عقیده

نوشته‌ها

عقیده شیعیان در مورد عصمت امامان

اشاره:

شیعیان معتقدند که امام، مانند پیامبر(صلى الله علیه وآله)، باید معصوم از تمام بدیها و گناهان ـ چه ظاهرى و چه باطنى ـ از آغاز کودکى تا روز وفات، عمداً و سهواً، باشد و هم چنین باید معصوم از هر خطا، اشتباه، سهو و فراموشى باشد؛ زیرا امامان، حافظان و نگهبانان شریعت اند و برپا دارندگان احکام، و موضع آنان موضع پیامبر(صلى الله علیه وآله)است، و همان دلیل که ما را ناچار مى سازد به عصمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)معتقد شویم، خود کافى است که ما را به عصمت امامان برساند، بدون هیچ فرقى در این زمینه. که کتاب خدا و سنت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و هم چنین عقل نیز این را تأئید مى کند.

خداوند مى فرماید: (إنّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجسَ أهلَ الْبَیت و یُطَهِّرَکُم تَطْهیراً)«خدا خواست که رجس و پلیدى را از شما اهل بیت دور سازد و شما را پاک نماید».(۱)

بنابراین، اگر دور ساختن رجس که شامل تمام پلیدى ها و خبائث مى شود و پاک شدن از همه گناهان، مفید عصمت نیست، پس عصمت دیگر چه معنى دارد؟!

خداى متعال در جاى دیگر مى فرماید:

(إنَّ الّذِنَ اتَّقُوا إذا مسّهم طائفٌ من الشَّیطان تَذَکّرُوا فَإذاهُم مُبصَرون) «چون اهل تقوا را از شیطان، وسوسه اى فرا رسد، فوراً خدا را بیاد مى آورند و ناگهان بصیرت و بینائى خود را باز مى یابند».(۲)

در این آیه آمده است اگر شیطان بخواهد یک مؤمن با تقوا را فریب دهد، خداوند او را نگه مى دارد و او فوراً متذکر مى شود و حق را مى بیند و از آن پیروى مى نماید، چگونه کسانى که خداى سبحان آنان را برگزید و رجس و پلیدى را از آنان دور ساخت و پاک و طاهرشان گردانید ممکن است فریب شیطان را بخورند؟!

خداى متعال مى فرماید:

(ثُمَّ اُورَثنا الْکِتاب الَّذِینَ اصطَفَینا مِن عِنادِنا) «سپس علم را به کسانى از بندگانمان دادیم، که آنان را گلچین کرده و برگزیدیم».(۳)

و بى گمان کسى را که خداوند برگزیده و انتخابش کرده است، معصوم از خطا است.

آیات دیگرى نیز در این باره وجود دارد که ما به ذکر همین موارد اکتفا مى کنیم.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: (یا أیها الناس إنّى تارکٌ فیکم ما ان أتخذتم به لن تضلّوا، کتاب اللّه و عترتى أهل بیتى)(۴)

«اى مردم! من در میان شما چیزى را وا مى گذارم که اگر به آن تمسک جوئید، هرگز گمراه نمى شودى، کتاب خدا و عترت اهل بیتم».

این روایت صراحت دارد در این که ائمه اهل بیت(علیهم السلام) معصوم اند زیرا:

اولاً: کتاب خدا معصوم و نگهدارنده شده از هر خطا است و اصلاً باطل به هیچ وجه در آن راه نیابد و آن کلام خدا است و هر که در آن شک کند، کافر شده است.

ثانیاً: کسى که به این دو (کتاب و عترت) چنگ بزند، از گمراهى در امان شده، پس این دلالت دارد بر اینکه هرگز خطا و اشتباه در کتاب و عترت روا نیست.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در حدیث دیگرى مى فرماید: (إنّما مثل اهل بیتى کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق)(۵) «مَثل اهل بیت من، مِثل کشتى نوح است، هر که در آن سوار شد، رستگار و هر که از ان دورى جست، غرق شد».

این روایت نیز صراحت دارد در اینکه امامان اهل بیت(علیه السلام) از هر اشتباهى مصون هستند و لذا هر که کشتى نجاتشان را سوار شود، نجات یافته و در امان خواهد بود و هر که در آن کشتى سوار نشود، در گرداب گمراهى، غرق خواهد شد.

در حدیث دیگرى حضرت چنین مى فرماید:

(من أحب أن یحیى حیاتى و یموت میتى و یدخل الجنه و عدنى ربّى و هى جنّه الخلد، فلیتولّ علیاً و ذریته من بعده، فانّهم لن یخرجوکم باب هدى و لن یدخلوکم باب ضلاله)(۶) «هر که خواست مانند من زندگى کند و مانند من بمیرد و در بهشتى که خدایم وعده ام کرده که آن بهشت جاویدان است، داخل گردد، پس ولایت على(علیه السلام) و فرزندانش را بپذیرد، چرا که اینها هرگز شما را از در هدایت خارج نمى سازند و به سوى گمراهى وارد نمى کنند».

و این روایت نیز صراحت دارد بر اینکه ائمه اهل بیت(علیه السلام) که عبارت از على(علیه السلام)و ذریه اش(علیه السلام) مى باشند، از هر اشتباهى مصون و معصوم هستند، زیرا هرگز مردم را در گمراهى نمى برند. و طبیعى است کسى که خطا و اشتباه مى کند، نمى تواند مردم را هدایت کند.

هم چنین رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: (أنا المنذر و علّى الهادى، و بک یا علّى یهتدى المهتدون من بعدى)(۷) «من هشدار دهنده و اعلام خطر کننده ام و على هدایت کننده است، و پس من به توسط تو اى على، هدایت خواهان هدایت مى شوند».

این نیز صراحت دارد در عصمت امام، چنانکه بر هیچ خردمندى پوشیده نیست.

بنابراین، این بیانها از قرآن و سنت شریف نبوى همگى دلالت دارد بر اینکه امامان باید معصوم باشند. آیا عقل، عصمت کسى را که خداوند او را براى هدایت مردم برگزیده انکار مى کند؟ حتماً چنین نیست، بلکه بعکس، عقل آن عصمت را واجب و لازم مى داند؛ زیرا کسى که مسؤلیت رهبرى و هدایت بشر به او واگذار شده، نمى شود یک انسان معمولى باشد که اشتباه و فراموشى به او دست دهد و بارگناهان بر دوشش سنگینى کند.(۸)

پی نوشت:

۱.احزاب، آیه ۳۳٫

۲.اعراف، آیه ۲۰۱٫

۳.فاطر، آیه ۳۰٫

۴.صحیح ترمذى، ج ۵، ص ۶۲۱٫

۵.مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۳۴۳، کنزالعمال، ج ۱۲، ص ۹۵، صواعق المحرقه ابن حجر، ص ۱۸۶٫

۶.کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۱، تاریخ ابن عساکر، ج ۲، ص ۹۹، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۸٫

۷.تفسیر طبرى، ج ۱۳، ص ۱۰۸، تفسیر رازى، ج ۵، ص ۲۷۱، ینابیع الموده، ص ۱۳۰،مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۹٫

۸.همراه با راستگویان، ص ۳۰۱٫

حضرت مسیح تجسد کلمه خدا

 یکی از عقاید مهم مسیحیت تجسّم یا تجسّد  است که به معنای جسم شدن پیام ازلی و غیر مخلوق خدا به شکل عیسای انسان و به عبارت دیگر وحی شدن کلمه خدا در عیسای انسان است.[۱] این آموزه در انجیل یوحنا آمده است.[۲] در انجیل یوحنا از حضرت مسیح (علیه السلام)  این‌گونه تعبیر شده‌است: «در ابتداء کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود»[۳] و بعد از چند جمله می­ گوید: «و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد».[۴]

توماس میشل می­گوید: «ما مسیحیان معتقدیم که پیام ازلی و غیر مخلوق خدا جسم شد و به شکل عیسای انسان میان ما ساکن گردید و به عبارت دیگر پیام یعنی کلمۀ او در عیسای انسان وحی شد. بر این اساس عیسی کتاب وحی شده­ای نیاورده بلکه وی تجسّم وحی خدا بوده است و او وحی خدا است».[۵]

تجسّد به معنای انسان شدن خدا به واسطۀ اتحاد سرشت الهی و انسانی در شخص مسیح[۶] در رساله­های پولس منعکس شده است. او در ضمن اینکه جسم را مصداق گناه می­داند می­گوید: «خدا پسر خود را در شبیه جسم گناه و برای گناه فرستاده و بر گناه در جسم فتوا داد[۷] و سرّ دینداری عظیم است که خدا در جسم ظاهر شد و در روح تصدیق کرده شد[۸] و خدا به وساطت انبیاء دربارۀ پسر خود وعده داده بود که به حسب جسم از نسل داود متولد شد».[۹]

 بر این عقیده مسیحیت اشکالاتی وارد است که مسیحیان باید پاسخ آنها بدهند:

  1. عقیده تجسد عقل ستیز است یعنی اینکه حضرت مسیح (علیه السلام) کلمۀ خداست، لازمه‌اش این نیست که او  خد باشد. مثلا قرآن کریم از نظر مسلمانان کلام خداست ولی نمی‌تواند خدا باشد.
  2. با وجو اینکه هیچ دلیلی بر این مدعا وجود ندارد و با هیچ دلیلی نمی­ توان تجسّم پیام و وحی خدا را در قالب عیسی به اثبات رساند، آیا چنین تجسّم و تجسّدی امر لغو و باطل به نظر می ­آید؟ زیرا اگر به فرض اینکه وحی و کلام خدا به شکل عیسی (علیه السلام) متجسّم شده باشد هیچ اثر مثبتی بر آن مترتب نمی­شود؛ بلکه این حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) بود که مانند سایر انبیاء با مردم سخن می­ گفت و پیام الهی را به آنان می ­رساند و این کار بدون تجسّم و تجسّد هم امکان پذیر بود و نیازی به تجسّم نداشته است چنانکه در سایر انبیاء پیام خدا بدون تجسّم به مردم ابلاغ می­ گردید و خداوند از کار لغو پاک و مبرّا است.

پی نوشتها

[۱]. توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه: حسین توفیقی، ص۶۶٫

[۲]. جیمز هاکس، قاموس کتاب مقدس، ترجمه: جیمز هاکس، ص۷۳۵٫

[۳]. انجیل یوحنا، ۱: ۱٫

[۴]. انجیل یوحنا، ۱: ۱۴٫

[۵]. توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه: حسین توفیقی، ص۶۶٫

[۶]. جورج برانتل، آیین کاتولیک، ترجمه: حسن قنبری، ص۸۱٫

[۷]. رساله پولس به رومیان، ۸: ۳٫

[۸]. رساله پولس به تیموتاؤس، ۳: ۱۶٫

[۹]. رساله پولس به رومیان، ۱: ۱-۴٫

نویسنده: حمید رفیعی

اثبات روح و تاریخچه عقیده به آن

از دیدگاه عقل و فلسفه

اولین مساله زیربنایى در علم النفس، اثبات موجودیت مستقل مجرداز ماده براى نفس است زیرا این مساله، محور تمام مسائل علم النفس از دیدگاه اسلامى مى باشد و این بحث محورى در همه مسائل قواى مورد بحث در علم النفس تاثیر کلى دارد و به مسائل،جهت مى بخشد و آثار و احکام گوناگون، نتیجه مى دهد.

طبعا در رابطه نزدیک با این مساله، چند مهم زیر لازم است موردبحث و بررسى قرار گیرد:

۱ – ذکر اجمالى از عقیده مادیون درباره نفس و روح و تذکرچند جمله از متون معتبر آنها به عنوان شاهد به طور اجمال و گذرا.

۲ – پاسخ از دیدگاه مادیها در نحوه وجودى نفس.

۳ – تذکر این که مادیون دیدگاه الهى را در مورد نفس و روح تحریف کرده اند و بررسى آن…

۴ – وجود روح به عنوان جوهر و گوهرى اصیل مجرد از ماده درماوراى بدن از دیدگاه قرآن و…

مساله وجود روح انسانى از بزرگترین مسائل فلسفى است،فیلسوفان درباره آن قرنها، مطالب گوناگون به صورت اثبات روح ونفى آن بحث کرده، اختلاف نموده اند و در حقیقت مى توان گفت این،یکى از شیرین ترین و مناسب ترین بحثها به قلب آدمى بوده است چراکه انسان به طور فطرى مایل است درباره آن بحثهاى گوناگون انجام دهد زیرا از مسائل اولیه انسانى بوده، انسان علاقه زیادى به دانستن شوون روح خود دارد، بلکه عالم روح از مطمئن ترین عالمى است که انسانها به هنگام قطع از علائق عالم حس، به آن امیدمى بندد و مواردى که انسانها از انجام آرزوهاى شیرین مثل خوابهاى خوش عاجز مى گردند به این مبدء پناه برده، وجود آن راقطعى و غیر قابل انکار مى دانند!

انسان عالم عجیبى است که از قواى عقلى بهره ها برده به طورى که براى آن حدى موجود نمى باشد تا آنجا که بر وجود خودش حکم مى کند. به نقص از برخى جهات و در نتیجه ناموس هاى خلقت وآفرینش و تحکم آن را چه بسا در مواردى مورد انتقاد قرار مى دهدو در مقابل گاهى از کرامت هاى عواطف، کمال بهره را مى برد و درنتیجه عدل و رحمت و کمال و دوستى و فضیلت را در حد مطلق خودمى شناسد، عدالتى را پشت سر عدالت در جامعه، کامل تر مى بیند و به دنبال هر رحمت و جمالى و حب و فضیلتى کامل تر را ملاحظه مى کندتا آنجا که آرامش پیدا مى کند، مى خورد و مى آشامد و مى خوابد وچه بسا به بازى و طرب مشغول مى گردد و سایر صفات مختلف انسانى از خوب و بد را انجام مى دهد و گاهى ترقى کرده به حد فهم حکماءو بزرگان مى رسد و گاهى تنزل پیدا کرده تا آنجا که خیالات بر اوچیره شده و غیر از تملق در ذات خویش فکرى ندارد و اینگونه دچار بى خبرى مى گردد!

اینگونه خیالها گاهى بر روح انسان سیطره پیدا مى کند و بدین ترتیب احوال و رفتارهاى انسان، گوناگون و متلون شده، دیگر به مساله روح توجهى نمى کند و به روح به نظر سطحى و قشرى و حتى مادى نگاه مى کند! آیا فردى از افراد نوع انسان پیدا مى شود که ابدا در طول زندگى خویش به مسیر خویش بعد از مرگ و عاقبت امرخویش و بعد از پاچیدن جسم خویش تاملى نکند؟ ظاهرا هیچ وضعیتى براى هیچ فرد انسان عاقلى رخ ندهد و او را از فکر روح و وجودآن و عاقبت امر خویش در غفلت کامل بسر برد.

آرى گاهى بر انسانها اتفاق مى افتد که از فکر درباره روح خودش به طور کلى غفلت داشته باشد و لکن به مجرد پیدایش حالتى در روح او مثل مرض و بیمارى، مشاعر او متنبه و حواس او بیدار مى گرددحال اگر ایمان ثابتى به خداوند داشته باشد، عقیده جاودانه بودن انسانها در روح او آرامش و سکون به او مى بخشد و به قضا وقدر الهى معترف بوده و در عین حال امید به رحمت الهى دارند.

اما کسانى که شبهات علمى، روح آنها را به خود جذب کرده باشند،دغدغه ها و شبهات علمى، آنها را آزار داده، در حالت التهاب نگاه مى دارند و نور فطرت در این صورت کم نور بوده، چه بسازندگى بر او تلخ مى گردد و همواره آرزوى موت مى نماید و اینجااست که آمار انتحارها و خودکشى ها و حداقل زجر دادن هاى روحى درمیان جوامع بشرى رو به تزاید مى گذارد.

با همه اختلاف افکار در صفات روح و عوارض و حالات آن، عقیده به وجود روح به طور اجمال تاریخچه طولانى و عمیقى در طول تاریخ عقاید انسانها جایگاه خاصى دارد (۱) .

از جمله عقاید، عقاید هندوها درباره وجود روح و این که آن رانفخه الهى در انسان دانسته، معتقد بوده اند که انسان هنگامى که بمیرد، جسد نورانى، روح او را مى پوشاند و چشمان انسان هاى زنده آن را نمى بیند و به عالم اعلى منتقل مى گردد و علماء مصر از۵۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح معتقد بوده اند که روح در قالب جسم انسان وجود داشته بعد از مردن از جسد به جسد جدیدى انتقال پیدا مى کند (۲) .

چینى ها از قرن ششم قبل از میلاد مسیح معتقد بوده اند به وجودروح، براى آن غلاف جسمانى غیر از جسد عادى معتقد بودند که موثرات فنا و مرگ در آن تاثیر نداشته و ارواح از هر جانبى مارا احاطه کرده است و عقاید (کنفسیوس) در این باره معروف است. (۳)

عقاید علماء فارس زبان یا اعتقاد اهریمن و اهورامزدا و فلاسفه و علماء یونان از قبیل سقراط و افلاطون معتقد بوده اند که روح انسان قبل از جسم آنان موجود بوده، و از معارف ازلى نزد خدابرخوردار بوده اند و بعد از انتقال به این بدن جسمى، جمیع معلومات خود را از دست داده و نیاز به تفکر و استدلال و تعلیم و تعلم دارند پس تعلم براى آنان همان تذکر و یادآورى و موت نیز همان رجوع به حالت اولیه زندگى قبل از وجود در حالت جسمى است. به طور خلاصه عقیده به وجود روح و ظهور آن براى انسانهاامر مسلمى نزد قدماء انسانها از امت ها و ادیان گوناگون وفلاسفه بوده، عقیده نوظهورى نیست و سابقه طولانى عقیدتى دارد (۴) .

پس حق این است که اصل وجود روح و مبدء آن نیت انسانها چندان نیازى به دلیل و استدلال ندارد با وجود این به دلائل گوناگون عقلى و حسى و تجربى قابل بررسى و تحقیق است.

دلائل عقلى وجود روح

دلیل اول: تغییر مواد مغزى و ثبات ادراکات در تحقیقات علم طبیعى و دیدگاه فلاسفه اروپا و فلاسفه اسلامى در جاى خود ثابت شده که هیچ موجود مادى در حال سکون و آرامش نیست، بلکه همه موجودات در حال تغییر و تحول اند بخصوص بنابر نظریه حرکت جوهرى که مبدع آن مرحوم ملاصدرا است.

«لئون دنى » روح شناس معروف فرانسوى مى نویسد: (۵) «فیزیولوژى یا علم وظائف الاعضاء به ما مى آموزد که تمام اعضاء و دستگاههاى مختلف بدن، تحت تاثیر دو جریان مهم حیاتى یعنى جذب مواد ازخارج و تبدیل آن به انرژى در طى چند سال به طور کلى تجدید وتعویض مى شوند و یک تغییر و تحول مستمر و دائمى در مولکول وذرات اجزاى بدن روى مى دهد، سلولهاى فرسوده و کهنه از میان رفته، به جاى آنها سلول هاى دیگر به واسطه تغذیه به وجود آمده،جبران آنچه را که از دست داده مى نماید.

از ذرات و مواد نرم و مرطوب مغز گرفته تا قسمت هاى سخت و سفت استخوانها در تمام بافتها و نسوج بدن این تغییر و تبدیل پیوسته انجام مى گیرد و در دوره عمر، ذرات و سلولهاى بدن، به دفعات عدیده از بین رفته و دوباره تشکیل مى گردد(صغرى).

با وجود این تحولات و تغییرات که در پیکره مادى و جسمانى ماروى مى دهد، پیوسته، همان شخص و موجودى که بودیم هستیم و فکر واندیشه و قوه حافظه و خاطرات دیرینه که جسم و بدن فعلى ما درآن پدیده هاى گذشته هیچ گاه سهیم و دخیل نبوده ثابت و پایدارمى ماند(کبرى).

از مجموع این دو مقدمه صغرى و کبرى در بالا به طور طبیعى این نتیجه به دست مى آید که در وجود ما غیر از مواد متغیر و متبدل،حقیقت ثابت دیگرى است که هرگز دستخوش تغییر و تبدیل نیست اواست که شخصیت ما و منیت ما و معلومات ما را در خودحفظ کرده ونگهدارى مى کند و هر وقت اراده کند، خاطرات گذشته و دیرینه رابه یاد مى آورد و در آنها تصرفات مى کند.

از زمان طفولیت و جوانى تا پیرى این عمل ادامه مى یابد، هنوزهم عکس دوستان و صور اشیاء بعد از سالیان متمادى و دراز درصفحه ذهن ما وجود دارد.

از اینجا مى فهمیم که روح مولود مواد خاکسترى مغز نبوده، بلکه یک موجود مجردى است که احاطه تدبیرى بر جسم ما دارد، او است که مى بیند و مى شنود و ادراک مى کند.

کلام فلاسفه و بزرگان اسلامى نیز از دیدگاه عقل و فلسفه، تحقیقات علمى روز نیز مورد تایید قرار مى دهد. محمد حسین فاضل تونى درکتاب «حکمت قدیم » ص ۱۱۹ چنین مى نویسد: «دلیل بر مغایرت نفس با بدن این است که بدن، دائما در حال تغییر و تبدل است به حسب کم و کیف و عوارض دیگر و به حسب جوهر ذات بنابر حرکت جوهرى که ثابت شده است و نفس ناطقه از اول عمر تا آخر عمر باقى است(صغرى) و آنچه متبدل است غیر از چیزى است که متبدل نیست(کبرى). پس نفس غیر از بدن و مزاج است(نتیجه).

از این دلیل مغایرت نفس حیوان هم با بدن و مزاج معلوم مى گرددچنانکه ملا صدرا بر این عقیده است که نفس حیوانى هم یک نحوتجردى دارد. پس نفس با بدن مغایر است ».

و مراد از نفس همان مبدء اعمالى است که ما آنها را انجام مى دهیم و در مقابل پرسش از این اعمال مى گوییم: من آمدم، من تفکر نمودم و من دانم و …

و به تعبیر مولف کتاب «معرفت نفس » دفتر اول ص ۵۷: «آن گوهرى که به لفظ «من » و «انا» بدان اشارت مى کنیم، موجودى است غیر از بدن و در بود چنین موجودى که حقیقت من و شما است،یقین حاصل کرده ایم اگرچه با چشم سر او را نمى بینیم و از منظردیدگان ما پنهان است و نمى توانیم آن را لمس کنیم ولى به بوداو اعتراف داریم اما چگونه موجودى است و چگونه غیر از بدن است و همران بدن است و نسبت بدن با او چگونه و تعلق او به بدن چگونه است؟ و به چه نحو از نقص به کمال مى رسد و سوال هاى بسیاردیگرى در این باره باید در جاى خود به آنها پاسخ داده شود. ودر حقیقت این دلیل را باید دلیل تجربى نام نهاد که اثبات موجود مجردى مى کند که در کتب علمى فلاسفه و حکماء و در اصطلاح رجال علم و حکمت به نام «نفس یا نفس ناطقه » رایج است.

نکته

تذکر این نکته در اینجا لازم است که نفس را در زبان پارسى،روان مى گوئیم و جان هم گفته مى شود ولى اطلاق صحیح آن، این است که روان اختصاص به نفس انسان دارد و جان به نفوس حیوانات گفته مى شود مثلا نمى گویند روان گاو و گوسفند، بلکه مى گویند جان گاوو یا جان گوسفند و اگر در عبارتى روان به جاى جان حیوان بکاربرده شده، به عنوان مجاز و توسع در لغت است (۶) .

این گوهر نامبرده به نامهاى گوناگون خوانده شده است چون نفس ونفس ناطقه، روح و عقل و قوه عاقله و… آنها را مترادف مى دانند (۷) .

پى نوشت ها:

۱) دائره المعارف، محمد فرید وجدى، ج ۴، ص ۳۲۴٫

۲) مراجعه به مدرک بالا کنید، ص ۳۲۶٫

۳) مدرک قبل.

۴) همان.

۵) به نقل از کتاب «فیزیولوژى حیوان » تالیف بهزاد، ص ۳۲وکتاب «هورمون ها» ص ۱۱٫

۶) معرفت نفس، دفتر اول، ص ۶۸٫

۷) کشاف، ص ۵۴۱ – اخوان، ج ۳، ص ۱۴۹ – اسفار، ج ۴، ص ۷۶٫

منبع :حسین حقانى زنجانى؛مکتب اسلام- سال ۱۳۷۹-ش۴