غیبت صغری

نوشته‌ها

شروع غیبت کبرى امام مهدى (عج)

دوران زندگى امام زمان علیه السلام را مى توان به سه دوره تقسیم کرد:

۱- دوره کودکى (از سال ۲۵۵ تا سال ۲۶۰).

۲- دوره غیبت صغرى (از سال ۲۶۰ تا ۳۲۹).

۳- دوره غیبت کبرى (از سال ۳۲۹ هجرى قمرى شروع مى شود تا وقتى که فرمان و نهضت جهانى آن حضرت از طرف خداوند متعال صادر گردد).

اخبار و روایات در این مورد بسیار است که براى آن حضرت دو غیبت خواهد بود، یکى کوتاه ، دومى طولانى،در غیبت طولانى در غیبت صغرى خواص شیعه و نواب خاص آن حضرت با او تماس داشته اند، ولى در غیبت طولانى او، توده مردم از اقامتگاه او بى خبرند جز دوستان مورد اعتماد که متصدى خدمتگذارى از اقامتگاه او مى باشند، و طبق روایتى همواره سى تن از شیعیان و نزدیکان در حضور آن حضرت هستند که هر گاه عمر یکى از آنان بسر آمد یکى دیگر بجاى او تعیین مى شود. (۱)

و به گفته صاحب مستدرک ، مرحوم نورى رحمه اللّه اگر تقدیر نباشد که این سى نفر مانند خود امام زمان علیه السلام عمر طولانى داشته باشند در هر قرنى ۳۰ نفر از مؤ منین پرهیزکار و بسیار سعادتمند، به سعادت خدمتگذارى و مصاحبت آن حضرت نائل مى شوند. (۲)

به هر حال این افراد همان اوتادند که در محضر آن حضرت به سر مى برند، اکنون درباره غیبت صغرى و کبرى به شرح کوتاهى مى پردازیم .

چگونگى غیبت صغرى و نواب چهارگانه

وضع زمان و عدم پذیرش مردم باعث شد که امام زمان علیه السلام از نظرها پنهان گردد، این پنهانى که از آن به عنوان غیبت ، یاد مى شود تا وقتى که مردم آماده شدند و شرایط ظهور مهیا گردید ادامه دارد.

ولى طبیعى است که وقتى امام مردم غایب شد، مردم را به حال خود نمى گذارد، بلکه افرادى مخصوص را بین خود و مردم واسطه قرار مى دهد، وظیفه مردم هم این است که با کنجکاوى دقیق این افراد را بشناسند و تکلیف خود را از آنها بگیرند.

بر همین اساس پس از آنکه امام زمان علیه السلام در سال ۲۶۰ هنگام رحلت پدر بزرگوارشان ، از نظرها پنهان شدند (و غیبت صغرى به وجود آمد) تا نیمه شعبان سال ۳۲۹ چهار نفر از علماء و فقهاء ربانى به ترتیب زیر از جانب آن حضرت تعیین شده و واسطه بین آن حضرت و مردم شدند:

۱ ـ عثمان بن سعید (رحمه الله) که در سال ۳۰۰ هجری وفات کرد.

۲- محمد بن عثمان رحمه اللّه که ۵ سال عهده دار نیابت خاص بود و در سال ۳۰۵ درگذشت .

۳ -حسین بن روح رحمه اللّه که در شعبان سال ۳۲۶ وفات کرد.

۴- على بن محمد سمیرى رحمه اللّه که در نیمه شعبان سال ۳۲۹ از دنیا رفت ، و امام به او دستور داد که دیگر کسى از جانشین خود نکند.

از این وقت به بعد دوران غیبت کبرى (طولانى ) آغاز شد (دستور و توقیع امام (عج ) به چهارمین نائبش در کتاب اعلام الورى صفحه ۴۱۷ و… آمده است).

غیبت کبرى که از نیمه شعبان سال ۳۲۹ شروع شد تا هنگام ظهور حضرت مهدى علیه السلام ادامه دارد.

پی نوشت ها:
۱- بحار، ج ۵۲، ص ۱۵۸٫
۲- جنه الماءوى ، بحار طبع جدید، ج ۵۳، ص ۳۲۰٫
۳- به این ترتیب غیبت صغرى در حدود ۷۰ سال بوده است و بعضى این مدت را ۷۴ سال دانسته اند یعنى از سال ۲۵۵ (سال تولد امام عصر(عج ) تا سال ۳۲۹ (کشف الغمه ، ج ۳، ص ۴۵۴) شرح این مطلب در بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۴۴ به بعدآمده است .
منبع :مجموعه آثار حجه الاسلام محمد محمدی اشتهاردی

در انتظار رؤیت خورشید‏

اشاره:

بامداد جمعه، پانزدهم شعبان ۲۵۵ قمری، دوازدهمین اختر آسمان امامت و ولایت حجه بن ‏الحسن المهدی(عج) در خانه امام عسکری(ع) در شهر “سامرا” دیده به جهان گشود.۱ مادرش نرجس، خوانده می‏شد.۲ آن یادگار الهى حجت، قائم، خلف صالح، صاحب الزمان و بقیه ‏اللّه‏ لقب گرفته است و مشهورترین لقبش حضرت “مهدی” است.۳ این مولود مسعود دو غیبت دارد؛ نخست غیبت صغری، که ۶۹ سال طول کشید و بعد از شهادت امام عسکری(ع) در سال ۲۶۰هـ .ق (زمان ۶ سالگى حضرت) آغاز شد و تا سال ۳۲۹ هـ .ق زمان درگذشت آخرین نایب خاصش “على بن‏ محمد سمری” ادامه یافت. پس از آن، غیبت کبرى آغاز شد که از سال ۳۲۹هـ .ق تا کنون استمرار یافته است و پایانش بر کسى جز خداوند آشکار نیست.۴

امیرمؤمنان(ع) فرمود: [امام] غایب ما دو غیبت خواهد داشت که یکى طولانی‏تر از دیگرى است. در دوران غیبت او، تنها کسانى در اعتقاد به امامتش پایدار می‏مانند که داراى یقینی استوار و معرفتى کامل باشند.۵

در انتظار مهدی(ع)

از باورهاى عمومى جهان اسلام، به ویژه جامعه تشیع، اعتقاد به مهدویت و آمدن مصلحى بزرگ است. آن که تلاشهاى شبانه‏روزی دیگر مصلحان و مشعلداران هدایت را به ثمر می‏رساند و انسان گرفتارِ کج‏رویها و دلخوشی‏هاى زودگذر و اضطراب و دودلى و حیرت را نجات می‏بخشد. به راستى انتظار وجود چنین نجات‏بخشى دلهاى مرده را زنده می‏کند و مردم را از نومیدی، که بزرگترین مشکل روانى قرن معاصر است، رها می‏سازد.

پیامبر گرامى اسلام چنین انتظار مثبت و سازنده‏اى را عبادت و بندگى خداوند سبحان برشمرده، می‏فرماید:

از باورهاى عمومی جهان اسلام، به ویژه جامعه تشیع، اعتقاد به مهدویت و آمدن مصلحى بزرگ است.

اَفضل أعمال امتی انتظار فرج اللّه‏ ـ عزوجل۶ـ

برترین و والاترین کارهاى امت من داشتن امید و تلاش در راستاى فرج الهى است.

امیرمؤمنان على بن‏ابی‏طالب(ع) نیز فرموده:

انتظروا الفرج و لاتیأسوا من روح اللّه‏ فان اُحب الأعمال إلى اللّه‏ ـ عزوجل ـ

انتظار الفرج۷؛ شما امیدوار فرج و گشایش الهى باشید و از کمکهاى خداوند نومید نگردید؛ همانا برترین اعمال در نزد خالق یکتا انتظار فرج است.

انتظار در امتهای گذشته

پیامبران گذشته در میان امتهای خویش از اصلاح اساسى و اجراى عدالت همگانى سخن می‏گفتند و وعده ظهور مصلح بزرگ به پیروان خود می‏دادند. آنها خود با تمام توان در این راستا می‏کوشیدند؛ قربانیان و شهداى فراوانى تقدیم می‏داشتند؛ در جهت اصلاح جوامع گرفتاریهاى بسیار تحمل می‏کردند؛ ولى اصلاح فراگیر و جهان شمول تحقق پیدا نکرد.

ابراهیم خلیل الرحمان(ع)، بعد از طوفان نوح، به ارشاد و تبلیغ پرداخت تا بسیارى از افراد پاک مجذوب وى گشتند و سر تسلیم فرود آوردند. او با نمرودیان درافتاد و رنجهاى بسیار تحمل کرد؛ ولى نمرود (حمورابی)، با منحرف ساختن مردم، ساختن بهشت و دوزخ و سوق دادن مردم، انبیا و امتهاى پیشین در انتظار مصلحى بزرگ و نجات‏بخشى جهانى به سر می‏بردند تا زحمات پیامبران (علیهم السلام) را به ثمر رساند .

به سوى مادیت، افکار شیطانى خود را گسترش داد؛ در نهایت سدّ راه شد و عدالت عمومى تحقق پیدا نکرد و باز آن وعده ابراهیم(ع) اجرا نشده باقى ماند. موسى پیامبر(ع) با تلاش قوم خویش را از دست فرعون نجات داد. ولى به پیروزى جهانى نرسید. عیسی(ع) تلاش فراوان کرد؛ ولى در نهایت او را به دار آویختند تا فریاد عدالت‏خواهی‏اش خاموش شود و خود به چپاول سرمایه‏های مادى و معنوى مردم بپردازند. البته خداوند سبحان عیسی(ع) را از شرّ آنان محفوظ داشت و براى روز دیگر، که همان وقت ظهور است، به آسمان برد. او از آسمان فرود می‏آید و پشت سر حضرت مهدى قرار می‏گیرد. قرآن می‏گوید:

وَ قَوْلَهُمْ اِنّا قَتَلْنا الْمَسیحَ عِیسَى بْنَ‏مَرْیَم رَسُولَ اللّه‏ِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبَّه لَهُمْ … وَ ما قَتَلُوهُ یَقینا، بَلْ رَفَعَهُ اللّه‏ِ إِلَیْهِ وَ کانَ اللّه‏ُ عَزیزا حَکیما“۸

گفتار [دروغ] آنان که گفتند: ما مسیح “عیسى بن‏مریم” رسول خدا را کشتیم در صورتى که او را نکشتند و نه به دار آویختند؛ بلکه امر بر آنان مشتبه گردید … به یقین، آنان عیسی(ع) را نکشتند؛ بلکه خداوند او را به سوى خود بالا برد؛ و پیوسته خداوند بر هر کارى مقتدر است و اعمالش از روى حکمت.

علامه طباطبایی، در تفسیر آیه فوق می‏نویسد: در اینکه عیسى بن‏مریم به هنگام ظهور مهدی(ع) فرود خواهد آمد و پشت سر او نماز خواهد گزارد، احادیث و روایات بسیاری، از طریق اهل سنت و شیعه، از پیامبر و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده که یقین‏آور است و جایى براى تردید باقى نمی‏گذارد.۹

پس انبیا و امتهاى پیشین در انتظار مصلحى بزرگ و نجات‏بخشى جهانى به سر می‏بردند تا زحمات پیامبران (علیهم السلام) را به ثمر رساند و آن امرى حتمى است.

انواع انتظار

باید اذعان کرد که بشر، بر اساس طبیعت خویش، در پى تحقق عدالت عمومى است تا همه گروههاى جامعه از ستمگرى و استبداد و محرومیت خویش و دیگران رها گردند. جهت تحقق این وعده الهى دو گونه انتظار دیده می‏شود:

الف) انتظار مخرّب

بعضى از افراد جامعه چنین می‏اندیشند که باید دست روى دست گذارند و براى نابودى ستم و استبداد هیچ فعالیتی انجام ندهند و خطرى را به جان نخرند؛ زیرا تحول و دگرگونى جامعه یا نابودى افراد فاسد، بر عهده دیگران است. آنان باید چشم انتظار بنشینند تا قدرتى غیبى همه چیز را دگرگون کند و زمینه بهره‏بردارى از نعمتهاى الهى را براى آنان فراهم سازد. این گونه انتظار را انتظار مخرب می‏نامند؛ زیرا زمینه را براى فساد بیشتر تبهکاران و مفسدان فراهم می‏سازد و بی‏ تردید استکبار و مکتبهاى الحاد و مادى همواره مبلّغ و ناشر آن بوده‏اند. متأسفانه گاه این طرز فکر نادرست به حساب باورهاى دینى گذاشته می‏شود. در این نوع انتظار، گناه هم فال است و هم تماشا؛ هم لذت و کامجویى است و هم کمک به انقلاب مقدس نهایی؛ زیرا اینان فکر می‏کنند تا فساد همه جا را فرا نگیرد آن مصلح قیام نمی‏کند.

طاعت از دست نیاید گنهى باید کرد در ره دوست به هر حیله رهى باید کرد

اینان هر حرکت اصلاح‏طلبانه‏ای را محکوم به شکست می‏دانند و به هیچ تحول و حرکتى کمک نمی‏کنند و به همه حرکتها با بدبینى می‏نگرند. این نوع برداشت از انتظار و مهدویت، جز تعطیلى احکام و حدود الهی و گسترش فساد به وسیله مستکبران دستاوردى ندارد.

ب) انتظار سازنده و پویا

سازندگى و پویایى جهت بهتر زیستن از آرمانهاى جوامع اسلامى است. در مکتب ارزشمند اسلام، آن که دو روزش مساوى باشد و در مقایسه به گذشته خود رشد و تکاملى نداشته باشد، مغبون و زیانکار شمرده شده است؛ و آن کس که امروزش از دیروز بدتر باشد، ملعون و طرد شده است. علاوه بر این، معصومان پاک گفته‏اند؛ آن که سازندگى و پویایى جهت بهتر زیستن از آرمانهاى جوامع اسلامى است.

پرونده عملش چنان باشد که آینده خود را از گذشته بهتر نبیند، مرگ برایش از زندگى سزاوارتر و بهتر است. منتظران واقعی، چنانچه در زمان غیبت به فرمان رهبران راستین خود گوش فرا دهند، باید از هیچ تلاشى در راستاى اصلاح جامعه کوتاهى نکنند، بلکه هر خطرى را به جان بخرند تا صلاح و سعادت تحقق یابد و زمینه ظهور آن نجات‏بخش فراهم گردد.

در انتظار سازنده چنانچه مؤمنان تلاشى پی‏گیر در اصلاح جامعه نداشته باشند و با زشتیها و منکرات مبارزه نکنند، منتظر شمرده نمی‏شوند. در این نوع انتظار، جامعه آمادگى ویژه‏اى دارد؛ در هر حال خود را در خدمت مصلحى بزرگ می‏بیند و آماده است با تلاش صادقانه جامعه بشرى را متحول کند و با رهبرى آن نجات‏بخش، عدل و انصاف را بر سرنوشت همه انسانها حاکم گرداند.

مفضّل بن‏عمر، که از شاگردان امام صادق(ع) بود، می‏گوید: خدمت آن حضرت بودیم، سخن از انتظار و آمادگى و پذیرش نجات‏بخش الهی، که از فرزندان رسول خدا(ص) است، به میان آمد؛ آن حضرت فرمود:

من مات منتظرا لهذا الأمر کان کمن کان مع القائم فى فسطاطه لا بل کان بمنزله الضارب بین یدى رسول اللّه‏(ص) بالسیف.۱۰

آن که در انتظار فرج به سر برد و با حال آمادگى براى ظهور قائم و مصلح کل از دنیا رود وضعیت او مانند کسى است که در خیمه فرماندهى آن نجات‏بخش جهت اصلاح جامعه به سر می‏برد و گوش به فرمان است.

سپس امام صادق(ع) فرمود: بلکه بالاتر، او همانند کسى است که شمشیر در دست دارد و در راه خدا در رکاب رسول خدا(ص) جهت اصلاح جامعه و نشر اسلام حقیقى جهاد می‏کند.

مصلح بزرگ در کتابهاى آسمانى

ظهور مهدى موعود(ع) از نعمتهای بزرگ الهى است که خداوند به وسیله آن بر مردم و مستضعفان جهان منت گذاشته و اراده کرده آنان را سرورى و آقایى دهد.

قرآن می‏گوید:

وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ أَنَّ الاَرْضَ یَرِثُها عِبْادِیَ الصّالِحُونَ“۱۱

و ما، بعد از تورات، در زبور داود نوشتیم [در کتابهاى انبیا گذشته وعده دادیم]که بندگان نیکوکار من زمین را به ارث می‏برند و در آن حکومت خواهند کرد.

در کتابهاى تفسیرى آمده است: این وعده الهی، در همه کتابهاى آسمانى است و مراد از “صالحین” قائم آل محمد، مهدى موعود(ع) و یاران اویند.۱۲

علامه مجلسی(ره) در بحارالانوار توضیح می‏دهد: بعد از اینکه در همه کتابهاى آسمانى پیامبران وعده خود را نوشتیم، در قرآن نیز وعده خویش را تکرار کردیم.

سپس می‏نویسد: مقصود از “ذکر” تورات است و بعضى از مفسران بر این باورند که مراد از “زبور” همه کتابهاى آسمانى است.۱۳ در کتاب انجیل و تورات، در موارد مختلف از ظهور مصلح بزرگ سخن به میان آمده است که اشاره به نمونه‏هایى از آن سودمند می‏نماید:

الف) در عهد جدید چنین می‏خوانیم: “او پسرى خواهد زایید که نامش را “یَسُوعْ” “عیسی” می‏گذارد. آن فرزند امت خویش را از گناهانشان رهایی می‏بخشد.”۱۴

ب) در انجیل یوحنا چنین آمده است: “زیرا در حقیقت شنیده‏ایم که او “مسیح” نجات‏دهنده عالم است.”۱۵

ج) در انجیل لوقا، به صورت عموم در باره نجات‏بخش و انتظار آن، چنین می‏نویسد:

“پس خود را حفظ کنید، مبادا دلها از پرخورى و مستى و اندیشه‏ هاى دنیوى سنگین گردد.”

“و آن روز ناگهان بر شما آید، زیرا مثل دامى بر جمیع سکنه تمام روى زمین خواهد آمد.”

“پس در هر وقت دعا کرده و بیدار باشید تا شایسته آن شوید که از جمیع این چیزهایى که در زمین به وقوع خواهد پیوست نجات یابید و در حضور پسران ایشان بایستید.”۱۶بقیه در صفحه ۱۷

د) در عهد قدیم (تورات) راجع به امنیت کامل براى همه موجودات آمده است:

“در آن روز به جهت ایشان با حیوانات صحرا و مرغان هوا و حشرات زمین عهد خواهم بست و کمان و شمشیر و جنگ را از زمین خواهم شکست و ایشان را به امنیت خواهم رسانید و بعد خواب، همراه با آرامش خواهند کرد.”۱۷

هـ) و نیز در باره نجات مستضعفان و ظهور مصلح بزرگ آمده است:

“هر که تا انتها صبر کند، نجات یابد.”۱۸

“زیرا شما را صبر لازم است تا اراده خداى را به جاى آورده و وعده او را بیابید”

“زیرا بعد از اندک زمانى آن آینده خواهد آمد و تأخیر نخواهد داشت.”۱۹

پی نوشت:

۱ ـ ارشاد، شیخ مفید، ص ۳۴۶؛ کشف الغمه، اربلی، ج ۳، ص ۳۱۰.

۲ ـ اثبات الوصیه، مسعودی، ص ۲۴۸.

۳ ـ فصول المهمه، ابن‏صباغ مالکی، ص ۴۱۸.

۴ ـ سیره پیشوایان، مهدى پیشوایی، ص ۶۷۳.

۵ ـ ینابیع الموّده، قندوزی، ج ۳، ص ۸۲، باب ۷۱.

۶ ـ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۲، ح ۲ (این حدیث با سه سند مورد اعتماد به وسیله امام هشتم على بن‏موسى الرضا(ع) از پیامبر اسلام نقل شده است)

۷ ـ همان، ص ۱۲۳، ح ۷.

۸ ـ اعراف، آیه ۱۳۸.

۹ ـ نساء، آیه ۸ ـ ۱۵۷.

۱۰ ـ المیزان، علامه طباطبایی، ج ۵، ص ۱۴۶.

۱۱ ـ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۷۳، ح ۵؛ من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۸۲.

۱۲ ـ همان، ج ۵۲، ص ۱۴۶، ح ۶۹.

۱۳ ـ انبیاء، آیه ۱۰۵.

۱۴ ـ تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج ۳، ص ۳۵۷؛ مجمع البیان، طبرسی، ج ۴، ص ۶۶.

۱۵ ـ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۴۷، ح ۶؛ الدر المنثور فى التفسیر المأثور، ج ۵، ص ۶۸۵.

۱۶ ـ انجیل متی، [صحاح]، آیه ۲۱. (کتاب مقدس، عهد جدید، ص۴)

۱۷ ـ انجیل یوحنا.

۱۸ ـ انجیل لوقا، اصحاح ۲۱، آیات ۳۴ ـ ۳۶.

۱۹ ـ هوشع، اصحاح ۲، آیه ۱۹. (کتاب مقدس، ص ۱۲۸۸)

۲۰ ـ انجیل متی، اصحاح ۲۴، آیه ۱۳.

۲۱ ـ الرساله إلى العبرانیین، اصحاح ۱۰، ایه ۳۵ و ۳۶.

منبع :کوثر ، آذر ۱۳۷۷، شماره ۲۱

احمد زمانى

آخرین سخن و توقیع شریف امام عصر در غیبت صغری

 

اشاره:

احمدالحسن و پیروان جریان یمانی برای اثبات ادعای دروغین خود به اموری تمسک می جویند که نه تنها قابلیت اثبات ادعای آنان ندارند بلکه خود دلیل بر یاوه گویی آنان است. آخرین سخن و توقیع شریف امام عصر در غیبت صغری واضح ترین دلیل بر ادعای احمد یمانی است. که  در این مقاله به آن اشاره شده ست.

 

احمد الحسن بصری، یمانی دروغین، ادعاهایی دارد و مستند این ادعاها نیز برخی روایات و احادیث مهدویت بویژه در کتاب الغیبه نعمانی می باشد. شاید اختلاف نسخ و حتی برخی روایات مهدویت، دست پیروان این شخص را باز گذاشته باشد، اما با سد محکمی، مواجه شده اند که کلید طلایی برای شناخت حق از باطل است و آن توقیع مبارک امام عصر مهدی موعود خطاب به آخرین نائب خویش، قبل از شروع غیبت کبری، می باشد که طبق این حدیث و توقیع شریف، هر گونه ادعای مشاهده، ارتباط خاص و دریافت حکم از امام زمان در عصر غیبت کبری، قبل از خروج سفیانی و ندای آسمانی را، باطل اعلام کرده و مدعی این ارتباط را، دروغگو و کاذب و مفتری، معرفی نموده اند. شیخ طوسی در کتاب الغیبۀ، چنین نقل میفرمایند:

... مَنْ یدَّعِی الْمُشَاهَدَهَ (أَلَا فَمَنِ ادَّعَى الْمُشَاهَدَهَ) قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْیانِی وَ الصَّیحَهِ فَهُوَ کَذَّابٌ مُفْتَر … . [۱]

… هرکسی، قبل از خروج سفیانی و ندای آسمانی، ادعای ارتباط و نیابت خاص، داشته باشد، دروغگو، کذاب و افترازننده است … .

پیروان احمد الحسن بصری، مدعی دروغین یمانی، اگر در هر روایتی از احادیث مهدویت، قدرت مانور و بحث را داشته باشند و گاهی نیز به خواب و استخاره، متوسل شوند؛ اما در این روایت و توقیع مبارک از جانب حضرت مهدی، قطعا دست شان بسته و ناتوان از اثبات ادعاهای خود خواهند بود.

بنابراین، انصار و پیروان مدعی یمانی، باید به این پرسش، پاسخ روشن دهند که طبق جمله صریح امام عصر در پایان غیبت صغری که خطاب با آخرین نائب خویش، فرمودند، هرگونه ارتباط و نیابت خاص از طرف امام عصر در غیبت کبری، مسدود اعلام میشود؛ پس چگونه، احمد الحسن، چنین ادعایی را دارد؟

پی نوشت:

[۱] شیخ طوسی، الغیبۀ، ص ۳۹۵٫

منبع: فرقه نیوز

ابو غالب رازی

اشاره:

ابو غالب در ۲۷ ربیع الثانى سال ۲۸۵ هجرى در کوفه به دنیا آمد‏‎، نام وى احمد بن محمد بن محمد بن سلیمان بن حسن بن جهم بن بُکَیر بن أعیَن شیبانى کوفى بغدادى ‏است‎. او از شخصیت ‏هاى بزرگ شیعه در قرن چهارم هجرى و از روات حدیث و استاد برخى فقه اى ‏بزرگ شیعه مانند شیخ مفید و از اصحاب ائمه علیه‏ السلام در دوران غیبت صغرى مى‏ باشد‎.‎

‎ بخش‏ هایى از زندگى

ابو غالب در پنج سالگى پدر خود را از دست داد و تحت سرپرستى پدربزرگ دانشمند خود محمد ‏بن سلیمان قرار گرفت‎.‎ در دوازده سالگى از دانشمند و راوى بزرگ شیعه حِمیَرى روایت شنید‎.‎ در پانزده سالگى پدر بزرگ و سرپرست خود را از دست داد‎.‎ بیست و هشت ساله بود که در حادثه‏ اى ناگوار تمام اموال خود را از دست داد‎.‎در شصت و پنج سالگى به حج خانه خدا مشرف شد و یک سال در جوار بیت الله الحرام ماند‎.‎

‎ ‎خاندان

سید بحر العلوم در مورد خاندان او چنین مى ‏گوید‎:‎

‎‎آل أعیَن از بزرگ‏ ترین خاندان ‏هاى کوفه و از شیعیان اهل بیت مى ‏باشند. آنان از مقام و ‏منزلتى بس والا برخوردارند و شخصیت‏ هایى برجسته در میان خود داشته ‏اند و در دوران‏هاى ‏طولانى از دوران امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیه السلام تا دوران غیبت صغرى از ‏اصحاب نزدیک ائمه به شمار مى‏ آمده ‏اند‎.‎

در میان این خاندان چهره‏ هاى دانشمند و فقیه و قارى قرآن و ادیب و راوى حدیث بس ‏فراوان دیده مى‏ شود‎.‎

‎  ‎فرزندان ابو غالب داراى فرزندى بود به نام عبید الله که در سال ۳۱۳ هجرى به دنیا آمد ولى بر ‏خلاف میل پدر علاقه به علم و دانش از خود نشان نداد، اما او داراى فرزندى شد به نام ‏محمد که علاقه‏ مند به راه پدر بزرگ خود شد و ابو غالب رساله خود درباره خاندان آل أعین ‏را براى او نگاشته است‎.‎

‎  ‎مکاتبه با امام عصر

از دیگر فضایل ابو غالب زرارى مکاتبه با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف از طریق ‏نواب خاص آن حضرت مى‏ باشد که او به این افتخار بزرگ نایل آمده است‎.‎

‎  ‎سخن علما

شیخ طوسى در باره او مى‏ فرماید‎:‎ او شخصیتى جلیل القدر و داراى روایات فراوان و شیخ شیعه در زمان خود بوده و شخصیت ‏مورد اطمینان فقهاى
شیعه مى‏ باشد‎.‎

علامه مجلسى و سید بحر العلوم نیز کلامى مشابه کلام شیخ طوسى گفته‏ اند‎.‎

‎  ‎اساتید

او از شخصیت ‏هاى بزرگ شیعه در دوران خود بهره برده است. شخصیت ‏هایى مانند‎:‎ پدر بزرگ خود محمد بن سلیمان، على بن حسین سعد آبادى، عبد الله بن جعفر حمیرى، محمد بن حسن ‏بن على بن مهزیار اهوازى، محمد بن همام اسکافى و محمد بن یعقوب کلینى‎.‎

‎  ‎شاگردان

چهره‏ هاى فراوانى نیز از محضر درس او بهره‏ مند گشته ‏اند از جمله: شیخ مفید، هارون بن موسى ‏تلعکبرى، حسین بن عبید الله غضائرى، احمد بن عبد الواحد مشهور به ابن عبدون و ابو العباس ‏احمد بن على بن عباس سیرافى‎.‎

‎  ‎تألیفات

او داراى تألیفات ارزشمندى در موضوعات مختلف است مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎رساله أبی غالب الزراری

‏۲‏‎ . ‎کتاب الأدعیه

‏۳‏‎ . ‎الإفضال

‏۴‏‎ . ‎التاریخ

‏۵‏‎ . ‎دعاء السفر

‏۶‏‎ . ‎دعاء السر

‏۷‏‎ . ‎مناسک الحج

‏۸‏‎ . ‎جزء فی خطبه الغدیر

‏۹‏‎ . ‎أخبار تهامه

‏۱۰‏‎ . ‎أخبار مجموعه

‎  ‎وفات

عالم بزرگوار، ابو غالب زرارى در سال ۳۶۸ هجرى در حالى که به سن هشتاد و سه سالگى ‏رسیده بود در شهر بغداد چشم از این دنیا فرو بست و در کاظمین به خاک سپرده شد‎.‎

دوره های تاریخی کلام شیعه

اشاره:
 نظام و قواعد عقاید و مباحث علم کلام، تاریخی است و در گذر روزگاران شکل می گیرد و پدید می آید. (۱) هر نسلی به نسل پیشین موضوعی یا انگاره ای کلامی و یا ساختاری نظام مند می افزاید. این واقعیت را می توان با تتبع تاریخی و زمانی کتاب هایی که در عقاید و کلام نگاشته شده دریافت کرد و از ظهور و بروز مباحث و موضوع های کلامی و سیر تاریخی آنان اطلاع حاصل کرد. ادوار تاریخی کلام شیعی را به جهات مختلف می توان تصویر کرد؛ در اینجا به اجمال دو جهت آن مطرح می شود.

الف) از جهت تحول ساختاری

که چند مرحله را می توان برای آن تصویر کرد. (۲)

۱. مرحله تکوین- عصر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

مقصود از تکوین علم کلام در این دوره، مطلق بحث و گفت و گو درباره عقاید دینی جهت تبیین و اثبات آن ها و پاسخ گویی به اشکال ها درباره آن ها است. مراجعه به قرآن کریم، روایت ها و احادیث پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بیانگر طرح بحث های کلامی در همان عصر ظهور اسلام است. (۳) حضور پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) دست رسی آسان به ایشان، محدودیت دامنه اختلاف ها در مسائل به دلیل مرجعیت تامه آن حضرت، موجب شده بود تا زمینه ای برای تدوین مباحث کلامی پیش نیاید. (۴)

۲. مرحله گسترش- پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تا اوایل قرن دوم هجری

در سال های بعد از رحلت، با پیروزی های وسیع و زیاد مسلمانان و گسترش قلمرو جغرافیای اسلام، اختلاط با غیرمسلمانان و صاحبان آئین ها و مذاهب دیگر نیز بیشتر شد. وجود عالمان و احبار، اسقف ها و بطریق های اهل بحث که به دنبال بحث و تحقیق درباره ادیان و مذاهب بودند، موجب شد تا بحث های کلامی رواج گرفته و گسترش یابد.
امام امیر المؤمنین (صلی الله علیه و آله) نیز علی رغم محدودیت ها و موانع و همچنین گرفتاری های دوره کوتاه خلافتش، با توجه به مرجعیت علمی و فکریش در کنار بحث ها و مناظرات، خطبه ها و حدیث هایی برای مردم القا کردند که رد آن ها مواد اولیه معارف دینی و اسراسر نفیس قرآنی به طور جامع نهفته بود.
در این مرحله، علی رغم گسترش قابل توجه مباحث کلامی، اثری به تدوین نرسید. (۵)

۳. مرحله تدوین موضوعی- قرن دوم و سوم هجری

در ایام بنی امیه بحث های کلامی رواج بیشتری یافت و درباره آن ها کتاب ها و رساله ها نوشته شد و بعد از پیدایش فرق و مذاهب کلامی از جمله معتزله و سپس اشاعره، کلام، مدون و مرتب شده وحتی برای آن اصطلاح هایی درست شد. (۶)
البته شیعه قبل از معتزله و اشاعره و در همان ابتدای طلوع تشیع علوی، بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به طرح بحث های کلامی پرداخته است. کسانی مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، رشید، کمیل، میثم تمار و … آغازگر این بحث ها بودند که بسیاری از آنان به دست امویان شهید شدند تا اینکه در زمان امام باقر و امام صادق (علیه السلام) مجدداً شکل گرفته و آوازه شان بلند شد و بحث های کلامی را شروع کرده و به تألیف کتاب ها و رساله ها پرداختند. آن ها با اینکه تحت سیطره و قهر حکومت های جابر بودند و همواره از ناحیه آن ها سرکوب می شدند، امادست از کوشش برنداشتند. (۷)
از جمله اولین کسانی که(۸) به این کار اقدام کردند می توان از عیسی بن روضه (بعد از ۱۳۶ ق)، ابن رئاب (بعد از ۱۴۸ ق)، مؤمن طاق (۱۶۰ ق)، زراره بن اعین (۱۵۰ ق) و … نام برد که در حد جمع آوری ابتدایی از بیانات ائمه (علیه السلام) بوده است که به اصول اربع مأه شهرت دارند. (۹)
ابنان و کسان دیگر، رساله هایی هر چند کوتاه و مختصر در موضوع های کلامی به ویژه درباره توحید و امامت نوشته اند که موارد بسیار محدودی از آن ها در دسترس است. (۱۰)
این محله در قرن سوم گسترش یافت و در قرن چهارم به اوج خود رسید.

۴. مرحله تبیین و تنظیم موضوعی- قرن سوم و چهارم

در این مرحله، متکلمان امامی با توجه به ظهور و بروز تفکرهای رقیب مانند قدریه، معتزله، اشاعره و… و همچنین غیبت امام (علیه السلام)، به تبیین مسائل کلامی بر اساس مکتب اهل بیت (علیه السلام) پرداخته و آن ها را در موضوع های خاصی تنظیم کرده و شبهه های وارده را نیز پاسخ گفتند.
در همین راستا ابوسهل اسماعیل نوبختی (۳۱۱ هـ) کتاب التنبیه فی الامامه، النفی و الاثبات، فی استحاله رویه القدیم، ابن قبه ( قبل از ۳۱۹ هـ ) الانصاف فی الامامه و شیخ صدوق (۳۸۱ هـ) التوحید و کمال الدین و تمام النعمه را در موضوع غیبت تدوین کرد. (۱۱)
در این مرحله، تألیفی که جامع کلیت مباحث و اصول کلامی باشد گزارش نشده است؛ غیر زا مواردی بسیار محدود که البته آن هم ساختار منظم و مشخصی ندارد.

۵. مرحله ساختارمندی- قرن پنجم و ششم

متفکران شیعی در قرن چهارم و پنجم ضرورت آموختن و شناساندن اندیشه ی تشیع را به مردم احساس کردند. هر چند این کار با تلاش اصحاب و شاگردان کلامی امام باقر و امام صادق (علیه السلام) آغاز و با کوشش متکلمان بعدی عقاید و اصول معتقدات شیعی تثبیت شده بود، اما در قرن پنجم بود که کلام شیعه نظامی ساختارمند پیدا کرد. در این قرن و به ویژه در عهد آل بویه (۳۲۰-۴۴۷) دانشمندان شیعی با استناد به قرآن کریم و با استفاده از اخبار اهل البیت (علیه السلام)، مترقی ترین مکتب در اندیشه دینی را که می توان گفت تا آن روز در دنیای اسلام بی سابقه بود تأسیس و اصول فلسفی و اعتقادی آن را چنان پی ریزی کردند که نه تنها در طول تاریخ زنده بماند، بلکه پیوسته پیشروی خود را حفظ کند و چاره یاب و پاسخ گوی مشکل های اجتماعی نیز باشد. (۱۲)
در این مرحله علاوه برکلیات و اصول مسائل عقیدتی، موضوع های خاص کلامی نیز ساختارمند شد.
در بخش اول می توان از: النکت فی مقدمات الاصول: بخش کلام المقنعه شیخ مفید ( ۴۱۳ ق) المخلص، الذخیره و جمل العلم و العمل سید مرتضی (۴۳۶ ق) الاقتصاد و تمهید الاصول شیخ طوسی ( ۴۶۰ هـ) و تقریب المعارف ابو الصلاح حلبی ( ۴۴۷ ق) و الیاقوت نوبختی (قرن ۵) را یم توان نام برد. در بخش دوم نیزالشافی فی الامامه سید مرتضی، تلخیص الشافی و الغیبه شیخ طوسی نمونه آشکار این مدعا است.
در قرن پنجم اکثر متکلمان امامی – و همچنین زیدی و اسماعیلی- در کنار تألیف آثار موضوعی به نگارش- اثری جامع در علم کلام که ظاهراً شامل تمام مباحث و مسائل عقیدتی بوده است اقدام کرده اند که نام بیش از سی مورد آن ها در دسترس است.

۶. مرحله تحول و تکامل- قرن هفتم و هشتم

خواجه نصیرالدین طوسی (۷۲۶ هـ) با چینش و تنظیمی جامع و تا حدی روش نو و ابتکاری و با استفاده از اصول و قواعد فلسفی، کلام را به اوج تحول و تکامل رساند. (۱۳) مقایسه تجرید الاعتقاد و رساله الامامه او با کتاب های کلامی گذشتگان، باینگر این نکته است.

۷. مرحله شرح و تلخیص- قرن نهم تا چهاردهم

مشهور آن است که در این مرحله علم کلام و معقولات تا حدی دچار رکود شد. (۱۴) برخی در توجیه آن آورده اند که شیعیان در قرن های پیشین از یک طرف گرفتار مشاجره های مذهبی با مخالفان خود بوده و از جهت دیگر برای انجام وظایف دینی روزانه، به فقه و حدیث نیاز داشته اند؛ لذا با تمام قوا کوشیدند تا این علوم و علوم مربوطه به آن ها را به حد کمال رساندند، اما با برخورداری از استقلال نسبی، دیگرنیاز شدیدی که در گذشته نسبت به دفاع از عقاید مذهبی خود داشتند احساس نکردند. در نتیجه بحث کلامی حالت رکود پیدا کرده و از پیشرفت باز ماند؛ اما فقه و مقدمات فنی آن مانند اصول، حدیث و رجال به واسطه بقای نیاز و احتیاج عمومی، بیش از پیش در حال پیشرفت بوده و سال به سال به نشو و نمای مناسب خود ادامه می دهد. (۱۵)
توجیه دیگر آنکه حکمت ملاصدرا تا حد زیادی جایگزین کلام شده است. نظر ملاصدرا بر این بود که متکلمان حق بحث درباره ی مسائلی که حکیم الهی باید به آن بپردازد ندارد. بنابراین پس از لاهیجی ( ۱۰۷۲ هـ) شاگرد ملاصدرا که دو کتاب و رساله مهم در علم کلام دارد، دیگر کتاب مهمی در تاریخ کلام شیعی که با کتب خواجه نصیر و ملاصدرا قابل مقایسه باشد، نداریم؛ در واقع فلسفه صدرا جایگزین کلام شد. (۱۶)
لذا اکثر آثار کلامی این دوره، شرح و یا تلخیص و بازنویسی (۱۷) آثار گذشته و به ویژه اثر ماندگار خواجه نصیر الدین یعنی تجرید الاعتقاد بود (۱۸) که شوارق الالهام محقق عبدالرزاق لاهیجی (۱۰۷۲ هـ) از نمونه های عالی آن است. (۱۹)
هرچند بحث و بررسی این مدعا نیازمند فرصت و مناسبتی خارج از عنوان نوشتار است، اما پذیرفتن این ادعا با این کلیت مشکل به نظر می رسد و به مطالعه ی آثار کلامی و فلسفی متکلمان و فیلسوفان آن عصر به ویژه دشتکی ها «صدر الدین (۸۲۹- ۹۰۳ ق) و غیاث الدین ( ۸۶۶- ۹۶۱ ق)» (۲۰) محقق خفری، میرداماد (۱۴۰۱ ق) (۲۱) و شخصیت های نامدار معاصر یا متأخر از ملاصدرا (۲۲) مانند ملا نعیما و ملا شمسا گیلانی، فیض کاشانی (۱۰۹۱ ق) و فیاض لاهیجی (۱۰۷۲ ق)، قاضی سعیدقی (۱۱۰۳ ق) و … نیازمند می باشد که در پی آن به احتمال می توان قضاوت کرد که در همین برهه، مواد اصلی فلسفه اسلامی- هم در شروح و هم درمتون اصلی- بسط و تفصیل یافته و به تدریج از آن ها اندیشه هایی جمع آمد که موجب شکوفایی بعدی در علوم عقلی شد. (۲۳)

۸. مرحله اصلاح گری و پویایی- نیمه دوم قرن چهاردهم و …

این مرحله بعد از آن دوره طولانی فترت بر اثر عوامل سیاسی، اجتماعی، فکری پیش آمده در قرن سیزده و چهارده هجری، توسط سید جمال الدین اسد آبادی (م ۱۳۱۴ ق) آغازید (۲۴) و به دست شیخ محمد عبده، (۲۵) علامه طباطبایی، شهید مطهری، شهید صدر و دیگران به سیر تکاملی خود ادامه داده و هنوز با قوت تمام ادامه می یابد. (۲۶)
نمودار ارائه شده (۲۷) که ناظر به قرن های سوم تا پنجم قمری است، به درستی تقسیم بندی مورد نظر کمک می کند. تدوین های موضوعی در قرن سوم و چهارم نسبت به قرن پنجم و یا جامعیت مباحث کلامی در آثار مربوط به قرن پنجم در قیاس با دو قرن پیشین، گواه آشکار بر ساختارمند شدن کلام در آن قرن است. چنانکه اهمیت و جایگاه امامت در هر سه قرن و به ویژه قرن چهارم کاملاً آشکار است. (۲۸)

دوره های تاریخ کلام شیعه (1)
دوره های تاریخ کلام شیعه (1)
دوره های تاریخ کلام شیعه (1)

ب) از جهت رویکرد

ادوار تاریخی علم کلام به ویژه کلام شیعی را از این جهت می توان چنین بررسی کرد.

۱. کلام عقلی و نقلی:

کلام شیعه درنخستین مرحله، دارای صبغه عقلی و نقلی است؛ یعنی هم به تحلیل ها و تأمل های عقلی ارج می نهد و هم استناد به وحی را در دستور کار خود قرار می دهد. (۲۹) عصر حضور امامان (علیه السلام) چنین بوده است. مسائل و مباحثی که در کلمات آن بزرگواران درباره ی خداوند، صفات ثبوتیه و سلبیه وعوالم قبل و بعد از این عالم در نهج البلاغه، الکافی، التوحید، و دیگر منابع در دسترس است، همه نه به شکل القای یک سلسله مسائل تعبدی، بلکه به صورت القای یک سلسله بیانات استدلالی روشن گر و ترتیب صغرا و کبرای منطقی ارائه شده است.(۳۰)
اوج این رویکرد در زمان حضور امام امیر المؤمنین(علیه السلام) امام صادق (علیه السلام) و امام رضا (علیه السلام) تحقق یافته است. (۳۱)

۲. کلام نقلی: دوره دوم (۳۲) حضور تا کمی بعد از  غیبت صغری (۳۲۹ هـ) یعنی تا شیخ صدوق ( ۳۸۱ هـ) (۳۳)

بسیاری از شیعیان که گرد ائمه (علیه السلام) جمع شده بودند و به کار سماع و نقل حدیث ها مشغول بودند، از مباحثات و مناظرات کلامی دوری می جستند و نظر خوشی نسبت به متکلمان شیعی نداشتند. (۳۴)
شاید بتوان برای این مسئله، عوامل و قرائتی ذکر کرد. از جمله:
– گسترش و توسعه جمعیتی و جغرافیایی شیعه.
– متأثر شدن عوام شیعه از روش حدیث گرایی، به ویژه آن که معتزله از یک طرف در بی توجهی به نصوص راه افراط را پیش گرفته و برخی از معتقدات روایی مسلمانان را انکار کردند، (۳۵) از طرف دیگر حمایت همه جانبه سه خلیفه عباسی ( مأمون، معتصم و واثق) بیشتر آنان را سیاسی جلوه داد. (۳۶)
– تعدد و تنوع بیش از حد آرا و مذاهب کلامی که از جمله عوامل آن دور شدن مردم از مکتب فکری اهل بیت (علیه السلام) بوده است؛ عوام شیعه را به حدیث ها و نصوص مقید کرده و ترس و اضطراب آن ها را از روش های کلامی و متلکان موجب شده است.
– اتهام های رقیبان فکری شیعه و از جمله معتزلیان به متکلمان شیعی چون هشام بن حکم و هشام بن سالم مبنی بر اعتقاد آن ها به تجسیم و تشبیه در ذات باری تعالی نیز در این مسئله بی تأثیر نبوده است. (۳۷)
البته این مسئله بیشتر در زمان امام رضا (علیه السلام) تا امام عسکری (علیه السلام) مشاهده می شود.

۳. کلام عقلی:

در قرن پنجم تا ششم. شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی و …

۴. کلام فلسفی:

قرن هفتم، خواجه نصیر الدین طوسی.

. ۵. کلام با غلبه اخباری گری :

در زمان علامه مجلسی (۱۱۱۱)، فیض کاشانی (۱۰۹۲ هـ) و…

۶. کلام با رویکردی ترکیبی (۳۸) از عقل، نقل و فلسفه دوره معاصر:

قرن چهارده تاکنون.
آغازگر این رویکرد صدر المتألهین شیرازی (۱۰۵۰ هـ) است. او علاوه بر آن سه، مبانی و مفاهیم عرفانی را نیز به خدمت گرفته و دین را با عقل و اشراق همساز می کند. (۳۹)
این ویژگی در دوره معاصر و با علامه طباطبایی (۱۳۶۲ ش) و شهید مطهری (۱۳۵۸ ش) و شاگردان مکتب علامه مانند استاد آیت الله سبحانی (۴۰) و استاد آیت الله جوادی آملی (۴۱) نمود بیشتری یافته است.

۵. رویکردهای کلی در کلام شیعی

چنانکه از تقسیم دوم معلوم می شود، رویکردهای رایج و متداول در بین متکلمان شیعی در این مقطع زمانی ( و البته در همه ادوار مختلف ) عبارتند از:
۱. نص گرایی؛
۲. عقل گرایی تأویلی؛
۳. خردگرایی فلسفی؛

نص گرایی

نص گرایی نظام فکری است که بر نصوص دینی تأکید ورزیده و اندیشه ی بشری را از دستیابی به توجیه و تبیین عقلانی بسیاری از معارف دینی ناتوان می پندارد. این روش یگانه مرجع و منبع دستیابی به معارف دینی را نصوص و ظواهر کتاب و سنت می داند. (۴۲)
پیروان این روش نیز هرچند همه در یک مرتبه نیستند، اما بی اعتنایی به عقل، ویژگی مشترک آنان است. (۴۳) از دیدگاه این روش، راهنمایی عقل فقط تا زمانی سودمند است که دست ما را در دست رهبران دینی قرار دهد و از آن پس باید خود را خادم شریعت بداند و دنباله رو ظواهر آیات و روایت ها باشد. هر چند نص گرایان در مواردی در مقام دفاع از آموزه های دینی از ادله عقلی بهره می گیرند، (۴۴) امام معتقدند که اگر عقل در پی فهمی عمیق تر و فراتر از آنچه از ظواهر الفاظ کتاب و سنت بر می آید باشد، ره به جایی نخواهد برد. (۴۵)
در منابع پیشین، از این روش و پیروان آن با عناوینی مانند «اهل النقل» (۴۶)، «اصحاب النقل» (۴۷)، اصحاب الحدیث، (۴۸) و اصحاب الاثار (۴۹) و … نام برده شده است.

عقل گرایی تأویلی

عقل گرایی عنوان عامی است که بر هر گونه نظام فکری – فلسفی که نقش عمده و اساسی را به عقل بدهد، اطلاق می شود و در مقام نظام های مانند شهودگرایی،(۵۰) تجربه گرایی (۵۱)، ایمان گرایی (۵۲) و نص گرایی مطرح می شود.
آنچه اینجا مورد نظر است، «عقل گرایی» در مقابل «نص گرایی» است که مقصود از آن نظام و یا مکتب فکری است که در کنار معارف وحیانی بر نقش قوه عقل نیز در کسب معرفت تأکید دارد و به آن ارج می نهد و برایش حرمت قائل می شود و آن را ابزار کسب شناخت و معرفت می داند. (۵۳)
پیروان این مکتب حجیت و اعتبار نقل را پذیرفته اند و اصول و مبادی عقلی را شالوده های معرفت بشری می دانند و معتقدند بدون به رسمیت شناختن خرد و اصول عقلی، هیچگونه معرفتی برای انسان حاصل نخواهد شد و معارف دیگر اعم از حسی و تجربی و وحیانی نیز بر مبادی عقلی مبتنی است. (۵۴)
مرتبه و مقام عقل نزد پیروان این مکتب نیز یکسان نیست؛ برخی به صورتی افراطی آن را ارج نهاده اند تا حدی که وحی را انکار کرده اند. براهمه، (۵۵) پیروان مکتب دئیسم (۵۶)، ابوالعلاء معری (۵۷) و همچنین محمد بن زکریای رازی (۵۸) را می توان در ردیف اینان شمرد و معتزله را- چنانکه اشاره شد- جزء خردگرایان افراطی دانست.
در مقابل به طور قطع مکتب شیعه امامی بر اساس آموزه های قرآنی و برخوداری از مکتب اهل بیت (علیه السلام)، علی رغم فراز و فرودهایی که عقلانیت و عقل گرایی داشته است، مانند جهان اهل سنت دچار افراط و تفریط نشده است و با تعدیل عقل گرایی افراطی معتزله و گرایش تفریطی اهل حدیث و اشاعره، هر دو عنصر عقل و وحی را در نظامی پویا به کار گرفته و از افراط و زیاده روی معتزلی در استفاده از عقل منزه است، چنانکه از جمود مقلده و اشاعره بر ظواهر شرعی نیز کنار است. (۵۹)

خردگرایی فلسفی

این روش با استفاده از عقل و البته با صبغه فلسفی که همان بهره برداری از قواعد و اصول فلسفی باشد، به مباحث کلامی پرداخته(۶۰) و با استمداد از یک سلسله قضایای بدیهی یا نظری که مولود همان بدیهیات است ( افکاری که شعور و درک انسانی نمی تواند رد آن ها به خود شک و تردیدی راه دهد ) با منطق فطری، در کلیات جهان هستی بحث کرده و به این وسیله به مبدأ آفرینش جهان و کیفیت پیدایش جهان و آغاز و انجام آن پی برده شود. (۶۱)
طبیعی است در این روش نیز پایبندی به کتاب و سنت محفوظ است، اما ورود و خروج مباحث و استدلال ها، رنگ فلسفی داشته است و به قواعد و اصول فلسفی و حتی فلسفه یونان باستان استناد می شود؛ هر چند از آیات و روایت ها نیز به عنوان مؤید بهره می برد. (۶۲)
این روش در عهد حضور مورد استفاده نبوده است ولی در اوایل عصر غیبت کبری، نوبختی ها آن را به کار بردند. الیاقوت جلوه ای از این روش کلامی است. این شیوه بعدها با طی مراحل توسط خواجه نصیر، تکمیل و تتمیم شد.

پی‌نوشت‌:

۱- ر.ک: آیت الله سبحانی، مدخل مسائل جدید در علم کلام، ج۱، ص۶؛ عبدالکریم سروش، قبض و بسط تئوریک شریعت، صص ۹۹ و ۱۰۰.
۲- ر.ک: حسن نجفی، من العقیده الی الثوره، (ج۱) المقدمات النظریه، (الفصل الثانی ) بناء العلم؛ شبلی نعمانی، تاریخ علم کلام، ج۱، صص ۷-۱۲۶؛ علی ربانی گلپایگانی، درآمدی بر علم کلام، فصل یازدهم؛ الدکتور حسن محمود الشافعی، المدخل الی دراسه علم الکلام، صص ۵۰-۱۲۹؛ دکترسید جعفر شهیدی، از دیروز تا امروز ( مجموعه مقاله ها و سفرنامه ها)، مقاله: مراحل تاریخی تطور فکری- عملی شیعه.
۳- برخی از مناظره های پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را با مخالفان و منکران ببینید در: دره التاج، صص ۱۹۶-۲۱۲؛ الاحتجاج، ج۱، صص ۲۳-۱۱۶.
۴- ر.ک: سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج۱، ص ۱۶۴؛ گوهر مراد، ص ۴۵.
۵-ر.ک: علامه طباطبایی، المیزان، ج۵، ص ۲۷۶ و۲۷۷.فارتفع منار الکلام، لکن لم یدون بعد تدویناً …، گوهر مراد، صص ۴۴، ۴۵؛ قاضی عضدالدین ایجی، المواقف، صص ۳۰ و ۳۱.
۶- همان، صص ۲۷۷ و ۲۷۸، همچنین ر.ک: گوهر مراد، ص ۴۶؛ سعد الدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج۱، ص ۱۶۴.
۷- ر.ک: همان، صص ۲۷۸ و ۲۷۹؛ همچنین ر.ک: عبدالحسین زرین کوب، در قلمرو وجدان، ص ۲۷۱؛ دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج۸، ص ۴۲۷ و ج۱۰، ص۱۶۴. برخی از مصادیق و اشخاص را ببینید در: رجال کشی، ص ۵۳۹؛ و رجال نجاشی، صص ۲۵۰ و ۲۵۱.
۸- ابن ندیم (۳۸۵ ق) در الفهرست، علی بن اسماعیل بن میثم تمار را اولین می داند او می نویسد: اول من تکلم فی مذهب الامامه علی بن اسماعیل بن میثم تمار… و لعلی من الکتب کتاب الامامه و الاستحقاق. همان، ص ۲۱۷؛ شیخ طوسی در الفهرست، ص ۱۵۰ علامه حلی در رجال، ص ۹۳ و شهید مطهری در مجموعه آثار، ج۳، ص ۹۳، آقای ربانی در فرق و مذاهب کلامی، ص ۱۴۰ عین عبارت او را تکرار کرده اند. عبداله نعمه در فلاسفه الشیعه، وفات او را (۱۷۹ ق) نوشته است.
قرائن متعددی هر دو دیدگاه را مردود می داند.
– اینکه اول کسی است که بر اساس مذهب امامیه سخن گفته باشد صحیح نیست. چنانکه در متن هم اشاره شد. قبل از او هم درباره ی امامت و هم درباره ی دیگر مسائل اعتقادی بر اساس مذهب امامیه سخن گفته و کتاب نوشته شده است. ر.ک: سید حسن الصدر، تأسیس الشیعه، ص ۳۵۳؛ قاموس الرجال، ج۷، ص ۳۷۱ مگر مقصود از «اول من تکلم…» چیز دیگری باشد.
– وفات او رد سال (۱۷۹ ق) صحیح نیست. چون شیخ طوسی او را در شمار اصحاب امام رضا (علیه السلام) آورده است. رجال الشیخ، ص ۳۶۲ ، ش ۵۳۶۶ روایتی را به واسطه او از امام رضا (علیه السلام) نقل کرده است. رجال کشی، ص شماره ۱۰۴۸. در حالیکه آغاز امامت آن حضرت سال (۱۸۳ ق) است. به علاوه علامه حلی، نجاشی و دیگران نوشته اند که او با ابوهذیل هلاف (۲۳۵ ق) و نظام معتزلی (۲۳۱ هـ) مناظره داشته است. ر.ک: رجال نجاشی، ص ۲۶۱ و علامه حلی، رجال، ص ۹۳. ضمن اینکه او در سال وفات هشام بن حکم (۱۷۹ هـ) در زندان هارون بوده است. ر.ک: رجال الکشی، صص ۲۲۴ و ۲۲۵. استاد سبحانی وفات او را بعد از (۲۰۲ ق) می داند. طبقات المتکلمین، ج۱، ص ۴۰۰.
ابهام دیگر اینکه برخی او را علی بن اسماعیل بن میثم تمار. ر.ک: ابن ندیم، الفهرست، ص ۲۱۷؛ شیخ طوسی، الفهرست، ص ۱۵۰ و برخی دیگر علی بن اسماعیل بن شعیب بن میثم تمار معرفی می کنند. ر.ک: رجال نجاشی، ص ۲۶۱؛ معجم رجال الحدیث، ج۱۲، ص ۲۹۹، قاموس الرجال، ج۷، ص ۳۷۱؛ اعیان الشیعه، ج۸، ص ۱۶۷.
۹- ر.ک: الحدائق الناضره، ج۱، ص ۲۰.
۱۰- ر.ک: جعفر السبحانی، رساله امام رضا (علیه السلام) و عبدالعظیم حسنی در مع الشیعه الامامیه فی عقائهم، صص ۱۵-۱۹؛ و رساله جبر و اختیار امام هادی (علیه السلام) در تحف العقول.
۱۱- ر.ک: طبقات المتکلمین، ج۱، صص ۲۸۸- ۳۵۲، سید حسن الصدر، تأسیس الشیعه، صص ۳۵۰- ۳۵۳؛ الحدائق الناضره، ج۱، ص ۱۹.
۱۲- ر.ک: سید جعفر شهید، «چهره ناشناخته تشیع»، آرام نامه، صص ۷۴ و ۷۵؛ از دیروز تا امروز، همو، ص ۱۴۴، دانشنامه ایران و اسلام، زیر نظر احسان یارشاطر، ج۹، ص ۱۱۷۵.
۱۳- ر.ک: علی ربانی گلپایگانی، ایضاح المراد فی شرح کشف المراد، ص۸؛ شیعه در حدیث دیگران، «تشیع امامیه و علم کلام معتزله»، ص ۲۱؛ حسن محمود الشافعی، المدخل الی دراسه علم الکلام، ص ۱۲۰، در فصل سوم از بخش دوم ( خردگرایی فلسفی ) توضیح بیشتر ارائه شده است.
۱۴- سید حسین نصر، تاریخ فلسفه اسلامی، ج۳، ص ۹۹.
۱۵- علامه طباطبایی، شیعه، مذاکرات و مکاتبات، صص ۴۸ و۴۹. ر.ک: نگرشی بر تاریخ فلسفه اسلامی، ص ۱۰۲. مقاله کلام اسلامی از دائره المعارف فلسفه راتلج زیر نظر: ادوارد کریگ، ترجمه: محمود زارعی بلشتی، و شیعه در حدیث دیگران، ص ۲۱؛ مقاله تشیع امامیه و علم کلام معتزلی، آلفرد مادولونگ.
۱۶- سید حسین نصر، جاودان خرد، ص ۳۱۴.
۱۷- ر.ک: شیعه در حدیث دیگران، «تشیع امامیه و علم کلام معتزلی»، ص ۲۱.
۱۸- نمونه های از آن را ببینید در: تاریخ اسلامی، ج۳، صص ۱۱۰ و ۱۱۱.
۱۹- جهت اطلاع از شرح ها و تعلیقه ها بر تجرید الاعتقاد ر.ک: مدرس رضوی، احوال و اثار نصیرالدین طوسی، صص ۴۲۶-۴۳۳؛ دانشنامه جهان اسلام، ج۶، صص ۵۷۸ و ۵۷۹؛ کامل مصطفی الشیبی،الفکر الشیعی و النزاعات الصوفیه، صص ۹۸ و ۹۹.
۲۰- ر.ک: مصنفات غیاث الدین منصور حسینی دشتکی (۸۶۶-۹۶۱) که بیست کتاب از اثار کلامی و فلسفی او برای اولین بار در سال ۱۳۸۶ به کوشش استاد عبدالله نورانی توسط انجمن آثار و مفاخر ملی در دو مجلد منتشر شده است.
۲۱- مصنفات میرداماد، همانجا به علاوه برخی دیگر از آثار او که در مرکز نشر میراث مکتوب انتشار یافته است.
۲۲- منتخباتی از اثار حکمای الهی ایران، به همت استاد سید جلال الدین آشتیانی که در چهار مجلد و در انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی منتشر شده است.
۲۳- ر.ک: سید حسین نصر، تاریخ فلسفه اسلامی، ج۳، ص ۱۰۰؛ دوازده رساله در پارادوکس دروغگو. مقدمه مصحح، ص ۵۴؛ رضا اکبریان، مناسبات دین و فلسفه در جهان اسلامی، ص ۵۱۹.
۲۴- ر.ک:فلسفه الفکر الدینی بین الاسلام و المسیحیه، ج۱، ص ۱۴۲؛ مسأله اختیار در تفکر اسلامی و پاسخ معتزله به آن، صص ۴۰۰-۴۰۲؛ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص ۱۲۳؛ م. م. شریف، تاریخ فلسفه در اسلام، ج۴، ص ۹۱؛ حسن حنفی، جمال الدین الافغانی، ص ۱۱ و…
۲۵- شیخ محمد عبده (م ۱۳۲۳ ق). با اینکه از اندیشمندان جهان اهل سنت و دانش آموخته الازهر مصر است، اما تحت تأثیر استاد شیعی اش سید جمال الدین، کلام اشعری را اصلاح کرد و به جهاتی هم توانست بر اندیشمندان شیعی نیز اثر بگذارد. ر.ک: ایت الله سبحانی، مدخل مسائل جدید در علم کلام، ج۱، ص ۹.
۲۶- الدکتور حسن محمود الشافعی، المدخل الی دراسه علم الکلام، صص ۱۲۴-۱۲۹؛ ر.ک: نگرشی بر تاریخ فلسفه اسلامی ( همان )، ص ۱۲۲؛ علی ربانی گلپایگانی، فرق و مذاهب کلامی، ص ۱۹۸.
۲۷- با استفاده از طبقات المتکلمین ( جلد ۱ و ۲ ) رجال نجاشی، فهرست شیخ طوسی، تأسیس الشیعه.
۲۸- از جمله عوامل انگیزه ی نگارنده در انتخاب بحث امامت، صفات و ویژگی های امام از نگاه متکلمان مورد بحث و احیاناً مقایسه دیدگاه های آنان با هم در این نوشتار همین بوده است.
۲۹- ر.ک: گوهر مراد، صص ۴۴، ۴۵.
۳۰- ر.ک: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج۶، ( اصول فلسفه و روش رئالیسم )، ص ۸۸۱، همچنین مواردی را بیبینید در: آیت الله عبدالله جوادی آملی، دین شناسی، صص ۱۵۶- ۱۷۰.
۳۱- ر.ک: علامه طباطبایی،امام علی و فلسفه الهی؛ شهید مطهری، سیری در نهج البلاغه؛ ایت الله صافی گلپایگانی، الهیات در نهج البلاغه؛ یادداشت های استاد شهید مطهری، ج۹؛ آیت الله عبدالله جوادی آملی، فلسفه الهی از منظر امام رضا (علیه السلام).
۳۲- مقصود از دوره دوم حضور عصر امامت امام رضا (علیه السلام)- به خصوص در مدینه- و ائمه بعد از ایشان است. نگارنده دلایل خود را بر این مطلب و علل این نگاه منفی- عامه شیعیان نه ائمه و نه عالمان و اندیشمندان- به علم کلام را در جای دیگرمطرح کرده است. ر.ک: «کلام شیعی، ادوار تاریخی و رویکردهای کلی»، فصلنامه قبسات، شماره ۳۸.
۳۳- شیخ صدوق هر چند در زمره روش «نص گرایی» است اما به جهاتی که در جای خود گفته خواهد شد کمی فراتر از آن روش به طرح مسائل کلامی به ویژه امامت امام عصر (علیه السلام) پرداخته است. ر.ک: به بخش دوم، فصل اول «نص گرایی».
۳۴- مقدمه ای بر فقه شیعه، ص ۳۲.
۳۵- ر.ک: باقلانی، تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، ص ۲۹۳؛ شیخ مفید، الحکایات، سلسله مؤلفات الشیخ، ج۱۰، ص ۶۷؛ محمد عبده، رساله التوحید، ص ۲۱؛ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی، ص۷؛ احمد امین مصری، ظهر الاسلام، ج۴، صص ۶۱۴ و ۶۱۵؛ صحی الاسلام، ج۳، ص ۵۵۹؛ ابو زهره، تاریخ مذاهب اسلامی، صص ۲۲۹-۲۳۶؛ غلامحسین ابراهیمی دینانی، ماجرای فکر فلسفی، ج۲.
۳۶- ر.ک: گلدزیهر، العقیده و الشریعه فی الاسلام، ص ۱۰۶؛ ظهر الاسلام، ج۴، ص ۶۰۷.
۳۷- ر.ک: سید مرتضی، الشافی فی الامامه، ج۱، صص ۸۱-۸۶؛ رجال کشی، ص ۲۷۰؛ معجم رجال الحدیث، ج۲۰، صص ۳۱۳-۳۲۱.
۳۸- البته به رویکرد تفکیکی یز که در این مقطع زمانی مطرح شده و اکنون نیز مورد نقد و بررسی و یا تأیید برخی از صاحب نظران است نیز باید توجه داشت، هر چند رویکرد غالب همان است که گفته شد.
۳۹- ر.ک: سید حسین نصر، معارف اسلامی در جهان معاصر، ص ۴۳؛ تاریخ فلسفه اسلامی، همو، ج۳، ص ۱۱۲، مجله قبسات، ص ۳۵، ص۸ مقاله آیت الله عبدالله جوادی آملی، مجله نقد و نظر، ص ۳ و ۴، ص ۲۲۵.
۴۰- معظم له اثر ماندگار خود را رد علم کلام چنین نام نهاده اند. «الالهیات علی هدی الکتاب و السنه و العقل» دیگر آثار ایشان نیز بیانگر این رویکرد است.
۴۱- ر.ک: آثار متعدد ایشان با عنوان مجموعه فلسفه دین مانند دین شناسی، و جلدهای تفسیر موضوعی قرآن از جمله جلد دوم، توحید در قرآن، حکمت نظری و عملی در نهج البلاغه و…
۴۲- ر.ک: المعالم الجدیده، ص ۳۵؛ عباس اقبال، خاندان نوبختی، ص ۴۰؛ ایان باربور، علم و دین، ص ۶۳.
۴۳- ر.ک: الحدائق الناضره، ج۱، صص ۱۵، ۴۰، ۱۶۹و ۱۷۰؛ عباس اقبال، خاندان نوبختی، ص ۴۰.
۴۴- فصلنامه شیعه شناسی، ش ۹، ص۱۷.
۴۵- عقل و وحی، ص ۱۲۳.
۴۶- اوائل المقالات، سلسله مصنفات المفید، ج۴، ص ۶۴.
۴۷- همان، ص ۶۵.
۴۸- همان، ص ۷۷.
۴۹- همان، ص ۷۰.
۵۰- شهودگرایی: پیروان این روش، پای استدلالیان را چوبین می دانند و در مقابل، روح و روان، قلب و دل انسان را تنها ابزار شناخت قابل اطمینان می دانند. شناخت در فلسفه اسلامی، ص ۱۵۸؛ همچنین ر.ک: عقاید استدلالی، ج۱، ص ۴۵.
۵۱- تجربه گرایی: نظریه و دیدگاهی که یگانه منشأ شناخت را حس و تجربه می دانند و بدیهیات فطری و پیش از تجربی را انکار می کنند. ر.ک: عقاید استدلالی، ج۱، ص ۴۶.
۵۲- ایمان گرایی: دیدگاهی است که دین داران را از ارزیابی عقلانی باورهای دینی بر حذر داشته و معتقد است که دین از آدمیان، تسلیم و تعبد بی چون و چرا می طلبد. پیروان این دیدگاه می گویند: اگر به وجود خداوند یا کمال نامحدود او و حکمت و علم و قدرت او و .. ایمان داریم در واقع این امر را مستقل از هر گونه قرینه و استدلال پذیرفته ایم و هرگونه کوششی را برای اثبات یا انکار آن ها مردود می دانیم. ر.ک: عقل و اعتقاد دینی، ص ۷۸. ایمان گرایی در جهان اسلام هیچگاه پدید نیامد، زیرا اموزه های قرآنی و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) همواره به تدبر و تعقل توصیه کرده و مؤمنان را از ایمان نامعقول بازداشته اند. ر.ک: درآمدی بر کلام جدید، صص ۳۲ و ۳۳.
۵۳- المعالم الجدیده، ص ۳۵؛ عقل و وحی، ص ۴۵. پل فولکیه از آن به ایمان عقلی و منطقی تعبیر می کند. او معتقد است که می توان میان دو مذهب ایمان گرایی و عقل گرایی، ایمان عقلی و نقلی قرار داد که بر اساس آن اموری را که صرفاً به حکم عقل قابل تبیین نیست لکن دلایلی مانند اقوال گواهان موثق برای پذیرفتن آن ها هست، قبول کرد. ر.ک: فلسفه عمومی یا ماعبدالطبیعه، صص ۱۸۸ و ۱۸۹.
۵۴- عقاید استدلالی، ج۱، ص ۴۳.
۵۵- براهمه: گروهی از فیلسوفان قدیمی هند که می گویند محتوای دعوت پیامبران یا مطابق احکام عقل است و یا مخالف آن در صورت اول که پیامبران بر احکام عقل مهر تأیید می زنند به رهاورد وحی نیازی نیست، زیرا عقل خود فهم آن ها را دارد و در صورت دوم نیز از آنجا که ملاک انسانیت و مایه امتیاز آدمی از حیوانات عقل و اندیشه است نادیده گرفتن این موهبت الهی و پذیرش آموزه های خردستیز به معنای خروج از حریم انسانیت است. ر.ک: احمد صفایی، علم کلام، ج۲، صص ۴۶-۵۴.
۵۶- این اصطلاح در قرن شانزدهم درباره کسانی به کار رفت که اسرار وحیانی و الهامات فراطبیعی را امری باطل و نادرست تلقی می کردند. برخی از اینان دین ستیز بوده و به دنبال طرح الهیات طبیعی و عقلانی بودند هر چند برخی از آنان نیزمعتقد بودند که در ادیان هیچ امر خردستیز یا خردگریزی وجود ندارد.
۵۷- ابوالعلاء معرّی (۳۶۳-۴۴۹ ق) او نیز دین ستیز است و پیشوایی جز عقل را قبول ندارد. وی می گوید:
اثنان اهل الارض ذو عقل بلا *** دین واخر دین لا عقل له
برای اطلاع از دین داری و مسلمان بودن او ر.ک: علیرضا ذکاوتی قراگزلو، کتاب ماه ادبیات، ش ۲۷، تیرماه ۱۳۸۸.
۵۸- محمد بن زکریای رازی (۲۵۱-۳۱۳ ق) فیلسوف و پزشک ایرانی که بسیاری او را در زمره خردگرایان دین ستیز قرار داده و می گویند او علی رغم اعتقاد به خدای یگانه وحی و نبوت را انکار می کرده است.
۵۹- آیت الله الشهید الصدر، المعالم الجدیده، ص ۳۵.
۶۰- عقل در اصطلاح فلسفی عبارت است از قوه ی تنظیم معلومات بر حسب روابط و مناسباتی معین همچون روابط و مناسب های میان علت و معلول، اصل و فرع، نوع و جنس و نظایر آن ها. فولکیه، فلسفه ی عمومی، ص ۸۰. ر.ک: مهدی حائری یزدی، کاوش های عقل نظری، ص ۲۴۱.
۶۱- ر.ک: شیعه مذاکره و مکاتبات، ص ۴۷؛ فارابی، رساله فی العقل، ص۸.
۶۲- جای جای کشف المراد که شرح «تجرید» خواجه نصیر طوسی است، بیانگر این رویکرد است.
منبع  : جبرئیلی، محمد صفر؛ (۱۳۸۹)، سیر تطور کلام شیعه، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول.

شیعه در عصر عباسیان

اشاره:

شیعه، یکی از دو مذهب بزرگ دین اسلام است. برپایه مذهب شیعه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به‌فرمان خداوند، حضرت علی(علیه السلام) را به جانشینی بلافصل خود برگزیده است. امامت از اصول اعتقادی شیعیان و وجه تمایز آنان با اهل‌سنت است. طبق این اصل، امام را خداوند تعیین و به‌واسطه پیامبر به مردم معرفی می‌کند. همه شیعیان به‌جز زیدیه، امام را معصوم می‌دانند و بر این باورند که آخرین امام، مهدی موعود است که در غیبت به‌سر می‌برد و روزی برای برقراری عدالت در جهان قیام خواهد کرد.

تشیع از آغاز دوران عباسیان، سال ۱۳۲ ه ق، تا پایان غیبت صغری، سال ۳۲۹ ه ق، در مقایسه با دوران امویان گسترش بیشتری داشت. شیعیان در دورترین نقاط سرزمین پهناور اسلامی پراکنده بودند؛ چنان که هنگام شکایت از امام کاظم علیه السلام نزد هارون گفته می شود که از مشرق و مغرب جهان برای او خمس می آورند. (۱) آن گاه امام رضا علیه السلام وارد نیشابور شد، ۲ تن از حافظان حدیث به نام های ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی به اتفاق گروه بی شماری از طالبان علم بر حضرت درآمدند و از ایشان خواهش کردند به آنان روی بنماید، پس در حالی که طبقه های گوناگونی از مردم روی پا ایستاده بودند، دیدگان شان به جمال آن جناب روشن شد، تا آن که حضرت حدیث سلسه الذهب را برای آنان ایراد فرمود که فقط بیست هزار کاتب صاحب قلم و دوات این حدیث را نوشته بودند. (۲)
همچنین امام رضا علیه السلام در جواب مامون که پس از قبول ولی عهدی انتظارهایی از حضرت داشت، فرمود:
«… این امر (ولایت عهدی) هرگز نعمتی برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم دست خطم در شرق و غرب اجرا می شد». (۳)

همچنین اعتراف ابن ابی داوود، یکی از فقهای اهل سنت که خود به شدت دشمن و مخالف شیعه بود، دارای اهمیت است. پس از این که معتصم عباسی رأی امام جواد علیه السلام را در مقابل آرای فقهای اهل سنت، در مورد قطع دست سارق می پذیرد، این داوود در خلوت به او تذکر می دهد که چرا خلیفه سخن کسی را که نصف امت به امامت او قائلند، در حضور درباریان، فرماندهان، وزرا و کاتبان بر نظر تمام علمای مجلسش ترجیح می دهد. (۴) حتی تشیع به میان فرماندهان و رجال دولت عباسی نیز راه یافته بود؛ چنان که یحیی بن هرثمه نقل می کند:
«متوکل خلیفه عباسی مرا برای آوردن امام هادی علیه السلام به مدینه فرستاد. هنگامی که همراه آن حضرت به بغداد رسیدم، نزد اسحاق بن ابراهیم طاهری، حاکم بغداد رفتم. او به من گفت: ای یحیی! این مرد فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است. متوکل را هم می شناسی. اگر متوکل را بر قتل او تحریک کنی، با رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن شده ای گفتم: من از او جز نیکی ندیدم آن گاه به سوی سامرا روانه شدیم. وقتی به آن جا رسیدم، پیش از هر کس نزد وصیف ترکی (۵) رفتم. او نیز به من گفت: اگر یک مو از سر این مرد کم شود، با من طرف هستی». (۶)
سید محسن امین در جلد نخست کتابش تعدادی از دولت مردان عباسی را در شمار شیعیان آورده است که عبارتند از: ابوسلمه خلال (۷) ، نخستین وزیر خلافت عباسی که به وزیر آل محمد ملقب بود، ابوبجیر اسدی بصری، از فرماندهان و امیران بزرگ زمان منصور، محمد بن اشعث وزیر هارون الرشید. همین شخص هنگام دست گیری امام کاظم علیه السلام داستانی دارد که به تشیع او دلالت می کند، علی بن یقطین، یکی از وزرای هارون، یعقوب بن داود، وزیر مهدی عباسی و طاهر بن حسین خزاعی، حاکم خراسان در عهد مأمون و فاتح بغداد که بدین سبب حسن بن سهل او را به جنگ ابی السرایا نفرستاد. (۸)
از جمله قاضیان شیعه عبارتند از: شریک بن عبدالله نخعی قاضی کوفه و واقدی مورخ مشهور که در دوره ی مامون قاضی بود. (۹)
تشیع حتی در مناطق نفوذ عباسیان به اندازه ای گسترش یافته بود که خطری جدی برای آنان به شمار می رفت؛ چنان که هنگام تشییع جنازه امام کاظم علیه السلام، سلیمان بن منصور، عموی هارون، برای فرو نشاندن خشم شیعیان که اجتماع باشکوهی را تشکیل داده بودند، پابرهنه در مراسم تشییع آن جناب، شرکت کرد. (۱۰) همچنین وقتی که امام جواد علیه السلام به شهادت رسید و خواستند پنهانی حضرت را دفن کنند، شیعیان با خبر شدند. دوازده هزار نفر از آنان مسلح و شمشیر به دست بیرون آمدند و آن جناب را با عزت و احترام تشییع کردند. (۱۱) هنگام شهادت امام هادی علیه السلام نیز زیادی جمعیت شعیان و ضجه و ناله آنان به اندازه ای بود که مجبور شدند حضرت را در خانه اش دفن کنند. (۱۲) خلفای عباسی بعد از دوره ی امام رضا علیه السلام مواظب بودند که رفتار محترمانه ای با ائمه ی اطهار علیه السلام داشته باشند، تا سبب خشم شیعیان نشوند؛ از این رو امام رضا علیه السلام در دوره ی هارون آزادی نسبی یافت و توانست به فعالیت های علمی و فرهنگی شیعیان رسیدگی کند، حتی امامت خود را آشکار سازد و تقیه را کنار بگذارد و با اصحاب سایر فرق و مذاهب به بحث و گفت و گو بپردازد و برخی از آنان را مجاب سازد. چنان که اشعری قمی نقل می کند:
«در زمان امام کاظم و امام رضا علیه السلام عده ای از مرحبه اهل سنت و زیدیان به تشیع گرویدند و معتقد به امامت این دو امام شدند. (۱۳) »
برخی از خلفای عباسی می کوشیدند تا با زیر نظر قرار دادن ائمه ی اطهار علیه السلام آنان را کنترل کنند. هنگام حرکت دادن این بزرگواران از مدینه می کوشیدند تا آنان را از مناطق شیعه نشین عبور ندهند. بدین سبب امام رضا علیه السلام را بر اساس دستور مأمون از راه بصره، اهواز و فارس به مرو بودند، نه از راه کوفه، جبل و قم که محل تجمع شیعیان بود. (۱۴) به نقل یعقوبی وقتی امام هادی علیه السلام را به دستور متوکل عباسی به سامرا می برند هنگامی که به نزدیکی بغداد رسیدند و خبردار شدند که جمعیت زیادی برای دیدار امام انتظار می کشند، ایستادند و شب وارد شهر شدند و از آنجا به سامرا رفتند. (۱۵)
از آن جایی که در دوران عباسیان، شیعیان در مناطق گوناگون و سرزمین های دوردست پراکنده بودند، ائمه ی اطهار علیه السلام اقدام به بنیان گذاری نهاد وکالت کردند و در نقاط گوناگون و شهرهای گوناگون نایبان و وکیلانی برای خویش برگزیدند، تا رابط میان آنان و شیعیان باشند.
این مطلب از زمان امام صادق علیه السلام شروع شد. آن گاه که کنترل دستگاه خلافت بر ائمه ی اطهار علیه السلام شدت می یافت و دسترسی شیعیان به امامان شان مشکل می شد، نهاد وکالت و نقش وکیلان پررنگ تر می شد. در کتاب تاریخ عصر غیبت آمده است: «مهم تر از همه تقویت و گسترش سازمان مخفی وکلا است. سازمانی که از دوره امام صادق علیه السلام پی ریزی شده و در دوره عسکریین با شتاب بیشتر رو به گسترش گذاشت». (۱۶)
استاد پیشوایی در این مورد می نویسد: «شرایط بحرانی که امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبه رو بودند، آنان را واداشت تا ابزاری جدید برای برقراری ارتباط با پیروان خود جست و جو کنند. این ابزار چیزی جز شبکه ارتباطی وکالت و تعیین نمایندگان و کارگزاران در مناطق گوناگون توسط امام نبود.
هدف اصلی این سازمان جمع آوری خمس، زکات، نذر و هدایا از مناطق گوناگون توسط وکلا و تحویل آن به امام و نیز پاسخگویی امام به پرسش ها و مشکل های فقهی و عقیدتی شیعیان و توجیه سیاسی آنان توسط وکیل امام بود. این سازمان کاربرد موثری در پیشبرد مقاصد امامان داشت» (۱۷).
مناطقی که امامان معصوم علیه السلام در آنها وکیل و نایب داشتند، عبارتند از کوفه، بصره، بغداد، قم، واسط، اهواز، همدان، سیستان، بست، ری، حجاز، یمن، مصر و مدائن. (۱۸)
تشیع در قرن چهارم هجری، در شرق و غرب و تمام نقاط جهان اسلام رواج یافته و در اوج رشد و گسترش خود بوده که قبل و بعد از آن هیچ گاه از چنین گسترشی برخوردار نبوده است. فهرستی که مقدسی از شهرهای شیعه نشین، در سرزمین های اسلامی در این قرن ارائه داده، نشان دهنده این مطلب است. از این رو عباراتی از کتاب او را نقل می کنیم. در یک جا گفته: «بیشتر قاضیان یمن و کرانه مکه و صحار، معتزلی و شیعی اند. (۱۹)
در جزیرهالعرب نیز تشیع بسیار گسترده است». (۲۰) درباره ی اهالی بصره آمده است که: «بیشتر اهل بصره قدری، شیعی، معتزلی و سپس حنبلی هستند». (۲۱) مردم کوفه نیز در این قرن به جز کناسه، شیعه بوده اند. (۲۲) در مناطق موصل نیز مشتی شیعه وجود دارد. (۲۳) اهل نابلس، قدس و بیشتر عمان شیعه هستند. (۲۴) مردم بالای قصبه فسطاط و مردم صندفا شیعی هستند. (۲۵) در سرزمین سند، مردم شهر ملتان شیعه اند و در اذان و اقامه هر جمله را جفت آورند. (۲۶) در اهواز کشاکش بین شیعیان و سنی ها به جنگ می کشیده است. (۲۷)
مقریزی نیز با اشاره به حکومت آل بویه و فاطمیان مصری می نویسد:
«مذهب رافضی در بلاد مغرب، شام، دیار بکر، کوفه، بصره، بغداد، جمیع عراق، بلاد خراسان، ماوراء النهر، و همچنین حجاز، یمن و بحرین منتشر شد و بین آنها و اهل سنت درگیری هایی به وجود آمد که قابل شمارش نیست». (۲۸)
در این قرن شیعیان حتی در بغداد، مرکز خلافت عباسیان، تعداد بیشتری بودند به اندازه ای که می توانستند در روز عاشورا اشکارا عزارداری کنند؛ چنان که ابن کثیر می گوید:
«به خاطر کثرت شیعیان و همراهی دولت آل بویه با آنان، اهل سنت یارای جلوگیری از این مراسم را نداشتند». (۲۹)
در آن زمان به اندازه ای زمینه برای کوشش شیعیان هموار بوده که بیشتر سرزمین اسلامی زیر سلطه ی حاکمان شیعی بوده اند؛ در شمال ایران، گیلان و مازندران، علویان طبرستان حکومت می کردند. در مصر فاطمیان، در یمن زیدیان، در شمال عراق و سوریه حمدانیان و در ایران و عراق آل بویه زمام قدرت را در دست داشتند. البته در دوران برخی از خلفای عباسی چون: مهدی، امین، مأمون، معتصم، واثق و منتصر، شیعیان از آزادی عمل نسبی برخوردار بودند. دست کم در زمان این خلفا، سخت گیری های گذشته کاهش یافته بود. به نقل یعقوبی، مهدی عباسی طالبیان و شیعیان زندانی را آزاد کرده است. (۳۰) در مدت پنج سال حکومت امین نیز به سبب مشغولیت او به خوش گذرانی و جنگ با برادرش مامون، از پرداختن به شیعیان و سخت گیری بر آنان ناآگاه مانده بود. مامون، معتصم، واثق و معتضد عباسی نیز گرایشی شیعی داشتند؛ اما متوکل از دشمنان سرسخت خاندان پیامبر و شیعیان آنان بود. اگر چه در دوره ی او شیعه قابل کنترل نبود، با این حال او از زیارت قبر امام حسین علیه السلام جلوگیری می کرد. (۳۱)
ابن اثیر می گوید:
«متوکل خلفای پیش از خود مامون، معتصم و واثق را که به علی و خاندانش ابراز محبت می کردند، دشمن می داشت. کسانی چون علی بن جهم شاعر شامی، عمر بن فرج، ابو سمط – از فرزندان مروان بن ابی حفصه و از دوستداران بنی امیه- و عبدالله بن محمد بن داود هاشمی که ناصبی و از دشمنان علی علیه السلام به شمار می آمدند، همنشین و ندیم او بودند». (۳۲)
در این دوره شاعران ناصبی و بی دین جرات یافته بودند و برای نزدیکی به دستگاه متوکل، ضد خاندان پیامبر شعر می سرودند. ولی جانشین متوکل، منتصر خلاف روش او را در پیش گرفت و به شیعیان آزادی عمل داد و قبر امام حسین علیه السلام تعمیر، و جلوگیری از زیارتش برطرف شد. (۳۳) از این رو بحتری شاعر در دوره ی او چنین گفته است:
ان علیا لاولی بکم
و از کی یدا عندکم من عمر. (۳۴) (۳۵)

کنترل رهبران شیعه توسط عباسیان

حکومت عباسیان تا سال ۳۲۹ ه به طور کلی دو دوره برتری وزیران و کارگزاران ایرانی و چیرگی نظامیان ترک را گذرانده بود. هر چند در دوره ترکان دستگاه خلافت ضعیف شد و بیشتر وقت ها خلفای عباسی ابزار دست فرماندهان ترک بودند؛ سیاست کلی حکومت، ضد شیعی بود. به دلیل گسترش زیاد شیعه در دوران عباسی، سیاست خلفای عباسی بر این قرار گرفت که رهبران شیعه را زیر کنترل خویش درآورند؛ اگر چه رفتار خلفا با شیعیان با همدیگر فرق می کرد. برخی از آنان چون منصور، هادی، رشید و متوکل، مستبد، سخت گیر و خون ریز بودند. برخی دیگر چون مهدی عباسی، مامون و واثق سخت گیری پیشینیان خود را نداشتند و در زمان اینان شیعیان توانستند تا اندازه ای نفس راحتی بکشند. آن گاه که منصور عباسی از جانب محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم احساس خطر کرد، پدر، برادران و عموهای او را گرفت و زندانی کرد. (۳۶) منصور بارها امام صادق علیه السلام را به دربارش فراخواند و قصد کشتن آن حضرت را داشت که خواست خدا غیر از این بود. (۳۷) خلفای عباسی می کوشیدند رهبران شیعه را که رقیب آنها بودند، از سر راهشان بردارند. حتی منصور، شخصی به نام ابن مهاجر را با پولی به مدینه فرستاد که نزد عبدالله ابن حسن و امام صادق علیه السلام و تعداد دیگری از علویان برود و بگوید که از سوی شیعیان خراسانی آنان آمده و پول را تحویل دهد و دست خط بگیرد. امام صادق علیه اسلام به او متذکر شد که می داند او را منصور فرستاده و سفارش کرد که به منصور بگوید: «علویان تازه از دولت مروانیان راحت شده و محتاج هستند. با آنها حیله و نیرنگ نکن». (۳۸)
اسد حیدر می گوید: «منصور برای این که بهانه ای برای از بین بردن امام صادق علیه السلام داشته باشد، به انواع وسایل تمسک جست، از زبان شیعیانش به او نامه ها نوشت و از سوی آن ها اموالی برایش فرستاد، ولی در هیچ کدام از این ها موفق نشد». (۳۹) وقتی خبر شهادت امام صادق علیه السلام به منصور رسید به حاکم مدینه، محمد بن سلیمان، نوشت:
«اگر جعفر بن محمد شخص معینی را وصی خود قرار داده، او را بگیر و گردنش را بزن.»
حاکم مدینه در جواب نامه او نوشت:
«جعفر بن محمد این پنج نفر را وصی خود قرار داده است: ابوجعفر منصور، محمد بن سلیمان، عبدالله، موسی و حمیده» در این هنگام منصور گفت: «نمی شود اینها را کشت». (۴۰)
مهدی عباسی در برابر علویان و شیعیان سخت گیری پدرش را نداشت. یعقوبی نقل می کند:
«مهدی به محض اینک که به خلافت رسید، دستور داد زندانیان علویان را آزاد کردند». (۴۱)
از این رو در زمان او هیچ قیام علوی رخ نداد. ابوالفرج اصفهانی تنها فقط دو تن از علویان را نام برده که در زمان مهدی درگذشتند، یکی علی بن عباس حسنی که با سم کشته شد و دیگری عیسی بن زید که در خفا از دنیا رفت و از زمان منصور پنهانی می زیست. (۴۲)
در زمان هادی عباسی، فشار شدیدی به علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد می شد؛ چنان که یعقوبی می نویسد:
«هادی در سخت گیری بر شیعیان و طالبیان پافشاری می کرد و آنان را به شدت ترسانده بود و حقوقی را که مهدی برای آنان مقرر کرده بود، قطع کرد و به حاکمان و فرمانداران مناطق و شهرها نوشت که طالبیان را تعقیب و دست گیر کنند.» (۴۳)
در اعتراض به خلافکاری های او، حسین بن علی از سادات حسنی (شهید فخ) قیام کرد که در این جنگ افزون بر حسین، عده زیادی از علویان کشته شدند. (۴۴) این جنگ باعث تشدید فشار ضد امام کاظم علیه السلام شد. هادی عباسی حضرت را تهدید کرد و چنین گفت:
«به خدا سوگند حسین (شهید فخ) به دستور موسی بن جعفر ضد من قیام کرده و از او پیروی نموده است؛ زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم». (۴۵)
اما او به سبب فرا رسیدن زمان مرگش، موفق به اجرای این تهدید نشد. در قرن دوم هجری، بعد از منصور، هارون الرشید سخت گیرترین خلیفه نسبت به علویان و رهبران شیعه بود. هارون نسبت به علویان مستبد بود و با آنان رفتار بی رحمانه ای داشت. او یحیی بن عبدالله، برادر محمد نفس زکیه را بعد از این که امان داده بود، به طور بی رحمانه ای در زندان به قتل رساند. (۴۶) همچنین داستانی در عیون اخبار الرضا آمده که حاکی از نهایت بی رحمی هارون الرشید است. حمید بن قحطبه طائی طوسی نقل می کند:
«شبی هارون مرا احضار کرد و به من دستور داد: این شمشیر را بگیر و دستور این خادم را عمل کن. خادم مرا جلوی منزلی آورد که درش بسته بود، در آن را باز کرد. در آن منزل سه اطاق و یک چاه بود. اطاق اول را باز کرد و بیست سید بیرون آورد که موهای بلند و بافته داشتند. در میان آنان پیرمرد و جوان دیده می شد. این دسته را با غل و زنجیر مقید ساخته بودند. نوکر هارون به من گفت: دستور امیرالمؤمنین این است که این عده را بکشی. اینها همه از اولاد علی و فاطمه هستند. من یکی را پس از دیگری کشتم و نوکر بدن های آنان را با سر در چاه انداخت. سپس اطاق دوم را باز کردم در آن اطاق بیست نفر دیگر از اولاد علی علیه السلام و فاطمه علیه السلام بودند. با آنان نیز معامله بیست نفر سید قبل را انجام دادم. سپس اطاق سوم را باز کرد و در آن اطاق بیست نفر سید دیگر بودند. آنان را نیز به چهل نفر قبلی ملحق ساختم. تنها یک نفر پیر باقی مانده بود که متوجه من شد، گفت: ای مرد شوم! خدا نابودت کند، روز قیامت در پیشگاه جد ما، رسول خدا صلی الله علیه و آله چه عذری داری؟ در این هنگام دست های من لرزید. نوکر با نگاه غضب آلودی به من نگریست و مرا تهدید کرد. من پیرمرد را کشتم و نوکر بدنش را در چاه انداخت». (۴۷)
سرانجام هارون الرشید، امام کاظم علیه السلام را در حالی که اقرار به مقام آن جناب داشت، دستگیر و زندانی کرد و در نهایت آن حضرت را با زهر به شهادت رساند. (۴۸)
بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام، هارون الرشید یکی از فرماندهان خود را به نام جلودی به مدینه فرستاد تا به خانه های آل ابی طالب حمله برد و لباس زنان را غارت کند و برای هر زنی فقط یک لباس بگذارد که امام رضا علیه السلام جلوی در ایستاد و دستور داد زنان لباس های خود را تحویل دهند. (۴۹)
مامون، سیاست مدارترین خلیفه عباسی، برای کنترل رهبران و امامان شیعه، روش جدیدی را نوآوری کرد که زیر نظر گرفتن ائمه ی اطهار علیه السلام بود. یکی از انگیزه های مهم مامون در ولایت عهدی امام رضا علیه السلام همین مطلب بود؛ چنان که مامون این سیاست را به طور دیگری در مورد امام جواد علیه السلام به کار گرفت و دخترش را به ازدواج حضرت درآورد، تا در مدینه نیز بر فعالیت های ایشان نظارت داشته باشد. خلفای بعد از مامون نیز همین روش را در پیش گرفتند و پیوسته امامان معصوم علیه السلام به اجبار در مراکز خلافت به سر می بردند. حتی امام دهم و امام یازدهم به دلیل زندگی در سامرا که شهری نظامی بود به عسکریین معروف بودند.

پی نوشت:

۱. شیخ مفید. الارشاد، ترجمه: محمد باقر ساعدی خراسانی، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۷۶ ه، ص ۵۸۱.
۲. شیخ صدوق. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ط قم، سال ۱۳۷۷ ه. ق، ج ۲، ص ۱۳۵.
۳. علامه مجلسی. بحارالانوار، المکتبه الاسلامیه، تهران، ۱۳۵۸ ه. ق، ج ۴۹، ص ۱۵۵.
۴. همان، ج ۵۰، ص ۶.
۵. از فرماندهان ترک.
۶. مسعودی. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ط اول، ج ۴، ص ۱۸۳.
۷. البته برخی از صاحب نظران معتقدند: اگر دلیل تشیع ابو سلمه، نامه ای باشد که -مبنی بر پیشنهاد خلافت- به امام صادق علیه السلام نوشته بود. دلیل کافی به نظر نمی رسید زیرا این حرکت را، یک حرکت سیاسی دانسته اند. رجوع شود: به پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، موسسه امام صادق علیه السلام، ط هشتم، ۱۳۷۸، ص ۳۷۸.
۸. اعیان الشیعه، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، ج ۱، ص ۱۹۱.
۹. همان، ص ۱۹۲ و ۱۹۳، البته در مورد تشیع واقدی در میان محققان، بحث و اختلاف نظر هست.
۱۰. امین، سید محسین. اعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات بیروت، (بی تا)، ج ۱، ص ۲۹.
۱۱. حیدر، اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الکتاب العربی، بیروت، ط سوم، ۱۴۵۳، ج ۱، ص ۲۲۶.
۱۲. ابن واضح. تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج ۲، ص ۴۸۴.
۱۳. المقالات و الفرق، مرکز انتشاران علمی و فرهنگی، تهران، ص ۹۴.
۱۴. ر. ک: پیشوایی، مهدی. سیره پیشوایان، موسسه امام صادق علیه السلام، چاپ هشتم، ۱۳۷۸ ه. ش، ص ۴۷۸.
۱۵. ابن واضح. همان مأخذ، ص ۵۰۳.
۱۶. پور طباطبائی، سید مجید. تاریخ عصر غیبت، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص ۸۴.
۱۷. پیشوائی، مهدی. همان کتاب، ص ۵۷۳.
۱۸. رجوع شود به. رجال نجاشی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی وابسته جامعه ی مدرسین، قم، ۱۴۰۴ ه. ص ۳۴۴، ۷۹۷، ۷۹۸، ۷۹۹، ۸۰۰، ۸۲۵، ۸۴۷.
۱۹. مقدسی، ابو عبدالله محمد بن احمد. احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه منزوی، شرکت مولفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۱۳۶.
۲۰. همان، ص ۱۴۴.
۲۱. همان، ص ۱۷۵.
۲۲. همان، ص ۱۷۴.
۲۳. همان، ص ۲۰۰.
۲۴. همان، ص ۲۲۰.
۲۵. همان، ص ۲۸۶.
۲۶. همان، ج ۲، ص ۷۰۷.
۲۷. همان، ص ۶۲۳.
۲۸. مقریزی، تقی الدین ابن العباس احمد بن علی. المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار (المعروف بالخطط المقریزیه)، دار الکتب العلمیه، بیروت، ط اول، ۱۴۱۸، ج ۴، ص ۱۹۱.
۲۹. البدایه و النهایه، بیروت، ۱۹۶۶، ج ۱۱، ص ۲۴۳.
۳۰. ابن واضح. تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج ۲، ص ۴۰۴.
۳۱. طبری، محمد بن جریر. تاریخ الطبری، دارالکتب العلمیه، بیروت، ج ۵، ص ۳۱۲.
۳۲. الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت، ۱۴۰۲ ه، ج ۷، ص ۵۶.
۳۳. مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه، ج ۴، ص ۱۴۷.
۳۴. علی نسبت به شما از عمر نزدیکتر و پاکتر است.
۳۵. همان مأخذ.
۳۶. مسعودی، علی بن الحیسن. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه، ج ۳، ص ۳۲۴.
۳۷. ابن جوزی نقل می کند: زمانی که منصور به عزم مکه وارد مدینه شد، به ربیع حاجب گفت: جعفر بن محمد را حاضر کن؛ خدا مرا بکشد اگر او را نکشم. ربیع در احضار آن حضرت مسامحه می کرد؛ سرانجام ربیع در اثر پافشاری منصور آن حضرت را احضار کرد؛ هنگامی که امام حاضر شد آهسته -آهسته لبانش را حرکت می داد، سپس نزدیک منصور گردید و سلام کرد. منصور گفت: ای دشمن خدا! نابود گردی، در میان مملکت من اخلالگری می کنی؟. . . خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم.
امام صادق علیه السلام فرمود: سلیمان پیغمبر سلطنت یافت و شکر کرد و ایوب مصیبت دید، صبر نمود و یوسف مظلوم واقع شد و بخشید، شما جانشین آنان هستی و سزاوارتر است که از آنان سرمشق بگیری.
منصور سرش را پایین انداخت، بار دیگری سر خود را بلند کرده گفت: شما از جمله اقوام نزدیک ما و خویشاوندان متصل ما هستی؛ سپس با آن حضرت معانقه نموده و حضرت را در کنار خود نشانید و با ایشان مشغول صحبت شد و پس از آن گفت: هر چه زودتر جایزه و لباس جعفر بن محمد را آورده و او را مرخص کنید.
هنگامی که حضرت خارج شد، ربیع دنبال حضرت آمد و عرضه داشت: سه روز است که من از شما دفاع نموده و درباره شما مدارا می کنم موقعی که وارد بر او می شدی، دیدم که لبهای شما به هم می خورد و منصور نتوانست علیه شما کاری انجام دهد، چون من کارگزار سلطانم، محتاج این دعا هستم، دوست می دارم که به من یاد دهید.
حضرت فرمود: بگو:
اللهم احرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی بکنفک الذی لا یرام او یضام و اغفرلی بقدرتک علی و لا اهلک و انت رجائی اللهم انک البر و اجل ممن اخاف و احذر اللهم بک ادفع فی نحره و استعیذ بک من شره.
بار خدایا! با چشم خود که خواب ندارد، مرا حفظ کن و با آن قدرتی که هدف بلا قرار نمی گیرد، مرا حفظ فرما که من هلاک نشوم؛ زیرا تو مایه امید من هستی؛ بار خدایا نعمت های فراوانی به من داده ای که نتوانسته ام شکرش را به جای آورم و از آن نعمت ها مرا محروم نکردی و چه بسا بلاهایی که مرا مبتلا کرده ای و کم صبری نموده ام؛ مرا رها کن؛ بار خدایا به پشتیبانی و قدرت دفاع تو از شر او محفوظ می مانم و از شر او به تو پناه می آورم. (تذکره الخواص، منشوارت المطبعه الحیدریه و مکتبتها، النجف الاشرف، ۱۳۸۳ ه، ص ۳۴۴. )
۳۸. ابن شهر آشوب. مناقب آل ابی طالب، موسسه انتشارات علامه، قم، (بی تا)، ج ۴، ص ۲۲۰.
۳۹. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الکتاب العربی، بیروت ، ط سوم، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۴۶.
۴۰. طبرسی، ابو علی فضل بن حسن. اعلام الوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، ۱۴۱۷ ه، ج ۲، ص ۱۳.
۴۱. ابن واضح. تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۴ ه، ج ۲، ص ۳۹۴.
۴۲. ابوالفرج، اصفهانی، مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۳۴۲- ۳۶۱.
۴۳. ابن واضح. همان، ص ۴۰۴.
۴۴. ابوالفرج، اصفهانی. همان، مأخذ، ص ۳۶۶.
۴۵. علامه مجلسی، محمد باقر. بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۵۱.
۴۶. ابوالفرج، اصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۳۸۱- ۴۰۴.
۴۷- صدوق. عیون اخبار الرضا، دار العلم، قم، ط ۱۳۷۷ ه. ق، ص ۱۰۹.
۴۸. طبرسی، ابو علی فضل بن الحسن. اعلام الوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث. قم، ۱۴۱۷ه، ج ۲، ص ۳۴.
۴۹. امین، سید محسن. همان، ص ۲۹.

منبع: کتاب تاریخ تشیع از آغاز تا پایات غیبت صغری

غیبت صغری و وضعیت علمی و فرهنگی شیعه

اشاره

در مقاله حاضر، سابقه بحث از غیبت در کلام معصومین (علیهم‌السلام) زمینه های اجتماعی و سیاسی غیبت امام عصر (عج)، تاریخ غیبت صغری و وضعیت سیاسی جامعه اسلامی در این عصر مورد بررسی قرار گرفت. در این قسمت، نویسنده جغرافیای انسانی شیعه و ترکیب جمعیتی مهمترین شهرهای اسلامی در عصر غیبت صغری را به اجمال مرور خواهد کرد.

 

در دوران غیبت صغری شیعیان در شهرهای مختلفی در بلاد اسلامی می زیستند. تراکم جمعیتی شیعیان در برخی شهرها به گونه ای بود که قشر غالب جمعیتی را تشکیل می دادند و به واسطه کثرت جمعیت شیعی و غلبه این مذهب، آن شهر به عنوان شهری شیعه مذهب و یا دارای گرایش های شیعی، شناخته و معروف می شد، مانند شهرهای قم و کوفه. در بسیاری از شهرها جمعیت شیعیان به صورت اقلیت وجود داشتند. در گزارش های تاریخی پراکنده ای که نقل شده به وجود شیعیان در شهرهای مختلف اشاره شده است. این جا به طور مختصر پراکندگی شیعیان در سرزمین های اسلامی را در این عصر بررسی می کنیم.

قم:

این شهر مهمترین شهر شیعیان و پایگاه تشیع در ایران محسوب می شد. سابقه تشیع در شهر قم، که شهری اسلامی بود و به قولی در زمان حجاج بن یوسف ثقفی در سال ۸۳ هجری احداث شده بود، به زمان مهاجرت عده ای از اشعریان کوفه به شهر قم می رسد. در اواخر قرن اول هجری، گروهی از خاندان اشعری، که از دیرباز دارای گرایش های شیعی بودند، به شهر قم هجرت کردند و با آمدن آنها اولین بارقه های تشیع در این شهر درخشید. (۱) تشیع قم از چنان شهرتی برخوردار بوده که در تمامی آثار جغرافی دانان قرن چهارم و پس از آن، بدان اشاره شده است، بلخی در المسالک و الممالک نوشته است که «اهل قم همه مذهب تشیع دارند و اصل ایشان بیشتر از عرب است ». (۲)

مقدسی نیز گفته است: «و اهل قم شیعه غالیه هستند» (۳)

آدام متز در تمدن اسلامی در قرن چهارم شهر قم را به عنوان یکی از شهرهای مهم شیعی ذکر کرده است. (۴)

روابط گسترده شیعیان قم با ائمه (علیهم‌السلام) حاکی از این است که از نیمه قرن سوم هجری این شهر مهمترین مرکز تشیع در فلات ایران بوده است.

روایات بسیاری از امام صادق (علیه‌السلام) و سایر ائمه (علیهم‌السلام) در فضیلت قم و اهل آن بیان شده است که مبین همین موضوع است. در روایتی امام صادق (علیه‌السلام) فرموده است: قم سرزمین و ما و سرزمین شیعیان ماست. (۵)

همچنین نقل شده است که امام عسکری (علیه‌السلام) برای مردم «قم » و مردم «آبه » نامه نوشته و برای آنها آرزوی هدایت الهی کردند. (۶)

در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) مکاتبات و مراودات اهل قم با امام بسیار زیاد بود. معمولا گروه هایی به خدمت امام می رسیدند تا مسائل خود را بپرسند و وجوهات خود را بپردازند. (۷)

تشیع یکپارچه مردم قم در تمام ممالک شناخته شده بود و دلیل عمده اش این بود که هیچ شهری در آن زمان وجود نداشت که مردمش این چنین به طور کامل شیعه دوازده امامی باشند و از همین رو بود که این شهر پناهگاه و ماوای علویانی بود که از ظلم و ستم حکام و امراء عباسیان گریزان بودند و به این شهر پناه می آوردند. نمونه بارز این امر آمدن فاطمه معصومه دختر موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و موسی مبرقع فرزند امام جواد (علیه‌السلام) به این شهر بود که مورد توجه خاص مردم این شهر قرار گرفتند. (۸) در کتاب تاریخ قم شرح مفصلی از ساداتی که به قم عزیمت کرده و خاندان هایی به وجود آوردند ذکر شده است. مؤلف کتاب چنین به دست می دهد که گویا سادات، شهر قم را حتی به طبرستان و ری نیز ترجیح می دادند.

کوفه:

این شهر از دیرباز به داشتن جمعیت شیعی معروف بود، سابقه تشیع شهر کوفه به دوران خلافت امام علی (علیه‌السلام) می رسد، اگرچه طبق شواهدی گرایش های شیعی پیش از آن نیز در این شهر وجود داشت ولی دوران چند ساله اقامت امام در این شهر این امر را تشدید کرد، به طوری که در پایان قرن اول هجری کوفه شهری شیعی تلقی می شد که محل تجمع سران شیعه در عراق و مرکز مخالفت با امویان بود. در زمان امام صادق (علیه‌السلام) تشیع کوفه بسیار حایز اهمیت بود و امام (علیه‌السلام) برآن تاکید داشتند، دلیل این امر را شاید بتوان رویارویی این شهر با شهر بصره که دارای تمایلات شدید عثمانی بود، دانست.

مراودات و مکاتبات کوفیان با ائمه (علیهم‌السلام) گویای فعالیت و نشاط علمی و اجتماعی جامعه شیعی در این شهر است که انتقال امام جواد (علیهم‌السلام) در اواخر عمر به بغداد و امام هادی و امام عسکری (علیه‌السلام) به عراق در تقویت آن بی تاثیر نبود. در دوران غیبت صغری اکثریت مردم کوفه شیعه مذهب بودند. «مقدسی » جغرافی نویس قرن چهارم تاکید می کند که: «برتری جمعیتی در کوفه با شیعیان است به جز در محله کناسه که آنها سنی مذهبند». (۹)

بغداد:

این شهر نیز از شهرهای شیعه نشین بود، مجاورت بغداد با کوفه که مرکز اصلی تشیع در عراق بود سبب شده بود تا گرایش های شیعی در این شهر نیز شایع شود. در قرن سوم و چهارم، بخش عمده ای از مردم شهر بغداد شیعه بودند، مقدسی دراین باره می گوید: «برتری جمعیتی در شهر بغداد با حنبلیان و شیعیان است ». (۱۰)

محله «کرخ » معروف ترین محله شیعه نشین بغداد بود، عثمان بن سعید عمروی اولین نائب امام (علیه‌السلام) پس از رحلت امام عسکری (علیه‌السلام) به بغداد آمده و در این محله سکنی گزید. (۱۱) سایر نائبان چهارگانه نیز در بغداد سکنی داشتند. محله «باب الطاق » نیز از محلاتی بود که شیعیان در آن اقامت داشتند.

یکی از خصوصیات شهر بغداد درگیری های دائمی میان شیعیان و سنیان این شهر بود که برخی اوقات با زد و خورد همراه بود. (۱۲)

دیگر ایالات مهم شیعه نشین:

خراسان از نواحی ای بود که جمعیت بسیاری از شیعیان را درخود جای داده بود، گرایش های شیعی از قدیم در نواحی خراسان وجود داشت. حضور خراسانیان در قیام ابومسلم خراسانی و نهضت بنی عباس که با نام «الرضا لآل محمد» برپا شد، خود حاکی از وجود گرایش های شدید شیعی در این نواحی است، همچنین در میان اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) و کسانی که از ایشان روایت کرده اند به نام بسیاری از اهل خراسان برمی خوریم. (۱۳)

در میان شهرهای خراسان، مشهد و نیشابور به داشتن جمعیت شیعی بیشتر ممتاز بودند. چندتن از اصحاب بزرگ ائمه (علیهم‌السلام) و مؤلفان برجسته شیعه از این شهر برخاستند. خاندان «فضل بن شاذان » از معاریف شهر بودند. فضل بن شاذان خود از چهره های ممتاز شیعه و از اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) بود که کتاب پرارج ایضاح را نوشت. او همچنین کتابی در باب غیبت امام (علیه‌السلام) داشته است. (۱۴) وجود وکیلان امام (علیهم‌السلام) در عصر غیبت نشان دهنده کثرت جمعیت شیعی و اهمیت آن در این شهر است. از جمله این وکیلان که از وی نام برده شده «محمدبن شاذان نیشابوری » است. (۱۵) مقدسی نیز در اواخر این عصر اظهار می دارد که در نیشابور برتری جمعیتی با شیعیان است. (۱۶)

ولایت «بیهق » در خراسان که بزرگترین شهر آن سبزوار بود نیز دارای جمعیتی شیعی بود. نویسنده کتابی ادعا کرده است که مذهب غالب مردمان این شهر تشیع افراطی بوده است و حتی برخی از دانشمندان اهل سنت در این شهر نیز به شیعه گری متهم شده بودند. (۱۷) در واقع تشیع سبزوار تحت تاثیر نیشابور و همچنین مهاجرت علویان از طبرستان بود.

مقدسی همچنین از شهری به نام «رقه » در خراسان نام برده که اهالی آن شیعه بودند. (۱۸) در طی دوران غیبت وکیلان متعددی از ناحیه امام (علیهم‌السلام) در خراسان تعیین شدند که این امر گویای آن است که جمعیت شیعیان در خراسان تا چه حد توسعه داشته است. (۱۹) در سایر شهرهای خراسان نیز شیعیان به طور پراکنده وجود داشتند. در کتب رجالی از عده ای از علمای شیعه که از این شهرها برآمدند نام برده شده است.

در ماوراءالنهر در حوالی «سمرقند» و «کش » تشیع امامی از اواخر قرن سوم؛ یعنی آغاز غیبت صغری رواج یافت. عامل اساسی در این امر وجود برخی عالمان بزرگ شیعه در این ناحیه بود. «محمدبن مسعود سمرقندی عیاشی » مؤلف تفسیر عیاشی از برجسته ترین عالمان شیعه بود که در سمرقند مجلس درس داشت و خانه او مرکزی علمی و آموزشی بود. وی شاگردان بسیاری داشت که مکتب تشیع در این ناحیه را پدید آوردند. (۲۰) از وکیلان امام (علیه‌السلام) در ماوراءالنهر نامی برده نشده است، شاید امور شیعیان این نواحی نیز توسط وکیلان خراسان رسیدگی می شد. به نظر می رسد که در عصر غیبت تشیع در ماوراءالنهر رشد و توسعه بیشتری داشته به طوری که شیخ صدوق که در چند دهه بعد به این نواحی سفر می کند از دیدار خود با شیعیان آن جا سخن می گوید. دیداری که نهایت آن منجر به تالیف کتاب معروف وی من لایحضره الفقیه گردید. (۲۱)

منطقه «سیستان» گرچه پناهگاه و ماوای خوارج بود، ولیکن از وجود شیعیان در این منطقه اخباری به دست رسیده است. در میان اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) مردمانی از سیستان بودند. شیخ طوسی نیز از عالم بزرگ شیعی در سیستان به نام «محمدبن بحر رهنی » یاد می کند که بیش از ۵۰۰ کتاب داشت. (۲۲) همچنین در عصر غیبت وکیلانی از جانب امام برای رسیدگی به امور شیعیان در این ناحیه تعیین شده بودند. (۲۳)

در «گرگان » و «طبرستان » نیز شیعیان بسیاری زندگی می کردند. مقدسی تاکید می کند که: «شیعیان در گرگان و طبرستان دارای عظمت و شکوهی هستند.» (۲۴) بی تردید این امر به واسطه امارت علویان در طبرستان بوده است که از سال ۲۵۰ هجری بر نواحی طبرستان استیلا داشتند. گزارش های دیگری حاکی از وجود شیعیان دوازده امامی در گرگان پیش از این زمان است.

«جعفربن شریف جرجانی » می گوید: «اموالی را از طرف شیعیان گرگان به سامراء بردم، امام عسکری (علیه‌السلام) فرمود آنها را به مبارک بدهم. پس از آن خدمت ایشان عرض کردم: شیعیان شما در گرگان به خدمت شما سلام رسانیدند.» (۲۵) همچنین از عده ای از راویان اخبار و مؤلفان برجسته گرگانی در این عصر در کتب رجالی نام برده شده است، از جمله «ابویحیی احمد بن داوود جرجانی » که دارای تالیفاتی بود. (۲۶)

در «اهواز» شیعیان نیمی از ساکنان این شهر را تشکیل می دادند که به نام «مروشیین » معروف بودند در مقابل سنی ها که به نام «فضلی » شناخته می شدند. (۲۷) چهره های شاخصی از شیعیان و اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) در اهواز می زیستند از جمله «علی بن مهزیار اهوازی » که از اصحاب امام جواد و امام هادی (علیهم‌السلام) بود و بیش از سی کتاب داشت. همچنین نام عده ای از وکیلان امام مهدی (علیهم‌السلام) در اهواز ذکر شده است: از جمله «محمدبن ابراهیم بن مهزیار» ، این امر حاکی از کثرت جمعیت شیعی در اهواز و اهمیت آن است. (۲۸)

در ایالت فارس شیعیان بیشتر در نواحی ساحلی سکونت داشتند، بنا به گزارش مقدسی آنها عادت داشتند که وقتی نماز عصر را می گزاردند علما در مجلس نشسته و برای مردم صحبت می کردند تا موقع غروب و همین طور پس از نماز صبح تا به هنگام ظهر، و در روزهایی که مراسم اجتماعی داشتند در نواحی مختلف گرد می آمدند. (۲۹)

شهر «ری » دارای گرایش های شیعی قوی بود که از آغاز قرن سوم هجری در این شهر نمودار شد و با به امارت رسیدن شخصی به نام «مادرائی » در دهه های میانی این قرن در این شهر، بروز و ظهور آشکاری یافت. وجود راویان و محدثان و عالمان برجسته ای که در عصر غیبت در این شهر ظهور کردند حاکی از جو شیعی این شهر است که نمونه بارز آن را می توان در محمد بن یعقوب کلینی نویسنده کتاب الکافی یافت. وجود وکلای ناحیه مقدسه در این شهر نیز ارتباط نزدیک شیعیان این شهر با امام (علیه‌السلام) را نشان می دهد.

یکی از این وکیلان محمد بن جعفر اسدی (م. ۳۱۲ ق). است که به عدالت و وثاقت شناخته شده بود و امام (علیه‌السلام) مردم را به وی ارجاع می دادند. (۳۰) رویکرد علویان به این شهر نیز خود دلیلی بر غلبه جو شیعی بر این شهر است. نمونه مشخص آن «عبدالعظیم حسنی » است که در این شهر سکونت گزید و همان جا درگذشت. درباره شهرهای «کاشان » و «آبه » نیز گفته شده است شیعیان بسیاری داشته اند. (۳۱)

مقدسی گزارش هایی از وجود شیعیان در نیمه قرن چهارم در نواحی مختلف به دست می دهد. بنا به گزارش او در شمال عراق شهر «جبله » شیعه نشین بوده (۳۲) و در شام مردمان «طبریه » و «نابلس » و «قدس » و اکثر مردم «امان » بر مذهب تشیع بودند. (۳۳) شهر «حمص » نیز با تشکیل دولت حمدانیان در شام به تشیع روی آورد. (۳۴) در «مصر» گویا شیعیان در شهر «صندفا» و «اسکندریه » بودند. از وجود شیعیان در سایر شهرهای مصر خبری به دست نرسیده است. با این حال درباره وکلای امام (علیه‌السلام) در مصر گزارش هایی در دست است. (۳۵) مقدسی همچنین مردم «هجر» ، «صعده » و «عمان » را که تحت نفوذ «قرامطه » بودند شیعه می داند. (۳۶)

تشیع در «سند» نیز کمابیش رواج داشت. داعیان اسماعیلی از سال ۲۷۰ ق. در این ناحیه فعالیت داشتند. در شهر «ملتان » به نام خلیفه فاطمی خطبه خوانده می شد و اذان و اقامه را به ترتیب مذهب تشیع می گفتند. (۳۷) گذشته از این نواحی نام بسیاری از وکیلان امام (علیهم‌السلام) در عصر غیبت در نواحی مختلفی چون حجاز، قزوین، همدان، آذربایجان و کرمانشاه در منابع ذکر شده است. (۳۸)

پی نوشت:

۱. ر. ک: جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، انصاریان، قم، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۱۸۶.

۲. البلخی، احمدبن سهل، المسالک و الممالک، لیدن، بریل، ۱۹۳۵ م، ص ۳۰۵.

۳. المقدسی، محمدبن احمد، احسن التقاسیم، دار صادر، بیروت، ۱۴۱۱ ق، ص ۳۹۵.

۴. متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی، امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۴، ج ۱، ص ۷۷.

۵. قمی، عباس، سفینه البحار، ج ۲، ۴۴۷.

۶. همان، ج ۱، ص ۵۵.

۷. ر. ک: کمال الدین و تمام النعمه، ۴۷۶.

۸. ر. ک: جعفریان، رسول، همان، ج ۱، ص ۱۹۸، به نقل از تاریخ قم، ص ۹۸ و ۲۰۹.

۹. المقدسی، ص ۱۲۰.

۱۰. همان.

۱۱. الطوسی، الغیبه، ص ۲۳۵.

۱۲. ر. ک: جعفریان، رسول، جغرافیای تاریخی و انسانی شیعه در جهان، انصاریان، قم، ۱۳۶۸، ص ۵۴.

۱۳. ر. ک: الطوسی، محمدبن حسن، الرجال، جامعه المدرسین، قم، ۱۴۰۷ ق، ص ۲۰۰، ۲۱۶، ۲۱۸، ۳۴۳، ۳۷۶، ۳۸۶.

۱۴. الطوسی، محمدبن حسن، اختیار معرفه الرجال المعروف برجال الکشی، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸، ص ۵۳۹.

۱۵. الطبرسی، اعلام الوری، ص ۴۹۹؛ التفرشی، مصطفی بن حسین، نقدالرجال، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۸ ق، ج ۴، ص ۲۲۸.

۱۶. المقدسی، ص ۳۲۳.

۱۷. جعفریان، رسول، تشیع در ایران، ج ۱، ص ۲۶۱.

۱۸. المقدسی، ص ۳۲۳.

۱۹. ر. ک: کمال الدین و تمام النعمه، ۵۰۴؛ رجال کشی ص ۵۴۲؛ تنقیح المقال، ج ۲، ش ۶۴۷۰؛ جاسم حسین، ص ۱۳۵.

۲۰. النجاشی، الرجال، ص ۳۷۲.

۲۱. ر. ک: ابن بابویه، محمدبن علی، من لایحضره الفقیه، مقدمه مؤلف.

۲۲. الطوسی، فهرست، ص ۱۳۲.

۲۳. ر. ک: جاسم حسین، ص ۷۸.

۲۴. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۳۶۵.

۲۵. جعفریان، رسول، همان، ج ۱، ص ۲۹۴.

۲۶. الطوسی، فهرست، ص ۳۳ و ۱۹۳؛ النجاشی، الرجال، ص ۴۵۴ و ۳۸۱.

۲۷. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۴۱۵ و ۴۱۷.

۲۸. ر. ک: الطوسی، فهرست، ص ۸۸؛ التفرشی، ج ۴، ص ۹۵؛ الطوسی، الغیبه، ۲۱۱.

۲۹. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۴۳۹.

۳۰. الطوسی، الغیبه، ص ۴۱۶ – ۴۱۵.

۳۱. جعفریان، رسول، جغرافیای تاریخی و انسانی شیعه و جهان، ص ۹۸.

۳۲. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۱۴۲.

۳۳. همان، ص ۱۷۹.

۳۴. جعفریان، رسول، همان، ص ۲۷، به نقل از خطط مقریزی، ج ۴، ص ۴۶.

۳۵. المقدسی، همان، ص ۲۰۰ و ر. ک: جاسم حسین ص ۷۸؛ الطوسی، الغیبه، ۴۳.

۳۶. همان، ص ۹۶.

۳۷. همان، ص ۴۸۱.

۳۸. ر. ک: جاسم حسین، ص ۷۸؛ الطوسی، الغیبه، ص ۲۱۰؛ رجال کشی، ص ۶۷؛ نجاشی، ص ۲۴۳؛ شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج ۲، ص ۹.

منبع :موعود – اسفند ۱۳۸۰، شماره ۲۹ و ۳۰ –

مهدویت و فرقه‏ هاى انحرافى

اشاره:

مهدویت، موعود باوری به معنای اعتقاد به یک نجات‌بخش است که در آخرالزمان برای نجات و رهایی انسان‌ها و برقراری صلح و عدالت خواهد آمد. اعتقاد به منجی، در ادیان و ملل و اقوام مختلف و با آیین‌ها و فرهنگ‌های کاملاً متفاوت وجود دارد و در آنها منجی موعود و نجات‌بخش به اَشکال و صور گوناگون و متنوعی مطرح شده است. در میان این گروه‌ها، شیعه به ظهور حضرت مهدی(ع) معتقد است.

 اصالت مهدویت و ادعاهاى باطل

مساله‏ ى حضرت بقیه الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، یکى از بارزترین و بدیهى ‏ترین مسایل اسلامى و مورد تایید و اعتقاد همه‏ى مسلمانان به ویژه شیعیان است، زیرا صدها آیات قرآنى و روایات نبوى این مساله‏ى با اهمیت را به طور گسترده و مبسوط عنوان و مطرح ساخته‏ اند و جزئیات آن را با بیاناتى دقیق و روشن، ذکر کرده ‏اند، به طورى که ابهامى براى کسى باقى نگذاشته ‏اند .

تمامى فرق اسلامى – تقریبا – این آیات و روایات و مفاد آن‏ها را به نحوى درکتب حدیثى و کلامى و تفسیرى و احیانا رجالى و تاریخى خود متعرض شده ‏اند و درباره‏ى آن به شکل ‏هاى مختلف سخن گفته‏ اند، تا جایى که مى‏توان ادعا کرد که کم‏تر دانشمند و عالمى، بلکه مسلمانى یافت مى ‏شود که به این موضوع مهم و خطیر نپرداخته، یا این‏که این مطلب به گوش او نرسیده باشد .

شاهد روشن و قوى این مدعا، صدها کتابى است که در طول تاریخ، با استفاده از این نام شریف و مقدس به وجود آمده است . اما این مساله ‏ى مقدس و بدیهى – بسان هر مساله‏ ى دیگر دینى و اسلامى حتى مانند الوهیت و ربوبیت و نبوت و رسالت – گه ‏گاهى مورد سوء استفاده‏ى افراد یا گروه‏ هایى البته با انگیزه‏هاى شخصى یا سیاسى، قرار گرفته و مى‏ گیرد و اهداف و اغراض خاصى از این عمل دنبال شده و مى ‏شود .

مگر نه این‏که جهان همیشه شاهد این مطلب است که افرادى گستاخانه مدعى الوهیت ‏یا ربوبیت ‏شده و کوس خدایى زده ‏اند و یا مدعى نبوت و رسالت‏ شده و دعوى پیغمبرى نموده ‏اند؟ ! ! بدیهى است که این سوءاستفاده‏ ها و این ادعاهاى مفتضح و رسوا، هرگز به اصل و اصالت این حقایق ضربه نمى ‏زند و کسى نمى‏تواند با این بهانه که گه‏گاهى این نوع مطالب واقعى و ریشه ‏دار در فطرت و عقل و مؤید به صدها بلکه هزاران دلیل، مورد سوء استفاده قرار گرفته یا مى‏ گیرد، آن‏ها را زیر سئوال ببرد و یا این‏که به نحوى در صحت اصل آن‏ها، تشکیک کند .

از آن‏جا که مساله‏ ى حضرت بقیه الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، که در آیات و روایات فراوانى خصوصیات آن مطرح شده است، نزد مسلمانان، مساله‏ اى مقدس و ظهور حضرتش همواره آرزوى آنان بوده است، از این قاعده مستثنا نبوده و نیست .

این مساله ‏ى مهم از همان زمان ائمه ‏ى اطهار علیه السلام و حتى با وجود خود امامان – که جزو مبشران و نویددهندگان به آن بوده‏اند – به نحوى مورد سوء برداشت قرار گرفت و با برخورد ائمه علیه السلام، مواجه شد .

این روند خطرناک و انحرافى در عصر غیبت صغرى مخصوصا پس از آن، به شکل ‏هایى مانند ادعاى دروغین (سفارت و نیابت‏ خاصه) حضرت مهدى (عج) تجلى مى‏ نمود، که مورد تکذیب حضرت (عج) و هشدار آن وجود مقدس قرار مى‏ گرفت و مؤمنان تنها به سفرا و نواب واقعى توجه داده مى‏ شدند . البته این حرکت در زمان‏ هاى بعد، نه تنها در جوامع شیعى بلکه در جوامع سنى نیز ادامه پیدا کرد و از اعتقاد و علاقه‏ى مسلمانان به این مطلب مقدس و حساس و سرنوشت‏ ساز، بى محابا و ناجوانمردانه بهره بردارى مى ‏شد!

با این حال، خوشبختانه با هشدارهاى قوى و به موقع عالمان دین و صدور ده‏ها روایت که شمایل و نشانه‏ هاى آن حضرت، شرایط ظهور و نحوه کار آن ذخیره‏ى الهى را بیان مى‏ کرد، ماهیت پلید آن حرکت‏هاى شوم و مغرضانه آشکار مى ‏شد و صاحبان آن مفتضح و رسوا مى ‏گشتند .

این ماجرا سردرازى دارد که از حوصله ‏ى این مقاله ‏ى مختصر بیرون است . لذا ما در این‏جا تنها به بخشى از آن‏چه در دو قرن اخیر واقع شد و مسلمانان بخصوص شیعیان هنوز از تبعات و پیامدهاى ناگوار آن رنج مى‏ برند، مى ‏پردازیم تا شاید گامى، در جهت تنویر اذهان باشد .

آن‏چه فعلا در این مقاله مطرح است، بررسى کوتاهى است درباره‏ى فرقه‏اى که متاسفانه، زمینه ساز پیدایش فرقه‏ى ضاله‏ى بابیت و سپس بهائیت ‏شد . لازم به تذکر است که این مقاله یک مرور اجمالى بیش نیست، و تفصیل کلام به شماره‏ هاى بعد موکول مى ‏شود .

شیخیه; ریشه ‏ى بهائیت

اگر بخواهیم تصویرى جامع و گویا از فرقه‏ى ضاله‏ى بهائیت داشته باشیم، لازم است ریشه‏ ى پیدایش بهائیت را مورد بررسى و دقت قرار دهیم . در حقیقت، بهائیت زاییده‏ى بابى ‏گرى است و بابى‏ گرى از کشفیه، و کشفیه هم فرزند ناخلف شیخى ‏گرى است . قهرا براى پى‏بردن به واقعیت‏ بهائى ‏گرى باید ریشه‏ ها و دامنه ‏هایى را که در آن متولد شده و پرورش یافته است، بشناسیم . لذا قبل از ورود به بحث ‏بهائیت، باید دو فرقه‏ى دیگر را مورد بررسى قرار بدهیم . ما در این‏جا اول فرقه‏ى شیخیه را مورد بحث قرار مى ‏دهیم .

الف – شیخیه

۱- شیخ احمد احسائى کیست؟

مؤسس فرقه‏ى شیخیه، شیخ احمد احسائى است . شیخ احمد احسائى فرزند زین ‏الدین بن ابراهیم بن صفر بن راغب بن رمضان درسال ۱۱۶۰ ه . در قریه‏اى به نام مطیرفى از قراء احساء یا (لهسا) متولد شد . وى از اعراب صحرانشین بود، ولى به خاطر اختلافى که بین جد دوم و سومش (دائر و رمضان) پیدا شد، به منطقه‏ى احساء رفتند . اجداد شیخ احمد از سنى ‏هاى متعصب بودند، ولى آمدن آن‏ها به منطقه‏ ى احساء که شیعه ‏نشین بود، باعث‏شد تحت تاثیر شیعه قرار گرفتند . با این حال، به دلیل سابقه‏ى تعصب و صحرانشینى، به نظر مى ‏رسد تشیع آن‏ها از روى تحقیق و تعقل نبوده است و چه بسا از باب هم‏رنگ شدن با محیط جدید بوده است .

۲- اوصاف احسائى

برخى از مریدان وى اوصاف عجیب و غریبى را به او نسبت داده ‏اند و از وى فردى استثنایى و داراى الهامات و امدادهاى غیبى، ساخته‏ اند، ولى بیشتر این اوصاف توسط پسرش به او الهام مى‏ شد . بیشتر اوصافى که به او نسبت داده شده، از ناحیه ‏ى پسرش بوده که کتابى هم در وصف او نوشته است . مثلا قبل از ۵ سالگى، یادگیرى قرآن را تمام کرد . خود مى‏ گوید: «در ایام طفولیت، جسمم با بچه ‏ها در حال بازى بود، ولى روحم در عالم دیگر بود . همیشه فکر مى‏ کردم و تدبیر مى ‏نمودم و بر همه مقدم بودم . در سنین کودکى، بر این عادت بودم که در خلوت‏هایم درباره‏ى اوضاع جهان و مردم مى ‏اندیشیدم که: کجایند ساکنین این عمارات که این بناها و کاخ‏ها را ساخته ‏اند و وقتى متذکر احوال‏شان مى‏ شدم، مى‏ گریستم . در مجالس لهو که در آن زمان شایع بود، مى‏رفتم، ولى از آن کناره‏گیرى مى‏کردم . اگر هم جسمم با آن‏ها بود، ولى روحم در ملا اعلى بود» .

لازم به تذکر است که در منطقه ‏اى که او سکونت داشت، موسیقى و غنا و امثال این‏ها خیلى رواج داشت تا آن‏جا که دستگاه موسیقى را بر درب خانه‏ هاى‏شان آویزان مى‏ کردند . درباره‏ى حافظه و هوشمندى خویش نیز مى‏ گوید: «دو ساله که بودم، سیلى آمد و همه چیز را برد جز یک مسجد و خانه‏ى عمه‏ام; حبابه .» که این سخن، حافظه‏ى قوى او را مى ‏رساند .

گویند زمانى بر مقتولى گذر کرد، با عبارت فصیح به او خطاب نمود: «این ملکک، این شجاعتک، این قوتک؟ ملک و شجاعتت چه شد، نیرو و توانت کو؟» و بعد بر دگرگونى زمان، مى‏ گریست . این فضایل مربوط به دوران طفولیت او است که مقدمه ‏اى است‏براى ادعاهایى دیگر . به هر حال، اوصافى براى او ذکر نموده‏اند که لازمه‏ اش، قداست و نبوغى خارق العاده است که در اصلاب وى بى‏ سابقه بوده و هدف از این کار، چیزى جز اغواء و فریفتن مردم نبود .

نکته‏ى قابل توجه این است که: چنین اوصافى بعد از آن که وى، رییس این گروه گردید، توسط پسرش، بیان مى ‏شد تا مریدانش از او پیروى کنند .

۳- علماء و احسائى

از علماى معاصر و غیر معاصر او، به خاطر عقاید باطله، چیزى جز تکفیر و تفسیق و نکوهش و ذم او نقل نشده است که به اسامى بعضى از آن‏ها اشاره مى ‏کنیم:

۱- سید محمد مجاهد; نویسنده‏ى مناهل (متوفى ۱۲۴۲ ه .)

۲- سید مهدى طباطبایى; فرزند نویسنده‏ى کتاب ریاض (متوفى ۱۲۶۰ ه .)

۳- شیخ محمد حسین; نویسنده‏ى فصول (متوفى ۱۲۶۱ ه .)

۴- سید ابراهیم قزوینى; مؤلف ضوابط (متوفى ۱۲۶۲ ه .)

۵- شهید سوم شیخ محمد تقى قزوینى (متوفى ۱۲۶۴ ه .)

۶- شیخ شریف العلماء (متوفى ۱۲۶۵ ه .)

۷- شیخ محمد حسن مؤلف جواهر (متوفى ۱۲۶۶ ه .)

۸- ملا آقا دربندى; مؤلف کتب خزائن الاصول و خزائن الاحکام (متوفى ۱۲۸۵ ه .)

۹- میرزا محمد باقر خوانسارى; نویسنده‏ى روضات الجنات (متوفى ۱۳۱۳ ه .)

۴- تحصیلات شیخ

شیخ بعضى علوم و بعضى از معارف را تحصیل نمود بى آن‏که براى او شفاى قلبى حاصل شود و توشه‏اى معنوى برگیرد . خود مى ‏گوید: «در ۲۵ سالگى در خواب دیدم که کتابى در مقابل من باز شد و این قول خداوند: «الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى‏» (۲) را چنین تفسیر مى‏ کرد: الذى خلق; یعنى اصل شى را که هیولا باشد، خلق کرد . فسوى; یعنى صورت نوعی ه‏ى آن . قدر; اسباب آن . فهدى; یعنى از این نوع به خیر و شر هدایت کرد . بر اثر این خواب، انقلابى عجیب در من ایجاد شد که مرا از ادامه‏ى تحصیل علوم که ظاهرى و غیرواقعى است، بازداشت‏» .

بنابراین ادعا، این مطلب برایش از این علوم و معارف که آن‏ها را صرفا ظاهرى مى ‏داند، بهتر است! زیرا گویى منادى غیبى، او را مورد خطاب قرار داده است، چیزى شبیه به وحى یا اشراق و الهام .

در ادامه مى‏ گوید: «پس از عزلتى چند، و در نفس خود، امور دیگرى را احساس کردم‏» .

مریدان او ادعا کرده ‏اند که شیخ، علمش را از عالم اعلى گرفته است‏برخلاف دیگران که با همه‏ى سعى و کوشش وافر خود از آن عاجز هستند، براى او در علوم مختلف، ۳۰۰ تالیف ذکر کرده ‏اند و تنها یک هزارم فضایل او مطرح شده است . در هر فن و علمى از تمام متخصصان بالاتر است .

گفته شده ایشان سفرهاى زیادى به بلاد مختلف داشته، خصوصا بلاد و شهرهایى که داراى حوزه‏ ى علمیه بوده و علماى بزرگ در آن زندگى مى ‏کردند . شرکت در درس آن علما باعث ‏شد که علوم زیادى فراگرفته و از او یک عالم بزرگ و شخصیتى مقدس و متقى بسازد . منتها این ادعا را امورى تکذیب و از اهمیت آن مى‏کاهد که اینک آن‏ها را بر مى‏ شماریم:

۱- بنابر آن‏چه که از ایشان نقل شده است‏یا به او نسبت داده‏اند، او نه براى آموختن، بلکه صرفا براى آزمایش علما در دروس شرکت مى‏ کرد .

۲- بنابر تصریح خود یا نقلى که از او شده است، با دیدن آن خواب، حقایق علوم را دریافت و به او الهام گشت .

۳- ادعاى این‏که علم او لدنى بود .

گویند: بعضى از علوم مانند فلسفه و تصوف و بعضى علوم غریبه را در سفرهایش آموخت و به دلیل همین علوم یا به خاطر اعتماد بر بعضى از روایات که معناى آن را نفهمیده بود، دچار چنین سرانجامى شد .

شیخ احمد احسائى در اوایل امر به تقوى، زهد و ورع توصیف شده است و لذا بعضى او را مدح کرده‏اند . لیک با بیان اعتقادات غلوآمیز و ادعاهایش، انحراف او مشخص گشت . بدین سبب، علما به تکفیر او حکم دادند .

۵- شیخ احمد احسائى و تشیع

شیخ احمد احسائى داراى مسلکى اخبارى بود . او به امورى غریب معتقد بود که با اعتقادات شیعه‏ى امامیه که در طول قرون متمادى در کتب کلامیه و اعتقادیه‏ ى خود به صورت مختصر و مطول بیان کرده‏ اند، فاصله‏ى زیادى دارد . مواردى از اعتقادات شیخ را بر مى‏ شماریم:

۱- ائمه را به عنوان علل اربع براى عالم ذکر کرده است (علل فاعلى، مادى، صورى، غایى .) این غلوى است که عقل و شرع مقدس از آن ابا دارد .

۲- اصول دین ۴ تا است: معرفت الله، معرفت انبیاء، معرفت ائمه، معرفت رکن رابع; که شیوخ و بزرگان شیخیه هستند .

۳- قرآن، کلام نبى صلى الله علیه و آله است . شیخ با این کلام، منکر وحى بودن قرآن است .

۴- اتحاد حق با خلق; یعنى الله تعالى با انبیاء، شى‏ء واحدى هستند .

۵- تفسیر معاد به معناى غیرمتعارف و بیگانه از آن‏چه علماى کلام مى ‏گویند .

۶- تفسیر امام به شى‏ء غریب که همراه با غلو، شرک و خرافه است که قرآن و شرع مقدس، مخالف چنین امرى است .

۷- اعتقاد به رکن رابع که از مختصات این فرقه است .

دلیل اعتقاد به رکن رابع:

براى هر سلطانى، ۴ وزیر است و اگر این چهار وزیر نباشند، ملک و سلطنت از بین مى‏رود و کم و زیاد کردن آن‏ها هم جایز نیست:

۱- وزیر عدل

۲- وزیر انفاق

۳- وزیر جنگ

۴- وزیر دارایى و مالیات

چون خداوند و نبى و امام از جنس بشر نیستند، لازم است‏بین آن‏ها و خلق، شیوخ آن‏ها واسطه و موضوع تجلى حق باشند . این‏ها این اصل را در مقابل سفارش ائمه‏ى معصومین علیه السلام در رجوع به فقهاء که قدرت استنباط احکام را از کتاب، سنت، عقل و اجماع دارند و حجت ‏بر عوام هستند، قرار داده‏ اند .

۸- اعتقاد عجیب و غریب شیخ در مورد امام عصر (عج)، استهزاى آن حضرت است که شبیه به کلام منکرین است و گفته است امام غایب در پشت پرده‏ى غیبت چه فایده ‏اى دارد؟ وى گفته است: ان الامام الحجه خاف وفر الى العالم حور قلیائى; امام عصر به خاطر ترس به عالم حور قلیایى گریخت .

۹- اعتقاد به حقانیت فرقه‏ى شیخیه و عقاید آن و تصریح به بطلان جمیع فرق شیعه حتى امامیه .

۱۰- نفى عدل که نزد شیعه از اصول دین است .

شیخ احمد احسائى در یکى از کتاب‏ هایش به خلفا حمله کرد . به همین دلیل، حکومت عثمانى که در آن وقت‏بر عراق، سیطره داشت، به کربلا حمله کرد، عده‏اى از اهالى آن‏جا را کشت، خانه‏ ها را آتش زد و ویران کرد . در این میان، خانه‏اى جز خانه‏ى سید کاظم رشتى شاگرد شیخ احمد احسائى سالم نماند . شیخ که مسبب این فتنه بود، خود در امان ماند . مدتى بعد به حجاز رفت و در آن‏جا مورد احترام قرار گرفت . این در حالى بود که حکام آن دیار، سنى بود و زیر نظر حکومت عثمانى قرار داشتند .

به هر حال شیخ در ۵۷ سالگى به سال ۱۲۴۱ه . از دنیا رفت و در بقیع به خاک سپرده شد .

شاگردان شیخ، مروجان عقاید او و مورد عنایت ناصرالدین شاه بودند، (او به دنبال معارضه و مقابله با قدرت علماى شیعه بود) و کارهاى آنان به اختلاف بین صفوف شیعیان انجامید، خصوصا در آن زمان که شیعیان عراق تحت‏ حکومت متعصب سنى عثمانى بوده و به اتحاد، نیاز شدید داشتند . سعى همیشگى استعمار بر این بود که مراجع را که ملجا و پناه شیعیان، بودند از میان بردارد .

سید کاظم رشتى که در کلاس درس او شرکت و عقاید او را ترویج مى‏ داد، بعدها فرقه‏ى کشفیه را تاسیس کرد .

بعد از مرگ شیخ، فرقه‏ى او به شعب مختلف تقسیم شد مانند: کرامیه، احقاقیه، حجت الاسلامیه و باقریه که هر یک از این‏ها افکار مخصوص به خود را داشتند .

ب – کشفیه

۱- سید کاظم رشتى کیست؟

سید کاظم رشتى فرزند سید قاسم رشتى گیلانى حائرى، ایرانى الاصل بود و در سال ۱۲۱۲ه . متولد شد .

بعضى گفته‏اند نسبش از سادات حسینى بوده، ولى بعضى گفته‏اند که اصلا سید نبوده، بلکه این یک اسم مستعارى است; زیرا در یزد با نام احمد احسائى به فعالیت مى‏ پرداخت .

وى در ۲۱ سالگى به کربلا رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند و عقیده‏ى شیخ را ترویج مى‏ کرد . بعد از وفات شیخ، از بین مشایخ شیخیه، وى چون جرات زیادى در اظهار عقاید سلف خود داشت‏یا به خاطر اسباب خارجى و سیاست‏ مداران خارجى، به عنوان رییس انتخاب شد . او بر عقاید سلف خود، اوهامى جدید افزود و ادعاهاى شبیه به کشف داشت . شاید به همین خاطر، به آن‏ها کشفیه مى‏گویند .

سید کاظم ۲۰ سال رییس فرقه بود و بین پیروانش در ایران و عراق، رکن رابع بود . او مى‏ گفت: فقط ما شیعه‏ ى کامل هستیم .

۲- تالیفات

سید رشتى، کتب زیادى قریب به ۱۲۰ کتاب، تالیف کرد که در بردارنده‏ى امور غریبه و ادعاهایى عجیب است و از غلو و خرافه درباره‏ى ائمه‏ى معصومین علیه السلام آکنده است . او غالبا کتاب‏هایش را با رمز مى ‏نوشت .

افندى عبدالباقى عمرى فاروقى موصلى، در مدح سلطان عثمانى که پرده‏اى از پرده‏هاى حرم نبوى را براى مرقد موسى بن جعفر علیه السلام به عراق فرستاد، قصیده‏اى دارد و در آن به یکى از فضائل امیرالمؤمنین على علیه السلام اشاره مى ‏کند که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: انا مدینه العلم و على بابها . افندى این کلام را به صورت شعر درآورد و گفت:

هذا رواق مدینه العلم الذى

من بابها قد ضل من لایدخل

سید کاظم رشتى این بیت را شرح کرد و گفت: این مدینه ‏اى عظیم در آسمان است و ائمه علیه السلام در آن ساکن هستند . بعد این مدینه را توصیف مى‏کند که این مدینه، ۲۱ محله دارد و ۳۶۰ کوچه . سپس براى هر یک از آن‏ها نام عجیب و صاحبى با اسم عجیب ذکر مى‏ کند . این‏ها مطالبى شبیه اساطیر و خرافات است که دین و عقیده را به مسخره و استهزاء گرفته است .

وقتى این شرح اسطوره‏اى به شاعر رسید، گفت: چنین سخنى به ذهن من هم خطور نکرده بود .

سید محمود آلوسى، مفتى بغداد که در عناد با شیعه معروف است، سید کاظم را مورد احترام قرار داد . وى وصف عجیبى را براى او بیان مى‏ کند و مى‏ گوید: اگر سید رشتى در زمانى بود که آمدن نبى امکان داشت، پیامبر بود و من نخستین کسى بودم که به او ایمان مى‏آوردم; چون شرایط نبوت را از نظر اخلاقى و علم کثیر و عمل به سجایاى انسانى داراست .

آیا چنین ستایشى از طرف مخالفین، دلالت ‏بر رضایت آن‏ها از این فرد فاسد العقیده ندارد و آیا دلیل بر این نیست که آن‏چه رشتى گفته و نشر داده، مخالف راه و روش اهل بیت علیه السلام بوده است؟

۳- سید کاظم رشتى و مهدویت

سید کاظم رشتى، مهدویت را به صورتى موهوم مطرح مى‏ کرد . براى مثال مى‏گفت: الآن مهدى در بین شماست . او حتى مبلغینش را به اطراف مى‏فرستاد که: آماده باشید، آقا مى‏آید و گاهى مى‏گفت: آقا بین خود شماست . به خاطر همین افکار خرافاتى و موهوم، یکى از شاگردان بارزش به نام على محمد باب ادعا کرد که من باب امام زمان هستم . بعد ادعا کرد که خود مهدى هستم . مردم هم دور او را گرفتند و زیربناى بابیت ‏شکل گرفت .

سید کاظم رشتى، شاگردانى را تربیت کرد که متاسفانه بعضى از آن‏ها از اهل علم بودند . آنان عقاید و افکار او را در مناطقى از ایران از جمله; کرمان، آذربایجان و تبریز ترویج دادند .

احسائى و رشتى، نایبى را معرفى نکردند، ولى بعضى ‏ها در بعضى مناطق ادعا کردند که نایب سید هستند .

سید کاظم، قریب به ۱۵۰ تالیف داشت که برخى از آن‏ها شرح بعضى از ادعیه است . با تاویلاتى غریب شبیه به داستان .

سید کاظم در سال ۱۲۵۹ هجرى درگذشت و فرزندش سید احمد، رییس فرقه شد .

پى ‏نوشت:

۱ . حیاه شیخ احمد احسائى; مؤلف: فرزند شیخ احمد احسائى .

۲ . ارشاد و العلوم، کریم خان کرمانى .

۳ . تاریخ نبیل، زرندى .

جهت مطالعه و تحقیق بیشتر به کتاب‏هاى زیر مراجعه شود:

۱ . رد شیخیه، محمد مهدى بن سید صالح قزوینى موسوى (انتشار سال ۱۳۳۷ .)

۲ . اسرار پیدایش شیخیه، بابیه و بهائیه، محمد کاظم خالصى .

۳ . خرافات شیخیه و کفریات ارشاد العلوم، محمد کاظم خالصى .

۴ . کشف المراد (بررسى عقاید شیخیه و رد اتهامات)، مؤلف و ناشر . الف حکیم هاشمى (تهران ۱۳۵۲ش .)

۱٫ نوشته‏ى حاضر، تقریر سلسله درس‏هاى «مهدویت و فرقه‏هاى انحرافى‏» از استاد جعفر خوشنویس است که در مرکز تخصصى مهدویت وابسته به بنیاد حضرت مهدى موعود (عج) در قم، براى جمعى از طلاب و دانش پژوهان ارایه شده است . از تلاش حجت الاسلام لارى از دانش‏پژوهان کوشاى این دوره براى تدوین این درس‏ها، سپاس‏گزارى مى‏شود .

۲٫ الاعلى، ۲ و ۳ .

تدوین: على لارى

منبع :جعفر خوشنویس مجله انتظار- ش ۱

عقاید غیر معقول گنابادیه

 

اشاره:

در تصوف فرقه های متعدی وجود دارد. هم در میان اهل سنت و هم در میات شیعه فرقه صوفیه با نامهای مختلف فعالیت دارند یکی از فرقه های صوفیه که ادعای شیعه بودن را دارد، فرقه گنابادیه است. این فرقه در حقیقت ادامه فرقه نعمت اللهیه است و در اثر انشعابی از نعمت اللهیه توسط سلطانعلی شاه گنابادی فرقه ای به همین نام به وجود آمده است. در این نوشته به عقاید این فرقه اشره شده است.

صوفیه و دراویش گنابادی مانند سایر صوفیان دارای عقایدی هستند که با عقل و مبانی دین اسلام منافات دارند. در اینجا به چند مورد آن اشاره می شود:

۱٫ دراویش و صوفیه همگی معتقداند که کل عالم مساوی با خدا است و ذات احدیت به صورت مجرد از مظاهر خودش که همۀ مخلوقات باشد بالفعل تحقق ندارد و تمام موجودات به نحوی تجلی خداوند است.[۱] و بر همین اساس حسین بن منصور حلاج ادعای «انا الحق» نمود و به اعتقاد خودشان اسرار حقیقت را فاش کرد و متهم به زندیق و ملحد گردید.[۲] اشعار صوفیه پر از مطالبی است که اعتقاد آنان را به وحدت وجود ثابت می کند و به عنوان نمونه شعری از عطار نیشابوری را ذکر می کنیم:

منم الله در عین کمالم                           منم الله در عین وصالم

من الله خود در خود بدیدم                   به خود گفتم کلام حق شنیدم[۳]

بطلان این عقیدۀ صوفیه و دراویش هم از جهت برهان عقلی که منافات با توحید ذاتی خداوند دارد و همه از نظر شرعی که با تمام ادیان الهی در تضاد است، بر هیچ کسی پوشیده نیست

و نیز اتحاد و حلول یکی دیگر از عقاید صوفیه می باشد به این معنا که خداوند در مخلوقات خود حلول می‌کند و برای همین معتقدند که خداوند در پیامبران و امامان و اولیاء حلول نموده است.[۴] این عقیده صوفیه هم از نظر عقل مردوداست زیرا حلول موجود بی نهایت در موجود محدود مثل اقطاب صوفیه اولا محال است و ثانیا مستلزم اثبات محل برای خدا می باشد.

۲٫ اساس و اصل تصوف را ولایت اقطاب تشکیل می دهد و هر فرقه ای در پی آن است که آن را برای اقطاب خود اثبات کند[۵] و از دیگری نفی کند. گنابادی ها (سلطان محمد گنابادی و فرزندانش) نیز در این ادّعا سعی کردند از دیگر فرقه ها عقب نمانند که به چند نمونه از ادعاهای عجیب و غریب آن ها اشاره می شود:

الف) محمد حسن گنابادی معروف به صالح علیشاه می گوید: در بدو غیبت کبری امام دوازدهم، جنید بغدادی از طرف حضرت مأمور شد تا به نام آن حضرت بیعت بگیرد و جانشین خود را هم تعیین کرده به او نیز اجازه تعیین جانشین بدهد و این سلسله اجازه تا زمان ظهور حضرت ادامه خواهد داشت و امروز این اجازه به من رسیده است. [۶]

ب) علی تابنده می گوید: سلسله اقطاب مأذون اجازه شان در امر طریقت و درایت با واسطه به امام می رسد. [۷]

ج) سلطان حسین تابنده نیز می گوید: سلسله نیابت بعد از غیبت کبری تاکنون بوده و هست و نوابی که از جهت خلافت رسالت نیابت داشتند… .[۸]

د) ملا علی نور علیشاه می گوید: دراویش قائل به نیابت خاصه اند و نایب خاص کسی را گویند که برای امور خود همیشه خدمت قائم غایب برسد.

نمونه هایی از این قبیل حرف ها در آثار آن ها زیاد است و ذکر آن ها چندان لازم نیست. و تا این جا دانسته شد که اقطاب گنابادی خود را نایب خاص امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ می دانند اما محض ادّعا موجب حقانیت این نیست و اشکالات ذیل به آن وارد است:

۱. روند نیابت غیبت صغری (نیابت خاصّه) در ایام غیبت کبری باید به تأیید امام ـ علیه السلام ـ برسد و اسناد و مدارک معتبر نشان می دهد که باب نیابت توسط حضرت ولی عصر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ مسدود گردیده است. امام مهدی به آخرین نایب خاص خود نوشت: «کارت را جمع کن و به احدی وصیت منما تا پس از وفات به جایت بنشیند. بدرستی که غیبت تامّه واقع گردید و ظهوری نیست مگر پس از آن که خدای تعالی اذن دهد. [۹]

۲. جناب سلطان محمد گنابادی ادعای فرزند، نوه، نتیجه و نبیره خود را قبول ندارد و سلسله ادعائی خویش را نتوانسته به امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ برساند. [۱۰] او سعی داشت خود را امام جا بزند.[۱۱]

۳. جنید بغدادی سنّی مذهب است. [۱۲] اهل بیت و امام قائم را اصلاً قبول ندارد تا خود را واسطه آن حضرت بداند و به غیر از گنابادی ها دیگر فرقه ها و حتّی مشایخ قبلی خود این ها چنین ادعائی نکرده اند.

۴. اصل ادّعای نیابت بدون اصل و سند است و قائلان به نیابت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ (گنابادی ها) کوچکترین دلیلی برای این ادعاهای خود اقامه نکرده اند و فقط و فقط ادعای خود را با زور گاو و شاخش به پیش برده اند. [۱۳]

پی نوشت:

[۱] . جوادی آملی، عبدالله، رحیق مختوم، ۱/۲/۴۱ ـ ۴۹۲.

[۲] . لاهیجی،‌شیخ محمد،‌شرح گلشن راز، ص ۳۱ ـ ۳۳،.

[۳] . عطار، فریدالدین،‌تذکرۀ الاولیاء، ۱/۱۷۳.

[۴] . دهخدا، لغت‌نامه، ماده حلول.

[۵] . هجویری، علی بن عثمان، کشف المحجوب، تصحیح و. ژوکوفسکی، مقدمه قاسم انصاری، ص۲۶۵.

[۶] . ر.ک: جذبی، سید هبۀ الله، رساله باب ولایت و راه هدایت، ص ۲۱۱، و فصلنامه عرفان ایران، شماره ۱۰، صفحه ۱۱.

[۷] . تابنده، علی، خورشید تابنده، ص ۴۲ ـ ۴۳.

[۸] . فصلنامه عرفان ایران، شماره ۱، ص۱۳.

[۹] . مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۵۱، ص ۳۶۰ و ج۵۲، ص ۲۵۲ و ج۵۳، ص۳۱۸.

[۱۰] . سلطان محمد، گنابادی بیچاره، ولایت نامه،ص۲۴۰ـ۲۴۲.

[۱۱] . ر.ک: وعیدی، عباس، فرقه صوفیان، ص ۱۴۳.

[۱۲] . کشف المحجوب، ص ۱۷۱.

[۱۳] . رک: مدنی، محمد، در خانقاه بیدخت چه می گذرد؟، با مقدمه عابدی، احمد،  ص ۱۷۶.

کیفیت ارتباط امام زمان(عج‌الله فرجه) و نواب آن حضرت با شیعیان

اشاره:

غیبت صغرا به معنای غایب شدن کوتاه مدت است و بنابر آموزه‌های شیعی، دورانی است که در آن امام مهدی(عج‌الله فرجه) به صورت مخفی زندگی می‌کرد و فقط از طریق نمایندگان چهارگانه خود با شیعیان مرتبط بوده است.غَیبَتِ کُبرا به زندگی مخفی طولانی‌تر امام دوزادهم شیعیان گفته می‌شود که از سال ۳۲۹ آغاز شده و تاکنون ادامه دارد. به عقیده بسیاری از عالمان شیعه، در غیبت کبرا امکان ارتباط با امام زمان وجود ندارد. در این مقاله به کیفیت ارتباط امام زمان(عج‌الله فرجه) در غیبت صغرا مطالبی ارائه ده است.

ارتباط امام زمان (عج‌الله فرجه) با شیعیان در دوران غیبت صغری یعنی از سال ۲۶۰ هجری قمری (سال شهادت امام یازدهم) تا سال ۳۲۹هجری قمری (سال درگذشت آخرین نائب خاص امام) یعنی حدود ۶۹ سال(۱) از طریق نایبان آن حضرت بوده است. (که مشهور به نواب اربعه می‌باشند) اینان به ترتیب زمانی عبارت بودند از:

۱. ابوعمرو عثمان بن سعید عمری. ۲. ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید عمری. ۳. ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی. ۴. ابوالحسن علی بن محمد سمری.

شیعیان سؤالات خود را از آنها به صورت مکتوب و شفاهی می‌پرسیدند و آنها پاسخ سؤالات را از حضرت(عج‌الله فرجه) به صورت توقیع و یا شفاهی می‌گرفتند و به شیعیان می‌رساندند.(۲)

در این دوران حضرت جز با نایبان خاص خود تماس نمی‌گرفتند مگر در موارد استثنائی. (۳)

البتّه امام زمان (عج‌الله فرجه) وکلای دیگری نیز در مناطق مختلف مانند: بغداد، کوفه، اهواز، همدان، قم، ری، آذربایجان، نیشابور و… داشت که یا به وسیله این چهار نفر، که در رأس سلسله مراتب وکلای امام قرار داشتند، امور مردم را به عرض حضرت می‌رساندند.(۴)

واز سوی امام در مورد آنان «توقیع» هایی صادر می‌شده است.(۵) و یا آنگونه که بعضی از محققان احتمال داده‌اند ـ سفارت و وکالت این چهار نفر، وکالتی عام و مطلق بوده ولی دیگران در موارد خاصی وکالت و نیابت داشته‌اند.(۶) این افراد عبارتند از:

محمد بن جعفر اسدی، احمد بن اسحاق اشعری قمی، ابراهیم بن محمد همدانی، احمد بن حمزه بن الیسع(۷)، محمد بن ابراهیم بن مهزیار(۸) و ابومحمد وجنائی(۹) . همچنین صاحب کشف الغمه از شیخ ابوجعفر از محمد بن ابی عبدالله الکوفی نقل می‌کند که این افراد حضرت و معجزات او را دیدند و از جانب آن حضرت در شهرهای خودشان وکالت داشتند ،از جمله: از بغداد عمروی، پسرش و حاجز و بلالی و عطار، از کوفه عاصمی، از اهواز محمد بن ابراهیم بن مهزیار، از قم محمد بن اسحاق از همدان محمد بن صالح، از ری بسامی و اسدی، از آذربایجان قاسم بن العلاء، و از نیشابور محمد بن شاذان وکالت داشتند.

و از غیر وکلا هم نام عدّه‌ای را می‌برد از شهرهای مختلف که حضرت را دیده‌اند. مثلاً از بغداد ابی القاسم بن ابی حابس، و ابوعبدالله الکندی، و ابوعبدالله الجنیدی، و هارون القزار، والنیلی، و ابوالقاسم بن رئیس و…، و از همدان محمد بن کشمرد، و جعفر بن حمدان و از دینور حسن بن هارون وبرادرش احمد وابو الحسن، و از اصفهان ابن باذشاله، و از ری قاسم ابن موسی و فرزندش و از قزوین مرداس وعلی بن احمد، از نیشابور محمد بن شعیب بن صالح و همچنین نام عدّه‌ای دیگر را از شهرهای مختلف می‌برد.(۱۰)

بعد از رحلت امام عسکری (‌علیه السّلام) گروهی از مردم قم به سامرا آمدند و چون دانستند که امام(عج‌الله فرجه) رحلت فرموده است، گفتند: جانشین امام کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند. آنها به جعفر سلام کرده تسلیت و تهنیت گفتند و اظهار داشتند: نامه‌ها و پول‌هایی آورده‌ایم، بفرمایید: نامه‌ها را چه کسانی نوشته‌اند و پول‌ها چقدر است؟ جعفر از این سؤال برآشفت و برخاست و در حالی که گرد جامه‌های خود را می‌تکانید گفت: اینها از ما انتظار دارند علم غیب بدانیم!! در این میان خادمی از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‌ها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزار دینار است که ده تا از آنها را آب طلا داده‌اند.

نمایندگان مردم قم نامه‌ها و همیان را تحویل داده و به خادم گفتند: هر کس تو را برای گرفتن همیان فرستاده، او امام است.(۱۱)

توقیع‌هایی که از حضرت صادر شده در کتاب‌های تاریخی و حدیثی نقل شده است و ما به عنوان نمونه یکی از آنها را برای شما نقل می‌کنیم.(۱۲) ابواسحاق به محمد بن عثمان عمری التماس نموده که عریضه او رابه محضر حضرت برساند و سؤالی چند که نموده جواب بگیرد. آن حضرت به خط خود نوشت و فرستاد: امّا آنچه سؤال کرده‌ای حق تعالی تورا به راه راست بدارد و هدایت نماید. از احوال جماعتی از بنی اعمام و پسر عموها و خویشان ما پرسش کرده ای، بدان که میان حق تعالی و هیچ آفریده‌ای قرابت و خویشی نیست و هر که منکر باشد از ما نیست و حال او حال پسر نوح است . امّا امر جعفر عموی من و فرزندان او امر برادران یوسف است.

و امّا فقاع آشامیدن ان حرام است و در مورد مال‌های شما قبول نمی‌کنم آن را مگر از برای پاک شدن آن اموال، هر که بخواهد برساند و هر که خواهد قطع نماید و هر چه خدای تعالی به ما می‌رساند به از ان است که شما می‌رسانید. درباره ظهور و فرج که از آن پرسیده‌ای آن امری است با حق تعالی و آنها که وقتی قرار می‌دهند دروغ گویانند. امّا آنچه که جمعی را گمان این است که امام حسین (‌علیه السّلام) کشته نشد آن کفر و گمراهی است. و امّا آنچه گفته‌ای که هر چه بر ما مشکل شود چه باید کرد؟در ان رجوع کنید به محمد بن عثمان و پسرش ، آنها حجتند بر شما و من حجتم بر ایشان و کتاب ایشان کتاب من است و نزد من ثقه‌اند.

امّا آنچه از برای ما می‌فرستند و هدیه می‌کنند تا پاک و بی‌شبهه نباشد نمی پذیریم و ثمن مغَنیه حرام است و محمد بن شاذان از شیعیان ماست و ابوالخطاب ملعونست و اصحاب او همه به لعن گرفتارند و با ایشان تکلم مکنید که من و پدران من از ایشان بری و بیزاریم و امّا خمس را ما به شیعیان خود مباح کرده‌ایم و بر ایشان حلالست تا وقت ظهور ما و امّا پشیمانی قوم که شک در دین خدا داشته باشند ما را به صله ایشان حاجت نیست. و اگر استقاله کنند ما اقاله کرده‌ایم.امااین‌که پرسیده‌ای از سبب و علّت غیبت، مگر نشنیده‌ای که حق تعالی می‌گوید: «لا تسئلوا عن اشیاء ان تبد لکم تسئوکم» از آنچه نباید پرسید مپرسید. و هیچ یک از پدران ما نبودند که بیعت ظالم و طاغی در گردن ایشان نبود و لکن وقتی که ظهور کنم بیعت هیچ طاغی و ظالمی در گردن من نخواهد بود . امّا آنکه پرسیده‌ای از نفع یافتن از من در حال غیبت به درستی که این مثل نفع یافتن از آفتاب است در روز ابری اگر چه آن روز آفتاب از نظرها غایب است امّا همان نفع او به عالمیان می‌رسد و به درستی که من امانم از برای اهل زمین چنانچه ستاره‌ها امانند از برای اهل آسمان و باید که سؤال از چیزهایی که نفعی برایتان ندارد نکنید . به هر چه شما را به آن تکلیف نکرده‌اند کار مدارید و بسیار دعا کنید در تعجیل فرج که فرج شما در آن است که از حق تعالی در همه وقت خصوصاً وقت استجابت دعا و بعد از صلوات تعجیل فرج آل محمد می‌طلبیده باشید و سلام بر تو ای ابااسحق و بر هر که تابع حق باشد.

پی نوشت:

  1. توقیع به معنای حاشیه‌نویسی است و در اصطلاح علمای شیعه به نامه‌ها و فرمان‌هایی که در زمان غیبت صغری از طرف امام به شیعیان رسیده توقیع گفته می‌شود.
  2. طوسی، الغیبه، ص ۱۹۰و تاریخ غیبت صغری امام مهدی، تألیف سید محمد صدر، ج ۲، ص ۸۳، ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی می‌گوید: اگر از آسمان فرو افتم و پرندگان مرا تکه تکه بربایند و یا باد مرا به هر جای پستی بیندازد برای من بهتر است از این‌که در دین خدا به رأی خود واز پیش خود حرفی بزنم، بلکه آنچه می‌گویم از سرچشمه اصلی و از محبت خدا شنیده‌ام.
  3. م. اربلی، کشف الغمه، ج ۳، ص ۳۴۰ – ۳۴۱.
  4. چنانچه طبق نقل شیخ طوسی، حدود ده نفر در بغداد به نمایندگی از طرف محمد بن عثمان فعالیت می‌کردند، (الغیبه، ص ۲۲۵).
  5. سید محمد صدر، همان، ص ۱۸۹.
  6. سید محسن امین، ، اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۴۸.
  7. طوسی، همان، ص ۲۵۷- ۲۵۸.
  8. کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۵۱۸، ح ۵.
  9. طبرسی، اعلام الوری، ص ۴۴۴.
  10. اربلی، کشف الغمه، ج ۳، ص ۳۴۰ – ۳۴۱.
  11. صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۰۵ ق، ص ۴۷۵و مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص ۶۵۸ به بعد.
  12. اربلی، همان، ج ۳، ص ۳۴۰ – ۳۴۱.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

زیارت آل یس

زیارت آل یاسین ، یکى از زیارت هاى مشهور حضرت صاحب الامرعلیه السلام است. راوى و ناقل این زیارت جناب ابو جعفر محمد بن عبدالله بن جعفر بن حسین بن مالک جامع الحمیرى قمى است که همه علماى رجال و بزرگان راوى شناس از او به بزرگى  و قداست یاد کرده اند. او صاحب کتاب هاى متعددى بود که ظاهرا چیزى از آنها در دست نیست و چون در اواخر دوران غیبت صغرى امام زمان(عج) مى زیسته مکاتبات بسیارى با ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامر، علیه السلام، داشته و به افتخار جواب نائل آمده است. نوشته هاى متعددى به وسیله او نقل شده است که جمله آنها نوشته اى است که متضمن زیارت شریف آل یاسین است.

سَلامٌ عَلى آلِ یسَّ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا داعِىَ اللَّهِ وَ رَبّانِىَّ آیاتِهِ

سلام بر آل یاسین سلام بر تو اى دعوت کننده به خدا و عارف به آیاتش

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بابَ اللَّهِ و َدَیّانَ دینِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَهَ اللَّهِ

سلام بر تو اى واسطه خدا و سرپرست دین او، سلام بر تو اى خلیفه خدا

وَ ناصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّهَ اللَّهِ وَ دَلیلَ اِرادَتِهِ

و یاور حق او، سلام بر تو اى حجت خدا و راهنماى اراده‌اش،

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا تالِىَ کِتابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمانَهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ فى آناءِ لَیْلِکَ وَ اَطْرافِ نَهارِکَ

سلام بر تو اى تلاوت کننده کتاب خدا و تفسیر کننده آیات او، سلام بر تو در تمام آنات و دقایق شب و سرتاسر روز

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیَّهَ اللَّهِ فى اَرْضِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا میثاقَ

سلام بر تو اى بجاى مانده از طرف خدا در روى زمین، سلام بر تو اى پیمان محکم

اللَّهِ الَّذى اَخَذَهُ وَ وَکَّدَهُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَعْدَ اللَّهِ الَّذى ضَمِنَهُ

خدا که از مردم گرفت و سخت محکمش کرد، سلام بر تو اى وعده خدا که تضمینش کرده

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصوُبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَالْغَوْثُ

سلام بر تو اى پرچم برافراشته و دانش ریزان و فریادرس خلق

وَ الرَّحْمَهُ الْواسِعَهُ وَعْداً غَیْرَ مَکْذوُبٍ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَقوُمُ

و رحمت وسیع حق، و آن وعده‌اى که دروغ نشود. سلام بر تو هنگامى که بپا مى‌ایستى

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَقْعُدُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَقْرَءُ و َتُبَیِّنُ

سلام بر تو هنگامى که مى‌نشینى، سلام بر تو هنگامى که (فرامین حق را) مى‌خوانى و تفسیر مى‌کنى

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تُصَلّى وَتَقْنُتُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَرْکَعُ وَ تَسْجُدُ

سلام بر تو هنگامى که نماز مى‌خوانى و قنوت می‌گیرى، سلام بر تو هنگامى که رکوع و سجده بجاى آورى

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تُهَلِّلُ وَ تُکَبِّرُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَحْمَدُ

سلام بر تو هنگامى که “لا اله الا اللّه” و “اللّه اکبر” گویى.

سلام بر تو هنگامى که خدا را ستایش کنى

و َتَسْتَغْفِرُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تُصْبِحُ وَ تُمْسى اَلسَّلامُ عَلَیْکَ فِى

و از او آمرزش خواهى. سلام بر تو هنگامى که بامداد کنى و شام کنى، سلام بر تو در

اللَّیْلِ اِذا یَغْشى وَالنَّهارِ اِذا تَجَلّى اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الاِْمامُ الْمَاْموُنُ

شب هنگامى که تاریکیش فرا گیرد و در روز هنگامى که پرده برگیرد، سلام بر تو اى امام امین

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَاْموُلُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ بِجَوامِعِ

سلام بر تو اى مقدم (بر همه خلق و) مورد آرزوى (آنان)، سلام بر تو به همه

السَّلامِ اُشْهِدُکَ یا مَوْلاىَ اَ نّى اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا

شَریکَ لَهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسوُلُهُ لا حَبیبَ اِلاّ هُوَ وَ اَهْلُهُ

گواه گیرم تو را اى مولا و سرور من که من گواهى دهم به این که معبودى نیست جز خداى یگانه

که شریک ندارد و نیز(گواهى دهم که) محمد بنده و رسول او است و محبوبى نیست جز او و خاندانش

وَ اُشْهِدُکَ یا مَوْلاىَ اَنَّ عَلِیّاً اَمیرالْمُؤْمِنینَ حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ حُجَّتُهُ

و گواه گیرم تو را اى مولاى من که على امیر مؤمنان حجت خدا است و حسن حجت او است

وَ الْحُسَیْنَ حُجَّتُهُ وَ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ حُجَّتُهُ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِى حُجَّتُهُ

و حسین حجت او است و على بن الحسین حجت او است و محمد بن على حجت او است

وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍّ حُجَّتُهُ وَ موُسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَ عَلِىَّ بْنَ موُسى حُجَّتُهُ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِى حُجَّتُهُ وَ عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِى حُجَّتُهُ وَ اَشْهَدُ اَ نَّکَ حُجَّهُ اللَّهِ اَنْتُمُ الاَْوَّلُ وَ الآخِرُ وَاَنَّ رَجْعَتَکُمْ

و جعفر بن محمد حجت او است و موسى بن جعفر حجت او است و على بن موسى حجت او است و محمد بن على حجت او است و على بن محمد حجت او است و حسن بن على حجت او است و گواهى دهم که تو حجت خدایى ، شمایید اول و آخر و مسلماً بازگشت شما

حَقُّ لا رَیْبَ فیها یَوْمَ لا یَنْفَعُ نَفْساً ایمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ

حق است که شکى در آن نیست، روزى که سود ندهد کسى را ایمانش که پیش از آن ایمان نیاورده یا در (مدت)

اَوْ کَسَبَتْ فى ایمانِها خَیْراً وَاَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَاَنَّ ناکِراً وَنَکیراً حَقُّ

ایمان خویش کار خیرى انجام نداده و همانا مرگ حق است و ناکر و نکیر (دو فرشته سؤ ال قبر) حق است

وَ اَشْهَدُ اَنَّ النَّشْرَ حَقُّ وَ الْبَعْثَ حَقُّ وَ اَنَّ الصِّراطَ حَقُّ وَ الْمِرْصادَ حَقُّ

و گواهى دهم که زنده شدن پس از مرگ حق است و برانگیخته شده حق است و صراط حق است و مرصاد (کمینگاه) حق است

وَالْمیزانَ حَقُّ وَالْحَشْرَ حَقُّ وَالْحِسابَ حَقُّ وَالْجَنَّهَ وَالنّارَ حَقُّ

و میزان حق است و حشر (در قیامت) حق است و حساب حق است و بهشت و دوزخ حق است

وَالْوَعْدَ وَالْوَعیدَ بِهِما حَقُّ یا مَوْلاىَ شَقِىَ مَنْ خالَفَکُمْ وَ سَعِدَ مَنْ

و وعده و تهدید درباره آن دو حق است اى مولاى من بدبخت است کسى که مخالفت شما را کرد و سعادتمند است کسى که

اَطاعَکُمْ فَاشْهَدْ عَلى ما اَشْهَدْتُکَ عَلَیْهِ وَاَ نَا وَلِىُّ لَکَ بَرىٌ مِنْ عَدُوِّکَ

پیروى تان کرد پس گواهى ده بر آنچه تو را بر آن گواه گرفتم و من دوست توام و بیزارم از دشمنت

فَالْحَقُّ ما رَضیتُموُهُ وَالْباطِلُ ما اَسْخَطْتُموُهُ وَالْمَعْروُفُ ما

حق آنست که شما پسند کردید و باطل همانست که شما بدان خشم کردید و کار نیک همان

اَمَرْتُمْ بِهِ وَالْمُنْکَرُ ما نَهَیْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسى مُؤْمِنَهٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لا شَریکَ

بود که شما بدان دستور دادید و منکر (و کار زشت) همان بود که شما از آن جلوگیرى و نهى کردید، من ایمان دارم به خداى یگانه‌اى که شریک ندارد

لَهُ وَ بِرَسوُلِهِ وَ بِاَمیرالْمُؤْمِنینَ وَ بِکُمْ یا مَوْلاىَ اَوَّلِکُمْ وَ آخِرِکُمْ

و به رسول او و به امیر مؤمنان و به شما اى مولاى من از اول تا آخرتان

وَ نُصْرَتى مُعَدَّهٌ لَکُمْ وَمَوَدَّتى خالِصَهٌ لَکُمْ آمینَ آمینَ .

و یاریم براى شما آماده است و دوستیم خالص و پاک براى شما است،

آمین آمین.

منبع:مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی

چهل حدیث امام مهدى (عج) از زبان امیرالمومنین امام على علیه السلام

 مقدمه

قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله : مَنْ حَفِظ مِنْ اُمَّتى اَرْبَعینَ حَدیثا مِمّا یَحْتاجُونَ اِلَیْهِ مِنْ أَمْرِ دینِهِمْ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقیامَهِ فَقیها عالِما. [۱]

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمودند: هر کسى از امّت من چهل حدیث در مورد مسائل دینى که مردم به آن نیاز دارند حفظ کند خداوند در روز قیامت او را فقیه و دانشمند بر انگیزد.

صرف نظر از مجموعه احتمالاتى که در معناى حفظ حدیث مطرح شده است [۲]

یکى از شیوه هاى رایج در بین علماى پیشین این بوده است که از طریق تدوین مجموعه هاى چهل حدیث در زمینه موضوعات مختلف دینى که مردم بدان نیاز داشته اند به نشر معارف دین مى پرداختند.

این کار را علما و اندیشمندان اسلامى به عنوان مرزبانان فرهنگ اسلامى با هدف حفظ و تحکیم و ترویج احکام و تعالیم دینى انجام مى دادند. البته وجود روایات زیادى که در آنها به حفظ چهل حدیث سفارش شده است انگیزه اى بوده است که اغلب علما در کنار تمام کارهاى علمى و فکرى و فرهنگى خود، به تدوین مجموعه هاى چهل حدیث اهتمام بورزند تا از این طریق هم به انجام وظیفه خود یعنى ترویج فرهنگ اسلامى پرداخته باشند و هم به ثواب و فضیلتى که در این روایات وعده داده شده است نائل آیند.

متأسفانه به مرور زمان به موازات رواج پیدا کردن شیوه هاى جدید آموزشى و تبلیغات، مسأله تدوین چهل حدیث به فراموشى سپرده شد و یا حداقل از رونقى که پیش از این داشت افتاده است.

امّا به نظر مى رسد در شرایط کنونى یعنى کم شدن فرصت مطالعه افراد در نتیجه گسترش زندگى ماشینى تألیف مجموعه هاى چهل حدیث در موضوعات مورد نیاز، هنوز از کار آیى بیشترى برخوردار مى باشد.

از آنجا که در دروه غیبت توجه به مسأله امامت و آشنایى با ابعاد مختلف معارف امام زمان علیه السلام از اهمیت بسیار مهمى برخوردار است و از طرف دیگر راه شناخت درست این موضوع مراجعه به روایات پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیه السّلام است، و به پاسداشت سال امام على علیه السلام که از طرف رهبر معظم انقلاب اسلامى با هدف تبیین هر چه بیشتر معارف و رهنمودهاى آن حضرت انجام گرفته است بر آن شدیم تا از طریق بررسى مجموعه فرمایشات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بخشى از آن روایات را که ابعاد مختلف شخصیت حضرت صاحب الزمان علیه السلام و وقایع زندگى و ویژگی هاى یاران و دوران حکومت آن حضرت را مورد اشاره قرار داده است با ترتیب مناسب به صورت یک مجموعه چهل حدیث جهت استفاده علاقمندان تهیه و منتشر سازیم. امید آن که این تلاش ناچیز در حدّ خود به ترویج فرهنگ انتظار کمک نموده باشد.

زمین خالى از حجّت نمى ماند

در جهان بینى مکتب اهل بیت علیه السّلام انسان بدون امام معصوم، و زمین خالى از حجّت بحق الهى، نخواهد ماند؛ چرا که بدون امام معصوم هدایت و کمال صحیح و شایسته انسانى میسّر نخواهد شد. بعلاوه حفظ نظام هستى به برکت وجود حجت هاى خداوند است. بر این حقیقت در جاى جاى روایات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیه السّلام به شیوه هاى مختلف تصریح شده است. منتهى گاهى زمینه و شرایط براى حضور علنى و آشکار امام علیه السلام فراهم است در نتیجه او به گونه اى که همه مردم او را مى شناسند و به او دسترسى دارند در میان آن ها زندگى مى کند، اما در شرایط خاصى به جهت وجود خطرات جانى یا مصالح دیگرى که خداوند به آنها عالم تر است مشیّت الهى اقتضاء مى نماید که امام علیه السلام پنهان از چشم مردم زندگى کند. در این باره روایات زیادى نقل شده است. جهت آشنایى بیشتر با این موضوع به ذکر دو حدیث از روایات حضرت على علیه السلام اکتفا مى شود.

– عن على علیه السلام قال: اللّهم انه لابدَّ لارضک من حجّه لک على خلقک، یهدیهم الى دینک و یعلّمهم علمک لئلا تبطل حجّتک و لا یضلّ أتباع اولیائک بعد اذ هدیتهم به اما ظاهر لیس بالمطاع او مکتتم مترقّب، ان غاب عن النّاس شخصُهُ فى حال هدایتهم فانّ علمه و آدابه فى قلوب المؤمنین مثبته، فهم بها عاملون. [۳]

بار خدایا! همواره باید در روى زمین تو حجتى براى بندگانت داشته باشى تا خلق را به دینت راهنمایى کند، و علم تو را به آنها بیاموزد تا حجّت تو تباه نشود و پیروان اولیاء تو بعد از آنکه آن ها را هدایت کرده اى دوباره گمراه نگردند. [حجت تو] یا ظاهر و آشکار خواهد بود که اطاعت او را نمى کنند و یا از دیده ها نهان خواهد بود که مردم در انتظار او به سر مى برند. اگر شخص و جسم او در حال هدایت مردم از آنان غائب باشد علم و آدابش در قلب هاى عاشقان حق پایدار است و آن ها به آن علم و آداب پایبند هستند و به آن عمل مى کنند.

– اللّهم بلى لا تخلو الارض من قائم لِلّه بحجّهٍ: امّا ظاهراً مشهوراً و امّا خائفاً مَغموراً لئلا تبطُلَ حجج اللّه و بیّناته و کم ذا و أین؟ اولئک واللّهِ الاقلّون عدداً و الاعظمون عنداللّه قدراً یحفظُ اللّه بهم حُججه و بیّناته… اولئک خلفاء اللّه فى ارضهِ و الدعاهِ الى دینهِ. [۴]

… بارخدایا آرى! زمین از امامى که قیام بر حق کند خالى نخواهد ماند. او یا آشکار و شناخته شده است یا ترسان و پنهان است تا حجت ها و دلیل هاى روشن خدا (یعنى اصول و احکام دین و تعالیم انبیاء) از بین نرود. اما اینکه ایشان چند نفرند و کجایند؟ به خدا سوگند از نظر تعداد آن ها بسیار کم هستند ولى از جهت منزلت و بلندمرتبه گى در نزد خداوند بسیار بزرگوارند. خداوند به وسیله ایشان حجّت ها و دلیل هاى روشن خود را حفظ مى کند… آنان خلفا و نمایندگان خدا در روى زمین هستند و مردم را به سوى دین و احکام و مقررات او دعوت مى کنند…

نَسَب حضرت مهدى علیه السلام

در لابلاى سخنان على بن ابیطالب علیه السلام روایات زیادى در زمینه معرفى نسب امام زمان علیه السلام به چشم مى خورد که به یک بیان مجموعه این قبیل از روایات به سه دسته تقسیم مى شوند. در بخشى از آنها او را فرزند خودشان معرفى مى کنند، در قسمتى دیگر آن حضرت را از فرزندان حضرت فاطمه علیه السّلام و بالاخره در دسته اى از روایات حضرت مهدى علیه السلام را از اولاد امام حسین علیه السلام معرفى کرده اند.

– عن ابى جعفر محمد بن على علیه السلام قال: خطب امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بالکوفه بعد منصرفه من النهروان… فحمد اللّه و اثنى علیه و صلىّ على رسول اللّه صلى الله علیه و آله و ذکر ما انعم اللّه على نبیّه و علیه ثم قال: …و مِنْ وُلدى مهدىُّ هذِهِ الاُمّه [۵]

امام محمد باقرعلیه السلام مى فرمایند: امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام وقتى که از جنگ نهروان به کوفه برگشتند براى مردم خطبه اى خواندند… در آن خطبه نخست خدا را سپاس گفتند و درود به روان پیامبرصلى الله علیه و آله فرستادند و نعمت هایى را که خداوند به رسولش و بر خود آن حضرت عنایت کرده است یکى یکى شمردند سپس در ادامه فرمودند: از جمله نعمت هاى خداوند بر من آن است که مهدىّ این امّت از فرزندان من است.

– عن زرّبن حبیش سمع علیّاً [علیه السلام ] یقول: المهدىّ رجلٌ منّا مِنْ وُلد فاطمه. [۶]

زرّبن حبیش شنید که على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمود: مهدى مردى از ما اهلبیت و از فرزندان حضرت فاطمه زهرا است.

– …عن على بن موسى الرضاعلیه السلام عن ابیه… عن ابیه امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام انه قال: التّاسِعُ مِنْ وُلْدِک یا حُسَیْنُ هُوَ القائِمُ بالحق… [۷]

حضرت امام رضاعلیه السلام از پدر بزرگوارش موسى بن جعفرعلیه السلام و او نیز از پدرش… او از امام حسین علیه السلام و آن حضرت از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت خطاب به امام حسین علیه السلام فرمودند: نهمین فرزند تو اى حسین! قائم بر حقّ (مهدى علیه السلام ) است…

– عن ابن العیاش قال: حدثّنى الشیخ الثقه ابوالحسین بن عبدالصمد بن علىّ… عن نوح بن دراج عن یحیى عن الاعمش … انهم کانوا عند على بن ابیطالب علیه السلام … و اذا اقبل الحسین علیه السلام یقول: بأبى انت یا ابا ابن خیره الاماء. فقیل یا امیرالمؤمنین ما بالک؟ تقول هذا للحسن و هذا للحسین علیه السلام ؟ و من ابن خیره الاماء؟ فقال: ذاک الفقید الطرید الشرید م-ح-م-د بن الحسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفربن محمّدبن على بن الحسین هذا و وضع یده على رأس الحسین علیه السلام. [۸]

ابن عیاش در کتاب مقتضب مى گوید: شیخ ابوالحسین بن عبدالصمد بن على از نوح بن دراج و چند نفر دیگر نقل کرد که آن ها در حضور امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، وقتى امام حسین علیه السلام وارد شد حضرت به ایشان فرمودند: پدرم به قربان پدر فرزند بهترین کنیزها!

به آن حضرت گفته شد: یا امیرالمؤمنین علّت چیست که براى امام حسین علیه السلام این تعابیر را به کار مى برید؟ فرزند بهترین کنیزها کیست؟

حضرت على علیه السلام در جواب فرمودند: او گمشده اى است که از نزدیکان و خویشاوندان و وطن خود دور است، نام او م-ح-م-د فرزند حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین است؛ در این هنگام دست خود را بر سر مبارک امام حسین علیه السلام نهاده فرمودند: همین حسین علیه السلام .

خاندان مهدى علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام در معرفى خاندان حضرت مهدى علیه السلام از تعابیر زیادى استفاده کرده اند و هر یک از آن ها به گوشه اى از واقعیّت دلالت دارند که در مجموع به همراه توصیفات دیگرى که از سایر ائمه علیه السّلام نقل شده است به طور کامل شخصیّت امام عصرعلیه السلام را به انسان ها مى شناسانند. به عنوان مثال در یک جا مى فرمایند: آن حضرت از قریش است. در مورد دیگر وى را از بنى هاشم معرفى مى کنند. در ضمن یکى دیگر از سخنانشان او را از عترت پیامبرصلى الله علیه و آله مى خوانند و… که هر کدام از این عبارات به بُعد خاصّى از شخصیت امام زمان علیه السلام دلالت دارند و در نتیجه این اختلاف در الفاظ و عبارات با یکدیگر منافاتى ندارند و همه آن ها اوصاف یک حقیقت نورانى را روشن مى کنند.

– عن الحسین بن على علیه السلام قال: جاء رجل الى امیرالمؤمنین علیه السلام فقال له: یا امیرالمؤمنین نبئّنا بمهدیکم هذا؟ فقال: اذا درج الدارجون و قلّ المؤمنون و ذهب المجلبون فهناک. فقال: یا امیرالمؤمنین علیک السلام ممّن الرجل؟ فقال علیه السلام : من بنى هاشم من ذروه طود العرب… [۹]

از حسین بن على علیه السلام نقل شده است که آن حضرت فرمود: شخصى خدمت على علیه السلام آمد و به آن حضرت گفت: اى امیرمؤمنان براى ما از مهدى علیه السلام سخن بگو. على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: هنگامى که رفتنى ها بروند و اهل ایمان کم شوند و آشوبگران و جنگ طلبان نابود گردند، در چنین شرایطى او ظهور خواهد کرد. آنگاه همان شخص عرضه داشت یا امیرالمؤمنین! درود و سلام بر تو باد، حضرت مهدى علیه السلام از کدام طایفه است؟ حضرت فرمودند: او از بنى هاشم است که بهترین طایفه عرب و قُلّه شرف و جوانمردى به حساب مى آید.

– …عن ابن زریر الغافقى، سمع علیاًعلیه السلام یقول هو من عتره النبى صلى الله علیه و آله [۱۰]

نقل شده است که ابن زریر غافقى شنید که على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمایند: مهدى علیه السلام از عترت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است.

– قال على بن ابى طالب علیه السلام : هو فتىً من قریش… [۱۱]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: او (حضرت مهدى علیه السلام ) از قبیله قریش… است.

نام مبارک مهدى علیه السلام

در مجموعه سخنان حضرت على علیه السلام با روش هاى مختلفى از نام مبارک امام زمان علیه السلام یاد مى شود. در یک مورد تصریح به نام آن حضرت غیر جایز دانسته شده است. در مورد دیگر از آن با اشاره سخن به میان مى آید و بالاخره در مورد دیگر به صراحت نام مخصوص بیان مى شود.

– …عن جابر بن یزید الجعفى قال: سمعت ابا جعفرعلیه السلام یقول: سأل عمر امیرالمؤمنین علیه السلام عن المهدىّ فقال: یا ابن ابى طالب اخبرنى عن المهدىّ ما اسمُهُ؟ قال علیه السلام : امّا اسمُهُ فلا، انّ حبیبى و خلیلى عَهِدَ اِلىَّ ان لا اُحدِّث باسمِهِ حتّى یبعثه اللَّه عزّوجلّ و هو ممّا استودع اللَّه عزّوجلّ رسوله فى علمه. [۱۲]

جابربن یزید جعفى مى گوید: از امام باقرعلیه السلام شنیدم که مى فرمود: روزى عمر بن خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: اى پسر ابوطالب! نام مهدى چیست؟ آنرا براى من بیان کن.

على علیه السلام فرمود: اسم اورا نمى گویم، چون حبیب و خلیل من )رسول اکرم صلى الله علیه و آله ( با من عهد کرده است اسم او را براى کسى بیان نکنم تا اینکه خداوند وى را مبعوث و ظاهر گرداند و این از امورى است که خداوند عزّوجلّ علم آن را نزد پیامبرش امانت و ودیعه نهاده است.

– …عن على بن ابیطالب علیه السلام قال: المهدىُّ مولِدُهُ بالمدینه من اهل بیت النبىُّ اسمُهُ اسم نبىٍّ… [۱۳]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: مهدى در مدینه به دنیا مى آید. او از اهل بیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است. و هم اسم با یکى از پیامبران است…

در یکى از اشعار منسوب به حضرت على علیه السلام در این باره آمده است:

فثم یقوم القائم الحق منکم و بالحق یاتیکم و بالحق ّ یعمل

سمىُّ نبى ّ اللّه نفسى فدائه فلا تخذلوه یا بنىّ و عجّلوا [۱۴]

سپس آن قیام کننده بر حق، از میان شما قیام خواهد کرد. او حق را خواهد آورد و به آن عمل خواهد کرد.

جانم فداى او که همنام رسول خداصلى الله علیه و آله است. اى فرزندان من! به یارى او بشتابید، مبادا او را بى یار و یاور رها سازید.

– عن على علیه السلام قال: اسم المهدىُّ محمد [۱۵]

حضرت على علیه السلام فرمود: اسم حضرت مهدى علیه السلام محمد است.

سیماى مهدى علیه السلام

به خصوصیات جسمانى و ویژگی هاى بدنى حضرت مهدى علیه السلام در بخشى از روایات حضرت على علیه السلام اشاره مى شود. در یکى از این روایات بطور کلى این ویژگی  ها بیان شده تا آنجا که مى فرماید آن حضرت در خلقت خود شبیه پیامبراکرم صلى الله علیه و آله است، اما در تعدادى دیگر از روایات به توصیف خصوصیات چهره واعضاء بدن امام زمان علیه السلام مى پردازد.

حضرت على علیه السلام در توصیف ویژگیهاى جسمى مهدى علیه السلام فرمودند:

– …فقال علیه السلام : رجلٌ اجلى الجبین، اقنى الأنف، ضخم البطن، اذیل الفخذین، ابلج الثنایا، بفخذه الیمنى شامه. [۱۶]

او مردى است که پیشانى اش گشاد و درخشان است، بینى او خوش تراش و شکمش نسبتا بزرگ و رانهایش عریض مى باشد. دندان هاى سفید و درخشان دارد، و در ران سمت راست او علامتى هست.

اوصاف مهدى علیه السلام

در دسته اى از روایات على بن ابیطالب علیه السلام به اوصاف و ویژگى هاى روحى و اخلاقى امام زمان علیه السلام پرداخته مى شود که از جمله آنهاست:

– …ثم رجع الى صفه المهدى علیه السلام فقال: اوسعکم کهفا و اکثرکم علما و اوصلکم رحما، اللهم فاجعل بیعته خروجا من الغمّه و اجمع به شمل الامه… [۱۷]

حضرت على علیه السلام در ادامه یکى از سخنانشان به تبیین صفات حضرت مهدى علیه السلام پرداخته، فرمودند: آستانه او در پناه دهى به بى پناهان از همه آستانه ها وسیع تر، و علم و دانش آن حضرت از همه زیادتر است و از همه مردم بیشتر به صله ارحام و پیوند با خویشاوندان توجه مى نماید. پروردگارا! بیعت او را پایان بخش همه اندوه ها قرار بده و تفرّق و پراکندگى امت اسلامى را به دست با کفایت آن حضرت به یگانگى مبدّل فرما…

– …عن اصبغ بن نباته قال: سمعت امیرالمؤمنین علیه السلام یقول: صاحب هذا الامر الشریدُ الطریدُ الفرید الوحید. [۱۸]

اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: صاحب الامر (مهدى علیه السلام) کسى است که در سرزمین هاى دور دست ساکن مى شود و از میان مردم کناره مى گیرد و به تنهایى زندگى مى کند.

غیبت امام زمان علیه السلام

یکى از پیشامدهاى بسیار مهم زندگى حضرت مهدى علیه السلام واقع شدن غیبت مى باشد که در دو مرحله انجام گرفته است. اولى بنام غیبت صغرى معروف است که از سال ۲۶۰هجرى یعنى از زمان شهادت امام عسکرى علیه السلام آغاز شد و تا سال ۳۲۹هجرى ادامه داشت و از این سال به بعد دوره غیبت کبرى آغاز مى شود که تاکنون نیز ادامه دارد. در رهنمودهاى امیرالمؤمنین علیه السلام به این موضوع و وقایعى که در این دوره پیش خواهد آمد نیز اشاره شده است. در ضمن روایتى که آن را حضرت عبد العظیم حسنى؛ با سلسله سند از على بن ابیطالب علیه السلام نقل مى کند چنین وارد شده است:

– …عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: للقائم منّا غیبه امدها طویل کانّى بالشیعه یجولون جولان النّعم فى غیبته یطلبون المرعى فلا یجدونه، ألا فمن ثبت منهم على دینه و لم یقْسُ قلْبُهُ لطول امد غیبه امامه فهو معى فى درجتى یوم القیامه. [۱۹]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى قائم ما غیبتى هست که مدت آن طولانى خواهد شد. شیعیان را در این زمان مى بینم که همانند گلّه بى صاحبى که در دشت پراکنده شده باشند به دنبال چرا گاه و مرتع مى گردند ولى آن را پیدا نمى کنند ]به جستجوى آن حضرت مى پردازند ولى او را نمى یابند.[

آگاه باشید! در این دوره هر کسى از آنها )شیعیان( در دین و عقیده خود استوار و ثابت قدم بماند و قلبش به جهت طولانى شدن غیبت امامش قساوت پیدا نکند، او روز قیامت در نزد من و در جایگاهى که من هستم خواهد بود.

– … عن الاصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین علیه السلام انّه ذکر القائم علیه السلام فقال: أما لیَغیبَنَّ حتّى یقولَ الجاهلُ: ما للّه فى آلِ محمّدٍ حاجهٌ. [۲۰]

از اصبغ بن نباته نقل شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام روزى حضرت قائم علیه السلام را یاد کردند و فرمودند: آگاه باشید! او غیبتى (طولانى) خواهد داشت به گونه اى که نادانان (به مصالح الهى) بگویند: خداوند را در آل محمدصلى الله علیه و آله برنامه اى نیست.یعنى افراد نادان به جهت طولانى شدن دروه غیبت از ظهور آن حضرت مأیوس و ناامید خواهند شد

علت غیبت امام زمان علیه السلام

براى غیبت امام عصرعلیه السلام علت و حکمت هاى زیادى در مجموعه روایات اهلبیت علیه السّلام ذکر شده است. در روایات امیرالمؤمنین علیه السلام حداقل به سه علت اشاره شده است؛ یعنى شناخته شدن اهل هدایت از اهل گمراهى و ضلالت، و نداشتن بیعت ظاهرى هیچیک از سلاطین، و کوتاهى و ناسپاسى و ظلم مردم به عنوان فلسفه غیبت بیان گردیده است.

– اِنّ القائم منّا اذا قام لم یکن لاحد فى عنقه بیعه فلذلک تخفى ولادته و یغیب شخصه [۲۱]

همانا قائم از ما آنگاه که قیام کند بیعت کسى در گردن او نخواهد بود و به همین خاطر است که تولد او به صورت پنهانى واقع خواهد شد و وجود او از دید و نظر مردم غایب خواهد بود.

– …فقال على علیه السلام …اما واللّه لَأقتلنَّ انا و ابناى هذان و لیبعثنّ اللّه رجلا من ولدى فى آخر الزمان یطالب بدمائنا و لیغیبنّ عنهم تمییزا لاهل الضلاله حتى یقول الجاهل ما للّه فى آل محمد من حاجه. [۲۲]

امیر مؤمنان علیه السلام در حالی که امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام حضور داشتند خطاب به مردم فرمودند: اى مردم! آگاه باشید، سوگند به خدا من و این دو فرزندم به قتل خواهیم رسید. آن گاه خداوند شخصى از فرزندان مرا در آخر الزمان ظاهر خواهد کرد تا خون ما را از ستم گران طلب کند. او از دیده مردم غایب خواهد بود تا اهل ظلالت و گمراهى از دیگران شناخته شوند و این غیبت به قدرى طولانى خواهد شد که مردمان نادان خواهند گفت: خداوند برنامه اى در آل محمدصلى الله علیه و آله ندارد.

– …ان امیرالمؤمنین علیه السلام قال عَلى منبر الکوفه…: واعلموا ان الارض لا تخلو من حجه للّه و لکن اللّه سیعمى خلقه منها بظلمهم و جورهم و اسرافهم على انفسهم [۲۳]

… مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: روزى امیرالمؤمنین علیه السلام در بالاى منبر مسجد کوفه فرمودند: …اى مردم! بدانید زمین هرگز از حجت خدا (امام معصوم) خالى نخواهد ماند. اما خداوند متعال به زودى مردم را به خاطر ظلم و ستم و همین طور اسرافى که درحق خودشان انجام مى دهند از دیدن حجت الهى محروم خواهد کرد. [یعنى مردم به جهت اعمال خودشان در آینده از دیدن امام معصوم محروم خواهند شد.

فضیلت انتظار فرج

همان طور که پیش از این اشاره شد در دوره غیبت امام زمان علیه السلام مشکلات و پیشامدهاى سختى بوقوع مى پیوندد به گونه اى که اعتقادات بسیارى از مردم در نتیجه این امور متزلزل مى شود. جهت جلوگیرى از دچار شدن به این قبیل خطرات، هشدارهاى زیادى توأم با روشن گری هاى لازم در رهنمودهاى اهلبیت علیه السّلام داده شده است که به دو نمونه از آنچه در این زمینه در مجموعه روایات على بن ابیطالب علیه السلام وارد شده است اشاره مى گردد.

– عن محمد بن مسلم عن ابى عبداللَّه علیه السلام قال: …قال على علیه السلام : …انتظروا الفرج و لا تیأسوا من روح اللَّه، فانّ احبَّ الاعمال الى اللَّه عزّوجلّ انتظار الفرج… و المنتظر لأمرنا کالمُتَشَحِّطِ بدمه فى سبیل اللَّه. [۲۴]

محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت از پدران بزرگوارش و آنها از على علیه السلام روایت کردند که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: منتظر فرج [امام زمان علیه السلام] باشید و از عنایت و توجهات خداوند ناامید نشوید. همانا محبوب ترین کارها در نزد خداوند عزّوجلّ انتظار فرج [امام زمان علیه السلام ] است.

آنگاه در ادامه بیان فضیلت انتظار فرمودند:

کسى که منتظر امر ما (فرج امام زمان علیه السلام ) باشد، مانند رزمنده اى است که در راه خداوند به خون خود آغشته شده باشد (اجر و پاداش شهید را دارد).

– قال زیدبن صوحان العبدى: یا امیرالمؤمنین! أى الاعمال احبّ الى اللّه عزّوجلّ؟ قال علیه السلام : انتظار الفرج من اعظم الفرج. [۲۵]

زیدبن صوحان عبدى گفت: یا امیرالمؤمنین! کدامیک از اعمال در نزد پروردگار عالم محبوب تر است؟ حضرت فرمودند: انتظار فرج.

احوال مردم آخرالزمان

شاید بتوان گفت که بیشترین مطالب مربوط به معارف امام زمان علیه السلام که از زبان حضرت على علیه السلام نقل شده است به تبیین اوضاع آخرالزمان و وقایعى که در آن دوره پیش مى آید اختصاص دارد. آن حضرت ضمن تشریح آن پیشامدها چگونگى مقابله با آن ها را نیز بیان مى نمایند.

این حوادث شامل مسایل فرهنگى و اجتماعى و اخلاقى و تربیتى و طبیعى مى گردد. از آنجا که کم و بیش خیلى از این ویژگى ها در دوره ما حداقل در بعضى از عرصه ها به چشم مى خورد، جهت آشنایى بیشتر و چاره اندیشى مناسب تر به مواردى از آن ها اشاره مى شود. بدان امید که موجب تنبه و بیدارى مان شده و از طریق آشنا شدن با این امور پیشاپیش تدابیرى را اتخاذ کنیم که از عوارض منفى آن ها خود و جامعه مان را در امان نگه داریم.

– یأتى على النّاس زمان لا یُقَرَّبُ فیه الّا الماحِلُ و لا یُظَرَّفُ فیه الّا الفاجِرُ، وَ لا یُضَعَّفُ فیهِ اِلّا الْمُنْصِفُ، یَعُدّونَ الصَّدَقَه فیه غُرْما، و صِلهَ الرَّحِمَ مَنّاً، و العبادَهَ اسْتِطالَهً على النّاسِ! فَعِنْدَ ذلِکَ یکونُ السُّلْطانُ بمشوَرَهِ الاِماءِ و اماره الصبیانِ و تدبیر الخِصیان. [۲۶]

روزى خواهد آمد که در آن سخن چین ها مقرّب خواهند شد و افراد بدکار، زیرک خوانده مى شوند، افراد با انصاف را ناتوان به حساب مى آورند، صدقه و انفاقِ در راه خدا را غرامت پندارند، و صله رحم و آمد و شد با خویشاوندان را با منّت انجام مى دهند، و بندگى و اطاعت خدا را وسیله فخر فروشى براى مردم قرار مى دهند. در چنین زمانى حکومت با مشورت زنان و امارت کودکان و تدبیر خواجه گان انجام مى گیرد.

– روى اصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: سمعته یقول: یظهر فى آخرالزمان و اقتراب الساعه و هو شرّ الازمنه نسوه کاشفات عاریات متبرجات، من الدین خارجات، و الى الفتن مائلات، و الى الشهواتِ و اللّذّاتِ مسرعات، للمحرماتِ مستحِلّات، و فى جهنم خالدات. [۲۷]

اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: در آخر الزمان که بدترین زمان هاست در موقعى که روز قیامت نزدیک شود زنانى ظاهر مى شوند بدون حجاب، در حالى که زینت هاى آن ها پیداست در انظار عمومى رفت و آمد مى کنند، آن ها از دین خارج مى گردند (به احکام دینى پایبند نمى باشند) و به امور فتنه انگیز وارد مى شوند و به سوى شهوات و لذت جویى ها روى مى آورند، حرام هاى خدا را حلال مى شمارند. این گونه از زنان در جهنم خواهند ماند.

– و فقهاؤهم یفتون بما یشتهونَ، و قُضاتُهُم یقولونَ مالا یَعْلمونَ و اکثُرهمْ بالزورِ یشهدونَ! من کان عنده دراهم کان موقّراً مرفُوعاً و من یعلمون انه مقلّ فهو عندهُم موضُوع [۲۸]

فقیهان آخرالزمان طبق آنچه که دلشان بخواهد فتوا مى دهند، و قاضى هایشان به چیزى که نمى دانند حکم مى کنند و بیشتر آن ها به دروغ شهادت مى دهند. کسى که پول دارد در نزد آن ها عزیز و محترم است، ولى شخصى که بى پول باشد در پیش آن ها زبون و حقیر است.

عن النزال بن سبره قال خطبنا علىّ بن ابیطالب علیه السلام فحمد اللّه و اثنى علیه، ثم قال: سلونى ایها الناس قبل ان تفقدونى ثلاثاً فقام الیه صعصعه بن صوحان، فقال: یا امیرالمؤمنین! متى یخرج الدجّال؟…فقال علیه السلام احفظ! فان علامه ذلک اذا امات الناس الصلاه، واضاعوا الامانه و استحلّوا الکذب، و اکلوا الربا، و اخذوا الرّشا، و شیّدوا البنیان و باعوا الدین بالدنیا و استعملوا السفهاء و شاوروا النساء، و قطعوا الارحام، و اتّبعوا الاهواء و استخفّوا بالدماء و کان الحلم ضعفاً، و الظلم فخراً… [۲۹]

نزال بن سمره مى گوید: على بن ابیطالب علیه السلام براى ما خطبه اى خواند و خداوند را حمد گفته و ستایش کرد، سپس فرمود: قبل از آنکه من از میان شما بروم از من سؤال کنید (این جمله را سه مرتبه تکرار کرد) در این موقع صعصعه بن صوحان از جاى خود بلند شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! دجال در چه زمانى خروج مى کند؟

…حضرت فرمود: آنچه را مى گویم به خاطر بسپار! دجال وقتى ظهور خواهد کرد که مردم نماز را ترک کنند و امانت را ضایع سازند و دروغ گفتن را مباح شمارند و رباخوارى کنند و رشوه بگیرند و ساختمان ها را محکم سازند و دین را به دنیا بفروشند و سفیهان را به کار بگمارند و با زنان مشورت نمایند (در آن مواردى که خارج از عهده آنهاست) و صله ارحام را قطع کنند و از هوى و هوس ها پیروى کنند و خون یکدیگر را ناچیز بشمارند. حلم و بردبارى را نشانه و علامت ضعف و ناتوانى بدانند و ستم را افتخار به حساب آورند…

– عن على علیه السلام قال: یأتى على الناسِ زمان همّتُهم بطونهم، و شرفُهُم متاعهم و قبلتهم نساؤهم و دینهم دراهمهم و دنانیرهم، اولئک شرار الخلق، لا خلاق لهم عنداللّه. [۳۰]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: براى مردم زمانى خواهد آمد که در آن زمان همّت و هدف آن ها شکمشان خواهد بود. شرف و اعتبارشان به کالا و اموالشان بستگى دارد. قبله آن ها زنانشان و دینشان درهم و دینارشان (پولشان) است. آن ها بدترین مردمند که در نزد خداوند بهره و سهمى براى آن ها نیست.

– عن على علیه السلام قال: یاتى على الناس زمان لا یتبع فیه العالم و لا یستحیى فیه من الحلیم و لا یوقّر فیه الکبیر و لا یُرحَمُ فیه الصغیر یقتل بعضهم بعضاً… [۳۱]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: براى مردم زمانى مى آید که در آن زمان از عالم پیروى نمى شود و از افراد صبور و با حلم حیا نمى کنند (او هر اندازه در مقابل بدى مردم حلم نشان مى دهد آن ها حیا نمى کنند) در آن دوره بزرگ را گرامى نمى دارند و به کوچک رحم نمى کنند. بعضى از مردم بعض دیگر را به قتل مى رسانند… (مردم همدیگر را بدون دلیل مى کشند)

– عن عاصم بن ضمره عن على علیه السلام انه قال: لتملانّ الارض ظلما و جوراً حتى لا یَقُولَ اَحَد اللّه الاّ مستخفیاً، ثم یاتى اللّه بقومٍ صالحین یملَؤُونها قِسطاً و عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً. [۳۲]

عاصم بن ضمره از حضرت على علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: [در آخر الزمان] زمین پر از ظلم و ستم خواهد شد به گونه اى که حتى یک نفر لفظ اللّه را بر زبان جارى نخواهد کرد مگر در نهان، بعد از این دوره است که خداوند مردم صالحى را خواهد آورد که زمین را پر از عدل و داد کنند همان گونه که پیش از آن پر از ظلم و ستم شده است.

– ان بین یدى القائم علیه السلام سنین خدّاعه یُکَذَّبُ فیها الصادق و یصدّق فیها الکاذِبُ و یُقَرّبُ فیها الماحِلُ و ینطق فیها الرُّویَبْضَهُ قلت و ما الرُّویَبْضَهُ و ما الماحِلُ؟ قال: او ما تقرؤون القرآن قوله و هو شدیدُ المِحال قال: یُریدُ المکر، فقلتُ و ما الماحِلُ؟ قال: یرید المکّارَ. [۳۳]

حضرت على علیه السلام مى فرمایند: قبل از قیام قائم سال هاى پر خدعه و نیرنگى در پیش است، در این سال ها راستگویان دروغگو شمرده مى شوند در عوض دروغگویان راستگو شناخته مى شوند، در این سال ماحل تقرب پیدا مى کند و رویبضه در سخن گفتن پیشقدم مى گردد.

راوى مى گوید: عرض کردم ماحل و رویبضه به چه کسانى گفته مى شود؟ حضرت فرمودند: مگر در قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید: و هو شدید المحال قال علیه السلام : یرید المکر فرمودند: منظور از ماحل آدم مکارى است که به وسیله مکر زیاد مردم را به خود متوجه مى کند.

تذکر: در این روایت رویبضه معنى نشده است در جاى دیگر به مناسبتى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى فرمایند:

رویبضه الرجلُ التّافِهُ ینطقُ فى امر العامّهِ

یعنى مرد حقیر و بى شخصیتى که علیرغم عدم شایستگى، در امور عامّه مردم دخالت مى کند و به جاى آن ها اظهار نظر مى نماید.

نشانه هاى ظهور مهدى علیه السلام

در روایات، براى ظهور امام زمان علیه السلام نه تنها وقت خاصى تعیین نشده بلکه از تعیین کردن وقت براى آن منع شده است. ولى در عین حال براى آن علائم و نشانه هایى ذکر شده که مردم مى توانند از طریق آن علامت ها، نزدیکى وقت ظهور را تشخیص دهند. این نشانه ها به چند قسم تقسیم مى شوند: علائم حتمى و غیر حتمى، علائم سال ظهور و علائم سالهاى دورتر، علائم اجتماعى و اخلاقى و طبیعى و… از میان مجموعه روایاتى که از حضرت على علیه السلام در این باره نقل شده است به ذکر دو مورد اکتفا مى شود:

– …عن ابى رومان، عن على علیه السلام قال: اِذا نادى منادٍ من السماء، ان الحقّ فى آل محمّدٍ فعند ذلک یظهر المهدىُّ على أَفواهِ النّاس، و یشربون ذکره فلا یکون لهم ذکرٌ غیرُهُ. [۳۴]

ابى رومان از على بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: وقتى که منادى از آسمان ندا دهد که به تحقیق حق با آل محمدصلى الله علیه و آله است. در این ایام نام حضرت مهدى علیه السلام بر سر زبان ها مى افتد و جهان مالامال از نام آن حضرت مى شود به گونه اى که از غیر او ذکرى به میان نمى آید.

– عن الصادق علیه السلام عن آبائه علیهم السّلام ان علیّاعلیه السلام قال: اذا وَقَعَت النارُ فى حجازکم و جرى الماء فى نجفکم فَتَوَقَّعوا ظُهورَ قائِمکُمْ.(( اثباه الهداه، ج ۳ص )) .۵۷۸

امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش علیه السّلام و آنها از على بن ابیطالب علیه السلام روایت مى کنند که آن حضرت فرمودند: آنگاه که آتش در حجاز شعله ور شود و سیل در نجف جارى گردد منتظر ظهور قائم علیه السلام باشید.

یاران مهدى علیه السلام

درباره اوصاف یاران امام زمان علیه السلام و تعداد آنها و شهرهایشان و رابطه آنان با امام علیه السلام و چگونگى بیعت و تبعیّت شان از آن حضرت، روایات زیادى وارد شده است. در این زمینه از على بن ابیطالب علیه السلام چنین آمده است:

– عن حکیم بن سعد عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: اصحاب المهدىّ شبابٌ لاکهول فیهم الّا مثل کحل العین و الملح فى الزاد و اقل الزاد الملح. [۳۵]

حکیم بن سعد از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت مى کند که آن حضرت فرمودند: یاران مهدى علیه السلام همه جوان هستند، در میان آنها پیرمرد یافت نمى شود مگر به اندازه سرمه در چشم و نمک در طعام، و همان طور که بر همگان معلوم است کمترین قسمت غذا را نمک تشکیل مى دهد.

– قال امیرالمؤمنین علیه السلام : …ثم اذا قام تجتمع الیه اصحابه على عدّه اهل بدر و اصحاب طالوت و هم ثلثمأه و ثلاثه عشر رجلا، کلّهم لیوث قد خرجوا من غاباتهم مثل زبر الحدید لو انّهم همّوا بازاله الجبال الرّواسى لازالوها عن مواضعها فهم الذین وحّدوا اللّه به حق توحیده، لهم باللیل اصوات کاصوات الثواکل خوفا من خشیه اللّه تعالى، قوّام اللیل، صوّام النهار، و کانّما ربّاهم أبٌ واحدهٌ قلوبهم مجتمعه بالمحبه و النصیحه… [۳۶]

امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: …چون قیام کند جمع مى شوند به سوى او یارانش که به شماره اصحاب بدر و اصحاب طالوتند و ایشان سیصد و سیزده نفرند. همه آنها شیرانى هستند که از کمینگاه هاى خود بیرون آیند مانند پاره هاى آهن، اگر ایشان اراده کنند که کوه هاى سخت را از جا بِکَنند هر آینه آنها را از جاهاى خود مى کَنند. پس ایشانند کسانى که خدا را به وسیله مهدى بیگانگى پرستش مى کنند. براى ایشان در شبها، صداهایى مانند صداهاى زنهاى جوان مرده از ترس خدا است نماز گذارندگانند در شبها و روزه دارانند در روز، گویا یک پدر و یک مادر آنها را تربیت کرده اند. دلهاشان در دوستى کردن به همدیگر و پند دادن به یکدیگر با هم جمع و یکى است

حکومت مهدى علیه السلام

به اعتقاد شیعه، امام زمان علیه السلام از طریق تشکیل یک حکومت جهانى بر اساس تعالیم عالیه اسلام تمام نارسایى ها را از سرتاسر عالم برطرف خواهد کرد و عدل و داد را در روى زمین مستقر خواهد ساخت. در سخنان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و هر یک از ائمه اطهارعلیه السّلام درباره ویژگى هاى حکومت حضرت مهدى علیه السلام و کارهایى که در آن دوره انجام خواهد یافت مطالب زیادى به چشم مى خورد که مجموعه آنها تصویر بسیار روشنى از یک حکومت اسلامى کامل را نشان مى دهند. در اینجا به عنوان نمونه به بعضى از روایاتى که در این زمینه از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است اشاره مى گردد:

– حدثنا عبداللّه بن مروان، …عن علىٍ علیه السلام قال: یلى المهدىُّ امرَ النّاسِ ثلاثین سنه او اربعین سنه… [۳۷]

عبداللّه بن مروان روایت کرده است که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: حضرت مهدى علیه السلام سى یا چهل سال زمام امور مردم را در دست خواهند داشت.

– یعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهُدى على الهوى و یَعْطِفُ الرأىَ على القرآنِ اذا عطفوا القرآنَ على الرّأىِ … فَیُریکُمْ کیف عدلُ السیرهِ، و یُحیىِ مَیِّتَ الکتابِ و السّنهِ… [۳۸]

[امام زمان علیه السلام وقتى که ظهور کند] هواهاى نفسانى را به هدایت و رستگارى برمى گرداند در آن روزگارى که مردم هدایت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى درآورده باشند. آراء و اندیشه هاى مردم را تابع قرآن مى کند در آن روزگارى که آن ها قرآن را تابع آراء و اندیشه هاى خود کرده اند… او به شما نشان خواهد داد که عدالت در کشوردارى چگونه است. هم چنین او تعالیم فراموش شده قرآن و سنّت را زنده خواهد ساخت…

– قال امیرالمؤمنین علیه السلام : …فلا یترک عبداً مسلما الّا اشتراه واعتقه، و لا غارماً الّا قضى دینه، ولا مظلمهً لِاَحَدٍ من النّاس الّا ردّها، و لا یُقْتَلُ منهم عبدٌ الّا ادّى ثمنه… و لایُقتَلُ قتیلٌ الا قضى عنه دینهُ، و اَلْحَقَ عیالَهُ فى العطاء حتى یملأ الارض قسطا و عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً و عدواناً… [۳۹]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: …حضرت مهدى علیه السلام برده مسلمان را نخواهد واگذاشت مگر اینکه آن را خریده و آزاد خواهد ساخت و بدهکارى نخواهد ماند مگر آنکه بدهى او را پرداخت خواهد نمود. مظلمه و حقى به گردن و ذمه هر کس که باشد آن را به صاحب حق بازخواهد گرداند. کسى کشته نمى شود مگر اینکه دیه آن را خواهد پرداخت. هیچ کسى کشته نخواهد شد مگر اینکه بدهى هاى او را آن حضرت پرداخت خواهد نمود و خانواده اش را همانند سایر افراد جامعه اداره خواهد کرد تا زمین را از عدل و داد پر کند به همان صورتى که پیش از آن از ظلم و بیداد پر شده باشد…

– قال على علیه السلام : …لو قد قام قائمنا لَذَهبَتِ الشحناء من قلوب العباد و اصطلحتْ السباع و البهائم حتى تمشى المرأه بین العراق الى الشام… على رأسها زینتها لا یهیجُها سبعٌ و لا تخافه… [۴۰]

امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: …آنگاه که قائم ما اهلبیت علیه السلام قیام کند کینه ها از دل ها بیرون خواهد رفت حتى حیوانات درنده و وحشى نیز با هم سازگار خواهند شد و به یکدیگر ضرر نخواهند رساند، در آن روزگار به اندازه اى امنیّت زیاد خواهد بود که یک زن در حالى که همه زینت و زیور آلاتش همراه اوست از عراق تا شام را بدون ترس و دلهره به تنهایى خواهد پیمود.

حضرت مهدى علیه السلام در قرآن

در آیات قرآن کریم به صراحت نامى از امام زمان علیه السلام به میان نیامده است، ولى از آنجا که ائمه اطهارعلیه السّلام مفسران حقیقى قرآنند در تفسیر بسیارى از آیات، آنها را به مسأله مهدویّت و معارف امام زمان علیه السلام تطبیق و تفسیر نموده اند. از جمله آیاتى که آنها را حضرت على علیه السلام مربوط به امام زمان علیه السلام دانسته اند این دو آیه است:

– عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: النُورُ القرآن، و النور اسمٌ من اسماء اللّه تعالى… قال اللّه تعالى فى سوره النور: اللّه نور السماواتِ و الارضِ مَثَلُ نورهِ کمشکاهٍ فیها مصباح المصباح فى زجاجه الزجاجه کانها کوکب درّىٌ… [۴۱]

فالمشکاهُ رسول اللّه صلى الله علیه و آله و المصباحُ الوصىُّ، و الاوصیاءُ علیهمُ السلامُ و الزجاجهُ فاطمهُ، و الشجره المبارکه رسول اللّه صلى الله علیه و آله و الکوکب الدُّرى القائم المنتظر الذى یملأ الارضَ عدلاً. [۴۲]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: نور همان قرآن است. و نور اسمى از اسم هاى خداوند تبارک و تعالى نیز هست. خداوند عزّوجلّ در سوره نور مى فرمایند: خدا نور آسمان ها و زمین است، نور او همانند مشکاتى است که درآن چراغى باشد و آن چراغ در میان شیشه اى که تلألؤ آن همچون ستاره اى است درخشان و روشن از درخت مبارک زیتون…

آن گاه فرمودند: مشکات رسول خداصلى الله علیه و آله است و مصباح وصى و اوصیاء هستند، منظور از زجاجه حضرت فاطمه زهراعلیه السّلام است، و مراد از کوکب دُرّى حضرت قائم المنتظرعلیه السلام است. کسى که زمین را پر از عدل و داد مى کند.

– [قال] امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام : المستضعفون فى الارض، المذکورون فى الکتاب [۴۳] الذین یجعلهم اللّه ائمّه، نحن اهل البیت؛ یبعث اللّه مهدیّهم فیعزّهم و یذلّ عدوّهم. [۴۴]

حضرت على علیه السلام مى فرمایند: مستضعفان در زمین که در قرآن یاد شده اند و خداوند وعده داده است آنها را پیشوایان مردم قرار دهد، ما اهل بیت هستیم و خداوند، مهدى ما اهل بیت علیه السّلام را [در آخر الزمان] بر مى انگیزاند تا آنها را عزیز و دشمنانشان را خوار و ذلیل کند.

پى نوشت ها:

[۱] خصال، ج ۲ص ۵۴۱ح .۱۵

[۲] در مورد معناى حفظ حدیث نظرات زیادى ابراز شده است که از جمله آنهاست:

– به ذهن سپردن.

– محافظت و نگهبانى از احادیث تا از بین نروند خواه از طریق به ذهن سپردن یا نوشتن یا نقل کردن براى دیگران با هر وسیله ممکن…؛ به یکى از وجوه شش گانه که علماى حدیث مى گویند یعنى شنیدن از استاد، خواندن بر استاد، شنیدن از دیگرى در حال خواندن آن بر استاد، با اجازه استاد آن را نقل کردن، و… (اربعین شیخ بهایى، ص ۶۵و ۶۶)

[۳] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۲ح .۱۱

[۴] نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۱۳۹ص .۱۱۵۸

[۵] معانى الاخبار، ج ۱ص ۱۳۸باب ۲۸ح ۹ط دار الکتب الاسلامیه؛ بحارالانوار، ج ۳۵ص .۴۵

[۶] ملاحم ابن طاووس، ص ۱۷۵ح ۲۰۳ کنزالعمال، ج ۱۴ص ۵۹۱ح .۳۹۶۷۵

[۷] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۴ اثباهالهداه، ج ۶ص ۳۹۵

[۸] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۰و ۱۱۱

[۹] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۵

[۱۰] فتن ابن حماد، ۲۶۴ح ۱۰۴۳ط دار الکتب العلمیه،؛ ملاحم ابن طاووس، ص ۳۲۰ح ۴۵۹ط مؤسسه صاحب الامرعلیه السلام .

[۱۱] ملاحم ابن طاووس، ص ۱۵۵ح ۱۹۳

[۱۲] کمال الدین، ج ۲باب ۵۶ص ۶۴۸

[۱۳] عقدالدرر، ص ۶۴ عرف السیوطى، الحاوى، ج ۲ص ۷۳

[۱۴] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۳۲

[۱۵] برهان المتقى، ص ۱۰۱ح .۸

[۱۶] منتخب الاثر، ص ۱۵۱ح ۳۰

[۱۷] غیبه نعمانى، ص ۲۱۲ – ۲۱۴، بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۱۵

[۱۸] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۳ اثباه الهداه، ج ۳ص ۵۷۱

[۱۹] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۳ح ۱۴

[۲۰] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۲ح  .۹

[۲۱] بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۰۹و ۱۱۰ح ۱

[۲۲] غیبت نعمانى، ص ۱۴۰و ۱۴۱

[۲۳] بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۱۲و ۱۱۳ح ۸

[۲۴] الخصال، ج ۲ص ۷۴۰حدیث اربعمأه، ط انتشارات علمیه اسلامیه.

[۲۵] بحار الانوار، ج ۵۲ص ۱۲۲

[۲۶] نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۹۸ص ۱۱۳۲

[۲۷] منتخب الاثر، ص ۴۲۶ح ۴ط مکتبه الصدر.

[۲۸] بشارهالاسلام، ص ۸۰ط دار الکتب الاسلامى؛ الزام الناصب، ص ۱۸۵ط مؤسسه مطبوعاتى حق بین، با کمى اختلاف، به نقل از روزگار رهایى.

[۲۹] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۱۹۲و ۱۹۳

[۳۰] کنزالعمال، ج ۱۱ص ۱۹۲ح ۳۱۱۸۶

[۳۱] کنزالعمال، ج ۱۱ص ۱۹۲ ح ۳۱۱۸۷

[۳۲] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۷ منتخب الاثر، ص ۴۸۴

[۳۳] غیبت نعمانى، ص ۲۷۸

[۳۴] منتخب الاثر، ص ۱۶۳و ۴۴۳ ملاحم ابن طاووس، ص ۱۲۹ح .۱۳۶

[۳۵] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۳۳۳ح ۶۳

[۳۶] نوائب الدّهور فى علائم الظهور، ج ۲ص ۱۱۴ط کتابخانه صدوق.

[۳۷] کنزالعمال، ج ۱۴ص ۵۹۱ح ۳۹۶۴۶ منتخب الاثر، ص ۴۸۷

[۳۸] نهج البلاغه فیض الاسلام، خ ۱۳۸ص ۴۲۴و ۴۲۵

[۳۹] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۲۲۴و ۲۲۵

[۴۰] بشاره الاسلام ص ۲۳۶

[۴۱] سوره نور، آیه ۳۵

[۴۲] معجم احادیث المهدى علیه السلام ، ج ۵ص ۲۷۴ح ۱۶۹۹

[۴۳] اشاره به آیه و نرید انّ نمنّ على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین؛ و خواستیم بر کسانى که در آن سرزمین مستضعف واقع شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] کنیم. سوره قصص، آیه ۵

[۴۴] منتخب الانوار المضیئه، سید بهاء الدین على النیلى النجفى، ص ۳۰

* گرد آورى و تدوین: سید صادق سید نژاد پانزده شعبان ۱۴۲۱ ، پاییز ۱۳۷۹

گفتگو درباره مهدى (ع)

پس از اثبات مساله ولادت و وجود مبارک حضرت مهدى ،علیه  السلام، مطلب دیگرى درباره آن حضرت باقى مى  ماند که همان ادامه و استمرار وجود مبارک ایشان از زمان غیبت صغرى تا قطع نمایندگى و وقوع غیبت کبرى است که خواننده گرامى و پژوهش گر جوینده حق، مطلوب خود را در این زمینه در نوشته شهید صدر ، قدس  سره، مى  یابد. وى موضوع را بخوبى توضیح داده و به قدرى ادله عقلى و منطقى و علمى ذکر کرده است که تشنگان را سیراب مى  کند و همه اوهام و افسون شک آوران را از ذهن ها مى  زداید.

شهیدصدر درباره روش موافقان متذکر این نکته است که آنان براى اثبات نظر خود از دو روش استفاده کرده  اند:

۱ . روش روایى:

کسانى که در گذشته و حال درباره حضرت «مهدى » مطلب نوشته اند بسیارند.برخى کتابى  مستقل نگاشته و برخى یک فصل یا چند فصل کتاب خود را به آن اختصاص داده  اند.

«عبدالمحسن عباد» در پژوهش خود در مجله «الجامعه  الاسلامیه » که در مدینه منوره منتشر مى  شود بیش از ده تن از مؤلفان بزرگ اهل سنت را در این زمینه بر مى  شمارد از جمله: «حافظ ابونعیم »، «سیوطى »، «حافظ ابن کثیر»، «على متقى هندى » صاحب کتاب «کنزالعمال »، «ابن حجر مکى » در کتاب «القول المختصر فى  علامات المهدى المنتظر»، «مریم بن یوسف حنبلى » در کتاب «فوائد الفکر فى ظهورالمهدى  المنتظر»، «قاضى  محمد ابن  على  شوکانى » در کتاب «التوضیح فى تواتر ماجاء فى  المهدى المنتظر والدجال والمسیح » و دیگران.

همچنین  درمیان شیعیان ده هاکتاب و رساله در گذشته و حال انتشار یافته است. از جمله کتاب هاى جدید چنین است: «منتخب  الاثر فى  الامام الثانى  عشر» از «شیخ لطف  الله صافى گلپایگانى »، «الزام الناصب فى اثبات الحجه الغائب » از شیخ على یزدى حائرى، «المهدى  الموعود المنتظرعند علماءاهل ال سنه والامامیه » از «شیخ نجم الدین عسکرى » از انتشارات موسسه امام مهدى – تهران و «الامام المهدى » از «على محمد على دخیل » چاپ بیروت، که کتابى بسیار جالب است.

این دسته از عالمان در برابر منکران  بیشتربه ادله  نقلى  تکیه  کرده و صحت احادیث مهدى را از طریق اهل سنت و شیعه، (۱) اثبات کرده اند و همچنین تعدد طرق روایت و کثرت راویان از صحابه و تابعین و تابعین تابعین (از همه فرقه  ها و مذاهب اسلامى) را یادآور شده  اند.

«شیخ عبدالمحسن عباد» نقل کرده است که راویان حدیث مهدى از صحابه بیست  وشش  تن هستند. و در مقابل ائمه [اهل سنت] که احادیث و روایات مهدى را آورده  اند شمارشان به سى وهشت تن مى  رسد که نامه اى ایشان را ذکر مى  کند و برخى از آنها اینانند:«ابوداود»در «سنن »، «ترمذى » در«جامع »،«نسائى »در«سنن »،«احمد» در «مسند»، «ابوبکر بن شیبه » در «المصنف »، «حافظ ابونعیم » در «حلیه الاولیاء» و در کتاب «المهدى »، «طبرانى » در «المعجم الکبیر» و در «المعجم  الاوسط »، «ابن عساکر» در تاریخ خود، «ابوی على موصلى » در «مسند»، «ابن حریر» در «تهذیب الاثار»، «بیهقى » در «دلائل »، «ابن سعد» در «طبقات » و …

در اینجا مى  خواهیم از «احمدامین » و کسانى که از او تبعیت کرده اند بپرسیم آیا افرادى همانند این ائمه که از محدثان و راویان معتبر هستند و امت، ایشان را قبول دارد و در نقل اخبار صحیح به ایشان اعتماد هست، تبانى بر نقل «اسطوره » داشته  اند؟ چگونه ممکن است امت و علماى بزرگ و محققان و صاحبان صحاح و مسانید، تا این حد به «اسطوره » اهمیت دهند؟!

این گستاخى که با ساده  ترین قواعد ذوقى، منطقى، عملى و اخلاقى در تضاد است براى چیست؟

آیا این وسوسه  گریها نشان از هوسرانى ندارد و یا راه افتادن دنبال تحریکات وهابیان، نیست؟

علماى پیشین و حاضر همگى «تواتر» احادیث مهدى را اثبات کرده اند تا راه را براى شک آوران و توجیه گران ببندند مانند «شوکانى » (م ۱۲۵۰ ق) در رساله اش به نام «التوضیح فى تواتر ما جاء فى  المهدى والدجال والمسیح » و «برزنجى » (م ۱۱۰۳ ق) در کتاب «الاشاعه لاشراط الساعه »، «شیخ عبدالمحسن عباد» در پژوهش خود درمجله «الجامعه الاسلامیه » افراد دیگرى ذکر مى کند از جمله:

«حافظ آبرى سجزى » (م ۳۶۳ ق)، «شیخ  محمدسفارینى » (م ۱۱۸۸ ق)در کتاب خود «لوامع الانوار البهیه » و «شیخ  صدیق  حسن  قنوچى »(م ۱۳۰۷ق) وازمتاخران که «تواتر» احادیث مهدى را نقل کرده اند، «شیخ محمدبن جعفر کتانى » (م ۳۶۳ ق) است در کتاب «نظم  المتناثرمن الحدیث  المتواتر».

علما افزون بر نقل روایات، به ادعاهاى مخالفان پرداخته و به اشکالات و خدشه  هاى ایشان نسبت به روایات، جوابهاى محکم و متین داده  اند. (۲) باید گفت مهم ترین پژوهش هاى جدید عبارتند از:

الف) پژوهشى از «عبدالمحسن عباد» (۳) – استاد دانشگاه و از علماى اهل سنت – این اثر که البته اشتباهاتى نیز دارد مباحث زیر را مطرح کرده است:

۱. به صورت گسترده نام صحابه اى که احادیث  حضرت مهدى را از رسول اکرم ،صلى  الله علیه وآله، نقل کرده  اند، گرد آورده و بیست و شش تن را نام مى  برد.

۲. اسامى ائمه  اى که احادیث مهدى را گرد آورده  اند برشمرده و سى و هشت تن را ذکر مى  کند.

۳.نام علمایى که تالیفى جداگانه درباره مهدى دارند آورده و ده تن را نام برده است .

۴. نام برخى از علما که تواتر احادیث مهدى را نقل کرده اند، آورده است.

۵ .روایاتى را که اندک رابطه  اى با مهدى دارد و در صحیح بخارى و صحیح مسلم آمده است ذکر مى  کند.

۶. برخى احادیث را که در غیر صحیحین (سنن و مسانید) آمده است مى  آورد.

۷. نام علمایى را مى  برد که به احادیث مهدى استدلال کرده و به مفادآن  پاى  بندبوده  اند.سپس به جنگ منکران احادیث مهدى و کسانى که درباره آن حضرت شک مى  ورزند همانند «ابن  خلدون »، مى  رود و اشکالات زیادى به او مى  گیرد و ثابت مى  کند که وى آشنایى با این مسائل نداشته است. از «شیخ احمد شاکر محقق » که مسند «امام احمد حنبل » را بررسى کرده و احادیثش را تبیین کرده است، نقل مى کند که گفته است: «ابن خلدون مساله  اى را پى گیرى کرده که درباره آن آگاهى نداشته و به میدانى پاى  نهاده که مرد آن نبوده است و در فصلى که درباره مهدى گشوده مرتکب اشتباهات فاحشى شده است…». و در نهایت [این محقق] بدین جا رسیده که «مهدى » حقیقتى است ثابت و غیرقابل شک.

ب) تحقیق دوم از پژوهشگر و محقق «ثامر عمیدى » است، ایشان روشى راکه علماى بزرگ در این مسیر پیموده  اند، به کار برده است و به صورت کامل و گسترده مساله را تحقیق کرده است.

این پژوهشگر فاضل، توانسته است مطالب را دسته  بندى کند و همه مسائل را ذکر نماید; بخوبى توضیح دهد، بررسى کند و آنها را به صورت روش علمى صحیح درآورد.

این پژوهش، صص ۶۱۱ – ۱۷۱ جزء اول ارزشمند «دفاع عن الکافى » را دربرمى گیرد. این کتاب از انتشارات «مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه » در سال ۱۹۹۵ م است.

از مهم ترین چیزهایى که با روش علمى بدان پرداخته است چنین است:

۱. بررسى نظریه اعتقاد به مهدی. (۴)

۲ . رد سخنان  ابن  خلدون  در تضعیف روایات مهدى ،علیه  السلام. (۵)

۳ . نقل  بیش از پنجاه  وهشت (۶) مورد گواهى  نسبت  به  صحت  احادیث مهدى، علیه  السلام، یا تواتر آن.

۴. ذکر منکران ولادت مهدى ، علیه  السلام.

۵. ذکر ادله فراوان و محکم و اعترافات از طرف اهل سنت از ابتداى قرن چهارم هجرى تا حال نسبت به ولادت حضرت مهدى ،علیه  السلام، و وجود شریفش. (۷)

۶. و در آخر بحث جالب او درباره دروغ سرداب و دیگر دروغ ها. (۸)

این دو کار پژوهشى نمونه  هاى جدیدى هستند از تحقیقاتى که به روش گذشتگان عمل کرده اند و گرنه در این مورد، ده ها تحقیق از دانشمندان برجسته وجود دارد که در این زمینه بسیار خوب کار کرده  اند. (۹)

۲. روش عقلى (روش شهید صدر رحمه  الله علیه)

شهید صدر در بررسى مساله [امام] مهدى به مقدمات بدیهى استدلال نکرده و به تتبع در کتاب هاى تفسیرى و روایى نپرداخته است. همچنین در سند روایات کنکاش نکرده; بلکه روش دیگرى در پیش گرفته است. ایشان ابتدا اشکالات و سؤالاتى را که در این زمینه شده یا مى  شود،مطرح کرده سپس با تکیه به دلیل عقلى و داده  هاى دانش و تمدن کنونى، به بررسى عمیق و دقیق آن پرداخته است. سرفصل هاى این روش چنین است:

الف) شهید صدر براى بحث  خود، زمینه روشنى را درباره مهدویت (۱۰) و وجود ریشه  هاى آن در میراث دینى – انسانى، ترسیم مى کند; سپس به اصالت بخشیدن آن در تفکر اسلامى  مى  پردازدومى  گوید مهدویت در دیدگاه اسلام یک آرزو و خیال نیست که احساسات را به بازى بگیرد و مسکنى براى دردها و رنج هاى روحى او باشد – چنانکه برخى از پژوهشگران پنداشته  اند – بلکه «مهدى ،عج ل الله » انسانى زنده است (۱۱) که با مردم زندگى مى  کند و در درد و رنج ایشان شریک است و خود نیز همانند مردم، منتظر روز موعود است.

ب) قبول این تصور اصیل، قدرى مشکل است و در اذهان مردم اشکالات  و سؤالاتى را مطرح کرده که آشکار و پنهان آن را به زبان مى  آورند.

از این رو شهید صدر ،رحمه  الله علیه، با صراحت و روشنى این اشکالات و پرسش  ها را مطرح  مى  کند و سپس با روش خاص خود به جواب مى پردازد زیرا مى  خواهد مساله را در جایگاه طبیعى خود قرار دهد البته در چارچوب تفکر اسلامى که مبناى آن عقل، واقعیت و برهان است.

۱ . اولین پرسشى که شهید صدر مطرح مى  کند این است:

اگر «مهدى » انسانى زنده است که در بیشتر از ده قرن هم عصر مردم گذشته بوده است و در آینده هم خواهد بود، این عمر طولانى براى ایشان چطور ممکن شده است؟! چگونه ایشان از قوانین طبیعى که باید وى را پیر کرده و درهم شکسته باشد، گریخته است؟! سپس از سؤالى به سؤال دیگر و از اشکالى به اشکال دیگر مى  پردازد به گونه  اى منطقى که جواب قبلى، زمینه سؤال بعدى مى  شود و همه مباحث و مضامین در ارتباط کامل هستند.

نسبت به اشکال اول دوباره چنین مطرح مى  کند: آیا ممکن است یک انسان قرن هاى زیادى زندگى کند چنانکه درباره مهدى گفته مى  شود که بیش از هزار و اندى سال عمر کرده است؟ (این شکل سؤال هیچ فرقى با قبلى ندارد)

براى پاسخ به این پرسش در ابتدا توضیحى داده است براى اقسام امکان; اقسامى که معروف است یا مى  شود تصور کرد: (امکان عملى، امکان علمى، امکان منطقى یا فلسفى) و پس از آنکه مفاهیم آنها را روشن مى  کند، سخن خود را چنین خلاصه مى  کند: «اینکه عمر انسان به هزاران سال برسد از نظر منطق امکان دارد زیرا این از نظر عقل مجرد، محال نیست » ولى فعلا امکان عملى نسبت  به نوع انسان پیدا نشده و تلاش ها به جایى نرسیده است.

اما امکان علمى، چیزى که از جهت علمى مانع این مساله باشد، یافت نمى  شود زیرا همه تلاش هاى علمى بر این است که «امکان علمى » تبدیل به «امکان عملى » شود و در همین مسیر، کوشش بر این است جلوى پیرى گرفته شود. پس از نظر منطق نمى  شود مساله را انکار کرد و بعید شمرد مگر از این جهت که «مهدى » بر علم پیشى گرفته باشد و در مورد شخص او، «امکان نظرى » تبدیل به «امکان عملى » شده باشد یعنى قبل از این که علم در مرحله تکامل به فعلیت  برسد; که البته این نیز توجیه عقلانى براى انکار و استبعاد ندارد زیرا این همانندآن  کسى  است  که مثلا درکشف داروى سرطان یا دیگر امراض، از علم پیشى گرفته باشد.

البته این پیشى گرفتن – چنانکه شهید صدر مى  گوید – در طرح کلى اسلام که جریان مهدى را ترسیم کرده است – در مواردى اتفاق افتاده و قرآن کریم نظایر آن را ضبط کرده است آنجا که قرآن به حقایق علمى مربوط به جهان و طبیعت اشاره کرده و امروزه علم از آن پرده برداشته است و روشنتر این که قرآن نمونه  هاى این قضیه را ثبت کرده است چنانکه در مورد عمر نوح پیامبر گفته است:

«فلبثت فیهم الف سنه الا خمسین عاما» (۱۲)

نوح نهصد و پنجاه سال در میان آنها بود.

شهیدصدر فرض دیگرى را طرح مى  کند که مبتنى بر فرض سابق است و آن این است که اگر آمدیم و گفتیم قانون پیرى یک قانون قطعى است و طول عمر بیش از حد معمولى بنابر دلیل «استقراء» خلاف قوانین طبیعت است جوابش این است که:

دراین  صورت  از قبیل «معجزه »است که در تاریخ پیامبران و رسولان چیز تازه اى نبوده و از نظر یک مسلمان که عقاید خود را از قرآن و سنت مى  گیرد امرى غیر عادى نیست. زیرا قانونى  که خیلى قطعى  تر بوده تعطیل شده است. مانند داستان حضرت ابراهیم، علیه  السلام، که در آتش افکنده شد و آتش او را نسوزاند قرآن کریم مى  فرماید:

«قلنا یا نار کونى بردا و سلاما على ابراهیم » (۱۳)

گفتیم اى آتش بر ابراهیم خنک و سلامت  باش.

پس از این، شهیدصدر توضیح مى  دهد که مساله معجزه به مفهوم دینى آن، اینک در پرتو علم جدید، بیش از گذشته قابل درک است و با استناد به نظریات فلسفى جدید به استدلال و بررسى آن مى  پردازد.

۲ . شهید صدر ،رحمه الله علیه، پرسش دیگرى را مطرح مى  کند: چرا تا این حد اصرار بر مساله طول عمر مهدى است که در نتیجه قوانین عمومى به خاطر آن تعطیل شود؟ چرا فرض دیگرى را قبول نکنیم که مى  گوید:رهبرى بشر در روز موعود ممکن است به شخصى واگذار شود که آینده او را شکوفا سازد و فشارهاى آن عصر، وى را به ثمر رساند.

سپس شکل سؤال را به صورت دیگرى مطرح مى  کند: فایده این غیبت طولانى  چیست؟چه  توجیهى  دارد؟ودر دنبال آن مى  گوید: مردم نمى  خواهند یک ج واب غیبى  بشنوند آنها خواستار یک توجیه اجتماعى براى مساله هستند; توجیهى در سایه حقایق عینى و محسوس براى ایجاد تحولى بزرگ.

براى پاسخ به این پرسش، شهید صدر،رحمه الله  علیه،با سلاح شناخت از قوانین اجتماعى و مقتضیات تحولات اجتماعى، گام  پیش  مى  نهدو با طرح یک سؤال، مقدمه اى براى جواب مى  چیند. سؤال این است:

آیا ممکن است ما این عمر طولانى را براى آن پیشواى ذخیره شده، یک رمز موفقیت در ایجاد تحول مورد نظر بدانیم؟ و مى  گوید: آری; سپس ادله اى مى  آورد که مستند به فهم عمیق از حرکت تاریخ و نتایج تغییر کلى تمدن و پیشرفت هایى است که انسان به اندازه درک و دید و تمدنش در سایه آن رشد مى  کند. سپس مساله را در پرتو رسالت اسلام و تحول مورد نظر آن، بررسى مى  کند.

بدین سان شهید صدر این بحث را تبدیل به یک بررسى جامعه  شناختى مى  کند که بر نظریه  هاى اصولى و مفاهیم اجتماعى متکى است.

۳ . شهیدصدر،رحمه  الله  علیه، سپس به مساله  اى مهمتر در این زمینه مى پردازد و آن «امامت زودرس » یا «فرایند به امامت رسیدن یک رهبر آرمانى » در فرضیه امامت از نظر شیعه دوازده امامى است.

مى  گوید این پدیده (امامت زودرس) را عملا (۱۴) امت تجربه کرده است که مرتبه کامل آن در امام مهدى ، علیه  السلام، بوده و قبل از ایشان در امام جواد ،علیه  السلام، وجود داشته است.

این پدیده – همان طور که ایشان، رحمه الله علیه، مى  فرماید – یک مفهوم  حسى  وعملى  است که  مسلمانان آن را لمس کرده و در زندگى خود با امام آن را به دست آورده  اندو هیچ پدیده اى قویتر از تجربه یک امت نیست. (۱۵)

شهید صدر ،رحمه الله علیه، موارد زیادى از وقایع تاریخى به عنوان نمونه  هایى مى  آورد که این پدیده را تایید مى  کنند. سپس نتیجه گیرى مى  کند که: «امامت زودرس » یک واقعیت است، خیال یا فرضیه صرف نیست و در قرآن کریم نمونه  هایى براى آن وجود دارد مثلا راجع به حضرت یحیى ،علیه السلام، قرآن مى  فرماید:

«و آتیناه الحکم صبیا» (۱۶)

واین  چیزى  است که هیچ مسلمانى نمى  تواند آن را انکار کند.

۴. شهید صدر در اینجا وارد بحث روایى مى  شود و شبهه و اشکالى که منکران و مخالفان قدیم و جدید ایجاد کرده  اندمطرح مى  کند: «چگونه معتقد شویم که مهدى الان وجود دارد؟ آیا چند روایت که در لابه لاى کتابها از پیامبر اکرم ،صلى الله علیه وآله، نقل شده است، کافى است که ما را کاملا قانع کندکه امام  دوازدهم وجود دارد؟ با توجه به اینکه این فرض خیلى بعید است و از آنچه ما به آن خو گرفته  ایم بیرون است; اصلا چگونه ممکن است ما اثبات کنیم از نظر تاریخى، مهدى  واقعاوجودداردوصرف فرض نیست  که شرایط خاص روحى روانى موجب آن گشته باشد؟

شهید صدر این پرسش را با همه شاخ و برگش مطرح مى  کند. بعضى از جزئیات آن از اشکالاتى است که افرادى مثل احمدامین و دیگر مخالفان (۱۷) که تحت تاثیر روش غرب هستند در بررسى تاریخ اسلام و مسائل اسلامى، ایراد کرده  اند.

شهید صدر با توسل به منطق عقل و دلیل عقلى به جواب این سؤال مى  پردازد. و هنگامى که دلیل روایى مى  آورد، مى  بینیم که همراه با اسناد و واقعیات تاریخى است. حال ببینیم ایشان چه مى  گوید: «اندیشه مهدى ، علیه  السلام، به  عنوان رهبرى که براى رساندن جهان به وضعیتى برتر، انتظار کشیده مى شود در روایات رسول گرامى اسلام و بویژه در روایات امامان اهل بیت آمده است و به قدرى بدان تکیه شده که جاى شکى  باقى  نمى  گذارد.چهارصدحدیث از طریق برادران اهل سنت از پیامبر شمارش شده است و مجموع روایات که از طریق شیعه و سنى در این زمینه آمده به بیش از شش هزار مى  رسد. این رقم – چنانکه شهید صدر مى  گوید – آمار بالایى است و هیچ یک از مسائل بدیهى اسلام که مورد قبول همه مسلمانان است، به این اندازه روایت ندارد. (۱۸)

ج) شهید صدر، در این جا روش جدیدى براى استدلال به کار مى  برد. ایشان براى این مساله که اندیشه مهدى در شخص خاصى متبلور مى  شود که امام دوازدهم باشد از روایات و بحث هاى روایى استفاده مى  کند و آن را با شیوه اى جدید در این راه به کار مى  اندازد. وى در ابتدا توجیهاتى که به نظرشان در این زمینه قانع کننده است مطرح و آن را در دو دلیل خلاصه مى  کند و یکى را «دلیل اسلامى » و دیگرى را «دلیل علمى »مى  نامد: «بادلیل  اسلامى وجود رهبر منتظر را اثبات مى  کنیم و با دلیل علمى برهان مى  آوریم که مهدى افسانه و خیالبافى نیست  بلکه حقیقتى است که با تجربه تاریخى، وجودش ثابت  شده است »

دلیل اسلامى

این  دلیل  راباتوجه  به  صدهاروایت که از رسول  اکرم، صلى  الله  علیه وآله، و ائمه اهل بیت،علیه  السلام، وارد شده مورد توجه قرار مى  دهد. این روایت مشخص مى  کند که مهدى از اهل بیت است،ازفرزندان  فاطمه ،علیه السلام، است، از نسل حسین ،علیه  السلام، است نه حسن ،علیه  السلام، نهمین فرزند امام حسین ،علیه  السلام، است و این که خلفا دوازده تن هستند.

همه این روایات آن اندیشه کلى را محدود،ودر شخص دوازدهمین امام از امامان اهل بیت ،علیه السلام، خلاصه مى کند. سپس درباره این روایات  مى  گوید:«این  روایات بسیارند و در سطح وسیعى منتشر گشته  اند و از طریق ما هم وارد شده على رغم این که امامان ،علیه  السلام، از طرح عمومى مساله، خوددارى مى  کردند تا جان آن خلف صالح را از گزند حفظ کنند …»

در نظر شهید صدر کثرت روایات که رقم بزرگى را از نظر شماره تشکیل مى  دهد – یعنى به حد تواتر مى  رسد چنانکه برخى از علماء نقل کرده  اند – اساس قبولى آن، صرفا فراوانى روایات نیست آنگونه که در میان محافل علمى حدیثى جاافتاده است  بلکه افزون بر آن، قرائن و شواهدى است که خود دلیل بر صحت آنها است.

پى  نوشت ها

۱. رک: العباد، عبدالمحسن، مجله الجامعه الاسلامیه، س ۱، ش ۳،۱۹۶۹ م، با عنوان «عقیده اهل السنه ولا اثر فى المهدى المنتظر»; صافى گلپایگانى، لطف الله، منتخب الاثر.

۲. براى جواب اشکالات آنها ر.ک: العمیدى، ثامر، دفاع عن الکافى، ج ۱، ص ۲۰۵.

۳. قبلا به عنوان بحث و مرجع آن اشاره شد.

۴. العمیدى، ثامر، همان، صص ۱۷۱ به بعد.

۵. همان، ص ۲۰۵.

۶. همان، ص ۳۴۳.

۷. همان، ص ۵۳۵.

۸. همان، ص ۵۹۳.

۹. به پژوهش آقاى عبدالمحسن عباد و همچنین به بحث آقاى جلالى و دخیل که قبلا اشاره شد مراجعه کنید.

۱۰و۱۱. ان شاءالله در شماره هاى آینده به این مباحث خواهیم گرفت.

۱۲. سوره عنکبوت(۲۹)، آیه ۱۴.

۱۳. سوره انبیاء(۳۱)، آیه ۶۹.

۱۴. ر.ک: شیخ مفید، الارشاد، صص ۳۱۹ به بعد; ابن حجر، الصواعق المعرفه; صص ۲۲۴ -۲۲۳.

۱۵. ر.ک: ابن حجر، همان.

۱۶. سوره مریم(۱۹)، آیه ۱۲.

۱۷. قبلا به عده اى از آنان اشاره کردیم.

۱۸. در آینده به این مبحث اشاره خواهیم داشت.

منبع : پدیدآورنده: عبدالجبار شراره موعود ، بهمن و اسفند ۱۳۷۶، شماره ۶

مترجم:مصطفى  شفیعى ،

معرفی اجمالی شیعه

 شیعه در لغت به معنی پیروان و یاران و تابعان شخص معینی است و چون شیعیان به لایت حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) و به پیروی از مکتب روحانی آن حضرت اعتقاد داشتند از این جهت ایشان را شیعه علی(علیه السلام) یعنی پیروان علی(علیه السلام) گفته اند، که بعدها در اثر کثرت استعمال مضاف الیه علی(علیه السلام) را از آخر آن حذف کردند و معروف به شیعه شدند.

پیش از این که از اختلاف شیعه و مخالفان اموی ایشان بعد از قتل عثمان سخن گوئیم، بهتر است به عقب برویم و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبد شمس را در روزگار جاهلیت جستجو نمائیم.

چنان که می دانیم نفوذ و سلطه قریش بر مکّه و خانه کعبه از زمان قصی بن کلاب نیای بزرگ رسول خدا آغاز می شود. قصی قبیله قریش را در مکّه و پیرامون کعبه جای داد و برای آنان انجمنی به نام دار الندوه ساخت و منصب کلیدداری و سقایت و رفادت (آب دادن و پذیرایی از زائران) را به عهده گرفت، تا این که نوبت به هاشم بن عبد مناف نواده او رسید. هاشم با وجود آن که از برادرش عبد شمس خردسال تر بود ولی چون توانگر و بخشنده بود و برادرش عبد شمس غالبا به سفر می رفت فرصت آن را یافت که مناصب سقایت و رفادت و کلیدداری کعبه و ولایت بر قریش را بخود اختصاص دهد.

برادرش عبد شمس به گمنامی درگذشت، امّا پسر او امیه بن عبد شمس از عموی خود هاشم اطاعت ننمود و دعوی ریاست بر قریش کرد. اختلاف در میان آن دو بالا گرفت و کار به داوری کاهنی خزاعی انجامید. وی امیه را محکوم ساخت و حق را به جانب هاشم داد، در نتیجه این داوری امیه ناگزیر شد که مدت ده سال از مکّه تبعید شود و به شام رود. این نخستین دشمنی بین خاندان عبد مناف بود که حاصل آن منتهی به کینه دیرینه و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبدمناف گردید. این دشمنی تا زمان بعثت رسول خدا ادامه داشت.

به قول مقریزی: هاشم و عبد شمس دو پسر توامان (دوقلو) بودند و عبد شمس پیش از هاشم سر از زهدان مادر درآورد در حالی که انگشت یکی از آن دو به پیشانی دیگری چسبیده بود. برای آن که آن دو بچه توامان را از یکدیگر جدا کنند شمشیر کشیده و انگشت یکی را از پیشانی دیگری جدا کردند. از آن روز عرب درباره آنان تطیّر زده و گفتند: جنگ و ستیز در بین فرزندان آن دو تا ابد ادامه دارد.

چون رسول خدا به پیغمبری مبعوث شد، ابو سفیان بن حرب بن امیه بن عبد شمس که در آن هنگام از بزرگان قریش به شمار می رفت و پس از درگذشت جناب ابوطالب ریاست آن طایفه را بر عهده داشت تا آن جا که توانست با رسول خدا دشمنی ورزید و چون طالع حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را بلند یافت و آینده سیاسی او را درخشان دید، عباس بن عبد المطلب عموی آن حضرت را وسیله قرار داد و به خاطر دنیا و نه دین، قبول اسلام کرد تا بتواند برای خود و فرزندانش در دستگاه محمدی مقام و منصب جدیدی پیدا کند.

گویند: در زمان خلافت عثمان، روزی وی از مسجد به سرای خود می شد و بنی امیه در گرد او بودند. ابو سفیان در آمد و گفت: «یا بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فوالذی یحلف به ابوسفیان ما من عذاب و لا حساب و لا جنه و لا نار و لا بعث و لا قیامه. » یعنی: ای بنی امیه (منظور عثمان و خویشاوندان اوست) این پادشاهی را چون گوی در دست گیرید و به یکدیگر دهید، سوگند به کسی که ابوسفیان به او قسم می خورد عذاب و حساب و بهشت و دوزخ و آتش و رستاخیز و قیامتی نیست.

چنان که می دانیم با حیله هایی که بنی امیه بکار بردند پس از حضرت علی(علیه السلام) خلافت به معاویه بن ابوسفیان رسید و امویان بنی عبد شمس انتقام خود را از بنی هاشم گرفتند.

هنگامی که معاویه در می گذشت به پسرش یزید وصیت کرد که بکوشد بنی امیه و آل بنی عبد شمس را بر آل ابوتراب یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام) مقدم دارد.

زمانی که سر مبارک حضرت حسین بن علی(علیه السلام) را به مجلس یزید در دمشق بردند او به سر بی تن آن حضرت نگریسته و این ابیات را بخواند:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا

وقعه الخزرج من وقع الاسل

لست من عتبه ان لم انتقم

من بنی احمد ما کان فعل

لعبت هاشم بالملک

فلاخبر جاء و لا وحی نزل

کاش بزرگان قریش که در بدر (واقعه خزرج) به شمشیر محمدی شهید شدند در اینجا حاضر بودند (و این سر بی تن حسین بن علی هاشمی را می دیدند)، من از خاندان عتبه بن ربیعه بن عبد شمس نباشم اگر انتقام آنان را از فرزندان احمد نگیرم. (باید دانست که عتبه بن ربیعه بن عبد شمس از بنی امیه و کفار قریش بود که در سال دوم هجری در جنگ بدر کشته شد. )

هاشم با پادشاهی و ملک بازی کرد حال آن که نه خبری رسیده است و نه وحی نازل شده است.

مقریزی گوید: چون خلافت به عثمان بن عفان بن ابوالعاص بن امیه رسید ابو سفیان سخت شادمان شد و بر سر قبر حمزه بن عبدالمطلب عموی رسول خدا و نخستین شهید اسلام رفت و پای بر آن کوفت و گفت: «بیهوده با ما جنگیدی و خود را به کشتن دادی، دیدی سرانجام فرمانروایی به بنی امیه رسید!»

همین اختلاف دیرین بین بنی هاشم و بنی امیه بود که پس از قتل عثمان موجب تجاوز معاویه به ابوسفیان به حق مسلم علی(علیه السلام) در خلافت گردید که به عکس العمل منطقی و حقانی به نام مذهب شیعه انجامید.

حدیث غدیر: بنا بر سیره ابن هشام و تاریخ طبری، در اواخر ذیقعده سال دهم هجری رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با زنان و یاران و کسان خود به زیارت کعبه رفت و چون این سفر در آخرین سال زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روی داد، آن را «حجه الوداع » خوانده اند. حضرت علی(علیه السلام) در این هنگام از یک ماموریت جنگی فرا رسیده بود. کسی را به جای خود بر لشکریان گمارد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. لشکریان که با وی از یمن آمده بودند، غیبت آن حضرت را مغتنم داشته و از غنائم جنگی چند دستی جامعه برداشته و بی اجازت آن حضرت بر تن کردند.

پس از ادای مراسم حج حضرت علی(علیه السلام) بازگشت، چون لشکریان را در آن حال دید برآشفت و به گمارده خود گفت: چرا این جامه ها را پوشیده اند؟

وی گفت: برای آن جامه ها را به او پوشانیدم تا آراسته باشند.

حضرت علی(علیه السلام) گفت: جامه ها را برکنند تا آنها را بین مستحقان واقعی قسمت کنند.

لشکریان او سخت برنجیدند و شکایت پیش رسول خدا بردند. پیغمبر برای فرونشاندن این فتنه برخاست و فرمود:

«ایها الناس لا تشکوا علیا فو اللّه انه لا خشن فی ذات اللّه او فی سبیل اللّه من یشکی. »

یعنی ای مردم از علی(علیه السلام) شکوه نکنید، به خدا سوگند وی در امری که مربوط به خدا باشد سخت گیرتر از آنست که از او گله توان کرد.

پس از مراسم حج رسول خدا با لشکریان خود به مدینه بازگشت و در هجدهم ذیحجه همان سال در راه آبگیری به نام غدیرخم که نزدیک محلی به نام جحفه بود رسید. مسلمانان با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از ستوران خود فرود آمدند تا چندی بیاسایند.

در اخبار شیعه آمده که آیه

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لّم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

یعنی ای پیغمبر برسان آنچه را بر تو از رسول پروردگار نازل شده و اگر چنین نکنی پیغام خدایت نرسانیده باشی، خداوند ترا از مردم نگاه می دارد، نازل شد.

سپس پیغمبر بر منبری از جهاز شتر بالا رفت و علی را با خود بالا برد و پس از خواندن خطبه ای که محدثان عامّه و خاصه آن را خطبه «حجه الوداع » گویند، دست حضرت علی(علیه السلام) گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. » یعنی هر که من سرور اویم علی(علیه السلام) سرور اوست، خدایا دوست بدار دوستش را و دشمن بدار دشمن او را. . .

همه مورّخان عامه و خاصه این حدیث را نقل کرده اند، منتهی مورخان عامه آن را مربوط به نارضایی لشکریان حضرت علی(علیه السلام) از او می دانند ولی محدّثان خاصّه بنابه آیه

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

یعنی امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را بر شما پسندیدم، حدیث غدیر را دلیل جانشینی علی(علیه السلام) می دانند. (۱)

مقارن رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که علی(علیه السلام) و ابن عباس مشغول غسل دادن جسد و کفن و دفن آن حضرت بودند. انصار یا مسلمانان مدینه در زیر سقفی که آن را «سقیفه بنی ساعده » می گفتند گردآمدند و خواستار امارت سعد بن عباده خزرجی شدند، سپس ابوبکر و عمر با ابوعبیده جراح و گروهی از مهاجران به «سقیفه » رفتند.

ابوبکر برخاست و گفت: ای انصار همین مهاجران بودند که پیش از شما به دین اسلام درآمدند و برای فرونشاندن اختلاف این حدیث را از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که فرمود: «الائمه من قریش » یا «الخلیفه من قریش » یعنی امامان و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باید از قریش باشند.

بر اثر حسن عقیدتی که مهاجر و انصار به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند بدون آن که در صحت و سقم این سخن تحقیقی کرده باشند آن را پذیرفتند و ابوبکر را که پدر زن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود به خلافت برداشتند.

در این هنگام مسلمانان به چهار دسته شده بودند، گروهی کثیر طرفدار بیعت با ابوبکر بودند، دسته ای از انصار از امارت سعد بن عباده حمایت می کردند و عدّه ای قلیل از بنی هاشم و انصار طرفدار خلافت علی(علیه السلام) بودند و گروه چهارم عثمان و بنی امیه بودند که هنوز در امر خلافت تردید داشتند و نمی دانستند که به کدام دسته روی آورند.

بنی هاشم و چند تن از انصار در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(س) جمع شدند و از بیعت با ابوبکر خودداری کردند و می خواستند علی(علیه السلام) را به امامت برگزینند.

به قول ابن قتیبه: حضرت علی(علیه السلام) به نزد ابوبکر آمد و گفت که: من به این امر از شما سزاوارترم و بر شماست که با من بیعت کنید و در این مورد به من ستم روا داشته اید.

ابوبکر گفت: ای علی(علیه السلام) تو هیچگاه از خلافت دور نیستی و نوبت تو فرا خواهد رسید.

حضرت علی(علیه السلام) از بیم شکاف در بین مسلمانان قصد بیعت داشت ولی حضرت فاطمه(س) او را از این کار مانع می شد و تا آن حضرت در حیات بود با ابوبکر بیعت نکرد و پس از رحلت حضرت فاطمه(س) برای این که اختلافی در میان مسلمانان روی ندهد با ابوبکر بیعت کرد. (۲)

دلایل امامت علی(علیه السلام): شیعه امامیه به روایات متواتر به حدیث غدیر و نص جلی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره جانشینی علی(علیه السلام) استناد کنند و این آیات را دلیل ولایت آن حضرت دانند:

«انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون. » مائده / ۵۵٫

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

«و ان تظاهرا علیه فانّ اللّه هو مولیه و جبریل و صالح المؤمنین. . . » تحریم / ۴٫

دیگر آیه مباهله است:

«. . . تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علی الکاذبین. » آل عمران / ۶۱٫

گویند مقصود همه این آیات ولایت حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است.

همچنین به احادیثی از این قبیل استناد جویند: انت الخلیفه من بعدی و انت وصیّی و قاضی دینی.

انت منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انه لا نبی بعدی.

انا مدینه العلم و علی بابها.

انّ علیا منی و انا منه و هو ولیّ کل مؤمن بعدی، مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق.

اهل سنت و جماعت بدون این که حق خلافت را از خلفای سه گانه پیش علی(علیه السلام) سلب کنند، علی(علیه السلام) را مردی صاحب فضیلت و معرفت و از حیث تقوی برتر از دیگر اصحاب می دانند. (۳)

اهل سنت و جماعت به دنبال نام صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و سه خلیفه اوّل عبارت رضی اللّه عنه، یعنی خداوند از او راضی باشد، ذکر کنند و تنها در مورد حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) از جهت فضل و علوّ مقامی که دارد به مناسبت آن که در جاهلیت کودک بوده و مانند دیگر اصحاب بت نپرستیده است و روی بر بتان نمالیده از این جهت برای وی عبارت کرّم اللّه وجهه یعنی خداوند رویش را درخشان سازد و قدر و منزلتش را بیفزاید بکار برند.

پس از قتل عثمان سرانجام مسلمانان حضرت علی(علیه السلام) را به خلافت برداشتند و با او بیعت کردند (ذیحجه سال ۳۵ ه. ).

حضرت علی(علیه السلام) زیربار خلافت نمی رفت، ولی او را بدینکار ناگزیر ساختند و مشکلات بسیاری برایش ایجاد کردند.

چنان که می دانید پس از مدت کوتاهی حضرت علی(علیه السلام) با زبیر و طلحه که در بصره بر او شوریده بودند به جنگ برخاست و چون عایشه در این جنگ با ایشان همراه بود و بر اشتری سوار گشته بود، آن جنگ را «جنگ جمل » گفتند. این جنگ در جمادی الاخر سال ۳۶ هجری به شکست طلحه و زبیر انجامید.

پس از آن معاویه سر به شورش آورد و در محلی به نام «صفین » جنگی بین او و حضرت علی(علیه السلام) روی داد (ذیحجه سال ۳۶ ه. )، سرانجام در رمضان سال ۳۷ به داوری عمرو بن عاص و ابو موسی اشعری خاتمه یافت.

سپس خوارج بر او شوریدند و پس از شکستهای پی در پی سرانجام یکی از ایشان به نام عبد الرحمن بن ملجم آن حضرت را در سر نماز در نوزدهم رمضان سال ۴۰ هجری با شمشیر زهرآگین ضربت زد و آن حضرت در ۲۱ همان ماه از آن زخم به شهادت رسید.

پس از رحلت آن حضرت شیعیان کوفه با حسن بن علی(علیه السلام) بیعت کرده ولی در عهد خود وفادار نماندند چنان که آن حضرت ناچار شد با معاویه صلح کند و او بدون مصلحت دید و شورای مسلمانان به این امر خطیر، خود را به عنف و زور بر مسند خلافت نشانید و خلافت را در خاندان خود موروثی کرد.

معاویه بر خلاف قرارداد صلحی که با حسن بن علی(علیه السلام) بسته بود پس از نشستن بر مسند خلافت، دستور داد علی(علیه السلام) را بر سر منابر دشنام دهند و برای توهین به وی او را با کینه ابوتراب سبّ می کردند غافل از این که این کنیه را رسول خدا به آن حضرت داده بود.

در این زمان بنی امیه و معاویه بن ابوسفیان انتقام دو صد ساله خود را از بنی هاشم گرفتند.

معاویه دستور داد: هر کس دوستدار علی(علیه السلام) باشد نامش را از دیوان عطا و بیت المال حذف کنند و او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.

از مظالم بنی امیه بر شیعه آن بود که چون عبید اللّه بن زیاد بر مسلم بن عقیل ست یافت هر که را که گمان می کرد از شیعیان و هواخواهان علی(علیه السلام) است او را به زندان می افکندند چنان که دوازده هزار تن از شیعیان در زندان او بودند.

شهادت حسین(علیه السلام): پس از معاویه پسرش یزید خلافت یافت. وی جوانی فاسق و فاجر بود و مسلمانان از خلافت آن جوان هوسباز راضی نبودند، از این جهت مردم کوفه که بیشتر شیعه و پیرو علی(علیه السلام) بودند در نامه هایی به حسین بن علی(علیه السلام) نوشته او را از مدینه به کوفه طلب کردند و به آن حضرت وعده یاری دادند.

حضرت پسر عم خود مسلم بن عقیل را برای تحقیق به کوفه فرستاد. مسلم در آغاز پیشرفت زیادی داشت و گروه زیادی با او بیعت کردند، امّا بزودی یزید عبیداللّه را که والی بصره بود به کوفه گسیل داشت. عبیداللّه با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و هانی بن عروه حامی او را بکشت.

امام حسین(علیه السلام) بر اثر نامه هایی که قبلا مسلم به او نوشته بود با اهل و عیال خود از مدینه بیرون آمد و پس از زیارت کعبه به کوفه رهسپار شد و چون آلات و عدتی نداشت با هفتاد و دو تن از فرزندان و نزدیکانش به شهادت رسید.

این واقعه غم انگیز در نزدیکی بابل قدیم در کربلا (۴) نزدیک رود فرات واقع شد. دهم محرم ۶۱ هجری مطابق با دهم اکتبر سال ۶۸۰ میلادی و هجدهم مهرماه ۵۸ شمسی. به قول الفخری: «محققا فاجعه ای ننگین تر از شهادت امام حسین(علیه السلام) در اسلام روی نداده است. » این واقعه دردناک موجب عکس العمل مثبتی در تقویت شیعه و جاودانی آن مذهب گردید.

بعد از شهادت حضرت حسین بن علی(علیه السلام) مردم کوفه سخت اندوهگین شدند و از یاری نکردن به آن حضرت پشیمان شده و توبه کردند و خود را توّابین خواندند و با پیشوایی سلیمان بن صرد خزاعی قیام کردند.

سلیمان بن صرد (۲۸ – ۶۵ ه. ) از اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) بود با یاران خود خلع مروان بن حکم را خواستار شدند. مروان عبید اللّه بن زیاد را به جنگ ایشان فرستاد و با کشته شدن سلیمان شورش کوفیان فرونشست (۶۵ ه. ).

بعد از شکست قیام توّابین، مختار بن ابو عبید ثقفی هواخواهان علی(علیه السلام) را در کوفه گرد کرد و به خونخواهی برخاست (۶۶ ه. )، سپس قاتلان و کسانی را که در کشتن امام حسین(علیه السلام) دست داشتند دستگیر کرده همه را بکشت و سرانجام خود وی در ۶۸ هجری از مصعب بن زبیر شکست خورد در مذار میان واسط و بصره به قتل رسید و از لشکریان او قریب هفت هزار تن اسیر شدند که اغلب ایشان ایرانی بودند و همه از دم تیغ لشکر مصعب گذشتند.

مختار برای پیشرفت کار خود نخست شیعیان را دعوت به پیشوایی علی بن حسین (علیه السلام) (زین العابدین) و سپس محمد بن حنفیه برادر امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) نمود و پیروان او را «حنفیه » یا «کیسانیه » گویند. کیسانیه.

بزرگترین قیام پس از شهادت حسین بن علی(علیه السلام)، قیام زید بن علی بن الحسین بود. وی در سال ۱۲۲ هجری بر عامل عبد الملک بن مروان در کوفه خروج کرد و در آن واقعه به شهادت رسید. زیدیه.

زیدیه بر خلاف امامیه که قائل به «نص جلی » درباره خلافت حضرت علی(علیه السلام) هستند، قایل به «نص خفی » شدند و گفتند: نصی را که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علی(علیه السلام) کرد «نص خفی » یا تعیین پنهان است و آن حضرت بنابر مصالحی راز امام علی(علیه السلام) را به بعضی از پیروانش فرموده است، از این جهت بر خلاف شیعه امامیه، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را شرعی دانند.

بعد از زید فرزندان و نوادگان او یکی پس از دیگری بر علیه امویان قیام کردند تا تنی چند از ایشان به گیلان و مازندران گریخته و در پناه کوه های بلند آن سرزمین حکومت هایی برای خود تشکیل دادند که آنان را علویان گیلان و طبرستان خوانند.

شیعه جعفری: تا زمان حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) و فرزند ارجمند او امام جعفر صادق(علیه السلام)، شیعیان بیشتر جنبه سیاسی (۵) داشت و پیروان خلافت حضرت علی(علیه السلام) و فرزندانش را شیعیان علی(علیه السلام) می گفتند، ولی از زمان این امامین همامین شیعه جنبه مذهبی پیدا کرد و در مقابل سنت و جماعت قرار گرفت.

در مجلس درس آن دو امام بسیاری از روات حدیث و بزرگان تلمذ می کردند و بر اثر درک محضر آن دو امام چهارصد رساله در شرایع اسلام نگاشته شد که آنها را «اصول اربعمائه » یعنی ریشه های چهارصد گانه نامیدند.

از آن زمان تا سال ۳۰۰ هجری که تقریبا دویست سال باشد، شیعیانی که از ائمه دور و یا بواسطه غیبت صغری از امام غایب مهجور بودند به این چهارصد رساله که هر کدام محتوی بابی از ابواب «فقه شیعه » بود عمل می کردند.

به قول شیخ مفید (در گذشته در ۴۱۳ ه. )، محدثان امامیه از زمان حضرت علی(علیه السلام) تا عهد امام حسن عسگری(علیه السلام)، چهارصد کتاب تالیف کرده بود و آنها را «اصول » می خواندند تا این که در حدود سال ۳۰۰ هجری، ثقه الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (در گذشته در ۳۲۸ ه. ) بر مسند فقاهت نشست و با کمال دقت در مدت بیست سال توانست آن چهارصد رساله اصل را جمع نموده و در پنج مجلد یکی در اصول و سه در فروع دین و یکی مواعظ تبویت نماید و هر یک را در چند کتاب و چند باب ترتیب دهد و آن را «الکافی » نام نهاد. جمله اخبار کافی بالغ بر ۱۶۱۹۹ حدیث است و جمله کتب آن سی و دو جلد است.

پس از کلینی، ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی (در گذشته در سال ۳۸۱ ه. ) معروف به شیخ صدوق بر اساس همان رسائل چهارصد گانه کتب «من لا یحضره الفقیه » را تالیف کرد که جمله اخبار آن بالغ بر ۵۹۶۳ حدیث است.

پس از شیخ صدوق به فاصله چند سال شیخ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی (۳۸۵ – ۴۶۰ ه. ) ظهور کرد و بر اساس همین اصول چهارصد گانه دو کتاب معروف «الاستبصار فی ما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام » را تالیف کرد.

شیعه در مسائل اختلافی فقهی خود بر اساس حدیث «خذ ما خالف العامه و فیه الرشاد» حدیث و رایی را که بر خلاف عامه یعنی اهل سنت و جماعت باشد اختیار (۶) کرده اند و از این جهت موجودیت و شخصیتی در برابر آن طایفه برای خویش ایجاد نموده اند.

فقه جعفری منسوب به ششمین امام شیعه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) است. چون روزگار زندگی آن حضرت مصادف آخرین دوره بنی امیه و اوایل بنی عباس بود و به سبب اختلاف، کمتر مزاحم «شیعه امامیه » می شدند، مضافا بر این که عمر امام جعفر صادق(علیه السلام) از دیگر ائمه طولانی تر بود و آن حضرت موفق شد نظم و ترتیبی به شیعه بدهد و فقه شیعه را ترتیب دهد.

بیشتر احادیث فقهی شیعه از آن حضرت روایت شده و بدین جهت فقه شیعه را فقه جعفری گفته اند و مذهب شیعه را مذهب «جعفری » نام نهادند. جعفریه.

در امر نکاح «زیدیه » بیش از چهار زن مانند دیگر اهل سنت و جماعت اختیار نمی کنند ولی شیعه امامیه بر اساس ازدواج «متعه » به شرط استطاعت مالی و جسمی هر قدر که بخواهند می توانند زن اختیار کنند.

یکی از اعتقادات اکثر شیعه انتظار ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است. هر کدام از فرق شیعه بنا به اختلافاتی که میان خود دارند آخرین امام فرقه خود را مهدی دانند که در آخر الزمان ظهور کرده و گیتی را پس از پر شدن از ظلم و جور پر از عدل و داد می فرماید.

غیر از فرق بسیار کم اهمیتی که در شیعه وجود دارد چهار فرقه از میان آن فرق مهمترند و عبارتند از: زیدیه – امامیه – اسماعیلیه – غلاه هستند. به فرق مزبور.

کلام شیعه بر «امامت » استوارست و این طایفه آن را بر پنج اصل بنیاد نهادند:اول «قاعده لطف » و وجوب عقلی نصب امام. گویند: امامت امری الهی است و به همان دلیل که بر خداوند عقلا لازم است که برای هدایت بندگان خود برایشان پیغمبری بفرستد باید پس از درگذشت پیغمبرش نیز امامی برایشان نصب کند که احکام دین او را به طریقی صحیح اجرا فرماید و از افتادن مردم در گمراهی جلوگیری کند. وجود امام «لطف الهی » بر مردم است و خداوند باید چنین لطفی را درباره ایشان برقرار سازد.

دیگر این که امام باید «معصوم » باشد زیرا مجری امر الهی و برگزیده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اوست.

دیگر این که امام باید «افضل » و برتر از مردم باشد و اگر کمتر از دیگران باشد مقدم داشتن کسی که فضلش کمتر است بر کسی که فضلش بیشتر است قبیح خواهد بود از این جهت حضرت علی(علیه السلام) از خلفای ثلاثه افضل و اعلم بود.

دیگر این که امام باید از طریق «نصّ » معین شود و چون امام معصوم از گناه ست بر خداوند واجب است که چنین شخصی را از راه نصّ بر مردم بنمایاند.

دیگر این که پس از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) امام بلا فصل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است.

چنانکه درباره فرقه «ادریسیه » گفتیم ادریسیه، اولین دولت مستقل شیعه علوی را ادریس بن عبد اللّه حسنی در سال ۱۷۲ در مراکش تاسیس کرد. پس از آن در قرن سوم دولتی «زیدی » به زعامت قاسم بن ابراهیم بن طباطبا الرسی (در گذشته در ۲۴۶ ه. ) در یمن بنیاد نهاده شد و در زمان نواده او یحیی بن الحسین در سال ۲۸۸ تاسیس گردید و پیش از آن یعنی در سال ۲۵۰ هجری دولتی زیدی در کنار دریای خزر تاسیس شد.

در سال ۲۶۸ هجری نخستین دعوت مسلح اسماعیلیه به دست یکی از دعاه آن فرقه به نام حسین بن حوشب که در اصل ایرانی بود در یمن پدید آمد.

در سال ۳۰۳ هجری عبید اللّه المهدی سلسله «فاطمیان » مصر را در مهدیه در جزیره الخلفا در تونس تاسیس کرد و سپس فاطمیان مصر را تسخیر کرده و قاهره را ایتخت ساختند.

در سال ۳۱۷ ه. آل حمدان که از شیعه به شمار می رفتند در موصل و حلب سلطنت داشتند.

معز الدوله دیلمی که از شیعیان اثنی عشری بود و در سال ۳۳۴ بغداد را تسخیر کرد و حکومتی شیعی در ایران و عراق بنا نهاد.

چون طغرل بیک سلجوقی که از ترکان سنی مذهب بود در سال ۴۴۷ به بغداد رفت و بساط حکومت شیعه را برچید و دولت شیعه اثنی عشریه آل بویه بر افتاد.

در اواخر قرن سوم هجری طرفداران حمدان قرمط از طرف رئیس فرقه پنهانی خود که صاحب الظهور نامیده می شد و محل اقامتش مجهول بود دولتی در بحرین که مرکز آن الاحساء بود تاسیس کردند (سال ۲۸۳ ه. ).

در زمان خلافت المستنصر فاطمی از کسانی که به دین اسماعیلی در آمدند مردی به نام حسن صباح از مردم ری بود. وی در سال ۴۷۳ ه. به دعوت مردم ایران به مذهب نزاریه اسماعیلی پرداخت و در سال ۴۸۷ ه. بر قلعه الموت در نزدیکی قزوین دست یافت و دولت نزاری اسماعیلی را در قلاع آن طایفه که از خراسان تا شام امتداد داشت تاسیس کرد. دعوت حسن صباح را به مذهب اسماعیلی «دعوت جدید» خواندند.

دولت نزاری اسماعیلیه در زمان رکن الدین خورشاه آخرین امیر آن سلسله در ۶۵۴ هجری به دست هلاکوی مغول برانداخته شد و اسماعیلیه نزاری از بیم سلاطین مغول در پرده استتار رفتند. از آن زمان شیعه اثنی عشریه تقویت شد و اکثر اسماعیلیه نزاریه به آن مذهب در آمدند.

در زمان ایلخانان مغول، الجایتو یا سلطان محمد خدابنده به هدایت ابن المطهر علاّمه حلی (در گذشته در ۷۲۶ ه. ) مذهب شیعه را پذیرفت. الجایتو بر اثر ملول شدن از مباحثات شافعیان و حنفیان و تبلیغات اطرافیان شیعی خود به مذهب تشیع گروید، و دستور داد تا نام خلفای ثلاثه را از خطبه و سکه بیاندازند.

علاّمه حلی به رسم تحفه دو کتاب در اصول عقاید شیعه تالیف کرد و نزد الجایتو برد، یکی کتاب «نهج الحق و کشف الصدق » و دیگری کتاب «منهاج الکرامه فی باب الامامه » است.

در دولت ترکمانان قراقویونلو در سده نهم هجری در آذربایجان توسعه عقاید شیعه به حدی رسید که جهانشاه بن قرایوسف ترکمان به داشتن آن مذهب، مباهات می کرد.

تا آغاز قرن نهم هجری بیشتر مردم ایران سنی مذهب بودند و به جز چهار شهر سبزوار و کاشان و قم و آوه (آوج) باشد همگی سنی بودند.

حمد اللّه مستوفی در «نزهه القلوب » می نویسد که: شیعیان امامیه در عراق عرب در نواحی کوفه و بصره و حلّه اکثریت داشتند و در غرب ایران در نواحی ری و آوه و قم و اردستان و فراهان و نهاوند بسیاری شیعه بودند. در اطراف ساوه مردم شیعه امامی بودند. در کاشان شیعیان امامی در شهر و سنیان در روستاهای اطراف اکثریت داشتند.

یکی از قیام های شیعه در ایران، قیام سربداران یعنی از جان گذشتگان در خراسان بود که از سال ۷۳۸ – ۷۸۳ ه. در ناحیه سمرقند، و در سال ۷۶۷ ه. در کرمان، و در سال ۷۷۵ ه. نهضت های مشابهی در مازندران، و از سال ۷۵۱ تا ۷۶۲ ه. و سالهای بعد در گیلان، از سال ۷۷۲ به بعد و قیام سربداران در سبزوار تا سال ۷۸۳ ادامه یافت و هضت حروفیه که در قرن نهم هجری پهنه عظیمی از خراسان تا ترکیه عثمانی را فرا گرفت و قیام شیخ مولوی بدر الدین سماوی و برکلیوجه مصطفی در ترکیه در سال ۸۱۹ و قیام مشعشعیان در خوزستان در سال ۸۴۵ همه نهضت های شیعی علیه سنیان بود.

از لحاظ تاریخی نهضت سربداران خراسان از دیگر نهضت های مهمتر بوده است. شیخ خلیفه مازندرانی که مؤسس سلسله ویژه ای از دراویش بود، در سبزوار ناحیه بیهق در حجره مسجد جامع شهر مسکن گزید و به تبلیغ عقاید شیعی خود پرداخت و سرانجام به فتوای فقیهان سنی مذهب مرتد شمرده شد و در سال ۷۳۶ ه. به قتل رسید.

در میان شاگردان شیخ خلیفه مردی به نام حسن جوری از همگنان پیشی جست. وی مدرسه ای تاسیس کرد و به تبلیغ و تدریس عقاید شیعه امامیه پرداخت. اکثر پیروان او صاحبان حرفه یعنی پیشه وران بودند و هر یک از مریدان که وارد سلسله او می شد سوگند می خورد تا سلاح آماده نگاهدارد.

این فرقه به نام حسن جوری «حسنیه » نامیده شدند. حسن جوری مدت سه سال در نیشابور و بلاد خراسان از قبیل مشهد و ابیورد و خبوشان و هرات به تبلیغ پرداخت و سپس به فرمان ارغونشاه از مغولان صحرانشین خراسان گرفتار گشت. مدتها پیش از این واقعه دو برادر روستایی از قریه باشتین از ناحیه بیهق ایلچی مغولان را که بر زنان ایشان دست تعدی گشاده بودند به قتل رسانیدند. مردم باشتین به سرکردگی عبدالرزاق نامی بر مغولان قیام کردند، این شورش در شعبان سال ۷۳۷ ه. آغاز شد. بیشتر روستائیان از مریدان شیخ حسن جوری بودند. در سال ۷۳۷ ایشان شهرهای جوین و اسفراین را به زیر فرمان خود آوردند. امیر عبد الرزاق پیشوای این انقلاب به نام خویش سکه زد و دولتی به نام سربداران که از ۷۳۷ تا ۷۸۳ بر پا بود، تاسیس یافت.

در قلمرو دولت سربداران که از مغرب به مشرق از دامغان تا تربت جام و از شمال به جنوب از قوچان تا کاشمر امتداد داشت مذهب شیعه امامیه رایج گشت و نام دوازده امام را در خطبه ها ذکر می کردند.

نهضت مشابهی در حدود سال ۷۵۹ ه. در مازندران نیز آغاز گشت. سید قوام الدین مرعشی که شیعی امامی بود پس از مرگ حسن جوری به مازندران رفت و آن مذهب را در آن دیار رواج داد. کیا افراسیاب امیر مازندران بر اثر غلبه آنان ناچار شد که به وی دست ارادت دهد. سرانجام بین کیا افراسیاب و پیروان سید قوام الدین نزاع درگرفت و به شکست و هلاک کیا افراسیاب پایان یافت.

بعد از سید قوام الدین اخلاف او که سادات شیعه مرعشی بودند در آن ناحیه حکومت می کردند.

در سال ۷۶۸ ه. قیام سربداران سمرقند وقوع یافت که به دست امیرتیمور گورگانی سرکوب شد.

در سال ۷۷۵ ه. در کرمان نهضتی از نوع جنبش سربداران پدید آمد. این نهضت گذشته از یک نهضت مذهبی، جنبشی اشتراکی بود. شورشیان زمینهای مالکان بزرگ را تصرف کردند و فقیهان سنی مذهب را اعدام نموده یا به زندان افکندند تا سرانجام لشکریان شاه شجاع از آل مظفر پس از نه ماه محاصره کرمان، شورشیان را سرکوب و آتش فتنه را خاموش کردند.

در سال ۷۸۳ لشکر تیمور سبزوار را اشغال کرد و به موجودیت دولت سربداران پایان داد.

در قرن نهم هجری در زمان شاهرخ پسر تیمور فرقه تازه ای از شیعه به نام «حروفیه » پدید آمدند. – حروفیه.

در سال ۸۴۵ ه. قیامی شیعی به پیشوایی سید محمد مشعشع در خوزستان پدید آمد. وی از غلاه شیعه بود و خویشتن را باب امام غایب یعنی مقدمه ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانست. مشعشعیان.

صفویه: از میان نهضت های شیعی در ایران، نهضت شیعیان صفوی از همه مهمتر بود. صفویه از نوادگان شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی (۶۵۰ – ۷۳۵ ه. ) بودند. وی از صوفیان بزرگ قرن هفتم و هشتم هجری به شمار می رفت. تاریخ زندگی او را ابن بزازیا درویش توکل در حدود سال ۷۶۰ هجری در کتاب «صفوه الصفا» نوشته است.

ظاهرا این خاندان در اصل آذربایجانی نبوده بلکه از کردان مهاجر به آذربایجان بودند و در اردبیل می زیستند و به زبان فهلوی آذری تکلم می کردند و مذهب سنی شافعی داشتند.

بر اثر ارادتی که مردم ایران به شیخ صفی الدین و طریقه صوفیه صفوی داشتند، نفوذ ایشان در این کشور بسیار گشت و حتی عده ای از بزرگان و حکام به آن خاندان دست ارادت دادند.

جانشینان شیخ صفی الدین یعنی شیخ صدر الدین موسی (۷۳۵ – ۷۹۵ ه. ) و شیخ خواجه علی یا سلطانعلی (۷۹۵ – ۸۳۳ ه. ) در اردبیل زندگی می کردند.

شیخ ابراهیم (۸۳۳ – ۸۵۱ ه. ) که خود را شاه می خواند، فرمانروای اردبیل بود. بنا به گفته حمد اللّه مستوفی، شیخ صفی الدین سنی شافعی بود و شیخ ابراهیم به فکر آن افتاد که تخته پوست درویشی را تبدیل به تخت سلطنت کند، پس بر آن شد که مریدان شمشیر زنی بیابد تا بتواند به مقصود خود برسد. چون شنید که در آسیای صغیر عدّه بسیاری از ایلات ترک صحرانشین که شیعه مذهب بودند ساکنند. برای جلب توجه آنان خود مذهب شیعه امامیه را پذیرفت و پیشوای طریقت و شریعت شیعیان شد.

فرزند شیخ ابراهیم، شیخ جنید و فرزند او شیخ حیدر مذهب شیعه اثنی عشری داشتند. جنید به قدری در میان ایلات شیعه آسیای صغیر نفوذ معنوی داشت که به قول فضل اللّه روزبهان، آن ترکان او را مانند مسیحیان، ثالث ثلاثه می دانستند و شیخ جنید را اللّه و فرزند او حیدر را ابن اللّه می خواندند.

قبایل ترک صحرانشین آسیای صغیر تکیه گاه و نیروی اصلی سلسله صفویان بودند. نام این قبایل عبارت است از: شاملو، استاجلو، روملو، تکلّو، افشار، قاجار، ذوالقدر. ولی از قرن نهم هجری به بعد دیگر قبایل ترک به صفویان پیوستند که عبارتند از: ترکان بیات، کرمانلو، بایبورتلو و صوفیان قراچه داغ. این قبایل غالبا از «غلاه » شیعه و علی اللّهی بودند.

شیخ حیدر پسر شیخ جنید سازمان استوارتری برای ایشان ایجاد کرد و آنان را وادار کرد که به جای کلاه ترکمن پیشین خود، کلاهی با دوازده ترک سرخ به نام دوازده امام شیعه اثنی عشر بر سر گذارند و از آن زمان این ایلات صحرانشین را بطور اخص و دیگر مریدان شیخ صفی را بطور اعم «قزلباش » نامیدند که به معنی کله سرخ می باشد. قزلباشان ریش را می تراشیدند و سبیلها را دراز کرده می تابیدند و کاکلی بر سر تراشیده خویش باقی می نهادند و چون جنگی آغاز می شد به زبان ترکی به آواز بلند می گفتند: «ای پیرو مرشد جانم به فدایت ».

پس از شیخ حیدر در پایان سال ۹۰۵ هجری هفت تن از جنگجویان قزلباش در زیر پرچم شاه اسماعیل جوان گرد آمدند و در ییلاق ارزن جان امرای ایالات جلسه ای تشکیل داده، تصمیم گرفتند نخست علیه شروانشاه اقدام به حمله کنند و در بهار سال ۹۰۵ ه. شهر بادکوبه را مسخر ساختند و در سال ۹۰۶ ه. لشکریان الوند پادشاه آق قویونلو را مغلوب کرده وارد تبریز شدند.

اسماعیل جوان را که ظاهرا در آن زمان چهارده سال داشت به پادشاهی برداشتند. اکثر مردم تبریز در آن زمان شافعی مذهب بودند و چون اسماعیل قدرت یافت به قول حسن روملو فرمانی صادر کرد تا در میدانهای تبریز مردم زبان به لعن ابوبکر و عمر و عثمان بگشایند و هر که مخالفت کند سر از تنش جدا سازند.

به قول روملو در «احسن التواریخ » شاه اسماعیل پس از تاجگذاری خطیبان کشور را مامور ساخت که دو شهادت مخصوص شیعه یعنی «اشهد ان علی ولی اللّه » و «حی علی خیر العمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. شعارهای مذکور از زمان طغرل سلجوقی از آنگاه که وی آل بویه و بساسیری را در عراق از میان برداشت یعنی ۵۲۸ سال در طاق نسیان مانده بود.

نظر به کمیابی کتب مذهبی شیعه در آن زمان، شیعیان بر اثر بی اطلاعی از احکام آن مذهب دچار مشکلاتی شدند، لیکن قاضی نصر اللّه زیتونی جلد اول «قواعد الاسلام » تالیف جمال الدین علی مطهر الحلّی را از کتابخانه خود بیرون آورد و کتاب مذکور اساس تعلیمات دینی آن مذهب گردید.

شاه اسماعیل دو چیز را بر آذربایجان تحمیل کرد: یکی مذهب شیعه و دیگری زبان ترکی قبایل قزلباش بود که بر اثر مهاجرت آن قبایل از آسیای صغیر به آذربایجان به تدریج زبان ترکی جای زبان فهلوی آذری را گرفت و چون شاه اسماعیل و شاهان صفوی زبان ترکی را زبان درباری خود قرار داده بودند به تدریج مردم آذربایجان زبان ایرانی پیشین خود را فراموش کرده با زبان ترکی سخن گفتند.

سپس به همت شاه اسماعیل مذهب شیعه در سراسر ایران زمین رواج یافت و تنها کردان ایران در مغرب و مردم طالش در شمال گیلان و عدّه ای از قبایل فارس و لار و سواحل خلیج فارس به مذهب شافعی و ایرانیان شرقی از قبیل بلوچان و افغانان و مردم ماوراء النهر در مذهب حنفی خویش باقی ماندند.

این عقیده که مورّخان غرب صفویه را یک دولت ایرانی خوانده اند، کاملا بی مورد است. مینورسکی صفویه را مرحله سوم حاکمیت ترکمانان در ایران و سرزمینهای مجاور آن می داند.

تدوین مجدّد معارف شیعه: شاه طهماسب صفوی که بالغ بر پنجاه سال سلطنت کرد به فکر آن افتاد که برای مردم شیعه مذهب که تا روزگار او علی اللهی و از غلاه بودند بر طبق «فقه جعفری » معارف جدیدی ایجاد کند، از این جهت بر آن شد که از جبل عامل در لبنان و بحرین و احساء که مردمان آن از قدیم شیعه بودند و معارف درستی برای خود داشتند دعوت کند تا مردم ایران را که مذهب جدیدی پذیرفته بودند هدایت نمایند.

جبل عامل ناحیه حاصلخیزی در لبنان جنوبی است و از قدیم جزء مراکز عمده تشیع به شمار می رفته است و عدّه ای از علما از قبیله کهن عامله در این ناحیه بود که از این بزرگان می توان از شیخ محمد حسن حرّ عاملی (در گذشته در ۱۱۰۴ ه. ) صاحب «وسائل الشیعه » و شیخ علی بن عبدالعالی عاملی کرکی را نام برد، که در تربیت علمای ایرانی و گسترش معارف شیعه در ایران سهم بزرگی دارند.

سرسلسله این طایفه علاّمه زمان خود، محقق کرکی است که نام او را نورالدین علی بن عبدالعالی عاملی کرکی (در گذشته در ۹۳۷ ه. ) نوشته اند. وی در زمان خود «ولایت فقیه » داشت و همه فقهای شیعه در سراسر ایران تحت نظر او بودند و حق عزل و نصب ایشان با وی بود و به اجرای حدود و تعزیرات و اقامه فرایض می پرداخت.

شیخ حرّ عاملی از علمای سابق الذکر در اصفهان با ملاّ محمد باقر مجلسی و شاه سلیمان صفوی ملاقات کرد و عنوان قاضی و شیخ الاسلام داشت.

از دیگر علمای جبل عامل لبنان عز الدین حسین بن عبدالصمد بن محمد عاملی (در گذشته در ۹۸۴ ه. ) و پسرش شیخ الاسلام محمد بن حسین بن عبدالصمد معروف به «شیخ بهایی » است که در دو زبان عربی و فارسی استاد بود و دارای تالیفات بسیاری است. وی در سال ۱۰۳۱ ه. در اصفهان درگذشت و جنازه او را به مشهد برده در آنجا مدفون ساختند.

مراجع تقلید: علمای شیعه امامیه گویند که: عمل به تقلید به دلایل عقلی و نقلی لازم است. عقل دستور می دهد که فرد نادان از عالمی دانا راهنمایی بجوید و از او تقلید کند. دانشمندترین علمای هر ناحیه شیعه نشین عنوان مرجع تقلید دارند و او محل مراجعه مقلدان خود می باشد.

مرجع تقلید مجتهد است و قوانین اسلام را بر اساس «قرآن » و «سنت » و «اجماع » و «عقل » استنباط می کند. سلسله مراجع بزرگ تقلید از رحلت چهارمین نایب ویژه امام غایب یعنی ابوالحسن علی بن محمد سمری در سال ۳۲۹ هجری ببعد آغاز می شود. در این سلسله نام محمد بن یعقوب کلینی و محمد بن علی بن بابویه قمی و ابوجعفر محمد بن حسن طوسی تا امام خمینی که همه از مجتهدان شیعه و مراجع تقلید می باشند باید ذکر شود.

از مراجع تقلید عرب شانزده تن اهل عراق و هفده تن اهل لبنان و یک تن اهل بحرین بوده اند.

نجف اشرف از زمان شیخ طوسی مرکز دانشگاهی شیعه قرار گرفت و مجتهدان بزرگ بیشتر در آن جا به تحصیل علم پرداختند.

به نظر نمی رسد که نهاد مرجع تقلید جنبه مرکزیت عام – تا پیش از زمان شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی (درگذشته در ۱۲۶۶ ه. ) – یافته باشد.

جانشین بلا فصل شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی صاحب کتاب «الجواهر»، شیخ مرتضی انصاری (درگذشته در ۱۲۸۱ ه. ) است که بزرگترین مجتهد زمان خود به شمار می رفت. از آخرین مراجع تقلید که به رحمت ایزدی پیوسته اند و در زمان خود قبول عام داشتند مرحومین آقا سید ابوالحسن اصفهانی (درگذشته در ۱۳۲۶ شمسی) و حاج آقا حسین بروجردی (درگذشته در ۱۳۴۰ شمسی) را می توان نام برد.

کتاب النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم.

تاریخ اعثم کوفی.

اسلام در ایران، ص ۳۷۱ – ۳۹۹٫

ادبیات معاصر ایران، ادوارد براون، ص ۲۷ – ۴۳٫

الکنی و الالقاب.

تشیع و مشروطیت در ایران، ص ۸۱ – ۸۴٫

تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام.

عقاید الامامیه.

تاریخ شیعه و فرق اسلام تا قرن چهارم.

دول الشیعه فی التاریخ.

اصل الشیعه و اصولها.

دائره المعارف اسلامیه، ج ۱۴، ص ۵۷ – ۸۱٫

شیعه در اسلام.

سیره ابن هشام، ص ۲۴۸ – ۲۵۲٫

Shorter Encyclopedia of Islam p . 534 – 541 .

پی نوشت ها:

(۱) علمای اهل سنت در معنی مولی (که به عقیده شیعه به معنی صاحب ولایت و ذی تصرف است) تصرّف می کنند و آن را به معنی محب (دوست دارنده) یا معانی دیگر مولی گرفته اند ولی شیعه علاوه بر اشکالاتی که در آن معانی است، قرینه مقامیه را (که پیغمبر مردم را در غدیر و گرمای روز نگهداشته و این خطبه را انشاء فرموده است) دلیل معنی اعلام ولایت گرفته اند.

(۲) این قسمت مخالف عقیده شیعه است، بلکه علی(علیه السلام) خلافت را به نص رسول حق خود می دانست و واگذاری آن را خلاف تکلیف الهی می شمرد، منتهی تا حضرت فاطمه(س) حیات داشت، دیگران جرات تهدید وی را نداشتند، بعدا به ناچار تسلیم گردید.

(۳) اکثر اهل سنت فضیلت را بر حسب مرتبه خلافت (یعنی به ترتیب ابو بکر و عمر و عثمان و سپس علی) می دانند و فقط معتزله بغداد که مفضله اند علی را از سایرین مقدم می شمارند.

(۴) کلمه «کربلا» در اصل به زبان اکدی «کرب ایلا» یعنی مزرعه خداوند ایلا خدای بابلیان قدیم بوده است.

(۵) ظاهرا شیعه در این زمانها دو اطلاق داشته یکی شیعه علی در مقابل شیعه عثمان یا آل ابوسفیان که این جمع با اعتقاد به خلافت شیخین، علی را بر عثمان یا آل ابوسفیان ترجیح می دادند. دیگر شیعه بمعنی واقعی آن که معدودی بیش نبودند و به هر حال هر دو فریق جنبه اعتقادی داشته است.

(۶) این اختیار طرف مخالف عامه فقط در مورد دو حدیث متعارض است که از جهات دیگری ترجیح نداشته باشد ولی اینطور نیست که هر رایی که بر خلاف عامه باشد شیعه اختیار کند، زیرا شیعه در اکثر احکام با اهل سنت موافقند.

منبع : فرهنگ فرق اسلامی , مشکور، محمد جواد

 

ولادت حضرت مهدى علیه السلام

حکیمه خاتون مى گوید:هرگاه خدمت امام عسکرى (علیه السلام)مى رسیدم، براى او دعا مى کردم که خداوند فرزندى به او عطاکند تا آنکه غروب روز پنج شنبه چهاردهم ماه شعبان سال۲۵۵٫ هـ ق نزد امام عسکرى (علیه السلام)رفتم و طبق روال گذشته دعا کردم که خدا به تو فرزندى عطا کند. وقتى شب فرا رسید، به کنیزم گفتم جامه ام را بیاور تا به منزل بازگردیم، امام عسکرى (علیه السلام)فرمودند: عمه جان، امشب نزد ما بمان، زیرا در این شب فرزند مبارکى متولد مى شود که زمین مرده را حیات بخشیده زنده مى کند. عرض کردم: این فرزند با برکت ازکدام کدبانو متولد خواهد شد

فرمود: از نرجس و فقط از او متولد مى شود. حکیمه مى گوید: من به نزدیک نرجس رفتم وبه دقت به او نگریستم، ولى هیچ اثرى از حمل و داشتن فرزند در او مشاهده نکردم. نزد امام رفتم و ماجرا را به اطلاع امام رساندم.

امام لبخندى زدند و فرمودند: عمه جان هنگام سپیده دمِ صبح اثر باردارى او ظاهر مى شود، زیرا نرجس مانند مادر موسى است که نشانى از فرزند داشتن در او دیده نمى شد و تا هنگام تولد موسى هیچ کسى از ولادتش خبر نداشت. فرعون ستمگرکه مى دانست اگر حضرت موسى متولد شود، با او مبارزه مى کند و تخت و تاجش را نابود مى سازد، با تمام نیرو مى کوشید تا از ولادت موسى (علیه السلام)جلوگیرى کند، لذا دستور داد تا زنان را از مردان جدا کنند اما وقتى خدا بخواهد موسى به دنیا بیاید، تلاش صدها فرعون هم بى نتیجه خواهد بود. قبل از تولد حضرت موسى (علیه السلام)کسى باور نمى کردکه مادرش باردار است، نرجس نیز همچون مادر موسى تا آخرین لحظات ولادت امام زمان (علیه السلام)نشانى از باردارى در خود نداشت، زیرا آینده نرجس بسیار حساس و پر اهمیت بود. جاسوس ها همه جا راکنترل مى کردند وکار آگاهان حکومت هر حرکت مشکوکى را زیر نظر داشته و به شدت مراقب بودندکه اگر فرزندى از امام یازدهم متولد شود، نا بود مى کنند.

حکیمه مى گوید: شب از نیمه گذشته بود،هنوز نشانه اى از فرزند داشتن در نرجس دیده نمى شد. من زودتر از شب هاى قبل به نماز شب مشغول شدم. نرجس خاتون نیز از خواب پریده و از اطاق بیرون رفت، وضوگرفت و مشغول نماز شب شد. او آخرین رکعت نمازش را مى خواندکه من از اطاق بیرون رفتم و به آسمان نگاه کردم، دیدم که طلوع فجر است، اما هنوز اثرى از فرزند نیست. همین که در دلم نسبت به وعده امام عسکرى (علیه السلام)تردید پیدا شد، ناگهان امام صدا زد: عمه جان شک نداشته باش. آن چه گفته ام آشکار مى شود و به خواست خدا خواهى دید.

در حالى که من از این تردید شرمنده بودم به طرف اطاق برگشتم.دیدم نرجس خاتون نمازش را تمام کرده و با حالتى غیر عادى و شتابزده بیرون مى آید. به اوگفتم پدر و مادرم به فدایت آیا چیزى احساس مى کنى؟ گفت: بله. عمه جان چیزى را شدیدا در خود یافتم. گفتم به خواست خدا جاى نگرانى نیست، سپس او را به درون اطاق بردم. هنگام طلوع فجر صادق، درد زایمان نرجس شروع شد. از درون خانه، امام عسکرى صدا زد: عمه جان سوره قدر را بر او بخوان حکیمه مى گوید مشغول خواندن سوره قدر شدم، در این هنگام طفل داخل رحم نرجس نیز همانگونه که من مى خواندم، مى خواند. در حال تعجب بودم که امام با صداى بلند فرمود: عمه از امر خدا تعجب مکن که خداوند زبان ما را درکودکى به حکمت بازکرده و در بزرگى حجت خود در زمین قرار مى دهد .(۱)هنوزکلام امام تمام نشده بود که نرجس خاتون از نظرم ناپدید شده وگویا بین من و او پرد ه اى کشیده شد که دیگر او را ندیدم. وحشت زده و نگران، فریادکنان به طرف اطاق امام عسکرى (علیه السلام) دویدم .در این لحظه امام فرمود: عمه برگرد، که او را در جاى خود خواهى دید. با تعجب برگشتم. وقتى وارد اطاق شدم، دیدم نورى از نرجس مى درخشدکه چشم ها را خیره مى کند، سپس دیدم نوزاد، طیب و طاهر، ناف بریده و ختنه کرده در حالى که در بازوى راستش نوشته است: جاءَ الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهقا،مواضع سجده را به زمین گذاشته، انگشتان سبابه را به طرف آسمان بالاگرفته و مى گوید:اَشهَدُ أن لا اِلهَ الا الله وحده لا شریک له وان جدى رسول الله (صلی الله علیه و آله)(۴ )شهادت مى دهم که معبودى جز خداى یگانه نیست .و بى همتا است و شریکى ندارد، جدم محمد(صلی الله علیه و آله) فرستاده خدا و پدرم على امیرمؤمنان است. سپس نام یکایک ائمه را برشمرد تا به نام مبارک خود رسید، آنگاه به درگاه الهى عرضه داشت:اللهم انجز لى وعدى واتمِم لى امرى و ثبت و طاتى واملا الارض بى عدلا وقسطا پرورگارا آن چه را به من وعده دادى برآورده ساز وکارم را به اتمام رسان. مخالفانم را نابود و مغلوب کرده، مرا بر دشمنانم پیروز فرما و زمین را به وسیله من سرشار از انصاف و عدالت گردان.

همچنان غرق تماشاى مناجات دلنشین وکلمات معجزه آساى این نوزاد بودم که ناگهان صداى امام عسکرى بلند شدکه عمه جان، آن فرزند را در آغوش بگیر و به نزد من آر. من جلو رفتم، آن نوزاد را بغل کرده به طرف امام عسکرى بردم. وقتى بچه در مقابل پدر قرارگرفت، هنوز روى دست من بود که بر پدرش سلام کرد .آنگاه حضرت فرزندش را از من گرفت و زبانش را در دهان آن طفل نهاد وکودک از زبان علم و عصمتِ آن حضرت دانش و معرفت و اسرار امامت نوشید.

بعد به من فرمود: این کودک را بگیر و به مادرش بسپار تا او را شیر دهد. وقتى نرجس به او شیر داد، بار دیگر فرزندم را نزد من بیاور. من نوزاد را به مادرش برگرداندم و پس از نوشیدن شیر دو مرتبه نزد حضرت آوردم. حضرت این بار نیز زبان به کام فرزندش فرو برد، سپس فرمود: اى فرزندا بخوان طفل شروع به خواندن کرد، از صحف آدم و زبور داود تا تورات و انجیل را به زبان عبرانى و سریانىِ خواند، سپس این آیه را تلاوت کرد: ونرید ان نمن على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم الوارثین ونمکن لهم فى الارض و نرى فرعون (۲) آنگاه بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)وامیرالمؤمنین (علیه السلام) و همه ائمه تا پدرش درود فرستاد. (۳)

ازیک سو مى دانیم که در دوران غیبت، هیچ یک از احکام اسلام تعطیل نشده و باید تا آمدن امام عصر (علیه السلام) به همه آن چه اسلام از ما خواسته است، عمل کنیم و از سوى دیگر مى دانیم که امکان دسترسى به امام معصوم (علیه السلام) و فراگرفتن مستقیم احکام دین از ایشان براى ما وجود ندارد. در این شرایط آیا دست روى دست بگذاریم و به هیچ یک از احکام اسلام عمل نکنیم، یا به هر آن چه خود احتمال مى دهیم درست باشد، عمل کنیم قطعاً هیچ یک از این دو راه ما را به مقصود نمى رساند. اما آیا امامان معصوم (علیه السلام) فکرى براى شیعیان خود در زمان غیبت کرده اند؟ در پاسخ باید گفت: ائمه (علیهم السلام)، تکلیف ما را در زمان غیبت و عدم دسترسى به امام معصوم مشخص کرده و به ما امر فرموده اند که به فقهاى جامع الشرایط مراجعه کنیم. چنان که امام عصر(علیه السلام) در یکى از توقیعات خود در پاسخ اسحاق بن یعقوب مى فرماید… و اما در رویدادهایى که پیش مى آید، به راویان حدیث ما مراجعه کنید، زیرا آن ها حجت بر شما هستند و من حجت خدا بر ایشان. (۴)

چنانکه مى دانید در طول ۶۹، سال غیبت صغرى، از سال ۲۶۰ تا ۳۲۹ هـ.ق چهار تن از بزرگان شیعه به عنوان نائب خاص، واسطه بین امام مهدى (علیه السلام) و امت بودند. آن ها پرسش هاى علما و بزرگان شیعه و حتى برخى از مردم معمولى را با آن حضرت مطرح مى کردند و ایشان نیز پاسخ آن ها را مى دادند. امَا با پایان یافتن دوران غیبت صغرى و آغاز غیبت کبرى، دیگرکسى به عنوان نائب خاص معرفى نشده و مردم موظف شدند براى یافتن پاسخ پرسش هاى دینى خود به راویان احادیث اهل بیت (علیه السلام) که همان فقهاى جامع الشرایط بودند، مراجعه کنند. از آن زمان به بعد، فقها به عنوان نواب عام امام عصر(علیه السلام) مطرح شدند و رسالت هدایت شیعه را در عصر غیبت بر عهده گرفتند. بنابراین بر همه منتظران امام عصر(علیه السلام) لازم است که بنا به فرموده امامان خود، با پیروى از فقها و مجتهدان واجد الشرایط، اعمال دینى خود را انجام دهند .در زمینه امور اجتماعى و سیاسى نیز وظیفه مردم، اطاعت از فقیهى است که از سوى بزرگان شیعه به عنوان ولى فقیه انتخاب شده است.

پاورقى ها:

۱٫ بحارالانوار ج ۵۱، ص ۱۳
۲٫ قصص آیه
۳٫ بحارالانوار ج ۵۱ ص ۱۲ کمال الدین دو جلدى، ص ۴۲۴٫
۴٫ کمال الدین ج ۲ص ۴۸۳
منبع: شبکه امام مهدى علیه السلام

 على بن محمد سمری 

علی بن محمد ثمری کیست؟
پاسخ اجمالی:
پاسخ تفصیلی: به فرمان امام زمان(عج) و با وصیت و معرفى حسین بن روح نوبختى، على بن محمد سمرى منصب نیابت خاص و اداره امور شیعیان را عهده دار گردید.
سمرى از اصحاب و یاران امام عسکرى (ع) بوده است.(۳) او تا سال ۳۲۹ که دیده از جهان فرو بست، مسئولیت نیابت و وکالت خاص را به عهده داشت. چند روز پیش از وفات او توقیعى از ناحیه امام به این مضمون خطاب به وى صادر شد:
اى على بن محمد سمرى! خداوند در سوک فقدان تو پاداشى بزرگ به برادرانت عطا کند. تو تا شش روز دیگر از دنیا خواهى رفت. کارهایت را مرتب کن و هیچ کس را به جانشینى خویش مگمار. دوران غیبت کامل فرا رسیده است و من جز با اجازه خداوند متعال ظهور نخواهم کرد و ظهور من پس از گذشت مدتى طولانى و قساوت دلها و پر شدن زمین از ستم خواهد بود. افرادى نزد شیعیان من مدّعى مشاهده من (ارتباط با من به عنوان نایب خاص) خواهند شد. آگاه باشید که هر کس پیش از خروج «سفیانى» و «صیحه آسمانى» چنین ادعایى بکند، دروغگو و افترا زننده است و هیچ حرکت و نیرویى جز به خداوند عظیم نیست
در ششمین روز پس از صدور توقیع، ابو الحسن سمرى از دنیا رفت.  پیش از مرگش از وى پرسیدند: نایب بعد از تو کیست؟ پاسخ داد: اجازه ندارم کسى را معرفى کنم.
با در گذشت ابو الحسن سمرى دوره جدیدى در تاریخ شیعه آغاز گردید که به دوران غیبت کبرى معروف است.

 پی نوشت ها: 

۱). طبرسى أَعلام الورى، الطبعه الثالثه، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ص ۴۴۵٫
(۲). طوسى، الغیبه، تهران، مکتبه نینوى الحدیثه، ص ۲۴۲٫
(۳). صدر، المهدى، ص ۴۱۲٫
(۴) . قیام شخصى به نام سفیانى و صداى آسمانى از علامتهایى هستند که در آستانه ظهور امام رخ خواهد داد.
(۵). طوسى، الغیبه، تهران، مکتبه نینوى الحدیثه، ص ۲۴۲ و ۲۴۳٫ ـ مجلسى،، بحار الأنوار، ج ۵۱، ص ۳۶۱ – طبرسى أَعلام الورى، الطبعه الثالثه، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ص ۴۴۵٫ ـ صدر، المهدى، ص ۴۱۵٫
(۶). طوسى، الغیبه، تهران، مکتبه نینوى الحدیثه، ص ۲۴۳٫
(۷). طوسى، الغیبه، تهران، مکتبه نینوى الحدیثه، ص ۲۴۲٫
(۸). گردآوری از کتاب: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، موسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، ۱۳۹۰ه.ش، ص ۶۸۱٫