فرهنگ اسلامى

نوشته‌ها

قداست مادر در فرهنگ اسلامى‏(۱)

واژه «اُم» به معناى مادر در قاموس فرهنگ اسلامی و فرهنگ‌هاى مربوط به نهاد خانواده و جامعه، به خصوص جوامع مشرق زمین که بعضاً با فرهنگ غنى اسلام توسعه یافته ‏اند بسیار شاخص و ارزشمند است.

این واژه به معناى مولد، سرمنشأ و اصل و ریشه هر چیز بکار برده می‌شود. در «منتهى الارب» به معناى «والده» بکار رفته است و در «غیاث اللغات» به معناى اصل، عماد و ستون کلمه بکار می‌رود که در آغاز کلمات دیگر آمده و با هر عبارتى که به آن اضافه شود بکار برده خواهد شد.(۱)

واژه «ام» به لحاظ دربرداشتن بار معنایى خاصى که دارد شاخص بعضى از سمبل‌ها و نمادها و سایر ترکیبات وصفى جهت شناسایى بهتر بکار برده می‌شود از قبیل ترکیباتى نظیر «ام القرى» که به معناى سرزمین امن و امان مکه است که مادر همه قریه ‏ها شمرده می‌شود. «ام غیلان» خارهاى بزرگ که بسان درختى عظیم در بیابان‌هاى وسیع و سایر صحراها و فلات می‌رویند.

«ام المؤمنین» لقب زنان و همسران پیامبر به ویژه حضرت خدیجه(سلام الله علیها) می‌باشد و «ام الائمه» مادر امامان که لقب حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بشمار می‌رود. نیز واژه «ام» به معناى اصل و منشأ پلیدى و شر بکار برده می‌شود مثل «ام الخبائث» کنایه از شراب که مایه شر و فساد اخلاق انسان هاست و «ام الفساد» کنایه از ابر قدرتى همچون آمریکاست که سر منشأ جنگ افروزی ها، نابسامانی‌ها و خونریزى ملت‌هاى بیگناه و مظلوم می‌باشد. بدین لحاظ غالب منابع و متون عرفانى و اسلامی هرجا که سخن از احترام و ارزشمند شمردن انسان هاست خصوصاً بر روى واژه زیباى «مادر» تکیه می‌شود.

در «رساله حقوق» به نقل از فرمایش امام زین العابدین(علیه السلام) این چنین روایت شده که: و اما حق مادرت این است که بدانى او تو را از جایى برداشته که کسى، کس دیگر را برنمی ‏دارد و از میوه دل خود به تو داده که کسى به کس دیگر نمی‌دهد و تو را با تمامی اعضاى وجود خویش نگهبان بوده است و باکى نداشته که خود گرسنه ماند اما در عوض ترا سیر گرداند و خود تشنه ماند تا تو را سیراب سازد و خود برهنه باشد و تو را بپوشاند و خود در آفتاب باشد و تو را در سایه نگاه دارد و به خاطر تو بیدارى می‌کشد و تو را از گزند گرما و سرما دور دارد پس جز به یارى خدا و توفیق او از عهده سپاس برنخواهى آمد».(۲)

در روایات آمده که روزى رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد نشسته بود، جبرئیل فرود آمد و سلام کرد و عرضه داشت: یا رسول ‏اللّه! قدم به قبرستان بقیع گذارید تا شاید به برکت حضور شما رحمت شما شامل حال برخى از اموات گردد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به بلال دستور داد تا در مدینه ندا کند که مردم به قبرستان آیند. آن حضرت از درون قبرى صداى ناله و زفیر استماع نمود تا این که زنى به حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد و در حالى که بر آن قبر اشاره کرده بود عرضه داشت: یا رسول اللّه! من مادر صاحب این قبر هستم فرمان چیست؟ آن حضرت فرمود: او را حلال کن، زیرا فرزندت در عذاب است. آن زن عرضه داشت یا رسول اللّه! من او را حلال نمی‌کنم… زیرا من او را از شیره جان پرورده ‏ام و مشقات و سختی‌هاى فراوانى را به جان خریده ‏ام، او را بسیار دوست داشتم تا روزى رسد که پشتیبان و حامی و پناهگاه من باشد ولى به هنگام بزرگسالى به آزار من پرداخت.

حضرت دست به دعا برداشت که: خدایا! به حق خمسه النجباء… صداى این فرزند را به گوش مادرش برسان تا شاید به فرزندش رحم کند. سپس به مادر دستور داد تا گوش به خاک قبر پسر گذارد و ناله‏‌هاى او را استماع کند. مادر ناله جانسوزى شنید که می‌گوید: اى مادر… بالاى سرم و پائین پایم از چپ و راست همه در آتش عذاب است از من درگذر و گرنه تا قیامت به همین درد و محنت مبتلا خواهم بود. مادر به حال پسر رقّت کرد و گفت: خداوندا! از سر تقصیر او گذشتم. در حال خداوند بر آن جوان معذّب لباس رحمت پوشانید.(۳)

شیخ اجل سعدى شیرازى(ره) خود به دوران جوانى به خاطر یک اهانت به مادر این چنین اذعان می‌دارد که: وقتى به جهل جوانى بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجى نشست و گریان همی گفت، مگر خردى فراموش کرده‌اى که درشتى می‌کنى؟!

چه خوش گفت زالى به فرزند خویش‏

چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن‏

گر از عهد خردیت یاد آمدى‏

که بیچاره بودى در آغوش من‏

نکردى در این روز بر من جفا

که تو شیرمردى و من پیر زن(۴)

فلسفه احترام و تکریم نسبت به والدین

خداوند متعال در قرآن کریم شیوه ‏ها و الگوهاى مختلف در راستاى احترام به مقام والدین به ویژه مادر براى ما معرفى فرموده است یعنى علاوه بر اینکه به دوران سرشار از رنج و درد باردارى اشاره می‌فرماید، نحوه تکریم و تجلیل را نسبت به مقام مادر براى ما اثبات می‌فرماید آیه زیر از سوره احقاف گواه بارزى بر این مدعاست:

«و وصّینا الانسان بوالدیه احساناً حملته امّه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلثون شهراً حتى اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعین سنهً قال ربّ اوزعنى ان اشکر نعمتک الّتى انعمت علىّ و على والدىّ…؛(۵) و ما انسان را به احسان و نکوداشت در حق مادر خویش سفارش کردیم که چگونه مادر با رنج و زحمت بار حمل را تحمل نمود و با درد و رنج توصیف‏ ناپذیر وضع حمل کرد چه در طول این سى ماه بزرگترین ایثار و فداکارى را در مورد فرزندش انجام می‌دهد».

بعد از دوران زایمان که یکى از سخت‏ترین لحظات زندگى مادر است، دوران حساس و سخت دیگرى در پیش است. دوران مراقبت شبانه روزى از فرزند، دورانى که فرزند کوچک بیمار قادر به بیان محل درد نیست و در صورت گرسنگى و تشنگى و یا گرم و سرد بودن محیط زندگى قادر به بیان آنها نیست. مادر باید یک یک این نیازها را تشخیص داده و برآورده سازد. لذا آیه می‌فرماید: هنگامی که طفل به حد رشد و تکامل رسید، آنگاه سزاوار است که عرضه دارد خدایا، مرا بر نعمتى که عطا فرمودى توانایى بخش و نحوه تشکر کردن از والدین را به من بیاموز.

در پاره ‏اى از احادیث آمده است که ام سلمه خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و عرض کرد: همه افتخارات نصیب مردان شده، زنان بیچاره چه سهمی از این افتخارات دارند؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

«بلى اذا حملت المرئه کانت بمنزله الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فى سبیل اللّه فاذا وضعت کان لها من الاجر مالایدرى احدٌ ما هو لعظمه، فاذا ارضعت کان لها بکلّ مصه کعدل عتق محررٍ من ولد اسماعیل، فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملکٌ کریم و على جنبها و قال استأنفى العمل فقد غفرلک…؛(۶)

هنگامی که زن باردار می‌شود در تمام طول مدت حمل به منزله روزه دار و شب زنده دار و مجاهد در راه خدا با جان و مال است و هنگامی که وضع حمل می‌کند آنقدر خدا به او پاداش می‌دهد که هیچکس حد آنرا از عظمت نمی‌داند و هنگامی که فرزندش را شیر می‌دهد در برابر هر مکیدنى از سوى کودک خداوند پاداش آزاد کردن برده‏اى از فرزندان اسماعیل را به او می‌دهد و هنگامی که دوران شیرخوارگى کودک تمام شد یکى از فرشتگان بزرگوار بر پهلوى او می‌زند و می‌گوید: برنامه اعمال خود را از نو آغاز کن چرا که خداوند همه گناهان تو را بخشید».

نکته بسیار مهم که از محتواى آیه سوره احقاف برمی ‏آید مسئله مهلت شکرگزارى فرزند نسبت به خداوند که نعمت وجود والدین را به او افاضه فرموده و تکریم مقام والدین در سن چهل سالگى «اربعین سنه» می‌باشد. آدمی در این سن به اوج بلوغ حکمت و دانش عقلانى نایل می‌شود و غالب انسان‌هایى که در سنین پختگى و نضج افکار قرار می‌گیرند و عمر ارزشمند را صرف کارهاى ناشایست و لغو و باطل نمی‌کنند چنین سنینى به منزله شکوفایى قوه تفکر و تعقل بشر تا به سر حد کمال می‌باشد. همان گونه که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در چهل سالگى به مقام شامخ رسالت مبعوث گردید.

همچنین نص آیه شریفه «حتى اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعین سنه» دلالت بر این موضوع دارد که گاه فرزند در اوج دوران حیات از شور و حال نشاط و چالاکى خاص خویش برخوردار است و گاهى در حین غرور جوانى اسباب نگرانى و زحمت و دردسر را براى والدین فراهم می‌سازد. لذا رسیدن به مرحله «بلغ اشدّه» زمان آرامش روح و تعادل عقل انسان کمال یافته و شاید آخرین مهلت شکرگزارى نسبت به والدین باشد. اما جاى سؤال باقى است که آیا تشکر و قدردانى از زحمات والدین به مدت زمان خاصى مربوط است تا انسان قادر به انجام این تکلیف بزرگ بوده فرصت مطلوب این نعمت عظیم را از دست ندهد و در هنگام مرگ از بابت کوتاهى تقصیر، شرمنده از دنیا نرود؟!

بدین لحاظ حضرت سجاد(علیه السلام) در مناجات خویش، از پروردگار متعال درخواست توفیق در اداى حقوق والدین فرموده و از خداوند مسئلت می‌نماید که آن جناب را نسبت به دانش و ادراک وظایفى که درباره ایشان واجب است توفیق بخشد. از دیدگاه سید الساجدین حقوق والدین و اداى حسن وظیفه نسبت به زحمات آنان، به قدرى ارزشمند شمرده می‌شود که حتى بعد از مرگ آنها، انسان قادر به دریافت کنه این عظمت نمی‌باشد و نمی‌تواند ذرّه ‏اى از آن همه محبت را جبران سازد.

آن حضرت در این راستا خطاب به درگاه کبریائى و آستان ربوبى این چنین بیان می‌فرماید: «… و الهمنى علم ما یجب لهما علىّ الهاماً و اجمع لى علم ذلک کلّه تماماً، ثمّ استعملنى بما تلهمنى منه و وفقنى للنّفوذ فیما تبصرنى من علمه حتّى لایفوتنى استعمال شى‏ء علمتنیه و لا تثقل ارکانى عن الحفوف فیما الهمتنیه…؛(۷)

خدایا… دانستن آنچه درباره والدین بر من واجب است الهام نما و آموختن همه آن واجبات را بی‌کم و کاست برایم فراهم آور. سپس مرا به آنچه که به من الهام می‌فرمایى وادار کن و براى انجام در آنچه به دانستن آن بینایم می‌سازى توفیقم ده تا بجا آوردن چیزى از آن‏چه مرا به آن دانا گردانیده‏ اى از من فوت نگردد و اندام و اعضاء من از خدمت در آنچه به من الهام نموده‌اى سنگین نشود».

همچنین خداوند متعال در ارتباط با زحمات طاقت فرسا و رنج‌هاى بی‌شمار مادر، چه در حین باردارى و چه در ایام پرورش فرزندان، وصیت یا توصیه‌اى مشابه در سوره لقمان فرموده است:

«و وصّینا الانسان بوالدیه وهناً على وهنٍ و فصاله فى عامین ان اشکر لى و لوالدیک الىّ المصیر..؛(۸)

و ما به هر انسانى سفارش کردیم که در حق مادر خویش نیکى کند که از روى «وهن»(سنگینى و ضعف) بار حمل فرزند را برداشته تا مدت دو سال که طفل را از شیر باز می‌گیرد. هر انسانى بایستى در ابتدا مرا شکر گوید و آنگاه مادر را تشکر و سپاس گوید و بازگشت خلق به سوى خداست».

حال چرا کلمه «وهن» در این آیه ذکر شده؟ خداوند در این آیه به مستدل‏ترین دلایل علمی اشاره کرده می‌فرماید: «مادر، فرزند خویش را حمل می‌کند در حالى که هر روز ضعف و سستى او افزون می‌شود». این مسئله از نظر علمی هم ثابت شده و تجربه نیز نشان داده که مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى می‌شوند. زیرا شیره جان خویش را به پرورش طفل اختصاص داده و از تمام مواد حیاتى وجود خود بهترین عناصر حیات بخش را تقدیم او می‌دارند.(۹)

مادران اولیاء و پیامبران‏

خداوند متعال در قرآن کریم از زنانى همچون ساره همسر ابراهیم و یا همسر زکریا و قابلیت و استعداد مادرشدن در آنها یاد می‌کند. اگرچه این قبیل زنان سالهاى زیادى از عمر خود را سپرى نمودند لکن خداوند آنان را مستعد مادرى و بروز عواطف مادرانه فرمود. نظیر همسر زکریا که با وجود نازایى و کبر سن، خداوند به او یحیى را مرحمت فرمود همان گونه که در آیات زیر به زکریا تولد یحیى بشارت داده شده است:

«یا زکریا انّا نبشرک بغلامٍ اسمه یحیى لم نجعل له من قبل سمیّا؛ اى زکریا ما تو را به پسرى به نام یحیى بشارت می‌دهیم که قبل از او چنین نامی را براى کسى قرار ندادیم».

زکریا که در محراب عبادت بسر می‌برده است سخت از این ندا مدهوش شده و با شگفتى هر چه تمام عرضه می‌دارد که:

«قال ربّ انّى یکون لى غلامٌ و کانت امرأتى عاقراً و قد بلغت من الکبر عتیاً…؛ خدایا! چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى که زنم نازاست و من به نهایت کهنسالى و پیرى رسیده ‏ام».

«عاقر» در اصل از واژه «عقر» به معنى ریشه و اساس یا به معنى «حبس» است و این که به زنان نازا عاقر می‌گویند به خاطر آن است که کار آنها از نظر پیدایش فرزند به پایان رسیده یا این که تولد فرزند در آنها محبوس شده است.(۱۰)

اما به رغم این ابهامات آن گونه که علم امروزه و عقاید عامه ثابت می‌کند که باردارى براى زن در سنین بالا خطرناک و مشکل آفرین می‌باشد خداوند قادر و توانا بر این گونه عقاید پوچ خط بطلان کشیده و می‌فرماید:

«قال کذلک قال ربّک هو علىّ هین و قد خلقتک من قبل و لم تک شیئاً…؛ فرمود: این گونه پروردگارت گفته و اراده کرده است که این کار بر من آسان است من قبلاً تو را آفریدم و چیزى نبوده‏ اى!».

همین بشارت را خداوند به «ساره» همسر ابراهیم در سن نود سالگى می‌بخشد:

«فبشّرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب، قالت یا ویلتى أ الد و انا عجوزٌ و هذا بعلى شیخاً انّ هذا لشى‏ء عجیبٌ…؛

پس او را بشارت دادیم به اسحاق و از پس اسحاق به یعقوب. گفت اى واى بر من! آیا فرزند آورم در حالى که من زنى پیر بیش نیستم و شوهرم پیرمردى بیش نیست بدرستیکه هر آینه این چیزى است عجیب».(۱۱)

حتى خداوند بدون دخالت اسباب و وسایط مربوط به زناشویى و نکاح قادر است که از زنى بی‌‏شوهر، فرزندى در حد و مرتبه پیامبر خلق نماید نظیر حضرت مریم(سلام الله علیها) دختر عمران که در نهایت پاکدامنى و زهد در میان قوم و عشیره خود می‌زیست و به نیکوترین وجهى خدا را عبادت می‌نمود. هنگامی که جبرئیل در هیئت انسانى نیکو بر مریم جلوه کرده و عرضه می‌دارد که:

«انا رسول ربّک لأهب لک غلاماً زکیّاً؛ من فرستاده خدا بسوى تو هستم تا پسرى پاکیزه به تو ببخشم».

مریم(سلام الله علیها) که دست هیچ مردى به او نرسیده بود با بیم و هراس سؤال می‌کند:

«انّى یکون لى غلامٌ و لم یمسسنى بشرٌ و لم اک بغیّا…؛ چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى که مرا هیچ انسانى لمس نکرده و بدکاره و شقى نبودم».(۱۲)

حضرت مریم(سلام الله علیها) در چنین حالاتى تنها به اسباب ظاهرى می‌اندیشید و تصورش همچون سایر انسان‌ها بر این بود، براى این که زنى صاحب فرزند شود دو راه بیشتر ندارد یا ازدواج و انتخاب همسر و یا آلودگى و انحراف…

خداوند همان جمله ‏اى را که به ساره فرمود به مریم فرمود:

«هو علىّ هیّن» چه بسا زنانى که با طى مراحل و مقدمات ظاهرى و شرعى از طریق عقد نکاح با مردان محرم می‌شوند لکن از نحوه تربیت صحیح فرزندان در ناآگاهى بسر می‌برند و غالباً فرزندانى مجرم و مفسد به جامعه بشرى تحویل می‌دهند!! همچنین جاى سؤال و ابهام باقى است که در صورت نیافتن شوهرى زاهد و پارسا، یک زن دیندار چگونه می‌تواند فرزندى پدید آورد؟!.

این امر براى خداوند بسیار آسان است اما براى انسان‌ها این باور و یقین که خداوند می‌تواند از یک زن بکر فرزندى پیامبرگونه پدید آورد بسیار غیرممکن می‌نماید، حال هدف از پیدایش مولودى بدون پدر چه بوده؟ استاد محقق آیت اللّه مکارم شیرازى می‌فرماید که: «ما می‌خواهیم او را آیه و اعجازى براى مردم قرار دهیم «و لنجعله آیه للنّاس». ما می‌خواهیم او را رحمتى از سوى خود براى بندگان بنمائیم. «و رحمهً منّا» این امرى است پایان یافته و جاى گفتگو ندارد. «و کان امراً مقضیا».(۱۳)

ادامه دارد…

كريم اهل‏بيت (عليه السلام)

مقدمه

«كريم»، در زبان و فرهنگ اسلامى، نژاد و اصيل،[1] خوش خوى و خوش روى،[2] پاكدامن و عفيف،[3] جوانمرد و با مروّت، بخشاينده، بلند همّت و بزرگوار، خيرخواه و مهربان، نيكوكار، نيك نفس و نيكونهاد و در يك كلمه، جامع همه ارزشها[4] است.

 همه این معانی در امام حسن مجتبى (عليه السلام) گرد آمده بود و به حقيقت، دوست و دشمن به او كريم مى گفتند.[5]

از این رو در ميان شيعيان و پيروان اهل بيت به «كريم اهل بيت عليهم ا السلام » شهره است.

او كريم الطرفين و داراى پدر و مادر و اجداد و عموهايى شرافتمند، بزرگوار و جوانمرد از خاندان هاشم بود.

بيهقى نقل كرده است: «معاويه روزى نزد جماعتى از اشراف قريش و مردمانى ديگر، گفت:

«اخبرونى بأكرم النّاس اباً و امّاً و عمّاً و عمّةً و خالاً و خالةً و جدّاً و جدّةً؛[6] به من خبر دهيد كدامين انسان از نظر پدر، مادر، عمو، عمه، دايى، خاله، پدر بزرگ و مادر بزرگ نژاده تر و بزرگزاده تر است.»

مالك بن عجلان به سوى حسن بن على (عليهماالسلام) اشاره كرد و گفت: او اكرم و اصيل ترين مردم است؛ چه، پدرش على بن ابيطالب، مادرش فاطمه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) ، عمويش جعفر طيّار، عمّه اش امّ هانى دختر ابوطالب، دايى اش قاسم فرزند پيامبر، خاله اش زينب دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) ، جدّش رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) و جدّه اش خديجه دختر خويلد است.

مردم ساكت شدند و (امام) حسن برخاست و رفت.

عمروعاص رو به مالك كرد و گفت:آيا دوستى بنى هاشم تو را به سخن باطل واداشت؟

مالك بن عجلان گفت: چيزى جز حقيقت نگفتم و هركس خرسندى مردم را با ناخرسندى خدا پى جويد، به آرزويش در دنيا نرسد و فرجامش به شقاوت انجامد.

و بنى هاشم تازه ترين شاخه اند…، آيا چنين نيست اى معاويه! گفت: به خدا سوگند! چنين است.[7]

امام حسن ((عليه السلام) ) كريم الوجه بود و زيبا روى.

از جهت منظر، پيكر اخلاق و بزرگوارى به رسول اكرم (صلى الله عليه و آله وسلم) شبيه تر از او نبود.

شيخ مفيد در ارشاد مى نويسد: «كان الحسن اشبه النّاس برسول اللّه خلقاً و هيئاة و هدياً و سؤدداً».[8]

و نوشته اند: امام حسن (عليه السلام) داراى رخساره سفيد آميخته به اندكى سرخى، چشمانى سفيد، گونه اى هموار؛ محاسنى انبوه، گيسوانى مجعّد و پر، گردنى سيمگون، اندامى متناسب، شانه اى عريض، استخوانى درشت، ميانى باريك، قدى ميانه نه چندان بلند و نه كوتاه، سميايى نمكين و چهره اى در شمار زيباترين چهره ها بود.

چنان كه شاعر سروده: «هيچ زيبايى و حُسنى به خاطر هوشمندان نگذشته مگر آنكه او را از آن زيبايى به ره اى خاص برد.

پيشانى او در زير طره ى گيسويش بدان مى مانست كه ماه تهامى تاجى از شام تاريك بر سر نهاده است.»[9]

پاكدامن

امام مجتبى (عليه السلام) زكىّ، پاكدامن، عفيف و پارسا بود.

از خشيت خدا، دلش به لرزه مى آمد و در درگاه خدا چون ابر بهاران مى گريست.

گَرد گناه، شرك و پليدى ساحت قدسش را نيالود.

حضرتش از اهل بيت نبوت و به نصّ آيه تطهير،[10] معصوم، پاك و پاكيزه بود و گناه و خطا از آن خاندان به دور.

وى بسان يوسف صدّيق، فرشته خوى بود و فرشته رو، «انّ هذا الاّملك كريم»[11]

و طبيعى بود كه زنان، به تعبير عبداللّه بن زبير، از او نشكيبند[12] و به جهت پيوند نزديك او با پيامبر و ملاحت و جمال بى مانندش مهرش را در دل بپرورانند.

ولى يوسف خاندان محمد (صلى الله عليه و آله وسلم) ، چون ماه كنعان، انديشه گناه و هوس، ذره اى خاطرش را مشغول نكرد و غبارى بر دامن كريمانه اش ننشست.

روايت شده: «امام (عليه ا السلام) در حال نماز بود كه زنى زيبا روى بر او وارد شد.

حضرت نمازش را كوتاه كرد و گفت: آيا نيازى دارى؟ گفت: آرى.

فرمود: آن چيست؟ زن گفت: برخيز؛ من به ديدار تو آمده ام و بى شوهرم.

امام گفت: از من دور شو و خود و مرا به آتش مسوزان، و او پاى مى فشرد و امام او را با گريه از خود مى راند و مى گفت:

واى بر تو از من دور شو! و گريه امام بالا گرفت. زن چون چنين ديد، به گريه درآمد. امام حسين (عليه السلام) وارد شد و چون آن صحنه را ديد، گريستن گرفت و هركس كه مى آمد، او نيز به گريه درمى آمد. زن از خانه برون رفت و مردم نيز خانه را ترك گفتند.

امام حسين (عليه السلام) مدتى به خاطر احترام برادر در اين باره چيزى نپرسيد.

روزى امام حسن (عليه السلام) گريان از خواب برخاست و حسين (عليه السلام) گفت: چرا گريانى؟ فرمود: دوش خوابى ديدم و تا من زنده ام، به كسى باز نگو. حسين (عليه السلام) گفت: باشد. فرمود: يوسف را ديدم و به او مى نگريستم. چون زيبائيش را ديدم، گريستم.

مرا در ميان مردم نگريست و گفت: برادر! پدر و مادرم فدايت، چرا مى گريى؟ پس گفتم: ياد آوردم از يوسف و همسر عزيز (مصر) و از آنچه كشيدى از او و ماجراهاى زندان و سوختن دل يعقوبِ پيرمرد؛ از اين خاطرات گريه ام گرفت و از آن در شگفتم. يوسف گفت: چرا از ماجراى زنى بيابانىِ ابواء شگفت زده نشده اى؟!»

«مجتبى، كريم النفس بوده و آزاده و بزرگوار، عزّت نفس داشت. گوهر انسانى خود را امانتى خدايى مى شمرد كه پاس داشت آن ديگر شرافتها را پاس مى دارد. پستى و لئامت و فرومايگى در سرشتش نبود. و ذلّت و رقّيت و زبونى در خيالش نمى گنجيد. كرامت نفس او را از اسارت زور و زر رهانيده و دنيا در ديدگانش اندك و پست مى نمود و آن را به چيزى نمى گرفت.

فرزند على (عليه السلام) هماره اين سفارش پدر را آويزه جان داشت: «و اكرم نفسك عن كلّ دنية و ان ساقتك الى الرغائب فانّك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضاً و لاتكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّا؛[13] بزرگوارتر از آن باش كه به پستى تن دردهى هرچند كه تو را به آنچه خواهى، رساند. زيرا تو نمى دانى در برابر آنچه از آبرو و شخصيت در اين راه از دست مى دهى، چه عوض و بهايى به دست آورى. بنده ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد آفريده.» چه هيچ خير جاى عزّت و كرامت نفس را پر نمى كند و زندگى بدون عزّت نفس و آزادگى، مرگ واقعى است.

از اين رو امام حسن (عليه السلام) كرنش در برابر ستمكاران روزگارش را ننگ و ذلّت مى شمرد و مرگ انسانيت:

به او گفته شد: در تو بزرگ بينى است. فرمود: لا، بل فىّ عزّة قال اللّه تعالى: «و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين»[14] نه؛ اين عزّت است. خداوند فرموده: عزّت از آنِ خدا است و براى رسول و مؤمنان.»

ابومحمد، كريم بود و به انسانها به ديده كرامت و بزرگى مى نگريست، چه او انسان را موجودى كرامتمند دانست «لقد كرّمنا بنى آدم»[15] و تلاش مى كرد كرامت، بزرگى و عزّت نفس را در آنها تقويت كند و اين، رقيب فرعون منشِ او پسر هند بود كه با مؤمنان از سر تفرعُن برخورد مى كرد و آنان را كوچك و حقير مى شمرد و براى آنكه مردم از او كوركورانه پيروى كنند، آنان را نخست از خود تهى مى ساخت و آنان را در جهالت و پستى نگاه مى داشت تا خطرى برايش ايجاد نكنند.

و با خُرد كردن شخصيتشان، آنان را به صورت ابزارى براى مقاصد شوم خود درآورده تا برايش بجنگند و كوركورانه موانع را از سر راه سلطه اش بردارند.

ولى امام حسن (عليه السلام) مردم را بزرگ مى شمرد و سعى مى كرد بر آگاهى و دانش آنها بيفزايد و آنان را به كرامت نفس و گوهر نفيس انسانيت خود توجه دهد؛ چه معاويه در دامن حرب، ابوسفيان و هند پرورش يافته بود و حسن (عليه السلام) در دامان محمد، على و فاطمه (عليهم ا السلام) و پيامبر رفتارش با مردم كريمانه بود؛ زيرا چه او با كرامت ترين مردم بود: «وكان اكرم الناس»،[16] پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) بيشترين ارزش و احترام را نسبت به خلق خدا روا مى داشت.

در مناسبات اجتماعى با مردم بى پيرايه و بى تكلّف بود، مردم را احترام مى كرد و شخصيت مى داد.

به آنان سلام مى كرد و به عيادت مريض مى رفت و جنازه را مشايعت مى كرد و دعوت بردگان را اجابت مى كرد و ذرّه اى تكبّر و اشرافيت در وجودش نبود و امام حسن (عليه السلام) افزون بر آن كه اين مكارم اخلاق را در خردسالى از جدّش ديده بود، بزرگتر كه شد، از سيرت پيامبر و پدرش على (عليه السلام) مى پرسيد.

و در موردى حضرت از چگونگى مجلس رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) پرسيد. و على (عليه السلام) پاسخ داد: «پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) در مجلسش بهره هركس را عطا مى كرد و چنان با كرامت با مردم برخورد مى كرد كه هيچ كس گمان نمى برد از او گرامى تر هم باشد.

مجلس او محفل گذشت، حياء، راستى و امانت بود. در آن قيل و قال نبود. انسانها در مجلس پيامبر فروتن بودند. بزرگ را گرامى مى داشتند و با كوچكتر مهربان بودند… پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) هماره خوشرو و خوشخوى و نرم بود و خشن و درشت خو و سبك سر و فحّاش و عيب جو نبود.»[17]

و كودك، اينها را در خاطر داشت و از سيرت جدّش تجاوز نمى كرد. رفتار امام مجتبى (عليه السلام) با مردم مهربانانه بود، آنان را كوچك نمى شمرد، عزّت نفس و كرامت آنان را پاس مى داشت. به كهنسالان مهربان بود، بدون تحقير و عيبجويى اشتباهشان را گوشزد مى كرد. فروتن و مردمدار بود، و دولتمند و تنگدست در نظرش يكسان بود.

امام با آنكه هيچ كس در قدر و منزلت به او نرسيد، چنان كه «در وقت نشستن كسى به احترام او از برابرش عبور نمى كرد.»[18] و اگر در راه از مركبش پياده مى شد همگان به او تأسّى مى كردند و پياده در ركابش مى رفتند.[19] و بزرگى چون: ابن عباس برايش ركاب مى گرفت.[20] ولى او با فرودستان مهربانانه مى نشست. با آنان غذا مى خورد.

ابن شهرآشوب از كتاب فنون نقل كرده: «روزى حسن (عليه السلام) بر گروهى مستمند گذشت و آنان پاره هاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مى خوردند. چون او را ديدند، گفتند: اى پسر دختر رسول خدا! بيا با ما هم غذا شو. بى درنگ از مركب فرود آمد و گفت: «پس خدا، متكبران را دوست ندارد.» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد، آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد. بدانان غذا و پوشاك داد.[21]

صلح براى پاسدارى از كرامت مؤمنان

صلح امام حسن (عليه السلام) با معاويه، براى حراست از كرامت، عزّت و حُرمت خون مؤمنان بود نه تسليم و سازش و زبون كردن آنان. و به تعبير رهبر معظّم انقلاب «اين صلح، پرشكوه ترين نرمش قهرمانانه تاريخ بود.»[22] و مايه بركت و صيانت جامعه علوى از نابودى. برخى از دوستان نادان، جاهلانه امام را به خوارنمودن مؤمنان متهم داشتند و سليمان بن صُرَد كه در جريان صلح در كوفه نبود، نزد حسن بن على (عليه السلام) آمد و گفت: «سلام برتو اى خواركننده مؤمنين!»

و امام پاسخ داد: «اگر من در امر دنيا سخت كوش و براى رسيدن به آن، در تلاش و زحمت مى بودم، معاويه كسى نبود كه از من نيرومندتر و نستوه تر باشد و من نيز جز اينكه اكنون مى بينيد، رأى و نظرى مى داشتم».[23]

چه، امام به خاطر ترس از مرگ و زندگى دنيا تن به صلح نداد، كه او چونان على (عليه السلام) مرد جنگ و رزم بود و در هولناك ترين نبردهاى جمل، صفّين و نهروان دوش به دوش پدرش على (عليه السلام) در معركه فرو مى رفت و نبرد مى كرد.

صلح او به خاطر ترس از نابودى اسلام و جامعه علوى بود؛ زيرا چه سپاهيانش اندك بودند و سستى، نفاق، ناهمگونى و دودسته گى آنان را در معرض پاشيدگى قرار داده بود و دشمنش معاويه از هيچ جنايت رويگردان نبود و ريشه كن كردن حزب علوى و يكسره كردن كار را، در سر داشت و از رادمردترين و همگون ترين سربازان برخوردار بود.

امام (عليه السلام) ميان دو خطر قرار داشت: فاجعه شكست همراه با ذلّت و خوارى و يا از دست دادن حكومت. و امام دومى را برگزيد و از اين رو به سليمان بن صرد پاسخ داد: «اگر تنها در پى دنيا بودم، معاويه زيركتر از من نبود. ولى من در پى پاس داشت عزّت، حرمت و خون مسلمانانم. و از اين ترسيدم كه در روز قيامت هفتاد هزار يا هشتاد هزار انسانِ خون آلود نزد خدا دادخواهى كنند كه براى چه خون آنان ريخته شده است».[24]

چه، در نبرد نابرابر، هم سربازان وفادار و بقية السيفِ وفاداران على (عليه السلام) كشته خواهند شد و فرجام كار نيز با تسليم بدون قيد و شرط در برابر معاويه، وليد و فسّاق بنى اميه و بنى مروان رقم خواهد خورد و عزّت، كرامت و شرافت مؤمنان پايمال منافقين خواهد شد.

ولى امام به تبعيت از جدّش در ماجراى «صلح حديبيّه»، شرايطى را براى صلح پيش روى دشمن نهاد كه اگر او را پاس مى داشت، خون، جان، مال و كرامت شيعيان على (عليه السلام) حفظ مى شد و نيروها براى فرصتى ديگر باقى مى ماندند.

و اگر معاويه آن را مى شكست، فتنه اى را كه در جامعه ايجاد شده بود و معاويه خود را به خليفه پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) و كاتب وحى و قرآن و سنّت شهره كرده بود، مى شكست و چنين شد.

معاويه با زير پا نهادن شرايط صلح و گفتن اين جمله «من براى نماز و روزه با شما نجنگيدم و بدين خاطر به جنگ برخاستم كه بر شما حكمرانى كنم… و اكنون هر عهدى كه با كسى بسته ام، زير اين دو پاى من است.»[25] نقاب اسلام گرايى را از چهره خود برداشت و راه را بر مبارزه خونين و افتخارآفرين كربلا باز كرد:

«ماجراى حسين (عليه السلام) در كربلا به سال 61 هجرى، قوى ترين تيرى بود كه امام حسن (عليه السلام) در كمان نهاده و به دست برادرش حسين (عليه السلام) سپرد تا دشمن مشترك خود، برادر و پدرش را آماج آن بسازد.

امام حسن (عليه السلام) پس از گذشت مدتى كمتر از يك قرن، در چهره حريف فاتح و غالبى نمودار شد كه رقيب خود را در تاريخ شكست داده است.

گامهايى موفق، سياستى متصائد و پيشتاز، در عين آرامش و فروتنى و استتار و در زير پرچم اصلاح و مسالمت و حفظ جانها و راستى. مگر عظمت جز اين، چيز ديگرى است؟»[26]

گذشت و بردبارى

انسان كريم، بردبار و حليم است، و امام مجتبى (عليه السلام) سرآمد بردباران و مظهر عفو و گذشت بود. حضرت در برابر كژ انديشان و معاندانى چون فسّاق بنى اميه چونان كوه مى ايستاد و در برابر تجاوزات آنان از قانون و فسق و فجورشان مداهنه نمى كرد و خطرهاى راه را به جان مى خريد.

حضرت ملحق كردن زياد بن ابيه زنا زاده را توسط معاويه به پدرش ابوسفيان، نپذيرفت و از شمشير خونريز زياد، هراسى به دل راه نداد: «سعيد بن ابى سرح از شيعيان على (عليه السلام) بود. چون زياد به كوفه آمد، وى را طلب كرد و او را ترساند. سعيد به امام حسن (عليه السلام) پناه آورد. زياد برادران، فرزندان و همسرش را زندانى كرد، اموالش را مصادره و خانه اش را خراب كرد.

امام نامه اى به زياد نوشت و خواستار آزادى زندانيان خاندان سعيد و ردّ اموال و بناى خانه اش گرديد و زياد، پاسخى تند و تهديد آميز به امام داد و چون نامه زياد به امام رسيد، در نامه دوم به او نوشت: «من الحسن بن فاطمة الى زياد بن سميّه، اما بعد فانّ رسول اللّه (صلى الله عليه و آله وسلم) قال: الولد للفراش وللعاهر الحجر. والسلام؛[27] از حسن فرزند فاطمه به زياد فرزند سميه! اما بعد، همانا رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) فرمود: «فرزند از آنِ فراش (ازدواج شرعى) است و سهمِ زناكار سنگ است.»

ماجراى مناظره امام حسن و پاسخهاى دندان شكن حضرت به عمرو بن عاص و وليد بن عقبه و عتبة بن ابى سفيان و مغيرة بن شعبه، مشهور است.[28] ولى حضرت در برابر خطاى نادانان و زخم زبانِ جاهلان، بردبار بود و از ظلم به شخص خود، كه روى از تعصّب كور و جهالت نادانان به او رسيده بود، مهربانانه و كريمانه در مى گذشت و اين آيه فرا روى او بود: «… والذين لايشهدون الزّور و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراماً»[29]؛ بندگان (خاصّ خداوند) رحمن… كسانى هستند كه شهادت به باطل نمى دهند. و هنگامى كه با لغو و بيهودگى رو به رو مى شوند، بزرگوارانه از آن مى گذرند.

ماجراى برخورد امام حسن (عليه السلام) با پيرمرد شامى ـ كه تحت تأثير تبليغات گمراه كننده بنى اميه عليه بنى هاشم، به امام حسن (عليه السلام) دشنام مى داد ـ نمونه اى از بردبارى حضرت و براى ما در بردارنده درسهاى بزرگ است.

مبرّد در كامل از مردى از اهل شام نقل كرده است: «وارد مدينه شدم، ديدم مردى سوار استرى است كه در نيكوروئى و آرامش و لباس و مركب، از او بهتر نبود. دلم به سوى او متوجه شد. از ديگران در باره اش پرسيدم. به من گفته شد: اين، حسن بن على بن ابى طالب (عليهم ا السلام) است. سينه ام از بغض و حسد على آكنده شد كه چنين فرزندى دارد. به سوى او رفتم؛ به او گفتم: تو فرزند ابى طالب هستى؟ گفت: من فرزندِ فرزند اويم. پس به او و پدرش دشنام ها دادم. چون سخنم به پايان رسيد، گفت: گمان مى برم غريبى؟

گفتم: آرى.

گفت: به نزد ما بيا.

اگر نيازمند منزل هستى، به تو جا مى دهيم و اگر محتاج باشى، كمكت مى كنيم و اگر مشكلى دارى، آن را مى گشائيم.

از او جدا شدم، به خدا سوگند بر روى زمين كسى محبوب تر از او نزد من نبود.»[30]

امام، مالك نفس خود بود و خوشنودى و خشمش به خاطر خدا بود و به خاطر خدا بر خشم درونى خود غلبه مى كرد و با كرامت با حوادث و ماجراها برخورد مى كرد: «انه سئل عن الحلم، فقال: هو كظم الغيظ و ملك النفس؛[31] از امام از معناى حلم پرسيدند، فرمود: بردبارى، فرو بردن خشم است و حكومت برنفس.»

گذشت كريمانه امام از جهالتها و سفاهتها چنان بود كه دشمنان نيز بدان اعتراف داشتند؛ مروان بن حكم در نبرد جمل اسير شد و امام حسن و امام حسين ( (عليهماالسلام) ) از او نزد اميرمؤمنان (عليه السلام) شفاعت كردند و حضرت او را رها كرد.[32]

مروان كه به پيمان شكنى معروف بود، دست از دشمنى برنداشت و هماره با دست و زبان، خاندان نبوّت را آزار داد. او پس از صلح امام حسن (عليه السلام) بر فراز منبر در حضور امام به على (عليه السلام) بدگويى مى كرد و كريم اهل بيت براى پاسداشت آرامش و پيشگيرى از درگيرى، سكوت كرده و خشم خود را فرو مى برد.

سيوطى گزارش كرده است: «پس از مرگ حسن بن على (عليهماالسلام) مروان در تشييع جنازه امام مى گريست. حسين عليه السلام به او گفت: آيا بر او مى گريى؟ و تو دل او را خون كردى و چه بسيار جرعه هاى غصه و اندوه به او چشاندى! مروان گفت: من اين كارها را نسبت به كسى مى كردم كه از اين كوه بردبارتر بود.»[33]

و توصيه امام حسن (عليه السلام) به امام حسين (عليه السلام) در باره گذشت از همسرش جعده، كه او را به نقشه معاويه زهر داده بود، عالى ترين نمونه كرامت و گذشت حضرت مى باشد.[34] او مى فرمود كه سخى، ايمان به روز واپسين دارد و از داده هاى خداوند براى خود در آنجا ذخيره مى سازد؛ ولى بخيل، چون باور به سراى واپسين ندارد، عطاياى خود را تلف مى شمارد: «و سئل عن البخل، فقال: هو ان يرى الرجل ما انفقه تلفا و ما امسكه شرفاً؛[35] از معناى بخل پرسيدند، حضرت فرمود: بخل آن است كه مرد انفاق خود را تلف و تباهى بشمرد و آنچه در دست دارد را، شرف و دارايى.»

به امام مجتبى (عليه السلام) گفته شد: چرا شما هرگز نيازمند را نا اميد نمى كنيد گرچه سوار بر شتر باشيد؟

فرمود: من هم محتاج و سائل درگاه خدايم و مى خواهم خداوند مرا محروم نكند و شرم دارم كه با چنين اميدوارى، سائلان را نااميد كنم. خداوندى كه به من نعمت سرشار عنايت مى كند و دوست دارد كه من هم بى دريغ به مردم ببخشم، از آن ترسم اگر بخشش خود را از مردم دريغ دارم، او نيز عنايتش را از من كوتاه كند.

آن گاه امام حسن عليه السلام اين شعر را خواند:

اذا ما اتانى سائل قلت مرحباً            بمن فضله فرض علىّ معجّل

و من فضله فضل على كل فاضل         و افضل ايام الفتى حين يُساُلُ[36]

 بر او بر من واجب است و از آن جهت كه او سبب بركت بر من شده، بر من برترى دارد.

و نيكوترين روزهاى جوانمردان روزى است كه از آنان كمك بطلند.

مورّخان از سخاوتهاى امام، داستانها گفته اند و دوست و دشمن از عطاياى حضرت خاطره ها نوشته اند و اين دهشها نام امام را به «كريم اهل بيت عليهم السلام» شهره كرده است. از جمله، مدائنى روايت كرده است: «حسن و حسين و عبداللّه بن جعفر به راه حجّ مى رفتند. توشه و پول آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خيمه اى رسيدند كه پير زنى در آن زندگى مى كرد. از او آب طلبيدند. گفت: اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين كردند. سپس از او غدا خواستند. گفت: همين گوسفند را داريم؛ بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند. سپس همان جا خوابيدند. هنگام رفتن، به پير زن گفتند: ما از قريشيم، به حجّ مى رويم. چون بازگشتيم نزد ما بيا، با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد. و رفتند. شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت، گفت: واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى كشى؛ آنگاه مى گويى از قريش بودند!

روزگارى گذشت و كار بر پير زن سخت شد. از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن على (عليهماالسلام) او را ديد و شناخت. پيش رفت و گفت: مرا مى شناسى؟ گفت: نه. گفت: من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم. و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار به او دادند.

آنگاه او را نزد برادرش حسين بن على (عليهما السلام) فرستاد؛ آن حضرت نيز به همان اندازه به او بخشيد و او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد؛ او نيز عطايى همانند آنان به او داد».[37]

«روزى غلام سياهى را ديد كه گرده نانى در پيش نهاده، يك لقمه مى خورد و يك لقمه به سگى كه آنجاست، مى دهد. از او پرسيد: چه چيز تو را به اينكار وا مى دارد؟ گفت: شرم مى كنم كه خودم بخورم و به او ندهم. حسن (عليه السلام) به او فرمود: از اينجا حركت نكن تا من برگردم… و خود نزد صاحب آن غلام رفت، او را خريد؛ باغى را هم كه در آن زندگى مى كرد، خريده، سپس غلام را آزاد كرد و باغ را بدو بخشيد».[38]

پاسداشت مرزهاى سخاوت

سخاوت و دهشهاى امام در مرز قرآن و سنّت انجام مى گرفت و از آن تجاوز نمى كرد. در روزگار خلافت و يا سرپرستى صدقات اميرمؤمنان (عليه السلام) ، درآمد آن را برابر قانون و شرايط ويژه خود، با حساب و كتاب به صاحبان آن رد مى كرد. بخششهاى امام در دوره مدينه، از دارائيهاى شخصى خويش نيز جهت كسب خرسندى خداوند بود.

چند ويژگى از بخششهاى امام حسن (علیه السلام)

1 – دهشهاى امام براى خدا بود. بى مزد و منّت مى بخشيد. بخشش خود را هيچگاه به ياد نمى آورد و انتظار سپاس و تشكر نيز از گيرندگان نداشت. خدا محورى، اساس و كارهاى نيك او بود. از اين رو گفته اند: «او سه نوبت دارائيش را با خدا تقسيم كرد و در دو نوبت براى خدا از تمام اموالش گذشت.»[39]

2 – امام به كرامت و عزّت نفس مردم توجه داشت. ارزش آبروى مردم را بيش از داده هاى خود مى شمرد. درماندگان را صاحب اصلى آن مى دانست و كرم و بخشش پيش از پرسش، معنى مى كرد: «والكرم العطية قبل السؤال و التبّرع بالمعروف و الاطعام فى المحل؛[40] كرم، عبارت است از بخشش پيش از پرسيدن، نيكى از روى ميل و اطعام به جا.»

امام چه بسيار پيش از پرسشِ نيازمند مى بخشيد و يا به نيازمند مى گفت كه حاجت خود را بنويسد. و يا در هراس از شرمندگى نيازمند، از او روى پنهان مى ساخت. بيهقى در المحاسن روايت كرده: «مردى حاجت نزد (امام) حسن آورد.

حضرت به او گفت: نياز خود را بنويس و به ما بده. چون نامه او را خواند، دو برابرِ خواسته اش به او بخشيد. يكى از حاضرين گفت: اين نامه او چقدر پربركت بود اى پسر رسول خدا! فرمود: بركت آن براى ما بيشتر بود. زيرا ما را از اهل نيكى ساخت.

مگر نمى دانى كه «نيكى» آن است كه بى خواهش به كسى چيزى دهند، و اما آنچه پس از درخواست دهند بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او.

شايد پرسنده شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد به سر برده و نمى دانسته كه آيا در برابر بيان حاجتش دست ردّ به سينه او خواهى زد يا شادىِ پذيرش به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتپش نزد تو آمده، آنگاه اگر تو فقط به قدر خواسته اش به او ببخشى، در برابر آبرويى كه نزد تو ريخته، بهاى اندكى به او داده اى».[41]

«عربى نزد حضرت آمد. فرمود: هرچه ذخيره داريم، به او بدهيد. بيست هزار درهم بود، همه را به عرب دادند. گفت: سرور من! اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه اى در شأن تو بخوانم؟! حضرت در پاسخ اشعارى انشاء كرد بدين مضمون:

بيم فرو ريختن آبروى آن كس كه از ما چيزى طلب مى كند، ما را وا مى دارد كه پيش از خواهش او بدو ببخشيم».[42]

«مردى نزد امام حسن (عليه السلام) علیه السلام اظهار فقر و پريشانى كرد و در اين باره شعرى سرود.

امام حسن (علیه السلام) خزانه دار خويش را طلبيد و فرمود: چه مقدار مال نزد تو است؟ گفت: دوازده هزار درهم. فرمود: آن را به اين مرد فقير بده و من از او خجالت مى كشم. خازن گفت: ديگر چيزى از براى نفقه باقى نماند! فرمود: آن را به فقير بده و حُسنِ ظن به خدا داشته باش؛ خدا جبران مى كند. آن مال را به آن مرد داد و حضرت او را طلبيد و از او عذر خواهى نمود و فرمود: ما حقّ تو را نداديم. و لكن به قدر آنچه بود، داديم. و حضرت شعرهايى را در پاسخ سروده هاى فرمود.[43]

3 – دخل و خرج امام روى برنامه و نظام بود و در واقع، هرج و مرج و اسراف و تبذير در كار امام راه نداشت و امام، هم بر مبادى ورود درآمد خويش نظارت داشت و هم بر موارد خروج آن.

«ابوهاشم قتاد گويد: من از بصره براى حسن (عليه السلام) كالا مى آوردم و او تجارت مرا به دقت محاسبه مى كرد. و چه بسا من از مجلس بر نمى خواستم كه همه را مى بخشيد و مى فرمود كه پدرم به من گفت كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) فرمود: «المغبون لا محمود و لا مأجور[44]؛ فريب خورده (در معامله) نه ستايش مى شود و نه اجر مى برد.»

بخششهاى امام مصداق «انفاق» بود و انفاق يعنى پركردن خلأ. امام گدا پرور نبود و هداياى او به افراد سزاوارِ احسان و فرودستان واقعى تعلّق مى گرفت. از اين امام در جواب پرسش از مفهوم كردم. بخشش و اطعام به جا را كرم شمرد: «والكرم… والاطعام فى المحل».

سيره عملى امام، گواه اين نكته است: «روزى مردى از امام حسن علیه السلام درخواست كمك كرد. حضرت به او گفت: «ان المسألة لاتصلح الاّ فى عزم فادح او فقر موقع او حمالة مقطعة؛ ابراز نياز و درخواست كمك جز در سه مورد شايسته نيست: فقرى كه آدمى را زمين گير كند، فشار وحشتناك و شكننده و بدهى سنگين و ناگوار (مانند ديد).»

مرد گفت: سؤالم به خاطر يكى از اين سه موضوع است. امام صد دينار به او بخشيد. مرد نياز را نزد حسين (علیه السلام) برد و امام پس از كاوش از علت درخواست كمك، به او 99 دينار داد. سپس نزد عبداللّه بن عمر آمد و در خواست كمك كرد. عبداللّه بدون پرسش به او هفت دينار داد. مرد به عبداللّه گفت: من نزد حسن و حسين رفتم. ماجرا را بازگو كرد.

عبداللّه گفت: واى برتو! مرا با آن دو مقايسه مى كنى؟ آنان چهره ه اى درخشان دانش اند و اهل بذل و بخشش».[45]

در مورد ديگر نيز امام حسن علیه السلام پس از كاوش از انگيزه تقاضاى نيازمند، به او پنجاه دينار بخشيد.[46] اداى دين آبرومندان، يكى از موارد احسان امام بود.

بيهقى نوشته است: «حسن بن على (عليهماالسلام) يكى از بخشندگان روزگار بود. او در وقت مرگ اسامة بن زيد (صحابى پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) ) نزد او آمد. اسامه مى گفت: واى بر رنجها و اندوه من! امام گفت: پسر عمو! چه چيز دل تو را به درد آورده است؟ گفت: پسر پيامبر! شصت هزار درهم قرض دارم و راهى براى اداى آن نيست. حضرت گفت: اداى دين تو، بر عهده من. اسامه گفت: خداوند تو را در مسئوليت خود كمك كند. خداوند مى داند رسالت و نبوّت خود را در كجا قرار دهد».[47]

4 – اگر در نزد امام چيزى نبود كه به نيازمند بپردازد، با زبانى خوش و كريمانه، او را خوشنود مى ساخت و ظريفانه، آبروى او را نگه مى داشت. او رفتار جدّش با نيازمندان را از نزديك ديده بود و آن را براى مردم باز مى گفت:

«كان رسول اللّه (صلى الله عليه و آله وسلم) اذا سأله احد حاجة لم يردّه الا بها و يميسود من القول؛[48] پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) هماره وقتى كسى از او حاجتى مى خواست، كمك خود را با گفتار خوش همراه مى كرد.» و امام حسن (عليه السلام) نيز با نيازمندان رويه پيامبر صلى الله   عليه و آله وسلم را مى پيمود. «مردى از امام چيزى درخواست كرد كه در توانايى حضرت نبود.

به او گفت: اگر توان اداى خواسته تو را داشتيم، بهره و سود ما بيشتر از تو بود و مى بايست از تو تشكر مى كرديم. پس اينك كه از تشكر و سپاس از تو محروم شديم، ما را از عذرى كه برايمان در نظر مى گيرى، محروم مكن».[49]

منبع: فصلنامه کوثر

نويسنده: سيد عباس رضوى

پي نوشت :

[1] . النهاية فى غريب الحديث، ابن اثير، ج 4، ص 168.

[2] . مجمع البيان، ابوعلى طبرسى، ج 4، جزء 12، ص 54، دارمكتبة الحياة.

[3] . النهاية، ج 4، ص 168؛ المعجم الوسيط، ج 1، ص 785؛ مهذب الاسماء، محمود سجزى، ج 1، ص 280.

[4] . لغت نامه دهخدا، ج 12، ص 18312، دانشگاه تهران.

[5] . النهاية، ج 4، ص 167؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226، دارصادر. حديث (مكارم الاخلاق عشر).

[6] . بحارالانوار، ج 43، ص 344؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226.

[7] . الامام المجتبى، ابومحمدالحسن بن على(ع)، عن كتب اهل السنّه، حسن مصطفوى، ص 18، چاپ علميه، قم.

[8] . الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 5؛ مجموعه آثار شيخ مفيد، ج 11، كنگره هزاره شيخ.

[9] . كشف الغمه، علامه ابى الحسن اربلى، ج 2، ص 174؛ صلح امام حسن(ع)، شيخ راضى آل ياسين، ترجمه سيد على خامنه اى، ص 39، مؤسسه انتشاراتى آسيا.

[10] . احزاب/ 33.

[11] . يوسف / 31.

[12] . البداية و النهاية، ابن اثير، ج 8، ص 37.

[13] . بحارالانوار، ج 43، ص 340.

[14] . نهج البلاغه، نامه 31.

[15] . كشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 2، ص 200.

[16] . اسراء / 70.

[17] . سيره ابن كثير، ج 2، ص 612.

[18] . معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 82، جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

[19] . مناقب آل ابى طالب، ابن شهرآشوب، ج4،ص10.

[20] . صلح امام حسن(ع)، ص 41.

[21] . بحارالانوار، ج 43، ص 319.

[22] . فى رحاب ائمه اهل البيت(ع)، علامه سيد محسن امين، ج 1، ص 9، دارالتعارف للمطبوعات، 1400 ق.

[23] . صلح امام حسن(ع)، پرشكوه ترين نرمش قهرمانانه تاريخ، ترجمه سيد على خامنه اى.

[24] . حياة الامام الحسن بن على(ع)، باقرشريف القرشى، ج 2، ص 270، دارالبلاغه.

[25] . الارشاد، ج 2، ص 14؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 16، دارالفكر (4 جلدى).

[26] . صلح امام حسن(ع)، ص 403.

[27] . فى رحاب ائمه اهل البيت(ع)، ج 1، ص 28.

[28] . تذكرة الخواص، ابن جوزى، ص 182.

[29] . فرقان / 73.

[30] . كامل، المبرّد، ج 1، ص 235.

[31] . حياة الامام الحسن بن على(ع)، ج 1، ص 319.

[32] . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 73.

[33] . تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطى، ص 73؛ تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج 2، ص 276، دارالفكر.

[34] . حياة الامام الحسن بن على(ع)، ج 2، ص 473.

[35] . كشف الغمه، ج 2، ص 201.

[36] . حقايق پنهان، احمد زمانى، ص 419، انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم.

[37] . فى رحاب ائمه اهل البيت(ع)، ج 3 تا 5، ص 11؛ صلح امام حسن(ع)، ص 43.

[38] . صلح امام حسن(ع)، ص 44؛ تهذيب، ابن عساكر، ج 4، ص 214، مطبعه روضة الشام، (7 جلدى)؛ تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 6، ص 34، دارالكتب العلميه.

[39] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226، دار صادر، افست مؤسسه نشر اهل بيت(ع)، قم.

[40] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226، دار صادر، افست مؤسسه نشر اهل بيت(ع)، قم.

[41] . الامام المجتبى(ع)، ص 88، به نقل از المحاسن، بيهقى، ص 55، بيروت.

[42] . بحارالانوار، ج 43، ص 341، به نقل از مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 16.

[43] . منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 1، ص 272 با (تلخيص)، جاويدان.

[44] . الامام المجتبى(ع)، ص 242، به نقل از تهذيب، ابن عساكر، ج 4، ص 214.

[45] . عيون الاخبار، ابن قتيبه دينورى، ج 3، ص 141، دارالكتاب العربى.

[46] . بحارالانوار، ج 43، ص 333.

[47] . الامام المجتبى(ع)، ص 88.

[48] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 227.

[49] . الامام المجتبى(ع)، ص 248.

تاثیر ممنوعیت تعقل بر تدوین علم کلام در صدر اسلام

در زمان خلیفه اول و دوم که روز به روز آوازه اسلام در انتشار و جامعه اسلامى در توسعه بود – اثرى بارز از پیشرفت فرهنگ اسلامى از راه بحث و کنجکاوى پیدا نیست و با کمال تاسف باید اعتراف نمود که جامعه اسلامى در این قطعه از تاریخ، کوشش قابل توجهى در این باب از خود بروز نداده، و صدى یک کوشش هایى که در «جهاد» به کار مى بردند، در پیشرفت «فرهنگ» بذل ننموده است

کلام – عقل- صدر اسلام

تاثیر ممنوعیت تعقل بر تدوین علم کلام در صدر اسلام یکى از راههاى بحث و بررسى در پیشینه و زمینه هاى ظهور علم کلام در نزد مسلمین، تحقیق در تاریخ صدر اسلام و تأثیر حوادث تاریخى آن دوران و تأثیر آنها بر روند شکل گیرى این علم در دوران اولیۀ خود است.

آنچه در ذیل مى آید نظر علامه طباطبایى (ره) در این باب است.

۱-بحث و استدلال و پیشرفت فرهنگى

بشربا غریزه خدادادى خود مى فهمد که کلید سعادت و خوشبختى زندگى فرهنگ مى باشد و پیشرفت زندگى با پیشرفت فرهنگ توام است، و هرگز پیشرفت فرهنگى بدون استدلال منطقى و بحث آزاد، صورت پذیر نیست و چنانکه روزى جامعه انسانى به واسطه تاریکى محیط با عوامل غیر طبیعى دیگرى در این مسئله آن طورى کهشاید و باید روشن نبوده است، امروز این موضوع جزءبدیهیات به شمار آمده و کمترین ابهامى در آن باقى نمانده است.

از راه بحث و هم تجربه به وضوح پیوسته است که اگر عواملغیر طبیعى ممانعت نکند، انسان با غریزه خدادادى به بحث آزاد و تفکر منطقى خود پرداخته در این راه پیش خواهد رفت. و
خاصه در جامعه اى مانند جامعه اسلامى که آیین آنها بر پایه استدلال بوده و کتاب آسمانى آنان در تحریص و ترغیب به تعقل و تفکر منطقى، کمترین مسامحه و فروگذارى ننموده است.

۲-تعقل در تاریخ صدر اسلام

ولىبا این وصف در صدر اسلام – بالاخص در زمان خلیفه اول و دوم که روز به روز آوازه اسلام در انتشار و جامعه اسلامى در توسعه بود – اثرى بارز از پیشرفت فرهنگ اسلامى از راه بحث و کنجکاوى پیدا نیست و با کمال تاسف باید اعتراف نمود که جامعه اسلامى در این قطعه از تاریخ، کوشش قابل توجهى در این باب از خود بروز نداده، و صدى یک کوشش هایى که در «جهاد» به کار مى بردند، در پیشرفت «فرهنگ» بذل ننموده است.

در اصول معارف، آن همه مسایل دقیق، و حقایق علمى را با ساده ترین فهم عامیانه تلقى مى نمودند، و چنانکه احادیث گواهى مى دهد، شعاع تعلیم و تعلم آن روز، از مرحله حس و ماده تجاوز

نمى کرد و قدمى فراتر نمى گذاشت.

در میان خواص و عوام آن روز، این اعتقاد حکومت مى کرد که متن قرآن کریم، با همان معناى ساده و بسیط، که در خور فهم عموم است، در مقام اعتقاد و عمل کافى است.

۳-نسبت خلیفه دوم و تفکرو روى همین اصل

هر گونه بحث انتقادى و کنجکاوى آزاد، درمسایل اعتقادى ممنوع بوده و بدعت در دین شمارده مى شد و چه بسا مجازات هاى سختى را به دنبال داشت.

چنانکه شخصى درباره یک مساله با خلیفه دوم به بحث و مناظره پرداخت، خلیفه با تازیانه خود آن قدر او را زد که خون از بدنش روان شد، و همچنین در معناى آیه اى از آیات قرآنى، خلیفه دوم توضیحى داد که ظاهر در جبر بود، یکى از اعراب اعتراضى کرد، و خلیفه به وى پرخاش نموده، به نحوى تهدید کرد که بیم کشتن در آن بود، تا آنکه بعضى از حضار به زحمت  آتش غضب خلیفه را فرو نشانید!!

۴-الزامات مباحث عقلى در صدر اسلام

و در عین حال از یک سلسله بحث هاى استدلالى در معارفدینى گریزى نبود زیرا:

اولا: در اثر فتوحات اسلامى، روز به روز جامعه مسلمین توسعه مى یافت، و علماى ادیان و مذاهب مختلف، به اجتماع مسلمین روى آورده، بحث هاى گوناگون در اطراف معارف اسلامى مطرح مى کردند، و مسلمین نیز ناچار بودند که به بحث پرداخته و پاسخ هایى تهیه نمایند.
ثانیا:
جامعه اسلامى از نخستین روز در داخل، گرفتار یک عده منافق بود که هرگونه شبهه و اشکالى را در میان مردم شایع مى کردند، به علاوه اقلیت هایى که در بسیارى از عقاید فرعى با اکثریت مخالف بودند، وجود داشتند و گاه و بى گاه بحثها و کشمکش هاى علمى در مى گرفت.

در اثر همین عوامل، قهرا رشته بحث هایى که بعدها به علم کلام معروف شد، تنظیم گردید، و على رغم کراهت یا ممانعت اولیاى امور، در
میان مردم جریان یافت تا بالاخره به جایى رسید که عده اى در این گونه بحث ها آمادگى خاصى پیدا کردند و اولیاى حکومت و فقهاى وقت که با تمام قوا در جلوگیرى از بحث هاى استدلالى مى کوشیدند، خودشان نیز به علم کلام روى موافق نشان دادند.

۵-عوامل ناکارآمدى علم کلام

در اینجا ناچاریم یک نکته را دوباره تذکر دهیم و آن این است که «علم کلام» که از انواع معارف اعتقادى اسلام بحث مى کند، اگر چه فن شریفى است، ولى در اثر قصور یا تقصیرى که روز اول در تنظیم مباحث آن شده، ارزش واقعى یک فن استدلالى و بحث کاملا آزاد از دو جهت از آن سلب شده است و آن اینکه:
۱-چنانکه از لابه لاى آیات قرآن کریم، به بهترین وجهى روشن است، اصول معارف اسلامى، سلسله حقایق و واقعیاتى هستند که از سطح فهم عامه مردم بسى بالاتر و از دسترس آنها بسى دور مى باشند.

و در اثر اینکه جامعه اسلامى و گردانندگان امور، در صدر اول، به بحث عقلى آزاد بى اعتنا و بلکه با آن مخالف بودند، همان عقاید ساده عوامى را موضوع بحث قرار داده، به نام آخرین عقاید واقعى اسلام با یک سلسله افکار اجتماعى مادى و حسى، از آنها دفاع نمودند و در نتیجه «الوهیت» و «جهان ماوراى طبیعت» با نظام پاک و منزه خود، در افکارشان، در شکل و هویت یک عالم مادى مشابه جهان ماده خودنمایى کرد،

 به اضافه اینکه جهان محسوس ما، در تحت نظام «علیت» و «معلولیت» قرار گرفته، ولى عالم ماوراى طبیعت، نظام ثابتى نداشته از هر جهت بى بند و بار مى باشد! و به اضافه اینکه عالم مادى ما در تحت حس است و جهان بیرون از ماده، با اینکه مشابه این عالم مى باشد، از حس پوشیده و پنهان است و روزى خواهد رسید که همه اجزاى آن جهان حتى.. .. تحت حس قرار گیرند!

۲-در اثر پیروى از روش ممنوعیت بحث آزاد، استدلال جنبه صورت سازى یا بازیچه به خود گرفته و براى عقیده مورد استدلال، مدرکى جز تقلید باقى نماند.

و از این راه است که قوى ترین حجت و برنده ترین حربه در میان اهل کلام، اجماع است و دست و پایى که براى اصالت دادن و به کرسى نشانیدن اجماع نموده اند این است که ابتدا به روایتى که از رسول اکرم نقل مى کردند:

« لا تجتمع امتى على خطاء»

تمسک جسته و اجماع امت را حجت قرار دادند، و پس از آن «اهل حل و عقد» یا « علماى امت» به جاى امت گذاشته شد، و پس از آن «علماى یک طایفه از امت» مانند «اشاعره» یا «معتزله» به جاى علماى امت نشستند و پس از آن «علماى کلام از یک طایفه» جاى علماى همان طایفه را گرفت! کار در همین جا پایان گرفت و در نتیجه، چنانکه مى بینیم قوى ترین دلیل یک نفر متکلم مثلا اشعرى، این است که در اثبات یکى از عقاید اشاعره، به اجماع متکلمین اشاعره استدلال نماید، در خلال بحث هاى کلامى بسیار دیده مى شود که دلیل مدعى را با اینکه از راه کتاب یا سنت یا عقل صحیح است، به علت اینکه خلاف اجماع علما و متکلمین مذهب است، رد مى نمایند.

۵-اصل اجماع وآزاد اندیشى در علوم اسلامى

واز همین نقطه نظر است که مى بینیم: اولا:مخالفت اهل یک مذهب از مذاهب اسلامى را نسبت به یکى از عقاید اختصاصى مذهب دیگر، به حال اجماعى که در مذهب دوم منعقد گشته مضر ندانسته اند، گویى اهل هر مذهبى به عقیده مذهب دیگر، داخل جامعه مسلمین نیستند!

ثانیا:کسى که یک اصل از اصول اختصاصى مذهبى از مذاهب را بپذیرد، بقیه اصول اختصاصى را نیز باید بى چون و چرا قبول کند، خواه دلیل کافى داشته باشند، یا نداشته باشند.

چنانکه روشن است این روش به کلى روح تفکر استدلالى را در جامعهاسلامى کشته، و بر ریشه تفکر و تعقل آزاد آب بسته، تقلیدتعصبى را نسبت به همه مسایل اعتقادى، حکومتى علىالاطلاق داد! این روش از مسایل کلامى تجاوز نموده، به فنون دیگر اسلامى مانند فن تفسیر و فقه و اصول و غیره نیز سرایت کرده است و حتى در علوم ادبى مانند صرف و نحو و معانى و بیان مداخله نموده، غوغایى برپا داشت.

به هریک از این علوم نظرى نماییم دسته بندى هاى عجیبى مانند حنفیه، شافعیه، … و مانندکوفیین و بصریین.. . و نظایر آنها به چشم مىخورد و هر دسته عقاید اختصاصى مذهب خود را توجیه، و دلایلدیگران را تاویل مى کنند.

ثالثا:در نتیجه اتخاذ این روش «اتکا به اجماعات طایفه اى ومذهبى» ادله لفظى، یعنى کتاب و سنت ارزش واقعى خودرا از دست داده و تنها جنبه تشریفاتى پیدا نموده و از اینجهت است که مى بینیم اهل هر یک از مذاهب در مورد یکى از عقاید مذهبى خود به اجماع طرفداران خود و بعد مثلا به کتاب و سنت، تمسک مى جوید، در حالى که دیگران ادلهکتاب و سنت مورد استدلال او را صریحا و بى پروا تاویل کرده و بهاین وسیله از کار مى اندازند.

و این سلیقه حتى در میان علماى ادب نیز شیوع پیدا کرده، وهر دسته و طایفه اى ادله مخالفین خود را که مثلا شعر با نثرعربى است با تقدیر و مانند آن تاویل مى نمایند.

منبع : معنویت تشیع،
علامه طباطبایى، انتشارات تشیع، ۱۳۸۵