قصاص

نوشته‌ها

تفاوت اجتهاد در شیعه و سنی

 

اشاره:

یکی از مسائلی که در اسلام بین شیعه و سنی تفاوت دارد مسئله اجتهاد است. این مسئله بعد از رحلت پیامبر اسلام و در میان اهل سنت درباره اعمال و رفتار صحابه به کار برده شده است. در این نوشته فرق اجتهاد اهل سنت با اجتهاد شیعه بعد از بیان مطالب زیر روشن می گردد:

 

 

۱. یک نوع اجتهاد در مذهب اهل سنت مورد پذیرش قرار گرفته است که به وسیله آن رفتار و اعمال برخی از صحابه را در صدر اسلام و در برخی موارد در برابر نصوص مورد توجیه قرار می دهند. البته آنان این نوع اجتهاد را فقط حق صحابه رسول خدا می دانند و فقط خطاهای آشکار و روشن آنان را از این طریق مورد تایید قرار داده و آنان را از جرم و جنایتی که انجام داده اند تبرئه می‌کنند و تازه برای آنان ثوابی هم در برابر کار خطا و حتی جنایت شان قائل هستند! آنان می گویند صحابه در مسائل فقهی در زمان حیات رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) اجتهاد می کردند و پیامبر(صلی‌الله علیه وآله) هم آنان را از این کار منع نمی‌کرد[۱] آنان می‌گویند صحابه اجتهادهای زیادی انجام داده به خصوص در باب تعیین خلافت و امامت مانند اجتهاد صحابه در باره ابوبکر که او نسبت به سایر صحابه برای امامت سزاوارتر است و نیز اجتهاد ابوبکر درباره خلافت عمر که او را به خلافت برگزید.[۲]

هر چند ممکن است برخی از مسائلی که از طرف صحابه مورد اجتهاد قرار گرفته است از مسائل فقهی باشند لکن مسئله خلافت و امامت که بیشتر در معرض اجتهاد برخی صحابه قرار گرفته، از مسائل فقهی به شمار نمی آید و چون آنان برای تصاحب منصب امامت مرتکب اموری شده اند، اهل سنت امامت را از مسائل فقهی شمرده تا رفتار و گفتار آنان قابل توجیه گردد.

مهمترین مسئله ای که اجتهاد صحابه را در برابر نص رسول خدا نشان می دهد اجتهاد عمر است. اهل سنت به این باوراند که هنگامی که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) دستور دادند که قلم و کاغذ بیاورند تا چیزی بنویسند که امتش را از گمراهی نجات دهد، این سخن عمر را که در برابر دستور رسول خدا گفت: «درد و مریضی بر رسول خدا غلبه کرده و کتاب خدا ما را کفایت می کند»، یک نوع اجتهاد می دانند و آن را دلیل بر فقه و فضلیت و دقت نظر عمر می گیرند و می‌گویند او با اجتهاد به دست آورد که اگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) چیزی می نوشت ممکن بود مردم از انجام آن عاجز بمانند و مستحق عقوبت گردند؛ زیرا چیزی که نص باشد اجتهاد در آن راه ندارد و عمر با این اجتهاد خود توانست مردم را از عقوبت نجات دهد و نگذاشت رسول خدا نامه اش را بنویسد و افزون بر آن قصد عمر در این کار راحتی رسول خدا بود که در حال مریضی نوشتن نامه او را به زحمت نیاندازد.[۳]

ملاحظه می شود که این نوع اجتهاد جز برای پوشاندن خطای عمر و تمرد او از دستور خدا هیچ توجیه دیگری ندارد. از طرف دیگر دستور روشن رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نمی تواند موضوع اجتهاد قرار بگیرد چون آن حضرت فرمود دوات و لوح برایم بیاورید که نامه و وصیتی برای تان بنویسم که شما را از گمراهی نجات دهد و این سخن نیازی به اجتهاد ندارد بلکه باید عمر می گذاشت تا قلم و کاغذ را می آوردند و پس از آن که پیامبر چیزی می‌نوشت اگر در نامه‌اش ابهام وجود می داشت، عمر در نوشته آن حضرت اجتهاد می‌کرد. ثانیا اگر واقعا عمر به خاطر این اجتهاد نمود که ممکن بود پیامبر تکلیفی به عهده امت بگذارد که خارج از توان مردم باشد، این یک توهین صریح به ساحت مقدس رسول خدا است و آن حضرت با این سخن عمر العیاذ بالله به نادانی محکوم شده است و عمر در فقه و فضیلت بر آن حضرت برتری داده شده است. این حدیث اشکالات متعددی را بر رفتار عمر در برابر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ثابت می کند که در جای خود مطرح شده و اهل سنت به همین علت مسئله اجتهاد را در کنار راههای دیگر برای دفاع از عمر قرار داده اند.

در همین راستا اهل سنت در جریان جنگ صفین بین معاویه و امام علی (علیه‌السلام) کار معاویه را بر اجتهاد حمل می‌کنند و در این میان علی (علیه‌السلام) را مصیب دانسته و معاویه را مجتهد مخطئ می دانند و می‌گویند معاویه به علت تاخیر امام علی (علیه‌السلام) در امر قصاص قاتلین عثمان، به این گمان بود که او از خلافت خلع شده است و با همین اجتهاد با او جنگید[۴]

اهل سنت این جنایت و کشتار مسلمین در جنگ صفین توسط معاویه را بر اجتهاد او حمل می کنند و نه تنها او را مستحق عقوبت نمی دانند بلکه او را در این کار به علت اجتهادی که کرده مستحق ثواب می دانند.

شیعه امامیه هیچگاه چنین اجتهادی را جایز ندانسته و خطاهای های عمدی و جنایات صحابه را با اجتهاد توجیه نمی کند بلکه آنان را در صورت عدم توبه مستحق عقوبت می داند.

۲. در حوزه احکام فقهی اجتهاد از نظر علمای علم اصول بر دو نوع است. «اجتهاد مطلق» و «اجتهاد در مذهب خاص». مثلا هرگاه فردی در چارچوب مسلک فقهی ابوحنیفه اجتهاد کند و نظر او را در مسئله ای به دست آورد، این عمل را اجتهاد در مذهب می نامند. ولی هر گاه مجتهد به مسلک فرد معینی در فقه مقید نبوده و سعی خود را معطوف به فهم حکم خدا از ادله شرعی (خواه با مسلکی موافق باشد یا مخالف) به آن اجتهاد مطلق می‌گویند. متاسفانه باب اجتهاد مطلق از سال ۶۶۵ هجری به روی علمای اهل سنت بسته شد و اجتهاد در چارچوب مذاهب فقهی معین (حنفی، شافعی، مالکی، و حنبلی) محصور ماند. اما اجتهاد فقهای شیعه بر مبنای کتاب و سنت و اجماع و عقل به جز از ادله شرعی ، قید و بندی دیگری ندارد و لذا علمای این مذهب در پرتو این اجتهاد زنده و مستمر، فقه جامع و سازگار با نیازهای گوناگون و متحول بشری پدید آورده و گنجینه علمی عظیمی را فراهم ساخته اند.[۵]

بنابراین فرق دیگر اجتهاد اهل سنت با شیعه روشن گردید یعنی اهل سنت در احکام فقهی فقط در حوزه مذهب شان اجتهاد می کنند و نظر رئیس مذهب شان را به دست می آورند اما شیعه هیچ قیدی را در اجتهاد احکام فقهی نمی پذیرد و برای به دست آوردن حکم خدا اجتهاد می کند.

۳. فرق دیگر اجتهاد اهل سنت با اجتهاد شیعه در حوزه احکام فقهی در این است که اهل سنت تمام مجتهدین را مصیب می دانند یعنی هر حکمی را که با اجتهاد به دست آورد آن حکم خدا خواهد بود و خطایی در این میان در کار نیست. پس بر این مبنا یک ثواب و دو ثواب قابل تصور نخواهد بود. اما شیعه و برخی قلیلی از اهل سنت مجتهد را مصیب نمی دانند بلکه حکمی را که با اجتهاد به دست می آورد ممکن است در واقع خطا باشد و حکم خدا نباشد و ممکن است صواب و حکم خدا باشد لکن در عین حال خطا بودن آن محرز نیست و الا حکم او باطل خواهد بود. و فقط در این صورت است که مجتهدی که ممکن است حکم استنباطی او در واقع خطا باشد مستحق ثواب است و مجتهد مصیب دارای دو ثواب می باشد.

بنابراین اهل سنت بر اجتهاد نوع اول که در مسائل اعتقادی و انتخاب خلافت و اعمال و کردار ناشایست و مخالف دستورات اسلامی از طرف صحابه صادر شده است بیشتر توجه دارد و یک ثواب را برای آن عده از صحابه ای که اشتباه شان محرز و اعمال شان جنایت آمیز بوده قائل هستند.

اما گمراه شدن مردم به وسیله اجتهاد علما در حوزه فقه و احکام قابل تحقق نمی باشد. بلی اگر بر طبق شرایطی که در اجتهاد لازم می باشد انجام نگرفته باشد و مردم بر طبق چنین اجتهادی عمل بکند فقط موجب ابطال عمل آنان گردیده و حداکثر کار او گناه محسوب خواهد شد ولی اسلام پیروی از این نوع مجتهد را جایز نمی داند. آنچه که موجب گمراهی می شود اجتهاد نوع اول است که خطای آن همیشه محرز بوده و در برابر حق قد علم می کند چنانچه که معاویه بنا به گفته اهل سنت بر اساس اجتهاد با علی (علیه‌السلام) جنگید و باعث کشته شدن بسیاری از مسلمین گردید و با وجود اینکه او در این کارش به باطل رفته اهل سنت از او حمایت می کنند و او را گناهکار نمی دانند بلکه حتی امروز از او پیروی می کنند و او را امیرالمؤمنین می پندارند. و بالاتر از این، اجتهاد عمر در برابر سخن روشن پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) که باعث انحراف امامت از مسیر اصلی گردید موجب گمراهی عده ای زیادی از مسلمانان شده و باعث گردیده مسلمانان به فرقه های متعدد تقسیم شوند.

پی نوشت:

[۱]. شنقیطی، محمد الامین بن محمد، اضواءالبیان، بیروت، دارالفکر للطباعه و النشر، ۱۴۱۵ق، ج۴، ص۱۹۴.

[۲]. همان، ص۱۹۵.

[۳]. ر.ک: نووی، ابو ذکریا بن شرف، شرح النووی علی صحیح مسلم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۳۹۲ق، ج۱۱، ص۹۰.

[۴]. غزنوی، جمال الدین احمد بن محمد، اصول الدین، بیروت، دارالبشایر الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۱۹ق، ص۲۹۴ و ۲۹۵.

[۵]. سبحانی، جعفر، منشور عقاید امامیه، قم، موسسه امام صادق(ع)، چاپ پنجم، ۱۳۸۸ش، ص۲۶۵ و ۲۶۶.

دفاع توماس کارلایل درباره امیر مومنان على (علیه السلام )+

اشاره:

محمّد(ص) در اول امر کسانیرا که مستعد و لائق میدید رسالت و دعوت خود را به آنها اظهار نموده با این وصف جز سخریه و استهزاء اجابتى نمیدید. در مدت سه سال سیزده نفر دعوت او را اجابت نموده ایمان آوردند . گرچه سیر دعوت محمّد(ص) کند بوده و لیکن از چنین دعوت مهمى آنهم در آن حال و محل، بایستى انتظار کندى داشت. بعد از سه سال از بزرگان قبیله قریش و یا خویشان خود مجلسى مرکب از چهل تن تشکیل داده و در همان مجلس خطبه القاء نموده و در ضمن رسالت خود بسط و انتشار دعوت بتوحید را باطرا ف و اکناف عالم، که یگانه مقصود و مقصد محمّد(ص) بود، بحضار فهمانده راجع به امداد واستمداد، استفسار نمود. در حالتیکه سکوت و سکون، مجلس را فراگرفته بزرگى مقصد و اهمیت دعوت در وجود مستمعین، وحشت ودهشت تولید نموده و یک بیک متفکر بودند، على (ع) فرزند شانزده ساله ابوطالب از سکوت حضار متألم و غضبناک گشته و از جاى خود برخاسته با لهجه تند گفت: منم آنکسى که تا آخرین نفس به تو کمک و همراهى خواهم کرد گرچه نمى توان گفت همه اهل مجلس که یکى ابوطالب پدر على و عم محمّد(ص) بود، این استنصار و دعوت را رد میکردند لیکن منظره حیرت آور یک مرد چهل و سه ساله و یک جوان شانزده ساله که سؤال و جوابشان متضمن مقابله باتمام اهل عالم و مجادله با حکومات معظمه مقتدره ( رومان ) و کسرى و غیره بود، ایجاد وحشت و دهشت میکرد.

..و اما علو روحیات وفضائل نفسیه على (ع) ایجاب مى کرد که او یگانه محبوب عالمیان گشته کبر نفسش آشکار شود. وجدان على (ع) بر عفت و رحمت و عدالت فیضان داشت و قلب پاکش به شجاعت و حماسه فوران على (ع) که شجاعت و شهامت مشهورش با رقت و موهبت ممزوح بود . در کوفه به واسطه شدت عدلش که همه نفوس طاقت تحمل قوانین آن را در خودشان نمى دیدند ، به دست یکى از خوارج کشته شد. و نزدیک رحلت او از دارفانى وصیت کرد:

اگر من مُردم در قصاص از قوانین اسلام و عدل تجاوز نکرده و اگر عفو کنید به تقوى نزدیک بوده اگر زنده ماندم در امر خود مختارم .

اما على؛ ما را نمىرسد جز آن که او را دوست بداریم و به او عشق بورزیم ، چه او جوانمردى بس عالیقدر و بزرگ نفس بود، از سرچشمه وجدانش خیر و نیکى مى جوشید، از دلش شعله هاى شور و حماسه زبانه مى زد، شجاعتر از شیر ژیان بود ولى شجاعتى ممزوج با لطف و رحمت و عواطف رقیق و رأفت…

در کوفه غافلگیر و کشته شد، شدت عدلش موجب این جنایت گردید! چنانکه هر کس را مانند خود عادل مىدید!. پیش از مرگش درباره قاتل خود گفت: «اگر زنده ماندم خود مىدانم و اگر درگذشتم کار به دست شمااست، اگر خواستید قصاص نمائید در برابر یک ضربت تنها یک ضربت زنید، اگر در گذرید به تقوا نزدیک تر است!»

منبع:

۱- زندگانى محمد(ص)، ۴۳ و ۴۵٫

هدایت دیگران در آخرین لحظات عمر

اشاره:

حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

عمرو بن اسحاق که یکى از اصحاب حضرت ابومحمّد امام حسن مجتبى صلوات الله و سلامه علیه مى باشد، حکایت کند:

روزى من به همراه یکى از دوستانم جهت عیادت آن حضرت به محضر شریف ایشان شرفیاب گشتیم .

و چون اندک زمانى نشستیم ، جویاى حال و احوال آن امام مظلوم علیه السلام شدیم ، که حضرت به من خطاب نمود و فرمود:

یا ابن اسحاق ! آنچه نیاز دارى سؤ ال کن ؟

عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! حال شما مساعد نیست ، هرگاه نقاهت شما برطرف شد و سلامتى خود را باز یافتى مسائل خود را مطرح مى نمائیم .

در همین موقع حضرت از جاى خود برخاست و جهت رفع حاجت از اتاق خارج گشت و پس از گذشت لحظاتى که مراجعت نمود؛ فرمود: پیش از آن که مرا از دست بدهى ، آنچه مى خواهى سؤ ال کن .

گفتم : ان شاء اللّه پس از آن که عافیت و سلامتى خود را باز یافتى ، اگر سؤ الى داشتم به عرض عالى مى رسانم .

در این هنگام حضرت فرمود: دشمنان چندین مرتبه مرا زهر خورانیده اند؛ لیکن این بار به جهت شدّت زهر جگرم متلاشى شده است و دیگر مرا گریزى از مرگ نیست.

عمرو بن اسحاق گوید: ناگاه حال حضرت وخیم گشت ؛ و لخته هاى خون قى و استفراغ مى نمود؛ و من دیگر نتوانستیم بنشینیم ، لذا مرخّص شدم تا آن حضرت اندکى بیارامد.

فرداى آن روز دوباره جهت ملاقات و دیدار به حضور آن امام مظلوم شرفیاب شدم ؛ و دیدم که حضرت سخت به خود مى پیچد و مى نالد و حسین علیه السلام بر بالین بسترش غمگین و افسرده حال نشسته بود و اظهار داشت : برادرم ! چه کسى با تو چنین کرد؟

امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه با سختى لب به سخن گشود؛ و در جواب فرمود: آیا مى خواهى از قاتل من انتقام بگیرى و قصاصش کنى ؟

برادرش حسین علیه السلام ، پاسخ داد: بلى .

امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: خداوند متعال از همه خلایق قوى تر و عالم تر است ؛ و من دوست ندارم که به خاطر من ، شخصى کشته گردد و خونى بر زمین ریخته شود.(۱)

پی نوشت:

۱. مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۳۷۵، ح ۹۳۴، کشف الغمّه : ج ۱، ص ۵۸۴٫

آیه ۱۹۴ سوره بقره و مقابله به مثل

اشاره

یک از اموری که در جنگ مورد توجه جنگجویان است، مقابله به مثل با دشمن است. یعنی آیا هرکاری را که دشمن انجام دهد می توان همان کار را با دشمن انجام داد؟ به عبارت دیگر ایا از دیدگاه دین اسلام مقابله به مثل با دشمن جایز است یا خیر. در این مقاله کوتاه به این مطلب پرداخته شده و از قرآن کریم برای آن شاهد اورده شده است.

 

خداوند می فرماید:

«الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ»

ترجمه:

ماه حرام، در برابر ماه حرام! و تمام حرام ها، (قابل) قصاص است. و (به طور کلى) هر کس به شما تجاوز کرد، همانند آن بر او تعدى کنید! و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید (و زیاده روى ننمایید); و بدانید خدا با پرهیزگاران است!

این آیه، بحثى را که در آیات پیش در مورد جهاد به طور کلى آمده است تکمیل مى کند، و در واقع پاسخى است به ایراد افراد ناآگاه که مى گفتند: مگر مى توان در ماه حرام جنگ کرد که اسلام چنین دستورى را داده است؟

توضیح این که: مشرکان «مکّه» مى دانستند جنگ در ماه هاى حرام (ذى القعده، ذى الحجه، محرم و رجب) از نظر اسلام جایز نیست و به تعبیر دیگر اسلام این سنت را که از قبل وجود داشته امضاء کرده است، مخصوصاً در مسجد الحرام و «مکّه» این کار نارواتر است، و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به هر دو حکم احترام مى گذارد.

به همین دلیل، در نظر داشتند، مسلمانان را غافلگیر ساخته و در ماه هاى حرام به آنها حمله ور شوند، و شاید گمانشان این بود، اگر آنها احترام ماه هاى حرام را نادیده بگیرند، مسلمانان به مقابله بر نمى خیزند، و اگر چنین شود به مقصود خود رسیده اند.

آیه مورد بحث، به این پندارها پایان داد، نقشه هاى احتمالى آنها را نقش بر آب کرد،(۱) و دستور داد: اگر آنها در ماه هاى حرام دست به اسلحه بردند، مسلمانان در مقابل آنها بایستند، مى فرماید: «ماه حرام در برابر ماه حرام است» (الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ).

یعنى اگر دشمنان احترام آن را شکستند و در آن با شما پیکار کردند شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید.

«زیرا حرمات، قصاص دارد» (وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ).

«حُرُمات» جمع «حرمه» به معنى چیزى است که باید آن را حفظ کرد و احترام آن را نگه داشت، و حَرَم را از این جهت حَرَم گفته اند: که جاى محترمى است و هتک آن جایز نیست، و اعمال نامشروع و قبیح را از این جهت حرام مى گویند: که ممنوعیت دارد، همان گونه که در مورد حرم، یا ماه حرام بعضى اعمال ممنوع است.

این جمله، در واقع پاسخ دندان شکنى است به آنها که اجازه جنگ در ماه هاى حرام را به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ایراد مى گرفتند. یعنى احترام ماه حرام، یا سرزمین «مکّه» حرم امن خدا، در برابر کسانى است که آن را محترم مى شمرند، ولى در برابر کسانى که احترام آن را زیر پا مى گذارند، رعایت آن لازم نیست، و مسلمانان حق دارند با آنها وارد پیکار شوند، و این در واقع یک نوع قصاص است، تا دیگر مشرکان به فکر سوء استفاده از احترام ماه حرام یا سرزمین محترم «مکّه» نیفتند.

آن گاه، به یک دستور کلى و عمومى که شامل موضوع مورد بحث نیز مى شود، اشاره کرده، مى فرماید: «هر کس به شما تجاوز کند، به همان اندازه بر او تجاوز کنید ولى از خدا بپرهیزید (و زیاده روى ننمایید) و بدانید: خدا با پرهیزکاران است» (فَمَنِ اعْتَدى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ).

اسلام، بر خلاف مسیحیت کنونى که مى گوید: «من به شما مى گویم با شریر مقاومت مکنید بلکه هر کس به رخساره راست تو تپانچه زند دیگرى را نیز به سوى او بگردان ـ و اگر کسى خواهد با تو دعوى کند و قباى تو را بگیرد عباى خود را نیز بدو واگذار ـ و هر گاه کسى تو را براى یک میل مجبور سازد دو میل همراه او برو».(۱)

چنین دستورى را نمى دهد; چرا که این دستور انحرافى، باعث جرأت و جسارت ظالم و تجاوزگر است، حتى مسیحیان جهان امروز نیز هرگز به چنین دستورى عمل نمى کنند، و کمترین تجاوزى را با پاسخى شدیدتر، که آن هم بر خلاف دستور اسلام است، جواب مى گویند.

اسلام مى گوید: در برابر متجاوز، باید ایستاد، و به هر کس حق مى دهد اگر به او تعدى شود، به همان مقدار مقابله کند، تسلیم در برابر متجاوز مساوى است با مرگ، و مقاومت مساوى است با حیات، این است منطق اسلام.

جالب این که: آیه مفهوم وسیعى دارد و منحصر به مسأله قصاص در مقابل قتل یا جنایات دیگر نیست، بلکه امور مالى و سایر حقوق را نیز شامل مى شود.

البته این موضوع با مسأله عفو و گذشت، که در مورد دوستان یا افراد شکست خورده یا نادم و پشیمان صورت مى گیرد، هیچ گونه منافاتى ندارد.

گاهى بعضى از عوام، تصور مى کنند معنى آیه این است: اگر کسى فرزند دیگرى را به قتل برساند، مقابله به مثل اجازه مى دهد که پدر مقتول فرزند قاتل را به قتل برساند، و اگر ضربه اى بر برادر او وارد کرد، او هم ضربه اى بر برادر جانى وارد کند، ولى این اشتباه بزرگى است; زیرا قرآن مى گوید: شخص معتدى و تجاوزگر باید (به همان اندازه) مجازات شود، نه فرد بى گناه دیگر، باز مفهوم این سخن این نیست که اگر کسى خانه شخصى را آتش زد خانه او را آتش بزنند، بلکه مفهومش این است معادل قیمت خانه را از او بگیرند.

ضمناً تأکیدى که در ذیل آیه در مورد تقوا ذکر شده تأکیدى است بر عدم تجاوز از حدّ، و به تعبیر دیگر، مقابله به مثل نباید شکل انتقام جویى به خود گیرد، همان انتقامى که حدّ و مرزى براى خود نمى شناسد.

و این که مى گوید: «خدا با پرهیزکاران است»، اشاره به این است که: آنها را در مشکلات تنها نمى گذارد و یارى مى دهد; زیرا کسى که با دیگرى است در مشکلات به او کمک مى کند و در برابر دشمن او را حمایت مى نماید.

پی نوشت

۱. «انجیل متّى»، باب پنجم، شماره هاى ۳۹ تا ۴۲ (عهد جدید، ترجمه به همت انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل).

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی

مدیریت در خانه و استحکام خانواده

در اینجا لازم است به بعضی از آیات بپردازیم که برخی از افراد ناآشنا به روح اسلام و قرآن، با تمسّک بدانها، اسلام را مورد حمله و زنان را مورد تحقیر و استثمار قرار می‌دهند تا ضمن تنویر افکار این افراد، جایگاه اسلامی و انسانی زن و شأن و منزلت او در امور خانه و زناشویی روشن‌تر گردد.

قرآن در سوره مبارکه نساء می‌فرماید: «مردان سرپرست و نگهبان زنانند، به‌ خاطر برتری‌هایی که از اموال ایشان (در مورد زنان) می‌کنند…»‌ (النّساء/ ۳۴). این آیه و نظایر آن هرگز دلیل و نشانه برتری انسانی و فضیلت معنوی مرد بر زن نیست. آنچه در باب تفاوت افراد بیان شده این است که اوّلاً باید زندگی به نحو مطلوب اداره شود، ثانیاً تا هماهنگی بین افراد و طبقات متفاوت ایجاد نگردد، زندگی به خوبی اداره نمی‌شود. اختلاف استعدادها در پذیرش و احراز مسئولیّت‌ها نقش و تأثیر دارند، امّا معیار برتری و فضیلت نیستند. مدیریّت مرد درخانه، همانند مدیریّت در جامعه، از اسباب تقدّم معنوی و برتری در انسانیّت نیست، بلکه تنها یک مسئولیّت اجرایی است و ممکن است فرد غیرمدیر بسیار در مراتب انسانیّت بالاتر باشد.

توانایی مرد در مسایل اجتماعی و امور اقتصادی و تأمین نیاز‌های منزل و اداره زندگی بیشتر است و علاوه بر این، تأمین هزینه زن را هم به عهده دارد. بنابراین، سرپرستی و اداره منزل به عهده مرد است و این به معنی افضل بودن نیست. افزون بر این، قیّم بودن و مطیع و مُطاع بودن در باب زن و شوهر مؤمن به خداست و اطاعت زن در امور خانه از شوهر مطیع خداست. در واقع، اطاعت و پیروی زن از یک چنین مردی اطاعت از خداست. اگر مردی زنش را به معصیت حُکم کند، اختیارات او سلب می‌شود. دیگر این که این مرد متعهّد به حفظ و حمایت از جان و نفس همسر خویش، همانند حفظ جان خود است. از نظر اسلام زن و همسر انسان به منزله جان خود اوست. تعهّد اداره امور خود و اهل که همانند جان انسان است، نه تنها توهین و تحقیر نیست، بلکه به دلیل شدّت ارتباط انسان با خود و اهل بیت خویش، تعهّد او را دوچندان می‌کند.

زن مؤمن با علم و آگاهی برای حفظ آرامش و جلوگیری از هر گونه تضادّ و مبارزه و منازعه در محیط خانه، مدیریّت مرد مؤمن، یعنی شوهر خویش را می‌پذیرد. وحدت مدیریّت در خانه عقلاً هم خوب است. البتّه می‌دانیم که مدیریّت با دستور الهی و بر اساس آیین‌نامه خدایی غیر از زورگویی و دیکتاتوری است. بنابراین، اوّلاً، قیّوم و مدیر بودن مرد مربوط به همسر در برابر شوهر است نه زن در مقابل مرد. ثانیاً ‌این قیّومیّت معیار فضیلت نیست، بلکه وظیفه است. بدین معنا نیست که زن اسیر مرد خودخواه است. ثالثاً این مدیریّت در محور اصول خانواده است. گاهی هم به صلاح‌دید هر دو طرف این مدیریّت متغیّر است، یعنی اداره خانه به عهده زن است یا حتّی مرد خانه از او اطاعت می‌کند. همه اینها در حدود دین و احکام دینی است.

البتّه کسی که به همه امور نگاه مادّی دارد، نمی‌تواند آن روابط را بفهمد؛ زیرا که معیار او تنها امور دنیوی و مادّی است و از نظر او فضیلت تنها با برخورداری از این امور تعیین می‌گردد. در واقع، از نظر آدم مادّی افضل کسی است که قدرت، ثروت و شهرت بیشتری دارد. امّا اسلام به این گونه امور بها نمی‌دهد و برتری و فضیلت را تنها با ایمان، تقوا و برخورداری از معارف الهی و اعمال صالح در پیوند می‌داند و همچنان‌که مشاهده شد، از این نظر نیز میان زن و مرد تفاوت و امتیاز قایل نیست و هر کسی باتقواتر است، به خدا مقرّب‌تر است، حال چه زن باشد، چه مرد.

بخش دیگر از آیه یاد شده (النّساء/۳۴) که برخی افراد نادان و ناآشنا به سیاق قرآن و روح اسلام به آن تمسّک کرده‌اند، حتّی زنان را مورد شکنجه و ستم قرار می‌دهند، این است: «… و اما آن دسته از زنان را که از سرکشی و مخالفت ایشان بیم دارید، پند و اندرز دهید و (اگر مؤثّر واقع نشده) در بستر از آنها دوری نمایید و اگر مفید واقع نشد، آنها را تنبیه نمایید (و او را با چوبی همانند چوب مسواک بزنید… البتّه بدانید که قدرت خداوند بالاترین قدرت‌هاست».

حلّ این مسأله، یعنی نشوز زن نیز همانند مدیریّت درون منزل، تنها با نگاه دینی و ایمانی ممکن است. این که یک اختلاف در میان زن و شوهر مؤمن به خدا به وجود آمده است، زن از وظیفه واجب خود در برابر شوهر سرباز می‌زند، تمام تلاش مرد خواهان و عاشق همسر و زندگی و آبروی خود و او این است که مسأله را با عقل و تدبیر حل نماید و نمی‌خواهد راز او و همسرش آشکار گردد و چون عناد و لجاجت و منع شوهر از حقّ مسلم خود از جانب زن است، زنی که همسر او و به منزله جان عزیز اوست. بنابراین، مرد مأمور و پیشقدم است که مسأله را در میان خود به گونه مطلوب حل نماید. در این میان، اگر اندک تندی هم صورت می‌گیرد، دقیقاً برای حفظ زندگی و تداوم عشق است، نه از سَرِ دشمنی و خصومت؛ مانند عمل جرّاحی بسیار خفیف که برای ادامه حیات است.در داستان حضرت ایّوب (علیه السلام) و همسرش آمده است: «یک دسته علف نازک بردار و او را بزن» (النّور/۴۴). مرد هرگز حق ندارد، همسر خود را طوری بزند که بدن قرمز یا کبود یا سیاه گردد، چون این‌ موارد موجب قصاص و دیه است. اگر بناست او را بزند تا از خواب غفلت بیدار شود و راضی به متلاشی شدن زندگی خود و شوهر نشود، به قول امام باقر(علیه السلام) باید تنها «با چوب مسواک» او را بزند (ر.ک؛ طبرسی، ۱۳۹۵ق.، ج ۲: ۹۵).

در واقع، این عمل به هیچ وجه زدن نیست، آن هم کسی را که از سَرِ عشق و محبّت دست بر گردنش درمی‌آورد و در آغوش می‌کشد، بلکه این یک تکان است تا او که به دلایل احساس و حالات زودگذر گرفتار عناد و لجاجت است، بر سَرِ عقل بیاید. البتّه این وقتی است که مرد در حال عقل و هوشیاری و تعادل روحی به سر برد و می‌خواهد برای رفع خطر بیشتر، از ضرر کمتر استقبال کند. آیه شریفه هم در مقام جلوگیری از جدایی است. هدف نجات خانواده دردمند و در حال سقوط است. کسی هم نمی‌تواند و صحیح هم نیست که وارد میان آن دو شود. لذا قرآن به شوهر می‌فرماید، مسایل زندگی را برای همسر عزیز، امّا در حال عصبانیّت تشریح کن، آثار مخرّب را برای او بازگو، خسارات محتمل را برای او تذکّر ده و اگر فایده نداشت، او را با هجرت و جدایی موقّت آزمایش کن تا شاید تلخی جدایی دایمی را بفهمد و اگر باز موقعیّت را درک نکرد، با یک ضرب و زدن بسیار خفیف و کم او را تکان بده تا از اسارت لجاجت و احساسات آزاد گردد و از خودکشی و خانواده‌کشی نجات یابد و این هم به خاطر شدّت علاقه‌ای است که مرد نسبت به همسر خود دارد. این ضرب درجایی است که علاج کند و از عاقل صورت بگیرد وگرنه هیچ ارزشی ندارد و اصلاً مجاز نیست، بلکه منفور و مطرود خدا و پیامبر او است.

در حقیقت، در زندگی زناشویی اگر مرد و زن، هر دو عاقل‌ هستند و در حالت تعادل روانی به سر می‌برند، هیچ وقت مشکلی پدید نخواهد آمد و صلح و صفا بر روابط آنان حاکم است. اگر یکی از آن دو عاقل است و در حال عادی به سر می‌برد (در فرض آیه، مرد) باز با تلاش عاقلانه صلح و سلامت برقرار خواهد بود و اگر هر دو در حالت غیرمتعارف و عدم سلامت روحی‌ به سر می‌برند و نادانی می‌کنند، باید حلّ مشکل را به عاقلان، حاکمان و محکمه بسپارند و این نظر قرآن است (ر.ک؛ النّساء/ ۳۵).

منبع: گزیده‌ای از مقاله عوامل تحکیم خانواده در فرهنگ اسلامی؛ پژوهشنامه معارف قرآنی؛ دوره ۴؛ شماره ۱۵، زمستان ۱۳۹۲، صفحه ۴۵-۶۸؛ صالح حسن‌زاده

آثار ترک امر به معروف و نهی از منکر در جامعه

اشاره:

در قرآن کریم دربارۀ عقوبت ترک امر به معروف و نهی از منکر حکایتهایی نسبت به امتهای گذشته نقل شده است که داستان اصحاب سبت یکی از آنهاست. داستان اصحاب سبت در سوره‌هایی از قرآن مجید نظیر سورۀ‌ بقره، مائده، اعراف و سوره‌های دیگر بیان شده است. تکرار این داستان در سوره‌های مختلف دلیل بر اهمیت آن است. در این مقاله به صورت مختصر به آثار منفی ترک امر به معروف و نهی از منکر در جامعه پرداخته شده است.

 

در زمانهای قدیم در روستایی نزدیک ساحل دریا مردمانی زندگی می‌کردند که شغل آنها ماهی‌گیری بود. پیامبر آن مردم، به فرمان خداوند، به آنان دستور داد که روز شنبه ماهی نگیرند و این نوعی امتحان الهی بود. از قضا روز شنبه بیشتر از روزهای دیگر ماهی روی آب می‌آید، به خصوص حرکت آزادانه ماهی‌های بزرگ بر روی آب مردم را وسوسه می‌کرد که آنها را بگیرند و چشم‌پوشی از آن ماهی‌ها برای مردم آن سرزمین مشکل بود. آنان به گمان خود می‌خواستند، خداوند را فریب دهند و با پروردگار حیله کنند. به این دلیل حوضچه‌هایی ساختند که با دریچه‌هایی به دریا ارتباط داشت، وقتی آب دریا به این حوضچه‌ها می‌ریخت، ماهی‌ها هم در آن حوضچه‌ می‌افتادند و با بسته شدن دریچه‌ها دیگر نمی‌توانستند خارج شوند. مردم هم روز یک‌شنبه این ماهی‌ها را می‌گرفتند و به خیال خود، حیله شرعی به  کار می‌بردند.

قرآن کریم می‌فرماید که پروردگار عالم، اهل قریه را به سبب نافرمانی از دستور الهی به صورت خوک و میمون درآورد و حسب برخی روایات آنان بعد از سه روز به هلاکت رسیدند.

در قرآن مجید آمده است که این مردم سه دسته بودند: یک دسته کسانی بودند که با سرپیچی از فرمان الهی به گرفتن ماهی مبادرت می‌کردند و از گناهکاران بودند. دسته دوم، افرادی بودند که امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند و کار گناهکاران را نیرنگ و خدعه با خداوند می‌دانستند و دستۀ سوم، کسانی بودند که ماهی نمی‌گرفتند، اما امر به معروف و نهی از منکر نیز نمی‌کردند و به مسائل موجود در جامعۀ خود بی‌اعتنا بودند.

هنگامی که عذاب الهی نازل شد،از میان این گروهها، فقط کسانی نجات یافتند که امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند و گناهکاران و بی‌اعتنایان به هلاکت رسیدند، زیرا کسانی که گناهی را شاهد باشند و امر به معروف و نهی از منکر نکند، در آن گناه با گناهکار شریک‌اند.

داستان دیگری که در قرآن کریم دربارۀ ترک امر به معروف و نهی از منکر آمده است، دربارۀ قوم شعیب است. به حضرت شعیب(علیه‌السلام) خطاب شد، ای شعیب! صدهزار نفر از قوم تو باید هلاک شوند:«چهل هزار نفر از گناهکاران و شصت هزار نفر از نیکوکاران.» حضرت شعیب(علیه‌السلام) عرض کرد:«پروردگارا! انسانهای بدکار به سبب گناهشان باید هلاک شوند و مستوجب عذاب هم هستند، اما نیکوکارن به چه سبب باید نابود شوند؟» خطاب شد:«ای شعیب! به این سبب که آنان شاهد ارتکاب گناه بودند و سکوت کردند؛ یعنی به وظیفۀ امر به معروف و نهی از منکر عمل نکردند.»

پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) دربارۀ امر به معروف و نهی از منکر می‌فرمایند: لتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر او لیسطن الله شرارکم علی خیارکم فیدعو خیارکم فلا یستجاب لهم.[۱]

همانا باید که دیگران را به معروف امر کنید و از منکر بازدارید، در غیر این صورت خداوند بدترین شما را بر بهترین‌تان مسلط می‌کند، آن‌گاه نیکان شما خدا را می‌خوانند، ولی دعایشان مستجاب نمی‌شود.

هنگامی‌ که در میان ملتی ادای فریضۀ مهم امر به معروف و نهی از منکر فراموش شود، انسانهای ستمگر بر آنان مسلط می‌شوند و نیکان امت در نمازها، دعاها و مجالس عمومی به درگاه خداوند دعا می‌کنند که گرفتاریهای آنان رفع شود، اما دعای آنان مستجاب نمی‌شود و خداوند رحمت خود را از آنها می‌گیرد.

پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) بارها تأسف خود را از عمل نشدن به وظیفۀ امر به معروف و نهی از منکر میان مسلمانان ابراز می‌داشتند و می‌فرمودند:«روزی فرا می‌رسد که مردم امر به معروف و نهی از منکر را ترک می‌کنند، زمانی نیز می‌رسد که مردم به جای اینکه امر به معروف و نهی از منکر کنند، نهی از معروف و امر به منکر می‌کنند، در چنین روزگاری بلا و مصیبت همچون باران بر سر این ملت می‌بارد.»

مصداق نهی از معروف و امر به منکر این است که عده‌ای نه تنها خود در نماز جماعت شرکت نمی‌کنند، بلکه دیگران را هم از حضور در مسجد و شرکت در نماز جماعت منع می‌کنند. برخی خودشان خمس نمی‌دهند و مانع از آن می‌شوند که دیگران هم خمس بدهند. گروهی غیبت می‌کنند، در جامعه شایعه‌پراکنی می‌کنند و آبروی دیگران را به خطر می‌اندازند و دیگران را هم به انجام دادن این اعمال ترغیب می‌کنند. گاهی اوقات عده‌ای از مردم، از ادای وظیفۀ امر به معروف و نهی از منکر هم جلوگیری می‌کنند.

پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) در حدیث دیگری می‌فرمایند: «لیس منا لم یوقر الکبیر و یرحم الصغیر و یأمر بالمعروف و ینه عن المنکر.»[۲]

از ما نیست کسی که به بزرگتر احترام نگذارد، به کوچکتر مهربانی نورزد و به وظیفۀ امر به معروف و نهی از منکر عمل نکند.

چنانچه بر اثر ترک امر به معروف و نهی از منکر یا انجام دادن آن به روش نادرست موجبات گمراهی و انحراف فردی از انسانها فراهم شود، گناه آن معادل گمراهی تمام افراد جامعه است. قرآن کریم می‌فرماید: «... من قتل نفساً بغیر نفس او فساد فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیی الناس جمعا.»[۳]؛ هر کس انسان دیگری را، نه به قصاص قتل کسی یا ارتکاب فسادی بر روی زمین، بکشد، چنان است که همۀ مردم را کشته باشد و هر کس که به او حیات بخشد، چون کسی است که همۀ مردم را حیات بخشیده باشد.

این آیۀ شریف یک معنای ظاهری و یک معنای تأویلی دارد. معنای ظاهری آن چنین است که اسلام نمی‌خواهد که شخصیت انسانی پایمال شود و جان و مال و ناموس او مورد تعرض قرار گیرد. انسان نزد خداوند به اندازۀ یک دنیا ارزش دارد.

بنابراین، اگر کسی انسانی را بکشد، مانند آن است که همۀ مردم دنیا را کشته باشد و اگر کسی بتواند انسانی را از مرگ نجات دهد، به مثابه آن است که به همۀ مردم زندگی بخشیده است.

امام صادق(علیه‌السلام) در تفسیر این آیۀ شریفه به یک معنای تأویلی اشاره می‌کنند و آن معنا این است که اگر کسی موجب انحراف شخص دیگری شود، مانند این است که مردم جهان را به گمراهی کشانده و از میان برده است. با این تفسیر اگر معلمی با سخنان خود موجب گمراهی دانش‌آموز می‌شود، به منزلۀ‌ آن است که تمام مردم جامعه را گمراه کرده است. همین طور اگر مادر و پدری در منزل با رفتار ناشایست خود باعث شوند که فرزند آنان به انحاف کشیده شود، گناهی در حد گمراهی کل جامعه بر گردن آنهاست.

عکس این موضوع نیز صادق است، اگر معلمی با سخنان خود موجب هدایت دانش‌آموزی شود یا پدر و مادری با انجام دادن اعمال شایسته و اهمیت دادن به واجبات دین، سبب شوند که فرزند آنان فضیلت‌ها را کسب کند و به انجام  دادن احکام دینی پایبند شود، از اجر و پاداش بزرگی بهره‌مند می‌شوند و ثواب آن به حدی است که گویا تمام مردم جهان را زندگی بخشیده‌اند. اگر ما برای امر به معروف و نهی از منکر جز این آیۀ شریفه دستوری نداشتیم، همین آیه کفایت می‌کرد.

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، ج‌ ۹۳، ص۳۷۸.

[۲]. نهج‌الفصاحه، ص۵۱۰.

[۳]. قرآن، مائده،۳۲.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی مظاهری.

عقلانیت احکام جزایی اسلام ازنگاه شهید مطهری

اسـاس و پـایـه همه شریعتهای الهی, بر دوستی و مهربانی, رحمت و مـدارا اسـتوار شده است.پیامبران الهی, همیشه و همه گاه, بر آن بـوده انـد کـه رحـمـت و مـهـربـانی و مهرورزی را در میان مردم بـگـسـتـرانـنـد و صلح و صفا و صمیمیت و آرامش را در جامعه های انسانی پایدار سازند.

قـرآن کریم, رمز پیشرفت پیامبر اسلام(ص) را مدارا و مهربانی وی, با مردم دانسته است.۱

پـیـامـبر(ص) نه تنها خود با مردم با نرمش برخورد می کرد که به مـبـلـغـان و پـیام رسانان دین و همه مسلمانان سفارش می کرد:با نـویـد و بـشارت, حسن خلق و روی خوش با مردم روبه رو شوند و از نـیـکی و مهرورزی به دیگران, هم کیش و غیرهم کیش, دریغ نورزند. با هم کیشان در اوج دوستی, برادری و برابری بزیند و چون بنیانی اسـتـوار یـکـدیـگـر را پـاس بدارند و در غم و شادیهای هم شریک باشند.

در آمـوزه هـای اسلام مسلمانان از خشونت در روابط اجتماعی به هر شکلی بازداشته و به رحمت۲, عفو و گذشت۳ و مدارا ۴ دعوت شده اند: پیامبر اسلام(ص) می فرماید:

(هـیـچ کاری نزد خدا و پیامبرش از ایمان به خدا و نرمش و مدارا بـا بندگانش نیست.در برابر, هیچ کاری نزد خدا و پیامبرش زشت تر از شرک به خدا و خشونت با مردمان نیست.)۵

در سفارشهای خضر به موسی بن عمران نیز, بخشش و گذشت و مدارا با مردم, از والاترین و بهترین کارها بر شمرده شده است.۶

در روایـات بـسیار, مسلمانان از تحقیر و اهانت مومنان,۷ آزار و اذیت ۸, ترساندن و یا زدن ۹ و…باز داشته شده اند.

افـزون بـر هـمـه اینها, هستی بر محور رحمت و بخشایش و مهربانی اسـتـوار اسـت و خـداونـد رحـمان و رحیم است و رحمت او بر دیگر صـفـاتـش پیشی دارد.۱۰ آموزه های دین نیز,مظهر رحمت الهی اند و صـد در صـد انـسانی و به سود انسان و مایه سعادت و آرامش و نیک بختی او.

بـا ایـن هـمـه, جهان غرب و ایادی آنان در داخل و خارج, با همه تـوان تـلاش کـرده اند که از اسلام چهره ای خشن و خون آلود ترسیم کـنـند. چهره ای که در آن, انسان دوستی, مدارا, صلح و صفا جایی نـدارد. در بـرابـر, مـسـیحیت و مردم مغرب زمین را جلوه و نماد انسان دوستی و مهرورزی نشان دهند.

پیش از انقلاب اسلامی, این شبهه بارهای بار از سوی متفکران اسلامی بـه بـوتـه نـقد و تحلیل گذارده شد و پاسخ درخور خود را دریافت کرد.

پـس از انـقـلاب اسـلامـی, بـا حـضور اسلام در صحنه اجتماع, ایادی اسـتـعـمـار در لباس شرق شناس و متفکر و نظریه پرداز و روزنامه نـگـار بـرای رویـارویی با انقلاب و امت اسلامی, دوباره از خشونت گـرایی اسلام سخن گفتند.شماری از دنباله روان اینان و غرب زدگان بـی هـویـت در داخل نیز, با آنان همنوا شدند.شماری از اینان که عـلاقـه ای هم به اسلام داشتند, به توجیه مسألی چون: جهاد, حدود و تعزیرات و…پرداختند و به کژراهه افتادند. اینان برای زدودن خـشـونـت از چـهـره اسلام, خواهان دگرگونیهایی در احکام اجتماعی اسلام, شدند. زهی بیراهه!

در ایـن مـیان, شماری از لیبرالها تا آن جا پیش رفتند که احکام اجـتماعی اسلام, بویژه احکام جزایی آن را دستورهایی غیرانسانی و خشونت آمیز خواندند که نه مفید است و نه در خور اجرا.۱۱

بـرخـی از اعـضـای دولت موقت, همچنین جبهه ملی, در برابر قانون (قـصاص) ایستادند و صف آرایی کردند و در اعلامیه ای از هواداران خـود خـواسـتـند که برای رویارویی با این قانون, به اصطلاح آنان غیرانسانی, به خیابانها بیایند.۱۲

در برابر این شبهه افکنیها, متفکران اسلامی,بویژه امام خمینی ۱۳ و شـاگردان آن بزرگوار ۱۴به دفاع از اسلام و آموزه های حیات بخش آن برخاستند و به نقد و تحلیل سخنان یادشده پرداختند.

استاد شهید, در برهه ای این مهم در دستور کار خویش قرار می دهد و بـه خـوبـی تـمـامی زوایای آن را وا می رسد و ردپای اثرپذیری شـمـاری از مـسلمانان ۱۵ را در اوأل مشروطیت از این انگاره به درسـتـی می نمایاند و از اهل نظر و فکر و تحقیق می خواهد که به دفاع از منطق اسلام بپردازند.۱۶

در ایـن نوشتار, به کالبد شکافی واژه خشونت از نگاه شهید مطهری می پردازیم و سپس با اشاره به فلسفه احکام جزایی اسلام, پاره ای از آنـهـا را بـه بـوتـه بـررسی و تحلیل می نهیم که ببینیم آیا خشونت زایند و یا خشونت زدا.

کالبد شکافی مفهوم خشونت

بـیـش تـر کـسانی که از خشونت سخن گفته اند, به روشنگری و بیان مـقـصـود خـود از ایـن واژه نپرداخته اند. شاید از نگاه اینان, مـفـهـوم این واژه روشن بوده و نیازی به شناساندن و شرح نداشته اسـت.امـا اسـتاد, چنین شیوه ای را دنبال نکرده, بلکه با اشاره بـه مـفـهـوم لـغـوی خـشونت, به کالبد شکافی دقیق و عالمانه آن پرداخته است:

(مـحـبـت و نـقـطه مقابل آن خشونت است. البته نقطه مقابل محبت, مـعمولا بغض است, ولی اثر محبت احسان و نرمی است و اثر بغض قهرا خشونت است و سخت گیری.)۱۷

اسـلام دیـن فطری است. هم مهر می ورزد و هم خشم. درگاه مهرورزی, بـا تمام وجود مهر می ورزد و درگاه خشم, بی هیچ چشم پوشی, برای حـیـات فرد و جامعه و پویندگی و بالندگی آنها, خشم خود را بسان صاعقه بر سر پایمال کنندگان حقوق مردم و سرکشان فرو می ریزد.

اما مسیحیت تحریف شده, تنها مهرورزی را در کانون توجه خود قرار داده و مـی دهـد و مـهـربـانی و مهرورزی آن, همگان را در بر می گیرد, چه نیکوکاران و چه بدکاران و سرکشان را!

بـا ایـن حال, شماری از دانشوران و صاحب نظران غربی, در مقایسه اسـلام بـا مـسـیحیت, مسیحیت را ستوده اند, غافل از این که چنین آیین و دینی, خشونت زاست و خشونت گستر.

اینان, با نادیده انگاشتن چنین اصل مهمی, به اسلام خرده گرفته و نوشته اند:

(اگر در اسلام مساله محبت به انسانها مطرح است, (و اگر در اسلام) احـسـان بـه انـسـانها و نرمش در مقابل انسانها (مطرح است). در مـقـابل, دشمن داشتن انسانها هم و خشونت به خرج دادن…هم مطرح است.)۱۸

درباره مسیحیت نوشته اند:

(عـیـسای مسیح به محبت دعوت می کرد. در محبت هم میان افرادی که بـایـد بـه آنـهـا محبت شود استثنإ نمی کرد, خداپرست باشند یا نباشند, پیرو عیسی ۱۹ باشند یا نباشند.)

شـمـاری, کـه شـعـاع دید و نگاه آنان کوتاه و سطحی است, به صرف بـرخـورد بـایک اندیشه و عملی به ظاهر خشونت آمیز از سوی انسان یـا مکتبی, آن را محکوم می کنند. اما واقع گرایان, بدون شتاب و افـتـادن در دام احـسـاس و عـاطـفـه و هـیـجـانـهای زودگذر, به کـالـبـدشـکـافی و تحلیل موضوع و پیامدهای آن پرداخته و سپس به داوری مـی نـشـیـنـند. استاد شهید, با چنین نگرشی به موضوع, با یادآوری سخن گرانمایه زیر از پیامبر گرامی اسلام(ص):

(احبب للناس ماتحب لنفسک واکره لهم ما تکره لنفسک.)۲۰

بـرای دیـگـران, همان را دوست بدار که برای خود دوست می داری و همان را دشمن بدار که برای خود دشمن می داری.

یـادآور می شود: این دستور در همه شریعتهای بزرگ, همانند شریعت موسی, عیسی و … یکسان است.

سـپـس اسـتاد پرسشی را بدین گونه طرح می کند: آیا این دستور در دیـگـر شـرایع کلی و مطلق است؟ ولی در اسلام این گونه نیست؟ آیا در اسـلام معنی حدیث بالا این است که: برای مردم دوست بدار آن چه را بـرای خـود دوسـت مـی داری, مگر برای بعضی از مردم. یا برای مـردم دوسـت بـدار آنچه را برای خود دوست می داری, مگر در بعضی از امور.

اسـتـاد شهید, در پاسخ به پرسش یاد شده می نویسد: اسلام با دیگر شـریـعتهای آسمانی در این اصل کلی اختلاف ندارد. اختلاف در تفسیر محبت و برابرسازی آن بر موارد و نمونه های آن است۲۱ که در عرصه هـای گوناگون چالشهایی را در پی داشته است. بنابراین, باید دید مـقـصود از محبت و دوستی چیست؟ آیا مقصود محبت ظاهری است; یعنی کـاری کـنـیم که طرف مقابل خوشش بیاید, هر چند برای او در واقع زیان داشته باشد.

یـا مقصود از محبت, محبت عقلانی و منطقی است؟ یعنی آنچه در واقع خـیـر و سـعادت است, همان گونه که برای خود می خواهی برای عموم مردم بخواه.

آن گـاه, اسـتاد, برای روشن تر شدن مفهوم ظاهری و سطحی محبت از مفهوم واقعی آن به چند نمونه زیر اشاره می کند:

  1. مـمـکن است انسان گاه چیزی را برای خودش دوست بدارد که برای او زیـان آور بـاشـد. در مـثـل کسی که بیماری قند دارد, شیرینی بـرای او زیان دارد, ولی او شیرینی را دوست دارد. آیا درست است کـه در ایـن جـا بـگوییم چون تو شیرینی را دوست داری, برای همه مـردم دوست بدار, حتی برای کسانی که بیماری قند دارند؟ بی گمان چنین تفسیری از محبت در هیچ یک از شریعتها درست نیست.
  2. پدر و مادر فرزند خود را دوست دارند, این دوستی دوگونه ممکن است جلوه نماید:

الـف. مـمـکن است برای شماری از پدر و مادرها, مقیاس دوستی این بـاشـد کـه هـر چه فرزندشان خواست و دوست داشت در اختیارش قرار دهـند و از هر چه بدش آمد, به او ندهند. حالا اگر این کودک مریض اسـت و پزشک برای او آمپول و دیگر داروهای تلخ و بدمزه را نسخه کرده و کودک هیچ یک از اینها را دوست ندارد.

نـوعـی از دوسـتی این است که پدر و مادر این داروها را به کودک ندهند, چون ناراحت می شود!

ب. گـونـه دیگر از محبت نسبت به فرزند محبت عقلانی و منطقی است.

چـون پـدر و مادر, بچه خود را دوست دارند, هر چند با ناراحتی و نـاآرامی کودک, با همه توان تلاش می کنند که داروها را به هنگام به او بخورانند.

پـدر و مـادری کـه دوسـتی اش عاقلانه و منطقی است, نمی تواند به خـواسـت فـرزنـد در زمان حال بسنده کند, بلکه باید آینده او را نیز, در نظر بگیرد.

  1. خـانـواده ای دارای چند فرزند است. پدر و مادر, همه آنها را دوسـت دارنـد. حـال اگـر یـکی از اینها به حق دیگر فرزندان دست درازی کـنـد, آیـا مـی تـوان گـفـت: چون پدر و مادر او را دوست دارنـد, بـایـد او را آزاد بـگـذارنـد. در این جا دوستی و محبت دیـگران هم مطرح است. در این جا دوستی عقلانی و منطقی اقتضإ می کند که مصلحت جمع معیار و مقیاس باشد, نه فرد.۲۲

نـمـونه های فراوانی در جامعه داریم که مصلحت جمع با مصلحت فرد بـرخـورد مـی کـند. در این جا, حتی مصلحت فرد این است که مصلحت او, فدای جمع شود:

[)در این گونه موارد] خود محبت ایجاب می کند, عدم نرمی را, خود مـحـبـت ایـجـاب می کند خشونت را. خود محبت گاهی ایجاب می کند, حـداکـثر چیزی را که طرف برای خودش بدی تلقی می کند, مثلا اعدام را آن جا که پای مصلحت جمع در میان است.)۲۳

سپس استاد شهید, به عنوان نمونه از (قصاص) سخن به میان می آورد و یـادآور مـی شود: در اسلام اگر کسی به عمد بی گناهی را از بین بـبـرد, اسـلام اجازه قصاص می دهد که این را به مجازات او اعدام کـنـنـد. ممکن است گروهی بگویند: این قاتل یک نفر را کشته, چرا ما باید فرد دیگری را بکشیم.

اگـر کشتن کار بدی است; چرا ما باید این کار بد را تکرار کنیم؟ قرآن به این شبهه پاسخ می دهد:

(ولکم فی القصاص حیاه یا اولی الالباب.)۲۴

ای خردمندان, قصاص مایه حیات و زندگی است.

ایـن گونه کشتن را مرگ نینگارید حیات و زندگی بینگارید, ولی نه زنـدگی فرد, بلکه زندگی جمع. یعنی با قصاص یک نفر قاتل و سرکش, حـیـات جامعه و افراد دیگر را حفظ کرده اید; چرا که اگر شما به مـتـجـاوز و قاتل که یک نفر بی گناهی را کشته است, مهلت دهید و جـلـوگیری نکنید, فردا و فرداها دیگرانی پیدا می شوند و دست به خـون بـی گـناهان می آلایند پس این را کم شدن افراد جامعه نباید انـگـاشـت کـه حـفظ و بقای جامعه, در گرو آن است. با این نگاه, مفهوم (قصاص) دشمنی با انسان نیست.بلکه دوستی با انسان است.

انسان دوستی

گـروهی پنداشته اند: احکام جزایی اسلام, با انسان دوستی سازگاری ندارد. استاد شهید برای پاسخ به این شبهه به تحلیل مفهوم انسان دوسـتـی پـرداخـته و می نویسد: مقصود از انسان دوستی چیست؟ آیا انـسـان را از آن جهت که انسان است باید دوست داشت; یعنی انسان با ارزشهای انسانی به اصطلاح امروز:

یـا مـقـصود از انسان, همین هیلکی است که دارای یک سر و دو گوش اسـت. همین ظاهری که در همه افراد مشترک است. به دیگر سخن, آیا مـقـصـود شما از انسان, هر کسی از نسل آدم است و زیست شناسی او را انـسـان مـی داند. اگر انسان را به این معنی بگیریم, تفاوتی بـیـن حـضـرت عـیـسـی(ع) و کسانی که به پندار خود او را به دار آویـخـتـنـد, نیست. همچنین آنانی که با پیامبر(ص) و علی و امام حسین(ع) جنگیدند با آن بزرگواران از این جهت فرقی ندارند!

انـسـان دوستی, نمی تواند به این معنی باشد. انسان دوستی, یعنی انـسانیت دوستی. انسان را باید دوست داشت, به خاطر انسانیت او, نـه بـه خـاطـر قـرار گرفتن او در صف انسانها. در این صورت اگر انـسـانـی ضـد انسان شد, ضد انسانیت شد, مانع راه و تکامل دیگر انـسانها شد, در این جا, هر چند اسم او انسان است, ولی در معنی انسان نیست۲۵٫ به تعبیر علی(ع):

(فالصوره صوره انسان والقلب قلب حیوان.)۲۶

ظاهر او انسان است, ولی باطن او حیوان است.

آیا در این جا, به نام انسان دوستی می توان گفت: باید این گونه انـسـانـهـا را دوست داشت؟ انسان دوستی به معنای انسانیت دوستی اسـت و گـرنـه اگـر انـسان زیست شناسی مقصود باشد, از نظر زیست شـنـاسـی فـرقی بین انسان و حیوان نیست; چرا ما گوسفندان را به اندازه انسانها دوست نداشته باشیم.

استاد شهید از نکته های یاد شده چنین نتیجه می گیرد:

(پـس گذشته از این که محبت صرفا رعایت خواسته ها و میلها نیست. و گذشته از این که عبارت است از رعایت خیر و سعادت و مصلحت طرف و گـذشـتـه از ایـن کـه مـصلحت فرد, به تنهایی نمی تواند مقیاس بـاشـد, بـایـد مصلحت جمع در نظر گرفته شود. اساسا مساله انسان دوسـتی, به معنای انسانیت دوستی است… از این جا معلوم می شود کـه دوسـتـی و دوست داشتن انسانها, این نیست که از همه چیز قطع نـظر کنیم و فقط دوست داشته باشیم, این منطق غلطی است. آن محبت مـنطقی است که در جاهایی هم توام با خشونت باشد. در جایی هم با جـهـادهـا و مـبـارزه ها با کشتن انسانهایی که خار راه انسانیت اند, همراه باشد.)۲۷

اسلام دین دوستی و مهرورزی ۲۸,دین رحمت و بخشش۲۹ است و خشونت آن هـم بـرای گـسـتـرش مـحـبت و ژرفا بخشیدن به دوستیها و برداشتن خارهای راه دوستی و دوست داشتن است.

از نگاه اسلام, کیفرهای جزایی در اسلام, به عنوان رحمت الهی مطرح اسـت. فقیهان در مباحث جزایی اسلام, از کیفرها به عنوان احسان و لـطـف الهی به جامعه بشری نام برده و آن را به سخت گیری پدر در تربیت فرزندان و یا تلاش پزشک برای معالجه بیمار, همانند دانسته اند.

ایـن رحـمـت, ویژه جامعه نیست, بلکه فرد بزهکار را نیز در برمی گـیـرد, هـرچـنـد مـمـکـن اسـت برای بزهکار با درد و رنج همراه بـاشـد.هـمـان گونه که در هنگام معالجه, بیمار ممکن است, بسیار درد بـکـشـد و رنـج بـبرد. به همین جهت اگرچه اجرای پاره ای از احـکـام جزایی اسلام, به از بین رفتن عضوی از اعضای جامعه و گاه نـاقـص العضو شدن یکی از اعضای جامعه بینجامد,ولی حیات اجتماعی در گـرو چنین کیفرهایی است. قانونها و دستورهای جزایی اسلام, بر اسـاس مـصـلحت نوع انسان و رسیدن جامعه به صلح و آرامش و امنیت عمومی پی ریزی شده اند.

بـه دیـگر سخن, جامعه حکم یک بدن را دارد اگر عضوی از اعضای آن فـاسد شد, اگر از اصلاح آن خودداری کنیم, به همه اندام سرایت می کـنـد و قرار و آرامش را از دیگر اعضإ می گیرد.پس سلامت جامعه, بدون مبارزه با فساد و شرانگیزی و جنایت دوام نمی یابد.

استاد شهید, با اشاره به وجود قانون حدود و تعزیرات در اسلام می نویسد:

(اسـلام…دیـنـی است که معتقد است که مراحل و مراتبی می رسد که مـجـرم را جز تنبیه عملی,چیز دیگری تنبیه نمی کند و از کار زشت بـاز نـمـی دارد; امـا انـسان نباید اشتباه کند و خیال کند همه موارد جای خشونت و سخت گیری است.)۳۰

سـپـس آن بـزرگوار, به روشنگری و بیان سخن حضرت امیر(ع) درباره پیامبر(ص) می پردازد:

(عـلـی(ع) دربـاره پـیامبر اکرم(ص) این طور تعبیر می کند:(طبیب دوار بـطـبه قد احکم مراهمه و احمی مواسمه) او طبیب بود, پزشکی بـود کـه بیمارها و بیماریها را معالجه می کرد. به اعمال اطبإ تـشـبـیـه مـی کند که اطبإ مرهم می نهند و هم جراحی می کنند.و احیانا داغ می کنند.

مـی گـویـد: پـیامبر(ص) دوکاره بود: پزشکی بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ کن.

مـقـصـود ایـن است که پیامبر(ص) دوگونه عمل می کرد: یک نوع عمل پـیامبر(ص) مهربانی و لطف بود. اول هم (احکم مراهمه) را ذکر می کـنـد; یعنی عمل اول پیامبر(ص) همیشه لطف و مهربانی بود, همیشه از راه لـطـف و مـهـربـانی معالجه می نمود و با منکرات و مفاسد مـبـارزه مـی کـرد. اما اگر به مرحله ای می رسید که دیگر لطف و مـهربانی, احسان و نیکی سود نمی بخشید, آنها را به حال خود نمی گـذاشـت.ایـن جـا بـود که وارد عمل جراحی و داغ کردن می شد. هم مـرهـمـهای خود را بسیار محکم و موثر انتخاب می کرد و هم آن جا کـه پای داغ کردن و جراحی در میان بود, عمیق داغ می کرد و قاطع جراحی می کرد.)۳۱

سپس استاد شهید به شعر زیر از سعدی استشهاد می کند:

درشتی و نرمی به هم در به است

چو رگزن که جراح و مرهم نه است

گستره انسان دوستی

خـداوند در قرآن, چهره مومنان راستین را چنین ترسیم می فرماید:

(محمد رسول الله و الذین معه اشدإ علی الکفار رحمإ بینهم.)۳۲ مـحـمد فرستاده خداست و کسانی که با او هستند, در برابر کافران سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند.

آیـا برخورد قهرآمیز با کافران, همان شبهه پیشین را به ذهن نمی آورد کـه قـانون دوستی در میان مسلمانان همگانی نیست. مسلمانان وظـیفه دارند, برخی را دوست بدارند و با برخی دیگر دشمن باشند؟ اسـتـاد شهید با توجه به آیات قرآن , کافران را به دو دسته بخش مـی کـند. کافرانی که با دین مسلمانان و مسلمانان سرجنگ ندارند و کـافـرانی که سرجنگ دارند و می خواهند دین و همچنین خود آنان را نـابـود کـنـنـد.۳۳ قرآن اجازه می دهد که نسبت به دسته نخست محبت و احسان, روا داشته شود بلکه بدان سفارش نیز می کند:

(لایـنـهـکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین ولم یخرجوکم من

خداوند شما را باز نمی دارد از دین با آنان که با شما نستیزیده و شـمایان را از خانه و دیارتان بیرون نرانده اند, و به نیکی و عـدل بـا آن رفـتـار کـنید که به درستی خداوند عدالت پیشگان را دوست می دارد.

امـا دربـاره کـسـانی که به خاطر دین با مسلمانان می جنگیدند و آنان را از خانه هایشان بیرون راندند, می فرماید:

(انـمـا یـنـهـکـم الله عن الذین قاتلوکم فی الدین واخرجوکم من

خداوند باز می دارد شما را از این که با ستیزگان با شما در دین و بـیـرون کـنـنـدگان شما از دیارتان و آنان که به یکدیگر یاری رسـانـدنـد, تا شما را بیرون برانند, دوستی کنید و آنان را ولی خـود قرار دهند. هر که آنان را ولی و دوست خود بگیرد, پس آنان, همان ستمکاران باشند.

اسلام, به روشنی دستور می دهد که با چنین کافرانی و با سرکشان و دسـتـبـردزنان و آدم کشان و زورگویان, باید برخورد قهرآمیز نیز بـشود; چرا که محبت و احسان به آنها دشمنی با مسلمانان و تقویت بنیه دشمن است.

دستور مولی(ع) تامین زندگی پیرمرد کوری از اهل ذمه که گدایی می کـرد۳۶, دسـتـور امـام صـادق(ع) به سیراب کردن مرد کافری که در بـیـابـان تـنها مانده بود۳۷, دستور امامان معصوم(ع) به برخورد نـیـکـو و مـحـبـت آمـیـز بـا کودکانی که پدران و مادرانی کافر دارنـد۳۸, هـمـه و هـمـه, دلـیل بر این است که محبت و احسان به کـافـران تـا آن هـنـگـام که مایه تضعیف جبهه حق نشود, نه تنها مانعی ندارد که از نگاه اسلام به آن سفارش نیز, شده است.

فلسفه احکام جزایی در اسلام

شـایـد نـتـوان هدف و یا هدفهای ویژه ای را برای همه کیفرها در اسـلام یادآور شد; زیرا در اسلام برای هرگونه از بزهکاری, کیفر و هدف ویژه ای در نظر گرفته شده است:

اجـرای عـدالت, دفاع از مصالح جامعه, تادیب و اصلاح بزهکار, پیش گـیـری از جـرم, اصلاح جامعه, تشفی خاطر ستمدیده و… از هدفهای مـجـازاتـها و تنبیه ها شمرده شده اند. روشن است که پاره ای از ایـنـهـا در پـاره ای دیـگر نهفته است و به اصطلاح تداخل دارند.

اسـتـاد شـهـیـد, در یک جمع بندی سه انگیزه و هدف برای کیفرهای اسلامی یادآور می شود:

  1. جـلوگیری از تکرار جرم به وسیله خود مجرم یا دیگران, از راه تـرس و وحـشتی که کیفر دادن ایجاد می کند. به همین جهت می توان این گونه مجازاتها را (تنبیه) نامید.
  2. تـشـفی و تسلی خاطر ستمدیده و این در مواردی است که گناه از نوع جنایت و تجاوز به دیگران باشد.

اسـتاد شهید, پس از سخنان یاد شده یاد آور می شود که حس انتقام جویی و تشفی خاطر, در بشر بسیار قوی است و در دوره های ابتدایی و جـامـعـه هـای بدوی قوی تر بوده است. اگر انسان بزهکار را از راه قـانون کیفر نمی دادند, تباهی و فساد بسیاری در جامعه پدید مـی آمـد. ایـن حـس هم اکنون نیز, در بشر هست. نهایت این که در جامعه های متمدن اندکی ضعیف تر و یا پنهان تر است.

انـسـان سـتـمـدیـده دچار عقده روحی می گردد, اگر عقده او خالی نـگردد, ممکن است به گونه ای آگاه و یا ناخودآگاه روزی, دست به جـنـایـت بـزنـد; اما وقتی که ستمگر را در برابر او کیفر دهند, عقده اش باز و روانش از کینه و ناراحتی پاک می گردد.

  1. وجـود قانونهای جزایی برای تربیت بزهکاران و برقراری نظم در جـامـعه, ضروری و لازم است و هیچ چیز دیگری نمی تواند جانشین آن گـردد. ایـن کـه شـماری می گویند: به جای کیفر دادن باید انسان بـزهـکـار را تربیت کرد و به جای زندان باید دار التادیب ایجاد کـرد, یـک مـغـالـطـه است. تربیت و ایجاد دار التادیب لازم است. تـربـیـت درسـت از بـزهکاریها می کاهد. همچنان که نابسامانیهای اجـتماعی, یکی از علتها و انگیزه های بزهکاریها به شمار می آید و در بـرابـر, بـا برقراری نظامهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی درسـت نـیـز, از بزهکاریها کاسته می شود. ولی هیچ یک از اینها, جـای یـکـدیـگـر را نـمـی گیرند. نه تربیت و نه نظامهای عادلانه جـانـشین کیفرها نمی شود. همچنین کیفرها نیز نمی توانند جانشین تربیت درست و نظام اجتماعی سالم گردند.۳۹

هـر اندازه تربیت درست و نظام اجتماعی سالم و عادلانه باشد, باز طاغی و سرکش پیدا می شود که تنها راه جلوگیری از آنها مجازاتها و کیفرهاست.

از راه تـقـویت ایمان و تربیت درست و اصلاح جامعه و از بین بردن عـلـتـهـا و انـگـیزه های وقوع جرم, تا حدودی می توان از میزان بزهکاریها کاست و باید هم از این راهها استفاده شود.

(ولـی نـمـی توان انکار کرد که مجازات هم در جای خود لازم است و هـیـچ یـک از امور دیگر آن را ندارد. بشر هنوز موفق نشده است و شـایـد هـم هـیچ وقت موفق نشود که از طریق اندرزگویی و ارشاد و سـایـر وسأل آموزشی و پرورشی, بتواند همه مردم را تربیت کند و امـیـدی هم نیست که تمدن و زندگی مادی کنونی بتواند وضعی را به وجـود آورد که هرگز جرمی واقع نشود. تمدن امروز, نه تنها جرمها را کـم نـکـرده اسـت, بـلکه به مراتب آنها را بیش تر و بزرگ تر کرده است.

بـه دلأـلـی که ذکر شد, باید پذیرفت که وضع مجازاتها و کیفرهای قراردادی برای اجتماعات بشری لازم و مفید است.)۴۰

نمونه هایی از احکام جزایی اسلام

احکام جزایی اسلام بر دوبخش اند:

الف. بخشی از آنها همانند (قصاص) حق الناس به شمار می آیند.

ب. بـخـشـی دیـگـر, حق الله بوده و جنبه عمومی دارند که حدود و تعزیرات حکومتی از این جمله اند.

در ایـن بـخـش از نوشتار, از منظر شهید مطهری به این پرسش پاسخ داده مـی شـود کـه آیـا احکام جزایی اسلام خشن و با انسان دوستی نـاسـازگـار است؟ و یا با دقت در آنها به این نتیجه می رسیم که بـا انسان دوستی هیچ گونه ناسازگاری ندارد و به هیچ روی, خشونت زا نیستند, بلکه سد باب خشونت اند؟

شهید مطهری دیدگاه دوم را پذیرفته است. برای شرح و بیان دیدگاه ایشان, نگاهی می افکنیم, به پاره ای از احکام جزایی اسلام:

  1. قصاص

پـیـش از اسلام, عادت عرب جاهلی بر این بود که اگر کسی از قبیله آنـان کـشـته می شد, تا آن جا که قدرت داشتند از قبیله قاتل می کـشـتند.۴۱ خداوند با نازل کردن قانون قصاص: (کتب علیکم القصاص فـی الـقـتـلـی الحر بالحر….)۴۲ خط بطلان بر آداب و سنن جاهلی کشید. اسلام, اصل (قصاص) را پذیرفت, ولی آن را محدود ساخت:

(ولاتقتلوا النفس التی حرم الله بالحق ومن قتل مظلوما فقد جعلنا

بـه کـشتن انسانی که خدا خونش را محترم دانسته است دست نیازید, هـر کـس به ستم کشته شود, به طلب کننده خون او قدرتی داده ایم, ولی در انتقام از حد نگذرد که او پیروزمند است.

بر اساس متون اسلامی, خداوند قصاص را برای جلوگیری از ریختن خون بـی گـناهان تشریع کرده است;۴۴ زیرا کسی که می داند اگر انسانی را بکشد خود نیز, کشته می شود, دست به چنین کاری نمی زند.

قـرآن کـریـم, پـس از آن کـه از حفظ احترام خونها و حکم قصاص و چـگـونگی بخشش سخن می گوید, فلسفه تشریع قصاص را چنین ترسیم می کند:

(ولکم فی القصاص حیاه یا اولی الالباب.)۴۵

ای خردمندان, در قصاص حیات و زندگی است.

قـانـون قـصاص, مایه حیات جامعه است; زیرا اگر حکم قصاص نبود و انـسـانـهـای بزهکار و سنگدل احساس امنیت می کردند, جان هزاران انـسـان بـی گناه به خطر می افتاد. گواه بر این مدعا, کشورهایی اسـت کـه حـکـم (اعدام) را به کلی برداشته اند که این سبب شده, آمـار قـتـل و جـنـایت به سرعت بالا برود.۴۶ از سوی دیگر, قانون (قـصـاص) مایه حیات خود قاتل نیز هست; چرا که او را از فکر آدم کشی تا حدود زیادی باز می دارد و کنترل می کند.

از سـوی دیـگـر, در قـانـون (قصاص) برابری حاکم است: یک قتل در بـرابـر یـک قـتـل. مرد در برابر مرد و زن در برابر زن. با این قـانـون, جـلـو قتلهای پی در پی گرفته می شود. اسلام با آوردن و اجـرا کـردن این قانون والا و خردمندانه, به سنتهای جاهلی که یک قـتـل, گـاه مایه چندین قتل و یا کشتار دسته جمعی می شد, پایان بخشید.

شـمـاری نـدانسته و شماری دانسته و آگاهانه, این جا و آن جا می نـویـسند و می گویند: به جای قصاص, باید به تربیت مجرم پرداخت. هـرچـنـد ایـن سـخـن بـه ظـاهر عقلانی می نماید, ولی با توجه به پـیـامیدهایی که دارد, نادرستی آن به خوبی روشن می شود. هیچ کس مـنکر اصلاح و تربیت انسانهای بزهکار نیست; اما سخن ما در صورتی اسـت کـه بـه عـلتها و انگیزه هایی در جامعه اصول اصلاح و تربیت مـورد غـفـلـت واقع شده و یا در بزهکارانی تربیت و نصیحت کارگر نـیـفـاده اسـت.پس از موعظه و نصیحت براساس منطق قرآن, نوبت به شمشیر می رسد:

(لـقـد ارسـلنا رسلنا بالبینات وانزلنا معهم الکتاب… وانزلنا

شـهـید مطهری, پس از طرح شبهه یاد شده, در پاسخ به شبهه افکنان خارجی و داخلی می نویسد:

(بـسیاری از افراد پیدا می شوند و می گویند: مجازات اعدام یعنی چـه؟ مـجـازات اعدام, غیرانسانی است; یعنی (جانی) هر جنایتی را مـرتـکب شد, نباید اعدام شود. اینها سخن خود را چگونه توجیه می کنند و چه تحلیلی می کنند؟ می گویند: (جانی) را باید اصلاح کرد.

عـجب مغالطه بزرگی! شکی نیست که انسانها را باید اصلاح کرد, ولی قـبـل از آن کـه مـرتکب جنایت شوند, باید اصلاح کرد و نگذاشت از آنـهـا جـنـایتی سر بزند; اما یا در جامعه, مثل اکثر جامعه ها, تـربـیـت به اندازه کافی وجود ندارد و نه تنها عوامل اصلاح وجود نـدارد, بـلـکـه عوامل افساد و فساد وجود دارد و یا فرضا عوامل اصـلاح بـه اندازه کافی وجود دارد, ولی در جامعه ها همیشه عناصر مـنـحرفی هستند که علی رغم عوامل اصلاحی, دست به جنایت می زنند.

بـرای ایـنها چه فکری باید کرد؟ همین قدر که مجازات الغإ شود, آن جـانیهای بالقوه اصلاح نشده… یک عده جانی بالفطره ای که به هـر شـکـلـی روح جـنایت در آنها هست[ دست به جنایت می زنند] ما امـروز بـه بهانه این که جانی را باید اصلاح کرد به این معنی که جـانی را بگذار جنایت کند و بعد که جنایت کرد برویم او را اصلاح کنیم, داریم به همه جانیان بالقوه, چراغ سبز می دهیم, بلکه این کار ما تشویق جانی, به جنایت است)۴۸٫

شـمـاری, بـا انتقاد از قانون (قصاص) می گویند: قاتل یک نفر را کـشـته, حالا چرا ما فرد دیگری را بکشیم. اگر کشتن کار بدی است, ما چرا این کا را به عنوان (قصاص) تکرار کنیم.۴۹

در پـاسـخ ایـن گروه باید گفت: هر چند در اجرای حکم قصاص, کشتن انـسـان دیـگـر به ظاهر غیر عقلانی و غیر اخلاقی به نظر می رسد و نـبـایـد پاسخ عمل غیراخلاقی را با عمل غیراخلاقی داد و نباید با کـشـتن انسان دیگری دلهای دیگری را جریحه دار کرد و برای جامعه یـتـیمان بیش تری را بر جای گذاشت. ولی با کالبدشکافی و آثار و پـیـامـدهـای زیـانـبار این سخنان, نه تنها روشن می شود که حکم (قـصـاص) غیراخلاقی و غیر عقلانی نیست که لغو آن غیر عقلانی و غیر اخـلاقـی اسـت; چـرا کـه به گفته استاد شهید لغو قانون قصاص, به مـانـند چراغ سبز به بزهکاران است. در این فرض است که بزهکاران و افـراد فاسد, بدون ترس از کشته شدن دست به کشتار فردی و جمعی مـی زنـنـد. افـزون بر این, آیه شریفه اشارت داشت که قصاص مایه حـیات و زندگی است. همان گونه که به خاطر حفظ بدن, عضو فاسد را بـایـد بـریـد و هـمـان گونه برای رشد گیاهان و یا درختان, علف هـرزها و شاخه های مزاحم را می برند از بین بردن افراد مزاحم و خـطرناک نیز, بهترین وسیله برای رشد و تکامل اجتماع است. کسانی کـه کـشـتـن قاتل را نابودی فرد دیگری از اجتماع می دانند, دید فـردی دارنـد و اگـر مصلحت جامعه را در نظر بگیرند و بدانند که قصاص چه نقشی درپاسداری وتربیت دیگر انسانها دارد, درگفتار خود تـجـدیـد نـظـر می کنند. از بین بردن افراد خون ریز در اجتماع, هـمـانـند: قطع عضو فاسد, قطع و از بین بردن شاخه مزاحم و زیان رسـان اسـت که به حکم عقل باید آن را قطع کرد و به دور انداخت. تـاکـنـون کـسی به قطع عضو فاسد و شاخه های مزاحم اعتراض نکرده است.

بـا تـوجـه بـه آنـچـه گـفته شد, هدف از تشریع (قصاص, حمایت از انـسـانـها وافراد جامعه و جلوگیری از خون ریزی بیش تر است. در عـین حال, قرآن کریم در کنار آیات قصاص به گذشت نیز سفارش کرده اسـت.۵۰ و بـرای این که عضو جنبه عملی نیز, به خود بگیرد (دیه) را وضـع کـرده تـا کـسـانی که حاضر به عفو بدون عوض نیستند, در بـرابـر عـفـو, دیه و یا خون بهایی بالاتر از آن بر اساس مصالحه دریافت کنند.

کیفر دزدی

یـکی دیگر از گناهانی که امنیت جامعه را تهدید می کند و با این حـال, بـستری برای انحطاط اخلاق فردی و اجتماعی به شمار می آید, دزدی اسـت. در پاره ای از جامعه های پیش از اسلام, کیفر این جرم اعـدام بـوده۵۱, ولـی اسـلام بـا شـرایـطـ ویژه ای دستور به قطع انگشتان دزد داد, تا جامعه از این گناه مصون بماند:

(الـسـارق والسارقه فاقطعوا ایدیهماجزإ بما کسبا نکالا من الله

دسـت مـرد دزد و زن دزد را به کیفر کاری که انجام داده اند, به عنوان یک مجازات الهی قطع کنید…

جـمله: (جزإ بما کسبا…) اشاره به این مطلب است که این کیفر, نـتیجه کار آنان است و چیزی است که برای خود خریده اند. هدف از آن نـیز, پیش گیری و بازگشت به حق و عدالت است; زیرا (نکال) به معنی مجازاتی است که با هدف پیش گیری و ترک گناه انجام می شود. ایـن واژه, در اصـل به معنی لجام و افسار است و سپس به هر کاری که از انحراف جلوگیری کند گفته شده است.

دربـاره شـرأـطـ کیفر دزد و همچنین اندازه قطع دست دزد, مطالب بسیاری است به بخشی از آنها اشاره خواهد شد.

در ایـن جا نیز, مخالفان اسلام در خارج و داخل به دفاع از دزدان بر آمده و این حکم اسلامی را بسیار شدید و خشن و غیرانسانی و… خـوانـده انـد. اسـتـاد شـهـیـد, در آثار و نوشته های خود, همه اشـکـالهایی را که به این حکم جزایی اسلام وارد کرده اند, آورده و پاسخ گفته است:

اینان گاه می گویند: دنیای امروز دیگر نمی پسندد که دست دزد را ببرند.۵۳

استاد شهید در پاسخ به این سخن, با اهانت آمیز بودن آن نسبت به اسلام و مسلمانان یادآور می شود:

مـگـر مـا بـایـد تابع پسند و تشخیص دیگران باشیم, مگر ما قدرت شـنـاخت و انتخاب نداریم؟ سپس در تحلیل شبهه یاد شده می نویسد:

به چه دلیل بریدن انگشتان دزد نارواست؟ گفته اند:

  1. دزدی مـجـازات ندارد; زیرا کسی که دزدی کرده کار مهمی انجام نداده است که درخور کیفر و مجازات باشد.
  2. دزد را نباید مجازات کرد, باید تربیت کرد و نجات داد. استاد شهید در این باره می نویسد:

(ایـن سـخن خیلی فریبنده و عوام پسند است. اما سخن در این نیست کـه یا تربیت و یا مجازات. سخن در این است آن جا که تربیت موثر واقـع نشد, چه باید کرد؟ آیا مجازات آخرین دوای تربیت نیست)۵۴٫

  1. بریدن انگشتان دزد خشونت است و باید به کم تر از آن, در مثل چند تازیانه بسنده کرد.

اسـتـاد شهید, پس از نقل سخنان یاد شده به نقد آن پرداخته و با یـادآوری مـعـیار و ملاک خشونت و ملایمت اجرای این حکم را سد باب خشونت می داند:

(جـواب ایـن است که ملاک خشونت و ملایمت چیست؟ دزدی ضرر به امانت اسـت, ضرر به ناموس اجتماع است. دأما می بینیم و می خوانیم که خـود دزدی احـیـانـا مـنـجـر بـه کـشتنها و کشته شدنها و دست و پـاشـکـستنها و ناقص الخلقه شدنها می شود. باید دید چه مجازاتی قـادر اسـت نقش آخرین دوا را بازی کند. تجربه نشان داده است در جاهایی که این مجازات, اجرا نمی شود صدها و هزارها دزدی می شود و خـانـمـانهایی سقوط می کنند و آدمهایی کشته می شوند و آدمهای دیـگـری نـاقص العضو می گردند. اما آن جا که این قانون اجرا می شـود, با بریدن انگشتان یک دزد به کلی باب دزدی با همه تبعات و آثـار قـهـریـش از بـین می رود. بریدن انگشتان یک خأن, سد باب خـشـونـت اسـت, جـلـوگیری از یک سلسله خشونتهای صد درجه سخت تر است.)۵۵

و گاه می گویند: بریدن دست دزد قساوت است و با انسانیت و انسان دوستی ناسازگار.۵۶

اگر این حکم در دنیای امروز عملی شود, باید بسیاری از دستها را ببرند.

استاد شهید در نقد سخنان یاد شده می نویسد:

(آدمـهـایی که شعاع دیدشان کوتاه است. این حرف را می زنند. شما بـه صـفحات حوادث روزنامه ها نگاه کنید و این صفحات را بخوانید و بـبـینید در اثر دزدی تنها, نه فقط چقدر اموال ربوده می شود, بـلـکـه چقدر جنایتها و آدم کشیها واقع می شود. اگر مجازات دزد در جـای خودش صورت گیرد و دزد مطمئن باشد و یقین داشته باشد که اگـر دزدی کند و به چنگال پلیس و قانون بیفتد, این چهار انگشتش را قـطـع مـی کنند و تا آخر داغ این جنایت روی بدنش هست,[ هرگز دزدی نمی کند].)۵۷

همان گونه که استاد در فرازهای پیشین و در فراز بالا اشاره کرد:

(اگـر مـجـازات دزد در جای خود صورت گیرد.) هر دزدی را این حکم در بـر نـمی گیرد, بلکه تنها گروهی از دزدان خطرناک را شامل می شود که امنیت مردم و جامعه را بر هم زده اند. امروز دزدی زیاد, رخ می دهد, به خاطر این است که این قانون اجرا نمی شود.

اسـتـاد شـهید, به عنوان نمونه از وضعیت عربستان سعودی و امنیت نـداشتن حجاج بیت الله الحرام در گذشته یاد می کند و سپس اشاره مـی کـنـد: وقـتـی کـه عـربستان سعودی این حد اسلامی را به اجرا گـذاشـت, کـم کـم دزدی از آن منطقه رخت بر بست و حجاج با امنیت کامل می رفتند و بر می گشتند:

(پس این نوع رافتها و دل سوختنها و ترحمها, ترحمهایی غیر منطقی اسـت. یـعـنـی قساوتهایی است به صورت ترحم. به عبارت دیگر, این نوع ترحم, ترحم در یک مورد و قساوت در موارد دیگر است.)۵۹

در این گونه موردها, عاطفه و احساس, در برابر عقل و مصلحت قرار مـی گیرد. بی شک, مصلحت جامعه بر عاطفه ها و احساسها مقدم است. گـاه مـی گـویـنـد: اجـرای این حد, برای (ربع دینار) با آن همه احترامی که اسلام برای جان انسان قأل شده, ناسازگار است.

اسـتـاد شـهید, پاسخ می دهد: ابوالعلإ معری همین اشکال را کرده بود و سید مرتضی بدان چنین پاسخ داده است:

عـز الامـانه اعـلاهـا و ارخصـه

ذل الخیانه فافهم حکمه الباری۶۰

عـزت امـانـت آن دست را گران قیمت کرد و ذلت خیانت, بهای آن را پایین آورد. فلسفه حکم خدا را بدان.

شرائط مجازات دزد

استاد شهید, پس از پاسخ به شبهه های یاد شده یادآور می شود: از نـگاه اسلام, قانونهای جزایی, آن گاه اجرا می شود که به گونه ای روشـن اعلام شده باشند و بزهکار با آگاهی از این که مجازات دزدی چـیـست, به این عمل دست زده باشد. بنابراین, انگشتان دزد, همین کـه دزدی انـجـام گرفت, بریده نمی شود, آن چنان که شماری از نا آشـنـایـان به احکام اسلام پنداشته و گفته اند: اگر بنا شود این حـکـم در دنیای امروز عمل شود, باید بسیاری از دستها را ببرند. بـلکه اجرای این حد اسلامی, شرایط زیادی دارد که بدون آن شرایط, بریدن دست دزد روا نیست, از جمله:

۱٫مـالـی کـه ربـوده شـده باید دست کم یک ربع دینار ارزش داشته باشد.

  1. از جـای محفوظی, همانند خانه و مغازه دزدی صورت گرفته باشد.
  2. دزد عاقل و بالغ باشد و در حال اختیار دست به این کار بزند.
  3. دزدی پدر از مال فرزند, شریک از مال شرکت, نباشد.
  4. در قحط سالی که مردم گرسنه و راه به جایی ندارند, نباشد. و….

این شرطها و شرطهای دیگر, سبب شده است که این حد اسلامی, در طول چند قرن نخستین در مواردی اندک, به اجرا درآید.

آیـا بـریـدن دسـت چـند بزهکار برای امنیت چند قرن یک ملت قیمت گزافی است؟

کیفر گناهان جنسی

از دیـگـر احـکامی که مورد اشکال شماری از ناآگاهان و غربیان و غـرب زدگـان قـرار گـرفته, حد اسلامی بزه های جنسی است. از نگاه اسـلام, در پـاره ای از موارد زن و مرد زناکار باید اعدام شوند: زنـای مـحـصـن و مـحـصنه; یعنی مردی که همسر دارد و همسر او در اخـتـیـار اوسـت و زنی که شوهر دارد و شوهرش نزد اوست و همچنین زنای با محارم و زنای ذمی با مسلمه و زنای به عنف و زور.

از جـمـلـه حدود اسلامی, زدن صد تازیانه بر بدن زن و مرد زناکار است:

(الـزانـیـه والـزانی فاجلدوا کل واحد منهما ماه جلده ولاتاخذکم

زن و مـرد زناکار را هر یک, صد تازیانه بزنید. هرگز در دین خدا تـرحـم روا مـدارید, اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید. و باید گروهی از مومنان مجازات آنها را ببینند.

آیـه شـریفه, با بیان حکم عمومی (زنا) سه دستور زیر را بیان می کند:

  1. حکم زنان و مردان و زنان آلوده به فحشإ.
  2. تاکید بر این که در اجرای این حد الهی گرفتار عاطفه و احساس بـی مـورد نشوید. این گونه مهرورزیها, جز فساد و آلودگی اجتماع چیزی را در پی نخواهد داشت.
  3. دسـتور به حضور گروهی از مومنان در صحنه کیفر و مجازات; چرا کـه هـدف تنها این نیست که بزهکار عبرت گیرد, بلکه عبرت دیگران نیز, هدف است.

افـزون بـر ایـن, بـا حـضور مردم, بزهکار از تکرار این عمل غیر اخلاقی بازداشته می شود.

اسـتاد شهید پس از طرح و تفسیر آیه یاد شده, اظهار می دارد: در ایـن گونه موارد مهربانیها و دلسوزیها به گونه ای حکم می کند و عقل و منطق به گونه ای دیگر. عاطفه می گوید: مجازات نکن. عقل و مـنـطـق مـی گـویـد: مـجازات بکن. عقل و مصلحت می گوید: اگر هر بـزهـکـاری از کیفر رهایی یابد, پیامدهای زیانباری برای مردم و جـامـعـه دارد; از این روی, قرآن می گوید: (لاتاخذکم بهما رافه) یـعـنـی آن جا که پای حد اسلامی در میان است, به مصلحت مردم است کـه آن حـد اجـرا شـود. ایـن جا, جای دل سوزی و ترحم نیست. این رافت قساوت نسبت به اجتماع است.۶۲

سپس استاد شهید, به تحلیل شعر زیر از سعدی می پردازد:

ترحم بر پلنگ تیز دندان

ستمکاری بود برگوسفندان

تـرحـم بـه پلنگ, قطع نظر از منطق و مصلحت و عقل, یک امر عاطفی اسـت. فـرض کـنید پلنگی گوسفندان ما را خورده است. آیا باید او را مـجـازات کنیم یا رها کنیم؟ اگر نزدیک بین باشیم به او ترحم روا مـی داریـم و رهـایـش مـی کـنـیم; ولی اگر دوراندیش باشیم, مـجازاتش می کنیم. اگر جز این پلنگ, موجود دیگری در عالم نبود, ایـن عاطفه, عاطفه درستی بود, اما اگر چشم باز کنیم و آن سو تر را بـبـیـنـیم, می بینیم که ترحم ما به این پلنگ, مساوی است با قـسـاوت نـسـبت به صدها گوسفند. عاطفه دیگر نمی تواند ببیند که ایـن ترحم, مستلزم قساوتهای دیگری است. عقل و مصلحت است که همه را بـا یـکـدیـگر می سنجد و پشت سر این عاطفه, قساوتهایی را می بیند.۶۳

آنـچه در این نوشتار فرادید خوانندگان گرامی قرار گرفت, عقلانیت احـکام اجتماعی اسلام, بویژه احکام جزایی آن بود. امید است همان گـونـه که استاد شهید, انتظار داشت, متفکران اسلامی به شبهه های جـدیـد در ایـن باره پاسخ گفته و به آرزوی دیرین آن بزرگوار در این باره جامه عمل بپوشانند.

پی نوشت ها:

  1. سوره (آل عمران), آیه ۱۵۹٫
  2. (من لایحضره الفقیه), شیخ صدوق, ج۲۷۲/۴, دارصعب, دارالتعارف, بیروت.
  3. (بـحـارالانـوار), عـلامـه مـحـمد باقر مجلسی, ج۲۹۴/۱۳, موسسه الوفإ.
  4. همان مدرک, ج۵۰/۷۲ ـ ۶۴٫
  5. همان مدرک۵۴/.
  6. همان مدرک, ج۲۹۴/۱۳٫
  7. همان مدرک, ج۱۴۲/۷۲٫
  8. (اصـول کـافـی), کلینی, ج۳۵۰/۲ ـ ۳۵۴, دار صعب, دارالتعارف, بیروت.
  9. همان مدرک۱۴۷/.
  10. دعای جوشن کبیر: یا من سبقت رحمته غضبه.
  11. روزنامه (کیهان), ۱۳۵۸/۳/۷٫
  12. (صـحـیفه نور), مجموعه رهنمودهای امام خمینی, ج۱۵/۲, ارشاداسلامی.
  13. همان مدرک ۱۹/ ـ ۲۱٫
  14. (او بـه تنهایی یک امت بود), زندگی نامه و مصاحبه های شهید بـهـشتی, از مجموعه راست قامتان جاودانه تاریخ, دفتر اول۲۱۱/ ـ ;۲۱۵ دفتر سوم۹۰۵/, واحد فرهنگی بنیاد شهید.
  15. (پیرامون جمهوری اسلامی)۱۳۶/, صدرا.
  16. همان مدرک; (مجموعه آثار), ج۳۵۴/۱, صدرا.
  17. (تعلیم و تربیت در اسلام)۲۱۸/, الزهرإ.
  18. همان مدرک.
  19. همان مدرک.
  20. (نـهـج البلاغه), نامه۳۱/, فیض الاسلام۹۲۱/ با اندکی تفاوت در واژه هـا با آنچه شهید مطهری آورده است; (مستدرک حاکم), ج۱۶۸/۴ نیز محتوای آن را آورده است.
  21. (تعلیم و تربیت در اسلام)۲۱۹/.
  22. همان مدرک۲۲۰/ ـ ۲۲۲٫
  23. همان مدرک۲۲۲/.
  24. سوره (بقره), آیه ۱۷۹٫
  25. (تعلیم و تربیت در اسلام)۲۲۳/ ـ ۲۲۴٫
  26. (نهج البلاغه), صبحی صالح, خطبه ۸۷٫
  27. (تعلیم و تربیت در اسلام)۲۲۴/ ـ ۲۲۵٫
  28. (جاذبه و دافعه علی(ع)), شهید مطهری۵۵ ـ ۶۴٫
  29. (من لایحضره الفقیه), شیخ صدوق, ۱۷۲/۴٫
  30. (مجموعه آثار), ج۲۴۷/۱۷, صدرا.
  31. همان مدرک۲۴۸/.
  32. سوره (فتح), آیه ۲۹٫
  33. (تعلیم و تربیت در اسلام)۲۲۵/.
  34. سوره (ممتحنه), آیه ۸٫
  35. سوره (ممتحنه), آیه ۹٫

۳۶٫(تعلیم و تربیت در اسلام)۱۷۱/.

  1. همان مدرک۲۲۷/ ـ ۲۲۸٫
  2. (اصول کافی), کلینی, ج۱۶۱/۲ ـ ۱۶۲٫
  3. (مجموعه آثار), ج۲۲۵/۱ ـ ۲۲۶٫

۴۰٫همان مدرک, ۲۲۶ ـ ۲۲۷٫

  1. تـفسیر (نمونه), ج;۶۰۳/۱ (المیزان), علامه طباطبایی, ج۴۳۴/۱ ـ ۴۳۵, موسسه اعلمی.
  2. سوره (بقره), آیه ۱۷۸٫
  3. سوره (اسرإ), آیه ۳۲٫
  4. (نهج البلاغه), فیض الاسلام۱۱۹۷/, حکمت۲۴۴/.
  5. (سوره بقره), آیه ۱۷۹٫
  6. (اسـلام و دفـاع اجـتماعی), سید محمد علی احمدی ابهری۳۴۲/ ـ ۳۴۶٫ آمارهای فراوانی را در این باره گردآوری کرده است.
  7. سوره (حدید), آیه ۲۶٫
  8. (انسان کامل)۲۸۱/ ـ ۲۸۲, صدرا.
  9. (تعلیم و تربیت در اسلام)۲۲۳/.
  10. سوره (بقره), آیه ۱۷۸٫
  11. (بررسی تطبیقی مجازات اعدام), محمد ابراهیم شمس ناتری ۲۱ ـ ۲۸, مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم.
  12. سوره (مأده), آیه ۳۸٫
  13. (امـداد هـای غـیـبی در زندگی بشر), شهید مطهری۱۴۲/, صدرا; (اسلام و مقتضیات زمان), ج۱۸۹/۱٫
  14. (امدادهای غیبی در زندگی بشر)۱۴۲/.
  15. همان مدرک۱۴۲/ ـ ۱۴۳٫
  16. (انسان کامل) ۲۸۲/.
  17. همان مدرک.
  18. همان مدرک;۲۸۳/ (اسلام و مقتضیات زمان), ج۱۸۹/۱٫
  19. (انسان کامل)۲۸۴/.
  20. (سیری در سیره نبوی), شهید مطهری۱۶۵/ ـ ۱۶۶, صدرا.
  21. سوره (نور), آیه ۲٫
  22. (فلسفه اخلاق), شهید مطهری۵۰/.
  23. همان مدرک۵۱/.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

 

گوشه ای از عظمت و فضایل كمتر گفته شده امیرالمؤمنین علیه السلام

سراسر عمر پر بركت امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ سرشار از فضائل و مناقب است. تولد او در كعبه، تربیت او به دست پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ایمان آوردن وی به پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در اولین روزهای بعثت، كمك و یاری ایشان به آن حضرت، خوابیدن در جایگاه آن حضرت در شب هجرت، ازدواج با دختر آن بزرگوار، شركت مؤثر در جنگ های پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ با مشركان و… همه و همه تنها گوشه ای از عظمت و بزرگواری علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ می باشند. علم بی پایان علی ـ علیه السلام ـ عبادت های طاقت فرسا و خالصانه ایشان، كار و كوشش خستگی ناپذیر وی، كمك به نیازمندان و بیچارگان نیز می تواند بخشی از ابعاد وجودی آن حضرت را نشان دهد. به قول شاعر: كتاب فضل تو را آب بحر كافی نیست ـ كه تركنم سرانگشت و صفحه بشمارم.
با این همه به نظر می رسد كه در رابطه با قضاوت های امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ كمتر سخن گفته می شود. لذا به چند نمونه از قضاوت های آن بزرگوار اشاره می شود:

  1. جلوگیری از  قصاص دفعه دوم : مردی، مرتكب قتل مردی دیگر شد. برادر مقتول، قاتل را نزد خلیفه دوم (عمر) برد. عمر به وی دستور داد قاتل را بكشد. برادر مقتول، قاتل را به قدری زد كه یقین كرد او را كشته شده است. اولیای قاتل، او را برداشته و به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت، به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون او را (قاتل) دید، دوباره او را گرفت و گفت: تو قاتل برادر من هستی باید تو را بكشم. مرد فریاد بر آورد تو یك بار مرا كشته ای و حقی بر من نداری.

مجدداً نزاع را به نزد عمر بردند. وی دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این كه به نزد حضرت علی ـ علیه السلام ـ رفته و از او داوری خواستند. علی ـ علیه السلام ـ به قاتل فرمود: شتاب مكن و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته ای صحیح نیست. عمر گفت: پس حكم شان چیست؟ علی ـ علیه السلام ـ فرمود: ابتدا قاتل، شكنجه هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد. برادر مقتول با خود فكری كرد كه در این صورت جانش در خطر است، پس، از كشتن او صرف نظر كرد.[1]

  1. رفع قصاص از قاتل: مردی را در خرابه ای دیدند كه كاردی خون آلود در دست داشت و در همان نزدیكی نیز كشته ای بود كه در خون خود می غلتید. مرد را دستگیر كرده و نزد حضرت امیر ـ علیه السلام ـ بردند.آن حضرت فرمود: چه می گویی؟ متهم گفت: من آن مردم را كشته ام.

علی ـ علیه السلام ـ طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگیرند. ناگهان، مردی شتابزده نزد آن حضرت آمده و گفت: من آن شخص را كشته ام. امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به مرد اول فرمود: چطور شد علیه خودت اقرار كردی؟

متهم: زیرا توانایی انكار نداشتم، بدان جهت كه افرادی مرا در خرابه ای با كاردی خون آلود بر بالین كشته ای دیده بودند و بیم آن داشتم كه اگر اقرار نكنم، مرا بزنند. حقیقت مطالب این است كه من در نزدیكی آن خرابه گوسفندی را ذبح كرده، پس در حالی كه كارد خون آلودی در دست داشتم، به منظور قضای حاجت، داخل خرابه شدم، ناگهان كشته ای را دیدم كه در خون خود می غلتید، بالین او رفته حیرت زده به او نگاه می كردم، كه ناگهان این گروه وارد خرابه شده، مرا به آن حال دیده و دستگیرم نمودند.

امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به حاضران فرمود: این را به نزد فرزندم حسن ببرید و از او حكم مسأله را بپرسید، حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ در پاسخ آنان فرمود: به امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ بگویید: اگر چه این مرد، مسلمانی را كشته، ولی جان دیگری را از مرگ نجات داده است و خداوند می فرماید: …وَمَنْ أَحْیاهَا فَكأَنَّمَا أَحْیا النَّاسَ جَمِیعًا….[2]

بنابراین هر دو آزاد می شوند و خون بهای مقتول از بیت المال پرداخت می گردد.[3]

لازم به ذكر است كه امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ از این جهت این مسأله را به فرزندش امام حسن ـ علیه السلام ـ ارجاع دادند كه می خواستند به مردم بفهمانند كه امام بعدی، آن بزرگوار می باشند و الاّ خودشان می توانستند همان حكم فرزند شان را جاری سازند. بدون این كه نیازی به ارجاع به وی باشد.

منبع: نرم افرار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

[1] . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الکافی، بیروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1405ق، ج7، ص360. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1401ق، ج4، ص128 و 129. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، بیروت، دارالاضواء، چاپ دوم، 1406ق، ج4، ص128 و 129. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، بیروت، دارالاضواء، چاپ دوم، 1406ق، ج10، ص278، شوشتری، شیخ محمد تقی، قضاوت های امیر المؤمنین علی (ع) ترجمه موسوی جزایری، سید علی محمد، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ چهارم، 1379ش، ص268 و 269.

[2] . مائده : 32.

[3] . فروع کافی، همان، ج7، ص289 و 290. تهذیب الاحکام، همان، ج10، ص173 و 174. قضاوت های امیر المؤمنین علی علیه السلام، همان، ص269 و 670.

تنبيه بدنى كودكان در اسلام

تنبيه بدنى كودكان در اسلام

يكى از مسائل مهم و پيچيده تربيتى كه اكثر پدران و مادران در آن دچار ترديدند، چگونگى برخورد با آنان با كارهاى نادرست كودكان است، به طورى كه بيشتر اوقات والدين متحير مى مانند كه در مقابل خطاها و كجروى هاى فرزندانشان و روى برتافتن آنان از توصيه ها و راهنمايى ها چه واكنشى نشان دهند.

اگر در مقابل كارهاى زشت و ناپسند آنان سكوت كنند كودكان بر خطاهاى خود افزوده و جسارت بيشترى پيدا مى كنند، و اگر عكس العمل نشان داده و فرزندان را تنبيه كنند چه بسا كه مشكلات ديگرى هم بيافرينند.

در اين بخش، در پرتو كلام نورانى معصومين عليهم السلام نخست به موارد منع و جواز تنبيه و سپس به بهترين راه حل ها در اين زمينه اشاره مى كنيم و در خاتمه به سيره معصومين عليهم السلام نظر مى افكنيم.

موارد منع تنبيه بدنى كودكان

در روايات به چند مورد اشاره شده كه نبايد در آن موارد كودكان را زد.

ذكر اين مورد، براى آن نيست كه در ساير موارد كتك زدن بى اشكال است، بلكه به طور كلى اصل اساسى و عمومى و اوليه ى اسلامي- كه نقش تربيتى و اصلاحى بس عظيمى دارد – همان تشويق و تحريك مثبت و اشتياق انگيز در كارهاى خوب است. تنبيه جز در موارد خاص – كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد – غالبا تأثير منفى دارد و اگر گفته مى شود در موارد زير تنبيه بدنى كنار گذاشته شود از باب تأكيد بر ترك آن است، نه تأييد آن در موارد ديگر.

1. يكى از مواردى كه نبايد كودكان را كتك زد آن جاست كه نام هاى پاك و مقدسى بر كودكان نهاده شده باشد. در بخش نامگذارى كودكان اشاره كرديم كه اهل بيت عليهم السلام تأكيد فراوانى داشتند بر اين كه مبادا كودكان همنام پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم و حضرت فاطمه ى زهرا عليها السلام و ائمه ى معصومين عليهم السلام مورد آزار و تنبيه بدنى قرار گيرند.

2. فرزند را قبل از ده سالگى براى نماز نبايد زد پيامبر فرمود:

أدب صغار أهل بيتك بلسانك على الصلاه و الطهور، فاذا بلغوا عشر سنين، فاضرب و لا تجاوز ثلاثا؛(1)

فرزندان خردسالت را با زبان بر نماز و وضو انس و عادت دهيد و آن گاه كه به ده سالگى رسيدند آنها را به خاطر سستى و سهل انگارى در نماز بزن، ولى از سه ضربه فراتر نرو.

از اين روايت استفاده مى شود كه قبل از ده سالگى، زدن كودك براى نماز جايز نيست. البته سنى كه بدين منظور مشخص شده، در روايات، متفاوت ذكر شده است (هفت، هشت، نه و سيزده سالگى) بنابراين، لزوم رعايت جانب احتياط اقتضا دارد كه تا آن جا كه ممكن است از زدن اجتناب كرده و از روش هاى مناسب تر استفاده كرد.

موارد جواز

1. براى جلوگيرى از انحراف:

از امام صادق درباره كودك كه به مرحله ى جوانى رسد و مسيحيت را برگزيند – در حالى كه يكى از پدر و مادرش يا هر دو مسلمان بوده باشند – فرمود: جوان به حال خود رها نمى شود بلكه براى قبول اسلام او را تنبيه مى كنند»(2)

2.براى تربيت:

رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم در بخشى از توصيه هاى خود به امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: براى تأديب و تربيت بيش از سه ضربه (به كودك) نزن».(3)

هم چنان كه در اين روايت ملاحظه مى شود، تنها در موارد خاصى كه براى كودك سرنوشت ساز است – و نه براى هر عملى كه از فرزند سر مى زند واحيانا مورد رضاى والدين نيست – اجازه داده شده كه والدين از شيوه تنبيه استفاده كنند.

حدود تنبيه بدنى

از روايات گذشته روشن شد كه زدن فرزندان در مواردى – حتى براى تربيت و تأديب – بلامانع است؛ اما بايد ديد كه حدود تنبيه بدنى تا كجاست؟ و پدر و يا مادر تا چه مقدار و با چه وسيله اى مى توانند كودك را تنبيه كنند؟ آيا آنان مجاز هستند كه با چوب يا شلاق، وحشيانه كودكان را به اصطلاح خود ادب و در حقيقت شكنجه كنند و بدن آنان را كبود و زخمى نمايند؟

آيا والدين اجازه دارند در هر سنى كودك را تنبيه بدنى كنند؟

آيا مى توانند هر گاه كه از نافرمانى فرزندانشان به خشم آمدند، ديوانه وار به جان كودكان معصوم بيفتند و علاوه بر دشنام و ناسزاگويى، آنان را به باد كتك بگيرند؟ بى ترديد پاسخ منفى است و چنين تصورى كه برخى والدين ناآگاه درباره ى تأديب و تربيت فرزند خود دارند، به كلى غلط است، رواياتى كه از پيامبر و ائمه هدى رسيده حد و مرز تنبيه را كاملا روشن مى كند.

محدوديت تنبيه بدنى

تنبيه مجاز شرايط خاصى دارد كه با در نظر گرفتن آنها مى بينيم اين اصل، يك اصل حكيمانه است، نه شيوه ى خشونت آميزى براى جبران ناتوانى هاى والدين در تربيت و هدايت كودكان. تنبيه بدنى كودكان پيش از ده سالگى، مجاز نيست و مقدار زدن نيز كاملا محدود است، و اگر بيش از آن باشد، يا منجر به سرخى و كبودى يا نقص عضو گردد، كيفر دارد و…

الف) حماد بن عثمان مى گويد: از امام صادق عليه السلام درباره ى تأديب و زدن كودك و بنده زر خريد، پرسيدم ؟ حضرت فرمود: پنج يا شش ضربه بيشتر نزن و در همين اندازه نيز نرمش نشان ده.

2. بيش از سه ضربه زدن قصاص دارد.(4) از جمله وصاياى پيامبر به على عليه السلام اين بود كه فرمود: «براى تأديب بيش از سه ضربه نزن زيرا اگر چنين كردى روز قيامت قصاص خواهى شد».(5)

3.على عليه السلام به كودكانى كه نوشته هاى خود را نزد آن حضرت آورده بودند – تا بهترينشان را برگزيند – فرمود: به معلم خود بگوييد كه اگر براى تأديب، بيش از سه ضربه به شما بزند، از او قصاص خواهد شد.(6)

ثبوت ديه بر پدر

هر گاه تأديب و تنبيه فرزند جز با زدن او ميسر نباشد، اگر چه با رعايت شرايط ضرورى آن بى اشكال به نظر مى رسد، اما پدر بايد به اين نكته متوجه باشد كه اگر در اثر زدن، بدن فرزند سرخ يا كبود و يا زخمى گردد يا آسيب ببيند و يا احيانا فرزند زير ضربات پدر، فوت كند، اگر چه بدين منظور پدر قصاص نمى شود (اين حكم فقط مختص به پدر است) اما يقينا بايد ديه بپردازد، گرچه زدن فرزند به قصد ديگرى جز تأديب هم نبوده باشد.(7)

فتواى حضرت آيه الله العظمى اراكى (ره) در اين باره چنين است:

سؤال: هر گاه پدر، فرزند خود را به قصد تأديب مورد ضرب قرار دهد آيا ديه دارد يا نه؟ جواب: هرگاه تأديب طفل متوقف باشد بر ضرب، جايز است، ولى بايد سرخ و كبود نشود و در فرض جواز، حكم تكليفى با حكم وضعى منافات ندارد، مثل اكل در مخمصه… كه با ضمان منافات ندارد، پس هر گاه سرخ يا كبود يا سياه شود ديه مقرره را دارد.(8)

يادآورى

1. روايات اسلامى تنبيه بدنى را فقط در موردى تجويز مى كند كه جنبه ى تربيتى و هدايتى داشته باشد، نه اين كه هرگاه فرزند به دلخواه پدر و مادر و طبق سليقه هاى شخصى يا تمايلات نفسانى آنان عمل نكرد، مجاز باشند او را تنبيه بدنى بكنند؛ زيرا ديگر تنبيه به عنوان عامل بازدارنده ى از كارهاى بد و وادار شدن به كارهاى خوب مطرح نيست، بلكه فقط وسيله اى است براى فرونشاندن خشم و غضب والدين.

2. والدين مجاز نيستند كودكان كمتر از هفت سال (و بلكه براى رعايت احتياط، كودكان كمتر از سيزده سال) خود را براى وادار كردن به نماز خواندن كتك بزنند.

3. حداكثر تنبيه بدنى كودكان شش ضربه است. البته معلم و مربى حق ندارد بيش از سه ضربه بزند(9) و اگر بيشتر از اين اندازه بزند، علاوه بر اين كه مرتكب حرام شده، بلكه بايد قصاص هم بشود.

پدر اگر چه تا زدن شش ضربه مجاز است، اما در صورتى كه از اين حد تجاوز كند در روز قيامت قصاص خواهد شد و قصاص خداوندى، بسيار شديدتر و دردناك تر از قصاصى است كه در دنيا به دست بشر انجام مى گيرد.

روش هاى تنبيه

تنبيه ممكن است به صور گوناگون انجام گيرد و منحصر به كتك زدن نيست؛ زيرا ترش رويى و اخم نيز نوعى تنبيه است، هم چنان كه محروم كردن كودكان از بعض امور خوشايند و پر جاذبه نيز تنبيه ديگرى است؛ اما در تنبيه جسمانى نيز مراد توسل به شيوه هاى خشن و وحشيانه و ضربه زدن با تركه انار و شيلنگ و شلاق و… نيست. مثلا در مورد وسيله تنبيه زن به وسيله شوهر كه قرآن در آيه «و اضربوهن…» به آن اشاره كرده، مرحوم طبرسى در مجمع البيان از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه مقصود «زدن با مسواك» (10) است.

بنابراين، اگر در باب تنبيه زن توسط شوهر بدين گونه برخورد شود. شيوه ى خاص تنبيه كودك نيز معلوم است. به اوليا و مربيان توصيه مى شود كه

اولا: تنبيه و به ويژه تنبيه بدنى را به عنوان شيوه اى عمومى و اصل اوليه ى برخورد با خطاهاى كودكان به كار نگيرند.

ثانيا: بر اعصاب و احساسات خود مسلط باشند و در صورت لزوم از تنبيه استفاده كنند تا جلو كجروى كودك را بگيرند، نه اين كه خشم خود را بر كودك خالى كنند.

ثالثا: به حداقل تنبيه اكتفا كنند و از آن فراتر نروند.

رابعا: براى تنبيه كودك از هر وسيله اى استفاده نكنند، هم چنين بر صورت و مواضع آسيب پذير كودك نزنند و از شدت عمل و تنبيهات خشن جدا پرهيز كنند.

قهر، بهترين راه حل

بهترين راه حلى كه مى توان در اين مسأله مهم و پيچيده ارائه كرد و از درس هاى تربيتى اسلام و اهل بيت عليهم السلام است كه اين حتى اگر نيازى به تنبيه فرزندان باشد، آنها را نزنيد؛ آنان غنچه هاى بهشتى هستند كه زندگى را شيرين كرده اند، در چنين مواقعى با آنها قهر كنيد؛ زيرا اين عمل در روحيه ى كودك تأثير به سزايى دارد و كودك احساس مى كند با قهر كردن پدر يا مادر از او، گويى تمام درها به رويش بسته مى شود و هيچ راهى جز دست كشيدن از كارهاى خلاف خود ندارد، پس مى كوشد از كارهاى زشت خود دست بردارد و از پدر و مادر يا مربى هم پوزش بخواهد، اما نبايد قهر كردن خيلى طول بكشد وگرنه بازتاب هاى منفى ديگرى در بر خواهد داشت.

امام موسى بن جعفر عليه السلام به يكى از ياران خود كه از دست فرزندش به ستوه آمده بود و شكايت مى كرد فرمود: «لا تضربه واهجره و لا تطل؛(11) او را نزن، بلكه با او قهر كن، اما خيلى طول نكشد».

روش اهل بيت در تنبيه

اما روش اهل بيت عليهم السلام اين نبوده كه فرزندانشان را تنبيه بدنى كنند، و موردى سراغ نداريم و نقل نشده كه چنين كارى كرده باشند. پس بايد ديد كه شيوه ى تربيتى آن بزرگواران چگونه بوده است. با اين كه بعضى از آنان فرزندان زيادى داشتند، اما هرگز نيازى نمى ديدند بچه هايشان را تنبيه بدنى كنند و اين مسأله بسيار مهم و درس آموز است و اين ما هستيم كه چون با راه و روش تربيت والاى اسلامى آشنايى درست نداريم فكر مى كنيم كه زدن تنها راه تربيت فرزند است.

امامان معصوم عليهم السلام نه تنها با كودكان با رأفت و نرمى رفتار مى كردند، بلكه با غلامان خود نيز خوش رفتار و نرم خوى بوده اند، و در آن روزگار كه در جامعه با بدترين روش ها يا بردگان رفتار مى شد، آن بزرگواران هرگز نسبت به بردگان خشونت به خرج نمى دادند و جز با نرمى و ملايمت با آنان رفتار نمى كردند.

پى نوشت:
1. مجموعه ى ورام، ص 358.
2. «عن أبى عبدالله فى الصبى: اذا شب فاختار النصرانيه و أحد أبويه نصرانى أو مسلمين قال: لا يترك ولكن يضرب على الاسلام». وسائل الشيعه، ج 18، ص 546.
3. عن النبى فيما أوصى به أميرالمؤمنين «لا تضربن أدبا فوق ثلاث.» مجموعه ى ورام، ص 358.
4. «قلت لأبى عبدالله فى أدب الصبى و المملوك، فقال: خمسه أو سته و ارفق به» وسائل الشيعه، ج 18، ص 581.
5. عن النبى (صلى الله عليه و اله) فيما أوصى به أميرالمؤمنين: «لا تضربن فوق ثلاث فانك ان فعلت فهؤ قصاص يوم القيامه». مجموعه ى ورام، ص 358.
6. «قال على عليه السلام لصبيان ألقوا ألواحهم بين يديه لينظر فيها يخير بينهم…: أبلغوا معلمكم ان ضربكم فوق ثلاث ضربات فى الأدب اقتص منه» وسائل الشيعه، ج 81، 582.
7. ر.ك. شرايع الاسلام، ج 4، ص 192. (اين مسأله جزء مسلمات فقهى است. براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به بخش ديات كتب فقه، كه مقدار ديه براى هر بخش از بدن در آن جا مشخص شده است.)
8. توضيح المسائل، بخش استفتاءات، ص 571.
9. آيه الله العظمى خويى رحمه الله مى فرمايد: «هذا فى غير المعلم، و أما فيه فالظاهر عدم جواز الضرب بأزيد من ثلاثه…» مبانى تكمله المنهاج، ج 1، ص 341.
10.تفسير صافى، ج 1، ص 354 به نقل از مجمع البيان.
11. عده الداعى، ص 79.
منبع : كتاب حقوق فرزندان در مكتب اهل بيت عليهم السلام به نقل از پايگاه راسخون