مخالف با سنت پیغمبر اکرم (ص) است، و در میان بندگان به گناه و تجاوز عمل مى کند، اگر کسى همچنین حاکم جائرى را ببیند، در برابر او قیام نکند و سخنى نگوید، فرداى قیامت این فردى که در برابر حاکم ستمگر سکوت کرده، خداى عالم این سکوت گر را با آن ظالم، در یک نقطه از جهنم گرفتار عذاب الهى مى کند.

بعد حضرت ادامه مى دهد:مردم! یزید و دودمان یزید ملازم طاعت شیطان هستند، از اطاعت خداى عالم بیرون رفته اند، اینها در سراسر زمین، فساد و بى بند و بارى را گسترش داده اند و حدود الهى را تعطیل کرده اند، حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال شمرده اند و من از هر کسى سزاوارتر هستم که در برابر این حاکم ستمگر قیام کنم.

این یک نکته. نکته دوم: این را هم بزرگان اهل سنت همه نقل کرده اند، مخصوصا آقاى ذهبى در سیر أعلام النبلاء، تاریخ اسلام و دیگر کتاب ها آورده اند که آقا امام حسین (علیه السلام) در سرزمین کربلاء فرمودند:ألا ترون الحق لا یعمل به و الباطل لا یتناهى عنه، لیرغب المؤمن فى لقاء الله، فإنى لا أرى الموت إلا السعاده و الحیاه مع الظالمین إلا برما.

آیا نمى بینید که در این جامعه به حق عمل نمى شود و از باطل کناره گیرى نمى شود، تا اینکه مؤمن در لقاى خداى عالم رغبت پیدا کند و من مرگ و شهادت در برابر خروج و قیام نسبت به حاکم جائر را، جز سعادت نمى بینم و زندگى در این جامعه خفقان آور و دور از حق و آلوده به باطل، جز ننگ چیزى دیگرى نیست.معجم کبیر طبرانى، ج۳، ص۱۱۵- مجمع الزوائد هیثمى، ج۹، ص۱۹۲ – سیر اعلام النبلاء ذهبى، ج۳، ص۳۱۰ – تاریخ اسلام ذهبى، ج۵، ص۱۲ – تاریخ مدینه دمشق، ج۱۴، ص۲۱۷

این دو نکته.

نکته سوم: طبرى در تاریخش آورده که امام حسین (علیه السلام) فرمود:فأنا الحسین بن على و إبن فاطمه بنت رسول الله صلى الله علیه و سلم، نفسى مع أنفسکم و أهلى مع أهلیکم، فلکم فى أسوه.تاریخ طبرى، ج۴، ص۳۰۴

در روز عاشوراء فرمود من حسین فرزند على و فرزند فاطمه دختر پیغمبر اکرم (ص) هستم الان جان من با جان شماست و اهل بیت من با اهل بیت شماست، و من براى همه شما الگو هستم، شما باید زندگى مرا الگو براى خودتان قرار بدهید.

جالب این است که عباس محمود عقاد در کتاب ابوالشهداء یک تعبیر زیبائى دارد، مى گوید:و خیر لبنى الانسان أضمر أن یکون فیهم خلق کخلق الحسین الذى أغضب یزید بن معاویه على أن یکون جمیع بنى الانسان على ذالک الخلق.

بودن انسانى همانند حسین مایه افتخار انسانیت هست و مایه آبرو براى همگان هست.

اینها نشانگر این هست که سخن آقاى ابن تیمیه یک سخن واهى و بى اساس و بى مایه است. حتى همه بزرگان، حتى من دیده ام خطیب جمعه زاهدان در هفته گذشته در نماز جمعه سخنان زیبائى داشتند، گرچه نسبت به بعضى از فرازهاى او ما اشکال داریم. مطالبى که با واقعیت تاریخ تطبیق نمى کند فرمودند، ولى ایشان صراحتا گفتند: قیام امام حسین (علیه السلام) باید براى ما الگو باشد، آقا امام حسین (علیه السلام) در کربلاء اگر قیام نمى کردند دین به خطر مى افتاد، اسلام به خطر مى افتاد. اینها عبارتى است که تمام اهل سنت این عبارت را دارند که اگر قیام امام حسین (علیه السلام) نبود، نه اهل سنت امروز این گرایش اسلامى را داشتند و نه شیعه. دودمان بنى امیه هدفشان نابودى اسلام و حذف نام نبى مکرم(ص) از مناره ها و از مأذنه ها بوده، چون دودمان بنى امیه، همان دودمان شجره ملعونه در قرآن هستند که اینها هشت سال جنگ تمام عیار با اسلام و پیغمبر اکرم (ص) داشتند و در فتح مکه مجبوراً و در زیر شمشیر بران مسلمانان، بالاجبار و بالظاهر اسلام آوردند؛ ولى آمدند با شیطنت هائى که داشتند در کمتر از نیم قرن خودشان را به ریاست رساندند و همان عقده هاى بدر، حنین و خیبر را از اسلام و مسلمین گرفتند و اینها اگر چنانچه واقعا حکومتشان دو قرن ادامه داشت، دیگر از اسلام خبرى نبود؛ ولى قیام آقا امام حسین (علیه السلام) ، اسلام را از چنگال درندگان دودمان بنى امیه نجات داد و براى همیشه این اسلام را بیمه فرمودند. این هم مربوط به سؤال سوم.

منبع :سایت حضرت ولى عصر (عج)

قیام توابین(۱)

محمد رضا سماک امانى

آشنایى با رهبران قیام

یکى از راههاى شناخت انقلابها، آگاهى از شخصیت فکرى، فرهنگى و سیاسى رهبران آنهاست. نهضت‏ها از اندیشه‏هاى رهبران خویش متاثر است. تفسیر دین، مکتب و هر عقیده‏اى توسط رهبران جنبش‏ها به رویکرد عملى قیامها مى‏انجامد. تفکرهاى انقلابى هماره در بستر اندیشه‏هاى پیشوایان انقلاب، تغییر و تحول فراوان یافته‏اند و جامعه را متحول ساخته‏اند. کنکاش در زندگینامه رهبران انقلاب از بهترین شیوه‏هاى آشنایى با علل انقلابهاست. قیام توابین نخستین قیام شیعى پس از حادثه کربلاست. رهبران قیام، بویژه رهبر اصلى آن،از چنان جایگاهى برخوردار بودند که بدون شناخت وقعیت‏سیاسى آنها، شناخت قیام توابین میسر نخواهد بود. گرچه درباره قیام توابین تاکنون تحقیق مفصل و در خور تحقق نیافته است، اما اکثر نویسندگان و حتى مورخان قدیمى به دلیل آگاهى اندک از زندگانى رهبران این قیام، آن را انتحار خوانده‏اند. اکثریت قریب به اتفاق این نویسندگان در داورى به نام و نتیجه قیام توجه کرده‏اند. نام قیام برگرفته از آیه‏اى است که قصد خودکشى گروهى پشیمان را به وهم مى‏افکند و نتیجه آن نیز چیزى جز شکست نبود.

رهبران قیام توابین از بزرگان شیعیان کوفه بودند و جایگاه ممتازى در بین قبیله‏هاى خود داشتند. اینک به صورت بسیار فشرده به معرفى آنها مى‏پردازیم. بدیهى است که در معرفى رهبران قیام، قسمت عمده به زندگینامه سلیمان بن صرد خزاعى اختصاص دارد، زیرا وى مرد شماره یک این قیام است.

۱- سلیمان بن صرد خزاعى

قبیله‏« خزاعه‏» از بزرگترین قبایل عراق است که قرنها داراى جایگاهى ممتاز در بین قبایل عرب بود. سد مارب در پى سیل عرم در یمن( ۱۱۵ ق. م.) شکست و مردم جنوب حجاز ناچار به سوى شمال رهسپار شدند. یمنى‏هاى مهاجر در دو شهر بزرگ آن عصر حجاز، یعنى مکه و مدینه اقامت گزیدند و اندک اندک جمعیت و شوکت آنان فزونى یافت تا جایى که سالیان دراز تولیت کعبه را در دوران جاهلیت‏بر عهده داشتند. مردم قبیله خزاعه پیش از فتح مکه، مسلمان شدند و بسیارى از آنها، در جنگهاى پیامبر(ص) علیه کفار جنگیدند. برخى از دلاوران خزاعه از فرماندهان سپاه امام على (ع) نیز بودند. بدیل بن ورقاء خزاعى، در جنگ صفین فرمانده پیاده نظام سپاه امام على (ع) بود. دعبل شاعر اهل بیت و عمرو بن حمق،انقلابى بزرگ که به دست معاویه به شهادت رسید، نیز از قبیله خزاعه‏اند. مردم قبیله خزاعه در جنگهاى حضرت على (ع) علیه ناکثین، مارقین و قاسطین شرکت داشتند.

سلیمان بن صرد نیز از قبیله خزاعه بود. او در سال ۲۸ ه.ق در مکه به دنیا آمد. نامش «یسار» بود و پس از مسلمان شدن، پیامبر (ص) نامش را به «سلیمان‏» تغییر داد. سلیمان در جوانى به اسلام گروید و هنگام هجرت مسلمانان از مکه به مدینه همراه مهاجران بود. کنیه سلیمان (ابو مطرف) بود.

سلیمان بن صرد از اصحاب حضرت محمد (ص)، حضرت على (ع)، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود و ۲۵ حدیث از آنها نقل کرده است. وى در سال ۱۷ ه.ق (شش سال پس از فوت پیامبر (ص)) همراه نخستین گروه مسلمانان مکه را به سوى کوفه ترک کرد و تا آخر عمر در این شهر جدید التاسیس اقامت گزید.

سلیمان بن صرد خزاعى را عابدترین و صالح‏ترین فرد قبیله خزاعه خوانده‏اند. وى داراى جایگاهى ویژه در میان قبیله خزاعه بود. او را برترین فرد خزاعه نامیده‏اند. قبیله خزاعه از او اطاعت مى‏کرد. سلیمان در بین قبیله خود سرورى و ریاست داشت. شیعیان کوفه در رخدادهاى سیاسى به او مراجعه مى‏کردند و هماره خانه‏اش محل تصمیم‏گیرى رهبران شیعیان کوفه در حوادث بزرگ سیاسى بود، تا آنجا که وى را از بزرگان عراق نامیده‏اند.

مسلمانان پس از مرگ عثمان( ۳۵ ه.ق)، حضرت على (ع) را به خلافت‏برگزیدند. سلیمان بن صرد نیز از افرادى بود که با آن حضرت بیعت کرد و به دنبال بیعت او، قبیله خزاعه به جمع هواداران امام على (ع) پیوست. سلیمان بن صرد پیرمردى ۶۳ ساله بود که ریاست قبیله خزاعه را بر عهده داشت. سن زیاد، تجربه فراوان، پیشگامى در پذیرش اسلام، صحابى پیامبر و از مهاجران صدر اسلام بودن و بالاخره زهد او موجب شد تا قبیله خزاعه از او فرمانبرى کند. نظام قبیله‏گرى تنها نظام متمرکز سیاسى آن عصر بود. پیمان رئیس قبیله با یک قبیله به معناى پیمان تمام افراد قبیله بود. بیعت‏سلیمان بن صرد با حضرت على (ع) موجب شد تا مردم قبیله‏اش نیز با آن حضرت بیعت کنند.

سلیمان بن صرد در جنگ صفین، فرمانده جناح راست پیاده نظام سپاه امام على (ع) بود. او پس از نیرنگ عمرو بن عاص در به نیزه زدن قرآنها و اعلام داورى قرآن درباره خلافت امام على (ع) و معاویه که عهد نامه متارکه جنگ نوشته شد. به امام على (ع) عرض کرد:

اى امیر مؤمنان،اگر یاورانى داشتى، هرگز این طومار (عهدنامه) نوشته نمى‏شد. سوگند به خدا، میان نیروها رفتم تا نظر آنها را به جنگ با معاویه- که نظر همه آنان قبل از حکمیت‏بود.- برگردانم ولى جز اندکى، کسى به یارى‏ام نیامد.

امام على (ع) به چهره خسته، عرق کرده، مجروح و خونین سلیمان نگاه کرد و این آیه را تلاوت فرمود:

فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

بعضى پیمان خود را به آخر رساندند و برخى دیگر در انتظارند و هرگز تغییرى در پیمان خود نداده‏اند.

سپس امام على (ع) به سلیمان بن صرد گفت: سلیمان! تو از افرادى هستى که به انتظار شهادت به سر مى‏برى و هرگز تغییرى در عهد و پیمان خود نمى‏دهى.

سلیمان بن صرد در تمام عمرش مدافع اهل بیت علیهم السلام بود. او در تمام جنگهاى امام على (ع) علیه دشمنان اسلام و ولایت‏حضور داشت. برخى از تاریخ نویسان شرکت‏سلیمان بن صرد در جنگ جمل را رد کرده‏اند. دلیل آنها حدیثى است که در آن، امام على (ع) او را به خاطر شرکت نکردن در جنگ جمل نکوهش کرده است. این نظر به دلایل زیر صحیح نیست:

۱- برخى از کتب معتبر تاریخى مانند طبقات الکبرى و تذکره الخواص تصریح کرده‏اند که سلیمان بن صرد در جنگ جمل حضور داشت.

۲- در کتابهاى تاریخى به شرکت نکردن سلیمان بن صرد در جنگ جمل اشاره نشده است.

۳- بسیارى از مورخان قدیمى،مانند ابن اثیر تصریح مى‏کنند که سلیمان بن صرد در تمام جنگهاى حضرت على (ع) علیه دشمنان آن حضرت،شرکت داشت.

۴- حدیث فوق از نظر سند ضعیف است و شیخ طوسى هم احتمال جعلى بودن آن را داده است.

سلیمان بن صرد در دفاع از خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام لحظه‏اى کوتاهى نکرد. وى بیش از نیم قرن در راه تاسیس و حفظ حکومت اسلامى از جان مایه گذاشت و پس از شهادت امام على (ع) از همکارى با خلفا اجتناب ورزید. او پس از پیامبر (ص) در دوران غصب خلافت نیز از هر گونه تلاش براى استحکام خلافت نامشروع امتناع کرد و لحظه‏اى به خدمت‏خلفا درنیامد.

سلیمان بن صرد از شیعیانى بود که پس از شهادت حضرت على (ع)، در دوران حکومت معاویه روش مبارزه منفى پیش گرفتند. وى در نماز جماعت «مغیره‏»، فرماندار کوفه شرکت نمى‏کرد. معاویه در سال ۴۲ ه. در نامه‏اى که فرماندار کوفه از او مى‏خواست‏سلیمان بن صرد و دیگر بزرگان کوفه را وادار کند تا در نماز جماعتش شرکت کنند. زیرا عدم حضور رهبران قبایل، بویژه رهبران شیعیان و صحابى پیامبر (ص)، در نماز جماعت کارگزار معاویه، به معناى نپذیرفتن خلافت معاویه و نوعى اعتراض به حکومت‏بود. نامه معاویه به فرماندار کوفه گویاى این است که عدم حضور سلیمان بن صرد و برخى از بزرگان شیعه در نماز جماعت فرماندار از جنبه سیاسى براى حکومت مهم بود، زیرا تمام هدف معاویه استحکام حکومتش بود و هر چه این حکومت را خدشه‏دار مى‏ساخت، خطر به شمار مى‏آورد. سلیمان بن صرد به خاطر درک حضور پیامبر (ص) در بین مردم مقامى ارزنده داشت. او از مهاجران صدر اسلام بود و فرماندهى قبیله‏اى بزرگ را نیز برعهده داشت. شرکت نکردن او در نماز فرماندار معاویه، به سرعت در کوفه پخش شد. بیم آن مى‏رفت‏بزرگان قبایل دیگر کوفه نیز با عدم حضور در نماز جماعت فرماندار کوفه نارضایتى خود را از حکومت معاویه اعلام دارند. بنابر این، معاویه به کارگزارش در کوفه دستور داد سلیمان بن صرد و دیگر یاران سرشناس امام على (ع) را به زور در نماز خویش حاضر کند.

سلیمان بن صرد از اصحاب امام حسن (ع) نیز بود. پس از آنکه معاویه صلح نامه خویش با امام حسن (ع) را نقض کرد، سلیمان بن صرد به امام حسن (ع) پیشنهاد کرد که دستور جنگ با معاویه را صادر کند و او را پیشاپیش نیروها براى تصرف کوفه و عزل فرماندار گسیل دارد. امام حسن (ع) به سلیمان فرمود: هدف من از صلح جلوگیرى از خونریزى بود، پس به قضاى الهى خشنود باشید.

۲- مسیب بن نجبه قزارى

وى از پهلوانان عرب، رئیس قبیله و مردى پرهیزکار بود. در جنگ قادسیه(۱۵ ه.) و تمام جنگهاى حضرت على (ع) علیه دشمنان آن حضرت براى اسلام شمشیر زد. مسیب بن نجبه از اصحاب امام على (ع)، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود. او را از بهترین و سرشناس‏ترین شیعیان شمرده‏اند. پدرش از حضرت على (ع) و خودش از امام حسن (ع) حدیث نقل کرده است. مسیب بن نجبه در جریان تجاوز لشکر معاویه به قلمرو سرزمین‏هاى تحت‏حکومت امام على (ع) (۳۹ ه.) از سوى آن حضرت به فرماندهى سپاه انتخاب شد تا به «تیماء» رفته و سربازان اشغالگر معاویه را از آن منطقه اخراج کند.

۳- رفاعه بن شداد بجلى

از اصحاب امام على (ع)، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود و در بین راه سفر حج، همراه مالک اشتر و گروهى دیگر از شیعیان در ربذه بدن مطهر صحابى بزرگ رسول خدا (ص)،ابوذر غفارى را کفن و دفن کرد و بر آن نماز گذارد. رفاعه بن شداد در جنگ صفین، فرمانده قبیله «بجلیه‏» بود و مردم قبیله‏اش را در نبرد با دشمنان امام على (ع) رهبرى کرد. رفاعه در قیام حجر بن عدى از انقلابیان جوان شمرده مى‏شد.

۴- عبد الله بن وال تیمى(تمیمى)

از اصحاب امام على (ع) و امام حسین (ع) بود و از بزرگان شیعیان کوفه به شمار مى‏آمد. او را از پرهیزکاران، زاهدان و فقیهان شیعه شمرده‏اند.

۵- عبد الله بن سعد( بن نفیل) ازدى

از اصحاب امام على (ع)(ص) بود و در زمره برترین شیعیان جاى داشت.

معاویه به پسرش یزید وصیت کرده بود که از چهار نفر از بزرگان عرب،حتمام بیعت‏بگیرد: حسین بن على (ع)، عبد الله بن عمر، عبد الرحمن بن ابوبکر و عبد الله بن زبیر. معاویه به فرزندش گفته بود که تنها این چهار نفر براى حکومت او خطر هستند.

از بین چهار نفر یاد شده، سه نفر جزو فرزندان خلفاى پس از پیامبر (ص) هستند و این نشانگر عمق اعتقاد مردم به وابستگان خلفاى پس از پیامبر (ص) بود. عبد الله بن زبیر نیز فرزند فردى بود که محبوبیتى کمتر از خلفا نزد مردم نداشت.

هنوز خبر مرگ معاویه به حجاز نرسیده بود که بلافاصله نامه‏اى به فرماندار مدینه‏« ولید بن عتبه ابن ابى‏سفیان‏» نوشت و از او خواست تا هر چه زودتر، از آن چهار نفر برایش بیعت‏بستاند. فرماندار مدینه با مروان حکم به مشورت برخاست. مروان به او گفت: عبد الرحمن بن ابى‏بکر و عبد الله عمر خواستار خلافت نیستند ولى سخت مواظب حسین بن على (ع) و عبد الله بن زبیر باش. همین حالا، این دو نفر را به دار الاماره احضار کن و از آنها به زور بیعت‏بخواه و اگر بیعت نکردند، گردنشان را بزن.

سه شب به آخر ماه رجب بود و بنابر قولى شب دوم شعبان، که حدود ۱۲ روز از مرگ معاویه گذشته بود ولى هنوز مردم مکه و مدینه از مرگ او بى‏خبر بودند. امام حسین (ع) در مسجد بود که پیکى از دار الاماره رسید و به حضرت اعلام کرد که باید هر چه سریع‏تر به دار الاماره برود. عبد الله ابن زبیر هم به دار الاماره احضار شد. وى از امام پرسید: چرا این قت‏شب، ما را به دار الاماره احضار کرده‏اند؟! امام (ع) فرمود: فکر مى‏کنم معاویه مرده است و ما را براى بیعت‏با یزید فرا خوانده‏اند.

امام حسین (ع)در حالى که شمارى از اصحابش همراه او بودند، شبانه به سوى دار الاماره حرکت کرد. امام به یارانش فرمود: بیرون دار الاماره، منتظر من باشید. اگر صداى فریاد مرا شنیدید، به داخل دار الاماره بیایید. سپس امام (ع) به داخل دار الاماره رفت.حاکم مدینه نامه یزید را براى امام خواند. امام (ع) گفت:من پنهانى بیعت نمى‏کنم. شخصیتى مثل من باید در میان مردم بیعت کند. ولید سخن امام را پذیرفت و امام به خانه برگشت و همان شب و یا شب بعد، مدینه را به قصد مکه ترک کرد.

هنگامى که خبر هجرت امام حسین (ع) از مدینه به مکه، به کوفه رسید، گروهى از مردم کوفه که در بین آنها بزرگانى چون: حبیب بن مظاهر بودند، در منزل سلیمان بن صرد گرد آمده بودند، سلیمان بن صرد به آنان خبر داد که یزید از امام حسین (ع) خواست که با او بیعت کند ولى امام نپذیرفت و مدینه را به قصد مکه ترک کرد. سلیمان بن صرد سپس به حاضران در خانه گفت: شما پیروان امام حسین (ع) و پدرش هستید. اگر مى‏خواهید او را یارى کنید و با دشمنانش بجنگید، نامه‏اى به او بنویسید و به آن حضرت اعلام کنید که مى‏خواهید با او بیعت کنید و حکومت را به او بسپارید و نعمان بن بشیر، والى کوفه را برکنار کنید.

افرادى که در خانه سلیمان بن صرد گرد آمده بودند، از سران شیعیان کوفه بودند و آنها همگى اعلام کردند که حاضرند با امام حسین (ع) بیعت کنند و با دشمن او بجنگند. سپس نامه‏اى به امام حسین (ع) نوشتند. متن نامه شیعیان کوفه:

بسم الله الرحمن الرحیم

به: حسین بن على علیه السلام.

از: سلیمان بن صرد خزاعى، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد، حبیب بن مظاهر و دیگر شیعیان وى، مؤمنان و مسلمانان کوفه.

درود خدا بر تو باد! حمد خداوند را که دشمن ظالم شما را نابود کرد، دشمنى که به این امت‏ستم کرد و خلافت را به ناحق گرفت و خوبان امت را کشت، دشمنى که بیت المال را به ثروتمندان و ستمکاران بخشید. لعنت‏خدا بر او باد!

اکنون ما امام و رهبر نداریم. به کوفه بیا. شاید خداوند به خاطر تو، ما را نسبت‏به حق دلالت کند، نعمان بن بشیر در قصر حکومت است. ما به نماز جمعه او نمى‏رویم. اگر خبر یابیم که نزد ما خواهى آمد، او را از کوفه بیرون مى‏کنیم. ان شاء الله

سلام و رحمت‏خداوند بر تو باد.

این نامه توسط دو پیک که یکى از آنها عبد الله بن وال، از رهبران قیام توابین بود، به مکه، خدمت امام حسین (ع) رسید.

در همان روز، پنجاه نامه دیگر از بزرگان کوفه که در هر نامه امضاى چند نفر وجود داشت، به خدمت امام حسین (ع) رسید. دو روز بعد، حدود صد و پنجاه نامه دیگر توسط قیس بن مسهر صیداوى و سه پیک دیگر به مکه رسید. درباره تعداد نامه‏هاى مردم کوفه ارقام مختلفى ذکر شده است، حتى شمار افرادى که از امام حسین (ع) دعوت کرده بودند تا به کوفه بیاید، صد هزار نفر نیز آمده است.

از نحوه ارسال نامه‏ها بر مى‏آید که دعوت مردم کوفه، یک حرکت‏خودجوش سیاسى بود و در این میان نباید از تبلیغات رهبران قیام توابین و سران یاران دیگر حضرت على (ع)، امام حسن و امام حسین (ع) که در کوفه مى‏زیستند، غفلت کرد. برخى از سران شیعیان کوفه که در تشویق مردم کوفه به دعوت از امام حسین (ع) تلاش فراوانى کردند، جزو اصحاب امام حسین (ع) در کربلا نیز بودند که به درجه شهادت نایل آمدند.

از مضمون نامه‏هاى کوفیان برمى‏آید که آنها خواستار تغییر حکومت کوفه بودند. شیعیان کوفه از امام حسین خواسته بودند تا به کوفه بیاید و حکومت اسلامى را تاسیس نماید. شیعیان کوفه در نامه‏هاى خود به امام حسین (ع) عرض کرده بودند که آنها مى‏خواهند یزید را از خلافت‏خلع کنند و آن حضرت را به خلافت‏برگزینند.

شیعیان کوفه در نامه‏هاى خود از ظلم و ستم زمامداران حکومت معاویه و سرپیچى آنان از عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) شکایت کرده بودند. کوفیان در نامه‏هاى خود نوشته بودند که آن حضرت سزاوارتر به خلافت است نسبت‏به یزید و پدرش که خلافت را غصب کردند. آنان از شراب خورى، قمار بازى و دیگر مفاسد یزید یاد کرده بودند.

امام حسین (ع) در پاسخ به نامه‏هاى مردم کوفه نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

از حسین بن على (ع) به دوستان و شیعیان او در کوفه و به هر کسى که این نامه به او مى‏رسد.

سلام بر شما باد! نامه‏هاى شما به من رسید و دانستم که دوست دارید پیش شما بیایم. اکنون برادر و پسر عمو و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم، مسلم بن عقیل را به سوى شما مى‏فرستم تا پس از آن که از تمام حوادث آگاه شد، براى من نامه بنویسد که اگر همان طور که از نامه‏هاى شما و سخنان شما برمى‏آید، باشد به خواست‏خدا،به زودى پیش شما خواهم آمد.

و السلام.

مسلم بن عقیل در پانزدهم رمضان از مکه به سمت کوفه حرکت کرد و در پنجم شوال به کوفه رسید. مسلم بن عقیل حدود چهل روز در کوفه بود.شیعیان کوفه،گروه گروه به نزد او مى‏آمدند و بیعت‏خود با امام حسین (ع) را به اطلاع او مى‏رساندند. مسلم بن عقیل پس از اطلاع از نظر مردم- بویژه بزرگان کوفه- نامه‏اى براى امام حسین (ع) نوشت و به آن حضرت عرض کرد که مردم کوفه در عهد و پیمان خود استوارند و آن حضرت هر چه سریعتر به کوفه بیاید.

بیشتر مردم کوفه با مسلم، به نمایندگى از امام حسین (ع) بیعت کرده بودند،. اما هنگامى که یزید فرماندار کوفه را عوض کرد و عبید الله ابن زیاد را به فرماندارى کوفه گماشت، ورق برگشت.

عبید الله سال‏ها فرماندار کوفه بود و مردم با جنایات او آشنا بودند. عبید الله بن زیاد حاکم بصره بود و با حفظ سمت، به فرماندارى کوفه انتصاب شده بود. عبید الله ابن زیاد، به محض ورود به کوفه به مسجد رفت و در سخنرانى براى مردم، آنان را از عواقب مخالفت‏با یزید و بیعت‏با امام حسین (ع) ترساند. عبید الله ابن زیاد با فراخوانى اشراف کوفه به قصر و تهدید و تطمیع آنان، نظر مساعدشان را بر بیعت‏با یزید جلب کرد و از آنها خواست تا مردم قبیله خود را از مخالفت‏با یزید و بیعت‏با امام حسین (ع) برحذر دارند.اشراف کوفه شایعه کردند که لشکرى گران از شام در راه است و هر لحظه ممکن است وارد کوفه شود و به قلع و قمع مخالفان یزید بپردازد. شمارى از سران شیعیان توسط ماموران حکومت زندانى شدند. هانى بن عروه، از سران دعوت کنندگان امام حسین (ع) به کوفه، دستگیر و به شهادت رسید. سرانجام هم مسلم بن عقیل دستگیر و به شهادت رسید. بسیارى از شیعیان کوفه پنهان شده بودند تا بتوانند در سیاهى شب از کوفه خارج شوند و خود را به کاروان امام حسین (ع) که در راه کوفه بود، برسانند.

نگهبانان حکومت راه‏هاى ورودى و خروجى کوفه را تحت نظر داشتند و بدین خاطر تنها سى نفر از آنان توانستند مخفیانه از کوفه خارج شوند و در صبح عاشورا خود را به کربلا برسانند و در رکاب امام حسین (ع) به شهادت برسند، افرادى چون مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر.

سلیمان بن صرد خزاعى و برخى از رهبران شیعیان کوفه نیز جزو دستگیر شدگان بودند. گر چه اکثریت قریب به اتفاق مردم کوفه پیمان شکستند و از ترس و یا به طمع زر به خدمت لشگر یزید در آمده و به کربلا آمدند و علیه امام حسین (ع) که خود از او دعوت کرده بودند تا به کوفه بیاید و حکومت اسلامى را تاسیس نماید، جنگیدند.

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۳۶

قیام توابین(۴)

 ۹ – پیشنهاد دوباره ی فرماندار کوفه

سپاه توابین صبحگاه، از کربلا به سوی شام حرکت کرد و از «حصاصه » گذشت و به «قیاره »رسید در قیاره، نامه ای از فرماندار کوفه رسیدکه خواستار بازگشت توابین به کوفه بود.عبدالله بن یزید بار دیگر از توابین خواسته بود که قیام را به تاخیر بیاندازند تا با فراهم آوردن نیروها و امکانات بیشتر، در کناریکدیگر به نبرد با قاتلان امام حسین علیه السلام بپردازند. سلیمان پیشنهاد فرماندار کوفه رابار دیگر نپذیرفت و خطاب به یارانش گفت:

«… وقتی در شهرمان… بودیم، این پیشنهادرا نپذیرفتیم. اینک که… دل برجنگ نهاده ایم و به سرزمین دشمن نزدیک شده ایم، تصمیم درست، بازگشت نیست…. نظر من این است که هیچ گاه مانند امروز به یکی از این دونیکویی پیروزی؛ یا شهادت، نزدیک نشده ایم.

این ها(فرماندارکوفه) اگر پیروز شوند، ما رادعوت می کند که همراه ابن زبیر جهاد کنیم وجهاد همراه ابن زبیر را گمراهی می دانم. اگر ماپیروز شدیم، کار را به اهلش می سپاریم و اگرکشته شدیم، به وظیفه ی خود عمل کرده ایم واز گناهان توبه کرده ایم. ما را راهی است و ابن زبیر را راهی دیگر…» (۱)

سلیمان بن صرد همکاری با ابن زبیر راضلالت نامید و راه خود را از راه او جدا دانست.بنابراین او حاضر نبود به هیچ قیمتی، بازبیری ها همکاری کند. او شکست و شهادت را سزاوارتر می دانست تا همکاری با ابن زبیر،پیروزی و کشتن قاتلان امام حسین علیه السلام را.

سلیمان بن صرد براین باور بود که تنها بایدبه وظیفه اندیشید و فرجام عمل هرچه خواهد باشد.

در قرقیسیاء

سپاه توابین به شهر «قرقیسیاء» نزدیک شدو در بیرون شهر اردو زد. فرماندار شهردستورداده بود دروازه های شهر را ببندند.همه ی مردم از ترس به داخل قلعه پناه برده بودند. مردم شهر قرقیسیاء گمان کردند که سپاهی که از دور نمایان بود، قصد حمله به شهر آن ها را دارد. زفربن حارث کلابی فرماندار شهر بود. وی به همه ی سربازان خوددستور آماده باش داده بود. سربازان بالای دیوار قلعه ها نگاهبانی می دادند.

توابین که پشت دروازه های شهر اردو زده بودند به استراحت پرداختند. سلیمان بن صرد دستور داد تا مسیب بن نجبه با فرماندارقرقیسیاء ملاقات کند و به او بگوید که به هیچ وجه قصد حمله به شهر را ندارند. مسیب بن نجبه به دیدار فرماندار رفت و به او گفت که آن ها برای جنگ با شام بسیج شده اند.فرماندار قیسیاء وقتی از قصد توابین آگاه شد،دستور داد تا بازار شهر گشوده شود. توابین آذوقه ی خود را از بازار شهر خریداری کردند وخود را آماده ی ادامه ی حرکت کردند.

فرماندار قرقیسیاء استقبال گرمی از توابین نمود و به آن ها کمک مالی کرد. زفربن حارث به سلیمان بن صرد گفت: لشگر عبیدالله بن زیاد در «رقه » هستند و پیشاهنگان لشگر او درپنج دسته به سوی عراق در حرکتند. فرمانداربه سلیمان بن صرد پیشنهاد کرد که از ادامه ی سفر منصرف شوند و در شهر بمانند تا پس ازتهیه ی نیرو و امکانات بیشتر، با کمک سربازان او و مردم شهر، با یکدیگر، به جنگ باعبیدالله بن زیاد بروند. سلیمان بن صردخزاعی پیشنهاد او را نپذیرفت و به سپاه دستور حرکت داد.

فرماندار قرقیسیاء جزو فرماندهان لشگرمعاویه در جنگ صفین بود، یعنی در این جنگ رو به روی سلیمان بن صرد خزاعی بود.سلیمان بن صرد در آن جنگ جزء فرماندهان سپاه امام علی علیه السلام بود. زفربن حارث در زمان حکومت یزید، فرماندار «قنسرین » و «عوام » بودو با عبدالله بن زبیر بیعت کرده بود. وی درزمان حکومت مروان، در جنگ مروان باضحاک، فرماندار دمشق که او نیز با عبدالله بن زبیر بیعت کرده بود، جزو فرماندهان لشگرضحاک بود و پس از شکست ضحاک، به قرقیسیاء گریخت.

فرماندار که سالیان دراز در جنگ های فراوان شرکت کرده بود و تجربه ی نظامی زیادی داشت و از همه مهمتر با منطقه به خوبی آشنا بود، به سلیمان بن صرد پیشنهادکرد:

۱ – پیش از لشگر عبیدالله بن زیاد، خود رابه «عین الورده » برسانند.

۲ – موقعیت خود در عین الورده را طوری قرار دهد که شهر قرقیسیاء پشت سر آن هاباشد تا بتوانند از عقبه، تدارکات لازم را تهیه کنند.

۳ – جنگ را در دشت قرارندهند، زیرانیروی دشمن آن ها بیشتر است و امکانات محاصره ی آن ها وجود دارد.

۴ – جنگ را به میان خرابه های عین الورده بکشانند تا بتوانند در پناه دیوارها قرار داشته باشند.

۵ – تاکتیک نظامی را به صورت جنگ وگریز قرار دهد، چون تعداد نیروهای آن هابسیار کمتر از لشگر عبیدالله بن زیاد است.

توابین با بدرقه ی فرماندار قرقیسیاء به سوی عین الورده حرکت کردند. سلیمان بن صرد از میهمان نوازی فرماندار تشکر کرد و به توابین دستور داد تا با سرعت به سوی محل نبرد حرکت کنند. سپاه توابین از «سانح »گذشت و به عین الورده رسید. (۲)

جنگ در عین الورده

سپاه توابین پیش از لشگر شام به عین الورده رسید و در غرب آن جا اردو زد. سلیمان بن صرد که دارای تجربه ی فرماندهی نظامی بود، موقعیت سوق الجیشی منطقه را بررسی کرد و محل اردو را طوری قرار داد که تنها ازیک طرف می توانست مورد حمله ی دشمن قرار بگیرد و از سه طرف دیگر، موانع طبیعی مانع نفوذ دشمن به اردوی آن ها می شد.

پنج روز گذشت و توابین به استراحت پرداختند. تمرینات نظامی توابین هر روز ادامه داشت. سرانجام طلیعه ی نیروهای لشگر شام به عین الورده رسید. سلیمان بن صرد نیروهارا جمع کرد و برای آن ها سخنرانی کرد. در بخشی از سخنان او آمده است:

خداوند دشمن را که روزها و شبها،سوی او رهسپار بودید، سوی شماآورده است… در جنگ با آن ها با تمام توان بجنگید و صابر باشید که خداوندبا صابران است. به دشمن پشت نکنیدمگر این که این کار یک تاکتیک نظامی باشد. فراری ها و مجروحان را نکشید.اسیر مسلمان رانکشید، مگر این که پس از اسارات، بخواهد به شما حمله کند و یا اگر جزو قاتلان برادران شمادر کربلا باشد که رحمت خداوند برشهیدان کربلا باد. روش امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام در جنگ این بود.

اگر من کشته شدم، فرمانده ی سپاه مسیب بن نجبه است و اگر او کشته شد، عبدالله بن سعدبن نفیل و اگر اوکشته شد، عبدالله بن وال و اگر او هم کشته شد، رفاعه بن شدادفرمانده ی سپاه خواهد بود. خداوند رحمت کند کسی را که به پیمان خود وفا کند.

چهارصد نفر از توابین به فرماندهی مسیب بن نجبه مامور شدند تا در یورشی برق آسا،نخستین ضربه را به دشمن وارد سازند.سلیمان به جانشین اول خود گفت: به دشمن حمله کنید، اگر پیروز شدید که ما به شماملحق خواهیم شد و اگر شکست خوردید،سریع عقب نشینی کنید. در هر صورت، هیچ یک از نیروها را تنها مگذار. بکوش که همه نیروها برگردند.

گردان خط شکن توابین یک شبانه روز درراه بودند تا به دشمن برسند. مسیب بن نجبه دو گروه شناسایی را پیشاپیش نیروها به سمت دشمن فرستاده بود. نیروهای گشتی توابین در بین راه، از یک صحرا نشین درباره ی لشگر عبیدالله بن زیاد سؤال کردند.صحرانشین به آن ها گفت: نزدیک ترین اردوی آن ها، نیروهای ابن ذوالکلاع است که بین او وحصین بن نمیر بر سر فرماندهی اختلاف است. نیروهای ابن ذوالکلاع یک میل با شمافاصله دارند.

نیروهای خط شکن توابین در یک حمله ی غافلگیرانه بر طلایه داران لشگر شام یورش بردند و آن ها را تارومار کردند. بسیاری ازنیروهای دشمن کشته، زخمی و اسیر شدند وبقیه آن ها عقب نشینی کردند. توابین نیز به عقب برگشتند و به استراحت پرداختند.

در روز دوم نبرد، لشگر شام با دوازده هزارنیروی تازه نفس که به کمک نیروهای حصین بن نمیر آمده بودند، در برابر سپاه چهارهزارنفری توابین صف کشیدند. سلیمان بن صرد به نیروها آرایش نظامی داد و خود درقلب سپاه ایستاد و فرماندهی جناح میانی رابه دست گرفت. عبدالله بن سعد فرمانده ی جناح راست و مسیب بن نجبه فرمانده ی جناح چپ توابین بود.

لشگر شام قبل از نبرد، به توابین پیشنهادصلح و بیعت با عبدالملک بن مروان (×) را دادند.توابین هم به آن ها پیشنهاد کردند که عبدالملک را از خلافت عزل و عبیدالله بن زیاد را به آن ها تسلیم کنند و در مقابل، توابین هم کارگزاران عبدالله بن زبیر در عراق را ازحکومت عزل می کنند و حکومت را به خاندان پیامبر واگذار می کنند.

در ۲۲ جمادی الاول ۶۵ ه . نبرد سهمگین بین توابین و لشگرشام آغاز شد. نیروهای توابین چون کمتر از لشگر شام بودند به صورت جنگهای چریکی (جنگ و گریز) بادشمن می جنگیدند. ضربه به دشمن و عقب نشینی، تاکتیک نظامی توابین بود.دسته های کوچک توابین در حملات برق آسابه صفوف فشرده ی دشمن حمله می کردند وپس از وارد ساختن تلفات به دشمن عقب می نشستند و سپس دسته ای دیگر از توابین به قسمتی دیگر از لشگر دشمن حمله می کردند. عملیات سپاه توابین باعث ایجادترس، دلهره و شکاف در صفوف به هم پیوسته ی لشگر شام شد. پیروزی ابتدایی جنگ با توابین بود. تاریکی شب اعلان پایان نبرد و آغاز ستراحت بود.

توابین و لشگر شام روزها را به نبرد و شبهارا به استراحت و مداوای مجروحان مشغول بودند. روزهای نخست، پیروزی با توابین بود.در روز سوم نبرد، هشت هزار نیروی کمکی دشمن وارد عین الورده شد. جنگی بسیارسخت درگرفت. تنها هنگام نماز، دست ازجنگ می شستند. رفاعه بن شداد و دو نفردیگر از توابین، در طول نبرد و در هنگام استراحت در شب، با سخنرانی های حماسی خویش، نیروها را به مقاومت فرا می خواندند.

گرچه شمار نیروهای دشمن بسیار بیشتراز توابین بود ولی ایمان و شجاعت توابین توانست باعث برتری آن ها در روزهای نخست جنگ شود. ساز و برگ نظامی دشمن هم بسیار بهتر و بیشتر از توابین بود. نیروهای سواره نظام لشگر شام، شمار تیراندازان وشمار اسلحه ی دشمن به مراتب بیشتر ازتوابین بود.

سرانجام ورق جنگ برگشت و پیروزی های لشگر شام آغاز شد. ده هزار نیروی تازه نفس به فرماندهی «ابن نمیر» و «ادهم بن محرزباهلی » در برابر نیروهای خسته و مجروح توابین قرار گرفتند. سواره نظام توابین به سه نفر رسیده بود. بسیاری از توابین شهید وزخمی شده بودند. تیراندازان دشمن درپیروزی آن ها نقش مؤثر داشتند.

بالاخره توابین در محاصره ی لشگر شام قرار گرفتند. بیشتر توابین در چهار روز نبردسهمگین به شهادت رسیده بودند. شمارمجروحان نیز فراوان بود. سلیمان بن صردبرای شکستن حلقه ی محاصره از اسب پایین آمد و بانگ برآورد:

ای بندگان خدا! هرکه می خواهد زودتر به پیشگاه خداوند برود، از گناه خود توبه کند و به پیمان خود وفا نماید؛ نزد من بیاید. ای شیعیان اهل بیت محمدصلی الله علیه وآله! ای افرادی که خواهان خونخواهی فرزند شهید فاطمه علیها السلام هستید، مژده باد برشما به کرامت خداوند!سوگند به خدا! بین شما و شهادت و بهشت وآسودگی از این دنیا، فاصله ای نیست مگرجدایی جان ها، توبه و وفاکردن به پیمان.

توابین شمشیرها را از نیام کشیدند وشمشیرهای لخت را به دست گرفته دورتا دورسلیمان بن صرد حلقه زدند و به دشمن یورش بردند. شماری از لشگر دشمن را کشته و زخمی کردند و شجاعانه پیش رفتند.تیراندازان دشمن، توابین را تیرباران کردند.حلقه ی محاصره تنگ ترشد. یزید بن حصین نیزه ای به سوی سلیمان بن صرد پرتاب کرد وسلیمان بن صرد را نقش برزمین کرد.سلیمان بن صرد در حالی که غرق به خون بود، آرام گفت: «فزت و رب الکعبه »؛ به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم.

سلیمان بن صرد خزاعی از شیعیان مخلص امام علی علیه السلام بود. در آخرین لحظات عمر به یادآورد که امام علی علیه السلام در جنگ صفین به او فرموده بود: سلیمان! تو از افرادی هستی که به انتظار شهادت به سر می برند وهرگز تغییری در عهد و پیمان خود نمی دهی.

سلیمان بن صرد چنان شیفته مولای خویش بود که هنگام وصال به آرزوی خویش،همان جمله ای را بر زبان آورد که مولایش درلحظه ی وصال گفته بود.

مسیب بن نجبه پس از شهادت سلیمان بن صرد، فرماندهی توابین را برعهده گرفت و به جنگ ادامه داد. پس از شهادت او، عبدالله بن سعد فرماندهی توابین را عهده دار شد. در این زمان، سه نفر اسب سوار از سوی قرقیسیاء به کمک توابین آمدند. آن ها پیک شیعیان بصره و مدائن بودند که برای کمک به توابین در بین راه بودند. پیک شیعیان بصره و مدائن به توابین خبر دادند که شیعیان بصره و مدائن در نزدیکی قرقیسیاء هستند و به زودی به کمک آن ها خواهند آمد.

عبدالله بن وال، پس از شهادت عبدالله بن سعد فرماندهی توابین را به عهده گرفت و پس از شهادت او، رفاعه بن شداد فرمانده ی توابین شد. آخرین روز نبرد نیز به پایان رسید. ازچهارهزار نفر، تنها چند نفر بیشتر زنده نمانده بودند. رفاعه بن شداد ادامه ی نبرد رابی فاید دانست و شبانه دستور عقب نشینی راء؛ءداد. توابین شبانه عقب نشینی کردند و به قرقیسیاء برگشتند. فرماندار قرقیسیاء به گرمی از آن ها پذیرایی کرد و دستور داد تاپزشکان به مداوای مجروحان بپردازند.

توابین پس از استراحت در قرقیسیاء، به سوی کوفه حرکت کردند و به روستای «صندوداء» که نزدیک «هیت » واقع شده بود،رسیدند و در آنجا با شیعیان بصره و مداین که به کمک آن ها آمده بودند، مواجه شدند.شیعیان بصره و مداین وقتی از شهادت توابین آگاه شدند، به همراه بازماندگان قیام در صندوداء به عزاداری برای شهیدان قیام پرداختند. روز بعد، توابین به کوفه برگشتند.هنگامی که توابین به کوفه رسیدند، مختارثقفی در زندان بود. مختار ثقفی از زندان برای توابین پیغام داد و به تعریف از سلیمان بن صرد و شهدای قیام پرداخت و به آن ها نویدداد که پس از آزادی، به خونخواهی امام حسین علیه السلام قیام خواهد کرد.

شاعر معاصر نهضت توابین، «اعشی همدان » قصیده ای در باره ی قیام توابین سرود که تا مدتها، مردم پنهانی آن رامی خواندند. در قسمتی از سرودهای او آمده است:

هرچند من روزگار عشق و جوانی رافراموش نمی کنم، ولی بیشتر ازآن به یادمصیبت آن بزرگوار هستم.

او به تقوا و پرهیزگاری، از روی صدق نزدخداوند توسل و تقرب جست. خداپرستی وپرهیزگاری بهترین کالای کاسب است.

او دنیا را ترک کرد. به دنیا اعتنا نکرد. نزدخداوند بلند مرتبه توبه کرد.

او از بار دنیا سبک شد و گفت: من این دنیارا ترک کرده ام و تا زنده هستم به دنیا دل نخواهم بست و از عقیده ی خود بر نمی گردم.

من مانند مردمی که بر فقدان دنیا افسوس می خورند و برای به دست آوردن آن می کوشند، نخواهم بود و غبت به آن وبرگشت به سوی آن نخواهم داشت.

او با مردمی پرهیزگار، خردمند، برگزیده ونجیب روانه شد…

آن ها روانه شدند در حالی که بعضی از آن هاتقوا را طالب و برخی از گناه گذشته، توبه کردند.

آن ها در عین الورده، با لشگر جنگجو رو به رو شدند که آن ها را با شمشیرهای برنده دروکردند…

… کسی از آن ها نجات نیافت جز جماعتی.

رئیس آن ها که خزاعی بود کشته و به خون آغشته شد…

همچنین رئیس بنی شمخ (مسیب بن نجبه) و پهلوان قوم شنواء (عبدالله بن سعد)و فرمانده ی دیگر که تیمی بود (عبدالله بن وال)…

از هرقومی رئیس و پیشوای بزرگی کشته شد…

آن ها ابا داشتند که چیزی جز جنگ که سرها را می شکافد، قبول کنند…

ای بهترین لشگرهای عراق! ای پرهیزگارترین و پاک ترین مردم عراق! ابرهای رحمت شما را سیراب کند…

آن ها کشته نشدند مگر زمانی که جمعی ازتبهکاران و روادارندگان حرام را کشتند و خودمانند شیران شرژه، پس از دلیری جان دادند. (۳)

پی نوشتها:

۱ – تاریخ طبری، ج ۷، ص ۳۲۷ – ۳۲۲۹ ؛ تاریخ الاسلام،ج ۵، ص ۴۷٫

۲ – همان، ص ۳۲۳۱ – ۳۲۳۴؛ کامل تاریخ اسلام و ایران، ج ۶، ص ۲۲ و ۲۳؛ مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۰۸؛ تاریخ الاسلام، ج ۵، ص ۴۷؛ الفتوح، ج ۶، ص ۷۸؛ تذکره الخواص، ص ۲۸۳٫

× در هنگام جنگ خبر رسید که مروان مرد و پسرش،عبدالملک به خلافت رسید.

۳ – تاریخ طبری، ج ۷، ص ۳۲۳۴ – ۳۲۴۸؛ کامل تاریخ برزگ اسلام و ایران، ج ۶، ص ۲۳ – ۳۳۱؛ تاریخ الاسلام، ج ۵،ص ۴۸؛ تذکره الخواص، ص ۲۸۳ و ۲۸۴؛ ذوب النضار فی شرح الثار، ص ۸۷ و ۸۹؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۱۰؛ تجارب الامم، ج ۲، ص ۱۰۹ – ۱۱۲؛ الفتوح، ج ۶، ص ۸۲؛ مروج الذهب،ج ۳، ص ۱۰۸ – ۱۱۰؛ طبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۹۲؛ تاریخ مختصرالدول، ص ۱۱۱ و ۱۱۲؛ التنبیه و الاشراف، ص ۲۶۹؛شذرات الذهب، ج ۱، ص ۷۳٫

منبع : فرهنگ کوثر – مرداد ۱۳۷۹، شماره ۴۱ –

امام صادق (ع) و قيام‌هاى زمان آن حضرت

 اشاره :

در راستاى فلسفه وظيفه الهى، ائمه عليهم السلام براى تحقق حكومت‏ اسلامى جديت و تلاش فراوانى داشتند. امام صادق(ع) علاوه بر نهضت‏ علمى و فكرى كه در جامعه ايجاد نمود; اهتمام خاصى به نظام‏ رهبرى و امامت اصيل اسلامى داشت. حمايت‏هاى پيدا و پنهان امام‏ صادق(ع) از نهضت‏هاى اصيل و عدم همكارى آن‏ حضرت با قيام‏ها نشان‏ دهنده مواضع دقيق و الهى امام در برابر حكومت‏هاى سياسى زمان ‏است.

1 ) قيام زيد بن على(ع)

اينك به ارزيابى نقش امام صادق(ع) در برابر قيام‏هاى معاصر وى‏ مى ‏پردازيم.

زيد، فرزند امام زين العابدين(ع) مردى عابد، انسانى پرهيزكار،فقيهى شجاع و سخاوتمند بود. (1)

زيد به قصد شكايت از فرماندار مدينه، خالدبن وليد بن عبدالملك‏ بن حرث راهى شام شد. هشام نه تنها به شكايت او توجهى نكرد،بلكه به او اهانت نمود و دستور داد او را به مدينه بازگردانند.

زيد مى‏ گويد: من در مجلس هشام بودم كه به رسول گرامى اسلام اهانت‏ شد. اما هشام هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نداد. بدين خاطراگر جز يك نفر همراه نداشته باشم قيام خواهم كرد. (2)

زيد به كوفه برگشت و سپاهى تشكيل داد و با استاندار عراق، يوسف‏ بن عمر ثقفى درگير شد و سرانجام به شهادت رسيد. درباره قيام ‏زيد رواياتى از امام صادق(ع) رسيده است كه بيانگر حمايت آن‏حضرت از قيام اوست. اينك بخشى از اين روايت‏ها را نقل مى‏ كنيم:

1- امام صادق(ع) فرمود: “فانظروا على اى شى تخرجون لاتقولواخرج زيد فان زيدا كان عالما و كان صدوقا و لم يدعكم الى نفسه وانما دعاكم الى الرضا من آل محمد(ص) و لو ظفر لوفى بما دعاكم‏اليه.”; نگاه كنيد كه با چه هدفى قيام مى‏ كنيد. نگوييد زيدخروج كرد. زيد دانشمند و بسيار راستگو بود و مردم را به سوى‏ خويش نمى‏ خواند، بلكه به برگزيده آل محمد(ص) دعوت مى‏ كرد و اگرپيروز مى‏ شد به آنچه مردم را بدان دعوت مى‏ نمود، وفا مى ‏كرد. (3)

زيد بن على فرمود: در هرزمان مردى از ما، اهل‏بيت عليهم السلام‏ وجود دارد كه خدا به وسيله او بر مردم احتجاج می ‏كند. حجت اين‏ زمان فرزند برادرم، جعفر بن محمد(ع) است. هركس او را پيروى كندگمراه نمى ‏شود و مخالف او هدايت نمى‏ يابد. (4)

2- امام رضا(ع) مى‏ گويد: پدرم فرمود: امام صادق(ع) فرمود: خدارحمت كند عمويم زيد را! او به برگزيده آل محمد دعوت مى‏ نمود واگر پيروز مى‏شد به آن وفا مى‏ كرد. او در رابطه با نهضت‏ خويش بامن مشورت نمود. به او گفتم: اگر مى‏ خواهى به دار آويخته شوى ‏قيام كن. امام رضا(ع) مى‏ گويد: پدرم فرمود: هنگامى كه زيد ازمحضر امام صادق(ع) خارج شد، امام فرمود: “ويل لمن سمع واعيثه‏فلم يجبه‏“; واى بركسى كه ندايش را بشنود و ا و را همراهى واجابت نكند. (5)

3- ابن سيابه مى ‏گويد: امام صادق(ع) به من هزار دينار داد وفرمود: اين‏ها را در ميان فرزندان كسانى كه همراه زيد به شهادت‏رسيده ‏اند، تقسيم كن. (6)

4- فضيل، يكى از سپاهيان زيد مى ‏گويد: خدمت امام صادق(ع) رسيدم. حضرت فرمود: آيا تو در جنگ با شاميان همراه عمويم بودى؟

گفتم: بله، حضرت فرمود: چه قدر از آنان را كشتى؟ گفتم: شش نفر.

حضرت فرمود: شايد دچار شك گشته ‏اى؟ پاسخ دادم: اگر شك داشتم كه ‏آنان را نمى‏ كشتم. حضرت فرمود: خدا مرا در ثواب خون‏هاى آنان‏ شريك سازد. به خدا قسم! عمويم زيد و اصحابش جزء شهدا هستند مانند على ‏بن ابى‏طالب(ع) و اصحاب او. (7)

مرحوم مجلسى مى‏ نويسد: اگرچه اخبار درباره زيد مختلف است امابيش‏ترين اخبار بيانگر اين است كه او به خاطر انتقام‏ جويى ازقاتلان امام حسين(ع) و امر به معروف و نهى از منكر قيام نمود وبه برگزيده آل محمد(ص) دعوت مى نمود. من دركلام دانشمندان شيعه‏ نظرى در مخالفت آن‏چه گفته شد، نديدم. (8)

2 ) قيام محمد نفس زكيه

سلطنت ‏بنى‏ اميه پس از هلاكت وليد بن يزيد بن عبدالملك رو به ضعف‏ گذاشت. عده ‏اى از بنى هاشم و عباسيان مثل منصور دوانيقى وبرادرانش، سفاح و ابراهيم، و عبدالله محض و پسرانش، محمد وابراهيم در “ابواء” جمع شدند و توافق كردند كه فردى را به‏ عنوان كانديداى خلافت‏ برگزينند. عبدالله محض از ميان جمع برخاست و از آن‏ها خواست كه با فرزندش، محمد، معروف به “نفس زكيه‏”بيعت نمايند. عبدالله محض فرزند حسن مثنى نوه امام مجتبى(ع)است و مادرش فاطمه، دختر امام حسين(ع) است. به همين جهت‏ به‏”محض‏” لقب يافته است. فرزندش، محمد به خاطر زهد و عبادت‏ فراوان به “نفس زكيه‏” شهرت يافته است. چون در ميان شانه‏ هاى‏او خالى سياه بود، براى عده ‏اى از جمله پدرش اين گمان پيدا شده ‏بود كه او همان مهدى امت است كه در روايات بدان خبر داده شده ‏است. بدين سبب مردم با او بيعت كردند و سپس فردى را راهى خانه ‏امام صادق(ع) نمودند تا آن حضرت در جلسه حضور يابد و با محمدنفس زكيه بيعت كند. امام صادق(ع) در جمع آنان حضور يافت و پس‏از شنيدن سخنان عبدالله محض، فرمود: اگر فكر مى‏ كنى فرزندت مهدى ‏است اين طور نيست. “و ان كنت انما تريد ان تخرجه غضبا لله وليامر بالمعروف و ينه عن المنكر فانا و الله لا تدعك فانت‏شيخناو نبايع ابنك فى هذالامر“; و اگر تصميم دارى كه به خاطر خدا وامر به معروف و نهى از منكر از او بخواهى قيام كند، به خداسوگند! تو را تنها نخواهيم گذاشت. تو بزرگ خاندان ما هستى و بافرزندت بيعت مى ‏كنيم. (9)

در اين روايت، حضرت از همان آغاز بر اصالت هدف و الهى بودن‏ نهضت نفس زكيه تاكيد مى‏ ورزيد و حمايت از آن را به عنوان يكى‏ از اصول سياسى حركت ‏خويش اعلام مى‏ دارد.

3) پيشنهاد ابومسلم و ابوسلمه

“ابراهيم امام و منصور دوانيقى‏” ابوالعباس سفاح از نوادگان‏ عباس، عموى پيامبر(ص) است. آنان حركتى سرى را بر ضد بنى ‏اميه‏ سامان دادند. ابراهيم امام، رهبر قيام ابومسلم را انسانى شجاع‏ و كارآمد و با استعداد مى‏ يابد و ا و را به خراسان اعزام مى‏ كندو به او توصيه مى‏ كند كه بدون نام بردن از فردى، مردم را به‏”الرضا لال محمد”; برگزيده آل محمد(ص) دعوت كند. امام صادق(ع)ابوسلمه كه بعد به وزير آل محمد شهرت يافت. را به كوفه‏ فرستاد و خود در ناحيه شامات فعاليت مى‏ كرد. بدين ترتيب آن حضرت‏ نبض حركت‏هاى ضد اموى را به وسيله كارگزاران خويش در دست گرفته‏ بود. مدتى بعد، ابراهيم امام توسط مروان زندانى و كشته مى ‏شود ورهبرى نهضت طبق وصيت ابراهيم امام، در اختيار سفاح و ديگربرادرانش قرار مى‏ گيرد. (10)

ابوسلمه توسط محمد بن عبدالرحمن، نامه‏ هايى براى امام صادق(ع) وعبدالله محض مى‏ فرستد و به پيك‏هاى خود دستور مى‏ دهد كه هيچ كدام ‏از آن‏ها از نامه ‏اى كه براى ديگرى فرستاده شده است، اطلاع پيدانكند. آن حضرت در آن نامه‏ ها حمايت‏ خود را از خلافت آنان اعلام‏ مى‏ دارد. ابومسلم دو نامه به حضور آن حضرت مى‏ فرستد و در نامه ‏دوم مى‏ نويسد: هزار جنگجو در اختيار من است. به انتظار فرمانت‏ هستيم. (11) امام صادق(ع) به او پاسخى نمى‏ دهد.

سؤال:

چرا امام صادق(ع) به اين پيشنهادها جواب مثبت نداد و اززمينه‏ هاى خلافت و نيروها استفاده نكرد؟

الف ) عدم صداقت و خلوص پيشنهاد دهندگان.

ابو سلمه علاوه بر امام صادق(ع)، براى عبدالله محض هم نامه نوشت. اين كار او دليل اين است كه وى در دعوت خود صداقت نداشت.

زيرا اگر نامه او به امام صادق(ع) براساس ايمان و اعتقاد به آن‏حضرت بود، چگونه از فرد ديگرى نيز دعوت كرد؟

جواب امام صادق(ع) روشنگر همين جهت است. وقتى حامل نامه، محمدبن‏ عبدالرحمن بن اسلم به امام صادق(ع) نامه ‏اى از طرف شيعه شما،ابوسلمه آورده ‏ام. آن حضرت فرمود: “و ما انا و ابوسلمه وابوسلمه شيعه لغيرى‏”; مرا با ابو سلمه چه كار؟ او از شيعيان‏ من نيست. نامه رسان تقاضاى جواب ‏ روشن كننده آتشى كه ديگرى از نورش استفاده مى‏ برد! هيزم جمع‏ كرده ‏اى اما روى ريسمان ديگرى ريخته‏ اى و ديگرى جمع مى ‏كند ومى برد. (12)

شهيد مطهرى در اين باره مى ‏نويسد: “قدر مسلم اين است كه اين ‏شعر مى‏ خواهد منظره ‏اى را نشان دهد كه يك نفر زحمت مى ‏كشد واستفاده ‏اش را ديگرى مى‏ خواهد ببرد. حال يا منظور اين بود كه‏ اى‏ بدبخت ابوسلمه! اين همه زحمت مى‏كشى استفاده‏ اش را ديگرى مى ‏برد وتو هيچ استفاده ‏اى نخواهى برد و يا خطاب به مثل خودش بود اگردرخواست ابوسلمه را قبول كند يعنى اين دارد ما را به كارى دعوت‏ مى‏ كند كه زحمتش را ما بكشيم و استفاده ‏اش را ديگرى ببرد.” (13)

ابومسلم در نامه ‏اى به امام صادق(ع) نوشت: من مردم را به دوستى ‏اهل‏بيت پيامبر(ص) دعوت مى‏ كنم. كسى براى خلافت‏ بهتر از شما نيست.

امام صادق(ع) در پاسخ نوشت: “ما انت من رجالى و لا الزمان‏ زمانى‏”; نه تو از ياران من هستى و نه اين زمان، زمان من ‏است. (14)

امام صادق(ع) بدين وسيله عدم صداقت آنان را گوشزد نمود وبى‏ اعتمادى خود را نسبت‏ به آنان اعلام داشت. در سخن ديگرى از آن‏حضرت نيز همين مطلب آمده است. معلى ابن خنيس مى‏ گويد: در زمانى‏ كه پرچم‏هاى سياه بر افراشته شده بود و هنوزبنى عباس به خلافت نرسيده بود، نامه ‏هايى از عبدالسلام ابن نعيم، سرير و تعداد ديگرى خدمت امام صادق(ع) بردم. آن‏ها نوشته بودند:

قدقدرنا ان يول هذالامر اليك فما ترى قال فضرب بالكتب الى‏الارض‏ثم قال اف اف ما انا لهولاء بامام‏“; ما موقعيت را براى خلافت ‏شما مساعد مى‏ بينيم. نظر شما چيست؟ امام صادق(ع) نامه ‏ها را به ‏زمين كوبيد و فرمود: زهى تاسف و افسوس! من امام و پيشواى آن‏هانيستم. (15)

ب ) نداشتن ياران مخلص

وجود ياران وفادار و همراه يكى از شرايط موفقيت رهبران دراجراى برنامه‏هاى خويش است.

امام صادق(ع) شيعيان خود را خوب مى‏شناخت و مى‏دانست كه بيشترآن‏ها مرد ميدان خطر نيستند.

مامون رقى مى‏گويد: خدمت آقايم، امام صادق(ع) بودم كه سهل بن‏حسن خراسانى وارد شد و به آن حضرت گفت: شما مهر و رحمت داريد.

شما اهل‏بيت(ع) امامت هستيد. چگونه از حق خويش باز ايستاده‏ايد،با اين كه صد هزار شمشيرزن آماده به ركاب در خدمت‏شما هستند.

آن حضرت فرمود: خراسانى! بنشين! سپس به كنيز خود فرمود:

“حنيفه!” تنور را آتش كن. كنيز تنور را گرم كرد. آن گاه امام‏فرمود: خراسانى! برخيز و در تنور بنشين! خراسانى گفت: آقاى من!

مرا با آتش مسوزان و از من بگذر! آن حضرت فرمود: گذشتم. در اين‏حال “هارون مكى‏” كه كفش‏هاى خويش را به دست گرفته بود، واردشد و سلام كرد. امام فرمود: كفش‏هاى خود را زمين بگذار و داخل‏تنور بنشين! هارون بدون معطلى وارد تنور شد. امام صادق(ع) باسهل بن حسن خراسانى مشغول صحبت‏شد. مدتى بعد، امام به اوفرمود: برخيز و به داخل تنور نگاه كن! خراسانى مى‏گويد: برخاستم‏و به داخل تنور نظر افكندم. هارون در داخل تنور چهارزانو نشسته‏بود. مدتى بعد او از تنور بيرون آمد و به ما سلام كرد. امام‏فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد داريد؟ خراسانى گفت: به‏خدا قسم! يك نفر هم نيست. امام فرمود: “اما انا لا نخرج فى‏زمان‏لا نجد فيه خمسه معاضدين لنا نحن اعلم بالوقت‏”; بدان! ماهنگامى كه پنج نفر ياور و پشتيبان نداشته باشيم قيام نمى‏كنيم.

ما نسبت‏به زمان قيام داناتريم. (16)

سدير مى‏گويد: به امام صادق(ع) گفتم: چه چيز شما را از قيام بازداشته است؟ امام فرمود: مگر چه شده است؟ سدير گفت: دوستداران،شيعيان و ياوران شما زياد است. به خدا سوگند! اگر اميرالمؤمنين‏اين مقدار ياور داشت كسى طمع در خلافت نمى‏كرد. امام فرمود:

ياوران من چند نفرند؟ سدير گفت: صدهزار نفر. امام فرمود:

صدهزار! او گفت: بله. بلكه دويست هزار. امام فرمود: دويست‏هزار! سدير گفت: آرى. بلكه نصف دنيا. امام سكوت كرد. سديرگويد: راهى سرزمين “ينبع‏” شديم. امام در ميان راه چشمش به‏جوانى افتاد كه چند راس بزغاله را مى‏چراند. فرمود: اگر تعدادشيعيان من به عدد اين بزغاله‏ها بود از قيام و نهضت‏باز نمى‏ايستادم. سدير مى‏گويد: بزغاله‏ها را شمارش كردم. بزغاله‏ها هفده‏راس بودند. (17)

ابوسلمه از امام صادق(ع) نااميد مى‏گردد و طبق دستور به خانه‏عبدالله محض مى‏رود و نامه دوم را به او مى‏رساند. عبدالله‏خوشحال مى‏شود و صبحگاهان به خانه امام صادق(ع) مى‏رود. عبدالله‏به امام صادق(ع) مى‏گويد: ابوسلمه نوشته است كه همه شيعيان مادر خراسان آماده قيام هستند و از من خواسته است كه خلافت رابپذيرم. امام به عبدالله فرمود: “متى كان اهل خراسان شيعه لك‏انت‏بعثت ابامسلم الى خراسان و انت امرته بلبس السواد و هولاءالذين قدموا العراق انت كنت‏سبب قدومهم… و هل تعرف منهم‏احدا”; چه زمانى اهل خراسان شيعه تو بودند؟! آيا تو ابو مسلم‏را به آن جا فرستادى؟! آيا تو به آن‏ها دستور دادى لباس سياه‏بپوشند؟! آيا اين‏ها كه براى حمايت از بنى العباس از خراسان‏آمده‏اند تو آن‏ها را به اين جا آورده‏اى؟! آيا كسى از آنان رامى‏شناسى؟ !” (18)

ج ) ثمربخش نبودن پيشنهاد

انسان‏هاى دنيا طلب زمانى از رهبران و همكاران خويش روى برمى‏گردانند كه احساس كنند دنيايشان در خطر است. دوستداران بنى‏عباس و فرماندهان آن‏ها مانند ابومسلم به ابوسلمه بدگمان شده‏بودند و ديگر نمى‏خواستند او را در جمع خويش ببينند. ابومسلم‏چند بار به سفاح سفارش مى‏كند كه ابو سلمه را از بين ببرد.

ابوسلمه كه بى‏مهرى‏ها را احساس كرده بود، فكر مى‏كند كه با گرايش‏به امام صادق(ع) و يا عبدالله محض، و تغيير خلافت‏بهتر مى‏تواندبه اهداف دنيايى خويش دست‏يابد. او غافل بود از اين كه كاملاتحت نظر و نقشه قتل او آماده شده بود. قبل از آن كه نامه‏عبدالله محض به ابوسلمه برسد، ياران سفاح با طرحى كه آماده‏كرده بود، ابومسلم در بين راه به او شبيخون مى‏زنند و او رامى‏كشند. (19)

ابومسلم نيز به سرنوشت ابوسلمه گرفتار مى‏شود و به دست‏سفاح،خليفه عباسى كشته مى‏شود. تمام فعاليت‏هاى ابومسلم را ابوسلمه به‏وسيله جاسوسان كنترل مى‏كرد. به همين جهت پيشنهاد و همراهى باآنان نمى‏توانست تضمين كننده پيروزى بوده باشد. بدين خاطر بودكه امام صادق(ع) حتى از پاسخ كتبى به ابوسلمه خود دارى كرد ونامه او را سوزانيد.

سفاك بودن ابومسلم و ابوسلمه

ابراهيم امام، رهبر نهضت عباسيان دروصاياى خويش به ابومسلم‏مى‏گويد: نسبت‏به هركس كه شك كردى و در كار هركس كه شبهه نمودى‏او را به قتل برسان. اگر توانستى در خراسان يك نفر عرب زبان هم‏باقى نگذارى، چنين كن. (20)

“يافعى‏” درباره ابومسلم مى‏گويد: او حجاج زمان خود گرديد و درراه استقرار حكومت عباسيان مردم بى‏شمارى را كشت. (21)

شهيد مطهرى نيز مى‏نويسد: البته ابومسلم سردار خيلى لايقى است،به مفهوم سياسى، ولى فوق العاده آدم بدى بوده; يعنى يك آدمى‏بوده كه اساسا بويى از انسانيت نبرده بوده است. ابومسلم نظيرحجاج بن يوسف است… ابومسلم را مى‏گويند: ششصد هزار نفر آدم‏كشته. به اندك بهانه‏اى همان دوست‏بسيار صميمى خودش را مى‏كشت وهيچ اين حرفها سرش نمى‏شد كه اين ايرانى است‏يا عرب كه بگوييم‏تعصب ملى در او بوده است. (22)

بنابراين امام صادق(ع) نمى‏توانست‏به ابو مسلم جواب مثبت‏بدهد واو را يار و همراه خويش بداند. هدف امام صادق(ع) اجراى حق وعدالت و رعايت‏حقوق الهى و انسانى بود. آن حضرت خواستار حكومتى‏همچون جد بزرگوارش، امام على(ع) بود كه در آن، جايگاهى براى‏اين گونه جنايتكاران نبود.

آن‏چه در تحليل و بررسى عدم پاسخ گويى امام صادق(ع) به پيشنهادخلافت گفته شد، براساس شرايط و موقعيت‏هاى اجتماعى آن روز بود.

اما افزون برآن‏ها سخنان امام صادق(ع) است كه از راه علم امامت‏خويش، از وقوع اين تحولات خبرداده بود. آن حضرت مى‏دانسته كه‏خلافت‏به “سفاح‏” عباسى مى‏رسد. در اين زمينه روايات متعددى‏وجود دارد. در يكى از آن‏ها آمده است: عبدالله محض مى‏گويد: پسرم‏همان مهدى است. او از مردم مى‏خواهد كه براى سقوط خلافت اموى بااو بيعت كنند. امام صادق(ع) فرمود: فرزندت مهدى نيست. سپس امام‏بادست‏خود به‏پشت ابوالعباس سفاح زد و فرمود: اين و برادرانش به‏خلافت‏خواهند رسيد. (23)

در روايت ديگرى آمده است: ابوجعفر منصور از امام صادق(ع) سؤال‏كرد: آيا خلافت‏به من مى‏رسد؟ حضرت فرمود: “نعم اقوله حقا”بلى. آنچه مى‏گويم به حقيقت‏خواهد پيوست. (24)

عباس كوثرى

پى‏نوشتها:

1- ارشاد، مفيد، ص 251.

2- بحارالانوار، ج‏46، ص 192.

3- وسائل‏الشيعه، ج 11، ص 35، باب‏13، ابواب جهاد العدو.

4- بحارالانوار، ج‏46، ص‏173، باب احوال اولاد على بن‏الحسين(ع).

5- وسائل الشيعه، ج 11، ص 38، باب‏13، ابواب جهاد العدو.

6-بحارالانوار، ج‏46، ص 170.

7- همان، ص 171.

8- مرآه‏العقول، ج 4، ص 118.

9- بحارالانوار، ج‏47، ص 278.

10- سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص‏119.

11-مروج الذهب، ج‏3، ص 268.

12- همان.

13-سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص‏127.

14- الامام الصادق(ع)، اسدحيدر، ج 1، ص‏43.

15- وسائل الشيعه، ج 11، ص‏37، باب‏13، جهادالعدو.

16- بحارالانوار، ج‏47، ص‏123.

17- الكافى، ج 2، ص 242، كتاب الايمان و الكفر، فى قله‏عددالمؤمنين.

18- مروج الذهب، ج‏3، ص‏269.

19- همان، ص 285.

20- سيره پيشوايان، ص 388.

21- همان.

22- سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص 122.

23- بحارالانوار، ج‏47، ص 278.

24- همان، ص 120.

منبع: ماهنامه كوثر شماره 40

قیام و بیعت قبل از ظهور صاحب الامر(عج)

معناى هر قيامى قبل از قائم باطل و هر بيعتى حيله و نيرنگ است. (امام باقر يا امام صادق(ع)) چيست ؟

پاسخ:

تفسير صحيح اين روايت و رواياتى در ادامه سوالات بدانها اشاره كرده ايد با چند مطلب چنين است:

1- اگر روايات مذكور به معناى ظاهرى آنها كه برخى خيال كرده اند، گرفته شود، معناى آن و جوب سكوت در برابر همه ظلم ها و طاغوت ها و بى عدالتى ها است و اين مخالفت نص صريح قرآن و روايات مكرر اهل بيت عليهم السلام است كه اسلام دين عدالت است و مردم را به عدالت و زندگى عادلانه دعوت كرده و سكوت در برابر اهل ظلم و كفر را جايز ندانسته است. بنابراين قيام امام حسين عليه السلام تنها براى ايشان جايز بود و عملى نيست كه بشود از آن پيروى كرد و كلام امام حسين عليه السلام خطاب به كوفيان كه فرمود «فلكم فى اسوه» همانا من براى شما الگو هستم،[1] لغو مى گردد و ما تنها موظفيم براى امام حسين عزادارى كنيم و پيروى از سنت و روش ايشان براى ما جايز نيست. ضمن اينكه قيام عليه طاغوت و ظلم مقدمه تشكيل حكومت عدل است و اگر ما پيش از ظهور دعوت به سكوت شده باشيم به آياتى كه دلالت بر جامعيت اسلام دارد[2] و همچنين روايات متعددى كه بر اين واقعيت دلالت دارند لغو مى گردند. بنابراين معناى روايات چيز ديگرى غير از آن است كه برخى از آنها با وجوب سكوت برداشت كرده اند.

پاسخى كه مى توان در تفسير اين روايات داد چنين است:

الف- اين روايات چنانچه از محتوا و علت هايى كه در روايات آمده است روشن مى شود، نظر به خلافت بنى اميه و بنى عباس و ديگر فتنه ها و مصيبت هايى كه در آن زمان اتفاق مى افتاده دارند.

ب- در آن زمان – و حتى زمان هاى بعدى – افرادى در مقابل حكومت هاى ظالم و باطل مردم را به اطاعت خويش فرا مى خوانند، ائمه شيعيان را از پيوستن به اين گروه نهى فرمودند تا به ظلم كمك نشود. امادر مقابل كسى كه مردم را به اقامه حق و بازگرداندن حكومت به اهلش دعوت كند مورد حمايت ائمه بوده اند.

ج- بسيارى از روايات در قضاياى مشخص و شخصى بيان شده است و فرد يا افراد خاصى را از قيام منع مى كردند كه نشان مى دهد كه در آن زمان خصوصيت و ويژگى اش بوده است كه قيام آن افراد به ثمر نمى رسيده با اين كه قيام او دعوت به خود بوده نه حق. در مقابل دليل عقلى و نقلى قائم است كه قيام و تشكيل حكومت در هر زمانى مطلوب است.

روايتى كه شما در اين پرسش نقل كرديد هم از همين دسته روايات است. زيرا در آن تأييد دارد كه قيامها حيله و نيرنگ است و روشن است كه پيوستن به چنين قيامى صحيح نيست و از آن نهى شده است. اما اگر قيام لله باشد آيا آن نيز نيرنگ و حيله است ؟ مسلما چنين نيست. آقاى منتظرى 17 روايت در نهى از قيام را بررسى كرده و به همه پاسخ داده اند.[3]

2- دلايل متعدد عقلى و نقلى بر اين امر قائم است كه لازم است در هر زمانى حكومت اسلامى تشكيل شود تا احكام اسلامى پياده شود و مقدمه تشكيل حكومت قيام عليه ظلم و طاغوت است.

اما دليل عقلى: احكام اسلام، براى يك زمانى خاص نيست. اسلام دين جهانى است كه در همه زمان ها و مكان ها، برنامه براى هدايت و رستگارى و اقامه عدل دارد. در عين حال از ضرورى ترين امور زندگانى بشر، وجود نظام اجتماعى و حكومتى است كه پاسدار حقوق جامعه باشد. هيچ جامعه اى نمى تواند از تشكيل حكومت بى نياز باشد. حال يا حكومت ظالمانه باشد يا عادلانه.

اما روشن است كه حكومت عادلانه هدف اصلى زندگى بشرى است و انسان ها بايد تلاش كنند كه حكومت عادلانه تشكيل دهند.

 پس اولا: احكام اسلامى براى همه زمان ها و همه مكان هاست، حتى زمان غيبت نيز جارى و قابل اجرا است.

ثانيا: اسلام داراى احكام حكومتى است، چنانچه داراى احكام عبادى است و چنانچه لازم است احكام عبادى آن – چون نماز و روزه – پياده شود و در هيچ زمان تعطيل نمى شود احكام حكومتى آن نيز در هيچ زمانى تعطيل بردار نيست.

ثالثا: در زمان حضور امام عليه السلام، احكام حكومتى را او اجرا مى كند. اما در زمان غيبت كسانى كه از جانب امام اجازه دارند بايد جامعه را اداره كنند (مگر اين كه زمينه تشكيل حكومت موجود نباشد).

اما دلايل نقلى: روايات متعددى كه فقها را بر مردم حاكم مى داند و تشكيل حكومت بدون درگيرى و قيام معنى ندارد. همچنين اين روايات صفات ويژه اى (چون عقل و درايت، ايمان، عدالت، علم و فقاهت، قدرت و تدبير رهبرى، آلوده نبودن به خصلت هاى ناپسند، مرد بودن، پاكزادى، …) براى رهبر جامعه اسلامى و فقيهى كه بنا است رهبرى جامعه و قيام عليه طاغوت را بر عهده بگيرد بيان مى فرمايد تا قيام وى بر اساس عدل و داد باشد نه حيله و نيرنگ دعوت به خود. ما چند روايت را كه فقها را با عنوان حاكم معرفى مى كند براى نمونه ذكر مى كنيم:

1) «… فانى قد جعلته عليكم حاكما» من او (فقيه) را بر شما حاكم قرار دادم.[4] اين روايت كه از امام صادق عليه السلام است و به طور مطلق فقها را حاكم مى داند و نصب عام امام براى همه زمانها جارى است. امام در ادامه مى فرمايد: پس آنگاه كه به حكم ما حكم داد و از وى نپذيرفتند، بى گمان حكم خدا را سبك شمرده اند و به ما پشت كرده اند و كسى كه به ما پشت كند به خداوند پشت كرده و اين در حد شرك به خداوند است.

و يكى از احكام چنين فقيهى -همانند امام خمينى- قيام عليه ظلم و طاغوت است و بر طبق اين روايت نمى توان از آن سرپيچى كرد. بنابراين روايتى كه شما نقل كرديد اشاره به قيام براى خود و بر اساس حيله و نيرنگ است كه شركت در آن حرام است، اما قيام بر پشت سر فقيه جامع الشرايط، عمل به دستور صريح امام است و شركت در چنين قيامى واجب است.

2) «ان المؤمنين الفقهاء حصون الاسلام كحصن سور المدينه لها» مؤمنان فقيه دژهاى اسلام هستند همانند دژ اطراف شهر براى شهر.[5] اين روايت از امام كاظم عليه السلام است و آن را با روايت امام صادق عليه السلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يك جا بياوريم معنائى كه ما مى خواهيم در مى آيد. زيرا بهترين مفسر كلام معصومان خود آنها هستند. «الفقهاء امناء الرسول ما لم يدخلوا فى دنيا. قيل يا رسول الله و ما دخلو هم فى الدنيا؟ قال اتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم» فقها مادامى كه در دنيا وارد نشده اند امين پيامبران هستند. پرسيده شد: ورود آنها به دنيا چگونه است؟ فرمود: با پيروى از سلطان، هرگاه اينگونه شدند از آنها نسبت به دينتان برحذر باشيد.[6]

روشن است كه عدم تبعيت از سلطان، در بسيارى از موارد موجب درگيرى مى شود و لازم است چنين فقيهى در مقابل زورگوئى هاى سلطان قيام كند، چنانكه در طول تاريخ بسيار اتفاق افتاده است.

احاديث از اين دست بسيار است و نقل همه آنها ضرورى نيست. گذشته از اينها روايات متعددى درباره آخر الزمان و علائم ظهور است كه اشاره دارد پيش از قيام و ظهور مقدس حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه، در ايران و بين حكومت هاى شيعى و مورد تأييد امام تشكيل مى شود و در دنياى پر از ظلم و جور آن زمان، مردم را به حق و عدالت دعوت مى كنند. در اين روايات به قيام ايرانيان و حكومت آنها تأييد بسيارى شده است. آقاى على كورانى از علماء لبنانى مقيم ايران، روايات مربوطه را جمع آورى و دسته بندى كرده اند و با توضيحاتى جامع درباره اين روايات توضيح داده است.[7]

 پس نه تنها حكومت جمهورى اسلامى، مصداق رواياتى كه نهى از قيام و احيانا تشكيل حكومت مى كند نيست، بلكه به دليل عقل و نقل مصداق واقعى حكومت زمينه ساز حكومت جهانى حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه است و همين امر نشان مى دهد رواياتى كه نهى از قيام مى كنند بررسى دقيق ترى شوند و درباره آنها بيشتر انديشه شود. حداقل اينكه اين روايات قيامهاى برحق و مطابق برنامه ائمه را شامل نمى شوند.

پاورقی:

[1] . تحف العقول، ص505.

[2] . مائده، 33-38؛ نور، 2؛ حجرات، 9؛ انفال، 39-60

[3] . منتظرى، حسينعلى، مبانى فقهى حكومت اسلامى، ترجمه: محمود صلواتى، ج1 ص333-397

[4] . اصول كافى، ج1 ص67.

[5] . اصول كافى، ج1 ص67.

[6] . كافى، ج1 ص46.

[7] . كورانى على، عصر ظهور، ترجمه عباس جلالى، ص 217 – 275، شركت چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامى، چاپ دوم 1379، تهران.