قیام

نوشته‌ها

قیام بحرین.

اشاره:

بَحْرین، کشوری با مساحتی حدود ۷۶۷ کیلومتر مربع در حاشیه جنوبی خلیج فارس. پایتخت این کشور شهر منامه، و اکثر ساکنان این کشور عرب هستند. جمعیت این کشور ۱.۲۳۴.۵۹۶ نفر است. بحرین در دوران‌ گذشته بر سرزمینی وسیع اطلاق می‌شد که یک سوی آن بصره و سوی دیگر آن عمان بود. مذهب اکثر مردم این کشور در طول تاریخ، تشیع بوده و همواره عالمان بزرگی از این سرزمین برخاسته‌اند که آثار مکتوب آنان هم‌اکنون نیز مورد استفاده است. امروزه شیعیان اکثریت جامعه بحرین را تشکیل می‌دهند، ولی با این حال از سهم اندکی از قدرت و ثروت و رفاه در بحرین برخوردارند و از سوی حکومت مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند.

قیام

خیزش مردم بحرین در سال‌های اخیر نتیجه نادیده گرفتن حق اکثریت مردم است.

در دوران گذشته، بحرین بر سرزمینی وسیع اطلاق می‌شد که یک سوی آن بصره و سوی دیگر آن عمان بود.[۱] برخی علت نامگذاری آن به بحرین را وجود دریاچه‌ای در بخشی از این سرزمین دانسته‌اند[۲] اما امروزه این نام به مجمع الجزایری اطلاق می‌شود که در حاشیه جنوبی خلیج فارس و در میان شبه جزیره قطر در مشرق و جنوب، و خاک عربستان سعودی در مغرب قرار دارد. نزدیک‌ترین شهر ایران به بحرین، بندر بوشهر است که تا لنگرگاه بحرین ۳۶۱ کیلومتر فاصله دارد.مجمع الجزایر بحرین با وسعت ۷۶۷ کیلومتر مربع از ۳۵ جزیره بزرگ و کوچک تشکیل شده است. بزرگترین این جزایر، جزیره بحرین است که گاه آن را اوال نیز می‌خوانند و در قدیم به تیلوس معروف بوده است. شهر منامه پایتخت بحرین در همین جزیره واقع شده است. این جزایر در قسمت جنوب ماسه‌ای و هموار، در قسمت‌های مرکزی بیابانی و بی آب و علف و در قسمت شمال آباد و حاصلخیز است.بحرین فاقد مرز زمینی است و تنها با پلی به طول حدود ۲۵ کیلومتر، به عربستان سعودی متصل است.

منطقه    اسامی

۱          جزایر مهم             جزیره محرق

جزیره ستره(مرکز نخلستان‌های بحرین)

جزیره نبیه صالح(از مراکز صادرات نفت)

جزیره جده

جزیره‌ام نعسان

مجمع الجزایر حوار(مالکیت این جزایر سال‌هاست که مورد اختلاف میان بحرین و قطر است. نفت موجود در منابع نفتی این مجمع الجزایر جزو مرغوب‌ترین نفت جهان است)۲         بنادر مهم               منامه

مُحرّق

ستره(از مراکز صادرات نفت)

مصفا

سلمان(مهم‌ترین و مجهزترین بندر بحرین دارای تأسیسات بندری مجهز)۳          شهرهای مهم          منامهاین شهر پایتخت بحرین است که با حساب حومۀ آن تقریباً ۵ درصد از کل مساحت مجمع الجزایر بحرین را تشکیل می‌دهد. بخش زیادی از ساکنان این شهر، اتباع خارجی و بیشتر بازرگانان و ایرانیان و همچنین بحرینی‌های شیعه هستند.    مُحرّقاکثر ساکنان این شهر عرب‌های سنی مذهب هستند. یکی از مدرن‌ترین فرودگاه‌های بین‌المللی در خاورمیانه و هم چنین ترمینال توقف کشتی‌های بزرگ به نام الحوض الجاف در این شهر قرار دارد.    جده

الرفاعاین شهر از دو بخش شرقی و غربی تشکیل شده است که بخش غربی آن محل سکونت شیوخ و خاندان حکومتی است.    سترهبزرگترین پالایشگاه نفت بحرین، مخازن نفت و هم‌چنین کارخانه‌های تولید برق و دستگاه‌های آب شیرین‌کن در این شهر قرار دارد.    نبیه صالح

عوالی (مرکز عملیات شرکت نفت)جغرافیای انسانی و سیاسی

سابقه تاریخی تشکیل جمعیتسابقه تاریخی بحرین به عصر حجر[۳]و عصر آهن[۴] بر می‌گردد. در این جزیره آثار تمدنی پنج هزار ساله وجود دارد. فینقی‌ها[۵]، سومری ها[۶]، قبایل عربی عدنان، قحطان، ربیعه، وائل و عبد قیس در طول تاریخ ساکنان این جزیره بودند. بحرین قبل از اسلام یعنی از زمان هخامنشیان بخشی از سرزمین ایران بوده است.[۷]

نقشه بحرین کهن

حکومتبحرین در دوره هخامنشی بخشی از ایران بود. با پیدایش اسلام، این سرزمین تحت حاکمیت دولت‌های اسلامی قرار گرفت. از اواخر قرن سوم، بحرین تحت سلطه حکومت قرامطه در آمد. [۸] عبدالله بن علی بن ابراهیم عیونی در سال ۴۶۶ق، از ضعف دولت قرمطی استفاده کرد و با تجهیز نیرو توانست این دولت را سرکوب کند و دولت شیعی عیونی را در این منطقه برپا نماید. این دولت تا سال ۶۴۱ یعنی مجموعاً ۱۷۵ سال دوام آورد. محدوده حکومت اینان از جایی که امروزه کویت نامیده می‌شود آغاز و تا سرزمینی برابر قطر فعلی امتداد داشت.[۹] پس از دولت عیونی، حاکمیت ایران دوباره به بحرین بازگشت. [۱۰] در دهه سوم قرن دهم، با حمله پرتغالی‌ها، بحرین به مدت یک قرن تحت سیطره آنان درآمد، اما درسال ۱۰۳۱ق شاه عباس صفوی با بیرون راندن پرتغالی‌ها، بر بحرین سیطره یافت و دوباره بحرین جزء سرزمین ایران شد، اما غالباً حاکمان محلی عرب داشت. [۱۱] در دوران حکومت صفوی و پس از آن، این منطقه گاهی به اشغال خوارج عمان درمی‌آمد[۱۲] تا اینکه نادرشاه، بحرین را از اشغال خوارج آزاد کرد[۱۳] و حکومت بحرین را به آل مذکور سپرد.[۱۴] این خاندان، حکومت بحرین را در اختیار داشتند تا اینکه در اواخر قرن دوازدهم قمری، خاندان آل خلیفه حکومت را در بحرین به دست گرفتند.

سلسله آل خلیفه

خاندان آل خلیفهآل خلیفه، سلسله‌ای مالکی مذهب از عرب‌های عتوبی عربستان هستند که در نخستین سال‌های قرن ۱۸ میلادی به کرانه‌های جنوبی خلیج فارس کوچیدند و در حدود ۱۱۹۶ هجری قمری مجمع الجزایر بحرین را تصرف کردند، اما به اسم ایران بر بحرین حکومت می‌کردند. با این حال وابسته شدن حاکمان آل خلیفه به انگلستان[۱۵] در نهایت سبب شد که بحرین در ۲۲ مرداد ۱۳۵۰ هجری شمسی رسماً استقلال خود را در برابر ایران اعلام کند. بحرین در ۲۵ آذر همان سال رسماً عضو سازمان ملل متحد شد و به عنوان یکصد و بیست و نهمین عضو آن درآمد. از آن پس روز ۱۶ دسامبر ـ ۲۵ آذر ـ روز ملی بحرین شناخته می‌شود.[۱۶]در فهرست ذیل، نام حاکمان بحرین آمده است:    محمد بن خلیفه (۱۱۹۰- ۱۱۹۹ ق)

خلیفه بن محمد بن خلیفه (۱۱۹۰-۱۱۹۷ ق)این دو نفر، نخستین حاکمان آل خلیفه هستند که البته در بحرین حکومت نداشتند و محل حکومت آنان زباره بوده است.    احمد بن محمد(|۱۱۹۶-۱۲۱۱ ق)

سلمان بن احمد(۱۲۱۱-۱۲۳۶ ق)

عبدالله بن احمد(۱۲۳۶-۱۲۵۸ ق)

محمد بن خلیفه(۱۲۵۸-۱۲۸۶ ق)

عیسی بن علی(۱۲۸۶-۱۳۴۱ ق)

حمد بن عیسی(۱۳۴۱-۱۳۶۱ ق)

سلمان بن حمد(۱۳۶۱-۱۳۸۱ ق)

عیسی بن سلمان(۳۸۱- ۱۴۱۹ ق)[۱۷]

حمد بن عیسی(۱۴۱۹ -)جمعیت و ترکیبامروزه جمعیت بحرین آمیزه‌ای از افراد بومی و مهاجران است. بر اساس سرشماری سال ۲۰۱۰م، جمعیت این کشور ۱.۲۳۴.۵۹۶ نفر است که از این تعداد، ۵۶۸.۴۲۴ نفر (۴۶%) بحرینی و بقیه غیر بحرینی هستند. درصد زنان و مردان بحرینی تقریباً برابر است و به ازای هر ۱۰۰ زن، ۱۰۲ مرد وجود دارد.[۱۸] بیشتر افراد غیر بحرینی هندی هستند. بنا بر آمار سال ۲۰۰۸م، ۲۹۰ هزار هندی در بحرین سکونت دارند. [۱۹]

تابعیت افراد ذیل، بحرینی به شمار می‌آیند:    افرادی که پدرشان بحرینی است.

افرادی که مادرشان بحرینی است ولی معلوم نیست پدرشان کیست.

افرادی که در بحرین به دنیا آمده‌اند ولی معلوم نیست پدر و مادرشان کیست.

افراد غیر بحرینی چنانچه حائز شرایط تعیین شده در قانون باشند و از دولت، تابعیت بحرینی دریافت کرده باشند.

زنان غیر بحرینی که همسر بحرینی دارند، در صورت داشتن شرایط، می‌توانند تقاضای تابعیت بحرینی نمایند.[۲۰]بر اساس این قانون دولت بحرین می‌تواند در مواردی که خود تشخیص بدهد، از برخی افراد سلب تابعیت نماید. در سال‌های اخیر دولت بحرین از تعدادی از شهروندان کشورش با این ادعا که این افراد، فعالیت تروریستی داشته‌اند، سلب تابعیت کرده است. به اعتقاد برخی، این اقدام بیش از آنکه نبرد با تروریسم باشد، در راستای کاهش جمعیت شیعیان است[۲۱]

زبان و خطزبان رسمی کشور بحرین عربی است و در کلیه مکاتبات رسمی کشور از خط عربی استفاده می‌شود. پس از زبان عربی، زبان انگلیسی و پس از آن زبان فارسی دارای اهمیت است. به زبان‌های اردو و هندی نیز به دلیل وجود مهاجران در این کشور تکلم می‌شود.

ادیان و مذاهباسلام، دین رسمی کشور بحرین است. ۷۰% مسلمانان این کشور شیعه و بقیه سنی هستند. خاندان سلطنتی نیز سنی است. پیروان سایر ادیان نیز در بحرین سکونت دارند. جمعیت غیر مسلمان بحرین اکثراً از مهاجران هستند.

پیشینه تشیع

نامه حضرت محمد(ص) به منذر بن ساوی(محل نگهداری: موزه استانبول)رسول اکرم(ص)، پیش از فتح مکه علاء بن الحضرمی را به عنوان سفیر خود به بحرین فرستاد.[۲۲] او منذر بن ساوی، حاکم بحرین، را به اسلام دعوت کرد. وی اسلام را پذیرفت و مردم بحرین نیز مسلمان شدند. با رحلت پیامبر(ص)، بخشی از آنان مرتد شدند.[۲۳]این بار علاء بن حضرمی به این منطقه حمله کرد و با اینکه عده‌ای در برابر او مقاومت کردند، سرانجام تمام بحرین فتح شد و اسلام دوباره در این منطقه حاکم شد.[۲۴]آغاز ظهور تشیع در بحرین نیز به عصر پیامبر(ص) برمی گردد. ایشان ابان بن سعید بن العاص را که از علاقه‌مندان حضرت علی(ع) بود، برای مأموریت به آنجا اعزام کردند.[۲۵] شاید یکی از دلایل رشد تشیع در بحرین در آن مقطع، این باشد که بسیاری از ساکنان بحرین از بنی عبد القیس بودند[۲۶] و برخی از بزرگان بنی عبدالقیس نیز از شیعیان حضرت علی(ع) بودند. یکی از این بزرگان صعصعه بن صوحان است. وی که در جنگ صفین فرماندهی عبد القیس را بر عهده داشت [۲۷] در دوره معاویه به بحرین تبعید شد و در همانجا درگذشت.[۲۸]

حکومت‌های شیعیهر چند پس از عمر بن عبدالله ابی سلمه که در زمان حکومت حضرت علی(ع) حاکم بحرین بود،[۲۹] تا سال‌ها حاکمی شیعی بر بحرین حکومت نکرد اما شیعیان در بحرین جمعیت قابل توجهی داشتند و همین امر سبب شد که در قرن‌های بعد سلسله حکومت‌های شیعی در بحرین به قدرت برسد. برخی از این دولت‌های شیعی عبارتند از:

پراکندگی قبور عالمان و بزرگان شیعه    دولت قرامطه (۲۸۶-۴۶۶ ه‍.ق)حاکمان این دولت هر چند از شیعیان اسماعیلیه مذهب بودند اما در شمار دولت‌های شیعی به شمار می‌آیند.    دولت عیونی (۴۶۶-۶۴۲ ه‍.ق.)دوران ۱۷۵ ساله حکومت عیونی، دوران غلبه مطلق تشیع در بحرین بود. تاجایی که یاقوت در قرن ششم در کتاب معجم البلدان، ذیل مدخل عمان تصریح می‌کند که تمامی ساکنان بحرین شیعه هستند و اگر غیر شیعی یافت شود غریبه است.[۳۰]    دولت عصفوری (۶۴۲-۷۰۰ ه‍.ق.)

دولت جروانی (۷۰۰-۸۲۰ ه‍.ق.)

دولت جبری (۸۲۰-۹۶۹ ه‍.ق) [۳۱]پس از آن، بحرین مدتی به اشغال نیروهای خارجی در آمد تا این که در سال ۱۰۳۵ ه‍.ق.، شاه عباس صفوی بحرین را از اشغال آزاد کرد و دوباره حاکمیت بحرین در اختیار حاکمان محلی شیعه قرار گرفت. بعدهادوباره بحرین برای مدتی به دست خوارج اشغال شد که این بار نادرشاه آنجا را از آزاد نمود و در نهایت حکومت به خاندان آل خلیفه سنی رسید. این خاندان تاکنون بر بحرین حکومت دارند..

عالمان شیعیدر طول تاریخ عالمان بسیاری از بحرین برخاسته اند. برخی از این عالمان عبارتند از:

عالم بحرینی      قرن      توضیحات

نصر بن نصیر بحرانی     اول       از راویان حدیث [۳۲]

محمد بن سهل بحرانی   دوم      از راویان حدیث [۳۳]

شیخ احمد بن سعاده                  وی رساله‌ای در علم نگاشته است که آن را خواجه نصیر الدین طوسی شرح کرده است.[۳۴]

شیخ علی بن سلیمان                  او تألیفاتی فلسفی داشته است.[۳۵]

ابن میثم بحرانی                         وی شاگرد شیخ علی بن سلیمان و شیخ اجازه علامه حلی و سید ابن طاووس بوده است. مشهورترین اثر وی شرح نهج البلاغه است.[۳۶]

شیخ احمد بن متوج                    وی در زمان خود شیخ امامیه بوده است.[۳۷]

شیخ مفلح بن حسن صیمری                   صاحب کتاب غایه المرام فی شرح شرائع الاسلام. قبر وی در روستای سلم آباد بحرین است. [۳۸]

سید حسین غریفی                     کتاب وی با نام الغنیه فی مهمات الدین عن تقلید المجتهدین در نوع خود بی‌نظیر است.[۳۹]

سید ماجد صادقی                      وی پایه گذار تفکر اخباری گری در شیراز بود و بسیاری از عالمان اخباری شاگرد او بودند. ملا محسن فیض کاشانی نیز شاگرد وی بوده است.[۴۰]

علی بن محمد بن عبدالله بحرینی                         به دستور شاه سلیمان کتابی به نام منار السعادات فی اصول الاعتقادات نوشت که شاه دستور داد آن را به فارسی ترجمه کنند.[۴۱]

شیخ محمد بحرانی                     در دوران صفویه، وی نخستین عالمی بود که در بحرین نماز جمعه را اقامه کرد. [۴۲]

شیخ علی بحرانی                       وی شاگرد شیخ بهایی بوده است و پس از رسیدن به درجه اجتهاد به بحرین بازگشت و ریاست شیعیان بحرین بدو رسید. وی تألیفات بسیاری در ابواب مختلف فقهی دارد.[۴۳]

شیخ عبدالله بن نورالدین بحرانی              وی مجموعه عظیمی را تدوین کرد که تعداد مجلدات آن بیش از بحارالانوار است[۴۴]

شیخ جعفر بحرانی                     وی استاد سید نعمت الله جزایری و سید علی صدر شارح صحیفه سجادیه است. وی پس از تحصیل علوم دینی در شیراز و برگزاری جلسات درس در آن شهر، به حیدرآباد هند سفر کرد و در آنجا سکونت گزید و مرجع شیعیان آن بلاد گردید.[۴۵]

شیخ محمد بن ماجد بحرانی                   وی شیخ الاسلام بحرین در اواخر دوره صفوی بوده است. [۴۶]

سید هاشم بحرانی                      وی پس از شیخ محمد بن ماجد، شیخ الاسلام بحرین شد. مهم‌ترین تصنیف وی البرهان فی تفسیر القرآن است.[۴۷]

شیخ سلیمان ماحوزی                 وی در اواخر دوره صفوی می‌زیسته و کتب بسیاری را در علوم گوناگون اسلامی تألیف کرده است. وی کتاب الاربعین خود را به شاه سلطان حسین صفوی اهدا نمود.[۴۸]

شیخ عبدالله سماهیجی                از عالمان اخباری وی مدتی شیخ الاسلام اصفهان بود و در بهبهان سکونت گزید و درهمان جا درگذشت.[۴۹]

شیخ یوسف بحرانی                    وی تمایلات اخباری داشت و از وی تألیفاتی مانند الحدائق الناضره، الدرر النجفیه، لؤلؤۀ البحرین بر جای مانده است. [۵۰]

تشیع در دوران معاصر

وضعیت عمومی شیعیانبهترین مناطق شیعه نشین، جد، حفص و سنابس ذکر شده است. شیعیان بحرین بیشتر روستا نشین هستند. بیشتر این شیعیان دور از مناطق شهری و در فقر به سر می‌برند و جز عدۀ معدودی که توانسته اند با در اختیار گرفتن برخی از جایگاه‌‌های دولتی به وضعیت مطلوبی از نظر اقتصادی دست یابند، بقیه در وضعیت نابسامانی به سر می‌برند. اکثر شیعیان به طور سنتی به ماهیگیری و کشاورزی مشغولند و در نواحی ساحلی و دورافتاده زندگی می‌کنند . تنها در دهه های اخیر عده ای از آنان در منامه و المحرق و تأسیسات نفتی سیترا و الاولی به صفوف کارگری پیوسته‌اند.[۵۱]

جایگاه شیعیان در ارکان حکومت بحریندر نظام سیاسی ـ اجتماعی و ارکان حکومتی بحرین، شیعیان در پایین‌ترین مرتبه قرار دارند. خانواده حاکم الخلیفه بالاترین رتبه را دارد و پس از آن، به ترتیب قبایل سنی، تجار، تکنوکرات‌ها، شیعیان ایرانی و در آخر شیعیان بومی بحرین قرار دارند.[۵۲]

تشکّل های عمده شیعی در بحرین    جمعیه الوفاق الوطنی الاسلامیه؛[۵۳]این حزب، برجسته‌ترین حزب سیاسی شیعه در بحرین است. بنیانگذاران آن یکصد تن از علمای شیعه بحرین بودند. افرادی نظیر دکتر سعید شهابی (مقیم لندن)، شیخ علی سلمان، شیخ عبدالامیر الجمری، استاد عبدالوهاب حسین و استاد حسن المشیمع از جملۀ این علما هستند. شیخ علی سلمان، رئیس این جمعیت سال‌ها در ایران بسر برده است. وی مدتی در لندن در تبعید بود و در فوریه ۲۰۰۱به بحرین بازگشت.    جمعیه التوعیه؛ [۵۴]این تشکل در سال ۲۰۰۵ بوسیله یک هیئت مؤسس ۳۸ نفری از جمله شیخ عیسی قاسم، سید عبدالله الغریفی و شیخ عبدالامیر الجمری ایجاد شد. در حال حاضر این جمعیت با نظارت علمای برجسته بحرین اداره می‌شود. مدیر فعلی آن شیخ باقر حسن علی الحواج است. این جمعیت بیشتر به فعالیت‌های فرهنگی می‌پردازد.    الجبهه الاسلامیه لتحریر البحرین؛این تشکل در سال ۱۹۷۹ میلادی به رهبری سید هادی مدرسی به وجود آمد.[۵۵] این تشکل از سال ۱۹۹۰ به بعد به تدریج خود را با دیگر مخالفان و جریان اصلی سیاست در این کشور وفق داد و به اهداف و اصول دموکراتیکی گرایش پیدا کرده است.[۵۶] ریاست این تشکل با شیخ محمد علی محفوظ بوده است.[۵۷]    حرکه الخلایا الثوریه؛این جنبش از جمله حرکت‌های سری و زیرزمینی شیعی بحرین است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و تحت تأثیر آن در بحرین تشکیل شد. در ژانویه ۱۹۸۱ حکومت بحرین یکی از عالمان شیعی به نام شیخ ناصر الحداد را به همراه بیست نفر از جوانان بحرینی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی بازداشت کرد.[۵۸]    حزب الله بحرین؛از سال ۱۹۸۷ به بعد دولت بحرین بارها اعلام کرده است که گروهی به نام حزب الله بحرین خواهان سرنگونی حکومت آن کشور هستند. اما به نظر می‌رسد که چنین تشکلی وجود خارجی نداشته باشد. در گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر در سال ۱۹۹۷ آمده است: «‌هیچ گروه مخالف بحرینی با نام حزب الله شناخته نشد. این اصطلاحی است که صرفاً از سوی حکومت برای اشاره به طیف نیروهای شیعه مخالف استفاده می‌شود.‌» [۵۹]    حرکه انصار الشهداء الاسلامیه؛این حرکت مخفی و سری بوده، در اوایل دهه ۱۹۷۰ و تحت تأثیر انقلاب اسلامی ایران به وجود آمد. رهبری این تشکل بر عهده شیخ جمال علی العصفور بود. این گروه را نیز دولت کشف کرد. شیخ عصفور در سال ۱۹۸۰ دستگیر شد و تا سال ۱۹۸۱ در بازداشت به سر می‌برد که در همین سال و در بازداشت، ظاهراً بر اثر مسمومیت درگذشت.[۶۰]    جمعیه العمل الاسلامی؛ [۶۱]برخی از اعضای الجبهه الاسلامیه لتحریر البحرین در سال ۲۰۰۱ این تشکل را به وجود آوردند.[۶۲] دادگاه بحرین در سال ۲۰۱۲ حکم به انحلال این تشکل داد.[۶۳] رهبری این تشکل را شیخ محمد علی محفوظ به عهده دارد. وی در سال ۲۰۱۱ توسط حکومت آل خلیفه دستگیر و بر اساس حکم دادگاه به ده سال زندان محکوم شد. وی هم اکنون در زندان است.[۶۴]    جمعیه الاخاء؛سازمان «‌الاخاء‌» شیعیان ایرانی الاصل بحرین را گرد هم می‌آورد. این جمعیت بنابر اساسنامه، خود را تابع قوانین حکومت بحرین می‌داند.[۶۵] با این حال در سال‌های اخیر با گروه‌های شیعی مخالف با حکومت ارتباط داشته است. ریاست این تشکل با موسی غلوم الانصاری است.[۶۶]

شیعیان بحرینی با اینکه در گروه‌های مختلف سازمان یافته‌اند اما در مسائل اساسی مثل اصلاحات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و پایان تبعیض با یکدیگر همکاری نزدیک دارند. حزب الرساله، جمعیه اهل البیت و گروه جماعه الاسلامیه از دیگر تشکل‌های شیعه بحرینی هستند.

انتقادات شیعیان بحرینی از حکومت    عدم تمایل حکومت به شنیدن اعتراضات شیعی یا مذاکره با ایشان

نبود امکان حضور مؤثر شیعیان در عرصه ارکان حکومتیآل خلیفه سیاست حذف شیعیان را از تشکیلات اداری و قضایی بحرین تعقیب می‌کند. هم اکنون میزان اشتغال شیعیان در برخی از بخش‌های دولتی به کمتر از ۱% و تعداد کل قضات شیعی به ۷ نفر کاهش یافته است. [۶۷]    تبعیضعمده بیکاران و فقرای بحرین را شیعیان تشکیل می‌دهند. این تبعیضات تا بدان جا کشیده شده که حکومت در قراردادهای بزرگ با شرکت‌های خارجی، با آن‌ها شرط کرده است کارگر و رانندۀ شیعه استخدام نکنند. بر اساس همین سیاست حکومت آل خلیفه با کاستن از تعداد کادر پزشکی شیعه در مراکز بهداشتی و درمانی به دنبال استفاده از کادر پزشکی اردنی به جای شیعیان است. [۶۸]    تعداد زیاد زندانیان سیاسی شیعه؛رهبران شیعی معتقدند در طول سال‌های گذشته هزاران نفر از شیعیان در زندان‌های آل خلیفه بوده‌اند و برخی از آن‌ها نیز در زندان‌ها به شهادت رسیدند.[۶۹]    آزار و اذیت جوامع شیعی و افراد شیعه؛پلیس‌ به صورتی اهانت آمیز، گستاخانه و با خشونت‌های فیزیکی با شیعیان رفتار می‌کند. آنان مرتب به خانه‌های شیعیان حمله کرده، آن‌ها را زیر و رو می‌کنند، سکنۀ آن‌ها را کتک می‌زنند و به تمسخر می‌گیرند؛ به زنان شیعه اهانت می‌کنند و در مجموع وضعیتی آکنده از ناامنی، ترس و خشونت برای شیعیان پدید می‌آورند.[۷۰] [۷۱] حکومت آل خلیفه از اتباع کشورهای دیگر نیز برای مقابله با شیعیان استفاده می‌کند. آل خلیفه از سودان درخواست نیرو برای مقابله با شیعیان کرده است. هم چنین از آوارگان سوری نیز خواسته است در مقابل دریافت تابعیت بحرینی به عضویت پلیس این کشور در بیایند. [۷۲] نیروهایی از پاکستان نیز در خدمت آل خلیفه هستند.[۷۳] علاوه بر این، تعدادی از نیروهای ساواک رژیم پهلوی نیز به خدمت آل خلیفه در آمده‌اند.[۷۴]    وجود دادگاه‌های امنیتی ویژه شیعیان؛این دادگاه‌ها بر اساس متمم قانون کیفری تأسیس شده‌اند و قوۀ قضائیه را نمی‌توان مستقل قلمداد کرد. به گفته یک حقوقدان سنی بحرینی، در حال حاضر تقریباً ۲۰۰۰ شیعه بحرینی بدون هر گونه محاکمه‌ای در حبس به سر می‌برند.    رویکرد یک جانبه حکومت در مورد تحصیلات دانشگاهی؛بسیاری از شیعیان که جزو ده درصد برتر کلاسشان هستند به دانشگاه راه نمی‌یابند درحالی که سنی‌ها با صلاحیت کمتر وارد دانشگاه می‌شوند.[۷۵] برخی از دانشجویان شیعه که به تحصیل مشغول بودند ازادامه تحصیل محروم شده‌اند و گروهی از آنان زندانی هستند. در میان زندانیان، دانش آموزان نیز هستند. پیش از آغاز سال تحصیلی جدید، بیش از یکصد دانش آموز در زندان بودند که که کوچکترین آنها سلمان مهدی سلمان، ۱۳ سال سن دارد.[۷۶]

خیزش ۱۴ فوریهمجموع رفتارهای دولت آل خلیفه سبب شد که در فعالان شیعی روز ۱۴ فوریه سال ۲۰۱۱ را به نام روز خشم اعلام کنند و از مردم بخواهند در این روز به رفتار آل خلیفه اعتراض کنند. دولت آل خلیفه با مردم برخورد کرد و از آن موقع به بعد موج گسترده‌ای از اقدامات آل خلیفه علیه شیعیان اعم از بازداشت زنان و مردان و کودکان و شکنجه آنان، تخریب مساجد و قبرستان‌های شیعیان و… در دستور کار دولت آل خلیفه قرار گرفته است.[۷۷]

علمای مطرح شیعه بحرین    شیخ عبدالامیر الجمری؛وی نقش بسیار مهمی در قیام شیعیان بحرین در دهه نود داشت و بارها به جرم فعالیت سیاسی به زندان افتاد. این عالم مبارز در سال ۲۰۰۶ از دنیا رفت.[۷۸] شیخ علی سلمان دبیر کل جمعیت الوفاق معتقد است که شیخ عبدالامیر الجمری روح انقلاب را در کالبد ملت دمید.[۷۹]    شیخ عیسی احمد قاسم؛وی متولد ۱۹۴۰ میلادی و تحصیل کردۀ نجف و قم است. او در سال ۲۰۰۱ میلادی به بحرین بازگشت و طی مدت اقامتش در بحرین به تدبیر امور شیعیان، فعالیت‌های دینی و اقامه نماز جمعه پرداخته است.[۸۰] وی ریاست شورای علمای بحرین را نیز بر عهده داشته و در اعتراضات سال‌های اخیر شیعیان، به نوعی عهده‌دار رهبری آنها بوده است[۸۱] و به همین خاطر نیروهای حکومت آل خلیفه در سال ۲۰۱۳ به منزل وی یورش بردند.[۸۲] همایش ««مسیح بحرین»» با هدف تقدیر از وی در ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ در دانشگاه امیر کبیر برگزار گردید.[۸۳] جامعه المصطفی العالمیه نیز در ۹ دی ۱۳۹۴ چهارمین دوره جایزه جهانی المصطفی را با موضوع نکوداشت «آیت‌الله شیخ عیسی قاسم»، با حضور شماری از عالمان جهان اسلام در تهران برگزار کرد. در این مراسم از ۴۵ جلد از آثار آیت‌الله شیخ عیسی قاسم رونمایی گردید و لوح تقدیر و جایزه جهانی المصطفی به نماینده وی داده شد.[۸۴] رژیم آل خلیفه در ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ از وی سلب تابعیت بحرینی کرد.[۸۵] این اقدام، واکنش‌هایی در داخل بحرین و در سطح بین‌الملل به دنبال داشت.[۸۶][۸۷]    سید عبدالله غریفی؛وی که از علمای تبعید شده بحرین است، در نجف تحصیل کرده و به دلیل فعالیت‌های سیاسی، حکومت بحرین وی را به دبی تبعید کرد. او چند سال پیش به بحرین بازگشت.    شیخ محمد صنقور؛وی در ایران تحصیل کرده است و هم اکنون در بحرین زندگی می‌کند. وی که از اعضای برجسته شورای علمای شیعه به شمار می‌رد، عمده فعالیت هایش در امور حوزوی و قرانی است.[۸۸]    شیخ حسین نجاتی؛وی از علمای شیعه غیر عرب بحرین است که اعراب شیعه به وی احترام فراوان می‌گذارند. او نمایندگی آیت الله سیستانی را به عهده دارد. حکومت بحرین در سال ۲۰۱۲ میلادی از وی و ۳۱ نفر دیگر به دلیل تهدید امنیت ملی بحرین سلب تابعیت کرد. با این حال وی در بحرین ماند تا اینکه سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳ دولت بحرین به وی اطلاع داد که باید ظرف ۴۸ ساعت بحرین را ترک کند و در غیر این صورت خانواده‌اش در معرض آزار و اذیت قرار خواهند گرفت. این تهدید آل خلیفه مورد اعتراض علمای جبل عامل قرار گرفت.[۸۹] وی سرانجام در ۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ مجبور شد بحرین را ترک کند و به بیروت برود.[۹۰]    شیخ محمد سندعلمای شیعه بحرین تشکلی تحت عنوان المجلس الاسلامی العلمایی[۹۱] دارند که سید مجید مشعل رئیس آن است. در این تشکّل حدود هفتاد نفر از علمای شیعه حضور دارند. برخی از شخصیت‌های مطرح در این تشکّل عبارتند از : شیخ عادل الشعله، شیخ باقر الحواج، شیخ علی سلمان. دادگاه بحرین در اوایل بهمن ماه سال ۱۳۹۲ شمسی و در پی شکایت وزارت دادگستری این کشور، حکم به انحلال و مصادره اموال این تشکل داد.[۹۲]این حکم با مخالفت گروه‌های شیعی مواجه شد.[۹۳]برخی از علمای شیعه با حکومت همکاری می‌کنند که یکی از آنان شیخ محسن آل عصفور است.[۹۴]

پی نوشت:

  1. دانشنامه جهان اسلام
  2. مرکز مطالعات خلیج فارس
  3. ملتقی شهداء البحرین و ضحایا التعذیب
  4. لؤلؤه أوآل
  5. ملتقی البحرین
  6. ثوره ۱۴ فبرایر
  7. اسلام و تشیع در بحرین
  8. انقلاب کرامتپانویستاریخ مسقط و عمان، بحرین و قطر و روابط آن‌ها با ایران، ص۲۲۹
  9. معجم البلدان، ج‏۱، ص۳۴۷
  10. گلوب و بیبی، ص۸۸۷، ۸۸۹
  11. ^ Karen Frifelt, ûBurial mounds near Ali excavated by the Danish expenditioný, in Bahrein through the ages: the archaeology , edited by Shaikha Haya Ali al-Khalifa and Michael Rice, London 1986, Page 126
  12. سندی تاریخی در تصدیق حاکمیت ایران بر بحرین
  13. پیشینه بحرین
  14. بحرین؛ از گذشته های دور تا پیش بینی آینده
  15. معجم البلدان، ج۲، ص۱۶۶
  16. الأعلام، ج‏۴، ص:۱۰۵
  17. فارسنامه ناصری، ج‏۲، ص: ۱۲۶۳
  18. تاریخ اجتماعی ایران، ج‏۲، ص: ۴۱۲
  19. فارسنامه ناصری، ج‏۲، ص: ۱۴۰۶
  20. ایران در زمان نادرشاه، متن، ص: ۳۳۵
  21. بررسی تاریخی، سیاسی و اجتماعی اسناد بندر عباس، ص: ۴۲
  22. تاریخ مسقط و عمان، بحرین و قطر و روابط آن‌ها با ایران، ص۴۸۹
  23. جداشدن بحرین از ایران
  24. تاریخ مسقط و عمان، بحرین و قطر و روابط آن‌ها با ایران، ص۴۸۸-۴۹۲
  25. نتایج سرشماری
  26. Indians in Bahrain
  27. قانون الجنسیه البحرینیه و تعدیلاته
  28. .سحب الجنسیه البحرینه…حرب علی الارهاب ام استهداف للشیعه
  29. البدایهوالنهایه، ج‏۵، ص۴۸
  30. تاریخ حبیب السیر، ج‏۱، ص۴۵۴
  31. تاریخ گزیده، متن، ص۱۴۹
  32. أسدالغابه، ج‏۱، ص۴۷
  33. تاریخ ‏ابن ‏خلدون، ج‏۲، ص۳۵۹
  34. تاریخ ‏خلیفه، ص:۱۱۷
  35. الإصابه، ج‏۳، ص۳۷۳
  36. أنساب ‏الأشراف، ج‏۱، ص۴۳۰
  37. معجم البلدان، ج‏۴، ص۱۵۰
  38. اطلس شیعه، ص۴۳۷
  39. الأمالی (للطوسی)، النص، ص۵۸
  40. الخصال، ج‏۱، ص۲۷۲
  41. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۵۵
  42. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۵۶
  43. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۶۰-۶۱
  44. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۶۳
  45. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۶۸
  46. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۷۲
  47. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۷۵
  48. طبقات قرن ۱۲، ص۵۰۵
  49. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۱۰۱
  50. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۱۰۱
  51. . الذریعهإلی ‏تصانیف ‏الشیعه، ج‏۱۵، ص: ۳۵۶
  52. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۱۰۸
  53. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص۱۱۳
  54. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۱۱۵
  55. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۱۲۷
  56. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۱۴۳
  57. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص ۱۵۸
  58. جغرافیای سیاسی شیعیان منطقه خلیج فارس، ص۱۴۰
  59. شیعیان عرب، مسلمانان فراموش شده، ص۲۴۹
  60. جمعیه الوفاق الوطنی الإسلامیه
  61. جمعیه التوعیه الإسلامیه
  62. التیارات السیاسیه
  63. جنبش‌های سیاسی ـ اجتماعی بحرین، ص۶۹-۷۰
  64. دور الحرکه الاسلامیه فی إنتفاضه ۱۴ فبرایر
  65. نگاهی گذرا به احزاب سیاسی بحرین
  66. شیعیان عرب، مسلمانان فراموش شده، ص۳۰۶
  67. شیعیان عرب، مسلمانان فراموش شده، ص۷۶
  68. جمعیه العمل الاسلامی
  69. دور الحرکه الاسلامیه فی إنتفاضه ۱۴ فبرایر
  70. البحرین تحل جمعیه العمل الإسلامی
  71. نِضالٌ یطول – العلامه المجاهد الشیخ محمد علی المحفوظ
  72. جمعیه الاخاء الوطنی
  73. جمعیه الاخاء الوطنی
  74. پاکسازی شیعیان از نهادهای دولتی بحرین
  75. اخراج کادر پزشکی بحرینی و جایگزینی اردنی ها
  76. النظام الخلیفی مارس التعذیب الممنهج لعقود
  77. شیعیان عرب، مسلمانان فراموش شده، ص۲۷۳
  78. ناگفته هایی از زندان‌های بحرین
  79. صحف سودانیه تنشر طلب البحرین ۵ آلاف سودانی للعمل ضمن الأجهزه الأمنیه
  80. فعالیت ده هزار پاکستانی در نهادهای امنیتی بحرین
  81. ساواکی‌های شاه این بار سر از بحرین در آوردند
  82. شیعیان عرب، مسلمانان فراموش شده، ص۲۷۴
  83. سال تحصیلی جدید در بحرین چگونه آغاز شد
  84. الحاله الحقوقیه فی البحرین
  85. مکتب سماحه الشیخ عبدالامیر الجمری
  86. شیخ عبدالامیر الجمری روح انقلاب را در کالبد ملت دمید
  87. مکتب البیان للمراجعات الدینیه سماحه العلامه شیخ عیسی احمد قاسم
  88. لقبی که رهبر‌ انقلاب به شیخ‌ عیسی‌ قاسم دادند
  89. حمله نیروهای آل خلیفه به منزل شیخ عیسی قاسم
  90. از مسیح بحرین تجلیل شد
  91. پایگاه خبری جامعه المصطفی
  92. خبرگزاری فارس
  93. خبرگزاری مهر
  94. تابناک
  95. حوزه الهدی للدراسات الاسلامیه
  96. واکنش جمعیت علمای جبل عامل لبنان به اخراج عالم بحرینی
  97. ورود نماینده آیت‌الله سیستانی به بیروت
  98. المجلس الاسلامی العلمایی
  99. حکم قضائی بحل المجلس العلمائی وتصفیته
  100. مجلس علمای شیعه در بحرین منحل شد    موقع سماحه الشیخ محسن آل عصفورمنابع    اسد الغابه
  101. اطلس شیعه، رسول جعفریان، تهران، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، ۱۳۸۷
  102. الاصابه
  103. الامالی
  104. البدایه و النهایه
  105. الخصال
  106. الذریعه الی تصانیف الشیعه
  107. انساب الاشراف
  108. انوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، علی بن الشیخ حسن البلادی البحرانی، بیروت، دار المرتضی، ۱۹۹۱ م.
  109. ایران در زمان نادرشاه
  110. بحرین، گردآوری و تنظیم: معصومه سیف افجه‌ای، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، تهران، وزارت امور خارجه، موسسه چاپ و انتشارات، ۱۳۷۶.
  111. بررسی تاریخی، سیاسی و اجتماعی اسناد بندر عباس
  112. تاریخ ابن خلدون

قیام دره ی صوف.

اشاره:

دره ی صوف یکی از ولسوالی های ولایت سمنگان در شمال افغانستان است که در آن معدن زغال سنگ و سایر مواد معدنی وجود دارد. اکثریت ساکنان این منطقه را شیعیان هزاره تشکیل می دهند که با برادران سنّی مذهب ازبک همزیستی مسالمت آمیز دارند. قیام دره صوف اولین قیام بیداری بخش وکسترده بود که تمام ملت افغانسان را بیدارکرد و از آن پس صدای آزادی در گوش همه ساکنان کشور طنین انداز شد.قیام دره ی صوف به رهبری افرادی چون محمد کاظم جعفری، خادم حسین ناطقی، احمد علی احمدی، حسین علی شریفی، محمد نبی امینی، احمد علی شاه تمسّکی، علی حسین عالمی، سید علی نجفی، محمد علی توسلی و عبدالعلی جاوید زمانی آغاز شد.

قیام

هیأتی مرکب از مأمور مالیه و شاروال (=شهردار) با تعدادی سرباز دولتی در مورخه ی ۲۵ دلو ۱۳۵۷ برای دستگیری و سرکوب مردم به خصوص روحانیون به قریه ی «دایمیرداد» از سوی دولت اعزام شد. مردم مسلمان قریه ی مذکور به دفاع از خود پرداختند و نیروهای مهاجم را مجبور به عقب نشینی کردند. فردای آن روز نیروهای ضربتی با سلاح ها و تجهیزات زیاد به منظور سرکوب مردم دره ی صوف از مرکز ولایت سمنگان به سوی معدن زغال سنگ در قریه ی «طور» حرکت کردند. این نیروها پس از آن که به قریه ی مذکور نزدیک شد با مقاومت مسلحانه ی مردم مواجه گردید. نبرد شدیدی به وقوع پیوست که در نتیجه ی آن هشت نفر از مجاهدان به شهادت رسیدند اما مردم موفق شدند که با کشتن ۲۴ نفر از نیروهای دشمن از جمله قوماندان امنیه ی ولایت، قوماندان خُلم و ولسوال دره ی صوف اداره ی معدن زغال سنگ و قریه های اطراف آن را در دست بگیرند.نیروهای دولتی پس از این شکست دوباره تجدید قوا نموده دو روز بعد به تاریخ ۲۸ دلو ۱۳۵۷ یک نیروی سه هزار نفری مسلح با تانک و توپ به فرماندهی «هاشم دقیق» مستوفی ولایت و معاون اول کمیته ی حزبی سمنگان، اکبر بی خدا، جگتورن (=سروان) هزارگل و قوماندان عمومی نیروهای امنیتی کابل، از مرکز ولایت سمنگان به دره ی صوف فرستاده شد. نیروهای مذکور گرچه در عرض راه با مقاومت ازبک های ساکن قریه ی «مقصود» رو به رو شدند اما توانستند معدن طور را تحت کنترل خود درآورند. مجاهدین مجبور به عقب نشینی گردیدند اما نیروهای دولتی پس از عقب نشینی مجاهدین به غارت اموال مردم و دارایی های آن ها و هتک حرمت زنان پرداختند. آن ها چهل خانه را در قریه ی «کمچ» و ۶۰ خانه را در قریه ی «حسینی» تاراج کردند و دو حسینیه و هشت خانه ی دیگر را به آتش کشیدند. کمونیست ها در این تهاجم به تاراج و تخریب منازل مسکونی بسنده نکردند بلکه ۱۴۰ نفر از شخصیت های اجتماعی دره ی صوف را نیز دستگیر نموده و بیش از نیمی از آن ها را به شهادت رساندند. همچنین عده ای از مردم مجاهد دره ی صوف در اثر سرمای شدید و بارش برف در سنگرهای بی تجهیزات جان خود را از دست دادند.شدت عمل نیروهای دولتی نتوانست شعله های قیام مردم قهرمان دره ی صوف را خاموش سازد. آن ها بار دیگر به رهبری علمای مبارز قیام کردند و تا پانزدهم حوت ۱۳۵۷ ولسوالی دره ی صوف را فتح کردند و با تصرف دوباره ی آمریت معدن زغال سنگ در ۲۷ حمل ۱۳۵۸ حدود ششصد سرباز و ملیشیای دولتی را دستگیر نمودند.دکتر حق شناس در رابطه با قیام دره ی صوف که نقطه ی عطفی در تاریخ جهاد و مقاومت ملت مجاهد افغانستان علیه متجاوزین روسی و ایادی آن ها به شمار می رود، این طور می نگارد:«به تاریخ ۶ حوت ۱۳۵۷ فریاد الله اکبر و شیپور انقلاب و انتقام سرتاسر دره ی صوف را فرا گرفت و مردمان شجاع و با ایمان آن علیه سالاری بی خدایان به پا خاستند و پیکار خونینی بین ایشان و قوای اعزامی تره کی در گرفت که تا آن تاریخ سابقه نداشت. اما دشمن با تمام امکانات هوایی و زمینی وارد کارزار شد و جنبش قهرمانانه ی مردان و زنان شیر صولت و تهی دست دره ی صوف را درهم شکست. بی رسمی ها و جنایاتی که اجیران روس در دره ی مذکور انجام دادند از جمله کارهای ننگینی است که شرح آن نگفته به.»(۱۴)قابل ذکر است که در قیام دره ی صوف برادران اهل سنّت و اهل تشیّع اشتراک داشتند و از جمله سنّی ها مولوی صاحب سید سردار، وکیل قیام الدین و مولوی محمد امیر و فرقانی. انقلاب مسلحانه و حیرت انگیز از همان جا (دایمیرداد) آغاز گردید.»(۱۵)بعد از قیام دره ی صوف مردم علاقه داری «چارکنت» در سی کیلومتری جنوب شهر مزارشریف به تاریخ سوم حوت ۱۳۵۷ قیام کردند. به دنبال آن در تاریخ ۲۱ حوت مردم فراه و ارزگان شورش کردند و در تاریخ ۲۴ حوت قیام خونین هرات به وقوع پیوست و این روند همچنان ادامه یافت.

قیام علیه حاکمان جور

اشاره

قیام بر ضد حاکمان ستمگر بر چند نوع است و راهکارها و ضوابط شرعی آن طبق باورهای شیعه و سنی چیست؟ طاغوت کیست و آموزه‌های قرآن و احادیث در این‌باره کدام است؟ کفر به طاغوت چه معنایی دارد و» رکون «بر ستمگران، که در قرآن از آن نهی شده، به چه معناست؟ جهاد با طاغوت در سیره اهل‌بیت (علیه السلام) چگونه بوده، دلایل قائلان به حرمت جنبش بر ضد حاکمان ستمگر کدام است؟ امر به معروف و نهی از منکر در مورد حاکمان چگونه است؟

 

اصطلاحات

پیش از ورود به بحث ابتدا اصطلاحات متعارف«خروج علیه حاکم » را تعریف و سپس ضوابط و شرایط قیام را بررسی خواهیم کرد:

جهاد علیه کفر

چنانچه نظام حاکم، نظامی کافر ، غاصب و در حال جنگ با مسلمانان باشد، جهاد بر مسلمانان واجب خواهد شد. در این فرض، جهاد دفاعی که از بهترین انواع جهاد است، وظیفه آحاد ملت اسلامی است، که در قرآن نیز بدان اجازه داده شده است:» به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده، رخصت جهاد داده شده؛ چراکه مورد ظلم قرار گرفته، خدا بر پیروزی آنان تواناست «. [۱]

» در راه خدا با کسانی که با شما می‌جنگند، بجنگید… هر کجا بر متجاوزان دست یافتید، آنان را بکشید و همان گونه که شما را بیرون کردند، آنان را بیرون برانید؛ چراکه فتنه (شرک) از قتل بدتر است… «. [۲]

این آیات با وضعیت حاکم در فلسطین اشغالی کاملاً مطابقت دارد، و رژیم اشغالگر قدس از مصادیق اَتَمّ برای وجوب جهاد دفاعی به شمار می‌رود.

بغی

اگر نظام حاکم، مطابق شرع باشد، خروج و اقدام مسلحانه علیه آن از مصادیق بغی خواهد بود. وظیفه مسلمانان در چنین مواردی، اصلاح و بازگرداندن گروه سرکش و دعوت آنان به اطاعت الهی است، و در صورت عدم قبول و مقاومت در برابر اصلاح، تا زمانی که به اطاعت و فرمانبری از حکومت گردن گذارند، باید با آن‌ها جنگید.

محاربه

در صورتی که نظام شرعی و کارآمد بر سر کار باشد، و فرد یا گروه مسلحی با هدف اخلال در نظام اقتصادی و یا اجتماعی علیه آن قیام کنند، خداوند مردم را به تعقیب و کشتن آنان امر نموده است.

جهاد علیه طاغوت

چنانچه حاکم ستمگر بر یکی از کشورهای اسلامی مسلط شود و در جهت ایجاد فساد، ظلم و ستم و زیرپا گذاردن حدود الهی و حقوق انسان‌ها تلاش کند، مصداق طاغوت است و خداوند دستور داده است که زیر بار این حکومت نباید رفت و در مقابلش نباید سرفرود آورد. از بارزترین مثال‌های حکومت طاغوت، حکومت یزید بن معاویه و حجّاج بن یوسف است. برخی حاکمان کشورهای اسلامی در عصر حاضر (که از هیچ ظلم و ستمی بر مسلمانان فروگذاری نمی‌کنند) نیز از مصادیق طاغوت به شمار می‌روند. جهاد برضد این‌گونه حکومت‌ها،» جهاد با طاغوت «نامیده می‌شود.

تفاوت بغی با محاربه

میان» بغی «و» محاربه «تفاوت‌های بسیاری وجود دارد. بغی در جایی است که گروهی مسلح از مسلمانان با هدف ایجاد اختلاف و تفرقه میان مسلمانان و ساقط کردن قدرت مرکزی و قانونی، علیه حاکم عادل خروج کنند؛ در این صورت بر مسلمانان واجب است که آنان را به اطاعت و بازگشت از مواضع خویش دعوت نمایند و در صورت عدم تمکین و قبول، همه مسلمانان موظف به مبارزه مسلحانه با آنان خواهند شد:

اگر دو طائفه از مؤمنان با هم بجنگند، میان آن دو را اصلاح دهید و اگر باز یکی از آن دو بر دیگری تعدّی کرد، با طائفه‌ای که تعدّی می‌کند، بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد…. [۳]

بنابراین بغی عبارت است از حرکت سیاسی، گروهی، مسلحانه و سازمان‌یافته که در برابر نظام قانونی و قدرت مرکزیِ حکومت اسلامی با هدف ایجاد تفرقه و ساقط کردن آن تمرّد و سرکشی نماید.

اما محاربه عبارت است از حرکت مسلحانه فردی یا گروهی با هدف ایجاد اختلال در امنیت اقتصادی، اجتماعی و یا دینی، از طریق راهزنی، سرقت اموال، هتک حرمت نوامیس، آدم‌ربایی و دیگر موارد ایجاد اختلال در امنیت عمومی .

پس در محاربه ، گروه یا فرد محارب، انگیزه سیاسی ندارد و درپی ایجاد تفرقه و یا ساقط کردن نظام سیاسی حاکم نیست، بلکه به دنبال اختلال در نظام اجتماعی و امنیتی است.

آیات ۳۳ – ۴۱ سوره مائده ، [۴]

روش برخورد با این‌گونه افراد را روشن می‌نماید:» سزای کسانی که با دوستداران خدا و پیغمبر او می‌جنگند… «.

ضابطه و شرایط قانونی خروج علیه حاکم ظالم

ضابطه اول:ثبوت ظلم حاکم و تلاش وی جهت افساد و تباهی جامعه و تجاوز از حدود الهی و نقض حقوق مردم؛

ضابطه دوم:با امر به معروف و نهی از منکر نتوان حاکم را از اعمال خود بازداشت.

در این صورت مسلمانان موظف خواهند بود ولایت امر و حکومت وی را رها کرده و از تحت سیطره او خارج شوند و به دستورات وی توجهی نکرده و برای داوری و قضاوت نزد او نروند.

وجوب خروج علیه حاکم در کتاب و سنت

مراد از طاغوت

در شأن نزول آیه ۶۰ سوره نساء ، [۵]

درباره طاغوت آمده است:

میان یک یهودی و یکی از منافقان درگیری و خصومتی پیش آمد. منافق اصرار داشت نزد یهودیان رفته و از آنان بخواهد داوری کنند؛ چرا که می‌دانست آنان رشوه می‌گیرند، ولی یهودی بر قضاوت مسلمانان در این مسئله پافشاری می‌کرد؛ چراکه مسلمانان رشوه نمی‌گرفتند؛ در نهایت به این نتیجه رسیدند که نزد جهنیّه روند تا آنان داوری نمایند. خداوند این آیه را نازل کرد.

مقصود از«انهم آمنوا بما انزل الیک»منافقان، و«ما انزل من قبلک»یهود، و«یریدون أن یتحاکموا الی الطاغوت»کاهن است. [۶]

ثعلبی و ابن‌ابی‌حاتم از ابن‌عباس همچنین روایت کرده‌اند:

میان یکی از منافقان به نام بشر و فردی یهودی منازعه‌ای پیش آمد. یهودی از او خواست نزد پیامبر رفته و از ایشان بخواهند میان آن دو داوری کند، ولی بُشرِ منافق، کعب بن الاشرف را به عنوان داور و قاضی معرفی نمود. [۷]

کفر به طاغوت

کفر به طاغوت، به معنای تبّری جستن و عدم پذیرش آن است.

راغب اصفهانی در المفردات می‌نویسد:

گاهی از برائت جستن، به کفر تعبیر می‌شود:«ثم یوم القیامه یکفر بعضکم ببعض» [۸]

و» انی کفرت بما اشترکتمونی «، [۹]

وقتی می‌گویند فلان‌کس به شیطان کفر ورزید، به معنای آن است که ایمان آورده و با شیطان مخالفت کرده است:«فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن باللّه » . [۱۰]

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان می‌فرماید:

کفر در این آیه تنها با قلب حاصل نمی‌شود، بلکه نیازمند رویارویی عملی و مبارزه با طاغوت می‌باشد. در آیه دیگری با عبارت» اجتناب از طاغوت «به این معنا اشاره شده، [۱۱]

مقصود از اجتناب از طاغوت آن است که مسلمان موقعیت، جهت‌گیری، تشکیلات و خویش را از طاغوت جدا کرده و جدایی و برائت خویش را علنی سازد.

عبادت طاغوت

در مقابلِ کفر به طاغوت و برائت جستن از آن،«عبادت طاغوت»، به معنای اطاعت از آن است.

در تفسیر آیه ۱۷ سوره زمر آمده:«کسی که از طاغوت اطاعت کند، او را عبادت کرده است». [۱۲]

امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند:

روزی حضرت عیسی (علیه السلام) از کنار روستایی می‌گذشت که اهالی آن مرده بودند، یکی از آنان را زنده کرد و فرمود:« وای بر شما! چه کارهایی از شما سرزده بود؟ »

جواب داد:عبادت طاغوت و دنیادوستی حضرت فرمود:«چگونه عبادت طاغوت می‌کردید؟» گفت:از گناهکاران فرمانبری و اطاعت می‌کردیم. [۱۳][۱۴]

خدای متعال بندگان خویش را از قبول داوری طاغوت و اطاعت از او نهی کرده و به آنان دستور می‌دهد که از طاغوت اجتناب و دوری نمایند؛ چراکه اطاعت و فرمانبری از طاغوت (حتی در کارهایی که معصیت الهی به شمار نمی‌روند) نوعی پشتیبانی و تأیید وی است و زمینه‌ساز تسلط او بر مسلمانان خواهد شد.

عمر بن حنظه در روایتی مقبوله می‌گوید:

از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم:آیا جایز است دو تن از شیعیان که در مسئله‌ای همانند قرض یا میراث با هم اختلاف کنند، برای قضاوت نزد سلطان بروند؟ فرمود:«هرکس (چه در مسئله حق و چه در باطل) نزد سلطان برود، قطعاً نزد طاغوت رفته و هرچه سلطان حکم کند و به او بدهد، حرام خواهد بود حتی اگر حق ثابت او باشد؛ چراکه با قضاوت و به فرمان طاغوت آن را به دست آورده است؛ طاغوتی که خداوند امر فرموده به آن کفر بورزیم.» [۱۵][۱۶]

نهی از رکون در برابر ستمگران

لغت‌شناسان«رکون» را به دوستی، مودّت ، اطاعت و فرمانبری، رضایت و خشنودی، میل و رغبت ، کمک‌خواستن و نزدیکی و چاپلوسی معنا کرده‌اند. خدای متعال در آیه ۱۱۳ سوره هود [۱۷]

از رکون بر ستمگران نهی کرده است. زمخشری در تفسیر این آیه می‌گوید:

« أرکنه» یعنی به او متمایل شد. نهی در این آیه شامل:هواداری، تمایل و همراهی، همنشینی، بازدید، چاپلوسی و رضایت به کارهای ستمگران، خود را شبیه آنان کردن، همانند آن‌ها لباس پوشیدن، چشم به عنایت آنان داشتن و آنان را با عظمت یاد کردن می‌شود.

حکایت شده است که روزی موفق پشت سر امام نماز می‌خواند که این آیه را خواند:« ولا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار»؛ بلافاصله از هوش رفت. وقتی که به هوش آمد، به او گفتند:این در مورد کسی است که نسبت به ستمگران تمایل داشته باشد، پس خود ستمگران چه عذابی خواهند داشت؟ [۱۸]

تفاسیر آیه مذکور

قرطبی در تفسیر این آیه می‌نویسد: رکون اتکا و اعتماد و تمایل و رضایت نسبت به چیزی را گویند.

قتاده می‌گوید: معنای آیه آن است که ستمگران را دوست نداشته باشید و از آنان اطاعت نکنید.

ابن‌جریح گفته است: یعنی نسبت به آنان تمایل نداشته باشید.

ابوالعالیه می‌نویسد: از کارها و اعمال آنان راضی نباشید.

تمام این عبارات یک مفهوم را می‌رساند.

ابن‌زید می‌گوید: رکون به معنای چاپلوسی است.

قرطبی درباره«الذین ظلموا»می‌نویسد:گفته شده مقصود از ستمگران در این آیه مشرکان می‌باشند. قولی دیگر می‌افزاید:هم مشرکان و هم گناهکاران را شامل می‌شود، همان گونه که در آیه» و اذا رأیت الذین یخوضون فی آیاتنا «آمده بود که دلالت بر دوری از کفار و گناهکاران بدعت گذار دارد. [۱۹]

تفاسیر درباره «و لا ترکنوا الی الذین ظلموا»

ابن‌کثیر در تفسیر«و لا ترکنوا الی الذین ظلموا» می‌نویسد:ابن‌عباس رکون را به چاپلوسی و تملّق معنا کرده است. ابوالعالیه می‌گوید:یعنی به اعمال ستمگران رضایت ندهید. ابن‌جریر به نقل از ابن‌عباس آن را به معنای متمایل شدن نسبت به ستمگران گرفته است. این قولِ خوبی است و می‌توان بدین صورت آیه را معنا کرد:ستمگران را یاری نکنید؛ چراکه در صورت یاری آنان همانند کسانی خواهید شد که به رفتار و کارهای‌شان راضی هستند. [۲۰]

سیدقطب می‌گوید: ولاترکنوا الی الذین ظلموا ، یعنی به ستمگران اتکا و به آنان اطمینان نکنید؛ ستمگران سرکش و صاحبان قدرتی که بر بندگان خدا چیره شده و آنان را به بردگی و بندگی خویش درآورده‌اند. زیر سلطه آنان نروید، چراکه زیر سلطه ستمگران رفتن به معنای اقرار و قبول این منکر بزرگ خواهد بود و مشارکت با آنان حرام است. [۲۱]

از کلمات مفسران در نهی از رکون بر ستمگران، چنین برداشت می‌شود که اجتناب از تمایل به آنان، سکوت در برابر آن‌ها، کمک خواستن از آنان، رضایت به عملکردشان، چاپلوسی، محبت ، اطاعت، زیربار حکومت آن‌ها رفتن و قبول آنان روا نیست.

مقصود از ستمگران، گناهکاران می‌باشند. توجه به این نکته بسیار با اهمیت است که اگر تمام موارد فوق به تصریح قرآن حرام است [۲۲][۲۳]

و حتی جایز نیست نسبت به ستمگران تمایل داشته باشیم، پس چگونه می‌توان ولایت و رهبری آنان را پذیرفت و حاکمیت آنان را قبول نمود؟

وجوب جهاد با طاغوت در احادیث

روایات در این زمینه بسیار است، و به عنوان شاهد بر مدعی تنها به تعدادی از روایات اشاره خواهیم کرد:

روایت جابر از امام صادق

کلینی به نقل از جابر روایت می‌کند که امام صادق (علیه السلام) فرمودند: فأنکروا بقلوبکم والفظوا بألسنتکم و صکّوا بهاجباهم و لا نخافوا فی الله لومه لائم…؛ [۲۴] منکر را با دل‌های‌تان ناخوشایند بدارید و با زبان‌های‌تان نهی کنید و با اِعمال قدرت ، پیشانی کسانی را که مرتکب منکر می‌شوند، بکوبید و در راه خدا از ملامت هیچ ملامت کننده‌ای نهراسید؛ پس اگر اندرز گرفتند و به حق بازگشتند، دیگر کاری با آنان نداشته باشید؛ زیرا مبارزه همواره با کسانی است که به مردم ستم می‌کنند و به ناحق در زمین فساد برمی‌انگیزند؛ برای اینان کیفر دردناک است. با اینان است که باید با پیکرهای خود جهاد کنید و با دل‌های‌تان به آنان کینه بورزید، بدون آن‌که بخواهید خود سلطه بیابید.

یحیی‌الطویل از امام صادق (علیه السلام)

یحیی‌الطویل از امام صادق (علیه السلام) چنین روایت می‌کند: ما جعل الله بسط اللسان و کفّ الید و لکن جعلهما یبسطان معاً و یکفّان معاً؛ [۲۵] چنین نیست که خدا اجازه داده باشد که تنها زبان باز، ولی دست بسته باشد، بلکه باید هردو باز باشد و اگر می‌خواهد بسته باشد، هردو بسته باشد.

شریف رضی در نهج البلاغه از امیرمؤمنان (علیه السلام) روایت می‌کند که در صفین فرمود: ایها المؤمنین من رأی عدواناً یُعمل به و منکراً یدعی إلیه فأنکره بقلبه فقد سلم و بری‌ء و مَن أنکره بلسانه فقد أجر و مَن انکره بالسیف لتکون…؛ [۲۶] ای مؤمنان! بدانید کسی که تجاوز و ستمی را مشاهده نمود که بدان عمل می‌شود یا کار زشتی که به آن فرا می‌خوانند و آن را در دل انکار کند، بی‌شک سالم و مبّرا خواهد ماند. هرکه آن را با زبان انکار کند، پاداش خواهد یافت و او از اولی برتر است. هرکه با شمشیر به انکار برخیزد، تا سخن خدا بلند و سخن ستمگران پست شود، راه هدایت را یافته و بر راه راست ایستاده و نور یقین در دلش تابیده است.

کلام امام حسین به سپاه حر

حضرت امام حسین (علیه السلام) در منطقه البیضه خطاب به سپاهیان حر بن یزید تمیمی فرمود:

هان ای مردم! همانا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:«مَن رأی منکم سلطاناً جائراً مستحداً لحرام الله، ناکثاً لعهدالله، مخالفاً لسنّه رسول الله (صلی الله علیه و آله) یعمل فی عبادالله بالإثم والعدوان… »؛

هرکه فرمان‌روایی ستمگر ببیند که حرام‌های خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، با سنت رسول خدا مخالفت می‌کند، میان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار می‌نماید و با کردار و گفتار خود بر او نشورد، بر خداست که او را در جایگاه (پست و عذاب‌آور) آن ستمگر درآورد.

روایات در این زمینه به حد تواتر می‌رسد؛ از این رو نیازمند مراجعه به اسناد آن‌ها نیست.

روایات وارده از طرق اهل سنت

از طرق اهل‌سنت نیز روایات بسیاری وارد شده است. ترمذی از طارق بن شهاب چنین نقل می‌کند:

اولین کسی که خطبه‌ها را بر نماز مقدم نمود، مروان بود. مردی بلند شد و به او گفت:سنت رسول خدا را عوض کردی و با آن مخالفت نمودی؛ سپس ابوسعید گفت:این مرد به وظیفه خویش عمل کرد؛ چراکه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود:«هر آن کس که منکری را مشاهده کند، باید با دست خویش از آن جلوگیری کند (اقدام عملی نماید) و اگر نتوانست، با زبان خویش به مقابله با آن برخیزد و در صورت عدم توان، با قلب خود آن عمل را انکار نماید و این ضعیف‌ترین مراتب ایمان است ».

ابوعیسی می‌گوید:این حدیث ، حسن و صحیح است. [۲۷]

احمد بن حنبل در دو جا از کتاب مسند خود آن را ذکر کرده است [۲۸][۲۹] و مسلم نیز قریب به همین لفظ، [۳۰] و ابن‌ماجه [۳۱] و نسائی نیز در سنن [۳۲]خویش به آن اشاره نموده‌اند.

وجوب جهاد با طاغوتیان در سیره اهل‌بیت(علیه السلام)

روشن‌ترین مثال تاریخی در سیره اهل‌بیت (علیه السلام)، عملکرد امام حسین (علیه السلام) در برابر طاغوت زمان خویش بود، که همراه فرزندان، خاندان و بهترین یاران خویش به جنگ برخاست و در خطبه‌ای در کربلا فرمود: ألا ترون إلی الحق لا یُعمل به و إلی الباطل لا یتناهی عنه…؛ [۳۳] آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل دوری نمی‌کنند؟ اگر مؤمن آرزوی مرگ کند، سزاوار است و من مرگ را جز سعادت ، و زندگی با ستمگران را جز خسارت و پشیمانی نمی‌بینم.

پس از هلاکت معاویه، مروان از امام حسین (علیه السلام) خواست با یزید بیعت کند، حضرت فرمود: إنا لله و إنا إلیه و علی الإسلام السلام إذْ قد بلیت الأمهُ براعً مثل یزید و لقد سمعتُ جدّی رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول:الخلافه محرّمه علی آل ابی‌سفیان؛ اناللّه و انا الیه راجعون! [۳۴] باید با اسلام خدافظی کرد که امت اسلامی به فرمان‌روایی چون یزید گرفتار آمده است. از جدّ خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود:خلافت بر دودمان ابوسفیان حرام است.

در کربلا نیز وقتی از ایشان خواستند تا با یزید بیعت کند، فرمود: لا والله لا أعطیهم بیدی إعطاء الذلیل و لا أفرّ فرار العبید؛ [۳۵][۳۶] نه به خدا قسم! همانند شخص ذلیل و خوار دست بیعت با شما نمی‌دهم و همچون بردگان از شما فرار نخواهم کرد.

پی نوشتها

۱.بقره،۱۹۰ ۱۹۱.   

۲.حج،۳۹.   

۳.حجرات،۹.   

۴.مائده،۳۳ ۴۱.   

۵.نساء،۶۰.   

۶.محمد بن جریر طبری، جامع البیان (تفسیر طبری)، ج۵، ص۹۷.

۷.روح المعانی، ج۵، ص۶۸، دارالکتب العلمیه، بیروت.

۸.عنکبوت،۲۵.   

۹.ابراهیم،۲۲.   

۱۰.بقره،۲۵۶.   

۱۱.نحل،ه۳۶.   

۱۲.تفسیر نورالثقلین، ج۴، ص۴۸۱.   

۱۳.تفسیر نورالثقلین، ج۵، ص۵۳۱.   

۱۴.میزان الحکمه، ج۵، ص۵۴۳.

۱۵.هود،۱۱۳.   

۱۶.وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۹۹-۹۸.   

۱۷.هود،۱۱۳.   

۱۸.زمخشری، کشاف، ص۴۳۳.

۱۹.ابوعبداللّه قرطبی، جامع البیان لأحکام القرآن، ج۹، ص۱۰۸.

۲۰.تفسیر ابن‌کثیر، ج۲، ص۴۶۱.

۲۱.سیدقطب، فی ظلال القرآن، ج۱۲، ص۱۴۷.

۲۲.شعراء،۱۵۱ ۱۵۲.   

۲۳.انسان،۲۴.   

۲۴.وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۴۰۳.   

۲۵.وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۴۰۴.   

۲۶.نهج البلاغه، ج۴، ص۸۹.

۲۷.سنن ترمذی، ج۴، کتاب الفتن، باب ما جاء فی تغییر المنکر بالید و اللسان، ص۴۷۰-۴۶۹، ح ۲۱۷۲.

۲۸.مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۱۰.

۲۹.مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۴۵.

۳۰.صحیح مسلم، ج۱، ص۵۰.

۳۱.سنن ابن‌ماجه، ج۲، ص۱۳۳۰.

۳۲.سنن نسائی بشرح السیوطی، ج۸، ص ۱۱۱ – ۱۱۲.

۳۳.تاریخ طبری، ج۴، ص۳۰۱.

۳۴.سیدمحسن امین، المقتل الحسینی، ص۲۴.

۳۵.تاریخ طبری، ج۴، ص۳۳۰.

۳۶.الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۷.

منبع: ویکی فقه

فضائل عترت در حدیث ثقلین

خداوند عزوجل در سوره توبه، آیه ۱۲۹ می فرماید:

لقد جاءکم رسولٌ من أنفسکم عزیزٌ علیه ما عنتمّ حریصٌ علیکم بالمؤمنین رؤوفٌ رحیمٌ.

محققاً برای شما پیغمبری آمد از خود شما، که سخت است برای او رنج کشیدن شما، حریص است بر هدایت و نجات دادن شما از هرگونه رنجی که بر شما برسد، رئوف و مهربان است بر اهل ایمان.

از آن جایی که همّ این پیغمبر رحمت (صلی الله علیه و آله) در دوره رسالت خود به تمام معنی، مصروف بر این بود که امت خود را از جهالت و نادانی نجات دهد و ایشان را به راه حق، سعادت و ایمان به خدا راهنمایی کند، و بر راهنمایی ایشان و تأمین سعادت دو جهانی بر ایشان حریص بود و همواره تا وقت رحلت خود غمخوار امت بود؛ لذا پیش از مردن و رفتن به جوار رحمت الهی به امر و اختیار خدا، جانشین ها و حافظ هایی برای دین و شریعت خود به مردمان معرفی فرمود، که غیر از نبوت و پیغمبری، همه صفات و فضایل و علوم و کمالات آن حضرت در ایشان جمع بود تا هر کدام بعد از دیگری ـ تا قیام قیامت ـ هادی و راهنمای مردم و حافظ دین، کتاب و سنت آن حضرت و مبین آن ها باشند و به صدای رسا و زبان معجز بیان خود به جهانیان گوشزد فرمود که:

إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض ما إن تمسّکتم بهما لن تضّلوا و لن تزّلوا.

من در میان شما امت دو چیز نفیس وزین و گران بهایی را باقی گذرنده ام که کتاب خدا و عترت من، که اهل بیت منند، که این دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا وقتی که بر من نزد حوض کوثر وارد شوند.

یعنی تا قیامت، مادامی که شما این دو را دست آویز خود قرار دهید و به آن ها چنگ بزنید هرگز گمراه نمی شوید و هرگز نخواهید لغزید. این حدیث شریف از متواترات احادیث در نزد شیعه و سنی است و هیچ تردیدی در صدور آن نیست. این حدیث محتوی نکات و دقایقی است که تصریحاً و تلویحاً از آن استفاده می شود.

در این جا برخی از وجوه آن، تذکر داده می شود:

اول، عظمت، بزرگی و بزرگواری این دو ثقل در نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله) است.

دوم، برای گمراه نشدن و نلغزیدن امت دست آویز لازم است.

سوم، هر کس لیاقت دست آویزی برای امت را ندارد و آن باید چیزی و کسی باشد که برای اصلاح امور دنیا و آخرت ایشان صلاحیت داشته باشد.

چهارم، باید آن کسی که دست آویز قرار داده می شود از هر جهت عالم به مصالح و مفاسد مردمان باشد.

پنجم، آن دست آویز باید معصوم از خطا، گناه، سهو و نسیان باشد تا گفتار و رفتار او مورد اطمینان مردمان باشد.

ششم، آن دست آویز باید از جانب خدا منصوب باشد که مردم نتوانند او را عزل و نصب کنند و باید پیغمبر به امر خدا او را نصب و معرفی کند.

هفتم، باید قانونی کلی در میان مردمان باشد برای کلیه امور مردم در هر عصری تا قیام قیامت، که کسی نتواند آن را لغو کند.

هشتم، باید آن کسی که این قانون به او سپرده شده از هر جهت، عالم به تمام مندرجات آن باشد، به نحوی که کسی نتواند در دانستن آن قانون به او ایرادی وارد کند.

نهم، آن قانون کتاب خدا قرآن است، که بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نازل فرموده و تفصیل و بیان هر چیزی در آن آمده است.

دهم، آن که مبین آن قانون، عترت آن پیغمبری است که این قانون بر او نازل شده است.

یازدهم، آن که مراد از عترت، اهل بیت آن پیغمبرند که آیه تطهیر به شهادت شیعه و سنی در شأن ایشان نازل شده که دلیل عصمت و طهارت ایشان است.

دوازدهم، آن که کتاب و عترت تا قیام قیامت هرگز از همدیگر جدا نخواهند بود تا بر پیغمبر وارد شوند، نزد حوض کوثر.

سیزدهم، جدا نشدن این دو از یکدیگر تا قیامت، دلیل است بر این که همیشه باید حجتی از جانب خدا بر روی زمین باشد، که از جمله فرموده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) «حتّی یردا علی الحوض» فهمیده می شود؛ زیرا که اگر زمین از عترت پیغمبر خالی شود پیش از وارد شدن بر حوض در میان ایشان و قرآن افتراق و جدایی حاصل می شود و مصداق کلمه « لن یفترقا» که برای نفی ابد و همیشگی است، صادق نخواهد بود.

چهاردهم، پیغمبر اکرم(صلی الله علیه واله) عترت و کتاب را قرین و عدیل یکدیگر قرار داده، دلیل است بر این که بعد از پیغمبر افضل از همه خلق عترت آن جناب بوده و احدی افضلیت بر ایشان نداشته یا در فضل مساوی با ایشان نبوده که او را عدیل و قرین قرآن قرار دهد و اگر بود بر پیغمبر واجب بود که عترت خود را امر کند تا به آن متمسک شوند.

پانزدهم، بی نیازی عترت از همه امت که از کلمه « لن یفترقا» نیز استفاده می شود.

شانزدهم، از جمله « لن یفترقا» چنین فهمیده می شود که عترت طاهره، عالم به جمیع علم کتاب اند. زیرا که اگر بعضی از آن را بدانند و بعضی را ندانند در میان ایشان و کتاب، افتراق حاصل است، و افتراق نادان با آن چه را که ازکتاب نمی داند مسلم است.

هفدهم، مردم باید برای حفظ از گمراهی و لغزش به کتاب و عترت متمسک شوند.

هجدهم، متمسکین به کتاب و عترت، هرگز گمراه نخواهند شد و از طریق حق و نجات نخواهند لغزید.

نوزدهم، توسل به کتاب تنها برای گمراه نشدن و نلغزیدن از طریق حق و نجات کافی نیست و همچنین است تمسک به عترت تنها، زیرا که هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند.

بیستم، عترت را قرین قرآن قرار دادن و ایشان را محل تمسک معرفی کردن، به التزام عقل، دلیل صریح است برخلافت و امامت و ولایت ایشان، که از جانب خدا و رسول خداست.

بیست و یکم، همه امت نیازمندند که در کلیه امور و شئون به کتاب و عترت متمسک شوند و راه هدایت ایشان منحصر در تمسک به کتاب و عترت است، والا گمراه می شوند.

بیست و دوم، علم کتاب در نزد مردم نیست و اگر در میان مردم کسی بود به غیر از عترت که عالم به همه علم کتاب باشد، بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) واجب بود که او را به مردم معرفی فرماید؛ زیرا که از پیش گفته شد که آیات کتاب بر دو قسم است: «محکمات» و «متشابهات»، در این جا می گوییم بلکه سه قسم است، یک قسمت از آن «حروف مقطعه» فواتح السور است. اما محکمات آن هایی است که نصّ صریح است که هر آشنا به زبان عرب و عالم به علوم ادبی عربی، می داند و می فهمد و اما متشابهات آن است که وجوهی در آن احتمال داده می شود و محفوف به قرینه ای هم نیست. و به علاوه این کتاب مجید ظاهر و باطن و ظاهر ظاهر و باطن باطن تا هفتاد بطن و تنزیل و تأویل دارد، و نیز فواتح السور که علوم گذشته و آینده و اسم اعظم که تألیف و ترکیب آن را جز پیغمبر و امام نمی دانند، در آن است. پس مسلم است که از محکمات آن جز کمی از احکام استنباط نمی شود و به تفسیر اجمالی آن هم، احدی راه ندارد هم چنان که متشابهات، و بواطن آن را هم نمی دانند، مگر آن کسی که خدا قرآن را در خانه او نازل فرموده، و کسی که خدا او را به امامت و وصایت رسول خدا اختیار فرموده، و او را بر اسرار خود مطلع ساخته، و رسول خدا در این حدیث شریف او را معرفی فرموده به کلمه « لن یفترقا» که کاشف از آن است که عترت او بر تمام معانی و حقایق این کتاب عالم و بااطلاع اند و از قرآن جدا نیستند، و امت در فهم آن ناچارند از این که به ایشان مراجعه کنند و از هر جهت در فهم قرآن، معارف دینی و احکام تکلیفی خود محتاج اند به ایشان متمسک شوند تا از ضلالت و گمراهی برکنار باشند.(۱)

پی نوشت:

۱. ولایت کلیه، صص ۱۲۰ ـ ۱۱۷.

منبع :موعود – مهرماه سال ۱۳۹۱ شماره ۱۳۱ –

عاشورا و امام حسین علیه السلام از نگاه اندیشمندان اهل سنت

 شیخ عبدالله علایی

شیخ عبداللّه علایلی از علمای سنی لبنان درباره قیام امام حسین علیه السلام می نویسد: «برای همه متفکران مسلمانِ آن روزگار، ثابت شده بود که یزید با توجّه به اخلاق خاص و تربیت مشخص آن چنانی، شایستگی در دست گرفتن زمام جامعه اسلامی را ندارد. برای هیچ مسلمانی سکوت در آن موقعیّت هرگز جایز نبود و وظیفه آنان مخالفت و اعتراض آشکار بود. در این صورت قیام حسین علیه السلام در حقیقت اعلام نامزدی خود برای حکومت نبود؛ بلکه ذاتا و بیش از هرچیز این کار اعتراض به ولایت یزید به شمار می رود. گواه این ادعا گفتار خود امام حسین علیه السلام است به ولید وقتی از امام حسین علیه السلام درخواست کرد که با یزید بیعت کند. حضرت فرمودند: یزید فاسقی است که فسقش نزد خدا آشکار است».

توفیق ابوعلم

توفیق ابوعلم، از علمای معروف اهل سنت مصر، در تحلیل نهضت عاشورا و قیام امام حسین علیه السلام می نویسد: «… امام حسین علیه السلام قصد کربلا کرد تا از یک سو دست به قیام بزند و از سوی دیگر از بیعت با یزید خودداری کند. هرچند برای او روشن بود که این قیام و امتناع از بیعت با یزید منجر به قتل او خواهد شد؛ زیرا اگر او با یزید بیعت می کرد یزید در صدد به وجود آوردن تغییرات اساسی در دین اسلام بر می آمد و بدعت های زیادی را بنا می نهاد. به همین دلیل است که گفته اند: حسین خود و خانواده و فرزندانش را فدای جدش کرد و ارکان حکومت بنی امیه هم جز با قتل او متزلزل نمی شد… بنابراین حسین برای طلب دنیا و مقام و… قیام نکرد؛ بلکه می خواست احکام خدا را به اجرا درآورد».

خالد محمّد خالد

خالد محمّد خالد، از علمای اهل سنت مصر، قیام امام حسین را صرفا برای حفظ دین اسلام معرفی کرده، می نویسند: «امام حسین علیه السلام برای حفظ دین دست به فداکاری زد. از آن جا که اسلام پایان بخش و در یک کلمه عصاره همه ادیان است، لذا حفظ آن هم از اهم کارهایی است که مؤمنان باید بدان اهتمام بورزند. تلاش های صادقانه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه اطهار علیه السلام و اولیای بزرگوار همه و همه برای حفظ این دین بوده است. بنابراین موضوعِ قیام عاشورا نیز حفظ دین بود؛ چرا که در آن زمان نیاز زیادی به حفظ دین احساس می شد… پس امام علیه السلام برای انجام دادن امور عاطفی یا حتی کمک به دیگران فداکاری نکرد؛ بلکه هدف اصلی او فداکاری برای حفظ دین خدا بود».

محمدعلی جناح

محمدعلی جناح، رهبر فقید پاکستان، می گوید: «هیچ نمونه ای از شجاعت، بهتر از آنچه امام حسین نشان داد در عالم پیدا نمی شود. به عقیده من تمام مسلمین باید از شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد، پیروی نمایند».

عباس محمود العقّاد

عباس محمود العقّاد نویسنده و ادیب بزرگ مصری، می نویسد: «جنبش حسین از بی نظیرترین جنبش های تاریخی است که تا کنون در زمینه دعوت های دینی یا نهضت های سیاسی پدیدار گشته است… دولت اموی پس از این جنبش به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نیافت و از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و اندی سال نگذشت».

عبدالرحمن شرقاوی

عبدالرحمان شرقاوی نویسنده مصری می نویسد: «حسین علیه السلام شهید راه دین و آزادگی است. نه تنها شیعیان باید به نام حسین ببالند، بلکه تمام آزادمردان دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند».

عبدالحمید جُودَه السَّحار

عبدالحمید جوده السّحار، نویسنده مصری، می گوید: «حسین علیه السلام نمی توانست با یزید بیعت کند و به حکومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت بر فسق و فجور صحه می گذاشت و ارکان ظلم و طغیان را محکم می کرد ونسبت به فرمان روایی باطل تمکین می نمود. امام حسین به این کار راضی نمی شد، گرچه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود و یارانش کشته شوند».

العُبَیدی

العُبَیدی مفتی موصل می گوید: «فاجعه کربلا در تاریخ بشر نادره ای است، هم چنان که مسببّین آن نیز نادره اند… حسین بن علی علیه السلام سنت دفاع از حقِ مظلوم و مصالحِ عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن وظیفه خویش دید و در انجام دادن آن تسامحی نورزید. هستی خود را در چنین قربانگاه بزرگی فدا کرد و بدین سبب نزد پروردگار «سرور شهیدان» محسوب شد و در تاریخ پیشوای اصلاح طلبان به شمار رفت. آری، به آنچه خواسته بود رسید و بلکه به برتر از آن کامیاب گردید».

سید قطب

سید قطب می نویسد: «ثمره نهضت حسین علیه السلام پیروزی بود یا شکست؟ در دایره و مقیاس کوچک ثمره این حرکت جز شکست چیزی نبود، ولی در عالم واقع حرکتی پرفروغ و در مقیاس بزرگ و وسیع پیروزی بود. هیچ شهیدی در سراسر زمین مانند حسین علیه السلام نیست که احساسات و قلب ها را قبضه کند و نسل ها را به غیرت و فداکاری بکشاند. چه بسیار از کسانی که اگر هزار سال هم می زیستند امکان نداشت عقیده و دعوتشان را گسترش دهند. ولی حسین علیه السلام عقیده و دعوتش را با شهادتش به کرسی نشاند. هیچ خطابه ای نتوانست قلب ها را به سوی خود سوق دهد و میلیون ها نفر را به سوی اعمال بزرگ بکشاند، مگر خطبه آخرِ حسین علیه السلام که با خون خود آن را امضا کرد و برای همیشه موجب حرکت و تحول مردم در خط طولانی تاریخ گردید».

محمد اقبال لاهوری

اقبال لاهوری (متوفای ۱۹۳۸ م) فلسفه عاشورا را در حریّت بخشی می داند. از دید اقبال، قیام امام حسین علیه السلام و یارانش برای حفظ آزادگی و گریز از بندگی طاغوت و غیر خدا و اثبات بندگی نسبت به خدا و برخوردار ساختن دیگران از آزادی در سایه تعبد الهی بود. وی این گونه می سراید:

در نوای زندگی سوز از حسین اصل حریّت بیاموز از حسین

سپس اضافه می کند:

تا قیامت قطع استبداد کرد موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون غلطیده است پس بنای «لا اله» گردیده است

و سپس درباره نتیجه قیام آن حضرت چنین می سراید:

خون او تفسیر این اسرار کرد ملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ را چون از میان، او برکشید از رگ ارباب باطل، خون کشید
نقش «الاّ اللّه» بر صحرا نوشت سطر عنوان نجات ما نوشت…

منبع :گلبرگ – فروردین ۱۳۸۱، ویژه نامه محرم .

هشدارهای استاد مطهری درباره مدعیان دروغین مهدویت

یکی از موضوعاتی که استاد شهید مطهری (ره) در بعضی از آثار خود به آن توجه نموده است، مدعیان دروغین مهدویت می باشد که در این نوشتار به آن می پردازیم.

ادعای مهدویت یا نسبت دادن آن به اشخاص دیگر، از طرف دشمنان مغرض و سودجو یا دوستان جاهل و نادان در طول تاریخ مطرح شده است. شهید مطهری (ره) در این باره چنین می گوید:

«چون چنین نویدی و چنین گفته ای در کلمات پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله و سلام بوده است، احیاناً از آن سوءاستفاده هایی شده است، و این خود دلیل بر این است که چنین خبری در میان مسلمین از زبان پیغمبرشان پخش و منتشر بوده است و اگر نبود، از آن سوءاستفاده ها نمی شد».[۱]

استاد مطهری برای روشن ساختن اذهان مردم نمونه هایی از سوءاستفاده های تاریخی از موضوع مهدویت را یاد آور می شود:

۱- قیام مختار و اعتقاد به مهدویت

«اولین باری که می بینیم اثر اعتقاد به مهدویت در تاریخ اسلام ظهور می کند، در جریان انتقام مختار از قاتلان امام حسین علیه السلام است. مختار در عین حال که می دانست موضوع انتقام خون سیدالشهداء زمینه بسیار خوبی برای حرکت مردم است، اما مردم تحت رهبری او حاضر به این کار نیستند، از این رو مسأله مهدی موعود را که پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله و سلام از آن خبر داده بود، مطرح کرد. او به نام «محمد حنفیه» پسر امیرالمؤمنین علیه السلام و برادر سیدالشهداء، گفت: ایها الناس من نائب مهدی زمانه ام آن مهدی ای که پیغمبر خبر داده است. وبعدها از همین جا مذهب «کیسانیه» پدید آمد. محمد حنفیه که مُرد گفتند: مهدی موعود که نمی میرد مگر اینکه زمین را پر از عدل و داد کند، پس محمد حنفیه نمرده است، در کوه رضوی غایب شده است.»[۲]

۲- کلام «زُهری»

«مسأله مهدی موعود از اولاد پیغمبر آنچنان قطعی و مسلم بوده است که وقتی خبر شهادت «زید بن علی بن الحسین علیه السلام » به زهری (از علمای مشهور عامه) رسید، فوراً ذهنش به این سو می رود که چرا زید قیام کرده است و می گوید: چرا اینقدر این اهل بیت عجله می کنند؟! روزی خواهد رسید که مهدی از آنها ظهور کند.»[۳]

۳- قیام نفس زکیه

«محمد بن عبدالله ]محض[ ابن حسن مثنی ابن حسن مجتبی علیه السلام بسیار مرد شریفی است که به «نفس زکیه» معروف است. در اواخر عهد اموی سادات حسنی ]به عنوان مهدی موعود[ قیام کردند ]جریان مفصلی دارد[ و بسیاری از کسانی که با وی بیعت کردند، به عنوان مهدی امت، بیعت کردند. پس معلوم می شود که مسأله مهدی امت آنقدر در میان مسلمین قطعی بوده است که هر کس که قیام می کرد و اندکی صالح بود افرادی می گفتند: «این همان مهدی ای است که پیغمبر گفته است».[۴]

۴- نیرنگ منصور خلیفه عباسی

یکی از خلفای عباسی (منصور دوانیقی) اسم پسرش را «مهدی» گذاشت، برای اینکه می خواست استفاده سیاسی کند، بلکه بتواند یک عده مردم را فریب بدهد، و بگوید آن مهدی ای که شما در انتظار او هستید، پسر من است. گاهی که با خواص اطرافیان خودش روبرو می شد، ]خود منصور[ به دروغ بودن این مطلب اعتراف می کرد.

۵- «محمد بن عجلان»

محمد بن عجلان، یکی از فقهاء مدینه با «محمد بن عبدالله محض» بیعت کرد. وی خیال می کرد که «محمد بن عبدالله محض» مهدی امت است.

۶- انکار رحلت ائمه علیهم السلام

بسیاری از ائمه ما ]شیعیان[ وقتی که از دنیا می رفتند، عده ای می گفتند: شاید نمرده است، شاید غایب شده است، شاید مهدی امت است.

۷- اشاره به مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف در اشعار

«دعبل خزاعی حضور حضرت رضا علیه السلام آمد و آن اشعار مرثیه خودش را می سراید: او شعری دارد که به همین مضمون ]مهدی موعود[ اشاره می کند».[۵]

۸- مدعیان در اهل تسنن

مدعیان مهدویت ]فقط در میان شیعه نبوده اند؛ بلکه[ در میان اهل تسنن هم زیاد بوده اند. یکی از آنها همین «مهدی سودانی» که در سودان ظهور کرد. در هندوستان و پاکستان هم قادیانیها به همین عنوان ادعای مهدویت و ظهور کردند.[۶]

این ها همه نشان می دهد که زمینه مهدی امت در میان مسلمین به قدری قطعی بوده است که جای شک و تردیدی نیست.[۷]

هشدار

آری، اصل مهدویت در همان صدر اسلام به قدری نیرومند مطرح شده که در همان دهه های نخستین، زمینه هایی را برای مدعیان فراهم کرده است. در دهه ها و سده های بعدی نیز به نمونه های فراوانی از این گروه بر می خوریم که گاه به تشکیل دولت نیز انجامیده است و چند قرن نیز دوام یافته است (مانند حکومت موحدین در اسپانیا و شمال آفریقا در قرنهای ششم و هفتم هـ .ق)، این ادعاها همچنان ادامه دارد و خواهد داشت، در عصر حاضر نیز ما تا کنون شاهد دهها مورد از این قماش بوده ایم که گاه تا مرزهای خطرناکی پیش رفته اند و دهها نفر از جوانان پاک طینت و متدین را در فتنه خود، اسیر کرده اند، یکی از آخرین مدل های این داستان که در ماههای پایانی سال ۸۵، در عراق اتفاق افتاد، جریان «جند السماء» در جنوب عراق بود.

گر چه این فتنه با کشته شدن دهها جوان اغفال شده شیعه و دستگیری عده ای بیشتر به پایان رسید، ولی زنگ خطر و هشداری است برای همه عالمان دین و مرزبانان معارف الهی و علاقه مندان به مهدویت و وجود مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که همگی به هوش باشیم؛ چه بسا فردا این گونه خطرات در محیط جامعه، کوچه و خیابان ما اتفاق بیفتد و با ساده لوحانی روبرو شویم که از سر شور و عشق در کمند شیّادان گرفتار شده و چه بسا زندگی و دنیا و آخرت خود را بر سر آن بگذارند.

باید با آگاهی بخشیدن، جدّی گرفتن خطرات، طرح درست مباحث مهدویّت، شناخت مرزهای لغزش، ارائه مطالب صحیح و بی تفاوت نبودن در برابر انحرافات، هوشیار باشیم. امید آنکه همه عالمان و اندیشمندان و رهپویان این وادی خصوصاً مسؤولان فرهنگی و رسانه های عمومی به ویژه صدا و سیما، با عمل به وظیفه خود جامعه را از خطرات و آفات دور نگه دارند.

پی نوشت

[۱]- مجموعه آثار، ج۱۸، سیری در سیره ائمه اطهار، مهدی موعود، ص۱۷۰٫

[۲]- مجموعه آثار، ج۱۸، مهدی موعود، ص۱۷۱٫

[۳]- همان، ج۱۸، ص۱۷۲٫

[۴]- مجموعه آثار، ج۱۸، مهدی موعود، ص۱۷۳٫

[۵]- همان، ج۱۸، ص۱۷۳-۱۷۶٫

[۶]- همان، ج۱۸، مهدی موعود، ص۱۷۶٫

[۷]- همان، ج۱۸، ص۱۷۵٫

منبع :امان – فروردین، اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۶، شماره ۴ -هشدارهای استاد

علت قیام امام حسین(ع)

با نگاهی به سخنان امام حسین ـ علیه السّلام ـ از همان ابتدای قیام آن‌ حضرت متوجه این موضوع می‌شویم که آن حضرت بعنوان ولی و امام مسلمین دست به این حرکت زد.
وقتی والی مدینه «ولید بن عتبه» از آن حضرت خواست که با یزید بن معاویه به عنوان حاکم اسلامی بیعت کند امام ـ علیه السّلام ـ از بیعت کردن، امتناع کردند و چنین فرمودند:
«ای امیر! مائیم خاندان نبوت و معدن رسالت، خاندان ماست که محل آمد و رفت فرشتگان و محل نزول رحمت خدا است، خداوند اسلام را از خاندان ما شروع نموده و تا آخر نیز همگام با ما خاندان به پیش خواهد برد.

امام ـ علیه السّلام ـ بعد از این بیان به خصوصیت یزید بن معاویه می‌پردازد و در پایان می‌فرمایند که:

«… و باید ما و شما آینده را در نظر بگیریم و ببینیم که کدام یک از ما سزاوار و لایق خلافت و رهبری امت اسلامی و شایسته بیعت مردم است(۱) …». و بعد از این سخنان بود که امید ولید و مروان بن حکم، به یأس مبدّل شد.

امام ـ علیه السّلام ـ روز بعد در ملاقاتی با مروان بن حکم چنین فرمودند: «باید فاتحه ی اسلام را خواند که مسلمانان به فرمانروائی مانند یزید گرفتار شده‌اند، آری از جدم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ شنیدم که می‌فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است و اگر روزی معاویه را در بالای منبر من دیدید، بکشید. ولی مردم مدینه او را در عرشه منبر دیدند و نکشتند و اینک خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا و گرفتار نموده است(۲)». امّا شاید بهترین دلیل که امام ـ علیه السّلام ـ خود را شایسته رهبری می‌دانست و بعنوان امامت الهی دست به این قیام زد سخنانی باشد که اخطب خوارزمی نقل می‌کند. وی می‌گوید: همان شب که امام ـ علیه السّلام ـ از مجلس ولید خارج گردید به حرم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ وارد شد و در کنار قبر آن حضرت قرار گرفت و با این جملات به زیارت آن حضرت پرداخت. «… درود بر تو ای رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ من حسین فرزند تو و فرزند زاده تو هستم. و من سبط تو می‌باشم که برای هدایت و رهبری امت، مرا جانشین خود قرار داده‌ای، ای پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ اینک آن‌ها مرا تضعیف نموده و آن مقام معنوی مرا حفظ ننمودند و این است شکایت من به پیشگاه تو تا به ملاقاتت بشتابم(۳)».
امام حسین ـ علیه السّلام ـ در وصیت نامه ی خود نیز قیام خود را جهت اصلاح مفاسد امت و احیاء و زنده کردن سنت و قانون جدش رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ و راه و رسم پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ می‌داند. و در حقیقت خود را جانشین نبی اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‌داند(۴).
امام حسین ـ علیه السّلام ـ تاهنگام شهادت خود بارها بر این نکته تأکید کرد که قیام او به عنوان ولی و امام مسلمین صورت می‌گیرد. خوارزمی در مقتل خود نقل می‌کند که: حسین بن علی ـ علیه السّلام ـ در ساعات آخر عمر خود در حالی که سوار اسب گردیده و شمشیر بدست داشت و در حالتی که از زندگی قطع امید کرده و تصمیم بر مرگ و شهادت گرفته بود در مقابل دشمن قرار گرفت و این اشعار را می‌خواند: «مرگ بهتر از پذیرفتن ننگ است و پذیرفتن ننگ بهتر از قبول آتش، من حسین بن علی ـ علیه السّلام ـ هستم، سوگند یاد کرده‌ام که در مقابل دشمن سر فرود نیاورم …، ما چراغ‌های (هدایت) خدا هستیم که در روی زمین می‌درخشیم …، کتاب خدا در پیش ما است … و در میان ما است وحی و هدایتی که به نکوئی یاد می‌شود. و ما در میان همه ی خلق وسیله امن هستیم و این حقیقت را در میان مردم گاهی نهان داریم و گاهی عیان و (۵)…»
طبری مورخ بزرگ جهان اسلام نیز نقل می‌کند که: امام حسین ـ علیه السّلام ـ نامه‌ای به اهل بصره و بزرگان شیعه در آن شهر نوشت که در آن نامه بعد از حمد خداوند و درود بر نبی اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ چنین بیان می‌کند:
« … خداوند محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ را جهت پیامبری برگزید و او را بوسیله نبوت گرامی داشت … و کنّا اهله و اولیائه و اؤصیائه و ورثته و احقّ الناس بمقامه فی النّاس و(۶) … » یعنی ما اهل بیت و اولیا و جانشینان و وارثان پیامبر و مستحق ترین مردم به جانشینی آن حضرت در بین مردم هستیم.
با توجه به مطالب بیان شده به خوبی روشن می‌شود که امام حسین ـ علیه السّلام ـ بارها خود را امام و ولی مسلمین معرفی کرده است و قیام او نیز برخاسته از چنین موضعی بوده است.

پی نوشت ها:

خوارزمی،اخطب، مقتل خوارزمی، ج۱، ص۱۸۲٫
۲٫ خوارزمی،همان، ج۱، ص۱۸۵، فصل ۹، تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۱۸۱، تهذیب التهذیب، ج ۲،‌ص ۴۲۸٫ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص ۳۴۸٫ و…
۳٫ خوارزمی، همان،‌ج ۱، ص ۱۸۶٫ مقتل عوالم،‌ص ۵۴٫
۴٫ خوارزمی،همان، ج ۱، ص ۱۸۸، فصل ۹، مقتل عوالم، ص ۵۴٫
۵٫ همان، ج ۲، ص ۳۳٫
۶٫ طبری،محمدبن جریر، تاریخ طبری، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، ج۳، ص ۲۸۰، تاریخ سال ۶۰٫

موانع قیام امام حسین ‏(علیه السلام) در زمان حکومت معاویه‏

اگر امام حسین علیه السلام در ده سال حکومت معاویه، قیام مسلحانه نکرد، به علل مختلف، در آن دوره، قیام مسلحانه، نه مقدور بود و نه مفید؛ اما هرگز مبارزه سیاسی را کنار نگذاشت و همواره با معاویه، سینه به سینه، مبارزه سیاسی می کرد.

ضرورت بحث

پژوهش و تحقیق پیرامون زندگی امامان معصوم علیهم السلام ، امری لازم است و بلکه ضروری؛ زیرا دریای بی کران فضایل و معارف آنان بهترین الگو برای جهانیان، بویژه مسلمانان است. بدون شک، تمام ابعاد شخصیّت و حیات امامان علیهم السلام ، شایسته پژوهش و بررسی است؛ ولی برخی از فرازهای زندگی آنان از ویژگی های چشم گیری برخوردار است.

یکی از موضوعات شایان توجه و پژوهش، موانع قیام امام حسین علیه السلام در زمان حکومت معاویه است. عده ای افراد ناآگاه با مطالعه سطحی تاریخ اسلام چنین می پندارند که مقاومت و مبارزه امام حسین علیه السلام از زمان مرگ معاویه و به خلافت رسیدن یزید آغاز می شود و ده سال دوران امامت امام حسین علیه السلام در زمان خلافت معاویه را مورد غفلت قرار می دهند و این شبهه را مطرح می کنند که: چرا امام حسین علیه السلام در دوران امامت ده ساله خویش در عصر معاویه اقدام و قیام مسلحانه نکرد؟

در پاسخ این سؤال باید گفت که: شرایط و تحولات جامعه، نقش بنیادینی در شکل گیری سیاست ائمّه اطهار علیهم السلام دارد. آنان رهبران مردم هستند که با شناخت شرایط زمان به رهبری آنان می پردازند. طبیعی است که شرایط زمان و مکان در عصر هر امام معصوم علیه السلام ، ممکن است متفاوت باشد و همین تفاوت، سبب تغییر استراتژی شود.

سرور شهیدان، حضرت امام حسین علیه السلام ، در تمام فراز و نشیب هایی که برای جامعه اسلامی پیش آمد، شرکت داشت. این طور نبود که امام حسین علیه السلام یک دفعه چشم باز کرد و نامه یزید را برای او خواندند که تو باید تسلیم شوی! او سالیان متمادی، خون دل می خورد. او با چشمان خود گرفتاری های بسیار سختی را که برای پدر بزرگوارش به وجود آورده بودند، دید. او شاهد ظلم ها، محنت ها و تعدی هایی بود که از طرف زمامداران ستمگر، دنیاپرستان متجاوز به برادرش امام حسن مجتبی علیه السلام وارد می شد.

امام حسین علیه السلام دیده بود که چگونه ناجوان مردانه، یک به یک شخصیت های تاریخ ساز، همچون: مالک اشتر، اویس قرنی، ابوذر و… را از صفحه روزگار حذف می کنند؛ همان شخصیّت هایی که حامی حق و حقیقت بودند و رفتن هر یک از آنان، زخم غیرقابل التیامی را در دل امام حسین علیه السلام وارد می کرد(۱).

در اینجا به اجمال یادآوری می شود که در ده سال آخر حکومت معاویه (آغاز امامت امام حسین علیه السلام ) به سبب یک سلسله عوامل و موانع، امام حسین علیه السلام حرکت مسلحانه و نظامی را بر ضدّ حکومت دین ستیز معاویه، نه مقدور می دانست و نه سودمند برای جامعه اسلامی؛ امّا باید توجه داشت که اتّخاذ چنین سیاست و روشی از سوی آن امام علیه السلام بدان معنا نبود که معاویه را شایسته رهبری می دانست و در برابر او سکوت کرد؛ بلکه به خاطر رعایت مصالح عمومی و حفط اساس دین، همچون برادر بزرگوارش از اقدام نظامی بر ضدّ معاویه امتناع ورزید.

در این نوشتار، سعی می شود عدم قیام آن امام بزرگوار علیه السلام در عصر معاویه، تبیین و اثبات گردد که امام علیه السلام با شناخت شرایط زمان و با بهره گیری از سیاست و استراتژی منطقی ار هرگونه حرکت نظامی به دلایل زیر خودداری کرد:

سیمای ظاهری و روش حکومتی معاویه

معاویه، فرد عجیب و پیچیده ای بود. او در حیله گری، سرآمد روزگار خویش بود و از مکر و شیطنت ویژه ای برخوردار بود؛ به طوری که برخی کوته اندیشان خیال می کردند او از علی علیه السلام سیاستمدارتر است.

امام علی علیه السلام در برابر این خیال باطل فرمودند:

«و اللّه ما معاویهُ بِأدْهی مِنّی ولکنّهُ یَغْدِرُ و یَفْجُرُ و لولا کراهیّهُ الغَدْرِ لَکُنْتُ من أدْهیَ النّاس…(۲)».

«به خدا سوگند! معاویه از من زیرک تر نیست؛ ولی او مکر و حیله گری می کند و اگر ناپسندیِ خدعه و نیرنگ نبود، من از زیرک ترین افراد مردم بودم».

این ویژگی بارز در معاویه به صورت های گوناگون بروز و نمود داشت. گاهی به صورت لبخند و شادی بود و در بسیاری موارد، این نیرنگ را در لباس صبر و بردباری جلوه می داد؛ به طوری که بیشتر مورخان را به اشتباه می انداخت و آن را به عنوان یکی از صفات مثبت روحی او ذکر کرده اند(۳). اما این صبر و بردباری، نمادی از نیرنگ بازی او بود که برای تقویت و تثبیت حکومت و فرمانروایی خود اعمال می کرد نه به عنوان یک فضیلت اخلاقی و یک باور دینی. به هر حال بردباری سیاسی معاویه، یک حربه بسیار مهم برای فریب دادن افراد سطحی نگر و ظاهربین بود.

او در زمان جنگ با امام حسن علیه السلام از یک سو در میان سپاه «قیس بن سعد» (فرمانده لشگر امام حسن علیه السلام ) از صلح خبر داد و از سوی دیگر در پشت جبهه اعلام کرد که قیس با معاویه سازش کرده است و با این شگرد، خط مقدّم و پشت جبهه سپاه امام حسن علیه السلام را نسبت به یکدیگر سرد و بدبین کرد و میان سپاهیان امام حسن علیه السلام تفرقه ایجاد کرد(۴).

همچنین برای تثبیت سلطنتش، احادیث فراوانی در تأیید و تصدیق این سخن که: «مردم باید کاملاً از خلیفه اطاعت کنند!» از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله ساخت و به آن حضرت صلی الله علیه و آله نسبت داد. این احادیث، افراد سطحی نگر را راضی و توجیه می کرد؛ مانند این سخن که: «از هر فرمانروایی اطاعت کن و پشت سر هر امیر و زمامداری نماز بگزار(۵)». سیاست دروغ سازی معاویه در سراسر حوزه اسلامی، مخصوصا «شام» چنان مؤثر افتاد که حقیقت حتی بر دین مداران مشتبه گردید تا آنجا که عده ای از آنان دروغ پردازی های معاویه را درست تلقی می کردند و آنها را روایت می کردند(۶).

احیا و ترویج فرهنگ جاهلی و تعصّبات قبیله ای، از دیگر روش های معاویه در تضعیف و خلع سلاح مخالفان حکومتش بود. او و کارگزارانش با سخنان و رفتارشان، تعصبات قبایل عربی را برمی انگیختند و از این طریق، جامعه اسلامی را به پیروی از ملاک ها و ارزش های قبیله ای ترغیب می کردند. وی از یک سو دوستی قبایل را از طریق دوستی رؤسای آنان جلب می کرد و از طرف دیگر هر وقت قدرت و نفوذ آنان حکومت وی را تهدید می کرد، آنان را به جان هم می انداخت؛ و حتی چنین روش و سیاستی را درباره خاندان اموی و خویشاوندان خود نیز اعمال می کرد. ابن ابی الحدید معتزلی می نویسد: «معاویه دوست داشت قریش را بر ضدّ یکدیگر تحریک کند(۷)».

معاویه با اجرای چنین سیاستی، از یک سو آتش کینه ها و دشمنی های قدیمی را بین قبایل شعله ور ساخت و توجه آنان را از مبارزه با دشمن حقیقی شان – بنی امیّه- منحرف ساخت و به کینه های کوچک و بی اهمیّت میان خود آنها معطوف ساخت و از سوی دیگر تمام تلاش های رسول خدا صلی الله علیه و آله ، امام علی علیه السلام و دو فرزند بزرگوارش را در الغای هرگونه برتری جویی نژادی و رقابت های قبیله ای نادیده انگاشت و به محو و نابودی آنها همّت گماشت. در ادامه سیاست ها و منش های خود، سعی می کرد تمام کارهایش را توجیه دینی و شرعی کرده و آنها را طبق اسلام و قرآن وانمود کند. معاویه با تظاهر به دین داری، کارهای خلاف شرع را آشکارا مرتکب نمی شد و در ظاهر طوری وانمود می کرد که مردم تصور کنند که او احکام دین و دستورهای پیامبراسلام صلی الله علیه و آله را به خوبی اجرا می کند(۸).

حال با تحلیل اجمالی از شخصیّت، روش حکومت داری و تظاهر معاویه به دین محوری، اگر امام حسین علیه السلام در آن دوره دست به مبارزه مسلحانه می زد، یقینا آن قیام نمی توانست شور و حماسه دوره یزید را داشته باشد؛ زیرا معاویه با ابزارهای یادشده، آثار قیام آن امام معصوم علیه السلام را خنثی می کرد و نهضت آن حضرت علیه السلام را شورش بر ضدّ خلیفه حق جلوه می داد و افکار عمومی را بر ضدّ این حرکت بسیج می کرد و در نهایت با روش دیگری که باید از آن به «ترور خاموش» یاد کرد، امام حسین علیه السلام را نیز مانند برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی علیه السلام مظلومانه به شهادت می رساند.

رفتار و منش کارگزاران

معاویه بعد از به شهادت رساندن امام حسن مجتبی علیه السلام ، در کمتر از ده سال، جنایت کارانی همچون «عمرو عاص»، «مغیره بن شعبه»، «زیاد ابن ابیه»، «بُسر بن ارطاه»، «سمره بن جندب» و صدها تن از امویان کینه توز را در دستگاه حکومتی خویش به کار گماشت. این جنایتکاران، شیعیان حضرت علی علیه السلام را می کشتند و یا به دار می زدند و هر کس به دوستی با اهل بیت علیهم السلام شهرت یافته بود، خانه اش را ویران می کردند و بیعت با معاویه را مشروط به بیزاری از حضرت علی علیه السلام و اولاد او می دانستند(۹). آنان برای خاموش ساختن نور امامت می کوشیدند تا مسلمانان را به اطاعت از بدعت هایی که خلیفه (معاویه) به وجود آورده بود، وادار سازند. آنان به هیچ کس مجالی برای اعتراض و انتقاد علیه حکومت مرکزی نمی دادند.

از حربه های دیگری که کارگزاران معاویه برای تثبیت و استقرار حکومت مرکزی از آن بهره می گرفتند، شکنجه شیعیان و وارد کردن فشار اقتصادی و تحمیل فقر و گرسنگی بر آنان بود. نام این کارگزاران سفّاک و خونریز، لرزه بر اندام مسلمانان می انداخت. به عنوان مثال، «بسر بن ارطاه»، سی هزار نفر را به قتل رسانید و عده زیادی را سوزانید(۱۰).

در مقابل این سخت گیری ها و فشارهای اقتصادی و سیاسی که از سوی کارگزاران معاویه بر شیعیان و پیروان خاندان علوی وارد می شد، آنان به فرمان معاویه به طبقه اشراف و رؤسای قبایل، بخشش های بدون حساب می کردند تا معاویه به عنوان بخشنده ترین خلیفه، قلمداد شود(۱۱). این فشار و اختناق توسط کارگزاران معاویه در ده سال امامت امام حسین علیه السلام شدّت و افزایش چشم گیری یافت؛ به طوری که امام محمد باقر علیه السلام می فرماید: «شیعیان ما در هر شهری که بودند به دست کارگزاران و عمّال معاویه به قتل می رسیدند. به محض اینکه گمان می بردند فردی از شیعیان ماست، دست و پای او را قطع می کردند. اگر کسی اظهار می کرد که دوستدار ماست، او را به زندان می افکندند، اموالش را غارت می کردند و خانه اش را ویران می ساختند(۱۲)».

بنابراین قیام سالار شهیدان در عصر معاویه نه تنها نمی توانست هیچ اثر مثبت و قابل توجهی را عاید جامعه اسلامی بکند؛ بلکه با سرکوبی آن و شهادت آن بزرگوار، این اندیشه، قوت می گرفت که دیگر کسی قادر به مقاومت در برابر اعمال ضدّانسانی و دینی کارگزاران معاویه نیست و آنها مجاز هستند هر بلایی را که بخواهند بر سر مسلمانان و جامعه اسلامی بیاورند.

التزام به صلح نامه

از طرف دیگر، عدم قیام امام حسین علیه السلام در روزگار تیره و تار معاویه، ناشی از تعهّد به متارکه جنگ بود که در زمان امامت برادر بزرگوارش، امام حسن مجتبی علیه السلام ، با معاویه بسته بود. حضرت سیدالشهدا علیه السلام که نماد ارزش های عالی انسانی و الهی بود، توجه داشت که عظمت اصل «وفا به عهد» چیست؟ و این اصل، شایسته هرگونه گذشت و فداکاری است. او نه تنها حکومت، بلکه همه وجود خود را فدای عمل به انجام آن تکلیف تلقّی می کرد؛ به طوری که نغمه آن را از اعماق وجدان پاکش می شنید. شخصیّت این مرد بزرگ، تداوم شخصیّت حضرت علیّ بن ابی طالب علیه السلام بود که ایمان، عمل و اصل وفای به عهد از مختصات روحی اش بود. ایشان به مالک اشتر چنین دستور داده بود: «ای مالک! اگر میان خود و دشمن معاهده ای منعقد نمودی، یا از طرف خود به او پناهندگی دادی، به طور کامل به معاهده خود وفا کن و با کمال امانت و تعهّد، پذیرش پناهندگی او را مراعات کن و نفس خود را در برابر عهدی که بسته ای سپر کن…(۱۳)».

بی وفایی مردم و جنایات فرماندهان و نبودن یاران راستین، موجب تحمیل صلح نامه ای بر سبط اکبر علیه السلام گردید. اکنون امام حسین علیه السلام می بایست منتظر بماند تا مردم کاملاً میزان عهد و وفای معاویه را به قراردادهای خویش دریابند و عده ای گمان نکنند که صلح نامه می توانست عاملی برای وحدت مسلمانان باشد. بدین سان مردم پس از ده سال دریافتند که تمامی عهدنامه از سوی معاویه نقض شده است و آخرین آن، ولایت عهدی یزید بود که رسوایی امویان را نشان داد.

وقتی عدّه ای فرصت طلب به معاویه خبر دادند که امام حسین علیه السلام در تدارک قیام بر ضدّ او است، وی طی نامه ای خطاب به آن حضرت علیه السلام نوشت:

«پاره ای از کارهای تو به من رسیده است. اگر درست باشد من آنها را لایق و شایسته تو نمی دانم. هر کس عهد و پیمان ببندد باید به آن وفا کند؛ مخصوصا شخصی مثل تو با آن مقام و منزلتی که نزد خدا داری. اینک مواظب خود باش و به عهد خود وفا کن. اگر با من مخالفت کنی با تو مخالفت می کنم(۱۴)».

ابومخنف می گوید: امام حسین علیه السلام در جواب، نامه ای به معاویه نوشت که مضمون آن چنین بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان. امّا بعد نامه تو به دستم رسید. از مضمون آن آگاه شدم. به خدا پناه می برم از آنکه پیمان برادر خود، امام حسن علیه السلام ، را با تو بشکنم و امّا سخنی را که در نامه آوردی، آن را دروغ بافان سخن چین و تفرقه افکنان به تو گفته اند. به خدا سوگند! آنان دروغ می گویند(۱۵)».

قراین و شواهد تاریخی نشان می دهد که امام حسین علیه السلام با توجه به تعهدی که با معاویه داشت، برای جلوگیری از خونریزی، حرکتی نکرد حتی پس از شهادت برادر بزرگوارش، امام حسن مجتبی علیه السلام ، به تقاضای شیعیان عراق که از او می خواستند به عراق برود و در آنجا قیام کند، پاسخ منفی داد و به آنان گوشزد کرد(۱۶) که میان ما و معاویه تعهدی برقرار شده است که صحیح نیست من آن را بشکنم. باید مدت آن عهد سپری گردد و آنگاه که معاویه مرد، در این باره می اندیشم و تصمیمی خواهم گرفت(۱۷).

بنابراین اگر امام حسین علیه السلام در عصر معاویه قیام می کرد، معاویه به راحتی می توانست افکار عمومی را بر ضد او بشوراند و از یک سو آن حضرت را آشوب گر و فرصت طلب معرفی کند و از سوی دیگر این ذهنیّت را در مردم ایجاد کند که آن امام بزرگوار علیه السلام با صلح برادرش موافق نبوده است.

عدم آمادگی جامعه اسلامی

علاوه بر دو علت گذشته، روحیّه عافیت طلبی مردم، چهارمین مانع مهم قیام نظامی امام حسین علیه السلام بر ضد نظام طاغوتی معاویه بود. برپایی انقلاب و تشکیل حکومت، به پشتوانه مردمی نیاز دارد. قیام بدون حمایت مردم، بسان کبوتری شکسته بال است که نمی تواند پرواز کند و به مقصد برسد. به همین جهت است که در دین مبین اسلام به «مردم محوری» توجهی خاص شده است. بدون تردید یکی از علل عدم موفقیّت امامان معصوم علیهم السلام در برپایی قیام مسلحانه و تشکیل حکومت، عدم همکاری مردم است. امام حسن علیه السلام در یکی از خطبه هایش فرمود:

«اگر یارانی داشتم که در جنگ با دشمنان خدا با من همکاری می کردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمی کردم؛ زیرا خلافت بر بنی امیّه حرام است(۱۸)».

جامعه آن روز عراق در اثر جنگ های داخلی عصر امام علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام کاملاً خسته شده بود و روحیه عافیت طلبی یافته بود. جنگهای «جمل»، «صفّین» و «نهروان»، تلخ و فرساینده بود و تلفات و خسارات فراوانی به بار آورده بود؛ بنابراین اگر حرکت و قیامی بر ضد حاکمیّت معاویه صورت می گرفت، از همان ابتدا در نطفه خفه می شد، همچون قیام «حجر بن عدی» که در راستای احقاق حقوق الهی و اهل بیت علیهم السلام بود؛ امّا به راحتی سرکوب شد بدون آنکه جامعه اسلامی آن زمان بتواند از خود واکنشی نشان دهد. بنابراین با توجه به وجود موانعی که ذکر شد، قیام مسلحانه از سوی امام حسین علیه السلام در روزگار معاویه نه مفید بود و نه مقدور و صبر و انتظار اعتراض آمیز آن بزرگوار، بسیار حکیمانه و حساب شده بود. از این رو اگر نهضت آن حضرت علیه السلام در عصر معاویه به وقوع می پیوست، معاویه با حیله ها و ترفندهایی که به کار می برد، به راحتی می توانست چهره نهضت را در انظار و اذهان مردم مخدوش جلوه دهد و آن را از ارزش و اعتبار لازم ساقط نماید. سپس با شیوه «ترور خاموش»، آن حضرت را مثل برادر بزرگوارش از میان بردارد و تمام بنی هاشم را قلع و قمع کند؛ بدون آنکه در جهان اسلام کوچک ترین اعتراضی علیه وی شنیده شود. امّا همه اینها به معنای سکوت او نبود، بلکه اگر قیام مسلحانه نکرد، اما هرگز مبارزه سیاسی را کنار نگذاشت و طی ذه سال حکومت معاویه، سینه به سینه با او مبارزه می کرد.

حال با توجه به چنین اوضاع و شرایطی لازم بود که امام حسین علیه السلام بیش از هر اقدام مسلحانه، جامعه را برای قیام آماده سازد. از این رو فکر انقلاب و قیام بر ضد حکومت اموی در طول حکومت معاویه با موفقیّت گسترش یافت و سرانجام درخت آن قیام و انقلاب علیه حاکمیّت بنی امیّه با به خلافت رسیدن یزید در سال ۶۱ هجری قمری به ثمر نشست.

پی نوشتها:

۱. امام حسین علیه السلام شهید فرهنگ پیشرو انسانیّت، علامه محمدتقی جعفری، ص ۱۰۷ و ۱۰۹.

۲. نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۲۰۰، ص ۴۲۲.

۳. تاریخ خلفا، جلال الدین سیوطی، ص ۱۹۵.

۴. تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۱۴.

۵. نظام حکومتی و اداری در اسلام، باقر شریف قرشی، ترجمه عباسعلی سلطانی، ص ۲۸۴.

۶. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج ۱۱، ص ۴۵.

۷. همان، ص ۱۹.

۸. مجله معرفت، شماره ۵۲، فروردین ۱۳۸۱، ص ۷۰ – ۶۹.

۹. امام حسین علیه السلام در آیینه تاریخ، بدر تقی زاده انصاری، ص ۱۷۳.

۱۰. شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۱۷.

۱۱. العثمانیّه، ابوعثمان عمرو بن بحرالجاحظ، ص ۹۵.

۱۲. همان، ج ۱۱، ص ۴۳.

۱۳. نهج البلاغه، محمد دشتی، نامه ۵۳، ص ۵۸۷.

۱۴. الامامه و السیاسه، ابن قتیبه دینوری، ج ۱، ص ۲۰۱.

۱۵. فرهنگ جامع سخنان امام حسین۷، ص ۲۶۷.

۱۶. امام حسین علیه السلام شهید فرهنگ پیشرو انسانیّت، ص ۱۰۳.

۱۷. نفس المهموم، محدث قمی، ص ۳۸.

۱۸. سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۱۱۲.

منبع: ماهنامه درسهایی از مکتب اسلام، شماره ۱۲

زندگانى تحلیلى سید الشهدا امام حسین(علیه‌‌السلام)

اشاره:

نقش امام حسین(علیه السلام)با نقش امام حسن(علیه السلام)متفاوت است.در دوران امام حسین(علیه السلام)،تردید مسلمانان در صحت جنگ و مشروع بودن آن از میان رفت. درین مرحله، مسلمانان با تجربه امام علی(علیه السلام)به عنوان نمونه اعلای حکومت عدل اسلامی،به سر می بردند و میدانستند که پیروزی بنی امیه،پیروزی اشرافیت جاهلی بوده است که با رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله)و یارانش دشمنی عمیقی داشتند. در این نوشته زندگی امام حسین(علیه‌السلا) در معرض تحلیل قرار داده شده است.

اشرافیتی که رسول خدا کوشید تا آن را از میان بردارد و پایه های اسلام را بر ویرانه های آن بنیاد گذارد بنی امیه دوباره آن را زنده کرده. بنابراین نباید از کراهتی که مسلمانان ازبنی امیه داشتند،و از تجاوز طلبی و نخوت و بلند پروازی و کینه جوئی شان که حاصل روحیه جاهلیت آنها بود حیرت کرد.

امویان به اسلام گردن ننهادند مگر برای مصالح و منافع شخصی خود (۱) و نخستین کسانی بودند که آشکارا در تاریخ اسلامی،رسوم و آداب غیر اسلامی را بدعت گذاشتند و کوشیدند تا از شاهنشاهان ایران و بیزانس تقلید کنند و خلافت را به امپراطور کسری و قیصر تبدیل سازند (۲).

این حقایق به تدریج نزد مسلمانان روشن گردید و سبب آن شد که درمشروعیت نبرد، شک و تردید از بین برود و ذهنها روشن گردد و ازان پس که در فساد و ستم بنی امیه سوختند،خط مشی بنی امیه و بی مبالاتی آنها را در عمل به ارزشهای اسلامی،و استفاده از آن در راه هدفهای خصوصی تشخیص دهند.

چنانکه یزید،آشکارا اصول و مبادی اسلامی را به استهزاء میگرفت و سخنان دوران جاهلیت را به شعر،اینچنین نقل میکرد: «بنی هاشم با ملک بازی کردند،اما نه خبر آمد نه وحی نازل گردید. اگر من از کارهائی که فرزندان احمد کردند،انتقام نستانم،از مردان جنگ خندق نباشم» (۳) اما نظر امام حسین(علیه السلام)در مورد اسلام و واقعیت جامعه اسلامی به حقیقت در این خلاصه بود: امت پس از پیغمبر گرامی(صلی‌الله علیه و آله)،آگاهی عقیدتی نداشت.حداکثر وتنها فایده ای که از آن آگاهی به دست آورد،عاطفه مکتبی بود که پس از وفات پیامبر اکرم در نتیجه خطاها و کوتاهیهای پیاپی و پیوسته که مسلمانان از گذرگاه زندگانی علمی و عملی خود مرتکب شدند،به تدریج از کف رفت.

شدت هیچ‌یک ازین خطاها و کوتاهیها به تنهائی احساس نمیشد،اما وقتی بر هم انباشته شد،به فساد تحول یافت و فساد به فتنه تغییر قیافه داد (۴).»چنانکه در زمان یزید برای امام حسین(علیه السلام)روی نمود.امام حسین(علیه السلام)در پنجسال حکومت پدر با او همکاری میکرد و در پی چاره می گشت که پیش ازآنکه امت نفس واپسین را برآورد،او را دریابد.به این امید که شاید امت زندگانی خویش را بازیابد و نفخه حیات در او دمیده شود و او را بر انگیزدتا در تاریخ خود طرحی نو درافکند که او را درمان باشد.

سال ششم به پایان نرسیده بود که امام حسین(علیه السلام)دید امت در مقابل برادرش امام حسن(علیه السلام)از نفس افتاده و هر چه از باقیمانده مکتب در او موجودبوده ازو دور شده است و توده مردم خود را در گلوی گشاد بنی امیه انداخته اند (۵).

این حقایق،امام حسین(علیه السلام)را واداشت تا در جنگی بی امید-یعنی جنگی که امید پیروزی فوری نظامی در آن نبود-غوطه ور گردد.زیرا با حسابی ساده مسلم بود که این جنگ به شکست منجر میگردد.

اما هدف امام(علیه السلام)ازین کار آن بود که وجدان امت را به حرکت درآوردو فرد مسلمان که تا گلو در لجه منافع حقیر غرقه شده بود،همت عمیق مکتبی را بازگرداند.پس امام حسین(علیه السلام)دید که باید راه خود را از میان امت بگشاید و با تغذیه خویش و یاران و اهل و عیال و کسانش روح یک فداکاری آتشین را بدمد.آتش جنگ را ولو به خون امت و خون او نیاز داشته باشدبر افروزد.

اما امویان میکوشیدند با امام حسین(علیه السلام)به بدرفتاری عمل نکنند.چه،مصالح او ارجمند و مقام او والا بود و منزلتی پر اهمیت داشت و همه اسباب سعادت و آسایش برای او به وفور موجود بود.اما امت میدید که زندگانی برای او تنگ شده است و درهای سعادت،به علت پایداری در برابر ستمکاران و حفظ مکتب اسلام و نگاهداری آن از انحراف،به روی او بسته است.

در آن هنگام،اگر اوضاع همچنان ادامه می یافت،چیزی نمیگذشت که این انحراف امت در تجربه اسلامی او را از پای درمی آورد.امام حسین(علیه السلام)با همه صفات و شرایط مناسب و ملایم که داشت،احساس کرد که برای بحرکت در آوردن امت، دیگر خطابه و سخنرانی حماسی کافی نیست بلکه باید اراده شکست خوده امت را به پذیرفتن فداکاری وا دارد و درستی نظریه خود را باخون خود مبرهن گرداند و با فداکاری منحصر به فرد خود،برای حال و آینده معیاری ارزشمند بجای گذارد.

امام حسین(علیه السلام)برمی خیزد  

از آن پس که امام حسین(علیه السلام)بیقین دانست که مفاهیم مکتب رسالت زیرپرده روشهای گمراه کننده دینی که بنی امیه برای جلوگیری از سقوط حکومت فاسد خود کشیده بودند،از نظرها پنهان است،نظر خود را در برابر مردم به مرحله اجرا درآورد.

امام حسین(علیه السلام)پس از آنکه دانست،جامعه تحت تاثیر اوضاع و احوال زمان و تاثیر شدید تخدیر دینی و بیم از سرکوبی مادی و تسلیم طولانی در برابرفرمانروایان مستبد قرار گرفته است و دیگر ممکن نیست از راه مناظره و گفتگوو اقناع آنان-که آخرین چیزی بود که امکان تاثیر داشت-تغییری در مردم حاصل شود،با شتاب زمام کار را بدست گرفت و به عمل آغاز کرد.توضیح آنکه،بطوریکه گفتیم،امت در عصر امام حسن(علیه السلام)در رهبری دچار شک وتردید شده بود پس صلح روشی بود که بوسیله آن وثوق و اطمینان برهبری باز می گشت.

اما در عصر امام حسین(علیه السلام)امت دچار بی ارادگی شده بود و تصمیم به مبارزه در او،از بین رفته بود و روح او خوار شده بود و مردم،مستضعف و ذلیل محسوب میشدند.اما همه مردم دور بودن خلیفه اموی را از اسلام بخوبی فهمیده بودند و میدانستند که حسین(علیه السلام)رهبری حقیقی است لیکن اراده آنان برای یاری دادن به او (علیه السلام)ناتوان بود.«دلهاشان با حسین اما شمشیرهاشان بر او بود (۶) ».

این سخن تصویر دقیق و تفسیر جامع از جامعه ای بود که بنی امیه با همه وسائل قدرت،از قبیل نهب و تبعید و کشتن،بر آن حکومت میکردند وسرکوبی و جور و ستم بر جامعه حاکم بود و وسایل گوناگون و مجوزات بسیار برای نشستن و سکوت اختیار کردن وجود داشت (۷).

در وضعی چنین،حسین(علیه السلام)پای فشرد و هفتاد مرد با زنان و کودکان آن امام(علیه السلام)با او به استقامت برخاستند امام(علیه السلام)وضع را تشخیص داده بودو میدانست که لشگریان عبید اللّه زیاد مانع حرکت او خواهند شد در این صورت،پایان کار فرا رسیده بود،امام حسین(علیه السلام)میدانست که او ناچار باید به فداکاری بزرگ و خونینی دست زند (۸) و او تنها کسی بود که می توانست چنین فداکاری را بظهور رساند و امت اسلامی را از نو بحرکت در آورد.

برای اینکه اراده منهزم امت به جنبش درآید و وجدانهای مرده بیدارگردد تنها روش مناسب اقدام آن امام بود…

او(علیه السلام)میدانست که جنگ عادلانه او و شهادت مصیبت بارش،چیزی است که هر فرد مسلمان را به تجدید نظر کردن و اندیشه جدی در زندگانی واقعی خود برخواهد انگیخت و در عین حال،در مجتمع تیره روزی واقعی و افلاس مجتمع را از میان می برد و خطرهای آینده و بیم ناشی از آن را زایل میکند و در ایام حال و مستقبل،با فداکاری منحصر و بی همتای او، صدق نظرش آشکار خواهد شد (۹).

پس حسین(علیه السلام)با شهادت مصیبت بار خویش،اراده خفته جامعه را که در زیر تاثیر اعمال بدعت آمیز و من درآوردی مذهبی قرار گرفته بود،بیدارساخت تا مانند تازیانه ای آتش انگیز،بر شانه حکمفرمایان فرود آید و آن نفوس غافل و بیخبر را بیدار سازد تا خویشتن را در پیشگاه مکتب محاکمه ای آگاهانه کنند و با رهبری حکیمانه،اراده آنانرا از اضطراب و تشویش و تردیدفکری و اوج شک و تردید برهاند و به این ترتیب آنان را وا دارد تا در قبال چهار چوب شریعت اسلامی، موقفی استوار گیرند و در برابر انحراف،موضعی قاطع اتخاذ کنند.

تلاشهائی رویاروی انقلاب امام حسین(علیه السلام)صورت گرفت و نصیحتهاشد که با انحراف به نبرد برنخیزد،در مقابل پافشاری امام(علیه السلام)در پهنه انقلاب،گفتگوهای بسیار صورت گرفت و عده ای کوشیدند تا حسین(علیه السلام)رابا نصیحت از اقدام به هر گونه عمل که آتش رویاروئی با یزید را بر افروزد،باز دارند و دلیلشان این بود که نتایج برخورد و رویاروئی احتمالی نظامی، شکست قطعی است.

اما امام(علیه السلام)با بینش آمیخته به عصمت خود،هدف خویش را به خوبی می شناخت و میدانست که با شهادت دردناک خود، در حقیقت پیروز میگرددو درین فکر نبود که سود نظامی فوری به دست می آید یا نه.به علاوه آگاه بود که عده جنگجویانش اندکند و یاران او درین نبرد از بین میروند.

اگر کسی بخواهد حسین(علیه السلام)را در انقلاب و قیامی که به آن دست زدبشناسد،باید هدفهای او و نتایج ظاهرا ناموفق او را در کوتاه مدت با توجه به اینکه هدف آن قیام رسیدن به حکومت و قدرت نبود،مورد بحث قرار دهد.

مدارک فراوانی که موجود است به روشنی دلالت دارد بر اینکه حسین(علیه السلام)به چگونگی آینده ای که در انتظارش بود،آگاهی داشت او به کسانی که او رابه خاموشی و متارکه اندرز میگفتند و از مرگ بیم میدادند،چنین پاسخ میگفت که:«همانا که دست از زندگی شسته ام و به اجرا در آوردن دستور الهی،تصمیم گرفته ام »اینک،برادر امام یعنی محمد بن علی که از سر اندرز به اوگفت:«ای برادرم تو نزد من محبوبترین مردم و عزیزترین کسی،من جز به توبه هیچکس چندین نصیحت و غمخواری ندارم و تو بیش از همه شایسته آنی.

چندان که می توانی از بیعت یزید و از بیعت شهرها منصرف شو». (۱۰) و او(علیه السلام)به محمد،برادرش چنین پاسخ گفت:«خدا میخواهد مرا کشته بیند و پرده گیانم را اسیر مشاهده فرماید» (۱۱) عبد اللّه بن عمر بن خطاب،از امام حسین(علیه السلام)خواست که در مدینه بماندو او(علیه السلام)این خواهش را نپذیرفت.عبد اللّه بن زبیر به او گفت:«اگر بخواهی در حجاز بمانی از تو پشتیبانی میکنیم و غمخوار توایم و با تو بیعت می کنیم و اگر نمی خواهی که در حجاز بیعت گیری،رخصت ده تا برای تو بیعت گیریم.

همه ترا فرمان می برند و از آن سر نمی پیچند». (۱۲) و احنف بن قیس که یکی از سران پنجگانه در بصره بود به حسین(علیه السلام) نوشت:«اما بعد،شکیبا باش.همانا وعده خدا حقیقت است و گفتار کسانی که به قیامت یقین ندارند نباید ترا دچار بیم کند». عبد اللّه بن جعفر طیار و دو پسرش عون و محمد به او نوشتند:«…امابعد،من از خدا میخواهم هنگامی که این نامه مرا (۱۳) میخوانی ازین کار که هلاکت تو و درماندگی خاندانت در آن است منصرف گردی.من دلسوز توام.اگرامروز از بین بروی و هلاک گردی،روشنی زمین به تاریکی گراید.چه،تو درفش هدایت شدگان و امید اهل ایمانی،پس در حرکت مشتاب ». (۱۴) اما امام حسین(علیه السلام)سرنوشت خود را میدانست و چنین پاسخ گفت:«اگر در لانه حشره ای ازین حشرات باشم مرا از آنجا بیرون خواهندکشید تا مقصود خود را انجام دهند». (۱۵)

عمر بن لوذان نزد او به پند گفتن رفت و از بد فرجامی کار،وی را بیم دادو به او گفت:«ترا به خدا ای فرزند رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) ،چرا از راهت منصرف نمیگردی.بخدا سوگند که پیش نمیروی مگر بر پیکان سر نیزه ها و بر لبه شمشیرها.اگر کسانی که بتو پیام فرستاده اند،برای جنگ در رکابت آماده باشند و شمشیرهای خود را در خدمت تو بکار برند،پس بسوی آنان حرکت کن که در نظرت بخطا نرفته ای » (۱۶) و امام حسین(علیه السلام)قاطعانه به او پاسخ فرمود:«به خدا سوگند که این نکته بر من پنهان نیست اما بر فرمان خدای نمی توان چیره شد و اینان تا خون مرا نریزند از من دست نمیکشند» (۱۷) همه این دلایل به علم امام و به یقین او اشارت است که میدانست درروزی موعود،در زمین کربلا به قتل خواهد رسید.

آیا کسیکه خطبه امام(علیه السلام)را در مکه،هنگامیکه از آنجا به عراق اراده سفر فرمود،شنیده باشد درین مساله تردید خواهد کرد؟امام در آن خطبه چنین فرمود:«از چیزی که بر قلم گذشته است نمی توان گریخت.خشنودی ما اهل بیت در خشنودی خدا است بر آزمایش او می شکیبم و پاداش شکیبایانرادر می یابیم » (۱۸).

قیام در چه هنگام مشروع است؟  

از خلال مدارک قطعی دلایلی که گفتیم،حسین(علیه السلام)مشروع بودن قیام خود را در رویاروئی با امویانی که معاصر او بودند و از دشمنان اسلام شمرده میشدند،اعلام فرمود.

پس قیام و قانونی بودن آن با مفهوم اسلامی و حکم شرعی آن درواقعیت مسلم،و با انحراف آن از مبادی اسلام،پیوند دقیق و بستگی کامل داشت.

ازینرو،مفهوم اسلام اگر بر این مقیاس نباشد و اگر با تغییر حکمی به حکمی،و از وضعی که حاکم است به وضعی دیگر در آید،تباین و اختلاف دارد.واقعیت حکومت باید بناچار دارای یکی از صورتهای مشروح در زیرباشد:

۱. حکومت بر اساس قاعده و تشریح اسلامی بنا شود و همه احکامش را ازین قاعده استخراج کند و کیفیت آن قاعده را رعایت کند و نظریه اسلامی را در زندگی،پایه کار بشناسد و آنرا زیر بنا داند و اسلام را در همه جنبه های زندگانی اساسی و قانونگذاری و تشریعی،اعمال کند.

۲. نظر دیگر این است که از اسلام به منزله قاعده قانونگذاری برای حکومت استفاده نشود و به احکام اسلامی برای اداره کردن زندگانی انسان و تنظیم آن اهمیتی ندهد.بر این اساس،چنین حکومتی،حکومت دینی نیست بلکه حکومت کافری است.خواه آن کس که حکومت میکند و متصدی زمامداری است،مسلمان باشد یا کافر.چه،در این صورت بین مسلمان بودن زمامدارو حکومت اسلامی،هیچگونه پیوندی نیست.پس،حکومت کافر است اگر چه حاکم مسلمان باشد.بنابر این حکومت را می توان بر دو گونه اساسی تقسیم کرد.

قسم نخست:  

این است که حکومت به سرپرستی خدا در مورد انسان و تسلیم انسان درمقابل آئین آسمانی قائم باشد.در چنین صورتی، حاکم مؤمن و مسلمان است و در پیشگاه الهی شرایط بندگی به جای می آورد.

این هنگامی است که قاعده حکومت،اسلامی باشد.در اینجا سه فرض ممکن است:

الف) ممکن است شخص حاکم که مسئولیت زمامداری را بر دوش دارد،با در نظر گرفتن این قاعده معصوم باشد یا در روش و گفتار و کردار بانظریه حکومتی اسلام هماهنگ باشد.چنانکه در مورد امامان علیهم السلام چنین است.

ب) یا شخص حاکم(جانشین معصوم)باشد،یا با نظریه حکومت دراسلام سازگار باشد.

ج) شخصی که نماینده زمامداری است نه معصوم باشد نه شخصی مشروع(جانشین معصوم)،بلکه انسانی باشد که شخصا به این اساس روی آوردبی آنکه به مقیاسهای این اصول و اساس آن در حکومت معترف باشد.

در اینجا با سه حالت روبرو میگردیم:

حالت اول: کسی که رهبری امت با اوست معصوم باشد.در چنین حالت،فرض انحراف ممکن نیست زیرا شخص مسئولی که رهبری جامعه وتطبیق نظریه اسلامی را بر عهده دارد معصوم است.پس او در سلوک و قول وفعل،با همه هدفهای مکتب در حد اعلای امکان همکاری است و به علت عصمت او،ممکن نیست عملی انحرافی ازو سر بزند.در نتیجه امت دارای اختیاری نیست مگر اینکه در همه امور در خدمت زمامدار باشد و فرمان او را بنیوشدو ازو فرمان برد تا در راه اسلام برای وصول به هدفهای کرامتمند آن عروج کند.

حالت دوم: هماهنگی زمامدار است با مقیاسهای قاعده اسلامی.پس در چنین صورت،زمامدار قانونی است امام معصوم نیست.پس تا وقتی حاکم به مقیاسهای اسلامی ملتزم باشد تصور نمیرود که انحرافی صورت پذیرد. زیرا انحراف،حاکم را از صفت مشروعیت برای بر پای داشتن زمامداری و حکومت عاری میسازد.

اما فرض ما در مورد حاکم مزبور این است که بسا مصلحت اسلامی رابر خلاف واقع تشخیص دهد یعنی در موضوعی اسلامی اجتهاد کند اما اجتهاداو با واقعیت منطبق نباشد،که در چنین حالت اگر از حاکم خطائی سربزند،ناچار باید او را چندان که می توان به خطائی که کرده است متوجه ساخت ووجهه نظر دیگری را که به صواب نزدیک است برای او توضیح داد و بایدچیزی را که با واقعیت اسلام تناسب بیشتر دارد و نیازهای مکتب و امت رادر چنان هنگام تعبیری به جاتر و درست تر باشد به او گفت.

البته این در صورتی است که بتوان دستگاه حاکم یا زمامدار را به خطائی که روی داده است توجه داد اما اگر این کار ممکن نباشد و حاکم در نظرناصواب خود پافشاری کند،ناچار امت باید از نظر حاکم پیروی کند،خواه به خطای او معترف باشد یا نباشد.زیرا معنای حاکمیت،اجرا کردن آنچیزی است که زمامدار در امور و مسائل ابراز میدارد.صرف ارزیابی او در امت نافذ است بی آنکه هر فرد از افراد امت بتواند بر حسب ارزیابی خاص خود،در هر موضعی عمل کند.و هر کس به جز حکمی که حاکم مقرر کند،به حکم شرعی دیگر عمل کند،گناهکار است.زیرا پس از فرمان حاکم،حکمی درحق مسلمانان معتبر است که حاکم بر آن امر کرده باشد و غیر از آن حکم شرعی،در حق مسلمانان قابل اجرا نیست.زیرا در یک مساله و در یک مورد،حکم شرعی نباید متعدد باشد.

حالت سوم: ممکن است حاکم بر اساس قاعده اسلامی اقامه حکم کند اما شخص حاکم متصف به انحراف باشد.چنانکه در خلفای سه گانه که خلافت را از امام(علیه السلام)و بعد از او از فرزندان او(علیه السلام)،غصب کردند،حال چنین بود.

پس،زمامداری خلفای سه گانه که عهده دار خلافت شدند،حکومتی بر وفق قاعده اسلامی بود و نظریات آن قاعده در حکومت رعایت میگردید اماوضع آن خلفا و وجودشان(از وجهه نظر اسلامی)مبارزه جوئی با مقیاسهاو اعتبارهای اساسی، و با اصول اسلامی آن در تعیین زمامدار بود.یعنی درتعیین زمامدار،قواعد اسلام،بکار نرفته بود.

پس درین مورد،انحراف در شخص حاکم بود نه در قاعده ای که حکومت بر آن استقرار داشت.از خلال این حالت دو مورد قابل طرح است:گاهی،بعضی از انواع انحراف و توطئه های خطرناک آن به قاعده واساس کار لطمه میزند و آسیب وارد می آورد،گاهی امتداد خطر به معالم اساسی جامعه اسلامی متوجه میگردد.

اگر انحرافی که از طرف حاکم سر می زند،قاعده و معالم اصلی جامعه اسلامی را تهدید کند،در چنین حالت بر عهده امت است که بحرکت در آیدو انحراف را در سطح امر بمعروف و نهی از منکر از بین ببرد و امت ناچارباید این مفهوم اسلامی را طبق همان شرایط منصوصی که در کتب فقه موجوداست عمل کند.

نیز از طرفی دیگر به عهده امت است که در دفاع از حقوق مشروع خود،برخیزد و حق خویش را باز ستاند.البته این در صورتی است که دست انحراف به سوی امت دراز شود.مثل دفاع کسی که از طرف دیگران در معرض ستم قرار گرفته باشد چنین شخصی باید در دفاع مشروع از نفس خویش،حق خود را تضمین کند.

اما اگر انحراف(فرضی)خطری علیه اساس قاعده اسلامی محسوب شود،و شامل معالم اساسی و مشخص اسلامی گردد، در چنین حالت،مفهوم جهاد تحقق می یابد و باید مکتب را از خطر عظیمی که به آن روی می نهد رهائی بخشید.

زمانی که مکتب در معرض آسیب قرار گیرد،مسلمانان ناچارند در برابرانحراف حاکم،هر جا که امر تکلیف کند،پایداری کنند.

این کار در حدودی صورت میگیرد که برای بقا و رهائی بخشیدن قاعده اسلامی و نظریه های آن از خطر انحراف،عمل شود.

قسم دوم:  

حکومت بر اساس قاعده بیدینی یا کافری استوار باشد و عهده دار شدن زمامداری از خلال(نظریه ای از نظریات اهلیت بشری)به عمل آید.

پس چنین حکومتی،خطری بسیار بزرگ علیه اسلام دارد و در چنین هنگامی دو وضع پیش می آید:

۱. وضعی که نظریه اسلام و مبادی آنرا تهدید میکند.

۲. صورتی دیگر که نظریه اسلام از انحراف دور باشد.

اما هیچ‌یک ازین دو فرض امکان وقوع ندارد.زیرا وقتی حکومت درقانونگذاری بر اساس جاهلیت بنا شده باشد،یعنی قاعده و نظر حکومت برای زندگانی مردم بر مبانی جاهلیت بنیان گرفته باشد و از مفاهیم و افکار جاهلیت دفاع کند و با طرح و ساخت جاهلیت همه امکانات و قدرتهای خود را بسیج کند تا امت را از مکتبش دور سازد و از مفاهیم دینی اش جدا سازد،در چنین حالتی خطر مسلم و شدید،اساس وجود اسلام را تهدید میکند.

در پرتو حقایقی که گفتیم،ناچار باید برای درک قیام حسینی کوشید،بخصوص پس از آنکه حقیقت کناره گیری موقت امام حسن را از معرکه سیاست دانستیم و از اعلام پیمان صلح او با معاویه آگاهی یافتیم،حقیقتی که نتیجه عدم توفیق کامل اقدامات آن امام(علیه السلام)برای ادامه تجربه اسلامی و برنامه آن بود.موجبات این عدم توفیق را نیز دیدیم.همچنین بحران شدید و افزونی شک امت را نزد پایگاه های مردمی که تجربه امام علی(علیه السلام)بر آنها تکیه داشت و مشکل آن در مدت رهبری امام حسن(علیه السلام)(بنابر موجباتی که گفتیم)دو چندان گردید.تا آنجا که پیش از آن که موفق شود دشمنان خود را رسوا سازد، قدرت ادامه جهاد را از دست داد.

این حقایق،امام حسن(علیه السلام)را واداشت که بطور موقت کار سیاسی ونظامی را رها سازد تا بتواند دوباره اعتماد توده ها و رهبری خود را بازیابدو نقش معاویه و روش جاهلی او را در نظر امت روشن سازد. معاویه در اواخرعمر،همه اعتبارهای معنوی که کوشیده بود در نظر مسلمانان ایجاد کند از دست داده بود بطوری که حتی یزید که پسر و ولیعهد او بود نتوانست برای او مجلس ترحیم بر پا کند و حتی نتوانست یک کلمه درباره او بگوید و یاد خیری ازوکند.هنگامی که «ضحاک بن قیس»،بر منبر رفت تا خبر مرگ معاویه را به مردم بدهد،نتوانست از معاویه و از کارهای او ستایش کند و از مرگ اوابراز تاثر و تاسف نماید.او تنها به این کلمه بسنده کرد که بگوید:«معاویه مرد و باکردار خود رفت».

معاویه که در اثر متارکه جنگ با امام حسن(علیه السلام)زمام امور را بدست گرفت،کوشید که عادت رهبری جاهلیت خود را از دو دیدگاه ادامه دهد:

الف) در سطح نظری:

بنی امیه به نابودی نظریه یا ایده ئولوژی اسلامی و وارونه جلوه دادن آن دست زدند.مهمترین پیروزی بنی امیه این بود که وجدان انقلابی اسلامی رادرهم شکستند و تسلط روحی اهل بیت پیامبر را نزد مسلمانان از میان بردندو احساسات مذهبی مسلمانان را از حساسیت انداختند و به وسیله تسلط مذهبی بنی امیه،یا دست کم،مهار کردن توده های مردم برای جلوگیری آنان ازانقلاب و قیام به وسیله انگیزه داخلی،و ایجاد کردن مجوز شرعی برای حکومت خود یعنی کومت بنی امیه،شعور مردم را تخدیر کردند.

روشهای آنان در محو کردن روش نظری(ایدئولوژی)اسلامی و دگرگون سازی نظریات آن و فریفتن مردم به امید آینده چنین بود:

۱. احادیث جعلی به وجود آوردند و دروغهای کسانی را که در بدگوئی از امام علی(علیه السلام)و تبری جستن از آن بزرگوار،استعدادی خاص داشتند،خریداری کردند.این کار از راه جعل و تهدید و تطمیع و خریداری دروغها ونقل آن از زبان پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)و دگرگون جلوه دادن احادیث نبوی عملی میشد.مانند واقعه سقیفه و حوادثی که در پی آن روی داد.

بنی امیه میکوشیدند تا نظریات صحیح اسلامی در نظر مردم پوشیده بماندو نیز میکوشیدند در احکام اسلام توجیهاتی هر چند ضعیف بیابند و آنها را دربرابر اسلام صحیح قرار دهند و میکوشیدند تا اسلام را از پشت نقابی که جاهلیت و رسوبات آن بر چهره اسلام انداخته بود،به مردم نشان دهند.

بنی امیه سعی میکردند کسانی را که در مورد رسول گرامی(صلی‌الله علیه و آله)مرتکب دروغ و جعل نمی شدند با تهدید و فشار خاموش سازند تا مفاهیم و اندیشه های رهبری صحیح را بر زبان نیاورند.معاویه پس از قحطسال به همه فرمانداران خود نوشت که از هر کس که در باب فضائل علی(علیه السلام)و اهل بیت او سخنی بر زبان آورد،دوری جویند و تبری کنند.هر خطیبی بر منبری در هر کوی و برزن به امام علی(علیه السلام)دشنام میداد و از آن بزرگوار تبری می جست.

در کوفه که شیعیان علی(علیه السلام)فراوان بودند مصیبت مردم بیشتر بود.زیادبن سمیه حکومت آنجا را ضمیمه حکومت بصره کرد و شیعیان را سخت تعقیب می نمود و می کشت و یا دست و پایشان می برید و یا چشمانشان را کور می کردو آنان را به دار می آویخت و یا از عراق آواره می کرد (۱۹).

احادیث عمرو بن عاص و ابو هریره و مغیره بن شعبه و عمرو بن زبیر،افکار مردم را زهر آگین می ساخت و نتیجه آن، تسلیم و تبعیت تمام و کمال و اطاعت کورکورانه از حکومت بنی امیه بود (۲۰).

۲. ایجاد کردن فرقه های مذهبی(سیاسی)به نام اسلام،برای توجیه حکومت و بیان تفسیرهای دینی گمراه کننده و اسلامی ساختگی به نام «مرجئه »و گاهی «جبریه ».در پشت این اعمال پست و پلید،هدف این بود که انقلاب و قیام برای توده مردم حرام و ممنوع وانمود شود.

«نخستین کس که از جبر سخن گفت و از آن دفاع کرد (۲۱) معاویه بود.اومیخواست چنین وانمود کند که هر پیشامدی از جانب خدا است.و این فکر راوسیله و بهانه کار خود قرار داد تا به مردم چنین بفهماند که خداوند او را خلیفه و ولی امر خود قرار داده است.

معاویه اغلب به این آیه کریمه استناد می جست که:یؤتی الملک لمن یشاء(خداوند حکومت را بهر کس که بخواهد عطامیفرماید.)بر این اساس،می خواست قانونی بودن حکومت خود را اعلام کند.

اما مرجئه همکار و تکیه گاه خلافت معاویه بودند.نظریات آنان درتوجیه خلافت و قانع ساختن مسلمانان به وجوب اطاعت از او دور می زد.

هر چند معتقد بودند که در معاصی کبیره نباید حکم داد و باید آنرا بخداوندواگذاشت (۲۲).

اینان میگفتند:«ایمان یعنی تصدیق به زبان نه به عمل (۲۳) ».

حسان بن بلال المزنی نخستین کس بود که مردم را در بصره به این مذهب دعوت کرد (۲۴).بصریان گمشده خود را درین دعوت یافتند و از آن استقبال کردند.مردم بصره از جنگ خسته شده بودند و در اثر مصیبتهای جنگ جمل و صفین و نخیله،از صلح و سازش طرفداری میکردند.پس نظریات «مرجئه »از نظرآنان،نظریه ای بود که خواستهای آنان را منعکس میساخت و آسایش آنان راتامین میکرد (۲۵).

پس،ناچار بیشتر آنان به مرجئه گرویدند و به امور داخلی خود پرداختند (۲۶) و توجهی به نوع سلطه و حکومت که به نظرشان حکومتی جابر و گمراه نبود،نداشتند.در مذهب اینان،اندیشه زندگانی به هنگام فتنه،مستند به حدیثی ادعایی بود که از زبان پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)نقل میکردند:«ستکون فتن القاعد فیها خیر من الماشی و الماشی فیها خیر من الساعی،الا فان نزلت او وقعت،فمن کان له ابل فلیلحق باللّه و من کان له غنم فلیلحق بغنمه،و من کانت له ارض فلیلحق بارضه».

(بهنگام فتنه،نشستگان از کسانی که راه میروند بهترند و آنان که راه میرونداز آنان که میکوشند بهترند.هان،وقتی فتنه ای برخاست،هر کس شتری داشته باشد در پی شتر خویش رود و اگر گوسپندی او را باشد،در پی گوسپند خودرود و آن را که زمینی باشد به زمین خویش باز گردد.)یکی از اصحاب پرسید:آنکس که زمین و گوسفند و شتر نداشت چه کند؟ و رسول خدا جواب داد:«بر شمشیر خود تکیه کند و آنرا بزیر سنگ بگذارد و اگر می تواند خود را نجات بخشد (۲۷) ». آنان مساله حکومت بر ملتها را بر عهده خداوند میگذاشتند (۲۸).

ب) در سطح امت:

معاویه در حکومت خود انواع نیرنگها را به کار برد تا مردم را خوارسازد و شخصیت امت را از میان ببرد و آتش کینه های قبیله ای و قومی را درجهان اسلام برافروزد.مسلمانان که با طاغوت کسری می جنگیدند و در برابرآن مردانه می ایستادند و حماسه می آفریدند،در مدتی کم به صورت افرادی درآمدند که جز سود شخصی چیزی در نظرشان اهمیت نداشت.بنی امیه به کمک همه وسایل قلع و قمع،دشمنان خود را سرکوب کردند و با روشهای زیر آنان راوادار به سکوت ساختند:

۱. به وسیله ترور.

به هر کس سوء ظن می بردند او را میگرفتند.روش ابن زیاد هنوز از یادتاریخ نرفته است.او خطاب به مسلمانان گفت: بیگناه را به جای گناهکارتعقیب خواهم کرد.حجر بن عدی در پاسخ او به فرموده خدا استناد کرد که:«هیچکس به تاوان خطای دیگری تعقیب نمیگردد»و لا تزر وازره وزر اخری اما واقعه حجر و یارانش مشهور است (۲۹).

۲. بوسیله گرسنگی دادن.

سیاست معاویه کاستن مستمری مردم عراق (۳۰) و افزایش مستمری اهل شام بود.عذر او این بود که میگفت «زمین به خداوند تعلق دارد و من خلیفه خدایم و هر مالی را که بردارم از آن من میشود و مالی را هم که برندارم تصرف آن بر من رواست.»

۳. بوسیله زنده کردن اختلافات نژادی و قبیله ای.

او اختلافات را دامن میزد.نخست به منظور تضمین و جلب دوستی قبایل نسبت بخود و هنگامیکه از قدرت قبیله بیمناک میگردید،آنان را به دست قبیله ای دیگر سرکوب میکرد و تعصب نژادی عرب را علیه مسلمانان غیر عرب که مورخان به آنان موالی اطلاق میکنند،بر می انگیخت (۳۱).

۴. راندن و تبعید دسته جمعی.

زیاد بن سمیه والی عراق،پنجاه هزار تن از مردم کوفه را جبرا به خراسان کوچ داد تا مخالفان را در هر دو ایالت سرکوبی کرده باشد (۳۲).

موضع حسین(علیه السلام)در برابر توطئه های جاهلی معاویه

در خلال توطئه هائی که معاویه برای سلب شخصیت امت انجام میداد،حسین(علیه السلام)ناچار بود در مقابل آن توطئه ها در دو سطح موضع گیرد:در مورد وارونه جلوه دادن افکار نظری اسلام،حسین بن علی(علیه السلام)،باقیمانده میراث حضرت رسول(صلی‌الله علیه و آله) یعنی یاران و انصار و تابعین وی را دردشوارترین لحظات گرد آورد.آنان دعوتش را پذیرفتند و در عرفات فراهم آمدند و هر یک هر چه حدیث از حضرت پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)می دانستند نقل کردند.

این احادیث بسیار ارزشمند بود و در زمانی نقل شد که شمشیر و قدرت معاویه زندگیشان را تهدید میکرد.

حسین(علیه السلام)در پرتو اقدامی چنین دلیرانه،اصول و نظریات مشروح درزیر را تثبیت کرد و به مردم آموخت که باقیماندگان اخیار و صالحان،اخبارپیامبر گرامی را با شجاعتی تمام حفظ کنند و خط صحیح اسلام را در قبال قدرت طاغوت بیان دارند.

و اقدام امام در سطح امت،نادیده گرفتن حکومت معاویه بود.حسین(علیه السلام)تشخیص داد که باید به امت فرصت داد تا خود حدود و وسعت توطئه را کشف کند و به اندیشه ها و مفاهیم مربوط به جاهلیت که با اسلام ارتباطی نداشت،پی برد.در چنین صورتی بود که امت،واقعیت انحراف را احساس میکرد و بااشتیاق به حکومت امام(علیه السلام)روی می آورد.

امت از بیماری شک و تردید بهبودی یافته بود و در آنوقت هیچکس نبود که پندارد که امام علی(علیه السلام)برای خویش میکوشد و برای رهبری شخصی خود کار می کند.به این ترتیب روشن شد که نبرد امام علی(علیه السلام)با معاویه مانندنبرد حضرت رسول(صلی‌الله علیه و آله)با جاهلیت،جنگی است که از اسلام جامه ای تهیه کرده است تا از نو در صحنه مبارزه های سیاسی ظاهر گردد، بی آنکه احساسات مسلمانان را علیه خود بر انگیزد.

اما امت با توطئه های معاویه به بیماری خطرناکتری نیز دچار شده بودو آن از دست دادن اراده بیان بود.امت درک میکرد اما نمی توانست خود رادگرگون سازد و آن بیماری را درمان کند.

رنج میکشید اما نمی توانست آن رنج را از خود دور کند و همه چیز درنظرش بی ارزش بود جز حیات محسوسش،حیاتی که در آن با ذلت و بندگی و زاری می گذرانید.

و از اینجا،حسین(علیه السلام)مشاهده کرد همه چیز برای اعتلای اسلام در میان انبوه غفلتها که همه جا را پوشانیده،آماده است. حسین نخستین کسی بود درمیان امت که راه خود را گشود و با تمام قدرت به اصلاح موجودیت درونی ملت پرداخت و درین راه از بذل هیچ چیز حتی از خون خود و رنجها و خون امت دریغ نفرمود.

موضع حسین(علیه السلام)پس از مرگ معاویه  

وقتی پس از مرگ معاویه،یزید پسر او از امام حسین(علیه السلام)طلب بیعت کرد،امام چهار راه در پیش داشت که می توانست عمل کند:

۱. نخست بیعت با یزید،هم آن سان که پدرش با ابوبکر و عثمان وعمر کرد.

۲. خودداری از بیعت و باقی ماندن در مکه یا مدینه در حرم پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)تا خدا چه پیش آورد.

۳. پناه بردن به یکی از نقاط جهان اسلام همانطور که محمد بن حنفیه توصیه میکرد که به یمن عزیمت فرماید و در آنجا بکمک دیگران،جامعه ای اسلامی تشکیل دهد و از آن ببعد اعلام جدائی کند.

۴. رد کردن بیعت و رفتن به کوفه و پذیرفتن دعوت کسانی که او را به کوفه دعوت میکردند و رسیدن به درجه شهادت.

امام ناچار بود یکی ازین چهار راه را برگزیند.منظور ما این است که بگوئیم چرا امام طریق چهارم را برگزید.امام از آنجا که شرایط زمان خودرا درک میکرد باید راهی بر می گزید تا به آن وسیله درد عده ای از افراد امت را چاره میکرد و آن دسته ها عبارت بودند از:

دسته اول: که قسمت عمده مردم را تشکیل میداد،کسانی بودند که درمقابل فساد معاویه،اراده خود را از دست داده بودند و به پستی و خواری ناشی از فسادی که پیرامون خلافت اسلامی را فرا گرفته بود و آنرا به صورت بدترین نوع حکومت امپراطوریهای ایران و روم کسری و هراکلیوس درآورده بود،تن در داده بودند و میدانستند که حکومتی که از همه صفات و مختصات جاهلیت برخوردار است،زمام ملت اسلام را در دست گرفته است (۳۳).

امت برای واکنش در برابر این انحراف،اراده خود را از دست داده بود و زبان و عملش در خدمت هوسرانیها قرار گرفته بود و فاقد عقل و قلب شده بود.بنابر این نمی توانست اوضاع فاسد را تغییر دهد.امام(علیه السلام)قول شاعر معروف،فرزدق را که گفته بود:«دلهاشان با تست و شمشیرهاشان برتست (۳۴) »قبول داشت.افراد امت فهمیده بودند که بنی امیه شب و روز حرمت اسلام را لکه دار میکنند اما برای آشکار کردن این معنی و استدلال در این باب،قدرت خود را از دست داده بودند.

دسته دوم: کسانی بودند که آن علاقه ای را که به منافع خصوصی خودداشتند،به رسالت و پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)نداشتند.بطوری که هدفهای عظیم رسالت بتدریج اهمیت خود را از دست داده و هدفهای خصوصی و شخصی جای آنراگرفته بود.

تفاوت این دسته با دسته اول این بود که دسته اول در اساس،ستم وانحراف بنی امیه را درک میکردند،اما قدرت نداشتند که با آن بمقابله برخیزند.اما دسته دوم اساسا فارغ از این مصیبت و فاجعه بودند و آنرا احساس نمیکردند.

دسته سوم: ساده لوحانی بودند که فریب فرمانروایان بنی امیه در آنان مؤثر افتاده بود.اگر چه پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)خلافت اسلامی کم کم از مفهوم صحیح و شرعی خود منحرف میگردید.اما مفهوم خلافت از هر گونه تغییر اساسی بر کنار مانده بود.لیکن در دوران معاویه،در مفهوم خلافت تغییرات اساسی پدید آمد و خلافت اسلامی شکل سلطنت استبدادی کسری وقیصر را گرفت (۳۵).

معاویه با انواع وسایل کوشید تا در برابر مسلمانان،به حکومت خودلباس قانونی بپوشاند و اگر با مقاومت اصحاب پیامبر روبرو نمیشد،این نقشه،ساده لوحان را به آسانی بسیار می فریفت زیرا آنان میگفتند اگر این کارهاصحیح و قانونی نبود، صحابه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله)خاموش نمی نشستند.

دسته چهارم: این عده مسئله را از لحاظ واگذاری حق خلافت از طرف امام حسن(علیه السلام)به معاویه و عقد قرار داد صلح با او می نگریستند و به نظرشان این تنها راهی بود که امام حسن(علیه السلام)و اوضاع و احوال پیچیده آنروز به عنوان رهبر و حافظ منافع آینده رسالت از هر گونه نابودی پیش گرفته بود.

به نظر می رسد که این حقیقت اساسی که امام حسن(علیه السلام)در برابر معاویه پیش گرفت برای این گروه کاملا روشن نبود زیرا موضع امام حسن(علیه السلام)تنهابرای آن محافل اسلامی مانند مردم کوفه و عراق،که از نزدیک شاهد ماجرابودند،آشکار بود.اما مسلمانانی که در اکناف جهان اسلامی آنروزگار پراکنده بودند،مانند مردم خراسان که فرصت درک مشکلات روزمره حوادث را نداشتندو از دور دستی بر آتش داشتند و از رنج و سختیهائی که امام حسن(علیه السلام)در کوفه میکشید بی اطلاع بودند و اخبار مبارزات را از این و آن می شنیدند،ابعاد مساله را نمی دانستند.

ازاین‌رو،امام حسین(علیه السلام)موقعیت را ارزیابی میکرد تا به مسلمانانی که از دور ماجرای کناره گیری برادرش امام حسن(علیه السلام)را از خلافت و صلح بامعاویه شنیده بودند،ثابت کند که کناره گیری و صلح برادرش به معنای آن نیست که اهل بیت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)از رسالت خود دست کشیده و آنرا در بست تحویل معاویه داده باشند.

امام حسین در برابر این آزمایش قرار نداشت که تمام شرایط را در نظرگیرد و درد این چهار دسته امت را چاره کند، حسین(علیه السلام)برای رسیدن به این هدف جز این چاره ای نداشت که عزیمت به عراق را انتخاب کند.

موضع اول،که امام با یزید بیعت کند،همانطور که پدرش با خلفای سه گانه که استحقاق منصب خلافت را نداشتند،بیعت کرد،امکان نداشت زیرااین روش درد چهار دسته امت را که شرح دادیم چاره نمیکرد.موقعیت یزیدبا موقعیت سه خلیفه فرق داشت زیرا تغییرات بنیادی که یزید در مفهوم خلافت اسلامی داده بود،تغییراتی نبود که شخصی رفته باشد و شخصی دیگر جانشین او شده باشد.بلکه قصد یزید و بنی امیه این بود که مفهوم خلافت را عوض کنندو به پایه های اساسی خلافت تجاوز نمایند و زان پس سرور و صاحب اختیارمسلمانان گردند.

بنابر این،قیام و برخورد مسلحانه برای امام حسین(علیه السلام)و اصحاب،اهل بیت او برای درهم شکستن این توطئه ضرورت پیدا کرد.

موضع دوم،که امام حسین(علیه السلام)در حجاز یعنی مکه یا مدینه باقی بماندو بیعت با یزید را رد کند تا آنچه را که خدا خواسته است پیش آید.شرایط آنروزبی تردید نشان میداد که اگر امام در مکه و مدینه باقی می ماند،اگر چه به پرده کعبه در می آویخت و پناهنده می شد،بنی امیه او را تعقیب می کنند و به کشتن یاترور او دست می زنند.امام(علیه السلام)بارها این مساله را عنوان کرده بود.زیرامامور کردن سی نفر برای ترور امام(علیه السلام)هنگام حج،موضوع را تایید میکردو امام ناچار شده بود مراسم حج را قطع کند و عمره مفرده بجای آورد و ازمکه خارج شود تا بدانوسیله احترام مکه و خانه خدا محفوظ مانده باشد.

اینگونه کشته شدن برای امام و برای چهار دسته یاد شده از مسلمانان،فایده ای نداشت.بین این نوع کشته شدن یا کشته شدن در راه خدا به علت امتناع از بیعت با یزید و شعله ور ساختن احساسات مسلمانان و برانگیختن آنان درراه مکتب پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)و برگرداندن شرف و اراده به آنان،تفاوت بسیار بود.

معمولا مردم زان پس که شعله ایمان در نهادشان رو به خاموشی نهاد،به هر عقیده یا دین از روی احساس پای بند می مانند.برای اینکه احساس به ایمان و عقیده تبدیل گردد باید جنبش و حرکتی در میانشان به وجود آید و چنین جنبشی را نمی توان با یک حادثه کشته شدن ساده بر انگیخت بلکه باید به تمام کارهائی که موجب بیداری و برانگیختن در وجودشان میشود متوسل شد.

امام این برانگیختن را چنان انجام داد که می بینیم شخصی مانند عمر بن سعد فرمانده سپاهیان ابن زیاد که تمام قتل و کشتار و غارت ها و اسارتها به دستور او انجام گرفت به گریه درآمد.

اما موضع سوم،آنکه امام بیکی از مرزهای دور دست اسلامی مانندیمن برود و در آنجا جامعه اسلامی بوجود آورد.اگر امام این راه را انتخاب میکرد،نه تنها به هدف خود نمی رسید،بلکه از صحنه حوادث آنروز شام وعراق و مدینه و مکه جدا میشد.

لیکن امام می خواست قیام و انقلاب خود را در صحنه حوادث رهبری کند تا بتواند سراسر جهان اسلامی را در بر گیرد و در میان همه مسلمانان تاثیرروحی و تربیتی و اخلاقی بر جای گذارد.چرا به یمن میرفت و برای تشکیل دادن یک جامعه اسلامی از صحنه فعال حوادث بر کنار می ماند؟چنین جامعه ای در زمان پدرش در کوفه به وجود نیامد پس چگونه ممکن بود شرایط اجازه دهد که چنین جامعه ای در یمن دور افتاده از مرکز جهان اسلامی بوجود آید؟چنان وضعی با هدف امام که عبارت بود از ایجاد تغییرات روحی ونهادی در امت اسلام،تعارض داشت.

بهمین علت،امام موضع چهارم را برگزید تا بتواند در نهاد همه دسته های مسلمان آنروزگار،دگرگونی بوجود آورد و عواطف و احساس آنان رادر زندگانی،در توسل به اهداف شریف رسالت و مکتب معطوف دارد.

حسین(علیه السلام)و فرار مردم از همراهی با او  

شمه ای از کوششهائی را که حاوی پند و اندرز بود و در برابر امام حسین و قیام او بعمل می آمد و بر سبیل نصیحت،او را از روبرو شدن و جنگیدن باانحراف بر حذر میداشتند گفتیم.باید دانست کسانی که اینگونه سخنان میگفتندو او را در مقابل انحرافات به سکوت و نرمش دعوت میکردند،تنها بعضی از عوام مسلمانان نبودند بلکه از سوی بزرگان امت،حتی از طرف بعضی ازنزدیکان و خویشان نیز درین مورد با او گفتگو میشد.

این سخنان نصیحت آمیز همه تعبیری روشن ازین واقعیت بود که بنیادروانی و اخلاقی درهم فرو ریخته و ویران شده بود و این ویرانی شامل رهبران مسلمانان و بزرگان آنان و توده مردم شده بود که با اخلاق و روشی که بطوروحشتناک درهم ریخته بود زندگانی میکردند.امام(علیه السلام)پی برد که یگانه درمان آن حالت بیمار گونه که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود اراده و فعالیت اوست،و سرعت در بذل جان.و باید با کمی عده و نداشتن یارو یاور،عزم آن کند که به قصد قربانی شدن خروج نماید.

«هان که من با خاندان خود،با اندک بودن عده و نداشتن یار و یاور،افتان و خیزان به سوی دشمن روانه شده ام ».

مقتضی چنین بود که به نسبت عمق بیماری در روان امت،فداکاری نیزعمیق باشد.

دیری نگذشت که اخلاق هزیمت و فرار در دست کسانی که آن روحیه رابوجود آوردند،بصورت نیروئی عظیم درآمد تا با آن نیرو مردم را به این خصلت عادت دهند که بیکدیگر یاری نکنند و این صفت را در مردم استمرار دهند وتوسعه بخشند. در آن روزگار تفکر در کارهای مسلمانان را شتابزدگی و کم تاملی محسوب می نمودند و همت گماشتن برای از میان بردن بدبختیها ومصیبتهای جهان اسلام و مسلمانان را نوعی سبکسری و بیعقلی وانمود میکردند.

امام(علیه السلام)می خواست آن خلق و خوی را دگرگون سازد و از بنیاد و پی برکندو خلق و خوئی در روح امت بدمد که با قدرت امت در تحرک و اراده هماهنگ باشد.

دلایل فراوان به رواج این خلق خوی منفی در دست داریم و می بینیم که امام در دشوارترین و خطرناکترین وقت متعرض این معنی شد.

حبیب بن مظاهر اسدی از امام رخصت طلبید تا برود و عشیره خود«بنی اسد»را دعوت کند تا به قیام بپیوندند و به آنان یاری کنند.نتیجه این شدکه عشیره مزبور خیانت کردند و در همان شب نبرد،منطقه را خالی گذاردندو در پی کار خود رفتند.ابن زیاد توانست در خلال دو هفته پس از قتل مسلم بن عقیل،هزاران سپاهی از آنان که پیوسته در آن هنگام از حاملان مکتب امام علی(علیه السلام) و از دوستان او بودند،بسیج کند و در خط تسلط بنی امیه قرار دهد.

مشکل «مسلم بن عقیل »و«هانی »،چیزی دیگر بود و بوضوح بما نشان میدهد که این خلق و خوئی که گفتیم،در جامعه مسلمین چه مشکلاتی بوجودآورده بود.

ابن زیاد،ازآن پس که دانست هانی بن عروه،مسلم بن عقیل را در خانه خود پنهان کرده است و با او برای خروج بر کومت بنی امیه،توطئه نموده است،کس نزد هانی فرستاد تا به دیدار او آید.هانی تقاضای او را پذیرفت اما از کار مسلم هیچ آگاهی نداشت و از آن تهمت مبرا بود.ابن زیاددر گفته خود پافشاری کرد و این بار با پرخاش بسیار گفت:باید او را به ماتسلیم نمائی.این بار،هانی با کمال دلیری چهره درهم کشیده و به پاسخ اوگفت:«اگر مسلم در دست منهم باشد او را تسلیم نمیکنم ».هانی می پنداشت که پایگاهی بس نیرومند در اختیار دارد و دهها هزار تن پشت سر او هستندو مدافعان اویند و ازو پشتیبانی میکنند.

وقتی خشم ابن زیاد بالا گرفت،به حبس هانی فرمان داد و خبر زندانی کردن و بعد به قتل رسانیدن او را در کوفه منتشر ساخت.هنوز ساعتی چندنگذشته بود که عمرو بن حجاج با چهار هزار کس از عشیره خود برای خبر یافتن از حقیقت این امر آمدند و بر در کاخ امارت خبر گرفتند که آیا هانی زنده است یا نه.در آن وقت،ابن زیاد از شریح قاضی خواست که واسطه کار شود و واردغرفه ای گردد که هانی در آنجا زندانی شده بود.سپس در مقابل تظاهر کنندگان گواهی دهد که هانی زنده است و شایعه قتل او صحت ندارد.

وقتی «هانی »با شریح روبرو شد فریاد برآورد و گفت:مسلمانان کجارفتند؟اگر ده تن از آنان به کاخ حمله می آوردند مرا رها میکردند.زیرا در کاخ نه سپاهی وجود دارد و نه پاسبانی.

منظور هانی این بود که اگر ده تن در راه خدا آماده مرگ شده بودند،قیافه کوفه دگرگون میشد.شریح قاضی بیرون رفت تا مردم را مطمئن کندو با عمروبن حجاج سخن گوید و توضیح دهد که او زنده است.او در مقابل مردم شهادت داد که هانی زنده است و به قتل نرسیده.شریح میگوید:«دوباره بازگشتم تا به عمرو بن حجاج بگویم که هانی در زندان ازو چه تقاضائی داشت و میخواست که فقط ده تن به کاخ حمله ور شوند و او را از چنگ ابن زیادبرهانند.اما همینکه خواستم مطلب را بگویم،به پهلوی خود نگریستم و دیدم یکی از جاسوسان ابن زیاد در آنجا ایستاده است.پس زبان را نگاه داشتم و به ادای شهادت مطلوب بس کردم ».

عمرو بن حجاج و همراهانش بازگشتند زیرا منظور آنان تنها این بود که بدانند هانی زنده است یا به قتل رسیده است. وقتی شریح قاضی زنده بودن او را گواهی کرد،عمرو با کسان خود بازگشت و روز بعد ابن زیاد،هانی رادر زندان بقتل رسانید.

اما روز بعد از آن مسلم بن عقیل با چهار هزار نفر خروج کرد و پیرامون کاخ را گرفت.ابن زیاد با عده ای قلیل از پاسبانان خود که از سی تن بیش نبودند در کاخ بود و بهنگام شدت گرفتن واقعه،لشکریان مسلم همه فرار کردندو یک تن از آنان بر جای نماند زیرا قصد جنگ نداشتند.

این واقعیات متناقض که عواطف امت را در بر گرفته بود در گفته فرزدق با دقیقترین تعبیر آمده است:«دلهاشان با تست و شمشیرهاشان بر تو».

شخصی که مالک اراده خود نباشد ممکن است دستش بر خلاف دلش وعاطفه اش حرکت کند ازین روست که می بینیم پس از آنکه حسین(علیه السلام)را به شهادت رسانیدند،گریستند و پشیمان شدند.زیرا دانستند که کشته شدن امام(علیه السلام)به دست آنان به این معنی است که بزرگواری و آرزوی منحصر خود را در زندگانی آزاد و کریمانه به قتل رسانیده اند…با اینهمه هم آنان بر حسین(علیه السلام)،زار گریستند.

حسین در راه کوشش تبدیل اخلاق گریز و هزیمت به اخلاق جدید،با دقیقترین مرحله عمل خود روبرو گردید.او در آن هنگام بر آن بود تااخلاق جدید را در چشم امت و در وجدان ضمیر او جایگزین سازد و بر آن بود تا از خلق و خوی تقلیدی امت که نتیجه شکست روحی او بود،رها گردد.

زیرا امام نمی توانست ضمیر امت را به کاری برانگیزد و به جنبش در آورد مگروقتی که در مسیر و در برنامه ریزی خود، اخلاق فعلی امت را ریشه کن سازدتا در نظر مسلمانانی که اخلاقشان نابود شده و مقیاسهای اسلامی شان دگرگون گردیده بود،کار خود را در شکل «شرعی »حفظ کند.

ازینرو،امام حسین(علیه السلام)در نخستین لحظه تصمیم گرفت وارد جنگ شود و هر جا که انجام تکلیف او با فداکاری ملازمه داشت تا آخرین قطره خون پاک خویش را برای حفظ آینده اسلام از آن انحرافها نثار کند»پس قیام حسینی و جنبش او(علیه السلام) در نتیجه تفکر مثبت و مستقل نبود،بلکه برای ایجادکردن شرایط و واکنشهای مناسب برنامه ریزی شده بود تا جنبش از خلال آن پدید آید.ازینرو امام(علیه السلام)نیز چنان شعاری را که در آغاز جنبش داده بودموکدا ادامه داد و در آن هنگام،مساله امام، اقناع به بازگشت و انصراف از مبارزه نبود.چه،او هنوز در اثر خواهش پایگاهها و توده های مردم به حرکت در نیامده بود،او در بین راه از کیفیت خیانت مردم کوفه و کشته شدن مسلم بن عقیل-فرد مورد اعتماد خاندان خود-اطلاع یافته بود.با اینکه امام(علیه السلام)ازین رویدادها اطلاع یافته بود،سفر خویش را ادامه داد.زیراشعاری که او اعلام کرده بود در مقابل اخلاقیاتی که امت با آن به سر می برد،وفای به عهد(وفا به نامه های اهل کوفه)را ایجاب میکرد.همچنین از جمله روشهائی که امام(علیه السلام) برای بدست آوردن اخلاقیات مزبور به کار برد این بودکه همه نیرو و امکانات خویش را برای مبارزه تجهیز فرمود و به این بس نکرد که خود شهید گردد بلکه همه یاران و فرزندان و اهل بیت خود را درین راه فدا کرد تا راه را بر اخلافیات شکست بر بندد.زیرا روحیه شکست هر اندازه در مشروع بودن آن قیام تردید میکرد،باز نمی توانست در رفتار وحشیانه سپاهیان بنی امیه در مورد خاندان نبوت که با هیچ مقیاس و معیاری صحیح نبود شک کند.

اینجاست که امام حسین(علیه السلام)با خون پاک خویش و خون پاک فرزندان و یاران خود و با همه اعتبارات احساسی و تاریخی، حتی شمشیر و عمامه جدش پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)وارد مبارزه گردید تا همه روزنه ها را و راههای تعبیر را بر اخلاق و اعتقاد به شکست یا مشروع بودن آن نبرد فرو بندد.

این سان،امام(علیه السلام)با برنامه ای جالب و شگفت آور و دقیق اراده ووجدان امت شکست خورده را به او بازگردانید و او(علیه السلام)نشان داد که اخلاق امت را نمیتوان بوسیله رویاروئی ساده دگرگون ساخت.چه،رویاروئی بی پرده و صریح با اخلاق فاسد امت به معنای جدا شدن از او و دوری ازهر گونه قیام برای کار قانونی به سود ملت بود.

این کار،کاری بود که امام حسین(علیه السلام)هنگامیکه مسلمانان رفته رفته به حالت و سطح جدید اخلاقی وارد شدند،انجام داد و با اخلاق شکست خوردگی،تفاوت داشت.

چنین است مایه انگیزش وجدان انسان مسلمان از آن روزگاران تابه امروز.

نتایج و آثار انقلاب  

اینک،پس از آگاهی از قیام و معنای آن،این پرسش پیش می آید:آیا قیام،نتایج خود را به بار آورد و واقعیتی را دگرگون ساخت؟آیا پیروزی ببار آورده و دشمنان را درهم کوفت؟بسا که بسیاری از تاریخ دانان،مدعی اند که قیام شکست خورد.

زیرا،پیروزی سیاسی فوری که واقعیت جهان اسلام را به وضعی بهتر از حالتی که پیش از قیام داشت در آورد،در بر نداشت (۳۶).

برای اینکه انقلاب حسین(علیه السلام)را بهتر درک کنیم،باید هدفها و نتایج آنرا خارج از پیروزی فوری و سریع و در دست گرفتن زمام امور جستجو کرد (۳۷).

نباید این انقلاب را مانند سایر انقلابات ملحوظ داشت بلکه باید نتایج آنرادر صحنه های زیر در نظر گرفت:

۱. درهم شکستن چهار چوب ساختگی دینی که امویان و یارانشان تسلطخود را بر آن استوار ساخته بودند و رسوا ساختن روح لا مذهبی جاهلیت که روش حکومت آن زمان بود.

زان پس که روح بی دینی که به آن اشارت کردیم در همه طبقات اجتماع پراکنده گردید،بی آنکه پرده از آن برداشته شود، و بی آنکه ساختگی بودن آن و دور بودن آن از دین در میان مردم بر ملا شده باشد،امام حسین(علیه السلام)تنهاکسی بود که در دل همه مسلمانان احترام و محبتی مخصوص داشت و می توانست حکام را رسوا سازد و دوری بسیار آنان را از اسلام آشکار نماید.ازاینرو،قیام او حد فاصل بین اسلام و حکومت اموی بود و می توانست قیافه حقیقی و آلودگی آنرا نشان دهد.

۲. احساس گناه-شهادت فجیع امام حسین(علیه السلام)در کربلا موجی شدیداز احساس گناه در وجدان هر مسلمانی برانگیخت. آنان پی بردند که می توانستند او را یاری دهند.اما زان پس که با او برای قیام پیمان بستند،او را یاری نکردند.این احساس گناه دو جنبه داشت:از یکطرف انسان راوادار میساخت که گناهی را که مرتکب شده با کفاره بشوید و از طرف دیگر نسبت به کسانی که او را به ارتکاب چنین گناهی واداشته بودند،احساس کینه و نفرت کند.به طوری که انگیزه انقلابهای متعددی که در اثر قتل امام(علیه السلام)بر پا شد،همان کفاره یاری نکردن به حضرت او،و انتقام گرفتن از امویان بود.

مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه،پیوسته بر افروخته ماند وانگیزه انتقام از بنی امیه در هر فرصت به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران منتهی گردد.

۳. اخلاق جدید.قیام امام(علیه السلام)موجب آن گردید که در جامعه،نوعی اخلاق بلند نظرانه پدید آید و نظر آدمی را به زندگانی خود و دیگران،دگرگون سازد تا بتواند بدینوسیله جامعه را اصلاح کند.

امام(علیه السلام)و فرزندان و یارانش در قیام بر ضد بنی امیه،اخلاق عالی اسلامی را با همه صفات و طراوت آن نشان دادند.این اخلاق را بر زبان نیاوردند بلکه با خون خود و با زندگی خود آنرا نوشتند.

مردم عادی قبایل عادت کرده بودند که ببینند رهبرانشان-قبیله و دین را و وجدان خود را به پول بفروشند و در برابر ستمکار گردن خم کنند تا از عطاهای او بهره مند گردند.مردم عادی،رهبران خود را چنین دیده بودند.هدف مسلمان عادی زندگی خصوصی خود او بود.به خاطر آن زحمت میکشید و تنها برای زندگانی خویش می اندیشید.در مردم عادی،دردهای اجتماعی تاثیری نداشت و احساسشان را بر نمی انگیخت.تنها کوشش آنان این بود که دسترنج خویش راحفظ کنند و از توجیهات رهبران اطاعت نمایند،مبادا نامشان از فهرست حقوق بگیران حذف شود.لذا در مقابل جور و ستمی که می دیدند،خاموشی می گزیدند و هم آنها تنها این بود که مفاخر قبیله ای خود را بازگو کنند و ازغیر آن بدی گویند.

اصحاب حسین(علیه السلام)مردمی دیگر بودند و گروهی که در سرنوشت باامام همراه شدند مردمی عادی بودند و هر کدام دارای زن و فرزند و خانواده و دوستانی بودند و از بیت المال مقرری دریافت میداشتند و زندگانی بالنسبه راحتی داشتند و می توانستند از لذت های حیات برخوردار گردند.

اما از همه اینها چشم پوشیدند و برای نثار جان در راه حسین(علیه السلام)بااجتماع خود به ستیز برخاستند.برای بیشتر مسلمانان آن روز،این نکته بسی جالب بود که یک انسان،بین زندگانی راحت و ثروت و نفوذ و استفاده ازآنها که مستلزم اطاعت از یک جابر ستمگر بود،و انتخاب مرگ،مخیر گرددو مرگ را برگزیند.برای مردم،این نمونه ای عالی و شگفت انگیز بود و می گفتند اینان بشر نیستند.چنان خصلتی وجدان هر مسلمانی را تکان میداد و اورا از خوابی سنگین و طولانی بیدار میکرد تا زندگانی اسلامی شکل دیگر گیرد.

شکلی که سالها پیش از قیام حسین(علیه السلام)از میان رفته بود.جامعه اسلامی به وسیله مردی عادی علیه حاکمان ظالم،انقلابها و قیامها بخود می بیند.اما روح کربلا در نهاد کسانی که به این کار دست زدند،شعله ای برافروخت که همه آماده بودند در راه چیزی که آنرا حق تشخیص می دادند جان فدا کنند.

روح مبارزه جوئی  

قیام حسین(علیه السلام)پس از دیری خاموشی و تسلیم،از نو موجب برانگیختن روح مبارزه جوئی در انسان مسلمان گردید.این قیام همه سدهای روحی واجتماعی را که مانع قیام و انقلاب میشد درهم فرو ریخت.

مسلمانان به صلح طلبی و معامله دعوت میشدند.به آنها گفته میشد که جان خود را و موقعیت اجتماعی و مال خود را حفظ کنید.درین وقت قیام حسین(علیه السلام)روی داد تا به انسان مسلمان اخلاق جدیدی بیاموزد و به او بگوید:تسلیم مشو! انسانیت خود را مورد معامله قرار مده،با نیروی اهریمنی بجنگ و همه چیز را در راه اصول فدا ساز!اما خودخواهی مانع ازین بود که مسلمان به قیام و انقلاب دست زند.

قیام حسینی در وجدان گروه بسیاری از مردم این اندیشه را برانگیخت که با حمایت نکردن از حسین(علیه السلام)مرتکب گناه شده اند.

باری،این احساس آنان را برانگیخت و آماده قیام ساخت.روح مبارزه جوئی در زندگی ملتها و فرمانروایانشان تاثیر فراوان دارد.هنگامیکه این شعله به خاموشی گراید و ملت تسلیم فرمانروایان خود شود،فرمانروایان،هر چه بخواهند انجام میدهند و هر اندازه زمان بگذرد با خاموش شدن روح مبارزه جوئی،تسلط بر ملت آسانتر میگردد و در آن ملت،ایجاد تحول دشوارترمیشود.برای اینکه از میزان تاثیر قیام حسینی در برانگیختن روح انقلابی درجامعه اسلامی اندیشه ای روشن نشان دهیم،باید بگوئیم که جامعه اسلامی پس از قتل امام علی(علیه السلام)تا هنگام قیام حسینی آرام بود و در آن مدت هیچگونه اعتراض و انقلاب جدی اتفاق نیفتاده بود.با همه انواع کشتارها و سرکوبهاو غارت اموال به وسیله امویان و همدستانشان،بیست سال تمام،توده هاحالت تسلیم و اطاعت داشتند و این وضع از سال چهلم تا شصت هجری به درازا کشیده بود.

اما پس از قیام حسین(علیه السلام)،در مکتب،روح انقلاب دمیده شد و توده هادر انتظار رهبری بودند و هرگاه رهبری می یافتند علیه حکومت بنی امیه دست به انقلاب می زدند.در همه این انقلابها،شعار انقلابیان خونخواهی حسین(علیه السلام)بود.

انقلابهای مزبور عبارت بود از:

۱. انقلاب توابین این انقلاب در کوفه بر پا گردید و واکنش مستقیم قتل امام بود،و انگیزه آن،احساس گناه به علت یاری نکردن به امام-پس ازآنکه کتبا ازو دعوت کردند که به کوفه آید-بود.کوفیان خواستند ننگی را که مرتکب شده بودند با انتقام از قاتلان امام حسین(علیه السلام)بشویند.این واقعه در سال ۶۵ هجری روی داد (۳۸).

۲. انقلاب مدینه-این انقلاب با انقلاب توابین تفاوت داشت.زیرا هدف آن انتقام خون حسین(علیه السلام)نبود بلکه انقلابی بود علیه حکومت ستمکار بنی امیه.

اهل مدینه علیه امویان شوریدند و عامل یزید را از مدینه راندند.شرکت کنندگان درین قیام یکهزار تن بودند.این انقلاب با دست سپاهیان شام و بانهایت وحشیگری سرکوب گردید (۳۹).

۳. قیام مختار ثقفی،در سال ۶۶ هجری-مختار بن عبیده ثقفی در عراق به خونخواهی حسین و انتقام قاتلان امام قیام کرد و در یک روز دویست و هشتادتن از آنان را به قتل رسانید (۴۰).

۴. انقلاب مطرف بن مغیره در سال ۷۷ هجری-مطرف بن مغیره علیه حجاج بن یوسف شورید و عبد الملک بن مروان را از خلافت خلع کرد (۴۱).

۵. انقلاب ابن اشعث در سال ۸۱ هجری-عبد الرحمن بن محمد بن اشعث بر حجاج شورید و عبد الملک مروان را از خلافت خلع کرد.این شورش تا سال ۸۳ به طول انجامید.در آغاز پیروزیهای نظامی به دست آورد اما بعدا،حجاج به کمک ارتش شام بر او غلبه کرد (۴۲).

۶. انقلاب زید بن علی بن حسین-در سال ۱۲۲ هجری زید بن علی درکوفه به شورش برخاست اما آن شورش بیدرنگ به وسیله سپاهیان شام که درآن هنگام در عراق بودند سرکوب گردید (۴۳).

این بود نمونه هایی از انقلابها که آشکارا از روح قیام حسینی در میان ملت مسلمان حاصل گردید و در تمام مدت کومت بنی امیه ادامه یافت.

باری قیام بنی عباس به حکومت بنی امیه پایان داد و آن انقلاب با الهام ازانقلاب حسینی و استفاده از خشنودی و رضای اهل بیت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)بود که پایه های مردمی یافته بود و مورد توجه توده ها واقع شده بود.

انقلابها با منحرفان به مقابله برخاست و هرگز خاموش نگردید.بلکه انسان مسلمان پیوسته انسانیت خود را که حکومت کنندگان خفه کرده بودند،بیان میکردو آن قیامها به فضل روحیه ای بود که قیام حسینی در کربلا گسترد و گسترش داد.

همانا که قیام حسین(علیه السلام)،سر آغاز جنگ و قیام در تاریخ انقلاب بود وآن نخستین قیامی بود که طریق مبارزه جوئی را به مردم آزاده که آن روحیه رااز دست داده بودند آموخت.

عادل ادیب

پی نوشت: 

۱.تاریخ اسلام د-حسن ابراهیم.ج ۱ ص ۲۷۸-۲۷۹.

۲.رساله جاحظ درباره معاویه و امویان،اثر جاحظ ۱۶-عزت عطار.

۳.نثر اللالی علی نظم الدراری-از«آلوسی ».

۴.کامل بن اثیر ج ۳ ص ۲۶۴.

۵.شیخ علی کورانی در مقدمه «چنین گفت حسین »از محمد عفیفی ص ۸.

۶.گفته فرزدق.رک به طبری ج ۴ ص ۲۹۰ و به کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۲۸۶.

۷.قیام حسین(علیه السلام)در واقعیت تاریخی و وجدان مردمی از محمد مهدی شمس الدین ص ۲۱.

۸.چپ و راست در اسلام ص ۱۶۲.

۹.قیام حسین در واقعیت تاریخی ص ۲۱.

۱۰.مقتل حسین(علیه السلام)،از عبد الرزاق المقرم-ص ۱۴۹.

۱۱.مدرک سابق ص ۵۵.

۱۲.ابو الشهداء از عقاد ص ۶۳.

۱۳.مقتل حسین-ص ۱۶۰.

۱۴.مدرک سابق ص ۱۹۶ و طبری ج ۴ ص ۲۸۷ و کامل ج ۳ ص ۲۷۵.

۱۵.مدارک سابق و طبری ص ۵۴-۲۸۹-۲۹۶ و کامل ص ۲۷۵ و ۲۸۶.

۱۶.اعلام الوری با علام الهدی از طبرسی ص ۲۳۲.

۱۷.طبری ج ۲ ص ۳۰۰-۳۰۱ و کامل ج ۳ ص ۲۷۸.

۱۸.مقتل حسین.

۱۹.قیام حسینی و اوضاع و احوال آن،محمد مهدی شمس الدین ص ۱۶۴.

۲۰.جنبشهای پنهانی در اسلام از محمود اسمعیل ص ۹۳.المغنی فی آداب التوحید والعدل از قاضی عبد الجبار ج ۸ ص ۴.

۲۱.چپ و راست در اسلام ص ۱۵۸.

۲۲.مقالات الاسلامیین از اشعری ص ۱۴۱.

۲۳.تهذیب التهذیب از ابن حجر عقلانی-۴۶-۴۷.

۲۴.حرکات الشیعه المتصرفین فی العصر العباسی.محمد جابر عبد العال ص ۱۷۵ و ۱۷۶.

۲۵.همان مدرک.

۲۶.گلدزیهر-ص ۷۶.

۲۷.نظم الاسلامیه.صبحی صالح-ص ۱۴۴.

۲۸.التبصیر فی الدین از اسفراینی ص ۹۰.

۲۹.قیام حسین و شرایط آن.محمد مهدی شمس الدین-ص ۵۲.

۳۰.دولت عربی و سقوط آن،ژولیوس ولهاوزن-ص ۱۵۸.

۳۱.قیام حسین و شرایط آن.ص ۶۳.

۳۲.قیام حسین در واقعیت تاریخی.محمد مهدی شمس الدین-ص ۱۳.

۳۳.رژیمهای اسلامی-صبحی صالح ص ۲۶۹.

۳۴.طبری ج ۴ ص ۲۹۰.

۳۵.رساله جاحظ در مورد معاویه و امویان.تحقیق عزت بیطار ص ۱۶.

۳۶.قیام حسینی و شرایط آن-محمد مهدی شمس الدین ص ۱۵۴.

۳۷.در باب این نتایج،علامه مهدی شمس الدین در کتاب خود«اوضاع و احوال قیام حسینی »ص ۱۶۲ و ۲۲۸ مطلبی دارد که خواننده را به آن تفصیلات حواله میدهیم زیرا در این مختصر،از بیان تمام این نتایج معذوریم.

۳۸.تاریخ طبری-انقلاب توابین ج ۴ ص ۴۲۶-۴۳۶.

۳۹.تاریخ طبری-انقلاب مدینه ج ۴ ص ۳۶۶ و ۳۸۱.

۴۰.تاریخ طبری-انقلاب مدینه ج ۴ ص ۴۲۴.

۴۱.تاریخ طبری-انقلاب مطرف.

۴۲.تاریخ طبری و نیز«اشعث و دولت عربی »از و مهاوزن ص ۱۸۹ و ۲۰۳.

۴۳.مقاتل الطالبین،اصفهانی.ص ۱۳۹.

مشترکات و تفاوتها بین نماز شیعه و سنی

نماز فریضه ای الهی است كه خواندن و اقامه كردن آن بر تمام مسلمانانی كه به حد تكلیف رسیده باشند واجب می باشد. چنانچه از روایات و اخبار بر می آید مسلمانان صدر اسلام در دوران حیات نبوی همگی به یك شكل نماز می گذاردند و به یك شكل وضو می گرفتند و این اختلاف و تفاوتی كه در وضو و نماز بوجود آمده ناشی از افتراق امت به گروهها و فرقه های متعدد می باشد و عامل اصلی این اختلافات فاصله گرفتن از اهل بیت رسول خداست كه پیامبر(ص) آنان را در حدیث ثقلین و سفینه و احادیث دیگر در كنار قرآن برای هدایت و نجات از گمراهی امت قرار داده بودند. ما در اینجا به اختلافات عمده­ای كه  بین شیعه و سنی در باره نماز و وضو وجود دارد اشاره می كنیم:

  1. وضو: اهل سنت به هنگام وضوء، دستهاي خود را از پايين به بالا شسته و پاهاي خود را مي شويند. برخلاف شيعه كه دستها را از بالا به پايين (آرنج تا سر انگشتان دست) شسته و پاهاي خود را مسح مي كنند.
  2. سجده: اهل سنت سجده بر فرش را جايز مي دانند، ولي شيعه سجده بر زمين و آن چه كه از آن مي رويد، به شرط اين كه خوردني و پوشيدني نباشد، جايز مي داند. و سجده بر غیر اینها را جایز نمی داند.
  3. چگونگی قیام در نماز: يكي ديگر از موارد جدايي اهل سنت از شيعه، نماز خواندن به صورت دست بسته است؛ اما شیعه در حال قیام نماز دست ها رها می کنند به دلیل اینکه علي علیه السلام از بستن دست در حال نماز نهي نموده و مي فرمايد: «لايجمع المسلم يديه في صلاته و هو قائمٌ بين يدي الله يشبه باهل الكفر من المجوس؛[1] مسلمان نبايد دست هاي خود را در نماز، در حالي كه در برابر خداوند ايستاده است، به روي هم قرار دهد، (چه اينكه با اين عمل) شبيه اهل كفر از مجوس شده است».
  4. شیعه و چهار مذهب اهل سنت در اوقات و ركعات نماز اختلاف ندارند. همگی معتقد اند كه نماز صبح دو ركعت ، نماز ظهر چهار ركعت ، ‌نماز عصر چهار ركعت نماز مغرب سه ركعت و نماز عشاء چهار ركعت می باشد. منتهی در مذهب شیعه خواند نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشاء را می توان با فاصله كم زمانی پش سرهم خواند هر چند بهتر است كه نماز عصر و عشاء‌ در اوقات خاص خود شان خوانده شوند. اما اهل سنت معتقد اند كه جمع خواندن این نماز ها فقط در مزدلفه و عرفه در ایام حج جایز می باشد و در جاهای دیگر جایز نیست.
  5. اهل سنت بعد از نماز عشاء قائل اند كه سه ركعت نماز وتر هم واجب است اما شیعه آن را قبول ندارد.
  6. در نافله ها و نماز های مستحبی نماز های روزانه كه بعد یا قبل از نمازهای واجب خوانده می شود بین شیه و سنی اختلاف وجود دارد. شیعه دو ركعت قبل از نماز صبح و هشت ركعت قبل از نماز ظهر و هشت ركعت قبل از نماز عصر و چهار ركعت بعد از نماز مغرب و یك ركعت بعد از نماز عشاء به نام وتر را مستحب می داند و انجام آنها اختیاری می باشد. هر كه انجام داد كار مستحب را انجام داده و از منفعت و بركت معنوی آن برخوردار می گردد و هركه انجام نداد از این فیض محروم شده و گناه برای او حساب نمی گردد. اما در مذهب اهل سنت دو ركعت قبل از نماز صبح و چهار ركعت قبل از نماز ظهر و دو ركعت بعد از نماز ظهر و دو ركعت بعد از نماز مغرب و دو ركعت بعد از نماز عشاء نافله های روزانه می باشند. و برای نماز عصر نافله ندارند. لكن اهل سنت انجام دادن این نوافل را به عنوان رواتب و سنت واجب می شمارند و ترك آنها را موجب گناه و معصیت و مایه­ی عقاب می دانند. البته در رواتب بین مذاهب اهل سنت نیز اختلاف وجود دارد كه در اینجا مجالی برای بیان آن نیست. آنچه كه بیان شد بر طبق مذهب ابوحنیفه می باشد.
  7. چیزی دیگری كه در نماز اختلاف شیعه و سنی را می رساند حالت دست در حال قیام می باشد. شیعه در حال قیام دستهای شان رها می كند اما سنی های حنفی و حنبلی كف دست راست را بر پشت دست چپ گذاشته منتها حنفی دستها را زیر ناف و حنبلی ها و وهابی ها روی سینه[2] می گذارند ولی شافعی ها آنها را بین سینه و ناف می گذارند.[3] مالكی ها مانند شیعه دستهای شان باز و رها می كنند.
  8. در نیت و تكبیرة الاحرام و ركوع و سجده و تشهد و سلام نماز بین مسلمانان اختلافی نیست اما در برخی ذكرها و خواندن سوره بعد از حمد دارای اختلاف می باشند. شیعه و سنی در دو ركعت اول نماز سوره حمد را واجب می دانند اما شیعه بعد از حمد، خواندن یك سوره كامل را واجب می داند و قبل از سوره بسم الله الرحمن الرحیم هم باید به عنوان جزء سوره خوانده شود. ولی اهل سنت خواندن یك سوره كامل را لازم نمی دانند و خواندن چند آیه را هم كافی می دانند و خواندن بسم الله الرحمن الرحیم را هم در خواندن سوره بعد از حمد جایز نمی دانند. سنی ها در آخر سوره حمد گفتن «آمین» را نیز سنت دانسته اما شیعه گفتن آن را حرام می دانند. در اذكار سجده و ركوع چندان تفاوتی بین این مذاهب وجود ندارد.
  9. اختلاف دیگری كه در بین شیعه و سنی در نماز مورد توجه می باشد تشهد نماز است. شیعه در تشهد می گوید: اشهد ان لا اله الاالله وحده لا شریك له * و اشهد انه محمدا عبده و رسوله * اللهم صل علی محمد و آل محمد. اما اهل سنت در تشهد می گویند: التحیات لله و الصلوات و الطیبات السلام علیك ایهاالنبی [علی النبی][4] و رحمت الله و بركاته * السلام علینا و علی عباد الله الصالحین* اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انه محمدا عبده و رسوله * اللهم صل علی محمد و علی آل محمد كما صلیته علی ابراهیم و علی آل ابراهیم * ‌اللهم بارك علی محمد و علی آل محمد كما باركت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انك حمید مجید. در پایان نماز، هم شیعه و هم سنی بعد از تشهد سلام را واجب می دانند. یعنی السلام علیكم و رحمت الله.
  10. در ركعت سوم و چهارم هم شیعه و هم سنی سوره حمد را بدون سوره می خوانند ولی وهابی ها خواندن یكی دو آیه از سوره ای دیگر را نیز لازم می دانند. شیعه به جای سوره حمد تسبیحات اربعه را هم كافی می دانند و در مذهب حنفی ها هم تسبیحات به جای حمد كافی می باشد.
  11. . یکی از مسائل مورد اختلاف بین شیعه و اهل سنت، مسئله مسح یا شستن پاها در وضو است، علامه حلی می فرماید: همه علمای امامیه قائل به وجوب مسح پا شده و شستن آن دو را در وضو در حال اختیار باطل می دانند.[5] همه اهل سنت شستن پاها را واجب می دانند، متقی هندی می گوید: اختلاف در وضو از زمان خلافت عثمان بن عفان شروع شده است.[6]
  12. شیعه و اهل سنت در نماز تراویح اختلاف دارند، شیخ طوسی می فرماید: نافله های ماه رمضان فرادا خوانده می شود و جماعت در آن بدعت است.[7] بخاری به سندش از عبد الرحمن بنی عبد قاری نقل می کند: در یکی از شبهای ماه رمضان با عمر به مسجد رفتم، دیدیم مردم دسته دسته و پراکنده هستند. هر کسی برای خود یا با گروه خود نماز می خواند، عمر گفت: به نظر من اگر این ها به یک امام اقتدا کنند بهتر است، لذا تصمیم گرفته و دستور داد ابی بن کعب پیش نماز همه باشد، شب دیگر با وی به مسجد رفتیم دیدیم مردم نمازهای مستحبی شبهای رمضان را به جماعت می خوانند، آن گاه عمر گفت این بدعتی خوبی است.[8]

اینها تفاوت های اساسی بین نماز شیعه و سنی می باشد و تفاوتهای جزئی و غیر قابل توجه نیز در نحوه نشستن و به سجده رفتن و بلند شدن و امثال اینها در نماز این دو مذهب وجود دارد چنانچه كه در بین خود مذاهب اهل سنت نیز اختلافات زیادی در جزئیات نماز وجود دارد و تفصیل آنها در كتاب های فقهی بیان شده است.

نویسنده: حمیداله رفیعی

[1] . وسائل الشيعه، اسلاميه، پنجم،1398 هـ ، ج 4، ص 1265، ابواب قواطع الصلاة و ما يجوز فيها، باب 15، حديث 7.

[2] . مختصر الصلاه النبی،‌محمد ناصرالدین البانی، ص38،‌ عربستان، ریاض،‌ اول، 1426ه ق.

[3] . فقه محمدی،‌شیخ محمد مردوخ كردستانی، ص15، انتشارات گفتمان،‌ اول 1378ش.

[4] . وهابی ها چنین می گویند.

[5]. علامه حلی، حسن بن یوسف بن المطهر، تذکره الفقهاء، ج1، ص 168، موسسه آل البیت، ـ علیه السلام ـ لاحیاء التراث، قم.

[6]. متقی هندی، علی، کنزل العمال،ج9، ص 443، ح 26890.

[7]. شیخ طوسی، محمد بن حسن، الخلاف، ج1، ص 529، موسسه النشر الاسلامی، التابعه لجماعه المدرسین، بقم المشرفه، 1407.

[8]. بخاری، محمد ابن اسماعیل، صحیح بخاری، ج2،  ص 252.

امام صادق (علیه السلام) و قيام محمد نفس زكيه

سيد جعفر شهيدى

ديگر از كسانى كه در دوران زندگانى امام صادق (علیه السلام) خود را مهدى خوانده است، محمد پسر عبد الله نواده امام حسن مجتبى (علیه السلام) است. در جمله روايتهايى كه در باره ظهور مهدى موعود (عج) در كتابها ميبينيم، روايتى است‏بدين عبارت: «المهدى من ولدى اسمه اسمى و اسم ابيه اسم ابى. » (مهدى از فرزندان من است نام او چون نام من و نام پدر او چون نام پدر من است.

در باره اين حديث از دير زمان گفتگو كرده‏اند. به نظر ميرسد اين حديث را پيروان همين محمد در باره او ساخته‏اند، چه نام او محمد و نام پدرش عبد الله است. و يا جمله «اسم ابيه اسم ابي» را بر روايت «المهدى من ولدى اسمه اسمي» افزوده‏اند. چنان كه در برخى سندها ميبينيم مردى زائده نام اين جمله را بر روايت افزوده است. (1)

محمد در پايان دوره امويان نظر كسانى را به خود جلب كرده بود، از جمله عباسيان نيز بدو ديده دوخته بودند و انتظار قيام او را ميبردند.

ابو الفرج از عمير بن فضل خثعمى روايت كرده است: روزى ابو جعفر منصور را ديدم در انتظار برون آمدن كسى بود كه بعدا دانستم محمد بن عبد الله بن حسن است. چون از خانه برون آمد، ابو جعفر برجست و رداى او را گرفت تا سوار شد. آنگاه جامه‏هاى او را بر زين اسب مرتب ساخت. من ابو جعفر را ميشناختم اما محمد را نه. از او پرسيدم: اين كه بود كه او را چنين حرمت نهادى و ركاب او را گرفتى و جامه‏هايش را مرتب كردى؟ -او را نميشناسى؟ -نه-او محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن، مهدى ما اهل بيت است. (2)

شيخ مفيد از عيسى بن عبد الله چگونگى بيعت كردن گروهى از بنى هاشم را با محمد پسر عبد الله و مهدى خواندن او را چنين نوشته است: تنى چند از بنى هاشم كه ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس، ابو جعفر منصور، صالح بن على، عبد الله بن حسن، پسران او، محمد و ابراهيم و محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان ميان آنان بودند در ابواء (3) گرد آمدند. صالح گفت: ميدانيد مردم ديده به شما دوخته‏اند، خدا خواسته است امروز در اين مجلس فراهم آييد. اكنون با يكى از خودتان بيعت كنيد و بر آن پايدار مانيد تا خدا گشايشى دهد. عبد الله بن حسن پس از سپاس خدا گفت: ميدانيد پسرم (محمد) مهدى است. با او بيعت كنيم.

ابو جعفر (منصور) گفت: چرا خود را فريب ميدهيد. مردم به هيچ كس‏چون اين جوان چشم ندوخته‏اند و چون دعوت او دعوت كسى را پاسخ نميگويند. حاضران گفتند راست گفتى. اين را ميدانيم و همگى با محمد بيعت كردند.

عيسى بن عبد الله كه نواده على (علیه السلام) و راوى اين حديث است گويد: فرستاده عبد الله بن حسن (پدر محمد نفس زكيه) نزد پدرم آمد و پيام آورد نزد ما بيا كه براى كارى گرد آمده‏ايم و همين پيام را براى جعفر بن محمد (علیه السلام) برد.

اما راوى ديگرى گويد عبد الله پدر محمد حاضران را گفت: جعفر را مخوانيد كه ميترسم كار شما را به هم زند. عيسى گويد: پدرم مرا فرستاد تا پايان كار را ببينم. من نزد آن جمع رفتم. محمد را ديدم بر مصلايى بافته از برگ درخت‏خرما نماز ميخواند، بدو گفتم: پدرم مرا فرستاده است تا بپرسم براى چه گرد آمده‏ايد؟ عبد الله گفت: گرد آمده‏ايم تا با مهدى، محمد بن عبد الله بيعت كنيم. در اين حال جعفر بن محمد (علیه السلام) هم رسيد و عبد الله او را نزد خود جاى داد و همان سخن را كه به من گفته بود بدو گفت. جعفر گفت: چنين مكنيد كه هنوز وقت اين كار (ظهور مهدى) نيست و به عبد الله گفت: اگر ميپندارى پسرت مهدى است، او مهدى نيست و اكنون هنگام ظهور مهدى نيست. و اگر براى خدا و امر به معروف و نهى از منكر قيام ميكنى، به خدا تو را كه شيخ ما هستى نميگذاريم تا با پسرت بيعت كنيم.

عبد الله خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند خدا تو را از غيب آگاه نساخته، و آنچه ميگويى از روى حسدى است كه به پسرم دارى.

جعفر گفت: به خدا آنچه گفتم از حسد نيست ولى اين و برادرانش و فرزندانش و دست‏بر دوش ابو العباس نهاد، سپس دست‏بر دوش عبد الله بن حسن زد و گفت آرى بخدا (خلافت) از آن تو و فرزندانت نيست و از آن آنهاست، و دو پسر تو كشته خواهند شد. پس برخاست و بر دست عبد العزيز پسر عمران تكيه كرد و گفت: آن را كه رداى زرد پوشيده ديدى؟ (مقصودش ابو جعفر بود) -آرى! -به خدا او آنان را ميكشد. -محمد را؟ -بلى!

من به خود گفتم پروردگار چنين چيزى بدو نگفته، بلكه حسد او را واداشته است اين سخن را بگويد. ولى به خدا سوگند، نمردم تا ديدم منصور هر دو را كشت. (4)

بلاذرى نوشته است: عبد الله مردمى از خاندان خود را به بيعت‏با پسرش ميخواند، و از جعفر بن محمد خواست تا او هم با محمد بيعت كند. جعفر نپذيرفت و گفت: بپرهيز و خود و خاندانت را هلاك مساز. حكومت را پسران عموى ما عباس به دست‏خواهند گرفت. اگر ميخواهى مردم را به خود بخوان كه فاضل‏تر از پسرت هستى. (5) ابن حجر هيتمى اين خبر را آورده و آن را از مكاشفات امام صادق (علیه السلام) دانسته. (6)

ابو الفرج نوشته است: چون جعفر بن محمد، محمد بن عبد الله را ميديد، اشك در ديدگانش ميگرديد و ميگفت: مردم او را مهدى ميخوانند و او كشته ميشود. (7)

و سرانجام چنان كه امام خبر داده بود محمد در دوران حكومت ابو جعفر منصور شهيد گرديد.

سعيد بن عبد الله در المقالات و الفرق نويسد: فرقه‏اى محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن را امام دانستند و گفتند او قائم مهدى و امام است و كشته نشده است و در كوهى كه (طميه) نام دارد (و در راه مكه به جانب چپ راه است) به سر ميبرد. (8)

داستان گرد آمدن آن چند تن، و با محمد بن عبد الله بن حسن بيعت كردن، و سخن ابو جعفر منصور در تاييد بيعت‏با محمد ظاهرا اجتماع نخست اين جمعيت است و بايستى پس از كشته شدن وليد بن يزيد باشد، كه سختگيرى ماموران حكومت اندكى تخفيف يافته بود، چرا كه در حكومت هشام پسر عبد الملك و مراقبت ماموران او مجالى براى چنين اجتماعها نبوده است. بايد پرسيد اگر اين گروه در ابواء گرد آمده و با محمد بيعت كرده‏اند، چگونه ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس كه خواهان خلافت‏بوده و او را ابراهيم الامام ميگفته‏اند و ماموران او براى وى از مردم بيعت ميگرفته‏اند با محمد نفس زكيه بيعت كرده است.

و ابو جعفر منصور چگونه خويشاوندان نزديك خود را حمايت نكرده، با محمد بيعت كرده است.

ابو الفرج نويسد: پس از اين اجتماع، آنان تا روزگار خلافت مروان بن محمد فراهم نيامدند. در دوره خلافت مروان به مشاوره پرداختند. ناگهان مردى نزد ابراهيم كه در آن جمع بود رفت و چيزى بدو گفت. او برخاست و بنى عباس در پى او، علويان سبب پرسيدند، گفتند: در خراسان براى ابراهيم الامام از مردم بيعت گرفتند. (9)

از نوشته ابو الفرج چنين بر ميآيد كه عباسيان جانب احتياط را از دست نداده‏اند. نخست‏با محمد بيعت كرده‏اند چون به خود چنين اطمينانى نداشته‏اند و چون خبر بيعت‏خراسانيان به آنان رسيده، محمد را واگذارده‏اند.

ابو الفرج از حسين بن زيد روايت كند: ميان قبر و منبر ايستاده بودم. ديدم بنى الحسن را از خانه مروان بيرون ميآوردند تا به ربذه تبعيد كنند. پس جعفر بن محمد مرا طلبيد و پرسيد: چه خبر؟ گفتم: بنى الحسن را ديدم در محمل‏ها نشانده بودند. گفت: بنشين! نشستم. پس غلامى را خواست. آنگاه فراوان پروردگار خود را ياد كرد و غلام را گفت: چون آنان را آوردند، مرا خبرده. غلام آمد و خبر آوردن آنان را داد، جعفر پس پرده‏اى كه از موى سفيد بافته بود ايستاد. عبد الله بن حسن و ابراهيم و همه خانواده‏شان را آوردند. جعفر چون آنان را ديد گريست چندان كه اشك او به ريشش رسيد. پس رو به من كرد و گفت: ابو عبد الله به خدا از اين پس حرمتى باقى نميماند. به خدا انصار و پسران انصار به وعده‏اى كه در بيعت عقبه با رسول نهادند وفا ننمودند.

سپس گفت: آنان بيعت كردند كه از رسول و فرزندان او چون از خود و فرزندانشان دفاع كنند. (10)

پينوشتها:

  1. كشف الغمه، ج 2، ص 476.
  1. مقاتل الطالبين، ص 239.
  2. دهى از توابع يثرب بوده است. يكى از غزوه‏هاى رسول خدا كه به نام غزوه ابواء ياودان معروف است در اين محل رخ داده بود. اما آن غزوه تنها لشكركشى بود و جنگى در نگرفت.
  3. ارشاد، ج 2، ص 186-184، مقاتل الطالبيين، ص 233 (به اختصار) و ص 257-254.
  4. انساب الاشراف، ص 78، اثبات الوصيه، ص 156 با اندك اختلاف در الفاظ.
  5. الصواعق المحرقه، ص 202.
  6. مقاتل الطالبيين، ص 208، ارشاد، ج 2، ص 187.
  7. المقالات و الفرق، ص 76.
  8. مقاتل الطالبيين، ص 257.
  9. تاريخ الرسل و الملوك، ج 10، ص 175-174، مقاتل الطالبيين، ص 220-219.

منبع: زندگانى امام صادق (علیه السلام)، ص 41

 

بررسی قیام محمّد نفس زکیّه

موضع امام صادق(علیه السلام) در برابر قیام نفس زکیّه به عنوان مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) از همان روز اوّل مخالفت بود؛ زیرا عبدالله محض یعنی پدر نفس زکیّه معتقد شده بود كه فرزندش مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است و سكوت امام می‎توانست نوعی صحّه گذاردن بر ادّعای آنها باشد. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) با این قیام مخالف بود؛

مقدمه :

در هر عصر و زمانی جامعه اسلامی، شاهد شورش و قیامی بر علیه دستگاه خلافت بوده و همیشه شیعیان، نگرانی خود از وضع جامعه خویش را به نحوی ابراز کرده‌اند. این تداوم و استمرار می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد؛ امّا قبل از اینکه عوامل تداوم قیام‌ها در دوره خلفای اموی و عبّاسی مورد بررسی قرار گیرد، بهتر است به این سؤال پاسخ دهیم که چه چیزی زمینه برپایی این قیام‌ها را به وجود می آورد؟ برای ریشه‌یابی این قضیه باید به پاره‌ای از آیات و احادیثی که از مبانی اعتقادی شیعه می‌باشد، اشاره کنیم و سپس به سیره عملی و گفتار ائمّه معصومین(علیه السلام) به خصوص امام علی(علیه السلام) تمسّک جوییم.

آیات جهاد و فضیلت‌های آن به ویژه آیه «وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فيِ سَبیلِ الله اموَاتاً بَل احيَاءٌ عِندَ رَبِهِم يُرزَقُون»1 وآیاتی با این مضمون و مفهوم که شیعیان را به بذل جان و مال وآبرو در راه دین خدا ترغیب و تشویق می‌کند، با مؤيّداتی که در احادیث وارد شده، علویان را به قیام بر علیه ظلم و ستم و احقاق حقوق از دست رفته‌اشان وادار می‌کرد.

بدون تردید، یكی از بخش‌های مهمّ تاریخ اسلام،  بررسی زندگی، احوالات و سیره فرزندان پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است. چه آنهایی كه به عنوان ائمّه هدی(علیه السلام) یادشان در ذهن و ضمیر هر انسانی پایدار و جاودانه است، چه آنهایی كه فرزندان ایشانند یا ناشناخته هستند. گروهی از ایشان اگرچه از شهرت زیادی برخوردار نیستند، ولی در ابعاد و گسترش تمدّن اسلامی نقش‌آفرین بوده‌اند. در تلاطم ادوار و تطوّر زمان توانسته‌اند تعارضات حق و باطل را به درستی بشناسند و در كشاكش، طرف انصاف را برگزینند.

درگیری میان دو حزب علوی و عبّاسی كه در قالب بحث‌های كلامی و ادبی آغاز شده بود، سرانجام به مرحله عملی و میدان جنگ كشیده شد. یكی از نشانه‌های ایمان، محمّد بن عبدالله، معروف به «نفس زکیّه»، از نوادگان امام حسن(علیه السلام) است كه هم عصر دو امام معصوم (امام محمّد باقر(علیه السلام) و امام جعفر صادق(علیه السلام) ) می‌باشد.

نفس زکیّه در زمان حضرت امام صادق(علیه السلام) علیه خلیفه وقت و جور عبّاسی، منصور دوانیقی قیام كرد و برگی از مبارزات جنبش شاخه علوی حسنیان را در تاریخ پر تلاطم و حماسی تشيّع رقم زد كه در این مقاله اشاره‌ای كوتاه به روند مبارزات و پیامد‌های آن خواهیم داشت.

علویان و چگونگی دسته‌بندی

علویان منصوب به علیّ بن ابی‌طالب(علیه السلام)   از نسل ایشان و از فرزندان آن بزرگوار می‌باشند که در نیمه دوم قرن سوم هجری تحت عنوان علویان در «طبرستان» قیام کردند.2

مهم‌ترین نکته به عنوان درآمد تشکیل دولت علویان در «ایران»، بحث از ورود سادات، یعنی افراد وابسته به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) از طریق امام علی(علیه السلام) و حضرت فاطمه(س) به ایران بوده است. این مهاجرت از همان قرن نخست هجری قمری آغاز شد و در نیمه‌های قرن دوم هجری سرعت گرفت. در اواخر قرن دوم هجری تا قرن سوم گروه‌های زیادی از سادات علوی در شهرهای مختلف ایران از جمله: «قم»، «ری»، «اصفهان» و «گرگان»، در کنار سایر قبایل عرب مهاجر زندگی می‌کردند.3

علویان، کسانی بودند که علیه امویان به پا خواسته و لیاقت امارت و ولایت را برای خویش بیش از دیگران می‌دانستند. این اعتقاد آنها نه از آن رو بود که علویان جانشینان واقعی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و منصوبین از جانب خدا هستند؛ بلکه تنها از روی سزاواری آنها برای کسب مقام خلافت صورت گرفت. آنچه که می‌تواند مشخّص‌کننده چهره آنها باشد، این بود که در مقام سنجش و ارزیابی مقام معنوی و علمی، خلافت علی(علیه السلام) را برتر از دیگران می‌دانستند. خاندان‌های حکومتی علویان «مغرب»، علویان طبرستان، اشراف حسنی «مکّه»، رئیسیان «یمن»، ادریسیان مغرب (مراکش کنونی)، اُخَیضَریان و دیگر خاندان‌های کوچک‌تر همه در زمره علویان بودند. این عنوان در عصر اخیر بر نُصَیریان «سوریه» نیز اطلاق می‌شده است. واژه علوی به ویژه در «ترکیه»، بر مطلق شیعه امامی اطلاق می‌شود.4

علویّین دو دسته بودند: دسته اوّل کسانی بودند که نظری به دنیا و ریاست و خلافت و مال و منال نداشتند. غرض و هدفشان فقط ترویج دین و تعلیم و تعظیم شعائر اسلام بود و سیره زندگی آنها بهترین شاهد صدق گفتار است. دسته دیگر که از اولاد و اقوام علویّین بودند. آنها معتقد به خروج برای رفع ظلم و ستم بوده و از این جهت عرصه را بر خلفای ظالم زمان خویش تنگ می‌کردند؛ ولی طالبین، رسماً داعیه خلافت داشتند و از جمله آنها محمّد بن عبدالله بن محض الحسنی که معروف به نفس زکًٌٌیه بود، در «مدینه» بر ابوجعفر منصور خروج کرد و برادرش ابراهیم شهید باخمری5 در «بصره» برآمد و حسین بن علی، مشهور به صاحب فخ، در «حجاز» بر موسوی‌های عبّاسی خروج کرد و یحیی بن عبدالله محض، معروف به صاحب دیلم در طبرستان بر هارون الرّشید خروج کرد و همه آنها به درجه شهادت رسیدند؛ ولی در میان اعقاب آنها، حسّ انتقام و خونخواهی شدیدتر شد.

علویان از دیدگاه علویان

علویان خود را شیعیان اِثنا عشر می‌دانستند و می‌دانند. علویان، مسلمانان شیعه و موحّد بوده و هستند که خداوند را از هر شباهتی با مخلوقات منزّه می‌دانند. آنان به نبوّت سیّد پیامبران حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) و امامت امامان دوازده‌گانه اعتراف داشتند و دارند. آنها عرب‌های خالص بودند و هستند که چیزی داخل نسبت آنها نشده است. آنان هیچ چیز دیگری را به جای اسلام به عنوان دین و عربیت به عنوان نسبت و تشیّع نمی‌پذیرفتند و نمی‌پذیرند. علوی نه حلول و نه تناسخ را قبول نداشته و ندارند. آنها نه جبر را می‌پذیرفتند و نه تفویض را. از دیدگاه آنها، قضا و قدر از ناحیه خداوند است و شرّ آن از ناحیه نفوس.

پارسایی علویان و درآمدی به ریشه های فرهنگی اجتماعی تشیّع در ارتباط با علویان

علویان و شیعیان در قرن اوّل به دیانت و پارسایی شهرت داشتند. این ویژگی پس از شهادت امام علی(علیه السلام) و آغاز سلسله امویان، روشن‌تر شد. علویان و اهل بیت(علیهمم السلام) ، که به انجام فرائض و نوافل و ترک محرمّات و مکروهات تقیّد شدیدی داشتند، دین و مذهب آنان را سرلوحه کردار خویش قرار می‌دادند. شیعیان و علویان به خاطر ظلم‌هایی که بر آنان روا داشته می‌شد، مظهر مظلومیت بودند و مردم ایران با مشاهده این ظلم‌ها، که در موارد زیادی به شهادت علویان می‌انجامید، به آنان متمایل می‌شدند. این مظلومیت پس از واقعه «کربلا» رو به فزونی گذاشت و در این میان، نباید از نقش مهمّ امام سجّاد(علیه السلام) غافل ماند.

محمّد نفس زکیّه كیست

محمّد بن عبدالله بن حسن، فرزند حسن مثنّی، نوه امام حسن مجتبی(علیه السلام) است و چون از پدر و مادر (فاطمه، دختر امام حسین(علیه السلام) ) به خاندان نبوّت متّصل می‌شد، مشهور به عبدالله محض بود. ایشان فرزندی داشت به نام محمّد که بسیار زاهد و پرهیزگار بود؛ فلذا به او لقب « نفس زکیّه» دادند.6

ابوعبدالله محمّد نفس زکیّه و ملقّب به صریح قریش است. در سال 100 ه‍.ق. به دنیا آمد. پدرش عبدالله، فرزند حسن مثنّی و نوه امام حسن مجتبی(علیه السلام) است. مادرش هند دختر ابی‌عبیده بن عبدالله بن زمعه است و چون مادران و مادر بزرگ‌های محمّد، هیچ‌کدام کنیز نبودند، برای همین هم لقب صریح قریش داشت. محمّد را از جهت کثرت زهد، عبادت، فقه، دانایی، شجاعت و کثرت فضائل، نفس زکیّه می‌گفتند. نزدیکان و بنی‌الحسن نیز، از باب اینکه او همنام پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بود و بین دو کتف او خال بزرگ سیاهی بود، عقیده داشتند که او مهدی اهل بیت(علیهم السلام) است و می‌گفتند که همان مهدی موعود است که مالک شرق و غرب عالم می‌شود.7

شكل گیری و دلایل قیام محمّد، معروف به نفس زکیّه برعلیه خلافت عبّاسی

نخستین کسان از علویان که در برابر حکومت عبّاسی قیام کردند، محمّد بن‌عبدالله بن‌حسن، معروف به «نفس زکیّه» و برادرش ابراهیم از شاخه حسنی و نبیره حضرت امام حسن(علیه السلام) بودند؛ در حالی‌که امام جعفر صادق(علیه السلام) که از شاخه حسینی بود، بی‌طرفی اختیار کرد و توانست پیروانش را قانع کند که اوضاع برای ایجاد خلافت علوی مناسب نیست.8

محمّد در میان اهل بیتش از همه بافضیلت‌تر بود، در علم و حفظ کتاب و فقاهت در دین شجاعت و سخاوت و صلابت و هر مزیّتی سرآمد روزگارش بود؛ به طوری که کسی در مهدی بودن او شک نداشت و این موضوع میان عموم مردم شایع شده بود. به همین خاطر گروهی از بزرگان بنی‌هاشم از آل‌ابی‌طالب و آل‌عبّاس و تیره‌های گوناگون بنی‌هاشم با او بیعت کرده بودند، سپس مطلبی از جعفر بن‌محمّد(علیه السلام) صادر شد که او به حکومت نخواهد رسید و حکومت در بنی‌عبّاس خواهد بود.

محمّد بن‌عبدالله را مهدی می‌نامیدند. میان دو شانه محمّدبن عبدالله هنگام تولّد خالی سیاه و درشت به اندازه تخم مرغ نقش بسته بود. در تکلم روان و سلیس نبود، و او بر منبر می‌رفت و سخن می‌گفت و در تکلّم او لکنت و کندی دیده می‌شد.9 همه را به خودش دعوت می‌کرد و پیش از دست‌یابی عبّاسیان به حکومت به خلافت چشم دوخته بود و پیروان او در حجاز، عراق، خراسان برای او دعوت می‌گرفتند.

محمّد از زمانی که دولت به چنگ بنی‌عبّاسی افتاد از ترس ایشان پیوسته در غربت به سر می‌برد. در مدینه ظهور کرد و امر خویش را آشکار ساخت و اعیان مدینه نیز با وی بیعت کردند؛ جز چند نفر. محمّد نیز بر مدینه دست یافت و امیر آن را که از جانب منصور نصب شده بود؛ عزل کرد و از طرف خود قاضی و عاملی برآن گماشت و در زندان‌ها را شکست و هر کسی در آن بود؛ خارج کرد و یکباره بر مدینه استیلا یافت10 و برای روز موعود آماده می‌شد؛ امّا او در ارزیابی‌هایش اشتباه کرد. او پنداشت دعوتی که در خراسان انتشار یافته است و شعار «رضا من آل البیت» است، چیزی جز دعوت علویان نیست و او هم نامزد ایشان برای خلافت است. زمانی که قدرت به دست عبّاسیان سپرده شد، وی به این کار راضی نشد و از بیعت با خلیفه سفّاح خودداری کرد و کوشید تا بر ضدّ او قیام نماید؛ ولی پدرش با این دلیل که خلیفه بر او برتری دارد، مانع او شد.11

زمانی که ابوجعفر منصور به خلافت رسید، دو برادر نفس زکیّه، یعنی محمّد و ابراهیم، از بیعت با او خودداری کردند و مخفیانه در حجاز اقامت گزیدند. این کار منصور را نگران و خواب را بر او حرام کرد،

محمّد ابتدا آنچه جلوی راه حكومت بود از میان برداشت و در ظرف دو سه روز تمام حجاز و یمن او را به خلافت اسلام قبول نمودند حتی امام ابوحنیفه و امام مالک، دو نفر از ائمّه معروف فقه اهل سنّت و جماعت خلافتش را تصویب نمودند و فتوی بر حقّانیت وی دادند.12

منصور موقع را زیاده از حدّی که انتظار داشت خطرناک دیده بود. به حیله و تزویر پرداخته، نامه‌ای به نفس زکیّه نوشت. اجازه داد به اینکه هر کجا میل دارد می‌تواند در آنجا توقّف کند و دیگر به حقوق و مستمری خیلی زیاد و بذل همه نوع مساعدت و محبّت درباره خویشانش وی را امیدوار ساخت. در جواب آن محمّد نوشت که: عفو و گذشت یا عنایت و بخشش وظیفه من بوده است؛ زیرا که خلافت حقّ مطلق من می‌باشد؛ نه تو.13

محمّد در سال145ه‍.ق. خروج کرد و به اتّفاق دویست و پنجاه نفر در ماه رجب همان سال داخل مدینه شد و صدا به تکبیر بلند کردند و رو به زندان منصور آوردند و در زندان را شکستند و محبوسین را بیرون کردند

زمانی که منصور مأیوس گشت از آنکه با محمّد به طریق سلم و صلح درآید، عیسی بن موسی، برادرزاده و ولیّ‌عهد خود را به تجهیز جنگ محمّد فرمان داد.

عیسی با چهار هزار سوار و دو هزار پیاده به دفع محمّد بیرون شد.

محمّد چون مطّلع شد که عیسی به دفع او بیرون شده، در تهیّه جنگ برآمده و خندقی بر دور مدینه کند و در ماه رمضان بود. همان سال عیسی با لشكر خود وارد شدند و دور مدینه را احاطه کردند.

عیسی آمد و در مدینه ایستاد و ندا داد که: ای محمّد از برای تو امانی است. محمّد گفت: امان شما را وفایی نیست. مردن با عزّت به از زندگی به ذلّت. و این‌وقت لشكر محمّد از دور او متفرّق شده بودند. از صدهزار نفر که با او بیعت کرده بودند سیصد و شانزده نفر با او بودند. لشكر عیسی آماده شدند و به یک دفعه بر تمامی آنها حمله کردند و کار ایشان را ساختند.

حمید بن قحطبه، محمّد را شهید کرد و سرش را به نزد عیسی برد و زینب، خواهر محمّد و فاطمه دخترش جسد او را از خاک برداشتند و در بقیع دفن نمودند.14

قتل محمّد در اواسط ماه رمضان سال 145 ه‍.ق. واقع شد. مدّت حضور او تا وقت شهادتش دو ماه و هفده روز بود و عمرش چهل و پنج سال رسید.

به طور كلّی دلایل قیام محمّد نفس زکیه را به شرح ذیل می‌توان دسته بندی نمود:

  1. در تنگنا قرار گرفتن او توسط عبّاسیان؛
  2. تأیید پدرش برای قیام او؛
  3. نامه و تأییدیه‌هایی از امیران مناطق و فرماندهان بزرگ منصور دریافت کرد که او را به قیام تشویق می‌کردند؛
  4. اعتراف بسیاری از مردم به ویژه حجازی‌ها به امامت محمّد.
  5. اصرار یارانش برای قیام او، به ویژه که انتظار طولانی آنها را خسته کرده بود؛
  6. منصور به شدّت خانواده محمّد را تحت فشار گذاشت تا او و برادرش را تسلیم کنند؛
  7. فتوای مالک به جواز بیعت با او و نقض بیعت با منصور؛
  8. اعتقاد وی مبنی بر اینکه او از منصور نیرومندتر است.

موضع امام صادق(علیه السلام) نسبت به قیام محمّد نفس زکیّه حکومت رو به فساد و تباهی بود. در حقّ علویان و مسلمانان ظلم و ستم و بیدادگری حاکم بود.

در این شرایط، عدّه‌ای از بزرگان بنی‌هاشم از جمله ابراهیم بن محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس، ابو جعفر منصور، صالح بن علی، عبدالله بن حسن، پسران او، محمّد و ابراهیم و محمّد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان در ده « ابواء » در نزدیکی «یثرب» گرد هم جمع شدند؛ از این بین صالح بن علی گفت: می‌دانید مردم چشم به شما دوخته‌اند، خدا خواسته است که امروز در این مجلس گرد هم جمع شوید، اکنون باید با یکی از این جمع بیعت کنید و بر بیعت خود پایدار باشید تا خداوند گشایشی ایجاد کند. بعد از او، عبدالله بن حسن پس از حمد و سپاس خداوند گفت: می‌دانید پسرم محمّد، مهدی است پس با او بیعت کنیم.

ابو جعفر (منصور) گفت: چرا خود را فریب می‌دهید؟ مردم به هیچ کس چون این جوان چشم ندوخته‌اند و چون دعوت او را پاسخ نمی‌گویند. حاضـران گفتند: راست گفتی؛ این را می‌دانیم و همگی با محمّد بیعت کردند.

فرستاده عیسی بن عبدالله (نواده امام علی(علیه السلام) ) راوی این مطلب می‌گوید: عبدالله محض نزد پدرم آمد و پیام آورد نزد ما بیا که برای کاری گرد آمده‌ایم و همچنین پیام را برای جعفر بن محمّد(علیه السلام) برد. عیسی در ادامه می‌گوید: پدرم مرا فرستاد تا پایان کار را ببینم. من نزد آن جمع رفتم و محمّد را دیدم بر مصلّایی بافته از برگ درختان خرما نماز می‌خواند. بدو گفتم: پدرم مرا فرستاده است تا بپرسم برای چه گرد آمده اید؟15

عبدالله گفت: گرد آمده‌ایم تا با مهدی بیعت کنیم. در این حال جعفر بن محمّد(علیه السلام) هم رسید و عبدالله او را نزد خود جای داد و همان سخن را که به من گفته بود بدو گفت. جعفر(علیه السلام) فرمودند: «چنین مکنید که هنوز وقت این کار ( ظهور مهدی) نیست» و به عبدالله فرمودند: «اگر می‌پنداری پسرت مهدی است، او مهدی نیست و اکنون نیز هنگام ظهور مهدی نیست و اگر برای خدا و امر به معروف و نهی از منکر قیام می‌کنی، به خدا تو که شیخ ما هستی نمی‌گذاریم تا با پسرت بیعت کنیم.»

عبدالله خشمگین شد و گفت: به خدا سوگند خدا تو را از غیبت آگاه نساخته و آنچه می‌گویی از روی حسد است که به پسرم داری.

جعفر(علیه السلام) فرمودند: «به خدا آنچه گفتم از حسد نیست. ولی این و برادرانش و فرزندانش…» و دست بر دوش ابوالعبّاس نهاد، سپس دست بر دوش عبدالله بن حسن زد و گفت: «…آری به خدا  (خلافت) از آن تو و فرزندانت نیست و از آنهاست و دو پسر تو کشته خواهند شد.» سپس برخاست و بر دست عبدالعزیز پسر عمران تکیه کرد و فرمود: «آن را که ردای زرد پوشیده دیدی؟» (مقصود ابوجعفر بود)– «آری  به خدا او آنان را می‌کشد.»16

محمّد – بلی.  من به خودم گفتم: پروردگار چنین چیزی به او نگفته؛ بلکه حسد او را واداشته تا این سخن بگوید؛ ولی به خدا سوگند نمردم تا دیدم منصور هر دو را کشت.17

در تحلیل روایت فوق باید چنین گفت که برداشت عبدالله محض از فرزندش مبنی بر مهدی بودن برداشت غلطی بوده است و امام صادق(علیه السلام) نیز قائل به این مدّعا نبود؛ فلذا سکوت یا تأیید این مطلب به هیچ وجه جایز نبوده است و دیگر اینکه امام(علیه السلام) عاقبت این جریان را پیش‌بینی می‌کرد، تا آنجا که راجع به آینـده خلافت و کشته شدن فـرزندان عبدالله متذکّر می‌شود. صراحتاً آینده این جریان را شکست و کشته شدن محمّد بن عبدالله می‌داند؛  فلذا سعی می‌کند که ایشان را از این کار بازدارد.

ولکن نکته حائز اهمیت که از روایت فوق بر می‌آید، «اگر برای خدا و امر به معروف و نهی از منکر قیام می‌کنی، به خدا تو که شیخ ما هستی را وا نمی نهیم تا با پسرت بیعت کنیم»، این است که امام(علیه السلام) به هیچ وجه قیام علیه ظلم را نفی نمی‌کند و حتّی خود ایشان به عبدالله پیشنهاد بیعت می‌کند و اصولاً این از مهم‌ترین وظایف امام معصوم(علیه السلام) اقامه قیام علیه ظالم و ستمگر می‌باشد و از این جنبه که قیام ضدّ ستمگری می‌باشند موافق بوده است؛ لیکن ایشان می‌فرماید: «این زمان ظهور مهدی نمی باشد»، نکته دیگری که از این روایت و روایت دیگری که در ادامه می‌آید مستفاد می‌شود، این است که امام(علیه السلام) برای عبدالله به عنوان رحم خود و بزرگ بنی‌هاشم احترام قائل است و از جهتی نیز موضوع امام راجع به محمّد از باب امر به معروف و شفقت ایشان نسبت به خاندان امام حسن(علیه السلام) باعث می‌شود که مانعی برای این اقدام گردد.18

در ادامه سیر تاریخی ما می‌بینیم که پیش بینی امام(علیه السلام) تحقّق می‌یابد و عیناً همان وقایع رخ می‌دهد.

ابن ابی الحدید در ضمن توضیح خلافت خلفا بعد از امیر المؤمنین(علیه السلام) در ذیل این بیت:

إذا ما اتَّقَی الله اُلفَتی ثُمَّ لَم يَكُن

عَلَی أهلِهِ كلّا فَقَد كَمَلَ الفَتَی‏

در رابطه با محمّد و ابراهیم دو فرزند عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(علیه السلام) می‌گوید:

زمانی که لشگریان عیسی بن موسی به محمّد رسیدند به او گفتند: که خود را نجات بده یا به مکّه برو و یا به یمن. ایشان گفت: من عبدی هستم که برای جنگ بیرون آمده‌ام و از قتل خود خبر داد. عیسی او را به مال و نفس امان داد؛ ولی محمّد نپذیرفت.

از روایت فوق برمی‌آید که نفس زکیّه حتّی در نزد دشمنانش شایسته احترام بوده است و نیز اینکه او  خود بر جعلی بودن عنوان قائم نسبت به وی آگاهی پیدا نموده است؛ چرا که فلسفه ظهور مهدی(علیه السلام) ، اقامه عدل و دادگری و پاک کردن زمین از جور و ظلم می‌باشد و این هم، به دست او تحقّق خواهد یافت و لازمه این کار، بقاء و یاری او از طرف خداوند می‌باشد. از آنجایی که او وعده قتل خودش را می‌دهد بنابراین، به صدق فرمایش امام صادق(علیه السلام) راجع به زمان قیام و شخصیت مهدی آل محمّد (صلی الله علیه و آله) پی برده است.19

روایت است که بعد از شهادت محمّد و ابراهیم (برادر محمّد) و پدرشان عبدالله محض به همراه چند تن از خاندان بنی‌حسن(علیه السلام) در زندان، امام(علیه السلام) به شدّت متأثّر شده و سخت گریستند.

در «کشف الغمّه» روایت شده که حافظ عبدالعزیز از جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام) روایت کرده که حضرت فرمودند:

«زمانی منصور مرا احضـار کرد و با تندی با من سخن گفت و سپس اضافه کرد: یا جعفر من از کرده محمّد بن عبدالله، آگاه شدم و آنچه به واسطه او رخ داده است، اکنون منتظرم که کوچک و بزرگ شما اقدامی نمایید.»

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «ای امیر المؤمنین! حدیث کرده مرا پدرم از پدرش امام سجاد(علیه السلام) از حسین بن علی(علیه السلام) از علی(علیه السلام) از پیامبر که فرمود: مردی صله رحم می‌کند؛ در حالی‌که از عمرش سه سال مانده است، خداوند عمر او را به سی و سه سال افزایش می‌دهد و مردی ممکن است قطـع رحم نمـاید و ازعمرش از سـی و سه سال مانده باشد و خداوند آن را به سه سال تقلیل می‌دهد.» منصور گفت: به خدا سوگند این روایت را از پدرت نیز شنیده‌ام و امام در جواب درخواست منصور در عدم کمک به او (نفس زکیّه) می‌فرماید: «او رحم من است و به واسطه سفارش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) موظّف به ارتباط با او می‌باشم.»20

از این روایت چنین مستفاد می‌گردد که امام صادق(علیه السلام) خواستند با یادآوری احترام و دستگیری از ارحام به نوعی حمایت معنوی خود را از بنی‌حسن(علیه السلام) به عمل آورند و از آنجایی که بنی‌حسن(علیه السلام) به نوعی از ارحـام منصور نیز محسوب می‌شدند، امام منصور را به مراعات حال ایشان توصیه نموده است.

در روایتی دیگر ابی الحسن العمری نقل می‌نماید:

زمانی که محمّد نفس زکیّه به شهادت رسید، همرزم و یکی از خویشان نزدیک او به نام حسن افطس مخفی شد. هنگامی که امام صادق(علیه السلام) وارد عراق شد و بر منصور وارد گشت، از حسن نزد منصور شفاعت خواست، منصور نیز پذیرفت.21

موضع امام صادق(علیه السلام) در ردّ انتساب این قیام به قیام مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله)

از مجموع مطالب فوق در پاسخ به این سؤال که موضع امام صادق(علیه السلام) راجع به محمّد نفس زکیّه چه بوده است چنین برداشت می‌شود:

با عنایت به اسـرار علم امامت و شواهد و قرائن امام(علیه السلام) از ابتدا با قیام نفس زکیّه با عنوان « قائم یا مهدی آل محمّد (صلی الله علیه و آله)» مخالف بوده است؛ ولیکن آمادگی داشته‌اند که برای خدا و در مقابل ظلم و ستمگری و برای امر به معروف به پا خیزد.

علی‌رغم اینکه ایشان (عبدالله محض) از فرمایش امام معصوم تبعیت نکردند، ولیکن امام(علیه السلام) حمایت معنوی خود را از ایشان دریغ نورزید و سعی نمود با راهنمایی‌ها و کمک های معنوی خود از ایشان حمایت نماید.

چنان‌كه می بینیم امام با قیام نفس زکیّه به عنوان قیامی ضدّ ستمگری (نه به عنوان قیام مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) موافق بوده است و هر چند آن حضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد؛ ولی در عین حال اقدامی نیز علیه آن به عمل نیاورد و این ثابت می‌كند كه حضرت با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منكر موافق بوده‌اند.

در جایی دیگر امام صادق(علیه السلام) خطاب به كسانی كه از او درباره بیعت با نفس زکیّه سؤال می‌كردند، چنین فرمودند: «از خدا بترسید؛ زیرا پدرم فرمود: كسی كه شمشیر به رخ مردم بكشد و آنها را به سوی خود دعوت كند با اینكه در میان مسلمین كسی باشد كه از او داناتر است، گمراه شده و بی‌جهت خود را به زحمت انداخته است؛ چون صلاحیت احراز آن مقام  را ندارد.»

موضع امام صادق(علیه السلام) در برابر قیام نفس زکیّه به عنوان مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) از همان روز اوّل مخالفت بود؛ زیرا عبدالله محض یعنی پدر نفس زكیّه معتقد شده بود كه فرزندش مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) است و سكوت امام می‎توانست نوعی صحّه‌گذاردن بر ادّعای آنها باشد. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) با این قیام مخالف بود.

دلیل دیگر این بود كه امام شكست و كشته شدن او را پیش‎بینی می‎كرد، از این روست: هنگامی كه آنها از امام برای نفس زكیّه بیعت می‎خواستند چنین فرمودند: «آن مسئله امام مهدی(عج) است كه پیغمبر خبر داده است، حالا وقتش نیست و ای عبدالله! اگر تو می‎پنداری كه این پسرت(محمّد) همان مهدی موعود است، بدان كه او نیست و  اكنون زمان خروج مهدی نیست و اگر می‎خواهی به محمّد (پسرت) دستور خروج دهی، به خاطر امر به معروف و نهی از منكر باشد.»

شاهد دیگر در تأیید قیام ضدّ ظلم نفس زکیّه این است: در زمانی كه محمّد و ابراهیم (برادر محمّد) و پدرشان عبدالله محض به همراه چند نفر دیگر در زندان منصور به سر می‎بردند و چند تن از آنها در آن جا با سخت‎ترین وضع به شهادت رسیدند، منقول است كه امام صادق(علیه السلام) درباره شهادت آنها گریه سختی نمود.

در روایتی دیگر در تأیید قیام نفس زکیّه از خلاد بن عمیر نقل شده كه در محضر امام صادق(علیه السلام) بودم و آن حضرت (امام صادق(علیه السلام) ) فرمودند: «آن مسئله امام مهدی(عج) است كه پیغمبر خبر داده است، حالا وقتش نیست. و عبدالله اگر تو می‎پنداری كه این پسرت همان مهدی موعود است، بدان كه او نیست. و نه اكنون زمان خروج مهدی است و اگر می‎خواهی به محمّد دستور خروج دهی به خاطر امر به معروف و نهی از منكر باشد.» از آل حسن (عبدالله محض و پسرانش) یاد كرد و بسیار گریست؛ به طوری كه من و حاضران از شدّت گریه او گریستیم. آنگاه آن حضرت فرمودند: «پدرم از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) نقل كرد كه گفت پدرم امام حسین(علیه السلام) فرمودند: ای فاطمه! چند نفر از فرزندان تو در كنار شطّ فرات كشته می‎شوند كه پیشینیان در فضیلت از آنها سبقت نگرفته و آیندگان به درجه آنها نخواهند رسید.» آنگاه خود آن حضرت فرمودند: «اینك از فرزندان فاطمه(دختر امام حسین) جز اینها (عبدالله و پسرانش) كه در زندان كشته شده‎اند، كسی دیگر نیست كه مصداق سخن مذكور امام حسین(علیه السلام) باشد.»

چنان‌كه می‎بینیم امام با قیام نفس زکیّه به عنوان قیامی ضدّستمگری (نه به عنوان قیام مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) موافق بوده است و هر چند آن حضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد؛ ولی در عین حال اقدامی نیز علیه آن به عمل نیاورد و این ثابت می‎كند كه حضرت با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منكر موافق بوده است.

عوامل ناکامی قیام نفس زکیّه

عوامل سیاسی:

دلیری و اعتماد به نفس که منصور از خود نشان داد و مقدّمات و ابزارهایی که برای   پیروزی به کار گرفت و زیرکی و هوشمندی‌ای که بدان متّصف بود و نبوغ سیاسی و نظامی که بدان مشهور بود، نخستین عاملی بود که موجب شکست جنبش این دو برادر شد.

منصور وقتی با قیام روبه رو شد، خودرأیی پیشه نکرد؛ بلکه همواره در همه جا به شور و رایزنی پناه برد. او با نزدیکان و یاران خود با وجود اختلاف و ستم‌ها و مراتب و آگاهی‌های آنان مشورت می‌کرد. در حالی‌که محمّد نفس زکیّه و ابراهیم به خبرگان و صاحب نظران تکیه نکرده بودند. بلکه اغلب نظر ناآگاهان را می‌پذیرند. همین عامل به بدترین نتایج انجامید.

یکی دیگر از عوامل شکست جنبش محمّد نفس زکیّه و برادرش ابراهیم آن است که خلیفه منصور میان آنان ومردم خراسان وكوفه مانع ایجاد كرد.22 خراسان، سرزمینی مستعد بود که محمّد نفس زکیّه می‌توانست در آنجا یاران و هوادارنی بیابد. موالی خراسان و فارس برای پذیرش مذهب شیعه آماده‌تر و مستعدتر بودند و منصور این حقیقت را دریافته بود. در نتیجه صلاح دید خراسان را به صورت دایره‌ای بسته درآورد و بر گرد آن دیواری آهنین کشد که جلوی داعیان محمّد نفس زکیّه را بگیرد.

عوامل اقتصادی:

نخستین عامل اقتصادی این بود که نفس زکیّه قیام خود را در مدینه منوّره، اعلان کرد؛ در عین حال عایدات اقتصادی آن شهر چندان محدود است که نمی‌تواند یک کانون انقلاب و یک پایگاه نظامی باشد. حتّی مدینه برای اینكه پایتخت دولت اسلامی باشد، شایستگی‌های لازم را نداشت. بدین سبب بود که علیّ بن‌ ابی‌طالب(علیه السلام) به جای مدینه، کوفه را پایتخت خود ساخت.23

عوامل نظامی:

یکی از عوامل شکست جنبش محمّد نفس زکیّه، ناکارآمدی برنامه‌های نظامی آنان بود. درایت و سازماندهی توأم با تجهیزات سپاه عبّاسی در مقابل عدم ساماندهی و نداشتن تجهیزات لازم محمّد نفس زکیّه.

عوامل اجتماعی:

تعصّب در شکست قیام محمّد و برادرش نقش بسیار مهمّی داشت. نارس بودن و تعجیل در قیام، اختلافات درونی و عدم هماهنگی و همراهی مردم كه زرق و برق درهم‌های خلیفه و وعده‌های دروغین باعث صلابت مردم در پشتیبانی گردید.

خلاصه عوامل ناكامی:

  1. اقدام و قیام زودرس محمّد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره؛
  2. عدم برآورد صحیح محمّد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت؛
  3. انتخاب نابه‌جای مدینه به عنوان مرکز قیام، در حالی‌که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عبّاسی را نداشت؛
  4. تقسیم سپاه و امکانات محمّد بین شهرهای مکّه، مدینه، شام و یمن؛
  5. برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن؛
  6. گزینش شیوه قلعه‌نشینی و صدور اجازه خروج برای مردم مدینه از سوی محمّد که منجر به تخلیه شهر و سهولت حمله دشمن به آن شد.
  7. استفاده‌های مکرّر دشمن از حیله‌های جنگی، همانند برافراشتن پرچم سیاه، گذر از خندق، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی‌ها.
  8. به کارگیری جنگ روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عبّاسی.24

نتیجه‌گیری

نتیجه‌ای كه از این مقاله به دست می‌آید، این است كه علویان كسانی بودند كه نظری به دنیا و مال و منال دنیوی و ریاست و خلافت نداشتند و هدفشان فقط ترویج دین و تعالیم الهی و تعظیم در برابر شعار اسلام بود و روش و سیره زندگی آنها بهترین شاهد صدق گفتار است و آنها معتقد به خروج برای رفع ظلم و ستم بوده و از این جهت عرصه را برای خلفای ظالم زمان خویش تنگ می‌كردند.

علویان عرب‌های خالص بوده و هستند كه چیزی داخل نسبت آنها نشده است و هیچ چیز دیگری را به جای دین و عربیت به عنوان نسبت و تشيّع نمی‌پذیرفتند.

شیعیان و علویان به خاطر ظلم‌هایی كه بر آنها روا داشته می‌شد، مظهر مظلومیت بودند و این مظلومیت  پس از واقعه كربلا رو به فزونی گذاشت و در این میان نباید از نقش مهمّ امام سجّاد(علیه السلام) غافل ماند.

این خاندان به حقّ علیه حق‌كُشی و بیدادگری كلام وقت، جانبازی فروان نمودند. گرچه امویان توانستند شورش‌های علویان را خاموش كنند، ولی این كار خشم مسلمانان را كه می‌خواستند از سلطه عرب خلاص شوند، نسبت به بنی‌اميّه سخت‌تر ساخت؛ زیرا بنی‌اميّه برای خاموش كردن شورش علویان اقسام خشونت و سختی‌ها را به كار می‌بردند. بدین جهت مسلمانان، خاصّه ایرانیان به سوی بنی‌هاشم متمایل شدند.

هدف اصلی قیام‌های علویان و امر به معروف و نهی از منكر در مقابل حكومت ظلم و جور عبّاسی بوده است. علویان و ذرّیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر حكومت‌های جور، روحیه مبازره‌طلبی داشتند.

وقتی مبارزه در مقرّ خلافت یا مكان‌هایی كه اهل سنّت وفاداران به خلیفه وقت سیطره داشتند با مقاومت و مانع روبه‌رو می‌شدند یا به دلیل كمی نیرو به شكست می‌انجامید، گروهی به مناطق امن پناه می‌بردند

در آن زمان ایران به دلایل مختلف از جمله داشتن سلسله‌های ایرانی و دوستدار اهل بیت(علیهم السلام) از مناطق امن شمرده می‌شد.

علویان با منش خود اسلام ناب را ارائه می‌دادند. مسلمانان نیز آنان را همواره تكریم می‌كردند. این مسئله موجب می‌شد آنان اسلام ناب را با جديّت بیشتری تبلیغ نمایند.

تبلیغ اسلام ناب معادل با تبلیغ شیعه بود. در نتیجه چون بیشتر علویان برای رهایی از ستم امویان وعبّاسیان به ایران پناهنده شده بودند، زمینه خوبی برای گسترش و نفوذ شیعه به وجود آمد؛ بدین ترتیب دوستی اهل بیت(علیهم السلام) و خاندان رسالت، سنگ بنای اوّلیه تشيّع با انواع گوناگون آن بود.

مسئله قابل توجّه در این است كه بنی‌اميّه و بنی‌عبّاس در دشمنی با فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) تا آنجا پیشرفتند كه روند نسل‌كشی آنها را داشتند و با هر بهانه‌ای اقدام به قتل و نابودی آنها می‌كردند در مقابل علویان و طرفداران خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز سكوت نكرده‌اند، قیام‌هایی بر ضدّ خلفای وقت انجام  می‌دادند، همچنین ایرانیان نیز در مخالفت ظالمانه سعی در ازدیاد نسل علویان داشتند و ازدواج با سادات را مبارك می‌دانستند.

موضع امام صادق(علیه السلام) در برابر قیام نفس زکیّه به عنوان مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) از همان روز اوّل مخالفت بود؛ زیرا عبدالله محض یعنی پدر نفس زکیّه معتقد شده بود كه فرزندش مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است و سكوت امام می‎توانست نوعی صحّه گذاردن بر ادّعای آنها باشد. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) با این قیام مخالف بود؛ چنان‌كه می‎بینیم امام با قیام نفس زکیّه به عنوان قیامی ضدّ ستمگری (نه به عنوان قیام مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله)) موافق بوده است و هر چند آن حضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد، ولی در عین حال اقدامی نیز علیه آن به عمل نیاورد و این ثابت می‎كند كه حضرت با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منكر موافق بوده است.

این نفس زکیّه، نفس زکیّه هنگام ظهور و قیام حضرت مهدی (عج) نخواهد بود؛ زیرا امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

«جوانی از آل محمّد (صلی الله علیه و آله) بین رُکن و مقام (کنار کعبه) کشته می‌شود که نامش محمّدبن حسن –نفس زکیّه- است.»25

و حضرت امام صادق(علیه السلام) نیز فرمودند:

«بین قیام قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) و کشته شدن نفس زکیّه بیش از 15 شب فاصله نخواهد بود.»26

پی‌نوشت‌ها:

  1. سوره آل عمران، آیه 169.
  2. نهج البلاغه.
  3. آملی، اولیاالله، «تاریخ رویان»، نشر اقبال، تهران، 1383.
  4. اصفهانی ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، ترجمه بهزاد جعفری، سازمان چاپ و انتشارات، سال1345.
  5. ابن خلّکان، «وفیات الاعیان»، ترجمه دکتر احسان عباسی، قم، 1364.
  6. المحلّی،حمید بن احمد، «الحدایق الورودیه فی مناقب الائمه الزیدیه».
  7. محدّث قمی، عبّاس، «منتهی الامال»، تتمه کتاب.
  8. الهی زاده، دکتر محمّد حسن، «جنبش حسنیان ماهیت فکری و تکاپوی سیاسی»، قم، شیعه شناسی، 1385.
  9. پیرنیا، حسن، اقبال آشتیانی، «تاریخ ایران پس از اسلام»، تهران نگارستان کتاب، سال 1384.
  10. پیشوایی، مهدی، «سیره پیشوایان»، قم، مؤسّسه تحقیقاتی و تعلیماتی امام صادق، 1372.
  11. تهامی، سیّد غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، ج2.
  12. تهرانچی، محمّد مهدی، «جایگاه علویان در آیین‌های ملّی مذهبی ایران»، بازنگری استاد حبیب الله بی‌گناه، ناشر سخن گستر، سال 1386.
  13. طقوش، محمّد سهیل، همان، ص 49.
  14. اصفهانی، ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، ص 248.
  15. همان، صص 247و248.
  16. طبری، «تاریخ طبری»، ج 11، ص4796.
  17. طقوش، محمّد سهیل، همان، ص 50.
  18. مفید، «الارشاد»، جلد 2، صفحه ا86 و 184؛ اصفهانی، ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، صص 233، 257 و 254؛ «انساب الاشراف»، ص78.
  19. ابن ابی الحدید، «شرح نهج البلاغه»، جلد 3، ص 307.
  20. امین، محسن، اعیان الشیعه، بیروت، ص 206.
  21. حسنی، ابوالعبّاس، «المصابیح»، عمان، مؤسّسه الامام زید بن علی اشقافیع، 1423.
  22. حموی، یاقوت، «معجم البلدان»، مطعبه السعاده، قاهره، 1323، ج1.
  23. خطیب بغدادی، حافظ ابوبکر احمد بن علی، «تاریخ بغداد»، ج13، قاهره، 1349، صص242و243.
  24. کاظمی پوران، محمّد، «قیام های شیعه در عصر عبّاسی»، چاپ اوّل، ص 128.
  25. ابن بابویه، محمّد بن علی، «کمال الدّین و تمام النّعمه»، باب32، حدیث16.
  26. همان، باب57 حدیث2.

منابع و مأخذ:

  1. اصفهانی، ابوالفرج، «الاغانی»، مصر 1285هـ .ق.
  2. اصفهانی، ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، ترجمه بهزاد جعفری، سازمان چاپ و انتشارات، 1345.
  3. جرجی زیدان، «تاریخ تمدّن اسلام»، نگارش جواهر الكلام، انتشارات امیر كبیر، 1381، ج 4.
  4. حسن ابراهیم حسن، «تاریخ سیاسی اسلام»، ترجمه ابوالقاسم پاینده.
  5. مستوفی، حمدالله، «تاریخ گزیده»، به اهتمام عبدالحسین نوایی، تهران، امیر كبیر، 1362 ش.
  6. زرّین كوب، عبدالحسین، «تاریخ ایران بعد از اسلام»، تهران، امیر كبیر، 1363 ش.
  7. صدیقی، غلامحسین، «جنبش‌های دینی ایرانی در قرن‌های دوم و سوم هجری»، انتشارات پاژنگ، 1372 ش.
  8. کاظمی پوران، محمّد، «قیام‌های شیعه در عصر عبّاسی»، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، چاپ اوّل، 1380 ش،ص 128
  9. جعفری، سیدحسین محمّد، تشیع در مسیر تاریخ، سیدمحمّد تقی آیت اللهی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سوم 1364، ص 120.
  10. امین، محسن، «اعیان الشّیعه»، بیروت.
  11. پیر نیا، حسن، اقبال آشتیانی، «تاریخ ایران پس از اسلام»، تهران، نگارستان 1384 ش.
  12. الهی زاده، دكتر محمّد حسن، «جنبش حسنیان ماهیت فكری و تكاپوی سیاسی»، قم، شیعه شناسی 1385 ش.
  13. سمیره مختاراللیثی، «جهادالشیعه فی العصر العبّاسی الاوّل»، (بی جا، نشر البطحاء، 1363ش.)
  14. شهیدی، سید محمّد جعفر، «زندگانی امام جعفر صادق(علیه السلام) ».
  15. مدرّسی طباطبایی، سيّد حسین، «مكتب در فرآیند تكامل (نظری بر تطوّر مبانی فكری تشيّع در سه قرن نخستین)»، ترجمه هاشم ایزدپناه، نشر كویر، تهران، 1389.
  16. نورالله علی‌دوست، «پرتوی از زندگانی امام صادق(علیه السلام) »، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1377.
  17. رسول جعفریان، «حیات فكری و سیاسی امامان شیعه»، چاپ چهارم، انتشارات انصاریان، قم، 1380.
  18. هاشم معروف الحسنی، «جنبش‎های شیعی در تاریخ اسلام»، مترجم: سیّد محمّد صادق عارف، چاپ اوّل، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1371.

گردآوری: صدرالله زین العبادی کارشناس ارشد تاریخ تشیّع

قيام زيد بن علي

از بزرگترین قیام­هایی که علیه نظام جائر اموی صورت گرفته است، قیام زید بن علی(ع) بن الحسین(ع) است؛ این قیام که در سال صد و بیست و یک هجری و به منظور امر به معروف و نهی از منکر و نیز انتقام از قاتلین شهدای کربلا در کوفه به وقوع پیوست، توانست ضربه­ای مهلک بر مبانی مشروعیت خلفای اموی وارد آورد.

ورود به کوفه

ظلم و ستم بی­حد و حصر حکام اموی و فسق و فجور آشکارشان و نیز تاخت و تاز بی­باکانه آنان بر اساس و مبانی اعتقادات اسلامی روح بلند و آزاده زید را به شدت آزرده و متأثر ساخته بود. سفرهای زید به شام و برخورد زشت و زننده هشام بن عبدالملک با او در جمع درباریان و نیز اعمال و سخنانی که از خلیفه اموی، در خلال این سفرها، سر زده بود نیز، عزم زید را برای قیام راسختر نموده، آتش قیام را بیش از پیش در دل او شعله­ورتر ساخت.

در بازگشت از سفر شام، مردم کوفه با اطلاع از ورود زید به عراق، به دنبال او رفتند و وی را در قادسیه ملاقات کردند، آن­ها او را به قیام فراخوانده، اعلام وفاداری کردند و سوگند یاد کردند که تا آخرین قطره خون در راه او جهاد کنند و حمایت­شان را از او دریغ ندارند.[1] در پی اصرار زیاد کوفیان، سرانجام زید پذیرفت؛ اما سیاست­مداران کهنه­کار حجاز و عراق، زید را از این کار باز داشته، پیمان­شکنی کوفیان را یادآور شدند.[2] زید نیز به هر یک از آنان جوابی در خور داده آماده قیام گردید.[3]

یوسف بن عمر – استاندار عراق – ورود زید را به کوفه برنمی­تابید؛ از این­رو خواستار خروج او از شهر شده به عامل خویش در کوفه، دستور داد[4] که همواره مزاحم زید باشد؛[5] اما زید برای ماندن در کوفه اصرار می­ورزید و به بهانه­های مختلف چون اشتغال به تجارت[6] و نیز بهانه بیماری[7] و دعوی با طلحة بن عبیدالله بر سر مالی مشترک در مدینه، هر بار از دستور والی سر باز می­زد.[8]

او ده ماه در کوفه و بصره مخفیانه مردم را به نهضت و قیام و بیعت با خود دعوت می­کرد،[9] در این مدت زید در منازل شیعیان کوفه و بصره به سر  می­برد و گاه گاهی نیز به جهت امنیتی محل سکونتش را تغییر می­داد.[10] مردم فوج فوج به محل سکونت زید ­رفته و با او  بیعت می­کردند. نقل شده است که بیعتی که زید از مردم می­گرفت، بر این اساس بود که:  «ما شما را به کتاب خدا می­خوانیم و سنت پیامبر او(ص) و نبرد با ستمگران و دفاع از ضعیفان و عطای محرومان و تقسیم غنیمت میان صاحبانش به مساوات و رد مظالم و باز آوردن سپاهیان دیر مانده و یاری اهل بیت(ع) در مقابل مخالفان که حق ما را نشناخته­اند» …. و چون می­پذیرفتند، می­گفت: «خدایا شاهد باش.»[11] بیعت با احتیاط و مخفیانه انجام می­شد، گفته شده در این مدت پنجاه هزار نفر از کوفیان با او بیعت کردند؛[12] این تعداد غیر از مردمی بودند که در مدائن و بصره و واسط و موصل و ری و گرگان با او بیعت کرده بودند،[13] چرا که زید علاوه بر کوفه به دیگر شهرهای مهم عراق و حتی مراکز دوردست فرستادگانی را گسیل داشته بود تا برای او از مردم بیعت بگیرند.[14] جمعیت بسیاری به نهضت زید پیوستند که از جمله آنان می­توان به برخی علمای طراز اول اهل سنت هم­چون ابوحنیفه اشاره داشت، گفته شده زید نامه­ای برای ابوحنفیه فرستاد و او را به کمک خود و جهاد بر ضد حکومت بنی­امیه دعوت نمود، ابوحنیفه نیز برای زید کمک مالی فرستاده با امکانات خود او را یاری داد.[15]

بعد از چند ماه و با فراهم شدن مقدمات قیام، زید آشکارا آماده قیام شد[16] و به یارانش دستور آمادگی و تهیه لوازم نبرد داد.[17] در این هنگام مردی به نام «سلیمان بن سراقه»، یوسف بن عمر را از موضوع آگاه ساخته،[18] رفت و آمدهای زید به خانه­های دو تن از یارانش به نام­های «عامر» و «طعمه» را به او گزارش کرذ.[19] خبر قیام به هشام نیز مخابره ­گردید؛ نامه­های مکرر هشام به یوسف بن عمر در پی­گیری این مسأله سبب شد که وی با جدیت تمام اوضاع کوفه را تعقیب کند. از این­رو به حکم بن صلت نامه نوشته و به او تأکید می­کند که مراقب اوضاع باشد و دستور داد تا مأموران حکومتی زید را در خانه آن دو نفر بجویند؛ اگرچه عمال حکومتی در این جستجو  به زید بن علی(ع) دست نیافتند؛[20] اما لو رفتن مقر زید و دستگیری و شهادت این دو یار  نزدیک زید و احتمال حمله غافلگیرانه دشمن سبب شد که زید و یارانش زودتر دست به کار شوند و قبل از هجوم دشمن مواضع خود را مستحکم کنند و رسماً آماده نبرد گردند.[21] آنان شامگاه سه­شنبه (مصادف با شب اول صفر) از شهر خارج شدند و خود را برای جنگ مهیا ساختند.[22] یک روز قبل از خروج زید؛ (یعنی روز سه­شنبه) از طرف حکم بن صلت عامل یوسف بن عمر در کوفه حکومت نظامی اعلام شده، رهبران طوایف و نگهبانان و بزرگان و جنگاوران قوم[23] و به نقلی همه مردم کوفه[24] را در مسجد اعظم کوفه جمع نمودند. او دستور داد که منادی در شهر ندا دهد که «هر که به این دستور سرپیچی کند، حرمت از او برداشته می­شود[و خونش هدر است]».[25]

درهای مسجد و بازار بسته شدند و مردم در آن­جا زندانی شدند.[26] زید در این شب در بیرون کوفه به سر می­برد، آن شب زید به همراه همراهان خود در بیابان آتش افروختند و دسته­های نی آتش می­زدند و با صدای یا «منصورُ اَمِت» شب را صبح کردند.[27] اما از آن پنجاه هزار نفری که با او بیعت کرده­اند، تنها دویست و هشتاد نفر[28] و به نقلی سیصد نفر اطراف او را گرفته بودند.[29] صبحگاه او نگاهی به یاران اندکش کرد و گفت: «سبحان الله؛ فأین الناس؟» گفتند: «ای پسر پیغمبر(ص) مردم را در مسجد زندانی کرده­اند». او با حالت تأسف و ناراحتی گفت: «به خدا سوگند این برای آنان که با ما بیعت کرده­اند، عذر نمی­شود؛[30] مگر چند نفر در مسجد محصورند، پس بقیه چرا به سوی ما خارج نمی­شوند؟ به درستی که آنان اهل اهمال و نیرنگند.»[31]

آغاز قیام مسلحانه

خبر این شب و شعارهای زید و همراهان به یوسف بن عمر که در حیره بود، رسید. پس تصمیم گرفت که شخصاً به کوفه بیاید و برای سرکوبی نهضت بکوشد. او عده­ای را برای آگاهی از اوضاع و نفرات زید به کوفه فرستاد. آن­ها بعد از اطلاع از وضعیت او به نزد یوسف برگشتند.[32]

صبح چهارشنبه زید به دو نفر از شیعیان دستور داد تا به کوفه بروند و فریادشان را به شعار انقلاب بلند کنند؛ اما این دو در نزدیکی کوفه به گروهی از دشمنان برخوردند و به شهادت رسیدند.[33] پس زید، سعید بن خیثم را که در داشتن صدایی­رسا معروف بود، برای این کار فرستاد و او این کار را انجام داد.[34]

در روز چهارشنبه اول صفر سال صد و بیست یک( یا دو) هجری، جنگ آغاز شد.[35] زید لشکر خود را به سوی شهر حرکت داد و آنان را به جنگ تحریض کرد. امویان نیز خود را برای دفاع آماده کردند، نخستین برخورد در اطراف کوفه در منطقه صیادین (صائدین) انجام شد که به پیروزی یاران زید انجامید[36] با پیشروی یاران زید جنگ به کوفه کشیده شد، زید و یارانش به سوی کُناسه حرکت کردند.[37] در این هنگام زید با دیدن یاران اندکش رو به نصر بن خزیمه کرده گفت: «آیا نگران نیستی که کوفیان مرا نیز بمانند، جدم حسین(ع) تنها بگذارند؟» نصر گفت: «خدا مرا فدایت کند، آن قدر در رکابت شمشیر می­زنم تا جان دهم.»[38] سپس پیشنهاد می­کند که جهت آزادی مردم در مسجد، به سوی مسجد بروند، زید به همراه دو افسر رشید خود نصر بن خزیمه و معاویه بن اسحاق به همراه تنی چند از یاران خود تصمیم گرفتند، خود را به مسجد برسانند تا شاید بتوانند حلقه محاصره را شکسته، مردم گرفتار شده، در مسجد را از محاصره امویان نجات دهند.[39] زید و یارانش در راه به منزل انس بن عمرو رسیدند، زید ندا در داد: «ای انس خارج شو؛ جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا»؛ اما او به سخنان زید توجهی نکرده، بیرون نیامد. زید گفت: «بر آنچه بر آن خلق شده­اید، بمانید که خدا شما را کفایت می­کند.»[40]

زید و یارانش توانستند، خود را تا در مسجد برسانند آنان به دستور زید پرچم­ها و علم­های خود را به اهتزاز در آورده، داخل مسجد کردند تا مردم داخل مسجد پرچم­ها را ببینند.[41] در این زمان نصر بن خزیمه فریاد زد: «ای اهل مسجد از خواری و ذلت به عزت در آیید، خارج شوید به سوی دین و دنیا چرا که اکنون نه دنیایی دارید و نه دینی.»[42]

اما کوفیان به این ندای او پاسخی ندادند و حرکتی از خود نشان ندادند، مأموران اموی نیز از بالای مسجد با پرتاب سنگ مانع پیشروی بیشتر زید و یارانش می­شدند.[43] در این زمان لشکر تازه نفس یوسف بن عمر از راه رسیدند و به سوی مسجد آمدند و با زید و یارانش به نبرد، پرداختند. جنگ شدیدی در اطراف مسجد و بازار در گرفت.[44] زید و یارانش خود را به   محله­ی دیگر شهر(دارالرزق) رساندند،[45] زید در آن­جا نیروهای خود را سر و سامان داده، فرمان نبرد می­داد. نبرد در این منطقه نیز با پیروزی زید و یارانش همراه بود.[46] بدین ترتیب اولین روز جنگ با موفقیت نسبی یاران زید به پایان رسید. شب هنگام یوسف بن عمر جلسه نظامی تشکیل داد و در آن شب تصمیم گرفتند، فردا با لشکری مجهز هر طور که شده به غائله خاتمه دهند.[47] در دومین روز جنگ، نصر بن خزیمه بدست نایل بن فروه به شهادت رسید.[48] شهادت او در روحیه زید بسیار اثر گذاشت و او را به شدت متأثر کرد.[49] نبرد سخت زید و یارانش در صبح این روز نیز با پیروزی زید و یارانش تمام شد.[50] یوسف بن عمر لشکری دیگر تهیه دید تا به یاران زید حمله­ور شود؛ اما زید و یارانش با درهم شکستن سپاهش  آنان را تا منطقه «شوره­زار» تعقیب کردند.[51] سپس از آنجا به محله «بنی­سلیم»[52] و از آنجا تا «راه­بند» در پی امویان رفته[53] در منطقه «بارق و رؤاس» بر آن­ها حمله برده بر آنان غلبه یافتند.[54] عمال اموی چون دیدند که سواران و پیادگان آن­ها را یارای نبرد با سواران و پیادگان زید و یارانش نیست، از یوسف بن عمر تقاضای تیرانداز کردند.[55] با اعزام گروه­های تیرانداز به صحنه جنگ و آغاز تیراندازی، کار بر زید و یارانش دشوار گردید، در این روز معاویة بن اسحاق فرمانده دیگر زید نیز به شهادت رسید[56] و او را غرق در اندوه کرد. غروب این روز زید نیز بر اثر اصابت تیری که به پیشانی او اصابت کرد، به شدت مجروح گردید.[57]

شهادت زید

یارانش او را به منزل یکی از اصحابش به نام حران بن ابی­کریمه برده،[58] برای معالجه­اش طبیب آوردند؛ اما متأسفانه تلاش طبیب برای مداوای زید، ثمری نداشت و او پس از بیرون کشیده شدن تیر از پیشانی­اش،[59] در روز جمعه سوم صفر سال صد و بیست و یک هجری،[60] در سن چهل و دو[61] یا چهل و شش سالگی به شهادت رسید.[62] یاران زید پس از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند، برای این­که جسدش به دست مأموران اموی نیفتند او را تا «عباسیه» ببرند و در آن­جا دفن کنند.[63] آن­ها کنار جوی آبی فرود آمدند و پس از انحراف آب نهر از مسیرش جسد زید را در بستر نهر دفن کردند، سپس آب را در مسیر خود جاری ساختند تا دشمن متوجه بدن نگردد؛[64] اما غلامی سندی که همراه آنان بود، حکم بن صلت را از موضوع با خبر کرده، آنان را به محل قبر راهنمایی کرد.[65] امویان جسد را بیرون کشیده سرش را بریدند و نزد یوسف بن عمر فرستادند، سپس به دستور یوسف بن عمر بدن زید و تنی چند از یارانش را در محله کناسه به­دار زدند.[66] سر زید را هم برای هشام فرستادند، آن سر بر دروازه شام آویخته[67] و بعد از آن به مدینه فرستاده شد[68] و یک شبانه روز سر زید را نزدیک قبر مقدس پیامبر(ص) نصب کردند.[69] بر اثر اعتراض مردم والی مدینه سر را به مصر فرستاد تا در مسجد جامع مصر نصب شود؛ اما مردم مصر آن سر را شبانه دزدیدند و با احترام دفن کردند.[70]

بدن زید چهار سال بر سر دار ماند[71] تا این­که هشام درگذشت و ولید بن عبدالملک به حکومت رسید، به دستور او بدن مطهر زید را پایین کشیده آتش زدند و خاکسترش را در فرات ریختند. [72]

نتایج قیام

قیام زید و بعد از او قیام یحیی بن زید، مقدمات سقوط حکومت بنی­امیه را بیش از پیش فراهم آوردند. یعقوبی در این باره می­نویسد: «چون زید به شهادت رسید و کار او به هر صورتی که بود، به انجام رسید. شیعیان خراسان به جنبش در آمدند و این حرکت روز به روز آشکارتر و سریعتر شد و دوستان و شیعیانشان بسیار شدند. آنان مرتب جنایات و بدکرداری  بنی­امیه را برای مردم متذکر می­شدند و ظلم­ و ستم­هایی را که نسبت به خاندان پیامبر(ص) روا می­داشتند، باز می­گفتند، دیگر جایی نبود که از جنایات بنی­امیه بی­خبر باشند؛ مگر آن­که این خبر در آن آشکار گشت…».[73] شیعیان و انقلابیون پس از شهادت زید و یحیی شدیداً بر ضد دستگاه اموی دست به کار شدند تا این­که سرانجام موفق شدند، موجبات تشکیل دولت عباسیان را فراهم آورند.

نتایج قیام

خبر شکست ظاهری قیام زید و فاجعه جانگداز وی و یاران فداکارش در تمام بلاد اسلامی آن روز موجب تأثر عمیق مسلمانان آگاه و بیدار شد. در تمام محافل اسلامی آن روز، بحث از نهضت و شهادت زید بود و در اقصی نقاط اسلامی از کوفه و مدینه گرفته تا ری و خراسان و… عکس­العمل تندی به همراه داشت؛ ملت اسلام شهادت زید و از دست دادن قهرمان فداکار و با فضیلتی چون او را فاجعه­ای بزرگ و ثلمه­ای جبران ناپذیر در عالم اسلامی می­دانستند. خبر شهادت زید و یاران او در مدینه اثری عمیق و ناگوار داشت و پیش از همه، امام صادق(ع) را از این واقعه متأثر نمود.[74]

پس از شهادت زید، امویان و طرفداران­شان که از پیآمد آن قیام، بیمناک شده بودند، می­کوشیدند تا قیامش را وارونه جلوه دهند و از نشر اخبار صحیح درباره این قیام جلوگیری کنند. آنان جعالان و کذابان و قلم به مزدان را به جعل اخبار نادرست واداشتند تا بدین طریق از قداست و اهمیت این قیام بکاهند. البته برخی قراء و فقهای ایشان نیز در این جنایت هول­انگیز آن­ها را یاری داده­اند.[75] فضل بن شاذان در کتاب الایضاح در این باره می­نویسد: «حسین بن علی(ع) بر بنی­امیه خروج کرد و زید بن علی(ع) پس از او، سپس بر قتل آن دو اجماع کردند و در این زمان قراء و فقهای ایشان(بنی­امیه) یا قاتل بودند یا ترک نصرت کننده و یا راضی به لعن علی(ع) و برائت از او و یا در آن باب مداهن و ظاهر سازند.»[76]

به هر حال قیام زید و بعد از او قیام یحیی بن زید، مقدمات سقوط حکومت بنی­امیه را بیش از پیش فراهم آوردند. یعقوبی در این باره     می­نویسد: «چون زید به شهادت رسید و کار او به هر صورتی که بود، به انجام رسید. شیعیان خراسان به جنبش در آمدند و این حرکت روز به روز آشکارتر و سریعتر شد و دوستان و شیعیانشان بسیار شدند، آنان مرتب جنایات و بدکرداری بنی­امیه را برای مردم متذکر می­شدند و ظلم­ و ستم­هایی را که نسبت به خاندان پیامبر(ص) روا می­داشتند، باز می­گفتند دیگر جایی نبود که از جنایات بنی­امیه بی­خبر باشند؛ مگر آن­که این خبر در آن آشکار گشت…».[77] شیعیان و انقلابیون پس از شهادت زید و یحیی شدیداً بر ضد دستگاه اموی دست به کار شدند تا این­که سرانجام موفق شدند، موجبات تشکیل دولت عباسیان را فراهم آورند.

فهرست منابع:

[1]. طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، 1967، ج7، ص166-168 و اصفهانی، ابو الفرج؛ مقاتل الطالبیین، تحقیق احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه،  بی­تا، ص131.

[2]. تاریخ الطبری، پیشین، ص167 و مسکویه، ابوعلی؛ تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، چاپ دوم، 1379ش، ج3، ص135-136 و بلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، تحقیق محمد باقرمحمودی، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1977، ج3، ص240-241.

[3]. تاریخ الطبری، پیشین، ص169-172 و تجارب الامم، پیشین، ص136.

[4]. در این ایام  یوسف بن عمر ثقفی در حیره به سر می­برد و مردی به نام حکم بن­صلت جانشین وی در کوفه بود.

[5]. تاریخ الطبری، پیشین، ص167.

[6]. تاریخ الطبری، پیشین، ص166 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص131.

[7]. همان­.

[8]. تاریخ الطبری، پیشین، ص167.

[9]. تجارب الامم، پیشین، ص137.

[10]. تاریخ الطبری، پیشین، ص172 و الفتوح، پیشین، ابن اعثم کوفی؛ الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، 1991، ج8، ص288 و ابن اثیر، علی بن ابی الکرم؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر- داربیروت، 1965، ج5، ص233 و تجارب الامم، پیشین، ص137.

[11]. انساب الاشراف، پیشین، ج3، ص237-238 و تاریخ الطبری، پیشین، ص172-173 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص234.

[12]. الفتوح، پیشین، ص290 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص234.

[13]. همان­.

[14]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132 و تجارب الامم، پیشین، ص137 و انساب الاشراف، پیشین، ص237.

[15]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص141 و انساب الاشراف، پیشین، ص239 و حنبلی، ابن عماد؛ شذرات الذهب، تحقیق الأرناؤوط، دمشق- بیروت، دارابن کثیر، چاپ اول، 1986، ج2، ص92.

[16]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص133.

[17]. همان و تاریخ الطبری، پیشین، ص173.

[18]. الفتوح، پیشین، ص287 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص242 و تاریخ الطبری، پیشین، ص180.

[19]. تاریخ الطبری، پیشین، ص180.

[20]. همان.

[21]. تاریخ الطبری، پیشین، ص180 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص242.

[22]. تاریخ الطبری، پیشین، ص181 و الفتوح، پیشین، ص289 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132.

[23]. تاریخ الطبری، پیشین، ص181.

[24]. تاریخ الطبری، پیشین، ص181 و تجارب الامم، پیشین، ص142 و الفتوح، پیشین، ص289 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص243 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132.

[25]. تاریخ الطبری، پیشین، ص181 و تجارب الامم، ص142 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص132.

[26]. تاریخ الطبری، پیشین، ص182 و تجارب الامم، پیشین، ص142 و الفتوح، پیشین، ص290.

[27]. تاریخ الطبری، پیشین، ص182 و تجارب الامم، پیشین، ص142 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص243 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص133.

[28]. الفتوح، پیشین، ص290 و انساب الاشراف، پیشین، ص244 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص134.

[29]. انساب الاشراف، پیشین، ص244.

[30]. تاریخ الطبری، پیشین، ص132 و تجارب الامم، پیشین، ص143 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص244.

[31]. الفتوح، پیشین، ص290.

[32]. تاریخ الطبری، پیشین، ص182 و تجارب الامم، پیشین، ص143 و  الکامل فی التاریخ، پیشین، ص243.

[33]. تاریخ الطبری، پیشین، ص182 و تجارب الامم، پیشین، ص142 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص243.

[34]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص133.

[35]. تجارب الامم، پیشین، ص142.

[36]. تجارب الامم، پیشین، ص243 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص 244 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص134.

[37]. تجارب الامم، پیشین، ص144 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص244 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص134.

[38]. تاریخ الطبری، پیشین، ص184 و تجارب الامم، پیشین، ص144 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص 244-245 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص135.

[39]. همان­.

[40]. انساب الاشراف، پیشین، ج3، ص246 و تاریخ الطبری، پیشین، ص183 و تجارب الامم، پیشین، ص143-144 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص244.

[41]. تاریخ الطبری، پیشین، ص184 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص135.

[42]. تاریخ الطبری، پیشین، ص184 و الفتوح، پیشین، ص291 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص245 و ابن کثیر، ابو الفداء اسماعیل بن عمر؛ البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، 1986، ج9، ص330.

[43]. تاریخ الطبری، پیشین، ص184 و تجارب الامم، پیشین، ص145 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص245 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص135.

[44]. تاریخ الطبری، پیشین، ص184 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص135.

[45]. همان و تجارب الامم، پیشین، ص145.

[46]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185 و تجارب الامم، پیشین، ص145 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص135.

[47]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص135.

[48]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185 و تجارب الامم، پیشین، ص146 و الفتوح، پیشین، ص291 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص245 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص136.

[49]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص136.

[50]. الکامل فی التاریخ، پیشین، ص135.

[51]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185.

[52]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185 و تجارب الامم، پیشین، ص146 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص136.

[53]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185.

[54]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185 و تجارب الامم، پیشین، ص146 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص136.

[55]. تاریخ الطبری، پیشین، ص185-186 و تجارب الامم، پیشین، ص146 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص137.

[56]. تاریخ الطبری، پیشین، ص186 و تجارب الامم، پیشین، ص146 و الفتوح، پیشین، ص292.

[57]. تاریخ الطبری، پیشین، ص186 و تجارب الامم، پیشین، ص146 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص137.

[58]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص137 و تاریخ الطبری، پیشین، ص186.

[59]. انساب و الاشراف، پیشین، ص251 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص137 و تاریخ الطبری، پیشین، ص186.

[60]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص139.

[61]. ابن­­سعد؛ الطبقات الکبری، تحقیق محمد بن صامل السلمی، طائف، مکتبة الصدیق، چاپ اول، 1993، ج5، ص251 و شیخ مفید؛ الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، قم، کنگره شیخ مفید، 1413، ج2، ص174 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص127.

[62]. محلی، حمید بن احمد؛ الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیه، مکتبة بدر، صنعاء، چاپ اول، 1423، و زید بن علی؛ مسند امام زید(ع)، بیروت، دارمکتبة الحیاة، ص10.

[63]. تاریخ الطبری، پیشین، ص186 و تجارب الامم، پیشین، ص147 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص137.

[64]. همان­.

[65]. انساب الاشراف، پیشین، ص250 و تاریخ الطبری، پیشین، ص187.

[66]. تجارب الامم، پیشین، ص147 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص246 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص138.

[67]. تجارب الامم، پیشین، ص147 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص246.

[68]. همان­.

[69]. ابن­عنبه؛ عمدة الطالب، تحقیق و تصحیح محمد حسن آل الطالقانی، چاپ دوم، 1961، نجف، منشورات حیدریه، ص258.

[70]. زرکلی، خیرالدین؛ الاعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، چاپ هشتم، 1986، ج3، ص59.

[71]. ابن عساکر؛ تاریخ مدینه دمشق، بیروت، دار الفکر، 1415، ج19، ص479 و البدایه و النهایه، پیشین، ص331 و ذهبی، شمس الدین محمد؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ دوم، 1993، ج8، ص106.

[72]. تاریخ الطبری، پیشین، ص189 و الکامل فی التاریخ، پیشین، ص246 و مقاتل الطالبیین، پیشین، ص139.

[73]. تاریخ الیعقوبی، پیشین، ج2، ص326.

[74]. الارشاد، پیشین، ص173 و اعلام الوری، پیشین، ج1، ص495.

[75]. کریمان، حسین؛ سیره و قیام زید بن علی(ع)، تهران، علمی- فرهنگی، 1364، ص163.

[76]. ازدی، فضل بن شاذان؛ الایضاح، تحقیق سید جلال الدین حسینی ارموی، بی­جا، بی­تا، ص53.

[77]. تاریخ الیعقوبی، پیشین، ج2، ص326.

سيد علي اكبر حسيني

قیامهای علویان در زمان امام رضا علیه السلام

قیام محمد بن جعفرعلیه السلام، معروف به دیباج (200ق.)عصر امام رضا علیه السلام شاهد حرکتی دیگر از جانب علویان علیه عباسیان بود .این حرکت توسط محمد دیباج سازماندهی شد. او از فرزندان امام صادق علیه السلام بود وگروهی از شیعیان گمان کردند که بعد از جعفر بن محمد علیهما السلام امامت شیعیان به وی می رسد . بنا برگفته ی نوبختی ،این گروه برای ادعای خود به قول امام جعفرصادق علیه السلام استناد می کردند که فرمود : « از پدرم شنیدم که می فرمود : زمانی که برای تو فرزندی شبیه من متولد می شود ، او را همنام من قرار بده ، او شبیه من وشبیه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم است.» بنا بر گفته ی مورخین او مردی عابد و فاضل بود(197).وبه خاطر جمال ، رونق ، جلوه و کمالی که داشت ،به دیباج معروف شد(198).نویسنده ی تاریخ قم نیز در این باره می نویسد : به خاطر تازگی و گشادگی و خوبرویی اش او را دیباج می خواندند.(199)

دلایل قیام محمد دیباج

مورخین در مورد علل قیام محمد ، سخنان یکسانی به دست نداده اند. طبری می نویسد : محمد سکوت کرده وزهد اختیار کرده بود ، اما پیروان او دورش جمع شده وآمادگی خود رابرای بیعت با او اعلام کردند و بدین صورت او را به قیام علیه عباسیان تحریک کردند.آنها به او گفتند تو خود مقام و موقعیتت را در بین مردم می دانی پس بیرون بیا تا با تو به خلافت یبعت کنیم ، اگر تو این کار را انجام دهی کسی با تو مخالفتی نخواهد کرد. طبری در ادامه می نویسد محمد در ابتدا دعوت آنها را رد کرد اما با اصرار پسرش علی وحسین بن حسن افطس رأی ونظرش برگشت و راضی به قیام شد (200)مسعودی نیز معتقد است که محمد بن جعفر در ابتدا دعوت محمد بن ابراهیم ابن طبا طبا را گسترش می داد اما وقتی که ابن طبا طبا از دنیا رفت ، محمد مردم را به خویش دعوت کرد (201)اصفهانی نظر دیگری دارد ، او نیز علت قیام را اینگونه می نویسد: در ایام ابوالسرایا مردی گمنام در مدینه نامه ای به محمد نوشت و در آن از فاطمه ی زهرا سلام الله علیها ، به ناشایستگی یاد کرد. محمد بن جعفر که تا آن وقت گوشه نشینی اختیار کرده بود ودر امور سیاسی دخالت نداشت ، وقتی آن نامه را خواند بدون اینکه جوابی به آورندگان نامه بدهد ،از جای برخواست وبه خانه رفت .او هنگامی از خانه بیرون آمد که زره پوشیده بود و شمشیر حمایل کرده ومردم را به سوی خود می خواند. محمد در حالی که مردم را به خود دعوت می کرد چنین می گفت : خدا داند من از کسانی نبودم که دست بدینکار بزنم ، ولی امروز از آتشش می سوزم(202) یکی از محققین معاصر در این باره اعتقاد دارد که آشفتگی اوضاع داخلی دستگاه خلافت واقامت خلیفه ی عباسی در مرو باعث شد که بغداد محل شورش برخی از عباسیانی گردد که با ابراهیم بن مهدی بیعت کرده بودند .از سوی دیگر نیز علویان که اوضاع پریشان کشور را مشاهده کردند در صدد بودند برای خود خلیفه ای انتخاب کنند از این روی نزد دیباج آمده وبه او پیشنهاد قیام دادند .این محقق برای اثبات نظر خود به روایتی که صاحب تاریخ فخری آورده استناد می کند .آن روایت چنین است: برخی از یاران محمد وقتی در بغداد اختلاف ، آشفتگی ، فتنه ها و خروج خوارج را مشاهده کردند نیکو دیدند که با محمد به عنوان خلیفه بیعت کنند.(203)

بیعت با عنوان امیرالمؤمنین

آنچه مسلم است محمد در روز جمعه ودر ماه ربیع الاول سال 200 قمری بعد از نماز به عنوان خلیفه از مردم بیعت گرفت .(204) نکته ی قابل ملاحظه این است که ابن افطس و پسر محمد نیز در بیعت مردم با دیباج نقش به سزایی ایفا کردند . آنها مردم مکه و اطراف آن را به سوی محمد روانه می کردند تا به اجبار یا با میل و رغبت با محمد بیعت کنند .(205) مورخین کارهای زشت دیگری چون زنا و لواط به ابن افطس و پسر محمد نسبت می دهند(206)که به نظر می رسد این روایات از جمله تبلیغات عباسیان بر ضد علویان بوده است ، وگرنه سخت بعید می نماید که در حرم مکه چنین رفتاری از آنها سر زده باشد این مطلب نیز قابل ذکر است که محمد لقب امیرالمؤمنین به خود داد وبا همین عنوان دست بیعت به سوی مردم دراز کرد به گفته ی مسعودی ، تا آن زمان هیچ یک از خاندان محمد( چه قبل از او وچه بعد از او)که برای اقامه ی حق قیام کردند ، به خود عنوان امیرالمؤمنین نداده بودند.(207)

ماهیت قیام محمد دیباج

گروهی از طالبیان که با محمد بیعت کرده بودند ، به همراه وی به جنگ هارون بن مسیب در مکه رفتند . از جمله کسانی که محمد را در این جنگ همراهی می کردند ، ابن افطس ، محمد بن سلیمان بن داودبن حسن بن حسن ، علی بن حسین بن عیسی بن زید ، علی بن حسین بن زید ، علی بن جعفر بن محمد و محمد بن حسن معروف به سیلق بودند. قیام کنندگان به شهر مکه حمله کردند وهارون بن مسیب نیز با سپاه خود به مقابله با آنها پرداخت . در این نبرد تلفات زیادی به هارون وارد گردید وگروه بسیاری از سپاهیان وی کشته شد وشهر مکه به دست علویان افتاد. این حرکت در ست در زمانی اتفاق افتاد که عباسیان سخت مشغول حل اختلافات درو نی دستگاه خویش بودند .بعلاوه ، این حرکت به خاطر محدود بودنش در مکه ، نمی توانست برای عباسیان خطر چندانی داشته باشد .از این روی آنها در سرکوب کردن این حرکت اهتمام چندانی به خرج ندادند .آنها گروهی را به سرکردگی اسحاق بن موسی عباسی به سوی مکه روانه کردند.علویان به گرد محمد جمع شده وبه او گفتند: باید دور مکه خندقی حفر کنیم . گروهی از مردم مأمور کندن خندق شدند .وقتی کار خندق تمام شد علویان به محمد گفتند توبربالای بلندی بایست تا جنگجویان تو را ببینند وهمراه تو بجنگند .پس از این تدبیرات سپاه اسحاق واردشد ودو سپاه چند روزی باهم نبرد کردند. اما اسحاق از نبرد منصرف شد وبه سوی عراق برگشت .(208)از سوی دیگر حسن بن سهل ، سپاهی به سرکردگی ورقاء بن جمیل ، به سوی مکه گسیل داشته بود. اسحاق در راه برگشت با این سپاه روبرو شد . ورقاء بن جمیل و اصحاب جلودی توانستند اسحاق را به جنگ دوباره متقاعد کنند.وقتی محمد از آمدن سپاه عباسی با خبر شد ، سپاه خویش را به جنگ آنها روانه کرد.دو سپاه در محلی به نام بئر میمون روبرو شدند وپس از جنگ یک روزه محمد شکست خورد. رهبرعلویان وقتی با شکست مواجه شد ، برای نجات جان خود وسپاهیانش چاره ای اندیشید .او قاضی مکه و بزرگان قریش را واسطه قرار داد و آنها را برای گرفتن امان به سوی عباسیان فرستاد تا بدین وسیله بتوانند از مکه خارج شوند. اسحاق و ورقاء به آنها سه روز مهلت دادند و پس از آن وارد مکه شدند.(209)

شکست محمد دیباج و خلع خود از خلافت

علویان ، شهر مکه را ترک کردند و هر گروه از آنهابه یکی از شهرهای اطراف پناه بردند. در این میان ، محمد به سوی جحفه واز آنجا به سوی جهینه حرکت کرد.در جهینه عده ای را گرد خود جمع کرد و به سمت مدینه روان شد .هارون بن مسیب ، والی مدینه وقتی از آمدن محمد با خبر شد با سپاه خود به جنگ او بیرون رفت. دو سپاه در محلی به نام شجره همدیگر را ملاقات کردند.در جنگی که بین آنها در گرفت محمد شکست خورد ، بسیاری از یاران وی کشته شدند ویکی از چشمان محمد هم در این جنگ کور شد (210)تلاش دیباج در جمع آوری سپاه ، بی نتیجه ماند و سرانجام مجبور شد از جلودی امان بخواهد. جلودی به او امان داد واو را به مکه فرستاد تا در بین مردم خود را از خلافتی که مدعی آن بود خلع کند .محمد دیباج در مسجدی که مردم در آن تجمع کرده بودند ، بالای منبر رفته و ضمن معرفی خود اینگونه گفت: « … من گمان می کردم که مأمون وفات کرده وزندگی او به پایان رسیده است بنابراین مردم را دعوت کردم که با من به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند ،… اکنون که فهمیدم او زنده است ، از آنچه ادعا کرده ام استغفار می کنم وهمان گونه که این انگشتر را از انگشتم در می آورم ، خود را از خلافت خلع می کنم . من نیز در اطاعت از مأمون مانند مسلمانان می شوم». (211)حسن بن سهل محمد را به نزد مأمون فرستاد. او همچنان در نزد مأمون زندگی می کرد. زمانی که مأمون خراسان را به قصد بغداد ترک می کرد او را نیز به همراه خود برد .به نقل تاریخ، محمد دیباج در همین سفر ، در گرگان به مرگ طبیعی از دنیا رفت ودر همانجا به خاک سپرده شد.(212)

علل شکست قیام محمد دیباج

اولین دلیل ناکامی قیام دیباج تردید رهبر آن ، یعنی محمد دیباج ، در دعوت کردن مردم به سوی خود بود . همانطور که ذکر شد بیعت با محمد، نتیجه ی اصرار علویان بود و او در ابتدا به این امر راضی نبود. در نهایت این شک و تردید وی بود که باعث خلع کردن خود از خلافت گردید .از عوامل دیگر شکست محمد ، اعتماد وی بر بعضی از یاران خود بود ، همان کسانی که سیره ی بدی را در پیش گرفته و مردم مکه از دست آنها غضبناک بودند .به خاطر این افراد بود که مردم مکه از یاری محمد دست برداشتند .دخالت این افراد در امر محمد تا جایی بود که برخی از مورخین نوشته اند : برای وی در امر خلافت چیزی جز اسم آن باقی نمانده بود(213)وپسرش و بعضی از پسرعموهایش که سیره خوبی نداشتند ، بر او سیطره داشتند.دلیل دیگر شکست قیام محمد شک و تردید بعضی از مردم مکه در بیعت با محمد بود ، زیرا برخی از بیعت کنندگان با زور و اجبار ابن افطس و پسر محمد ، بیعت را پذیرفتند . نقلی که طبری در این زمینه آورده است قابل توجه می باشد. وی می نویسد: پسرش و ابن افطس ، مردم مکه را به سوی او روانه می کردند تا به میل و رغبت یا با کراهت با محمد بیعت کنند.(214)

واقعیت تاریخیِ ماهیت امامت در زمان قیام دیباج

چنانچه دیدیم اولین قیام کننده در عصر عباسی که به خود لقب امیر المؤمنین داد ، محمدبن جعفر( دیباج ) بود برای یافتن واقعیت تاریخی ماهیت امامت در این دوره از عصر امام رضا علیه السلام ،صحت ادعا ومیزان مؤفقیت دیباج چندان مهم نیست ، بلکه صرفاًگسترش این جنبش ها وتأیید آنها از سوی قیام کنندگان و عموم شیعیان ، خود امری است که چگونگی توجه شیعیان به مسأله ی امامت را روشن می کند. بدین معنی که مبادرت به دعوت مردم برای قبول رهبری نشان می دهد که ساختار ذهنیت مردم عادی شیعه در این دوره هنوز در چهارچوب امامت الهی واز پیش تعیین شده ، قرار نگرفته است . این موضع گیری ها از جانب مردم نشان می دهد که آنها از مفهوم اهل بیت در این هنگام ، هنوز یک مفهوم عام تلقی می کردند. آنان چون امامت و پیشوائی شیعی را امری تلقی نمی کردند که سرنوشت آن از طریق نصوص رقم خورده باشد ، بنابراین میان امام رضا علیه السلام و هر شخص دیگری از این خاندان تفاوتی قائل نبودند . پیش از این دوره نیز شعار معروف الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در ذهن شیعیان ، شامل تمام خاندان هاشمی و از جمله خاندان عباسی می شد. شورش های مختلف با رهبریِ متفاوت واهداف گوناگون در عصر امام رضا علیه السلام به خصوص تا پیش از پذیرفتن ولایتعهدی ، حاکی از عدم اجماع مردم در مسأله ی امامت است. این خود می توانست دلیل محکمی برای امام علیه السلام برای عدم اقدام وی در تشکیل حکومت مستقل شیعی باشد.

نظر امام رضا علیه السلام نسبت به قیام ها

نظر امام رضا علیه السلام قیامهای علویان را نه کاملاً تأیید می کرد ونه آنها را رد می نمود . این نهضت ها از آن روی که گامی در جهت آگاهی بخشیدن به توده های مردم برای مخالفت با خلفا ورژیم ستمگر بود ، مورد تأیید ضمنی امام علیه السلام بود اما در نحوه ی عمل ، دیدگاه های امام علیه السلام با سران نهضت ها تفاوت داشت . برای مثال امام علیه السلام در مورد قیام برادرش زید اصل قیام او را نمی کوبید ، بلکه با شیوه های نادرست او مخالف بود و آن را نکوهش می کرد .آن حضرت با نهضت ابوالسرایا نیز همکاری نکرد ، زیرا آشکارا شکست آن را پیش بینی می کرد و از همین رو نمی خواست در شورشی بی سرانجام مشارکت کند .مواضع امام رضا علیه السلام نسبت به شورش های علویان اگر چه از نگاه عده ای تحمل ناپذیر و نا موجه بود ، اما گذشت زمان و فرجام کار نشان دادکه امام علیه السلام در انتخاب خط مشی سیاسی خود اشتباه نکرده است(215).

علل شکست قیام های شیعی در عصر امام رضا علیه السلام

همان گونه که دیدیم قیام ها ی علویان در این دوره ، پی در پی و متوالی بود وتقریباً سراسر جامعه ی اسلامی آن روز را پوشانده بود . اما علی رغم همه ی مجاهدت ها و تلاشهای علویان ، حرکتهای آنان با شکست مواجه شد .این شکست ها می تواند دلایل متعددی داشته باشد . از جمله ی این دلایل می توان به موارد زیر اشاره کرد :1. عدم رضایت مندی و موافقت امام معصوم علیه السلام با قیام ها؛ رضایت امام از رهبران قیام ها وموافقت ایشان با اصل قیام می توانست کمک شایانی به پیشرفت قیام کند. همان طور که دیدیم امام رضا علیه السلام با نحوه ی قیام ها وحتی زمان انجام آنها موافقت نداشتند و این خود یکی از دلایل شکست آنها بود .2.فقدان رهبری آگاه ، ممتاز و پیشرو در حرکت ونهضت آنها؛ هیچ حرکتی بدون داشتن رهبری آگاه وخبره به پیروزی دست پیدا نخواهد کرد .قیام های علویان در این دوره نه تنها از رهبر ی توانا برخوردار نبودند بلکه در بعضی موارد عنصر رهبری با اعمال ناشایست خود ،باعث پراکندگی طرف داران خود می شد وناخود آگاه به شکست خویش دامن می زد

  1. پراکندگی قیامها و نامنسجم بودن آنها به گونه ای که قیام ها بیشتر محلی بودند نه فراگیر و عمومی . 4.عدم وحدت و اتحاد در بین گروه ها به گونه ای که هر کس ساز خود رابه نوا در می آورد ، در حالی که در سایه ی ارتباط و همدستی به راحتی می توانستند به اهداف خود دست یابند .

5.عدم ساز ماندهی ونداشتن برنامه ی فراگیر یا لااقل طرحی اندیشمندانه تا بتواند نارسائی ها را جبران کند. این بی برنامگی در نهایت به هدر رفتن خونها و بی حاصل شدن سرمایه گذاریها منجر می شد و در نهایت شکست را به ارمغان می آورد.6.غلبه ی احساس بر عقل که در جنبه ی عاطفه ی دینی مستحسن ودر قیام نامطلوب است .قیام هایی که در این زمان اتفاق می افتاد برپایه ی احساسات وعواطف انسانی صورت می گرفت بنابراین در مواضع حساس ، یا رهبران قیام ها خود را تسلیم می کردند ویا طرفدارانشان آنها را تنها می گذاشتند. 7فراغت نسبی دستگاه خلافت از فتوحات به ظاهر اسلامی و معطوف شدن توجه آن به اوضاع داخلی کشور.7.ایجاد اختناق شدید و کنترل جریان ها و حرکت های ضد حکومت توسط دستگاه خلافت وسعی در سرکوب کردن سریع آنها ؛ به گونه ای که طولانی ترین قیام در این دوره از ده ماه تجاوز نکرد.8 اعتقاد غالب سران قیام ها به قائم به سیف بودن امام که این امر، خود منشأ بسیاری از انحرافات در جامعه ی اسلامی گردید.در حالی که هدف امام رضا علیه السلام ، آگاه کردن مردم ومبارزه با فرقه ها و جریان های فکریِ حاکم در جامعه بود.ایشان مبارزه در جبهه ی فرهنگی را در آن موقعیت ، بر قیام با سیف ترجیح می دادند چون می دانستند که نتیجه ی این قیام ها چیزی جز شکست نخواهد بود.

نتایج کلی قیام ها

در این قسمت به صورت کلی به نتایج حاصله از قیام های علویان اشاره می کنیم : 1. رسوایی حکومت عباسی در انظار مردم و ایجاد جدایی بین خلفای جور و جامعه ی اسلامی ، بهترین و مهمترین نتیجه ای بود که از حرکت علویان به دست آمد و چهره ی نفاق و ریاکاری دستگاه حاکمه را نمایان ساخت و بر ادعای واهی خلفای عباسی مبنی بر انتساب به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، به عنوان وسیله ای برای جانشینی آن حضرت خط بطلان کشید . 2. حرکت علویان رعب و وحشتی در دل حاکمان ستمگر عباسی ایجاد کرد ، به طوری که در تمام طول حکومت ، هراسان به حفظ خویش و کنترل رفتارشان می پرداختند و همین حرکت ها عاملی بود که نمی گذاشت آنها با آسودگی خیال و آرامش کافی به تخریب جامعه و ظلم و جور خود ادامه دهند . 3. حرکت قیام کنندگان پاسخ به ندای وجدان افراد انقلابی درحفظ روحیه ی مبارزه جویی و ظلم ستیزی آنان و نیز ایجاد حس رضایت و خشنودی در روح تشنه ی مردم ستمدیده ی جامعه و در عین حال ، تکیه گاهی برای دفاع از آنان در برابر ستمکاران بود و می توانستاندیشه ی انقلابی و روح فداکاری را همچنان در جامعه زنده نگه دارد ، همان چیزی که شیعیان امروز جهان وارث آن به شمار می آیند و به طور مسلم آن را مدیون حرکت خالصانه ی پیشگامان نهضت اسلامی و در راس همه ، حضرت امام حسین علیه السلام و قیام عاشورای حسینی می دانند . 4. یکی از دستاورد های این قیام ها ، تقویت روحیه ی دوستی و ارادت هر چه بیشتر مسلمانان نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سادات ، در تمامی سرزمین های اسلامی در طول تاریخ و افزایش محبوبیت و مقبولیت اجتماعی آنان بین مردم و علما ، اعم از شیعه و سنی به عنوان نیرو هایی ضد ظلم است که در سراسر تاریخ گذشته ، همواره مورد ظلم و اجحاف ستمگران بوده اند. 5. علاوه بر مواردی که ذکر شد ، این قیام ها باعث پیدایش فکری تازه در بها دادن به شیعه به عنوان نیرویی مستقل و اهرمی قدرتمند از نظر سیاسی اجتماعی بود که خلفا و دیگر صاحبان قدرت را وادار به پذیرش شیعیان کرد و با خروج از انزوا و تقیه ، تا مقام وزارت خلفای عباسی ارتقا داد .6. تشکیل حکومت های مستقل شیعه در مغرب و یمن ، تاسیس کانون های شیعه در ری ، خراسان ،آفریقا ، شبه جزیره ی هند و برتر از آن احیا و استمرار اندیشه ی برپایی حکومت شیعی به منظور اجرای قوانین و حدود الهی در طول تاریخ را می توان نشأت گرفته از این قیام ها دانست(216)

شورشیان اصلاح طلب و داعیان حکومت

با نگاهی گذرا بر قیام های علویان وبا نگاهی بر اهداف رهبران قیام ها می توان این قیام ها را به دو دسته ی کلی تقسیم کرد:گروهی از قیام کنندگان علوی هوای امارت و حکومت در سر می پروراندند،هر گاه شرایط را مساعد می یافتند پرچم قیام برداشته و مردم را به گرد خود جمع می کردند . این گروه به امامت ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قائل نبودند و از امام زمان پیروی نمی کردند و برای خویش از مردم به امامت بیعت می گرفتند . از آنجا که این افراد غالبا مردمانی ظاهر الصلاح و خوش سیما و عابد و زاهد بودند و مردم را به مبارزه با حکام جور و ظلم فرا می خواندند، مردم اطراف ایشان را گرفته و به امامتشان معتقد می شدند. از سوی دیگر چون اهل سنت تعیین امام را وابسته به شورای مسلمین می دانستند نه به نص و نصب ، زمینه برای امامت این افراد آماده شده و مردم به راحتی سر به فرمان آنان می نهادند تا جایی که این گونه افراد برای رسیدن به اهداف خود ، وقتی با عدم همکاری ائمه علیهم السلام مواجه می شدند با آن حضرات مخالفت کرده و حتی به ساحت مقدس ایشان جسارت می کردند(217). نمونه ای از این جسارت ها را در قیام نفس زکیه مشاهده کردیم که امام صادق علیه السلام از جانب پدر نفس زکیه به حسادت متهم گردید . در مقابل ، ائمه علیهم السلام نیز این قیام ها را بی ثمر بلکه مضر می شمردند و وظیفه ی خود را در آن موقعیت ، چیز دیگری می دانستند . موقعیتی که در اثر ضعف خلفای وقت و مشکلات داخلی آنها به وجود آمده بود . امامان معصوم علیهم السلام در این فرصت خود را مامور می دانستند که بساط علم رابگسترند و از خلافت ظاهری چشم بپوشند و همه ی تلاش خود را صرف تعلیم و تربیت و آموختن راه صحیح دین و معارف قرآن و بیان احکام الهی نمایند و اسلام حقیقی را برای مردم جهان و نسل های آینده معرفی کنند . علاوه بر آن جبهه های جدیدی در میان مسلمانان برای مبارزه به وجود آمده بود که سابقه نداشت و فرقه های مختلف با افکار خطر ناکی پیدا شده بودند که با اساس اسلام بازی می کردند . جعل هزاران حدیث نابجا و آمیختن آن به احادیث پیامبر و ائمه علیهم السلام نیز مورد دیگری بود که اسلام را تهدید می کرد .(218) بنا بر این سعی و تلاش ائمه علیهم السلام در این راستا بود که فعالیت و مبارزه ی خود را متوجه این جبهه ها کنند و این فاجعه ی بزرگ که تهدید کننده ی اسلام بود را در نطفه خفه کنند بعضی از علویان که ابداً متوجه این موقعیت نبوده و به ويژه زیدیان که تقیه را بر خود حرام می دانستند و می گفتند امام باید قائم به سیف باشد ، پیوسته علم مخالفت با خلفای عباسی برمی افراشتند و با این عملکرد نا به جای خود عرصه ی فعالیت امام را هم تنگ می کردند . این گونه قیام ها که عملا هم از جانب ائمه علیهم السلام تأیید نشدند نه تنها نتوانستند کاری از پیش برند ، بلکه با بر جای گذاشتن صدها هزار تن کشته و در به در و زندانی شدن علویان موجب تضعیف قوای آنان گردیدند .گروه دوم کسانی بودند که خود هوای امارت و خلافت در سر نداشته و تنها به جهت جلوگیری از ظلم و جور خلفا قیام می کردند و بعضاً به قصد بر گرداندن حکومت به صاحبان اصلی آن یعنی ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تلاش می کردند . از جمله ی این افراد می توان زید بن و حسین بن علی قتیل فخ را نام برد . برخی دیگر از این گروه ، با هدف امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از علویان و ایستادگی در مقابل ظلم ظالمان دست به قیام می زدند .ائمه ی اطهار علیهم السلام با درک دقیق اوضاع اجتماعی و روحیات مردم و با توجه به امکانات مادی و معنوی خود و پیروانشان ، در هدایت احساسات مذهبی و انقلابی علویان در مسیر حرکت کلی خویش می کوشیدند . آن بزرگواران می کوشیدند اوضاع گذشته ، حال و آینده را برای قیام کنندگان ترسیم کنند . در مواردی شکست قیام را پیش بینی می کردند تا ضمن اصلاح اغراض و انگیزه های قیام کننده ، او را در مورد نتیجه ی کاری که بر اجرای آن مصمم بود آگاه سازند . بدین ترتیب هر حرکتی که بر اساس اصول اسلامی ، جنبه ی امر به معروف و نهی از منکر داشت و در جهت حرکت کلی ائمه علیهم السلام بود مورد تأیید و حمایت ایشان قرار می گرفت . البته این تأیید با حضور فیزیکی یا دخالت مستقیم امام نبوده و همراه با اعمال اصل کلی تقیه صورت می گرفت .(219)

نگرش کلی امامان علیهم السلام به قیام ها با توجه به روایات

در طول حکومت خلفا قیام های زیادی علیه آنها برپا شد که بعضی از آنها به موفقیت هایی هرچندکوتاه دست یافتند . بررسی موضع گیری و سیره ی ائمه علیهم السلام در برابر این قیام ها و تبیین موضع نفی و اثبات آنها که در روایات بیان شده است ، امری بسیار مهم و ضروری است .با توجه به بعضی از روایات که از ائمه علیهم السلام نقل شده باید هر قیام و هرگونه مبارزه با حکومت های ظالم را نفی کرد .به عنوان نمونه ، امام صادق علیه السلام می فرماید : «کلُ رایهٍ ترفعُ قَبلَ قیامِ القائمِ فَصَاحِبُهَا الطَاغوُت یُعبَدُ مِن دونِ اللهِ عزَّ وَجَلَّ(220)» «هر پرچمی که قبل از قیام قائم برای مبارزه بر افراشته شود ، صاحب آن طاغوتی است که می خواهد به جای خداوند عبادت شود». روایات دیگری از امامان معصوم علیهم السلام بیان گردیده که با اطلاق این روایات سازگاری ندارد . برای نمونه می توان به این ورایت اشاره کرد که امام صادق علیه السلام به شیعیان می فرماید : « به ندای هر کس که به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم شعار می دهد و مردم را به قیام فرامی خواند ، پاسخ ندهید ؛ بلکه بنگرید که برای چه قیام می کند . ودر این راه چشم بسته نگوئید که زید قیام کرد وما نیز باید قیام کنیم ، زیرا زید عالمی وارسته و راست گو بود ، او هرگز به خویش دعوت نکرد بلکه به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم دعوت کرد و هرگاه در این راه مؤفق می شد به وعده ی خویش وفا می کرد. ولی دیگران که اکنون با این شعار خارج می شوند ، ما شهادت می دهیم که به کار آنان راضی نیستیم و آنان اکنون که تنها هستند فرمان بردار ما نیستند چه برسد به زمانی که پیرو نیز پیدا کنند(221) این روایت و روایت های مشابه ، یک ملاک کلی برای قیام های مختلف در اختیار ما قرار می دهدکه با روایات دیگر نیز تأکید می شود و آن این که هر کس می خواهد قیام کند و در زمان حضور امام معصوم قرار دارد باید با اجازه و اذن او باشد و مردم را به سوی امام دعوت کند . روایت های دیگری بدست ما رسیده که حاکی از رضایت و تأیید امام علیه السلام نسبت به شخص قیام کننده می باشد .مانند مدح امام کاظم علیه السلام نسبت به شهید فخ(222)همچنین روایتی که امام صادق علیه السلام در مورد زید فرمود :« زید برای قیامش با من مشورت کرد ، من به او گفتم : عمو جان اگر دوست داری که همان شخص به دارآویخته در کناسه باشی ، راه تو همین است ، و موقعی که زید از حضور امام صادق علیه السلام بیرون رفت ، امام فرمود : وای به حال کسی که ندای او را بشنود وبه یاری او نشتابد »(223).بدین ترتیب با در نظر گرفتن این روایات می توان نکات ذیل را در مورد نگرش امامان علیهم السلام به قیام های زمان خویش بیان کرد :1. هر قیامی که رهبر آن ، مردم را به سوی خویش دعوت می کرد ، بلکه درراه ترسیم شده از سوی ائمه علیهم السلام و تحت رهبری آنان نبود از سوی ایشان محکوم می شده است.2. خبر دادن ائمه از کشته شدن قیام کنندگان ، مانند خبر امام صادق علیه السلام در باره ی زید و خبر امام کاظم علیه السلام درباره ی شهید فخ ، نه تنها دلیلی بر منع آنان از قیام نیست ، بلکه می تواند ترغیب به آن نیز محسوب شود زیرا خبری غیبی از عاقبت امر این افراد و تأیید ضمنی برای آغاز قیام است . همان گونه که امام حسین علیه السلام از شهادت خویش و یارانش خبر داد.3. قراین بسیاری وجود دارد که ائمه علیهم السلام قیام کنندگان را نه تنها تأیید می کرده اند بلکه یاد آور می شده اند که آنان با اجازه یا دستور ایشان به قیام اقدام کرده اند .(224)

علت عدم برپائی قیام وتشکیل حکومت از جانب امامان علیهم السلام

با توجه به مطالب پیش گفته ، این سوال مطرح می شود که چرا امامان شیعه از تلاش برای دست یابی به حکومت خودداری می کردند ؟ به عبارت دیگر دلیل این که امامان خود دست به شمشیر نمی بردند و علیه حکومت وقت شورش نمی کردند چه می تواند باشد ؟ آیا واقعا با قیام مسلحانه مخالف بودند ؟دراین صورت تأیید برخی ازاین قیام ها توسط ائمه علیهم السلام چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ مهم تر از این ، اگر قبول کنیم که ائمه علیهم السلام با قیام مسلحانه مخالف بودند چه جوابی برای قیام امام حسین خواهیم داشت ؟ و سوالاتی از این قبیل که در این صورت همه بی جواب خواهد ماند . با کمی دقت در روایات پیش گفته و التفات به سیره ی عملی امام علی و امام حسین علیهم السلام و آموزه های شیعیان در باب فضیلت جهاد و مسائل مهم دیگر به وضوح معلوم می شود که هیچ گاه ائمه علیهم السلام با قیام علیه حکومت جور مخالف نبوده اند و روایاتی که در باب نهی از جهاد به ما رسیده است نه به آن دلیل است که نفس قیام مطرود باشد بلکه منظور قیام هایی بوده است که محتوای شیعی نداشته و در مسیر مخالف اصول مذهب شیعه سیر می کرد .بنابر این شایسته است به دنبال جواب دیگری برای سوال خود باشیم . برای به دست آوردن این مهم تنها راهی که به نظر می رسد این است که باید اوضاع سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی عصر هر امام را به صورت جداگانه مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم تا بهتر بتوانیم انگیزه ی آن امام را از عدم تلاش برای به دست آوردن حکومت به دست بیاوریم . اما پوشیده نیست که این کار از حوصله ی تحقیق حاضر خارج است فقط می توانیم به چند مورد از این عوامل به طور خلاصه و مجمل اشاره کنیم :

  1. نداشتن پایگاه فعال مردمی(225): تردیدی نیست که حرکت و قیام در وهله ی اول نیازمند وجود پایگاهی آگاه در میان مردم است که در جهت قیام ، فعالیت و فرمان های رهبر را بی چون و چرا اجرا کند و خطوطی را که او ترسیم می کند با هر نوع نتایج و آثار از صمیم دل بپذیرد و این چیزی بود که امامان علیهم السلام ،همواره از عدم وجود آن شکوه داشتند . اما پایگاه سست و نا استواری که افراد آن را ایمان مشترکی گرد هم استوار نساخته و وسیله و هدف ، آنهارا وحدت نداده است ، هرگز نمی تواند پایگاه جوشش انقلاب و مبدأجنبش و قیام باشد و حرکت آن از پیش محکوم به هزیمت و شکست است . کافی است در این باره به دوران نا آرام خلافت امیر المومنین علی علیه السلام اشاره کنیم که با این که حکومت آن حضرت بر سر تا سر قلمرو اسلام به جز شام که زیر سلطه ی معاویه بن ابی سفیان بود ، استیلا داشت بنا براین آن چه معاویه را به مقاومت بر می انگیخت و در برخی موارد به پیروزی می رساند، داشتن پایگاهی بود که افراد آن از نظر فکر و هدف همسویی و وحدت داشتند . اما پایگاه مردمی امام ، پراکنده و جدا از هم بود و افراد آن غیر منسجم و از نظر تفکر و هدف ، ناهماهنگ بودند و شاید شکستی که بر اثر قبول حکمیت بر لشکریان امام واقع شد ، دلیلی کافی برصدق این مدعا باشد . همچنین ناکامی قیام امام حسن علیه السلام ، پس از شهادت پدرش برای مقابله و جنگ با معاویه که به صلح انجامید ، سببی جز این نداشت .2. نداشتن نیروی ضربتی(226) : عدم وجود نیروی کوبنده و شکننده ای که قدرت مقابله با نیروی حکومت وقت را داشته باشد می تواند از علل دیگر این خودداری باشد . این تعلیل تنها فرض و گمان نیست بلکه واقعیتی است که تجارب حاصله از شورش ها و قیام های علویان در امتداد حکومت امویان و عباسیان آن را به دست می دهد . در بین همه ی این قیام ها هیچ یک نتوانست به کلی بر حکومت وقت مسلط شود و حکومت اسلامی را به پا دارد . اگر چه در بعضی موارد یک پیروزی موضعی به دست می آمد و بر بعضی شهر ها تسلط پیدا می شد . علاوه بر این خود ائمه در موارد متعدد جواب سوال کنندگان از عدم قیام را نداشتن نیروی مردمی کافی بیان می کردند .3.مسئولیت امامان علیهم السلام در بیدار کردن مردم(227):با توجه به آنچه در مباحث قبل گفته شد به خوبی روشن شد که وضعیت جامعه در عصر معصومین علیهم السلام به گونه ای نبود که موقعیت برای قیام فراهم بوده باشد. ایشان کاملاً آگاه بودند که نه تنها با اقدام بر قیام کاری از پیش نخواهند برد ، بلکه باعث از بین رفتن خود و هواداران خود می گردند .بنابر این مسئولیت خود را در چنین موقعیتی این می دانستند که ، گروهی را تربیت کنند که به منزله ی پایگاهی استوار و هوشیار برای نشر صلاح و ارشاد در میان امت باشند. 4. سخت گیری خلفا نسبت به امامان(228) خلفای همزمان ائمه علیهم السلام همواره می کوشیدند که آزادی عمل را از ایشان سلب کنند . آنها تمامی حرکات و سکنات امامان علیهم السلام را تحت نظر داشته وحتی با گماشتن جاسوسانی بر ایشان از انجام هرگونه فعالیت سیاسی ممانعت به عمل می آوردند .این فشار و تضییق به قدری بالا گرفت که حتی امامان علیهم السلام از اظهار امامت خود خودداری می کردند، تا آنجا که اگر کسی مذهب خود را به ایشان نسبت می داد، عمل او جنایت بزرگی به شمار می رفت و مورد عقوبت و کیفر قرار می گرفت .

نتیجه

با توجه به موضوع تحقیق ، یعنی قیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام مطالب مربوطه در سه بخش مورد بررسی قرار گرفت . در طول تحقیق ، سعی برآن بود که قیام های این دوره را معرفی نموده و در ضمن آن به موضع امام رضا علیه السلام در رابطه با این قیامها اشاره شود.

از این تحقیق حاصل شد که در فاصله ی زمانی اختلاف میان امین ومأمون واشتغال مأمون به مشکلات داخلی ، فرصتی نصیب علویان شد تا دست به قیام علیه عباسیان بزنند که از جمله ی این قیام ها می توان به قیام محمد بن ابراهیم بن طباطبا و ابوالسرایا ، ابن افطس ، زیدالنار ، ابراهیم بن موسی علیه السلام و محمد بن جعفر علیه السلام اشاره کرد .از برخورد امام رضا علیه السلام با رهبران این قیام ها ، این نکته بدست آمد که امام رضا علیه السلام با اصل قیام ها مخالفتی نداشتند ، اما با چگونگی انجام و زمان شروع آنها مخالف بودند. عدم شرکت امام علیه السلام در قیام ابن طباطبا در همان روز و موکول کردن آن به چند روز دیگر حاکی از عدم موافقت امام علیه السلام با زمان شروع آن است نه رد اصل آن . سرزنش زید نیز دلیلی بر این مدعاست که امام علیه السلام اصل قیام را رد نکرده بلکه از اعمال ناشایست زید انتقاد کرده اند .مسأله ی دیگر ماهیت امامت و مفهوم اهل بیت علیهم السلام در دوره ی امام رضا علیه السلام و به خصوص قبل از ولایتعهدی ایشان است .از قرائن و شواهد ی که در این تحقیق آمده است معلوم شد که قیام کنندگان علوی از مفهوم امامت چیزی را می فهمیدندکه با مفهوم امامت الهی و از پیش تعیین شده موافق نبود . این نکته از آنجا فهمیده می شود که در این زمان هر کس ادعای امامت می کرد ، علویان گرد او تجمع کرده واز او پیروی می کردند . تا جائی که علویان با محمد دیباج که خود را امیر المؤمنین خواند ، بیعت کردند و امام رضا علیه السلام را با بقیه ی علویان مساوی و هم شأن پنداشتند .در چنین اوضاعی،طبیعی می نمود که امام رضا علیه السلام از تلاش برای تشکیل حکومت خودداری کنند. علاوه بر این دلایل دیگری نیز در این امر دخیل بود مانند نداشتن نیروی ضربتی ، نداشتن پایگاه فعال مردمی و سخت گیری خلفا نسبت به ائمه علیهم السلام.ضمن این که مسئولیت امام علیه السلام در چنین موقعیتی بیدار کردن مردم و زعامت ورهبری روحانی جامعه بوده است .گر چه قیام های علویان در برخی موارد به پیروزی های نسبی دست یافتند اما در نهایت همه ی آنها با شکست مواجه شدند . نارضایتی امام علیه السلام از نحوه ی قیام ها ، فقدان رهبری آگاه ، پراکندگی و عدم هماهنگی بین آنها ،عدم برنامه ی مشخص ، فراغت دستگاه حکومت از مسائل خارجی وکنترل شدید علویان را می توان .از جمله دلایل شکست این قیام ها برشمرد در پایان از خداوند متعال خواهانیم که این قلیل را از ما پذیرفته وما را ازپیروان ائمه ی طاهرین علیهم السلام قرار دهد .

پي نوشت ها :

 197 .البسوی ، ابویوسف ، المعرفه والتاریخ ، مؤسسه الرساله ، بیروت ، چ دوم ، 1401ق ، ج 1 ، ص 189 .

  1. مسعودی ، همان ، ج 2 ، ص 440 .

199.. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، ترجمه ی حسن بن علی بن حسن ، نشر توس ، تهران ، 1361ش ، ص 223.

200.طبری ، همان ، ج 3 ، ص 5641 و نیز مسکویه ، همان ، ج 4 ، ص 120

201 . مسعودی ، همان ، ج 2 ، ص440 .

  1. اصفهانی ، همان ، ج 2 ، ص 312.
  2. مختار اللیثی ، سمیره ، همان، ص338.

204 .البسوی ، همان ، ج 1 ، ص 180 .

  1. طبری ، همان .
  2. برای اطلاع بیشتر رک . طبری ، همان ، ج 3 ، ص 5641 .

207 . مسعودی ، همان ، ج 2 ، ص 440 .

  1. مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج 4 ، ص 121 .
  2. همان ، ص 122 .
  3. ابن اثیر ، همان ، ج 16 ، ص 258 .
  4. همان و نیز ابن کثیر ، همان ، ج 10 ، ص 246 .

212 .ابن اثیر ، همان ، ج 16 ، ص 259 ونیز قمی ، همان ، ص 223.

  1. ابن جوزی ، همان ، ج 10 ، ص 84 .

214 . طبری ، همان ، ج 3 ، ص 5640 ونیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ص 120 .

215 . حر ، سید حسین ، همان ، ص 101 .

  1. کاظمی پوران ، محمد ، همان ، صص 249 و 250.
  2. .کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، دارالکتب الاسلامیه ، تهران ، چ دوم ، 1389 ق ، ج 8 ، ص 363 .
  3. برای نمونه : ابن ابی العوجا در هنگام مرگ خود می گفت ک: به خدا اگر مرا می کشید ، چهار هزار حدیث جعل کرده ام که ضمن آن حلال را حرام و حرام را حلال کرده ام.طبری ، همان ، ج 11 ص4971 .

219 . کاظمی پوران ، همان ، صص 242ـ 240 .

220، کلینی ، محمد ، همان ، ج 8 ، ص 259 .

  1. همان ص 264 .

222 .مجلسی ، همان ، ج 45 ، ص 365 .

  1. صدوق ، همان ، ج 1 ، ص 225 .
  2. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، قم ، چ اول ، 1381 ش ، ص 305 .
  3. فضل الله ، محمد جواد ، همان ، ص 179.

226 . همان ،

227 . همان ، ص 180 .

  1. همان ، ص 181.

فهرست منابع و مآخذ

  1. قرآن کریم
  2. آئینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، تهران ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، 1361 ش .
  3. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم،بی جا ، داراحیاءالکتب العربی ، بی تا * ابن اثیر ، عزالدین علی ، الکامل ، عباس خلیلی ،ج 9 و 10 و 16، بی جا ،کتب ایران ، بی تا .
  4. ابن جوزی ، عبدالرحمن ، المنتظم فی تاریخ الامم والملوک ، ج 10 ، بیروت ، دارالکتب العلمیه ، چ اول ، 1412ق.
  5. ابن خلدون ، تاریخ ، عبدالمحمد آیتی ، ج 2 ، بی جا ، مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، 1363 ش و ج 2و3 ، موسسه ی اعلمی للمطبوعات ، چ اول ، 1291 ق .
  6. ابن طقطقی ، تاریخ الفخری ، محمد وحید گلپایگانی ، تهران ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، چ دوم ، 1360ش.
  7. ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه ، ج 9 ، لبنان ، دارالمعرفه ، چ اول ، 1391 ق وج 10 ، دار الفکر ، بیروت ، چ اول ، 1407 ق .
  8. اربلی ، علی بن عیسی ، کشف الغمه فی معرفه الائمه ، ج 2 ، تبریز ، مکتبه بنی هاشمی ، 1381 ق.
  9. اصفهانی، ابوالفرج ، مقاتل الطالبیین ، سید هاشم رسولی محلاتی ، تهران ، نشر صدوق ، چ دوم ، 1349ش.

10.البسوی ، ابو یوسف ، المعرفه والتاریخ ، ج 1، بیروت ، مؤسسه الرساله ، چ دوم ،1401 ق.

  1. بلاذری ، احمد بن یحیی ، انساب الاشراف ، ج 3 ، بیروت ،دارالفکر ، چ اول ، 1417 ق .
  2. بلعمی ، تاریخنامه ی طبری ، تهران ، سروش ، چ دوم ، 1380 ش.

13.بی نا ،تاریخ سیستان ، تحقیق ملک الشعرای بهار ، تهران ، کلاله ی خاور ، ج دوم ، 1366ش .

  1. پیشوائی ، مهدی ،سیره پیشوایان ، قم ، مؤسسه ی امام صادق علیه السلام ، چ سیزدهم ، 1381ش.
  2. تمیمی ، نعمان بن محمد ، شرح الاخبار فی فضائل ائمه الاطهار ، ج 3 ، لبنان ، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات ، چ دوم ، 1427ق.
  3. جعفریان ، رسول ، حیات فکری وسیاسی امامان شیعه ، قم ، انصاریان ، چ هشتم ، 1384ش.
  4. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، قم ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، 1383ش.

18.حر ،سید حسین ، امام رضا و ایران ، قم ،دفتر نشر معارف ، چ اول 1383ش.

  1. حسینی ، جعفر مرتضی ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، سید خلیل خلیلیان ، بی جا ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، 1363 ش.
  2. خضری ، سید احمد رضا ،تاریخ تشیع ، ج2 ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، چ دوم ، 1385ش .
  3. دشتی، محمد ، ترجمه ی ، نهج البلاغه ، قم ، مشرقین ، چ چهارم ، 1379 ش .
  4. دینوری ، الامامه والسیاسه ، ناصر طباطبایی ، تهران ، ققنوس ، 1380ش.
  5. دینوری ، اخبارالطوال ، محمود مهدوی دامغانی ، تهران ، نی ، چ چهارم ، 1371 ش .
  6. ذهبی ، محمد بن احمد ، تاریخ الاسلام ووفیات المشاهیر والاعلام ، ج11و13 ، بیروت ، دار الکتب العربی ، چ اول ، 1411 ق.
  7. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، قم ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، چ اول ، 1381ش.
  8. زرکلی ، خیرالدین ، الاعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربین والمستشرقین ، ج 3 وج5 ، بیروت ، دارالعلم للملایین ، چ دوم ، 1989ق.
  9. شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، ج 1 ، بیروت ، دارالمعرفه ، 1402ق .
  10. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، قم ، رضا مشهدی ، چ دوم ، 1363ش ومطبعه الحیدریه ، نجف ، 1390ق.
  11. طبری ، تاریخ طبری ، ابوالقاسم پاینده ، ج3 و11 و12 و13 ، تهران ، اساطیر ، چ پنجم ، 1375ش.
  12. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، حجت الله جودکی ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، 1387ش.
  13. عزام خالد ، موسوعه التاریخ العصر العباسی ، اردن ، دار اسامه للنشر والتوزیع ، چ اول ، 2006م.
  14. عکری حنبلی دمشقی ، ابن العماد ، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، ج 2 ، بیروت ، دار ابن کثیر ، چ اول ، 1406ق.
  15. فضل الله ، محمد جواد ، تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام ، سید محمد صائق عارف ، مشهد ، بنیاد پژوهش های آستان قدس ، چ سیزدهم ، 1385 ش .
  16. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، حسن بن علی بن حسن ، تهران ، نشر توس ، 1361 ش .
  17. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، قم ، فاطمه الزهراعلیها السلام ، چ چهارم ، 1379ش.

36.کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، تهران ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، چ اول ، 1380ش.

  1. کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، ج 8 ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، چ دوم ، 1389ق .
  2. گردیزی ، عبدالحی بن ضحاک ، زین الاخبار ، تهران ، دنیای کتاب ، چ اول ، 1363ش .
  3. مجلسی ، سید محمد باقر ، بحارالانوار، ج48 و49 و 52 ،لبنان ، دار احیاءالتراث العربی ، چ سوم ، 1403ق.
  4. مختاراللیثی ، سمیره ، جهادالشیعه فی العصرالعباسی الاول ، بی جا ، نشر بطحاء ،1363 ش.
  5. مدرسی ، محمد تقی ، امامان وجنبشهای مکتبی ،حمید آژیر ، مشهد ، آستان قدس رضوی ، چ چهارم ، 1378ش.
  6. مستوفی ، حمدالله ، تاریخ گزیده ، تهران ، دنیای کتاب ، چ دوم ، 1361 ش .
  7. مسعودی ، علی بن الحسین ، مروج الذهب ومعادن الجوهر ، ابوالقاسم پاینده ، ج 2 ، بی جا ، انتشارات علمی وفرهنگی ،چ پنجم ، 1374ش .
  8. مسکویه رازی ، ابوعلی ، تجارب الامم ، تحقیق ابوالقاسم امامی ، ج 4 ، تهران ، دار شروش للطباعه والنشر، چ اول ، 1418 ق.
  9. مقدسی ، مطهر بن طاهر ، البدأ و التاریخ ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، ج 2 ، تهران ، آگه ، چ اول ،1374ش .
  10. موسوی خوئی ، سید ابوالقاسم ، معجم رجال الحدیث ، ج 3 ، بیروت ، مدینه العلم ، چ دوم ، 1403ق.
  11. نرشخی ، محمد بن جعفر ، تاریخ بخارا ، احمدبن محمد قبادی ، ج2 ،توس ،نشر تهران ، 1363 ش.
  12. نوبختی ، حسن بن موسی ، فرق الشیعه ، محمد جواد مشکور ، تهران ،انتشارات علمی وفرهنگی ، 1381ش.
  13. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، ج 12 ، بیروت ، مؤسسه آل البیت لاحیاءالتراث ، چ دوم ، 1408ق.
  14. یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب ، تاریخ یعقوبی، محمد ابراهیم آیتی ، ج 2 ، تهران ، انتشارات علمی فرهنگی ، چ ششم ، 1371 ش .

  نويسنده: روح اله افشاری
منبع :  راسخون

قیام سرخ حجر بن عدی

اسلام حجر

پس از غزوه بدر، آفتاب اسلام در آسمان مدینه ظاهر شد و دیدگان بسیاری را خیره ساخت. دیگر اسلام امری درونی و باوری مخفی نبود؛ سرود پیکارهای خونین بود که در صفوف پولادین مردان سترگ تجلی می کرد و ایمان راسخ مؤمنان راستین را در صحنه جهاد به تصویر می کشید. صدای دل انگیز اسلام در سراسر جزیره العرب پیچید و معارف زلالش سمت دل های مشتاق سرازیر شد. حجر بن عدی نوجوانی حق جو بود که به همراه برادرش هانی بن عدی به مجلس پیغمبر اکرم(ص) آمد و به دست مبارک آن حضرت، به دین اسلام مشرف شد.

سیمای علمی حجر

برخی از محدثان حجر را از تابعین، یعنی کسانی که با یاران رسول خدا معاشرت نزدیک داشتند، شمرده اند. اما بیشتر مورخان و محدثان ضمن تصریح به کم سن بودنش، وی را از بزرگان صحابه پیامبر(ص) دانسته اند. این نکته را می توان دلیل محکم و روشنی بر وسعت ابعاد علمی و عملی حجر دانست، زیرا هیچ کس بدون این دو نمی تواند به مقام بلند اصحاب بزرگ نبی اکرم(ص) دست یابد. او در این زمینه از چنان درجه ای برخوردار بوده که حتی مورخان اهل سنت نیز وی را ثقه، یعنی کسی که در گفتار و کردار مورد اعتماد کامل است، شمرده اند.

سیمای معنوی، اجتماعی و نظامی

حجر بن عدی افزون بر فضیلت های علمی، در بعد ایمان و بندگی پروردگار نیز مقامی والا داشت. عرفان عملی آن مرد خدا چنان بود که بسیاری از مخالفان تشیع که در عدم انصاف شهره اند، کرامت های روحی آن شیعه مخلص را تا مرز مستجاب الدعوه بودن نگاشته اند.

او در بعد اجتماعی نیز چهره ای شاخص داشت و نفوذ مردمی اش در تمام مراحل قیامش به چشم می خورد. حمایت گسترده عمومی و استقامت پسندیده وی در برابر دو چهره فریبکار و خونریز تاریخ بشر (معاویه و ابن زیاد) نشان دهنده نفوذ والای حجر بن عدی است. بسیاری از منابع تاریخی اهل سنت به معروف بودنش به حجر الخیر گواهی داده اند.

حضور وی در رده های بالای فرماندهی سپاه علی (علیه السلام) و حکومت های پیشین، بخشی دیگر از ویژگی های شایسته او را نمایان می سازد. در جنگ صفین، از سوی امام علی (علیه السلام) به فرماندهی قبیله بزرگ کنده برگزیده شد و در حماسه نهروان، در سمت ریاست میسره ارتش نیرومند آن حضرت، لشکر گمراهان را با خاک مذلت افکند.

حجر در زمان خلفا

در حکومت ابوبکر نامی از حجر بن عدی نیست. اما در زمان حکمرانی عمر، به ویژه در جنگ های سرنوشت ساز جلولا و حلوان نقشی کلیدی داشت. «مرج عذراء» که در آن روزگار از سرزمین های روم شرقی به شمار می رفت، به دست حجر بن عدی فتح گردید.

در زمان عثمان بیشتر پست های دولتی در دست بنی امیه بود. علاوه بر این، مروان بن حکم و ابوسفیان بن حرب، دو تن از سران آن قبیله راهنمای سیاسی عثمان بودند؛ در چنین حکومتی، بزرگان دیندار کوفه که حجر بن عدی یکی از آنها بود، به کارهای خلاف شرع سعد بن عاص، حاکم کوفه اعتراض می کردند.

حجر در حکومت امیرمؤمنان (علیه السلام)

چنانکه مورخان نوشته اند، بعد از کشته شدن عثمان، مردم برای بیعت به سوی علی (علیه السلام) شتافتند. علی (علیه السلام) که تا آن زمان برای جلوگیری از پراکنده شدن اجتماع نوپای مسلمانان شکیبایی پیشه کرده بود، به سبب اقبال گسترده مردم و ترس از بروز پدیده های ناخوشایند دیگر، حکومت را پذیرفت. ایشان در نخستین فرصت، دست نشاندگان عثمان را که با بهره گیری از اموال دولتی سرمایه های بسیار اندوخته بودند، عزل کرد و در این میان، معاویه که سال ها بر شام حکومت داشت، به مخالفت با حضرت روی آورد. امیرالمؤمنین به منظور برطرف ساختن مشکلات مسلمانان و دفع شر معاویه سران قبایل و افراد با نفوذ خود را به یاری طلبید. حجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی، نخستین کسانی بودند که به کمک حضرت شتافتند و اعلام آمادگی کردند. با سخنرانی حجر بن عدی و چند پاکدل دیگر، 9 هزار نفر در بیرون شهر کوفه آماده کارزار شدند.

حجر در حکومت امام حسن (علیه السلام)

حجر بن عدی در حکومت امام حسن مجتبی (علیه السلام) نقشی کلیدی داشت و در پیروی از امامش پایدار بود. پس از شهادت امام علی (علیه السلام)، معاویه که از خطر سوءقصد رهایی یافته بود، گستاخ شد و برای درهم کوفتن حکومت نوپای امام حسن (علیه السلام) با صد هزار مرد جنگی راه عراق در پیش گرفت. وقتی امام از حرکت لشکر شام آگاه شد، مردم را در مسجد گردآورد و به جنگ فراخواند. مردم خاموش ماندند و از پاسخ به حضرت خودداری کردند؛ در میان گفتار شورانگیز امام صدای رعد آسای حجر سکوت مجلس را شکست و چهره حاضران را سمت خویش جلب کرد. او گفت: ای مردم نادان! شرمتان باد، این جگر گوشه رسول خدا(ص) و جانشین شایسته آن بزرگوار است که شما را به یاری دین می خواند… . سخنان آتشین حجر بن عدی و تنی چند از یاران امام غیرت زودگذر مردم را تحریک کرد و آنان را برای نبرد آماده ساخت. در ادامه، امام حسن (علیه السلام) به حجر بن عدی فرمان داد در بیرون شهر به گردآوری سپاه پردازد، او بسیاری از مردم را در نخیله گرد آورد. آخرین مأموریت حجر بن عدی در لشکر امام حسن (علیه السلام) بردن پیام ویژه آن حضرت بود. او به منظور جلوگیری از تأثیر نقشه های فریبکارانه معاویه بر فرماندهان سپاه امام، پیام ویژه حضرت را به خط مقدم رساند.

تأثیر شهادت حجر

اولین اثر شهادت حجر بن عدی و یارانش، رسوایی معاویه و شکل گرفتن اعتراض ها و سرزنش های گسترده علیه او بود. او که خویشتن را منادی حلم و آزادی می دانست، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. فاجعه عذراء مردم را به هجیان آورد، خشم و اندوه جهان اسلام را فرا گرفت. در نگاه شخصیت های آگاه مسلمان، شهادت حجر بن عدی، صحابی نامدار رسول خدا، با آن وضع رقت بار، حرمت اسلام را در هم شکسته بود.

آرامگاه حجر

مقبره حجر در 40 کیلومتری شهر دمشق، در روستایی به نام مرج عذراء واقع شده. روی قبر، گنبد بزرگی به رنگ خاکستری براق وجود دارد. در اطراف مرقد، مساحت وسیعی برای نشستن زوار دیده می شود. روی دیوار ها و سقف چراغ ها و هدایای گرانبهای اهدایی از سوی مؤمنان جهان قابل مشاهده است. بر بالای قبر ضریح زیبایی قرار دارد و اطراف آن با قالب های گرانبها مفروش شده است. هرساله بسیاری از مسلمانان از کشورهای مختلف به زیارت آن مرقد شریف می شتابند.

خاطرنشان می شود چندی پیش مزار مطهر حجر بن عدی توسط گروه افراطی و جنایت کار داعش تخریب و پیکر مطهر این صحابه ارزشمند رسول خدا، حضرت علی و امام حسن (علیهم السلام) مورد جسارت و هتک حرمت قرار گرفت.

غلامحسین صمیمی.

تأثیر ولایت عهدی امام رضا (ع) بر قیام های علویان

امام رضا (ع) و مأمون، در سال 198قمری، بیعت عمومی کردند و مأمون مرو را مرکز خلافت خویش قرار داد، در حالی که مقر خلفای پیش از او بغداد بود. مأمون به سبب کارهای فراوان ماه های نخستین خلافتش، در ابتدا با امام رضا(ع) کاری نداشت و آن حضرت نیز در مدینه به فعالیت های فرهنگی، علمی و رهبری شیعیان اشتغال داشتند، اما طولی نکشید که از وجود امام (ع) در مدینه احساس خطر کرد و تصمیم گرفت آن حضرت را به مرکز خلافت احضار نماید.

تصویر تأثیر ولایت عهدی امام رضا (ع) بر قیام های علویان

مأمون در سال 200 قمری، رجاء بن ضحاک و یاسر خادم را نزد علی بن موسی(ع) فرستاد تا ایشان را بیاورند. همان سال دستور داد تا فرزندان عباس را از زن و مرد و کوچک و بزرگ شمار کنند که تعداد آنها 33 هزار نفر بود.

وقتی علی بن موسی پیش مأمون رسید، مأمون خواص یاران خود را فراهم آورد و گفت: « در فرزندان عباس و فرزندان علی(ع) نگریستم و هیچ کس را از علی بن موسی الرضا برای خلافت شایسته تر ندیدم». سپس به عنوان ولایت عهد با او بیعت کرد و نام مبارک آن حضرت را به دینار و درهم سکه زدند و دختر خودش ام حبیبه را به تزویج آن حضرت درآورد و دختر دیگرش ام لفضل را به امام جواد(ع) به زنی داد .

بیعت با علی بن موسی(ع)، در ماه رمضان سال 201 قمری رسماً انجام گرفت. حوادث سیاسی مربوط به امام، بیشتر در دورانی رخ داده که ولایت عهدی تزلزل موقعیت سیاسی مأمون و قیام های علویان در سرزمین های اسلامی، او را بر آن داشت تا به سیاست پیشین عباسیان که با شعارهایی به نفع علویان، حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد.

از این رو، با احضار و وارد ساختن امام رضا(ع) در دستگاه خلافت، در صدد خاموش کردن قیام ها برآمد. مأمون تا سال 201 قمری، تمام سرزمین های اسلامی را زیر سلطه خود درآورد. برای مأمون آسان نبود که از خانواده و فرزندان پدرش و یا دیگران، هر کس را بخواهد به این مقام برگزیند، بلکه ناگزیر بود هر گامی که در این راه بر می دارد، جنبه های گوناگون آن را محاسبه کند و تجربه های گذشته را با آن چه در آینده پیش بینی می شود، بسنجد. علاوه بر این، برای وی مشکل بود که خلافت را از خاندان بنی عباس بیرون برد و آن را به علویان یا دیگران بدهد. علل و اسبابی که مأمون را وادار کرد تا ولایت-عهدی را بر امام رضا(ع) تحمیل کند، خواهد آمد. اما بی گمان مأمون با انتخاب امام رضا(ع) برای این مقام، هوش فراوانی از خود نشان داده است؛ زیرا این کار، گروه زیادی را که هسته اصلی مخالفت با حکومت بودند، به اطاعت و فرمان خود درآورد. با این که مأمون در خانه هارون الرشید تربیت شده بود و هارون از مخالفان سرسخت اهلبیت و تشیع بود، از ابتدای امر، سعی کرد تا با علویان از در آشتی درآید و مأمون از اظهار محبت به اهل بیت(ع) خودداری نمیکرد و می گفت: «من همیشه اهل بیت(ع) را دوست می داشتم؛ اما برای نزدیکی به پدرم هارون، به آنان اظهار دشمنی می کردم.

بی تردید باید ولایت عهدی امام رضا(ع) را مهم ترین موضوع دوران زندگی آن حضرت به شمار آورد. مأمون به انگیزه هایی که برای تاریخ نگاران کاملاً آشکار نیست، امام رضا(ع) را از مدینه به خراسان احضار کرد و در ابتدا خلافت را به وی پیشنهاد نمود. فضل بن سهل که مظهر آرمان های ایرانی بود، به شدت در پشت او ایستاد تا این که پیروزی را برای او ضمانت کرد. مأمون هم چاره نمی دید جز ارضای احساسات ایرانی که از خاندان حضرت علی(ع) حمایت می نمودند و با آنان هم دردی می کردند. به همین سبب، با خداوند متعال پیمان بست که اگر بر برادرش پیروز شود، خلافت را به یکی از برترین افراد خاندان علی(ع) بسپارد. سرانجام پیروزی وی به این انجامید که به وعده خویش وفا کند، لذا امام رضا (ع) را بر اساس پیشنهاد فضل بن سهل، جانشین و ولی عهد خود انتخاب کرد .

نکتۀ مهم که باید به آن توجه داشت و آن را بررسی کرد،

مسأله اطلاع رسانی امام رضا (ع) به مسلمانان است. آن حضرت با امکاناتی که در اختیار داشتند، باید به شیعیان و مسلمانان اطلاع می دادند که این پذیرش اجباری است و به معنای به رسمیت شناختن حکومت مأمون و مشروعیت داشتن آن نیست. روش های آن حضرت برای آشکار کردن ولایت عهدی اجباری عبارتند از:

  1. مقاومت در رفتن: وقتی مأمون تصمیم گرفت که آن امام را به عنوان ولی عهد خود نصب کند، ابتدا به آن حضرت نامه نوشت و از ایشان خواست که خود به مرو بیایند، ولی آن حضرت قبول نکردند مأمون هم چنان اصرار می کرد و از ایشان می خواست که به خراسان بیاید، به گونه ای که امام رضا(ع) یقین کردند که مأمون دست-بردار نیست. آن حضرت در آمدن به خراسان مقاومت می کردند مأمون لشکری را به سرپرستی رجاء بن ابی-ضحاک و یاسرخادم خویش، به مدینه فرستاد تا امام را به زور به خراسان بیاورند.
  2. کیفیت خداحافظی با پیامبر(ص): محول بجستانی می گوید:

هنگامی که پیک بردن امام رضا (ع) از خراسان به مدینه آمد، من در مدینه بودم. آن حضرت برای وداع با رسول خدا(ص) وارد مسجد شد و چندین بار با آن حضرت وداع کرد؛ هر بار که وداع می کرد، عقب می رفت و دوباره نزد قبر رسول خدا(ص) می آمد و با صدای بلند گریه و زاری می کرد. جلو رفتم و سلام کردم. پس از جواب سلام، به آن حضرت تبریک گفتم. حضرت فرمود: «مرا به حال خود واگذار! من از کنار جدم می روم و در غربت می میرم و در کنار هارون دفن می شوم .

  1. کیفیت خروج از منزل: حسن بن علی وشا می گوید:

امام به من فرمود: وقتی خواستند مرا از مدینه بیرون بیاورند، تمام خانواده جمع شدند و به آنان دستور دادم برایم گریه کنند و…به آنان گفتم: اما من هرگز به سوی خانواده ام بر نمی گردم» .

  1. مقاومت در پذیرش پیشنهاد ولایت عهدی: چون حضرت رضا(ع) به مرو رسید، مأمون پذیرش خلافت را به او پیشنهاد کرد و آن حضرت نپذیرفت. در این زمینه مذاکرات زیادی انجام شد و حدود دو ماه این وضع گذشت، ولی امام رضا(ع)حاضر به پذیرش نبودند . این مسأله نشان می دهد که آن حضرت از روی اجبار و اکراه، به دعوت مأمون پاسخ مثبت داده اند.

در طول این دو ماه هر روز امام رضا(ع) در بین مردم محبوبیت بیشتری می یافت و خطری که از ناحیۀ آن امام حکومت مأمون را تهدید می کرد، روز به روز شدیدتر می شد. اوضاع به گونه ای پیش می رفت که مأمون در یک مذاکرۀ علنی امام را تهدید کرد که «اگر ولایت عهدی را نپذیری، تو را خواهم کشت.» مذاکرات بین امام و مأمون در مورد خلافت و ولایت عهدی این گونه مطرح شده که مأمون عرض کرد: «من تو را به علم و دانش، برتری، زهد، تقوا، و عبادت می شناسم و تو را شایسته تر به خلافت از خودم می دانم.»

امام فرمود: «به عبادت برای خدا افتخار می کنم و بی اعتنایی به دنیا، امیدوارم از شرّ دنیا رهایی یابم…» مأمون گفت: «تصمیم گرفته ام خود را از خلافت کنار بکشم و تو را به عنوان خلیفه معرفی کنم.» امام فرمود: «اگر خلافت از آن توست و خداوند برای تو قرار داده است، جایز نیست لباسی را که خداوند بر تو پوشانده، درآوری و به تن دیگری بپوشانی و اگر خلافت از آن تو نیست، جایز نیست برای من قرار دهی.»

مأمون گفت: «چاره ای جز پذیرفتن این امر نیست.» امام فرمود: «هرگز با اختیار این کار را نمی پذیرم.» خلیفه گفت: «اگر خلافت را نمی پذیری، پس ولایت عهدی بعد از مرا قبول کن.» امام فرمود: «پدرانم از پیامبراکرم(ص) نقل کرده اند که من قبل از تو وفات خواهم کرد، در حالی که مظلومانه با سم کشته خواهم شد…» مأمون گفت: «تا من زنده ام چه کسی می تواند چنین آسیبی به شما برساند؟» امام فرمود: « اگر بخواهم می توانم بگویم چه کسی مرا می کشد.» مأمون گفت: «این بهانه ای است تا خود را از مسأله دور سازی و پیشنهاد مرا نپذیری تا مردم بگویند تو انسان زاهدی هستی.» امام فرمود: «انگیزه ات از این کار این است که مردم بگویند علی بن موسی(ع) به دنیا بی اعتنا نبوده بلکه دنیا به دستش نرسیده است. مگر نمی ینید که چگونه ولایت هدی را پذیرفته تا به خلافت برسد.»مأمون گفت: «به خدا سوگند یا ولایت عهدی را می پذیری و یا ناگزیر خواهم شد که تو را به پذیرش آن مجبور کنم.»

علت خودداری امام از پذیرش ولایت عهدی

انگیزه امتناع آن حضرت، این بوده است که امام به خوبی می دانستند که مأمون می خواهد ایشان را از سویی وسیله معامله میان خود و عباسیان، و از سوی دیگر میان خود و علویان، و از جهتی میان خود و مردم خراسان و دیگران قرار دهد. به گفته تاریخ نگاران؛ مأمون گفت: «من بر آن شده ام که خلافت را به شما واگذار کنم.» چون آن حضرت نپذیرفت و فرمود: «مرا از این کار معاف بدار، من نیرو و توان آن را ندارم»؛ بعد ولایت عهدی ایشان را مطرح نمود که آن حضرت با آن هم مخالفت کرد. اما چون با تهدید مأمون روبه رو شدند ناچار با قرار دادن شرط هایی آن را پذیرفتند او امام را تهدید نمود و گفت: «همواره برخلاف میل من پیش می‌آیی و خود را از قدرت من در امان می‌بینی؛ به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایت عهدی خودداری کنی، تو را به زور به این کار وادار می‌کنم و چنان چه باز هم تمکین نکردی، تو را به قتل می‌رسانم!»

امام به ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود: «من به این شرط ولایت عهدی تو را می‌پذیرم که هرگز در امور ملک و مملکت، مصدر امری نباشم و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت، هم چون عزل و نصب حکام و قضا و فتوا، دخالتی نداشته باشم» .

هنگامی که بنی هاشم به مأمون اعتراض کردند که چرا ولایت را به امام رضا(ع) واگذار کرده است، مأمون در پاسخ، از اهداف نهایی خود در این کار پرده برداشت و گفت:

و اما درباره بیعت من با علی بن موسی، با توجه به شایستگی و استحقاق او برای این امر و این که خود من او را برگزیده ام ، جز این نمی خواسته ام که با ادامه دوستی و محبت میان ما و آنان، از شما حمایت و از ریختن خون هایتان جلوگیری کنم و این راهی است که در اکرام خاندان علی(ع) و دل سوزی و مواسات می سپرم و این جبرانی است اندک بر آن همه مصائبی که به آنها رسیده است و… .

بلاخره امام پیشنهاد ولایت عهدی را پذیرفتند، اما در برابر رژیم، موضع منفی شگفت انگیزی اختیار فرمودند؛ زیرا پذیرش خود را به این مشروط کردند که هیچ گونه مسئولیتی اعم از خصوصی و عمومی که مربوط به دستگاه حاکمه است، متوجه ایشان نباشد و مأمون نیز این شرط را با ناراحتی پذیرفت، اما در برخی اوقات، در صدد برمی آمد که آن حضرت را در حل و فصل امور دولت دخالت دهد، ولی امام از دخالت خودداری، و مأمون را به لزوم وفای به شرط یادآوری می فرمودند؛ شرط امام این بود که «کسی را به کاری نگمارم و از کاری برکنار نکنم و رسمی را از میان نبرم؛ سنتی را دگرگون نکنم و از دخالت در امور حکومت برکنار، و تنها مورد مشورت باشم» و مأمون آنها را پذیرفت.

چرا آن حضرت در رفع مشکلات دولت، با مأمون هم کاری نفرمود؟ خود نظریه امام(ع) درباره حکومت و مشروعیت آن تحت رهبری مأمون، با الهام از فضل بن سهل و دیگر سران و فرماندهان باید بررسی شود. بدیهی است نظر امام درباه حکومت نمی تواند مثبت باشد و به اعتقاد آن حضرت، حکومت تا تحت رهبری کامل ایشان قرار نگیرد، مشروع نیست؛ زیرا ایشان امام و پیشوای برحق مردم بودند. که به موجب اخباری که از امامان معصوم(ع) یکی پس از دیگری رسیده، صاحب شریعت و مقام رسالت(ص)، به امامت ایشان تصریح کرده بودند. چون ولایت عهدی از طرف مأمون تحمیل شده بود، لذا آن حضرت موضع خود را در قبال حکومت هرگز تغییر ندادند و مشارکتی در حکومت نداشتند. و همان انگیزه ای که جدش علی(ع)را وادار به دخالت در شورا کرد، امام رضا(ع) را نیز به پذیرش ولایت عهدی مأمون ناگزیر ساخت.

اهداف مأمون

اصرار مأمون بر ولایت عهدی امام رضا (ع) تأمین هدف هایی بود که از قراین و گواهی منابع تاریخی می توان شناسایی کرد. مورخ گران قدر علامه جعفر مرتضی در کتاب پر ارزش الحیات السیاسیه للامام الرضا این مسأله را به طور فراگیر توضیح داده که با رعایت اختصار به اساسی ترین نکات اشاره می شود:

هدف اول، وفای به عهد: عده ای بر این عقیده اند که مأمون با خدای خودش عهد کرده بود که هرگاه در مقابل برادرش امین به پیروزی رسد، خلافت را به برترین یادگار ابوطالب بسپارد که در آن زمان امام رضا(ع) ، داناتر از همه آنها بود .

هدف دوم، احساس ایمنی از خطر شخصیت امام رضا (ع): شخصیت امام در شرق و غرب و شهرها و نزد خاص و عام، ممکن بود خطرساز باشد و به اعتراف مأمون، آن حضرت از همه محبوب تر بودند . در صورت ولی عهدی،ایشان دیگر نمی توانستند مردم را به شورش و یا حرکت دیگری بر ضد حکومت، دعوت کنند .

هدف سوم، کنترل دقیق امام: این کنترل از نزدیک، هم از داخل و هم از خارج بر ایشان اعمال گردد تا آن که کم کم راه برای نابود ساختن ایشان به شیوه های مخصوص هموار شود.

هدف چهارم: مأمون می خواست امام چنان به او نزدیک شود که به راحتی بتواند ایشان را از زندگی اجتماعی محروم ساخته، مردم را از او دور کند تا آنان تحت تأثیر نیروی شخصیتی امام، علم، حکمت و درایتش قرار نگیرند. از این مهم تر، مأمون می خواست امام را از علویان و دوستانش جدا سازد تا با قطع رابطه شان با ایشان، به پراکندگی افتند و دیگر نتوانند دستورهای امام را دریافت نمایند.

هدف پنجم: نظام حکومتی در آن زمان، به شخصیتی نیاز داشت که عموم مردم را با خشنودی به سوی خود جلب کند، بنابراین حکومت در آن زمان به دانش مندان لایق و آزاداندیش نیاز داشت. این را خود مأمون نیز اعتراف کرد. بنابراین، حکومت به وی بیش از هر شخصیت دیگری احساس نیاز می کرد.

هدف ششم: اوضاع آن زمان که آشوب و شورش ها از هر سو مردم را فرا گرفته بود، ایجاب می کرد که ذهن آنان را به طرقی از حقیقت آن چه در متن جامعه می گذشت، منصرف گردند. تا بدین وسیله و با توجه به روی-دادهای مهم، مشکلات ملت و حکومت کمتر احساس شود .

هدف هفتم: برای مأمون طبیعی بود که مدعی شود – چنان که در سند ولایت عهدی مدعی شده- که هدف از تمام کارها و اقداماتش، چیزی غیر از خیر امت و مصالح مسلمانان نبوده است. حتی در کشتن برادرش نمی-خواسته فقط به ریاست و حکومت دست یابد، بلکه هدفش تأمین مصالح عمومی مسلمانان نیز بوده است. دلیل بر این ادعا آن است که چون خیر ملت را در جدا ساختن خلافت از عباسیان و تسلیم آن به بزرگ ترین دشمن این خاندان یافت، هرگز درنگ نکرد و به گفته خویش، با طیب خاطر، این عمل را انجام داد. بدین وسیله مأمون کفاره گناه زشت خود را پرداخت که قتل برادر وی بود و بر عباسیان هم بسیار گران تمام شد. مأمون به ایرانیان و علویان ثابت کرد که به شخصی که محبوب ترین انسان ها نزد ایشان است، مهر می ورزد و این که در نزد او فرقی میان عرب و عجم یا عباسی و غیرعباسی وجود ندارد و فقط به مصالح امت می اندیشد.

هدف هشتم: مأمون می خواست با انتخاب امام رضا(ع) به ولی عهدی، شعله شورش های پی درپی علویان را که تمام ایالات و شهرها را فرا گرفته بود، فرونشاند و به راستی همین گونه هم شد؛ چون پس از ایام بیعت، تقریبأ دیگر قیامی صورت نگرفت، مگر قیام عبدالرحمن بن احمد در یمن، و انگیزه آن، ظلم والیان آن منطقه بود که به مجرد دادن قول رسیدگی خواسته هایش، او نیز بر سر جای خود نشست .

هدف نهم: ترساندن عباسیان بغداد بود که او را نپذیرفته و ابراهیم بن شکله را به خلافت برگزیده بودند. او با این کار، آنان را به پذیرش خلافت خود وادار کرد.

خلاصه خطری که مأمون گرفتار آن بود و حکومت او را تهدید می کرد، علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دودستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار، علم مخالفت با مأمون را برافراشته و براندازی حکومت را آرزو داشتند؛ به علاوه، آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمانان به سوی خود و کسب حمایت آنها، موفق گردیده بودند. دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان شورش می کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت می نمودند و به یاری آنها برمی خاستند. این به علت ستم های ناروا و انواع شکنجه های دردناکی بود که مردم به ویژه علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. جریان مطرح نمودن ولایت عهدی، از مهم ترین نقشه های مأمون بود که از این ترتیب می خواست از مشکلات رهایی یابد.

نفوذ قدرت معنوی امام رضا(ع) در بین مردم، به قدری زیاد بود که مأمون می دانست با ورود آن حضرت به این جریان ها، کنترل اوضاع به کلی از اختیار او خارج خواهد شد. برای درک نفوذ معنوی امام رضا (ع) به کلام آن حضرت توجه شود: روزی مأمون با امام رضا(ع) به گونه ای سخن گفت که گویا منصب ولی عهدی که او به امام داده بر شخصیت امام افزوده است؛ امام رضا(ع) در پاسخ مأمون فرمود:

لقد کنت بالمدینه اتردد فی طرقها علی دآبتی وان اهلَها و غیرَهم یسئلونی الحواج فاقضیها لهم …؛.

من در مدینه بر مرکبم سوار می شدم و در کوچه های آن به آزادی رفت و آمد می کردم. مردم مدینه و غیرمدینه، خواسته هایشان را مطرح می کردند و من آنها را برآورده می کردم. تأثیر این رفتار به گونه-ای بود که آنها آن قدر به من نزدیک می شدند گویا عموهایم هستند و نامه ایم در شهرها کارگشا بود.

البته مأمون هنگامی مسأله ولایت عهدی را مطرح نمود که مطمئن بود خلافت در خانواده اش باقی خواهد ماند. در واقع بسیار بعید بود که مأمون پس از زحمات بسیار در سرکوب برادرش، به ناگاه در صدد باشد که خلافت را به آل علی بسپارد. از سوی دیگر، امام از لحاظ سنی بیست سال بزرگ تر از مأمون بود. بنابراین، باز هم بعید به نظر می رسید که ولی عهد به مقام خلافت رسد.

به هر حال، پس از اصرار فراوان مأمون، امام ولی عهدی را که دومین مقام سیاسی بود، پذیرفتند تا موضع علویان از درون زندان ها و شهادت گاه ها به دستگاه خلافت منتقل شود. پذیرش این امر، از چند جهت باید بررسی گردد:

  1. از نظر زهد امام و بی اعتنایی ایشان به دنیا و شئون آن. از این نظر، امام از قبول آن خودداری می نمودند و حتی از سفر به خراسان نیز ناخشنود بودند؛ به طوری که مأموران دستگاه مأمون، امام را به اصرار و اجبار به پذیرفتن اصل این سفر وادار کردند.
  2. از نظر زمینه های حیله گرانة سیاسی و این که مأمون از این پیشنهاد، غرض پاک و سالمی نداشت و این که برای عملی شدن این امر تا «خلیفه المسلمین» شدن امام، موانع زیادی وجود داشت و به اصطلاح تا به عینیت رسیدن آن راه درازی بود که امام نیز بر این امر به علم امامت و درک و اشراف بر جریان های سیاسی کشور آگاه بودند.
  3. از نظر موضع اجتماعی شیعه و علویان در آن روز که پذیرفتن این امر با شرایطی که امام تعیین نموده بودند، مصلحت سیاسی و اجتماعی شیعه را تأمین می کرد. بزرگانی مانند سیدمرتضی و شیخ توسی، نزدیک شدن و قبول ولایت عهدی را همانند ورود امام علی(ع) به شورای خلیفة دوم به منظور احقاق حق ارزیابی نموده اند .

نظر بزرگان عباسی درباره ولایت عهدی

عباسیان درباره ولایت عهدی امام رضا(ع) دو دسته بودند:

الف) موافقان ولایت عهدی

به طور کلی، از عباسیانی که نظر موافق درباره ولایت عهدی داشتند، یکی خود مأمون بود که برای تثبیت حکومت خودش نقشه کشید و اهداف بزرگی از طرح ولایت عهدی برای او تأمین شد و استفاده زیادی برد. لذا کسانی که هم راه او بودند، همه را برای بیعت ولایت عهدی امام رضا(ع) دعوت کرد. حال، با اجبار بیعت شد و یا از ترس مأمون یا خودشان مایل بودند، بحث مفصلی است که فرصت دیگری می طلبد.

پسر مأمون اولین نفری بود که به امر مأمون، با آن حضرت بیعت کرد. مأمون گفت:

من با خدا عهد کرده بودم، این مقام را به بهترین فرد از خاندان ابی طالب واگذار نمایم و چون در بین مسلمانان، کسی را برتر از علی بن موسی نیافتم، تصمیم گرفتم رهبری مسلمانان را به علی بن موسی(ع) واگذار کنم.

به گفته شیخ مفید، در مجمع بزرگ و باشکوهی که تمام اشراف و فرماندهان و مردان برجسته حکومتی شرکت داشتند، فضل بن سهل به نیابت از خلیفه، امام رضا(ع) را ولی عهد پس از مأمون معرفی کرد. سپس مأمون و فرزندش عباس، ضمن اقرار به ولایت عهدی امام با ایشان بیعت کردند . پس مهم ترین افراد موافق با ولایت-عهدی امام، خود خلیفه، فرزند او عباس افرادی مانند فضل بن سهل بودند. حسن برادر فضل، او را از خشم عباسیان به سبب انتقال خلافت به علویان بیم داد و نصیحت کرد که از این رأی چشم بپوشد. ولی فضل طرح مأمون را تحسین کرد و او را به اجرای آن ترغیب نمود. بعضی تاریخ نگاران نوشته اند که بیعت با علی بن-موسی(ع) به ولایت عهدی، در ماه رمضان سال201 قمری رسماً انجام گرفت و سرداران، قاضیان و بزرگان قوم در آن جشن حضور یافتند.

قبل از کشته شدن امین، بنی عباس به عنوان حامیان و هواداران و سهم بران حکومت، به دو دسته تقسیم شده بودند:

اکثریت گرد امین آمده و گروه اندکی هوادار مأمون بودند و با از میان رفتن امین، در حقیقت نیمی از قوای بنی عباس که هوادار امین بودند، خود را شکست خورده حساب می کردند؛ از طرفی مأمون را به خلافت قبول نداشتند و به طور طبیعی مأمون خود را رویا روی آنان می دید. بنابراین، مأمون با هم راه نداشتن بنی عباس، نمی-توانست با عترت پیامبر درگیر شود؛ زیرا در این صورت برای او دو جبهه باز می شد و به یک گردابی می افتاد که بیرون آمدن از آن برایش خیلی سخت بود. لذا باید راهی که به نفع او باشد انتخاب می کرد و آن ولایت عهدی امام رضا(ع) بود. واگذاری حکومت به خاندان پیامبر(ص) و یا ولایت عهدی علی بن موسی برای علویان و عباسیان، بی سابقه و شگفت آور بود.

برای مثال وقتی حمیدبن مهران و برخی عباسیان مأمون را بازخواست کردند که «چرا دست به این کار زدی؟» مأمون پاسخ داد:

این مرد از دیدگاه ما پنهان بود. او مردم را به سوی خود می خواند. از این رو، خواستیم ولی-عهد ما بشود تا هرچه مردم را به خویشتن جلب کند، همه به نفع ما تمام بشود…

آن گاه حمید درخواست کرد که مأمون، اجازۀ مباحثه با امام را بدهد تا بدین وسیله شخصیت و مقامش در نظر مردم پایین آید. ولی پس از برگزاری مباحثه، عباسیان با چنان شکستی مواجه شدند که مأمون و پیروانش هرگز انتظار نداشتند.

ب) مخالفان ولایت عهدی

بزرگان عباسی وقتی دیدند که حکومت عباسی، در حال از بین رفتن است، مخالفت خود را اظهار کردند، چون اگر حکومت به دست علویان می رسید، عباسیان که در طول ده ها سال حکومت در شهرها و سرزمین های اسلامی، ده ها حاکم و والی و قاضی و نماینده از وابستگان و هواداران خود نصب کرده بودند، این تصمیم گیری ناگهانی، موقعیت همه را به خطر می انداخت. بزرگان عباسی که در نتیجه جنگ مأمون و امین، دو گروه شده بودند و با کشته شدن امین، بخشی از آنان دشمن مأمون به شمار می آمدند، با واگذاری ولایت عهدی به امام، بیش از پیش در حمایت از سیاست های وی مردد شدند. آنها به خاطر ولایت عهدی در بغداد، به انگیزه نگه داری خلافت شورش کردند و مأمون را از خلافت خلع نمودند. آنان ابتدا دست بیعت به سوی منصوربن مهدی، عموی مأمون دراز کردند. اما منصور، بیعت آنها را نپذیرفت. لذا با ابراهیم بن مهدی معروف به «ابن شکله» بیعت کردند تا مبادا بعد از مأمون، خلافت از خاندان آنان خارج شود. آنها ابراهیم را امیرالمؤمنین، خلیفه و ولی عهد خواندند . هم-چنین در بصره، گروهی به رهبری «اسماعیل بن جعفر» از اطاعت دستگاه مأمون سرباز زدند و بیعت نکردند.

ابن خلدون نیز نوشته است:

((چون مأمون علی بن موسی))را به ولایت عهدی برگزید و او را «رضا» موسوم کرد، عباسیان عمل او را انکار کردند و به نقض بیعت او پرداختند و با عموی مأمون، «ابراهیم بن مهدی» بیعت کردند و متعاقب آن بود که هرج و مرج و شورش ها پدید آمد و چیزی نمانده بود که حکومت او واژگون شود.

بعضی از سرداران عباسی هم چون سعیدبن ساجور، ابوالبط و غسان بن ابی الفرج بر مأمون و حسن بن سهل، والی وی در عراق، شوریدند و اعلام کردند که مطیع ابراهیم بن مهدی، به عنوان خلیفه جدید عباسی هستند. در شهرهای بزرگ، استان دار عباسی بصره، اسماعیل بن جعفربن سلیمان بن علی، اقدام خلیفه را مردود شمرد و آن را به منزلة خروج از خاندان عباسی تلقی کرد و از پوشیدن لباس سبز خودداری نمود و برکناری مأمون را اعلام کرد.

سردارانی از عباسیان نیز بیعت مأمون با امام را نپذیرفتند. تنها عباسیان بغداد نبودند که با ولایت عهدی علی بن-موسی(ع) مخالفت می ورزیدند، بلکه این نارضایتی در میان نزدیکان مأمون و عباسیانی که دست وی را هنگام بیعت به گرمی فشرده بودند نیز رواج داشت. سرشناس ترین این گروه اخیر، عیسی بن یزید جلودی، علی بن عمران و ابویونس بودند که تا پای جان، دست از مخالفت برنداشتند و به گفته شیخ صدوق، در جلسه ای که مأمون آنها را برای بیعت با علی بن موسی(ع)خواند، آنها یکی پس از دیگری امتناع کردند و مأمون دستور داد آنها را گردن زنند.

وقتی امام رضا (ع) از مأمون درباره اعتراضات بزرگان عباسی به ولی عهدی خود پرسید، مأمون گفت: «آیا غیر از تو کسی از این خبرها اطلاع دارد؟»

امام فرمود: «یحیی بن معاذ، عبدالعزیزبن عمران و موسی و علی بن ابی سعید خواهرزاده فضل و بسیاری از سالاران و فرماندهان سپاه از آن خبر دارند.» مأمون آنها را احضار کرد و در این باره پرسید؛ آنها چیزی نگفتند مگر این که مأمون امان دهد. وی امان را با خط خود نوشت و به آنها داد. آن گاه او را از فتنه هایی که مردم به پا کرده بودند، آگاه کردند گفتند که خاندان او از عمل کردش خشمگین هستند؛ هرثمه نیز که برای اندرز دادن او آمده بود که بگوید چگونه کار خویش را انجام دهد تا خلافت از او بیرون نشود، فضل به طور پنهانی کسی را فرستاد تا او را به قتل رساند.

مردم بغداد و بزرگان عباسی، مأمون را رافضی می دانند؛ زیرا امام رضا(ع) را به جانشینی خود انتخاب کرده است. هم چنین از طاهربن حسین می گویند که او بسیار فداکاری کرده و مأمون را به پیروزی رسانده است.

به این ترتیب، همه اخبار را به آگاهی مأمون رساندند و در آخر به او فهماندند که اگر به بغداد برود، مردم مطیع او خواهند شد. وقتی مأمون بر حقیقت آگاه شد، دستور داد همه آماده رفتن به بغداد شوند. وقتی فضل بن-سهل دانست که فرماندهان و سالاران حقیقت امر را به مأمون گفته اند، با آنها رفتار بدی کرد. بعضی از آنها را تازیانه زد و بعضی را زندانی کرد. امام رضا(ع) در مورد رفتار فضل بن سهل، با آنها که طرف گفت گوی مأمون بودند، سخن گفت و تعهدی را که مأمون برای آنها داده بود، به خاطرش آورد و مأمون گفت: «آلان باید مدارا کنم.»

به هر حال، مأمون به آن هم بستگی و یک پارچگی و آرامش اجتماعی و ثبات سیاسی و اقتداری که می اندیشید، هرگز دست نیافت، لذا به جایی رسید که در شیوه سیاسی تجدید نظر کرد.

گفتنی است که آشوب ها و ناآرامی ها در گوشه و کنار و به ویژه در شهر بزرگ بغداد، مایۀ پریشانی مأمون شد تا آن جا که تصمیم گرفت از مرو به سوی بغداد سفر کند و آرامش را به آن شهر باز گرداند. وی می دانست که عباسیان از ولایت عهدی امام رضا(ع) ناراضی هستند، لذا تصمیم گرفت به بغداد سفر کند ولی چه ارمغانی برای عباسیان ناراضی و خشم ناک ببرد، به این نتیجه رسید که باید به موضوع ولایت عهدی امام رضا(ع) برای همیشه خاتمه دهد یا راه دیگر را انتخاب کند.

حال، چطور علویان و شیعیان و هواداران امام رضا(ع) را راضی نگه دارد؟ وی ابتدا فضل بن سهل را از میان برد چون وی در بین عباسیان، یکی از متهمان شناخته می شد. کشته شدن فضل خویشاوندان مأمون را خوش حال می ساخت لذا فضل را از میان برداشت. وقتی به سرخس رسید، فضل بن سهل را در سال202 قمری روز جمعه در ماه شعبان کشتند. تنها کشته شدن فضل برای عباسیان کافی نبود. مشکل اصلی آنها ولایت عهدی امام رضا بود، لذا با شیوه ای ماهرانه، امام را هم از میان برداشت تا به راحتی در شهر پدران خود وارد شود. آن گاه دستور حرکت داد.

نکته جالبی که همه تحلیل گران به آن توجه کرده اند این است که مأمون دنبال پایداری حکومت خویش بود، لذا هر کس که برای حکومت کار زیادی انجام داد، او را هم نبخشید. پس برای استقرار حکومت، هر جنایتی را مرتکب شد. همین طور امام رضا(ع) را هم چون به هدفی که می خواست نرسید، از میان برداشت. مأمون درباره ولی عهدی امام، به فضل گفته بود که باید نعیم بن خازم را که از بزرگان است و سابقۀ ریاست دارد، احضار کنید و راجع به تصمیمی که در این باره گرفته ایم، با او گفت گو کنید. فضل او را از این تصمیم آگاه ساخت و نزد مأمون برد و نعیم را به این کار تشویق نمود و خاطرنشان کرد که باید فرمان خلیفه را اطاعت نماید. نعیم از قبول آن سرباز زد و به سوابق خود و گذشتگانش در یاری دولت هاشمیان اشاره نمود و گفت: «تو می خواهی حکومت را از دست بنی عباس بیرون کنی و به اولاد علی بسپاری؟ .»

به گفته تاریخ نویسان، مأمون با کشتن فضل بن سهل و شهادت امام رضا(ع)، به زندگی دو تن از کسانی که مورد نفرت مردم بغداد بودند، خاتمه داد و دیگر عاملی برای تیرگی روابط مأمون و خویشان پدرش باقی نماند. لذا با خیال راحت، طی نامه ای برایشان نوشت:

چیزهایی که بر من خرده گرفتند، همه از میان رفت، شما ولی عهدی علی بن موسی را بر من عیب می شمردید، ولی حالا او دیگر درگذشته، پس برگردید و فرمان بردار من باشید: ولایت-عهدی را در اولاد عباس خواهم نهاد.

وقتی آنها را قانع کرد، آنها نیز به سوی مأمون بازگشتند و مأمون از آن که بغداد را به اطاعت خویش درآورد، فاتحانه به سوی پایتخت وارد شد. اکنون او کسی را کشته بود که بغداد را به وحشت می انداخت. بغداد نیز به پاس این خدمت، جنایت برادرکشی وی را بخشید.

ابن اثیر نیز می نویسد پس از وفات امام رضا(ع)، مأمون در نامه ای، خبر وفات ایشان را به بنی عباس و مردم بغداد فرستاد و از آنها خواست که فرمان برداری کنند و به اطاعت او درآیند؛ زیرا دشمنی آنان با او، جز به سبب بیعت با علی بن موسی(ع) نبوده است …اما عباسیان تندترین پاسخ را به او دادند.

شاید این واکنش تند عباسیان و ترس مأمون از ادامه مخالفت آنان، تاریخ نگار را به این نظر وادار کند که مأمون برای رهایی از خشم عباسیان و مردم بغداد، در صدد چاره جویی برآمد و امام را به شهادت رسانید؛ زیرا دشمنی مخالفان، تنها به علت بیعت او با آن حضرت بود. اگر نیت مأمون در برگردانیدن حق به اهل آن، خالص و بی-شایبه و عمل او در مورد ولایت عهدی امام رضا(ع) صادقانه بود، چرا ولایت عهدی را پس از وفات آن حضرت، به فرزند او امام جواد(ع) واگذار نکرد؟

به طور کلی می توان گفت که اکثر عباسیان بغداد، درباره ولایت عهدی امام رضا(ع) نظر منفی داشتند و مخالف بودند.

تأثیر ولایت عهدی امام در کاهش قیام ها

امام رضا(ع) با قیام های علویان و تأثیر آن در کاهش قیام ها ارتباط داشت و مأمون می خواست با انتخاب امام به ولایت عهدی خویش، شعلة شورش های پی در پی علویان را فرو نشاند. این از مهم ترین دغدغه های فکری مأمون بود. لذا پس از بیعت، تقریباً دیگر قیامی صورت نگرفت، مگر قیام عبدالرحمان بن احمد در یمن که آن هم به انگیزة ظلم والیان آن منطقه بود و به مجرد دادن قول رسیدگی به درخواست هایش، از قیام کردن منصرف گشت. پیش از ولایت عهدی امام، قیام کننده ها از لحاظ تعداد، در مقایسه با پس از ولایت عهدی بیشتر بودند. با شروع دعوت به رهبری ابن طباطبا در کوفه (سال199ق)، بسیاری از علویان به این قیام پیوستند و سلسله این قیام ها در مناطق مختلف ادامه یافت. افراد برجسته این قیام ها عبارتند از:

  1. ابن طباطبا (کوفه)؛
  2. جانشین او محمد بن محمد بن یحیی بن زید بن علی بن الحسین (ع):
  3. محمدبن سلیمان (مدینه)؛
  4. علی بن محمدبن جعفر (بصره)؛
  5. زیدبن موسی بن جعفر (بصره)؛
  6. ابراهیم بن موسی بن جعفر (یمن)؛
  7. محمدبن جعفر مشهور به دیباج (مکه و نواحی حجاز) که بعد از مرگ ابن طباطبا در سال200قمری دعوای امامت کرد؛

8 . حسین بن حسن مشهور به ابن افطس(مدینه)؛

  1. ابوالعمیطر اموی (در شام و دمشق)؛
  2. خوارج در جزیره.

اغلب قیام های علویان در طول تاریخ یا دست کم در عصر امام رضا(ع) زیدی مذهب هستند؛ علاوه بر این، تجمع زیدی مذهبان (بزرگان زیدیه) به ویژه سادات زیدی مذهب در خراسان در اطراف امام رضا(ع) به امید دست یابی آن حضرت به حکومت و تحقق آرزوی آنان بود، زیدی مذهبان برای قیام علیه حکومتی که ولی عهد آن از بزرگان علوی بود، انگیزه و دلیلی نداشتند. بلکه حکومت را از آن خود می دانستند.

مرعشی می نویسد:

سادات و علویان، از آوازة ولایت و عهد مأمون که بر حضرت امام پناهی داده بود، روی بدین طرف نهادند و او را 21 برادر دیگر بودند. این مجموع برادران و بنواعمام از سادات حسینی و حسنی، به ولایت ری و عراق رسیدند… .

پس از شهادت امام رضا(ع) سادات به دیلمستان و طبرستان پناه بردند . احضار امام از مدینه به مرو توسط مأمون و واگذاری ولایت عهدی به ایشان از یک سو، رونق یافتن کانون ها و فعالیت های شیعی با مهاجرت ایشان به این منطقه از دیگر سو و ایجاد دل گرمی و تقویت روحیة سادات با آمدن امام به خراسان و سرانجام آسایش و محبوبیتی که در میان مردم ایران داشتند، باعث شد علویان گمان کنند که به خواسته خود رسیده اند.

قیام های علویان پس از ولایت عهدی

پس از ولایت عهدی امام رضا(ع)، قیام کنندگان غیرعلوی بیشتر بودند که بعضی از آنها با «شعار رضا من آل محمد» دعوت میکردند. بعضی از این قیام ها، با انگیزه دیگر صورت گرفت. تأثیر ولایت عهدی امام در دستگاه حکومتی و نقش و احترام امام، باعث شد تا امام، قیام را کنترل نمایند و از کشته شدن شیعیان و علویان جلوگیری کنند. در دوران ولایت عهدی، از علویان تنها عبدالرحمن بن احمدبن عبدالله بن محمدبن عمربن علی(ع) در سال207 قمری قیام کرد.

وی با استفاده از آشوب های داخلی در یمن و درگیری های قبیله ای قیام کرد. این جنبش، در دو ناحیۀ عک و زبید صورت گرفت و دو قبیلۀ اشاعر و عک بدان پیوستند . بنابه گفتۀ طبری، سبب برپایی این قیام آن بود که حکم رانان عباسی در سرزمین یمن، ظالمانه رفتار می کردند و این رفتار، مردم آن دیار را به خشم آورد. در نتیجه، با عبدالرحمان، شخص مورد رضایت از آل محمد، بیعت کردند

اوضاع حاکم بر دولت عباسی، به این قیام شیعی تازه اجازه نمی داد که موفقیتی به دست آورد. چون اوضاع تا حدودی ثبات یافته بود و مأمون از مرو به پایتخت خود بغداد آمد و توانست بر آشوب هایی که طی چند سال بر بغداد حاکم بود، غلبه کند. ابراهیم بن مهدی که مردم بغداد به خلافت با او بیعت کرده بودند، بعد از یک سال و یازده ماه از خلافت برکنار شد. او به جای رنگ سبز، رنگ سیاه را شعار خویش کرد. سرانجام مأمون موفق شد خود را از شر بسیاری از دشمنان و کسانی که از فرمان او سرپیچی می کردند، خلاص کند.

سرانجام قیام عبدالرحمان به این گونه بود که مأمون، سردار خویش دیناربن عبدالله را با سپاهی به یمن فرستاد و به عبدالرحمان پیشنهاد امان داد؛ او ترجیح داد این امان را قبول کند و از ایستادگی دست کشد. عبدالرحمان هم راه با دینار در سال207 قمری ماه ذی قعده به بغداد رسید. در نتیجۀ این قیام، رفتار مأمون با علویان عوض شد لذا طالبییان را از ورود به نزد خویش منع کرد و آنان را به پوشیدن لباس سیاه مجبور ساخت و به توصیه وزیرش حسن بن سهل، والی اموی معروف، سلیمان بن هشام بن عبدالملک را به وزارت او گماشت. و از علویان دوری کرد. البته بعضی از قیام کننده ها، یا به حکومت رسیدند و یا در دوران ولی عهدی امام دست از قیام برداشتند و به آنها امان داده شد.

قیام های غیرعلوی پیش و پس از ولایت عهدی

شورش های غیرعلویان بسیار بود. برخی از این شورش ها، مردم را به «خوشنودی خاندان محمد(ص)» می-خواندند، مانند قیام حسن هرش در سال 198 قمری و همین طور قیام های غیرعلوی در مناطق مختلف که بیشتر جنبه سیاسی داشتند. در این شورش افرادی در صدد جدا شدن از حکومت عباسی بودند.

این قیام ها عبارتند از:

  1. چند ماه بعد از به قدرت رسیدن امین در سال 194 قمری، مردم حمص از مناطق سوریة فعلی، علیه او شوریدند و استان دار او، اسحاق بن سلیمان را بیرون کردند.
  2. چند ماه بعد، عمران بن مجاهدالربیعی و قریش بن تونسی، در تونس شورش کردند و با ابراهیم بن اغلب امیر آن منطقه چندین بار جنگیدند که در این بین، کشتار زیادی اتفاق افتاد.
  3. در جمادی الآخر همان سال، مردم قیروان علیه ابراهیم بن اغلب شورش کردند که کشتار وسیعی به دنبال داشت.
  4. در سال195قمری علی بن عبدلله بن خالد بن یزید مشهور به سفیانی، در شام ادعای خلافت نمود و سلیمان-بن منصور استان دار امین را از منطقه اخراج کرد و بر صیدا و جاهای دیگر نیز تسلط یافت. در سرکوب این شورش، چندین هزار نفر کشته و اسیر شدند
  5. در سال 196قمری، یکی از فرماندهان سپاه امین به نام حسین بن علی بن عیسی بن ماهان در بغداد شورش کرد. وی امین را از خلافت عزل نمود و مأمون را به جای او معرفی کرد. سرانجام حکومت توانست این جریان را سرکوب کند.
  6. در همان سال استان دار امین در مکه و مدینه یعنی داوودبن عیسی بن موسی که خود از شاهدان نامۀ هارون بود، به دنبال انتشار خبر عهدشکنی امین در برابر مأمون و پاره کردن تعهدنامة ای که مبنی بر ولی عهدی پس از هارون بود، علیه امین شورش کرد و به پسرش سلیمان که والی مدینه بود، دستور داد تا او نیز چنین کند.
  7. در سال 196قمری، ابو عصام در منطقه طرابلس(لیبی فعلی) شورش کرد .
  8. در سال 198قمری، یعنی سال کشته شدن امین به دست سپاه مأمون، حسن هرش شورش کرد و با شعار «الرضا من آل محمد(ص)» جمعیت زیادی را اطراف خود جمع نمود و در مناطق بسیاری پیش روی کرد .
  9. قیام حرب بن عبیده: ناتوانی حکومت مرکزی از سرکوب قیام حمزه خارجی، به دست فردی به نام حرب-بن عبیده، بهانه داد تا در سال 199قمری بر ضد او قیام کند.
  10. قیام حمزه آذرک(خارجی): قیام او در سیستان در دوره هارون شروع شد و تا دورۀ مأمون ادامه داشت.
  11. نصربن سیاربن شبث، از طایفه بنی عقیل، از رهبران متعصب عرب و از طرف داران امین بود که در شمال حلب در آواخر سال 198 شورش کرد . مأمون به طاهر نوشت که برای مقابله با این قیام به سوی نصر حرکت کند. حرکت نصر، قیامی عربی بود که از خشم بر مأمون ناشی می شد، چون بر ایرانیان و خراسانیان تکیه کرده بود. شیعیان کوشیدند تا با ترغیب نصر به بیعت با یکی از علویان از آن استفاده کنند، اما نصر این پیشنهاد را قبول نکرد. این قیام تا سال 210قمری ادامه داشت تا سرانجام سرکوب شد .
  12. قیام بابک خرمدین: این قیام، مهمترین شورش دوره مأمون بود و وی نتوانست تا پایان حکومت خود(218ق) آن را سرکوب کند
  13. قیام قمی ها: از میان قیام های مهم این دوره، می توان به شورش قمی ها اشاره کرد. در سال210قمری مأمون را از خلافت خلع کردند؛ زیرا نمی خواستند خراج بپردازند، چون مأمون خراج را دو برابر کرده بود. این شورش، حساسیت فراوانی از خود نشان داد.

قیام های خاموش شده پس از ولایت عهدی

تسامح و گذشت مأمون نسبت به علویان شورشی، از او غریب به نظر نمی رسد؛ زیرا وی از طرفی برای جلب افکار عمومی، با علویان رقابت می کرد و از طرف دیگر، می کوشید از آلوده کردن دست خود به خون آنان و تنبیه و مجازات آنها پرهیز کند. وی در مواردی با رهبران قیام های علوی خوب رفتار کرد بوده و به آنان امان داد. یکی از آنها، برادر امام رضا(ع) به نام زیدبن موسی(ع) است. مأمون او را بعد از ولی دم. وقتی زید را نزد امام آوردند، آن حضرت او را به شدت سرزنش کرد و بعد ساخت. این سرزنش به علت روش بد او در سوزاندن خانۀ عباسیان و غارت گری بود.

دومین نفری که از قیام دست برداشت، برادر دیگر امام رضا(ع) به نام ابراهیم بن موسی(ع) بود. او بعد از رسیدن به یمن، والی یمن اسحاق بن موسی را بیرون راند و خودش همه کاره شد. ابراهیم در حکومت رفتار بدی پیش گرفت و به مردم یمن ستم کرد تا آن حد که او را «قصاب» خواندند. مأمون بعد از ولایت عهدی امام، او را عزل کرد و او نیز پذیرفت.

هم چنین مأمون، محمدبن محمدبن زید را بخشید و در خانه ای سکونت داد. علاوه بر او، محمدبن جعفر صادق(ع) را هم عفو کرد و در تشیع جنازه او شرکت نمود و بدهی هایش را پرداخت. علاوه بر اینها، برای عبدالرحمان بن احمد علوی هم امان نامه فرستاد و او امان نامه را پذیرفت و به اطاعت مأمون در آمد و مأمون او را بخشید. همان طور که گفتیم، این تنها قیامی بود که بعد از ولایت عهدی امام رضا(ع) رخ داد.

امام و قیام های پس از ولایت عهدی

گفتیم یکی از انگیزه هایی که مأمون را مجبور کرد تا امام رضا(ع) را برای ولایت عهدی انتخاب کند، دوری جستن از برخورد و درگیری با علویان بود. علویان می گفتند که عباسیان، منصب خلافت و حکومت بر مسلمانان را که حق علویان بوده، از آنها گرفته اند. عباسیان با نیرنگ خاص و زیرکی، با شعار «الرضا من آل محمد» دعوت خود را شروع کردند و بهره زیادی از این شعار بردند، اما شخصی که از او راضی باشند، در حکومت عباسی نبود. علویان قیام می کردند، مردم رهبرانشان را تأیید می نمودند و به سرعت دعوتشان را پاسخ می گفتند. در این میان، مأمون بیش از هر کس دیگر می دانست چه فاجعه ای در انتظارش است و اگر امام رضا(ع) هم بخواهد، می-تواند از آن فرصت استفاده کند. لذا امام را به خراسان دعوت کرد؛ زیرا ایشان دارای موقعیت و جای گاه بیشتری میان شیعیان و علویان بودند.

موقعیت امام در مدینه و نزد علما و شخصیت های سیاسی و اجتماعی، بسیار ممتاز بود و برخی از مردم، ایشان را مرجع و پناه گاه خود می دانستند. امام با شاگردان برجستة خود ارتباط داشتند؛ مثل زکریابن آدم اهل قم و همین طور یونس بن عبدالرحمان که سه بار بهشت را برای او ضامن شدند. بی شک امام که «عالم آل محمد» بودند، افراد فعال در زمینة علمی و فرهنگی را هم تشویق می کردند و هم آنها را دوست داشتند، و در برابر قیام ها با توجه به تیزبینی ایشان درباره نتایج آنها، برخی از قیام ها را نه تأیید می کردند نه رد. به علت بی نتیجه بودن قیام ها از شرکت در آنها خودداری می کردند. ارتباط رهبران قیام ها با امام را می توان چند جور مقایسه کرد: اول این که هیچ جایی نمی بینیم که ارتباط آنها با امام علنی یا فیزیکی باشد و شرکت برخی پیروان امام رضا (ع) بدون دستور ایشان در این قیام ها، شاید از این جهت بود که آنان متوجه شده بودند که برادران امامشان، رهبران برجستة قیام ها بوده اند، و تصور می کردند که امام رضا(ع) پشت سر آنان قرار دارد؛ از این رو بدان پیوستند.

دیگر این که حرکت علویان، ضعف هایی داشت که از نگاه مأمون پنهان نبود؛ یکی از آنها ضعف رهبری و مدیریت حرکت ها بود. آن چه بیش از همه مأمون را دچار دغدغه می کرد، این بود که امام رضا (ع)با توجه به موقعیت مذهبی و اجتماعی، قیام کند و رهبری این حرکت ها را به دست گیرد یا ممکن است با افراد مؤثر قیام ها ارتباط داشته باشد. لذا امام را در کنار خود کاملاً تحت کنترل قرار دارد و تمام فعالیت​های او را زیر نظر داشت. این کنترل دقیق، پس از ولایت عهدی با وسایل گوناگون صورت گرفت.

دیگر جنبه تیزبینی امام رضا(ع) این است که در صورت ورود امام به این قیام ها، پی آمدهای این ناکامی به حساب امام نوشته می شد. فقط رهبران این حرکت ها ضعف اساسی داشتند؛ آنان با انگیزه دینی، حرکتی را انجام می دادند ولی بعضی از آنها پس از مدتی کوتاه، خود به ستم گری تبدیل می شدند که مردم از هم کاری با آنان پشیمان می گشتند. آنها نمی توانستند کشور را بر اساس دین و تقوا اداره کنند، به خصوص رفتار آنان با مخالفان، بیشتر انتقام جویانه بود نه رفتاری عدالت گستر و اسلامی.

برای مثال، زید برادر امام رضا(ع) که بصره را در اختیار گرفته بود، به قدری بد عمل کرد که به «زیدالنار» مشهور شد، با آن که بیشتر ساکنان بصره را از قدیم طرف داران عثمان و بنی امیه تشکیل می دادند، زید دستور داد خانه همه امویانی را که در بصره ساکن بودند به آتش کشند و اهل آن را آواره کنند و عباسیانی را که لباس سیاه به تن داشتند، دست گیر کرده وآنها را در آتش سوزاند. بر اساس از برخی منابع، بعد از ولایت عهدی امام در مرو، رابطه میان امام و زید حسنه نبود، و امام پس از توبیخ شدید او، سوگند یاد کرد تا زنده است با او هم کلام نخواهد شد.

مأمون از قیام محمدبن ابراهیم حسنی معروف به ابن طباطبا، به فرماندهی ابوالسرایا سری بن منصور که مهم ترین و خطرناک ترین شورش علویان بر ضد حکومت او به شمار می آمد، دردسر و رنج زیادی را متحمل شد. قیام-کنندگان از حمایت مردم اطراف کوفه و بدویان برخوردار بودند. به علاوه، آنها تحت رهبری برادران امام رضا(ع) و بستگان آن حضرت به منظور گسترش اقتدار خویش در عراق، اهواز، فارس، حجاز و یمن، مبارزات موفقی داشتند. ابوالسرایا به نام« الرضا من آل محمد(ص)» دعوت کرد، و مأمون را با مشکل مواجه ساخت. مأمون خیلی ماهرانه، کوشید تا توانست شورش را سرکوب کند برخی علویان که در نقاط مختلف حکومت می کردند و اعلام استقلال نمودند، در زمان ولایت عهدی امام در آن مناطق ماندند مانند ابراهیم بن موسی در یمن. شورش ابوالسرایا نیز منشأ قیام های دیگری از جانب علویان شد.

ابراهیم بن موسی(ع) نیز و پس از استیلا بر حکومت یمن عامل مأمون را از آن جا اخراج کرد.

هم چنین در مکه و مدینه، حسین بن افطس شورش کرد و برای محمدبن جعفر به خلافت از مردم بیعت گرفت.

در بصره نیز همان طور که گفتیم، زید النار قیام کرد.

عباسیان که نتوانستند زید را تحمل کنند، علی بن سعید را به طرف او روانه کردند. زید از او امان خواست و او زید را امان داد و سپس او را دست گیر کرد و نزد حسن بن سهل فرستاد. حسن دستور داد گردن او را بزنند. حجاج بن خثیمه در آن جا حضور داشت و گفت: «ای امیر، اگر مصلحت می دانی در این کار عجله نکن! می خواهم درباره این موضوع، با تو صحبت کنم.» جلاد از کشتن زید دست کشید.

حجاج به حسن گفت: « ای امیر، آیا برای این کاری که می خواهی انجام دهی، از طرف امیرالمؤمنین فرمانی به تو رسیده است؟»

گفت: خیر. حجاج گفت: «پس چرا پسرعم امیرالمؤمنین را بی آنکه به تو دستور رسیده باشد و بدون مشورت می کشی؟» حسن گفت: « راست می گویی.» پس دست از کشتن زید برداشت و به زندان بازگرداند. وی سپس او را به سوی مأمون و مأمون نیز او را نزد امام رضا(ع) فرستاد که آن حضرت او را آزاد فرمود.

این آزاد کردن امام، نشان می داد که ولایت عهدی آن حضرت، به نفع علویان بود. اگر حضرت در این مقام و پست نبود، بی شک کاری که زید کرده بود، باعث می شد تا کشته شود.

هنگامی که زید بر مأمون وارد شد، خلیفه به او گفت: «ای زید، تو در بصره خروج کردی و به جای این که خانه دشمنان ما را آتش بزنی، خانه عموزادگانت را سوزاندی!» زید با خوش حالی گفت: «ای امیرالمؤمنین، من از هر جهت اشتباه کردم، ولی اگر بازگردم از خانه های دشمن ما آغاز می کنم.» مأمون خندید و او را نزد برادرش امام رضا(ع) فرستاد.

یاسر خادم، هنگامی که زید را نزد امام آوردند، امام به او فرمود: «تو فریب خورده ای که خداوند رحم فاطمه را پاک و پاکیزه قرار داده و آتش جهنم را برای فرزندانش حرام کرده! این مخصوص امام حسن و امام حسین است. خیال می کنی با معصیت خدا وارد بهشت می شوی و موسی بن جعفر که فرمان بردار خداست نیز داخل بهشت میشود. گمان می کنی که با نافرمانی او بدان می رسی.»

نظر امام درباره نهضت های علوی

به نظر می رسد قیام کننده گان، شناختی از امام وقت نداشتند و در صفوف آنها، یک پارچگی نبود. به همین علت، با شکست مواجه شدند. علویان در بعضی جاها مانند یمن و ادریسیان در مغرب به حکومت رسیدند و به امام تقدیم نکردند. امام در مورد اصل قیام سکوت اختیار نمودند، ولی در مورد روش قیام کننده نظر خودشان را مطرح ساختند. امام میخواستند به رهبران آن، این نکته را گوش زد و تأکید کنند، قیامی که برای پیروزی آن هیچ گونه تضمینی وجود ندارد، ممکن نیست در ایجاد آن مشارکت نمایند؛ زیرا امام می دانستند که قیام های ناگهانی و بدون تدارک مقدمات لازم، چیزی جز نابودی ندارد.

روش امام در برابر زیدالنار و علویان دیگر و هم چنین چگونگی نظر آن حضرت درباره روش قیام های علویان بر ضد عباسیان اهمیت دارد.. امام با اعمال برادرش زید به طور قاطع مخالفت فرمود، اما مقصد آن حضرت از این مخالفت و نکوهش، این نبود که چرا او نافرمانی سلطان کرده و بر ضد او سر به شورش برداشته است! بلکه به سبب اعمال غیرمشروع او بود و امام، روش او را درست نمی-دانستند، زیرا روشی غیرانسانی بود؛ وگرنه آن حضرت، نهضت های مخلصانه علویان را که به منظور مبارزه با ستم گران برپا شده بود، تأیید می کردند؛ زیرا این نهضت ها تنها وسیله ای بود که پرده از چهره حقیقی حکومت-های فاسد برمی داشت و امت را به خطاها و تجاوزهای آنها آگاه می کرد. از این رو، امام در برخورد با برادرش زید، از قیام او بر ضد حکومت اظهار ناراحتی نمی کند، بلکه او را نسبت به ارتکاب برخی اعمال که خلاف رضای الهی بوده، سرزنش و توبیخ می فرماید.

همه امامان به ویژه امام رضا(ع)، از مطالبه حکومت و کوشش برای به دست آوردن سلطه از طریق اعمال قدرت خودداری می کردند و نه در قیام ها مشارکت داشتند و نه با آنها هم کاری می کردند. علت هایی که باعث می شد امام در این قیام ها حضور نیابند یا آنها را تأیید نکنند، عبارتند از:

  1. نداشتن نیروی ضربتی

نبود نیروی کوبنده و دلیر در مقابل حکومت وقت که در اختیار امام باشد، سبب اصلی این خودداری بود. این تعلیل، فرض و گمان نیست بلکه حقیقتی است که از شورش ها و قیام های علویان حاصل شده است.

  1. نداشتن پایگاه فعال مردمی

بی شک حرکت در حد قیام و انقلاب، نیازمند وجود پایگاهی آگاه در میان مردم است که در جهت فرمان های رهبر حرکت کند و در کار و فعالیت، سستی نکند. امامان همواره با فقدان چنین پایگاهی مواجه بودند. پایگاه مردمی امامان پراکنده بود و افرادی نا منسجم و از نظر تفکر و هدف، ناهماهنگ در آن قرار داشتند. لذا امامان نه در قیام ها شرکت می نمودند و نه مردم را به قیام دعوت می کردند.

  1. سخت گیری خلفاء نسبت به امامان

سختگیری خلفا به حدی بود که امامان در تقیه و خفا و زندان و یا زیر نظر آنها زندگی می کردند. خلفای هم عصر آنها (امویان و عباسیان)، همیشه سعی میکردند این آزادی عمل را از امامان بگیرند و آنها را در محدوده-ای محصور یا زندانی نمایند و تمام حرکات آنها را به طور دقیق بازرسی کنند و از تمام رفتار آنها و مراقبت و جاسوسی نمایند تا آنها نتوانند با شیعیان ارتباط داشته باشند. امام رضا(ع) نیز حتی در زمان ولایت عهدی، این گونه بودند. آن حضرت به شخصی که از ولایت عهدی امام خوشحال بود، فرمودند: «لاتشغل قلبک بهذا الامر ولا تستبشر به فانه شئ لا یتم».

امام این ولایت عهدی را یک مصیبت می دانستند و برای رهایی از این مصیبت، دعا می کردند. وقتی هنگام نماز عید امام فرمودند: « من مثل جدم پیامبر اکرم به نماز می روم» و مردم بیش از حد آن جا تجمع کردند، مأمون نتوانست تحمل کند، لذا امام را از رفتن و خواندن نماز منع کرد. این ارتباط متقابل برای مأمون تحمل ناپذیر بود. لذا دریافت که وجود امام برای حکومت خطر بزرگی است و اگر امام در میان باشد، رابطه او با مردم و به ویژه با علویان، قوی تر می شود. نقشه او این بود که رابطه او با علویان و مردم کم شود.

جدول قیام کنندگان

قیام های علویان پس از ولایت عهدی

ردیف نام قیام کننده سال قیام محل قیام نسبت با امام علت قیام سرانجام

1 عبدالرحمان بن-احمد…عمربن علی(ع) پس از ولایت عهدی امام (207قمری) یمن عمر بن علی(ع) ظلم والیان تسلیم و عفو مأمون

2 ابراهیم ه گیری بدون درگیری

5 قیام های غیرعلوی دوره مأمون

(سال195قمری آغاز درگیری امین و مأمون)

ردیف رهبران قیام زمان و مکان علت و سرانجام

1 علی بن عبدالله سفیانی سال 195 قمری در شام علیه امین و اخراج سلیمان استان دار امین بود و سرکوب شد

2 حسین بن علی بن عیسی بن ماهان سال 196 قمری در بغداد علیه امین و معرفی مأمون بود و سرانجام سرکوب شد

3 داوود بن عیسی 196 قمری در مکه و مدینه استان دار امین به سبب عهدشکنی او علیه وی شورش کرد

4 ابوعصام 196 قمری طرابلس علت نامعلوم، سرانجام سرکوب

5 نصربن سیاربن شبث سال 198-201 قمری ، شام علیه مأمون به علت کشتن امین (209ق) تقاضای صلح و امان

6 زط(کولی، جت) جنوب عراق، بصره، آغاز جنگ امین و مأمون حرکت سیاسی و استفاده از درگیری امین و مأمون . ناتوانی در سرکوبی و ادامه داشتن تا زمان معتصم (تاریخ یعقوبی)

7 بابک خرمی بین کوه های آذربایجان و اران (201 ق) حرکت دینی و سیاسی و استفاده از درگیری امین و مأمون (الکامل، تاریخ طبری و مروج الذهب)

8 حمزه بن عبدالله خارجی سیستان تا سند، از زمان هارون آغاز شد تا 213 قمری سیاسی و دینی، امر به معروف و نهی از منکر (تاریخ یعقوبی)

9 رافع بن لیث سمرقند، زمان هارون و مأمون سیاسی . (تاریخ یعقوبی)

10 حرب بن عبیده سیستان زمان مأمون199 قمری سیاسی

نتیجه

پس از موفقیت مأمون در غلبه بر امین، تنها خطر جدی که خلافت عباسی را تهدید می کرد، قیام های علویان بود. این قیام ها در ابتدای دورۀ خلافت مأمون برای حکومت نوپای او دردسر زیادی درست کرد و در بیشتر قلمرو حکومت اسلامی، علویان دعوت به «الرضا من آل محمد» را مطرح ساختند. این قیام ها با وسعت زیادی که داشت، خطری اصلی برای حکومت عباسی به شمار می رفت و مأمون که دولت عباسی را در خطر انقراض دید، چاره ای نداشت جز این که امام را به مرو احضار نماید و به اجبار او را ولی عهد خود کند و ایشان را «الرضا» نامد. وزیران و فرماندهان با او به ولایت عهدی بیعت کردند و خطیبان جمعه نام او را در کنار نام مأمون در خطبه-ها می آوردند. علاوه بر این، مأمون به نام امام سکه زد و با اجرای این سیاست، موفق شد شورش علویان را فرو نشاند.

پیش از ولایت عهدی، برخی شورش ها و از جمله قیام های ابوالسرایا سرکوب شده بود، ولی علویان هنوز حجاز و یمن را در اختیار داشتند و در عراق و جاهای دیگر، هر آن احتمال شورش می رفت. این قیام ها، قبل از مسأله ولایت عهدی امام رضا(ع)، هم از لحاظ شدت و هم از لحاظ تعداد بیشتر بود. به همین دلیل، تأثیر به سزایی بر تصمیم مأمون گذاشت تا ولایت عهدی امام رضا(ع) را مطرح کند.

وقتی مأمون امام را از مدینه به مرو دعوت کرد، امام از نقشۀ او آگاه بود، لذا در آمدن به خراسان مقاومت کرد. مأمون هیأتی را به مدینه فرستاد تا آن حضرت را به زور به خراسان بیاورند. کیفیت خداحافظی امام با پیامبر(ص) و خارج شدن از منزل و غیره، به مردم نشان داد که این سفر اجباری است؛ حتی امام برای قبول ولایت عهدی هم شرط کردند که در امور حکومتی دخالت نداشته باشند؛ زیرا نمی خواستند مسئولیت جنایات حکومت را به عهده گیرند. این واکنش امام نشان می دهد که خلافت مأمون مشروعیت نداشت.

به هر حال، مأمون می خواست به دلیل جای گاه امام در میان علویان، از شدت و فزونی قیام های علوی و چالش های جدی برای خلافت، از ولایت عهدی استفاده کند. به همین دلیل، بعد از ولی عهد شدن امام، دیگر قیامی از طرف علویان صورت نگرفت. در حقیقت مأمون این گونه وانمود کرد که «رضا من آل محمد» که مردم را به او دعوت می کردند، اکنون ولی عهد است و دیگر دلیلی وجود ندارد که شورش کنند و اگر هم قیام نمایند، مردم به دعوت آنان پاسخ مثبت نخواهند داد، زیرا بهترین شخصی که شایستگی دارد مصداق «الرضا» باشد، در کنار مأمون قرار دارد و ولی عهد اوست.

فهرست منابع

  1. ابن واضح، تاریخ یعقوبی، چاپ اول، منشورات الشریف رضی، و انتشارات المکتبه الحیدریه، قم، 1425ق- 1383ش.
  2. ابن اثیر، ابوالحسن علی بن ابی الکرم شیبانی، الکامل فی التاریخ، تحقیق علی شیری، چاپ اول، داراحیاء-التراث العربی بیروت، 1408ق، و دارالفکر، بیروت، 1979م.
  3. ابن کثیر، ابوالفدا اسماعیل، البدایه والنهایه، طبع اول، داراحیا التراث العربی، بیروت، 1422ق.
  4. ابوعلی الفضل، امین الاسلام، اعلام الوری باعلام الهدی؛ دارالمعرفه للطباعه والنشر، بیروت لبنان، 1299.
  5. اربلی، ابوالحسن علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفته الائمه، تحقیق علی فاضلی، مرکز الطباعه والنشر للمجمع العالمی لاهل البیت، تهران، 1426ق، مکتبه بنی هاشم، تبریز، 1381ش.
  6. اسحاقی، سیدحسین، پیشوای مهر سیری بر زندگانی امام هشتم، چاپ دوم، انتشارات خادم الرضا، (مرکز پژوهش های صدا و سیما)، 1384ش.
  7. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ترجمه سیدهاشم رسولی محلاتی، چاپ دوم، نشر صدوق، و منشورات الشریف الرضی.
  8. اصفهانی، عمادالدین، مجموعه زندگانی چهارده معصوم؛ چاپ هفتم، نشر طلوع، 1364.
  9. العبادی، احمد مختار، فی التاریخ العباسی والفاطمی، مؤسسه شباب الجامعه اسکندریه، بی تا.
  10. الله اکبری، محمد، عباسیان از بعثت تا خلافت، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1381.
  11. اللیثی، سمیره مختار، جهادالشیعه فی العصرالاول العباسی، هیأت انصار اهل بیت، 1364.
  12. ترابی، احمد و محمدجواد، معینی، امام علی بن موسی الرضا، منادی توحید و امامت، بنیاد پژوهش های اسلامی، چاپ دهم، مشهد، 1385ش.
  13. جاسم حسین، تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ترجمه سیدمحمدتقی آیت اللهی، چاپ دوم، انتشارات امیرکبیر تهران، 1377.
  14. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، چاپ سوم، دفتر نشر فرهنگ، 1376.
  15. جعفریان، رسول، از پیدایش اسلام تا ایران، انصاریان، قم.
  16. جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم، چاپ دوم، نشر سازمان تبلیغات اسلامی، تهران 1362.
  17. جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، انتشارات انصاریان، قم، 1386.
  18. حر، سیدحسین، امام رضا و ایران، دفتر نشر معارف، قم، 1386.
  19. حسن ابراهیم، حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه قاسم پاینده، چاپ دوم، انتشارات جاویدان، تهران.
  20. حسینی، جعفر مرتضی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمه دکتر خلیل خلیلیان، چاپ بیستم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1377ش.
  21. حسینیان، روح الله، چهارده قرن تلاش شیعه (ماندن و توسعه )، چاپ سوم، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384ش.
  22. حکیمی، محمدرضا، امام در عینیت جامعه، چاپ نهم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374ش.
  23. خضیری احمد، حسن، دولت زیدیه در یمن، ترجمه احمد بادکوبة هزاوه، چاپ اول، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، قم، 1380.
  24. رفاعی، احمد فرید، عصرالمأمون، قاهره(بی نا)، 1364 ق.
  25. زرین کوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران از پایان ساسانیان تا پایان آل بویه، چاپ اول، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1367.
  26. سولا اصغری، اسد؛ نگرشی بر حکومت مأمون؛ چاپ اول، انتشارات شیخ صفی الدین، 1380.
  27. صدوق، محمدبن علی بن الحسین، علل الشرایع، چاپ اول، مؤسسه دارالحجه للشقافه، قم، 1416ق،
  28. طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ترجمه قاسم پاینده، چاپ دوم، انتشارات اساطیر، تهران، 1363.
  29. عادل ادیب، زندگانی تحلیلی پیشوایان ما ائمه دوازده گانه، ترجمه دکتر اسدالله مبشری.
  30. عرفان منش، جلیل، جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا از مدینه تا مرو، بنیاد پژوهش های اسلامی مشهد، آستان قدس رضوی، 1382ش.
  31. فضل الله، محمدجواد، تحلیلی از زندگانی امام رضا، ترجمه محمد عارف صادق، چاپ دوازدهم، بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، 1385.
  32. کرمانی، احمد مشکات، تاریخ تشیع در ایران، تهران، انتشارات هادی مشکات، 1358.
  33. کلینی، ابوجعفر محمدبن یعقوب؛‌ الأصول من سی، ترجمه محمد حاجی تقی، ضمیمه گفتار سیدعلی خامنه ای.
  34. لیثی، سمیره مختار، جهاد شیعه در دوره اول عباسی، ترجمه محمد سیدعلی خامنه ای.

35حاجی مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، تصحیح محمدباقر بهبودی، المکتبه الاسلامیه، تهران، 1385ق.

  1. محمد سهیل طقوش، دولت عباسیان، ترجمه حجت الله جودکی با اضافاتی از رسول جعفریان (ویراست دوم)، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، 1385.
  2. مرتضوی، سیدمحمد، ولایت عهدی امام رضا، چاپ اول، بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، 1385.
  3. مرعشی، ظهیرالدین، تاریخ طبرستان و مازندران، به اهتمام برنهارد دارن، چاپ اول، نشر گستره، تهران، 1363.
  4. مسعودی، علی بن حسین بن علی، مروج الذهب، طبع الثانی، منشورات دارالهجره، قم، 1363ش.
  5. مسکویه، ابوعلی الرازی، تجارب الامم، تحقیق دکتر ابوالقاسم امامی، چاپ اول، دارالسروش للطباعه و النشر، تهران، 1376.
  6. مفتخری، حسین، خوارج در ایران(تا اواخر قرن سوم)، چاپ اول، انتشارات کومش، تهران، 1375ش.
  7. مفید، محمدبن محمد، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ترجمه و شرح هاشم رسولی محلاتی، چاپ هفتم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران1378.

منبع:  سید اذکار تقوی ؛ سایت سخن تاریخ