فرزندان

نوشته‌ها

پیشوایان(ع) و رفتار با همسر

اشاره:

یکى از نکات قابل توجه در سلوک و سیره پیشوایان معصوم(ع) نحوه رفتار آنان با همسر خویش است. هر چند به خاطر طبیعت موضوع و نیز شرایط اجتماعى حجم شواهد و موارد بر جاى مانده در تاریخ در این خصوص فراوان نیست اما همین اندک نیز بسیار ارزشمند و گویاست. آنچه مى‏خوانید نگاهى گذرا به موضوع یاد شده است.

سیره عملى و رفتار ائمه علیهم‏السلام با همسران خویش مانند سایر برخوردها و شیوه‏هاى رفتارى آنان به طور دقیق و روشن در تاریخ دیده نمى‏شود و این علاوه بر عوامل اجتماعى و سیاسى به ماهیت قضیه برمى‏گردد که بیشتر یک امر درون خانوادگى است تا اجتماعى و در منظر دیگران اما آن اندازه از روش و سیره آنان که از آنان به ما رسیده و همچنین از سخنان آنان مى‏توان تا اندازه زیادى روش آن بزرگواران را به دست آورد. روشن است که چون پیشوایان معصوم علیهم‏السلام اعمال خود را در راستاى اسلامى حقیقى و خالص قرار داده بودند و از این جهت میان آنها تفاوتى نیست و هر گاه در روش یا گفتارآنان تفاوتهایى دیده مى‏شد مربوط به شرایط خاص زمانى است، لذا از روش یک یا چند نفر آنان مى‏توان قانون کلى براى شیوه برخوردى همه آنان به دست آورد. در فرصت به نمونه‏هایى از شیوه‏هاى این دست اشاره مى‏شود.

کمک به همسر

از مسائل مهمى که در زندگى مشترک زن و شوهر مطرح است و از آغاز تا پایان عمر نیز ادامه دارد و در سعادت و خوشبختى و نشاط خانواده تأثیر بسزایى دارد موضوع انجام کارهاى مربوط به زندگى و تأمین نیازها و انجام کارهاى خانه است. این مسأله اگر به صورت عادلانه و صحیح حل شود و هر کدام وظیفه خود را به خوبى انجام دهند از بیشتر مشکلات آینده جلوگیرى مى‏نماید و صفا و صمیمیت در محیط خانواده حاکم مى‏شود. حضرت على(ع) و حضرت زهرا(س) بعد از آغاز زندگى مشترک براى تعیین مسؤولیت و وظیفه هر کدام، خدمت رسول خدا(ص) رسیدند و از آن حضرت درخواست داورى نمودند. پیامبر اسلام(ص) کارهاى درون خانه را به عهده فاطمه(س) گذاشت و کارهاى بیرون را به حضرت على(ع) واگذار نمود. فاطمه زهرا(س) مى‏فرماید: جز خدا کسى نمى‏داند که من چه اندازه خوشحال شدم از اینکه کارهاى درون خانه به من واگذار شد و از کارهاى بیرون خانه» و معاشرت و تماس با مردان معاف شدم.۱

در همین زمینه در سخنى از امام باقر(ع) آمده است:

فاطمه(س) در خانه على(ع) کار خانه و خمیر کردن و نان پختن و نظافت را به عهده گرفت و على(ع) کارهاى بیرون خانه را، مانند آوردن هیزم و مواد خوراکی.۲

على(ع) به این اکتفا نکرد که فقط کارهاى بیرون خانه را انجام دهد بلکه در کارهاى خانه نیز شرکت مى‏جست و به صورتى عمل نمى‏کرد که در خانه بنشیند و انجام تمام کارها را به همسرش واگذار نماید.

امام صادق(ع) مى‏فرماید: على(ع) همواره هیزم مى‏آورد، آب مورد نیاز خانه را تأمین مى‏کرد و خانه را جارو مى‏کرد، و حضرت زهرا(س) آرد درست مى‏کرد و خمیر آماده کرده، نان مى‏پخت.۳

در این روایت تعبیرى به کار رفته است که نشان مى‏دهد آن حضرت همواره جارو کردن و نظافت منزل را عهده‏دار بود.

على(ع) همواره هیزم مى‏آورد، آب مورد نیاز خانه را تأمین مى‏کرد و خانه را جارو مى‏کرد، و حضرت زهرا(س) آرد درست مى‏کرد و خمیر آماده کرده، نان مى‏پخت.

از برخى روایات استفاده مى‏شود که حضرت على(ع) در بعضى اوقات در کارهاى مربوط به حضرت زهرا(س) مانند تهیه آرد و آسیاب کردن نیز به کمک همسرش حضرت زهرا(س) مى‏رفت. از جمله نقل شده روزى رسول خدا(ص) به خانه على(ع) وارد شد و دید على(ع) و فاطمه(س) به کمک یکدیگر با آسیاب دستى مشغول تهیه آرد مى‏باشند. پیامبر(ص) فرمود: کدام یک خسته‏ترید؟ على(ع) عرض کرد: فاطمه(س) خسته‏تر است. پیامبر(ص) فرمود: دخترم برخیز، و فاطمه(س) برخاست و پیامبر به جاى او نشست و به على(ع) در آرد کردن، کمک نمود.۴

از این روایت به خوبى استفاده مى‏شود که حضرت على(ع) همیشه رعایت حال همسرش زهرا(س) را مى‏نموده است و علاوه بر اینکه خود در کارهاى خانه به او کمک مى‏کرد، وقتى پیامبر(ص) به خانه آنها آمد و خواست به آنها کمک کند، على(ع) پیش از آنکه فاطمه(س) پاسخى بدهد جواب مى‏دهد فاطمه(س) خسته‏تر است و بدین وسیله سعى مى‏کند، تا همسرش استراحت نماید، یا کار آسانترى انجام دهد و خود به کمک پیامبر(ص) آسیاب مى‏کند.

پرستارى و عمل به سفارشهاى همسر

هنگامى که حضرت زهرا(س) بیمار شد و ارتحالش نزدیک شد، در رابطه با تشییع بدن مطهر و محل دفنش و چگونگى غسل سفارشهایى به شوهرش على(ع) مى‏کند که آن حضرت نیز به‏همان کیفیت که همسرش خواسته بود عمل مى‏کند. به علاوه على(ع) در هنگام بیمارى حضرت زهرا(س)، على(ع) مانند یک پرستار مهربان و دلسوز از همسر بزرگوارش مراقبتهاى لازم را به عمل مى‏آورد. امام سجاد(ع) از پدر بزرگوارش امام حسین(ع) نقل مى‏کند که وقتى حضرت زهرا(س) بیمار شد به على(ع) سفارش کرد که جریان کسالت او را به کسى خبر ندهد. على(ع) نیز چنین کرد کسى را در جریان کسالت حضرت زهرا(س) قرار نداد و خود آن حضرت پرستارى و مراقبت از زهرا(س) را به عهده گرفت و اسماء نیز به او کمک مى‏کرد. و چون هنگام ارتحال فرا رسید حضرت زهرا(س) به شوهرش سفارش کرد که او عهده‏دار مراسم تجهیز و دفن او شود. شبانه او را دفن نماید و محل دفن را پنهان نگه دارد. على(ع) نیز چنین کرد ولى بعد از دفن آن حضرت، حزن و اندوه فراوان او را فرا گرفت و اشکهاى مبارکش بر گونه‏هایش جارى گردید. رو به مرقد مبارک پیامبر(ص) نمود و به آن حضرت سلام داد و با او به راز و نیاز و درددل پرداخت.

در هنگام بیمارى حضرت زهرا(س)، على(ع) مانند یک پرستار مهربان و دلسوز از همسر بزرگوارش مراقبتهاى لازم را به عمل مى‏آورد.

حضرت على(ع) بر اساس سفارش حضرت زهرا(س)، او را شبانه دفن کرد و قبر او را پنهان نمود و براى عملى شدن وصیت زهرا(س) و اینکه قبر وى پنهان بماند، با کسانى که بنا داشتند با بررسى و تفحص و نبش قبور، آن حضرت را پیدا نمایند، با سختى برخورد مى‏نماید. چنانچه در یک گزارش آمده است که حضرت(ع) وقتى متوجه جریان شد، در حالى که لباس مخصوص زمان جنگ و برخوردهاى سخت، پوشیده بود، خشمگین به سوى قبرستان حرکت نمود و به شمشیر مخصوص خود، ذوالفقار، تکیه زده فرمود: من على ابن‏ابى‏طالب هستم؛ مشاهده مى‏کنید که با چه وضعى به اینجا آمده‏ام. به خدا سوگند اگر دست به سنگ یکى از این قبرها بزنید با شمشیر با همه شما نبرد خواهم نمود.۵

دلجویى و احترام

انسان در دوران زندگى با حوادث و مسائلى روبه‏رو مى‏شود که او را ناراحت و نگران و متأثر مى‏سازد. فردى که احساس مى‏کند از طرف دیگران به او ستم شده و حق او را گرفته‏اند اگر براى رسیدن به حق خود و دفاع از ظلمى که به وى شده تلاش کند و نتواند به حق خود برسد دچار ناراحتى و نگرانى خواهد شد. حال اگر براى زن یا شوهر چنین مسأله‏اى پیش آید و او با حالت تأثر وارد خانه شود ممکن است اظهار گلایه و شکوه نماید و با همسر خود درددل کند و از همسر انتظار داشته باشد که در این شرایط به او کمک کند و از او دفاع نماید، و هر گونه تصور کوتاهى را در این رابطه دور از انتظار مى‏داند. همسر در این حالتهاى مخصوص، باید سعى کند با مهربانى و دلجویى و احترام نسبت به طرف مقابل، آن چنان رفتار نماید که از اندوه و تأثر و ناراحتى او بکاهد. با سخنان منطقى و محترمانه اثبات نماید که من در دفاع از حق تو کوتاهى نکردم و آنچه مصلحت بوده و توان داشتم در این رابطه انجام داده‏ام.

حضرت زهرا(س) بعد از پدر بزرگوارش وقتى احساس کرد که ملک او، فدک را به ناحق گرفته‏اند، براى دفاع از حق خویش و استرداد املاکش نزد خلیفه وقت رفت و با وجود بحثها و استدلالهاى منطقى که ارائه داد موفق نشد، حق خود را بستاند. لذا با ناراحتى و تأثر شدید وارد منزل شده اظهار ناراحتى نمود. على(ع) را مورد خطاب قرار داد و گفت: … هیچ کس از من دفاع نکرد و از ظلم آنها جلوگیرى ننمود، خشمگین از خانه بیرون رفتم و پریشان و با شکست و افسردگى بازگشتم، و تو نیز این گونه پریشان نشسته‏ای. تو همان بودى که گرگان عرب را صید مى‏کردى و اکنون زمین‏گیر شده‏ای. یا على(ع) نه گویندگان را مانعى و نه یاوه‏گویان را دافع. اختیار از کفم رفته، …. از اینکه با تو این گونه سخن مى‏گویم نزد خدا عذر خواهم، خواه مرا یارى کنی، یا واگذاری، اى واى بر من در هر پگاه که عمید و تکیه‏گاهم از کف رفت و بازویم بى‏رمق گشت. على(ع) با لحنى محترمانه همسر مهربان خود را دلدارى داده و در پاسخ فرمود: ویل و واى بر تو مباد بلکه واى بر دشمنان تو باد. اى دختر برگزیده خدا و یادگار نبوت از اندوه و غصه دست بردار. به خدا سوگند من در انجام وظیفه سستى نکرده‏ام و آنچه در قدرت و توان داشتم انجام دادم.

حضرت على(ع) آن چنان با خونسردى و متانت و دلجویى در برابر ناراحتى و شکوه حضرت زهرا(س) برخورد مى‏نماید، که حضرت فاطمه(س) آرامش پیدا کرده مى‏فرماید: خداوند مرا کفایت مى‏کند. و کار آنها را به خدا وامى‏گذارد و ساکت مى‏شود.۶

على(ع) همواره مواظب بود که از حزن و اندوه زهرا(س) که بعد از پدر بزرگوارش بسیار زیاد شده بود بکاهد. زهرا(س) به پدرش پیامبر(ص) علاقه زیادى داشت و لذا مى‏فرمود: پیراهن پدرم را به من بدهید و چون پیراهن را مى‏گرفت آن قدر آن را مى‏بویید تا بیهوش مى‏شد. على(ع) مى‏فرماید: پیامبر(ص) را در پیراهنش غسل دادم و چون وضع زهرا(س) را مشاهده کردم که با بوییدن آن پیراهن بیهوش مى‏شود، آن را پنهان نمودم.۷

حضرت على(ع) خود در باره چگونگى برخورد با همسرش مى‏فرماید: به خدا سوگند هرگز کارى نکردم که فاطمه(س) خشمگین شود و او را به هیچ کارى مجبور نکردم … او نیز هرگز مرا خشمگین نکرد و برخلاف میل باطنى من قدمى برنداشت.۸

توجه به خواست همسر

امام حسین(ع) به خواست و علاقه و حس زیبایى‏دوستى همسرش، توجه خاصى مى‏نمود و برخى اوقات حاضر مى‏شد به همین خاطر با انتقادات اصحاب و دوستان خود روبه‏رو شود ولى به خواست طبیعى و مشروع همسر خویش احترام مى‏گذاشت.

امام باقر(ع) نقل مى‏کند، عده‏اى بر امام حسین(ع) وارد شدند؛ ناگاه فرشهاى گران‏قیمت و پشتیهاى فاخر و زیبا را در منزل آن حضرت مشاهده نمودند. عرض کردند: اى فرزند رسول خدا(ص) ما در منزل شما وسایل و چیزهایى مشاهده مى‏کنیم که ناخوشایند ماست (با اطلاعى که از موقعیت شما داریم وجود این وسایل در منزل شما را مناسب نمى‏دانیم). حضرت فرمود: ما بعد از ازدواج مهریه همسر خود را پرداخت مى‏کنیم و آنها هر چه دوست داشتند براى خود خریدارى مى‏کنند و هیچ یک از وسایلى که مشاهده نمودید از آن ما نیست.۹

در روایت دیگر نقل شده که از امام صادق(ع) سؤال شد: آیا خرید جواهرات و طلاجات براى زینت بچه‏ها درست است؟ حضرت در پاسخ فرمود: على بن‏الحسین(ع) براى بچه‏ها و همسرانش زیورآلات از نوع طلا ونقره تهیه مى‏کرد و آنها را با آن زیورها مى‏آراست.۱۰

از این روایات و نظایر آن به خوبى استفاده مى‏شود که امام سجاد(ع) به حس زیبایى‏دوستى همسر خود احترام مى‏گذاشت و ابزار لازم را در حد متعارف آن زمان، براى آنها فراهم مى‏نمود.

حضرت على(ع): به خدا سوگند هرگز کارى نکردم که فاطمه(س) خشمگین شود و او را به هیچ کارى مجبور نکردم … او نیز هرگز مرا خشمگین نکرد و برخلاف میل باطنى من قدمى برنداشت.

آراستن خویش براى همسر

اسلام دین فطرت است و چنین دینى باید به احساسات و عواطف افراد جامعه توجه نماید. هر مرد و زنى در فطرت سرشتشان زیباپسندى و آراسته‏گرى نهفته است، لذا در اسلام بر آراستن خویش و پوشیدن لباس زیبا و استعمال عطر و بوى خوش تأکید زیادى شده است. و سفارش شده که زن و شوهر خود را براى یکدیگر بیارایند و ظاهر خود را جذاب و دوست‏داشتنى و زیبا نمایند. این عمل علاوه بر اینکه احترام به خواست و علاقه طرف دیگر است، عفت و پاکدامنى را در جامعه تقویت مى‏نماید. پیامبر گرامى(ص) مى‏فرماید: لباسهاى خود را تمیز کنید، موهاى خود را اصلاح نمایید، مسواک بزنید و آراسته و پاکیزه باشید که بنى‏اسرائیل چنین نکردند تا زنانشان بدکار شدند.۱۱

در همین راستا ائمه علیهم‏السلام نیز به این مطلب توجه خاصى داشتند. خود را براى همسرانشان آراسته و مرتب مى‏نمودند، لباس مناسب مى‏پوشیدند و موهاى خود را رنگ مى‏زدند.

حسن بن‏جهم از دوستان حضرت موسى بن‏جعفر(ع) گوید: آن حضرت را دیدم که موهاى خود را خضاب کرده است. گفتم: فدایت شوم، شما هم خضاب مى‏کنید؟! فرمود: آری، اصلاح و مرتب بودن وضع، بر عفت زنان مى‏افزاید. زنانى بودند که پاکدامنى را رها کردند از آن جهت که شوهرانشان اصلاح و مرتب بودن خود را رها کردند. سپس فرمود: دوست دارى همسرت را در حالى همانند حال خودت که خود را آراسته ننموده‏اى ببینی؟ گفتم نه. فرمود: او نیز چنین است. آن گاه فرمود: نظافت و استعمال بوى خوش و اصلاح مو، از اخلاق پیامبران است.۱۲

در روایت دیگرى یکى از دوستان امام باقر(ع) به نام حکم بن‏عتیبه گوید: در خانه‏اى زیبا و آراسته بر آن حضرت وارد شدم. لباس زیبا و رنگینى پوشیده بود که آثار رنگ لباس بر دوش آن حضرت دیده مى‏شد. خیلى شگفت‏زده شدم. گاهی، به خانه نگاه مى‏کردم، گاهى به وضع لباس آن حضرت! حضرت(ع) فرمود: این حالت چطور است؟ عرض کردم: چه بگویم از این لباسى که به تن کرده‏اید؟ این لباس مربوط به افراد نوجوان است. فرمود: اى حکم، چه کسى زینتها و چیزهاى پاکیزه‏اى که خداوند براى بندگانش آفریده است را حرام کرده؟!، اینها از چیزهایى است که خداوند براى بندگانش آفریده است اما این خانه که مشاهده مى‏کنى مربوط به همسر من است و من تازه ازدواج کرده‏ام.۱۳ لباسى که مشاهده مى‏کنى و همچنین حضور من در این خانه، به خاطر همین موضوع است.

در روایت دیگر حسن زیات‏بصرى نقل مى‏کند که با یکى از دوستانم خدمت امام باقر(ع) رسیدیم. او را در خانه‏اى زیبا با لباس زیبا در حالى که سرمه کشیده بود دیدیم. سؤالاتى از آن حضرت نمودیم. چون آن حضرت متوجه شد که ما از وضع لباس و خانه آن حضرت شگفت‏زده شدیم، فرمود: فردا با دوستت نزد من بیا. همان طور که حضرت فرموده بود روز بعد، در منزلى که معمولاً آنجا تشریف داشت خدمت حضرت رسیدیم. مشاهده کردیم که در خانه جز حصیر چیزى نیست و حضرت لباس زبر و خشن به تن دارد، فرمود: دیروز شما پیش من آمدید در حالى که من در خانه‏اى بودم که مربوط به همسرم مى‏باشد و آن وسایل موجود در خانه متعلق به او است. او خود را آرایش کرده بود که من هم خود را براى او آراسته و مزین نمایم. سپس فرمود: شبهه‏اى در ذهنت ایجاد نشود. عرض کردم: به خدا سوگند برایم شبهه‏اى ایجاد شد ولى الآن متوجه شدم حقیقت آن است که شما فرمودید و خداوند شبهه را از قلبم بیرون نمود.۱۴

از دقت در روایات مذکور روشن مى‏شود که ائمه علیهم‏السلام چه اندازه به آرایش و زینت خود براى رعایت حال همسرانشان توجه داشتند تا جایى‏که گاهى اوقات دوستان و اصحاب آنها به شدت شگفت‏زده شده و نسبت به وضع لباس و خانه آنها پرسش مى‏کردند. شاید آن بزرگواران در ضمن با این اعمال خود مى‏خواستند با آداب و رسوم غلط و بى‏توجهى به همسر مبارزه کنند و منطق صحیح اسلامى را براى آنان ترسیم نمایند.

اسلام دین فطرت است و چنین دینى باید به احساسات و عواطف افراد جامعه توجه نماید.

گذشت در برابر لغزشها

براى افرادى که مدتها با یکدیگر زندگى مى‏کنند و در امور زیادى منافع واحدى دارند سر زدن لغزش و اشتباه و خطا امرى عادى و متعارف است. بنابراین لازم است با عفو و گذشت از خطاها و اشتباهات یکدیگر چشم‏پوشى نمایند و آنها را به رخ طرف مقابل نکشند. زن و شوهر در برابر کلمات تند و خشنى که احیانا به خاطر شرایط خاصى که براى هر کدام ممکن است پیش آید، از طرف مقابل مى‏شنوند باید با متانت و سعه صدر با آن روبه‏رو شوند و با خونسردى و گفتن چند کلمه محبت‏آمیز سعى کنند طرف را از حالت ناراحتى که دارد خارج نمایند.

در سیره معصومین(ع) مى‏خوانیم در مواردى با وجود اینکه اشتباه و خطا از جانب زن بوده و او را اذیت کرده و آزار داده است ولى امام(ع) در مقابل، گذشت و اغماض کرده، آن را نادیده مى‏گرفته است. اسحاق بن‏عمار گوید: به امام صادق(ع) عرض

از دقت در روایات مذکور روشن مى‏شود که ائمه علیهم‏السلام چه اندازه به آرایش و زینت خود براى رعایت حال همسرانشان توجه داشتند.

کردم حق زن بر مرد چیست که با انجام آنها انسان، نیکوکار محسوب شود؟ امام(ع) فرمود: وسایل خوراک و پوشاک او را فراهم نماید و اگر خطایى از او سر زد از او بگذرد. سپس فرمود: پدرم «امام باقر(ع)» همسرى داشت که به او اذیت و آزار مى‏رساند ولى پدرم او را مورد عفو و بخشش قرار مى‏داد.۱۵

جمع‏بندى

از بررسى مطالبى که ذکر شد و سخنان و سفارشات پیشوایان معصوم(ع) چنین استفاده مى‏شود که زنان داراى حقوقى هستند که باید کاملاً رعایت شود. به شخصیت آنها باید احترام گذاشته شود، به خواست آنان توجه شود. حس زیبایى‏پسندى آنها باید ارج گذاشته شود و آنچنان با آنها برخورد و رفتار شود که نسبت به زندگى دلگرم شوند و نشاط و شادابى بر محیط خانه حاکم گردد. رهبران معصوم(ع) آن قدر به مسأله خواست همسر در زندگى شخصى توجه نموده‏اند که در برخى موارد که اختلاف نظر پیش مى‏آمد خواست او را مقدم داشته‏اند. به عنوان نمونه هر گاه زن و شوهر در تعیین غذایى که مى‏خواهند بخورند اختلاف سلیقه پیدا کنند، رهبران معصوم(ع) دستور داده‏اند که شایسته است جانب زن رعایت شود و مردى که چنین کند، مؤمن است و بعکس، مردى که غذاى مطابق میل خود را بر زن تحمیل نماید دچار یک نوع نفاق

است. امام صادق(ع) از پیامبر اسلام(ص) نقل کرده است که: مؤمن مطابق خواست و میل خانواده‏اش، غذا مى‏خورد و منافق، خانواده‏اش را وادار مى‏کند که طبق میل او غذا بخورد.۱۶ در برخى روایات تأکید شده است که شوهر وقتى وارد خانه مى‏شود در برخورد با همسر باید طورى رفتار کند که موجب ناراحتى او فراهم نشود. پیش از وارد شدن، به گونه‏اى او را باخبر سازد تا اگر در وضع مطلوبى نیست بتواند وضع خود را تغییر دهد و همچنین براى احترام به او هنگام وارد شدن سلام نماید.

امام صادق(ع) مى‏فرماید: وقتى شوهر به خانه خود وارد مى‏شود باید به همسرش سلام نماید و پیش از وارد شدن با زدن کفشهایش به زمین و سرفه کردن، همسر را از آمدن خود باخبر سازد، مبادا او را در حالتى ببیند که او را ناخوش آید.۱۷

حضرت على(ع) مى‏فرماید:

در خانه مشغول پاک کردن عدس بودم و فاطمه در حال درست کردن غذا بود که پیامبر اکرم(ص) وارد شد؛ فرمود: یا ابالحسن! عرض کردم بلى یا رسول‏اللّه‏! فرمود: این سخن از من بشنو و این را نمى‏گویم مگر از جانب پروردگار: هر مردى که در کار خانه به همسرش کمک کند، براى او به تعداد هر مویى که در بدن دارد یک سال عبادت منظور مى‏شود، آنچنان عبادتى که روزهایش روزه و شبهایش مشغول نماز و راز و نیاز باشد و خداوند پاداش صابرانى چون داود و یعقوب و عیسى(ع) به وى خواهد داد.۱۸ این روایت به خوبى اهمیت و ارزش همکارى با همسر را مى‏رساند. در روایتى دیگر، امام صادق(ع) مى‏فرماید: خداوند زیبا بودن و زینت کردن را دوست دارد و تظاهر به ندارى و فقر را مکروه مى‏داند. دوست دارد آثار نعمتهایش را بر بنده‏اش ببیند، لباسش نظیف و پاکیزه باشد، بوى خوش استعمال کند، خانه‏اش را زینت دهد، خانه و اطرافش را جاروب کند.۱۹

روشن است که اسلام رعایت نظافت و زیبایى را بر همه، چه مرد و چه زن، لازم دانسته است. امید است مردان ما از روش و سخنان پیشوایان معصوم(ع) درس گرفته نسبت به همسران خود آنچنان رفتار کنند که اسلام و وجدان و عقل فرمان مى‏دهد و همسر را به عنوان شریکى عزیز و مهربان و دوستى ارجمند و گرامى بلکه بخشى از جسم و جان خود به حساب آورند. مقام و موقعیت و جایگاه او را پاس بدارند و با او آن طور رفتار نمایند، که دوست دارند در باره آنها رفتار شود. ان شاءاللّه‏.

پی نوشت:

۱- وسائل‏الشیعه، ج۱۴، ص۱۲۳

۲. مستدرک الوسائل، ج۲، ص۵۵۱. بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۱، حدیث ۳۸.

 ۳. کافی، ج۵، ص۸۶، حدیث ۱. من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۱۶۹، حدیث ۳۶۴۰، باب ۲. امالى طوسی، ج۲، ص۲۷۴. بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۱، حدیث ۷.

 ۴. بحارالانوار، ج۴۳، ص۵۰.

 ۵. همان، ص۱۷۱.

 ۶. احتجاج طبرسی، ج۱، ص۲۸۲ ـ ۲۸۱.

 ۷. بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۷ و حدیث ۶.

 ۸. فواللّه‏ ما اغضبتها و لا اکرهتها على امر … و لا اغضبتنى و لا عصت لى امرا، کشف‏الغمه، ج۱، ص۳۶۳.

 ۹. کافی، ج۶، ص۴۷۶، روایت ۱.

  ۱۰. همان، ص۴۷۵.

۱۱. نهج‏الفصاحه، ص۷۲، رقم ۳۷۷.

 ۱۲. وسائل‏الشیعه، ج۱۴، ص۱۸۳. کافی، ج۵، ص۵۶۷.

۱۳. کافی، ج۶، ص۴۴۶، حدیث ۱.

۱۴. همان، ص۴۴۸، روایت ۱۳.

۱۵. همان، ج۵، ص۵۱۰، روایت ۱. من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۴۴۱، روایت ۴۵۲۸.

 ۱۶. وسائل‏الشیعه، ج۱۵، ص۲۵۰.

۱۷. بحارالانوار، ج۷۶، ص۱۱.

۱۸. عوالم العلوم، ج۱۱، بخش ۲، ص۵۰۰. بحار، ج۱۰۴، ص۱۳۲، حدیث ۱.

۱۹. بحار، ج۷۹، ص۳۰۰.

منبع: نشریه پیام زن ،شماره۶۸

پژوهشى پیرامون تعداد همسران و فرزندان امام حسن(علیه السلام)

اشاره:

یکى از ابعاد و زوایاى قابل تأمّل و کنکاش در زندگانى اشخاص، به ویژه شخصیت‏هاى بزرگ جهانى، بررسى تعداد همسران و فرزندان و کیفیّت برخورد با آنهاست. به همین جهت در این نوشتار، برآنیم تا در خصوص خانواده امام حسن مجتبى علیه ‏السلام بحثى را ارائه دهیم. این بحث از سوى مورّخان زیادى مورد پژوهش قرار گرفته است؛ ولى متأسفانه مطالب غیر واقعى و دور از حقیقت نیز در کتابهاى تاریخى آمده؛ تا جایى که امروزه ـ که «عصر فضا و اتم» نام گرفته است ـ با نهایت بیدقتى و یا دشمنى، در کتاب دائره المعارف اسلامى۱ (نوشته مستشرقین) چه نسبت‏هاى ناروایى به ساحت مقدس امام حسن علیه ‏السلام داده میشود!

بنابراین چه نیک و ضرورى است که در این مقوله، بحث‏هاى دقیقى ارائه شود؛ تا حقایق روشن شده، نسبت‏هاى ناروا نیز از ساحت قدسى آن معصوم زدوده گردد.

در خصوص فرزندان آن حضرت چندان اختلافى نیست و چنانچه اختلافات جزیى در تعداد آنها وجود داشته باشد، اما این اختلافات دست مایه اتهامات و نسبت‏هاى ناشایست نشده است؛ بلکه در محدوده بحث‏هاى تاریخى، محدود مانده است. ولى در خصوص تعداد همسران آن حضرت، بسیارى از مورّخان راه افراط را پیش گرفته‏اند و در این وادى بسى جولان داده‏اند، لاجرم فرسنگ‏ها از حقایق و واقعیت‏ها فاصله گرفته‏اند.

از این رو برماست که به بررسى و تحقیق بپردازیم؛ تا در حدّ امکان، حقایق مجهول آشکار گردد. آنچه در زبان مردم و در نوشتار بسیارى از مورّخان؛ حتى برخى از مورّخان شیعه راه یافته است و شاید تا مرز پندار مسلّم نیز پیش رفته، این است که امام حسن علیه ‏السلام داراى همسران متعدّد و کثیرى بوده است. گرچه تعدادى از تاریخ نگاران در این مورد اتفاق نظر دارند؛ اما در مورد تفسیر و تحلیل آن، هرگز یک رأى وجود ندارد.

دشمنان اهل‏بیت علیهم ‏السلام و همچنین کسانى که پى به حقیقت والاى امامت نبرده‏ اند و هرگز کام معرفتشان با چشمه زلال و شفاف ولایت آشنا نگشته است، این مطلب (ازدواج‏هاى آن حضرت) را دست آویز خود قرار داده، براى سرکوب شخصیت بی نظیر امام حسن علیه‏السلام ، به او معترض گشته ‏اند. آنان، امام علیه‏ السلام را به عنوان یک شخص عیاش قلمداد کرده‏اند و علت صلح او را نیز در همین راستا تحلیل و تفسیر نموده‏اند. معاندان میگویند: امام براى راحت ماندن از مشکلات حکومت و براى رسیدن به بزم، ترک رزم نمود و تن به صلح داد. اینان در تأیید کلامشان به هرچیزى تمسّک جسته و در این وادى چنان پیش رفته‏اند که موادّ صلح‏نامه را نیز در همین راستا تفسیر کرده‏اند.

در مقابل گروه فوق، دوستداران اهل‏بیت علیهم ‏السلام هستند که ضمن قبول اصل مطلب (کثرت زوجات) در تحلیل و تفسیر آن نظر دیگرى دارند که با نظریّه فوق در تضادّ کامل است؛ چه اینکه اینان، مطلب را نه تنها کسر شأن شخصیت امام علیه‏السلام ندانسته ‏اند، بلکه آن را توجیه کرده و یکى از فضایل و مناقب آن حضرت به حساب آورده‏اند.

دلیل این گروه هم این است که امام علیه‏ السلام شخصاً اقدام به این کار نمی کرده است بلکه خود زنان و والدین آنها اقدام به وصلت با امام کرده و به این کار افتخار مینمودند. در چنین فضایى بود که آن حضرت بنا به مصالحى، میپذیرفت.

حال که این دو نظریه متضاد در یک موضوع تاریخى وجود دارد، سزاوار است یک تحقیق و بررسى دقیقى انجام گیرد؛ تا اوّلاً: ماهیّت و صحّت و سقم آن روشن شود و ثانیاً: در صورت اثبات مطلب، علل آن بررسى گردد؛ تا روشن شود. حق با کدامین گروه است؟

نماى کلّى بحث

با توجّه به مطالبى که پیشتر مطرح شد، بحث در این رابطه در چند مقام خواهد بود:

۱. تعداد فرزندان امام حسن مجتبى علیه ‏السلام ؛

۲. تعداد همسران امام حسن مجتبى علیه ‏السلام ؛

۳. ذکر روایات و گزارشات و نقد و بررسى آنها؛

۴. نقل اقوال نظریه پردازان؛

۵. نقد، بررسى، تحلیل و نتیجه ‏گیرىظر میرسد.

یکى از آنها، قول یعقوبى است که معتقد است امام داراى ۱۵ فرزند بوده است که هشت نفر از آنها پسر و هفت نفر دختر بودند. یعقوبى در کتاب خود، اسامى پسران امام علیه‏السلام را نیز متذکر شده، ولى به اسامى دختران اشاره‏اى نکرده است.

مرحوم طبرسى نیز در اعلام الورى نقل کرده، امام حسن علیه ‏السلام داراى ۱۶ فرزند دختر و پسر بوده است. او در کتاب خود، اسامى آنها را نیز با ذکر نام مادرانشان یادآور شده که عبارتند از:

ـ زید بن حسن و دو خواهرش امّ ‏الحسن و امّ ‏الحسین، مادرشان امّ ‏بشیر بنت ابی مسعود خزرجى.

ـ حسن بن حسن، مادرش خوله بنت منظور فزاریه.

ـ عمر بن حسن و دو برادرش عبداللّه و قاسم، مادرشان امّ ‏ولد بوده و عبدالله و قاسم در کنار عمویشان امام حسین علیه ‏السلام در کربلا به شهادت رسیدند.

ـ عبدالرحمن بن حسن، مادرش امّ ‏ولد بود.

ـ حسین بن حسن و برادرش طلحه و خواهرش فاطمه، مادرشان امّ ‏اسحاق بنت طلحه بن عبیدالله تیمى.

ـ ابوبکر بن حسن، که بنا به نقلى در کربلا شهید شد.

ـ امّ‏ عبداللّه، امّ‏فاطمه، امّ‏سلمه و رقیه که از مادران مختلف بوده‏ اند.

مناسب است در اینجا عقیده شیخ مفید را نیز یادآور شویم که در ردیف نظریه‏ هاى میانه است. ایشان در کتاب ارشاد تعداد فرزندان امام حسن علیه ‏السلام را ۱۵ نفر۳ دانسته است. با توجه به اعتبار و دقّتِ علمى شیخ مفید و مطابقت نظریه او با اقوال بسیارى از مورّخان، میتوان این نظریه را مورد پسندتر دانست. نام فرزندان امام در ارشاد همان است که در کتاب اعلام الورى نقل شده، به استثناى ابوبکر؛ زیرا شیخ مفید او را همان عبداللّه میداند که در کربلا شهید شده است. به هرحال، نظریه اخیر معقول ‏تر به نظر میرسد.

کارنامه فرزندان امام حسن علیه ‏السلام

نکته قابل توجه در خصوص فرزندان و نوادگان امام حسن مجتبى علیه ‏السلام ـ که کارنامه آنها را زرّین و درخور توجّه و تحسین قرار داده است ـ اینکه عده‏اى از آنان توفیق حضور و شرکت در ماجراى خونین کربلا را پیدا کرده و اغلب هم شهید شده‏اند. برخى دیگر از فرزندان آن حضرت که چنین توفیقى پیدا نکردند، در میان مردم از چنان حُسن معاشرتى برخوردار بودند که تاریخ، همواره نام و یاد نیک آنها را یادآور شده است، که به یک نمونه از آنها اشاره میکنیم.

حسن مثنّى

یکى از فرزندان امام حسن مجتبى علیه ‏السلام معروف به «حسن مثنّى» است که با عموى گرامی اش در کربلا حضور داشت. وى قهرمانانه جنگید؛ تا بر اثر زخمهاى متعدّد به زمین افتاد. مردم گمان کردند که او کشته شده است؛ آنگاه خواستند سرش را از بدن جدا کنند، ولى معلوم شد که او هنوز زنده است. در این حال، «اسما» پسر خارجه فزارى، شفاعتش کرد. چون مادر او (حسن بن حسن) فزارى بود، از این رو اسما، وى را معالجه نمود؛ تا اینکه بهبود یافت. وى با فاطمه دختر امام حسین علیه ‏السلام ازدواج کرد. بیشتر حسنیهایى که در دوران عباسیان، علیه ظلم و ستم قیام کردند، از نوادگان همین شخصیت عظیم و انسان با فضیلت بودند.۴

۲. تعداد همسران

نظرات در خصوص تعداد همسران امام به دو طریق، از کانال منابع تاریخى، به ما رسیده است:

الف) به صورت گزارش؛

ب) به صورت روایت.

حال باید هریک از موارد فوق را به طور جداگانه مورد بحث و بررسى قرار دهیم و در نهایت، ضمن نقد مطالب مطروحه، نتیجه مطلوب را به دست آوریم.

گزارشهاى تاریخى

در کتاب‏هاى تاریخى، گزارشات مختلفى در این رابطه آمده است که به بعضى از آنها اشاره خواهیم کرد.

ابوالحسن مدائنى:

«کان الحسن کثیر التزویج… و قال اُحصِىَ زوجات الحسن فکنّ سبعین امرأه؛ حسن بن على، بسیار ازدواج میکرد؛ وقتى همسرانش را شمردند، به هفتاد تن رسید».۵

بلخى:

«وکان ارخى ستره على مأتین حُرّه؛ حسن بن على با دویست زن آزاده ازدواج نمود».۶

ابوطالب مکّى:

«انه تزوّج مأتین و خمسین امرأهً و قیل ثلثمائه و کان علىٌّ یضجرُ من ذلک؛ حسن بن على ۲۵۰ زن به همسرى خود درآورد و بلکه گفته شده با سیصد زن ازدواج نمود و پدرش على بن ابیطالب از این امر، رنج میبرد».۷

حسین عمادزاده:

«امام حسن علیه ‏السلام با چهارصد زن ازدواج کرده است».۸

شیخ راضى آل یاسین:

«تعداد همسران امام مجتبى علیه ‏السلام ، با توجه به فرزندان او، از هشت نفر تا ده نفر تجاوز نمی کند».۹

بررسى و تحلیل

اندک تأملى در تاریخ، نشان میدهد که هیچ گونه گزارش معتبرى در این خصوص از على و خود امام حسن و دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام نرسیده است. روایات و گزارش‏هایى را که به على علیه‏السلام منتسب کرده ‏اند، فقط صرف انتساب است، آن هم بعد از قرن یکم هجرى؛ که خود این فاصله زمانى، اعتبار این اخبار را مخدوش میکند.

و مهم‏تر اینکه اگر چنین چیزى در مورد امام حسن علیه‏ السلام حقیقت داشت، دستگاه تبلیغاتى بنی امیه، به سرکردگى معاویه بن ابى سفیان، به سادگى از کنار آن نمیگذشتند، و بدون تردید در راستاى مخدوش نمودن چهره امام، از آن بهره میجستند. چنان که این کار سابقه هم دارد؛ به طورى که پدر بزرگوارش على علیه ‏السلام را در نظر مردم شام بی نماز جلوه داده بودند.

با توجه به این نکته، هیچ گونه گزارشى در این خصوص از آن زمان دریافت نشده است. بنابراین، نکته فوق به تنهایى دلیل محکمى است بر کذب بودن مطلب ادّعایى.

شایعه ساز چه کسى است؟

اکنون جاى طرح این سؤال است که: چه کسى و با چه انگیزه‏اى منشأ رواج این گونه گزارشات شده است؟

تحقیق در تاریخ نشان میدهد، وقتى که در سال ۱۳۶ هجرى، منصور دوانقى به رغم بیعت با حسنیها، خود به حکومت رسید و بنى ‏الحسن، به ویژه برجستگان و مجاهدان آنها را در مقابل خود مزاحم دید ـ خصوصاً که در آن ایام نهضت‏هاى مهمّى هم از طرف علویان و سادات حسنى، صورت میگرفت که گاهى تا حدّ سقوط و نابودى منصور هم پیش میرفت ـ در این رویداد مهم است که منصور جهت خاموش کردن قیام‏هاى مردمى، شروع به «ترور شخصیت» میکند. و در همین راستا اولین تیر افتراء و بُهتان خود را به شجره طیّبه امام حسن علیه ‏السلام نشانه میرود. منصور در همین جهت براى توجیه خلافت غاصبانه خود، در خطابه‏اى براى مردم خراسان به صراحت میگوید:

«فرزندان ابوطالب در امر خلافت بهره‏ اى ندارند. پدرشان على براى خلافت به پاخاست ولى سرانجام با شکست مواجه شد و نهایت امر، خود نیز قربانى گشت. پس از آن، فرزندش حسن به پاخاست. به خدا قسم! پول‏هایى را که به وى عرضه شده بود، پذیرفت و معاویه او را فریب داد و از حکومت محرومش کرد تا اینکه او از شهر کوفه به شهر خود (مدینه) بازگشت و روى به زنان نمود؛ امروز با یکى ازدواج می کرد و فرداى آن روز، یکى را طلاق میداد؛ با این شیوه به سر برد تا در بستر خویش بمرد».۱۰

حرکت شوم و شیطانى منصور (دومین خلیفه عباسى) که عمدتاً با انگیزه سیاسى آغاز شده بود، در قالب تبلیغات مسموم علیه امام علیه‏السلام ، زمینه ‏اى فراهم نمود تا حامیان منصور، به ویژه قلم به دستان مزدور و حتى گاهى دوستان نا آگاه و نا آشنا به مصالح امت اسلامى نیز به طور ناخواسته با آنان همراهى نمایند. این مسأله تا بدانجا کشید که سرانجام از کاه، کوه ساختند و از موى، مناره، و تعداد همسران امام را در حدّ ارقام نجومى به ۴۰۰ نفر هم رساندند!

این دروغ پردازان همین مطلب را حربه‏ اى علیه اهل‏ بیت علیهم‏السلام و تشیّع قرار دادند؛ تا در سایه آن به حکومت غاصبانه خود استحکام بخشند. با این وصف، جاى تعجّب است که هیچ نام و نشانى از چهار صد همسر ادّعایى وجود ندارد؛ الاّ تعداد اندکى، که آن هم در آن زمان کاملاً معمول و معقول بوده است.

بنابراین، پر واضح است که اغلب این گونه گزارش‏ها با اهداف شوم سیاسى و غرض آلود از طرف رقباى نالایق و غاصب مطرح شده و متأسّفانه در کتابهاى تاریخى نیز جاى گرفته است. و این مطلب جاى چندان تعجّبى هم نیست که چگونه این دروغ‏هاى شاخ دار در کتاب‏ها نیز آمده است؟ چرا که حکومت در دست آنها بود و از این روى، مورّخان و کاتبانِ بی تعهّد نیز با امکانات و خطّ و نشان آنان کار میکردند و مطالب غیر واقعى را در منابع تاریخى وارد مینمودند؛ همچنان که در خصوص «جعل حدیث» نیز چنین خیانتى انجام گرفت.

اشکالات دیگر

ضمن اینکه با نقل جریان خطابه منصور و دروغ‏ پردازى آن، پى به عدم صحّت گزارشات و بی اساس بودن آن بردیم، اشکالات عدیده دیگرى هم مطرح است که به اختصار به بعضى از آنها اشاره خواهیم کرد.

تضادّ فاحش، علامت دروغ فاحش

با توجه به اختلاف شدید در گزارشات و نظرات رسیده در خصوص همسران امام حسن علیه ‏السلام ، که از هشت نفر تا چهارصد نفر نوشته شده است، مشخص میگردد دست‏هاى پنهانى در جریان بوده ‏اند؛ تا براى خدشه‏ دار نمودن چهره تابناک و ملکوتى امام علیه ‏السلام شایعات بی اساس، طرح و رواج یابد؛ تا فضائل این شخصیت والاى امامت را تحت ‏الشعاع قرار دهند.

معلول، بیانگر علت است

یکى دیگر از راه‏هاى اثبات گزافه گوییها و دروغ‏ پردازیها در این خصوص، این است که اگر کسى این تعداد همسر داشته باشد، میباید چندین برابر آن، فرزند داشته باشد. به ویژه در آن مقطع زمانى که توجه و اهمیّت زیادى به کثرت فرزندان داده میشد، و بر فراوانى آن (خصوصاً پسر) فخر میکردند؛ احادیث نبوى هم به امر ازدواج و زیادى فرزندان، تشویق مینمود همچون: «تناکحوا تکثّروا انّى اُباهى بکم الاُمم یوم القیامه ولو بالسّقط؛۱۱ ازدواج کنید تا فرزندانتان زیاد گردد. من (پیامبر صلی الله ‏علیه‏ و‏آله‏ وسلم ) افتخار میکنم روز قیامت بر زیادى امتم، گرچه از کسانى باشند که در رحم مادرانشان مرده باشند».

با همه اینها، حدّاکثر فرزندى که براى امام حسن علیه ‏السلام نوشته ‏اند سی و یک نفر۱۲ است و این، در حالى است که تعداد هفت نفر۱۳ نیز در کتاب‏هاى تاریخى آمده است.

جواب سؤال مقدّر

چنانچه کسى تصوّر کند که: «امام حسن علیه ‏السلام زنانِ نازا می گرفته است یا خود آنها از حاملگى جلوگیرى میکرده ‏اند و یا فرزندان زیادى متولد شده و بعداً از دنیا رفته ‏اند.» جواب، روشن است که اولاً: چنین تصوّرى عقلاً مورد قبول نیست و بسیار بعید می نماید. ثانیاً: هیچ گونه خبر و گزارشى در این مقوله در کتاب‏هاى تاریخى نیامده است. بنابراین، کذب بودن ادّعاهاى این چنینى، روشن و روشن‏تر میشود. جاى تعجب نیست که چرا دروغ پردازانِ خنّاس از این نکته غافل مانده ‏اند؛ زیرا نسیان و فراموشى، از علائم و شاخصه‏هاى بارز دروغگویان است. دروغگو، کم حافظه است؛ امام صادق علیه ‏السلام می فرماید: «انّ ممّا اعان اللّه به على الکذّابین النسیان؛ از چیزهایى که خداوند به وسیله آن علیه دروغگویان‏ و به نفع حق کمک کرده است، فراموشى است».۱۴

زنان ناشناخته

دلیل دیگر بر ردّ ادّعاى مذکور، این است که این همه همسر براى امام حسن علیه ‏السلام مطرح کرده‏اند؛ آیا نباید حدّاقل نصف یا۳۱ از آنان از جهت پدر، مادر، قبیله و… مشخص میشدند؟ در حالى که خیلى از این زنان ادّعایى، حتى نامشان نیز مجهول است.

فقط سه داماد!

با آن همه زنان ادّعایى که براى امام علیه‏ السلام نوشته ‏اند، به جا بود که حدّاقل ۵۰ دختر داشته باشد و بالتبع همین تعداد، داماد هم برایش ثبت می کردند. ولکن در این خصوص فقط سه داماد براى آن حضرت معرفى شده است که عبارتند از:

۱. امام زین العابدین علیه ‏السلام ، شوهر فاطمه (امّ ‏عبدالله)؛

۲. عبدالله بن زبیر، شوهر امّ ‏الحسن؛

۳. عمرو بن منذر، شوهر امّ ‏سلمه.۱۵

حال در اینجا این سؤال پیش میآید که: آیا معقول است از چهار صد زن، فقط سه دختر و یا حدّاکثر هفت دختر، متولد شده باشد و تنها سه تن از آنان ازدواج کرده و از بقیه نام و نشانى نباشد؟!

پر واضح است که اگر مطالب ادّعا شده درست می بود، باید تاریخ، فرزندان و دامادهاى زیادى براى امام ثبت مینمود؛ ولى همان گونه که اشاره شد، فقط سه داماد براى امام ذکر شده است.

مقایسه زمان امام حسن علیه‏السلام با عصر حاضر

با اندکى دقّت و مقایسه عصر امام علیه‏السلام با عصر کنونى، صحّت و اعتبار اشکالات مطروحه، مورد تأیید قرار میگیرد؛ زیرا در شرایط نوین اقتصادى و به رغم تبلیغات گسترده جهانى و منطقه‏اى که براى کاهش و کنترل جمعیت میشود و بسیار هم مؤثّر افتاده است، تا جایى که طبق یک نظر سنجى که از مردم آلمان به عمل آمده بود «۶۵ % از مصاحبه شوندگان اظهار داشته بودند، ترجیح میدهند سگ داشته باشند تا فرزند!»۱۶

امّا با همه این احوال، چندى پیش در روزنامه ‏ها نوشته شد: «مردى با دوازده زن داراى چهل فرزند است.» البته این خبر از باب یک نمونه است و گرنه، نمونه ‏هاى فراوان دیگر نیز دیده و یا شنیده شده است، مثل مردى که با داشتن دو زن، صاحب نوزده فرزند و مرد دیگرى با چهار زن، صاحب چهل فرزند بود.

خلاصه اینکه امروزه میانگین فرزند براى هر زن، ۳ نفر است. بنابراین با همین آمار امروزى و با همه محدودیت‏ها، شخصى که داراى چهار صد زن بوده باشد، حدّاقل باید ۱۲۰۰ فرزند داشته باشد. در صورتى که براى امام علیه‏السلام در آن زمان خاص ـ که اهمیّت زیادى به کثرت اولاد میدادند و حتى بدان فخر و مباهات میکردند ـ حدّاکثر ۳۱ فرزند و تنها سه داماد ثبت شده است. بنابراین، مقایسه فوق نیز دروغ بودن کثرت زوجات امام علیه ‏السلام را ثابت و تأیید میکند.

اشکال دیگر

اشکال مهم‏تر دیگرى به مسأله جنجالى تعدّد زوجات، مطرح است که: گرفتاری هاى اجتماعى ـ سیاسى امام، هرگز فرصت و اجازه چنین سرگرمی هاى مبتذل و خوشگذرانیهاى مسأله ساز و لغو را به امام نمیداد. چه اینکه حلّ و فصل امور مردم در خیلى از مواقع، به عهده ایشان بوده است. در این باره مدائنى نقل میکند:

«امام مجتبى علیه‏السلام هر روز بعد از نماز صبح، تا طلوع آفتاب در محراب عبادت می نشست؛ لکن پس از طلوع آفتاب تا ظهر، جوابگوى گرفتارى هاى مردم بود.»۱۷

و بالاَخره، نکته مهم دیگر اینکه باتوجه به علاقه زیادى که امام به عبادت، تهجّد، شب زنده‏دارى و روزه داشته است به طورى که حتى روز شهادتش نیز روزه داشت.۱۸ و عبادت‏هایش زبانزد عامّ و خاص بوده و تعداد سفرهاى حجّش از مدینه تا مکه ـ با فاصله ۴۵۰ کیومتر ـ آن هم با پاى پیاده، به بیست و پنج بار میرسید.۱۹ و نیز اموال خویش را سه مرتبه در راه خدا تقسیم کرد؛۲۰ آیا چنین شخصى با گرفتاریها و علائق فوق، میتواند چهارصد زن داشته باشد؟

آیا داستان کثیرالعیال بودن امام، به داستان کوسه و ریش پهن نمی ماند؟.

آیا انسان منصف و حقیقت جو، اطمینان به وجود توطئه عظیم از سوى دشمنان اسلام و اهل‏بیت علیهم‏السلام پیدا نمیکند؟ و آیا آمار ادّعایى را کذب محض نمیبیند؟

روایات شیعه

علاوه بر گزارش هایى که نقل و نقّادى شد، روایاتى هم در خصوص موضوع بحث نقل شده است که ضمن اشاره به بعضى از آنها، در حدّ امکان به نقد آنها خواهیم پرداخت.

عبداللّه بن سنان از امام صادق علیه‏السلام نقل میکند:

«انّ علیّا قال و هو علی المنبر: لاتزوّجوا الحسن فانّه رجلٌ مِطلاق. فقام رجلٌ من هَمْدان فقال: بلى واللّه لنزوّجنّهُ و هو ابن رسول صلی الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم و ابن امیرالمؤمنین فإنْ شاء امسک و إنْ شاء طلّق۲۱؛ على بن‏ ابیطالب در حالى که بر روى منبر بود، فرمود: دخترانتان را به ازدواج فرزندم حسن درنیاورید؛ زیرا او، مردى است که زیاد طلاق میدهد. در آن هنگام مردى از اهل هَمْدان برخاست و گفت: سوگند به خدا! ما دخترانمان را به ازدواج او درخواهیم آورد؛ زیرا او فرزند پیامبرخدا صلیالله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم و امیرالمؤمنین علیه ‏السلام است. پس چنانچه او را خواست، نگه میدارد و اگر نخواست، طلاق میدهد.»

مرحوم کلینى از یحیى بن ابی یعلا نقل میکند از قول امام صادق علیه ‏السلام :

«همانا حسن بن على پنجاه زن را طلاق داد و امیرالمؤمنین علیه ‏السلام فرمود: اى مردم کوفه! به حسن زن ندهید؛ زیرا وى، مردى است که زنان را طلاق میدهد…» .۲۲

در محاسن برقى از امام صادق علیه ‏السلام روایت شده است: «مردى خدمت امیرالمؤمنین رسید، عرض کرد: آمده ‏ام با شما مشورتى بکنم؛ زیرا حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر جهت خواستگارى دخترم آمده‏اند. حضرت فرمود: کسى که مورد مشورت قرار میگیرد، باید امین باشد؛ راجع به فرزندم حسن، همانا او زنان را طلاق میدهد و اما حسین براى دخترت بهتر است، پس دخترت را به ازدواج حسین درآور.»۲۳

بررسى روایات

گرچه روایات فوق از روى حُسن نیت و البته مقدارى هم از روى ساده اندیشى و کم دقّتى، در بعضى از کتابهاى شیعه به مناسبت‏هاى خاصّ آمده است؛ اما بررسى سند و محتواى احادیث، وجود ضعف و خدشه در آنها را ثابت میکند.

اما ضعف سند حدیث

در سلسله سند حدیث اوّل، که از عبداللّه بن سنان نقل شده بود، دو نفر از راویان به نام‏هاى حمید بن زیاد و حسن بن محمد بن سماعه، قرار دارند که هردو از «واقفیه» هستند و قولشان در صورتى مورد قبول است که معارضِ قطعى نداشته باشد و حال آنکه در اینجا معارض وجود دارد؛ زیرا مبغوضیت طلاق از دیدگاه اسلام و احادیث نورانى برکسى پوشیده نیست. و حدیث نبوى «اَبْغَضُ الحلالِ الى اللّه، الطلاق؛۲۴ مبغوض ‏ترین کار حلال در نزد خدا، طلاق است». مؤیّد مطلب است.

و حدیث دوم، که از یحیى بن ابی یعلا نقل شده است، این نام در کتاب‏هاى رجال براى دو شخص آمده است که یکى معروف به «کوفى» است و البته توثیق هم شده و اما دیگرى معروف به «رازى» است که مورد بحث بوده و توثیق نشده و چگونگى وضعیت وى مجهول است.۲۵

و امّا روایت سوم که از محمد بن على برقى کوفى نقل شده، باز هم به رغم توثیقش، خالى از اشکال نیست؛ چون او در نقل روایات به افراد ضعیف اطمینان میکرده. مرحوم نجاشى گفته است: «محمد بن على برقى، مردى صد درصد قابل اطمینان است ولکن در نقل احادیث، بر افراد ضعیف اعتماد کرده است و همچنین داراى روایات مرسله فراوانى است.» از این رو اعتماد بر روایات ایشان، که معارض هم دارد، مشکل است.۲۶

نقد و بررسى محتواى احادیث

اشکالات مهمّ دیگرى هم از حیث محتوا بر آن وارد است؛ چرا که در روایات فوق، واژه «مِطلاق» آمده که به امام حسن علیه‏السلام نسبت داده شده بود. در حالى که طلاق‏هاى مکرّر، مستلزم ازدواج‏هاى متعدّد است؛ که در بحث قبل، این اتهامات رد شد. ضمناً در اینجا سؤالى پیش میآید که: چرا امام علیه ‏السلام بدون مطالعه و شناخت، ازدواج میکرده تا بعد از مدت کوتاهى مجبور به طلاق شود؟

وانگهى زنان مُطلّقه، از چه خانواده‏هایى بوده‏اند و سبب جدایى چه بوده است؟ چه کسانى بر طلاق شهادت داده‏اند و زنهاى مطلّقه، پس از طلاق، به همسرى چه کسانى در آمده‏اند؟

همه این سؤالات، بیجواب است. در صورتى که افراد دیگرى که اصلاً قابل قیاس با امام نبوده‏ اند؛ احوالاتشان مورد به مورد بیان شده است.

مجموع مطالب فوق اشکالاتى است که بر احادیث نقل شده وارد شده است. اما اشکال ویژه ‏اى هم بر حدیث سوم، یعنى حدیث برقى، مطرح است که در ذیل به صورت پرسش مطرح خواهد شد:

مشورت کننده چه کسى بود؟

ـ آیا او به صلاحدید حضرت امیر علیه ‏السلام عمل کرد تا بتوان آن را شناخت؟

ـ برترى حسین علیه ‏السلام بر حسن علیه‏السلام روشن شده است؛ اما برترى او بر عبداللّه بن جعفر چه بوده است؟

ـ چه شد که یک دفعه، سه نفر (دو برادر و یک عموزاده) باهم به خواستگارى دخترى رفتند؛ آن دختر که بود و چه امتیازى داشت؟

ـ آیا این مشورت قبل از سفارش على علیه ‏السلام نسبت به زن ندادن به حسن علیه ‏السلام بوده است یا بعد از آن؟

روایات اهل سنّت

الف) ابن شهرآشوب، به نقل از کتاب «قوت القلوب» ابوطالب مکّى میگوید: «همانا او (حسن بن على) با ۲۵۰ زن ازدواج نمود و گفته شده ۳۰۰ زن! على از این ماجرا رنج میبرد و زجر می کشید تا اینکه روزى در خطبه ‏اش فرمود: حسن را زن ندهید که او زیاد طلاق میدهد…»۲۷

ب) بلاذرى مینویسد: «حسن بن على با ۹۰ زن ازدواج کرد، سپس على علیه‏السلام فرمود: آن قدر حسن ازدواج کرد و طلاق داد که می ترسم عمل او سبب دشمنى دیگر اقوام و قبایل علیه ما گردد.»۲۸

نقد و بررسى احایث فوق، به ویژه راویان آن، نشان می دهد مصدر و مرجع بیشتر این گونه احادیث، یکى از سه راوى ذیل است:

۱. ابوطالب مکّى، محمد بن على بن عطیّه، (م ۳۸۰ ه .ق.)؛

۲. محمد بن عمر واقدى، (مشهور به واقدى) مورّخ معروف، (م ۲۰۷ ه .ق.)؛

۳. ابوالحسن مدائنى، على بن محمد بن عبداللّه بصرى، (م ۲۲۵ ه .ق.).

راویان فوق که اغلب سر منشأ روایات مورد بحث بودند، نه تنها از دیدگاه عالمان رجالى شیعه مورد وثوق و اطمینان نیستند؛ بلکه از دیدگاه عالمان اهل سنّت هم مورد خدشه قرار گرفته ‏اند.

ابوطالب مکّى: بسیارى، اخبار او را سست شمرده و گفته ‏اند: او در آخر عمرش گرفتار جنون شده است.۲۹

عالمان رجال گفته ‏اند: او (ابوطالب مکى) احادیثى را نقل کرده که اصل و اساسى ندارد.۳۰

خطیب بغدادى گفته است: در کتاب «قوت القلوب» مطالب نازیبا و زشتى وجود دارد که خود، گواه بر دروغ بودن آنهاست.۳۱ و چنانچه کسى چیزى را از او نقل کند، باید گفت از چگونگى حالش بیخبر بوده است.

حال، با توجه به مطالب فوق، آیا میتوان به گفته ‏هاى اغراق ‏آمیز او (مکى) اعتماد کرد؟

واقدى: روایات واقدى نیز خالى از خدشه و اشکال نیست؛ چرا که اوّلاً او را محکوم به سرقت علمى کرده ‏اند و شافعى گفته است: نوشته ‏هاى واقدى کذب محض است.

معاویه بن صالح نیز احادیث او را ضعیف شمرده، و عبداللّه بن على مدنى از قول پدرش گفته است: نزد واقدى ۰۰۰/۲۰ حدیث بود که هرگز شنیده نشده بود.۳۲

ابوالحسن مدائنى: گفته شده است که مدائنى از ثناگویان اموى بود. او اخبار خود را از عوانه بن حکم (م ۱۵۸ ه .ق.) گرفته است، که وى عثمانى بوده و براى حکّام بنی امیه حدیث میساخته است.

و دیگر اینکه مدائنى تحت تأثیر افکار سمره بن حبیب که مولاى او بود، قرار گرفته و صد در صد از دشمنان اهل‏بیت علیهم‏السلام بوده است.۳۳ وى در ثناى معاویه نیز اشعارى سروده است.

مؤلّفِ صحیح مسلم نیز از نقل مطالب و روایات توسط مدائنى خوددارى می کرد. و ابن عدى در کتاب خود ( الکامل) گفته است: احادیث مدائنى از قوّت و اعتبار برخوردار نیست و کمتر روایتى را نقل می کند که مسند باشد.۳۴

نام همسران امام حسن علیه ‏السلام

حال مناسب است از باب نتیجه ‏گیرى کلّى اعتراف نماییم که مورّخان آن عصر ـ اعمّ از شیعه و سنّى ـ با همه تفحّصاتى که داشته‏اند، حدّاکثر نام و نشانى که از همسران امام حسن علیه‏السلام ارائه داده‏اند، هیجده نفر می باشد که در ذیل به آنها اشاره میکنیم:

۱. حفصه؛ دختر عبدالرحمن بن ابی بکر؛

۲. زنى از خاندان بنى ثقیف؛

۳. هند؛ دختر سهل بن عمر؛

۴. زنى از خاندان علقمه بن زراره؛

۵. زنى از قبیله عمروبن ابراهیم منقرى؛

۶. زنى از قبیله بنى شیبان؛ که به جهت هم فکرى با خوارج، طلاق داده شد.۳۵

۷. زنى از قبیله کلب (بنى کلاب)؛

۸. خوله؛ دختر منظور بن زیاد فزارى؛

۹. امّ ‏اسحاق؛ دختر طلحه بن عبیداللّه تیمى؛

۱۰. امّ‏بشیر؛ دختر ابومسعود عقبه بن عمر انصارى خزرجى؛

۱۱. جُعده؛ دختر اشعث بن قیس کِندى، همان که به امام علیه ‏السلام زهر خورانید و او را شهید کرد؛

۱۲. امّ‏ کلثوم؛ دختر فضل بن عباس بن عبدالمطلب؛

۱۳. نفیله (امّ‏ولد) و یا رمله؛ که مادر قاسم بن حسن علیه ‏السلام است؛

۱۴. زینب؛ دختر سُبَیْع بن عبداللّه (برادر جریر بن عبدالله)؛

۱۵. عایشه خثعمیه؛۳۶

۱۶. صافیه (امّ‏ولد)؛۳۷

۱۷. شهربانو؛۳۸

۱۸. امّ رباب؛ دختر امرءالقیس بن عدى تیم.

آرى با کمال تعجّب باید قبول کرد که همین تعداد هیجده نفر به عنوان همسران امام حسن علیه‏السلام در تاریخ ذکر شده است و نه بیشتر! و اما اینکه ۳۸۲ نفر دیگر به چه انگیزه و منظورى بدان افزوده شده است؟ قضاوت با شما!

پی نوشت‏:

۱. دائره‏المعارف اسلامى، ج ۷، ص ۴۰۰، واژه «حسن» مقاله رامنس.

۲. حقایق پنهان، ص ۳۵۸، به نقل از ناسخ التواریخ.

۳. البداء و التاریخ، بلخى، ج ۵، ص ۷۴.

۴. اعلام الورى، طبرسى، ج ۱، ص ۴۱۶.

۵. ارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۰.

۶. زندگانى دوازده امام، هاشم معروف الحسنى، ج ۱، ص ۶۰۷.

۷. بحارالانوار، مجلسى، ج ۴۴، ص ۱۷۳، ح ۹.

۸. البداء والتاریخ، ج ۵، ص ۷۴.

۹. مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۳۴.

۱۰. زندگانى چهارده معصوم، عمادزاده، ج ۱، ص ۵۵۲.

۱۱. صلح الحسن، شیخ راضى آل یاسین، ص ۲۵.

۱۲. مروج الذهب، مسعودى، ج ۳، ص ۳۱۱، ترجمه ج ۲، ص ۳۰۴.

۱۳. بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۲۰.

۱۴. حقایق پنهان، ص ۳۵۸، به نقل از ناسخ التواریخ.

۱۵. البداء و التاریخ، ج ۵، ص ۷۴.

۱۶. اصول کافى، کلینى، ج ۴، ص ۳۸.

۱۷. حیاه‏الامام الحسن، ج ۲، ص ۴۵۰، به نقل از حقایق پنهان، ص ۳۴۰.

۱۸. به گزارش تلویزیون جمهورى اسلامى.

۱۹. انساب الاشراف، بلاذرى، ج ۳، ص ۲۱.

۲۰. جلاءالعیون، مجلسى، ص ۲۷۱.

۲۱. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۳۹.

۲۲. منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ص ۲۲۲.

۲۳. فروع کافى، ج ۶، ص ۵۶، ح ۴.

۲۴. همان.

۲۵. محاسن برقى، ج ۲، ص ۴۳۶.

۲۶. سنن ابیداوود، ج ۲، ص ۶۳۲.

۲۷. معجم رجال الحدیث، خویى، ج ۲۱، ص ۲۵.

۲۸. همان.

۲۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۶۹، ح ۴.

۳۰. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۲۵، ح ۳۶.

۳۱. الکنى والالقاب، ج ۱، ص ۱۰۶؛ حقایق پنهان، ص ۳۵۲.

۳۲. میزان الاعتدال، ذهبى، ج ۳، ص ۶۵۵.

۳۳. الاعلام، ج ۶، ص ۲۷۴؛ معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص ۷۳؛ حقایق پنهان، ص ۳۵۲.

۳۴. حقایق پنهان، ص ۳۵۳.

۳۵. لسان المیزان، ابن حجر، ج ۴، ص ۳۸۶؛ زندگى دوازده امام، ج ۱، ص ۶۰۲.

۳۶. میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۱۵۳؛ زندگى دوازده امام، ج ۱، ص ۶۰۴.

۳۷. حیاه الامام حسن، ج ۲، ص ۲۶۰ و ترجمه حجازى، ص ۶۶۹.

۳۸. همان.

۳۹. ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۲۹۶؛ حقایق پنهان، ص ۳۴۰.

۴۰. اثبات الوصیه، مسعودى، ص ۱۶۷؛ حقایق پنهان، ص ۳۴۰.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

 حسین ایمانى

فرزندان، گل‌های زندگی

فرزندان صالح، گل‌های خوشبوی بهشتی هستند. با رفتار شایسته خود فرزندان صالحی را به جامعه تحویل دهیم...

آیا احترام و برخورد خوب، تنها از طرف فرزندان نسبت به والدین، لازم است، چنان که در میان بعضی‌ها جا افتاده؟ یا پدران و مادران نیز در معاشرت با فرزندان خود، وظایفی دارند که باید مراعات نمایند؟

اهمیت فرزندان در زندگی

پیش از آن که وارد بحث شویم، بهتر است مقدمه کوتاهی در اهمیت فرزندان بیان شود.

می‌دانیم که اصل ازدواج در جوامع بشری، یک نوع کمال محسوب می‌شود که در واقع زن و مرد، با تشکیل زندگی مشترک، به کمال می‌رسند اما این کمال بدون داشتن فرزند، کمال نیست. در اهمیت فرزندان، همین بس که همه جوامع، وجود فرزندان را مایه قوام نسل و کمال خود می‌دانند. ویل دورانت، در این زمینه می‌نویسد:

«ازدواج، به خاطر فرزنددار شدن، پدید آمده است. ازدواج، تنها برای این نیست که مرد و زن را به هم پیوند دهد، بلکه مقصود دیگری هم دارد و آن این که زندگی نوع خود را با ایجاد پیوند صداقت و مواظبت میان پدر و مادر و فرزند، تامین کند».(۱)

اسلام که یک دین کامل می‌باشد، بیش از سایر جوامع، به فرزنددار شدن و تربیت خوب آنها اهمیت به سزایی داده و علاوه بر آیات قرآنی، احادیث فراوانی از بزرگان دین، بیان شده و آن را مایه بقای نسل بشر معرفی کرده و فرزندان صالح را کمال والدین و مایه شکوفایی جامعه دانسته و ذخیره معنوی والدین می‌داند که به عنوان نمونه به یکی دو مورد، اشاره می‌کنیم:

پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «الولد الصالح ریحانه من ریاحین الجنه».

«فرزند صالح، گلی از گلهای بهشتی است».

هم چنین امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «میراث الله من عبده المؤمن ولد صالح یستغفر له».(۲) «میراث بنده مؤمن از خداوند متعال، فرزند صالحی است که مایه نور چشم والدین و برای آنان از خدا طلب استغفار می‌نماید».

طرز رفتار والدین با فرزندان در اسلام

در جوامع بشری، همه انسانها در هر سنی که باشند، همیشه دوست دارند مستقل باشند و اگر پدر و مادر انتظار دارند فرزندان شان به آنها احترام کرده و نیکی نمایند، آنان نیز باید فرزندان خود را دوست داشته و به آنها محبت کرده و با آنان برخورد شایسته‌ای داشته باشند تا عواطف آنها جریحه دار نشود و آنچنان رفتار نمایند که باعث عاق شدن و انحراف آنان نشوند چرا که بسیاری از والدین ممکن است با رفتار ناشایست خود، مایه به انحراف کشیده شدن فرزندان خود باشند و البته چنین پدران و مادرانی در اسلام مورد لعن قرار گرفته است چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به علی(علیه السلام) می‌فرماید: «یا علی! لعن الله والدین حملا ولدهما علی عقوقهما»(۳)؛ «یا علی! خداوند لعنت کند پدر و مادری را که باعث عاق شدن فرزندان خود می‌شوند».

معلوم می‌شود وظیفه والدین در تربیت فرزندان، خیلی سنگین است. ویل دورانت در این زمینه می‌نویسد:

«پس از برتری‌های پدر و مادر بودن و خواندن سرود ستایش و پیروزی آن، با آزادی و خلوص تمام می‌آییم بر سر وظیفه‌ای که از همه وظایف، کهن تر و پررنج تر است. یعنی تربیت کودکان و برگرداندن این وحشیان و جانوران کوچک، به زنان و مردان پخته تربیت یافته».(۴)

البته پرواضح است که هر سنی، تقاضایی دارد و برخورد خاص خود را. اگر امروزه روان شناسان و دانشمندان پس از سال‌ها مطالعه و تحقیق به این نتیجه رسیده اند که پدر و مادر نیز در قبال فرزندان، وظایفی دارند، دین حق و فرهنگ ساز اسلام، چهارده قرن پیش به وسیله مؤدب‌ترین انسان‌ها، آن الگوی مجسم، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، به این مساله حیاتی اهمیت زیادی داده و دوران زندگی انسان را طی حدیثی کوتاه از نظر روحی و شخصیتی به سه دوره تقسیم کرده و در هر دوره، دستورات خاص آن را بیان کرده است: چنان که می‌فرماید: «الولد سید سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین».(۵) «فرزندان، هفت سال آقا و حاکم والدین و هفت سال، بنده و هفت سال، به منزله وزیر خانواده است».

فرزندان در هفت سال اول به خاطر نارسایی فکری و ناتوانی جسمی به پدر و مادر حکومت می‌کند و باید با دیده رافت و محبت و رحمت به او نگاه کرد و خواسته هایش را برآورده کرد. چنان که نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «احبوا الصبیان و ارحموهم، فاذا وعدتموهم ففوا لهم فانهم لایرون الا انکم ترزقونهم».(۶): «کودکان خود را دوست داشته باشید و رحم و شفقت کنید و هر وقت به آنها وعده دادید، وفا کنید چرا که آنان شما را روزی ده خود می‌پندارند». هم چنین در حدیثی دیگر می‌فرماید: «بروا اولادکم و احسنوا الیهم فانهم یظنون انکم ترزقونهم».(۷) «به اولاد خود، نیکی کنید زیرا آنان، شما را روزی ده خود می‌دانند».

روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را می‌بوسید، اقرع بن حابس گفت: «یا رسول الله! من دو فرزند دارم که تا به حال هیچ کدام را نبوسیده ام!». پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در دل تو رحم نیست من چکار کنم؟!».(۸)

اما هفت سال دوم، تغییرات قابل توجهی در تن و روان کودک پدید می‌آید و تا اندازه‌ای خوبی‌ها و بدی‌ها را از هم تشخیص می‌دهد؛ ولی چون عقلش هنوز شکوفا نشده، از پدر و مادر و معلم خود فرمان می‌برد. گرچه گاهی ممکن است ناهنجاری‌هایی از خود نشان دهد که آن هم با تحمل و خونسردی والدین برطرف می‌شود.

جوان امروز، بچه دیروز نیست

و اما هفت سال سوم، فرزند را به عنوان وزیر معرفی می‌کند چرا که عقل و روان و تن او، به اندازه‌ای از رشد رسیده است که خوب و بد را از هم تشخیص می‌دهد و پیوسته می‌خواهد خودش مستقل باشد و او را در کارها، دخالت بدهند و می‌خواهد آزادی مطلق، داشته باشد اما در آن حد نیست که بتواند در همه مراحل زندگی، تصمیم درستی بگیرد و باید او را راهنمایی کرد و این معنی در ذیل کلمه «وزیر» نهفته است. چرا که وزیر، به معنی معاون و همفکر و یاور و نماینده آمده است. چنان که در آیه ۲۹ سوره «طه»، هارون برادر موسی، به عنوان وزیر معرفی شده است.

جوان هم، در کشور کوچک خانواده به عنوان وزیر، شناخته شده و پدر و مادر باید بدانند جوان امروز، بچه دیروز نیست که همه چیز را به او تحمیل کرد و او اطاعت کند. اما استقلال دادن و احترام به شخصیت جوان، به این معنا نیست که او در تمامی کارهای خود آزاد باشد تا بر وفق میل خود هر محیط فاسد و هر رفیق آلوده‌ای را برای خود برگزیند و هر کاری بخواهد، انجام دهد. این کار برای آنها ایجاد ناامنی روحی می‌کند و مسلما نمی‌توانند به تنهایی راه سربالایی زندگی را بپیمایند باید دستشان را گرفت. زیرا جوانان با احساسات تند و بی تجربگی خویش همیشه در معرض بدبختی و انحراف هستند و بر اقتضای سن و جوانی، آنها به کامرانی و لذت‌های زودگذر، جذب می‌شوند و زندگی راهی نیست که جوان بی تجربه بتواند به تنهایی طی مسیر کند. اگر به آنها آزادی مطلق داده شود، قطعا از راه راست منحرف می‌شوند. حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که با لفظ «وزیر» تعبیر آورده شده، استفاده می‌شود که باید آزادی، محدود شود چرا که وزیر به معنی معاون است نه تصمیم گیرنده، بلکه تصمیم نهایی در خانواده با پدر و مادر است.

تربیت فرزندان از دوران کودکی

اگر اسلام برای همه دروه‌های زندگی فرزندان، به پدران و مادران دستور می‌دهد به فرزندان خود محبت کنید و با رحم و شفقت رفتار نمایید و در کارهای خانواده با آنان مشورت کنید، از طرفی هم به تربیت صحیح آنان از همان دوران کودکی عنایت دارد که توسط والدین باید اعمال شود. چرا که اگر از کودکی تربیت نشوند پس از بزرگ شدن، تربیت، مشکل خواهد بود.

در این جا بهتر است به یک دستور خیلی مهم و اساسی در معاشرت والدین و فرزندان که خداوند در کتاب زندگی(قرآن) بیان می‌کند، اشاره شود که چقدر حساس و سرنوشت ساز، و تربیت کردن چه اندازه ظریف و دقیق است. خداوند متعال در سوره نور می‌فرماید:

«بدانید باید بندگان ملکی شما و اطفالی که هنوز به وقت احتلام و بلوغ نرسیده‌اند باید شبانه روز، سه مرتبه از شما اجازه ورود بخواهند: پیش از نماز صبح، پس از نماز خفتن، هنگام ظهر که جامه‌ها را از تن برمی گیرید.

اما وقتی بزرگ شدند و به حد بلوغ و رشد رسیدند، همیشه باید اجازه بگیرند مگر در جایی که مخصوص پدر و مادر نیست و برای عموم خانواده، مهیا شده است».

نکته‌ای که قرآن مجید در این جا به آن اشاره می‌کند بسیار مهم و ظریف است که دستور می‌دهد همیشه باید با حیا و عفت، حتی در خانواده خود زندگی کرد. گرچه این آیه‌ها وظایف فرزندان را بیان می‌کند اما این وظیفه باید از طریق والدین به فرزندان منتقل شود؛ زیرا که فرزندان وقتی کودکی بیش نیستند چگونه می‌توانند این مسایل را درک کنند. لذا در این جا پدر و مادر موظف اند با رعایت عفت و حیا، عملا فرزندان را تربیت کنند.

پدر و مادر، الگوی مجسم فرزند

هر کس برای خود در زندگی، الگویی دارد و کارهای خود را مانند الگوی خود انجام می‌دهد؛ چنان که خداوند در طول عمر بشریت همیشه انسان‌های والایی مانند پیامبران و اولیاء و اوصیاء را از خود مردم انتخاب کرده و به راهنمایی و ارشاد مردم فرستاده و هیچ وقت، هیچ کتاب آسمانی، تنها نازل نشده تا انسان‌ها با خواندن کتاب، هدایت شوند؛ لذا خداوند در آیات متعدد علاوه بر تبلیغ و بیان احکام و دستورات زندگی روزمره و طرز معاشرت، بیشتر به تربیت انسان‌ها مخصوصا فرزندان اشاره کرده است. چرا که پیامبران به گفته‌های خود، ایمان کامل داشته و عمل می‌کردند. مخصوصا پیامبر بزرگوار اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) که خداوند درباره‌اش می‌فرماید:

«و لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه».

«همانا برای شما مؤمنین، وجود نازنین رسول خدا الگوی مجسمی بس نیکو می‌باشد».

پدر و مادر نیز باید با الگو قرار دادن پیامبر و بزرگان دین، خود الگوی مجسمی برای فرزندان باشند. از مطالعه آیات و روایات، این واقعیت آشکار می‌شود که اساسا دین اسلام، محور تربیت و تزکیه را بر دعوت غیرزبانی یعنی عملی قرار داده است و در واقع مربی در اسلام، نیازی به دعوت زبانی ندارد، بلکه رفتار و کردارش انسان‌ها را به خوبی‌ها و کمالات، سوق می‌دهد. چنان که امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم»(۹): «مردم را با رفتار نیکو، به طرف خوبیها دعوت کنید».

یک مربی موفق باید به عنوان یک الگوی مجسم شناخته شود تا در مخاطبش مؤثر واقع شود؛ چرا که می‌دانیم فرق اساسی که بین آموزش و پرورش وجود دارد، این است که آموزش، نقل و انتقال داده‌های ذهنی است و این امر ممکن است از معلم، نوار، مطالعه و… به ذهن مخاطب، منتقل شود اما در تربیت و پرورش، هدف، نقل و انتقال داده‌های ذهنی نیست؛ بلکه ایجاد یک دگرگونی درونی در انسان است و این کار ممکن نیست مگر انسان در برابر رفتارهای شایسته یک انسان والا قرار بگیرد و آن شایستگی را لمس نماید؛ زیرا انسان از کنار کمال، نمی‌تواند بی تفاوت رد شود و طبیعتا شیفته آن خواهد شد و با مشاهده کمال، دگرگونی در او ایجاد می‌شود که این همان تربیت صحیح است.

اگر پدر و مادر بتوانند الگویی مجسم برای فرزندان خود باشند و خوب تربیت کنند، سعادت هر جامعه و خانواده‌ای تامین شده است. زیرا اگر رفتار پدران و مادران، شایسته و نیکو باشد، فرزندان که والدین خود را الگوی زندگی خود قرار می‌دهند، آن چنان کرامت نفس و شرافت پیدا می‌کنند که به هیچ قیمتی حاضر نیستند آن کرامت نفس را از دست بدهند. چنان که امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیه»: «هرکس شرافت معنوی و کرامت نفس خود را باور کند، خود را با گناه، خوار و حقیر نخواهد ساخت».

رعایت عدالت در بین فرزندان

اما مساله مهم دیگری که در مورد فرزندان وجود دارد، رعایت عدالت در بین آنهاست. رعایت عدالت در همه کارها و در مورد هرکس، لازم و واجب است چنان که خداوند می‌فرماید: (اعدلوا هو اقرب للتقوی) حتی در مورد حیوانات هم باید عدالت رعایت شود؛ و یکی از موارد مهمی که عدالت باید رعایت شود، بین فرزندان می‌باشد که پدر و مادر باید مراعات نمایند. گرچه ممکن است از نظر محبت، تفاوت قایل شوند اما از نظر عدالت نمی‌توانند فرقی بین فرزندان قایل شوند. رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «اعدلوا بین اولادکم فی السر کما تحبون ان یعدلوا بینکم فی البر و اللطف»(۱۰)؛ «عدالت را در میان فرزندان، قلبا رعایت کنید کما این که شما دوست دارید دیگران در نیکی و خوبی، در حق شما رعایت کنند».

البته لفظ (فی السر) شاید حاکی از این است که گاهی ممکن است بعضی از فرزندان، به خاطر امتیازاتی که دارند مانند داشتن تحصیلات عالی و یا انجام کارهای نیک و پسندیده، پیش پدر و مادر از محبت بیشتری برخوردار شوند اما در عین حال باید عدالت را میان آنها رعایت کرد.

پی‌نوشت‌ها

۱) لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، ص ۱۸۸، ۱۸۹

۲) طبرسی، مکارم الاخلاق، ص ۲۱۸

۳) مجلسی، محمد باقر، بحار، ج ۱۷، ص ۱۸

۴) لذات فلسفه، ص ۱۹۱، ترجمه عباس زریاب خویی

۵) طبرسی، همان، ص ۱۱۵

۶) طبرسی، همان، ص ۲۱۹

۷) مجلسی، همان، ج ۷، ص ۷۷

۸) طبرسی، همان، ص ۲۲۰

۹) مجلسی، همان، ج ۶، ص ۵۵

۱۰) مکارم الاخلاق، ص ۲۲۰

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

همسر و فرزندان امام هادى علیه السلام

على احمدى

همسر امام

همسر امام هادى (ع)سوسن نام داشت. وى کنیزی از اهالى نوبه[۱] بود. دست تقدیر او را به مدینه و خانه امام هادى‏(ع) رساند و پس از مدتى امام حسن عسکرى‏(ع) از او متولد شد. وى از زنان عارف و فاضل عصر خود و به نام‏هاى «سلیل، حدیثه، حربیه» معروف و مشهور بود. قبل از آنکه امام هادى‏(ع) با آن خانم ازدواج کند، امام جواد(ع) در وصف آن بانو گفت:

«سلیل»، یعنى بیرون کشیده از هر آفت و پلیدى و ناپاکى (بعد، از آینده او خبر داد) و فرمود: اى سلیل! زود است خداوند به تو، حجت خود را عطا فرماید که زمین را از عدل پر کند، بعد از آنکه از ستم پر شده باشد.[۲]

همچنین امام هادى‏(ع) او را ستود و درباره او ‏فرمود:

«سلولٌ مسلولهٌ من الآفات و الانجاس؛ سلول (یکى از القاب سوسن) از بدى‏ها و آلودگی‌ها پاک است».

سوسن به قدرى با فضیلت بود که وقتى امام حسن عسکرى‏(ع)به شهادت رسید، به عنوان پناهگاه شیعیان به شمار مى‏آمد. احمد بن ابراهیم مى‏گوید: از حکیمه دختر امام جواد(ع)پرسیدم: در این دوران اضطراب و نگرانى شیعه (دوران غیبت حضرت ولى عصر)، شیعیان به چه کسى مراجعه کنند؟ در جواب فرمود: «الى الجده امّ ابى محمد».

در سال ۲۵۹ ق. امام حسن عسکرى‏(ع)،سوسن و امام زمان را به سفر حج فرستاد و قبل از حرکت، اسم اعظم، سلاح و… را به حضرت مهدى واگذار فرمود. سوسن و نوه گرامی‌اش، به سفر مکه مشرف شدند و سپس به مدینه رفتند. در آن‏جا باخبر شد که فرزند دلبندش به شهادت رسیده است؛ پس با عجله به طرف سامرا حرکت کرد. هنگامى که به سامرا رسید، متوجه شد جعفر کذّاب ادعاى ارث و وصایت حضرت امام حسن(ع) دارد و خود را وصىّ و وارث امام معرفى مى‏کند. سوسن نزد جعفر کذاب رفته و فرمود: «وصىّ امام حسن من هستم». جعفر قبول نکرد. وى براى اثبات مدعاى خود، نزد «ابوالشّوارب»، قاضى سامرا، رفت و وصایت خود را به اثبات رساند.

سوسن وصیت کرد: هرگاه از دنیا رفتم، مرا در کنار قبر شوهرم امام هادى و فرزندم امام حسن عسکرى‏(ع) دفن کنید. هنگامى که از دنیا رفت، خواستند به وصیتش عمل کنند، جعفر کذاب به بهانه اینکه وارث برادر و مالک منزل حضرت است، از دفن کردن سوسن خوددارى کرد. در این لحظه به امر پروردگار حضرت مهدى‏(ع)ظاهر شد و خطاب به عموى ناخلفش فرمود: «اى جعفر! آیا این خانه، خانه توست یا خانه من است؟!» و از نظرها غایب گردید. جعفر که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود، خود را کنار کشید و به این ترتیب سوسن در کنار شوهر و فرزند معصومش به خاک سپرده شد.[۳]

فرزندان

اکثر علماى شیعه چهار فرزند پسر براى امام هادی(ع) ذکر کرده‏اند، اما در تعداد دختران ایشان اختلاف وجود دارد.

حضینى مى‏نویسد: فرزندان امام هادى(ع)عبارت‌اند از: امام حسن (ع)، محمد، حسین و جعفر که مدّعى امامت و به کذّاب معروف بود.[۴]

شیخ مفید مى‏نویسد: جانشین آن حضرت ابامحمد حسن است که امام بعد از اوست و حسین و محمد و جعفر و دخترى به نام عایشه.[۵]

شیخ طبرسى غیر از عایشه، دخترى به نام دلاله را هم به عنوان دختر امام هادى(ع) معرفى می‌کند.[۶] و ابن شهر آشوب دخترى به نام علیّه براى ایشان نام مى‏برد.[۷]

البته با توجه به قرائن و شواهد امکان دارد که امام هادى(ع) فقط داراى یک دختر بود که نام‌هاى متفاوتى داشته است. از سخنان علماى اهل سنّت هم این مطلب استفاده مى‏شود که حضرت امام هادى(ع) چهار فرزند پسر و یک دختر به نام عایشه داشته‏است[۸].

ابن عنبه معتقد است که نسل امام هادى(ع) از طریق دو فرزندش (امام حسن عسکرى و جعفر) ادامه یافت.[۹]

اینک به صورت گذرا به شرح حال فرزندان آن حضرت می‌پردازیم:

۱٫ امام حسن عسکرى

امام حسن عسکرى در روز جمعه هشتم[۱۰] ماه ربیع الثانى سال ۲۳۲ق. در مدینه منوره، دیده به جهان گشود.[۱۱]

مادر گرامی‌ا‌ش، «حُدَیث» بانویى بزرگوار، باتقوا و نیکوکار بود. از دیگر نام‏هاى او «سوسن»، «سلیل» و «جدّه» است.

دوران کودکى آن حضرت، تحت سرپرستى پدر بزرگوارش امام هادى‏(ع)سپرى شد. امام هادى‏(ع)در حق فرزندش مى‏فرماید:

«فرزندم ابومحمد، اصیل‏ترین چهره خاندان نبّوت و استوارترین حجت (خدا) است. او بزرگِ فرزندانم و جانشین من است و امامت و احکام به سوى او باز مى‏گردد».[۱۲]

روایات بسیارى از امام هادى‏(ع)نقل شده است که در آنها بر امامت و رهبرى امام حسن عسکرى‏(ع)تأکید شده است. صقر بن ابى دلف مى‏گوید: از امام هادى شنیدم که فرمود:

امام بعد از من، حسن و بعد از حسن، پسرش «قائم» است؛ کسى که زمین را پر از قسط و عدل مى‏کند؛ همانطور که از جور و ظلم پر شده باشد.[۱۳]

امام حسن عسکرى‏(ع)، عابدترین فرد زمان خود بود و بیش از همه به عبادت خداوند و انجام دستورهاى الهى مى‏پرداخت. شب‏ها را تا بامداد به تلاوت قرآن، نماز و سجده براى خدا مى‏پرداخت. نماز اول وقت را بر هر کارى مقدم مى‏داشت و هر گاه به نماز مى‏ایستاد، با تمام وجود نیایش مى‏کرد و تا وقتى که از نماز فارغ نشده بود، هیچ چیزى توجه او را به خود معطوف نمى‏کرد. ابوهاشم جعفرى مى‏گوید:

خدمت امام حسن عسکرى‏(ع)شرفیاب شدم. امام مشغول نوشتن چیزى بود. وقت نماز فرا رسید، امام از نوشتن دست کشید و به نماز ایستاد.[۱۴]

سخاوت از اخلاق کریمه امام حسن عسکرى‏(ع)است. او بخشنده‏ترین مردم زمان خویش بود. هیچ فقیر و تهى‏دستى از منزل آن حضرت، دست خالى بر نمى‏گشت. سعى داشت، قبل از آن‏که ابراز فقر شود به آنان کمک کند. آن حضرت در بیشتر مناطق اسلامى، وکیلانى تعیین فرمود تا حقوق شرعى را از مردم وصول و به فقیران و درماندگان برسانند و به آنان اجازه داده بود که از آن اموال در راه حل اختلاف میان مسلمانان و دیگر موارد خیر مصرف کنند.[۱۵]

۲٫ سیّد محمد

سید محمد بنابر برخى از منابع، حدود سال ۲۲۸ ق. متولد شد.[۱۶] بنا بر این قول، سید محمد، فرزند اول امام است؛ ولى طبق برخى روایات سید محمد فرزند دوم و از امام حسن عسکرى‏(ع)کوچک‌تر بود. على بن مهزیار نقل مى‏کند: به امام هادى‏(ع)گفتم: اگر شما از دنیا بروید، به چه کسى رجوع کنیم؟

امام فرمود: «عهدى الى الاکبر من ولدى».[۱۷]

سید محمد به اندازه‌اى جلیل القدر و عظیم الشأن بوده است که شیعیان خیال مى‏کردند او امام بعدى است. یاران امام هادى‏(ع)نیز درباره امامت وى از امام سؤال مى‏کردند. على بن عمرو نوفلى مى‏گوید:

همراه ابى الحسن‏(ع)در حیاط منزلشان بودیم که پسرش محمد از جلوى ما گذشت. گفتم: فدایت شوم، آیا امام ما بعد از شما این است؟ امام در جواب من فرمود: نه، امام شما بعد از من، حسن است[۱۸].

علاقه امام به سید محمد

امام هادى‏(ع)و فرزندش امام حسن عسکرى‏(ع)به محمد بسیار ابراز علاقه مى‏کردند؛ به طورى که امام براى او مجلس ختم برگزار کرد. جمعى از بنى هاشم، از جمله حسن بن حسن افطس نقل کرده‏اند:

روز وفات سید محمد، به خانه امام هادى‏(ع)رفتیم، مشاهده کردیم که در صحن خانه بساط گسترده‏اند و مردم دور تا دور نشسته‏اند. جمعیت را تخمین زدیم، به جز موالى و سایر مردم ۱۵۰ نفر از آل ابى طالب، بنى هاشم و قریش حضور داشتند. ناگهان امام حسن‏(ع) وارد شد و در کنار پدرش ایستاد. ما حضرت را نمى‏شناختیم. پس از ساعتى امام هادى‏(ع)رو به او کرد و فرمود: «یا بنى احدث للّه شکرا فقد احدث فیک امرا».

امام حسن‏(ع) گریه کرد و گفت: الحمد للّه رب العالمین، ایاه نشکر نعمه علینا و انا للّه و انا الیه راجعون».

پرسیدم: او کیست؟ جواب دادند: حسن‏(ع)فرزند امام على النقى(ع). در آن وقت بیست ساله به نظر مى‏رسید، ما فهمیدیم که پس از پدر، او امام است.[۱۹]

وفات

سید محمد در سال ۲۵۲ق. براى زیارت خانه خدا، قصد سفر کرد. هنگامى که به قریه بلد[۲۰] رسید، مریض شد و درگذشت. شیعیان او را در همان‌جا دفن کردند.[۲۱]

کرامات

کرامات زیادى از این فرزند بزرگوار امام هادی(ع) دیده شده است، میرزا حسین نورى در النجم الثاقب مى‏نویسد:

سید محمد صاحب کرامات متواتر است و حتى نزد اهل سنت هم معروف است. مردم عراق حتى اعراب بادیه نشین هم مى‏ترسند به نام او قسم یاد کنند. اگر آنها را به برداشتن مالى متهم کنند، آن را بر مى‏گردانند، ولى به سید محمد قسم نمى‏خورند؛ زیرا عذاب آن را دیده‏اند.[۲۲]

تعدادى از علما، درباره کرامات سید محمد کتاب هایى نوشته‏اند؛ از جمله: رساله‏اى در کرامات سید محمد بن على الهادى، تألیف مهدى آل عبد الغفار کشمیرى. در اینجا به نمونه‏اى از کرامات وى اشاره مى‏شود:

علامه سید هادى خراسانى بجستانی[۲۳] از سید حسن آل خوجه، از خدام آستانه عسکریین‏(ع)، نقل مى‏کند:

در صحن شریف ابى جعفر سید محمد نشسته بودم. متوجه شدم شخصى عرب در حالى که یکى از دست‌هایش را به گردن بسته بود، وارد آستانه شد. نزدیک رفتم و از علت مریضى او سؤال کردم. در جوابم گفت: سال گذشته، روزى به منزل خواهرم رفتم. دیدم در حیاط، گوسفندى بسته است. خواستم ذبح کنم و بخورم، خواهرم اجازه نداد و گفت: این گوسفند نذر سید محمد است. من به حرف او توجه نکردم و آن را ذبح کردم، پس از سه روز آثار شلى در دستم نمایان و روز به روز بدتر شد. من متوجه علت آن نبودم، تا اینکه در این اواخر متوجه عملم شدم. حالا هم پشیمانم و براى شفا به آستانه سید محمد آمدم. سپس با همراهیان وارد حرم شد و شروع به گریه و زارى کردند. پس از ساعتى دیدم دستش را حرکت مى‏دهد. سجده شکر به جا آورد و نذر کرد هر سال گوسفندى بیاورد و به نیت سید محمد ذبح کند.[۲۴]

۳٫ حسین

درباره حسین بن علی(ع) مطلب زیادى به ما نرسیده است. شیخ عباس قمى مى‏نویسد:

«معروف است که در نزد قبر عسکریین قبور جمله‏اى از سادات عظام است که از جمله آنهاست حسین پسر امام على نقی(ع) و من بر حال حسین مطلع نشدم، لیکن آنچه به نظرم مى‏رسد آن است که سید جلیل القدر و عظیم الشأن بوده؛ زیرا که من از بعضى روایات استفاده کردم که از مولاى ما حضرت امام حسن عسکرى و برادرش حسین بن على تعبیر به سبطین مى‏کردند و تشبیه مى‏کردند این دو برادر را به دو جدّشان دو سبط پیغمبر اکرم(ص) امام حسن و امام حسین(ع).

و در روایت ابوالطّیب است که صداى حضرت حجّت (صلوات الله علیه) شبیه بود به صداى حسین و در شجرهالاولیاء تألیف فقیه، محدّث، و حکیم سید احمد اردکانى یزدى در ذکر اولاد حضرت امام على نقى(ع) است که حسین، فرزند آن حضرت، از زهّاد و عباد بود و به امامت برادر خود اعتراف داشت و شاید متتبّع ماهر بیابد غیر از آنچه ذکر شد، چیزى که دلالت کند بر جلالتش».[۲۵]

۴٫ جعفر

جعفر در تاریخ، به جعفر کذّاب معروف است. روایاتى هم از اهل بیت(ع) در نکوهش وى وارد شده است. ابن سیابه مى‏گوید:

«هنگامى که مى‏خواست جعفر به دنیا بیاید، در خانه‏ى امام هادى(ع) بودم. دیدم اهل منزل همه خوشحال هستند؛ امّا امام خوشحال نبود. گفتم: اى سید و آقاى من! چرا به آمدن این مولود خوشحال نیستید؟ حضرت فرمود: یهوّن علیک امره فانّه سیضلّ خلقاً کثیراً».[۲۶]

از برخى روایات استفاده مى‏شود که وى در زمان حیات امام هادى(ع) تلاش مى‏کرد که خود را امام بعد از پدر معرفى کند. احمد بن سعد کوفى مى‏گوید:

«به همراه گروهى از شیعیان نزد امام هادى(ع) رسیدیم و از امامت بعد از ایشان سؤال کردیم و گفتیم که برخى مى‏گویند امام بعد از شما، جعفر است و نه حسن.

امام فرمود: [از این سخن‏] بپرهیزید، همانا جعفر دشمن من است؛ اگرچه فرزند من است. همچنین او دشمن برادرش حسن است و حسن او امام بعد از من است…».[۲۷]

همچنین امام هادى(ع) در روایت دیگرى مى‏فرماید:

«از فرزندم جعفر دورى کنید، آگاه باشید همانا نسبت او [به من‏]، همچون حام به نوح است».[۲۸]

همچنین ابوخالد کابلى از امام سجّاد(ع) روایت مى‏کند که رسول گرامى اسلام هنگامى که امامان بعد از خود را معرفى مى‏فرمود، موقع ذکر امام صادق(ع) این گونه فرمود:

«… جعفر بن محمد که او را صادق مى‏نامند. پس براى پنجمین فرزندش )امام هادى(ع)( هم فرزندى است به نام جعفر که ادّعاى امامت مى‏کند و به خداوند دروغ مى‏بندد! پس او نزد خداوند جعفر کذّاب و افترا زننده به خداوند و مدّعى امرى است که اهل آن نیست. همچنین او مخالف پدرش و حاسد برادرش است….».[۲۹]

سؤال: آیا جعفر به همین وضعیت باقى ماند یا توبه کرد؟

در تاریخ یا در سخنان اهل بیت: چیزى در این زمینه وارد نشده است. فقط على علوى عمرى در المجدى فى الانساب مى‏نویسد:

«قولى هست که او قبل از پدرش برگشت و توبه کرد، ولى پس از شهادت برادرش امام حسن، چون گمان مى‏کرد فرزندى ندارد، ادّعاى امامت بعد از برادرش را کرد و به کذّاب معروف شد».[۳۰]

احمد بن اسحاق، وکیل امام حسن عسکرى(ع) مى‏گوید:

«جعفر کذّاب کتابى نوشته و مدّعى شده بود که در این کتاب، علم حلال و حرام و همه‏ علوم تا ابد نوشته شده است کتاب را خواندم و درباره آن براى امام زمان(ع) نامه‌اى نوشتم. حضرت در جواب نوشتند:

«… از عبارت کتاب معلوم است که چه کسى نوشته است. خداوند حق را بر اهل آن حفظ کند! خداوند ابا دارد از اینکه امامت را بین دو برادر، بعد از امام حسن و امام حسین، جمع کند…».[۳۱]

جعفر در سال ۲۷۱ق در سامرا، در حالى که ۴۵ سال داشت، مرد. او را در کنار قبر پدرش در سامرا به خاک سپردند.[۳۲]

پی‌نوشت‌ها
[۱] . نوبه، نام سرزمین وسیعى در جنوب مصر است. رسول گرامى اسلام اهالى آن دیار را ستود و درباره آنها ‏فرمود: من لم یکن له أخ فلیتخذ اخاً من النوبه. «هر کس برادرى ندارد شخصى از اهالى نوبه را به برادرى بگیرد.
[۲] . کشف‏الغمه، ج ۳، ص ۱۹۷؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و…
[۳] . زنان مرد آفرین، محمد محمدى اشتهاردى، ص ۱۸۵٫
[۴] . الهدایه الکبراى، ص ۳۱۳، س ۱۲٫
[۵] . الارشاد، ص ۳۳۴٫
[۶] . دلائل الامامه، ص ۴۱۲٫
[۷] . المناقب، ج ۴، ص ۴۰۲٫
[۸] . الفصول المهمه، ص ۲۸۳؛ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۷؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۲۹، نور الابصار، ص ۳۳۷٫
[۹] . عمده الطالب، ص ۱۷۹٫
[۱۰] . بعضى از مورخین روز ولادت آن حضرت را دهم ربیع الثانى، بعضى روز چهاردهم همان ماه و بعضى روزهاى دیگر گفته‏اند؛ ولى مشهور همان روز هشتم ربیع الثانى است. (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۵
[۱۱] . الارشاد، ج ۲، ص ۳۱۳؛ بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۳۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و… .
[۱۲] . اعیان‏الشیعه، ج ۲، ص ۴۱٫
[۱۳] . همان، ج ۵۰، ص ۲۳۹٫
[۱۴] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۴؛ اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملى، ج ۳، ص ۴۳۰،.
[۱۵] . الامام الحسن العسکرى، ص ۴۰؛ مناقب آل ابى‏طالب، ج ۴، ص ۴۲۳٫
[۱۶] . دایره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۴۱۰٫
[۱۷] . موسوعه کلمات الامام الهادى، پژوهشکده باقر العلوم، ص ۱۲۶٫
[۱۸] . کافى، ج‏۱، ص ۳۲۵
[۱۹] . بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۴۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۸٫
[۲۰] . هم اکنون شهر بلد در هشتاد کیلومترى بغداد و در مسیر بغداد ـ سامرا قرار دارد. اکثر اهاى این شهر کوچک شیعه هستند و ارادت ویژه‌اى به سید محمد عابد دارند.
[۲۱] . المجدى، ص۱۳۰٫
[۲۲] . ابو جعفر محمد بن على الهادى، غروى اردوبادى، ص ۴۰٫
[۲۳]. زندگى این عالم بزرگوار در گلشن ابرار جلد۵، ص۳۲۹٫ آمده است.
[۲۴] . همان، ص ۴۲٫
[۲۵] . مفاتیح الجنان، ص ۱۰۱۲٫
[۲۶] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۳۲۱٫
[۲۷] . الهدایه الکبرى، ص ۳۲۰٫
[۲۸] . همان، ص ۳۸۱٫
[۲۹] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۲۱۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۲۷۵، ح ۱۲۹٫
[۳۰] . المجدى فى الانساب، ص ۱۳۰٫
[۳۱] . الغیبه، شیخ طوسى، ص ۲۸۷٫
[۳۲] . همان، ص ۸۴٫
منبع :کوثر ، تابستان ۱۳۸۶، شماره ۷۰

اثرات محرومیت از پدر بر روى فرزندان

وقتى خانه از پدر، تهى مى شود

خانواده اى متعادل است که در آن، دو رکن و دو استوانه وجودى یعنى مادر و پدر، حاضر باشند و هم چون دو کفه ترازو وضعى متوازن و متعادل پدید آورند. مطمئنا اگر یکى از این دو کفه، غایب باشند، تربیت کودک، دچار عارضه خواهد شد.

در گذشته، یتیمى و بی پدرى وجود داشت، اما مرگ باعث آن مى شد نه طلاق، جدایى و ترک اعضاى خانواده، اما متاسفانه فقدان پدر در عصر ما، یکى از غیرمنتظره ترین و عجیب ترین وقایع اجتماعى است. در این شرایط، موضوعى که کمتر مورد توجه قرار مى گیرد، چگونگى رابطه مادر و کودک است.

اثرات حضور پدر در خانواده، بسیار زیاد است و براى این که به اهمیت این نقش مهم بیشتر پى ببریم، کافی است بدانیم تصور کودک از پدر چیست. او پدر را مسئول خانه، عامل ایجاد نظم و امنیت، عامل اجراى قانون و انضباط و سر و سامان دهنده امور زندگى مى شناسد. پدر، روح وجودى خانواده است، چراغ منزل است. حضور پدر در خانواده، عامل رشد و دلیلى برای چرخیدن امور خانواده بر اساس نظم و قاعده است. در سایه حضور او، هر کس مى داند چه کند و به انجام وظیفه خود مى پردازد. هیچ کس حق تخطى از مرز و تجاوز از حدود را ندارد و همه باید در مرز قواعد خانه سیر کنند.

پدر براى کودک، همدم، همبازى، رفیق و مأنوس است. کودک، حضور او را براى خود مغتنم مى داند و در کنارش، احساس غرور و سرافرازى دارد. با سخنان او مى خندد، مى آموزد و از طرز برخورد او با همسر، راه و روش زندگى را درک مى کند. حضور پدر، سبب ایجاد شخصیت سالم در کودک می شود و ناسازگارى و رفتارهاى ضداجتماعى او را از میان مى برد.

با استفاده از رهبری هاى پدر، در راه و رسم درست گام مى نهد و به تکمیل و تکامل خود مى پردازد. احساس امنیت مى کند و به زندگى، دل گرم مى شود.

بسیارى از متخصصان جرم شناسى، حضور پدر را در خانواده، بهترین عامل پیشگیرى از انحرافات به حساب آورده اند و یادآور شده اند براى جلوگیرى از انحرافات نوجوانان، ضرورى است پدران را از خیابان ها و مراکز عمومى جمع و به سوى خانه ها روان کنیم.

دختران و محرومیت از پدر

عوارض ویژه غیبت پدر، تحت تاثیر عواملى نظیر شخصیت مادر، زمینه هاى اقتصادى اجتماعى و وجود یا نبود خواهر، برادر و هم چنین جنسیت کودک قرار دارد.

برخى گزارش ها حاکی از این است که دخترها، کمتر از پسرها تحت تاثیر فقدان پدر قرار مى گیرند و برخی دیگر نیز حاکى از آن هستند که دخترها در این شرایط، در زمینه رشد روابط با جنس مخالف و رشد اجتماعى آسیب مى بینند.

دختران فاقد پدر، اغلب در مواجهه با مشکلات خود، بسیار آسیب پذیر و شکننده هستند. بسیارى از محققان معتقدند رفتارهاى پرخاشگرانه اى که دختران در بازى با عروسک ها ابراز مى کنند، ممکن است انعکاس تعرض آنها با مادران خود باشد و علایمى نظیر ناسازگارى مداوم در مدرسه و رفتارهاى احساسى در بین دختران فاقد پدر که هنوز به سن بلوغ نرسیده اند، مشاهده مى شود. چنین رفتارهایى ممکن است تجلى کمبود دختران در برقرارى روابط معنی دار با یک مرد بالغ در محیط زندگى خانوادگى خود باشد.

این در حالى است که بسیارى از مطالعات جدید نشان داده اند که حضور پدر، یکى از عوامل موثر مهارت دختران در ریاضیات است و در کنار سختگیرى پدرانه، مدت زمانى که پدران صرف خواندن با فرزندانشان مى کنند، باعث افزایش قدرت کلامى دخترانشان مى شود.

ارزیابى مادر از پدر

نگرش مادر نسبت به پدر، عامل مهمى در رشد نقش جنسیتى کودک و شخصیت اوست. در ازدواج هاى موفق، تایید احساسات مثبت کودک نسبت به پدر از سوى مادر، نقش بسیار مهمى دارد. چنین مادرانى با تایید پدر به عنوان یک الگو، به همانندسازى پسران کمک مى کنند و نیز تنشهاى احتمالی بین پدر و دختر را از طریق ارتباطى که در آن احترام و ارزش براى پدر وجود دارد، کاهش مى دهند.

نگرش هاى مادر، زمانی اهمیت بیشترى پیدا مى کند که وى داراى فرزند مذکر و هم چنین فاقد شوهر باشد. ارزیابى مادر از غیبت پدر، اغلب با دلایلى که براى آن غیبت آورده مى شود، مرتبط است. بحث در مورد اثرات غیبت پدر بر کودکان، براى هر مادرى ممکن است ناخوشایند باشد؛ اما این موضوع هنگامى ناخوشایندتر است که غیبت پدر، به علت طلاق یا ترک خانه باشد. در واقع، اثرات غیبت پدر به علت طلاق یا ترک خانه، به مراتب شدیدتر از اثرات فقدان پدر به علت مرگ آن بر فرزندان است. عامل بسیار مهمى که این اثرات را به میزان زیادى تعدیل مى کند، رابطه کودک با مادرش است.

رابطه بین پدر و کودک پیش از غیبت پدر و نیز سن کودک هنگام شروع غیبت نیز عوامل مهمى در تعیین چگونگی نگرش هاى مادر نسبت به پدر هستند. به عنوان مثال، براى پسر فاقد پدرى که تا ۱۰ سالگى رابطه مثبتى با پدر داشته، احتمال کمترى وجود دارد که تحت تاثیر نگرش های منفى مادر نسبت به پدر قرار گیرد تا پسرى که از محبت و تربیت پدرى حتى قبل از آن که فاقد پدر شود، محروم بوده است.

مادرى که نسبت به جنس مذکر، نگرش مثبتى دارد، رشد شخصیتى کودک را تسهیل مى کند. براى مثال او با تمجید از شایستگى هاى عموى پدر و یادآورى محاسن او، مى تواند به فرزندش کمک کند تا ارزش مذکر بودن را بیاموزد. از طرف دیگر، کم بها کردن جنس مذکر، به ویژه پدر، ممکن است سبب شود کودک، تصور مناسبى از مردها نداشته باشد.

پسرى، محروم از الگوهاى مردانگى

حضور کم پدر، به ویژه طى نوزادى و اوایل کودکى، غالبا منجر به افزایش شدت رابطه عاطفى بین مادر و کودک مى شود. دلبستگى شدید و نسبتا انحصارى ممکن است تقابل با همسالان و رشد نقش جنسیتی کودک را بشدت بازدارى کند. تعارض هاى نقش جنسیتى، بیشتر در جوامعى وجود دارد که کودکان و نوجوانان، رابطه نسبتا انحصارى با مادرانشان دارند.
پسر محروم از پدر، علاوه بر نداشتن یک الگوى مناسب نقش هاى مردانه، احتمالا با مادرى مواجه مى شود که رفتار مردانه را تشویق نمى کند.

اغلب پسران محروم از پدر از سوى همسالان خویش به علت فقدان رفتار مردانه، بویژه هنگام شروع سال تحصیلی یا در بازی ها، مورد طرد قرار مى گیرند. در اینجاست که کودک دچار اغتشاش و تعارض در نقش جنسیتى خود مى شود، زیرا بین آنچه مورد توجه و تشویق مادر است و آنچه همسالان مى پسندند تفاوت وجود دارد. چنانچه کودکى از نظر عاطفى و آموزشى شدیدا به مادرش متکى باشد، ممکن است نقش هاى مردانه را کسب نکند. با این حال، حفظ ثبات و همسانی در رفتار براساس یک معیار درونى از صفات مردانه و زنانه براى یک پسر فاقد پدر ممکن است بسیار مشکل باشد و منجر به اضطراب در وى مى شود.

مراقبت هاى افراطی مادر نگران

مراقبت افراطى مادر، یکى از پیامدهاى محرومیت از پدر است. در خانواده هایى که مراقبت و حمایت بیش از اندازه مادر وجود دارد، پدر عموما نقش منفعل و بدون کارآیى دارد. چنانچه پدر وجود نداشته باشد، اغلب احتمال ایجاد یک نوع الگوى مراقبت افراطى از سوى مادر افزایش می یابد. در این میان، سن کودک در هنگام شروع غیبت پدر، یک عامل اساسى است. پسرى که هنگام نوزادى یا سال هاى اول کودکى، به هر دلیلى از نعمت پدر محروم مى شود، احتمال بیشترى دارد که از سوى مادرش، مورد مراقبت و مواظبت افراطى قرار گیرد.
اما چنانچه محرومیت از پدر زمانى شروع شود که سن پسر بالاتر است، ممکن است انتظار داشته باشد بسیارى از امور و مسوولیت هایى را که قبلا پدر انجام مى داده است، پسر برعهده گیرد.

محرومیت از پدر طی دوره هایى از رشد، ممکن است کودک را مستعد وابسته شدن بیش از حد کند. با مطالعه کودکان کلاس اول، مشخص شده است بیشتر کودکانى که از سوى معلمانشان به عنوان افراد بیش از حد وابسته ارزیابى مى شوند، از خانواده هایى هستند که در آنها، محرومیت از پدر وجود داشته است. در این مطالعه، از میان هر ۲۰کودک بیش از حد وابسته، ۱۳نفرشان مربوط به خانواده هایى بوده اند که در طول ۳سال اول زندگى، این محرومیت را داشته اند.

بسیارى از پسران کوچکى که در عروسک بازى نقش دخترانه به خود مى گیرند، مادرانى داشته اند که فعالیت آنان را در خارج از خانه محدود مى کنند و در مقایسه با دیگر مادران، رفتارهای استقلال طلبانه و مردانه کودکشان را، کمتر تشویق مى کنند. بسیارى از پاسخ های غیرمعمول مادران فاقد شوهر، نشان مى دهد که آنان مى ترسند کودکانشان از نظر جسمانی آسیب ببینند یا وقتى بزرگتر شدند، نتوانند آنها را کنترل کنند.

منبع: روزنامه جام جم ۲/۹/۸۳

نام گذاری فرزندان امام علی به اسم خلفا

شبهه:

شیعیان ادعا مى‌کنند که خلیفه اول و دوم به خانه فاطمه (رضى الله عنها) حمله کرده‌اند؛ در حالى که همه مى‌دانیم علی رضى الله عنه چند تن از فرزندان خود را به نام‌هاى خلفا ـ همان‌هایى که ادعا مى‌شود قاتل فاطمه بوده‌اند ـ نام گذارى کرده است. این نشان مى‌دهد که خلفا از این تهمت‌ها برى هستند. آیا کسى نام فرزندانش را از نام قاتل زنش مى‌گذارد؟

پاسخ شبهه

پاسخ اجمالی:

نام گذاری به نام ابوبکر:

اولاً: اگر قرار بود که امیر مؤمنان علیه السلام نام فرزندش را ابوبکر بگذارد، از نام اصلى او (عبد الکعبه، عتیق، عبد الله و… با اختلافى که وجود دارد) انتخاب مى‌کرد نه از کنیه او؛

ثانیا:

ابوبکر کنیه فرزند علی علیه السلام بوده و انتخاب کنیه براى افراد در انحصار پدر فرزند نمى‌باشد؛ بلکه خود شخص با توجه به وقایعى که در زندگی‌اش اتفاق مى‌افتاد کنیه‌اش را انتخاب مى‌کرد.

ثالثاً:

بنا بر قولى، نام این فرزند را امیر مؤمنان علیه السلام، عبد اللّه گذارد که در کربلا سنّش ۲۵ سال بوده است.

ابو الفرج اصفهانى مى نویسد:

قتل عبد الله بن علی بن أبی طالب، وهو ابن خمس وعشرین سنه ولا عقب له.

عبد الله بن علی ۲۵ ساله بود که در کربلا به شهادت رسید.[۱]

بنا براین سال ولادت عبد الله در اوائل خلافت حضرت علی علیه السلام بوده که حضرت در آن دوره تندترین انتقاد ها را از خلفاى پیشین داشته است.

نام گذاری به نام عمر:

اولاً:

یکى از عادات عمر تغییر نام افراد بود و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر این نام را بر او گذازد و به این نام نیز معروف شد.

بلاذرى در انساب الأشراف مى‌نویسد:

وکان عمر بن الخطاب سمّى عمر بن علیّ بإسمه.

عمر بن خطاب، فرزند علی را از نام خویش، «عمر» نام‌گذارى کرد.[۲]

ذهبى در سیر اعلام النبلاء مى‌نویسد:

ومولده فی أیام عمر. فعمر سماه باسمه.

در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براى وى انتخاب کرد.[۳]

عمر بن الخطاب، اسم افراد دیگرى را نیز در تاریخ تغییر داده است که ما فقط به سه مورد اشاره مى‌کنیم:

إبراهیم بن الحارث بن عبد الرحمن.

عبد الرحمن بن الحارث…. کان أبوه سماه إبراهیم فغیّر عمر اسمه.

پدرش اسم او را ابراهیم گذاشته بود؛ ولى عمر آن را تغییر داد و عبد الرحمن گذاشت.[۴]

الأجدع أبى مسروق بـ عبد الرحمن.

الأجدع بن مالک بن أمیه الهمدانی الوادعی… فسماه عمر عبد الرحمن.

عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالک را تغییر داد و عبد الرحمن گذاشت.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ)، الإصابه فی تمییز الصحابه، ج ۱، ص ۱۸۶، رقم: ۴۲۵، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۲ – ۱۹۹۲٫

۴ ثعلبه بن سعد بـ معلی:

وکان إسم المعلى ثعلبه، فسماه عمر بن الخطاب المعلى.

نام معلی، ثعلبه که عمر آن را تغییر داد و معلی گذاشت.

الصحاری العوتبی، أبو المنذر سلمه بن مسلم بن إبراهیم (متوفای: ۵۱۱هـ)، الأنساب، ج ۱، ص ۲۵۰٫

ثانیاً: ابن حجر در کتاب الاصابه، باب «ذکر من اسمه عمر»، بیست و یک نفر از صحابه را نام مى‌برد که اسمشان عمر بوده است.

عمر بن الحکم السلمی؛ ۲٫ عمر بن الحکم البهزی؛ ۳ . عمر بن سعد ابوکبشه الأنماری؛ ۴٫ عمر بن سعید بن مالک؛ ۵٫ عمر بن سفیان بن عبد الأسد؛ ۶٫ عمر بن ابوسلمه بن عبد الأسد؛ ۷٫ عمر بن عکرمه بن ابوجهل؛ ۸٫ عمر بن عمرو اللیثی؛ ۹٫ عمر بن عمیر بن عدی؛ ۱۰٫ عمر بن عمیر غیر منسوب؛ ۱۱٫ عمر بن عوف النخعی؛ ۱۲٫ عمر بن لاحق؛ ۱۳٫ عمر بن مالک؛ ۱۴٫ عمر بن معاویه الغاضری؛ ۱۵٫ عمر بن وهب الثقفی؛ ۱۶٫ عمر بن یزید الکعبی؛ ۱۷٫ عمر الأسلمی؛ ۱۸٫ عمر الجمعی؛ ۱۹٫ عمر الخثعمی؛ ۲۰٫ عمر الیمانی. ۲۱٫ عمر بن الخطاب.

آیا این نام گذاری‌ها همه به خاطر علاقه به خلیفه دوم بوده؟!.

نام گذاری به نام عثمان:

اولاً: نام گذارى به عثمان، نه به جهت همنامى با خلیفه سوم و یا علاقه به او است؛ بلکه همان گونه که امام علیه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون این نام را انتخاب کرده است.

إنّما سمّیته بإسم أخی عثمان بن مظعون.

فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون نامیدم.[۵]

ثانیاً:

ابن حجر عسقلانى بیست و شش نفر از صحابه را ذکر مى‌کند که نامشان عثمان بوده است، آیا مى‌شود گفت: همه این نام گذاری‌ها چه پیش و چه پس از خلیفه سوم به خاطر او بوده است

عثمان بن ابوجهم الأسلمی؛ ۲٫ عثمان بن حکیم بن ابوالأوقص؛ ۳٫ عثمان بن حمید بن زهیر بن الحارث؛ ۴٫ عثمان بن حنیف بالمهمله؛ ۵٫ عثمان بن ربیعه بن أهبان؛ ۶٫ عثمان بن ربیعه الثقفی؛ ۷٫ عثمان بن سعید بن أحمر؛ ۸٫ عثمان بن شماس بن الشرید؛ ۹٫ عثمان بن طلحه بن ابوطلحه؛ ۱۰٫ عثمان بن ابوالعاص؛ ۱۱٫ عثمان بن عامر بن عمرو؛ ۱۲٫ عثمان بن عامر بن معتب؛ ۱۳٫ عثمان بن عبد غنم؛ ۱۴٫ عثمان بن عبید الله بن عثمان؛ ۱۵٫ عثمان بن عثمان بن الشرید؛ ۱۶٫ عثمان بن عثمان الثقفی؛ ۱۷٫ عثمان بن عمرو بن رفاعه؛ ۱۸٫ عثمان بن عمرو الأنصاری؛ ۱۹٫ عثمان بن عمرو بن الجموح؛ ۲۰٫ عثمان بن قیس بن ابوالعاص؛ ۲۱٫ عثمان بن مظعون؛ ۲۲٫ عثمان بن معاذ بن عثمان؛ ۲۳٫ عثمان بن نوفل زعم؛ ۲۴ . عثمان بن وهب المخزومی؛ ۲۵٫ عثمان الجهنی؛ ۲۶٫ عثمان بن عفان.[۶]

پاسخ های تفصیلی

هیج اسمى (غیر از نام‌هاى خداوند بارى تعالی) انحصارى نیست که مختص یک نفر باشد؛ بلکه گاهى یک اسم براى افراد زیادى انتخاب مى‌شد که با همان نام هم شناخته مى‌شدند و هیچ محدودیتى در این زمینه در بین اقوام و ملل وجود نداشته است؛ بنابراین، نام‌هایى از قبیل ابوبکر و عمر و عثمان از نام‌هاى مرسومى بوده است که بسیارى از مردم زمان پیامبر و یاران واصحاب آن حضرت، و نیز یاران و دوستان و اصحاب امامان شیعه به همین نامها معروف و مشهور بوده‌اند، مانند:

أبوبکر حضرمی، ابوبکر بن ابوسمّاک، ابوبکر عیاش و ابوبکر بن محمد از اصحاب امام باقر و صادق علیهما السلام.

عمر بن عبد اللّه ثقفى، عمر بن قیس، عمر بن معمر از اصحاب امام باقر علیه السلام. و عمر بن أبان، عمر بن أبان کلبی، عمر بن ابوحفص، عمر بن ابوشعبه! عمر بن اذینه، عمر بن براء، عمر بن حفص، عمر بن حنظله، عمر بن سلمه و… از اصحاب امام صادق علیه السلام.

عثمان اعمى بصرى، عثمان جبله و عثمان بن زیاد از اصحاب امام باقر علیه السلام، و عثمان اصبهانى، عثمان بن یزید، عثمان نوا، از اصحاب امام صادق علیه السلام.

شکى نیست که شیعیان از یزید بن معاویه و اعمال زشت او تنفر شدیدى داشته و دارند؛ ولى در عین حال مى‌بینیم که در بین شیعیان و اصحاب ائمه علیهم السلام کسانى بوده‌اند که نام شان یزید بوده است؛ مانند:

یزید بن حاتم از اصحاب امام سجاد علیه السلام. یزید بن عبد الملک، یزید صائغ، یزید کناسى از اصحاب امام باقر علیه السلام؛ یزید الشعر، یزید بن خلیفه، یزید بن خلیل، یزید بن عمر بن طلحه، یزید بن فرقد، یزید مولى حکم از اصحاب امام صادق علیه السلام.

حتى یکى از اصحاب امام صادق علیه السلام، نامش شمر بن یزید بوده است.[۷]

آیا این نام گذاری‌ها مى‌تواند دلیل بر محبوبیت یزید بن معاویه نزد ائمّه و شیعیان آنان باشد؟

نامگذارى فرزندان روى علاقه پدر و مادر به افراد و شخصیت‌ها صورت نمى‌گرفت و گر نه باید همه مسلمانان، نام فرزندان خود را به نام رسول اکرم صلى الله علیه وآله نامگذارى مى‌کردند.

اگر نام گذارى به خاطر ابراز محبت به شخصیت‌ها بود، چرا خلیفه دوم به سراسر ممالک اسلامى بخشنامه کرد که کسى حق ندارد فرزندش را به نام رسول خدا صلى الله علیه وآله نامگذارى کند؟

ابن بطال و ابن حجر در شرحشان بر صحیح بخارى مى‌نویسند:

کتب عمر إلى أهل الکوفه الا تسموا أحدًا باسم نبى.[۸]

عینى در عمده القارى مى‌نویسد:

وکان عمر رضی الله تعالى عنه کتب إلى أهل الکوفه لا تسموا أحدا باسم نبی وأمر جماعه بالمدینه بتغییر أسماء أبنائهم المسمین بمحمد حتى ذکر له جماعه من الصحابه أنه أذن لهم فی ذلک فترکهم.[۹]

نام یکى از صحابه «عمر بن ابوسلمه قرشی» است که پسر خوانده رسول اکرم صلى الله علیه وآله از امّ‌سلمه بوده است، از کجا این نام گذارى به خاطر علاقه حضرت امیر علیه السلام به این پسر خوانده پیامبر گرامى صلى الله علیه وآله نبوده است؟

بنا به نقل شیخ مفید نام یکى از فرزندان امام مجتبى علیه السلام عمرو بوده است، آیا مى شود گفت: که این نام گذارى به خاطر همنامى با اسم عمرو بن عبدود و یا عمرو بن هشام (ابوجهل) بوده است؟

الشیخ المفید، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبی عبد الله العکبری، البغدادی (متوفای۴۱۳ هـ)، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج ۲، ص ۲۰، باب ذکر ولد الحسن بن علی علیهما ، تحقیق: مؤسسه آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، ناشر: دار المفید للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان، الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۴هـ – ۱۹۹۳ م.

با توجه به آن چه که در صحیح مسلم از قول عمر بن خطاب آمده است، نظر حضرت امیر علیه السلام نسبت به ابوبکر و عمر این بود که آنان دروغگو، گنهکار، فریبکار و خائن بوده‌اند، وى خطاب به علی علیه السلام و عباس مى‌گوید:

فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- قَالَ أَبُو بَکْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَکَ مِنَ ابْنِ أَخِیکَ وَیَطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُو بَکْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَکْنَا صَدَقَهٌ ». فَرَأَیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَکْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَکْرٍ فَرَأَیْتُمَانِى کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از وفات رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) ابوبکر گفت: من جانشین رسول خدا هستم،‌ شما دو نفر (عباس و علی ) آمدید و تو اى عباس میراث برادر زاده‌ات را درخواست کردى و تو اى علی میراث فاطمه دختر پیامبر را.

ابوبکر گفت:

رسول خدا فرموده است:

ما چیزى به ارث نمى‌گذاریم، آن‌چه مى‌ماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناه‌کار، حیله‌گر و خیانت‌کار معرفى کردید و حال آن که خدا مى‌داند که ابوبکر راستگو،‌ دین دار و پیرو حق بود.

پس از مرگ ابوبکر،‌ من جانشین پیامبر و ابوبکر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حیله گر و گناهکار خواندید.[۱۰]

و در روایتى که در صحیح بخارى وجود دارد، امیر مؤمنان علیه السلام، ابوبکر را «استبدادگر» مى‌داند:

وَلَکِنَّکَ اسْتَبْدَدْتَ عَلَیْنَا بِالْأَمْرِ وَکُنَّا نَرَى لِقَرَابَتِنَا من رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم نَصِیبًا.

تو به زور بر ما مسلط شدی، و ما بخاطر نزدیک بودن به رسول اکرم (ص) خود را سزاوار تر به خلافت مى‌دیدیم.[۱۱]

و در روایت دیگرى خود شیخین نقل کرده‌اند که امیر مؤمنان علیه السلام حتى دوست نداشت، چهر عمر را ببیند:

فَأَرْسَلَ إلى أبی بَکْرٍ أَنْ ائْتِنَا ولا یَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَکَ کَرَاهِیَهً لِمَحْضَرِ عُمَرَ.[۱۲]

آیا با توجه به این موضع گیرى‌هاى تند امیر مؤمنان علیه السلام در برابر خلفا، مى‌شود ادعا کرد که حضرت به خاطر علاقه به خلفاء اسم فرزندان خود را همنام آنان قرار داده است؟

اهل سنت ادعا مى‌کنند که این نام گذارى ها همگى به خاطر روابط خوب امام علی علیه السلام باخلفا بوده است. اگر چنین است، چرا خلفاء نام حسن وحسین را که فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله نیز بوده اند، براى فرزندان خویش انتخاب نکرده‌اند؟

آیا دوستى مى‌تواند یک طرفه باشد؟

نتیجه:

نامگذارى فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام به نام‌هاى خلفا، خدمتى به حُسن روابط میان امیر مؤمنان و خلفا نمى‌کند و از آن نمى‌توان براى انکار شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها استفاده کرد.

پی نوشت ها:

[۱] . الاصفهانی، أبو الفرج علی بن الحسین (متوفای۳۵۶)، مقاتل الطالبیین، ج ۱، ص ۲۲٫

[۲] . البلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ)، أنساب الأشراف، ج ۱، ص ۲۹۷٫

[۳] . الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای۷۴۸هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج ۴، ص ۱۳۴، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسه الرساله – بیروت، الطبعه: التاسعه، ۱۴۱۳هـ.

[۴] .  العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ)، الإصابه فی تمییز الصحابه، ج ۵، ص ۲۹، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۲ – ۱۹۹۲٫ العسقلانی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل الشافعی، الإصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۵۸۷ ـ ۵۹۷، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۲ – ۱۹۹۲٫

[۵] . الاصفهانی، أبو الفرج علی بن الحسین (متوفای۳۵۶)، مقاتل الطالبیین، ج ۱، ص ۲۳٫

[۶] . العسقلانی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل الشافعی، الإصابه فی تمییز الصحابه، ج ۴، ص ۴۴۷ ـ ۴۶۳، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۲ – ۱۹۹۲٫

[۷] . الأردبیلی الغروی، محمد بن علی (متوفای۱۱۰۱هـ)، جامع الرواه وإزاحه الاشتباهات عن الطرق والاسناد، ج ۱ ص ۴۰۲، ناشر: مکتبه المحمدی.

[۸] . إبن بطال البکری القرطبی، أبو الحسن علی بن خلف بن عبد الملک (متوفای۴۴۹هـ)، شرح صحیح البخاری، ج ۹، ص ۳۴۴، تحقیق: أبو تمیم یاسر بن إبراهیم، ناشر: مکتبه الرشد – السعودیه / الریاض، الطبعه: الثانیه، ۱۴۲۳هـ – ۲۰۰۳م.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲ هـ)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج ۱۰، ص ۵۷۲، تحقیق: محب الدین الخطیب، ناشر: دار المعرفه – بیروت.

[۹] . العینی، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای ۸۵۵هـ)، عمده القاری شرح صحیح البخاری، ج ۱۵، ص ۳۹، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۱۰] . النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای۲۶۱هـ)، صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۳۷۸، ح ۱۷۵۷، کِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّیَرِ، بَاب حُکْمِ الْفَیْءِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۱۱] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح۳۹۹۸، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م.

[۱۲] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح۳۹۹۸، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م.

منبع: مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

امام حسین علیه السلام و تربیت فرزند

امام حسین علیه السلام و تربیت فرزند

على ‏همت ‏بنارى

تربیت صحیح فرزندان از ضرورى‏ترین وظایف والدین به شمارمى ‏آید. انجام دادن این وظیفه مهم، حساس و ظریف بدون تکیه ‏بردیدگاههاى صاحب نظران آگاه و مطمئن ممکن نیست. ما معتقدیم که‏ معصومان(علیهم السلام)در همه ابعاد هدایتى و تربیتى الگوهایى ‏کامل و مطمئن به شمار مى‏آیند و تکیه بردیدگاهها و رفتارهاى‏ تربیتى آنان در مسیر تحقق وظیفه خطیر تربیت فرزندان، بهترین ره‏ توشه است. معصومان( علیهم السلام)همه نور واحد بوده، هدف مشترک‏داشتند; ولى به اقتضاى گوناگونى موقعیتها در سیره تربیتى آنان‏دیدگاهها و رفتارهاى تربیتى گوناگون به چشم مى‏ خورد. کناره م‏نهادن مجموعه دیدگاهها و رفتارهاى تربیتى آنان الگویى کامل ازنظام تربیتى اسلام عرضه مى‏ کند. در میان معصومان(علیهم‏السلام)امام حسین(ع)از موقعیت ویژه‏اى برخوردار است و این موقعیت‏به زندگى و سیره تربیتى آن حضرت برجستگى خاصى بخشیده است. این مقاله برآن است تا نکاتى از سیره تربیتى آن حضرت را دردو بخش ارائه کند. بخش اول برخى نکات تربیتى است که تا پیش از حادثه کربلا تحقق ‏یافته و به ما رسیده است و بخش دوم نگاهى مستقل به حادثه عظیم‏ کربلا و بیان نکات تربیتى آن. ذکر این نکته مفید مى‏نماید که ازبخش پایانى عمر شریف حضرت یعنى زمان تحقق حادثه کربلا نکات‏ تربیتى بیشترى در دسترس داریم. سبب این امر دو چیز مى‏ تواندباشد:

نخست آنکه حادثه کربلا به خاطر بى‏نظیر بودن آن بیش ازسایرحوادث موردتوجه سیره نویسان و مورخان واقع گردید وبنابراین، اسناد بیشترى از آن در دسترس است که مى‏توان از لابلاى‏آن نکات تربیتى بیشترى کشف کرد; و دیگر آنکه در این مقطع ازعمر شریف حضرت، فرزندان و اهل‏بیت او به طور مستقیم همراه ش‏بودند و در نتیجه زمینه بروز نکات تربیتى بیشترى فراهم بوده‏ است; و شاید این امر، یکى از اسرار پاى فشارى امام بر حضوراهل‏بیت در کربلا بوده است. از این رو، شایسته است پژوهشگران‏ عرصه تربیت اسلامى فرصت را غنیمت‏ شمرده، حادثه کربلا را باتوجهى ‏عمیق ‏تر از منظر تربیت‏ بنگرند ونکات تربیتى سودمندى را از آن‏استخراج کنند.

بخش اول

زمینه سازى تربیت

در مکتب اهل‏بیت(علیهم السلام)نه تنها تربیت فرزندان از لحظه‏ تولد مورد توجه بوده بلکه به زمینه‏ هاى تربیت و شرایط قبل ازتولد و بلکه حتى قبل از انعقاد نطفه نیز توجه خاص شده است. ازاین رو در روایات معصومان(علیهم السلام) زمینه‏ ها و شرایط مطلوب‏ و نامطلوب انعقاد نطفه بیان گردید. از جمله این نکات پرهیزکردن از همبسترى در شبى است که انسان قصد مسافرت دارد. امام‏ حسین(ع)خطاب به اصحابش فرمود:

«اجتنبوا الغشیان فى‏اللیله التى تریدون فیها السفر فان من‏فعل ذالک ثم رزق ولدا کان احولا»

از همبستر شدن با همسرانتان در شبى که قصد مسافرت داریدبپرهیزید; (زیرا)اگر در اثر آن فرزندى روزى شود احول(لوچ)خواهدبود.» (۱)

اظهار محبت‏ به فرزندان

محبت‏ به فرزندان امرى درونى است که خداوند آن را در دل‏والدین به ودیعت نهاده است. اما آنچه در این میان مهم مى ‏نمایدو آثار تربیتى در پى دارد ابراز آن است. این امرى اختیارى است‏و والدین و مربیان مى‏ توانند در پرتو آن زمینه تربیت صحیح رافراهم آورند. چه بسیارند والدینى که در برابر فرزندان خود محبت فراوان‏دارند اما آن را ابراز نمى‏ کنند در حالى که محبت وقتى سازنده وتاثیر گذار خواهد بود که فرد مورد محبت از آن آگاهى یابد.امام حسین(ع)به عنوان الگوى تربیتى مطمئن و کامل محبت‏ ‏ فرزندان را از نیازهاى ضرورى آنان دانسته، در قالبهاى گوناگون‏ به ابراز آن مى‏پرداخت. گاه با در آغوش گرفتن و به سینه‏ چسبانیدن خردسالان، زمانى با بوسیدن آنان و گاه با به زبان‏آوردن کلمات شیرین و محبت‏آمیز.

عبیدالله بن عتبه چنین مى‏گوید: «کنت عندالحسین بن على(علیهماالسلام)اذ دخل على بن الحسین‏الاصغر فدعاه الحسین(ع)و ضمه الیه ضما و قبل مابین عینیه ثم‏قال: بابى‏انت اطیب ریحک و احسن خلقک…» (۲)

«نزد حسین بن على(ع)بودم که على بن حسین(ع)وارد شد. حسین(ع)(امام سجاد(ع))او را صدا زد، در آغوش گرفت و به سینه‏ چسبانید، میان دو چشمش را بوسید و سپس فرمود: پدرم به فدایت‏ باد، چقدر خوشبو و زیبایى!»

تشویق فرزندان در برابر کار خوب آنان

یکى از شیوه‏هاى تربیتى مورد اتفاق صاحب نظران عرصه تعلیم وتربیت، شیوه کارآمد تشویق است. تشویق به جا و متناسب با فعالیت ‏انجام شده، به ایجاد انگیزه در فرد منجر شده، به تکرار و تقویت‏ رفتار مى‏انجامد.

چه بسا فرزندان از ارزش و اعتبار صفات مثبت‏ خود آگاهى‏ نداشته، در نتیجه به شخصیت‏ حقیقى و توانمندیهاى ثبت‏ خویش‏ پى‏ نبرده، خود را در مقایسه با دیگران ناچیز به شمار آورند. ازاین رو والدین و مربیان باید ویژگیهاى مثبت فرزندان را کشف وبرجسته سازند; مورد ستایش و تشویق قرار دهند. در فرهنگ اسلامى‏که تربیت دینى و اخلاقى فرزندان در کانون توجه است. برتشویق ‏فرزندان هنگام بروز رفتارهاى دینى و برجسته کردن صفات اخلاقى ومعنوى آنان بسیار تاکید شده است. امام سجاد(ع)فرمود: من به‏بیمارى شدیدى مبتلا شدم. پدرم بربالینم آمد و فرمود:

ماتشتهى؟ فقلت: اشتهى ان اکون ممن لااقترح (۳) على الله ربى‏مایدبره‏لى، فقال لى: احسنت ضاهیت ابراهیم الخلیل صلوات الله علیه حیث قال‏جبرئیل(ع): هل من حاجه؟ فقال: لا اقترح على ربى بل حسبى‏الله و نعم الوکیل.» (۴)

چه خواسته‏اى دارى؟ عرض کردم: دوست دارم از کسانى باشم که‏ درباره آنچه خداوند برایم تدبیر کرده، نپرسم؟ پدرم در مقابل‏این جمله به من آفرین گفت و فرمود: تو مانند ابراهیم خلیلى; به ‏هنگام گرفتارى جبرئیل نزدش آمد و پرسید: از ما کمک مى‏خواهى؟ اودر جواب فرمود:(درباره آنچه پیش آمده)از خداوند سؤال نمى‏کنم. خداوند مرا کافى است و او بهترین وکیل است.

در این حدیث ملاحظه مى‏ شود که ‏امام حسین(ع)در مقابل پاسخ عارفانه و دلنشین فرزندش که‏ براساس ظاهر حدیث، سن و سال چندانى هم نداشت. جمله «احسنت‏»را به کار برد و او را به «ابراهیم خلیل‏» تشبیه کرد.

اهمیت آموزشهاى دینى فرزندان و قدردانى از معلمان و مربیان

در اسلام دانش آموزى مورد اهتمام شدید بوده و رهبران دینى ‏پیروان خود را به آموزش و اندوختن دانش، به ویژه معارف دینى،تشویق کرده‏اند.

براساس سخنان معصومان(علیهم السلام)، معلمان و مربیان، به‏ خصوص آنان که در تعلیم آموزه‏هاى دینى مى ‏کوشند، حق بزرگى‏برجامعه دارند و باید تلاش صادقانه‏ شان مورد قدردانى و سپاسگزارى ‏قرارگیرد تا رغبت و انگیزه بیشترى بیابند. مرحوم بحرانى درحلیه‏الابرار از شیخ فخرالدین نجفى که از فضلا و زهاد بود. چنان نقل کرده که شخصى به نام عبدالرحمان در مدینه معلم کودکان‏بود و یکى از فرزندان امام حسین(ع)به نام «جعفر» نزدش آموزش‏ مى ‏دید. معلم جمله «الحمدلله رب العالمین‏» را به جعفر تعلی م‏داد. هنگامى که جعفر این جمله را براى پدر قرائت کرد، حضرت‏معلم فرزندش را فراخواند و هزار دینار و هزار حله… به اوهدیه داد. وقتى‏ حضرت به خاطر پاداش زیاد مورد پرسش قرار گرفت، در جواب فرمود:

«و انى تساوى عطیتى هذا بتعلیمه الحمدلله رب العالمین‏» .

هدیه من برابر با تعلیم «الحمدلله رب العالمین‏» است. (۵)

احترام به انتخاب جوان در امر ازدواج

جوانان به سبب کمى تجربه به استفاده از تجارب و نصایح والدین‏ نیازمندند، اما آنان دیگر دوران کودکى و نوجوانى را پشت‏ سرگذاشته و به حدى از رشد رسیده‏اند که خود حق انتخاب داشته،براى خود تصمیم بگیرند. از این‏رو، شایسته است والدین در دوران‏ کودکى و نوجوانى زمینه استقلال و قدرت تصمیم‏ گیرى آنها را فراهم‏آورده، آنان را چنان تربیت کنند که سمت انتخابهاى معقول وتصمیمهایى منطقى پیش روند و مصالح واقعیشان را بر منافع آنى وزودگذر ترجیح دهند. اگر فرزندان به این حد از رشد و استقلال‏ رسیدند، باید به آنان اعتماد کرد و به تصمیمها و انتخابهاشان‏احترام نهاد. جوان در طول زندگى با انتخابهاى گوناگون رو به‏ روست و یکى از مهمترین آنها گزینش همسراست. در این مساله،چنانچه فرزند از قدرت انتخاب صحیح و معقول برخوردار است، بایدبه وى حق انتخاب داد و از ازدواجهاى تحمیلى پرهیز کرد. حسن (۶) ،فرزند امام حسن مجتبى(ع)یکى از دختران امام حسین(ع)راخواستگارى کرد. امام حسین(ع)به او فرمود: «اختر یا بنى اجتهما الیک.» فرزندم! هر کدام را بیشتر دوست دارى انتخاب کن.

فرزند امام مجتبى(ع)شرم کرد و جوابى نداد. آنگاه امام حسین(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را برایت انتخاب‏کرده‏ام; زیرا او به مادرم فاطمه دختر رسول خدا(ص)شبیه‏ تر است.» (۷)

ملاحظه مى‏شود با این که فرزند امام مجتبى(ع)به احترام عمو ودخترانش به طور مشخص از دختر خاصى خواستگارى نکرد و امر را به ‏عمویش وانهاد; امام حسین(ع)به انتخاب وعلاقه فرزند برادرش اهمیت‏ داد و از او خواست‏ خودش آن را که بیشتر دوست دارد به همسرى‏برگزیند.

تربیت عملى

بى‏ تردید مؤثرترین عامل در تربیت اخلاقى و دینى فرزندان‏رفتارهاى درست والدین است. پرواضح است که زبان رفتار از زبان‏ گفتار بسى‏نافذتر است و در عمل آثارى نهفته است که هرگز ازگفتار برنمى آید. کودک و نوجوانى که پیوسته شاهد اعمال نیک‏والدین است، بطور غیر مستقیم سرمشق مى‏گیرد و به انجام کارهاى‏نیک تشویق مى‏گردد. در سیره تربیتى ائمه اطهار(علیهم‏السلام)تربیت‏با رفتار و عمل بارزترین بعد تربیت است. فرزندان ‏ائمه(علیهم السلام)با دیدن رفتار آنان سرمشق گرفته، عمل‏مى‏کردند. شعیب بن عبدالرحمن خزائى مى‏گوید: هنگامى که امام‏ حسین(ع)در کربلا به شهادت رسید بردوشش نشانه‏اى وجود داشت. ازامام سجاد(ع)درباره آن پرسیدند، امام سجاد(ع)بسیار گریست وفرمود: «این، اثر بارهاى غذایى است که پدرم بردوشش حمل مى‏کردو به خانه‏ هاى تهیدستان مى‏برد.» (۸)

آرى، امام سجاد(ع)پیوسته این رفتار را از پدرش مشاهده کرد وسرمشق گرفت و عمل کرد. بدین سبب، امام باقر(ع) فرمود: «(پدرم)على بن الحسین(ع)شبها کیسه نان بردوش حمل مى‏کرد و(به‏م ستمندان)صدقه مى‏داد.» (۹)

پى‏نوشتها:

۱- موسوعه کلمات الامام الحسین(ع)، ص ۷۱۱٫

۲- بحار الانوار، ج ؟

۳- اقترحت علیه شیئا: سالته ایاه من غیر رویه و منه الحدیث‏« ان رسول الله(ص) لا یقترح على ربه فى شى‏ء یامره به‏»(مجمع البحرین، طریحى، ج ۲، ص ۴۰۴٫)

۴- بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۶۷، ح ۳۴٫

۵- حلیه الابرار، سید هاشم بحرانى، ج ۱، ص ۵۸۲٫

۶- در کتب سیره و تاریخ ائمه(ع) از حسن به عنوان یکى از فرزندان امام مجتبى(ع) یاد شده، شیخ مفید در الارشاد از او چنین یاد مى‏کند: « و اما حسن بن احلسن فکان جلیلا، رئیسا، فاضلا، ورعا…»(الارشاد، ص ۱۹۶، مناقب آل ابى‏طالب، ج ۳، ص ۱۹۲، بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۶۳، عوالم، ج ۲، ص ۳۰۶٫)

۷- موسوعه کلمات الامام الحسین(ع)، ص ۶۳۲٫

۸- حلیه الابرار، ج ۱، ص ۵۸۲٫

۹- مناقب آل ابى‏طالب، ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۵۳٫

ازدواج امام زمان (عج)

آيا امام زمان داراي زن و فرزند هستند ؟

مقدّمه

 يكى از مباحث پيرامون شخصيّت حضرت مهدى (عج)، زندگى شخصى و خانوادگى آن حضرت است، سخن از ازدواج يا عدم آن و داشتن فرزند و مكان زندگى و وضعيّت زندگى اولاد او و كيفيّت زندگى آن حضرت از بحثهاى جذّابى است كه احياناً در اذهان بسيارى از معتقدان به او ابهاماتى وجود دارد، كه معمولا با جوابهاى ضدّ و نقيضى نيز مواجه ميشوند.
اساساً غيبت طولانى آن حضرت از نگاه زندگانى شخصى و خصوصى وى اين سؤال را بوجود ميآورد كه آيا در اين مدّت، حضرت مهدى(عليه السلام)ازدواج كرده است يا خير؟
برخى اين سؤال را به صورت اشكال مطرح كرده و ميگويند: اگر ازدواج كرده و همسر دارد، لازمهاش داشتن فرزند است، و لازمه اين نيز فاش شدن اسرار و شناسايى آن حضرت است، كه با حكمت و فلسفه غيبت منافات دارد.
و اگر ازدواج نكرده است، پس به سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و به امر شرعى مستحب عمل نكرده است، كه اينهم با مقام و شأن آن حضرت نميسازد، زيرا وى رهبر دينى مردم است و در عمل به مستحبات همچون واجبات، بايد پيشقدم باشد، و فرضِ وجود امامي كه مستحب مؤكّد شرعى را ترك كند، و در واقع عمل مكروهى را انجام دهد بسيار مشكل، و جاى استبعاد دارد.
پس اگر ازدواج نكرده باشد اشكال ترك مستحبّ از طرف معصوم، و اگر ازدواج كرده باشد اشكال فاش شدن اسرار و تضادّ با فلسفه غيبت پيش مي آيد، و چون طرفين قضيّه با اشكال مواجه است، عدّهاى چنين نتيجهگيرى ميكنند كه اصلا آن حضرت وجود ندارد.
نكته ديگر اين كه اصل ازدواج يا عدم ازدواج آن حضرت جزء اعتقادات ما نيست، بلكه از مسائل شخصى است كه در روايات نيز به آن تصريح نشده، و مورد بحث امامان قبلى نيز نبوده است، و كسانى هم كه در دوران غيبت توفيق درك حضور آن حضرت را داشته اند آن قدر سؤالات و مشكلات در ذهنشان بوده است كه به اينگونه سؤالات نرسيدهاند.
در دوران غيبت صغرى نيز از نائبان خاصّ، در اين زمينه سخنى شنيده نشده است.
از سوى ديگر ذهن انسان در كنار سؤال از ازدواج حضرت مهدى(عليه السلام)، سؤالات ديگرى نيز ميسازد از جمله اين كه:
آيا امام مهدى(عليه السلام) داراى فرزند است؟
آيا مكان خاصّى براى زندگى وى و فرزندانش وجود دارد؟
آيا فرض وجود فرزند و همسر براى آن حضرت با حكمت و فلسفه غيبت سازگارى دارد؟
و در صورت ازدواج نكردن، آيا بر خلاف سنّت و دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عمل نكرده است؟
و سؤالات ديگرى كه اين مقاله در صدد جواب دادن به بعضى از آنهاست.

بنابراين، پس از طرح سؤال اصلى و بيان ديدگاههاى متفاوت و دلائل آنها، و نيز بررسى دلائل، سعى ميشود تا به نتيجهاى مناسب و جامع برسيم.

آيا حضرت مهدى(عليه السلام) ازدواج كرده و داراى فرزند ميباشد؟

در پاسخ به اين پرسش، با توجّه به مسائل اعتقادى مانند: حكمت يا فلسفه غيبت، و نيز مسائل فقهى همچون استحباب شرعى ازدواج، و متونى كه مستقيم يا غير مستقيم دلالت بر ازدواج آن حضرت دارند، سه نظريّه وجود دارد:
ـ نظريّه أوّل: عدّهاى معتقدند كه حضرت مهدى(عليه السلام) ازدواج كرده است، و براى اثبات اين نظريّه به دلائل ذيل استناد جسته اند.
الف: استحباب ازدواج:
ازدواج و نكاح در اسلام مستحبّ مؤكّد و سنّتى نبوى است، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت به امر ازدواج و ترويج آن تأكيد داشته، و امّت خود را به اين امر تشويق و ترغيب ميكردند، و بارها فرمودهاند: «نكاح كنيد و با تشكيل خانواده بر تعداد خود بيافزاييد، كه من در روز قيامت به شما اگر چه فرزندى سقط شده باشد مباهات ميكنم([1]
در احكام دين ازدواج سنّتى حسنه و مورد تأييد، و عزوبت (همسر نداشتن و مجرّد بودن) مكروه است.
و ازطرفى ازدواج نكردن، اعراض از سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) است، چرا كه آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «نكاح سنّت من است، و هر كس از آن اعراض كند (روى برگرداند و ازدواج نكند) از من نيست([2])
اكنون كه ساليان متمادى از عمر حضرت مهدى(عليه السلام) ميگذرد، آيا مي توان گفت: او مستحبّ مؤكّد را ترك، و مرتكب مكروه شده است؟
هرگز نميتوان اينگونه نتيجه گرفت، چرا كه او امام است، و در عمل به مستحبّات شرعى از همه مردم سزاوارتر است، پس او ازدواج كرده و داراى همسر ميباشد.
در كتاب «النجم الثاقب» در پاسخ منكرين وجود اهل و عيال براى امام مهدى(عليه السلام) چنين آمده است: «چگونه ترك خواهند كرد، چنين سنّت عظيمه جدّ اكرم خود را با آن همه ترغيب و تحريص كه در فعل آن و تهديد و تخويف در ترك آن شده، و سزاوارترين امّت در اخذ به سنّت پيغمبر امام هر عصر است، و تاكنون كسى ترك آن سنّت را از خصائص آن حضرت نشمرده است([3])

و نيز در كتاب «الشموس المضيئة» آمده است: «اگر در اين زمينه (داشتن همسر و خانواده) هيچ نقل روايى وجود نداشت، و فقط همين مطلبى كه آن حضرت با وجود سنّ زياد از نظر جسمي جوانى قويّ البنيه است… و نيز ميدانيم كه آن حضرت به سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عمل ميكند، در قبول اين مطلب كه آن جناب همسر و فرزندانى دارد كافى بود»([4]).

ـ نقد و بررسى:

دليل مزبور شامل دو قسمت است:
قسمت اوّل: ازدواج سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، و امرى نيكو و مستحبّ شرعى است.
قسمت دوّم: امام زمان(عليه السلام) لزوماً به اين سنّت و امر شرعى عمل ميكند.
هر دو مقدّمه نيازمند بررسى و تأمّل است.
امّا استحباب ازدواج([5]) از آيات و روايات فراوانى استفاده ميشود مانند: آيه شريفه (فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَآءِ)([6]) و آيه (وَأَنكِحُواْ الاَْيَـمَى مِنكُمْ وَالصَّــلِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَآلـِكُمْ )([7]) و همچنين در حديثى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ازدواج را سنّت خود ميداند([8])، و در حديثى ديگر ميفرمايد: هر كسى از آن اعراض كند از من نيست.([9])و در رواياتى ديگر ازدواج امرى پسنديده و ممدوح دانسته شده([10]) و بر توليد نسل و بقاء آن توصيه شده و كثرت مسلمين مايه مباحات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شمرده شده است.
در اهميّت و تشويق به ازدواج چنين آمده است: «هر كس ازدواج كند نصف دينش را بدست آورده است»([11])، و نيز امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد: «دو ركعت نماز كسى كه ازدواج كرده با فضيلتتر است از هفتاد ركعت نماز كسى كه بدون همسر است»([12])، و همچنين در روايات فراوانى نقطه مقابل ازدواج يعنى ترك ازدواج مذمّت شده و از ناحيه ائمّه(عليهم السلام) امرى مكروه و ناپسند شمرده شده است.([13]) كه اين روايات نيز به قرينه مقابل دلالت بر استحباب ازدواج دارند.
با توجّه به آيات و روايات فوق و وجود كلمات امر مانند «انكحوا» در آيات، و تشويق به ازدواج در روايات، و توصيه كردن در عمل به سنّت رسول خدا، فقهاى بزرگوار اسلام، استحباب شرعى ازدواج را استنباط كرده و بر طبق آن به استحباب([14])، و بعضى به استحباب مؤكّد فتوى دادهاند، و برخى آن را در شرايطى واجب ميدانند([15]).
و از سوى ديگر از عمومات و اطلاقات ادلّه استحباب ازدواج بدست ميآيد كه
اوّلا: ازدواج چه به صورت دائم و چه به صورت غير دائم (موقّت) مستحب شرعى است.
ثانياً: استحباب ازدواج مخصوص مشتاقان و كسانى كه نيازمند به همسر ميباشند نيست، بلكه شامل غير مشتاقان و كسانى كه در خود احساس نياز به همسر نميكنند نيز ميباشد.([16])
چرا كه علّت اين حكم شرعى در اشتياق به جنس مخالف و يا اطفاء (خاموش كردن) غريزه جنسى خلاصه نشده است، تا گمان شود ازدواج براى غير مشتاقان استحباب ندارد، بلكه مواردى از قبيل: تكثير نسل، و ابقاء نوع انسانى، و كثرت تعداد موحّدين، در استحباب شرعى ازدواج دخالت دارند.([17])
پس اگر ازدواج براى تأمين اين اغراض هم باشد، از جهت شرعى مستحب است، و داراى مطلوبيّت شرعى است.
بديهى است كه استحباب ازدواج فقط مختصّ به ازدواج دائم نيست، بلكه شامل غير دائم و مِلك يمين (كنيزان) نيز ميشود.([18]) و به همين جهت اينگونه به نظر ميرسد كه تحقّق يك مرتبه از ازدواج در طول عمر براى عمل كردن به اين مستحبّ شرعى كافى است، اگر چه بنا به عللى([19]) بين زوج و زوجه جدايى حاصل شده باشد.
امّا با تأمّل در رواياتى كه در آن عزوبت (همسر نداشتن) مكروه دانسته شده است حتّى براى مدّتى اندك([20])، معلوم ميشود كه مقصود از استحباب ازدواج، استمرار آن تا پايان عمر است.
پس عمل كردن به استحباب ازدواج در صورتى كافى است كه استمرار و دوام داشته باشد نه فقط صرف تحقّق آن، همانطور كه اين استحباب فقط به داشتن يك همسر نيست بلكه تعدّد آن نيز مستحب شرعى است.([21])
بنابراين در باره مقدّمه أوّل (ازدواج سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، و امرى مستحب است) چنين نتيجه ميگيريم:
1 . ازدواج مستحب شرعى است، خواه نياز به ازدواج باشد و خواه نباشد، خواه دائم و خواه موقّت.
2 . اين استحباب دوام و استمرار دارد، و شامل تمام عمر انسان ميشود.
3 . تعدّد همسر نيز مستحب شرعى است.
و امّا مقدّمه دوّم (لزوم عمل امام(عليه السلام) به امر شرعى و سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ) در اذهان سؤالاتى را به وجود ميآورد، از جمله اينكه:
با كثرت امور مستحبّى، آيا امام(عليه السلام) به همه آنها عمل ميكند؟ يا اينكه از آن امور انتخاب كرده و گزينشى عمل ميكند؟ آيا لزوم عمل به امور مستحب براى امام ضرورى است؟
بدون ترديد امامان مانند پيامبران چون هدايت مردم را بعهده دارند، و رهبران الهى محسوب ميگردند، هميشه در عمل به احكام الهى پيشقدم بودهاند، و اساساً رسالت آنان ايجاب ميكرد كه أوّل خودشان عامل به احكام الهى باشند، و از دستورات الهى سرپيچى نكنند، و در صحنه عمل براى ديگران الگو و نمونه باشند، لذا عمل نكردن به اوامرى كه حكايت از محبوبيّت نزد خداوند دارد (خواه واجب و خواه مستحب) براى رهبران دينى مذموم است، و شأن و رسالت آنان اقتضاء دارد كه آنها به دستورات واجب و مستحب عمل كنند، پس امام(عليه السلام) نيز به آنها عمل ميكند.
بنابراين، دو نكته در لزوم عمل كردن امام به مستحبّات وجود دارد.
1 . هدايت و رهبرى و الگوى كامل بودن براى مردم كه ايجاب ميكند امام در زندگى و معاشرت و در برخورد با ديگران به نحو احسن عمل كند، و در عمل به دستورات دينى (واجب و مستحب ) پيشقدم باشد.
2 . اقتضاى شأن و منزلت انسان كامل ايجاب ميكند كه به مستحبّات عمل كند، بدون ترديد نكته أوّل در زمان غيبت امام(عليه السلام) موضوعيّت ندارد، زيرا امام(عليه السلام) در مرأى و منظر مردم نيست، و امامت وى در باطن است، نه در ظاهر.([22]) ولى نكته دوّم در رسيدن به مطلوب (امام پايبند به مستحبّات شرعى است، و سزاوارتر از ديگران است) كافى است.
با توجّه به دو مقدّمهاى كه گذشت، عدّهاى معتقدند كه امام زمان(عليه السلام) در عصر غيبت ازدواج كرده و صاحب همسر و فرزند است.
ب: استدلال به روايات:
دليل ديگر معتقدين به ازدواج حضرت مهدى(عليه السلام) تمسّك به بعضى از روايات است، از جمله:
1 ـ مفضّل بن عمر از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است كه فرمود: &laquo… از مكان او هيچ يك از اولاد و ديگران اطلاع نمييابد، مگر مولايى كه متولّى امر اوست»([23])، در اين روايت وقتى كه سخن از جا و مكان و محلّ زندگى آن حضرت ميشود، امام صادق(عليه السلام) ميفرمايد: كسى از مكان او اطلاع ندارد حتّى اولادش، پس معلوم ميشود او اولادى دارد، و داشتن اولاد حاكى از ازدواج امام است.
امّا با تأمّل در اين روايت نكاتى به نظر ميرسد كه مانع از استدلال بر ازدواج آن حضرت است، آن نكات عبارتند از:
الف ـ اين روايت در كتاب الغيبه نعمانى نيز نقل شده است، با اين تفاوت كه به جاى كلمه «ولد» كلمه «ولى» آمده است : «ولا يطّلع على موضعه أحد من وليّ ولا غيره([24]) از مكان او كسى از ولى و غير ولى اطّلاع نمييابد»، يعنى دوست و غير دوست، آشنا و غير آشنا، از مكان او خبرى ندارند، و نميدانند او كجاست.
در اين روايت هيچ سخنى از فزرند و فرزندان نيست، بنابراين، با توجه به اين نقل اعتمادى بر آن روايت نيست.
ب ـ در روايت سخن از فرزند است، ولى از اين جهت كه بگوييم الآن امام(عليه السلام) داراى فرزند و همسر باشد نيست، و به اصطلاح مجمل است، چرا كه امكان دارد منظور فرزندانى باشند كه در آستانه ظهور و يا پس از ظهور امام(عليه السلام) به دنيا ميآيند.
ج ـ ممكن است اين روايت و امثال آن بيانگر مبالغه در خفاى شخص باشد، يعنى هيچ كس نميداند كه او در كجاست، حتّى اگر داراى فرزند هم باشد، فرزندانش نيز از جايگاه او اطّلاع ندارند.([25])
د ـ از جهت سند مخدوش است، زيرا يكى از راويان آن ابراهيم بن مستنير و در جاى ديگر عبد اللّه بن مستنير است و هر دو مجهولاند.
با توجّه به نكات فوق، استدلال بر ازدواج امام(عليه السلام) در عصر غيبت مشكل، بلكه بعيد به نظر ميرسد.
ن ـ سيّد ابن طاوس از امام رضا(عليه السلام) نقل كرده است، كه آن حضرت فرمود: … خدايا، مايه چشم روشنى و خوشحالى امام زمان(عليه السلام) را در او و خانواده و فرزندان و ذرّيه و تمام پيروانش فراهم فرما»([26]).
در اين روايت سخن از خانواده و فرزندان آن حضرت است، ولى چون معلوم نيست كه وجود اين فرزندان پيش از ظهور است يا پس از آن، از اين جهت مجمل است، و نميتوان به آن استناد كرد.
و ـ ابو بصير از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است كه فرمود: «گويا ميبينم كه قائم ما با خانوادهاش در مسجد سهله اقامت گزيده است، ابو بصير مي گويد: گفتم منزلش آنجاست؟ فرمود: آرى. گفتم: فدايت شوم! قائم هميشه در آن مسجد است؟ فرمود: آري… ([27]
اين روايت نيز دلالت بر وجود فرزند براى امام(عليه السلام) پيش از ظهور ندارد، و چه بسا مرادش اولاد آن حضرت پس از ظهور باشد، همانطور كه از سياق كلام در اكثر روايات كه به نمونه هايى از آنها اشاره خواهيم كرد، اين گونه استفاده ميشود.
2 ـ روايتى مرحوم مجلسى(رحمه الله) در بحار الأنوار از على بن فاضل نقل كرده است، كه در آن به مكان و جزيرهاى اشاره شده كه نسل و فرزندان آن حضرت، زير نظر وى جامعه نمونه اسلامي تشكيل داده و براى خود حكومت دارند([28])، اين مكان نامعلوم است، و هر كس نميتواند به آنجا برود، و دسترسى براى عموم مردم ممكن نيست.
تمسّك به اين روايت نيز نميتواند اثبات كند كه آن حضرت ازدواج كرده و در نتيجه فرزندانى دارد و لازمه آن نيز زندگى در مكان خاصّ است، زيرا اولاًّ: از نوع بيان روايت به دست ميآيد كه اين روايت اعتبار قابل ملاحظهاى در نزد مرحوم مجلسى(رحمه الله)نداشته است، زيرا ميگويد:
«چون اين حديث را در كتابهاى معتبر نيافتم آن را به طور مستقل و جدا ميآورم»([29]).
ثانياً اين داستان با وجود تناقضات فراوان و سخنان بىاساس و نيز مجهول بودن عدّهاى از روات آن، قابل استناد نيست، حتّى بعضى از محقّقين با بررسىهاى گستردهاى كه انجام دادهاند، معتقدند جزيره خضراء افسانهاى بيش نيست و واقعيت ندارد.([30])
و برخى همچون آقابزرگ تهرانى ميگويند: اين داستان تخيّلى است.([31])
3 ـ روايتى كه ابن طاووس از امام رضا(عليه السلام) نقل كرده است. كه فرمود: «اللّهمّ صلّ على ولاة عهده والأئمّة من ولده .
ابن طاووس ميگويد: روايت فوق اينگونه نيز نقل شده «اللّهمّ صلّ على ولاة عهده والأئمّة من بعده([32])
اين روايت نيز نميتواند اثبات كند كه آن حضرت داراى فرزند است.
زيرا با وجود دو گونه نقل معلوم نيست مقصود فرزندان بعد از آن حضرت است، يا امامان پس از او، بنابراين روايت مجمل است، علاوه اين دو روايت ناظر به پس از ظهور حضرت است نه پيش از آن.
هــ صاحب كتاب الشموس المضيئة پس از نقل هفت روايت در باره اقامتگاه و خانواده داشتن آن حضرت كه بعضى از آن را آوردهايم، چنين نتيجه ميگيرد. «از مجموع اين روايات معلوم مي شود كه حضرت حجّت(عليه السلام) خانواده و اقامتگاه دارد، هر چند كه جزئيّات آن را نميدانيم([33])
سپس اضافه ميكند كه داستان جزيره خضراء به نقل از مرحوم علامه مجلسى(رحمه الله) و داستانى قريب به آن در اثبات الهداة با اين قيد كه شيعيان آن جزيره از تمام مردم دنيا تعداد شان بيشتر است و هر يك از فرزندان امام(عليه السلام) در آن جزيرهها حكومتى دارند، چنين آورده است: «با توجه به عمر طولانى و مبارك ايشان ممكن است آن حضرت همسر و فرزندان متعدّدى داشته باشد كه بعضى مرده و برخى زنده اند .
بنابراين، آن حضرت فرزندان و نوادگان زيادى خواهد داشت كه شمارش آنها به سادگى ممكن نيست([34])
با عنايت و دقّت در مطالب كتاب مذكور توجّه به چند نكته ضرورى است:
اوّلا: نميتوان به آن هفت روايت در اثبات ازدواج آن حضرت و در نتيجه وجود فرزندان و داشتن اقامتگاه استناد كرد، چرا كه برخى از آن روايات همان رواياتى است كه قبلا به آنها اشاره شد.([35])
و برخى ديگر گوياى وجود همسر و فرزند براى آن حضرت نيست. و بعضى ديگر با خفاى شخصى و عدم اطلاع از مكان او سازگارى ندارد.
ثانياً: وجود فرزندان بىشمار آن حضرت با فلسفه غيبت منافات دارد، زيرا ممكن است فرزندان در صدد تشخيص هويّت خود برآيند، و خواهان دانستن حسب و نسب خود باشند.([36])
ثالثاً: چطور ممكن است شيعيان آن جزيره (بنابر نقل وى از كتاب إثبات الهداة)([37]) تعدادشان از تمام مردم دنيا بيشتر باشد. با اينكه علم پيشرفتهى نقشهبردارى و جغرافياى امروز در شناسايى نقاط اين كره خاكى چيزى را از قلم نينداخته است، و امروزه جايى وجود ندارد كه ناشناخته باشد، حتّى مثلث برمودا،([38]) كاملا شناخته شده و اسرارش (خواص مغناطيسى) آشكار گشته و تعداد زيادى به آن مكان رفتهاند و گزارشهاى متعدّدى ارائه كردهاند. بنابراين معقول نيست كه جمعيّتى چند ميلياردى بيش از جمعيّت فعلى جهان در مكانى زندگى كنند و كسى هم از آنها هيچگونه اطلاعى نداشته باشد.([39])
به هر جهت اينگونه مطالب نميتواند دليلى قاطع بر اثبات ازدواج و در نتيجه فرزندان و مكان اقامت خاصّى براى آن حضرت باشد.
ىــ برخى ممكن است براى اثبات ازدواج و فرزند داشتن حضرت مهدى(عليه السلام) به كنيه مشهور آن حضرت يعنى «أبا صالح» استدلال كنند، و بگويند اين كنيه به معناى پدر صالح است. و اين دلالت بر وجود فرزندى بنام صالح براى آن حضرت دارد.
اين نيز سخن درستى نيست زيرا:
اوّلا: با جستجو و تفحّص در ميان كنيههاى نقل شده براى حضرت مهدى(عليه السلام) در كتابهاى معتبر، چنين كنيهاى نقل نشده است، بلكه به نظر ميرسد اين كنيه بر اثر كثرت استعمال در ميان مردم، معروف شده است، و در بعضى از مجلاّت([40]) و كتابها كه در پاسخ از اين سؤال مطالبى گفته شده است، بيشتر جنبه هاى ذوقى و استحسانى، با احتمالاتى بدون ذكر سند و دليل در نظر گرفته شده است، مثلا: گفته شده است كه اين كنيه ممكن است از آيه شريفه (وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِنم بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّــلِحُونَ)([41]) گرفته شده باشد.([42])
و يا ميگويند: چه مانعى دارد كه ما به آن حضرت بگوئيم أبا صالح يعنى پدر تمام نيكىها و خوبيها؟
وممكن است برخى استدلال كنند به احاديثى كه در آنها واژه أبا صالح و صالح بكار رفته است.
مرحوم مجلسى(رحمه الله) نيز در اين رابطه داستانى در بحار الأنوار نقل كرده است،، در حاليكه با رجوع به آن احاديث و دقّت در آنها معلوم ميگردد، صالح يا أبا صالح نام جنّى است كه مأموريت دارد تا اشخاص گمشده را هدايت و راهنمايى كند.
در كتاب من لا يحضره الفقيه چنين آمده است: «امام صادق(عليه السلام)فرمود: هرگاه راه را گم كردى صدا بزن يا صالح! يا بگو: يا أبا صالح راه را به ما نشان دهيد، خداوند شما را رحمت كند!»([43]).
امّا مرحوم مجلسى(رحمه الله) در حكايات و داستانهاى اشخاصى كه امام زمان(عليه السلام) را ديدهاند «قضيهاى را از پدرش نقل ميكند و او نيز از شخصى بنام امير اسحاق استرآبادى كه چهل مرتبه با پاى پياده به حجّ مشرّف شده بود نقل ميكند كه در يكى از سفرهايش قافله را گم كرد و متحيّر با حالت عطش و بىآبى مانده بود، سپس صدا زد يا صالح يا أبا صالح ما را راهنمايى بفرما، ناگاه شخص سوارهاى را از دور ديد كه آمد و او را راهنمايى كرد و به قافلهاش رساند، وى ميگويد: پس از آن قضيّه من متوجه شدم كه او حضرت مهدى(عليه السلام) بوده است.»([44])
روشن است كه اين قضيه ارزش علمي و استدلالى ندارد، و صرفاً داستانى بيش نيست، زيرا معلوم نيست كه شخص مورد نظر واقعاً امام(عليه السلام)را ديده باشد.
ثانياً: با توجّه به معانى مختلف كلمه «أب» در لغت عرب كه تنها به معناى پدر نيست، بلكه به معناى صاحب و غير آن نيز آمده است([45])، و همچنين در روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)آمده است كه فرمود: «من و على پدران اين امتيم»، مي توان استفاده نمود كه مقصود از اين كنيه معناى پدرِ فرزندى به نام صالح نيست، بلكه أبا صالح يعنى كسى كه افراد صالح و شايسته در اختيار دارد.
ونيز ممكن است كنيه ابا صالح بدين جهت باشد كه امام زمان(عليه السلام)پدر و مجرى اصلاح جامعه است، يعنى او تنها كسى است كه به اذن خدا جامعه بشرى را اصلاح خواهد نمود.
بنابراين با عنايت به مطالب فوق و احتمالات متعدّد، نميتوان از اين كنيه بر ازدواج و داشتن فرزند براى آن حضرت استفاده كرد.
پس دليل دوّم قائلين به ازدواج آن حضرت كه روايات است مخدوش مي شود، و جايى براى استفاده واستدلال به آن باقى نمي ماند، لذا نميتوانيم به آن روايات تمسّك كنيم.

امّا دليل أوّل كه براى ازدواج آن حضرت به استحباب شرعى ازدواج، و سنّت بودن آن استدلال شده بود، دليل محكم و قابل قبولى است، چون مقتضى موجود است، اگر چه زمان استنتاج هنوز نرسيده، و زود است تا قضاوت قطعى بشود، چرا كه بايد ديدگاه مقابل را نيز بررسى كرد و از نبودن مانع و يا وجود امرى مهمتر از ازدواج نيز مطمئن شد.

آيا ازدواج امام(عليه السلام) با فلسفه غيبت سازگارى دارد؟

ـ نظريه دوّم: برخى معتقدند كه اساساً آن حضرت ازدواج نكرده است.
و تنها دليل آنان اين است كه:
ازدواج امام(عليه السلام) با فلسفه غيبت سازگارى ندارد، زيرا لازمه ازدواج داشتن همسر و فرزند است، و اين امر باعث ميشود كه حضرت شناخته شده و اسرارش فاش شود.
و از سوى ديگر غيبت به معناى خفاى شخص است، يعنى ناشناس بودن نه نامرئى بودن، در حالى كه با ازدواج كردن شناخته ميشود، و حد اقلّ شناخته شدن شناسايى وى توسط همسرش ميباشد.
امّا فلسفه غيبت بنا بر آنچه در روايات آمده است خوف از كشته شدن است، امام صادق(عليه السلام)درباره آن حضرت ميفرمايد: «براى غلام (مهدى(عليه السلام)) غيبتى است قبل از اين كه قيام كند، شخصى پرسيد: براى چه؟ فرمود: ميترسد. سپس با دست مباركش به شكمش اشاره كرد.»([46])
مقصود امام صادق(عليه السلام) از اين حركت احتمال كشته شدن آن حضرت است، و همچنين از امام سجّاد(عليه السلام) نقل شده است كه فرمود: «در قائم ما سنّتهايى از پيامبران گذشته وجود دارد… و سنّتى كه از موسى(عليه السلام) در او هست، خوف و غيبت است.»([47])
بنابراين، فلسفهى غيبت، دورى و پنهان بودن از مردم است تا اينكه صدمه و گزندى به او نرسد، و از شرّ دشمنان در امان بوده و هر چيزى كه خلاف آن باشد، بر آن حضرت روا نيست، و ازدواج با اين امر و فلسفه منافات دارد.
در نتيجه ميتوان گفت: ازدواج كردن امرى است مستحب و پسنديده و مهمّ، و حفظ اسرار و پنهان زيستى و حفظ جان از گزند دشمنان امرى است اهمّ و مهمتر، و هر گاه امرى دائر شود بين مهمّ و اهمّ، عقل اهم را برميگزيند.
به عبارت ديگر مصلحت اهمّ و فلسفه غيبت بيشتر است از مصلحت ازدواج، لذا فلسفه غيبت مانعى است براى ازدواج و ميتواند از فعليّت ازدواج جلوگيرى كند، و حال كه ازدواج مانع دارد، ازدواج نكردن آن حضرت نميتواند به عنوان اعراض از سنّت تلّقى شود، چون كه وى اعراض نكرده، بلكه امر اهمّ را اختيار كرده است.
ـ نقد و بررسى: با عنايت به دليل فوق ممكن است برخى در مقام جواب بگويند: پنهان زيستى و خوف آن حضرت از كشته شدن مانع از ازدواج نمي تواند باشد، زيرا در روايات موارد ديگرى نيز وجود دارند كه به عنوان فلسفهى غيبت شناخته ميشوند، مانند:
الف) به دنيا آمدن مؤمنانى كه در صلب افراد كافر هستند، درباره اين مطلب امام صادق(عليه السلام)فرموده است: «قائم ما اهل بيت تا تمام كسانى كه (مؤمنان) در اصلاب پدران خود به وديعت نهاده شدهاند، خارج نشوند ظهور نخواهد كرد، و هنگامي كه همه خارج شدند آن حضرت بر دشمنان خدا پيروز شده و آنها را ميكشد.»([48])
ب) امتحان الهى: امام كاظم(عليه السلام) به برادرش على بن جعفر فرمود: «براى صاحب اين امر (امام مهدى(عليه السلام) ) غيبتى است، كه عدّهاى از معتقدين به وى برميگردند، اين غيبت محنت و سختى از طرف خداوند است كه با آن خلقش را امتحان ميكند.»([49])
ج) سرّى از اسرار الهى: در روايتى از امام صادق(عليه السلام) چنين نقل شده است: «صاحب اين امر غيبتى دارد كه گريزى از آن نيست… راوى پرسيد: چرا؟ فرمود: به دليل امرى كه ما اجازه بازگو كردنش را نداريم. راوى پرسيد: پس حكمت غيبت او چيست؟ فرمود: همان حكمتى كه در غيبت حجّتهاى ديگر خداوند بوده است كه پس از ظهورش كشف خواهد شد، همان طور كه فلسفه كارهاى خضر نبى(عليه السلام) براى موسى(عليه السلام) تا هنگام جدايى آنها كشف نشد، سپس امام فرمود: اى پسر فضل! اين امر از امور خداوند و از اسرار الهى و غيبى از غيبهاى خداست.»([50])
با توجّه به موارد مذكور، و موارد ديگرى كه به عنوان فلسفه غيبت شمرده شده است، نميتوان فلسفه غيبت را فقط در خوف از كشته شدن دانست كه با ازدواج آن حضرت منافات داشته باشد، شهيد سيّد محمّد صدر در اين رابطه مينويسد: «اگر بپذيريم كه غيبت آن حضرت به معناى مخفى شدن شخص وى است بدين معنا كه جسم مبارك او از ديدهها مخفى شده و با اينكه ميان انبوه جمعيّت بوده و آنها را ميبيند اما آنها او را نميبينند، در اين صورت بايد گفت آن حضرت ازدواج نكرده و تا زمان ظهور مجرّد خواهد بود.
و اين مسأله هيچ بعدى هم ندارد زيرا هر چيزى كه با غيبت در تضادّ باشد و آن حضرت را با خطر مواجه كند بر وى جايز نيست، چرا كه ازدواج باعث كشف شدن امر آن حضرت ميگردد.
علاوه بر آن براى ازدواج لزوماً بايد آن حضرت ظاهر شده و در معرض ديد مردم قرار گردد، و اين همان چيزى است كه بايد از آن اجتناب كند.
و اين فرض كه فقط براى همسر خود آشكار شود، اگر چه عقلا ممكن است ولى فرض آن بسيار بعيد است بلكه فرض باطلى است، زيرا چنين زنى با خصوصيات خاصّ به طورى كه امام(عليه السلام)هويّت واقعى خود را از او مخفى نكند، و هيچ خطرى هم از ناحيهى او متوجّه امام(عليه السلام) نباشد، چنين زنى بين زنان عالم يافت نميشود، چه رسد به اينكه بگوييم در هر عصرى چنين زنى وجود دارد
امّا اگر غيبت را به معناى پنهان بودن و پوشيدگى عنوان آن حضرت بدانيم بدين معنا كه او به صورت ناشناس در بين مردم زندگى ميكند، در اين صورت هيچ اصطكاكى با ازدواج ندارد و از آسانترين كارهاست، زيرا ازدواج به صورت ناشناس صورت گرفته و همسر وى نيز در طول عمر خود بر هويت واقعى او آگاه نخواهد شد، و اگر به علّت عدم مشاهده پيرى در چهرهى آن حضرت به هويت وى گمانى برد، حضرت او را طلاق داده و يا در شهرى ديگر، دورِ جديدى از زندگى خود را آغاز كرده و دوباره ازدواج ميكند .
سپس شهيد صدر ميگويد: «حال كه ثابت شد كه ازدواج آن حضرت در عصر غيبت ممكن است، امكان دارد بگوئيم اين امر تحقّق يافته است، چون مهدى(عليه السلام) به تبعيّت از سنّت اسلامي سزاوارتر است، خصوصاً اگر معتقد شديم كه معصوم تا جايى كه ممكن است به مستحبّات عمل كرده و مكروهات را ترك مي كند.
بنابراين التزام به اين كه ازدواج وى در عصر غيبت ممكن است در اعتقاد به آنكافى است»([51]).
با عنايت و دقّت در دليل قائلين به ازدواج نكردن آن حضرت و جواب مذكور، و كلام شهيد سيّد محمّد صدر نكاتى قابل تأمّل است. از جمله:
1 . مواردى كه به عنوان فلسفهى غيبت از روايات قابل استفاده است كه به چند نمونهى آن اشاره شد، در عرض يكديگر نيستند، به اين معنا كه اگر غيبت براى امتحان باشد، ديگر مسألهى خوف و ترس از كشته شدن در آن نيست. بلكه اينها در طول يكديگرند، لذا نميتوان با بيان موارد ديگر فلسفه غيبت قائل به ازدواج امام(عليه السلام) شد. چون در عين اين كه غيبت براى ترس از كشته شدن است، براى امتحان كردن بندگان و معتقدين به آن حضرت نيز ميباشد، كه اين هم جاى استبعاد ندارد، به عبارت ديگر فرضيّه ترس از كشته شدن در تمام موارد ديگر نيز جارى است.
2 . سخن شهيد صدر در معناى غيبت به دو صورت ناشناسى (مردم او را ميبينند ولى نميشناسند) و ناپيدايى (جسم و شخص او ديده نميشود) و بنا كردن مسألهى ازدواج را بر ناشناسى، سخن جامع و فراگيرى نيست، چون نميتوانيم به ناشناسى به تنهايى و يا به ناپيدايى آن حضرت قطع پيدا كنيم، چرا كه ممكن است آن حضرت گاهى ناشناس باشد و گاهى ناپيدا، همانطور كه اين برداشت از روايات نيز قابل استفاده است.([52])
3 . شهيد صدر معتقد است زنى كه لياقت و شايستگى و به اصطلاح هم كفو آن حضرت باشد در عالم وجود ندارد، صدور اين سخن از ايشان جاى تعجب است، چرا كه زنان شايسته و بايسته با فضائل اخلاقى و معنوى بالا در هر دورهاى وجود داشته و هست، زنانى همچون حضرت مريم(عليها السلام) و آسيه همسر فرعون كه در قرآن كريم الگوى ديگران شمرده شدهاند([53]) و يا مانند حضرت خديجه همسر پيامبر گرامي اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) بودهاند و هستند، و از سوى ديگر در روايات وارده در شأن و خصوصيات اصحاب و ياران خاصّ امام زمان(عليه السلام) آمده است كه پنجاه نفر آنان زن ميباشند.([54])
آيا اينگونه زنان كه لياقت واقع شدن در زمره اصحاب خاص را دارند، و محرم خيلى از اسرار هستند، لياقت همسرى آن حضرت را ندارند؟ چه مانعى دارد كه امام(عليه السلام) از ميان آنان زنى را به همسرى برگزيند؟
4 . به نظر ميرسد كه ازدواج آن حضرت به صورت ناپيدايى امرى ممكن باشد برخلاف شهيد صدر كه آن را غير ممكن ميداند، زيرا ناپيدايى امرى هميشگى براى امام(عليه السلام) نيست، و از سوى ديگر همانطور كه براى همراهان و خواصّ غائب نيست([55]) براى همسر خود نيز ميتواند غائب نباشد.
ـ نتيجه گيرى: كسانى كه مي گويند حضرت مهدى(عليه السلام) ازدواج نكرده است، تنها دليلشان فلسفهى غيبت است، كه آنهم ترس از كشته شدن و افشاء سرّ امام است.
ولى با توجّه به موارد ديگر در فلسفهى غيبت كه در طول يكديگربودند نه در عرض، اين امر نميتواند مانع ازدواج آن حضرت باشد، گرچه در اين بحث فقط به عدم اثبات مانع پرداخته شده است. چون اثبات عدم المانع نياز به اطلاعاتى كافى و جامع و احاطهى كامل بر زندگى شخصى آن حضرت دارد، و اين نيز در حدّ توان ما نيست.

از سوى ديگر در مباحث تحقيقى و علمي نياز به دليل داريم، و براساس مدارك و ظواهر به نتيجه ميرسيم، بنابراين، گرچه با وجود اين گونه مدارك، ازدواج آن حضرت امرى ممكن است، ولى نميتوانيم با قطع و يقين به آن حكم كنيم، همانطور كه نميتوانيم به عدم ازدواج قطع پيدا كنيم.

آيا سكوت بهتر نيست؟

ـ نظريّه سوّم: گروهى ديگر مي گويند نبايد به اينگونه مباحث پرداخت و نهايتاً بايد توقّف كرد، و در جواب اين نوع سؤالات كلمه «نميدانم» و «نميدانيم» را بر زبان جارى مي كنند، چرا كه اصل ازدواج يا عدم ازدواج حضرت جزء اعتقادات ما نيست، زيرا در مباحث اعتقادى ما نيامده است كه بايد معتقد شويم به امام زمانى كه ازدواج كرده يا نكرده است، اين نوع موضوعات از مسائل شخصى است كه معمولا در روايات نيامده و كسى هم به آن نپرداخته است، حتّى امام عسكرى(عليه السلام) نيز در رابطه با ازدواج فرزندش چيزى نفرموده است.
نگاه اجمالى به تاريخ غيبت صغرى و كبرى حاكى از وجود نداشتن چنين مسائلى است، و حتّى كسانى كه توفيق لياقت ملاقات با آن حضرت را يافتهاند، هيچگونه سؤالى درباره ازدواج آن حضرت از آنها صادر نشده است، و غالباً به دليل مشكلات فراوان يا نيازهاى مادّى و معنوى و يا پرسيدن مسائل علمي از اين گونه سؤالات غافل بودهاند، گرچه اساساً سؤال نكردن از ازدواج طبيعى است چرا كه خيلى اوقات پيش ميآيد كه سالها با اشخاص و دوستان زيادى آشنا هستيم ولى لزومي نميبينيم كه از زندگى شخصى او سؤال كنيم، مثلا بگوييم آيا همسر داريد؟ اگر داريد دختر چه كسى است؟ آيا فرزند داريد؟ جنسيّت آنها چيست؟ و… لذا اساساً لزومي ندارد كه از اين گونه امور مطّلع شويم و اين مسائل در زندگى ما نيز هيچ تاثيرى ندارد، و به دليل اطّلاع نداشتن مورد مؤاخذه قرار نميگيريم.
ـ نقد و بررسى:
درست است كه اينگونه مسائل جنبه شخصى دارند، و دانستن يا ندانستن آن تأثيرى در زندگى ما ندارد، ولى امامان ما مانند انسانهاى عادى نبودهاند كه بىتفاوت از كنارشان بگذريم، زيرا آنها هاديان و رهبران دينى و اجتماعى مردم هستند كه طبق نصوص متعدّد از آيات و روايات، داراى مقام عصمت و مصونيّت از خطا و اشتباه مي باشند.
لذا دوستان و شيعيان آن حضرت دوست دارند سيره و روش آن امام را در مسائل خانوادگى و شخصى نيز بدانند و به ابهامات و يا سؤالات احتمالى ذهن خويش پاسخى مناسب بدهند. و اين مسأله مختص به امام مهدى(عليه السلام) نيست، همانطور كه هنوز عدّهاى ميپرسند: چرا امام حسن مجتبى(عليه السلام) با جعده ازدواج كرد؟ يا چرا امام جواد(عليه السلام) با امّ الفضل دختر مأمون يعنى كسى كه قاتل پدرش بود ازدواج كرد؟ آيا از آنها فرزندى باقى ماند؟ و… امام عصر(عليه السلام) نيز ا ز اين قاعده مستثنى نيست، بلكه قضيه برعكس است، و حسّاسيّت در امام زمان(عليه السلام) كه مهدى موعود است، و قيام خواهد كرد، و حكومت جهانى را تشكيل خواهد داد، و… بيشتر است.
بنابراين، اساس بحث از زندگانى شخص آن امام مانعى ندارد، گرچه به علّت موقعيّت استثنايى وى كه همان در غيبت به سربردن باشد، ما اطّلاع چندانى نداريم. و ناچاريم به همان مقدار از ادلّه و ظواهر و عمومات اكتفاء كنيم.
ياد آورى يك نكته:

لازم به ياد آورى است كه بحث اصلى ما ازدواج امام زمان(عليه السلام) است، كه مطالب مذكور پيرامون همين عنوان است. ولى از مباحثى پيرامون فرزندان و ويژگىهاى همسر آن حضرت كه لازمه ازدواج است خوددارى كرديم، و سعى بر اين بود كه به مقدار نياز اكتفاء، و از زياده گويى پرهيز نماييم.

نتيجه گيرى كلّى:

دلايل نظريّهى اوّل (قائلين به ازدواج آن حضرت) يا مخدوش است و رسا نيست و يا غالباً ناظر به زمان ظهور آن حضرت است، و از بيان ازدواج وى در زمان غيبت ساكت است.
و دلائل نظريّه دوّم (قائلين به ازدواج نكردن آن حضرت) كه فلسفهى غيبت يعنى ترس از كشته شدن بود با احتمالات و ذكر موارد ديگر فلسفه غيبت و اين كه آن موارد در طول يكديگرند، نتوانست مدّعاى خود را به طور كامل ثابت كند. و دليل نظريّهى سوّم (قائلين به توقّف) كه عدم اعتقادى بودن موضوع و عدم اطّلاع از مسائل شخص آن حضرت بود، با سير تحقيقات علمي و اشتياق شيعيان بر اطّلاع از اين مسائل و پيدا كردن جوابى براى سؤالات و ابهامات ذهنى خود، سازگار نبود.
بنابراين، با توجّه به عمومات در استحباب ازدواج و مكروه بودن عزوبت و ترك آن در هر حالى و مانع نبودن فلسفهى غيبت، ميتوان نتيجه گرفت كه وى ازدواج كرده است، و لازم نيست كه اين امر باعث افشاء سرّ آن حضرت شود، و با فلسفهى غيبت منافات داشته باشد، بلكه همسر وى ميتواند زنى پاكدامن و خودساخته همچون ياران خاصّ و يا ابدال آن حضرت باشد.
و همچنين لازم نيست كه اين ازدواج، از نوع دائم آن باشد بلكه با ازدواج موقّت (غير دائم) نيز ميتواند به امر مستحب عمل كند، همانطور كه لازم نيست حتماً عمر همسر وى مانند عمر خود آن حضرت طولانى باشد.
و نيز لازمه ازدواج، داشتن فرزند هم نيست كه سؤال شود فرزندانش در كجا زندگى ميكنند؟ بلكه ممكن است ازدواج كرده باشد ولى داراى فرزند هم نباشد، و نداشتن فرزند نيز براى آن حضرت نقص نيست، چرا كه وى ميتواند صاحب فرزند شود ولى به دليل انجام مأموريت الهى و حفظ خود از شناسايى ديگران، ميتواند با اختيار خود صاحب فرزند نشود.
پس اگر چه دليل محكم و قاطعى بر ازدواج آن حضرت در اختيار نداريم، ولى مانعى هم براى ازدواج نميبينيم، لذا با شواهد و قرائن و عمومات ادلّه استحباب ازدواج ميتوانيم معقتد شويم، كه آن حضرت ازدواج كرده است.
واللّه اعلم.
كتابنامه :
1 . مجلسى، محمدباقر، بحار الأنوار،مؤسسه الوفاء، بيروت / 1404.
2 . نورى طبرسى، ميرزا حسين، نجم الثاقب، انتشارات مسجد جمكران، چ دوم / 77.
3 . سعادتپرور، على، الشموس المضيئة، نشر احياء كتاب، چ أوّل / 80، مترجم: سيد محمدجواد وزيرى.
4 . حرّ عاملى، محمّد بن الحسن، وسايل الشيعه، مؤسسه آل البيت، قم / 1409.
5 . مكى عاملى، محمّد بن جمال، اللمعة الدمشقية، 10 جلدى، دار العالم الاسلامي بيروت.
6 . نجفى، محمّد حسن، جواهر الكلام.
7 . طباطبايى يزدى، محمّدكاظم، عروة الوثقى.
8 . طباطبايى، محمّد حسين، شيعه در اسلام، انتشارات جامعه مدرسين، چ دوازدهم / 76.
9 . نعمانى، ابن أبي زينب، الغيبة، انتشارات صدوق.
10 . رضوانى، على اصغر، موعودشناسى، انتشارات مسجد جمكران، چ أوّل / 84.
11 . سيّد ابن طاووس، جمال الاسبوع، انتشارات رضى، قم.
12 . حرّ عاملى، محمّد بن الحسن، اثبات الهداة، 3 جلدى، مكتبة العلمية قم.
13 . عاملى، جعفر مرتضى، دراسة في علامات الظهور والجزيرة الخضراء، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم ترجمه محمّد سپهرى.
14 . تهرانى، آغابزرگ، الذريعة إلى تصانيف الشيعة، دار الاضواء، بيروت.
15 . قمي، عباس، مفاتيح الجنان، ناشران قم، چ أوّل .
16 . باقى، محمدرضا، مجالس حضرت مهدى(عليه السلام)، نشر صدر، چ أوّل / 78.
17 . طوسى، محمّد بن حسن، الغيبة، انشتارات بصيرتى، چ دوم.
18 . صدوق، محمّد بن عليّ، كمال الدين، نشر اسلامي 2 جلدى.
19 . صدوق محمّد بن عليّ علل الشرايع، دار احياء التراث العربى، چ دوم.
20 . صدر، سيّد محمّد، تاريخ الغيبة الكبرى، دار التعارف سوريه.
21 . عياشى، محمّد بن مسعود، تفسر القرآن، نشر علميه قم.
22 . كلينى، محمّد بن يعقوب، اصول كافي، دار التعارف، لبنان.
23 . افتخارزاده، سيّد حسن، گفتارهايى پيرامون امام زمان(عليه السلام)، نشر شفق، چ چهارم / 79.
24 . سيّد ابن طاووس، الامان، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، قم / 1409 هـ.
25 . شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، انتشارات جامعه مدرسين، 4 جلدى، 1413 هـ.
26 . إبراهيم بن عليّ، كفعمي، المصباح، انتشارات رضى، قم / 1405 هـ.

تربیت جنسی کودکان

موضوع تربیت جنسی کودکان، از دغدغه های اصلی و مهم والدین و مربیان است. در موارد بسیاری مشاهده شده که رفتار غلط مربیان و والدین در این زمینه، تبعات جبران‌ناپذیری را بر روح و ذهن کودکان باقی گذاشته است به گونه ای که آثار آن در سنین بزرگسالی هم وجود داشته است.

متاسفانه برخی از والدین و مربیان، نسبت به این امر دچار نوعی کج بینی هستند و این موضوع همچون تابویی می دانند که نباید به آن نزدیک شد. همین نگرش موجب بروز مشکلات فراوانی می شود که در برهه ای از زمان می توان به سادگی آنرا حل کرد.

آنچه مهم است اینکه والدین و مربیان نسبت به تربیت جنسی کودکان توجه ویژه ای داشته باشند و راهکارهای مناسب را در این مسیر به کار گیرند. لازمه این امر، داشتن اطلاعات علمی و تجربی در این زمینه است. بهره گیری از اصول تربیت اسلامی و توجه به راهکارها و اصولی که در این زمینه از سوی کارشناسان ارائه می شود، در اغلب موارد، راه گشاست. به این شرط که نگرش والدین و مربیان، نگرشی آگاهانه باشد.

آنچه مسلم و طبیعی به نظر می رسد این است که اغلب کودکان در سنین ۳ تا ۵ سالگی، کنجکاویهای بسیاری را در ارتباط با فیزیک و آناتومی بدن خویش دارند. همین امر موجب می شود تا به بازیهایی مثل دکتر بازی، علاقه نشان دهند یا در ارتباط با تفاوتهایشان با جنس مخالف، از خود کنجکاوی نشان دهند و پرسش هایی را مطرح کنند.

آنچه مهم است اینکه اولا، والدین و مربیان بدانند که این رفتارها در کودکان، به هیچ عنوان جنبه جنسی ندارد و خطری در این زمینه برای بچه ها وجود ندارد. در واقع کودکانی که در شرایط طبیعی و با حفظ صیانت محیط تربیتی، در فضایی مناسب و شایسته بزرگ می شوند، در سنین کودکی با مشکلات جنسی روبرو نمی شوند و سوالات مکرر بچه ها در این زمینه را نباید به وجود تمایلات جنسی در آنها نسبت داد.

بنابراین وقتی والدین و مربیان باور کردند که سخن در تمایل جنسی در کودکان در میان نیست، رفتارهای بچه ها در زمینه کشف خودشان و جنس مخالفشان، غیرعادی و بی ادبانه به نظر نمی رسد. اما مهم است که این رفتارهای کودکان تحت نظر بزرگترها باشد. یعنی والدین و مربیان باید دقت داشته باشند که کنجکاوی بچه ها در این زمینه به حد و مرز خاصی ختم شود و ادامه پیدا نکند. می توان همواره بچه ها را تحت نظارت مستقیم و غیر مستقیم داشت و یا حواس آنها را پرت کرد.

مسئله مهم دیگری که در این زمینه وجود دارد، به نحوه عکس العمل مربیان و خصوصا والدین در زمینه های جنسی مربوط می شود. مثلا ممکن است کودکی با همان تصورات دنیای کودکانه خود از سخنان هم بازی خود در زمینه های جنسی صحبتی را با مادرش داشته باشد.

در چنین مواردی برخی از مادران برخورد سلبی و چکشی با کودکان دارند و با جدیت هر چه تمام تر، آنها را دعوا می کنند و حرفهایشان را به دور از ادب و نزاکت می خوانند و از آنها می خواهند که هرگز دراین باره صحبتی نکنند و اگر کردند، تنبیه خواهند شد.

از طرف دیگر یک مادر می تواند با حالتی کاملا عادی، به سخنان کودکش گوش کند و با لحنی دوستانه و آرام، او را راهنمایی کند و وجود تفاوت میان دو جنس را کتمان نکند و آنرا امری طبیعی و خدادادی معرفی کند اما در نهایت از کودکش بخواهد که در این زمینه کمتر کنجکاوی کند. مطمئنا چنین کودکی بیش از سایرین این فرصت را دارد که اگر در هر مقطعی از زمان با مشکل یا مسئله ای روبرو شد، بتواند به راحتی موضوع را مادرش مطرح کند و از او راهنمایی بخواهد. مطمئنا می توان با تجدید نظر در برخی از رفتارهای ساده و دم دستی، تاثیرات عمیق و مثبتی را در کودکان بر جای گذاشت.

منبع: تبیان

نامگذاری فرزندان امام علی به اسم خلفا

شبهه

چرا اهل بیت (علیه السلام) نام برخی از فرزندان خود را به نام های خلفا، نام گذاری کرده اند؟ آیا این کار دلیل بر رابطه خوب و دوستانه میان اهل بیت علیه السلام و خلفا نیست؟!

پاسخ شبهه

هر جامعه‏ اي آداب و رسومي دارد که جامعه ديگر آنها را نمي ‏پذيرد؛ براي نمونه، عرب ‌ها آدابي دارند كه عجم‌ ها آنها را نمي‏ پذيرند. نامگذاري در هر قوم و قبيله ‏اي وجود دارد؛ يعني هر پدري با انگيزه ويژه اي براي فرزندان خود نامي بر مي‏ گزيند. گاه نامي، مانند نام‏ هاي ايراني جمشيد، داريوش و… نزد گروهي خوب و پسنديده است. اما عرب‌ ها اين نام‏ ها را نمي‏ پسندند؛ چنانکه نام هايي مانند خالد، مالك، شِمر، عُدَي، بكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد و…، نزد آنان مرسوم است. صاحبان اين نامها هم از جنبه خوبي و بدي با يکديگر متفاوت‌اند؛ برخي، انسان‏هاي شجاع و نيرومند، برخي ديگر ترسو و شماري از آنان عالم و برخي ديگر جاهل ‌اند.

از اين رو، برگزيدن نامي که يك فرد آن عالم و فرد ديگر آن جاهل است، به معناي دوست داشتن افراد جاهل يا تأييدکردن جهل نيست. نام‌‌گذاري به نام خلفا نيز چنين است. از اين‌رو، كساني كه نام آنان را بر فرزندان خود نهاده‌­اند، نه به انگيزه برخورداري خلفا از اين نام ها، بلكه به دليل رواج اين نام‌‌ها ميان عرب‌ها بوده است. نامگذاري فرزندان اهل بيت نيز به همين دليل صورت پذيرفته است.

افزون بر اين، چنين نام گذاري از همكاري و مشاوره حضرت امير(ع) با خلفا يا بيعت وي با آنان ـ بر فرض تحقق آن ـ مهم تر نيست؛ پس نه اين همكاري و بيعت و نه آن نام گذاري بر تأييد خلافت دلالت نمي‌کند؛ زيرا افزون بر اين ها دلايل قوي ديگري مانند حفظ اسلام و پرهيز از پديد آمدن اختلاف ميان مسلمانان وجود داشته است و هنگام تعارض دو دليل با يکديگر دليل قوي تر را بايد برگزيد.

ابوبكر كنيه فرزند علي عليه السلام بوده است نه نام آن،  نام اصلی آن، عبد اللّه بوده كه در كربلا سنّش 25 سال بوده است.[1]

بنا بر اين سال ولادت عبد الله در اوائل خلافت حضرت علي عليه السلام بوده كه حضرت در آن دوره تندترين انتقاد‌ها را از خلفاي پيشين داشته است.

در باره عمر فرزند امام علی علیه السلام، باید گفت  که این را عمر ابن خطاب بر فرزند امام علی گذاشته بود و يكي از عادات عمر تغيير نام افراد بوده است و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر اين نام را بر او گذارد و به اين نام نيز معروف شد، بلاذري در انساب الأشراف مي‌­نويسد:«وكان عمر بن الخطاب سمّي عمر بن عليّ بإسمه»، عمر بن خطاب، فرزند علي را از نام خويش، «عمر» نام گذاري كرد.[2] ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌‌‌نويسد: « ومولده في أيام عمر. فعمر سماه باسمه.» در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براي وي انتخاب كرد.[3]

عمر بن الخطاب، اسم افراد ديگري را نيز در تاريخ تغيير داده است که به برخی از آنها اشاره می‌گردد:

  1. « عبد الرحمن بن الحارث…. كان أبوه سماه إبراهيم فغيّر عمر اسمه»؛ پدرش اسم او را ابراهيم گذاشته بود؛ ولي عمر آن را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.[4]
  2. «الأجدع بن مالك بن أمية الهمداني الوادعي… فسماه عمر عبد الرحمن»؛ عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالك را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.[5]
  3. «وكان إسم المعلي ثعلبة، فسماه عمر بن الخطاب المعلي.»؛ نام معلي، ثعلبه كه عمر آن را تغيير داد و معلي گذاشت.[6]

نام گذاري به عثمان، نه به جهت هم نامي با خليفه سوم و يا علاقه به او است؛ بلكه همانگونه كه امام عليه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون اين نام را انتخاب كرده است.

إنّما سمّيته بإسم أخي عثمان بن مظعون»؛ فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم.[7]

 پی نوشت ها:

[1] . أبو الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، دار المعرفة، بيروت ، ص 88.

[2] . أحمد بن يحيي بن جابر البلاذري، (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، دار الفكر – بيروت

الأولى، 1417 هـ – 1996 م ج 2، ص 192.

[3] . شمس الدين ذهبي، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، مؤسسة الرسالة – بيروت، التاسعة، 1413هـ.ج 4، ص 134،

[4] . أحمد بن علي بن حجر عسقلاني (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، اول، 1412 – 1992.، ج 5، ص 29،

[5] . همان.

[6] . أبو المنذر سلمة عوتبي، (متوفاي: 511هـ)، الأنساب، ج 1، ص 250. بی نا، بی تا، بی جا.

[7] . مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 23.

در تربیت فرزند، سخت‌گیری نکنید!

سفارش من به تو این است که تقوای خود را داشته باشی و به آنچه که خدا بر تو واجب کرده است، اکتفا کنی و دنبال چیزهایی که مردم برای خودشان درست کرده‌اند و خدا نخواسته نروی و سوم راهی که پیشینیان و پدران و صالحان خاندانت در پیش گرفته‌اند در پیش بگیری.

ابتدا با طرح یک سؤال و بیان آن وارد موضوع اصلی نامه و وصیت حضرت به فرزندش می‌شویم،- امام علی(علیه السلام) دارای چه روش تربیتی‌ای بودند؟ قبل از آنکه به روش تربیتی امام بپردازیم ضروری است به روش تربیتی انبیاء اشاره کنیم زیرا روش تربیتی امام، از روش انبیا جدا نیست.

برنامه انبیا و کسانی که راه آنان را دنبال می‌کنند، تربیت انسان است و قصد آنان هدایت و رشد انسان به سوی کمال می‌باشد که این یک برنامه تربیتی کلی است. خداوند درباره‌ی تربیتی پیامبر می‌فرمایند:

“هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِّنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَ إِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ”(۱)؛ او کسی است که از میان مردم بی کتاب پیامبری را از خودشان برانگیخت که این پیامبر برنامه ایی سه مرحله ایی دارد.

برنامه اول “یتلوا علیهم آیاته” یعنی نشان‌های جهان آفرینش را پی در پی بر مردم ناآگاه و غافل و مبتدی فرو می‌خواند. به عبارت دیگر نمی‌شود کسی را که آگاهی ندارد و غافل و خواب است، یک باره آگاه کرد و به او دانش آموخت. باید او را با برنامه حساب شده و غفلت و نادانی بیرون آورد. و سپس به نشانه‌هایی که پیرامونش وجود دارد متذکر شد. وقتی که توجه انسان به این نکات جلب شد، آن وقت برای آموزش آماده می‌شود. ولی نه برای آموزش در همه زمینه‌ها. هر کسی فرهنگ خاصی دارد و در محیطی زندگی کرده و در آن محیط چیزهایی یاد گرفته که ممکن است مانع درک مسائل درست شود.

به همین دلیل، دومین برنامه پیامبر تزکیه یعنی پاک کردن زمینه ذهن از بد آموزی های پیشین است. دانه باید در یک زمین مستعد و پاک بروید قبل از آن باید زمین را از کلوخ و علف‌های هرز پاک کرد بعد در صدد کاشت دانه بود. حتی پیامبر و انبیاء گذشته وقتی می‌خواهند خود را معرفی کنند اول “لا اله” می‌گویند که همه اشکال اله ها از ذهن انسان پاک شود بعد “الا الله” را بیان می‌کردند پس انسان با وارستگی و عدم تعلق، آزاد شده و آماده رشد می‌گردد.

مرحله سوم: تعلیم و آموزش است “یعلمهم الکتاب و الحکمه” کتاب با الف و لام آمده یعنی قانون کلی حاکم بر جهان که همه انسان‌ها بدان نیازمند هستند و تغییر پذیر نیست (مثل دو دوتا چهار تا). و در ادامه باید حکمت بیاموزد تا بشر توانا سازد که این اصول و قوانین کلی را در ظرف زمان و مکان پیاده و اجرا کند. قبل از اینکه مسأله را بخواهی حقیقت جویانه و به صورت علمی مورد بررسی قرار دهی. از خدایت یاری بجو و برای موفقیت خودت به خدا رو بیاور و از هر گونه آلودگی در کارت. که تو را در شبهه بیندازد بپرهیز و از هر چه که تو را تسلیم گمراهی می‌کند دست بردار.

خداوند در ادامه آیه نکته‌ای اشاره می‌کند که باعث امیدواری و انگیزه حرکت انسان می‌شود و آن عبارت است از:

“وَ إِن کَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُّبِین”؛ اگر چه قبلاً در گمراهی بسیار روشنی بوده باشد.

اگر خداوند به این نکته اشاره نمی‌کرد. ممکن بود خیلی‌ها بهانه کنند که دیگر از ما گذشته و ما شکل خود را گرفته‌ایم و دیگر تغییر پذیر نیستم. خداوند می‌فرماید این طور نیست. اگر شرایط تعلیم و تربیت درست باشد و بر اساس اصول صحیح انجام گیرد، انسان تغییر می‌کند هر چند قبلاً در گمراهی بوده باشد.(۲) این برنامه کلی پیامبر است که منشور تربیتی حضرت علی(علیه السلام) نیز از آن تبعیت می‌کند. امیر المؤمنین(علیه السلام) یک منشور تربیتی کامل دارد (که اگر در خاطرتان باشد) و آن نامه‌ای است که به امام حسن(علیه السلام) نوشته‌اند، که به بخش‌هایی از آن در نوشتار قبلی اشاره شد.

امام علی(علیه السلام) می‌فرمایند: “یا این که ترسیدم برخی از هوا و هوس‌ها و یا فتنه‌ها و آشوب‌های دنیا، پیش از آنکه من بخواهم تجربه‌ام را به تو منتقل کنم بر تو غلبه کند”(۳)

باز این خطاب به نوجوان و جوان است که آنان همیشه در معرض آسیب‌های گوناگون قرار دارند.

۱- هوا و هوس که طیبعت هر انسانی است .

۲- فتنه‌ها و آشوب‌های گوناگونی که در جهان به وجود می‌آید و بر آن‌ها اثر می‌گذارد.

“لذا ترسیدم این عوامل نسبت به من پیش دستی کنند و تو را زودتر تحت تأثیر قرار دهند و در نتیجه مانند یک حیوان چموش و رم کننده بشوی که هیچ نصیحتی و تربیتی نپذیری. بنابر این فکر کردم قبل از آن و در زمانی که برای پذیرش این نصیحت‌ها آمادگی داری، این تجارب خودم را به تو منتقل کنم”

(دل جوان و نوجوان مانند زمینی است که هیچ چیز در آن نکاشته‌اند و هر دانه‌ای که در آن بکارند، می‌پذیرد و رشد می‌دهد. بنابر این باید قلب نوجوان را پیش از آن که تحت تاثیر عوامل مخرب و فاسد قرار گیرد با عوامل سالم و صالح پر کرد)

و در ادامه حضرت می‌فرماید: “من از میان تجربیات گذشتگان بهترین‌ها را برای تو انتخاب کردم”

زیرا نسبت به تو دلسوز هستم، تو را دوست دارم و دلم می‌خواهد که این تجربیات را با تو، که روی به زندگی داری، دارای نیت سالم هستی و یک جان پاک داری که پذیرای هر حقیقتی است در میان بگذارم.

“تو را به دو چیز سفارش و توصیه می‌کنم: اول، تعلیم و تفسیر کتاب خدا و دوم، توجه به شرایع اسلام و احکام و حرام و حلال آن.” سفارش من به تو این است که تقوای خود را داشته باشی و به آنچه که خدا برتو واجب کرده است، اکتفا کنی و دنبال چیزهایی که مردم برای خودشان درست کرده‌اند و خدا نخواسته نروی و سوم راهی که پیشینیان و پدران و صالحان خاندانت در پیش گرفته‌اند در پیش بگیری

این روش تربیتی حضرت است، نخستین چیزی که تعلیم می‌دهند، همین دو چیز است و به چیز دیگری تجاوز نمی‌دهند و نگران آن هستند که اگر فرزند را آزاد بگذاریم بیم انحراف وجود دارد و اگر مقیدشان کند بیم دیکتاتوری و فشار را دارند چرا که می‌دانند اگر کلام به زور مقید باشد فرزند آن طور که باید و شاید رشد نمی‌یابد و احیاناً با فرار از مسؤلیت مشکل ساز می‌شود. اینجا حضرت بین دو مسأله (آزادی و مقید کردن) گرفتار است و می‌فرماید:

“دیدم که اگر بخواهم تو را آزاد بگذارم که در دل اختلافات و شبهه‌ها بروی، ترسیدم که در چاله‌های شبهات گم شوی و دیدم که اگر بخواهم تو را مقید کنم، ترس از آن داشتم که رشد نکنی و به کمال نرسی. بنابراین راه میانه‌ای را انتخاب کردم. دیدم که استوار ساختن تو بر راهی که من آن راه را صالح می‌دانم (با وجودی که اکراه دارم که تو را مقید کنم) دوست داشتنی‌تر است تا این که تو را تسلیم به امری بکنم و در مسیری رها سازم که اطمینان ندارم آخرش هلاکت تو باشد.”

یعنی اگر تو را آزاد بگذارم، ممکن است به هلاکت برسی و اگر مقیدت کنم، رشد نکنی. از این جهت آمدم مسایل را برای تو مشخص کردم و مقیدت کردم تا این مسایل را یاد بگیری. اما برای اینکه جلوی رشدت را هم نگیرم تو را به خدا واگذار کردم. از خدا خواستم که تو را موفق بکند و رشد دهد و به مقصدت هدایت کند. و در ادامه حضرت می‌گویند چه کار باید بکنی که نجات بیابی؟

“سفارش من به تو این است که تقوای خود را داشته باشی و به آنچه که خدا بر تو واجب کرده است، اکتفا کنی و دنبال چیزهایی که مردم برای خودشان درست کرده‌اند و خدا نخواسته نروی و سوم راهی که پیشینیان و پدران و صالحان خاندانت در پیش گرفته‌اند در پیش بگیری.

در واقع امیر المؤمنین(علیه السلام) در اینجا می‌خواهد بگوید اطمینان داشته باش این مسائلی که به تو گفتم، از روی تجربه بسیار عمیقی در اختیارت گذاشته‌ام. اما در عین حال تو را مجبور نمی‌کنم که از من بپذیری، به قلب، اندیشه و عقل خودت مراجعه کن و با روش عملی درستی این‌ها را نقد کن و آنچه را که به نظر خودت درست است بپذیر. (البته نه از روی عناد و لجبازی)

نکته برجسته و ممتاز تربیتی امیر المؤمنین(علیه السلام) (البته به نظر من) این است که ایشان می‌فرمایند:

“قبل از اینکه مسأله را بخواهی حقیقت جویانه و به صورت علمی مورد بررسی قرار دهی. از خدایت یاری بجو و برای موفقیت خودت به خدا رو بیاور و از هر گونه آلودگی در کارت. که تو را در شبهه بیندازد بپرهیز و از هر چه که تو را تسلیم گمراهی می‌کند دست بردار.”

یعنی انسان اگر می‌خواهد یک کار علمی هم انجام دهد، باید درون خود را خالص کند و به یافته‌های علمی خویش مغرور نشود. زیرا هیچ دانشمندی نیست که واقعاً بعد از سال‌ها تجربه و به دست آوردن مسایل علمی بتواند ادعا کند که همه جنبه‌های آن علم را به دست آورده است. از این رو، باز وقتی خودمان را به قوانین علمی مجهز کردیم، باید خالصانه به خدا رو آورده و بگوییم بار خدایا من تا آنجا که توانستم، کوشیدم اگر نکات دیگری هست، توبه من کمک کن که بتوانم آن‌ها را کشف کنم و یاری‌ام کن که گمراه نشوم. دیدم که اگر بخواهم تو را آزاد بگذارم که در دل اختلافات و شبهه‌ها بروی، ترسیدم که در چاله‌های شبهات گم شوی و دیدم که اگر بخواهم تو را مقید کنم، ترس از آن داشتم که رشد نکنی و به کمال نرسی. بنابراین راه میانه‌ای را انتخاب کردم. دیدم که استوار ساختن تو بر راهی که من آن راه را صالح می‌دانم (با وجودی که اکراه دارم که تو را مقید کنم) دوست داشتنی‌تر است تا این که تو را تسلیم به امری بکنم و در مسیری رها سازم که اطمینان ندارم آخرش هلاکت تو باشد

سپس امام(علیه السلام) می‌فرماید: “از کجا می‌دانی این راهی که می‌پیمایی و به جلو می‌روی درست است یا نه؟ من یک معیار دست تو می‌دهم. اگر یقین کردی و قلب تو معاف شد و به دنبال صفا پیدا کردن دچار خشوع و فروتنی شدی و همه اندیشه‌ات کامل و در یک موضوع متمرکز شد و پراکندگی اندیشه، تردید و وسوسه نداشتی و در این مسیری که حرکت می‌کنی. تمام همت و آهنگ تو هماهنگ شد، آن وقت در آن چیزی که من برای تو توضیح داده‌ام. نظر کن، اما اگر دیدی آنچه را که دوست داری به آن برسی، هنوز به رایت فراهم نشده و اندیشه و نگرشت، تهی از وسواس و تردید نشده است. بدان که داری کورکورانه پرتگاه را می‌پیمایی و در تاریکی می‌افتی. خواستار دین، کسی نیست که پرتگاه را بپیماید یا مسائل را به هم بیامیزد و مخلوط کند و به شبهه و گمراهی افتد. در این صورت دست برداشتن از تحقیق و از جلو رفتن خیلی بهتر از جلو رفتن و ادامه راه دادن است و بهتر است که آن راه را دنبال نکند.”

به طور خلاصه، در روش تربیتی امیر المؤمنین(علیه السلام) نکاتی ممتاز وجود دارد که هر انسان دارای درک و عقل سلیم را متوجه خود می‌سازد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:

۱- پرهیز از القا تفکر به دیگری

۲- مخاطب خود را در تفکر آزاد گذاشته

۳- آزادی تفکر تعریف شده باشد تا راه انحطاط مسدود گردد

۴- توجه به عزت نفس مخاطب و دادن اعتماد به نفس به او

۵- واقعیت نگری

۶-دور از تعصب و تک محوری بودن (چون پدر است حرفش الاّ و لابد باید اجرا شود!)

۷- تلاش جهت رسیدن به حقیقت

۸-تواضع و فروتنی

۹- دوری از وسواس وتردید

۱۰- توجه به خدا

۱۱- یاری از او

۱۲- مغرور نشدن به دانسته‌ها

۱۳- پذیرفتن اشتباهات و اصلاح خطاها

پی‌نوشت‌ها

۱- سوره جمعه آیه / ۲

۲- مقاله ویژگی‌های مکتب تربیتی از دکتر سید محمد مهدی جعفری؛ مجله تربیت

۳- نهج البلاغه نامه ۳۱، شرح نهج البلاغه ابن میثم مترجم، محمدی مقدم؛ ج۵؛ ص۴۰۷

مهناز وکیلی

بخش نهج البلاغه تبیان

افزایش مهارت‌هاى خواندن در فرزندان

با هم کتاب بخوانیم

عادات مطالعه خوب به طور طبیعی سراغ افراد نمی آیند. آنها را باید آموخت. مهارت های مطالعه، در مدرسه به فرزندتان آموزش داده می شود. شما می توانید آنچه آنها در این زمینه یاد گرفته اند را به وسیله تشویق کردن تقویت کنید تا این که از این مهارت ها به بهترین شکل استفاده کنند. بچه هایی که از مهارت های قوی در خواندن برخوردارند، می توانند براحتی در تمام زمینه ها، به موفقیت دست یابند. به عنوان پدر یا مادر، می توانید کارهای زیادی انجام دهید تا به فرزندتان برای کسب این مهارت ها کمک کنید. از شما انتظار نمی رود طریقه خواندن را به آنها بیاموزید بلکه می توانید محیطی فراهم آورید که در آن خواندن یک فعالیت ارزشمند و مشترک تلقی شود.

یکی از مهمترین کارهایی که می توانید انجام دهید تا فرزندانتان را به خواندن تشویق کنید، آن است که خود شما هم اهل مطالعه باشید. وقتی بچه ها در حالتی بزرگ شوند که ببینند والدینشان از مطالعه لذت می برند، آنها هم به طور طبیعی در این زمینه کنجکاوی هایی نشان می دهند. به همین دلیل باید کتاب و مجلات همچون وسایل خانگی از قبیل تلویزیون و ضبط صوت در منزل شما موجود باشند.

پیشنهادهای ذیل را برای تبدیل محیط خانه خود به محل مناسبی برای مطالعه به کار ببندید:

برای فرزندتان کتاب بخوانید: یکی از بهترین کارهایی که می توانید انجام دهید تا فرزندانتان را به مطالعه تشویق کنید، آن است که برایشان کتاب بخوانید. این کار را زمانی شروع کنید که او خیلی کوچک است و تا وقتی میل دارد گوش کند، این کار را ادامه دهید.

به خواندن فرزندتان گوش دهید: بچه ها دوست دارند برای والدینشان کتاب بخوانند. این عامل، تقویت کننده اعتماد به نفس بوده و در ضمن، مهارت های خواندن را در آنها افزایش می دهد. خواندن با صدای بلند، این فرصت را برای بچه ها فراهم می آورد که به نقطه گذاری ها و زیر و بم کردن صدا، توجه ویژه ای اعمال کنند. توجه داشته باشید وقتی فرزندانتان با صدای بلند چیزی را می خوانند، از آنها ایراد نگیرید. به خاطر داشته باشید که شما می خواهید این عمل، یک فعالیت لذتبخش باشد.

به صورت منظم به کتابخانه سری بزنید: در کتابخانه به قسمت کتاب بچه ها مراجعه کنید. در آنجا کتابهای خواندنی بسیاری برای بچه هایی در تمام گروههای سنی وجود دارد. کتابدار هم می تواند به شما و فرزندتان کمک کند تا کتاب مناسب را انتخاب کنید؛ به علاوه کتابخانه ها بیشتر برای بچه ها، باشگاه های مطالعه و ساعت های قصه خوانی برگزار می کنند که بهتر است از این برنامه ها هم استفاده کنید.

به فرزندتان کمک کنید تا کارت عضویت کتابخانه را دریافت کند: داشتن کارت عضویت کتابخانه به بچه ها کمک می کند احساس مسوولیت و غرور را در خود پرورش دهند. تاکید کنید فرزندتان با امضاء کردن کارت عضویت، در واقع قول می دهد به قوانین کتابخانه احترام بگذارد و از کتابهایی که به طور امانی دریافت می کنند، به بهترین شکل نگهداری کند.

به آنها کمک کنید برای خودشان کتابخانه تشکیل دهند: به ندرت می توان چیزهایی را پیدا کرد که مانند جمع آوری کتابهای ارزشمند، بچه ها را ارضا کند. بسیار اتفاق می افتد آنان این کتابها را برای تمام طول عمر نگهداری می کنند و آنها را به نسلهای بعدی هم هدیه می دهند. لزومی ندارد کتابها، گران قیمت باشند و می توان آنها را از نمایشگاه کتاب مدارس، حراج کتابفروشی ها، حراج های خانگی یا باشگاه های کتاب تهیه کرد.

به آنها آبونمان یک مجله را هدیه دهید: مجله های خوب متعددی می توان پیدا کرد که برای بچه ها منتشر می شوند. بسیاری از این مجلات بر علایق ویژه ای تاکید دارند، بنابراین شما باید آن چیزی را در نظر بگیرید که به طور اخص مورد توجه فرزندتان باشد مثل صنایع دستی، رایانه، بازیها، ادبیات، تاریخ و…

آنها را به داستان نویسی تشویق کنید: بسیاری از کودکان که از خواندن یا گوش کردن به داستان لذت می برند، به نوشتن یا نقاشی کردن داستان هایی از خودشان هم علاقمندند. اگر فرزندانتان کوچک هستند، از آنها بخواهید داستان های تخیلی خود را به شما بگویند و شما آنها را یادداشت کنید. شما می توانید داستان او را به صورت یک یا دو جمله در هر صفحه بنویسید و سپس صفحات را به هم بچسبانید و آنها را به او برگردانید تا درباره موضوع آن نقاشی کند. نتیجه کار، مطمئنا داستان قشنگی خواهد بود. بچه های بزرگتر را تشویق کنید تا داستان بنویسند. برای این کار، وسایل مورد لزوم از قبیل مداد، خودکار، کاغذ خطدار و بی خط و قلم نشانگر را هم در اختیارشان قرار دهید و از همه مهمتر این که داستان آنها را بخوانید و آن را تحسین کنید.

تلویزیون را خاموش و با هم مطالعه کنید: بعضی خانواده ها دریافته اند یک ساعت مطالعه می تواند پایانی خوشایند و آرام بخش برای یک روز کاری پر مشغله باشد. این واقعیت که کنار فرزندان خود مطالعه کنید، بر ارزشی که برای مطالعه قائلید می افزاید؛ به علاوه این یک ساعت، زمان مناسبی برای بچه ها خواهد بود تا افکارشان را درباره کتابهایی که در دست دارند با شما مطرح کنند.

خوب خواندن

مهارت های قوی در درک مطلب، مبنای موفقیت در همه زمینه ها هستند. شما می توانید به فرزندتان کمک کنید تا این مهارت ها را با خوب خواندن پرورش دهد.

خوب خواندن، شیوه ای است که به آنها کمک می کند به وسیله افزایش مهارت های درک مطالب نوشته شده و مطالب شنیداری، کتابخوان های بهتری شوند. یک جلسه خوب خواندن، فقط حدود ۱۵ دقیقه طول می کشد.

۱- برای فرزندتان کتاب بخوانید: برای فرزندتان به مدت ۵ دقیقه با صدای بلند کتاب بخوانید و اطمینان حاصل کنید کتابی را که برای او می خوانید، در دست مطالعه اوست. کلمات را با دقت و به روشنی تلفظ کنید و هنگام روبه رو شدن با ویرگول و نقطه، به اندازه کافی تامل کنید.

۲- وقتی فرزندتان کتاب می خواند، به او گوش کنید: از فرزندتان بخواهید ادامه همان کتاب را با صدای بلند بخواند. اما باید دقیقا از نقطه ای شروع کند که شما خواندن را متوقف کرده اید. به او یادآوری کنید که کتاب را به صورت شمرده و طوری بخواند که آنچه بر زبان می آورد، دارای معنا باشد. به همین دلیل است که کتاب خواندن شما، از اهمیت خاصی برخوردار است و به صورت الگویی برای فرزندتان درمی آید. توجه داشته باشید وقتی فرزندتان کتاب می خواند، او را متوقف نکنید تا ایرادهایش را گوشزد کنید. اگر او لغتی را اشتباه اداء کرد، آن را یادداشت کنید و بعد تذکر دهید.

۳- درباره آنچه خوانده است سوالاتی بپرسید: با پرسیدن سوالهایی کلی راجع به آنچه شما و او با صدای بلند خوانده اید، گوش کردن و خواندن او را آزمایش کنید.

درباره پاسخ هایش با او صحبت کنید و نظرتان را بگویید. هر زمانی که امکان داشت، یک جلسه خوب خواندن با فرزندتان ترتیب دهید. این شیوه راه خوبی برای پرورش مهارت های خواندن و روشی عالی است تا نشان دهید تا چه حد برای مطالعه اهمیت قائلید. بسیاری از خانواده ها دریافته اند جلسه های خوب خواندن به صورت منظم، روش سرگرم کننده ای برای مطالعه وی است. در این جلسه ها از خواندن کتابی که مورد علاقه خاص فرزندتان است، شروع کنید.

در جلسات بعدی، همین کتاب را تا انتها ادامه دهید. هرگاه فرزند شما اشتیاق داشته باشد که دریابد بعد در داستان چه اتفاقی خواهد افتاد، برای پیوستن به شما در جلسه خوب خواندن، تمایل بیشتری نشان خواهد داد.

 بهاره صفویى

منبع: روزنامه جام جم ۳/۹/۸۳

رقابت میان فرزندان

 والدین در طول زندگى، شاهد رقابت میان فرزندان خواهند بود. پدر و مادر هرگز نباید مانع انجام این عمل در میان آنان گردند بلکه باید به کار و برنامه ریزى صحیح، رقابت میان فرزندان را تحت کنترل خود بگیرند و اداره نمایند. گاهى اوقات این رقابت ها خفیف است و تنها گهگاهى به دخالت نیازمندست. اگر چنین مواردى میان فرزندان وجود داشت والدین نباید نگران باشند بلکه باید سعى کنند که فرزندان را به درستى هدایت نمایند تا مسیر درست را در پیش گیرند.

نسبت به رقابت میان فرزندانتان غفلت نکنید و یا بیش از حد احساساتى نشوید

گاهى اوقات هم چشمى هاى میان فرزندان به درگیرى، عصبانیت و تندخویى مى انجامد، و چندین بار در روز موجب برخورد میان آنان مى گردد. در مواردى که خشونت و تندخویى حاکم است مداخله ى والدین ضرورى به نظر مى رسد. حتى گهگاه نیاز به مداخله ى حرفه اى به معنى مشاوره با روان پزشک یا مشاور خانواده لازم است، همچنین باید به خاطر داشت که این رقابت ها ممکن است سال هاى کمى و یا حتى در تمام طول عمر ادامه پیدا کند.

رقابت امرى طبیعى است و در این میان کسى مقصر نمى باشد

رقابت میان خواهر و برادر امرى طبیعى است. پدر و مادر نباید فرزندان و یا خود را به خاطر این عمل، مقصر بشمارند. هدف واقع گرایانه این است که به فرزندان کمک شود که راه هایى را بیابند تا با این حسادت ها، برخوردها، تضادها و عصبانیت ها کنار بیایند. حسادت میان خواهر و برادر بسیار شایع است و معمولا زمانى آغاز مى‌شود که فرزند جدید متولد مى‌شود. نوزاد تازه متولد شده، توجه والدین را به خود جلب مى کند چون او به این توجه بیش از حد نیازمند است. حال تصور کنید که وقتى فرزند جدیدى متولد مى‌شود و تمام توجه پدر و مادر را به خود جلب مى کند چه حسى براى فرزند پیشین ایجاد مى گردد؟ در این هنگام احساس تنفر، حسادت و حتى عصبانیت در ذهن فرزند به وجود خواهد آمد. آدل فیبر (۱) و الین مازلیش (۲) در کتاب جالب خود تحت عنوان «خواهر و برادرهاى بدون رقابت» تشابه زیبایى را مطرح مى کنند. آنها چنین ابراز مى دارند که احساسى که به دنبال به دنیا آمدن فرزند دوم در کودک پیشین ایجاد مى‌شود درست مانند این است که شوهر انسان، همسر جدیدى اختیار کند. تصور کنید که شما زنى هستید که شوهرتان به شما مى گوید: عزیزم، من به تو بسیار عشق مى ورزم به همین خاطر تصمیم گرفته ام همسر دیگرى درست همانند تو به خانه بیاورم، در این زمان چه احساسى دارید؟ چطور مى خواهید با شخصى جدید روبرو شوید و برخورد نمایید؛ با کسى که رقیب شماست و عشق و توجه همسرتان را مى رباید؟ حال شما تصور کنید که در سنین ۱۰٫٫٫،۴،۳ سالگى هستید و فرزند جدیدى به عنوان رقیب وارد مى‌شود، اکنون چه احساسى خواهید داشت؟ اگر به دقت به این قضیه بنگرید، متوجه مى شوید که رقابت میان فرزندان قسمتى از ماهیت و طبیعت وجودى بشر است. کودکان در مورد توجه، عشق والدین، جایگاه اجتماعى و خانوادگى و دوستان خود با یکدیگر رقابت کرده و کشمکش دارند، فرزندان کوچکتر سعى دارند که در مقابل فرزندان بزرگتر از خود مقاومت نشان دهند و بزرگترها نیز کوشش مى کنند که کوچکترها را سر جاى خود بنشانند. نقش والدین، کنار گذاشتن این رفتارها نیست زیرا فرزندان باید در محدوده ى مناسب و درست به رقابت با یکدیگر بپردازند و پدران و مادران نباید از کودکان بخواهند که این گونه رفتارها را کنار بگذارند.

وقتى که ما به این مشکلات مى پردازیم مهم است دریابیم که رقابت میان خواهر و برادرها مى تواند تجربه ى مثبت و سازنده اى در زندگى آنها باشد. بسیارى از والدین بر این امر واقف نیستند و با خواندن این جمله که «هم چشمى و رقابت میان کودکان سازنده و مثبت است» سر خود را تکان مى‌دهند و متعجب مى‌شوند دقت کنید که به هر حال بسیارى از کشمکش ها و رقابت ها میان فرزندان، تجربه ى ارزشمندى است که آنها را براى رویارویى با مشکلات زندگى آماده مى کند. نتیجه ى صریحى که مى توان از این برخوردها کسب کرد این است که وقتى فرزندان با یکدیگر رقابت داشته باشند همان طور که بزرگ مى‌شوند مى آموزند که چطور با دیگران روبرو شوند و چطور در مواجهه با عدم توافق ها و عصبانیت ها به طور مناسبى واکنش نشان داده، با رفتارهاى خصمانه مقابله کرده و در نهایت در امور شراکتى و اجتماعى وارد شوند. به هر حال همه ى خانواده‌ها به اهمیت این موضوع واقف نیستند و نمى دانند که وقتى فرزند ۵ ساله ى آنها در تلاش است که اسباب سازى خود را از کودک سه ساله شان بگیرد در واقع در حال خودسازى و شکل گیرى مى باشد و این عمل منفعت هاى بى شمارى را به دنبال دارد.

نقش والدین چیست

وقتى این حقیقت را پذیرفتیم که هم چشمى و رقابت میان خواهر و برادرها امرى شایع و واقعى است و نباید کنار گذاشته شود، در این زمان مسئولیت هایمان به عنوان پدر و مادر مهم تر جلوه مى کند و باید این وظیفه ى مهم را به بهترین وجه ممکن انجام دهیم. از کجا باید شروع کرد؟ مهم است که مقرراتى میان افراد خانواده وضع گردد تا رفتارهاى مورد قبول خانواده مورد بررسى قرار گیرد و واکنش هاى نادرست، کنار زده شود. وظیفه ى والدین این است که این گونه مقررات و قوانین را به فرزندانشان بیاموزند و آموزش خود را تا زمانى که فرزندان به این رفتارها خو بگیرند ادامه دهند. پدران و مادران باید توجه داشته باشند که فرزندان همچون آنان نیازهایى دارند که تک تک افراد خانواده باید به این حوایج اهمیت داده و احترام بگذارند، به طور مثال نیاز به تنهایى و آسایش براى فرزندان وجود دارد و آنها نیز دوست دارند دیگران براى ورود به اتاقشان اجازه بگیرند. از جمله مقرراتى که والدین باید در منزل اجرا کنند این است که هر یک از فرزندان باید به دیگرى احترام بگذارد و براى استفاده از وسایل خواهر و برادرش اجازه بگیرد. مهم است که همه ى افراد به صورت محترمانه احساسات واقعى خود را بیان کنند و هرگز درصدد سوء استفاده کردن از دیگرى نباشند و سعى نکنند تا با مداخله ى فیزیکى و جسمى (زد و خورد بدنى) به وسایل خواهر و برادر خود دسترسى پیدا کنند. پس باید این مقررات هر یک از افراد خانواده از بزرگ تا کوچک روشن شود و به این وسیله آنها با یکدیگر به طور محترمانه اى برخورد کرده و رقابت میان فرزندان در محدوده ى درستى پیش گرفته شود. والدین باید به فرزندان بیاموزند که اگر اختلافاتشان و مشکلاتشان جزئى است، میان خود حل و فصل نمایند. یکى از کارهاى مفیدى که والدین مى توانند انجام دهند این است که بنشینند و به هر دو طرف به شایستگى گوش دهند، انصاف داشته باشند و راه حل مناسبى ارائه کنند و سپس اتاق را ترک کنند. اشتباهى که بسیارى از پدران و مادران مرتکب مى‌شوند این است که سعى مى کنند به طور عادلانه، رفتارهاى درست و غلط را به پاى هر دوى آنها بنویسند. این عملى نادرست است و سبب مى‌شود که احساسات واقعى یکى از فرزندان زیر پا گذاشته شود و خدشه دار گردد. والدین باید بدانند که پرسیدن این سؤال که کدام یک دعوا را شروع کرده اید، سازنده و مفید نیست. زیرا همیشه پاسخ سؤال این است که او آغاز کرد. این جواب بدان معنى نیست که فرزندان درصدد دروغ گفتن به شما هستند، بلکه در واقع هر کدام از آنها از دیدگاه خود مسئله را مطرح مى کند. در این میان عمل سازنده این است که والدین توجه فرزندان را روى پیدا کردن راه حل متمرکز کنند نه این که بخواهند بدانند کدام یک شروع کننده ى این کشمکش بوده است.

هنگامى که عصبانیت به زد و خورد بدنى تبدیل مى‌شود

گاهى اوقات مداخله ى والدین ضرورى به نظر مى رسد خصوصا اگر تضاد میان فرزندان تشدید پیدا کند و باعث زد و خورد بدنى گردد. در این زمان والدین باید از قدرت و اقتدار پدر و مادرى خود استفاده کنند و فرزندان را از یکدیگر جدا کرده و هر کدام را به اتاق جداگانه بفرستند تا آرام شوند و هنگامى که عصبانیت فرزندان فرو نشست زمان مناسبى است که مى توان در مورد مشکل میان آنها به بحث و گفتگو نشست. باید به فرزندان اجازه دهیم که احساسات خود را بیان کنند و حقیقتا ما والدین باید آنها را به این کار تشویق کنیم تا هر گونه احساسى، چه عصبانیت و چه دلخورى و رنجش را، مطرح کنند. لازم است که فرزندان احساسات خود را به صورت مناسبى ابراز بدارند یعنى به وسیله ى کلمات و نه با رفتارهاى تهاجمى، کتک زدن، لگد زدن و پرتاب وسایل.

والدین باید مقرراتى را براى فرزندان مبنى بر عدم آسیب به یکدیگر و رفتارهاى تهاجمى مطرح کنند و روى آن تأکید بورزند و باید به خاطر داشت که بچه هاى کوچک هم مى توانند این قوانین را متوجه شوند و درک کنند که افراد براى آسیب رساندن به یکدیگر به وجود نیامده اند.

مطالبى که در موقع عصبانیت گفته مى‌شود نباید توهین آمیز و به صورت فحش و ناسزا باشد. کودکان باید این قانون را متوجه شوند و به آن عمل کنند، هر چند که در وسط دعوا رعایت این مقررات مشکل است. در این میان والدین وظیفه دارند که محدودیت هایى را پیرامون آن چه که فرزندان اجازه ى انجامش را دارند و آن چه را که ندارند، قرار دهند. به طور مثال من مادرى را مى شناسم که قانونش به این صورت است: با هم برخورد داشته باشید اما بدون خونریزى و شکستى استخوان. و تعدادى از والدین نیز هستند که به هیچ وجه نمى توانند کلمات توهین آمیز و ناسزا را تحمل کنند و مقررات سختى را براى این عمل وضع مى کنند.

برقرارى ارتباط

بهترین کارى که والدین در قبال کشمکش میان فرزندان خود مى توانند انجام دهند، این است که ارتباطى میان آنان برقرار کنند، به این صورت، فرزندان مى توانند مشکلات میان خود را برطرف سازند. احساسات، باید شناخته شود و به زبان آید؛ به این علت که هر دو فرزند، بتوانند تأثیر بچه ها با هم همکارى مى کنند. احساسات مثبت و سازنده نیز همچون احساسات منفى روشن گردد. گاهى اوقات بهتر است که فرزندان، احساسات خود را به روش خلاقانه اى مطرح کنند که این عمل سبب مى‌شود که آنها به صورت عینى تر و روشن تر یکدیگر را درک کنند. نوشتن نامه به کسى که از دست او عصبانى هستید راه خوبى است و کمک مى کند که احساسات خود را که حاکى از تنفر و ناامیدى است بنویسید بدون این که آسیبى به طرف مقابل برساند. نوشتن فهرستى از خطاهاى بچه ها و به تصویر کشیدن خصوصیات فردى که از دست او عصبانى هستیم نیز مفید است زیرا مى توان این مطالب را در اختیار والدین گذاشت تا در مورد احساسات منفى، گفتگو نمود. دادن پیشنهادات مفید به فرزندان در این زمان، بسیار سازنده است و پله هاى ایجاد همکارى میان آنان را فراهم مى نماید.

گفتن عباراتى همچون «تو مزاحم هستى، من نمى خواهم به وسایلم دست بزنى» به خواهر یا برادرمان، عمل شایسته اى نیست، بهتر است که به جاى این گونه صحبت کردن، چنین بگوییم: «من مایل نیستم که تو نوارهاى من را بردارى، اگر چیزى مى خواهى، اول از من اجازه بگیر…»

مراحل یا درجات کشمکش میان خواهرها و برادرها

«فیبر» و «مازلیش» در کتاب «خواهر و برادرهاى بدون رقابت»، در مورد مراحل کشمکش میان فرزندان بحث مى کنند و در واقع بگو و مگوهایى را مطرح مى کنند که در میان این افراد شایع و مشترک است. زمانى که درگیرى میان فرزندان بالا گرفته است، ممکن است که دخالت والدین لازم باشد. آگاهى والدین از علل عصبانیت آنها مى تواند مفید واقع شود. پدران و مادران مى توانند دیدگاه فرزندان خود را در نظر گرفته و به آنها توجه کرده و شنواى حرف‌هایشان باشند، مشکل را برایشان توضیح دهند و راه حل مناسب را پیش روى آنها بگذارند. سپس پدر و مادر باید اتاق را ترک کنند و اجازه دهند که کودکان، خود، مشکلشان را حل کنند. زمانى که موقعیت به گونه ى خطرناکى است و امکان دارد که فرزندان به هم توهین کرده و یا صدمه بزنند، پدر و مادر باید مقررات خود را به اجرا گذارند. همچنین اگر موقعیت به گونه‎‌اى است که فرزندان به هم آسیب رسانده‌اند مداخله ى والدین بسیار ضرورى است و باید آنها را از هم جدا کنند تا آرامش خود را بازیابند.

داستان تئو (۳) و دونا (۴) که در ذیل آمده، نشان مى‌دهد که چطور رقابت میان دو فرزند شکل مى‌گیرد و به کشمکش تبدیل مى‌شود. همچنین این مطلب به والدین مى آموزد که چطور عدالت و انصاف را، در زندگى با کودکان رعایت کنند.

داستان تئو و دونا

دونا ۵ سال بعد از تئو متولد شد. معمولا این اختلاف سنى باعث رقابت میان خواهر و برادر مى گردد. تئو پیش از به دنیا آمدن دونا تنها فرزند خانواده بود و همچنین پرنسسى دوست داشتنى با او رفتار مى شد. وقتى که او متوجه حاملگى مادرش شد در ابتدا بسیار هیجان زده شد و در اشتیاق به دنیا آمدن خواهر یا برادرى بود که بتواند با او بازى کند. به هر حال وقتى دونا متولد شد، تئو بسیار گیج و متحیر شد چون دائما مى دید که والدینش وقت و توجه خود را صرف رسیدگى به دونا کوچولو مى کردند. دونا مرتبا گریه مى کرد و علاقه اى به بازى کردن به تئو نشان نمى داد. به همین جهت تئو بیشتر زمان خود را صرف بازى با دوستانش در خارج از منزل مى کرد و در این زمان مادر به نوزاد تازه متولد شده و کارهاى خانه رسیدگى مى کرد. ضمنا تئو شاگرد بسیار منظم و درس خوانى بود و گر چه دونا توجه والدینش را به خود جلب کرده بود، اما تئو با گرفتن نمره هاى خوب توانسته بود توجه پدر و مادر را از آن خود سازد.

درگیرى مختصر و سپس جنگ

تا زمانى که دونا کوچک بود، تئو خود را با سرگرمى هاى خاصى همچون تماشاى فیلم هاى کارتونى و بازى هاى ویدیویى مشغول مى کرد. از نظر تئو، خواهر کوچولوى او اغلب باعث اذیت و آزار مى شد. دختر کوچولو سعى داشت که با برادرش به خارج از منزل برود و یا به اتاق او وارد شود و آن جا را به هم بریزد که همگى از نظر تئو ناپسند بود، همچنین با وجود این که تئو تذکر مى داد که از اتاقم بیرون برو، ولى دونا توجهى نمى کرد. روزى تئو یک بستنى چوبى روى میز کلکسیون بازى هاى ویدئویى اش پیدا کرد، جیغ زنان به سمت اتاق نشیمن رفت. در آن جا خواهرش مشغول رنگ کردن کتاب نقاشى اش بود. مادرش با تعجب به تئو نگاه کرد و گفت:«دونا تنها یک بچه است و بیشتر از این نباید از او انتظار داشت.» و ضمنا گفت:«تئو، تو بزرگتر هستى و نباید به این سرعت خونسردى خود را از دست دهى.» به هر جهت تئو پذیرفت ولى مجبور شد که نوارهاى خود را به داخل حمام ببرد و بشوید. این اتفاق سبب گردید که ارتباط میان این خواهر و برادر وخیم شود. دونا در رقابت با برادرش براى جذب توجه پدر و مادر موفق بود. خصوصا وقتى دونا مشغول بازى با دوستانش بود، تئو او را اذیت مى کرد و او را به گریه مى انداخت. تئو در بیرون از منزل هم حوصله ى خواهرش را نداشت و در منزل هم از دیدن او آزرده خاطر مى شد، از نظر او دونا تنها موجودى مزاحم محسوب مى شد. در این جا باید به این نکته اشاره داشت که نه تنها تئو خواهرش را از خود مى راند بلکه رفتار والدین نیز در تشدید فاصله ى بین آن دو تأثیرگذار بود.

از طرف دیگر والدین تئو درک نمى کردند که چرا پسر مؤدبشان که همواره رفتار شایسته اى با دیگران دارد چنین رفتارى با خواهر خود دارد و مرتبا سر به سر او مى گذارد و اذیتش مى کند. چطور ممکن است که او این طور نسبت به خواهر خود حسادت بورزد؟ آنها به طور یکسان با فرزندان خود رفتار نکرده اند؟ آیا محبت خود را به طور مساوى تقسیم نکرده اند؟ به هر جهت تصمیمى که والدین تئو گرفتند این بود که وقتى تئو رفتار نادرستى با خواهر خود دارد، نسبت به او سخت گیرى کنند. مادر چنین اظهار مى دارد:«تئو باید یاد بگیرد که با خواهر خود مهربان تر باشد، دونا کوچکتر از تئوست و با رفتارهاى ناشایست تئو ممکن است آسیب ببیند.»

درسى براى مادر

وقتى دونا ۶ ساله بود، روزى با مادرش در حال تماشاى کارتون تام و جرى بود. گربه ى کارتون که اسمش تام بود، همیشه دنبال جرى کوچولوى بیچاره مى کرد. البته همیشه موش بود که پیروز مى شد. دونا به مادر خود نگاهى انداخت و با غرور گفت: «تام و جرى مثل من و تئو هستند.» مادر پرسید: «منظورت از این حرف چیست؟» دختر کوچولو دوباره متکبرانه جواب داد: «من جرى موشه هستم و تئو هم، تام است، او از من بزرگتر است اما من همیشه پیروز مى شوم و او را به زحمت مى اندازم.» در این هنگام مادر در حالى که به دختر کوچولوى شیطانش نگاه مى کرد از صحبت دست کشید و خنده را سر داد. از آن روز به بعد، وقتى که این دو فرزند با هم دعوا مى کردند، مادر هر دو را به اتاق هایشان مى فرستاد و به طور یکسان تنبیه شان مى کرد و دیگر مهم نبود که تئو چه کارى انجام داده و یا دونا واکنشش چه بوده است. کم کم وقتى پدر و مادر با بچه ها این گونه رفتار کردند، سر به سر گذاشتن ها و اذیت و آزارها هم از بین رفت. هر دو فرزند، تشویق شدند که به کارهاى مورد علاقه ى خود بپردازند و به خاطر موفقیت هاى شخصى خود تشویق شوند. دونا دیگر آن موجود مزاحم و موذى و تئو نیز دیگر آن موجود بدجنس نبود، البته گاهى اوقات آنها سر به سر هم مى گذاشتند، اما دیگر صدمه ى بدنى و حالات تهاجمى وجود نداشت.

با وجود این که ما به عنوان والدین باید به فرزندانمان توجه خاصى داشته باشیم، اما هرگز این امکان وجود ندارد که به صورت مساوى با آنها برخورد کنیم. ما نمى توانیم زمان، عشق، پول و یا کمک در زمینه ى انجام تکالیفشان را به طور مساوى برایشان در نظر بگیریم. در واقع نکته ى مهم، مساوى رفتار کردن نیست، بلکه منصفانه رفتار کردن است. زیرا رفتار یکسان داشتن، ممکن است همیشه امکان‌پذیر نباشد. از جمله کارهایى که مى توانیم انجام دهیم این است که مثلا به فرزندان بزرگتر، پول توجیبى بیشترى بدهیم یا به طور مثال به آنها اجازه دهیم که دیرتر به تخت خواب بروند. شایسته است که وقتى یکى از فرزندانمان امتحان دارد یا روى یک پروژه کار مى کند، وقت و زمان بیشترى را صرف کمک کردن به او بنماییم. والدین باید ارزش ها، حقوق و مقرراتى را براى خانواده در نظر بگیرند. وقتى که این حقوق و مقررات به طور منصفانه اى باشد، متقابلا فرزندان نیز به این قوانین احترام بیشترى خواهند گذاشت.

فرزندان را با هم مقایسه نکنید و صفت خاصى را به آنها نسبت ندهید

طبیعى است که فرزندان یک خانواده، در زندگى با یکدیگر رقابت هایى مى کنند. والدین گاهى اوقات مى توانند با رفتارهاى شخصى، سبب افزایش این رقابت ها گردند؛ گرچه اگر به آنها این موضوع گفته شود، سریعا منکر آن خواهند شد. گه گاه والدین به یکى از فرزندان توجه بیشترى مى کنند که این تبعیض، مى تواند روى خلق و خو و شخصیت، نگاه، موفقیت و یا ضعف فرزند اثر بگذارد. راه دیگرى که سبب مى‌شود والدین رقابت میان فرزندان را افزایش دهند این است که صفات خاصى را به آنها نسبت دهند. به طور مثال اگر مادر، یکى از فرزندانش را به عنوان پسر باهوشم خطاب کند، دیگران احساس مى کنند که فرزند دیگر، کودن است. این عمل سبب مى‌شود که میان فرزندان، حسادت و تنفر ایجاد گردد.

بیشتر بچه ها وقتى در حال خودشناسى و آشنایى نقش خاصشان در خانواده هستند، خود را با یکدیگر مقایسه مى کنند. در این میان، والدین بى خبر و یا ناآگاه، با مقایسه ى فرزندان با یکدیگر، این عمل را تشدید مى کنند. نکته اى که در این جا قابل ذکر است این است که: «فرزندان را با هم مقایسه نکنید.»

والدین باید به جاى مقایسه ى فرزندان با یکدیگر، (بیلى همیشه کت خود را آویزان مى کند چرا تو این کار را نمى کنى؟) رفتار درست را به او بیاموزند و بگویند عزیزم! تو باید این کار را انجام دهى. (من ناراحت مى شوم وقتى مى بینم کت تو کف اتاق افتاده. لطفا آن را روى جالباسى آویزان کن).

مقایسه، به دو صورت امکان پذیر است: مثبت و منفى. مثالى که در بالا ذکر شد، مقایسه منفى بود که به هیچ وجه درست نمى باشد. باید به خاطر داشت که مقایسه ى مثبت گونه هم، اصلا بجا و درست نیست. مثلا والدین به جاى این که فرزند خود را با خواهر یا برادرش مقایسه ى مثبت گونه کنند و بگویند: «تو نسبت به خواهرت، بهتر انشاء مى نویسى» باید تنها رفتار شایسته ى او را تحسین کنند. به طور مثال بگویند: «تو خیلى خوب مى نویسى. من واقعا به تو افتخار مى کنم.»

هر فرزندى، با دیگرى متفاوت است و مهم است که به صورت متفاوتى با آنها برخورد شود. وقتى که والدین هر فرزندى را به گونه ى متفاوتى مى نگرند و با دیگرى مقایسه نمى کنند، این عمل سبب ایجاد حالت و حال و هوایى پر از درک و فهم و لذت مى گردد که در مقایسه میان فرزندان، چنین فضایى هرگز ایجاد نمى گردد.

خانواده‌هایى که نگران فرزندان و تربیت آنها هستند، بر این باورند که هیچ چیز در زندگى، براى همیشه ادامه پیدا نخواهد کرد. پس رقابت میان فرزندان هم در بیشتر موارد مستمر نخواهد بود. ارتباطات عوض مى‌شود و همان طور که افراد بالغ مى‌شوند، روابط آنها نیز متحول شده و تکامل مى یابد و در این میان، خواهر و برادرها یاد مى‌گیرند که رفتار بهترى با هم داشته باشند و اختلافشان را فرو نشانند و تفاوت هاى یکدیگر را پذیرا باشند.

بیشتر بچه‌هایى که در دوران کودکى همدیگر را تحمل نمى کنند و مرتبا با هم دعوا مى کنند، سرانجام در دوران بلوغ و بزرگسالى، دوستان خوبى براى یکدیگر مى کردند. والدینى که کشمکش‌ها و رقابت‌هاى فرزندان خود را کنترل مى کنند و به آنها مهارت‌هایى را مى آموزند که روابط بهترى با هم برقرار کنند، در واقع نقش خود را به عنوان پدر و مادر به بهترین وجه انجام داده اند.

پی‌نوشت‌ها
(۱). Adele Faber
(۲). Elain Mazlish
(۳). Theo
(۴). Donna
منبع: سایت راسخون

نزدیک بودن پدر و مادر به فرزندان

همه ى والدینى که به تازگى بچه‌دار شده اند، به این موضوع واقفند که کودکان، همواره نیاز به عشق، توجه و اطمینان از سوى پدر و مادر دارند. حس امنیت عاطفى کودکان، حقیقتا به میزان توجه والدین و فرصتى که آنها در اختیار فرزندان قرار مى‌دهند، بستگى دارد. همچنین کودکان، از این مسئله که والدین آنها را ترک کنند، همیشه ترس و واهمه دارند. این ترس در دوران کودکى، از شدت بیشترى برخوردار است اما به هر جهت، تا زمان نوجوانى، با فرزند همراه است.

در طول زندگى، کودکان مى‌آموزند که والدین همیشه در کنار آنها نیستند و زندگى، پر از فراز و نشیب‌هاى غیر قابل پیش‌بینى است. آنها در اطراف خود، دوستانى را مى‌بینند که والدین خود را به دلیل بیمارى یا تصادف از دست داده‌اند و حتى بیشتر اوقات با کودکانى روبرو مى‌شوند که پدر و مادرشان از هم جدا شده‌اند. تعدادى از کودکان، در ذهن خود، ترسى غیرمنطقى را مى‌پرورانند و فکر مى‌کنند که به زودى، آنها نیز والدین خود را از دست مى‌دهند. این حس به خودى خود، سبب افزایش استرس در کودکان مى‌گردد و اگر واقعا این موضوع به وقوع بپیوندد، فقدان پدر و مادر سبب ایجاد افسردگى و اضطراب مى‌شود.

«والدین غایب» چه کسانى هستند؟

فقدان والدین، که بسیارى از کودکان در زندگى آن را تجربه مى‌کنند، ضرورتا به معناى از دست دادن پدر و مادر به واسطه ى مرگ یا طلاق نیست، یعنى تنها فقدان فیزیکى در زندگى مطرح نمى‌باشد، بلکه بسیارى از کودکان فقدان عاطفى را تجربه مى‌کنند، زیرا با وجود این که پدر و مادر عضوى از افراد خانواده است، اما به دلیل مشغله ى زیاد و فعالیت‌هاى اجتماعى نمى‌تواند از لحاظ روحى و روانى فرزند خود را ارضا کند. این موضوع سبب مى‌شود که کودک احساس کند، والدین او را ترک کرده‌اند، افسردگى و مشکلات عاطفى برایش ایجاد مى‌شود و حس ارزش و اهمیت شخصیتى در وجود او کاهش مى‌یابد و اگر این بى‌توجهى همچنان ادامه پیدا کند، کودک واکنش‌هایى همچون عصبانیت و رفتارهاى خشونت‌آمیز را بروز مى‌دهد و از لحاظ فیزیکى و عاطفى از والدین خود فاصله مى‌گیرد.

توجه به این نکته ضرورى است که بسیارى از والدین، موضوع «والدین غایب» را نمى‌پذیرند و هرگز باور نمى‌کنند که خود نیز در زمره ى این گونه از والدین قرار دارند. اگر پدران و مادران، خود در خانواده‌هایى بزرگ شده باشند که والدینشان آنها را به هر دلیلى ترک کرده باشند، هرگز به خود اجازه ى چنین عملى را در قبال فرزندان نمى‌دهند. باید به خاطر داشت که در بسیارى از موارد، بى‌توجهى والدین، غیر عمدى است، زیرا در بیشتر مواقع، آنها چنان سرگرم کارها و علایق خود هستند که نیازهاى فرزند برایشان پوشیده مى‌ماند.

داستان لویس به این موضوع اشاره دارد که فقدان والدین و عدم پذیرش مسئولیت از سوى آنان، چه عواقبى را به دنبال دارد.

داستان لویس

«لویس» ۹ ساله بود که پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند. او، هر دو را دوست مى‌داشت و آرزو مى‌کرد که بتواند در کنار هر دو نفر زندگى کند، اما این موضوع، هرگز محقق نشد. بعد از جر و بحث‌هاى فراوانى که پدر و مادر انجام دادند، پدر لویس خانه را ترک کرد. جدایى پدر و مادر سبب شد که لویس و برادرش، پدر خود را کمتر ببینند. لویس خود را هرگز نسبت به پدر نزدیک احساس نمى‌کرد زیرا مایک(پدر) آنچنان سرگرم مسائل کارى بود که وقت کافى براى رسیدگى به فرزندان را نداشت. لویس دوست داشت که توجه پدر را به خود جلب کند به همین دلیل، با وجود این که از بازى گلف متنفر بود، اما با پدرش به کلاس و مسابقه ى گلف مى‌رفت تا به این صورت زمانى را با پدر بگذراند.

لویس و برادرش در کنار مادر زندگى مى‌کردند. او زنى مهربان و دوست داشتنى بود و دائما از فرزندان خود مراقبت مى‌کرد، اما کودکان نیاز به پدر را نیز احساس مى‌کردند و همیشه منتظر آخر هفته بودند که پدر خود را ملاقات کنند. ازدواج دوباره ى مایک، ضربه ى شدیدى را به لویس وارد کرد. لیزا، همسر او، عرصه را بر کودکان تنگ کرده بود. هنگامى که پسرها، آخر هفته براى دیدن پدرشان به منزل او مى‌رفتند، لیزا، تماشاى برنامه‌هاى تلویزیونى را برایشان محدود مى‌کرد و اگر عمل نادرستى از آنها سر مى‌زد، تنبیه سختى را به انجام مى‌رساند. مایک و همسرش لیزا، در شب‌هاى تعطیلات بیرون مى‌رفتند و پسرها را با پرستارشان تنها مى‌گذاشتند. هنگامى که لویس از این مسئله به پدر خود شکایت کرد، مایک به او گفت که تو نباید این قدر خودخواه باشى و باید به خواسته‌هاى نامادرى خود نیز توجه کنى. لویس، لیزا را مسبب جدایى پدر و مادر خود مى‌دانست و از دست او خیلى عصبانى بود، به همین جهت شروع به انجام رفتارهاى خشونت‌آمیز و ستیزجویانه نمود.

عدم درک: هنگامى که لویس رفتارهاى پرخاشگرانه ى خود را آغاز کرد، پدر او را تحت فشار قرار داد و برنامه‌هاى تفریحى لویس را حذف کرد. دو کودک، دچار غم و ناراحتى شدند زیرا مشاهده کردند که پدر تمام توجه و عاطفه ى خود را به لیزا معطوف کرده است. این امر سبب شد که آنها کمتر پدر خود را ملاقات کنند. لویس عموما در منزل مى‌ماند و زانوى غم به بغل مى‌گرفت، بیشتر وقتش را به تماشاى تلویزیون مى‌گذراند و کمتر به سراغ دوستان خود مى‌رفت. این اعمال سبب شد که دوستانش به تدریج از او فاصله بگیرد و او افت تحصیلى پیدا کند.

در این زمان لویس، هرگز از دیدار پدر خوشحال نمى‌شد و هنگامى که از ملاقات او باز مى‌گشت، مادر مى‌توانست عمق غم، اندوه و افسردگى را در چهره ى او بخواند. مشکلات لویس سبب شد که مادر او را براى درمان افسردگى نزد روان شناس ببرد. مایک در این جلسات حضور پیدا نمى‌کرد و مرتبا مشغله ى کارى اش را بهانه مى‌نمود و تنها با پرداخت هزینه ى جلسات، سهم خود را ایفا مى‌کرد. جلسات درمانى سبب شد که تا حدى عصبانیت و ناراحتى لویس از پدر کمتر گردد اما او هنوز نیاز به عاطفه و پذیرش پدر داشت. با به دنیا آمدن فرزند لیزا و مایک، توجه پدر به پسرانش کمتر شد و این امر سبب شد که فاصله ى لویس و پدر بیش از پیش شود. متأسفانه این داستان پایان خوشى نداشت، زیرا دو سال بعد، وقتى مایک براى مأموریت به شهر دیگرى منتقل شد، این فاصله دو چندان شد و در واقع با این عمل، مایک پسر بزرگ خود را براى همیشه از دست داد.

هنگامى که خانواده ى لویس از هم پاشیده شد و پدر و مادر از هم جدا شدند، سرپرستى فرزندان به عهده ى مادر قرار گرفت، اما با این وجود هر دوى آنها مسئول اداره کردن زندگى کودکان خود بودند و وظیفه داشتند که نیازهاى آنان را بر طرف کنند. اما در این میان پدر با درگیر کردن خود در کار، تفریحات و علایق شخصى خودش، از لویس فاصله گرفت و به این صورت لویس نه تنها از لحاظ فیزیکى از پدر خود جدا شد، بلکه به واسطه ى این جدایى، امنیت و آسایش عاطفى و روانى خود را نیز از دست داد؛ به زبان دیگر او از سوى پدر خود طرد شد.این امر سبب افسردگى و عصبانیت لویس شد و اگر چه با مشاوره درمانى تا حدودى مشکلات کاهش پیدا کرد اما در سراسر عمر، با لویس باقى ماند و زخم عمیقى را در روح و جان او باقى گذاشت.

والدینى که بیش از حد مشغله ى کارى دارند

چرا والدین فرزندان خود را ترک کرده و به حال خود رها مى‌کنند؟ دکتر مرى زسویک (۱) در کتاب خود به نام «نگاهى گذرا به دوران کودکى» مى‌نویسد، ۴ دلیل عمده براى این مسئله وجود دارد. اول این که بعضى از والدین مشغله ى کارى بسیارى دارند و به مدت طولانى در بیرون از منزل کار مى‌کنند، به همین جهت از لحاظ فیزیکى، در کنار فرزندان حضور ندارند و وقتى به منزل بر مى‌گردند نیز آن قدر خسته و ناتوانند که انرژى و حوصله ى کافى براى پرداختن به نیازهاى آنان را دارا نیستند. این گونه والدین، اغلب عاشق فرزندان خود هستند و بهترین آرزوها را براى آنان دارند، ولى ذهن آنان بسیار درگیر مسئولیت‌هاى شغلى شان است. افرادى که گرفتار کارهاى اجرایى و دشوار هستند یا شغل آزاد دارند و یا مادرانى هستند که باید میان کار بیرون و مسئولیت منزل توازن برقرار کنند، بسیار آسیب پذیرند و گرفتارى‌هاى شغلى، زندگى آنان را تحت تأثیر خود قرار مى‌دهد. تنها راه حلى که در این جا مى‌توان پیشنهاد کرد، تقسیم درست فرصت‌هاست. با این عمل کودکان زمان کافى دارند که با والدین ارتباط برقرار کنند زیرا چیزى که واقعا آنها نیازمندند، همان حضور و توجه والدین است.

والدین بیمار

بر اساس نظرات دکتر زسویک، دومین دلیل براى عدم حضور کافى و به موقع والدین در کنار فرزندان، مسئله ى بیمارى و ناتوانى‌هاى آنان است. این بیمارى‌ها مى‌تواند، مشکلات جسمى، بیمارى‌هاى حاد عاطفى همچون افسردگى و اسکیزوفرنى و یا مصرف الکل و مواد مخدر را در بر بگیرد. در این گونه موارد ممکن است والدین، خواستار توجه و علاقه به فرزندان خود باشند اما از انجام این کار ناتوانند. هنگامى که مشکلات روحى و روانى وجود دارد، وظیفه ى والدین این است که مؤثرترین و مناسب ترین درمان را براى حل مشکل خود بیابند. داشتن تاریخچه ى بیمارى‌هاى روانى همچون افسردگى، اسکیزوفرنى و دیگر ناتوانى‌هاى روحى، هرگز بیانگر این موضوع نیست که این افراد نمى‌توانند والدین عاشق و مسئولیت‌پذیرى باشند. این گونه مشکلات ممکن است وظیفه ى خطیر پدر و مادرى را دچار مشکلاتى نماید ولى آن را غیر ممکن نمى‌سازد. اما اگر مشکل والدین، اعتیاد به مواد مخدر و الکل است، باید هر چه زودتر در رفع آن بکوشند و درمان مناسبى را در پیش گیرند. زیرا چنین والدینى، هم از لحاظ عاطفى و هم از لحاظ جسمى، براى فرزندان خود خطر آفرین هستند و به خاطر مراقبت‌هاى نادرست و غلط خود، مى‌توانند سلامت کودک را به مخاطره بیندازند.

والدین خودبین

سومین دلیل براى ترک شدن فرزندان از جانب والدین، این است که پدر و مادر در اهداف و علاقه‌هاى خود غرق مى‌شوند و از رفع نیازهاى فرزند خود غرق مى‌شوند و از رفع نیازهاى فرزند خود غافل مى‌گردند. این گونه افراد، والدینى «خود شیفته» هستند که مانند پدر لویس (داستانى که قبلا مطرح کردیم) تنها به خواسته‌هاى خود توجه دارند. متأسفانه فرهنگ کنونى، افراد را به این امر تشویق مى‌کند و ابراز مى‌دارد که بدون توجه به دیگران، به رفع نیازها و خواسته‌هاى خود بپردازید. در واقع ارجح دانستن خود به دیگران، در جامعه ى کنونى گسترش پیدا کرده و بسیارى از افراد آن را خوشایند و محترم مى‌شمارند.

بعضى از افراد، گرفتار اختلالى به نام خود شیفتگى هستند، حقیقتا، تنها روى خواسته‌هاى خود تأکید مى‌کنند و هیچ گونه توجهى به نیازهاى دیگران ندارند و در وجود آنها، احساس یگانگى و وحدت وجود ندارد. این نقص شخصیتى که بسیار عذاب آور نیز هست مى‌تواند در وجود هر پدر و مادرى بروز کند. اما در مقابل چنین والدینى، افرادى نیز وجود دارند که خود را وقف نیازها و خواسته‌هاى فرزند مى‌کنند و توجهى به علایق خود ندارند. باید به خاطر داشت که چنین نگرشى، پسندیده نیست، راه حل درست و منطقى این است که پدر و مادر باید توازنى را میان نیازهاى خود و فرزند برقرار کنند و هرگز نقش افراد ایثارگر و یا خود شیفته را بازى نکنند.

والدین مستأصل

چهارمین دلیلى که سبب مى‌شود والدین از لحاظ عاطفى به فرزند خود بى‌تفاوت شوند، این است که مشکلات زناشویى، هر دو آنان و یا یکى از آنها را مستأصل کرده است و به این جهت آنها قادر به رفع نیازهاى کودکانشان نیستند. هنگامى که مشکلات زناشویى براى مدتى طولانى گریبان‌گیر خانواده شود، فرزندان به مخاطره مى‌افتند و از لحاظ روحى و عاطفى صدمه مى‌بینند. این گونه والدین به قدرى عصبانى و غصه‌دار هستند که کمترین توجهى به فرزندان خود ندارند و هرگز نمى‌توانند از لحاظ عاطفى به پرورش آنان بپردازند. همچنین هنگامى که والدین گرفتار مصرف مواد مخدر و الکل هستند، این مسائل بسیار پیچیده تر و خطرناک تر مى‌گردد. در چنین مواردى پدر و مادر حتما باید به مراکز مشاوره ى خانواده مراجعه کنند و به حل مشکلات زناشویى بپردازند، و اگر مسئله میان آنان غیر قابل حل باشد، باید از یکدیگر جدا شوند. این شعار که به خاطر بچه‌ها باید به زندگى ادامه داد، هرگز درست نیست زیرا ضررى که به واسطه ى کشمکش‌هاى خانوادگى به فرزندان وارد مى‌شود، بسیار فراتر از خود طلاق است.

حال، وظیفه ى والدین چیست؟

کلید حل این مشکلات، در دست خود والدین است. در واقع پدر و مادر باید ارتباط نزدیکى با فرزندان خود برقرار کنند. این امر، ممکن است در ابتدا کمى مشکل باشد ولى با تمرین و ممارست، عملى خواهد شد. اولین قدم این است که در کنار فرزندان باشید، به این معنى که، وقتى را صرف آنان نمایید، به فعالیت‌هاى آنها علاقه نشان دهید و با برنامه‌ریزى، کارهاى خلاقانه و جالب انجام دهید. فرزندان در سن کودکى به این توجه پدر و مادر، بسیار نیازمندند اما باید به خاطر داشت که در دوران نوجوانى نیز این کارها را طلب مى‌کنند. همچنین علاقه ى والدین باید واقعى باشد نه ساختگى، زیرا فرزندان روى این موضوع بسیار حساس هستند.

توجه به این نکته ضرورى است که فرزندان، هدیه‌هایى از جانب خداوند هستند که توجه به آنها، از وظایف والدین است و هر پدر یا مادرى از همان ابتداى بچه‌دار شدن، باید به اهمیت این موضوع پى ببرد و در کنار مسئولیت‌هاى اجتماعى خود، وقت و زمانى را صرف زندگى کودک نماید و در این میان هیچ گونه عذر و بهانه‌اى پذیرفته نیست.

ارتباط و پیوستگى فرزندان و والدین

خانواده‌ها براى تأمین رفاه و امنیت روحى و عاطفى اعضاى خود، نیازمند همبستگى همه جانبه هستند. اگر والدین افرادى پر مشغله، مستأصل یا خود شیفته باشند، این انسجام و همبستگى میان افراد خانواده، در هم مى‌شکند و پدر و مادر در چنین شرایطى قادر به رفع نیازهاى فرزندان نخواهند بود، رابطه ى نزدیک و صمیمى میان آنان از بین مى‌رود و اعتماد، اطمینان و امنیت روحى و روانى مختل مى‌شود. در چنین مواقعى والدین باید وقت و زمانى را صرف برنامه‌ریزى امور خانواده نمایند. داشتن برنامه منسجم سبب ایجاد امنیت و ثبات در خانواده مى‌گردد. در کنار یکدیگر غذا خوردن، باعث ایجاد پیوندهاى خانوادگى مى‌شود که براى همیشه ماندگار است. جشن گرفتن سالگرد تولد یا ازدواج به افراد خانواده کمک مى‌کند که هویت فردى خود را پیدا کنند.

از دیگر کارهایى که مى‌توان براى ایجاد همبستگى در خانواده به انجام رساند، مى‌توان به موارد زیر اشاره داشت: هر روز زمانى را صرف صحبت و گفتگو با یکدیگر نمایید. علاقه ى خود را ابراز کنید و از یکدیگر سؤالاتى بنمایید. محبت و عاطفه را به یکدیگر ارزانى بدارید تا بتوانید در مقابل مشکلات زندگى، مقاومت کنید. ابراز عشق و علاقه از طریق فکس، تلفن و پست الکترونیکى، چک و اسباب بازى کافى نیست. این گونه امکانات ممکن است در بعضى از موارد جواب‌گوى حل مشکلاتى باشد اما هرگز جاى صحبت با دیگران را نمى‌گیرد. کودکان نیازمند حضور شما در کنار خود هستند و در اختیار گذاشتن امکانات مادى، هرگز نمى‌تواند جاى حضور فیزیکى و احساسى شما را براى آنان پر کند.

پى‌نوشت‌

(۱). Mary Zesiewic
منبع: راسخون

والدین، الگوهاى طبیعى فرزندان هستند

همچون من عمل مکن، به گفته ‏ى من عمل کن

«کودکان از والدین خود تقلید می‌‏کنند و على رغم آن که پدر و مادر تلاش می‌‏کنند رفتارهاى خوب را به آنها آموزش دهند، ولى فرزندان، شیوه و رفتار والدین را در پیش می‌‏گیرند.»

این مقاله در مورد تربیت فرزندان و اساسا درباره‏ ى این موضوع که چگونه والدینى می‌‏خواهیم باشیم، صحبت به میان می‌‏آورد. به طور روشن‌تر، این مقاله به این مسئله می‌‏پردازد که چه نوع شخصى هستیم و یا می‌‏خواهیم که چگونه انسانى باشیم؟ این دو سؤال بیانگر این موضوع است که ما به عنوان پدر و مادر چه تأثیرى روى فرزندان خود می‌‏گذاریم و چه درس‏‌هایى را به آنها می‌‏آموزیم. کودکان مقلدان واقعى هستند و همان طور که در نقل قول بالا اشاره شد، آن چه که کودکان در نگاه اول از ما می‌‏آموزند، تنها رفتار و حالات عمومى نیست بلکه به معناى عمیق‏تر، آنان ارزش‏ها، ادراک‏ها، تعصبات، انتظارات و شیوه‏‌هاى مسلم نگاه به جهان و برخورد با زندگى را از پدر و مادر خود می‌‏آموزند و در واقع کودکان بیشتر تحت تأثیر رفتارهاى والدین خود قرار می‌‏گیرند تا دیگران.

الگوى ضعیفى نباشید

در رسانه‌‏هاى گروهى، شخصى به عنوان «الگو و نمونه» در نظر گرفته می‌‏شود که به خاطر شهرت و موفقیتش، مورد تحسین، تقلید و احترام دیگران قرار می‌‏گیرد. مفهوم نمونه و الگو بودن براى ستاره‏‌هاى ورزش، فیلم و موسیقى نیز در نظر گرفته می‌‏شود. اما واژه‏ ى «الگو و نمونه» در تعریف روانشناسى، معناى گسترده‌‏ترى دارد و در واقع، فردى الگو و سرمشق قرار می‌‏گیرد که دیگران، در صدد یادگیرى و تقلید از او هستند و دوست دارند که مانند او باشند.

قدرت تقلید و تشخیص

کودکان از سن دو سالگى، شروع به تقلید کردن می‌‏کنند. البته بر اساس نظریه‏‌هاى یادگیرى علوم اجتماعى پیرامون پرورش کودکان، فرزندان همه‏ ى رفتارهاى مشاهده شده را تقلید نمی‌‏کنند. کودکان در واقع رفتارهایى را مورد تقلید قرار می‌‏دهند که توسط نزدیک‏ترین فرد به او، و به طور یکنواخت و مکرر صورت می‌‏گیرد. نکته‏ى دوم این است که کودکان با مشاهده ‏ى رفتار اطرافیان، فورا به آن نمی‌‏پردازند بلکه این واکنش را در ذهن خود حفظ کرده و بعدها از آن استفاده می‌‏کنند و این موضوعى بسیار مهم است که کودک ظرفیت به خاطر سپردن رفتارها را در ذهن خود داراست و می‌‏تواند واکنش‏‌هاى پر خاشگرانه و فریب کارانه‏اى را که از نگاه کردن به والدین آموخته است تا ماه‏ها و سال‏ها بروز ندهد. سوم این که، پیامدهاى مشاهده شده‏ ى رفتارها، به تشخیص این موضوع کمک می‌‏کند که آیا کودک رفتار را تقلید می‌‏کند یا خیر؟ به این معنى که اگر کودک متوجه شود که والدین این گونه رفتارها را تأیید می‌‏کنند، او نیز به تکرار آن عمل می‌‏پردازد. نکته‏ ى آخر این که، اگر رفتارها با ارزش و انتظارات واقعى خانواده همخوانى داشته باشد و توسط فردى که از ارزش اجتماعى بالایى برخوردار است انجام شود، کودک بیشتر آن را مورد تقلید و سرمشق قرار می‌‏دهد. علاوه بر موضوع تقلید، روان شناسان پیرامون موضوع ریشه‏ ى عاطفى و اجتماعى کودکان، تعیین هویت را نیز مطرح می‌‏کنند. این مسئله، فرآیندى است که در آن کودک، با انتخاب نگرش‏ها، علایق، ارزش‏ها، شیوه‏‌هاى اندیشه و رفتار فرد مورد علاقه ‏ى خود، این مشخصات را در خود جاى می‌‏دهد و در واقع می‌‏آموزد. باید به خاطر داشت که همچون موضوع تقلید، در مورد مسئله تعیین هویت نیز، کودک پدر و مادر خود را بیشتر از دیگران الگو و نمونه قرار می‌‏دهد و در واقع کسى که ارتباط عاطفى نزدیک‏ترى با کودک دارد، تأثیر بیشترى را بر روى تفکرات و ایده‏‌هاى او می‌‏گذارد.

والدین الگوهاى طبیعى هستند

والدین بخشى از زندگى فرزندان را تشکیل می‌‏دهند و همواره به عنوان الگویى براى آنان محسوب می‌‏شوند. تقلید کودکان از والدین امرى انتخابى نیست، زیرا ماهیت انسان به گونه‌‏اى است که به طور طبیعى به این سو قدم بر می‌‏دارد. پدر و مادر می‌‏توانند هم اثر مثبت و هم اثر منفى روى فرزندان خود بگذارند و این تأثیر تا حدودى به نوع ارتباط کلامى و گفتارى والدین با فرزندان، بستگى دارد. اما به هر حال، چون ارتباطات تنها به صورت کلامى نیست، پس روابط عاطفى نیز در این عملکرد مؤثر است. می‌‏توان گفت که تقلید و تعیین هویت کاملا به طور طبیعى اتفاق می‌‏افتد بدون این که کودک یا والدین طرح و برنامه‏اى را از پیش براى آن تعیین کنند. کودکان ارزش‏ها و شیوه‏‌هاى پیچیده ‏ى نگاه به دنیا را، از طریق روابطشان با والدین و پرستاران خود می‌‏آموزند و والدین هرگز نمی‌‏توانند به طور مستقیم این ارزش‏ها را آموزش دهند و به کودک بیاموزند که کدام ارزش را باور کند و کدام یک را نه. همان طور که دکتر هیم جینوت(۱) که در کتاب خود به نام «ارتباط والدین و فرزندان» می‌‏نویسد: ارزش‏ها از طریق هویت کودکان، فرا گرفته می‌‏شود و بخشى از وجود آنها را تشکیل می‌‏دهد و این الگوى ارزشى، با گذشت سال‏ها و زندگى با افراد خانواده و اجتماع، تکامل می‌‏یابد. اگر والدین خواستار ثبات ارزش‏ها و رفتارهاى خاصى در کودکان خود هستند، باید بدانند که رفتار عملى از گفتار، بسیار تأثیرگذارتر می‌‏باشد. به همین جهت کودکان باید به گونه‌‏اى آموزش ببینند که از رفتار درست الگو بردارى کنند و در طول زندگى آن را به اجرا در آورند.

نقش الگو پذیرى از والدین، با گذشت زمان تغییر می‌‏کند

میزان الگوپذیرى کودکان از والدین، به درجه‏ى رشد و بلوغ آنان بستگى دارد. وقتى فرزندان در سنین کودکى هستند، همواره والدین را افرادى ایده‌‏آل و قهرمان در نظر می‌‏گیرند و بر این تصورند که آنها قادرند هر کارى را انجام دهند و بر آن علم دارند. اما این چنین تفکرى، براى همیشه باقى نمی‌‏ماند. در سنین پیش از نوجوانى، فرزندان، والدین را تنها به شکل انسانى می‌‏بینند که داراى نقاط مثبت و منفى فراوانى هستند و در واقع در این سن، کودکان، پدر و مادر را عقل کل در نظر نمی‌‏گیرند و نقص‌‏هاى آنان را نیز به چشم می‌‏بینند ولى در نهایت حس عشق و علاقه و همکارى را به آنان ابراز می‌‏دارند. در سنین نوجوانى که فرزندان با هویت و استقلال خود آشنا می‌‏شوند، والدین را بیشتر از این که بخواهند مورد تقلید قرار دهند تحمل می‌‏کنند. در این سن فرزندان، مانند ۷ تا ۱۰ سال گذشته نمی‌‏اندیشند و به گونه‌‏اى دیگر به والدین می‌‏نگرند. از نظر کودکان، والدین دیگر افراد عاقل چند سال گذشته نیستند بلکه پدر و مادرى مستبد هستند که تهدیدى براى حس استقلال و آزادى آنها به حساب می‌‏آیند و همین تفکر، زمینه‏‌ساز تضاد و کشمکش، عدم توافق و بحث و جدل در این دوران می‌‏باشد.

فرزندان در دوران پس از نوجوانى، مجددا دید مثبتى به والدین خود پیدا می‌‏کنند و بیشتر سپاسگزار زحمات آنها هستند. مارک تواین (۲) این نکته را به زیبایى در عبارت معروف خود بیان کرده و این چنین از پدرش قدردانى می‌‏کند: «وقتى ۱۴ ساله بودم پدرم آن قدر نادان بود که نمی‌‏توانستم او را تحمل کنم، اما وقتى ۲۱ ساله شدم از این موضوع تعجب کردم که چگونه این پیرمرد در این ۷ سال، آموخته است.» باید به خاطر داشت که چنین باور و تفکرى از والدین، به دنبال ایجاد بلوغ فکرى و حس استقلال‌طلبى فرزندان، رشد پیدا می‌‏کند و هرگز نباید مورد تحقیر و یا بحث واقع شود.

الگوى مثبت و سازنده

والدین خوب، حقیقتا الگوهاى مثبت و سازنده‌‏اى هستند ولى آیا این موضوع، بدان معناست که همواره والدین، کارها را به درستى انجام می‌‏دهند و هر چه می‌‏گویند حقیقت دارد؟ جواب این سؤال منفى است. انسان به گونه‌‏اى آفریده شده که از نقص و خطا و اشتباه مبرا نیست ولى به هر جهت، خصوصیاتى ویژه و اساسى در او نهاده شده است که می‌‏تواند به عنوان سرمشق و الگو، در نظر گرفته شود. در این جا ما به طور اختصار، نمونه‌‏هایى از این ویژگی‌ها را مطرح می‌‏کنیم:

انسان بودن

بی‌عیب و نقص بودن، ایده‌‏اى است که هرگز عملى نمی‌‏شود و نابجا است. انسان‏ها همواره باید وجود نقص را در خود و دیگران پذیرا باشند و با میل و رغبت، خطاهاى خود را بپذیرند و در جاى مناسب عذرخواهى کنند، مسئولیت اشتباهات خود را به عهده بگیرند و اگر صدمه‌‏اى به دیگران وارد ساخته‌‏اند درصدد اصلاح آن برآیند. همچنین همه باید توانایى بخشش را در خود پرورش دهند و خطاهاى دیگران را ببخشند خصوصا اگر کودکان مرتکب این خطاها شده باشند.

صادق بودن

کودکان، صداقت و درستى را تشخیص داده و مورد احترام قرار می‌‏دهند و بیشتر آنان قادرند که ریا و دورویى را بر ملا کنند. دورویى، عملى است که اعتماد و احترام را از بین می‌‏برد. اگر تمایل داریم که فرزندانمان با ما صادق باشند، هرگز نباید رفتار دورویانه و غیر مسئولانه از خود بروز دهیم و یا درصدد پنهان کردن آن برآییم. اگر می‌‏خواهیم کودکان با ما روراست باشند و احساسات خود را به روشنى بازگو کنند، ما نیز باید با آنها صادق باشیم. والدین باید همواره خواسته‏‌هاى خود را به روشنى براى فرزندان بازگو کنند تا آنها بیشتر متوجه انتظارات پدر و مادر گردند و بتوانند نیازهاى خود را ابراز دارند. همچنین پدر و مادر نباید پشت سر کسى و خصوصا اعضاى خانواده، صحبتى کنند.

مسئولیت‌پذیر بودن

ما باید قول وظایف خود را در قبال خانواده و اجتماع به درستى انجام دهیم، به قول‌‏هاى خود وفا کنیم و هرگز قولى ندهیم که نمی‌‏توانیم آن را به انجام رسانیم، همچنین بیش از توانایى خود، مسئولیتى را پذیرا نباشیم. ما والدین باید از لحاظ جسمى و روحى، نیازهاى فرزندان را برطرف کنیم و با حضور خود، توجه کافى را به آنان معطوف بداریم.

با ملاحظه و مهربان بودن

گوش شنواى خوبى براى دیگران باشیم، حتى اگر آن فرد ۵ ساله باشد. اگر ما خواستار احترام از سوى فرزندان هستیم، خود نیز باید محترمانه با آنها رفتار کنیم. هرگز نباید دیگران را مورد انتقاد و تحقیر قرار دهیم خصوصا اگر فرزندمان باشد زیرا این عمل سبب می‌‏شود که او مسئولیت‏‌پذیرى را فرا نگیرد و به جاى آن انتقاد کردن در مورد دیگران را بیاموزد و همچون خود را به خاطر اشتباهاتش، محکوم کند.

لقب و صفت منفى براى کسى در نظر نگیریم (حتى به شوخى) زیرا این عمل، قلب او را جریحه‏‌دار می‌‏کند و سال‏ها در ذهنش باقى می‌‏ماند و در نهایت، خشونت و اجبار را در زندگى به کار نبندیم زیرا فرزندان نیز این گونه عمل خواهند کرد.

الگوى بد

چه چیزى سبب می‌‏شود که الگوى سازنده‏اى براى فرزندان نباشیم؟ عملکرد والدین و نگرش آنها، نقش الگو و اسوه بودن آنان را مشخص می‌‏کند. ابراز این جمله که «همچون من عمل مکن، به گفته‏ى من عمل کن» واقعیت ناگوارى است که بسیارى از والدین به فرزندان خود توصیه می‌‏کنند. در واقع آنها انتظار دارند که فرزندان، کارى متفاوت از اعمال والدین انجام دهند در صورتى که عملا چنین اتفاقى نخواهد افتاد، به طور مثال کودکان والدین خود را که به سوى مصرف الکل و مواد مخدر روى آورده‏اند، سرمشق خود قرار می‌‏دهند. حقیقت این است که ابراز این جمله که: «این کار اشتباه است، انجام نده» هیچ کمکى به خوددارى فرزندان از انجام آن عمل نخواهد کرد. در واقع والدین خود باید در رفع رفتارهاى نادرست قدم بردارند تا فرزندان آن را مورد سرمشق قرار ندهند. والدین هنگامى سرمشق و الگوى بدى براى فرزند خود هستند که به طور مثال نمی‌‏توانند عصبانیت خود را مهار کنند ولى از فرزند خود چنین انتظارى دارند و یا از فرزند می‌‏خواهند که عمل پدر و مادر را از دیگرى پنهان کند و مثلا به مادر نگوید که پدر گلدان را شکست. این رفتار پدر و مادر سبب می‌‏شود که حس صادق بودن در کودک تضعیف گردد و خود نشانگر این مسئله است که این والدین، الگوى مناسبى براى فرزندان نخواهند بود. کوتاه سخن این که اگر شما نمی‌‏خواهید فرزندان مرتکب کار اشتباهى گردند، در ابتدا خود از آن عمل سرباز زنید.

دورویى و عدم صداقت، منفعتى را به دنبال ندارد

هنگامى که پیام زبانى والدین، با رفتار آنان هماهنگى ندارد، کودکان بیشتر تحت تأثیر رفتار آنان واقع می‌‏شوند. بیشتر کودکان، آرمان‏گرا هستند و تمایل به انجام کارهاى درست و بجا در وجودشان موج می‌‏زند و به این جهت، انتظار دارند که والدینشان نیز مسئولیت‏‌پذیر بوده و عملکرد درستى داشته باشند. وقتى والدین به شیوه ‏ى دورویانه رفتار می‌‏کنند، واکنش فرزندان به دو گونه خواهد بود. تعدادى از کودکان نسبت به این رفتار والدین، مقاومت کرده و اعتراض می‌‏کنند ولى عده‌‏اى نیز به تقلید از این رفتار منفى می‌‏پردازند. البته شیوه ‏ى دوم در میان کودکان بیشتر مشاهده می‌‏شود زیرا از لحاظ عاطفى، فرزندان تمایل کمى دارند که با والدین خود مخالفت کنند و همین امر سبب می‌‏شود که هم فرزند و هم والدین بازنده میدان باشند.

پى‌نوشت‌ها

(۱). Haim Ginott
(۲). Mark Twain
منبع: راسخون

روش‌های صحیح تربیتی کودکان

بحث ما در مسئله غیرت بود که از محبّت ناشی می­‌شود. همچنین پیرامون محیط­‌هایی که انسان در طول زندگی، در آن محیط­‌ها ساخته می‌شود بحث شد. گفته شد اولین محیط، محیط خانوادگی است، که به طور غالب شدیدترین محبّت‌ها در این محیط است و این رابطه محبّتی در محبّت پدر و مادر به فرزند برقرار است و لذا غیرتی که از محبّت ناشی می‌شود و ریشه در محبّت دارد، اقتضا می‌کند که پدر و مادر فرزندشان را در بُعد انسانی و الهی بسازند. عرض کردم که ساختار وجودی انسان (که شاکلۀ انسان را تشکیل می­ دهد) به وسیله تربیت ایجاد می‌شود و در همین محیط­‌هاست که انسان ساخته می­‌شود.

بحث به اینجا رسید که تربیت غالباً از دو راه سمعی و بصری است. لذا وارد این بحث شدم که در اسلام برای پدر و مادر، آدابی وجود دارد که برای ساختن فرزند از همان هنگام تولد چه کارهایی را باید انجام دهند. اسلام کارهایی که برای ساختن فرزند و ساختن شاکلۀ وجودی او از روز تولّد تا دو سالگی لازم است را، از راه سمعی بیان کرده­ است.

در باب گفتاری و شنیداری گفتیم در آداب اسلامی امر کرده‌­اند که دو سال او که تمام شد و وارد سه سال ­شد (که در این زمان غالباً هم دریافت می‌­کند و هم بازگو می‌­کند) کلمۀ توحید را به او بیاموز و تکرار هم بکن تا این که برای او ملکه شود. یعنی شاکلۀ­ توحیدی داشته باشد.

تأثیر اعمال دیداری در تربیت فرزند

از آنجایی که در مقابل کارهای گفتاری و شنیداری، کرداری و رفتاری است؛ ما به اعمال و اقدامات بصری (دیداری) می­پردازیم. راجع به اقدامات دیداری، در روایات اشاره شده به این که وقتی کودک، شش سالش تمام شد و می­خواهد وارد هفت سال بشود، اینجا مقتضی آموختن را دارد. قبل از هفت سالگی بحث گفتار بود، اینجا بحث اعمال است. در یک روایتی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «عَلِّموا أَولادَکُم أَلصَّلاهِ إِذا بَلَغوا سَبعاً[۱]» فرزندتان را آنگاه که به هفت سالگی وارد می­‌شوند، نماز بیاموزید.

شش سال او که تمام می­‌شود و وارد هفت سال می­‌شود، جنبۀ دیداری و رفتاری دارد. به پدر و مادر می­‌گوید: بایست و نماز را بخوان و به او این عمل را بیاموز! بحث آموزش رفتاری است نه گفتاری.

می­‌فرماید بعد از آموزش عملی رهایش نکن، بیا سراغ آموزش گفتاری. ایستادی نماز خواندی، به او بگو: بابا جان! مرا نگاه کن! به این می­‌گویند نماز. بابا جان نماز می­خوانم، نگاه کن!

کم کم این عمل تو را یاد می­‌گیرد. در این سنین سریع یاد می­‌گیرد و گیرنده‌­اش بسیار قوی، سریع و عمیق است و فوراً به حافظه می‌­برد. حافظه هم اتاق بایگانی است. آن را در اتاق بایگانی­‌اش نگاه می­دارد. قشنگ عکسبرداری می‌­کند، فیلم می­‌گیرد.

تأکید و تکرار با روشهای صحیح در تربیت مؤثر است. این عمل را که آموزش دادی، باز هم رهایش نکن، دوباره بیا سراغ اقدامات گفتاری. یک روایت از علی (علیه السلام) است که فرمود: « أَدِّب صِغارَ أَهلِ بَیتِکَ بلِسانِکَ عَلَی الصَّلاهِ وَ الطَّهُورِ[۲]» کودکانِ خانواده‌­ات را با زبانت به نماز و وضو تربیت کن.

اگر می­‌خواهی در بُعد معنوی او این روح را بسازی، بدان که با تکرار ملکه می­‌شود. تربیت خیلی ظرافت دارد. برخلاف آنچه همه می­‌گویند این مباحث خیلی مشکل نیست ولی به نظر من از نظر مباحث علمی ظرافت دارد و ظرافتش این است که در این سنین که داری عملاً به او آموزش می­‌دهی، و بعد هم لفظاً روی آن تأکید می­‌کنی، مواظب باش یک وقت روشی غیر الهی و غیر انسانی به کار نگیری. ـ نعوذ بالله ـ با خشونت رفتار نکنی! وگرنه بَری­ می­‌شود از هر چه دین است. اگر به این نحو باشد، کشف از جهالت تو است.

تفاوت میان اصلِ تربیت و روشِ تربیت

یک بحث دیگری هم هست که من فقط تذکر می‌­دهم و آن این که روش در تربیت، جدای از اصلِ تربیت است. او را باید تربیت کنی ولی نه با الفاظ خشن و امثال این‌ها. بلکه باید او را به شوق بیاوری، که این‌ها روش تربیتی است. باید میان اصلِ تربیت و روشِ تربیت، جداسازی بکنیم.

ما یک آیه داریم از آیات شریفه قرآن که اصل مسئله آموزش و تربیت را، چه نسبت به خود، چه نسبت به کسانی که جزو خاندان محسوب می­‌شوند، مطرح می‌­کند و به طور کلی به ما که مؤمن هستیم و اعتقاد به مبدأ و معاد داریم، خطاب می‌­کند که: «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُوا قُوا أَنفُسَکمُ‏ْ وَ أَهْلِیکمُ‏ْ نَاراً»[۳] ای کسانی که ایمان آوردید، جان­‌های خودتان و خاندانتان را از آتش جهنّم حفظ کنید. این یک فرمان کلی است.

راه‌های نجات خود و خانواده از آتش

در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که حضرت فرمود: «لَمّا نَزَلَت ” یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَکمُ‏ْ وَ أَهْلِیکمُ‏ْ نَارا ” قالَ النّاس کَیفَ نَقِی أَنفُسَنا وَ أَهلِینَا؟» وقتی این آیه نازل شد مردم گفتند: چگونه ما خودمان و خانوادمان را از آتش جهنم حفظ کنیم؟ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) جواب دادند: «إِعمَلُوا الخَیرَ وَ ذَکِّرُوا به أَهلیِکُم وَ أَدِّبوهُم عَلی طَاعَهِ اللهِ»[۴] کارهای خیر انجام دهید و خانواده­‌هایتان را به آن یادآور شوید و آنها را بر بندگی خدا ادب نمایید. من فهرست‌­وار توضیح می‌­دهم که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) چه می­‌فرمایند.

عمل خیر

اول به راه کرداری و رفتاری اشاره می­‌فرماید «إِعمَلُوا الخَیر» شما کردار و رفتارتان را، یک رفتاری بکنید که خوب و پسندیده باشد. خود این عمل در خانواده، یک تیر و دو نشان است؛ در بعد الهی و انسانی خودت را از آتش نجات می­‌دهی؛ مثلاً نماز می‌خوانی، کمک به مستمندان می­‌کنی و… با این کار­، هم خودت را از آتش نجات می­‌دهی؛ هم خانواده‌­ات را. چون داری آنها را آموزش می­‌دهی و وظیفه­ تو هم آموزش دادن بوده ­است. “یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَکمُ‏ْ وَ أَهْلِیکمُ‏ْ نَارا” به همه مؤمنین خطاب می‌­کند که هم خودت را باید از آتش نجات بدهی، هم خانواده‌­ات را. یعنی نجات آنها، با دست تو است. بعد سؤال می‌کنند آقا! چگونه این کار را انجام دهیم؟ می­‌فرماید: کار خیر بکنید! آیا با کار خیر من، او از آتش نجات پیدا می‌­کند؟ بله! ببینید چگونه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مسأله را روشن می فرماید. وظیفه‌­ات این بوده است که کار خیر کنی. با این کار هم خودت نجات پیدا می­‌کنی، هم او را عملاً تأدیب می­‌کنی و به او می‌­آموزی. این که تعبیر کردم یک تیر و دو نشان است، این مطلب است: هم خودت را از آتش نجات می­‌دهی، هم او را. چون داری آموزش عملی می­‌کنی.

یادآوری و تذکر

بعد می­‌فرماید: «وَ ذَکِّرُوا به أَهلیِکُم» یادآور شو به خانواده‌­ات! یعنی وقتی کار خیر کردی و او هم یاد گرفت، بعد به آنها یادآوری کن. خودت که عمل را ادامه می­‌دهی، به آنها هم یادآوری بکن که نکند آنها را ترک کنند. تا شاکله و ملکه برای آنها بشود و شاکلۀ وجودی آنها را تشکیل دهد.

کار خیر را با دست کودک انجام دهید

«وَ ذَکِّروا بِه (أَی بِالخَیرِ) أَهلیکُم». یادآورشان کن به کارهای خیر. ما در باب اعمال نیک داریم که خیر، به طور عملی و لفظی باید کنار هم باشد. نسبت به تربیت کسانی که تحت تربیت انسان قرار می­‌گیرند مثل فرزند انسان، باید با هم باشد تا خوب تأثیر بگذارد. در یک روایتی از امام رضا(علیه السلام) آمده که حضرت فرمود: «مُرِ الصَّبِیَّ فَلیَتَصَدَّق بِیَدِه بِالکِسرَهِ وَ القَبضَهِ و الشَّیءِ وَ إن قَلَّ»[۵]  کودک را امر کن تا با دست خود صدقه بدهد، اگرچه کم باشد.

به صورت گفتاری به او امر کن این کار را بکند! حال که می­‌خواهی دست­گیری از مستمند کنی و صدقه بدهی با دست او بده! پول را بده به او بگو: تو بده! صدقه را تو می­‌دهی امّا به دست او بده!

ببینید چقدر زیبا می‌­آید مطلب را بیان می­‌فرماید: «فَلیَتَصَدَّق بِیَدِه» با دست بچّه‌­ات – قبضه را یک مُشت می­‌گویند – می­‌خواهی در راه خدا انفاق کنی، دست­گیری از مستمندان بکنی، هم به او امر کن، هم با دست او این کار را بکن! یعنی هم گفتاری هم کرداری. هر دو با هم.

خیر یعنی کار انسانی و کار خداپسندانه

حضرت دو جمله را فرمود: «إِعمَلُوا الخَیر» و «وَ ذَکِّروا به» به خیر یادآوری کن. چون ضمیر به خیر برمی‌­گردد. در اینجا دو مطلب است که اشاره می­‌کنم. اول این که “خیر” به معنای خوبی است. مفهوم عام دارد. هم رفتارهای انسان‌پسندانه است، هم خداپسندانه. هر دو آن را خیر می­‌گویند. یعنی هم به کاری که از دیدگاه الهی نیک است خیر می­‌گویند، و هم به کاری که از دیدگاه انسانی پسندیده است. به هر دو آنها خیر می­‌گویند. روایت هر دو آنها را در بر می­‌گیرد، کمک به مستمندان از دیدگاه انسانی خیر است. امّا نماز خواندن از دیدگاه الهی خیر است. خیر که گفته می­‌شود، دو مصداق دارد؛ هم از دیدگاه انسانی یک مصداق دارد، هم از دیدگاه الهی. هیچ مانعی هم ندارد کاری از دیدگاه انسانی خیر باشد و الهی هم باشد. که این بحثی است که بعد ـ انشاء الله ـ وارد می­‌شوم.

تأکید بر تربیت الهی

اول کلّی را بیان می­‌فرماید که هر دو آن را در بر می­‌گیرد. بعد می­‌فرماید: «وَ أَدِّبوهُم عَلی طاعَهِ الله» این را جداسازی­ می‌­کند و روی این تکیه می‌­کند که آنچه از دیدگاه الهی خیر است، و خداوند به او امر فرموده است – طاعت – روی این کار کن! یک شاکلۀ وجودی الهی هم بساز! هم انسانی، هم الهی! اما روی بعد الهی آن سرمایه­‌گذاری کن! «وَ أَدِّبوهُم عَلی طاعَهِ الله» او را تربیت کن، یک تربیت الهی!

موعظه­ی کسی که عامل است تاثیر می­گذارد

چهارم این که تمام این جملات حساب شده است. یعنی همینطور ـ نعوذ بالله ـ بی­‌اساس نیست. این‌ها همه حساب شده است که چه چیزی را اول بگوید، چه چیزی را بعد بفرماید. چه بسا در باب تربیت اشاره به این نکته بسیار اساسی است که اول «إِعمَلُوا الخَیر» بعداً «وَ ذَکِّروا بِه أَهلیکُم».

اول می­‌گوید: «إِعمَلوا» اول خودت برو کار خوب بکن. بعد می­‌گوید «وَ ذَکِّروا بِه أَهلیکُم» بعد به بچه‌­ات بگو کار خوب بکن! چرا؟ چون اگر بخواهی این گفتار تو اثر داشته باشد، باید مسبوق به کردار تو باشد. گفتاری مؤثر است که مسبوق به کردار باشد و الّا بی­‌فایده است. بلکه اگر منافات داشته باشد، اثر عکس دارد. ما این را منافقانه می­‌گوییم. بچه با خود می­‌گوید: به من می­‌گوید این کار را بکن، خود او آن کار را نمی‌­کند!!!

اگر می­‌خواهی بچه‌­ات درست بشود، باید این‌ گونه عمل کنی. موعظه اگر بخواهد مؤثر باشد، واعظ باید عامل باشد. علی(علیه السلام) می­‌گوید من شما را موعظه می­‌کنم چون خودم قبلاً به آنها عمل کردم. موعظه، کار هر کسی نیست. آن کسی که عامل است، باید موعظه کند. آن وقت مؤثر واقع می­‌شود. اول می­‌فرماید «إِعمَلُوا الخَیر» و بعد می­‌گوید «وَ ذَکِّروا بِهِ أَهلیکُم» خودت، کار انسانی و الهی بکن، بعد به فرزندان و خانواده‌­ات بگو و تذکّر بده.

یادآوری و تذکر خیر، موجب شکوفایی فطریات است

پنجم. چه بسا یک نکته دقیقی در این جملۀ «ذَکِّروا بِهِ أَهلیکُم» به کار رفته است. «به یاد او بیاور» و «یاد او بده» با هم تفاوت دارد. در روایت «یاد او بده» نیست. بلکه این است: به او یادآوری کن! یعنی آنچه را که می­‌دانسته است را به یاد او بیاور! فرق است بین یاددادن و یادآوری کردن. در «وَ ذَکِّروا بِهِ أَهلیکُم» یادآوری را مطرح می‌­کند. یک وقت ظاهر روایت را می­‌گیریم، معنای آن این است که وقتی خود تو انجام دادی، بعد به یادآوری او کن که آن کاری را که من کردم تو هم انجام بده! این ظاهر آن است. یک وقت آنچه را در وجود اوست، یادآوری می­‌کنی.

این بحث گذشت که هر انسانی که پا به این عرصه و نشئه می‌­گذارد، هم فطرت‌­های انسانی از ناحیۀ الهی در او نهفته است، هم الهی. هر دو آنها هست. یعنی چه در بُعد انسانی – که می‌­گوییم عقل عملی – چه در بُعد الهی او. در جلسات گذشته گفتم که خدا در این زمین، هم بذرِ خیرهای انسانی پاشیده است، هم خیرهای الهی. نِشای هر دو را کاشته است. تو فقط او را آب بده و این را شکوفایش کن!

چه بسا اشاره به این باشد آن خیر را یادآوری کن. «بِهِ» به خیر برمی‌­گردد نه به عمل. «وَ ذَکِّروا بِالخَیرِ أَهلیکُم (لا بِعَمَلِکُم)». یعنی خیر را، این نِشایی را که خدا در دل او کاشته است و در وجود او هست، مفطور است به فطرت خیر را به یادش بیانداز. چه در بُعد انسانی او، چه در بعد الهی او. تو یادآوری کن! کَأَنَّه اگر فراموش کرده است، می‌­فهمد و به یادش می­‌آید. تا به او بگویی کمک کردن به مستمندان خوب است، همانی که در درون او هست شکوفا می­‌شود، و بیرون می­‌ریزد.

در بُعد الهی آن هم همین طور است. لذا تعبیر می‌­کند «وَ ذَکِّروا بِهِ (أَی ذَکِّروا بِالخَیر) أَهلیکُم» نمی­‌خواهد یاد او بدهی، خدا یاد او داده است. تو فقط یادآوری کن و با کارهایت نگذار به فراموشی بسپرد! هم غیرت انسانی تو اقتضا می‌­کند، هم غیرت الهی تو اقتضا می‌­کند که این بچه را این‌ گونه تربیت­ بکنی.

نهفته در آن را آشکار کن، یک روایت از علی(علیه السلام ) می­‌خوانم که در این جلسه نمی­‌توانم باز کنم. حضرت فرمود: «أَلأَدَبُ فِی الإِنسان کَشَجَرَهٍ أصلُها العَقل»[۶] ادب در آدمی، مانند درختی است که ریشه‌­اش عقل است. تو که داری تربیت می­‌کنی و این مسائلِ خیر را به او می‌گویی، بدان این درخت یک ریشه دارد. ریشه‌­اش تو نیستی. تو نمی­‌توانی ریشه به این بدهی. ریشه­‌اش را خدا کاشته است و آن عبارت است از عقل! چه در بُعد انسانی او، چه در بُعد الهی او. عقل اعمّ از نظری و عملی است. در حقیقت تو آنچه را که نهفته است در او آشکار­ کن…

پی‌نوشت‌ها————————

۱- جامع أحادیث الشیعه ج ۴ ص ۴٢ و روایت مشابه آن در ص ۴٣.

۲-ورام بن ابی فراس مالکی اشتری؛ مجموعه ورام/۲/۵۵۱

۳-تحریم/۶

۴-محدث نوری؛ مستدرک الوسایل ج۲۱ ص۲۰۱

۵-شیخ حر عاملی؛ وسائل الشیعه ج ۶ ص ۲۶۱

۶-آمدی؛ غررالحکم و دررالکلم؛ ص ۲۴۷؛ ح ۵۰۹۸

منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله شیخ مجتبی تهرانی(ره)