قلب

نوشته‌ها

قلب از دیدگاه امام على علیه السلام

اشاره

 در ابتدا معنای لغوی قلب مورد بحث قرار می گیرد و نتیجه گرفته می شود که ماهیت قلب از نظر قرآن و امام علی علیه السلام همان نفس و روح آدمی است و قلب در دست خداست. از این رو عضو حیاتی انسان، قلب و امور باطنی است که اگر درون انسان اصلاح گردد، ظاهر پیرو است اما عکس آن صادق نیست آدمی می تواند به قلب خود از طریق قرآن و وحی الهی شکوفایی و حیات ببخشد، و آن را با معارف الهی عجین کند. محل ایمان قلب است و قلب نیز جز با یاد خدا آرام نمی گیرد.

قلب به معنای دگرگون ساختن و نیز ظاهر و باطن آمده است: «اقلبه نزع قلب ها». قلب گاهی به معنای وجه خالص یک شی می آید، چنان که بر فؤاد و عقل نیز دلالت دارد.۱

تاج العروس هم تقریبا معانی سابق را متذکر می شود، افزون بر آن که می گوید: «قلبه اصاب قلب ها»،۲ روش زبیدی آن است که معنای لغات را از دیگر منابع لغویِ معروف به عاریت می گیرد، و گاه چیزی به آن می افزاید.

مفردات که بیشتر به معانی قرآنیِ واژه ها نظر دارد با تنوع بیشتری به توضیح معنای این واژه پرداخته است. اولین معنایی که برای این واژه بیان کرده، دگرگوروحن ساختن و چیزی را از یک رو به روی دیگر کردن است؛ مثلاً قلب لباس به معنای آن است که لباس را از یک رو به روی دیگر کنیم. معنای انقلاب، انصراف است. از این جهت به قلب انسان قلب گفته می شود که تقلّب و دگرگونی آن بسیار است. قلب گاهی بر عقل و فهم دلالت دارد. چنان که فرمود: «و طبع علی قلوبهم فهم لایفقهون» توبه/ ۸۷ یا در آیه دیگر فرمود: «و جعلنا علی قلوبهم اکنّهً ان یفقهوه». اسراء/ ۴۶

دلالت دیگر قلب، روح است. مثل «و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور» حج/ ۴۶ تقلّب، تصرف است و «رجلٌ قُلِّب» به معنای مردمی است که تغییر رأس و دگرگونی نظر زیاد دارد. قلیب هم به معنای چاه می آید و بالاخره «تقلیب الامور» به معنای تدبیر و تأمل در عاقبت آن است.۳

بعد از آن که دانستیم ماهیت قلب از نظر قرآن همان نفس و روح آدمی است، در این خصوص به نکته های مفیدی دست می یابیم:

نکته اول: در قرآن به واژه هایی برمی خوریم که مشابهتی با قلب دارند و گویا هم ردیف آن تلقی می شوند. این واژه ها عبارتند از: صدر، روح، نفس و فؤاد که اندکی درباره آن ها توضیح می دهیم:

ـ صدر: در اصل به معنای سینه بوده سپس به آغاز و قسمت مقدم و اعلای هر شی ء اطلاق شده است؛ مثل صدر مجلس به معنای بالای مجلس، صدر کلام به معنای آغاز سخن یا صدر نهار به معنای اول روز. اما گاه در عرف لغت و قرآن صدر بر قلب نیز اطلاق می شود، از آن جهت که قلب مهم ترین بعد وجودی آدمی است.۴ بنابراین صدر به معنای نفس انسانی به کار می رود، مثل «رب اشرح لی صدری» طه/ ۲۵

ـ روح: این واژه در اصل به معنای تنفس است در صورتی که رُوح و رَوح از یک ریشه باشند. از آن جا که ارتباط نزدیکی میان تنفس و بقای حیات است روح به معنای جان و نفس آدمی اطلاق شده است.۵

بروحک و اجعلها لها فیئه قدرا فقلت له ارفعها الیک وأحیها

البته روح در قرآن گاهی به ملائکه اطلاق می شود، بقره/۸۷ و گاهی به معنای قرآن، شورا/ ۵۲ آمده و در آیه ای دیگر بر عیسی علیه السلام اطلاق شده است، نساء/ ۱۷۱ اما آیه ای که با صراحت دلالت بر روح آدمی دارد این آیه است: «و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم من العلم الا قلیلاً» اسراء / ۸۵

ـ نفس: به اعتراف اهل لغت نفس به معنای روح آمده است۶ مثل: «واعلموا ان اللّه یعلم ما فی انفسکم» بقره/ ۲۳۵

ـ فؤاد: این واژه از مادّه «فأد» آمده و در اصل به معنای گذاردن نان بر خاکستر یا ریگ داغ است برای این که پخته شود. هم چنین فؤاد بر بریان کردن گوشت گفته می شود. این واژه در قرآن به معنای قلب آمده است.

به هر حال هر یک از این واژه های چهارگانه در قرآن با قلب مترادفند هرچند ممکن است که حیثیت اطلاق هر یک متفاوت باشد؛ مثلاً از آن جهت به نفس قلب گفته می شود که دائما در حال دگرگونی و تقلب است و از آن جهت به قلب نفس گفته می شود که همانند تنفس منشأ حیات است و از آن رو به آن صدر گفته می شود که مهم ترین بعد وجود آدمی است.

نکته دوم: قلب در دست خداست این مضمون را می توان از آیات متعددی به دست آورد از این قبیل که: خدا قلب را هدایت می کند، آل عمران/ ۱۵۱ خدا ایمان را در قلب مزین می سازد، حجرات/ ۷ و خدا برخی قلب ها را پاک می گرداند، مائده/ ۴۱ چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «ان قلب بنی ادم بین اصبعین من اصابع اللّه .»۷

انسان به لحاظ تکثیر باطنی و فرقانی هفت بطن دارد۸ که عبارتند از مقام نفس، مرتبه عقل مقام قلب، مرتبه سر، مقام خفی، مقام اخفی و نهایتا مقام تجلی ذاتی. پیداست که بطن سوم مقام قلب است. سالک در این موطن با حضور حق آرامش می گیرد. در این حالت گرچه کثرت حضور دارد اما بذر مشاهدات، وحدت حق را به نگاه عارف درمی آورد. شاید حدیث حارثه ناظر به این مقام باشد. چنان که حدیث احسان را نیز می توان بر این مقام حمل کرد، آن جا که گفت: «واعبد ربک حتی کانک تراه.»

و روح الروح لاروح الاوانی انّا القرآن و السبع المثانی

شـاهـده و عنـدکـم لسانی فؤادی عند مشهودی مقیم

تأملی در نهج البلاغه نشان می دهد که تکرار واژه قلب بیشتر در خطبه هاست تا در نامه ها یا حکمت ها، آن هم به طور خاص در خطبه ۲۳۴ که معروف به خطبه «قاصعه» است. بعد از آن حکمت ۳۶۶ که راجع به امر به معروف و نهی از منکر است و بعد از آن، خطبه ۱۷۶ قرار دارد که مربوط به خوارج و حکمیّت می باشد و نهایتا نامه ۳۱ که اختصاص به وصیّت به امام حسین مجتبی علیه السلام دارد. حال اگر توجه کنیم خواهیم دید که تمام این چهار مورد پیام واحدی دارند و آن فریضه بسیار مهم «امر به معروف و نهی از منکر» است. واقعیت این است که این مسئله برای امام علیه السلام از اهمیت ویژه ای برخودار بوده است به گونه ای که در خطبه ها و گفته های متعدد بر آن تأکید ورزیده اند. به اعتقاد آن امام علیه السلام حدّ نصاب امر به معروف و نهی از منکر، امر و نهیِ قلبی است و این ریشه و بنیانِ مراتب بعدی است که در سخنِ عمیق و گهربار ذیل از آن به «جهاد» یاد شده است:

«و عن ابی جحیفه قال: سمعت امیرالمؤمنین یقول: ان اول ما تغلبون علیه من الجهاد بایدیکم ثم بالسنتکم ثم بقلوبکم فمن لم یعرف بقلبه معروفا و لم ینکر منکرا قُلب فجُعل اعلاه اسفله و اسفله اعلاه،»۹ امیر مؤمنان علی علیه السلام خطاب به وهب بن عبداللّه که از دوستان ایشان بوده و حضرت او را «وهب الخیر» خطاب می فرمود، آن گاه که به ریاست بیت المال در کوفه گماشت، فرمود: اولین شکست شما شکست در جهاد با دستان است، سپس شکست در جهاد با زبان و در پایان شکست در جهاد با قلب است. قلب اگر معروف و منکر را نشناسد و منکر را منکر و معروف را معروف نداند مقلوب و دگرگون گشته در دنیا سرگردان و در آخرت گرفتار خواهد شد.

«امام علیه السلام در سخنی دیگر مردم را چند دسته فرمود: «برخی آنان که با دست و زبان و قلب، منکر را اعلام می کنند این شخص، انسانی است که واجد تمام خصال خیر است. بعضی دیگر تنها به انکار قلبی و زبانی و نه دستی اکتفا می کنند که اینان دو خصلت خیر را واجد و یکی را فاقدند. دسته سوم کسانی هستند که فقط به قلب انکار می ورزند؛ این ها دو خصلت شریف را از دست داده و تنها به یک امر خیر چنگ زده اند و سرانجام مردمانی یافت می شوند که از هر سه خصلت محرومند.»

سپس امام علیه السلام فرمود:

«این ها مردگان میان زنده هایند.»۱۰

به این چند نمونه توجه کنید!

ـ مهم ترین مسئله دین، خداست و وصول به او غایت آمال مشتاقان و عارفان است از امام علیه السلام سؤال شد۱۱ که «هل رایت ربک یا امیرالمؤمنین» امام علیه السلام در جواب فرمود: «آیا چیزی را که نمی بینم پرستش نمایم.» سپس این جمله ماندگار بر زبان مبارکش جاری شد که: «لا تدرکه العیون بمشاهده العیان ولکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان.» چشم به درک او نائل نمی شود، زیرا متعلّق ادراک بصری محسوس است و خدا چون ماده نیست به حس نمی آید. اما انسان راهی دیگر برای مواجه شدن با او دارد و آن راهِ دل و طریقِ ایمان حقیقی است. اگر انسان مراتب ایمان را طی کند تا بر ایمان ناب و خالص دست یابد به گونه ای که بتوان گفت «او فقط مؤمن است» و در او چیزی غیر از ایمان نیست، در این صورت شهود عالم اَلَسْتْ ظهور خواهد کرد و انسان دوباره به سخن آمده می گوید: «قالوا بلی شهدنا» اعراف/ ۱۷۲ و این جز با قلب ممکن نیست.

امام علیه السلام در موضعی دیگر میان خدا و دنیا مقابله می اندازند و می فرماید: «و کذلک من عظمت الدنیا فی عینه و کبُر موقعها من قلبه آثرها علی اللّه فانقطع الیها و صار عبدا لها»۱۲ این یک قاعده و سنت است که اگر انسان چیزی را دوست نداشت به آن نگاه نمی کند و نیز ازیاد و ذکر آن اکراه دارد.۱۳ اگر یاد او و خود او در دل نشیند، دنیا طبعا از چشم انسان می افتد و برای او کوچک و حقیر می شود. عکس آن نیز ممکن است. انسانی که دنیا اکثر همِّ اوست و قلبش مملو از مشتهیات دنیوی است، خدا واقعا در دل او موقعیتی ندارد. لذا امام علیه السلام که اعراض از دنیا را پایه اصلی سخنان خود قرار داده است، بیش و پیش از همه بر اعراض قلبی و میراندن یاد دنیا سرانگشت تأکید دارد: «فاعرض عن الدنیا بقلبه و امات ذکرها من نفسه.»۱۴

دو گونه اخلاق می توان داشت: اخلاق با محوریّت معرفت به این معنا که معتقد شویم اگر انسان از نظر ذهنی و عقلی چیزی را درست و در جهت سعادت دانست کافی است که به آن عمل کند و همین که پلیدی و شقاوت زاییِ فعلی برای او از نظر معرفتی آشکار شد کافی است که بر حذر بماند. این محور اخلاق ارسطویی است که برای مدت ها اخلاق اسلامی را تحت تأثیر خود قرار داده بود و به این منظور کافی است که اخلاق ناصری و جامع السعادات را دیده و با گلستان سعدی و بسیاری از اشعار حافظ و مولوی و در رأس همه اخلاق نهج البلاغه به قیاس گیریم. کوچک شمردن، غیر از کوچک دانستن است؛ چنان که بزرگ دیدن غیر از بزرگ دانستن است. تا انسان خدا را بزرگ نبیند با یاد او آرام نمی گیرد و این حاصل نمی آید جز از طریق کوچک دیدن دنیا و این اخلاق با محوریت عشق است و قلب. مولوی تمام مطلب را در یک بیت جمع کرده است:

عشق را عشق دگر برَّد مگر۱۵ هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز عیب و نقص کلی پاک شد۱۶ دیو بر دنیاست عاشق کور و کر

ایمان که راه انحصاری نیل به جاودانگی و سعادت است، و به انسان شجاعتِ بودن و شدن عطا می کند و او را عدالت خواه، دادگستر و مهربان می کند و به انسان حیات می بخشد، نهالی است که در قلب آدمی می روید جایگاهش قلب است: «اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه» مجادله/ ۲۲ در جای دیگر امام علیه السلام فرمود: «الایمان معرفه بالقلب.»۱۷

قلب ـ هم چون بدن ـ امراض خاص خود را دارد. در این بین کدام مهم تر است؟ امام به این سؤال این گونه پاسخ می دهد: بدترین گرفتاری فقر است، این گرفتاری سخت تر از مرض بدن است و از مرض بدن شدیدتر و بالاترین مرض ها، مرض قلب است. چنان که بهترین تندرستی ها صحت قلب است و صحت قلب تنها از طریق تقوای حاصل می شود. «و افضل من صحه البدن تقوی القلب»،۱۸ انسان مرکّب از روح و بدن است، روح در عین حال که مستقل است به بدن تعلق داشته آن را تدبیر می کند. به بیان دیگر، این دو در یکدیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند. اما تأثیر روح به مراتب بیش از تأثیر بدن است. بر این اساس می توان گفت اثر بیماری قلب بر بدن به دفعات بیش از اثر بیماری بدن بر روح است. این قاعده به هنگام سلامت و صحّت نیز صادق است. درست است که عقل سالم در بدن سالم است اما مهم تر از آن این که عقل سالم و بدن سالم در روح و قلب سالم است.

از جمله نکاتی که در سخنان امام علیه السلام مطرح می شود مسئله موت و حیات قلب است. از جمله عواملی که باعث حیات قلب است توجه به موت است لذا یاد مرگ قلب را زنده می کند چنان که یاد حیات دنیا قلب را می میراند: «و انما ذلک بمنزله الحکمه التی هی حیاه للقلب المیت»،۱۹ از سوی دیگر امام علیه السلام فرمود آن که قلبش مرد، در نار است: «من مات قلبه دخل النار»،۲۰ و چه خسرانی از مرگ قلب و نار جحیم بالاتر.

از مجموعه نمونه های مذکور و ده ها شاهد دیگر که در مباحث آتی می آید این نکته به دست می آید که عضو حیاتی انسان، قلب و امور باطنی است، اگر درون انسان اصلاح گردد ظاهر پیرو است، اما عکس آن صادق نیست. و خلاصه در اهیمت این پدیده همین بس که امام علیه السلام خود در برابر آن انگشت تعجب بر زبان دارد: «اعجب ما فی هذا الانسان قلبه.»۲۱

خشوع

اقیانوس کلمات مولی علی علیه السلام را گوهرهایی است، یکی از این گوهرهای ناب «خطبه المتقین» است.امام در این خطبه نورانی پارسایان را به دو صف می کشد و برای آنان خصایصی را بیان می نماید؛ از جمله آن که اهل تقوا آرزوهایشان کوتاه، خطاهایشان اندک و دل هایشان خاشع است.۲۲ نفسی که خاشع شود و کرداری خاضعانه داشته باشد، تسلیم حق است و آن که در برابر حق حالت پذیرش داشته باشد حق مدار است و همو تنها جویای حق و حقیقت است و چنین فردی اهل حق را بعد از شناخت حق می شناسد و اهل باطل را بعد از شناخت باطل: «انک لم تعرف الحق فتعرف اهله و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه.»۲۳

حبّ دنیا

مهم ترین محور سخنان امام علی علیه السلام زهد و اعراض از دنیاست و در این مقام حضرت سخن را تمام کرده است. واقعیت تجربه شده آن است که دنیا برای انسان باقی نیست و انسان نیز برای دنیا بقایی ندارد. انسان برای دنیا آفریده نشده است و خالق انسان و جهان، انسان را به سمت دنیا فرانخوانده است. ویژگی دنیا این است که لذتش با رنجش آمیخته است: «ان مع العسر یسرا»، شرح/ ۶ امام علیه السلام در ادامه، این گونه انسان ها را دعوت می کند: «و سابقوا فیها الی الدار التی دُعیتم الیها.»۲۴

«دنیا» یک امر عینی نیست بلکه کاملاً درونی بوده رهیافتی نفسانی است. در فرهنگ دینی میان جهان و حتی طبیعت مادی از یک سو و دنیا از طرف دیگر بسی تفاوت است. در هیچ آیه و حدیثی جهان و ماده ذمّ نشده است. جهان با تمامی مراتبش مخلوق خداست و آفریده الهی، زیبا بلکه زیباترین است هر آنچه از زیباست، زیباست: «الذی احسن کل شی ء خلقه» سجده/ ۷ بنابراین مراد از دنیا حالت تعلق و وابستگی یکجایند به جهان ماده است و نه خود جهان ماده که انسان تنها در همین جا به رشد می رسد و از همین جهان می توان برای ابدیت خود توشه بردارد. امام علیه السلام حتی بالاتر از این ها فرمود: «اخرجوا من الدنیا قلوبکم.»۲۵ امام علیه السلام نفرمود دنیا را از قلب خویش خارج کنید بلکه فرمود قلب خود را از دنیا بیرون کنید.

نتیجه آن که قلب واجد یک سلسله اوصاف و ویژگی هایی است و حتی گاهی این اوصاف متقابل اند، مثل حزن و سرور یا خشوع و عناد. بنابراین یکی از ابعاد قلب آن است که محل حالات و صفات نفسانی قرار می گیرد.

قلبِ عاقل هم به گذشته نظر دارد، اما به نظر اعتبار؛ یعنی با مطالعه احوال گذشتگان عمر خود را طولانی کرده به اندازه ای که از آنان تجربه برگیرد ذولب شده است، که گاه انسانی هزارساله خواهد شد. به عبارت دیگر سن دو گونه است: شناسنامه ای و واقعی و انسان های لبیب سن واقعی بالا دارند. او هم چنین به آینده هم نظر دارد اما به نظر بصیرت و مهم ترین نقطه آینده لحظه پایان و حیات دوم است. بدین جمله توجه کنید: «و مالک ذی قلب بلبیب و لا کل ذی سمع بسمیع ولا کل ذی ناظر ببصیر»۲۶ امام علیه السلام پندهای خویش را داد تا اهل عبرت آگاه شوند. اگر قلبی لبیب باشد حقایق را خواهد فهمید و اگر صاحب گوشی شنوا باشد حق را خواهد پذیرفت و اگر صاحب چشمی بینا باشد با مشاهده حوادث متنبه خواهد شد. لذا برای اعتبار، قلبِ لبیب گوشِ شنوا و چشمِ بینا لازم است.

بهره مندی از اُذُن

امام علیه السلام در یکی از خطبه ها با اشاره به قدر و منزلت ائمه هدی قدس سرهما خود را به چراغی تشبیه می کند که در ظلمت ها روشنی می بخشد. اگر انسان بار گناهان خویش را زمین گذارد و از سلاطین جور تبعیت نکند و قدری به خود آمده، از گذشته خویش پشیمان گردد، درصدد برافروختن آتش فتنه نباشد و مسلمانان از او نرنجند، چنین شخصی می تواند پند امام را حفظ کند و گوش جان خویش را برای مواعظ امام علیه السلام مهیّا ساخته، اشارات و رموز سخنان نور را مهم کند: «انما مثلی بینکم مثل السراج فی الظلمه لیستضی ء به من ولیحها فاسمعوا ایها الناس وعوا، و احضروا اذان قلوبکم تقهموا»؛۲۷ بدین لحاظ در این عبارت برای قلب هم اذن ثابت شده است و هم فهم.

بهره مندی از سمع

امام علیه السلام در خطبه همّام آن جا که اوصاف پارسایان را بر می شمارد به این فرازها می رسد که متّقین شب را فرصتی مغتنم می دانند. آنان شب ها به نماز ایستاده قرآن را با تأمل تلاوت می کنند. آن گاه که به آیه ای برخورد کنند که در آن امید باشد در نفس آنان شوق و طمعی پیدا می شود و اگر با آیه ای مواجه شوند که در آن بیم و ترس باشد، گوش جانشان را به آن می گشایند و چنان شیوا فریاد دارند که تو گویی فریاد دوزخ در بُن گوش آنان است.۲۸ امام در این خطبه از تعبیر «ظن» استفاده کرده است که یکی از معانی آن در قرآن یقین است،۲۹ چنان که فرمود: «الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم»، بقره/ ۴۶ بر این اساس می توان گفت که اهل تقوا نسبت به آخرت به یقین و به تعبیری به «عین الیقین» نائل شده اند. عین الیقین با رؤیت و شهود ملازم است «کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم، ثم لترونّها عین الیقین» تکاثر/ ۵ ـ ۷

با توجه به مطالب پیش گفته به این نتیجه می رسیم که قلب دو دسته اوصاف دارد:

اوصاف معرفتی و اوصاف احساسی. لذا تاکنون دو بُعد برای قلب به دست آمد. مسأله به همین جا ختم نمی شود بلکه می توان ابعاد دیگری را از مجموع سخنان امام علیه السلام به دست آورد و از این طریق تصویر ذهنی خود را از ماهیت قلب توسعه و گسترش داد.

استعمال

امام علیه السلام در یکی از کلمات خویش احوال عارفان را توصیف می فرماید. این توصیف تا بدان پایه بلند و والاست که درباره آن می توان گفت که شبیه «وحی» است.

آن سخن با این جمله های نورانی آغاز می شود: «قد احیا عقله و امات نفسه حتی دقَّ جلیله» تا آن جا که فرمود: «بما استعمل قلبه و ارضی ربّه»،۳۰ مؤمن واقعی و عارف راستین کسی است که عقل خویش را زنده کرد و در برابر، نفس خویش را می راند و … چنین شخصی قدم هایش ثابت است، اهل آرامش بوده در جای امن و راحت قرار دارد. او این همه را تنها از طریق اعمال قلبی و خشنود ساختن پروردگارش به دست آورده است. لذا حیات عقلی، شهود برق، ابانه طریق و آرامش روانی و همین رفتار آدمی است، رفتاری که فقط به هدف و با نیّت رضایت الهی صورت گیرد. و از این طریق است که انسان به «حیات طیب» دسترسی پیدا می کند: «من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینّه حیاه طیبه» نحل/ ۹۷

تشاجر (دشمنی)

«واستعملت المودّه باللسان و تشاجر الناس بالقلوب»۳۱ یعنی «دوستان به زبان و دشمنی مردم با هم به دل ها است.» این خطبه درباره احوال مردم آخرالزمان است، در آن زمان علَم گمراهی برپا می شود، شُعبه های آن پراکنده شده، پرچم داران ضلالت فراوان می شوند. معصیت محور اتحاد مردم و دین، ملاک اختلاف آنان می شود. دوستی ها با دروغ و دشمنی ها با راستی عجین می شود. اهل آن زمان چون گرگان، پادشاهان درنده و انسان های ضعیف المال طعمه اند. امام علیه السلام در پایان این خطبه جالب به این نکته اشاره می فرمایند که دوستی ها زبانی است اما قلب ها با یکدیگر مشاجره و دشمنی دارند. در این زمان گروه هایی ایجاد می شود که هر یک به جناحی می پیوندند و خلاصه آن که عفت موجب شگفتی و اسلام وارونه می شود.

توجه به این مطلب کافی است تا ما را به این نتیجه مطلوب برساند که از دیدگاه امیرمؤمنان علیه السلام قلب چیزی جز روح و نفس نیست. لذا قلب، تمام هویت انسان بوده و همه ابعاد انسانی را شامل می شود. اما جهت تکمیل بحث می توان نمونه هایی از سخنان امام علیه السلام نشان داد که در آن ها با صراحت قلب با نفس برابر نهاده شده است. در این جا تنها به یک نمونه از آن ها اشاره می شود و آن واژه فطرت است. امام به منظور تعلیم درود فرستادن بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خطبه ای را انشا فرمود و در آغاز آن مطالبی را درباره حضرت باری تعالی القا نمود:

«اللهم داحی المد حوّات و داعم المسموکات و جابل القلوب علی فطرتها؛۳۲ بار خدایا که تو زمین ها را گستراندی و آسمان ها را نگه داشتی و قلب ها را بر فطرتشان قرار دادی و آن ها را جبلّت بخشیدی.»

لذا خداوند هم قلوب را آفریده هم به آن فطرت و سرشتی خاص بخشید. البته با یک ایجاد و خلق واحد و بسیط. در این تعبیر قلب دارای فطرت تلقی شده است. از سوی دیگر می دانیم فطرت مربوط به روح آدمی است. این کاربرد در قرآن هم آمده است: «فاقم وجهک للدین حنیفا فطره اللّه التی فطر الناس علیها» روم/ ۳۰ در این آیه مراد از فطرت حقیقت انسانی است که همان روح اوست. نتیجه آن که قلب همان روح است.

حاصل آن که قلب در اصطلاح نهج البلاغه و دیگر احادیث امیرمؤمنان علیه السلام با نفس و روح برابر است. بر این اساس می توان گفت اصطلاح قلب در قرآن و کلمات امام علیه السلام بر یکدیگر منطبق است. از سوی دیگر این اصطلاح با اطلاق عرفانی و نیز لغوی مغایر است.

جای تعقیب و نتیجه گیری این سخن این جا نیست بلکه بحث ماهیت قلب است و این ها تنها بعد ادراکی و معرفتی اش تبیین می گردد. به علاوه ما تا این جا که مقاله را با دقت تعقیب کردیم به دلیل تامّ و استواری بر اتحاد قلب و روح برنخوردیم علاوه بر این که بسیاری از احادیث و نیز اعتبار با تعدد آن دو موافق است.

حال که قلب انسان در ابتدا زمینی مستعد برای کشت است در واقع انسان باغبان وجود خویش می شود. لذا کشت کار بذر در قلب آدمی خداست و باغبان این زمین انسان: «و یزرعوها فی قلوب اشباههم»؛۳۳ حجج الهی و حکمت ربّانی اموری است که با جان آدمی آشناست و بذر آن در قلب انسان به ودیعت نهاده شده است، تا چه اندازه انسان زارع باشد.

اگر قلب انسان حاوی بذرهای ناشکفته است، در صورتی که شرایط مطلوب فراهم آید این بذرها در زمین وجود آدمی خواهند رویید و اگر این دانه ها برویند درون انسان به واقع گلستان می شود و در این هنگام است که فصلِ بهارِ درون فرامی رسد. پس قلب آدم به راستی دو فصلی است: بهار و خزان. امام علیه السلام به مهم ترین عامل رویش اشاره فرموه اند که آن چیزی جز قرآن نیست: «تعلموا القرآن فانه احسن الحدیث و تفقّهوا فیه فانه ربیع القلوب»؛۳۴ قرآن نیکوترین گفته هاست که می توان و باید به فهم آن نائل شد. قرآن بهارینه دل هاست و قلب با نور آن بهبودی حاصل می کند. حال که چنین است درون و باطن آدمی می تواند حقیقتا گلستان شده سرسبز و خرّم گردد. اما این که انسان از درون خویش می گریزد، نشانه آن است که باطن خود را زشت می داند و می بیند.

به هر حال، قرآن خزان قلب را بهار می کند: «جعله اللّه دیّا لعطش العلما و ربیعا لقلوب الفقهاء»۳۵ و هم اوست که: «و فیه ربیع القلب و ینابیع العلم و ما للقلب جلاء غیره».۳۶ از این تعابیر عجیب نکات متعددی به دست می آید: یکی این که اگر کسی اهل تفقه در دین و قرآن شده قرآن خمیر مایه و استعداد او را شکوفا کرده به فعلیت می رساند. پس انسان در مغزِ استخوانِ جانِ خویش با قرآن آشناست به شرط آن که تفقّه و تدبیر کند.

تدبر در قرآن قفل های قلب ها را می گشاید و انسان با بصیرت شده، حکمت های این کتاب آسمانی را درمی یابد: «افلا یتدبّرون القرآن ام علی قلوب اقفالها» محمد/ ۲۴ دوم این که اگر قرآن بهار دل است و علم از درون انسان می جوشد پس سرچشمه های معرفت، درونی است لذا در فراگیری علم اصالت با درون است. سوم این که محتوای دین و قرآن متناسب با باطن بوده فطری است.

از مجموع این بخش از مطالب، چنین نتیجه می شود که جان آدمی در آغاز خالی است اما مستعد، انسان می تواند و باید زارع وجود خویش باشد و سرانجام این که مهم ترین شکوفاکننده کشت زارِ آدمی قرآن و وحی الهی است. پس قلب به طور فطری سرچشمه های معرفت را در درون خود دارد.

تقدم تعقل

امام علیه السلام در دو مورد میان لسان و قلب مؤمن از یک سو و لسان و قلب منافق از سوی دیگر مقایسه کرده و فرموده اند: «ان لسان المؤمن من وراء قلبه، و ان قلب المنافق من وراء لسانه.»۳۷ مفاد این فراز این است که مؤمن اگر بخواهد سخنی بر زبان جاری کند نخست در آن اندیشه و تأمل روا دارد و در صورتی که نیک و صلاح بود بر زبان جاری می کند و اگر آن را ناروا دید از آن چشم می پوشد. اما منافق بی تأمل سخن بر زبان جاری کرده هیچ در آن نمی اندیشد و سود و زیان کلام را نمی داند. بر این اساس قلب و عقل مؤمن بر زبان تقدم دارد. ناگفته نماند که سخن پیش گفته بار دیگری نیز دارد و آن این که منافق اعتقاد اصلی خویش را در قلب نگه داشته آن را پنهان می کند و به زبان نمی آورد، اما گفته های مؤمن از اعتقادش حکایت دارد. به دیگر سخن، زبان و قلب مؤمن یکی است اما منافق دوگانه است و به تعبیر کلی تر مؤمن ظاهر و باطنش همگن است برخلاف منافق. پس لسان اهل ایمان همیشه صادق است و سخن اهل نفاق همیشه کاذب. نتیجه دیگری که از این سخن می توان گرفت این که «اظهار ما فی الضمیر» کارکرد همیشگی زبان نیست. چنان که در منافق این نقش از زبان برنمی آید. حال با توجه به ادامه سخنان آن حضرت احتمال نخست اولویت پیدا می کند: «لانّ المؤمن اذا اراد ان یتکلم بکلام تدبَّره فی نفسه فان کان خیرا ابدأه و ان کان شرا وازاه و انّ المنافق یتکلم بما علی لسانه لایدری ماذا له و ما ذا علیه

امام علیه السلام در مورد دیگر فرمود: «لسان العاقل و رآء قلبه، و قلبُ الاحمق و رآء لسانه.»۳۸ حضرت در سخن پیشین از تعبیر منافق و در این جا از واژه احمق استفاده نمود که می تواند دلالتی واضح بر وحدت آن دو داشته باشد. بر این اساس می توان بر این نکته تفطن کرد که اگر هم منافق اندیشه کند و سخنی از روی تأمل زند سخن و اندیشه اش احمقانه است. به بیان دیگر سخنها و اندیشه ها دو دسته اند: صواب و حماقت خیز. اگر اندیشه حق و سود راستین را تمیز دهد بر صواب است، در غیر این صورت فکر و سخن هر دو، حماقتی بیش نیست و انسان به حق و سود راستین نمی رسد جز بر پایه ایمان؛ زیرا ایمان است که انسان را بصیر می کند.

حضرت در موضعی دیگر فرمود: «و امتنع علی عین البصیر فلا عین من لم یره تنکره و لاقلب من اثبته یبصره.»۳۹

حاصل آنکه دیدن او با چشم محال است؛ زیرا چشم تنها امور مادی و محسوس را می بیند و ذات حق از حس و ماده منزه است، اما اگر چشم انسان به او نرسید، نمی توان او را انکار کرد و اگر قلب او را اثبات کرد، او را نمی تواند دید. حال امام علیه السلام در فراز پیشین برای قلب، قدرتِ درک ثابت نمودند، اما در این جا آن را سلب نمودند. این تناقض نیست؛ زیرا می توان گفت آن جا که شناخت ممتنع شمرده شده است، مراد شناخت حسی است ولی آن جا که تأیید شده است منظور معرفت درونی و عرفان شهودی و ایمانی است. وجه دوم این که شناخت کُنه ذات او محال است، اما معرفت غیرذات هر چند به صورت شهودی باشد امکان دارد. البته این امکان همیشه به فعلیت نخواهد رسید که در این صورت قلب آدمی نابینا است. «پیامبر طبیبی است روحانی که با طب خویش برای درمان بیماری های روحی همواره گردش می کند و مرهم هایش را آماده کرده است و ابزارها را سرخ نموده است تا جان های مجروح و نیازمند معالجه را مرهم گذارد؛ دل های کر و گوش های کر و زبان های لال»۴۰

مسئله نسبت قلب و معرفت به گونه هایی دیگر هم مطرح شده است از جمله این که: خداوند با حجج خویش بر قلب ظاهری می شود،۴۱ قلب های مؤمنین با فضائل اهل بیت آشنایند،۴۲ قلب ها دو دسته اند: لبیب و غیرلبیب،۴۳ برخی عقل ها دائما به تفکر مشغولند،۴۴ پاره ای قلب ها با نور یقین منوّرند۴۵ و با اولین شبهه شک در برخی قلوب ظاهر می گردد.۴۶

قلب و ایمان

آیات قرآن دلالت روشن و واضحی دارند بر این که محل ایمان، قلب است: «لاتجد قوما یؤمنون باللّه والیوم الاخر… اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایّدیهم بروح منه» مجادله/ ۲۲ «یا ایها الرسول… الذین قالوا امنّا بافواههم و لم تؤمن قلوبهم.» مائده/ ۴۱

علاوه بر این در قرآن یک دسته از آیات به موانع ایمان از قبیل ختم قلب یا مرض قلب، اشاره دارند. اگر مانع ایمان در قلب است، پس مهبط ایمان هم قلب خواهد بود. البته قلب به هر معنا که باشد (در قرآن قلب معادل نفس است) محل ایمان خواهد بود؛ چنان که در قرآن جایگاه کفر، قلب معرفی شده است و از این بالاتر قرآن می گوید:

متعلَّق کفر در قلب انسان جای دارد و این است معنای «تمثل قلب» در قرآن «و اذ اخذنا میثاقکم… و اشربوا فی قلوبهم العجل بکفرهم.» بقره/ ۹۲

بنابراین ایمان حقیقی آن است که از حدّ ظاهری گذشته در باطن و جان و سرشت بشر جای گیرد۴۷: «قالت الاعراب امنّا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا و لمّا یدخل الایمان فی قلوبکم.» حجرات/ ۱۴

بنابراین اسلام با اقرار زبان حاصل می شود، ولی ایمان ملازم ورود محتوای اسلام به درون قلب و نفس آدمی است. از این که در آیه ۶۲ بقره «ان الذین آمنوا و الذین هادوا والنصاری و الصابئین من امن باللّه والیوم الاخر و عمل صالحا»، هر مسلمان و یهود و نصاری و ستاره پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نیکوکاری پیشه کند…» ایمان تکرار شده است، به دست می آید که ادعا و اظهار زبانی برای ایمان کافی نیست؛ این فقط اسلام است. به عبارت دیگر مصونیّت گاهی دنیوی و گاهی اخروی است. صیانت دنیوی به موجب اسلام حاصل می شود، لکن بهره ها و امنیّت اخروی در گرو ایمان حقیقی است، هر چند ایمان در زندگی عملی دنیوی هم تأثیر دارد: «لا یؤاخذکم اللّه باللّغو فی ایمانکم ولکن یؤاخذکم بما کسب قلوبکم.» بقره/ ۲۲۵

مطالب یاد شده دو رهاورد دارد: اولاً: ایمان، امری قلبی است. پس نوعی حالت روحی و رهیافت روانی خواهد بود. همین امر ایمان را از معرفت ذهنی محض جدا می کند. ثانیا: ایمان غیراسلام است؛ البته باید توجه داشت که این امر به معنای بی ارتباطی نیست. ایمان هم با معرفت و هم با اسلام در ارتباط است، ولی ماهیت حقیقی ایمان نه معرفت صرف است و نه اسلام (لا اقل اسلام ظاهری و زبانی که اقل مراتب اسلام است).

ایمان دو گونه است: مستقر و عاریه.۴۸ اگر ایمان در دل انسان نفوذ کرده تثبیت شود، ایمان مؤثر است. چنین ایمانی زائل نشده با شبهات از بین نمی رود. قسم دیگر ایمانی است که قلبی نباشد و عاریتی بوده از آنِ انسان نباشد. چنین ایمانی اجل داشته، موقتی و مقطعی است.

البته ایمان انسان رها نیست؛ بدین معنا که خدا حتی قلوب و ایمان آن را مورد آزمون قرار می دهد و این در صورتی است که امری دشوار از ناحیه ائمه هدی قدس سرهما بر انسان عارض گردد که در این صورت جز عبد مؤمنی که خدا قلبش را با ایمان آزموده باشد تحمل پذیرش آن را نخواهد داشت.۴۹

باری، اگر ایمان در قلب پدید آید جان آدمی محل اعتقاد و عقیده گردد و اگر حقیقت ایمان دینی حاصل آید، انسان به مقام درک و شهود حضرت حق نائل آمده است. بنابراین حقیقت ایمان انسان را به مراتب عالی شهود خواهد رساند: «... ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان»۵۰

ظرفیت قلب

دانستیم که قلب بهار دارد و در این زمان کشت زار دل آدمی می شکفد و می روید و عطرآگین می شود. اگر قلب گلستان است و گلستان قابل توسعه پس ظرفیت قلب قابل افزایش است. از سوی دیگر دانستیم که ایمان امری تشکیکی و مراتب پذیر است و نیز می دانیم که ایمان امری قلبی بوده جایگاهش قلب است. پس قلب نیز توسعه پذیر خواهد بود. به بیان دیگر قلب ها دو گونه اند: نحیف و فربه یا کوچک و بزرگ یا بسته و باز. قرآن بر این امر نیز مهر تأیید نهاده است، آن جا که سخن از شرح صدر به میان آورده است: «افمن شرح اللّه صدره للاسلام فهو علی نور من ربه»، زمر/ ۲۲ می دانیم که صدر و قلب مترادفند. از این آیه به دست می آید که قلب آدمی می تواند منشرح یا مضیق گردد. در صورتی که قلب باز شد نور را همراهی کرده است. شاید بتوان از این تعبیر که فرمود «علی نور است» به دست آورد که آنان که قلبی گشاده دارند براستی بر نور سوراند و نور مرکب آنان است.

این یک حقیقت قرآنی است که برخی قلب ها محجوبند. آیات شریف با تعابیر مختلف مسئله حجاب قلب را مطرح کرده اند. گاهی با همین تعبیر حجاب به کار رفته است: «کلاّ انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون»، مطففین/ ۱۵ گاهی به صورت ختم: «ختم اللّه علی قلوبهم»، بقره/ ۷ و زمانی به شکل قفل: «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها»، محمد/ ۲۴ و در پاره ای موارد با تعبیر طبع «طبع اللّه علی قلوبهم» نحل/ ۱۰۸ البته تعابیر دیگری هم وجود دارد که هر چند با واژه قلب همراه نیست اما همین مضمون را دارند از قبیل تعبیر غشاوه: «علی سمعهم و ابصارهم غشاوه»، بقره/ ۷ یکی از روشن ترین آیات این است که: «بل ران علی قلوبهم ماکانوا یکسبون»، مطففین/ ۱۴ این قلب همان حجاب است.

تمام این تعابیر چه طبع یا ختم یا قفل یا رین یا غشاوه و نظائر آن، نشان می دهند که قلب در برخی احوال گرفتار مانع می شود و اگر در این شرایط از بسیاری نعمت ها و امتیازها محروم می شود تنها به دلیل وجود مانع است نه از جهت فقدان مقتضی. به تعبیر دیگر جهت تکمیل علّیت دو امر لازم است: وجود مقتضی و فقدان مانع. اگر حرمان ها و فقدان هایی برای وجود آدمی پدید می آید منشأ آن عدم مقتضی نیست بلکه وجود مانع است. شاهد این که اگر مانع برداشته شود و چشم بصیرت انسان و گوش جان آدم بازگردد انسان اموری را خواهد دید و شنید که پیش از آن برایش مقدور نبود چنان که قرآن فرمود: «فکشفنا عنک غطآءک فبصرک الیوم حدید»، ق/ ۲۲ و در احادیث، مضامین فراوانی در این رابطه وجود دارد که یکی از آن ها از این قرار است: «لولا تکثیر فی کلامکم و تمریج فی قلوبکم لرأیتم ماأری و لسمعتم ما اسمع.»۵۱

این امر بدین معناست که بن مایه وجود آدمی یعنی همان فطرت پاک است و این امری کاملاً طبیعی است؛ زیرا قرآن از یک سو فرمود: هر شی ء مخلوق خداست: «واللّه خالق کل شی ء»، زمر/ ۶۲ و از سوی دیگر اشاره کرد که هر مخلوق از آن جهت که مخلوق است احسن است: «الذی احسن کل شی ء خلقه»، سجده/ ۷ لذا وجود آدمی به احسن وجه آفریده شده است. هم چنین به آیه فطرت و تعبیر «فطرت اللّه »، روم/ ۳۰ می توان استشهاد نمود. چنان که آیه، ۱۳۸ سوره بقره شاهد دیگر بر پاک بودن فطرت آدمی است.۵۲

خلاصه آن که آن چه از جمیل است، جمیل است و آن چه از اوست پاک می باشد. لذا فطرت انسان الهی بوده اگر پاک بماند به سمت او خواهد رفت.

تمام مطالب پیش گفته در سخنان امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم وجود دارد.

ملاّی رومی ضمن نقل افسانه ای درباره نزاعی که میان چینی ها و رومی ها درباره نقاشی درگرفت، بیان می کند که پادشاه به آنان مهلت داد تا در روز موعود تابلوی نقاشی شده خودشان را عرضه دارند. چینی ها ابزار گرفتند و نقاشی کشیدند اما رومی ها تنها به صیقل دادن سنگی اکتفا کردند تا این که سرانجام در روز موعود دو تابلو روبروی یکدیگر قرار گرفت و آن زمان که رومی ها پرده از آینه خویش برداشتند تابلویی زیبا در آن منعکس شد و پیروزی به نام آنان رقم خورد.

رومیان گفتند ما را کرّ و فرّ چینیان گفتند ما نقاش تر

کز شما کیست در دعوی گزین گفت سلطان امتحان خواهم در این

مولوی در ادامه به این نتیجه می رسد که:

بی ز تکرار و کتاب و بی هنر رومیان آن صوفیانند ای پدر

پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها لیک صیقل کرده اند آن سینه ها

کو نقوش بی عدد را قابل است۵۳ آن صفای آینه وصفِ دل است

و خلاصه آن که دل انسان چونان آینه ای است که بر رخش زنگار گرفته است حال باید زنگار زدود تا دیده انسان به جمال یار روشن گردد.

حضرت امیر علیه السلام به عامل دیگری برای مرگ قلب اشاره فرموده اند و آن این که انسان به شگفت می افتد از این که دشمنان بر باطل خویش تا این اندازه اتفاق و اجتماع دارند و شما بر کار حق خود تا بدین حد تفرقه و اختلاف.۵۴ به هر تقدیر، انسان حق طلب و عدالت جو از دیدن انحراف ها و باطل ها و کثرت آن و ملاحظه قلت اجتماع اهل حق به چنان حزن و اندوهی مبتلا می شود که به طور طبیعی نشاط خود را از دست داده، دل سرد می شود و همین برای او مرگ قلب است، و برای دیگران وابستگی به زینت ها و زخارف دنیوی گناه فراوان و همنشینی با انسان،۵۵ مرگ قلب محسوب می شود. ذکر الهی و چنگ زدن به حبل متین او، دل را آباد می کند. موعظه و زهد به قلب حیات واقعی می بخشد. حکمت جان آدمی را روشن کرده یقین آن را شکوفا می کند. گرفتاری ها و شداید دنیوی چشم انسان را بینا کرده، روشن می کند.۵۶ حاصل آن که قلب ممکن است در دو وضعیت قرار گیرد: مرگ و حیات. حضرتشان علیه السلام ضمن اشاره به هر دو، عوامل هر یک را برمی شمارد و با مواعظ پی درپی انسان را به حیات راستین که همان حیات اخروی است ترغیب می نماید. و این تنها رهین تلاش و کوشش آدمی است والاّ ابلیس جز تزریق سم به وجود آدم کاری ندارد.۵۷

بعد اجتماعی قلب

اگر قلب ها متحد شوند با تعداد اندک هم می توان کارهای بزرگ کرد. حضرت علیه السلام از مشاجره قلبی شکوه می کند و می گوید از ویژگی های اهل آخرالزمان یکی این که دوستی زبانی است اما قلب ها از طریق کینه ها و دشمنی ها با یکدیگر به مشاجره برمی خیزند.۵۸ به هرحال در این میان آن چه مهم است حالت و وضعیت قلب است نه ظاهر یا زبان. لذا امام علیه السلام آن گاه که زبیر عهد خود را قلبی کرد فرمود: بیعت او دستی است نه قلبی: «برعم انه قد بایع بیده و لم یبایع بقلبه.»۵۹

امیرمؤمنان علیه السلام یکی از مهم ترین شرایط یک نظام سیاسی را آرامش عمومی می داند. از جمله عوامل پیدایش این وضعیت، سکونت دل هاست و این حالت به دست نمی آید جز این که میان توده مردم از یک سو و حکّام از سوی دیگر پیوند درونی حاصل گردد و آن چه این پیوند را می سازد مهربانی و عطوفت سردمداران یک نظام سیاسی نسبت به مردم است: «فان عطفک علیهم یعطف قلوبهم علیک.»۶۰ اگر جز این باشد اعتماد عمومی از بین می رود و آن چه در پی می آید چیزی جز خدشه دار شدن امنیت ملی و از بین رفتن مقبولیت عمومی نیست و یک نظام سیاسی در این شرایط با بحران روبه رو خواهد شد و قدرت هرگونه حرکتی از او سلب می شود. حضرت علیه السلام بعد از بیعت مردم در خطبه ای که ایراد فرمود به این نکته اشاره ای جالب نمود که: اکنون زمانه صبوری است تا دل ها آرامش گیرند و در این زمینه استیفای حقوق فراهم گردد.۶۱ به هرحال پدیده دل، بعد اجتماعی هم دارد و باید سردمداران یک نظام سیاسی به آن توجه خاص مبذول داشته، زمینه پیدایش امنیت ملی و اقدامات اصلاحی را خود فراهم نمایند و آغاز این حرکت باید از سوی آنان باشد.

سنتها

کلمات و سخنان امام درباره قلب حکایت از یک سلسله سنن و روابطی دارد. در عالم دل واقعیات و ارتباطاتی وجود دارد که شاید ما ندانیم. اما اگر خود را در معرض علم اولین امام معصوم علیه السلام قرار دهیم به این معادله گونه های حقیقی وقوف خواهیم یافت. توجه به این روابط می تواند انسان را در انواع روابط اجتماعی مدد دهد و انسان را در زمینه نحوه زیستن یاری رساند، خواه این روابط مربوط به ارتباط انسان ها با یکدیگر یا مردم با حکومت یا حکومت با مردم باشد و به تعبیر دیگر خواه ارتباط افقی باشد یا عمودی. اینک به پاره ای از این سنن و ارتباطات توجه کنید.

– قلب زکی پند می گیرد. (خطبه ۸۲)

– شداید دنیا کبر را از قلب خارج می کند. (خطبه ۲۳۴)

– نماز دل ها را به تواضع نزدیک می کند. (خطبه ۲۳۴)

– محبت، محبت دل ها را جلب می کند. (نامه ۵۳)

– محبت، قلبِ وحشی را رام می کند. (حکمت ۴۷)

– طرائف حکمت، ملامت دل را می برد. (حکمت ۸۹)

– قلوب، اقبال و ادبار دارند، برای نفوذ در آن باید از جهت اقبال وارد شد. (حکمت ۱۸۴)

– قلب لبیب به فهم حقایق می رسد. (خ ۸۷)

– به اکراه انداختن دل آن را کور می کند. (حکمت ۱۸۴)

– فراغت دل آثار مثبتی دارد. (خطبه ۱۵۹)

– ایمان قلب را سفید و نورانی می سازد. (غرائب الکلام ۵)

– هر آن چه دیده بیند دل کند یاد. (حکمت ۴۰۱)

– کسی که قلبی را شاد کند قلبش شاد می شود. (حکمت ۲۴۱)

پی نوشت:

۱. مجدالدین‌ محمد بن‌ یعقوب، فیروز آبادی، القاموس‌ المحیط، ج‌ ۱، ص‌ ۲۷۷-۲۷۶.

۲. زبیدی، تاج‌ العروس، ج‌ ۴، ص‌ ۷۹-۶۸.

۳.ابوالقاسم، راغب‌ اصفهانی، مفردات‌ الفاظ‌ القرآن، ص‌ ۴۱۱.

۴. همان، ص‌ ۲۷۶.

۵. راغب‌ اصفهانی، همان، ص‌ ۲۰۵.

۶. همان، ص‌ ۵۰۱.

۷. المعجم‌المفهرس‌ الالفاظ‌ الحدیث‌ النبوی، ج‌ ۵، ص‌ ۴۵۴.

۸. عثمانی، محمد بن‌ حمزه‌بن‌ محمد، مصباح‌ الانس، صص‌ ۲۹۱-۲۸۴.

۹. نهج‌البلاغه، حکمت‌ ۳۶۷، ص‌ ۱۲۶۴. ر.ک. بحرانی، ابن‌ میثم، شرح‌ نهج‌البلاغه، ۲۹، ص‌ ۶۲۲.

۱۰. همان، حکمت‌ ۳۶۶، ص‌ ۱۲۶۳. ر.ک. بحرانی، ابن‌ میثم، شرح‌ نهج‌البلاغه، ج‌ ۲ ص‌ ۶۳۱.

۱۱. تمام‌ فطرت‌ این‌ قسمت‌ مربوط‌ است‌ به‌ خطبه‌ ۱۷۸، ص‌ ۵۸۲.

۱۲. نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۱۵۹، ص‌ ۵۰۵ و ر.ک: خطبه‌ ۲۰۷، ص‌ ۶۸۶ و خطبه‌ ۱۸۴، ص‌ ۶۱۲.

۱۳. همان، خطبه‌ ۱۵۹، ص‌ ۵۱۰.

۱۴. همان.

۱۵. مثنوی، دفتر ۵، بیت‌ ۲۹۲.

۱۶. مثنوی، دفتر ۱، بیت۲۳.

۱۷. نهج‌البلاغه، حکمت‌ ۲۱۸، ص‌ ۱۱۸۶؛ ر.ک. بحرانی، ابن‌ میثم، شرح‌ نهج‌البلاغه، ۲۹، ص‌ ۵۷۲.

۱۸. همان، حکمت‌ ۳۸۱، ص‌ ۱۲۷۱؛ ر.ک. بحرانی، ابن‌ میثم، شرح‌ نهج‌البلاغه، ۲۹، ۶۳۶.

۱۹. نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۱۳۳، ص‌ ۴۱۳.

۲۰. همان، حکمت‌ ۳۴۱، ص‌ ۱۲۴۹.

۲۱. القضاعی، ابن‌عبدا، دستور معالم‌الحکم، ص‌ ۱۲۹.

۲۲. برگرفته‌ از: نهج‌البلاغه، خ‌ ۱۸۴، ص‌ ۶۱۷.

۲۳. غررالحکم، ۲۵۱، ص‌ ۱۲۱۳.

۲۴. نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۱۷۲، ص‌ ۵۶۱.

۲۵. همان، نامه‌ ۱۹۴، ص‌ ۶۵۳.

۲۶. همان، خطبه‌ ۸۷، ص‌ ۲۱۹؛ ر.ک.: شرح‌ ابن‌ ابی‌الحدید، ص‌ ۲۹، ص‌ ۱۳۱-۱۳۲.

۲۷. همان، خطبه‌ ۲۲۹، ص‌ ۷۵۶.

۲۸. برگرفته‌ از همان، خطبه‌ ۱۸۴، ص‌ ۶۱۳.

۲۹. علامه‌ طباطبایی، المیزان، ج‌ ۱، ص‌ ۱۵۲؛ ملامحسن‌ فیض‌کاشانی، صافی، ص‌ ۳۰.

۳۰. نهج‌البلاغه، نامه‌ ۲۱۰، نامه‌ ۶۹۲.

۳۱. همان، خطبه‌ ۱۰۷، ص‌ ۳۲۴.

۳۲. همان، خطبه‌ ۷۱، ص‌ ۱۶۸.

۳۳. همان، حکمت‌ ۱۳۹، ص‌ ۱۱۵۸.

۳۴. همان، خطبه‌ ۱۰۹، ص‌ ۳۳۹.

۳۵. همان، خطبه‌ ۱۸۹، ص‌ ۶۴۱.

۳۶. نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۱۷۵، ص‌ ۵۷۳.

۳۷. همان، خطبه‌ ۱۷۵، ص‌ ۵۷۰.

۳۸. همان، حکمت‌ ۳۹، ص‌ ۱۱۰۶؛ ر.ک: بحرانی، ابن‌ میثم، شرح‌ نهج‌البلاغه، ج‌ ۲، ص‌ ۵۰۹.

۳۹. همان، خطبه‌ ۴۹، ص‌ ۱۳۶.

۴۰. همان، خطبه‌ ۱۰۷، ص‌ ۳۲۲؛ ر.ک: حکمت‌ ۱۸۴، ص‌ ۱۱۷۵.

۴۱. همان، خطبه‌ ۱۰۷.

۴۲. همان، نامه‌ ۲۸.

۴۳. همان، خطبه‌ ۸۷ و ۱۵۳.

۴۴. همان، خطبه‌ ۸۲.

۴۵. همان، حکمت‌ ۳۶۵.

۴۶. همان، حکمت‌ ۱۳۹.

۴۷. فعالی، محمدتقی، ایمان‌ دینی‌ در اسلام‌ و مسیحیت، ص‌ ۵۶-۲۴.

۴۸. برگرفته‌ از: نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۲۳۱، ص‌ ۷۶۰.

۴۹. برگرفته‌ از: همان، ص‌ ۷۶۱؛ ر.ک: شرح‌ ابن‌ ابی‌الحدید، ج‌ ۳، صص‌ ۲۹۸-۲۹۵.

۵۰. نهج‌البلاغه، نامه‌ ۱۷۸، ص‌ ۵۸۲.

۵۱. المعجم‌ المفهرس‌الالفاظ‌ الحدیث‌النبوی، ج‌ ۵، ص‌ ۴۵۹.

۵۲. مرتضی، مطهری، فطرت، ص‌ ۱۸-۱۶.

۵۳. مثنوی، دفتر اول، بیت‌ ۳۴۶۷ به‌ بعد.

۵۴. نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۲۷، ص

محمد تقی فعالی

پیام های ادعیه روزانه ماه مبارک رمضان

اشاره:

یکی از موضوعات قابل بحث در ماه مبارک رمضان، ادعیه روزانه این ماه است. هر یک از دعاهای این ماه حاوی چند پیام تربیتی است. در این مقاله از هر دعای روزانه، یک پیام گزینش شده و مطالبی جهت ارائه یک سخنرانی، به صورت مختصر و فشرده بیان شده است. مبلغان محترم می توانند مطالب مربوط به هر روز را با عنایت به دعای آن روز که در مفاتیح الجنان آمده است، براساس ذوق و سلیقه خود به عنوان یک سخنرانی ارائه کنند.

روز اول: هوشیاری

نشانه های غفلت

۱ – پند نگرفتن از حوادث دنیا: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اغفل الناس من لم یتعظ بتغیر الدنیا من حال الی حال (۱. ; غافلترین مردم کسی است که از دگرگونی های دنیا پند نگیرد.»

دلت گر که یک لحظه غافل نشیند

خدنگ بلا بر دل دل نشیند

سر شب سر قتل و تاراج داشت

سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت

۲ – بیهوده گذراندن عمر: قال علی علیه السلام: «کفی بالمرء غفله ان یضیع عمره فیما لا ینجیه (۲. ; تضییع عمر در راهی که موجب نجات انسان نمی شود، برای غفلت کفایت می کند.»

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

۳ – سرگرمی (بی فکری.: قال لقمان لابنه: «للغافل ثلاث علامات: اللهو و السهو و النسیان; (۳. لقمان به فرزندش گفت: غافل سه نشانه دارد: سرگرمی، حواس پرتی، فراموشی.»

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

نتایج غفلت:

۱ – نادانی: قال علی علیه السلام: «من غفل جهل; (۴. غافل نادان است.»

۲ – قساوت قلب: قال الباقر علیه السلام: «ایاک والغفله ففیها تکون قساوه القلب; (۵. از غفلت بپرهیز، زیرا در آن قساوت قلب است.»

۳ – هلاکت: قال علی علیه السلام: «من طالت غفلته تعجلت هلکته; (۶. کسی که غفلتش طولانی شد، زود هلاک می شود.»

۴ – مردن قلب: قال علی علیه السلام: «من غلبت علیه الغفله مات قلبه; (۷. کسی که غفلت بر او غلبه کرد قلبش می میرد.»

۵ – از دست دادن بصیرت: قال علی علیه السلام: «دوام الغفله تعمی البصیره; (۸. ادامه غفلت بینش را کور می کند.»

۶ – خسران: قال علی علیه السلام: «من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر; (۹. کسی که نفس خویش را محاسبه کند، سود برد و آنکه از آن غفلت ورزد زیان بیند.»

عوامل غفلت

۱ – اموال و اولاد: قرآن کریم می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله » (۱۰. ; «ای اهل ایمان! مبادا هرگز مال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل کند.»

۲ – امکانات رفاهی: قرآن کریم می فرماید: «و لکن متعتهم و آبائهم حتی نسوا الذکر» (۱۱. ; «لکن تو این کافران و پدرانشان را متمتع به دنیا و نعمت های دنیا گردانیدی تا آنکه از فرط سرگرمی به دنیای فانی، ذکر و قرآن تو را فراموش کردند.»

۳ – فزونی طلبی: «الهکم التکاثر» (۱۲. ; «بفریفت شما را فزونی جستن.»

این نوبت توست دیگرت نوبت نیست

این فرصت توست دیگرت فرصت نیست

بر خاک مریز باوه هستی را

چون جام تهی شد دگرت مهلت نیست (۱۳.

روز دوم: قرآن

جایگاه قرآن

«لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیه الله » (۱۴. ; «[ای رسول ]اگر ما این قرآن را بر کوه نازل می کردیم مشاهده می کردی که کوه از ترس خدا خاشع و ذلیل و متلاشی می گشت.»

برخی از ویژگی های قرآن

۱ – وسیله رحمت و هدایت: «هدی و رحمه للمؤمنین » (۱۵. ; «هدایت و رحمت برای مؤمنان است.»

۲ – رهبر: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «علیکم بالقرآن فاتخذوه اماما قائدا; (۱۶. بر شما باد به قرآن، آن را پیشوا و رهبر خویش قرار دهید.»

۳ – برترین گفتار: «الله نزل احسن الحدیث » (۱۷. ; «خداوند برترین گفتار را نازل کرد.»

۴ – شفای دردها: «ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه » (۱۸. ; «ما آنچه از قرآن می فرستیم شفای دل و رحمت است.»

۵ – جامعیت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله «من اراد علم الاولین و الاخرین فلیقرء القرآن; (۱۹. هر کس علم اولین و آخرین خواهد، قرآن بخواند.»

ملا صدرا در مقدمه تفسیر سوره مبارکه واقعه می فرماید: «بسیاری به مطالعه کتب حکما پرداختم تا آنجا که گمان کردم کسی هستم ولی همین که چشم بصیرتم باز شد، خود را از علوم واقعی خالی دیدم، در آخر عمرم به فکر فرو رفتم که به سراغ تدبر در قرآن و روایات محمد و آل محمد بروم. من یقین کردم که کارم بی اساس بوده است. زیرا در طول عمرم به جای نور در سایه ایستاده بودم. از غصه جانم آتش گرفت و قلبم شعله کشید تا رحمت الهی دستم را گرفت و مرا با اسرار قرآن آشنا کرد و شروع به تفسیر و تدبر در قرآن کردم، در خانه وحی را کوبیدم درها باز شد و پرده ها کنار رفت و دیدم فرشتگان به من می گویند: سلام علیکم طبتم فادخلواها خالدین. من که اکنون دست به نوشتن اسرار قرآن زده ام، اقرار می کنم که قرآن دریای عمیقی است که جز با لطف الهی امکان ورود در آن نیست ولی چه کنم عمرم رفت، بدنم ناتوان، قلبم شکسته، سرمایه ام کم، ابزار کارم ناقص و روحم کوچک است.» (۲۰.

مرحوم فیض کاشانی در رساله انصاف می فرماید: «من مدت ها در مطالعه مجادلات متکلمین فرو رفتم و کوشش ها کردم ولی همان بحث ها ابزار جهل من بود. مدت ها در راه فلسفه به تعلم و تفهم پرداختم و بلند پروازی هایی را در گفته هایشان دیدم، مدت ها در گفت و گوهای این و آن بودم، و کتاب و رساله ها نوشتم و گاهی میان سخنان فلاسفه و متصوفه و متکلمین جمع بندی می کردم و حرف ها را به هم پیوند می دادم، ولی در هیچ یک از علوم دوایی برای دردم و آبی برای عطشم نیافتم. بر خود ترسیدم و به سوی خدا فرار و انابه کردم، تا خداوند مرا از طریق تعمق در قرآن و حدیث هدایتم کرد.»

امام خمینی رحمه الله می فرماید: «و این جانب از روی جد; نه تعارف معمولی می گویم که از عمر به باد رفته خود تاسف دارم. شما ای فرزندان برومند اسلام! حوزه ها و دانشگاه ها را به شؤونات قرآن و ابعاد بسیار مختلف آن توجه دهید، تدریس قرآن را در هر رشته ای محط نظر و مقصد اعلی (نه در حاشیه. قرار دهید. مبادا خدای نخواسته در آخر عمر که ضعف و پیری بر شما هجوم کرد از کرده ها پشیمان و تاسف بر ایام جوانی بخورید همچون نویسنده.» (۲۱.

روز سوم: جهالت

برخی از نتایج جهل

۱ – انحراف عقیدتی: «یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه » (۲۲. ; «به خداوند گمان ناروا می برند، گمان جاهلیت.»

۲ – خودبزرگ بینی

۳ – خود محوری

۴ – تخطئه دیگران

۵ – گمراه دانستن دیگران

۶ – انکار و تکذیب

۷ – لجاجت

۸ – خودپسندی

قال علی علیه السلام: «ان الجاهل من عد نفسه بما جهل من معرفه العلم عالما و برایه مکتفیا و لمن خالفه مخطیا و لمن لم یعرف من الامور مضللا و اذا ورد علیه من الامر ما لا یعرفه انکره و کذبه و کان للحق منکرا و فی اللجاجه متجریا و عن طلب العلم متکبرا; (۲۳. نادان کسی است که خود را نسبت به نادانسته هایش دانا شمارد و نظر خود را کافی بداند، هر کس با وی مخالفت کند او را در اشتباه پندارد و ناآگاهان را گمراه کند، هرچه را نداند انکار و تکذیب کند، حقیقت را انکار نموده و در لجاجت جری باشد و در طلب دانش، خودپسندی کند.»

پند گفتن با جهول خوابناک

تخم افکندن بود بر شوره خاک

چاک حمق و جهل نپذیرد رفو

تخم حکمت کم دهش ای نیکخو

زانکه جاهل جهل را بنده بود

هر چه پندش می دهی او نشنود (۲۴.

روز چهارم: چشیدن حلاوت ذکر خدا

آثار یاد خدا

۱ – قوت روح: قال علی علیه السلام: «مداومه الذکر قوه الارواح; (۲۵. مداومت یاد خدا موجب قدرت جان هاست.»

۲ – زنده دلی: قال علی علیه السلام «فی الذکر حیاه القلوب.» (۲۶.

۳ – روشنی قلب: قال علی علیه السلام: «علیک بذکر الله فانه نور القلوب.» (۲۷.

۴ – اطمینان قلب: قال تعالی: « الا بذکر الله تطمئن القلوب.»

در مناجات الذاکرین می خوانیم:

«الهی لولا الواجب من قبول امرک لنزهتک من ذکری ایاک علی ان ذکری بقدری لا بقدرک … الهی فالهمنا ذکرک فی الخلا و الملا و اللیل و النهار و الاعلان و الاسرار و فی السراء و الضراء و انسنا بالذکر الخفی … استغفرک من کل لذه بغیر ذکرک; (۲۸.

خدایا اگر امر تو نبودی، من تو را منزه تر از آن می دانستم که ذکر تو کنم، چون ذکر من به قدر توان من است نه به قدر مقام تو … خدایا ذکرت را در خلوت و جلوت و شب و روز و در ظاهر و باطن و در حال خوشی و ناخوشی به ما الهام فرما و ما را به ذکر خفی مانوس کن … خدایا از هر لذتی غیر از لذت یاد تو طلب بخشش می کنم.»

روز پنجم: عبادت

قال تعالی: «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم والذین من قبلکم لعلکم تتقون » (۲۹. ; «ای مردم، خدایی را بپرستید که آفریننده شما و مخلوقات قبل از شماست، باشد که پارسا و منزه شوید.»

گام اول در بندگی

امام رضا علیه السلام می فرماید: «اول عباده الله معرفته و اصل معرفه الله توحیده (۳۰. ; اولین گام بندگی، شناخت خدا و اصل شناخت او به توحید است.»

جایگاه عبادت

۱ – هدف خلقت: قال تعالی: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون » (۳۱. ; «جن و انس را خلق نکردم مگر برای اینکه مرا بپرستند.»

۲ – رستگاری: قال علی علیه السلام: «العباده فوز; (۳۲. عبادت رستگاری است.»

۳ – نشانه عنایت خداوند: قال علی علیه السلام: «اذا احب الله عبدا الهمه حسن العباده; (۳۳. وقتی خداوند بنده ای را دوست بدارد خوب عبادت، کردن را به او می آموزد.»

۴ – بهترین وسیله تقرب به خدا: قال علی علیه السلام: «ما تقرب متقرب بمثل عباده الله; (۳۴. هیچ چیز مانند عبادت انسان را به خدا نزدیک نمی کند.»

شرایط عبادت

۱ – فهم دین: امام سجاد علیه السلام: «لا عباده الا بالتفقه; (۳۵. عبادتی کامل نیست مگر با فهم.»

۲ – آگاهی: قال علی علیه السلام: «لا خیر فی عباده لا علم فیها; (۳۶. عبادتی که با آگاهی همراه نباشد، خیری در آن نیست.»

۳ – حضور قلب: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اعبد الله کانک تراه فان کنت لا تراه فانه یراک; (۳۷. خدا را آن گونه عبادت کن که گویا او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند.»

روز ششم: گناه

بعضی از گناهان

۱ – ترک واجبات: قال الصادق علیه السلام: «لا ینظر الله الی عبده و لا یزکیه لو ترک فریضه; (۳۸. بنده ای که یکی از واجبات را ترک کند، خداوند به او نظر رحمت نمی کند و او را پاک نمی کند.»

۲ – حرام خواری: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اذا وقعت اللقمه من حرام فی جوف العبد لعنه کل ملک فی السموات و الارض; (۳۹. هرگاه لقمه حرامی در شکم بنده قرار گیرد، ملائک آسمان و زمین او را لعنت می کنند.»

۳ – سحر: قال علی علیه السلام: «من تعلم شیئا من السحر قلیلا او کثیرا فقد کفر; (۴۰. هر کسی چیزی از سحر یاد بگیرد، زیاد باشد یا کم کافر شده است.»

۴ – کمک به ستمگران: قال الصادق علیه السلام: «من الکبائر معونه الظالمین و الرکون الیهم; (۴۱. کمک به ستمگران و میل به آن ها از گناهان کبیره است.»

کسی که نمی تواند ترک گناه کند چه کند؟

شخصی خدمت وجود مقدس حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام رسید و گفت: من مرد گناهکاری هستم که صبر از گناه ندارم، مرا موعظه کن.

حضرت فرمود: با پنج شرط هرچه می خواهی گناه بکن:

۱ – روزی خدا را نخور، هر چه می خواهی گناه کن: «لا تاکل رزق الله و اذنب ما شئت.»

۲ – جایی پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر چه می خواهی گناه کن: «اطلب موضعا لا یراک الله و اذنب ما شئت.»

۳ – از ولایت خدا خارج شو و هر چه می خواهی گناه کن: «اخرج من ولایه الله و اذنب ما شئت.»

۴ – جان به عزرائیل نده و هر چه خواهی گناه کن: «اذا جاءک ملک الموت لیقبض روحک فادفعه عن نفسک و اذنب ما شئت.»

۵ – به جهنم نرو و هر چه می خواهی گناه کن: «اذا ادخلک مالک النار فی النار فلا تدخل فی النار و اذنب ما شئت.» (۴۲.

وای بر حال کسی که آحادش بیش از اعشارش باشد

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «ان الله تعالی قال: الحسنه عشرا و ازید و السیئه واحده و اغفر فالویل لمن غلبت آحاده اعشاره; (۴۳.

خداوند ثواب را ده برابر و بیشتر از ده برابر پاداش می دهد اما کیفر گناه یکی بیش نیست، آن هم ممکن است بخشیده شود. پس وای به حال کسی که یکی های او از ده هایش بیشتر باشد.»

روز هفتم: نماز

وجوب نماز

قال تعالی: «ان الصلوه کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا» (۴۴. ; «نماز برای اهل ایمان حکمی واجب و لازم است.»

اهمیت نماز

۱ – مقدم بر اعمال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اول ما ینظر فی عمل العبد فی یوم القیامه فی صلاته; (۴۵. اولین چیزی که روز قیامت در اعمال بنده مورد توجه قرار می گیرد، نماز اوست.»

۲ – وسیله تقرب: قال علی علیه السلام: «الصلوه قربان کل تقی; (۴۶. نماز وسیله تقرب هر پرهیزکاری است.»

۳ – بهترین اعمال: قال علی علیه السلام: «اوصیکم بالصلاه و حفظها فانها خیر العمل; (۴۷. شما را به نماز وحفظ آن سفارش می کنم، بدرستی که بهترین اعمال نماز است.»

۴ – سنگر مبارزه با شیطان: قال علی علیه السلام: «الصلاه حصن من سطوات الشیطان; (۴۸. نماز سنگری است برای در امان ماندن از نفوذ شیطان.»

۵ – مانع ضد ارزش ها:قال تعالی: «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر» (۴۹. ; «نماز اهلش را از هر کار زشت باز می دارد.»

آثار ترک و سبک شمردن نماز

۱ – جهنمی شدن:قال تعالی: «فی جنات یتسائلون عن المجرمین ما سلککم فی سقر قالوا لم نک من المصلین » (۵۰. ; «بهشتیان سؤال می کنند چه چیزی شما را جهنمی کرد؟ گویند: ما از نمازگزاران نبودیم.»

۲ – محرومیت از الطاف الهی: قال تعالی: «ویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون » (۵۱. ; «وای بر نمازگزارانی که دل از یاد خدا غافل دارند.»

۳ – دوری از رسول خدا صلی الله علیه و آله: پیامبر اکرم فرمود: «لیس منی من استخف بصلاته; (۵۲. کسی که نمازش را سبک بشمارد از من نیست.»

۴ – محرومیت از شفاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: پیامبر اکرم فرمود: «لا تنال شفاعتی غدا من اخر الصلاه المفروضه بعد وقتها; (۵۳. کسی که نماز واجب را از وقت آن به تاخیر اندازد، در قیامت شفاعت من به او نمی رسد.»

روز هشتم: یتیم نوازی و سیر کردن گرسنگان

قال علی علیه السلام: «الله الله فی الایتام فلا تغبوا فواههم و لایضیعوا بحضرتکم; (۵۴. خدا را خدا را درباره ایتام، نکند آنان گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع شود.»

آثار و نتایج سرپرستی ایتام

۱ – بهشت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «من عال یتیما حتی یستغنی عنه اوجب الله عز و جل له بذلک الجنه; (۵۵. هر کس یتیمی را سرپرستی کند تا بی نیاز شود، خداوند بهشت را بر او واجب می کند.»

۲- همنشینی با پیامبر صلی الله علیه و آله: پیامبر اکرم فرمود: «انا و کافل الیتیم کهاتین فی الجنه; (۵۶. من و کسی که یتیمی را سرپرستی می کند، مانند این دو [انگشت] در بهشت کنار یکدیگر خواهیم بود.»

روز نهم: رحمت خداوند

گسترش رحمت خداوند

قال تعالی: «و رحمتی وسعت کل شی ء»; (۵۷. «رحمت من همه موجودات را فرا گرفته است.»

موجبات رحمت خداوند

۱ – احسان و نیکی:قال تعالی: «ان الله قریب من المحسنین » (۵۸. ; «البته رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.»

۲ – ایمان و اعتقاد به خدا:قال تعالی: «فاما الذین آمنوا بالله واعتصموا به فسیدخلهم فی رحمه منه.» (۵۹.

۳ – یاد خدا: قال علی علیه السلام: بذکر الله تستنزل الرحمه; (۶۰. رحمت خداوند به واسطه ذکر او نازل می شود.»

۴ – عفو وگذشت: قال علی علیه السلام: «بالعفو تنزل الرحمه; (۶۱. رحمت به واسطه عفو و بخشش نازل می شود.»

۵ – اطاعت خدا و رسول:قال تعالی: «و اطیعوا الله و الرسول لعلکم ترحمون » (۶۲. ; «از خدا و رسول اطاعت کنید که مشمول حمت خدا شوید.»

۶ – اندیشه و تفکر: قال علی علیه السلام: «رحم الله امرءا تفکر فاعتبر.» (۶۳.

۷ – موعظه پذیری: قال علی علیه السلام: «رحم الله امرءا اتعظ (۶۴. ; انسان پندپذیر مشمول رحمت خداست.»

۸ – استغفار: قال تعالی: «لولا تستغفرون الله لعلکم ترحمون » (۶۵. ; «چرا از کردار زشت استغفار بدرگاه خدا نمی کنید تا شاید مشمول رحمت خدا شوید.»

۹ – ترحم بر ضعفا: قال علی علیه السلام: «رحمه الضعفاء تستنزل الرحمه; (۶۶. ترحم بر ضعیفان موجب نزول رحمت خداست.»

۱۰ – مراقبه: قال علی علیه السلام: «رحم الله عبدا راقب ذنبه و خاف ربه; (۶۷. خداوند رحمت کند کسی را که گناهانش مد نظرش باشد و از خدا بترسد.»

روز دهم: سعادت

تعریف سعادت

قال الصادق علیه السلام: «السعاده سبب خیر تمسک به السعید فیجره الی النجاه (۶۸. ; سعادت وسیله خیری است که سعادتمند به کمک آن به رستگاری رهنمون می شود.»

سعادتمند کیست؟

۱ – مخلص: قال علی علیه السلام: «السعید من اخلص الطاعه (۶۹. ; سعادتمند کسی است که طاعتش را برای خداوند خالص گرداند. »

۲ – پیروان علی علیه السلام: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «یا علی ان السعید، کل السعید، حق السعید من اطاعک و تولاک من بعدی (۷۰. ; یا علی! سعادتمند کامل و حقیقی کسی است که بعد از من، از تو اطاعت کند و پس از من ولایت تو را بپذیرد.»

۳ – اهل محاسبه: قال علی علیه السلام: «من حاسب نفسه سعد (۷۱. ; کسی که به محاسبه نفس بپردازد، سعادتمند می شود.»

۴ – همنشین علما: قال علی علیه السلام: «جالس العلماء تسعد (۷۲. ; با دانشمندان همنشین باش تا سعادتمند شوی.»

۵ – فرزند صالح داشتن: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «من سعاده الرجل الولد الصالح (۷۳. ; فرزند صالح از سعادت انسان است. »

روز یازدهم: توفیق احسان

احسان چیست؟

۱ – سرشت نیکان: قال علی علیه السلام: «الاحسان عزیزه الاخیار; (۷۴. احسان سرشت نیکوکاران است.»

۲ – زینت علم: قال علی علیه السلام: «زینه العلم الاحسان; (۷۵. احسان زینت علم است.»

۳ – اوج ایمان: قال علی علیه السلام: «راس الایمان الاحسان; (۷۶. احسان راس ایمان است.»

آثار و نتایج احسان

۱ – عنایت خداوند:قال تعالی: «ان الله لمع المحسنین » (۷۷. ; «خداوند با نیکوکاران است.»

۲ – محبت الهی:قال تعالی: «احسنوا ان الله یحب المحسنین » (۷۸. ; «نیکی کنید بدرستی که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.»

۳ – بذر دوستی: قال علی علیه السلام: «الاحسان الی المسیئ یستصلح العدو (۷۹. ; نیکی به بد رفتار، دشمن را اصلاح می کند.»

۴ – هدایت:قال تعالی: «تلک آیات الکتاب هدی و رحمه للمحسنین » (۸۰. ; «این است آیات کتاب [خدای حکیم] که رحمت و هدایت است برای نیکوکاران.»

۵ – رحمت الهی:قال تعالی: «ان رحمت الله قریب من المحسنین » (۸۱. ; «البته رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.»

۶ – رفعت و بزرگی: قال علی علیه السلام: «مع الاحسان تکون الرفعه; (۸۲. بلندی مرتبه و مقام به وسیله نیکوکاری به دست می آید.»

۷ – عاقبت به خیری: قال علی علیه السلام: «من احسن الی الناس حسنت عواقبه; (۸۳. هر کس به مردم نیکی کند، عاقبت به خیر خواهد شد.»

روز دوازدهم: عفاف

فضیلت عفاف

۱ – برترین عبادت: قال الصادق علیه السلام: «افضل العباده العفاف (۸۴. ; بهترین عبادت پاکدامنی است.»

۲ – مقام ملک: قال علی علیه السلام: «ما المجاهد فی سبیل الله باعظم اجرا ممن قدر فعف کاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه; (۸۵. مجاهد در راه خدا پاداشش بیشتر از کسی نیست که در حالی که امکانات گناه دارد، پاکدامنی می کند. ای بسا پاکدامنی که ملکی از ملائک بوده باشد.»

۳ – اساس نیکی ها: قال علی علیه السلام: «العفه راس کل خیر (۸۶. ; پاکدامنی در راس تمام نیکی هاست.»

۴ – زکات زیبایی: قال علی علیه السلام: «زکاه الجمال العفاف (۸۷. ; زکات زیبایی پاکدامنی است.»

موجبات عفاف

۱ – رضایت به کفاف: قال علی علیه السلام: «الرضا بالکفاف یؤدی الی العفاف (۸۸. ; راضی بودن به آنچه کفایت کند، موجب پاکدامنی می شود.»

۲ – غیرت: قال علی علیه السلام: «قدر الرجل علی قدر همته و عفته علی قدر غیرته (۸۹. ; شخصیت مرد به اندازه همت او و پاکدامنی او به اندازه غیرت اوست.»

۳ – قناعت: قال علی علیه السلام: «اصل العفاف القناعه (۹۰. ; اصل عفت، قناعت است.»

۴ – عقل: قال علی علیه السلام: «من عقل عف (۹۱. ; عاقل پاکدامن است.»

روز سیزدهم: تقوی

تقوی چیست؟

از امام صادق علیه السلام در مورد تفسیر تقوی سؤال شد، حضرت فرمود: «ان لا یفقدک الله حیث امرک و لا یراک حیث نهاک; (۹۲. تقوی آن است که خداوند تو را در جایی که امر فرموده غایب و در جایی که نهی فرموده حاضر نبیند.»

آثار و نتایج تقوی

۱ – نزول رحمت:قال تعالی: «و لو ان اهل القری آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء والارض » (۹۳. ; «چنان که مردم آبادی ها همه ایمان و تقوا داشتند، درهای رحمت آسمان و زمین را برای آن ها می گشودیم.»

۲ – خیر دنیا و آخرت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «من رزق التقی رزق خیر الدنیا والاخره; (۹۴. هر کس را تقوا روزی شود خیر دنیا و آخرت نصیبش شده است.»

۳ – کرامت:قال تعالی: «ان اکرمکم عندالله اتقیکم » (۹۵. ; «گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست.»

۴ – داروی امراض روحی: قال علی علیه السلام: «ان تقوی الله دواء قلوبکم (۹۶. ; تقوا دوای دردهای روحی شماست.»

۵ – قبولی اعمال:قال تعالی: «انما یتقبل الله من المتقین » (۹۷. ; «خداوند اعمال را از متقین می پذیرد.»

۶ – عزت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «من اراد ان یکون اعز الناس فلیتق الله (۹۸. ; هر کس می خواهد عزیزترین مردم باشد، تقوا پیشه کند.»

روز چهاردهم: امتحانات الهی

زندگی برای هیچ کس به یک منوال نیست. گاهی انسان در غم و اندوه و بلا بسر می برد وزمانی در رفاه و آسایش و هیچ کس را پیدا نمی کنیم که در تمام دوران عمرش همواره مبتلا و یا همیشه در خوشی و راحتی باشد. اما هیچ یک از بلا یا خوشی نشانه بدی یا خوبی صاحب آن نیست، بلکه گاهی آسایش بیش از حد ریشه در استدراج دارد و گرفتاری نشانه لطف خداوند است برای کسب مقامات بالاتر.

آنچه مسلم است این است که در نظام طبیعت بدون آزمون و گرفتاری نمی توان به مراتب افراد واقف شد و اغلب افراد قبل از آزمایش خود را از موفق ترین افراد می دانند. پس وجود بلاها و ابتلائات برای شناخت درجات انسانی افراد ضروری است و اگر انسان به حال خود گذاشته شود حب نفس او را وادار به خودپسندی و طغیان خواهد کرد. خداوند می فرماید:«ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا» (۹۹. ; «اگر خداوند سفره روزی بندگان را بگستراند، طغیان خواهند کرد.»

اما بلاها و امتحانات الهی گاهی کیفری اند و گاهی درجه ای و ضمنا گاهی فردی اند و زمانی جمعی وگروهی. تصویر تقسیم مذکور چنین است:

بلاها

۱ – فردی

الف: کیفری: مثل از پا در آمدن نمرود توسط پشه

ب: درجه ای: «و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن »

۲ – اجتماعی

الف: کیفری: مثل طوفان نوح

ب: درجه ای: مثل جریان شعب ابی طالب

اگر بلا درجه ای باشد، باید به استقبالش رفت چون ناز پرورده تنعم نبرد راه به جایی.

چنانکه گوشت خام به آتش پخته شود و تا پخته نشود شایسته خوان ملوک نگردد، آدمی هم خام است و جز به آتش مصائب و بلیات پخته نشود و تا پخته نشود شایسته بساط ملک الملوک جل جلاله نشود.

این بلای دوست تطهیر شماست

علم او بالای تدبیر شماست

پوست از دارو بلاکش می شود

چون ادیم (۱۰۰. طایفی خوش می شود

× × ×

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

× × ×

اما اگر بلا، کیفری باشد، باید با توبه و استعانت از خداوند، زمینه های وقوع آن را ازبین برد. و این جاست که می گوئیم: «اللهم اغفرلی الذنوب اللتی تنزل البلاء.» (۱۰۱.

روز پانزدهم: شرح صدر

حضرت موسی علیه السلام فرمود: «رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.» (۱۰۲. خداوند در اکثر نعماتی که به پیامبرش می دهد منت نمی گذارد اما در مورد نعمت شرح صدر به پیامبر منت می گذارد و می فرماید: «الم نشرح لک صدرک.» (۱۰۳.

موجبات شرح صدر

۱ – انس با قرآن: «اللهم نور بکتابک بصری واشرح به صدری; (۱۰۴. خدایا چشمان مرا به وسیله کتاب خود نورانی کن و سینه ام را فراخی ده.»

۲ – اراده الهی: قال تعالی: «فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام »; (۱۰۵. «پس هر که خدا هدایت او را خواهد، قلبش را به نور اسلام روشن و وسیع می کند.»

روز شانزدهم: ابرار و اشرار

ویژگی های ابرار

۱ – صاحب بهترین ها: قال تعالی: «و ما عندالله خیر للابرار» (۱۰۶. ; «آنچه نزد خداست برای نیکان از هرچیز بهتر است.»

۲ – غرق نعمت ها: قال تعالی: «ان الابرار لفی نعیم » (۱۰۷. ; «محققا نیکوکاران درون نعمت ها متنعم اند.»

ویژگی های اشرار

۱ – پیشوایان گمراه و گمراه کننده: قال علی علیه السلام: «ان شر الناس عندالله امام جائر ضل و ضل به (۱۰۸. ; بدترین مردم، پیشوایان گمراه و گمراه کننده اند.»

و نیز آن امام بزرگوار موارد زیر را از اشرار شمردند:

۲ – «من لا یقبل العذر; کسی که عذر را نمی پذیرد.»

۳ – «من لایبالی ان یراه الناس مسیئا; کسی که ابا ندارد که مردم او را گناهکار ببینند.»

۴ – «العلماء اذا فسدوا; عالمان، زمانی که فساد کنند.»

۵ – «المشاؤون بالنمیمه; سخن چینان.»

۶ – «المفرقون بین الاحبه; کسانی که بین دوستان تفرقه می اندازند.»

روز هفدهم: توفیق عمل صالح

بهترین اعمال

۱ – «افضل الاعمال احمزها; (۱۰۹. بهترین اعمال مشکل ترین آن هاست.»

۲ – «افضل الاعمال ما اکرهت علیه نفسک; (۱۱۰. بهترین اعمال چیزی است که انجام آن برایت ناگوار است.»

۳ – «افضل الاعمال ما ارید به وجه الله; (۱۱۱. بهترین اعمال عملی است که برای خدا باشد.»

۴ – «افضل العمل ادومه و ان قل; (۱۱۲. بهترین اعمال آنست که دوام داشته باشد ولو کم باشد.»

۵ – «اطعام الطعام افضل الاعمال; (۱۱۳. اطعام کردن بهترین عمل است.»

آثار عمل صالح

۱ – رستگاری: «فاما من تاب و آمن و عمل صالحا فعسی ان یکون من المفلحین » (۱۱۴. ; «پس هر کس به درگاه خدا توبه کند و عمل صالح انجام دهد امید است از رستگاران باشد.»

۲ – حیات طیبه: «من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاه طیبه » (۱۱۵. ; «هر کس از مرد و زن کار نیکی به شرط ایمان به خدا انجام دهد، ما او را در زندگی سعادتمندانه زنده می گردانیم.»

۳ – شعار مؤمن: «قال علی علیه السلام: «العمل شعار المؤمن (۱۱۶. ; عمل شعار (نشانه. مؤمن است.»

روز هیجدهم: برکات ماه مبارک رمضان

معنای رمضان

رسول اکرم فرمودند: «انما سمی رمضان لانه یرمض الذنوب (۱۱۷. ; به درستی که علت نامگذاری ماه مبارک رمضان به این نام این است که گناهان را می سوزاند.»

ویژگی های ماه مبارک رمضان

۱ – برترین ماه ها

۲ – برترین روزها

۳ – والاترین شب ها

۴ – برترین ساعات

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «ایها الناس انه قد اقبل الیکم شهر الله… شهر هو افضل الشهور عندالله و ایامه افضل الایام و لیالیه افضل اللیالی و ساعاته افضل الساعات (۱۱۸. ; ای مردم ماه خدا به سوی شما رو آورده است…. ماهی که در نزد خدا بهترین ماه ها است و روزهای آن بهترین روزها و شب هایش بهترین شب ها و ساعت هایش بهترین ساعت هاست.»

برکات ماه مبارک رمضان

۱ – غفران الهی: «من ادرک شهر رمضان فلم یغفر له فابعده الله (۱۱۹. ; کسی که ماه رمضان را درک کند و خدا او را نبخشد، از حمت خدا دور است.»

۲ – استجابت دعا: «دعائکم فیه مقبول (۱۲۰. ; دعای شما در این ماه مستجاب است.»

۳ – بسته شدن درهای جهنم: «تغلق فیه ابواب النیران و یفتح فیه ابواب الجنان (۱۲۱. ; در این ماه درهای جهنم بسته و درهای هشت باز می شود.»

۴ – ایمنی از مکر شیاطین: «قد وکل الله بکل شیطان مرید سبعه من الملائکه فلیس بمحلول حتی ینقضی شهرکم هذا (۱۲۲. ; خداوند بر هر شیطانی که قصد شما بکند هفتاد ملک می گمارد. او را توان نفوذ در شما نیست تا ماه مبارک رمضان تمام شود.»

۵ – قبول شدن اعمال: «عملکم فیه مقبول (۱۲۳. ; عمل شما در این ماه مورد قبول است.»

۶ – نفس ها تسبیح است: «انفاسکم فیه تسبیح (۱۲۴. ; نفس کشیدن های شما در آن ماه تسبیح است.»

۷ – خواب عبادت است: «نومکم فیه عباده (۱۲۵. ; خواب شما در این ماه عبادت است.»

روز نوزدهم: هدایت به سوی خیرات

اقسام هدایت

۱ – تکوینی:«ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی » (۱۲۶. ; «خدای ما آن کسی است که به همه موجودات عالم، وجود بخشید و سپس به راه کمالشان هدایت کرد.»

۲ – تشریعی:«انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» (۱۲۷. ; «ما به حقیقت راه را به انسان نشان دادیم خواه هدایت پذیرد یا کفران نعمت کند.»

شایستگان هدایت

۱ – مؤمن:«من یؤمن بالله یهد قلبه » (۱۲۸. ; «کسی که به خدا ایمان بیاورد خدا او را هدایت می کند.»

۲ – توبه کننده: «یهدی الیه من اناب » (۱۲۹. ; «هر کس به سوی خدا باز گردد خدا او را هدایت می کند.»

۳ – مستمسکین به خداوند: «من یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم » (۱۳۰. ; «هر کس به دین خدا متمسک شود، به راه راست هدایت یافته است.»

۴ – مجاهدین: «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» (۱۳۱. ; «آن ها که در راه ما کوشش کنند محققا آن ها را به راه خویش هدایت می کنیم.»

۵ – اهل تقوی: قال علی علیه السلام: «هدی من اشعر قلبه بالتقوی » (۱۳۲. ; آنکه قلبش تقوی را درک کرد، هدایت یافت.»

۶ – صابران: قال علی علیه السلام: « هدی من ادرع لباس الصبر والیقین (۱۳۳. ; هدایت یافت آنکه لباس صبر و یقین پوشید.»

۷ – مخلصین: قال علی علیه السلام: «هدی من اخلص الایمان (۱۳۴. ; آنکه ایمان خود را خالص نمود هدایت یافت.»

۸ – عالمان: قال علی علیه السلام: «من علم اهتدی (۱۳۵. ; آنکه عالم شد هدایت شد.»

بهترین وسیله هدایت

۱ – قرآن: قال تعالی: «ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم » (۱۳۶. ; همانا این قرآن خلق را به استوارترین راه هدایت می کند.»

۲ – اهل بیت پیامبر: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «انی تارک فیکم الثقلین ما ان اخذتم به لن تضلوا; کتاب الله و عترتی (۱۳۷. ; من دو چیز گرانبها در میان شما به امانت می گذارم، تا وقتی که پیرو آن ها باشید هرگز گمراه نخواهید شد; قرآن و اهل بیتم.»

روز بیستم: توفیق تلاوت قرآن

آثار تلاوت قرآن

۱ – بهره مندی از پاداش های الهی: «ان الذین یتلون کتاب الله … یرجون تجاره لن تبور» (۱۳۸. ; «آنان که کتاب خدا را تلاوت می کنند امید تجارتی دارند که زیان و زوال ندارد.»

۲ – شکوفایی ایمان: قال علی علیه السلام: «لقاح الایمان تلاوه القرآن (۱۳۹. ; شکوفایی ایمان با قرآن خواندن است.»

۳ – همنشین تنهایی: قال علی علیه السلام: «من انس بتلاوه القرآن لم توحشه مفارقه الاخوان; (۱۴۰. هر که به تلاوت قرآن انس بگیرد، جدایی از دوستان، او را به وحشت نمی اندازد.»

× × ×

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم

آداب تلاوت قرآن

۱ – پاکی و نظافت دهان: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «طیبوا افواهکم فان افواهکم طریق القرآن (۱۴۱. ; دهان های خود را پاکیزه نگه دارید، زیرا دهان های شما راه قرآن است.»

توضیح: مراد از پاکی، پاکی ظاهری و باطنی است; یعنی هم مسواک زدن و هم پرهیز از گناهان زبانی مانند غیبت و دروغ و … .

۲ – استعاذه: قال تعالی: «فاذا قرات القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم » (۱۴۲. ; «[ای پیامبر!] هنگام قرائت قرآن از وسوسه شیطان به خداوند پناه ببر.»

۳ – ترتیل: قال تعالی: «و رتل القرآن ترتیلا» (۱۴۳. ; «قرآن را شمرده شمرده بخوان.»

۴ – تدبر: قال تعالی: «ا فلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها» (۱۴۴. ; «آیا به آیات قرآن نمی اندیشند؟ یا [مگر] بر دل هایشان قفل ها نهاده شده است؟»

۵ – خشوع: قال تعالی: «الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله » (۱۴۵. ; «آیا نوبت آن نرسیده که گرویدگان دل هایشان به یاد خدا خاشع گردد؟»

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد

که دار الملک ایمان را مجرد بینداز غوغا

۶ – صدای خوش: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «حسنوا القرآن باصواتکم (۱۴۶. ; «قرآن را با صدای خوش بخوانید.»

روز بیست و یکم: ایمنی از شر شیطان

شیطان و انسان

قال تعالی: «ان الشیطان للانسان عدو مبین » (۱۴۷. ; «بدرستی که شیطان برای انسان دشمن آشکاری است.»

کسانی که از شر شیطان مصونند

۱ – مخلصین: قال تعالی: «قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین » (۱۴۸. ; «شیطان می گوید: به عزت و جلالت که همه آن ها را فریب دهم جز مخلصین را.»

توضیح: مخلص کسی است که در صدد اخلاص خود است و سعی دارد اعمالش خالصانه باشد و مخلص کسی است که با اعمال خالصانه به مقامی می رسد که خداوند او را برای خودش خالص می گرداند.

۲ – مؤمنین: قال تعالی: «انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا» (۱۴۹. ; «به درستی که شیطان بر مؤمنین (واقعی. تسلطی ندارد.»

۳ – فرد با انصاف

۴ – کسی که در مصائب، جزع و ناله نکند.

۵ – راضی به قسمت الهی

امام صادق علیه السلام فرمود: «قال ابلیس: خمسه لیس فیهن حیله و سائر الناس فی قبضتی … و من رضی لاخیه المؤمن ما یرضاه لنفسه و من لم یجزع علی المصیبه حتی تصیبه و من رضی بما قسم الله له ولم یهتم لرزقه (۱۵۰. ; ابلیس گفت: مرا به پنج کس راه نفوذ نیست و بقیه مردم در دست من هستند … [و از جمله آن هاست ]کسی که آنچه بر خود می پسندد برای برادرش بپسندد، کسی که در مصائب جزع و ناله نکند و صبر نماید، کسی که به قسمت خدا راضی باشد و غم روزی نخورد.»

روز بیست و دوم: توفیق

توفیق از نظر علی علیه السلام

۱ – راهنما: «لا قائد کالتوفیق (۱۵۱. ; راهنما و جلوداری چون توفیق نیست.»

۲ – عنایت خداوند: «التوفیق عنایته (۱۵۲. ; توفیق عنایت الهی است.»

۳ – رحمت الهی: «التوفیق رحمته; توفیق رحمت خداوند است.»

۴ – جذبه خداوند:«التوفیق من جذبات الرب; توفیق از جاذبه های پروردگار است.»

۵ – قله رستگاری:«التوفیق راس النجاح; توفیق اوج موفقیت و رستگاری است.»

۶ – برترین نعمت:«لا نعمه اجل من التوفیق; نعمتی بالاتر از توفیق نیست.»

موجبات توفیق از دیدگاه علی علیه السلام

۱ – طلب از خداوند: «من استنصح الله وفق (۱۵۳. ; آنکه از خدا طلب خیر کند توفیق یافته است.»

۲ – دینداری: «کما ان الجسم و الظل لایفترقان کذلک التوفیق والدین لایفترقان (۱۵۴. ; همان گونه که جسم و سایه جدایی ناپذیرند، توفیق و دین نیز جدایی پذیر نیستند.»

چو توفیق الهی شد رفیقت

هدایت می کند در هر طریقت

روز بیست و سوم: موفقیت در امتحان الهی

برخی از امتحانات

۱ – ترس

۲ – گرسنگی

۳ – ضرر مالی

۴ – ضرر جانی

۵ – آفات زراعت

۶ – خیر و شر

قال تعالی: «و لنبلونکم بشی ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس والثمرات » (۱۵۵. ; «البته شما را به سختی هایی چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازمائیم.»

و قال تعالی: «و نبلوکم بالشر و الخیر» (۱۵۶. ; «شما را با بدی و نیکی می آزمائیم.»

هدف از امتحان الهی

۱ – تصفیه قلوب: «و لیبتلی الله ما فی صدورکم و لیمحص ما فی قلوبکم » (۱۵۷. ; «تا خدا آنچه در سینه پنهان دارید بیازماید و هرچه در دل دارید پاک و خالص گرداند.»

۲ – تصفیه نفوس: «ما کان الله لیذر المؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب » (۱۵۸. ; «خداوند هرگز مؤمنان را بدین حال کنونی وانگذارد تا آنکه بدسرشت را از پاک گوهر جدا کند.»

۳ – شناخت مجاهدین: «و لنبلونکم حتی نعلم المجاهدین » (۱۵۹. ; «شما را امتحان می کنیم تا مجاهدین شناخته شوند.»

۴ – نیکوکاران: «الذی خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا» (۱۶۰. ; «خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید تا شما بندگان را بیازماید که کدامیک از شما نیکوکارتر است.»

نخست شرط ولی ابتلای او به بلایاست

بلا همیشه بدو مایل است و او متمایل

روز بیست وچهارم: رضای خداوند

موجبات رضایت الهی

۱ – زیاد استغفار کردن

۲ – فروتنی

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

تا یک سر موی از تو هستی باقی است

آئین دکان بت پرستی باقی است

۳ – زیاد صدقه دادن

قال علی علیه السلام: «ثلاث یبلغن بالعبد رضوان الله: کثره الاستغفار و خفض الجانب و کثره الصدقه (۱۶۱. ; سه چیز موجب رضای الهی می شود: زیاد استغفار کردن، فروتنی و زیاد صدقه دادن.»

۴ – عدم تن پروری: قال علی علیه السلام: «من اسخط بدنه ارضی ربه (۱۶۲. ; هر کس در راه بندگی بدنش را به سختی اندازد، خدا را راضی کرده است.»

× × × × ×

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

× × × × ×

خواهی که خدا کار نکو با تو کند

ارواح ملائک همه رو با تو کند

یا هرچه رضای او در آنست بکن

یا راضی شو هر آنچه او با تو کند

روز بیست و پنجم: دوستی و دشمنی

تمام نظام خلقت بر پایه جاذبه و دافعه است. اگر جاذبه مولکولی نباشد، هیچ جمادی در خارج وجود پیدا نخواهد کرد.

اگر قانون جذب و دفع در نباتات نباشد، گیاهان در تنفس (گرفتن اکسیژن و پس دادن گاز کربنیک. دچار اختلال خواهند شد.

اگر قانون جاذبه و دافعه در بین حیوانات نبود، هیچ حیوانی به بچه اش شیر نمی داد و حیوانات از دشمنان خود پرهیز نمی کردند.

اگر قانون جذب و دفع عمومیت نداشته باشد، خوبی، بدی، کیفر، پاداش و بهشت و جهنم و بالاخره خلقت عالم عبث است.

انسان موجودی است متحرک و حرکت او نتیجه تعلق اوست، پس به هرچه تعلق داشته باشیم نسبت به آن جاذبه خواهیم داشت و عقلا از ضد آن گریزان خواهیم بود، لذا یاوران پیامبر اکرم در قرآن کریم با این صفت بارز توصیف شده اند: «اشداء علی الکفار رحماء بینهم » (۱۶۳. ; «[یاران پیامبر] بر کافران سخت گیر و با خودشان مهربانند.»

و در زیارت عاشورا می خوانیم: «انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم »

محبت اهل بیت علیهم السلام

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «لا یؤمن احدکم حتی اکون احب الیه من نفسه و یکون عترتی احب الیه من عترته و یکون اهلی احب الیه من اهله و یکون ذاتی احب الیه من ذاته (۱۶۴. ; کسی از شما مؤمن نیست مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد و خانواده من نزد او محبوبتر از خانواده خودش باشد و اقوام مرا از اقوام خودش بیشتر دوست بدارد و خود من محبوبتر از خود او باشم.»

روز بیست و ششم: پوشیدن عیوب

در آتشم بیفکن و نام گنه مبر

کآتش به گرمی عرق انفعال نیست

یکی از صفات خداوند، ستار بودن است و کسی که بخواهد از صفت ستاریت خداوند بهره ببرد باید خود عیب پوش دیگران باشد.

همیشه تا بتوانی بپوش عیب کسان

به آن دلیل که دانای عیب ستار است

قال علی علیه السلام: «فاستر العوره ما استطعت یستر الله منک ما تحب ستره من رعیتک (۱۶۵. ; زشتی های مردم را حتی الامکان مستور بدار همانگونه که دوست می داری که خدا عیوب تو را از چشم مردم مستور بدارد.»

تجسس گری شرط این کوی نیست

در این پرده جز خامشی روی نیست

به پوشیدن ستر درویش کوش

که ستر خدایت بود پرده پوش

× × × × ×

در گفتن عیب دگران بسته زبان باش

با خوبی خود عیب نمای دگران باش

روز بیست و هفتم: درک لیله القدر

فضیلت های شب قدر

۱ – عظمت فوق العاده: «و ما ادرک ما لیله القدر» (۱۶۶. ; «چه چیزی می تواند تو را به عظمت این شب آگاهت کند.»

۲ – شب نزول قرآن: «انا انزلناه فی لیله القدر» (۱۶۷. ; «ما قرآن را در شب قدر نازل کریم.»

۳ – شب نزول ملائک و روح: «تنزل الملائکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر» (۱۶۸. ; «فرشتگان و روح در این شب به اذن خدا از هر فرمان (دستور الهی. نازل می شوند.»

۴ – بهتر از هزار ماه: «لیله القدر خیر من الف شهر» (۱۶۹. ; «شب قدر از هزار ماه بهتر است.»

۵ – شب رحمت و امنیت: «سلام هی حتی مطلع الفجر» (۱۷۰. ; «شب رحمت و سلامت است تا صبحگاهان.»

۶ – شب خجسته: «انا انزلناه فی لیله مبارکه » (۱۷۱. ; «قرآن را در آن شب مبارک نازل کردیم.»

۷ – شب تقدیر: «فیها یفرق کل امر حکیم » (۱۷۲. ; «در آن شب هر امری با حکمت تعیین می شود.»

روز بیست و هشتم: احضار مسائل

در مورد احضار مسائل احتمالات مختلفی وجود دارد که ذیلا به بعضی از آن ها اشاره می شود:

۱ – در رابطه با انسان

الف: انسان توجه داشته باشد که به چه چیزی نیاز دارد و نیازهای ضروری اش مد نظرش باشد تا مصداق این شعر نشود که:

افسوس هر آنچه برده ام باختنی است

بشناخته ها تمام نشناختنی است

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است

ب: این که انسان در مقابل مخالفین، اهل مناظره و حاضر جواب باشد، مانند حاضرجوابی معصومین و پیروان واقعی آن ها مثل مفضل و بهلول.

۲ – در ارتباط با خداوند

الف: در دنیا: در حین دعا بدانیم چه چیزی در اولویت است که باید از خدا بخواهیم. چنان که در دعا می گوئیم: «اللهم ارزقنا ما تحب و ترضی; خدایا آنچه موجب دوستی و رضای توست، روزیمان فرما.»

ب: در برزخ: هنگام ورود به برزخ جواب نکیر و منکر را راحت بدهیم. در دعای وضو می گوئیم: «اللهم لقنی حجتی یوم القاک; خدایا روز ملاقات با تو به من حجت القا کن.»

ج: در قیامت: آنچه را که خداوند به بندگان صالحش وعده داده است برای ما فراهم باشد. به قول شاعر:

هرچه خواهد دلت همان بینی

هرچه بینی دلت همان خواهد

روز بیست و نهم: پاکی قلب

قلب در روایات

۱ – مرکز عواطف: «موضع العقل الدماغ والقسوه والرقه فی القلب (۱۷۳. ; جایگاه عقل مغز است و قساوت و رقت در قلب جای دارد.»

۲ – سرچشمه حکمت: «القلب ینبوع الحکمه (۱۷۴. ; قلب سرچشمه حکمت است.»

۳ – گنجینه زبان: «القلب خازن اللسان (۱۷۵. ; «قلب گنجینه زبان است.»

۴ – رهبر بدن: «ان منزله القلب من الجسم بمنزله الامام من الناس (۱۷۶. ; جایگاه قلب در بدن مانند جایگاه رهبر بین مردم است.»

۵ – ظروف خداوند: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «ان لله فی الارض اوانی الا و هی القلوب (۱۷۷. ; خداوند در روی زمین ظرف هایی دارد که آن ها قلب ها هستند.»

انواع قلب

۱ – قلب سلیم: «الا من اتی الله بقلب سلیم » (۱۷۸. ; «تنها کسی سود می برد که دارای قلب سلیم باشد.»

۲ – قلب مطمئنه: «الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکرالله » (۱۷۹. ; «کسانی که ایمان آوردند، قلوبشان با نام خداوند آرامش می یابد.»

۳ – قلب نورانی: سئل رسول الله صلی الله علیه و آله عن شرح الصدر ما هو؟ فقال: «نور یقذفه الله فی قلب المؤمن (۱۸۰. ; از پیامبر اکرم در مورد شرح صدر سؤال شد، فرمود: نوری است که خداوند به قلب مؤمن وارد می کند.»

۴ – قلب بیمار: «فی قلوبهم مرض » (۱۸۱. ; «در دل های آن ها (منافقین. بیماری است.»

۵ – قلب مهر خورده: «کذلک یطبع الله علی کل قلب متکبر» (۱۸۲. ; «خداوند این چنین بر قلوب متکبرین مهر می زند.»

۶ – قلب سخت: «فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیه » (۱۸۳. ; «چون (بنی اسرائیل. پیمان شکستند، آن ها را لعنت کرده و دل هایشان را سخت گردانیدیم.»

۷ – قلب مرده: علی علیه السلام فرمود: «من قل ورعه مات قلبه (۱۸۴. ; کسی که پرهیزکاریش اندک باشد، قلبش می میرد.»

ز تاثیر دل بیدار چشم تر شود پیدا

که ماه از نور خورشید بلند اختر شود پیدا

روز سی ام: ایفاء حق اهل بیت علیهم السلام

حقوق اهل بیت

۱ – دوستی ایشان: «قل لا اسئلکم علیه من اجر الا الموده فی القربی » (۱۸۵. ; «بگو من در برابر اجر رسالت از شما جز دوستی اهل بیتم را نمی خواهم.»

۲ – اطاعت از ایشان: «اطیعوا الله واطیعوا الرسول و اولی الامر منکم » (۱۸۶. ; «فرمان خدا و رسول و فرمانداران از طرف خدا را اطاعت کنید.»

۳ – حفظ احترام: «لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی » (۱۸۷. ; «صدایتان را از صدای پیامبر بلندتر نکنید.»

۴ – تمسک به آن ها: علی علیه السلام فرمود: «یا ایها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاه (۱۸۸. ; ای مردم! موج های فتنه را با کشتی های نجات (اهل بیت. بشکنید.»

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پی نوشت:

۱. بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۱۱۲٫

۲. غررالحکم، ماده غفل.

۳. تفسیر نور الثقلین، ج ۲، ص ۸۱۵٫

۴. نهج البلاغه، خ ۱۵۳٫

۵. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۶۴٫

۶. غررالحکم، ماده غفل.

۷. همان.

۸. همان.

۹. نهج البلاغه، حکمت ۲۰۸٫

۱۰. منافقون/ ۹٫

۱۱. فرقان/ ۱۸٫

۱۲. تکاثر/ ۱٫

۱۳. صائب تبریزی.

۱۴. حشر/ ۲۱٫

۱۵. یونس/ ۵۷٫

۱۶. کنزل العمال، خ ۴۰۲۹٫

۱۷. زمر/ ۲۳٫

۱۸. اسری/ ۸۲٫

۱۹. کنز العمال، خ ۲۴۵۴٫

۲۰. مقدمه تفسیر سوره واقعه، ملاصدرا.

۲۱. صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۲۰٫

۲۲. آل عمران/ ۱۵۴٫

۲۳. بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۲۰۳٫

۲۴. مولوی.

۲۵. راهنمای تبلیغ، ج ۷، مجلس چهارم.

۲۶. غررالحکم، ماده ذکر.

۲۷. همان.

۲۸. اقبال و مفاتیح، مناجات الذاکرین.

۲۹. بقره/ ۲۱٫

۳۰. عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۲٫

۳۱. زاریات/ ۵۶٫

۳۲. غررالحکم، ماده عبد.

۳۳. همان.

۳۴. همان.

۳۵. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۳۸٫

۳۶. غررالحکم، ماده عبد.

۳۷. کنزل العمال، خ ۵۲۵۰٫

۳۸. وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۰۷٫

۳۹. سفینه البحار، ج ۱، ص ۲۴۵٫

۴۰. وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۸۰٫

۴۱. کافی، ج ۳، ص ۱۸۰٫

۴۲. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲۶٫

۴۳. تفسیر نمونه، ج ۶، ص ۵۸٫

۴۴. نساء/ ۱۰۳٫

۴۵. بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۲۲۷٫

۴۶. همان، ج ۱۰، ص ۹۹٫

۴۷. همان، ج ۸۲، ص ۲۹٫

۴۸. غررالحکم، ماده صلاه.

۴۹. عنکبوت/ ۴۵٫

۵۰. مدثر/ ۴۳٫

۵۱. ماعون/ ۴ – ۵٫

۵۲. بحارالانوار، ج ۸۰، ص ۲۱٫

۵۳. همان.

۵۴. فروع کافی، ج ۷، ص ۵۱٫

۵۵. بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴٫

۵۶. میزان الحکمه، ح ۲۲۵۸۲٫

۵۷. اعراف/ ۱۵۶٫

۵۸. اعراف/ ۵۶٫

۵۹. نساء/ ۱۷۵٫

۶۰. غررالحکم، ماده ذکر.

۶۱. همان.

۶۲. آل عمران، ۱۳۲٫

۶۳. غررالحکم، ماده فکر.

۶۴. همان، ماده وعظ.

۶۵. نمل/ ۴۶٫

۶۶. غررالحکم، ماده رحم.

۶۷. همان.

۶۸. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۸۴٫

۶۹. غرر الحکم، ماده سعد.

۷۰. امالی مفید، ص ۹۵٫

۷۱. غرر الحکم، ماده سعد.

۷۲. همان.

۷۳. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۰۴٫

۷۴. غررالحکم، ماده حسن.

۷۵. همان.

۷۶. همان.

۷۷. عنکبوت/ ۶۹٫

۷۸. بقره/ ۱۹۵٫

۷۹. غررالحکم، ماده حسن.

۸۰. اعراف/ ۵۶٫

۸۱. لقمان/ ۳٫

۸۲. غررالحکم، ماده حسن.

۸۳. همان.

۸۴. کافی، ج ۲، ص ۷۸٫

۸۵. نهج البلاغه، حکمت ۴۷۴٫

۸۶. غررالحکم، ماده عف.

۸۷. همان.

۸۸. همان.

۸۹. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۴٫

۹۰. همان، ج ۷۸، ص ۷٫

۹۱. غررالحکم، ماده عقل.

۹۲. میزان الحکمه، باب تقوی.

۹۳. اعراف/ ۹۵٫

۹۴. میزان الحکمه، باب تقوی.

۹۵. حجرات/ ۱۳٫

۹۶. نهج البلاغه، خ ۱۹۸٫

۹۷. مائده/ ۲۷٫

۹۸. میزان الحکمه، باب تقوی.

۹۹. شوری/ ۲۶٫

۱۰۰. ادیم یعنی سفره.

۱۰۱. دعای کمیل.

۱۰۲. طه/ ۲۵٫

۱۰۳. انشراح / ۱٫

۱۰۴. اصول کافی، ج ۲، ص ۵۷۷٫

۱۰۵. انعام/ ۱۲۵٫

۱۰۶. آل عمران / ۱۹۸٫

۱۰۷. مطففین/ ۲۲٫

۱۰۸. غرر الحکم، ماده شر. (موارد شش گانه ویژگی های اشرار از این کتاب نقل شده است.

۱۰۹. بحارالانوار، ج ۷، ص ۱۹۱٫

۱۱۰. همان، ج ۷۸، ص ۶۹٫

۱۱۱. غرر الحکم، ماده عمل

۱۱۲. راهنمای تبلیغ، ج ۷، جلسه ۱۷٫

۱۱۳. بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۳۱۳٫

۱۱۴. قصص/ ۶۷٫

۱۱۵. نحل/ ۹۷٫

۱۱۶. غرر الحکم، ماده عمل.

۱۱۷. کنز العمال، خ ۲۳۷۴۳٫

۱۱۸. بحارالانوار، ج ۹۶، ص ۳۵۶٫

۱۱۹. همان، ج ۷۴، ص ۷۴٫

۱۲۰. همان، ج ۹۳، ص ۳۴۲٫

۱۲۱. همان، ج ۹۶، ص ۳۶۳٫

۱۲۲. همان، ج ۹۶، ص ۳۷۲٫

۱۲۳. همان، ج ۹۶، ص ۳۴۲٫

۱۲۴. همان، ج ۹۶، ص ۳۵۶٫

۱۲۵. همان.

۱۲۶. طه / ۵۰٫

۱۲۷. انسان/ ۳٫

۱۲۸. تغابن/ ۱۱٫

۱۲۹. رعد/ ۲۷٫

۱۳۰. آل عمران/ ۱۰۱٫

۱۳۱. عنکبوت/ ۶۹٫

۱۳۲. غرر الحکم، ماده هدی.

۱۳۳. همان.

۱۳۴. همان.

۱۳۵. همان.

۱۳۶. اسراء/ ۹٫

۱۳۷. معالم المدرستین، ص ۴۸٫

۱۳۸. فاطر/ ۲۹٫

۱۳۹. غرر الحکم، ماده تلی.

۱۴۰. همان.

۱۴۱. کنزل العمال، خ ۲۷۵۲٫

۱۴۲. نحل/ ۹۸٫

۱۴۳. مزمل/ ۴٫

۱۴۴. محمد/ ۲۴٫

۱۴۵. حدید/ ۱۶٫

۱۴۶. کنزل العمال، ح ۲۷۶۵٫

۱۴۷. یوسف/ ۲٫

۱۴۸. نساء/ ۸۳٫

۱۴۹. نحل/ ۹۹٫

۱۵۰. بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۹٫

۱۵۱. نهج البلاغه، حکمت ۱۱۳٫

۱۵۲. موارد ۲ تا ۶ از غرر الحکم، ماده وفق.

۱۵۳. نهج البلاغه، خ ۱۴۷٫

۱۵۴. غرر الحکم، ماده وفق.

۱۵۵. بقره/ ۱۵۵٫

۱۵۶. انبیاء/ ۳۵

۱۵۷. آل عمران/ ۱۵۴٫

۱۵۸. آل عمران/ ۱۷۹٫

۱۵۹. محمد/ ۳۱٫

۱۶۰. ملک/ ۲٫

۱۶۱. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۸۰٫

۱۶۲. همان، ج ۷۰، ص ۳۱۲٫

۱۶۳. فتح / ۴۸٫

۱۶۴. بحار الانوار، ج ۷، ص ۱۴٫

۱۶۵. نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

۱۶۶. قدر/ ۲٫

۱۶۷. قدر/ ۱٫

۱۶۸. قدر/ ۴٫

۱۶۹. قدر/ ۳٫

۱۷۰. قدر/ ۵٫

۱۷۱. دخان / ۳٫

۱۷۲. دخان/ ۴٫

۱۷۳. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۲۵۴٫

۱۷۴. غرر الحکم، ماده قلب.

۱۷۵. همان.

۱۷۶. بحارالانوار، ج ۷، ص ۵۳٫

۱۷۷. کنزالعمال، خ ۱۲۲۵٫

۱۷۸. شعراء/ ۸۹٫

۱۷۹. رعد/ ۲۸٫

۱۸۰. مجمع البیان، ج ۴، ص ۳۶۳٫

۱۸۱. بقره/ ۱۰٫

۱۸۲. غافر/ ۳۵٫

۱۸۳. مائده/ ۱۳٫

۱۸۴. نهج البلاغه، حکمت ۳۴۹٫

۱۸۵. شوری/ ۲۳٫

۱۸۶. نساء/ ۵۹٫

۱۸۷. حجرات/ ۲٫

۱۸۸. نهج البلاغه، خ ۵٫

منبع :مبلغان – آذر ۱۳۸۰، شماره ۲۳ –

با قلب به سوى خدا روى آوردن

اشاره:

بسیار واضح است که اگر کسى با تو صحبت کند و بدانى او از صحبتش غافل بوده فقط یک سرى کلماتى را از بر کرده (یا از رو مى‏‌خواند) ولى توجهش به جاى دیگر است، چنین فردى سزاوار این است که تو هم از خطاب با او روى برگردانى. کسی که در درگاه خداوند می خواهد خدا را بخواند و از او کمک طلب کند، باید خود را در حضور خداوند حس نموده و با توجه کامل با خدا سخن بگوید. این مقاله به ذکر چند حدیث در این موضوع پرداخته است.

  صادق آل محمد(علیهم الصلاه و السّلام) فرمود:

«من اراد ان ینظر منزلته عند اللَّه فلینظر منزله اللَّه عنده، فانّ اللَّه ینزّل العبد مثل ما ینزّل العبد اللَّه من نفسه» یعنى: «کسى که مى‏ خواهد ببیند رتبه ‏اش نزد خدا چگونه است، ببیند رتبه خدا نزد او چطور مى‏‌باشد، چون خداوند سبحان، بنده را در همان مقامى جاى مى ‏دهد که بنده، آن مقام را به خدا مى‏ دهد».

و امیر المؤمنین(علیه افضل صلوات المصلین) فرمود: «لا یقبل اللَّه دعاء قلب لاه» یعنى: «خداوند متعال دعاى قلب‏ غافل‏ را قبول نمى‏ کند».

«سیف بن عمیره» از حضرت صادق(علیه‌السلام) روایت کرده است که فرمود: «اذا دعوت اللَّه فاقبل بقلبک» یعنى: «هر گاه خدا را مى‏ خوانى، با قلبت به او روى کن».

در آنچه خداوند سبحان بر حضرت عیسى(علیه‌السلام) وحى فرستاد، آمده است: «لا تدعنى الّا متضرّعا الىّ و همّک همّا واحدا فانّک متى تدعنى کذلک اجبک». یعنى: «دعا نکن مگر با حالت تضرع و تمام همّتت را صرف این امر بنما که‏ هر گاه این گونه مرا خواندى، تو را اجابت خواهم نمود».

و از معصومین(علیهم السّلام) روایت شده است که: «صلاه رکعتین بتدبّر خیر من قیام لیله و القلب ساه» یعنى: «دو رکعت نماز با تفکر و تدبر، بهتر است از نماز در طول شب در حالى که دل به غیر حق مشغول باشد».

و نیز نقل شده «لیس لک من صلاتک الّا ما احضرت فیه قلبک» یعنى: «از نماز فقط آن مقدار که حضور قلب داشتى، بهره ‏ات خواهد بود».

از سنن حضرت ادریس(علیه‌السلام) نقل شده است که: «اذا دخلتم فی الصّلاه فاصرفوا الیها خواطرکم و افکارکم، و ادعوا اللَّه دعاء طاهرا متفرّجا، و اسألوه مصالحکم و منافعکم بخضوع و خشوع و طاعه و استکانه» یعنى: «وقتى وارد نماز شدید، خاطرات و افکارتان را از چیزهاى دیگر، به نماز برگردانید، خدا را با طهارت و شادابى بخوانید و از او اصلاح و منفعت خود را خاضعانه، خاشعانه و مطیعانه و در حالت فروتنى بخواهید».

همچنین «اذا دخلتم فی الصّیام فطهّروا انفسکم من کلّ دنس و نجس و صوموا للَّه بقلوب خالصه صافیه منزّهه عن الافکار السّیّئه و الهواجس المنکره، فانّ اللَّه یستنجس القلوب اللّطخه و النّیّات المدخوله» یعنى: «هر گاه روزه مى‏ گیرید، جان خود را از هر پلیدى و نجاستى پاک سازید و براى خدا با قلبهایى خالص و صاف، روزه بگیرید، حتى خود را از فکر گناهان نیز پاک گردانید، چون خداوند متعال، قلبهاى آلوده و نیتهاى ناخالص را نجس مى‏ داند».[۱]

پی نوشت:

[۱]. برگرفته از:  ابن فهد حلى، احمد بن محمد، آیین بندگى و نیایش (ترجمه عده الداعی)، ص ۲۹۷-۲۹۸، بنیاد معارف اسلامی – ایران ؛ قم، چاپ: اول، ۱۳۷۵ش.

شرح مناجات المطیعین

درخواست توفیق اطاعت خدا و رهایی از شک و وسوسه های شیطانی

در مناجات ‏المطیعین، امام سجاد علیه السلام در پیشگاه خداوند خواسته های را عرضه می ‏دارند و در طلیعه آن مناجات می فرمایند:
اَللَّهُمَّ اَلهِمنا طاعَتَک، وَجَنِّبنا مَعصیِتَک، وَ یسِّر لَنا بُلوغَ ما نَتَمَنّی مِن اِبتِغآءِ رِضوانِک، وَ اَحلِلنا بُحبوحَهَ جِنانِک، وَ اقشَع عَن بَصآئرِنا سَحابَ الارتِیابِ، وَ اکشِف عَن قُلوبِنا اَغشِیَهَ المِریَهِ و الحِجابِ، وَ ازهِقِ الباطِلَ عَن ضَمائِرِنا، وَاَثبِتِ الحقَّ فی سَرائِرِنا، فَاِن الشُّکوک وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الفِتَنِ، وَ مُکدِّرهٌ لِصَفوِ المَنائح وَ المِنَنِ؛ «خدایا، طاعت و بندگی ات را به قلب ما الهام کن، و عصیانت را از ما دور ساز، و راه وصول به آنچه را آرزومندیم از رضای تو برای ما فراهم ساز، و ما را در میان بهشت جاودان منزل ده، و از برابر چشم بصیرت ما ابرهای تیره شک را بردار، و از دل های ما پرده های ظلمانی تردید و حجاب را دور ساز، و باطل را از باطن ما برطرف ساز، و حقیقت را در درون ما مستقر گردان؛ همانا شک‏ ها و گمان‏ های فاسد آبستن فتنه ها هستند و صفای نعمت ها و بخشش‏ هایت را مکدر و ناگوار می ‏سازند».
انسانی که درصدد انجام وظیفه الاهی خویش است، قبل از طرح هر درخواستی از خداوند متعالی درخواست می کند که توفیق انجام واجبات و اعمال قربی و ترک محرمات و آنچه در نزد خداوند نکوهیده است را به وی عنایت کند. چه اینکه انجام تکالیف الاهی و زینت یافتن به گوهر تقوا و کسب رضایت الاهی تأمین کننده سعادت دنیوی و اخروی انسان است و فرجام نیک بختی ابدی را برای وی رقم می‏ زند و او را لایق بهشت جاودان و بهره مندی از نعمت های ابدی آن می سازد. اما آنچه توجه و درنگ انسان را برمی ‏انگیزد این است که حضرت پس از درخواست توفیق بندگی و انجام تکالیف الاهی، از خداوند درخواست می کنند که شک و ریب را از دل زایل سازد و شک و گمان فاسد را بستر و آبستن فتنه معرفی می کنند. چون وقتی در حوزه اعتقادات و ارزش‏ های دینی و الاهی، شک و ظن جایگزین یقین گشت، خود آغازی است برای انحراف و دست شستن از عقایدی که هویت بخش انسان دینی است. اگر ما نظری بیفکنیم به حوادث و انحرافات قبل و بعد از انقلاب و فتنه هایی که صورت پذیرفت، درمی ‏یابیم که ریشه آنها تشکیک در اعتقادات و باورها بود و رسوخ و پایدار ماندن شک در باورها، ایمان بسیاری از انقلابیون و متدینان را زایل ساخت. در این گذر بسیاری از کسانی که حاضر بودند جانشان را برای انقلاب و اسلام فدا کنند و جان برکف در صحنه انقلاب حاضر بودند و حتی قبل از انقلاب به جهاد مسلحانه با رژیم پهلوی می پرداختند، شک و تردید در عقاید و باورهای اسلامی، باعث بی‏ اعتنایی آنان به مسائل دینی و ارزشی گردید و کارشان به جایی رسید که دستورات و تعالیم تعالی ‏بخش اسلام را تاریخی و متعلق به گذشته دانستند. برخی از کسانی که حاضر بودند جانشان را برای اسلام، میهن و خلق فدا کنند، امروزه طوق بندگی و نوکری بدترین دشمنان اسلام و ملت را برگردن آویخته‏ اند و سگ دست آموز آمریکا و استکبار گردیده اند.
گاهی با برهان و دلیل عقلی انسان به مطلبی یقین می یابد و بدان ملتزم می گردد، سپس در همان مطلب قطعی و یقینی شک می کند و این شک و تردید گاهی چند لحظه به طول می‏ انجامد اما گاهی در قلب انسان مستقر می گردد و زایل نمی گردد. گاهی انسان به نماز مشغول است و ناگهان حالت شک و تردید در برخی از آموزه های نماز در وی پدید می آید، اما به زودی آن شک برطرف می گردد. یا وقتی انسان در زیارت ائمه معصومین علیهم السلام می‏ خواند: انّک تَسمَع کَلامی وَ تَرُدُّ سَلامی؛(۱) «تو سخنم را می شنوی و به سلامم پاسخ می‏ گویی» در آن سخن شک می کند و پیش خود می گوید که شاید کسی سخنم را نشنود. این تردید و شک ناشی از آن است که با وجود یقین و قطع به چیزی، باز ممکن است اضطراب و تزلزل به قلب راه یابد و انسان حتی اگر شده برای چند لحظه در امر مسلمی نیز تردید می کند. اساساً «قلب» به معنای زیر و رو شدن است و چون قلب انسان در معرض دگرگونی و تزلزل است بدان نام نامیده شده است. پس عموم مردم مصون از شک و تردید نیستند، اما مؤمنان که قرین لطف و عنایت خداوند هستند، به سرعت شک و تردید از دلشان خارج می گردد و وسوسه های شیطانی در دلشان پایدار نمی‏ ماند. خداوند در این باره می فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ‌؛(۲) «کسانی که پرهیزکاری کردند چون وسوسه ای از شیطان به آنان رسد [خدای را] یاد کنند و بناگاه بینا شوند».
نور تقوا در دل مؤمنان واقعی خیلی سریع ظلمت و کدورت برخاسته از وسوسه شیطان را نابود می سازد و آن وسوسه چون موجی کوتاه بر دل مؤمن می‏ گذرد و با یاد خدا از حرکت باز می‏ ایستد. اما کوردلان و غافلان که فریب دام خوش ‏ظاهر شیطان را خورده اند، دل را آوردگاه وسوسه های پی‏ در پی شیطانی قرار داده اند و روزنه های نور و هدایت را به روی خویش بسته اند:
وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ‌؛(۳) «و هرکه از یاد خدای ‏رحمان روی ‏برتابد [یا چشم ‏بپوشد و بگردد] شیطانی برای ‏او برانگیزیم ‏که ‏او را دمساز و هم ‏نشین ‏باشد».

شیطان مونس غافلان از حق و کوردلان

بر اساس سنت الاهی کسانی که از یاد خداوند غافل ‏اند و دل از یاد او تهی ساخته اند، شیطان مونس و همنشین آنان می گردد و به تدبیر فکر و ذهن آنان می پردازد و آمال و آرزوهایشان را رقم می زند و در نتیجه، حاصل و نتیجه رفتار و اندیشه های آنان ظلمت و انحطاط خواهد بود. این از آن روست که دل نمی تواند خالی از یار و مونس باشد و اگر انسان لیاقت انس با معبود را از دست داد، شیطان قرین او می شود تا پیوسته بر ظلمت دل او بیفزاید و او کوردلانه در منجلاب تباهی و گناه دست‏ و پا زند. «طائف» به معنای طواف کننده و گردش‏ کننده است و در ادبیات عرب به «دوره‏ گرد» طائف گفته می شود. خداوند می فرماید که شیطان اطراف دل افراد باتقوا که دل را با ذکر و یاد خدا روشن ساخته اند می گردد تا روزنه ای برای نفوذ بیابد. اما او پس از تلاش بسیار، تنها موفق می شود که تماسی اندک با دل مؤمن باتقوا برقرار کند و آن را در معرض القائات و وسوسه های خویش قرار دهد. اما ایمان راسخ و توجه همیشگی به خدا مؤمن را از آن غفلت کوتاه نجات می بخشد و سطح هوشیاری او را تا حدی افزایش می دهد که زمینه ای برای رسوخ وسوسه شیطان به دل وی باقی نماند.
جمله «اذا هم مبصرون» ناظر به چشم باطن است که بر اثر غفلت و وسوسه و پرده ای که شیطان در برابر آن می افکند، تار می گردد، اما از آنجا که دل انسان باتقوا مجلای نور الاهی و توجه به معبود است، تیرگی باطن وی موقتی است و تذکر و توجه به خدا آن غفلت را می زداید و مجدداً چشم باطن را روشن می گرداند و حقایق را به او می‏ نمایاند و وی به فطرت خویش بازگشت می کند. اما اگر دل به نور تقوا مزین نگشته باشد و غفلت در دل رسوخ یافته باشد و آیینه دل و عرصه فکر و ذهن انسان را وسوسه های شیطان بپوشاند و شیطان خواسته های پوچ و بی‏ مقدار را زیبا و فریبنده جلوه دهد، چشم باطن نابینا می گردد و در نتیجه مشاهده حقایق برای انسان ناممکن می شود. به تعبیر دیگر، کوری باطن بخشی از هویت انسان غافل می گردد که در قیامت نیز تجسم و عینیت می یابد. خداوند درباره معصیت ‏کاران کور باطن می فرماید:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَعْمَى؛(۴) «و هرکه از یاد و پند من روی بگرداند پس زندگی تنگ و سخت دارد و روز رستاخیز او را نابینا برانگیزیم. گوید: پروردگارا، چرا مرا نابینا برانگیختی و حال آنکه بینا بودم؟ گوید: بدین‏ گونه [امروز کور محشور شدی زیرا] آیات ما به تو رسید و تو آنها را به فراموشی سپردی [از آنها تغافل کردی] و همچنان ‏امروز فراموش می شوی».
معمولاً انسان دچار شک و تردید و غفلت می گردد، اما کسانی که لایق بهره مندی از نور هدایت هستند، مورد لطف و عنایت خدا قرار گرفته و متذکر می گردند و این توجه و تذکر چشم و دل آنان را روشن و بینا می گرداند و شیطان را از حریم قلب آنان دور می سازد. ولی غافل دلان وقتی شیطان پدیده های دنیا را برای آنان می آراید و جلوه می دهد، به جای اینکه متذکر و متنبه شوند و خود را از دام شیطان برهانند، بیشتر به دنبال خواسته های شیطانی گام برمی‏ دارند و در نتیجه، پرده ها و حجاب های بیشتری بر دلشان افکنده می شود و دلشان تاریک ‏تر می گردد و تا آنجا در ورطه غفلت فرو می روند که از یاد خدا نیز متنفر و آزرده ‏خاطر می گردند؛ چنان که خداوند فرمود:
وَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ وَ إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ‌؛(۵) «و چون خداوند به یگانگی یاد شود دل های کسانی که به آن جهان ایمان ندارند برمد و چون آنان که جز او هستند [معبودهایشان] یاد شوند ناگاه شادمان گردند».
کسانی که فطرتشان سالم است درصدد اطاعت خدا و انجام وظیفه و تکلیف خود برمی آیند و در پی آن هستند که اصول دین خود را بهتر بشناسند و به راحتی ادله ای که برای اثبات خدا، نبوت، امامت و سایر اصول و ارزش ‏های دین اقامه می شود می پذیرند. اما برخی حتی اگر در ظاهر هم آن دلایل را بپذیرند چندان تأثیری در آنها نمی بخشد و ملتزم به آنها نمی شوند. شگفت‏ آورتر آنکه برخی اخباری که در مورد مسائل سیاسی، اجتماعی و اشخاص دیگر به آنها می رسد بدون آنکه در صحت و سقم آنها تحقیق کنند می پذیرند و بدان ها اطمینان می‏ یابند، اما از پذیرش آنچه ۱۲۴ هزار پیامبر ـ که از برجسته ‏ترین انسان ها و معصوم هستند ـ فرموده اند خودداری می کنند و به عناد و مخالفت با آنها می پردازند و دلایل قطعی و محکمی که درباره اعتقادات اصیل الاهی قائم شده است آنها را قانع نمی سازد. قرآن پس از ذکر داستان دو صاحب باغ که یکی از آنها به جهت داشتن میوه و ثمر فراوان به رفیق خود فخر می ‏فروخت و در غفلت از خداوند و حق به انکار معاد می پرداخت، از قول وی نقل می کند که گفت:
وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَهَ قَائِمَهً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلَى رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنْقَلَباً؛(۶) «و گمان نمی کنم که رستاخیز برپا شود و اگر هم به سوی خداوندم بازگردانده شوم هر آینه بهتر از این بازگشتگاهی بیابم».
در آیه دیگر خداوند می فرماید:
وَ إِذَا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَهُ لاَ رَیْبَ فِیهَا قُلْتُمْ مَا نَدْرِی مَا السَّاعَهُ إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنّاً وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ‌؛(۷) «و هنگامی که گفته می شد: همانا وعده خدا راست است و شکی در رستاخیز نیست، گفتید: ما نمی دانیم رستاخیز چیست، جز گمان نمی‏ ورزیم و ما یقین نداریم».

خودخواهی و بی بند و باری عامل سر برتافتن از حق

سرّ اینکه انسان گاهی از پذیرش دعوت و سخن پیامبران و رهبران الاهی سرباز می زند و در مقابل، سخن سست و بی پایه دیگران را می پذیرد و بدان اطمینان می یابد، پیش‏ داوری در قضاوت و دل ‏بستگی به خواسته های خویش است. از این‏روی، حتی اگر سست ترین دلیل که به زحمت بتوان آن را دلیل نامید برخواسته و حکم پیشین نفس اقامه گشت، تسلیم آن می گردد و چون آن دلیل موافق خواسته اوست، آن را محکم و قوی و خالی از هر نقص و شائبه ای تلقی می کند. در مقابل، اگر دلایل قوی و محکم برخلاف خواسته و میل او قائم گشت، از پذیرش آنها سر باز می زند و در آنها تشکیک می کند و آنها را بی اعتبار می شمرد. در ارتباط با مسائل زندگی، اگر ما به قضاوت هایی که در طول زندگی‏ مان داشته ایم و به گزینش‏ هایمان بنگریم، به وضوح درمی یابیم که به راحتی آنچه خواست دلمان بوده پذیرفته ایم، حتی اگر دلیل هم نداشته برای آن دلیل تراشیده ایم. در مقابل، آنچه مخالف خواست دلمان بود رد کرده ایم، حتی اگر دلایل قوی و محکمی داشته است. اندک ‏شمارند کسانی که بدون پیش‏ داوری و بدون جانبداری با هر موضوع و مسئله برخورد کنند و اگر دلیل محکم و قاطع بر مسئله ای یافتند آن را بپذیرند و اگر فاقد دلیل بود رد کنند. همان ‏طور که این روش در ارتباط با برخی از مسائل جاری و ساری است، مثلاً وقتی یک مسئله ریاضی به یک دانش‏ آموز عرضه می شود، او کشش‏ و گرایش به جواب خاصی ندارد و می کوشد با راه ‏حل دقیق به جواب صحیح دست یابد.
خداوند بی بند و باری و آزادی بی ‏حد و مرز در تأمین خواسته های دل و هواهای نفسانی را عامل اساسی عدم تمکین از حق و سرباز زدن از معاد و فرجام اخروی رفتار معرفی می کند و می فرماید:
لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَهِ * وَ لاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ * أَ یَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ‌ * بَلَى قَادِرِینَ عَلَى أَنْ نُسَوِّیَ بَنَانَهُ‌ * بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ‌ * یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ؛(۸) «سوگند می ‏خورم به روز رستاخیز و سوگند می ‏خورم به نفس سرزنشگر [که آدمی را به روز رستاخیز برمی انگیزیم]. آیا آدمی می پندارد که استخوان هایش را فراهم نخواهیم کرد؟ چرا [آنها را گرد می آوریم] در حالی که تواناییم برای اینکه سر انگشتان او را هم درست کنیم. بلکه آدمی می‏ خواهد فرا پیش خود [یعنی در آینده نیز] بدکاری کند. می پرسد: روز رستاخیز کی خواهد بود؟»
مشکل اساسی مردم با انبیا بر سر مسئله معاد بوده است و آنان به راحتی نمی توانستند باور کنند که انسان پس از مرگ دوباره زنده می شود. این از آن روست که باور معاد و حیات مجدد انسان مسئولیت آنان را سنگین می کند و آن اعتقاد مانع بی بند و باری و تمکین از خواسته های دل می گردد. اگر کسی دین را پذیرفت و قیامت و معاد را قبول کرد، موظف است که حرام و حلال خدا را رعایت کند و باید باور کند که هیچ‏ چیز و هیچ رفتاری بدون حساب و کتاب نیست. از این ‏روی، کسی که پایبند خواسته های خویش است از اول می گوید معادی در کار نیست، تا از این طریق راه فسق و فجور و اعمال بی ‏حد و مرز شهوات و خواسته های نفسانی را برای خویش گشوده دارد. پس انکار معاد از سوی مشرکان و هوس‏ آلودگان به جهت پیش ‏داوری‏ ها، تمایلات نفسانی و حجاب هایی است که چراغ معرفت را بی ‏فروغ ساخته است، نه آنکه معاد دلیل و برهان ندارد. تحصیل باور، معرفت و یقین همواره تابع دلیل و برهان نیست و در صورتی از رهگذر دلیل و برهان یقین و باور حاصل می گردد که انسان پیش‏ داوری نکند و بدون قضاوت پیشین به استقبال دلیل و برهان برود و حقیقتاً به دنبال دریافت حقیقت باشد، اما وقتی پیش‏ داوری‏ ها و تمایلات نفسانی سمت ‏و سوی گزینش‏ ها و باورهای انسان را تعیین کرد، انسان مایل نیست هر چیزی را هرچند دلایل فراوان و محکمی برای آن باشد بپذیرد. از این‏روی، دعوت انبیای الاهی را که با آن دلایل روشن و معجزات همراه گردید نپذیرفتند. قرآن درباره سرکشی مشرکان در برابر پیامبر و مقاومت آنان در برابر حق می فرماید:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ‌ * وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ‌ * کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ‌ * لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ‌ * وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۹) «و به راستی پیش از تو [فرستادگان خود را] به میان گروه های پیشین فرستادیم. و هیچ فرستاده ای برایشان نیامد مگر آنکه او را استهزا می کردند. این چنین آن [ذکر = قرآن] را در دل های بدکاران راه می دهیم، [با این ‏حال] به آن ایمان نمی آورند و آیین و روش پیشینیان[ بر این] رفته است [که پیامبران را تکذیب و نعمت خدا را ناسپاسی کنند]. و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]، هرآینه گویند: چشمان‏ ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند]، بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

آفت انحراف از حق و فرجام انحطاط

ما بحمدالله به خداوند ایمان داریم و معتقد به نبوت و معاد و سایر اصول و فروع دین هستیم، اما باید متوجه خطر و انحراف از مسیر دین باشیم و هیچ‏ کس نمی تواند مطمئن باشد که ایمانش تا آخر ثابت می‏ ماند و انحرافی در آن رخ نمی دهد. مگر نبودند کسانی که ایمان داشتند و به عبادت و بندگی خدا می ‏پرداختند و در نهایت کفر ورزیدند و فرجام تباهی برای آنها رقم خورد. مگر ابلیس پس از شش هزار سال عبادت و بندگی پیوسته خداوند، کفر نورزید و علم طغیان در برابر خداوند نیفراشت؟ که امیرمؤمنان علیه السلام درباره شش ‏هزار سال ‏عبادت‏ او می فرمایند:
فَاعتَبِروا بِمَا کانَ مِن فِعلِ اللهِ بِإبلیسَ إِذ أَحبَطَ عَملَهُ الطَّویلَ وَ جُهدَهُ الجَهیدَ- وَ قَد کانَ عَبدَاللهَ سِتَّهَ اللهَ سِتَّهَ آلافِ سَنهٍ لا یُدرَی أَمِن سِنِی الدُّنیَا أَم [مِن] سِنِی الآخِرَهِ – عَن کبرِ ساعَهٍ واحِدَهٍ؛(۱۰)«پس پند گیرید از آنچه خداوند با اهریمن کرد: کارهای دراز دامن و تلاش های پیگیر او بیهوده ساخت ـ در حالی که او شش هزار سال خدای را پرستیده بود، آن هم دانسته ‏نیست که از سال های دنیاست یا از سال های آخرت ـ تنها به جهت یک لحظه خود بزرگ ‏بینی و تکبر».
همچنین قرآن درباره بلعم باعورا که از علم و دانش فراوان و کرامات برخوردار بود ولی در نهایت دنباله رو شیطان گردید و به مخالفت با فرستاده خداوند پرداخت، می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌؛(۱۱) «و بر آنان خبر آن کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت [به آنها وقعی ننهاد و آنها را ترک کرد و از دانش آنها تهی گشت] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت؛ و اگر می ‏خواستیم هر آینه او را بدان ها [ – آن آیت ها ـ به جایگاهی بلند] می رساندیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و کام و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس نفس ‏زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاری اش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند؛ پس این داستان را [بر آنان] بازگو، شاید بیندیشند».
برای اینکه ایمان ما محفوظ بماند باید بر یقین خود به متعلقات ایمان استوار بمانیم و اگر به بعضی از آنها یقین پیدا نکرده ایم، بکوشیم تا یقین پیدا کنیم و از شک و وسوسه بپرهیزیم و سرنوشت کسانی چون بلعم باعورا را که پس از نیل به عالی ترین مراتب انسانی، بر اثر پیروی هوای‏ نفس ‏و خودخواهی به حضیض ‏ذلت‏ و خواری درافتادند افسانه نپنداریم و مایه عبرت برای خویش قرار دهیم.

فضیلت بهره مندی از نجوای با معبود و توحید خالص

اللَّهمَ احمِلنا فِی سُفُنِ نَجاتِک، وَمَتِّعنا بِلَذیذِ مُناجاتِک، وَ اَورِدنا حِیاضَ حُبِّک، وَ اَذِقنا حَلاوَهَ وُدِّک وَ قُربِک، و اجعَل جِهادِنا فیک و هَمِّنا فی طاعَتِک، وَ اخلِص نِیاتِنا فی مُعامَلَتِک، فَانَّا بِک وَلَک، وَ لا وسیلَهَ لَنا اِلَیک الاّ اَنتَ؛ «خدایا، ما را در کشتی ‏های نجات خود بنشان و با لذت مناجات خود کامیاب گردان و بر جویبارهای محبتت وارد ساز و به ما شیرینی مقام قرب و دوستی ات را بچشان و جهد و کوشش ما را در[ راه معرفت] خود قرار ده و همت ما را به طاعت خود مصروف دار و نیت ما را در معامله با خودت خالص گردان که وجود ما به تو قائم است و از توایم و وسیله ای به سوی تو جز تو نداریم».
حضرت پس از آنکه از خداوند درخواست می کنند که حجاب هایی که مانع مشاهده حقایق می گردد از دل ایشان بردارد و ضمیر ایشان را از شک‏ ها و وسوسه هایی که آبستن فتنه و انحراف هستند بزداید، درخواست می کنند که ایشان را بر کشتی‏ های نجات و رحمت خویش بنشاند، تا از لذت مناجات با معبود بهره مند و سرشار گردند. چشیدن طعم مناجات با خدا و لذت بردن از آن توفیقی است که نصیب هرکس نمی شود و این توفیق نصیب کسانی می شود که دل را از ظلمت ها و تاریکی ‏ها پاک ساخته اند و انوار هدایت الاهی را بدان وارد ساخته اند. گاهی انسان انتظار می کشد که ماه رمضان فرا رسد و در شب های قدر به نجوای با خدا بپردازد و با دعای ابوحمزه ثمالی، جوشن کبیر و سایر مناجات هایی که وارد شده دل را صیقل دهد. اما در آن فرصت طلایی که با زحمت خود را بیدار نگه می ‏دارد و به خواندن دعا می پردازد، از مناجات با خدا لذت ‏نمی برد. این از آن روست که انسان زمینه کافی بهره مندی از لذت مناجات خدا را در خود فراهم نساخته و شیرینی مودت به خدا و تقرب به معبود در کام او ننشسته است.
منظور از جهاد در جمله و اجعل جهادنا فیک مفهوم عام جهاد و مجاهدت در راه خداست و منحصر به جهاد اصطلاحی که جهاد نظامی و مبارزه با دشمنان خدا می‏ باشد نیست و شامل جهاد با نفس و خود سازی که جهاد اکبر نامیده شده است نیز می شود.
تعبیر کوتاه و پرمغز فانا بک و لک که مضمون آن در دعاهای دیگر نیز آمده است، اشاره به توحید ناب و خالص دارد که در پرتو آن انسان درمی یابد که اصالت و استقلالی از خویش ندارد و هستی او عاریه و ناشی از اراده الاهی است. برای فهم ناقص ارتباط وجودی انسان و سایر مخلوقات با خدا و اینکه همه چیز تابع اراده خداست، ناچاریم که به نقش اراده انسان اشاره ای داشته باشیم. هرچند فهم نقش اراده در انسان و تأثیر آن، به هیچ ‏وجه نمی تواند فهمی حقیقی و واقعی از اراده خداوند را به دست دهد و اساساً مقایسه اراده انسان که امری ممکن و خود ناشی از اراده خداست با اراده خداوند نابجا و ناصواب است و ذکر این نمونه، تنها برای تسهیل فهم ناقصی از اراده الاهی است که درک حقیقت آن در افق عقل ناقص ما نمی گنجد. حقیقت و هویت انسان روح اوست که منشأ ادراکات، احساسات و عواطف است و در این گذر، روح انسان خاستگاه تصمیم و اراده نیز هست. اراده ای که حادث است و در فرایند خاصی تحقق می یابد. با این توضیح وقتی ما اراده می کنیم که صورت باغ و یا صورت سیبی در ذهنمان به وجود آید، به دنبال آن اراده و توجه، صورت آن باغ و یا سیب در ذهنمان پدید می آید و چون وجود آن صورت ذهنی تابع آن اراده و توجه است، اگر آن اراده و توجه از بین برود، آن صورت ذهنی نیز از بین خواهد رفت. به تعبیر دیگر توجه، اراده و آن صورت ذهنی به یک باره تحقق و وجود می یابند و آن صورت ذهنی جلوه و اثر وجودی اراده است که به تبع زوال آن اراده زایل می گردد. در افقی بالاتر و فراتر از نسبت بین ممکنات، همه مخلوقات تابع اراده خداوند هستند و تحقق آنها معطوف و منوط به اراده الاهی است و وجود هر چیزی تجسم اراده الاهی است و با اراده الاهی تحقق می یابد و با اراده الاهی نابود و محو می گردد. این همان حقیقتی است که خداوند در قرآن از آن پرده برمی دارد و می فرماید:
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌؛(۱۲) «کار او چنین ‏است ‏که‏ هرگاه‏ چیزی ‏را اراده ‏کند، تنها به ‏آن‏ می‏ گوید: «موجود باش» آن نیز بی ‏درنگ موجود می شود».
شأن خداوند متعال چنان است که وقتی اراده او به تحقق چیزی تعلق گیرد، آن چیز بی درنگ موجود می گردد و حتی نیاز لفظی که خدا به آن تلفظ کند نیست، وگرنه تسلسل لازم می آید؛ برای اینکه خود تلفظ هم چیزی است که بعد از اراده کردن، تلفظ دیگری می‏ خواهد باز آن تلفظ هم چیزی از چیزهاست که محتاج اراده و تلفظ دیگری است. همچنین در این میان مخاطبی که دارای گوش باشد و خطاب را با دو گوش خود بشنود و از در امتثال موجود شود، در کار نیست؛ برای اینکه اگر مخاطب وجود داشته باشد، دیگر احتیاج به ایجاد ندارد. پس کلام در آیه مورد بحث کلامی است تمثیلی. خداوند می‏ خواهد بفرماید: افاضه وجود از ناحیه خدا به هر چیزی که موجود می شود، به جز ذات متعالی خدا به هیچ چیز دیگر احتیاج ندارد، و چون ذات خداوندی اراده کند هستی آن را، بدون تخلف و درنگ موجود می شود».(۱۳)
پس حضرت در مناجات خود می فرمایند که وجود ما تجسم اراده الاهی است و اگر او اراده نمی کرد، ما هستی و وجودی نمی ‏داشتیم. همچنین زندگی ما برای خداست و آن چیزی که به عمر و زندگی انسان ارزش می دهد، رضا و قرب الاهی است و ارزشمندی حیات ما در گرو آن است که قرب و رضای الاهی را هدف و غایت خویش برگزینیم و در غیر این صورت، زندگی ما پوچ و بی ارزش و آکنده از خسران و تباهی خواهد بود.
تعبیر و لا وسیله لنا الیک الا انت که در دعاها و مناجات های دیگر نیز به کار رفته است، بدین معناست که حضرت، خداوند را وسیله و شفیع خود قرار داده اند و شفیعی و وسیله ای جز خدا نمی شناسند. این سخن شبیه آن است که کسی بگوید«هیچ کاری بدون اذن خداوند انجام نمی ‏گیرد» یا آنکه «خداوند هر کاری را به اذن خود انجام می دهد»، چنان که در قرآن می فرماید:
یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَابِ وَ یَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جَاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُبِینٌ‌ * یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ‌؛(۱۴)«ای اهل کتاب، پیامبر ما به سوی شما آمده است که بسیاری از آنچه را از کتاب پنهان می کردید برای شما بیان می کند و از بسیاری [از آنچه پنهان می داشتید] درمی گذرد. به راستی برای شما از سوی خدا نوری [پیامبر صلی الله علیه و آله] و کتابی روشن و روشنگر [قرآن] آمده است. که خداوند به وسیله آن هرکه را پیرو خشنودی او باشد به راه های سلامت راه می‏ نماید و آنان را به خواست خود از تاریکی‏ ها به روشنایی بیرون می آرد و به راه راست راه می ‏نماید».
اگر کسی از انسان پرسید که به اجازه چه کسی این لباس را پوشیدی؟ و وی در پاسخ گفت: به اجازه و اذن خودم پوشیدم، آن پاسخ بدان معناست که آن لباس مال اوست و در استفاده از آن محتاج اذن کسی نیست. همچنین وقتی خداوند می فرماید که خدا انسان ها را به اذن خودش از ظلمات خارج می سازد و به نور وارد می سازد، می توان از آن استظهار کرد که خداوند نیاز به استیذان و اجازه خواستن از کسی ندارد و چنان نیست که خداوند از خودش اذن بخواهد. همچنین شفیع و وسیله قرار دادن خدا در نزد خودش، بدان معناست که انسان مستقیماً و بدون وسیله و شفیعی جز خدا به درگاه وی رو می آورد و دیگر نیازی به شفیع و وسیله ندارد.

فضیلت هم نشینی با پیامبران و صالحان

اِلهی اِجعَلنی مِنَ المُصطَفَینَ الأخیارِ وَ اَلحِقنی بِالصّالِحین الأبرارِ، السَّابِقینَ اِلَی المَکرُمات، المُسارِعینَ اِلی الخَیراتِ، العامِلینَ لِلباقیاتِ الصّالِحاتِ، السَّاعینَ اِلی رَفیعِ الدَّرَجاتِ، اِنَّک عَلی کلِّ شَیءٍ قَدیرٌ؛ «خدایا، مرا در زمره برگزیدگان و خوبان قرار ده و به نیکان و صالحان ملحق ساز. همانان که به مقامات متعالی سبقت جسته اند و به سوی اعمال خیر می شتابند و به کارهای شایسته و ماندگار می پردازند و در رسیدن به درجات رفیع (بهشت رضوان) می کوشند. (ای خدای بنده ‏نواز، دعایم را اجابت کن) که البته تو بر هر چیز قادری و شایسته اجابت دعای بندگان خود هستی، به حق رحمتت ای ارحم‏ الراحمین».
حضرت با درخواست قرار گرفتن در زمره «المصطفین الاخیار = برگزیدگان و خوبان» که در قرآن معرفی شده اند،(۱۵) به ما یادآور می شوند که همت بلند داشته باشیم و چشم به افق ‏های بلند و تعالی داشته باشیم و عالی ترین مقامات را که همان هم نشینی با پیامبران الاهی است از خداوند مسئلت کنیم.
همچنین حضرت از خداوند درخواست می کنند که ایشان را در زمره صالحان و نیکانی قرار دهد که در اتصاف به فضایل و مکارم اخلاقی از دیگران پیشی گرفته اند و عمر خود را صرف اعمال شایسته و ماندگار می سازند. «باقیات‏الصالحات» اعمال جاودانه و ماندگاری است که با هدف جلب رضایت الاهی و تقرب به خداوند و در راستای بندگی خداوند انجام می پذیرد. این اعمال چون برای خداوند انجام پذیرفته اند، رنگ ماندگاری و جاودانگی به خود می گیرند و بس ارزشمند می باشند. در مقابل، لذت ‏جویی های دنیوی و صرف عمر برای رسیدن به امیال نفسانی و خواسته های مادی که زودگذر و زوال ‏پذیرند، فاقد ارزش اصیل می ‏باشند و زیبنده انسان نیست که به جای جست‏ و جوی تعالی و کسب ارزش های اصیل و جاودانه به جست ‏و جوی خواسته های زودگذر و بی ‏مقدار بپردازد. خداوند در پاره ای از آیات قرآن مصادیق «الباقیات الصالحات» را معرفی می کند، از جمله رضوان و پاداش اخروی خویش را جاودانه و ماندگار می داند و می ‏فرماید: مَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ‌ ؛(۱۶) «آنچه نزد شماست پایان پذیرد و آنچه نزد خداست ‏ماندنی ‏است ‏و کسانی که ‏شکیبایی کردند مزدشان ‏را بر پایه نیکوترین کاری که می کردند پاداش دهیم».
در آیه دیگر، «الله» را جاوید و خیر معرفی می کند: إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِیَغْفِرَ لَنَا خَطَایَانَا وَ مَا أَکْرَهْتَنَا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَیْرٌ وَ أَبْقَى‌؛(۱۷) «ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا لغزش ‏های ما و آنچه را از جادوگری ‏که ‏بر آن‏ وادارمان ‏کردی ‏بیامرزد و خدا بهتر و پاینده ‏تر است».
در آیه دیگر سرای آخرت را جاوید و خیر معرفی می کند: وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقَى‌؛(۱۸) «و سرای آخرت بهتر و پاینده‏ تر است».

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۱۰۰، باب ۱۴، ص ۲۹۵، ح ۲۰٫
۲٫ اعراف(۷)، ۲۰۱٫
۳٫ زخرف(۴۳)، ۳۶٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۲۴-۱۲۶٫
۵٫ زمر(۳۹)، ۴۵٫
۶٫ کهف(۱۸)، ۳۶٫
۷٫ جاثیه(۴۵)، ۳۲٫
۸٫ قیامت(۷۵)، ۱-۶٫
۹٫ حجر(۱۵)، ۱۰-۱۵٫
۱۰٫ نهج‏البلاغه، خطبه ۱۹۲٫
۱۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵-۱۷۶٫
۱۲٫ یس(۳۶)، ۸۲٫
۱۳٫ ر.ک: علامه طباطبایی، المیزان، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، ج ۱۷، ص ۱۸۰ـ۱۸۱٫
۱۴٫ مائده(۵)، ۱۵-۱۶٫
۱۵٫ و انهم عندنا لمن المصطفین الاخیار؛« و آنان [ابراهیم و اسحاق و یعقوب و …] در پیشگاه ما همانا از برگزیدگان و خوبان اند» (ص، ۴۷).
۱۶٫ نحل(۱۶)، ۹۶٫
۱۷٫ طه(۲۰)، ۷۳٫
۱۸٫ اعلی(۸۷)، ۱۷٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

فاطمه قلب و روح رسول خدا(ص)

فاطمه قلب و روح رسول خدا(ص) و محبوب ترین افراد نزد آن حضرت

در متون اهل سنت احادیثی نقل شده است که جایگاه فاطمه سلام الله علیها را در نزد پیامبر گرامی اسلام باین می کند. با توجه به انی احادیث فاطمه سلام علیها محبوبترن افراد در نزد آن حضرت بوده است. فاطمه میوه قلب رسول خدا بوده و او را به حدی دوست داشته است که وقتی بر پیامبر اسلام وارد می شده حضرت در برابر او از جا بر می خاستند. در اینجا به برخی از این احادیث اشاره می کنیم:

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «أَحَبُّ أَهْلِی إِلی فاطِمَه؛ فاطمه محبوب ترین أهل من است نزد من».[۱]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «فاطِمَه أَحَبُّ إِلی مِنْکَ یا عَلِی وَأَنْتَ أَعَزُّ عَلَی مِنْها؛ فاطمه از تو یا علی نزد من محبوب تر است , وتو نزد من از او عزیزتر می باشی».[۲]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «فاطِمَه بَضْعَهٌ مِنّی وَهِی قَلْبِی وَهِی روُحِی التی بَینَ جَنْبِی؛ فاطمه پاره تن من است , و او قلب من است , و روحی که بین من است».[۳]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «فاطِمَه بَهْجَهُ قَلْبِی وَابْناها ثَمْرَهُ فُؤادِی؛ فاطمه بهجت وسرور قلب من است , و دو پسرش میوه دل من هستند».[۴]

خرج رسول الله (صلى الله علیه وآله) وهو آخذ بید فاطمه (سلام الله علیها) فقال : «من عرف هذا فقد عرفها ومن لم یعرفها فهی فاطمه بنت محمّد وهی قلبی وروحی التی بین جنبی؛پیامبر أکرم (ص) خارج شدند در حالی که دست حضرت فاطمه (س) را گرفته بودند , سپس گفتند : (هر کس أو را میشناسد شناخته است , وهر که که او را نمی شناسد پس او فاطمه دختر محمد است , واو قلب من است وروحی که بین من است ».[۵]

رسول خدا رحمۀ للعالمین(صلوات الله علیه وآله) فرمودند: «کان أحب النساء الی رسول الله فاطمه و من الرجال علی؛ محبوب ترین زنان نزد پیامبر ، حضرت زهرا و از میان مردان حضرت علی(علیه السلام) می باشد».[۶]

و کانت إذا دخلت علیه قام إلیها فقبلها و رحب بها و اخذ بیدها، فأجلسها فی مجلسه؛ وقتی حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) وارد محضر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می شد، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام قد، برای ایشان بلند می شد. او را می بوسید و خوش آمد می گفت و دست او را می گرفت و در کنار خودش می نشاند».[۷]

و حال اینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، این چنین برخوردی نسبت به هیچ یک از صحابه نداشته است. لذا روی این جهت، برخی بزرگان أهل سنت، مثل سُبکی که از علمای بزرگ و استوانه های علمی  أهل سنت است، گفته: «الذی نختاره و ندین الله به، ان فاطمه أفضل ثم خدیجه ثم عائشه و استدل لفضل فاطمه بما تقدم فی ترجمتها انها سیده نساء المؤمنین».[۸] یعنی آنچه که ما بر آن عقیده داریم و دیانت الهی را بر آن استوار کرده ایم، این است که فاطمه زهراء (سلام الله علیها)، از خدیجه و عایشه افضل بوده است و برای فضل فاطمه با آنچه که در ترجمه آن بیان شد استدال شده حدیثی که گفته است فاطمه سرور زنان مؤمن است.

پی نوشت ها:

[۱] . الجامع الصغیر ج ۱ ح ۲۰۳ ص ۳۷؛ الصواعق المحرقه ص ۱۹۱؛ ینابیع المودّه ج ۲ باب ۵۹ ص ۴۷۹؛  کنز العمّال ج ۱۳ ص۹۳٫

[۲] . مجمع الزوائد ج ۹ ص ۲۰۲؛ الجامع الصغیر ج ۲ ص ۶۵۴ ح ۵۷۶۱؛ منتخب کنز العمّال ج ۵ ص ۹۷؛ أسد الغابه ج ۵ ص ۵۲۲؛ ینابیع المودّه ج ۲ باب ۵۶ ص ۷۹؛ الصواعق المحرقه الفصل الثالث ص ۱۹۱٫

[۳] . نور الأبصار ص ۵۲٫

[۴] . ینابیع الموّده ج ۱ باب ۱۵ ص ۲۴۳٫

[۵] . الفصول المهمّه، ص ۱۴۶؛ نور الأبصار ، ص۵۳٫

[۶] . سنن ترمذی، احادیث شماره ی ۳۸۰۳-۳۸۰۹؛مستدرک الحاکم، ج۳ ص ؛ اسد الغابه، ج۷ ص ۲۲۳؛ البدایه و النهایه، ج۷ ص ۲۵۴

[۷] . مستدرک حاکم، ج۳، ص۱۶۰ ؛ فتح الباری ابن حجر، ج۸، ص۱۰۳٫

[۸] . فتح الباری ابن حجر، ج۷، ص۱۰۵ – فیض القدیر مناوی، ج۴، ص۵۵۵٫

منبع: شمیم شیعه.