قیام ها

نوشته‌ها

قیام های شیعه در تاریخ اسلام.

اشاره:

معرفى اجمالى«قیام‌هاى شیعه در تاریخ اسلام» اثر صادق آئینه‌وند، بررسى ریشه‌ها، علل و نتایج دو قیام حجر بن عدى و توابین مى‌باشد که به زبان فارسى و در سال ۱۳۶۰ش نوشته شده است. ساختارکتاب با مقدمه نویسنده آغاز و مطالب در دو بخش، تنظیم شده است.انقلاب‌ها و قیام‌هاى شیعى، داراى ابعاد اعتقادى- سیاسى- فرهنگى- نظامى است و نویسنده در این اثر، سعى بر آن دارد تا این ابعاد را به گونه‌اى ملموس نشان دهد (مقدمه، ص۱۲). وى مستقیماً از تجربه و عینیات، استمداد گرفته و متون روائى و جهت‌گیرى و عملکرد امامان را که برخوردار از ویژگى‌هاى مکتبى و محورى است، پایه و اصل قرار داده است،

گزارش محتوادر مقدمه، ضمن پرداختن به چگونگى شروع قیام‌هاى مخفى و علنى شیعه، نحوه زمینه‌سازى قیام‌هاى شیعه، چگونگى حمایت مردم از نهضت‌هاى شیعه، عوامل استمرار و تداوم قیام‌هاى شیعه و نیز قیام‌هاى مورد نظر کتاب، بررسى شده است (همان، ص۱۱-۲۳).در بخش اول کتاب، قیام حجر بن عدى مورد ارزیابى و بررسى قرار گرفته است. نویسنده در ابتدا، به ریشه‌یابى این قیام پرداخته و ضمن نظرى به اوضاع سیاسى جامعه اسلامى پس از امام على(علیه السلام)، سابقه حجر در اسلام را بررسى کرده و در پایان، از واکنش جامعه مسلمین پس از شهادت حجر و یاران او، سخن گفته است (متن کتاب، ص۲۷-۷۸).نویسنده معتقد است براى آشنائى با شکل نخست مبارزه و نیز فهم درست راهى که حجر پیمود، باید بیش از هر چیز، محیطى را که جنبش حجر در آن رخ داد، بشناسیم و مناسبات و شرایط خاص سیاسى و اجتماعى و دینى آن محیط را نیک دریابیم. نیز باید در آخر عوامل اساسى‌اى که حجر را نه به صورت یک مبارز، بلکه به صورت انقلابى‌اى پیشتاز وارد صحنه کرد، بررسى کنیم تا بدانیم که چگونه تغییر شکل مبارزه حجر به انقلاب خونین، پایه‌هاى حکومت اموى را سخت لرزان کرد (همان، ص۲۹).به باور وى، این مسأله را آنگاه نیک مى‌توان شناخت و به تفسیر و ارزیابى آن پرداخت که تمام شرایط و عوامل مؤثر در جامعه آن روز را نیک بشناسیم. نخست باید بدانیم که اوضاع چگونه بود؟ مردم چگونه مى‌زیستند؟ و در آخر ببینیم که مبارزه چگونه تبدیل به «قیام خونین» شد (همان).نویسنده پییش از آنکه به شرح قیام حجر و اثرات آن در جامعه اسلامى بپردازد، شخصیت حجر را پیش از قیام و در رابطه با امام على(علیه السلام) بررسى نموده است. وى معتقد است که شخصیت حجر، حاصل امتحان نیکوئى است که در رابطه با جهت‌گیرى خاص امام على(علیه السلام) در بروز حوادث و مشکلات پنج ساله حکومت، از خود نشان داده است. همگامى با خط فکرى و عملى امام و بهره‌گیرى از مشى امامت و ره سپردن در مسیر عدالت، مجموعاً حجر بن عدى را به اینجا رسانده بود که اکنون براى تداوم و استمرار امامت و عدالت بپا خیزد و قیام شکوهمند مکتبى خود را آغاز کند. با عنایت به تأثیر عناصر فکرى و عملى امامت در شخصیت حجر، وى شخصیت حجر را در حکومت امام، بررسى نموده است (همان، ص۴۱).او از یاران امام على(علیه السلام) بود که با ایشان در جنگ جمل و صفّین شرکت کرد. یعقوب بن سفیان، حجر را از امیران لشکر امام على(علیه السلام) در جنگ صفّین آورده است و در «اسد الغابه» آمده است که در صفین ریاست کنده را داشت و در نهروان فرماندار میسره بود، در جنگ جمل نیز شرکت کرد. در منتهى الآمال آمده است که در حرب صفین از جانب امیرالمؤمنین على(علیه السلام)امارت لشکر کنده به او متعلق بود و در روز نهروان امیر لشکر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. علّامه حلّى(ره) فرموده که حجر از اصحاب حضرت امیر(علیه السلام) و از ابدال بوده و حسن بن داود ذکر نموده که حجر از عظماء صحابه و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) است (همان).نویسنده در ترسیم واکنش جامعه مسلمین، پس از شهادت حجر و یاران او، به نامه معاویه به امام حسین(علیه السلام) اشاره کرده است که در آن نوشته بود: «اى ابوعبداللّه دانستى که ما شیعیان پدرت را کشتیم، پس آنها را حنوط کردیم و کفن پوشاندیم و بر آنان نماز خواندیم و دفنشان کردیم؟» و آنحضرت در پاسخ فرمودند: «به پروردگار کعبه قسم که بر تو پیروز آمدم، لیکن ما به خدا قسم اگر شیعیان ترا بکشیم، آنان را نه کفن کنیم و نه حنوط و نه برایشان نماز بخوانیم و نه دفنشان کنیم» (همان، ص۷۱).در بخش دوم، به بررسى قیام توابین پرداخته شده است. نویسنده به این نکته اشاره دارد که قیام‌هاى شیعه بعد از شهادت امام على(علیه السلام) در سال ۴۰ق، به اِشراف امام حسن(علیه السلام) شروع و پس از ده سال، از سال ۵۱ق نخستین شکوفه آن در لباس قیام حجر به بار نشست. بعد از شهادت حجر و سرکوبى قیام او، دوره ده ساله دوم شروع و با انقلاب امام حسین(علیه السلام) در سال ۶۱ق در طف، شکوهمندترین مبارزات خونین بشرى به وقوع پیوست. دوره نخست با هدایت مکتبى امام و به ارشاد او در کوفه رخ نمود و در دمشق موقتاً سرکوب شد و اکنون دوره دوم قیام بود که باید با رهبرى امام از مدینه شروع شود و در کوفه ختام پذیرد (همان، ص۸۱).نویسنده در این بخش، به آثار و نتایج قیام کربلا و بررسى میزان تحول جامعه اسلامى آن روزگار پرداخته است. سلسله مبارزاتى که در این برهه از تاریخ در خلال قیام‌هایى رخ نموده، مطمح نظر نویسنده بوده و نقطه توجه وى قیام توّابین است که به نظر وى، تبلورى است از قیامى الهى و مکتبى در جهت جبران گناه؛ گناه تنها رها کردن امام (همان).نویسنده معتقد است قیام‌هایى که در دوره سوم از سال ۶۱ تا ۶۵ق، به وقوع پیوسته و حد اعلاى آن‌ها در قیام توابین متجلى است، تلاش‌هائى است در مسیر ولایت امام(علیه السلام) و بهره‌گیرى از مشى مکتبى او در مبارزه با طاغوت و ستم. نویسنده به منظور فهم بهتر ارزش قیام توابین، ابتدا اوضاع سیاسى و شرایط و مناسبات اجتماعى جامعه آن روزگار را بررسى نموده و در ابتدا، به بحث از شورش مدینه، پرداخته است (همان، ص۸۲).به نظر نویسنده، پس از شهادت امام حسین(علیه السلام)، شهرى که بیش از هر جاى دیگر از این حادثه متأثر شد و بهانه خروج به‌دست آورد، مدینه بود. مدینه پایگاه وحى و جائى بود که مهاجرین، انصار و اصحاب پیامبر(ص) و بزرگان، عالمان، فقیهان و محدثان در آن بودند. بدین لحاظ در تدارک حمله‌اى علیه نظام اموى- که این گونه بى‌شرمانه براى نابودى اسلام قد برافراشته و فرزندان وحى را نابود مى‌کرد- بود. یزید هر اندازه کوشید که مدینه را گاه از طریق محاصره و گاه از طریق تهدید رام کند، نتوانست. در کنگره‌اى که سران مدینه در مسجد منعقد کردند، یزید را خلع و با عبداللّه حنظله انصارى به عنوان رهبر نهضت بیعت کردند (همان).نویسنده در ادامه، ضمن اشاره به نتیجه این شورش، به توضیح شورش مکه، زمینه خروج توابین، ترکیب سیاسى جامعه کوفه و نحوه شروع قیام و سرانجام آن پرداخته است.

وضعیت کتاب: فهرست مطالب در ابتدا و فهرست نام‌ها؛ مکان‌ها؛ مذاهب، فرق، قبایل، خاندان‌ها؛ کتاب‌ها؛ آیات؛ احادیث و اشعار، در انتهاى کتاب آمده است.فهرست منابع هر بخش، در انتهاى همان بخش آمده است.در پاورقى‌ها که بسیار مختصر مى‌باشد، به توضیح برخى از کلمات متن پرداخته شده است.

قیام نفس زکیه.

اشاره:

حسن مثنّی متولد ۴۴ هجری، فرزند امام حسن مجتبی (علیه السلام)، از زغمای برجسته بنی هاشم و انسانی رزمنده و شجاع بود که مورخان او را مردی جلیل، دانشور، پرهیزگار و متصدی موقوفات امیرمؤمنان (علیه السلام) معرفی کرده اند. وی در مدینه، دختر عمویش (فاطمه دختر امام حسین (علیه السلام)) را به عقد ازدواج خویش درآورد و پس از آن به همراه کاروان حسینی از مدینه عازم مکّه و از آن جا به سرزمین نینوا رفت. چون روز عاشورا نوبت رزم جوانان بنی هاشم فرا رسید، حسن مثنّی به میدان جنگ شتافت و با  پیشگان اموی دلاورانه جنگید.

حسن

حسن مثنی در روز عاشورا زخمی شد  بدن پاکش هیجده زخم برداشت و به شدت مجروح گشت و از اسب بر زمین افتاد. روز یازدهم محرم وی را زنده یافتند؛ اسماء که دختر خاله اش بود، ترتیب حمل پیکر خونین او را به کوفه فراهم ساخت. در آنجا معالجه گردید و سلامتی خود را بازیافت.

حسن مثنی، اولین «سید حسنی» است که علیه بنی امیه قیام و عبدالرحمن بن اشعث با او بیعت کرد، اما فرزند اشعث به قتل رسید و حسن مثنی هم تحت تعقیب قرار گرفت و متواری گردید. سرانجام سلیمان بن عبدالملک او را مسموم کرد و در سال ۹۷ هجری و در ۵۳ سالگی به شهادت رسید و پیکرش در قبرستان بقیع دفن گردید.

وی از فاطمه دارای سه فرزند به نام های عبدالله محض، ابراهیم غمر و حسن مثلث (حسن به حسن بن حسن) گردید که سادات حسنی، به خصوص طباطبایی ها از ذریه ی آنان هستند.

حسن مثنی از پدرش امام حسن مجتبی (علیه السلام)، همسرش فاطمه دختر امام حسین (علیه السلام) و عبدالله بن جعفر بن ابی طالب روایت نقل می کند و عده ای نیز از ایشان حدیث نقل کرده اند.(۱)

چشمه فضیلت و شجاعت

عبدالله فرزند حسن مثنی متولد سال ۷۰ هجری، از تابعان است که به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شباهت داشت و چون نسبش از سوی پدر به امام مجتبی (علیه السلام) و از جانب مادرش فاطمه به امام حسین (علیه السلام) می رسد، به عبدالله محض (خالص) موسوم و معروف است.

مورخان و رجال شناسان متقدّم، او را از عابدان شریف، بزرگوار، سخنور، صاحب جلالت و منزلت و داای صلابت معرفی کرده اند. عبدالله نزد مردم از چنان احترام و تکریمی برخوردار بود که هیچ کدام از علمای معاصرش از آن موهبت برخوردار نبودند. به او «شیخ بنی هاشم» می گفتند. بعد از پدرش متولی جمع آوری صدقات امام علی (علیه السلام) بود. او از طریق پدر و مادر و امام جعفر صادق (علیه السلام) حدیث نقل کرده است و علمای شیعه و سنی از ایشان حدیث نقل کرده اند(۲).

به گفته ابوالفرج اصفهانی، عبدالله بن حسن بزرگ هاشمیان و شخصیت محترم و وجیه این خاندان بود و از دانش و کرامت های اخلاقی، بهره های فراوانی داشت. سیمایی جذاب و سیرتی عالی را از نیکان خود به ارث برده بود. اگر سؤال می کردند: زیباترین افراد، فاضل ترین اعراب و سخنورترین زبان در کام، کدام مرد است؟ پاسخ می دادند: عبدالله بن حسن.

محمد دهّان می گوید: عبدالله محض را دیدم که نیکو منظر، محتشم و جلیل بود و گویا از پای تا سر، غرق نور است. سوگند به خداوند! این مرد، سرور مردم است

عیسی بن عبدالله گفته است: عبدالله در مدینه در خانه حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) دیده بر جهان گشود؛ خانه ای که در جوار مسجد رسول الله قرار داشت.(۳)

محمد بن عبدالله

عبدالله مثنی، شش پسر داشت: محمد بن عبدالله، معروف به «نفس زکیه» ابراهیم، ابوالحسن مدرسی که ادیب و شاعر بود، یحیی که در منطقه دیلم قیام کرد، ابومحمد سلیمان که در رکاب صاحب «قیام فخ» به شهادت رسید، ابوعبدالله ادریس که به مراکش رفت و در آنجا توسط جاسوس هارون الرشید مسموم و به شهادت رسید و فرزندش ادریس دوم، بنیان گذار «حکومت ادارسه» در شمال آفریقاست.(۴)

عبدالله محض از ستم، فساد و خلافکاری های غاصب اموی رنج می برد؛ به همین دلیل در برابر حاکمان خودسر و ستم گستر این سلسله موضعی شجاعانه گرفت و رهبری سیاسی «سادات حسنی» را که قصد قیام علیه حکومت بنی امیه و بنی عباس داشتند، به عهده گرفت. چهار تن از فرزندانش علیه غاصبان وقت قیام کردند و بر قدرت پوشالی مدعیان خلافت لرزه افکندند. در قیام فرزندش محمد نفس زکیه، نقش سیاسی و اجتماعی او بیشتر آشکار می گردد.

پس از انقراض بنی امیه و روی کار آمدن بنی عباس، عبدالله با فعالیت های خود برای ستیز با غاصبان جدید، وارد عرصه های مبارزاتی گردید. سفاح. اولین خلیفه عباسی . با او بدرفتاری و خشونت نشان نمی داد، اما منصور عباسی به دلیل بیم و هراس از علویان، برای این علوی مبارز و مقاوم، تنگناهای زیادی به وجود آورد و برخی از فرزندان و افرادی از خاندانش را به شهادت رسانید.(۵)

اسوه ی فضیلت

محمد بن عبدالله، مشهور به «نفس زکیه» متولد سال ۱۰۰ هجری است که از شدت زهد، عبادت و اهتمام به تزکیه نفس، با این لقب شناخته می شود. او را جامع فضل و فضیلت معرفی کرده اند؛(۶) چرا که از افراد پرهیزگار روزگار خویش به شمار می رفت. پدرش به دلیل کمالات علمی و دانشوری فرزندش، در تکریم او می کوشید و روایت عبدالله بن مسعود را که از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل گردیده بود و درباره قائم آل محمد (مهدی موعود) است، بر محمد تطبیق می داد(۷) که امر باطلی بود. آن روایت این است:

«اگر حتی یک روز از عمر جهان باقی بماند، خداوند چنان آن را طولانی می کند، تا اینکه مردی از خاندان من را بفرستد که همنام من است و نام پدرش همنام پدر من خواهد بود. او زمین را از مساوات و عدالت پر خواهد کرد پس از آن که از ستم پر شده باشد».(۸)

ام سلمه نیز از پیامبر خدا نقل کرده: «مهدی از نسل حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) خواهد بود»(۹)

به گفته ابن طقطقی، نفس زکیه در شرف، دیانت، دانش، دلیری، فصاحت، مهتری و کرامت، از سروران و بزرگان بنی هاشم به شمار می آمد. در آغاز کار عده ای شایع کرده بودند که او همان «مهدی موعود» است و پدرش عبدالله محض هم این مطلب را در ذهن گروهی جای داده بود.(۱۰)

عده ای از معاصرین، محمد نفس زکیه را «صریح قریش» نامیدند؛ زیرا در تمام سلسله پدران و مادرانش، کنیزی دیده نمی شود. با همین ویژگی های خانوادگی و خصال اخلاقی، محمد نفس زکیه احساس کرد حق شرعی «خلافت» از آن او است، نه از آن ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور عباسی، و حتی اعتقاد داشت این دو می خواهند حق خلافت را بربایند. یک روز محمد نفس زکیه بر فراز خیبر برای مردم گفته بود: تردیدی نکنید که من همان «مهدی موعود» هستم. وقتی این خبر به منصور عباسی رسید، گفت: او دروغ می گوید، مهدی فرزند من محمد مهدی است. بر سر زبان ها هم افتاده بود که محمد بن عبدالله همان مهدی موعود است و همگی با علاقه به سویش روی آوردند. بزرگان بنی هاشم به این موضوع رضایت دادند و او را برای خلافت نامزد کردند و بر خود مقدم داشتند. اینها همه دست به دست هم داد و میل او را در طلب خلافت افزون ساخت.(۱۱)

روایتی هم بر سر زبان ها افتاده بود که می گفت: مردی به فرمانروایی می رسد، همنام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، نام مادرش سه حرفی است و حرف آخرش دال است. این روایت با محمد نفس زکیه انطباق داشت؛ زیرا نام خودش محمد و نام مادرش هند دختر ابوعبیده بن عبدالله زهیر بن اسود بن مطلب بود. محمد نفس زکیه از این روایت که مردم نقل می کردند، تأثیر پذیرفته بود؛ به طوری که از سنین نوجوانی «رهبری» را به خود اختصاص می داد. از همین دوران او را «مهدی امت» می خواندند و او نیز به مردم نامه می نوشت و آنان را به سوی خود فرا می خواند. چون منصور خواست دل های مردم را از او بازگرداند، پسر خود را محمد نامید و به وی لقب مهدی داد.(۱۲)

بعد از مرگ ولیدبن یزید، وقتی امویان انسجام خود را از دست دادند و قیام عبدالله. نواده ی جعفر بن ابی طالب. همراه عده ای علوی در خراسان تا حدی موفقیت آمیز بود، عبدالله محض در یکی از مراسم حج، خویشان و پیروان خود را دعوت کرد تا با پسرش بیعت کنند. این بیعت ابتدا در حرم مکه و سپس در ابواء، منزلی بین مکه و مدینه، صورت گرفت. در میان کسانی که سوگند بیعت یاد کردند، سه برادر عباسی: ابراهیم امام، ابوالعباس سفاح و منصور عباسی، همراه دیگر اعضای این خاندان دیده می شدند.

به روایت ابوالفرج اصفهانی، عیسی علوی از قول پدرش عبدالله علوی نقل می کند: گروهی از بنی هاشم در ابواء اجتماع کردند. صالح بن علی عباسی این انجمن سیاسی را چنین افتتاح کرد: ای بنی هاشم! شما می دانید که اکنون جمهور امّت اسلام به سویتان چشم دوخته و منتظر کردار و اقدامتان است.

گردن هایشان به سوی شما کشیده و گوششان به فرمان شما گشوده است. امروز که تقدیر الهی شما را در این مکان فراهم آورده، خوب است با یک تن از میان خودتان بیعت کنید و تعهد دهید که از فرمانش سر برنتابید. دست اتحاد به یکدیگر بدهید و پیمان استوار سازید تا خداوند شما را بر دشمنان چیره کند.

به دنبال طالح بن علی، عبدالله محض. نواده ی امام حسن مجتبی (علیه السلام). از جای برخاست و گفت: بر شما آشکار است که پسرم محمد، هدایت کننده ی این امت است پس بیایید با او بیعت کنید.

منصور عباسی گفت: مردم از میان همه ما به این انسان بخشنده؛ یعنی محمد بن عبدالله دل بستگی و ارادت دارند و به ندایش سریع تر جواب می دهند و حلقه طاعتش را مخلصانه تر بر گوی می آویزند.

این گفته ها چند نفر را که تا آن وقت خاموش نشسته بودند، به حرف در آورد و سرانجام همه حاضران با محمد نفس زکیه بیعت کردند.

عیسی بن عبدالله علوی می گوید: عبدالله بن حسن به پدرم پیغام داد که برای امری مهم با او و همکارانش دیدار کند. به حضرت امام صادق (علیه السلام) هم این پیام فرستاده شده بود.

پدرم مرا موظف ساخت که صادق آل محمد را از آنچه در انجمن علویان می گذرد، مطلع سازم. آن حضرت، محمد فرزند عبدالله بن امام زین العابدین، معروف به ارقط. چون لکه هایی در صورتش بود. را که از اصحابش به شمار می آمد، فراخواند تا همراه من بیاید و ماجرا را به عرض ایشان برساند. من و محمد ارقط به محل اخذ بیعت برای محمد بن عبدالله رفتیم. محمد نفس زکیه را دیدیم که بر فرش کوچکی مشغول خواندن نماز بود و پدرش عبدالله هم در کناری نشسته بود.(۱۳)

تیر توطئه به هدف نشست

تلاش های سادات علوی در اواخر حکومت اموی و مقارن دعوت سرّی بنی عباس، برای انتقال خلافت به طالبی ها، اگر چه جدی و تا حدودی گسترده بود، اما به رغم محبوبیت نفس زکیه و پدرش، هیچ یک با قدرت کافی عمل نکردند و عباسیان فرصت یافتند تا ابتکار عمل را در دست گیرند و آنان ناظران تحول بزرگ و سقوط امویان بودند. در حقیقت همه عناصر سیاسی. اجتماعی برای وقوع انقلابی فراگیر و موفقیت آمیز وجود داشت و تنها مسئله ضربه اساسی و مقاومتی استوار بود که بنی حسن در لحظه حساس و خطیری، عرصه را خالی کردند.

به علاوه، درباره اینکه چه کسانی باید زمام امور مسلمین را به دست گیرند؟ در جامعه اسلامی انسجام کاملی وجود نداشت. گروهی اعتقاد داشتند که: پس از حضرت علی (علیه السلام) تنها پسرانش از نسل حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) حق امامت و زعامت را دارند و چون امام حسین (علیه السلام) بنا به وصیت امام حسن (علیه السلام) و نصّ فرمایش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانشینی او رسیده است، تمام حقوق امامت به آن حضرت و اولادش انتقال یافته و در انحصار آنان است. این بزرگواران بدون تردید، برترین شخصیت و یگانه روزگار خویش و مصون از هرگونه خطا و لغزش بودند و آیه تطهیر و حدیث ثقلین بر آنان صدق می کند و در هیچ عصری نمی توان کسی را یافت که در فضیلت و معرفت و کمالات اخلاقی و معنوی، بر آن عزیزان برتری داشته باشد. و این از اعتقادات مسلم شیعه اثنی عشری است و هر کس در هر درجه ای از تقوا و زهد و دانش قرار داشته باشد، لازم است پیرو امام عصر خویش باشد و از دستورها و فرامین او اطاعت کند و امام را برای گسترش فضیلت و محو جهالت و ستم یاری نماید.

گروه دومی می گفتند: هر یک از اعقاب حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) و امام علی (علیه السلام)، اعمّ از نسل امام حسن (علیه السلام) و یا امام حسین (علیه السلام)، شایسته رهبری جامعه اسلامی اند. این عده در پی یافتن روایاتی بودند که رهبر مورد نظر خود را با آن تطبیق دهند و ادعای خود را به احادیثی مستند سازند. پیروان زیدبن علی و محمد نفس زکیه، در این گروه قرار داشتند.

سومین گروه از شیعیان در این دوره انتقالی «کیسانیه» بودند که اولاد علی (علیه السلام) از زنان دیگر جز حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) را نیز به بحق می دانستند و لذا محمد حنفیه و بعد از او پسرش ابوهاشم را به رهبری برگزیدند.(۱۴)

عموم مردم که از جنایات و ستم های اموی به ستوه آمده بودند و دلی آکنده از عداوت، نفرت و انزجار از اشرافیت این طایفه داشتند و همواره در معرض تهدید و سرکوب از سوی کارگزاران اموی بودند، آمادگی داشتند شخصیتی محترم از طالبیان قدم به میدان بگذارد و زعامت جامعه را بپذیرد و آنان را از این مطائب و رنج هایی بخشد، و ایشان هم برای هرگونه فداکاری در رکاب چنین فردی مهیا بودند.

مردم کوفه نیز آماده بودند که خود را با حرکت ضد اموی هماهنگ سازند. این چنین بود که از دعاوی عبدالله . نواده جعفر بن ابی طالب . حمایت کردند. فعالیت های سیاسی و تبلیغی این شخص در کوفه، فارس و خراسان، وظیفه سازماندهی رهبری قیام موفقیت آمیزتری را برای آینده آسان تر ساخت.

بعد از این خیزش ها و نهضت ها، زمان مناسب برای قیام موفق فرا رسیده بود؛ ولی دیگر این حرکت به طرف داری از علویان نبود، بلکه برای عباسیان بود که برای مدتی در این زمینه توطئه می کردند و منتظر فرصت بودند.

علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، اولین شخص از خاندان عباسیان بود که جاه طلبی خود را نشان می داد؛ ولی زمینه خاصی بر مشروعیّت او و حمایت از وی وجود نداشت. علی بن عبدالله، در تحریک ابوهاشم (جانشین محمد حنفیه) که هیچ پسری نداشت و تنها در بازداشت حکومت امویان در دمشق به سر می برد، فرصت را مغتنم شمرد تا خلافت خود را به عباسیان واگذار کند. او پسر جوانش محمد را راهنمایی کرد تا اعتماد و نظر ابوهاشم را به دست آورد. ابوهاشم پذیرفت و در وصیتی محمد بن علی بن عبدالله را جانشین خود ساخت؛ از این رو، عباسیان زمینه را برای قرار گرفتن بر مسند خلافت به دست آوردند.(۱۵)

فعالیت تبلیغاتی عباسی ها در ایران و عراق، افکار سادات بنی حسن را تحت الشعاع قرار داده بود و از این رو، بعد از آنکه ابوالعباس سفّاح به خلافت رسید، چون از مقاصد و اهداف این خاندان خبر داشت و خودش با محمد نفس زکیه بیعت کرده بود، اعمال و رفتار این خاندان را تحت نظر گرفت، اما از راه مسالمت وارد گردید و با دل جویی و مهربانی از عبدالله بن حسن و فرزندش محمد، آنان را به آرامش دعوت کرد و بخشش چشم گیری به بزرگان سادات حسنی کرد. عبدالله محض به ظاهر آرام گردید، اما پنهانی پی گیر دعوت و خلافت فرزندش بود. در سال ۱۳۶ ق. که زمامداری سفاح با مرگش خاتمه یافت و منصور به خلافت رسید، عبدالله و فرزندش درصدد آشکار ساختن مقاصد خود برآمدند.

منصور دوانیقی فردی سفاک، بی رحم، و در عین حال بخیل و طمع کار بود و از این رو، نه حاضر بود روش مسالمت آمیز برادر را درباره ی این خیزش بر عهده گیرد و نه آنکه به علویان حاتم بخشی می کرد. عبدالله بن حسن قبل از آنکه مورد تعرض منصور قرار گیرد، در مدینه النبی برای فرزندش محمد، از مردم بیعت می گرفت و عده ای هم بیعت کردند.(۱۶)

محمد بن عبدالله از بیعت با منصور سرباز زد و دعوی خلافت را آغاز کرد. این رفتار، خلیفه دوم عباسی را عصبانی ساخت و در ۱۴۰ ق. تصمیم گرفت که از وی و برادرش ابراهیم به طور اجباری بیعت بگیرد.(۱۷) در همین سال هنگام حج گزاری منصور، یاران نفس زکیه خواستند وی را ناگهانی بکشند و عبدالله بن محمد بن عبدالله اشتر، این وظیفه را پذیرفت، ولی نفس زکیه گفت: این طرح روا نیست و نباید او غافل گیرانه کشته شود. در این میان، یکی از سرداران خلیفه، به نام خالدبن حسّان که از اهالی خراسان بود، به جمع این ترورکنندگان پیوست. منصور از کار این سردار آگاه شد و کوشید وی را به بند بکشد، ولی موفق نشد. نفس زکیه، خالد را برای دعوت به سوی جنبش خود، به سوی خراسان روانه ساخت؛ لذا منصور با کشتن بسیاری از نیروهای آن سردار، از وی انتقام گرفت.(۱۸)

پی نوشت:

۱.عمده الطالب فی انساب آل ابی طالب، ابن عنبه، ص ۹۳. ۹۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص ۲۵.۲۶؛ اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج۵، ص ۴۴؛ سرّ السلسله العلویه، ابی نصر بخاری، ص ۱۴؛ لهوف ، سید بن طاووس، ص ۶۳٫

۲. الفصول الفخریه، ابن عنبه، ص ۱۰۸؛ طبقات، ابن سعد، ج۵، ص ۳۸۵؛ تاریخ بغداد ، ج۹، ص ۴۳۸٫

۳. مقاتل الطالبیین، ص ۲۷۵.۲۷۳؛ میراث شهاب، ش ۳۵. ۳۶ ، ص ۷۵، «درنگی در یک تبارنامه»

۴. منتهی الآمال، محدث قمی، ج۲، ص ۴۷۱. ۴۶۹، هجرت، قم.

۵. دائره المعارف تشیع، ج۱۱، ص ۸۲٫

۶. مروج الذهب، ج۲، ص ۲۹۸؛ جامع الرواه، حاج محمد اردبیلی، ج۲، ص ۱۴۱٫

۷. مقاتل الطالبیین، ص ۲۳۳٫

۸. سنن ابی داود، ج۲، ص ۱۳۴و ۱۳۵٫

۹. همان، ص ۱۳۴٫

۱۰. الفخری، ابن طقطقی، ص ۱۴۸٫

۱۱. غایه الاختصار، تاج الدین شریف، ص ۲۷٫

۱۲. مقاتل الطالبیین، ص ۳۰۰ و ۳۰۱٫

۱۳. همان، ص ۳۰۲.۳۰۴٫

۱۴. تشیع در مسیر تاریخ، سید حسین محمد جعفری، ترجمه: سید محمد تقی آیت اللهی، ص ۳۱۴٫

۱۵. الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج۱۲، ص ۲۱۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص ۱۸۷ و ۱۸۸؛ رجال کشی، ص ۵۶.۴۷٫

۱۶. مروج الذهب، ج۲، ص ۲۵۷، ۲۵۶ و ۲۹۸٫

۱۷. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۳۶۹؛ تشییع در مسیر تاریخ، ص ۳۲۰ و ۳۲۱٫

۱۸. مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عباسیان، سمیره مختار اللیثی، ترجمه: سید کاظم طباطبایی، ص ۱۲۸٫

منبع: نشریه فرهنگ کوثر، شماره۸۷٫

جنبش های شیعی دوران امام هادی علیه السلام.

اشاره:

در دوران امام هادی (علیه السّلام) به دلیل آشفتگی فضای سیاسی، ضعف دستگاه حکومت، ستم و بی عدالتی، ناامنی و فساد و به ویژه سیاست های خصمانه حاکمان عباسی با علویان نهضت های مردمی و قیام های علویان شکل گرفت.

یکی از برجسته ترین دوره های قیام های شیعی و علویان در دوره امام هادی علیه السلام به وقوع پیوست که در سرزمین های مختلف پرچم مبارزه را برافراشتند و با استفاده از ضعف حکومت مرکزی و برای رهایی از فشارهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دست به شورش زدند. نهضت هایی که از سوی علویان رخ می داد نشان روحیه تسلیم ناپذیری علویان در برابر ستم بود.

 

  فشار بیش از حد عباسیان بر شیعیان و نسل کشی آن ها از سوی دیگر، چهره های برجسته و ممتاز علوی را بر آن داشت تا برای احقاق حق امامان خود و پایان دادن بر اعمال ننگین دستگاه، دست به قیام بزنند. سردمداران این قیام ها، خود از فرزندان ائمه اطهار (علیهم السّلام) و نوادگان آنان بودند که به انگیزه براندازی نظام ستم پیشه عباسی با شعار «الرضا من آل محمد » با شخص برگزیده ای از خاندان پیامبر ص، قیام خود را آغاز کردند. علت انتخاب این شعار، ابتدا زیر سؤال بردن مشروعیت خلافت عباسیان و غاصبانه بودن حکومت آن ها و در گام دوم، حفظ جان امامشان که در آن زمان تحت مراقبت نظامی قرار داشت، بود؛ زیرا اگر آن ها نام شخص خاصی را بر نهضت خود می گذاشتند،که بی شک، آن شخص امام هادی (علیه السّلام) بود دستگاه به آسانی با از بین بردن آن فرد، قیام را سرکوب می کرد.

دوران امام هادی (علیه السّلام) به دلیل آشفتگی فضای سیاسی، ضعف دستگاه حکومت، ستم و بی عدالتی، ناامنی و فساد و به ویژه سیاست های خصمانه حاکمان عباسی با علویان نهضت های مردمی و قیام های علویان گسترش یافت؛ آنان با دیدن این آشفتگی، برای دست یابی به اهداف سیاسی خود دست به حرکت های مختلف می زدند. علویان و مخالفان حکومت به دنبال فرصت بودند هنگامی که سرداران عباسی در مرکز حکومت به خلیفه کشی روی آوردند در دوره چهار ساله ۲۴۸ ٓ ۲۵۲ قیام های متعددی را در عراق و ایران و یمن شکل دادند اینان علویان و ساداتی بودند که به دلیل فضای اختناق آمیز و ستمگرانه متوکل، از حجاز و عراق به مرکز ایران مهاجرت نموده بودند و چون فرصتی دست داد قیام های خود را آغاز کردند.

بنا به گزارش برخی محققان، مناطق شمالی ایران از اواخر عهد عثمان از جنوب و سمت غربی در ناحیه گرگان مورد هجوم مسلمانان قرار گرفت. در طول قرن اول و دوم، مردم مازندران در پرداخت جزیه به مسلمانان موافقت کردند اما منطقه گیلان و دیلم تا مدت ها مقاومت کرد و تنها در قرن سوم با پذیرش اسلام زیدی بود که تسلیم شد. سادات علوی در برابر فشارهای حاکمان مستبد عباسی به نواحی گیلان و دیلم کوچ کردند و یکی از نخستین کوچ ها که به یک قیام منتهی شد آمدن یحیی بن عبدالله بن الحسن بن الحسین(علیه السّلام) به دیلم بود. یحیی پیش آمدن به دیلم، از سال ۱۷۰ فعالیت خود را آغاز کرد گفته شده است که شمار فراوانی از مردم حجاز، تهامه و یمن با وی بیعت کردند. حتی برخی از علما که از جمله آنها شافعی دانسته شده در بیعت وی در آمدند او مدتی را در یمن، مصر و مغرب سپری کرد و پس از مرگ موسی عباسی، در زمانی که هارون به قدرت رسید به بغداد بازگشت.

هارون سخت به دنبال او بود تا آن که به ری آمد و از آن جا به ماوراء النهر رفت. پس از دو سال یحیی که حدود ۱۷۰ نفر از یاران وی از بصری و کوفی و خراسانی همراهش بودند به طبرستان رفت. به نظر می رسد حرکت یحیی، اولین قیام شیعی در دیلم بوده و سرآغاز مهاجرت سادات در این دیار که بعدها بیش از ۷۰۰ سال بر آن حکمرانی کردند بوده است.(۱)

مردم طبرستان در نیمه قرن سوم هجری از ظلم و ستم والیان طاهری به حسن بن زید علوی، ساکن در ری متوسل شدند تا وی حکومتی بر مبنای سیرت رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علی (علیه السّلام) برپا کند حسن بن زید در سال ۲۵۰ هجری به همراه نمایندگان مردم آمل از ری به طبرستان رفت و مردم شمال ایران با وی بیعت کردند. وی مشهور به داعی کبیر بیست سال بر طبرستان حکومت کرد و مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و روایات صحیح از امیر مؤمنان (علیه السّلام) فراخواند و بار دیگر در اذان عبارت «حی علی خیر العمل» را گنجاند. معمولا عقیده حسن بن زید را تشیع زیدی دانسته اند اما برخی منابع وی را از سادات و علمای شیعی دانسته و از ولادت امامیه به حساب آورده اند. اما نسبت امامی وی نمی تواند درست باشد و او به عنوان زیدی در این دوره فقهی حنفی داشته است(۲)

تشکیل نخستین دولت

دولت علویان طبرستان، نخستین دولتی است که در شرق اسلامی به دور از تأیید خلفای عباسی تشکیل شد

دولت علویان طبرستان، نخستین دولتی است که در شرق اسلامی به دور از تأیید خلفای عباسی تشکیل شد. این تهدیدی جدی برای خلافت عباسی بود و آن ها به هر قیمت بود در صدد نابودی آن بودند.(۳) این دولت دومین دولت شیعی در جهان اسلام بود که در شمال ایران با شعار «الرضا من آل محمد» شکل گرفت دو نفر از نخستین حکام این سلسله از علویان دانشمند و فقیه بودند که تمایلات زیدی داشته اند ولی برای حفظ همبستگی دولت خود، با شیعیان امامی همراهی می کردند. ناصر کبیر سومین نفر از علویان طبرستان از شیعیان دوازده امامی بود. چنان که پدرش علی بن حسن از یاران امام جواد (علیه السّلام) به شمار می رفت(۴) در حقیقت این نخستین بار بود که علویان پس از قیام های طولانی در مناطق مختلف توانسته بودند دولتی تشکیل بدهند.

این نکته را باید توجه داشت که اندیشمندان شیعی و تفکر دینی شیعه چنان جذابیت و پذیرشی داشت که با همه سخت گیری ها و شکنجه ها، این همه اقبال به امامان شیعه و نهضت های شیعی وجود داشته است و تنها با این ادعا که قیامی به شیعه منتسب بوده باشد مردم از آن حمایت کرده حتی حاضر بودند تا در ترویج و تحکیم آن جان خویش را نثار و ایثار نمایند.

قیام علویان در مازندران و طبرستان و دیلم شکل موفقی از قیام علویان بوده است و نشان از جایگاه بالای اندیشه شیعی و افول قدرت حکومت و طرفداران آن بوده است. اندیشه عدم پذیرش حاکم ستمگر بر قدرت و بازگرداندن حکومت به شایستگان از خاندان رسول گرامی اسلام و اداره امور حکومت بر اساس آموزه های قرآن و سنت و سیره معصومان مهم ترین مسئله این قیام ها بوده است.(۶)

پی نوشت:

(۱).جعفریان رسول، تاریخ تشیع در ایران تا طلوع صفوی، ص ۲۹۸٫

(۲).همان، ص ۳۰۲٫

(۳)تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۳۰۹٫

(۴). رجال طوسی، ص ۴۰۲٫

(۵). الکامل، ج ۷، ص ۱۶۴٫

(۶). جعفریان، تاریخ تشیع در ایران تا طلوع دولت صفوی، ص

قيامهاي شيعيان در دوران عباسيان

مريم علوي

كلمات كليدي:  تاريخ، قيام، شورشهاي شيعيان، عباسيان، الرضا من آل محمد، نفس زكيه، ابن طباطبا، شهيد فخ، حسن بن زيد

“عباسيان” با ادعاي انتساب به خاندان پيامبر و شعار جلب رضايت و احقاق حقوق از دست رفته آنان قدرت را به دست گرفتند. گروهي از شيعيان پس از دوران سختي كه در زمان امويان پشت سرگذاشته بودند به عباسيان كه با شعار “الرضا من آل محمد” بر سركار آمده بودند، اميد بستند.

بعدها رويگرداني عباسيان از اين شعار و تحت فشار و شكنجه قرار گرفتن علويان موجب جدايي اين دو جريان شد و قيامها و شورشهاي مختلفي در نواحي مختلف در دوران خلفاي عباسي به رهبري علويان سازماندهي شد.

انگيزۀ قيامها

انگيزۀ اصلي اين قيامها در دست گرفتن حكومت و احقاق حقوق از دست رفته علويان و امر به معروف و نهي از منكر در مقابل حكومت ظلم و جور عباسي بوده است. هر چند انگيزه‌هاي غيرالهي نيز در مواردي ديده مي‌شد، اما هدف بيشتر اين قيامها و افرادي كه آن را همراهي مي‌كردند اهداف اصلاحي بود، به هر حال درگيري بين دو حزب علوي و عباسي در قالب بحثهاي كلامي و ادبي آغاز شده و سرانجام به مرحلۀ عمل و ميدان جنگ كشيده شد.[1]

نخستين قيام علويان

نخستين قيام علوي در روزگار عباسيان در زمان خلافت منصور، قيام “محمد بن عبدالله بن حسن” در سال 145 هـ ق بود كه شيعيانش او را “نفس زكيه” و “المهدي” مي‌ناميدند. محمد خلافت را حق خود مي‌دانست از اين رو با گروهي از يارانش از بيعت با سفاح امتناع كرد. محمد موفق شد حمايت گروه زیادی از مردم مكه و مدينه از جمله فقيهاني چون مالك بن انس را به خود جلب كند.

محمد برادرش ابراهيم را نيز براي نشر دعوت خود به بصره فرستاد. منصور از در مدارا نامه‌اي به محمد نوشت اما محمد كه خلافت را حق خود مي‌دانست در نامه‌اي تند، منصور را به عنوان غاصب خلافت ملامت كرد. منصور عيسي بن موسي وليعهد خويش را براي جنگ با محمد فرستاد و با فرستادن نامه‌هايي به مردم مدينه و وعده‌هاي دروغين، آنان را از اطراف محمد پراكنده كرد و موفق به قتل محمد و پيروزي در جنگ با او شد. پس از مدتي سپاه خليفه به جنگ با ابراهيم رفتند و موفق شدند سپاه ابراهيم را در سال 145 هـ. ق شكست دهند.[2]

در آغاز خلافت هادي، علويان منطقه حجاز به رهبري “حسين بن علي بن حسن بن حسين بن علي” (شهيد فخ) قيام كردند. وي خلافت را حق خاندان علوي مي‌دانست و قيام او اعتراضي به ظلم و تعدي‌هاي هادي بر علويان و قطع مستمري آنان بود.[3] حسين در سال 169 هـ. ق به مدت يازده روز مدينه را به تصرف درآورد، زندانيان را رها كرد و عاملان عباسي را به زندان افكند، سپس بسوي مكه رفت و در محلي بنام فخ با سپاه عظيم عباسي روبرو شد و علي رغم پايداري زیاد، سپاه وي درهم شكست و حسين و پيروانش به قتل رسيدند و او به “شهيد فخ” معروف شد. علويان اين فاجعه را پس از حادثه هولناك كربلا غمبارترين حادثه تاريخ به شمار مي‌آورند و در سوگ شهيدان آن قيام، مرثيه‌ها سرودند.

“يحيي بن عبدالله ” برادر “نفس زكيه” و از داعيان و مبلغان او بود و پس از شكست محمد در ري و طبرستان بكار دعوت مشغول شد و مردم را به امامت خويش خواند. هارون براي از بين بردن يحيي امارت خراسان را به فضل بن يحيي برمكي داد و او را در سال 175 هـ. ق با سپاهي به جنگ يحيي فرستاد. فضل يحيي را به صلح متمايل كرد بدين شرط كه هارون امان نامه‌اي براي او بفرستد. هارون چنين كرد ولي هنگامي كه يحيي نزد او آمد پيمان شكست و وي را به قتل رساند. البته قتل يحيي نه تنها از نفوذ علويان در ديلم گيلان و طبرستان نكاست بلكه زمينه مناسبي براي اولين دولت مستقل شيعي در قلمرو خلافت عباسي يعني علويان طبرستان فراهم آورد.[4]

“ادريس بن عبدالله” برادر ديگر محمد نفس زكيه و يكي از داعيان او بود. او در قيام فخ نيز شركت كرد و چون این قیام به شدت سرکوب شد به مصر و از آنجا به مراکش رفت و در آنجا اولین دولت مستقل شیعی را بنیان گذاشت. هارون از خطر دولت نوپاي او هراسان بود ولي به جهت دوري راه و اشتغال به جنگ‌هاي داخلي از جنگ با او منصرف شد. وي به پيشنهاد “يحيي برمكي” فردي را بنام “شماخ” مأمور قتل وي كرد. شماخ نزد ادريس رفت و ادعا كرد كه پزشك و از علويان است و به اين خدعه، ادريس را به قتل رساند. ياران ادريس نام نوزاد متولد نشدۀ او را ادريس گذاشتند و او را به رهبري خود برگزيدند و ادريس دوم بنيان گذار واقعي دولت ادريسيان است.

گرچه حكومت ادريسيان بدون جنگ و قيام و شورشِ قابل توجهي قدرت گرفت، ليكن از حيث سرپيچي از حكومت مركزي و تشكيل دولت مستقل پس از امويان اندلس دومين دولت مستقل و معارض است كه از پيكره عظيم خلافت عباسي جدا شد.[5]

در زمان مامون گروهي از اعراب و علويان كه از تمايلات ايراني مأمون و كارگزاران ايراني‌اش ناراضي بودند به محمد بن ابراهيم علوي معروف به “ابن طباطبا” پيوستند. وي با شعار «الرضا من آل محمد» در كوفه قيام كرد و رهبري نظامي را به سري بن منصور شيباني مشهور به “ابوالسرايا” كه سابقاً از طرفداران مأمون بود سپرد. ابوالسرايا با مسموم كردن ابن طباطبا منحصراً وارد ميدان شد ولي از هرثمة بن اعين فرماندۀ سپاه خليفه شكست خورد. حركت ابوالسرايا با ديگر حركتهاي علويان تا آن زمان تفاوت داشت، زيرا مردي غير از خاندان اهل بيت هدايت آن را در دست داشت و براي اولين بار كوفه شاهد حركتي علوي بود.[6]

قيام محمد بن قاسم بن علي بن عمر بن حسين بارزترين انقلاب علويان پس از شهادت امام رضا(ع) است. وي قيام خود را از كوفه آغاز كرد وهمراه گروهي از زيديان به شهرهاي خراسان رفت.

عبدالله بن طاهر از طرف معتصم مأمور جنگ با محمد ليث شد و سرانجام او را دستگير كرد و نزد خليفه فرستاد. خليفه او را به دام انداخت ولي محمد بن قاسم مخفيانه گريخت و تا پايان عمر همواره محرك شورشها و انقلاب‌هايي بر عليه حكومت آل عباس بود.[7]

قيام محمد ديباج

در دوران مامون، محمد ديباج فرزند امام صادق(ع) در حجاز در سال 200 هجري قيام كرد و در مكه بعنوان اميرالمؤمنين با او بيعت شد. از آنجا كه اين قيام فقط به مكه منحصر بود جدي تلقي نشد و محمد بن ديباج در حضور مردم خودش را خلع كرد.[8] از عوامل عدم موفقيت او ناتواني در سازماندهي دقيق قيام، اعتماد به ياراني سست كردار كه برخي از ارازل واوباش مكه بودند و ترديد برخي از مردم مكه براي بيعت با وي عنوان شده است.

از شورشهاي موفقي كه منجر به تشكيل دولتي مستقل بود شورش “حسن بن زيد” بود وي كه عالمي بزرگ و فقيهي ديندار و ساكن ري بود به دعوت مردم طبرستان به آن ديار رفت و در 250 هـ ق پس از پيروزي‌هاي درخشان توانست بر عاملان عباسي پيروز شود و دولت علويان طبرستان را ايجاد كند و به “داعي كبير” ملقب شود. حكومت علويان طبرستان حدود 60 سال مستقل از حكومت مركزي به حيات خود ادامه داد.

فهرست منابع:

[1] . کاظمی پوران، محمد؛ قیامهای شیعه در عصر عباسی، تهران، فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1382، ص63

[2] . خضري، سيد احمد رضا؛ تاريخ خلافت عباسي از آغاز تا پايان آل بويه، تهران، سمت، 1379، ص 31- 29.

[3] .يعقوبي، احمد بن واضح؛ تاريخ يعقوبي، تهران، اساطير، ج 2، ص 404.

[4] . تاريخ خلافت عباسي از آغاز تا پايان آل بويه،  همان، ص 46.

[5] . همان، ص 46.

[6] . طقوش، محمد سهيل؛ دولت عباسيان، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1383، ص 46.

[7] . تاريخ خلافت عباسي از آغاز تا پايان آل بويه،  پيشين، ص 78

[8] . طبري، محمد بن جرير؛ تاريخ طبري، تهران، اساطير، ج 8، ص 539- 538.

بررسي تاريخي شخصيت يحيي بن زيد

چکیده

یحیی بن زید بن علی(علیه السلام) در خانواده ای با علم و فضیلت در مدینه به دنیا آمد و دوران کودکی را در محضر پدر سپری نمود و در پی گیری اهداف پدر، نقشی بارز داشت.

یحیی بعد از شکست قیام زید بن علی(علیه السلام) مخفی شد و به پیشنهاد یاران خود، هجرت به سمت خراسان را آغاز کرد.حاکم کوفه از هجرت وی با خبر شد و به تعقیب او پرداخت و در بلخ او را دست گیر نمود.

سپس با تحولاتی که در خلافت اموی به وجود آمد، یحیی آزاد گردید.

در بازگشت، حاکم نیشابور سدّ راه یحیی شد و یحیی به ناچار، با یاران اندک خود به جنگ پرداخت و او را شکست داد و به سوی جوزجان رفت.

دوتن از بزرگان قبایل و تعداد زیادی نیرو به یحیی پیوستند.

نصربن سیار به تعقیب یحیی پرداخت تا این که در جوزجان و در قریه ارغوی این نیروها به هم رسیدند و سه شبانه روز جنگ شدید رخ داد و نیروهای یحیی به دلیل کم بودن و نداشتن تجربه نظامی، شکست خوردند.

دشمنان سر یحیی را از بدنش جدا نمودند و بدنش را بر دروازه جوزجان آویزان کردند.

بعد از شکست یحیی، جوش و خروش عجیبی خراسان را فراگرفت و داعیان عباسی از جمله ابومسلم در این زمینه تأثیر زیادی داشتند.

آنها ظلم های امویان و کشتن نوادگان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)را برای مردم بازگو کردند و احساسات مردم را بر ضد امویان تحریک نمودند و با استفاده از این موقعیت، به خون خواهی یحیی قیام کردند تا امویان را سرنگون کنند.

ابومسلم جنازه یحیی را از بالای دروازه جوزجان پایین آورد و برآن نماز گزارد و انتقام قاتلان او را نیز گرفت.

این نوشتار، به بررسی شخصیت یحیی نزد مسلمانان و منزلت خانوادگی او می پردازد و دیدگاه امام صادق (ع) درباره قیام و شهادت او را بررسی می کند.

واژگان كليدي امام صادق (علیه السلام)، زيد بن علي، يحيي بن زيد، علويان، خراسان، جوزجان.

مقدمه بررسي وتحقيق درباره قيام هاي علويان و اثبات و اصالت و بيان هدف و فلسفه آنها يكي از موضوعات مهم تاريخ اسلام است.

از آن جايي كه اين قيام ها، نقطه تحول عظيمي در تاريخ اسلام و تاريخ تشيع محسوب مي شود، بر اثر حاكميت قوانين زور بر جوامع، اين حركت ها تحريف شده و يا زير سؤال رفته است؛ بنابراين، تاريخ پژوهان باید هويت واقعي اين قيام ها را براي مشتاقان مباحث تاريخي روشن سازند و از شخصیت هاي نام دار تشيع ابهام زدايي نمايند.

در این جا، به بررسي و تحليل قيام يحيي بن زيد پرداخته می شود؛ زیرا این قیام، تأثير شگرفي بر تاريخ تشيع در خراسان گذاشت.

شخصیت یحیی بن زید

 1-1. پدر يحيي زید بنابر قول برخی از تاریخ نگاران و از جمله ابن عساکر (م 571ق) درسال 78 قمری به دنیا آمد.

تاریخ نگار دیگری به نام احمد محلی (م 652) سال تولد او را 75 قمری می داند.

شیخ مفید نیز قول ابن عساکر را پذیرفته است.

روز ولادت زید معلوم نیست.

وی از مادری به نام حورا به دنیا آمد.

او کنیزی با نجابت و از اهالی سند بود که مختار بن ابی عبیده ثقفی او را خرید و به امام سجاد (علیه السلام) اهدا کرد که زید فرزند اول او بود.

زید کم کم مراحل رشد و ترقی را نزد پدر بزرگ وار طی کرد.

او در خانه ای پرورش یافت که میراث نبوت را بر دوش می کشید.

پدرش امام زین العابدین(علیه السلام) از تابعین و سادات و از بزرگان دینی و علمی بود.

امام سجاد(علیه السلام) همیشه به فقرا و مساکین انفاق می کرد.

او به علت کثرت عبادات زین العابدین نامیده شده بود و به خاطر کثرت سجده، به سجاد ملقب شد.

زید در چنین فضایی رشد و نمو یافت و به لقب های حلیف القران، شهید و زیدالازیاد مفتخر شد.

کنیه او ابوالحسین بود چون فرزندی به نام حسین داشت.

زید دارای شخصیتی ممتاز و برجسته بود که از زبان پیامبراعظم(صلی الله علیه وآله وسلم) از وی تعریف کرده و سرافرازی، ارج مندی و دلاوری وی را ستوده اند.

پیشوایان دینی و امامان بزرگ وار، نام زید را به نیکی برده و از وی تمجید نموده اند.

مقام علمی زید آن قدر معروف و مسلم بود که او را ازعلمای آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) و یا از فقهای اهل بیت شمرده اند.

امام صادق(علیه السلام) در باره اش فرمود: رحم الله زیدا انه العالم الصدوق؛ خدا زید را رحمت کند؛ او عالمی درست گفتار بود.

امام رضا(علیه السلام)نیز از مقام زید تجلیل و ستایش می فرماید انه کان من علماء آل محمد؛(صلی الله علیه وآله وسلم) او از علمای آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) بود.

امام صادق(علیه السلام) در جای دیگر نیز زبان به توصیف زید می گشایند و از او با عظمت و نیکی یاد می کند و می فرماید: انه کان مومنا وکان عارفا وکان عالما وکان صادقا او(زید) مردی با ایمان عارف و عالم و درست کاربود.

از این رو، علمای بزرگ و صاحب نظران علم رجال و حدیث، مقام علمی زید را با عباراتی محکم و رسا بیان کرده اند و او را به منزله یکی از شخصیت های فقهی، تفسیری وعلمی آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) ستایش نموده-اند.

زید، قهرمان گفتار و دارای فصاحت بیانی قوی بود و در مقام سخن، از بهترین فصحای عرب شناخته می شد.

درباره او نوشته اند انه حلو اللسان، شدیدالبیان، خلیق بتمویه الکلام زید زبانی شیرین و بیانی محکم داشت و متخلق به کلام روان بود.

1-2. زید از دیدگاه بزرگان شیعه شیخ طوسی در الفهرست، از عمروبن موسی وجهی که از روات است، نقل می کند که گفت: هیچ کس را درتشخیص آیات قرآن از ناسخ و منسوخ و برگرداندن متشابه آن به محکم، چون زید بن علی(علیه السلام) ندیدم.

شیخ حرعاملی نیز می گوید: ماگروه شیعه امامیه درباره زیدبن علی سخنی جز خیر و خوبی ابراز نمی کنیم و روایاتی که از امامان ما در باره عظمت مقام زید رسیده بسیار است.

علامه امینی از فضایل و مناقب او دفاع می کند و می گوید او یکی از برجسته ترین علمای اهل بیت(علیه السلام)بود.

فضایل و کمالات از هر طرف او را احاطه کرده بود.

علم از او چون آب چشمه می جوشید.

بزرگان زیادی در باره زید اظهار نظر کرده اند.

دانش مندان بزرگ شیعه از جمله شیخ مفید در الارشاد، خزار قمی در کفایه الاثر، نسابه معروف عمری در المجدی ابن داوود در رجال، شهید اول در قواعد، استرآبادی در رجال، علامه مجلسی در مرات العقول، میرزای نوری در خاتمه مستدرک و شیخ مامقانی در تنقیح المقال درباره قیام زید نوشته اند که دعوت زید الهی و جهادش فی سبیل الله بود.

1-3. زید از دیدگاه علمای اهل سنت علما و پیشوایان بزرگ اهل سنت مانند ابن حجر، ذهبی، ابن تیمیه، هیثمی و ابن شبه در تجلیل از مقام شامخ علمی زید می گویند: انه من اکابر العلماء و افاضل اهل بیت(علیه السلام)فی العلم و الفقه؛ زید بن علی از شخصیت های بزرگ علمی خاندان نبوت و برجسته ترین عالم و فقیه آنان بود.

ابوحنیفه با مشارکت در قیام زید وکمک مالی به آنان درباره زید و مقام علمی او با جمله رسا یاد می-کند و می گوید: شاهدت زید بن علی کما شاهدت اهله فما رایت فی زمانه افقه منه و لا اسرع، جوابا و لا ابین قولا لقد کان منقطع القرین؛ زید را چون دودمانش دیدم (درعظمت وعلم)، ولی در عصر او، کسی را داناتر و حاضرجواب-تر و خوش بیان تر از او ندیدم.

او در گفت گو با قاطعیت سخن می گفت.

1-4. قیام زید زید مورد حمایت برادرش امام محمد باقر(علیه السلام)وبرادرزاده اش جعفربن محمد(علیه السلام) بود.

امام باقر(علیه السلام)درباره برادرش زید فرمود: او بزرگ خاندان خویش و خون خواه شهیدان آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) است.

زید نیز خودش خون خواهی سرور شهیدان امام حسین(علیه السلام) و یاران بزرگ وارش را یکی از دلایل قیام خود معرفی می کند و اهداف خود را چنین برمی شمارد: انماخرجت علی الذین قاتلواجدی الحسین(علیه السلام) من برضد آنانی که باجدم حسین(علیه السلام)جنگیدند، قیام کرده ام.

همین مطلب را شیخ مفید نیز تأیید می کند و می نویسد و یطلب بثارات الحسین(علیه السلام) هدف او خون خواهی امام حسین(علیه السلام) بود.

علامه مجلسی هم همان مطلب را می نویسد: یامر بالمعروف و ینهی عن المنکر و یطلب بثارات الحسین(علیه السلام) زید امر به نیکی و نهی از بدی می کرد و نیز از برای انتقام خون امام حسین(علیه السلام)خروج نمود.

1-5. مادر یحیی مادر یحیی به نام ریطه، زنی پاک دامن، عفیف و پرهیزکار و از تبار ابوهاشم عبدالله بن محمد حنفیه بن امیرالمومنین علی(علیه السلام) بود.

مادر ریطه هم از دودمان عبدالمطلب به شمار می آید.

ابوالحسن عمری می نویسد: وکان ریطه من سیدات بنات هاشم و منجباتهن روات الحدیث عن ابیها و بعلها هنگامی که زید به شهادت رسید و امویان بر پیروان زید ویارانش سخت گرفتند و یحیی بن زید مخفی شده بود و سپس بازداشت گردید، مادرش در فراق او اندوه ناک بود.

از این رو، «ابوثمیله آبار» که صالح-بن ذبیان نام داشت، اشعاری سرود به این شرح: فلعل راحم ام موسی و الذی نجاه من لجج خضم مزید سیسیر ریطه بعد حزن فوادها یحیی و یحیی فی الکتائب یرتدی شاید آن خدای بزرگی که به مادر موسی مهر ورزید و بلکه خود موسی را از امواج خروشان آن دریای بزرگ نجات بخشید، ریطه را بعد از اندوه قلبی اش به آمدن یحیی خشنود گرداند، همان یحیایی که در میان لشکریان لباس رزم و اسلحه به تن کرد و جنگ می نمود.

ولی مادر یحیی، دیگر به دیدار فرزندش موفق نشد تا این که پس از کشته شدن یحیی، ولید بن یزید-بن عبدالملک، سر وی را برای مادر فرستاد و او در حالی که اشک می ریخت و ناله می کرد، اشعاری چنین سرود: شردتموه عنی طویلا و اهدیتموه الی قتیلا صلوات الله علیه بکره و اصیلا نور دیده ام را مدتی بس طولانی از من دورکردید و سر بریده اش را به من بازگردانیده اید.

خداوند هر صبح و شام درود بی پایانش را بر او نازل فرماید.

برخی تاریخ نویسان، این موضوع را به گونه دیگری نقل کرده اند؛ بدین ترتیب که بعد از شهادت زید، یوسف بن عمر والی کوفه، دستور داد تمام کسانی را که در قیام زید نقش داشتند، دست گیر و مجازات کنند، لذا همسر زید را نیز دست گیر کردند و او را آن قدر تازیانه زدند که تمام اعضایش درهم کوبیده شد و استخوان هایش بر اثر ضربه های کاری خرد گردید و سرانجام در زیر ضربات تازیانه جان داد.

آن گاه پیکر او را در زباله دان خارج از شهرکوفه (کناسه) انداختند و کسی از بنی هاشم جرأت نمی کرد بر این بانوی محترم، سوگ واری و عزاداری نماید و همان طور بدون غسل و کفن باقی ماند.

این نظریه را بعضی از تاریخ نویسان معاصر پذیرفته اند.

بلاذری می نویسند: یوسف بن عمر که به شدت از دست کوفیان خشم گین بود، در مسجد آنان را تهدید کرده و شروع به دشنام دادن به اهل بیت(علیهم السلام) کرد.

آن گاه دستور داد تا تمام خانه های کوفه را جست جو کنند.

پس از آن بود که طرف داران زید را تحت تعقیب و اسیر و خانه های آنان را به آتش کشید، از جمله همسر زید را نزد یوسف بن عمر آوردند، لباس او را درآوردند و آن قدر او را شلاق زدند تا به شهادت رسید.

عبدالله بن یعقوب هم به جرم دادن دختر خود به یحیی، دست گیر شد و به قتل رسید.

هم چنین یوسف بن عمر زنی را که به مادرش گفته بود دختر زید را پناه دهد، پانصد ضربه شلاق زد.

او هم چنین دستور داد تا زن دیگری را نیزکه به زید کمک کرده بود، دست و پایش را قطع کنند و گردنش را نیز بزنند.

1-6. سیمای یحیی یحیی بن زید در سال97 و یا قولی دیگر 107 قمری در شهر مدینه به دنیا آمد: قتل یحیی و له ثمانی عشره سنه، بقریه یقال لها ارغوی سنه خمس و عشرین و مائه یحیی در روستای ارغوی و در هجده سالگی به سال 125 قمری به شهادت رسید.

اگر سن یحیی از شهادتش کم شود، تاریخ 107قمری به دست می آید که سال ولادت اوست و این قول را برخی از نویسندگان معاصر هم پذیرفته اند.

برخی از دیگر تاریخ نگاران مانند زرکلی، سید عبدالرزاق مقرم و سید مجدالدین، بر این باورند که ولادت یحیی، در سال 98 قمری بوده و هنگام شهادت 28 سال داشته است.

کنیه یحیی ابوطالب و به قتیل جوزجان نیز معروف است.

ازاین جهت، او را قتیل جوزجان خوانده اند که با قیام خود در جوزجان، تأثیری شگرف بر تاریخ تشیع گذاشت.

یحیی چهره ای زیبا و پوستی سفید داشت، موهایش کوتاه و جوانی با ابهت بود، هم واره در میدان جنگ، پیش تاز و از جلوداران لشکر به شمار می رفت و از کثرت دشمن، هراسی نداشت و تنهایی او را از پای در نمی آورد؛ او جوانی پاک دامن، نیکوخصال و عالم و شجاع و پارسا بود.

علاوه برکمالات معنوی، صورت زیبا و جذابی داشت؛ او با دخترعموي خود به نام «محنه» دختر عمرالاشرف (اطرف) بن علي بن-الحسين – .

(علیه السلام)ازدواج نمود.

ولي به اعتقاد بعضي از تاریخ نویسان دختر عبدالله بن يعقوب همسر يحيي است وآورده اند: يوسف بن عمر دستور داد كه تمام پيروان و ياران زيد بن علي را تحت تعقيب و يا اسير و يا به قتل برسانند و در اين راستا، عبدالله بن يعقوب را به جرم اين كه دخترش را به يحيي داده، به قتل رساند.

طبق اين نظريه دختر عبدالله همسر یحیی است، كه به همين جرم كشته شد، یا این که یحیی دو زن داشته که با توجه به سن یحیی وتحولات آن روز، بعید به نظر می رسد.

فرزندان يحيي هم به درستي مشخص نیستند و در این زمینه، دید گاه های مختلفي ازجمله: يحيي بن زيد فرزنداني داشته كه همگي آنها در كودكي از دنيا رفته اند.

ابن جبير هنگام شمارش مرقدهای دختران اهل بيت: در مصر، به بارگاه زينب دختر يحيي اشاره مي كند و مي گويد كه مشاهد زيادي از اهل بيت: در مصر و جود دارد، از جمله آرام گاه زينب دختر يحيي بن زيد كه اين مرقد دارای كرامات درخشان و مشهوري است.

افراد زيادي در طول تاريخ خود را به يحيي بن زيد منتسب كرده اند كه به دلايل تاريخي، ادعاي آنها مردود است.

ابن اثير مي نويسد: صاحب زنج، بعد از تخريب بصره، ادعا كرد كه از نسل يحيي بن زيد است.

عبدالحی حبیبی می نویسد: بعد ازكشته شدن ابومسلم، عده زيادي از مردم دور «اسحاق ترك» جمع شدند و به ماوراءالنهر رفتند و مردم را به رسالت ابومسلم فراخواندند.

برخي عقيده داشتند كه اسحاق ترك، از علويان و از اولاد يحيي بن زيد بن علي(علیه السلام)است كه از دست عمال اموي فرار كرده است.

تاریخ نویسان براي يحيي، دختري نيز ذكر نموده اند كه درخردسالي فوت کرده و جريانش را این گونه آورده است: براي يحيي بن زيد دختر شيرخواره اي بود كه او را به هم راه سر پدرش نزد وليدبن يزيد فرستادند و او هم سر را به مدينه فرستاد تا سريحيي را به هم راه فرزندش، به دامن ريطه مادر يحيي بن زيد بيندازند.

ولي در مورد اين خبر نيز باید تأمل کرد؛ زيرا در زمان خروج يحيي از كوفه، فضاي خفقان و استبداد وجود داشت كه يحيي در آن فضا، مخفيانه و با تعدادي اندك از ياران، از كوفه خارج شد آنها فرصت نیافتند تا خانواده خود را از كوفه خارج کنند و ممکن است خانواده آنها درمدینه بوده باشند.

در ادامه تحولاتي كه يحيي در آنها نقش داشت، هيچ گونه خبري از خانواده و فرزند او در كتاب هاي تاريخي نيست.

دوم این که بیشتر تاریخ نویسان، جريان انداختن سر يحيي به دامن مادرش را آورده اند، ولي به طفل شيرخواره اشاره ای نکرده اند.

1-7. برادران يحيي 1-7-1.

عيسي بن زيد عيسي بن زيد درمحرم سال 109 قمری به دنيا آمد.

لقب او «موتم الاشبال» و كنيه اش ابويحيي و ابوالحسين بود.

عيسي مردي زاهد و شجاع به شمار می آمد كه سراسرعمر او به مبارزه گذشت و در جنگ-هاي علويان، از افسران شجاع به شمار مي رفت.

وي در سال 169قمری درگذشت و هنگام شهادت زيد، دوازده سال داشت و مادرش نيز كنيز بود.

علت نام گذاري ايشان به عيسي، به جهت تولدش در دير نصارا و در شب تولد حضرت عيسي (علیه السلام)بود كه در مسير رفتن زيد بن علي(علیه السلام)به هم راه همسرش به شام، وی وضع حمل نمود و زيد نيز نوزاد را عيسي نام نهاد.

عيسي، از برترين اشخاص خاندان خود از نظر علم و تقوا و پرهيزگاري به شمار می رفت.

او در مرام و مذهبش، با بصيرت و دانش بود.

وی هم چنین از راويان حديث نيز به شمار می آمد و احاديثي از پدرش زيد، امام صادق(علیه السلام)، عبدالله بن محمد، سفيان بن مالك، مالك بن انس و دیگران روايت كرده است.

پدر شهيد فخ درباره عيسي مي گويد: در ميان ما هيچ كس بهتر از عيسي بن زيد نبود.

عيسي شجاعت و دانش و تقوا را از پدران خويش به ارث برده بود و محمد(محمدبن عبدالله معروف به نفس زکیه) وصيت كرده بود كه پس از من، رهبري هوادارانم با برادرم ابراهيم و پس از او عيسي بن زيد باشد.

چنين نيز شد و سپاه عيسي شكست خورد و پس از شكست، دركوفه و در منزل علي بن صالح بن حي پنهان شد و دختر او را به عقد خود درآورد و با او ازدواج نمود.

عيسي بن زيد پس از سال ها زندگي مخفيانه، در زمان حكومت مهدي عباسي در كوفه به سال 169قمری در شصت سالگي از دنيا رفت.

1-7-2. حسين بن زيد حسين بن زيد در سال 114 و يا 117 قمری در شام متولد شد.

مادرش ام ولد، كنيه او ابوعبدالله و لقبش «ذوالدمعه» و «ذوالعبره» (صاحب اشك) بود.

هنگام هفت سالگی، پدرش زيد به شهادت رسيد.

امام صادق (علیه السلام)در تربيت و پرورش او نقشي به سزا داشت و به او علم و دانش و حكمت آموخت.

حسین نيز استفاده هاي علمي زيادي از محضرامام برد و در شكل گيري شخصيت وی بسيار مفيد بود.

از حسين روايت نيز نقل شده است.

وی در باب مكارم اخلاق، نكاح، روزه، كفاره، قسم، نص بر ائمه اثناعشر، گزارش اعطای بیست هزار دينار‌ مختار به امام سجاد(علیه السلام)و قبول آن توسط امام را نقل می کند.

حاكم نيشابوري در مستدرك حديث ان الله يغضب لغضب فاطمه «س» را از حسين بن زيد نقل مي نماید.

وي به زهد و تقوا شهرت داشت تا جايی كه به او لقب صاحب اشك دادند.

درباره اين لقب، از پسرش يحيي نقل كرده اند كه گفت: روزي مادرم از پدرم پرسيد كه سبب اين همه گريه ات چيست.

پدرم جواب داد: «كه آيا آن دو تير، براي من جاي خوش حالي و سرور گذاشته است تا مرا از گريه باز دارد؟» مقصود وی از دو تير، يكي تيري بود كه زيد به واسطه آن به شهادت رسيد و ديگري تيري كه يحيي-بن زيد را به شهادت رساند.

حسين بن زيد از روات حديث و دارای كتاب است و نجاشي و شيخ توسي او را عنوان كرده اند و ابن-حجر هم به اين نكته اشاره كرده و او را ستوده است.

وی ازنظر زبان و بيان و قلم و زهد و فضل و احاطه بر انساب و شناسايي افراد و تاريخ، از رجال بني هاشم به حساب مي آيد.

وی به كمك ابراهيم و محمد، فرزندان عبدالله محض، شتافت و در به هم راه آنان جنگيد و پس ازکشته شدن آن دو گریخت.

او در آخرعمر، نابينا شد و لقب مكفوف را به او دادند.

شايد همان گريه زياد، علت نابينايي وی بوده باشد.

او در سال 140قمری زندگي را بدرود گفت.

1-7-3.

محمد بن زيد محمد كوچك ترين فرزند زيد است.

كنيه اش ابوجعفر و ابوعبدالله نيز گفته شده و مادرش كنيزي از اهل سند بود.

درباره وی گفته اند: و كان في غايه الفضل و نهايه النبل؛ او به عالي ترين درجه فضيلت رسيده بود.

محمد از نظر بيان و گرمي سخن، از مردان برجسته بني هاشم به شمار مي رفت.

خطيب بغدادي در شرح حال او مي نويسد: او در زمان خلافت مهدي عباسي، به بغداد آمد و در آن جا درگذشت.

هم چنين می گوید: كه در قيام محمد بن عبدالله «نفس زكيه»، ازجمله رزمندگان و فرماندهان لايق و از مبارزان بود و محمدبن عبدالله وصيت كرد كه اگر من كشته شدم، رهبري نهضت به عهده برادرم ابراهيم است و اگر ابراهيم كشته شد، عيسي بن زيد و محمدبن زيد، فرماندهي قيام را بر عهده بگيرند.

گفته اند که محمدبن زيد در نبرد فرزندان عبدالله محض شركت نكرد و لباس سياه، «علامت بني العباس» پوشيد و نزد منصور دوانيقي رفت و مقام قربي پيدا كرد و باعث امان دادن برادرش حسن ذوالدمعه شد كه در قيام شركت كرده بود ذوالدمعه با اين امان نامه به مدينه آمد.

محمد بن زيد به قدري بزرگ وار و با گذشت بود كه دشمنان قسم خورده اش درباره او گفته اند: (الله يعلم حيث يجعل رسالته)؛ خدا مي داند كه رسالتش را دركجا قرار دهد.

حقاً كه شما نسل و ذريه پيامبريد.

شيخ طوسي او را از جمله اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)شمرده و سند هايی از او در سلسله روايات نقل كرده است.

تعامل یحیی با امام صادق (علیه السلام) تعامل يحيی با امام صادق(علیه السلام) چندان در منابع تاريخي ذكر نشده و تاریخ نگاران، تنها به ذكر چند روايت از يحيي و چند حديث از امام صادقربسنده كرده اند و نظريات نهايي خود را درباره تعامل امام صادق(علیه السلام)با یحیی بن زید بيان نموده اند.

و به نظر مي رسد كه این تعامل، بيشتر از اينها بوده است.

نتايجي را كه بعضي از نويسندگان از اين گفت گوها استنباط كرده اند، هم راه با تحليل تاريخي بررسی مي كنیم.

يحيي در زمان پدر مانند يك سرباز، گوش به فرمان پدر بود و مانند شاگردي وفادار، امر او را اطاعت می کرد.

بنابراين، تا زماني كه قيام زيد مورد تأييد ائمه بوده، قيام يحيي نيز مورد تأييد است؛ زيرا قيام يحيي، ادامه راه پدر بنابر سفارش او بود.

به همین دلیل، بعضی از متفکران شيعه كه قيام زيد را جنبشي شيعي دانسته اند، قيام يحيي را نيز ادامه قیام زید می دانند.

براساس نظر يك نويسنده و بنا برنقل يك گفت-گو، نمی توان مذهب و اهداف قيام و انقلاب یک رهبر را کشف کرد.

بعضی از نویسندگان، از گفت گوی یحیی با متوکل بن هارون، زیدی بودن یحیی را از یک گفت گوی ساده استنباط کرده اند.

هرچند نويسندگان دیگری نیز از همين گفت گو، امامي بودن او را اثبات نموده اند.

در مورد اجازه گرفتن یحیی از امام صادق(علیه السلام)درباره قیام خود، به نظر مي رسد كه يحيي فرصت نکرد تا از امام اجازه بگیرد؛ زيرا جو خفقاني كه بعد از شهادت زيد در كوفه به وجود آمده بود، طرف داران و هواداران زيد نمي توانستند به آساني تردد كنند، چه برسد به يحيي كه متهم رديف دوم قيام زيد بن علی است.

اکنون برخی از اقوال و رواياتي كه به رابطه یحیی با امامان و تعامل او با امام صادق(علیه السلام)پرداخته اند، از لحاظ تاریخی بررسي و تحليل می کنیم: 2-1.

اعتراف يحيي بن زيد به امامت امامان شيعه حافظ علي بن محمد خزاز قمي به وسايطي چند از يحيي بن زيد چنين نقل كرده است: سالت ابي عن الائمه(علیه السلام) فقال: الائمه اثني عشر: اربعه من الماضين و ثمانيه من الباقين.

قلت فسمهم يا آبه: قال اما الماضون فعلي بن ابي طالب والحسن والحسين و علي بن الحسين (علیه السلام)ومن الباقين، اخي الباقر و بعده جعفر الصادق و بعده موسي ابنه و بعده علي ابنه و بعده محمد ابنه و بعده علي ابنه و بعده المهدي(علیه السلام).فقلت: يا ابه الست منهم ؟ قال: لا و لكني من العتره.

قلت فمن اين عرفت اساميهم؟ قال: عهد معهود عهده رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) يحيي بن زيد مي گويد: از پدرم پرسيدم كه امامان بعد از پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم)كيانند؟ فرمودند: «ائمه: دوازده نفرند كه چهار نفر آنها گذشته اند و هشت نفرآنها باقي مانده اند.» عرض كردم: آنها را نام ببر؟ فرمودند: «كه چهار نفرآنها كه گذشته اند، علي بن ابي طالب(علیه السلام)وحسن و حسين و علي بن الحسين و اما هشت نفر باقي هستند: برادرم محمدباقر و بعد از او، فرزندش جعفر و بعد از او، فرزندش موسي و بعد از او، فرزندش علي و بعد از او، فرزندش محمد و بعد از او، فرزندش علي و بعد از او، فرزندش حسن و بعد از او، فرزندش مهدي (علیه السلام)هستند.» عرض كردم: اي پدر آيا تو از آنها نيستي (از دوازده امام)؟ فرمودند: «نه اما من از عترت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)هستم.» گفتم: اي پدر، اين اسامي را از كجا دانستي؟ در جواب گفت: «اين عهدي است معهود كه از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)به ما رسيده است.» و نيز متوکل بن هارون راوي صحيفه سجاديه، از يحيي، زماني كه به خراسان مي رفت، سؤال كرد: «چه چيزي پدرت را به خروج كردن و قتال اين طاغي محرك شد؟» فرمود: «پدرم از پدرش خبر داد كه حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم)دست مبارك خود را به پشت جناب سيدالشهداء(علیه السلام)گذارد و فرمود: «از صلب تو فرزندي بيرون مي آيد كه نام او زيد است و او كشته مي شود با گروهي از يارانش.

چون روز قيامت شود، برگردن هاي مردمان پاي مي گذارند و مي گذرند و به بهشت مي روند.

پس من دوست دارم آن چه را كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود در حق من ظاهر شود.» آن گاه يحيي گفت: رحم اﷲ ابي كان و اﷲ احد المتعبدين قائم ليله ، صائم نهاره يجاهد في سبيل اﷲ حق جهاده عرض كردم: پدرت زيد ادعاي امامت كرد و خروج فرمود و مجاهده نمود و هركس كه دعوي كذب نمايد، اين مقام را جايز نيست.

حدیث دیگری در این زمینه وجود دارد به این مضمون: ان ابي كان اعقل من ان يدعي ما ليس له بحق و انما قال ادعوكم الي الرضا من آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)عني بذلك عمي جعفرا قلت فهو اليوم صاحب الامر قال نعم هو افقه بن هاشم.

سيد علي خان شيرازي «كبير»، درباره اعتقاد يحيي درباره امامان اماميه، با ذكرحديث فوق از حافظ علامه ابن خزاز قمي از كتاب كفايه الاثر مي نويسد: فهذا الحديث صريح في انه كان عارفا بالحق، معتقدا له رحمه الله تعالي اين حديث صريح است در اين كه يحيي بن زيد عارف به حق و معتقد به امامت امامان بوده و خداوند تبارك و تعالي او را رحمت كند! متوكل بن هارون بلخي از يحيي پرسيد: «آيا ائمه: داناترند یا شما؟» يحيي سرش را پايين انداخت و گفت: هريك از ما از دانش بهره اي داريم جز آن كه ايشان هرچه ما مي دانيم مي دانند، ولي ما هرچه را آنها مي دانند نمي دانيم نيز گفت: به خدا سوگند اي متوكل، اگر من به گفته پسرعمويم جعفربن محمد كه فرمود: « كشته مي گردي و مصلوب مي شوي»، متذكر نمي شد، هرگز صحيفه را به شما نمي دادم و او را از خود دور نمي كردم و چون مي دانم كه گفته او حق است و از پدرانش اين را اخذ كرده است.

2-2. حزن امام صادق(علیه السلام) پس از شهادت يحيي حزن و اندوه فراوان امام صادق(علیه السلام)و گريه شديد آن حضرت پس از شهادت يحيي، گوياي اين مطلب است كه يحيي در نزد امام، مقام و مرتبه اي خاص داشت اين نكته ناگفته نماند كه حب و بغض امام (علیه السلام)نسبت به افراد، فقط جنبه عاطفي ندارد، بلكه روي حساب و جنبه الهي است؛ هركس محبوب خدا باشد، محبوب امام است و هركس مبغوض خدا باشد، در نزد امام نيز همان است.

درباره حزن و اندوه امام، در جای دیگر نوشته اند: فبكي لقتله واشتد عليه حزنه وقال رحم الله ابن عمی و الحقه بابائه و اجداده؛ يعني امام صادق(علیه السلام) در شهادت يحيي بن زيد گريست و اندوهش شديد شد و فرمود: خدا رحمت كند پسر عمويم يحيي را و ملحق فرمايد او را به آبا و اجدادش! علامه امینی می فرماید: و قد بكي عليه الصادق و ترحم له فسلام الله عليه و علي روحه الطاهره؛ امام صادق (علیه السلام)نيز بر يحيي بن زيد گريه كرد و بر او رحمت فرستاد، پس سلام خدا بر او و روح پاك او باد! درشرح صحيفه سجاديه آمده است: في بكائه اي الصادق (علیه السلام)علي يحيي بن زيد و شدّه وجده به و دعائه له دليل علي انّ يحيي كان عارفا بالحق ،معتقدا له و انّ حاله في الخروج كحال ابيه رضي اﷲ عنه؛ گريه امام صادق(علیه السلام) بر يحيي و شدت اندوه و دعاي خير حضرت امام صادق(علیه السلام) براي وي، دليل است بر اين كه يحيي بن زيد عارف به حق و معتقد به امامت بود و برنامه قيام او، همان برنامه پدرش زيدبن علي(علیه السلام)بود.

درود خدا بر او باد! امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: إن آل أبي سفيان قتلوا الحسين ‌بن ‌على صلوات اللَّه عليه فنزع اللَّه ملكهم و قتل هشام، زيد ‌بن‌ على، فنزع اللَّه ملكه و قتل الوليد، يحيى ‌بن ‌زيد رحمة اللَّه، فنزع ملكه دودمان ابوسفيان، حسين‌بن‌على(علیه السلام) را كشتند، خداوند هم ملك و حكومت را از آنان گرفت و هشام، زيد بن علي(علیه السلام)را كشت، خداوند هم در عوض، حكومت را از آنان زايل ساخت و وليد، يحيى را كشت و خداوند هم در مقابل، حكومت او را نابود ساخت.

2-3. يحيي و روايت صحيفه سجاديه متوكل ثقفي بلخي ، از پدرش متوكل بن هارون نقل می کند كه گفت: ملاقات كردم يحيي بن زيد بن علي (علیه السلام) را پس از شهادت پدرش وقتي به سوي خراسان مي رفت.

به ايشان سلام نمودم.

به من فرمود: «از كجا مي آيي؟» گفتم: از حج.

آن گاه از من درباره اهلش و عموزادگان خويش كه در مدينه بودند پرسيد و از حال حضرت جعفربن-محمد (علیه السلام) پرسش فراوان نمود.

من درجواب، حال آن حضرت و احوال و بستگان ايشان و اندوهشان بر شهادت پدرش زيد بن علي (علیه السلام)را به او خبر دادم.

يحيي فرمود: «عمويم حضرت باقر (علیه السلام) پدرم را به ترك خروج و شورش سفارش كرد.

به او فهماند كه درصورت جدا شدن از مدينه، كارش به كجا خواهد كشيد.» پرسيد: «آيا تو پسرعمويم حضرت جعفربن محمد (علیه السلام) را ملاقات نمودي؟» گفتم: آري.

گفت: «آيا از او شنيدي كه از كار من چيزي بگويد؟» گفتم: آري.گفت: «به چه صورت از من ياد فرمود؛ به من بگو؟» گفتم: فدايت شوم، نمي خواهم آن چه را از آن حضرت شنيده ام در برابر تو بيان كنم! گفت: «آيا مرا از مرگ می ترساني؟ بگو آن چه شنيده اي!» گفتم : از او شنيدم كه تو كشته مي شوي و بدنت را به دار مي آويزند؛ چنان كه پدرت كشته و به دار آويخته شد.

پس چهره اش تغيير كرد و گفت: (يُمحو اللهُ ما يُشاءُ و يثبِتُ و عِندُه اُم الكِتاب)؛ «خدا هر سرنوشتي را بخواهد محو مي كند و يا ثبت مي نمايد و ام الكتاب نزد اوست.

اي متوكل، همانا حضرت حق، اين دين را به وجود ما تأييد فرموده و دانش و اسلحه را به ما مرحمت كرده و اين هر دو براي ما فراهم شده و عموزادگان ما تنها به دانش اختصاص يافته اند.»گفتم: فدايت شوم! من مردم را ديدم كه به پسرعمويت حضرت صادق (علیه السلام)مايل ترند تا به تو و پدرت.

گفت: «همانا عمويم محمدبن علي و پسرش جعفر(علیه السلام)مردم را به زندگي دعوت كردند و ما آنان را به مرگ خوانده ايم!» گفتم: اي فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)آيا ايشان داناترند يا شما ؟ در اين هنگام مدتي چشم خود را به زمين دوخت و سپس سر برداشت وگفت: «هريك از ما، از دانش بهره اي داريم جز آن كه ايشان هرچه ما مي دانيم مي دانند، ولي ما هرچه را آنها مي دانند نمي دانيم.» آن گاه به من گفت: «از پسرعمويم چيزي نوشته داري؟» گفتم: آري.

گفت: «به من نشان بده!» پس چند نوع دانش را كه از آن حضرت ضبط كرده بودم، به او عرضه داشتم و دعايی به او نشان دادم كه حضرت صادق (علیه السلام)بر من املا فرموده و حديث كرده بود كه پدرش محمد بن علي بن الحسين(علیه السلام)بر او املا فرموده كه از دعاي صحيفه كامله است.

آن گاه يحيي تا پايان آن را نظر كرد و گفت: «آيا اجازه مي دهي كه از روي آن نسخه اي بردارم؟» گفتم: اي پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)آيا در آن چه كه از خود شماست اجازه مي خواهي؟ پس گفت: «هم اكنون بر تو ارايه خواهم كرد صحيفه اي از دعاي كامل را از آن چه پدرم از پدرش حفظ فرموده و به من در مورد نگاه داشتن و بازداشتن آن از نااهلان سفارش فرموده.» عمير گويد: پدرم گفت: پس برخاستم و پيشاني او را بوسيدم و گفتم: به خدا قسم اي پسر پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)! من خدا را با محبت و طاعت شما پرستش مي كنم و اميدوارم كه مرا در حيات و ممات، به دوستي شما سعادت مند كند.

آن گاه صحيفه اي را كه به او داده بودم، به جواني كه با او بود داد و گفت: «اين دعا را با خطي روشن و نيكو بنويس و به نظر من برسان كه شايد آن را‌‌ حفظ كنم؛ زيرا من آن را از پسرعمويم، جعفر- كه خدا او را حفظ كند- مي خواستم و او آن را به من نمي داد.» متوكل گفت: من از كرده خود پشيمان شدم و نمي دانستم چه كنم و حضرت صادق(علیه السلام) قبل از آن به من دستور نداده بود كه آن را به كسي ندهم.

سپس يحيي جامه اي خواست و صحيفه قفل خورده و مهركرده اي را از آن خارج كرد.

و مهر آن را نظاره نمود و بوسيد زد وگريه كرد.

آن گاه مهر را شكست و قفل را باز كرد.

سپس صحيفه را گشود و برچشم خود گذاشت و بر چهره خود ماليد و گفت: «به خدا قسم اي متوكل، اگر نبود مطلبي كه در باره كشته شدن و به دار آويختنم از پسر عمويم نقل كردي، بی شك اين صحيفه را به تو نمي دادم.

ولي مي-دانم كه گفتار حضرت صادق(علیه السلام) حق است و آن را از پدرانش گرفته و به زودي صحت آن روشن خواهد شد و من ترسيدم كه چنين علمي به دست بني اميه افتد و آن را از ديده ها بپوشانند و درگنجينه هاي خويش براي خود ذخيره كنند.

از اين رو، آن را بگير و مرا در مورد حفظ آن خاطرجمع كن و منتظر باش تا چون خداوند در كار من و اين قوم حكم خود را جاري سازد، اين صحيفه را كه امانت من نزد توست، به دو پسر عمويم محمد و ابراهيم، فرزندان عبدالله بن حسن بن علي(علیه السلام)برسان!» متوكل گفت: من صحيفه را گرفتم و چون يحيي بن زيد به شهادت رسيد، به مدينه رفتم و امام صادق(علیه السلام) را زيارت كردم و قصه يحيي را براي آن حضرت گفتم.

آن حضرت گريست و به شدت بر يحيي اندوه گين شد و فرمود: «خدا عمو زاده ام را رحمت كند و به آباء و اجدادش ملحق سازد! اي متوكل، به خدا قسم جز همان چيزي كه يحيي بر صحيفه پدرش ازآن مي ترسيد، مرا از دادن اين دعا به او منع نكرد.

اكنون آن صحيفه كجاست؟» گفتم: اينك اين همان صحيفه است.

آن گاه آن را باز كرد و فرمود: «به خدا قسم اين خط عمويم زيد و دعاي جدم علي بن الحسين(علیه السلام) است!» سپس به فرزندش فرمود: «اي اسماعيل، برخيز و آن را بياور كه تو را به حفظ و نگه داريش امر كردم.» سپس اسماعيل برخاست و صحيفه را آورد؛ گويي همان صحيفه اي بود كه يحيي بن زيد به من داده بود.

پس حضرت صادق(علیه السلام)آن را بوسيد و برچشم خود نهاد و فرمود: «اين خط پدرم و املا جدم درحضور من است.» عرض كردم: اي پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) اگرمصلحت بدانيد، آن را با صحيفه زيد و يحيي مقابله نمايم.

پس اجازه داد و فرمود: «تو را براي اين عمل شايسته ديدم.» پس آن دو را مقابله كردم و ديدم كه هر دو يكي است و حتي در يك حرف هم اختلافي بين آن دو نيست .پس از آن حضرت اجازه خواستم كه صحيفه يحيي را بنابر وصيتش، به عموزادگانش، پسران عبدالله بن حسن، تحویل بدهم.

امام(علیه السلام) فرمودند: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها)؛ «خداوند شما را امر مي كند كه امانت ها را به صاحبانش باز گردانيد.

آري آن را به ايشان بده.» نتيجه با بررسی و نقل گفت گوی متوکل بن هارون و با بررسی احادیثی که یحیی بن زید نقل کرده و گریه شدید امام صادق(علیه السلام)بعد از شهادت یحیی و نیافتن هیچ سند و مدرکی دال بر مخالفت صریح یحیی با امام صادق -(علیه السلام)و مطرح نشدن ادعای امامت از سوی یحیی، به این نتیجه می رسیم که او شیعه امامی بود که با امام صادق(علیه السلام)رابطه خوب و عاطفی داشت و امام درحق یحیی دعا نمودند.

بسیاری از بزرگان شیعه از جمله شیخ مفید، یحیی را جزء یاران و اصحاب امام صادق(علیه السلام)ذکر می کنند.

در تاریخ، دلیلی قطعی بر زیدی بودن یحیی پیدا نکردیم و این که زیدیه، یحیی را امام خود می پندارد، به اتفاقات بعد از شهادت ایشان بر می گردد که زیدی ها برای خود سلسله امام هایی درست کردند و فقه وکلام برای خود ایجاد نمودند.

فهرست منابع:

  1. رضايي، محمدعلي، و همكاران، ترجمه قرآن مجيد، ناشر موسسه فرهنگي تحقيقاتي دارالذكر.
  2. ابن حجرعسقلانی، تهذیب التذهیب، ابوالفضل شهاب الدین احمد بن علی، چاپ بیروت انتشارات دارالصادر.
  3. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم مصردار، الاحیاء الکتب العربیه، چاپ قاهره، 1387ه.ق.
  4. ابن عساکر، التهذیب، چاپ بیروت انتشارات دارالصادر. بی تا.
  5. ابن عنبه، احمد بن علي الحسن، عمده الطالب في انساب آل ابي طالب، تصحيح محمد حسن آل طالقاني، منشورات المطبعه الحيدريه في النجف، بي تا.
  6. احمد محلی، حسن بن حسام الدین حمید، الحدائق الورديه، فی مناقب الائمه الزیدیه، بیروت،1409ه.ق.
  7. اصفهاني، ابي فرج، مقاتل الطالبيين تحقیق سید احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه، بی تا .
  8. امين، سيد محسن، اعيان الشيعه، چاپ دوم، مطبعه الانصاف، بيروت، لبنان، بي تا.
  9. اميني، عبدالحسین، الغديرفی الکتاب والسنه والادب، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1362
  10. ابی فرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، تحقیق سید احمد صقر، دارالمعرفه بیروت، بی تا.
  11. بحرالعلوم، محمد مهدي فقيه، قيام يحيي بن زيد، انتشارات وثوق قم، ۱۳۸۵ش.
  12. بحرانی، سید هاشم، حلیه الابرار، چاپ اول، موسسه معارف اسلامی قم، ایران، 1414 ق.
  13. بغدادي، ابومنصور عبدالقاهر، الفرق بين الفرق، تحقيق الشيخ ابراهيم، دارالمعرفه بيروت، لبنان، ۱۴۱۵ ق.
  14. بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، چاپ اول، دارالفکر، بیروت، لبنان،1417 ق، 1996م.
  15. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، انتشارات موسسه امام صادق (ع) چاپ، چهاردهم 1381.
  16. جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، چاپ دوم، انتشارات دليل ما، ۱۳۸۲ ش.
  17. حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، چاپ اول، دارالكتاب الاسلامي، ۱۴۲۵ق
  18. الخطيب، شيخ صالح احمد، الامام زيد بن علي المفتري عليه، چاپ لاهور پاكستان.
  19. محلاتی، ذبیح الله، رياحين الشريعه، ج4، ص291، 1413ق.
  20. شیخ صدوق، محمد بن علی بن الحسین ابن بابویه، عیون اخبارالرضا، انتشارات اعلمی للمطبوعات، بیروت لبنان، 1984م.
  21. شيخ صدوق، امالي، ترجمه آيت الله كمره اي، انتشارات کتاب خانه اسلامیه تهران، ایران، 1362ش.
  22. شيخ مفيد، الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، تحقيق موسسه آل البيت لاحياء التراث، ۱۴۱۶ق.
  23. طبقات ناصرى، منهاج سراج، تحقيق عبدالحى حبيبى، تهران، دنياى كتاب، چ اول، 1363ش.
  24. عمری ابوالحسن، المجدی (به نقل از قيام يحيي بن زيد، محمد مهدي فقيه بحرالعلوم، ص۴۶.)
  25. الموسوی، عباس علی، فی رحاب الصحیفه السجادیه، انتشارات دارالمرتضی، موسسه الصراط مسجد الامام الرضا(ع).
  26. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار،‍‍ موسسه الوفاء،‍ بيروت لبنان، ۱۴۰۳ق.
  27. محلاتي، شيخ ذبيح الله، رياحين الشريعه، انتشارات اسلاميه، تهران، ۱۴۱۹ه.ق.
  28. موسوي مقرم، سيدعبدالرزاق، رهبر انقلاب خونين كوفه، ترجمه عطاردي، انتشارات جهان، تهران، بي تا.
  29. یعقوبى، تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى، بيروت لبنان، دار صادر، بى تا.

نویسنده : عبدالقادر كمالي سرپلي

منبع: ttp://tarikh.imam.miu.ac.ir/index.aspx?fkeyid=&siteid=60&pageid=25596&p=1&g=1126&showitem=11

ائمه(علیهم السلام )و قیامهای شیعی

چکیده

شهادت حسین بن علی(علیه السلام) در سال 61 ق نقش بسزایی در دمیدن روحیه انقلابی و مکتبی در جهان تشیع و توسعه آن در مناطق دور از مرکز خلافت مانند عراق و ایران و… داشت؛ به طوری که برخی بزرگان و سران شیعه، مبارزه با طاغوتها و جباران زمان را هدف عمده خود قرار دادند و در طول تاریخ نستوهانه دست به قیامهای مسلحانه زدند.

بدیهی است که این قیامهای شیعی، عکس العملها و موضع گیریهایی را از طرف افراد جامعه آن زمان و خصوصاً شیعیان و در رأس آنها ائمه(علیهم السلام) به دنبال داشته است. در این مقاله سعی می شود موضع ائمه(علیهم السلام) در مورد برخی از قیامهای شیعی مورد کاوش قرار گیرد.

واژه های کلیدی: ائمه(علیه السلام)، زید بن علی، مختار، توابین، نفس زکیه، شهید فخ.

مقدمه

یکی از موضوعات مهم تاریخ شیعه، بررسی قیامهای شیعی است که تحول عظیمی در تاریخ اسلام، خصوصاً تاریخ خونرنگ شیعه محسوب می شوند؛ قیامهایی که ریشه در قیام امام حسین(علیه السلام) داشتند و به عنوان خونخواهی آن حضرت و شهیدان راه خدا به وقوع پیوستند و منجر به هلاکت گروههای کثیری از بنی امیه و سقوط آنان و بنی عباس گردیدند. در واقع قیام مقدس حسین بن علی(علیهما السلام) و حادثه خونبار کربلا را می توان ریشه و اساس همه قیامهای حق طلبانه شیعی، در مقابل حکومتهای غاصب اموی و عباسی دانست.

با توجه به جایگاه ائمه(علیهم السلام) در میان شیعیان، موضع آنها در قبال چنین قیامهایی که در زمان هر یک از آنها رخ داده است، برای معتقدان به عترت و شیعیان اهل بیت(علیهم السلام)، معنایی فراتر از یک پژوهش تاریخی دارد. زیرا واکنش مثبت یا منفی یا بی طرفی امام در چنین اموری، از یک سو محور داوری دینی برای آنان خواهد بود و از سوی دیگر، مبنای آرای سیاسی و فقهی در زندگی دینی و اجتماعی آنان قرار خواهد گرفت. بنابراین، جا دارد که موضع ائمه(علیهم السلام) در قبال قیامهای شیعی مورد بررسی قرار گیرد.

  1. قیام توابین1 (65ق)

شیعیان کوفه که پس از شهادت حسین بن علی(علیهما السلام) در باتلاق گناه و تقصیر فرو رفته و دچار احساس عمیق ندامت و پشیمانی شده بودند، تصمیم گرفتند با انتقام گرفتن از قاتلان آن حضرت و جانبازی در این راه، کوتاهی خود را جبران کنند. از این رو به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی و برخی دیگر از سران و بزرگان شیعه چون مسیب نَجَبه فزاری، عبدالله بن سعد ازدی، عبدالله بن وال تیمی و رفاعه بن شداد بجلی در تدارک سپاه و نیرو برآمدند.2

سرانجام یک سال پس از مرگ یزید و در سال 65ق، سلیمان و چهار هزار تن، با شعار «یا لثارات الحسین»3 کنار قبر امام حسین(علیه السلام) جمع شدند و پس از ناله و انابه و پیمان با آن حضرت، راهی شام شدند. نبرد میان دو گروه در حالی آغاز شد که از حیث شمار نفرات و نیز از نظر ساز و برگ نظامی با هم برابر نبودند. توابین در ابتدا توانستند تلفات سنگینی بر شامیان وارد آورند، اما با کشته شدن سلیمان و شمار زیادی از نیروها، جنگ به سود عبیدالله خاتمه یافت و باقیمانده توابین نیز به کوفه بازگشتند.4

امام سجاد(علیه السلام) و قیام توابین

این قیام یک قیام شیعی محض بود، چرا که نیروهای آن از معتقدان به حق اهل بیت(علیهم السلام) و از محبان و شیعیان علی(علیه السلام) بودند؛ آنان از بی وفایی و پیمان شکنی خویش نادم گشته بودند و در پی توبه و جبران تقصیر بودند.

البته برخی ادعا کرده اند که توابین، امامت امام سجاد(علیه السلام) را پذیرفته بودند،5 اما در منابع هیچ گونه رابطه ای بین امام سجاد(علیه السلام) و آنها ثبت نشده است. آنان نه دعوتی از امام به عمل آورده بودند، نه سفارش و توصیه ای از طرف امام بر شروع و ادامه قیام داشتند و نه حذر و تکذیبی از امام علیه ایشان نقل شده است.

آنچه مهم به نظر می رسد، این است که توابین در مجموع، دعوت به اهل بیت(علیهم السلام) را در رأس برنامه های خود قرار داده بودند و اصلی ترین رکن تشیع ـ یعنی اعتقاد به امامت و واگذاری امامت جامعه به اهل بیت(علیهم السلام) ـ به طور مکرر در کلمات توابین به چشم می خورد. موارد زیر از آن جمله است:

  1. عبیدالله بن عبدالله، سخنگوی توابین، در مقام دعوت مردم به قیام، در این زمینه می گوید:

انا ندعوکم الی کتاب الله وسنّة نبیّه والطلب بدماء اهل بیته والی جهاد المحلّین والمارقین فان قتلنا فما عندالله خیر للابرار وان ظهرنا، رددنا هذا الامر الی اهل بیت نبینا.6

ما شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و خونخواهی اهل بیتش و جنگ با قاسطین و مارقین فرامی خوانیم. اگر در این راه کشته شویم، آنچه خداوند در جهان آخرت برای پاکان فراهم آورده بهتر است و اگر پیروز شدیم، حکومت و رهبری جامعه را به اهل بیت پیامبرمان باز می گردانیم.

  1. آنان در میدان جنگ نیز زمانی که در برابر سپاه شام قرار گرفته بودند، هدف و فلسفه قیام خود را چنین اعلام می کنند:

…ثم نردّ هذا الامر الی اهل بیت نبینا الذین آتانا الله من قِبَلهم بالنّعمة والکرمة.7

حکومت را به اهل بیت پیامبرمان بازمی گردانیم؛ آنان که خدا به واسطه شان به ما نعمت و کرامت ارزانی داشته است.

بنابراین، با توجه به مطالب فوق می توان گفت: رابطه سیاسی خاصی بین امام سجاد(علیه السلام) و توابین که ثابت کند قیام آنها مورد تأیید آن حضرت بوده، وجود نداشته و آنچه بیشتر رنگ قیام را شیعی نشان داده شرکت فعالانه عده ای از بزرگان و سرشناسان شیعی کوفه در آن و مایه های عاطفی آن است؛ یعنی توبه به سبب عدم حمایت از حسین بن علی(علیهما السلام) و شهید شدن به عنوان تنها راه پذیرش این توبه.8

  1. قیام مختار (66ق)

با شکست قیام توابین بازماندگان آنان به کوفه بازگشتند. مختار که در این زمان به دلیل توطئه عمال ابن زبیر در زندان به سر می برد، به طور سرّی نامه ای برای باقیمانده توابین و از جمله رفاعه بن شداد و دیگران فرستاد. آنان پس از خواندن نامه به او پیغام دادند که برای قیامی مجدد آماده اند.9

مختار با وساطت عبدالله بن عمر، شوهرخواهرش، آزاد شد و پس از آن دعوت خود را علنی کرد. بسیاری از بزرگان شیعه کوفه چون عبدالرحمان بن شریح، سعید بن منقذ، سعر بن ابی سعر، اسود بن جراد کندی، قدامه بن مالک و… از وی حمایت کردند.10 سرانجام حدود یک سال پس از قیام توابین، مختار با شعار «یا لثارات الحسین» و «یا منصور أمِت» به مقر حکومت کوفه حمله کرد و والی ابن زبیر را اخراج نمود و حکومت شیعی تشکیل داد.11

از جمله اقدامات مهم مختار در مدتی که حکومت کوفه در دستش بود، کشتن شمار زیادی از قاتلان امام حسین(علیه السلام) بود. همچنین اشراف کوفه را که علیه او دست به شورش زده بوند یا به قتل رساند و یا عرصه را چنان برای آنان تنگ کرد که مجبور شدند از کوفه فرار کنند و به مصعب بن زبیر در بصره بپیوندند.12

ائمه(علیهم السلام) و قیام مختار

شرایط سیاسی اجتماعی دوران امامت امام سجاد(علیه السلام) به گونه ای بود که برای آن حضرت امکان فعالیتهای سیاسی و قیام مسلحانه علیه نظام اموی فراهم نبود و حتی تأیید و حمایت علنی از قیامهای مسلحانه علیه حکومت نیز به مصلحت آن حضرت و پیروانش نبود. حال برای اینکه دانسته شود آیا قیام مختار مورد تأیید ایشان و نیز ائمه بعدی بوده یا نه، برخی از روایات ذکر می شود:

  1. عمر بن علی، فرزند امام سجاد(علیه السلام)، می گوید:

وقتی مختار، سر بریده ابن زیاد و عمر سعد را به نزد امام سجاد(علیه السلام) فرستاد، حضرت به سجده افتادند و در سجده شکر، خدا را این گونه سپاس گفتند:

الحمدلله الذی ادرک لی ثاری من اعدائی وجزی الله المختار خیراً.13

حمد و سپاس و ستایش خدای را که انتقامم را از دشمنانم گرفت و خدا به مختار، پاداش و جزای خیر عنایت فرماید.

  1. سدید، یکی از یاران امام باقر(علیه السلام)، می گوید: آن حضرت درباره مختار فرمودند:

لاتسبّوا المختار، فانّه قد قتل قتلتنا و طلب بثارنا وزوّج اراملنا، وقسّم فینا المال علی العسرة.14

از مختار بدگویی نکنید که قاتلان ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و بیوه های ما را شوهر داد و در زمان تنگدستی به ما کمک کرد.

هیچ یک از این دو روایت، دلالت بر تأیید قیام نمی کند.

  1. عبدالله بن شریک می گوید:

روز عید قربان در مِنی، به خدمت امام باقر(علیه السلام) رسیدیم. حضرت در خیمه تکیه زده و نشسته بودند. شخصی را به دنبال سلمانی فرستاده بودند که بیاید سر حضرت را اصلاح نماید. و من نیز روبه روی حضرت نشسته بودم. در همین حال ناگهان پیرمردی از اهالی کوفه بر امام(علیه السلام) وارد شد و دستش را دراز کرد که دست امام را ببوسد و حضرت نمی گذاشت. امام(علیه السلام) به او فرمود: شما کیستید؟! آن مرد عرض کرد: من ابوالحکم، فرزند مختار بن ابی عبید هستم. تا امام او را شناخت با وجود آن که فاصله کمی با حضرت داشت، امام دست او را گرفت و به نزدیک خود کشاند تا جایی که نزدیک بود روی زانوی خود بنشاند و در کنار خود جای داد.

ابوالحکم، رو به امام(علیه السلام) نمود و عرض کرد: خدا کارت را اصلاح کند. مردم درباره پدرم حرفهای زیادی می زنند و چیزهایی می گویند. اما حق همان است که شما بفرمایید. امام پرسید: چه می گویند؟ گفت: می گویند: کذّاب! ولی سخن شما هر چه باشد ملاک است و من قبول می کنم.

امام(علیه السلام) با شگفتی فرمودند: «سبحان الله! أخبرنی أبی والله انّ مهرَ امّی کان ممّا بعث به المختار. أو لم یبن دورنا وقتل قاتلینا وطلب بدمائنا فرحمه الله وأخبرنی والله أبی انّه کان لیسمر عند فاطمة بنت علی یمهدها الفراش ویثنی لها الوسائد ومنها اصاب الحدیث، رحم الله أباک، رحم الله أباک، رحم الله أباک، ما ترک لنا حقاً، عند احد الا طلبه، قتل قتلتنا، و طلب بدمائنا.»

پدرم به من خبر داد به خدا سوگند، مهریه مادر من از همان پولی بود که مختار برایش فرستاده بود. مگر مختار نبود که خانه های ما را ساخت و قاتلان ما را کشت و خون ما را طلب کرد؟ خدا او را رحمت کند. پدرم به من خبر داد که مختار شبها در خانه فاطمه، دختر علی(علیه السلام) می رفت و او برایش زیرانداز می گستراند و متکا می گذاشت و مختار از او حدیث می شنید.

آن گاه سه بار برای او رحمت فرستاد و فرمود: خدا پدرت را رحمت کند، هیچ حقی از ما نزد کسی نبود، مگر اینکه آن را طلب کرد و قاتلان ما را کشت و خونخواه ما شد.15

اما باید گفت در این روایت نکاتی وجود دارد که قابل دقت و تأمل است:

الف) بر فرض صحت سند روایت، در متن روایت آمده که مَهر مادر امام باقر(علیه السلام) را مختار پرداخته است. حال باید بگوییم: بنابر روایات، ولادت آن حضرت در سال 57ق16 بوده و آن حضرت جدشان امام حسین(علیه السلام) را هم درک کرده و با ایشان در کربلا حضور داشته اند. پس چگونه ممکن است مَهر مادر امام باقر(علیه السلام) از پول مختار باشد، در حالی که مختار در سال 65ق قیام کرده است؟

بنابراین می توان گفت: این روایت جعلی و ساختگی است.

ب) در متن روایت آمده که پسر مختار پیرمردی از اهالی کوفه بوده است.

حال باید گفت: اولاً: مختار در سال اول هجری به دنیا آمده17 و در سال 67ق هم در جنگ با مصعب کشته شد.18 از آنجا که زمان دقیق این دیدار هم ذکر نشده، چندان معقول به نظر نمی رسد که پسر مختار ـ آن گونه که در نقل عبدالله بن شریک آمده است ـ پیرمرد باشد، زیرا مختار هنگام مرگ 67 ساله بوده است. بر فرض هم که این امر را بپذیریم، آیا سزاوار است که امام برای نشان دادن احساسات و علاقه خود پیرمردی را به طرف خود بکشاند؟ با توجه به اینکه روایات زیادی وجود دارد که بیانگر فروتنی آنهاست، این امر با تواضع و فروتنی آن بزرگواران سازگاری ندارد.

ثانیاً: ابوالحکم می گوید: مردم درباره پدرم چنین و چنان می گویند. امام می بایست آن را با صدای بلند می گفت تا همه حاضران در مجلس بشنوند و از پدر او اعاده حیثیت شود. اما بنابر عبارت متن که امام پسر مختار را بسیار نزدیک خود آورده تا حدی که می خواسته روی زانوی خود بنشاند و سپس آن مطالب را در حق پدرش بیان داشته اند، باید این سؤال مطرح شود که اگر فاصله آنها تا این حد نزدیک بوده، دیگران چگونه این سخنان امام را شنیده اند؟

با این احتمال، اینکه این روایت ساختگی و جعلی باشد، چندان دور از ذهن نیست.

ج) فاطمه، دختر امام علی(علیه السلام)، برای مختار نامحرم بوده است، بنابراین آیا در شأن آن بزرگواران است که با یک مرد غریبه و نامحرم خلوت کنند و برای او حدیث بگویند؟ مگر در بیت علوی مردی وجود نداشته که مختار از او حدیث بشنود؟

د) در هیچ منبع تاریخی نوشته نشده و یا گزارش نشده که مختار برای اهل بیت(علیهم السلام) خانه ای ساخته باشد.19

علامه مامقانی با توجه به روایت فوق (روایت عبدالله بن شریک) می گوید:

معقول نیست امام(علیه السلام) برای کسی که غیرامامی باشد طلب رحمت نمایند. چون براساس مذهب امامیه، صرف اینکه مختار کار نیکی چون خونخواهی امام حسین(علیه السلام) کرده باشد، مجوز این نمی شود که مورد ترحم امام قرار گیرد؛ زیرا اظهار رضایت و خشنودی ائمه(علیه السلام) تابع و فرع خشنودی خداست. پس معلوم می شود که مختار از نظر عقیده، انحرافی نداشته که موجب خشنودی ائمه(علیهم السلام) واقع شده است.

ایشان پس از چند استدلال دیگر، در پایان نظر خود را درباره مختار چنین بیان می کنند:

فتخلص من جمیع ما ذکرنا، ان الرّجل امامی المذهب فانّ سلطنته برخصة من الامام.20

خلاصه آنچه ما ذکر کردیم، این است که این مرد (مختار) امامی مذهب و حکومت او با اجازه امام بوده است.

در پاسخ به علامه باید گفت: اولاً: در تاریخ موارد زیادی را شاهدیم که ائمه(علیهم السلام) حتی برای دشمنان خودشان و یا افراد غیرمسلمان طلب خیر و هدایت کرده اند؛ چه رسد به مختار که آن اقدامات (کشتن قاتلان امام حسین ـ علیه السلام ـ) را انجام داده است. ثانیاً:

آیا صرف اینکه امام برای مختار طلب خیر کرده باشد، لازمه اش تأیید قیام و یا حکومت وی است؟

  1. مختار پس از آنکه دعوت خود را در کوفه علنی ساخت، گروهی از کوفیان ـ که در رأس آنها افرادی چون عبدالرحمان بن شریح، سعید بن منقذ، سعر بن ابی سعر، اسود بن جراد کندی و قدامه بن مالک بودند ـ در پاسخ به ندای او دچار تردید شدند. سرانجام آنان تصمیم گرفتند هیأتی را به ریاست عبدالرحمان بن شریح به دیدار ابن حنفیه بفرستند تا جریان را با وی در میان گذارند.

هیأت به طور بسیار سرّی در مدینه با محمد حنفیه ملاقات می کند و مسئله را مطرح می نماید. ایشان پس از شنیدن سخنان هیأت و گفتن سخنانی، در پایان می گوید:

فوالله لَوَوَدتُ انّ الله انتصر لنا من عدونا، بمن شاء من خلقه.21

به خدا سوگند، دوست دارم خدا به وسیله هر کس از بندگان خود، انتقام ما را از دشمنانمان بگیرد.

البته برخی برای این روایت، ادامه ای هم ذکر کرده اند و آن اینکه محمد پس از شنیدن سخنان سران شیعه، و گفتن سخنانی که ذکر شد، آنان را مخفیانه به حضور امام سجاد(علیه السلام) می برد و وقتی گزارش محمد حنفیه تمام می شود، آن حضرت می فرماید:

یا عمّ، لو انّ عبد زنجیاً تعصب لنا اهل البیت یوجب علی الناس مؤازرته، وقد ولّیتک هذا الامر فاصنع ما شئت.

ای عمو، اگر برده ای زنگی هم به پشتیبانی از ما اهل بیت(علیهم السلام) قیام کند، حمایت از او بر مردم لازم است و در این مورد، من به شما ولایت دادم، هر طور صلاح می دانی عمل کن.

و در ادامه روایت آمده که آنها به یکدیگر می گفتند: زین العابدین و محمد بن حنفیه به ما اجازه دادند و گفتند دوست داریم خدا به وسیله هر کس از بندگانش که خواهد انتقام ما را از دشمنان بگیرد و اگر راضی نبودند ما را نهی می کردند.22

آنچه از این روایت به دست می آید این است که اگر کسی پیدا شد و انتقام اهل بیت(علیهم السلام) را گرفت، آنان راضی و خشنود خواهند شد. اما آیا صرف راضی بودن به کار کسی، بیانگر تأیید عمل آن شخص است؟ و آیا صرف اینکه امام(علیه السلام) آنان را نهی نکرد، بیانگر این است که امام(علیه السلام) در آن لحظه قیام مختار را تأیید کرده است؟

روایاتی نیز وجود دارند که بر ذم مختار دلالت می کنند. به این روایت بنگرید:

عن محمد بن الحسن وعثمان بن حامد عن محمد بن یزداد عن محمد بن الحسین عن عبدالله بن المزخرف عن حبیب الخثعمی عن الصادق(علیه السلام): کان المختار، یکذب علی علی بن الحسین.23

از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده است: مختار بر امام سجاد(علیه السلام) دروغ می بست.

آیت الله خویی در رد این روایت می گوید:

این روایت از نظر سند جداً ضعیف است، زیرا حبیب، راوی این حدیث، مجهول الحال است.24

عالمان رجال روایات دیگری نیز که در ذم مختار آمده، یا از حیث سند ضعیف دانسته اند و یا با توجه به ضربات مهلکی که مختار به امویان و زبیریان وارد کرد، ساخته و پرداخته علمای عامه و زبیریان دانسته اند و یا آنها را حمل بر تقیه امام گرفته اند.

به هر حال، ما برای جلوگیری از اطاله کلام به همین مقدار اکتفا می کنیم. به عنوان نتیجه بحث باید گفت: مختار از این حیث که توانست قاتلان امام حسین(علیه السلام) را به سزای عملشان برساند و دل اهل بیت(علیهم السلام) و در رأس آنها امام سجاد(علیه السلام) را خشنود کند، مورد تأیید و درخور دعا و طلب خیر و رحمت آن حضرت است. اما اینکه آیا اصل قیام وی در آن شرایط، مورد تأیید امام سجاد(علیه السلام) بوده است، و یا آن گونه که برخی ادعا کرده اند، قیام او به دستور و اشراف امام سجاد(علیه السلام) و محمد بوده است، مطلبی است که نمی توان از روایات به دست آورد. از طرفی هم با توجه به اقداماتی که مختار برای خشنودی آنان انجام داد، بعید است که آن حضرت در حق وی گفته باشد او کذاب و دروغگوست.

  1. قیام زید بن علی (121 یا 122ق)

زید، فرزند امام سجاد(علیه السلام)، فردی عابد، پرهیزگار و فقیهی بخشنده و شجاع بود که با هدف امر به معروف و نهی از منکر و خونخواهی امام حسین(علیه السلام) و با شعار «یا منصور أمت» قیام کرد.25

وی پس از پشت سر گذاشتن درگیریهای لفظی با هشام بن عبدالملک (105 ـ 125ق) تصمیم گرفت علیه وی دست به قیام بزند. پس از بازگشت به کوفه، شیعیان (در حدود پانزده هزار نفر) اطراف او را گرفتند و او را به قیام بر ضد بنی امیه تشویق کردند.26 اما در اثنای جنگ، با اصابت کردن تیری به پیشانی او، قیامش با شکست مواجه شد و خودش به شهادت رسید.27

ائمه(علیهم السلام) و قیام زید بن علی

در مورد زید روایات فراوانی نقل شده که کار جمع بندی و داوری را دشوار کرده است. در برخی روایات زید کاملاً تمجید و تأیید شده و در برخی دیگر نوعی ابهام و تردید وجود دارد و وی مورد نکوهش قرار گرفته است.

  1. بهترین تعبیری که در این روایات آمده، آن است که امام رضا(علیه السلام) از قول پدرش و او از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده که فرمود:

رحم الله عمی زیداً، انه دعا الی الرضا من آل محمد، ولو ظفر لوفی بما دعا الیه، وقد استشارنی فی خروجه، فقلت له: یا عم ان رضیت ان تکون المقتول المصلوب بالکناسة فشأنک.28

خدا رحمت کند عمویم زید را، او به «الرضا من آل محمد» دعوت کرد و اگر پیروز می شد به وعده خود وفا می کرد. او درباره قیامش با من مشورت کرد. من به او گفتم: عموجان! اگر بدین خشنودی که همان کشته شده و به دار آویخته کناسه باشی، مانعی ندارد و راهت همین است.

از این روایت دو نکته به دست می آید:

الف) به کار بردن تعبیر «الرضا من آل محمد»، اشاره به این دارد که او مردم را به سوی خود دعوت نمی کرده است.

ب) گرچه در این روایت نهی تحریمی وجود ندارد، اما نهی ارشادی وجود دارد که بیانگر موضع منفی امام صادق(علیه السلام) است. اگر زید واقعاً تابع و مطیع امام(علیه السلام) بود، همین نهی ارشادی بر منصرف کردن او از قیام کافی بود.

  1. از عمروبن خالد نقل شده که امام باقر(علیه السلام) با اشاره به زید فرمود:

هذا (زید) سید اهل بیتی والطالب باوتارهم.29

او بزرگ اهل بیت و کسی است که خونخواه آنان است.

در مورد این روایت باید گفت: عمروبن خالد، خود از رؤسای زیدیه است و این روایت چندان نمی تواند درست باشد.30

  1. در برخی از کتب تاریخی نیز آمده که گروهی از شیعیان پیش از قیام زید به محضر

امام صادق(علیه السلام) رسیدند و نظر آن حضرت را درباره بیعت با زید جویا شدند. امام(علیه السلام) فرمودند:

بایعوه فهو والله افضلنا وسیدنا.

با او بیعت کنید، به خدا قسم که بزرگ و سرور ماست.

در ادامه همان خبر آمده که روافض این خبر را کتمان کردند.31

با دقت در این روایت می توان گفت: شکل نقل خبر چنان است که ساختگی بودن آن را نشان می دهد، زیرا در ادامه خبر آمده که روافض آن را کتمان کرده بودند. حال جای این سؤال مطرح است که راوی چگونه از چنین خبری مطلع شده تا آن را با این آب و تاب نقل کند.

برخی دیگر از روایات تمجید نیز بیانگر ناراحتی امام صادق(علیه السلام) از شهادت زید است32 و امر دیگری (تأیید) را نمی توان از آنها ثابت کرد.

  1. از زراره بن اعین چنین نقل شده است:

زید در حضور امام صادق(علیه السلام) به من گفت: «ما تقول یا فتی فی رجل من آل محمد استنصرک؛ درباره شخصی از اهل بیت که از تو یاری بخواهد چه می گویی؟» زراره می گوید: من گفتم: «ان کان مفروض الطاعة نصرتُه وان کان غیرمفروض الطاعة فلی ان لاافعل؛ اگر مفروض الطاعه باشد یاری اش می کنم اما اگر چنین نباشد می توانم کمک نکنم.» زراره می گوید: «وقتی زید بیرون رفت، امام از پاسخ من که زید را ساکت کردم و راه جواب را بر او بستم، خشنود شد .»33

از قسمت پایانی روایت چنین به دست می آید که امام راضی به حرکت زید نبوده و این سخن زراره که اگر امام مفترض الطاعه نباشد می توانم او را حمایت نکنم، صرفاً از روی احترام به زید بوده است.34

  1. مذاکره ای بین ابوبکر حضرمی و علقمه، از اصحاب امام باقر(علیه السلام)، با زید رخ داده است. آنها شنیده بودند که زید گفته است:

لیس الامام منّا مَن أرخی ستره؛ امام از میان ما کسی نیست که در خانه بنشیند و قیام نکند، بلکه انما الامام من شهر سیفه؛ امام کسی است که شمشیر برکشد. ابوبکر حضرمی که فردی تند بود به زید گفت : یا اباالحسین! به من بگو، آیا علی بن ابی طالب(علیه السلام) در آن وقتی که خود را به گوشه ای انداخته بود و دور از چشم نگاه داشته بود، امام بوده است یا اینکه تنها وقتی امام بوده که شمشیر برکشیده است ؟ زید ساکت شد و پاسخی نداد. ابوبکر سه بار این سؤال را مطرح کرد ، اما زید پاسخی نداد. ابوبکر ادامه داد: اگر او امام بوده است ، پس جایز است بعد از او نیز کسی امام باشد، در حالی که شمشیری نیز در دست نگرفته باشد . اگر هم امام نبوده که باز مدعای ما ثابت است .35

نکته ای که از روایت به دست می آید این است که مضمون روایت عقیده زید را درباره امامت نشان می دهد. ظاهراً در این تردیدی نباید کرد که او تنها به امامت سه امام مفترض الطاعه قائل بوده و از چهارمی به بعد را به شرط قائم بودن امام می دانسته است. این قائم نیز تنها می توانسته از میان خاندان فاطمی باشد.36

  1. یحیی فرزند زید می گوید: از پدرم تعداد ائمه را پرسیدم. فرمود:

الائمة اثنی عشر، اربعة من الماضین وثمانیة من الباقین، قلتُ فسمّهم یا ابة. قال: اما الماضون فعلی بن ابیطالب والحسن والحسین، وعلی بن الحسین، واما من الباقین اخی الباقر وبعده جعفر الصادق وبعده موسی ابنه وبعده علی ابنه وبعده محمد ابنه وبعده علی ابنه وبعده الحسن ابنه وبعده المهدی. فقلتُ یا ابة، ألسْتَ منهم؟ قال: لا ولکنّی من العتره.37

امامان دوازده نفرند، که چهار نفر از گذشتگان اند و هشت نفر باقی اند و عصر آنان در پیش است. یحیی می گوید: عرض کردم: پدر، اسامی آنان را بفرمایید. زید در جواب گفت: اما گذشتگان، علی بن ابی طالب و حسن و حسین و علی بن حسین، و آیندگان برادرم باقر و بعد از او صادق و سپس فرزندش موسی و بعد از او فرزندش علی و بعد از او فرزندش محمد و سپس فرزندش علی و بعد از او فرزندش حسن و بعد از او فرزندش مهدی.

این روایت نیز قابل دقت و تأمل است، زیرا حاکی از آن است که بین امامت امام سجاد(علیه السلام) و امام باقر(علیه السلام) فاصله ای وجود دارد. اگر این سخن در زمان امامت امام باقر(علیه السلام) گفته شده که ایشان امام حاضر است نه امام آینده، و اگر در عصر امامت امام سجاد(علیه السلام) بیان شده که امام سجاد(علیه السلام) امام حاضر است نه گذشته. افزون بر این، در عصر امام سجاد(علیه السلام) هنوز یحیی بن زید به دنیا نیامده و اگر هم آمده باشد شیرخوار بوده و توان تحمل حدیث را نداشته است. از این رو احتمال می رود که روایت ساختگی باشد.

بنابراین، به عنوان نتیجه می توان گفت: آنچه به طور مثبت از روایات مربوط به زید بر می آید، آن است که امامان شیعه(علیهم السلام) به زید خوشبین بوده و قیام او را از این لحاظ که به انگیزه اقامه حق و اصلاح فسادها و امر به معروف و نهی از منکر بوده، تأیید کرده اند. اما از این روایات چنین به دست نمی آید که زید قیام خویش را با موافقت و یا با دستور امام صادق(علیه السلام) انجام داده باشد. زیرا آن حضرت در آن شرایط، قیامهای مسلحانه را ـ با توجه به اینکه نسنجیده، نپخته و محکوم به شکست بودند ـ اصلاً به صلاح شیعیان نمی دانستند و فقط جنبه ظلم ستیزی و اصلاحگری قیام زید مورد تأیید بوده است.

4و5. قیام محمد بن عبدالله و ابراهیم بن عبدالله (145ق)

محمد، معروف به نفس زکیه، و برادرش ابراهیم، معروف به قتیل باخمری، در سال 145ق علیه منصور عباسی قیام کردند. محمد برادرش ابراهیم را به بصره فرستاد و قرار بر این شد که هر دو همزمان با هم در مدینه و بصره قیام را آغاز کنند.38

اما محمد در اواخر جمادی الثانی یا اوایل رجب سال 145ق، بدون هماهنگی با برادرش ابراهیم، در مدینه قیام کرد و با همه مقاومت و سرسختی که وی و یارانش از خود نشان دادند، سرانجام کشته شد و سر او را نزد منصور فرستادند.39

ابراهیم هم گرچه آمادگی چندانی برای قیام نداشت، اما پس از دریافت نامه محمد مبنی بر قیام و تشویق و ترغیب برخی از یاران، در اول رمضان سال 145ق، در بصره قیام خود را علنی کرد، اما به سبب خیانت برخی یاران زیدی، قیامش با شکست مواجه شد و خودش نیز کشته شد و سرش از تن جدا گشت و برای منصور به کوفه فرستاده شد.40

ائمه(علیهم السلام) و قیام نفس زکیه و ابراهیم

در مورد نفس زکیه و قیام او اقوال و روایتهای متفاوتی وجود دارد. برخی از منابع و علما، وی را فردی مدعی امامت و مهدویت معرفی کرده و او را مخالف ائمه(علیهم السلام) دانسته اند. برخی دیگر از منابع و تحقیقات اسلامی و علمای رجال و حدیث، به دفاع و تأیید از او برخاسته اند و او را از اتهامات وارد مبرا دانسته اند.

  1. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:

تقتل باحجار الزّیت من ولدی نفس زکیة.41

در اینکه محمد از فرزندان پیامبر است شکی نیست و این روایت در واقع یک نوع پیشگویی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را نشان می دهد و چیز دیگری ـ یعنی تأیید قیام ـ از آن به دست نمی آید.

  1. در مورد ابراهیم نیز از زبان حضرت علی(علیه السلام) نقل شده است که ایشان فرمودند:

بباخَمری یَقتُلُ بعدَ أن یَظهرَ ویُقهر بعد أن یَقْهر.42

این روایت هم فقط پیشگویی امام علی(علیه السلام) را ثابت می کند و بس.

  1. حدیثی از علی بن عمر، فرزند امام سجاد(علیه السلام) وجود دارد که از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل کرده است:

روزی که منصور، امام(علیه السلام) را به ربذه نزد خویش فراخواند، من همراه ایشان بودم. وی به نزد منصور رفت و من به انتظار بازگشت او ایستادم. هنگامی که بازگشت، دیدم اشک از چشمانش جاری است، و به من گفت: ای علی، چه ها دیدم از این ناپاکزاده، و به خدا امضا نخواهم کرد. سپس فرمود: خداوند دو فرزند «هند» یعنی محمد و ابراهیم را رحمت کند که آن دو مردان بردبار و بزرگواری بودند و به خدا آن دو رفتند و آلوده نشدند.43

با دقت در روایت می توان گفت: امام شخصیت خود آن دو را تعریف و تمجید کرده که افراد خوب و شایسته ای بودند، و اصلاً سخنی از اصل قیام آنها به میان نیاورده است. به عبارت دیگر، امام صادق(علیه السلام) قیام آن دو را به صورت مطلق، یعنی هر دو سوی مسئله، هم شخصیت محمد و ابراهیم و هم قیام آنها را تأیید نکرده است.

  1. وقتی سر ابراهیم را نزد منصور خلیفه عباسی آوردند، حسن بن زید که از مخالفان او بود، به منصور رو کرد و گفت:

ای امیرمؤمنان! به خدا قسم، او را کشتی در حالی که بسیار روزه دار و شب زنده دار بود و دوست نداشتم که گناه او را بر عهده بگیری.44

  1. زمانی که محمد نفس زکیه در مدینه قیام کرد، بزرگان مدینه و هاشمیان را برای صحبت و گفت وگو پیش خود دعوت کرد که در بین آنها موسی و عبدالله فرزندان امام صادق(علیه السلام) نیز بودند. چیزی نگذشت که خود حضرت هم وارد شد و به محمد سلام کرد و گفت: «آیا می خواهی خاندانت همگی مستأصل شوند (و از بین بروند)؟» محمد گفت: «نه؛ من این کار را دوست ندارم.» حضرت فرمود: «پس خوب است که به من اجازه رفتن بدهی، چون عذر مرا می دانی.» محمد گفت: «اذنت دادم.» چون آن حضرت رفت، محمد به سوی پسران جعفر، موسی و عبدالله، رو کرد و گفت: «شما نیز نزد پدرتان بروید که من به شما نیز اذن رفتن دادم.» حضرت که آن دو را دید، به آنها فرمود: «شما چرا آمدید؟» گفتند: «محمد به ما اجازه داد.» حضرت فرمود: «شما بازگردید که من چنان نیستم که هم جان خود و هم جان شما را یکسره از او دریغ دارم.»45

اصفهانی در چند صفحه بعد ـ وقتی از کسانی نام می برد که با محمد قیام کردند ـ از حسین بن زید نقل می کند که گفت:

چهار تن از اولاد حسین بن علی(علیه السلام) با محمد خروج کردند: خودم، برادرم عیسی و پسران جعفر بن محمد یعنی موسی و عبدالله.46

آنچه از این روایت، بدون وارد شدن به بحث رجالی و اعتبار آن از حیث سند، می توان به دست آورد این است:

الف) موسی بن جعفر(علیه السلام) هم در قیام شرکت داشته، و حتی خود امام صادق(علیه السلام) به او و برادرش می گوید که شما بروید… . حال با توجه به اینکه امام چند سال قبل (126 ـ 125ق) و در جریان کنگره ابواء به عبدالله بن حسن (پدر محمد و ابراهیم) گفته بود که خلافت به آنها نخواهد رسید و حتی دو فرزند او کشته خواهند شد، چند سؤال مطرح می شود:

  1. چطور امام(علیه السلام) که می دانسته سرانجام این قیام شکست و نابودی است، به پسران خودش این اجازه را می دهد که در قیام شرکت کنند؟
  2. چرا خود آن حضرت در قیام شرکت نکرده است؟ اگر بگویند چون ایشان امام بوده اند و معذور، می گوییم مگر این قضیه در مورد موسی، فرزند ایشان، صدق نمی کند؟ و مگر امام با توجه به برخی از احادیث که نام ائمه را ذکر کرده، نمی دانسته که بعد از او مقام امامت به فرزندش موسی می رسد؟ پس چرا جان او را به خطر انداخته است؟ ممکن است گفته شود این موسی، غیر از امام کاظم(علیه السلام) است. اما این سخن نیز درست نیست؛ چون وقتی به فرزندان امام صادق(علیه السلام) مراجعه کنیم، فقط یک موسی نام وجود دارد که آن هم امام کاظم(علیه السلام) است.

ب) بر فرض هم که بپذیریم فرزندان امام صادق(علیه السلام) (خصوصاً موسی) در این قیام شرکت کرده باشند، یا باید کشته یا اسیر می شدند و یا فرار می کردند و در هر صورت، بهانه به دست منصور داده می شد که امام صادق(علیه السلام) را توبیخ و ملامت کند، و یا خود موسی بن جعفر، وقتی به امامت می رسید، از طرف منصور و یا خلفای بعد از او، مورد توبیخ و ملامت قرار گیرد؛ در حالی که اصلاً چنین مطالبی در منابع گزارش نشده است. حتی می بینیم وقتی منصور از پیوستن فرزندان زید (حسین و عیسی) به سپاه محمد مطلع می شود، ابراز تعجب و شگفتی می نماید و از آن دو پیش پدرشان حسن بن زید ـ که ظاهراً با منصور بوده ـ گله می کند. بنابراین، اینکه منصور در مورد شرکت فرزندان امام صادق(علیه السلام) هیچ گونه عکس العمل و واکنشی از خودش نشان نداده باشد، جای شگفتی و تعجب دارد.

ج) این احتمال که فرزندان زید، چون خودشان در قیام شرکت داشتند، خواسته باشند فرزندان امام صادق(علیه السلام) را هم شریک کرده باشند، چندان دور از ذهن نیست.

بنابراین به عنوان نتیجه بحث می توان گفت:

بدون اینکه روایات ذم را که کم هم نیستند بیاوریم، هیچ یک از روایات ذکر شده دلالت بر تأیید قیام محمد و ابراهیم نمی کند؛ زیرا روایت اول و دوم، همان گونه که ذکر شد، فقط پیشگویی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امام علی(علیه السلام) را ثابت می کند و بس. روایت سوم و چهارم هم فقط یک سوی قضیه یعنی شخصیت محمد و ابراهیم را ثابت و تأیید می کند، نه قیام آن دو را. و روایت پنجم هم علی رغم همه اشکالات وارد شده و بر فرض صحت، فقط می تواند این امر را ثابت کند که چون قیام محمد برای اصلاح امت و مبارزه با ظلم و ستم عباسیان بوده، آن حضرت به فرزندانش اجازه شرکت در قیام او را می دهد، اما نمی توان ثابت کرد که امام اصل قیام وی را تأیید کرده باشد.

بنابراین در یک کلام می توان گفت: جنبه اصلاحگری و ظلم ستیزی قیام محمد و ابراهیم مورد تأیید است، اما اصل قیام آن دو در آن شرایط مورد تأیید حضرت نیست.

  1. حسین بن علی؛ شهید فخّ (169ق)

با روی کار آمدن هادی عباسی (170 ـ 169ق)، فشار شدیدی بر علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد شد، چندان که علویان را به ستوه آورد و منجر به قیام یکی از نوادگان امام حسن(علیه السلام) به نام حسین بن علی شد. وی همراه با عده ای از علویان و شیعیان، تدارک قیام را دیدند و در هنگام صبح به همراه عده ای از علویان با شعار «احد احد» به مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ریختند و مؤذن را وادار به گفتن جمله «حی علی خیر العمل» در اذان کردند. وی از مردم براساس کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیعت گرفت و آنان را به رضای آل محمد دعوت کرد. در ذی القعده سال 169ق، حسین بن علی به همراه سیصد نفر به سوی مکه حرکت کرد. سرانجام در سرزمین فخّ ـ که نام چاهی در یک فرسخی غرب مکه است ـ در جنگ سختی که بین نیروهای حسین و عباسیان صورت گرفت، حسین بن علی و عده زیادی از یارانش به شهادت رسیدند و سرهای آنان برای خلیفه به بغداد فرستاده شد.47

ائمه(علیهم السلام) و قیام حسین بن علی (شهید فخّ)

درباره قیام شهید فخ، احادیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، امام صادق(علیه السلام) امام کاظم(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام) رسیده است که بیشتر دلالت بر مدح وی دارد و اخباری که دال بر ذم او باشد، کم است. پیامبر گرامی اسلام و برخی از ائمه به مناسبتهای مختلف از قیام حسین بن علی یاد کرده و او و یارانش را مورد تمجید و تأیید قرار داده اند. در اینجا به چند مورد اشاره می شود:

  1. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در یکی از سفرهایش، هنگامی که به «فخّ» رسید، با اصحاب نماز مسافر خواند و سپس فرمود:

در اینجا مردی از خاندان من با گروهی از مردمان باایمان کشته خواهند شد که کفنها و حنوط آنها از بهشت بیاید و روانهای آنها پیش از بدنهایشان به سوی بهشت خواهد شتافت.48

امام صادق(علیه السلام) نیز چون به «فخّ» رسید فرمود:

در این سرزمین مردی از خاندان من با جمعی از مؤمنان کشته خواهند شد که روانهای آنها پیش از بدنهایشان به بهشت می شتابد.49

ناقل این دو روایت (که جنبه پیشگویی دارد) ابوالفرج اصفهانی است و از این رو چندان نمی توان به آنها اعتماد کرد. این روایات بر فرض صحت نیز عظمت و مقام شهید را بیان می کنند و در اینکه حسین و یارانش در راه خدا کشته شدند و شهید بوده اند، و در آخرت هم مستحق چنین پاداشی باشند، جای هیچ شکی نیست؛ اما نمی توان از آنها تأیید قیام او را ثابت کرد.

  1. هنگامی که حسین بن علی به موسی بن جعفر(علیه السلام) تکلیف کرد که با او خروج و قیام کند و آن حضرت هم نپذیرفت؛ در نهایت بدو فرمود:

بدان که تو کشته خواهی شد، پس در کار خود (جهاد و پیکار) جدی و کوشا و آماده باش. و به کسی اعتماد مکن، زیرا این مردم فاسقانی هستند که اظهار ایمان می کنند ولی در باطن منافق و مشرک اند و ـ انا لله وانا الیه راجعون ـ و در مصیبت شما گروه فامیل من پاداش خود را نزد خدای عزّوجلّ می جویم.50

علامه مامقانی با توجه به این روایت، در این باره می گوید:

گرچه امام کاظم(علیه السلام) به ظاهر دعوت را نپذیرفت، اما دلسوزی و خیرخواهی و دعا برای حسین و یارانش بیانگر این نکته است که ایشان از روی تقیه، دعوت را نپذیرفته و چون از نتیجه آن آگاه بوده برای جلوگیری از شرارت بنی عباس، ناگزیر در حضور مردم، دعوت را رد کرده است تا بعدها ارتباط امام و قیام کنندگان فاش و مشخص نشود.51

علامه مجلسی نیز در توضیح جملات امام کاظم(علیه السلام) در رد بیعت، جمله «در کار خویش جدی باش» را نشانه نیت قلبی امام دانسته، و این را که امام در شهادت و مصیبت آنها از خداوند طلب پاداش می کند، دلیل بر آن می داند که آنها نزد خداوند، درجه بالایی دارند.52

در پاسخ به سخن علامه مامقانی می توان گفت:

اولاً: خود علامه قبول دارند که امام دعوت را، البته به گفته ایشان در ظاهر، نپذیرفته است.

ثانیاً: علامه علت این امر را هم تقیه و جلوگیری از شرارت بنی عباس ذکر می کند تا بعداً دستاویزی برای آنها علیه حضرت نشود. حال باید از علامه سؤال کرد: وقتی امام به شکست آنان قطع و یقین دارد، آیا معقول است از یک طرف قیامشان را تأیید کند و به آنها فرمان قیام بدهد و در این بین هر تعدادی که کشته شد، اشکالی ندارد، و از طرف دیگر در ظاهر تقیه کند و دعوت را نپذیرد که مبادا بعدها این رابطه فاش شود و مورد شرارت عباسیان قرار گیرد؟

ثالثاً: بر فرض قبول ادعای شما، آیا با یک تقیه می شود آن سوءظن و بدگمانی را که خلفای عباسی به ائمه داشتند، از بین برد؟

رابعاً: اگر تقیه در کار بوده و کسی هم از این رابطه مطلع نشده است، آن حضرت هرگز نباید از طرف هادی مورد توبیخ و ملامت قرار می گرفت، در حالی که تاریخ بیانگر این است که وقتی هادی سرهای قیام کنندگان را مشاهده کرد و فرمان قتل اسرا را هم صادر کرد، با خشم گفت:

به خدا حسین جز با دستور او (موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ) بر ضد من قیام نکرده و جز محبت او راه دیگری نپیموده است، زیرا پیشوا و صاحب وصیت در میان این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست؛ خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.53

گرچه پیشگویی موسی بن جعفر(علیه السلام) درباره هادی به وقوع پیوست، اما این سخن هادی نشان می دهد که اگر او نمی مرد، امام از شرارت او در امان نبود.

بنابراین امام کاظم(علیه السلام) چون از یک طرف شکست این قیام را قطعی می دانست و از طرفی هم برای اینکه جان خود و شیعیان و مکتبی را که از پدرانش به او رسیده به خطر نیندازد، صلاح نمی دانست که در قیام شرکت کند و یا آن را تأیید نماید. و صرف اینکه حضرت برای آنها دلسوزی و یا دعا کند، دال بر تأیید قیام آنها نیست.

در پاسخ علامه مجلسی هم باید گفت:

وقتی امام کاظم(علیه السلام) احساس کرد حسین و یارانش در تصمیم خود پافشاری می کنند، به او توصیه کرد که در کار خود جدی باشد. در مورد قسمت دوم سخن علامه هم (طلب پاداش در مصیبت آنها) باید گفت: به هر حال امام هم انسان است و دارای احساسات، و طبیعی است که از دست دادن آن تعداد از افراد خاندانش در یک روز، برای او هم سخت و گران باشد. صرف اینکه آنان در آخرت از مقام بلندی برخوردار خواهند بود، دلیل تأیید قیام نمی شود.

  1. هنگامی که سرهای بریده شهدا را به مدینه نزد موسی و عباس آوردند، در مجلسی که گروهی از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) و از جمله موسی بن جعفر(علیه السلام) حضور داشتند، همه سکوت کرده بودند جز امام کاظم(علیه السلام) که چون چشمش به سر بریده حسین بن علی، رهبر قیام فخّ، افتاد فرمود:

انا لله وانا الیه راجعون، مضی والله مسلماً، صالحاً، صوّاماً، آمراً بالمعروف وناهیاً عن المنکر ما کان فی اهل بیته مثله.54

سوگند به خدا او در گذشت در حالی که مسلمان و درستکار بود، بسیار روزه می گرفت و شبها را به قیام و عبادت می گذرانید و امر به معروف و نهی از منکر می کرد؛ در خاندان وی چون او وجود نداشت.

این روایت هم فقط یک سوی قضیه یعنی فقط شخصیت حسین را تأیید می کند نه قیام او را.

  1. ابراهیم بن اسحاق قطان می گوید: من از حسین بن علی و یحیی بن عبدالله شنیدم که می گفتند:

ما خرجنا حتی شاورنا اهل بیتنا وشاورنا موسی بن جعفر فامرنا بالخروج.55

ما تا وقتی که با خاندان خود مشورت نکردیم اقدام به خروج نکردیم و حتی با موسی بن جعفر(علیه السلام) مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام را داد.

در مورد این حدیث باید گفت:

بر فرض صحت سند حدیث، اگر این روایت با روایت سوم مقایسه شود، می بینیم که این دو با هم متعارض اند و هیچ گونه سازگاری بین آنها وجود ندارد، زیرا:

اولاً: در روایت قبلی آمده با اینکه حسین حضرت را مکلف به خروج می کند، اما ایشان نمی پذیرد و آن توصیه ها را به او می کند، ولی در این روایت آمده که حسین و یحیی از او دستور می گیرند؛ لذا با توجه به این روایت دوم، اگر دستور دهنده و همه کاره امام است، پس اینکه آن حضرت از طرف حسین مکلف به خروج می شود، چه معنایی می تواند داشته باشد؟ و آیا این وقاحت و بی ادبی حسین را در مورد امام نمی رساند؟

ثانیاً: طبق این روایت، میان حسین و امام از قبل هماهنگی بوده است. بنابراین چرا حسین درصدد بوده که از امام بیعت بگیرد (آنها که قبلاً با هم توافق کرده اند) و از طرفی هم چرا امام از بیعت کردن با او خودداری می کند؟ آیا معقول است فکر کنیم که امام از ابتدا در جریان بوده و وقتی زمان قیام رسیده العیاذ بالله کنار کشیده باشد و با او بیعت نکند؟

بنابراین، تنها راه حل این مشکل این است که بگوییم: روایت دومی یا ساخته و پرداخته عباسیان بوده تا بدین طریق علیه امام بهانه ای پیدا کنند و رهبری قیام را به او نسبت دهند و یا ساخته و پرداخته زیدیان بوده تا از آن برای تأیید قیامهای خود و جلب شیعیان امامی در قیامهای بعدی استفاده کنند.

  1. در حدیثی از امام جواد(علیه السلام) چنین نقل شده است:

لم یکن بعد الطّفّ مصْرعٌ أعظم من فخّ.56

پس از حادثه کربلا هیچ حادثه ای برای ما بزرگ تر از فاجعه «فخ» نبود.

این روایت نیز قیام را تأیید نمی کند، بلکه فقط می خواهد بگوید: چون تعداد زیادی از علویان در آن کشته شدند، این مصیبت بعد از واقعه عاشورا، بزرگ ترین مصیبت بوده است. بنابراین به عنوان نتیجه باید گفت: روایات وارد شده بیانگر این است که امام فقط یک سوی قضیه یعنی شخصیت حسین را تأیید می کند و این غیر از تأیید قیام اوست.

در پایان، به عنوان خلاصه و نتیجه گیری بحث باید گفت: ائمه(علیهم السلام) از زمان امام سجاد(علیه السلام) به بعد، خط مشی سیاسی خود را تغییر دادند؛ یعنی به جای مبارزه و قیام مسلحانه، اقدام به کارهای فرهنگی کردند و یک نهضت علمی ـ فکری را در پیش گرفتند که به تعلیم و تربیت شاگردان و نشر احکام و معارف دینی می پرداخت. از این رو، آنان در هیچ قیام و حرکت ضدحکومتی شرکت نکردند و حتی برخی یاران خود را نیز از شرکت کردن در چنین حرکاتی منع می کردند. زیرا این قیامهای پراکنده که از سوی شیعیان صورت می گرفت، چندان سنجیده و حساب شده نبود و اتفاقاً به آن حرکت حساب شده ائمه(علیهم السلام) که به شکل دیگری (نهضت علمی ـ فرهنگی) نمود پیدا کرده بود، ضربات سختی وارد کرد و قیام آنان را ناکام گذاشت و موجبات تفرقه نیروها و از دست رفتن آنها را فراهم کرد.

بنابراین، در اینکه رهبران قیامهای شیعی افرادی مؤمن، متقی، فاضل، ظلم ستیز و دارای نیات اصلاح طلبانه بودند، و از این جهت مورد تأیید ائمه(علیهم السلام) بودند، شک و تردیدی نیست؛ اما این یک سوی مسئله است و دلیل نمی شود که سوی دیگر مسئله، یعنی قیام و رهبری آنان در آن برهه از زمان، مورد تأیید امام معاصر آنها نیز باشد، چنان که روایات مطرح شده در این باب هم، همه ناظر به سوی اول مسئله است.

پی نوشتها:

  1. علت نامگذاری آنان به توابین (توبه کنندگان) این است که برخی از آنان از جمله خود سلیمان از کسانی بودند که برای یاری امام حسین(علیه السلام) و تشکیل خلافت، از آن حضرت برای آمدن به عراق دعوت کرده بودند، اما وقتی امام در کربلا محاصره شد به کمک و یاری او نشتافتند . پس از این عمل خویش نادم و پشیمان بودند و توبه کردند و بدین جهت «توابین» نام گرفتند .
  2. تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ج3، ص390؛ مروج الذهب، حسین بن علی مسعودی، ج2، ص97؛ الکامل، ابن اثیر، ج2، ص624 ـ 625.
  3. ای خونخواهان حسین(علیه السلام).
  4. تاریخ یعقوبی، ابن واضح، احمد بن ابی یعقوب، ج2، ص199؛ مروج الذهب، ج2، ص99 ـ 98؛ الکامل، ج2 ، ص627 ـ 645.
  5. تشیع در مسیر تاریخ، سیدحسین محمدجعفری، ترجمه سیدمحمدتقی آیت اللهی، ص286.
  6. تاریخ طبری، ج3، ص395.
  7. همان ، ص416.
  8. حیات فکری سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، چ1، انتشارات انصاریان، قم، 1376ش، ص266.
  9. تاریخ طبری، ج3، ص433؛ ذوب النضار فی شرح الثار، ابن نما، جعفربن محمد، ص92؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی ، ج45، ص363.
  10. تاریخ طبری، ج3، ص437 ـ 436؛ الکامل، ج2، ص663؛ ذوب النضار، ص94 ـ 96.
  11. تاریخ طبری، ج3، ص449 ـ 448؛ الکامل، ج2، ص665 ـ 671.
  12. اخبار الطوال، ص343 ـ 340؛ نهایة الارب، شهاب الدین احمد نویری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، ج6 ، ص32 ـ 30.
  13. ذوب النضار، ص99؛ بحارالانوار، ج45، ص344؛ اختیار معرفة الرجال، محمد بن حسن طوسی، ص127؛ قاموس الرجال، محمدتقی تستری، ج8، ص445؛ معجم الرجال الحدیث، سیدابوالقاسم خویی، ج19، ص104.
  14. بحارالانوار، ج45، ص351؛ اختیار معرفة الرجال، ص125؛ قاموس الرجال، ج8، ص444؛ معجم الرجال الحدیث، ج19، ص102.
  15. همان ، ص343؛ همان، ص126؛ همان، ص444 ـ 445؛ همان، ص103.
  16. الارشاد، محمدبن محمد بن نعمان، معروف به شیخ مفید، ج2، ص158.
  17. ذوب النضار فی شرح الثار، ص60؛ بحارالانوار، ج45، ص350.

انساب الاشراف، احمد بن یحیی بلاذری، ج6، ص19 ـ 20؛ تاریخ طبری، ج3، ص491 ـ 492؛ الکامل، ج3، ص18.

  1. در حالی که در منابع آمده است، مختار خانه های چند تن از قاتلان امام حسین(علیه السلام) را که فرار کرده بودند، خراب کرد، از جمله خانه محمد بن اشعث، و از مصالح آن، خانه حجربن عدی را که معاویه خراب کرده بود، بازسازی کرد. مقتل الحسین، اخطب خوارزمی، ص202.
  2. تنقیح المقال فی احوال الرجال، اسدالله مامقانی، ج3، ص215.
  3. تاریخ طبری، ج3، ص436 ـ 437؛ ذوب النضار، ص94 ـ 96؛ الکامل، ج3، ص677.
  4. تاریخ طبری، ج3، ص436؛ الکامل، ج3، ص663؛ بحارالانوار، ج45، ص365.
  5. اختیار معرفة الرجال، ص125؛ قاموس الرجال، ج8، ص445.
  6. معجم رجال الحدیث، ج18، ص96.
  7. الارشاد، ج2، ص171.
  8. انساب الاشراف، ج3، ص434 ـ 433؛ تاریخ طبری، ج4، ص206؛ مقاتل الطالبیین، ص158؛ عمدة الطالب، سیدجمال الدین احمدبن علی حسنی معروف به ابن عنبه، ص256.
  9. تاریخ یعقوبی، ج2، ص299 ـ 298؛ تاریخ طبری، ج3، ص205 ـ 208؛ مروج الذهب، ج2، ص210؛ الکامل، ج3، ص381 ـ 380.
  10. عیون اخبار الرضا، محمدبن علی بن بابویه، معروف به شیخ صدوق، ترجمه حمیدرضا مستفید و علی اکبر غفاری، ج1، ص516؛ بحارالانوار، ج46، ص174؛ مسعودی در مروج نیز گفت وگوی زید را با امام باقر(علیه السلام) آورده که تا حدودی شبیه همین روایت است و امام باقر(علیه السلام) وقتی اصرار زید را می بیند می فرماید: «انی اخاف علیک یا أخ تکون غدا المصلوب بکناسة الکوفه، وودعه ابوجعفر.» مروج الذهب، ج2، ص209.
  11. بحارالانوار، ج46، ص170؛ اختیار معرفة الرجال، ص231 ـ 232.
  12. قاموس الرجال، ج4، ص266.
  13. انساب الاشراف، ج3، ص436؛ تاریخ طبری، ج4، ص207: الکامل، ج3، ص381.
  14. به عنوان نمونه عبدالله بن سبابه می گوید: ما هفت نفر بودیم که به مدینه و به خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسیدیم، حضرت فرمودند: آیا از عمویم زید خبری دارید ؟ گفتیم او قیام کرده است… وقتی توسط پیکی که از کوفه آمده بود، از جریان شهادت زید مطلع شدیم ، خدمت حضرت رسیدیم و نامه را به ایشان تقدیم کردیم. حضرت نامه را خواند و گریست و سپس فرمودند: «انا لله وانا الیه راجعون، عندالله احتسب عمّی، انه کان نعم العمّ، ان عمی کان رجلا لدنیانا وآخرتنا، مضی والله عمی شهیدا کشهداء استشهدوا مع رسول الله وعلی والحسن والحسین.» عیون اخبار الرضا، ج1، ص521 ـ 522.
  15. اختیار معرفة الرجال، ص153.
  16. تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، رسول جعفریان، چ2، نشر الهادی، قم، 1378ش، ص682.
  17. اختیار معرفة الرجال، ص416.

تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، ص684.

  1. کفایة الاثر فی شرح النصوص علی الائمة الاثنی عشر، علی بن محمد خزاز رازی قمی، ص300؛ سیره و قیام زیدبن علی، حسین کریمان، ص49.
  2. تاریخ طبری، ج3، ص422؛ الکامل، ج3، ص564؛ البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج10، ص341.
  3. تاریخ یعقوبی، ج2، ص365 ـ 368؛ تاریخ طبری، ج3، ص425 ـ 438؛ مروج الذهب، ج2، ص298؛ مقاتل الطالبیین، ص273 ـ 281؛ الکامل، ج3، ص563 ـ 578.
  4. تاریخ یعقوبی، ج2، ص369؛ تاریخ طبری، ج3، ص461 ـ 476؛ مروج الذهب، ج2، ص300 ـ 303؛ مقاتل الطالبیین، ص318 ـ 328؛ الکامل، ج3، ص585 ـ 590.
  5. عمدة الطالب، ص105.
  6. منتهی الـآمال، شیخ عباس قمی، ج1، ص324.
  7. مقاتل الطالبیین، ص258 ـ 259.
  8. تاریخ یعقوبی، ج2، ص372.
  9. مقاتل الطالبیین، ص259.
  10. همان ، ص283.
  11. تاریخ یعقوبی، ج2، ص407؛ تاریخ طبری، ج3، ص598 ـ 600؛ مروج الذهب، ج2، ص332؛ مقاتل الطالبیین، ص429 ـ 438؛ الکامل، ج4، ص11 ـ 12.
  12. تاریخ یعقوبی، ج2، ص417.
  13. همان، ص418؛ بحارالانوار، ج48، ص170.
  14. مقاتل الطالبیین، ص430؛ بحارالانوار، ج48، ص161.
  15. تنقیح المقال، ج17، ص237.
  16. بحارالانوار، ج48، ص165.
  17. همان ، ص151.
  18. مقاتل الطالبیین، ص438؛ بحارالانوار، ج48، ص165.
  19. مقاتل الطالبیین، ص441.
  20. عمدة الطالب، ص183؛ بحارالانوار، همان.

منبع: طلوع – بهار 1385، شماره 17 – ائمه(ع)و قیامهای شیعی

ماجراي فخ

فخ مكاني نزديك مكه در عربستان است كه در آنجا جمعي از صحابه پيامبر خدا صلي‌الله‌عليه ‌و آله مدفون هستند.

شهرت فخ به دليل واقعه‌اي است كه روز ۸ ذي حجه سال ۱۶۹ هـ. ق در زمان هادي عباسي در آنجا روي داد. در اين روز كه به يوم فخ معروف است، عده زيادي از علويان به جهت قيام بر ضد خليفه عباسي كشته شدند.

شرح ماجرا

فشارها و آزار و اذيت هاي هادي عباسي نسبت به شيعيان آنها را به مقاومت در برابر يورشهاي خشونت‏آميز حكومت ستمگر عباسي واداشت و در اثر همين بيدادگريها، كم كم، نطفه يك نهضت مقاومت در برابر حكومت عباسي به رهبري يكي از نوادگان امام حسن مجتبي عليه‏السلام – بنام «حسين صاحب فخ»[1] منعقد گرديد.

البته هنوز اين نهضت شكل نگرفته و موعد آن كه موسم حج بود، فرا نرسيده بود ولي سختگيري هاي طاقت‏ فرساي فرماندار وقت مدينه، باعث شد كه آتش اين نهضت زودتر شعله ‏ور شود.

فرماندار مدينه كه از مخالفان خاندان پيامبر – صلي الله عليه و آله – بود، براي خوش خدمتي به دستگاه خلافت، و گويا به منظور اثبات لياقت خود! هر روز به بهانه‏اي شخصيتهاي بزرگ هاشمي را اذيت مي‏كرد. از جمله، آنها را مجبور مي‏ساخت هر روز در فرمانداري حاضر شده خود را معرفي نمايند، او به اين هم اكتفا نكرده، آنها را ضامن حضور يكديگر قرار مي‏داد و يكي را به علت غيبت ديگري، مؤاخذه و بازداشت مي‏نمود! [2]

يك روز «حسين صاحب فخ»و«يحيي بن عبدالله» را به خاطر غيبت يكي از بزرگان بني هاشم سخت مؤاخذه كرد و به عنوان گروگان بازداشت نمود و همين امر مثل جرقه‏اي كه به انبار باروتي برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشميان گرديده, نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ در مدينه شعله‏ور گرديد.

– شهيد فخّ كيست؟

چنانكه اشاره شد، رهبري اين نهضت را «حسين بن علي»مشهور به شهيد فخّ، نواده حضرت مجتبي‏، به عهده داشت. او يكي از رجال برجسته، بافضيلت و شهامت، و عاليقدر هاشمي بود. او مردي وارسته و بخشنده و بزرگوار بود و از نظر صفات عالي انساني، يك چهره معروف و ممتاز به شمار مي‏رفت. [3]

او از پدر ومادر با فضيلت و پاكدامني كه در پرتو صفات عالي انساني خود به «زوج صالح» مشهور بودند، به دنيا آمده و در خانواده فضيلت و تقوي و شهامت پرورش يافته بود.

پدر و دايي و جد و عموي مادري و عده‏اي ديگر از خويشان و نزديكان او، به وسيله «منصور دوانيقي»به شهادت رسيده بودند و اين خانواده بزرگ كه چندين نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قرباني داده بود، پيوسته در غم و اندوه عميقي فرو رفته بود. [4]

حسين كه در چنين خانواده‏اي پرورش يافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخيمان «منصور» فراموش نمي‏كرد و يادآوري شهادت آنان روح پرشور و دلير او را كه لبريز از احساسات ضد عباسي بود، سخت آزرده مي‏ساخت، ولي به علت نامساعد بودن اوضاع و شرائط، ناگزير از سكوت درد آلودي بود.

او كه قبلاً احساساتش جريحه‏دار شده بود، بيدادگريهاي هادي عباسي و مخصوصاً حاكم مدينه، كاسه صبرش را لبريز نموده او را به سوي قيام بر ضدّ حكومت هادي پيش برد.

به محض آنكه حسين قيام كرد، عده زيادي از هاشيمان و مردم مدينه با او بيعت كرده با نيروهاي هادي به نبرد پرداختند و پس از آنكه طرفداران هادي را مجبور به عقب‏نشيني كردند، به فاصله چند روز، تجهيز قوا نموده به سوي مكه حركت كردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ايام حج، شهر مكه را پايگاه قرار داده دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدينه و حركت اين عده به سوي مكه، به اطلاع هادي رسيد. هادي سپاهي را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمين «فخ» دو سپاه به هم رسيدند و جنگ سختي در گرفت. در جريان جنگ، حسين وعده‏اي ديگر از رجال و بزرگان هاشمي به شهادت رسيدند و بقيه سپاه او پراكنده شدند و عده‏اي نيز اسير شده پس از انتقال به بغداد، به قتل رسيدند.

مزدوران حكومت هادي به كشتن آنان اكتفا نكرده از دفن اجساد آنان خودداري نمودند و سرهايشان را از تن جدا كرده ناجوانمردانه براي هادي عباسي به بغداد فرستادند كه به گفته بعضي از مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود.[5]

شكست نهضت شهيد فخ فاجعه بسيار تلخ و دردآلودي بود كه دل همه شيعيان و مخصوصاً خاندان پيامبر – صلي الله عليه و آله – را سخت به دردآورد و خاطره فاجعه جانگداز كربلا را در خاطره ها زنده كرد.

اين فاجعه به قدري دلخراش و فجيع بود كه سالها بعد، امام جواد مي‏فرمود: پس از فاجعه كربلا هيچ فاجعه‏اي براي ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است. [6]

اين حادثه بي ‏ارتباط با روش پيشواي هفتم نبود، زيرا نه تنها آن حضرت از آغاز تا نضج و تشكيل نهضت از آن اطلاع داشت، بلكه با حسين شهيد فخ در تماس و ارتباط بود. گرچه پيشواي هفتم شكست نهضت را پيش بيني مي‏كرد، ليكن هنگامي كه احساس كرد حسين در تصميم خود استوار است، به او فرمود:

«گرچه تو شهيد خواهي شد، ولي باز در جهاد و پيكار كوشا باش، اين گروه، مردمي پليد و بدكارند كه اظهار ايمان مي‏كنند ولي در باطن ايمان و اعتقادي ندارند، من در اين راه اجر و پاداش شما را از خداي بزرگ مي‏خواهم». [7]

از طرف ديگر هادي عباسي كه مي‏دانست پيشواي هفتم بزرگترين شخصيت خاندان پيامبر است و سادات و بني هاشم از روش او الهام مي‏گيرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگين شد، زيرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتي رهبري اين عمليات را آن حضرت به عهده داشته است، به همين جهت امام هفتم را تهديد به قتل كرده گفت: «به خدا سوگند، حسين (صاحب فخ)، به دستور موسي بن جعفر بر ضد من قيام كرده و از او پيروي نموده است، زيرا امام و پيشواي اين خاندان كسي جز موسي بن جعفر نيست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم»!! [8]

اين تهديدها گرچه از طرف پيشواي هفتم با خونسردي تلقي شد، لكن در ميان خاندان پيامبر – صلي الله عليه و آله – و شيعيان و علاقه‏ مندان آن حضرت سخت ايجاد وحشت كرد، ولي پيش از آنكه هادي موفق به اجراي مقاصد پليد خود گردد، طومار عمرش درهم پيچيده شد و خبر مرگش موجي از شادي و سرور در مدينه برانگيخت!

[1] . وي حسين بن علي بن حسن بن علي بن ابي طالب است و چون در سرزميني بنام «فخ» در 6 ميلي مكه در جنگ با سپاهيان خليفه عباسي به قتل رسيد، به «صاحب فخ» يا «شهيد فخ» مشهور گرديد.

[2] . محمد بن جرير الطبري، تاريخ الأمم والملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث،ج 10، ص 25 – ابوالفرج الاًّصفهاني، مقاتل الطالبيين، نجف، منشورات المكتبهالحيديه، 1385 ه.ق، ص 294 – 295 – ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دارصاد، ج 6، ص 90.

[3] . پس از شهادت حسين بن علي، هنگامي كه سر بريده او را به مدينه آوردند، پيشواي هفتم از مشاهده آن سخت افسرده شد و با تأثر و اندوه عميق فرمود: به خدا سوگند او يك مسلمان نيكوكار بود، او بسيار روزه مي‏گرفت، فراوان نماز مي‏خواند، با فساد و آلودگي مبارزه مي‏نمود، وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را انجام مي‏داد،او در ميان خاندان خود بي‏نظير بود ( ابوالفرج‏الاًّصفهاني، مقاتل‏الطالبيين، نجف، منشورات‏المكتبهالحيدريه، 1385 ه.ق، ص 302).

[4] . ابوالفرج‏الاًّصفهاني، همان كتاب، ص 285.

[5] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 6، ص 93 – محمد بن جرير الطبري، تاريخ الأمم والملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث، ج 10، ص.28 پس از شكست سپاه حسين صاحب فخ، و شهادت او، «يحيي بن عبدالله»با گروهي به «ديلم» رفت و در آنجا به فعاليت پرداخت و مردم آن منطقه به او پيوستند و نيروي قابل توجهي تشكيل دادند، ولي هارون بادسائسي او را به بغداد آورد و به طرز فجيعي به قتل رسانيد. مشروح شهادت او را در فصل «نيرنگهاي هارون» خواهيم آورد.

[6] . مجلسي، بحارالأنوار، تهران، المكتبهالاًّسلاميه، 1385 ه.ق، ج 48، ص 165.

[7] . مجلسي، همان كتاب، ص 169 – كليني، الأصول من الكافي، تهران، مكتبهالصدوق، 1381 ه.ق، ج 1، ص 366 – ابوالفرج‏الاًّصفهاني، مقاتل الطالبيين، نجف، منشورات‏المكتبهالحيدريه، 1385 ه.ق، ص 298.

[8] . مجلسي، همان كتاب ج 48، ص 151. مهدي پيشوايي- سيره پيشوايان

منبع: http://www.ahlebayt.porsemani.ir/content/

قیامهای علویان در زمان امام رضا علیه السلام

قیام محمد بن جعفرعلیه السلام، معروف به دیباج (200ق.)عصر امام رضا علیه السلام شاهد حرکتی دیگر از جانب علویان علیه عباسیان بود .این حرکت توسط محمد دیباج سازماندهی شد. او از فرزندان امام صادق علیه السلام بود وگروهی از شیعیان گمان کردند که بعد از جعفر بن محمد علیهما السلام امامت شیعیان به وی می رسد . بنا برگفته ی نوبختی ،این گروه برای ادعای خود به قول امام جعفرصادق علیه السلام استناد می کردند که فرمود : « از پدرم شنیدم که می فرمود : زمانی که برای تو فرزندی شبیه من متولد می شود ، او را همنام من قرار بده ، او شبیه من وشبیه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم است.» بنا بر گفته ی مورخین او مردی عابد و فاضل بود(197).وبه خاطر جمال ، رونق ، جلوه و کمالی که داشت ،به دیباج معروف شد(198).نویسنده ی تاریخ قم نیز در این باره می نویسد : به خاطر تازگی و گشادگی و خوبرویی اش او را دیباج می خواندند.(199)

دلایل قیام محمد دیباج

مورخین در مورد علل قیام محمد ، سخنان یکسانی به دست نداده اند. طبری می نویسد : محمد سکوت کرده وزهد اختیار کرده بود ، اما پیروان او دورش جمع شده وآمادگی خود رابرای بیعت با او اعلام کردند و بدین صورت او را به قیام علیه عباسیان تحریک کردند.آنها به او گفتند تو خود مقام و موقعیتت را در بین مردم می دانی پس بیرون بیا تا با تو به خلافت یبعت کنیم ، اگر تو این کار را انجام دهی کسی با تو مخالفتی نخواهد کرد. طبری در ادامه می نویسد محمد در ابتدا دعوت آنها را رد کرد اما با اصرار پسرش علی وحسین بن حسن افطس رأی ونظرش برگشت و راضی به قیام شد (200)مسعودی نیز معتقد است که محمد بن جعفر در ابتدا دعوت محمد بن ابراهیم ابن طبا طبا را گسترش می داد اما وقتی که ابن طبا طبا از دنیا رفت ، محمد مردم را به خویش دعوت کرد (201)اصفهانی نظر دیگری دارد ، او نیز علت قیام را اینگونه می نویسد: در ایام ابوالسرایا مردی گمنام در مدینه نامه ای به محمد نوشت و در آن از فاطمه ی زهرا سلام الله علیها ، به ناشایستگی یاد کرد. محمد بن جعفر که تا آن وقت گوشه نشینی اختیار کرده بود ودر امور سیاسی دخالت نداشت ، وقتی آن نامه را خواند بدون اینکه جوابی به آورندگان نامه بدهد ،از جای برخواست وبه خانه رفت .او هنگامی از خانه بیرون آمد که زره پوشیده بود و شمشیر حمایل کرده ومردم را به سوی خود می خواند. محمد در حالی که مردم را به خود دعوت می کرد چنین می گفت : خدا داند من از کسانی نبودم که دست بدینکار بزنم ، ولی امروز از آتشش می سوزم(202) یکی از محققین معاصر در این باره اعتقاد دارد که آشفتگی اوضاع داخلی دستگاه خلافت واقامت خلیفه ی عباسی در مرو باعث شد که بغداد محل شورش برخی از عباسیانی گردد که با ابراهیم بن مهدی بیعت کرده بودند .از سوی دیگر نیز علویان که اوضاع پریشان کشور را مشاهده کردند در صدد بودند برای خود خلیفه ای انتخاب کنند از این روی نزد دیباج آمده وبه او پیشنهاد قیام دادند .این محقق برای اثبات نظر خود به روایتی که صاحب تاریخ فخری آورده استناد می کند .آن روایت چنین است: برخی از یاران محمد وقتی در بغداد اختلاف ، آشفتگی ، فتنه ها و خروج خوارج را مشاهده کردند نیکو دیدند که با محمد به عنوان خلیفه بیعت کنند.(203)

بیعت با عنوان امیرالمؤمنین

آنچه مسلم است محمد در روز جمعه ودر ماه ربیع الاول سال 200 قمری بعد از نماز به عنوان خلیفه از مردم بیعت گرفت .(204) نکته ی قابل ملاحظه این است که ابن افطس و پسر محمد نیز در بیعت مردم با دیباج نقش به سزایی ایفا کردند . آنها مردم مکه و اطراف آن را به سوی محمد روانه می کردند تا به اجبار یا با میل و رغبت با محمد بیعت کنند .(205) مورخین کارهای زشت دیگری چون زنا و لواط به ابن افطس و پسر محمد نسبت می دهند(206)که به نظر می رسد این روایات از جمله تبلیغات عباسیان بر ضد علویان بوده است ، وگرنه سخت بعید می نماید که در حرم مکه چنین رفتاری از آنها سر زده باشد این مطلب نیز قابل ذکر است که محمد لقب امیرالمؤمنین به خود داد وبا همین عنوان دست بیعت به سوی مردم دراز کرد به گفته ی مسعودی ، تا آن زمان هیچ یک از خاندان محمد( چه قبل از او وچه بعد از او)که برای اقامه ی حق قیام کردند ، به خود عنوان امیرالمؤمنین نداده بودند.(207)

ماهیت قیام محمد دیباج

گروهی از طالبیان که با محمد بیعت کرده بودند ، به همراه وی به جنگ هارون بن مسیب در مکه رفتند . از جمله کسانی که محمد را در این جنگ همراهی می کردند ، ابن افطس ، محمد بن سلیمان بن داودبن حسن بن حسن ، علی بن حسین بن عیسی بن زید ، علی بن حسین بن زید ، علی بن جعفر بن محمد و محمد بن حسن معروف به سیلق بودند. قیام کنندگان به شهر مکه حمله کردند وهارون بن مسیب نیز با سپاه خود به مقابله با آنها پرداخت . در این نبرد تلفات زیادی به هارون وارد گردید وگروه بسیاری از سپاهیان وی کشته شد وشهر مکه به دست علویان افتاد. این حرکت در ست در زمانی اتفاق افتاد که عباسیان سخت مشغول حل اختلافات درو نی دستگاه خویش بودند .بعلاوه ، این حرکت به خاطر محدود بودنش در مکه ، نمی توانست برای عباسیان خطر چندانی داشته باشد .از این روی آنها در سرکوب کردن این حرکت اهتمام چندانی به خرج ندادند .آنها گروهی را به سرکردگی اسحاق بن موسی عباسی به سوی مکه روانه کردند.علویان به گرد محمد جمع شده وبه او گفتند: باید دور مکه خندقی حفر کنیم . گروهی از مردم مأمور کندن خندق شدند .وقتی کار خندق تمام شد علویان به محمد گفتند توبربالای بلندی بایست تا جنگجویان تو را ببینند وهمراه تو بجنگند .پس از این تدبیرات سپاه اسحاق واردشد ودو سپاه چند روزی باهم نبرد کردند. اما اسحاق از نبرد منصرف شد وبه سوی عراق برگشت .(208)از سوی دیگر حسن بن سهل ، سپاهی به سرکردگی ورقاء بن جمیل ، به سوی مکه گسیل داشته بود. اسحاق در راه برگشت با این سپاه روبرو شد . ورقاء بن جمیل و اصحاب جلودی توانستند اسحاق را به جنگ دوباره متقاعد کنند.وقتی محمد از آمدن سپاه عباسی با خبر شد ، سپاه خویش را به جنگ آنها روانه کرد.دو سپاه در محلی به نام بئر میمون روبرو شدند وپس از جنگ یک روزه محمد شکست خورد. رهبرعلویان وقتی با شکست مواجه شد ، برای نجات جان خود وسپاهیانش چاره ای اندیشید .او قاضی مکه و بزرگان قریش را واسطه قرار داد و آنها را برای گرفتن امان به سوی عباسیان فرستاد تا بدین وسیله بتوانند از مکه خارج شوند. اسحاق و ورقاء به آنها سه روز مهلت دادند و پس از آن وارد مکه شدند.(209)

شکست محمد دیباج و خلع خود از خلافت

علویان ، شهر مکه را ترک کردند و هر گروه از آنهابه یکی از شهرهای اطراف پناه بردند. در این میان ، محمد به سوی جحفه واز آنجا به سوی جهینه حرکت کرد.در جهینه عده ای را گرد خود جمع کرد و به سمت مدینه روان شد .هارون بن مسیب ، والی مدینه وقتی از آمدن محمد با خبر شد با سپاه خود به جنگ او بیرون رفت. دو سپاه در محلی به نام شجره همدیگر را ملاقات کردند.در جنگی که بین آنها در گرفت محمد شکست خورد ، بسیاری از یاران وی کشته شدند ویکی از چشمان محمد هم در این جنگ کور شد (210)تلاش دیباج در جمع آوری سپاه ، بی نتیجه ماند و سرانجام مجبور شد از جلودی امان بخواهد. جلودی به او امان داد واو را به مکه فرستاد تا در بین مردم خود را از خلافتی که مدعی آن بود خلع کند .محمد دیباج در مسجدی که مردم در آن تجمع کرده بودند ، بالای منبر رفته و ضمن معرفی خود اینگونه گفت: « … من گمان می کردم که مأمون وفات کرده وزندگی او به پایان رسیده است بنابراین مردم را دعوت کردم که با من به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند ،… اکنون که فهمیدم او زنده است ، از آنچه ادعا کرده ام استغفار می کنم وهمان گونه که این انگشتر را از انگشتم در می آورم ، خود را از خلافت خلع می کنم . من نیز در اطاعت از مأمون مانند مسلمانان می شوم». (211)حسن بن سهل محمد را به نزد مأمون فرستاد. او همچنان در نزد مأمون زندگی می کرد. زمانی که مأمون خراسان را به قصد بغداد ترک می کرد او را نیز به همراه خود برد .به نقل تاریخ، محمد دیباج در همین سفر ، در گرگان به مرگ طبیعی از دنیا رفت ودر همانجا به خاک سپرده شد.(212)

علل شکست قیام محمد دیباج

اولین دلیل ناکامی قیام دیباج تردید رهبر آن ، یعنی محمد دیباج ، در دعوت کردن مردم به سوی خود بود . همانطور که ذکر شد بیعت با محمد، نتیجه ی اصرار علویان بود و او در ابتدا به این امر راضی نبود. در نهایت این شک و تردید وی بود که باعث خلع کردن خود از خلافت گردید .از عوامل دیگر شکست محمد ، اعتماد وی بر بعضی از یاران خود بود ، همان کسانی که سیره ی بدی را در پیش گرفته و مردم مکه از دست آنها غضبناک بودند .به خاطر این افراد بود که مردم مکه از یاری محمد دست برداشتند .دخالت این افراد در امر محمد تا جایی بود که برخی از مورخین نوشته اند : برای وی در امر خلافت چیزی جز اسم آن باقی نمانده بود(213)وپسرش و بعضی از پسرعموهایش که سیره خوبی نداشتند ، بر او سیطره داشتند.دلیل دیگر شکست قیام محمد شک و تردید بعضی از مردم مکه در بیعت با محمد بود ، زیرا برخی از بیعت کنندگان با زور و اجبار ابن افطس و پسر محمد ، بیعت را پذیرفتند . نقلی که طبری در این زمینه آورده است قابل توجه می باشد. وی می نویسد: پسرش و ابن افطس ، مردم مکه را به سوی او روانه می کردند تا به میل و رغبت یا با کراهت با محمد بیعت کنند.(214)

واقعیت تاریخیِ ماهیت امامت در زمان قیام دیباج

چنانچه دیدیم اولین قیام کننده در عصر عباسی که به خود لقب امیر المؤمنین داد ، محمدبن جعفر( دیباج ) بود برای یافتن واقعیت تاریخی ماهیت امامت در این دوره از عصر امام رضا علیه السلام ،صحت ادعا ومیزان مؤفقیت دیباج چندان مهم نیست ، بلکه صرفاًگسترش این جنبش ها وتأیید آنها از سوی قیام کنندگان و عموم شیعیان ، خود امری است که چگونگی توجه شیعیان به مسأله ی امامت را روشن می کند. بدین معنی که مبادرت به دعوت مردم برای قبول رهبری نشان می دهد که ساختار ذهنیت مردم عادی شیعه در این دوره هنوز در چهارچوب امامت الهی واز پیش تعیین شده ، قرار نگرفته است . این موضع گیری ها از جانب مردم نشان می دهد که آنها از مفهوم اهل بیت در این هنگام ، هنوز یک مفهوم عام تلقی می کردند. آنان چون امامت و پیشوائی شیعی را امری تلقی نمی کردند که سرنوشت آن از طریق نصوص رقم خورده باشد ، بنابراین میان امام رضا علیه السلام و هر شخص دیگری از این خاندان تفاوتی قائل نبودند . پیش از این دوره نیز شعار معروف الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در ذهن شیعیان ، شامل تمام خاندان هاشمی و از جمله خاندان عباسی می شد. شورش های مختلف با رهبریِ متفاوت واهداف گوناگون در عصر امام رضا علیه السلام به خصوص تا پیش از پذیرفتن ولایتعهدی ، حاکی از عدم اجماع مردم در مسأله ی امامت است. این خود می توانست دلیل محکمی برای امام علیه السلام برای عدم اقدام وی در تشکیل حکومت مستقل شیعی باشد.

نظر امام رضا علیه السلام نسبت به قیام ها

نظر امام رضا علیه السلام قیامهای علویان را نه کاملاً تأیید می کرد ونه آنها را رد می نمود . این نهضت ها از آن روی که گامی در جهت آگاهی بخشیدن به توده های مردم برای مخالفت با خلفا ورژیم ستمگر بود ، مورد تأیید ضمنی امام علیه السلام بود اما در نحوه ی عمل ، دیدگاه های امام علیه السلام با سران نهضت ها تفاوت داشت . برای مثال امام علیه السلام در مورد قیام برادرش زید اصل قیام او را نمی کوبید ، بلکه با شیوه های نادرست او مخالف بود و آن را نکوهش می کرد .آن حضرت با نهضت ابوالسرایا نیز همکاری نکرد ، زیرا آشکارا شکست آن را پیش بینی می کرد و از همین رو نمی خواست در شورشی بی سرانجام مشارکت کند .مواضع امام رضا علیه السلام نسبت به شورش های علویان اگر چه از نگاه عده ای تحمل ناپذیر و نا موجه بود ، اما گذشت زمان و فرجام کار نشان دادکه امام علیه السلام در انتخاب خط مشی سیاسی خود اشتباه نکرده است(215).

علل شکست قیام های شیعی در عصر امام رضا علیه السلام

همان گونه که دیدیم قیام ها ی علویان در این دوره ، پی در پی و متوالی بود وتقریباً سراسر جامعه ی اسلامی آن روز را پوشانده بود . اما علی رغم همه ی مجاهدت ها و تلاشهای علویان ، حرکتهای آنان با شکست مواجه شد .این شکست ها می تواند دلایل متعددی داشته باشد . از جمله ی این دلایل می توان به موارد زیر اشاره کرد :1. عدم رضایت مندی و موافقت امام معصوم علیه السلام با قیام ها؛ رضایت امام از رهبران قیام ها وموافقت ایشان با اصل قیام می توانست کمک شایانی به پیشرفت قیام کند. همان طور که دیدیم امام رضا علیه السلام با نحوه ی قیام ها وحتی زمان انجام آنها موافقت نداشتند و این خود یکی از دلایل شکست آنها بود .2.فقدان رهبری آگاه ، ممتاز و پیشرو در حرکت ونهضت آنها؛ هیچ حرکتی بدون داشتن رهبری آگاه وخبره به پیروزی دست پیدا نخواهد کرد .قیام های علویان در این دوره نه تنها از رهبر ی توانا برخوردار نبودند بلکه در بعضی موارد عنصر رهبری با اعمال ناشایست خود ،باعث پراکندگی طرف داران خود می شد وناخود آگاه به شکست خویش دامن می زد

  1. پراکندگی قیامها و نامنسجم بودن آنها به گونه ای که قیام ها بیشتر محلی بودند نه فراگیر و عمومی . 4.عدم وحدت و اتحاد در بین گروه ها به گونه ای که هر کس ساز خود رابه نوا در می آورد ، در حالی که در سایه ی ارتباط و همدستی به راحتی می توانستند به اهداف خود دست یابند .

5.عدم ساز ماندهی ونداشتن برنامه ی فراگیر یا لااقل طرحی اندیشمندانه تا بتواند نارسائی ها را جبران کند. این بی برنامگی در نهایت به هدر رفتن خونها و بی حاصل شدن سرمایه گذاریها منجر می شد و در نهایت شکست را به ارمغان می آورد.6.غلبه ی احساس بر عقل که در جنبه ی عاطفه ی دینی مستحسن ودر قیام نامطلوب است .قیام هایی که در این زمان اتفاق می افتاد برپایه ی احساسات وعواطف انسانی صورت می گرفت بنابراین در مواضع حساس ، یا رهبران قیام ها خود را تسلیم می کردند ویا طرفدارانشان آنها را تنها می گذاشتند. 7فراغت نسبی دستگاه خلافت از فتوحات به ظاهر اسلامی و معطوف شدن توجه آن به اوضاع داخلی کشور.7.ایجاد اختناق شدید و کنترل جریان ها و حرکت های ضد حکومت توسط دستگاه خلافت وسعی در سرکوب کردن سریع آنها ؛ به گونه ای که طولانی ترین قیام در این دوره از ده ماه تجاوز نکرد.8 اعتقاد غالب سران قیام ها به قائم به سیف بودن امام که این امر، خود منشأ بسیاری از انحرافات در جامعه ی اسلامی گردید.در حالی که هدف امام رضا علیه السلام ، آگاه کردن مردم ومبارزه با فرقه ها و جریان های فکریِ حاکم در جامعه بود.ایشان مبارزه در جبهه ی فرهنگی را در آن موقعیت ، بر قیام با سیف ترجیح می دادند چون می دانستند که نتیجه ی این قیام ها چیزی جز شکست نخواهد بود.

نتایج کلی قیام ها

در این قسمت به صورت کلی به نتایج حاصله از قیام های علویان اشاره می کنیم : 1. رسوایی حکومت عباسی در انظار مردم و ایجاد جدایی بین خلفای جور و جامعه ی اسلامی ، بهترین و مهمترین نتیجه ای بود که از حرکت علویان به دست آمد و چهره ی نفاق و ریاکاری دستگاه حاکمه را نمایان ساخت و بر ادعای واهی خلفای عباسی مبنی بر انتساب به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، به عنوان وسیله ای برای جانشینی آن حضرت خط بطلان کشید . 2. حرکت علویان رعب و وحشتی در دل حاکمان ستمگر عباسی ایجاد کرد ، به طوری که در تمام طول حکومت ، هراسان به حفظ خویش و کنترل رفتارشان می پرداختند و همین حرکت ها عاملی بود که نمی گذاشت آنها با آسودگی خیال و آرامش کافی به تخریب جامعه و ظلم و جور خود ادامه دهند . 3. حرکت قیام کنندگان پاسخ به ندای وجدان افراد انقلابی درحفظ روحیه ی مبارزه جویی و ظلم ستیزی آنان و نیز ایجاد حس رضایت و خشنودی در روح تشنه ی مردم ستمدیده ی جامعه و در عین حال ، تکیه گاهی برای دفاع از آنان در برابر ستمکاران بود و می توانستاندیشه ی انقلابی و روح فداکاری را همچنان در جامعه زنده نگه دارد ، همان چیزی که شیعیان امروز جهان وارث آن به شمار می آیند و به طور مسلم آن را مدیون حرکت خالصانه ی پیشگامان نهضت اسلامی و در راس همه ، حضرت امام حسین علیه السلام و قیام عاشورای حسینی می دانند . 4. یکی از دستاورد های این قیام ها ، تقویت روحیه ی دوستی و ارادت هر چه بیشتر مسلمانان نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سادات ، در تمامی سرزمین های اسلامی در طول تاریخ و افزایش محبوبیت و مقبولیت اجتماعی آنان بین مردم و علما ، اعم از شیعه و سنی به عنوان نیرو هایی ضد ظلم است که در سراسر تاریخ گذشته ، همواره مورد ظلم و اجحاف ستمگران بوده اند. 5. علاوه بر مواردی که ذکر شد ، این قیام ها باعث پیدایش فکری تازه در بها دادن به شیعه به عنوان نیرویی مستقل و اهرمی قدرتمند از نظر سیاسی اجتماعی بود که خلفا و دیگر صاحبان قدرت را وادار به پذیرش شیعیان کرد و با خروج از انزوا و تقیه ، تا مقام وزارت خلفای عباسی ارتقا داد .6. تشکیل حکومت های مستقل شیعه در مغرب و یمن ، تاسیس کانون های شیعه در ری ، خراسان ،آفریقا ، شبه جزیره ی هند و برتر از آن احیا و استمرار اندیشه ی برپایی حکومت شیعی به منظور اجرای قوانین و حدود الهی در طول تاریخ را می توان نشأت گرفته از این قیام ها دانست(216)

شورشیان اصلاح طلب و داعیان حکومت

با نگاهی گذرا بر قیام های علویان وبا نگاهی بر اهداف رهبران قیام ها می توان این قیام ها را به دو دسته ی کلی تقسیم کرد:گروهی از قیام کنندگان علوی هوای امارت و حکومت در سر می پروراندند،هر گاه شرایط را مساعد می یافتند پرچم قیام برداشته و مردم را به گرد خود جمع می کردند . این گروه به امامت ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قائل نبودند و از امام زمان پیروی نمی کردند و برای خویش از مردم به امامت بیعت می گرفتند . از آنجا که این افراد غالبا مردمانی ظاهر الصلاح و خوش سیما و عابد و زاهد بودند و مردم را به مبارزه با حکام جور و ظلم فرا می خواندند، مردم اطراف ایشان را گرفته و به امامتشان معتقد می شدند. از سوی دیگر چون اهل سنت تعیین امام را وابسته به شورای مسلمین می دانستند نه به نص و نصب ، زمینه برای امامت این افراد آماده شده و مردم به راحتی سر به فرمان آنان می نهادند تا جایی که این گونه افراد برای رسیدن به اهداف خود ، وقتی با عدم همکاری ائمه علیهم السلام مواجه می شدند با آن حضرات مخالفت کرده و حتی به ساحت مقدس ایشان جسارت می کردند(217). نمونه ای از این جسارت ها را در قیام نفس زکیه مشاهده کردیم که امام صادق علیه السلام از جانب پدر نفس زکیه به حسادت متهم گردید . در مقابل ، ائمه علیهم السلام نیز این قیام ها را بی ثمر بلکه مضر می شمردند و وظیفه ی خود را در آن موقعیت ، چیز دیگری می دانستند . موقعیتی که در اثر ضعف خلفای وقت و مشکلات داخلی آنها به وجود آمده بود . امامان معصوم علیهم السلام در این فرصت خود را مامور می دانستند که بساط علم رابگسترند و از خلافت ظاهری چشم بپوشند و همه ی تلاش خود را صرف تعلیم و تربیت و آموختن راه صحیح دین و معارف قرآن و بیان احکام الهی نمایند و اسلام حقیقی را برای مردم جهان و نسل های آینده معرفی کنند . علاوه بر آن جبهه های جدیدی در میان مسلمانان برای مبارزه به وجود آمده بود که سابقه نداشت و فرقه های مختلف با افکار خطر ناکی پیدا شده بودند که با اساس اسلام بازی می کردند . جعل هزاران حدیث نابجا و آمیختن آن به احادیث پیامبر و ائمه علیهم السلام نیز مورد دیگری بود که اسلام را تهدید می کرد .(218) بنا بر این سعی و تلاش ائمه علیهم السلام در این راستا بود که فعالیت و مبارزه ی خود را متوجه این جبهه ها کنند و این فاجعه ی بزرگ که تهدید کننده ی اسلام بود را در نطفه خفه کنند بعضی از علویان که ابداً متوجه این موقعیت نبوده و به ويژه زیدیان که تقیه را بر خود حرام می دانستند و می گفتند امام باید قائم به سیف باشد ، پیوسته علم مخالفت با خلفای عباسی برمی افراشتند و با این عملکرد نا به جای خود عرصه ی فعالیت امام را هم تنگ می کردند . این گونه قیام ها که عملا هم از جانب ائمه علیهم السلام تأیید نشدند نه تنها نتوانستند کاری از پیش برند ، بلکه با بر جای گذاشتن صدها هزار تن کشته و در به در و زندانی شدن علویان موجب تضعیف قوای آنان گردیدند .گروه دوم کسانی بودند که خود هوای امارت و خلافت در سر نداشته و تنها به جهت جلوگیری از ظلم و جور خلفا قیام می کردند و بعضاً به قصد بر گرداندن حکومت به صاحبان اصلی آن یعنی ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تلاش می کردند . از جمله ی این افراد می توان زید بن و حسین بن علی قتیل فخ را نام برد . برخی دیگر از این گروه ، با هدف امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از علویان و ایستادگی در مقابل ظلم ظالمان دست به قیام می زدند .ائمه ی اطهار علیهم السلام با درک دقیق اوضاع اجتماعی و روحیات مردم و با توجه به امکانات مادی و معنوی خود و پیروانشان ، در هدایت احساسات مذهبی و انقلابی علویان در مسیر حرکت کلی خویش می کوشیدند . آن بزرگواران می کوشیدند اوضاع گذشته ، حال و آینده را برای قیام کنندگان ترسیم کنند . در مواردی شکست قیام را پیش بینی می کردند تا ضمن اصلاح اغراض و انگیزه های قیام کننده ، او را در مورد نتیجه ی کاری که بر اجرای آن مصمم بود آگاه سازند . بدین ترتیب هر حرکتی که بر اساس اصول اسلامی ، جنبه ی امر به معروف و نهی از منکر داشت و در جهت حرکت کلی ائمه علیهم السلام بود مورد تأیید و حمایت ایشان قرار می گرفت . البته این تأیید با حضور فیزیکی یا دخالت مستقیم امام نبوده و همراه با اعمال اصل کلی تقیه صورت می گرفت .(219)

نگرش کلی امامان علیهم السلام به قیام ها با توجه به روایات

در طول حکومت خلفا قیام های زیادی علیه آنها برپا شد که بعضی از آنها به موفقیت هایی هرچندکوتاه دست یافتند . بررسی موضع گیری و سیره ی ائمه علیهم السلام در برابر این قیام ها و تبیین موضع نفی و اثبات آنها که در روایات بیان شده است ، امری بسیار مهم و ضروری است .با توجه به بعضی از روایات که از ائمه علیهم السلام نقل شده باید هر قیام و هرگونه مبارزه با حکومت های ظالم را نفی کرد .به عنوان نمونه ، امام صادق علیه السلام می فرماید : «کلُ رایهٍ ترفعُ قَبلَ قیامِ القائمِ فَصَاحِبُهَا الطَاغوُت یُعبَدُ مِن دونِ اللهِ عزَّ وَجَلَّ(220)» «هر پرچمی که قبل از قیام قائم برای مبارزه بر افراشته شود ، صاحب آن طاغوتی است که می خواهد به جای خداوند عبادت شود». روایات دیگری از امامان معصوم علیهم السلام بیان گردیده که با اطلاق این روایات سازگاری ندارد . برای نمونه می توان به این ورایت اشاره کرد که امام صادق علیه السلام به شیعیان می فرماید : « به ندای هر کس که به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم شعار می دهد و مردم را به قیام فرامی خواند ، پاسخ ندهید ؛ بلکه بنگرید که برای چه قیام می کند . ودر این راه چشم بسته نگوئید که زید قیام کرد وما نیز باید قیام کنیم ، زیرا زید عالمی وارسته و راست گو بود ، او هرگز به خویش دعوت نکرد بلکه به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم دعوت کرد و هرگاه در این راه مؤفق می شد به وعده ی خویش وفا می کرد. ولی دیگران که اکنون با این شعار خارج می شوند ، ما شهادت می دهیم که به کار آنان راضی نیستیم و آنان اکنون که تنها هستند فرمان بردار ما نیستند چه برسد به زمانی که پیرو نیز پیدا کنند(221) این روایت و روایت های مشابه ، یک ملاک کلی برای قیام های مختلف در اختیار ما قرار می دهدکه با روایات دیگر نیز تأکید می شود و آن این که هر کس می خواهد قیام کند و در زمان حضور امام معصوم قرار دارد باید با اجازه و اذن او باشد و مردم را به سوی امام دعوت کند . روایت های دیگری بدست ما رسیده که حاکی از رضایت و تأیید امام علیه السلام نسبت به شخص قیام کننده می باشد .مانند مدح امام کاظم علیه السلام نسبت به شهید فخ(222)همچنین روایتی که امام صادق علیه السلام در مورد زید فرمود :« زید برای قیامش با من مشورت کرد ، من به او گفتم : عمو جان اگر دوست داری که همان شخص به دارآویخته در کناسه باشی ، راه تو همین است ، و موقعی که زید از حضور امام صادق علیه السلام بیرون رفت ، امام فرمود : وای به حال کسی که ندای او را بشنود وبه یاری او نشتابد »(223).بدین ترتیب با در نظر گرفتن این روایات می توان نکات ذیل را در مورد نگرش امامان علیهم السلام به قیام های زمان خویش بیان کرد :1. هر قیامی که رهبر آن ، مردم را به سوی خویش دعوت می کرد ، بلکه درراه ترسیم شده از سوی ائمه علیهم السلام و تحت رهبری آنان نبود از سوی ایشان محکوم می شده است.2. خبر دادن ائمه از کشته شدن قیام کنندگان ، مانند خبر امام صادق علیه السلام در باره ی زید و خبر امام کاظم علیه السلام درباره ی شهید فخ ، نه تنها دلیلی بر منع آنان از قیام نیست ، بلکه می تواند ترغیب به آن نیز محسوب شود زیرا خبری غیبی از عاقبت امر این افراد و تأیید ضمنی برای آغاز قیام است . همان گونه که امام حسین علیه السلام از شهادت خویش و یارانش خبر داد.3. قراین بسیاری وجود دارد که ائمه علیهم السلام قیام کنندگان را نه تنها تأیید می کرده اند بلکه یاد آور می شده اند که آنان با اجازه یا دستور ایشان به قیام اقدام کرده اند .(224)

علت عدم برپائی قیام وتشکیل حکومت از جانب امامان علیهم السلام

با توجه به مطالب پیش گفته ، این سوال مطرح می شود که چرا امامان شیعه از تلاش برای دست یابی به حکومت خودداری می کردند ؟ به عبارت دیگر دلیل این که امامان خود دست به شمشیر نمی بردند و علیه حکومت وقت شورش نمی کردند چه می تواند باشد ؟ آیا واقعا با قیام مسلحانه مخالف بودند ؟دراین صورت تأیید برخی ازاین قیام ها توسط ائمه علیهم السلام چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ مهم تر از این ، اگر قبول کنیم که ائمه علیهم السلام با قیام مسلحانه مخالف بودند چه جوابی برای قیام امام حسین خواهیم داشت ؟ و سوالاتی از این قبیل که در این صورت همه بی جواب خواهد ماند . با کمی دقت در روایات پیش گفته و التفات به سیره ی عملی امام علی و امام حسین علیهم السلام و آموزه های شیعیان در باب فضیلت جهاد و مسائل مهم دیگر به وضوح معلوم می شود که هیچ گاه ائمه علیهم السلام با قیام علیه حکومت جور مخالف نبوده اند و روایاتی که در باب نهی از جهاد به ما رسیده است نه به آن دلیل است که نفس قیام مطرود باشد بلکه منظور قیام هایی بوده است که محتوای شیعی نداشته و در مسیر مخالف اصول مذهب شیعه سیر می کرد .بنابر این شایسته است به دنبال جواب دیگری برای سوال خود باشیم . برای به دست آوردن این مهم تنها راهی که به نظر می رسد این است که باید اوضاع سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی عصر هر امام را به صورت جداگانه مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم تا بهتر بتوانیم انگیزه ی آن امام را از عدم تلاش برای به دست آوردن حکومت به دست بیاوریم . اما پوشیده نیست که این کار از حوصله ی تحقیق حاضر خارج است فقط می توانیم به چند مورد از این عوامل به طور خلاصه و مجمل اشاره کنیم :

  1. نداشتن پایگاه فعال مردمی(225): تردیدی نیست که حرکت و قیام در وهله ی اول نیازمند وجود پایگاهی آگاه در میان مردم است که در جهت قیام ، فعالیت و فرمان های رهبر را بی چون و چرا اجرا کند و خطوطی را که او ترسیم می کند با هر نوع نتایج و آثار از صمیم دل بپذیرد و این چیزی بود که امامان علیهم السلام ،همواره از عدم وجود آن شکوه داشتند . اما پایگاه سست و نا استواری که افراد آن را ایمان مشترکی گرد هم استوار نساخته و وسیله و هدف ، آنهارا وحدت نداده است ، هرگز نمی تواند پایگاه جوشش انقلاب و مبدأجنبش و قیام باشد و حرکت آن از پیش محکوم به هزیمت و شکست است . کافی است در این باره به دوران نا آرام خلافت امیر المومنین علی علیه السلام اشاره کنیم که با این که حکومت آن حضرت بر سر تا سر قلمرو اسلام به جز شام که زیر سلطه ی معاویه بن ابی سفیان بود ، استیلا داشت بنا براین آن چه معاویه را به مقاومت بر می انگیخت و در برخی موارد به پیروزی می رساند، داشتن پایگاهی بود که افراد آن از نظر فکر و هدف همسویی و وحدت داشتند . اما پایگاه مردمی امام ، پراکنده و جدا از هم بود و افراد آن غیر منسجم و از نظر تفکر و هدف ، ناهماهنگ بودند و شاید شکستی که بر اثر قبول حکمیت بر لشکریان امام واقع شد ، دلیلی کافی برصدق این مدعا باشد . همچنین ناکامی قیام امام حسن علیه السلام ، پس از شهادت پدرش برای مقابله و جنگ با معاویه که به صلح انجامید ، سببی جز این نداشت .2. نداشتن نیروی ضربتی(226) : عدم وجود نیروی کوبنده و شکننده ای که قدرت مقابله با نیروی حکومت وقت را داشته باشد می تواند از علل دیگر این خودداری باشد . این تعلیل تنها فرض و گمان نیست بلکه واقعیتی است که تجارب حاصله از شورش ها و قیام های علویان در امتداد حکومت امویان و عباسیان آن را به دست می دهد . در بین همه ی این قیام ها هیچ یک نتوانست به کلی بر حکومت وقت مسلط شود و حکومت اسلامی را به پا دارد . اگر چه در بعضی موارد یک پیروزی موضعی به دست می آمد و بر بعضی شهر ها تسلط پیدا می شد . علاوه بر این خود ائمه در موارد متعدد جواب سوال کنندگان از عدم قیام را نداشتن نیروی مردمی کافی بیان می کردند .3.مسئولیت امامان علیهم السلام در بیدار کردن مردم(227):با توجه به آنچه در مباحث قبل گفته شد به خوبی روشن شد که وضعیت جامعه در عصر معصومین علیهم السلام به گونه ای نبود که موقعیت برای قیام فراهم بوده باشد. ایشان کاملاً آگاه بودند که نه تنها با اقدام بر قیام کاری از پیش نخواهند برد ، بلکه باعث از بین رفتن خود و هواداران خود می گردند .بنابر این مسئولیت خود را در چنین موقعیتی این می دانستند که ، گروهی را تربیت کنند که به منزله ی پایگاهی استوار و هوشیار برای نشر صلاح و ارشاد در میان امت باشند. 4. سخت گیری خلفا نسبت به امامان(228) خلفای همزمان ائمه علیهم السلام همواره می کوشیدند که آزادی عمل را از ایشان سلب کنند . آنها تمامی حرکات و سکنات امامان علیهم السلام را تحت نظر داشته وحتی با گماشتن جاسوسانی بر ایشان از انجام هرگونه فعالیت سیاسی ممانعت به عمل می آوردند .این فشار و تضییق به قدری بالا گرفت که حتی امامان علیهم السلام از اظهار امامت خود خودداری می کردند، تا آنجا که اگر کسی مذهب خود را به ایشان نسبت می داد، عمل او جنایت بزرگی به شمار می رفت و مورد عقوبت و کیفر قرار می گرفت .

نتیجه

با توجه به موضوع تحقیق ، یعنی قیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام مطالب مربوطه در سه بخش مورد بررسی قرار گرفت . در طول تحقیق ، سعی برآن بود که قیام های این دوره را معرفی نموده و در ضمن آن به موضع امام رضا علیه السلام در رابطه با این قیامها اشاره شود.

از این تحقیق حاصل شد که در فاصله ی زمانی اختلاف میان امین ومأمون واشتغال مأمون به مشکلات داخلی ، فرصتی نصیب علویان شد تا دست به قیام علیه عباسیان بزنند که از جمله ی این قیام ها می توان به قیام محمد بن ابراهیم بن طباطبا و ابوالسرایا ، ابن افطس ، زیدالنار ، ابراهیم بن موسی علیه السلام و محمد بن جعفر علیه السلام اشاره کرد .از برخورد امام رضا علیه السلام با رهبران این قیام ها ، این نکته بدست آمد که امام رضا علیه السلام با اصل قیام ها مخالفتی نداشتند ، اما با چگونگی انجام و زمان شروع آنها مخالف بودند. عدم شرکت امام علیه السلام در قیام ابن طباطبا در همان روز و موکول کردن آن به چند روز دیگر حاکی از عدم موافقت امام علیه السلام با زمان شروع آن است نه رد اصل آن . سرزنش زید نیز دلیلی بر این مدعاست که امام علیه السلام اصل قیام را رد نکرده بلکه از اعمال ناشایست زید انتقاد کرده اند .مسأله ی دیگر ماهیت امامت و مفهوم اهل بیت علیهم السلام در دوره ی امام رضا علیه السلام و به خصوص قبل از ولایتعهدی ایشان است .از قرائن و شواهد ی که در این تحقیق آمده است معلوم شد که قیام کنندگان علوی از مفهوم امامت چیزی را می فهمیدندکه با مفهوم امامت الهی و از پیش تعیین شده موافق نبود . این نکته از آنجا فهمیده می شود که در این زمان هر کس ادعای امامت می کرد ، علویان گرد او تجمع کرده واز او پیروی می کردند . تا جائی که علویان با محمد دیباج که خود را امیر المؤمنین خواند ، بیعت کردند و امام رضا علیه السلام را با بقیه ی علویان مساوی و هم شأن پنداشتند .در چنین اوضاعی،طبیعی می نمود که امام رضا علیه السلام از تلاش برای تشکیل حکومت خودداری کنند. علاوه بر این دلایل دیگری نیز در این امر دخیل بود مانند نداشتن نیروی ضربتی ، نداشتن پایگاه فعال مردمی و سخت گیری خلفا نسبت به ائمه علیهم السلام.ضمن این که مسئولیت امام علیه السلام در چنین موقعیتی بیدار کردن مردم و زعامت ورهبری روحانی جامعه بوده است .گر چه قیام های علویان در برخی موارد به پیروزی های نسبی دست یافتند اما در نهایت همه ی آنها با شکست مواجه شدند . نارضایتی امام علیه السلام از نحوه ی قیام ها ، فقدان رهبری آگاه ، پراکندگی و عدم هماهنگی بین آنها ،عدم برنامه ی مشخص ، فراغت دستگاه حکومت از مسائل خارجی وکنترل شدید علویان را می توان .از جمله دلایل شکست این قیام ها برشمرد در پایان از خداوند متعال خواهانیم که این قلیل را از ما پذیرفته وما را ازپیروان ائمه ی طاهرین علیهم السلام قرار دهد .

پي نوشت ها :

 197 .البسوی ، ابویوسف ، المعرفه والتاریخ ، مؤسسه الرساله ، بیروت ، چ دوم ، 1401ق ، ج 1 ، ص 189 .

  1. مسعودی ، همان ، ج 2 ، ص 440 .

199.. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، ترجمه ی حسن بن علی بن حسن ، نشر توس ، تهران ، 1361ش ، ص 223.

200.طبری ، همان ، ج 3 ، ص 5641 و نیز مسکویه ، همان ، ج 4 ، ص 120

201 . مسعودی ، همان ، ج 2 ، ص440 .

  1. اصفهانی ، همان ، ج 2 ، ص 312.
  2. مختار اللیثی ، سمیره ، همان، ص338.

204 .البسوی ، همان ، ج 1 ، ص 180 .

  1. طبری ، همان .
  2. برای اطلاع بیشتر رک . طبری ، همان ، ج 3 ، ص 5641 .

207 . مسعودی ، همان ، ج 2 ، ص 440 .

  1. مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج 4 ، ص 121 .
  2. همان ، ص 122 .
  3. ابن اثیر ، همان ، ج 16 ، ص 258 .
  4. همان و نیز ابن کثیر ، همان ، ج 10 ، ص 246 .

212 .ابن اثیر ، همان ، ج 16 ، ص 259 ونیز قمی ، همان ، ص 223.

  1. ابن جوزی ، همان ، ج 10 ، ص 84 .

214 . طبری ، همان ، ج 3 ، ص 5640 ونیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ص 120 .

215 . حر ، سید حسین ، همان ، ص 101 .

  1. کاظمی پوران ، محمد ، همان ، صص 249 و 250.
  2. .کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، دارالکتب الاسلامیه ، تهران ، چ دوم ، 1389 ق ، ج 8 ، ص 363 .
  3. برای نمونه : ابن ابی العوجا در هنگام مرگ خود می گفت ک: به خدا اگر مرا می کشید ، چهار هزار حدیث جعل کرده ام که ضمن آن حلال را حرام و حرام را حلال کرده ام.طبری ، همان ، ج 11 ص4971 .

219 . کاظمی پوران ، همان ، صص 242ـ 240 .

220، کلینی ، محمد ، همان ، ج 8 ، ص 259 .

  1. همان ص 264 .

222 .مجلسی ، همان ، ج 45 ، ص 365 .

  1. صدوق ، همان ، ج 1 ، ص 225 .
  2. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، قم ، چ اول ، 1381 ش ، ص 305 .
  3. فضل الله ، محمد جواد ، همان ، ص 179.

226 . همان ،

227 . همان ، ص 180 .

  1. همان ، ص 181.

فهرست منابع و مآخذ

  1. قرآن کریم
  2. آئینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، تهران ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، 1361 ش .
  3. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم،بی جا ، داراحیاءالکتب العربی ، بی تا * ابن اثیر ، عزالدین علی ، الکامل ، عباس خلیلی ،ج 9 و 10 و 16، بی جا ،کتب ایران ، بی تا .
  4. ابن جوزی ، عبدالرحمن ، المنتظم فی تاریخ الامم والملوک ، ج 10 ، بیروت ، دارالکتب العلمیه ، چ اول ، 1412ق.
  5. ابن خلدون ، تاریخ ، عبدالمحمد آیتی ، ج 2 ، بی جا ، مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، 1363 ش و ج 2و3 ، موسسه ی اعلمی للمطبوعات ، چ اول ، 1291 ق .
  6. ابن طقطقی ، تاریخ الفخری ، محمد وحید گلپایگانی ، تهران ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، چ دوم ، 1360ش.
  7. ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه ، ج 9 ، لبنان ، دارالمعرفه ، چ اول ، 1391 ق وج 10 ، دار الفکر ، بیروت ، چ اول ، 1407 ق .
  8. اربلی ، علی بن عیسی ، کشف الغمه فی معرفه الائمه ، ج 2 ، تبریز ، مکتبه بنی هاشمی ، 1381 ق.
  9. اصفهانی، ابوالفرج ، مقاتل الطالبیین ، سید هاشم رسولی محلاتی ، تهران ، نشر صدوق ، چ دوم ، 1349ش.

10.البسوی ، ابو یوسف ، المعرفه والتاریخ ، ج 1، بیروت ، مؤسسه الرساله ، چ دوم ،1401 ق.

  1. بلاذری ، احمد بن یحیی ، انساب الاشراف ، ج 3 ، بیروت ،دارالفکر ، چ اول ، 1417 ق .
  2. بلعمی ، تاریخنامه ی طبری ، تهران ، سروش ، چ دوم ، 1380 ش.

13.بی نا ،تاریخ سیستان ، تحقیق ملک الشعرای بهار ، تهران ، کلاله ی خاور ، ج دوم ، 1366ش .

  1. پیشوائی ، مهدی ،سیره پیشوایان ، قم ، مؤسسه ی امام صادق علیه السلام ، چ سیزدهم ، 1381ش.
  2. تمیمی ، نعمان بن محمد ، شرح الاخبار فی فضائل ائمه الاطهار ، ج 3 ، لبنان ، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات ، چ دوم ، 1427ق.
  3. جعفریان ، رسول ، حیات فکری وسیاسی امامان شیعه ، قم ، انصاریان ، چ هشتم ، 1384ش.
  4. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، قم ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، 1383ش.

18.حر ،سید حسین ، امام رضا و ایران ، قم ،دفتر نشر معارف ، چ اول 1383ش.

  1. حسینی ، جعفر مرتضی ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، سید خلیل خلیلیان ، بی جا ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، 1363 ش.
  2. خضری ، سید احمد رضا ،تاریخ تشیع ، ج2 ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، چ دوم ، 1385ش .
  3. دشتی، محمد ، ترجمه ی ، نهج البلاغه ، قم ، مشرقین ، چ چهارم ، 1379 ش .
  4. دینوری ، الامامه والسیاسه ، ناصر طباطبایی ، تهران ، ققنوس ، 1380ش.
  5. دینوری ، اخبارالطوال ، محمود مهدوی دامغانی ، تهران ، نی ، چ چهارم ، 1371 ش .
  6. ذهبی ، محمد بن احمد ، تاریخ الاسلام ووفیات المشاهیر والاعلام ، ج11و13 ، بیروت ، دار الکتب العربی ، چ اول ، 1411 ق.
  7. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، قم ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، چ اول ، 1381ش.
  8. زرکلی ، خیرالدین ، الاعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربین والمستشرقین ، ج 3 وج5 ، بیروت ، دارالعلم للملایین ، چ دوم ، 1989ق.
  9. شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، ج 1 ، بیروت ، دارالمعرفه ، 1402ق .
  10. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، قم ، رضا مشهدی ، چ دوم ، 1363ش ومطبعه الحیدریه ، نجف ، 1390ق.
  11. طبری ، تاریخ طبری ، ابوالقاسم پاینده ، ج3 و11 و12 و13 ، تهران ، اساطیر ، چ پنجم ، 1375ش.
  12. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، حجت الله جودکی ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، 1387ش.
  13. عزام خالد ، موسوعه التاریخ العصر العباسی ، اردن ، دار اسامه للنشر والتوزیع ، چ اول ، 2006م.
  14. عکری حنبلی دمشقی ، ابن العماد ، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، ج 2 ، بیروت ، دار ابن کثیر ، چ اول ، 1406ق.
  15. فضل الله ، محمد جواد ، تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام ، سید محمد صائق عارف ، مشهد ، بنیاد پژوهش های آستان قدس ، چ سیزدهم ، 1385 ش .
  16. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، حسن بن علی بن حسن ، تهران ، نشر توس ، 1361 ش .
  17. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، قم ، فاطمه الزهراعلیها السلام ، چ چهارم ، 1379ش.

36.کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، تهران ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، چ اول ، 1380ش.

  1. کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، ج 8 ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، چ دوم ، 1389ق .
  2. گردیزی ، عبدالحی بن ضحاک ، زین الاخبار ، تهران ، دنیای کتاب ، چ اول ، 1363ش .
  3. مجلسی ، سید محمد باقر ، بحارالانوار، ج48 و49 و 52 ،لبنان ، دار احیاءالتراث العربی ، چ سوم ، 1403ق.
  4. مختاراللیثی ، سمیره ، جهادالشیعه فی العصرالعباسی الاول ، بی جا ، نشر بطحاء ،1363 ش.
  5. مدرسی ، محمد تقی ، امامان وجنبشهای مکتبی ،حمید آژیر ، مشهد ، آستان قدس رضوی ، چ چهارم ، 1378ش.
  6. مستوفی ، حمدالله ، تاریخ گزیده ، تهران ، دنیای کتاب ، چ دوم ، 1361 ش .
  7. مسعودی ، علی بن الحسین ، مروج الذهب ومعادن الجوهر ، ابوالقاسم پاینده ، ج 2 ، بی جا ، انتشارات علمی وفرهنگی ،چ پنجم ، 1374ش .
  8. مسکویه رازی ، ابوعلی ، تجارب الامم ، تحقیق ابوالقاسم امامی ، ج 4 ، تهران ، دار شروش للطباعه والنشر، چ اول ، 1418 ق.
  9. مقدسی ، مطهر بن طاهر ، البدأ و التاریخ ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، ج 2 ، تهران ، آگه ، چ اول ،1374ش .
  10. موسوی خوئی ، سید ابوالقاسم ، معجم رجال الحدیث ، ج 3 ، بیروت ، مدینه العلم ، چ دوم ، 1403ق.
  11. نرشخی ، محمد بن جعفر ، تاریخ بخارا ، احمدبن محمد قبادی ، ج2 ،توس ،نشر تهران ، 1363 ش.
  12. نوبختی ، حسن بن موسی ، فرق الشیعه ، محمد جواد مشکور ، تهران ،انتشارات علمی وفرهنگی ، 1381ش.
  13. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، ج 12 ، بیروت ، مؤسسه آل البیت لاحیاءالتراث ، چ دوم ، 1408ق.
  14. یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب ، تاریخ یعقوبی، محمد ابراهیم آیتی ، ج 2 ، تهران ، انتشارات علمی فرهنگی ، چ ششم ، 1371 ش .

  نويسنده: روح اله افشاری
منبع :  راسخون

قیام سرخ حجر بن عدی

اسلام حجر

پس از غزوه بدر، آفتاب اسلام در آسمان مدینه ظاهر شد و دیدگان بسیاری را خیره ساخت. دیگر اسلام امری درونی و باوری مخفی نبود؛ سرود پیکارهای خونین بود که در صفوف پولادین مردان سترگ تجلی می کرد و ایمان راسخ مؤمنان راستین را در صحنه جهاد به تصویر می کشید. صدای دل انگیز اسلام در سراسر جزیره العرب پیچید و معارف زلالش سمت دل های مشتاق سرازیر شد. حجر بن عدی نوجوانی حق جو بود که به همراه برادرش هانی بن عدی به مجلس پیغمبر اکرم(ص) آمد و به دست مبارک آن حضرت، به دین اسلام مشرف شد.

سیمای علمی حجر

برخی از محدثان حجر را از تابعین، یعنی کسانی که با یاران رسول خدا معاشرت نزدیک داشتند، شمرده اند. اما بیشتر مورخان و محدثان ضمن تصریح به کم سن بودنش، وی را از بزرگان صحابه پیامبر(ص) دانسته اند. این نکته را می توان دلیل محکم و روشنی بر وسعت ابعاد علمی و عملی حجر دانست، زیرا هیچ کس بدون این دو نمی تواند به مقام بلند اصحاب بزرگ نبی اکرم(ص) دست یابد. او در این زمینه از چنان درجه ای برخوردار بوده که حتی مورخان اهل سنت نیز وی را ثقه، یعنی کسی که در گفتار و کردار مورد اعتماد کامل است، شمرده اند.

سیمای معنوی، اجتماعی و نظامی

حجر بن عدی افزون بر فضیلت های علمی، در بعد ایمان و بندگی پروردگار نیز مقامی والا داشت. عرفان عملی آن مرد خدا چنان بود که بسیاری از مخالفان تشیع که در عدم انصاف شهره اند، کرامت های روحی آن شیعه مخلص را تا مرز مستجاب الدعوه بودن نگاشته اند.

او در بعد اجتماعی نیز چهره ای شاخص داشت و نفوذ مردمی اش در تمام مراحل قیامش به چشم می خورد. حمایت گسترده عمومی و استقامت پسندیده وی در برابر دو چهره فریبکار و خونریز تاریخ بشر (معاویه و ابن زیاد) نشان دهنده نفوذ والای حجر بن عدی است. بسیاری از منابع تاریخی اهل سنت به معروف بودنش به حجر الخیر گواهی داده اند.

حضور وی در رده های بالای فرماندهی سپاه علی (علیه السلام) و حکومت های پیشین، بخشی دیگر از ویژگی های شایسته او را نمایان می سازد. در جنگ صفین، از سوی امام علی (علیه السلام) به فرماندهی قبیله بزرگ کنده برگزیده شد و در حماسه نهروان، در سمت ریاست میسره ارتش نیرومند آن حضرت، لشکر گمراهان را با خاک مذلت افکند.

حجر در زمان خلفا

در حکومت ابوبکر نامی از حجر بن عدی نیست. اما در زمان حکمرانی عمر، به ویژه در جنگ های سرنوشت ساز جلولا و حلوان نقشی کلیدی داشت. «مرج عذراء» که در آن روزگار از سرزمین های روم شرقی به شمار می رفت، به دست حجر بن عدی فتح گردید.

در زمان عثمان بیشتر پست های دولتی در دست بنی امیه بود. علاوه بر این، مروان بن حکم و ابوسفیان بن حرب، دو تن از سران آن قبیله راهنمای سیاسی عثمان بودند؛ در چنین حکومتی، بزرگان دیندار کوفه که حجر بن عدی یکی از آنها بود، به کارهای خلاف شرع سعد بن عاص، حاکم کوفه اعتراض می کردند.

حجر در حکومت امیرمؤمنان (علیه السلام)

چنانکه مورخان نوشته اند، بعد از کشته شدن عثمان، مردم برای بیعت به سوی علی (علیه السلام) شتافتند. علی (علیه السلام) که تا آن زمان برای جلوگیری از پراکنده شدن اجتماع نوپای مسلمانان شکیبایی پیشه کرده بود، به سبب اقبال گسترده مردم و ترس از بروز پدیده های ناخوشایند دیگر، حکومت را پذیرفت. ایشان در نخستین فرصت، دست نشاندگان عثمان را که با بهره گیری از اموال دولتی سرمایه های بسیار اندوخته بودند، عزل کرد و در این میان، معاویه که سال ها بر شام حکومت داشت، به مخالفت با حضرت روی آورد. امیرالمؤمنین به منظور برطرف ساختن مشکلات مسلمانان و دفع شر معاویه سران قبایل و افراد با نفوذ خود را به یاری طلبید. حجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی، نخستین کسانی بودند که به کمک حضرت شتافتند و اعلام آمادگی کردند. با سخنرانی حجر بن عدی و چند پاکدل دیگر، 9 هزار نفر در بیرون شهر کوفه آماده کارزار شدند.

حجر در حکومت امام حسن (علیه السلام)

حجر بن عدی در حکومت امام حسن مجتبی (علیه السلام) نقشی کلیدی داشت و در پیروی از امامش پایدار بود. پس از شهادت امام علی (علیه السلام)، معاویه که از خطر سوءقصد رهایی یافته بود، گستاخ شد و برای درهم کوفتن حکومت نوپای امام حسن (علیه السلام) با صد هزار مرد جنگی راه عراق در پیش گرفت. وقتی امام از حرکت لشکر شام آگاه شد، مردم را در مسجد گردآورد و به جنگ فراخواند. مردم خاموش ماندند و از پاسخ به حضرت خودداری کردند؛ در میان گفتار شورانگیز امام صدای رعد آسای حجر سکوت مجلس را شکست و چهره حاضران را سمت خویش جلب کرد. او گفت: ای مردم نادان! شرمتان باد، این جگر گوشه رسول خدا(ص) و جانشین شایسته آن بزرگوار است که شما را به یاری دین می خواند… . سخنان آتشین حجر بن عدی و تنی چند از یاران امام غیرت زودگذر مردم را تحریک کرد و آنان را برای نبرد آماده ساخت. در ادامه، امام حسن (علیه السلام) به حجر بن عدی فرمان داد در بیرون شهر به گردآوری سپاه پردازد، او بسیاری از مردم را در نخیله گرد آورد. آخرین مأموریت حجر بن عدی در لشکر امام حسن (علیه السلام) بردن پیام ویژه آن حضرت بود. او به منظور جلوگیری از تأثیر نقشه های فریبکارانه معاویه بر فرماندهان سپاه امام، پیام ویژه حضرت را به خط مقدم رساند.

تأثیر شهادت حجر

اولین اثر شهادت حجر بن عدی و یارانش، رسوایی معاویه و شکل گرفتن اعتراض ها و سرزنش های گسترده علیه او بود. او که خویشتن را منادی حلم و آزادی می دانست، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. فاجعه عذراء مردم را به هجیان آورد، خشم و اندوه جهان اسلام را فرا گرفت. در نگاه شخصیت های آگاه مسلمان، شهادت حجر بن عدی، صحابی نامدار رسول خدا، با آن وضع رقت بار، حرمت اسلام را در هم شکسته بود.

آرامگاه حجر

مقبره حجر در 40 کیلومتری شهر دمشق، در روستایی به نام مرج عذراء واقع شده. روی قبر، گنبد بزرگی به رنگ خاکستری براق وجود دارد. در اطراف مرقد، مساحت وسیعی برای نشستن زوار دیده می شود. روی دیوار ها و سقف چراغ ها و هدایای گرانبهای اهدایی از سوی مؤمنان جهان قابل مشاهده است. بر بالای قبر ضریح زیبایی قرار دارد و اطراف آن با قالب های گرانبها مفروش شده است. هرساله بسیاری از مسلمانان از کشورهای مختلف به زیارت آن مرقد شریف می شتابند.

خاطرنشان می شود چندی پیش مزار مطهر حجر بن عدی توسط گروه افراطی و جنایت کار داعش تخریب و پیکر مطهر این صحابه ارزشمند رسول خدا، حضرت علی و امام حسن (علیهم السلام) مورد جسارت و هتک حرمت قرار گرفت.

غلامحسین صمیمی.

آرمان شناسی قیام های شیعی با رویکرد به شعارها و نمادها (۳)

۳٫ برقراری عدالت و تقسیم بالسویه بیت المال

یکی ازاهداف بلند و آرمان های الهی شیعیان، برقراری عدالت در جامعه بود. آنها که خود قربانی بی عدالتی حاکمان جور بودند و برخورد ناعادلانه حاکمان با مردم را مشاهده می کردند، نمی توانستند سکوت کنند. وقتی می دیدند حاکمان اموی وعباسی، بیت المال را هرطور که می خواهند مصرف می کنند و حتی در بزم های رقص و آواز و شرابخواری حیف و میل می کنند، چطور می توانستند سکوت کنند؟ به خصوص که آنها رفتار عادلانه امیرالمؤمنین علی(ع) را دیده و شنیده بودند وآن را یکی از ویژگی های مشهور حضرت می دانستند: «قسم بالسویه و عدل فی الرعیه»؛(۱) بیت المال را به طور مساوی تقسیم می کرد و در میان مردم به عدل و داد رفتار می کرد.

امام علی(ع) خطاب به مهاجران و انصار می گفت که بی جهت مالی را به کسی نخواهد داد:

«لاسوین بین السود والاحمر»؛(۲) میان سیاه وسفید به تساوی رفتار خواهم کرد.

امام در همان سخنرانی نخست خود- پس از رسیدن به خلافت ظاهری- با اشاره به این نکته که او تنها به سیره رسول خدا(ص) عمل خواهد کرد، به سیاست های خود اشاره کرد وفضل مهاجر و انصار را بر دیگران به برتری معنوی خواند که نزد خداوند محفوظ بوده و پاداش آن نزد خداست.

اما در این دنیا، هرکس که دعوت خدا و رسول را بپذیرد و مسلمان شده، به قبله مسلمانان نماز بگذارد، از تمامی حقوق بهره مند و حدود اسلام بر وی اجرا خواهد شد. امام افزود: شما بندگان خدا هستید و مال نیز مال خداوند است که به تساوی میان شما تقسیم خواهد شد و کسی برکسی برتری نخواهد داشت. پرهیزگاران نزد خدا بهترین پاداش را دارند. امام(ع) با تأکید بر سیاست خود فرمود: «مبادا فردا کسی بگوید:علی بن ابی طالب (ع)ما را از حقوقمان محروم کرد!»(۳)

در برابر عمرکه گفته بود بردگان عرب را از بیت المل آزاد کنند(۴) و بدین ترتیب تفاوتی میان نژادهای مختلف گذاشته بود، امام(ع) حاضر به قبول کمترین فرقی میان آنان نبود. مغیره ضبی گوید: علی (ع)به موالی علاقه می ورزید و باآنان مهربان بود، ولی عمر از آنان بیزار بود و دوری می کرد.(۵)

این ویژگی امام(ع) موجب جلب بی پناهان و از سوی دیگر، پرورش روحیه عدالت خواهانه میان شیعیان بود؛ از این رو، در قیام های شیعی یکی از اهداف ذکر شده همین مسئله بوده است.

زید به مردم گفت: ما شما را به حمایت از محرومان و تقسیم موجودی بیت المال میان کسانی که سزاوار آن هستند، دعوت می کنیم.(۶)

در قیام شهید فخ نیز به این امر توجه می شده است. او یکی از اموری را که در بیعت خود با مردم بیان می کرد، همین مسئله بود. او می گفت: ما با شما بیعت می کنیم که با رعیت براساس عدل و انصاف رفتار کنیم و عطایا را بالسویه بپردازیم.(۷)

۴٫ یاری خاندان پیامبر و انتقام خون آنها

خداوند متعال دوستی اهل بیت(ع) را اجر رسالت پیامبر(ص) قرار داده است و می فرماید: «بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم[اهل بیتم]».(۸)

خود پیامبر(ص) می فرمود: «خدای –عزو جل- مزد من بر شما را دوستی اهل بیتم قرار داده است و من در روز قیامت در مورد آنها از شما بازخواست خواهم کرد ودر این مورد اصرار خواهم کرد.»(۹)

با توجه به این تأکیدات و نیز مقام و منزلت رسول الله(ص) اهل بیت(ع) ایشان بین مردم محبوب بودند. البته تقوا، پاکی و زهد علویان و در کنار آن مظلومیت آنان، مزید بر علت بود و‌آنها را بیشتر و بیشتر مورد توجه مردم قرار می داد. از این رو، درطول تاریخ هواداری از خاندان و ذریه رسول الله(ص) پررنگ است و این نکته جالب است که محبوبیت علویان در طول تاریخ اسلام، حتی ذره ای کاهش نیافت و هر زمان که یک علوی در نقطه ای قیام می کرد و زمینه مساعد بود، مردم گرد او فراهم می آمدند. دوستی اهل بیت(ع) در واقع سنگ بنای تشیع است که در تمامی فرق شیعه خود را نشان می داد.

در کل اینکه با توجه به محبوبیت خاندان پیامبر بین مردم و از سوی دیگر مظلومیت آنان، دفاع از آنان و انتقام از دشمنانشان به عنوان یکی از اهداف و آرمان های قیام های شیعی مطرح می باشد. این مسئله در قیام ها برجستگی خاصی داشت و به خصوص با شعار«الرضا من آل محمد(ص)»یا با شعار «یا لثارات الحسین(ع)» نمود پیدا می کرد.

یکی از قیام هایی که شعار «یالثارات الحسین(ع)» در جای جای آن به گوش می رسد، قیام توابین است در واقع، اولین بار شعار «یالثارات الحسین» را آنها سردادند.(۱۰)و با این شعار مردم را به خونخواهی آن حضرت فراخواندند.

حرکت آنها برای جبران کوتاهی در یاری امام حسین(ع) بود. از این رو، آنها در کوفه در منزل سلیمان بن صرد جمع شدند و برخون خواهی شهدای کربلا و یا شهادت در این راه تأکید نمودند. سلیمان بن صرد به شیعیان مناطق دیگر نامه می نوشت وآنها را به خونخواهی حضرت دعوت می کرد.(۱۱)

توابین خواستار برگرداندن خلافت به اهل بیت(ع) بودند. آنها در ابتدای جنگ از شامیان می خواستند: «…واینکه عبدالملک بن مروان را از حکومت خلع کنند…سپس حکومت را به اهل بیت(ع) پیامبران برگردانیم. اهل بیتی که خداوند به خاطر آنها به ما نعمت و کرامت عطا کرده است.»(۱۲)

سلیمان بن صرد نیز در ابتدای جنگ یاران خود را این گونه ندا می داد: «ای شیعیان آل محمد، ای کسانی که خونخواه حسین بن علی هستید.»(۱۳)

قیام بعدی که هدف اصلی آن دفاع از مظلومیت اهل بیت(ع) و به خصوص خونخواهی ابی عبدالله(ع) بود قیام مختار است. دینوری نقل می کند: مختاردر کوفه با شیعیان بنی هاشم آمد و شد داشت وایشان هم پیش او رفت و آمد می کردند. مختار آنان را دعوت می کرد که با او برای انتقام گرفتن از خون حسین(ع) قیام کنند.(۱۴) مختار در نامه ای به رفاعه و اصحابش چنین نگاشت: من شما را به کتاب خدا وسنت پیامبر و خونخواهی اهل بیت(ع) دعوت می کنم.(۱۵)

ابن اثیر نیز می گوید: اشراف کوفه نزد مختار رفتند وبرکتاب خدا وسنت رسول الله(ص) وخونخواهی اهل بیت(ع) و…بیعت کردند.(۱۶)

زید نیزدرقیام خود براین مسئله تأکید داشت. یکی از مواردی که او در بیعت خود بیان می کرد همین موضوع بود «وتصرنا اهل البیت علی من نصب لنا الحرب»(۱۷)ما اهل بیت(ع) را یاری کنید تا با کسانی که با ما جنگ می کنند، بجنگیم.

شیخ مفید در ارشاد یکی از علل نهضت زید را خونخواهی جدش حسین می داند و می فرماید: «یطلب بثارات الحسین(ع)»(۱۸) و علامه مجلسی نیز می گوید:«وانما خرج لطلب ثارالحسین(ع)»(۱۹) امام رضا(ع) در دفاع از عمویش زید در برابر مأمون، فرمود: پدرم از پدرش امام صادق(ع) نقل می کند: «رحم الله عمی زیدا انه دعا الی الرضا من آل محمد ولوظفرلوفی بمادعا الیه»؛(۲۰) خداوند عمویم زید را رحمت کند؛ زیرا او مردم را به رضا(شخص پسندیده) از آل محمد دعوت می کرد و اگر پیروز می شد، به آنچه مردم را بدان دعوت می کرد وفا می کرد(یعنی مردم را به امامی از آل محمد که مرضی و پسندیده باشد فرامی خواند و مردم را بسوی خود نمی خواند).

یکی از اهداف و آرمان های قیام شهید فخ، همین مسئله یاری خاندان پیامبر و دفاع از علویان بود. همان گونه که قبلاً بیان شد، هادی عباسی- خلیفه معاصر شهید فخ- بر علویان سخت می گرفت و آنها را مورد تعقیب قرار می داد. یعقوبی می گوید: همین امر، شیعیان را مصمم کرد تا اطراف حسین بن علی(ع) (شهید فخ) گرد آمدند.(۲۱) در قیام شهید فخ دوباره شعر«الرضا من آل محمد» مطرح شد. او خود در زمان بیعتش می گفت: «ادعوکم الی الرضا من آل محمد»(۲۲)من شما را به امامی پسندیده از آل محمد فرا می خوانم.

۵٫ امربه معروف و نهی از منکر

بی شک، یکی از فرایض مهم دین اسلام، امر به معروف و نهی از منکر است. این فریضه مهم ضامن سلامت و پاکی افراد جامعه است. از این رو، خداوند متعال می فرماید: «باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی و امر به معروف و نهی از منکر کنند و آنها همه رستگارانند.»(۲۳)

پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «کسی که امر به معروف و نهی از منکر کند جانشین خداوند در روی زمین و جانشین پیامبر و جانشین کتاب اوست.»(۲۴)

امیرالمؤمنین(ع) نیز می فرماید: «وتمام کارهای نیکو، و جهاد در راه خدا، برابر امر به معروف و نهی از منکر، چونان قطره ای بر دریای مواج و پهناوراست وهمانا امر به معروف و نهی از منکر، نه اجلی را نزدیک می کنند و نه از مقدار روزی می کاهند، و از همه اینها برتر، سخن حق در پیش روی حاکمی ستمکار است.(۲۵)

از این رو، اولیای الهی و پیروان آنان، همیشه در برابر مفاسد خلفا موضع گیری می کردند و با بیان های مختلف مفاسد آنها را گوشزد می نمودند. و این امر نیز یکی از اهداف قیام های شیعی بود. شیعیان در برابر انحرافات حاکمان موضع گیری می کردند و سکوت را جایز نمی دانستند. آنها در پی صلاح جامعه بودند و می خواستند بی عدالتی و مفاسد از بین برداشته شود و این امر بدون امر به معروف و نهی از منکر امکان نداشت. آنها که در دامان قرآن و اهل بیت(ع) پرورش یافته بودند جز انسان های مصلح جامعه بودند، نمی توانستند نسبت به این فریضه مهم دینی بی توجه باشند. از این رو، در هر فرصتی به هر یک از مراحل امربه معروف و نهی از منکر که قدرت داشتند اقدام می کردند. مهمترین قیامی که این هدف، جز اهداف اصلی آن قیام است، قیام امام حسین(ع) است. حضرت به صراحت اعلام می کرد:‌«ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر.»(۲۶)

شیخ مفید در مورد قیام زید می گوید: «به خاطر امر به معروف و نهی از منکر با شمشیر قیام کرد.»(۲۷)

علامه مجلسی نیز یکی از علل نهضت زید بن علی را همین موضوع می داند: «زید به خاطر خونخواهی حسین و امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.»(۲۸)

نتیجه گیری

از آنچه گفته آمد، نتایج ذیل بدست می آید:

۱٫ اهدافی که شیعیان در تحرکات و قیام های خود آنها را پیگیری می کردند و آنها را جز آرمان های اصلی خود قرار می دادند، اهداف مقدسی بودند برگرفته از متن دین و نیز منعکس کننده نیازها، مشکلات و نارسایی های جامعه.

۲٫ شیعیان در اثر پرورش در فضای معارف اصیل دینی و تقوا و پاکی خود، در این قیام ها اهداف اصلاحی را دنبال می کردند و می خواستند مسیر جامعه اسلامی به مسیر اصلی خود یعنی قرآن و سنت برگردد.

۳٫ شیعیان می خواستند ظلم و ستم و بی عدالتی از جامعه ریشه کن شود و خاندان پیامبر نیز در جایگاه واقعی خود قرار بگیرند.

پی نوشت ها :
 علی واحدی *؛دانش پژوه کارشناسی ارشد تاریخ تشیع، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی.
۱- ابوجعفر اسکافی، المعیار و الموازنه، ص۲۲۶٫
۲- محمدباقر محمودی، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۸٫
۳- محمدبن یعقوب کلینی، ج۸، ص۳۶۱؛ محمدبن حسن طوسی، الامالی، ص۷۲۹٫
۴- ابن سعد، همان، ج۳، ص۲۶۱٫
۵- ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۰۰٫
۶- احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷؛ محمدبن جریرطبری، همان، ج۷، ص۱۷۲؛ ابوعلی مسکویه، همان، ج۳، ص۱۳۷؛ابن اثیر، همان، ‌ج۵، ص۲۳۳٫
۷- ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۳۷۸٫
۸- شوری:۲۳٫
۹- ابوسعید خرگوشی، شرف النبی، ص۲۵ ۲٫
۱۰- محمدبن جریر طبری، همان، ج۵، ص۵۸۳٫
۱۱- ر.ک: احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۶۶٫
۱۲- محمدبن جریر طبری، همان، ص۵۹۸ ؛ر.ک: ابن اعثم کوفی، همان، ج۶، ص۲۲۲٫
۱۳- ابن اعثم کوفی، همان.
۱۴- احمدبن داود دینوری، اخبار الطول، ص۲۸۸٫
۱۵- احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۷۴٫
۱۶- ابن اثیر، همان، ج۴، ص۲۲۶٫
۱۷- احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷-۲۳۸٫
۱۸- محمدبن محمدنعمان مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۷۲٫
۱۹- محمدباقر مجلسی، مراه العقول، ج۴، ص۱۱۸٫
۲۰- محمدبن علی صدوق، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۴۸٫
۲۱- احمدبن ابی یعقوب یعقوبی، همان، ج۲، ص۴۰۴٫
۲۲- ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۳۷۸٫
۲۳- آل عمران:۱۰۴٫
۲۴- فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ذیل آیه۱۰۴آل عمران.
۲۵- نهج البلاغه، حکمت۳۷۴٫
۲۶- ابن اعثم کوفی، همان، ‌ج۵، ص۲۱؛ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۱۸۸٫
۲۷- محمدبن محمدنعمان مفید، همان، ج۲، ص۱۷۰٫
۲۸- محمدباقر مجلسی، همان، ج۴، ص۱۱۸٫
منابع:
– نهج البلاغه، ترجمه محمددشتی، قم، مشهور، ۱۳۷۹٫
– ابن ابی الحدید، ابواحمد، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۳۳۷ق.
– ابن اثیر، علی بن ابی الکرم، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۵ق.
– ابن جوزی، سبط، ‌تذکره الخواص، قم، ‌شریف رضی، ۱۳۷۶٫
– ابن جوزی، عبدالرحمان بن علی، المنتظم فی تاریخ امم والملوک، تحقیق محمدعبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۲ق.
– ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، تحقیق محمدعبدالقادر، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.
– ابن کثیر، اسماعیل بن عمبر، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر ۱۴۰۷ق.
– ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، اغانی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
– ـــ، مقاتل الطالبین، تحقیق سیداحمدصقر، بیروت، درالمعرفه، بی تا.
– اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، تحقیق محمد باقر محمودی، بیروت، مؤسسه فواید بعینواللتجلید، ۱۴۰۲ق.
– بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و
ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق.
– ثقفی کوفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، ۱۳۵۳٫
– جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، قم، انصاریان۱۳۵۸٫
– حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، ط. الثانیه، بیروت، دارصادر، ۱۹۹۵ق.
– خرگوشی، ابوسعید، شرف النبی، تحقیق محمدروشن، تهران، بابک۱۳۶۱٫
– خوارزمی، موفق بن احمد، مقتل الحسین، قم، مکتبه المفید، بی تا.
– دینوری، ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضوا، ۱۴۱۰ق.
– دینوری، احمد بن داود، اخبارالطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، قم، منشورات رضی، ۱۳۶۸٫
-سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، تحقیق شیخ قاسم سماعی رفاعی، بیروت، دارالقلم، ۱۴۰۶ق.
صدوق، محمدبن علی، عیون اخبار الرضا(ع)، تهران، جهان، ۱۳۷۸ق.
– طبرسی، ‌فضل بن حسن، ‌مجمع البیان، تهران، ‌ناصرخسرو، ۱۳۷۲٫
– طبری، ‌محمدبن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، ط الثانیه، بیروت، دارالتراث، ۱۳۸۷ق.
– طوسی، محمدبن حسن، الامالی، بی جا، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
– کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، چ۲، تهران، اسلامیه، ۱۳۶۲٫
– کوفی، ابن اعثم، الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۱ق.
– مجلسی، محمدباقر، مرآه العقول، تحقیق سیدهاشم رسولی محلاتی، چ۲، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۰۴ق.
– محمودی، محمدباقر، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۶٫
– مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق اسعد داغر، چ۲، قم، دارالهجره ۱۴۰۹ق.
– مسکویه، ابوعلی، تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، ط. الثانیه، تهران، سروش۱۳۷۹٫
– معروف الحسنی، هاشم، جنبش های شیعی در تاریخ اسلام، ترجمه محمدصادق عارف، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، ۱۳۷۱٫
– مفید، محمدبن محمدنعمان، الارشاد، قم، کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۳ق.
– مقدسی، مطهربن طاهر، ‌البدء و التاریخ، بی جا، مکتبه الثقافه الدینیه، بی تا.
– نجفی، محمدحسن، جواهرالکلام، چ هفتم، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
– یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، بیروت، دارصادر، بی تا.
منبع: علی واحدی؛نشریه معرفت، شماره ۱۵۶

اثر گذاری مقاومت حسینی بر مبارزات شیعیان(۲)

اثر گذاری الگویی مقاومت حسینی بر مبارزات شیعیان در دوره بنی امیه (۲)

۲٫ مواضع مقاومت آفرین اسیران

سخنان و مواضع اسیران بسیار زیاد است، اما به جهت رعایت اختصار به چند نمونه اکتفا می کنیم:

مسلم که نماینده ی امام حسین بود، در بند نیز زبان حسین را در کام داشت و کوبنده سخن گفت و ماهیت رسوای بنی امیه و حاکمانشان را برملا کرد؛ آن گاه که در زنجیر اسارت گفت:«… ان أباک قتل خیارهم و معک دماؤهم و عمل فیهم أعمال کسری و قیصر، فأتیناهم لنأمر بالعدل و ندعو الی حکم

الکتاب…»(۱):

پدرت [زیاد] مردم خوب کوفه را کشت و خون آنان را ریخت و به شیوه کسری و قیصر در بین آنان رفتار کرد؛ پس ما آمدیم تا به عدل واداریم و به حکم قرآن دعوت کنیم.

سخنان حضرت زینب چنان شجاعانه و کوبنده بیان شد که مجلس ابن زیاد را به هم ریخت و حاکم ستمگر را از درون فرو ریخت، آنجا که فرمود:« الحمدلله الذی اکرمنا بنبیه محمد و طهرنا من الرجس تطهیرا، انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا». فقال ابن زیاد:« کیف رأیت فعل الله بأهل بیتک؟» قالت:« کتب الله علیهم القتل فبرزو الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجون الیه و تختصمون عنده»(۲): ستایش از آن خدایی است که ما را به وسیله پیامبرش، محمد گرامی داشت و از ناپاکی ها پاکمان ساخت؛ همانا فاسق رسوا می شود و تباهگر دروغ می گوید و او غیر ما است. ابن زیاد گفت: چگونه کار خدا را با اهل بیت خود دیدی؟ زینب فرمود: خدا بر آنان مرگ را مقدر کرده بود؛ پس به جایگاه خود روانه شدند و زود است که خدا تو و آنان را یکجا گرد آورده و به محاکمه بکشاند.

همچنین سخنان امام سجاد در مجلس ابن زیاد در پاسخ وی در آن شرایط، سخن بسیار قابل توجه و تأملی است. ابن زیاد گفت: نامت چیست؟ حضرت فرمود: علی بن الحسین. ابن زیاد ادامه داد: مگر علی را خدا در روز عاشورا نکشت؟ حضرت فرمود:« الله یتوفی الانفس حین موتها»( زمر:۴۲): خدا روح هرکس را هنگام مرگش می گیرد.(۳)

به نظر می رسد کلام امام تعریض بر ابن زیاد بود که چرا شهادت علی اکبر و سایرین را به خدا نسبت داده و از این رهگذر بر جنایت خود پرده پوشی می کنی؛ شهدا را با تو ستمگری و به ناحق به قتل رسانده ای و باید پاسخگو باشی.

آری روشنگری های اسیران بود که وقتی ابن زیاد خطبه خواند و پس از حمد و ثنای الهی، حضرت علی را دروغگو خواند، عبدالله بن عفیف را برانگیخت تا او از جا برخیزد و بگوید:« یابن مرجانه ان الکذاب والله انت و ابوک والذی ولاک و ابوه تقتلون ابناء النبین و تکلمون کلام الصدیقین»(۴): ای پسر مرجانه! به خا سوگند، دروغگو تو هستی و پدرت و آن کس که تو را حاکم کرد و پدرش. آیا فرزندان پیامبران را می کشید و مانند صدیقین سخن می گویید؟!

بار دیگر زینب در شام، مقابل یزید، آن گاه که یزید شعر کفرآمیز بر زبان جاری ساخت و سرمست از پیروزی لب به سخن گشود، زینبی که حزیم اسدی در موردش می گوید:« و لم أرخفره أنطق منها کانها تفرغ عن انسان امیرالمؤمنین»(۵): هیچ زن پرده نشینی را سخنورتر از زینب ندیده ام؛ گویا زبان علی، را در کام داشت، فرمود:« صدق الله و رسوله یا یزید! ثم کان عاقبه الذین اساؤوا السؤی ان کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤن( روم: ۱۰). اظننت یا یزید تمخ حین اخذ علینا باطراف الارض و اکناف السماء فاصبحنا نساق کما یساق الا ساری ان بنا هوانا علی الله و بک علیه کرامه و ان هذا العظیم خطرک فشمخت بانفک و نظرت فی عطفیک جذلان فرحاً حین رأیت الدنیا مستوسقه لک و الامور متسقه علیک و قد امهلت و نفست و هو قول الله تبارک و تعالی: و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزداد او اثما و لهم عذاب مهین( آل عمران: ۱۷۸). امن العدل یابن الطلقاء…»(۶):

ای یزید خدا و رسولش راست گفتند که: فرجام کسانی که به زشت کاری پرداختند، این است که آیات خدا را تکذیب کنند و به مسخره گیرند. ای یزید! آیا گمان بردی که چون آسمان و زمین را بر ما تنگ کردی و چون اسیران با ما رفتار کردی، این نشانه ی خواری ما در نزد خداست و نشانه ی کرامت و منزلت تو در نزد پروردگار است؟ و این نشانه ی جایگاه برتر توست؟ آن گاه تکبر ورزیدی و قیافه ی مغرورانه به خود گرفته ای و شادی می کنی؟ انگار دنیا را بر وفق مراد خود می بینی[ زهی خیال باطل] غافلی که این « امهال» است که خدا به کفار گوشزد کرده است: گمان نبرند که این مهلت برای آنان خیر است، نه، بلکه ما به آنان مهلت دادیم تا بر ستم خود بیفزایند[ و در نهایت] عذاب خوارکننده را بچشند.

سخنان حضرت زینب طولانی است و ما قسمتی از آن را به جهت اختصار نقل کردیم؛ همچنین قسمتی از سخنان امام سجاد در مجلس یزید را نقل می کنیم. حضرت پس از آنکه خطیب درباری یزید نسبت به علی ناروا گفت، به یزید فرمودند بگذارید به منبر بروم و سخنانی که رضای خدا در آن باشد بگویم، یزید امتناع کرد، اما بر اثر اصرار حاضران، در نهایت موافقت کرد و حضرت خطبه ای طولانی ایراد فرمود که قسمت کوتاهی از آن را نقل می کنیم:« فعن قریب تؤخذون من القصور الی القبور و بافعالکم تحاسبون، فکم الله من فاجر قد استکملت علیه الحسرات و کم من عزیز قد وقع فی مسالکالهلکات…»(۷):

به زودی از کاخ ها به گورها منتقل می شوید و براساس کردارتان مورد بازخواست قرار می گیرید. به خدا سوگند که چه بسا تبهکارانی که به غایت حسرت می رسند و چه بسا توانمندانی که در کوره راه های هلاکت گرفتار می شوند.

کوتاه سخن آنکه، غرض از نقل آنچه گذشت، این است که نهضت حسینی که آکنده از سخنان پر شور و گویای حق و روشنگر راه آزادی است و با توجه به شمه ای از مواضع و سخنان کاروانیان کربلا اعم از شهدا و اسرا، این نهضت و این منش ها باید سرمشق و الگوی آیندگان قرار گیرد و طبیعی است که چنین خروشی که با نیت پاک الهی رخ داده است، نقش راهبردی خود را در مبارزات حق طلبانه شیعیان در طول تاریخ و تا قیامت ایفا می نماید.

۳٫ مبارزات الهام گرفته از مقاومت حسینی

تمامی نهضت ها و قیام های شیعی از عاشورا به بعد، از خط سرخ حسینی الهام گرفته اند؛ چه اینکه بعد الگویی نهضت حسینی را در تمامی قیام های مردمی که در سرتاسر جغرافیای جهان اسلام رخ داده، می توان مشاهده کرد. تاریخ نگاران بر این امر گواه صادقی هستند؛ از جمله طبری نوشته است: « کان اول ما ابتداعوا به من امرهم سنه ۶۱ و هی السنه التی قتل فیها الحسین رضی الله عنه فلم یزل القوم فی جمع آلت الحرب و الاستعداد للقتال و دعاء الناس فی اسر من الشیعه و غیرها الی الطلب بدم الحسین فکان یجیبهم

القوم بعد القوم و النفر بعد النفر فلم یزالوا کذلک…»(۸): آغاز امر قیام [ علیه بنی امیه] از سال ۶۱ بود؛ یعنی همان سالی که حسین به شهادت رسید، پیوسته به جمع آوری ابزار جنگ و آمادگی برای کارزار و دعوت سری مردم اعم از شیعه و غیرشیعه بودند تا انتقام خون حسین را بگیرند و مردم همواره گروه، بعد از گروه و نفر بعد از نفر، به این حرکت می پیوستند.

تمام این حرکت ها و قیام ها از قیام امام حسین سرچشمه می گرفت و سخنان شهدا و اسرای کربلا، سرمشق گفتار و رفتار آنان بود. مردم هم با داعیان قیام براساس رعایت موازین رهبری اسلامی و انتقام از بنی امیه به خاطر فاجعه ی کربلا و شهادت امام حسین بیعت می کردند؛ و شعار « یالثارات الحسین» همچون پتکی کوبنده هر روز از اطراف و اکناف جهان اسلامی بر کاخ های بنی امیه فرود می آمد و آنها را در حیرت و سرگردانی تمام قرار می داد. اینک به اختصار به برخی از قیام هایی که با الهام از نهضت حسینی و برای انتقام از خون امام حسین و با شعار « یالثارات الحسین» در عهد بنی امیه رخ داده است، می پردازیم تا نقش راهبردی نهضت حسینی در ایجاد مقاومت و مبارزات حق جویانه شیعیان هرچه بیشتر روشن گردد.

۱-۳٫ قیام مردم مدینه و واقعه حره

قیام مردم مدینه پس از آن صورت گرفت که گروهی از مردم مدینه برای دیدن اوضاع یزید به دمشق رفتند و پس از بازگشت، برای مردم مدینه زشت کرداری یزید را بازگو کردند؛ از قبیل « شرب خمر»، ترک نماز بر اثر مستی و …؛ بنابراین مردم تصمیم بر خلع یزید و عزل وی از خلافت

گرفتند و گرد منبر پیامبر جمع شدند و او را از خلافت عزل و خانواده های منتسب به بنی امیه را از مدینه بیرون کردند و گفتند کسی که قاتل اولاد رسول الله و ناکح محارم و تارک صلاه و شارب خمر است، لیاقت خلافت ندارد و در سنگستان ( حره) مدینه به جنگ با فرستادگان یزید پرداختند تا مغلوب شدند.(۹) یزید پس از اطلاع از واقعه، مسلم بن عقبه را که بعدها بر اثر افراط در کشتار مردم مدینه، در منطقه « حره»، معروف به مسرف بن عقبه گردید، در رأس گروهی جنگجو به مدینه فرستاد.وی پس از ورود به مدینه به مدت سه روز این شهر را برای لشکریانش مباح کرد و آنها فجایع عظیمی به بار آوردند.(۱۰)

۲-۳٫ قیام زنان و مردان قبیله همدان برای جلوگیری از امارت عمر بن سعد

وقتی یزید به هلاکت رسید، برخی از کوفیان در اجتماعی که داشتند، تصمیم گرفتند تا تعیین خلیفه، شخصی را به عنوان حاکم کوفه تعیین کنند و بر امارت عمر بن سعد( در تاریخ طبری عمروبن سعید) اجماع کردند که ناگاه زنان همدان با صدای واحسینا به گریه آمدند، در حالی که مردان قبیله همدان با شمشیرهای آخته بر گرد منبر شروع کردن به چرخیدن (۱۱) و با این کار از امارت دشمن حسین جلوگیری کردند.

۳-۳٫ قیام توابین

شگردهای اهریمنانه بنی امیه در مهار مردم کوفه و جلوگیری از حرکت کاروان امام حسین به طرف کوفه و عکس العمل سریع اعوان خلافت بنی امیه در سیطره بر کوفه و ایجاد فضای امنیتی سنگین و از طرفی سستی و ضعف سازماندهی در بین شیعیان کوفه و عدم پیش بینی درست اوضاع از سوی آنان، باعث نوعی غافلگیری و ندانم کاری در بین آنان شد که البته هزینه ی سنگین آن جبران ناپذیر گردید؛ هزینه ای به بهای شهادت سبط پیامبر و اسارت اهل بیت. این تقصیرها و قصورها عموم مردم شیعه و غیرشیعه را آزار می داد و خیلی زود از فردای واقعه ی عاشورا به فکر جبران افتادند؛ لذا بزرگانی چون سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه فزاری، عبدالله بن سعد بن نفیل أزدی، عبدالله بن وال تمیمی و رفاعه بن شداد بجلی در منزل سلیمان بن صرد اجتماع کردند و دور از چشم اعوان بنی امیه به شور پرداختند. دو نکته از مجموع گفتگوهای آنان به دست می آید: اول، ندامت و پشیمانی شدیدشان از اینکه فرصت ارزشمند حمایت از امام حسین و براندازی خلافت بنی امیه را از دست دادند؛ از این جهت سخت احساس گناه می کردند، گناه نابخشودنی که جز با جانفشانی ننگ آن زدودنی نبود:

« و رأوأنه لا یغسل عارهم و الاثم علیهم الا قتل من قتله و القتل فیهم»(۱۲) و لذا شعار آنان « یالثارت الحسین» بود و اینان اولین کسانی بودند که با این شعار به قیام پرداختند(۱۳)؛ از این رو آتش انتقام در درونشان زبانه می کشید و کینه ی بنی امیه و قاتلان امام حسین و یارانش در دل آنان موج می زد. دوم، سرنگونی بنی امیه؛ زیرا تمامی نابسامانی ها و جنایت ها را معلول طاغوت بنی امیه می دانستند. آنان نامه ها و سخنان امام حسین را فراموش نکرده بودند و ارزیابی امام از اوضاع را کاملاً می دانستند.

نتیجه شور این گروه به دو تصمیم مهم منتهی شد: اول: تهیه ی ابزار جنگی لازم در نهایت احتیاط و دور از چشم اعوان بنی امیه؛ زیرا نیک می دانستند که افشای این امر باعث ناکامی و خسارت شدید خواهد شد؛ دوم: دعوت از شیعیان سایر بلاد مثل بصره، مدائن و … و انتظار فرصت مناسب برای خروج و قیام انتقامجویانه. سرانجام آنها تصمیم گرفتند حمله را از شام آغاز کنند و سپس به کوفه بپردازند؛ زیرا علت اصلی همه ی جنایات را شیطان صفتان ساکن در شام می دانستند.

از سال ۶۱ هجری و پس از واقعه ی عاشورا، توابین در کار جمع سلاح و سازماندهی افراد و انتظار فرصت مناسب بودند تا در سال ۶۵ هجری که یزید به هلاکت رسید و زمینه ی مناسب فراهم گردید؛ لذا آنان پنهان کاری را کنار گذاشتند و دعوت خود را علنی ساختند.آن گاه در شب جمعه پنجم ربیع الثانی سال ۶۵ هجری نخستین شعله قیام زبانه زد:« در آن شب، توابین با هم به سوی تربت پاک امام حسین روانه شدند و همین که بالای قبر آن حضرت رسیدند، فریادی از دل برآورده، عنان اختیار از کف دادند و این سخنان را با اشک دیده در هم آمیختند؛ پروردگارا! ما فرزند پیامبر را یاری نکردیم، گناهان گذشته ما را بیامرز، ما را بپذیر ، به روح حسین و یاران راستین و شهید او رحمت فرست. ما شهادت می دهیم که بر همان عقیده هستیم که حسین بر سر آن کشته شد. پروردگارا! اگر گناهان ما را نیامرزی و به دیده رحم و عطوفت بر ما ننگری، زیانکار و بدبخت خواهیم بود.

آنها پس از پایان این صحنه مهیج و شورانگیز، قبور شهدا را ترک گفتند و سمت شام حرکت کردند و در سرزمینی به نام « عین الورده» با سپاه شام- که فرماندهی آنها را عبیدالله زیاد به عهده داشت- روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت، سرانجام شکست خوردند و سران انقلاب به جز « رفاعه» به شهادت رسیدند و بقیه ی نیروهایشان به فرماندهی رفاعه بن شداد به کوفه بازگشتند و به هواداران مختار که در کوفه فعالیت داشتند، پیوستند.(۱۴) ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها:
۱٫ابن کثیر؛ البدایه و النهایه؛ ج ۸، ص ۱۶۸٫
۲٫ شیخ طوسی؛ اعلام الوری بأعلام الهدی؛ ج ۱، ص ۴۷۲٫
۳٫ ابن دمشقی؛ جواهر المطالب؛ ج ۲، ص ۲۹۳٫
۴٫ محمد بن حبیب بغدادی؛ المحبر؛ ص ۴۸۰٫
۵٫ وفیات الائمه؛ ص ۹ و ابن طاووس؛ اللهوف؛ ص ۱۷۴٫
۶٫ابن طیفور؛ بلاغات النساء؛ ص ۲۱٫
۷٫ ابواسحاق اسفراینی؛ نورالعین؛ ص ۶۹٫
۸٫طبری؛ تاریخ الامم و الملوک؛ ج ۴، ص ۴۳۱٫
۹٫ شیخ عباس قمی؛ تتمه المنتهی؛ ص ۳۸٫
۱۰٫ ابن کثیر؛ البدایه و النهایه؛ ج ۶، ص ۲۶۲ و ج ۸، ص ۲۳۸٫
۱۱٫ طبری؛ پیشین؛ ص ۴۰۴ و تتمه المنتهی؛ ص ۵۰٫
۱۲٫ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ؛ ج ۳، ص ۳۳۲٫
۱۳٫ همان؛ ص ۳۴۰ و ابن ماکولا؛ اکمال الکمال؛ ج ۷، ص ۲۷٫
۱۴٫همان؛ ص ۳۳۲-۳۴۷ و مهدی پیشوایی؛ سیره پیشوایان؛ ص ۲۲۵٫
 منبع:غلامحسین اعرابی؛نشریه کنگره امام حسین (ع) و مقاومت، جلد۲

قیام توابین(۴)

 ۹ – پیشنهاد دوباره ی فرماندار کوفه

سپاه توابین صبحگاه، از کربلا به سوی شام حرکت کرد و از «حصاصه » گذشت و به «قیاره »رسید در قیاره، نامه ای از فرماندار کوفه رسیدکه خواستار بازگشت توابین به کوفه بود.عبدالله بن یزید بار دیگر از توابین خواسته بود که قیام را به تاخیر بیاندازند تا با فراهم آوردن نیروها و امکانات بیشتر، در کناریکدیگر به نبرد با قاتلان امام حسین علیه السلام بپردازند. سلیمان پیشنهاد فرماندار کوفه رابار دیگر نپذیرفت و خطاب به یارانش گفت:

«… وقتی در شهرمان… بودیم، این پیشنهادرا نپذیرفتیم. اینک که… دل برجنگ نهاده ایم و به سرزمین دشمن نزدیک شده ایم، تصمیم درست، بازگشت نیست…. نظر من این است که هیچ گاه مانند امروز به یکی از این دونیکویی پیروزی؛ یا شهادت، نزدیک نشده ایم.

این ها(فرماندارکوفه) اگر پیروز شوند، ما رادعوت می کند که همراه ابن زبیر جهاد کنیم وجهاد همراه ابن زبیر را گمراهی می دانم. اگر ماپیروز شدیم، کار را به اهلش می سپاریم و اگرکشته شدیم، به وظیفه ی خود عمل کرده ایم واز گناهان توبه کرده ایم. ما را راهی است و ابن زبیر را راهی دیگر…» (۱)

سلیمان بن صرد همکاری با ابن زبیر راضلالت نامید و راه خود را از راه او جدا دانست.بنابراین او حاضر نبود به هیچ قیمتی، بازبیری ها همکاری کند. او شکست و شهادت را سزاوارتر می دانست تا همکاری با ابن زبیر،پیروزی و کشتن قاتلان امام حسین علیه السلام را.

سلیمان بن صرد براین باور بود که تنها بایدبه وظیفه اندیشید و فرجام عمل هرچه خواهد باشد.

در قرقیسیاء

سپاه توابین به شهر «قرقیسیاء» نزدیک شدو در بیرون شهر اردو زد. فرماندار شهردستورداده بود دروازه های شهر را ببندند.همه ی مردم از ترس به داخل قلعه پناه برده بودند. مردم شهر قرقیسیاء گمان کردند که سپاهی که از دور نمایان بود، قصد حمله به شهر آن ها را دارد. زفربن حارث کلابی فرماندار شهر بود. وی به همه ی سربازان خوددستور آماده باش داده بود. سربازان بالای دیوار قلعه ها نگاهبانی می دادند.

توابین که پشت دروازه های شهر اردو زده بودند به استراحت پرداختند. سلیمان بن صرد دستور داد تا مسیب بن نجبه با فرماندارقرقیسیاء ملاقات کند و به او بگوید که به هیچ وجه قصد حمله به شهر را ندارند. مسیب بن نجبه به دیدار فرماندار رفت و به او گفت که آن ها برای جنگ با شام بسیج شده اند.فرماندار قیسیاء وقتی از قصد توابین آگاه شد،دستور داد تا بازار شهر گشوده شود. توابین آذوقه ی خود را از بازار شهر خریداری کردند وخود را آماده ی ادامه ی حرکت کردند.

فرماندار قرقیسیاء استقبال گرمی از توابین نمود و به آن ها کمک مالی کرد. زفربن حارث به سلیمان بن صرد گفت: لشگر عبیدالله بن زیاد در «رقه » هستند و پیشاهنگان لشگر او درپنج دسته به سوی عراق در حرکتند. فرمانداربه سلیمان بن صرد پیشنهاد کرد که از ادامه ی سفر منصرف شوند و در شهر بمانند تا پس ازتهیه ی نیرو و امکانات بیشتر، با کمک سربازان او و مردم شهر، با یکدیگر، به جنگ باعبیدالله بن زیاد بروند. سلیمان بن صردخزاعی پیشنهاد او را نپذیرفت و به سپاه دستور حرکت داد.

فرماندار قرقیسیاء جزو فرماندهان لشگرمعاویه در جنگ صفین بود، یعنی در این جنگ رو به روی سلیمان بن صرد خزاعی بود.سلیمان بن صرد در آن جنگ جزء فرماندهان سپاه امام علی علیه السلام بود. زفربن حارث در زمان حکومت یزید، فرماندار «قنسرین » و «عوام » بودو با عبدالله بن زبیر بیعت کرده بود. وی درزمان حکومت مروان، در جنگ مروان باضحاک، فرماندار دمشق که او نیز با عبدالله بن زبیر بیعت کرده بود، جزو فرماندهان لشگرضحاک بود و پس از شکست ضحاک، به قرقیسیاء گریخت.

فرماندار که سالیان دراز در جنگ های فراوان شرکت کرده بود و تجربه ی نظامی زیادی داشت و از همه مهمتر با منطقه به خوبی آشنا بود، به سلیمان بن صرد پیشنهادکرد:

۱ – پیش از لشگر عبیدالله بن زیاد، خود رابه «عین الورده » برسانند.

۲ – موقعیت خود در عین الورده را طوری قرار دهد که شهر قرقیسیاء پشت سر آن هاباشد تا بتوانند از عقبه، تدارکات لازم را تهیه کنند.

۳ – جنگ را در دشت قرارندهند، زیرانیروی دشمن آن ها بیشتر است و امکانات محاصره ی آن ها وجود دارد.

۴ – جنگ را به میان خرابه های عین الورده بکشانند تا بتوانند در پناه دیوارها قرار داشته باشند.

۵ – تاکتیک نظامی را به صورت جنگ وگریز قرار دهد، چون تعداد نیروهای آن هابسیار کمتر از لشگر عبیدالله بن زیاد است.

توابین با بدرقه ی فرماندار قرقیسیاء به سوی عین الورده حرکت کردند. سلیمان بن صرد از میهمان نوازی فرماندار تشکر کرد و به توابین دستور داد تا با سرعت به سوی محل نبرد حرکت کنند. سپاه توابین از «سانح »گذشت و به عین الورده رسید. (۲)

جنگ در عین الورده

سپاه توابین پیش از لشگر شام به عین الورده رسید و در غرب آن جا اردو زد. سلیمان بن صرد که دارای تجربه ی فرماندهی نظامی بود، موقعیت سوق الجیشی منطقه را بررسی کرد و محل اردو را طوری قرار داد که تنها ازیک طرف می توانست مورد حمله ی دشمن قرار بگیرد و از سه طرف دیگر، موانع طبیعی مانع نفوذ دشمن به اردوی آن ها می شد.

پنج روز گذشت و توابین به استراحت پرداختند. تمرینات نظامی توابین هر روز ادامه داشت. سرانجام طلیعه ی نیروهای لشگر شام به عین الورده رسید. سلیمان بن صرد نیروهارا جمع کرد و برای آن ها سخنرانی کرد. در بخشی از سخنان او آمده است:

خداوند دشمن را که روزها و شبها،سوی او رهسپار بودید، سوی شماآورده است… در جنگ با آن ها با تمام توان بجنگید و صابر باشید که خداوندبا صابران است. به دشمن پشت نکنیدمگر این که این کار یک تاکتیک نظامی باشد. فراری ها و مجروحان را نکشید.اسیر مسلمان رانکشید، مگر این که پس از اسارات، بخواهد به شما حمله کند و یا اگر جزو قاتلان برادران شمادر کربلا باشد که رحمت خداوند برشهیدان کربلا باد. روش امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام در جنگ این بود.

اگر من کشته شدم، فرمانده ی سپاه مسیب بن نجبه است و اگر او کشته شد، عبدالله بن سعدبن نفیل و اگر اوکشته شد، عبدالله بن وال و اگر او هم کشته شد، رفاعه بن شدادفرمانده ی سپاه خواهد بود. خداوند رحمت کند کسی را که به پیمان خود وفا کند.

چهارصد نفر از توابین به فرماندهی مسیب بن نجبه مامور شدند تا در یورشی برق آسا،نخستین ضربه را به دشمن وارد سازند.سلیمان به جانشین اول خود گفت: به دشمن حمله کنید، اگر پیروز شدید که ما به شماملحق خواهیم شد و اگر شکست خوردید،سریع عقب نشینی کنید. در هر صورت، هیچ یک از نیروها را تنها مگذار. بکوش که همه نیروها برگردند.

گردان خط شکن توابین یک شبانه روز درراه بودند تا به دشمن برسند. مسیب بن نجبه دو گروه شناسایی را پیشاپیش نیروها به سمت دشمن فرستاده بود. نیروهای گشتی توابین در بین راه، از یک صحرا نشین درباره ی لشگر عبیدالله بن زیاد سؤال کردند.صحرانشین به آن ها گفت: نزدیک ترین اردوی آن ها، نیروهای ابن ذوالکلاع است که بین او وحصین بن نمیر بر سر فرماندهی اختلاف است. نیروهای ابن ذوالکلاع یک میل با شمافاصله دارند.

نیروهای خط شکن توابین در یک حمله ی غافلگیرانه بر طلایه داران لشگر شام یورش بردند و آن ها را تارومار کردند. بسیاری ازنیروهای دشمن کشته، زخمی و اسیر شدند وبقیه آن ها عقب نشینی کردند. توابین نیز به عقب برگشتند و به استراحت پرداختند.

در روز دوم نبرد، لشگر شام با دوازده هزارنیروی تازه نفس که به کمک نیروهای حصین بن نمیر آمده بودند، در برابر سپاه چهارهزارنفری توابین صف کشیدند. سلیمان بن صرد به نیروها آرایش نظامی داد و خود درقلب سپاه ایستاد و فرماندهی جناح میانی رابه دست گرفت. عبدالله بن سعد فرمانده ی جناح راست و مسیب بن نجبه فرمانده ی جناح چپ توابین بود.

لشگر شام قبل از نبرد، به توابین پیشنهادصلح و بیعت با عبدالملک بن مروان (×) را دادند.توابین هم به آن ها پیشنهاد کردند که عبدالملک را از خلافت عزل و عبیدالله بن زیاد را به آن ها تسلیم کنند و در مقابل، توابین هم کارگزاران عبدالله بن زبیر در عراق را ازحکومت عزل می کنند و حکومت را به خاندان پیامبر واگذار می کنند.

در ۲۲ جمادی الاول ۶۵ ه . نبرد سهمگین بین توابین و لشگرشام آغاز شد. نیروهای توابین چون کمتر از لشگر شام بودند به صورت جنگهای چریکی (جنگ و گریز) بادشمن می جنگیدند. ضربه به دشمن و عقب نشینی، تاکتیک نظامی توابین بود.دسته های کوچک توابین در حملات برق آسابه صفوف فشرده ی دشمن حمله می کردند وپس از وارد ساختن تلفات به دشمن عقب می نشستند و سپس دسته ای دیگر از توابین به قسمتی دیگر از لشگر دشمن حمله می کردند. عملیات سپاه توابین باعث ایجادترس، دلهره و شکاف در صفوف به هم پیوسته ی لشگر شام شد. پیروزی ابتدایی جنگ با توابین بود. تاریکی شب اعلان پایان نبرد و آغاز ستراحت بود.

توابین و لشگر شام روزها را به نبرد و شبهارا به استراحت و مداوای مجروحان مشغول بودند. روزهای نخست، پیروزی با توابین بود.در روز سوم نبرد، هشت هزار نیروی کمکی دشمن وارد عین الورده شد. جنگی بسیارسخت درگرفت. تنها هنگام نماز، دست ازجنگ می شستند. رفاعه بن شداد و دو نفردیگر از توابین، در طول نبرد و در هنگام استراحت در شب، با سخنرانی های حماسی خویش، نیروها را به مقاومت فرا می خواندند.

گرچه شمار نیروهای دشمن بسیار بیشتراز توابین بود ولی ایمان و شجاعت توابین توانست باعث برتری آن ها در روزهای نخست جنگ شود. ساز و برگ نظامی دشمن هم بسیار بهتر و بیشتر از توابین بود. نیروهای سواره نظام لشگر شام، شمار تیراندازان وشمار اسلحه ی دشمن به مراتب بیشتر ازتوابین بود.

سرانجام ورق جنگ برگشت و پیروزی های لشگر شام آغاز شد. ده هزار نیروی تازه نفس به فرماندهی «ابن نمیر» و «ادهم بن محرزباهلی » در برابر نیروهای خسته و مجروح توابین قرار گرفتند. سواره نظام توابین به سه نفر رسیده بود. بسیاری از توابین شهید وزخمی شده بودند. تیراندازان دشمن درپیروزی آن ها نقش مؤثر داشتند.

بالاخره توابین در محاصره ی لشگر شام قرار گرفتند. بیشتر توابین در چهار روز نبردسهمگین به شهادت رسیده بودند. شمارمجروحان نیز فراوان بود. سلیمان بن صردبرای شکستن حلقه ی محاصره از اسب پایین آمد و بانگ برآورد:

ای بندگان خدا! هرکه می خواهد زودتر به پیشگاه خداوند برود، از گناه خود توبه کند و به پیمان خود وفا نماید؛ نزد من بیاید. ای شیعیان اهل بیت محمدصلی الله علیه وآله! ای افرادی که خواهان خونخواهی فرزند شهید فاطمه علیها السلام هستید، مژده باد برشما به کرامت خداوند!سوگند به خدا! بین شما و شهادت و بهشت وآسودگی از این دنیا، فاصله ای نیست مگرجدایی جان ها، توبه و وفاکردن به پیمان.

توابین شمشیرها را از نیام کشیدند وشمشیرهای لخت را به دست گرفته دورتا دورسلیمان بن صرد حلقه زدند و به دشمن یورش بردند. شماری از لشگر دشمن را کشته و زخمی کردند و شجاعانه پیش رفتند.تیراندازان دشمن، توابین را تیرباران کردند.حلقه ی محاصره تنگ ترشد. یزید بن حصین نیزه ای به سوی سلیمان بن صرد پرتاب کرد وسلیمان بن صرد را نقش برزمین کرد.سلیمان بن صرد در حالی که غرق به خون بود، آرام گفت: «فزت و رب الکعبه »؛ به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم.

سلیمان بن صرد خزاعی از شیعیان مخلص امام علی علیه السلام بود. در آخرین لحظات عمر به یادآورد که امام علی علیه السلام در جنگ صفین به او فرموده بود: سلیمان! تو از افرادی هستی که به انتظار شهادت به سر می برند وهرگز تغییری در عهد و پیمان خود نمی دهی.

سلیمان بن صرد چنان شیفته مولای خویش بود که هنگام وصال به آرزوی خویش،همان جمله ای را بر زبان آورد که مولایش درلحظه ی وصال گفته بود.

مسیب بن نجبه پس از شهادت سلیمان بن صرد، فرماندهی توابین را برعهده گرفت و به جنگ ادامه داد. پس از شهادت او، عبدالله بن سعد فرماندهی توابین را عهده دار شد. در این زمان، سه نفر اسب سوار از سوی قرقیسیاء به کمک توابین آمدند. آن ها پیک شیعیان بصره و مدائن بودند که برای کمک به توابین در بین راه بودند. پیک شیعیان بصره و مدائن به توابین خبر دادند که شیعیان بصره و مدائن در نزدیکی قرقیسیاء هستند و به زودی به کمک آن ها خواهند آمد.

عبدالله بن وال، پس از شهادت عبدالله بن سعد فرماندهی توابین را به عهده گرفت و پس از شهادت او، رفاعه بن شداد فرمانده ی توابین شد. آخرین روز نبرد نیز به پایان رسید. ازچهارهزار نفر، تنها چند نفر بیشتر زنده نمانده بودند. رفاعه بن شداد ادامه ی نبرد رابی فاید دانست و شبانه دستور عقب نشینی راء؛ءداد. توابین شبانه عقب نشینی کردند و به قرقیسیاء برگشتند. فرماندار قرقیسیاء به گرمی از آن ها پذیرایی کرد و دستور داد تاپزشکان به مداوای مجروحان بپردازند.

توابین پس از استراحت در قرقیسیاء، به سوی کوفه حرکت کردند و به روستای «صندوداء» که نزدیک «هیت » واقع شده بود،رسیدند و در آنجا با شیعیان بصره و مداین که به کمک آن ها آمده بودند، مواجه شدند.شیعیان بصره و مداین وقتی از شهادت توابین آگاه شدند، به همراه بازماندگان قیام در صندوداء به عزاداری برای شهیدان قیام پرداختند. روز بعد، توابین به کوفه برگشتند.هنگامی که توابین به کوفه رسیدند، مختارثقفی در زندان بود. مختار ثقفی از زندان برای توابین پیغام داد و به تعریف از سلیمان بن صرد و شهدای قیام پرداخت و به آن ها نویدداد که پس از آزادی، به خونخواهی امام حسین علیه السلام قیام خواهد کرد.

شاعر معاصر نهضت توابین، «اعشی همدان » قصیده ای در باره ی قیام توابین سرود که تا مدتها، مردم پنهانی آن رامی خواندند. در قسمتی از سرودهای او آمده است:

هرچند من روزگار عشق و جوانی رافراموش نمی کنم، ولی بیشتر ازآن به یادمصیبت آن بزرگوار هستم.

او به تقوا و پرهیزگاری، از روی صدق نزدخداوند توسل و تقرب جست. خداپرستی وپرهیزگاری بهترین کالای کاسب است.

او دنیا را ترک کرد. به دنیا اعتنا نکرد. نزدخداوند بلند مرتبه توبه کرد.

او از بار دنیا سبک شد و گفت: من این دنیارا ترک کرده ام و تا زنده هستم به دنیا دل نخواهم بست و از عقیده ی خود بر نمی گردم.

من مانند مردمی که بر فقدان دنیا افسوس می خورند و برای به دست آوردن آن می کوشند، نخواهم بود و غبت به آن وبرگشت به سوی آن نخواهم داشت.

او با مردمی پرهیزگار، خردمند، برگزیده ونجیب روانه شد…

آن ها روانه شدند در حالی که بعضی از آن هاتقوا را طالب و برخی از گناه گذشته، توبه کردند.

آن ها در عین الورده، با لشگر جنگجو رو به رو شدند که آن ها را با شمشیرهای برنده دروکردند…

… کسی از آن ها نجات نیافت جز جماعتی.

رئیس آن ها که خزاعی بود کشته و به خون آغشته شد…

همچنین رئیس بنی شمخ (مسیب بن نجبه) و پهلوان قوم شنواء (عبدالله بن سعد)و فرمانده ی دیگر که تیمی بود (عبدالله بن وال)…

از هرقومی رئیس و پیشوای بزرگی کشته شد…

آن ها ابا داشتند که چیزی جز جنگ که سرها را می شکافد، قبول کنند…

ای بهترین لشگرهای عراق! ای پرهیزگارترین و پاک ترین مردم عراق! ابرهای رحمت شما را سیراب کند…

آن ها کشته نشدند مگر زمانی که جمعی ازتبهکاران و روادارندگان حرام را کشتند و خودمانند شیران شرژه، پس از دلیری جان دادند. (۳)

پی نوشتها:

۱ – تاریخ طبری، ج ۷، ص ۳۲۷ – ۳۲۲۹ ؛ تاریخ الاسلام،ج ۵، ص ۴۷٫

۲ – همان، ص ۳۲۳۱ – ۳۲۳۴؛ کامل تاریخ اسلام و ایران، ج ۶، ص ۲۲ و ۲۳؛ مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۰۸؛ تاریخ الاسلام، ج ۵، ص ۴۷؛ الفتوح، ج ۶، ص ۷۸؛ تذکره الخواص، ص ۲۸۳٫

× در هنگام جنگ خبر رسید که مروان مرد و پسرش،عبدالملک به خلافت رسید.

۳ – تاریخ طبری، ج ۷، ص ۳۲۳۴ – ۳۲۴۸؛ کامل تاریخ برزگ اسلام و ایران، ج ۶، ص ۲۳ – ۳۳۱؛ تاریخ الاسلام، ج ۵،ص ۴۸؛ تذکره الخواص، ص ۲۸۳ و ۲۸۴؛ ذوب النضار فی شرح الثار، ص ۸۷ و ۸۹؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۱۰؛ تجارب الامم، ج ۲، ص ۱۰۹ – ۱۱۲؛ الفتوح، ج ۶، ص ۸۲؛ مروج الذهب،ج ۳، ص ۱۰۸ – ۱۱۰؛ طبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۹۲؛ تاریخ مختصرالدول، ص ۱۱۱ و ۱۱۲؛ التنبیه و الاشراف، ص ۲۶۹؛شذرات الذهب، ج ۱، ص ۷۳٫

منبع : فرهنگ کوثر – مرداد ۱۳۷۹، شماره ۴۱ –