قلمروعرفان

نوشته‌ها

بررسی نقش امامان شیعه در قلمرو عرفان (1)

بی تردید عرفان حقیقی، اصیل، سودمند و بدون پیرایه و انحراف، در مکتبی است که دربردارنده ی حقایق زلال و اصیل برآمده از وحی آسمانی باشد و غرض و هدف آن، تهذیب و تزکیه ی انسان ها و هدایت آنان براساس معارف آسمانی باشد. از این رو عرفان حقیقی و راستین را در مکتبی که نمود اسلام کامل است، می توان یافت. این مکتب، جز مکتب اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست و تها در سایه ی آموزه های امامان معصوم علیهم السلام است که می توان از رهزن های راه عرفان، که کم هم نیستند، مصون ماند. عارفان حقیقی که از افراط و تفریط به دورند، در مکتب آنان یافت می شوند. اینان نه مانند سطحی نگران بی حال، بی سیر و سلوک اند و نه مانند صوفیان بی بند و بار، که خود را فارغ از قید شرع و دین بدانند؛ بلکه طریقت را در چهارچوب شریعت جست و جو می کنند و برای قرب به خدا، با نفس مجاهدت دارند و مراقب کیدهای شیطان هستند.

  1. عرفان نظری

عرفان نظری، علم به خدا و جهان هستی است و مانند فلسفه درباره ی هستی بحث می کند؛ با این تفاوت که در فلسفه دو گونه هستی مطرح است و علاوه بر وجود باری تعالی، ماسوای او نیز وجود مستقلی دارند، و خدای متعالی علت العلل شمرده می شود؛ ولی در عرفان، وجود یکی بیش نیست و آن وجود باری تعالی است و ماسوای او، اسما و صفات و تجلی های او هستند. محی الدین عربی بزرگ ترین عالم عرفان نظری، در کتاب فصوص الحکم از شئون وجودی انبیا سخن گفته و آنها را مهم ترین تجلی گاه اسما و صفات خدا دانسته است. (1) تفاوت دیگر عرفان نظری با فلسفه این است که فلسفه به برهان های عقلی متکی است؛ اما عرفان نظری به کشف و شهود و ادراکات ذوقی اتکا دارد.

برخی از متکلمان و فقها در گذشته و بعضی از مستشرقان گفته اند، خاستگاه عرفان اسلام نیست؛ بلکه از مکاتب یونانی، ایرانی و یا هندی برآمده است. دکتر عبدالحسین زرین کوب به تفصیل از این نظریه ها سخن گفته است. (2)

استاد مطهری در این باره می گوید:

ما نظر سوم ( یعنی وجود خاستگاه اسلامی برای عرفان) را ترجیح می دهیم و معتقدیم عرفا سوء نیت نداشته اند. در عین حال لازم است افراد متخصص و وارد در عرفان و در معارف عمیق اسلامی، بی طرفانه درباره ی مسائل عرفانی و انطباق آنها با اسلام بحث و تحقیق نمایند. مسئله ای که اینجا لازم است مطرح شود این است که آیا عرفان اسلامی، از قبیل فقه و اصول و تفسیر و حدیث است؛ یعنی از علومی است که مسلمین مایه ها و ماده های اصلی آن را از اسلام گرفته اند و برای آنها قواعد و ضوابط و اصول کشف کرده اند، و یا از قبیل طب و ریاضیات است که از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامی به وسیله ی مسلمین رشد و تکامل یافته است و یا شق سومی در کار است؟

عرفا خود شق اول را اختیار می کنند و به هیچ وجه حاضر نیستند شق دیگری را برگزیند. بعضی از مستشرقین اصرار داشته و دارند که عرفان و اندیشه های لطیف و دقیق عرفانی، همه از خارج جهان اسلام به مسلمانان راه یافته است؛ گاهی برای آن ریشه ی مسیحی قائل می شوند و می گویند افکار عارفانه نتیجه ی ارتباط مسلمین با راهبان مسیحی است، و گاهی آن را عکس العمل ایرانی ها علیه اسلام و عرب می خوانند و گاهی آن را در بست محصول فلسفه نوافلاطونی، که خود محصول ترکیب افکار ارسطو، افلاطون، فیثاغورس، گنوسی های اسکندریه و آرا و عقاید یهود و مسیحیان بوده است، معرفی می کنند، و گاهی آن را ناشی از افکار بودایی می دانند؛ همچنان که مخالفان عرفان در جهان اسلام نیز کوشش داشته و دارند که عرفان و تصوف را یکسره با اسلام بیگانه بخوانند و برای آن ریشه ی غیر اسلامی قائل گردند.

نظریه ی سوم این است که عرفان مایه های اولی خود را ( چه در مورد عرفان عملی و چه در مورد عرفان نظری) از خود اسلام گرفته است و برای این مایه ها قواعد و ضوابط و اصول بیان کرده است و تحت تأثیر جریانات خارج نیز ( خصوصاً اندیشه های کلامی و فلسفی و بالاخص اندیشه های فلسفی اشراقی) قرار گرفته است. (3)

آیت الله مصباح یزدی در این باره می گوید:

در این میان گروه سومی، عرفان را جزئی از اسلام، بلکه به منزله ی روح و مغز آن دانسته اند که مانند سایر بخش های اسلام، از قرآن کریم و سنت نبوی سرچشمه گرفته است، و از سایر مکاتب و مسالک اقتباس نشده است. از نظر این دیدگاه، وجود مشابهت بین عرفان اسلامی و سایر عرفان ها، دلیل اقتباس عرفان اسلامی از آنها نیست؛ چنان که مشابهت پاره ای از احکام و قوانین شریعت اسلام با سایر شرایع آسمانی، به معنای اقتباس اسلام از آنها نمی باشد. به نظر ما رأی اخیر پسندیده تر است. البته باید یادآور شد که اصالت داشتن عرفان اسلامی، به معنای صحت هر آنچه در عالم اسلام به نام عرفان و تصوف نامیده می شود، نیست… به هر حال ما در عین اعتراف به وجود عرفان اصیل اسلامی – عرفانی که مرتبه ی عالی آن را، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و جانشینان راستین آن حضرت داشتند – وجود عناصر بیگانه را در میان عرفا و متصوفان مسلمان انکار نمی کنیم و بسیاری از آرای نظری، شیوه های عملی و رفتار طوایفی از متصوفان را قابل مناقشه می دانیم. (4)

دکتر زرین کوب می گوید:

شک نیست که اندیشه های فلسفی و دینی گوناگون در جریان تصوف اسلامی وارد و حل شده است؛ لیکن فرض آنکه تصوف ناچار باید یک منشأ غیر اسلامی داشته باشد، امروز دیگر موجه و معقول نیست… در تصوف اسلامی مبادی و اصولی هست که با پاره ای افکار و عقاید غیر اسلامی مناسباتی دارد و شاید از بعضی از آنها نیز متأثر باشد؛ لیکن هیچ یک از این موارد شباهت، منشأ تصوف را بیان نمی کند. (5)

ریشه یابی مبانی عرفانی در معارف اهل بیت علیهم السلام

سخنان و کلماتی از امیرمؤمنان و سایر ائمه علیهم السلام، درباره ی توحید، علم خدا، نسبت میان خدا و مخلوقات، تجلی باری تعالی و مانند اینها صادر شده که به هیچ وجه نمی توان آنها را با علومی چون کلام، فلسفه، فقه و اصول فهمید؛ بلکه تنها با مبانی عرفانی می توان چنین سخنان دقیق و احادیث لطیفی را درک کرد؛ زیرا عرفا در بیان مقاصدشان همواره از آنها استفاده می کرده اند و این مطلب، علت روی آوردن عالمان شیعه به عرفان بوده است و این گونه توانسته اند عرفان را کاملاً در قالب احادیث امامان علیهم السلام بیان کنند و به طالبان و سالکان ارائه دهند.

امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: مَنْ أشارَ إلَیهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ (6) وَمَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أزَلَهُ؛ (7) « هر که به او (خداوند) اشاره کند، به تحقیق که محدودش کرده است و هر کس او را محدود کند، به تحقیق که او را شمرده است و هر کس او را بشمارد، به تحقیق که ازلیت او را باطل دانسته است». باز می فرماید: واحد لا بتأویل عدد؛ (8) « خداوند واحد است، نه به تأویل عدد». و همچنین: ما لا ثانی له لا یدخل فی باب العدد؛ (9) « چیزی که دومی ندارد، در باب اعداد داخل نمی شود».

امام سجاد علیه السلام می فرماید: لک یا الهی وحدانیه العدد؛ (10) « خداوندا؛ وحدانیت عدد، تنها از آن توست».

عمران صابی در مجلس مأمون، از امام رضا علیه السلام پرسید: « خدا در عالم است یا عالم در خدا»؟ امام فرمود: « نه تو در آینه ای و نه آینه در تو؛ بلکه عکسی است از تو که در آینه منعکس شده است». (11)

باز امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: مَعَ کلِّ شَیْءٍ لا بِمُقَارَنَهٍ وَغَیْرُ کلِّ شَیْءٍ لا بِمُزایَلَهٍ؛ « با همه ی اشیاست؛ اما نه به همراهی آنان با چیزی همراه نیست؛ اما نه اینکه بر کنار از آن باشد». (12)

مرحوم صدوق از امام کاظم علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود: کان الله و لا شیء معه؛ (13) « خدا بود و چیزی با او نبود». امام سجاد علیه السلام می فرماید: الحمدلله المتجلی لخلقه بخلقه؛ (14) « ستایش خدایی را که تجلی کننده است، از برای خلقش به واسطه ی خلقش».

امام صادق علیه السلام می فرماید: الاسم غیر المسمی؛ فمن عبدالاسم دون المعنی فقد کفر و لم یعبد شیئاً، و من عبدالاسم و المعنی فقد اشرک و عبد الاثنین، و من عبد المعنی دون الاسم فذاک التوحید؛ (15) « اسم غیر از مسمّاست؛ پس هر کس اسم را بدون معنای آن بپرستد، کافر شده و چیزی را نپرستیده است، و هر کس اسم و معنا را با هم بپرستد، مشرک شده و دو چیز را پرستیده است، و هر کس فقط معنا را جدای از اسم بپرستد، همین توحید است».

باز امام صادق علیه السلام می فرماید: و من عبدالاسم دون المعنی فقد اشرک، و من عبد المعنی بایقاع الاسماء علیه بصفاته التی وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه و نطق به لسانه فی سرائره و علانیته فاولئک هم المؤمنون حقاً و فی لفظ آخر فاولئک اصحاب امیرالمؤمنین حقا؛ (16) « هر کس اسم را بدون معنای آن بپرستد، همانا مشرک شده و هر کس معنا را بپرستد، به این صورت که اسما را دریچه ای برای معرفی صفاتی بداند که او خودش را با آن صفات معرفی کرده، و سپس آن شخص اعتقاد قلبی به آن صفات پیدا کند و آنها را در پنهان و آشکار بر زبانش جاری سازد، پس چنین افرادی مؤمن حقیقی هستند و بنا بر نقل دیگری فرمود: پس چنین افرادی اصحاب حقیقی امیرالمؤمنین هستند».

امام کاظم علیه السلام می فرماید: علم الله لایوصف منه بأین و لا یوصف العلم من الله بکیف، و لایفرد العلم من الله، و لا یبان الله منه و لیس بین الله و بین علمه حد؛ « علم خدا به مکان توصیف نمی شود و چگونگی نمی یابد؛ علمش از او جدا نمی شود و میان خدا و علمش فاصله ای نیست». (17)

از میان مباحث و مفاهیم عرفانی، مفاهیمی چون انسان کامل، اولیا، خاتم اولیا، قطب، قطب الاقطاب، که بیشتر نمایانگر تأثیر معارف ائمه علیهم السلام در عرفان هستند، اهمیت بیشتری دارند. در عرفان نظری انسان کامل به مثابه ی مظهر کامل اسما و صفات خدای متعالی مطرح است و قطب هم در جایگاه محور عالم امکان، در وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه ی معصوم علیهم السلام مصداق می یابد. اولیا جدا از انبیا مطرح هستند؛ ولی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دو مفهوم انسان کامل و قطب از لحاظ مصداق با اولیا متحد می شوند. اولیا و اقطاب در عرفان عملی، راهنمایان سیر و سلوک به شمار می روند. در تصوف نیز، اولیا و اقطاب و مرشدان، محور فعالیت صوفیان هستند. از این رو، ما به توضیح مفصل تر این سه مفهوم می پردازیم.

الف) انسان کامل

یکی از مفاهیم مطرح در عرفان نظری، مفهوم انسان کامل است. انسان کامل یعنی مظهر خلیفه ی خدا، مثل اعلی، مخلوق اول و معلول بی واسطه ی مبدأ متعال که به بهترین و کامل ترین صورت، حکایت از حق و کمالات او می کند و جانشین و خلیفه ی خداوند است، و همان طور که خداوند بالاصالة بر همه چیز احاطه دارد، خلیفه ی او یعنی انسان کامل هم بالعرض، بر همه چیز احاطه دارد. عزیز نسفی می گوید:

چندین گاه است که می شنوی که در دریای محیط، آیینه ی گیتی نما نهاده اند، تا هر چیز که در آن دریا روانه شود، پیش از آنکه به ایشان برسد، عکس آن چیز در آیینه ی گیتی نما پیدا آید و نمی دانی که آن آیینه چیست و آن دریا کدام است. آن دریا، عالم غیب غیب است و آن آیینه، دل انسان کامل است. هر چیز که از دریای عالم غیب غیب روانه می شود، تا به ساحل وجود رسد، عکس آن بر دل انسان کامل پیدا می آید و انسان کامل را از آن حال خبر می شود. (18)

این موضوع ظاهراً از زمان بایزید بسطامی مطرح شده، و وی نخستین کسی است که از انسان به عنوان « الکامل التمام» نام برده است. پس از او حلاج و بعد از او ناصرخسرو (19) و سرانجام ابن عربی در قرن هفتم، نظریه ی انسان کامل را مطرح کرده اند؛ به اعتقاد ابن عربی انسان کامل، خلیفه ی خدا در زمین، معلم ملک در آسمان، کامل ترین موجودات، صورت کامل حق، کلمه ی فاضله ی جامعه، مردمک چشم خلقت، نسخه ی اکمال الهی و ستون آسمان و زمین است. (20)

اصطلاح انسان کامل در روایات ائمه علیهم السلام به چشم نمی خورد؛ ولی توصیف هایی وجود دارد که به مفهوم فوق بسیار نزدیک است؛ مانند احادیثی که امامان علیهم السلام در توصیف خودشان فرموده اند:

قلوبنا اوعیة مشیته؛ (21) دل های ما مظهر اراده ی خداست.

نحن و الله الاسماء الحسنی؛ (22) ما، به خدا سوگند، اسمای الهی هستیم.

انا صراط الله المستقیم؛ (23) من صراط مستقیم خدا هستم.

الموازین الأنبیاء و الأوصیاء؛ (24) ترازوهای دادگری انبیا و اوصیا هستند. (25)

براساس نظریه ی انسان کامل، این توصیف ها تنها بر انسان کامل منطبق می شود. از این رو عرفای شیعه، علاوه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، ائمه ی معصوم علیهم السلام را نیز مصداق انسان کامل دانسته اند.

ابوالمعالی سراج الدین رفاعی از عارفان بزرگ شیعه درباره ی انسان و امامت نزد صوفیه می گوید:

… امامتی را که بزرگان صوفیه در نظر داشته اند و آن را قطبیت کبری و غوث عظمی و امامت جامعه نام نهاده اند، و به صاحب این درجه گفته اند غوث، قطب، امام جامع، انسان کامل، و عموم صوفیه ی سلف و خلف آنها اجماع کرده اند که امامت به این معنی در غیر اهل بیت پیامبر ابداً نخواهد بود؛ چون امامت ظاهری از دست اهل بیت خارج شده، خدای تعالی بهتر از آن را به آنها داد و آن امامت ارواح بود. پس امام آنها یعنی همان قطب و غوث در ذرات عالم هستی تصرف می کند و صاحب خلافت ظاهره ذره ای از آن است. (26)

در کتاب بحرالمعارف تألیف مولی عبدالصمد همدانی در این باره آمده است:

پس بدان که خدای تعالی با نظر خویش به عالم و چشم عالم، که انسان کامل است، نظر می کند و او را با وجود بخشیدن مورد رحمت قرار می دهد… چون این مطلب ثابت گشت، حال بدان که این ولایت نسبت به حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله و سلم به اصالت و استقلال است و نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام به وراثت و پس از آن حضرت برای احدی این ولایت ثابت نیست؛ مگر برای اولاد معصوم که از سوی خدای متعال تصریح به امامت و خلافت آنان شده است، و این دو رتبه هرگز برای کسی نمی باشد؛ مگر برای خاتم انبیا و [ خاتم] اولیا که در نظر تحقیق یکی آمده اند و آن دو محمد و علی می باشند و برای سایر انبیا و اولیا نیست؛ مگر به وراثت از آن دو بزرگوار و عرفا در اصطلاح خود به همین معنی اشاره دارند که گفته اند: قطبیت کبری که همان مرتبه ی قطب الاقطاب است که – آن باطن نبوت محمد صلی الله علیه و آله و سلم می باشد و جز برای وارثان او نمی باشد؛ زیرا آن حضرت اختصاص به اکملیت دارد. پس خاتم اولیا و قطب اقطاب نیست – مگر بر باطن خاتم نبوت. و نیز گفته اند: خاتم نبوت، و او کسی است که خداوند نبوت را بدو ختم گردانیده است و او یکی بیشتر نیست که پیامبر ما می باشد و همچنین خاتم ولایت و آن، کسی است که صلاح دنیا و آخرت بدو به نهایت کمال خود می رسد و با مرگ او نظام عالم مختل می گردد، و او مهدی موعود در آخرالزمان است. (27)

ب) اولیا

در میان اهل عرفان همواره از اولیا – انسان های والامقامی که در درجه ی بعد از انبیا قرار دارند – سخن به میان آمده است. اولین بار محمد بن علی حکیم ترمذی ( م. 285 ق) مسئله ی ولایت را وارد آرای صوفیه کرد. (28) ابوعبدالرحمن سلمی ( م. 412 ق) می گوید: « [ خداوند] بعد از انبیا اولیا را قرار داده که جانشین آنان در اجرای سنت هایشان باشند و امت هایشان را بر طریقه ی آنها راه ببرند. پس هیچ زمانی عالم از کسی که به حق دعوت نماید و با بیان و برهان به آن دلالت کند، خالی نبوده و [ خداوند] فهمانده که آخر امتش خالی از اولیا و بدلا نخواهد بود». (29)

ابونعیم اصفهانی ( م. 430 ق) نام کتاب خود را، که در بیان احوال صوفیه است، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء نهاده است. او در مقدمه ی کتاب احادیثی را در حرمت و جایگاه اولیا نقل می کند؛ مانند این حدیث که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خدای متعالی نقل کرده که هر کس یکی از اولیای مرا اذیت کند، پیکار با من را حلال شمرده است. (30) همچنین از عمر بن حموح نقل کرده که وی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده: « اولیای من از بندگانم، و دوستانم از آفریدگانم، کسانی هستند که مرا یاد می کنند؛ من هم آنها را یاد می کنم». (31) جامی نیز در این باره می گوید:

ولایت مأخوذ است از ولی، که به قرب است، و آن منقسم شود به دو قسم عامه و خاصه؛ ولایت عامه شامل باشد جمیع مؤمنان را به حسب مراتب ایشان، و ولایت خاصه شامل نباشد الا واصلان را از سالکان. پس آن عبارت باشد از فانی شدن بنده در حق به آن معنا که افعال خود را به افعال حق و صفات خود را در صفات حق و ذات خود را در ذات حق فانی یابد… ولایت، باطن نبوت است. نبی از راه ولایت، که باطن وی است، از حق عطا و فیض می ستاند و از راه نبوت، که ظاهر وی است، به خلق افاضه می کند و می رساند. (32)

به عقیده ی بعضی از اهل عرفان تعداد اولیا در هر عصر، 356 نفر است که با مرگ یکی دیگری به جای او می آید؛ « اما این اولیا مراتب و طبقات دارند. سیصدتنان، چهل تنان، هفت تنان، پنج تنان، سه تنان و یک تن؛ این یکی قطب است که به عقیده ی صوفیه، عالم به یُمن وجود او می گردد، و او قطب عالم است». (33)

تأثیر معارف شیعی و اعتقاد به امامت و ضرورت وجود امام در هر عصری، در این خصوص انکارناپذیر است؛ زیرا اگرچه در قرآن بارها سخن از اولیا به طور عموم به میان آمده، به اتفاق شیعه و سنی امیرمؤمنان علیه السلام تنها مصداق « ولی» در این آیه است: إنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیِمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکعُونَ؛ (34) « ولی شما، خدا و رسولش و کسانی هستند که به خدا ایمان آورده، نماز به پا می دارند و زکات می دهند؛ در حالی که در رکوع هستند». از پیامبر هم نقل شده که او (علی) ولی و امام شماست. (35)

در بحث خاتم الاولیاء علاوه بر حضرت عیسی، سخن از امیرمؤمنان و امام زمان و سایر ائمه علیهم السلام نیز به میان آمده است. عبدالوهاب شعرانی می گوید:

چنان که شیخ [ محی الدین عربی] از جواب سوم از باب هفتاد و سوم می گوید اعظم ورثه دو ختم هستند، یکی اعظم از دیگری؛ یکی ختم ولایت مطلقه است و دیگری ختم ولایت محمدیه. ختم ولایت مطلقه عیسی علیه السلام است و او ولی مطلق است با نبوت در زمان این امت. اما خاتم ولایت محمدیه مردی از عرب است از اصیل ترین آنها و او در زمان ما امروز موجود است و در سال 595 او را ملاقات کردم و در او علامتی را مشاهده کردم که خدای متعالی آن را در او از انظار بندگانش مخفی کرده و او در شهر فاس، آن را به من نشان داد و من خاتم ولایت محمدیه را از او دیدم. (36)

قیصری نیز ختم ولایت را دو نوع مطلق و مقید می داند که مطلق حضرت عیسی علیه السلام، و مقید حضرت مهدی علیه السلام است؛ (37) در حالی که سعد الدین حمویه معتقد است اسم ولی تنها بر دوازده امام صادق است و دیگران اوتاد و ابدال هستند. (38)

ج) قطب

بعد از مرتبه ی اولیا، مرتبه ی قطب است، که از میان اولیا به این درجه می رسد. این مقام را گاهی بر همان خاتم اولیا تطبیق داده اند. از دیدگاه اهل عرفان، قطب انسان کامل است، و هیچ گاه عالم از وجود چنین شخصی خالی نبوده و نخواهد بود و در هر عصر همواره عالم به برکت وجود او پابرجاست. قیصری در شرح فصوص می گوید:

قطبی که مدار عالم بر اوست و او مرکز دایره ی وجود است؛ از ازل، تا به ابد، او یکی است به اعتبار حکم وحدت و او همان حقیقت محمدیه است و به اعتبار حکم کثرت، معدود شده است.

قبل از انقطاع نبوت، گاهی پیامبری که ظاهر و آشکار بود، دارای مرتبه ی قطبیت بود، مانند حضرت ابراهیم و گاهی قطب ولی بود، در خفی می زیست مانند خضر در زمان حضرت موسی و پیش از اینکه حضرت موسی به مقام قطبیت برسد. هنگامی که نبوت قطع شد، یعنی نبوت تشریع و دایره ی آن تکمیل گردید و ولایت از باطن به ظهور رسید، مرتبه ی قطبیت به طور مطلق به اولیا رسید. پس در این مرتبه یکی از آنها قائم به آن است تا این ترتیب و نظام حفظ شود و خدای تعالی می فرماید: وَلِکلِّ قَوْمٍ هادٍ؛ « هر قومی هدایت کننده دارد»، و إنْ مِنْ أمَّهٍ إلا خَلا فِیها نَذیِرٌ؛ « هیچ امتی نیست مگر اینکه در آن هشدار دهنده ای بوده است». تا اینکه منتهی شود به ظهور خاتم اولیا که او خاتم ولایت مطلقه است؛ وقتی که این دایره هم تکمیل گردد، وقوع قیامت لازم می آید. (39)

در اینجا نیز تفکر شیعی برگرفته از معارف اهل بیت علیهم السلام، کاملاً مشهود است. واژه ی قطب نخستین بار در سخن امیرمؤمنان علیه السلام به کار رفته و آن حضرت در خطبه ی شقشقیه فرموده است: إنَّهُ لَیَعْلَمُ أنَّ مَحَلِّی مِنْها مَحَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحَی؛ « او [ ابوبکر] می دانست که جایگاه من در خلافت و رهبری مسلمانان مانند جایگاه قطب به سنگ آسیا می باشد». (40) بیشتر عرفایی که دیدگاه فلسفی داشتند، به گونه ای این دیدگاه را مطرح کرده اند؛ ابن عربی در ضمن پاسخ به پرسش 153 حکیم ترمذی می گوید: « اهل بیت اقطاب عالم هستند». (41) همچنین ابن عربی در کتاب فتوحات مکیه می گوید: « میان فلک هشتم و نهم، قصری است که دوازده برج دارد و بر مثال پیامبر و دوازده امام می باشد». (42) علاءالدوله ی سمنانی می گوید: « بدان که محمد بن الحسن العسکری – رضی الله عنه و عن آبائه الکرام – چون غایب شد از چشم خلق، به دایره ی ابدال پیوست و ترقی کرد تا سید افراد شد و به مرتبه ی قطبیت رسید. بعد از آنکه علی بن الحسین بغدادی به جوار حق پیوست، او قطب شد به جای وی…». (43)

سید حیدر آملی در این باره می گوید:

قطب و معصوم یا قطب و امام دو لفظ مترادف هستند که بر یک شخص صادق می باشند و آن خلیفه ی خدا در زمین است؛ چنان که امیرمؤمنان ضمن خطبه ای طولانی می فرماید: اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُوا الأرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّهٍ إمَّا ظَاهِراً مَشهُوراً وَإمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً؛ « بلکه زمین خالی از برقرار کننده ی حجت های خدا نخواهد بود؛ او یا آشکار مشهور است و یا مخفی و پوشیده». (44)

اعتراف دانشمندان به تأثیرپذیری عرفان نظری از معارف ائمه علیهم السلام

اهل عرفان همه اذعان می کنند که نخستین کسانی که در راه سیر و سلوک معنوی قدم برداشته اند و راه و رسم سلوک معنوی را به دیگران آموخته اند، ائمه علیهم السلام بوده اند، که الگوی اهل عرفان هستند. آنان زهد و دنیاگریزی ائمه علیهم السلام را به این معنا تأویل می کنند و امیرمؤمنان علیه السلام و دیگر امامان را واسطه ی دریافت علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی معارف عرفانی می دانند. عبدالقادر گیلانی، از بزرگان تصوف در قرن ششم و متوفای 561 ق، می گوید: « اهل سنت و جماعت می گویند: صحابه به برکت نیروی مصاحبت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم اهل جذبه بودند و آن جذبه ها پس از آنها از طریق علی بن ابی طالب بر مشایخ عرفان پخش شد». (45) همچنین مستعلی بخاری ( م. 434 ق) در کتاب شرح التعرف می گوید: « امام علی بن ابی طالب کرم الله وجهه سر عارفان است و همه ی امت را اتفاق است که علی بن ابی طالب را انفاس پیغمبران است و او را سخنانی است که پیش از او کس نگفته است و پس از او کس مثل آن نیاورده است که روزی بر منبر آمده بود و گفت: سلونی…». (46)

پیش از اینها نیز برخی از اهل عرفان که به مذهب تسنن گرایش شدیدی هم داشته اند، درباره ی برتری امیرمؤمنان علیه السلام بر سایر اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، سخنانی درخور توجه گفته اند؛ از جمله ابونصر سراج طوسی ( م. 378 ق) گفته است:

امیرمؤمنان [ علی علیه السلام] از میان اصحاب پیامبر ویژگی های معانی بلند، اشاره های لطیف، سخنان بی نظیر و عباراتی درباره ی توحید و معرفت و ایمان، متخلق به خصالی شده که بعدها اهل حقایق از صوفیه به این صفات دارا شدند.

روزی مردی برخاست و از علی بن ابی طالب درباره ی ایمان پرسید که چیست. او گفت: ایمان بر چهار ستون است؛ صبر، یقین، عدل و جهاد و هر کدام را در ده مقام توصیف کرد. اگر این سخن از او به درستی صادر شده باشد، اولین کسی است که در احوال و مقامات [ صوفیه] سخن گفته است.

علی رضی الله عنه اوصاف، اخلاق و افعال زیادی دارد که صاحبان قلوب و اهل اشاره و توحید از صوفیه از او گرفته اند. از علی رضی الله عنه نقل شده که فرمود: تمام خیر در چهار چیز است: سکوت، سخن گفتن، دقت و حرکت. (47)

برخی حتی امامان شیعه علیهم السلام را بنیان گذاران سیر و سلوک عرفانی می دانند و در شمارش مشایخ عرفان، ابتدا نام آنان را می برند. کلاباذی بخاری ( م. 380 ق) می گوید:

از کسانی که به علوم آنها سخن گفته اند و از وجدهای آنان تعبیر آورده اند و مقاماتشان را منتشر کرده اند و احوالشان را از نظر قول و فعل توصیف نموده اند، بعد از صحابه علی بن الحسین زین العابدین و پسرش محمد بن علی باقر و پسر او جعفر بن محمد صادق هستند و اینها بعد از علی و حسن و حسین علیهماالسلام هستند. [ سپس گفته] اویس قرنی و حسن بصری، [ تا اینکه گفته]، از اهل خراسان و جبل ابویزید طیفور بن عیسی بسطامی…. (48)

هجویری ( م. 450 ق) نیز در باب اذکر ائمتهم من اهل البیت، سخنان ائمه علیهم السلام را آورده و در ادامه گفته:

ابومحمد الحسن بن علی کرم الله وجهه، زیرا اندرین طریقت نظری تمام بود و اندر دقایق عبارت، ‌حظی وافر که گفت اندر حال وصیت: علیکم بحفظ السرائر فان الله تعالی مطلع علی الضمائر… و منهم و نیز شمع آل محمد، و از جمله علایق مجرد، سید زمانه ی خود، ابوعبدالله الحسین بن علی بن ابی طالب؛ از محققان اولیاء بود. وی را کلام لطیف است اندر طریقت حق و امور بسیار. و منهم و نیز وارث نبوت و چراغ امت، سید مظلوم و امام محروم، زین العباد و شمع الاوتاد، ابوالحسن علی بن الحسین؛ اعبد اهل زمانه ی خود بود و وی مشهور است بکشف حقایق و نطق دقایق. از او پرسیدند کی سعیدترین دنیا و آخرت کیست؟ گفت: من اذا رضی لم یحمله رضاه علی الباطل و اذا سخط لم یخرجه سخطه من الحق. و منهم و نیز حجت بر اهل معاملت و برهان از باب مشاهدت، امام اولاد نبی برگزیده ی نسل علی، ابوجعفر محمد بن علی… مخصوص بود وی بر دقایق علوم، و به لطایف اشارات اندر کتاب خدای عزوجل؛ وی را کرامات مشهور و آیات ازهر و براهین انور… (49)

خواجه پارسا می گوید:

شیخ ابوعبدالرحمن سلمی در کتابش، تاریخ مشایخ الصوفیه در باب جیم در اول می گوید: جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهم معروف به صادق و کنیه اش ابوعبدالله، دارای اخلاق عالی و فترت ظاهر، دارای فهم قرآن، از اهل بیت اختصاص داشته است و بعد از او هر کس از آنها که مصاحبت فقراء را برگزیده است…

جنید می گوید: امیرمؤمنان علی بن ابی طالب اگر سرش از جنگ ها فارغ می شد، از این علم، یعنی علم تصوف، مطالبی را برای ما نقل می کرد، که قلب ها نمی توانستند، طاقت آنها را داشته باشند. او مردی بود که علم لدنی به او داده شده بود.

باز جنید می گوید: استاد ما در این امر، کسی که به آنچه که قلب ها دربرگرفته اند اشاره کرده و به حقایق آن ایما نموده، اولشان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی بن ابی طالب است. او کسی است که علم لدنی [ به او] داده شده است. (50)

آنه ماری شیمل می گوید: « بنا بر روایات صوفیه، حکمت باطنی و مکنون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طریق آن جناب به پسر عم و دامادش امیرمؤمنان علیه السلام، چهارمین نفر از خلفای راشدین، منتقل گردید». (51)

همو درباره ی تأثیر امام صادق علیه السلام در عرفان نظری می گوید:

در خلال قرن نهم میلادی ( قرن سوم هجری) خطوط مختلفی در باب تعالیم عرفانی و چگونگی نزدیکی به خداوند ظاهر گردید و تجربیات مذهبی به اشکال و سبک های گوناگونی بیان شد؛ اما ریشه ی این تحولات به دوره های قبل برمی گشت. این مطلب به روشنی در تحقیقات پل نویا نشان داده شده است. وی تأکید دارد که [ امام] جعفر صادق ( م. 765 م) ششمین امام شیعیان، قطعاً یکی از بزرگ ترین آموزگاران تصوف اولیه است. شرح و تفسیر ایشان بر قرآن که بخشی از آن در تفسیر سلمی محفوظ مانده است، نشانگر بصیرتی استثنایی و ژرف در پدیده ی عرفان است. [ امام] جعفر صادق با بصیرت کامل، جنبه های چهارگانه ی قرآن را تمیز داد: بیان برای افراد عادی، اشاره برای خواص یا روشن فکران، لطایف برای حکما و عرفا، و بالاخره حقایق برای پیامبران. این ساختار چند بُعدی کتاب مقدس شد تا [ امام] جعفر صادق علیه السلام ساختاری مبتنی بر سلسله مراتب را برای مؤمنین، مطابق با درجه ی دانش آنان، پی ریزی نماید؛ اصلی که بعدها از طرف صوفیان پس از ایشان، در تعیین « مراتب» و « مقامات» عرفانی، مورد استفاده قرار گرفت و آنها را برحسب افراد عادی، برگزیدگان و برگزیدگان از برگزیدگان، تقسیم بندی نمود.

اصل مربوط به سلسله مراتب در تئوری های بعدی [ مراتب] ولایت نیز به چشم می خورد و یکی از وجهه نظرهای خاص تفکر شیعی است. امام جعفر صادق علیه السلام به ساختاری از تجربه ی عرفانی اشاره می کرد که به دوازده مرحله یا مقام عرفانی رهنمون می گردد، و به نظر چنین می آید که برای آماده سازی مقاماتی است که طلبه ( نوآموز) عرفانی باید در مسیر طریقتی خویش آنها را طی نماید. چنین می نماید که پاره ای از این اصول مبتنی بر تفسیر و تعبیر [ قرآن] امام جعفر صادق علیه السلام متضمن افکار و آرایی هستند که تا این اواخر به متصوفه ی بعد از ایشان نسبت داده می شدند؛ ولی حتی به تجربه و تحلیل شطحیات نیز پرداخته است، که در آنها فرد صوفی کلمات و سخنانی را بر زبان می آورد که قاعدتاً نباید آنها را بگوید. الگوی [ امام] جعفر علیه السلام برای چنین تجربه ای، مکالمه ای است که در طور سینا بین خداوند و [ حضرت] موسی علیه السلام صورت گرفته است. موسی علیه السلام پیامبری بود که کلام خداوند را استماع کرد و صدای خداوند را شنید که خطاب به او و از طریق او سخن می گفت؛ اما [ حضرت] محمد صلی الله علیه و آله و سلم در جریان معراج خویش به شرف دیدار خداوند نائل آمد. وی به مقام قرب حضرت محبوب نائل گردید و در اینجا همان گونه که مفسر جدید کلام [ امام] جعفر صادق می گوید: زبان تجربه، زبان عشق می شود. این بدان معناست که حتی قبل از زمان رابعه، قدم های اولیه در جهت عرفانی مبتنی بر عشق و محبتی اصیل برداشته شده بودند. تعریف عشق الهی که توسط [ امام] جعفر صادق علیه السلام به دست داده شده و غالباً از سوی متصوفه ی بعدی تکرار گردیده است، چنین است؛ آتشی الهی که آدمی را به کلی نابود می سازد. (52)

نویسنده: غلامحسن محرمی

پی نوشت ها :

  1. ر.ک: عبدالرحمن جامی، نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، پیشگفتار جلال الدین آشتیانی، ج 1، مؤسسه ی پژوهشی حکمت و فلسفه ی ایران، تهران، ص 25-60.
  2. عبدالحسین زرین کوب، ارزش میراث صوفیه،‌ ج 9، امیرکبیر، تهران، 1378، ه‍.ش، ص 12-13.
  3. مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ج 13، انتشارات صدرا، تهران، 1366، ه‍.ش، ص 634-635.
  4. محمدتقی مصباح یزدی، در جستجوی عرفان اسلامی، انتشارات مؤسسه ی آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، ص 54-55.
  5. عبدالحسین زرین کوب، ارزش میراث صوفیه، ص 13-14.
  6. شریف رضی، نهج البلاغه، ترجمه ی فیض الاسلام، ج 1، خطبه ی 1، ص 240.
  7. همان، ج 3، خطبه ی 152، ص 468.
  8. همان.
  9. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، الخصائص، ص 2.
  10. صحیفه ی سجادیه، دعای 28.
  11. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ط 1، منشورات ذوی القربی، قم، 1427 ه‍.ق، ص 153. ابن عربی آینه را بهترین نماد برای نشان دادن وحدت شخصی وجود، و تجلی و رابطه ی آن با عالم می داند؛ زیرا صورتی که در آینه می بینیم، اگرچه واقعی است، خود سهمی از واقعیت ندارد. صورت مرآتیه را ذاتی جز ارائه نیست؛ نه توهم می شود که صورت با آینه متحد است و نه گمان می کنند که صورت در آینه حلول کرده است. به عبارت دیگر، صورت در آینه ظهور کرده، اما وجودی واقعی ندارد؛ یعنی نه در آینه است و نه در فضای بین آن و ناظر بر آن. در عین حال آینه خود موضوعیتی ندارد و از آن حیث که آینه است، قابل رؤیت نیست. ابن عربی در فصوص الحکم از مثال آینه برای بیان چگونگی تجلی حق در قیامت استفاده می کند ( ابن عربی، فصوص الحکم، ج 2، ص 184). او در فتوحات مکیه هم، عالم را آینه ای دانسته که خدای متعالی خواسته خود را در آن ببیند ( همو، الفتوحات المکیه، ج 1، دار صادر، بیروت، [ بی تا]، ص 739).
  12. شریف رضی، نهج البلاغه، ترجمه ی فیض الاسلام، ج 1، خطبه ی 1، ص 24.
  13. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، التوحید، ط 9، مؤسسه النشر الاسلامی، 1427 ه‍.ق، باب التوحید و نفی التشبیه، ح 20، ص 66.
  14. صحیفه ی سجادیه،‌ دعای اول.
  15. محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 1، چ 5، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1363 ه‍.ش، ص 114.
  16. همان، ص 87.
  17. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، التوحید، ط 9، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1427 ه‍.ق، ص 134. این سخن امام کاظم علیه السلام، اشاره به علم حضوری است. عرفا می گویند علم خداوند به موجودات، از سنخ علم حضوری است که قوی ترین درجه ی علم است؛ مانند علم انسان به اعضاو جوارح، دردها، شادی ها، غم ها، غصه ها و امثال اینها.
  18. عزیزالدین نسفی، الانسان الکامل، ط 5، انتشارات طهوری، تهران، 1379 ه‍.ش، ص 257.
  19. ر.ک: محمدرضا کاشفی، عرفان و تصوف، دفتر نشر معارف، قم، 1384 ه‍.ش، ص 207.
  20. ابن عربی، فصوص الحکم، تصحیح ابوالعلاء عفیفی، چ 1، نشر الزهراء، تهران، 1366 ه‍.ش، ص 50.
  21. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 25، چ 2، دارالوفاء، بیروت، 1403 ه‍.ق، ص 337.
  22. همان، ج 91، ص 6.
  23. همان، ج 8، ص 70.
  24. همان، ج 7، ص 251.
  25. همچنین با کنار هم نهادن دو دسته از روایات می توان دریافت که ائمه علیهم السلام کلمات تام الهی اند: مفاد دسته ی نخست آن است که امامان همان کلماتی هستند که آدم علیه السلام به وسیله ی آنها توبه کرد: نَحْنُ الکَلَماتُ الَّتی تَلَقَّاهَا آدَمُ مِنْ رَبَّهِ فَتابَ عَلَیْه؛ « ما همان کلماتی هستیم که آدم از پروردگارش دریافت، [ و با آنها توبه] کرد، و خداوند توبه ی او را پذیرفت» ( همان، ج 27، ص 39). مفاد دسته ی دوم نیز آن است که آدم علیه السلام به وسیله ی کلمات تامات الهی توبه کرد ( همان، ج 92، ص 11)، و بنابراین امامان علیهم السلام همان کلمات تام الهی اند.
  26. سید حسن امین، دائرة المعارف الاسلامیة الشیعیة، ج 9، ط 6، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، 1423 ه‍، ص 334، به نقل از: سراج الدین رفاعی، صحاح الاخبار فی نسب السادة الفاطمیة الاخیار، ص 50-51.
  27. عبدالصمد همدانی، بحرالمعارف، ترجمه ی حسین استادولی، ج 2، مؤسسه ی انتشارات حکمت، تهران، 1381 ه‍.ش، ص 459 و 465.
  28. محمد بن علی ترمذی، ختم الاولیاء،‌ المطفه الکاثر لیکیه، بیروت، ص 367؛ آدام متز، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه ی علیرضا ذکاوتی قراگزلو، ج 2، چ 2، مؤسسه ی انتشارات امیرکبیر، تهران، 1364 ش، ص 319.
  29. ابوعبدالرحمن سلمی، طبقات الصوفیة،‌ مقدمه.
  30. ابونعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 1، ص 14.
  31. همان، ص 15.
  32. عبدالرحمن جامی، نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، ص 213.
  33. عزیزالدین نسفی، الانسان الکامل، ص 318.
  34. محمد بن حسن طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 558؛ محمد بن جریر طبری، ترجمه ی تفسیر طبری، گروهی از دانشمندان، ج 2، ص 411.
  35. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 98.
  36. عبدالوهاب شعرانی، الیواقیت و الجواهر، دار احیاء التراث العربی و مؤسسه التاریخ العربی، بیروت، ص 466.
  37. ر.ک: علاءالدوله سمنانی،‌ مقدمة العروة لاهل الخلوة و الجلوة، ج 1، انتشارات مولی، 1362 ش، ص 29.
  38. عزیزالدین نسفی، الانسان الکامل، ص 319.
  39. داود بن محمود قیصری، شرح فصوص الحکم، چ 1، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375 ش، ص 129.
  40. شریف رضی، نهج البلاغه، ترجمه ی فیض الاسلام، خطبه ی سوم.
  41. سید روح الله خمینی، مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة، ج 3، مؤسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1376 ش، ص 164.
  42. به نقل از: سید حیدر آملی،‌جامع الاسرار و منبع الانوار، ج 1، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1347 ش، ص 238.
  43. علاءالدوله سمنانی، العروة لاهل الخلوة و الجلوة، ج 1، انتشارات مولی، 1362 ش، ص 367. البته این مطلب به این شکل صحیح نیست؛ زیرا ائمه علیهم السلام اقطاب واقعی عالم اند و نمی توان کسی را با آنها مقایسه کرد، و دیگران هرچه دارند از نور آنهاست. ما این مطلب را برای نمایاندن تأثیرپذیری اهل عرفان از معارف ائمه علیهم السلام آوردیم که نشان دهیم آنها هم در سایه ی این تأپیرپذیری توانسته اند به درک گوشه ای از حقیقت، هر چند ناقص، نائل شوند.
  44. سید حیدر آملی، جامع الاسرار و منبع الانوار، ج 1، ص 224.
  45. عبدالقادر گیلانی، سر الاسرار، ترجمه ی مسلم و کریم زمانی، چ 1، نشر نی، 1385 ش، ص 143-145.
  46. مستعلی بخاری، شرح التعرف لمذهب التصوف، ج 1، چ 1، انتشارات اساطیر، 1363 ش، ص 199.
  47. ابونصر سراج طوسی، اللمع، مکتبه الثقافه الدینیه، قاهره، [ بی تا]، ص 179-182.
  48. مستعلی بخاری، شرح التعرف لمذهب التصوف، ص 195.
  49. علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، چ 7، انتشارات طهوری، تهران، 1380 ش، ص 85-96.
  50. محمد پارسا، فصل الخطاب، چ 1، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1381 ه‍.ش، ص 534.
  51. آنه ماری شیمل، ابعاد عرفانی اسلام، ترجمه ی عبدالرحیم گواهی، چ 5، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1384 ش، ص 75.
  52. همان، ص 98-99.

منبع مقاله :

محرمی، غلامحسن؛ (1390)، نقش امامان شیعه علیهم السلام در شکل گیری و توسعه ی تمدن اسلامی، قم: انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ اول.

بررسی نقش امامان شیعه در قلمرو عرفان (2)

عرفان عملی

در عرفان عملی، هدف رسیدن به قرب خداوند است و در آن همواره باید از وضع نامطلوب به سوی وضع مطلوب تر و از وضع ناقص به سوی وضع کامل تر در حرکت بود. به طور دقیق می توان گفت: عرفان عملی، مجموعه برنامه ها و دستورهایی است که سالک عملاً در خود پیاده می کند تا منازل سلوک را یکی پس از دیگری بگذراند. استاد جلال الدین همایی می گوید:

اعمال صوفیه به دو قسمت مهم تقسیم می شود؛ یکی اعمال عبادی یا طریقه ی شریعت مشتمل بر فرائض و سنن معموله و از این جهت بسیاری با متشرعین تفاوت نمایان ندارند و همان فرائض و مندوبات را که سایر مسلمانان معمول دارند، صوفیه نیز می گزارند و فقط در بعض جزئیات میان آنها فرقی دیده می شود، که چندان اساسی نیست. همین فرائض و سنن را غزالی در احیاء العلوم و سهروردی در کتاب عوارف المعارف آورده اند؛ و دیگر اعمال ریاضی یا طریقت که مربوط به انواع ریاضات نفسانی و جسمانی است؛ از قبیل اوراد و اذکار، و خلوت و مراقبه و محاسبه و امثال آنها که در میان عامه ی مسلمین متداول نیست. (1)

سیر و سلوک عرفانی، طی مراحلی انجام می گیرد که از آنها تعبیر به مقامات می شود. در رساله ی قشیریه آمده است: « و مقام آن بود که بنده به منازلت متحقق گردد بدو، به لونی از طلب و جهد و تکلف و مقام هر کسی جای ایستادن او بود بدان نزدیکی و آنچه به ریاضت بیابد، و شرط آن بود که از این مقام به دیگر نیارد، تا حکم این مقام تمام به جای نیارد». (2) از مقامات گاهی با تعبیر منازل هم یاد می شود؛ مانند کتاب منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری که در این زمینه مشهور است. ابونصر سراج در کتاب اللمع هفت مقام ذکر کرده که عبارت اند از: « توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توکل و رضا». (3)

حالاتی را که برای سالک رخ می نماید، « احوال» می گویند؛ در مصباح الهدایه ی عزالدین محمود کاشانی که ترجمه ای از عوارف المعارف ابوحفص سهروردی است، می خوانیم: « مراد از حال، نزدیک صوفیان، واردی است غیبی که از عالم علوی گاه گاه به دل سالک فرود آید و در آمد شد بود، تا آن گاه که او را به کمند جذبه ی الهی، از مقام ادنی به اعلی کشد». در رساله ی قشیریه آمده: « حال نزدیک قوم، معنی ای است که بر دل درآید؛ بی آنکه ایشان را اندر وی اثری باشد و کسبی، و آن از شادی بود یا از اندوهی، یا بسطی یا قبضی یا شوقی یا هیبتی یا جنبشی؛ احوال عطا بود و مقام کسب؛ و احوال از عین جود بود و مقامات از بذل مجهود؛ و صاحب مقام اندر مقام خویش متمکن بود و صاحب حال برتر می شود». (4)

نقش ائمه علیهم السلام در عرفان عملی کاملاً مشهود است و آنان شاخص ترین مربیان بشر هستند. هرگونه تربیت صحیح و سالم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، از ناحیه ی آنان بوده است و تربیت معنوی مردم از مهم ترین اهداف به شمار می رفته است. مرحوم سید بن طاووس در این باره می گوید:

و من گواهی می دهم که گوناگونی سرشت بندگان، آنان را از نایب پیامبر در میانشان بی نیاز نمی کند، که او آنها را از خواب بیدار کند و در راه رشد و تعالی راه برد؛ زیرا خدای متعالی می فرماید: إنَّما أنْتَ مُنذِرٌ وَلِکلِّ قَوْمٍ هادٍ؛ « تو انذار دهنده هستی و هر قومی هدایت کننده ای دارد»، و من گواهی می دهم که هدایت کننده اگر معصوم نباشد، که از نظر رفتار و گفتار از خطا ایمن نباشد، این نقض غرض از هدایت خواهد بود و به کمال رحمت و عنایت پروردگار ایراد وارد خواهد کرد که خدای متعالی کسی را که یک غلام دارد، امر کرده که به کارهای غلامش رسیدگی کند، ولی خود، بندگانش را رها کند. (5)

امامان شیعه علیهم السلام از هر فرصتی برای هدایت و تربیت مردم سود می بردند و سیره ی آنان همواره الگوی مردم بوده است. ما در اینجا به برخی ابعاد آن اشاره می کنیم.

الف) مواعظ و نصایح اخلاقی

یکی از مهم ترین ابزارهای تربیت معنوی و عرفانی، موعظه و نصیحت است و انبیا همواره از این ابزار، برای هدایت مردم و دعوت آنها به پرستش خدای یگانه سود می جستند. قرآن با تعبیر حکمت و موعظه ی حسنه از آن یاد کرده و بسیاری از مواعظ پیامبران را گزارش کرده است. نصیحت های لقمان نیز در قرآن جایگاهی ویژه دارد. مواعظ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در کتاب های حدیثی و تاریخی با تفصیل بیان شده است. بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امامان معصوم علیهم السلام مؤثرترین موعظه ها و نصیحت ها را داشتند و کتاب های حدیثی و اخلاقی شیعه، مملو از نصایح آنهاست؛ به ویژه اینکه سخنان آنها از فصاحت و استحکام بسیار بالایی برخوردار است. نهج البلاغه علاوه بر جنبه ی حدیثی، ارزش ادبی والایی دارد و هدف سید رضی هم در جمع آوری آن، تألیف یک کتاب ادبی بوده است؛ از این رو در آن سلسله ی سند احادیث را نیاورده است. خطبه های امیرمؤمنان علیه السلام از مهم ترین دست مایه های ادیبانی چون جاحظ بوده است.

ب) وصایای اخلاقی

در منابع حدیثی و اخلاقی مجموعه وصایایی به صورت نامه های مکتوب از امامان علیهم السلام خطاب به فرزندان و یارانشان ثبت شده که حاوی مطالب بلند اخلاقی و عرفانی هستند. یکی از آنها وصیت امیرمؤمنان علیه السلام به امام حسن علیه السلام است. (6) جملات آغازین این وصیت نامه گویای آن است که حضرت نامه را به دست خود نوشته است. نجاشی هم از طریق اصبغ بن نباته وصیت امیرمؤمنان علیه السلام را به پسرش محمد حنفیه نقل کرده است. (7)

رساله ی حقوق امام سجاد علیه السلام، نمونه ای از تعالیم اخلاقی و تربیتی ائمه علیهم السلام است. امام سجاد علیه السلام در این رساله وظایف گوناگون انسان را در برابر خداوند، خویشتن و دیگران، بیان کرده است. امام این وظایف را که شمار آنها به پنجاه حق می رسد، ابتدا به نحو اجمال و سپس به صورت تفصیل بیان کرده است. این رساله را مرحوم صدوق در کتاب الخصال، « ابواب الخمسین و ما فوقه» به طور مسند، (8) و در کتاب من لایحضره الفقیه به نحو مرسل روایت کرده است. (9) حسن بن علی بن شعبه نیز آن را در کتاب تحف العقول بدون سند، ولی مبسوط تر نقل کرده است؛ تعداد حقوق براساس نقل صدوق 51 حق، و براساس روایت ابن شعبه پنجاه حق است. (10)

شهید ثانی، شیخ زین الدین عاملی، در کتاب کشف الریبة عن احکام الغیبة نامه ای را از امام صادق علیه السلام به والی اهواز، از عبدالله بن سلیمان نوفلی نقل کرده که گفته: نزد امام صادق علیه السلام بودم که فرستاده ی عبدالله نجاشی والی اهواز وارد شد و نامه ی او را آورد که در آن نوشته بود: « آقایم و سرورم، من به ولایت مبتلا شده ام. اگر سرورم صلاح بداند حدودی را برایم ترسیم کند تا برای تقرب به خدا و رسولش از آن کمک بگیرم و در نوشته اش آنچه را که عمل به آن را لازم می داند برای من خلاصه کند…». امام علیه السلام در جواب او نامه ی مفصلی که حاوی مطالب اخلاقی بسیار ارزشمندی بود، نوشت و برای او فرستاد. (11)

در « کتاب العقل و الجهل» کافی وصیت امام کاظم علیه السلام به هشام بن حکم آمده که حاوی مطالب بسیار سودمند اخلاقی و سخنانی بسیار حکیمانه است. این وصیت به احتمال قوی با املای امام و به دست هشام نوشته شده است؛ زیرا در کافی (12) و تحف العقول (13) مطلبی که نشانگر کتابت آن به دست امام باشد، وجود ندارد. اما از خطاب مرتب آن حضرت، با تعبیر یا هشام، می توان دریافت که با املای آن حضرت نگاشته شده است.

علاوه بر اینها کتاب های حدیثی شیعه، پر از مواعظ و نصایح حکیمانه ی امامان علیهم السلام است. از میان آنها کتاب تحف العقول نوشته ی حسن بن علی بن شعبه و کتاب غرر الحکم و درر الکلم آمدی از جایگاه ویژه ای برخوردارند. حرّانی در کتابش مواعظ و نصایح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یازده امام را آورده و درباره ی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هم گفته که اگرچه سخنان امام در میان شیعیان فراوان است، موعظه یا نصیحتی از آن حضرت به دست او نرسیده است. آمدی نیز در کتاب خود، نصایح و مواعظ امیرمؤمنان علیه السلام را جمع کرده است.

ج) ابعاد عبادی حیات ائمه علیهم السلام

انبیای الهی پیش از آنکه فرستاده ی خدا باشند، بنده ی خدا هستند و یکی از مهم ترین افتخارات انبیا این است که خداوند آنها را عبد خود خوانده است. ائمه ی معصوم علیهم السلام در جایگاه کامل ترین انسان ها بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بندگان واقعی خدا بوده اند و تمام حرکات و سکنات، و نشست و برخاست آنها به خاطر خدا و برای اطاعت و بندگی خدا بوده و به جرئت می توان گفت، در حیات ائمه علیهم السلام چیزی که رنگ غیر خدایی داشته باشد، یافت نمی شود. در این مجال کوتاه تنها می توانیم به بررسی گذرایی درباره ی مهم ترین اعمال عبادی، یعنی نماز و ذکر و دعا، در سیره ی آنان بپردازیم.

نماز

به اذعان عالمان شیعه و سنی، کامل ترین شکل نماز، یعنی حضور قلب و احساس حضور در برابر خداوند، در سیره ی عبادی امامان شیعه علیهم السلام تجلی کرده است. سید بن طاووس از کتاب زهد مولا علی بن ابی طالب علیه السلام از امام صادق علیه السلام نقل می کند: « علی علیه السلام به رکوع می رفت و عرق از بدنش جاری می شد و از بس قیام را طول می داد، عرق زیر پایش را خیس می کرد». (14)

علامه حلی می گوید:

در این مطلب هیچ خلافی نیست که امیرمؤمنان علیه السلام عابدترین مردم است و مردم از او نماز شب، دعاهای مأثور و مناجات ها را در زمان های مخصوص و مکان های مقدس آموختند و در عبادت به جایی رسید که تیر را هنگام نماز از بدنش [ توانستند] دربیاورند؛ زیرا توجهش به کلی از غیر خدا منصرف بود. اما زین العابدین در شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند و بعد صحیفه ای را می خواست و در آن می نگریست و می گفت: عبادت من کجا و عبادت علی کجا.

امام کاظم علیه السلام می فرماید: آیه ی تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً یَبْتَغونَ فَضلاً مِنَ اللهِ و رِضواناً سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ أثَرِ السُّجُودِ؛ « آنان را در حال رکوع و سجود می بینی که در پی فضل و رضوان خدا هستند، در سیمایشان اثر سجود است»، درباره ی امیرمؤمنان علیه السلام نازل شده است.

در یکی از روزهای جنگ صفین امیرمؤمنان علیه السلام در میدان مشغول نبرد بود و در این حال [ به آسمان می نگریست] و مراقب خورشید بود. ابن عباس گفت: اکنون وقت نماز نیست و ما مشغول [ جنگ] هستیم. علی علیه السلام فرمود: برای چه چیزی با آنها می جنگیم؟ برای نماز با آنها می جنگیم.

… او بود که توانست خدای متعالی را به حق عبادت کند، آن گاه که فرمود: [ بار خدایا] من تو را به دلیل ترس از آتش عبادت نمی کنم و نه به سبب شوق به بهشت؛ بلکه تو را اهل عبادت دیدم؛ از این رو تو را عبادت می کنم. (15)

علامه حلی در منهاج الکرامه می گوید امیرمؤمنان علیه السلام در شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند، (16) و هیچ گاه نماز شب آن حضرت ترک نشد؛ حتی در لیلة الهریر (17) ( یکی از شب های جنگ صفین که جنگ از سر شب تا صبح ادامه داشت).

نقل شده که امام سجاد علیه السلام در حال سجده بود که در داخل خانه اش آتش سوزی رخ داد. هرچه به او می گفتند: « یا بن رسول الله؛ آتش»، او سرش را بلند نمی کرد. بعدها در این باره از او پرسیدند. فرمود: آتش دیگر ( یعنی آتش آخرت) آن را از یادم برده بود. (18)

مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که وقتی علی بن الحسین علیه السلام برای نماز برمی خاست، رنگ صورتش دگرگون می شد و هنگامی که به سجده می رفت، سرش را بلند نمی کرد، تا اینکه عرق از او جاری می شد. (19) سید بن طاووس هم گفته: وقتی که امام سجاد علیه السلام شروع به وضوی نماز می کرد، رنگ صورتش زرد می شد و حالت خوف و خشیت از این مقامات بر او ظاهر می شد. (20) همچنین مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام نقل کرده وقتی که علی بن الحسین علیه السلام برای نماز می ایستاد، مانند یک تکه چوب بی حرکت می شد و تنها باد او را حرکت می داد. (21)

مرحوم سید بن طاووس در کتاب فلاح السائل گفته است: « با اسنادم از کتاب اصل ابوایوب، که جامع تمام چیزهایی است که مؤمن برای دینش در شبانه روز نیاز دارد، نقل می کنم که در آن آمده است: امام باقر و امام صادق علیهاالسلام وقتی که برای نماز می ایستادند، رنگشان سرخ و گاهی زرد می شد؛ گویا کسی را که با او نجوا می کنند، می بینند». (22)

اربلی نقل کرده، که یکی از پسران امام سجاد علیه السلام در چاه [ خانه] افتاد و مردم مدینه جمع شدند تا توانستند بچه را از چاه دربیاورند. در تمام آن مدت، امام به نماز ایستاده بود و از محراب خود هیچ حرکتی نکرد. بعد که در این باره از ایشان پرسیدند، فرمود: من چیزی نفهمیدم؛ زیرا در حال مناجات با پروردگار بزرگ بودم. (23)

علاوه بر منش عملی، در سخنان امامان علیهم السلام نیز سفارش های مؤکدی درباره ی نماز می بینیم. از نظر آن بزرگواران، نماز برای اسلام، همچون عمود خیمه است. اگر عمود استوار باشد، میخ ها و طناب ها نیز استوار خواهند بود، و اگر عمود خم شود و بشکند، میخ و طنابی استوار نخواهد ماند. (24) معاویة بن وهب می گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: برترین چیزی که بندگان می توانند با آن به خداوند تقرب جویند چیست؟ آن حضرت فرمود: من پس از معرفت خداوند چیزی نمی شناسم که برتر و بالاتر از نماز باشد. در ذیل همین روایت آمده که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی برترین اعمال پرسیدند و آن حضرت پاسخ داد: « نماز اول وقت». (25)

در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام آمده که آن حضرت می فرماید: « اولین چیزی که ( در روز قیامت) بنده را برای آن محاسبه می کنند، نماز است؛ پس اگر قبول شود، بقیه ی اعمالش نیز پذیرفته می شود و اگر مردود شود، سایر اعمالش نیز مردود خواهند شد». (26)

ذکر

یکی دیگر از ابعاد عرفانی امامان شیعه علیهم السلام، اذکار و اوراد آنهاست که سرمایه ای غنی و بسیار عظیم به دست می دهد. دستورهای آن بزرگواران برای جویندگان راه معرفت و سالکان طریق حقیقت، بسیار سودمند است و آنان ذاکرترین افراد امت بودند. مرحوم کلینی در کتاب « دعای» کافی گوشه هایی از سیره ی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ائمه علیهم السلام را در زمینه ی اذکار و اوراد بیان کرده است. در اینجا به شماری از آنها اشاره می کنیم.

امام صادق علیه السلام می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر روز هفتاد مرتبه « استغفرالله» و هفتاد مرتبه « اتوب الی الله» می گفت (27) و 360 مرتبه، به عدد بندهای بدن، خدا را حمد می گفت. (28)

امام صادق علیه السلام در حدیث دیگری فرموده است: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می خواست بخوابد، آیة الکرسی می خواند و می فرمود: بسم الله امنت بالله و کفرت بالطاغوت، اللهم احفظنی فی منامی و یقظتی. (29)

مرحوم کلینی در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است:

هر چیزی حدی دارد؛ ولی ذکر خدا، حد و اندازه ندارد. واجباتی که خدای متعالی واجب کرده، هر کسی آنها را انجام می دهد و این حد آن است. ماه رمضان را هر کس روزه بگیرد، حدش همان است و هرکس حج را انجام دهد، حدش همان است؛ مگر ذکر، که خدای عزوجل به کم آن راضی نمی شود و برای آن حدی قرار نداده است. آن گاه این دو آیه را تلاوت فرمود: یا أیُّها الَّذینَ آمَنُوا اذْکروا اللهَ ذِکراً کثیراً و سبِّحُوهُ بُکرَهً وَ أَصیلاً؛ « ای کسانی که ایمان آورده اید،‌ خدا را بسیار یاد کنید و او را صبحگاهان و شامگاهان تسبیح گویید». پس خدای متعالی برای ذکر حدی قرار نداده که به آن منتهی شود.

پدرم کثیرالذکر بود؛ با او راه می رفتم، ذکر خدا می گفت. با او غذا می خوردم، ذکر خدا می گفت. با مردم سخن می گفت و این او را از ذکر خدا بازنمی داشت، و من دیدم که زبانش به سقف دهانش چسبیده و لااله الا الله می گوید. ما را گرد می آورد و دستور می داد که ذکر بگوییم تا اینکه خورشید طلوع می کرد، و دستور می داد که هرکس می تواند قرآن بخواند و هرکس نمی توانست، دستور می داد ذکر بگوید. (30)

درباره ی اذکار و اوراد دستورهایی از امامان شیعه علیهم السلام، رسیده که می توان آنها را در کتاب های حدیثی و دعا ملاحظه کرد. کتاب « دعا» ی کافی و کتاب ثواب الاعمال و عقاب الاعمال مرحوم صدوق، هم اکنون از قدیمی ترین و مطمئن ترین منابع درباره ی اذکار و اوراد مأثور از ائمه علیهم السلام هستند.

یکی از مسائل مطرح در عرفان عملی، تعداد تکرار اذکار و اوراد است؛ از این رو دستورهایی از ائمه علیهم السلام درباره ی رعایت عدد اذکار وارد شده که باید به همان نحو ادا شود. روایت زیر نشان می دهد که ائمه علیهم السلام چه حساسیتی درباره ی دقت در ادای اوراد و اذکار، همان گونه که وارد شده، داشته اند. عبدالله بن سنان نقل می کند که امام صادق علیه السلام فرمود: « به زودی شبهه هایی به شما روی می آورد؛ در حالی که امام و رهبری که شما را هدایت کند، در میان شما نخواهد بود. تنها کسی از آن شبهه ها نجات می یابد که دعای غریق را بخواند». عرض کردم: « دعای غریق چگونه است»؟ حضرت فرمود: « چنین می گویی: یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک». عبدالله بن سنان می گوید: من پس از حضرت دعا را این گونه خواندم: یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب و الابصار ثبت قلبی علی دینک. حضرت فرمود: خداوند مقلب القلوب و الابصار هست؛ ولی دعا را همان گونه که من گفتم بخوان: یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک. (31)

دعا

یکی از مهم ترین آثار عرفانی ائمه علیهم السلام، دعاهای آن بزرگواران است. دعا جایگاه بلندی در فرهنگ شیعه دارد. برجستگی این بخش از ادب شیعی، برخاسته از گستردگی فرهنگ زهد و عرفان در میان امامان معصوم علیهم السلام و شیعیان خالص آنهاست. اهمیتی که عبادت در فرهنگ شیعی دارد سبب شده که دعا موقعیت ممتازی داشته باشد. علامه حسن زاده ی آملی در رساله ی نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، عبارت های زیبا و شیوایی درباره ی دعا آورده که برگرفته از احادیث ائمه علیهم السلام در باب دعاست و ذکر آنها در اینجا بی مناسبت نیست.

دعا کلید عطا و وسیله ی قرب الی الله تعالی، و مُخ عبادت، و حیات روح، و روح حیات است. دعا کوبه ی باب رحمت رحیمیه، و سبب فتوح برکات شرح صدر، و نور و ضیای سِر است.

دعا موجب رسوخ حب ذکر الهی در دل، و منزه نفس از رین شواغل است.

دعا توشه ی سالکان حرم کبریای لایزال، و شعار عاشقان قبله ی جمال، و دثار عارفان کعبه ی جمال است.

دعا سیر شهودی و کشف وجودی اهل کمال، و تنها رابطه ی انسان با خدای متعال است.

دعا معراج عروج نفس ناطقه به اوج وحدت، و ولوج به ملکوت عزت است.

دعا مِرقات ارتقای انسان به مقام ولایت، و رفرف اعتلای وی به مرتبت خلت است.

دعا واسطه ی اسم اعظم گردیدن انسان، و دست یافتن به کنوز قرآن، و دارا شدن رموز تصرف طبایع اجرام و ارکان است.

دعا کاسر قلب و جابر آن به انا عند المنکسرة قلوبهم است. یعنی دل از ذکر و دعا شکسته شود و دل شکسته درست ترین و ارزنده ترین کالای بازار هستی است، که خدا در دل شکسته است.

الهی اگر یک بار دلم را بشکنی، از من چه بشکن بشکنی. دعا یاد دوست در دل راندن، و نام او بر زبان آوردن، و در خلوت با او جشن ساختن، و در وحدت با او نجوا گفتن و شیرین زبانی کردن است.

دل بی دعا بها ندارد، و دل بی بها بهاء ندارد. قُلْ ما یَعْبؤا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤکُمْ؛ بگو اگر دعای شما نباشد پروردگار من شما را چه وزن نهد و به شمار آورد. (32)

مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی درباره ی دعاهای رسیده از معصومان علیهم السلام می گوید:

نیز بجاست که هم به روایاتی که درباره ی دعا آمده است به تأمل بنگریم، و هم به شیوه ی دعا کردن و مناجات نمودن پیشوایان معصوم نیک بیندیشیم، و هم به مضامین بلند و لطیف، و معانی ژرف و ظریفی که در مناجات های آن بزرگواران آمده، ژرف بنگریم تا دریابیم که آنچه آن پاکان معصوم درباره ی خدا و اسما و صفات جلال او در دعاهای خویش آورده اند، فراتر از آن است که فکر و فهم بشر بدان دست یابد؛ تا دریابیم که آن پاکان معصوم چه زیبا ادب بندگی را پاس می داشته اند، و چه زیبنده در خور شکوه و جلال خدا سخن می گفته اند و با چه شیوه ای شایسته از او بخشش و بخشایش می خواسته اند، با چه بهانه هایی او را بر سر مهر و لطف، و فضل و کرم می آورده اند؟ چگونه سر بر آستان بندگی می ساییده اند؟ چگونه دست نیاز برمی آورده اند؟ چگونه زبان عذر و پوزش می گشوده اند؟

به جان خودم سوگند که مضامین بلند و بالا و شیوه ی شیرین و شیوای این دعاها، آشکارترین معجزه بر رسالت و امامت این پاکان است و آن که در سر فکری و در دل فهمی دارد، اگر در این دعا به تأمل بیندیشد، بی نیاز از هیچ دلیل یا معجزه ی دیگری، رسالت و امامت آنان را خواهد پذیرفت». (33)

به دلیل اهمیت عبادت در میان پیروان اهل بیت علیهم السلام و جایگاه ویژه ی دعا در عبادت های امامان معصوم علیهم السلام، محدثان و عالمان شیعه تلاش بی مانندی را در گردآوری دعاهای معصومان داشتند. ابوالعباس نجاشی گزارشی از محدثان اصحاب و نیز دانشمندانی را که عصرشان به عصر ائمه علیهم السلام نزدیک بوده و کتابی از دعاهای معصومان گرد آورده اند، فراهم کرده که در اینجا بخشی از آن را نقل می کنیم.

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن سلیمان بن حسن رازی؛ (34)

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن مسعود بن عباس سمرقندی؛ (35)

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن حسن بن فروخ صفار؛ (36)

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن یعقوب کلینی؛ (37)

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن وهبان بن محمد؛ (38)

کتاب الدعا نوشته ی معاویه بن عمار الدهنی؛ (39)

کتاب الدعا ( عن علی) نوشته ی عبدالعزیز بن یحیی جلودی؛ (40)

کتاب فضل الدعا نوشته ی سلیمان بن جعفر بن ابراهیم طالبی جعفری؛ (41)

کتاب ادعیه الائمة نوشته ی عبیدالله بن ابی زید انباری؛ (42)

کتاب الدعا نوشته ی ابراهیم بن سلیمان خزار کوفی؛ (43)

کتاب الدعا نوشته ی اسماعیل بن موسی بن جعفر علیه السلام؛ (44)

کتاب الدعا نوشته ی حسین بن سعید اهوازی؛ (45)

کتاب الدعا نوشته ی احمد بن محمد بن خالد برقی؛ (46)

کتاب الدعا نوشته ی احمد بن محمد بن حسین بن حسن بن دؤل قمی؛ (47)

کتاب الدعا نوشته ی حمید بن زیاد بن حماد دهقانی؛ (48)

کتاب الدعا نوشته ی سعد بن عبدالله بن ابی خلف اشعری قمی؛ (49)

کتاب الدعا نوشته ی علی بن مهزیار اهوازی؛ (50)

کتاب الدعا نوشته ی علی بن حسن بن محمد طاهری؛ (51)

کتاب الدعا نوشته ی علی بن حسن بن علی بن فضال؛ (52)

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن ارومه قمی؛ (53)

کتاب الدعا نوشته ی محمد بن عباس بن عیسی. (54)

علاوه بر اینها، اصحاب ائمه علیهم السلام کتاب هایی را هم درباره ی اعمال مستحبی روزانه، مانند نماز، روزه، ذکر، دعا و قرائت قرآن، نگاشته اند. از میان آنها می توان به دو کتاب زیر اشاره کرد:

کتاب یوم و لیلة نوشته ی معاویة بن عمار الدهنی؛ (55)

کتاب عمل یوم الجمعة نوشته ی محمد بن علی بن یعقوب. (56)

بعدها عالمانی چون شیخ طوسی، شیخ مفید، سید بن طاووس، کفعمی، شیخ بهایی و شیخ عباس قمی کتاب های دعای موجود را براساس کتاب های گذشتگان گردآوری کردند. علامه حسن زاده ی آملی عبارت جالبی درباره ی کتاب های دعا دارد:

در مکانت و منزلت دعا و مقامات آن، آیات قرآنی را لسان مبین است و روایاتی در اسرار و آداب دعا از پیشوایان دین است، که مشایخ علم را برانگیختند و بر آن داشته اند تا در دعا کتاب ها نوشته اند و صحیفه ها گرد آورده اند و در پیرامون آن با تنویع موضوعات عدیده بحث ها پیش کشیده اند، و درهایی از رحمت به سوی نفوس مستعده گشوده اند و به نام های دل نشین و طرب انگیز و جان افزا از قبیل مفتاح الفلاح، و عده الداعی و فلاح السائل و قوت القلوب و مصباح المتهجد و روضه الاذکار و البلد الامین و منهاج العارفین و منهاج النجاح و نظایر آنها نامیده اند، تا از این اسامی عطرآگین نیز مشام ارواح را معطر سازند و قلوب را به ریاض قدس سوق دهند و نفوس را به مجالس انس کشانند. (57)

کتاب هایی را که عالمان و دانشمندان شیعه درباره ی دعا نگاشته اند، می توان به نحو زیر دسته بندی کرد:

  1. کتاب هایی که درباره ی دعاهای روزهای هفته و ماه و سال نوشته شده اند؛
  2. کتاب های آداب دعا؛
  3. کتاب های طلسمات و تعویذات؛
  4. کتاب استخاره؛
  5. کتاب های صلوات بر پیامبر و اهل بیت علیهم السلام؛
  6. کتاب های زیارت و آداب آن.

د) شهود

در اصطلاح عرفان، شهود عبارت است از: دیدار حق با چشم دل و قلب که پس از گذراندن مقامات و درک کیفیات احوال، رخ می دهد. در حال مشاهده برای سالک حالاتی پیش می آید که از آنها به اشراق، جذبه، بیخودی و فنا تعبیر می کنند. عارف با کسب مقامات و دریافت حالات و تزکیه ی نفس و تصفیه ی باطن، چشمش به نور حق و پرتو انوار حقیقت معنوی و مفی روشن می شود و دلش به آن نور تابناک می گردد. خواجه پارسا می گوید: « شخصی به نام ذعلب یمانی از امیرمؤمنان علیه السلام پرسید: یا علی؛ آیا پروردگارت را دیده ای؟ امام فرمود: من پروردگاری را که نبینم، عبادت نمی کنم. پرسید چگونه او را دیده ای؟ امام فرمود: او را با مشاهده ی چشمان [ سر] نمی توان دید؛ بلکه او را قلب ها با حقایق ایمان مشاده می کنند». (58)

امیرمؤمنان علیه السلام در حدیث مشهوری فرموده است: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا. درباره ی یقین در کشف المحجوب آمده است:

علم الیقین، علم معاملات دنیاست به احکام و اوامر. عین الیقین علم به حال نزع و وقت بیرون رفتن از دنیاست و حق الیقین علم به کشف رؤیت اندر بهشت. پس علم الیقین درجه ی علماست و عین الیقین مقام عارفان است و حق الیقین فناگاه دوستان است. پس علم الیقین به مجاهدت، و عین الیقین به مؤانست، و حق الیقین به مشاهده شود. یکی عام است و دیگر خاص و سه دیگر خاص الخاص است. (59)

یکی از مقامات شهود، تجلی است؛ یعنی هنگامی که نور خداوند بر عارف نمایان می شود؛ زیرا خداوند نور آسمان ها و زمین است. عارف عاشق در جذبه ی عشق خدا محو می شود و غیر خدا چیز دیگری نمی بیند. بقلی آورده است: « به گفته ی [ امیرمؤمنان] علی علیه السلام ضرغام بیشه ی علم لدنی، ان الله یتجلی لعباده فی القرآن، خداوند در قرآن بر بندگانش جلوه می کند». (60)

روایت شده که مولایمان جعفر بن محمد صادق علیه السلام، هنگامی که در نمازش قرآن تلاوت می فرمود، حالت غش به او عارض شد. وقتی که به هوش آمد پرسیدند: چه چیزی باعث این حال شما شد؟ جوابی فرمود که معنایش این است: همواره آیات قرآن را تکرار می کردم، تا اینکه حالی به من دست داد؛ به طوری که آن را از کسی که آن را نازل کرده، در عالم مکاشفه آشکارا به نحو شفاهی شنیدم و توان بشری ام تاب مکاشفه ی جلال الهی را نیاورد. (61)

نویسنده: غلامحسن محرمی

پی نوشت ها :

  1. جلال الدین همایی، تصوف در اسلام، چ 3، مؤسسه ی نشر هما، قم، 1374 ه‍.ش، ص 94.
  2. ابوالقاسم قشیری، الرسالة القشیریة، ط 1، انتشارات بیدار، قم، 1374 ه‍.ش، ص 123.
  3. عزالدین محمود کاشانی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، چ 3، مؤسسه ی نشر هما، تهران، 1367 ه‍.ش، ص 125.
  4. ابوالقاسم قشیری، الرسالة القشیریة، ط 1، ص 124.
  5. سید بن طاووس، جمال الاسبوع، ط 1، مؤسسه الآفاق، 1371 ه‍.ش، ص 23.
  6. حسن بن علی بن شعبه حرانی، تحف العقول، ط 7، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1425 ه‍.ق، ص 68.
  7. احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1407 ه‍.ق، ص 8.
  8. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، الخصال، انتشارات جامعه ی مدرسین، قم، 1403 ه‍.ق ص 564.
  9. همو، من لایحضره الفقیه، ج 2، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1413 ه‍، ص 681.
  10. حسن بن علی بن شعبه حرانی، تحف العقول، ص 255-272.
  11. زین الدین بن علی ( شهید ثانی)، کشف الریبة ( همراه محاسبة النفس سید بن طاووس و محاسبة النفس ابراهیم بن علی عاملی)، چ 4، انتشارات مرتضوی،‌ تهران، 1376 ه‍. ش، ص 86.
  12. محمد بن یعقوب کلینی،‌ اصول کافی، ج 1، چ 5، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1363 ه‍.ش، ص 13.
  13. حسن بن علی بن شعبه حرانی، تحف العقول، ص 383.
  14. سید بن طاووس، فلاح السائل و نجاح المسائل، ط 1، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1419 ه‍.ق، ص 212.
  15. حسن بن یوسف حلی، کشف الحق و نهج الصدق، منشورات دارالجهرة، قم، 1421 ه‍.ق، ص 247.
  16. همو، منهاج الکرامه، ط 1، کتابخانه ی تخصصی امیرالمؤمنین علیه السلام، عروج اندیشه، مشهد، 1425 ه‍.ق، ص 197.
  17. همان.
  18. همان، ص 557.
  19. سید بن طاووس، فلاح السائل و نجاح المسائل، ص 212.
  20. همان، ص 124.
  21. همان، ص 290.
  22. همان.
  23. علی بن عیسی اربلی، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج 2، مکتبة بنی هاشم، تبریز، 1381 ه‍.ق، ص 319.
  24. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 82، چ 2، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1403 ه‍.ق، باب 1، روایت 36، ص 218.
  25. همان، ج 2، باب 1، روایت 50، ص 225.
  26. همان، روایت 64، ص 236.
  27. محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 2، چ 4، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365 ه‍.ش، ص 505.
  28. همان، ص 503.
  29. همان، ص 536.
  30. همان، ص 499.
  31. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 52، چ 2، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403 ه‍.ق، باب 22، روایت 73، ص 148.
  32. حسن حسن زاده آملی، نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، چ 3، انتشارات تشیع، قم، 1374 ه‍.ش، ص 9-10.
  33. جواد بن شفیع ملکی تبریزی، المراقبات فی اعمال السنه، ترجمه ی سید محمد راستگو، چ 4، نشر سایه، 1378 ه‍.ش، ص 171.
  34. احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1407 ه‍.ق، ش 937، ص 347.
  35. همان، ش 944، ص 350.
  36. همان، ش 948، ص 354.
  37. همان، ش 1026، ص 377.
  38. همان، ش 1059، ص 396.
  39. همان، ش 1096، ص 411.
  40. همان، ش 640، ص 241.
  41. همان، ش 483، ص 182.
  42. همان، ش 617، ص 233.
  43. همان، ش 20، ص 18.
  44. همان، ش 48، ص 26.
  45. همان، ش 136، ص 58.
  46. همان، ش 182، ص 76.
  47. همان، ش 223، ص 89.
  48. همان، ش 339، ص 132.
  49. همان، ش 467، ص 177.
  50. همان، ش 664، ص 253.
  51. همان، ش 667، ص 254.
  52. همان، ش 676، ص 258.
  53. همان، ش 891، ص 330.
  54. همان، ش 916، ص 341.
  55. همان، ش 1096، ص 411.
  56. همان، ش 1066، ص 398.
  57. حسن حسن زاده ی آملی، نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، چ 2، انتشارات تشیع، قم، 1374، ه‍.ش، ص 10.
  58. محمد پارسا، فصل الخطاب، چ 1، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1381 ه‍.ش، ص 537.
  59. علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، انتشارات امیرکبیر، 1336، ه‍.ش، ص 297-298.
  60. آنه ماری شیمل، ابعاد عرفانی اسلام، ترجمه ی عبدالرحیم گواهی، چ 5، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1377 ه‍.ش، ص 194، به نقل از: روزبهان بن ابی نصر روزبهان بقلی، شرح شطحیات، ص 584.
  61. سید بن طاووس، فلاح السائل و نجاح المسائل، ط 1، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1419 ه‍.ق، ص 210.

منبع مقاله :

محرمی، غلامحسن؛ (1390)، نقش امامان شیعه علیهم السلام در شکل گیری و توسعه ی تمدن اسلامی، قم: انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ اول