فرقه ها

نوشته‌ها

مهدویت و فرقه ‏هاى انحرافى فرقه شیخیه

 

 

اشاره:

مکتب شیخیه (کشفیه – پایین سرى) در اوایل قرن ۱۳ق به وسیله احمد بن زین الدین معروف به (شیخ احمد احسایى) (۱۱۶۶- ۱۲۴۱ ق) پدید آمد. مکتبى که نه تنها خود دستخوش تحولات زیاد گردید؛ بلکه باعث به وجود آمدن تحولات بسیار دینى و اجتماعى و حتى نظامى در کشور ایران شد و بذر بابیت و بهائیت پاشیده گردید.در این مقاله به انحرافات اعتقادی این فرقه اشاره شده است.

 

شیخ احمد احسایى، گرچه در حوزه هاى علوم دینى حضور داشت؛ اما کمتر به درس اساتید حاضر مى شد و مدعى بود که در فراگیرى علوم، شاگرد کسى نبوده و تنها آنچه را مى داند از راه خواب به دست آورده است. شاگردان او نیز این ادعا را درباره استاد خود تصدیق مى کردند.(۱)

این نکته به رغم آن که حکایت از نوعى بلوغ و رشد فکرى دارد، مى تواند نشانگر نقطه ضعفى نیز باشد؛ زیرا برخى از علوم و معارف، چیزى نیستند که در قالب الفاظ و مفاهیم قرار گرفته و هر کسى بتواند بدون استاد آنها را به دست آورد. همان طور که در مورد فلسفه و عرفان همیشه تذکر داده اند که خواندن این درس ها، بدون استاد موجب زحمت براى خود و دیگران مى گردد. پیروان شیخیه، چنان در حق شیخ احمد مبالغه کرده که ادعا نموده اند: شیخ خدمت حضرت حجت علیه السلام رسیده است.(۲)

این در حالى است که حتى برخى از بزرگان، به انحراف و بلکه تکفیر شیخ احمد، حکم داده اند.

بدن هور قلیایى

یکى از مهم ترین اندیشه هاى شیخ احمد احسایى (بدن هور قلیایى) است که این بدن در شهر (جابلقا و جابرسا) قرار دارد. او به گمان خود، با این نظریه سه مساله مهم دینى و عمیق فلسفى را تحلیل نموده است؛ یعنى، معراج جسمانى رسول خدا صلى الله علیه و آله، حیات امام زمان علیه السلام در طول بیش از ده قرن و معاد جسمانى را با این عقیده تفسیر کرده و هر سه را از یک باب مى داند. او نه تنها زمین محشر را (هور قلیایى ) مى داند؛(۳) بلکه معتقد است که امام زمان علیه السلام نیز با بدنى غیر عنصرى و تنها هور قلیایى و در شهر (جابلقا و جابرسا) زندگى مى کند. براى روشن شدن بحث لازم است در ابتدا این واژگان نامانوس و ماخذ آنها را توضیح دهیم؛ سپس دیدگاه شیخیه را نقل کرده، آن گاه به نقد و بررسى آن بپردازیم.

واژه شناسى

عبدالکریم صفى پور مى گوید: (جابلص (بفتح باء و لام یا به سکون لام) شهرى است به مغرب و لیس و راءه انسی، و جابلق شهرى است به مشرق برادر جابلص).(۴)

اما وى اشاره اى به هورقلیا ننموده است. در پاورقى برهان قاطع آمده است: (هورقلیا ظاهرا از کلمه عبرى (هبل) به معناى هواى گرم، تنفس و بخار و (قرنئیم) به معناى درخشش و شعاع است، و کلمه مرکب به معناى تشعشع بخار است).(۵)

خلف تبریزى گوید: (جابلسا (بضم باى ابجد و سکون لام و سین بى نقطه بالف کشیده) نام شهرى است در جانب مغرب. گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته اند. برخى به جاى (لام) ، راى قرشت آورده گویند شهرى است به طرف مغرب؛ لیکن در عالم مثال، چنان که گفته اند: (جابلقا و جابرسا و همامدینتان فى عالم المثل) و به اعتقاد محققان (منزل آخر سالک است در سعى وصول قید به اطلاق و مرکز به محیط ).(۶)

و سپس گوید (جابلقا) منزل اول سالک باشد.

شیخ احمد احسایى معتقد است که (هورقلیایى ) ، لغتى سریانى و از زبان صابئین گرفته شده است.(۷)

به احتمال قوى، شیخ احمد سه واژه (هورقلیایى) ، (جابلقا) و (جابرسا) را از شیخ اشراق گرفته باشد(۸) البته این کلمات در بعضى از روایات نیز به کار رفته است و شیخ احمد – که گرایش اخبارى گرى داشته و برخى از اصطلاحات فلسفى را مطالعه کرده بود – به تلفیق و ترکیب آنها پرداخت. او از اندیشه هاى باطنى مذهب اسماعیلیه نیز کمک گرفت و از مجموع آنها مذهب (کشفیه) را بنا نهاد. در مذهب اسماعیلیه و حتى اندیشه هاى مسیح نیز نوعى گرایش به (جسم لطیف) یا (جسم پاک ) و… وجود دارد؛ مثلا (هانرى کربن ) معتقد است: (ارض ملکوت هورقلیا، ارض نورانى آیین مانوى در عالم ملموس اما وراى حس است و با عضوى که خاص چنین ادراکى باشد، شناخته مى شود. و به نوعى از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسى متاثر است ).(۹)

ظاهرا اولین کسى که اصطلاح (عالم هورقلیایى) را در جهان اسلام مطرح کرد، سهروردى است.

وى در فلسفه اشراق (در بحث از (احوال سالکین)) پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلقه، مى گوید: (آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابرص و هورقلیاى شگفت در آن قرار دارد).(۱۰)

در (مطارحات ) آمده است: (جمیع سالکان از امم انبیاى سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده و گفته اند که این اصوات در مقام جابرقا و جابرصا نیست؛ بلکه در مقام هورقلیا است که از بلاد افلاک عالم مثالى است ).(۱۱)

در این عبارت بین دو شهر (جابلقا و جابرصا)، با عالم (هورقلیا) تفاوت گذاشته شده و مقامى بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است. (شهر زورى) نیز همین گونه ادعا کرده است.(۱۲)

مقصود از آن که (هورقلیا) را اقلیم هشتم شمرده اند، این است که تمام عالم جسمانى، به هفت اقلیم تقسیم مى شود و عالمى که مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است؛ اما چون آگاهى و دانش ما از آن اقلیم اندک است، آن را تنها یک اقلیم قرار داده اند.(۱۳)

قطب الدین شیرازى، تفاوت جابلقا و جابرسا را این گونه بیان مى کند: (جابلقا و جابرصا نام دو شهر از شهرهاى عالم (عناصر مثل) است و هورقلیا از جنس (افلاک مثل) است. پس هورقلیا بالاتر است). پس از آن مى گوید: (این نام ها را رسول خدا صلى الله علیه و آله بیان کرده است و هیچ کس حتى انبیا و اولیا علیهم السلام با بدن عنصرى، نمى توانند وارد این عالم شوند).(۱۴)

عارف بزرگ محمد لاهیجى در شرح این بیت شبسترى که:

بیا بنما که جابلقا کدام است جهان شهر جابلسا کدام است

گفته است: در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهرى است در غایت بزرگى در مشرق، و جابلسا نیز شهرى است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب – در مقابل جابلقا – و ارباب تاویل در این باب سخنان بسیار گفته اند. و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، بى تقلید غیرى به طریق اشاره دو چیز است: یکى آن که جابلقا عالم مثالى است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت، و مشتمل است بر صور عالم. پس هر آینه شهرى باشد در غایت بزرگى، و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت (نشاه دنیویه) در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه که در نشاه دنیا کسب کرده اند – چنانچه در احادیث و آیات وارد است – در آن جا باشند. و این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهرى است در غایت بزرگى و در مقابل جابلقا است. خلق شهر جابلقا الطف و اصفایند؛ زیرا که خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیه – که در نشاه دنیویه کسب کرده اند – بیشتر آن است که مصور به صور مظلمه باشند. و اکثر خلایق را تصور آن است که این هر دو برزخ یکى است. فاما باید دانست که برزخى که بعد از مفارقت نشاه دنیا، ارواح در آن خواهند بود، غیر از برزخى است که میان ارواح مجرده و اجسام واقع است؛ زیرا که مراتب تنزلات وجود و معارج او (دورى) است؛ چون اتصال نقطه اخیر به نقطه اول، جز در حرکت دورى متصور نیست.

و آن برزخى که قبل از نشاه دنیوى است، از مراتب تنزلات او است و او را نسبت با نشاه دنیا اولیت است و آن برزخى که بعد از نشاه دنیویه است، از مراتب معارج است و او را نسبت با نشاه دنیوى آخریت است… و معناى دوم آن که شهر جابلقا مرتبه الهیه – که مجمع البحرین وجوب و امکان است – باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلیه و جزویه و لطایف و کثایف و اعمال و افعال و حرکات و سکنات در او است و محیط است (بما کان و ما یکون )، و در مشرق است؛ زیرا که در یلى مرتبه ذات است و فاصله بینهما نیست، و شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشته اند و شهر جابلسا نشاه انسانى است که مجلاى جمیع حقایق اسماى الهیه و حقایق کونیه است. هر چه از مشرق ذات طلوع کرده در مغرب تعین انسانى غروب نموده و در صورت او مخفى گشته است.(۱۵)

با توجه به آنچه گذشت، روشن مى شود که مراد از عالم (هورقلیایى ) ، همان عالم مثال است و چون (عالم مثال) بر دو قسم اول و آخر است، گفته اند: این عالم داراى دو شهر جابلقا و جابرسا است. عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزى است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقداند و فلاسفه مشاء آن را نپذیرفته اند.

اشراقیان، عالم عقول مجرده را (انوار قاهره ) گویند، و عالم مثال را (انوار مدبره ) مى نامند، و عالم اجسام و مادیات را (برزخ)، (ظلمت ) یا (میت ) مى نامند.

عالم مثال داراى دو مرحله است:

اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا مى نامند و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات مى گردد. این مثال را (جابلقا) گویند.

دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و (کما بداکم تعودون) و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانى، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جا به قیامت کبرى مى رود. این مثال را (جابرسا) گویند.(۱۶)

در برزخ اول، صورت هایى که وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق (السعید سعید فى بطن امه) مى باشند. این صور تقدیرات و مقدراتى است که (قلم این جا برسید سر بشکست ). و در برزخ دوم صورت هایى که وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانى است.

پى نوشت:

(۱) دلیل المتحیرین، ص ۲۲؛ فهرست، ج ۱، ص ۱۴۱؛ اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۵۹۰.

(۲) روضات الجنات، ج ۱، ص ۹۱.

(۳) ارشاد العوام ج ۲، ص ۱۵۱.

(۴) منتهى الارب ج ۱، ص ۱۵۶.

(۵) برهان قاطع ج ۴، ص ۲۳۹۱.

(۶) برهان قاطع ج ۲، ص ۵۵۱.

(۷) جوامع الکلم قسمت سیم، رساله ۹، ص ۱.

(۸) فرهنگ فرق اسلامى، ص ۲۶۶.

(۹) تاریخ فلسفه اسلامى، ص ۱۰۵.

(۱۰) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج ۲، ص ۲۵۴؛ ترجمه حکمه الاشراق، دکتر سجادى، ص ۳۸۳.

(۱۱) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج ۱، ص ۴۹۴؛ انواریه، ص ۲۲۲.

(۱۲) شرح حکمه الاشراق، ص ۵۷۴.

(۱۳) انواریه، ص ۲۴۴.

(۱۴) شرح حکمه الاشراق، ص ۵۵۶ و ص ۵۱۷؛ شبیه این کلام در (انواریه) ص ۱۹۴ آمده است.

(۱۵) مفاتیح الاعجاز، ص ۱۳۴.

(۱۶) برخى از شیخیه نیز گفته اند: زمین محشر زمین هورقلیایى است. ر.ک: ارشاد العوام، ج ۲، ص ۱۵۱.

منبع : پایگاه امام مهدى (عج)

احمد عابدى

رابطه ۲۵ سال سکوت و مذاهب مختلف

۲۵ سال سکوت حضرت علی ـ علیه السلام ـ علت به وجود آمدن مذاهب مختلف

شبهه

برخی تصور می کنند که سکوت حضرت علی – علیه السلام– در برابر خلفا موجب گردید که در میان مسلمانان فرقه هایی به وجود آید و باعث انحراف مسلمانان از دین اسلام شود. یعنی وظیفه امام علی علیه السلام این بود  که باید جلو انحرافات را می گرفت و  با بیان اسلام و اقعی نمی گذاشت که مسلمانان به فرقه های مختلفی تقسیم شوند.

پاسخ شبهه

امام علی ـ علیه السلام ـ پس از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ شایسته ترین فرد برای ادارۀ امور جامعۀ اسلامی بود و در حوزۀ اسلام به جز پیامبر اسلام هیچ کس از نظر ایمان، فضیلت، تقوا، علم، بینش فقهی، قضایی، جهاد و کوشش در راه خدا و سایر صفات عالی انسانی به پای علی ـ علیه السلام ـ نمی رسید.

به دلیل همین شایستگی ها، آن حضرت بارها به دستور خدا و توسط پیامبر اسلام به عنوان رهبر آیندۀ مسلمانان معرفی شده بود. از این‌رو انتظار می رفت که پس از درگذشت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ، بلافاصله علی ـ علیه السلام ـ زمام امور را در دست گیرد و رهبری مسلمین را ادامه دهد. اما عملاً چنین نشد و مسیر خلافت اسلامی پس از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ منحرف گردیده و علی ـ علیه السلام ـ از صحنۀ سیاسی و رهبری جامعه به انزوا کشانده شد. در عین حال آن حضرت این انحراف را تحمل نکرد و سکوت در برابر آن را ناروا شمرد و بارها با استدلال ها و احتجاج های متین خود، خلیفه و هواداران او را مورد انتقاد و اعتراض قرار داد. اما گذشت زمان و سیر حوادث نشان داد که این گونه اعتراض ها چندان سودی ندارد.

در این هنگام علی ـ علیه السلام ـ بر سر دو راهی حساس و سرنوشت سازی قرار گرفت: یا می بایست به کمک مردان خاندان رسالت، و علاقه مندان راستین خویش که حکومت جدید را مشروع و قانونی نمی دانستند بپاخیزد و با توسل به قدرت، خلافت و حکومت را قبضه کند. و یا آنکه وضع موجود را تحمل کرده و در حد امکان به حل مشکلات مسلمانان و انجام وظایف خود بپردازد.

از آنجا که در رهبری های الهی قدرت و مقام، هدف نیست، بلکه هدف چیزی بالاتر از حفظ مقام و موقعیت است و وجود رهبری برای این است که هدف والا در به وسیله آن محقق شود، از این رو ناگزیر شد که از میان مقام و هدف، یکی را برگزیند و در نتیجه هدف را بر حفظ مقام و موقعیت رهبری خویش ترجیح داد.[۱]

پس از این مقدمه برای دریافت پاسخ شبهه، توجه به مطالبی که ذیلاً ذکر می شود لازم است:

امام علی ـ علیه السلام ـ با این که خلافت خلفا را به رسمیت نمی شناخت، و خود را وصی منصوص پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و شایسته ترین فرد برای ادارۀ امور سیاسی و دیگر مسایل رهبری می دانست، هر گاه پای مصالح اسلام و مسلمین به میان می آمد، از هر نوع خدمت و کمک و بلکه فداکاری و جانبازی  دریغ نداشت، و با چهرۀ باز به استقبال مشکلات می شتافت. او که برا ی حفظ دین نوپای اسلام  زحمت ها و رنج ها کشیده و در راه آن خون ها نثار کرده بود، ایمان و وجدان پاک علی ـ علیه السلام ـ اجازه نمی داد در برابر مشکلات اسلام و امور پیچیدۀ مسلمانان، مهر سکوت بر لب نهد و خود را از هر نوع مداخله کنار بکشد. شخصیت امام بالاتر از آن بود که مانند برخی بیندیشد و بگوید: حالا که زمام خلافت را از دست من گرفته اند، در هیچ امری از امور مملکت مداخله نمی کنم، در حل هیچ مشکلی گام برنمی دارم، تا هرج و مرج، محیط اسلام را فرا گیرد، و موج نارضایتی بالا رود، و دستگاه خلافت دچار تزلزل گردد، و سرانجام سقوط کند.[۲]

بقاء و پایداری اسلام، توسعه و گسترش آن در جهان، آشنا ساختن امت به معارف و اصول و فروغ اسلام، برای امام هدف اساسی بود و تا آنجا که راه به روی امام باز بود، و دستگاه خلافت مزاحم وی نبود، و احیاناً دست نیاز به سوی او دراز می کرد، از رهبری و راهنمایی نه تنها مضایقه نداشت، بلکه استقبال می نمود.[۳]

سکوت امام ـ علیه السلام ـ در دوران برکناری او از مقام خلافت، که بیست و پنج سال به طول انجامید، سکوت مطلق، به معنای دوری از هر نوع مداخله در امور رهبری نبود، بلکه در حالی که مقام خلافت و رهبری سیاسی را دیگران اشغال کرده، و نصب و عزل افراد و اختیار دارایی اسلام به دست آنان بود ، در عین حال  امام علی – علیه السلام- مرجع فکری و یگانه معلم امت بود و تمام طبقات در برابر دانش او خضوع می کردند.[۴]

امام ـ علیه السلام ـ در نامه ای که به مردم مصر فرستاد به این حقیقت تصریح می کند، و علت همکاری خود را در حفظ مصالح کلی اسلام، پس از دوری از خلافت چنین تشریح می نماید: من در آغاز کار، دست نگاه داشتم (و آنان را به خود واگذاشتم) تا این که دیدم گروهی از اسلام برگشته و مردم را به محو دین محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دعوت می کنند، ترسیدم که اگر به یاری اسلام و مسلمانان برنخیزم، رخنه و یا ویرانی در کاخ اسلام ببینیم که مصیبت آن برای من بزرگتر است، از دوری از حکومت چند روزه که بسان سراب زایل می شود.[۵]

امام به صورت یک سرپرست و حامی دلسوز دین، درست است که در دوران خلفا سکوت سیاسی کرد، و مسئولیتی را نپذیرفت ولی در عین حال هیچ گاه دربارۀ اسلام و دفاع از حریم دین شانه خالی نکرد، بلکه نیازهای فکری و علمی اسلام را در دوران های مختلف خلافت برطرف می کرد، و خلفا پیوسته از افکار بلند و راهنمایی های واقع بینانۀ آن حضرت بهره می بردند.

فعالیت های امام در این دوران را می شود در امور زیر خلاصه نمود:

تفسیر قرآن و حل مشکلات بسیاری از آیات، و تربیت شاگردان بزرگی که هر کدام بعدها منشا خیرات فراوانی شدند.

بیان حکم شرعی رویدادهای نو ظهور که در اسلام سابقه نداشت، و یا قضیه چنان پیچیده بود که قضات از داوری دربارۀ آن ناتوان بودند، این نقطه از نقاط حساس زندگی امام است، و اگر در میان صحابه شخصیتی مانند علی ـ علیه السلام ـ نبود، که به تصدیق پیامبر گرامی داناترین امت و آشناترین آن ها به موازین قضا و داوری به شمار می رفت، بسیاری از مسایل در صدر اسلام به صورت عقدۀ لا ینحل و گره کور باقی می ماند.[۶]

پاسخ به پرسش های دانشمندان ملل جهان، بالاخص یهود و مسیحیان که پس از درگذشت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای تحقیق و پژوهش دربارۀ آیین وی، رهسپار مدینه می شدند و سئوالاتی را مطرح می نمودند و پاسخ گویی جز علی ـ علیه السلام ـ ، که تسلط او بر تورات و انجیل از خلال سخنانش روشن بود، پیدا نمی کردند و اگر این خلأ به وسیلۀ امام پر نمی شد، جامعۀ اسلامی در سرشکستگی شدیدی فرو می رفت، و هنگامی که امام به کلّیه سئوالات آن ها پاسخ دندان شکن می داد، شادمانی و شکفتگی عظیمی در چهرۀ خلفا که بر جای پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نشسته بودند، پدیدار می شد.[۷]

هنگامی که دستگاه خلافت در مسایل سیاسی و پاره ای از مشکلات با بن بست روبرو می شد، امام ـ علیه السلام ـ یگانه مشاور مورد اعتماد بود که با واقع بینی خاصی مشکلات را از سر راه برمی داشت و مسیر کار را معین می کرد.[۸]

نتیجه و پاسخ:

درست است که امام در دوران بیست و پنج سال خلافت خلفا، از نظر سیاسی سکوت کرد و مسئولیتی سیاسی نپذیرفت، ولی در عین حال هیچ گاه دربارۀ اسلام و دفاع از حریم دین شانه خالی نکرد، هر وقت پای مصالح اسلام و مسلمین به میان می آمد، از هر نوع خدمت و کمک و بلکه فداکاری دریغ نمی داشت، شخصیت امام بالاتر از آن بود که در برابر مشکلات اسلام و امور پیچیدۀ مسلمانان، مهر سکوت بر لب نهاده و خود را از هر نوع مداخله کنار بکشد، تا سکوت مطلق او باعث زیان اسلام و به وجود آمدن مذاهب مختلف گردد، بلکه وجود مذاهب علل و عوامل مختلفی داشته است که هیچ ربطی به سکوت سیاسی امام نداشته است. بلکه خود مردم است که بنابر تمایلات و خواهش های مادی همراه با ضعف ایمان به سوی راه های انحرافی کشانده می شوند. از این‌رو اولین فرقه ای که بلافاصله بعد از وفات پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به وجود آمد، فرقه‌ای بود که بعد ها اسم اهل سنت را به خود گرفت که بعدها باعث ایجاد فرقه های دیگر گردید.

شاهد بر اینکه جهل و نادانی و تمرد مردم از حق باعث ایجاد فرقه ها می شود، اینست که در زمان خود حضرت علی ـ علیه السلام ـ فرقۀ خوارج به وجود آمد و نیز فرقۀ مرجئه و امثال آنان توسط اصحاب صفین و بنی امیه در همین زمان ایجاد گردید.

 پی نوشت ها:

[۱] . مهدی، پیشوایی، سیرۀ پیشوایان، قم، موسسه امام صادق ـ علیه السلام ـ ، ۱۳۸۴، ص۶۴ـ ۶۵٫

[۲] . جعفر، سبحانی، فروغ ولایت، قم، موسسه امام صادق ـ علیه السلام ـ ، ۱۳۷۴، ص ۲۸۳٫

[۳] . همان ص۲۸۴٫

[۴] . جعفر، سبحانی، پژوهشی عمیق از زندگانی علی ـ علیه السلام ـ ، موسسه نشر جهان آرا، ص۳۸۷٫

[۵] . سید علی نقی، فیض الاسلام، نهج البلاغه، ص ۱۰۴۸، نامه ۶۲٫

[۶] . سیرۀ پیشوایان، همان، ص۷۱٫

[۷] . فروغ ولایت، همان، ص۱۴۶٫

[۸] . سیرۀ پیشوایان، همان، ص۷۲٫

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

وجود فرقه های شیعه دلیل بطلان مذهب شیعه

شبهه

یکی از شبهات بر علیه شیعه این است که  وجود فرقه های متعدد در شیعه دلیل بر بطلان آن است و خداوند در قرآن فرموده:«وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ» یعنی و از راه ‏هاى پراکنده (و انحرافى) پیروى نکنید، که شما را از طریق حق، دور مى سازد. (انعام / ۱۵۳)

پاسخ شبهه

تاریخ نشان داده است که در ادیان بزرگ بعد از اینکه آورنده و پیامبر آن دین از میان امت خود رفت مردم آئین او را که به صورت یک دین برای پیروانش تبلیغ و ترویج می کرد، به مذاهب و فرقه های متعددی تقسیم کرده اند و هر گروه بعد از پیامبر با افزودن و یا کاستن از آیین اصلی، مذهبی جدید پدید آوردند و خود را حق دانسته و دیگران را باطل و ناحق قلمداد می کردند. چنان که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمودند: امت موسی پس از او به هفتاد و یک فرقه و امت عیسی بعد از وی به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند و پس از من امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد که تنها یک فرقه اهل نجات خواهد بود. همان گونه که از میان فرقه های هر یک از دو امت موسی و عیسی نیز تنها یک فرقه اهل نجات بود.[۱]

این حدیث را هم اهل سنت و هم شیعه به طرق مختلف نقل کرده اند. حال باید دید آیا تعدد فرقه های یک دین و یا یک مذهب موجب بطلان آن دین و مذهب می شود؟ اگر جواب مثبت باشد لازمه آن بطلان دین  دین موسی و عیسی ـ علیهما السلام ـ و نیز دین اسلام خواهد بود زیرا همه این ادیان دارای فرقه های متعدد و مختلف هستند. بنابراین وجود فرقه های متعدد در یک دین و یا یک مذهب به اصل دین و مذهب هیچ خدشه ای وارد نمی کند و کمترین رابطۀ منطقی بین این دو مطلب وجود ندارد. پس همانگونه که پیروان دین اسلام که یک دین حق و آسمانی است به فرقه های متعدد تقسیم شده، پیروان هر فرقه آن نیز ممکن است که به فرقه های متعدد دیگر تقسیم شود. از این‌رو می‌بینیم  که  مذهب اهل سنت نیز از نظر فقهی به چهار گروه، حنبلی، حنفی، مالکی، و شافعی تقسیم گردیده بلکه در ابتدا بسیار بیشتر این تعداد بوده که توسط حکام عباسی برای جلوگیری از هرج و مرج فتوایی به چهار مذهب تقلیل داده شده است.هم چنین از نظر عقیدتی و کلامی نیز به گروه های متعددی تقسیم شده است که عبارتند از: اهل حدیث و حنبلیه، اشاعره، ماتریدیه ، معتزله و وهابیت، کرامیه، مرجئه، خوارج و دیگر فرقه های ریز و درشت که از این فرقه ها جدا شده اند. هیچ عاقلی به دلیل وجود این فرقه ها حکم به بطلان مذهب اهل سنت نمی کند.

برید عجلی می گوید: امام باقر ـ علیه السلام ـ این آیه را خواند «و إن هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبیل فتفرق بکم عن سبیله؛ و این است راه راست از آن پیروی کنید و از راه های دیگر که موجب تفرقه و پریشانی شماست پیروی نکنید این است سفارش خدا به شما باشد که پرهیزکار باشید»[۲] برید می گوید: بعد از قرائت این آیه امام از من پرسید آیا منظور از این آیه را می فهمی، عرض کردم: نه! فرمود ولایت علی و جانشینان وی است.[۳] یعنی صراطی که خداوند به آن دعوت می کند همان تمسک به ولایت علی و اولاد آن حضرت می باشد.

با توجه به این روایت و روایات دیگری که از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ درباره تمسک به ثقلین یعنی اهل بیت آن حضرت و قرآن کریم که از طریق شیعه و سنی نقل شده است، معلوم می شود که گروه هایی که به مفاد این روایات عمل می کنند و معتقد به وصایت علی ـ علیه السلام ـ و خاتمیت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و جاودانی دین اسلام هستند از گروه نجات یافتگان هستند و بقیه گروه ها چه از شیعه منشعب شده باشند و چه از اهل سنت جزء منحرفین می باشند. چون به دستور صریح پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ عمل نکرده اند و راه هایی را از پیش خود ساخته اند.

علاوه بر این بیشتر این فرقه ها که به شیعه نسبت داده می شوند جزء غالیان هستند و در حق ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ و رهبران فرقه خود غلو می کنند و به همین علت شیعه اثنی عشری آنها را جزء شیعه محسوب نمی کند.[۴]

در مورد بابیه و بهائیه باید گفت که آنها با ادعای اینکه با ظهور باب و بهاء شریعت اسلام الغاء گردید، از دین اسلام و مذهب شیعه خارج شدند و جزء منکرین قرآن محسوب می شوند چنان چه قرآن می فرماید حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به عنوان آخرین پیامبر[۵] و آئین او به عنوان آخرین دین می باشد ولی بهائی ها و بابی ها این دستور قرآن را نادیده گرفته معتقدند که دوره رسالت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ سپری شده است. و هم چنین فرقه های دیگری که در سئوال مطرح شده است جزو غالیان و کسانی هستند که در مورد پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و ائمه معصومین حد اعتدال را رعایت ننموده و برخی ادعای نیابت امام عصر ـ علیه السلام ـ و برخی دیگر ادعای پیامبری نموده اند و علمای شیعه و شیعیان از این گروه ها بیزاری می جویند.

بنابراین از آنچه که گفته شد معلوم می شود تعدد فرقه در یک آیین و مذهب دلیل انحراف اصل آیین و فرقه نمی باشد زیرا اگر چنین بود می بایست آیین موسی و عیسی و دین اسلام باطل می بودند چرا که به فرقه های متعدد منشعب شده اند، و دیگر اینکه اکثر فرقه های جدا شده از شیعه عقایدشان با عقاید شیعیان اثنی عشری متفاوت است و خارج از گروه شیعیان امامی و اثنی عشری محسوب می شوند.

حال باید دید که کدام فرقه، گروه نجات یافته است. طبق فرمایش پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هم از دین موسی و هم از دین عیسی و هم از امت خود حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فقط یک گروه از نجات یافتگان خواهد بود. و خود حضرت راه های نجات امت را بر شمرده است که به برخی از آنها اشاره می شود که اگر مسلمین به آن عمل کنند جزو نجات یافتگان و پیرو یک مذهب که همان دین اسلام باشد خواهند بود.

حضرت فرمودند: مَثَل اهل بیت من در میان شما مَثَل کشتی نوح در میان قوم او است. که هرکس بر آن سوار شود نجات یافت و هر کس از آن روی برتافت، غرق گردید.[۶]

درجای دیگر فرمود: من در میان شما دو شیء گرانبها به امانت می گذارم که یکی کتاب خدا، قرآن کریم، و دیگری اهل بیت عترتم، و این دو تا روز قیامت از هم جدا نخواهند شد تا اینکه در حوض کوثر بر من وارد شوند، و کسانی که به آن دو چنگ بزنند گمراه نخواهند شد.[۷]

حالا بر فرد فرد مسلمانان لازم است که باید دریابد کدام یک از فرقه های اسلامی به قرآن و عترت هر دو تمسک جسته و راهی را که پیامبر خدا برای هدایت بشر نشان داده رفته اند، و از آن راه پیروی می کنند نه راه های متفرق خود ساخته برخی از انسان های مغرض و جاه طلب.

پی نوشت ها:

[۱]. طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، قاهره: مکتبه ابن تیمیه، بی تا، ج۱۷، ۱۳؛ شیخ صدوق، الخصال، قم، جامعه مدرسین، (بی تا) ص۵۸۵٫

[۲]. عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه (بی تا)، ج۱، ص۳۸۴٫

[۳]. انعام / ۱۵۳٫

[۴]. خوانساری، روضات الجنات، ص۲۸۵ ـ ۲۸۷٫

[۵]. احزاب / ۴۰٫

[۶]. سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور، جده، دارالمعرفه، ۱۳۶۵ش، ج۳، ص۳۳۴؛ طوسی، محمد بن حسن، الاحتجاج، بیروت، دارالنعمانی، (بی تا)، ج۲، ص۱۴۷٫

[۷]. صدوق، محمد بن علی، الامالی، قم؛ بعثت، ۱۴۱۷ق، ص۶۱۶، و المتقی الهندی، کنزالعمال، بیروت، موسسه الرساله (بی تا)، ج۱۳، ص۱۰۴٫

منبع: نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات.

رابطه وهابیت با گروه های تروریستی شبه قاره

این مسأله را باید با توجه به ماهيت خشين و برداشت ظاهرگرایانه وهابیت از دین و دست داشتن استعمار انگلیس در پیدایش، تقویت و حمایت این فرقه تفرقه افکن و همچنین وضعیت نابسامانی کشوری پاکستان بعد از استقلال و جدایی از هند، بررسی نمود.

وهابیت از روزی که با حمایت آل سعود در برابر مسلمانان قیام نمودند، تنها روش­ موثرشان در گسترش و نفوذ باورها و اندیشه­های شان در جوامع اسلامی استفاده از ابزار قساوت، غارت، بی­رحمی و قتل عام مسلمانان بوده­اند که در این راه سر از پاه نمی­شناخته­اند، جنگهای که آنان در بدوی پیدایش در برابر مسلمانان سنی در عربستان انجام دادند و جنایت­های جنگی که مرتکب شدند شاهد این مدعاست. حافظ وهبه مستشار سعودی در کتاب خود جزیرةالعرب از قول ملک عبدالعزیز متوفای  ۱۹۵۳ نقل می‌کند که‌: «عبد العزیز عبد الرحمن آل سعود گفته است: وقتی قبائل در برابر دعوت ما مقاومت کرد، جدم سعود اول چند نفر از سران قبیله مطیر را زندانی کرد، عده‌ای دیگر از سران قبیله به نزدش آمدند که برای آزادی آنان وساطت کنند، لیکن سعود دستور داد سر زندانیان را ببرند و بر سر سفره غذا حاضر کنند وقتی سفره آماده شد به پسر عموهای آنها دستور داد تا از آن غذا بخورند، آنها نخوردند، سعود دستور داد گردن همه را بزنند.[1]

وهابیت سال­ها متمادی با آن­های که در برابر عقائد­شان مقاومت می­کردند و دیدگاه آنان را نمی­پذیرفتند، این­گونه رفتار می­کردند، اما با مرور زمان و تبدیل جنگ افزارهای سنتی به مدرن راهبرد آنها در مواجهه با مخالفین شان نیز تغییر می­یابد، و با استفاده از توان اقتصادی که از درآمد نفت پیدا نمودند از نبرد رو در رو به ترور مخالفین خویش رو آوردند و با اجیر نمودن افراد سست عقیده و ماجراجو، اقدام به جریان­سازی کردند، در این راستا گروه­های تند افراطی را با استفاده از عنوان­های مذهبی و با نام­ها مختلف و بهانه­های گوناگون خصوصاً در مناطق که گرفتار نزاع­های قومی و قبیله­ی بودند به وجود آوردند، که نمونه بسیار روشن آن کشور پاکستان است که متأسفانه وهابیت با استفاده از فضای موجود و وضعیت نابسامان سیاسی و اقتصادی و همچنین نزاع­های قومی در این کشور اقدام به تأسیس حلقات تروریستی نمودند تا با ایجاد رعب و وحشت عده­ای را بترسانند و در کنار آن با تزریق دلارهای که از سرمایه مسلمانان بدست آورده­اند عده­ای دیگر را بخرند[2] که در نتیجه با این دو وسیله نامقدس و خلاف اسلامی و انسانی به مقاصد خویش که تسلط بر سرنوشت مسلمانان باشد نایل آید و فرقه­ها و مذاهب اسلامی دیگر را به زاویه بکشانند.

از این­رو می­بینیم که در این منطقه جریان­های مختلف مانند سپاه صحابه، لشکر جنهگوی، لشکر طبیة، القاعدة، طالبان و…  با انگیزه ترور مسلمانان تشکیل شده است که هم ریشه و هم افسار همه آنان در دست وهابیت است.

این راهبرد به نفع وهابیت تمام شد زیرا در سابق سران وهابیت خود در جنگ برای ترویج افکار انحرافی خویش اقدام می­نمودند و در نتیجه تلفات را نیز می­دادند و برخی­شان کشته می­شدند[3] ولی با این روش دیگر لازم نیست که خود آنان مستقیماً در نبرد با مسلمانان شرکت کنند، آنان جهت می­دهند و با دلارهای بادآورده به تمویل گروه­های که ساخته­اند اقدام می­کنند، در حالیکه وهابیان ثروتمند سعودی سرگرم و مشغول خوشگذرانی­های خود در شهرهای فاسد و بدنام غرب­ می­باشند و همچنین با لبخند به قدرت­ها جهانی مانند امریکا، انگلیس و تعامل با رژیم صهیونیستی غاصب و قاتل مسلمانان فلسطینی به داد و ستد مشغولند، مزدوران دلار خرید آنان با نام دین و اسلام مسلمانان را در مسجد و در حال نماز و عبودیت به پیشگاه خداوند متعال به رگبار می­بنند و قتل عام می­کنند به هیچ کس از زن  و مرد، پیر  و جوان، کوچک و بزرگ رحم نمی­کنند، قصاوت را به جای رسانده است که در هیچ دوره­ای  از تاریخ بشریت چنین چیزی سابقه نداشته­اند و در میان هیچ فرهنگ و ملتی چنین چیزی وجود نداشته است که مردم را به جرم این که معتقد به باورهای آنان نیستند باید این­گونه کشته شوند.[4]

یکی از کسانی که به شدت دیدگاه فرقه گرایانه داشت احسان الاهی ظهیر است و این شخص مورد بهره برداری وهابی­ها قرار گرفت او با نوشتن کتاب­های تند علیه شیعه آتش نفاق را روشن کرد و شیعیان را متهم به اعتقاد به تحریف قرآن نمود، این دیدگاه ها وهابی­ها را به شدت وسوسه نمود که از وی استفاده نمایند، وهابی­ها کتاب­های او را در شمارگان بالا در سطح گسترده­ای منتشر کرد.[5]  در آثار  و کتب که توسط وهابیت علیه شیعه نوشته می­شود به نوشته­های او استناد می­کنند.[6]

البته وهابیت برای رسیدن به اهداف خویش تنها اکتفا به ایجاد گروه­ها و جریان­ها نکردند بلکه گروه­های که از سابق در تضاد با استعمار انگلیس در شبهه قاره شکل گرفته بود و خواهان عزت مندی و سر افرازی برای مسلمین بودند و اهداف مقدس و پاکی در ایجاد این گونه جریان­ها بوده و لکن به علت نفوذ وهابیت در بین برخی رهبران آنان کم کم از آن اهداف اولی خویش دور شده و به یک جریان تفرقه افکن و پشتیبان گروه­های تروریستی مبدل شده است.

دکتر علیزاده موسوی در ارتباط و پیوند گروه­های افراطی شبهه قاره و وهابیت می­گوید:«هم  زمان با جنگ افغانستان، وهابی­ها در جبهه دیگری نیز فعال بودند و آن پشتیبانی مالی از گروه­های دیوبندی افراطی ضد شیعی بود. گروه­های که به غلط خود را به مکتبب دیوبند نسبت می­دهند، مانند سپاه صحابه و لشکر جهنگوی، ابزار دست وهابی­های افراطی در مبارزه با دیگر مذاهب اسلامی شده­اند. وهابی­ها با وجود اختلاف­های عقیدتی بسیار با این ­گروه­ها، در راستای هدف­های خود، از آنها بهره برداری ابزاری می­کنند.»[7]

[1] . ر.ک: تاریخ آل سعود، ناصر السعید، بی نا، بی جا، بی­تا، ص 28.

[2] . ر.ک: سلفی­گری و وهابیت، سید مهدی علیزاده موسوی،دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، اول، 1389ش،  ص  106.

[3] . سلفی­گری و وهابیت، سید مهدی علیزاده موسوی،دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، اول، 1389ش،  ج1، ص 295.

[4] . ر.ک: دو چهره در اسلام، استفان شوارتز، موسسه انتشارات خاکریز، اول، 1390.

[5] . سلفی­گری و وهابیت ، ج1، ص 106.

[6] . ر.ک: أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثني عشرية – عرض ونقد –، ناصر بن عبد الله بن علي القفاري، بی­نا، اول، 1414 هـ، ج 1، ص 213.

[7] . ر.ک: سلفی­گری و وهابیت، ج1، ص 103.

تشیع در دوره ‏ى امام کاظم(ع)

۱٫زندگانی نامه ‏ى مختصر امام کاظم(ع)

 هفتمین پیشوای شیعه‏ ى امامیه، حضرت موسی بن جعفر(ع) در سال ۱۲۸ ق، در محلی به نام «ابواء» بین مکه و مدینه(۱) به دنیا آمد و درسال ۱۸۳ ق،(۲) در زمان هارون الرشید، حاکم ستمگر عباسی در زندان سندی بن شاهک در بغداد مسموم شد و به شهادت رسید.(۳) نام مادر آن حضرت را «حُمیده البربریه»(۴) یا «حُمیده الاندلسیه» و کنیه اش را «لؤلؤه» گفته اند.(۵) کنیه ‏ى آن حضرت را «ابوالحسن» ، «ابوابراهیم» و «ابوعلی»(۶) و القاب ایشان را صابر، امین، عبدصالح، کاظم و … ذکر کرده اند که به خاطر شکیبایی و فرونشاندن خشم خویش در برابر دشمنان، به «کاظم» شهرت بیشتری یافته است.(۷)

 امام کاظم(ع) پس از شهادت پدر بزرگوارش ، امام صادق(ع) در سال ۱۴۸ ق، به امامت رسید.(۸) و راه پدر را که گسترش علوم و معارف دینی استوار بود؛ ادامه داد، ایشان به این دلیل که هر قیام و اقدامی بر ضد حکومت عباسی ، به مصلحت شیعیان و اقتضای آن زمان نبود، بهترین راه مبارزه را نشر و تحکیم پایه های اعتقادی و علمی جامعه‏ ى اسلامی تشخیص داد و به گونه ای شایسته در این مسیر گام برداشت و تشیع امامیه را محافظت و رهبری نمود.

۲٫ امام کاظم(ع) و حاکمان

امام کاظم(ع) در دوران امامتش که از حدود بیست سالگی ایشان آغاز شد، با چهار خلیفه ‏ى عباسی معاصر بوده است؛ از سال ۱۴۸ تا ۱۵۸ ق، با منصور، از سال ۱۵۸ تا ۱۶۹ ق، با مهدی ، از سال ۱۶۹ تا ۱۷۰ ق با هادی و از سال ۱۷۰ تا ۱۸۳ ق ، یعنی زمان شهادت آن حضرت با هارون الرشید که در طول این دوران، به ویژه در زمان هارون الرشید به گونه های مختلف مورد آزار بود و در حبس قرار گرفت.

۱-۲٫ منصور عباسی

منصور در تثبیت حکومت خود از هیچ کاری روی گردان نبود و هر کس را که بنای مخالفت با او داشت، سرکوب کرده یا به قتل می رسانید. وی در این راه حتی از آزار «ابو حنیفه» و حبس او دریغ نکرد.(۹) او بیش از صد تن از علویان را بدون هیچ گناه و شاید فقط به خاطر علوی بودن به قتل رسانده، پیکرشان را محبوس کرده، در حالی که در کنار هر یک از آنان، نوشته ای قرار داشت که نام و نسب فرد کشته شده در آن ذکر شده بود و هیچ کس نیز از این امر اطلاع نداشت تا آنکه پس ازمرگ او، همگان از آن آگاهی یافتند.(۱۰)
منصور پس از شهادت امام صادق(ع) به منظور یافتن جانشین آن حضرت، نامه ای به والی خود در مدینه نوشت و از او خواست تا جانشین آن حضرت را به قتل رساند، اما با هوشیاری و تدبیر مناسب امام صادق(ع) که در نوشته ای، پنج نفر را وصی خود قرار داده بود، منصور دچار سردرگمی شد و فرمان او عملی نگردید.(۱۱) با این همه، واکنش وی پس از امام صادق(ع) نشان از دشمنی عمیق او از خاندان پیامبر(ص) دارد.

با توجه به ویژگی منصور و شناختی که امام کاظم(ع) از وی داشت، آن حضرت در طول دوران ده ساله‏ى آغازین امامتش که با منصور معاصر بود، بیشتر به برگزاری جلسات علمی و پرسش و پاسخ برای شیعیان مبادرت ورزید؛ چرا که پس از دوران منصور و مهدی عباسی، امام کاظم(ع) در حبس و مورد فشار و آزار حکومت عباسی قرار داشت و طبعاً مجالی برای برگزاری جلسات و فعالیتهایی از این دست نبود.

۲-۲٫ مهدی عباسی

پس از منصور، پسرش مهدی عباسی روی کار آمد. وی ابتدای کارش را با اعمال شایسته ای چون آزاد کردن همگان از زندان، بازگرداندن اموال ضبط شده توسط پدرش به صاحبان آنها و تقسیم بیت المال بین مردم آغاز کرد،(۱۲) اما چیزی نگذشت که با روی آوردن به خوشگذرانی و زیاده روی در آن، بی لیاقتی خود را اثبات نمود و بر مردم بسیار سخت گرفت. از سوی دیگر، مهدی عرصه را بر علویان تنگ نمود و بر آنها سخت گرفته، دشمنی اش را با شدت هر چه تمام تر اظهار کرد؛ دشمنی او چنان بود که حتی اظهار عقیده‏ى شخصی دیگران را نیز برنمی تافت.(۱۳)

مهدی، نخستین خلیفه ای بود که امام کاظم(ع) را به بغداد فراخواند و به زندان سپرد با آنکه وی چندی بعد به دنبال یک رؤیا آن حضرت را آزاد کرد،(۱۴) ولی به نظر می رسد این اقدام او، بهانه ای برای آزاد ساختن امام و در امان ماندن از تبعات آن بوده باشد؛ زیرا این عمل هم از جسارت های مهدی به آن حضرت چیزی نکاست.

از برخوردهای جالب امام کاظم(ع) در زمان مهدی عباسی، جریانی است که برخی تاریخ نگاران درباره‏ى تعیین حدود فدک از سوی آن حضرت نقل کرده اند. گفته اند زمانی که مهدی به خیال خود رد مظالم می نمود، امام کاظم(ع) از او پرسید: چرا آنچه به ستم از ما گرفته شده است به ما نمی دهی؟ مهدی پرسید: آن چیست؟ آن حضرت با توضیح ماهیت فدک و چگونگی اختصاص آن به رسول خدا(ص) به غصب آن توسط خلیفه‏ ى دوم اشاره کرد و مهدی از آن حضرت خواست تا حدود فدک را مشخص نماید تا آن را به ایشان برگرداند، اما هنگامی که امام حدود فدک را مشخص نمود، مهدی گفت: این مقدار زیاد است؛ درباره ‏ى آن فکر می کنم.(۱۵)

۳-۲٫ هادی عباسی

پس از مهدی پسرش هادی عباسی جانشین وی شد. با آنکه حکومت هادی تنها اندکی بیش از یک سال دوام داشت، اما او در همین مدت کوتاه، به تعقیب طالبیان پرداخت وآنان را به شدت ترسانید و حقوق و بخششهایی که پدرش مهدی به آنان می داد، قطع کرد و به اطراف نامه نوشت تا آنها را دستگیر کرده و نزد او بفرستند.(۱۶) این سختگیری ها، زمینه ساز قیام فخ شد که پس از این خواهد آمد.

۴-۲٫ هارون الرشید

الف) برخوردهای آغازین هارون با امام کاظم(ع)

هارون در اوایل حکومت خود، چندان مزاحم امام کاظم(ع) و شیعیان نمی شد. اگر چه بارها آن حضرت را احضار کرد، اما با مسالمت واحترام با آن حضرت برخورد می نمود و بعید نیست که تقیه و احتیاط امام کاظم(ع) هارون را به رفتاری این گونه وادار کرده باشد؛ چرا که آن حضرت در موردی که مأمور هارون برای بردن ایشان آمده بود، تصریح می کنند که اجابت دعوت هارون، با استناد به حدیثی از رسول خدا(ص) از روی تقیه است.(۱۷)

به هر صورت، این دوران چندان طول نکشید و هارون سختگیری های خود را در موردعلویان و امام کاظم(ع) آغاز کرد و بر شدت آن افزود. وی چنان کینه‏ى شیعیان و به ویژه طالبیان را به دل گرفته بود که وجود آنان را تحمل نمی نمود و بدین سبب، سوگند خورده بود که خاندان و فرزندان ابوطالب و شیعیانشان را خواهد کشت.(۱۸) البته متوکل در این جنایت شهرت دارد.(۱۹) هارون که از سویی از توجه شیعیان به امام کاظم(ع) در خشم بود و از سویی دیگر، فرستادن هدایا، خمس، زکات و موارد دیگر را برای آن حضرت تحمل نمی کرد و تصور می کرد این توجه به امام کاظم(ع)، زمینه ساز سقوط حاکمیتش خواهد بود، سرانجام تصمیم بر دستگیری و حبس امام کاظم(ع) گرفت و آن حضرت را به شهادت رساند.

ب) دستگیری و حبس امام کاظم(ع)

اگر چه پیش از این نیز امام کاظم(ع) مورد آزار و حبس قرار گرفته و به فاصله‏ ى اندکی آزاد شده بود، اما دستگیری و حبس آن به حضرت در زمان هارون و سرانجام شهادت ایشان در زندان را باید از سیاه ترین روزهای حکومت هارون برشمرد.

هارون با این تصور که هر حرکت و قیامی به منزله‏ى اقدام بر ضد دستگاه خلافت عباسی است و از سوی شیعیان سازماندهی می شود، کانون رهبری شیعیان، یعنی امام کاظم(ع) را هدف قرار داد ودر طول چهارده سال پایان عمر آن حضرت، ایشان را دمی آسوده نگذاشت. البته نخستین تاریخ ثبت شده از دستگیری و حبس امام کاظم(ع) در زمان هارون الرشید به سال ۱۷۹ ق، است که هارون به حج رفت و در طی جریانی که تاریخ نگاران آن را تفصیل آورده اند، آن حضرت را دستگیر کرده، ابتدا به بصره و پس از آن به بغداد برد.(۲۰)
و سرانجام در زندان سندی بن شاهک به شهادت رساند. ضمن آنکه شیخ مفید، عامل شهادت ایشان را حسد بردن یحیی بن خالد برمکی بن جعفر بن محمد بن اشعث – که از معتقدان به امامت بود- می داند و ماجرای آن را آورده است.(۲۱)

۳٫ امام کاظم، قیام ها و فرقه ها

۱- قیام شهید فخّ

سختگیری های دستگاه خلافت در مورد شیعیان، به ویژه علویان، برخی از آنان را بر آن داشت تا به قیام بر ضد حکومت عباسی دست زنند که از آن شمار، قیام حسین بن علی مشهور به صاحب فخ در سال ۱۶۹ ق، است.

یعقوبی علت این قیام را اصرار حکومت عباسی بر دستگیری طالبیان می داند که باعث شد آنان به سوی حسین بن علی رفته و از او بخواهند تا قیام نماید، اما وی به همراهی آنان اطمینان نداشت . از این رو، اگر چه تعداد بسیاری از کسانی که حج آمده بودند با او بیعت کردند، اما کمتر از پانصد تن با او همراهی کردند. آنها در سرزمین فخ با سپاهیان هادی روبه رو شدند و بیشتر آنان نیز پراکنده گردیدند و حسین بن علی به همراه عده ای به شهادت رسیدند . دایی او ادیس بن عبدالله به سوی مغربی اقصی رفت و بر منطقه ای نزدیک اندلس به نام فاس دست یافت، اما چنانکه اهل مغرب گفته اند، هادی عباسی کسی را فرستاد تا سمی در مسواک ادریس قرار داده او را به شهادت رساند . پس از وی، پسرش ادریس بن ادریس جانشین وی شد که حکومت آنان تا زمان یعقوبی ادامه داشته است.(۲۲)

الف) امام کاظم(ع) و شهید فخ

در اینکه صاحب فخ، حسین بن علی، و قیام او چه مقدار با امام کاظم(ع) ارتباط داشته و به ویژه نظر آن حضرت درباره‏ى وی و قیامش چیست، نظراتی مطرح شده است. بنابر نقلی، هادی عباسی پس از قیام صاحب فخ، امام کاظم(ع) را متهم کرد که آن حضرت دستور قیام را صادر نموده و صاحب فخ بدون نظر ایشان اقدامی نمی کند. بر این مبنا، تصمیم بر قتل امام کاظم(ع) گرفت، که البته مرگش فرا رسیده و موفق به این کار نشد.(۲۳)

آنچه درست تر می نماید، این است که اگر چه امام کاظم(ع) در این قیام شرکت نکرد و از صاحب فخ خواست که امام را به شرکت در این قیام فرانخواند، اما وی را از قیام نهی نکرد و از حرکت باز نداشت، بلکه فرجام این قیام را به او نمایاند و فرمود که وی و یارانش در این حرکت به شهادت خواهند رسید.(۲۴)
به علاوه آنکه پس از شهادت وی نیز هنگامی که سرهای شهیدان فخ را در مجلسی که امام کاظم(ع) نیز در آن مجلس حضور داشت، آن حضرت، با سوگند به خداوند، بر شایستگی، ایمان، عبادت و صفات دیگر صاحب فخ تأکید کرد(۲۵) که این نشان دهنده ‏ى عدم انحراف صاحب فخ از راه راست است. اما اینکه چرا امام کاظم(ع) در این قیام شرکت نکرد، شاید بدان جهت باشد که از سرانجام کار آگاه بود و می دانست شرایط به گونه ای نیست که قیام در آن زمان ثمری داشته باشد و جز به کشته شدن شیعیان و یارانش نخواهد انجامید.

۲-۳٫ فرقه ها

پس از رحلت امام صادق(ع) درباره‏ى ادامه‏ى امامت اختلاف نظری در بین شیعیان به وجود آمد و موجب پدید آمدن فرقه های گوناگونی شد که نوبختی آنها را این گونه برشمرده است:

الف) ناووسیه

نخستین فرقه ای که بلافاصله پس از رحلت امام صادق(ع) شکل گرفت، فرقه‏ ى ناووسیه بود. این فرقه به زنده بودن امام صادق(ع) تا ظهور حضرت مهدی(ع) اعتقاد داشته و رحلت امام صادق(ع) را باور نداشتند. و این اعتقاد را به سخنی از آن حضرت مبنی بر جاودانگی خویش مستند می نمودند. این فرقه را به دلیل آنکه رئیس آنان « فلان بن فلان الناووس» یا «عجلان بن ناووس » بوده، ناووسیه خوانده اند.(۲۶) هم چنانکه برخی آنان را منسوب به مردی به نام «ناووس» یا روستایی به نام «ناوسا» دانسته و آنان را بدین جهت نام نهاده اند. این فرقه خیلی زود از بین رفت.(۲۷)

ب) اسماعیلیه

فرقه ای دیگر گفتند پس از امام صادق(ع)، پسرش اسماعیل امام است و مرگ اسماعیل را در زمان پدرش انکار کردند و معتقدند اسماعیل نخواهد مرد تا آنکه قیام کند و بر زمین مسلط شود و او همان قائم است؛ زیرا پدرش به امامت او پس از خود اشاره کرده و مردم را پیرو او قرار داده است و چون امام جز سخن حق نمی گوید، پس هنگامی که امام صادق(ع) رحلت نمود، دانستیم که او راست گفته و اسماعیل نمرده و قیام خواهد کرد؛ اینان را اسماعیلیه خالص نیز می گویند که هنوز هم پیروانی دارند.(۲۸)

ج) مبارکیه

فرقه ‏ى سوم گمان کرده اند که پس از امام صادق(ع)، محمد پسر اسماعیل امام است و می گویند امامت در هنگام زنده بودن اسماعیل به او تعلق داشت و هنگامی که وی پیش از پدرش درگذشت، امام صادق(ع) محمد بن اسماعیل را امام قرار داد و جز این جایز نبود؛ چرا که امامت از برادر به برادر دیگر منتقل نمی شود، مگر درباره ‏ى امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و امامت فقط در فرزندان قرار می گیرد و برای دو برادر اسماعیل، یعنی عبدالله و موسی(کاظم «ع») حقی از امامت نیست، هم چنانکه برای محمد بن حنفیه با بودن علی بن الحسین(ع) حقی از امامت نبود. پیروان این اعتقاد به نام رئیسشان «مبارک» مولای اسماعیل بن جعفر، به «مبارکیه» شهرت یافته اند. این فرقه نیز از بین رفت.(۲۹)

د) سمطیه( سمیطیه)

فرقه‏ى چهارم، کسانی هستند که معتقدند پس از امام صادق(ع) پسرش «محمد بن جعفر» امام است و این گروه نیز اعتقاد را به روایتی از امام صادق(ع) مستند نموده اند. این فرقه نیز منسوب به رئیسشان یحیی بن ابی السمیط، سمطیه( السمیطیه)(۳۰) یا منسوب به‏ یحیی بن ابی شمیط، شمیطیه خوانده شده اند.(۳۱)

ه) فحطیه

فرقه‏ ى پنجم، معتقدند پس از امام صادق(ع) امامت برعهده ‏ى عبدالله بن جعفر افطح است و این به خاطر آن بود که هنگام رحلت امام صادق(ع) وی بزرگ ترین فرزندان آن حضرت بوده است. از این رو، به استناد حدیثی از امام صادق(ع) مبنی بر اینکه امامت متعلق به فرزند بزرگ امام است، امامت پس از امام صادق(ع) را حق عبدالله دانستند، به جز معدودی که حق را شناختند و با پرسش مسائلی از حلال و حرام عبدالله را آزمودند و دانشی نزد او نیافتند. این فرقه که به امامت عبدالله افطح اعتقاد داشتند، «فطحیه» نامیده شدند.(۳۲) و برخی نیز گفته اند آنان به سبب انتساب به رئیسشان از اهل کوفه به نام عبدالله بن فطیح، بدین نام شهرت یافته اند.(۳۳)

و) امامیه

فرقه ششم معتقدند پس از امام صادق(ع) پسرش موسی الکاظم(ع) امام است و منکر امامت عبدالله شده و ادعای امامت وی را خطا دانسته اند. بسیاری از بزرگان شیعه و اهل علم و دانش، بر امامت امام کاظم(ع) ثابت ماندند.(۳۴) و شیعه اثنی عشری همین گروه است. سایر فرقه ها به جز اسماعیلیه از بین رفتند و شیعه اثنی عشری بیشترین پیرو را دارد.

۴٫ شخصیتهای شیعی معاصر با امام کاظم(ع)

در دوران امام کاظم(ع)، شخصیتهای بزرگی حضور داشتند که عده ای از آنها از یاران آن حضرت به شمار می آمدند و گروهی دیگر، از شاگردان و راویان ایشان بودند و روایات بسیاری از آن حضرت نقل کرده اند که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

۱-۴٫ علی بن یقطین

وی از شیعیان مورد اعتماد و بزرگوار امام کاظم(ع) و دارای جایگاه برجسته ای در بین شیعیان بود.(۳۵) از وزارت هارون را به عهده داشت و از این منصب به نفع شیعیان استفاده می کرد. از این رو، هنگامی که از حضورش در دستگاه خلافت اظهار ناخرسندی نمود، امام کاظم(ع) او را از اولیای خدا دانست و ادامه‏ ى کار وی را در منصب وزارت هارون مورد تأیید قرار داد.(۳۶) از توجه و محافظتهای امام کاظم(ع) در مورد او داستان های جالب توجهی نقل شده است.(۳۷) شیخ طوسی وی از عالمان شیعه دانسته و کتابهایی بدو منسوب کرده است.(۳۸).

۲-۴٫ هشام بن حکم

شیخ طوسی او را از خواص امام کاظم(ع) می داند.(۳۹) وی همان متخصص علم کلام و اصول عقاید است که مباحثه هایش با مخالفان شهرت دارد و کتابهایی درباره ‏ى توحید، امامت، اصول عقاید شیعه، برخی موضوعات فقهی و نیز در رد نظرات ملحدان و مادی گرایان، نوشته است.(۴۰) برخی درگذشت وی را در سال ۱۷۹ ق(۴۱) و عده ای در سال ۱۹۹ ق، نقل کرده اند.(۴۲)

۳-۴٫ عبدالله بن یحیی کاهلی

وی از راویان امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) بود. پیش از وفاتش به حج رفت و خدمت امام کاظم(ع) رسید. آن حضرت او را به عمل خیر توصیه نمود و از مرگش خبر داد . عبدالله گریست و هنگامی که امام کاظم(ع) از علت گریه اش پرسش نمود، پاسخ داد که به خاطر خبر مرگش می گرید. پس از آن امام کاظم(ع) وی را بشارت داد که از شیعیان آن حضرت است و به سوی نیکی می رود . عبدالله اندکی پس از ماجرا درگذشت.(۴۳)

۴-۴٫ حماد بن عیسی جهنی بصری

وی از چند امام روایت نقل کرده و تا زمان امام رضا(ع) می زیسته است.(۴۴) او از امام کاظم(ع) خواست که در حق او دعا کند تا خداوند خانه، همسر، فرزند، خادم و حج هر سال را نصیبش فرماید و آن حضرت نیز دعا نمود ودعایش مستجاب شد . از این رو، وی پنجاه مرتبه به حج رفت و در حج پنجاه و یکم، در سال ۲۰۹ ق، در زمان امام جواد(ع) درگذشت.(۴۵)

پی نوشت :
۱- حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، ج ۱، ص ۹۲٫
۲- شهادت ایشان را سال ۱۸۶ هـ . نیز گفته اند ر.ک: ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب(ع)، ج ۴، ص ۳۲۴٫
۳- مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العبادف ج ۲، ص ۲۱۵٫
۴- همان.
۵- مناقب آل أبی طالب(ع)، ج ۴، ص ۳۲۳٫
۶- الارشاد…، ج ۲، ص ۲۱۵٫
۷- مناقب آل أبی طالب(ع) ج ۴، ص ۳۲۳٫
۸- الارشاد…، ج ۲، ص ۲۱۵٫
۹- سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفا، ص ۳۱۵٫
۱۰- حسنی، هاشم معروف، سیره الأعظم الاثنی عشر، ج ۲، ص ۳۲۴٫
۱۱- کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج ۱، ص ۳۷۱٫
۱۲- یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۳۹۴٫
۱۳- تا آنجا که گفته اند« قاسم بن مجاشع تمیمی» هنگام وفات، وصیت کرد و پس از او وصیت نامه را نزد مهدی بردند ، او وصیت نامه را خواند و چون دید قاسم پس از اقرار به توحید و پیامبری(ص) به جانشینی امام علی(ع) برای پیامبر(ص) شهادت داده است. وصیت نامه را به سویی پرتاب کرد و به آن نگاه نکرد. ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۶، ص ۸۴٫
۱۴- خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد أو مدینه السلام، ج ۱۳، ص ۳۱٫
۱۵- طوسی، محمد بن حسن، التهذیب، ج ۴، ص ۱۴۹٫
۱۶- تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۴۰۴٫
۱۷- صدوق، محمد بن علی، عیون أخبار الرضا(ع)، ج ۱، ص ۷۶٫
۱۸- اصفهانی ، ابو الفرج علی بن حسین، الأغانی، ج ۵، ص ۲۲۵٫
۱۹- طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، ص ۳۲۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج ۳، ص ۲۲۰
۲۰- الکافی ، ج ۱، ص ۵۴۳؛ الارشاد…، ج ۲، ص ۲۹۳٫
۲۱- همان، ج ۲، ص ۲۳۷٫
۲۲- تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۴۰۴-۴۰۵٫
۲۳- مجلسی ، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ۴۸، ص ۱۵۱٫
۲۴- اصفهانی، ابوالفرج علی بن حسین ، مقاتل الطالبیین، ص ۲۹۸٫
۲۵- همان، ص ۳۰۲٫
۲۶- نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص ۶۷٫
۲۷- شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۴۸٫
۲۸- فرق الشیعه، ص ۶۸٫
۲۹- همان، ص ۶۹٫
۳۰- همان، ص ۷۷٫
۳۱- الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۴۸٫
۳۲- أفطح، در زبان عربی به معنای پهن است و عبدالله را به علت پهن بودن سر یا پایش افطح می گفتند، ر.ک: این منظور، لسان العرب( فطح) .
۳۳- فرق الشیعه، ص ۷۸٫
۳۴- همان، ص ۷۹٫
۳۵- طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ص ۹۱٫
۳۶- طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ص ۷۳۱٫
۳۷- همان، ص ۷۲۹-۷۳۳٫
۳۸- الفهرست، ص ۹۱٫
۳۹- همان، ص ۱۷۴٫
۴۰- همان، ص ۱۷۴-۱۷۵٫
۴۱- اختیار معرفه الرجال، ص ۵۲۶٫
۴۲- نجاشی، ابو العباس، رجال النجاشی، ص ۴۳۳٫
۴۳- اختیار معرفه الرجال، ص ۷۴۵٫
۴۴- همان، ص ۶۰۴-۶۰۵٫
۴۵- همان، ص ۶۰۵٫
منبع:برگرفته از تاریخ تشیع(۱)