قوم

نوشته‌ها

۱ شوال – هلاکت قوم عاد

اشاره:

قوم عاد، مردمى در سرزمین “احقاف”، میان یمن و عمان بودند که در آن جا به خاطر وفور نعمت، از حال و روز خوشى برخوردار بودند و به خاطر رفاه زدگى و جهل عمومى مردم، به تدریج روش بت پرستى و گریز از توحید و خداپرستى در پیش گرفتند و در فسق و فجور غوطه ور شدند و ظالمین و زورگویان آنان، به محرومان و مستضعفان ستم مى کردند. خداوند متعال براى هدایت آن ها، حضرت “هود(ع)” را از میان آنان به پیامبرى برانگیخت. ( و اِلى عادٍ اَخاهُمْ هُوداً، قالَ یا قَومِ اعْبُدُو الله ما لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ… )(۱)

هود، براى هدایت قوم خویش، تلاش بلیغى به عمل آورد و در این راه، سختى ها و آزارهاى فراوانى متحمل شد ولیکن جز عده اى اندک، گفتارش را تصدیق و اندرزهایش را باور نکردند و در مقابل، وى را از خود طرد نمودند.

قوم عاد، بجاى پذیرش مواعظ خیرخواهانه هود(ع) و گرایش به خداپرستى و رها کردن جهالت و بت پرستى، به تکذیب این پیامبر الهى پرداخته و هر روز وى را مورد استهزا و اذیت و آزار خویش قرار دادند، تا این که ابر سیاهى بر آسمان آنان آشکار شد و بى خردان این قوم، گفتند: از این ابر، بارانى نافع و سودمند خواهد بارید، ولى هود(ع) به آن ها گفت: این ابر، ابر رحمت نیست بلکه غضب و عذاب است.

ساعاتى نگذشت که صدق گفتار هود(ع) آشکار گردید و باد تندى وزیدن گرفت و شدت آن چنان بود، که اسباب و اثاثیه، حتى چهارپایان آنان را با نیروى شگرفى از زمین مى کند و به نقاط دور دستى پرتاب مى کرد.

هفت شب و هشت روز، وزیدن این باد ادامه داشت و در این مدت، طوفان شدید، ریک ها و شن هاى بیابان را بر سر مردم و خانه هایشان مى پاشید و تمامى آن ها را به هلاکت رسانید و به جز عده اى از اصحاب و یاران هود(ع)، که به همراه وى در جاى امنى، پناه گرفته بودند، کسى از آن قوم باقى نماند.

پس از آن ماجرا، حضرت هود(ع) به سرزمین “حضرموت” رفت و بقیه عمر خویش را در آن جا گذرانید.(۲)

درباره تاریخ وقوع این حادثه عظیم، مورخان اتفاق نظر دارند، که در ماه شوال واقع گردیده است ولى در روز وقوع آن اختلاف دارند، برخى اول ماه شوال و برخى دیگر سى ام شوال را ذکر کرده اند.

آن هایى که اول شوال را اختیار کرده اند، هفته اول شوال را “بردالعجوز” نامیدند. علت این نامگذارى آن است که عجوزى در این ایام به خانه اى که در زیر زمین داشت، پنهان شده بود و از طوفان ریک و شن در امان بود، تا این که روز ششم، طوفان به خانه وى نیز سرایت کرد و او را نیز به هلاکت رسانید.(۳)

۱- سوره هود (۱۱)، آیه ۵۰
۲- قصه هاى قرآن (سید محمد صحفى)، ص ۴۹
۳- وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۸۴

یهود از دیدگاه مولانا

اشاره:

در اشعارى که از مثنوى مولوى در مقاله حاضر مورد تحلیل قرار گرفته است، نقش تفرقه افکنانه یهودیان در میان مسیحیان نشان داده شده است. پیام مولانا براى نسل امروز پرهیز از تفرقه، دقت در پیروى از نخبگان و رهبران، بررسى دعاوى افراد صاحب ادعا و پیروى از رهبرانى است که از سابقه روشن و بدون ابهام برخوردارند. آنان که سابقه روشنى ندارند یا سابقه نامناسبى داشته‏ اند، چه بسا براى گمراهى خلق جامه زهد بر تن کرده باشند.

 

از قصه‏ هاى عبرت‏آموز مثنوى مولانا، قصه پادشاه جهود و دشمنى وى با نصرانیان است. پادشاهى که کینه عیسویان را به دل دارد و آنان را قتل‏عام مى‏کند؛ ولى هر چه او بر ظلم و جور خود مى‏افزاید ایمان و اتحاد پیروان حضرت عیسى قوى‏ تر مى ‏گردد، تا این که وزیر مکّار او حیله‏اى کرده و با نفاق و عوام فریبى در میان مسیحیان تفرقه ایجاد کرد و همه را به باد بلاى اجتماعى سپرد و آبرویشان را برد و به دام شرک افکند. وزیر مکّار آنچنان بغض عیسویت به دل دارد که از جان خویش دست شست و خود را فداى کفر خویش کرد.

گاهى رونق یک دین موجب بروز حسادت‏ها و کینه‏ هاى شدید مى ‏گردد. از این رو براى از بین بردن آن عده ‏اى حاضر مى‏ شوند دست به هر کارى بزنند ولو جان خویش را در این راه از دست بدهند.

بود شاهى در جهودان ظلم‏ساز

دشمن عیسى و نصرانى گداز

عهد عیسى بود و نوبت آلِ او

جان موسى او و موسى جان او

شاه احوال کرد در راه خدا

آن دو دَمساز خدایى را جدا

گفت استاد احولى را کاندرآ

رَو برون آر از وثاق آن شیشه را

گفت احول: زآن دو شیشه من کدام‏

پیش تو آرم بکن شرح تمام‏

گفت استا: آن دو شیشه نیست رو

احولى بگذار و افزون بین مشو

گفت اى استا مرا طعنه مزن‏

گفت استا زآن دو یک را در شکن‏

شیشه یک بود و به چشمش دو نمود

چون شکست او شیشه را دیگر نبود

چون یکى بشکست هر دو شد ز چشم‏

مرد احوال گردد از مَیْلان و خشم‏

شاه از حقد جهودانه چنان‏

گشت احول کالامان یاربّ امان‏

صد هزاران مؤمن مظلوم کُشت‏

که پناهم دین موسى را و پشت‏۲

مولوى در این ابیات به نکات مهم زیر اشاره کرده است:

۱. وحدت ادیان‏

حقیقت شرایع یک چیز است، همه از یک دین حاصل شده‏اند. شریعت موسى با شریعت عیسى تفاوتى ندارد. هر دو پیامبرِ خداى واحدند و هر دو همه را سوى خالق یکتا دعوت کرده‏اند. نه تنها شریعت عیسى و موسى اتحاد ماهوى دارند، بلکه همه شرایع الهى به دین واحد مى‏رسند که خداى واحد معین گرده است.

یکى از مسائلى که تحمّلش براى مشرکان مکه سخت مى‏آمد، دعوت قرآن از همه اهل کتاب به کلمه واحدى بود. آنان نمى‏توانستند شاهد اتحاد پیروان ادیان آسمانى باشند، زیرا ادیان آسمانى در حقیقت یک چیز بوده و هیچ منافاتى با هم ندارند. همه انبیاى الهى مردم را به توحید، معاد، نبوت و حیات طیبه دعوت مى‏کردند. به همین دلیل کتب آسمانى و رسولان قبلى را تأیید کرده و به آمدن پیامبر بعدى مژده مى‏دادند. بنابراین آنان که این حقیقت را درک نکرده و تعدد شرایع را مساوى تعدد ادیان دانسته‏اند، مانند انسان احولى (دوبین) هستند. که خلاف بینى او از عیب دیدگان وى ناشى مى‏شود، ولى او گمان مى‏کند که واقع را مى‏بیند. مولانا در ابیات یاد شده نیز درصدد بیان همین مطلب است. پادشاه یهود در حکایت مثنوى، یک شخصیت مریض القلب است که به جهت ضعف بصیرت نمى‏تواند اتحاد رسالت موسى و عیسى را درک کند و براساس پندار غلط خود و به بهانه دفاع از آیین موسى‏علیه السلام به قتل عام پیروان عیسى‏علیه السلام مى‏پردازند.

۲. نقش حبّ و بغض در شناخت آدمى‏

از نکات مهم روانى که مولانا بدان اشاره کرد، نقش حب و بغض در شناخت آدمى است. با وجود کینه چیزى در دل نمى‏ توان در خصوص آن به درستى قضاوت کرد و همین‏طور اگر عشق به چیزى در دل داشته باشد، از شناخت صحیح آن محروم خواهد ماند.

مولوى در این حکایت غرض ‏ورزى پادشاه جهود را موجب بدبینى مفرط او به نصارا دانسته و مى ‏گوید: انسان غرض‏ ورز از دیدن هنر کور است. دلدادگى به چیزى انسان را از غیر آن چیز متنفر مى‏کند، زیرا صدها حجاب از چنین دل مریضى به چشم و گوش او کشیده خواهد شد.

خشم و شهوت مرد را احول کند

ز استقامت روح را مُبْدَل کند

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سوى دیده شد

چون دهد قاضى به دل رشوت قرار

کى شناسد ظالم از مظلوم زار

شاه از حقد جهودانه چنان‏

گشت احول کالامان یا ربّ امان‏

صد هزاران مومن مظلوم کشت‏

که پناهم دین موسى را و پشت‏۳

۳. اشکال و انواع دشمنى‏ ها

دشمنى‏ ها انواع گوناگونى دارد. دشمن در زمان و مکان مختلف، دشمنى خود را درلباس‏هاى متفاوتى ظاهر مى‏ سازد. گاهى با جنگ و آدم کشى، گاهى با حربه و تهدید، گاهى با تطمیع و… کارآترین و خطرناک‏ترین نوع دشمنى‏ ها، تفرقه است. بسیارى از جوامع بزرگ و متمدن از راه تفرقه کوچک شده و به ذلت افتاده ‏اند. بدین جهت قرآن کریم به مسلمانان بارها این نکته را تذکر داده و آنها را از تفرقه بر حذر داشته و به حفظ وحدت توصیه فرموده است، زیرا عظمت و استوارى هر قومى در گرو اتحاد آنهاست.۴

مولانا در قصه پادشاه ستمگر جهود به این نکته توجه داده و یکى از حربه‏ هاى قدیمى یهود و از حیله‏ هاى همیشگى او را تفرقه انداختن بین اقوام دانسته است، هرجا که از راه استبداد و قتل و غارت نتیجه نگرفتند. از این رو وقتى ستم پادشاه بر نصارا کارگر نشد و بلکه موجب تقویت اتحادشان و پافشارى بر اعتقادشان گردید، وى به حیله وزیر مکار متوسل شد و از راه نفوذ بر جمع مسیحیان و همرنگ شدن با آنها وارد شد. وزیر مکار به شاه گفت: تو از کشتار مسیحیان به نتیجه نمى ‏رسى، زیرا آنان تقیه کرده و عقاید خود را مخفى مى‏ کنند. اگر چه در ظاهر خود را با تو همراه و هم عقیده نشان مى‏دهند، ولى در باطن بر کیش خود هستند. بنابراین من باید به جمع آنان داخل شده و خود را از آنان معرفى کنم تا بر اسرار پنهانشان واقف گردم و سپس نقشه ‏هاى بعدى را اجرا کنم. براى این که بتوانم نظر آنان را به خود جلب کنم، باید خود را دشمن تو نشان دهم؛ بنابراین تو دست و گوش مرا بِبُر و بعد از شکنجه در میان خلق بگردان و بر همگان ثابت کن که مرا از خود رانده‏اى. من به مردم خواهم گفت که شاه مرا به جرم نصرانى بودن به این روز انداخته است و زنده ماندنم هم به برکت معجزه حضرت عیسى است، زیرا شاه مى‏خواست مرا بکشد ولى به لطف و معجزه عیسى از دستش رها شدم.۵

۴. تقلید عوام، خطر مُدام‏

از آسیب‏هاى سیاسى و فرهنگى جوامع انسانى تقلید ناآگاهانه عوام جامعه است که اکثریت را نیز دارند. اگر زمام امور جامعه از جهاتى به دست خواص بوده، ولى از جهاتى دیگر گاهى غلبه با عوام بوده و خواص حریف آنان نشده‏اند. به همین جهت دولت‏هاى استعمارى و ستمگر تلاش فراوان در کسب زمام امورِ عوام داشته‏اند. جهل و غفلت از طرفى و ظاهرنگرى و حسّ‏گرایى از طرف دیگر باعث مى‏شود که عوام در تحلیل وقایع در مرحله ظاهر مانده و بر آن اساس قضاوت نمایند. آنان که راه‏هاى سیطره بر عوام را مى‏دانند همیشه از قوّت و قدرت آنان در راه مطامع خود استفاده کرده‏اند؛ از این‏رو روشنفکران جامعه و دلسوزان بشر که حاضر نیستند حقیقت را فداى خودخواهى و تن‏پرورى‏هاى قومى و ملى کنند، عموماً منزوى بوده‏اند.

در حکایت پادشاه جهود نیز مولانا به این نکته توجه داده است که عوام قدرت تحلیل وقایع را ندارند و فقط به ظواهر توجه دارند؛ بدین جهت وزیر مکّار با ظاهرسازى از عوام دلربایى کرد و همه آنها را شیفته خود ساخت.

او به ظاهر واعظ احکام بود

لیک در باطن صفیر و دام بود

در درون سینه مِهرش کاشتند

نایب عیسیش مى‏ پنداشتند.۶

از نظر مولانا مکر نفس خطرناک‏تر از هر چیزى است. و عوام و حتى خواص را به انحراف از حق سوق مى‏دهد، هر چند خواص مقاومت بیشترى در برابر فکر نفس مى‏ کنند در قصه مکر و زیر عده‏ اى از خاصان به او بدبین گشته و از وى دورى جستند؛ اما جماعت عوام به دور او حلقه زدند و دل به دروغ‏هاى او دادند.

۵. حسادت یهود بر نصارا

پیروان ادیان موفق همیشه مورد حسادت ادیان شکست خورده بوده ‏اند. یهود به دلیل اذیت و آزارهاى پیش از حد پیامبرانشان و کشتن عده زیادى از رسولان الهى و پیروى از هواى نفس هیچگاه تکامل معنوى نداشته ‏اند. تاریخ اسلام و مسیحیت مملو از خیانت‏ها و جنایت‏هاى یهود علیه پیروان این دو دین الهى است.

آن وزیرک از حسد بودش نژاد

تا به باطل گوش و بینى باد داد

بر امید آنکه از نیش حسد

زهر او در جان مسکینان رسد

ناصح دین گشته آن کافر وزیر

کرده او از مکر در لوزینه سیر۷

یکى از نکات اخلاقى که مولانا از این قصه برداشت کرده و مایه عبرت معرفى مى ‏کند این است که حسادت قبل از آن که به محسود زیان رساند به حاسد ضربه مى ‏زند. وزیر حسود براى از بین بردن دین مسیح‏ علیه السلام زندگى دنیایى و اخروى خود را به باد داد. مولانا در این جا به نکته دیگرى اشاره کرده مى ‏گوید: کسى که بوى هدایت را استشمام نمى‏ کند بهتر است که بینى‏اش بریده باشد، بلکه سزاى دورى از بوى هدایت، بریدن بینى چنین انسان حسود و عنودى است. همان طور که گوشى که به پیام حق بى توجه باشد زاید بوده و بارى بر سر انسان است.

گوش کان نبود سزاى راز او

برکنش که نبود آن بر سر نکو

دیده کو نبود ز وصلش در فِره‏

آنچنان دیده سپید و کور به‏۸

از نظر مولوى دورى یهود از حضرت مسیح نشانه کوردلى آنها بوده که موجب افزوده شدن و شدت یافتن کورى آنها نیز گردید. قبول نکردن حقیقت معلول بى‏ بصیرتى است.

۶. تحریف و تفرقه در نصارا

تحریف در تورات و انجلیل از علل اساسى بعثت پیامبر خاتم بود مولوى تحریف در تورات و انجیل را از حیله ‏هاى وزیر مکار دانسته و گفته است: او نُقباى نصارا را که دوازده نفر بودند به شاگردى برگزید و آنها را جداگانه به حضور مى‏پذیرفت و رطب و یابس‏ هایى را به نام تعالیم مسیح و از موضع جانشینى حضرت عیسى به آنها یاد مى‏ داد. آنگاه که تصمیم گرفت آخرین نقشه خود را به اجرا درآورد، طومارى به نام هر کدام از این دوازده نفر تشکیل داد و روش زندگى فردى و اجتماعى را در آن نوشت؛ ولى مضمون طومار را طورى نوشت که ضد مضمون دیگر طومارها بود. به هر یک از این افراد گفته بود تو بعد از من خلیفه و جانشینم خواهى بود و باید مردم را بر اساس آنچه در این طومار نوشته‏ ام هدایت کنى. بقیه وظیفه دارند از تو پیروى کنند. هر کس از تو اطاعت نکرد خونش حلال بوده و تو باید او را از میان بردارى. آنچه گفته ‏ام سرى از اسرار است و تا من زنده ‏ام نباید کسى از آن آگاه گردد. بدین طریق حکم قتل نقباى دوازده‏ گانه را صادر کرد و بعد از مدتى دوازده فرقه در یک دین به وجود آمدند که هر یک تشنه خون دیگرى بود.

قوم عیسى را بُد اندر دار و گیر

حاکمانشان ده امیر و دو امیر

هر فریقى مر امیرى را تبع‏

بنده گشته میر خود را از طمع‏

این ده و این دو امیر و قومشان‏

گشته بنده آن وزیر بد نشان‏

اعتماد جمله بر گفتار او

اقتداى جمله بر رفتار او

پیش او در وقت و ساعت هر امیر

جان بدادى گر بدو گفتى بمیر

ساخت طومارى به نام هر یکى‏

نقش هر طومار دیگر مسلکى‏

حکم‏هاى هر یکى نوعى دگر

این خلاف آن ز پایان تا به سَر۹

وزیر مکار براى این که حیله‏ اش کاملاً کارگر شود، خلوت گزینى کرد و چله‏نشینى اختیار نمود و هیچ‏کس را به حضور نپذیرفت. با این عمل اشتیاق مریدان به دیدار او بیشتر گردید، اما او به کسى اجازه ملاقات نمى‏ داد. وقتى اصرار مردم بر ملاقات بیشتر شد گفت: من به اشارات عیسى‏ علیه السلام خلوت گزینى اختیار کرده‏ام از ناحیه او دستورى نرسد کسى را نخواهم پذیرفت. او با این کار مى‏خواست به حیله‏هاى خود رنگ معنویت بخشیده و خود را از ره‏یافتگان به محضر حضرت عیسى معرفى نماید تا مردم چشم و گوش بسته گفته‏هاى او را بپذیرند و احکام او را حکم حضرت مسیحى بدانند.۱۰ او با این کار به همه رفتارهایش صبغه الهى داد و به مردم چنین القا کرد که تمام اعمال او به اشارت مسیح صورت مى ‏گیرد گویى که زبان او زبان مسیح شده است بدین جهت پیروى از او پیروى از مسیح بوده و مخالفت با وى مخالفت با مسیح است.

از آن‏جا که اکثر مردم عوام بودند و به تحلیل ماجرا نمى‏پرداختند؛ از این‏رو هر چه مى‏گفت به طور کامل مى‏ پذیرفتند. اقلیت روشنفکر و آگاه هم تحت سیطره اکثریت ناآگاه قرار داشته و نمى‏ توانستند مخالفت کنند و به ناچار جز تماشا و سکوت کارى نمى‏ توانستند بکنند. اگر عوام اندک تأمل و تفکرى در زندگى داشتند مفاد تعالیم وزیر را با تعالیم عیسى‏ علیه السلام مطابقت مى‏دادند و به باطل بودن او و ضدیتش با نصارا پى مى‏ بردند.

و آنگهانى آن امیران را بخواند

یک به یک تنها به هر یک حرف راند

گفت هر یک را به دین عیسوى‏

نایب حق و خلیفه من توئى‏

و آن امیران دگر اَتباع تو

کرد عیسى جمله را اشیاءِ تو

هر امیرى کو کَشَد گردن بگیر

یا بکُش یا خود همى دارش اسیر

لیک تا من زنده‏ام این وا مگو

تا نمیرم این ریاست را مجو

اینک این طومار و احکام مسیح‏

یک به یک بر خوان تو بر امت فصیح‏

هر امیرى را چنین گفت او جدا

نیست نایب جز تو در دین خدا

هر یکى را او یکى طومار داد

هر یکى ضد دگر بود المراد

جملگى طومارها بُد مختلف‏

همچو شکل حرفها یا تا الف‏

حکم این طومار ضد حکم آن‏

پیش از این کردیم این ضد را بیان‏

بعد از آن چل روز دیگر در ببست‏

خویش کُشت و از وجود خود برست‏

چونک خلق از مرگ او آگاه شد

بر سر گورش قیامت گاه شد

خلق چندان جمع شد بر گور او

موکنان جامه دران در شور او

کان عدد را هم خدا داند شمرد

از عرب وز ترک وز رومى و کُرد

خاک او کردند بر سرهاى خویش‏

درد او دیدند درمان جاى خویش‏

آن خلایق بر سر گورش مَهى‏

کرده خون را از دو چشم خود رهى‏

بعد ماهى گفت خلق اى مهتران‏

از امیران کیست بر جایش نشان‏

تا به جاى او شناسیمش امام‏

دست و دامن را به دست او دهیم‏

یک امیرى زان امیران پیش رفت‏

پیش آن قوم وفا اندیش رفت‏

گفت اینک نایب آن مرد من‏

نایب عیسى منم‏اندر زمن‏

اینک این طومار برهان من است‏

کین نیابت بعد ازو آن من است‏

آن امیر دیگر آمد از کمین‏

دعوى او در خلاف بُد همین‏

از بغل او نیز طومارى نمود

تا برآمد هر دو را خشم جهود

آن امیران دگر یک یک قطار

برکشیده تیغهاى آبدار

هر یکى را تیغ و طومارى به دست‏

در هم افتادند چون پیلان مست‏

صدهزاران مرد ترسا کشته شد

تا ز سرهاى بریده پشته شد

خون روان شد همچو سیل از چپ و راست‏

کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست‏

تخمهاى فتنه‏ها کو کِشته بود

آفت سرهاى ایشان گشته بود۱۱

نتیجه ‏گیرى‏

علاوه بر آنچه در خصوص اشعار فوق گفته شد، نکات سیاسى و اجتماعى دیگرى نیز از این ابیات برداشت مى ‏شود؛ از جمله مى ‏توان به موارد زیر اشاره کرد.

۱. لزوم تعیین معرفى جانشین رهبر در زمان حیات‏

خلیفه، امیر، پادشاه، پیامبر و امام یا هر رهبرى باید در حال حیات خود، ولیعهد و جانشین خود را معرفى کند تا بعد از مرگ او مردم در برابر مدعیان فراوان دچار حیرت و سردرگمى نشوند. به همین جهت هر پیامبر و امامى در زمان حیاتش جانشین خویش را معرفى کرده تا مردم بعد از مرگ او در دام تفرقه گرفتار نیایند. بعضى از بزرگان علاوه بر معرفى رهبر بعدى، از مردم براى وى بیعت نیز مى ‏گرفتند، مانند ماجراى غدیر خم و معرفى حضرت على‏ علیه السلام به جانشیى پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله و بیعت گرفتن از مردم براى جانشینى او. مولوى در این خصوص مى‏ فرماید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آل على مولا نهاد

گفت هر کو را منم مولا و دوست‏

ابن عم من على مولاى اوست‏

کیست مولا آنکه آزادت کند

بند رقیّت زپایت برکَنَد

چون به آزادى نبوّت هادى است‏

مؤمنان را ز انبیا آزادى است‏

اى گروه مومنان شادى کنید

همچون سرو و سوسن آزادى کنید۱۲

۲. آزاده بودن خلیفه‏

رهبر جامعه دینى، که در جایگاه انبیا و اولیا قرار مى ‏گیرد، علاوه بر این که باید آزاده باشد باید بتواند مردم را به آزادگى برساند. آن که در بند هواى نفس افتاده و صدها بند فردى و اجتماعى به دست و پایش بسته است هرگز نمى ‏تواند راهبر انسان‏ها باشد؛ لذا مولوى فرمود:

کیست مولا آنکه آزادت کند

بند رقیّت زپایت برکند

اما حبّ ریاست و امارت فکر و ذکر عده‏اى را چنان به خود مشغول ساخته است که حاضرند بازار شهرى را براى به دست آوردن دستمالى به آتش بکشند. به همین دلیل هیچ یک از نقباى دوازده‏ گانه نصارا پیرو دیگرى نگشت و با تمام نیرو براى رسیدن به نیابت وزیر مکار علیه رقیبان خود وارد جنگ شدند و هزاران نفر را به کام مرگ بردند.

۳. خودخواهى مانع خداخواهى‏

اگر خودخواهى نقباى دوازده‏گانه نبود، آن مفسده عظما پیش نمى ‏آمد. اگر آنان ذره‏اى در قابلیت خود تردید مى ‏کردند یا احتمال درستى رقیب خود را مى ‏دادند لازم مى ‏دیدند که دور هم جمع شده و چاره‏اى بیندیشند. اگر ساعتى مشاوره مى‏ کردند عمرى را به مشاجره و منازعه نمى‏ پرداختند. چون همه خود خواه بودند فکر هیچ‏کدام به راه خدا پسندانه‏اى متمایل نشد و خودخواهى جاى خداخواهى را گرفته بود.

۴. تعصب کور و خسارت‏هاى نامحدود

تعصب وقتى آگاهانه باشد سازندگى مى‏آورد؛ اما وقتى کورکورانه باشد موجب تخریب مى ‏شود. تعصب به یک شخص وقتى کورکورانه شد، دشمنى مخالف او نیز کورکورانه خواهد شد. به همین دلیل یکى از نقشه‏ هاى دولت‏هاى استکبارى، تبلیغ تعصب در اقوام و ملل مختلف و ایجاد دشمنى قومى و ملى و فرهنگى در میان آنها بوده است. مولوى براى از بین بردن تعصب کور مردم را به همدلى دعوت مى‏ کند. همدلى در گرو هم‏کیشى و هم دینى تحقق‏ پذیر است نه همزبانى و همزمانى و هم‏ مرزى.

اى بسا هندو و ترک هم زبان‏

اى بسا دو ترک چون بیگانگان‏

پس زبان محرمى خود دیگرست‏

هم دلى از هم زبانى بهترست‏

غیر نطق و غیر ایما و سجل‏

صد هزاران ترجمان خیزد زدل‏۱۳

۵. تقواى بدون آگاهى همانند بى‏ تقوایى است‏

توجه به ماجراى نقباى دوازده‏ گانه و پیروان آنها روشنگر این معناست که تقوا موقعى سازنده مى‏ گردد که تفکر و علم پشتوانه او باشد. تقواى به دور از تفکر و آگاهى نه تنها سودمند نیست بلکه همانند بى‏ تقوایى مضرّ است.

۶. توکل به خدا در همه امور

انسان همواره باید به خداوند سبحان توکل نماید و هیچ‏گاه به عمل خود امیدوار نباشد. ثمره اَعمال در توکل انسان و برکتى است که خدا مى ‏دهد. نصارا به عبادت و اعمال خود دلخوش بودند و گمان مى‏ کردند که خدا را با این بندگى‏هایشان مدیون خود ساخته ‏اند و توسل و توکلى نداشتند. به همین دلیل با کوچکترین حیله وزیر مکار به جان هم افتادند.

۷. پیروى از مردان خدا

یکى از ضرورت‏هاى زندگى اجتماعى پیروى از مردان خداست؛ مردانى که قول و فعلشان براساس احساس وظیفه و براى رضاى خداوند است. شناختن این افراد گرانقدر نیز به توفیق الهى ممکن مى‏شود، زیرا آنقدر مکاران و حیله ‏گران رنگارنگ زیاد است که شناختن صادق از کاذب بسیار مشکل است. در داستان مولانا نیز پى‏بردن به چهره واقعى وزیر مکار براى عده‏اى خاص میسّر شد، اما عموم مردم لیاقت پیروى از آنها را نداشتند و به دام وزیر گرفتار شدند. مولوى مردان خدا را سایه یزدان معرفى کرده و مى‏ گوید:

تنها راه رهایى از دام شیاطین جنّى و انسى پیروى از اینان است.

سایه یزدان بود بنده خدا

مرده این عالَم و زنده خدا

دامن او گیر زوتر بى‏گمان‏

تا رهى در دامن آخر زمان‏

کیف مدّ الظل نفس اولیاست‏

کو دلیل نور خورشید خداست‏

اندرین وادى مرو بى این دلیل‏

لااُحِبُّ الْافلین گو چون خلیل‏

۸. رابطه ظلم و جهل‏

ظلم و جهل دو قرین دیرینه‏ اند؛ آن که ظالم است جاهل نیز است، زیرا او نمى‏ داند که با هر ظلمى، در دنیا تیشه به ریشه خود زده و در آخرت، آتش جهنم را براى خود مى‏ افروزد. وزیر مکار در داستان مولانا با همه زیرکى نفهمید که حیله‏ هاى او از نور مسیح نمى‏ کاهد. مسیح ستاره درخشان آسمان نبوت و رسالت است که تا قیامت نورافشانى خواهدداشت. انبیا ستارگان خدایى‏اند. جنگ با انبیا، جنگ با خداست؛ از این‏ رو انسان آگاه هیچ گاه با خدا به رقابت نمى‏ پردازد. خود ظالم در درجه اول پرچم جنگ علیه خدا را بلند مى‏ کند که به زودى سرنگون خواهد شد. بدین جهت مولانا حیله شاه و وزیر را به غفلت و نادانى آنها نسبت داده است.۱۴

دوم، مکرى دیگر

مکر یهود علیه نصارا به اشکال مختلف بوده و به این دو مورد محدود نمى‏ شود. مولانا در این حکایت به دو مورد از آنها اشاره کرده است که به نوعى شبیه همدیگرند.

در مورد دوم نیز پادشاه جهود از نصارا مى‏ خواهد که از دین خود دست بردارند، ولى آنها با این درخواست مخالفت کردند. پاشاه وقتى از راه سخن و تهدید و تنبیه موفق نمى‏ شود، به شکنجه و کشتار مسیحیان مى ‏پردازد. به دستور او، کانال‏هایى را حفر مى‏ کنند و آنها را از هیزم پر مى ‏کنند سپس مسیحیان را کنار آن جمع کرد و هیزم‏ها را آتش زد و گفت یا از دین خود دست بردارید و به دین یهود بگروید و یا خود را به آتش اندازید. عده‏اى خود را به آتش انداختند، گروهى تسلیم شدند و بعضى هنگام فرار به دست سربازان کشته شدند.

امروز صهیونیزم نژاد پرست، شریکان یهودیت ضد نصاراى دیروز و دشمن همه مسیحیان و مسلمانان تاریخ مى ‏باشد. اگر ذونواس در آن روز حفره‏ هاى آتشین براى سوزاندن مسیحیت برافروخته بود، صهیونیزم امروزه در سراسر دنیا تفرقه و تنازع راه انداخته، خود را به سلاح‏هاى کشتار جمعى و اتمى مسلح و مجهز ساخته و هر لحظه صلح و آرامش جهان را تهدید مى‏ کنند.

پى‏ نوشت‏:

۱. مدرس حوزه و دانشگاه.

۲. مثنوى معنوى، دفتر اول، ص ۲۱ و ۲۲، تصحیح نیکلسون.

۳. همان، ص ۲۲.

۴. انفال (۸) آیه ۴۶.

۵. مثنوى معنوى، ص ۲۳.

۶. همان، ص ۲۴.

۷. همان، ص ۲۸.

۸. همان، دفتر ششم، ص ۵۱۲.

۹. همان، دفتر اول، ص ۳۱ و ۳۲.

۱۰. همان، ص ۴۰.

۱۱. همان، ص ۴۱ – ۴۴.

۱۲. همان، دفتر ششم، ص ۵۳۵.

۱۳. همان، دفتر اول، ص ۷۵.

۱۴. همان، ص ۳۳ و ۳۴.

منبع :مجله علوم سیاسی؛شماره ۳۱

قادر فاضلى‏

مصلح موعود در اقوام مختلف جهان

موعود ادیان

مسئلة عقیده به ظهور مصلحی جهانی در پایان دنیا امری عمومی و همگانی است و اختصاص به هیچ قومی و ملتی ندارد. سرمنشأ این اعتقاد کهن و ریشه دار علاوه بر اشتیاق درونی و میل باطنی هر انسان ـ که به طور طبیعی خواهان حکومت حق و عدل و برقراری نظام صلح و امنیت در سرتاسر جهان است ـ نویدهای بی شائبة پیامبران الهی در تاریخ بشریت به مردم مؤمن و آزادی خواه جهان است.

تمامی پیامبران بزرگ الهی در دوران مأموریت خود به عنوان جزئی از رسالت خویش به مردم وعده داده اند که در آخرالزمان و در پایان روزگار، یک مصلح بزرگ جهانی ظهور خواهد نمود و مردمان جهان را از ظلم و ستم ستمگران نجات خواهد داد و فساد، بی دینی و بی عدالتی را در تمام جهان ریشه کن خواهد ساخت و سراسر جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. سیری کوتاه در افکار و عقاید ملل مختلف مانند: مصر باستان، هند، چین، ایران و یونان و نگرش به افسانه های دیگر اقوام مختلف بشری این حقیقت را به خوبی روشن و مسلم می سازد که همة اقوام مختلف جهان با آن همه اختلاف آراء عقاید و اندیشه های متضادی که با یکدیگر دارند، در انتظار مصلح موعود جهانی به سر می برند.

اینک برای این که دربارة این موضوع سخنی به گزاف نگفته باشیم فهرست مختصری از بازتاب این عقیده را در میان اقوام و ملل مختلف جهان در اینجا می آوریم.

1. ایرانیان باستان معتقد بودند «گرزاسپه» قهرمان تاریخی آنان زنده است و در کابل خوابیده و صد هزار فرشته او را پاسبانی می کنند تا روزی که بیدار شود و قیام کند و جهان را اصلاح نماید.2. گروهی دیگر از ایرانیان می پنداشتند که«کیخسرو» پس از تنظیم کشور و استوار ساختن شالودة فرمانروایی، دیهیم پادشاهی را به فرزند خود داد و به کوهستان رفت و در آنجا آرمیده تا روزی ظاهر شود و اهریمنان را از گیتی براند.

3. نژاد اسلاو بر این عقیده بودند که از مشرق یک نفر برخیزد و تمام قبایل اسلاو را متحد سازد و آنها را بر دنیا مسلط گرداند.

4. نژاد ژرمن معتقد بودند که یک نفر فاتح از طوایف آنان قیام نماید و ژرمن را بر دنیا حاکم گرداند.

5. اهالی صربستان انتظار ظهور «مارکوکرالیویچ» را داشتند.

6. برهماییان از دیرزمانی بر این عقیده بودند که در آخرالزمان «ویشنو» ظهور نماید و بر اسب سفیدی سوار شود و شمشیر آتشین بر دست گرفته و مخالفان را خواهد کشت، و تمام دنیا «برهمن» گردد و به این سعادت برسد.

7. ساکنان جزایر انگلستان از چندین قرن پیش آرزومند و منتظرند که «ارتور» روزی از جزیرة «آوالون» ظهور نماید و نژاد «ساکسون» را در دنیا غالب گرداند و سعادت جهان نصیب آنها گردد.

8. اسن ها معتقدند که پیشوایی در آخرالزمان ظهور کرده، دروازه های ملکوت آسمان را برای آدمیان خواهد گشود.

9. سلت ها می گویند: پس از بروز آشوب هایی در جهان، «بوریان بور ویهیم» قیام کرده، دنیا را به تصرف درخواهد آورد.

10. اقوام اسکاندیناوی معتقدند که برای مردم بلاهایی می رسد، جنگ های جهانی اقوام را نابود می سازد، آنگاه «اودین» با نیروی الهی ظهور کرده و بر همه چیره می شود.

11. اقوام اروپای مرکزی در انتظار ظهور «بوخض» هستند.

12. اقوام آمریکای مرکزی معتقدند که «کوتزلکوتل» نجات بخش جهان، پس از بروز حوادثی در جهان، پیروز خواهد شد.

13. چینی ها معتقدند که «کرشنا» ظهور کرده، جهان را نجات می دهد.

14. زرتشتیان معتقدند که «سوشیانس» (نجات دهندة بزرگ جهان) دین را در جهان رواج دهد، فقر و تنگدستی را ریشه کن سازد، ایزدان را از دست اهریمن نجات داده، مردم جهان را هم فکر و هم گفتار و هم کردار گرداند.

15. قبایل «ای پوور» معتقدند که روزی خواهد رسید که در دنیا دیگر نبردی بروز نکند و آن به سبب پادشاهی دادگر در پایان جهان است.

16. گروهی از مصریان که در حدود 3000 سال پیش از میلاد، در شهر «ممفیس» زندگی می کردند، معتقد بودند که سلطانی در آخرالزمان با نیروی غیبی بر جهان مسلط می شود، اختلاف طبقاتی را از بین می برد و مردم را به آرامش و آسایش می رساند.

17. گروهی دیگر از مصریان باستان معتقد بودند که فرستادة خدا در آخرالزمان در کنار رودخانة خدا پدیدار گشته، جهان را تسخیر می کند.

18. ملل و اقوام مختلف هند، مطابق کتاب های مقدس خود، در انتظار مصلحی هستند که ظهور خواهد کرد و حکومت واحد جهانی را تشکیل خواهد داد.

19. یونانیان می گویند: «کالویبرگ» نجات دهندة بزرگ ظهور خواهد کرد و جهان را نجات خواهد داد.

20. یهودیان معتقدند که در آخرالزّمان «ماشیع» (مهدی بزرگ) ظهور خواهد کرد و تا ابدالآباد در جهان حکومت می کند. او را از اولاد حضرت اسحاق می پندارد در صورتی که تورات کتاب ـ مقدس یهود ـ او را صریحاً از اولاد حضرت اسماعیل دانسته است.

21. نصارا نیز به وجود حضرت(ع) قائلند و می گویند: او در آخرالزمان ظهور خواهد کرد و عالم را خواهد گرفت، ولی در اوصافش اختلاف دارند.1

آنچه از نظر گذشت ـ گرچه همة آنها با حضرت مهدی(ع) کاملاً تطبیق نمی کند و حتی برخی از آنها اصلاً با مهدی موعود اسلام وفق نمی دهد ـ از یک حقیقت مسلّم حکایت می کند و آن اینکه: این افکار و عقاید و آرا که همة آنها با مضمون های مختلف، از آینده ای درخشان و آمدن مصلحی جهانی در آخرالزمان خبر می دهند، نشانگر این واقعیت است که همة آنها در واقع از منبع پر فیض وحی سرچشمه گرفته است، ولکن در برخی از مناطق دوردست که شعاع حقیقت در آنجا کمتر تابیده است در طول تاریخ به تدریج از فروغ آن کاسته شده، و فقط کلیاتی از نویدهای مهدی موعود و «مصلح جهانی» در میان ملت ها به جای مانده است.

البته سالم ماندن این نویدها در طول قرون متمادی، خود بر اهمیت موضوع می افزاید، و مسئلة «مهدویت» و ظهور مصلح جهانی را قطعی تر می کند.

اسامی موعود در کتب مذهبی

اینک قسمتی از اسامی مبارک منجی موعود را که با الفاظ مختلفی در بسیاری از کتب مذهبی اهل ادیان و ملل مختلف جهان آمده است، از نظر می گذرانیم: «صاحب» در صحف ابراهیم(ع)، «قائم» در زبور سیزدهم، «قیدمو» در تورات به لغت ترکوم، «ماشیع» (مهدی بزرگ) در تورات عبرانی، «مهمید آخر» در انجیل، «سروش ایزد» در زمزم زرتشت، «بهرام» در ابستاق زند و پازند، «بندة یزدان» هم در زند و پازند، «لند بطاوا» در هزارنامة هندیان، «شماخیل» در ارماطس، «خوراند» در جاویدان، «خجسته» (اصمد) در کندرال فرنگیان، «خسرو» در کتاب مجوس، «میزان الحق» در کتاب اثری پیغمبر، «پرویز» در کتاب برزین آذرفارسیان، «فردوس اکبر» در کتاب قبروس رومیان، «کلمة الحق» و «لسان صدق» در صحیفة آسمانی، «صمصام الاکبر» در کتاب کندرال، «بقیة الله» در کتاب دوهر، «قاطع» در کتاب قنطره، «منصور» در کتاب دید براهمه، «ایستاده» (قائم) در کتاب شاکمونی، «ویشنو» در کتاب ریگ ودا، «فرخنده» (محمد) در کتاب وشن جوک، «راهنما» (هادی و مهدی) در کتاب پاتیکل، «پسر انسان» در عهد جدید (اناجیل و ملحقات آن)، «سوشیانس» در کتاب زند و هومو من یسن، از کتب زرتشتیان، در کتاب شابوهرگان کتاب مقدس «مانویه» ترجمة «مولر» نام «خرد شهر ایزده» آمده که باید در آخرالزمان ظهور کند، و عدالت را در جهان آشکار سازد، «فیروز» (منصور) در کتاب شعیای پیامبر.2

علاوه بر اینها اسامی دیگر نیز برای موعود مبارک در کتب مقدس اهل ادیان ذکر شده است که ما به جهت اختصار از نقل آنها خودداری نمودیم.

اسامی مقدسی چون: «صاحب، قائم، قاطع، منصور و بقیةالله» که در کتب مذهبی ملل مختلف آمده است، از القاب خاص وجود مقدس حضرت حجت بن الحسن العسکری(عج) است که در بیشتر روایات اسلامی، به آنها تصریح شده و این خود بیانگر این واقعیت است که موعود همة امت ها و ملت ها، همان وجود مقدس حضرت مهدی(ع) است.

موعود در دین یهود

چنانکه در آثار «دانیال نبی» مسطور است، عبارت از بیان این معنا است که در آخرالزمان حق تعالی جهان را دگرگون خواهد فرمود و صالحان و ابرار از ظالمان و اشرار جدا خواهند شد و این روزگار پر از ظلم و جور به پایان خواهد رسید.

شور و التهاب انتظار موعود آخرالزمان، در تاریخ پرفراز و نشیب یهودیت موج می زند. یهودیان در سراسر تاریخ محنت بار خود، هرگونه خواری و شکنجه را به این امید بر خود هموار کرده اند که روزی موعود (مسیحا) بیاید و آنان را از گرداب ذلت، درد و رنج رهانده، فرمانروای جهان گرداند.

در سراسر تاریخ بنی اسرائیل، کسانی به عنوان موعود یهود برخاستند و با گرد آوردن برخی افراد ساده لوح، بر مشکلات آنان افزودند. امّا در این میان حضرت عیسی بن مریم ظهور کرد و با داشتن شخصیتی بس والا و روحی الهی، دین بسیار بزرگی را بنیاد نهاد و گروه بی شماری را به ملکوت آسمان رهنمون شد.

با توجه به مطالب یاد شده، روشن می شود که اصل ظهور منجی جهان در نزد پیروان دین یهود، ثابت و مسلم است. در عین حال بغض و کینة آنان نسبت به همة ادیان ـ خصوصاً مسیحیت ـ قابل انکار نیست. از آرزوهای یهود آن است که از طریق ظهور موعود منتظر، بر همة بشریت مسلط شوند و همة ملل و اقوام دنیا تسلیم یهود و تحت استعمار آنان باشند. توجه به این نکته ضروری است که مسئلة منجی جهانی صبغة یهودیت یا نژاد یهودی ندارد.

از نظر این نویسنده، عدة قلیلی از سیاسیون یهود با

سوء استفاده از این عقیده، رژیم اسرائیل را در سرزمین فلسطین، به منظور زمینه سازی ظهور مسیح ایجاد کردند. آنان احساسات یهودیان را برای سرزمین مقدس برانگیختند و ثروتمندان را برای ایجاد آبادی های یهودی نشین تشویق کردند.

در مقابل، عدة کثیری از یهودیان، پندار جعلی یاد شده را رد می کردند و عقیده داشتند که نجات، تنها از طریق دخالت مستقیم خدا به دست می آید. سرعت بخشیدن به دوران رهایی از طریق ایجاد مهاجرنشین های یهودی در فلسطین، نقض آشکار شریعت به شمار می رود.3

موعود در دین مسیحیت

همان طور که نجات دهندة پایانی بر مبنای معتقدات یهودیان، مسیح (ماشیع) است که جهان را درخشان و با شکوه می سازد، به اعتقاد مسیحیان نیز مسیح(ع) نجات بخش است. البته برای زمان ظهور حضرت مسیح(ع) تاریخ مشخصی در بشارت انجیل نمی یابیم و از این جهت شباهت دقیقی با اعتقاد اسلامی دربارة زمان ظهور وجود دارد، در انجیل می خوانیم:

امّا آن روز و آن ساعت را نمی داند کسی از بشر و فرشتگان آسمان، مگر پدر.4

بر اساس بشارت فراوانی که در کتاب انجیل آمده است، حضرت مسیح(ع) به دنبال قیام حضرت قائم(ع) در «فلسطین» آشکار خواهد شد و به یاری آن حضرت خواهد شتافت، و پشت سر حضرتش نماز خواهد گزارد، تا یهودیان و مسیحیان و پیروان وی تکلیف خویش را بدانند و به اسلام بگروند و حامی حضرت مهدی(ع) گردند. از این رو، در آخرین روزهای زندگی ـ و شاید در طول دوران حیات ـ به یاران و شاگردان خود توصیه ها و سفارش های اکیدی دربارة بازگشت خود به زمین نموده و آنان را در انتظار گذارده و امر به بیداری و هوشیاری و آمادگی فرموده است.

اینک متن برخی از آن بشارات که در انجیل آمده است:

پس بیدار باشید؛ زیرا که نمی دانید در کدام ساعت خداوند شما می آید. لیکن این را بدانید که اگر صاحب خانه می دانست در چه پاس از شب دزد می آید، بیدار می ماند و نمی گذاشت که به خانه اش نقب زند. پس شما نیز حاضر باشید، زیرا در ساعتی که گمان نبرید پسر انسان می آید پس آن غلام امین و دانا کیست که آقایش او را بر اهل خانة خود بگمارد تا ایشان را در وقت معین خوراک دهد. خوشا به حال آن غلامی که چون آقایش آید او را در چنین کاری مشغول یابد.5

نظیر این پیشگویی در انجیل لوقا نیز آمده است6: مقصود از «پسر انسان» حضرت مسیح(ع) نیست، زیرا مطابق نوشتة جیمز هاکس آمریکایی در قاموس کتاب مقدس این عبارت 80 بار در انجیل و ملحقات آن (عهد جدید) آمده است که فقط 30 مورد آن با حضرت عیسی مسیح(ع) قابل تطبیق است ولی50 مورد دیگر از نجات دهنده ای سخن می گوید که در آخر زمان و پایان روزگار ظهور خواهد کرد و حضرت عیسی(ع) نیز با او خواهد آمد، و او را جلال و عظمت خواهد داد، و از ساعت و روز ظهور او جز خداوند متعال کسی اطلاع ندارد. که او کسی جز حضرت مهدی(عج) آخرین حجّت خدا نخواهد بود.

به طوری که می بینیم فرازهایی از عهد جدید با روایات اسلامی وجوه مشترک فراوانی دارد که از آن جمله است: نزول حضرت عیسی(ع)7، صیحة آسمانی، زنده شدن گروهی از افراد صالح، آمدن او بر فراز ابر و ربوده شدن یاران حضرت ولی عصر(ع) از محراب ها و رختخواب های خود و انتقال یافتن آنها بر فراز ابرها، همة این موارد در احادیث اسلامی آمده و با این فقرات انجیل دقیقاً منطبق است.

موعود در دین زرتشت

موعود زرتشت یا «سوشیانس» ـ که در فارسی «سوشیانت» و گاه به صورت جمع «سوشیانس ها» آمده ـ نجات بخشی است که «اهورامزدا» به مردمان نیک وعده داده شده، و وظیفه اش پاییدن و نگهبانی جهان راستی است. جهانی که اندکی پیش از رستاخیز آراسته خواهد شد و در آن راست گو بر دروغ گو چیره خواهد شد. جهانی که در آن حق غالب است و باطل و دروغ مغلوب.8 «از این جهت سوشیانس (نامیده خواهد شد) زیرا که سراسر جهان مادی را سود خواهد داد.»9

سوشیانس، یعنی سود دهنده و خیرخواه. این برگزیدة الهی، زمانی که جهان آکنده از تباهی ها شود، در بخش مرکزی زمین ظهور خواهد کرد. سوشیانس از فرزندان زرتشت است که نطفه اش به شیوة معجزه آسایی در دریاچه نگهداری می شود و مادر او دوشیزه ای است از نژاد زرتشت پیامبر. این شخصیت الهی در صفات و ویژگی ها شباهت خاصی به زرتشت پیامبر خواهد داشت. در انتها به شباهت هایی اشاره شده است که در متون دینی اسلام و زرتشت، میان حضرت مهدی(عج) و سوشیانس وجود دارد.

در میان کتب زرتشتیان، گات ها یا سرود های زرتشت قدیمی ترین و معتبرترین آنهاست و بعد از آن، اوستا شامل دستورها و فرمان های زندگی است. کتاب بندهش که در قرن سوم هجری نوشته شده، در مورد مسئلة «منجی» نظریه هایی چون نظریات شیعه دارد. در حالی که در اوستا این موارد به چشم نمی خورد.

زرتشتیان قائل به ظهور سه منجی هستند که هر یک به فاصلة هزار سال از دیگری ظهور خواهد کرد و به ترتیب عبارتند از: «هوشیدر» به معنی پرورانندة قانون و «هوشیدار ماه» به معنی پرورانندة نماز و نیایش و «استوت ارت» آخرین منجی، که با آمدن او جهان نو می شود و رستاخیز می گردد و مردگان زنده می شوند و زندگان نیز عمری همیشگی خواهند داشت.

بارداری مادر سوشیانس شباهت زیادی به مادر گرامی حضرت مهدی(ع) دارد10. مادر حضرت مهدی(ع) دارای بارداری پنهان بود و آثار حمل در او آشکار نبود.

در بخش «گات ها» که یکی از بخش های چهارگانة اوستا است (بندهای 8 و 9) نویدهایی در مورد ظهور حضرت مهدی(ع) و سیطرة جهانی آن حضرت و قیام شکوهمند او را داده است. از این روز به نام «بامداد روز» یاد شده است.

جاماسب، در کتاب معروف خود جاماسب نامه که حوادث گذشته و آیندة جهان در آن ثبت شده، و احوال پادشاهان، انبیا، اوصیا و اولیا را بیان می کند، ضمن مطالبی که از قول زرتشت راجع به پیامبران بازگو می نماید در مورد پیامبر گرامی اسلام(ص) و دولت جاودانة حضرت مهدی(ع) و رجعت گروهی از اموات مطالبی گفته، آنگاه دربارة ظهور مبارک حضرت مهدی(ع) چنین می گوید:

و از فرزندان دختر آن پیامبر [عرب که آخرین پیغمبر باشد] که خورشید جهان و شاه زنان نام دارد، کسی پادشاه شود در دنیا به حکم یزدان که جانشین آخر آن پیغمبر باشد در میان دنیا که مکه باشد و دولت او تا به قیامت متصل باشد و بعد از پادشاهی او دنیا تمام شود و آسمان جفت گردد و زمین به آب فرو رود و کوه ها کنده شود و اهریمن کلان را که ضدّ یزدان و بندة عاصی او باشد بگیرد و در حبس کند و او را بکشد.

و نام مذهب او برهان قاطع باشد و حق باشد و خلایق را به یزدان بخواند و زنده گرداند خلق را از بدان و نیکان، و نیکان را جزا دهد و بدان را سزا دهد و بسیاری از خوبان و پیغمبران زنده شوند و از بدان گیتی و دشمنان خدا و کافران را زنده گرداند و از پادشاهان اقوام خود را زنده کند که فتنه ها در دین کرده باشند و خوبان بندگان یزدان را کشته باشند و همة متابعان و تبه کاران را بکشد و نام این پادشاه بهرام باشد.

و ظهور او در آخر دنیا باشد… و خروج او در آن زمان شود که تازیان بر فارسیان غالب شوند و شهرهای عمّان خراب شود و به دست سلطان تازیک، پس او خروج کند و جنگ کند و دجال را بکشد.

و برود و قسطنطنیه را بگیرد و علم های ایمان و مسلمانی در آنجا برپا کند و عصای سرخ شبانان باهودار (که موسی(ع) باشد) با او باشد و انگشتر و دیهیم سلیمان با او باشد و جنّ و انس و دیوان و مرغان و درندگان در فرمان او خواهند بود.

و همة جهان را یک دین کند و دین گبری و زرتشتی نماند و پیغمبران خدا و حکیمان و پری زادان و دیوان و مرغان و همة اصناف جانوران و ابرها و بادها و مردان سفیدرویان در خدمت او باشند».11

در اینجا لازم است این نکته را یادآور شویم که، اعتقاد به ظهور سوشیانس در میان ملت ایران باستان به اندازه ای رایج بوده است که حتی در موقع شکست های جنگی و فراز و نشیب های زندگی با یادآوری ظهور چنین نجات دهندة مقتدری، خود را از یأس و ناامیدی نجات می دادند.

شاهد صادق این گفتار اینکه، در جنگ قادسیه پس از درگذشت رستم فرخ زاد ـ سردار نامی ایران ـ هنگامی که یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی، با افراد خانوادة خود آمادة فرار می شد به هنگام خارج شدن از کاخ پرشکوه مدائن، ایوان مجلل خود را مورد خطاب قرار داد و گفت:

هان ای ایوان! درود بر تو باد، من هم اکنون از تو روی برمی تابم تا آنگاه که با یکی از «فرزندان خود» که هنوز زمان ظهور او نرسیده است به سوی تو برگردم.

سلیمان دیلمی می گوید، من به محضر امام صادق(ع) شرفیاب شدم و مقصود یزدگرد را از جملة «یکی از فرزندان خود» از آن حضرت پرسیدم، حضرت فرمود:

او مهدی موعود(ع) و قائم آل محمد(ص) است که به فرمان خداوند در آخرالزمان ظهور می کند. او ششمین فرزند دختری یزدگرد است و یزدگرد نیز پدر او است.12

در حال حاضر در میان اقوام شرقی و غربی، حتی در میان سرخ پوستان آمریکا، پندار مشابهی دربارة بازگشت یا ظهور منجی موعود پدید آمده است.13

اینکه ما می بینیم همة انسان ها در همة زمان ها می جوشند و به دنبال روزی بهتر، در انتظار تحقق پیروزی نهایی به سر می برند و فریادرسی را به یاری می طلبند، خود دلیل قاطعی بر ریشه دار بودن این تمایل باطنی و خواست درونی و فطری بودن انتظار موعود مبارک که حقیقت آن در مهدویت متجلی است، می باشد.

پی نوشت ها:

1. او خواهد آمد، ص 87 (به نقل از: ظهور حضرت مهدی(عج) از دیدگاه اسلام، مذاهب و ملل جهان، سید اسدالله هاشمی شهیدی)

2. هاشمی شهیدی، همان، صص 46 ـ 47.

3. همان، صص 164 ـ 165.

4. ترجمة اناجیل اربعه، میرمحمد باقر خاتون آبادی، انتشارات نقطه.

5. کتاب مقدس، انجیل متی، ص 41، باب 24، بندهای 1 ـ 8، 23 ـ 28، 29 ـ 37 و 42 ـ 46.

6. کتاب مقدس، انجیل لوقا، ص 16، باب 12، بندهای 35 و 37 ـ 40.

7. مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 52، ص 181.

8. یسنا 48، باب 1 و 2.

9. همان، بخشی از بند 129 فروردین یشت.

10. صد در نصر و صد در بندهش، نوشیروان دارابار بهمن، ص 35.

11. لعمات النور، ج 1 صص 23 ـ 25.

12. مجلسی، محمدباقر، همان، ج 51، ص 164.

13. هاشمی شهیدی، همان.

منبع :موعود – شهریور 1386، شماره 79 -موعود ادیان