قیام امام حسین

نوشته‌ها

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین(ع)

اشاره:

آداب و عادات و اندیشه ها و اوضاعی که گروهی در آن شرکت دارند، فرهنگ نامیده می شود که از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد. زبان و وسیله های نمادین دیگر عوامل اصلی انتقال فرهنگ است; در عین حال ممکن است بسیاری از رفتارها و عادات و رسوم تنها از طریق تجربه حاصل گردد. اصولا هر جامعه ای برای خود روش و اسوه ویژه ای از کلیات فرهنگی و رفتاری دارد که امور ضرور انسانی مانند سازمان اجتماعی، دین، حقیقت جویی، ساختمان سیاسی، نحوه تفکر، مؤسسات اقتصادی و فرهنگ مادی آن را به وجود می آورد.

از آغاز پیدایش بشر فرهنگ مایه تمایز هر گروه از گروه دیگر بوده است درجه پیچیدگی سازمانهای فرهنگی یکی از ابزارهای تشخیص جامعه های متمدن از جامعه های ابتدایی است. «فرهنگ » به معنی تعلیم و تربیت، نیز به کار رفته چنانچه در شعر فردوسی آمده است:

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای        تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

عاشورا کدام روز است؟

در کتابهای لغت چنین آمده است: عاشورا با (الف مقصوره) و عاشوراء با (الف ممدوده) را روز دهم و بعضی روز نهم دانسته اند. زهری گفته است جز در چند مورد، اسمی که بر وزن فاعولاء باشد شنیده نشده. (۱)

از ابن بزرج نقل است که: «ضاروراء» به معنی «ضرا» (سختی) و «ساروراء» به معنی «سرا» (گشایش و شادمانی) و «دالولا» به معنی «دلال » به کار رفته است.

صاحب مجمع البحرین در این باره گفته است: «عاشورا یک نام اسلامی است و آن روز دهم محرم است و گاهی الف بعد از عین حذف می گردد و «عشورا» تلفظ می شود». (۲)

و نیز گفته اند که عاشورا کلمه ای است عبری و معرب «عاشور» که دهم تشری یهود باشد که روزه آن روز «گپور» [کفاره] است و چون آن روز را به ماههای عربی انتقال دادند، روز دهم اولین ماه تازیان شد.

چنانچه در ماههای یهود هم در اولین ماه و روز دهم است. (۳)

روایات جعلی در مورد عاشورا

از امور مسلم تردیدناپذیر و مورد اتفاق تمام فرق اسلامی این است که حضرت امام حسین علیه السلام بی نهایت مورد علاقه و محبت خاص جد بزرگوارش پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بوده است و اظهار این موضوع از روایات فراوانی که تواتر معنوی دارد ثابت می شود. (۴)

گروه کثیری از محدثان اسلامی نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «حسین از من و من از حسینم. خداوند دوست دارد کسی را که حسین را دوست بدارد». (۵)

در محاوره عربها این چنین است که وقتی می خواهند بین خود و دیگری کمال الفت و یگانگی و شدت ارتباط و دوستی را بفهمانند آن تعبیر را به کار می برند و می گویند: «فلان کس از من و من از اویم » چنانچه وقتی می خواهند نفرت و بیزاری خود را نسبت به دیگری اظهار کنند، می گویند: «من از او نیستم و او از من نیست » شاعر گفته است:

ایها السائل عنهم و عنی        لست من قیس و لاقیس منی

پس تعبیر «حسین منی و انا من حسین » یا شبه آن تعبیر مانند «حسین منی و انا منه » بر محبت شدید و اتصال و علاقه تام بین پیامبرصلی الله علیه وآله و فرزند گرامی اش دلالت می کند. و نیز قسمت اول حدیث «حسین منی » ارتباط و اتصال جسمی و قسمت دوم آن «و انا من حسین » ارتباط معنوی را می رساند. توضیح آن که «حسین منی » می فهماند که امام، پاره تن پیامبر است و به لحاظ مادی به آن حضرت انتساب دارد و «انا من حسین » می فهماند که اگر فداکاری و ایثار و از خودگذشتگی آن جناب نبود، زحمات پیامبرصلی الله علیه وآله به هدر می رفت و اثری از اسلام باقی نمی ماند.

در روایات فراوانی آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله آن حضرت را می بوسید و هر وقت او و برادرش امام حسن علیهماالسلام را می دید و مناسبت اقتضا می کرد، با آنان به مداعبه و ملاعبه می پرداخت. عده ای از راویان نقل کرده اند که رسول خدا یک دست را بر قفا و دست دیگر را بر زنخ فرزندش حسین علیه السلام قرار می داد و دهان بر دهانش می گذاشت. (۶) و در برخی از روایات است که پیامبرصلی الله علیه وآله درباره امام حسین علیه السلام فرمود: «فدای کسی بشوم که فرزندم ابراهیم را فدای او کردم ». (۷)

از آنچه به اختصار در عظمت و فضیلت سرور شهیدان حسین بن علی علیه السلام بیان داشتیم و نیز از آنچه رسول اکرم صلی الله علیه وآله در شدت علاقه و محبت به فرزند بزرگوارش ابراز داشته، به خوبی درمی یابیم که اخبار حاکی از عید بودن روز عاشورا و تبرک جستن در آن روز از قول پیامبرصلی الله علیه وآله دروغ و افترای محض است. چگونه ممکن است قبول کرد که رسول خداصلی الله علیه وآله روز شهادت ریحانه اش (۸) را که مکرر بر مکرر از آن خبر داده (۹) روز جشن و عید اعلام کند. در صورتی که آن حضرت به یاد آن روز گریه می کرد.

روایات صحیح که در کتب اهل سنت نیز نقل شده بر گریستن رسول خداصلی الله علیه وآله به خاطر شهادت فرزند فداکارش دلالت دارد.

از ام الفضل بنت حارث روایت کرده اند که او گفت: … من حسین علیه السلام را در دامن پیامبرصلی الله علیه وآله گذاشتم. لحظه ای گذشت که ناگهان اشک از چشمانش فرو ریخت. گفتم یا نبی الله پدر و مادرم قربانت گردد چه شده؟! فرمود: جبرئیل آمد و خبر داد که امتم این پسرم را به زودی می کشند! گفتم همین پسر را؟! گفت: آری. (۱۰)

لازم است مسلمین از دسایس بنی امیه برحذر باشند، و به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کنند (۱۱) و او را اسوه و مقتدای خویش قرار دهند. از اعمال و رفتار و گفتار آن پیشوای عظیم الشان پیروی نمایند و بر اثر روایاتی که در زمان سلطنت بنی امیه درباریان جعل نموده بودند (۱۲) نباید از روش آن حضرت منحرف شوند که سالروز شهادت فرزند دلبندش را جشن بگیرند و آن روز را روز عید و شادی و مبارک قرار دهند. (۱۳)

بر مسلمانان است که بخود آیند، بیدار شوند، به حقیقت اسلام توجه کنند و بیندیشند تا آنچه را که دشمنان پیامبر و اسلام داخل دین کرده اند کنار بزنند و بفهمند که اسلام واقعی کدام است و بر چه محور دور می زند. در هر امری از امور به دیده انتقاد و تحقیق بنگرند و سرسری و تقلیدی آن را نپذیرند. (۱۴)

بنی امیه با بنی هاشم کینه دیرینه داشتند. (۱۵) از طرف دیگر چون منصب شامخ نبوت در خاندان بنی هاشم بود و آنان این موهبت و افتخار را برنمی تافتند، تا توانستند با اسلام به ضدیت و معاندت پرداختند.

آنها در اصل به اسلام هیچ گونه اعتقادی نداشتند. عقاد نویسنده و متفکر شهیر مصری می گوید: ابوسفیان پس از آن که اسلام آورد غلبه اسلام را غلبه بر خود تلقی می کرد. (۱۶)

هند، مادر معاویه پس از اسلام آوردنش فریاد می زد: چرا جنگ نکردید و از خود و سرزمینتان دفاع ننمودید؟!

ابوسفیان و پسرش معاویه پس از فتح مکه اسلام آوردند. ابوسفیان و خانواده اش با دشواری تمام اسلام را گردن نهادند. بدین معنی که در ظاهر اسلام آوردند و در واقع اسلام را قبول نداشتند. (۱۷) ابوسفیان بر قبر حضرت حمزه علیه السلام ایستاد و گفت: ای اباعماره بر امارت و فرمانروایی با ما جنگیدی که آن به ما انتقال یافت. (۱۸)

به نظر می رسد معاویه به نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله اعتقاد نداشت به دلیل آن که عده ای از مصریان بر وی وارد شدند و گفتند: «السلام علیک یا رسول الله » او آنان را از این گفتار منع نکرد. (۱۹)

محققان اهل سنت به سندهای متعدد در تفسیر آیه شریفه «الم تر الی الذین بدلوا نعمت الله کفرا»، (۲۰) ذکر نموده اند که مقصود دو طایفه تبهکار بنی امیه و بنی المغیره است. (۲۱)

سیاست بنی امیه در جهت محو آثار نهضت عاشورا

معلوم است که بنی امیه با این پیشینه سیاه و خباثت (۲۲) چون اسلام را با منش و خواسته های مادی خود موافق نمی دیدند به انحا و وسائل گونه گون، در تضعیف اسلام و خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله که نگهبان و بیان کنندگان دستورهای اسلام و قرآن بودند، کوشیدند از جمله آن که برای پاشانیدن گرد فراموشی به واقعه کربلا و آثار آن به روحانی نمایان درباری دستور دادند که روز عاشورا را، روز جشن و عید و روز بسیار مبارک معرفی کنند! و در این باره حدیث جعل نمایند. این حدیثها به گونه ای است که هر کس اندکی به آنها توجه کند آشکارا مجعول بودن آنها را می فهمد، مثلا روایت کرده اند که چون پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه آمد. دید که یهود روز عاشورا روزه می گیرند آن حضرت از آنان پرسید: چرا این روز را روزه دارید؟ گفتند: چون خداوند فرعون و پیروانش را در این روز غرق کرد و موسی و یارانش را نجات داد. آنگاه پیغمبر فرمود: ما از یهود به موسی سزاوارتریم. و به اصحاب خود دستور داد که آن روز را روزه بدارند.

ساختگی و مجعول بودن این حدیث از دو طریق ثابت است:

الف) بنابر تحقیقی که ابوریحان انجام داده است «این که یهود می گویند خداوند فرعون را در روز عاشورا غرق کرد، خلاف تورات است. زیرا فرعون روز بیست و یکم نیسن که هفتم از ایام فطیر است غرق شد و اول فصح یهود پس از قدوم پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه روز سه شنبه بیست و دوم آذار با نهصد و سی وسه اسکندری بود که با روز هفدهم ماه رمضان موافق می شد. روزی که خداوند فرعون را غرق کرد بیست و سوم ماه رمضان می شود، پس برای این روایت وجهی نخواهد بود». (۲۳)

ب) در این روایت آمده است که پیامبر از یهود پرسید که چرا این روز را روزه می گیرید؟ گفتند چون خداوند در این روز فرعون را غرق کرد. ساختگی بودن این روایت از آن جهت آشکار می گردد که در آن نسبت نادانی به نبی بزرگوار اسلام داده شده به گونه ای که پس از آگهی یافتن از موضوع و یادآوری یهودیان امری به فکرش خطور نموده و حکمی بر آن مترتب کرده است! چنان که معلوم است این گونه امور از ساحت قدس پیامبرصلی الله علیه وآله به دور است. ابوریحان درباره روز عاشورا و امور مربوط به آن چنین توضیح داده است…

«قتل حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام در این روز اتفاق افتاد. و او و یارانش را از راه بستن آب، بر آنان، گذراندن از دم شمشیر، انداختن آتش در خیام حرم، بر نیزه کردن سرها، اسب دوانیدن بر اجساد که در هیچ امتی حتی با اشرار خلق چنین نکرده اند، از میان بردند و از این تاریخ، مسلمانان، عاشورا را شوم دانستند. اما بنی امیه در این روز لباس نو پوشیدند و زیب و زیور کردند و سرمه به چشم خود کشیدند و این روز را عید گرفتند و عطرها استعمال نمودند و مهمانیها و ولیمه ها دادند. و تا زمانی که ایشان بودند، این رسم در توده مردم پایدار بود، حتی این که پس از انقراض ایشان باز هم این رسم باقی ماند ولی شیعیان از راه تاسف و سوگواری به قتل سیدالشهداء در مدینه السلام و بغداد و شهرهای دیگر گریه و نوحه سرایی می کنند و تربت مسعود حسین را در کربلا در این روز، زیارت می نمایند. و چون خبر کشته شدن حسین را به مدینه آوردند، دختر عقیل بن ابی طالب بیرون آمد و این اشعار را برخواند:

ماذا تقولون ان قال النبی لکم                ماذا فعلتم و انتم آخرالامم  

بعترتی و باهلی بعد مفتقدی                نصف اساری و نصف ضرجوا بدم 

ما کان هذا جزائی اذ نصحت لکم             ان تخلفونی بسوء فی ذوی رحم

ابراهیم بن اشتر ناصر و یاور آل رسول الله در این روز کشته شد. و می گویند در این روز بود که خداوند توبه آدم را پذیرفت و در این روز بود که کشتی نوح بر جودی فرود آمد. و عیسی بن مریم در این روز، زاییده شد. و موسی و ابراهیم در این روز نجات یافتند. در این روز آتش به ابراهیم برد و سلام گردید و در این روز چشم یعقوب بینا شد. یوسف از چاه بیرون آمد. سلیمان از نو به سلطنت رسید. عذاب از قوم یونس برداشته شد. بدبختی و بیچارگی از ایوب مرتفع گشت. دعای زکریا مستجاب شد و یحیی را به او بخشیدند و گفته اند یوم الزینه موعد سحره فرعون در وقت زوال این روز بود. و این اتفاقات را که در این روز ذکر نموده اند، اگر چه وقوع آن امکان عقلی دارد اما معلوم است که ناقلان آنها دسته ای از عوام محدثان بوده اند. و یا آن که خواسته اند با اهل کتاب (۲۴) مسالمت کنند.»

ابوریحان به جهت حسن ظن یا به جهات دیگر وانمود نکرده که این گونه روایات مجعول است. بلکه گفته است ناقل آن روایات عوامند یا برای مسالمت با اهل کتاب آنها را نشر داده اند، در هر صورت نتیجه همان است که آن روایتها عاری از حقیقت است.

بسیار مناسب است که آنچه را امام صادق علیه السلام در این باره بیان فرموده است نقل کنیم: عبدالله بن فضل بن هاشمی گفت: «به امام صادق علیه السلام عرض کردم چگونه عامه (مردم) روز عاشورا را روز برکت نامگذاری کرده اند؟ در این هنگام آن حضرت گریه کرد. سپس فرمود: وقتی که (امام) حسین علیه السلام کشته شد، مردم در شام، به یزید تقرب می جستند و حدیث جعل می کردند. و اموالی به عنوان جایزه دریافت می نمودند، از جمله امور مجعوله این بود که این روز را روز برکت (و سرور) اعلام داشتند، تا مردم از جزع و گریه و مصیبت و اندوه به شادی و خوشحالی و تبرک جستن بپردازند و به آن سرگرم باشند». (۲۵) تا مردم آن واقعه حزن انگیز را فراموش کنند و در نتیجه بنی امیه از لعن و نفرین ابدی و پی آمدهای ناگوار جنایت هولناکی که انجام داده بودند درامان بمانند. پس در واقع این نوعی سیاست بود که دستگاه تبلیغی بنی امیه امر را بر مردم مشتبه ساخت و خواستند بواسطه منحرف نمودن اذهان عمومی، بر زشتی جنایاتشان سرپوش بگذارند و برای رسیدن به این هدف به انواع دسایس و حیله ها متوسل شدند. دسیسه دیگر آنها این بود که شایع کردند امام حسین علیه السلام کشته نشده بلکه انعکاسی از وی بر حنظله بن اسعد شامی قرار گرفته و او به جای آن حضرت به قتل رسیده و امام به آسمان عروج نموده چنانچه حضرت عیسی این چنین بود (۲۶) و این سیاست عین همان سیاستی است که پس از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله و مشغول ساختن افکار مردم نسبت به جانشین واقعی آن حضرت در پیش گرفتند و شایع ساختند که پیامبر از دنیا نرفته و زنده است. (۲۷)

اگر این شایعه پراکنی نبود، قویا احتمال داشت که عده ای به این فکر بیفتند که چرا وصیتها و سفارشهای پیامبر صلی الله علیه وآله را درباره جانشین واقعی اش حضرت علی علیه السلام کنار گذاشتند و هنوز پیامبر را دفن نکرده برای امارت و خلافت به گفتگو و اختلاف پرداختند و می خواهند دیگری را به جای آن حضرت، به خلافت بردارند.

بدون شک از نظر روایی آن شایعه از جهت انصراف افکار عمومی و برگرداندن توجه مردم از این امر مهم تاثیری بسزا داشت، تا در این گیرودار بتوانند خلیفه موردنظر خود را به قدرت برسانند. و این شایعه . چنان که بعضی گمان کرده اند . از روی جهل و اشتباه صورت نگرفت، بلکه روی نقشه حساب شده طرح شده بود.

عظمت قیام امام حسین علیه السلام

نهضت امام حسین علیه السلام نهضتی مقدس، متعالی و روحانی بود. پاکی، خلوص، بی اعتنایی به دنیا، بری بودن از اغراض شخصی و آز و جاه طلبی و خودخواهی از ویژگیهای این قیام است. (۲۸) انقلاب آن حضرت درس قسط، عدالت، توحید، شرافت، ایثار و فداکاری به مردم داد. (۲۹)

فرزند پیامبر  صلی الله علیه وآله با خون خویش درخت اسلام را که رو به خشکیدگی گذاشته بود، آبیاری کرد و در تاریکی ظلم و فساد بنی امیه درخششی بوجود آورد که آن محیط ظلمانی را نور و روشنایی بخشید و بزرگراه سعادت را نمایان کرد و ابرهای تیره و تاری از آسمان بر جوامع اسلامی بلکه جوامع انسانی پراکنده شد و چهره اسلام را چنان که هست بر جهانیان آشکار ساخت (۳۰) به همین جهت است که سوره «الفجر» سوره «الحسین » نامگذاری شده است.

از امام صادق علیه السلام نقل شده که این سوره درباره حسین علیه السلام نازل شده و سوره حسین است (۳۱) و چون آن جناب با اخلاص کامل در راه خدا خاندان و اموالش را فدا نمود، با اطمینان و اشتیاق فراوان به دیدار معبود خود شتافت و مصداق واقعی «نفس مطمئنه » واقع شد، و در نزد پروردگار در جوار رحمتش قرار گرفت، لذا امام صادق علیه السلام فرمود: مقصود از «نفس مطمئنه » حسین و یاران اوست که صاحب نفس مطمئنه اند که در روز قیامت رضوان خدا برای ایشان است و خداوند از ایشان راضی است. (۳۲)

او کسی است که با نیل به درجه رفیع شهادت جاودانگی یافت، به میزانی که در راه موضوعی فدا و فانی می شود ارزش آن را به خود می گیرد و کسب می نماید.

حسین بن علی علیه السلام کسی است که تمام هستی و متعلقات خویش را با اخلاص در راه خدا که اصل و منشا تمام کمالات و تقدسهاست، فدا و فانی نموده است پس جای شگفتی نیست که بگوییم تمام تقدسها و کمالات و جاودانگی به وجود فدا شده اش انتقال یافته است. (۳۳) و نیز بی جهت نیست که محبت و عشق به آن حضرت در دلهای مؤمنان جایگزین شده به همان گونه که محبت و علاقه به خداوند در آن دلها جای دارد. لذا از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است: «همانا برای شهادت حسین علیه السلام حرارتی وجود دارد که هیچ گاه سرد نمی شود. (۳۴) و نیز فرمود: «برای حسین علیه السلام در دلهای مؤمنان محبتی است ». (۳۵)

آری! حضرت سیدالشهدا علیه السلام که از روی خلوص به پیشگاه معبود خویش سر عبودیت فرود آورده و بر آن مداومت ورزیده، به اوج کمال و قرب رب ذی الجلال رسیده و آن قدر شرافت و قداست پیدا کرده که صحیح است او را به خدا نسبت دهند، مثلا بگویند: دست او، دست خدا، خون او خون خدا و گوش و زبان و چشم او، گوش و زبان و چشم خداست، و این بدان جهت است که توجه به خدا، فدا شدن در راه او، و استمرار بر طاعتش، چنان انقلابی در وی به وجود آورد که عظمت خداوندی به او نسبت داده می شود زیرا از معنویت ارتباط با خداوند متاثر گشته است. در این باره حدیثی از امام باقرعلیه السلام نقل شده است که همین معنی را می رساند و می فهماند که آدمی با رشته ارتباط و بندگی خالصانه خدا به مقامی می رسد که در فکر نگنجد و شرافت و قداست و ابدیت ذات اقدس ربوبی او را متاثر می سازد و آن خصوصیات به او انتقال می یابد:

… ان الله جل جلاله قال: ما تقرب الی عبد من عبادی بشی ء احب الی مما افترضت علیه و انه یتقرب الی بالنافله حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها. ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته. (۳۶)

حسین بن علی علیه السلام که در راه خدا و در راه افکار عالیه اش شهید شد وجود مادی خود را نفی کرد اما به صورت منبع فضیلت و مرکز شرافت و عظمت وجود جاودانه خود را اثبات نمود عقل و دین حکم می کند که بزرگان و افراد برگزیده را در حال حیات و ممات ارج نهیم و آنان را دوست بداریم و از یاد نبریم و در سالروز وفات و شهادتشان مجالس یادبود برپا کنیم. به ویژه که آن شخص تمام هستی خودش را در طبق اخلاص نهاده و از هیچ فداکاری در راه خدا دریغ نورزیده باشد.

از این جهت است که در اقطار مختلف اسلامی به نام آن حضرت اقامه مجالس می کنند و چنین نیست که تکریم و تعظیم آن حضرت اختصاص به شیعیان داشته باشد مثلا در کشور مصر در روز ولادت آن حضرت و خواهر بزرگوارش حضرت زینب مجالس جشن و سرور برپا می دارند. (۳۷) و درباره فضایل ایشان قلمفرسایی می کنند و کتابها و مقاله ها می نویسند. (۳۸)

حسین بن علی علیه السلام برای هدفی بس عالی در راه معبود خود با نفس نفیس جهاد نمود. (۳۹) و برای احیای فضیلت و شرافت و برقراری آزادی و بیداری بشر قیام کرد. پس سزاوار است که تمام جوامع انسانی . خواه مسلمان خواه غیرمسلمان . به پاس احترام و بزرگداشت آن شخصیت عظیم الشان سالروز شهادت آن حضرت را بزرگ بشمارند و به سوک و ماتم بنشینند.

او ابرمرد عالم و شخصیت بسیار بزرگواری است که تمام مکارم و فضایل را دارا بود به گونه ای که ابعاد گسترده بسیار وسیع وجودش همگان را متحیر ساخته است. (۴۰)

از لحاظ نسب نیز کسی به پایه امام حسین علیه السلام نمی رسد: جدش رسول خدا سیدالمرسلین و خاتم النبیین و پدرش علی مرتضی سیدالوصیین و مادر فاطمه زهرا سیده نساء عالمین و برادرش امام حسن مجتبی، و عمویش جعفر طیار و عموی پدرش حمزه سیدالشهداء است.

فکر او بر محور ابدیت و ماورای محسوسات دور می زند او شهادت را برگزید و منیه را بر دنیه و کرامت قداست را بر لئامت اطاعت بدسگالان و نابکاران ترجیح داد. (۴۱)

فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله چندان ثبات و استقامت و شجاعت و بردباری و صبر از خود بروز داده که نظر همه متفکران و بزرگان را به خود جلب نموده و همگان در برابر عظمتش سر تعظیم فرود آورده اند. و هر کس که درباره احوال و رفتار آن حضرت مطالعاتی داشته باشد غیرممکن است مجذوب فضایل و شخصیت او نگردد و از مصایبی که برای نجات اسلام و بشریت متحمل شده متاثر و اندوهگین نشود.

عاشورا «یوم الله » است

روزهایی که در آن روزها وقایع مهمی انجام می شود و مسیر تاریخ در جهت رشد و کمال تغییر می نماید و سبب می شود که تحول در اجتماع به وجود آید و مردم راه فضیلت و سعادت را در پیش گیرند، «ایام الله » نامیده می شود. در قرآن مجید در دو مورد (سوره ابراهیم آیه ۵ و سوره الجاثیه آیه ۱۴) ایام الله ذکر شده است.

از ابن عباس روایت شده که منظور از آن روزهایی است که در آن روزها در امم پیشین وقایعی مهم رخ داده است واضح است که منظور وقایعی (۴۲) است آموزنده که بدان وسیله مردم از جهل و غفلت رهایی یافته اند و دگرگونی در تمام شؤون زندگی شان پدید آمده است. چون شهادت سبط پیامبرصلی الله علیه وآله و یارانش در روز عاشورا باعث شد که حقایق آشکار شود و اسلام تجدید حیات نماید ستمگران رسوا شدند و تغییر اساسی در جامعه اسلامی به وجود آید، آن روز «یوم الله » به حساب آمد. از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله روایت شده است که عاشورا از «ایام الله » است. (۴۳) این روز به اندازه ای اهمیت داشته که به امم پیشین نیز معرفی شده تا آنان نیز نتایجی را که بر این روز عظیم ترتب می یابد درک کنند و آن را پاس دارند.

در حدیث مناجات حضرت موسی علیه السلام آمده است که حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: خدایا! به چه جهت امت پیامبر خاتم را بر سایر امم برتری داده ای؟ خداوند فرمود: ده خصلت است که موجب برتری ایشان شده است. موسی علیه السلام گفت: آنها کدامند تا به بنی اسرائیل دستور دهم که به آنها عمل کنند. فرمود: نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قراءت، علم و عاشورا. حضرت موسی علیه السلام پرسید: عاشورا چیست؟ فرمود: گریه کردن و خود را به گریه واداشتن بر سبط پیامبر خاتم است. (۴۴) از این حدیث برمی آید که اهمیت دادن به عاشورا و بهره مند شدن از آثار آن روز عظیم، در ردیف صلاه و صوم و سایر مبانی مهم اسلامی است و این بدان جهت است که اگر واقعه عاشورا و شهادت فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله نبود از اسلام واقعی و صلاه و صوم و سایر ارکان اسلام اثری برجای نمی ماند.

عاشورا در سیره ائمه اطهار

از آنچه تاکنون ذکر نمودیم روشن می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه اطهارعلیهم السلام در روز عاشورا به یاد آن همه مصایبی که بر امام حسین علیه السلام وارد شده اندوهگین می شده اند و به دیگران هم دستور می داده اند که در آن روز به عزاداری بپردازند و به سوک و ماتم بنشینند. (۴۵) هر چند چنین دستوری از جانب معصومان صادر نمی شد بر مسلمین لازم بود که در آن روز مراسم عزا به پای دارند و آثار حزن و ماتم در ایشان ظاهر گردد، زیرا همان طور که پیشتر اشاره کردیم کسی که رسول خدا را دوست داشته باشد غیرممکن است که به فرزند آن حضرت عشق نورزد و او را دوست نداشته باشد. و در روز شهادتش غبار حزن و ماتم بر دلش ننشیند. واضح است که اگر فردی در روز مصیبت دوستش ناراحت و آزرده خاطر نگردد، دوستی او ظاهری و سطحی است و در واقع او را دوست نمی دارد; زیرا ارتباط معنوی بین دو دوست ایجاب می کند که در غم و شادی یکدیگر شریک باشند. (۴۶) پس اگر ما در روز عاشورا متاثر نشویم و در خود احساس ماتم و اندوه ننماییم بدون تردید در دوستی مان نسبت به رسول اکرم صلی الله علیه وآله و فرزندش که بسیار مورد تکریم و محبت آن بزرگوار بوده است صادق نیستیم. (۴۷) در کتب فریقین روایات بسیاری نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله بارها بر مصایب امام حسین علیه السلام که جبرئیل از آن خبر داده بود، گریه کرد. در پیش روایت صحیحی از مستدرک حاکم نیشابوری از ام الفضل بنت الحارث در این باره نقل کردیم.

همچنین از کتاب «ذخایر العقبی » از ام سلمه بازگو شده است که او گفت رسول خدا را دیدم در حالی که بر سر حسین دست می کشید، گریه می کرد. عرض کردم: چرا گریه می کنی؟! فرمود: همانا جبرئیل به من خبر داد که این پسرم در سرزمینی به نام کربلا کشته می شود. سپس مقداری خاک قرمز رنگ به من داد و فرمود: این از خاک همان سرزمین است و هر زمان آن خاک به خون مبدل گشت بدان که وی کشته شده. ام سلمه گفت: آن خاک را در شیشه ای نزد خودم نگه داشتم و با خودم می گفتم آن در روز بسیار عظیمی به خون مبدل می شود. (۴۸) گفتگو درباره بیانات و مطالبی که از معصومان در مورد عاشورا ابراز داشته اند و نیز بررسی روش ایشان در آن روز بسیار مفصل است که در این مختصر نگنجد. اما به طور کلی می توان گفت که آن بزرگواران در روز عاشورا به عزاداری و سوگواری می پرداختند. دستور می داده اند، مرثیه خوانان، شعرا و کسانی که از آن واقعه مطلع بوده اند، آن واقعه را برای دیگران تشریح کنند و مصایبی را که در آن روز بر اهل بیت پیامبر وارد شده بیان نمایند. و مقصودشان این بوده که آن رویداد به صورت یک مکتب پویا و خطدهنده برای همیشه زنده بماند. لذا تاکید کرده اند که عاشورا را از یاد نبرید و به نام امام حسین مجالس سوگ و ماتم به پا دارید، تا حقایقی که آن حضرت به آن جهت به شهادت رسیده فراموش نشود.

روشن است که احکام اسلامی بر مبنای جلب مصلحت و دفع مفسده پایه گذاری شده است. بنابراین منظور از به پا داشتن مجالس عزای حسینی این نیست که تنها برای خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله همدردی و تسلیتی باشد و به قول روضه خوان ها حضرت زهراعلیهاالسلام را خوشحال کنیم و چنین بپنداریم که به هر اندازه گریه کنیم به همان اندازه تسلی خاطر برای رسول خداصلی الله علیه وآله و حضرت فاطمه علیهاالسلام فراهم آورده ایم اگر عقیده مان درباره به پا داشتن مجالس حسینی تنها این موضوع باشد یقینا مقاصد حضرت پیغمبر و حضرت علی و حضرت فاطمه را پایین آورده ایم. بدون شک تاکید بر این که مراسم عاشورا و عزای حسینی فراموش نشود مقصود آن است که واقعه کربلا به عنوان مکتب تعلیم و تربیت الهی برای همیشه زنده باشد.

آری به وسیله همین مجالس است که دین اسلام تبلیغ می شود و بر اثر واقعیاتی که در آن مجالس بیان می گردد مردم حق را از باطل تشخیص می دهند و راه خود را بازمی یابند. بنا به گمان برخی از سیاحان فرانسوی، از پیشرفت طایفه شیعه بدون امکانات تبلیغاتی و قوه قهریه در این دوره کوتاه می توان گفت که در یکی دو قرن آینده به لحاظ کمی بر سایر فرق مسلمان غلبه خواهد کرد و سبب آن همین تعزیه داری است که فرد فرد این فرقه را داعی و مبلغ مذهب خود ساخته است. امروزه هیچ نقطه ای از نقاط عالم را نمی بینیم که دو نفر شیعه باشند و اقامه عزای حسینی ننمایند و بذل مال و منال نکنند.

در کتاب «السیاسه الحسینیه » آمده است یک نفر عرب شیعی بحرینی را دیدم که در هتل یکه و تنها مجلس عزا برپا کرده، کتاب گرفته بر کرسی نشسته، چیزی می خواند و گریه می کرد و سپس آنچه را از ماکول و مشروب برای آن مجلس تهیه دیده بود میان فقرا تقسیم کرد. (۴۹)

شیخ طوسی از عبدالله بن سنان روایت کرده است که او گفت: بر سرورم جعفربن محمدعلیه السلام در روز عاشورا وارد شدم، او را با چهره گرفته و ظاهری اندوهگین در حالی که اشکهایش مانند مروارید افشان فرومی ریخت، ملاقات کردم! عرض کردم ای پسر رسول خدا چرا گریه می کنی؟ . خدا چشم تو را نگریاند . فرمود: آیا غافلی که حسین بن علی در مثل این روز به قتل رسیده و (دچار مصیبت شده)؟ از آن حضرت پرسیدم: سرورم، رای شما درباره روزه این روز چیست؟ فرمود: روزه بگیرید بدون این که آن را روزه به حساب آورید و افطار کنید بدون این که آن را موجب خوشحالی و «برکت » قرار دهید، و آن را روزه کامل قرار مدهید. یک ساعت پس از نماز عصر با آب افطار کنید. (۵۰) شیخ صدوق به سند خودش از حضرت رضاعلیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «ماه محرم ماهی است که در زمان جاهلیت، در آن ماه جنگ و ظلم را حرام می دانستند، اما در آن ماه خون ما حلال دانسته شد و حرمت ما هتک گردید. اهل بیت و زنان ما اسیر شدند، خیمه های ما سوزانیده شد و اموال ما غارت گردید وهیچ احترامی برای رسول خدا درباره ما ملحوظ نگردید! همانا روز قتل حسین علیه السلام در صحرای کربلا چشمهای ما را مجروح، اشک ما را جاری، و عزیز ما را [به حسب ظاهر] خوار ساخت. و تا آخر دنیا موجب غصه و بلای ما گردید. پس بر همچون حسین علیه السلام باید گریه کنندگان بگریند. که گریه بر وی گناهان بزرگ را فرو می ریزد. سپس فرمود: هنگامی که ماه محرم داخل می شد پدرم خندان دیده نمی شد و اندوه بر وی غالب بود تا هنگامی که عاشورا سپری می گشت و وقتی که روز عاشورا فرامی رسید، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریه اش بود و می فرمود: این همان روزی است که حسین علیه السلام در آن روز به قتل رسید. (۵۱)

از ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی » نقل شده که او به سند خودش از علی بن اسماعیل تمیمی و او از پدرش بازگو نموده که وی نزد امام صادق علیه السلام بود و خدمتگزارش برای سید حمیری اجازه ورود به مجلس درخواست کرد حضرت دستور داد که او را به آن مجلس بیاورند و زنان را در پس پرده جای داد و سید حمیری وارد شد، سلام کرد و نشست امام علیه السلام از وی خواست در رثای امام حسین علیه السلام شعر بخواند. او در این باره اشعاری خواند که اولش این است:

امرر علی جدث الحسین فقل لاعظمه الزکیه          یا اعظما لا زلت من وطفاء ساکبه رویه

دیدم اشکهای امام صادق علیه السلام بر عارضش فرو می ریخت و ناله و فریاد از خانه اش برخاست تا این که دستور داد از ناله و گریه خودداری کنند و چنین کردند. (۵۲)

اخبار و روایات درباره لزوم به پا داشتن مجالس عزای حسینی و گریستن بر مصایب آن حضرت بسیار زیاد و به حد تواتر است که نقل آنها درخور رساله ای است. (۵۳) اکنون برای رعایت اختصار تنها به ذکر روایتی که عبدالله بن فضل از امام صادق علیه السلام روایت نموده می پردازیم و آن را ختام مقال خویش قرار می دهیم: عبدالله بن فضل گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم ای پسر رسول خدا، چگونه روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و جزع و گریه قرار داده شده و روزی که رسول خدا قبض روح شد و روزی که حضرت فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفت و روزی که امیر مؤمنان به قتل رسید و روزی که حضرت امام حسن به زهر کشته شد بدین گونه نیست که روز حزن و اندوه اعلام شده باشد؟ (امام) فرمود: همانا روز مصیبت قتل حسین علیه السلام از همه ایام دیگر عظیم تر است و این بدان جهت است که اصحاب کسا که نزد خداوند گرامی ترین خلق اند پنج نفر بودند: هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله از میان ایشان رفت، امیرمؤمنان و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام باقی بودند که مردم به ایشان تسلی و گشایش حاصل کنند. و وقتی که حضرت فاطمه از دنیا رفت به وسیله امیرمؤمنان و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهم السلام برای مردم تسلی و گشایش بود و زمانی که امام حسن علیه السلام به شهادت رسید برای مردم به وجود حسین علیه السلام تسلی و گشایش بود. اما آن گاه که آن حضرت علیه السلام به قتل رسید هیچ کس از اصحاب کسا نبود که بعد از او برای مردم به او تسلی و گشایش باشد پس از دنیا رفتن آن حضرت به منزله از دنیا رفتن همگی ایشان بود. چنان که ماندن وی در این عالم به منزله ماندن همگی ایشان بود. بدین جهت است که روز شهادت او به لحاظ مصیبت برترین روزهاست. عبدالله بن فضل گفت: به امام عرض نمودم: ای پسر رسول خدا چرا برای مردم بعد از اصحاب کسا به علی بن الحسین علیه السلام تسلی و گشایش نبود. به همان گونه که به پدرانش برای آنان تسلی و گشایش بود؟ فرمود: همانا علی بن حسین بعد از درگذشت پدرانش سید عابدین و امام و حجت بود، اما رسول خدا را دیدار ننمود و از وی کلامی نشنید و علمش از پدرش و پدرش به وسیله جدش به آن حضرت به ارث رسیده بود و مردم امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین را با رسول خدا بسیار در حالات مختلف مشاهده کرده بودند پس هر وقت به یکی از ایشان نگاه می کردند حال او را نسبت به رسول خدا و گفتار آن حضرت را به او و درباره او به یاد می آوردند هنگامی که ایشان درگذشتند مردم دیدار کسانی را که در نزد خداوند عزوجل بزرگوارترین بودند از دست دادند. از دست رفتن همگی شان نبود مگر وقتی که حسین علیه السلام از دست رفت چون او پس از همه درگذشت، بدین جهت است که روز قتل آن حضرت به لحاظ صیبت بزرگترین ایام است. عبدالله بن فضل گفت: عرض کردم: ای پسر رسول خدا چگونه عامه مردم روز عاشورا را روز برکت نامگذاری کرده اند. آن حضرت گریه کرد سپس فرمود: وقتی که حسین علیه السلام به قتل رسید، بدین وسیله گروههای زیادی به یزید تقرب جستند و برای خوش آمدن او به جعل حدیث پرداخته شد و برای این کار اموالی به عنوان جایزه دریافت کردند و از جمله مجعولات آنان درباره همین روز بود.

والحمدلله اولا و آخرا

پی نوشت:

  1. رک: دائره المعارف مصاحب و لغتنامه دهخدا ماده «فرهنگ ».
  2. رک: لسان العرب و مجمع البحرین، ماده «عشر».
  3. الآثار الباقیه عن القرون الخالیه باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام ».
  4. فضایل الخمسه من الصحاح السته ۳/۲۶۰ و ۲۶۲ ط سال ۱۳۸۴ مطبعه النجف و بحارالانوار ۴۴/۲۵٫
  5. همان ماخذ. «احب الله من احب حسینا حسین سبط من الاسباط » و فهارس مسند ابن حنبل ماده «احب ».
  6. فضایل الخمسه ۳/۲۶۱٫ عن جابر: کنا مع رسول الله صلی الله علیه وآله فدعینا الی طعام فاذا الحسین علیه السلام یلعب فی الطریق مع الصبیان فاسرع النبی امام القوم ثم بسط یده فجعل حسین یفر هاهنا و هاهنا…
  7. … فدیت من فدیته بابنی ابراهیم. اشاره به این موضوع است که خداوند به پیامبرصلی الله علیه وآله وحی نمود که یکی از دو فرزندت (حسین علیه السلام یا ابراهیم علیه السلام را فدای دیگری کن و این چنین نیست که بخواهم هر دو برای تو بمانند آنگاه پیامبر گریه کرد و این چنین مصلحت دید که ابراهیم علیه السلام را به خاطر فرزندش امام حسین علیه السلام (که فرزند علی و زهراعلیهماالسلام نیز می باشند) فدا کند. رک. فضایل الخمسه ۳/۲۵۷ به نقل از تاریخ بغداد.
  8. وسائل الشیعه، ۱۵/۹۷ ط اسلامیه: ریحانتی من الدنیا الحسن و الحسین…
  9. فضائل الخمسه،۳/۲۷۰ و ما بعد و بحارالانوار ۴۴/۲۵۰٫
  10. … فوضعته فی حجره ثم حانت منی التفاته فاذا عینا رسول الله تهریقان من الدموع. قالت قلت یا نبی الله… رک: فضایل الخمسه ۳/۲۷۰٫ این روایت از مستدرک حاکم نقل شده او گفته است این روایت بنابر شرط شیخین صحیح است.
  11. لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه. سوره احزاب آیه ۲۱٫
  12. «اضواء علی السنه المحمدیه و دفاع عن الحدیث » تالیف محمود ابوریه ط ۵ صفحه ۱۲۶ به بعد.
  13. دائره المعارف بستانی و مصاحب ماده «عشر» و در زیارت عاشورا آمده است. «هذا یوم تبرکت به بنوامیه…»
  14. فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، سوره زمر آیه ۱۷ و ۱۸٫
  15. الحسین ابوالشهدا عباس محمود العقاد، ص ۳۳٫۳۲، ط. دارالهلال.
  16. همان ماخذ، ص ۲۱٫
  17. همان ماخذ، ص ۲۱٫٫
  18. سموالمعنی فی سمو الذات ط ۲، ص ۵۷، تالیف عبدالله علائلی.
  19. تاریخ طبری، ط دارالمعارف مصر، ۵/۳۳۱٫
  20. تفسیر روح البیان، اسماعیل حقی بروسوی، ۴/۴۱۸ ذیل آیه ۲۸ سوره ابراهیم; و نیز تفسیر قرطبی،۹/۳۶۴، ذیل همان آیه، فضائل الخمسه ۳/۳۰۳ باب ۲۶٫
  21. فضایل الخمسه ۳/۳۰۳ و ۳۰۴ و ۳۰۵٫
  22. الحسین ابوالشهدا، ص ۲۵٫۲۳٫
  23. الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، تالیف ابوریحان محمدبن احمد البیرونی باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام ». و ترجمه الآثار الباقیه فصل بیستم، ترجمه اکبر داناسرشت و دائره المعارف بستانی ماده «عشر».
  24. الآثار الباقیه باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام » و ترجمه آن فصل بیستم، ترجمه اکبر داناسرشت.
  25. بحارالانوار، ۴۴/۲۷۰٫
  26. همان، ۴۴/۲۷۱٫
  27. الکامل فی التاریخ، ذکر احداث سال یازدهم.
  28. … و انی لم اخرج اشرا و لابطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی… رک: بحارالانوار، ۴۴/۳۲۹ و سمو المعنی لسمو الذات، ص ۱۰۶،۱۳۵۹٫
  29. … الاترون ان الحق لایعمل به و ان الباطل لایتنهی عنه… تاریخ طبری ۵/۲۲۹ ط . المطبعه الحسینیه المصریه.

     ۳۰٫ سبقت العالمین الی المعالی بحسن خلیقه و علو همه و لاح بحکمتی نورالهدی فی لیال فی الضلاله مدلهمه یرید الجاحدون لیطفؤوه و یابی الله الا ان یتمه.

رک: بحارالانوار ۴۴/۱۹۴٫

  1. البرهان فی تفسیر القرآن، سوره فجر.
  2. همان.
  3. حسین وارث آدم، صفحه ۲۱۲ به بعد.
  4. لؤلؤ و مرجان، انتشارات نوین، ص ۳۸٫
  5. همان ماخذ.
  6. وسائل الشیعه،۳/۵۳ ط اسلامیه.
  7. مجله رساله الاسلام، سال ۱۱، شماره ۳، ص ۲۶۴٫
  8. الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله، سوره توبه، آیه ۲۰٫
  9. سیاسه الحسینیه، ص ۸، و ۵۱ ط زهره.
  10. اعیان الشیعه، ۱/۵۸۱٫٫٫ ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین…
  11. تفسیر قرطبی،۹/۳۴۲ ذیل آیه و ذکرهم بایام الله، سوره ابراهیم، آیه ۵۴٫
  12. کنزالعمال، ۸/۵۷۱، ط بیروت مؤسسه الرساله، و صحیح مسلم، باب صیام عاشورا، فمن شاء صامه و من شاء ترکه.
  13. مجمع البحرین، ماده «عشر» فی حدیث مناجاه موسی و قد قال یارب لم فضلت امه محمدصلی الله علیه وآله علی سایر الامم…
  14. اعیان الشیعه، ۱/۵۸۶ و۵۸۷ و بحارالانوار ۴۴/۲۷۸٫
  15. … فجعل طینه شیعتنا من نضح طینتنا فقلوبهم تحن الینا… بحارالانوار۶۷/۱۲۶٫
  16. قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله، آل عمران، آیه ۳۱٫
  17. فضائل الخمسه،۳/۲۸۵٫ روایات در این باره بسیار است به همین ماخذ ص ۲۷۰ رجوع شود.
  18. سیاسه الحسینیه، ص ۵۰، ط سال ۱۳۵۱٫
  19. اعیان الشیعه، ۱/۵۸۶ ط دارالتعارف بیروت.
  20. بحارالانوار، ۴۴/۲۸۳٫
  21. رک: اعیان الشیعه، ۱/۵۸۶٫
  22. برای آگاهی بیشتر رک: بحارالانوار، ۴۴/۲۷۸، باب ۳۴٫
  23. بحارالانوار ۴۴/۲۷۹٫

منبع : فصلنامه مشکوه، شماره ۵۳ , صانعی، سید مهدی.

 

نقش حضرت زینب در قیام امام حسین (ع)

اشاره:

حضرت زینب سلام الله علیها خواهر بزرگوار امام حسین (علیه‌السلام) همراه با فرزندان خود در کربلا حضور داشتند. آن حضرت همه مصائب را تحمل نموده و کشته شدن برادران و عزیان خود را از نزیک مشهاده نموده و پس از پایان جنگ در روز عاشورا آن حضرت مسئولیت همه بازماندگان را به عهده داشته و در کنار امام سجاد (علیه‌السلام) از خانواده پاک رسول خدا که در دست دژخیمان یزید اسیر بودند حمایت نموده و در ضمن آن پیام عاشورا را به مردم می رساندند. در اینجاسخنرانی امام موسی صدر که به نقش حضرت زینب در قیام امام حسین (علیه‌السلام) پرداخته شده منعکس گردیده است.

بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین، و الصلوه و السلام على سیدنا محمد و على آله الطیبین الطاهرین.

گذشت ایامى چند از واقعه کربلا، باعث فراموش کردن بزرگى مصیبت و عبرت آموزى از پى آمدهاى آن نمى شود. واقعیت این است که تأثیر مصیبت پس از وقوع آن، بیشتر از احساس مصیبت، پیش از وقوعش است. افزون بر این معمولاً پی آمدهاى ستیز و فداکارى پس از پایان نبرد آشکار می شود.

روز عاشورا امام حسین (ع) و مردان همراهش، حتى جوانان و پاره اى از خردسالان نیز کشته شدند. بنابر آنچه در کتب تاریخ آمده است، در خیمه ها و اهل بیت امام حسین تنها دو مرد زنده ماندند: شخص اول على بن الحسین، امام زین العابدین، بود. او بیمار بود و گمان بردند که او در حال احتضار است، و عمر او دیرى نمى پاید. او را رها کردند، و نیازى به کشتن او احساس نکردند، زیرا گمان کردند که او خود خواهد مرد.

جوان دیگرى که به شکل شگفت انگیزى از مرگ نجات یافت، حسن مثنی، فرزند امام حسن بود. او به شدت جراحت دیده بود، و در میان کشته شده ها بر زمین افتاده بود، بى هیچ حرکتى یا نشانى از حیات.

پس از آنکه شعله هاى آتش نبرد فرو نشست، و خواستندکشته شده ها را به خاک بسپارند، او را زنده یافتند. درمانش کردند و بدین ترتیب او در چادر و میان اسرا ماند. در برخى کتب مقاتل رویدادهایى از او در مجلس ابن زیاد و یزید و همچنین در راه آمده است. اما غیر از این دو، همه کشته شدند، و نقش اصلى براى به سرانجام رساندن رسالت امام حسین بر دوش حضرت زینب (س) باقى ماند، و او این وظیفه دشوار را به بهترین شکل ممکن به انجام رساند.

بى شک او به همه مصیبت هایى که در روز عاشورا امام حسین به چشم دید، دچار شد، و افزون بر آن او مصیبت از دست دادن امام حسین را نیز لمس کرد. اما در وراى این مصیبتها او وظایفى داشت.

نخستین آنها پاسدارى از عزت امام حسین و نمایاندن او به عنوان مظهر قدرت است، نه اینکه آن را ناتوان، ترسو و ضعیف نشان دهد. چنانکه پیش از این گفته ام، امام حسین با فداکاری هاى گوناگون یارانش، و با آماده ساختن زنها، خصوصاً حضرت زینب، برای رویارویى با این مصیبتها، زمینه را براى این مسأله فراهم کرد، تا در چهره آنان نشانى از ناتوانى و خوارى نمایان نشود و فریاد و ناله و شیون نکنند. این گونه مسائل ابداً در کربلا نبود. امام حسین نیز در روز عاشورا بر این امر تأکید داشت. یعنى در روز عاشورا، یاران امام حسین براى مرگ پیش دستى مى کردند. شاعر نیز چنین وصفشان مى کند:

لبسوا القلوب على الدروع کأنما یتهافتون على ذهاب الانفس

(قلبها را بر روى زره نهاده بودند،گویى براى مرگ از یکدیگر پیشى مى گیرند.)

آنها بر مرگ پیشى مى گرفتند، گویى به برترین جاها و زیباترین آرزوها مى رسند. خاندان حسین (ع) این گونه بر یکدیگر سبقت مى گرفتند و هر کدام از آنها با اصرار و پافشارى مى خواست در برابر دشمن، بدون توجه به مرگ و با شجاعت بایستد. این همه، هدفمند بوده است، تا در تاریخ روشن شود که راه راست و اثر ایمان و معناى عزت و بزرگى چیست. امام حسین(ع) شخصاً به این مسأله به خوبى توجه داشت: همچون ناتوان در صحنه ظاهر نمى شد. بر فرزندان نمى گریست، و براى کشته شدگان مویه نمى کرد. در برابر دشمنان و غمها و مصیبتها ناتوانى نشان نمى داد. سخن معروف درباره او را شنیده اید: «فوالله ما رأیت مکسوراً قط قد قتل ولده و اهل بیته، أربط جأشاً ولا أقوى جناناً من الحسین» (به خدا سوگند هرگز شکست خورده اى را ندیدم که فرزندان و خاندانش کشته شده باشند، و مصمم تر و استوارتر از حسین باشد)در این عبارت آنچه نمایان است اراده، استواری، روشنایى در چهره و صلابت در موضع است. پس از همه این مصیبتها باز هم همان موضع را، به روشنى نزد بانوان در همه شرایط این ایام و مصیبت ها، مى بینیم؛ یعنى موضع قدرت و بى توجهى و بى اهمیتی به مرگ، جراحت و تشنگى و دشمن.

آنچه پس از دفن اجساد سپاه عمر سعد رویداد براى ما بسنده است. لشکریان عمر سعد، اجساد ناپاک سپاه خودشان را دفن کردند، و اجساد امام حسین(ع) و خاندانش و یارانش بر زمین ماندند. هنگامى که بر آن شدند از کربلا به کوفه بروند، خاندان امام حسین، زنان و مادران و خواهران را از کنار قتلگاه و کشته شدگان گذارندند. یعنى کوشیدند تا آنچه در نبرد براى کشته شدگان اتفاق افتاده بود، آشکار سازند. چرا این کار را کردند؟ برای اینکه آنچه را امام حسین(ع) بدان مى اندیشید، بى ثمر سازند. امام حسین مى خواست در زندگى و پس از مرگش نیز با قدرت ظاهر شود، اما آنها مى خواستند که حسین را پیش و پس از مرگش ناتوان نشان دهند. مى خواستند زنان را در برابر اجساد بیاورند، تا آنها بگریند، غمزده شوند، ناله کنند، و عجز و ضعف در آنها ظاهر گردد.

این صحنه دلهره آور را تصور کنید. زنان و فرزندان را در برابر اجساد آورده اند، هر یک از زنان برادر، همسر یا فرزندى در میان کشته شدگان دارد، اما گریه نمى کند. آنها وظیفه داشتند که از زینب پیروى کنند. حضرت زینب سرور آنها بود، پس در همه امور از او پیروى مى کردند.

پشت سر حضرت زینب مى رفتند. حضرت زینب، در جلوى آنها به جسد پاره پاره امام حسین(ع) رسید، جسدى که حتى یک عضو سالم در آن دیده نمى شد. اما با این حال جسد پوشده از تیر و شمشیر و نیزه و سنگ بود، آنچنان که چیزى از آن پیدا نبود. نیازى نیست تاریخ این حوادث روشن را به ما بگوید. زینب آمد و نزدیک حسین ایستاد و سنگها و نیزه ها و شمشیرها را کنار زد و با دو دستش جسد امام حسین را بلند کرد و گفت:

«اللهم تقبل منا هذا القربانی.»(خداوندا این قربانى را از ما بپذیر)

این قهرمانى را تصور کنید. حسین براى زینب (س) همه چیز است. بزرگان، قهرمانان و کوه ها در برابر این صحنه ناتوانند، اما زینب ابداً چنین نیست: «اللهم تقبل منا هذا القربان.» (خداوندا این قربانى را از ما بپذیر.)

با این سخن، حضرت زینب اعلام داشت که این کار به اراده و خواست خودمان بوده است، نه اینکه بر ما تحمیل شده باشد. هیچ کس نگفت بیایید و کشته شوید. هیچ کس نگفت که برخیزید و هیچکس از ما این کار را نخواست. ما با آزادى کامل آمدیم و آن را برگزیدیم. آنچه بدست آوردیم، نتیجه خواست و اراده خودمان است. ما حسین را برای دین خدا قربانى کردیم و از خدا مى خواهیم که این قربانى را از ما بپذیرد، و چیزهاى دیگر، اصلاً مهم نیست. چنانکه در مجلس ابن زیاد وقتى از او می پرسد چگونه یافتى آنچه را خداوند با برادرت کرد؟ گفت: «والله ما رأیت الا جمیلا، هؤلاء رجال کتب الله علیهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم» (به خدا سوگند، جز زیبایى چیزی ندیدم. آنان مردانى بودند که خداوند مرگ را برایشان مقدر کرده بود و به سوى آرامگاهشان رفتند). بى شک پس از این موضع حضرت زینب در برابر شهادت سرور کشته شدگان و سید شهدا دیگر زنان تکلیف خود را در برابر شهداشان، دانستند. چرا که هنگامه ناله وشیون و اظهار ناتوانى نبود، بلکه زمان قدرت و صلابت بود و باید به جهانیان اعلام مى شد ما بدینجا آمدیم و می دانستیم چه رخ خواهد داد. با آسودگى آن را اراده کردیم و به سوى آن گام برداشتیم و تلاش کردیم و از خداوند می خواهیم که آن را از ما بپذیرد. و اگر کارزار، بیش از این فداکارى مى خواهد، ما آماده ایم. بنابراین نقش حضرت زینب، این است که رسالت امام حسین و حضور عزتمندانه و شرافتمندانه اش در نبرد را، تمام سازد.

من به آنچه از ناتوانى ها و شیون ها و ناله هاى امام حسین یا زنان و یا خاندان امام حسین(ع) نقل و خوانده مى شود، اعتقادی ندارم. به هیچ عنوان به این مسائل اعتقاد ندارم. امیدورام این مسائل مطرح نشود، چرا که این مسایل منحرف کردن حرکت امام حسین و مأموریت او است. هرگز نشانى از نشانه های سستى در حسین پدیدار نشد، نه بر او و نه بر یاران و زنانش. این رسالت بزرگى بود که حسین آن را به انجام رساند. و کارى بود که حضرت زینب نیز در میان زنان انجام داد. و سپس، حضرت زینب، نقش مهم دیگرى نیز به عهده گرفت و آن چیرگى بر توطئه بنى امیه بود. آنها مى خواستند امام حسین را بکشند، بى آنکه کسى خبردار شود.

پس از آنکه مسلم بن عقیل به قتل رسید و کوفیان به عهدشان خیانت کردند و بیعت را شکستند، به سپاه ابن زیاد پیوستند. بنابراین کوفه محل دوستداران حسین نبود، بلکه صحنه اى براى دشمنانش بود. چرا حسین را آزاد نگذاشتند تا وارد کوفه شود؟ دلیل این کار چه بود؟

برای اینکه حسین بیرون از کوفه کشته شود، حر را با سپاهی فرستادند تا در وسط صحرا جلودار حسین شود. سپس او را از کوفه و همه مراکز مهم مسلمین دور کردند، تا کشته شود و کسى آگاه نشود. این نقشه آنان بود و براى همین بود که همه مردان را کشتند. درباره امام سجاد گفتند: «اقتلوا هذا ولا تبقوا من اهل هذا البیت باقیه»(او را بکشید و کسى را از این بیت زنده نگذارید.)

تلاش آنها بر این بود، مى گفتند در صحرا توفانها مى آید، شنها را با خود مى برد، و اجساد را مى پوشاند، و هیچ کس خبردار نخواهد شد. سپس امور را براى مردم وارونه جلوه مى دهند و مى گویند: «خوارج را کشتیم». رفتار خوارج بدترین اثر را بر مردم گذاشته بود، چرا که مردم خوارج را وسیله اى براى هرج و مرج و پاره پاره کردن امت و فتنه انگیزى میان مردم مى دانستند. از همین رو ممکن نیست کسى خوارج را دوست بدارد. وقتى گفته شود، خوارج، گویی همه چیز پایان یافته. این حرف وسیله ای براى تبلیغات و پنهان سازى و دور ساختن نبرد از مراکز اسلامى پس از مصیبت امام حسین (ع) و پایان رسالتش، نقش قهرمانانه حضرت زینب در برابر ماست. ما به این زن احترام مى گذاریم و او را بزرگ مى داریم، زنى که کارى را صورت داد، که مردان و قهرمانان بزرگ از انجام آن ناتوانند…. “

بود.اینها مسائلى اساسى است براى پنهان کردن قتل حسین و پایان دادن و خلاص شدن از همه چیز. اما چه کسى این توطئه را خنثى کرد؟ زینب، سلام الله علیها. زیرا پس از نبرد، آن را براى مردم و در مراکز اسلامى بازگو کرد؛ در کوفه، در راه، در شام و در همه جا. چگونه توانست این مأموریت را انجام دهد. کوفه على را مى شناسد. کوفه صدا على را مى شناسد. کوفیان آمدند تا خوارج و اسرا را تماشا کنند. ناگهان صداى بلند على را شنیدند. از شهادت امام بیش از بیست سال نگذشته، و بسیارى از مردم على را مى شناسند و هنوز او را، روز و شب، در خانه هاشان یاد مى کنند. امام را مى شناسند، صداى او را شنیدند و با صدا انس پیدا کردند و دانستند که صداى على از همین صداست. این صدا از کجاست؟

گفتند از زنى که مى گویند «خارجی» است. و زمانیکه از او خواستند تا سخن بگوید، دیدند که با راویان مقاتل با زبان على سخن مى گوید.

در این لحظه بود که دریافتند کسانى که آنها را کشتند، همان فرزندانشان هستند؛ آنها را فرستاده بودند تا پیروز شوند و دین خدا را یارى رسانند. آنها رفتند و فرزند دختر رسول خدا و خاندانش را کشتند. آنها بر اثر کارزار همسران و برادارن و فرزندان خودشان کشته شدند. در این هنگام ناله ها و گریه ها را آغاز کردند. حضرت زینب (س) براى آنها سخن گفت؛ نفس ها در سینه حبس شد و سکوت همه جا را فراگرفت، حتى زنگ چارپایان نیز از حرکت افتاد. مردم شیون و زارى آغاز کردند. پس از این، در آن خطبه معروف صحنه ماجرا را براى آنها به تصویر کشید.

نتیجه آن شد که تا زنیب وارد کوفه شد و یک یا دو روز در آنجا ماند، کار انجام گرفته براى همه کوفیان روشن شد؛ قضیه کشتن حسین و آنچه رویداده بود و چگونگى آن و جزئیات تجاوزها و همه چیز. زینب بدینسان از شهرى به شهر دیگر مى رفت.

چرا از شهرى به شهر دیگر مى رفت؟ شما مى دانید که در گذشته کاروان نمى توانست زمان زیادى در بیابان به مسیرش ادامه دهد. زیرا اسبان و قاطران و امکانات حمل و نقل توانایى نداشتند که مثلاً پانصد کیلومتر در بیابان بروند. از همین رو ناچار بودند که از راه هایى بروند که از شهرها و روستاها مى گذشتند. بنابراین اسرا را از راهى که در آن ساکنانى بودند، گذراندند. یعنى از شهرى به شهرى و از روستایى به روستایی، و آنها را مستقیماً از نجف به شام نبردند.

در هر شهرى که وارد مى شدند، همان قصه تکرار مى شود: زینب سخن می گوید و مردم جمع مى شوند و از او مى پرسند: چه اتفاقی افتاد؟ تو کیستی؟

این کار تا شام ادامه یافت. در شام نیز همان اتفاق افتاد. با اولین خطبه اى که زینب در قصر یزید گفت، همه چیز روشن شد، تا جائى که همسر یزید با پیراهنش خود را پوشاند و از قصر بیرون رفت و پافشارى کرد تا زینب و خاندان حسین وارد قصر شوند. جنبش از خانه یزید آغاز شد. چه کند؟ آیا مى تواند همه را بکشد؟

هر کجا که این بانو مى رود، مردم به جنبش مى افتند و آنچه رخ داده بر مردم آشکار مى شود. در اندک زمانی، همه جهان اسلام و همه امت از ماجرا آگاه شدند. و پس از این بود که امت دانست که خودش مسئول است و مقصر. باید گناهش را جبران کند و از آن توبه. بنابراین، نخستین وظیفه حضرت زینب، پاسدارى از شرافت و عزت پس از شهادت امام حسین است، و پس از آن به سرانجام رساندن رسالت امام حسین (ع)، و رساندن خبر مصیبتها و رخدادها به قلب جهان اسلام. در حالیکه بنى امیه می کوشیدند آنها را در بیابان دفن کنند.

پس از مصیبت امام حسین (ع) و پایان رسالتش، نقش قهرمانانه حضرت زینب در برابر ماست. ما به این زن احترام مى گذاریم و او را بزرگ مى داریم، زنى که کارى را صورت داد، که مردان و قهرمانان بزرگ از انجام آن ناتوانند. علاوه بر اینها یک تجربه شکوهمند و تابناک، و واقعه اى عبرت آموز در برابر ماست و در می یابیم همانگونه که مرد مى تواند حسین باشد، زن مسلمان نیز مى تواند زینب باشد. اگر امام حسین نمونه ایست براى قهرمانان و کمالیست براى مردان، زینب نیز نمونه ایست براى زنان. آن چنانکه مرد مسلمان مى تواند قهرمان و مجاهد باشد، زن مسلمان نیز مى تواند قهرمان و مجاهد باشد. آنان هر دو نیاز به ایمان و ایستادگى و احساس قرب به خدا دارند، تا نترسند و اندوه نداشته باشند: «ألا إن اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون».(۶۲:۱۰) (آگاه باشید که بر دوستان خدا بیمی نیست و غمگین نمى شوند)

این واقعه در برابر ماست و ما به سخنى از سخنان امام حسین، هنگامى که از مکه خارج شد، توجه مى کنیم: «لم اخرج اشراً و لا بطراً و لاظالماً و لا مفسداً، ارید الاصلاح فى امه جدى ما استطعت، ارید لامر بالمعروف و النهى عن المنکر» (به خدا سوگند از روی سرمستی، طغیان گری، ظلم و فساد قیام نکردم. اصلاح در امت جدم راهر اندازه که در توانم باشد، خواستارم. می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم )

رسالت حسین و هدف حسین و شهادت حسین در این سخن خلاصه مى شود. در اینجا این پرسش مطرح مى شود که آیا امت جد حسین، فقط در عصر امام حسین بودند، آن امت پایان یافتند یا هنوز هستند؟ آیا امر به معروف و نهى از منکر و اصلاح مردم مخصوص ایام امام حسین بود و پایان یافت، یا اینکه ما نیز از آن امت هستیم؟ ما نیز به اصلاح نیازمندیم، و به امر به معروف و نهى از منکر. طبیعتاً این کار همیشگى است. پس ما هنوز در شرایط مناسب براى تحقق اهداف امام حسین هستیم. به سخن دیگر امام حسین در زمان خودش کشته شد تا ما را امروز، اصلاح، امر به معروف، و نهى از منکر کند.

پس در زمانه ما و بنا بر تجزیه و تحلیل خود او، اگر منکر ترک شود، و به معروف عمل، و جامعه اصلاح، امام حسین به هدفش از شهادت رسیده است. و امروز هر اندازه که معروف ترک شود و به منکر عمل، و میان مردم فساد اشاعه یابد، بدین معناست که در این برهه از زمان و این نسل از امت، خون امام حسین را به هدر داده است. آیا مى شنوی؟ ای کسى که براى امام حسین اندوهگین هستى و بر امام حسین گریه مى کنی، امروز هر چه فساد بیشتر شود و اصلاح جامعه کمتر، کمکى است براى به نابودى کشاندن اهداف امام حسین. اهدافى که امام حسین براى آنها کشته شد.

پس امروز و در این شرایط بزرگداشت شعایر و گوش فرا دادن به گریه، تنها وظیفه ما نیست، بلکه آنچه بر ما واجب است، یارى رساندن به امام حسین در اهدافش است، او خود به این اهداف تصریح کرده است: «إننى ما خرجت أشرا ولابطراً» این کار براى پیروزی بر کسى یا براى کسى نبود، تا بگوییم تمام شد و ما راحت شدیم.

هرگز چنین نیست، بلکه رسالتى را که امام حسین آن روز هدف قرار داد، امروز نیز برجاست؛ زیرا که امت بر جاست.

پس ما بجاى آنکه امروز بگوییم و آرزو کنیم که «یالیتنا کنا معک فنفوز فوزاً عظیماً»(کاش با تو بودیم تا به سعادتى بزرگ نائل مى شدیم) مى توانیم او را یارى کنیم و او را در برابر دشمنش قدرتمندتر، و اهدافش را محقق سازیم. این کار شدنى است و در برابر ماست.

حالا خود دانید اى مؤمنان، توجه به خود کنید که نبرد برپاست. به اعمال و رفتار خودتان و فرزندانتان و زندگیتان و زنانتان و واجباتتان و محرماتتان توجه کنید و هوشیار باشید، و هر آنچه خود مى خواهید، برگزینید.

الله سبحانه و تعالى یهدینا سواءالسبیل و غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم.

سخنرانی امام موسى صدر ،ترجمه مهدى فرخیان

منبع: پایگاه امام موسى صدر

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین(ع)

اشاره:

آداب و عادات و اندیشه ها و اوضاعی که گروهی در آن شرکت دارند، فرهنگ نامیده می شود که از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد. زبان و وسیله های نمادین دیگر عوامل اصلی انتقال فرهنگ است؛ در عین حال ممکن است بسیاری از رفتارها و عادات و رسوم تنها از طریق تجربه حاصل گردد. اصولا هر جامعه ای برای خود روش و اسوه ویژه ای از کلیات فرهنگی و رفتاری دارد که امور ضرور انسانی مانند سازمان اجتماعی، دین، حقیقت جویی، ساختمان سیاسی، نحوه تفکر، مؤسسات اقتصادی و فرهنگ مادی آن را به وجود می آورد. این مقاله از فرهنگ عاشورا در سیره معصومان (علیه‌السلام) سخن گفته است.

از آغاز پیدایش بشر فرهنگ مایه تمایز هر گروه از گروه دیگر بوده است درجه پیچیدگی سازمانهای فرهنگی یکی از ابزارهای تشخیص جامعه های متمدن از جامعه های ابتدایی است. «فرهنگ» به معنی تعلیم و تربیت، نیز به کار رفته چنانچه در شعر فردوسی آمده است:

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای          تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

عاشورا کدام روز است؟

در کتابهای لغت چنین آمده است: عاشورا با (الف مقصوره) و عاشوراء با (الف ممدوده) را روز دهم و بعضی روز نهم دانسته اند. زهری گفته است جز در چند مورد، اسمی که بر وزن فاعولاء باشد شنیده نشده. (۱)

از ابن بزرج نقل است که: «ضاروراء» به معنی «ضرا» (سختی) و «ساروراء» به معنی «سرا» (گشایش و شادمانی) و «دالولا» به معنی «دلال » به کار رفته است.

صاحب مجمع البحرین در این باره گفته است: «عاشورا یک نام اسلامی است و آن روز دهم محرم است و گاهی الف بعد از عین حذف می گردد و «عشورا» تلفظ می شود». (۲)

و نیز گفته اند که عاشورا کلمه ای است عبری و معرب «عاشور» که دهم تشری یهود باشد که روزه آن روز «گپور» [کفاره] است و چون آن روز را به ماههای عربی انتقال دادند، روز دهم اولین ماه تازیان شد.

چنانکه در ماههای یهود هم در اولین ماه و روز دهم است. (۳)

روایات جعلی در مورد عاشورا

از امور مسلم تردیدناپذیر و مورد اتفاق تمام فرق اسلامی این است که حضرت امام حسین علیه السلام بی نهایت مورد علاقه و محبت خاص جد بزرگوارش پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بوده است و اظهار این موضوع از روایات فراوانی که تواتر معنوی دارد ثابت می شود. (۴)

گروه کثیری از محدثان اسلامی نقل کرده اند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسین از من و من از حسینم. خداوند دوست دارد کسی را که حسین را دوست بدارد». (۵)

در محاوره عربها این چنین است که وقتی می خواهند بین خود و دیگری کمال الفت و یگانگی و شدت ارتباط و دوستی را بفهمانند آن تعبیر را به کار می برند و می گویند: «فلان کس از من و من از اویم » چنانچه وقتی می خواهند نفرت و بیزاری خود را نسبت به دیگری اظهار کنند، می گویند: «من از او نیستم و او از من نیست » شاعر گفته است:

ایها السائل عنهم و عنی              لست من قیس و لاقیس منی

پس تعبیر «حسین منی و انا من حسین» یا شبه آن تعبیر مانند «حسین منی و انا منه » بر محبت شدید و اتصال و علاقه تام بین پیامبر صلی الله علیه وآله و فرزند گرامی اش دلالت می کند. و نیز قسمت اول حدیث «حسین منی» ارتباط و اتصال جسمی و قسمت دوم آن «و انا من حسین» ارتباط معنوی را می رساند. توضیح آن که «حسین منی» می فهماند که امام، پاره تن پیامبر است و به لحاظ مادی به آن حضرت انتساب دارد و «انا من حسین» می فهماند که اگر فداکاری و ایثار و از خودگذشتگی آن جناب نبود، زحمات پیامبرصلی الله علیه وآله به هدر می رفت و اثری از اسلام باقی نمی ماند.

در روایات فراوانی آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله آن حضرت را می بوسید و هر وقت او و برادرش امام حسن علیهماالسلام را می دید و مناسبت اقتضا می کرد، با آنان به مداعبه و ملاعبه می پرداخت. عده ای از راویان نقل کرده اند که رسول خدا یک دست را بر قفا و دست دیگر را بر زنخ فرزندش حسین علیه السلام قرار می داد و دهان بر دهانش می گذاشت. (۶) و در برخی از روایات است که پیامبرصلی الله علیه وآله درباره امام حسین علیه السلام فرمود: «فدای کسی بشوم که فرزندم ابراهیم را فدای او کردم». (۷)

از آنچه به اختصار در عظمت و فضیلت سرور شهیدان حسین بن علی علیه السلام بیان داشتیم و نیز از آنچه رسول اکرم صلی الله علیه وآله در شدت علاقه و محبت به فرزند بزرگوارش ابراز داشته، به خوبی درمی یابیم که اخبار حاکی از عید بودن روز عاشورا و تبرک جستن در آن روز از قول پیامبر صلی الله علیه وآله دروغ و افترای محض است. چگونه ممکن است قبول کرد که رسول خداصلی الله علیه وآله روز شهادت ریحانه اش (۸) را که مکرر بر مکرر از آن خبر داده (۹) روز جشن و عید اعلام کند. در صورتی که آن حضرت به یاد آن روز گریه می کرد.

روایات صحیح که در کتب اهل سنت نیز نقل شده بر گریستن رسول خداصلی الله علیه وآله به خاطر شهادت فرزند فداکارش دلالت دارد.

از ام الفضل بنت حارث روایت کرده اند که او گفت: … من حسین علیه السلام را در دامن پیامبرصلی الله علیه وآله گذاشتم. لحظه ای گذشت که ناگهان اشک از چشمانش فرو ریخت. گفتم یا نبی الله پدر و مادرم قربانت گردد چه شده؟! فرمود: جبرئیل آمد و خبر داد که امتم این پسرم را به زودی می کشند! گفتم همین پسر را؟! گفت: آری. (۱۰)

لازم است مسلمین از دسایس بنی امیه برحذر باشند، و به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کنند (۱۱) و او را اسوه و مقتدای خویش قرار دهند. از اعمال و رفتار و گفتار آن پیشوای عظیم الشان پیروی نمایند و بر اثر روایاتی که در زمان سلطنت بنی امیه درباریان جعل نموده بودند (۱۲) نباید از روش آن حضرت منحرف شوند که سالروز شهادت فرزند دلبندش را جشن بگیرند و آن روز را روز عید و شادی و مبارک قرار دهند. (۱۳)

بر مسلمانان است که بخود آیند، بیدار شوند، به حقیقت اسلام توجه کنند و بیندیشند تا آنچه را که دشمنان پیامبر و اسلام داخل دین کرده اند کنار بزنند و بفهمند که اسلام واقعی کدام است و بر چه محور دور می زند. در هر امری از امور به دیده انتقاد و تحقیق بنگرند و سرسری و تقلیدی آن را نپذیرند. (۱۴)

بنی امیه با بنی هاشم کینه دیرینه داشتند. (۱۵) از طرف دیگر چون منصب شامخ نبوت در خاندان بنی هاشم بود و آنان این موهبت و افتخار را برنمی تافتند، تا توانستند با اسلام به ضدیت و معاندت پرداختند.

آنها در اصل به اسلام هیچ گونه اعتقادی نداشتند. عقاد نویسنده و متفکر شهیر مصری می گوید: ابوسفیان پس از آن که اسلام آورد غلبه اسلام را غلبه بر خود تلقی می کرد. (۱۶)

هند، مادر معاویه پس از اسلام آوردنش فریاد می زد: چرا جنگ نکردید و از خود و سرزمینتان دفاع ننمودید؟!

ابوسفیان و پسرش معاویه پس از فتح مکه اسلام آوردند. ابوسفیان و خانواده اش با دشواری تمام اسلام را گردن نهادند. بدین معنی که در ظاهر اسلام آوردند و در واقع اسلام را قبول نداشتند. (۱۷) ابوسفیان بر قبر حضرت حمزه علیه السلام ایستاد و گفت: ای اباعماره بر امارت و فرمانروایی با ما جنگیدی که آن به ما انتقال یافت. (۱۸)

به نظر می رسد معاویه به نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله اعتقاد نداشت به دلیل آن که عده ای از مصریان بر وی وارد شدند و گفتند: «السلام علیک یا رسول الله » او آنان را از این گفتار منع نکرد. (۱۹)

محققان اهل سنت به سندهای متعدد در تفسیر آیه شریفه «الم تر الی الذین بدلوا نعمت الله کفرا»، (۲۰) ذکر نموده اند که مقصود دو طایفه تبهکار بنی امیه و بنی المغیره است. (۲۱)

سیاست بنی امیه در جهت محو آثار نهضت عاشورا

معلوم است که بنی امیه با این پیشینه سیاه و خباثت (۲۲) چون اسلام را با منش و خواسته های مادی خود موافق نمی دیدند به انحا و وسائل گونه گون، در تضعیف اسلام و خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله که نگهبان و بیان کنندگان دستورهای اسلام و قرآن بودند، کوشیدند از جمله آن که برای پاشانیدن گرد فراموشی به واقعه کربلا و آثار آن به روحانی نمایان درباری دستور دادند که روز عاشورا را، روز جشن و عید و روز بسیار مبارک معرفی کنند! و در این باره حدیث جعل نمایند. این حدیثها به گونه ای است که هر کس اندکی به آنها توجه کند آشکارا مجعول بودن آنها را می فهمد، مثلا روایت کرده اند که چون پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه آمد. دید که یهود روز عاشورا روزه می گیرند آن حضرت از آنان پرسید: چرا این روز را روزه دارید؟ گفتند: چون خداوند فرعون و پیروانش را در این روز غرق کرد و موسی و یارانش را نجات داد. آنگاه پیغمبر فرمود: ما از یهود به موسی سزاوارتریم. و به اصحاب خود دستور داد که آن روز را روزه بدارند.

ساختگی و مجعول بودن این حدیث از دو طریق ثابت است:

الف) بنابر تحقیقی که ابوریحان انجام داده است «این که یهود می گویند خداوند فرعون را در روز عاشورا غرق کرد، خلاف تورات است. زیرا فرعون روز بیست و یکم نیسن که هفتم از ایام فطیر است غرق شد و اول فصح یهود پس از قدوم پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه روز سه شنبه بیست و دوم آذار با نهصد و سی وسه اسکندری بود که با روز هفدهم ماه رمضان موافق می شد. روزی که خداوند فرعون را غرق کرد بیست و سوم ماه رمضان می شود، پس برای این روایت وجهی نخواهد بود». (۲۳)

ب) در این روایت آمده است که پیامبر از یهود پرسید که چرا این روز را روزه می گیرید؟ گفتند چون خداوند در این روز فرعون را غرق کرد. ساختگی بودن این روایت از آن جهت آشکار می گردد که در آن نسبت نادانی به نبی بزرگوار اسلام داده شده به گونه ای که پس از آگهی یافتن از موضوع و یادآوری یهودیان امری به فکرش خطور نموده و حکمی بر آن مترتب کرده است! چنان که معلوم است این گونه امور از ساحت قدس پیامبرصلی الله علیه وآله به دور است. ابوریحان درباره روز عاشورا و امور مربوط به آن چنین توضیح داده است…

«قتل حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام در این روز اتفاق افتاد. و او و یارانش را از راه بستن آب، بر آنان، گذراندن از دم شمشیر، انداختن آتش در خیام حرم، بر نیزه کردن سرها، اسب دوانیدن بر اجساد که در هیچ امتی حتی با اشرار خلق چنین نکرده اند، از میان بردند و از این تاریخ، مسلمانان، عاشورا را شوم دانستند. اما بنی امیه در این روز لباس نو پوشیدند و زیب و زیور کردند و سرمه به چشم خود کشیدند و این روز را عید گرفتند و عطرها استعمال نمودند و مهمانیها و ولیمه ها دادند. و تا زمانی که ایشان بودند، این رسم در توده مردم پایدار بود، حتی این که پس از انقراض ایشان باز هم این رسم باقی ماند ولی شیعیان از راه تاسف و سوگواری به قتل سیدالشهداء در مدینه السلام و بغداد و شهرهای دیگر گریه و نوحه سرایی می کنند و تربت مسعود حسین را در کربلا در این روز، زیارت می نمایند. و چون خبر کشته شدن حسین را به مدینه آوردند، دختر عقیل بن ابی طالب بیرون آمد و این اشعار را برخواند:

ماذا تقولون ان قال النبی لکم ماذا فعلتم و انتم آخرالامم بعترتی و باهلی بعد مفتقدی نصف اساری و نصف ضرجوا بدم ما کان هذا جزائی اذ نصحت لکم ان تخلفونی بسوء فی ذوی رحم

ابراهیم بن اشتر ناصر و یاور آل رسول الله در این روز کشته شد. و می گویند در این روز بود که خداوند توبه آدم را پذیرفت و در این روز بود که کشتی نوح بر جودی فرود آمد. و عیسی بن مریم در این روز، زاییده شد. و موسی و ابراهیم در این روز نجات یافتند. در این روز آتش به ابراهیم برد و سلام گردید و در این روز چشم یعقوب بینا شد. یوسف از چاه بیرون آمد. سلیمان از نو به سلطنت رسید. عذاب از قوم یونس برداشته شد. بدبختی و بیچارگی از ایوب مرتفع گشت. دعای زکریا مستجاب شد و یحیی را به او بخشیدند و گفته اند یوم الزینه موعد سحره فرعون در وقت زوال این روز بود. و این اتفاقات را که در این روز ذکر نموده اند، اگر چه وقوع آن امکان عقلی دارد اما معلوم است که ناقلان آنها دسته ای از عوام محدثان بوده اند. و یا آن که خواسته اند با اهل کتاب (۲۴) مسالمت کنند.»

ابوریحان به جهت حسن ظن یا به جهات دیگر وانمود نکرده که این گونه روایات مجعول است. بلکه گفته است ناقل آن روایات عوامند یا برای مسالمت با اهل کتاب آنها را نشر داده اند، در هر صورت نتیجه همان است که آن روایتها عاری از حقیقت است.

بسیار مناسب است که آنچه را امام صادق علیه السلام در این باره بیان فرموده است نقل کنیم: عبدالله بن فضل بن هاشمی گفت: «به امام صادق علیه السلام عرض کردم چگونه عامه (مردم) روز عاشورا را روز برکت نامگذاری کرده اند؟ در این هنگام آن حضرت گریه کرد. سپس فرمود: وقتی که (امام) حسین علیه السلام کشته شد، مردم در شام، به یزید تقرب می جستند و حدیث جعل می کردند. و اموالی به عنوان جایزه دریافت می نمودند، از جمله امور مجعوله این بود که این روز را روز برکت (و سرور) اعلام داشتند، تا مردم از جزع و گریه و مصیبت و اندوه به شادی و خوشحالی و تبرک جستن بپردازند و به آن سرگرم باشند». (۲۵) تا مردم آن واقعه حزن انگیز را فراموش کنند و در نتیجه بنی امیه از لعن و نفرین ابدی و پی آمدهای ناگوار جنایت هولناکی که انجام داده بودند درامان بمانند. پس در واقع این نوعی سیاست بود که دستگاه تبلیغی بنی امیه امر را بر مردم مشتبه ساخت و خواستند بواسطه منحرف نمودن اذهان عمومی، بر زشتی جنایاتشان سرپوش بگذارند و برای رسیدن به این هدف به انواع دسایس و حیله ها متوسل شدند. دسیسه دیگر آنها این بود که شایع کردند امام حسین علیه السلام کشته نشده بلکه انعکاسی از وی بر حنظله بن اسعد شامی قرار گرفته و او به جای آن حضرت به قتل رسیده و امام به آسمان عروج نموده چنانچه حضرت عیسی این چنین بود (۲۶) و این سیاست عین همان سیاستی است که پس از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله و مشغول ساختن افکار مردم نسبت به جانشین واقعی آن حضرت در پیش گرفتند و شایع ساختند که پیامبر از دنیا نرفته و زنده است. (۲۷)

اگر این شایعه پراکنی نبود، قویا احتمال داشت که عده ای به این فکر بیفتند که چرا وصیتها و سفارشهای پیامبرصلی الله علیه وآله را درباره جانشین واقعی اش حضرت علی علیه السلام کنار گذاشتند و هنوز پیامبر را دفن نکرده برای امارت و خلافت به گفتگو و اختلاف پرداختند و می خواهند دیگری را به جای آن حضرت، به خلافت بردارند.

بدون شک از نظر روایی آن شایعه از جهت انصراف افکار عمومی و برگرداندن توجه مردم از این امر مهم تاثیری بسزا داشت، تا در این گیرودار بتوانند خلیفه موردنظر خود را به قدرت برسانند. و این شایعه – چنان که بعضی گمان کرده اند – از روی جهل و اشتباه صورت نگرفت، بلکه روی نقشه حساب شده طرح شده بود.

عظمت قیام امام حسین علیه السلام

نهضت امام حسین علیه السلام نهضتی مقدس، متعالی و روحانی بود. پاکی، خلوص، بی اعتنایی به دنیا، بری بودن از اغراض شخصی و آز و جاه طلبی و خودخواهی از ویژگیهای این قیام است. (۲۸) انقلاب آن حضرت درس قسط، عدالت، توحید، شرافت، ایثار و فداکاری به مردم داد. (۲۹)

فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله با خون خویش درخت اسلام را که رو به خشکیدگی گذاشته بود، آبیاری کرد و در تاریکی ظلم و فساد بنی امیه درخششی بوجود آورد که آن محیط ظلمانی را نور و روشنایی بخشید و بزرگراه سعادت را نمایان کرد و ابرهای تیره و تاری از آسمان بر جوامع اسلامی بلکه جوامع انسانی پراکنده شد و چهره اسلام را چنان که هست بر جهانیان آشکار ساخت (۳۰) به همین جهت است که سوره «الفجر» سوره «الحسین » نامگذاری شده است.

از امام صادق علیه السلام نقل شده که این سوره درباره حسین علیه السلام نازل شده و سوره حسین است (۳۱) و چون آن جناب با اخلاص کامل در راه خدا خاندان و اموالش را فدا نمود، با اطمینان و اشتیاق فراوان به دیدار معبود خود شتافت و مصداق واقعی «نفس مطمئنه» واقع شد، و در نزد پروردگار در جوار رحمتش قرار گرفت، لذا امام صادق علیه السلام فرمود: مقصود از «نفس مطمئنه» حسین و یاران اوست که صاحب نفس مطمئنه اند که در روز قیامت رضوان خدا برای ایشان است و خداوند از ایشان راضی است. (۳۲)

او کسی است که با نیل به درجه رفیع شهادت جاودانگی یافت، به میزانی که در راه موضوعی فدا و فانی می شود ارزش آن را به خود می گیرد و کسب می نماید.

حسین بن علی علیه السلام کسی است که تمام هستی و متعلقات خویش را با اخلاص در راه خدا که اصل و منشا تمام کمالات و تقدسهاست، فدا و فانی نموده است پس جای شگفتی نیست که بگوییم تمام تقدسها و کمالات و جاودانگی به وجود فدا شده اش انتقال یافته است. (۳۳) و نیز بی جهت نیست که محبت و عشق به آن حضرت در دلهای مؤمنان جایگزین شده به همان گونه که محبت و علاقه به خداوند در آن دلها جای دارد. لذا از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل شده است: «همانا برای شهادت حسین علیه السلام حرارتی وجود دارد که هیچ گاه سرد نمی شود. (۳۴) و نیز فرمود: «برای حسین علیه السلام در دلهای مؤمنان محبتی است ». (۳۵)

آری! حضرت سیدالشهداعلیه السلام که از روی خلوص به پیشگاه معبود خویش سر عبودیت فرود آورده و بر آن مداومت ورزیده، به اوج کمال و قرب رب ذی الجلال رسیده و آن قدر شرافت و قداست پیدا کرده که صحیح است او را به خدا نسبت دهند، مثلا بگویند: دست او، دست خدا، خون او خون خدا و گوش و زبان و چشم او، گوش و زبان و چشم خداست، و این بدان جهت است که توجه به خدا، فدا شدن در راه او، و استمرار بر طاعتش، چنان انقلابی در وی به وجود آورد که عظمت خداوندی به او نسبت داده می شود زیرا از معنویت ارتباط با خداوند متاثر گشته است. در این باره حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که همین معنی را می رساند و می فهماند که آدمی با رشته ارتباط و بندگی خالصانه خدا به مقامی می رسد که در فکر نگنجد و شرافت و قداست و ابدیت ذات اقدس ربوبی او را متاثر می سازد و آن خصوصیات به او انتقال می یابد:

… ان الله جل جلاله قال: ما تقرب الی عبد من عبادی بشی ء احب الی مما افترضت علیه و انه یتقرب الی بالنافله حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها. ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته. (۳۶)

حسین بن علی علیه السلام که در راه خدا و در راه افکار عالیه اش شهید شد وجود مادی خود را نفی کرد اما به صورت منبع فضیلت و مرکز شرافت و عظمت وجود جاودانه خود را اثبات نمود عقل و دین حکم می کند که بزرگان و افراد برگزیده را در حال حیات و ممات ارج نهیم و آنان را دوست بداریم و از یاد نبریم و در سالروز وفات و شهادتشان مجالس یادبود برپا کنیم. به ویژه که آن شخص تمام هستی خودش را در طبق اخلاص نهاده و از هیچ فداکاری در راه خدا دریغ نورزیده باشد.

از این جهت است که در اقطار مختلف اسلامی به نام آن حضرت اقامه مجالس می کنند و چنین نیست که تکریم و تعظیم آن حضرت اختصاص به شیعیان داشته باشد مثلا در کشور مصر در روز ولادت آن حضرت و خواهر بزرگوارش حضرت زینب مجالس جشن و سرور برپا می دارند. (۳۷) و درباره فضایل ایشان قلمفرسایی می کنند و کتابها و مقاله ها می نویسند. (۳۸)

حسین بن علی علیه السلام برای هدفی بس عالی در راه معبود خود با نفس نفیس جهاد نمود. (۳۹) و برای احیای فضیلت و شرافت و برقراری آزادی و بیداری بشر قیام کرد. پس سزاوار است که تمام جوامع انسانی – خواه مسلمان خواه غیرمسلمان – به پاس احترام و بزرگداشت آن شخصیت عظیم الشان سالروز شهادت آن حضرت را بزرگ بشمارند و به سوک و ماتم بنشینند.

او ابرمرد عالم و شخصیت بسیار بزرگواری است که تمام مکارم و فضایل را دارا بود به گونه ای که ابعاد گسترده بسیار وسیع وجودش همگان را متحیر ساخته است. (۴۰)

از لحاظ نسب نیز کسی به پایه امام حسین علیه السلام نمی رسد: جدش رسول خدا سیدالمرسلین و خاتم النبیین و پدرش علی مرتضی سیدالوصیین و مادر فاطمه زهرا سیده نساء عالمین و برادرش امام حسن مجتبی، و عمویش جعفر طیار و عموی پدرش حمزه سیدالشهداء است.

فکر او بر محور ابدیت و ماورای محسوسات دور می زند او شهادت را برگزید و منیه را بر دنیه و کرامت قداست را بر لئامت اطاعت بدسگالان و نابکاران ترجیح داد. (۴۱)

فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله چندان ثبات و استقامت و شجاعت و بردباری و صبر از خود بروز داده که نظر همه متفکران و بزرگان را به خود جلب نموده و همگان در برابر عظمتش سر تعظیم فرود آورده اند. و هر کس که درباره احوال و رفتار آن حضرت مطالعاتی داشته باشد غیرممکن است مجذوب فضایل و شخصیت او نگردد و از مصایبی که برای نجات اسلام و بشریت متحمل شده متاثر و اندوهگین نشود.

عاشورا «یوم الله » است

روزهایی که در آن روزها وقایع مهمی انجام می شود و مسیر تاریخ در جهت رشد و کمال تغییر می نماید و سبب می شود که تحول در اجتماع به وجود آید و مردم راه فضیلت و سعادت را در پیش گیرند، «ایام الله» نامیده می شود. در قرآن مجید در دو مورد (سوره ابراهیم آیه ۵ و سوره الجاثیه آیه ۱۴) ایام الله ذکر شده است.

از ابن عباس روایت شده که منظور از آن روزهایی است که در آن روزها در امم پیشین وقایعی مهم رخ داده است واضح است که منظور وقایعی (۴۲) است آموزنده که بدان وسیله مردم از جهل و غفلت رهایی یافته اند و دگرگونی در تمام شؤون زندگی شان پدید آمده است. چون شهادت سبط پیامبرصلی الله علیه وآله و یارانش در روز عاشورا باعث شد که حقایق آشکار شود و اسلام تجدید حیات نماید ستمگران رسوا شدند و تغییر اساسی در جامعه اسلامی به وجود آید، آن روز «یوم الله» به حساب آمد. از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله روایت شده است که عاشورا از «ایام الله» است. (۴۳) این روز به اندازه ای اهمیت داشته که به امم پیشین نیز معرفی شده تا آنان نیز نتایجی را که بر این روز عظیم ترتب می یابد درک کنند و آن را پاس دارند.

در حدیث مناجات حضرت موسی علیه السلام آمده است که حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: خدایا! به چه جهت امت پیامبر خاتم را بر سایر امم برتری داده ای؟ خداوند فرمود: ده خصلت است که موجب برتری ایشان شده است. موسی علیه السلام گفت: آنها کدامند تا به بنی اسرائیل دستور دهم که به آنها عمل کنند. فرمود: نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قراءت، علم و عاشورا. حضرت موسی علیه السلام پرسید: عاشورا چیست؟ فرمود: گریه کردن و خود را به گریه واداشتن بر سبط پیامبر خاتم است. (۴۴) از این حدیث برمی آید که اهمیت دادن به عاشورا و بهره مند شدن از آثار آن روز عظیم، در ردیف صلاه و صوم و سایر مبانی مهم اسلامی است و این بدان جهت است که اگر واقعه عاشورا و شهادت فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله نبود از اسلام واقعی و صلاه و صوم و سایر ارکان اسلام اثری برجای نمی ماند.

عاشورا در سیره ائمه اطهار

از آنچه تاکنون ذکر نمودیم روشن می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه اطهارعلیهم السلام در روز عاشورا به یاد آن همه مصایبی که بر امام حسین علیه السلام وارد شده اندوهگین می شده اند و به دیگران هم دستور می داده اند که در آن روز به عزاداری بپردازند و به سوک و ماتم بنشینند. (۴۵) هر چند چنین دستوری از جانب معصومان صادر نمی شد بر مسلمین لازم بود که در آن روز مراسم عزا به پای دارند و آثار حزن و ماتم در ایشان ظاهر گردد، زیرا همان طور که پیشتر اشاره کردیم کسی که رسول خدا را دوست داشته باشد غیرممکن است که به فرزند آن حضرت عشق نورزد و او را دوست نداشته باشد. و در روز شهادتش غبار حزن و ماتم بر دلش ننشیند. واضح است که اگر فردی در روز مصیبت دوستش ناراحت و آزرده خاطر نگردد، دوستی او ظاهری و سطحی است و در واقع او را دوست نمی دارد؛ زیرا ارتباط معنوی بین دو دوست ایجاب می کند که در غم و شادی یکدیگر شریک باشند. (۴۶) پس اگر ما در روز عاشورا متاثر نشویم و در خود احساس ماتم و اندوه ننماییم بدون تردید در دوستی مان نسبت به رسول اکرم صلی الله علیه وآله و فرزندش که بسیار مورد تکریم و محبت آن بزرگوار بوده است صادق نیستیم. (۴۷) در کتب فریقین روایات بسیاری نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله بارها بر مصایب امام حسین علیه السلام که جبرئیل از آن خبر داده بود، گریه کرد. در پیش روایت صحیحی از مستدرک حاکم نیشابوری از ام الفضل بنت الحارث در این باره نقل کردیم.

همچنین از کتاب «ذخایر العقبی» از ام سلمه بازگو شده است که او گفت رسول خدا را دیدم در حالی که بر سر حسین دست می کشید، گریه می کرد. عرض کردم: چرا گریه می کنی؟! فرمود: همانا جبرئیل به من خبر داد که این پسرم در سرزمینی به نام کربلا کشته می شود. سپس مقداری خاک قرمز رنگ به من داد و فرمود: این از خاک همان سرزمین است و هر زمان آن خاک به خون مبدل گشت بدان که وی کشته شده. ام سلمه گفت: آن خاک را در شیشه ای نزد خودم نگه داشتم و با خودم می گفتم آن در روز بسیار عظیمی به خون مبدل می شود. (۴۸) گفتگو درباره بیانات و مطالبی که از معصومان در مورد عاشورا ابراز داشته اند و نیز بررسی روش ایشان در آن روز بسیار مفصل است که در این مختصر نگنجد. اما به طور کلی می توان گفت که آن بزرگواران در روز عاشورا به عزاداری و سوگواری می پرداختند. دستور می داده اند، مرثیه خوانان، شعرا و کسانی که از آن واقعه مطلع بوده اند، آن واقعه را برای دیگران تشریح کنند و مصایبی را که در آن روز بر اهل بیت پیامبر وارد شده بیان نمایند. و مقصودشان این بوده که آن رویداد به صورت یک مکتب پویا و خطدهنده برای همیشه زنده بماند. لذا تاکید کرده اند که عاشورا را از یاد نبرید و به نام امام حسین مجالس سوگ و ماتم به پا دارید، تا حقایقی که آن حضرت به آن جهت به شهادت رسیده فراموش نشود.

روشن است که احکام اسلامی بر مبنای جلب مصلحت و دفع مفسده پایه گذاری شده است. بنابراین منظور از به پا داشتن مجالس عزای حسینی این نیست که تنها برای خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله همدردی و تسلیتی باشد و به قول روضه خوان ها حضرت زهراعلیهاالسلام را خوشحال کنیم و چنین بپنداریم که به هر اندازه گریه کنیم به همان اندازه تسلی خاطر برای رسول خداصلی الله علیه وآله و حضرت فاطمه علیهاالسلام فراهم آورده ایم اگر عقیده مان درباره به پا داشتن مجالس حسینی تنها این موضوع باشد یقینا مقاصد حضرت پیغمبر و حضرت علی و حضرت فاطمه را پایین آورده ایم. بدون شک تاکید بر این که مراسم عاشورا و عزای حسینی فراموش نشود مقصود آن است که واقعه کربلا به عنوان مکتب تعلیم و تربیت الهی برای همیشه زنده باشد.

آری به وسیله همین مجالس است که دین اسلام تبلیغ می شود و بر اثر واقعیاتی که در آن مجالس بیان می گردد مردم حق را از باطل تشخیص می دهند و راه خود را بازمی یابند. بنا به گمان برخی از سیاحان فرانسوی، از پیشرفت طایفه شیعه بدون امکانات تبلیغاتی و قوه قهریه در این دوره کوتاه می توان گفت که در یکی دو قرن آینده به لحاظ کمی بر سایر فرق مسلمان غلبه خواهد کرد و سبب آن همین تعزیه داری است که فرد فرد این فرقه را داعی و مبلغ مذهب خود ساخته است. امروزه هیچ نقطه ای از نقاط عالم را نمی بینیم که دو نفر شیعه باشند و اقامه عزای حسینی ننمایند و بذل مال و منال نکنند.

در کتاب «السیاسه الحسینیه» آمده است یک نفر عرب شیعی بحرینی را دیدم که در هتل یکه و تنها مجلس عزا برپا کرده، کتاب گرفته بر کرسی نشسته، چیزی می خواند و گریه می کرد و سپس آنچه را از ماکول و مشروب برای آن مجلس تهیه دیده بود میان فقرا تقسیم کرد. (۴۹)

شیخ طوسی از عبدالله بن سنان روایت کرده است که او گفت: بر سرورم جعفربن محمدعلیه السلام در روز عاشورا وارد شدم، او را با چهره گرفته و ظاهری اندوهگین در حالی که اشکهایش مانند مروارید افشان فرومی ریخت، ملاقات کردم! عرض کردم ای پسر رسول خدا چرا گریه می کنی؟ – خدا چشم تو را نگریاند – فرمود: آیا غافلی که حسین بن علی در مثل این روز به قتل رسیده و (دچار مصیبت شده)؟ از آن حضرت پرسیدم: سرورم، رای شما درباره روزه این روز چیست؟ فرمود: روزه بگیرید بدون این که آن را روزه به حساب آورید و افطار کنید بدون این که آن را موجب خوشحالی و «برکت » قرار دهید، و آن را روزه کامل قرار مدهید. یک ساعت پس از نماز عصر با آب افطار کنید. (۵۰) شیخ صدوق به سند خودش از حضرت رضاعلیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «ماه محرم ماهی است که در زمان جاهلیت، در آن ماه جنگ و ظلم را حرام می دانستند، اما در آن ماه خون ما حلال دانسته شد و حرمت ما هتک گردید. اهل بیت و زنان ما اسیر شدند، خیمه های ما سوزانیده شد و اموال ما غارت گردید وهیچ احترامی برای رسول خدا درباره ما ملحوظ نگردید! همانا روز قتل حسین علیه السلام در صحرای کربلا چشمهای ما را مجروح، اشک ما را جاری، و عزیز ما را [به حسب ظاهر] خوار ساخت. و تا آخر دنیا موجب غصه و بلای ما گردید. پس بر همچون حسین علیه السلام باید گریه کنندگان بگریند. که گریه بر وی گناهان بزرگ را فرو می ریزد. سپس فرمود: هنگامی که ماه محرم داخل می شد پدرم خندان دیده نمی شد و اندوه بر وی غالب بود تا هنگامی که عاشورا سپری می گشت و وقتی که روز عاشورا فرامی رسید، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریه اش بود و می فرمود: این همان روزی است که حسین علیه السلام در آن روز به قتل رسید. (۵۱)

از ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» نقل شده که او به سند خودش از علی بن اسماعیل تمیمی و او از پدرش بازگو نموده که وی نزد امام صادق علیه السلام بود و خدمتگزارش برای سید حمیری اجازه ورود به مجلس درخواست کرد حضرت دستور داد که او را به آن مجلس بیاورند و زنان را در پس پرده جای داد و سید حمیری وارد شد، سلام کرد و نشست امام علیه السلام از وی خواست در رثای امام حسین علیه السلام شعر بخواند. او در این باره اشعاری خواند که اولش این است:

امرر علی جدث الحسین فقل لاعظمه الزکیه      یا اعظما لا زلت من وطفاء ساکبه رویه

دیدم اشکهای امام صادق علیه السلام بر عارضش فرو می ریخت و ناله و فریاد از خانه اش برخاست تا این که دستور داد از ناله و گریه خودداری کنند و چنین کردند. (۵۲)

اخبار و روایات درباره لزوم به پا داشتن مجالس عزای حسینی و گریستن بر مصایب آن حضرت بسیار زیاد و به حد تواتر است که نقل آنها درخور رساله ای است. (۵۳) اکنون برای رعایت اختصار تنها به ذکر روایتی که عبدالله بن فضل از امام صادق علیه السلام روایت نموده می پردازیم و آن را ختام مقال خویش قرار می دهیم: عبدالله بن فضل گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم ای پسر رسول خدا، چگونه روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و جزع و گریه قرار داده شده و روزی که رسول خدا قبض روح شد و روزی که حضرت فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفت و روزی که امیر مؤمنان به قتل رسید و روزی که حضرت امام حسن به زهر کشته شد بدین گونه نیست که روز حزن و اندوه اعلام شده باشد؟ (امام) فرمود: همانا روز مصیبت قتل حسین علیه السلام از همه ایام دیگر عظیم تر است و این بدان جهت است که اصحاب کسا که نزد خداوند گرامی ترین خلق اند پنج نفر بودند: هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله از میان ایشان رفت، امیرمؤمنان و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام باقی بودند که مردم به ایشان تسلی و گشایش حاصل کنند. و وقتی که حضرت فاطمه از دنیا رفت به وسیله امیرمؤمنان و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهم السلام برای مردم تسلی و گشایش بود و زمانی که امام حسن علیه السلام به شهادت رسید برای مردم به وجود حسین علیه السلام تسلی و گشایش بود. اما آن گاه که آن حضرت علیه السلام به قتل رسید هیچ کس از اصحاب کسا نبود که بعد از او برای مردم به او تسلی و گشایش باشد پس از دنیا رفتن آن حضرت به منزله از دنیا رفتن همگی ایشان بود. چنان که ماندن وی در این عالم به منزله ماندن همگی ایشان بود. بدین جهت است که روز شهادت او به لحاظ مصیبت برترین روزهاست. عبدالله بن فضل گفت: به امام عرض نمودم: ای پسر رسول خدا چرا برای مردم بعد از اصحاب کسا به علی بن الحسین علیه السلام تسلی و گشایش نبود. به همان گونه که به پدرانش برای آنان تسلی و گشایش بود؟ فرمود: همانا علی بن حسین بعد از درگذشت پدرانش سید عابدین و امام و حجت بود، اما رسول خدا را دیدار ننمود و از وی کلامی نشنید و علمش از پدرش و پدرش به وسیله جدش به آن حضرت به ارث رسیده بود و مردم امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین را با رسول خدا بسیار در حالات مختلف مشاهده کرده بودند پس هر وقت به یکی از ایشان نگاه می کردند حال او را نسبت به رسول خدا و گفتار آن حضرت را به او و درباره او به یاد می آوردند هنگامی که ایشان درگذشتند مردم دیدار کسانی را که در نزد خداوند عزوجل بزرگوارترین بودند از دست دادند. از دست رفتن همگی شان نبود مگر وقتی که حسین علیه السلام از دست رفت چون او پس از همه درگذشت، بدین جهت است که روز قتل آن حضرت به لحاظ صیبت بزرگترین ایام است. عبدالله بن فضل گفت: عرض کردم: ای پسر رسول خدا چگونه عامه مردم روز عاشورا را روز برکت نامگذاری کرده اند. آن حضرت گریه کرد سپس فرمود: وقتی که حسین علیه السلام به قتل رسید، بدین وسیله گروههای زیادی به یزید تقرب جستند و برای خوش آمدن او به جعل حدیث پرداخته شد و برای این کار اموالی به عنوان جایزه دریافت کردند و از جمله مجعولات آنان درباره همین روز بود.

پی نوشت:

۱- رک: دائره المعارف مصاحب و لغتنامه دهخدا ماده «فرهنگ ».

۲- رک: لسان العرب و مجمع البحرین، ماده «عشر».

۳- الآثار الباقیه عن القرون الخالیه باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام ».

۴- فضایل الخمسه من الصحاح السته ۳/۲۶۰ و ۲۶۲ ط سال ۱۳۸۴ مطبعه النجف و بحارالانوار، ج ۴۴، ص۲۵.

۵- همان ماخذ. «احب الله من احب حسینا حسین سبط من الاسباط » و فهارس مسند ابن حنبل ماده «احب ».

۶- فضایل الخمسه،ج ۳، ص۲۶۱. عن جابر: کنا مع رسول الله صلی الله علیه وآله فدعینا الی طعام فاذا الحسین علیه السلام یلعب فی الطریق مع الصبیان فاسرع النبی امام القوم ثم بسط یده فجعل حسین یفر هاهنا و هاهنا…

۷- … فدیت من فدیته بابنی ابراهیم. اشاره به این موضوع است که خداوند به پیامبرصلی الله علیه وآله وحی نمود که یکی از دو فرزندت (حسین علیه السلام یا ابراهیم علیه السلام را فدای دیگری کن و این چنین نیست که بخواهم هر دو برای تو بمانند آنگاه پیامبر گریه کرد و این چنین مصلحت دید که ابراهیم علیه السلام را به خاطر فرزندش امام حسین علیه السلام (که فرزند علی و زهراعلیهماالسلام نیز می باشند) فدا کند. رک. فضایل الخمسه، ج ۳، ص ۲۵۷ به نقل از تاریخ بغداد.

۸- وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۹۷ ط اسلامیه: ریحانتی من الدنیا الحسن و الحسین…

۹- فضائل الخمسه،ج۳، ص ۲۷۰ و ما بعد و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵۰.

۱۰- … فوضعته فی حجره ثم حانت منی التفاته فاذا عینا رسول الله تهریقان من الدموع. قالت قلت یا نبی الله… رک: فضایل الخمسه ۳/۲۷۰. این روایت از مستدرک حاکم نقل شده او گفته است این روایت بنابر شرط شیخین صحیح است.

۱۱- لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه. سوره احزاب آیه ۲۱.

۱۲- «اضواء علی السنه المحمدیه و دفاع عن الحدیث » تالیف محمود ابوریه ط ۵ صفحه ۱۲۶ به بعد.

۱۳- دائره المعارف بستانی و مصاحب ماده «عشر» و در زیارت عاشورا آمده است. «هذا یوم تبرکت به بنوامیه…»

۱۴- فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، سوره زمر آیه ۱۷ و ۱۸.

۱۵- الحسین ابوالشهدا عباس محمود العقاد، ص ۳۳-۳۲، ط. دارالهلال.

۱۶- همان ماخذ، ص ۲۱.

۱۷- همان ماخذ، ص ۲۱.

۱۸- سموالمعنی فی سمو الذات ط ۲، ص ۵۷، تالیف عبدالله علائلی.

۱۹- تاریخ طبری، ط دارالمعارف مصر، ج ۵، ص ۳۳۱.

۲۰- تفسیر روح البیان، اسماعیل حقی بروسوی، ج ۴، ص ۴۱۸ ذیل آیه ۲۸ سوره ابراهیم؛ و نیز تفسیر قرطبی،۹/۳۶۴، ذیل همان آیه، فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۰۳ باب ۲۶.

۲۱- فضایل الخمسه، ج ۳، ص۳۰۳ و ۳۰۴ و ۳۰۵.

۲۲- الحسین ابوالشهدا، ص ۲۵-۲۳.

۲۳- الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، تالیف ابوریحان محمدبن احمد البیرونی باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام ». و ترجمه الآثار الباقیه فصل بیستم، ترجمه اکبر داناسرشت و دائره المعارف بستانی ماده «عشر».

۲۴- الآثار الباقیه باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام » و ترجمه آن فصل بیستم، ترجمه اکبر داناسرشت.

۲۵- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۷۰.

۲۶- همان، ج ۴۴، ص ۲۷۱.

۲۷- الکامل فی التاریخ، ذکر احداث سال یازدهم.

۲۸- … و انی لم اخرج اشرا و لابطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی… رک: بحارالانوار،ج ۴۴، ص ۳۲۹ و سمو المعنی لسمو الذات، ص ۱۰۶،۱۳۵۹.

۲۹- … الاترون ان الحق لایعمل به و ان الباطل لایتنهی عنه… تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۲۹ ط – المطبعه الحسینیه المصریه.

۳۰-سبقت العالمین الی المعالی بحسن خلیقه و علو همه و لاح بحکمتی نورالهدی فی لیال فی الضلاله مدلهمه یرید الجاحدون لیطفؤوه و یابی الله الا ان یتمه.

رک: بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۴.

۳۱- البرهان فی تفسیر القرآن، سوره فجر.

۳۲- همان.

۳۳- حسین وارث آدم، صفحه ۲۱۲ به بعد.

۳۴- لؤلؤ و مرجان، انتشارات نوین، ص ۳۸.

۳۵- همان ماخذ.

۳۶- وسائل الشیعه، ج۳، ص ۵۳ ط اسلامیه.

۳۶- مجله رساله الاسلام، سال ۱۱، شماره ۳، ص ۲۶۴.

۳۸- الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله، سوره توبه، آیه ۲۰.

۳۹- سیاسه الحسینیه، ص ۸، و ۵۱، ط زهره.

۴۰- اعیان الشیعه، ۱ج، ص ۵۸۱… ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین…

۴۱- تفسیر قرطبی،ج۹، ص ۳۴۲ ذیل آیه و ذکرهم بایام الله، سوره ابراهیم، آیه ۵۴.

۴۲- کنزالعمال،ج ۸، ص ۵۷۱، ط بیروت مؤسسه الرساله، و صحیح مسلم، باب صیام عاشورا، فمن شاء صامه و من شاء ترکه.

۴۳- مجمع البحرین، ماده «عشر» فی حدیث مناجاه موسی و قد قال یارب لم فضلت امه محمدصلی الله علیه وآله علی سایر الامم…

۴۴- اعیان الشیعه،ج۱، ص ۵۸۶ و۵۸۷ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۷۸.

۴۵- … فجعل طینه شیعتنا من نضح طینتنا فقلوبهم تحن الینا… بحارالانوار، ج۶۷، ص ۱۲۶.

۴۶- قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله، آل عمران، آیه ۳۱.

۴۷- فضائل الخمسه،ج۳، ص ۲۸۵. روایات در این باره بسیار است به همین ماخذ ص ۲۷۰ رجوع شود.

۴۸- سیاسه الحسینیه، ص ۵۰، ط سال ۱۳۵۱.

۴۹- اعیان الشیعه، ج۱، ص ۵۸۶ ط دارالتعارف بیروت.

۵۰- بحارالانوار،ج ۴۴، ص ۲۸۳.

۵۱- رک: اعیان الشیعه،ج ۱، ص ۵۸۶.

۵۲- برای آگاهی بیشتر رک: بحارالانوار،ج ۴۴، ص ۲۷۸، باب ۳۴.

۵۳- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۷۹.

منبع : فصلنامه مشکوه ، شماره ۵۳ , صانعی ، سید مهدی
 

امر به معروف و نهی از منکر در سیره، سخن و قیام امام حسین(علیه‌السلام)

اشاره:

در سراسر تاریخ پر فراز و نشیب اسلام جنبش ها و مبارزات و مقاومت هایی دیده می شود که هر کدام از آن ها در تثبیت ارزش های دینی و نفی ستم و تجاوز مؤثر بوده اند اما هیچ کدام  نتوانسته است همچون نهضت مقدّس عاشورا مسیر جامعه اسلامی را دچار تحوّل سازد و تأثیری ژرف و با برکت در سده های پس از انقلاب عاشورا بگذارد این حماسه جاوید هر زمان که می گذرد نه تنها خاموش نمی گردد بلکه پرتوهای آن گسترده تر و انوارش درخشان تر می شود و همواره الهام بخش بسیاری از حرکت های حق طلبانه و عدالت خواهی بوده است

 

چه بخواهیم و چه نخواهیم نهضت امام حسین (علیه‌السلام) اثار گستردهای در جامعه اسلامی بلکه در جامعه بشری گذاشته است حتی مهاتما گاندی رهبر هند اعتراف می نماید: «من برای مردم هند، چیز تازه ای نیاورده ام، تنها نتیجه ای که از مطالعات و تحقیقاتم درباره زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم اگر بخواهیم هند را نجات بدهیم باید همان راهی را بپیمائیم که حسین بن علی(علیه‌السلام) پیمود »(۱)

رهبر این حرکت سترگ شخصیتی چون امام حسین(علیه‌السلام) است که واسطه فیض الهی بوده و پیشرو قافله سالار انسانیت می باشد، همان انسان وارسته ای که به عنایت خداوند از تمامی نقص ها و کاستی ها منزّه بوده و از تمام افراد عصر خویش کامل تر و فاضل تر است و خود مفسّر اسلام و مصداق بارز قرآن ناطق می باشد

قیام آن حضرت در مقطعی روی داد که تمامی جویبارهای حقیقت دچار آلودگی هایی گردیده بودند و این آب مسموم که به سوی دشت های انسانی جاری بود، ارزش ها و فضیلت هارا در معرض تهدید جدّی قرار داد قیام عاشورایی این روند را اصلاح کرد و به اسلامی که می رفت تا توسط ستمگران اموی به فراموشی سپرده شود، جانی تازه بخشید و اگر بگوئیم در محرم سال ۶۱ هجری ارزش های ناب و سنّت محمّدی و تعلیمات علوی دوباره متولد گردید، گزاف و اغراق نخواهد بود

با تزریق معنویت عاشورا به جوامع اسلامی، مسیر حق، عدالت و فضیلت در برابر نسل ها ترسیم گردید و این ویژگی احیاگرانه عاشوراست که آن را اسوه ای برای هرگونه جنبش و اصلاحی نموده است به همین دلیل امام خمینی سفارش کرده اند: «کربلا و نام مبارک حضرت سید الشهداء(علیه‌السلام) را زنده نگه دارید که با زنده بودن او اسلام زنده نگاه داشته می شود »(۲)

وقتی نهضت حسینی می تواند خورشید هدایت تمامی انسان ها صرف نظر از شرایط جغرافیایی، تاریخی و اجتماعی گردد می توان چنین استنباط کرد که تمامی ارزش های معنوی و الهی در این حرکت مقدّس تبلور دارد، دربردارنده تمامی مراحل کمال و سعادت انسانی بوده و نیازهای فکری و فرهنگی جامعه را پاسخگوست

قیام جاودانه خامس آل عبا آیینه تمام نمای مکارم و کرامت های عالی است و در برابر هرگونه ادعا و یاوه ای که برخی مکتب ها، فرقه ها و نحله ها ارائه می نمایند؟، ارزشی جاوید، حیات بخش، رشد دهنده و پالاینده روح و روان را از هرگونه آلودگی عرضه می نماید

با تداعی این خروش خالصانه مفاهیم والایی چون ایثار، شهامت، شجاعت، صداقت، پاکی، درستی و راستی مصداق واقعی خود را در می یابند و حالاتی چون حرّیت، استقامت، بردباری، جوانمردی و صلابت که در گردباد توطئه ها، فراموش گشته بود، به طرز جالبی تفسیر می گردند و عینیت می یابند شهید آیت اللّه مطهری در این باره نکات جالبی را مطرح نموده است:

« گویی در حادثه کربلا بنا بوده است که اسلام در همه ابعادش و همه جنبه هایش تجلّی کند و به عبارت دیگر عملاً و واقعاً نه ظاهراً برای تماشا، تجسّم داده شود و به مرحله عمل درآید حادثه امام حسین(علیه‌السلام) گویی یک نمایش احساسی، پرخاشگری و تراژدی و عقلی و عشق الهی و مساوات اسلامی و عواطف انسانی، همه در آخرین اوج به وسیله قهرمانانی مختلف از پیر و جوان، زن و مرد، آزاده و برده و یا آزاد شده، بالغ و کودک بوجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان می دهد و این است معنای جامع بودن قیام حسینی اولاً از نظر هدف، مقصد و ایده و فکر حامل همه ایده های اصلی است نه یک جنبه خاص، ثانیاً از نظر بازی کنندگان و متعهدان به نقش چنانکه شعرا نیز بر همین اساس و با توجه به ابعاد مختلف آن شعر گفته اند شعر محتشم (کاشانی) جنبه تراژدی دارد و عمّان سامانی و صفی علی شاه جنبه عرفانی را مدّ نظر قرار داده اند، همچنان که اقبال لاهوری بر جنبه های اجتماعی آن تکیه زده است »(۳)

قلّه انقلاب های دینی

هنگام وقوع حادثه کربلا مردم کشورهای اسلامی به کار خود مشغول بودند، مساجد دایر بود، خطبا بر فراز منبرها از ثواب و عقاب،بهشت و دوزخ سخن می گفتند، تنها مبحثی که در میان نبود پرداختن به این رویداد بود، البته اهل بیت امام با وجود اسارت و اختناق شدید امویان در شهرهای مهم جهان اسلام خصوص مدینه، کوفه و شام و شهرهای این مسیرها حقایق را برای مردم بازگفتند ولی حاکمان وقت می کوشیدند آن را یک حادثه کوچک و کم اهمیّت جلوه دهند

دستگاه ستم به دو منظور این واقعه را با دیدگاه خاص خودش و آمیخته به ابهام و تهمت و کذب به نواحی گوناگون گزارش داد یکی آن که مردم از فرجام مخالفان دستگاه حکومت آگاه شوند و از این واقعه درس عبرت بگیرند و دیگر به خود اجازه ندهند به تصوّر آنان آشوب به پا کنند، دیگر آن که عوامل حکومتی خود را در جریان عاشورا محقّ و بی گناه نشان دهند و چنین القا کنند که سران قیام دنبال ماجراجویی و فتنه انگیزی بوده اند؟!

تحت تأثیر تبلیغات مسموم امویان، کثیری از مسلمانان در قلمرو آسیا و آفریقا چنین تصوّر می نمودند مقصّر این حادثه آنهایی هستند که امنیت سرزمین اسلامی را بر هم زدند و باید سرکوب می شدند و حال که کشته شده اند دیگر کسی از بازماندگان آنان یارای مخالفت با یزید را نخواهد داشت و دل های جریحه دار از شهادت امام و خاندان و یارانش پس از اندک زمانی بر اثر مرور ایام التیام خواهد یافت

نه مردم و نه حاکمان متوجه نبودند که در این حرکت، اخلاص و حقیقتی نهفته است که با گذشت زمان بر وسعت و عظمت و تأثیراتش افزوده می شود هنگام وقوع قیام، افراد معدودی از خاندان عترت و علاقه مندان به فرزندان پیامبراکرم(صلی‌الله علیه و آله) بودند که می توانستند خیزش نینوا را به درستی ارزیابی کنند و از آثارش که بعدها در جوامع اسلامی آشکار می گردد سخن بگویند آنان کوشیدند مردم را از اشتباهی که بدان گرفتارند و غفلتی که چون تارهای عنکبوتی بر دل و ذهنشان چنگ انداخته بیرون آیند

این انوار، پرتوهایی از آن خورشید تابناک را با خود در چندین قلمرو بردند و موفق شدند مسیر فکری مردم را عوض کنند و ساحت مقدّس شهیدان کربلا را از هرگونه اندیشه ای جز حق و عدالت و معنویت، تبرئه کردند

حال با این وصفی که اجمالاً بدان اشاره کردیم سؤال این است که چه شد این ماجرا کانون و هسته اصلی تمامی حوادث تاریخی اسلام و قلّه تمام انقلاب های مذهبی و شیعی گردید و این رُخداد طلایه دار تمام رویدادهای صدر اسلام تلقی شد در غزوه احد که در شوال سال سوم هجری میان سپاهیان اسلام به رهبری رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) و مشرکان مکّه در حوالی مدینه النبی روی داد و هفتصد نفر مسلمان در برابر سه هزار دشمن قرار گرفتند و در اولین فرصت پیروزی را بدست آوردند ولی چون عدّه ای از افراد مسلمان فرمان فرمانده را اطاعت نکردند، شکست خوردند و بیش از هشتاد نفر به شهادت رسیدند و حتی پیکر بعضی از این عزیزان مُثله گردید به نحوی که حتی بستگان نزدیک آنان چون خواهران و برادران از شناختن کشته های خود ناتوان بودند در قیام فخ که توسط یکی از نوادگان امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) در زمان هادی عباسی در نزدیکی مکّه اتفاق افتاد عدّه ای از سادات و امامزادگان و از جمله رهبر قیام در خون خویش غلطیدند، فاجعه به شهادت رسیدن عدّه ای از سادات حسنی توسط منصور دوانیقی و تخریب زندان بر سر آنان نیز بسیار ناراحت کننده است، حتی حمزه سید الشهدا عموی پیامبر در جنگ احد به طرز فجیعی شهید شد ولی هیچ کدام از این حوادث نتوانستند به پای قیام کربلا برسند

قطع نظر از شخصیت رهبری قیام کربلا که از نظر زهد، تقوا، عصمت و شجاعت و مقام ولایت و امامت در اوج قرار دارد، یکی از مهم ترین عواملی که نهضت حسینی را برفرازین قلّه جهان اسلام قرار می دهد این است که آن جاهلیت خطرناک اموی را از بین برد و تیرگی هایی را که این خاندان پلید آورده بودند کنار زد و طلوع فجر صادق ایمان و معنویت را نوید داد

عنصر اصیل در نهضت حسینی

در فلسفه قیام حضرت اباعبداللّه الحسین(علیه‌السلام) نکات مختلفی را مطرح کرده اند و برخی گفته اند عامل بوجود آمدن این حرکت، امتناع امام از بیعت با امویان بود، عدّه ای خاطرنشان نموده اند دعوت کوفیان و اجابت تقاضای آنان منجر به این واقعه گشت، افرادی هم متذکر گردیده اند امام ستم امویان را برنتابید و خواست بساط یک نظام سیاسی را در هم بپیچد و به جای آن تشکیلاتی را بوجود آورد که با مردم به عدل و انصاف رفتار کند و ارزش ها را ترویج دهد البته بر شمردن این انگیزه ها برای تصمیم مهمی که حضرت امام حسین(علیه‌السلام) گرفت از برخی جهات درست است ولی تمام این ها شاخ و برگ شجره طیبه عاشورا می باشد

از موضع گیری های امام در مواقع مقتضی، مکاتبات، وصایا، سخنان، خطبه ها و نیز بررسی های روایی و تاریخی و حتی متون زیارتی برمی آید که مهم ترین عامل در عاشورای سال شصت و یکم هجری موضوع اساسی و بنیانی امر به معروف و نهی از منکر می باشد و اصولاً همین ویژگی ارزش نهضت را ارتقاء داده و به موجب آن شایستگی پیدا کرده است

این عنصر، کیمیایی است که مس وجود انسان ها را تبدیل به زر خالص می کند و او را برای احیای فضایل و اقامه فرایض مهیا می سازد، عامل مذکور نه به دعوت کوفیان وابسته است و نه ارتباطی به تقاضای بیعت دارد و نه آن که موضوع درهم پیچیدن بساط سیاسی را در رأس قرار می دهد شهید آیت اللّه مطهری ضمن این که امر به معروف و نهی از منکر را به عنوان اصلی مهم در واقعه عاشورا، می داند می گوید: « حسین(علیه‌السلام) یک فرد معترض و منتقد است، مردی است انقلابی و قیام کننده، یک مرد مثبت است، دیگر انگیزه دیگری (جز امر به معروف و نهی از منکر) لازم نیست همه جا را فساد گرفته، حلال خدا را حرام و حرام خدا حلال شده است بیت المال مسلمین در اختیار افراد ناشایست قرار گرفته و در غیر راه رضای خدا مصرف می شود و پیغمبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) فرمود: هر کس چنین اوضاع و احوالی را ببیند و در صدد دگرگونی آن نباشد، در مقام اعتراض بر نیاید (۴) شایسته است (ثابت است در قانون الهی) که خدا چنین کسی را به آن جاببرد که ظالمان، جابران، ستمگران و تغییر دهندگان دین خدا می روند و سرنوشت مشترک با آن ها دارد!

به گفته جدّش استناد می کند که در چنین شرایطی کسی که می داند و می فهمد و اعتراض نمی کند با جامعه گناهکار خود سرنوشت مشترک دارد »(۵)

دلایل موجود در باب وجوب این فریضه گرانقدر، مترادف، متواتر و قاطع است که از قرآن کریم، سنت مطهر، عقل و اجماع اتخاذ می شود مسئله حتی بالاتر از حدّ وجوب تنهاست بلکه به عنوان یکی از ضرورت های دین مبین اسلام شناخته می گردد که هر کس آن را انکار کند و بداند که انکار آن به انکار و رد اصلی از اصول دین منجر شده کافر است (۶)

امام خمینی(ره) دراین باره گفته است: « این دو (امر به معروف و نهی از منکر) از بالاترین و گرانقدرترین فرایض اسلامی است و توسط این هاست که فرایض دیگر برپا داشته می شود و دین مبین نظم می یابد و زندگی در دنیای اسلام رونق می گیرد وجوب این دو فریضه از ضرورت های دین است »(۷)

قرآن کریم افراد را به احیای این اصل تحریض و تشویق می نماید: «ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون ؛(۸) از شما باید امّتی باشد که به سوی خیر و خوبی دعوت کند و امر به معروف و نهی از منکر نماید و آنان رستگار شدگان هستند »

هم چنین خداوند در کلام وحی می فرماید: «کنتم خیر امه اُخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر و تؤمنون باللّه؛(۹) شما بهترین امّتی بودید که در میان مردم آشکار گردید(زیرا) امر به معروف می کنید و نهی از منکر می نمائید و به خدا هم ایمان دارید »

احادیثی از سنت شریف، آیات خداوند را به شیوه ای رسا توضیح داده اند که متواترند، بخشی از آن ها امّت مسلمان را هشدار می دهند که این فریضه را ترک نکنند، در بعضی دیگر از روایات به هر فرد مسلمان تأکید می کند برای عملی ساختن این عنصر، قیام کند اگرچه در صحنه تنها بماند، در پاره ای روایات امّت را از عقب ماندگی و انحطاطی که با ترک این فریضه رخ می دهد بر حذر می دارد و نیز مثال هایی از تاریخ تمدن و جوامع بشری ذکر می نماید که به دلیل ترک این اصل از میان رفته و به خشم الهی دچار شده اند

رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) فرموده اند: «تا هنگامی که افراد امّت من امر به معروف و نهی از منکر کنند و در کارهای نیک با هم، همکاری داشته باشند، در خیر و خوبی خواهند بود اگر این گونه عمل نکنند، برکت های آنان از میان می رود و برخی بر عدّه ای دیگر مسلّط می شوند و هیچ کس در زمین و آسمان آنها را یاری نخواهد کرد »(۱۰)

در حدیث دیگری که منابع عامه و خاصه نقل کرده اند، پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) هشدار می دهند:

«لتأمرنّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنکر او یسلّطنّ اللّه علیکم شرارکم فیدعو خیارکم فلا یستجاب لهم؛(۱۱) باید امر به معروف و نهی ازمنکر داشته باشید، وگرنه خداوند بَدان را بر شما مسلّط می سازد بعد از آن هرچه نیکان شما به درگاه خداوند می نالند، دعایشان به اجابت نمی رسد

امّا حضرت امام حسین(علیه‌السلام) فرموده اند: «خداوند متعال می فرماید: و مردان و زنان مؤمن دوستدار یکدیگرند، امر به معروف و نهی از منکر می کنند» (۱۲)

خداوند به عنوان فریضه از امر به معروف و نهی از منکر آغاز می کند تا نشان دهد که اگر این اصل ادا گردد و استوار شود همه فریضه ها، چه آسان و چه سخت، استوار خواهد گشت از آن رو که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام، بازگردانیدن مظالم، مخالفت با ظلم، تقسیم غنایم جنگی و غیر آن، گردآوری زکات از جایگاهش و دادن آن به مستحقان است (۱۳)

از نظر آن امام و دیگر ائمه هدی (علیهم السلام) والاترین و بنیادی ترین فریضه اسلامی همه موارد را در بر می گیرد و صلاح کارهای دین و دنیا به اجرای آن و فساد این دو، ناشی از ترک آن است، به باور آن ستارگان درخشان آسمان این عنصر مهم در کنار دیگر فروعات دین قرار نمی گیردبلکه ریشه و اساس فرایض می باشد و تحقق یک جامعه سالم اسلامی و پدیدار گردیدن انسان هایی مؤمن و اهل حکمت و معرفت، از بین رفتن شکاف های اقتصادی و اجتماعی و استقرار عدالت و حقیقت، در گرو اجرای اصل امر به معروف و نهی از منکر است همچنین این عنصر در محدوده چند مسئله فردی و عبادی منحصر نمی گردد بلکه تمامی اعضاء و جوارح اجتماع را در بر می گیرد و آمر و ناهی موظف و مکلّف است به تمامی مسائل جامعه از نظری گسترده بنگرد و با توجه به اولویت ها و شناخت ریشه ها و جدا کردن آن ها از شاخ و برگ ها به ستیز با مفاسد برود و زمینه سلامتی روحی، روانی و فکری جامعه و رشد و شکوفایی مسلمانان را فراهم سازد (۱۴)

سدی در برابر سیلاب فساد

حضرت امام حسین در قیامش ثابت کرد که به خاطر عملی ساختن و احیای این اصل اسلامی می توان جان داد، عزیزان خود را تقدیم کرد، از زندگی با خائنان و فاسدان صرف نظر کرد و شهادت را برگزید

قرائنی نشان می دهد که امام حسین(علیه‌السلام) از دوران کودکی به نهی از منکر توجه داشته است چون نخستین خلیفه بر منبر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بالا رفت و آماده ایراد خطبه های جمعه شد، امام سوم وارد مسجد گردید و به سوی خلیفه شتافت و گفت: این منبر جایگاه خطابه پدر من است، او گریست و گفت: راست گفتی این جایگاه از آن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است و پدر مرا منبری نبوده است!

و چون دومین خلیفه بر منبر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بالا رفت تا برای مردم سخنرانی کند، در ضمن گفته هایش این جمله را بر زبان آورد: من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارترم، امام حسین(علیه‌السلام) که در آن مسجد حضور داشت، از گوشه مجلس فریاد زد: ای دروغگو، از منبر جدم فرود آی این منبر پدرت نمی باشد!

خلیفه ثانی بیانات امام را تأیید کرد و گفت: آری راست گفتی، آیا پدرت این سخنان را به تو آموزش داده است؟ امام حسین(علیه‌السلام) در جوابش فرمود: اگرآن چه را پدرم بفرماید فرمان برم، او هدایتگر و من هدایت شده خواهم بود بیعت پدرم که جبرئیل آن را از جانب خدای نازل فرمود در گردن این مردمان است و آن را کسی انکار نمی کند مگر آن که کتاب خدای را منکر گردد

این مردم با قلب هایشان آن را شناخته اند ولی به زبان ها منکر گشته اند وای بر آنان که حق ما اهل بیت را انکار کنند، چگونه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) با آنان روبرو خواهد شد؟ با خشمی پیوسته و عذابی شدید و دردناک

خلیفه گفت: ای حسین، لعنت خداوند بر کسی که حق پدرت را انکار کند ولی مردم ما را به امارت

برگزیدند و ما هم پذیرفتیم امام حسین(علیه‌السلام) در جوابش فرمود: کدامین مردم تو را به امارت برگزیدند (دراین باره) هیچ حجتی از جانب پیامبر در دست ندارید و اهل بیت او هم به این کار رضایت نداده اند (۱۵)

وقتی معاویه روی کارآمد در مسند خلافت اسلامی به خلافکاری های زیادی روی آورد، شراب خواری، رباخواری، ملحق نمودن زنا زاده به خود که بر ضد دستور رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بود، ترک حدود الهی و ولیعهدی یزید از جمله برنامه های فاسد و ضد دینی او بود

معاویه نامه ای تهدیدآمیز برای امام حسین(علیه‌السلام) نوشت و در آن تأکید نمود: ای حسین بترس از آن که اختلافی میان مسلمانان ایجاد کنی و آنها را دچار فتنه سازی؟!(۱۶)

امام در نامه ای به معاویه، پاسخی کوبنده به وی داد و پاره ای مفاسد او را برشمرد و جنایت فرزند ابوسفیان را افشاء نمود و در فرازی از آن فرمود:

«خدا هیچ گاه تو را فراموش نخواهد کرد که مردم را به محض گمان، دست گیر می کنی و اولیاء خداوند را با تهمت می کشی و از خانه هایشان به جاهای دور دست تبعید می کنی و برای پسرت از مردم بیعت می گیری، پسر نورسی که شراب می خورد، با سگان بازی می کند و تو را جز این نمی بینم که خود را به خسران افکنده و دین و آیین خود را نابود کرده و زیردستان حکومت خود را فریب داده ای و به گفتار سفیه نادان گوش فراداده و انسان پارسا و با تقوایی را ترسانده ای »(۱۷)

این نامه امام مصداق بارزی از احیای عنصر امر به معروف و نهی از منکر است زیرا با صراحت و قاطعیت مخالفت خویش را با معاویه و پیروانش اعلام کرد و تمامی اعمال و رفتارش را زیر سؤل برد و در چندین فراز نامه او را مردی قاتل، ستم پیشه و پیمان شکن که مخالفان خود را با سوگندهای سخت اطمینان داده نکشد و صدمه ای نرساند ولی به چنگ آورده و کشته است

حضرت در این مکتوب، فریبکاری معاویه را در تکیه زدن بر جای رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) از یک سو و دستور قتل کسانی را که پیرو سنت محمّدی هستند از سوی دیگر، آشکار ساخت و در یک جمله فرمود: گویا تو از این امّت مسلمان نمی باشی و آنها نیز از تو نیستند

به دنبال این افشاگری ها، امام اقدام به تشکیل کنفرانس، سخنرانی و افشاگری های عمومی و ضبط اموال حکومت معاویه و مصادره آن ها نمود و رسماً او را به مبارزه دعوت کرد، کاروانی تجاری را از یمن برای معاویه به شام می بردند، گذر این کاروان به مدینه افتاد امام دستور داد اموال آن را گرفته و در میان نیازمندان خاندان پیامبر و برخی محرومان شیعه تقسیم کنند امام در نامه ای این ماجرا را به اطلاع معاویه رسانید (۱۸)

یک سال قبل از هلاکت معاویه امام حسین(علیه‌السلام) به همراه عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر عازم سفر حج گردیدند امام در منی دستور داد آن دسته از صحابه و تابعین که اهل صلاح بودند در خیمه ای اجتماع کنند، طبق این دستور عدّه ای که ویژگی های مورد اشاره را داشتند فرمان حضرت را اجابت نمودند و در منی جمع شدند، آنگاه پیشوای سوم از میان ایشان برخاست و پس از ستایش خداوند بیاناتی ایراد فرمود

در این سخنرانی امام درباره خاندانش به آیات قرآن و روایات رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) استناد فرمود و حاضران این موارد را در شأن و منزلت اهل بیت پیامبر تأیید نمودند در فرازی از این فرموده ها آمده بود:

« ای مردم از پندهای خداوند نسبت به دوستان خود پند گیرید، آن جا که از علمای یهود و نصارا(اَحبار) بدگوئی و مذمت کرده است، زیرا آنان از ستمگرانی که نزد آنان بودند مُنکر و فساد را می دیدند ولی به دلیل تمایل به آن چه از ظالمان به آنان می رسید و یا به دلیل خوف از جفاکاران، نهی از منکر نمی کردند در حالی که خداوند می فرماید: از دیگران هراس نداشته باشید و از من بترسید

ای کسانی که از خداوند خواهش هایی دارید، بیم دارم عذابی بر شما فرود آید زیرا به سبب لطف و کرامت الهی به منزلتی دست یافته اید که بر دیگران برتری جسته اید اما آنان را که به خدا پرستی معروفند گرامی نمی دارید در حالی که خودتان به واسطه عنایت الهی محترم شمرده می شوید

شما مشاهده می کنید که پیمان های الهی شکسته شده است ولی فریاد بر نمی آورید، در حالی که به خاطر پیمان پدرانتان داد می زنند، پیمان های رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بی اعتبار شمرده می شود کوران، گنگ ها، ناتوانان (معلولین و از کارافتادگان) در شهرها رها شده اند و کسی به آنها رحم نمی کند نه خود شما اقدام می کنید و نه آنان را که مسؤول این کارهایند ملامت می کنید به سبب سازشکاری با ستمگران نزد آنان آرامش و امان می جوئید» (۱۹)

پیوستگی عاشورا با بعثت پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)

امام حسین(علیه‌السلام) در قیامی که ترتیب داد و رهبری آن را به عهده گرفت به همین اصل امر به معروف و نهی از منکر تمسّک نمود، از زمان معاویه مشخص بود که مفاسد برایش قابل تحمّل نمی باشد و باید هرچه زودتر جلو این باتلاق های گناه و آلودگی های دستگاه فرمانروایی یزید را بگیرد چرا که این وضع قانون خدا را عوض می کند، حدود اسلامی را بر هم می زند و بنابراین هر کس در این شرایط ساکت بماند مانند آنهاست، او حتی در یک سخنی، خود را برای اجرای این اصل شایسته دانست و فرمود: «و انا احقّ من غیر؛ من از تمام افراد دیگر برای آن که دستور جدم را عملی کنم لایق ترم »

امام به هنگام حرکت از مدینه به سوی مکه در وصیتنامه ای که نگاشت و با مهر خویش ممهور ساخت و تحویل برادرش محمد حنفیّه داد این نکته اساسی را مورد توجّه جدّی قرار داد: «و انّی لم اخرج اشراً و لابطراً و لامفسداً و لاظالماً و انّما خرجت لطلب الاصلاح فی امّه جدّی ارید ان آمربالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدّی و ابی علی بن ابی طالب ؛(۲۰) و من نه از روی خودخواهی و یا برای خوشگذرانی و نه برای فساد و ستمگری از مدینه بیرون می آیم بلکه هدفم از این مسافرت امر به معروف و نهی از منکر می باشد و مقصدم از این حرکت اصلاح مفاسد امّت و احیای سنت جدّم رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) و راه و روش پدرم علی بن ابی طالب می باشد »

بر اساس این وصیت نامه، امام اگر از او تقاضای بیعت هم نکنند بازهم آرام نخواهد نشست زیرا مخالفتش با دستگاه اموی بر سر این موضوع نیست که با سکوت آنان در امر بیعت، او هم خاموش گردد بلکه وجود چنین حکومتی موجب پیدایش ستم، افزایش فساد و تغییر در احکام گردیده و باید به پا خاست و ریشه این نابسامانی را که خاندان بنی امیّه هستند قلع و قمع نماید پس مشخص می گردد امام حسین(علیه‌السلام) ارزش اصلی قیام خودش را از امر به معروف و نهی از منکر گرفته است، زیرا این اصل ضامن بقای اسلام است و اگر نباشد دیگر اسلامی وجود ندارد، یک نوع رسیدگی اصولی و زیربنایی به وضع جامعه اسلامی می باشد، پالایش اجتماع است، اگر این بازرسی درکار نباشد، دنبالش تفرقه و متلاشی شدن است، عفونت خلاف و گناه،پیکر پاک جامعه را نابود می سازد و جالب این است که بازماندگانش از بعد روز عاشورا به عنوان یک تشکّل امر به معروف و نهی از منکر درآمدند و تا پایان ماجرا هم هر کجا بودند برای چنین اصل حیاتی تلاش کردند

حضرت رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) درباره امام حسین(علیه‌السلام) فرموده اند: «حسین منّی و انا من حسین، احبّ اللّه من احبّ حسیناً، حسین سبط من الاسباط؛(۲۱) حسین از من است و من از او هستم، خداوند دوست بدارد هر که حسین را دوست بدارد، حسین سبطی از سبط هاست »

بخش اوّل این عبارت روشن است زیرا بطور طبیعی هر کس دخترزاده خود را دوست می دارد و انشعاب وجودی امام از وجود مبارک پیامبر را می رساند اما قسمت دوم آن بر حسب ظاهر کمی نیاز به توضیح دارد زیرا شاید شگفت انگیز باشد که خاتم رسولان بفرماید من از حسینم چگونه امکان دارد پدر بزرگ که تقدّم وجودی دارد از نواده خودش باشد و از او کسب بقاء کند!

ولی وقتی ارتباط این دو شخصیت ترسیم گردد، اعجاب برانگیز نمی باشد زیرا بقای نام و نشان و آثار و مکتب انسان ساز رسول اللّه به برکت وجود حسین بود و اگر این فداکاری عاشورایی صورت نمی گرفت بنی امیّه که دشمنان خانه زاد اسلام، قرآن و شخص رسول اللّه بودند، تمامی مظاهر دین و هرچه که یادآور رسول اکرم و رسالت و مکتب او بود، از بین می بردند

جامعه اسلامی از سال یازدهم هجری تا سال سی و پنجم به سوی جاهلیت پیش می رفت و در سال های آخر حکومت سومین خلیفه با مشکلاتی چون گسترش ستم و فساد مالی و سیاسی دستگاه حاکمه مواجه بود از سال سی و پنجم هجری تا سال چهل و یکم هجری به مدت شش سال توسط علی(علیه‌السلام) و فرزند برومندش امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) جبهه مقاومی در مقابل حرکت رو به رشد جاهلیت تشکیل گردید و اهتمام ها و مجاهدت های فرساینده ای در این راستا صورت گرفت ولی جفاکاران و جاه طلبان اجازه ندادند مشعل علوی و حسنی جامعه را روشن کند و از آلودگی و تیرگی برهاند

امویان در سقوط جامعه و تثبیت افکار و سنت های جاهلی نقش اساسی بازی کردند، در این نظام منحط به جای توجه به تقوا، کرامت های انسانی پارسایی و فضیلت های معنوی که در پرتو بعثت نبوی بر جامعه حاکم گردیده بود، ثروت چنان وضعی بدست آورد که به راحتی مردم دست از مقدّسات دینی خود می شستند تا به خیانت و جنایتی دست بزنند و مال و مکنتی را به خود اختصاص دهند عبید اللّه بن عباس که دو تن از فرزندانش توسط بسربن ارطاه روبروی چشمش سر بریده شده بود، از خون عزیزان خود صرف نظر کرد و در حالی که فرمانده سپاه امام حسن(علیه‌السلام) در جنگ با معاویه بود و متأسفانه از بنی هاشم هم به شمار می آمد و قبلاً والی یمن در زمان فرمانروایی حضرت علی(علیه‌السلام) بود، با یک میلیون درهم، خود را به معاویه فروخت و به سوی سپاه شام گریخت (۲۲)

جعده دختر اشعث بن قیس و همسر امام حسن مجتبی با وعده یکصدهزار درهمی معاویه، سبط اکبر پیامبر و کسی را که با او زندگی مشترک داشت به شهادت رسانید سمره بن جندب با گرفتن چهارصد هزار درهم، حاضر شد بگوید آیه:و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه؛(۲۳) درباره عبدالرحمن ابن ملجم مرادی (قاتل حضرت علی(علیه‌السلام)) نازل شده است از کوفه که پایگاه شیعه بود ده نفر با گرفتن سی هزار درهم رشوه از مغیره بن شعبه (والی کوفه) به شام سفر کردند و معاویه را تشویق نمودند یزید فاسق و فاجر را روی کار آورد یکی از شاعران به نام مسکین دارمی برای چند درهم صله معاویه، ولیعهدی یزید را چنین سفارش کرد:

ای پسران خلفا آرام گیرید که خدای رحمان خلافت را هرجا بخواهد قرار می دهد و هرگاه منبر خلافت شام از صاحب خویش خالی گردد این یزید است که امیرمؤمنان خواهد بود (۲۴)

کار به جایی رسید که خود معاویه از این کارها به شگفت درآمد و گفت: راستی چقدر دین برای مردم بی ارزش و ارزان گردیده است!(۲۵)

عُبید اللّه بن زیاد با وعده افزایش حقوق مردم، آنان را به جدایی از مسلم بن عقیل (فرستاده ویژه امام حسین) واداشت (۲۶) عمر سعد برای رسیدن به فرمانداری ری و همدان حاضر گردید حضرت امام حسین(علیه‌السلام) را به شهادت برساند

تعصب های قبیله ای، قومی و نژادی به همان شکلی که قبل از اسلام وجود داشت در عصر سفیانیان و مروانیان به صورت نیرومندی در مناسبات اجتماعی اثر می گذاشت قبایل گوناگون برای کسب افتخارات قومی به حریم دین تجاوز کردند و با جعل احادیثی از نبی اکرم(صلی‌الله علیه و آله) در شأن و منزلت قبیله خویش سعی در فضیلت تراشی نمودند

غارتگری به همان شیوه جاهلی در جامعه رایج شد مردم شام به فرماندهی ضحاک بن قیس اموال مردم کوفه را غارت کردند و هر فرد بادیه نشین و صحرا گرد را که می یافتند می کشتند حتی به حجّاج خانه خدا رحم نکردند و در ثعلبیه قافله حاجیان را غارت کردند (۲۷)

فرهنگ جاهلیت اموی آنقدر رشد سرطانی یافت که در میان جوامع اسلامی شرابخواری، هرزگی جنسی و فساد و فحشاء متداول شد جهالت و کوته فکری و سطحی اندیشی چنان بر مردم حاکم شد که به راحتی بازیچه دست خیمه شب بازان سیاسی قرار می گرفتند، در این میان وجدان های آگاه که باید به جنایات و مفاسد اعتراض کنند، خفته بودند طبیعی است چنین روندی، محصولی جز تحریف در دیانت و بدعت در سنت های مذهبی، حذف رهبران راستین و فراموش گردیدن احکام قرآن و شرع مقدّس را به همراه نداشت، قیام امام حسین(علیه‌السلام) حرکت مقدّسی بود که این روال تأسف برانگیز را متوقف ساخت و اجازه نداد جاهلیت اموی بر ارزش های دینی پیشی گیرد

از محصولات مبارک این قیام آن بود که زمینه های سلطه گری امویان تضعیف شد و چهره اصیل اسلام برای مردم آن روزگار و اعصار بعد نمایان گردید و با خون حماسه آفرینان کربلا امّت مسلمان از وضعی ناهنجار و نگران کننده رهایی یافت

شیوه های شایسته

یکی از راههای امر به معروف و نهی از منکر این است که خود شخص آمر و ناهی، صالح و با تقوا باشد، تجسّمی باشد از کرامت های اخلاقی و فضیلت های قرآنی، انبیاء و اولیای الهی صرفاً نظریه پرداز، نصحیت کننده و مبلّغ مذهب و دیانت نبوده اند، آنان اولّ رفتارهای خوب و خصال نیکو را در خود عینیت بخشیده و روح و روان را با معنویت و معرفت صفا می دهند آنگاه به سوی جوامع می آیند تا آنان را هدایت کنند حضرت علی(علیه‌السلام) فرموده اند:

«هرگز شما ندیدید که شما را به چیزی امر کنم مگر این که قبلاً خودم عمل کرده ام و هرگز شما را از چیزی باز نمی دارم مگر این که قبلاً خودم آن را ترک کرده باشم »(۲۸)

امام حسین(علیه‌السلام) نیز این گونه بود، او کمتر خطابه خواند و بیشتر عمل کرد، وقتی کردار و رفتار عالی در جامعه تجسّم پیدا کند، زیاد نیاز به سخنرانی و موعظه نمی باشد، قال و قیل نمی خواهد مولای متقیان سخنی دارند که نشان می دهد حق در توصیف ها گسترده است اما در عمل دچار تنگناهایی می شود: «فالحق اوسع الاشیاء فی التواصف واضیقها فی التناصف؛(۲۹) در گفته ها از عدالت، خوبی و معارف و مکارم گفته می شود اما وقتی جامعه ارزیابی می گردد تا رسیدن به این قلّه ها فاصله زیادی وجود دارد

امام حسین(علیه‌السلام) و هیچ کدام از ائمه و رهبران راستین انسان ها، این گونه نبودند که زیاد بگویند و کم عمل کنند، مولای شهیدان و حماسه آفرین کربلا فریاد می زند به هر کس آماده است

که خونش را در راه ما ببخشد، هر فردی که مشتاق لقاء حق است،(۳۰) با ما کوچ کند، پس آنان که هوسی دیگر دارند باید برگردند آن که فداکار و از جان گذشته نمی باشد، با ما نیاید

آن حضرت کاری کرد که یک پاکباخته در راه خدا شود، یعنی عمل را به منتهای اوج رسانید، چیزی باقی نگذاشت که در راه خدا نداده باشد، عزیزانش که با وی همراه گردیدند، هیچ کدام به اکراه نیامده بودند، همه با ایمان و آرمان امام هم جهت بودند اصولاً حضرت اجازه نمی داد کسی که کمترین نقطه ضعفی دارد و موریانه های شک در ایمانش رسوخ کرده، جزو همراهانش باشد چندین بار در راه، پالایشگاه پرهیزگاری برپا کرد روز اولی که از مکّه به سوی نینوا حرکت نمود، اعلام کرد هر کس اهل جانبازی نیست نیاید، در بین راه امام خطبه ای خواند که مفهومش این بود: هر کس تصوّر می نماید ما به قدرتی یا مقامی می رسیم، بداند که این خبرها نیست و بهتر است برگردد، آخرین تصفیه را در شب عاشورا کرد ولی در آن زمان حتی یک نفر هم امام را ترک نکرد و این که عدّه ای از مورخان از جمله مؤلف ناسخ التواریخ گفته اند عدّه ای از تاریکی شب استفاده کردند و رفتند کاملاً اشتباه و نادرست است و منابع مستند روایی و تاریخی بر آن خط بطلان می کشند

عکس آن صادق بود و افرادی از صف مخالفان که در امنیت به سر می بردند، از لشکر دشمن جدا شدند و به امام پیوستند

این است که حضرت در شب عاشورا فرمود: «امّا بعد من اصحاب و یارانی بهتر از یاران خود ندیده ام و اهل بیت و خاندانی باوفاتر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزای خیر دهد» (۳۱)

یک نکته جالب دیگر در این راستا برخورد مهربانانه و آزادمنشانه امام با یارانش در طول نهضت است، این برنامه حاکی از تلاش گسترده حضرت در مسیر آموزش و تربیت نسل عاشورایی قیام مقدّس کربلا بود

یاران با وفای سید الشهداء در اوج صلابت و مقاومت عرصه را چنان بر سپاه تا دندان مسلّح اموی تنگ کردند که عروه بن قیس فرمانده سواره نظام آنان خطاب به عمر سعد گفت: آیا نمی بینی این سواران من امروز از دست این افراد انگشت شمار چه می کشند (۳۲)

امام در برخورد با افراد، روشی هدایتگرانه، دل سوزانه و خیرخواهانه داشت و بر این اساس، اصلاح جامعه اسلامی را تنها راه نشر آموزش های دینی و تخریب فرهنگ مهاجم اموی می دید و لذا در فراز و نشیب قیام مقدّسش از مدینه تا کربلا همواره به روش مشفقانه ای عمل می کرد در حالی که در مقابل سران فاسد و منحرف دستگاه ستم، روشی کاملاً ویرانگرانه داشت

امام در منزل عذیب هجانات بر خلاف اکراه عبیداللّه بن حرّ جعفی از روبرو شدن با سالار شهیدان، نزد وی رفت و به او سلام کرد و عبیداللّه را به همراهی خود دعوت فرمود: ولی مؤثر نیفتاد و امام هم دیگر اصرار نفرمود در منزل ذی حسم با وجود آن که حرّ بن یزید ریاحی، راه را بر امام بست و به منظور جنگ آمده بود، حضرت کرامت انسانی خود را بروز داد و بر اثر فرمانش اطرافیانش به سپاه حرّ و حتی مرکب های آنان آب دادند (۳۳)

حرّ وقتی این صحنه باشکوه را دید به خود آمد و از روش جنگی و نبرد با امام دست برداشت و تقاضای توبه از آن برخورد مذموم کرد، امام با وسعت نظری که داشت توبه وی را قبول کرد امام آن چنان قصد اصلاح داشت که وقتی زهیر بن قین به حضرت پیشنهاد داد با سپاه حر بجنگند آن را نپذیرفت و حتی در صبح روز عاشورا از پیش قدم گردیدن در جنگیدن با دشمنان اجتناب ورزید (۳۴)

در قصر بنی مقاتل امام از عمروبن قیس المشرقی و پسر عمویش تقاضای یاری کرد ولی هر دو عذرخواهی کردند و امام خطاب به آنان فرمود: آزاد هستید که هرجا می خواهید بروید ضحاک بن عبداللّه مشرقی در روز عاشورا بر خلاف آن که شجاعانه عدّه ای از سپاهیان دشمن را کشته بود می خواست میدان را ترک کند، امام هم به وی اجازه داد برود و این شیوه آزاد منشانه از عظمت روحی سالار شهیدان حکایت دارد (۳۵)

امام حسین از یک سو شناخت عمیق و دقیقی از تعالیم اسلامی داشت و از سوی دگر مقتضیات زمان را در نظر می گرفت و با این اشراف دوجانبه و بر حسب سنت های جوامع، به تبلیغ و پیام رسانی پرداخت، گفتگوی رودررو با افراد، سخنرانی، نامه نگاری از جمله وسایل ارتباط جمعی حضرت در آن عصر به شمار می رفت امام می کوشید حتی در برخورد با مخالفان از روش خشم های افراطی و برخی نفرت های احساسی پرهیز کند و جاذبه را بر دافعه ترجیح داد، آن حضرت با تمام محدودیت های تبلیغی از وظیفه مهم امر به معروف و نهی از منکر که بالاتر از تبلیغ بود، بازنایستاد او ناصحی مخلص، فروتن، شجاع عادل و بردبار بود که پیامش با رأفت و نرمش درهم آمیخته بود (۳۶)

آفت زدایی از گلستان عاشورا

یکی از بزرگترین خدمت ها به ساحت مقدّس سالار شهیدان و حماسه عاشورا، پاک و منزّه ساختن تاریخ این نهضت از هرگونه دروغ و افسانه و مطالب بی اساس است، متأسفانه حامیان جاهل، دوستان تندرو و برخی مخالفان، مباحثی را جعل نموده و در متون تاریخی و تبلیغی گنجانیده اند که با اهداف این حرکت عالی در تضاد آشکار می باشد

عدّه ای گمان می کنند اشکالی ندارد برای معرفی حق و عدالت به دروغ، باطل، بی تقوایی و خیانت در امانت روی آوریم و لذا تحریف زدایی از این قیام، خود یک امر به معروف و نهی از منکر به شمار می رود

یکی از آفت های خطرناک و سموم هلاک کننده برای شعائر و سنت های دینی آن است که عدّه ای تصوّر می کنند هرکاری قیافه ای مذهبی پیدا کرد و آدمیان را داخل خیر و ثواب می کند خوب است اگرچه صاحب آن آیین و آورنده دین از این روشها بیزار و بی خبر باشد و چه گمان باطلی است که برخی معتقدند هر تشریفاتی که با نام امام حسین(علیه‌السلام) و به یاد فداکاران کربلا صورت گیرد سربلندی در دنیا و آخرت بوجود می آورد هرچند روح مقدّس امام حسین از آن متنفّر باشد دانشمندان مذهبی در عصر ائمه که خود در مکتب این بزرگان پرورش یافته اند برای این که مبادا از مسیر حق فاصله گرفته باشند عقاید و افکار خود را به امام زمان خود عرضه می کردند تا اگر کاری بر خلاف دین انجام می دهند اما رنگ مذهبی دارد، از انجام دادنش اجتناب نمایند عبدالعظیم حسنی که با چهار واسطه نسبش به امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) می رسد و با امام جواد و امام هادی(علیه‌السلام) معاصر بود و خود از بزرگان حدیث و کلام به شمار می رود، خدمت امام دهم شرفیاب شد تا عقاید خود را بر حضرت عرضه نماید و در صورت درست بودن بر آن ها استوار بماند و در غیر این صورت به اصلاح و پالایش آن ها بپردازد

عزاداری های ما برای ائمه هدی و خصوص فداکاران عاشورا باید مسیری درست و سازنده را طی کند، سیره اهل بیت در این برنامه ها کاملاً مشخص است و ما باید به آنها تأسی کنیم نه آن چه دلمان می خواهد وارد روضه ها، شعرها و سوگنامه ها کنیم تا مردم از آنها خوششان بیاید و بیشتر گریه کنند، در فرهنگ اهل بیت گریه هدف اصلی نمی باشد بلکه وسیله ای است برای نزدیک شدن فضیلت، با سوگواری و ماتمداری، ما با خوبان و پاکان همراهی عاطفی می نمائیم، دل ها را به حماسه پیوند می زنیم، سیلی راه می اندازیم که ستمگران و منافقان و دروغگویان را از بین ببرد رفتارهای ما در این برنامه ها باید با شؤونات امام حسین(علیه‌السلام) هماهنگی داشته باشد، دست اندرکاران عزاداری نیز باید چنان به خصال خوب آراسته باشند که کار و تلاش آنان در این راستا متناسب با فرهنگ عاشورا باشد

فراموش نکنیم امام سوم در راه هدفی بسیار عالی، آسمانی و ملکوتی قیام کرد، حامی حق بود، در مقابل باطل قیام کرد، یارانش نیز این گونه بودند آن ها می خواستند معارف احیا گردد و حقایق غبارزدایی شوند، آنان قیام نکردند که گناهکاران آمرزیده شوند!

این گونه نیست که یک نفری در بیت المال مسلمین تصرف سوء کند، اموال مردم را به ناحق بخورد، دروغ بگوید، آبروی مؤمنین را ببرد و در انواع آلودگی ها غرق باشد و بگوید حالا من با یک کربلا رفتن و یا عزاداری کردن از هرگونه عذابی معاف می گردم!؟

عوام و جاهلان تصوّر می کنند اصحاب امام که در تقوا و دین داری برگزیدگان زمان خود بودند به مقام شهادت رسیدند تا سنگری برای گناهکاران امّت باشند یعنی اگر قبل از حادثه عاشورا عدّه ای نگران خلافها و سیئات خود بودند بعد از شهادت امام و یارانش، خیالشان آسوده باشد که روزنه ای برای نجات آنان باز شده است، این تحریف معنوی که متأسفانه به مرثیه سرایی ها و تعزیه خوانی ها راه یافته همان حرف غلطی است که مسیحیان درباره حضرت عیسی(علیه‌السلام) گفته اند که آن پیامبر الهی به دارآویخته شد تا پیروانش آسوده باشند و به عواقب گناهان خود فکر نکنند؟

طرز فکر مزبور که معمولاً مورد پسند بسیاری افراد عادی می باشد دقیقاً با هدف امام در تضاد و تباین است، زیرا امام قیام کرد تا بساط گناه و خلاف برچیده شود، منکرات از بین برود، مفاسد به پایان برسد، جلو معاصی گرفته شود و حدود و احکام الهی محترم شمرده شود، تقوا افزایش یابد، مردم، درستی، راستی و پاکی را پیشه کنند، به تعالیم قرآنی روی آورند این درست نیست که ما با دوری از خداوند به امام نزدیک می شویم و با به خشم در آوردن پروردگار نعوذ باللّه ولیّ او را خشنود می سازیم!

مردمی که این فکرهای باطل را در ذهن می پرورانند و به این اباطیل ساخته توهمّات خود، دل خوش کرده اند نسبت به اسلام و روح نهضت کربلا خیانت کرده اند امام در سخت ترین شرایط عاشورا وظایف دینی و شرعی و تکالیف اسلامی خود را در عالی ترین حالت و معنوی ترین وضع انجام داد و در ظهر روز عاشورا به رغم گرمای شدید هوا، تشنگی فراوان، خطر تیرها و یورش های بی امان امویان، بی شرمی دشمنان، اندوه شهادت یاران و بسیاری از تنگناهای دیگر، اجازه نداد فریضه مقدّس نماز ترک گردد و حتی مصمّم گردید در اول وقت اقامه گردد آنقدر شرایط آشفته بود که سعیدبن عبداللّه که خود را سپر اباعبداللّه(علیه‌السلام) نموده بود، پس از پایان نماز ظهر عاشورا به تعبیر برخی مقتل نویسان بدنی چون آبکش داشت، چرا که تیرهای فراوان به او اصابت کرد و این مجاهد مخلص را به شهادت رسانید و شاعری چه نیک گفته است:

آن تابش بی غروب در پهنه دشت از معرکه کرب و بلا باز نگشت

بگذشت زهرچه داشت حتی سر و جاناما زنماز خویش هرگز نگذشت

وای به حال شخصی که نماز نخواند یا آن را سبک بشمارد، حقوق مردم را زیرپا بگذارد و پیرو خواهش های نفسانی باشد و آنگاه ادعا کند من عزادار امام حسین هستم از این فرد باید پرسید توچگونه به سوگواری روی آورده ای ولی صاحب این مجالس و محافل ماتم داری از اعمال و رفتارت راضی نیست، باید روح و قلب و دلت را با کربلا پیوند بزنی و جانی که به عاشورا تعلق یابد به نماز و سایر واجبات اهمیت می دهد، کارهای ناپسند نمی کند، اوقاتش را به بیهوده سپری نمی سازد امام حسین(علیه‌السلام) شب عاشورا را از دشمن مهلت گرفت تا لحظاتی را به نماز، عبادت و دعا بپردازد و تمام وجود آن حضرت سرشار از معنویت، فضیلت و انواع کمالات بود او در راه رضایت الهی از هرچه داشت صرف نظر کرد و با چنین امامی نمی توان جز با تزکیه درون و تقوا و آراستن روح به خوبی ها، مأنوس گردید (۳۷)

مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی که از مورخان خوش فکر، روشن بین و دقیق می باشد و تاریخ اسلام و مسلمانان را در آثار خویش با ژرف اندیشی ویژه و تتبع و جامع نگری تشریح کرده و شهید آیت اللّه مطهری پژوهش های تاریخی او را ستوده و مورد تأیید قرار داده است، می گوید: «بزرگی پیامبر و امام بر پایه بندگی خدا استوار است و جز از راه پروردگار نمی توان از پیامبر و امام بهره مند شد امام حسین(علیه‌السلام) روز عاشورا با آن همه گرفتاری و با آن که دشمن حاضر نشد جنگ را برای نماز خواندن چند دقیقه ای هم تعطیل کند، در همان گیر و دار جنگ، نماز ظهر را به جماعت خواند و دو نفر از یاران خود یعنی زهیر بن قین بجلی و سعید بن عبداللّه حنفی را فرمود تا پیش روی وی بایستند و سینه را سپر کنند وجلو حمله دشمن را بگیرند تا امام نماز خود را بخواند این امام چگونه راضی می شود که کسی به جای نماز(خواندن) برایش عزاداری کند و یا به اطمینان شفاعت و طرفداری او، واجبات را انجام ندهد و حرام ها را مرتکب شود!

عزاداری امام باید مردم را دین شناس کند، به خدا نزدیک سازد، از گناه و معصیت برکنار دارد مجالس عزای اباعبداللّه تنها موقعی باعث خشنودی خدا و قبول و موجب اجر و ثواب اخروی است که در حدود بندگی خدای متعال به انجام رسد و مشتمل بر دروغ و حرامی نباشد، چه خدا را نمی توان از راه گناه عبادت کرد و حرام را نمی توان مقدّمه عبادت قرار داد

زیرا خدای متعال عملی را قبول می کند که در حدود تقوی به انجام برسد و هر عملی که این طور باشد و مورد پذیرش پروردگار قرار گیرد در اصلاح نفس انسان اثر دارد کارهای خوب باید انسان را تربیت و سیر و سلوک دهد و بر صلاح و سلامت باطن انسان بیفزاید »(۳۸)

این نوشتار را با فرازی از زیارت وارث خاتمه می دهیم: «اشهد انّک قد اقمت الصلوه و أتیت الزکوه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر »

پی نوشت

  1. حماسه خورشید، محمد رضا حکیمی، ص ۲۳.
  2. صحیفه نور، ج ۱۸، ص ۲۱۶.
  3. حماسه حسینی، چاپ قدیم(دوره سه جلدی)، ج سوم، ص ،۳۴۳ و نیز بنگرید به چاپ جدید (دوره دو جلدی)، ص ۳۸۳- ۳۸۲.
  4. تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۰۴.
  5. حماسه حسینی، شهید مطهری، (طبع جدید)، ج ،۲ ص ۲۱۴ ۲۱۳.
  6. امر به معروف و نهی از منکر، علی کورانی، ص ۱۷.
  7. همان مأخذ
  8. سوره آل عمران، آیه ۱۰۴.
  9. همان، آیه ۱۰۹.
  10. وسایل الشیعه، شیخ حرّ عاملی، ج ۱۱، ص ۳۹۵.
  11. فروع کافی، ج ۴، ص ۵۶، در ضمن این حدیث با اندک تفاوتی از حضرت علی(علیه‌السلام) هم نقل گردیده است: نک نهج البلاغه، نامه ۴۷.
  12. سوره توبه، بخشی از آیه ۷۱.
  13. تحف العقول عن آل الرسول، ص ۲۳۷.
  14. تفصیل این بحث در کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر از تألیفات آیه اللّه سید علی بن حسین العلوی و نیز کتاب امر به معروف و نهی از منکر به قلم سید حسن اسلامی آمده است
  15. موسوعه کلمات الامام الحسین، قم، پژوهشکده باقر العلوم، ص ۱۱۰.
  16. الغدیر، علامه عبدالحسین امینی، ج ۱۰، ص ۳۴۰؛ حیاه الامام الحسین، باقر شریف قرشی، ج ۲، ص ۲۲۴.
  17. الامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۸۴، رجال کشی، ص ۳۲، الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۶۱.
  18. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۳۲۷.
  19. موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ،۲۴۷ تحف العقول، ص ۲۶۹.
  20. مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۸، مقتل عوالم، ص ۵۴.
  21. کشف الغمه فی معرفه الائمه، علی بن عیسی اربلی، ج ۲، ص ۱۰، اسدالغابه، ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۵.
  22. ارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۱۳، الغارات، ابن هلال ثقفی، ص ۴۲۰.
  23. سوره بقره، آیه ۲۰۷.
  24. الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج ۲، ص ۲۲۸.
  25. الکامل، ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۰۸.
  26. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۱، ص ۵۹۱.
  27. شرح نهج البلاغه، خطبه ۱۷۵.
  28. نک: نهج البلاغه، خطبه ۱۷۵.
  29. همان، خطبه ۲۱۶.
  30. اللهوف، سید بن طاووس، ص ۲۶.
  31. متن کامل این خطبه در منابع ذیل آمده است: تاریخ طبری، ج ،۷ ص ۳۲۲ ۳۲۱، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۵، مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۲۴۶.
  32. خورشید شهادت، پژوهشکده علوم انسانی دانشگاه امام حسین، دفتر سوم، ص ۳۳.
  33. ارشاد شیخ مفید، ج ۱، ص ۱۰۸.
  34. تاریخ طبری، ترجمه پاینده، ج ۷، ص ۲۹۸۹، ،۲۹۹۰ ۳۰۲۷، ۳۰۵۱.
  35. همان، ص ۳۰۱۵و نیز اجتیار معرفه الرجال، ص ۱۱۳ و ۱۱۴.
  36. حماسه حسینی، ج ۱، ص ۱۹۶، ص ۲۱۰، ۲۵۴ و نیز خورشید شهادت دفتر سوم، ص ۳۴.
  37. در این زمینه بنگرید به حماسه حسینی، ج ۱، ص ۱۲۶ ،۱۱۸ بررسی تاریخ عاشورا، محمد ابراهیم آیتی، ص ۴۶، ۱۲۳ و ۲۲۵؛ تعالیم اخلاقی و عرفانی امام حسین(مجموعه مقالات همایش امام حسین، مجمع جهانی اهل بیت، ج ۱۰، ص ۵۱۱ ۵۰۷، آبشارهای عاشورایی، ص ۲۵ و ۲۴؛ از مرثیه تا تعزیه، ص ۱۲۰ ۱۱۵.
  38. بررسی تاریخ عاشورا، ص ۱۲۷ ۱۲۶.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

امر به معروف و نهی از منکر، هدف قیام امام حسین(ع)

اشاره

 به حسب ظاهر عواملى چون امتناع امام حسین(علیه السلام) از بیعت با یزید بیعت و یا پاسخ به دعوت کوفیان، در تحقّق این قیام خونین بى تاثیر نبود، ولى در عین حال در کلمات امام(علیه السلام)، به طور مکرّر از اصلاح امّت و دو فریضه مهمّ امر به معروف و نهى از منکر به عنوان یکى از انگیزه هاى اساسى این نهضت بزرگ یاد شده است. پس قیام امام حسین(علیه‌السلام) بر مبنای امر به معروف و نهی از منکر برای نجات اسلام از تحریف انجام گرفت و بی تردید بدون قیام کربلا از اسلام چیزی باقی نمی ماند.

به راستى امام حسین(علیه السلام) را باید قهرمان این میدان دانست. آن حضرت علاوه بر امر به معروف قلبى و زبانى، عمل به آن را نیز به منتهاى اوج خود رساند و بالاترین مرحله عملى آن را انجام داد، و با شجاعتى وصف ناپذیر به همگان اعلام کرد: «اَیُّهَا النّاسُ! فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ یَصِبرُ عَلى حَدِّ السَّیْفِ، وَ طَعْنِ الاَسِنَّهِ، فَلْیَقُمْ مَعَنا وَ اِلاَّ فَلْیَنْصَرِفْ عَنَّا»؛ (اى مردم! هر کس از شما در برابر تیزى شمشیر و زخم نیزه ها شکیبا است، با ما بماند و الاّ از ما جدا شود!!). (۱)

مطابق روایات، قیام با شمشیر (در جاى خود) عالى ترین و پرفضیلت ترین مرحله از مراحل امر به معروف و نهى از منکر است که امام حسین(علیه السلام) به آن اقدام کرد.

امیرمومنان پس از بیان مراحل سه گانه امر به معروف و نهى از منکر (قلبى، زبانى و عملى)، فرمود: «وَ اَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْل عِنْدَ اِمام جائِر»؛ (امّا از همه مهم تر سخن به حقّى است که در برابر پیشواى ستمگرى گفته شود).(۲)

امام حسین(علیه السلام) نه تنها با سخنانش به افشاى جنایات بنى امیّه پرداخت که با شمشیر بر ضدّ آنان به مبارزه برخاست و تا پاى جان ایستادگى کرد و این حرکت خویش را «امر به معروف و نهى از منکر و اصلاح امور جامعه» نامید و در بیان و سخنان خویش، به طور مکرّر از این فریضه بزرگ یاد کرد، و با صراحت، یکى از انگیزه هاى حرکتش را احیاى همین امر مهم شمرد.

اکنون به مهمترین بخش از سخنان آن حضرت و یارانش، در این مورد گوش جان مى سپاریم.

۱. آن حضرت دو سال قبل از هلاکت معاویه، در میان جمع زیادى از مهاجرین و انصاردر سرزمین مقدّس «منا»، طىّ یک خطابه بسیار مهم، سرشناسان جامعهاسلامى آن روز را به سبب مسامحه و سهل انگارى نسبت به فریضه امر به معروف و نهى از منکر در اصلاح امور جامعه، مورد ملامت و سرزنش قرار داد و فرمود: چرا از نکوهشى که خداوند نسبت به علماى یهود فرموده است پند نمى گیرید؟ آنجا که فرمود: «لَوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالاَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاِثْمَ وَاَکْلِهِمْ السُّحْتَ»؛ (چرا علماى یهود، مردم را از سخنان گناهآلود و خوردن حرامنهى نمى کردند).(۳) (از فساد و تباهى جامعه جلوگیرى نمى کردند).

آنگاه امام(علیه السلام) در ادامه چنین فرمود: «وَ اِنَّما عابَ اللهُ ذلِکَ عَلَیْهِمْ، لاَنِّهُمْ کانُوا یَرَوْنَ مِنَ الظَّلَمَهِ الَّذِینَ بَیْنَ اَظْهُرِهِمُ الْمُنْکَرَ وَ الْفَسادَ، فَلا یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ ذلِکَ»؛ (خداوند تنها از این جهت بر آنها عیب مى گیرد که آنها با چشم خود شاهد زشتکارى و فساد ستمکاران بودند ولى (هیچ عکس العملى نشان نمى دادند و) آنان را نهى نمى کردند).

سپس در مورد اهمّیّت و عظمت این دو فریضه فرمود: «اِذا اُدِّیَتْ وَ اُقِیمَتْ، اِسْتَقامَتِ الْفَرائِضُ کُلُّها هَیِّنُها وَ صَعِبُها»؛ (هرگاه فریضه امر به معروف و نهى از منکر به درستى انجام شود و اقامه گردد، فرایض دیگر اعمّ از آسان و دشوار انجام خواهد شد).(۴)

این خطابه بسیار مهمّ امام(علیه السلام) در آن شرایط خفقان بار و در آن جمع کثیر، نشان مى دهد که امام منتظر فرصتى بود تا این فریضه الهى را در حدّ اعلا جامه عمل بپوشاند.

همان گونه که در نامه اى به معاویه مى نویسد: «اى معاویه! به خداسوگند از این که الان با تو نبرد نمى کنم، مى ترسم در پیشگاه الهى مقصّر باشم».(۵)

یعنى من دنبال فرصت مناسبى هستم تا با تو بستیزم.

۲. بعد از هلاکت معاویه، زمانى که امام(علیه السلام) از سوى والى مدینه به بیعتبا یزیدفراخوانده شد، امام(علیه السلام) به شدّت بر آشفت و آن را مردود شمرد و شبانگاه به سوى روضه شریف نبوى رفته به راز و نیاز پرداخت و در آن نیایش خالصانه به درگاه الهى چنین عرضه داشت: «اَللّهُمَّ هذا قَبْرُ نَبِیِّکَ مُحَمَّد(صلى الله علیه وآله) وَ اَنَا ابْنُ بِنْتِ نَبِیِّکَ وَ قَدْ حَضَرَنِی مِنَ الاَمْرِ ما قَدْ عَلِمْتَ، اَللّهُمَّ اِنِّی اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ وَ اُنْکِرُ الْمُنْکِرَ… »؛ (خداوندا! این قبر پیامبر تو محمّد(صلى الله علیه وآله) و من هم فرزند دختر او هستم، از آنچه براى من پیش آمده تو آگاهى، خداوندا! من معروف را دوست داشته و از منکر بیزارم!).(۶)

در واقع امام(علیه السلام) انگیزه هاى اصلى قیام خویش را در این جمله کوتاه، آن هم در کنار مرقد پاک جدّ بزرگوارش(صلى اللهعلیه وآله) در مقدّس ترین مکان ها بیان داشت و آن را به سینه تاریخ سپرد.

۳. شاید بتوان صریح ترین و رساترین تعبیر امام(علیه السلام) در تبیین انگیزه اصلى قیامش را جمله اى دانست که در وصیّت نامه آن حضرت به برادرش محمّد حنفیّه آمده است.

آن حضرت پس از آن که انگیزه هایى چون هوى و هوس و کسب مقام را از قیام خود دور دانست، چنین نوشت: «وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِصْلاحِ فِی اُمَّهِ جَدِّی، اُرِیدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ، وَ اَسِیرَ بِسِیرَهِ جَدِّی وَ اَبِی عَلِىِّ بْنِ اَبِی طالِب»؛ (من تنها به انگیزه اصلاح در امّت جدّم بپا خاستم، مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب(علیه السلام) رفتار نمایم!).(۷)

امام(علیه السلام) در این عبارات کوتاه و گویا در همان آغاز راه، هدف حرکت الهى خویش را بیان مى کند که قصدش کشورگشایى و به چنگ آوردن مال و مقام دنیا نیست، بلکه هدفش فقط اصلاح جامعهاسلامى و احیاى امر به معروف و نهى از منکر است.

۴. بعد از آن که مسلم بن عقیل(علیه السلام) ـ سفیر آن حضرت در کوفه ـ توسّط نیروهاى ابن زیادبا مکر و حیله دستگیر شد و به مجلس او وارد گشت و او، مسلم را متّهم به فتنه انگیزى ساخت، آن حضرت در پاسخ گفت: «ما لِهذا آتَیْتُ، وَ لکِنَّکُمْ اَظْهَرْتُمُ الْمُنْکَرَ، وَ دَفَنْتُمُ الْمَعْرُوفَ… فَاَتَیْناهُمْ لِنَاْمُرَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ، وَ نَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ»؛ (من براى این چیزها که تو مى گویى به کوفه نیامدم، بلکه شما منکرات و زشتى ها را ظاهر و معروف و خوبى ها را دفن کرده اید… پس ما به پا خواستیم تا مردم را به معروف دعوت کنیم و از منکرات دور سازیم).(۸)

۵. هنگامى که امام(علیه السلام) با سپاهِ «حرّ» رو به رو گشت و بى وفایى کوفیان آشکار شد و امام(علیه السلام) خود را با شهادت مواجه دید در میان اصحاب خویش برخواست و طىّ سخنانى چنین فرمود: «اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الحقَّ لا یُعْمَلُ بِهِ، وَ اَنَّ الْباطِلَ لا یُتَناهى عَنْهُ، لِیَرْغَبَ الْمُوْمِنُ فِی لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً»؛ (آیا نمى بینید به حق عمل نمى شود و از باطل جلوگیرى نمى گردد، در چنین شرایطى بر مومن لازم است [قیام کند و] شیفته ملاقات پروردگار [و شهادت] باشد).(۹)

از این سخن امام(علیه السلام) استفاده مى شود که در چنین شرایطى از جان باید گذشت یعنى در مرحله اى که خطر، کیان دین و مذهب را تهدید مى کند، وجود ضررهاى مالى و جانى نمى تواند مانع امر به معروف و نهى از منکر، گردد.

۶ـ طبق نقل مورّخان آنگاه که حرّ مانع حرکت امام شد، امام(علیه السلام) در نامه اى به بزرگان کوفه نوشت: «… فَقَدْ عَلِمْتُمْ اَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلى الله علیه وآله) قَدْ قالَ فِی حَیاتِهِ: مَنْ رَاى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاّ لِحُرُمِ اللهِ، ناکِثاً لِعَهْدِ اللهِ، مُخالِفاً لِسُنَّهِ رَسُولِ اللهِ، یَعْمَلُ فِی عِبادِ اللهِ بِالاِثْمِ وَ الْعُدْوانِ، ثُمَّ لَمْ یُغَیِّرْ بِفِعْل وَ لا قَوْل، کانَ حَقِیقاً عَلَى اللهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛ (شما مى دانید پیامبر خدا(صلى اللهعلیه وآله) در زمان حیاتش فرمود: هر کس سلطان ستمگرى را ببیند که حرام خدارا حلال شمرده و پیمان خدارا شکسته، با سنّت پیامبر مخالفت مى ورزد و در میان بندگان خدابه ظلم و ستم رفتار مى کند ولى با او به مبارزه عملى و گفتارى برنخیزد، سزاوار است که خداوند او را در جایگاه آن سلطان ستمگر [جهنّم] وارد کند).(۱۰)

امام(علیه السلام) با این سخنان ضمن گوشزد کردن وظایف همه قشرهاى مردم، خصوصاً بزرگان کوفه، عزم جزم خویش را براى اصلاح امور و مبارزه کامل با خودکامگان و ستمگران بنى امیّه اعلام مى دارد، و این مبارزه را مشروط به حمایت آنها هم نمى کند و آماده است جان گرامى خویش را در این راه نیز فدا کند و لذا ما امروز در برابر مرقد آن حضرت ایستاده، و مى گوییم: «اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلاهَ وَ اَتَیْتَ الزَّکاهَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ»؛ (من شهادت مى دهم که تو نمازرا بپا داشتى و زکاترا ادا کردى و امر به معروف کرده و نهى از منکر را بجا آوردى).(۱۱)

نکته قابل توجّه آن است که این گواهى، گواهى در محکمه قضا و در حضور قاضى و داور نیست بلکه به این معنى است که من به این حقیقت اذعان دارم که نهضت تو، نهضت امر به معروف و نهى از منکر و اصلاح جامعه اسلامى بود.(۱۲)

پی نوشت:

(۱). ینابیع المودّه، ص ۴۰۶.

(۲). نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۳۷۴. براى آگاهى بیشتر از مراحل سه گانه امر به معروف و نهى از منکر رجوع شود به: جواهرالکلام، ج ۲۱، ص ۳۷۴ به بعد.

(۳). سوره مائده، آیه ۶۳.

(۴). تحف العقول، ص ۱۶۸-۱۷۰ و بحارالانوار، ج ۹۷، ص ۷۹، ح ۳۷.

(۵). در مختصر تاریخ دمشق (ج ۷، ص ۱۳۷) در شرح حال امام حسین(علیه السلام) مى خوانیم که آن حضرت در پاسخ به نامه معاویه نوشت: «…وَ ما اَظُنُّ أَنَّ لِی عِنْدَ اللهِ عُذْراً فِی تَرْکِ جِهادِکَ». در احتجاج طبرسى (ج ۲، ص ۸۹، ح ۱۶۴) آمده است: «ما اُرِیدُ لَکَ حَرْباً وَ لاَ عَلَیْکَ خِلافاً، وَایْمُ اللهِ إِنِّی لَخائِفٌ لِلّهِ فِی تَرکِ ذلِکَ…» همچنین رجوع کنید به : بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱۲.

(۶). فتوح ابن اعثم، ج ۵، ص ۲۷؛ مقتل الحسین خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۶ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۸.

(۷). فتوح ابن اعثم، ج ۵، ص ۳۳ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹.

(۸). فتوح ابن اعثم، ج ۵، ص ۱۰۱؛ ملهوف (لهوف)،ص ۷۱. مراجعه شود به: انساب الاشراف، ص ۸۲.

(۹). بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱؛ تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰۵ و مقتل الحسین خوارزمى، ج ۱، ص ۲۳۷.

(۱۰). فتوحابن اعثم، ج ۵، ص ۱۴۳؛ مقتل الحسین خوارزمى، ج ۱، ص ۲۳۴ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱.

(۱۱). زیارت وارث.

(۱۲). گرد آوری از کتاب: عاشورا ریشه‏ها، انگیزه‏ها، رویدادها، پیامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آیت الله العظمى ناصر مکارم شیرازى)، امام على بن ابى طالب علیه السلام‏، قم‏، ۱۳۸۸ ه. ش‏، ص ۲۳۷.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی ناصر مکارم شیرازی.

جاودانگی قیام امام حسین (علیه السلام)

حادثه عاشورا از دلخراش ترین وقایع تاریخ اسلامى به شمار مى رود. این رخداد از هنگامه وقوع تاکنون مورد اهتمام و توجه انسان هاى آزاده قرار گرفته است. متفکران و نویسندگان مسلمان و غیر مسلمان از زاویه هاى گوناگون آن را کاویده و به موضوعاتی از این دست نظر افکنده اند:

علل شکل گیرى و پیدایش حادثه کربلا، درس هاى عاشوا، حضور زنان، گریه و عزاداری، تحریف ها و….

و البته هنوز جاى مباحث بسیار تاریخی اخلاقى و انسانی جهت پژوهش هاى عمیق خالى است. یکى از پرسش هایى که مطرح است و در لابه لاى نوشته ها به اجمال بدان پرداخته شده راز جاودانگى این قیام است. با آنکه قیام هاى بسیار در تاریخ بشریت و نیز دوره های اسلامى به وقوع پیوسته اما کشش و جاذبه و ژرفایى حادثه عاشورا در آن مشهود نیست. چه تفاوتى ماهوى میان آنها وجود دارد؟ چه رمز و رازى در این قیام و رخداد نهفته است؟

آیا تا به حال از خود پرسیده ایم که:

۱. اجتماع مردم در این ایام و تجمع وصف ناشدنى روزهای تاسوعا و عاشورا به ویژه در کشورهاى شیعه نشین از چه نیرویى تغذیه مى کند؟ چرا گذشت قرن ها نه تنها از نشاط آن نکاسته بلکه سال به سال بر رونق آن افزوده است؟

۲. حضور گسترده نیروهاى جوان که همه تعلق هاى جوانى اعم از مد لباس تا خواب سنگین را کنار نهاده اند چگونه توجیه مى شود؟ جوانان با ایده ها و حساسیت هاى متفاوتکه انرژی غیر قابل کنترل و روحیه اى گریزان از توصیه و پند دارند چرا عمیقاً جذب این حادثه مى شوند؟

۳. نمایش زیباى هیئت هاى عزادارى و دسته هاى سینه زنى بدون آموزش هاى فنى و دراز مدت که بسا زیباتر از رژه دسته هاى نظامى صورت مى گیرد آن هم با تنوع فراوان برحسب عرف ها و عادت هاى بومى و منطقه ای چگونه تحلیل مى شود؟ بسیار دیده مى شود که سربازان بعد از آموزشى درازمدت به خوبى از عهده وظایف خود برنمی آیند اما دسته هاى عزاداری خودآموز آرایشی زیبا پیدا مى کنند؟

۴. چه چیزى مردم را در ایام محرم به احسان ها و ایثارهاى بزرگ مالى وامى دارد؟ اطعام ها و خوان های گسترده در این ایام از چه عاملى سرچشمه مى گیرد؟ با آنکه براى جلب احسان هاى کم تر از این به تبلیغاتی گسترده و برنامه ریزى هاى درازمدت نیاز است.

این همه پس از قرن هاى متمادى که از حادثه کربلا گذشته و بدون کمترین جبر و تشویق دنیایى و حکومتى چه توجیهى دارد.

این نوشتار بر آن است تا اندازه اى این پرسش را وارسى کند و قدرى آن را بکاود. مى توان علل و عوامل متعددى برای این جاودانگى برشمرد مانند:

۱. انتساب امام حسین(علیه السلام) و فرزندانش به رسول خدا(ص)

۲. حضور زنان و کودکان

بر آن پاى مى فشردند کاملاً انسانى است که به برخى از آن اشاره مى شود:

۱. آگاهى بخشى

آگاهی بخشی هوشیار کردن انسان ها و از جهالت و سرگردانى در آوردن آنها از عالى ترین اصول انسانى به شمار مى رود.

امام حسین(علیه السلام) براى رهایى انسان از جهالت سردرگمی خون خود را نثار کرد. در زیارت اربعین که شیخ طوسى و دیگران آن را روایت کرده اند چنین مى خوانیم: «وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله وحیره الضلاله.»۲ ؛ او خون خودش را در راه تو نثار کرد تا بندگانت را از جهالت و نادانی رهایى بخشد.

۲. اصلاح گرى

همیشه زدودن پیرایه ها از زوایاى زندگى جمعى انسان ها آرمانى ارزشمند و بزرگ بوده است. مصلحان کسانى اند که تلاش مى کنند جامعه انسانى را از حرکت در بیراهه ها باز دارند و آنان را پایبند به قواعد انسانى سازند. برداشتن غل و زنجیرهای اجتماعی فقر و پریشان خاطرى آدمیان جزو اصول اصلاح گرى و اصلاح طلبى است.

رسول خدا(ص) با بعثت خود تحولى الهى و انسانى در جامعه پدید آورد لکن پس از رحلت ایشان پیرایه ها گریبانگیر جامعه نبوى شد و دچار ارتجاع گردید. اصلاحات حسینى در مسیر برداشتن این پیرایه ها و زدودن کجى ها بود تا با ارتجاع به جاهلیت بستیزد و آن را از میان بَرَد. امام حسین به واقعیت آن روز جامعه چنین اشاره فرمود:

«ألا ترون الى الحق لایعمل به والى الباطل لایتناهی عنه»۳؛ آیا نمى نگرید که به حق عمل نمى شود و از باطل پرهیز نیست.

اصلاح گرى خود را نیز با این جملات بیان داشت: «إنما خرجت لطلب الاصلاح فى امّه جدّی»۴؛همانا براى جُستن اصلاح در امت جدم قیام کردم.

۳. امنیت

استعداد آدمیان در فضاى آرام و امن به فعلیت مى رسد شکفته مى شود و کمال مى یابد. اگر این امنیت فراگیر نباشد و تنها متمولان و قدرتمندان از آن بهره مند گردند چنین جامعه اى را نمى توان امن نامید. هرگاه که دورافتادگان از هرم قدرت و ثروت که همیشه بیشترین قشرهاى اجتماعى را تشکیل مى دهند از امنیت برخوردار گردند جامعه انسانى و الهى است. امام حسین(علیه السلام) یکى از اهدافش را چنین بیان مى کند: «ویأمن المظلومون من عبادک».۵؛ بدان خاطر قیام کردم که ستمدیگان از بندگانت در امنیت به سر برند.

۴. امر به معروف و نهى از منکر

یکی از مهم ترین اهداف قیام حسینى نظارت و کنترل بر قدرت متمرکز جامعه به شمار مى رود. آن حضرت بر این باور است که حکمرانان در مسیر صواب حرکت نمى کنند و یکى از راه های بازدارندگى و نیز ایستادگى در برابر آن نظارت همگانى و کنترل قدرت از طریق نخبگان اجتماعى بلکه توده هاى اجتماعى است. امام حسین(علیه السلام) بر این هدف نیز بارها تأکید مى ورزد:

ارید أن آمر بالمعروف وانهى عن المنکر واسیر بسیره جدى و ابی.۶

تصمیم دارم امر به معروف و نهى از منکر نمایم و بر روش جدم و پدرم رفتار کنم.

روشن است که یکى از حوزه هاى اصلى امر به معروف و نهى از منکر نظارت عمومى نسبت به حکمرانان و متولیان امور است و آنچه در زمان امام حسین صادق بود همین حوزه از امر به معروف و نهى از منکر است گرچه دامنه آن به روابط افراد با یکدیگر نیز گسترش دارد.

تا اینجا چهار آرمان اصلى قیام امام حسین که تمامى آنها در راستاى اعتلاى انسانیت و رشد و کرامت انسان هاى است برشمرده شد.

دو. روش ها

بسیاری از حرکت هاى اجتماعی انقلاب ها و اصلاح طلبى ها با آرمان و اهداف بلند و انسانى شروع مى شود اما آنچه در روش و عمل اتفاق مى افتد معمولاً سازگارى با اهداف و آرمان ها ندارد. نهضت حسینى اعجازش در همین است که روش به کار گرفته شده از سوی امام صد در صد مطابق با آرمان و هدف او است. در روش و منش او چیزی نمى توان یافت که با آرمان و هدف نسازد آن هم در اوج سختی نبرد خون اسارت و…. اینک به نمونه هایى از این روش و منش انسانى اشاره مى شود:

۱. صداقت و یکرنگى

عاشورا نمایش مجسم و عینى باورهاى دینى و خصلت هاى انسانی در دشوارترین لحظات زندگى است. عاشورا مى آموزد که در سخت ترین حالت ها مى توان پایبند به آموزه هاى دین و صفات انسانى بود. آن جا که خطرها و دلهره ها بسیارى را به مصلحت سنجى و دوگانه زیستى وامی دارد عاشورا افقى فراتر از آن یعنى صداقت و یکرنگی را به نمایش مى گذارد زیرا عاشورا زاییده مکتبى است که یکرنگى در عقیده را مى پسندد و از نفاق بر حذر مى دارد. یکرنگى در انگیزه و نیت را توصیه مى کند و ریا را شرک مى شمرد یکرنگی در سخن را تعلیم مى دهد و دروغ را کلید همه پلیدی ها مى داند یکرنگى در داد و ستد را مى آموزد و غش را حرام مى کند یکرنگى در دوستى را سفارش کرده و خیانت را مذمت مى کند. و….

عاشوراییان با خداوند با امام با امت و با دشمن با خویشتن صادق و یکرنگ بودند. چهار تصویر زیر صداقت را در حادثه عاشورا نشان مى دهد:

هنگامی که امام حسین مى خواست از مکه حرکت کند در جمع دوستان و یاران سخن گفت و آنان را با وعده پست و مقام و ثروت و آسایش به قربانگاه نکشاند بلکه فرمود:

«اَلا ومَن کان باذلاً فینا مُهَجَتَهُ مُوَطناً على لقاءالله نَفسَه فَلیَرحل معنا فإنّى راحل مُصبِحاً إن شاءالله».۷؛ بدانید آنکه آماده است در راه ما بذل جان کند و خود را براى ملاقات خداوند مهیا ساخته با ما کوچ کند. به راستى که من صبحگاهان با خواست خداوند حرکت خواهم کرد.

هنگامی که امام حسین(علیه السلام) بر بالین عباس آمد و او را غرقه در خون یافت گفت:« اَلآن اِنکَسَر ظَهری.»۸؛ اینک کمرم شکست.

آن زمان که على اکبر از رزمگاه بازگشت به پدر گفت: «العطش قد قتلنى وثقل الحدید اجهدنی.»۹ (تشنگى مرا از پاى درآورده و سنگینى سلاح مرا بى تاب کرده است.)

امام حسین(علیه السلام) یاران خود را در شامگاه تاسوعا گرد آورد و شهادت خود را به آنان خبر داد و آنان را براى بازگشت آزاد گذاشت.۱۰ چنانکه رؤیای سحرگاه شب دهم را براى یاران بازگو کرد و حمله سگ هاى درنده را برایشان باز گفت.۱۱

۲. عدالت در عمل

عدالت را به آسانى مى توان بر زبان راند به سادگى مى توان نوشت به سهولت مى توان نمایش داد اما به سختى مى توان با عدالت زیست. از همین رو است که خداوند در قرآن هنگامى که از روزه عبادت و ذکر سخن مى راند با تعبیر (لعلکم تتقون)۱۲ (شاید پارسا شوید) آن را ختم مى کند. اما زمانى که به عدالت فرمان داده آن را نزدیکترین راه حتمى و قطعى به تقوا مى داند. «اعدلوا هو اقرب للتقوی»۱۳؛ عدالت پیشه کنید که نزدیک ترین راه به پارسایی است.

اینجا دیگر سخن از شاید و لیت و لعل نیست؛ بلکه از یک فرمول قطعى خبر مى دهد.

در حادثه عاشورا به جز خطابه هاى آتشین در مذمت ظلم و ستمگرى و دعوت به عدل و انصاف نمونه اى برجسته و عینى از عدالت را مى بینیم:

امام حسین(علیه السلام) هنگامى که بر بالین فرزند ارشد خویش علی اکبر آمد صورت بر صورت فرزند نهاد و گفت: (خاک بر دنیا پس از تو چه چیزى این گروه را بر خداوند جسور و گستاخ کرده تا حریم پیامبر را هتک کنند.)۱۴

و زمانى که برده اى سیاه به نام (واضح) از لشکر عاشوراییان بر زمین افتاد و امام حسین(علیه السلام) را ندا داد امام بر بالینش آمد و گونه بر گونه اش نهاد. این رفتار مایه مباهاتش شد و گفت: مَن مثلى و ابن رسول الله واضع خده على خدّی. (کیست مانند من که فرزند رسول خدا گونه به گونه اش گذارده باشد.)۱۵

۳. گفتگو

خردمندان و فرزانگان به سخن دیگران گوش مى سپارند و تبیین باورها و توجیه رفتار خویش را عار ندانند. اینان گفتگو را بهترین راه نزدیکى انسان ها به یکدیگر مى دانند.

در مقابل آنان که براى خود شأن و منزلتى ساخته و دیگران را کهتر به حساب آورند نه به سخن دیگران گوش کنند و نه راضى شوند کردار و رفتار خویش را روشن کنند.

در حادثه عاشورا خصلت نخست را در حسین(علیه السلام) و یارانش می بینیم. امام حسین(علیه السلام) با نوشته ها و خطابه ها از راز حرکت خویش پرده برمى دارد انگیزه و مرام خود را باز مى گوید سبب نافرمانى از حکومت یزید را به زبان مى آورد و….

همین رویّه را در یاران وى مى بینیم. آنان نیز هریک خطابه هایى ایراد کرده و به تبیین مواضع و توجیه رفتار خود دست زدند.

جریان مقابل نه تنها حاضر نبود کار خود را موجه سازد بلکه شنیدن سخن حق یاران حسین(علیه السلام) را کسالت آور قلمداد مى کرد.

در روز عاشورا زُهَیْر در برابر لشکریان یزید قرار می گیرد و به تبیین مواضع مى پردازد. شمر به سویش تیرى پرتاب کرده و مى گوید: «أبرمتنا بکثره کلامک.»۱۶

ساکت باش ما را از زیاده گویى خسته کردی.

بُرَیْر هم که از سربازان کهنسال امام حسین(علیه السلام) و از استادان قرائت در مسجد جامع کوفه بود نزد لشکریان عمرسعد آمد و شروع به سخن کرد. هنوز چند جمله بر زبان نیاورده بود که از میان جمعیت فریاد برآمد: یا بریر! فدا کثرت الکلام.۱۷ (بریر! زیاده سخن گفتی.)

۴. ادب

سلوک اجتماعى بر پایه باور به شخصیت انسانى جدا از همه باورها خصلت ها و طبقه اجتماعى را مى توان ادب نامید. این همان است که امیرمؤمنان به مالک اشتر فرمود: مردمان یا برادر توأند در دیندارى و یا همتاى توأند در آفرینش.۱۸

به دو پرده از ادب رفتارى در حادثه عاشورا بنگرید:

 روز هفتم محرم شمر نزدیک خیمه هاى امام حسین(علیه السلام) آمد و با صدایى بلند فریاد زد: «این بنو اختنا؟» (خواهرزاده هاى ما کجایند؟) عباس و برادرانش کجا هستند؟ شمر با مادر ابوالفضل خویشاوندى قبیله اى داشت. عباس(علیه السلام) رو گرداند و پاسخى نداد. امام حسین(علیه السلام) فرمود:

پاسخ دهید گرچه فاسق باشد.۱۹ (آنگاه عباس(علیه السلام) و شمر به گفتگو پرداختند).

در مسیر مکه به کوفه حرّ با هزار سواره براى بستن راه امام حسین(علیه السلام) خود را به آنان رسانید. وى مأموریت داشت امام را به کوفه نزد عبیدالله ببرد.

پیمودن راه طولانى تشنگى را بر حر و همراهانش غالب کرده بود. امام حسین چون تشنگى آنان را دید فرمان داد همه را سیراب سازید. «أمر أصحابه ان یسقوهم ویرشفوا الخیل»۲۰؛ به یارانش دستور داد که آنها را سیراب کنند و اسبانشان را نیز سیراب سازند.

۵. احترام به موقعیت و جایگاه انسان ها

وقتی امام حسین به منزلگاه شَرافْ رسید حر با هزار سوار براى بستن راه و بازگرداندن از حرکت فرود آمد.

امام حسین پس از آنکه دستور داد آنان و اسبانشان را سیراب سازند برایشان سخن گفت و از فلسفه حرکت خویش سخن راند و چنین بر زبان آورد که من خود بدینجا نیامدم بلکه در پى دعوت ها و نامه هاى شما بود و اگر خرسند نیستید بازگردم.

به هر حال وقت نماز ظهر فرا رسید. حجاج بن مسروق اذان گفت. امام حسین(علیه السلام) رو کرد به حر و فرمود: «اتصلی باصحابک». (تو با لشکر خود نماز مى خوانی؟) و حر گفت: «لا بل نصلی جمیعاً بصلاتک»۲۱ (همه به امامت شما نماز مى گذاریم.) اگر در آداب نماز جماعت از استحباب امامت حاکم فرمانده صاحب منزل و… سخن رفته است امام حسین(علیه السلام) حرمت یک فرمانده را نگه مى دارد و او را مخیر مى سازد و البته ادب حر نیز ستودنى است که با آنکه برای راه بستن آمده اما نیکو حرمت سبط رسول خدا را پاس مى دارد.

۶. احترام به پیمان ها

در منزلگاه عُذَیْب خبر شهادت قیس بن مسهر صیداوى به امام حسین داده شد. و نیز گزارش دادند که مردم دل هایشان با شما است و شمشیرهایشان بر رویتان کشیده. طرماح به حضرت پیشنهاد کرد که از راه منصرف شوید و به سوى کوهى در منطقه ما حرکت کنید که از دسترس به دور است و ما براى شما بیست هزار رزمنده تعهد مى کنیم که از شما دفاع کنند.

امام حسین پس از تشکر و سپاس فرمود:«ان بیننا و بین القوم عهداً ومیثاقاً و لسنا نقدر على الانصراف».۲۲

(میان ما و مردم کوفه پیمانى است که نمى توان از آن سرباز زد.)

و از این رو است که در روایت هاى بسیار پایبندی به پیمان ها نشانه دیندارى شمرده شده است.

امام باقر(علیه السلام) در حدیثى فرمود: «انّا لنحب من کان عاقلاً فهماً فقیهاً حلیماً مداریاً صدوقاً وفیّاً.»۲۳

ما دوست داریم کسى را که خردمند فهیم دانا بردبار سازگار یکرنگ و وفادار به پیمان باشد.

۷. پرهیز از جنگ افروزى

آنگاه که امام به سرزمین نینوا رسید نامه عبیدالله بن زیاد به حر رسید که بر امام حسین(علیه السلام) سخت گیرد.

در این هنگام زهیر به امام حسین گفت: نبرد با اینان براى ما آسان است از جنگیدن با لشکریانى که پس از این خواهند آمد.

امام حسین(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «ماکنت ابدأهم بقتال».۲۴؛ من نبرد را آغاز نخواهم کرد.

امام حسین(علیه السلام) گرچه به شهادت عشق مى ورزید و از مرگ هراسى نداشت و آن را چونان گردنبند دختران جوان مایه زیبایى و زیور زندگى مى دانست اما به کشتن دیگران راغب نبود و از آن کناره مى گرفت مگر دیگران به نبرد دست زنند. و حسینیان نیز باید خصلت عشق به شهادت را از پیشواى خود به ارث برند و بدان ببالند و از نبرد و خونریزى خرسند نباشند که اصل و قاعده اولی صلح است و نبرد و جنگ صورت اضطرار زندگى است.

۸. شیوه دعوت

وقتی امام به منزلگاه قصر بنى مقاتل فرود آمد چادر بزرگى برپا دید. پرسید از آنِ کیست؟ گفته شد از عبیدالله بن حر جعفى است که مردى متمول و ثروتمند بود. امام حسین حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد تا وى را به سوى حسین(علیه السلام) فراخواند. حجاج چیزى همراه داشت. عبیدالله پرسید: این چیست؟ حجاج گفت: «هدیه الیک وکرامه ان قبلته هذا الحسین یدعوک الى نصرته».۲۵

(این هدیه اى براى تو است اگر بپذیری. اینک حسین تو را براى یارى فرامى خواند.)

عبیدالله گفت: وقتى از کوفه بیرون آمدم جمعیت بسیاری دیدم که براى نبرد با حسین مهیا مى شدند و من توانایى یارى حسین را ندارم.

چون حجاج سخن عبیدالله را براى امام نقل کرد امام حسین(علیه السلام) با جمعى از یاران و خاندانش نزد او رفت.

۹. حضور زنان

حضور زنان و احترام به این حضور از سوى امام حسین یکی از منش هاى انسانى این قیام است. حادثه عاشورا از آغاز تا پایان از حضور زنان برخوردار بوده و نیز بسیار تأثیرگذار بودند و استاد مطهری حادثه عاشورا را مذنث (مخفف مذکر و مؤنث) دانسته یعنى حادثه اى مردانه و زنانه.

همسر زهیر دَلْهَمْ دخترعمرو او را با توصیه و تشویق بسیار به یارى حسین(علیه السلام) وامى دارد و از او وعده شفاعت در آخرت مى گیرد.۲۶ گرچه نام زهیر آوازه تاریخ شد و از همسر وى کمتر سخن به میان مى آید.

ام وهب دختر عبدالله همسر عبدالله بن عمیر کلبی با برداشتن عمودی به تشویق شوهرش به نبرد مى پردازد و مى خواهد به همراه شوهر کشته شود که امام حسین(علیه السلام) او را برمى گرداند و مى فرماید بر زنان نبرد واجب نیست.۲۷

و نیز وقتى کعب بن جابر بر بُرَیْر یورش برد همسرش او را سرزنش کرد و گفت دیگر با تو سخن نگویم تو دشمنان فرزند فاطمه را یارى دادی.۲۸

مادر عمرو بن جناده که کودکى یازده ساله بود او را به رزمگاه فرستاد و شوهر این زن در یورش نخست دشمن به شهادت رسید. وقتى کودک از امام حسین اجازه خواست حضرت فرمود پدرش کشته شده و شاید مادرش راضى نباشد. عمرو گفت مادرم مرا فرستاده است.۲۹

چنانکه زنى از قبیله بکر بن وائل هم تبارى هاى خود را به جهت غارت رزمگاه امام حسین سرزنش کرد.۳۰

و زن خولى تا پایان عمر از اندوه و غم شهادت امام حسین(علیه السلام) آرایش نکرد.۳۱

نیز در برخى کتب تاریخ نقل شده که امام حسین(علیه السلام) در آخرین لحظات زندگى به خواهرش زینب گفت:

ییا اُختاه لاتَنسینى فى نافله اللیل.۳۲

خواهرم مرا در نمازشب از یاد مبر.

جالب است توجه شود که در واقعه کربلا حضور مثبت زنان در اردوگاه امام حسین چشمگیر است و نیز حمایت و یارى زنانى از سپاه دشمن ولى نام زنى که به یارى یزیدیان برخاسته باشد و آنان را مدد رسانده باشد نقل نشده است.

۱۰ . اهتمام به گرفتارى ها

در غروب روز نهم که امام حسین(علیه السلام) یارانش را گرد آورد و آنان را براى رفتن مخیر ساخت. به محمد بن بشیر حضرمى که پسرش در مرزهای رى به اسارت گرفته شده بود فرمود: انت فى حَلٍّ من بیعتی فاعمل فى فکاک ولدک. (بیعت خود را از تو برداشتم برای رهایى فرزندت تلاش کن.) وى در پاسخ گفت: به خداوند چنین نکنم. آنگاه امام حسین(علیه السلام) فرمود:

اذاً أعط ابنک هذه الاثواب الخمسه لیعمل فى فکاک اخیه.۳۳

(پس این پارچه ها به فرزند دیگرت ده تا در راه آزادى برادرش از آن بهره برد.)

در پایان امیدواریم متولیان امور دینى در بزرگداشت این گونه شعائر بکوشند:

الف) حس مذهبى و دینى این حرکت و روح گرفتن آن را قوی سازند.

ب) این حرکت را با آگاهى بخشى و معرفت دهى همراه کنند.

ج) آن را از خرافات و بدعت هاى عوامانه بپیرایند.

د) در این مسیر زنده و سازنده مانع و آفت ایجاد نکنند.

هـ) مقدماتى فراهم آورند تا این حرکت در جریان هاى خاص سیاسى و جناحى وارد نشود و رنگى جز رنگ حسینى به خود نگیرد، تا ماهیت الهى و انسانى این قیام جاودانه همیشه و چونان گذشته درس آموزى هاى بیشتر پرتوافکنى های گسترده تر را به همراه داشته باشد.

پی نوشت ها :

۱. مستدرک الوسائل ج۱۰ ص۳۱۸.

۲. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد ص۷۳۱.

۳. مقتل الحسین ص۲۳۲.

. همان ص۱۵۶.

۵. الحیاه ج۲ ص۲۱۳.

۶. همان.

۷. مقتل الحسین ص۱۹۴.

۸. همان ص۳۳۸.

۹. همان ص۳۲۲.

۱۰. همان ص۲۵۸.

۱۱. همان ص۲۶۷.

۱۲. سوره بقره آیه ۲۱ ۶۳ و۱۸۳.

۱۳. سوره توبه آیه ۸.

۱۴. مقتل الحسین ص۳۲۵.

۱۵. همان ص۳۰۸.

۱۶. همان ص۲۸۴.

۱۷. نهج البلاغه نامه ۵۳.

۱۸. مقتل الحسین ص۲۸۵.

۱۹. همان ص۲۵۲.

۲۰. همان ص۲۱۴.

۲۱. همان ص۲۱۴ـ۲۱۶.

۲۲. همان ص۲۲۲.

۲۳. بحارالانوار ج۷۸ ص۲۴۵ ح۵۶.

۲۴. مقتل الحسین ص۲۲۸.

۲۵. همان ص۲۲۳ـ۲۲۴.

۲۶. همان ص۲۰۸ـ۲۰۹.

۲۷. همان ص۲۹۳ـ۲۹۴.

۲۸. همان ص۳۰۹ـ۳۱۰.

۲۹. همان ص۳۱۴.

۳۰. همان ص۳۸۶ـ۳۸۷.

۳۱. همان ص۳۹۱ـ۳۹۲.

۳۲. اعلام النساء المومنات ص۳۸۱.

۳۳. مقتل الحسین ص۲۶۰.

نویسنده: مهدی مهریزى

مراحل شكل گيرى قيام خونين سيدالشهداء (عليه السلام) ‏

قيام سرخ سيد الشهداء (عليه السلام) سرچشمه خيرات و بركات فراوانى در طول تاريخ براى بشريت و به ويژه مسلمانان و شيعيان بوده است. اين بركات پس از اين نيز ادامه خواهد داشت. قيامى كه بزرگ ترين مانع، بر سر راه ستمگران و ظالمان بوده و خواب راحت را از چشمان آنان ربوده است. ظلم ستيزى حسين بن على (عليه السلام) امرى نيست كه بتوان آن را انكار كرد يا مخفى نگاه داشت. آنچه بيش از همه باعث شده فرمانروايان ستمگر همواره از پى گيرى و سرمشق گيرى مردمان از راه آن حضرت در هراس باشند، همين ظلم ستيزى مى باشد كه پيام اصلى حركت اصلاح طلبى حسين (عليه السلام) بوده است.

در اين ميان، آشنايى با قيام امام حسين (عليه السلام) و شناخت هر چه بيشتر ابعاد آن، ما را در بهره گيرى بيشتر و بهتر از آن حركت نورانى يارى مى نمايد و راه آن حضرت را روشن تر و پُر رهروتر مى سازد. جاى بسى شكر و سپاس است كه در اين موضوع، تاكنون آثار كوچك و بزرگ فراوانى از نويسندگان و انديشمندان بر جاى مانده است و تلاش در راه گسترش معرفت و شناخت تمامى زوايا و جوانب قيام عاشورا همچنان ادامه دارد; و صد البته اين مسئله، هنوز بررسى و مداقه بيشترى را مى طلبد; چرا كه نياز امروز جوامع بشرى به آشنايى با تفكر سيدالشهدا (عليه السلام) و راهى كه او براى آن از همه چيز خود گذشت بيش از هر زمان ديگرى احساس مى شود.

از راه هاى شناخت بهتر حركت اصلاحى امام حسين (عليه السلام) بررسى مراحل حركت آن حضرت از آغاز تا پايان است. اين نوع تقسيم بندى، مصلحان و ظلم ستيزان را يارى مى كند تا در حركت هاى اصلاحى و ظلم ستيزانه خود، درس بهترى از قيام سيدالشهداء (عليه السلام) بگيرند و البته از اين ره گذر، پاسخ برخى شبهات نيز روشن خواهد شد. بررسى دقيق وقايعى كه از زمان مرگ معاويه رخ داد و نيز دقت در چگونگى عملكرد حسين (عليه السلام) و سخنان آن حضرت و زمينه سازي هايى كه براى برپايى حركتى اصلاح طلبانه و بدعت زدايانه انجام داد، ما را به اين نتيجه رهنمون مى سازد كه قيام امام حسين (عليه السلام) را مى توان به سه مرحله تقسيم كرد: ـ اعلام مخالفت با حكومت يزيد ـ ارشاد عمومى ـ قيام مسلحانه.

الف ـ اعلام مخالفت با حكومت يزيد در اين بخش در پى آن هستيم تا به سه پرسش پاسخ دهيم: پرسش نخست: چرا يزيد برخلاف پدرش معاويه بر بيعت امام حسين (عليه السلام) پافشارى مى كرد؟ معاويه به صلح امام حسن (عليه السلام) راضى شد; اما فرزندش يزيد تنها به بيعت از سوى امام حسين (عليه السلام) رضايت مى داد و امام را در ميان انتخاب دو راه يعنى «بيعت» و يا «مرگ» مخير گذاشته در نامه اش به وليد بن عتبه والى مدينه چنين آورده بود: «اذا اتاك كتابى هذا فأحضر الحسين بن على و عبداللّه بن الزبير فخذهما بالبيعة فإن امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث الىّ برؤوسهما.»[1]

«هنگامى كه نامه ام به دستت رسيد حسين بن على و عبداللّه بن زبير را حاضر كن و از آن دو بيعت بگير، پس اگر از بيعت نمودن خوددارى كردند گردنهاى آنان را بزن و سرهايشان را براى من بفرست.» به نظر مى رسد توجه به جايگاه اجتماعى امام حسن (عليه السلام) در برابر معاويه و جايگاه اجتماعى سيد الشهدا (عليه السلام) در برابر يزيد، پاسخ اين پرسش را به مقدار بسيارى روشن مى سازد. پس از شهادت امام على بن ابى طالب (عليه السلام) مردم با امام حسن ـ(عليه السلام) بيعت كردند[2]

و آن حضرت، به عنوان خليفه مسلمين، بر مسند خلافت نشست، و همه مسلمانان در قلمرو اسلامى، از حجاز و يمن گرفته تا عراق، تحت امر امام مجتبى (عليه السلام) درآمدند و تنها شام و مصر بود كه در زمان امام على (عليه السلام) نيز از تحت حاكميت آن حضرت خارج شده و در اختيار معاويه و عمرو بن عاص درآمده بود. همين امر باعث بروز جنگ طولانى صفين و درگيرى شديد ميان لشكريان امام على (عليه السلام) و معاويه شده بود.

معاويه در مقابل اميرالمؤمنين (عليه السلام) از موضع ضعيف ترى برخوردار بود; زيرا آن حضرت در نظر مردمِ سراسر قلمرو اسلامى، خليفه مسلمانان شناخته شده بود، در حالى كه معاويه، والى متمرد و سركش به شمار مى رفت. پس از شهادت على (عليه السلام) و به خلافت رسيدن امام حسن (عليه السلام) باز هم همان وضعيت باقى ماند; يعنى معاويه هنوز در تمامى بلاد، حتى در شام، به عنوان يكى از واليان خليفه و دولت مركزى كه مقر آن در كوفه بود شناخته مى شد و هيچ كس او را خليفه قلمداد نمى كرد; اما شاميان بر اثر تبليغات انحرافى معاويه، چون او را صاحب حق مى دانستند، در برابر حكومت مركزى، از او حمايت مى كردند.

براى يك فرماندار ياغى كه خليفه مسلمين را در مقابل خود مى ديد، چيزى كه بيش از همه اهميت داشت، استحكام بخشيدن به مقر حكومتى خويش و نگهدارى منطقه تحت سلطه اش بود. گسترش سلطه خليفه و خلع نمودن او از مقامش از اولويت هاى بعدى به شمار مى رفت كه پرداختن به آن، تنها در صورت احساس توانمندى و فراهم آمدن شرايط ممكن بود. در چنين شرايطى وادار كردن خليفه به كناره گرفتن از قدرت و تسليم حكومت و امارت به او، حتى به نام صلح، بزرگ ترين فتح و پيروزى به شمار مى رفت، و معاويه اگر مى توانست امام حسن مجتبى (عليه السلام) را به پذيرش صلح و كناره گيرى از قدرت وادار نمايد، به بزرگ ترين پيروزى و بالاترين افتخار در نظر مردم خود، نائل آمده بود.

بنابراين در آغاز راه، درخواست بيعت از رقيبى كه از هر نظر، از جايگاه برترى برخوردار بود، نه تنها هيچ فايده اى به دنبال نداشت، بلكه امام (عليه السلام) و پيروانش را در نابود كردن مخالفان مصمم تر مى ساخت;[3] اما به تسليم واداشتن او و صلح كردن با او، خود برترين نتيجه اى بود كه مى توان در اين مبارزه به آن انديشيد و رقيب را در صورت احساس ضعف به تفكر واداشت.

از اين رو پس از آنكه سپاه پيشتاز امام حسن مجتبى (عليه السلام) به فرماندهى عبيدالله بن عباس در منطقه «مسكن»، يعنى نقطه تلاقى دو لشكرِ متخاصم مستقر شد، معاويه دست به كار شد و شايعه صلح امام حسن (عليه السلام) با خود را در ميان آنان رواج داد، و نيز در ميان لشكريان پشتيبان شايعه كرد كه قيس بن سعد، يعنى فرمانده سپاه پيش تازِ امام، با معاويه از در صلح وارد شده و از جنگ و خونريزى و برادركشى منصرف شده است.[4]

با اين توضيحات، به خوبى مى توان تفاوت موقعيت امام حسين (عليه السلام) با برادر بزرگوارش امام مجتبى (عليه السلام) و نيز تفاوت شرايط معاويه با شرايط يزيد را درك كرد; زيرا برخلاف معاويه كه در زمان امام على (عليه السلام) و نيز قبل از كناره گيرى امام حسن (عليه السلام) از جايگاه متزلزلى برخوردار بود و هيچ كس او را به عنوان خليفه رسمى مسلمانان نمى شناخت، يزيد عملاً بر مسند خلافت نشست و اختيارات و لوازم آن را در اختيار داشت و واليان و حاكمان تمام بلاد را عزل و نصب مى كرد.

همچنين نيروهاى نظامى در همه ولايات تحت امر او بوده و در يك كلام تمام لوازم حكومت بر جامعه را در اختيار داشته، مردم نيز در قلمرو اسلامى او را به عنوان خليفه مسلمين ـ هر چند خليفه اى جائر و غاصب ـ مى شناختند. چنين تفاوتى در حسنين ـ عليهما السلام ـ نيز وجود داشت; زيرا امام حسن (عليه السلام) رسماً خليفه مسلمانان بود و تمام اختيارات و لوازم يك خليفه را نيز دارا بود; در مقابل، امام حسين (عليه السلام) تنها به عنوان يك شهروند مطرح بوده و هيچ مسئوليت اجرايى بر عهده نداشت.

حسين (عليه السلام) از نفوذ فوق العاده اى در ميان مردم برخوردار بود و به آن حضرت بيش از هر شخص ديگرى احترام گذاشته مى شد; اما يزيد او را تنها شهروندى كه از قدرت نظامى بالفعل برخوردار نيست مى دانست و مردم نيز توان مقابله با حكومت يزيد را در امام حسين (عليه السلام) مشاهده نمى كردند; حكومتى كه پايه هايش در مدت بيست سال امارت معاويه بر شاميان و بيست سال حكومت و خلافت بر همه قلمرو اسلامى به خوبى پابرجا و مستحكم شده بود.

با توجه به آنچه گذشت مى توان حدس زد كه چرا براى يزيد، گرفتن بيعت از امام حسين (عليه السلام) بسيار مهم به شمار مى رفت و او در برابر امام كوتاه نمى آمد; بديهى است كه براى او صلح با سيدالشهداء (عليه السلام) اصلاً تصور نمى پذيرفت. براى يزيد صلح با كسى كه از قدرت نظامى برخوردار نبود و هيچ يك از شهرها و ولايات را در تصرف خود نداشت بى معنا، و سخن گفتن از صلح، آن هم از سوى او كه عنوان خليفه مسلمانان را با خود يدك مى كشيد و در اوج غرور و تكبر به سر مى برد، امرى محال به نظر مى رسيد.

از اين رو يزيد تنها به سه مسئله مى توانست بينديشد: «بيعت امام»، «خويشتن دارى و صبر در مقابل بيعت نكردن امام» و «برخورد قاطع و مقابله شديد با امام». اما گزينه نخست از سوى سيدالشهدا (عليه السلام) امكان پذير نبود; زيرا آن حضرت، هم به سبب شخصيت خود و هم به دليل خطر بزرگى كه با خلافت يزيد، متوجه احكام اسلام و سنت پيامبر شده بود، هرگز زير بار بيعت با او نمى رفت. اين مسئله را نيز بارها اعلام كرده بود و علل آن به تفصيل در همين مقاله خواهد آمد. امام حسين (عليه السلام) خلافت يزيد را هرگز به رسميت نمى شناخت و از اين رو بيعت با يزيد تحقق خارجى نمى يافت.

اما يزيد نيز نمى توانست از كنار بيعت نكردن حسين (عليه السلام) به راحتى بگذرد و با آن از در مسامحه وارد شود; زيرا او در آغاز حكومت خود، يعنى در يكى از بحرانى ترين زمانهاى دوران حكومت خويش به سر مى برد; هنوز تمامى بلاد سرسپردگى و تبعيت خود را نسبت به او اعلام نكرده بودند و احتمال مخالفت و آشوب، بويژه از ناحيه عراق و حجاز، به شدت وجود داشت. بنابراين مسامحه با حسين (عليه السلام) تبعات خطرناكى براى حكومت نوپاى او به بار مى آورد كه مى توان برخى از آنها را حدس زد: 1ـ مسامحه و مدارا با حسين (عليه السلام) از سوى يزيد، در حقيقت به معناى پذيرش فضيلت و برترى امام و عدم صلاحيت خود براى تصدى منصب خلافت به شمار مى رفت.

2ـ با پذيرفتن عدم بيعت آن حضرت، بقيه مخالفان نيز به بيعت نكردن با او به طمع مى افتادند و در نتيجه يزيد خود، زمينه بروز آشوب و قيام را در تمامى بلاد فراهم مى آورد. 3ـ يزيد با مدارا و مسامحه در برابر به رسميت نشناختن خلافتش از سوى حسين بن على (عليه السلام) در واقع خود را تحقير كرده و بى كفايتى خود را به اثبات مى رساند; زيرا همان گونه كه گذشت امام حسين (عليه السلام) بالفعل هيچ قدرتى در اختيار نداشت و براى حكومت يزيد بيش از يك شهروند نبود; پس عدم توانايى خليفه مسلمين در وادار كردن يك شهروند به تمكين در مقابل حكومت مركزى از نظر عوام، بى لياقتى و بى كفايتى او را به اثبات مى رساند.

همچنين او به خوبى مى دانست كه مخالفت امام با او تنها به عدم بيعت خلاصه نمى شد و بايد منتظر عواقب بعدى آن نيز مى بود; عواقبى همچون رو به رو شدن با صد هزار شمشير اهل حجاز و عراق، آن گونه كه پدرش معاويه تجربه كرده و خطر آن را به او گوشزد نموده بود. بنابراين تنها گزينه سوم، يعنى مقابله با آن حضرت باقى مى ماند كه بايد به گونه اى محقق مى شد. البته خامى، خيره سرى و غرور بيش از حد يزيد و عُمّالش ـ بويژه عبيداللّه بن زياد ـ باعث شد كه شديدترين، خَشِن ترين و وحشيانه ترين نوع مقابله با خاندان پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ را برگزينند و براى مقابله با حضرت از همه درنده خويى و وحشى گرى خود استفاده نمايند.

بنابر آنچه گذشت، صلح با امام حسن (عليه السلام) براى معاويه پيروزى غرورانگيزى به شمار مى رفت.[5] اما تنها چيزى كه مى توانست غرور يزيد را حفظ كرده مانع از تحقير او شود و دولت او را از مواجه شدن با قيامها و مخالفت هاى جدى در امان دارد، بيعت گرفتن از مردم، بويژه مخالفان و حسين بن على (عليه السلام) بود. پرسش دوم: چرا امام حسين (عليه السلام) به بيعت با يزيد راضى نشد؟ آيا وضعيت او از امام مجتبى (عليه السلام) در جامعه بهتر بود و از موقعيت اجتماعى بهتر و قدرت نظامى بالاترى برخوردار بود؟! و آيا مردم در زمان او نسبت به خاندان پيامبر ارادت بيشترى از خود نشان مى دادند؟ يا اينكه وضعيت جامعه مسلمانان و احكام شريعت محمدى در آن زمان به قدرى اسف بار بود كه ديگر سكوت و بردبارى ـ حتى به قيمت ريخته شدن خون برترين انسانها و به اسارت رفتن شريف ترين خاندانها ـ به مصلحت نبود.

در پاسخ به اين پرسشها بايد به اين نكته توجه كرد كه امام مجتبى و سيدالشهداء (عليهماالسلام) حكومت معاويه را بالاترين مصيبت و فتنه براى مسلمانان مى دانستند; زيرا وضعيت اسف بار شيعيان در زمان معاويه و نيز پايمال شدن حقوق مسلمانان و بى توجهى به احكام شريعت محمدى ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و رواج انواع بدعت ها، وضعيت جامعه را به قدرى دردناك كرده بود كه قيام براى اصلاح جامعه و عليه بانيان و مسببان آن را لازم و ضرورى مى نمود[6]

و تنها وجود موانعى چند، باعث شده بود كه ايشان در زمان معاويه سكوت اختيار كرده، از مبارزه مسلحانه صرف نظر نمايند; اما با روى كار آمدن يزيد، در واقع ديگر چيزى از اسلام باقى نمى ماند تا سكوت و صبر و تحمل سيدالشهداء (عليه السلام) توجيه پذير باشد. يزيد جوانى بود عياش، شراب خوار، زناكار، حيوان باز و تارك نماز. او از ارتكاب انواع محرمات و گناهان كبيره پروايى نداشت[7] و از همه بدتر بر پوشاندن و پنهان كردن چنين اعمال و رفتار نامشروعى نيز نمى كوشيد.

با اين اوصاف، جانشينى پيامبر و در دست گرفتن رهبرى جامعه اسلامى توسط او، براى هيچ مسلمان دردمندى، به ويژه حسين (عليه السلام) تحمل پذير نبود. از اين رو از كلام امام (عليه السلام) مى توان به دو عامل مهم براى بيعت نكردن آن حضرت با يزيد دست يافت: 1ـ تفاوت اساسى و بى شمار شخصيت امام حسين (عليه السلام) با يزيد همان گونه كه گذشت، شخصيت شيطانى يزيد كه نه تنها از اسلام، بلكه از انسانيت بويى نبرده بود با شخصيتى چون حسين (عليه السلام) فرزند على (عليه السلام) و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و نوه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و چراغ هدايت بشر و حجت خدا بر روى زمين، مقايسه پذير نبود.

از اين رو امام حسين (عليه السلام) در اولين اظهار نظر خود در خانه وليد، اين مسئله را پيش كشيد و اين گونه بيان فرمود: «ايها الامير انّا اهل بيت النبوّة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة و محل الرحمة بنافتح اللّه و بناختم و يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلى لا يباع مثله.»[8] «اى امير، ما خاندان پيامبر و معدن رسالتيم، خاندان ماست كه محل نزول فرشتگان الهى و محل نزول رحمت خداست، خداوند اسلام را با خاندان ما آغاز كرد و با خاندان ما به پيش برد و حال آنكه يزيد مردى زشت كردار، شراب خوار، قاتل انسان بى گناه و آشكار كننده و تظاهر كننده به فسق است.

بنابراين كسى مانند من با كسى مانند او بيعت نخواهد كرد.» يا در پاسخ به عبداللّه بن زبير مى فرمايد: «انظر يا ابابكر انّى ابايع ليزيد و يزيد رجل فاسق معلن الفسق يشرب الخمر و يلعب بالكلاب و الفهود و يبغض بقية آل الرسول؟! لا واللّه لا يكون ذلك ابداً.»[9] «اى ابوبكر، ببين آيا من با يزيد بيعت كنم در حالى كه او مردى زشت كردار است، به فسق و فجور تظاهر مى كند، شراب مى خورد و با سگها و ميمون ها بازى مى كند و نسبت به بازماندگان خاندان پيامبر بغض مىورزد؟! نه به خدا سوگند هرگز چنين اتفاقى نخواهد افتاد.» و نيز در پاسخ مروان كه از آن حضرت مى خواست با يزيد بيعت كند، فرمود: «ويلك يا مروان! اليك عنّى فانّك رجس و انا اهل بيت الطّهارة الذين انزل اللّه عز و جلّ على نبيّه محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ فقال انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيراً.»[10]

«واى بر تو اى مروان! همانا تو پليدى و ما خاندان پاكى هستيم; كسانى كه خداوند متعال بر پيامبرش محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ درباره آنان فرموده است: همانا خداوند خواسته است كه رجس و پليدى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك گرداند.» بنابراين امام با پيش كشيدن مسئله شخصيت و جايگاه رفيع معنوى و خانوادگى خود و مقايسه آن با شخصيت فرومايه يزيد، مسئله بيعت با او را به كلى منتفى دانست و سخن آخر را در همان آغاز با صراحت و روشنى بيان فرمود.

خطر يزيد براى اسلام انحراف هاى فراوانى در طول بيش از 20 سال حكومت معاويه در جامعه رخ داده بود; قاعدتاً بايد خليفه بعدى درصدد اصلاح آن امور بر مى آمد; اما در چنين وضعيتى فردى بر مسند خلافت مى نشيند كه نه تنها اصلاحگر نيست، بلكه از فاسدترين مردمان بوده، آشكارا مرتكب انواع جنايات و محرمات مى شود و از حرمت شكنى و پايمال كردن حريم شريعت و سنت ابايى ندارد.

در چنين فضايى چه اميدى به حكومت اسلامى و آينده آن مى توان داشت؟! آيا آينده اى تاريك و وحشتناك در انتظار مسلمانان و دين اسلام نبود؟! آيا اگر حسين بن على (عليه السلام) صبر مى كرد و سر به زير مى انداخت، ممكن بود كه بتوان در آينده به برقرارى احكام اسلام در جامعه اسلامى اميدوار بود؟! سيدالشهداء (عليه السلام) در پاسخ به مروان كه از آن حضرت، بيعت با يزيد را مطالبه مى نمود، اين پرسش ها را با يك جمله پاسخ گفته و فرموده است: «انّا للّه و انّا اليه راجعون و على الاسلام والسلام اذ قد بليت الأمّة براع مثل يزيد.»[11] «همه از خداييم و به سوى او باز خواهيم گشت و بايد با اسلام وداع كنيم زيرا امت به حاكمى مانند يزيد مبتلا شده است.»

امام (عليه السلام) با كلمه استرجاع، اوج مصيبت وارده بر اسلام و مسلمين را بيان داشته، سپس مى فرمايد: و على الاسلام و السلام. اين جمله به معنى آن است كه اگر يزيد، پيشواى مسلمانان شود، بايد با اسلام وداع كرد; زيرا ديگر اثرى از آن باقى نخواهد ماند. پس اگر مسلمانى احساس خطر كند، بايد براى نجات دين كه چراغ هدايت و راهنماى بشر است، بپا خيزد و از تعلل و سستى دست بردارد. البته امام حسين (عليه السلام) چون امام و پيشواى راستين مسلمانان و نگهبان شريعت محمدى است، از هر انسان ديگرى براى اين امر، يعنى مخالفت با خليفه بى كفايتى چون يزيد و محافظت از احكام و شريعت اسلام مقدم تر است; آن حضرت خود تصريح مى فرمايد: «الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفيىء و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلاله و اَنا اَحق من غير.»[12]

«آگاه باشيد كه اين گروه پيروى از شيطان را برگزيدند و از فرمانبردارى خدا سر برتافتند، فساد را آشكار كرده، حدود الهى را تعطيل نمودند. فيىء را (كه مختص به رسول خدا و خاندان او بود) به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نمودند و من از غير خودم سزاوارتر (به ولايت و سرپرستى امت) هستم.» از اين رو امام حسين (عليه السلام) براى محافظت از دين پيامبر خاتم و زدودن هرگونه انحراف و بدعت و نيز براى نجات و رهايى امت از نادانى و جهالت در مبارزه با سردمدار جبهه باطل پيش قدم شد و با جملات و ارشادات فراوان خود، تلاش نمود تا مسلمانان خفته را از خواب غفلت بيدار كند و در اين راه با خود همراه سازد.

پرسش سوم: آيا امام حسين (عليه السلام) تا هنگام شهادت از بيعت با يزيد خوددارى نمود يا اينكه در روزهاى آخر بيعت را پذيرفت; اما لشكريان عبيدالله بن زياد از او نپذيرفتند؟ با بيان دو عامل مهم از عوامل بيعت نكردن امام با يزيد، مى توان به خوبى به پاسخ اين پرسش دست يافت; زيرا با گذشت چند ماه از آغاز قيام، نه شخصيت سيدالشهداء (عليه السلام) تغييرى كرد و نه يزيد انسان ديگرى شده بود. همچنين نه امام حسين (عليه السلام) دست از تلاش براى رسيدن به اهداف مقدسى كه در نظر داشت كشيده بود و نه يزيد از عناد و دشمنى با دين خدا و اولياى او دست برداشته بود.

پس در واقع حسين (عليه السلام) به همان دو دليل نمى توانست حتى تا هنگام مرگ سرخش بيعت را پذيرا باشد. البته با توجه به برخى از جملات امام كه در اواخر حركت اصلاح طلبانه خويش بيان داشته نيز مى توان به اين نكته رسيد. از جمله آنها، سخن آن حضرت با اصحاب و ياران خود در منزل ثعلبيه است كه پس از خبر شهادت مسلم و عبداللّه بن يقطر ايراد فرمود: «ايّها الناس … و قد خذلتنا شيعتنا و قُتِل مسلم و هانى و قيس بن مسهر و عبداللّه بن يقطر، فمن اراد منكم الانصراف فلينصرف.»[13]

«اى مردم آگاه باشيد، همانا پيروان و شيعيان ما، ما را خوار كردند و مُسلِم، هانى و قيس بن مسهّر و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيدند، پس هر كس از همراهى ما پشيمان شده مى تواند بازگردد.» اجازه ترخيص اصحاب از سوى امام و اين عبارت كه هر كس قصد بازگشت دارد بازگردد به اين معناست كه اگر شما مى خواهيد برگرديد، اما بدانيد كه ما باز نمى گرديم و تا پايان ادامه خواهيم داد. اين بدان معناست كه حسين (عليه السلام) هرگز زير بار بيعت با يزيد نخواهد رفت. بنابراين اگر امام حسين (عليه السلام) تصميم داشت در صورت احساس خطر، بيعت نمايد، لزومى نداشت تا لشكريان خود را مرخص نموده، از آنان بخواهد كه در صورت تمايل بروند.

نيز در يكى از جملات امام به فردى كه آن حضرت را از رفتن به كوفه برحذر مى داشت، اين گونه آمده است: «فان نزل القضاء بما نحب فنحمد اللّه على نعمائه … و ان حال القضاء دون الرّجاء فلم يتعدّ من كان الحقّ نيّته و التقوى سريرته.»[14] «اگر قضاى الهى براساس آنچه ما دوست داريم محقق شود او را به خاطر نعمتهايش سپاس مى گوئيم، و اگر برخلاف آنچه ما اميدواريم رُخ دهد، آن كسى كه نيتش پيروى از حق بوده و پرهيزكارى و تقوا را پيشه خود ساخته است تجاوزكار نخواهد بود.» اين جمله نيز به خوبى گوياى آن است كه امام حركت خود را ادامه مى دهد و هرگز تسليم نمى شود و بيعت نمى كند، حال يا در اين حركت پيروز مى شود يا شكست مى خورد كه در هر حالت، يكى از دو نيكويى را درك كرده و چون نيتش جانبدارى از حق و حقيقت است، هيچ گاه تجاوزكار نخواهد بود.

امام نمى گويد اكنون به حركت خود ادامه مى دهيم و هر جا ديديم كه بن بست است تسليم مى شويم و بيعت مى كنيم; بلكه از تداوم حركت ـ حتى تا زمانى كه به آنچه اميدوارند (پيروزى) نائل نشوند ـ سخن مى گويد. سرانجام در آخرين لحظات عمر شريفش باز هم با صلابت تمام مى فرمايد: «الا انّ الدّعى ابن الدعى قد تركنى بين السّلة و الذلّة و هيهات ذلك منى هيهات منا الذلّة.»[15] «آگاه باشيد كه اين حرامزاده فرزند حرامزاده (عبيدالله) مرا بين انتخاب خوارى و ذلت يا كشته شدن مخيّر گذاشته است ـ غافل از آنكه نمى داند ـ هرگز ذلت و خوارى را بر نخواهم گزيد; زيرا خوارى و ذلت از خاندان رسالت به دور است.»

بديهى است كه ذلت در اينجا، تسليم شدن به عبيداللّه بن زياد و پذيرش بيعت با يزيد بود كه امام هرگز زير بار آن نرفت. ب ـ ارشاد عمومى پس از برداشتن نخستين گام، يعنى پرهيز از بيعت با يزيد، نوبت به گام بعدى، يعنى ارشاد امت مسلمان مى رسيد: ارشاد نسبت به وضعيت نگران كننده و بحرانى جامعه اسلامى، و پايمال شدن احكام و حدود الهى و سنت پيامبر و نيز خطرهاى ناشى از به خلافت رسيدن يزيد كه جامعه اسلامى را تهديد مى كرد.

به همين منظور، حسين بن على (عليه السلام) از همان آغاز كه اعلام كرد با يزيد بيعت نخواهد كرد، حركت ارشادى خود را نيز آغاز نمود و در هر فرصتى كه پيش مى آمد، اطرافيان خود و مردم را نسبت به مصيبت هاى وارد شده بر پيكره دين اسلام و جامعه اسلامى آگاه مى ساخت و با كنايه و صراحت از آنان دعوت مى كرد تا او را يارى كرده، براى محافظت از كيان اسلام عليه يزيد قيام كنند و براى بازگرداندن خلافت به جايگاه اصلى خود، يعنى خاندان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ همدل و هم پيمان شوند.

از اين رو در نخستين اقدام خود، وصيت نامه اى نوشت و به برادرش محمد حنفيه سپرد و در آنجا به مسئله امر به معروف و نهى از منكر كه نقش ارشادى و هدايت جامعه را دارد، اشاره نمود. «… انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى أمّة جدّى اريد اَن آمُر بالمعروف و انهى عن المنكر.»[16] «… همانا خروج كردم زيرا خواستار اصلاح در امت جدم بودم و امر به معروف و نهى از منكر را قصد نمودم.» سيدالشهداء (عليه السلام) در پاسخ به نامه هاى كوفيان و براى ارشاد بيشتر آنها چنين آورد: «فقوموا مع ابن عمّى و بايعوه و انصروه و لا تخذلوه فلعمرى ليس الإمام العامل بالكتاب و العادل بالقسط كالّذى يحكم بغير الحقّ و لا يهدى و لا يهتدى.»[17]

«پس با پسرعمويم به پا خيزيد و با او بيعت كنيد و يارى اش نماييد و او را تنها و خفيف نگردانيد. به خدا سوگند امامى كه به كتاب خدا عمل مى كند و به عدل و داد حكم مى نمايد هرگز مانند كسى نيست كه به غير حق حكم كرده، نه خود هدايت شده و نه امت را هدايت و راهنمايى تواند كرد.» اين جمله كنايه از آن است كه كسى كه امروز در مسند خلافت است، عادل نيست و به عدل و داد رفتار نمى كند. او نه خودش هدايت شده، نه توانايى هدايت جامعه را دارد. نيز در نامه خود به بزرگان بصره نوشت: «و انا اَدعوكم الى كتاب اللّه و سنّة نبيه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ فان السّنة قد اميتت و ان البدعة قد احييت و ان تسمعوا قولى و تطيعوا امرى أهدكم الى سبيل الرشاد.»[18]

«من شما را به سوى كتاب خدا و سنت پيامبرش فرا مى خوانم، ـ به راستى كه در اين زمان ـ سنت رسول خدا از بين رفته و بدعت جاى آن را گرفته است. بنابراين اگر سخنانم را شنوا باشيد و فرمانم را اطاعت كنيد شما را به سوى راه رشد و سعادت هدايت و راهنمايى مى كنم.» امام در نامه اى ديگر خطاب به كوفيان نوشت: «فقد علمتم انّ رسول اللّه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ قد قال فى حياته: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاّ لحرم اللّه ناكِثاً لعهداللّه مخالفاً لسنة رسول اللّه يعمل فى عباداللّه بالاثم و العدوان ثم لم يغيّر بقول و لا فعل كان حقيقاً على اللّه اَنْ يدخله مدخله و قد علمتم ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعة الشيطان و تولّوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفيىء و اَحَلّوا حرام اللّه و حرموا حلاله و انّى احق بهذا الامر لقرابتى من رسول اللّه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ .»[19]

«شما مى دانيد كه پيامبر خدا در زمان حيات خود فرمود: هر كس سلطان بدكارى را ببيند كه حرام خدا را حلال مى كند، عهد خدا را مى شكند، مخالف سنت رسول خدا عمل كرده به گناه و دشمنى در ميان آنان رفتار مى كند، آن گاه با گفتار و كردار خود با آن سلطان به مخالفت برنخيزد خداوند او را نيز به همان جايى داخل مى سازد كه آن سلطان ستمگر را داخل مى سازد ـ يعنى جهنم ـ و شما آگاهيد كه اين قوم ـ بنى اميه ـ پيروى از شيطان را برگزيدند و از اطاعت خدا روى برتافتند، فساد و تباهى را آشكار و حدود الهى را تعطيل نمودند و فيىء را به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند و حال آنكه من به اين امر ـ سرپرستى و حكومت بر مردم و جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ـ سزاوارترم; به دليل جايگاهم نسبت به رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ .»

اين ارشادها و هدايت ها و افشاگري ها تا روز عاشورا ادامه داشت. اما در آن روز، سخنان امام به نوعى تغيير كرد و به جاى آنكه همچون روزهاى قبل، مفاسد حكومت يزيد را متذكر شود و انحرافها را خاطر نشان سازد، مجبور شد خود را معرفى كند و اصل و نسب خود را به ياد كوفيان آورد تا شايد آنان را از تصميم خطرناكى كه گرفته اند منصرف سازد. از اين رو با مظلوميت تمام، به لشكريان عمر بن سعد فرمود: «اما بعد فانسبونى فانظروا من اَنا، ثمّ ارجعوا الى انفسكم و عاتبوها فانظروها هل يحلّ لكم قتلى و انتهاك حرمتى؟ ألَسْتُ ابن بنت نبيّكم و ابن وصيّه و ابن عمه و اول المؤمنين باللّه و المصدق لرسوله بما جاء به من عند ربّه، اوليس حمزة سيّدا الشهداء عمّ ابي؟ أو ليس جعفر الشهيد الطيّار ذو الجناحين عمّى؟ أوَلم يبلّغكم قول مستفيض فيكم انّ رسول اللّه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ قال لي و لأخي: هذان سيدا شباب اهل الجنّة؟»[20]

«اما بعد، مرا در مقابل ديدگان خود تصور كنيد و سپس بنگريد كه من چه كسى هستم. پس به خويشتن خويش بازگرديد و آن را مورد عتاب قرار دهيد، پس ببينيد آيا كشتن من و هتك حرمتم بر شما حلال است؟! آيا من پسر دختر پيامبر شما و فرزند وصى او و پسر عمويش و اولين مؤمن به خدا و تصديق كننده پيامبرش به آنچه از طرف پروردگارش آورده بود نيستم؟! آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟ آيا جعفر، شهيدى كه در بهشت با دو بال پرواز مى كند عموى من نيست؟ آيا آن روايت مستفيض به شما نرسيده است كه پيامبر خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ درباره من و برادرم فرمود: اين دو آقاى جوانان بهشتند؟» امام حسين (عليه السلام) تا آخرين لحظات عمر خويش دست از ارشاد و هدايت مردم و امر به معروف و نهى از منكر آنان بر نداشت، و ما نيز شهادت مى دهيم كه «انّه قد اقام الصّلوة و اتى الزكوة و أمر بالمعروف و نهى عن المنكر.»

ج ـ قيام مسلحانه سومين و آخرين قدم در حركت اصلاح طلبانه سيد الشهداء (عليه السلام) قيام مسلحانه عليه حكومت جائر و فاسد عصر خويش بود. آن حضرت براى قيام خود اهدافى چون بازگرداندن خلافت به جايگاه اصلى خود، يعنى خاندان پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ نجات و رهايى دين از انحرافات و بدعت ها و نجات امت از ظلم و جور خاندان اموى[21] را دنبال مى كرد، هر چند مى دانست در اين راه به شهادت مى رسد و در كوتاه مدت به اهداف خود نائل نمى گردد. تحقق دو مرحله نخست قيام امام، قائم به خواست و اراده خود او بوده است;

يعنى تكليفى بوده كه حتى در صورت تنهايى نيز متوجه امام (عليه السلام) مى شده و حمايت كسى را نياز نداشته است. از اين رو حسين (عليه السلام) خود به تنهايى از عهده آن بر مى آمد; يعنى امام هم خود به تنهايى مى توانست از بيعت با يزيد امتناع كند، اگرچه تمام امت با او بيعت كرده باشند و هم مى توانست به امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و هدايت امت مبادرت ورزد، هر چند احدى او را در اين كار پشتيبانى ننمايد.

مى دانيم كه امام در انجام دادن اين دو وظيفه كه وظيفه هر مسلمان ديگرى نيز هست هرگز كوتاهى نكرد و آنچه در توان داشت براى انجام دادن آن به كار گرفت; اما مرحله سوم كارى نبود كه به تنهايى بتوان آن را انجام داد يا با گروه اندكى آن را به پايان رساند; زيرا براى خلع كردن حاكم ظالم و فاسق، و تشكيل حكومتى براساس كتاب و سنت بايد مردم خود حركت كنند و از امام بخواهند تا تحت رهبرى او در اين امر پيروز شوند يا دست كم دعوت امام را لبيك گفته به حمايت او و اطاعت از او مبادرت ورزند.

حسين (عليه السلام) از هر دو مورد بهره گرفت; يعنى همزمان با امر به معروف و نهى از منكر و نيز سخنان ارشادگر خود از مردم دعوت مى كرد تا او را در راه مبارزه با ظلم و ستم حكومت فرزندان ابوسفيان يارى نمايند، و علاوه بر آن، از دعوت گسترده مردمان كوفه براى در اختيار گرفتن رهبرى آنان و مبارزه با يزيد استقبال نمود. اهل حجاز، و بصره را به حمايت و يارى طلبيد و از آنان در هر فرصتى مى خواست تا يارى اش كنند. او نه تنها به هنگامِ حضور در مكه، بلكه در ملاقاتهاى خصوصى و عمومى از مردم مى خواست كه دست از يارى اش برندارند، و براى مردم بصره نيز نامه نوشت و از آنان دعوت كرد تا براى قيام عليه يزيد مهيا شده به يارى او بشتابند.

كوفيان نيز در نامه هاى گونه گون و فراوان خود، بارها بيزارى خود را از يزيد اعلام كرده، از آن حضرت خواستند تا به كوفه رفته، هدايت جامعه اسلامى را بر عهده گيرد تا آنجا كه نقل شده بالغ بر چهل هزار نفر از طريق نامه با امام بيعت كردند و حمايت خود را اعلام داشتند.[22] از اين رو، امام كه از مدينه تنها براى نجات جان خويش از مكر دشمنان به سوى مكه حركت كرده بود; اما حركتش از مكه به كوفه علتى ديگر داشت.

حركت سيدالشهداء (عليه السلام) از مكه به سوى كوفه سرآغاز حركتى مسلحانه بر ضد حكومت يزيد به شمار مى رفت، و تا زمانى كه لشكر حُر راه را بر امام نبسته و بىوفايى و عهد شكنى كوفيان آشكار نشده بود، آن حركت ادامه داشت. پيشروى براى انجام دادن تكليف آيا امام (عليه السلام) با سخت شدن شرايط و پشت كردن كوفيان به سعادت دنيا و آخرتشان و نقض پيمان، دست از مبارزه كشيد؟ اگر دست كشيد، تا كدام مرحله عقب نشينى نمود؟! شايد از آنچه تاكنون گذشت، بتوان حدس زد كه امام تا چه ميزان از مبارزه با يزيد عقب نشينى نمود; زيرا همان گونه كه بيان شد، براساس احكام شرع مقدس، هر مسلمانى مكلف است براى اينكه در گناه و عقاب ستمگري هاى ائمه كفر شريك نباشد و وبالش دامنگير او نشود; در قلب خود از اعمال آنان بيزار باشد و در صورت امكان، آن بيزارى را اعلام نمايد و در عمل نيز با آن به مبارزه برخيزد.

سيد الشهداء (عليه السلام) در عصر خويش، به سبب سنگينى مصيبتى كه بر اسلام و مسلمين با به خلافت رسيدن فاسقى چون يزيد وارد آمده بود، سكوت را به هيچ وجه جايز نديد و علاوه بر بيعت نكردن با او، در ارشاد امت مسلمان و نهى از منكر و امر به معروف، سعى فراوانى از خود نمايان ساخت و تا هنگامى كه به شهادت رسيد، هرگز حاضر نشد تا از دو مرحله نخست مبارزه دست برداشته يا عقب بنشيند.

اما درباره طراحى و اجراى قيام مسلحانه، مسئله به گونه اى ديگر بود; يعنى امام حسين (عليه السلام) آنگاه كه از دعوت مردم آگاه شد و تمام اقدامات معقول و منطقى را براى كسب اطمينان از صداقت دعوت كنندگان به عمل آورد، قدم در آن راه گذاشت و تا زمانى كه لشكر حُر راه را بر حضرتش مسدود ساخت و يقين حاصل شد كه مردم كوفه بيعت شكسته و عهد و پيمان خود را زير پا نهاده اند، دست از حركت خود برنداشت.

امام حسين (عليه السلام) به عنوان يك مسلمان واقعى از حكومت فاسد يزيد برائت جست و مردم را از پذيرش حكومت او برحذر داشت و چون بيش از هر فرد ديگرى نسبت به ارشاد و هدايت مسلمانان احساس تكليف مى كرد، در انجام دادن آن قدم پيش نهاد و تلاش فراوان نمود; اما لبيك گويى به دعوت امام و حمايت از آن حضرت وظيفه مردم به شمار مى رفت. از اين رو آنگاه كه به آن حضرت لبيك گفتند حركت نمود و آنگاه كه دست از حمايت امام برداشتند و بيعت خود را شكستند امام نيز از حركت خود در مرحله سوم بازايستاد; زيرا ديگر تكليفى متوجه آن حضرت نبود.

امام على (عليه السلام) نيز آنگاه كه مردم از فرمانهايش سرپيچيدند و در محافظت از عزت و اقتدار خود در مقابل معاويه و گردن كشيهايش اهمال كردند، تنها به موعظه آنها بسنده كرد و خود را در وادار كردن مردم به انتخاب راه درست مكلف ندانست. آن حضرت در يكى از جملاتش خطاب به مردم فرمود: «همانا ديروز امير شما بودم و امروز فرمانبردار شمايم: ديروز من شما را نهى مى كردم و امروز از سوى شما نهى مى شوم، و مى بينم كه شما ماندن را و زندگى در دنيا را دوست داريد و بر من نيست كه شما را وادار كنم به چيزى ـ جنگ با دشمن ـ كه خوش نمى داريد.»[23]

از اين رو حسين (عليه السلام) نيز آن هنگام كه لشكر حُرّ راه امام را سد كرد تا روز عاشورا بارها نسبت به بازگشت از آن مسيرى كه آمده بود يا حتى رفتن به جايى دور افتاده اظهار تمايل كرد. موارد زير نمونه هايى از آن را نشان مى دهد: 1ـ به هنگام نماز ظهر خطاب به لشكر حُر: «... و ان لم تفعلوا و كنتم لمقدمى كارهين و لقدومي عليكم باغضين انصرفت منكم الى المكان الذى جئت منه اليكم.»[24] «… پس اگر حمايتم نمى كنيد و آمدنم به كوفه را خوش نمى داريد و نسبت به ورودم بر شما بغض مى ورزيد از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم و به آن مكانى كه از آنجا آمده ام باز مى گردم.» 2ـ پس از نماز عصر، در سخنانى خطاب به لشكر حُر: «و ان أنتم كرهتمونا وجهلتم حقنا و كان رأيكم غير ما أتتنى كتبكم و قدمت به على رسلكم انصرفت عنكم.»[25]

«اگر حضور ما بر شما ناخوشايند است و نسبت به حق ما آگاه نيستيد و رأى شما غير از آن چيزى است كه در نامه هاى خود برايم ارسال داشته ايد باز مى گردم.» 3ـ در پاسخ به نمايند عمر بن سعد كه براى كسب اطلاع از علت حركت امام به سوى كوفه به خدمت امام رسيده بود: «و امّا اذ كرهتمونى فانا انصرف عنكم.»[26] «اما اگر مرا خوش نمى داريد از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم.»

4ـ پس از پايان ملاقات خصوصى و محرمانه امام با عمر بن سعد، نامه اى از سوى عمر بن سعد براى عبيداللّه بن زياد ارسال شد كه در آن نامه چنين آمده بود: «امّا بعد فانّ اللّه قد اطفأ النائرة و جمع الكلمة و اصلح امر الأمّة هذا حين قد اعطانى ان يرجع الى المكان الذى منه أتى اَو ان نسيّره الى اىّ ثغر من ثغور المسلمين شئنا.»[27] «اما بعد، همانا خداوند آتش فتنه را خاموش كرد و وحدت كلمه را ايجاد ساخت و امر امت را اصلاح نمود و اين زمانى آشكار شد كه ـ حسين ـ از من خواست كه به سوى آن مكانى كه از آنجا آمده است بازگردد يا ما او را به سوى هر يك از مرزهاى مسلمانان كه بخواهيم تبعيد كنيم.»

5ـ خطاب به كوفيان پيمان شكن كه شمشير به روى او كشيده بودند در روز عاشورا فرمود: «ايّها الناس اذ كرهتمونى فدعوني انصرف الى مأمنى من الأرض.»[28] «اى مردم! اگر دعوت شما از من از روى اكراه بوده است به سوى محل اَمن خويش باز مى گردم.» بنابراين امام (عليه السلام) دست كم در پنج موضع هم خطاب به فرماندهان و هم خطاب به لشكريان دشمن اعلام كرده كه حاضر است به طور مسالمت آميز بازگردد و از هرگونه جنگ و مبارزه مسلحانه با حكومت وقت صرف نظر نمايد.

اين در حالى است كه در هيچ يك از موارد سخن امام نكته اى حاكى از بيعت با يزيد يا دست برداشتن از امر به معروف و نهى از منكر و افشاگرى اوضاع نابسامان اجتماعى و مفاسدى كه منشأ آن حاكمان اموى و فرزندان ابوسفيان بودند، وجود ندارد; زيرا همان گونه كه گذشت حسين (عليه السلام) بارها اعلام كرده بود كه هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. نتيجه آنكه سيدالشهداء (عليه السلام) تنها حاضر شد از حركت خود به كوفه كه براى تدارك قيام مسلحانه بود دست بردارد، آن هم به دليل آنكه مردم كوفه بيعت شكستند و امام را تنها گذاردند.

اما چرا امام (عليه السلام) آنگاه كه در منزل ثعلبيه خبر شهادت مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر را شنيد و لشكريان خود را از ادامه راه مرخص نمود، خود نيز بازنگشت در حالى كه در همان سخنرانى از پيمان شكنى كوفيان خبر مى دهد؟ چرا حسين (عليه السلام) به رغم آگاهى از نقض بيعت كوفيان به راه خود ادامه داد تا لشكر حُر راه را بر او بست و امكان بازگشت را نيز از امام گرفت، در حالى كه امام در همان منزل مى توانست بدون هيچ مانعى بازگردد و به مكان ديگرى برود؟ از اين پرسش، چند پاسخ مى توان ارائه داد: 1ـ امام از پيمان شكنى كوفيان آگاه بود; اما اين احتمال وجود داشت كه به محض ورود به كوفه و مواجه شدن كوفيان با ابا عبداللّه الحسين (عليه السلام) دوباره بر سر عهد و پيمان خود مصمم شوند و از عهدشكنى خود شرمنده گردند.

2ـ اين احتمال وجود داشت كه كوفه بر اثر فشار عبيداللّه بن زياد منفعل شده و عبيدالله بن زياد از اين فرصت براى كشتن مسلم و عبداللّه بن يقطر و هانى و قيس استفاده كرده باشد; اما با اين حال آنان منتظر باشند تا امام وارد شود و به يكباره بر ضد ابن زياد شورش كنند و به يارى امام بشتابند. 3ـ امام به كوفيان وعده داده بود كه به كوفه رَود. از اين رو تا آنجا كه ممكن است به وعده خود وفا مى كند، مگر آنكه راه را بر او سد كنند، آن گونه كه لشكر حُر سَد كرد. بنابراين اگرچه امام در منزل ثعلبيه از عهدشكنى كوفيان آگاه شده بود، چون هنوز اختيار داشت به حركتش ادامه دهد، از رفتن به سوى كوفه و وفاى به عهد دست برنداشت.

4ـ احتمال بسيار ضعيفى وجود داشت كه تمام اخبار مربوط به شهادت مسلم ساختگى باشد، تا از اين طريق امام را از رفتن به كوفه منصرف سازند. بنابراين حتى در منزل ثعلبيه پس از آنكه امام به لشكريان خود فرمود هر كس كه به دنبال امرى غير از كشته شدن است، مى تواند بازگردد، چنين احتمالى ـ هر چند خيلى ضعيف ـ وجود داشت. 5ـ در صورت صحت خبر، سه نفر از نمايندگان و فرستادگان امام به دست عمال حكومتى به شهادت رسيده بودند و امام (عليه السلام) نمى توانست از كنار آن به راحتى بگذرد و مسير بازگشت را پى گيرد. طبيعى است كه امام داخل شدن به كوفه و مجازات قاتلان آنها را دنبال كند.

در صورت بازگشت، پاسخ بازماندگان شهدا كه به دستور آن حضرت وارد كوفه شده بودند و نيز پاسخ آيندگان در طول تاريخ دشوار مى بود. 6ـ از آنجا كه امام هرگز قصد بيعت با يزيد را نداشت و نيز هرگز از دعوت مردم به پيروى از خود و مخالفت با يزيد فاسق دست بر نمى داشت، مى دانست كه به زودى به شهادت مى رسد و به هر مكان ديگرى كه برود از دشمنى يزيديان در امان نخواهد بود. حال كه چاره اى جز شهادت نيست، پس چرا از رفتن به كوفه منصرف شود؟ در حالى كه براى رفتن به كوفه دو حجت قوى علاوه بر تلاش براى افشاگرى حكومت فاسد يزيد در اختيار داشت كه نخستين آن دعوت كوفيان و ديگرى قصاص قاتلان مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر و قيس بن مسهر بود.

انتخاب راه سرخ در پايان پس از عبور از منزل شراف كه طى آن، لشكر حر راه را بر امام بست، حركت امام براى برپايى قيام مسلحانه بر ضد حكومت يزيد به پايان رسيد. اين مسئله با اظهار تمايل حسين بن على (عليه السلام) به بازگشت از مسيرى كه آمده بود، قابل درك است. اما از اين مرحله به بعد، حركتى جديد با تدبير آن حضرت پى ريزى شد; حركتى كه براى دفاع و محافظت از كرامت، عزت و شرافت انسانى بود. تا آن زمان حسين (عليه السلام) با دعوت كوفيان در راستاى انجام تكليف شرعى خود نسبت به مبارزه عملى با حاكمى فاسق و ستمگر، عازم كوفه شده بود; اما پس از ملاقات با لشكر حُرّ، ديگر تكليفى متوجه امام نبود.

از اين رو آمادگى خود را نسبت به بازگشت از همان مسيرى كه آمده بود يا حتى به منطقه اى دور افتاده از حدود و مرزهاى قلمرو اسلامى اعلام نمود; اما حرّ مى خواست امام را دستگير كند و به نزد عبيداللّه ببرد و اين، چيزى بود كه امام از پذيرش آن سرباز زد. حُر به امام عرض كرد: «اريد أن أنطلق بك الى عبيداللّه بن زياد»; «مى خواهم تو را به نزد عبيدالله بن زياد ببرم.» و امام در پاسخ او فرمود: «اذن و اللّه لا اتّبعك.»; «در اين صورت به خدا سوگند كه از تو تبعيت نمى كنم.»[29] امام (عليه السلام) بيعت با يزيد را جايز نمى دانست و هرگز نمى توانست تسليم حُر شود تا دست بسته به نزد عبيداللّه برده شود; چرا كه نتيجه اى جز شهادت در انتظارش نمى بود.

پس از همان آغاز، تسليم حُر نشد و به ذلت و خوارى تَن نداد. به راستى امامى كه به اصرار و دعوت كوفيان به ميهمانى آنان آمده بود و اهل حرم خويش را نيز به همراه خود آورده بود، آيا راضى مى شد همچون مجرمان دست بسته تسليم حاكم خون خوار كوفه گردد؟! چرا بايد امام حسين (عليه السلام) با ذلت و خوارى و شرمندگى اسير همان هايى شود كه او را دعوت كرده و نامه هاى بى شمار به محضرش ارسال داشته بودند.

آيا كوفيان نبايد به سبب بيعت شكنى و خيانت، محاكمه مى شدند؟! آيا كوفيان نبايد پاسخگوى خون مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر مى بودند؟! پس اينجا جايى بود كه مى بايست حضرت حسين بن على (عليه السلام) از عزت و كرامت خود دفاع نمايد و خفت و خوارى را نپذيرد. حسين (عليه السلام) به دنبال دفاع از حق بود و در واقع كوفيان بودند كه به عنوان دعوت كنندگان و ميزبانان آن حضرت بايد از او دفاع مى كردند و سينه خود را در مقابل شمشيرهاى يزيديان سپر مى نمودند. اما اينكه آنان وظيفه خود را نشناختند و عهد و پيمان خود را شكستند، دليلى بر پذيرفتن ذلت و خوارى نمى شود.

از اين رو امام در پاسخ حُر، آنگاه كه حضرت را به جنگ و كشته شدن تهديد نمود فرمود: «افبالموت تخوّفنى! و هل يعدو بكم الخطب ان تقتلونى! ما أدرى ما أقول لك ولكن اقول كما قال أخو الأوس لابن عمّه …: سأمضى و ما بالموت عار على الفتى *** اذا ما نوى حقّاً و جاهد مسلماً و آسى الرجال الصالحين بنفسه *** و فارق مثبوراً و خالَفَ مجرماً.»[30]

«آيا مرا به مرگ مى ترسانى؟! و آيا به غير از كشتن من از شما كار ديگرى بر مى آيد؟ نمى دانم به تو چه بگويم، اما مى گويم آنچه را كه برادر أوس به پسرعمويش گفت: من به سوى مرگ مى روم و مرگ براى جوانمرد هرگز عار و ننگ نيست اگر نيت و هدف او حق و در حالى كه مسلمان است جهاد كرده باشد و بخواهد با ايثار جان از مردان نيك حمايت كرده و با جنايتكاران مخالفت نمايد و از دشمنى با خدا دورى گزيند.» در روز عاشورا، خود را به لشكريان عمر بن سعد معرفى مى كند و متذكر مى شود كه شما مرا دعوت كرديد.

سپس در پاسخ قيس بن اشعث كه بيعت با يزيد را مطالبه مى كند، مى فرمايد: «أأنت أخو أخيك، أتريد أن يطلبك بنو هاشم بأكثر من دم مسلم بن عقيل، لا واللّه لا أعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا اقرّ إقرار العبيد.»[31] «آيا تو برادرت را برادرى؟ آيا مى خواهى كه بنى هاشم بيشتر از خون مسلم بن عقيل از تو طلب كنند؟ نه به خدا سوگند كه ذليلانه به آنها دست همكارى نخواهم داد و همچون بندگان در نزد آنها ـ به آنچه مى خواهند – اقرار نخواهم نمود.» نيز در يكى ديگر از سخنانش به كوفيان فرمود: «اَلا و انّ الدّعى ابن الدّعى قد تركنى بين السّلّة و الذّلّة و هيهات له ذلك منى، هيهات منا الذّلّة اَبى اللّه ذلك و رسوله و المؤمنون و حجور طهرت و جدود طابت ان يؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام.»[32]

«آگاه باشيد كه اين حرامزاده فرزند حرامزاده مرا مخيّر گذاشته است بين انتخاب مرگ يا ذلت و خوارى، و حال آنكه او هرگز به خواسته اش درباره من نخواهد رسيد و هرگز خوارى و ذلت را بر نخواهم گزيد; زيرا خداوند ابا دارد كه ذلت را نصيب رسولش و مؤمنان و آنانى كه از رحِمهاى پاك و صُلبهاى طاهرند نمايد و اطاعت از لئيمان را به جاى فروتنى در مقابل انسانهاى بزرگوار بر آنها نمى پسندد.» بنابراين شهيد مظلوم كربلا مورد ظلم و ستم دو گروه واقع شد: نخست كوفيانى كه از او دعوت كردند تا با عزت و كرامت حمايتش كرده، چون شمعى او را در برگيرند، اما به او پشت كردند و مى خواستند همچون اسيران و ذليلان او را دستگير و خوار گردانند; ديگر شيعيان آل ابوسفيان كه او را تنها به جرم بيعت نكردن با خليفه فاسق و شرابخوار و به جرم دفاع از قرآن و سنت به شهادت رساندند و اهل بيتش را به اسارت بردند.

اما آن حضرت با سر فرو نياوردن در مقابل پيمان شكنان سست عنصر و يزيديان دون صفت از جان خويش درگذشت و از حريم قرآن و كرامت و عزت اهل بيت پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ دفاع نمود. حسين (عليه السلام) با فدا كردن تمام هستى خود و فرزندانش حماسه اى آفريد و چراغ ولايت و امامت اهل بيت پيامبر و جانشينان بر حقش را چنان برافروخت كه تا قيامت هيچ قدرتى توان خاموش ساختن آن را نخواهد داشت. حسين (عليه السلام) در راه دفاع از اسلام و سنت پيامبر اكرم از هيچ تلاشى فروگذار نكرد و با نرفتن به زير بار ظلم و ستم و با نپذيرفتن ذلت و خوارى، پيشواى هر انسان آزاده و سرمشق جاودانه تاريخ شد.

پى‏ نوشت‏ها:
[1]- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 215; كامل ابن اثير، ج 4، ص 14.
[2]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 11: مردم كوفه در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان، يعنى روز شهادت امام على (عليه السلام) و پس از سخنرانى امام حسن (عليه السلام) به توصيه عبيدالله بن عباس با آن حضرت بيعت كردند و سپس مردم بصره، مدائن، حجاز، يمن و فارس با امام حسن (عليه السلام) بيعت كردند. ر.ك: به ترجمه كتاب صلح امام حسن (عليه السلام) ، شيخ راضى آل ياسين، ص 84 و 85.
[3]- از اين رو معاويه در ابتدا تمام تلاش خود را بر تحميل صلح بر امام حسن (عليه السلام) مصروف داشت و پس از آنكه امام صلح را پذيرفت، مسئله بيعت را نيز مطرح نمود.[4]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 15; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 190.
[5]- اگرچه پس از تحقق صلح، سخن از بيعت پيش آمد و امام حسن (عليه السلام) پس از آن بيعت نيز كرد، اما در آغاز هرگز سخن از بيعت در ميان نبود.[6]- رجوع شود به كتاب اسد الغابه و الكامل، ج 3، ص 177.
امام حسن (عليه السلام) در پاسخ به دستورى از معاويه كه مسئوليت سركوبى يكى از غائله هاى مسلمانان را به آن حضرت واگذار كرده بود، نوشت: «لو آثرت ان اقاتل احداً من اهل القبلة لبدأت بقتالك». اين جمله امام مجتبى (عليه السلام) نشان مى دهد كه آن حضرت ضرر هيچ كس را بالاتر از ضرر معاويه براى اسلام و مسلمين نمى دانست; و همچنين در كتاب الامامه و السياسة، ج 1، ص 203 از امام حسين (عليه السلام) نقل شده است كه در پاسخ به يكى از نامه هاى معاويه نوشته است: «و انى لا اعلم فتنة اعظم من امارتك عليها». بنابراين دو جمله فوق به روشنى نمايانگر بزرگى مفسده اى است كه حكومت معاويه براى اسلام و مسلمين به دنبال داشت و همچنين ضرورت قيام عليه او را در صورت امكان قيام نشان مى دهد.
[7]- البداية و النهاية، ج 2، ص 216; كامل ابن اثير، ج 4، ص 45; تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 372; تاريخ الخلفاء، ص 81; مروج الذهب، ج 2، ص 92 و 95.[8]- الفتوح، ج 5، ص 14; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 184; مثير الاحزان، ص 24; بحارالانوار، ج 44، ص 325.
[9]- الفتوح، ج 5، ص 11; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 182.
[10]- الفتوح، ج 5، ص 18; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 185.
[11]- الفتوح، ج 5، ص 17; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 184; اللهوف، ص 10; مثير الاحزان، ص 25; بحارالانوار، ج 44، ص 326.
[12]- تاريخ طبرى، ج 4، ص 303; انساب الاشراف، ج 3، ص 169; ارشاد مفيد، ج 2، ص 70.
[13]- تاريخ طبرى، ج 4، ص 301 (5/402).
[14]- ارشاد مفيد، ج 2، ص 67.
[15]- احتجاج، ص 336; مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 110.
[16]- بحارالانوار، ج 44، ص 329.
[17]- الفتوح، ج 5، ص 35; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 195.
[18]- تاريخ طبرى، ج 3، ص 280; مثير الاحزان، ص 27; بحارالانوار، ج 44، ص 340.
[19]- الفتوح، ج 5، ص 91; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 234; بحارالانوار، ج 44، ص 381.
[20]- تاريخ طبرى، ج 4، ص 322; ارشاد مفيد، ص 234; كامل ابن اثير، ج 2، ص 561; بحارالانوار، ج 45، ص 6.
[21]- مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188; تاريخ الطبرى، ج 4، ص 266; مثير الاحزان، ص 270; مصباح المتهجّد، ص 788; كامل الزيارات، ص 400.
[22]- مثير الأحزان، ص 15.
[23]- نهج البلاغه، خطبه 208.
[24]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 303; ارشاد مفيد، ص 205.
[25]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 303.
[26]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 311; ارشاد مفيد، ص 209; اخبار الطوال، ص 227.
[27]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 313.
[28]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 323.
[29]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 304.
[30]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 305.
[31]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 323.
[32]- احتجاج، ص 336; مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 110; بحارالانوار، ج 44، ص 83.
منبع: مجله فرهنگ جهاد ، شماره 33 و34 پاييز و زمستان 82
 
محمدتقى سبحانى نيا‏‏
 

حماسه خاندان عقیل در قیام حسینى ‏

اشاره:

 علت غائی آفرینش انسان برای به فعلیت رساندن استعدادهای بالقوه و رساندن او به کمال مطلق است. از اینرو خداوند منان بر بشر منت نهاد و او را از نیستی به وجودش آورد؛ و این جهان پهناور را که خود مناسبترین بستری است برای شکفتن این استعدادها و بهترین آزمایشگاهی است برای عرضه این شکوفه ها در اختیار انسان قرار داد. برخی در این دنیا از فرصتها بهترین استفاده را کرده و با تفکر و بینش قوی که داشتند با جدیت گام برداشته و به مطلوب خود رسیدند و برخی هم در دام زخارف دنیا گرفتار شده و از قافله کمال عقب ماندند.

 نهضت امام حسین (ع) که خود یکی از همین آزمایشهای الهی بود برخی بی تفاوت از کنار آن گذشتند و برخی دیگر همانند خاندان عقیل خود را در دریای مواج و پرطلالم و طوفانی انداختند تا خود را به کشتی نجات و راه روشن حسین بن علی (ع) برسانند.

آن جوانان پرشور و نشاطی که خاتمه تمام کمالات اخلاقی و علمی خود را با خط سرخ شهادت رقم زدند. و آنانکه هنوز بدنیا نیامده بودند پیامبر از شهادت برخی این عزیزان خبر داده و برایش اشک ریخته است و آنها که امام حسین (ع) بر قاتلانشان لعنت فرستاده و امام سجاد سخت به آنها عشق می ورزیده است. اینک به پاس آن رشادتها و جانبازیهای این جوانان عاشق و دلداده، این نوشتار کوتاه را که در حقیقت نگاهی کوتاه بر حماسه خاندان عقیل در نهضت و قیام امام حسین (ع) می باشد، به ادامه دهندگان راهشان تقدیم می کنیم.

جایگاه عقیل بن ابی طالب

جناب ابوطالب – علیه الرحمه – چهار فرزند داشت به نامهای طالب، عقیل، جعفر و علی (ع) به ترتیب هر یک ده سال از دیگری بزرگتر بودند و به جز طالب که سرنوشت او بدرستی روشن نیست هر کدام نقش بسیار مهمی را در عالم اسلام ایفا کرده اند. و عقیل بن ابی طالب که دومین فرزند این خانواده می باشد، اگرچه بینایی خود را از دست داده بود، اما او از هوش و استعداد بسیار خوبی برخوردار بوده از جمله به خوبی از اصل و ریشه طوایف و قبایل عرب آگاه بود از اینرو به نسابه عرب معروف گشته بود.[۱]

عقیل با اسلام آوردن و هجرت خود به مدینه هم پیامبر را خوشحال کرد و هم سایر بنی هاشم را. و در جنگ موته همراه برادرش جعفر بن ابی طالب حضور داشت. [۲]

عقیل در بین مسلمانان جایگاه خوبی داشت بویژه در نزد پیامبر اسلام که سخت مورد محبت و علاقه آن حضرت بود و این محبت و دوستی را بارها اظهار کرده و به وی می فرمود: من تو را به دو جهت دوست می دارم یکی اینکه خودت دوست داشتنی هستی و دیگر اینکه چون ابوطالب تو را بسیار دوست می داشت.[۳]

خاندان عقیل

عقیل بن ابی طالب از چند همسر و کنیزی که داشت از نعمت فرزندان خوبی برخوردار بود ودر تاریخ نامی از آنها به جز کسانی که در نهضت امام حسین (ع) شرکت جسته اند به چشم نمی خورد. مسلم بن عقیل، عبدالله اکبر، علی، محمد، ابی سعید، عبدالرحمن و جعفر جزو فرزندان عقیل می باشند.[۴]

در فرزندان عقیل علاوه بر ایمان، تعهد، اخلاص، شجاعت، جود و سخاوت، قابلیتهای فراوانی دیده می شد. چرا که برخی از فرزندان وی جزو فقها و سخنوران بوده اند.[۵]

علت عدم حضور در جنگهای علی (علیه السلام)

با اینکه عقیل حدود بیست سال از علی (ع) بزرگتر بود طبعا فرزندان بزرگتری هم داشته اما نام هیچکدام از آنها را در جنگهای سه گانه امیرمؤمنان نمی یابیم و دلیل روشنی هم بر عدم حضور آنان نیافتیم. اما عدم حضور خود عقیل این است که ظاهرا در آن روزها بینایی خود را از دست داده بود و درباره سایر فرزندانش باید گفت یا اصلا شرکت نکرده اند و یا حضور داشته اند اما نامشان در شمار شرکت کنندگان نیامده است.

شاید از نامه ای که عقیل به برادرش علی (ع) نوشته بتوان استفاده کرد که او و فرزندانش می خواست در جنگهای علی حضور داشته باشد اما این مولا علی بود که به وی اجازه شرکت را نداده بود. چنانچه مرحوم محدث قمی می نویسد: ولم یشهد مع اخیه امیرالمؤمنین من حروبه ایام خلافته و عرض نفسه و ولده علیه فاعفاه و لم یکلفه حضور الحرب.[۶]

عقیل در هیچ یک از جنگها با برادرش امیرمؤمنان (ع) در روزهای خلافتش شرکت نکرد و در همان روزها خود و فرزندانش را بر آن حضرت برای شرکت در جنگ عرضه کرد اما امام علی (ع) او را معاف دانست. و یا در آن روزهایی که سستی مردم و خیانت آنها را به علی می شنود طی نامه ای برای حضرت می نویسد و بار دیگر آمادگی خود و فرزندانش را جهت دفاع از امیرمؤمنان اعلام نموده و از حضرت خواستار شده بود که نظر خودش را در این خصوص بنویسد و در آن نامه نوشته بود: علی جان اگر دفاع تا سر حد جان می خواهی بگو که بهمراه برادر و برادرزاده هایت در کنار تو خواهیم بود، چرا که مرگ و زندگی را در کنار تو بهتر می پسندیم زیرا هیچگاه زندگی را پس از مرگت نمی خواهیم. سوگند به خدای جل و علا که زندگی پس از تو برای ما گوارا نخواهد بود. حضرت در پاسخ به عقیل چنین نوشت:

اما آنچه را که درباره فرستادن برادر زادگان نوشته بودی بدان که نیازی به آنها ندارم پس در همان جا بمان زیرا به خدا سوگند دوست ندارم اگر کشته شوم همراه من کشته شوید[۷] و از این نامه برمی آید که فرزندان عقیل در سن و سالی بوده اند که هر یک می توانسته در جبهه و جنگ شرکت کند اما علی (ع) اجازه حضور نداده و احتمال دیگری هم هست که بیشتر فرزندان عقیل خردسال و کوچک بوده اند چنانچه حضرت درباره آنها چنین فرموده: و رایت صبیانه شعث الشعور غبر الالوان من فقرهم…[۸] که حضرت در نهج البلاغه از فرزندان عقیل به صبی تعبیر می کند و صبی همان فرزندان کوچک را می گویند. و دلیلش این است که مسلم بن عقیل در زمان حکومت علی (ع) هشت ساله بوده و با این بیان عدم حضور آنان یک امر طبیعی بوده است.

خاندان عقیل در حماسه حسینی

از زمانی که سالار شهیدان حضرت حسین بن علی (ع) به عنوان اعتراض به خلافت یزید، مدینه را به قصد مکه ترک گفت بنی هاشم و بخصوص خاندان عقیل از مواضع به حق امام حسین دفاع کرده و به صف مخالفین نظام بنی امیه بویژه یزیدبن معاویه قرار گرفتند.

فرزندان عقیل نیز مدینه را ترک گفته و به همراه امام حسین علیه السلام در مکه اقامت کردند وآن روزی که حضرت سفر خود را به کوفه آغاز کرد خاندان عقیل از جمله پیشتازانی بودند که امام را با کمال میل و رغبت همراهی کردند. و شاید بتوان گفت این هم یک دلیلی است بر اینکه فرزندان حضرت عقیل در زمان حکومت امام علی (ع) و جنگهای حضرتش خردسال بوده اند؛ چرا که در زمان امام حسین (ع) و آغاز نهضت عاشورا به سن بلوغ و رشد رسیده اند که در رکاب حضرت نیز حضور می یابند.

خاندان عقیل در دو آزمایش بزرگ

کاروان حسینی همچنان به راه خود ادامه می داد تا شبانه به منزل ثعلبیه رسیده و در آنجا فرود آمد. چیزی از مدت استراحت امام و یاران نگذشته بود که دو نفر به نامهای عبدالله بن سلیمان و منذر بن المشمعل اسدی با بدست آوردن اخبار ناگواری از کوفه به خدمت امام (ع) رسیدند. پس از سلام، عرض کردند خبری به حضورتان آورده ایم. اگر صلاح می دانید در جمع یاران بگوئیم و اگر صلاح نمی دانید در پنهانی گزارش کنیم. حضرت با نگاهی به ما و سایر یاران خود، فرمود: من چیزی از اینان پنهان ندارم ، خبرتا نرا نزد همه بگوئید.

گفتیم آیا بخاطر داری دیشب که می آمدی بر سر راهت به سواره ای که از کوفه می آمد برخورد کردی و چند لحظه درنگ کردی و سپس به راه خود ادامه دادی؟ حضرت فرمود: آری و می خواستم از او سؤالاتی بنمایم. گفتیم آری به خدا سوگند ما اخبار کوفه را از او جویا شدیم و او فردی از طایفه ما بود. او چنین گفت که من از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم و هانی کشته شدند و به چشم خود دیدم که طناب به پای آن دو بسته و در کوچه و بازار کوفه می کشاندند.

حضرت با شنیدن این خبر چند مرتبه انا لله و انا الیه راجعون را بر زبان جاری ساخته و پیوسته می فرمود خدا رحمت کند مسلم و هانی را.[۹] و به نقل سید در لهوف: امام حسین (ع) گریه اش گرفت و فرمود: خدای رحمت کند مسلم را که به سوی روح و ریحان خدا و بهشت و رضوانش شتافت و آنچه که بر او بود انجام داد…[۱۰]

همو اضافه می کند که با رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل غوغایی به پا شد و آن منزل یکپارچه صدای ضجه، گریه و ناله شده و برای مصیبت مسلم اشکها سرازیر شد.[۱۱]

سپس آن دو نفر امام را به خدا سوگند دادند که از همین جا برگردد زیرا در کوفه یاوری نخواهی داشت و بیم آن را داریم که این ماجرا درباره تو تکرار گردد.[۱۲]

در اینجا تنها گروهی که نظرشان برای سایر یاران امام حسین (ع) بسیار مهم بود خاندان عقیل بود که خبر شهادت مسلم را دریافت کرده بود. از اینرو با یک شور و حماسه فراوانی راه سخن را بر آن دو نفر اسدی بسته و چنین گفتند: سوگند به خدا هرگز برنمی گردیم تا انتقام خود را بگیریم و یا آنکه مرگ را همانند برادرمان مسلم بچشیم [۱۳] و با این جملات شورانگیز و این ایستادگی و شهامت به کسانی که فکر می کردند آنان همانند دیگران که بر سر دو راهی قرار گرفته و یا قصد بازگشت را دارند پاسخ بسیار محکمی بود، اینجا بود که امام (ع) با نگاهی که به آن دو اسدی می کرد با یک جمله موضع قاطع و صریح خود را بیان داشت و آن جمله این بود که حضرت فرمود: لا خیر فی العیش بعد هؤلاء[۱۴] ، از پس شهادت اینان هیچ خیری در زندگی نمی باشد. این به گفت و دستورهای بعدی را صادر فرمود.

یک آزمایش دیگر از بنی عقیل:

در شب عاشورا هنگامی که امام حسین (ع) در تاریکی شب خطبه خواند و به تمام یاران اجازه رفتن داد، برادران و فرزندان برادرش و همچنین فرزندان عبدالله جعفر در ادامه سخنان حضرت قمر بنی هاشم پاسخ دادند: هرگز چنین کاری نخواهیم کرد! برای آنکه پس از تو زنده باشیم؟ ! خداوند چنین روزی را به ما نشان ندهد. اینجا بود که امام حسین (ع) نگاهی به فرزندان عقیل کرده و فرمود: عزیزانم شهادت مسلم شما را بس است، به شما اجازه می دهم که بروید فرزندان عقیل که خود را در یک آزمایشی دیگر می دیدند، در پاسخ امام (ع) یکصدا گفتند: سبحان الله فما یقول الناس، مردم درباره ما چه می گویند؟ ! آیا نخواهند گفت که ما سید و بزرگ خودمان را در سخت ترین شرایط رها کرده در حالیکه نه با آنان تیری زده و نه نیزه ای به دشمن وارد ساخته و نه در حمایت از آنها شمشیری زده باشیم. نه به خدا سوگند هرگز نمی رویم بلکه جان و مال و اهل و کسان خودمان را فدای تو می کنیم. همراه تو خواهیم جنگید تا به جایگاهت وارد شویم. حسین جان خداوند آن زندگی پس از تو را برای ما زشت گرداند.[۱۵]

و این بار نیز با پاسخهای قاطع و صریح خود از این امتحان و آزمایش با سربلندی و افتخار بیرون آمدند.

فرزندان عقیل

همانگونه که گفتیم تعدادی از فرزندان عقیل بن ابی طالب با انتخاب خط سرخ شهادت آماده از امام خویش جانانه دفاع کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند از جمله:

۱٫ مسلم بن عقیل:

مسلم که سلسله جنبان این خاندان بود، با مقامی بس والا در نزد امام حسین (ع) که افتخار دامادی امیرالمؤمنین را نیز داشت و از رقیه دختر علی اولادی بهمرسانیده بود، شخصیتی بزرگ و مورد اعتماد ابی عبدالله (ع) و به عنوان نماینده ویژه و سفیر آن حضرت انتخاب شده و به کوفه فرستاده شد تا با سنجیدن شرایط و اوضاع کوفه و بیعت گرفتن از مردم آن سامان اخبار را به آن حضرت گزارش کند. اقدامات مسلم پس از ورود به کوفه در تاریخ ثبت شده و برای همیشه قابل تقدیر و ستایش است.

او همچنان به وظیفه خود در پیشبرد این قیام مردمی با کمال دقت و مراقبت عمل می کرد به گونه ای که کوفه را پذیرای ورود امام حسین (ع) نمود، اما یکباره با آمدن عبیدالله بن زیاد اوضاع به هم خورده و سخت پیچیده گشت و در نهایت مسلم بن عقیل پس از ابراز آن حماسه جاوید و نشان دادن آن همه شجاعت و پایمردی سرانجام با اعطای امان دروغین به او، در دام جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و پس از یک برخورد شدید با عبیدالله به طرز فجیعی در کوفه به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش را از بالای قصر الاماره به پائین پرتاب کردند.[۱۶]

۲٫ جعفر بن عقیل:[۱۷]

از جمله افتخار آفرینان خاندان عقیل بود که به میدان نبرد شتافت. وی در ابتدا رجز خواند و چنین گفت:

من جوان ابطحی طالبی و از خاندان بنی هاشم و غالب هستم، ما به تحقیق از بزرگان و سادات هستیم و حسین در میان ما پاکیزه ترین پاکان است.

آنگاه مردانه جنگید تا بوسیله عروه بن عبدالله خثعمی بشرف شهادت نائل آمد.[۱۸]

و بنابر نقل ابن شهر آشوب در این نبرد بی امان پانزده نفر را کشته تا اینکه به دست بشر بن حوط به شهادت رسید.[۱۹] و برخی دیگر شهادت جعفر بن عقیل را در وقت حمله دستجمعی آل ابی طالب می دانند که در آن حمله جمعی از خاندان ابوطالب از جمله جعفر بن عقیل شرکت داشته است.[۲۰]

۳٫ عبدالرحمن بن عقیل:

سومین فرزند عقیل، عبدالرحمن[۲۱] بود که پس از حمله خاندان ابوطالب به میدان رزم رفته و با خواندن این رجز به جنگ با دشمن پرداخت:

پدرم عقیل است و جایگاهم را از بنی هاشم بشناسید، و هاشم برادران منند، آنانکه پیران راستگویی و سادات قرآن بوده اند و این حسین است که از نظر مقام و مرتبت دارای مقامی رفیع و بلند مرتبه است. سپس به جنگ کوفیان رفته و هفده نفر از آنان را به هلاکت انداخت. کوفیان اطرافش را گرفته و او را از پای درآوردند، سرانجام عثمان بن خالد بن اشم جهنی[۲۲] و بشر بن حوط همدانی را به شهادت رساندند.[۲۳]

۴٫ محمد بن عقیل:

محمد بن عقیل بن ابی طالب یکی از فقهای زمان خود بوده و درروز عاشورا همراه برادران خود به میدان نبرد رفته و در مقابل حضرت سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید.[۲۴]

۵٫ علی بن عقیل:

علی نیز همانند برادران خود با کسب اجازه از حضرت امام حسین (ع) با دشمن وارد نبرد شده و جنگ سختی کرد،[۲۵] سرانجام به دست کوفیان به شهادت رسید.

۶٫ عبدالله الاکبر بن عقیل:

و عبدالله اکبر نیز پس از جنگ سختی که با دشمن کرد، دو نفر به نام عثمان بن خالد جهنی و مرد دیگری از همدان بر او حمله کرده و به شهادت رساندند.[۲۶]

۷٫عون بن عقیل:

و در مناقب ابن شهر آشوب برای عقیل فرزند دیگری یادآوری می کند به نام عون که در کربلا شهید گشته است.[۲۷]

نوادگان عقیل:

ابن شهر آشوب [۲۸] و دیگران تعداد شهدای نوادگان عقیل را چهار نفر می دانند که برخی پدرشان همانند مسلم پیشاپیش در کوفه شهید شده بود و برخی پدرشان همانند جعفر همراهشان بوده و برخی دیگر پدرشان همانند ابی سعید در کربلا حضور نداشته و به ترتیب خاطره جاوید این چهار نواده عزیز را از نظر می گذرانیم:

۱٫عبدالله بن مسلم

با به شهادت رسیدن علی اکبر، اولین نفری که از خاندان عقیل پا به میدان نبرد گذارد عبدالله بن مسلم بن عقیل بود که از جهتی نواده امیرمؤمنان (ع) نیز بوده است.[۲۹]

وی در حین حمله به دشمن رجز می خواند و خود را چنین معرفی می کرد:

امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم کرد و با آن گروهی که بر دین پیامبر از دنیا رفته، آنها همانند گروهی که مشهور به دروغ هستند نباشند بلکه از خوبان و دارای نسب کریمند.

عبدالله مردانه جنگید و در سه نوبت حمله ای که به دشمن کرد نود و هشت نفر را به هلاکت رساند. شیخ مفید روایت کرده که عمرو بن صبیح تیری به سوی عبدالله انداخت، عبدالله دست جلوی پیشانی گرفت که تیر آمد و کف دستش را بر پیشانیش دوخت عبدالله نتوانست دست خود را حرکت دهد، اینجا بود که جنایت پیشه دیگری نیزه ای در قلبش فرود آورده او را شهید کرد.[۳۰]

و در بین مورخان اختلاف است که قاتل عبدالله بن مسلم بن عقیل چه کسی می باشد از حمید بن مسلم نقل شده که قاتل عبدالله، عمرو بن صبیح بوده که یک تیر را بر پیشانی وی زده و با تیر دوم قلبش را نشانه رفته و شکافته است.[۳۱] ابن شهر آشوب گوید عمرو بن صبیح و اسد بن مالک، عبدالله را کشته اند.[۳۲] علامه مقرم، کشته شدن عبدالله را به یزید بن الرقاد و یک نفر دیگر نسبت داده است[۳۳] و خلاصه قاتل عبدالله هر جنایتکاری می خواهد باشد، این مهم نیست بلکه مهم آنست که شجاعت و پایمردی عبدالله بن مسلم را از مجموع این گفتارها به دست آوریم و این مسئله بوضوح روشن است زیرا رزمنده ای که از لشکر امام حسین وارد میدان گردد و تعداد نود و هشت نفر از سپاه دشمن را به هلاکت برساند، مسئله ای غیر قابل تحمل برای عمر بن سعد بود، از اینرو به جای جنگ تن به تن از دور مغز و قلب عبدالله را نشانه گرفته و وجود نازنینش را از پای در می آورند.

آخرین گفتار عبدالله بن مسلم:

و سرانجام عبدالله با شکافته شدن قلب نازنینش در حالیکه دستش به پیشانیش دوخته شده بود، این جملات را در آخرین لحظات بر زبان جاری ساخت. خدایا این گروه ما را کم به حساب آوردند و ما را خوار کردند، خدایا آنان را بکش همانگونه که ما را کشتند.[۳۴]

۲٫ محمد بن مسلم بن عقیل:

پس از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقیل بنی هاشم و فرزندان ابی طالب بصورت هماهنگ بر سپاه کوفه حمله کردند و در این حمله بود که محمد بن مسلم به روی زمین افتاد و او را ابومرهم ازدی و لقیط بن ایاس جهنی به شهادت رساندند.[۳۵]

۳٫ محمدبن ابی سعید بن عقیل:

چون امام حسین (ع) شهید شد نوجوانی از خیمه بیرون آمد در حالیکه نگران بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانی نگاه می کرد، سواری بر او حمله کرد و ضربتی بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسیدم، گفتند که او محمد بن ابی سعید بن عقیل است، از نام و نشان آن سوار پرسیدم، گفتند: لقیط بن ایاس جهنی است. هانی بن ثبیت حضرمی می گوید: من در کربلا به هنگام کشته شدن امام حسین (ع) حضور داشتم و ما ده سوار بودیم و من دهمین نفر آنها بودم که اسبان را در میدان به جولان درآوردیم، ناگهان نوجوانی از اهل بیت حسین از خیمه بیرون آمد، در حالی که چوبی در دست و پیراهنی در بر داشت و به راست و چپ خود می نگریست، در این هنگام سواری به او نزدیک شد و بدن او را با شمشیر پاره کرد. هشام کلبی ناقل این خبر می گوید: هانی بن ثبیت خود قاتل آن نوجوان بود ولی از ترس نام خود را ذکر نکرده است.[۳۶]

۴٫جعفر بن محمد بن عقیل:

ابن شهر آشوب به نواده چهارمی از عقیل به نام جعفر اشاره می کند که پدرش نیز در کربلا حضور داشته و جزو شهدای کربلا می باشد. همانگونه که فرزند دیگری نیز به عنوان عون برای عقیل ذکر می کند که در سایر مقاتل یافت نمی شود، و از ذکر نام فراتر نرفته تا از خصوصیات آنها اطلاعات بیشتری داشته باشیم.[۳۷]

۵ . ۶ . دو نواده دیگر از خاندان عقیل:

یکسال پس از حادثه عاشورا دو کودک دیگر از فرزندان مسلم بن عقیل به نام محمد و ابراهیم به شهادت رسیدند که در بین مورخین اختلاف هست که این دو کودک چه وقت و در کجا اسیر شدند. مرحوم صدوق در امالی[۳۸] آورده است چون امام حسین شهید گردید دو پسر کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند و آنها را به نزد عبیدالله آورده، او زندانبان را احضار کرده و به او گفت این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها نده و بر آن دو سخت گیری کن، این دو کودک در زندان روزها روزه می گرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها می آوردند تا یک سال بدین منوال گذشت…[۳۹]

و برخی دیگر معتقدند که این دو کودک همراه پدرشان مسلم بن عقیل به کوفه آمدند و پس از شهادت مسلم بن عقیل، عبیدالله بن زیاد این دو فرزند را به دست شریح قاضی سپرد که از آنها نگهداری کند…[۴۰]

اما آوردن این دو بهمراه پدرشان اگرچه بعید نیست زیرا مسلم بن عقیل پس از ترک مکه بار دیگر به مدینه رفته و ممکن است این دو کودک را بهمراه خود به کوفه برده باشد اما این نظر بدلایلی چندان صحیح به نظر نمی رسد، زیرا این سؤال مطرح است که چرا در وصیت نامه مسلم نامی از این دو فرزند نیامده که این دو فرزند را به کاروان امام حسین (ع) که در بین راه هستند بسپارید. ثانیا مگر مورخین ننوشته اند که مسلم بن عقیل در شب حادثه در کوفه حیران و تنها مانده بود که به طرف خانه زنی به نام طوعه رفت.

و اگر این دو کودک همراه پدرشان در خانه طوعه بودند چرا گزارشگر خبر مسلم خبری از آنها نداد افزون بر این در هیچ کتابی یافت نشده که این دو کودک در خانه هانی دستگیر شده باشند. و اما نسبت به نظر مرحوم صدوق : ممکن است نظر ایشان این باشد که این دو کودک، به هنگام هجوم به چادرها پا به فرار گذارده و در نقطه دور دستی در دام لشکر عمر بن سعد افتاده و به کوفه برده شده اند اما جای این سؤال هست که چرا از بین اسرا فقط این دو کودک به زندان برده شده و چرا حضرت زینب عکس العملی از خود نشان نداده و چرا در این مدتی که اهل بیت در کوفه و شام بوده اند نامی از این دو کودک زندانی نبرده اند.

بهر حال اسارتشان بهر شکل و در هر جا بوده باشد، این ماجرای غم انگیز را مرحوم شیخ صدوق در امالی در مجلس نوزدهم آورده که سرانجام این دو کودک با معرفی کردن خود به زندانبان و فرار کردن از زندان بار دیگر در دام یکی از جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و در کنار نهر فرات بطرز فجیعی مظلومانه به شهادت می رسند.

۷٫ ابی عبیدالله بن مسلم بن عقیل:

و بر زبان امام زمان (ع) نواده هفتمی به نام عبیدالله بن مسلم آمده که حضرت بر او سلام می فرستد و بر قاتلش عمرو بن صبیح نفرین می کند.[۴۱]

شهدای خاندان عقیل از منظر معصومین:

علاوه بر گریه پیامبر (صلی الله علیه واله) بر برخی از شهدای خاندان عقیل، سخنان دیگری از سایر معصومین علیهم السلام نسبت به این عزیزان افتخارآمیز رسیده است که به عنوان حسن ختام این بحث به ذکر آنها بسنده می کنیم:

سخنان امام حسین در روز عاشورا:

و در روز عاشورا به هنگامیکه حمله دستجمعی و هماهنگ خاندان ابوطالب شروع شدو در همان حمله عده ای از جوانان خاندان عقیل به شهادت رسیدند، حضرت ابی عبدالله (ع) سخنان زیر را در صبر و پایداری و ایستادگی آنها در برابر دشمن فرموده: ای عموزادگان من صبر و مقاومت کنید، و ای اهل بیت من شکیبا باشید که بعد از امروز دیگر هرگز روی سختی و مصیبت را نخواهید دید.[۴۲] همچنین می فرمود: خدایا قاتلان عقیل را نابود کن. ای آل عقیل صبر و مقاومت کنید که وعده گاه بهشت است.[۴۳]

شهدای عقیل در نگاه امام سجاد (علیه السلام) :

و امام سجاد علیه السلام هرگاه بیاد خاندان عقیل می افتاد دلش برای آنها می شکست. چنانچه آورده اند که آن حضرت خاندان عقیل را بسیار دوست می داشته و حتی آن ها را بر خاندان جعفر مقدم می داشته، برخی که اشکال می گرفتند حضرت در پاسخ می فرمود من هر وقت که به یاد حماسه بزرگ آنان و دفاعشان از ابی عبدالله (ع) می افتم دلم برای آنها می شکند.[۴۴]

خاندان عقیل در نگاه مهدی (علیه السلام):

و در زیارت ناحیه مقدسه، حضرت بقیه الله (ع) به پنج نفر از شهدای خاندان عقیل به نام، اشاره فرموده و سلام می دهد و بر قاتلانشان نفرین می فرستد که دو تای آنها از فرزندان و سه تای دیگر از نوادگان عقیل بن ابی طالب می باشند، آنجا که می فرماید:

السلام علی جعفر بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه بشر بن حوط الهمدانی…

السلام علی عبدالرحمن بن عقیل، لعن الله قاتله و رامیه عثمان بن خالد…

السلام علی القتیل بن القتیل عبدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله عامر بن صعصعه…

السلام علی عبیدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه عمرو بن صبیح الصیداوی…

السلام علی محمد بن ابی سعید بن عقیل و لعن الله قاتله لقیط بن ناشر الجهنی.[۴۵]

این بود خلاصه ای از حماسه جوانان خاندان عقیل که با اقدامات اعجاب انگیز خود بزرگترین درس را به جوانان عاشق کمال و ترقی تقدیم آنها کردند، چرا که ثابت کردند که در جریانات انحرافی چگونه راه صحیح خود را پیدا کرده و هرگز فریب الفاظ پوچ و زیباییهای کاذب را نخوردند. به امید پیروی از راه جاویدشان.

پی نوشت:

[۱]. سفینه البحار، ج‏۲، ص‏۲۱۵٫

[۲]. همان.

[۳]. سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۰۰٫

[۴]. در مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۱۲، فرزند دیگری به نام عون ذکر کرده است.

[۵]. مقاتل الطالبیین، ص ۹۴٫

[۶]. سفینه البحار، ج ۲؛ ص ۲۱۵٫

[۷]. همان.

[۸]. نهج البلاغه صبحی الصالح، خطبه ۲۲۴٫

[۹]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۷۲٫

[۱۰]. مقتل الحسین، ابن طاووس، ص ۳۱٫

[۱۱]. همان، ص ۲۰، مقتل الحسین مقرم، ص ۱۷۸٫

[۱۲]. تاریخ طبری ، ج ۳، ص ۳۰۳٫

[۱۳]. مقتل الحسین ابومخنف، ص ۷۸٫

[۱۴]. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۳٫

[۱۵]. اعلام الوری، ص ۲۳۵، مقتل الحسین مقرم، ص ۲۱۳٫

[۱۶]. همان، ص ۱۶۳٫

[۱۷]. مادرش ام الثغر دختر عامر عامری از طایفه بنی کلاب می باشد. مقاتل الطالبیین، ص ۹۳٫

[۱۸]. حیاه الامام الحسین، ج ۳، ص ۲۵۱٫

[۱۹]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۵٫

[۲۰]. مقتل الحسین مقرم، ص ۲۶۲٫

[۲۱]. وی افتخار دامادی امیرمؤمنان علی (ع) را داشت.

[۲۲]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۶٫

[۲۳]. ابصار العین، ص ۹۲٫

[۲۴]. حیاه الامام الحسین، ج ۳، ص ۲۵۲٫

[۲۵]. همان، ص ۲۵۳٫

[۲۶]. منتهی الآمال، ج ۱، ص ۳۷۸٫

[۲۷]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۱۲٫

[۲۸]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۱۲٫

[۲۹]. مادر عبدالله رقیه دختر امیرمؤمنان بوده است. فتوح اعثم کوفی، ج ۵، ص ۲۰۳٫

[۳۰]. ارشاد، ص ۲۲۳٫

[۳۱]. ابصار العین، ص ۹۰٫

[۳۲]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۵٫

[۳۳]. مقتل الحسین، ص ۲۶۲٫

[۳۴]. حیاه الامام الحسین قرشی، ج ۳، ص ۲۵۱٫

[۳۵]. قصه کربلا، ص ۳۳۶٫

[۳۶]. همان، ص ۳۳۷٫

[۳۷]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۱۲٫

[۳۸]. امالی صدوق، ص ۷۴٫

[۳۹]. قصه کربلا، ص ۳۹۴٫

[۴۰]. زندگانی امام حسین، ص ۳۱۸٫

[۴۱]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶۸٫

[۴۲]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۶٫

[۴۳]. الامام الحسین قریشی، ج ۳، ص ۲۴۹٫

[۴۴]. همان.

[۴۵]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶۸٫

نویسنده:محمد جواد طبسی

منبع: پاسدار اسلام