غلوّ

نوشته‌ها

شیعه و غلو

اشاره:

مخالفین شیعه امامیه عمداً یا از سر  نداشتن اطلاعات صحیح مذهب شیعه امامیه را به غلو متهم می‌کنند. آنان در کتابها و تبلیغات شان مذهب شیعه به عنوان یکی از فرقه های غالیه و منحرف معرفی می کنند تا برای مسلمانان فرقه های دیگر نسبت به آن تنفر ایجاد کنند. این مقاله بیان خواهد کرد که شیعه امامیه نه تنها هیچ ربطی به غلو و فرقه غالیه ندارد، بلکه همان اسلام ناب است که پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) برای هدایت بشر آورده است.

در کتب لغت، کلمه‌ «غلو» به معنی مطلق تجاوز از حد آمده است.[۱] که هر گونه تجاوز از حد را شامل می‌گردد و در برخی دیگر از کتب لغت مانند لسان العرب و تاج العروس این کلمه به تجاوز از حد همراه با افراط معنی گردیده است.[۲] در اصطلاح علما و محققین اسلامی «غلو» عبارت است از اعطائی مقام الوهیت به پیشوایان دینی.[۳]

بعضی به خاطر غرض‌ورزی و باهدف ایجاد تفرقه بین صفوف مسلمین شیعیان را متهم به غلو نموده‌اند در حالی که شیعیان دوازده امامی به پیروی از ائمه (علیهم‌السلام) معتدل‌ترین فرقه اسلامی است که از افراط و تفریط همیشه دور بوده‌اند و همیشه راه اعتدال را پیموده‌اند. پیامبر اسلام درباره امام  علی  (علیه‌السلام) فرموده: «دو گروه درباره تو به هلاکت می‌افتند گروهی که از فرط دوستی به وادی غلو می‌‌‌غلتند و گروهی هم که در دشمنی خود با تو سخت می‌باشند.»[۴]

از بررسی تاریخ اسلام بدست می‌آید که این سخن پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد امام علی (علیه‌السلام) محقق گردید. گروه‌هایی در دنیای اسلام پدید آمدند که نسبت به امام علی (علیه‌السلام) راه غلو را پیموده‌اند و او ار از آنچه بود بالاتر دانستند تا جایی که در حد خدایی رسانده‌اند، بغدادی در کتاب «الفرق بین الفرق» باب جداگانه‌ای به غالیان اختصاص داده‌ و گفته است: باب چهارم از ابواب این کتاب در بیان فرقه‌هایی است که به اسلام نسبت داده شده‌اند و لکن در واقع از امت اسلامی نیستند.»[۵] روشن است که این فرقه‌ها راه افراط را برگزیده‌اند و در نتیجه همان‌گونه که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خبر داده است هلاک شده‌اند و از جرگه امت اسلامی خارج گردیده‌اند.

در مقابل این گروه‌ها فرقه‌هایی در جامعه اسلامی پدید آمدند که نسبت به ائمه (علیهم‌السلام) و خصوصاً امام علی (علیه‌السلام) راه تفریط را انتخاب نموده‌اند به این معنی که ائمه (علیهم‌السلام) را از آنچه بوده کمتر دانسته‌اند اینها در دو گروه ذیل تقسیم می‌گردند:

 ۱ . گروهی که با ائمه (علیهم‌السلام) و خصوصاً امام علی (علیه‌السلام) دشمن بوده تا جایی که حکم کفر امام را صادر نموده‌اند مانند خوارج وناصبی‌ها.

۲ . گروهی که درباره ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) کوتاهی نموده‌اند و سفارشات پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله)  مانند روایت غدیر، ثقلین، سفینه و منزلت و روایات دیگر در مورد آنان را نادیده گرفته‌اند. در نتیجه دیگران را در مسأله مهم امامت و رهبری بر آنها ترجیح داده‌اند، این فرقه‌ها نیز طبق حدیث پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) هلاک گردیده‌اند.

شیعیان دوازده امامی درباره پیشوایان دین اصل اعتدال را که هم شرعی و هم عقلائی است رعایت نموده در مورد امام علی (علیه‌السلام) و اهل بیت (علیهم‌السلام) بیش از آنچه خدا و پیامبر در مورد آنها فرموده قائل نمی‌باشند زیرا همان‌گونه که غلو در حق آنها موجب کفر و الحاد است، دشمنی و مخالفت و نادیده گرفتن حقوق آنها هم که از طرف خدا به آنها داده شده و از سوی پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بارها ابلاغ گردیده، نادرست و خروج از دائره اسلام حقیقی است.

برای روشن شدن دیدگاه شیعه امامیه دربارهمکتب اه غلو و غالیان و  اینکه شیعه هیچ‌گونه ارتباطی با آنان ندارد. لازم است که ابتدا به برخی از روایات ائمه (علیهم‌السلام) در این مورد اشاره نمائیم و سپس به ذکر گفتار علماء و بزرگان شیعه در این موضوع بپردازیم.

امامان شیعه به شدیدترین وجه غلو را مردود دانسته و غالیان را نکوهش و تکفیر کرده‌اند. علامه مجلسی حدود صد روایت از آنان در این‌باره درکتاب بحار‌الانوار نقل کرده است، در اینجا چند نمونه از آنها را یاد‌آور می‌شویم:

۱ . امام علی (علیه‌السلام) فرموده است: خداوندا من از غلات بیزاری می‌جویم همان‌گونه که عیسی ابن مریم از نصاری بیزاری جست، خدایا آنان را خوار گردان و احدی از آنان را یاری مکن[۶]

۲ . امام علی (علیه‌السلام) در روایت دیگر از غلو درباره خاندان خود نهی کرده و فرموده است: «بپرهیزید از غلو درباره ما، در حق ما اعتقاد به دین داشته باشید که پرورده پروردگاریم و آن‌گاه هر چه در فضایل ما خواستید بگویید.»[۷]

۳ . امام صادق (علیه‌السلام) فرموده است: بر جوانان خود از خطر غلات برحذر باشید مبادا عقیده آنان را تباه سازند زیرا غلات بدترین خلق خدایند عظمت خدا را کوچک نشان داده و برای بندگان خدا دعوی ربوبیت می‌کنند. در جای دیگر از معاشرت با غلات نهی کرده و فرموده است: «با غلات نشست و برخواست نکرده، هم غذا نشده همراهشان چیزی ننوشید و با آنان مصافحه نکنید.»[۸]

علماء و دانشمندان شیعه از قدیم در مقابل غلات به شدت ایستادگی نموده و خطر آنها را بدتر از هر گروهی دانسته‌اند لذا در تکفیر و نکوهش آنها از هیچ کوششی فرو گذار نکرده‌اند.

۱ . شیخ صدوق از علمای بزرگ شیعه در مورد غلات می‌گوید:

«اعتقاد ما درباره غلات و مفوّضه این است که آنها کافرند و بدتر از یهود و نصاری و مجوس و قدریه و حروریه و دیگر فرقه‌های گمراهند. [۹]

۲ . شیخ مفید درباره غلات گفته است: غلات گروهی از متظاهرین به اسلامند که امیرالمؤمنین و امامان و فرزندان او را به الوهیت و نبوت توصیف کردند و در حق آنان از حد اعتدال تجاوز کردند آنان گمراه و کافرند. [۱۰]

۳ . علامه مجلسی پس از ذکر اقسام و مظاهر غلو گفته است: اعتقاد ما به هر یک از آنها سبب الحاد و کفر و خروج از دین است، چنانچه ادّله عقلیه و آیات و اخبار بر آن دلالت می‌کند و اگر احیاناً در روایات حدیثی یافت شود که موهم یکی از اقسام غلو باشد باید تأویل شود و اگر قابل تأویل نباشد از افترائات غالیان است».

با توجه به روایات ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) و گفتار و روش علماء و دانشمندان شیعه مانند شیخ  صدوق، مفید و علامه مجلسی در مورد غلو و غالیان هیچ‌گونه ابهامی باقی نمی‌ماندکه شیعه امامیه از همان ابتدا مخالف این جریان بوده و هیچ‌گاه آنها را تأیید ننموده‌اند. ارتباط این گروه به شیعه هیچ دلیل و مدرکی ندارد.و از افترائات مخالفان مکتب اهل بیت (علیهم‌السلام) می‌باشند آنها از قدیم سعی داشته تا چهره پیروان مکتب اهل بیت (علیهم‌السلام) را مخدوش جلوه دهند.

پی نوشت:

[۱]  . راغب اصفهانی، حسین بن محمد، معجم مفردات الفاظ قرآن، ص ۶۱۳ ، بیروت، دارالشامیه.

[۲]  . ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۰، ص ۱۱۳، بیروت، دار احیاء التراث العربی، اول ۱۴۰۸٫

[۳]  . شهرستانی‌، محمد بن عبدالکریم، ملل و نحل، ص ۲۰۳، لبنان، دارالمعرفه، اول، ۱۴۱۰ ه. ق.

[۴]  . ابن ابی الحدید، عزالدین ابی حامد، شرح نهج‌البلاغه، ۵ ج، ص۴، بیروت، دار احیاء الکتب العربی، بی‌تا.

[۵]  . بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص ۲۱۱، لبنان، دارالمعرفه، دوم، ۱۴۱۷٫

[۶]  . مجسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۲۵، ص۲۶۶، لبنان، مؤسسه الوفا، دوم، ۱۴۰۳ ه .

[۷]  . همان.

[۸]  . همان.

[۹]  . صدوق، محمد بن علی بن الحسین، اعتقادات فی دین الامامیه، ص ۷۱، بی‌تا، بی‌نا.

[۱۰]  . شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، تصحیح الاعتقاد، ص ۱۰۹، قم، منشورات رضی، اول ۱۳۶۳ ه .

نصیریه، علویان و شیعه اثنا عشری

اشاره:

یکى از فرق اسلامى که امروز در سوریه و برخى کشورهاى اسلامى دیگر وجود دارد، فرقه نصیریه یا علویان است. در این مقاله قصد داریم به سیرى از دیدگاه­هاى مختلف درباره این فرقه بپردازیم. اطلاعات صحیح درباره این فرقه بسیار کم است. تحقیقات درباره آن نیز در دهه هاى اخیر شروع شده است. در ایران، حتى در حد گزارشى هم، این مباحث طرح نشده است. بنابراین، هر بخش این موضوع، تحقیق دقیق و عمیق را طلب مى کند، اما به دلیل کمبود اطلاعات لازم است ابتدا مقالاتى گزارش­گونه نوشته شود و سپس تحقیقات ویژه در قسمت­هاى مختلف دنبال شود.

در مقدمه لازم است به این نکته اشاره کنیم که در بررسى بسیارى از فرقه ها در جهان اسلام، آنچه شرط انصاف است رعایت نمى شود.۱ با آن همه تأکید که اسلام در باب صداقت و امانت فرموده است، گویا این صداقت و امانت فقط باید درباره افراد رعایت شود، ولى اگر سخن از گروه­ها و فرقه هاى اسلامى در میان باشد، ضرورت رعایت صداقت و امانت از بین مى رود و هر کس هرچه را خواست به فرقه ها نسبت می‌دهد. گاه نظر غیر قابل قبول یک فردِ نزدیک به فرقه را به همان فرقه نسبت مى دهند و یا نظر تردید‌آمیز فردى را که در فرقه پذیرفته نشده است، دیدگاه ضرورى آن فرقه می‌شمرند، یا دیدگاه­هاى مغرضانه دشمنان و مخالفان را دیدگاه­هاى مسلّم یک فرقه دیگر ذکر مى کنند. اینان کمتر حاضرند از خود سؤال کنند که اگر آنچه به یک جمعیت نسبت مى دهند، غلط یا اشتباه باشد یا مورد پذیرش نباشد، چه کسى پاسخگو خواهد بود. به هر حال، متأسفانه، این وضعیتى است که از گذشته وجود داشته و همچنان هم ادامه دارد.

یکى از فرقه­ هایى که این زهر به کامشان ریخته شده و شاید بیشترین ظلم­ها به آن­ها رفته است، فرقه علویان اثنا عشرى است که دوست و دشمن، خاورشناس و اسلام شناس، مسلمان و غیرمسلمان، هرچه خواسته‌اند به آن­ها نسبت داده‌اند. ولى خوب بود با پژوهش در این فرقه که هنوز در صحنه۲ کشورهاى اسلامى فعال است، صحت و سقم این نسبت­ها بررسى می‌شد.

البته ممکن است گفته شود که شاید آنچه در گذشته به آنان نسبت داده شده، مربوط به پیشینیان این فرقه است که داراى عقایدى بوده اند، ولى امروزه علویان خود را از عقاید پیشینیان رها ساخته اند. بر فرض که چنین احتمالى درست هم باشد، نویسندگانى که در این زمینه تحقیق مى کنند، عقاید کسانى را که دیروز زندگى مى کردند، ذکر مى کنند و در نهایت علیه علویان امروز نتیجه گیرى مى کنند. از طرفى با توجه به غرض­ورزی­هایى که در گذشته انجام شده، لازم است درباره آنچه در نوشته هاى پیشینیان است نیز تجدیدنظر شود و همه آن­ها دوباره بازنگرى شود.

ما در این نوشته، ابتدا دیدگاه­هاى ملل و نحل­ نویسان را درباره نصیریه و علویان پى مى گیریم و سپس به دیدگاه­ هاى نویسندگان جدید مى پردازیم و در آخر، دیدگاه­هاى برخى از نویسندگان علوى را یادآورى مى کنیم. به نظر مى رسد اگر خود این سه بخش بدون داورى با هم مقایسه شود، روشن مى گردد که در نوشته هاى راجع به علویان چقدر صداقت وجود داشته است.

دیدگاه ­هاى ملل و نحل ­نویسان قدیم درباره نصیریه

از نخستین کسانى که به معرفى فرقه نصیریه پرداخته، سعدبن عبدالله اشعرى قمى است. وى در کتاب المقالات و الفرق آن­ها را این­گونه معرفى مى کند:

عده‌اى از قائلان به امامت علی­بن محمد به نبوت فردى به نام محمدبن نصیر غیرى معتقد شدند. او ادعا مى کرد که نبى و رسول است و علی­بن محمد عسگرى او را فرستاده است. وى قائل به تناسخ بود و در حق ابوالحسن غلو نمود و قائل به ربوبیت او شد. او محرمات را مباح مى دانست و نکاح مردان با مردان را جایز مى شمرد و تصور مى کرد این کار از روى فروتنى است.۳

با کمى تفاوت، همین مطالب در فرق الشیعه نوبختى آمده است. برخى از عبارات نوبختى نیز صحیح تر به نظر مى رسد؛ از آن جمله در المقالات و الفرق به دنبال اسم امام هادى (علیه‌السلام)، «عسگری» آمده است. اما عسگرى از القاب امام یازدهم است و به­درستى در کتاب نوبختى نیامده است.۴

ابوالحسن اشعرى، بنیان­گذار فرقه اشاعره، در یک سطر چنین آورده است که فرقه اى از رافضه که به آن­ها نمیریه گفته مى شود، اصحاب غیری‌اند که معتقدند خداوند در نمیرى حلول کرده است.۵

بغدادى، نویسنده الفرق بین الفرق مى نویسد:

شریعیه و نمیریه از حلولیه‌اند که گفتند روح خدا در پنج کس اندر آمد که پیغمبر و على و فاطمه و حسن و حسین باشند و آن پنج تن خدایان‌اند.۶

آورده اند که شریعى روزى دعوى نمود که خداى در وى حلول کرده است. پس از او مردى از پیروانش که نمیر نام داشت و مى پنداشت که خداى به کالبد وى اندر آمده است، جانشین او شد.۷

شهرستانى ضمن ذکر نصیریه و اسحاقیه در کنار هم مى نویسد: نصیریه بیشتر معتقدند که جزء الهى (در امام علی) وجود دارد و اسحاقیه معتقدند که امام على (علیه‌السلام) در نبوت با پیامبر شریک بود.۸

صاحب الفصل معتقد است:

یکى از فرق سبئیه گروهى هستند که ادعاى الوهیت امام على مى کنند و در زمان ما بر منطقه خبه الاردن در شام، مخصوصاً شهر طبریه، غلبه یافته اند. از گفته‌هاى ایشان است لعن ]حضرت[ فاطمه، دختر پیامبر، و ]امام[ حسن و ]امام[ حسین، فرزندان على ـ رضى اللَّه عنه ـ و یقین به اینکه آن­ها شیاطینى به صورت انسان‌اند. این گروه معتقدند عبدالرحمن­بن ملجم مرادى، افضل اهل زمین و بزرگوارترین آن­ها در آخرت است؛ چون او روح لاهوت را از تاریکى جسد رها ساخت.۹

در تبصره العوام آمده است:

در مقالت اصحاب اهل دوم از فرق اسلام که ایشان را شیعه خوانند؛ بدان که در این زمان از قومى که خود را شیعه خوانند چهار فرقت بیشتر نماند… چهارم نصیریان. و فرقت اول از نصیریان… سبأئیه‌اند و فرقت دوم کاملیه اند… فرقت سوم بیانیه‌اند… فرقت هشتم شریعیه اند و ایشان گویند خداى تعالى بر نبى و على و فاطمه و حسن و حسین فرود آمد و ایشان اله‌اند. و نُمیرى گوید: خداى تعالى در وى فرود آمد ـ یعنى به على ـ و او اله‌است۱۰… جمله فرق که ایشان دعوى شیعیت­گرى کنند، در زمان ما چهار فرقت بیش نباشند؛ اول نصیریان و بیان کفر ایشان کردیم.۱۱

استفتایى از ابن تیمیه نقل شده است که او در آن نظر خود را درباره نصیریه بیان داشته است. متن استفتا و فتوا چنین است:

نظریات علما و پیشوایان دین که خداوند از ایشان خشنود باد و آنان را در اظهار حق مبین و فرو نشاندن آتش فتنه هاى مخالفین توفیق دهاد، درباره نصیریه چیست؟ کسانى که به حلال بودن شراب، تناسخ ارواح، قدم عالم، انکار وجود رستاخیز و قیامت و بهشت و دوزخ در غیر این دنیا معتقدند، و مى گویند نمازهاى پنج­گانه عبارت از پنج اسم یعنى نام­هاى على، حسن و حسین و محسن و فاطمه است و ذکر نام این پنج تن، آنان را از غسل جنابت و وضو و سایر شرایط و واجبات نماز بى نیاز مى سازد. روزه نیز نزد آنان عبارت از نام سى مرد و سى زن است که در کتب خویش از آنان نام مى برند و اینجا جاى ذکر اسامى آنان نیست. به عقیده این گروه، خالق آسمان­ها و زمین، على بن ابى طالب – رضى اللَّه عنه ـ است و هم او در آسمان و زمین امام است… .

متن فتواى ابن تیمیمه هم این است:

جماعتى که از آنان یاد شد و نصیریه نام دارند و نیز سایر فرقه هاى قرامطه باطنیه، از یهودیان و مسیحیان و بلکه از بسیارى از مشرکان کافرترند و ضررى که متوجه امت محمد (صلی‌الله علیه و آله) مى سازند، از ضرر کافران محارب از قبیل کافران ترک و فرنگ و همانند آنان بیشتر است؛ زیرا این گروه در نزد مسلمانان ناآگاه به تشیع و موالات اهل بیت تظاهر مى کنند، در حالى که در حقیقت نه به خدا ایمان دارند و نه به رسول او، نه به کتاب او، نه به امرى و نه به نهی‌اى، نه به ثوابى و نه به مجازاتى، نه به بهشتى و نه به دوزخى، و نه به هیچ کدام از پیامبران پیش از محمد (صلی‌الله علیه و آله) و نه به دینى از ادیان پیشین؛ بلکه در برخورد با کلام خدا و سخن رسول او که نزد همه مسلمانانش شناخته شده است، آن را بر طبق آنچه بدان عقیده دارند تأویل مى کنند.۱۲

این­ها بخشى از عبارات ملل و نحل­نویسان تا دوره ابن تیمیه است که به عقاید نصیریه غیریه و شریعیه پرداخته اند. در برخى از نوشته ها، نظیر اشعرى قمى و نوبختى، اسم «نصیر» و «غیر» به عنوان بنیان­گذار آمده است، اما برخى نیز نظیر ابوالحسن اشعرى به هیچ وجه به بنیان­گذار اشاره نکرده‌اند. این امر که نمیر و نصیر یکى هستند یا شریعیه در اصل نمیریه بوده و مطالبى از این قبیل، از نوشته هاى ملل و نحل­نویسان به دست نمى آید.

از سوى دیگر، عقاید نسبت داده شده نیز بسیار متفاوت و گاهى در حد تناقض‌اند. در یک جا گفته شده خدا در روح «غیر» حلول کرده و گاهى گفته شده در روح پنج تن حلول نموده است. گاهى حضرت زهرا در اوج قرار گرفته و گاهى بدترین توهین­ها به آن حضرت روا داشته شده است. به هرحال، عبارت­ها چنان متفاوت است که به آسانى نمی‌توان آن­ها را به دیدگاه قابل قبولى برگرداند.

نویسندگان جدید و نصیریه و علویان

نویسنده کتاب الفرق و الجماعات الاسلامیه، درباره نصیریه از چند منبع مطالبى نقل مى کند که بیشتر همان مطالب فرق الشیعه نوبختى است. وى در صفحه ۱۱۸ کتاب خود از فرقه نمیریه و در صفحه ۱۲۳ از فرقه نصیریه سخن می‌گوید و نصیریه و علویون را یکى مى داند و بنیان­گذار نصیریه و نمیریه را یکى مى شمارد. وى در ضمن بحث از نمیریه، بنیان­گذار این فرقه را محمدبن نصیر نمیرى مى داند و در دومى هم از محمدبن نصیر بصرى نمیرى نام می‌برد که کلمه بصرى در دومى اضافه است. وى در ادامه درباره نصیریه مى نویسد: «سخنانى درباره این فرقه وجود دارد که امام على را خدا مى دانند و گفته اند که ظهور نورانى آن حضرت با جسد جسمانى بوده است؛ نظیر جبرئیل که به صورت بعضى از افراد در مى آمد.» پس از این، نویسنده اظهار مى دارد که نمی‌خواهد از هیچ فرقه اى دفاع کند، ولى در پیش آن­ها بوده و در پاسخ به سؤالاتى که از آن­ها کرده است، هرگز چنین چیزى نگفته اند. به عقیده وى، برخى از جاهلان این طایفه که اندیشه این گروه را نمى شناسند، سخنانى مى گویند که با افکار طایفه منافات دارد. در پایان، نویسنده آورده است که این گروه در کشورهایى نظیر ترکیه، ایران، فلسطین و… زندگى مى کنند.۱۳

در کنار این اظهارنظر، نویسنده تاریخ المذاهب الاسلامیه درباره آن­ها این­گونه اظهارنظر مى کند که براى این گروه جز اسمى از اسلام باقى نمانده است و اینان معتقد به الوهیت حضرت على هستند.۱۴

در دایره ­­المعارف مصاحب آمده است:

نصیریه، اصحاب نصیر نمیرى بودند که در حق امام علی­بن محمد النقى غلو کرد و خود را پیامبر خواند. شرح عقاید این فرقه که هنوز بقایاى ایشان در جبال سوریه ساکن هستند، به تفصیل در کتب ملل و نحل آمده است. این فرقه را نمیریه نیز خوانده اند.۱۵

معین در فرهنگ خویش چنین اظهارنظر مى کند:

نصیریه یا علویه یا علویین: متکلمان شیعه و سنى درباره نصیریه و عقاید آنان مطالب متناقض نوشته اند. از نوشته بعضى از قدما و متکلمان چنین بر مى آید که این فرقه از پیروان عبدالله­بن سبا هستند و بعضى آنان را از فرق زیدیه به شمار مى آورند. بعضى نوشته اند فرقه اى از غلاه هستند و معتقدند که حق تعالى در ذات امیرالمؤمنین على (علیه‌السلام) حلول کرده و گویند ظهور روحانى در جسمانى، مطلبى است غیر قابل انکار؛ مانند ظهور جبرئیل به صورت دحیه کلبی؛ و چون على و اولادش از سایر معصومان برترند و وابسته به اسرار ربانى و مؤید به تأیید الهى مى باشند، حق به صورت على ظهور کرد. بعضى نوشته اند نصیریه، تابع محمدبن نصیر نمیرى اند و او امام على النقى را رب و خود را مُرسَل از طرف او خواند. بعضى گویند نام فرقه اى است که به نبوت محمدبن نصیر معتقد هستند. امروز گروهى از نصیریه در شمال سوریه سکونت دارند. بعد از کشتارى که ترک­ها از علویین کردند، نام علویین به نصیریه بدل شد و بعد از ۴۱۲ سال، یعنى پس از پایان جنگ جهانى (۱۹۱۸)، دوباره این فرقه نام علویین به خود نهادند.۱۶

از نکات مثبت در نوشته معین، توجه او به تناقضات نوشته هاى متکلمان شیعه و سنى است و نیز توجهى که به کشتار آن­ها نموده و اینکه نام آن­ها در دوره اى از تاریخ به نصیریه و سپس به علوى برگشته است. اگر همین دو نکته در تحقیقات درباره علوی­ها مورد تأمل قرار گیرد، این پژوهش­ها یا به نتایج دلخواه علویان خواهد رسید یا لااقل به توقف مى انجامد و از تکرار تهمت­هاى ناروا بدان جلوگیرى مى شود.

در المنجد آمده است که نصیریه یا علویان که در جبل علویین و شمال سوریه ساکن‌اند، منسوب به محمدبن نصیرند و بزرگ­ترین متکلم آن­ها المُصیبى است.۱۷

محمدرضا حکیمى، از روحانیون لبنان، در کتاب نهایه الفرق نهایه الملوک مى نویسد:

این­ها اصحاب محمدبن نصیر نمیری‌اند و او از غلات بود و ادعا مى کرد که از طرف امام عسکرى به نبوت مبعوث شده است. او قائل به تناسخ بود و در حق امام عسکرى غلو نمود و قائل به ربوبیت آن حضرت شد و معتقد به اباحه محرمات و جواز نکاح مردان با مردان بود.۱۸

نویسنده کتاب العلویون النصیریون مى نویسد:

نصیریان معتقدند که على، محمد و سلمان، سه ذات الهى را تشکیل مى دهند؛ و از دیگر اعتقادات اینان، تناسخ است.۱۹

شیبى، نویسنده معروف عراقى، در موارد مختلف در کتاب الصله بین التصوف و التشیع به این گروه پرداخته و معتقد است آن­ها فرقه اى هستند که امام على را خدا مى دانند۲۰ و مسیحیت و اسلام را جمع نموده اند.۲۱

عبدالرحمن بدوى در کتاب مذاهب الاسلامیین معتقد است که نصیریه طایفه اى از غلات شیعه‌اند که به الوهیت علی­بن ابی­طالب عقیده دارند.۲۲

مشکور، نصیریه را این­گونه معرفى مى کند:

نصیریه که آنان را انصاریه و علویه نیز مى گویند، منسوب به ابن نصیر نامى هستند و در قرن پنجم هجرى از شیعه امامیه منشعب شدند و بعدها در شمال غربى سوریه جاى گرفتند. تعالیم نصیریه عبارت است از التقاط عناصر شیعه و مسیحیت و معتقدات مردم پیش از اسلام. به عقیده ایشان خدا ذات یگانه اى است که مرکب از سه اصل لا یتجزى به نام­هاى معنا و اسم و باب است. این تثلیث به نوبت در وجود انبیا مجسم و متجلى گشته است. آخرین تجسم با ظهور اسلام مصادف شد و آن ذات یگانه در تثلیث لا یتجزائى در وجود على و محمد و سلمان فارسى تجسم یافت. بدین سبب، تثلیت مزبور را با حروف «عمس» معرفى نمودند که اشاره به حرف اول سه اسم على و محمد و سلمان است. نصیریه معتقد به تناسخ‌اند و مانند دروز که به دو دسته روحانى تقسیم مى شوند، به دو طبقه عامه و خاصه منقسم مى گردند؛ خاصه از خود کتب مقدس دارند و مضمون آن­ها را تأویل مى کنند، ولى براى عامه مکشوف نمى سازند.۲۳

آخرین نویسنده اى که به نقل دیدگاه او مى پردازیم، یحیى امین در معجم الفرق اسلامیه است. گویا او خواسته است بین نصیریه و نمیریه و علویان فرق بگذارد که هم سخن ملل و نحل نویسان توجیه شود و هم وضعیت فعلى علویان از تهمت­ها مبرا گردد. البته نویسنده تصریح ندارد که منظورش از تفکیک، چنین چیزى بوده است، ولى اگر به طور طبیعى این سه بخش در کنار هم قرار گیرند، چنین نتیجه اى گرفته مى شود.

او درباره نمیریه مى نویسد:

اینان فرقه اى از غلات و پیرو فردى به اسم نمیرى بودند. بعضى گفته اند که او ادعا کرد روح خداوند در پنج نفر ـ بین پیامبر، على، فاطمه، حسن و حسین، که خدایان پنج­گانه هستند ـ حلول کرده است. برخى گفته اند که او ادعا کرد خداوند در او حلول کرده است.

این نویسنده درباره نصیریه نیز مى نویسد: «فرقه اى از غلات بودند که از بین رفتند.» سپس دیدگاه­هاى آنان را بیان مى کند. سخنان این نویسنده نظیر سخنان نوبختى اشعرى قمى است.

وى درباره علویان نیز مى نویسد:

بعضى ادعا کرده اند که اینان منسوب به نصیریه‌اند، ولى خود آن­ها مى گویند که شیعه اثناعشری‌اند، به فقه امام صادق (علیه‌السلام) عمل مى کنند و بین آن­ها و شیعه بعضى تفاوت­هاى مذهبى وجود دارد. اینان، در دوستى امام على و نه در شخص آن حضرت، غلو مى کنند و معتقدند که پیامبر به اهل بیتش وصیت نمود. اینان معتقد به قدسیت ائمه اثناعشرند و در نگاه اینان منظور از حدیث «علما امتى کانبیاء بنى اسرائیل»،۲۴ ائمه اثناعشر است. این گروه معتقد به طهارت (عصمت) ائمه‌اند و سلمان را هم به آن­ها اضافه مى کنند. دلیل این اندیشه هم روایت «سلمان منا اهل البیت» است. اینان معتقدند بنیان­گذاران علویان، ابوذر، حجربن عدى، سلمان فارسى، مقداد، بلال حبشى و عماربن یاسر هستند.۲۵

تا اینجا به نقل دیدگاه­هاى عده اى از معاصران درباره نصیریه و علویان پرداختیم. در بین این نویسندگان، تنها دیدگاه دو نفر با بقیه متفاوت بود: سعید رشید زمیزم، و یحیى امین. این دو، گروه را از غلات معرفى نکردند، قائل به الوهیت امام على ندانستند و ننوشتند که علویان به حلول خداوند در پنج تن معتقدند. تنها دلیل دیدگاه متفاوت این دو با بقیه این است که دیگران مسموعات خود از غیر علویان را نوشته‌اند، ولى این دو مطالب خود را از علویان نقل کرده‌اند.

اگر این­گونه به دیدگاه­هاى فرقه ها پرداخته شود، بسیارى از اختلافات از جهان اسلام رخت بر‌خواهد بست و زمینه بسیارى از تکفیرها و تفسیق­ها و تهمت­ها از بین خواهد رفت. متأسفانه در کتاب فرق و مذاهب کلامى که سال پیش با ویراستارى جدید منتشر شده است، فقط با تکیه بر دو منبع ملل و نحل شهرستانى و تاریخ اندیشه هاى کلامى در اسلام، ترجمه مذاهب الاسلامیین عبدالرحمن بدوى، مطالب بى اساس درباره علویان تکرار شده است.

در این کتاب آمده است که این گروه معتقدند:

۱. علی­بن ابی­طالب خداست یا الوهیت در او حلول کرده است؛

۲. سلمان فارسى فرستاده على (علیه‌السلام) است؛

۳. کلمه سرّ عبارت است از سه حرف ع (علی)، م (محمد) و س (سلمان)؛

۴. ابن ملجم، لاهوت را از بند ناسوت رها کرد و از این رو کسانى که به او لعنت مى فرستند، بر خطا هستند؛

۵. شراب از نور است و بر این اساس، درخت مو را بزرگ مى دارند و کندن آن را گناه مى شمارند.۲۶

علویان از دیدگاه علویان

علویان تمام نسبت­هایى را که به آن­ها داده شده به نقد می‌کشند و رد مى کنند و خود را شیعیان اثناعشرى مى دانند و با تمام دیدگاه­هاى تشیع اثناعشرى موافق‌اند. در این زمینه کتاب­هاى فراوانى نوشته اند. یکى از این نویسندگان، شیخ على عزیز ابراهیم است که کتاب­هاى متعددى درباره علویان نوشته و با اندیشمندان شیعى، نظیر آیت­ الله سیدمحسن حکیم، امام موسى صدر و شیخ محمد مهدى شمس­الدین، مراوده داشته و پیام­هاى آن­ها را در مقدمه کتابش، العلویون بین الغلو و الفلسفه و التصوف و التشیع چاپ کرده است. وى در مقدمه کتاب العلویون فى دائره الضوء مى نویسد که خوانندگان در این کتاب با دلیل و برهان حقایق زیر را خواهند یافت:

۱. علویان، مسلمانان شیعه و موحدند که خداوند را از هر شباهتى با مخلوقات منزه مى دانند؛

۲. آنان به نبوت سید پیامبران، حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله)، و امامت امامان دوازده­ گانه از اهل بیت طاهر پیامبر اعتراف دارند؛

۳. آن­ها عرب­هاى خالص‌اند که چیزى داخل نسبت آن­ها نشده است تا از عرب خالص بودن خارج شده باشند؛

۴. علت غلوى که عارض آنان شده، عزلت و گوشه گیرى و محرومیت و جهل بوده است؛

۵. آنان به­جاى اسلام به عنوان دین و عربیت به عنوان نسب و تشییع به عنوان مذهب، هیچ چیز دیگرى را به عنوان بدیل نمى پذیرند؛

۶. بیشتر علوی­ها نه حلول و نه تناسخ را قبول ندارند و صوفیان آن­ها هم قائل به تجلی‌اند (نه حلول)؛

۷. خیر قضا و قدر از ناحیه خداوند است و شر آن از ناحیه نفوس. آن­ها نه جبر را مى پذیرند و نه تفویض را؛

۸. اهل بیت، فرع حقیقت محمدیه و انسان­هایى ویژه و معصوم‌اند؛

۹. طریقه صوفیه (خنبلاتیه خصیبیه) دین نیست؛

۱۰. اسم حقیقى اینان علویون است و اسم نصیریه از ناحیه دشمنان به آن­ها اطلاق شده است. در کتاب من وحى الحقیقه المسلمون العلویون آمده است: «شهرستانى با اینکه شرط کرده بود درباره همه مذاهب از کتاب­هاى خودشان نقل مطلب کند، ولى درباره علوی­ها بدون استناد به کتاب­هاى آن­ها مطالبى را به آن­ها نسبت داده است.» نویسنده در ادامه، ۲۲ کتاب از نویسندگان گوناگون را نام مى برد که منبع همه آنها ملل و نحل شهرستانى است. وى همچنین به نقد تعدادى از کتاب­ها که درباره علویان مطالبى نوشته اند، من­جمله کتاب مذاهب الاسلامیین عبدالرحمن بدوى پرداخته است.۲۷

نویسنده کتاب النبأ الیقین نیز به بیان اعتقادات علویین مى پردازد و اظهار مى دارد که اختلافى بین علوی­ها و بقیه برادران مسلمانشان در جوهر دین نیست و اصول دین در نزد آن­ها همان اصول پنج­گانه نزد همه امامیان است که عبارت از توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد است.۲۸

یکى از کتاب­هایى که به گونه‌اى مناسب به بیان اعتقادات علویان پرداخته، کتاب اصول الدین عند الشیعه العلویین است. در این کتاب، اصول اعتقادى از بحث توحید و اقسام آن تا بحث عدل و نبوت و امامت و معاد، دقیقاً نظیر اندیشه هاى دیگر متکلمان اثناعشرى مورد بحث قرار گرفته است.

مقدمه کتاب را محمدحسین فضل­الله نوشته است. وى ضمن تمجید از کتاب که اندیشه هاى اعتقادى علویان را به خوبى مورد بحث قرار داده، به نکته اى اشاره مى کند که نویسندگان دیگر هم به آن توجه داشته اند و مثلاً شمس­الدین در مقدمه اى که بر کتاب على عزیز ابراهیم، العلویون بین الغلو و… نوشته است، یکى از آنان است. فضل­ الله مى نویسد: «یکى از علل وقوع انحراف در دیدگاه­هاى علویون، دور افتادن آن­ها از مراکز فرهنگى و ظلم و ستمى است که به آن­ها روا داشته شده است.»

یکى از نویسندگانى که کتابش حکم کتاب مرجع را پیدا کرده، منیر شریف است که مباحث فراوانى درباره علوی­ها طرح کرده و من­جمله بیانیه حدود هشتاد نفر از علماى علوى را آورده که همان اعتقادات اثناعشرى در باب اصول و فروع دین است. در این بیانیه آمده است که ادله تشریع، قرآن و سنت و اجماع و عقل است و شهادت به ولایت امام على، منحصر به صحت اذان و اقامه نیست.۲۹

احمد على حسن در المسلمون العلویون فى مواجهه التجنى، ضمن نقد کتاب النصیریه او العلویون، نوشته سیدعبدالحسین مهدى العسکرى، در حدود صد صفحه به مباحثى چون نصیریه در مصادر شیعه، اهل سنت و مستشرقان پرداخته است.

هاشم عثمان در کتاب العلویون بین الاسطوره والحقیقه، نویسندگانى را که درباره نصیریه مطالبى نوشته‌اند، به چند دسته تقسیم کرده است:

الف) نصیریه در نزد قدما

نویسنده از رساله اى نام می‌برد که حمزه­بن على، از مؤسسین مذهب دروزى، تحت عنوان الرساله الدامغه فى الرد على النصیرى نوشته بوده است. به اعتقاد عثمان هاشم، در بین ملل و نحل­نویسان، اولین بار شهرستانى از نصیرى نام مى برد و نویسندگان قبلى اسمى از نصیریه نبرده اند.۳۰ وى در ادامه به دیدگاه­هاى برخى دیگر از قدما مى پردازد و سرانجام آن­ها را تحلیل و نقد مى کند.

ب) نصیریه نزد مورخان جدید

نویسنده در این بخش، از کتاب الباکوره السلیمانیه فى کشف اسرار الدیانه النصیریه نوشته سلیمان ارضى، که در سال ۱۸۶۲ چاپ شده است، شروع مى کند و به نقد و بررسى کتاب مى پردازد. وى حتى در وجود نویسنده اى به این نام هم تردید مى کند.

ج) نصیریه نزد مورخان معاصر

عثمان هاشم در بخش سوم به مورخان معاصر مى پردازد و آنان را به پنج دسته تقسیم مى کند:

۱. کسانى که نظریه شهرستانى را پذیرفته اند؛ نظیر على سامى النشار، در کتاب نشاه الفکر الفلسفى و کامل مصطفى شیبى در کتاب الصله بین التصوف و التشیع.

۲. کسانى که نصیریه را بخشى از اسماعیلیه مى دانند؛ نظیر کامل الغزى در کتاب الذهب فى تاریخ حلب و فیلیپ حتى در تاریخ سوریه و لبنان و فلسطین، و عمر فروخ در تاریخ الفکر العربى و یا کسانى که تفسیریه و اسماعیلیه را با یکدیگر خلط کرده اند؛ نظیر ابو زهره در کتاب تاریخ المذاهب الاسلامیه.

۳. کسانى که مطالب را از منابع متعدد گرفته‌اند و بین اقوال جمع کرده اند؛ نظیر محمد کرد على در خطط الشام، و محمد عزه دروزه در العرب و العروبه، و عبدالرحمن بدوى در مذاهب الاسلامیین، و مصطفى شکعه در اسلام بلا مذاهب.

۴. نویسندگانى که ساحت نصیری­ها را از تمام آنچه به آنان نسبت داده اند، برى مى دانند؛ نویسندگانى چون منیر شریف در العلویون من هم و این هم، و عارف الصوص در کتاب من هو العلوى، و محمد على الزعبى صحبى محمصانى در فلسفه التشریع فى الاسلام.

۵. کسانى که تلاش کرده‌اند عقاید نصیریه را از لا­به­لاى برخى از مخطوطات به دست آورند؛ مانند عبدالحمید دجیلى و مصطفى غالب.

عثمان هاشم در بخشى از کتاب خود اظهار مى دارد که دیدگاه مورخان جدید، نظیر اقوال پیشینیان، از گفته هاى افراد مجهول گرفته شده و مؤیدى هم از کتب نصیریه ذکر نشده است. مثلاً شهرستانى که قول داده بود مذهب هر فرقه را از کتاب­هایشان معرفى کند، بدان پایبند نماند. فرید وجدى نیز در دایره­المعارف از مقاله اى که در روزنامه الاهرام منتشر شده و از نویسنده اى با نام فاضلى از لازقیه مطلب نقل مى کند. اگر دیدگاه­هاى قدیم و جدید را ببینیم، مى توانیم بگوییم که نصیریه اسم فرقه خاص یا مذهب جدیدى نیست. این اسم یکى از اوصافى است که به دلایل ویژه به شیعه اثناعشرى داده شده است. نویسنده دلایل متعددى در تأیید نظر خویش مى آورد و در نهایت از دریچه آثار علویان به آنان می‌پردازد.

کتابنامه:

۱. سعدبن عبدالله ابى خلف الاشعرى القمى، المقالات و الفرق، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، ۱۳۶۰.

۲. ابى محمد حسن بن موسى نوبختى، فرق الشیعه، المطبعه الحیدریه، النجف، ۱۹۳۶م- ۱۳۵۵.

۳ . على ربانى گلپایگانى، فرق و مذاهب کلامى، مرکز جهانى علوم اسلامى، ۱۳۷۷.

۴ . شناخت مذاهب اسلامى، سازمان مدارس خارج از کشور، ۱۳۷۹.

۵. نعمت­الله صفرى فروشانى، غالیان، بنیاد پژوهش­هاى آستان قدس رضوى، ۱۳۷۸.

۶. ابى­الحسن على­بن اسماعیل الاشعرى، مقالات الاسلامیین، تصحیح هلموت ریتر، النشرات الاسلامیه یصدرها جمعیه المستشرقین الالمانیه.

۷. ابن عبدالرحمن المسلطى، التنبیه والرد على اهل الاهواء والبدع ، تقدیم و تحقیق دکتر محمد زینهم محمد غرب، مکتبه مدبولى، قاهره.

۸. عبدالقاهر بغدادى، الفرق بین الفرق، ترجمه محمد جواد مشکور، انتشارات اشراقى، ۱۳۹۸.

۹. عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، تصحیح محمد بن فتح­الله بدران، انتشارات رضى، قم، ۱۳۶۴.

۱۰. ابى محمد علی­بن احمد، معروف بن ابن حزم، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ۱۹۹۹م-۱۴۲۰.

۱۱. سید مرتضى ابن داعى حسنى رازى، تبصره العوام فى معرفه مقالات الانام، تصحیح عباس اقبال، انتشارات اساطیر، ۱۳۶۴.

۱۲. عبد­الرحمن بدوى، تاریخ اندیشه هاى کلامى در اسلام، ترجمه حسین صابرى، بنیاد پژوهش­هاى آستان قدس رضوى، ۱۳۷۴.

۱۳. سیعد رشید زمیزم، الفرق والجماعات الاسلامیه، مؤسسه البلاغ، بیروت، الطبعه الاولى، ۲۰۰۲م ـ ۱۴۲۲.

۱۴. محمد ابو زهره، تاریخ المذاهب الاسلامیه، دارالفکر العربى، قاهره، مصر.

۱۵. دایره المعارف فارسى، به سرپرستى غلامحسین مصاحب، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۰.

۱۶. فرهنگ معین.

۱۷. المنجد.

۱۸. محمدرضا حکیمى، نهایه الفرق نهایه الملوک، دار الفردوس، بیروت، ۱۹۹۰م – ۱۴۱۰.

۱۹. ابو موسى حریرى، العلویون النصیریون، دار الاجل، لبنان، ۱۹۸۷م.

۲۰. کمل مصطفى شیبى، الصله بین التصوف و التشیع، دار الانس، بیروت، ۱۹۸۲م.

۲۱. محمد جواد مشکور، تاریخ شیعه و فرقه هاى اسلام، کتابفروشى اشراقى، تهران، ۱۳۶۲.

۲۲. شریف یحیى الامین، معجم الفرق السلامیه، دار الاضواء، بیروت، ۱۹۸۶م – ۱۴۰۶.

۲۳. رضا برنجکار، آشنایى با فرق اسلامى، ۱۳۷۷.

۲۴. على عزیز ابراهیم، العلویون بین الغلو و الفلسفه و التصوف و التشیع، مؤسسه الاعلمى، بیروت، ۱۹۹۵م – ۱۴۱۵.

۲۵. على عزیز ابراهیم، العلویون فى دائره الضوء، الغدیر، بیروت، ۱۹۹۹م – ۱۴۱۹

۲۶. حسین محمد المظلوم، من وحى الحقیقه، جزء اول، طبع اول، ۱۹۹۹م ـ ۱۴۲۰.

۲۷. محمود الصالح، النبأ الیقین عن العلویین، مؤسسه البلاغ، الطبعه الثانیه، بیروت، ۱۹۸۷م ـ ۱۴۰۷.

۲۸. احمد عباس، اصول الدین عند الشیعه العلویین، دار المنتظر، بیروت، الطبعه الاولى، ۲۰۰۰م ـ ۱۴۲۱.

۲۹. منیر شریف، المسلمون العلویون من هم و این هم.

۳۰.احمد على حسن، المسلمون العلویون فى مواجهه التجنى، الدار العالمه، الطبعه الاولى، ۱۹۸۵م ـ ۱۴۰۵.

۳۱. هاشم عثمان، العلویون بین الاسطوره و الحقیقه، مؤسسه الاعلمى، بیروت، ۱۹۹۴م ـ ۱۴۱۴.

پی­ نوشت­:

۱. به خواست خداوند، در مقاله‌اى مستقل، نکاتى را که لازم است در تحقیقات در باب فرقه­هاى اسلامى مورد توجه قرار گیرد، خواهیم آورد.

۲. برخى فرقهها فعلاً وجود ندارند و از خودشان هم نوشتهاى باقى نگذاشتهاند و چون مدافعى ندارند، بدترین دیدگاه­ها را به آن­ها نسبت می‌دهند. بر فرض که این روش درباره پیشینیان معمول باشد، در باب معاصران و درباره کسانى که خود حاضرند، کاربردى ندارد و باید دیدگاه آنان از خودشان پرسیده شود.

۳. المقالات و الفرق، ص ۱۰۰.

۴. فرق الشیعه، ص ۹۳.

۵. مقالات الاسلامیین، ص ۱۵.

۶. الفرق بین الفرق، (ترجمه مشکور)، ص ۱۸۴ ـ ۱۸۶.

۷. همان.

۸. ملل و نحل، شهرستانى، ص ۱۶۹.

۹. الفصل، ج ۳، ص ۱۲۳.

۱۰. تبصره الاسلام، ص ۱۷۱ ـ ۱۶۷ .

۱۱. همان، ص ۱۸۰.

۱۲. تاریخ اندیشه‌هاى کلامى در اسلام، ج ۲، ص ۴۱۴.

۱۳. شاید اگر افرادى نظیر سید محسن امین، امام موسى صدر، محمد جواد مغنیه، محمد مهدى شمس الدین و… در ایران بودند، به همان نحو که تلاش میکردند تا علویان را اثناعشرى معرفى کنند و اگر انحرافاتى هم وجود دارد بر طرف سازند، با اهل حق در غرب کشور نیز همین­گونه برخورد میکردند. نقل می‌شود که اهل حق در غرب ایران، ائمه اثناعشر را قبول دارند و البته انحرافاتى هم در بین آن­ها وجود دارد. به نظر می‌رسد همین وضعیت درباره علویان ترکیه هم وجود داشته باشد. به امید آنکه با تلاش و کوشش خالصانه عالمان، بخش­هایى از تشیع اثناعشرى که به هر دلیلى از آن جدا شده‌اند، به دامان آن برگردند و همه انحرافات و کجی­ها که بسیارى از آن­ها در اثر جهل است، بر طرف شود.

۱۴. تاریخ المذاهب الاسلامیه، ص ۵۴.

۱۵. دایره المعارف فارسى، مصاحب، ص ۱۸۱۲.

۱۶. فرهنگ معین.

۱۷. اعلام المنجد.

۱۸. نهایه الفرق، ص ۱۱۰.

۱۹. العلویون النصیریون.

۲۰. الصله بین التصوف و التشیع، ج ۱، ص ۴۷ و ص ۴۹.

۲۱. همان.

۲۲. تاریخ اندیشه‌هاى کلامى در اسلام، ترجمه مذاهب الاسلامیین، ج ۲، ص ۳۱۳.

۲۳. تاریخ شیعه و فرقه‌هاى اسلام، ص ۱۸۵ ـ ۱۸۶. آقاى مشکور، مطالب را از منبع موثق اسلام در ایران پطروشفسکى نقل کرده‌اند.

۲۴. در حدیث «علما، امتی»، گاهى عبارت «کانبیا» و گاهى «افضل من انبیا» نقل شده است.

۲۵. معجم الفرق الاسلامیه، ص ۱۷۳ ـ ۱۷۴.

۲۶. فرق و مذاهب کلامى، ص ۳۱۸.

۲۷. من وحى الحقیقه، ص ۲۶۹ ـ ۳۶۹.

۲۸. النبأ الیقین.

۲۹. المسلمون العلویون من هم و این هم، ص ۹ ـ ۳۰.

۳۰. البته تحقیق نویسنده چندان دقیق نیست. حتى اگر نویسنده به لفظ «هم» اصرار داشته باشد، ابن حزم حدود یک قرن قبل از شهرستانى اسم نصیریه را برده است. عبارت ابن خرم چنین است: «و من السبقبه القائلین بالوهیه علی»، طائفه تدعى النصیریه الفصل، ج ۳، ص ۱۲۳

منبع :طلوع ، پاییز ۱۳۸۲، شماره ۷

قاسم جوادى

غالیان، تاریخچه و مناسبات فکرى با شیعه امامیه

اشاره:

غالیان گروههایی بودند که پس از درگذشت پیامبر گرامی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) درباره آن حضرت و پیشوایان معصوم، از مرز حق تجاوز کرده و مقاماتی را برای آنان قائل شدند که از آن خداست. به وجود آمدن فرقه های غالی تا زمان امام حسن عسکری(علیه‌السلام) جریان داشته است. بسیاری از این فرقه ها دوام نیاورده و پس از مدت کوتاهی از بین رفته اند. معمولا فرقه های غالی به برخی پیروان از مذهب شیعه نسبت داده می شده اند. در این مقاله مناسبات فکری این فرقه ها با مذهب شیعه مورد بررسی قرار گرفته است. 

غلو در لغت و اصطلاح

واژه غلو در لغت به معناى فراتر رفتن از اندازه و زیاده انگارى است و در مباحث فرقه شناختى هنگامى که این واژه مطرح مى شود به زیاده انگارى نسبت به افراد نظر دارد. آنان را که به چنین زیاده انگاریى در مورد رهبران دینى خود یا کسان دیگر گرفتار آمده باشند اهل غلو یا غالى گویند و جمع این واژه غلات یا غالیان است.

اما در کاربرد اصطلاحى و اختصاصى تر، مقصود از این واژه، آن کسانى است که در باره امامان خود از اندازه فراتر رفتند و آنان را از حدود آفریدگانى الهى فراتر بردند و در باره آنان به احکامى که ویژه خداوند است گراییدند،(۱) یا به دیگر سخن، درباره امامان از مرز عقل و ایمان تجاوز کردند و امامان را خدا پنداشتند، یا بدان اعتبار که آنان انسانهایى متّصف به صفات الوهیت هستند و یا بدان اعتبار که خداوند در نهاد بشرى آنان حلول کرده است.(۲)

هر چند جداى از کاربرد تاریخى این اصطلاح درباره کسانى که در مورد امام على (علیه‌السلام) عمدتا و سپس فرزندان آن حضرت غلو کردند، مى توان واژه غالیان را در خصوص همه کسانى که رهبران دینى خود را فراتر از اندازه بشرى پنداشتند و صفات خدایى را به آنان دادند به کاربرد، اما تعریف اصطلاحى دقیق این واژه همان چیزى است که شیخ مفید در این باره آورده است(۳)، آنجا که مى نویسد:

«غالیان که از تظاهرکنندگان به اسلام هستند، کسانى اند که به امیرموءمنان (علیه‌السلام) و امامان دیگر از نسل آن حضرت نسبت خدایى دادند و آنان را به چنان فضیلتى در دین و دنیا ستودند که در آن از اندازه بیرون رفتند و از مرز اعتدال فراتر رفتند».(۴)

از دیدگاه نگارنده همین تعریف با واقعیت تاریخى کاربرد واژه غلو و غالیان در منابع فرقه شناختى و تاریخى سازگارتر به نظر مى رسد و بر این پایه غالیان به عنوان یکى از شاخه هاى شیعه موضوع بحث و بررسى قرار گرفته اند. آنچه فراروى دارید، جستارى محدود در حد آشنایى با این طیف از جامعه شیعه است.

پیدایى و دیگرگونى جریان غلو

هر چند در منابع فرقه شناختى گرایشى عمومى به قلمداد کردن غالیان و پدیده غلو به عنوان یکى از لوازم یا پیامدهاى رویکرد شیعى وجود دارد، و البته به رغم آنکه بیشترین بروز و ظهور غلو و غالیان نیز در شیعیان نخستین بوده است، اما با نگاهى به منابع تاریخى این حقیقت آشکار مى شود که غلو نسبت به کسان، به ویژه نسبت به رهبران دینى به زمانى پیش از ظهور نخستین گروههاى غالى در میان شیعه بازمى گردد. چنان که شیبى مى نویسد، عمر که خود در روزگار خلافتش یکى از مخالفان سرسخت پدیده غلو بود، پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) ، مرگ آن حضرت را باور نداشت و گویا پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) را فراتر از آن مى پنداشت که به سان دیگر انسانها بمیرد. از همین روى بود که ابوبکر او را به بشر بودن پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و این آیه قرآن که «اِنَّکَ مَیِّتٌ وَاِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»(۵) توجه داد.(۶) از دیدگاه شیبى، پدیده غلو پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز در جامعه مسلمانان به حیات خود ادامه داده و زیاده روى کتابهاى کلامى در ردیف کردن معجزات و کرامات پیامبرخدا (صلی‌الله علیه و آله) یکى از گواههاى این حقیقت است.(۷)

گاه کار این زیاده انگارى نسبت به اشخاص چنان بالا مى گیرد که هر چه را اندک تعلقى به آنان دارد نیز در بر مى گیرد، چونان که براى نمونه کسانى از سپاهیان نبرد جمل بر پیرامون شتر عایشه گرد مى آیند و سرگین شتر را تنها از آن روى که شتر به همسرى از همسران پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تعلق دارد مى بویند و مى گویند: «بوى سرگین شتر مادر ما بوى مشک و عنبر است».(۸)

اما در گذر تاریخ، غلو نسبت به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) چندان عرصه اى براى ظهور و گسترش نیافت و آنچه بیشتر در جوامع مسلمانان رخ نمود، غلو نسبت به شخصیت بزرگ و ستودنى اسلام پس از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) یعنى حضرت على (علیه‌السلام) بود و از همین هنگام بود که غلو در جامعه شیعه یا گروههاى منتسب به شیعه رخ نمود.

کوفه و پیدایش غلو شیعى

کوفه شهرى که در روزگار عمر به عنوان مرکز فرماندهى فتوحات شرق پایه گذارى شد و روزبه روز بر اهمیت و جایگاه آن افزوده گشت، خاستگاه اصلى غلو و مهد ظهور غالیان در سده هاى اول و دوم بود. کوفه همان اندازه که به تشیع نامور است با پدیده غلو و ظهور غالیان نیز آشناست و طوایف مختلفى از غالیان در این شهر ظهور کردند که در دوره هاى پسین حتى رو در روى شیعیان امامى معتدل که از امامت فرزندان امام حسین (علیه‌السلام) طرفدارى مى کردند ایستادند. این پرسش که چرا اصولا پدیده غلو رخ مى نماید، چرا این پدیده در میان شیعه بیش از دیگران مجال ظهور مى یابد و چرا کوفه پایگاه همیشگى این نوع گرایش مى شود، خودپرسشى دیرین و ژرف است که در باره آن تحقیقى فراتر از اندازه و توان این نوشتار لازم است؛ اما در همین مجال محدود بایسته است به شمارى از این عوامل اشاره شود:

۱. زیاده روى در علاقه و دوستى: شاید گویاترین گواه بر تاثیر زیاده روى در دوستى و اظهار آن در پیدایش غلو و در نتیجه تباهى دینى، این سخن امیر مومنان (علیه‌السلام) باشد که فرمود:

«هلک فیّ رجلان: محبّ غالٍ و مبغض قال»(۹)؛ دو تن به خاطر من تباه شدند: دوستى که اندازه نگه نداشت و دشمنى که بغض مرا در دل کاشت.

این حقیقتى پذیرفته است که اصولا عشق و علاقه به دیگران هنگامى که از اندازه فزون شود اسطوره مى آفریند و زیاده انگارى و افسانه و خرافه را درباره آنان در پى مى آورد. شاید از سر همین محبت بوده است که در پى درگذشت رهبران دینى بزرگ شیعه، گروههایى از پیروانشان مرگ آنان را باور نمى داشته و آنان را موعودهایى مى پنداشته اند که به آسمانها یعنى جایگاه نخستین خویش در پندار غالیان باز گشته اند. در همین نقطه است که گروههایى از غالیان شیعه و واقفه با همدیگر تلاقى مى یافته و انشعابهایى را در بدنه شیعه پدید مى آورده اند.

به هر روى، این علاقه افراطى که خود تا اندازه اى نیز در نفوذ معنوى و عمق تحسین برانگیزیِ شخصیت و رفتار رهبران بزرگ ریشه دارد، هنگامى که با نادانى و نگاه سطحى هم درآمیزد سبب مى شود علاقه مندان، رهبران دینى یا اجتماعى خود را در حدى «فراتر از انسانها» بپندارند و آنها را تا مرز خدایى بالا ببرند.

شاید این روایت علامه مجلسى از امام رضا (علیه‌السلام) تأییدى بر اثر این دو عامل در کنار هم باشد، آنجا که بنابر روایت، امام (علیه‌السلام) به نادانى کسانى که على (علیه‌السلام) را خدا پنداشتند و به تأثیر این نادانى در تحلیل نادرست آنان از فضایل و رفتارهاى شبه معجزه امام توجه مى دهد و سرانجام این حقیقت را یادآور مى شود که «على (علیه‌السلام) و فرزندانش بندگان گرامى خداوند و آفریده او و مسخّر تدبیر اویند».(۱۰)

هم در روایتى دیگر منقول از احمد بن حنبل است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به على (علیه‌السلام) فرمود:

«حکایت تو در میان مسلمانان همانند حکایت عیسى بن مریم است. گروهى او را دوست داشتند و در آن دوستى افراط ورزیدند و گروهى او را دشمن داشتند و در این دشمنى زیاده روى کردند».(۱۱)

این عامل یعنى دوستى فراتر از اندازه درباره هر کس دیگرى نیز ممکن است به غلو و مبالغه و خداانگارى بینجامد، چونان که از سر همین انگیزه نسبت به دیگر خلفاى چهارگانه نیز غلو شده است. بنابر این، همچنان این پرسش بر جاى مى ماند که چرا نسبت به امامان شیعه پدیده غلو بیش از دیگر کسان ظهور یافته و چرا شیعیانى که به طور طبیعى دوستدار پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز بوده و وظیفه داشته اند هیچ کس را بر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) برترى ندهند انحصاراً نسبت به امامان گرفتار افراط شده اند.

اینجاست که باید به عوامل دیگر نیز توجه کرد.

۲. احساس کوتاهى و تقصیر نسبت به گذشته: عراقیان و به ویژه مردمان کوفه، آن هنگام که على (علیه‌السلام) بر آنان حکومت مى کرد درباره او بى مهرى و بى وفایى روا داشتند و آن هنگام که در رویارویى خلیفه مسلمانان با معاویه که از حکومت مرکزى اعلام انشعاب کرده بود به یارى عراقیان چشم امید بود از یارى خوددارى ورزیدند. آنان چنان که وردى مى نویسد «با این گمان که مسئله پیش آمده مسئله اى بسیار ساده است و فراتر از اختلاف میان دو رهبر که هر دو یک دین دارند و به یک گونه نماز مى خوانند و کتابى واحد را تلاوت مى کنند على (علیه‌السلام) را واگذاشتند، اما پس از گذشت مدتى براى آنان روشن شد که مسئله ژرف تر از این بوده و سیاست على (علیه‌السلام) در دراز مدت براى آنان سودمندتر بوده است. مردم در حالى در روزگار على (علیه‌السلام) زیستند که قدر او را ندانستند و چون درگذشت و در پى او حکمرانانى قلدر و ستمگر بر کرسى حکومت نشستند، آن مردم دریافتند که با مرگ على (علیه‌السلام) خسارتى جبران ناپذیر دامنگیر آنان شده است…».(۱۲)

در چنین شرایطى بود که عراقیان و به ویژه کوفیان نسبت به گذشته سخت پشیمان شدند و در جبران همه آن کوتاهیها که روا داشته بودند اینک به دام افراط گرفتار آمدند و غلو ورزیدند؛ و این طبیعت کنشها و واکنشهاى عاطفى و احساسى است و این نوع کنش و واکنش با طبع عراقیان سازگارتر مى نماید که گاه به تفریط گرفتار مى آید و گاه به افراط در مى غلتد.

این غلو و افراط عراقیان همان چیزى است که طه حسین از آن با عنوان «تسلاى دل خود نسبت به بدیهایى که در روزگار حیات على (علیه‌السلام) با او روا داشته بودند»(۱۳) یاد مى کند و دیگر کسانى هم که به نوعى به مسئله غلو و غالیان پرداخته اند از آن سخن به میان آورده اند؛(۱۴) اما این یگانه عامل نبود، بلکه از دیگر سوى فشار مخالفان على (علیه‌السلام) نیز بر آماده تر شدن اوضاع براى پدیده غلو مى افزود.

۳. فشارو ستم امویان: امویان که پس از کناره گیرى امام حسن (علیه‌السلام) از خلافت (سال ۴۱ق/ ۶۶۱م) قدرت مطلق را از آنِ خود ساختند، در ستم راندن بر علویان و به ویژه رهبران این خاندان و بر جاى ماندگان اهل بیت هیچ مرزى نشناختند و ستم روزافزون و پرده درى آنان بر ضد این خاندان و بر ضد شیعیان احساسات و عواطف را به مظلومیت اهل بیت متوجه ساخت و هر چه حکمرانان اموى بر ستم خویش افزودند و هر چه ناخرسندى خود را از نام و یاد على (علیه‌السلام) و شیعیان او آشکارتر ساختند آن مظلومیت آشکارتر گشت و خود زمینه را براى بروز و ظهور رویکردهاى غلوآمیز نسبت به صاحب حقانى که بر آنان ستم رانده شده بود فراهم تر ساخت و کار بدان جا رسید که على (علیه‌السلام) و نام او نماد مخالفت با دولت حاکم شد.(۱۵)

بدین سان، ستمى که بر خاندان على (علیه‌السلام) رفته بود و ممنوعیتى که نسبت به یاد و نام او وجود داشت، خود یکى از عوامل زمینه ساز غلو در باره آن حضرت بود و این نکته است که روشن خواهد ساخت چرا مردم با آنکه به پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) نیز اعتقاد داشتند و او را هم دوست داشتند درباره او غلو اظهار نکردند. وِردى این حقیقت را این گونه بیان مى کند:

«آنان [عراقیان] بر خلاف آنکه در دوستى على (علیه‌السلام) غلو کردند در دوستى پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) غلو نورزیدند. علت این امر بدان باز مى گردد که از دوستى محمد (صلی‌الله علیه و آله) منع نشده بودند و حکمرانانشان نیز در اظهار این دوستى با آنان شریک بودند».(۱۶)

در واقع، وردى با این سخن، مسئله غلو و عامل موثر در آن را به نوع روابط میان حکمرانان و مردم و تاثیر این رابطه در نوع برخورد و نگرش آنان باز مى گرداند و ما را به این اصل مهم در جامعه شناسى سیاسى توجه مى دهد که «وقتى شکاف میان حاکم و محکوم عمیق شود محکوم مى کوشد درست بر عکس هر دعوت و تبلیغى که حاکم او را بدان فرا مى خواند عمل کند. در چنین شرایطى محکوم مى بیند که خود به خود به سوى غلو در دوستى هر کسى رانده شده است که حاکم او را خوش ندارد یا خواهان ناسزاگویى به اوست».(۱۷)

بدین سان بخشى از عوامل دست اندرکار در بروز غلو در کوفه و عراق به شرایط اجتماعى، سیاسى آن روزگار و آن سرزمین باز مى گردد و در چنان شرایط و روزگارى است که کسى چون مختار ثقفى با دعاوى و فضاى مطلوب غالیان همراه مى شود و از «کرسى على (علیه‌السلام) » سخن به میان مى آورد.

اما آنچه در این میان باز هم بر آمادگى اوضاع مى افزود، روحیه عراقیان و کوفیان بود. این خود عاملى دیگر در بروز پدیده غلو در میان شیعیان عراقى است.

۴. عراقیان و روحیه و بافت اجتماعى آنان: بر خلاف آنچه وِردى بر آن تاکید مى کند، کسانى چون نشار، امین و فیاض تأثیر بافت اجتماعى عراق، ضعف عنصر قبیله اى در بافت کوفه، حضور قبایل یمانى در این شهر، و آشنایى مردم عراق با ادیان و مذاهب غیر اسلامى و تاثیر این ادیان بر آنان و در کنار آن حضور و جایگاه موالى را که درصدد یافتن زمینه اى برتر بودند از عوامل بروز غلو دانسته اند.(۱۸)

آنچه در تحلیل این گروه مهم به نظر مى رسد، استنادى است که نشار به سخنى از ابن ابى الحدید کرده است. او از شارح نهج البلاغه نقل مى کند که از تفاوت میان عراقیان و اعراب معاصر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) سخن به میان مى آورد که بر خلاف مردمان حجاز که سرشت آنان سرشت بادیه نشینان بوده و هیچ حکیم، فیلسوف، صاحب نظر و متکلم یا صاحب شبهه و یا بر سازنده یک نحله در میانشان نبوده، مردم عراق اهل تأمل و تدقیق و نظر و جست و جوى در آراء و عقاید و حتى شبهه بر اندیشه ها بوده اند و در این میان با ادیان پیشین نیز آشنایى داشته اند. این آشنایى همان چیزى است که نشار شکل گیرى کانونهاى تفکر گنوسى را بدان باز مى گرداند و صاحبان این نوع از تفکر را خاستگاه غالیان معرفى مى کند.

ناگفته نماند در کنار این ترکیب باید از حضور موالى نیز یاد کرد که به گفته فیاض بخش عمده اى از گردن نهادگان به تشیع را در نخستین مراحل تاریخى این مذهب در بر مى گرفته(۱۹) و همین گروه بوده اند که به تعبیر ولهوزن به شیعیان غالى بدل شده اند.(۲۰)

از دیدگاه برخى از جمله فیاض در تاریخ الامامیه، عناصر ایرانى تبارى که به تشیع غالى گرویدند از محیط قدیم خود اندیشه پرستش پادشاهان و خدا شمردن آنان را به ارث برده بودند و در دوره اسلام نیز امامان در دیدگاه این گروه «همان جایگاهى معنوى را پر مى کردند که در روزگار بت پرستى پادشاهان ایرانى آن را پر کرده بودند».(۲۱)

هر چند در پاره اى از عوامل یاد شده ملاحظاتى نیز وجود دارد و هر چند نمى توان دخالت همه این عوامل را در بروز پدیده غلو در میان شیعیان امامى یکسان دانست، اما چهارچوب کلى عوامل موثر در رخ نمودن این پدیده همان نکاتى است که از آنها سخن به میان آمد. تا جایى که نگارنده اطلاع دارد، منابعى که بدین بحث پرداخته اند(۲۲) بر این عوامل نوعى اتفاق نظر دارند و این به رغم آن است که در یکى از جستارهاى جدید در آن باره، مولف کوشیده است شمار زمینه ها و عوامل پیدایى غلو را به دوازده مورد برساند و به نقد برخى از عوامل پیشگفته در نوشتار حاضر نیز بپردازد.(۲۳)

به هر روى، غلو و پدیده اى به نام غالیان، اثر پذیرفته از عوامل یاد شده و عواملى دیگر از این دست، براى نخستین بار در کوفه رخ نمود و خود را در حرکت مختار و برخى از شعارهاى او و کیسانیانِ نخستین نشان داد. از آن پس با انتقال کانون مبارزات شیعى به زیدیان و همزمان با آن، تکامل و استمرار حیات شیعیان میانه رو یعنى همانها که سلف دوازده امامیها بودند غالیان به عنوان یک جریان تندرو شیعى در کنار بدنه شیعه به حیات و فعالیت خود ادامه داد. هر چند بخشى از غالیان پیرو محمد بن حنفیه یعنى دنباله جریان کیسانیه بعدها در شیعیان غالى عباسیه حل شدند، اما در جوامع عراق همچنان کسانى از قبیل بیان بن سمعان پرچمدار جریان غلو بودند و پس از او نیز مغیره بن سعید بجلى این جریان را استمرار بخشید و همچنان غلو در عراق و کوفه به حیات خود ادامه داد. سردمدار بعدى غالیان در عراق ابومنصور عجلى بود و در پى مرگ او (سال ۱۲۱ق)، ابوالخطاب اسدى (م ۱۳۸ق) این جریان را پیش برد. همین ابوالخطاب است که با اسماعیل بن جعفر فرزند امام صادق (علیه‌السلام) ارتباط داشت و همین ارتباط سبب کنار زدن او از جانشینى امامت دوازده امامیها شد. از هشدارهایى که امامان شیعه در دوران پیش از غیبت داده اند و از گزارش راویان این هشدارها پیداست که طرفداران غلو در دوران حضور امامان علیهم السلام در عراق و افزون بر آن در مناطقى چون خراسان فراوان بوده اند. در آغازین دهه هاى عصر غیبت نیز غالیان در جوامع شیعه حضور داشته اند و بعدها هر چند به طور رسمى به حیات آنان خاتمه داده شده، اما مفردات یا تاثیراتى از اندیشه هاى آنان در بدنه شیعه دوازده امامى بر جاى مانده است. طایفه نصیریه نیز دنباله جریانى از غالیان که از عصر امام هادى (علیه‌السلام) و عسکرى (علیه‌السلام) آغاز شده بود معرفى مى شوند.

اما از زاویه تکامل و تحول عقیدتى، غالیانِ نخستین، ظاهرا به طور عمده کسانى بوده اند که به غیبت و رجعت محمد بن حنفیه گراییده بودند، چنان که مدرسى طباطبایى مى نویسد همین «اعتقاد در میان سواد اعظم مسلمانان با نام غلو شناخته شده و هواداران آن به عنوان غلات خوانده مى شدند، و این مفهوم نخستین آن کلمه بود».(۲۴)

اما بعدها و از اوایل سده دوم هجرت کسانى پیدا شدند که فردى از اهل بیت را خدا دانستند. معمولاً در دعوى این گونه کسان، آن مدعى خود پیامبرى بود براى همان خداى ادعایى، چنان که براى نمونه حمزه بن عماره بربرى بر خلاف دیگر کیسانیان که محمد بن حنفیه را موعود منتظر مى پنداشتند او را خدا خواند و خود را نیز پیامبر او دانست.

این نوع از تفکر غالى چندان پایدار نماند، اما در دهه هاى سوم و چهارم سده دوم هجرى گروه دیگرى از غالیان رخ نمودند که به سان بخش عمده کیسانیان امامان را موجوداتى فراتر از بشر مى خواندند که داراى علم نامحدود از جمله علم به غیب و قدرت تصرف در کائنات بودند و عقیده داشتند «که خداوند کار جهان از خلق و رزق و اختیار تشریع احکام را به آنان تفویض فرموده است».(۲۵)

بدین سان سده دوم با دو جریان غالى مواجه بود: جریانى که امام را خدا مى پنداشت و جریانى که به تفویض خلق و رزق و حساب و کتاب بندگان به امامان اعتقاد داشت. در متون شیعى به طور معمول بر جریان نخست نام غلات طیاره یا به طور خلاصه طیاره نهاده شده و جریان دوم به نام «مفوضه» مشهور شده است. به نظر مى رسد بخش عمده ترى از احادیث و متون شیعى حاکى از نکوهش غالیان به همین جریان دوم نظر داشته باشد که خود حضورى در خور توجه و هشدار در جوامع شیعى داشته است.

مفوضه که بعدها با نام غالیان نیز از آنان سخن به میان آمده است هر چند در سده دوم از سوى امامان شیعه و متن جامعه شیعه به حاشیه رانده شدند، اما از دوره پس از رحلت امام رضا (علیه‌السلام) این گروه توانستند بر تلاش خود بیفزایند و در گسترش آموزه هاى خود از مجموعه اى از روایتهایى که بخشى نیز برساخته غالیان پیشین بود بهره جویند. تلاش گسترده این گروه در سده سوم و ستایش آنان از زبان ائمه علیهم السلام از کسانى چون مفضل جعفى بدان هدف انجام مى گرفت که در بدنه شیعه و اندیشه هاى شیعه نفوذ کنند و حتى خود را نماینده تفکر شیعى قلمداد نمایند. تلاش قمیین (که از سوى غالیان مقصره خوانده شدند) در سالهاى پس از غیبت در برابر این گروه، و حساسیتى که در آثار این دوره قمیین در برابر عقاید غالیان دیده مى شود، نشان از آن دارد که تلاش و اندیشه گروه یاد شده دست کم در آن دوران توانسته بود در اندیشه شیعه جاى پایى بیابد. مواضع سرسختانه شیخ صدوق در آثارى چون الاعتقادات و من لایحضره الفقیه و لعن غالیان و مفوضه نمونه اى از حساسیت قمیین در برابر این جریان تندرو شیعى است.

مفوضه در دوران غیبت صغرى به تلاش خود براى تصرف کرسى نمایندگى شیعه اثنى عشرى ادامه دادند و در دوره هاى متاخرتر نیز به کلى خود را از عنوان مفوضه تبرئه کردند، «به گونه اى که گویى ائمّه در روایات حاکى از نکوهش غالیان از یک فرقه که تنها در زمان آنان وجود داشته و سپس در صفحات تاریخ ناپدید شده است سخن مى گفته اند».(۲۶)

به نظر مى رسد تلاشهاى مفوضه در اواخر سده سوم و از آن پس سده چهارم بى ثمر نیز نبود و کار بدان جا رسید که حتى برخى متکلمان قدیم شیعه مثل نوبختیان در مبحث علم امام و ذاتى بودن شرایط امامت از دیدگاههاى مفوضه پشتیبانى کردند. علاوه بر اینها دیدگاههاى غالیان در دوره هاى پسین از رهگذر نوشته هاى شیعى دوازده امامى نیز به نسلهاى بعد رسیده است. مدرسى در این باره مى نویسد:

«در دوره هاى متاخرتر بسیارى از نوشته هاى مفوضه حتى آثار افرادى مانند حسین بن حمدان خصیبى که از تفویض نیز پا فراتر نهاده و بسیارى از مبانى غلات ملحد را در انوار و ادوار و نظائر آن پذیرفتند از راه نوشته هایى که برخى از دانشمندان شیعه براى مراجعه عوام و به شیوه عصرى دوره هاى خود نوشتند به سنت شیعى راه یافت. در این نوشته ها هدف کلى آن بود که اعتقاد مردم عادى به مقامات ائمه اطهار علیهم السلام و مبانى مذهب هر چه بیشتر تقویت و تحکیم شود و از افتادن آنان به دام مذاهب دیگر جلوگیرى گردد. پس بسیارى از منقولات و روایات مربوط به معجزات و مطالب شگفتى انگیز که در هر گونه کتابى براى ائمه یافت مى شد در آن آثار نقل شده تا با مطالب مشابه در کتب فرق دیگر هماوردى کند. اما مولفان لزوما متعهد به صحت جمیع روایاتى که در کتابهاى خود نقل مى کردند نبودند. کتابهایى مانند دلائل الامامه و مسند فاطمه طبرى شیعى، عیون المعجزات حسین بن عبدالوهاب، تفسیر فرات بن ابراهیم، روضه یا مائه منقبه ابن شاذان، ثاقب المناقب عماد الدین طوسى، الخرائج و الجرائح قطب الدین راوندى و کتابهاى متعدد دیگرى از این قبیل بودند».(۲۷)

بدین سان جریان غلو از سده هاى چهارم و پنجم به بعد به جاى آنکه در قالب گروههاى غالى و جماعتهاى مفوضه به حیات خود ادامه دهد، کوشید دست کم با برخى از آموزه هاى خود به بدنه شیعه امامیه اثنى عشریه نفوذ کند، به گونه اى که مى توان گفت: امروزه جداى از نصیریه که در سوریه، لبنان و ترکیه چند میلیون پیرو دارد و ادامه حیات یکى از گروههاى غالیان است، با گروه قابل ذکرى به نام غالیان رویاروى نیستیم، و البته به رغم این حقیقت بخشى از آموزه ها و انگاره هاى جریان غلو در رگه هایى از تفکر برخى از جوامع شیعى به چشم مى خورد.

اندیشه هاى غالیان

از آن روى که غالیان به عنوان یک فرقه مستقل به حیات خود ادامه نداده اند و نمى توان این گروه را داراى مسلک یا مکتب کلامى ویژه اى دانست که آثار مدونى نماینده آراء و اندیشه هایش باشد، به ناچار مى بایست آموزه ها و انگاره هاى این گروه را در گزارش منابع فرقه شناختى یا منابع رجالى، آنجا که به تبیین عقاید برخى از غالیان پرداخته اند، جست.

در منابع متاخر یکى از کسانى که به جست وجوى خطوط کلى اندیشه غالیان پرداخته عرفان عبدالحمید در کتاب دراسات فى الفرق والعقائد است. بر پایه گزارش او که یکى از سنجیده ترین کتابها در این زمینه است تفکر غالیان در چند مشخصه عمده رخ مى نماید. این مشخصه ها که در منابع فرقه شناختى نیز از آنها سخن به میان آمده است عبارت اند از:

۱. اندیشه حلول و تجسم، بدین معنى که برخى از امامان را خدا خواندند و به حلول روح الهى و مجسم شدن این روح در آنها عقیده یافتند؛ براى نمونه، چنان که منابع فرقه شناختى آورده اند، ابن سبا به حلول روح الهى در على (علیه‌السلام) عقیده داشت، شریعیه بر این پندار بودند که خداوند در پنج تن؛ یعنى محمد (صلی‌الله علیه و آله) ، على (علیه‌السلام) ، فاطمه (علیه‌السلام) ، حسن (علیه‌السلام) و حسین (علیه‌السلام) حلول کرده است، عمیریه یکى از شاخه هاى خطابیه امام صادق (علیه‌السلام) را پرستش کردند، جناحیه مدعى شدند که روح خدا در پیامبران و امامان حلول مى کند، بیانیه پنداشتند جزئى الهى در على (علیه‌السلام) حلول کرده و با جسم او اتحاد یافته و آن حضرت به واسطه همین جزء الهى از غیب آگاهى داشته است و خطابیه نیز براى امامان دعوى خدایى کردند. گاه حتى برخى از فرقه ها یا رهبران غالیان از این هم فراتر رفتند و مدعى حلول روح الهى از رهگذر نوعى تناسخ در این رهبران شدند و ادعا کردند این رهبران به واسطه همین حلول و تناسخ شایسته مقام رهبرى آنان شده اند. چنین چیزى نسبت به بیان بن سمعان و همچنین از رزامیه، کاملیه، حربیه، جناحیه و گروهى از خطابیه نقل شده است.(۲۸)

در این باره که چنین عقیده اى میان غالیان از کجا سرچشمه گرفته است اختلاف نظر وجود دارد :

الف) برخى این اندیشه را به تفکر ایرانى که پادشاه را از نسلى پاک و جداى از دیگر مردم و تجسمى از روح خدا مى دانسته اند برگردانده و آن را با انگاره «فرّ یزدان» در خاندانهایى ویژه همسان و همانند دانسته اند. شمارى از خاورشناسان چون دوزى، اگوست مولر و دارمستتر طرفدار این نظریه اند.

ب) اما برخى دیگر این اندیشه را تحت تأثیر یا همگون با تفکر گنوسى در جهان اسلام مى دانند و با اظهار اینکه سرچشمه این اندیشه غیر ایرانى و اساساً عربى است به خاستگاه مسیحى چنین تفکرى توجه داده اند. برخى از نظریه پردازان مسلمان چون غزالى و ابن خلدون چنین مشابهتى را یادآور شده و در میان خاورشناسان نیز کسانى چون آدام متز، فریت لندر و گلدزیهر از آن طرفدارى کرده اند.(۲۹)

۲. اندیشه تشبیه و تجسیم: در پاره اى از منابع فرقه شناختى از این سخن به میان آمده که برخى از رهبران غالیان صفاتى جسمانى یا صورت مشخصى را به خداوند نسبت داده اند. در گزارش این منابع چنین اندیشه اى به بیان بن سمعان و مغیره بن سعید نسبت داده شده است.(۳۰)

۳. اندیشه حلول و تناسخ: مقصود از این اندیشه آن است که روح از بدن انسانى به بدن انسان دیگر منتقل مى شود و آن که به ظاهر او را مرده پنداشته ایم نمى میرد، بلکه روح او به آسمانها مى رود تا سپس در انسان دیگر حلول کند. شهرستانى این اندیشه را به یکى از اصول شاخه هاى خطابیه جناحیه، بیانیه و کیسانیه نسبت داده است.

۴. مرگ ظاهرى (دوسه تیسم dosetism): یکى از دیگر عقایدى که از غالیان گزارش شده این است که پس از مرگ امام یا پیشوایى که به او عقیده داشتند مدعى مى شدند او تنها بر حسب ظاهر مرده است و آنچه در واقع رخ داده این بوده که روح او به آسمانها عروج کرده و آن که کشته شده یا مرده شخصى دیگر در سیما و صورت او بوده است. از دیدگاه فریت لندر این عقیده با پندارهاى گروهى از بدعتگذاران مسیحى پیوند دارد و تحت تأثیر گروهى از مانویان که به کیش مسیحى در آمده و بعدها مسلمان شده بودند به اسلام نیز رخنه کرد. چنین عقیده اى را در باره امام على (علیه‌السلام) به عبداللّه بن سباء، در باره ابوالخطاب به خطابیه و در باره ابومسلم خراسانى به رزامیه نسبت داده اند.(۳۱)

۵. اندیشه نبوت مستمر : از غالیان چنین نقل مى شود که روح نبوت را حقیقتى واحد دانسته اند که در اشخاص مختلف ظهور یافته و پس از حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) امکان ظهور آن در شخصیت امام على (علیه‌السلام) وجود دارد و نبوت در او نیز تجلى پیدا کرده است. سرچشمه این عقیده را ولهوزن به آراى یهودیان و مواعظ بر ساخته منسوب به کلیمانت باز مى گرداند و فریت لندر آن را مستقیماً از آراى کلیمانت مى شمرد.(۳۲)

۶. گرایش به الحاد و اباحیگری: منابع فرقه شناختى سنّى در پاره اى موارد و به گروههایى از غالیان اباحیگرى و الحاد را نسبت مى دهند، چنان که از فرو نهاده شدن تکلیف به حرامها و واجبهاى ظاهرى نزد جناحیه، منصوریه و معمریه سخن به میان آورده اند. تمایل عمومى منابع یاد شده به آن است که سرچشمه این عقیده را آراى فرقه هاى مجوس از قبیل مزدکیه و زروانیه معرفى کنند.(۳۳)

۷. اندیشه تقدیس اعداد: گاه در میان فرقه هایى از اهل غلو و تأویل نمونه هایى از مقدس شمردن برخى اعداد دیده مى شود، چنان که نزد قرامطه و منصوریه عدد هفت از تقدیس برخوردار بوده است. حمزه بن عماره بربرى که از پیشینیان غالیان است نیز از هفت سبب از اسباب آسمانى که بر او نازل شده سخن به میان آورده و نزد بهائیان نیز عدد ۱۹ محترم است. عرفان عبدالحمید این گرایش را اثر پذیرفته از فلسفه فیثاغورثیان دانسته است.(۳۴)

چنین مى نماید که عرفان عبدالحمید در گزارش ارزشمند خود درباره مشخصه هاى فکرى غالیان برخى از عقاید آنان را فروگذار کرده است. از آن جمله مى توان از عقیده به بداء و رجعت نیز نام برد که شهرستانى آنها را در کنار تشبیه و تناسخ، چهار ویژگى فکرى مشترک میان همه غالیان معرفى کرده است.(۳۵) اما علت رویگردانى عبدالحمید از ذکر این دو عقیده در باب عقاید غالیان گرایش عمومى شیعیان دوازده امامى به رجعت و بداء است.

۸. تفویض : اما از اینها که بگذریم، یکى از مهم ترین عقاید غالیان که در منابع شیعى نیز با نکوهش و انکار از آن یاد شده عقیده به تفویض است و از همین روى، چونان که گذشت بخش عمده غالیان را در منابع شیعى مفوضه خوانده اند. تفویض بدان معنى که غالیان معتقد بودند و منابع شیعى آن را از عقاید اثنى عشریه نفى مى کنند، عبارت از این بود که از سویى اعتراف داشتند که امامان علیهم السلام حادث و آفریده خدایند و قدیم نیستند. و از سویى دیگر خلق و رزق را به آنان نسبت مى دادند و مدعى بودند خداوند آنان را به صورتى ویژه آفریده و کار جهان را با همه آنچه در آن هست و نیز افعال بندگان را به آنان واگذارده و تفویض کرده است.(۳۶)

این کلیاتى از عقاید غالیان است که در منابع سنّى و شیعى مى توان بدانها دست یافت؛ اما پیش از به پایان بردن این مبحث یادآورى یک نکته لازم به نظر مى رسد.

یادآورى: آنچه از عقاید غالیان نقل شد هم از سوى محافل سنّى و هم از سوى محافل اعتدالگراى شیعى مردود دانسته شده است، چونان که منابع فرقه شناختى سنّى به همین اعتبار به کفر و زندقه غالیان حکم کرده اند.(۳۷) در منابع شیعى نیز از نخستین سده هاى شکل گیرى مکتب کلامى شیعه از نادرستى این عقاید سخن گفته شده است، براى نمونه، شیخ صدوق درباره غالیان قاطعانه مى نویسد:

«عقیده ما در باره غالیان و مفوضه این است که آنان به خداوند کافر شده اند و از یهودیان، مسیحیان، مجوس، قدریه، حروریه و از همه صاحبان بدعتها و هوسهاى گمراه کننده بدترند».(۳۸)

ابن بابویه سپس ادامه مى دهد که از دیدگاه ما پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) مسموم شده و امامان شیعه بجز امام مهدى(عج) که زنده است هر کدام یا مسموم شده و یا به قتل رسیده اند. او پس از آن مى گوید:

«اعتقاد ما آن است که این وقایع [یعنى کشته شدن و مسموم شدن] بر وجه حقیقى خود در مورد آنان صورت پذیرفته و چنین نبوده است که آن گونه که تجاوزکنندگان از حدود مقرر در مورد آنان مدعى شده اند، امر بر مردم مشتبه شده باشد، بلکه مردم به چشم خود و نه به تخیل و توهم کشته شدن آنان را دیده اند و در این هیچ شک و شبهه اى در میان نیست. بنابر این، هر کس درباره همه امامان یا حتى یکى از آنان مدعى مرگ ظاهرى شود به هیچ وجه بر دین و آیین ما نیست و ما از او بیزاریم».(۳۹)

شیخ صدوق عقیده به تفویض امر خلق و رزق به امامان را نیز محکوم و روایتى از امام صادق (علیه‌السلام) نقل مى کند که در آن امام (علیه‌السلام) در پاسخ کسى که گفته بود مفوضه مى گویند خداوند محمد (صلی‌الله علیه و آله) و على (علیه‌السلام) را آفریده و سپس کار را به آنان واگذاشته و آنان هستند که مى آفرینند، روزى مى دهند، زنده مى کنند و مى میرانند، فرمود: آن دشمن خدا [که چنین مى گوید] دروغ گفته است. سپس امام (علیه‌السلام) افزود که چون نزد آن مرد [یعنى همان پیرو ابن سبا که به غلو عقیده داشت [بازگشتى این آیه را بر او بخوان که خداوند فرموده است: «اَمْ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَکاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّه ُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ».(۴۰)

در منابع متاخر شیعى نیز همین نفى وانکار در مورد غالیان وجود دارد، چنان که براى نمونه علامه مجلسى در بحار الانوار فصلى را به نفى تفویض و غلو و روایات حاکى از لعن و نفرین غالیان و هشدار به مردم نسبت به آنها و افکار و اندیشه هایشان و بر حذر داشتن مردم از این جماعت اختصاص داده است.(۴۱) همو در مرآه العقول نیز در شرح باب تفویض به ائمه علیهم السلام تنها تفویض در کار احکام دین را به امامان درست دانسته و نوع تفویض در باب خلق و امر و رزق و میراندن و زنده کردن را نادرست شمرده است.(۴۲)

از این روى امروزه نیز در محافل اعتدالگراى شیعى امامى و فقهاى عظام از این تفویض دفاع نمى شود و عقایدى چون تفویض و حلول و همانند آن را باید در آثار و اندیشه هاى تند روانى از سر شاخه هاى مکتب اهل حدیث و حشویه و یا گروههایى چون شیخیه جست؛ اما شیعه اثنى عشریه که متمسّک به کتاب خدا و عترت رسول اللّه (صلی‌الله علیه و آله) است همواره از غلو و تفویض تبرّى داشته ولى فضایل و کمالات ائمه معصومین از عترت پیامبر اکرم را چنان که خود آنان فرموده اند معتقد است و با محبتشان به خداى تعالى تقرب مى جوید.

منابع و مآخذ

۱. ابن ابى الحدید، عبدالحمید بن هبه اللّه (۵۸۶ ۶۵۶)، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، کتابخانه آیه اللّه العظمى مرعشى نجفى، افست از روى چاپ دوم قاهره، داراحیاء الکتب العربیه عیسى البابى الحلبى و شرکاوءه، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۵م ۱۳۸۷ق/۱۹۶۷م.

۲. ابن اثیر جزرى، على بن محمد بن محمد بن عبدالواحد (۵۵۵ ۶۳۰ ق)، الکامل فى التاریخ، تحقیق ابوالفداء عبداللّه قاضى، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م.

۳.ابن بابویه، ابوجعفر محمد بن على بن حسین مشهور به صدوق (۳۱۱ ۳۸۱ق)، من لایحضره الفقیه، به تصحیح و پاورقى على اکبر غفارى، چاپ دوم: قم، جماعه المدرسین فى الحوزه العلمیه، بى تا.

۴ همو، الاعتقادات، تحقیق عصام عبدالسید، تهران، المؤتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق/ ۱۳۷۱ش.

۵. ابن حزم، على بن احمد اندلسى ظاهرى (۳۸۴ ۴۵۶ق)، الفصل فى الملل و الاهواء والنحل، با حواشى احمد شمس الدین، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۲۰ق / ۱۹۹۹م.

۶.ابن کثیر، اسماعیل بن عمر دمشقى قرشى (۷۰۰ ۷۷۴ق)، البدایه والنهایه، بیروت، مکتبه المعارف، بى تا.

۷.امین، احمد (۱۸۸۶ ۱۹۵۴م)، فجر الاسلام، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۱م.

۸. جعفریان، رسول، تاریخ سیاسى اسلام از سال چهل تا سال صد هجرى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، بهار ۶۹.

۹. حسین، طه (۱۸۸۹- ۱۹۷۳م)، على و بنوه، چاپ هفتم: قاهره، دارالمعارف بمصر، بى تا.

۱۰. سبحانى، جعفر، بحوث فى الملل والنحل، دراسه موضوعیه مقارنه للمذاهب الاسلامیه، قم، موسسه النشر الاسلامى التابعه لجماعه المدرسین بقم المقدسه، ۱۴۱۶ق.

۱۱.شیبى، کامل مصطفى، الصله بین التصوف والتشیع، چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف بمصر، بى تا.

۱۲.همو، الفکر الشیعی والنزعات الصوفیه حتى مطلع القرن الثانى عشر الهجرى، بغداد، مکتبه النهضه، ۱۳۸۶ق/ ۱۹۶۶م.

۱۳. طبرى، محمد بن جریر (۲۲۴ ۳۱۰ ق)، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۷ ق.

۱۴. عبدالحمید، عرفان، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، بغداد، مطبعه اسد، بى تا.

۱۵.فیاض، عبداللّه ، تاریخ الامامیه و اسلافهم من الشیعه منذ نشأه التشیع حتى مطلع القرن الرابع الهجرى، چاپ دوم: بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۴۰۶ق/ ۱۹۸۶م.

۱۶.مجلسى، محمدباقر (۱۰۳۷ ۱۱۱۱ق)، بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، چاپ دوم: بیروت، موسسه الوفاء، ۱۴۰۳ ق / ۱۹۸۳م.

۱۷. همو، مرآه العقول فى شرح اخبار آل الرسول، تحقیق و تصحیح سیدهاشم رسولى محلاتى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۰۴ق/۱۳۶۳ش.

۱۸. محمد بن محمد بن نعمان (۳۳۶ ۴۱۳ق)، تصحیح اعتقادات الامامیه، تحقیق حسین درگاهى، تهران، الموتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق/۱۳۷۱ش.

۱۹.مدرسى طباطبایى، حسین، مقدمه اى بر فقه شیعه، کلیات و کتاب شناسى، ترجمه محمد آصف فکرت، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۶۸ش.

۲۰.همو، مکتب در فرایند تکامل: نظرى بر تطور مبانى فکرى تشیع در سه قرن نخستین، ترجمه هاشم ایزدپناه، چاپ دوم: بى جا، ۱۳۷۵.

۲۱.نشار، د. على سامى، نشأه الفکر الفلسفى فى اسلام ، چاپ چهارم: بى جا، دارالمعارف، ۱۹۶۶م.

۲۲. نوبختى، ابومحمد حسن بن موسى (سده سوم)، فرق الشیعه ، نجف، المکتبه المرتضویه ، ۱۳۵۵ ق / ۱۹۳۶م.

۲۳.وردى، على، مهزله العقل البشرى، [بغداد]، دارکوفان، بى تا ، تاریخ مذکور در صفحه پایانى کتاب ۱۹۶۵ م.

۱. بنگرید به: شهرستانى، الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۷۳.

۲.بنگرید به: ابن خلدون، المقدمه، ص ۱۹۸.

۳.شاید همین عدم تمایز میان معناى لغوى و مفهوم اصطلاحى دقیق این واژه در مورد بخشى از طوایف شیعى است که سبب شده نویسنده کتاب غالیان نمونه هایى از غلو نسبت به کسانى نزد اهل سنت را نیز در شمار مصداقهاى غلو و غالیان، در مفهوم اصطلاحى آن بیاورد. بنگرید به: صفرى فروشانى، غالیان، ص ۳۶ و پس از آن.

۴. بنگرید به: تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۱.

۵.زمر/ ۳۰: تو مى میرى و آنان نیز مى میرند.

۶. روایتهاى تاریخى حاکى از این امر را بنگرید در: طبرى، تاریخ الامم والملوک، ج ۲، ص ۲۳۳ و ۲۵۸؛ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۲۴۲ و ۲۴۳

۷.بنگرید به: شیبى، الصله بین التصوف والتشیع، ص ۱۲۱ و ۱۲۲.

۸.متن روایت را بنگرید در: طبرى، تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۴۹؛ ابن اثیر، الکامل، ج ۳، ص ۱۳۴.

۹.سیدرضى، نهج البلاغه، حکمت ۱۱۷ و به همین مضمون حکمت ۴۶۹.

۱۰. بنگرید به: مجلسى، بحار الانوار، ج ۲۵، ص ۲۷۸ – ۲۷۳، ح ۱۹.

۱۱.بنگرید به: همان، ج ۲۵، ص ۲۸۴، ح ۳۴.

۱۲. وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۶۴ ۶۲.

۱۳.بنگرید به: طه حسین، على و بنوه، ص ۱۸۸.

۱۴.براى نمونه بنگرید به: شیبى، الصله بین التشیع و التصوف، ص ۱۲۲؛ فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۹۱ و ۹۲؛ وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۶۶- ۶۲.

۱۵. بنگرید به: وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۶۶.

۱۶.همان، ص ۶۷.

۱۷.همان.

۱۸.بنگرید به: نشار، نشأه الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج ۲، ص ۶۸ و ۶۹؛ امین، فجر الاسلام، ص ۲۷۰ و ۲۷۱؛ فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۸۹ -۸۷

۱۹.بنگرید به: فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۶۳ و ۸۸.

۲۰.بنگرید به: ولهوزن، تاریخ سیاسى صدر اسلام شیعه و خوارج، ص ۳۹.

۲۱.فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۸۸.

۲۲. براى نمونه بنگرید به: نشار، نشأه الفکر الفلسفى، ج ۲، ص ۶۸ و پس از آن؛ امین، فجر الاسلام، ص ۲۶۸ و پس از آن؛ فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۸۶ و پس از آن؛ وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۵۱ و پس از آن؛ شیبى، الصله بین التشیع والتصوف، ص ۱۲۱ و پس از آن؛ همو، الفکر الشیعى والنزعات الصوفیه، ص ۳۰ ۲۰؛ عبدالعال، حرکات الشیعه المتطرفین، ص ۱۸ و پس از آن؛ عبدالحمید، دراسات فى الفرق والعقائد الاسلامیه، ص ۷۱ و ۷۲.

۲۳.بنگرید به: صفرى فروشانى، غالیان، ص ۵۱ ۴۲.

۲۴.مدرسى طباطبایى، مکتب در فرایند تکامل، ص ۲۹ و ۳۰.

۲۵.همان، ص ۳۱ و ۳۲.

۲۶.همان، ص ۶۳ و ۶۴.

۲۷.همان، ص ۶۶ و ۶۷.

۲۸.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق والعقائد الاسلامیه، ص ۷۰ و ۷۱، به نقل از: اشعرى، مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص ۷۷، ۸۰ و پس از آن؛ شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۲۰۹ ۲۰۳ و ج ۲، ص ۱۳، ۱۵ و ۱۶؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۵۰؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۷۸ ، ۸۲، ۱۰۵، ۱۰۸، ۱۱۰ و ۱۱۱؛ ابن حزم، الفصل، ج ۴، ص ۴؛ فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ص ۵۷، ۵۸ و ۶۱.

۲۹.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق والعقائد الاسلامیه، ص ۷۱ و ۷۲، به نقل از: گلدزیهر، العقیده والشریعه، ص ۲۹۴؛ ولهوزن، الاحزاب المعارضه فى صدر الاسلام، ص ۲۴۱.

۳۰.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، به نقل از: شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۱۴۱؛ فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ص ۶۲ و ۸۲ ؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۲۱۴؛ خیاط ، الانتصار، ص ۶.

۳۱. بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، ص ۷۷ و ۷۸، به نقل از: بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۴۳ و ۱۴۸؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۰۸ و ۱۰۹؛ نوبختى، فرق الشیعه، ص ۶۰ ۴۰؛ ابن حزم، الفصل، ج ۴، ص ۱۸۷.

۳۲. بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، ص ۷۹ و ۸۰ ، به نقل از: بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۵۰؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۱۴؛ ولهوزن، الاحزاب المعارضه فى صدر الاسلام، ص ۲۴۹؛ گلدزیهر، العقیده والشریعه، ص ۲۴۰.

۳۳.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، به نقل از: شهرستانى، الملل و النحل، ج ۲، ص ۸۶ ؛ فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ص ۸۹ ؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۶۰؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۱۹.

۳۴.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، ص ۸۲ و ۸۳.

۳۵.بنگرید به: شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۱۷۳.

۳۶. بنگرید به: مفید، تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۳ و ۱۳۴.

۳۷.براى نمونه بنگرید به: اشعرى، مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص ۸۷ – ۶۵ ؛ ملطى، التنبیه والرد، ص ۱۸ و پس از آن؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۲۵۴ و پس از آن؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۰۸ و پس از آن.

۳۸.ابن بابویه، الاعتقادات، ص ۹۷.

۳۹.همان، ص ۹۹.

ناگفته نماند شیخ مفید درباره روا بودن مرگ بر امامان علیهم السلام از آنچه شیخ صدوق نیز گفته است فراتر مى رود و این سخن استاد خود را که رحلت هر یک از امامان را یا به قتل یا به مسموم شدن دانسته چنین نقد کرده است:

«آنچه قطعى است این است که امیرموءمنان (علیه‌السلام) ، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام به کشته شدن از دنیا رفتند و به مرگ عادى رحلت نکردند. موسى بن جعفر (علیه‌السلام) نیز از کسانى است که پس از این بزرگان به مسموم شدن رحلت کرد. درباره امام رضا (علیه‌السلام) نیز قوى تر همین است، هر چند در این خصوص تردید وجود دارد؛ اما در باره دیگر امامان راهى به این داورى وجود ندارد که گفته شود مسموم شده، به قتل رسیده، یا به شکنجه و زندان رخت از میان بر بسته اند». بنگرید به: مفید، تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۱ و ۱۳۲.

۴۰.رعد / ۱۶؛ یا براى خدا شریکانى قرار داده اند که مانند آفرینش او آفریده اند و در نتیجه [این دو [آفرینش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو خداوند آفریننده هر چیزى است و او یگانه قهار است.

۴۱.بنگرید به: مجلسى، بحار الانوار، ج ۲۵، ص ۳۵۰- ۲۶۱.

۴۲.بنگرید به: همو، مرآه العقول، ج ۳، ص ۱۵۵- ۱۴۱.

منبع:مجله مشکوه، شماره ۸۲

حسین صابرى

مدعیان تولی و تبرای ایمانی

بسیاری از مردم تنها مدعیان ایمان هستند و هرگز معیار دوستی و دشمنی هایشان خدا نیست، بلکه خواسته ها و هواهای نفسانی شان حرکات و سکنات ایشان را تعیین و مشخص می کند و خواسته های دل است که ریسمان بر گردن آنان افکنده و به هر سوی که بخواهد می کشاند.

به سخن دیگر، بسیاری از مؤمنان همچون یهودیانی هستند که مدعیان محبت الهی و مدعیان دوستی با خدایند.[۱]

خداوند برای این که دوستان واقعی از مدعیان شناخته شوند در آیه ۶۹ سوره نساء شماری از گروه ها و اقشار مؤمن را که دوستان واقعی خداوند هستند معرفی می کند و می فرماید: این افراد دوستان واقعی خداوند هستند و بر همین اساس در دنیا و آخرت از نعمت های خاص الهی برخوردار و بهره مند می باشند. این گروه دوستان واقعی خدا، کسانی چون پیامبران، صدیقان، شهیدان یا گواهان اعمال مردم، صالحان و همه همراهان نیک و صادق پیامبر(ص) هستند که در اطاعت مطلق او هستند.

از نظر قرآن، دوستان واقعی کسانی هستند که در اطاعت از پیامبر (ص) چون و چرا نمی کنند و مطیع محض آن حضرت هستند.[۲] آنان سبک زندگی خود را چنان قرار می دهند که گام به گام بر سیره و سنت آن حضرت باشند و از آن تخطی نکنند و گفتار و کردار پیامبر(ص) و دیگر اسوه های مطلق الهی، یعنی اهل بیت(ع) را الگوی فکری و رفتاری خویش قرار می دهند.[۳]

از این رو در زندگی از سبک زندگی اهل بیت(ع) سرمشق می گیرند و در برابر مؤمنان، فروتن[۴] و در برابر کافران سرفراز و اهل عزت، اهل اطاعت محض از فرمان های پیامبر(ص) و اهل بیت(ع)،[۵] اهل جهاد و مجاهدت[۶] بی پروا در برابر مخالفان و سرزنش کنندگان، اهل انفاق در راه خدا،[۷]اهل اطعام[۸] و مانند آن می باشند.

اما مدعیان دروغین نه تنها سبک زندگی خویش را براساس آموزه ها و رفتار و گفتار پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) سامان نمی دهند، بلکه اهل دوستی حتی با دشمنان و کافران و مشرکان هستند و با آنان ارتباط برقرار کرده و ارتباط پنهان و آشکاری با آنان دارند.[۹] و آیات بسیار دیگر حب و بغض ایمانی، اقتضای این را دارد که شخص تولی و تبری و دوستی کردن و دشمنی کردن هایش را بر محور حق و ایمان سامان دهد. برائت جویی او مشرکان و کافران را به سبب شرک و کفر داشته باشد؛ چنان که حضرت ابراهیم(ع) اسوه انسان ها این گونه بوده است.[۱۰]

مدعیان دروغین، حب و بغض و دشمنی و دوستی شان مبتنی بر هواهای نفسانی است؛ از این رو با مؤمنان سر لجبازی دارند و کینه شان را به دل می گیرند، چرا که آنان را از منکر و زشتی برحذر داشته یا به نقد رفتار و گفتار آنها پرداخته اند. نظارت دیگران را که حکم و وظیفه مسلمانی است، فضولی در کار خود می دانند و بی تفاوتی کافران نسبت به رفتار و گفتار را عین تمدن و مدنیت می دانند و به این گونه تفکر و رفتار گرایش می یابند. این گونه است که دوستان خویش را از کافران و مشرکان قرار می دهند که کاری به کارشان ندارند و به اصطلاح در حریم خصوصی و شخصی ایشان دخالت نمی کنند.

برخی از این مدعیان ایمان، کسانی هستند که کارهای مؤمنان را به تمسخر می گیرند و نماز و عبادت­شان را استهزا می کنند. اینان هرچند که خود را در سنگر ایمان و مؤمنان معرفی می کنند، ولی با ساختن جوک و لطیفه درباره مؤمنان و اهل آن، زمینه سرزنش و نکوهش مؤمنان را فراهم می آورند و آب به آسیاب دشمن می ریزند و جو اجتماعی را علیه مؤمنان فراهم می کنند؛ از این رو خداوند به کسانی که برای اهل ایمان و کارهای مؤمنان، لطیفه و جوک می سازند و خواسته و ناخواسته هنجارها و ارزش های بلند و والای اجتماعی را به تمسخر می گیرند و از ارزش می اندازند و یا با بیان برخی از نکات و لطایف، زشتی ها را خوب و ارزشی جلوه می دهند، هشدار می دهد و آنان را از این رفتار زشت برحذر می دارد؛ زیرا این گونه رفتار و کردار هماهنگی و همکاری با دشمنان و کافران و مشرکان است.[۱۱]

خداوند در سوره مائده به یکی از مصادیق این رفتار تمسخرآمیز اشاره می کند و به کسانی که هماهنگ با دشمنان و کافران به استهزای نماز و اذان و آیین های اسلامی می پردازند و بر رسوم و آداب اسلامی خرده می گیرند و با لطیفه و جوک سازی علیه آیین های اسلامی عمل می کنند، هشدار شدید می دهد و از این گونه دوستی و همکاری با دشمنان می ترساند.

آفات تولی

غلو آفت تولی و تبری

ممکن است انسان در اثر نادانی یا غلبه احساسات و یا پیروی از هوای نفس در عشق ورزیدن به اهل بیت (ع) دچار افراط و تفریط گردد و در نتیجه علاوه بر این­که از کار خویش هیچ بهره ای نمی برد، دچار زیان و هلاکت ابدی می گردد. مولای متقیان به این آفات بنیان برانداز اشاره کرده و در نهج البلاغه در مورد افرادی که در دوستی و محبت آن حضرت دچار انحراف می گردند می فرماید:‏دو گروه نسبت به من هلاک می گردند: کسی که در دوستی من افراط کند و شدت عشق و علاقه او را به انحراف از حق دچار نماید و کسی که در اثر شدت دشمنی با من به سوی باطل رود. بهترین مردم نسبت به من کسانی هستند که راه اعتدال را بپیمایند، از آن ها جدا نشوید.[۱۲]

همچنین آن بزرگوار عده ای را که در مورد اهل بیت (ع) غلو می کردند؛ یعنی در مدح و ستایش و بیان فضائل و مناقب آنان افراط نموده و مقام الوهیت را به آن بزرگواران نسبت می دادند برحذر داشته و مرز ابراز محبت را چنین بیان می کند: از غلو در محبت ما بپرهیزید و اعتقاد داشته باشید که ما مخلوق و پرورده خداییم و آن گاه از فضایل ما هرچه دوست دارید بگویید.[۱۳]

البته پدیده افراط گرایی در تاریخ اسلام یک عقیده خطرناکی بود و عده ای را هم به گمراهی و ضلالت کشانید. این اعتقاد فاسد در مورد شخص امام علی (ع) بیشتر بود، برای همین آن حضرت برای آگاهی بیشتر دوستان خویش با یک مثال، حقیقت مطلب را بیان می کند و می فرماید: «مثل من در میان این امت همچون عیسی بن مریم (ع) است، گروهی او را دوست داشتند و در محبت آن حضرت افراط نمودند و در نتیجه هلاک شدند و عده­ای هم به وسیله دشمنی با آن حضرت به بیراهه رفته و نابود شدند.

ابو محمد شریف از عبد اللَّه بن جریر قطان روایت کند که گفت: شنیدم عمر بن على بن الحسین می­گفت: آن کس که در باره دوستى ما از حد بگذرد مانند کسى است که در دشمنى ما از حد گذرانده، براى ما حقى است به خاطر نزدیکى ما به رسول خدا (ص)، و حق دیگرى است که خداوند براى ما قرار داده، پس هر کس آن را واگذارد چیز بزرگى را واگذاشته، ما را در آن جایگاهى در آورید که خداوند درآورده، و در باره ما آنچه را که در ما نیست، نگوئید.[۱۴]

پی نوشتها

[۱] . مائده، ۱۸، یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم بگو پس چرا شما را به گناهانتان عذاب مى‏کند.

[۲] . مائده، ۱۸، یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم بگو پس چرا شما را به گناهانتان عذاب مى‏کند.

[۳] . بقره، ۱۷۷؛ انسان، ۸ ؛ احزاب،۲۱٫

[۴] . مائده،۵۴، بر مؤمنان نرم و بر کافران سخت باشند.

[۵] . نساء، ۵۹، اى کسانى که ایمان آورده‏اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا و صاحبان امر را که از شما هستند.

[۶] . مائده، ۵۴٫

[۷] . بقره، ۱۷۷، مال خویش را با آن که دوست مى‏دارد به خویشاوندان و یتیمان و فقراء و درمانده دور از وطن و سائلان و در آزادى بردگان مى‏دهند.

[۸] . انسان،۸، و اطعام مى‏کنند طعام را با احتیاج به آن، به فقیر و یتیم و اسیر.

[۹] . آل عمران، ۲۸؛ نساء، ۱۴۴؛ توبه، ۲۳؛ ممتحنه،۱٫

[۱۰] . توبه، ۱۱۴٫

[۱۱] . مائده،۵۷ و ۵۸٫

[۱۲] . امام على بن ابى طالب (ع)، نهج البلاغه، ص۱۸۴، انتشارات دار الهجره قم، چاپ اول‏.

[۱۳] . مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج‏۱۰، ص ۹۲، نشر، اسلامیه، تهران، چاپ، مختلف، چاپ مکرر.

[۱۴] . مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ترجمه، محلاتی، رسول ، ج ‏۲، ص ۱۶۸، ناشر، اسلامیه،تهران، چاپ دوم، بیتا‏.

منبع: اسلام پدیا(بخشی از مقاله مفصل)

ویژگى های ائمه و غلو

شبهه:

بسیاری از مخالفین شیعه، شیعیان را به غلو متهم می کنند و می گویند آنان در حق امامان شان گرفتار غلو شده اند. و برای این ادعای شان فرقه های غالیه را به عنوان شیعه نام می برند.

پاسخ شبهه

وصف امام به این که داراى عصمت، اعلمیت و افضلیت است، معنایى جز این ندارد که آنان بندگان مخلص خدایند که عنایت الهى شامل آنان شده و او چون افراد را بهتر مى شناسد، آنان را پیشوایانى قرار داده است که به امر خدا هدایت مى کنند، در همان حال بندگان مکرّم الهى اند، او را نافرمانى نمى کنند و به فرمان او عمل مى کنند. پس هر کس در حق آنان افراط و تفریط و غلوّ کند، گمراه است.

پس فرقه هاى غلوّ کننده در حق آنان شیعه نیستند، هر چند خود را به شیعه نسبت دهند. ائمه از اهل بیت(علیه السلام) نیز پیروان خود را از تفریط و غلوّ برحذر داشته اند. پس فرقه هاى منقرض شده اى هم چون خطابیه، مغیریه و غیر این ها که از غُلات بودند، در حقیقت شیعه نیستند. سخن امیرالمؤمنین(علیه السلام) در شناساندن ائمه اهل بیت(علیه السلام) در این مورد کافى است:

«هیچ کس از این امت، با آل محمد(صلى الله علیه وآله) قیاس نمى شود و هرگز آنان که از نعمت وجود آنان پیوسته برخوردار بوده اند، با آنان برابر نیستند، آنان پایه دین و ستون یقین اند. غلوّ کننده به آنان بر مى گردد و از پى در آینده به آنان مى پیوندد وویژگى هاى حقولایت براى آنان است و وصایت و وراثت در این خاندان است.»(۱)

افزون بر این، امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) دعایى دارد که جایگاه و موضع ائمه اهل بیت را نسبت به غُلات روشن مى کند، حضرت در دعایش چنین دارد:

«خداوندا، من از حول و قوه، برى هستم. هیچ قدرت و نیرویى جز از تو نیست، خداوندا به تو پناه مى برم و به آستانت بیزارى مى جویم از کسانى که براى ما آن چه حقّ ما نیست ادعا مى کنند. خدایا من به درگاهت بیزارى مى جویم از آنان که در باره ما چیزى مى گویند که خودمان در باره خویش نگفته ایم. خداوندا، آفرینش براى تو و روزى از سوى توست، تنها تو را مى پرستیم و تنها از تو یارى مى طلبیم. خداوندا، تو آفریدگار ما و آفریدگار پدران پیشین و نیاکان دیگر مایى. خدایا، پروردگارى جز براى تو سزاوار نیست و الوهیت و خدایى جز شایسته تو نیست. پس مسیحیانى را که عظمت تو را کوچک شمردند لعنت کن، هم چنین مردمى را که همانند سخن آنان را گفته اند و باور دارند لعنت کن. خداوندا، ما بندگان تو و فرزندان بندگان توییم، براى خودمان مالک سود و زیان و مرگ و حیات و نشور نیستیم. خدایا، هر که ما را پروردگار پندارد، از او بیزاریم. هر کس خیال کند خلقت و روزى به دست ماست، ما از او بیزاریم، آن گونه که حضرت عیسى(علیه السلام) از مسیحیان بیزار است. خداوندا، ما آنان را به آن چه ادعا مى کنند نخوانده ایم. پس ما را به آن چه مى گویند مؤاخذه مکن. آن چه را ادعا مى کنند بر ما ببخشاى و هیچ یک از آنان را روى زمین زنده نگذار. همانا اگر آنان را واگذارى، بندگانت را گمراه مى کنند و جز فاجر و کافر به دنیا نمى آورند.»(۲)

پی نوشتها

۱ . نهج البلاغه، خطبه ۲ (لا یقاس بآل محمد(صلى الله علیه وآله) من هذه الأمه احد…).

۲. سیماى عقاید شیعه، ص ۲۱۳.

امام حسن عسکری (ع) و جلوه هایی در پاسداری و مرزبانی از قرآن

 امام حسن عسکری(علیه السلام) علاوه بر تفسیر آیات الهی و انجام وظیفه تعلیم، تربیت و آموزش قرآنی و تفسیری، در صحنه فکر و عمل به «پاسداری از قرآن» و «مرزبانی از شریعت با قرآن» نیز می پرداخت. اینک جلوه هایی از تلاش مقدس آن امام را به نظاره می نشینیم.

پاسداری از قرآن

از زمان نزول قرآن همیشه شبهات و سؤالاتی پیرامون برخی آیات قرآنی یا کل قرآن مطرح بوده است، جدای از منشأ خیر اندیشانه یا مانع تراشانه این سؤالات و شبهات، باید گستردگی آن را مرتبط با رویکرد علمی، فلسفی، فقهی و… در هر عصر نسبت به قرآن دانست.

از این روی در عصر برخی امامان مثل امام عسکری(علیه السلام) و قبل از آن امام صادق(علیه السلام) و… شاهد شبهاتی گسترده که گاه پیامدهای اجتماعی و سیاسی مهمی هم داشت مانند

مسئله قدیم بودن قرآن و…بوده ایم. امام عسکری(علیه السلام) خود را پاسدار قرآن می دانست و در مقابل این شبهات، به زدودن غبار از چهره قرآن و عیان کردن واقعیت آن می پرداخت.

قدیم بودن قرآن

ابوهاشم می گوید با خودم گفتم دوست دارم بدانم ابومحمد عسکری(علیه السلام) درباره قرآن چه می گوید آیا آفریده شده یا نه؟ در حالی که قرآن غیر خداست؟ حضرت روبه من کرد و فرمود: آیا حدیث امام صادق(علیه السلام) به تو نرسیده است که فرمود: «وقتی قل هو اللّه احد نازل شد، خداوند برای آن چهار هزار بال آفرید. پس بر هر گروهی از فرشتگان که می گذشت، همه در برابرش فروتنی می کردند و می گفتند این نسب (شناسنامه) پروردگار متعال است.(۱) امام عسکری(علیه السلام) به نقل ابن شهر آشوب، هم چنین در جواب ابوهاشم (قرآن آفریده است یا نه؟) فرمود: ابوهاشم خداوند آفریدگار هرچیز است و هرچه جز او آفریده است.(۲) امام عسکری(علیه السلام) طبق این دو روایت به روش روایی و نیز قرآنی پاسخ شبهه قدیم بودن قرآن را داده است.

نسبت بداء به خداوند

از جمله انحراف هایی که برخی با توجه بر آیات قرآن مانند: آیات مربوط به تعویض قبله، مرتکب شده اند، مسئله نسبت دادن بداء به خداوند است. امام عسکری(علیه السلام) با روش روایی و بیان شأن نزول، این شبهه را چنین می زداید: امام حسن عسکری(علیه السلام) می فرمود: زمانی که پیامبر خدا(ص) در مکه بود، خدای متعال فرمان داد در نمازش رو به سوی بیت المقدس کند و کعبه را میان خود و آن قرار دهد، اگر ممکن شود. و اگر ممکن نشد، رو به بیت المقدس کند، هر طور که شد.

پیامبر خدا(ص) در طول سیزده سالی که در مکه بود، چنین کرد. چون به مدینه رفت، در آنجا پایبند بود رو به بیت المقدس باشد، رو به آن کرد و هفده یا شانزده ماه از کعبه روی برگرداند. گروهی از سرکشان یهود شروع کردند به گفتن اینکه: «به خدا قسم! محمد نمی داند چگونه نماز می خواند، او به قبله ما رو می کند و در نمازش شیوه و عبادت ما را پیش گرفته است.»

وقتی سخن آنها به گوش پیامبر خدا(ص) رسید، بر او سخت آمد و از قبله آنان خوشش نیامد و کعبه را دوست داشت. حضرت جبرئیل آمد. پیامبر فرمود: ای جبرییل دوست دارم خداوند مرا از بیت المقدس رو به کعبه برگرداند. آنچه از سوی یهودیان نسبت به قبله خود به گوشم می رسد، آزارم می دهد. جبرئیل گفت: از خدا بخواه روبه کعبه ات بگرداند، او خواسته ات را رد نمی کند و تو را از درخواستت محروم نمی سازد. چون دعایش به پایان رسید، جبرئیل بالا رفت.پس از ساعتی برگشت و گفت: بخوان ای محمد «قد نری تقلّب وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ماکنتم ففولّوا وجوهکم شطره…؛(۳) می بینیم که صورتت را به سوی آسمان بر می گردانی. پس تو را به قبله ای خواهیم گرداند که آن را بپسندی. پس چهره ات را به سوی مسجد الحرام برگردان و هرجا که بودید، صورتهایتان را به طرف آن برگردانید.»

یهودیان در آن هنگام گفتند: «چه چیزی آنان را از قبله ای که داشتند، برگرداند…»(۴) خداوند بهترین پاسخ را به آنان داد: «قل للّه المشرق و المغرب…؛(۵) بگو مشرق و مغرب از آن خداست.»

امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمود:

گروهی از یهود نزد پیامبر آمدند و گفتند: ای محمد! این قبله بیت المقدس است که چهارده سال به سوی آن نماز خواندی، اکنون چرا رهایش کردی؟ آیا آنچه پیش تر می کردی حق بود که به باطل رو کردی؟ چرا که آنچه مخالف حق باشد، باطل است. یا قبله نخستین باطل بود. پس در این مدت بر باطل بوده ای. پس چه چیزی ایمن می دارد که اکنون بر باطل باشی؟ پیامبر فرمود: آن حق بود، این هم حق است. خداوند می فرماید: «قل للّه المشرق و المغرب یهدی من یشاء الی صراطٍ مستقیم؛ بگو مشرق و مغرب مال خداست. هرکه را بخواهد، به راه راست هدایت می کند. ای بندگان خدا! اگر خدا صلاح شما را در روی کردن به مشرق بداند، به آن فرمان می دهد و اگر در مغرب بداند، به آن فرمان می دهد و اگر در غیر این دو بداند به همان دستور می دهد. پس تدبیر الهی را درباره بندگانش و اراده او را در مصلحت خودتان انکار نکنید.

سپس پیامبر به آنان فرمود: شما کار و تلاش را در روز شنبه تعطیل کردید و در روزهای دیگر انجام دادید باز هم شنبه تعطیل کردید و پس از آن کار کردید، آیا حق را رها کرده و به باطل روی آوردید یا باطل را ترک کرده و به حق روی آورید؟ یا باطل را به سوی باطل یا حق را به سوی حق ترک کردید؟ هرگونه که خواستید بگویید، همان سخن و پاسخ پیامبر به شماست. گفتند: کار نکردن در شنبه حق است کار کردن پس از آن هم حق است. پیامبر فرمود: قبله بودن بیت المقدس در آن وقت حق بود و قبله بودن کعبه در این وقت حق است.

به او گفتند: ای محمد در نماز به سوی بیت المقدس، برای فرمان پروردگارت به عقیده خودت «بداء» و تغییر نظر پیش آمده که تو را به سوی کعبه برگرداند؟ فرمود: نظر خدا عوض شد، او سرانجامها را می داند و بر مصلحتها تواناست، نه بر خود، کار غلطی را جبران می کند و نه رأی تازه ای بر خلاف نظر پیشین می یابد. او منزّه از این است مانعی هم برای او از انجام خواسته اش پدید نمی آید. تغییر نظر برای کسی است که چنین باشد و او از این صفات منزّه است.

سپس فرمود: ای قوم یهود! از خدا به من خبر دهید آیا بیمار نمی کند، سپس سلامتی می دهد، تندرست نمی کند، سپس بیمار می کند، آیا نظرش برگشته؟ آیا زنده نمی کند و نمی میراند؟( آیا شب را پس از روز و روز را پس از شب نمی آورد؟) آیا در همه اینها نظرش برگشته است؟ گفتند: نه فرمود: همین گونه خداوند پیامبرش محمد را فرمان داد به سوی کعبه بازگردد. پس از آنکه او را فرمان داده بود به سوی بیت المقدس نماز بخواند و در فرمان اول نظرش عوض نشد…خداوند در وقتی به خاطر مصلحتی که دارد به شما فرمان می دهد، در وقت دیگر به خاطر مصلحت دیگری دستور دیگری می دهد. اگر در هر حال خدا را اطاعت کنید، شایسته پاداش می شوید…»(۶)

تناقض آیات قرآن

شواهد فراوانی بر «تفسیر قرآن با قرآن» از زمان ائمه تا کنون در دست است. مانند معنای لیس علیکم جناح در «اذا ضربتم فی الارض فلیس علیکم جناح ان تقصروا من الصلاه» که امام باقر(علیه السلام) بر اساس آن نماز مسافر را واجب می دانست شکسته باشد و (لاجناح را به معنای وجوب) معنا می کردند و دلیل آن را با آیه دیگری «فمن حج البیت او اعتمر فلاجناح علیه ان یطوّف بهما» توضیح می دادند که در آن فلاجناح به معنای وجوب است و طواف حج واجب است.(۷) و به طور مرسل از پیامبر نقل شده است که القرآن یفسر بعضه بعضاً؛(۸) اما روایاتی هم هست که توهم مخالفت با روش قرآن به قرآن دارد،

مانند حدیث امام صادق(علیه السلام) که «قال ابی ماضرب رجل القرآن بعضه ببعض الّا کفر» پدرم فرمود هیچ کس بعضی از قرآن را به بعضی دیگر نزد مگر اینکه کافر شد.»(۹) محققان معتقدند شاید منظور از این ضرب القرآن، همان تناقض گیری هایی از قرآن است که در زمان امام علی(علیه السلام) و امام عسکری(علیه السلام) زندیقها انجام می دادند، آنان مثل روش قرآن به قرآن، آیات را در مقابل هم قرار می دادند، اما به جای تلاش برای فهم ارتباط و مناسبت آیات، به القای تناقض در آنها دامن می زدند.(۱۰) حکایت اسحاق کندی نمونه روشنی از این گرایش است. ابن شهرآشوب از ابوالقاسم کوفی در کتاب تبدیل چنین نقل می کند:

اسحاق کندی که در زمان خود فیلسوف عراق بود، مشغول تألیف کتابی درباره «ناقض قرآن» شد. وی خود را به آن مشغول و در خانه اش آغاز به تحقیق و تألیف کرد. روزی که یکی از شاگردانش خدمت امام عسکری رسید، حضرت پرسید: آیا میان شما مرد رشیدی نیست که استادتان کندی را از کاری که درباره قرآن به آن مشغول است، باز دارد؟ وی گفت: ما شاگردش هستیم. چگونه شایسته است که در این مورد یا موارد دیگر به او اعتراض کنیم؟ امام فرمود: اگر چیزی به تو بگویم، به او می رسانی؟ گفت: آری. فرمود: نزدش برو و با او هم صحبت شو و در کارها کمکش کن وقتی خوب رفیقش شدی: بگو: مسئله ای برایم پیش آمده است که می خواهم بپرسم. او از تو خواهد خواست که سؤالت را بپرسی. آن وقت بپرس: اگر سخنگوی به این قرآن و صاحب این سخن (خدا) پیش تو بیاید، آیا ممکن است بگوید مقصودش از این گفته ها چیزی غیر از آن است که تو می پنداری؟ او خواهد گفت: آری، ممکن و رواست. چون خدا کسی است که اگر بشنود، می فهمد. وقتی این را پذیرفت، بگو: چه می دانی، شاید مقصودش غیر از آن باشد که تو فهمیده ای ؛ آنگاه معنایی بر خلاف مقصودت خواهد شد. آن شخص نزد کندی رفت و هرآنچه امام فرموده بود، اجرا کرد. تا اینکه سؤالش را مطرح کرد. وی گفت:تکرار کن. او تکرار کرد. اسحاق پیش خود اندیشید و متوجه شد که در لغت چنین احتمالی هست. و در نظر هم شدنی است. گفت: تو را قسم می دهم بگو این نکته را از کجا می گویی؟ گفت: چیزی بر دلم گذشت، با تو در میان گذاشتم. اسحاق نپذیرفت و گفت، تو و کسی که هم اندازه تو باشد، به این نکته نمی رسد. بگو از کجا این را فهمیده ای؟ گفت: ابومحمد (امام عسکری(علیه السلام)) چنین فرمانم داد. گفت: اینک راست گفتی. این سخن جز از چنان خاندانی برنمی آید. سپس آتش خواست و هرچه را نوشته بود، سوزاند.(۱۱)

سؤال از فلسفه آیات

کلینی از اسحاق بن محمد نخعی نقل می کند که فهفلی از امام حسن عسکری(علیه السلام) پرسید چرا زن بینوای ضعیف یک سهم می گیرد، اما مرد دو سهم؟ (این اعتراض به حکمی است که نص قرآن است: للذکر مثل حظّ الانثیین)(۱۲) امام عسکری فرمود: انّ المراه لیس علیها جهاد ولانفقه ولا علیها معقله انما ذلک علی الرجال؛(۱۳) زن نه وظیفه جهاد دارد، نه نفقه و نه دیه خطای، خویشان بر عهده اوست. اینها بر عهده مردان است.»

پیش خودم گفتم به من گفته شده بود که ابن ابی العوجا همین مسئله را از امام صادق(علیه السلام) پرسیده بود و حضرت همین جواب را داده بود. امام عسکری(علیه السلام) فرمود: آری این مسئله، مسئله ابن ابی العوجاء است. هرگاه سؤال یکی باشد. جواب ما نیز یکی است. برای آخرین ما همان جاری است که بر اولین ما. و اولین ما و آخرین ما در دانش برابر است و پیامبر خدا(ص) و امیرمؤمنان(علیه السلام) فضیلت خاص خود را دارند.»(۱۴)

درباره فلسفه روزه نیز که نص قرآنی دارد، امام فرموده است: تا ثروتمند، سختی و گرسنگی را بیابد و به فقیر عاطفه و مهرورزی کند.(۱۵)

سؤال از اخذ میثاق الهی

ابوهاشم می گوید:

نزد ابو محمد(علیه السلام) بودم که محمد بن صالح ارمنی درباره معنی آیه:

«و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و أشهدهم علی انفسهم ألست بربکم قالوا بلی شهدنا؛(۱۶) و آن گاه که پروردگارت از نسل فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را بر (خدایی) خود گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: آری ما گواهی می دهیم.» حضرت فرمود: با این کار معرفت به خدا محقق شد و آن زمان را فراموش کردند، ولی آن را به یاد خواهند آورد و گرنه کسی نمی دانست آفریدگار و روزی دهنده اش کیست؟(۱۷)

سؤال از مرگ

احمد بن حسن حسینی می گوید:

از امام حسن عسکری(علیه السلام) پرسیدند مرگ چیست؟ (یک واژه قرآنی) امام فرمود: تصدیق و باور به چیزی که نمی شود. پدرم از پدرش از امام صادق(علیه السلام) روایت کرد: هرگاه مؤمن بمیرد، مرده نیست. همانا کافر مرده است خداوند می فرماید: «یخرج الحی من المیت؛(۱۸) مرده را از زنده بیرون می آورد.» یعنی مؤمن را از کافر و کافر را از مؤمن.(۱۹)

سؤال از برگزیدگان خدا

ابوهاشم جعفری می گوید از امام عسکری(علیه السلام) درباره این آیه پرسیدم:

«ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن اللّه؛(۲۰) سپس کتاب را به میراث کسانی رسانیدیم که ایشان را از بندگان خود برگزیدیم، پس برخی از آنان به خویش ستمگر بودند و برخی میانه رو بودند و بعضی به اذن خدا در کارهای نیک پیشتاز بودند.»

امام فرمود: همه از خاندان محمد اند. آن که بر خود ستم کرده، کسی که به امام اعتراف ندارد و میانه رو کسی است که امام را بشناسد و پیشتاز کارهای نیک به اذن خدا، امام است.(۲۱)

 مرزبانی از شریعت با قرآن

بخشی از شخصیت قرآنی امام را باید در مقابله اش با مسائل و مشکلات اعتقادی و فکری از طریق قرآن شناخت. امام عسکری(علیه السلام) برای هر مسئله ای، پاسخی شایسته از قرآن ارائه می کند و به این وسیله جلوی بسیاری از انحرافها را از لحاظ مبنایی سد می کند:

رد غلوّ نسبت به ائمه با آیه «بل عبادمکرمون لایسبقونه بالقول..؛»

ادریس بن زیاد کفرتوثایی می گوید:

درباره آنان و ائمه، بسیار افراط می کردم. روزی برای دیدار ابومحمد(علیه السلام) روانه سامرا شدم و خسته از راه سفر وارد شهر شدم. خود را به پلکان حمامی افکندم و خواب مرا در ربود. با ضربه عصای مخصوص ابومحمد(علیه السلام) بیدار شدم. آن بزرگوار را شناختم و به پاخاستم و در حالی که سوار بود و غلامان پیرامونش را گرفته بودند، پشت پا و زانوی حضرت را بوسیدم. این نخستین برخورد من با حضرت بود. امام به من فرمود: ای ادریس «بل عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون؛(۲۲) بلکه آنان (فرشتگان) بندگان مقرب خدایند و در گفتار بر او سبقت نمی گیرند و به فرمان او عمل می کنند.»

عرض کردم: مولای من! همین مطلب مرا بسنده است و من تنها برای این که همین را از شما بپرسم، خدمتان آمده بودم.(۲۳) امام (علیه السلام) با این پاسخ قرآنی وی را متوجه کرد که حتی فرشته ها نیز فرمان بر خدایند و از خود اختیاری ندارند. ائمه نیز بندگان خدایند و در گفتار و عمل تابع او. بنابراین نباید آنان را از شأن بندگی خارج کرد و با غلو و بزرگ نمایی شأن الهی به آنان داد.

رد مفوضه با آیه « و ماتشاؤن الا ان یشاء اللّه»

مفوضه معتقدند خداوند حضرت محمد(علیه السلام) را آفرید و آفرینش دنیا را به وی سپرد و هرچه در دنیاست او آفریده است. همین طور گفته اند: این کار به علی(علیه السلام) سپرده شده است.(۲۴)

راوندی می گوید گروهی از مفوضه کامل بن ابراهیم مدنی را نزد ابومحمد(علیه السلام) فرستادند. وی می گوید: وارد شدم و کنار در که پرده ای داشت، نشستم. در همان حال بادی وزید و گوشه ای از پرده کنار رفت. کودکی را دیدم که چون پاره ماه می درخشید و حدود چهار سال داشت. به من فرمود: ای کامل بن ابراهیم! به خود لرزیدم و الهام شد که بگویم: بله مولای من! فرمود:…آمده ای درباره سخن مفوضه بپرسی؟ آنان دروغ می گویند. بلکه دلهای ما ظرفهای خواست الهی است. هرگاه او بخواهد ما هم می خواهیم: خدا می فرماید: «و ما تشاؤن الّا أن یشاء اللّه»(۲۵) امام عسکری(علیه السلام) به من فرمود: چرا نشسته ای پاسخت را داد. برخیز.(۲۶)

رد عفو مشرکان با «ان اللّه لایغفر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء»

ابوهاشم می گوید:

شنیدم امام عسکری(علیه السلام) می فرمود: خداوند در روز قیامت چنان عفو می کند که بر دل بندگان خطور می کند، تا آنجا که مشرکان می گویند: «واللّه ربنا ما کنّا مشرکین؛(۲۷) سوگند به خدا، پروردگارمان، ما مشرک نبودیم.» به یاد حدیثی افتادم که یکی از شیعیان از اهل مکه نقل کرده بود که: پیامبر خدا این آیه را می خواند: «ان اللّه یغفر الذّنوب جمیعاً؛(۲۸) خداوند همه گناهان را می بخشد.» مردی گفت: و هر کسی را که شک ورزد. از آن سخن ناخشنود شدم و نسبت به آن مرد ابراز ناخشنودی کردم و در حالی که پیش خود چنان می گفتم، امام رو به من کرد و فرمود: «انّ اللّه لایغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذلک لمن یشاء؛(۲۹) خداوند شرک را نمی آمرزد و جز آن را برای هرکه بخواهد می آمرزد. او بد سخن گفت: و بد چیزی روایت کرد.(۳۰)

رد محدودیت در علم خدا با تفسیر (یمحوا اللّه ما یشاء)

شیخ طوسی از ابوهاشم جعفری نقل می کند که محمد بن صالح ارمنی از امام عسکری(علیه السلام) درباره این آیه (یمحوا اللّه ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب؛(۳۱) خدا آنچه را بخواهد محو می کند و ثابت می کند و اصل کتاب نزد اوست.» پرسید. امام فرمود: جز آنچه را که بوده، محو می کند؟ و جز آنچه را نبوده ثابت می کند؟

پیش خودم گفتم این بر خلاف گفته هشام بن حکم است که خداوند چیزی را تا نشود نمی داند! امام به من نگریست و فرمود: خداوند عظیم الشأن که پیش از وجود اشیاء به آنها علم دارد، از این اوهام برتر است. اوست آفریدگار قبل از هر آفریده و پروردگار قبل از پرورش یافته و توانا و قادر قبل از وجود قدرت.

مبارزه با اسرائیلیات در مورد هاروت و ماروت با آیه «لایعصون اللّه ما امرهم و یفعلون مایؤمرون»

صدوق از یوسف بن محمد بن زیاد و علی بن محمد بن یسار از پدر این دو چنین نقل می کند:

به امام حسن عسکری(علیه السلام) گفتیم گروهی نزد ما فکر می کنند هاروت و ماروت دو فرشته بودند که ملائکه آن دو را برگزیدند و چون گناه بنی آدم زیاد شد، خداوند آن دو را با فرشته سومی به دنیا فرستاد. آن دو فریفته زهره شدند و خواستند با او زنا کنند و شراب نوشیدند و انسان گشتند و خدا آن دو را در بابل عذاب می کند و جادوگران از آن دو جادو می آموزند و خداوند آن زن را به صورت این ستاره که زهره است مسخ کرد. امام فرمود: پناه به خدا از این سخن! فرشتگان خدا معصوم اند و به لطف الهی از کفر و کارهای زشت مصون اند. خداوند درباره آنان می فرماید: «لا یعصون اللّه ما امرهم و یفعلون مایؤمرون؛(۳۲) خدا را در آنچه فرمانشان داده نافرمانی نمی کنند و هرچه به آنان امر شود، انجام می دهند.» و نیز می فرماید: «له من فی السموات و الارض و من عنده لایستکبرون عن عبادته و لا یستحسرون؛(۳۳) آنچه در آسمانها و زمین است و آنکه نزد اوست، یعنی فرشتگان، برای اوست. از عبادت او نه تکبّر می ورزند و نه خسته می شوند. شب و روز او را تسبیح می کنند و سست نمی شوند.» و نیز درباره فرشتگان می فرماید: «بل عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ولایشفعون الّا لمن ارتضی و هم من خشیته مشفقون؛(۳۴) بلکه بندگانی مورد احترام اند. در گفتار بر خدا سبقت نمی گیرند و به فرمانش عمل می کنند، آنچه را پیش روی آنان و پشت سر ایشان است، می دانند و جز برای کسی که او بپسندد، شفاعت نمی کنند و آنان از خشیت الهی در هراس اند.»

سپس فرمود: اگر چنان بود که می گویند، باید خداوند آن فرشته ها را جانشین خود در زمین قرار داده باشد و در دنیا مثل پیامبران یا امامان باشند. آنگاه از پیامبران و امامان کشتن انسان و زنا سر بزند؟ آیا نمی دانی خدای متعال هرگز زمینی را از پیامبر یا امامی از جنس بشر خالی نگذاشته است. آیا خدا نمی فرماید: «ما پیش از تو پیامبری به سوی مردم نفرستادیم مگر مردانی از اهل آبادیها که به آنان وحی می کنیم؟»(۳۵) پس خبر داده که فرشتگان را برای امام و حاکم بودن به زمین نفرستاده است بلکه آنان را به سوی پیامبران فرستاده است.(۳۶)

پی نوشت ها:

الخرائج و الجرائح، ج ۲،ص ۶۸۶، ح ۶٫

المناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۳۶٫

سوره بقره، آیه ۱۴۴٫

همان، آیه ۱۴۲٫

همان.

احتجاج طبرسی، ج۱، ص ۸۱، ح ۲۵٫

وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۵۳۸، باب ۲۲ از ابواب صلوه مسافر، ح ۲٫

مطالعه بیشتر، ر.ک به: درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، ص ۹۲٫

کافی، ج ۲، ص ۶۳۲، بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۳۹٫

روایات مفصلی در بحارالانوار آمده است که شاید منظور از روایت ضرب القرآن جواب به این افراد باشد. بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۹۸ ـ ۱۴۲٫

المناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴٫

سوره نساء، آیه ۱۱٫

الکافی، فروع، ج ۷، ص ۸۵، کتاب المواریث، باب عله کیف صار للذکر سهمان و للانثی سهم، ح ۲٫

همان، ج ۴، ص ۱۸۱، ح ۶٫

سوره اعراف، آیه ۱۷۲٫

کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۰۹، واثبات الوصیه، ص ۲۴۱٫

سوره روم، آیه ۱۹٫

معانی الاخبار، ص ۲۹۰، ج ۱۰ (این پاسخ در واقع تفسیر روایی آیه نیز است).

سوره فاطر، آیه ۳۲٫

الثاقب فی المناقب، ص ۵۶۶، ح ۵۰۶٫

سوره انبیاء، آیه ۲۶٫

با خورشید سامرا، ص ۸ و ۲۶۷ به نقل از: بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۸۳٫

با خورشید سامرا، ص ۲۶۶ به نقل از شرح باب حادی عشر، ص ۹۹، بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۲٫

سوره انسان، آیه ۳۰٫

با خورشید سامرا، ص ۲۶۷، به نقل از الغیبه، ص ۱۴۸٫

سوره انعام، آیه ۲۳٫

سوره زمر، آیه ۵۳٫

سوره نساء، آیه ۴۸٫

الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۶۸۲، ح ۷٫

سوره رعد، آیه ۳۹٫

اثبات الوصیه، ص ۲۴۱، کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۱۰٫

سوره تحریم، آیه ۶٫

سوره انبیاء، آیه ۱۹٫

همان، آیه ۲۶ ـ ۲۸٫

سوره یوسف، آیه ۱۰۹٫

عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۴۳، ذیل ح۱۳٫۲۷

نویسنده: محمد عابدی

منبع: پاسدار اسلام > اسفند ۱۳۸۴ و فروردین ۱۳۸۵، شماره ۲۹۱ و ۲۹۲ ، صفحه ۳۸

عصمت شیخین از نگاه اهل سنت

تفتازانی (از علمای بزرگ اهل سنت) : ابوبکر و عمر و عثمان معصوم هستند !

یکی از اشکالاتی که همواره مخالفین شیعه آن را متوجه پیروان مکتب اهل بیت می سازند، غلو دانستن عصمت می باشد.مخالفین شیعه عقیده ی پیروان مکتب اهل بیت مبنی بر عصمت اهل بیت علیهم السلام اجمعین را مستمسک خود قرار داده و آن را غلو می خوانند غافل از آن که در بین علمای خودشان کسانی هستند که بر عصمت صحابه و به خصوص عصمت ابو بکر و عمر و عثمان تصریح کرده اند ! یکی از افرادی که ابو بکر و عمر و عثمان را معصوم دانسته ، سعد الدین تفتازانی از علمای نامدار مخالفین است.

واحتج أصحابنا على عدم وجوب العصمه بالإجماع على إمامه أبی بکر وعمر وعثمان رضی الله عنهم مع الإجماع على أنهم لم تجب عصمتهم وإن کانوا معصومین بمعنى أنهم منذ آمنوا کان لهم ملکه اجتناب المعاصی مع التمکن منها …..[۱]

و اصحاب ما بر اجماع بر عدم وجوب عصمت در امامت ابوبکر و عمر و عثمان احتجاج کرده اند با اجماع بر این که عصمت آنان واجب نیست هر چند که معصوم بوده اند به این معنا که از وقتی که ایمان آورده اند ملکه ی اجتناب و دوری از معصیت ها بر آنان بوده با وجود توانایی آن ها بر معصیت ….

معصومیت شیخین

از کلام تفتازانی دو نتیجه ی مهم و اساسی استخراج می شود. یکی این که طبق اعتقاد تفتازانی و بسیاری از علمای مخالفین شیعه، ابوبکر و عمر و عثمان از لحظه ی ایمان آوردن معصوم بوده اند و هرگز مرتکب هیچ معصیتی نشده اند.دوم این که مخالفین شیعه اصل وقوع عصمت برای غیر نبی را ممکن می دانند اما آن را برای غیر انبیاء واجب نمی دانند.

آیا با وجود چنین اعتقادی در بین بسیاری از علمای عامه، دلیلی برای اشکال بر شیعیان در عقیده ی عصمت اهل بیت علیهم السلام باقی می ماند ؟!

حال توجه خوانندگان عزیز را به روایتی در معتبر ترین کتاب نزد جماعت اهل عامه به نام صحیح مسلم که روای این روایت مهم هم شخصی نیست جز عایشه بنت ابوبکر در مورد اعتراف ایشان در مورد آیه تطهیر و شان نزول آن که فقط این عصمت و طهارت مخصوص اهل بیت علیهم السلام است.

۶۱ – (۲۴۲۴) حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرِ بْنُ أَبِی شَیْبَهَ، وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ نُمَیْرٍ – وَاللَّفْظُ لِأَبِی بَکْرٍ – قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، عَنْ زَکَرِیَّاءَ، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ شَیْبَهَ، عَنْ صَفِیَّهَ بِنْتِ شَیْبَهَ، قَالَتْ: قَالَتْ عَائِشَهُ: خَرَجَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ غَدَاهً وَعَلَیْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ، مِنْ شَعْرٍ أَسْوَدَ، فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ فَأَدْخَلَهُ، ثُمَّ جَاءَ الْحُسَیْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ، ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَهُ فَأَدْخَلَهَا، ثُمَّ جَاءَ عَلِیٌّ فَأَدْخَلَهُ، ثُمَّ قَالَ: ” {إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا} [الأحزاب: ۳۳] “[۲]

عائشه گفت که رسول خدا صبح هنگام بیرون رفتند و بر روی دوش ایشان عبایی طرح دار از موی سیاه بود . پس حسن بن علی آمد پس او را در زیر عبا گرفت . پس حسین آمد و او را نیز وارد کرد . پس علی آمد او را نیز وارد کرد . سپس فرمود : خداوند می خواهد از شما اهل بیت پلیدی ها را دور کند و شما را پاک نماید .

پی نوشت ها:

[۱] . شرح المقاصد فی علم الکلام،ج۵،ص۲۴۹ اسم المؤلف:  سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله التفتازانی الوفاه: ۷۹۱هـ ، دار النشر : عالم الکتب

[۲] . صحیح مسلم ج۴ ص۱۸۸۳ المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفى: ۲۶۱هـ)، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقی، الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، عدد الأجزاء: ۵٫

منبع: سایت سنت

امام هادی علیه السلام در مصاف با انحراف عقیدتی

امام هادى علیه ‏السلام در مصاف با انحراف عقیدتی

حضرت امام هادى علیه‏السلام دهمین ستاره آسمان ولایت در نیمه ذى حجه سال 212 ه.ق در شهر پیامبر علیه ‏السلام دیده به سراى خاکى گشود.

(1) نام آن حضرت «على» و کنیه ایشان «ابوالحسن» (2) و مشهورترین لقبهایشان نقى و هادى مى ‏باشد (3) و ایشان را ابوالحسن ثالث و فقیه عسکرى نیز گویند.

(4) پدر بزرگوارشان امام محمد تقى، جواد الائمه علیه ‏السلام و نام مادرشان «سمانه» مى‏ باشد.

(5) شش سال و پنج ماه از سن مبارکشان سپرى نشده بود که پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند(6) و سى و سه سال، مدت امامت آن حضرت است.

(7) مدت ده سال آخر عمر را تحت نظر متوکل در سامرا گذراندند.

(8) شهادت ایشان در ماه رجب به سال 254 ه.ق مى ‏باشد(9) که در سامرا در خانه خویش به خاک سپرده شدند.(10)

آن امام بزرگوار در طول مدت اقامت خویش با تنى چند از خلفاى عباسى معاصر بودند.

نام خلفاى معاصر ایشان به ترتیب: معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز مى‏ باشد.(11)

هدایت‏گران جامعه

از آن رو که مسئولیت هدایت جامعه پس از نبى اکرم صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏ آله به عهده ائمه طاهرین علیهم ‏السلام است و تبیین معارف اصیل و ناب اسلامى را آنان به عهده دارند و ایشان‏اند که باید عقیده و فکر مردم را از انحرافات باز دارند، آن بزرگواران هر یک طبق شرائط ویژه حاکم بر دوران امامت خویش، این امر مهم را به بهترین شیوه به انجام رسانیدند.

امامان ما هر یک کم و بیش در زمان امامت خویش با انحرافات فکرى و عقیدتى درگیر بودند.

امام هادى علیه‏ السلام نیز از این امر، مستثنا نبودند.

در دوران امامت امام دهم علیه ‏السلام بعضى انحرافات عقیدتى مطرح بود که ریشه در دورانهاى قبل داشت؛ ولى به هر حال، از آنجا که جامعه مسلمانان و به خصوص شیعه در زمان امام دهم علیه ‏السلام دچار بعضى از این مشکلات بود، امام به مناسبتهایى با این انحرافات برخورد مى‏ کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان مى‏ نمود و مردم را از باورهاى ناصحیح و غلط بازمى‏ داشت.

مسئله جبر و تفویض

یکى از مواردى که در متون روایى ما مطرح شده است، مسئله جبر و تفویض و بطلان این دو نظریه افراطى و تفریطى کلامى مى‏ باشد.

امام هادى علیه ‏السلام در جواب نامه‏ اى که اهل اهواز به وى نوشتند و مسئله ابتلاى مردم به اختلاف در دین و عقیده به جبر و تفویض را مطرح نمودند و راه چاره را طلبیدند، مطالبى را به تفصیل بیان نمودند که مرحوم ابن شعبه حرّانى در تحف العقول به تفصیل آورده است.

حضرت در ابتدا مطالبى را به عنوان مقدمه مطرح کرده و در ضمن آن به یک مسئله اساسى و ریشه‏اى پرداخته است و آن، تمسک به ثقلین است که به صورتى مبسوط و مستدلّ به اثباتش رسانده است.

سپس با استناد به بعضى از آیات الهى و روایات نبوى، ولایت و عظمت و مقام والاى مولى الموحدین امیرمؤمنان، على علیه ‏السلام را بیان و ثابت نموده است. (12)

شاید سؤالى در اینجا به ذهن برسد که چه ارتباطى است بین این مقدمه و بحث جبر و تفویض؟

حضرت علیه ‏السلام پس از بیان آن مقدمه مى‏ فرماید: «پیشاپیش، این شرح و بیان را به عنوان دلیل و راهنما بر آنچه که خواسته‏ ایم مطرح کنیم و به عنوان پشتیبان براى آنچه که در صدد بیان آن هستیم که همان مسئله جبر و تفویض و امر بین این دو است، آوردیم.» (13)

شاید امام علیه ‏السلام خواسته ‏اند با ذکر این مقدمه راه حلّ ریشه‏اى و اساسى را مطرح نمایند که اگر به ثقلین تمسک مى گردید و به سفارشات نبى اکرم صلى ‏الل ‏علیه ‏و‏آله عمل مى‏ شد، هیچ‏گاه جامعه مسلمانان، دچار چنین تشتت و تفرقه‏اى نمى‏ گردید و مبتلا به هیچ‏گونه انحرافى نمى ‏شد.

امام هادى علیه ‏السلام پس از این مقدمه، به اصل مطلب مى ‏پردازد و با استناد به کلام نورانى امام صادق علیه ‏السلام که فرموده‏ اند:

«لا جَبْرَ وَلا تَفْویضَ ولکِنْ مَنْزِلَةٌ بَیْنَ الْمَنْزِلَتَیْن؛

(14) نه جبر است و نه تفویض بلکه جایگاهى است بین آن دو جایگاه.»

شروع به طرح جواب مى‏ فرماید و هر دو نظریه را باطل، و نظریه صحیح را امرى بین آن دو مى ‏داند و نظر قرآن را شاهد بر صدق چنین مقالى مى ‏داند و باز براى تثبیت مسئله به کلام امام صادق علیه ‏السلام استناد کرده و مى ‏فرماید:

«اِنَّ الصّادِقَ سُئِلَ هَلْ اَجْبَرَ اللّه‏ُ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى؟ فَقالَ الصّادِقُ علیه ‏السلام هُوَ اَعْدَلُ مِنْ ذلِکَ.

فَقیلَ لَهُ: فَهَلْ فَوَّضَ اِلَیْهِمْ؟ فَقالَ علیه ‏السلام : هُوَ اَعَزُّ وَاَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذلِکَ؛

(15) از امام صادق علیه ‏السلام سؤال شد که آیا خداوند، بندگان را بر انجام معاصى، مجبور مى‏ کند؟ حضرت فرمود: خداوند عادل‏تر از این است که چنین کند.

(16) سپس از حضرت علیه ‏السلام سؤال شد که آیا خداوند بندگان را به خود واگذاشته و کار را یکسره به آنها سپرده است؟ حضرت فرمودند: خداوند عزیزتر و مسلط‏تر از آن است که چنین کند.»

آن‏گاه مى‏ فرماید: از امام صادق علیه ‏السلام روایت شده است که فرمود: «النّاسُ فِى القَدَرِ عَلى ثَلاثَةِ اَوْجُهٍ: رَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ الاَْمْرَ مُفَوَّضٌ اِلَیْهِ فَقَدْ وَهَنَ اللّه‏َ فى سُلْطانِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ اللّه‏َ جَلَّ و عَزَّ اَجْبَرَ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى وَکَلَّفَهُمْ ما لا یُطیقُون فَقَدْ ظَلَمَ اللّه‏َ فى حُکْمِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ اللّه‏َ کَلَّفَ الْعِبادَ ما یُطیقُونَ وَلَمْ یُکَلِّفْهُمْ مالا یُطیقُونَ فَاِذا أَحْسَنَ حَمَدَ اللّه‏َ وَاِذا أساءَ اِسْتَغْفَرَ اللّه‏َ؛ فَهذا مُسْلِمٌ بالِغٌ؛

(17) مردم در چگونگى اعتقاد به «قدر» سه دسته ‏اند: گروهى بر این باورند که کارها، همه به آنان واگذار شده است.

اینان خداوند را در تسلطش سست دانسته‏ اند؛ لذا این گروه در هلاکت ‏اند.

و گروهى گمان دارند که خداوند، بندگان را بر انجام گناهان، مجبور مى ‏کند و آنان را به چیزهایى مکلف کرده است که طاقت انجام آن را ندارند.

اینها خداوند را در حکمش، ظالم دانسته ‏اند و به خاطر همین، به هلاکت خواهند رسید.

و گروهى چنین معتقدند که خداوند، بندگان را به قدر طاقت آنها مکلّف نموده است و به آنان بیش از طاقتشان دستور و فرمان نمى ‏دهد.

[اینها افرادى هستند [که اگر کار نیکى انجام دهند سپاس خداوند را به جاى مى ‏آورند و اگر کار بدى از آنان سرزند، از خداوند طلب بخشش مى‏ کنند.

اینان به اسلام حقیقى دست یافته‏ اند.»

پس از این، امام علیه ‏السلام با توضیح بیشتر مسئله جبر و تفویض را بیان کرده، خطا بودن هر دو را تبیین مى‏ کند.

حضرت مى ‏فرماید: «فَاَمّا الْجَبْرُ الَّذى یَلْزَمُ مَنْ دانَ بِهِ الْخَطَأَ فَهُوَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه‏َ جَلَّ وَعَزَّ أجْبَرَ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى وعاقَبَهُمْ عَلَیْها وَمَنْ قالَ بِهذَا الْقَوْلِ فَقَدْ ظَلَمَ اللّه‏َ فى حُکْمِهِ وَکَذَّبَهُ وَرَدَّ عَلیْهِ قَوْلَهُ «وَلا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدا» (18) وَقَوْلَهُ «ذلکَ بِما قَدَّمَتْ یَداکَ وَاَنَّ اللّه‏َ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبید» (19)

؛ (20) اما قول به جبر که معتقد به آن دچار خطاست، قول کسى است که گمانش بر این است که خداوند، بندگان را بر انجام معصیتها مجبور کرده است و در عین حال، آنان را بر ارتکاب معاصى، عقوبت مى‏کند.

کسى که بر این باور باشد، به خداوند نسبت ستمکارى در حکمش داده است وکلام خداوند در قرآن چنین چیزى را تکذیب کرده و مردود دانسته است [آنجا که خداوند مى‏فرماید]: «پروردگارت به هیچ کس ظلم نمى‏کند» و نیز مى‏ فرماید: «این (رسوایى در دنیا و عذاب سوزان در آخرت) به خاطر آن چیزى است که دستانت از پیش فرستاده است و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمى ‏کند.»

و در مورد تفویض مى‏ فرماید: «وَاَمَّا التَّفْویضُ الَّذى اَبْطَلَهُ الصّادِقُ علیه‏السلام وَاَخْطَأَ مَنْ دانَ بِهِ وَتَقَلَّدَهُ فَهُوَ قَوْلُ الْقائِلِ: إنَّ اللّه‏َ جَلَّ ذِکْرُهُ فَوَّضَ إِلَى الْعِبادِ اخْتِیارَ أَمْرِهِ وَنَهْیِهِ وَأَهْمَلَهُمْ؛

(21) و اما قول به تفویض که امام صادق علیه ‏السلام آن را باطل کرده است و کسى که معتقد بدان باشد، در خطاست، قول کسى است که مى‏ گوید: خداوند اختیار امر و نهى خود را به بندگان سپرده است و آنان را رها کرده است.»

«فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللّه‏َ تَعالى فَوَّضَ اَمْرَهُ وَنَهْیَهُ إلى عِبادِهِ فَقَدْ أَثْبَتَ عَلَیْهِ الْعَجْزَ وَأَوْجَبَ عَلَیْهِ قَبُولَ کُلِّ ما عَملُوا مِنْ خَیْرٍ وَشَرٍّ وَأَبْطَلَ أَمْرَ اللّه‏ِ وَنَهْیَهُ وَوَعْدَهُ وَوَعیدَهُ، لِعِلَّةِ مازَعَمَ اَنَّ اللّه‏َ فَوَّضَها اِلَیْهِ لاَِنَّ الْمُفَوَّضَ اِلَیْهِ یَعْمَلُ بِمَشیئَتِهِ، فَاِنْ شاءَ الْکفْرَ أَوِ الاْیمانَ کانَ غَیْرَ مَرْدُودٍ عَلَیْهِ وَلاَ مَحْظُورٍ…

؛ (22) پس کسى که گمان دارد که خداوند امر و نهیش را به بندگانش واگذاشته است، عجز و ناتوانى را بر خدا ثابت کرده است و پذیرش هر عملى را که انجام مى‏ دهند، چه خوب باشد و چه بد، بر خداوند واجب دانسته است.

و امر و نهى و وعده و وعید خدا را باطل شمرده است؛ زیرا گمانش بر این است که خداوند همه اینها را بر او واگذاشته است؛ چون کسى که کارها بدو سپرده شده، به خواست خود کارها را انجام مى ‏دهد.

پس اگر کفر را برگزیند یا ایمان را بپذیرد، نه ایرادى بر او وارد است و نه منعى.»

امام هادى علیه ‏السلام پس از ابطال هر دو نظریه افراطى و تفریطى، قول حق و نظر صائب را که «امر بین الامرین» مى‏ باشد مطرح مى ‏نماید:

«لکِنْ نَقُولُ: إِنَّ اللّه‏َ جَلَّ وَعَزَّ خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَمَلَّکَهُمْ اِسْتِطاعَةَ تَعَبُّدِهِمْ بِها، فَاَمَرَهُمْ وَنَهاهُمْ بِما اَرادَ، فَقَبِلَ مِنْهُمُ اتِّباعَ أَمْرِهِ وَرَضِىَ بِذلِکَ لَهُمْ، وَنَهاهُمْ عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَذَمّ مَنْ عَصاهُ وَعاقَبَهُ عَلَیْها؛

(23) لکن ما معتقدیم که خداوند با جلالت و عزیز، خلق را به نیروى خود آفرید و توانایى پرستش خود را به آنان داد و بدانچه خواست، آنان را امر و نهى کرد.

پس پیروى آنان از امرش را قبول نمود و بدان راضى شد و آنان را از نافرمانى خود بازداشت و هر کسى را که مرتکب نافرمانى او شد، نکوهش کرد و به خاطر نافرمانى، عقوبت نمود.»

امام هادى علیه ‏السلام و غلات

در هر دین و مذهب و نحل ه‏اى، ممکن است کسانى یافت شوند که در بعضى از آموزه‏ ها یا اصول آن، جانب گزافه‏ گویى و مبالغه را بگیرند و درباره شخصیتهاى دینى دچار غلو گردند.

متأسفانه در میان شیعیان ـ و یا به اسم شیعه ـ گروهى بودند که دچار چنین انحرافى شدند.

آنان گروهى بودند که نسبت به ائمه طاهرین علیهم ‏السلام غلوّ مى ‏کردند و حتى بعضى براى آن حضرات قائل به مقام الوهیت بودند.

وجود این عده در زمان امام هادى علیه ‏السلام پیشینه تاریخى داشت و به دورانهاى قبل از ایشان و حتى به دوران وجود مبارک امیرمؤمنان، على علیه‏ السلام باز مى ‏گشت.

امام زین العابدین علیه‏ السلام این چنین از غلات تبرّى مى‏ جوید و مى ‏فرماید: «إنَّ قَوْما مِنْ شیعَتِنا سَیُحِبُّونا حَتّى یَقُولُوا فینا ما قالَتِ الْیَهُودُ فى عُزَیْرٍ وَقالَتِ النَّصارى فى عیسَى ابْنِ مَرْیَمَ؛ فَلا هُمْ مِنّا وَلا نَحْنُ مِنْهُمْ؛

(24) عده‏اى از شیعیان ما به صورتى به ما دوستى خواهند ورزید که در مورد ما همان چیزى را مى‏گویند که یهود در مورد عزیر و نصارى در مورد عیسى بن مریم گفتند.

نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم.»

ائمه اطهار علیهم‏ السلام همواره به فراخور شرایط با این عده به مبارزه مى‏ پرداختند و با گرفتن موضع قاطع در قبال این طرز فکر تا حدّ ممکن نمى ‏گذاشتندکه این عده با انتساب خود به شیعه آنان را بدنام کنند.

ازامام سجاد روایت شده است که فرمودند: «أَحِبُّونا حُبَّ الاِْسْلامِ فَوَاللّه‏ِ ما زالَ بِنا ما تَقُولُونَ حَتّى بَغَّضْتُمُونا إلَى النّاسِ؛

(25) مارا آن چنان دوست بدارید که اسلام گفته است.

سوگند به خدا! پیوسته چیزهایى را در مورد ما مى‏ گویید که در نتیجه آن، دشمنى مردم را متوجه ما مى ‏سازید.»

در اینجا باید متذکر شد که تفکّر غلوّ آمیز به صورت هاى مختلفى ممکن است محقق شود.

مرحوم علامه مجلسى در بحار چنین مى‏ گوید: «غلو در مورد نبىّ و امامان به این است که کسى قائل به الوهیت آنان شود، یا اینکه قائل به شریک بودن آنان با خداوند باشد، در اینکه مورد عبادت واقع شوند یا اینکه آنان در خلق کردن یا روزى دادن با خدا شریک هستند، یا اینکه خداوند در آنان حلول کرده است، یا با آنان یکى شده است، یا اینکه کسى قائل باشد که اینان، بدون وحى یا الهام از جانب خدا، عالم به غیب هستند، یا اینکه ائمه علیهم‏ السلام را انبیا بدانند، یا قائل به تناسخ ارواح بعضى از ائمه در بعضى دیگر باشند، یا قائل به اینکه شناخت آنان، انسان را از تمامى طاعات بى‏نیاز مى‏کند و با شناخت و معرفت آنان تکلیفى نیست و نیازى به ترک معاصى نمى‏ باشد.» (26)

همان‏طور که ملاحظه مى ‏شود، اعتقاد به یکى از این امور، غلوّ است و معتقد به آن غالى به حساب مى‏ آید.

سپس ایشان مى‏ فرماید: «اگر کسى قائل به یکى از این انواع غلوّ باشد، ملحد و کافر است، از دین خارج شده است؛ همان‏طور که دلیلهاى عقلى و آیات و اخبار پیشین و غیر آنها بر این مسئله دلالت دارد.»(27)

امام هادى علیه ‏السلام نیز باتوجه به وجود این عده و فعالیت آنان و وجود شخصیتهایى در رأس آنان، سکوت در مقابل این گروه گمراه و گمراه ‏کننده را جایز ندانست و به صورتى قاطع و صریح به مبارزه با آنان پرداخت.

سران این گروه منحرف و خطرناک، کسانى چون: على بن حس که قمى، قاسم یقطینى، حسن بن محمد بن باباى قمى، محمد بن نُصیر فهرى و فارس بن حاکم بودند. (28)

احمد بن محمد بن عیسى و ابراهیم بن شیبه، هر یک جداگانه نامه ‏اى به امام هادى علیه ‏السلام نوشته در ضمن آن اشاره به طرز فکر و عقیده غلات در زمان خود مى‏ کنند و بعضى از آن معتقدات را بیان کرده و نیز اشاره به دو شخصیت از غالیان زمان خود، على بن حسکه و قاسم یقطینى نموده، از امام کسب نظر و تکلیف مى‏ نمایند.

امام صریحا در جواب مى ‏نویسد: «لَیْسَ هذا دینُنا فَاعْتَزِلْهُ؛

(29) چنین چیزى از دین ما نیست، لذا از آن دورى جو!» و در جایى امام هادى علیه ‏السلام این دو شخص را صریحا لعن مى ‏کند.

محمد بن عیسى مى‏ گوید: امام هادى علیه ‏السلام نامه‏ اى به من نوشت که شروع آن چنین بود: «لَعَنَ اللّه‏ُ الْقاسِمَ الْیَقْطینى وَلَعَنَ اللّه‏ عَلِىَّ بْنَ حَسْ کَةِ الْقُمىّ، اِنَّ شَیْطانا تَرائى لِلْقاسِمِ فَیُوحى اِلَیْهِ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرُورا؛

(30) خداوند قاسم یقطینى و على بن حسکه قمى را لعنت کند! شیطانى در برابر قاسم نمایان مى‏ گردد و با القاى سخنان باطلِ به ظاهر آراسته او را مى ‏فریبد.»

نصر بن صبّاح گوید: حسن بن محمد که معروف است به ابن بابا و محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى را امام عسکرى علیه‏ السلام مورد لعن قرار داده است. (31)

حتى طبق آنچه که به ما رسیده است، مسئله تقابل امام هادى علیه ‏السلام فراتر از دورى جستن و بیزارى و لعن آنان است و گاه دستور قتل بعضى از آنان را صادر نموده است.

محمد بن عیسى مى ‏گوید: «إنَّ اَبَا الحَسَنِ العَسْکَرِى علیه ‏السلام أمَر بِقَتلِ فارِسِ بْنِ حاتم القَزْوینىّ وَضَمِنَ لِمَنْ قَتَلَهُ الجَنَّةَ فَقَتَلَهُ جُنَیْدٌ؛

(32) امام هادى علیه‏ السلام به کشتن فارس بن حاتم قزوینى امر فرمود و براى کسى که او را بکشد بهشت را ضمانت کرد و جنید او را به قتل رسانید.»

مجسمه و مشبهه

از جمله عقاید و باورهاى انحرافى که در میان مسلمانان وجود داشت و حتى گاه میان شیعیان هم رسوخ کرده بود و بر اساس بعضى اخبار که به ما رسیده است، در زمان امام هادى علیه‏ السلام موجب اختلاف و دو دستگى در میان شیعه شده بود، باور به جسم بودن خدا و یا باور به اینکه خداوند قابل رؤیت مى ‏باشد، بوده است.

شایان ذکر است که فرهنگ و آموزه‏ هاى شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه‏ اى زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژى بوده، محتواى آن موجب فخر و مباهات هر شیعى مى‏ باشد؛ ولى گاه به عللى که گفتار پیرامون آن خود تحقیقى جدا را مى‏ طلبد، بعضى باورها به میان شیعیان رسوخ کرده است که موجب افترا و تهمت به اصل شیعه شده است؛ لذا ائمه ما و به تبع بزرگان ما همیشه با باورهاى انحرافى به مبارزه برخاسته ‏اند تا هر نوع غبار را از چهره شیعه اصیل بزدایند.

مرحوم صدوق در ابتداى کتاب توحید خود مى ‏گوید: «آنچه باعث شد که من دست به تألیف چنین کتابى بزنم نسبت هاى ناروایى بود که بعضى مخالفین به شیعه مى‏ دادند که اینان قائل به تشبیه و جبر مى ‏باشند…؛

لذا با تقرّب جستن به خداوند متعال، دست به تألیف این کتاب در راستاى توحید و نفى تشبیه و جبر زدم.» (33)

پس این، مسئله ‏اى نبود که ائمه طاهرین به سادگى از آن بگذرند؛ چه این‏که این نوع باورها با اصل اساسى توحید در تعارض و تقابل بود.

صقر بن ابى دلف از امام هادى علیه ‏السلام در مورد توحید سؤال مى‏ کند، حضرت مى‏ فرماید:

«إنَّهُ لَیسَ مِنّا مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ جِسْمٌ وَنَحْنُ مِنْهُ بَراءٌ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ، یَابْنَ [أبى] دُلَفِ إنَّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ واللّه‏ مُحدِثُهُ وَمُجَسِّمُهُ؛

(34) کسى که گمان کند که خداوند جسم است، از ما نیست و پروردگارا! گمان هاى متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان [به دامنه اوصافت] نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهاى مبطلان نابود گشت؛ زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که [خرد انسانى را] تصوّر آن باشد.

ما در دنیا و آخرت از او بیزار هستیم.

اى پسر ابى دلف! جسم حادث است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن جسمیّت داده است.»

و نیز سهل بن زیاد از ابراهیم بن محمد همدانى نقل مى ‏کند که به امام هادى علیه‏ السلام چنین نوشتم که دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند.

بعضى مى‏ گویند که خداوند، جسم است و بعضى دیگر مى‏ گویند که او صورت است.

حضرت در جواب به خط خود نوشت: «سُبْحانَ مَنْ لاَ یُحَدُّ وَلا یُوصَفُ، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیم؛

(35) منزه است آن‏که محدود نیست و به وصف در نیاید، چیزى مانند او نیست و او شنوا و دانا است.»

همچنین از سخنان برخى افراد چنین برمى ‏آید که عقیده داشتند خداوند قابل رؤیت مى‏ باشد و با دیدگان مى‏توان او را دید.

ائمه علیهم ‏السلام با این طرز تفکر نیز به مقابله پرداختند.

از امام صادق علیه ‏السلام است که فرمود: «جاءَ حِبْرٌ إلى أمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه‏ السلام فَقالَ: یا أَمیرَ الُؤْمِنینَ هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ حینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ وَیْلَکَ ما کُنْتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ اَرَهُ. قالَ: وَکَیْفَ رَأَیْتَهُ؟ قالَ وَیْلَکَ لاَ تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فى مُشاهِدَةِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ؛

(36) یکى از احبار نزد امیر مؤمنان آمد و از حضرت پرسید که آیا هنگام پرستش الهى، خدایت را دیده‏ اى؟ حضرت فرمود: واى بر تو! من پروردگارى را که ندیده باشم، پرستش نکرده ‏ام.

باز سؤال نمود چگونه او را دیده‏ اى؟ فرهنگ و آموزه‏ هاى شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه‏ اى زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژى بوده، محتواى آن موجب فخر و مباهات هر شیعى مى ‏باشد

حضرت فرمود: واى بر تو! چشمها هنگام نظر افکندن او را درک نمى ‏کنند، بلکه دلها با حقایق ایمان او را مى‏ بینند.»

احمد بن اسحاق نامه ‏اى به حضرت هادى علیه السلام مى نویسد واز آن حضرت در مورد رؤیت خدا و اختلاف مردم در این‏ باره سؤال مى‏کند که حضرت به صورتى مستدلّ و منطقى، رؤیت الهى را مردود دانسته، قائل شدن به دیدن خداوند با چشمان را قول به تشبیه مى ‏داند. (37)

از آن حضرت جملاتى نورانى حاکى از عظمت و بزرگى آفریدگار جهان و معرفت امام علیه ‏السلام نسبت به خداوند متعال نقل شده است.

سهل بن زیاد گوید که آن حضرت چنین فرمود: «إلهى تاهَتْ اَوْهامُ الْمُتَوَهِّمینَ وَقَصُرَ طُرَفُ الطّارِفینَ وَتَلاشَتْ اَوْصافُ الْواصِفینَ وَاضْمَحَلَّتْ اَقاویلُ الْمُبْطِلینَ عَنِ الدَّرَکِ لِعَجیبِ شَأْنِکَ أَوِ الْوُقُوعِ بِالْبُلُوغِ اِلى عُلُوِّکَ، فَاَنْتَ فىِ الْمَکانِ الَّذى لا یَتَناهى وَلَمْ تَقَعْ عَلَیْکَ عُیُونٌ بِاِشارَةٍ وَلا عِبارَةٍ هَیْهاتَ ثُمَّ هَیْهاتَ یا اَوَّلىُّ، یا وَحدانىُّ، یا فَرْدانِىُّ، شَمَخْتَ فِى الْعُلُوِّ بِعِزِّ الْکِبْرِ، وَارْتَفَعْتَ مِنْ وَراءِ کُلِّ غَوْرَةٍ وَنَهایَةٍ بِجَبَرُوتِ الْفَخْرِ

؛(38) پروردگارا! گمان هاى متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان [به دامنه اوصافت] نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهاى مبطلان نابود گشت؛ زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که [خرد انسانى را] تصوّر آن باشد. تو در جایى هستى که انتها ندارد و هیچ چشمى نمى‏ تواند تو را بنگرد و هیچ عبارتى را توان توصیف تو نیست. چقدر دور است [اندیشه‏ هاى انسان از درک مقام والایت [اى سر منشأ هستى! اى یگانه! تو در لباس عزت و کبریایى خود فراتر از هر نیرویى هستى و با جبروت خود بالاتر از تیررس هر اندیشمند تیزیابى قرار دارى.»(39)

پى ‏نوشت‏ها:

پاورقی

[1] ارشاد، مفید، بیروت، دارالمفید، 211 من سلسله مؤلفات الشیخ المفید، ص297.
[2] مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهر آشوب، انتشارات ذوی‌القربی، ج1، 1379، ج4، ص432.
[3] جلاء العیون، ملامحمد باقر مجلسی، انتشارات علمیه اسلامیه، ص568.
[4] مناقب، ص432.
[5] ارشاد، همان.
[6] مناقب، ص433.
[7] همان.
[8] مناقب، ص433؛ ارشاد، ص297.
[9] ارشاد، ص297. [
[10] اعلام الوری، طبرسی، دارالمعرفه، ص339.
[11] مناقب، ص433.
[12] تحف العقول، ابن شعبه حرّانی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، صص339 ـ 338.
[13] همان، ص340.
[14] همان.
[15] همان.
[16] معنی این کلام، این است که اگر قائل به جبر شویم، باید بگوییم که ـ العیاذ باللّه ـ خداوند، ظالم است، در حالی که خود قرآن می‌فرماید: «وَلا یَظْلِمْ رَبُّکَ اَحَدا» (کهف/49).
[17] همان.
[18] کهف/49.
[19] حج/10.
[20] همان، ص341.
[21] همان، ص342.
[22] همان، ص344.
[23] همان.
[24] اختیار معرفة الرجال، طوسی، تصحیح و تعلیق حسن مصطفوی، ص102.
[25] الطبقات الکبری، ابن سعد، دار صادر، ج5، ص214.
[26] بحار الانوار، ج25، ص346.
[27] همان.
[28] پیشوایی، سیره پیشوایان، ص603.
[29] اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، صص518 ـ 516.
[30] همان، ص518.
[31] همان، ص520.
[32] همان، ص524.
[33] همان، صص18 ـ 17.
[34] همان، ص104، ح20.
[35] همان، ص100، ح9؛ کافی، ج1، ص156، ح5.
[36] توحید، ص109، ح6.
[37] همان، ص109، ح7.
[38] همان، ص66، ح19.
[39] ترجمه از کتاب زندگانی امام علی الهادی علیه‌السلام، باقر شریف قرشی، دفتر انتشارات اسلامی، ص112.

حسین مطهری محب