غالیان

نوشته‌ها

تفاوت شیعه با غالیان

اشاره:

مخالفین شیعه برای اینکه حق را بپوشانند، برای زیر سوال بردن حقانیت مذهب شیعه مطالب گوناگون را القا می‌کنند. مثلا گاهی می‌گویند مذهب شیعه را عبدالله بن سبأ به وجود آورده است، گاهی می‌گویند صفویان ایران شیعه را به وجود آورده، گاهی می‌گویند غالیان سبب به وجود آمدن شیعه شده اند. این طائفه چشم برتاریخ صدر اسلام بسته و از حقیقت مطلب هرگز خود را آگاه نساخته و یا اینکه خود شان را به ناآگاهی زده و راهی را می‌روند که با حقیقت اسلام فرسنگها فاصله دارد. این نوشته بیان کرده که بین شیعه و غالیان فاصله بین کفر و اسلام است.

برای بیان  مطلب باید اولاً به معنای شیعه پرداخته شود.

معنای شیعه پیرو و یار است و لذا شیعه­ی هر کسی به اتباع و انصار او گفته می­شود. در قرآن نیز شیعه به همین معنا استعمال شده است: «فَوَجَدَ فِیها رَجُلَینِ یقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ»[۱]؛ موسى در شهر دو مرد را دید که مقاتله میکردند یکى از پیروان و یکى از دشمنانش بود.[۲]

اگر به تاریخ صدر اسلام رجوع شود به روشنی آشکار می‌گردد که مذهب شیعه به وسیله شخص رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) تأسیس شده است تا در میان فرقه ها و مذاهبی که بعدا به وجود آمده شاخته شده باشد. به این بیان که پیروان حضرت علی (علیه‌السلام) در صدر اسلام شیعه نامیده شده اند و دلیل آن هم اینست که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در زمان حیات خویش این اسم را بارها برای نزدیکان و دوست داران علی (علیه‌السلام) به کار می‌برد، چنانکه از عبدالله انصاری و  ابن عباس نقل شده که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در تفسیر آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ:[۳]؛ کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات اند» به علی (علیه‌السلام) اشاره کرده و فرمودند «تو و شیعیانت، روز قیامت رستگار خواهید بود.»[۴].

بنابراین پیروان امام علی (علیه‌السلام) بعد از رحلت پیامبر اسلام به مذهب شیعه معروف شد و اسم دیگری که برای این مذهب به کار برده می­شود مذهب اهل بیت است. در میان مذاهب اسلامی تنها مذهبی که از اهل بیت پیروی می‌کند مذهب شیعه است و بنا به گفته رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) مسلمان نجات یافته کسی است که از قرآن و اهل بیت پیروی کند. در متون شیعه و سنی نقل شده که پیامبر اسلام فرمود: «یا ایهاالناس انی تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموهما و هما کتاب الله و اهل بیتی عترتی»[۵] یعنی من در میان شما دو چیز را بجا می­گذارم اگر از هردوی آنها متابعت کنید هرگز گمراه نمی­شوید و آن دو کتاب خدا و اهل بیتم عترتم هستند.

از این رو مذهب شیعه مذهب دوازده امامی نیز نامیده می‌شود. علت این نامگذاری برای این مذهب اینست که از میان تمام مذاهب اسلامی، این مذهب برای امامان دوازده گانه که در روایات پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) آمده دوازده نفر از اولاد آن حضرت را به عنوان امام و پیشوایان دینی و علمی پذیرفته است. این روایات و احادیث در کتاب های اهل سنت تحت عنوان دوازده خلیفه، دوازده امیر و امثال این عناوین نقل گردیده است.

پس مذهب شیعه که همان مذهب اهل بیت رسول خدا است هیچ وجه مشترکی با غالیان ندارد؛ بلکه این مذهب ادامه اسلام ناب محمدی است که برای تشخیص و جدا کردن آن از مذاهب دیگر به وسیله خود رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) شیعه نامیده شده است.

اما غالیان به فرقه هایی گفته می‌شود که در حق امام علی (علیه السلام) غلو کرده و با این عقیده از حوزه اسلام خارج شده و در هیچ عقیده و آموزه ای با مذهب شیعه مشترک نیست.

در کتب لغت، کلمه‌ «غلو» به معنی مطلق تجاوز از حد آمده است.[۶] که هر گونه تجاوز از حد را شامل می‌گردد و در برخی دیگر از کتب لغت مانند لسان العرب و تاج العروس این کلمه به تجاوز از حد همراه با افراط معنی گردیده است.[۷] در اصطلاح علما و محققین اسلامی «غلو» عبارت است از اعطای مقام الوهیت به پیشوایان دینی[۸].

بعضی به خاطر غرض‌ورزی و باهدف ایجاد تفرقه بین صفوف مسلمین شیعیان را متهم به غلو نموده‌اند در حالی که شیعیان دوازده امامی به پیروی از ائمه (علیهم السّلام)  معتدل‌ترین فرقه اسلامی است که از افراط و تفریط همیشه دور بوده‌اند و همیشه راه اعتدال را پیموده‌اند. پیامبر اسلام درباره امام  علی ( علیه السّلام) فرموده: «دو گروه درباره تو به هلاکت می‌افتند گروهی که از فرط دوستی به وادی غلو می‌‌‌غلتند و گروهی هم که در دشمنی خود با تو سخت می‌باشند.»[۹]

از بررسی تاریخ اسلام بدست می‌آید که این سخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد امام علی ـ علیه السّلام ـ محقق گردید. گروه‌هایی در دنیای اسلام پدید آمدند که نسبت به امام علی (علیه السّلام) راه غلو را پیموده‌اند و او را از آنچه بود بالاتر دانستند تا جایی که در حد خدایی رسانده‌اند، بغدادی در کتاب «الفرق بین الفرق» باب جداگانه‌ای به غالیان اختصاص داده‌ و گفته است: باب چهارم از ابواب این کتاب در بیان فرقه‌هایی است که به اسلام نسبت داده شده‌اند و لکن در واقع از امت اسلامی نیستند.»[۱۰]

در سیر تاریخ و تشدید اختلافات مذهبی فرقه هایی مختلفی در اسلام به وجود آمد و در این میان فرقه هایی پدیدار گشتند که دچار افراط و تفریط شده و درباره ائمه (علیهم السّلام) گزافه گویی کردند. به نحوی که یا ایشان را خدا نامیدند، یا قائل به حلول جوهر نورانی الهی در ایشان شده، و یا به تناسخ قائل شدند.[۱۱] شاخص ترین آنها غلات هستند که به خاطر نسبت های کاذبی که به ائمه (علیهم السّلام) می‌دهند، از طرف دیگر مذاهب اسلامی، رد شده اند تا حدی که آنان را به سبب بیان سخنان کفرآمیزشان از دین اسلام بیرون می‌دانند.

غُلات غالبا از موالیان ایرانی و سایر ملل هستند که یا به خاطر ساده دلی و عامی بودن، که تحت تاثیر کلام شیوا و رفتار پسندیده ائمه (علیهم السّلام) قرار می‌گرفتند و یا شیادانی مثل ابوالخطاب بودند که برای رسیدن به مقامات دنیوی و نفوذ در نفوس مردم نسبت گزافی به ائمه (علیهم السّلام) می‌دادند تا شاید به اسم و رسمی رسیده و مریدانی برای خود بیابند.[۱۲]

پی نوشت:

[۱] . قصص، ۵۱.

[۲] . قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، ج۴، ص۹۵، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۱ش.

[۳] . بینه،۷.

[۴] . سیوطی، جلال‌الدین، الدر المنثور، دارالفکر، ج ۸، ص ۵۸۹؛ رک: الغدیر، ج ۲، ص ۵۷ و ۵۸.

[۵] . حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۱۸، بیروت، دارالکتب الغلمیه، چ۱، ۱۴۱۱ق.

[۶]  . راغب اصفهانی، حسین بن محمد، معجم مفردات الفاظ قرآن، ص ۶۱۳ ، بیروت، دارالشامیه.

[۷]  . ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۰، ص ۱۱۳، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چ۱، ۱۴۰۸.

[۸]  . شهرستانی‌، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ص ۲۰۳، لبنان، دارالمعرفه، چ۱، ۱۴۱۰ ه. ق.

[۹]  . ابن ابی الحدید، عزالدین ابی حامد، شرح نهج‌البلاغه،ج ۵ ، ص۴، بیروت، دار احیاء الکتب العربی، بی‌تا.

[۱۰]  . بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص ۲۱۱، لبنان، دارالمعرفه، چ۲، ۱۴۱۷ق.

[۱۱] . تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، ص ۱۴۷، محمد جواد مشکور، انتشارات اشراقی، ۱۳۵۵، تهران.

[۱۲] . فرهنگ فرق اسلامی، ص ۴۰، محمد جواد مشکور، انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۷۵، مشهد.

نویسنده: حمید رفیعی

غالیان، تاریخچه و مناسبات فکرى با شیعه امامیه

اشاره:

غالیان گروههایی بودند که پس از درگذشت پیامبر گرامی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) درباره آن حضرت و پیشوایان معصوم، از مرز حق تجاوز کرده و مقاماتی را برای آنان قائل شدند که از آن خداست. به وجود آمدن فرقه های غالی تا زمان امام حسن عسکری(علیه‌السلام) جریان داشته است. بسیاری از این فرقه ها دوام نیاورده و پس از مدت کوتاهی از بین رفته اند. معمولا فرقه های غالی به برخی پیروان از مذهب شیعه نسبت داده می شده اند. در این مقاله مناسبات فکری این فرقه ها با مذهب شیعه مورد بررسی قرار گرفته است. 

غلو در لغت و اصطلاح

واژه غلو در لغت به معناى فراتر رفتن از اندازه و زیاده انگارى است و در مباحث فرقه شناختى هنگامى که این واژه مطرح مى شود به زیاده انگارى نسبت به افراد نظر دارد. آنان را که به چنین زیاده انگاریى در مورد رهبران دینى خود یا کسان دیگر گرفتار آمده باشند اهل غلو یا غالى گویند و جمع این واژه غلات یا غالیان است.

اما در کاربرد اصطلاحى و اختصاصى تر، مقصود از این واژه، آن کسانى است که در باره امامان خود از اندازه فراتر رفتند و آنان را از حدود آفریدگانى الهى فراتر بردند و در باره آنان به احکامى که ویژه خداوند است گراییدند،(۱) یا به دیگر سخن، درباره امامان از مرز عقل و ایمان تجاوز کردند و امامان را خدا پنداشتند، یا بدان اعتبار که آنان انسانهایى متّصف به صفات الوهیت هستند و یا بدان اعتبار که خداوند در نهاد بشرى آنان حلول کرده است.(۲)

هر چند جداى از کاربرد تاریخى این اصطلاح درباره کسانى که در مورد امام على (علیه‌السلام) عمدتا و سپس فرزندان آن حضرت غلو کردند، مى توان واژه غالیان را در خصوص همه کسانى که رهبران دینى خود را فراتر از اندازه بشرى پنداشتند و صفات خدایى را به آنان دادند به کاربرد، اما تعریف اصطلاحى دقیق این واژه همان چیزى است که شیخ مفید در این باره آورده است(۳)، آنجا که مى نویسد:

«غالیان که از تظاهرکنندگان به اسلام هستند، کسانى اند که به امیرموءمنان (علیه‌السلام) و امامان دیگر از نسل آن حضرت نسبت خدایى دادند و آنان را به چنان فضیلتى در دین و دنیا ستودند که در آن از اندازه بیرون رفتند و از مرز اعتدال فراتر رفتند».(۴)

از دیدگاه نگارنده همین تعریف با واقعیت تاریخى کاربرد واژه غلو و غالیان در منابع فرقه شناختى و تاریخى سازگارتر به نظر مى رسد و بر این پایه غالیان به عنوان یکى از شاخه هاى شیعه موضوع بحث و بررسى قرار گرفته اند. آنچه فراروى دارید، جستارى محدود در حد آشنایى با این طیف از جامعه شیعه است.

پیدایى و دیگرگونى جریان غلو

هر چند در منابع فرقه شناختى گرایشى عمومى به قلمداد کردن غالیان و پدیده غلو به عنوان یکى از لوازم یا پیامدهاى رویکرد شیعى وجود دارد، و البته به رغم آنکه بیشترین بروز و ظهور غلو و غالیان نیز در شیعیان نخستین بوده است، اما با نگاهى به منابع تاریخى این حقیقت آشکار مى شود که غلو نسبت به کسان، به ویژه نسبت به رهبران دینى به زمانى پیش از ظهور نخستین گروههاى غالى در میان شیعه بازمى گردد. چنان که شیبى مى نویسد، عمر که خود در روزگار خلافتش یکى از مخالفان سرسخت پدیده غلو بود، پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) ، مرگ آن حضرت را باور نداشت و گویا پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) را فراتر از آن مى پنداشت که به سان دیگر انسانها بمیرد. از همین روى بود که ابوبکر او را به بشر بودن پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و این آیه قرآن که «اِنَّکَ مَیِّتٌ وَاِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»(۵) توجه داد.(۶) از دیدگاه شیبى، پدیده غلو پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز در جامعه مسلمانان به حیات خود ادامه داده و زیاده روى کتابهاى کلامى در ردیف کردن معجزات و کرامات پیامبرخدا (صلی‌الله علیه و آله) یکى از گواههاى این حقیقت است.(۷)

گاه کار این زیاده انگارى نسبت به اشخاص چنان بالا مى گیرد که هر چه را اندک تعلقى به آنان دارد نیز در بر مى گیرد، چونان که براى نمونه کسانى از سپاهیان نبرد جمل بر پیرامون شتر عایشه گرد مى آیند و سرگین شتر را تنها از آن روى که شتر به همسرى از همسران پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تعلق دارد مى بویند و مى گویند: «بوى سرگین شتر مادر ما بوى مشک و عنبر است».(۸)

اما در گذر تاریخ، غلو نسبت به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) چندان عرصه اى براى ظهور و گسترش نیافت و آنچه بیشتر در جوامع مسلمانان رخ نمود، غلو نسبت به شخصیت بزرگ و ستودنى اسلام پس از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) یعنى حضرت على (علیه‌السلام) بود و از همین هنگام بود که غلو در جامعه شیعه یا گروههاى منتسب به شیعه رخ نمود.

کوفه و پیدایش غلو شیعى

کوفه شهرى که در روزگار عمر به عنوان مرکز فرماندهى فتوحات شرق پایه گذارى شد و روزبه روز بر اهمیت و جایگاه آن افزوده گشت، خاستگاه اصلى غلو و مهد ظهور غالیان در سده هاى اول و دوم بود. کوفه همان اندازه که به تشیع نامور است با پدیده غلو و ظهور غالیان نیز آشناست و طوایف مختلفى از غالیان در این شهر ظهور کردند که در دوره هاى پسین حتى رو در روى شیعیان امامى معتدل که از امامت فرزندان امام حسین (علیه‌السلام) طرفدارى مى کردند ایستادند. این پرسش که چرا اصولا پدیده غلو رخ مى نماید، چرا این پدیده در میان شیعه بیش از دیگران مجال ظهور مى یابد و چرا کوفه پایگاه همیشگى این نوع گرایش مى شود، خودپرسشى دیرین و ژرف است که در باره آن تحقیقى فراتر از اندازه و توان این نوشتار لازم است؛ اما در همین مجال محدود بایسته است به شمارى از این عوامل اشاره شود:

۱. زیاده روى در علاقه و دوستى: شاید گویاترین گواه بر تاثیر زیاده روى در دوستى و اظهار آن در پیدایش غلو و در نتیجه تباهى دینى، این سخن امیر مومنان (علیه‌السلام) باشد که فرمود:

«هلک فیّ رجلان: محبّ غالٍ و مبغض قال»(۹)؛ دو تن به خاطر من تباه شدند: دوستى که اندازه نگه نداشت و دشمنى که بغض مرا در دل کاشت.

این حقیقتى پذیرفته است که اصولا عشق و علاقه به دیگران هنگامى که از اندازه فزون شود اسطوره مى آفریند و زیاده انگارى و افسانه و خرافه را درباره آنان در پى مى آورد. شاید از سر همین محبت بوده است که در پى درگذشت رهبران دینى بزرگ شیعه، گروههایى از پیروانشان مرگ آنان را باور نمى داشته و آنان را موعودهایى مى پنداشته اند که به آسمانها یعنى جایگاه نخستین خویش در پندار غالیان باز گشته اند. در همین نقطه است که گروههایى از غالیان شیعه و واقفه با همدیگر تلاقى مى یافته و انشعابهایى را در بدنه شیعه پدید مى آورده اند.

به هر روى، این علاقه افراطى که خود تا اندازه اى نیز در نفوذ معنوى و عمق تحسین برانگیزیِ شخصیت و رفتار رهبران بزرگ ریشه دارد، هنگامى که با نادانى و نگاه سطحى هم درآمیزد سبب مى شود علاقه مندان، رهبران دینى یا اجتماعى خود را در حدى «فراتر از انسانها» بپندارند و آنها را تا مرز خدایى بالا ببرند.

شاید این روایت علامه مجلسى از امام رضا (علیه‌السلام) تأییدى بر اثر این دو عامل در کنار هم باشد، آنجا که بنابر روایت، امام (علیه‌السلام) به نادانى کسانى که على (علیه‌السلام) را خدا پنداشتند و به تأثیر این نادانى در تحلیل نادرست آنان از فضایل و رفتارهاى شبه معجزه امام توجه مى دهد و سرانجام این حقیقت را یادآور مى شود که «على (علیه‌السلام) و فرزندانش بندگان گرامى خداوند و آفریده او و مسخّر تدبیر اویند».(۱۰)

هم در روایتى دیگر منقول از احمد بن حنبل است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به على (علیه‌السلام) فرمود:

«حکایت تو در میان مسلمانان همانند حکایت عیسى بن مریم است. گروهى او را دوست داشتند و در آن دوستى افراط ورزیدند و گروهى او را دشمن داشتند و در این دشمنى زیاده روى کردند».(۱۱)

این عامل یعنى دوستى فراتر از اندازه درباره هر کس دیگرى نیز ممکن است به غلو و مبالغه و خداانگارى بینجامد، چونان که از سر همین انگیزه نسبت به دیگر خلفاى چهارگانه نیز غلو شده است. بنابر این، همچنان این پرسش بر جاى مى ماند که چرا نسبت به امامان شیعه پدیده غلو بیش از دیگر کسان ظهور یافته و چرا شیعیانى که به طور طبیعى دوستدار پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز بوده و وظیفه داشته اند هیچ کس را بر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) برترى ندهند انحصاراً نسبت به امامان گرفتار افراط شده اند.

اینجاست که باید به عوامل دیگر نیز توجه کرد.

۲. احساس کوتاهى و تقصیر نسبت به گذشته: عراقیان و به ویژه مردمان کوفه، آن هنگام که على (علیه‌السلام) بر آنان حکومت مى کرد درباره او بى مهرى و بى وفایى روا داشتند و آن هنگام که در رویارویى خلیفه مسلمانان با معاویه که از حکومت مرکزى اعلام انشعاب کرده بود به یارى عراقیان چشم امید بود از یارى خوددارى ورزیدند. آنان چنان که وردى مى نویسد «با این گمان که مسئله پیش آمده مسئله اى بسیار ساده است و فراتر از اختلاف میان دو رهبر که هر دو یک دین دارند و به یک گونه نماز مى خوانند و کتابى واحد را تلاوت مى کنند على (علیه‌السلام) را واگذاشتند، اما پس از گذشت مدتى براى آنان روشن شد که مسئله ژرف تر از این بوده و سیاست على (علیه‌السلام) در دراز مدت براى آنان سودمندتر بوده است. مردم در حالى در روزگار على (علیه‌السلام) زیستند که قدر او را ندانستند و چون درگذشت و در پى او حکمرانانى قلدر و ستمگر بر کرسى حکومت نشستند، آن مردم دریافتند که با مرگ على (علیه‌السلام) خسارتى جبران ناپذیر دامنگیر آنان شده است…».(۱۲)

در چنین شرایطى بود که عراقیان و به ویژه کوفیان نسبت به گذشته سخت پشیمان شدند و در جبران همه آن کوتاهیها که روا داشته بودند اینک به دام افراط گرفتار آمدند و غلو ورزیدند؛ و این طبیعت کنشها و واکنشهاى عاطفى و احساسى است و این نوع کنش و واکنش با طبع عراقیان سازگارتر مى نماید که گاه به تفریط گرفتار مى آید و گاه به افراط در مى غلتد.

این غلو و افراط عراقیان همان چیزى است که طه حسین از آن با عنوان «تسلاى دل خود نسبت به بدیهایى که در روزگار حیات على (علیه‌السلام) با او روا داشته بودند»(۱۳) یاد مى کند و دیگر کسانى هم که به نوعى به مسئله غلو و غالیان پرداخته اند از آن سخن به میان آورده اند؛(۱۴) اما این یگانه عامل نبود، بلکه از دیگر سوى فشار مخالفان على (علیه‌السلام) نیز بر آماده تر شدن اوضاع براى پدیده غلو مى افزود.

۳. فشارو ستم امویان: امویان که پس از کناره گیرى امام حسن (علیه‌السلام) از خلافت (سال ۴۱ق/ ۶۶۱م) قدرت مطلق را از آنِ خود ساختند، در ستم راندن بر علویان و به ویژه رهبران این خاندان و بر جاى ماندگان اهل بیت هیچ مرزى نشناختند و ستم روزافزون و پرده درى آنان بر ضد این خاندان و بر ضد شیعیان احساسات و عواطف را به مظلومیت اهل بیت متوجه ساخت و هر چه حکمرانان اموى بر ستم خویش افزودند و هر چه ناخرسندى خود را از نام و یاد على (علیه‌السلام) و شیعیان او آشکارتر ساختند آن مظلومیت آشکارتر گشت و خود زمینه را براى بروز و ظهور رویکردهاى غلوآمیز نسبت به صاحب حقانى که بر آنان ستم رانده شده بود فراهم تر ساخت و کار بدان جا رسید که على (علیه‌السلام) و نام او نماد مخالفت با دولت حاکم شد.(۱۵)

بدین سان، ستمى که بر خاندان على (علیه‌السلام) رفته بود و ممنوعیتى که نسبت به یاد و نام او وجود داشت، خود یکى از عوامل زمینه ساز غلو در باره آن حضرت بود و این نکته است که روشن خواهد ساخت چرا مردم با آنکه به پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) نیز اعتقاد داشتند و او را هم دوست داشتند درباره او غلو اظهار نکردند. وِردى این حقیقت را این گونه بیان مى کند:

«آنان [عراقیان] بر خلاف آنکه در دوستى على (علیه‌السلام) غلو کردند در دوستى پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) غلو نورزیدند. علت این امر بدان باز مى گردد که از دوستى محمد (صلی‌الله علیه و آله) منع نشده بودند و حکمرانانشان نیز در اظهار این دوستى با آنان شریک بودند».(۱۶)

در واقع، وردى با این سخن، مسئله غلو و عامل موثر در آن را به نوع روابط میان حکمرانان و مردم و تاثیر این رابطه در نوع برخورد و نگرش آنان باز مى گرداند و ما را به این اصل مهم در جامعه شناسى سیاسى توجه مى دهد که «وقتى شکاف میان حاکم و محکوم عمیق شود محکوم مى کوشد درست بر عکس هر دعوت و تبلیغى که حاکم او را بدان فرا مى خواند عمل کند. در چنین شرایطى محکوم مى بیند که خود به خود به سوى غلو در دوستى هر کسى رانده شده است که حاکم او را خوش ندارد یا خواهان ناسزاگویى به اوست».(۱۷)

بدین سان بخشى از عوامل دست اندرکار در بروز غلو در کوفه و عراق به شرایط اجتماعى، سیاسى آن روزگار و آن سرزمین باز مى گردد و در چنان شرایط و روزگارى است که کسى چون مختار ثقفى با دعاوى و فضاى مطلوب غالیان همراه مى شود و از «کرسى على (علیه‌السلام) » سخن به میان مى آورد.

اما آنچه در این میان باز هم بر آمادگى اوضاع مى افزود، روحیه عراقیان و کوفیان بود. این خود عاملى دیگر در بروز پدیده غلو در میان شیعیان عراقى است.

۴. عراقیان و روحیه و بافت اجتماعى آنان: بر خلاف آنچه وِردى بر آن تاکید مى کند، کسانى چون نشار، امین و فیاض تأثیر بافت اجتماعى عراق، ضعف عنصر قبیله اى در بافت کوفه، حضور قبایل یمانى در این شهر، و آشنایى مردم عراق با ادیان و مذاهب غیر اسلامى و تاثیر این ادیان بر آنان و در کنار آن حضور و جایگاه موالى را که درصدد یافتن زمینه اى برتر بودند از عوامل بروز غلو دانسته اند.(۱۸)

آنچه در تحلیل این گروه مهم به نظر مى رسد، استنادى است که نشار به سخنى از ابن ابى الحدید کرده است. او از شارح نهج البلاغه نقل مى کند که از تفاوت میان عراقیان و اعراب معاصر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) سخن به میان مى آورد که بر خلاف مردمان حجاز که سرشت آنان سرشت بادیه نشینان بوده و هیچ حکیم، فیلسوف، صاحب نظر و متکلم یا صاحب شبهه و یا بر سازنده یک نحله در میانشان نبوده، مردم عراق اهل تأمل و تدقیق و نظر و جست و جوى در آراء و عقاید و حتى شبهه بر اندیشه ها بوده اند و در این میان با ادیان پیشین نیز آشنایى داشته اند. این آشنایى همان چیزى است که نشار شکل گیرى کانونهاى تفکر گنوسى را بدان باز مى گرداند و صاحبان این نوع از تفکر را خاستگاه غالیان معرفى مى کند.

ناگفته نماند در کنار این ترکیب باید از حضور موالى نیز یاد کرد که به گفته فیاض بخش عمده اى از گردن نهادگان به تشیع را در نخستین مراحل تاریخى این مذهب در بر مى گرفته(۱۹) و همین گروه بوده اند که به تعبیر ولهوزن به شیعیان غالى بدل شده اند.(۲۰)

از دیدگاه برخى از جمله فیاض در تاریخ الامامیه، عناصر ایرانى تبارى که به تشیع غالى گرویدند از محیط قدیم خود اندیشه پرستش پادشاهان و خدا شمردن آنان را به ارث برده بودند و در دوره اسلام نیز امامان در دیدگاه این گروه «همان جایگاهى معنوى را پر مى کردند که در روزگار بت پرستى پادشاهان ایرانى آن را پر کرده بودند».(۲۱)

هر چند در پاره اى از عوامل یاد شده ملاحظاتى نیز وجود دارد و هر چند نمى توان دخالت همه این عوامل را در بروز پدیده غلو در میان شیعیان امامى یکسان دانست، اما چهارچوب کلى عوامل موثر در رخ نمودن این پدیده همان نکاتى است که از آنها سخن به میان آمد. تا جایى که نگارنده اطلاع دارد، منابعى که بدین بحث پرداخته اند(۲۲) بر این عوامل نوعى اتفاق نظر دارند و این به رغم آن است که در یکى از جستارهاى جدید در آن باره، مولف کوشیده است شمار زمینه ها و عوامل پیدایى غلو را به دوازده مورد برساند و به نقد برخى از عوامل پیشگفته در نوشتار حاضر نیز بپردازد.(۲۳)

به هر روى، غلو و پدیده اى به نام غالیان، اثر پذیرفته از عوامل یاد شده و عواملى دیگر از این دست، براى نخستین بار در کوفه رخ نمود و خود را در حرکت مختار و برخى از شعارهاى او و کیسانیانِ نخستین نشان داد. از آن پس با انتقال کانون مبارزات شیعى به زیدیان و همزمان با آن، تکامل و استمرار حیات شیعیان میانه رو یعنى همانها که سلف دوازده امامیها بودند غالیان به عنوان یک جریان تندرو شیعى در کنار بدنه شیعه به حیات و فعالیت خود ادامه داد. هر چند بخشى از غالیان پیرو محمد بن حنفیه یعنى دنباله جریان کیسانیه بعدها در شیعیان غالى عباسیه حل شدند، اما در جوامع عراق همچنان کسانى از قبیل بیان بن سمعان پرچمدار جریان غلو بودند و پس از او نیز مغیره بن سعید بجلى این جریان را استمرار بخشید و همچنان غلو در عراق و کوفه به حیات خود ادامه داد. سردمدار بعدى غالیان در عراق ابومنصور عجلى بود و در پى مرگ او (سال ۱۲۱ق)، ابوالخطاب اسدى (م ۱۳۸ق) این جریان را پیش برد. همین ابوالخطاب است که با اسماعیل بن جعفر فرزند امام صادق (علیه‌السلام) ارتباط داشت و همین ارتباط سبب کنار زدن او از جانشینى امامت دوازده امامیها شد. از هشدارهایى که امامان شیعه در دوران پیش از غیبت داده اند و از گزارش راویان این هشدارها پیداست که طرفداران غلو در دوران حضور امامان علیهم السلام در عراق و افزون بر آن در مناطقى چون خراسان فراوان بوده اند. در آغازین دهه هاى عصر غیبت نیز غالیان در جوامع شیعه حضور داشته اند و بعدها هر چند به طور رسمى به حیات آنان خاتمه داده شده، اما مفردات یا تاثیراتى از اندیشه هاى آنان در بدنه شیعه دوازده امامى بر جاى مانده است. طایفه نصیریه نیز دنباله جریانى از غالیان که از عصر امام هادى (علیه‌السلام) و عسکرى (علیه‌السلام) آغاز شده بود معرفى مى شوند.

اما از زاویه تکامل و تحول عقیدتى، غالیانِ نخستین، ظاهرا به طور عمده کسانى بوده اند که به غیبت و رجعت محمد بن حنفیه گراییده بودند، چنان که مدرسى طباطبایى مى نویسد همین «اعتقاد در میان سواد اعظم مسلمانان با نام غلو شناخته شده و هواداران آن به عنوان غلات خوانده مى شدند، و این مفهوم نخستین آن کلمه بود».(۲۴)

اما بعدها و از اوایل سده دوم هجرت کسانى پیدا شدند که فردى از اهل بیت را خدا دانستند. معمولاً در دعوى این گونه کسان، آن مدعى خود پیامبرى بود براى همان خداى ادعایى، چنان که براى نمونه حمزه بن عماره بربرى بر خلاف دیگر کیسانیان که محمد بن حنفیه را موعود منتظر مى پنداشتند او را خدا خواند و خود را نیز پیامبر او دانست.

این نوع از تفکر غالى چندان پایدار نماند، اما در دهه هاى سوم و چهارم سده دوم هجرى گروه دیگرى از غالیان رخ نمودند که به سان بخش عمده کیسانیان امامان را موجوداتى فراتر از بشر مى خواندند که داراى علم نامحدود از جمله علم به غیب و قدرت تصرف در کائنات بودند و عقیده داشتند «که خداوند کار جهان از خلق و رزق و اختیار تشریع احکام را به آنان تفویض فرموده است».(۲۵)

بدین سان سده دوم با دو جریان غالى مواجه بود: جریانى که امام را خدا مى پنداشت و جریانى که به تفویض خلق و رزق و حساب و کتاب بندگان به امامان اعتقاد داشت. در متون شیعى به طور معمول بر جریان نخست نام غلات طیاره یا به طور خلاصه طیاره نهاده شده و جریان دوم به نام «مفوضه» مشهور شده است. به نظر مى رسد بخش عمده ترى از احادیث و متون شیعى حاکى از نکوهش غالیان به همین جریان دوم نظر داشته باشد که خود حضورى در خور توجه و هشدار در جوامع شیعى داشته است.

مفوضه که بعدها با نام غالیان نیز از آنان سخن به میان آمده است هر چند در سده دوم از سوى امامان شیعه و متن جامعه شیعه به حاشیه رانده شدند، اما از دوره پس از رحلت امام رضا (علیه‌السلام) این گروه توانستند بر تلاش خود بیفزایند و در گسترش آموزه هاى خود از مجموعه اى از روایتهایى که بخشى نیز برساخته غالیان پیشین بود بهره جویند. تلاش گسترده این گروه در سده سوم و ستایش آنان از زبان ائمه علیهم السلام از کسانى چون مفضل جعفى بدان هدف انجام مى گرفت که در بدنه شیعه و اندیشه هاى شیعه نفوذ کنند و حتى خود را نماینده تفکر شیعى قلمداد نمایند. تلاش قمیین (که از سوى غالیان مقصره خوانده شدند) در سالهاى پس از غیبت در برابر این گروه، و حساسیتى که در آثار این دوره قمیین در برابر عقاید غالیان دیده مى شود، نشان از آن دارد که تلاش و اندیشه گروه یاد شده دست کم در آن دوران توانسته بود در اندیشه شیعه جاى پایى بیابد. مواضع سرسختانه شیخ صدوق در آثارى چون الاعتقادات و من لایحضره الفقیه و لعن غالیان و مفوضه نمونه اى از حساسیت قمیین در برابر این جریان تندرو شیعى است.

مفوضه در دوران غیبت صغرى به تلاش خود براى تصرف کرسى نمایندگى شیعه اثنى عشرى ادامه دادند و در دوره هاى متاخرتر نیز به کلى خود را از عنوان مفوضه تبرئه کردند، «به گونه اى که گویى ائمّه در روایات حاکى از نکوهش غالیان از یک فرقه که تنها در زمان آنان وجود داشته و سپس در صفحات تاریخ ناپدید شده است سخن مى گفته اند».(۲۶)

به نظر مى رسد تلاشهاى مفوضه در اواخر سده سوم و از آن پس سده چهارم بى ثمر نیز نبود و کار بدان جا رسید که حتى برخى متکلمان قدیم شیعه مثل نوبختیان در مبحث علم امام و ذاتى بودن شرایط امامت از دیدگاههاى مفوضه پشتیبانى کردند. علاوه بر اینها دیدگاههاى غالیان در دوره هاى پسین از رهگذر نوشته هاى شیعى دوازده امامى نیز به نسلهاى بعد رسیده است. مدرسى در این باره مى نویسد:

«در دوره هاى متاخرتر بسیارى از نوشته هاى مفوضه حتى آثار افرادى مانند حسین بن حمدان خصیبى که از تفویض نیز پا فراتر نهاده و بسیارى از مبانى غلات ملحد را در انوار و ادوار و نظائر آن پذیرفتند از راه نوشته هایى که برخى از دانشمندان شیعه براى مراجعه عوام و به شیوه عصرى دوره هاى خود نوشتند به سنت شیعى راه یافت. در این نوشته ها هدف کلى آن بود که اعتقاد مردم عادى به مقامات ائمه اطهار علیهم السلام و مبانى مذهب هر چه بیشتر تقویت و تحکیم شود و از افتادن آنان به دام مذاهب دیگر جلوگیرى گردد. پس بسیارى از منقولات و روایات مربوط به معجزات و مطالب شگفتى انگیز که در هر گونه کتابى براى ائمه یافت مى شد در آن آثار نقل شده تا با مطالب مشابه در کتب فرق دیگر هماوردى کند. اما مولفان لزوما متعهد به صحت جمیع روایاتى که در کتابهاى خود نقل مى کردند نبودند. کتابهایى مانند دلائل الامامه و مسند فاطمه طبرى شیعى، عیون المعجزات حسین بن عبدالوهاب، تفسیر فرات بن ابراهیم، روضه یا مائه منقبه ابن شاذان، ثاقب المناقب عماد الدین طوسى، الخرائج و الجرائح قطب الدین راوندى و کتابهاى متعدد دیگرى از این قبیل بودند».(۲۷)

بدین سان جریان غلو از سده هاى چهارم و پنجم به بعد به جاى آنکه در قالب گروههاى غالى و جماعتهاى مفوضه به حیات خود ادامه دهد، کوشید دست کم با برخى از آموزه هاى خود به بدنه شیعه امامیه اثنى عشریه نفوذ کند، به گونه اى که مى توان گفت: امروزه جداى از نصیریه که در سوریه، لبنان و ترکیه چند میلیون پیرو دارد و ادامه حیات یکى از گروههاى غالیان است، با گروه قابل ذکرى به نام غالیان رویاروى نیستیم، و البته به رغم این حقیقت بخشى از آموزه ها و انگاره هاى جریان غلو در رگه هایى از تفکر برخى از جوامع شیعى به چشم مى خورد.

اندیشه هاى غالیان

از آن روى که غالیان به عنوان یک فرقه مستقل به حیات خود ادامه نداده اند و نمى توان این گروه را داراى مسلک یا مکتب کلامى ویژه اى دانست که آثار مدونى نماینده آراء و اندیشه هایش باشد، به ناچار مى بایست آموزه ها و انگاره هاى این گروه را در گزارش منابع فرقه شناختى یا منابع رجالى، آنجا که به تبیین عقاید برخى از غالیان پرداخته اند، جست.

در منابع متاخر یکى از کسانى که به جست وجوى خطوط کلى اندیشه غالیان پرداخته عرفان عبدالحمید در کتاب دراسات فى الفرق والعقائد است. بر پایه گزارش او که یکى از سنجیده ترین کتابها در این زمینه است تفکر غالیان در چند مشخصه عمده رخ مى نماید. این مشخصه ها که در منابع فرقه شناختى نیز از آنها سخن به میان آمده است عبارت اند از:

۱. اندیشه حلول و تجسم، بدین معنى که برخى از امامان را خدا خواندند و به حلول روح الهى و مجسم شدن این روح در آنها عقیده یافتند؛ براى نمونه، چنان که منابع فرقه شناختى آورده اند، ابن سبا به حلول روح الهى در على (علیه‌السلام) عقیده داشت، شریعیه بر این پندار بودند که خداوند در پنج تن؛ یعنى محمد (صلی‌الله علیه و آله) ، على (علیه‌السلام) ، فاطمه (علیه‌السلام) ، حسن (علیه‌السلام) و حسین (علیه‌السلام) حلول کرده است، عمیریه یکى از شاخه هاى خطابیه امام صادق (علیه‌السلام) را پرستش کردند، جناحیه مدعى شدند که روح خدا در پیامبران و امامان حلول مى کند، بیانیه پنداشتند جزئى الهى در على (علیه‌السلام) حلول کرده و با جسم او اتحاد یافته و آن حضرت به واسطه همین جزء الهى از غیب آگاهى داشته است و خطابیه نیز براى امامان دعوى خدایى کردند. گاه حتى برخى از فرقه ها یا رهبران غالیان از این هم فراتر رفتند و مدعى حلول روح الهى از رهگذر نوعى تناسخ در این رهبران شدند و ادعا کردند این رهبران به واسطه همین حلول و تناسخ شایسته مقام رهبرى آنان شده اند. چنین چیزى نسبت به بیان بن سمعان و همچنین از رزامیه، کاملیه، حربیه، جناحیه و گروهى از خطابیه نقل شده است.(۲۸)

در این باره که چنین عقیده اى میان غالیان از کجا سرچشمه گرفته است اختلاف نظر وجود دارد :

الف) برخى این اندیشه را به تفکر ایرانى که پادشاه را از نسلى پاک و جداى از دیگر مردم و تجسمى از روح خدا مى دانسته اند برگردانده و آن را با انگاره «فرّ یزدان» در خاندانهایى ویژه همسان و همانند دانسته اند. شمارى از خاورشناسان چون دوزى، اگوست مولر و دارمستتر طرفدار این نظریه اند.

ب) اما برخى دیگر این اندیشه را تحت تأثیر یا همگون با تفکر گنوسى در جهان اسلام مى دانند و با اظهار اینکه سرچشمه این اندیشه غیر ایرانى و اساساً عربى است به خاستگاه مسیحى چنین تفکرى توجه داده اند. برخى از نظریه پردازان مسلمان چون غزالى و ابن خلدون چنین مشابهتى را یادآور شده و در میان خاورشناسان نیز کسانى چون آدام متز، فریت لندر و گلدزیهر از آن طرفدارى کرده اند.(۲۹)

۲. اندیشه تشبیه و تجسیم: در پاره اى از منابع فرقه شناختى از این سخن به میان آمده که برخى از رهبران غالیان صفاتى جسمانى یا صورت مشخصى را به خداوند نسبت داده اند. در گزارش این منابع چنین اندیشه اى به بیان بن سمعان و مغیره بن سعید نسبت داده شده است.(۳۰)

۳. اندیشه حلول و تناسخ: مقصود از این اندیشه آن است که روح از بدن انسانى به بدن انسان دیگر منتقل مى شود و آن که به ظاهر او را مرده پنداشته ایم نمى میرد، بلکه روح او به آسمانها مى رود تا سپس در انسان دیگر حلول کند. شهرستانى این اندیشه را به یکى از اصول شاخه هاى خطابیه جناحیه، بیانیه و کیسانیه نسبت داده است.

۴. مرگ ظاهرى (دوسه تیسم dosetism): یکى از دیگر عقایدى که از غالیان گزارش شده این است که پس از مرگ امام یا پیشوایى که به او عقیده داشتند مدعى مى شدند او تنها بر حسب ظاهر مرده است و آنچه در واقع رخ داده این بوده که روح او به آسمانها عروج کرده و آن که کشته شده یا مرده شخصى دیگر در سیما و صورت او بوده است. از دیدگاه فریت لندر این عقیده با پندارهاى گروهى از بدعتگذاران مسیحى پیوند دارد و تحت تأثیر گروهى از مانویان که به کیش مسیحى در آمده و بعدها مسلمان شده بودند به اسلام نیز رخنه کرد. چنین عقیده اى را در باره امام على (علیه‌السلام) به عبداللّه بن سباء، در باره ابوالخطاب به خطابیه و در باره ابومسلم خراسانى به رزامیه نسبت داده اند.(۳۱)

۵. اندیشه نبوت مستمر : از غالیان چنین نقل مى شود که روح نبوت را حقیقتى واحد دانسته اند که در اشخاص مختلف ظهور یافته و پس از حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) امکان ظهور آن در شخصیت امام على (علیه‌السلام) وجود دارد و نبوت در او نیز تجلى پیدا کرده است. سرچشمه این عقیده را ولهوزن به آراى یهودیان و مواعظ بر ساخته منسوب به کلیمانت باز مى گرداند و فریت لندر آن را مستقیماً از آراى کلیمانت مى شمرد.(۳۲)

۶. گرایش به الحاد و اباحیگری: منابع فرقه شناختى سنّى در پاره اى موارد و به گروههایى از غالیان اباحیگرى و الحاد را نسبت مى دهند، چنان که از فرو نهاده شدن تکلیف به حرامها و واجبهاى ظاهرى نزد جناحیه، منصوریه و معمریه سخن به میان آورده اند. تمایل عمومى منابع یاد شده به آن است که سرچشمه این عقیده را آراى فرقه هاى مجوس از قبیل مزدکیه و زروانیه معرفى کنند.(۳۳)

۷. اندیشه تقدیس اعداد: گاه در میان فرقه هایى از اهل غلو و تأویل نمونه هایى از مقدس شمردن برخى اعداد دیده مى شود، چنان که نزد قرامطه و منصوریه عدد هفت از تقدیس برخوردار بوده است. حمزه بن عماره بربرى که از پیشینیان غالیان است نیز از هفت سبب از اسباب آسمانى که بر او نازل شده سخن به میان آورده و نزد بهائیان نیز عدد ۱۹ محترم است. عرفان عبدالحمید این گرایش را اثر پذیرفته از فلسفه فیثاغورثیان دانسته است.(۳۴)

چنین مى نماید که عرفان عبدالحمید در گزارش ارزشمند خود درباره مشخصه هاى فکرى غالیان برخى از عقاید آنان را فروگذار کرده است. از آن جمله مى توان از عقیده به بداء و رجعت نیز نام برد که شهرستانى آنها را در کنار تشبیه و تناسخ، چهار ویژگى فکرى مشترک میان همه غالیان معرفى کرده است.(۳۵) اما علت رویگردانى عبدالحمید از ذکر این دو عقیده در باب عقاید غالیان گرایش عمومى شیعیان دوازده امامى به رجعت و بداء است.

۸. تفویض : اما از اینها که بگذریم، یکى از مهم ترین عقاید غالیان که در منابع شیعى نیز با نکوهش و انکار از آن یاد شده عقیده به تفویض است و از همین روى، چونان که گذشت بخش عمده غالیان را در منابع شیعى مفوضه خوانده اند. تفویض بدان معنى که غالیان معتقد بودند و منابع شیعى آن را از عقاید اثنى عشریه نفى مى کنند، عبارت از این بود که از سویى اعتراف داشتند که امامان علیهم السلام حادث و آفریده خدایند و قدیم نیستند. و از سویى دیگر خلق و رزق را به آنان نسبت مى دادند و مدعى بودند خداوند آنان را به صورتى ویژه آفریده و کار جهان را با همه آنچه در آن هست و نیز افعال بندگان را به آنان واگذارده و تفویض کرده است.(۳۶)

این کلیاتى از عقاید غالیان است که در منابع سنّى و شیعى مى توان بدانها دست یافت؛ اما پیش از به پایان بردن این مبحث یادآورى یک نکته لازم به نظر مى رسد.

یادآورى: آنچه از عقاید غالیان نقل شد هم از سوى محافل سنّى و هم از سوى محافل اعتدالگراى شیعى مردود دانسته شده است، چونان که منابع فرقه شناختى سنّى به همین اعتبار به کفر و زندقه غالیان حکم کرده اند.(۳۷) در منابع شیعى نیز از نخستین سده هاى شکل گیرى مکتب کلامى شیعه از نادرستى این عقاید سخن گفته شده است، براى نمونه، شیخ صدوق درباره غالیان قاطعانه مى نویسد:

«عقیده ما در باره غالیان و مفوضه این است که آنان به خداوند کافر شده اند و از یهودیان، مسیحیان، مجوس، قدریه، حروریه و از همه صاحبان بدعتها و هوسهاى گمراه کننده بدترند».(۳۸)

ابن بابویه سپس ادامه مى دهد که از دیدگاه ما پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) مسموم شده و امامان شیعه بجز امام مهدى(عج) که زنده است هر کدام یا مسموم شده و یا به قتل رسیده اند. او پس از آن مى گوید:

«اعتقاد ما آن است که این وقایع [یعنى کشته شدن و مسموم شدن] بر وجه حقیقى خود در مورد آنان صورت پذیرفته و چنین نبوده است که آن گونه که تجاوزکنندگان از حدود مقرر در مورد آنان مدعى شده اند، امر بر مردم مشتبه شده باشد، بلکه مردم به چشم خود و نه به تخیل و توهم کشته شدن آنان را دیده اند و در این هیچ شک و شبهه اى در میان نیست. بنابر این، هر کس درباره همه امامان یا حتى یکى از آنان مدعى مرگ ظاهرى شود به هیچ وجه بر دین و آیین ما نیست و ما از او بیزاریم».(۳۹)

شیخ صدوق عقیده به تفویض امر خلق و رزق به امامان را نیز محکوم و روایتى از امام صادق (علیه‌السلام) نقل مى کند که در آن امام (علیه‌السلام) در پاسخ کسى که گفته بود مفوضه مى گویند خداوند محمد (صلی‌الله علیه و آله) و على (علیه‌السلام) را آفریده و سپس کار را به آنان واگذاشته و آنان هستند که مى آفرینند، روزى مى دهند، زنده مى کنند و مى میرانند، فرمود: آن دشمن خدا [که چنین مى گوید] دروغ گفته است. سپس امام (علیه‌السلام) افزود که چون نزد آن مرد [یعنى همان پیرو ابن سبا که به غلو عقیده داشت [بازگشتى این آیه را بر او بخوان که خداوند فرموده است: «اَمْ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَکاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّه ُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ».(۴۰)

در منابع متاخر شیعى نیز همین نفى وانکار در مورد غالیان وجود دارد، چنان که براى نمونه علامه مجلسى در بحار الانوار فصلى را به نفى تفویض و غلو و روایات حاکى از لعن و نفرین غالیان و هشدار به مردم نسبت به آنها و افکار و اندیشه هایشان و بر حذر داشتن مردم از این جماعت اختصاص داده است.(۴۱) همو در مرآه العقول نیز در شرح باب تفویض به ائمه علیهم السلام تنها تفویض در کار احکام دین را به امامان درست دانسته و نوع تفویض در باب خلق و امر و رزق و میراندن و زنده کردن را نادرست شمرده است.(۴۲)

از این روى امروزه نیز در محافل اعتدالگراى شیعى امامى و فقهاى عظام از این تفویض دفاع نمى شود و عقایدى چون تفویض و حلول و همانند آن را باید در آثار و اندیشه هاى تند روانى از سر شاخه هاى مکتب اهل حدیث و حشویه و یا گروههایى چون شیخیه جست؛ اما شیعه اثنى عشریه که متمسّک به کتاب خدا و عترت رسول اللّه (صلی‌الله علیه و آله) است همواره از غلو و تفویض تبرّى داشته ولى فضایل و کمالات ائمه معصومین از عترت پیامبر اکرم را چنان که خود آنان فرموده اند معتقد است و با محبتشان به خداى تعالى تقرب مى جوید.

منابع و مآخذ

۱. ابن ابى الحدید، عبدالحمید بن هبه اللّه (۵۸۶ ۶۵۶)، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، کتابخانه آیه اللّه العظمى مرعشى نجفى، افست از روى چاپ دوم قاهره، داراحیاء الکتب العربیه عیسى البابى الحلبى و شرکاوءه، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۵م ۱۳۸۷ق/۱۹۶۷م.

۲. ابن اثیر جزرى، على بن محمد بن محمد بن عبدالواحد (۵۵۵ ۶۳۰ ق)، الکامل فى التاریخ، تحقیق ابوالفداء عبداللّه قاضى، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م.

۳.ابن بابویه، ابوجعفر محمد بن على بن حسین مشهور به صدوق (۳۱۱ ۳۸۱ق)، من لایحضره الفقیه، به تصحیح و پاورقى على اکبر غفارى، چاپ دوم: قم، جماعه المدرسین فى الحوزه العلمیه، بى تا.

۴ همو، الاعتقادات، تحقیق عصام عبدالسید، تهران، المؤتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق/ ۱۳۷۱ش.

۵. ابن حزم، على بن احمد اندلسى ظاهرى (۳۸۴ ۴۵۶ق)، الفصل فى الملل و الاهواء والنحل، با حواشى احمد شمس الدین، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۲۰ق / ۱۹۹۹م.

۶.ابن کثیر، اسماعیل بن عمر دمشقى قرشى (۷۰۰ ۷۷۴ق)، البدایه والنهایه، بیروت، مکتبه المعارف، بى تا.

۷.امین، احمد (۱۸۸۶ ۱۹۵۴م)، فجر الاسلام، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۱م.

۸. جعفریان، رسول، تاریخ سیاسى اسلام از سال چهل تا سال صد هجرى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، بهار ۶۹.

۹. حسین، طه (۱۸۸۹- ۱۹۷۳م)، على و بنوه، چاپ هفتم: قاهره، دارالمعارف بمصر، بى تا.

۱۰. سبحانى، جعفر، بحوث فى الملل والنحل، دراسه موضوعیه مقارنه للمذاهب الاسلامیه، قم، موسسه النشر الاسلامى التابعه لجماعه المدرسین بقم المقدسه، ۱۴۱۶ق.

۱۱.شیبى، کامل مصطفى، الصله بین التصوف والتشیع، چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف بمصر، بى تا.

۱۲.همو، الفکر الشیعی والنزعات الصوفیه حتى مطلع القرن الثانى عشر الهجرى، بغداد، مکتبه النهضه، ۱۳۸۶ق/ ۱۹۶۶م.

۱۳. طبرى، محمد بن جریر (۲۲۴ ۳۱۰ ق)، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۷ ق.

۱۴. عبدالحمید، عرفان، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، بغداد، مطبعه اسد، بى تا.

۱۵.فیاض، عبداللّه ، تاریخ الامامیه و اسلافهم من الشیعه منذ نشأه التشیع حتى مطلع القرن الرابع الهجرى، چاپ دوم: بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۴۰۶ق/ ۱۹۸۶م.

۱۶.مجلسى، محمدباقر (۱۰۳۷ ۱۱۱۱ق)، بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، چاپ دوم: بیروت، موسسه الوفاء، ۱۴۰۳ ق / ۱۹۸۳م.

۱۷. همو، مرآه العقول فى شرح اخبار آل الرسول، تحقیق و تصحیح سیدهاشم رسولى محلاتى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۰۴ق/۱۳۶۳ش.

۱۸. محمد بن محمد بن نعمان (۳۳۶ ۴۱۳ق)، تصحیح اعتقادات الامامیه، تحقیق حسین درگاهى، تهران، الموتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق/۱۳۷۱ش.

۱۹.مدرسى طباطبایى، حسین، مقدمه اى بر فقه شیعه، کلیات و کتاب شناسى، ترجمه محمد آصف فکرت، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۶۸ش.

۲۰.همو، مکتب در فرایند تکامل: نظرى بر تطور مبانى فکرى تشیع در سه قرن نخستین، ترجمه هاشم ایزدپناه، چاپ دوم: بى جا، ۱۳۷۵.

۲۱.نشار، د. على سامى، نشأه الفکر الفلسفى فى اسلام ، چاپ چهارم: بى جا، دارالمعارف، ۱۹۶۶م.

۲۲. نوبختى، ابومحمد حسن بن موسى (سده سوم)، فرق الشیعه ، نجف، المکتبه المرتضویه ، ۱۳۵۵ ق / ۱۹۳۶م.

۲۳.وردى، على، مهزله العقل البشرى، [بغداد]، دارکوفان، بى تا ، تاریخ مذکور در صفحه پایانى کتاب ۱۹۶۵ م.

۱. بنگرید به: شهرستانى، الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۷۳.

۲.بنگرید به: ابن خلدون، المقدمه، ص ۱۹۸.

۳.شاید همین عدم تمایز میان معناى لغوى و مفهوم اصطلاحى دقیق این واژه در مورد بخشى از طوایف شیعى است که سبب شده نویسنده کتاب غالیان نمونه هایى از غلو نسبت به کسانى نزد اهل سنت را نیز در شمار مصداقهاى غلو و غالیان، در مفهوم اصطلاحى آن بیاورد. بنگرید به: صفرى فروشانى، غالیان، ص ۳۶ و پس از آن.

۴. بنگرید به: تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۱.

۵.زمر/ ۳۰: تو مى میرى و آنان نیز مى میرند.

۶. روایتهاى تاریخى حاکى از این امر را بنگرید در: طبرى، تاریخ الامم والملوک، ج ۲، ص ۲۳۳ و ۲۵۸؛ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۲۴۲ و ۲۴۳

۷.بنگرید به: شیبى، الصله بین التصوف والتشیع، ص ۱۲۱ و ۱۲۲.

۸.متن روایت را بنگرید در: طبرى، تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۴۹؛ ابن اثیر، الکامل، ج ۳، ص ۱۳۴.

۹.سیدرضى، نهج البلاغه، حکمت ۱۱۷ و به همین مضمون حکمت ۴۶۹.

۱۰. بنگرید به: مجلسى، بحار الانوار، ج ۲۵، ص ۲۷۸ – ۲۷۳، ح ۱۹.

۱۱.بنگرید به: همان، ج ۲۵، ص ۲۸۴، ح ۳۴.

۱۲. وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۶۴ ۶۲.

۱۳.بنگرید به: طه حسین، على و بنوه، ص ۱۸۸.

۱۴.براى نمونه بنگرید به: شیبى، الصله بین التشیع و التصوف، ص ۱۲۲؛ فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۹۱ و ۹۲؛ وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۶۶- ۶۲.

۱۵. بنگرید به: وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۶۶.

۱۶.همان، ص ۶۷.

۱۷.همان.

۱۸.بنگرید به: نشار، نشأه الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج ۲، ص ۶۸ و ۶۹؛ امین، فجر الاسلام، ص ۲۷۰ و ۲۷۱؛ فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۸۹ -۸۷

۱۹.بنگرید به: فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۶۳ و ۸۸.

۲۰.بنگرید به: ولهوزن، تاریخ سیاسى صدر اسلام شیعه و خوارج، ص ۳۹.

۲۱.فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۸۸.

۲۲. براى نمونه بنگرید به: نشار، نشأه الفکر الفلسفى، ج ۲، ص ۶۸ و پس از آن؛ امین، فجر الاسلام، ص ۲۶۸ و پس از آن؛ فیاض، تاریخ الامامیه، ص ۸۶ و پس از آن؛ وردى، مهزله العقل البشرى، ص ۵۱ و پس از آن؛ شیبى، الصله بین التشیع والتصوف، ص ۱۲۱ و پس از آن؛ همو، الفکر الشیعى والنزعات الصوفیه، ص ۳۰ ۲۰؛ عبدالعال، حرکات الشیعه المتطرفین، ص ۱۸ و پس از آن؛ عبدالحمید، دراسات فى الفرق والعقائد الاسلامیه، ص ۷۱ و ۷۲.

۲۳.بنگرید به: صفرى فروشانى، غالیان، ص ۵۱ ۴۲.

۲۴.مدرسى طباطبایى، مکتب در فرایند تکامل، ص ۲۹ و ۳۰.

۲۵.همان، ص ۳۱ و ۳۲.

۲۶.همان، ص ۶۳ و ۶۴.

۲۷.همان، ص ۶۶ و ۶۷.

۲۸.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق والعقائد الاسلامیه، ص ۷۰ و ۷۱، به نقل از: اشعرى، مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص ۷۷، ۸۰ و پس از آن؛ شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۲۰۹ ۲۰۳ و ج ۲، ص ۱۳، ۱۵ و ۱۶؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۵۰؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۷۸ ، ۸۲، ۱۰۵، ۱۰۸، ۱۱۰ و ۱۱۱؛ ابن حزم، الفصل، ج ۴، ص ۴؛ فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ص ۵۷، ۵۸ و ۶۱.

۲۹.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق والعقائد الاسلامیه، ص ۷۱ و ۷۲، به نقل از: گلدزیهر، العقیده والشریعه، ص ۲۹۴؛ ولهوزن، الاحزاب المعارضه فى صدر الاسلام، ص ۲۴۱.

۳۰.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، به نقل از: شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۱۴۱؛ فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ص ۶۲ و ۸۲ ؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۲۱۴؛ خیاط ، الانتصار، ص ۶.

۳۱. بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، ص ۷۷ و ۷۸، به نقل از: بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۴۳ و ۱۴۸؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۰۸ و ۱۰۹؛ نوبختى، فرق الشیعه، ص ۶۰ ۴۰؛ ابن حزم، الفصل، ج ۴، ص ۱۸۷.

۳۲. بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، ص ۷۹ و ۸۰ ، به نقل از: بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۵۰؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۱۴؛ ولهوزن، الاحزاب المعارضه فى صدر الاسلام، ص ۲۴۹؛ گلدزیهر، العقیده والشریعه، ص ۲۴۰.

۳۳.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، به نقل از: شهرستانى، الملل و النحل، ج ۲، ص ۸۶ ؛ فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ص ۸۹ ؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۱۶۰؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۱۹.

۳۴.بنگرید به: عبدالحمید، دراسات فى الفرق و العقائد الاسلامیه، ص ۸۲ و ۸۳.

۳۵.بنگرید به: شهرستانى، الملل والنحل، ج ۱، ص ۱۷۳.

۳۶. بنگرید به: مفید، تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۳ و ۱۳۴.

۳۷.براى نمونه بنگرید به: اشعرى، مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص ۸۷ – ۶۵ ؛ ملطى، التنبیه والرد، ص ۱۸ و پس از آن؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۲۵۴ و پس از آن؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۱۰۸ و پس از آن.

۳۸.ابن بابویه، الاعتقادات، ص ۹۷.

۳۹.همان، ص ۹۹.

ناگفته نماند شیخ مفید درباره روا بودن مرگ بر امامان علیهم السلام از آنچه شیخ صدوق نیز گفته است فراتر مى رود و این سخن استاد خود را که رحلت هر یک از امامان را یا به قتل یا به مسموم شدن دانسته چنین نقد کرده است:

«آنچه قطعى است این است که امیرموءمنان (علیه‌السلام) ، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام به کشته شدن از دنیا رفتند و به مرگ عادى رحلت نکردند. موسى بن جعفر (علیه‌السلام) نیز از کسانى است که پس از این بزرگان به مسموم شدن رحلت کرد. درباره امام رضا (علیه‌السلام) نیز قوى تر همین است، هر چند در این خصوص تردید وجود دارد؛ اما در باره دیگر امامان راهى به این داورى وجود ندارد که گفته شود مسموم شده، به قتل رسیده، یا به شکنجه و زندان رخت از میان بر بسته اند». بنگرید به: مفید، تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۱ و ۱۳۲.

۴۰.رعد / ۱۶؛ یا براى خدا شریکانى قرار داده اند که مانند آفرینش او آفریده اند و در نتیجه [این دو [آفرینش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو خداوند آفریننده هر چیزى است و او یگانه قهار است.

۴۱.بنگرید به: مجلسى، بحار الانوار، ج ۲۵، ص ۳۵۰- ۲۶۱.

۴۲.بنگرید به: همو، مرآه العقول، ج ۳، ص ۱۵۵- ۱۴۱.

منبع:مجله مشکوه، شماره ۸۲

حسین صابرى

غلو و افراط در اعتقادات شیعه

چرا شیعه در اعتقادات خود غلو و افراط می‏کند طورى که جزء «غلات» شمرده می‏ شود؟ دفاع شما از این اتهام چیست؟

در طول تاریخ افراد یا گروه هایى بوده اند که در حقّ پیامبران و اولیاى الهى غلوّ کرده اند و این انکارناپذیر است، ولى مع الأسف در مواردى در کلمات مغرضان و معاندان یا جاهلان مى بینیم که این عنوان را به شیعه امامیه نسبت داده اند؛ براى نمونه احمد امین مصرى مى نویسد: «غالیان شیعه در حقّ على به این اکتفا نکردند که او افضل خلق بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و معصوم است، بلکه برخى از آنان قائل به الوهیت او شده اند.» (فجر الاسلام، ص ۳۳۰٫)

زبیدى در تاج العروس مى نویسد: «امامیه فرقه اى از غالیان شعه است.» (تاج العروس، ج ۸، ص ۱۹۴٫)

دکتر کامل مصطفى مى نویسد:

«غالیان از شیعه عقاید اصلى تشیع، از قبیل: بداء، رجعت، عصمت و علم لدنّى را تأسیس نمودند که بعدها به عنوان مبادى رسمى براى تشیع شناخته شد…». (الصله بین التصوف و التشیع، فصل غلات.)

لذا جا دارد که در مورد این واژه قدرى بحث و تأمل کنیم.

تعریف غلوّ

واژه غلوّ در مقابل تقصیر است، و در لغت به معناى تجاوز از حد و افراط در شیء است؛ (لسان العرب، ج ۱۵، ص ۱۳۲٫ )یعنى فرد یا چیزى بیش از آنچه در او هست، توصیف شود. این واژه در اصطلاح شرع، به تجاوز و مبالغه نمودن در حق پیامبران و اولیاى الهى و اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت آنان اطلاق مى شود.

قرآن کریم اهل کتاب را از غلوّ در حقّ مسیح(علیه السلام) بر حذر داشته و مى فرماید: (قُلْ یا أهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فى دینِکُمْ غَیرَ الْحَقِّ)؛ [۵]«بگو اى اهل کتاب در دین خود به ناحقّ غلو نکنید…».

غلوّ اهل کتاب (نصاری) این بود که به الوهیت حضرت مسیح(علیه السلام) اعتقاد داشتند؛ چنان که در جاى دیگر مى فرماید:

لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إنَّ اللهَ هُوَ المَسیحُ ابْنُ مَرْیمَ؛ (مائده (۵)، آیه ۷۲٫

«آنان که به خدایى مسیح پسر مریم قائل اند به راستى کافر شدند.»

پدیده غلوّ در جهان اسلام

بى شک یکى از پدیده هاى انحرافى که در حوزه اعتقادهاى دینى در جهان اسلام رخ داده است، پدیده غلوّ و ظهور غالیان است. آنان کسانى بوده اند که در حقّ پیامبر(صلی الله علیه و آله) یا على بن ابى طالب(علیه السلام) و یا دیگر ائمه اهل بیت یا افراد دیگر به الوهیت، حلول خداوند در آنها، یا اتحاد خداوند با آنان قائل شده اند. ولى این بدان معنا نیست که شیعه امامیه هر عقیده اى که به امامان خود دارد، از قبیل: عصمت، رجعت، علم لدنّى و… همه غلوّ باشد، زیرا شیعه در اعتقاد به این امور ادله اى متقن دارد.

نشانه هاى غلوّ

عقایدى که از ویژگى غالیان شمرده شده و نشانه غلوّ به شمار مى رود، عبارتند از:

۱ـ اعتقاد به الوهیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) یا امیرالمؤمنین(علیه السلام) یا یکى از اولیاى الهى؛

۲ـ اعتقاد به این که تدبیر جهان به پیامبر(صلی الله علیه و آله) یا امیرالمؤمنین(علیه السلام) یا ائمه اهل بیت(علیهم السلام) یا افرادى دیگر واگذار شده است؛

۳ـ اعتقاد به نبوت امیرالمؤمنین یا ائمه دیگر یا فردى از مردم؛

۴ـ اعتقاد به آگاهى فردى از عالم غیب، بدون آن که به او وحى یا الهام شود؛

۵ـ اعتقاد به این که معرفت و محبّت ائمه اهل بیت(علیهم السلام) انسان را از عبادت خداوند و انجام فرایض الهى بى نیاز مى سازد. (بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۶٫)

و امّا اعتقادهایى که دلیل قطعى ـ از عقل یا نقل ـ بر آنها اقامه شده، از قبیل: اعتقاد به عصمت اهل بیت(علیهم السلام)، و وصایت و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(علیه السلام) و بعد از او ائمه اهل بیت(علیهم السلام) اعتقاد به رجعت، علم لدنّى امام و دیگر اعتقادهاى شیعه که براى هر یک دلیل محکم و متقنى اقامه نموده است نمى توان آن را غلوّ و تجاوز از حدّ نامید، بلکه عین حقّ و حقیقت است.

موضع ائمه اهل بیت(علیهم السلام) در برابر غالیان

ائمه اهل بیت(علیهم السلام) با پدیده غلوّ و غالیان به شدّت مخالفت نموده اند:

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «بر جوانان خود از خطر غالیان بیمناک باشید، مبادا عقاید آنان را تباه سازند، زیرا غلات بدترین خلقِ خدایند. عظمتِ خدا را کوچک دانسته و براى بندگان خدا قائل به ربوبیت اند.» (بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۶۵ (به نقل از امالى شیخ طوسی).)

امام علی(علیه السلام) از غلات به درگاه خدا تبرّى جسته و مى فرماید: «بار خدایا من از غلات تبرى مى جویم، همان گونه که عیسى بن مریم از نصارى تبرّى جست. بار خدایا آنان را تا ابد خوار و ذلیل گردان و هیچ یک از آنان را یارى مکن.» (بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۶٫)

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «لعنت خدا بر عبدالله بن سبأ باد که در مورد امیرالمؤمنین قائل به ربوبیت شد. سوگند به خدا که امیرالمؤمنین بنده مطیع خدا بود. واى بر کسى که به ما نسبت دروغ دهد. گروهى در مورد ما مطالبى مى گویند که ما قائل به آن نیستیم.» (بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۸۶ ( به نقل از رجال کشی).)

امام صادق (علیه السلام)در جاى دیگر مى فرماید: «لعنت خدا بر کسى باد که ما را پیامبر بداند». (بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۹۶٫)

مخالفت متکلّمان امامیه با غلوّ و غالیان

دانشمندان و متکلّمان امامیه نیز به مقابله با غالیان پرداخته و آنان را کافر و مشرک دانسته و از آنان تبرّى جسته اند.

شیخ صدوق مى فرماید: «اعتقاد ما در مورد غلات و مفوّضه آن است که آنان کافر به خدا مى باشند.» (الاعتقادات، ص ۷۱٫)

شیخ مفید مى فرماید: «غلات گروهى از متظاهران به دین اسلامند که امیرالمؤمنین و ائمه از ذریه او را به الوهیت و پیامبرى نسبت داده اند. آنان گمراه و کافرند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) به قتل آنان دستور داد. ائمه دیگر نیز آنان را کافر و خارج از اسلام دانسته اند.» (تصحیح الاعتقاد، ص ۱۰۹٫)

علامه حلّى مى فرماید: «برخى از غلات به الوهیت امیرالمؤمنین، دسته اى دیگر به نبوت او معتقدند. و این باورها باطل است، زیرا ما اثبات نمودیم که خدا جسم نیست و حلول در مورد خدا محال و اتحاد نیز باطل است. هم چنین ثابت کریم که محمّد(صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران است.» (أنوار الملکوت، ص ۲۰۲٫)

حال جاى بسى تعجب و تأسّف است که گاهى از طرف افرادى مغرض یا ناآگاه شیعه امامیه به غلوّ در مورد ائمه طاهرین متّهم مى گردد؛ این پندارى بیش نیست، زیرا حقیقت غلوّ ـ چنان که قبلاً توضیح داده شد ـ تجاوز از حدّ است، همانند اعتقاد به مقام الوهیت و ربوبیت، یا نبوت و پیامبرى ائمه اهل بیت(علیهم السلام)، ولى آنچه از شئون الوهیت و از مختصات نبوت نیست هیچ ربطى به غلوّ در دین ندارد، بلکه در مواردى که به آنها معتقدند دلیل قانع کننده دارند و حقیقت داشته و گزافه نیست. مثلاً اعتقاد به عصمت، وصایت، رجعت، علم لدنّى و… در حقّ اهل بیت حقیقت داشته و براى آن ادله قطعى اقامه شده؛ از همین رو این گونه اعتقادها از غلوّ خارج است.

اصولاً برخوردارى از مقام عصمت و موهبت اعجاز و کرامت و آگاهى بر غیب از مقامات اولیاى بزرگ الهى است و اختصاص به پیامبران و امامان نیز ندارد. قرآن کریم از عصمت حضرت مریم خبر داده، مى فرماید: (إنَّ اللهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلى نِساءِ الْعالَمینَ)؛ (آل عمران (۳)، آیه ۴۲٫ )«خداوند تو را برگزید و پاکیزه گردانید و بر زنان جهان برترى بخشید.»

هم چنین از کرامت یکى از یاران حضرت سلیمان خبر داده مى فرماید: (قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أنْ یرْتَدَّ إلَیکَ طَرْفُکَ)؛ (نمل (۲۷)، آیه ۴۰٫ )«و آن کس که به علم الهى دانا بود، گفت: من پیش از آن که چشم بر هم زنى تخت را بدین جا آورم.»

در احادیث اسلامى در بابى با عنوان «محدّث» از کسانى که داراى این مقام بوده اند یاد شده است. محدّث کسى را گویند که بدون این که داراى مقام نبوت بوده و ملک و فرشته را در خواب یا بیدارى مشاهده کند، چیزى از عالم غیب به او الهام شود.

محمّد بن اسماعیل بخارى از ابوهریره روایت کرده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «در میان بنى اسرائیل افرادى بودند که بدون این که داراى مقام نبوت باشند از غیب با آنان گفت و گو مى شد.» (صحیح بخارى، ج ۲، ص ۲۹۵٫)

در احادیث شیعه نیز از ائمه طاهرین به عنوان (محدّث) و از فاطمه زهرا(علیها السلام) به عنوان «محدّثه» یاد شده است؛ چنان که کلینى روایت آن را در کافى و علامه مجلسى در بحارالانوار آورده است.

حدّ و میزان در غلوّ چیست؟

همان گونه که از تعریف لغوى استفاده شد، غلوّ به معناى تجاوز از حدّ به کار رفته است؛ حال ببنیم حدّ و میزان چیست که تجاوز از آن غلوّ است و نرسیدن به آن تقصیر. در این جا چهار احتمال وجود دارد.

۱ـ مراد از حد و میزان عرف باشد؛ یعنى هر چه زائد بر فهم عرف باشد غلوّ است. لکن این احتمال باطل بوده و انسان دین دار هرگز آن را قبول نمى کند، بلکه این میزان براى کسانى است که «لائیک» بوده و براى دین ارزشى قائل نیستند.

۲ـ مراد از آن، منزلت صحابه باشد؛ به این معنا که براى صحابه منزلتى قائل شویم که براى غیر آنها نیستیم و غلوّ را به میزان آن منزلت یا بالاتر از آن حد براى غیر صحابه بدانیم. براى این میزان و حدّ نیز دلیلى نداریم، بلکه این میزان از بارزترین مصادیق مصادره به مطلوب است.

۳ـ مراد از حدّ و میزان مطالبى باشد که علماى اهل سنت از کتاب و سنت مى فهمند. که این احتمال هم بدون دلیل است، زیرا چه مستندى در دست است که میزان و حدّ؛ فهم طائفه اى از امت باشد.

۴ـ مراد از حدّ و میزان خود کتاب و سنت باشد که همین احتمال صحیح است و عقل و قرآن و سنت نیز آن را تأیید مى کند.

منبع: شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ج ۲، صص: ۵۵۵ ـ ۵۶۰

امام هادی علیه السلام و تبلیغ و ارشاد مردم

از جمله کارهای اساسی که امام هادی علیه السلام در طول حیات خویش بدان اهتمام ورزید تبلیغ دین در ابعاد مختلف و با شیوه های متنوع بود. در ذیل به برخی از شیوه های تبلیغی آن امام می پردازیم.

۱ . پند و ارشاد

امام هادی علیه السلام با وجود این که مدت زیادی از عمر شریفشان را در سامرّا و تحت سلطه حکّام عباسی بودند، لحظه ای از هدایت و ارشاد مردم دست بر نمی داشتند و در موقعیت های گوناگون و به طرق مختلف به مردم آگاهی می دادند و در این راه حتّی از حاکمان و والیان ابایی نداشتند و آنان را مورد پند و اندرز و ارشاد قرار می دادند، و به راستی از مصادیق بارز «وَ لا یخْشَوْنَ اَحَداً إلَّا اللَّهَ»[۱]  بودند، و به گفته امیرمؤمنان علی علیه السلام «عَظُمَ الْخالِقُ فی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أَعْینِهِمْ؛ [متقین این گونه اند که] آفریدگار جهان، در روح و جانشان بزرگ است و به این خاطر هر چه غیر اوست در چشمشان حقیر است.»[۲]

مورّخین نقل کرده اند:

روزی متوکّل دستور داد که امام هادی علیه السلام را به نزد او بیاورند، وقتی امام به مجلس متوکّل وارد شد، او ظرف شرابی در دست داشت و بعد از آن که آن حضرت را در کنار خود جای داد، پیاله ای از شراب به طرف ایشان گرفت و گفت: بنوش. امام علیه السلام امتناع ورزید و فرمود: گوشت و خون من تا به حال با شراب آلوده نشده است. آنگاه متوکل درخواست کرد تا آن حضرت شعری – که او را به وجد آورد – برایش بخواند. امام علیه السلام فرمود: من کمتر شعر می خوانم. امّا متوکّل اصرار ورزید و آن حضرت این اشعار را برایش خواند:

۱ – باتُوا عَلی قُلَلِ الأَجْبالِ تَحْرِسُهُمْ // غُلْبُ الرِّجالِ فَما تَنْفَعُهُمُ الْقُلَلُ

۲ – وَاسْتُنْزِلُوا بَعَد عِزٍّ مِنْ مَعاقِلِهِمْ // فَأَوْدِعُوا حُفَراً یا بِئْسَ ما نَزَلُوا

۳ – ناداهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ ما قُبِرُوا // أَینَ الأَْساوِرُ وَالتّیجانُ وَالْحُلَلُ

۴ – أَینَ الْوُجُوهُ الَّتی کانَتْ مُنَعَّمَهً // مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الأَْسْتارُ وَالْکُلَلُ

۵ – فَأَصْفَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حینَ سائَلَهُمْ // تِلْکَ الْوُجُوهُ عَلَیهَا الدُّودُ تَنْتَقِلُ

۶ – قَدْ طالَ ما أَکَلُوا دَهْراً وَ ما شَرِبُوا // فَأَصْبَحُوا بَعْدَ طُولِ الأَکْلِ قَدْ أُکِلُوا

«۱ – بر بلندای کوه ها شبانگاهان زندگی کردند در حالی که مردان چیره و نیرومندی از آن ها حفاظت می کردند، ولی آن قلّه کوه ها برایشان سودی نبخشید.

۲ – بعد از آن عزّتی که داشتند از پناهگاه هایشان پایین کشیده شدند و در زیر حفره های قبر قرار گرفتند و چه بد منزل و اقامتگاهی است.

۳ – بعد از آن که در قبرهایشان قرار گرفتند، فریادزنی بر آن ها بانگ زد: کجا رفت آن دست بندها و تاج ها و لباس های فاخر.

۴ – کجا رفت آن چهره ها که با ناز و نعمت پرورش یافته و مقابل آن ها پرده های گرانبها آویخته شده بود.

۵ – قبرهای آن ها به جای آن ها پاسخ می دهند: آن چهره ها هم اکنون محلّ آمد و شد کرم ها شده اند.

۶ – عمرهای دراز، خوردند و آشامیدند و اکنون پس از آن همه عیش و نوش خودشان خورده شده اند.»

امام علیه السلام با این اشعار تمامی حاضران را تحت تأثیر قرار داد و متوکّل که از شدّت گریه، اشک صورتش را فرا گرفته بود، دستور داد که بساط شراب را برچینند، سپس دستور داد امام را با احترام به خانه اش باز گردانند.[۳]

۲ . برخورد با غالیان

امامان شیعه علیهم السلام علاوه بر دشمنان بیرونی با یک مشکل بزرگتری هم مواجه بودند و آن وجود کسانی بود که با دیدن کرامات و فضائل ائمّه علیهم السلام در مورد آنان دچار نوعی انحراف و کج اندیشی شده و راه غلو را پیش می گرفتند. امام علی علیه السلام می فرماید: «هَلَکَ فِی رَجُلانِ؛ مُحِبٌّ غالٍ وَ مُبْغِضٌ قالٍ؛ دو کس در مورد من هلاک شدند؛ دوست غلو کننده و دشمن بدخواه.»[۴]

از مشکلات بزرگی که امام هادی علیه السلام نیز با آن مواجه بودند، وجود غالیان کج اندیشی بود که با مشاهده عظمت و کرامات آن حضرت، راه غلو را در پیش گرفتند و باعث بدبینی مردم نسبت به اهل بیت علیهم السلام شدند. کسانی مانند: علی بن حسکه، محمد بن نصیر، ابوالعباس طرفانی و ابو عبداللَّه کندی در میان آنان به چشم می خورند.[۵]  امام علیه السلام برای برخورد با آنان و جلوگیری از انحراف مردم با این گروه به شدت برخورد می کردند و با ارسال نامه هایی به نقاط مختلف، مردم را از پیروی آنان بر حذر می داشتند و در بعضی اوقات دستور قتل آنان را صادر می کردند.

برای نمونه: «ابن بابای قمی» یکی از غالیانی است که امام هادی علیه السلام از او بیزاری جسته و فرموده است: «او (ابن بابا) گمان می کند که من او را به مقام نبوّت برانگیخته ام و او باب من است (یعنی مردم از طریق او به امام نزدیک شوند) ، لعنت خدا بر او باد که شیطان او را گمراه کرده است. سپس خطاب به یکی از شیعیان فرمودند: اگر توانستی او را بُکش که مرا آزرده است.»[۶]

۳ . گسترش تعالیم اسلام بواسطه وکلا

دوران امامت پیشوای دهم شیعیان از طرفی با یک اختناق و خفقان شدید از طرف حکّام عباسی مقارن بود به طوری که فعالیت های شیعیان با برخوردهای شدیدی از طرف حکومت های وقت مواجه می شد و پیروان اهل بیت مورد قتل و شکنجه و آزار قرار می گرفتند. از طرف دیگر شیعیان در سرتاسر بلاد اسلامی پراکنده بوده و نیازمند برقراری ارتباط با امام خویش بودند. به همین منظور امام علیه السلام از طریق وکلای خود در نقاط مختلف مشکلات فقهی، کلامی شیعیان را برطرف می نمودند و آنان را از هدایت های حکیمانه خود بهره مند می ساختند و به تحکیم و تثبیت پایه های اعتقادی مردم می پرداختند. چنان که از متون تاریخی استفاده می شود شهرهایی که وکلای امام در آن ها اقامت داشتند به چهار منطقه تقسیم می شد:

الف) بغداد، مدائن، سواد و کوفه؛

ب) بصره و اهواز؛

ج) قم و همدان؛

د) حجاز، یمن و مصر.[۷]

وکلای امام، بیشتر از طریق نامه توسط افراد مطمئن و به صورت مخفیانه با آن حضرت در ارتباط بودند که بخش عمده آن در مصادر حدیثی (به نقل از نامه ها) موجود است و امروزه در دسترس ما قرار گرفته است.

۴ . تبلیغ و ارشاد در قالب دعا

شرائط زمانی و موقعیت خاص امام هادی علیه السلام اقتضا می کرد که برای پیشبرد اهداف عالی و نشر تعالیم ناب و حیات بخش اسلام از روش های غیرمستقیم اقدام نمایند. یکی از روش های حکیمانه و تأثیرگذار ایشان استفاده از دعا برای انجام این امور مهم بود. امام علیه السلام در دعاهایی که به ایشان منسوب است – مخصوصاً «زیارت جامعه» – علاوه بر راز و نیاز به درگاه خداوند به پاره ای از مسائل اعتقادی، سیاسی و اجتماعی اشاره دارند که به ذکر نمونه هایی از آن اکتفا می کنیم:

الف) ایجاد پیوند میان مردم و اهل بیت علیه السلام

آن حضرت در دعاهای خود علاوه بر صلوات های مکرر بر محمّد و آل اوعلیهم السلام، نسبت به ارتباط محکم و ناگسستنی میان امّت و آل محمّدعلیهم السلام تأکید خاصی دارند، چنان که در فرازی از دعاهای خود می فرماید: «اَللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لاتَقْطَعْ بَینی وَ بَینَهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ وَاجْعَلْ عَمَلی بِهِمْ مُتَقَبَّلاً؛ پروردگارا! درود فرست بر محمّد و آل محمّد علیهم السلام و ارتباط میان من و ایشان را در دنیا و آخرت قطع مفرما و اعمال مرا به خاطر ایشان قبول فرما.»[۸]

ب) تأکید بر امامت و رهبری اهل بیت علیهم السلام

در زیاراتی که از امام هادی علیه السلام روایت شده با تعابیر گوناگونی بر این امر مهم تأکید گردیده است، چنان که در فرازی از زیارت آن حضرت می خوانیم: «أَشْهَدُ أَنَّکُمُ الاَْئِمَّهُ الرَّاشِدُونَ، الْمَهْدِیونَ، الْمَعْصُومُونَ، الْمُکَرَّمُونَ، الْمُقَرَّبُونَ، الْمُتَّقُونَ، الصَّادِقُونَ، الْمُصْطَفُونَ، الْمُطیعُونَ لِلَّهِ؛ گواهی می دهم که شما امامان مرشد، هادی، معصوم، بزرگوار، مقرّب نزد خدا،پرهیزگار، راستگو، برگزیده و مطیع خداوند هستید.»[۹]

ج) مبارزه با ظلم و ستم

امام علیه السلام در دعایی با نام «دعاء المظلوم علی الظالم» که به طور مستقل بر ضد ستم و جور ستمگران و جباران بیان شده، به آگاه کردن مردم نسبت به ظلم و ستم حاکم بر جامعه می پردازند. در فرازی از این دعا آمده است: «فَأَسْئَلُکَ یا ناصِرَ الْمَظْلُومِ الْمَبْغِی عَلَیهِ إجابَهَ دَعْوَتی فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمِّدٍ وَ خُذْهُ مِنْ مَأْمَنِهِ أَخْذَ عزیزٍ مُقْتَدِرٍ وَ فی غَفْلَتِهِ مُفاجِئَهَ مَلیکٍ مُنْتَصِرٍ وَاسْلُبْهُ نِعْمَتَهُ و سُلْطانَهُ وَافْضَضْ عَنْهُ جُموعَهُ وَ أَعْوانَهُ وَ مَزِّقْ مُلْکَهُ کُلَّ مُمَزَّقٍ؛ ای یاری رسان مظلوم ستمدیده، از تو می خواهم دعوتم را اجابت کنی، پس بر محمد و آل محمد درود فرست و ظالم را از محل أمنش بگیر، از نوع عذاب کردن عزیر قادر، و در غفلتش به ناگهانی او را بگیر و نعمت و سلطنتش را از بین ببر، و کسانی که دور او جمع شده اند و اعوان و انصار او هستند را از دور او پراکنده کن و حکومتش را تماماً از هم بپاش.[۱۰] »

روشن است که امام علیه السلام با امثال این دعا مردم را نسبت به ظلم حاکمان جور آگاه می کردند و حاکمان را رسوا می نمودند.

پی نوشت ها:

[۱] . احزاب/ ۳۹: «از هیچ کس جز خدا نمی ترسند.»

[۲] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۳٫

[۳] . مروج الذهب، همان؛ وفیات الأعیان، ابن خلکان، شریف رضی، ج ۳، ص ۲۷۲؛ بحارالانوار، همان، ج ۵۰، ص ۲۱۱ و الوافی بالوفیات، همان.

[۴] . قصار الحکم، ۱۱۷٫

[۵] . حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص ۵۲۵٫

[۶] . اختیار معرفه الرجال، شیخ طوسی، دانشگاه مشهد، ص ۵۲۰٫

[۷] . تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، جاسم حسین، امیرکبیر، ص ۱۳۷٫

[۸] . مسند الامام الهادی، عزیز اللّه عطاردی، کنگره جهانی امام رضا، ص ۱۸۷٫

[۹] . مسند الامام الهادی، همان، ص ۲۴۷٫

[۱۰] . همان، ص ۱۸۹٫

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره ۳۸٫

زندگى علمى امام باقر (ع)

 امام باقر (علیه السلام) در زمانی که افزون بر نیم قرن از رحلت رسول اکرم (صلّى اللّه عليه و آله) گذشته و تنشهای فکری و عقیدتی، شدت بیشتری یافته است، مجال می یابد تا با تشکیل حوزه عظیم درسی به تصحیح اندیشه ها بپردازد.

مبارزه با اندیشه خوارج

خوارج گر چه پس از جنگ نهروان به شدت تضعیف شدند، ولی با گذشت زمان به تجدید قوا پرداخته و هوا دارانی یافته و بعدها به شورشها و حرکتهای اجتماعی دامن زدند.

یکی از میدانهای رویارویی امام باقر (علیه السلام) با اندیشه های منحرف، موضعگیریها و روشنگریهای آن حضرت در رویارویی با عقاید و مشی خوارج بود.

امام باقر (علیه السلام) در برخی از تعالیم خود می فرمود: به این گروه مارقه[1] باید گفت: چرا از علی (علیه السلام) جدا شدید، با این که شما مدتها سر در فرمان او داشتید و در رکابش جنگیدید و نصرت و یاری وی زمینه تقرب شما را به خداوند، فراهم می آورد.

آنها خواهند گفت: امیر المؤمنین (علیه السلام) در دین خدا حکم کرده است (یعنی در جنگ با معاویه حکمیت را پذیرفته است در حالی که نمی بایست شرعا حکمیت را بپذیرد) .

به آنان باید گفت: خداوند در شریعت پیامبر حکمیت را پذیرفته و آن را به دو مرد از بندگانش وانهاده است.آنجا که فرموده:

فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما[2]؛ هر گاه میان زن و شوهر اختلافی رخ نمود که احتمال دارد به جدایی منتهی شود، به انگیزه ایجاد سازش و همدلی میان آنها، یک مرد از جانب شوهر و یک مرد از جانب زن به عنوان حکم فرستاده شوند تا اگر بنای اصلاح باشد، خدا آنان راتوفیق عطا کند.

از سوی دیگر، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) در جریان بنی قریظه برای حکمیت، سعد بن معاذ را برگزید و او به آن چه مورد امضا و پذیرش خداوند بود، حکم کرد.

به خوارج باید گفت: آیا شما نمی دانید که وقتی امیر المؤمنین (علیه السلام) حکمیت را پذیرفت به افرادی که حکمیت بر عهده آنان نهاده شده بود فرمان داد تا بر اساس قرآن حکم کنند و از حکم خداوند فراتر نروند و شرط کرد که اگر حکم آنان خلاف قرآن باشد، آن را نخواهد پذیرفت؟ زمانی که کار حکمیت علیه علی (علیه السلام) تمام شد، برخی به آن حضرت گفتند: کسی را بر خود حکم ساختی که علیه تو حکم کرد!

امیر المؤمنین (علیه السلام) در پاسخ گفت: من به حکمیت کتاب خدا تن دادم، نه به حکمیت یک فرد تا نظر شخصی خودش را اعمال کند.

اکنون باید به خوارج گفت که در کجای این حکمیت، انحراف از حکم قرآن دیده می شود! با این که آن حضرت بصراحت اعلام کرد که: حکم مخالفت قرآن را رد می کند.[3]

در روایتی دیگر آمده است: فردی از خوارج مدعی بود که علی (علیه السلام) در جنگ نهروان به خاطر کشتن خوارج، گرفتار ظلم شده است.وی می گفت اگر بدانم که در پهنه زمین کسی هست که برای من ظالم نبودن علی (علیه السلام) را ثابت کند به سویش خواهم شتافت.به او گفتند که از میان فرزندان علی (علیه السلام) شخصی چون ابو جعفر، محمد بن علی می تواند تو را پاسخ دهد.

وی که از سردمداران خوارج بود، گروهی از بزرگان یارانش را گرد آورد و به حضور امام باقر (علیه السلام) رسید.

به امام باقر (علیه السلام) گفته شد اینان برای مناظره آمده اند.حضرت فرمود اکنون بازگردند و فردا بیایند.

فردای آن روز، امام باقر (علیه السلام) فرزندان مهاجر و انصار را گرد آورد و گروه خوارج نیز حضور یافتند.

امام باقر (علیه السلام) با حمد و ستایش خداوند، سخن آغاز کرد و پس از شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اکرم (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: سپاس خدای را که با اعطای نبوت به پیامبر اکرم، ما خاندان را کرامت بخشید و ولایت خویش را به ما اختصاص داد.ای فرزندان مهاجر و انصار! در میان شما هر کس فضیلتی از امیر المؤمنین علی (علیه السلام) می داند، بر جای ایستد و آن را بازگوید.

حاضران هر یک ایستادند و در فضیلت علی (علیه السلام) سخنها ایراد کردند.

با این زمینه و فضایی که امام باقر (علیه السلام) پدید آورد آن مرد که بزرگ خوارج آن محفل بشمار می آمد، از جای برخاست و گفت:

من فضایل و ارزشهای علی (علیه السلام) را بیش از این جمع آگاهم و روایتهای فزونتری را می دانم، ولی اینها مربوط به زمانی است که علی (علیه السلام) هنوز حکمیت را نپذیرفته، با پذیرش حکمیت کافر نشده بود.

سخن در فضایل علی (علیه السلام) به حدیث خیبر رسید، آنجا که پیامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرارا غیر فرار، لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه

فردا، پرچم را به فردی خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.بر دشمن هماره می تازد و هرگز از میدان نبرد نمی گریزد، او از رزم باز نمی گردد مگر با پیروزی و فتح خیبر.

در این هنگام امام باقر (علیه السلام) رو به جانب آن مرد کرد و فرمود:

درباره این حدیث چه می گویی؟

خارجی گفت: این حدیث حق است و شکی هم در آن نیست، ولی کفر پس از این مرحله پدید آمد .

امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا آن روز که خداوند علی را دوست می داشت، می دانست که او در آینده اهل نهروان را خواهد کشت یا نمی دانست؟

مرد گفت: اگر بگویم خدا نمی دانست، کافر شده ام، پس ناگزیر باید اقرار کنم که خداوند می دانسته است.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا محبت خدا به علی (علیه السلام) از آن جهت بوده که وی در خط اطاعت خدا حرکت می کرده یا به خاطر عصیان و نافرمانی بوده است!

مرد گفت: بدیهی است که دوستی خداوند نسبت به امیر المؤمنین علی (علیه السلام) ازجهت اطاعت و بندگی وی بوده است نه عصیان و نافرمانی. (در نتیجه محبت خداوند به علی (علیه السلام) بیانگر این است که علی (علیه السلام) تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام نهاده و هرگز از مسیر رضای او بیرون نرفته است و آنچه کرده وظیفه الهی او بوده است).

سخن که به اینجا رسید، امام باقر (علیه السلام) رو به آن مرد کرده و فرمود: اکنون تو در میدان مناظره مغلوب شدی، از جای برخیز و مجلس را ترک کن.

مرد از جای برخاست و آیه ای از قرآن را که بیانگر آشکار گشتن حق برای او بود زمزمه می کرد و اظهار داشت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».[4]

مبارزه با توهمات قدریه و جبریه

از جمله مسایل بحث انگیز معارف اسلامی که از دیر زمان، ذهن اندیشه وران و حتی عامیان را به پرسشهای مختلف بر می انگیخته، مسأله جبر و اختیار است.

در قرآن که محور تعالیم اسلامی است از یک سو حاکمیت مطلق الهی بر تمامی ابعاد و زوایای هستی به انسان یادآوری شده است، و از سوی دیگر اعمال و موضعگیری آدمیان در صحنه زندگی و در میدان کفر و ایمان، عمل خود آنان بشمار آمده است.

در برخی آیات می خوانیم: ما شاء الله لا قوة الا بالله [5]؛ خواست، خواست خداست و نیرویی جز به اتکای خدا وجود ندارد.

و ما تشاؤون إلا ان یشاء الله… [6]؛ شما چیزی را نمی خواهید مگر این که خداوند بخواهد.

تضل بها من تشاء و تهدی بها من تشاء[7] خداوند آن کس را که بخواهد به وسیله آیات قرآن گمراه می سازد و هر آن کس را که بخواهد هدایت می کند.

و از سوی دیگر در بعضی از آیات می خوانیم:

و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم…[8]؛ هر ناگواری که به شما برسد، نتیجه دستاوردهای خود شماست.

و لتجزی کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون[9]؛ هر فردی به وسیله آن چه خود کسب کرده و انجام داده است مجازات می شود و آدمیان مورد ستم واقع نخواهند شد.

و لا تزر وازرة اخری[10]؛ در نظام داوری حق، هیچ کس سنگینی بار دیگری را بر دوش نمی کشد.

هر یک از این دو دسته آیات، بیانگر بعدی از معرفت جامع دینی است، و نظر به تبیین حقیقتی خاص دارد و در صورتی که جایگاه هر یک از این آیات شناخته نشود، مثلا یک دسته مورد توجه قرار گیرد و دسته دیگر نادیده انگاشته شده، یا توجیه و تأویل شود، معرفت دینی به انحراف می گراید، چنان که در صدر اسلام، دور ماندگان از مکتب اهل بیت (علیهم السلام) به دلیل عدم آشنایی کامل با منطق وحی و عدم تسلط بر مجموعه آیات قرآن و ناآگاهی از شیوه جمع میان پیامهای آن، گرفتار افراط و تفریط شدند، گروهی به جبر گراییدند و دسته ای به تفویض کامل!

این جریانهای فکری هر چند در عصر امام صادق (علیه السلام) اوج بیشتری یافت، ولی خیزشهای آن در عصر امام باقر (علیه السلام) نمایان شد.

امام باقر (علیه السلام) در رد نظریه جبر مطلق و اختیار مطلق می فرمود:

لطف و رحمت الهی به خلق، بیش از آن است که آنان را به انجام گناهان مجبور سازد، و سپس ایشان را به خاطر کارهایی که به اجبار انجام داده اند عذاب کند! از سوی دیگر خداوند قاهرتر و نیرومندتر از آن است که چیزی را اراده کند و تحقق نیابد.

از آن حضرت سؤال شد که مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومی وجود دارد؟ امام باقر (علیه السلام) فرمود: آری میان جبر و اختیار مجالسی گسترده تر از فضای آسمانها و زمین هست.[11]

راوی حدیث همانند این بیان را به امام صادق (علیه السلام) نیز نسبت داده است.

موضعگیری علیه دروغپردازان و غالیان

ضعف فرهنگ جامعه، همواره دو نتیجه تلخ را به همراه دارد: افراط یا تفریط! این دو آفت در حکومت امویان و مروانیان، جامعه را بشدت رنج می داد.

برخی از مردم تحت تأثیر محیط و شگردهای تبلیغی دستگاه حکومتی، از خاندان رسالت تا آنجا فاصله گرفتند که به ایشان توهین کرده و ناسزا می گفتند.و در مقابل، گروه دیگری از مردم به انگیزه موضعگیری علیه حکومت و یا انگیزه های دیگر، در تعظیم جایگاه اهل بیت (علیهم السلام)، تا بدان جا افراط می کردند که ائمه معصومین (علیهم السلام) ناگزیر با آنان به مواجهه و مبارزه می پرداختند .

با توجه به امکانات محدودی که در اختیار امامان (علیهم السلام) قرار داشت، آنان برای ارتباط با شیعیان و تبیین مواضع حق برای ایشان، دشواریهای مهمی داشتند و عناصر فرصت طلب از این خلأ در جهت منافع شخصی خود سود جسته، شیفتگان خاندان رسالت را با روایات ساختگی و دروغ به انحراف می کشاندند.

در روایتی از امام صادق (علیه السلام) هفت تن به عنوان عناصر فرصت طلب و دروغپرداز معرفی شده اند:

1 – مغیرة بن سعید

2 – بیان

3 – صائد

4 – حمزة بن عماره بربری

5 – حارث شامی

6 – عبد الله بن عمر و بن حارث

7 – ابو الخطاب.[12]

در روایتی دیگر از امام ابو الحسن الرضا (علیه السلام) آمده است: «بیان» ، بر علی بن الحسین (علیه السلام) دروغ می بست و خداوند حرارت آهن را به او چشانید و کشته شد.مغیرة بن سعید بر امام باقر (علیه السلام) دروغ می بست، او نیز کشته شد و به کیفر رسید و…[13]

هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است:

مغیرة بن سعید از روی عمد و غرض ورزی بر پدرم (امام باقر علیه السلام) دروغ می بست.یاران مغیرة در جمع اصحاب امام باقر (علیه السلام) می آمدند و نوشته ها و روایات را از ایشان می گرفتند و به مغیره می رساندند، و او در لابلای آن نوشته ها مطالب کفر آمیز و باطل را می افزود و به امام باقر (علیه السلام) نسبت می داد و آنان را امر می کرد تا آن مطالب را به عنوان آرای امام در میان شیعه رواج دهند.پس آن چه از مطالب آمیخته به غلو در روایات امام باقر دیده شود، افزوده های مغیرة بن سعید است.[14]

امام باقر (علیه السلام) از وجود چنین عناصر نا سالمی، کاملا آگاهی داشت و در هر فرصت به افشای چهره آنان و انکار بافته های ایشان می پرداخت.

وی درباره مغیرة می فرمود: آیا می دانید مغیرة مانند کیست؟ مغیره مانند بلعم است که خداوند در حق وی فرمود:

الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین[15] ما آیات خود را به او عطا کردیم ولی او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره گمراهان جهان قرار گرفت.[16]

از این روایت استفاده می شود که مغیرة در آغاز گمراه نبوده، بلکه در جمع شیعه جایگاهی ارزشمند داشته، ولی در مراحل بعد گرفتار کجروی و غلو شده و فرقه مغیریه را بنیان نهاده است.

مغیرة بن سعید، درباره خداوند قائل به تجسیم بود و سخنان غلو آمیز درباره علی (علیه السلام) می گفت.[17] درباره او گفته اند که بعد از وفات امام باقر (علیه السلام)، مدعی امامت شد و بعدها ادعای نبوت نیز کرد.[18]

«بیان» از دیگر چهره های افراطگر و غالی است.

درباره وی گفته اند که به الوهیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و حسن بن علی (علیه السلام) و حسین بن علی (علیه السلام) و محمد بن حنفیه و سپس ابو هاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بوده، و خود را مصداق آیه هذا بیان للناس می دانسته است.[19]

او تا بدان جا به انحراف گراییده که برای خویش مدعی نبوت و رسالت نیز شده است.[20]

امام باقر (علیه السلام) درباره او فرمود: «خداوند لعنت کند بیان تبان[21] را، زیرا وی بر پدرم (علی بن الحسین، زین العابدین علیه السلام) دروغ می بست.من شهادت می دهم که پدرم (علی بن الحسین) بنده صالح خدا بود.[22]

در روایتی دیگر از امام باقر (علیه السلام) این سخن نقل شده است: خداوندا! من از مغیرة بن سعید و بیان به درگاه تو تبری می جویم.[23]

حمزة بن عماره بربری، از دیگر منحرفانی است که تحت لوای اعتقاد به امامت علی (علیه السلام) و ائمه، به تحریف اندیشه ها پرداخته است.

او از اهل مدینه بود و محمد بن حنفیه را تا مرتبه الوهیت بالا برد، و گروهی از مردم مدینه و کوفه پیرو او شدند.امام باقر (علیه السلام) از او تبری جسته و وی را لعنت کرده است.[24]

ابو منصور عجلی، افراطگر و منحرف دیگری است که در عصر امام باقر (علیه السلام) باافکار غلو آمیز و آرای ساختگی خود، پیروانی برای خویش گرد آورد که با نام «منصوریه» یا «کسفیه»[25] شهرت یافتند.

امام باقر (علیه السلام) ابو منصور را به طور رسمی طرد نمود، ولی وی پس از وفات آن حضرت مدعی شد که امامت از امام باقر (علیه السلام) به وی منتقل شده است.[26]

غالیان و افترا زنندگان به ائمه، خطوط مختلفی را دنبال می کرده اند.

برخی از آنان در پی انگیزه های سیاسی، تلاش می کرده اند تا امام باقر (علیه السلام) را مهدی موعود معرفی کنند.ولی امام باقر (علیه السلام) در رد آنان می فرمود:

گمان می کنند که من مهدی موعودم، ولی من به پایان عمر خویش نزدیکترم تا به آنچه ایشان مدعی هستند و مردم را به آنان می خوانند.[27]

گروهی دیگر از این گروهها، راه تندروی و غلو را در امر ولایت و مقام ائمه در پیش گرفته بودند که امام باقر (علیه السلام) در رد ایشان می فرمود:

ای گروه شیعیان! خط میانه باشید تا تندروان از تندروی خویش نادم شوند و به شما اقتدا نمایند، و جویندگان راه و حقیقت به شما ملحق گردند.

فردی از انصار به امام عرض کرد: تندروان و غالیان چه کسانی هستند؟

امام فرمود: غالی و تندرو آن کسانی هستند که به ما اوصاف و عناوین و مقاماتی را نسبت می دهند که خودمان آن اوصاف را برای خویش قایل نشده ایم.آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم…

سپس آن حضرت چنین ادامه داد: به خدا سوگند، ما از سوی خدا برائت و آزادی مطلق به همراه نداریم، و میان ما و خدا خویشاوندی نیست، و بر خداوند حجت و دلیلی در ترک تکلیف و وظایف نخواهیم داشت.ما به خداوند تقرب نمی جوییم، مگر به وسیله اطاعت و بندگی او.

پس هر یک از شما که مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما به حال او ثمر بخش است، و کسی که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودی به حالش نخواهد داشت.هان، دور باشید از گول زدن خویش وگول خوردن به وسیله غالیان![28]

پدیدآور: ترابی، احمد

منبع: زندگی سیاسی امام باقر (علیه السلام)

پی نوشت ها:

[1] . «مارقه» به گروه خوارج اطلاق شده است، زیرا آنان از زیر بار بیعت خود با علی (ع) خارج شدند، و علی (ع) در خطبه شقشقیه به این جهت درباره ایشان گفت: «و مرقت اخری» .نهج البلاغه، خطبه 3.

[2] . نساء/ 35.

[3] . احتجاج طبرسی 2/ 324.

[4] . الکافی 8/349، بحار 21/ 26.

[5] . کهف/ 39.

[6] . انسان/76، تکویر/ 81.

[7] . اعراف/ 155.

[8] . شوری/ 30.

[9] . جاثیه/ 22.

[10] . انعام/164، اسراء/15، زمر/39، فاطر/ 18.

[11] . عن ابی جعفر و ابی عبد الله (ع) قالا: إن الله ارحم بخلقه من ان یجبر خلقه علی الذنوب ثم یعذبهم علیها و الله اعز من ان یرید امرا فلا یکون، قال: فسئلا (ع) هل بین الجبر و القدر منزلة ثالثة؟ قالا: نعم أوسع مما بین السماء و الارض.اصول کافی 1/باب الجبر و القدر، حدیث 9.

[12] . اختیار معرفة الرجال، جزء 4/302، حدیث 543.

[13] . همان، حدیث/ 544.

[14] . اختیار معرفة الرجال، جزء 3/225، حدیث 402.

[15] . اعراف/ 175.

[16] . تفسیر العیاشی 2/42، اختیار معرفة الرجال 228، حدیث 406، بحار 46/ 322.

[17] . تاریخ طبری 5/456، الکامل فی التاریخ 4/209-207.

[18] . الفصل فی الملل و الأهواء و النحل 2/14-13.

[19] . تاریخ طبری 5/457، الکامل فی التاریخ 4/ 209.

[20] . فرق الشیعة 34.

[21] . «تبان» به معنای علاف و کاه فروش است.

[22] . اختیار معرفة الرجال 301.

[23] . طبقات ابن سعد 5/ 237.

[24] . فرق الشیعة 28-27.

[25] . «کسفیه» نامیده شدند، چون می گفتند: «ان علیا هو الکسف الساقط من السماء» .

[26] . فرق الشیعه 38، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل 2/ 14.

[27] . سیر اعلام النبلاء 4/407، تاریخ ابن عساکر 15/ 357.

[28] . اصول کافی 2/ 75.