عمروعاص

نوشته‌ها

صلح امام مجتبى(علیه السلام) از نگاه اندیشمندان

اشاره:

«صلح امام حسن علیه السلام » کتابى است به قلم دکتر رجبعلى مظلومى که در ۴۴ صفحه رقعى، به وسیله مؤسسه اهل البیت علیهم السلام (بنیاد بعثت) در سال ۱۳۶۱ ش. چاپ شده است. گرچه روند کلّى کتاب، نقد و بررسى کتاب «تاریخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان، تا انقراض امویان» (چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش.) سعید نفیسى است و دیدگاه هاى او را در مورد صلح امام حسن علیه السلام پاسخ داده است؛ اما در لابه لاى آن، نظر علما و نخبگان جهان اسلام در مورد صلح امام حسن علیه السلام نیز دیده مى شود.

آنچه در این مقاله مى خوانید، گزینش این دیدگاه هاست از این کتاب؛ با این توضیح که امام مجتبى علیه السلام در فرجام مقابله سیاسى و نظامى خود، با معاویه صلح کرد. این، بدان جهت بود که مردم و یاران او از درک دقیق و فهم عمیق اوضاع و شرایط سیاسى روز عاجز بودند. به همین جهت یا با تهدید و تطمیع معاویه خاموش مى شدند و یا با خدعه و فریب شامیان صحنه را خالى مى گذاشتند. این حقیقت، دل امام را به درد آورده بود؛ آن برگزیده خدا همواره در آرزوى یاران فداکار به سر مى برد و در حسرت اصحاب مبارز مى سوخت:

« اگر یارانى مى داشتم، شب و روز با معاویه مى جنگیدم.»(۱)

و نیز مى دانست که اگر با روند کنونى، به جنگ ادامه دهد، جز خونریزى در بین امت اسلام و نابودى شیعیان پدرش نتیجه دیگر، در پى نخواهد داشت. خود به این مهم واقف بود و به آن اشاره کرده است:

« اگر به صلح اقدام نمى کردم، یک نفرهم از شیعیان ما بر روى زمین باقى نمى ماند.»(۲)

و یا در جاى دیگر خطاب به معاویه فرمود:

« لَو اَثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْلِ القِبلَه بَدَأْتُ بِقِتالِک فَاِنّى تَرَکتُکَ لِصَلاحِ الاُمَّه وَ حِقْنِ دِمائِها؛ (۳)

اى معاویه! اگر مى خواستم با کسى از اهل قبله (مسلمانان ظاهرى) جنگ کنم، اوّل با تو نبرد مى کردم. ولى من از تو دست برداشتم و براى صلاح امت اسلام و حفظ خون مسلمانان با تو کنار آمدم.»

حال باتوجه به این حقیقت تلخ، مى پرسیم: نظر اندیشمندان مسلمان در مورد صلح امام حسن علیه السلام و معاویه چیست؟

به طور خلاصه در پاسخ باید گفت که: اندیشمندان و تاریخ نگاران مسلمان ـ اعم از شیعه، سنّى، میانه رو و متعصّب ـ بعد از تحقیق و تفحّص، به ثمر بخش بودن صلح و حقّانیّت امام اعتراف کرده اند و سیاست حضرت مجتبى علیه السلام را در شرایط بحرانى آن روز، تحسین نموده اند. و نیز خواسته یا ناخواسته، پرده از سیاست فریب کارانه معاویه برداشته اند. اینک براى اثبات این مدّعا، گفتار چند تن از اندیشمندان مسلمان را به صورت فشرده از نظر مى گذرانیم:

ابن قتیبه، طبرى و ابن ابى الحدید:

« معاویه در کوفه بر منبر رفته، گفت:

اى مردم! من با حسن بن على پیمانى که حاوى شروطى بود، منعقد ساختم و اینک پیمان را شکسته و شروط مزبور را، زیر این دو پاى خود مى گذارم.»(۴)

مسعودى:

«معاویه پس از مرگ حسن بن على علیهماالسلام سجده شکر به جا آورد.»(۵)

سبط ابن جوزى:

« معاویه در نهان مرتّباً به امام حسن نامه مى نوشت، تقاضاى صلح مى کرد و او نمى پذیرفت، تا بالاَخره قبول کرد.»(۶)

سبط ابن جوزى، به نقل از سدى:

« حسن بن على علیهماالسلام با معاویه به خاطر علاقه دنیوى صلح نکرد، و تنها سبب، آن بود که چون دید اهل عراق مى خواهند به او حیله ورزند و آنچه ناروا بود، در باره اش انجام دهند، و بیم آن مى رفت که وى را به ناگاه گرفته، تسلیم معاویه نمایند، ناچار به مصالحه پرداخت.»(۷)

سبط ابن جوزى، به نقل از ابن عبدالبرّ مالکى:

« وقتى به حسن بن على علیهماالسلام در این باره سرزنش و توهین کردند، فرمود: (شما دیگر) مرا ملامت نکنید؛ زیرا مسلّماً آنچه مرا وادار به صلح کرد، آن بود که دیدم شما (آرى، شما) پدرم را کشتید، و مرا خنجر زدید، و اموالم را به غارت بردید (دیگر چه اعتمادى بر یارى شما باقى بود؟)»(۸)

بهجت افندى زنگنه شهر زورى حنفى؛ (قاضى بزرگ اهل سنّت):

« معاویه با حیله عمروعاص، امام را بعد از صلح دعوت کرد که به منبر رود و خلافت معاویه را به زبان اقرار نماید. امام بالا رفت و فرمود:

« خلافت بِالإرث و الوصایه به خانواده رسالت اختصاص دارد؛… من در صلح با معاویه مجبور بوده ام؛ زیرا اگر به محاربه ادامه مى دادم، ارکان اهل بیت نبوّت محو مى شد و طرفدارانم نابود مى گشتند؛… معاویه لایق خلافت نیست و غاصب است.

امام را (طرفداران معاویه) از منبر کشیده، به زیر انداختند و سر آن حضرت به ستون خورد و مجروح شد. از این روز، معاویه به قتل امام حسن مصمّم گردید.»(۹)

دکتر طه حسین:

« به این ترتیب، حسن علیه السلام آنان (یاران ظاهرى اش) را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت، و آنان را به صلح و سلم موقتى فرمان داد که بیاسایند و نیک آماده باشند.(۱۰)

… باز نشستن حسن علیه السلام از جنگ، از آن نبود که وى از آن بیم داشت، بلکه از آن بود که خونریزى را خوش نداشت، و به یاران خود امیدوار نبود.

و چون به راه افتاد، کار وى با مردم مدائن چنان شد که دیدیم. و آشکار گردید که نظر وى بر خطا نبوده است.

… حسن و پدرش… در آن محیط غریب و بى کس مى زیستند؛ دل و جان مردم در آن وقت بیش از دین به دنیا توجه داشت.»(۱۱)

احمد امین مصرى:

« مخفیانه علیه حسن بن على علیهماالسلام نقشه کشیدند، تا آنکه با خنجر به پهلویش زدند، ولى به قتل نرسید. در لشکر او تفرقه ایجاد کردند، چندان که ناچار به متارکه جنگ شد و صلح نمود.»(۱۲)

محمد عبداللّه خان عنان محامى (مورّخ شهیر مصرى):

« حسن بن على با اهل عراق، براى مقابله با معاویه (که با لشکرى به جنگ آمده بود) عزیمت کرد؛ ولى هنوز به مدائن نرسیده، سربازانش بر او شوریدند و بیشتر آنها از اطرافش پراکنده شدند. پس ناچار شد با معاویه به مذاکره پردازد و از درِ صلح درآید.»(۱۳)

علاّمه سید شرف الدّین عاملى:

« امام حسن علیه السلام مقدّمات روشنىِ افکار و اذهان را براى درک مظالم بنى امیه حاضر نمود، و امام حسین علیه السلام آن را تجلّى داد…»(۱۴)

علاّمه کاشف الغطاء:

« از افراد بشر در دولت اموى و سفیانى هیچ کس جرأت جسارت و مقاومت با دولت مستبد و ظالم را نداشت، جز دو فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام که در برابر آن قدرت مطلقه، برپاخاستند.

اگر سدّ فولادین دو امام همام و دو سبط رسول خدا نبود، کدام اراده و نیروئى مى توانست دین و شریعت را حفظ کند؟!

ولى قیام و قعود این دو پیشواى عالى قدر، توطئه افراد حزب شیطان را چنان به دست خودشان درهم پیچید که پیروان بنى امیه به دشمنى آنها قیام کردند، و حق را از باطل تشخیص دادند.

امام حسن علیه السلام در صلح خود، رذایل اخلاقى آل سفیان را که پنهان بود، برملا ساخت و امام حسین علیه السلام طبیعت پست و هدف شوم آنها را ـ که قصد داشتند اسلام را ریشه کن سازند و پیروان آن را نابود کنند ـ برهمه جهانیان ثابت کرد و با رنگِ خون، این حقیقت را نگاشت.»(۱۵)۵

عباس اقبال آشتیانى:

« اهل کوفه، امام حسن را به جنگ با معاویه و گرفتن شام تحریص نمودند.

امام حسن، با لشکریانى که پدرش براى دفع معاویه تهیه دیده بود، از کوفه عازم مدائن شد؛ لیکن در این نقطه، در میان سپاه او فتنه و نفاق رخ داد و امام چنین صلاح دید که براى جلوگیرى از خونریزى، با معاویه از درِ آشتى در آید… به شرط آنکه معاویه به شیعیان على علیه السلام آزار نرساند، و بیت المال کوفه را به او واگذارد و از دشنام به پدرش در حضور او، خوددارى نماید…»(۱۶)

دکتر على اکبر فیاض:

« در کوفه، شیعیان با حسن بن على علیهماالسلام بیعت کردند و او با لشکرى که پدرش در روزهاى آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بیرون آمد.

قیس بن سعد بن عبّاده را با دوازده هزار نفر به عنوان مقدّمه لشکر پیش فرستاد و خود روانه مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به «مسکن» (در نزدیکى موصل) فرود آمد. روزى در لشکر حسن بن على علیه السلام کسى ندا درداد که:

«قیس بن سعد کشته شد، فرار کنید.»

با شنیدن این ندا، مردم به هم ریختند و جمعى سراپرده حسن علیه السلام را غارت کردند، و حتى فرش زیر پاى او را کشیدند، و یکى از شورشیان خنجرى بر رانِ امام زد. با این وضع، مسلّم شد که با چنین مردمى به جنگ معاویه و لشکر منظّم و مطیع او رفتن، روى (ثمره اى) ندارد. بدین جهت، حسن علیه السلام با معاویه وارد مکاتبه و مذاکره صلح شد.»(۱۷)

پى نوشت:

  1. صلح امام حسن(ع)، دکتر رجبعلى مظلومى، ص ۱۶، به نقل از فلسفه صلح امام حسن(ع)، ص ۸۲ و ترجمه على و بنوه، دکتر طه حسین، ص ۲۰۰ و ۲۰۱٫
  2. همان، ص ۱۲٫
  3. همان، ص ۱۷، پاورقى.
  4. همان، ص ۲۷، به نقل از الامامه و السیاسه، ص ۱۳۶؛ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۳ و شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص ۶٫
  5. همان، به نقل از مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶٫

۶ و ۷٫ همان، ص ۲۴، به نقل از تذکره، ص ۱۱۲ ـ ۱۱۴٫

  1. همان، ص ۲۵، به نقل از استیعاب.
  2. همان، ص ۲۶، به نقل از تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد، ص ۱۱۷٫
  3. همان، به نقل از على و بنوه، ص ۲۰۰ ـ ۲۰۹٫
  4. همان، ص ۱۳، به نقل از على و بنوه، ص ۱۹۸ـ۲۰۰٫
  5. همان، به نقل از فجرالاسلام، ص ۳۳۶٫
  6. همان، ص ۲۶، به نقل از تاریخ الجمعیات السریه، ص ۲۸ و ترجمه آن، ص ۱۹٫
  7. همان، ص ۴۳، به نقل از زندگى امام مجتبى(ع)، عمادزاده، ص ۱۲٫
  8. همان، ص ۴۳ و ۴۴، به نقل از جنه المأوى، ص ۱۸۹ و ۱۹۰٫ (با اندکى تغییر).
  9. همان، ص ۲۳، به نقل از تاریخ ایران از ظهور اسلام تا حمله مغول، ص ۴۱٫
  10. همان، ص ۲۳ و ۲۴، به نقل از تاریخ اسلام، ص ۱۷۵.

منبع :سید میثم سنگچارکى؛کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

رسوائى توطئه گر و زن شدن یک مرد

روزى عَمرو بن عاص نزد معاویه بن ابى سفیان آمد؛ و پس از بدگوئى بسیار از امام حسن مجتبى (ع) ، گفت :

حسن بن علىّ مردى خجول و کم حرف است ، اگر بتوانى کارى کنى که بالاى منبر رود، خیلى خوب است ؛ چون نمى تواند سخنرانى کند و با شرمندگى از منبر فرود آید و مردم نسبت به او بدبین و بى اعتماد شوند.

به همین جهت معاویه جلسه مفصّلى با حضور انبوه مردم تشکیل داد و به امام حسن علیه السلام گفت : چنانچه ممکن باشد بالاى منبر بروى و قدرى ما را موعظه فرمائى ؟

حضرت پیشنهاد معاویه را پذیرفت و بالاى منبر رفت ؛ و پس از حمد و ثناى الهى و تحیّت و درود بر جدّ بزرگوارش ، فرمود:

من حسن ، فرزند ساقى کوثر، علىّ بن ابى طالب ؛ و فرزند سرور زنان عالم ، فاطمه دختر رسول اللّه مى باشم .

و سپس آن حضرت ، خطبه اى مفصّل در کمال فصاحت و بلاغت بیان نمود؛ و تمام چشم ها و افکار را متوجّه خود ساخت .

ناگاه معاویه به وحشت افتاد و در وسط خطبه و سخنرانى حضرت – مجتبى سلام اللّه علیه – گفت : اى ابو محمّد! این سخنان را کنار بگذار و پیرامون اوصاف خرماى تازه اندکى سخن بگو.

حضرت با صراحت و خونسردى ، فرمود: و امّا رطب ، پس همانا وزش باد آن را بى محتوا مى سازد، گرماى خورشید آن را مى پزد، و خنکى شب آن را خوش طعم و گوارا مى گرداند؛ و سپس به ادامه مطالب قبل پرداخت.

در این هنگام معاویه سخت به وحشت افتاد، که مبادا مردم بر علیه او شورش کنند و آشوبى برپا شود، لذا دستور داد: اى ابو محمّد! آنچه گفتى کافى است ، از منبر فرود آى .

و چون حضرت از منبر فرود آمد، معاویه گفت : آیا گمان کرده اى با این حرف ها مى توانى خلیفه شوى ؟!

بدان که هرگز به چنین آرزوئى نخواهى رسید.

حضرت فرمود: اى معاویه ! خلیفه کسى است که به کتاب خدا – قرآن – و سیره و روش رسول خدا عمل نماید، نه آن که با ظلم و جور و تعطیل احکام و حدود الهى بر جامعه ، مسلّط شود و یک لذّت و آسایش زودگذرى را براى خود تامین کند.

در این میان که مرد جوانى از بنى امیّه در آن مجلس حضور داشت ، دهان به ناسزا گشوده و به امیرالمؤ منین علىّ و امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه بسیار توهین و جسارت کرد.

پس حضرت دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت : خداوندا، نعمتى را که به او داده اى ، دگرگون ساز و او را براى عبرت و بیدارى دیگران تبدیل به زن گردان .

ناگهان آن جوان متوجّه خود شد که دیگر نشان مردى در او نیست ، ریش و محاسنش به یک باره فرو ریخت ؛ و عورتش همانند عورت زنان مبدّل گشت .

در این لحظه حضرت به او خطاب کرد و فرمود: تو زن هستى در مجلس مردان چه مى کنى ، این جا جاى تو نیست .

و هنگامى که مجلس خاتمه یافت و امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه خواست که از مجلس خارج شود، عمرو بن عاص جلو آمد و از حضرت چند سؤ ال – که به نظر خودش مشکل بود – پرسید؛ و حضرت یکایک آن سؤ ال ها را بى تامّل پاسخ داد؛ و سپس از مجلس خارج شد.

معاویه به عمرو گفت :اى عمرو! فسادى عجیب بر پاکردى و مردم شام را به فتنه کشاندى ؛ عمرو در جواب به معاویه گفت : ناراحت مباش ، مردم شام با تو هستند و تا زمانى که آنها را سیر نگه دارى از تو حمایت مى کنند.

جوان اموى که به شکل زن تبدیل شد و خبرش در شهر شام و دیگر شهرها منتشر گردید، بعد از گذشت چند روز از این واقعه ، همسر آن جوان نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمد و بسیار گریست و از آن حضرت درخواست کرد تا شوهرش همانند دیگر مردها به حالت طبیعى خود باز گردد؟

و در نهایت ، دل حضرت به حال همسر آن جوان سوخت و به درگاه خداوند دعا نمود و آن جوان اموى به حالت اوّل خود بازگشت (۱).

۱- الخرایج والجرایح : ج ۱، ص ۲۳۶، مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۴۱۴، ح ۹۴۷، بحارالانوار: ج ۴۴، ص ۸۸، ح ۲٫

اخلاق سیاسی در سیره ی امام علی(ع)

اخلاق سیاسی در سیره ی امام علی(ع)

اسوۀ کامل

حضرت علی علیه السلام از زمان ظهور اسلام همواره در جبهه ی حقّ بود و رفتار و شجاعت و جوانمردی اش تصویری زیبا از اسلام را متجلّی می کرد.

او جلوه ی واقعی و کامل حق به شمار می آید. در کردار، جهاد، ایثار، تقوا، پاسداری از اسلام، ستیز با شرک، و در دانش، ایمان و عمل صالح، عالی ترین نمونه از تربیت شدگان مکتب قرآن و رسول بود.

حضرت علی علیه السلام از آغاز بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در راه حق مجاهده کرد و هیچ گاه برای هوای نفس و قدرت طلبی دست به شمشیر نبرد.

او در تمام جنگ های صدر اسلام یک هدف را تعقیب می کرد و آن، ترویج دین اسلام و حاکم کردن اخلاق دینی بر اخلاق جاهلی بود.

یکی از زیباترین جلوه های انگیزه ی الهی حضرت، پیکار «خندق» است.

در این جنگ سرنوشت ساز که پیروزی در آن برای هردو جبهه ی حق و باطل تعیین کننده ی مسیر آینده بود، حضرت با عمرو بن عَبْدُوَدّ، پهلوان نامدار دشمن، رو به رو شد.

وقتی امام بر عمرو غلبه یافت، دشمن با انداختن آب دهان به وی اهانت کرد.

حضرت او را رها ساخت و پس از مدتی به هلاکت رساند.

امام در باره راز این عمل، فرمود: «در آن لحظه عصبانی بودم و ترسیدم اگر او را به حال عصبانیت بکشم، کردارم از روی هوای نفس باشد نه به خاطر خدا.

به همین جهت رهایش کردم و وقتی برخشم خویش غالب شدم، به او حمله بردم.»

حضرت در تمامی عرصه های زندگی، مظهر کامل عبودیت الهی بود.

این امر در شخصیت سیاسی وی کاملاً آشکار است.

پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، ابوبکر به خلافت رسید.

ابوسفیان که در پی فرصتی برای ایجاد فتنه در جامعه ی نوپای اسلامی بود، از امیرمؤمنان خواست خلافت ابوبکر را نپذیرد و گفت: «اگر بخواهم، زمین را از سرباز و اسب پر می کنم و خلافت را از او می ستانم.»1

حضرت علی علیه السلام که نیک می دانست ابوسفیان از غصب خلافت خشنود است، به او فرمود:

«ای ابوسفیان! مؤمنان نسبت به یکدیگر خیرخواه اند، اما منافقان مردمی حیله گرند و به یکدیگر خیانت می کنند.

اگرچه خانه ها و بدن هایشان به یکدیگر نزدیک باشند.»2

امام می دانست برای رسیدن به حقّ خود نباید به هر وسیله ای دست یازد؛ به همین دلیل، درخواست ابوسفیان را رد کرد3 و تا زمانی که مردم به او روی نیاوردند، هرگز برای کسب قدرت گام برنداشت.

در دوران خلافت خلفای سه گانه، حضرت هیچ اقدامی جهت تضعیف آنان انجام نداد، و همواره آنها را درتدبیر امور یاری کرد.

بر اساس سیاست رایج در جوامع بشری، حضرت علی علیه السلام باید زمینه لازم برای رسیدن به قدرت را، حتی به بهای تضعیف خلفا، فراهم می آورد؛ اما او تنها رضا و عبودیت خداوند را در نظر داشت و هیچ گونه پیمان شکنی را، حتی با عالی ترین اهداف، مجاز نمی دانست.

این در حالی است که حضرت همواره بر حقّ خویش در «خلافت» تأکید کرده و خلفای پیشین را نامشروع می داند.4

او حکومت را حقّ مسلّم خود دانسته ولی برای رسیدن بدان، هیچ روش نامشروعی را انتخاب نمی کند و حتی از دادن وعده ای که نتواند بدان وفا کند، می پرهیزید.

امام از پایمال شدن حقّ خویش توسط خلفا ناراضی بود، اما برای تثبیت موقعیتش هرگز نخواست جایگاه خلفا را تضعیف کند.

علاوه بر این، برای پشتیبانی از اسلام و تضمین تداوم آن، از هیچ کوششی دریغ نمی ورزید.

این تلاش شامل گفتمان و مناظره با یهودیان و مسیحیان، راهنمایی و ارشاد خلفا در امر مملکت داری، قضاوت و داوری در دادخواهی های دشوار، بیان احکام دین و… بود.5

حضرت پس از مرگ عمر، در شورای شش نفری «انتخاب خلیفه» قرار گرفت.

امام اصولاً این شورا را مشروع نمی دانست و از اینکه با مردانی چون عثمان و طلحه همپایه گردیده است، ناخرسند بود.

وی در این باره می فرماید: «شگفتا کسی که در زندگی می خواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسید، کوشید تا آن را به عقد دیگری در آورد… من آن مدت دراز را با شکیبایی به سر بردم، رنج بردم و خون دل خوردم.

چون زندگانی او به سرآمد، گروهی را نامزد کرد و مرا در جمله ی آنان در آورد.

خدا را چه شورایی! من از نخستین چه کم داشتم که مرا در پایه ی او نپنداشتند و در صف اینان داشتند، ناچار با آنان انباز، با گفتگوشان دمساز گشتم، اما یکی از کینه راهی گزید و دیگری داماد خود را بهتر دید، این دوخت و آن برید، تا سومین به مقصود رسید.»6

با وجود این نارضایتی، باز هم درستی و راستی را فدای قدرت طلبی نکرد.

عبدالرّحمان بن عوف به او گفت: با تو بیعت می کنم که طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و روش ابوبکر و عمر با مردم رفتار کنی.

حضرت فرمود: «می پذیرم، ولی طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و آنچه خود می دانم، عمل خواهم کرد.»

عبدالرّحمان شرط خود را با عثمان در میان نهاد و او پذیرفت.

این ماجرا سه بار تکرار شد و پاسخ حضرت علی علیه السلام و عثمان همواره یکسان بود؛ آنگاه عبدالرّحمان با عثمان بیعت کرد.

امام می توانست شرط عبدالرّحمان را بپذیرد و پس از رسیدن به خلافت، بر اساس کتاب خدا و سنّت رسول صلی الله علیه و آله وسلم عمل کند؛ ولی چون تقوا و ترس از خداوند، معیار تمام اعمال و رفتار او است، هرگز نمی تواند پیمان خود را زیر پا نهد.

تفاوت حضرت علی علیه السلام با عثمان و دیگران در همین جا است؛ عثمان گرچه وعده کرده بود طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و شیخین عمل کند و بنی امیه را بر مردم مسلّط نسازد؛ ولی وقتی به خلافت رسید، به هیچ یک از وعده هایش عمل نکرد.7

شایان دقّت و توجّه است که عمر بن خطاب ترکیب «شورا» را به نحوی تعیین کرده بود که انتخاب عثمان به عنوان خلیفه، در آن قطعی باشد؛ چنان که عبدالفتّاح عبدالمقصود در این زمینه می نویسد:

«وصیت عمر بدین شورا مانند قرار داد رسمی بود که آن مرد مظلوم (علی علیه السلام ) باید مغلوب باشد.»8

در دوره ی خلافت عثمان، حضرت علی علیه السلام با آنکه از تضییع حقّ خویش ناخشنود بود، به سکوتش ادامه داد و تا آن جا که می توانست در مقابل شورشیان مقاومت کرد تا عثمان نجات یابد.

پس از قتل عثمان، زمانی که مردم یکپارچه به امام روی آوردند و بیعت کردند، برخی مانند سعد بن ابی وقّاص، عبدالله بن عمر و اسامة بن زید از بیعت سرباز زدند.

عده ای از یاران امام خواستند به زور از آنان بیعت بگیرند؛ ولی با نهی حضرت رو به رو شدند.

پس از بیعت، طلحه و زبیر نیز با هدف مخالفت و پیمان شکنی نزد حضرت شتافتند و گفتند:

می خواهیم برای به جای آوردن اعمال عُمره به مکه برویم.

امام آنان را در رفتن آزاد گذاشت و فرمود: «هدفتان حیله است نه عمره!».9

اصولاً امام در تمام دوران خلافتش مانع حرکت مردم از حوزه ی حکومتی اش نمی شد؛ هرچند به سوی شام روند.

چون بر اساس اصول اخلاقی حاکم بر اندیشه ی وی، هرگز«قصاص قبل از جنایت» روا نیست.

10 حضرت درباره ی پیمان شکنی آنان فرمود: «چون به کار برخاستم، گروهی پیمانِ بسته شکستند و گروهی از جمع دینداران بیرون جستند و گروهی دیگر با ستمکاری دلم را خستند.»11

امام پس از رسیدن به حکومت هرگز نخواست اقدامی غیر عادلانه مرتکب شود و در مقابل خواست های ناروای طلحه و زبیر ـ که حکومت بصره و کوفه را می خواستند ـ مقاومت کرد؛ در حالی که بر اساس اصول حاکم بر سیاست جوامع بشری، می توانست تا زمان «تثبیت قدرت» به تقاضای آنان پاسخ مثبت دهد.

برخورد امام با کارگزاران عثمان نیز از همین زاویه قابل تحلیل است.

ایشان پس از رسیدن به خلافت، بی درنگ به عزل کارگزاران وی پرداخت.

نزاع معاویه با حضرت نیز رهاورد همین تصمیم بود.

اگر امام به عزل معاویه نمی پرداخت، جنگ صفّین و پیامدهای آن تحقّق نمی یافت؛ ولی حضرت علی علیه السلام وی را ناشایست و ناصالح می دانست و با آنکه از فرجام کردارش آگاه بود، در جهت عزل او گام برداشت.

حضرت در خطبه ای به همین مطلب اشاره می کند: «گویی او را می بینم که از شام بانگ برداشته است و پرچم های خود را پیرامون کوفه برافراشته، چون ماده شتر بدخو که دوشنده ی خود را با دندان بدراند و سرها بر زمین بگستراند.

دهانش گشاده، ستم و بیداد را بنیاد نهاده، به هر سو تازان، حمله او سخت گران.

به خدا که شما را در این سوی و آن سوی زمین پراکنده گرداند، چندان که جز اندکی به مقدار سرمه ی چشم از شما باقی نماند.»12

قبل از آغاز پیکار صفّین، لشکریان معاویه زودتر از یاران امام به آب رسیدند و آنها را محروم ساختند.

در این موقعیت، با اینکه حضرت قصد داشت غائله از طریق مذاکره پایان پذیرد، در این امر توفیق نیافت و یارانش را با خطبه ای حماسی به عقب راندنِ لشکریان معاویه تحریک کرد و سپاه امام با حمله ای سریع، دشمن را عقب راند.

پس از دستیابی به آب، برخی از یاران حضرت قصد داشتند لشکریان معاویه را از آن محروم سازند؛ امام آنها را از این کار بازداشت.13

اصولاً مشی امام، بر جلوگیری از بروز جنگ بود و قبل از آغاز جنگ، تمام تلاش خود را برای جلوگیری از آن انجام می داد.

این رویه را در جنگ های جمل، صفّین و نهروان در پیش گرفت ولی نتیجه ای به دست نیاورد.

قبل از آغاز جنگ جمل، نامه ها و قاصدهای مختلفی را به سوی عایشه، طلحه و زبیر روانه ساخت و آنان را از عاقبت کار خویش آگاه کرد؛ ولی آنان به هیچ عنوان زیر بار حقّ نرفتند.

همچنین قبل از آغاز جنگ، یارانش را از پیش دستی در حمله و دشنام دادن به لشکریان معاویه باز داشت:

«با آنان جنگ نکنید تا زمانی که آنان جنگ را آغاز کنند؛ چرا که ـ سپاس خدا را ـ حجّت با شماست؛ و رها کردن آنها تا دست به پیکار گشایند، حجّتی دیگر برای شما بر آنهاست.

اگر به خواست خدا، شکست خوردند و گریختند، آن را که پشت کرده، نکشید و کسی را که دفاع از خود نتواند، آسیب مرسانید.

و زخم خورده را از پا در میاورید.

زنان را با زدن برمیانگیزانید؛ هرچند آبروی شما را بریزند یا امیرانتان را دشنام گویند؛ چرا که توانِ زنان اندک است.»14

دو رویکرد متضاد

امیرمؤمنان علیه السلام در موقعیتی این روش سیاسی و اخلاقی را پیش گرفته بود که دشمن از هیچ گونه نیرنگی خودداری نمی کرد؛ معاویه و عمرو بن عاص برای رسیدن به قدرت، به هر روشی متوسّل می شدند.

آنان در عمل، خواهان دستیابی به سیاست و قدرت به مفهوم مطلق آن بودند؛ لذا رویارویی امام با این اشخاص، از لحاظ اخلاقی، بسیار معنادار است.

جنگ امیرمؤمنان علیه السلام با معاویه، نبرد دو طرز فکر کاملاً الهی و شیطانی و جنگ اخلاق با بی اخلاقی بود؛ همان طور که مهم ترین منبع اندیشه و عمل امام، اعتقاد مطلق وی به اصول اسلامی و اخلاقی است.

حضرت علی علیه السلام حکومت را به خاطر حاکم کردن اصول و اخلاق اسلامی می خواست و معاویه برای زیر پا نهادن آن اصول و ارضای هوس های خویش.

این تفاوت، بسیار مهم است! معاویه هرگز در سیاست روش اخلاقی پیش نمی گرفت و هدفی جز کسب قدرت و به حکومت رساندن بنی امیه نداشت.

عبدالفتّاح عبدالمقصود در این زمینه می نویسد: «فرمانروای شام به ناحق خواستار حکومت بود و بدون داشتن شیوه و سیره ای اسلامی، در میان مردم می گردید و سیاست خود را اجرا می کرد.

اگر شعائر و مناسک و آداب مذهبی، همچنان در شام اجرا می شد و از میان نرفته بود و اگر آداب و رسوم و صورت ظاهر عبادت ها در چارچوب معمولی و عادّی خود حفظ می شد، باید گفت که «دین» در حقیقت، صرفاً عبارت از پوسته و رویه نیست؛ «دین» عبارت است از ارزش ها، اصول و بنیان هایی که همگی باهم به پیش می روند.»15

تصویری که تاریخ از معاویه و عمرو بن عاص ارائه می دهد، با آنچه «ماکیاولی» در سیاست نامه اش تبیین کرده، کاملاً منطبق است.

اصول سیاسی معاویه حتی با اصول جوانمردی ـ که رعایت آنها در دوره ی جاهلیت در جزیرة العرب مورد تأکید بود ـ متضاد می نمود.

البته مشکل حضرت علی علیه السلام تنها معاویه نبود بلکه از آغاز زمامداری، رویاروی کسانی قرار گرفت که به اصول اخلاقی پایبند نبودند.

طلحه و زبیر که در نخستین جنگ «جمل» مقابل امام ایستادند، پیمان شکن بودند و بیعت خود با حضرت را زیر پا نهادند.
معاویه نیز از همان آغاز، روش دروغ و نیرنگ پیش گرفت؛ او به خاطر منافع سیاسی، امام را به دروغ به قتل عثمان متّهم کرد؛ در حالی که خود می دانست امام برای جلوگیری از قتل عثمان تلاش فراوان کرد.

امام این نکته را بارها در نامه هایش به معاویه گوشزد نمود16؛ البته این تذکّرات در روش وی هیچ تأثیری نمی گذاشت.

معاویه در غارت بیت المال مسلمانان هیچ گونه مانعی پیش روی خود نمی دید و آن را برای تحقّق اهداف شخصی به کار می گرفت.

معاویه از هر روشی برای جذب یاران امام علی علیه السلام استفاده می کرد و زمانی که موفّق به جذب آنان نمی شد، برای از میان بردنشان به شیوه های دیگر ـ همچون ترور ـ می پرداخت.

وعده و وعیدهای معاویه بسیار تأثیرگذار بود و رخنه های اساسی در لشکر امام پدید آورد! طه حسین در تحلیلی از زندگی حضرت می نویسد:

«علی علیه السلام بر اساس روشی عمل می کرد که در آن فقط انسان هایی که آخرت را به دنیا ترجیح می دادند، می توانستند راضی باشند؛ ولی معاویه دنیای افراد را تأمین می کرد.

حضرت علی علیه السلام در دوره ای بر این اساس عمل می کرد که دیگر روحیه ی حاکم در صدر اسلام دگرگون شده و دنیا پرستی در میان مسلمانان رواج یافته بود.

به همین دلیل، مردم نمی توانستند در مقابل وسوسه های مادّی معاویه مقاومت کنند.»17

روش معاویه، «پیمان شکنی» بود و به هیچ یک از وعده ها و پیمان های خود وفا نمی کرد.

عبدالفتّاح عبدالمقصود در این باره می نویسد: «به هیچ وجه از این شخص که برای به دست آوردن قدرت و حکومت پیوسته می کوشید، شنیده یا دیده نشده است که در ضمن سیر و حرکت به سوی هدف، ناچار شده باشد که وسایل و ابزار رسیدنش را به طرف جادّه مستقیم و درست برگردانده باشد یا راه سرشت های والا با ارزش انسانی در پیش گیرد؛ زیرا در تمام این مدت آنچه وی را به نیازش می رسانید و حاجتش را برآورده می کرد، انحراف و کجروی بود.»18

معاویه از لحاظ شخصیتی، در مقایسه با امام علی علیه السلام ضعف های بسار تحقیرآمیزی داشت و برای جبران این کمبودهای جدّی، از هر وسیله ای سود می جست.

عرب آن روز، امام را در شجاعت، شهامت، پایمردی در امر الهی، عدالت، برابری و اصول والای انسانی، بالاترین مردمان می دانست و این، برای معاویه بسیار سنگین بود.

او همچنین می دانست هیچ گاه نمی تواند در پیکار نظامی بر امام چیره شود؛ از این رو، برای غلبه بر حریف، اصول اوّلیّه اخلاقی را هم زیر پا می گذاشت.

در آیین معاویه، دادگری با ستم، راستگویی با دروغ و وفاداری با خیانت تفاوت نداشت.

در نگاه او، همه نیکی ها و بدی ها ابزار سلطه جویی و هوسرانی بودند و تا هنگامی که وی را به اهدافش می رساندند، تفاوت نداشتند.

حضرت علی علیه السلام مردم را به حق و عدالت دعوت می کرد، ولی معاویه برای پیشبرد اهدافش از هر وسیله ای بهره می برد.

عبدالفتّاح عبدالمقصود درباره آن دوران می نویسد: «جان ها شروع به منحرف شدن از راه راست کردند، ایده های والای معنوی رو به سراشیب سقوط گذاشتند، ارزش ها واژگونه شدند، پیشانی ها به سوی دنیا روی گذاشتند و دل ها از خدا دور گردیدند.

در نظر اکثریت عظیم مردم، سخن آخر و تعیین کننده در اختیار «مادّیات» قرار داشت و در هنگام سنجش و ارزیابی اشخاص، برتری از آنِ مادّه بود که در دو رکن قدرت (شمشیر و ثروت) نمایان می گردید!»19

در واقع این همان خطری بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بارها هراس خود را نسبت به وقوع آن در بین مسلمانان ابراز کرده بود:

«آنچه پیش از هرچیز درباره شما اندیشناکم، آن است که شکوفه های خوشی و لذّات دنیوی به شما روی آورد.»20

حضرت علی علیه السلام هم در باره روی گردانی مردم از راستی، می فرماید: «همانا کران تا کران را ابرِ فتنه پوشانده است و راه راست ناشناسا گردیده است!»21

معاویه به یاری مشاور حیله گیری چون عمرو بن عاص به خوبی توانست از ارکان قدرت نامشروع خود استفاده کند؛ اما او مطمئن بود که علی علیه السلام هرگز شیوه های نامشروع و غیر اخلاقی وی را مقابله به مثل نخواهد کرد و در صلح و جنگ به آیین «جوانمردی» پایبند است.

از نظر حضرت علی علیه السلام «اصول اخلاقی» را باید در هر حال و در مقابل هرکس، حتی در برابر کسی که به اصول اخلاقی و فضایل انسانی ایمان ندارد، مراعات کرد؛ لذا هیچ یک از نیرنگ ها، پیمان شکنی ها و ناجوانمردی های معاویه را پاسخ نمی داد.

امام در جواب به نامه ی معاویه می نویسد: «به تو چه که فاضل کیست و مفضول کدام است؟ سیاستمدار کیست و رعیت کدامند؟»22

حضرت در نامه ای دیگر می نویسد: «ای معاویه! کِی بود که شما گردانندگان سیاست مردم و والیان امر امت بودید، با اینکه نه در میدان مسابقه ی خیرات و کمالات انسانی، قدمی برداشته اید و نه از شرفی عالی برخوردارید!»23

امام در این نامه چهره ی واقعی معاویه و سیاستش را نشان داده، به مفهوم واقعی «سیاست» اشاره می کند و به معاویه یادآور می شود که تو از چنین سیاستی بیگانه ای، آن قدر بیگانه که حتی شایسته ی حرف زدن در این میدان نیستی؛ چون سیاست اخلاقی نیازمند برتری در زمینه ی خیرات و کمالات انسانی است و افرادی چون تو نمی توانند در چنین مسابقه ای وارد شوند.

به هر حال، امام علی علیه السلام در دوره ی زمامداری اش رویاروی روش سیاسی ای قرار گرفت که اصل اولیه ی آن، دوری از اخلاق بود.

امام با در پیش گرفتن روش مطلقاً اخلاقی، در پی ارائه الگویی نو و مناسب برای بشر بود.

او در این راه چنان عمل کرد که سرمشقی جاودان ـ که در آن، تعالی و سعادت جمعی مهم ترین هدف سیاست است ـ در مقابل جهانیان و سیاستمداران بوده باشد.

اختلاف بنیادین این دو روش، ریشه در تفاوت اساسی نگرش آنها به زندگی دارد که در جملات زیر متبلور است؛ حضرت علی علیه السلام در آغاز جنگ صفّین به یارانش فرمود: «ای مردم! اینجا، جایی است که هرکس شک و تردید در حقّانیت نبرد به خود راه دهد، در (حقّانیت) روز قیامت تردید کرده و هرکسی که در آن درماند، در روز قیامت درمانده است.»24

در مقابل، معاویه چنین عقیده ای داشت: «به خدا سوگند! دوست دارم چندان ثروت و مکنت به آنان (یاران علی علیه السلام ) دهم و چنان مالی میانشان پخش کنم که (در نظر ایشان) دنیای من بر آخرت او بچربد.»25

حضرت علی علیه السلام تفاوت خود با افرادی چون معاویه و عمرو بن عاص را این گونه بیان می کند: «شگفتا از پسر نابغه (عمرو بن عاص) شامیان را گفته است من، مردی لاف گویم با لعب بسیار، عبث کارم و کوشا در این کار! همانا آنچه گفته، نادرست بوده و به گناه دهان گشوده؛ همانا بدترین گفتار، سخن دروغ است! اما او می گوید و دروغ می گوید.

وعده می دهد و خلاف آن می پوید… پیمان را به سر نمی برد و پیوند خویشان را می بُرد.

چون سخن جنگ در میان باشد، دلیر است و بر امر و نهی چیر، و چون تیغ از نیام بر آید و وقت کارزار آید، بزرگ ترین نیرنگ او این است که عورت خویش گشاید.

به خدا سوگند! یاد مرگ، مرا از لاف بازی می دارد و فراموشی آخرت، او را نگذارد که سخن حق بر زبان آرد.»26

پی نوشت ها:
1. جرج جرداق، امام علی(ع) صدای عدالت انسانی، ترجمه ی سیدهادی خسروشاهی، ج 5، ص 15.
2. همان.
3. برای بررسی تفصیلی این جریانات، ر.ک: سید هاشم رسولی محلاتی، زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، ص 234 ـ 230؛ عبدالفتاح عبدالمقصود، امام علی(ع)، ترجمه ی محمد مهدی جعفری، ج 1، ص 318 ـ 315.
4. نهج البلاغه، خطبه ی 162 و 28.
5. علامه امینی، در جلد 7 و 8 کتاب نفیس الغدیر، درباره تلاش ها و رهنمودهای حضرت در دوران خلفای سه گانه، به تفصیل بحث کرده است.
6. نهج البلاغه، خطبه ی 3.
7. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: مجموعه نویسندگان، دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 345 ـ 334.
8. امام علی(ع)، ترجمه ی محمد مهدی جعفری، ج 1، ص 414 ـ 411.
9. محمدتقی جعفری، نگاهی به علی(ع)، ص 26.
همچنین برای مطالعه ی عهدشکنی طلحه و زبیر، ر.ک: سیدهاشم رسولی محلاتی، زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، ص 395ـ392.
10. طه حسین، علی و فرزندانش، ترجمه ی محمد علی شیرازی، ص 180 و 181.
11. نهج البلاغه، خطبه ی 3.
12. همان، خطبه ی 101.
13. همان، خطبه ی 206.
14. همان، نامه ی 14.
15. امام علی(ع)، ج 1، ص 58.
16. برای مثال، ر.ک: نهج البلاغه، نامه ی 28.
17. ر.ک: علی و فرزندانش، ص 177.
18. امام علی علیه السلام ، ج 8، ص 59.
19. همان، ص 63.
20. همان، ج 1، ص 367 ـ 362.
21. نهج البلاغه، خطبه ی 93.
22. همان، نامه ی 28.
23. همان، نامه ی 10.
24. نصر بن مزاحم منقری، پیکار صفّین، ترجمه ی پرویز اتابکی، ص 218.
25. همان.
26. نهج البلاغه، خطبه ی 84.

منبع: فرهنگ كوثر ؛ زمستان 1381، شماره 56

مقصود رنجبر