عقل

نوشته‌ها

عقل و اخلاق

 

اشاره:

اخلاق منابعی متعددی دارد. شرع، فطرت و عقل از منابع اخلاق محسوی می گردد. در این مقاله به رابطه عقل و اخلاق پرداخته شده و بیان گردیده که عقل و خرد انسان تا چه حدی در مسائل اخلاقی نق دارد.

 

عقل چیست؟

واژه ها در گستره علوم مختلف ، معانی گوناگونی دارند. واژه عقل (خرد) نیز از جمله واژگانی است که در متون مقدس ما بسیار تکرار شده است. دانشمندانی که عمر خود را در کاوش و بررسی آثار دینی صرف کرده اند ، معتقدند که لفظ «عقل» در آموزه های دینی به سه معنا آمده است :

الف. نیروی ادراک خوبی ها و بدی ها و قدرت تشخیص بین آنها.

ب. ملکه ای (خصلت پایداری) در نفس انسان که دعوت به انتخاب خیر ونفع و پرهیز از شر و ضرر می کند.

ج. دانش سودمندی که باعث نجات و رستگاری و سعادت انسان می شود.۱

به تعبیر دیگر ، عقل همان فهم و شعوری است که انسان را در سختی ها و تاریکی ها راهنمایی می کند و راه درست را از نادرست به او می شناساند.

آفریدگار دانای حکیم ، پیش از آن که سرشت آدمی را به هم آمیزد ، بهترین هدیه خویش را به او ارزانی داشت. این هدیه به سان چراغی فروزان در فرا روی آدمی ، تابناک است و اگر انسان بخواهد به راه درست رهنمون شود ، بایسته است که لحظه ای از روشنایی خرد غافل نباشد.۲

البته همان طور که عواملی همچون دانش ، ادب ، تجربه ، تقوا ، یاد خدا ، همنشینی با حکیمان و … در فروزانی شعله های خرد مؤثر است ، بعضی از کردارهای ناشایست انسان ها نیز در خاموشی این چراغ هدایت بی تأثیر نیستند. به عنوان نمونه ، پیروی از هوای نفس به عنوان «یکی از مهم ترین دشمنان عقل» ، از سوی پیشوایان ما معرفی شده است.۳

ره آورد خرد

خرد ، ارزشمندترین سرمایه پنهانی بشر است که بنیان های زندگی را نیرومند می سازد و به گاه زورآزمایی ، به شمشیری برنده می ماند که هیچ گاه طعم تلخ شکست را نچشیده است. اگر انسان از این موهبت الهی به شایستگی استفاده کند ، ارزش و مقام خویش را برتری داده است و در دنیا و آخرت سربلند است؛ چرا که ارزش اعمال در روز واپسین به رتبه و درجه عقل هر کس بستگی دارد. هر چه قدر بهره بیشتری از این نعمت ، عاید انسان شود ، سرفرازی و سربلندی بیشتری نیز در آخرت نصیب او می گردد. به تعبیر مولوی:

ای برادر تو همان اندیشه ای

ما بقی ، تو استخوان و ریشه ای

با بررسی متون دینی و تجربه بشری در می یابیم که ریشه تمام کارهای ناشایست ، دلبستگی به دنیاست. بسیاری از مفاسد و مشکلات اخلاقی جوامع بشری ، برگرفته از همین دلدادگی به دنیاست که سبب می شود برای دستیابی به آن ، مرتکب هر اشتباه و خطایی شد. دلبسته به دنیا ، پیوسته اندیشناک است که دنیا به کام کیست و چه میزان از این دنیا سهم من است.

چگونه از این مشکل اصلی باید رهایی یافت؟ مهم ترین و کارآمدترین عامل برای دل کندن از دنیا را باید در قلمرو شناخت و اندیشه (تفکر و تعقل) جستجو کرد.

دل کندن از دنیا میوه عقل است.۴ کسی که دنیای ناپایدار را آن گونه که هست ، بشناسد ، بدیهی است که دل از دنیا بر می کند. آیا کسی به یک مردار بدبو دل می بندد؟ آیا کسی آنچه ناپایدار است را بر پایدار ترجیح می دهد؟ هرگز چنین نیست. خردمندان حقیقی ، نخست می اندیشند و سپس به آگاهی می رسند ، آن گاه بر اساس شناخت خود ، پایدارترین را بر می گزینند.۵

امام کاظم (ع) به هشام بن حَکَم می فرماید : «ای هشام! همانا عاقل ، به دنیا و اهل آن نگاه کرد و دانست که دنیا جز با سختی به دست نمی آید و به آخرت نگاه کرد و دانست جز با سختی به دست نمی آید؛ از این رو با سختی ، آن چیزی را طلب کرد که پایدارتر است».۶

تأثیر گذاری خرد

تمام کسانی که از خردهای سالم و فروزان بهره مندند ، به زیبایی ها علاقه مند و از زشتی ها روی گردان اند. نخستین اقتضای خردورزی ، پایبندی به اصول و بنیان های اخلاقی است. در نگاه تمام خردمندان جهان ـ با هر دین و آیین ـ احترام به بزرگ تر ، تشکر از نعمت دهنده ، پاسداشت خوبی دیگران و … یک کار ارزشمند محسوب می شود.

با تکیه بر ندای همین پیامبر درونی (عقل) است که تمام ادیان الهی ، مردم را به کارهای شایسته و ستودنی فرا می خوانند. آیین مقدس اسلام بیش از دیگر ادیان آسمانی ، مخاطبان خویش را به پیروی از اخلاق و آداب ، دعوت نموده است تا جایی که پیامبر اکرم(ص) فرمود : «من به آن جهت برگزیده شدم که خوبی های اخلاق را کامل کنم»۷ .

بنابر آنچه گذشت می توان گفت که قوام و دوام دین به عقل است و شکوفایی عقل ، همان اخلاقی است که هدف برانگیخته شدن پیامبران آسمانی است.

خِرَد ورزی و اخلاق

با کاوشی گذرا در متون معتبری که از خردمندان بزرگ عالم به ما رسیده اند، در می یابیم که بسیاری از روش ها و کنش ها (اعمال) ، برگرفته از خردهای پاک انسانی اند. اینک به بعضی از تأثیرات خردورزی بر رفتارهای فردی و اجتماعی بشر اشاره می کنیم:

ادب : خردمند در رفتار اجتماعی و فردی بهترین شیوه زندگی را بر می گزیند. کسی که در زندگی فردی و اجتماعی خویش آداب و رفتارهای پسندیده را رعایت نمی کند، از خرد و روح خردورزی به دور است.

بنا بر این ، خرد و ادب ، لازم و ملزوم یکدیگرند و به بیان زیبای امام علی(ع) : «ادب در آدمی همچون درختی است که ریشه آن خرد است».۸ پس آدابی که از خرد برنخیزد ، چندان پایدار نخواهد بود ؛ چرا که ریشه ای نااستوار دارد و درخت بی ریشه ، محکوم به هلاکت است.

فروتنی : فطرت پاک انسان ها ، فروتنی را دوست می دارد و همین علاقه مندی سبب می گردد که انسان های فروتن ، از مقام و جایگاه رفیع و جذابی برخوردار باشند. فروتن ، منتظر سلام دیگران نیست ، خود پیش قدم می شود و از هیچ انسانی انتظار احترام و پاسداشت ندارد. این گونه زیستن ، محبوبیت عمومی و علاقه مندی الهی را برای او به ارمغان می آورد. خردمندی که می داند ثمره فروتنی چیست ، خود را کوچک می کند تا در نتیجه در نزد خدا و مردم ، بلند مرتبه شود.۹

از سوی دیگر ، خردمند برای رسیدن به کمال خرد ، راهی جز فروتنی در نزد هر صاحب دانشی نمی یابد و در حقیقت ، «فروتنی» را مرکبی برای «بالندگی خرد» می داند.۱۰

معاشرت نیکو : روحیه اجتماعی انسان سبب می شود که آدمی همواره با اطرافیانش تعامل داشته باشد و انسان اگر بخواهد به اهدافش به بهترین گونه نیل پیدا کند ، ناگزیر است که با همه کسانی که در پیرامون او زندگی می کنند با خوشرویی و خوشخویی برخورد کند. اندیشه ای که انسان را به اخلاق نیکو دعوت می کند ، برگرفته از خرد سالم و سازنده است. با نگاهی دقیق به جامعه در می یابیم که «عاقل ترینِ مردم ، خوش خلق ترین ایشان است».۱۱

آری ، خردمند با استفاده از ابزار «اخلاق نیکو» ، رشته دوستی را استوار ،۱۲ روزی خود را پایدار۱۳ و زندگی اش را هدفدار می نماید.

پاکدامنی : نفس انسان اگر بهره ای از خرد داشته باشد ، به تمام واقعیت های زندگی خردمندانه نظر می کند. هدف اصلی زندگی ، دستیابی به کمال و سعادت است. حال اگر خواسته های حیوانی و شهوات نفسانی بخواهند عقل انسان را در بند کشند و او را اسیر خواهش هایشان کنند ، رسیدن به کمال ، ممکن نخواهد بود.

خردمند وقتی به سرمنزل مقصود خواهد رسید ، که از این موهبت الهی در راه بندگی خداوند استفاده کند. خرد سالم و آرمان خواه می داند که تن دادن به بعضی از تمایلات نامشروع و بسیار گذرا سبب می شود که عمری را در زیر سایه غم و اندوه سپری کند. حتی کسانی که تمام زندگانی خود را به عیش و نوش می گذرانند ، خود می دانند که این ره به ناکجا آباد پایان می یابد و از راه اصلی فاصله بسیار دارد.

پیشوای هدایت ، امام علی(ع) می فرماید : «کسی که خوش گذرانی هایش فزونی یابد ، (به تدریج) ، نور خردش نیز خاموش می گردد»۱۴ و مولوی چه زیبا تقابل شهوت و عقل را به تصویر کشیده است:

عقل ، ضد شهوت است ای پهلوان

آن که شهوت می تند ، عقلش مخوان

وهم خوانش آن که شهوت را گداست

وهم ، قلب نقد زَرّ عقل هاست.

مهربانی با مردم : نوع دوستی و انسانیت مداری از ویژگی های خردمندان هر جامعه ای است. این قاعده جامعه شناختی در بیانات نورانی پیامبر خدا چنین آمده است : «مهربانی با مردم ، نیمی از خردمندی است».۱۵ به تعبیر زیبای سعدی:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

شُکر :

از مهم ترین قوانین خردورزی لزوم «سپاسگزاری» از هر نعمت دهنده ای است. خرد ، اقتضا می کند که تا از نیکوکار تشکر کنیم و دست کم ، کار نیک او را به زبان آورده و از او به نیکی یاد کنیم.

پدر و مادر ، معلمان دلسوز ، دوستان مهربان ، نیکوکاران و از همه مهم تر، خداوند متعال ، نعمت ها و خوبی های بسیار را برای ما ارزانی داشته اند که سپاسگزاری از ایشان کمترین کاری است که ما می توانیم انجام دهیم. امام سجاد(ع) می فرماید : «خداوند ، در روز قیامت به یکی از بندگان خود می فرماید : آیا از فلانی سپاسگزاری کردی؟ عرض می کند : نه! بلکه از تو سپاسگزاری کردم ، ای پروردگار. خداوند می فرماید : چون از او تشکر نکرده ای از من نیز تشکر نکرده ای».۱۶

سخن پایانی

هر کار پسندیده ای که خردمندان ، آن را ستایش می کنند و انسان ها آن را اخلاق نیکو می خوانند ، پایه و اساسش خردورزی است. سخاوت ، قناعت ، رضایت از زندگی ، امید ، صداقت ، عفت و … همگی از میوه های همین درخت تنومندند.۱۷ استواری این درخت ، منوط به آبیاری و مراقبت است. در حفظ و سرسبزی این درخت باید کوشید.

در پایان، بخشی از سخنان پیامبر رحمت را در زمینه اخلاق و عقلانیت ، زینت بخش این نوشتار می نماییم : «ویژگی خردمند ، آن است که در برابر حماقت نادان بردباری کند؛ از آن که بر او ستم کرده بگذرد؛ نسبت به زیردستان فروتنی کند؛ با بالا دستان در جستجوی خوبی رقابت ورزد. هر گاه خواست سخن گوید ، بیندیشد؛ اگر سخن خوبی بود ، بر زبان آورد و بهره جوید و اگر بد بود ، سکوت کند و سالم ماند… حیا و آزرم را هیچ گاه از خود جدا نکند و آزمندی از او سر نزند؛ اینها خصلت هایی است که خردمند با آنها شناخته می شود».۱۸

پی نوشت:

۱. بحار الأنوار ، ج ۱ ، ص ۹۹ ـ ۱۰۳. علامه محمّد باقر مجلسی در این صفحات، به شش معنای عقل اشاره کرده است؛ ولی معتقد است عقل در روایات، بیشتر به همین سه معنا به کار رفته است.

۲. غررالحکم ، ح ۲۶۶.

۳. گفتنی است که انسان دارای حس ، خیال ، وهم و عقل است. عقلی می تواند همیشه تابناک باشد که از خیالات ، اوهام و حس ها آزاد باشد. علامه سید محمّد حسین طباطبایی معتقد است که عرب زبانان، واژه «لب» را فقط برای چنین عقلی به کار می برند. بنا بر این ، هر جا که در قرآن ، «اولی الالباب ، آمده است ، مقصود ، عقلی است که از همه شائبه ها جدا شده باشد ( ر. ک : المیزان ، ج ۳ ، ص ۲۹).

۴. غررالحکم ، ح ۶۰۷۲.

۵ . رضایت از زندگی ، عباس پسندیده ، ص ۳۴۰.

۶. الکافی ، ج ۱ ، ص ،ح ۱۲.

۷. خردگرایی در قرآن و حدیث ، محمّد محمدی ری شهری ، ح ۳۱۲.

۸. غررالحکم ، ح ۲۰۰۴.

۹ . میزان الحکمه ، محمّد محمدی ری شهری ، ح ۲۱۸۸۹.

۱۰. ن ک : الکافی ، ج ۱ ، ص ۱۹ ح ۱۲.

۱۱. الکافی ، ج ۱ ، ص ۲۷ ، ح ۱۷.

۱۲. بحار الأنوار ، ج ۷۷ ، ص ۱۴۸.

۱۳. همان ، ج ۷۱ ، ص ۳۹۶.

۱۴. خردگرایی در قرآن و حدیث ، ح ۷۱۱۴.

۱۵. خردگرایی در قرآن و حدیث ، ح ۳۰۹.

۱۶. اصول الکافی ، ج ۲ ، ص ۹۹ ، ح ۳۰.

۱۷. ن ک : خردگرایی در قرآن و حدیث ، ص ۱۳۹ ـ ۱۴۹.

۱۸. اصول الکافی ، ج۲، ح ۴۸۹.

منبع :حدیث زندگی ؛ خرداد و تیر ۱۳۸۵، شماره ۲۹

مهدی  غلامعلی

عشق صوفیانه و تفاوت آن با محبت

اشاره:

تصوف در ابتدای شکل گیری به عنوان جریانی زهد محور عرض اندام کرد و بعد از ظهور «رابعه عدویه» تغییر رنگ داده و به مکتبی شوق محور تبدیل شد. با آغاز نهضت ترجمه، جامعه اسلامی به خصوص فلاسفه و صوفیان با افکار و آراء گوناگون یونانیان آشنا شده و در این میان به علّت قرابت و مشابهت زیاد افکار تصوف اسلامی با نوافلاطونیان، صوفیه با اقتباس از آموزه های آنها توانستند جهان بینی عرفان عاشقانه خود را نظام مند و مبنا دار کنند. محبت  پدیده است است که در آموزه های قرآن و احادیث جایگاه خاصی دارد. در این نوشته تفاوت بین این دو مقوله مورد بحث قرار گرفته است.

محبت از ماده حبّ گرفته شده است که در لغت به معنای میل و رغبت به شناختن چیزی است[۱] و در اصطلاح به معنای دوست داشتن در برابر تنفر و بغض می باشد.

اما برای عشق تعاریفی شده است که همه آنها به یک معنی برمی‌گردد. گفته‌اند عشق افراط در محبت و دوستی را می‌گویند.[۲] و یا عشق عبارت است از تجاوز حدّ در محبت[۳] و یا میل مفرط به هر چیزی را عشق به آن چیز گویند.[۴]

فلاسفه و عرفا عشق را بر سه نوع تقسیم کرده‌اند:

۱. عشق حقیقی: و آن عبارت است از ابتهاج تام در هنگام تصور حضور ذات معشوق[۵]

۲. عشق مجازی: عشق مجازی برخلاف عشق حقیقی، عشق به غیر ذات خداوند را می‌گوید و این عشق را بر دو نوع تقسیم کرده‌اند:

الف) عشق عفیف یا عشق نفسانی که زیبایی مطلق و شمائل و کمالات معشوق منشأ آن می‌باشد، و به آن عشق ربانی نیز گفته شده است.

ب) عشق حیوانی یا عشق شهوانی و وضیع و آن عشقی است که منشأ آن شهوت و طلب لذت حیوانی است و عاشق فریفته صورت معشوق و خلقت و رنگ و اعضاء بدنی او می‌گردد.

این عشق توأم با فجور و زوال عقل و استیلاء نفس امّاره می‌باشد. اما عشق عفیف چونکه موجب نرمی و رقت نفس و در نتیجه موجب انقطاع نه مشغولیت دنیوی و باعث اعراض از غیر معشوق می‌شود، عارف را در مسئله ریاضت و لطیف نمودن باطن کمک می‌کند.[۶]

  مسئله عشق بالخصوص عشق حقیقی از مسائل فلسفی و خصوصاً در فلسفه افلاطونی و اشراق ریشه مستحکم دارد. و در کلام معصومین (علیهم‌السلام) ا زاصطلاحات فلسفه و تصوف که معنی روشنی ندارند استفاده نشده است. پس عشق و سایر مفاهیم فلسفی مانند اصطلاحات عرفانی در روایات و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) محلّی برای خودش باز نکرده است.

 در قرآن کریم محبت و حب نسبت به خداوند و بندگانش زیاد به کار رفته است اما از کلمه عشق حتی یک بار هم استفاده نشده است.

 تفاوت اساسی عشق با محبت چنانچه که در تعریف عشق ذکر شد از این نکته روشن می گردد که قوام عشق با افراط و زیاده‌روی در محبت و خروج از حالت اعتدال است و لازمه‌ آن این است که عشق باید ملازم با زوال عقل در عاشق باشد حالا می‌خواهد عشق حقیقی باشد یا عفیف یا حیوانی و صفتی که ملازم با زوال عقل باشد نه تنها در نزد ائمه معصومین (علیهم‌السلام) بلکه در نزد عقلاء عالم ممدوح نمی‌باشد. اگر عشق امر ممدوح بود در قرآن کریم  به جای مودّت و دوستی نسبت به اقرباء رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) باید از کلمه عشق استفاده می‌شد. و عدم استعمال عشق در متون اسلامی ناشی از این است که اسلام دین اعتدال است نه افراط می‌پذیرد و نه تفریط. پس می‌توانیم بگوییم که عشق نسبت به محبت به منزله تهور نسبت به شجاعت است. محبت و شجاعت ملازم باعقل بوده و از صفات پسندیده در موضوعات خودشان به شمار می‌آیند. اما تهور و بی‌باکی چونکه موجب زوال عقل است در زمره امور قبیح قرار دارد. و لذا ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) مظهر کامل شجاعت و مظهر کامل محبت در موضوع خودش می‌باشند و لکن هرگز از طرف ائمه (علیهم‌السلام) کارهای متهورانه صادر نشده است و به هیچ یکی از معصومین (علیهم‌السلام) نسبت عشق و عاشقی داده نشده و نمی‌شود.

  فرق دیگر محبت با عشق در این است که عشق یک امر ارادی و معمولا منشاء آن زیبایی دوستی می باشد و لذا در نزد عرف و عقلاء عشق انصراف به عشق حیوانی دارد. و از طرف دیگر هر چیز زیبا نمی‌تواند موضوع عشق قرار بگیرد مثلاً عشق نسبت به یک مجسمه زیبا اصلاً معنی ندارد پس در قوام عشق علاوه بر حس زیبائی‌دوستی، وجود یک نوع رابطه زنده نیز بین عاشق و معشوق لازم است. و این رابطه درونی و غیرمرئی در اثر عواملی خاص باید بین آنها ایجاد شود. و عامل و علت ایجاد این رابطه جز امور شهوانی و امیال مفرط نفسانی چیزی دیگری نمی‌تواند باشد. و لذا هیچ کسی عاشق پدر، مادر، برادر، خواهر، پسر و دختر و امثال اینها نمی‌شود ولو در کمال زیبائی باشند با اینکه همه آنها را از صمیم قلب دوست دارند و این دوستی توأم با اختیار، عقل و عاری از هرگونه احساسات جنسی و شهوانی می‌باشد.  و لذا محمدبن زکریا رازی می گوید: «عشاق از حدّ حیوانات تجاوز می‌کنند… و از هوا و امیال شهوانی خودشان اطاعت می‌کنند و اکثر آنها سر از دیوانگی در می‌آورند و از خورد و خوراک باز می‌مانند…»[۷] پس عشق آن هم عشق جنسی و شهوانی نمی تواند مقدمه عشق به خدا باشد چه اینکه خود عشق با خدا هم معنا و مفهومی روشنی ندارد. اثبات این مدعا از مطالب زیر روشن می گردد:

  مطلب اول:

خداوند در در آیه ای که می فرماید: «من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند».[۸] هدف خلقت را عبادت خدا قرار داده است و لذا برای همین هدف پیامبران را ارسال فرموده که می فرماید: «ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که ـ خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید، خداوند گروهی را هدایت کرد و گروهی ضلالت و گمراهی دامن گیرشان شد.»[۹] پس تکوین و تشریع کاملاً در این هدف با هم اتحاد دارند از یک طرف خداوند بشر را خلق کرده است تا عبادت خدا را انجام دهد و توسط عبادت به خدا نزدیک شده و به کمال برسند و از طرف دیگر برای تحقق این غرض و هدایت بشر به سوی این کمال پیامبرانی فرستاده است.

مطلب دوم:  

از نظر تکوین عقل محبوب‌ترین مخلوق در پیش خدا است. امام باقر (علیه‌السلام) می‌فرماید: «چون خدا عقل را آف‍رید از او بازپرسی کرده، به او گفت: پیش آی، پیش آمد. گفت بازگرد، بازگشت. فرمود: به عزت و جلالم سوگند مخلوقی که از تو پیشم محبوب‌تر باشد نیافریدم و تو را تنها به کسانی که دوستشان دارم بطور کامل دادم. همانا امر و نهی کیفر و پاداشم متوجه تو است.»[۱۰]

از نظر تشریع عقل چیزی است که خداوند با آن پرستش می‌گردد. از امام صادق (علیه‌السلام) پرسیده شد عقل چیست؟ فرمود: «چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش و عبادت شود و بهشت به دست آید.»[۱۱] و حضرت آدم (علیه‌السلام) وقتی که از طرف خداوند بین، عقل، دین و حیا مخیر گردید. عقل را برگزید. و دین و حیا گفتند هر جا عقل باشد ما با او هستیم.[۱۲] در مسئله جهان بینی و شناخت، عقل حرف اول را می‌زند و در قرآن کریم آیات زیادی دلالت بر این مدعی دارند تا حدی که در حدود سیصد آیه شریفه متضمن بر دعوت مردم به سوی تفکر، تذکر و تعقل می‌باشد. در بعضی از این آیات کسانی که تعقل نمی‌کنند و به تفکر نمی‌پردازند و یا از این جهات نقص دارند شدیداً مذمت شده‌اند.

اگر به آیات شریفه و روایات و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) توجه شود به دست می‌آید که اسلام دین تعقل و تفکر است نه دین عاطفه و احساس و نه دین عشق بازی و لذت‌گرایی. علامه طباطبایی می‌فرماید: تفکری که قرآن به سوی آن هدایت می‌کند همان صراط مستقیم است و صراط مستقیم راه روشنی را می‌گوید که هیچ اختلافی در آن نباشد و با حق تناقض نداشته باشد و این تفکر اصلاً در کتاب معین نشده است مگر این که آن را حواله داده است. به آنچه که انسانها بر اساس عقول فطری‌شان می‌شناسد. و اضافه می‌کند که اسلام مبتنی بر ادراکات عقلی است و مراد از ادراکات عقلی راه صحیح فکر کردن است و آن چیزی است که به فطرت و خلقت از آن یاد می‌کنیم.[۱۳]

نتیجه این دو مطلب این شد که عبادت خداوند و به کمال رسیدن انسان بدون عقل ممکن نیست و نیز قرآن بشر را با تفکر و ادلّه عقلی به سوی حق و شناخت از هستی دعوت می‌کند و با مردم با منطق تعقل سخن می‌گوید.

مطلب سوم:

در آیات و روایات پیامبر (صلّی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) که از حیث کمال در قله جامعه بشری قرار دارند و محبّ خدا هستند و هم چنین در کلمات فقهاء و مراجع تقلید و علمای بزرگ دین که جانشینان معصومین هستند عامل تکامل انسان که هدف تکوین و تشریع را تشکیل می‌دهد فقط در عبادت خدا منحصر می‌شود. و راه و روش عبادت را خود شارع توسط پیامبر و ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) بیان فرموده است و با وجود قرآن و روایات و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) هیچ نیازی به راه‌های ابداعی بعضی از عرفا و صوفیه که عشق موجب کمال و رسیدن به خدا می پندارند، وجود ندارد.

مطلب چهارم:

در قرآن کریم و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) حتی در یک مورد هم دیده نمی‌شود که عشق باعث تکامل انسان می‌شود و یا لااقل انسان را به سوی عبادت تحریک می‌کند و یا خود عشق عبادت شمرده می‌شود. پس عشق در این حوزه یک مفهوم غریب و بیگانه است. بلی در قرآن کریم و هم چنین در روایات کلمه حبّ، مودّت و ولایت به طور فراوان ذکر شده است. حتی در قرآن کریم آیاتی داریم که تعلق حبّ را به خداوند به طور حقیقی ثابت می‌کند. مثلاً می‌فرماید «بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد».[۱۴] و حبّ از امور مشکک است که دارای مراتب مختلف شدت و ضعف می‌باشد. علامه طباطبایی (ره) وجود صیغه افعل تفضیل در آیات و روایات و آیه‌ای «و آنهایی که ایمان دارند حبّ شان نسبت به خداوند شدیدتر است «اشد حبّاً لله»[۱۵] دلیل بر این مدعی گرفته است و می‌فرماید: حبّ دارای مراتب است چون حبّ یک رابطه وجودی است و وجود در مراتب خودش مشکک است. و خداوند اهل حب است و مخلوقات خود را دوست دارد و لزوم شعور و علوم در مورد حبّ به حسب مصداق است. و امّا حقیقت حبّ متوقف بر شعور و علم نیست پس برای مبادی طبیعی نیز حبّ وجود دارد.[۱۶]

مشکک بودن محبت دلیلی بر این نمی‌شود که عشق نیز یکی از مراتب آن است چون بین عشق و محبت اختلاف ماهیتی وجود دارد همان طوری که این اختلاف بین تنفر و محبت وجود دارد. و علت آن این است که میل وقتی که از حدّ محبت تجاوز کرد به عشق تبدیل می‌شود چنان چه که در مجمع البحرین تعریف عشق را چنین نقل کرده است: «هو تجاوز الحدّ فی المحبّه»[۱۷] همین طور اگر صفت محبت از مراتبش کاسته شود و از حدّ صفر بگذرد تبدیل به تنفر و بغض می‌شود و لذا محبت یک امر ارادی است و با کمال وجود نیروی عقلی در نفس انسان قابل تحقق است برخلاف عشق که یک امر غیرارادی است و وقتی که در نفس انسانی موجود شود نیروی عقل تضعیف و حتی زائل می‌گردد. پس همین طوری که تنفر و بغض از مراتب حبّ به شمار نمی‌آید عشق نیز از مراتب محبت خارج است. و لذا علامه طباطبایی حبّ را خالص‌ترین عامل عبادت شمرده و فرموده است[۱۸] که عبادت با یکی از سه طریق حاصل می‌شود که عبارت‌اند از خوف، رجاء و حبّ. و عبادت به انگیزه حبّ و رضای خدا خالص‌ترین عبادت است امّا عبادت با انگیزه خوف و رجاء خالی از شرک نیست و عبادت مثل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به انگیزه حبّ است که می‌فرماید: «من تو را نه به خاطر خوف از عذابت عبادت می‌کنم و نه به خاطر میل به بهشت، بلکه من تو را اهل عبادت یافته‌ام پس تو را عبادت می‌کنم.»[۱۹]

از مهمترین آثار محبت خداوند لذت بردن از نماز و سایر عبادات الهی می باشد. کسی که خداوند را دوست داشته تسلیم اوامر و نواهی اوست و هر گز در برابر او از خود مخالفت و تمرد نشان نمی دهد و انبیاء و امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) در محبت با خداوند در قله­ی کمال قرار داشتند و کوچک ترین مخالفتی با دستورات الهی نداشته اند. و به همین علت معصوم بودند.

اما صوفیه و برخی عرفا برخلاف این مطالب عشق را برتر از عقل و عامل اصلی قرب به خدا می دانند. دکتر عباس کی منش در این رابطه می‌گوید: صوفیان عشق را صفت حق تعالی و لطیفه عالی و روحانی انسانیت می‌دانند و سلامت عقل و حس را به آن می‌سنجند و نیز عشق را وسیله تهذیب اخلاق و تصفیه باطن می‌شمرند و می‌گویند عشق آرزوها و آمال آدمی را به یک آرزو تبدیل می‌کند.[۲۰]

استاد شهید مطهری می‌فرماید: در نزد عرفا و صوفیه ارزش انسان در عشق خلاصه می‌شود و به ارزشهای دیگر حتی عقل هم اعتنا نمی‌کنند بلکه گرایش افراطی ضد عقل دارند و با آن مبارزه می‌کنند.[۲۱]

ملاصدرا درباره عشق عرفا و صورت‎های زیبای جوانان احوالی را ذکر می‎کند و خود وی چنین نظر می‎دهد: التذاذ شدید به صورت زیبا و محبت مفرط به سوی کسی که در آن شمائل لطیف و تناسب اعضا و ترکیب بدنی قشنگ وجود دارد متحسن و محمود است و غایات شریف بر آن مترتب می‎گردد. در ادامه می‎گوید: وجود این عشق در انسان از فضائل و محسنات شمرده می‎شود نه از رذائل و بدی‎ها. و این عشق باعث می‎شود که معلمین پسران زیبا روی را به خاطر رغبتی که در آنها به سوی این پسران وجود دارد به طور احسن تعلیم دهند. و گفته است که این عشق انسان را به عشق حقیقی می‎رساند به دلیل اینکه «المجاز قنطره الحقیقه».[۲۲]  یعنی عشق مجازی(عشق به صورت های زیبا) مقدمه عشق حقیقی(عشق به خدا) می باشد.

اما رفتار و کردار برخی عرفاء و صوفیه بنابر آنچه که از احوالات و زندگی نامه‎های آنها نقل شده اکثر آنها عملاً به عشق حیوانی و مادی مبتلا بوده‎اند.[۲۳]

صوفیه و عرفا به این باور اند که عشق مجازی پلی است که عاشق را به عشق حقیقی می‎رساند و در این رابطه ملاصدرا چنین می‎گوید: «… استعمال این محبت (عشق) در اواسط راه عرفانی و در حال ترقیق نفس و تنبیه از خواب غفلت و اخراج نفس از بحر شهوات حیوانی سزاوار است. اما در زمان استکمال نفس به علوم الهیه و اتصال او به عالم قدس دیگر برای او سزاوار نیست که دوباره خود را به این عشق مشغول کند».[۲۴]

البته این عامل توجیه و بهانه‎ی خوبی برای صوفیه می‎باشد و لکن اصل مسئله دارای اشکالات متعددی است. چون اولاً، عشق حقیقی نسبت به خداوند قابل تحقق نیست تا عشق مجازی پلی برای رسیدن به آن قرار بگیرد. ثانیاً شخص عارف وقتی مشغول عشق مجازی با زیبا رویان است چگونه برای او ممکن است که از عشق حیوانی به عشق حقیقی منتقل گردد و چگونه این حد و مرز بین عشق حقیقی و عشق مجازی در او ایجاد می‎شود تا او درک کند که به مقام وصال رسیده است و دیگر باید از عشق مجازی اجتناب کند؟ آیا اجتناب از عشق مجازی بعد از اینکه غرق در آن شد برای او ممکن است؟ ثالثاً اینکه بعد از وصال به عالم قدس دوباره برای عارف برگشت به سوی عشق مجازی احتمال داده می‎شود و چنانکه خود ایشان فرموده این خود دلیلی است بر اینکه عاشق اصلاً به عشق حقیقی و وصال نرسیده است و نمی‎رسد.

به هر صورت این مسلم است که در نزد عرفا و صوفیه عشق تنها عامل تکامل انسان می‌باشد و بطلان این نظر از مقدماتی و مطالبی که بیان شد روشن می‌گردد چون اولاً عشقی که مراد عرفا و صوفیه یا عشق حقیقی که آن یک امر مبهم و غیرقابل درک و اثبات برای عامه مردم است، و یا عشق مجازی است که از امور تخیلی و احساسی است منافات با عبادت و کمال انسانی دارد.

ثانیاً: اگر در مسلک عرفا و صوفیه هدف رسیدن به عشق خدا است این که منافی عبادت و همساز با شرک است و اگر مراد رسیدن به خدا و نزدیک شدن به او باشد این که با عبادت مخلصانه قابل تحقق است و راه‌های رسیدن به او از طرف شارع مقدس بیان شده و خداوند خودش راه رسیدن به خودش را بهتر از دیگران می‌داند.

ثالثاً: با توجه به این که خود عرفا و صوفیه در ضدیت‌‌شان با عقل صراحت دارند و نیز ماهیت و حقیقت عشق ملازم با عقل‌زدایی است، پس چگونه با چیزی که عقل آن را نمی‌پذیرد و او هم با عقل جمع نمی‌شود کمال ‌حاصل می‌شود و عبادت خدا تحقق پیدا می‌کند؟ بنابراین عشق در عبادت خداوند و در حصول کمال انسانی کمترین جایگاهی ندارد. پس آن را باید از این حوزه خارج دانست و در محدوده‌های مختص به خودش قرار داد.

پی نوشت

[۱]. مهیار رضا، فرهنگ ابجدی عربی – فارسی، ص۳۱۶.

[۲] . طوسی، نصیرالدین محمد، شرح اشارات، ج ۳، ص ۳۶۰.

[۳] . طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، ج ۳،‌ص ۱۸۷.

[۴] . سجادی، سید جعفر، فرهنگ علوم عقلی، ص ۳۵۷.

[۵] . شرح اشارات، ج ۳، ص ۳۶۰.

[۶] . شرح اشارات، ج ۳، ص ۳۸۳.

[۷] . رازی، محمد بن زکریا، مسائل فلسفیه، ص ۳۹.

[۸]. ذاریات، ۵۶.

[۹]. نحل، ۳۶.

[۱۰]. کلینی، محمد، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۰، کتاب عقل و جهل، حدیث اول.

[۱۱]. ، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱.

[۱۲]. همان.

[۱۳]. علامه طباطبایی، محمد حسین، ‌تفسیر المیزان، ج ۵، ص ۲۵۴ و ۲۵۵.

[۱۴]. آل عمران، ۲۱.

[۱۵]. بقره، ۱۶۵.

[۱۶]. علامه طباطبایی، محمد حسین، المیزان، ج ۱، ص ۴۱۱.

[۱۷]. طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، ج ۳، ص ۱۸۷.

[۱۸]. المیزان، ج ۱۱، ص ۱۵۸ الی ۱۶۷.

[۱۹]. امیر المؤمنین (علیه‌السلام) ، نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۲۹۰، ترجمه سید جعفر شهیدی.

[۲۰]. کی منش، دکتر عباس، پرتو عرفان، ج ۲، ص ۷۱۶.

[۲۱]. شهید مطهری، مرتضی، انسان کامل، ص ۲۶.

[۲۲]. صدرالدین محمد شیرازی، اسفار، ج۳، ص ۱۷۱- ۱۷۳.

[۲۳]. رجوع شود به خیراتیه، ج ۱، تألیف آقا محمدعلی بهبهانی.

[۲۴]. صدرالدین محمد شیرازی، اسفار، ۳/۱۷۵.

 

دلایل نیاز به دین با وجود عقل

اشاره:

عقل گرایان افراطی بر این باور هستند که با وجود عقل انسان نیازی به دین ندارد. عقل انسان را در تمام حوزات عملی و علمی رهنمون می شود. از این رو انسان می تواند به جایی انیکه از دین آسمانی یا غیر آسمانی پیروی کند، باید مطیع عقل خود باشد. این باور بیشتر در میان پیروان مکتب اومانیسم مطرح است. در این وشته به نقد این نظر و نیاز انسان به دین آسمانی با وجود عقل پرداخته شده است.

دیدگاه ها درباره نیاز به دین

دین شناسان وجود دین را در تفسیر زندگی، هدایت و تأمین سعادت دنیا و آخرت ضروری دانسته اند. البته این دسته در خصوص گستره حداقلی و حداکثری دین اختلاف نظر دارند.

برای بیان نقش دین در زندگی ضروری است برخی از دلایل لزوم دین و فواید آن بیان شود. بیان فواید و لزوم دین، هم، بطلان مبنای مخالفان ضرورت دین را اثبات می کند و هم نیاز انسان به دین را ضروری می نماید.

برخی از این دلایل و فواید عبارتند از:

۱. رشد عقلی:

عقل برای هدایت و تأمین سعادت انسان کافی نیست، بلکه عقل جهت رشد و شناخت برخی از واقعیات، نیاز به دین دارد. زیرا عقل در شناخت برخی از مسایل عاجز است و در تشخیص حق و باطل دچار مشکل می شود.

دین است که در برخی موارد زمینه های حکم عقل را فراهم می نماید و آن را در تفسیر زندگی، شناخت جهان و شناخت مبدأ و معاد کمک می کند. بر اساس نیاز عقل به دین است که یکی از فلسفه های بعثت پیامبران «رشد عقلانی» بیان شده است.

امام علی(علیه‌السلام) می فرمایند: «خداوند رسولانش را فرستاد… تا گنجینه های عقل را آشکار سازند… .»[۱]

استاد آیت اللَّه جوادی آملی می نویسد: «… مثلاً عقل انسان، بعضی از صفات جزئیه خداوند، مانند سمع و بصر و کلام الهی و همچنین حقیقت معاد و چگونگی آن و احکام الهی را کاملاً درک نمی کند و باید آن ها را از نقل(حدیث) استفاده کند… .»[۲]

۲. تشریع قانون:

اندیشمندان باور دارند که انسان ها مدنی بوده و نیاز به زندگی دسته جمعی دارند تا نیازهای خویش را با تعامل تأمین کنند. اولین مؤلفه زندگی دسته جمعی، وجود قانون و اجرای آن است. زیرا بدون قانون نمی توان امنیت و عدالت را برقرار کرد و از حقوق مردم دفاع نمود. طرفداران دین باور دارند که عقل و علم به تنهایی قادر نیستند که همه مصالح و مفاسد انسان ها را درک کرده و بر اساس آن قانون وضع کند.

«ما نباید فراموش کنیم که معلومات و ادراکات عقلی ما بر آنچه که نمی دانیم، قطره ای در مقابل یک اقیانوس عظیم است؛ و این حقیقتی است که همه دانشمندان اعم از مادی و غیر مادی به آن معترفند… .»[۳]

محدودیت عقل انسان از یک سو و نیاز انسان به قانون از جانب دیگر، این امر را ضروری می نماید که خداوند، هم باید قانون جعل کند و هم برای اجرای قانون پیامبران را ارسال نماید تا آن ها با اجرای قانون، ارتباط انسان ها با خدا را بر قرار نمایند و سعادت آنان را تأمین کنند. این قوانین همان دین است که مجریان آن پیامبران هستند.

در تعریف دین گفته شده است: «مراد از دین مکتبی است که از مجموعه عقاید اخلاق و قوانین و مقررات اجرایی تشکیل شده و هدف آن راهنمایی انسان برای سعادتمندی است.»[۴] امام صادق (علیه‌السلام) در خصوص فلسفه بعثت پیامبران فرموده است: «…هنگامی که ثابت کردیم خالق و آفریدگاری داریم و آن آفریدگار هرگز به چشم دیده نمی شود و قابل لمس نیست تا بندگانش با او تماس مستقیم داشته باشند، ثابت می شود که او سفیرانی میان بندگانش دارد که دستورهای او را به آن ها می رسانند و آن ها را به آنچه مصالح و منافع شان در آن است و مایه بقای آن ها و ترک آن مایه فنای آنان می شود رهنمون می شوند.»[۵]

۳. اخلاق و تربیت:

در حوزه اخلاق و تربیت نیز انسان ها به دین نیاز دارند؛ زیرا عقل و دانش انسان در رشد فضایل اخلاقی و تفسیر و شناخت مفاهیم آن عاجز است.

از این رو امروزه این لغزش به وجود آمده است که ارزش های اخلاقی و کرامت انسانی، در لذت دنیوی، قدرت گرایی و ثروت ظهور می کند.[۶] در مکاتب اخلاقی به وجود آمده، هر کدام خوشبختی انسان را در یک چیز دانسته اند: یکی در لذّت گرایی، دیگری در ترک لذّت، یکی در سود خواهی و دیگری در قدرت طلبی که «نیچه» فیلسوف آلمانی، خوشبختی انسان را در رسیدن به قدرت هر چه بیشتر می داند؛ حتی با از بین بردن انسان های دیگر. و این نشان از سر درگمی عقل در شناخت راه سعادت و نجات بشری است و برای نجات بشریت و پیمودن راه سعادت باید از دین کمک گرفت. دینی که توسط رسولان الهی برای ما انسان ها آورده شده است.

به همین جهت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «انّی بعثت لأتمّم مکارم الاخلاق؛  به درستی که مبعوث شدم برای کامل کردن اخلاق.»[۷] این حدیث بیانگر آن است که عقل به تنهایی برای کسب فضایل و مفاهیم اخلاقی کافی نیست بلکه برای تشکیل جامعه آرمانی نیاز به مکمّل دارد که آموزه های اخلاقی است.

شاید بر همین اساس باشد که یکی از فلسفه های بعثت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) تعلیم و تربیت بیان شده است.

دین نه تنها در تعریف و ارائه مفاهیم اخلاقی نقش دارد، بلکه پشتوانه مهم اجرای بایدها و نبایدهای اخلاقی است. عقل انسان ها نمی تواند هواهای نفسانی را مغلوب کند، بلکه در تضاد این دو(عقل و شهوت)، پیروز میدان، نفس اماره است.

شاید انسان ها خوب و بد و راه خوشبختی را بشناسند، اما انگیره و عاملی که بتواند آن ها را به انجام برساند، نبوده یا ضعیف باشد. بنابراین، دین با ایجاد ایمان و باور به خداوند و رستاخیز و حساب رسی قیامت و بیان ارزش های الهی و انسانی، و تشویق در راستای اجرای مفاهیم اخلاقی پشتوانه بسیار محکمی برای اخلاق انسانی به شمار می رود.

از این رو پیامبران الهی معلمان جامعه خوانده شده اند و مردم، دانش آموزانی که پیامبران با بهره گیری از دو عنصر «بشارت و انذار» به هدایت آنان می پردازند.

بر اساس نقش دین در زندگی و پرورش اخلاق است که برخی از اندیشمندان غیر مسلمان نیز بر ضرورت دین تأکید کرده اند. «تولستوی» می گوید: ایمان آن چیزی است که آدمی با آن زندگی می کند.[۸] و دنیا بدون دین زندان است.

استاد شهید مطهری در خصوص نقش دین می نویسد: «اولین اثر ایمان این است که پشتوانه اخلاق است.» خواجه نصیر طوسی و بوعلی سینا نیز عقیده دارند که برای ایجاد مدینه فاضله و جامعه سعادتمند به دین و آموزه های آن نیاز است.[۹] به طور مثال در مورد حرمت هم جنس بازی در اسلام، حضرت رضا (علیه‌السلام) قطع روابط جنسی با جنس مؤنث و در نهایت منقرض شدن نسل بشر از زمین را حکمت حرمت هم جنس بازی معرفی می کند.

نظام خانواده از نظر شارع مقدس، از اهمیّت خاصّی برخوردار است. به همین دلیل و نیز کارکردهای منفی زنا، از جمله انقطاع نسل و نسب، نفی خویشاوندی و قرابت، زوال حقوق نسبی و سببی، سرگردانی و حیرانی کودکان و شانه خالی کردن از تربیت آن ها، قتل و آدم کشی، بحران احترام و منزلت اجتماعی برای فرزندان زنازاده و … شارع مقدس حکم به حرمت زنا داده است و بر این اساس، هم جنس بازی و آمیزش جنسی با حیوانات نیز ممنوع گشته است.

بنا بر این برای حفظ جامعه و زدودن بحران های فوق، شارع مقدس برای آمیزش های ممنوع، مجازات های سنگین قرار داده است. البتّه برای جرم شناسی و اثبات جرم نیز شرایط سختی از جمله شهادت چهار عادل را شرط نموده است.

۴. راهنمایی به زندگی با آرامش:

انسان دارای دو بُعد مادی و معنوی است که پرورش و هدایت هر دو نیاز به راهنمایی دارند. عقل و علم در پرورش بُعد مادی تا اندازه ای موفق بوده اند؛ ولی تقویت و پرورش بُعد معنوی، نیاز به راهنمای دیگر دارد که دین است.

دین در ایجاد آرامش که یکی از نیازهای روحی انسان است، نقش بنیادی دارد؛ زیرا دین با راهنمایی خود، زندگی انسان را هدفمند نموده و زمینه هایی را فراهم می کند که انسان به مبدأ و معاد اعتقاد پیدا کند. اعتقاد به مبدأ و معاد سختی ها و مشکلات زندگی را معنا دار نموده و به انسان آرامش می دهد.

یکی از نویسندگان در این خصوص می نویسد: «دین، اطلاعاتی را در اختیار انسان می نهد تا زندگی برای او در مجموعه هستی، میسّر و مطبوع شود. به تعبیر دیگر: بین آدمی و جهان و زندگی و خویشتن او آشتی بر قرار گردد و همه چیز را به دید مثبت بنگرد. دکتر «بیل» در پیامی به جهانیان، آنان را به داشتن قدرت مثبت نگریستن، فراخوانده و گفته است: با اطمینان به نفس، شور و حرارت، نگرش مثبت و کمک پروردگار می توانی مشکلات شخصی خویش را حل کنی…»[۱۰]

قرآن کریم نیز یکی از پیام های دین را آرامش روانی می داند: «ألا بذکراللَّه تطمئنّ القلوب»(آل عمران، ۶۴) حق تعالی در آیه ی ۲۱ سوره ی روم در مورد ازدواج می فرماید: «مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیات لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ»

اسلام، به عنوان دین فطری، به تمام نیازهای فطری انسان توجه نموده و هنجارها و احکام قابل توجهی را وضع نموده است. ازدواج فیزیکی از این هنجارهای فطری به شمار می رود که در جهت تأمین نیازهای جنسی و عاطفی، کنترل و نظام بخشیدن به رفتارهای جنسی، تولید مثل و استمرار بخشیدن به اجتماع بشری، فرزندزایی، سکینه و آرامش و … بسیار مؤثر است.

ازدواج در اسلام، هنجارها و احکام متعددی دارد که جملگی دارای کارکردهای مثبت و آشکارند. برای نمونه خواستگاری از ناحیه ی مرد با عنصر عفت و پاکدامنی و رعایت حیا و عزت و سربلندی و فراهم آمدن شرایط و تأمین امتیاز زنان هماهنگی دارد.

همچنین کارکرد اذن ولی، در ازدواج دختر، این است که به تعبیر استاد مطهری، زن اسیر محبّت، و مرد بنده ی شهوت است، بنا بر این، زن با زمزمه های محبّت مردان، به سرعت متأثر می شود. پس بر دخترِ مرد نا آزموده، لازم است که با پدرش . که از احساسات مردان بهتر آگاه است و سعادت و خیر دختر را می خواهد . مشورت کند. علاوه بر این که پدر با موافقتش خود را مسئول ازدواج دخترش می داند و در مراحل مختلف زندگی، همیار و همدم او خواهد بود. و کارکرد ازدواج کفو با کفو که به شدت مورد تأکید اسلام قرار گرفته، با توجه به نقش اشتراک فکری و اخلاقی در استمرار زندگی، روشن می گردد و حرمت ازدواج با کفّار نیز از این منشأ سر چشمه گرفته است.

امّا در زمینه ی کارکرد تعدد زوجات باید توجه داشت که اصل اولی در مسئله ی ازدواج تک همسری است. ولی آن گاه که در یک جامعه، در اثر جنگ های زیاد یا به علل دیگر، مردان زیادی از بین بروند و زنان بی سرپرست فراوانی باقی بمانند، در آن صورت وحدت زوجه باعث ضایع شدن حقّ تأهل برای زنان بی سرپرست و فساد اجتماعی آن ها می گردد.

۵. معنا بخشی به زندگی:

یکی از فواید دین در «معنا بخشیدن به زندگی» ظهور می کند. این پرسش ها، پرسش های مهم همه انسان ها هستند: از کجا آمده ام؟ برای چه آمده ام؟ به کجا خواهم رفت؟

واقعیت آن است که عقل به این پرسش ها جواب قابل قبول ارائه نکرده است؛ از این رو هنوز این پرسش ها وجود داشته و بشر از شناخت معنای زندگی عاجز است.

یکی از فواید دین این است که با طرح مبدأ و معاد و فلسفه آفرینش انسان، به زندگی معنا می بخشد. از این رو برخی از جامعه شناسان در تحلیل دین می گویند: «جوهر دین را باید در این واقعیت جستجو کرد که دین در واقع، واکنشی در برابر تهدید به بی معنایی در زندگی بشری، کوششی برای نگریستن به جهان، به صورت یک واقعیت معنا دار است.»

یکی از نویسندگان می نویسد: «شاید این فایده دین(معنا بخشیدن به زندگی) از مهم ترین فواید دین باشد. زیرا زمانی زندگی برای انسان معنا دارد که بداند هدف و معنای آن چیست و برای چه آفریده شده است. در واقع اگر معنای زندگی را در جهت تأمین جاودانگی و ابدیت انسان تبیین کنیم، به یکی از عظیم ترین و اصلی ترین فواید دین دست یافته ایم. از این رو گفته اند: «سرّ حاجت انسان به دین، جاودانه بودن و زندگی اُخروی است و اگر جاودانگی مطرح نباشد؛ زندگی لغو و بیهوده، خواهد بود.»

۶. برقراری قسط و عدل:

تاریخ انسان ها، چالش و اختلافات و ظلم هایی را شاهد بوده است؛ این در حالی است که بشر از عقل و دانش برخوردار می باشد، و عقل در چالش زدایی و ایجاد زندگی مسالمت آمیز موفق نبوده است. و همچنین عقل در تعریف صلح و تبیین شرایط و عوامل برقراری عدالت نیز دچار مشکل شده است و عامل بازدارنده در برابر ظالمان به حساب نمی آید.

دین نخست، ظلم، عدل و صلح را تعریف نموده و مردم را به ظلم ستیزی و حمایت از مظلومان سفارش کرده است؛ از این رو پیامبران الهی در طول تاریخ با عدالت ستیزان مبارزه نموده و تاریخ شاهد درگیری حق و باطل بوده است.

از سوی دیگر، دین، همگان را به صلح سفارش نموده و شرایط صلح را بیان کرده است. افزون بر این که اسلام، جهاد در راه عدل را لازم دانسته و همه پیروان ادیان الهی را به همگرایی و گفتگو فراخوانده است.

یکی از فلسفه های بعثت انبیا آزادی انسان ها از اسارت و ظلم پذیری و برپایی قسط و عدل بیان شده است: «لقد أرسلنا رُسُلَنا بالبیّنات و أنزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم النّاس بالقسط؛ همانا ما پیامبران خود را با ادله و معجزات(به خلق) فرستادیم و برایشان کتاب و میزان عدل نازل کریم تا مردم به راستی و عدالت گرایند.»(حدید، ۲۵) و این همان نقش دین در زندگی است.

خداوند متعال در آیه ی ۷ سوره ی حشر در مورد کارکرد «فیء» می فرماید: «ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ» در این آیه، بر قراری عدالت و ایجاد تعدیل اقتصادی در بین مسلمین، به عنوان کارکرد «فیء»، معرفی شده است؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی اظهار می دارد که عملیات «فیء»، منشأ گردش عمومی پول و ثروت و حذف انحصار مال از دست توانگران می گردد و با توزیع عادلانه، فاصله ی طبقاتی میان مسلمین از بین می رود.

در مورد روزه نیز همین بحث مطرح است. استاد مطهری علاوه بر جنبه ی عبادی روزه، در بیان آثار اجتماعی آن می نویسد: «اساساً یک فلسفه ی روزه این است که انسان را از ناز پروردگی خارج می کند… . ببینید در ماه رمضان چاقو کشی، آدم کشی، خراب کاری، قمار بازی، چه قدر کمتر می شود.» «هشام بن حکم از حضرت صادق (علیه‌السلام)، در باره ی علت روزه سؤال نمود و امام فرمودند: علت روزه آن است که غنی و فقیر مساوی گردند.» زیرا غنی هیچ گاه گرسنگی را ندیده است تا به فقیر رحم کند. چون غنی هر چه را بخواهد می تواند فراهم نماید. به همین جهت خداوند اراده فرمود که بین خلقش تساوی بر قرار کند و غنی را هم طعم گرسنگی بچشاند تا از این طریق اغنیا قلبشان نرم گردد و بر فقرا و گرسنگان ترحم کنند.

پی نوشت:

[۱]  اصول کافی، ج ۱، ص ۱۶

[۲]  انتظار بشر از دین ، ص ۴۰.

[۳]  پیام قرآن، ج ۷، ص ۵۱.

[۴]  انتظار بشر از دین ، ص ۲۴.

[۵]  کافی، ج ۱، ص ۱۶۸.

[۶]  زین العابدین قربانی، اخلاق و تعلیم، ص ۳۴ به بعد.

[۷]  پیام قرآن، ج ۷، ص ۲۸ – ۲۹.

[۸]  انتظار بشر از دین، ص ۳۷.

[۹]  جامعه‏ شناسی دین، ص ۱۷۹.

[۱۰]  انتظار بشر از دین، ص ۴۶.۴۵ .

[۱۱] برگرفته از دایره المعارف طهور.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

ماهیت عقلها و فضیلت آن‏.

اشاره:

خداوند متعال در سوره آل عمران چنین فرموده است: «همانا در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه‏ها و دلایلى است براى دارندگان عقل.»[۱] و خداوند متعال در سوره طه چنین فرموده است: «بخورید و بچرانید چهار پایانتان را، همانا که در این نشانه‏هایى است براى خردمندان.»[۲] و در سوره و الفجر فرموده است: «آیا در آنچه ذکر شد جاى قسم است خداوندان عقل را؟»[۳] عقل در اصطلاح متکلمان عبارت از مجموعه علومى است که بر سه بخش‏ است: نخست علم به اصول ادله، دوم چیزى که علم به این اصول بدون آن کامل و تمام نخواهد بود، سوم چیزى که بدون آن هدف و خواسته تمام نخواهد بود.

علم نخست عبارت است از علم به احوال اجسامى که از حرکت و سکون دگرگون مى‏شود و علم به اینکه ممکن نیست ذاتى در حال واحد داراى نفى و اثبات باشد و علم به احوال انجام دهندگان کارها، و علم به این موضوع از کسى درست خواهد بود که مدرکات را درست درک کند و به آن دانا باشد و مرتکب اشتباهى در آن مورد نشود و کسى که ممارست و پیوستگى با صنایع داشته باشد بداند و بفهمد. از جمله علوم که از نوع دوم است، علم به اصول ادله شرعیه و عادات و عرف آن است و از آن چاره نیست.

نوع سوم علم به امور مختلف پسندیده و نکوهیده و بیم و شناخت راههاى زیان آور است تا آنکه با دقت و اعمال نظر بیم آن از چیزى درست باشد و نگریستن و پیوستن به علم و دانش بر او واجب خواهد بود. از جمله چیزهایى که دلیل بر این است که مجموعه همین علوم عقل است نه چیز دیگر، این است که هر گاه این علوم در کسى باشد عاقل است و عاقل هم این علوم براى او فراهم است، و اگر عقل را معنى دیگرى باشد جایز است که این علوم در کسى فراهم شود در حالى که عاقل نباشد یا آنکه بدون این علوم او را عاقل بدانند و حال آنکه بر خلاف قاعده است.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده است: «سر عقل پس از ایمان به خداوند دوستى کردن با مردم است»[۴]. همچنین فرموده است: عقل را خداوند به سه جزء بخش فرموده است.

هر کس این سه جزء در او باشد عقلش کامل است و هر کس چیزى از آن در او نباشد او را عقل نیست، نیکو شناختن خداوند و نیکو فرمان بردارى براى او و نیکو شکیبایى کردن براى او.

امام صادق (علیه السّلام)[۵] ضمن خبرى طویل مى‏فرماید: آدمى با عقل کامل مى‏شود و همان عقل دلیل و مایه بینش و کلید کار اوست‏[۶].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) مى‏فرماید: جبریل پیش آدم (علیه السّلام) آمد و گفت: به من فرمان داده شده است ترا مختار قرار دهم که از این سه چیزى که عرضه مى‏کنم یکى را برگزینى و دو تاى دیگر را رها کنى. آدم پرسید آن سه چیز چیست؟ گفت: عقل، حیا، دین. آدم گفت من عقل را برگزیدم. جبریل به حیا و دین گفت شما برگردید. گفتند اى جبریل به ما فرمان داده شده است هر جا عقل باشد با او همراه باشیم. جبریل گفت خود دانید و به آسمان بر شد[۷].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: میان بندگان چیزى کمتر از این پنج چیز بخش نشده است، یقین و خرسندى و شکیبایى و سپاسگزارى و چیزى که این امور با آن تکمیل مى‏شود عقل است.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: خداوند متعال عقل را از پرتو اندوخته‏یى که در علم ازلى خود بوده و هیچ پیامبر مرسل و فرشته مقربى بر آن آگاه نبوده آفریده است.

علم را روح و نفس عقل قرار داده است و فهم را چهره آن و پارسایى را سر آن و حیا را به منزله دو چشم آن و حکمت را به جاى زبان آن و مهربانى را همت آن و مهر و رحمت را دل آن قرار داده است. سپس بر آن پرده کشانده و با ده چیز آن را توانا ساخته است، با یقین و ایمان و راستى و آرامش و اخلاص و مدارا و دهش و خرسندى و تسلیم و سپاسگزارى. سپس خداى عز و جل به عقل فرمود پشت گردان و پشت گرداند و فرمود روى آور و روى آورد. آنگاه به عقل فرمود سخن بگو. گفت سپاس و ستایش خداوندى راست که او را ضد و مانند و همتا و همسر و شبیه و نظیر نیست، پروردگارى که همه چیز در قبال بزرگى و عظمت او خوار و فروتن است. پروردگار متعال به او گفت سوگند به عزت و جلال خویش که آفریده‏یى بهتر از تو و فرمانبردارتر از تو براى خود و شریف‏تر و بلند مرتبه‏تر از تو نیافریده‏ام و نه گرانقدرتر از تو. به وسیله تو است که یکتایى مرا مى‏پذیرند و پرستش مى‏شوم و فرا خوانده مى‏شوم، و با تو است که به من امید مى‏بندند و به جستجوى من برمى‏آیند و از من مى‏ترسند و خود را بر حذر مى‏دارند. ثواب و عقاب هم به تو بستگى دارد.

در این هنگام عقل سر به سجده نهاد و هزار سال در سجده بود. خداوند تبارک و تعالى فرمود سر بردار و چیزى بخواه که داده خواهى شد و شفاعت کن تا شفاعت تو پذیرفته شود. عقل سر برآورد و عرضه داشت پروردگارا از تو مى‏خواهم که مرا در هر کس مى‏آفرینى شفیع او قرار دهى. خداى متعال به فرشتگان فرمود گواه باشید که او را در هر کس که بیافرینم شفیع قرار خواهم داد.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: عقلهاى زنان در زیبایى آنان و زیبایى مردان در عقلهاى ایشان است‏[۸]. همچنین فرموده است: اصل آدمى خرد اوست و عقلش دین اوست و مروت و مردانگى او از پایداریش در گردش ایام معلوم مى‏شود و مردم از لحاظ رسیدن نسب ایشان تا آدم یکسانند.

از امام رضا (علیه السّلام) پرسیده شد عقل چیست؟ فرمود: فرو خوردن اندوه و غصه و پوشیده داشتن کار از دشمنان و مداراى با دوستان. از امام حسن بن على (علیه السّلام) نظیر این گفتار غیر از مداراى با دوستان نقل شده است.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: سینه عاقل گنجینه راز اوست‏[۹]. هیچ ثروتى چون عقل نیست و هیچ فقرى چون جهل نیست و هیچ میراثى چون ادب نیست. هر خبرى را که مى‏شنوید آن را با عقل و اندیشه دریابید نه از روى لفظ آن که راویان علم بسیارند و اندیشه‏کنندگان در آن اندکند[۱۰]. هیچ مالى سودآورتر از عقل نیست‏[۱۱] و هیچ عقلى چون تدبیر نیست و براى خردمند روا نیست تلاش کند مگر در سه مورد، اصلاح معاش یا گام برداشتن براى آخرت یا بهره گرفتن از کارى که حرام و ناروا نباشد[۱۲]. خداوند در هیچ مردى عقل را به ودیعه نمى‏گذارد مگر اینکه روزى او را به وسیله آن نجات مى‏دهد و رهایى مى‏بخشد.

روایت است که به پیامبر (صلّى الله علیه و آله) گفته شد عقل چیست؟ فرمودند: عمل به فرمان خداوند، و کسانى که به فرمان خدا کار مى‏کنند همآنان عاقلانند.

روایت است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) از کنار دیوانه‏یى گذشتند و پرسیدند او را چه مى‏شود؟ گفتند او دیوانه است. فرمودند: نه که مغز او بیمار است. دیوانه کسى است که دنیا را بر آخرت برگزیند.

از امیر المؤمنین على (علیه السّلام) از پیامبر (صلّى الله علیه و آله) روایت است که فرموده‏اند: براى عاقل در صورتى که عاقل باشد شایسته است اوقات خود را هر روز (شبانروز) به‏ چهار بخش کند، بخشى را به مناجات با خداى خود بگذراند و در بخشى کار خویشتن را محاسبه کند و بخشى را در حضور اهل علم بگذراند که او را در کار دین بصیر گردانند و اندرز دهند و بخشى را هم براى خود و لذتهاى روا و پسندیده دنیایى اختصاص دهد[۱۳].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر چیز را معدنى است و معدن تقوى دلهاى عاقلان است.

از ابن عباس‏[۱۴] روایت شده که گفته است: پایه دین بر عقل نهاده شده است، و فرایض در صورت داشتن عقل واجب شده است. پروردگارمان با عقل شناخته مى‏شود و به وسیله عقل به او توسل مى‏جویند، و عاقل به پروردگار خود از همه کوششگران بى‏عقل نزدیکتر است و همانا ذره‏یى از کار پسندیده عاقل برتر از کوشش هزار ساله نادان است.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: ملاک ارزش مرد عقل اوست و هر کس را که عقل نباشد دین نیست‏[۱۵].

شاعر گفته است:

«قلب اگر عقل نباشد شکارى است که همچون دیگر اندام‏ها مورد مشورت قرار نمى‏گیرد. عقل هم اگر رهنمود و توفیق از جانب خداوند نباشد همچون دیگر هواهاى نفس است.» همچنین گفته شده است:

«سخت‏ترین عیبهاى آدمى ندانستن عیبهاى خویشتن است و هیچ چیزى بر اقوام دشوارتر از جهل نیست. کسى که در او خیر باشد سهم خود از عقل را از دست نمى‏دهد و اگر محروم هم باشد با عقل رستگار مى‏شود.» و نیز شاعر گفته است:

«نگهدارنده عقل حفاظت شده است و به تحقیق هر کس آن را تباه سازد خود تباه است. کسى که عقل را مى‏افروزد خود رخشنده است، همچنان که بر افروزنده نور خود روشن است. دژ خردمند دژ استوارى است که پایگاهش در کمال رفعت است، او در پیشگاه خداوند به شفاعت عقل به درخت طوبى مى‏رسد. خداوند به عقل فرخندگى داده و هر کس از آن فرمان بردارى کند رستگار است.»

سخن در ماهیت علوم و فضیلت آن‏

خداوند متعال در سوره مجادله چنین مى‏فرماید:

«خداوند بلند مرتبه مى‏فرماید آنانى را از شما که گرویده‏اند و آنانى را که دانش داده شده‏اند به مرتبه‏ها و خداوند به آنچه مى‏کنید آگاه است.»[۱۶] دانش چیزى است که مایه سکون و آرامش نفس است به آنچه که به آن دست مى‏یابد و عبارت است از اعتقاد به چیزى آنچنان که هست همراه با سکون و آرامش نفس و بر دو نوع است علم ضرورى و علم مکتسب. علم ضرورى عبارت از علومى است که از ناحیه دیگرى غیر از خودمان در ما حاصل مى‏شود و امکان آن را نداریم که از خویشتن دفع کنیم و مکتسب عبارت از علمى است که به سبب انگیزه‏ها و حالات مختلف در اثر کار و تلاش خودمان به دست مى‏آید و با علم ضرورى این تفاوت را دارد که آن سرشت و نتیجه کار خداوند در ماست و این حدى است که متکلمان میان این دو قائل شده‏اند.

از امام صادق (علیه السّلام) روایت شده است که از قول پیامبر (صلّى الله علیه و آله) نقل مى‏کرده که مى‏فرموده‏اند: سوگند به کسى که جان من در دست اوست، هیچ چیز با چیزى جمع نشده است که برتر از جمع شدن بردبارى با دانش باشد[۱۷].

و از همان حضرت نقل شده که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: همنشینى با اهل دین شرف این جهانى و آن جهانى است‏[۱۸].

و نیز از ایشان نقل شده است که از امیر المؤمنین (علیه السّلام) پرسیدند دانشمندترین‏

مردم کیست؟ فرمودند: آن کس که علم مردم را با علم خود جمع کند[۱۹].

از امام صادق در باره این حدیث که از پیامبر (صلّى الله علیه و آله) نقل شده است که فرموده‏اند برترین جهادها گفتار عدلى در حضور امام ستمگر است، پرسیدند. فرمود: مقصود آن است که او را به اندازه معرفتش پند و اندرز دهد به شرط آنکه بپذیرد و در غیر آن صورت چیزى بر عهده او نیست.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: اشراف امت من کسانى هستند که قرآن مى‏دانند و شب زنده‏داران. همچنین پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: کسانى که قرآن مى‏دانند سرشناسان مردم بهشتند، و نیز فرموده‏اند: بهترین عبادت آموختن علم دین است، و هم فرموده‏اند: دو کلمه را تحمل کنید، کلامى حکمت‏آمیز از شخص نادان و کلامى نابخردانه از شخص حکیم و از آن درگذرید[۲۰].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: دو گروه از امت من اگر صالح باشند همه امت صالحند و چون فاسد باشند همه امت فاسدند. گفته شد اى رسول خدا آن دو گروه کدامند؟ فرمود: فقیهان و امیران‏[۲۱].

و همان حضرت فرموده‏اند: در زندگى خیرى نیست مگر براى دو تن، عالمى که فرمان او را ببرند و مستمعى که گوش دهد[۲۲].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: ترا از دو خصلت نهى مى‏کنم که در آن دو مردان هلاک شده‏اند. نخست اینکه خدا را به باطل اطاعت کنى (آیین باطلى را دین خدا پندارى)، دو دیگر آنکه چیزى را که نمى‏دانى براى مردم فتوى دهى.

امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: دو گروه از مردم دنیا پشت مرا شکسته‏اند، گروهى که به زبان دانا و در نهان فاسقند و گروهى که نادان و پارسایند. آن یکى با زبان خود فسق خویش را پوشیده مى‏دارد و این یکى با زهد خویش نادانى خود را، بنا بر این از عالم تبهکار و پارساى نادان پرهیز کنید که اینان مایه فتنه هر فریب- خورده‏اند و من شنیدم رسول خدا (صلّى الله علیه و آله) مى‏فرمود: اى على! هلاک امت من به دست منافقان داناست.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: بیدارى و شب‏زنده‏دارى روا نیست مگر در سه مورد، کسى که براى فرا گرفتن قرآن تلاش کند یا در طلب و جستجوى دانش باشد یا عروسى که او را به خانه شوهر برند.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: مردم سه نوعند، عالم و متعلم و خس و خاشاک، ما عالمان و شیعیان ما متعلم و دیگر مردم خس و خاشاکند.

امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: پایدارى دین به چهار گروه است، به عالمى که دانش خود را بازگو کند و به آن عمل کند، و به توانگرى که بخل نورزد و بر متدینان انفاق کند، و به مستمندى که آخرت خویش را به دنیا نفروشد، و به نادانى که در طلب دانش تکبر نفروشد. و هر گاه دانا دانش خود را پوشیده دارد و توانگر به مال خود بخل ورزد و مستمند آخرت خود را به دنیا بفروشد و نادان در طلب دانش تکبر کند جهان در پى آن به قهقرى بر خواهد گشت. بسیارى مسجدها شما را فریب ندهد و حال آنکه اهواء قوم متفاوت است. گفته شد اى امیر مؤمنان زندگى در آن زمان چگونه است؟ فرمود: به ظاهر با آنان معاشرت کنید و در باطن با آنان مخالفت کنید، و به هر حال براى آدمى آنچه به دست آورد خواهد بود و با کسى که دوست مى‏دارد محشور خواهد شد، با وجود آن منتظر فرج و گشایش از خداوند متعال باشید[۲۳].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: دانش گنجینه‏هایى است که پرسیدن، کلیدهاى آن است. بپرسید، خدایتان رحمت کناد که در این کار به چهار تن پاداش داده مى‏شود: پرسنده، پاسخ دهنده، شنونده و هر کس ایشان را دوست بدارد[۲۴].

همان حضرت فرموده است: برخى از علما دوست مى‏دارند دانش خود را فقط اندوخته کنند و کسى از آن بهره‏یى نبرد، این گروه در طبقه نخست آتش خواهند بود. برخى از علما چنانند که اگر پند داده شوند از آن ننگ مى‏دارند و چون پند بدهند تندى مى‏کنند، این گروه در طبقه دوم آتش خواهند بود. برخى از علما چنانند که دانش خود را به توانگران ارزانى مى‏دارند و چیزى از آن را براى‏ مستمندان ارزانى نمى‏دارند، اینان در طبقه سوم آتشند. برخى از علما نسبت به دانش خود همچون ستمگران و پادشاهان رفتار مى‏کنند و اگر چیزى از سخن او را رد کنند یا نسبت به کارى از کارهاى او کوتاهى شود خشمگین مى‏شوند، اینان در طبقه چهارم دوزخند. برخى از علما احادیث یهودیان و مسیحیان را فرا مى‏گیرند که به آن وسیله دانش و حدیث ایشان مایه گیرد و افزون شود، اینان در طبقه پنجم دوزخند.

برخى از علما خود را در معرض فتوى دادن قرار مى‏دهند و مى‏گویند از ما بپرسید و حال آنکه ممکن است یک کلام هم درست نگویند و خداوند کسانى را که کارى را بخود مى‏بندند دوست ندارد، اینان در طبقه ششم دوزخند. برخى از علما دانش خود را سنگ فلاخن و تیر قرار مى‏دهند، اینان در طبقه هفتم دوزخند.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده‏اند، که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: خداوند به چیزى برتر از عقل پرستش نشده است و مؤمن عاقل نخواهد بود مگر آنکه ده خصلت در او از علم وجود داشته باشد:[۲۵] خیر از او مورد آرزو باشد و از شر او ایمن باشند. نیکى و خیر اندک را از غیر خود بسیار بشمرد، و نیکى و خیر بسیار را از خود اندک شمرد.

در همه عمر خویش از جستجوى دانش خسته نشود. خود را در جستجوى نیازمندى‏ها دیگر نسازد. فروتنى نزد او دوست‏تر از عزت و توانگرى باشد و فقر دوست‏تر از ثروت. بهره او از دنیا قوت روزانه اوست و خصلت دهم که بسیار مهم و ارزشمند است این است که هیچ کس را نبیند مگر اینکه بگوید او از من بهتر است و به هر حال مردم دو گروهند، برخى از او بهتر و پرهیزگارترند و برخى از او بدتر و فرومایه‏تر، هر گاه کسى را ببیند که از او بهتر و پرهیزگارتر باشد، براى او فروتنى و تواضع کند تا به او ملحق شود و هر گاه کسى را ببیند که از او بدتر و فرومایه‏تر است بگوید این ظاهر اوست، شاید باطن او خیر باشد و فرجامش به نیکى باشد، و اگر چنین کند همانا برترى یافته و بر مردم روزگار خود سرورى خواهد داشت.

و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس از امت من چهل حدیث از سنت من حفظ کند، من روز رستاخیز شفیع او خواهم بود[۲۶].

و همان حضرت فرموده‏اند: هر کس از امت من چهل حدیث از من در امر دین خود بیاموزد و قصد او رضاى خداوند و براى قیامت باشد، خداوند روز رستاخیز او را فقیه و عالم مبعوث مى‏فرماید.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: هر کس چهل حدیث از احادیث ما را در مورد حلال و حرام حفظ کند، خداوند او را در رستاخیز فقیه و عالم برمى‏انگیزد و او را عذاب نمى‏کند.

امام سجاد فرموده‏اند: حق آن کس که به تو علم مى‏آموزد بر تو این است که در بزرگداشت او و احترام به مجلس او کوشا باشى و به او روى آورى و سخن او را نیکو بشنوى و با صداى بلند با او سخن نگویى و به هیچ کس که از او چیزى مى‏پرسد پاسخ ندهى تا خود او پاسخ دهد و در مجلس او با کسى سخن نگویى و از هیچ کس در حضور او غیبت نکنى و چون از او در حضور تو نام برده شود باید از او دفاع کنى و عیبهاى او را پوشیده دارى و خصلتهاى پسندیده‏اش را بازگو و آشکار کنى و با هیچ یک از دوستانش ستیز نکنى و اگر چنین کنى فرشتگان خداوند به سود تو گواهى خواهند داد که تو انصاف داده‏اى و علم او را براى خداوند متعال فرا گرفته‏اى نه براى مردم‏[۲۷].

امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: هر کس با رغبت مسلمان شود و قرآن را آشکارا بخواند (بتواند ظاهر قرآن را بخواند) براى او هر سال در خزانه مسلمانان دویست دینار کامل است، و اگر در این جهان از آن محروم شود، روز رستاخیز آن را به تمام و کمال دریافت خواهد کرد و در آن روز چه نیازمند به آن خواهد بود.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: همانا که من به سه تن مهرورزى مى‏کنم و سزاوار آنند که به ایشان مهرورزى شود، عزیزى که پس از عزت خوار شده باشد و توانگرى که پس از دولتمندى نیازمند شده باشد و دانشمندى که خویشاوندانش و نادانان نسبت به او بى‏حرمتى روا دارند.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: داناترین مردم کسى است که دانش مردم را با دانش خود جمع کند و گرانسنگ‏تر مردم آن است که بیشتر علم داشته باشد و سبک بها- ترین آنان آن است که کمتر علم داشته باشد. سزاوارتر مردم به حق آن است که از همگان به حق بیشتر عمل کند و استوارترین مردم آن است که از جاهلان بگریزد.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر گاه مؤمن بمیرد و از او یک برگ باقى بماند که بر آن علمى باشد، همان برگ روز رستاخیز پرده میان او و آتش خواهد بود و خداوند در قبال هر حرفى که بر آن برگ نوشته شده است، شهرى به او مى‏بخشد که هفت بار گسترده‏تر از جهان است و هر مؤمنى که ساعتى کنار عالمى بنشیند خدایش او را ندا مى‏دهد که کنار محبوب من نشستى و سوگند به عزت و جلال خودم که ترا در بهشت مسکن مى‏دهم و در نظرم مهم نیست.

و همان حضرت (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس راهى را به قصد طلب علم بپیماید، خداوند براى او راهى به بهشت مى‏گشاید و همانا فرشتگان براى طالب علم و خشنودى او بال رحمت مى‏گسترند و همانا براى طالب علم هر چه در آسمان و زمین است آمرزش خواهى مى‏کند حتى ماهیان دریا و برترى عالم بر عابد چون برترى ماه شب چهاردهم بر دیگر ستارگان است و همانا عالمان وارثان پیامبرانند و همانا اگر چه پیامبران درهم و دینارى به ارث نمى‏گذارند ولى علم و دانش را به ارث مى‏گذارند. هر کس از علم چیزى فرا گیرد بهترین بهره را برده است‏[۲۸].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است:[۲۹] علم بیاموزید که آموختن آن حسنه است و گفتگوى علم تسبیح است و جستجوى آن جهاد است و آموزش آن به کسى که نمى‏داند صدقه است و علم براى عالمان موجب قربت به خداوند است که مایه دانستن حلال و حرام است. طالب علم را خود علم به سوى بهشت مى‏برد و انیس وحشت و دوست هنگام تنهایى و سلاح در مقابل دشمن و زیور دوستان است.

خداوند با علم گروهى را بلند مرتبه مى‏فرماید و آنان را پیشوایان خیر و نیکى قرار مى‏دهد که به آنان اقتداء مى‏شود، به کارهاى ایشان نگریسته مى‏شود و آثارشان مورد اقتباس قرار مى‏گیرد و فرشتگان به دوستى با ایشان رغبت مى‏کنند و با بالهاى خود در نماز آنان را مسح مى‏کنند که علم مایه زندگى دلها و فروغ چشمها از تاریکى و مایه نیروى بدنها از ناتوانى است. خداوند عالمان را در منازل ابدال فرو مى‏آورد و همنشینى با برگزیدگان را در این جهان و آن جهان به آنان ارزانى مى‏دارد. به وسیله‏ علم است که خداوند اطاعت و پرستش مى‏شود و با علم خداوند شناخته و یکتاپرستى مى‏شود. پیوند خویشاوندى با علم پیوند مى‏یابد و به یارى آن حلال و حرام شناخته مى‏شود. علم پیشرو عقل است و عقل تابع اوست. خداوند علم را به خوشبختان الهام مى‏فرماید و بدبختان را از آن محروم مى‏سازد.

همچنین امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: جویندگان این علم سه گروهند، بر شماست که صفات و حالات ایشان را بشناسید. گروهى از ایشان علم را براى ستیزه و بدون آنکه به آنان معتقد باشند فرا مى‏گیرند. گروهى دیگر براى بلند مرتبه شدن و فریب فرا مى‏گیرند و گروهى براى فقه و عقل. گروه نخست را مى‏بینى که آزار دهنده‏اند و ضمن گفتگو با مردم ستیزه‏گرند، به ظاهر جامه خشوع پوشیده و حال آنکه از پارسایى خالى هستند و خداى سینه آنان را فرو مى‏کوبد و بینى آنان را مى‏برد. گروه دوم بر همگنان خود تکبر مى‏کنند و حال آنکه براى توانگران فروتنى مى‏کنند، حلواى توانگران را هضم مى‏کند و دین خود را در هم مى‏شکند. خداوند بینش چنین کسى را کور مى‏کند و نشان او را از آثار دانشمندان از میان مى‏برد.

گروه سوم را در حال غم و اندوه مى‏بینى که شب را در کاشانه خود برپاست، یا در روپوش خود خمیده است. از همگان ترس و بیم دارد مگر از برادران مورد اعتمادش، خداوند ارکان او را استوار مى‏دارد و روز رستاخیز امانش مى‏دهد[۳۰].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: روز رستاخیز خداى عز و جل همه خلق را در زمین هموارى گرد مى‏آورد و ترازوها نهاده مى‏شود. خون شهیدان با مرکب عالمان سنجیده مى‏شود و مرکب عالمان بر خون شهیدان برترى مى‏یابد.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است: قاریان قرآن سه گونه‏اند،[۳۱] مردى که قرآن مى‏خواند و آن را براى خود کالایى فرض مى‏کند که به آن وسیله پادشاهان را جلب کند و بر مردم برترى جوید و مردى که قرآن مى‏خواند، حروف آن را حفظ مى‏کند و حدود آن را تباه مى‏سازد و مردى که قرآن مى‏خواند، داروى قرآن را بر درد دل خویش مى‏نهد، شب را با آن شب زنده‏دار است و روز را با آن تشنه است (کنایه‏ از قیام شب و صیام روز) و در مساجد و جایگاههاى نماز احکام آن را بر پا مى‏دارد و به خاطر آن از بستر دورى مى‏گیرد. خداوند به پاس ایشان بلا را برطرف مى‏سازد و به حرمت ایشان از دشمنان دولت را بر مى‏گرداند و به پاس ایشان از آسمان باران مى‏بارد و به خدا سوگند که میان قرآن‏خوانان، این گروه از کبریت احمر کمیاب‏ترند.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: دانش را بجویید و همراه آن با بردبارى و وقار خود را بیارایید و براى کسى که دانش به او مى‏آموزید فروتن باشید و هم براى کسى که از او دانش فرا مى‏گیرید، و عالم ستمگر نباشید که باطل حق شما را هم از میان ببرد[۳۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس به قیاسها عمل کند، همانا خود هلاک شده است و دیگران را به هلاک انداخته است و هر کس براى مردم فتوى دهد و حال آنکه ناسخ را از منسوخ و محکم را از متشابه نشناسد، خود هلاک شده است و دیگران را به هلاک انداخته است‏[۳۳]. و نیز فرموده‏اند: کسى که بدون بصیرت کار کند، همچون راهروى است که در غیر راه حرکت کند و شتاب حرکت، او را از راه درست بیشتر دور مى‏کند.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: کسى که در طلب علم مى‏رود، همچون کسى است که در راه خدا جهاد مى‏کند. همانا طلب علم بر هر مسلمان واجب است و چه بسیار مؤمنى که در طلب علم از خانه خود بیرون مى‏رود و باز نمى‏گردد، مگر اینکه گناهانش آمرزیده است.

و فرموده است: دانش میراثى گرامى است و فرهنگها زیورهاى نو است و اندیشه، آینه صاف و پاک است. قیمت هر کس چیزى است که آن را نیکو بداند.

هیچ علمى چون نظر نیست و هیچ شرفى چون دانش نیست‏[۳۴].

کمیل بن زیاد[۳۵] مى‏گوید: امیر المؤمنین على بن ابى طالب (علیه السّلام) دست مرا گرفت و با خود به جبانه (صحرا) برد[۳۶] و چون به صحرا رسید، آهى کشید و سپس فرمود:

اى کمیل! همانا این دلها ظرفهایى است که بهترین آن دلى است که گنجایش بیشتر داشته باشد. اکنون آنچه را به تو مى‏گویم به خوبى حفظ کن: مردم سه دسته‏اند؛ عالم خداشناس و طالب علمى که بر راه رهایى یافتن است و مگسان کوچک و ناتوان پیروان هر آواز دهنده و به هر سو که باد بوزد مى‏روند. اینان از پرتو دانش فروغى نگرفته‏اند و به پایه استوارى پناه نبرده‏اند. اى کمیل! دانش بهتر از مال است، که دانش ترا پاسدارى مى‏کند و تو باید از مال پاسدارى کنى و مال را بخشش و هزینه مى‏کاهد، در حالى که دانش بر اثر بخشش فزونى مى‏یابد و پرورده به مال با از میان رفتن آن از میان مى‏رود. اى کمیل! شناخت علم آیین واجب (همچون دین) است، در زندگى آدمى موجب اطاعت او (از خداوند) است و پس از مرگش موجب نیکنامى است. علم حاکم است و مال محکوم (با تشخیص علم مال را اندوخته یا هزینه مى‏کنى). گنجینه داران مال در حالى که زنده‏اند نابود شده‏اند (گرفتار سرکشى و هلاک معنوى مى‏شوند) و دانشمندان تا روزگار باقى باشد باقى هستند، گر چه کالبدهاى ایشان از دست رفته ولى ارواح آنان در دلها موجود است‏[۳۷].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: روز رستاخیز سخت‏ترین عذاب مردم در باره کسانى است که پیامبرى یا یکى از پدر و مادر خود را کشته باشند، یا دانشمندى که از علم او بهره‏یى برده نشود[۳۸].

و نیز فرموده‏اند: عالمان این امت دو گروهند، گروهى که خداوند به آنان دانش ارزانى فرموده است و آنان با دانش رضاى خداوند و سعادت جهان دیگر را طلب مى‏کنند و آن را براى مردم بذل مى‏کنند و طمع و آزى ندارند و دانش خود را به بهاى اندک نمى‏فروشند. براى اینان همه جانداران دریا و خشگى و پرندگان آسمان آمرزش خواهى مى‏کنند و به پیشگاه الهى وارد مى‏شوند در حالى که سرور و شریفند. گروه دیگر، خداوند به آنان دانش ارزانى فرموده است ولى آنان در آن باره بر بندگان خدا بخل مى‏ورزند و آزمند مى‏شوند و آن را به بهاى اندک مى‏فروشند.

اینان روز قیامت به لگام‏هاى آتشین لگام زده مى‏شوند و فرشته‏یى از فرشتگان، در حضور همگان، ندا مى‏دهد که این فلان پسر فلان است، خدایش در جهان دانش ارزانى داشت ولى او بر بندگان از بخشش آن بخل ورزید، و همچنان تا از حساب فارغ شود، آن فرشته ندا مى‏دهد.

از على بن ابى طالب (علیه السّلام) روایت است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) چنین فرموده‏اند: هر کس علم را براى خدا طلب کند، به هر مرحله از آن که برسد، در نفس خود نرمى بیشتر احساس مى‏کند و نسبت به مردم فروتن‏تر مى‏شود و بر بیم او از خدا و کوشش او در دین افزوده مى‏شود، و این کسى است که از علم بهره‏مند مى‏شود و باید آن را آموزش دهد. و هر کس علم را براى امور دنیا و منزلت پیش مردم و بهره‏ورى در پیشگاه پادشاه بیاموزد، هر چه از آن به او برسد، موجب خود بزرگ بینى و فخر فروشى بیشتر او به مردم مى‏شود و مایه فریب خوردن بیشتر او در قبال خداوند و ستم به دین مى‏شود. چنین کسى از دانش بهره‏مند نمى‏شود و از دلیل و برهان نسبت به خود عاجز مى‏ماند و روز رستاخیز مایه زبونى و پشیمانى بیشتر او خواهد بود.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: چون آدمى مى‏میرد عمل او قطع مى‏شود مگر در سه مورد، دانشى که از آن بهره برده شود یا صدقه‏یى که براى او جارى باشد یا فرزند شایسته‏یى که براى او دعا کند[۳۹].

و نیز فرموده است: روز رستاخیز نخست شفاعت پیامبران پذیرفته مى‏شود و سپس شفاعت عالمان و پس از آن شفاعت شهیدان‏[۴۰].

ابن عباس گفته است: سلیمان نبى میان گزینش دانش و پادشاهى و مال مخیر شد. دانش را برگزید، همراه آن پادشاهى و مال هم به او داده شد.

لقمان به پسرش فرمود: پسرکم! با دانشمندان همنشینى کن و زانو به زانوى ایشان بنشین که خداى عز و جل دلها را به پرتو حکمت زنده مى‏کند، همچنان که زمین را با باران آسمان زنده مى‏فرماید.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: اى مؤمن! این دانش و فرهنگ ارزش جان تو است. در فرا گرفتن آن بکوش که هر چه علم و فرهنگ تو افزوده شود بر ارج و منزلت تو افزوده مى‏شود و همانا به یارى دانش است که به خداوندت رهنمون مى‏شوى و به یارى فرهنگ و ادب مى‏توانى خدمت خدایت را پسندیده انجام دهى و در اثر آن بنده سزاوار دوستى و قرب به خدا مى‏شود. پند و اندرز را بپذیر تا از عذاب رهایى یابى.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: دانش را بجویید هر چند در چین باشد که طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است‏[۴۱].

و فرموده‏اند: یک ساعت عالم که بر بستر خویش تکیه زند و در عمل خویش بنگرد، بهتر از عبادت هفتاد سال عابد است.

و نیز فرموده‏اند: عالم هفتاد درجه بر عابد برترى دارد که میان هر دو درجه فاصله هفتاد سال دویدن اسب است و این به آن سبب است که شیطان براى مردم بدعت مى‏نهد، عالم آن را مى‏بیند و از آن نهى مى‏کند ولى عابد به عبادت خود روى آورده است و به آن توجه نمى‏کند و آن را نمى‏شناسد[۴۲].

و فرموده‏اند: هر کس یک مسأله بیاموزد، روز رستاخیز هزار گردن بند نور بر گردنش آویخته مى‏شود و هزار گناهش آمرزیده مى‏شود و براى او شهرى زرین ساخته مى‏شود و به شمار موهاى بدنش براى او پاداش حج و عمره منظور مى‏شود.

یکى از صحابه روایت مى‏کند که مردى از انصار به حضور پیامبر (صلّى الله علیه و آله) آمد و گفت: اى رسول خدا! اگر حضور در تشییع جنازه و حضور در محضر عالم باشد، شما کدامیک را بیشتر دوست دارید که حاضر شوم؟ فرمودند: اگر کسانى هستند که جنازه را جمع و دفن کنند، همانا حضور در مجلس عالم برتر از هزار تشییع جنازه و هزار عیادت بیمار و شب زنده دارى هزار شب و روزه گرفتن هزار روز و صدقه دادن هزار درهم به مستمندان و هزار حج مستحب و هزار جهاد مستحب است که به مال و جان خود در راه خدا جهاد کنى و همه اینها کجا قابل مقایسه با محضر عالم است، مگر نمى‏دانى که خداوند به کمک عالم پرستش و اطاعت مى‏شود و خیر دنیا و آخرت همراه علم است و شر دنیا و آخرت همراه نادانى‏[۴۳].

و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: آیا به شما خبر دهم از گروههایى که پیامبران و شهیدان نیستند و روز رستاخیز پیامبران و شهیدان به جایگاههاى ایشان در پیشگاه الهى که بر منابر نور است غبطه مى‏خورند؟ گفته شد: اى رسول خدا ایشان کیستند؟

فرمودند: آنانى هستند که محبت خدا را در دلهاى بندگانش مى‏افکنند و بندگان را هم محبوب خداوند قرار مى‏دهند. گفتیم: محبت خدا را بر دل بندگان افکندن فهمیدیم ولى بندگان را چگونه محبوب خداوند قرار مى‏دهند؟ فرمودند: بندگان را به آنچه خداوند دوست دارد فرمان مى‏دهند و از آنچه ناخوش مى‏دارد باز مى‏دارند و هر گاه اطاعت کنند خداوند ایشان را دوست مى‏دارد.

و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس یک باب از علم فرا گیرد که براى رضاى خداوند به مردم بیاموزد، خداوندش پاداش هفتاد پیامبر ارزانى مى‏دارد.

و نیز فرموده‏اند: هر کس یک باب از علم بیاموزد، چه به آن عمل کند و چه عمل نکند، برتر از آن است که هزار رکعت نماز مستحب گزارد.

شاعر چنین سروده است:

«بهره گرفتن از دانش را هرگز رها مکن که بهره‏گیرى از دانش بهترین غنیمت است. براى آنچه که فرا نگرفته‏اى آموزنده باش و آنچه را فرا گرفته‏اى بیاموز.» «هر گاه مشک مشام مردم را عطر آگین مى‏سازد، براى من فقط رایحه خوش مرکب کافى است. هیچ چیز نیکوتر از قلم نیست با آنکه بر کرانه‏هاى آن اثر سیاهى است.»

«هر کس دانشمند باشد برتر قوم مى‏شود، هر چند میان قوم خود والاگهر نباشد، و اگر به سرزمینى برود در آنجا به یارى دانش خود زندگى مى‏کند و دانشمند در هیچ شهر غریب نیست. دانش را نور مى‏بینیم و فرهنگ را زیور. از آن دو با رغبت بهره بگیر. آن دو جمع نمى‏شود مگر براى کسى که عقل او صحیح باشد و چه بسیار دانا که عاقل نیست.» «در دانش شکوه و مهابت است و دانش سودبخش‏تر از گنجینه‏هاى گوهر است. گنجینه‏ها در طول زمان و با هزینه کردن نابود مى‏شود و حال آنکه دانش تا روزگاران باقى است پایدار مى‏ماند.» «در هر سرزمین دانشمندان و فرزندان دانا و گرامى ایشان، چراغهاى همگانند که اگر دانش ایشان در هر رشته همچون نور ماه بدون آنکه ابر باشد نتابد، همانا پس از مدتى دین کهنه و فرسوده مى‏شود همچنان که نشانه‏هاى ریسمانهاى پوسیده از میان مى‏رود.» «دانش بهترین خواسته و چیزى است که به دست مى‏آید، زیرا دانش ناپسند موجود نیست و حال آنکه همه چیزهاى دیگر به دو نوع پسندیده و نکوهیده تقسیم شده است.»[۴۴]

پی نوشت:

[۱] آیه ۱۸۷ از سوره سوم( آل عمران).

[۲] آیه ۵۶ از سوره بیستم( طه).

[۳] آیه ۴ از سوره هشتاد و نهم( الفجر).

[۴] . در حدیث چهاردهم کتاب العقل و الجهل اصول کافى،( ص ۲۴، ج اول، چاپ اسلامیه) دوستى( حب) از سپاهیان عقل شمرده شده است. م.

[۵] در متن گاه کنیه معروف ایشان که ابو عبد الله است آمده است ولى چون نام ایشان و لقب صادق براى عموم مشهورتر است در ترجمه از القاب مشهور ائمه استفاده خواهد شد. م.

[۶] تمام این حدیث در صفحه ۲۹ جلد اول کافى، ذیل شماره ۲۲ آمده است. م.

[۷] . این حدیث در صفحه ۱۱ جلد اول کافى به همین صورت آمده است. م.

[۸] . این گفتار به نقل حضرت صادق از امیر المؤمنین( علیهما السّلام) در صفحه ۲۳۴ معانى الاخبار صدوق، چاپ ۱۳۶۱، آمده است. م.

[۹] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۰] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۱] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۲] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۳] . نظیر این گفتار از قول امیر المؤمنین على( علیه السّلام) در صفحه ۱۴۰ تحف العقول ابن شعبه آمده است. م.

[۱۴] . عبد الله ابن عباس، متولد ۳ سال قبل از هجرت و درگذشته ۶۸ هجرى و پسر عموى حضرت ختمى مرتبت است که ۱۶۶۰ حدیث از او نقل شده است. رک. به: زرکلى، الاعلام، ص ۲۲۹، ج ۴٫ م.

[۱۵] این حدیث در صفحه ۲۴۹ جلد دوم عقد الفرید ابن عبد ربه هم آمده است. م.

[۱۶] . بخشى از آیه ۱۳ سوره ۵۸( مجادله).

[۱۷] . طبرانى در معجم الاوسط و دارمى نظیر آن را در صفحه ۱۳۹ جلد اول سنن خود آورده است. م.

[۱۸] . صدوق( رضی الله عنه) در ثواب الاعمال و امالى آورده است، به نقل از صفحه ۱۹۹ جلد اول بحار الانوار. م.

[۱۹] . صدوق( رضی الله عنه) در خصال آورده است، به نقل از صفحه ۱۶۷ جلد اول بحار الانوار. م.

[۲۰] . ابن شعبه حرانى در تحف العقول( ص ۴۱، چاپ ۱۳۹۴ قمرى، قم) آورده است. م.

[۲۱] . ابن شعبه حرانى در تحف العقول( ص ۳۶، چاپ ۱۳۹۴ قمرى، قم) آورده است. م.

[۲۲] . صدوق در خصال نقل کرده است، به نقل از صفحه ۱۶۸ جلد اول بحار الانوار. م.

[۲۳] . این گفتار با تفاوتهاى مختصر و کم و بیش در صفحه ۱۲۵۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض الاسلام آمده است. م.

[۲۴] . در صفحه ۱۹۷ جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى، به نقل از صحیفه الرضا و از حضرت رضا( علیه السّلام) آمده است. م.

[۲۵] . صفحه ۱۰۸ جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى به نقل از خصال صدوق آمده است. م.

[۲۶] . این حدیث را ابن عبد البر از قول ابن عمر نقل کرده است. رک به: محجه البیضاء حاشیه صفحه ۱۵، ج ۱٫ م.

[۲۷] . با اندک تفاوتى در صفحه ۱۸۷ تحف العقول ابن شعبه حرانى آمده است. م.

[۲۸] . نخستین حدیثى است که در باب ثواب العالم و المتعلم در اصول کافى آمده است( ص ۴۲، ج ۱، چاپ اسلامیه) و به نقل از امالى صدوق در صفحه ۱۶۴ جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى با توضیح آمده است. م.

[۲۹] . به نقل از امالى صدوق در صفحه ۱۶۶ جلد اول بحار آمده است. م.

[۳۰] . در کتاب فضل القرآن اصول کافى، ص ۴۳۵، ج ۴، چاپ علمیه، تهران، با اندک تفاوت لفظى و کم و بیشى آمده است. م.

[۳۱] . در صفحه ۶۱ جلد اول اصول کافى، چاپ علمیه، تهران، با اندک اختلافى در الفاظ از امام صادق( علیه السّلام) آمده است. م.

[۳۲] . نخستین حدیثى است که در باب صفات عالمان در صفحه ۴۴ جلد اول اصول کافى آمده است. م.

[۳۳] . حدیث نهم است در باب نهى از سخن گفتن بدون علم، صفحه ۵۲ همان جلد اصول کافى. م.

[۳۴] . بخشى از آن در صفحه ۱۰۷۹ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض الاسلام آمده است. م.

[۳۵] . کمیل بن زیاد متولد ۱۲ و درگذشته ۸۲ هجرى قمرى، از اصحاب مخصوص امیر المؤمنین على( علیه السّلام) که به دست حجاج بن یوسف ثقفى کشته شد. رک. به: زرکلى، الاعلام، ص ۹۳، ج ۶٫ م.

[۳۶] . جبانه: به فتح اول و تشدید دوم به معنى صحراست و در لهجه اهالى کوفه معنى گورستان هم مى‏دهد. رک. به: یاقوت، معجم البلدان، ص ۴۵، ج ۳، چاپ ۱۹۰۶ میلادى، مصر. م.

[۳۷] . با تفاوتهاى لفظى مختصرى در صفحه ۱۱۳ تحف العقول ابن شعبه حرانى و در صفحات ۳۴۶- ۳۵۰ جلد ۱۸ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، چاپ محمد ابو الفضل ابراهیم، مصر، ۱۹۶۳ میلادى، آمده است. م.

[۳۸] . بخشى از این حدیث با اندک تفاوتى در معجم الصغیر طبرانى و شعب الایمان بیهقى آمده است، به نقل از حاشیه صفحه ۱۲۵ جلد اول محجه البیضاى فیض کاشانى. م.

[۳۹] . بغوى درگذشته ۲۴۴ در مسند خود و در المصابیح، ج ۱، ص ۲۰، و ابن عبد البر در صفحه ۱۴ المختصر آورده‏اند، به نقل از حواشى صفحه ۲۰ جلد اول محجه البیضاء. م.

[۴۰] . ابن ماجه در سنن خود به شماره ۴۲۰۹ و حمیرى در صفحه ۳۱ قرب الاسناد آورده‏اند. م.

[۴۱] . طبرانى در معجم الکبیر، بیهقى در شعب الایمان و خطیب در تاریخ بغداد، ص ۳۴۶، ج ۹، آورده‏اند. م.

[۴۲] . براى اطلاع از حدیث دیگرى که نظیر این حدیث است، رک. به: تفسیر کشاف زمخشرى، ص ۳۹۳، ج ۴، و به متن و حاشیه دوم صفحه ۱۷، جلد اول محجه البیضاء. م.

[۴۳] . نظیر این حدیث با تفاوتهایى به نقل از جامع الاخبار، در صفحه ۲۰۳، جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى آمده است. م.

[۴۴]  روضه الواعظین (ترجمه)، ج‏۱، ص: ۳۷

عقل دراحادیث اهل بیت علیهم السلام

     اشاره

   عقل نعمت خدا دادی است که به انسانها عنایت شده است. عقل نیروی هدایتگر درونی است که انسان به وسیله آن حقایق را تشخیص داده و بد از خوب جدا نموده و راه روشن را در فراروی خود قرار می دهد. در دین اسلام  تعقل و تفکر بسیار مورد تأکید قرار گرفته و در آموزه های قرآن واحادیث بیان گرده که کسی که از عقل خود استفاده نمی کند مانند حیوانی است که عقل ندارد. در این مقاله احادیث متعددی در باره عقل و کارایی آن جمع آوری شده است.

 

    (۱) رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله):

    یا عَلىُّ اَلعَقلَ مَا اکتُسِبَت بِهِ الجَنَّهُ و طُلِبَ بِهِ رِضَى الرَّحمنِ؛ یا على عقل چیزى است که با آن بهشت و خشنودى خداوند رحمان به دست مى آید.

    (من لایحضره الفقیه،ج۴،ص۳۶۹)

     (۲) امام على (علیه‌السلام):

    أَعقَلُ النّاسِ أَبعَدُهُم عَن کُلِّ دَنیَّهٍ؛عاقل ترین مردم کسى است که از همه پَستى ها دورتر باشد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۱۹۷)

     (۳) امام على (علیه‌السلام):

    مَن لَم یُهَذِّب نَفسَهُ لَم یَنتَفِع بِالعَقلِ؛ هر کس خود را تزکیه نکند، از عقل بهره نمى برد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۲۴۰)

     (۴) امام حسین (علیه‌السلام):

    لا یَکمُلُ العَقلُ إلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ؛ عقل جز با پیروى از حق کامل نمى شود.

    (بحار الانوار(ط-بیروت)ج۷۵،ص۱۲۷)

     (۵) امام على (علیه‌السلام):

    أَفضَلُ النّاسِ عَقلاً أَحسَنُهُم تَقدیرا لِمَعاشِهِ وَ أَشَدُّهُمُ اهتِماما بِإِصلاحِ مَعادِهِ؛عاقل ترین مردم کسى است که در امور زندگیش بهتر برنامه ریزى کند و در اصلاح آخرتش بیشتر همّت نماید.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۵۲)

     (۶) امام على (علیه‌السلام):

    زکوه العَقلِ احتِمالُ الجُهّالِ؛ زکات عقل تحمّل نادانان است.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۵۶)

     (۷) امام على (علیه‌السلام):

    رَدعُ النَّفسِ عَن زَخارِفِ الدُّنیا ثَمَرَهُ العَقلِ؛دورى از تجمّلات دنیا میوه عقل است.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص۲۴۱)

     (۸) امام على (علیه‌السلام):

    لَیسَ العاقِلُ مَن یَعرِفُ الخَیرَ مِنَ الشَّرِّ وَلکِنَّ العاقِلُ مَن یَعرِفُ خَیرَ الشَّرَّینِ؛ عاقل آن نیست که خیر را از شر تشخیص دهد، بلکه عاقل کسى است که میان دو شر، آن را که ضررش کمتر است بشناسد.

    (بحار الانوار(ط-بیروت)ج۷۵،ص۶)

     (۹) قال الحسین (علیه‌السلام):

    إذا وَرَدَت عَلَى العاقِلِ لُمَّه قَمَعَ  الحُزنَ  بِالحَزمِ  وَ قَرَعَ  العَقلَ  لِلاِحتیالِ؛ چون براى عاقل مشکلى پیش آید، غم خود را با هوشیارى و دوراندیشى از میان مى برد و عقل را به چاره جویى وامى دارد.

    (نزهه الناظر و تنبیه الخاطر،ص۸۴)

     (۱۰) امام على (علیه‌السلام):

    یَنبَغى لِلعاقِلِ اَن یَحتَرِسَ مِن سُکرِ المالِ وَ سُکرِ القُدرَهِ ، وَ سُکرِ العِلمِ ، وَ سُکرِ المَدحِ وَ سُکرِ الشَّبابِ ، فَاِنَّ لِکُلِّ ذالِکَ ریاحا خَبیثَهً تَسلُبُ العَقلَ وَ تَستَخِفُّ الوَقارَ؛ سزاوار است که عاقل ، از مستى ثروت، قدرت ، دانش ، ستایش و مستى جوانى بپرهیزد، چرا که هر یک را بادهاى پلیدى است که عقل را نابود مى کند و وقار و هیبت را کم مى نماید .

    (تصنیف غرر الحکم و دررالکلم،ص۶۶)

     (۱۱) رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله):

    مَن اُلهِمَ الصِّدقَ فى کَلامِهِ وَ الإنصافَ مِن نَفسِهِ وَ بِرَّ والِدَیهِ وَ وَصلَ رَحِمِهِ، اُنسِى ءَ لَهُ فى اَجَلُهُ وَ وُسِّعَ عَلَیهِ فى رِزقِهِ وَ مُتِّعَ بِعَقلِهِ وَ لُـقِّنَ حُجَّتَهُ وَقتَ مُساءَلَتِهِ؛به هر کس، راستگویى در گفتار، انصاف در رفتار، نیکى به والدین و صله رحم الهام شود، اجلش به تأخیر مى افتد، روزیش زیاد مى گردد، از عقلش بهره مند مى شود و هنگام سئوال [مأموران الهى] پاسخ لازم به او تلقین مى گردد.

    (اعلام الدین، ص ۲۶۵)

     (۱۲) امام على (علیه‌السلام):

    اَلحِلمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَالعَقلُ حُسامٌ قاطِعٌ، فَاستُر خَلَلَ خَلقِکَ بِحِلمِکَ وَقاتِل هَواکَ بِعَقلِکَ؛ بردبارى پرده اى پوشاننده و عقل شمشیرى برنده است، پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان و با عقلت به جنگ هوا و هوست برخیز.

    (الذریه الی الحافظ الشریعه،ج۱،ص۲۱۳)

     (۱۳) امام على (علیه‌السلام):

    حُبُّ الدُّنیا یُفسِدُ العَقلَ وَ یُصِمُّ القَلبَ عَن سَماعِ الحِکمَهِ وَ یوجِبُ اَلیمَ العِقابِ؛ دل بستگى به دنیا، عقل را فاسد مى کند، قلب را از شنیدن حکمت ناتوان مى سازد و باعث عذاب دردناک مى شود.

    (مستدرک الوسائل و منبسط المسائل،ج۱۲،ص۴۱)

     (۱۴) امام حسین (علیه‌السلام):

    لا یَکمُلُ العَقلُ إلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ؛ عقل جز با پیروى از حق کامل نمى شود.

    (أعلام الدین فی صفات المؤمنین،ص۲۹۸)

     (۱۵) رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله):

    مَنِ استَشارَهُ أَخوهُ المُؤمِنُ فَلَم یَمحَضهُ النَّصیحَهَ سَلَبَهُ اللّه  لُبَّهُ؛ هر کس برادر مؤمنش با او مشورت کند و او صادقانه راهنمائیش نکند، خداوند عقلش را از او بگیرد.

    (بحارالأنوار، ج۷۲، ص۱۰۴)

     (۱۶) رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله):

    أَعقَلُ النّاسِ أَشَدُّهُم مُداراهً لِلنّاسِ؛عاقل ترین مردم کسى است که بیشتر با مردم مدارا کند.

    (من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۳۹۵)

     (۱۷) امام على (علیه‌السلام):

    اَلعَقلُ یَهدى وَیُنجى، وَالجَهلُ یُغوى وَیُردى؛ عقل راهنمایى مى  کند و نجات مى  دهد و نادانى گمراه مى  کند و نابود مى  گرداند.

    (غررالحکم و دررالحکم،ص۱۲۴)

     (۱۸) امام على (علیه‌السلام):

    اَکثَرُ مَصَارعِ‌ العُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ المَطَامِعِ؛ قربانگاه عقلها غالبا در پرتو طمعها است.

    (نهج البلاغه،ص۵۰۷)

     (۱۹) امام على (علیه‌السلام):

    لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه؛ هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.

    (نهج البلاغه،ص۴۷۸)

     (۲۰) رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله):

    لا فقرَ اَشدُّ مِنَ الجَهلِ ، لا مالَ اَعودُ مِن العَقلِ؛ هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.

    (تحف العقول، ص۶)

     (۲۱) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْحِلْمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَالْعَقْلُ حِسامٌ قاطِعٌ، فَاسْتُرْ خَلَلَ خَلْقِکَ بِحِلْمِکَ وَقاتِلْ هَواکَ بِعَقْلِکَ؛ بردبارى پرده  اى پوشاننده و عقل شمشیرى برنده است، پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان و با عقلت به جنگ هوا و هوست برخیز.

    (الذریه الی الحافظ الشریعه،ج۱،ص۲۱۳)

     (۲۲) امام على (علیه‌السلام):

    اَعْقَلُ النّاسِ مَنْ کانَ بِعَیْبِهِ بَصیرا وَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ضَریرا؛ عاقل ترین مردم کسى است که به عیب هاى خویش بینا و از عیوب دیگران، نابینا باشد.

    (غررالحکم، ص۲۰۷)

     (۲۳) امام صادق (علیه‌السلام):

    لا یُعَدُّ الْعاقِلُ عاقِلاً حَتّى یَسْتَـکْمِلَ ثَلاثا: اِعْطاءَ الْحَقِّ مِنْ نَفْسِهِ عَلى حالِ الرِّضا وَ الْغَضَبِ وَ اَنْ یَرْضى لِلنّاسِ ما یَرْضى لِنَفْسِهِ وَ اسْتِعْمالَ الْحِلْمِ عِنْدَ الْعَثْرَهِ؛ عاقل، عاقل نیست مگر آن که سه صفت را در خود به کمال رساند: حق را در هنگام خشنودى و خشم ادا کند، آنچه را براى خود مى پسندد، براى دیگران هم بپسندد و هنگام خطاى دیگران، بردبار باشد.

    (تحف العقول، ص ۳۱۸)

     (۲۴) امام صادق (علیه‌السلام):

    دِعامَهُ الاِْنْسانِ الْعَقْلُ وَ الْعَقْلُ مِنْهُ الْفِطْنَهُ وَ الْفَهْمُ وَ الْحِفْظُ وَ الْعِلْمُ وَ بِالْعَقْلِ یَکْمُلُ وَ هُوَ دَلیلُهُ وَ مُبْصِرُهُ وَ مِفْتاحُ اَمْرِهِ فَاِذا کانَ تَاْییدُ عَقْلِهِ مِنَ النّورِ کانَ عالِما حافِظا ذاکِرا فَطِنا فَهِما فَعَلِمَ بِذلِکَ کَیْفَ وَ لِمَ وَ حَیْثُ وَ عَرَفَ مَنْ نَصَحَهُ وَ مَنْ غَشَّهُ فَاِذا عَرَفَ ذلِکَ عَرَفَ مَجْراهُ وَ مَوصولَهُ وَ مَفْصولَهُ وَ اَخْلَصَُّهُ مِنْ تَاْییدِ العَقْلِ؛ ستون انسانیت، عقل است و از عقل، زیرکى، فهم، حفظ و دانش بر مى خیزد. با عقل، انسان به کمال مى رسد. عقل، راهنماى انسان، بینا کننده و کلید کارهاى اوست. هر گاه عقل با نور یارى شود، دانا، حافظ، تیزهوش و فهیم مى شود و بدین وسیله (پاسخ) چگونه، چرا و کجا را مى فهمد و خیرخواه و دغلکار را مى شناسد و هرگاه این را دانست، مسیر حرکت ۴۹ و خویش و بیگانه را مى شناسد و در توحید و طاعت خداوند اخلاص مى ورزد و چون چنین کرد، آنچه از دست رفته جبران مى کند و بر آنچه در آینده مى آید چنان وارد مى شود که مى داند در کجاى آن است و براى چه منظورى در آنجاست. از کجا آمده و به کجا مى رود. و این همه از پرتو تأیید عقل است.

    (کافى، ج ۱، ص ۲۵)

     (۲۵) امام کاظم (علیه‌السلام):

    کَما لا یَقومُ الْجَسَدُ اِلاّ بِالنَّفْسِ الحَیَّهِ فَکَذلِکَ لا یَقومُ الدّینُ اِلاّ بِالنِّیَّهِ الصّادِقَهِ وَ لا تَثْبُتُ النِّیَّهُ الصّادِقَهُ اِلاّ بِالْعَقْلِ؛ همان گونه که قوام جسم، تنها به جانِ زنده است، قوام دیندارى هم تنها به نیّت پاک است و نیّت پاک، جز با عقل حاصل نمى شود.

    (تحف العقول، ص ۳۹۶)

     (۲۶) امام رضا (علیه‌السلام):

    اِذا اَرادَ اللّه  اَمْرا سَلَبَ الْعِبادَ عُقولَهُمْ فَاَنْفَذَ اَمْرَهُ وَ تَمَّتْ اِرادَتُهُ فَاِذا اَنْفَذَ اَمْرَهُ رَدَّ اِلى کُلِّ ذى عَقْلٍ عَقْلَهُ فَیَقولُ کَیْفَ ذا؟ وَ مِنْ اَیْنَ ذا؟ هر گاه خداوند چیزى را بخواهد، عقل هاى بندگان را از آنها مى گیرد و حکم خود را اجرا مى کند و خواسته خود را به پایان مى رساند. همین که حکم خود را اجرا کرد، عقلِ هر صاحب عقل را به او بر مى گرداند، آنگاه او مرتب مى گوید: چگونه و از کجا چنین و چنان شد.

    (تحف العقول، ص۴۴۲)

     (۲۷) امام على (علیه‌السلام):

    اَعْقَلُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ جِدُّهُ هَزْلَهُ وَ اسْتَظْهَرَ عَلى هَواهُ بِعَقْلِهِ؛ عاقل کسى است که جدّى  اش از شوخى  اش بیشتر باشد و با کمک عقلش بر هوا و هوسش پیروز گردد.

    (تصنیف غررالحکم،ص۵۲)

     (۲۸) امام على (علیه‌السلام):

    اَلا وَ اِنَّ اللَّبیبَ مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجوهَ الاْآراءِ بِفِکْرٍ صائِبٍ وَ نَظَرٍ فِى الْعَواقِبِ؛ بدانید عاقل، کسى است که با فکر درست، به استقبال نظرات گوناگون برود و در عواقب امور بنگرد.

    (غررالحکم،ص۱۷۸)

     (۲۹) امام على (علیه‌السلام):

    اِحْتَمِلْ ما یَمُرُّ عَلَیْکَ فَاِنَّ الاِْحْتِمالَ سِتْرُ الْعُیوبِ وَ اِنَّ الْعاقِلَ نِصْفُهُ اِحْتِمالٌ وَ نِصْفُهُ تَغافُلٌ؛ در برابر آنچه بر تو مى گذرد، بردبار باش، زیرا بردبارى، عیب ها را مى پوشاند. به راستى که نیمى از عقل، بردبارى و نیمه دیگرش خود را به غفلت زدن است.

    (غررالحکم،ص۱۳۹)

     (۳۰) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْعاقِلُ مَنْ صانَ لِسانَهُ عَنِ الْغیبَهِ؛عاقل کسى است که زبانش را از بدگویى پشت سر دیگران، نگه دارد.

    (غررالحکم، ص۱۰۸)

     (۳۱) امام على (علیه‌السلام):

    اتَّهِمُوا عُقولَکُمْ فَاِنِّهُ مِنَ الثِّقَهِ بِها یَکونُ الْخَطاءُ؛ عقل خویش را زیر سؤال ببرید؛ زیرا از اعتماد به آن، خطاها سرچشمه مى گیرد.

    (شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحکم، ج۲،ص۲۶۷)

     (۳۲) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْعاقِلُ اِذا تَـکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ اَتْبَعَها حِکْمَهً وَ مَثَلاً وَ الاَحْمَقُ اِذا تَـکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ اَتْبَعَها حِلْفا؛عاقل، هر گاه سخن بگوید، آن را با سخنى حکیمانه و ضرب المثل همراه سازد و نادان هرگاه سخن بگوید، آن را با سوگند همراه کند.

    (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج۲۰، ص۲۸۹)

     (۳۳) امام على (علیه‌السلام):

    ما عُبِدَ اللّه  بِشَىْ ءٍ اَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ وَ ما تَمَّ عَقْلُ امْرِى ءٍ حَتّى یَکونَ فیهِ خِصالٌ شَتّى: اَلْکُفْرُ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأمونانِ وَ الرُّشْدُ وَ الْخَیْرُ مِنْهُ مَأمولانِ وَ فَضْلُ مالِهِ مَبْذولٌ وَ فَضْلُ قَوْلِهِ مَکفوفٌ وَ نَصیبُهُ مِنَ الدُّنْیَا القوتُ لا یَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ دَهْرَهُ اَلذُّلُّ اَحَبُّ اِلَیْهِ مَعَ اللّه  مِنَ العِزِّ تَمامُ الاَمْرِ؛خداوند با چیزى بهتر از عقل عبادت نشده است، و عقل کسى کامل نشود، مگر در او چند خصلت باشد: کفر و بدى از او انتظار نمى رود، رشد و خوبى در او امید مى رود، زیادى ثروتش بخشوده و زیادى سخنش نگه داشته شده است، بهره او از دنیا تنها غذاى روزانه است، در طول زندگى از دانش سیر نمى شود، خوارى را با خداوند از عزّت با دیگران، بیشتر دوست دارد، عقـــل و عــاقـل نزد او دوست داشتنى  تر از شرف و بزرگى است، خوبىِ کم دیگران را بسیار و خوبى بسیار خود را کم مى شمرد، همه مردم را از خودش بهتر و خود را نزد خویش از همه بدتر مى داند و این مهم ترین خصلت است.

    (کافى، ج ۱، ص ۱۸)

     (۳۴) امام على (علیه‌السلام):

    اَلظَّنُّ الصَّوابُ مِنْ شیَمِ اُولِى الاَلْبابِ؛ خوش گمانى، از اخلاق عاقلان است.

    (غررالحکم، ص۲۵۳)

     (۳۵) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْعاقِلُ مَنْ اَحْسَنَ صَنائِعَهُ وَ وَضَعَ سَعْیَهُ فى مَواضِعِهِ؛ عاقل کسى است که کارهایش را خوب انجام دهد و تلاشى که مى کند، به جا باشد.

    (غررالحکم، ص۹۶)

     (۳۶) امام حسین (علیه‌السلام):

    لا یَکْمُلُ الْعَقْلُ اِلاّ بِاتِّباعِ الْحَقِّ؛ عقل، جز با پیروى از حق، کامل نمى شود.

    (اعلام الدین، ص ۲۹۸)

     (۳۷) پیامبر صلى  الله  علیه  و آله:

    اَنَسٌ: قیلَ: یا رَسولَ اللّه ، اَلرَّجُلُ یَکونُ حَسَنَ الْعَقْلِ کَثیرَ الذُّنوبِ؟ قالَ: ما مِنْ آدَمىٍّ اِلاّ وَ لَهُ ذُنوبٌ وَ خَطایا یَقْتَرِفُها، فَمَنْ کانَتْ سَجیَّتُهُ الْعَقْلَ وَ غَریزَتُهُ الْیَقینَ لَمْ تَضُرَّهُ ذُنوبُهُ. قیلَ: کَیْفَ ذلِکَ یا رَسُولَ اللّه ؟ قالَ: لاَِنَّهُ کُلَّما اَخْطَاَ لَمْ یَلْبَثْ اَنْ تَدارَکَ ذلِکَ بِتَوْبَهٍ وَ نَدامَهٍ عَلى ما کانَ مِنْهُ فَیَمْحو ذُنوبَهُ وَ یَبْقى لَهُ فَضْلٌ یَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّهَ؛اَنس گوید: سؤال شد: «اى رسول خدا! ممکن است کسى از عقل نیکو برخوردار باشد و گناهان بسیار داشته باشد؟». پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: هیچ انسانى نیست، مگر این که گناهان و خطاهایى مرتکب مى شود، ولى هر کس سرشتش عقل و نهادش یقین باشد، گناهانش به او آسیب نمى رساند». گفته شد: «اى رسول خدا! چگونه است این؟». فرمودند: «زیرا عاقل هرگاه مرتکب خطایى گردد، بى درنگ آن را با توبه و پشیمانى جبران کند و با این کار، گناهانش را پاک مى گرداند و  خوبى  هایى برایش باقى مى ماند که با آن، وارد بهشت مى گردد».

    (مجموعه ورام، ج ۱، ص ۶۲)

     (۳۸) پیامبر صلى  الله  علیه  و  آله:

    سُئِلَ النَّبىُّ صلى  الله  علیه  و  آله عَنْ قَوْلِهِ: «اَ یُّـکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» فَقالَ: اَ یُّـکُمْ اَحْسَنُ عَقْلاً، ثُمَّ قالَ صلى  الله  علیه  و  آله: اَتَمُّکُمْ عَقْلاً وَ اَشَدُّکُمْ لِلّهِ خَوْفا وَ اَحْسَنُکُمْ فیما اَمَرَ اللّه  عَزَّوَجَلَّ بِهِ وَ نَهى عَنْهُ نَظَرا وَ اِنْ کانَ اَقَلَّکُمْ تَطَوُّعا؛از پیامبر صلى  الله  علیه  و  آله از معنى آیه «[تا بیازماید] کدامیک عملتان بهتر است» پرسیدند. فرمودند: یعنى کدامیک عاقل ترید. سپس فرمودند: مقصود، کسى است که عقلش کامل تر، از خدا بیمناک تر و در امر و نهى خداوند دقیق تر است؛ هر چند مستحبّاتش کمتر باشد.

    (بحارالأنوار، ج ۶۷، ص ۲۳۳)

     (۳۹) امام على (علیه‌السلام):

    جاهِدْ شَهْوَتَکَ وَ غالِبْ غَضَبَکَ وَ خالِفْ سوءَ عادَتِکَ، تَزْکُ نَفْسُکَ وَ یَکْمُلْ عَقْلُکَ وَ تَسْتَـکْمِلْ ثَوابَ رَبِّکَ؛ با هوا و هوست مبارزه کن، بر خشمت مسلّط شو و با عادت هاى بدت مخالفت کن، تا روحت پاک و عقلت کامل گردد و پاداش پروردگارت را به تمامى دریافت نمایى.

    (غررالحکم، ص۳۳۸)

     (۴۰) امام على (علیه‌السلام):

    مَنْ شاوَرَ ذَوِى الْعُقولِ اسْتَضاءَ بِاَنْوارِ الْعُقولِ؛ هر کس با عقلا مشورت کند، از نور عقل ها بهره مى  برد.

    (غررالحکم، ص۶۲۷)

     (۴۱) امام على (علیه‌السلام):

     اِنَّ بِذَوِى الْعُقولِ مِنَ الْحاجَهِ اِلَى الاَدَبِ کَما یَظْمَأُ الزَّرْعُ اِلَى الْمَطَرِ؛ نیاز عاقلان به ادب، همانند نیاز کشتزار به باران است.

    (غررالحکم، ص۲۲۵)

     (۴۲) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارِبِ وَ خَیْرُ ما جَرَّبْتَ ما وَعَظَکَ؛ عقل، اندوختن تجربه ها (و عمل به آن) است و بهترین تجربه، آن است که پندت داده.

    (نهج البلاغه، ص۴۰۲)

     (۴۳) امام على (علیه‌السلام):

    لَقَدْ سَبَقَ اِلى جَنّاتِ عَدْنٍ اَقْوامٌ ما کانوا اَکْثَرَ النّاسِ لا صَوْما وَ لا صَلاهً وَ لا حَجّا وَ لاَ اعْتِمارا وَ لکِنَّهُمْ عَقَلوا عَنِ اللّه  مَواعِظَهُ؛ گروه هایى به سوى بهشت برین (از دیگران) پیشى گرفتند که بیش از دیگران اهل روزه، نماز، حج و عمره نبودند، بلکه آنان در موعظه هاى الهى تعقل کردند.

    (مجموعه ورام، ج ۲، ص ۲۱۳)

     (۴۴) امام على (علیه‌السلام):

    فَسادُ الاَْخْلاقِ بِمُعاشَرَهِ السُّفَهاءِ وَ صَلاحُ الاَْخْلاقِ بِمُنافَسَهِ الْعُقَلاءِ وَ الْخَلْقُ اَشْکالٌ فَکُلٌّ یَعْمَلُ عَلى شاکِلَتِهِ؛معاشرت با نابخردان، اخلاق را فاسد و رقابت با عقلا اخلاق را اصلاح مى نماید و مردم متفاوتند، و هر کس بر حسب طینت خود رفتار مى کند.

    (عوالم العلوم و المعارف، ج ۲۳، ص ۲۷۹)

     (۴۵) امام على (علیه‌السلام):

    یَنْبَغى لِلْعاقِلِ اَنْ یُخاطِبَ الْجاهِلَ مُخاطَبَهَ الطَّبیبِ الْمَریضَ؛ شایسته است که برخورد عاقل با نادان، مانند برخورد طبیب با بیمار باشد.

    (غررالحکم، ص ۷۹۷)

     (۴۶) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْعَقْلُ حَیْثُ کانَ آلِفٌ مَاْلوفٌ ؛ عقل هر کجا باشد، انس  گیرنده و الفت  پذیر است.

    (غررالحکم، ص ۶۷)

     (۴۷) پیامبر صلى  الله  علیه  و آله:

    اَلا وَ اِنَّ اَعْقَلَ النّاسِ عَبْدٌ عَرَفَ رَبَّهُ فَاَطاعَهُ وَ عَرَفَ عَدُوَّهُ فَعَصاهُ وَ عَرَفَ دارَ اِقامَتِهِ فَاَصْلَحَها وَ عَرَفَ سُرْعَهَ رَحیلِهِ فَتَزَوَّدَ لَها؛ بدانید که عاقل ترین مردم کسى است که پروردگارش را بشناسد و از او پیروى کند، دشمنان خدا را بشناسد و از آنان نافرمانى کند، جایگاه ابدى خود را بشناسد و آن را آباد کند و بداند به زودى به آنجا سفر خواهد کرد و براى آن، توشه بردارد.

    (اعلام الدین، ص ۳۳۷)

     (۴۸) پیامبر صلى  الله  علیه  و آله:

    اِنَّما یُدْرَکُ الْخَیْرُ کُلُّهُ بِالْعَقْلِ، وَ لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ؛ همه خوبى ها با عقل شناخته مى شوند و کسى که عقل ندارد، دین ندارد.

    (تحف العقول، ص ۵۴)

     (۴۹) پیامبر صلى  الله  علیه  و آله:

    رَاْسُ الْعَقْلِ بَعْدَ الاْیمانِ بِاللّه  مُداراهُ النّاسِ فى غَیْرِ تَرْکِ حَقٍّ؛ کمال عقل پس از ایمان به خدا، مدارا کردن با مردم است به شرط آن که حق، ترک نشود.

    (تحف العقول، ص ۴۲)

     (۵۰) پیامبر صلى  الله  علیه و آله:

    اَرْبَعَهٌ تَلْزَمُ کُلَّ ذى حِجىً وَ عَقْلٍ مِنْ اُمَّتى، قیلَ: یا رَسولَ اللّه ، ما هُنَّ؟ قالَ: اِسْتِماعُ الْعِلْمِ، وَ حِفْظُهُ، وَ نَشْرُهُ وَ الْعَمَلُ بِهِ؛ چهار چیز بر هر عاقل و خردمندى از امّت من واجب است. گفته شد: «اى پیامبر خدا! آن چهار چیز کدام اند؟». فرمودند: «گوش فرادادن به دانش، نگهدارى، نشر و عمل به آن».

    (تحف العقول، ص ۵۷)

     (۵۱) پیامبر صلى  الله  علیه  و آله:

    اِنَّ خیارَکُمْ اُولُوا النُّهى، قیلَ: یا رَسولَ اللّه ، وَ مَنْ اُولُوا النُّهى؟ قالَ: هُم اُولُوا الاَْخْلاقِ الحَسَنَهِ وَ الاَحلامِ الرَّزینَهِ وَ صِلَهِ الاَْرْحامِ وَ البَرَرَهُ بِالاُْمَّهاتِ وَ الاْآباءِ وَ الْمُتَعاهِدینَ لِلْفُقَراءِ وَ الْجیرانِ وَ الْیَتامى وَ یُطْعِمونَ الطَّعامَ وَ یُفْشونَ السَّلامَ فِى الْعالَمِ وَ یُصَلّونَ وَ النّاسُ نیامٌ غافِلونَ؛«بهترین شما صاحبان عقل هستند». گفته شد: «اى رسول خدا! صاحبان عقل، چه کسانى اند؟». فرمودند: آنان که داراى اخلاق خوب اند، بردبار و باوقارند، صله رحم مى  نمایند، به پدران و مادران نیکى مى کنند، به فقرا، همسایگان و یتیمان رسیدگى مى نمایند، اطعام مى کنند، آشکارا به همه سلام مى کنند و هنگامى که مردم در خواب و غافلند، نماز (نماز شب) مى گذارند.

    (کافى، ج ۲، ص ۲۴۰، ح ۳۲)

     (۵۲) امام صادق (علیه‌السلام):

    خَمْسُ خِصالٍ مَنْ فَـقَـدَ واحِدَهً مِنْهُنَّ لَمْ یَزَلْ ناقِصَ العَیْشِ زائِلَ الْعَقْلِ مَشْغولَ الْقَلْبِ، فَاَوَّلُّها: صِحَّهُ البَدَنِ وَ الثّانیَهُ: اَلاْمْنُ وَ الثّالِثَهُ: اَلسَّعَهُ فِى الرِّزْقِ، وَ الرّابِعَهُ: اَلاَنیسُ الْمُوافِقُ (قال الراوى:) قُلْتُ: و مَا الاْنیسُ الْمُوافِقُ؟ قال: اَلزَّوجَهُ الصّالِحَهُ، وَ الوَلَدُ الصّالِحُ، وَ الْخَلیطُ الصّالِحُ وَ الخامِسَهُ: وَ هِىَ تَجْمَعُ هذِه الْخِصالَ: الدَّعَهُ؛ پنج چیز است که هر کس یکى از آنها را نداشته باشد، همواره در زندگى  اش کمبود دارد و کم خرد و دل نگران است: اول، تندرستى، دوم امنیت، سوم روزى فراوان، چهارم همراهِ همرأى. راوى پرسید: همراهِ همرأى کیست؟ امام فرمودند: همسر و فرزند و همنشین خوب و پنجم که در برگیرنده همه اینهاست، رفاه و آسایش است.

    (خصال، ص ۲۸۴)

     (۵۳) امام على (علیه‌السلام):

    مَنِ اطَّرَحَ الْحِقْدَ اسْتَراحَ قَلْبُهُ وَ لُبُّهُ؛ هر کس کینه را از خود دور کند، قلب و عقلش آسوده مى  گردد.

    (غررالحکم، ص۶۳۴)

     (۵۴) امام على (علیه‌السلام):

    اَصْلُ الْعَقْلِ القُدَرهُ وَ ثَمَرَتُها السُّرورُ؛ ریشه عقل، قدرت است و میوه آن شادى.

    (بحارالأنوار، ج ۷۵، ص۷)

     (۵۵) امام صادق (علیه‌السلام):

    اَلنَّومُ راحَهٌ لِلْجَسَدِ وَ النُّطْقُ راحَهٌ لِلرُّوحِ وَ السُّکوتُ راحَهٌ لِلْعَقْلِ؛ خواب مایه آسایش جسم، سخن مایه آسایش جان و سکوت مایه آسایش عقل است.

    (من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۰۲)

     (۵۶) امام باقر (علیه‌السلام):

    اِنَّ اللّه  عَزَّوَجَلَّ یَقى بِالتَّقْوى عَنِ الْعَبْدِ ما عَزُبَ عَنْهُ عَقْلُهُ وَ یُجَلّى بِالتَّقْوى عَنْهُ عَماهُ وَ جَهْلَهُ؛ خداوند عزوجل به وسیله تقوا، انسان را از آنچه عقلش به آن نمى رسد، حفظ مى کند و کوردلى و نادانى را از او دور مى نماید.

    (کافى، ج ۸، ص ۵۲)

     (۵۷) امام على (علیه‌السلام):

    عَلَى الْعاقِلِ اَنْ یُحْصى عَلى نَفْسِهِ مَساویَها فِى الدّینِ وَ الرَّأىِ وَ الاَْخْلاقِ وَ الاَْدَبِ ، فَیَجْمَعُ ذلِکَ فى صَدْرِهِ اَوْ فى کِتابٍ وَ یَعْمَلُ فى اِزالَتِها ؛ بر عاقل است که بدى هایش را در دین، اندیشه، اخلاق و ادب یادداشت کند و به خاطرش بسپارد و براى از بین بردن آنها بکوشد.

    (بحار الأنوار ، ج ۷۵، ص ۶)

     (۵۸) امام على (علیه‌السلام):

    اَللّهُمَّ ارْزُقنى عَقْلاً کامِلاً وَ عَزْما ثاقِبا وَ لُبّا راجِحا وَ قَلْبا زَکیّا وَ عِلْما کَثیرا وَ اَدَبا بارِعا وَاجْعَلْ ذلِکَ کُلَّهُ لى وَلا تَجْعَلْهُ عَلَىَّ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ؛خدایا مرا عقلى کامل ، تصمیمى نافذ، خردى برتر، دلى پاک، دانشى فراوان و ادبى والا روزى کن و تمام اینها را به سود من قرار ده نه به زیانم،اى مهربان ترین مهربانان.

    (بحار الانوار،ج۸۴،ص۳۲۵)

     (۵۹) امام على (علیه‌السلام):

    کُلُّ شَىْ ءٍ یَحتاجُ اِلَى الْعَقْلِ وَالْعَقْلُ یَحْتاجُ اِلَى الاَدَبِ؛ هر چیزى به عقل نیاز دارد و عقل به ادب نیازمند است.

    (غررالحکم و درر الکلم،ص۵۱۰)

     (۶۰) ابن شهر آشوب:

    کانَ النَّبىّ صلى  الله  علیه  و آله قَبْلَ المَبْعَثِ مَوصوفا بِعِشرینَ خَصلَهً مِن خِصالِ الاَنْبیاءِ لَوِ انْفَرَدَ واحِدٌ بِاَحَدِها لَدَلَّ عَلى جَلالِهِ فَکَیْفَ مَنِ اجْتَمَعَت فیهِ؟! کانَ نَبیّا اَمینا، صادِقا، حاذِقا، اَصیلاً، نَبیلاً، مَکینا، فَصیحا، عاقِلاً، فاضِلاً، عابِدا، زاهِدا، سَخیا، کمیا، قانِعا، مُتَواضِعا، حَلیما، رَحیما، غَیورا، صَبورا، مُوافِقا، مُرافِقا، لَمیُخالِطْ مُنَجِّما وَ لا کاهِنا و لا عَیافا؛ رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پیش از مبعوث شدن، بیست خصلت از خصلت هاى پیامبران را دارا بودند، که اگر کسى یکى از آنها را داشته باشد، دلیل عظمت اوست؛ چه رسد به کسى که همه آنها را دارا باشد، آن حضرت پیامبرى امین، راستگو، ماهر، اصیل، شریف، استوار، سخنور، عاقل، با فضیلت، عابد، زاهد، سخاوتمند، دلیر و با شهامت، قانع، متواضع، بردبار، مهربان، غیرتمند، صبور، سازگار، و نرم خو بودند و با هیچ منجّم (قائل به تأثیر ستارگان)، غیب گو و پیش گویى هم نشین نبودند.

    (بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۷۵)

     (۶۱) امام حسن (علیه‌السلام):

    لا یَغشُّ العاقِلُ مَن استَنصَحَه؛ خردمند به کسى که از او نصیحت مى خواهد، خیانت نمى کند.

    (تحف العقول، ص ۲۳۶)

     (۶۲) امام صادق (علیه‌السلام):

    أکمَلُ الناسِ عَقلاً أحسَنُهُم خُلقاً؛ عاقل ترین مردم خوش خلق ترین آنهاست.

    (اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳)

     (۶۳) امام حسین (علیه‌السلام):

    لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛ عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

    (بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۲۷)

     (۶۴) امام موسی کاظم (علیه‌السلام):

    التَوَدُّدُ اِلَی الناسِ نِصفُ العَقل؛ مهرورزی و دوستی با مردم، نصف عقل است.

    (تحف العقول، ص ۴۰۳و۴۴۳)

     (۶۵) امام على (علیه‌السلام):

    العاقِلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارِبُ؛ خردمند کسى است که تجربه ها او را پند دهد.

    (تحف العقول، ص ۸۵)

     (۶۶) امام على (علیه‌السلام):

    مَن تَرَکَ الإستِماعَ مِن ذَوی العُقولِ ماتَ عَقلُهُ؛ هر که به خردمندان گوش نسپارد عقلش بمیرد.

    (تحف العقول،ص۸۵)

     (۶۷) پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله):

    ما قَسَمَ اللّه ُ لِلعِبادِ شَیئًا أفضَلَ مِنَ العَقلِ؛ خداوند ، چیزى با ارزش تر از عقل ، در میان بندگان تقسیم نکرد .

    (الکافی ،ج۱،ص۱۲)

     (۶۸) امام عسکرى (سلام الله علیه):

     حُسنُ العَقلِ جَمالٌ باطِنٌ؛ نکویى خرد، زیبایى درون است.

    (بحارالانوار،ج۱،ص۹۵)

     (۶۹) پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله):

    رَأسُ العَقلِ بَعدَ الإِیمانِ بِاللّه ِ عز و جل التَّحَبُّبُ إلَى النّاسِ؛ حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) وسلم: اساس عقل ، پس از ایمان به خداوند عز و جل ، اظهار دوستى با مردم است .

    (الخصال ،ج۱،ص۱۵)

     (۷۰) امام على (علیه‌السلام):

    کَثرهُ ألامانی مِن فَسادِ العَقل؛ آرزوهای زیاد از تباهی عقل است.

    (غررالحکم،ص۵۲۵)

احادیث درباب حق و باطل

اشاره

حق و باطل از اموری است که در عقاید، عمل و گفتار انسان راه پیدا می کند. در دنیا ادیان و مذاهب متعددی وجود دارد که همه آنها ادعای حقانیت می کنند اما در واقع فقط یکی از آنها حق است. حق بالذات فقط خدای متعال است و سایر امور حقانیت خود را ز خداوند می گیرند. در برابر حق باطل قرار دارد. باطل بر اموری اطلاق می شود که یا وجود نداردّ یا عمل و گفتاری است که از سوی خداوند مورد تأیید نیست. در اینجا به احادیثی اشاره می شود که از حق و باطل سخن می گوید.

 

 (۱) پیامبر صلى الله علیه و آله:

    یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّما هُوَ اللّه  وَ الشَّیطانُ وَ الحَقُّ وَ الباطِلُ وَالهُدى وَ الضَّلالَهُ وَ الرُّشدُ وَ الغَىُّ وَ العاجِلَهُ وَ الآجِلَهُ وَ العاقِبَهُ وَ الحَسَناتُ وَ السَّیِّئاتُ فَما کانَ مِن حَسَناتٍ فَلِلّهِ وَ ما کانَ مِن سَیِّئاتٍ فَلِلشَّیطانِ لَعَنَهُ اللّه ؛ اى مردم! جز این نیست که خداست و شیطان، حق است و باطل، هدایت است و ضلالت، رشد است و گمراهى، دنیاست و آخرت، خوبى هاست و بدى ها. هر چه خوبى است از آنِ خداست و هر چه بدى است از آنِ شیطان ملعون است.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۱۶)

 (۲) امام على علیه السلام :

    لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ؛ برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۵۰۰)

 (۳) امام على علیه السلام :

    ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ؛ هر کس باطل را یارى کند، به حق ستم کرده است.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۷۱)

 (۴) امام على علیه السلام :

    لا یُؤنِسَنَّکَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا یوحِشَنَّکَ اِلاَّ الْباطِلُ؛ مبادا جز حق، با تو اُنس بگیرد و جز باطل، از تو بهراسد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۱۸۸)

 (۵) امام على علیه السلام :

    اَما اِنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ اَرْبَعُ اَصابِـعَ – فَسُئِلَ عَنْ مَعْنى قَولِهِ هذا، فَجَمَعَ اَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَیْنَ اُذُنِهِ وَ عَیْنِهِ – ثُمَّ قالَ: اَ لْباطِلُ اَنْ تَقولَ: سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ اَنْ تَقولَ: رَأَیْتُ؛ هان! میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست. از آن حضرت درباره معناى این فرمایش سؤال شد. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آنها را میان گوش و چشم خود گذاشت و آن گاه فرمودند: باطل این است که بگویى: شنیدم و حق آن است که بگویى: دیدم.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۱۹۸)

 (۶) امام على علیه السلام :

    فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخْفَ عَلى المُرتادینَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدینَ وَلکِنْ یُوْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ؛ اگر باطل با حق درنیامیزد، بر حقیقت جویان پوشیده نمى مانَد و اگر حق با باطل آمیخته نشود، زبان دشمنان آن بریده مى شود، لیکن مشتى از آن برداشته مى شود و مشتى از این. (و بدین ترتیب حق و باطل درهم آمیخته مى شود و شبهه پیش مى آید).

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۸۸)

 (۷) امام صادق علیه السلام :

    اَبَى اللّه  اَنْ یُعَرِّفَ باطِلاً حَقّا اَبَى اللّه  اَنْ یَجْعَلَ الْحَقَّ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ باطِلاً لا شَکَّ فیهِ وَ اَبَى اللّه  اَنْ یَجْعَلَ الْباطِلَ فى قَلْبِ الْـکافِر الْمُخالِفِ حَقّـا لا شَکَّ فیهِ وَ لَوْ لَمْ یَجْعَلْ هذا هکَذا ما عُرِفَ حَقٌّ مِنْ باطِلٍ؛ خداوند اِبا دارد از این که باطلى را حق معرفى نماید، خداوند اِبا دارد از این که حق را در دل مؤمن، باطلى تردیدناپذیر جلوه دهد، خداوند اِبا دارد از این که باطل را در دل کافر حق ستیز به صورت حقى تردیدناپذیر جلوه دهد، اگر چنین نمى کرد، حق از باطل شناخته نمى شد.

    (محاسن، ج ۱، ص ۲۷۷)

 (۸) امام صادق علیه السلام :

    لا یَسْتَیْقِنُ الْقَلْبُ اَنَّ الْحَقَّ باطِلٌ اَبَدا وَ لا یَسْتَیقِنُ اَنَّ الْباطِلَ حَقٌّ اَبَدا؛ هرگز دل به باطل بودن حق و به حق بودن باطل یقین نمى کند.

    (تفسیر العیاشى، ج ۲، ص ۵۳)

 (۹) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    اَمّا عَلامَهُ التّائِبِ فَاَرْبَعَهٌ: اَلنَّصیحَهُ لِلّهِ فى عَمَلِهِ وَ تَرْکُ الْباطِلِ وَ لُزومُ الْحَقِّ وَ الْحِرْصُ عَلَى الْخَیْرِ ؛ نشانه توبه کننده چهار است: عمل خالصانه براى خدا، رها کردن باطل، پایبندى به حق و حریص بودن بر کار خیر.

    (تحف العقول، ص ۲۰)

 (۱۰) امام على علیه السلام :

وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ تَفسیرِ السُّنَّهِ وَ الْبِدْعَهِ وَ الْجَماعَهِ وَ الْفُرْقَهِ : اَلسُّنَّهُ ـ و اللّه  ـ سُنَّهُ مُحمِّدٍ صلى الله علیه و آله وَ الْبِدْعَهُ ما فارَقَها وَ الْجَماعَهُ ـ وَ اللّه  ـ مُجامَعَهُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلّوا وَ الْفُرقَهُ مُجامَعَهُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ کَثُروا؛ در پاسخ به پرسش از معناى سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه فرمودند: به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى الله علیه و آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم، جماعت، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندک باشند و تفرقه، همدستى با اهل باطل است هر چند بسیار باشند.

    (کتاب سلیم بن قیس الهلالی،ج۲، ص۹۶۴)

 (۱۱) امام على علیه السلام :

    اَلا وَ مَنْ اَکَلَهُ الْحَقُّ فَاِلَى الجَنَّهِ وَ مَنْ اَکَلَهُ الباطِلُ فَاِلَى النّارِ؛ بدانید که هر کس در راه حق از دنیا برود، به بهشت و هر کس در راه باطل از دنیا برود، به جهنم مى رود.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۳۷۴)

 (۱۲) امام على علیه السلام :

     الْحَقُّ سَیْفٌ قَاطِع؛‏ حق شمشیر برنده ایست.

     الْحَقُّ سَیْفٌ عَلَى أَهْلِ الْبَاطِل‏؛ حق شمشیری است بر اهل باطل.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص ۶۸ حکمت های ۹۱۶ و ۹۲۱)

 (۱۳) امام على علیه السلام :

    قَلیلُ الْحَقِّ یَدْفَعُ کَثیرَ الباطِلِ کَما اَنَّ الْقَلیلَ مِنَ النّارِ یُحْرِقُ کَثیرَ الْحَطَبِ؛ اندکى حقّ، بسیارى باطل را نابود مى کند، همچنان که اندکى آتش، هیزم هاى فراوانى را مى سوزاند.

   (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۶۸)

 (۱۴) امام صادق علیه السلام :

    لَیْسَ مِنْ باطِلٍ یَقومُ بِاِزاءِ الْحَقِّ اِلاّ غَلَبَ الْحَقُّ الْباطِلَ وَ ذلِکَ قَولُهُ: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَیَدْمَغُهُ…»؛ هیچ باطلى نیست که در برابر حق بایستد مگر آن که حق بر باطل چیره مى شود و این سخن خداوند است: «بلکه حق را بر سر باطل مى زنیم که آن را در هم مى کوبد…».

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۸ ، ص ۲۴۲)

 (۱۵) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    اَلْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ وَ الْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ وَ رُبَّ شَهْوَهِ ساعَهٍ تورِثُ حُزْنا طَویلاً؛ حق، سنگین و تلخ است و باطل، سبک و شیرین و بسا خواهش و هوا و هوسى که لحظه اى بیش نمى ماند، اما غم و اندوهى طولانى به دنبال مى آورد.

    (الامالی(طوسی) ص ۵۳۳)

 (۱۶) امام على علیه السلام :

    اِصْبِرْ عَلى مَرارَهِ الْحَقِّ وَ ایّاکَ اَنْ تَنْخَدِعَ لِحَلاوَهِ الباطِلِ؛ تلخى حق را تحمل کن، و مبادا که فریب شیرینى باطل را بخورى.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری برغررالحکم و درر الکلم   ج۲،ص۲۳۷)

 (۱۷) امام کاظم علیه السلام :

    قُلِ الْحَقَّ وَ اِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَاِنَّ فیهِ نَجاتَکَ… اِتَّقِ اللّه  وَ دَعِ الْباطِلَ وَ اِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ فَاِنَّ فیهِ هَلاکَکَ؛ حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد، زیرا که نجات تو در آن است… تقواى الهى پیشه کن و باطل را فرو گذار هر چند [به ظاهر] نجات تو در آن باشد، زیرا که نابودى تو در آن است.

    (تحف العقول ص ۴۰۸)

 (۱۸) امام على علیه السلام :

    عُبیدُاللّه  بْنُ اَبى رافِعٍ : اِنَّ الحَروریَّهَ لَمّا خَرَجَتْ وَ هُوَ مَع عَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ قالوا: لا حُکْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ عَلىٌّ: کَلِمَهُ حَقٍّ اُریدَ بِها باطِلٌ؛ عبیداللّه  بن ابى رافع : زمانى که حروریه (خوارج) سر به نافرمانى برداشتند، او با على بن ابى طالب بود. آنها مى گفتند: داورى جز از آنِ خدا نیست. على علیه السلام فرمودند: این سخن حقى است براى نیّت باطلى.

    (الاخبار فی مناقب امام الابرار ص۴۶۳)

 (۱۹) امام على علیه السلام :

    اِنَّ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الْحَقُّ یَضُرُّهُ الْباطِلُ وَ مَنْ لا یَسْتَقیمُ بِهِ الْهُدى تَضُرُّهُ الضَّلالَهُ وَ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الْیَقینُ یَضُرُّهُ الشَّکُّ؛ براستى که هر کس را حق سود ندهد، باطل زیانش رساند و هر کس به راه هدایت نرود، به کجراهه گمراهى افتد و هر کس یقین، او را سود نبخشد، شکّ زیانش رساند.

    (تحف العقول ص ۱۵۲)

 (۲۰) امام على علیه السلام :

    اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بِالنّاسِ، وَ لکِنِ اعْرِفِ الْحَقَّ بِاتِّباعِ مَنِ اتَّبَعَهُ وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛ حق و باطل به مردم (و شخصیت افراد) شناخته نمى شوند بلکه حق را به پیروى کسى که از آهن (حق) پیروى مى کند بشناس(یعنی افراد-به غیر از معصوم- حجت نیستند مگر اینکه به سوی حق حرکت کنند) و باطل را به دورى کردن کسى که از آن (باطل) دورى مى کند.

    (امالى(طوسى) ص ۱۳۴)

 (۲۱) امام على علیه السلام :

    لا تُقاتِلوا (تَقْتُلوا) الخَوارِجَ بَعْدى، فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الحَقَّ فَاَخْطَـأَهُ کَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأدْرَکَهُ؛ بعد از من با خوارج نجنگید (آنان را نکشید)؛ زیرا کسى که طالب حق باشد و به آن نرسد، با کسى که جویاى باطل باشد و به آن دست یابد، یکسان نیست.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۹۴)

 (۲۲) امام باقر علیه السلام :

    ما بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ قِلَّهُ الْعَقْلِ. قیلَ: وَ کَیْفَ ذلِکَ یَابْنَ رَسولِ اللّه ؟ قالَ: اِنَّ الْعَبْدَ یَعْمَلُ الْعَمَلَ الَّذى هُوَ لِلّهِ رِضا فَیُریدُ بِهِ غَیْرَ اللّه  فَلَو اَنَّهُ اَخْلَصَ لِلّهِ لَجاءَهُ الَّذى یُریدُ فى اَسْرَعَ مِنْ ذلِکَ؛ میان حق و باطل جز کم عقلى فاصله نیست. عرض شد: چگونه، اى فرزند رسول خدا؟ فرمودند: انسان کارى را که موجب رضاى خداست براى غیر خدا انجام مى دهد، در صورتى که اگر آن را خالص براى رضاى خدا انجام مى داد، زودتر به هدف خود مى رسید تا براى غیر خدا.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۵۴)

 (۲۳) پیامبر صلى الله علیه و آله :

     ایّاکُمْ وَ التَّلَوُّنَ فى دینِ اللّه  فَاِنَّ جَماعَهً فیما تَـکْرَهونَ مِنَ الْحَقِّ خَیْرٌ مِنْ فُرْقَهٍ فیما تُحِبّونَ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنَّ اللّه  سُبْحانَهُ لَمْ یُعْطِ اَحَدا بِفُرْقَهٍ خَیْرا مِمَّنْ مَضى وَ لا مِمَّنْ بَقىَ ؛ از چند رنگى و اختلاف در دین خدا بپرهیزید، زیرا یکپارچگى در آنچه حق است ولى شما آن را ناخوش مى دارید، از پراکندگى در آنچه باطل است اما خوشایند شما مى باشد، بهتر است. خداى سبحان به هیچ یک از گذشتگان و باقى ماندگان بر اثر تفرقه و جدایى خیر و خوبى عطا نکرده است.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۲۵۵)

 (۲۴) امام على علیه السلام :

     اَلْکَـیِّسُ صَدیقُهُ الْحَقُّ وَ عَدُوُّهُ الْباطِلُ؛ انسان زیرک، دوستش حق است و دشمنش باطل.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۶۸)

 (۲۵) امام على علیه السلام :

    ثَلاثٌ فیهِنَّ النَّجاهُ: لُزومُ الْحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الْباطِلِ وَ رُکوبُ الْجِدِّ؛ نجات و رستگارى در سه چیز است: پایبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مرکب جدّیت.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۶۹)

 (۲۶) حضرت مسیح علیه السلام :

    خُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ، کونوا نُقّادَ الْکَلامِ؛ حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق فرا نگیرید. سخن سنج باشید.

    (بحارالانوار(ط-بیروت) ج ۲، ص ۹۶)

 (۲۷) امام سجاد علیه السلام :

    اللّهُمَّ اِنّى اَعوذُ بِکَ مِنْ… ایثارِ الْباطِلِ عَلَى الْحَقِّ…؛ خدایا به تو پناه مى برم از این که باطل را بر حق ترجیح دهم.

    (صحیفه سجّادیه ص۵۶)

 (۲۸) امام سجاد علیه السلام :

    اَللّهُمَّ… وَ اَزْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمائِرِنا وَ اَثْبِتِ الْحَقَّ فى سَرائِرِنا، فَاِنَّ الشُّکوکَ وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ وَ مُکَدِّرَهٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَ الْمِنَنِ؛ بار الها… باطل را از درون ما محو نما و حق را در باطن ما جاى ده. زیرا که تردیدها و گمان ها فتنه زایند و بخشش ها و نعمت ها را تیره مى سازند.

    (الوافی ج۱، ص ۳)

 (۲۹) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    ثَلاثُ خِصالٍ مَنْ کُنَّ فیهِ فَقَدِ اسْتَـکْمَلَ خِصالَ الاْیمانِ: اَلَّذى إذا رَضىَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَ اِنْ غَضِبَ لَم یُخرِجْهُ مِنَ الحَقِّ وَ لَو قَدَرَ لَمْ یَتَعاطَ ما لَیْسَ لَهُ؛ سه ویژگى است که در هر کس یافت شود، ویژگى هاى ایمان کامل مى گردد: آن که وقتى خشنود گردد، خشنودى اش او را به باطل نکشاند و خشمش او را به هنگام خشم، از حق برون نبرد و هر گاه توان یافت، به آنچه از او نیست، دست درازى نکند.

    (الاصول السته عشر(ط-دارالحدیث) ص ۱۷۳)

 (۳۰) امام باقر علیه السلام :

    اِتَّقُوا اللّه  وَ اسْتَعینوا عَلى ما اَنْتُمْ عَلَیْهِ بِالْوَرَعِ وَ الاْجْتِهادِ فى طاعَهِ اللّه  فَاِنَّ اَشَدَّ ما یَکونُ اَحَدُکُمْ اغْتباطا ما هُوَ عَلَیْهِ لَوْ قَدْ صارَ فى حَدِّ الآْخِرَهِ وَ انْقَطَعَتِ الدُّنْیا عَنْهُ فَاِذا کانَ فى ذلِکَ الحَدِّ عَرَفَ اَنَّهُ قَدِ اسْتَقْبَلَ النَّعیمَ وَ الْکَرامَهَ مِنَ اللّه  وَ الْبُشْرى بِالْجَنَّهِ وَ اَمِنَ مِمَّنْ کانَ یَخافُ وَ اَیْقَنَ اَنَّ الَّذى کانَ عَلَیْهِ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ مَنْ خالَفَ دینَهُ عَلى باطِلٍ هالِکٍ؛ تقواى خدا پیشه کنید و در راهى که برگزیده اید از پارسایى و تلاش در اطاعت فرامین الهى کمک بجویید، که اگر چنین کردید بیشترین غبطه به حال یکى از شما آنگاه خواهد بود که به سر حدّ آخرت برسد و ارتباط وى از دنیا قطع شده باشد، پس آنگاه که به چنین منزلگاهى رسید ، مى فهمد (مى بیند) که نعمت و کرامت از طرف خداوند به وى رو نموده و بشارت بهشت به وى داده مى شود و ایمن مى شود از آنچه مى ترسید و یقین مى کند که راهش بر حق بوده و هر کس بر خلاف راه او بوده بر باطلى هلاک کننده بوده است.

    (بحارالانوار(ط-بیروت) ج ۶، ص ۱۸۷)

 (۳۱) امام صادق علیه السلام :

    اِنَّ مِنْ حَقیقَهِ الاْیمانِ اَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّکَ عَلَى الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَکَ وَ اَنْ لا یَجوزَ مَنْطِقُکَ عِلْمَکَ؛ از حقیقت ایمان این است که حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نیز از حقیقت ایمان آن است که گفتار تو از دانشت بیشتر نباشد.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۰۵)

 (۳۲) امام صادق علیه السلام :

    اِنَّ لِلْحقِّ دَوْلَهً وَ لِلْباطِلِ دَوْلَهً وَ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما فى دَوْلَهِ صاحِبِهِ ذَلیلٌ؛ براستى که حق را دولتى است و باطل را دولتى، و هر یک از این دو، در دولت دیگرى ذلیل است.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۴۴۷)

 (۳۳) امام صادق علیه السلام :

    لَنْ تَبْقَى الاَرْضُ اِلاّ وَ فیها عالِمٌ یَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الباطِلِ؛ هرگز زمین باقى نمى ماند مگر آن که در آن دانشمندى وجود دارد که حق را از باطل مى شناسد.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۳۴)

 (۳۴) امام صادق علیه السلام :

    قُلْتُ لاَبى عَبْدِ اللّه  علیه السلام : اُطْعِمُ سائِلاً لا اَعْرِفُهُ مُسْلِما؟ فَقالَ: نَعَمْ اَعْطِ مَنْ لا تَعْرِفُهُ بِوِلایَهٍ وَ لا عَداوَهٍ لِلْحَقِّ اِنَّ اللّه  عَزَّوَجَلَّ یَقولُ: «و قولوا لِلنّاسِ حُسْنا» و لا تُطْعِمْ مَنْ نَصَبَ لِشَىْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ اَوْ دَعا اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الْباطِلِ؛ آیا به فقیرى که نمى دانم مسلمان است غذا بدهم؟ حضرت فرمود: آرى، به کسى که نمى دانى دوست است یا دشمن حق، غذا بده؛ زیرا خداوند مى فرماید: «با مردم به نیکى سخن بگویید» ولى به کسى که با حق دشمنى مى کند و یا به باطلى دعوت مى کند غذا مده.

    (کافى(ط-الاسلامیه)ج ۴، ص ۱۳)

 (۳۵) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    لا یُکْمِلُ الْمُؤمِنُ ایمانَهُ حَتّى یَحتَوىَ عَلى مِائَهٍ وَ ثَلاثِ خِصالٍ:… لا یَقْبَلُ الْباطِلَ مِن صَدیقِهِ وَ لا یَرُدُّ الْحَقَّ مِنْ عَدُوِّهِ…؛ ایمان مؤمن کامل نمى شود، مگر آن که ۱۰۳ صفت در او باشد:… باطل را از دوستش نمى پذیرد و در مقابله با دشمن، حق را پایمال نمى کند.

    (مستدرک الوسائل، ج ۱۱،ص۱۸۰)

 (۳۶) امام صادق علیه السلام :

    کَلامٌ فى حَقٍّ خَیرٌ مِن سُکوتٍ عَلى باطِلٍ؛ سخن گفتن درباره حق، از سکوتى بر باطل بهتر است.

    (من لا یحضره الفقیه ج ۴، ص ۳۹۶)

 (۳۷) امام على علیه السلام :

    اِتَّقوا خِداعَ الاْآمالِ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلِ یَوْمٍ لَمْ یُدْرِکْهُ وَ بانى بِناءٍ لَمْ یَسْکُنْهُ وَ جامِعِ مالٍ لَمْ یأکُلْهُ وَ لَعَلَّهُ مِنْ باطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ اَصابَهُ حَراما وَ احْتَمَلَ بِهِ اَثاما؛ از خدعه و حیله آرزوها بپرهیزید. چه بسیار آرزومندِ روزى که به آن روز نمى رسد و چه بسیار سازنده اى که در ساخته اش ساکن نمى شود و چه بسیار جمع کننده مالى که از آن استفاده نمى کند و شاید آن مال را از باطل به دست آورده و یا از حق کسى جلوگیرى کرده، تا به آن مال رسیده است و باید بار همه آن گناهان را به دوش کشد.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج۲ ، ص۲۶۵)

 (۳۸) امام على علیه السلام :

    اَیُّهَا النّاسُ لَوْ لَمْ تَـتَخاذَلوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنوا عَنْ تَوْهینِ الْباطِلِ، لَمْ یَطْمَعْ فیکُمْ مَنْ لَیْسَ مِثْلَکُمْ وَ لَمْ یَقْوَ مَنْ قَوىَ عَلَیْکُمْ… ؛ اى مردم! اگر در یارى حق کوتاهى نمى کردید و در خوار ساختن باطل سستى نمى نمودید، کسانى که همپایه شما نیستند، در شما طمع نمى کردند و هیچ قدرتى بر شما مسلط نمى شد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۲۴۱)

 (۳۹) امام على علیه السلام :

    مَنْ رَکِبَ الْباطِلَ اهلکهُ مَرْکَبُهُ؛ کسى که بر باطل سوار شود، مَرکبش او را هلاک خواهد کرد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۷۱ ، ح۱۰۳۲)

    مَن تَعَدَّى الحَقَّ ضاقَ مَذْهَبُهُ؛ کسى که از راه حق منحرف شود راه بر او تنگ خواهد شد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۷۰ ،ح۱۰۰۷)

 (۴۰) امام على علیه السلام :

    نَحْنُ اَقَمْنا عَمودَ الْحَقِّ و هَزَمْنا جُیوشَ الْباطِلِ؛ ما (اهل بیت) ستون هاى حق را استوار و لشکریان باطل را متلاشى کردیم.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۱۲۰)

 (۴۱) امام صادق علیه ‏السلام :

    اِنَّ الْقَلْبَ لَیَـتَجَلْجَلُ فِى الْجَوْفِ یَطْلُبُ الحَقَّ فَاِذا اَصابَهُ اطْمَاَنَّ وَ قَرَّ؛ به راستى که دل در درون سینه بى قرار است و به دنبال حق مى‏ گردد و چون به آن رسید، آرام و قرار مى‏ گیرد.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۴۲۱)

 (۴۲) امام حسن مجتبی علیه السلام :

    إنّا أهلُ بَیتٍ إذا عَلِمنَا الحَقَّ تَمَسَّکَنا بِهِ؛ ما خاندانى هستیم که هرگاه حق را شناختیم ، بدان چنگ در مى‏زنیم .

    (بحار الانوار(ط-بیروت)ج۴۴،ص۶۰)

 (۴۳) امام حسین علیه السلام:

    لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛  عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

    (بحار الانوار(ط-بیروت) ج ۷۵، ص ۱۲۷)

احادیث در باب مشورت

اشاره

مشورت و مشاوره از اموری است که در مسائل فردی و اجتماعی نقش اساسی بازی می کند. مشورت باعث می شود که در تصمیم گیری ها و عملکردها اشتباهات کمتر شده و  موفقیت را نصیب انسان کند. در دین اسلام به این امر بسیار اهمیت داده شده و حتی در قرآن کریم به پیامبر اسلام دستور داده شده که با مؤمنین در برخی کارها مشورت کند. احادیث زیادی از معصومین (علیهم‌السلام) در باره مشورت نقل شده که بر برخی از آنها در اینجا اشاره می‌شود.

 

 (۱) رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

    ما یَستَغنى رَجُلٌ عَن مَشوَرَهٍ؛ هیچ کس از مشورت بى نیاز نیست.

    (نهج الفصاحه ص۴۹۷ ، ح ۱۶۳۷)

 (۲) امام حسن علیه السلام :

    ما تَشاوَرَ قَومٌ إِلاّ هُدوا إِلى رُشدِهِم؛ هیچ ملّتى با هم مشورت نکردند مگر آن که راه درست خود را پیدا کردند.

    (تحف العقول ص ۲۳۳)

 (۳) امام على علیه السلام :

    خَیرُ مَن شاوَرتَ ذَوُوا النُّهى وَالعِلمِ و َاولُو التَّجارِبِ و َالحَزمِ؛ بهترین کسى که با او مشورت کنى کسى است که صاحب عقل و علم و تجربه ها و دوراندیشى باشد.

     (شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحکم و درر الکلم  ج۳، ص۴۲۸، ح۴۹۹۰)

 (۴) امام على علیه السلام :

    مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا؛ هر کس خود رأى شد هلاک مى شود و هر کس با افراد صاحب نظر مشورت کند در عقل آنان شریک مى شود.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۵۰۰ ، قصار۱۶۱)

 (۵) رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

    مُشاوَرَهُ العاقِلِ الناصِحِ رُشدٌ و َیُمنٌ و َتَوفیقٌ مِنَ اللّه  فَإِذا أَشارَ عَلَیکَ النّاصِحُ العاقِلُ فَإِیّاکَ و َالخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ العَطَبَ؛ مشورت کردن با عاقِل خیرخواه مایه هدایت و میمنت است و توفیقى است از جانب خداوند، پس هرگاه خیرخواه عاقل تو را راهنمایى کرد، مبادا مخالفت کنى که موجب نابودى مى شود.

    (محاسن ج۲، ص۶۰۲، ح۲۵)

 (۶) امام على علیه السلام :

    شاوِر فى اُمورِکَ الَّذینَ یَخشَونَ اللّه  تَرشُد؛ در کارهاى خود با افراد خدا ترس مشورت کن، تا راه درست را بیابى.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۴۴۲ ، ح۱۰۰۷۷)

 (۷) امام على علیه السلام :

    لا تَستَشِرِ الکَذّابَ فَإِنَّهُ کَالسَّرابِ یُقَرِّبُ عَلَیکَ البَعیدَ و یُبَعِّدُ عَلَیکَ القَریبَ؛ با دروغگو مشورت نکن، چون دروغگو، مانند سراب ، دور را در نظرت نزدیک نشان مى دهد و نزدیک را دور.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۴۴۲ ، ح۱۰۰۹۲)

 (۸) رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

    مَنِ استَشارَهُ أَخوهُ المُؤمِنُ فَلَم یَمحَضهُ النَّصیحَهَ سَلَبَهُ اللّه  لُبَّهُ؛ هر کس برادر مؤمنش با او مشورت کند و او صادقانه راهنمائیش نکند، خداوند عقلش را از او بگیرد.

    (وسایل الشیعه ج۱۷ ، ص۲۰۸)

 (۹) امام سجاد علیه السلام :

    حَقُّ الْمُسْتَشِیرِ إِنْ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ رَأْیاً أَشَرْتَ عَلَیْهِ وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَرْشَدْتَهُ إِلَى مَنْ یَعْلَمُ؛ حقّ مشورت کننده این است، که اگر براى راهنمایى او نظر دارى، راهنمائیش کنى و اگر اطلاعى نداشته باشى او را به کسى که (در آن زمینه) آگاهى دارد راهنمایى کنى.

    (خصال ص ۵۷۰)

 (۱۰) رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

    یَا عَلِیُّ لَا تُشَاوِرْ جَبَاناً فَإِنَّهُ یُضَیِّقُ عَلَیْکَ الْمَخْرَجَ وَ لَا تُشَاوِرِ الْبَخِیلَ فَإِنَّهُ یَقْصُرُ بِکَ عَنْ غَایَتِکَ وَ لَا تُشَاوِرْ حَرِیصاً فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ شَرَّهَا؛ اى على با ترسو مشورت مکن، زیرا او راه بیرون آمدن از مشکل را بر تو تنگ مى کند و با بخیل مشورت مکن، زیرا او تو را از هدفت باز مى دارد و با حریص مشورت مکن، زیرا او حریص بودن را در نظرت زیبا جلوه مى دهد.

    (علل الشرایع ج۲، ص۵۵۹، ح۱)

 (۱۱) امام على علیه السلام :

    قَد خاطَرَ بِنَفسِهِ مَنِ استَغنى بِرَأیِهِ؛ هر کس خود را، از رأى و نظر دیگران بى نیاز بداند، خودش را به خطر انداخته است.

    (من لایحضره الفقیه ج ۴، ص ۳۸۸، ح ۵۸۳۴)

 (۱۲) امام على علیه السلام :

    اِذَا احتَجتَ اِلَى المَشوَرَهِ فى اَمرٍ قَد طَرَاَ عَلَیکَ فَاستَبدِهِ بِبِدایَهِ الشُّبّانِ، فَاِنَّهُم اَحَدُّ اَذهانا وَ اَسرَعُ حَدسا، ثُمَّ رُدَّهُ بَعدَ ذلِکَ اِلى رأی الکُهولِ وَ الشُیوخِ لِیَستَعقِبوهُ وَ یُحسِنُوا، الاختیار لَهُ، فَاِنَّ تَجرِبَتَهُم اَکثَرُ؛ هرگاه به مشورت نیازمند شدى، نخست به جوانان مراجعه نما، زیرا آنان ذهنى تیزتر و حدسى سریع تر دارند. سپس (نتیجه) آن را به نظر میان سالان و پیران برسان تا پیگیرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب کنند، چرا که تجربه آنان بیشتر است.

    (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید  ج ۲۰، ص ۳۳۷، ح ۸۶۶)

 (۱۳) امام على علیه السلام :

    لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه؛ هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۴۷۸)

 (۱۴)  امام على علیه ‏السلام :

    مَن شاوَرَ ذَوِى العُقولِ استَضاءَ بِاَنوارِ العُقولِ؛ هر کس با عقلا مشورت کند، از نور عقل‏ها بهره مى‏برد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۴۴۲ ، ح۱۰۰۸۰)

 (۱۵) امام صادق علیه السلام:

    لا تُشـاوِر اَحمَق وَ لا تَستَعِنَّ بَکَذّابٍ وَ لا تَثق بِمَوَدَهِ مُلُوک؛ با احمق مشورت نکن و از دروغگو یارى مجو و به دوستى زمامداران اعتماد مکن.

    (تحف العقول ص۳۱۶)

 (۱۶) امام علی علیه السلام :

    ثَلاثٌ مَن کُنَّ فِیهِ لَم یَندَم: تَرکُ العَجَله ، وَ المَشوِرَه ، وَ  التوکّل عند العزم على اللّه عزّ و جل؛ سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند ، پشمیان نگردد : ۱ – اجتناب از عجله ، ۲ – مشورت کردن ، ۳ – و توکل بر خدا در هنگام تصمیم گیری .

    (بحار الانوار (ط-بیروت) ج ۷۵ ، ص ۸۱ ، ح ۷۴)

 (۱۷) امام حسن علیه السلام :

    ما تَشاوَرَ قَومٌ إلاّ هُدُوا إلى رُشدِهِم؛ هیچ قومى با یکدیگر مشورت نکردند مگر آن که به راه پیشرفت خود رهنمون شدند.

    (تحف العقول ص۲۳۳)

 (۱۸) امام علی علیه السلام :

    المُستَشیرُ مُتَحَصِّنٌ مِنَ السَّقَطِ؛ مشورت کننده مصون از خطا است.

    (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم ص۴۴۲ ، ح۱۰۰۶۸)

منبع:

سایت شهید آوینی

گناه ذاتی در مسیحت آموزه عقل ستیز

 بنابر آموزه‌های مسیحیت، بشر از آغاز تاریخ به سبب گناه از خدا دور شده بود و با خضوع کامل و اطاعت مطلق عیسی از خدا که در زندگی، رنجها و مرگ وی جلوه‌گر شده، همگی با خدا آشتی کردند. مسیحیان این موضوع را عقیده نجات یا فدا می‌نامند.[۱] مرگ حضرت مسیح از نظر پولس مرگ همگانی و برای کفارۀ گناهان همۀ مردم بود، گناهی که با سقوط حضرت آدم علیه السلام به موجب عدم اطاعت او از خدا آغاز شده بود و از آنجایی که او سمبل همۀ ابنای بشر بود، کل بشریت سقوط کرده بود و با مرگ مسیح که در آن خداوند همۀ خشم خود را بر یک نفر به عنوان نمایند‌ۀ همه مردمان نازل کرد، در واقع راهی را فراهم آورد که از طریق ایمان به آن راه، بار دیگر خداوند با مردم آشتی کرد.[۲] از نظر پولس حضرت آدم مبیّن گناه همۀ بشر و حضرت مسیح سمبل نجات همگانی است.[۳]

در باره گناه داتی چند سوال زیر نیز به پاسخ دارد:

تردیدی نیست که گناه آثار تکوینی و تشریعی نا خوش­آیند در فرد و جامعه ایجاد می­ کند. و نیز روح و جسم گناه کننده را متأثر نموده و باعث انحرافات او از جاده انسانیت و فطرت پاک انسانی می ­شود. هم چنین امکان دارد که در روح و جسم اولاد او هم تاثیرات منفی برجای گذارد. ولی به حکم عقل آثار تشریعی آن که مشتمل بر سرزنش و مجازات و کیفر دنیوی و عقاب و عذاب اخروی می ­شود، از مرتکب گناه به هیچ کسی تجاوز نمی­ کند؛ زیرا اینگونه آثار گناه از امور تکوینی و طبیعی نیست که با ژنیتیک از پدر به فرزند منتقل شود. پس مسیحیان بر طبق چه دلیل نقلی و عقلی به این آموزه اعتقاد دارند که با گناه حضرت آدم علیه السلام تمام بنی آدم به گناه آلوده شدند.

پی نوشتها:

[۱]. توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه: حسین توفیقی، ص۵۶.

[۲]. ریچارد بوش و دیگران، ادیان در جهان امروز(جهان مذهبی)، ترجمه: عبدالرحیم گواهی، ص۷۰۵.

[۳]. همان.

نویسنده: حمید رفیعی

محمد پیامبر عرب زبانها

شبهه:

 به دلایل آیات قرآن محمد پیامبر عرب زبانها بوده و پیامبر غیر عرب زبانها نبوده است (ﺳﻮرﻩ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﺀ ، ﺁﯾﻪ ۱۹۵ ، ۱۹۸ ، ۱۹۹)

پاسخ شبهه

در این شبهه ادعا شده که رسالت و دین پیامبر خاتم محدود به اقلیم، سر زمین و قوم عرب بوده و اصولا ایشان ماموریت و رسالت جهانی نداشته اند تا اقوام و ملل دیگر را به دین خود دعوت کند. بنا بر این پیامبر ما ایرانیها همان زرتشت است که قبل از آمدن اسلام دین رسمی ایران بوده است. وجالب این که از خود قرآن بر این ادعا استدلال نموده و به زعم خود مطلب را به اثبات رسانده است!

داوری عقل

ما نخست فارغ از اینکه نظر قرآن نسبت به این مسأله چیست ( که بحث خواهیم کرد). از منظر عقل و خرد عرفی نگاهی به صحت و سقم  این ادعا می افگنیم. آیا معقول خواهد بود که پیامبری صاحب کتاب و شریعت، فقط قوم و طایفه خود را هدایت کند و منحصرا نسبت به سرنوشت آنان حساس باشد. مردم و اقوامی دیگر سرزمین ها را نه تنها دعوت به دین خود نکند (بلکه بقول ایشان توصیه به باقی ماندن بر دیانت و شریعت خودشان بکند؟ آیا چنین چیزی در تاریخ نبوت و دیانت سابقه دارد؟ حتی پیامبرانی که  رسالت و ماموریت آنها محدود به سر زمین و قوم خاصی بوده آیا هیچگاه به مردمان سایر سر زمینها و اقوام دیگر توصیه کرده اند که بر دین خویش باقی بمانند و به دین او نگروند؟ آیا زردشت که به قول ایشان پیامبر پارسیان و پارسی زبانان بوده گرویدن آقوام دیگر مانند عرب یا غیر عرب را به دین خود قبول نداشت و آنها را سفارش به همان بت پرستی می کردند؟ این چگونه پیامبری خواهد بود که در عین ادعای حقانیت دین و رسالت خود و دعوت به آن؛ مردمی را دعوت به ضلالت و بت پرستی کند؟ اگر اینطور باشد که قطعا رسالت و پیامبری (نعوذ بالله) سر از گمراهی و ضلالت در می آورد. زیرا هر پیامبری صاحب کتاب و شریعتی که مبعوث می شود، در واقع بعثت او متضمن این معنا است که او دین و شریعت برتر و کاملتری را از سوی خدا به آدمیان عرضه نموده و در این صورت چگونه ممکن است او خود پیروان ادیان و اقوام دیگر را به دین دیگر غیر از دین که خودش آورده توصیه و دعوت نماید. آیا چنین چیزی را عقل و منطق می پذیرد؟ هرگز؛ زیرا همه پیامبران بزرگ الهی چون حضرت ابراهیم، موسی و عیسی از گرایش همه مردمان و اقوام، به دین و شریعت خود استقبال می نمودند و دست آنها را گرفته و هدایت می کردند این مقتضای طبیعت و فلسفه نبوت و پیامبری و نجات بخشی آن بزرگواران بودند و شما در تاریخ حتی یک مورد را هم پیدا نمی توانید که پیامبری مردم را از گرویدن به دین و شریعت خود مانع شده باشد و آنها را توصیه به باقی ماندن به دینها و کیشهای خود کرده باشند. پس چگونه ممکن است انسانی عاقلی این سخن را در حق خاتم پیامبران و سرور رسولان بگوید؟ به فرموده علامه طباطبائی: اینها( پیامبران صاحب شریعت) اقوامى که اهل زبان خود نبوده اند را نیز دعوت مى کردند، مثلا ابراهیم خلیل با اینکه خود، سریانى زبان بود عرب حجاز را به عمل حج دعوت نمود، و موسى با اینکه عبرى بود، فرعون و قوم او را که قبطى بودند به ایمان به خدا دعوت فرمود، و پیغمبر بزرگوار اسلام هم یهود عبرى زبان و نصارى رومى زبان و غیر ایشان را دعوت فرمود، و هر که از ایشان که ایمان مى آورد ایمانش را مى پذیرفت، همچنین دعوت نوح، که از قرآن کریم، عمومیت دعوت او استفاده مى شود، و همچنین دیگران.[۱]

بنابر اصل این ادعا که هر پیامبری برای همزبانهای خود مبعوث شده از نظر عقل، منطق و تاریخ نبوت به هیچ وجه پذیرفتنی نیست.

حال برای بطلان بیش از پیش این سخن و اندیشه و اثبات جهانی و همگانی بودن شریعت و رسالت پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله)؛  به دلائلی از خود آیات اشاره کرده و به روایات متعددی که در این موضوع وجود دارد نمی پردازیم:

در قرآن کریم آیات فراوانی داریم که به صراحت عمومیت و جهانی بودن رسالت و دین پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله) را اعلام می کند که بعنوان مثال به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم:

اول: آیاتی که خطاب به خود پیامبر می گویند: ما تورا برای  بشارت دادن و انذار کردن همه مردم فرستاده ایم. مانند آیه ذیل:

  1. ما تو را نفرستادیم مگر براى همه مردم جهان در حالى که همگان را به پاداشهاى بزرگ الهى بشارت مى دهى، و از عذاب الهى انذار مى کنى، ولى اکثر مردم از این معنى بی­خبرند.[۲]

این یکی از آیاتی است که به روشنی و صراحت، جهانی بودن دین و رسالت پیامبر اسلام را بیان می کند. و جالب تر اینکه سوره سبا که این آیه در آن قرار دارد از سوره های مکی است که در مکه و اوائل بعثت رسول اکرم نازل شده است. یعنی اینطور نیست که حتی بعضی فکر کرده اند: رسالت پیامبر در آغاز محدود بوده و بعد ایشان تصمیم گرفته باشد دعوتش را جهانی کند. در ذیل این آیه روایات فراوانی وجود دارد که دربخش روایات به بعضی آنها اشاره خواهیم کرد.

  1. بگو اى مردم من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم.[۳]
  2. بگو به عقیده شما بالاترین شهادت، شهادت کیست؟ بگو خداوند بزرگ گواه میان من و شما است (و بهترین دلیل آن این است که) این قرآن را بر من وحى فرستاد (این قرآن به این جهت بر من نازل شده است) که شما را و تمام کسانى را که سخنان من در طول تاریخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها مى رسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناک این مخالفت توجه دهم.[۴]

عبارت «من بلغ» که در این آیه آمده به روشنی بر عمومیت رسالت پیامبر اسلام دلالت دارد، زیرا به این معناست که هرکس در هر زمان و مکان و یا هر ملیت و نژادی، پیام قرآن را دریافت کند مامور به پیروی از آن است.

  1. او کسى است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر تمام ادیان پیروز و غالب گرداند، هر چند مشرکان را خوشایند نباشد.[۵] در این آیه که خدا وعده پیروزی و غلبه دین اسلام بر همه ادیان را داده؛ دلالتی روشنی بر جهانی بودن دین و رسالت پیامبر اسلام بر همه ادیان است.
  2. ما تو را جز براى رحمت جهانیان نفرستادیم.[۶] و آیات مشابه این آیه که می گوید: پر برکت و زوال ناپذیر است خدایى که فرقان را بر بنده اش نازل کرد، تا جهانیان را انذار کند.[۷] این قرآن فقط وسیله تذکر و بیدارى براى همه جهانیان است.[۸]

از مجموع این آیات به روشنی می توان فهمید که شعاع رسالت و دعوت پیامبر اسلام؛ همه انسانهای کره زمین وسراسر گیتی را در بر گرفته و با ندای «قُلْ یا أَیهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُمْ جَمِیعاً»[۹]  همه آدمیان  در سراسر عالم را مخاطب قرار داده و به دین و رسالت خویش فرا می خواند. بلکه رسالت او نه تنها همه آدمیان را در بر می گیرد بلکه جن و انس را شامل می شود زیرا  طبق روایات او رسول ثقلین است. اینکه گفته می شود رسالت او محدود به عرب است از روی جهل و بی خبری نسبت به جایگاه و منزلت نبوت ختمیه و رسول عالمین است. نه چیزی دیگر.

نقد و بررسی دلائل: 

همان طور که گفته شد در این شبهه انحصار رسالت پیامبر اسلام به قوم و سر زمین عرب، مستند به یکسری آیات قرآنی شده است.

  1. یکی از دلایلی که بر این مدعا اقامه شده آیاتی از سوره شعرا است: ﺑِﻠِﺴَﺎﻥٍ ﻋَﺮَﺑِﻲٍّ ﻣُّﺒِﻴﻦٍ* ﻭَﻟَﻮْ ﻧَﺰَّﻟْﻨَﺎﻩُ ﻋَﻠَﻰٰ ﺑَﻌْﺾِ ﺍﻟْﺄَﻋْﺠَﻤِﻴﻦَ* ﻓَﻘَﺮَﺃَﻩُ ﻋَﻠَﻴْﻬِﻢ ﻣَّﺎ ﻛَﺎﻧُﻮﺍ ﺑِﻪِ ﻣُﺆْﻣِﻨِﻴﻦ؛[۱۰] این آیه از طرف مدعی چنین ترجمه شده است: ﻭ ﺁﻥ (ﻗﺮﺁﻥ) ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺼﯿﺢ ﻋﺮﺑﯽ ﺁﻣﺪ  ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﺑﯽ  ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﻧﺎﺯﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ.

اولا اشکالی که بر این شبهه وارد است این است که از کجای آیه به دست می آید که محال است غیر عرب زبان قرآن را که عربی است بفهمد؟ این آیات هرگز چنین نگفته که فهم قرآن برای غیر عرب محال است چه اینکه محال بودن نفهمیدن قرآن عقلا محال است نه اینکه فهمیدن آن محال باشد؛ زیرا امروز به وضوح می بینیم که فهم غیر عربها از قرآن اگر بهتر از عربها نباشد کمتر هم نیست.

ثانیا دو آیه بعدی که در حقیقت می خواهند جمله «بِلِسانٍ عَرَبِی مُبِینٍ» را تعلیل کنند. در نتیجه معنا چنین مى شود: ما آن را به زبان عربى آشکار و واضح الدلاله نازل کردیم، تا بدان ایمان آورند و دیگر تعلل نورزند، به اینکه ما آن را نمى فهمیم و اگر ما آن را به بعضى از افراد غیر عرب نازل مى کردیم، این بهانه برایشان باقى مى ماند و آن را رد نموده به بهانه اینکه مقصود آن را نمى فهمیم، ایمان نمى آوردند.

پس مراد از نزول آن بر بعضى افراد عجمى نزولش به زبان غیر عربى است و این دو آیه و آیه بعدى آن معنایى را مى رساند که آیه«وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آیاتُهُ ءَ أَعْجَمِی وَ عَرَبِی قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ وَ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیهِمْ عَمًى» در مقام افاده آن است.[۱۱]

پس این آیه شریفه نه قرآن را کتاب آسمانی برای عربها معرفی می کند و نه رسالت پیامبر را منحصر در قوم عرب می داند بلکه یک مطلب اجتماعی و ادبی را بازگو کرده است.

  1. دلیل دوم برای اثبات این ادعا آیه« وَ هَذَا کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ مُّصَدِّقُ الَّذِى بَینْ یدَیهِ وَ لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلهَا وَ الَّذِینَ یؤْمِنُونَ بِالاَخِرَهِ یؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلىَ  صَلَاتهِمْ یحُافِظُون»َ. [۱۲] اقامه شده است. «وَ کَذلِکَ أَوْحَینا إِلَیکَ قُرْآناً عَرَبِیا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى  وَ مَنْ حَوْلَها.»[۱۳]

در این آیه به مکّه «امّ القرى» مى گویند به خاطر این است که مکه اصل و آغاز پیدایش تمام خشکیهاى روى زمین است در روایات متعددى مى خوانیم، خشکیهاى زمین از زیر خانه کعبه گسترده شدند و از آن به نام «دحو الارض» (گسترش زمین) یاد شده است. بنابراین (و من حولها = کسانى که پیرامون آن هستند) تمام مردم روى زمین را شامل مى شود.[۱۴]  نه فقط اطراف مکه را تا این شبهه پیش آید که پس محدوده تبلیغ و رسالت پیامبر مکه و اطرافش است.

ثانیا: بر فرض ظهور اولیه این آیات بر محدودیت رسالت و دین محمد(صلی الله علیه و آله)؛  این آیات در برابر صراحت آیات بسیاری که بر عمومیت و جهانی بودن رسالت آن حضرت دلالت می کند. ( که در قسمت اول ذکر شد) هر گز تاب تعارض و مخالفت را ندارد؛ پس در نتیجه مفاد آیات دال بر عمومیت رسالت پیامبر خاتم بخاطر کثرت در عدد و صراحت در دلالت، قطعا مقدم بر آیات دیگر است.  بنابر این ما در مقام داوری نسبت به این مساله باید مجموع آیات قرآن را در نظر گرفته و به نتیجه گیری بپردازیم نه اینکه برخی از آیات را که موافق پیش فرض ها و تصورات خویش می بینیم گزینش کنیم و بقیه را نا دیده بنگاریم. و بقول قرآن کریم: َ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْض.[۱۵] نباشیم. [۱۶]

بنابر استدلال پرسشگر که گفته عربهای ایران هم به دلیل اینکه از حوالی مکه نیست، نباید از دین اسلام پیروی کنند بنابر نظر خود پرسشگر مبتلا به اشکالاتی می‌شود. زیراشبهه‌گر مدعی است که هرکسی باید از پیامبری پیروی کند که همزبان او باشد از طرف دیگر می گوید که عربهای ایران نباید از پیامبر اسلام پیروی کرده بلکه از زردشتی که اصلا عربی نمی دانسته پیروی کنند. این تناقض قابل پاسخ نیست. ثانیا بسیاری از کشورهای های عرب آنگونه که شبهه گر از آیه فهمیده از حوالی مکه نیست پس تکلیف آنان چه می شود؟ آیا پیامبر آنان کیست و از چه دینی باید پیروی کنند؟

  1. دلیل سوم که آیه ۱۳۰ سوره انعام است« ﻳَﺎ ﻣَﻌْﺸَﺮَ ﺍﻟْﺠِﻦِّ ﻭَﺍﻟْﺈِﻧﺲِ ﺃَﻟَﻢْ ﻳَﺄْﺗِﻜُﻢْ ﺭُﺳُﻞٌ ﻣِّﻨﻜُﻢْ ﻳَﻘُﺼُّﻮﻥ…» هیچ رابطه ای با موضوع نداشته و کمترین دلالتی بر این ادعا ندارد.
  2. دلیل چهارمی که از آیه ۳ سوره فصلت«ﻛِﺘَﺎﺏٌ ﻓُﺼِّﻠَﺖْ ﺁﻳَﺎﺗُﻪُ ﻗُﺮْﺁﻧًﺎ ﻋَﺮَﺑِﻴًّﺎ ﻟِّﻘَﻮْﻡٍ ﻳَﻌْﻠَﻤُﻮﻥ» استفاده شده نیز بر این ادعا دلالت ندارد؛ بلکه این آیه می فرماید: کتابى که آیاتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو کرده، و با عربی فصیح براى جمعیتى که آگاهند بسیار گویا است!

مراد از تفصیل آیات قرآن این است که ابعاض و اجزاى آن را از یکدیگر جدا و متمایز کند، به اینکه آن را آن قدر نازل و در خور فهم شنونده کند که شنونده عارف به اسلوب هاى کلام بتواند معانى آن را بفهمد و مقاصدش را تعقل کند، هم چنان که آیه«کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ» [۱۷] به آن اشاره دارد.

و جمله«قُرْآناً عَرَبِیا لِقَوْمٍ یعْلَمُونَ» درست است که می فرماید قرآن به زبان عربی نازل شده و این قرآن عربی که آیاتش مفصل شده براى مردمى که معانى آن را مى دانند ولی لازمه آن این نیست که با عموم دعوت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله) منافات داشته باشد؛ زیرا دعوت آن جناب با وجود اینکه جهانى بوده و لیکن مرحله به مرحله صورت مى گرفته، اولین دعوتى که کرد دعوت مردم در مراسم حج بود که با انکار شدید مشرکین مواجه شد. آن گاه از آن به بعد مدتى به طور سرى و پنهانى دعوت کرد، و در مرحله سوم مامور شد عشیره و نزدیکان خود را دعوت کند، هم چنان که آیه شریفه«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» بدان اشاره دارد. و در مرحله چهارم مامور شد همه قومش را دعوت کند، هم چنان که آیه«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ»[۱۸]  به آن اشاره دارد. و در مرحله پنجم، مامور شد به دعوت عموم مردم که آیه «قُلْ یا أَیهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُمْ جَمِیعاً”[۱۹] و نیز آیه «وَ أُوحِی إِلَی هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ»[۲۰]  به آن اشاره دارند.

علاوه بر این، این معنا از مسلمات تاریخ است که یکى از گروندگان به آن جناب سلمان فارسى است که ایرانى بوده، یکى دیگر بلال بوده که اهل حبشه بوده است و یکى صهیب بوده که اهل روم آن روز بوده. و نیز این هم مسلم است که آن جناب یهودیان را هم دعوت مى کرده و وقایعى که بین آن جناب و یهودیان اتفاق افتاده معروف است. و نیز این مسلم است که آن جناب به پادشاهان ایران، مصر، حبشه، و روم نامه نوشته و همه را به اسلام دعوت کرده، همه این شواهد دلالت دارد بر اینکه دعوت آن جناب جهانى و عمومى بوده است.[۲۱]

پی نوشتها

[۱] . طباطبائی، المیزان، ترجمه: محمد باقر موسوی همدانی، ج۱۲، ص۱۹، انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۷۴، چاپ: پنجم.

[۲] . وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا کَافَّهً لِلنَّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ. سبا ، ۲۶

[۳] . قُلْ یا أَیهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُمْ جَمِیعاً. اعراف، ۱۵۸٫

[۴] .قُلْ أَی شَی‏ءٍ أَکْبَرُ شَهادَهً قُلِ اللَّهُ شَهِیدٌ بَینِی وَ بَینَکُمْ وَ أُوحِی إِلَی هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ. انعام ، ۱۹٫

[۵] . هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُو. توبه ، ۳۳٫

[۶] . وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعالَمِینَ. انبیا، ۱۰۷٫

[۷] . فرقان،۱٫

[۸] . ص، ۸۷؛ قلم، ۵۷؛ تکویر،۲۷٫

[۹] . اعراف، ۱۵۸٫

[۱۰] . شعراء، ۱۹۵، ۱۹۸ و۱۹۹٫

[۱۱] . محمد حسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، ج۱۵، ص۴۵۵، ترجمه: موسوی همدانی، قم،  ‏دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، ۱۳۷۴ش.

[۱۲] . انعام، ۹۲٫

[۱۳] . شوری، ۷٫

[۱۴] . مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۱، ص۶۲۲، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۲، سیزدهم.

[۱۵] . نساء، ۱۵۰٫

[۱۶] . جعفر سبحانی، مفاهیم القرآن، ج۳، ص۶۴، بینا، بیجا، بیتا.

[۱۷] . هود، ۱٫

[۱۸] . حال به آنچه مامور شده‏اى قیام کن و از مشرکین روى برتاب. سوره حجر، آیه ۹۴٫

[۱۹] . بگو هان اى مردم به درستى من فرستاده خدا به سوى همگى شمایم. سوره اعراف، آیه ۱۵۸٫

[۲۰] . این قرآن بر من نازل شده تا شما را و هر کس را که پیام من به او برسد انذار کنم. سوره انعام، آیه ۱۹٫

[۲۱] .  ترجمه المیزان، ج‏۱۷، ص: ۵۴۵ -۵۴۶٫

نویسنده: محمد ظاهر نصیری

احکام زکات

پیشگفتار

آن هنگام که آیه زکات بر پیام آور وحی صلی الله علیه و آله نازل شد، به منادی فرمان داد تا میان مسلمانان ندا برآورد:

«أیّها المسلمون! زَکّوا أموالَکُم تُقبَلَ صَلَواتُکُم»( وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳٫)

«ای مسلمانان! زکات داراییهای خویش را بدهید تا نمازتان پذیره حق شود.»

این ندا، ندایی وحیانی بود بر ارزش و اهمیت زکات و همه آنچه مربوط به آن است در عرض زمین و در طول زمان.

آنچه ما در پی آورده ایم، احکام زکات طبق فتاوا و نظریات مرجع کم نظیر شیعه و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، حضرت امام خمینی قدس سره است تا ما نیز بتوانیم به ندای آن وحیانی مرد لبیکی گفته باشیم.

چون هدفمان آشناییِ بیش تر با احکام زکات و دریافت کلی از آن بوده است و می خواسته ایم دراز دامن هم سخن نگفته باشیم، از یادکردِ فتاوا و نظریات مراجع بزرگوار دیگر پرهیخته ایم.

از این رو هر مقلّدی برای عمل به احکام زکات، نه فقط شایسته که بایسته است به فتاوا و نظریات مرجع تقلید خویش نیز مراجعه کند و سپس آنها را به کار گیرد.

موارد وجوب زکات

زکات بر نُه چیز واجب است:

اول: گندم؛

دوم: جو؛

سوم: خرما؛

چهارم: کشمش؛

پنجم: طلا؛

ششم: نقره؛

هفتم: شتر؛

هشتم: گاو؛

نهم: گوسفند.

اگر کسی مالک یکی از این نُه چیز باشد، با شرایطی که بعدا گفته می شود، باید مقداری را که معین شده به یکی از مصرفهایی که دستور داده اند برساند. (توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۳)

تذکر: سُلْت که دانه ای است به نرمی گندم و خاصیت جو دارد خمس ندارد، ولی عَلْس که مثل گندم است و خوراک مردمان صنعا می باشد زکاتش بنا بر احتیاط واجب باید داده شود.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۴)

شرایط وجوب زکات

شرایط واجب شدن زکات بر دو نوعند:

الف) شرایط زکات دهندگان

کسانی که زکات بر آنان واجب است باید دارای شرایط زیر باشند:

  1. بلوغ

بنابر این، بر افراد نابالغ زکات واجب نیست، و در مواردی که گذشتِ یک سال در پرداخت زکات شرط است، بلوغ از آغاز سال معتبر است، و در غیر آن موارد، انسان باید قبل از زمان تعلق گرفتن زکات بالغ باشد.(تحریرالوسیله، ج ۱، ص ۳۱۲)

یادسپاری: اگر مالک گاو و گوسفند و شتر و طلا و نقره در بین سال بالغ شود، زکات بر او واجب نیست.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۷)

  1. عقل

پس زکات بر کسی که مجنون است واجب نیست، و در مواردی که گذشتِ سال در پرداخت زکات شرط است باید در تمام سال عاقل باشد؛ و در غیر آن موارد، قبل از زمان تعلق زکات، داشتن عقل معتبر است.(تحریرالوسیله، ج ۱، ص ۳۱۲)

  1. آزادی

بنابر این، بر کسی که بنده دیگری است زکات واجب نیست؛ اگر چه مالک شدن «بنده» را قبول داشته باشیم. (تحریرالوسیله، ج ۱، ص ۳۱۲)

  1. مالکیت

پس بر مالی که بخشیده یا قرض داده شده، زکات واجب نیست، مگر بعد از پس گرفتن آنها. همچنین در مالی که وصیت شده، زکات واجب نیست؛ مگر بعد از فوت وصیت کننده و قبول وصیت از سوی وصیت شونده؛ زیرا قبول وصیت در تحقق ملک برای شخصی که برایش وصیت شده بنا بر اقوا معتبر است.(تحریرالوسیله، ج ۱، ص ۳۱۲)

  1. امکان تصرف کامل در مال

بنابر این در مال وقفی ـ اگر چه وقف خاص باشد ـ و اموال رهنی و مالی که به سرقت رفته، یا در زمین پنهان است و جای آن فراموش شده، یا گم شده است و همچنین مالی که در دریا افتاده و یا از غایبی به ارث رسیده و هنوز به دست وی یا وکیلش نرسیده و یا در مال قرضی، اگر چه امکان دریافت آن از بدهکار باشد، زکات واجب نیست.(تحریرالوسیله، ج ۱، ص ۳۱۳)

زکات در صورتی واجب می شود که مال به مقدار نصاب که بعدا گفته می شود برسد و مالک آن بالغ و عاقل و آزاد باشد و بتواند در آن مال تصرف کند.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۵)

یادسپاری: در مواردی که گذشتِ سال در پرداخت زکات شرط است باید امکان تصرف کامل در تمام دوازده ماه باشد.

بنابر این، اگر امکان تصرف کامل در بین سال پیدا شود و سپس [بعد از مدتی] از بین برود، آن سال به حساب نمی آید و احتیاج به سال جدید دارد. در آن مواردی که گذشتن سال معتبر نیست، امکان تصرف کامل در زمان تعلق زکات محل تأمل و اشکال است، اگر چه اقوا آن است که آن را معتبر بدانیم.(تحریرالوسیله ج ۱، ص ۳۱۳، م ۳)

ب) شرایط موارد زکات

اول: شرایط زکات غلات

برای زکات غلات (گندم، جو، خرما و کشمش) دو شرط وجود دارد:

  1. مالک بودن زراعت ـ اگر از زراعت است ـ یا انتقال زراعت یا محصول (با درخت یا بدون آن) در ملک شخص، قبل از تعلق زکات.(تحریرالوسیله، ج ۱، ص ۳۲۶)
  2. رسیدن به مقدار نصاب. زکات گندم و جو و خرما و کشمش وقتی واجب می شود که به مقدار نصاب برسند و نصاب آنها ۲۸۸ من تبریز و ۴۵ مثقال کم است که ۲۰۷/۸۴۷ کیلو گرم می شود.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۶۴)

یادسپاری: زکات گندم و جو وقتی واجب می شود که به آنها گندم و جو گفته شود. و زکات کشمش بنابر احتیاط وقتی واجب می شود که غوره است و موقعی هم که خرما قدری خشک شد که به آن تمر می گویند زکات آن واجب می شود، ولی وقت دادن زکات در گندم و جو موقع خرمن شدن و جدا کردن کاه آنها و در خرما و کشمش موقعی است که خشک شده باشند.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۸)

دوم: شرایط زکات طلا و نقره

برای زکات طلا و نقره سه شرط وجود دارد:

  1. مسکوک بودن.

زکات طلا و نقره در صورتی واجب می شود که آن را سکه زده باشند و معامله با آن رواج داشته باشد، و اگر سکه آن از بین هم رفته باشد، باید زکات آن را بدهند.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۹۹)

یادسپاری: طلا و نقره سکه داری که زنها برای زینت به کار می برند، زکات ندارد.(توضیح المسائل، مسئله ۱۹۰۰)

  1. گذشتِ سال.

بعد از آنکه انسان دوازده ماه مالکِ… طلا و نقره بود باید زکات آن را بدهد، ولی از اول ماه دوازدهم نمی تواند طوری در مال تصرف کند که مال از بین برود و اگر تصرف کند ضامن است، و چنانچه در ماه دوازدهم بدون اختیارِ او بعضی از شرطهای زکات از بین برود زکات بر او واجب نیست.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۶)

  1. رسیدن به مقدار نصاب.

زکات طلا و نقره وقتی واجب می شود که به مقدار نصاب برسند.

نصاب طلا: طلا دو نصاب دارد. نصاب اول آن بیست مثقال شرعی است که هر مثقال آن ۱۸ نخود است. پس وقتی طلا به بیست مثقال شرعی که پانزده مثقال معمولی است برسد، اگر شرایط دیگر را هم که گفته شده داشته باشد، انسان باید چهل یک آن را که نُه نخود می شود از بابت زکات بدهد و اگر به این مقدار نرسد زکات آن واجب نیست.

نصاب دوم آن چهار مثقال شرعی است که سه مثقال معمولی می شود؛ یعنی اگر سه مثقال به پانزده مثقال اضافه شود؛ باید زکات تمام ۱۸ مثقال را از قرار چهل یک بدهد و زیادی آن زکات ندارد. همچنین است هر چه بالا رود؛ یعنی اگر سه مثقال اضافه شود، باید زکات تمام آنها را بدهد و اگر کم تر اضافه شود مقداری که اضافه شده زکات ندارد.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۹۶)

نصاب نقره: نقره دو نصاب دارد: نصاب اول آن ۱۰۵ مثقال معمولی است که اگر نقره به ۱۰۵ مثقال برسد و شرایط دیگر را هم که گفته شد داشته باشد، انسان باید چهل یک آن را که ۲ مثقال و ۱۵ نخود است از بابت زکات بدهد و اگر به این مقدار نرسد زکات آن واجب نیست.

نصاب دوم آن ۲۱ مثقال است؛ یعنی اگر ۲۱ مثقال به ۱۰۵ مثقال اضافه شود، باید زکات تمام ۱۲۶ مثقال را به طوری که گفته شد بدهد. و اگر کمتر از ۲۱ مثقال اضافه شود، فقط باید زکات ۱۰۵ مثقال آن را بدهد و زیادی آن زکات ندارد. همچنین است هر چه بالا رود؛ یعنی اگر ۲۱ مثقال اضافه شود، باید زکات تمام آنها را بدهد، و اگر کم تر اضافه شود مقداری که اضافه شده و کم تر از ۲۱ مثقال است زکات ندارد.

بنابر این اگر انسان چهل یک هر چه طلا و نقره دارد را بدهد، زکاتی را که بر او واجب بوده داده و گاهی هم بیش تر از مقدار واجب داده است؛ مثلاً کسی که ۱۱۰ مثقال نقره دارد، اگر چهل یک آن را بدهد، زکات ۱۰۵ مثقال آن را که واجب بوده داده و مقداری هم برای ۵ مثقال آن داده که واجب نبوده است.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۹۷)

سوم: شرایط زکات دام

برای زکات دام (شتر و گاو و گوسفند) چهار شرط وجود دارد:

  1. گذشتِ سال

بعد از آن که انسان دوازده ماه مالک گاو و گوسفند و شتر… بود باید زکات آن را بدهد. ولی از اول ماه دوازدهم نمی تواند طوری در مال تصرف کند که مال از بین برود و اگر تصرف کند ضامن است. و چنانچه در ماه دوازدهم بدون اختیارِ او، بعضی از شرطهای زکات از بین برود زکات بر او واجب نیست.(توضیح المسائل، مسئله ۱۸۵۶)

  1. چریدن

یعنی آن که دام در تمام سال از علف بیابان بچرد؛ پس اگر تمام سال یا مقداری از آن را از علف چیده شده، یا از زراعتی که ملک مالک یا ملک کس دیگر است بچرد زکات ندارد.

ولی اگر در تمام سال یک روز یا دو روز از علف مالک بخورد، بنابر احتیاط زکات آن واجب می باشد.با استفاده از: (توضیح المسائل، مسئله ۱۹۰۸)

  1. بی کار بودن حیوان

یعنی آن که حیوان در تمام سال بی کار باشد و اگر در تمام سال یکی دو روز کار کرده باشد، زکات آن واجب است.با استفاده از: (توضیح المسائل، مسئله ۱۹۰۸)

  1. رسیدن به مقدار نصاب

زکات شتر و گاو و گوسفند وقتی واجب می شود که تعداد آنها به حد نصاب برسند که در زیر به آنها اشاره می کنیم.

نصاب شتر

 شتر دوازده نصاب دارد:

اول. پنج شتر و زکات آن یک گوسفند است و تا شماره شتر به این مقدار نرسد زکات ندارد؛

دوم. ده شتر و زکات آن دو گوسفند است؛

سوم. پانزده شتر و زکات آن سه گوسفند است؛

چهارم. بیست شتر و زکات آن چهار گوسفند است؛

پنجم. بیست و پنج شتر و زکات آن پنج گوسفند است؛

ششم. بیست و شش شتر و زکات آن یک شتر است که داخل سال دوم شده باشد؛

هفتم. سی و شش شتر و زکات آن یک شتر است که داخل سال سوم شده باشد؛

هشتم. چهل و شش شتر و زکات آن یک شتر است که داخل سال چهارم شده باشد؛

نهم: شصت و یک شتر و زکات آن یک شتر است که داخل سال پنجم شده باشد؛

دهم: هفتاد و شش شتر و زکات آن دو شتر است که داخل سال سوم شده باشد؛

یازدهم: نود و یک شتر و زکات آن دو شتر است که داخل سال چهارم شده باشد؛

دوازدهم: صد و بیست و یک شتر و بالاتر از آن است که باید یا چهل تا چهل تا حساب کند و برای هر چهل تا یک شتر بدهد که داخل سال سوم شده باشد، یا پنجاه تا پنجاه تا حساب کند و برای هر پنجاه تا یک شتر بدهد که داخل سال چهارم شده باشد و یا با چهل و پنجاه حساب کند ولی در هر صورت باید طوری حساب کند که چیزی باقی نماند؛ یا اگر چیزی باقی می ماند، از نُه تا بیش تر نباشد؛ مثلاً اگر ۱۴۰ شتر دارد، باید برای صد تا، دو شتر که داخل سال چهارم شده و برای چهل تا، یک شتر ماده ای که داخل سال سوم شده باشد، بدهد.

یادسپاری: زکات مابین دو نصاب واجب نیست؛ پس اگر شماره شترهایی که دارد از نصاب اول که پنج است بگذرد، تا به نصاب دوم که ده تا است نرسیده فقط باید زکات پنج تای آن را بدهد، و همچنین است در نصابهای بعد.(توضیح المسائل، مسئله ۱۹۱۱)

اگر انسان برای شتر و گاو و گوسفند خود چراگاهی را که کسی نکاشته بخرد، یا اجاره کند، یا برای چراندن در آن باج بدهد، باید زکات را بدهد.(توضیح المسائل، مسئله ۱۹۰۹)

نصاب گاو

 گاو دو نصاب دارد. نصاب اول آن، سی تا است که وقتی شماره گاو به سی رسید، اگر شرایطی را که گفته شد داشته باشد، انسان باید یک گوساله که داخل سال دوم شده را از بابت زکات بدهد.

نصاب دوم آن چهل است و زکات آن یک گوساله ماده است که داخل سال سوم شده باشد.

زکات مابین سی و چهل واجب نیست؛ مثلاً کسی که سی و نه گاو دارد فقط باید زکات سی تای آنها را بدهد.

نیز اگر از چهل گاو زیادتر داشته باشد تا به شصت نرسیده، فقط باید زکات چهل تای آن را بدهد. و بعد از آنکه به شصت رسید، چون دو برابر نصاب اول را دارد، باید دو گوساله که داخل سال دوم شده باشد بدهد.

همچنین هر چه بالا رود، باید آن را به دستوری که گفته شد بدهد؛ ولی باید طوری حساب کند که چیزی باقی نماند، یا اگر چیزی باقی می ماند از نُه تا بیش تر نباشد؛ مثلاً اگر هفتاد گاو دارد باید به حساب سی و چهل حساب کند و برای سی تای آن زکات سی تا و برای چهل تای آن زکات چهل تا را بدهد؛ چون اگر به حساب سی تا حساب کند ده تا زکات نداده می ماند.(توضیح المسائل، مسئله ۱۹۱۲)

نصاب گوسفند

گوسفند پنج نصاب دارد:

اول: چهل و زکات آن یک گوسفند است و تا گوسفند به چهل نرسد زکات ندارد؛

دوم: صد و بیست و یک و زکات آن دو گوسفند است؛

سوم: دویست و یک و زکات آن سه گوسفند است؛

چهارم: سیصد و یک و زکات آن بنابر احتیاط واجب چهار گوسفند است؛

پنجم: چهارصد و بالاتر که باید آنها را صد تا صد تا حساب کند و برای هر صد تا یک گوسفند بدهد.

لازم نیست زکات را از خود گوسفندها بدهد، بلکه اگر گوسفند دیگری بدهد، یا مطابق قیمت گوسفند پول بدهد کافی است. ولی اگر بخواهد جنس دیگر بدهد، در صورتی بی اشکال است که برای فقرا بهتر باشد؛ اگر چه لازم نیست.(توضیح المسائل، مسئله ۱۹۱۳)

یادسپاری: زکات مابین دو نصاب واجب نیست؛ پس اگر شماره گوسفندهای کسی از نصاب اول که چهل است بیش تر باشد تا به نصاب دوم که صد و بیست و یک است نرسیده، فقط باید زکات چهل تای آن را بدهد و زیادی آن زکات ندارد و همچنین است در نصابهای بعد.توضیح المسائل، (مسئله ۱۹۱۴)

مصرف زکات

انسان می تواند زکات را در هشت مورد مصرف کند:

اول: فقیر. و آن کسی است که مخارج سال خود و عیالاتش را ندارد، و کسی که صنعت یا ملک یا سرمایه ای دارد که می تواند مخارج سال خود را بگذراند فقیر نیست.

دوم: مسکین. و آن کسی است که از فقیر سخت تر می گذراند.

سوم: کسی که از طرف امام علیه السلام یا نایب امام مأمور است که زکات را جمع و نگهداری نماید و به حساب آن رسیدگی کند و آن را به امام علیه السلام یا نایب امام یا فقرا برساند.

چهارم: کافرهایی که اگر زکات به آنان بدهند به دین اسلام مایل می شوند، یا در جنگ به مسلمانان کمک می کنند.

پنجم: خریداری بنده ها و آزاد کردن آنان.

ششم: بدهکاری که نمی تواند قرض خود را بدهد.

هفتم: سبیل الله. یعنی کاری که مانند ساختن مسجد منفعت عمومی دینی دارد، یا مثل ساختن پل و اصلاح راه که نفعش به عموم مسلمانان می رسد و آنچه برای اسلام نفع داشته باشد.

هشتم: ابن السبیل. یعنی مسافری که در سفر درمانده شده است.(توضیح المسائل، م ۱۹۲۵)

توضیحات

  1. احتیاط واجب آن است که فقیر و مسکین بیش تر از مخارج سال خود و عیالاتش را از زکات نگیرد؛ و اگر مقداری پول یا جنس دارد، فقط به اندازه کسری مخارج یک سالش زکات بگیرد.(توضیح المسائل، م ۱۹۲۶)
  2. صنعتگر یا مالک یا تاجری که درآمد او از مخارج سالش کم تر است، می تواند برای کسری مخارجش زکات بگیرد؛ و لازم نیست ابزار کار یا ملک یا سرمایه خود را به مصرف مخارج برساند.(توضیح المسائل، م ۱۹۲۸)
  3. چیزی را که انسان بابت زکات به فقیر می دهد لازم نیست به او بگوید که زکات است. بلکه اگر فقیر خجالت بکشد، مستحب است به طوری که دروغ نشود به اسم پیشکش بدهد؛ ولی باید قصد زکات نماید.(توضیح المسائل، م ۱۹۳۵)
  4. کسی که بدهکار است و نمی تواند بدهی خود را بدهد، اگر چه مخارج سال خود را داشته باشد، می تواند برای دادن قرض خود زکات بگیرد. ولی باید مالی را که قرض کرده در معصیت خرج نکرده باشد، یا اگر در معصیت خرج کرده، از آن معصیت توبه کرده باشد؛ که در این صورت از سهم فقرا می شود به او داد.(توضیح المسائل، م ۱۹۳۷)
  5. مسافری که خرجی او تمام شده، یا مَرکبش از کار افتاده، چنانچه سفر او سفر معصیت نباشد و نتواند با قرض کردن یا فروختن چیزی خود را به مقصد برساند، اگر چه در وطن خود فقیر نباشد می تواند زکات بگیرد.

ولی اگر بتواند در جای دیگر با قرض کردن یا فروختن چیزی مخارج سفر خود را فراهم کند، فقط به مقداری که به آنجا برسد می تواند زکات بگیرد.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۰)

شرایط مستحقان زکات

مستحقان یا گیرندگان زکات باید واجد شرایط زیر باشند:

اول: کسی که زکات می گیرد باید شیعه دوازده امامی باشد و اگر از راه شرعی شیعه بودن کسی ثابت شود و به او زکات بدهد و زکات تلف شود بعد معلوم شود شیعه نبوده لازم نیست دوباره زکات بدهد.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۲)

دوم: به کسی که معصیت کبیره را آشکارا به جا می آورد، احتیاط واجب آن است که زکات ندهند.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۶)

سوم: انسان نمی تواند مخارج کسانی را که مثل اولاد خرجشان بر او واجب است از زکات بدهد، ولی دیگران می توانند به آنان زکات بدهند.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۸)

چهارم: سید نمی تواند از غیر سید زکات بگیرد، ولی اگر خمس و سایر وجوهات کفایت مخارج او را نکند و از گرفتن زکات ناچار باشد، می تواند از غیر سید زکات بگیرد. ولی احتیاط واجب آن است که اگر ممکن باشد فقط به مقداری که برای مخارج روزانه اش ناچار است، بگیرد.(توضیح المسائل، م ۱۹۵۵)

یادآوری

  1. به فقیری که گدایی می کند می شود زکات داد، ولی به کسی که زکات را در معصیت مصرف می کند، نمی شود زکات داد.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۵)
  2. اگر انسان زکات را به پسرش بدهد که خرج زن و نوکر و کُلفت خود نماید، اشکال ندارد.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۹)
  3. به کسی که بدهکار است و نمی تواند بدهی خود را بدهد، اگر چه مخارج او بر انسان واجب باشد می شود زکات داد.

ولی اگر زن برای خرجی خودش قرض کرده باشد شوهر نمی تواند بدهی او را از زکات بدهد، بلکه اگر کس دیگری هم که مخارج او بر انسان واجب است برای خرجی خود قرض کند احتیاط واجب آن است که بدهی او را از زکات ندهد.(توضیح المسائل، م ۱۹۴۷)

  1. اگر پسر به کتابهای علمی دینی احتیاج داشته باشد، پدر می تواند برای خریدن آنها به او زکات بدهد.(توضیح المسائل، م ۱۹۵۰)
  2. پدر می تواند به پسرش زکات بدهد که برای خود زن بگیرد؛ پسر هم می تواند برای آنکه پدرش زند بگیرد زکات خود را به او بدهد.(توضیح المسائل، م ۱۹۵۱)
  3. به کسی که معلوم نیست سید است یا نه، می شود زکات داد. (توضیح المسائل، م ۱۹۵۶)

زمان پرداخت زکات

  1. موقعی که گندم و جو را از کاه جدا می کنند و موقع خشک شدن خرما و انگور، انسان باید زکات آنها را به فقیر بدهد؛ یا از مال خود جدا کند.

زکات طلا و نقره و گاو و گوسفند و شتر را بعد از تمام شدن ماه دوازدهم باید به فقیر بدهد، یا از مال خود جدا نماید. ولی بعد از جدا کردن اگر منتظر فقیر معیّنی باشد، یا بخواهد به فقیری بدهد که از جهتی برتری دارد می تواند زکات را به انتظار او و لو تا چند ماه نگه دارد.توضیح المسائل، م ۱۹۶۱

  1. بعد از جدا کردن زکات لازم نیست فورا آن را به مستحق بدهد، ولی اگر به کسی که می شود زکات داد دسترسی دارد احتیاط مستحب آن است که دادن زکات را تأخیر نیندازد.(توضیح المسائل، م ۱۹۶۲)
  2. کسی که می تواند زکات را به مستحق برساند، اگر ندهد و به واسطه کوتاهی او از بین برود، باید عوض آن را بدهد.(توضیح المسائل، م ۱۹۶۳)
  3. کسی که می تواند زکات را به مستحق برساند، اگر زکات را ندهد و بدون آنکه در نگهداری آن کوتاهی کند از بین برود، چنانچه دادن زکات را به قدری تأخیر انداخته که نمی گویند فورا داده است، باید عوض آن را بدهد و اگر به این مقدار تأخیر نینداخته، مثلاً دو سه ساعت تأخیر انداخته و در همان دو سه ساعت تلف شده، در صورتی که مستحق حاضر نبوده چیزی بر او واجب نیست و اگر مستحق حاضر بوده، بنا بر احتیاط واجب باید عوض آن را بدهد.(توضیح المسائل، م ۱۹۶۴)

نیت زکات

انسان باید زکات را به قصد قربت؛ یعنی برای انجام فرمان خداوند عالم بدهد و در نیت معین کند که آنچه را می دهد زکات مال است، یا زکات فطره؛ ولی اگر مثلاً زکات گندم و جو بر او واجب باشد، لازم نیست معین کند چیزی را که می دهد زکات گندم است یا زکات جو.(توضیح المسائل، م ۱۹۵۷)

گرفتن وکیل برای پرداخت زکات

اگر کسی را وکیل کند که زکات مال او را بدهد، چنانچه وکیل وقتی که زکات را به فقیر می دهد، از طرف مالک نیّت زکات کند کافی است.(توضیح المسائل، م ۱۹۵۹)

پولی را که برای وجوه شرعیه جدا و تعیین شده جآیاج می توان آن را مصرف نمود یا با پول دیگری عوض کرد؟

باسمه تعالی ـ مانع ندارد و به جدا کردن تعیین نمی شود، مگر در زکات که با جدا کردن متعین می شود و نباید در آن تصرف کرد.(استفتائات، ج ۱، ص ۳۴۴، س ۱۶)

چهل حدیث از امام حسن مجتبی علیه السلام

 ۱- پاکدامنى

قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى (عَلَیْهِ السَّلام) :

یَا ابْنَ آدْم! عَفِّ عَنِ مَحارِمِ اللّهِ تَکُنْ عابِداً، وَ ارْضِ بِما قَسَّمَ اللّهُ سُبْحانَهُ لَکَ تَکُنْ غَنِیّاً، وَ أحْسِنْ جَوارَ مَنْ جاوَرَکَ تَکُنْ مُسْلِماً، وَ صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحبُّ أنْ یُصاحِبُوکَ بِهِ تَکُنْ عَدْلاً.(۱)

امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: اى فرزند آدم! نسبت به محرّمات الهى عفیف و پاکدامن باش تا عابد و بنده خدا باشى. راضى باش بر آنچه که خداوند سبحان برایت تقسیم و مقدّر نموده است، تا همیشه غنى و بى نیاز باشى. نسبت به همسایگان، دوستان و همنشینان خود نیکى و احسان نما تا مسلمان محسوب شوى. با افراد (مختلف) آنچنان بر خورد کن که انتظار دارى دیگران همانگونه با تو بر خورد نمایند.

۲ـ امامت

قالَ(علیه السلام): وَ نَحْنُ رَیْحانَتا رَسُولِ اللّهِ، وَ سَیِّدا شَبابِ أهْلِ الْجَنّهِ، فَلَعَنَ اللّهُ مَنْ یَتَقَدَّمُ، اَوْ یُقَدِّمُ عَلَیْنا اَحَداً.(۲)

امام حسن مجتبی (علیه السلام) به دنباله وصیّتش در حضور جمعى از أصحاب فرمود: و ما دو نفر ـ یعنى حضرت و برادرش امام حسین (علیه السلام) ـ ریحانه رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم) و دو سرور جوانان اهل بهشت هستیم، پس خدا لعنت کند کسى را که بر ما پیشقدم شود یا دیگرى را بر ما مقدّم دارد.

۳ـ دوستى اهل البیت

قالَ(علیه السلام): وَ إنّ حُبَّنا لَیُساقِطُ الذُّنُوبَ مِنْ بَنى آدَم، کَما یُساقِطُ الرّیحُ الْوَرَقَ مِنَ الشَّجَرِ.(۳)

فرمود: همانا محبّت و دوستى با ما (اهل بیت رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) سبب ریزش گناهان ـ از نامه اعمال ـ مى شود، همان طورى که وزش باد، برگ درختان را مى ریزد.

۴ـ شهادت امام على (علیه السلام)

قالَ(علیه السلام): لَقَدْ فارَقَکُمْ رَجُلٌ بِالاْمْسِ لَمْ یَسبِقْهُ الاْوَّلُونَ، وَ لا یُدْرِکُهُ أَلاْخِرُونَ.(۴)

پس از شهادت پدرش امیرالمؤمنین علىّ (علیه السلام)، در جمع اصحاب فرمود: شخصى از میان شماها رفت که در گذشته مانند او نیامده است، و کسى در آینده نمى تواند هم تراز او قرار گیرد.

۵ـ قرائت قرآن

قالَ(علیه السلام): مَنْ قَرَءَ الْقُرْآنَ کانَتْ لَهُ دَعْوَهٌ مُجابَهٌ، إمّا مُعَجَّلهٌ وَإمّا مُؤجَلَّهٌ.(۵)

فرمود: کسى که قرآن را ـ با دقّت ـ قرائت نماید، در پایان آن ـ اگر مصلحت باشد ـ دعایش سریع مستجاب خواهد شد ـ و اگر مصلحت نباشد ـ در آینده مستجاب مى گردد.

۶ـ ویژگى قرآن

قالَ(علیه السلام): إنّ هذَا الْقُرْآنَ فیهِ مَصابیحُ النُّورِ وَشِفاءُ الصُّدُورِ.(۶)

فرمود: همانا در این قرآن چراغ هاى هدایت به سوى نور و سعادت موجود است و این قرآن شفاى دل ها و سینه ها است.

۷ـ دورى از آتش جهنم

قالَ(علیه السلام): مَنَ صَلّى، فَجَلَسَ فى مُصَلاّه إلى طُلُوعِ الشّمسِ کانَ لَهُ سَتْراً مِنَ النّارِ.(۷)

فرمود: هر که نماز ـ صبح ـ را به خواند و در جایگاه خود بنشیند تا خورشید طلوع کند، برایش پوششى از آتش خواهد بود.

۸ـ اهمیت ماه رمضان

قالَ(علیه السلام):إنَّ اللّهَ جَعَلَ شَهْرَ رَمَضانَ مِضْماراً لِخَلْقِهِ، فَیَسْتَبِقُونَ فیهِ بِطاعَتِهِ إِلى مَرْضاتِهِ، فَسَبَقَ قَوْمٌ فَفَازُوا، وَقَصَّرَ آخَرُونَ فَخابُوا.(۸)

فرمود: خداوند متعال ماه رمضان را براى بندگان خود میدان مسابقه قرار داد. پس عدّه اى در آن ماه با اطاعت و عبادت به سعادت و خوشنودى الهى از یکدیگر سبقت خواهند گرفت و گروهى از روى بى توجّهى و سهل انگارى خسارت و ضرر مى نمایند.

۹ـ فائده رفتن به مساجد

قالَ (علیه السلام): مَنْ أدامَ الاْخْتِلافَ إلَى الْمَسْجِدِ أصابَ إحْدى ثَمان: آیَهً مُحْکَمَهً، أَخاً مُسْتَفاداً، وَعِلْماً مُسْتَطْرَفاً، وَرَحْمَهً مُنْتَظِرَهً، وَکَلِمَهً تَدُلُّهُ عَلَى الْهُدى، اَوْ تَرُدُّهُ عَنْ الرَّدى، وَتَرْکَ الذُّنُوبِ حَیاءً اَوْ خَشْیَهً.(۹)

فرمود: هرکس جایگاه ـ عبادات ـ خود را در مسجد قرار دهد یکى از هشت فایده شاملش مى گردد: برهان ونشانه اى ـ براى معرفت ـ، دوست و برادرى سودمند، دانش واطلاعاتى جامع، رحمت و محبّت عمومى، سخن و مطلبى که او را هدایت گر باشد، ـ توفیق إجبارى ـ در ترک گناه به جهت شرم از مردم و یا به جهت ترس از عقاب.

۱۰ـ نشست و برخاست با علما

قالَ (علیه السلام): مَنْ أکْثَرَ مُجالِسَه الْعُلَماءِ أطْلَقَ عِقالَ لِسانِهِ، وَ فَتَقَ مَراتِقَ ذِهْنِهِ، وَ سَرَّ ما وَجَدَ مِنَ الزِّیادَهِ فى نَفْسِهِ، وَکانَتْ لَهُ وَلایَهٌ لِما یَعْلَمُ، وَ إفادَهٌ لِما تَعَلَّمَ.(۱۰)

فرمود: هر که با علماء بسیار مجالست نماید، سخنش و بیانش در بیان حقایق آزاد و روشن خواهد شد، و ذهن و اندیشه اش باز و توسعه مى یابد و بر معلوماتش افزوده مى گردد و به سادگى مى تواند دیگران را هدایت نماید.

۱۱ـ فراگیرى علم

قالَ(علیه السلام): تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ، فَإنْ لَمْ تَسْتَطیعُوا حِفْظَهُ فَاکْتُبُوهُ وَ ضَعُوهُ فى بُیُوتِکُمْ.(۱۱)

فرمود: علم و دانش را ـ از هر طریقى ـ فرا گیرید، و چنانچه نتوانستید آنرا در حافظه خود نگه دارید، ثبت کنید و بنویسید و در منازل خود در جاى مطمئن قرار دهید.

۱۲ـ شناخت پروردگار

قالَ(علیه السلام): مَنْ عَرَفَ اللّهَ أحَبَّهُ، وَ مَنْ عَرَفَ الدُّنْیا زَهِدَ فیها.(۱۲)

فرمود: هرکس خدا را بشناسد، (در عمل و گفتار) او را دوست دارد و کسى که دنیا را بشناسد آن را رها خواهد کرد.

۱۳ـ هلاکت و نابودى دین و ایمان

قالَ(علیه السلام): هَلاکُ الْمَرْءِ فى ثَلاث: اَلْکِبْرُ، وَالْحِرْصُ، وَالْحَسَدُ؛ فَالْکِبْرُ هَلاکُ الدّینِ،، وَبِهِ لُعِنَ إبْلیسُ. وَالْحِرْصُ عَدُوّ النَّفْسِ، وَبِهِ خَرَجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّهِ. وَالْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ، وَمِنْهُ قَتَلَ قابیلُ هابیلَ.(۱۳)

فرمود: هلاکت و نابودى دین و ایمان هر شخص در سه چیز است: تکبّر، حرص، حسد. تکبّر سبب نابودى دین و ایمان شخص مى باشد و به وسیله تکبّر شیطان ـ با آن همه عبادت ملعون گردید. حرص و طمع دشمن شخصیّت انسان است، همان طورى که حضرت آدم (علیه السلام) به وسیله آن از بهشت خارج شد. حسد سبب همه خلاف ها و زشتى ها است و به همان جهت قابیل برادر خود هابیل را به قتل رساند.

۱۴ـ فاصله حق و باطل

قالَ(علیه السلام): بَیْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ أرْبَعُ أصابِع، ما رَأَیْتَ بَعَیْنِکَ فَهُوَ الْحَقُّ وَقَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَیْکَ باطِلاً کَثیراً.(۱۴)

فرمود: بین حقّ و باطل چهار انگشت فاصله است، آنچه که را با چشم خود ببینى حقّ است؛ و آنچه را شنیدى یا آن که برایت نقل کنند چه بسا باطل باشد.

۱۵ـ سرزنش و ننگ شمردن

قالَ(علیه السلام): ألْعارُ أهْوَنُ مِنَ النّارِ.(۱۵)

فرمود: سرزنش و ننگ شمردن مردم انسان را، آسان تر است از معصیت و گناهى که موجب آتش جهنّم شود.

بوسیدن پیشانى

۱۶ـ قالَ(علیه السلام): إذا لَقى أحَدُکُمْ أخاهُ فَلْیُقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.(۱۶)

فرمود: وقتى انسان برادر مؤمن ـ و دوست ـ خود را ملاقات نمود، باید پیشانى و سجده گاه او را ببوسد.

۱۷ـ فلسفه خلقت انسان

قالَ(علیه السلام): إنَّ اللّهَ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً، وَلَیْسَ بِتارِکِکُمْ سُدًى، کَتَبَ آجالَکُمْ، وَقَسَّمَ بَیْنَکُمْ مَعائِشَکُمْ، لِیَعْرِفَ کُلُّ ذى لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ، وأنَّ ماقَدَرَ لَهُ أصابَهُ، وَما صُرِفَ عَنْهُ فَلَنْ یُصیبَهُ.(۱۷) وَ قالَ: مَنْ عَبَدَ اللّهَ، عبَّدَ اللّهُ لَهُ کُلَّ شَىْء.(۱۸)

فرمود: خداوند شما انسان ها را بیهوده و بدون غرض نیافریده و شما را آزاد، رها نکرده است. لحظات آخر عمر هر یک معیّن و ثبت مى باشد، نیازمندى ها و روزى هرکس سهمیّه بندى و تقسیم شده است تا آن که موقعیّت و منزلت شعور و درک اشخاص شناخته گردد. و نیز فرمود: هر کسى که خداوند را عبادت و اطاعت کند، خداى متعال همه چیزها را مطیع او گرداند.

۱۸ـ احتیاط در دوستى با افراد

قالَ(علیه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: یا بُنَیَّ! لا تُواخِ أحَداً حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ، فَإذَا اسْتَنْبَطْتَ الْخِبْرَهَ، وَ رَضیتَ الْعِشْرَهَ، فَآخِهِ عَلى إقالَهِ الْعَثْرَهِ، وَ الْمُواساهِ فىِ الْعُسْرَهِ.(۱۹)

به بعضى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! با کسى دوستى و برادرى بر قرار نکن مگر آن که او را از هر جهت بشناسى و مورد اطمینان باشد، پس هنگامى که چنین فردى را یافتى در همه امور با او باش.

۱۹ـ نشانه بخل

سُئِلَ(علیه السلام): عَنِ الْبُخْلِ؟ فَقالَ: هُوَ أنْ یَرىَ الرَّجُلُ ما أنْفَقَهُ تَلَفاً، وَما أمْسَکَهُ شَرَفاً.(۲۰)

از حضرت پیرامون بُخل سؤال شد؟ در جواب فرمود: معناى آن چنین است که انسان آنچه را به دیگرى کمک و انفاق کند فکر نماید که از دست داده و تلف شده است و آنچه را ذخیره کرده و نگه داشته است خیال کند برایش باقى مى ماند و موجب شخصیّت و شرافت او خواهد بود.

۲۰ـ روزى آورنده ها

قالَ(علیه السلام): تَرْکُ الزِّنا، وَکَنْسُ الْفِناء، وَغَسْلُ الاْناء مَجْلَبَهٌ لِلْغِناء:(۲۱)

فرمود: انجام ندادن زنا، جاروب و نظافت کردن راهرو و درب منزل، و شستن ظروف سبب رفاه و بى نیازى مى گردد.

۲۱ـ علامت سیاست

قالَ(علیه السلام):السِّیاسَهُ أنْ تَرْعى حُقُوقَ اللّهِ، وَحُقُوقَ الاْحْیاءِ، وَحُقُوقَ الاْمْواتِ.(۲۲)

فرمود: ـ مفهوم و معناى ـ سیاست آن است که حقوق خداوند و حقوق موجودات زنده و حقوق مردگان را رعایت کنى.

۲۲ـ مشورت

قالَ(علیه السلام): ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إلاّ هُدُوا إلى رُشْدِهِمْ.(۲۳)

فرمود: هیچ گروهى در کارهاى ـ اجتماعى، سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و … ـ با یکدیگر مشورت نکرده اند مگر آن که به رشد فکرى و عملى و… رسیده اند.

۲۳ـ شکر نعمت و شکیبایى

قالَ(علیه السلام): اَلْخَیْرُ الَذّى لا شَرَّفیهِ: ألشُّکْرُ مَعَ النِّعْمَهِ، وَالصّبْرُ عَلَى النّازِلَهِ.(۲۴)

فرمود: آن خوبى که شرّ و آفتى در آن نباشد شکر در مقابل نعمت ها و صبر و شکیبائى در برابر سختى ها است.

۲۴ـ استفاده از عمر

قالَ(علیه السلام): یَابْنَ آدَم! لَمْ تَزَلْ فى هَدْمِ عُمْرِکَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ اُمِّکَ، فَخُذْ مِمّا فى یَدَیْکَ لِما بَیْنَ یَدَیْکَ، فَإنَّ الْمُؤْمِنَ بَتَزَوَّدُ وَ الْکافِرُ یَتَمَتَّعُ.(۲۵)

فرمود: اى فرزند آدم از موقعى که به دنیا آمده اى، در حال گذراندن عمرت هستى، پس از آنچه دارى براى آینده ات (قبر و قیامت) ذخیره نما، همانا که مؤمن در حال تهیّه زاد و توشه مى باشد؛ ولیکن کافر در فکر لذّت و آسایش است.

۲۵ـ ترساندن بهتر از ایمن کردن

قالَ(علیه السلام): إنَّ مَنْ خَوَفَّکَ حَتّى تَبْلُغَ الاْمْنَ، خَیْرٌ مِمَّنْ یُؤْمِنْکَ حَتّى تَلْتَقِى الْخَوْفَ.(۲۶)

فرمود: همانا کسى تو را ـ در برابر عیب ها و کم بودها ـ هشدار دهد تا آگاه و بیدار شوى، بهتر است از آن کسى که فقط تو را تعریف و تمجید کند تا بر عیب هایت افزوده گردد.

۲۶ـ بهترین دوست

قالَ(علیه السلام): القَریبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَإنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَالْبَعیدُ مَنْ باعَدَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَإنْ قَرُبُ نَسَبُهُ.(۲۷)

فرمود : بهترین دوست نزدیک به انسان، آن کسى است که در تمام حالات دلسوز و با محبّت باشد گرچه خویشاوندى نزدیکى هم نداشته باشد. و بیگانه ترین افراد کسى است که از محبّت و دلسوزى بیگانه باشد گرچه از نزدیک ترین خویشاوندان باشد.

۲۷ـ جوانمردى

وَسُئِلَ عَنِ الْمُرُوَّهِ؟ فَقالَ(علیه السلام): شُحُّ الرَّجُلِ عَلى دینِهِ، وَإصْلاحُهُ مالَهُ، وَقِیامُهُ بِالْحُقُوقِ.(۲۸)

از حضرت (علیها السلام) پیرامون مُروّت و جوانمردى سؤال شد، فرمود: جوانمرد کسى است که در نگهدارى دین و عمل به آن تلاش نماید، در اصلاح اموال و ثروت خود همّت گمارد، و در رعایت حقوق طبقات مختلف پا بر جا باشد.

۲۸ـ معقولات

قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لِمَنْ یُفَکِّرُ فى مَأکُولِهِ کَیْفَ لایُفَکِّرُ فى مَعْقُولِهِ، فَیَجْنِبُ بَطْنَهُ ما یُؤْذیهِ، وَیُوَدِّعُ صَدْرَهُ ما یُرْدیهِ.(۲۹)

فرمود: تعجّب مى کنم از کسى که در فکر خوراک و تغذیه جسم و بدن هست ولى درباره تغذیه معنوى روحى خود نمى اندیشد، پس از غذاهاى فاسد شده و خراب دورى مى کند. و عقل و قلب و روح خود را کارى ندارد ـ هر چه و هر مطلب و برنامه اى به هر شکل و نوعى باشد استفاده مى کند ـ .

۲۹ـ بهداشت دست ها

قالَ(علیه السلام): غَسْلُ الْیَدَیْنِ قَبْلَ الطَّعامِ یُنْفِى الْفَقْرَ، وَبَعْدَهُ یُنْفِى الْهَمَّ.(۳۰)

فرمود: شستن دست ها قبل از طعام فقر و تنگدستى را مى زداید و بعد از آن ناراحتى ها و آفات را از بین مى برد.

۳۰ـ خوب پرسیدن

قالَ(علیه السلام): حُسْنُ السُّؤالِ نِصْفُ الْعِلْمِ.(۳۱)

فرمود: کسى که عادت سؤال و حالت پرس و جو دارد مثل آن است که نصف علم ها را فرا گرفته باشد.

۳۱ـ شکیبائى

قالَ(علیه السلام): إنّ الْحِلْمَ زینَهٌ، وَالْوَفاءَ مُرُوَّهٌ، وَالْعَجَلهَ سَفَهٌ.(۳۲)

فرمود: صبر و شکیبائى زینت شخص، وفاى به عهد علامت جوانمردى، و عجله و شتابزدگى (در کارها بدون اندیشه) دلیل بى خردى مى باشد.

۳۲ـ سبک شمردن برادران

قالَ(علیه السلام): مَنِ اسْتَخَفَّ بِإخوانِهِ فَسَدَتْ مُرُوَّتُهُ.(۳۳)

فرمود: کسى که دوستان و برادرانش را سبک شمارد و نسبت به آن ها بى اعتناء باشد، مروّت و جوانمردیش فاسد گشته است.

۳۳ـ عقل در قیامت

قالَ(علیه السلام): إنّما یُجْزى الْعِبادُ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.(۳۴)

فرمود: همانا در روز قیامت بندگان به مقدار عقل و درک و شعورشان مجازات مى شوند.

۳۴ـ قرآن

قالَ(علیه السلام): إنَّ الْقُرْآنَ فیهِ مَصابیحُ النُّورِ، وَ شِفاءُ الصُّدُورِ، فَیَجِلْ جالَ بَصَرُهُ، وَ لْیَلْجَمُ الصِّفّهَ قَلْبِهِ، فَإنَّ التَّفْکیرَ حَیاهُ الْقَلْبِ الْبَصیرِ، کَما یَمْشی الْمُسْتَنیرُ فىِ الظُّلُماتِ بِالنُّورِ.(۳۵)

فرمود: همانا در قرآن چراغ هاى روشنائى بخش؛ و شفا بخش دردها و گرفتارى هاى درونى وجود دارد، پس کسى که (خود را) با قرآن جلى دهد چشمانش قوى و روشن مى گردد؛ وقلب و درون خویش را صفا خواهد داد، چون که تفکّر و اندیشه (در قرآن سبب) حیات قلبِ آگاه مى باشد، همچنان که شخص روشن دل در تاریکى ها به وسیله نور چراغ حرکت مى نماید و راه مى رود.

۳۵ـ شوخى بیجا

قالَ(علیه السلام): ألْمِزاحُ یَأْکُلُ الْهَیْبَهَ، وَ قَدْ أکْثَرَ مِنَ الْهَیْبَهِ الصّامِت(۳۶)

فرمود: مزاح و شوخى ـ هاى زیاد و بیجا ـ شخصیّت و وقار انسان را از بین مى برد، و چه بسا افراد ساکت داراى شخصیّت و وقار عظیمى مى باشند.

۳۶ـ علائم پستى

قالَ(علیه السلام): أللُؤْمُ أنْ لا تَشْکُرَ النِّعْمَهَ.(۳۷)

فرمود: از علائم پستى شخص، شکر نکردن از ولى نعمت است.

۳۷ـ برآوردن حاجات

قالَ(علیه السلام): لَقَضاءُ حاجَهِ أخ لى فِى اللّهِ أحَبُّ مِنْ إعْتِکافِ شَهْر.(۳۸)

فرمود: هر آینه برآوردن حاجت و رفع مشکل دوست و برادرم، از یک ماه اعتکاف، در مسجد ـ و عبادت مستحبّى، نزد من ـ بهتر و محبوب تر است.

۳۸ـ نعمت هاى دنیا

قالَ(علیه السلام): إنَّ الدُّنْیا فى حَلالِها حِسابٌ، وَ فى حَرامِها عِقابٌ، وَفِى الشُّبَهاتِ عِتابٌ، فَأنْزِلِ الدُّنْیا بِمَنْزَلَهِ المیتَهِ، خُذْمِنْها مایَکْفیکَ.(۳۹)

فرمود: چیزهاى دنیا اگر حلال باشد حساب و بررسى مى شود و اگر از حرام به دست آید عذاب و عقاب دارد و اگر حلال و حرام آن معلوم نباشد سختى و ناراحتى خواهد داشت. پس باید دنیا (و موجوداتش) را همچون میته و مردارى بشناسى که به مقدار نیاز و اضطرار از آن استفاده کنى.

۳۹ـ دنیا و آخرت

قالَ(علیه السلام): وَ اعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأنَّکَ تَعیشُ أبَداً، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِکَ کَأنّکَ تَمُوتُ غدَاً.(۴۰)

فرمود: در دنیا ـ از نظر اقتصاد و صرفه جوئى و… ـ چنان برنامه ریزى کن مثل آن که مى خواهى همیشه دوام داشته باشى، و نسبت به آخرت به نوعى حرکت و کار کن مثل این که فردا خواهى مُرد.

۴۰ـ هوشیارترین افراد

قالَ(علیه السلام): أکْیَسُ الْکَیِّسِ التُّقى، وَ أحْمَقُ الْحُمْقِ الْفُجُورَ، الْکَریمُ هُوَ التَّبَرُّعُ قَبْلَ السُّؤالِ.(۴۱)

فرمود: زیرک ترین و هوشیارترین افراد، شخص باتقوا و پرهیزکار مى باشد؛ أحمق و نادان ترین افراد، کسى است که تبه کار و اهل معصیت باشد؛ گرامى ترین و باشخصیّت ترین افراد، آن کسى است که به نیازمندان پیش از اظهار نیازشان، کمک نماید.

پاورقى ها:

۱ ـ نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۷۹، ح ۳۳، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۱۲، س ۸٫

۲ ـ کلمه الإمامُ الْحَسَن (علیه السلام): ۷، ص ۲۱۱٫

۳ ـ کلمه الإمامُ الْحَسَن (علیه السلام): ۷، ص ۲۵، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۲۳، ح ۷٫

۴ ـ إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۱۸۳، س ۲ و ص ۱۸۵٫

۵ ـ دعوات الرّاوندى: ص ۲۴، ح ۱۳، بحارالأنوار: ج ۸۹، ص ۲۰۴، ح ۲۱٫

۶ – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۱، ضمن ح ۶٫

۷ ـ وافى: ج ۴، ص ۱۵۵۳، ح ۲، تهذیب الأحکام: ج ۲، ص ۳۲۱، ح ۱۶۶٫۲

۸ ـ تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۱۴، من لا یحضره الفقیه: ج ۱، ص ۵۱۱، ح ۱۴۷۹٫

۹ ـ تحف العقول: ص ۲۳۵، س ۷، مستدرک: ج ۳، ص ۳۵۹، ح ۳۷۷۸٫

۱۰ ـ إحقاق الحقّ : ج ۱۱، ص ۲۳۸، س ۲٫

۱۱ ـ إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۲۳۵، س ۷٫

۱۲ – کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۴۰٫

۱۳ ـ أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۵۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۱، ح ۶٫

۱۴ – تحف العقول: ص ۲۲۹، س ۵، بحارالأنوار: ج ۱۰، ص ۱۳۰، ح ۱٫

۱۵ ـ کلمه الإمام حسن (علیه السلام): ص ۱۳۸، تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۶، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۱۶ ـ تحف العقول: ص ۲۳۶، س ۱۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۱۷ – تحف العقول: ص ۲۳۲، س ۲، بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۰، ح ۵٫

۱۸ ـ تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۴۲۷، بحار: ج ۶۸، ص ۱۸۴، ضمن ح ۴۴٫

۱۹ – تحف العقول: ص ۱۶۴، س ۲۱٫ بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۳٫

۲۰ ـ أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۵۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۳، ح ۷٫

۲۱ ـ کلمه الإمام حسن (علیه السلام): ص ۲۱۲، بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۳۱۸، ح ۶٫

۲۲ ـ همان مدرک: ص ۵۷٫

۲۳ ـ تحف العقول: ص ۲۳۳، أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۵۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۲۴ ـ تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۲۵ ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر: ص ۷۹، س ۱۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۱، ح ۶٫

۲۶ ـ إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۲۴۲، س ۲٫

۲۷ ـ تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۶، ح ۴٫

۲۸ ـ تحف العقول: ص ۲۳۵، س ۱۴، بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۳۱۲، ح ۳٫

۲۹ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام)، ص ۳۹، بحارالأنوار: ج ۱، ص ۲۱۸، ح ۴۳٫

۳۰ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۴۶٫

۳۱ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۱۲۹٫

۳۲ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۱۹۸٫

۳۳ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۲۰۹٫

۳۴ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۲۰۹٫

۳۵ ـ نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۷۳، ح ۱۸، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۱۲، س ۱۵٫

۳۶ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۳۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۳، ح ۷٫

۳۷ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۳۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۳۸ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۳۹٫

۳۹ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۳۶، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۱۳۸، ح ۶٫

۴۰ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) ص ۳۷، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۱۳۸، ح ۶٫

۴۱ ـ إحقاق الحقّ : ج ۱۱، ص ۲۰ س ۱، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۳۰٫

معرفی اجمالی شیعه

 شیعه در لغت به معنی پیروان و یاران و تابعان شخص معینی است و چون شیعیان به لایت حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) و به پیروی از مکتب روحانی آن حضرت اعتقاد داشتند از این جهت ایشان را شیعه علی(علیه السلام) یعنی پیروان علی(علیه السلام) گفته اند، که بعدها در اثر کثرت استعمال مضاف الیه علی(علیه السلام) را از آخر آن حذف کردند و معروف به شیعه شدند.

پیش از این که از اختلاف شیعه و مخالفان اموی ایشان بعد از قتل عثمان سخن گوئیم، بهتر است به عقب برویم و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبد شمس را در روزگار جاهلیت جستجو نمائیم.

چنان که می دانیم نفوذ و سلطه قریش بر مکّه و خانه کعبه از زمان قصی بن کلاب نیای بزرگ رسول خدا آغاز می شود. قصی قبیله قریش را در مکّه و پیرامون کعبه جای داد و برای آنان انجمنی به نام دار الندوه ساخت و منصب کلیدداری و سقایت و رفادت (آب دادن و پذیرایی از زائران) را به عهده گرفت، تا این که نوبت به هاشم بن عبد مناف نواده او رسید. هاشم با وجود آن که از برادرش عبد شمس خردسال تر بود ولی چون توانگر و بخشنده بود و برادرش عبد شمس غالبا به سفر می رفت فرصت آن را یافت که مناصب سقایت و رفادت و کلیدداری کعبه و ولایت بر قریش را بخود اختصاص دهد.

برادرش عبد شمس به گمنامی درگذشت، امّا پسر او امیه بن عبد شمس از عموی خود هاشم اطاعت ننمود و دعوی ریاست بر قریش کرد. اختلاف در میان آن دو بالا گرفت و کار به داوری کاهنی خزاعی انجامید. وی امیه را محکوم ساخت و حق را به جانب هاشم داد، در نتیجه این داوری امیه ناگزیر شد که مدت ده سال از مکّه تبعید شود و به شام رود. این نخستین دشمنی بین خاندان عبد مناف بود که حاصل آن منتهی به کینه دیرینه و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبدمناف گردید. این دشمنی تا زمان بعثت رسول خدا ادامه داشت.

به قول مقریزی: هاشم و عبد شمس دو پسر توامان (دوقلو) بودند و عبد شمس پیش از هاشم سر از زهدان مادر درآورد در حالی که انگشت یکی از آن دو به پیشانی دیگری چسبیده بود. برای آن که آن دو بچه توامان را از یکدیگر جدا کنند شمشیر کشیده و انگشت یکی را از پیشانی دیگری جدا کردند. از آن روز عرب درباره آنان تطیّر زده و گفتند: جنگ و ستیز در بین فرزندان آن دو تا ابد ادامه دارد.

چون رسول خدا به پیغمبری مبعوث شد، ابو سفیان بن حرب بن امیه بن عبد شمس که در آن هنگام از بزرگان قریش به شمار می رفت و پس از درگذشت جناب ابوطالب ریاست آن طایفه را بر عهده داشت تا آن جا که توانست با رسول خدا دشمنی ورزید و چون طالع حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را بلند یافت و آینده سیاسی او را درخشان دید، عباس بن عبد المطلب عموی آن حضرت را وسیله قرار داد و به خاطر دنیا و نه دین، قبول اسلام کرد تا بتواند برای خود و فرزندانش در دستگاه محمدی مقام و منصب جدیدی پیدا کند.

گویند: در زمان خلافت عثمان، روزی وی از مسجد به سرای خود می شد و بنی امیه در گرد او بودند. ابو سفیان در آمد و گفت: «یا بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فوالذی یحلف به ابوسفیان ما من عذاب و لا حساب و لا جنه و لا نار و لا بعث و لا قیامه. » یعنی: ای بنی امیه (منظور عثمان و خویشاوندان اوست) این پادشاهی را چون گوی در دست گیرید و به یکدیگر دهید، سوگند به کسی که ابوسفیان به او قسم می خورد عذاب و حساب و بهشت و دوزخ و آتش و رستاخیز و قیامتی نیست.

چنان که می دانیم با حیله هایی که بنی امیه بکار بردند پس از حضرت علی(علیه السلام) خلافت به معاویه بن ابوسفیان رسید و امویان بنی عبد شمس انتقام خود را از بنی هاشم گرفتند.

هنگامی که معاویه در می گذشت به پسرش یزید وصیت کرد که بکوشد بنی امیه و آل بنی عبد شمس را بر آل ابوتراب یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام) مقدم دارد.

زمانی که سر مبارک حضرت حسین بن علی(علیه السلام) را به مجلس یزید در دمشق بردند او به سر بی تن آن حضرت نگریسته و این ابیات را بخواند:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا

وقعه الخزرج من وقع الاسل

لست من عتبه ان لم انتقم

من بنی احمد ما کان فعل

لعبت هاشم بالملک

فلاخبر جاء و لا وحی نزل

کاش بزرگان قریش که در بدر (واقعه خزرج) به شمشیر محمدی شهید شدند در اینجا حاضر بودند (و این سر بی تن حسین بن علی هاشمی را می دیدند)، من از خاندان عتبه بن ربیعه بن عبد شمس نباشم اگر انتقام آنان را از فرزندان احمد نگیرم. (باید دانست که عتبه بن ربیعه بن عبد شمس از بنی امیه و کفار قریش بود که در سال دوم هجری در جنگ بدر کشته شد. )

هاشم با پادشاهی و ملک بازی کرد حال آن که نه خبری رسیده است و نه وحی نازل شده است.

مقریزی گوید: چون خلافت به عثمان بن عفان بن ابوالعاص بن امیه رسید ابو سفیان سخت شادمان شد و بر سر قبر حمزه بن عبدالمطلب عموی رسول خدا و نخستین شهید اسلام رفت و پای بر آن کوفت و گفت: «بیهوده با ما جنگیدی و خود را به کشتن دادی، دیدی سرانجام فرمانروایی به بنی امیه رسید!»

همین اختلاف دیرین بین بنی هاشم و بنی امیه بود که پس از قتل عثمان موجب تجاوز معاویه به ابوسفیان به حق مسلم علی(علیه السلام) در خلافت گردید که به عکس العمل منطقی و حقانی به نام مذهب شیعه انجامید.

حدیث غدیر: بنا بر سیره ابن هشام و تاریخ طبری، در اواخر ذیقعده سال دهم هجری رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با زنان و یاران و کسان خود به زیارت کعبه رفت و چون این سفر در آخرین سال زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روی داد، آن را «حجه الوداع » خوانده اند. حضرت علی(علیه السلام) در این هنگام از یک ماموریت جنگی فرا رسیده بود. کسی را به جای خود بر لشکریان گمارد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. لشکریان که با وی از یمن آمده بودند، غیبت آن حضرت را مغتنم داشته و از غنائم جنگی چند دستی جامعه برداشته و بی اجازت آن حضرت بر تن کردند.

پس از ادای مراسم حج حضرت علی(علیه السلام) بازگشت، چون لشکریان را در آن حال دید برآشفت و به گمارده خود گفت: چرا این جامه ها را پوشیده اند؟

وی گفت: برای آن جامه ها را به او پوشانیدم تا آراسته باشند.

حضرت علی(علیه السلام) گفت: جامه ها را برکنند تا آنها را بین مستحقان واقعی قسمت کنند.

لشکریان او سخت برنجیدند و شکایت پیش رسول خدا بردند. پیغمبر برای فرونشاندن این فتنه برخاست و فرمود:

«ایها الناس لا تشکوا علیا فو اللّه انه لا خشن فی ذات اللّه او فی سبیل اللّه من یشکی. »

یعنی ای مردم از علی(علیه السلام) شکوه نکنید، به خدا سوگند وی در امری که مربوط به خدا باشد سخت گیرتر از آنست که از او گله توان کرد.

پس از مراسم حج رسول خدا با لشکریان خود به مدینه بازگشت و در هجدهم ذیحجه همان سال در راه آبگیری به نام غدیرخم که نزدیک محلی به نام جحفه بود رسید. مسلمانان با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از ستوران خود فرود آمدند تا چندی بیاسایند.

در اخبار شیعه آمده که آیه

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لّم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

یعنی ای پیغمبر برسان آنچه را بر تو از رسول پروردگار نازل شده و اگر چنین نکنی پیغام خدایت نرسانیده باشی، خداوند ترا از مردم نگاه می دارد، نازل شد.

سپس پیغمبر بر منبری از جهاز شتر بالا رفت و علی را با خود بالا برد و پس از خواندن خطبه ای که محدثان عامّه و خاصه آن را خطبه «حجه الوداع » گویند، دست حضرت علی(علیه السلام) گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. » یعنی هر که من سرور اویم علی(علیه السلام) سرور اوست، خدایا دوست بدار دوستش را و دشمن بدار دشمن او را. . .

همه مورّخان عامه و خاصه این حدیث را نقل کرده اند، منتهی مورخان عامه آن را مربوط به نارضایی لشکریان حضرت علی(علیه السلام) از او می دانند ولی محدّثان خاصّه بنابه آیه

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

یعنی امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را بر شما پسندیدم، حدیث غدیر را دلیل جانشینی علی(علیه السلام) می دانند. (۱)

مقارن رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که علی(علیه السلام) و ابن عباس مشغول غسل دادن جسد و کفن و دفن آن حضرت بودند. انصار یا مسلمانان مدینه در زیر سقفی که آن را «سقیفه بنی ساعده » می گفتند گردآمدند و خواستار امارت سعد بن عباده خزرجی شدند، سپس ابوبکر و عمر با ابوعبیده جراح و گروهی از مهاجران به «سقیفه » رفتند.

ابوبکر برخاست و گفت: ای انصار همین مهاجران بودند که پیش از شما به دین اسلام درآمدند و برای فرونشاندن اختلاف این حدیث را از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که فرمود: «الائمه من قریش » یا «الخلیفه من قریش » یعنی امامان و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باید از قریش باشند.

بر اثر حسن عقیدتی که مهاجر و انصار به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند بدون آن که در صحت و سقم این سخن تحقیقی کرده باشند آن را پذیرفتند و ابوبکر را که پدر زن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود به خلافت برداشتند.

در این هنگام مسلمانان به چهار دسته شده بودند، گروهی کثیر طرفدار بیعت با ابوبکر بودند، دسته ای از انصار از امارت سعد بن عباده حمایت می کردند و عدّه ای قلیل از بنی هاشم و انصار طرفدار خلافت علی(علیه السلام) بودند و گروه چهارم عثمان و بنی امیه بودند که هنوز در امر خلافت تردید داشتند و نمی دانستند که به کدام دسته روی آورند.

بنی هاشم و چند تن از انصار در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(س) جمع شدند و از بیعت با ابوبکر خودداری کردند و می خواستند علی(علیه السلام) را به امامت برگزینند.

به قول ابن قتیبه: حضرت علی(علیه السلام) به نزد ابوبکر آمد و گفت که: من به این امر از شما سزاوارترم و بر شماست که با من بیعت کنید و در این مورد به من ستم روا داشته اید.

ابوبکر گفت: ای علی(علیه السلام) تو هیچگاه از خلافت دور نیستی و نوبت تو فرا خواهد رسید.

حضرت علی(علیه السلام) از بیم شکاف در بین مسلمانان قصد بیعت داشت ولی حضرت فاطمه(س) او را از این کار مانع می شد و تا آن حضرت در حیات بود با ابوبکر بیعت نکرد و پس از رحلت حضرت فاطمه(س) برای این که اختلافی در میان مسلمانان روی ندهد با ابوبکر بیعت کرد. (۲)

دلایل امامت علی(علیه السلام): شیعه امامیه به روایات متواتر به حدیث غدیر و نص جلی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره جانشینی علی(علیه السلام) استناد کنند و این آیات را دلیل ولایت آن حضرت دانند:

«انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون. » مائده / ۵۵٫

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

«و ان تظاهرا علیه فانّ اللّه هو مولیه و جبریل و صالح المؤمنین. . . » تحریم / ۴٫

دیگر آیه مباهله است:

«. . . تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علی الکاذبین. » آل عمران / ۶۱٫

گویند مقصود همه این آیات ولایت حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است.

همچنین به احادیثی از این قبیل استناد جویند: انت الخلیفه من بعدی و انت وصیّی و قاضی دینی.

انت منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انه لا نبی بعدی.

انا مدینه العلم و علی بابها.

انّ علیا منی و انا منه و هو ولیّ کل مؤمن بعدی، مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق.

اهل سنت و جماعت بدون این که حق خلافت را از خلفای سه گانه پیش علی(علیه السلام) سلب کنند، علی(علیه السلام) را مردی صاحب فضیلت و معرفت و از حیث تقوی برتر از دیگر اصحاب می دانند. (۳)

اهل سنت و جماعت به دنبال نام صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و سه خلیفه اوّل عبارت رضی اللّه عنه، یعنی خداوند از او راضی باشد، ذکر کنند و تنها در مورد حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) از جهت فضل و علوّ مقامی که دارد به مناسبت آن که در جاهلیت کودک بوده و مانند دیگر اصحاب بت نپرستیده است و روی بر بتان نمالیده از این جهت برای وی عبارت کرّم اللّه وجهه یعنی خداوند رویش را درخشان سازد و قدر و منزلتش را بیفزاید بکار برند.

پس از قتل عثمان سرانجام مسلمانان حضرت علی(علیه السلام) را به خلافت برداشتند و با او بیعت کردند (ذیحجه سال ۳۵ ه. ).

حضرت علی(علیه السلام) زیربار خلافت نمی رفت، ولی او را بدینکار ناگزیر ساختند و مشکلات بسیاری برایش ایجاد کردند.

چنان که می دانید پس از مدت کوتاهی حضرت علی(علیه السلام) با زبیر و طلحه که در بصره بر او شوریده بودند به جنگ برخاست و چون عایشه در این جنگ با ایشان همراه بود و بر اشتری سوار گشته بود، آن جنگ را «جنگ جمل » گفتند. این جنگ در جمادی الاخر سال ۳۶ هجری به شکست طلحه و زبیر انجامید.

پس از آن معاویه سر به شورش آورد و در محلی به نام «صفین » جنگی بین او و حضرت علی(علیه السلام) روی داد (ذیحجه سال ۳۶ ه. )، سرانجام در رمضان سال ۳۷ به داوری عمرو بن عاص و ابو موسی اشعری خاتمه یافت.

سپس خوارج بر او شوریدند و پس از شکستهای پی در پی سرانجام یکی از ایشان به نام عبد الرحمن بن ملجم آن حضرت را در سر نماز در نوزدهم رمضان سال ۴۰ هجری با شمشیر زهرآگین ضربت زد و آن حضرت در ۲۱ همان ماه از آن زخم به شهادت رسید.

پس از رحلت آن حضرت شیعیان کوفه با حسن بن علی(علیه السلام) بیعت کرده ولی در عهد خود وفادار نماندند چنان که آن حضرت ناچار شد با معاویه صلح کند و او بدون مصلحت دید و شورای مسلمانان به این امر خطیر، خود را به عنف و زور بر مسند خلافت نشانید و خلافت را در خاندان خود موروثی کرد.

معاویه بر خلاف قرارداد صلحی که با حسن بن علی(علیه السلام) بسته بود پس از نشستن بر مسند خلافت، دستور داد علی(علیه السلام) را بر سر منابر دشنام دهند و برای توهین به وی او را با کینه ابوتراب سبّ می کردند غافل از این که این کنیه را رسول خدا به آن حضرت داده بود.

در این زمان بنی امیه و معاویه بن ابوسفیان انتقام دو صد ساله خود را از بنی هاشم گرفتند.

معاویه دستور داد: هر کس دوستدار علی(علیه السلام) باشد نامش را از دیوان عطا و بیت المال حذف کنند و او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.

از مظالم بنی امیه بر شیعه آن بود که چون عبید اللّه بن زیاد بر مسلم بن عقیل ست یافت هر که را که گمان می کرد از شیعیان و هواخواهان علی(علیه السلام) است او را به زندان می افکندند چنان که دوازده هزار تن از شیعیان در زندان او بودند.

شهادت حسین(علیه السلام): پس از معاویه پسرش یزید خلافت یافت. وی جوانی فاسق و فاجر بود و مسلمانان از خلافت آن جوان هوسباز راضی نبودند، از این جهت مردم کوفه که بیشتر شیعه و پیرو علی(علیه السلام) بودند در نامه هایی به حسین بن علی(علیه السلام) نوشته او را از مدینه به کوفه طلب کردند و به آن حضرت وعده یاری دادند.

حضرت پسر عم خود مسلم بن عقیل را برای تحقیق به کوفه فرستاد. مسلم در آغاز پیشرفت زیادی داشت و گروه زیادی با او بیعت کردند، امّا بزودی یزید عبیداللّه را که والی بصره بود به کوفه گسیل داشت. عبیداللّه با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و هانی بن عروه حامی او را بکشت.

امام حسین(علیه السلام) بر اثر نامه هایی که قبلا مسلم به او نوشته بود با اهل و عیال خود از مدینه بیرون آمد و پس از زیارت کعبه به کوفه رهسپار شد و چون آلات و عدتی نداشت با هفتاد و دو تن از فرزندان و نزدیکانش به شهادت رسید.

این واقعه غم انگیز در نزدیکی بابل قدیم در کربلا (۴) نزدیک رود فرات واقع شد. دهم محرم ۶۱ هجری مطابق با دهم اکتبر سال ۶۸۰ میلادی و هجدهم مهرماه ۵۸ شمسی. به قول الفخری: «محققا فاجعه ای ننگین تر از شهادت امام حسین(علیه السلام) در اسلام روی نداده است. » این واقعه دردناک موجب عکس العمل مثبتی در تقویت شیعه و جاودانی آن مذهب گردید.

بعد از شهادت حضرت حسین بن علی(علیه السلام) مردم کوفه سخت اندوهگین شدند و از یاری نکردن به آن حضرت پشیمان شده و توبه کردند و خود را توّابین خواندند و با پیشوایی سلیمان بن صرد خزاعی قیام کردند.

سلیمان بن صرد (۲۸ – ۶۵ ه. ) از اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) بود با یاران خود خلع مروان بن حکم را خواستار شدند. مروان عبید اللّه بن زیاد را به جنگ ایشان فرستاد و با کشته شدن سلیمان شورش کوفیان فرونشست (۶۵ ه. ).

بعد از شکست قیام توّابین، مختار بن ابو عبید ثقفی هواخواهان علی(علیه السلام) را در کوفه گرد کرد و به خونخواهی برخاست (۶۶ ه. )، سپس قاتلان و کسانی را که در کشتن امام حسین(علیه السلام) دست داشتند دستگیر کرده همه را بکشت و سرانجام خود وی در ۶۸ هجری از مصعب بن زبیر شکست خورد در مذار میان واسط و بصره به قتل رسید و از لشکریان او قریب هفت هزار تن اسیر شدند که اغلب ایشان ایرانی بودند و همه از دم تیغ لشکر مصعب گذشتند.

مختار برای پیشرفت کار خود نخست شیعیان را دعوت به پیشوایی علی بن حسین (علیه السلام) (زین العابدین) و سپس محمد بن حنفیه برادر امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) نمود و پیروان او را «حنفیه » یا «کیسانیه » گویند. کیسانیه.

بزرگترین قیام پس از شهادت حسین بن علی(علیه السلام)، قیام زید بن علی بن الحسین بود. وی در سال ۱۲۲ هجری بر عامل عبد الملک بن مروان در کوفه خروج کرد و در آن واقعه به شهادت رسید. زیدیه.

زیدیه بر خلاف امامیه که قائل به «نص جلی » درباره خلافت حضرت علی(علیه السلام) هستند، قایل به «نص خفی » شدند و گفتند: نصی را که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علی(علیه السلام) کرد «نص خفی » یا تعیین پنهان است و آن حضرت بنابر مصالحی راز امام علی(علیه السلام) را به بعضی از پیروانش فرموده است، از این جهت بر خلاف شیعه امامیه، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را شرعی دانند.

بعد از زید فرزندان و نوادگان او یکی پس از دیگری بر علیه امویان قیام کردند تا تنی چند از ایشان به گیلان و مازندران گریخته و در پناه کوه های بلند آن سرزمین حکومت هایی برای خود تشکیل دادند که آنان را علویان گیلان و طبرستان خوانند.

شیعه جعفری: تا زمان حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) و فرزند ارجمند او امام جعفر صادق(علیه السلام)، شیعیان بیشتر جنبه سیاسی (۵) داشت و پیروان خلافت حضرت علی(علیه السلام) و فرزندانش را شیعیان علی(علیه السلام) می گفتند، ولی از زمان این امامین همامین شیعه جنبه مذهبی پیدا کرد و در مقابل سنت و جماعت قرار گرفت.

در مجلس درس آن دو امام بسیاری از روات حدیث و بزرگان تلمذ می کردند و بر اثر درک محضر آن دو امام چهارصد رساله در شرایع اسلام نگاشته شد که آنها را «اصول اربعمائه » یعنی ریشه های چهارصد گانه نامیدند.

از آن زمان تا سال ۳۰۰ هجری که تقریبا دویست سال باشد، شیعیانی که از ائمه دور و یا بواسطه غیبت صغری از امام غایب مهجور بودند به این چهارصد رساله که هر کدام محتوی بابی از ابواب «فقه شیعه » بود عمل می کردند.

به قول شیخ مفید (در گذشته در ۴۱۳ ه. )، محدثان امامیه از زمان حضرت علی(علیه السلام) تا عهد امام حسن عسگری(علیه السلام)، چهارصد کتاب تالیف کرده بود و آنها را «اصول » می خواندند تا این که در حدود سال ۳۰۰ هجری، ثقه الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (در گذشته در ۳۲۸ ه. ) بر مسند فقاهت نشست و با کمال دقت در مدت بیست سال توانست آن چهارصد رساله اصل را جمع نموده و در پنج مجلد یکی در اصول و سه در فروع دین و یکی مواعظ تبویت نماید و هر یک را در چند کتاب و چند باب ترتیب دهد و آن را «الکافی » نام نهاد. جمله اخبار کافی بالغ بر ۱۶۱۹۹ حدیث است و جمله کتب آن سی و دو جلد است.

پس از کلینی، ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی (در گذشته در سال ۳۸۱ ه. ) معروف به شیخ صدوق بر اساس همان رسائل چهارصد گانه کتب «من لا یحضره الفقیه » را تالیف کرد که جمله اخبار آن بالغ بر ۵۹۶۳ حدیث است.

پس از شیخ صدوق به فاصله چند سال شیخ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی (۳۸۵ – ۴۶۰ ه. ) ظهور کرد و بر اساس همین اصول چهارصد گانه دو کتاب معروف «الاستبصار فی ما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام » را تالیف کرد.

شیعه در مسائل اختلافی فقهی خود بر اساس حدیث «خذ ما خالف العامه و فیه الرشاد» حدیث و رایی را که بر خلاف عامه یعنی اهل سنت و جماعت باشد اختیار (۶) کرده اند و از این جهت موجودیت و شخصیتی در برابر آن طایفه برای خویش ایجاد نموده اند.

فقه جعفری منسوب به ششمین امام شیعه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) است. چون روزگار زندگی آن حضرت مصادف آخرین دوره بنی امیه و اوایل بنی عباس بود و به سبب اختلاف، کمتر مزاحم «شیعه امامیه » می شدند، مضافا بر این که عمر امام جعفر صادق(علیه السلام) از دیگر ائمه طولانی تر بود و آن حضرت موفق شد نظم و ترتیبی به شیعه بدهد و فقه شیعه را ترتیب دهد.

بیشتر احادیث فقهی شیعه از آن حضرت روایت شده و بدین جهت فقه شیعه را فقه جعفری گفته اند و مذهب شیعه را مذهب «جعفری » نام نهادند. جعفریه.

در امر نکاح «زیدیه » بیش از چهار زن مانند دیگر اهل سنت و جماعت اختیار نمی کنند ولی شیعه امامیه بر اساس ازدواج «متعه » به شرط استطاعت مالی و جسمی هر قدر که بخواهند می توانند زن اختیار کنند.

یکی از اعتقادات اکثر شیعه انتظار ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است. هر کدام از فرق شیعه بنا به اختلافاتی که میان خود دارند آخرین امام فرقه خود را مهدی دانند که در آخر الزمان ظهور کرده و گیتی را پس از پر شدن از ظلم و جور پر از عدل و داد می فرماید.

غیر از فرق بسیار کم اهمیتی که در شیعه وجود دارد چهار فرقه از میان آن فرق مهمترند و عبارتند از: زیدیه – امامیه – اسماعیلیه – غلاه هستند. به فرق مزبور.

کلام شیعه بر «امامت » استوارست و این طایفه آن را بر پنج اصل بنیاد نهادند:اول «قاعده لطف » و وجوب عقلی نصب امام. گویند: امامت امری الهی است و به همان دلیل که بر خداوند عقلا لازم است که برای هدایت بندگان خود برایشان پیغمبری بفرستد باید پس از درگذشت پیغمبرش نیز امامی برایشان نصب کند که احکام دین او را به طریقی صحیح اجرا فرماید و از افتادن مردم در گمراهی جلوگیری کند. وجود امام «لطف الهی » بر مردم است و خداوند باید چنین لطفی را درباره ایشان برقرار سازد.

دیگر این که امام باید «معصوم » باشد زیرا مجری امر الهی و برگزیده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اوست.

دیگر این که امام باید «افضل » و برتر از مردم باشد و اگر کمتر از دیگران باشد مقدم داشتن کسی که فضلش کمتر است بر کسی که فضلش بیشتر است قبیح خواهد بود از این جهت حضرت علی(علیه السلام) از خلفای ثلاثه افضل و اعلم بود.

دیگر این که امام باید از طریق «نصّ » معین شود و چون امام معصوم از گناه ست بر خداوند واجب است که چنین شخصی را از راه نصّ بر مردم بنمایاند.

دیگر این که پس از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) امام بلا فصل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است.

چنانکه درباره فرقه «ادریسیه » گفتیم ادریسیه، اولین دولت مستقل شیعه علوی را ادریس بن عبد اللّه حسنی در سال ۱۷۲ در مراکش تاسیس کرد. پس از آن در قرن سوم دولتی «زیدی » به زعامت قاسم بن ابراهیم بن طباطبا الرسی (در گذشته در ۲۴۶ ه. ) در یمن بنیاد نهاده شد و در زمان نواده او یحیی بن الحسین در سال ۲۸۸ تاسیس گردید و پیش از آن یعنی در سال ۲۵۰ هجری دولتی زیدی در کنار دریای خزر تاسیس شد.

در سال ۲۶۸ هجری نخستین دعوت مسلح اسماعیلیه به دست یکی از دعاه آن فرقه به نام حسین بن حوشب که در اصل ایرانی بود در یمن پدید آمد.

در سال ۳۰۳ هجری عبید اللّه المهدی سلسله «فاطمیان » مصر را در مهدیه در جزیره الخلفا در تونس تاسیس کرد و سپس فاطمیان مصر را تسخیر کرده و قاهره را ایتخت ساختند.

در سال ۳۱۷ ه. آل حمدان که از شیعه به شمار می رفتند در موصل و حلب سلطنت داشتند.

معز الدوله دیلمی که از شیعیان اثنی عشری بود و در سال ۳۳۴ بغداد را تسخیر کرد و حکومتی شیعی در ایران و عراق بنا نهاد.

چون طغرل بیک سلجوقی که از ترکان سنی مذهب بود در سال ۴۴۷ به بغداد رفت و بساط حکومت شیعه را برچید و دولت شیعه اثنی عشریه آل بویه بر افتاد.

در اواخر قرن سوم هجری طرفداران حمدان قرمط از طرف رئیس فرقه پنهانی خود که صاحب الظهور نامیده می شد و محل اقامتش مجهول بود دولتی در بحرین که مرکز آن الاحساء بود تاسیس کردند (سال ۲۸۳ ه. ).

در زمان خلافت المستنصر فاطمی از کسانی که به دین اسماعیلی در آمدند مردی به نام حسن صباح از مردم ری بود. وی در سال ۴۷۳ ه. به دعوت مردم ایران به مذهب نزاریه اسماعیلی پرداخت و در سال ۴۸۷ ه. بر قلعه الموت در نزدیکی قزوین دست یافت و دولت نزاری اسماعیلی را در قلاع آن طایفه که از خراسان تا شام امتداد داشت تاسیس کرد. دعوت حسن صباح را به مذهب اسماعیلی «دعوت جدید» خواندند.

دولت نزاری اسماعیلیه در زمان رکن الدین خورشاه آخرین امیر آن سلسله در ۶۵۴ هجری به دست هلاکوی مغول برانداخته شد و اسماعیلیه نزاری از بیم سلاطین مغول در پرده استتار رفتند. از آن زمان شیعه اثنی عشریه تقویت شد و اکثر اسماعیلیه نزاریه به آن مذهب در آمدند.

در زمان ایلخانان مغول، الجایتو یا سلطان محمد خدابنده به هدایت ابن المطهر علاّمه حلی (در گذشته در ۷۲۶ ه. ) مذهب شیعه را پذیرفت. الجایتو بر اثر ملول شدن از مباحثات شافعیان و حنفیان و تبلیغات اطرافیان شیعی خود به مذهب تشیع گروید، و دستور داد تا نام خلفای ثلاثه را از خطبه و سکه بیاندازند.

علاّمه حلی به رسم تحفه دو کتاب در اصول عقاید شیعه تالیف کرد و نزد الجایتو برد، یکی کتاب «نهج الحق و کشف الصدق » و دیگری کتاب «منهاج الکرامه فی باب الامامه » است.

در دولت ترکمانان قراقویونلو در سده نهم هجری در آذربایجان توسعه عقاید شیعه به حدی رسید که جهانشاه بن قرایوسف ترکمان به داشتن آن مذهب، مباهات می کرد.

تا آغاز قرن نهم هجری بیشتر مردم ایران سنی مذهب بودند و به جز چهار شهر سبزوار و کاشان و قم و آوه (آوج) باشد همگی سنی بودند.

حمد اللّه مستوفی در «نزهه القلوب » می نویسد که: شیعیان امامیه در عراق عرب در نواحی کوفه و بصره و حلّه اکثریت داشتند و در غرب ایران در نواحی ری و آوه و قم و اردستان و فراهان و نهاوند بسیاری شیعه بودند. در اطراف ساوه مردم شیعه امامی بودند. در کاشان شیعیان امامی در شهر و سنیان در روستاهای اطراف اکثریت داشتند.

یکی از قیام های شیعه در ایران، قیام سربداران یعنی از جان گذشتگان در خراسان بود که از سال ۷۳۸ – ۷۸۳ ه. در ناحیه سمرقند، و در سال ۷۶۷ ه. در کرمان، و در سال ۷۷۵ ه. نهضت های مشابهی در مازندران، و از سال ۷۵۱ تا ۷۶۲ ه. و سالهای بعد در گیلان، از سال ۷۷۲ به بعد و قیام سربداران در سبزوار تا سال ۷۸۳ ادامه یافت و هضت حروفیه که در قرن نهم هجری پهنه عظیمی از خراسان تا ترکیه عثمانی را فرا گرفت و قیام شیخ مولوی بدر الدین سماوی و برکلیوجه مصطفی در ترکیه در سال ۸۱۹ و قیام مشعشعیان در خوزستان در سال ۸۴۵ همه نهضت های شیعی علیه سنیان بود.

از لحاظ تاریخی نهضت سربداران خراسان از دیگر نهضت های مهمتر بوده است. شیخ خلیفه مازندرانی که مؤسس سلسله ویژه ای از دراویش بود، در سبزوار ناحیه بیهق در حجره مسجد جامع شهر مسکن گزید و به تبلیغ عقاید شیعی خود پرداخت و سرانجام به فتوای فقیهان سنی مذهب مرتد شمرده شد و در سال ۷۳۶ ه. به قتل رسید.

در میان شاگردان شیخ خلیفه مردی به نام حسن جوری از همگنان پیشی جست. وی مدرسه ای تاسیس کرد و به تبلیغ و تدریس عقاید شیعه امامیه پرداخت. اکثر پیروان او صاحبان حرفه یعنی پیشه وران بودند و هر یک از مریدان که وارد سلسله او می شد سوگند می خورد تا سلاح آماده نگاهدارد.

این فرقه به نام حسن جوری «حسنیه » نامیده شدند. حسن جوری مدت سه سال در نیشابور و بلاد خراسان از قبیل مشهد و ابیورد و خبوشان و هرات به تبلیغ پرداخت و سپس به فرمان ارغونشاه از مغولان صحرانشین خراسان گرفتار گشت. مدتها پیش از این واقعه دو برادر روستایی از قریه باشتین از ناحیه بیهق ایلچی مغولان را که بر زنان ایشان دست تعدی گشاده بودند به قتل رسانیدند. مردم باشتین به سرکردگی عبدالرزاق نامی بر مغولان قیام کردند، این شورش در شعبان سال ۷۳۷ ه. آغاز شد. بیشتر روستائیان از مریدان شیخ حسن جوری بودند. در سال ۷۳۷ ایشان شهرهای جوین و اسفراین را به زیر فرمان خود آوردند. امیر عبد الرزاق پیشوای این انقلاب به نام خویش سکه زد و دولتی به نام سربداران که از ۷۳۷ تا ۷۸۳ بر پا بود، تاسیس یافت.

در قلمرو دولت سربداران که از مغرب به مشرق از دامغان تا تربت جام و از شمال به جنوب از قوچان تا کاشمر امتداد داشت مذهب شیعه امامیه رایج گشت و نام دوازده امام را در خطبه ها ذکر می کردند.

نهضت مشابهی در حدود سال ۷۵۹ ه. در مازندران نیز آغاز گشت. سید قوام الدین مرعشی که شیعی امامی بود پس از مرگ حسن جوری به مازندران رفت و آن مذهب را در آن دیار رواج داد. کیا افراسیاب امیر مازندران بر اثر غلبه آنان ناچار شد که به وی دست ارادت دهد. سرانجام بین کیا افراسیاب و پیروان سید قوام الدین نزاع درگرفت و به شکست و هلاک کیا افراسیاب پایان یافت.

بعد از سید قوام الدین اخلاف او که سادات شیعه مرعشی بودند در آن ناحیه حکومت می کردند.

در سال ۷۶۸ ه. قیام سربداران سمرقند وقوع یافت که به دست امیرتیمور گورگانی سرکوب شد.

در سال ۷۷۵ ه. در کرمان نهضتی از نوع جنبش سربداران پدید آمد. این نهضت گذشته از یک نهضت مذهبی، جنبشی اشتراکی بود. شورشیان زمینهای مالکان بزرگ را تصرف کردند و فقیهان سنی مذهب را اعدام نموده یا به زندان افکندند تا سرانجام لشکریان شاه شجاع از آل مظفر پس از نه ماه محاصره کرمان، شورشیان را سرکوب و آتش فتنه را خاموش کردند.

در سال ۷۸۳ لشکر تیمور سبزوار را اشغال کرد و به موجودیت دولت سربداران پایان داد.

در قرن نهم هجری در زمان شاهرخ پسر تیمور فرقه تازه ای از شیعه به نام «حروفیه » پدید آمدند. – حروفیه.

در سال ۸۴۵ ه. قیامی شیعی به پیشوایی سید محمد مشعشع در خوزستان پدید آمد. وی از غلاه شیعه بود و خویشتن را باب امام غایب یعنی مقدمه ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانست. مشعشعیان.

صفویه: از میان نهضت های شیعی در ایران، نهضت شیعیان صفوی از همه مهمتر بود. صفویه از نوادگان شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی (۶۵۰ – ۷۳۵ ه. ) بودند. وی از صوفیان بزرگ قرن هفتم و هشتم هجری به شمار می رفت. تاریخ زندگی او را ابن بزازیا درویش توکل در حدود سال ۷۶۰ هجری در کتاب «صفوه الصفا» نوشته است.

ظاهرا این خاندان در اصل آذربایجانی نبوده بلکه از کردان مهاجر به آذربایجان بودند و در اردبیل می زیستند و به زبان فهلوی آذری تکلم می کردند و مذهب سنی شافعی داشتند.

بر اثر ارادتی که مردم ایران به شیخ صفی الدین و طریقه صوفیه صفوی داشتند، نفوذ ایشان در این کشور بسیار گشت و حتی عده ای از بزرگان و حکام به آن خاندان دست ارادت دادند.

جانشینان شیخ صفی الدین یعنی شیخ صدر الدین موسی (۷۳۵ – ۷۹۵ ه. ) و شیخ خواجه علی یا سلطانعلی (۷۹۵ – ۸۳۳ ه. ) در اردبیل زندگی می کردند.

شیخ ابراهیم (۸۳۳ – ۸۵۱ ه. ) که خود را شاه می خواند، فرمانروای اردبیل بود. بنا به گفته حمد اللّه مستوفی، شیخ صفی الدین سنی شافعی بود و شیخ ابراهیم به فکر آن افتاد که تخته پوست درویشی را تبدیل به تخت سلطنت کند، پس بر آن شد که مریدان شمشیر زنی بیابد تا بتواند به مقصود خود برسد. چون شنید که در آسیای صغیر عدّه بسیاری از ایلات ترک صحرانشین که شیعه مذهب بودند ساکنند. برای جلب توجه آنان خود مذهب شیعه امامیه را پذیرفت و پیشوای طریقت و شریعت شیعیان شد.

فرزند شیخ ابراهیم، شیخ جنید و فرزند او شیخ حیدر مذهب شیعه اثنی عشری داشتند. جنید به قدری در میان ایلات شیعه آسیای صغیر نفوذ معنوی داشت که به قول فضل اللّه روزبهان، آن ترکان او را مانند مسیحیان، ثالث ثلاثه می دانستند و شیخ جنید را اللّه و فرزند او حیدر را ابن اللّه می خواندند.

قبایل ترک صحرانشین آسیای صغیر تکیه گاه و نیروی اصلی سلسله صفویان بودند. نام این قبایل عبارت است از: شاملو، استاجلو، روملو، تکلّو، افشار، قاجار، ذوالقدر. ولی از قرن نهم هجری به بعد دیگر قبایل ترک به صفویان پیوستند که عبارتند از: ترکان بیات، کرمانلو، بایبورتلو و صوفیان قراچه داغ. این قبایل غالبا از «غلاه » شیعه و علی اللّهی بودند.

شیخ حیدر پسر شیخ جنید سازمان استوارتری برای ایشان ایجاد کرد و آنان را وادار کرد که به جای کلاه ترکمن پیشین خود، کلاهی با دوازده ترک سرخ به نام دوازده امام شیعه اثنی عشر بر سر گذارند و از آن زمان این ایلات صحرانشین را بطور اخص و دیگر مریدان شیخ صفی را بطور اعم «قزلباش » نامیدند که به معنی کله سرخ می باشد. قزلباشان ریش را می تراشیدند و سبیلها را دراز کرده می تابیدند و کاکلی بر سر تراشیده خویش باقی می نهادند و چون جنگی آغاز می شد به زبان ترکی به آواز بلند می گفتند: «ای پیرو مرشد جانم به فدایت ».

پس از شیخ حیدر در پایان سال ۹۰۵ هجری هفت تن از جنگجویان قزلباش در زیر پرچم شاه اسماعیل جوان گرد آمدند و در ییلاق ارزن جان امرای ایالات جلسه ای تشکیل داده، تصمیم گرفتند نخست علیه شروانشاه اقدام به حمله کنند و در بهار سال ۹۰۵ ه. شهر بادکوبه را مسخر ساختند و در سال ۹۰۶ ه. لشکریان الوند پادشاه آق قویونلو را مغلوب کرده وارد تبریز شدند.

اسماعیل جوان را که ظاهرا در آن زمان چهارده سال داشت به پادشاهی برداشتند. اکثر مردم تبریز در آن زمان شافعی مذهب بودند و چون اسماعیل قدرت یافت به قول حسن روملو فرمانی صادر کرد تا در میدانهای تبریز مردم زبان به لعن ابوبکر و عمر و عثمان بگشایند و هر که مخالفت کند سر از تنش جدا سازند.

به قول روملو در «احسن التواریخ » شاه اسماعیل پس از تاجگذاری خطیبان کشور را مامور ساخت که دو شهادت مخصوص شیعه یعنی «اشهد ان علی ولی اللّه » و «حی علی خیر العمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. شعارهای مذکور از زمان طغرل سلجوقی از آنگاه که وی آل بویه و بساسیری را در عراق از میان برداشت یعنی ۵۲۸ سال در طاق نسیان مانده بود.

نظر به کمیابی کتب مذهبی شیعه در آن زمان، شیعیان بر اثر بی اطلاعی از احکام آن مذهب دچار مشکلاتی شدند، لیکن قاضی نصر اللّه زیتونی جلد اول «قواعد الاسلام » تالیف جمال الدین علی مطهر الحلّی را از کتابخانه خود بیرون آورد و کتاب مذکور اساس تعلیمات دینی آن مذهب گردید.

شاه اسماعیل دو چیز را بر آذربایجان تحمیل کرد: یکی مذهب شیعه و دیگری زبان ترکی قبایل قزلباش بود که بر اثر مهاجرت آن قبایل از آسیای صغیر به آذربایجان به تدریج زبان ترکی جای زبان فهلوی آذری را گرفت و چون شاه اسماعیل و شاهان صفوی زبان ترکی را زبان درباری خود قرار داده بودند به تدریج مردم آذربایجان زبان ایرانی پیشین خود را فراموش کرده با زبان ترکی سخن گفتند.

سپس به همت شاه اسماعیل مذهب شیعه در سراسر ایران زمین رواج یافت و تنها کردان ایران در مغرب و مردم طالش در شمال گیلان و عدّه ای از قبایل فارس و لار و سواحل خلیج فارس به مذهب شافعی و ایرانیان شرقی از قبیل بلوچان و افغانان و مردم ماوراء النهر در مذهب حنفی خویش باقی ماندند.

این عقیده که مورّخان غرب صفویه را یک دولت ایرانی خوانده اند، کاملا بی مورد است. مینورسکی صفویه را مرحله سوم حاکمیت ترکمانان در ایران و سرزمینهای مجاور آن می داند.

تدوین مجدّد معارف شیعه: شاه طهماسب صفوی که بالغ بر پنجاه سال سلطنت کرد به فکر آن افتاد که برای مردم شیعه مذهب که تا روزگار او علی اللهی و از غلاه بودند بر طبق «فقه جعفری » معارف جدیدی ایجاد کند، از این جهت بر آن شد که از جبل عامل در لبنان و بحرین و احساء که مردمان آن از قدیم شیعه بودند و معارف درستی برای خود داشتند دعوت کند تا مردم ایران را که مذهب جدیدی پذیرفته بودند هدایت نمایند.

جبل عامل ناحیه حاصلخیزی در لبنان جنوبی است و از قدیم جزء مراکز عمده تشیع به شمار می رفته است و عدّه ای از علما از قبیله کهن عامله در این ناحیه بود که از این بزرگان می توان از شیخ محمد حسن حرّ عاملی (در گذشته در ۱۱۰۴ ه. ) صاحب «وسائل الشیعه » و شیخ علی بن عبدالعالی عاملی کرکی را نام برد، که در تربیت علمای ایرانی و گسترش معارف شیعه در ایران سهم بزرگی دارند.

سرسلسله این طایفه علاّمه زمان خود، محقق کرکی است که نام او را نورالدین علی بن عبدالعالی عاملی کرکی (در گذشته در ۹۳۷ ه. ) نوشته اند. وی در زمان خود «ولایت فقیه » داشت و همه فقهای شیعه در سراسر ایران تحت نظر او بودند و حق عزل و نصب ایشان با وی بود و به اجرای حدود و تعزیرات و اقامه فرایض می پرداخت.

شیخ حرّ عاملی از علمای سابق الذکر در اصفهان با ملاّ محمد باقر مجلسی و شاه سلیمان صفوی ملاقات کرد و عنوان قاضی و شیخ الاسلام داشت.

از دیگر علمای جبل عامل لبنان عز الدین حسین بن عبدالصمد بن محمد عاملی (در گذشته در ۹۸۴ ه. ) و پسرش شیخ الاسلام محمد بن حسین بن عبدالصمد معروف به «شیخ بهایی » است که در دو زبان عربی و فارسی استاد بود و دارای تالیفات بسیاری است. وی در سال ۱۰۳۱ ه. در اصفهان درگذشت و جنازه او را به مشهد برده در آنجا مدفون ساختند.

مراجع تقلید: علمای شیعه امامیه گویند که: عمل به تقلید به دلایل عقلی و نقلی لازم است. عقل دستور می دهد که فرد نادان از عالمی دانا راهنمایی بجوید و از او تقلید کند. دانشمندترین علمای هر ناحیه شیعه نشین عنوان مرجع تقلید دارند و او محل مراجعه مقلدان خود می باشد.

مرجع تقلید مجتهد است و قوانین اسلام را بر اساس «قرآن » و «سنت » و «اجماع » و «عقل » استنباط می کند. سلسله مراجع بزرگ تقلید از رحلت چهارمین نایب ویژه امام غایب یعنی ابوالحسن علی بن محمد سمری در سال ۳۲۹ هجری ببعد آغاز می شود. در این سلسله نام محمد بن یعقوب کلینی و محمد بن علی بن بابویه قمی و ابوجعفر محمد بن حسن طوسی تا امام خمینی که همه از مجتهدان شیعه و مراجع تقلید می باشند باید ذکر شود.

از مراجع تقلید عرب شانزده تن اهل عراق و هفده تن اهل لبنان و یک تن اهل بحرین بوده اند.

نجف اشرف از زمان شیخ طوسی مرکز دانشگاهی شیعه قرار گرفت و مجتهدان بزرگ بیشتر در آن جا به تحصیل علم پرداختند.

به نظر نمی رسد که نهاد مرجع تقلید جنبه مرکزیت عام – تا پیش از زمان شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی (درگذشته در ۱۲۶۶ ه. ) – یافته باشد.

جانشین بلا فصل شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی صاحب کتاب «الجواهر»، شیخ مرتضی انصاری (درگذشته در ۱۲۸۱ ه. ) است که بزرگترین مجتهد زمان خود به شمار می رفت. از آخرین مراجع تقلید که به رحمت ایزدی پیوسته اند و در زمان خود قبول عام داشتند مرحومین آقا سید ابوالحسن اصفهانی (درگذشته در ۱۳۲۶ شمسی) و حاج آقا حسین بروجردی (درگذشته در ۱۳۴۰ شمسی) را می توان نام برد.

کتاب النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم.

تاریخ اعثم کوفی.

اسلام در ایران، ص ۳۷۱ – ۳۹۹٫

ادبیات معاصر ایران، ادوارد براون، ص ۲۷ – ۴۳٫

الکنی و الالقاب.

تشیع و مشروطیت در ایران، ص ۸۱ – ۸۴٫

تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام.

عقاید الامامیه.

تاریخ شیعه و فرق اسلام تا قرن چهارم.

دول الشیعه فی التاریخ.

اصل الشیعه و اصولها.

دائره المعارف اسلامیه، ج ۱۴، ص ۵۷ – ۸۱٫

شیعه در اسلام.

سیره ابن هشام، ص ۲۴۸ – ۲۵۲٫

Shorter Encyclopedia of Islam p . 534 – 541 .

پی نوشت ها:

(۱) علمای اهل سنت در معنی مولی (که به عقیده شیعه به معنی صاحب ولایت و ذی تصرف است) تصرّف می کنند و آن را به معنی محب (دوست دارنده) یا معانی دیگر مولی گرفته اند ولی شیعه علاوه بر اشکالاتی که در آن معانی است، قرینه مقامیه را (که پیغمبر مردم را در غدیر و گرمای روز نگهداشته و این خطبه را انشاء فرموده است) دلیل معنی اعلام ولایت گرفته اند.

(۲) این قسمت مخالف عقیده شیعه است، بلکه علی(علیه السلام) خلافت را به نص رسول حق خود می دانست و واگذاری آن را خلاف تکلیف الهی می شمرد، منتهی تا حضرت فاطمه(س) حیات داشت، دیگران جرات تهدید وی را نداشتند، بعدا به ناچار تسلیم گردید.

(۳) اکثر اهل سنت فضیلت را بر حسب مرتبه خلافت (یعنی به ترتیب ابو بکر و عمر و عثمان و سپس علی) می دانند و فقط معتزله بغداد که مفضله اند علی را از سایرین مقدم می شمارند.

(۴) کلمه «کربلا» در اصل به زبان اکدی «کرب ایلا» یعنی مزرعه خداوند ایلا خدای بابلیان قدیم بوده است.

(۵) ظاهرا شیعه در این زمانها دو اطلاق داشته یکی شیعه علی در مقابل شیعه عثمان یا آل ابوسفیان که این جمع با اعتقاد به خلافت شیخین، علی را بر عثمان یا آل ابوسفیان ترجیح می دادند. دیگر شیعه بمعنی واقعی آن که معدودی بیش نبودند و به هر حال هر دو فریق جنبه اعتقادی داشته است.

(۶) این اختیار طرف مخالف عامه فقط در مورد دو حدیث متعارض است که از جهات دیگری ترجیح نداشته باشد ولی اینطور نیست که هر رایی که بر خلاف عامه باشد شیعه اختیار کند، زیرا شیعه در اکثر احکام با اهل سنت موافقند.

منبع : فرهنگ فرق اسلامی , مشکور، محمد جواد

 

اصول اخلاق اسلامى در روایات

در روایات اسلامى احادیثى که بیانگر اصول اخلاقى حسنه و سیّئه است دیده مى شود که روش مخصوص به خود را تعقیب مى کند، نه روشى را که حکماى یونان داشته اند، از جمله:

  1. در حدیث معروفى که در کتاب «اصول کافى» از امام صادق علیه السلام نقل شده است چنین مى خوانیم که: یکى از یاران آن حضرت به نام  «سماعه بن مهران» مى گوید: با گروهى از اصحاب آن حضرت در خدمتش بودیم که سخن از عقل و جهل به میان آمد، فرمود: «لشکریان عقل و جهل را بشناسید تا هدایت شوید»، من گفتم فدایت شوم، تا شما شرح ندهید ما آگاه نخواهیم شد، امام فرمود: «خداوند در آغاز، عقل را آفرید … سپس جهل را (عقل از در اطاعت در آمد و جهل طریق معصیت را پویید) خداوند هفتاد و پنج لشکر به عقل داد و هفتاد و پنج لشکر که ضدّ آن بود به جهل.»

سپس امام، هفتاد و پنج لشکر[۱] عقل و جهل را به شرح زیر بیان فرمود:

الْخَیْرُ وَ هُوَ وَزِیْرُ الْعَقْلِ ؛ نیکى وزیر عقل است

وَجَعَلَ ضِدَّهُ الَشَّرَّ وَهُوَ وَزِیُر الْجَهْلِ ؛ و ضدّ آن بدى است که وزیر جهل است

وَالْایمانُ وَضِدُّهُ الْکُفْرُ؛ و ایمان و ضدّش کفر

وَالتَّصْدِیْقُ وَضِدُّهُ الُجُمُودُ؛ و تصدیق (ایمان به آیات الهى و انبیاء) و ضدّش انکار

وَالرَّجاءُ وَضِدُّهُ الْقُنُوطُ؛ امید و ضدّش نومیدى

وَالْعَدْلُ وَضِدُّهُ الجَوْرُ؛ و عدالت و ضدّش ستم

وَالرِّضاءُ وَضِدُّهُ السَّخَطُ؛ رضا و خشنودى و ضدّش خشم و نارضایى

وَالشُّکْرُ وَضِدُّهُ الْکُفْرانُ ؛ شکرگزارى و ضدّش کفران

وَالطَّمَعُ وَضِدُّهُ الْیَأْسُ ؛ طمع (به آنچه در دست مردم است) و ضدّش نومیدى (از آنها)

وَالتَّوَکُّلُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ ؛ توکّل و ضدّش حرص

وَالرَّأْفَهُ وَضِدُّهُ الْقَسْوَهُ؛ رأفت و ضدّش سنگدلى

وَالرَّحْمَهُ وَضِدُّها الْغَضَبُ ؛ رحمت و ضدّش غضب

وَالْعِلْمُ وَضِدُّهُ الْجَهْلُ ؛ علم و ضدّش جهل

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْحُمْقُ ؛ فهم و ضدّش حماقت

وَالْعِفَّهُ وَضِدُّهُ التَّهْتُّکُ ؛ عفّت و ضدّش پرده درى

وَالزُّهْدُ وَضِدُّهُ الرَّغْبَهُ؛ زهد و ضدّش دنیاپرستى

وَالَرِّفْقُ وَضِدُّهُ الْخُرْقُ ؛ مدارا و ضدّش خشونت

وَالرَّهْبَهُ وَضِدُّهُ الْجُرْأَهُ؛ خدا ترسى و ضدّش بى باکى و جسارت

وَالتَّواضُعُ وَضِدُّهُ الْکِبْرُ؛ تواضع و ضدّش تکبّر

وَالتُّؤدَهُ وَضِدُّها التَّسَرُّعُ ؛ متانت و آرامش و ضدّش شتابزدگى

وَالْحِلْمُ وَضِدُّهُ السَّفَهُ ؛ بردبارى و ضدّش سفاهت و نابردبارى

وَالصَّمْتُ وَضِدُّهُ الْهَذَرُ؛ خاموشى و ضدّش بیهوده گویى

وَالْاسْتِسْلامُ وَضِدُّهُ الْاسْتِکْبارُ؛ تسلیم (در برابر حق) و ضدّش استکبار

وَالتَّسْلیمُ وَضِدُّهُ الشَّکُ ؛ تسلیم (در برابر عقائد الهى) و ضدّش شکّ

وَالصَّبْرُ وَضِدُّهُ الْجَزَعُ ؛ صبر و ضدش بى تابى

وَالصَّفْحُ وَضِدُّهُ الْانْتِقامُ ؛ گذشت و ضدّش انتقام

وَالْغِنى وَضِدُّهُ الْفَقْرُ؛ بى نیازى و ضدّش فقر

وَالتَّذَکُّرُ وَضِدُّهُ السَّهْوُ؛ توجّه و ضدّش غفلت

وَالْحِفْظُ وَضِدُّهُ النِّسْیانُ ؛ حفظ و ضدّش فراموشکارى

وَالتَعَطُّفُ وَضِدُّهُ الْقَطِیْعَهُ؛ محبّت و پیوند و ضدّش قطع رابطه

وَالقُنُوُعُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ ؛ قناعت و ضدّش حرص

وَالْمُؤاساهُ وَضِدُّها الْمَنْعُ ؛ مواسات و ضدش منع

وَالْمَوَدَّهُ وَضِدُّها الْعَداوَهُ؛ دوستى و ضدّش عداوت

وَالْوَفاءُ وَضِدُّهُ الْغَدْرُ؛ وفا و ضدّش پیمان شکنى

وَالطَّاعَهُ وَضِدُّهَا الْمَعْصِیَهُ؛ اطاعت و ضدّش معصیت

وَالْخُضُوعُ وَضِدُّهُ التَّطاوُلُ ؛ خضوع و ضدّش برترى جویى

وَالسَّلامَهُ وَضِدُّهَا الْبَلاءُ؛ سلامت و ضدّش بلا

وَالحُبُّ وَضِدُّهُ الْبُغْضُ ؛ محبّت و ضدّش کینه توزى

وَالصِّدْقُ وَضِدُّهُ الکِذْبُ ؛ راستى و ضدّش دروغگویى

وَالْحَقُّ وَضِدُّهُ الْباطِلُ ؛ حق و ضدّش باطل

وَالْامانَهُ وَضِدُّهَا الْخِیانَهُ؛ امانت و ضدّش خیانت

وَالْاخِلاصُ وَضِدُّهُ الشَّوْبُ ؛ خلوص و ضدّش آلودگى نیّت

وَالشَّهامَهُ وَضِدُّهَا الْبِلادَهُ؛ شهامت و ضدّش خمودى

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْغَباوَهُ؛ فهم و ضدّش کودنى

وَالْمَعْرِفَهُ وَضِدُّهَا الْانْکارُ؛ معرفت و ضدّش عدم عرفان

وَالْمُداراهُ وَضِدُّهَا الْمُکاشَفَهُ؛ مدارا و ضدّش پرده درى

وَسَلامَهُ الْغَیْبِ وَضِدُّهَا الْمُماکَرَهُ؛ حفظ الغیب و ضدّش توطئه گرى

وَالْکِتْمانُ وَضِدُّهُ الْافْشاءُ؛ کتمان (اسرار مردم) و ضدّش افشاگرى

وَالصَّلاهُ و ضِدُّهَا الْاضاعَهُ؛ نماز و ضدّش بى نمازى

وَ الصَّوْمُ و ضِدُّهُ الْافْطارُ؛ روزه و ضدّش افطار

وَالْجِهادُ وَضِدُّهُ الْنُّکُولُ ؛ جهاد و ضدّش خوددارى از جهاد

وَالْحَجُّ وَضِدُّهُ نَبْذُ الْمِیْثاقِ ؛ حج و ضدّش پیمان شکنى خدا

وَصَوْنُ الْحَدِیْثِ وَضِدُّهُ النَّمِیْمَهُ؛ نگهدارى سخنان و ضدّش سخن چینى

وَبِرُّالْوالِدَیْنِ وَضِدُّهُ الْعُقُوقُ ؛ نیکى به پدر و مادر و ضدّش مخالفت و آزار

وَالْحَقیقَهُ وَضِدُّهَا الرِّیاءُ؛ حق جویى و ضدّش ریاکارى

وَالْمَعُروفُ وَضِدُّهُ الْمُنْکَرُ؛ معروف و ضدّش منکر

وَالسِّتْرُوَ ضِدُّهُ التَّبَرُّجُ ؛ پوشیدگى و ضدّش نمایش زینت

وَالتَّقِیَّهُ وَضِدُّهَا الْاذاعَهُ؛ تقیّه و ضدّش افشاى اسرار

وَالْانْصافُ وَضِدُّهُ الْحَمِیَّهُ؛ انصاف و ضدّش تعصّب

وَالتَّهْیِئَهُ وَضِدُّها الْبَغْىُ ؛ مصالحه و ضدّش کارشکنى

وَالنَّظافَهُ وَضِدُّهَا الْقَذَرُ؛ نظافت و ضدّش کثافت

وَالْحَیاءُ وَضِدُّهَا الْجَلْعُ ؛ حیا و ضدّش بى حیایى

وَالْقَصْدُ وَضِدُّهُ الْعُدْوانُ ؛ میانه روى و اعتدال و ضدّش تجاوز

وَالرّاحَهُ وَضِدُّهَا التَّعَبُ ؛ راحت و ضدّش رنج

وَالسُّهُولَهُ وَضِدُّهَا الصُّعُوْبَهُ؛ سهولت و ضدّش سختگیرى

وَالْبَرَکَهُ وَضِدُّهَا الْمَحْقُ ؛ برکت و ضدّش نقصان

وَالْعافِیَهُ وَضِدُّهَا الْبَلاءُ؛ تندرستى و ضدّش بیمارى

وَالْقَوامُ وَضِدُّهَا الْمُکاثَرهُ؛ اعتدال و ضدّش فزون طلبى

وَالْحِکْمَهُ وَضِدُّهَا الْهَواءُ؛ حکمت و ضدّش هواپرستى

وَالْوَقارُ وَضِدُّهُ الْخِفَّهُ؛ وقار و ضدّش جلفى و سبکى

وَالسَّعادَهُ وَضِدُّهَا الشِّقاوَهُ؛ سعادت و ضدّش شقاوت

وَالتَّوْبَهُ وَضِدُّهَا الْاصْرارُ؛ توبه و ضدّش اصرار بر گناه

وَالْاسْتِغْفارُ وَضِدُّهُ الْاغْتِرارُ؛ پوزش طلبیدن و ضدّش مغرور بودن

وَالْمُحافَظَهُ وَضِدُّهَا التَّهاوُنُ ؛ جدّیّت و ضدّش سستى

وَالدُّعاءُ وَضِدُّهُ الْاسْتِنْکافُ ؛ دعا و ضدّش خوددارى از دعا

وَالنَّشاطُ وَضِدُّهُ الْکَسَلُ ؛ نشاط و ضدّش کسالت

وَالْفَرَحُ وَضِدُّهُ الْحُزْنُ ؛ شادى و ضدّش غم

وَالالْفَهُ وَضِدُّهَا الْفُرْقَهُ؛ الفت و جوشش با مردم ضدّش جدایى طلبى

وَالسَّخاءُ وَضِدُّهُ الْبُخْلُ ؛ سخاوت و ضدّش بخل

فَلاتَجْتَمِعُ هذِهِ الْخِصالُ کُلُّها مِنْ اجْنادِ الْعَقْلِ الَّافِى نَبِىٍّ اؤْ وَصِىِّ نَبِىٍّ اوْ مُؤمِنٍ قَدْ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْایْمانِ وَامَّا سائِرُ ذلِکَ مِنْ مَوالیِنْا فَانَّ احَدَهُمْ لایَخْلُو مِنْ انْ یَکُونَ فِیْهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنودِ حَتَّى یَسْتَکْمِلَ وَیُنَقِّى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذلِکَ یَکُونُ فِى الدَّرَجَهِ الْعُلیا مَعَ الْانْبِیاءِ وَالْاوْصیاءِ وَانَّما یُدْرَکُ ذلِکَ بِمَعْرِفَهِ الْعَقْلِ وَجُنُودِهِ وَبِمُجانَبَهِ الْجَهْلِ وَجُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَایَّاکُمْ لِطاعَتِهِ وَمَرْضاتِهِ انْشاءَ اللُّه.

سپس امام فرمود: این لشکریان عقل بطور کامل جمع نمى شود مگر در پیامبر یا وصّى پیامبر یا مؤمنى که خداوند قلبش را براى ایمان آزموده و شایستگى پیدا کرده است، ولى سایر دوستان ما بعضى داراى بخشى از این لشکریانند و در راه تکمیل آن و طرد لشکر جهل از خود مى باشند و در آن هنگام در درجه بالا با انبیاء و اوصیاء قرار مى گیرند، و این در صورتى ممکن است که آگاهى کافى نسبت به عقل و لشکریانش و دورى از جهل و لشکریانش حاصل شود؛ خداوند ما و شما را براى اطاعتش و کسب رضاى او موفّق دارد![۲]

حدیث بالا، حدیث جامعى درباره اصول و فروع اخلاق اسلامى است که بعضى از صاحب نظران آن را بطور مستقل موضوع بحث قرار داده، و کتاب جداگانه اى پیرامون آن نوشته اند.

  1. در حدیثى که در نهج البلاغه در کلمات قصار آمده است مى خوانیم که از امام امیر مؤمنان على علیه السلام درباره ایمان پرسیدند (ذیل حدیث نشان مى دهد که منظور از ایمان، ایمان علمى و عملى است که اصول اخلاق را نیز شامل مى شود) امام در جواب فرمود:

«الْایْمانُ عَلى  ارْبَعِ دَعائِمَ، عَلَى الصَّبْرِ وَالْیَقینِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ؛ ایمان بر چهار پایه قرار دارد: بر صبر و یقین و عدالت و جهاد.»

سپس افزود «وَالصَّبْرُ مِنْها عَلى ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلَى الشَّوْقِ وَالشَّفَقِ وَالزُّهْدِ وَالتَّرَقُّبِ؛ صبر نیز بر چهار پایه استوار است؛ بر شوق و ترس و زهد و انتظار.» (شوق به بهشت و پاداشهاى الهى، و ترس از کیفرها و دوزخ، که مایه حرکت به سوى خوبیها و پرهیز از بدیها است) و زهد و بى اعتنایى نسبت به زرق و برق دنیا که سبب مى شود انسان مصائب را ناچیز شمرد، و انتظار مرگ و پایان زندگى که انسان را به انجام اعمال نیک تشویق مى کند.

بعد افزود: «وَالْیَقینُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلى  تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ وَتَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ، وَمَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ، وَسُنَّهِ الْاوَّلِینَ؛ یقین نیز بر چهار بخش تقسیم مى شود: بینش در هوشیارى و زیرکى، رسیدن به دقایق حکمت، پند گرفتن از حوادث و توجّه به روش پیشینیان.»

سپس مى افزاید: «و الْعَدَلُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلى  غائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزُهْرَهِ الْحُکْمِ، وَرَساخَهِ الْحِلْمِ؛ عدالت نیز بر چهار شاخه است: دقّت براى فهم مطالب، غور در علم و دانش، (سپس) قضاوت صحیح و (سرانجام) حلم و بردبارى پایدار.»

و در پایان مى فرماید: «وَالْجِهادُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْکَرِ و الصِّدْقِ فِى الْمَواطِنِ، وَشَنآنِ الْفاسِقِینَ؛ جهاد نیز چهار شاخه دارد: امربه معروف، و نهى از منکر، صدق و راستى در معرکه نبرد، و دشمنى با فاسقان.»

سپس به ستونهاى چهارگانه کفر که نقطه مقابل آن است، مى پردازد و یک به یک را شرح مى دهد.[۳]

همان گونه که ملاحظه مى شود، امام با دقّت بى نظیرى اصول اساسى ایمان و کفر و آثار آن را در درون و برون که شامل اخلاق عملى مى شود ترسیم فرموده و براى هر شاخه، شاخه هاى دیگرى ذکر کرده است، که بررسى جزئیّات این حدیث مقال دیگرى را مى طلبد.

  1. در حدیث دیگرى از امام امیر مؤمنان على علیه السلام مى خوانیم:

«ارْبَعٌ مَنْ اعْطِیَهُنَّ فَقَدْ اوتِىَ خَیرَ الدُّنْیا وَالْاخِرَهِ، صِدْقُ حَدِیْثٍ وَاداءُ امانَهٍ، وَعِفَّهُ بَطْنٍ وَحُسْنُ خُلْقٍ؛ چهار چیز است به هرکس داده شود خیر دنیا و آخرت به او داده شده است: راستى در سخن گفتن و اداء امانت، و عفّت شکم (پرهیز از حرام) و حسن خلق.»[۴]

  1. همین معنى بطور فشرده تر و در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام آمده است، کسى خدمتش رسید و تقاضا کرد چیزى به او بیاموزد که خیر دنیا و آخرت در آن باشد، و مشتمل بر سخن طولانى نباشد، امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «لاتَکْذِبْ؛ دروغ مگو!»[۵]

در واقع چنین است که ریشه تمام فضائل اخلاقى بر راستى و صدق قرار گرفته که انسان نه تنها به مردم دروغ نگوید، به خویشتن هم دروغ نگوید و حتّى به خداى خود دروغ نگوید؛ هنگامى که در نماز «ایَّاکَ نَعْبُدُ وایَّاکَ نَسْتَعیُن » مى خواند و مى گوید خداوندا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو یارى مى جویم، کمترین دروغى در این سخن نباشد، از هرگونه معبود شیطانى و هواى نفس برکنار باشد و تنها خضوع و تسلیمش در برابر حق باشد؛ پس، از تکیه کردن بر مال و جاه و قدرت و مقام و ما سوى اللَّه بر کنار باشد، تنها تکیه بر لطف خدا کند و از او مدد جوید. اگر کسى چنین باشد تمام اصول و فروع اخلاق در او زنده مى شود.

  1. در روایات اسلامى تعبیراتى تحت عنوان «افضل الاخلاق» (برترین صفات اخلاقى) یا «اکرم الاخلاق» و «احسن الاخلاق» و «اجمل الخصال» دیده مى شود که در آنها نیز اشاره به بخشهاى مهمى از اصول اخلاقى شده است؛ از جمله، در حدیثى مى خوانیم: «سُئِلَ الْباقِرُ علیه السلام عَنْ افْضَلِ الْاخلاقِ فَقالَ الصَّبْرُ وَالسَّماحَهُ؛ از امام باقر علیه السلام درباره بهترین اخلاق سؤال شد، فرمود: صبر (شکیبایى و استقامت) و جود و بخشش است.»[۶]

در حدیث دیگرى از على علیه السلام آمده، فرمود: «اکْرَمُ الْاخْلاقِ السَّخاء وَاعَمُّها نَفْعاً الْعَدْلُ؛ باارزش ترین اخلاق اسلامى سخاوت و پرسودترین آنها عدالت است.»[۷]

در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «اشْرَفُ الْخَلائِقِ التَّواضُعُ وَالْحِلْمُ وَلِیْنُ الْجانِبِ؛ برترین صفات اخلاقى، تواضع و حلم و نرمش و انعطاف پذیرى و مدارا است.»[۸]

در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که از آن حضرت پرسیدند:

«اىُّ الْخِصالِ بِالْمَرْءِ اجْمَلُ فَقالَ وِقارٌ بِلامَهَابَهٍ، وَسَماحٌ بِلا طَلَبِ مُکافاهٍ، وَتَشاغُلٌ بِغَیْرِ مَتاعِ الدُّنْیا؛ کدامیک از صفات انسانى زیباتر است؟ فرمود: وقارى که توأم با ایجاد ترس نباشد، و بخششى که انتظار مقابله با مثل در آن نباشد، و مشغول شدن به غیر متاع دنیا است.»[۹]

  1. باز در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که در آن اصول اخلاق زشت، تحت عنوان اصول الکفر بیان شده است، فرمود:

«اصُولُ الْکُفْرِ ثَلاثَهُ: الْحِرْصُ وَاْلِاسْتِکْبارُ وَالْحَسَدُ؛ اصول کفر سه چیز است: حرص و تکبّر و حسد.»

سپس در توضیح این سه اصل چنین بیان فرمود:

«فَامّا الْحِرْصُ فَانَّ آدَمَ حِیْنَ نُهِىَ عَنِ الشَّجَرَهِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ انْ اکَلَ مِنْها، وَامَّا اْلِاسْتِکْبارُ فَابْلِیْسُ حِیْنَ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ اسْتَکْبَرَ، وَامّا الْحَسَدُ فَابْنا آدَمَ حَیْثُ قَتَلَ احَدُهُما صاحِبَه؛ امّا حرص (در آنجا ظاهر شد که) آدم هنگامى که نهى از آن درخت مخصوص شد، حرص او را وادار کرد که از آن بخورد (و از بهشت بیرون برده شد) و امّا تکبّر (آنگاه ظاهر شد که) ابلیس هنگامى که مأمور به سجود براى آدم شد تکبّر ورزید (و از سجده خوددارى کرد و براى همیشه ملعون و مطرود درگاه الهى شد) و امّا حسد (آنگاه ظاهر شد که) دو پسر آدم یکى بر دیگرى حسد برد و او را به قتل رسانید.»[۱۰]

به این ترتیب، سرچشمه بدبختیهاى بزرگى که در جهان انسانیّت یا در آغاز آن رخ داد، این سه صفت نکوهیده بود. حرص، آدم را از بهشت الهى بیرون کرد؛ و استکبار، ابلیس را براى همیشه از درگاه خدا راند؛ و حسد پایه قتل و خونریزى و جنایت در جهان شد.

  1. این سخن را با حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم، امام صادق علیه السلام مى گوید:

پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

«انَّ اوَّلَ ماعُصِىَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سِتٌّ: حُبُّ الدُّنْیا وَحُبُّ الرِّیاسَهِ، وَحُبُّ الطَّعامِ وَحَبُّ النَّوْمِ وَحُبُّ الرّاحَهِ وَحُبُّ النِّساءِ؛ نخستین چیزى که نافرمانى و عصیان الهى به وسیله آن انجام شد شش چیز بود: محبّت (افراطى به مال) دنیا و ریاست و طعام و خواب و راحت طلبى و زنان!»[۱۱]

از مجموع آنچه در بالا ذکر شد اصول فضایل اخلاقى و رذایل اخلاقى اجمالًا روشن شد؛ ولى همان گونه که از مجموع روایات نیز استفاده مى شود عدد خاص و معیّنى نمى توان براى این معنى در نظر گرفت؛ چرا که اخلاق نیک و بد انگیزه هاى بسیار متنوّع و عوامل و عوارض مختلف و گوناگون دارد؛ و به تعبیر دیگر، همان گونه که صفات جسمانى انسان، تعداد و شماره خاصّى ندارد، صفات روحانى خوب و بد نیز از شماره بیرون است.[۱۲]

پی نوشتها

[۱] . توجّه داشته باشید که تعداد امورى که در این روایت آمده ۷۸ موضوع است ولى با توجّه به این که خیر و شرّ موضوع مستقلّى در برابر امور دیگر نیست، بلکه جامع در میان آنها است؛ به علاوه ایمان و کفر و تصدیق و تکذیب مربوط به اصول عقائد است، این سه مورد از مجموعه جدا مى‏شود و باقیمانده همان هفتاد و پنج موضوع خواهد بود.

[۲] . اصول کافى، ج ۱، ص ۲۰ تا ۲۳، حدیث ۱۴٫

[۳] . کلمات قصار نهج البلاغه، کلمه ۳۱( با تلخیص)؛ شبیه این حدیث درباره شعب چهارگانه کفر، در اصول کافى، جلد ۲، ص ۳۹۱( باب دعائم الکفر و شعبه) آمده است.

[۴] . غرر الحکم.

[۵] . تحف العقول، ص ۲۶۴٫

[۶] . بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۳۵۸٫

[۷] . غرر الحکم.

[۸] . غرر الحکم.

[۹] . اصول کافى، ج ۲، ص ۲۴۰٫

[۱۰] . اصول کافى، ج ۲، ص ۲۸۹٫

[۱۱] . بحار، ج ۶۹، ص ۱۰۵، ح ۳٫

[۱۲]. برگرفته از:  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۰۷-۱۱۵، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

منابع اجتهاد در فقه شیعه

منابع اجتهاد در فقه شیعه

منابع و مآخذی که صاحبنظران مسائل اسلامی و کارشناسان علوم دینی یعنی فقها و مجتهدین جامع الشرایط، احکام و قوانین الهی را از آن استنباط و استخراج می نمایند عبارتند از:

ا . کتاب.

ب . سنت.

ج . اجماع.

د . عقل.

اما توضیح هر یک بطور اختصار این چنین است:

ا . کتاب خدا

اولین و مهمترین وسیله فهم و استنباط احکام الهی، کتاب خدا «قرآن » است:

«و نزلنا علیک الکتب تبینا لکل شی ء و هدی و رحمه و بشری للمسلمین.»؛«[و ای پیامبر! ] بر تو کتابی نازل کرده ایم که بیان کننده هر چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.» (۱)

بطور نمونه فقها و مجتهدین از آیه زیر حکم «خمس » را استخراج می نمایند:

«و اعلموا انما غنمتم من شی ء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتمی و المسکین و ابن السبیل…»؛«و بدانید هر گاه چیزی به غنیمت گرفتید خمس آن از برای خدا و پیامبر و خویشاوندان یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است.» (۲)

و از این آیه حکم «حج » را استنباط می نمایند:

«و لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا.»؛ «و برای خدا، حج آن خانه بر کسانی است که قدرت و توانایی رفتن به آن را داشته باشند.» (۳)

البته باید توجه داشت که «قرآن » منبع و ماخذ اصلی برای استنباط احکام شرعی و مقررات الهی است بطوری که هیچ حکمی نباید مخالف قرآن باشد، چنان که پیغمبر اکرم – صلی الله علیه و آله – می فرمایند:

«ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه.»؛ «آنچه موافق کتاب خدا (قرآن) است بگیرید و آنچه را مخالف آن است رها کنید.» (۴)

ب . سنت

سنت در لغت یعنی راه، روش، طریقه و آیین و در اصطلاح فقهی به معنی قول، فعل و تقریر معصوم – علیه السلام – است. (۵)

۱- قول معصوم

گفته ها و سخنان معصومین – علیهم السلام – را که احادیث و روایات حاکی از آن است «قول معصوم » می گویند.

بنابر این در مواردی که احکام الهی در گفتار و لسان معصومین بیان شده باشد برای فقیه و مجتهد کافی است که طبق شرایطش به آن استناد نماید.بطور نمونه مقدار شستن صورت در وضو را می توان از حدیث زیر که یکی از احادیث این موضوع است استنباط نمود:

شخصی از امام رضا – علیه السلام – از مقدار شستن صورت در وضو سؤال می کند، حضرت برای او چنین می نویسد:

«من اول الشعر الی آخر الوجه و کذلک الجبینین.»؛ «از جایی که مو روییده می شود تا انتهای صورت و همچنین اطراف پیشانی، مقدار شستن صورت است.» (۶)

۲- فعل معصوم

اعمال و افعالی را که معصومین – علیهم السلام – انجام می داده اند اگر چه در سخنانشان نفرموده باشند «فعل معصوم » می نامند.

پس در مواردی که احکام و قوانین الهی در عمل و کردار معصوم متجلی شده باشد، فقها و مجتهدین می توانند طبق شرایطش به آن استناد نمایند و بر اساس آن فتوا دهند.مثلا انجام فعلی از سوی معصوم حداقل بر حرام نبودن آن دلالت دارد، چنان که ترک عملی از جانب ایشان حداقل دلیل بر واجب نبودن آن است.بطور کلی هر عملی را که معصوم – علیه السلام – انجام می داده است ما هم می توانیم آن را انجام دهیم، مگر در مواردی که آن عمل، مخصوص شخص ایشان باشد، مانند وجوب نماز شب که برای سایرین مستحب است و نباید به نیت وجوب آن را بخوانند.

برای نمونه از پیامبر گرامی اسلام سؤال می کنند، چگونه نماز بخوانیم؟ حضرت در جواب می فرمایند:

«صلوا کما رایتمونی اصلی.»؛ «همان گونه که می بینید من نماز می خوانم، شما نیز به همان صورت بخوانید.»

یا از امام باقر – علیه السلام – از کیفیت وضوی رسول خدا سؤال می کنند، امام در جواب می فرمایند: ظرف آبی را بیاورند و سپس حضرت به صورت «عملی » چگونگی وضوی پیامبر اسلام را به مردم نشان می دهند. (۷)

بنابر این فعل و عمل معصوم نیز در استنباط احکام شرعی میزان و حجت است.

۳- تقریر معصوم

تایید و امضای گفتار یا عمل دیگران از سوی معصومین – علیهم السلام – را «تقریر معصوم » می گویند.

کیفیت تقریر بدین صورت است که اگر سخنی در حضور معصوم گفته می شد و یا عملی در محضرشان صورت می گرفت که مورد تایید و رضایت آنان بود، به گونه ای رضایت و تائید خویش را در مقابل آن ابراز می داشتند.مثلا چنانچه در حضور معصوم به شکلی وضو می گرفتند یا نماز می خواندند، یا سخنی را می گفتند و یا نسبتی را می دادند و حضرت در برابر آن سکوت می کردند، این سکوت نشانه تایید و رضایت معصوم از آن عمل یا سخن می باشد که بدان «تقریر» گفته می شود.زیرا اگر آن سخن و یا آن عمل از نظر شرعی اشتباه می بود معصوم باید از آن جلوگیری می فرمودند، چون امر به معروف و نهی از منکر واجب است و معصوم هیچ گاه واجبی را ترک نمی کنند.

از مثالهای تاریخی برای تقریر معصوم می توان سکوت حضرت امیر المؤمنین علی – علیه السلام – در برابر نظریات و موضع گیریهای ابوذر علیه حکومت عثمان و سکوت امام باقر – علیه السلام – در مقابل قیام برادرش زید بن علی را ذکر کرد.

باید توجه نمود عملی که در محضر معصوم انجام می گیرد گاهی یک عمل «شخصی » و «فردی » و در مورد مساله معینی است مانند اینکه فردی مسح سرش را از پایین به بالا انجام می دهد و امام چیزی نمی گوید.و گاهی یک عمل «نوعی » است مثل اینکه سیره و روش عقلا بر این اصل قرار گرفته است که ظاهر سخن گوینده را ملاک و میزان قرار می دهند، و شرع مقدس اسلام و معصومین – علیهم السلام – نیز از این سیره و عمل جلوگیری نکرده و سکوت نموده اند.این سکوتها خود نوعی «تقریر» است که بر صحت مسح سر و سیره عقلا دلالت می کند.

شرایط تقریر

تقریر معصوم – علیه السلام – در صورتی برای فقیه و مجتهد حجت است که شرایط مخصوص به خود را دارا باشد، برخی از آن شرایط عبارتند از:

۱- آن گفتار و یا آن عمل در حضور معصوم گفته شده و یا انجام گرفته باشد.

۲- معصوم نسبت به آن گفتار و یا آن عمل توجه و علم داشته باشند.

۳- معصوم توانایی آگاه نمودن فرد و جلوگیری کردن از شخص را در صورتی که خطا می کند داشته باشند، مثلا در حال تقیه به سر نبرند.

پس تقریر معصوم نه سخنی است که فرموده اند و نه عملی است که انجام داده اند، بلکه «تایید» سخن یا عمل دیگری است.چنین تقریری نیز برای مجتهد حجت و دلیل است و می تواند طبق شرایطش بدان استناد نماید.

پس «سنت » که دومین منبع استنباط احکام الهی است از نظر شیعه، شامل سنت پیامبر و اهل البیت – علیهم السلام – هر دو می شود:

«و مآء اتکم الرسول فخذوه و ما نهکم عنه فانتهوا و اتقوا الله ان الله شدید العقاب.» ؛«هر آنچه پیامبر برای شما آورده بستانید و از هر چه شما را منع کرده اجتناب کنید، و از خدا بترسید که خدا سخت عقوبت می کند.» (۸)

«یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم.» ؛«ای مؤمنان! خدا را اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر خویش (اهل البیت «ع ») فرمان برید.» (۹)

«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض.»؛ «من دو چیز گرانبها و ارزنده در نزد شما می گذارم: کتاب خدا و عترت و خاندانم را.تا هنگامی که به آن دو متمسک می شوید هرگز گمراه نخواهید شد، و این دو یادگار من هیچ گاه از هم جدا نمی شوند، تا در کنار حوض بر من وارد گردند.» (۱۰)

رابطه کتاب و سنت

احادیث و سنتهای رسیده از سوی معصومین – علیهم السلام – را می توان در مقایسه با کتاب خدا (قرآن) به سه دسته تقسیم کرد:

۱- احادیث و سنتهای تاکیدی و تاییدی

دسته اول احادیث و سننی است که مضامین آن، احکام عام و کلی قرآن را عینا تایید و تاکید می کند مانند روایاتی که به نماز، روزه، خمس، زکات و حج امر می نماید و یا از رباخواری، ارتکاب قتل و نوشیدن شراب نهی می کند.

۲- احادیث و سنتهای توضیحی و تبیینی

دسته دوم سنتها و روایاتی است که در جهت تبیین و توضیح و تفسیر آیات قرآن وارد شده است مانند احادیثی که مبین و مفسر اصل آیات نماز، روزه، خمس، زکات و حج می باشد و اجزاء، شرایط، موانع، مبطلات و کیفیت آنها را بیان می نماید.یا روایاتی که آیات عام را تخصیص زده و آیات مطلق را مقید نموده است.

۳- احادیث و سنتهای تشریعی

دسته سوم سنن و احادیثی است که بطور قطعی و یا ظنی (معتبر) به دست ما رسیده و در بر گیرنده احکامی است که کتاب خدا در مورد آنها ساکت می باشد و به هیچ وجه متعرض آنها نشده است مانند حرمت پوشیدن لباس ابریشم برای مردان و یا محروم شدن وارث از ارث پدر در صورتی که پدر خویش را به قتل برساند.

عمل به این سه دسته از احادیث و روایات نه تنها جایز، بلکه در برخی از موارد که شارع مقدس معین کرده واجب است.ولی به احادیث و روایاتی که مضامین آن مخالف صریح احکام و معانی قرآن است و هیچ گونه توضیحی برای هماهنگی آن با قرآن یافت نمی شود نمی توان عمل نمود.زیرااین احادیث یا جعلی است و یا صدور آنها از جانب معصومین – علیهم السلام – مورد تردید است. (۱۱)

ج – اجماع

یکی از معانی اجماع در لغت اتفاق نظر یک گروه معین است، ولی در اصطلاح فقه شیعه اجماع عبارت است از:

«اتفاق نظر فقهای شیعه در یک عصر بر یکی از احکام شرعی که فاقد دلیلی آشکار و معتبر است به گونه ای که بتواند کاشف از رای و نظریه معصوم – علیه السلام – باشد» .

بطور مثال اگر معلوم شود در یک مساله ای همه مسلمانان عصر پیامبر گرامی اسلام بدون استثنا یک نظریه داشته و یک نوع عمل می کرده اند، و یا چنانچه همه اصحاب یکی از ائمه اطهار – علیهم السلام – که جز از حضرت دستور نمی گرفته اند در یک حکمی وحدت نظر داشته اند، دلیل بر این است که آن را از معصوم فرا گرفته اند و از این اتفاق نظر کشف و استنباط می شود که دستور و حکمی از سوی شارع مقدس در آن مورد بوده که به دست ما نرسیده است.

پس از نظر شیعه اجماعی حجت و میزان است که به گفتار معصوم – علیه السلام – مستند باشد و از این مطلب دو نتیجه گرفته می شود:

۱- از نظر شیعه تنها اجماع علمای معاصر پیغمبر و یا امام حجت است.پس اگر در این زمان همه علمای اسلام بدون استثنا بر یک مساله ای اجماع نمایند به هیچ وجه برای علمای زمان بعد حجت نخواهد بود.

۲- از نظر شیعه اجماع اصالت ندارد، یعنی حجیت و اعتبار آن به این جهت نیست که اتفاق آراست، بلکه از آن نظر خواهد بود که کاشف از رای و نظریه معصوم است.

البته نظریات دیگری در باب اجماع و حجیت آن نیز وجود دارد.

بنابراین اجماع را نمی توان به عنوان منبع و ماخذ مستقلی برای استنباط احکام شرعی در عرض کتاب و سنت قرار داد.زیرا اجماع مستقلا و به خودی خود دارای اعتبار و حجیت نیست، بلکه چون کاشف از سنت معصوم – علیه السلام – می باشد معتبر است و ذکر آن در کنار منابع دیگر تنها به منظور پیروی از روش پیشینیان در تنظیم این مباحث است.

د- عقل

حـجـیـت عـقـل از نـظـر شـیـعـه بـه ایـن مـعـنـى اسـت کـه اگـر در مـوردى عقل یک حکم قطعى داشت ، آن حکم به حکم اینکه قطعى و یقینى است حجت است .

گـروه اخـبـاریـیـن شـیـعـه چـنـانـکـه قـبـلا هـم بـدان اشـاره کـردیـم عقل را به هیچ وجه حجت نمى شمارند.

در مـیـان نـحـله هـاى فـقهى اهل تسنن یعنى مذاهب حنفى ، شافعى ، مالکى ، حنبلى ، ابوحنیفه قیاس را دلیل چهارم مى شمارد. از نظر حنفیها منابع فقه چهار است : کتاب ، سنت ، اجماع ، قیاس .

قیاس همان چیزى است که در منطق به نام تمثیل خواندیم .

مالکیها و حنبلیها، خصوصا حنبلیها، هیچگونه توجهى به قیاس ‍ ندارند، اما شافعیها به پـیـروى از پـیـشوایشان محمدبن ادریس شافعى حالت بین بین دارند، یعنى بیش از حنفیها به حدیث توجه دارند و بیش ‍ از مالکیها و حنبلیها به قیاس .

در اصـطـلاح فـقـهـاء قدیم گاهى به قیاس ((راءى )) یا ((اجتهاد راءى )) هم اطلاق مى کرده اند.

از نـظـر عـلمـاء شـیـعـه ، بـه حـکـم ایـنـکـه قـیـاس صـرفـا پـیـروى از ظـنّ و گـمـان و خـیـال اسـت ، و به حکم اینکه کلیاتى که از طرف شارع مقدس اسلام و جانشینان او رسیده است وافى به جوابگوئى است ، رجوع به قیاس به هیچ وجه جایز نیست .

پی نوشت ها:

۱- سوره نحل (۱۶): آیه ۸۹٫

۲- سوره انفال (۸): آیه ۴۱٫

۳- سوره آل عمران (۳): آیه ۹۷٫

۴- اصول کافی، ج ۱، ک فضل العلم، ب ۲۳، ح ۱، ص ۶۹٫

۵- بر سنت معانی دیگری از قبیل: بدعت، استحباب و نماز نافله نیز اطلاق می شود.

۶- فروع کافی، ج ۳، ک الطهاره، ب ۱۸، ح ۴، ص ۲۸٫

۷- فروع کافی، ج ۳، ک الطهاره، ب ۱۷، ح ۴، ص ۲۵٫

۸- سوره حشر (۵۹): آیه ۷٫

۹- سوره نساء (۴): آیه ۵۹٫

۱۰- وسائل الشیعه، ج ۱۸، ک القضاء، ب ۵، ح ۹، ص ۱۹٫

۱۱- با اقتباس از: مبادی اصول الفقه، عبد الهادی فضلی، ص ۸۲- ۸۱٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.( احکام تقلید و اجتهاد , موگهی، عبدالرحیم)

 

اثبات معاد از نظر عقل

تاکنون دلایل عقلی متعدد بر وجود معاد ایراد شده است که در ذیل به نمونه‌هایی از آنها اشاره می‌شود:

۱ ـ یکی از ملموس‌ترین دلایل عقلی بر معاد و جاودانگی روح “میل به جاودانگی” در انسان است و از آن جایی که در نظامات طبیعت هیچ میلی گزاف و بیهوده نیست، می‌توان این میل را دلیلی بر بقاء بشر پس از مرگ دانست. این که ما از فکر نیست شدن رنج می‌بریم خود دلیل است بر اینکه ما نیست نمی‌شویم.”

“قل تعالوا” آیتی است از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می‌رویم “اونامونو” نویسنده و ادیب مشهور اسپانیایی در کتاب “درد جاودانگی” بدنبال آب حیات و سیراب نمودن عطش جاودانگی می‌نویسد:

“رفتار من بهترین دلیل، دلیل اخلاقی، بر شدت اشتیاق من است. و اگر در محدوده این عدم حتمیت نهایی و لاعلاج، نتوانسته‌ام خود را از حقیقت آنچه بدان امیدوارم متقاعد گردانم، از آن است که سیر و سلوک چنان که باید خالصانه و مخلصانه نبوده است….

و ایمان نیست که شهید می‌آفریند، شهیدانند که ایمان می‌آفرینند … چنان باش که گویی فردا خواهی مرد، ولی خواهی مرد که از نو زنده باشی.”

۲ ـ عدل الهی ایجاب می‌کند که نیکوکاران و بدکاران که غالباًدر این جهان در یک صف قرار دارند و حتی در عرصه‌هایی بدکاران برتری می‌یابند و ارزشهای کاذب و دروغین که بجای ارزشهای حقیقی می‌نشینند از هم جدا شوند و بدکاران به اعمال خود برسند. قرآن کریم در سوره جاثیه آیه ۲۱ می‌گوید:

“آیا آنان که مرتکب گناه شدند گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی قرار می‌دهیم که ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام داده‌اند؟ که حیات و مرگشان یکسان باشد؟ چه بد داوری می‌کنند!”

مزرع سبز ملک دیدم و داس مه نو                                                             یادم از گشته خویش آمد و همگام درو

ای خنک آن را که پیش از مرگ، مرد                                                  یعنی او، از اصل این رز بوی برد

پس “در هر حال ای عزیز، قدری از حال غفلت بیدار شو و در امر خود تفکر کن و صفحه اعمال خود را نگاه کن و بترس از آنکه اعمالی را که به خیال خود عمل صالح است، از قبیل نماز و روزه و حج و … خود اینها اسباب گرفتاری و ذلتت شوند در آن عالم، پس حساب خودت را در این عالم تا فرصت داری بکش و خودت میزان اعمالت را بر پا کن و در میزان شریعت و ولایت اهل بیت ( اعمال خود را بسنج!”

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب                                                                         ما را زجام باده گلگون خراب کن

۳ ـ فیض و رحمت بی‌پایان الهی ایجاب می‌کند که فیض دائمی او با مرگ از انسان قطع نشود و تکامل افراد مستعد و شایسته همچنان ادامه یابد. قرآن این مهم را با تعبیر زیبایی بیان می‌کند و در سوره “زخرف” آیه ۲۴ می‌فرماید:

“و انا الی ربنا لمنقلبون”

بدون شک، ما در حرکت، دگرگونی و انقلاب مداوم روح و نفس، بسوی پروردگار خویش، غایت و هدف جهان هستی، مراتب حیات را پشت سر می‌گذاریم و در آخرین سیر و آخرین مرتبه به جهان رستاخیز وارد شده و با طی منازل و موافق قیامت به سوی کمال مطلوب می‌شتابیم.

روح دارد بی‌بد، بس کار و بال                                                                           مرغ باشد در قفس، بس بی‌قرار

باش تا مرغ از قفس آید برون                                                                            تا ببینی هفت چرخ او را زبون

۴ ـ چگونگی زندگی در حیات مادی و دنیوی نشان می‌دهد که غایت، مطلوب و نهایت کار انسان این جهان نمی‌تواند باشد، چرا که انسان در این جهان در بطن مشکلات، سختی‌ها، بدی‌ها و … با کوشش خستگی ناپذیر زندگی می‌کند، پس چگونه می‌تواند بی‌هدف، حساب و کتاب، میزان و پاداش، این عالم ماده را پایان کار خود بداند.

“افحسبتم انما خلقنا کم عبثا و انکم الینا لاترجعونه”

پی نوشتها

۱.  پایگاه حوزه (مقاله “دلایل معاد” مکارم شیرازی)

۲.  درد جاودانگی، اونامونو

۳.  اربعین (چهل حدیث) امام خمینی

۴.  عدل الهی، استاد مطهری

آیا گمان کردید، شما را بیهوده آفریده‌ایم و به سوی ما باز نمی‌گردید.”

شرح مناجات الشاکین (۱)

شکوه از نفس سرکش و عصیانگر

دومین مناجات از مناجات های پانزده گانه منقول از امام زین العابدین علیه السلام، مناجات شکایت کنندگان نزد خداوند است. شکایت های امام سجاد علیه السلام در این مناجات مربوط به امور دنیوی، مادی و ظلم هایی که متوجه ایشان شده نیست، بلکه معطوف به مشکلاتی است که در راه انجام وظایف، طریق تعبد و بندگی خدا و راه رسیدن به کمال انسانی وجود دارد. محور این شکایت ها سه چیز است که عبارتند از: نفس، شیطان و قلب سخت و سیاه. در فراز اول این مناجات حضرت می فرمایند:
اِلهی، اِلَیک اَشکو نَفساً بِالسُّوءِ اَمّارَهً، وَ اِلیَ الخَطیئَهِ مُبادِرَهً، وَ بِمَعاصیک مُولَعَهً، وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضهً، تَسلُک بی مَسالِک المَهالِک، وَ تَجعَلُنی عِندَک اَهوَنَ هالِک، کثیرَهَ العِلَلِ، طَویلَهَ الأمَلِ، اِن مَسَّهَا الشَّرُّ تَجزَعُ، وَ اِن مَسَّهَا الخَیرُ تَمنَعُ، مَیَّالَهَ اِلَی اللَّعبِ و اللَّهوِ، مَملوَّهً بِالغَفلَهِ وَ السَّهوِ، تُسرِعُ بی اِلیَ الحَوبَهِ، وَ تُسَوِّفُنی بِالتَّوبَهِ؛ «خدایا، به تو شکایت می کنم از نفسی که پیوسته مرا به زشتی و پلشتی فرمان می دهد، و به خطا و سرپیچی مبادرت می ‏ورزد، و به معصیت و نافرمانی تو حریص است، و مرا در معرض خشم و غضب تو می افکند. نفسی که مرا به راه های نابودی و بدفرجامی می کشاند، و در پیشگاه تو مرا پست ترین هلاک شده می گرداند. نفس بهانه ساز و درازآرزو که اگر شری به او رسد بی تابی کند، و اگر به خیری دست یابد از احسان باز ایستد. پیوسته به لهو و لعب مایل، و غرق بی خبری و فراموشی است. با شتاب مرا به گناه و هلاکت می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند».
اصطلاح «نفس اماره» که از «نفس» و «اماره» که صیغه مبالغه از امر و به معنای بسیار امرکننده است تشکیل یافته، در فرهنگ دینی کاربرد فراوانی دارد و در قرآن نیز به کار رفته است و در این باره خداوند از قول حضرت یوسف علیه السلام می فرماید: وَ ما أُبَرِّی‏ءُ نَفسی إنَّ النَّفس لأمارَهٌ بِالسُّوءِ إلاّ ما رَحِمَ رَبِّی إنَّ رَبّی غَفورٌ رَحیم(۱)؛ «و من نفس خود را تبرئه نمی کنم، که نفس بسی به بدی و گناه فرمان می دهد مگر آنکه خدا رحم کند که پروردگار من آمرزگار و مهربان است».

نفس در قرآن

گرچه اصطلاح نفس اماره شناخته شده است و در مکالمات عرفی و روزمره فراوان به کار می رود، اما مصداق و حقیقت آن و ارتباطش با عقل و قلب و اینکه چرا خداوند این قوه را در درون ما قرار داد و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیراتش جلوگیری کرد، چندان روشن نیست و در این زمینه ابهام هایی وجود دارد. ما بر آنیم که در حد مقدور به توضیح و تبیین ماهیت نفس اماره بپردازیم و قبل از آن، بایسته گفتن است که قرآن برای نفس سه صفت برمی شمارد که نفس اماره یکی از آنها می باشد و عبارت است از نفس سرکشی که انسان را به گناه و عصیان فرمان می دهد و به هر سو که خود بخواهد می کشاند. در این مرحله از نفس، عقل انسان از چنان قدرتی که بتواند نفس سرکش را کنترل کند برخوردار نگشته است و به دلیل عدم بلوغ و ضعفی که دارد، در برابر نفس تسلیم می گردد و یا اگر بخواهد با آن مبارزه کند، در مصاف با آن شکست می خورد.
صفت یا مرحله دوم نفس «لَوّامه» است که معمولاً پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت، برای انسان حاصل می گردد. در این مرحله، اگر انسان بر اثر طغیان غرایز مرتکب گناهی شد، فوراً پشیمان می گردد و به ملامت و سرزنش خویش می پردازد و تصمیم می گیرد که توبه کند و گناه و کوتاهی های خود را جبران سازد. در این مرحله و در کشاکش مبارزه بین نفس و عقل در نهایت عقل بر نفس چیره می گردد. این مرحله از نفس از چنان اهمیتی برخوردار است که خداوند به آن قسم می خورد و می فرماید: لا أُقسِمُ بِیَومِ القِیامَه * ولا أقسِمُ بِالنَّفسِ اللَّوامَه (۲)؛ «سوگند می خورم به روز رستاخیر و سوگند می خورم به نفس سرزنشگر [که آدمی را به روز رستاخیر برمی انگیزیم]».
اما مرحله سوم، یعنی نفس مطمئنه مرحله ای است که پس از تهذیب و تربیت نفس و تصفیه درون از آلودگی ها، غرایز سرکش در برابر انسان رام می گردند و عنان اختیار و تدبیر انسان بر عهده عقل و فطرت قرار می گیرد و دیگر نفس اماره توانایی پیکار با عقل را ندارد. خداوند خطاب به این نفس می فرماید: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی‌(۳)؛ «ای نفس مطمئنه [و آرامش یافته]، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است. سپس در میان بندگان [ویژه] من درآی، و در بهشت [ویژه] من درآی».

بازشناسی نفس امّاره

گرچه اجمالاً ما می دانیم که عاملی در درون ما هست که ما را به کارهای بد دعوت می کند و نام آن «نفس اماره» است، اما اطلاع کامل و جامعی از ماهیت آن نداریم و ارتباطش را با قلب و عقل و با خودمان نمی دانیم. همچنین چون کمتر در این باره بحث شده، به روشنی نمی دانیم که چرا خداوند چنین قوه ای را در ما قرار داده و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیرات سوء آن جلوگیری کرد. یکی از راه هایی که برای شناسایی نفس اماره فراروی ماست، شیوه عقلی و نیز شیوه تجربی است که در مباحث روان شناسی پیگیری می شود. اما از این طریق نمی توانیم ماهیت نفس اماره را به درستی بشناسیم، و کارکرد و چگونگی امر و دعوت آن به گناه و بدی را در نمی یابیم. راه دیگر شناسایی نفس اماره، بررسی آیات و روایاتی است که درباره نفس اماره وارد شده است. بهترین راه برای شناسایی نفس اماره گزینش شیوه تلفیقی از مباحث تجربی، عقلی و تعبدی است و در این راستا با درون ‏کاوی و با الهام از آیات و روایات و استفاده از مباحث علمی، بهتر می توان به شناخت نفس اماره و رابطه نفس و عقل (۴) و جنگ نفس با عقل که در کتاب های اخلاقی مطرح شده است نایل آمد و از محصول این بررسی و تحقیق در جهت تربیت نفس و مدیریت قوا سود جست.
صرف نظر از بحث ‏های فلسفی و علمی و آموزه های تعبدی، ما وقتی به درون خود می نگریم، درمی یابیم که خداوند ما را از امیال غریزی و فطری برخوردار ساخته که حرکات و رفتار ما از آنها سرچشمه می گیرند. برخی از این امیال نظیر میل به خوردن و آشامیدن و دفاع از خویش که باعث تداوم حیات می گردند از آغاز حیات در انسان وجود داشته اند. اما برخی از امیال و غرایز، نظیر غریزه جنسی که باعث بقای نسل است، در مراحل بعدی زندگی در انسان پدید می آیند. یک سلسله از امیال که مربوط به کمالات و جنبه های عقلانی و انسانی وجود انسان هستند، گرچه مایه اولیه آنها در انسان وجود دارد، اما آنها به تدریج و با تکامل انسان شکوفا و فعال می گردند. این بخش از امیال، عالی ترین و برترین امیال انسانی به حساب می آیند و برجسته ترین آنها در مؤمنان و اولیای خدا و به تناسب کمال آنها شکوفا می گردد. اما سایر امیال که مربوط به جنبه های حیوانی انسان هستند و در اصطلاح امیال حیوانی و پست نامیده می شوند، فروتر به حساب می ‏آیند و نکته این نام گذاری آن است که بعد انسانی و کمالات انسانی «اصیل» و بعد حیوانی وجود انسان و کمالات مربوط به آن «غیر اصیل» به حساب می آید.
بر اساس آنچه گفته شد، بر اثر عوامل طبیعی، نیازها و حالاتی چون گرسنگی، تشنگی، خستگی، خشم و شادی در انسان برانگیخته می شوند. این حالات و امیالی که به تبع آنها در انسان پدید می آیند، به خودی خود، ضد ارزش به حساب نمی آیند و با ارزش های اخلاقی منافات ندارند. غریزه گرسنگی، میل به خوردن و رفع گرسنگی را در انسان برمی انگیزاند، اما ما را به خوردن غذای حلال و یا حرام فرانمی خواند و ما را به گناه وا نمی دارد. پس این غریزه و سایر غرایزی که بر اثر عوامل طبیعی برانگیخته می شود «شر» نیستند؛ چه اینکه گاهی ارضای غرایز، مستحب و واجب نیز می گردند. شر و صفت ضد ارزشی وقتی به این میل ها نسبت داده می شود که آنها با یکدیگر تعارض و تزاحم پیدا کنند و انسان در ارضاء برخی از این امیال زیاده روی کند و خود را از خواسته ها و امیال دیگری که تأمین آنها نیز لازم است محروم سازد. نظیر کودکی که با برانگیخته شدن غریزه و میل به بازی کردن، آن ‏قدر به بازی سرگرم می شود و علاقه نشان می دهد که از تأمین غریزه خوردن و آشامیدن باز می ماند، یا جوان و نوجوانی بر اثر توجه بیش از حد به امور حیوانی، از درس خواندن باز می ماند و میل فطری علم‏ دوستی و حقیقت جویی در او سرکوب می گردد. توجه بیش از حد به امیال حیوانی و طغیان آنها باعث می گردد برخی از امیالی که در انسان شکوفا گردیده اند ارضا نگردند. بدتر آنکه باعث می گردند مقدمات شکوفایی امیال و غرایز متعالی انسانی فراهم نگردد، تا آنجا که انسان نه فقط آن امیال لطیف و برتر را در خود نمی یابد، بلکه امکان تحقق چنین امیالی را نیز باور ندارد. به عنوان نمونه عشق و محبت به خدا میلی فطری و برین در انسان است و با توجه به وجود این میل در انسان و آیات و روایات فراوانی که درباره محبت به خدا وارد شده، برخی از اشخاصی که این میل در آنها شکوفا و بارور نگردیده، وجود آن میل را انکار می کنند و می گویند خدا دوست ‏داشتنی نیست و تعابیر مربوط به محبت به خدا در آیات و روایات را مجازی می دانند و آنها را بر محبت رحمت خدا و یا ثواب الاهی حمل می کنند.
انسان هرچه بیشتر به غرایزش پاسخ مثبت دهد، بدان‏ ها حریص ‏تر و علاقه مندتر می گردد، نظیر کسی که به منظره زیبایی نگاه می کند و لذت می برد و بار دوم با علاقه بیشتری به آن منظره نگاه می کند و بیشتر لذت می برد، همچنین بار سوم با علاقه بیشتری بدان نگاه می کند تا آنکه به مشاهده آن منظره معتاد می گردد و نمی تواند از مشاهده آن خودداری کند. پس نگاه کردن در آغاز در حد یک خواسته برای او مطرح بود و وقتی بدان پاسخ داد، قوی تر گردید و کار به جایی رسید که مانع تأمین خواسته های عالی تر گردید. صرف خواسته و نیاز برای انسان مذموم نیست و چنان که گفتیم، ذات نیاز و خواسته مقتضی ارتکاب حرام و گناه نیست و چنان نیست که انسان در تأمین خواسته ها و نیازهایی که خداوند در وجود او تعبیه کرده، ناگزیر از انجام گناه باشد. وجود خواسته ها و نیازها و از جمله نیازهای مشترک بین حیوان و انسان، غیرارادی و غیراختیاری هستند و احساس گرسنگی و یا احساس سیری و دیگر امیالی که در انسان وجود دارند اختیاری نیستند. این نیازها لغو نیستند و اگر برای وجود ما لازم و ضروری نمی ‏بودند، خداوند آنها را در ما تعبیه نمی کرد. همچنین ارضای این نیازها و لذت بردن از آنها نیز، به خودی خود، بد و ناپسند نمی باشد؛ چه اینکه اگر لذت بردن، به خودی خود، بد می بود خداوند لذت بردن از نعمت های بهشتی را به بهشتیان وعده نمی داد. تأمین نیازها، خواسته ها و امیال در صورتی بد و ناپسند است که از حد بگذرد و باعث محروم گشتن انسان از نیازهای اصیل گردد. همچنین لذت در صورتی بد و ناپسند است که انسان در تأمین آن از حد بگذرد و اسیر وسوسه های شیطانی گردد و آن لذت موهوم مانع دست ‏یابی به لذت های اصیل و عالی گردد. حتی غضب، خود به خود، بد و ناپسند نیست و در مقام دفاع و در برابر دشمن، انسان باید از غریزه غضب استفاده کند و با اعمال آن خود را از خطر برهاند. آنچه ناپسند است عدم رعایت اعتدال در اِعمال غضب و طغیان در استفاده از آن می باشد. بنابراین، نفس اماره عبارت است از نیرو و عاملی در درون انسان که باعث طغیان و زیاده روی در استفاده از برخی از امیال و خروج از حد اعتدال و اعمال نابجای غرایز، و در نتیجه، بازماندن از ارضای امیال برتر می گردد. به تعبیر دیگر، عاملی که انسان را به تأمین امیال پست وا می دارد و مانع شکوفایی ابعاد متعالی وجود انسان و درنتیجه مانع رسیدن به کمال اصیل انسانی می گردد،
«نفس امّاره» نامیده می شود.
نفس امّاره انسان را به تأمین لذت های پست وا می دارد و مانع می شود که انسان به تأمین و ارضای لذت هایی برین و متعالی چون رضوان الاهی بپردازد که برای ره یافتگان به مراتب عالی انسانی و کمال، غایت و هدف حیات به حساب می آیند و برای رسیدن به آن دست از ماسوی الله می شویند و خداوند آن را عالی ‏ترین و بزرگ ترین نعمت و موهبت خویش معرفی می کند، آنجا که می فرماید:وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌ ؛ (۵) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدان اند و نیز جای های خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
نفس امّاره صرفاً درصدد تأمین خواسته های حیوانی است و انسان را وا می دارد که حد و مرز تأمین آن خواسته ها را رعایت نکند و در هر صورت به آن خواسته ها دست یابد، خواه حلال و حرام خدا رعایت شود و خواه نشود. در نتیجه کسی که اسیر نفس اماره است، در راه رسیدن به خواسته ها و لذت های الاهی به هر کار ناصوابی دست می زند و حریم احکام الاهی را می شکند و غرایز و خواسته هایی را که تأمین صحیح آنها بستر کمال انسان را فراهم می آورد، وسیله تیره روزی و هلاکت قرار می دهد و با سوء استفاده از نعمت های الاهی و عدم استفاده درست از آنها خود را از تعالی و کمال انسانی محروم می سازد.
همه خواسته های نفس، بد و ناپسند نیست بلکه اصل خواسته ها و تمایلات نفس، نعمت خدا به حساب می آیند، و اگر کسی از بخشی از خواسته ها و قوای نفس محروم باشد ناقص به حساب می آید. چیزی که هست باید این خواسته ها و تمایلات با شرایط خاص و طبق ضوابط عقلی و دینی تأمین گردند. نفس اماره، از آن جهت که انسان را به گناه و معصیت وامی دارد و باعث می گردد که انسان در مسیر تأمین خواسته های خود حقوق الاهی را رعایت نکند و حقوق دیگران را زیر پا نهد و به ورطه فساد و انحطاط افتد، دعوت کننده و امرکننده به بدی نام گرفته است.
در این باره در روایتی از امام رضا علیه السلام وارد شده:
قَالَ سَأَلتُهُ فَقُلتُ: اللهُ فَوَّضَ الأمر إلَی العِباد؟ قالَ: اللهُ أعَزُّ مِن ذَلک. قُلتُ فَجَبَرهُم عَلَی المَعَاصِی؟ قالَ: الله أَعدَلُ وَأَحکُم مِن ذلک. قالَ: ثُمَّ قالَ: قالَ اللهُ: یَا ابنَ آدَمَ، أنّا أولَی بحَسناتِک مِنک، وَ أَنتَ أولی بِسَیِّئاتِک مِنِّی، عَمِلتَ المَعاصِیَ بِقُوَّتیَ الَّتی جَعَلتُها فِیک؛ (۶) «[وشاء] می گوید که از امام رضا علیه السلام پرسیدم: خدا کار را به خود بندگان وانهاده است؟ حضرت فرمود: خدا قادرتر از این است. گفتم: پس ایشان را بر گناه مجبور کرده است؟ فرمود: خدا عادل تر و حکیم‏ تر از این است. سپس فرمود: خدا می فرماید: ای پسر آدم، من به کارهای نیک تو از خود تو سزاوارترم و تو به کارهای زشتت از من سزاوارتری و تو به وسیله نیرویی که من در وجودت قرار داده ام مرتکب گناه می شوی».
روشن است که انسان از خود چیزی ندارد و همه چیز از خداوند است و همه رفتار انسان با اراده و قدرت الاهی انجام می گیرد. اما در عین حال خداوند او را مختار آفریده و انسان در حوزه رفتار اختیاری خود دست به انتخاب و گزینش می زند و به واسطه نیروی انتخاب، رفتار اختیاری انسان علاوه بر آنکه به خداوند مستند می گردند به انسان نیز استناد داده می شوند. اما چنان که از روایت مزبور استفاده می شود، ادب بندگی وعبودیت اقتضا می کند که انسان رفتار خوب و پسندیده خود را به خداوند نسبت دهد و رفتار بد و زشت خود را به خودش نسبت دهد. چون آنچه خداوند به انسان عنایت کرده خیر و نعمت است و ناپسند آن است که انسان نعمت ‏ها و تمایلاتی که خداوند در وجود او به ودیعت نهاده، در راه ناصواب و شر به کار بندد.

ویژگی های نفس اماره در سخن امام سجاد علیه السلام

پس از بررسی نفس اماره، اکنون به بررسی و توضیح فراز اول مناجات شکایت ‏کنندگان که شامل صفات و ویژگی های نفس است می ‏پردازیم:
۱. نفساً بالسوء اماره؛ نفس به بدی امر می کند: وقتی انسان عنان اختیارش را به نفس بسپارد طبیعی است که نفس بنای طغیان و سرکشی می‏ نهد و پیوسته انسان را به خطا و بدی و سرپیچی از دستورات الاهی وامی دارد و در نتیجه این دشمن خطرناک و سرسخت فرجامی شوم را برای انسان رقم می زند. امیرمومنان علیه السلام درباره دشمنی نفس اماره در حق انسان و چگونگی تسلط آن بر دل انسان می فرمایند:
النّفسُ الأَمارهُ المُسَوَّلَهُ تَتَمَلُّقَ تَمَلّق المُنافِقِ و تَتَصنَّعُ بِشیمَهِ الصَّدیقِ المُوافِقِ، حتّی إذا خَدَعَت و تَمَکَنت تَسَلّطَت تَسلُّط العَدُوِّ، و تَحَکَمت تحَکمَ العُتُوِّ، و أورَدَت مَوارِدَ السُّوء؛ (۷) «نفس اماره آرایش ‏دهنده [گناه] مانند یک منافق به تملق و چاپلوسی می پردازد و چهره دوست همراه به خود می گیرد، تا آنکه انسان را فریب دهد و در خانه دل او جای گزیند. آن ‏گاه مانند یک دشمن بر وی مسلط می گردد و به زورگویی می پردازد، و در نهایت انسان را به جایگاه های بدی وارد می سازد».
۲. و الی الخطیئه مبادره؛ به سوی گناه پیشی و سبقت می گیرد. عقل و فطرت پاک انسانی با توحید و احکام شرع و حرکت در مسیر راستی و درستی هماهنگ است و از این روی اگر کسی عقل سلیم و فطرت را بر وجود خویش حاکم و مسلط سازد، در مسیر سعادت و نیک‏ بختی و نیل به تعالی و کمالات برین گام می‏ نهد. اما در مقابل، طبیعت و جنبه حیوانی وجود انسان گرایش به آلودگی ها و بدی ها دارد و از این روی، کسی که کاملاً در حصار نفسانیات و خواسته های حیوانی گرفتار شده نمی تواند مطابق با شرع عمل کند و به کنترل و تعدیل خواسته های طبیعت حیوانی خود بپردازد و در نتیجه، موانعی که بر سر راه ارضاء تمایلات نفسانی وجود دارد را کنار می ‏نهد و شتابان به سوی رسیدن به خواسته ها و آرزوهای نفسانی حرکت می کند. امیرمؤمنان علیه السلام در این باره می فرمایند: إنّ هذه النّفسَ لأمارهٌ بالسوءِ فَمَن اهمَلَها جَمَحت به إلی المآثم؛ (۸) «همانا این نفس بسیار فرمان‏ دهنده به بدی است، پس هر کس آن را واگذارد، سریع و سرکشانه او را به سوی گناهان می کشاند».
۳. و بمعاصیک مولعه؛ آزمند بر نافرمانی و عصیان خداوند است نفس به انجام معصیت و گناه آزمند و حریص است و هر بار که انسان گناهی مرتکب گردد و به خواسته نفس پاسخ گوید، خواهش و طمع نفس قوی تر می شود و بیشتر انسان را به گناه و عصیان خدا وا می دارد، از این روی امیرمؤمنان علیه السلام درباره علاج آزمندی نفس به عصیان و گناه می فرمایند: قَیِّدُوا أنفُسَکم بِالمُحاسَبَه و أَملِکوها بِالمُخالَفَه؛ (۹) «با محاسبه نفس خود را در بند کشید و با مخالفت با خواسته هایش مالک آن گردید».
۴. و لسخطک متعرضه؛ خود را در معرض خشم تو قرار می دهد. طبیعی است وقتی نفس انسان نسبت به گناه حریص گشت و دستورات الاهی را زیر پا نهاد و حریم احکام الاهی را شکست، مورد سخط و خشم خداوند قرار می گیرد. البته خشم و سخط الاهی مانند خشم انسان ها با تغییر حالت همراه نیست، چون دگرگونی و تغییر در خداوند راه ندارد و منظور از آن استحقاق عذاب الاهی است و کسی که سخط الاهی را فراهم آورده، خود را در معرض عذاب خداوند قرار داده است.
۵. تسلک بی مسالک المهالک؛ انسان را به هلاکت می کشاند. پیروی از نفس و تن دادن به خواسته های آن، انسان را در معرض غضب و سخط الاهی قرار می دهد و در نتیجه انسان را به هلاکت می افکند. وقتی کسی به مخالفت با خداوند برخاست و در پی کسب رضایت الاهی نبود، خداوند او را از سعادت دنیا و آخرت محروم می سازد و او را در دنیا و آخرت خوار می سازد و از آنجا که اراده، قدرت و مشیت الاهی بر عالم حاکم است، هیچ کس نمی تواند به مدد و کمک کسی برخیزد که مورد خشم خداوند قرار گرفته و او را از هلاکت و بدبختی برهاند. وقتی خطری متوجه کسی می شود، دیگران به کمک او می شتابند و از روی ترحم و دلسوزی می کوشند که او را از خطر برهانند. اما کسی که با پیروی هوای نفس خود را در معرض هلاکت قرار داده، چنان خوار و ذلیل می گردد که هیچ کس به او توجه نمی کند و چون خداوند به او اعتنایی ندارد و مقدر کرده که از آن فرجام شوم نرهد، دیگران نیز نمی توانند به او کمک کنند، بلکه او علاوه بر خداوند نزد بندگان خدا نیز خوار و ذلیل می گردد. درباره این فرجام شوم هواپرستی، امیرمومنان علیه السلام فرمودند: إذا غَلَبَت عَلیکم أهواؤکم أورَدَتکم مَوارِدَ الهَلَکَه؛ (۱۰) «آن ‏گاه که هواهای نفسانی بر شما چیره گشت، شما را به جایگاه های هلاکت وارد می سازد».
۶. کثیره العلل؛ در سرباز زدن از اطاعت خدا بهانه ساز و توجیه‏ گر است. نفس علاوه بر آنکه به بدی فرمان می دهد و انسان را به گناه و معصیت وادار می سازد، درصدد توجیه خطاها برمی آید و سعی می کند قبح و زشتی خطاها را از دید انسان پنهان سازد. انسان را به غیبت کردن وا می دارد و آن غیبت را از موارد مجاز می شمارد. انسان را به دروغ گفتن وا می دارد و آن دروغ را مصلحتی معرفی می کند. بی تردید سنگینی و قبح توجیه گناه از خود گناه بیشتر است، چون اگر گنهکار به قبحی و زشتی گناه واقف باشد، درصدد توبه و جبران بر می آید؛ اما وقتی با توجیه‏ گری گناه موجه جلوه داده شد و قبح و زشتی آن از نظر انسان پنهان ماند، راه توبه به روی انسان سد می شود و عزم انسان بر انجام گناه راسخ تر می گردد.
۷ ؛ درازآرزوست. امید زمینه ساز تداوم حیات و عامل حرکت و پویش و کوشش انسان برای دست یابی به اهداف و مقاصد زندگی است. انسان بدون امید، افسرده و پژمرده است و از حرکت و کوشش باز می ایستد و حیات و زندگی برای او بی معنا می گردد. اما اگر امید و آرزو از حد گذشت و متوجه اهداف دست‏ نایافتنی گشت و یا باعث سلب توجه انسان به کمال و اهداف اصلی و باعث توجه به امور فانی و زودگذر مادی گشت، انسان را از حیات برین اخروی و سعادت دنیا و آخرت بازمی دارد و آرزوهای دور و دراز انسان را به خود مشغول می سازند و او را در عالم خیال ‏پردازی غرق ساخته از پرداختن به هدف نهایی حیات و زندگی باز می دارد. با توجه به خطری که آرزوهای طولانی برای انسان دارد، امیرمؤمنان علیه السلام به ما هشدار می دهند که در ورطه خیال‏ پردازی و دام آرزوهای دور و دراز نیفتیم و می فرمایند: أیُّها النّاسُ إنَّ أخوَفَ ما أخافُ عَلیکُم اثنَانِ: اتِّباعُ الهَوَی و طُولُ الأَمَلِ، فَأَمّا اتِّباعُ الهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَ أمَّا طُولُ الأملِ فَیُنسِی الآخِرَه؛ (۱۱) «ای مردم، از دو چیز بیش از هر چیز بر شما ترسانم: پیروی از هوای نفس و آرزوی دراز. اما پیروی از هوای نفس و اطاعت از شهوات، آدمی را از حق جدا می کند و از برکات آن محروم می سازد، و اما آرزوی دراز، رستاخیر را از یاد می برد».
۸ و۹٫ إن مَسَّها الشرُّ تَجزَع و إن مَسَّها الخیرُ تَمنَع؛ «اگر شر و بدی به او رسد بی‏تابی کند و اگر خیری به او رسد خودخواهانه از احسان بازایستد». انسانی که صرفاً به بعد حیوانی خویش می پردازد و بر مدار عقلانیت و پیام فطرت گام برنمی دارد، کم‏ طاقت و سبک ‏سر است. از این روی، وقتی با خسارت مالی و جانی مواجه می شود و سختی و بلا می بیند، صبر و طاقت از دست می دهد و بی تابی می کند. اما آن ‏گاه که خیر و منفعتی به او می رسد، از روی خودخواهی آن خیر و دارایی را برای خود حفظ می کند و در اختیار دیگران قرار نمی دهد. این دو ویژگی نفس انسان در قرآن این‏ گونه آمده است: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً؛ (۱۲) «به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است. چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد».
۱۰. میّاله الی اللعب و اللهو؛ پیوسته به لهو و لعب مشغول و مایل است. «لهو» به معنای سرگرمی و هر کاری است که انسان را از مسائل مهم و اصلی باز می دارد و «لعب» به معنای « بازی» بر کارهایی اطلاق می شود که به منظور اهداف خیالی و برد و باخت های قراردادی انجام می گیرد. ما به تجربه دریافته ایم که نفس، میل شدیدی به بازی و سرگرمی دارد و این میل او را از رشد و تعالی در جنبه های مادی و معنوی باز می دارد. به خصوص امروزه سرگرم شدن به تماشای فیلم های سینمایی و استفاده از اینترنت و اعتیاد بدان ها آفت و بلای خانواده ها گشته است و علاوه بر آنکه آنها را از پرداختن به سایر امور باز داشته، باعث تخریب اخلاق و فرهنگ آنها گردیده است. گاه مشاهده می شود که کودک و یا نوجوانی فیلمی را مشاهده می کند و چون از آن لذت می برد، دوباره به تماشای آن می پردازد و حتی سی دی آن را فراهم می کند و مکرر به تماشای آن می پردازد و از درس و بحث و حتی تغذیه خود بازمی ماند. همچنین اینترنت چنان جاذبه ای برای مردم دارد که برخی تا آنجا بدان اعتیاد یافته اند که از سلامتی و آسایش خود نیز غافل می مانند. چندی پیش گزارشگر تلویزیون می گفت که در چین مردی سه روز پیوسته خود را به بازی های اینترنتی مشغول کرد و چنان غرق در آن کار گشت که فراموش کرد غذا بخورد و در نهایت جان سپرد. این ویژگی نفس است که وقتی از کاری لذت برد و بدان عادت کرد و بر آن تمرکز یافت، حتی به آسایش و سلامتی خود نیز نمی اندیشد و حاضر است خود را در اتاق تنهایی محبوس کند و ساعت ها به استفاده از اینترنت بپردازد، اما حاضر نیست از طبیعت آزاد استفاده کند و به تماشای جلوه های زیبای آن بپردازد و لذت برد. امیرمؤمنان علیه السلام می فرمایند: لا یُفلَحُ مَن وَلَه باللعبِ و استَهتَرَ باللهوِ و الطّرب؛ (۱۳) «کسی که شیدای بازی و لعب و شیفته لهو و طرب باشد رستگار نمی شود».
۱۱.مملوه بالغفله و السهو؛ غرق در غفلت و فراموشی است. غفلت و پرداختن به کارهای بی ارزش و غیر اصلی و بازماندن از فضایل و خوبی ها و سهو و اشتباه در تشخیص مصالح و عمل، از جمله پیامدهای حاکمیت نفس اماره بر دل انسان است. به تعبیر امیرمؤمنان علیه السلام پیامد غفلت و فریفته دنیا گشتن، سکر و مستی است که رهایی و به هوش آمدن از آن دشوارتر از به هوش آمدن از مستی شراب است:
سُکرُ الغَفلهِ و الغُرورِ اَبعَدُ إفاقهً مِن سُکرِ الخُمُور. (۱۴)
۱۲و ۱۳٫ تُسرِعُ بی اِلی الحَوبهِ و تُسَوِّفُنی بالتوبه: با شتاب مرا به گناه می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند. نفس با شتاب و سرعت انسان را به گناه و عصیان خدا می کشاند و او را در کمند دنیا اسیر می سازد و از این طریق خواری و مسکنت را برای او رقم می زند. اما وقتی اندیشه توبه در انسان پدید می آید، نفس انسان را به تأخیر در توبه وا می دارد و باعث می گردد که انسان فرصت ها را صرف استفاده از لذت های دنیوی و تن ‏دادن به خواسته های شیطانی کند و با تأخیر توبه، موفق به جبران خطاهای خود نگردد. چنان که شیطان نیز با وعده های بی ‏اساس انسان گنهکار را فریب می دهد و با بهانه تراشی توبه را به آینده موکول می کند. در صورتی که ادب بندگی ایجاب می کند که پس از نافرمانی و عصیان معبود، انسان از کرده خود نادم و پشیمان گردد و درصدد جبران خطای خویش برآید. امیرمؤمنان علیه السلام درباره این دو ویژگی نفس می فرمایند: إیّاک أن تُسلِفَ المعصیهَ و تُسَوِّفَ بالتوبه؛(۱۵) «بپرهیز از آنکه گناه را جلو اندازی و توبه را به تأخیر افکنی».

پی نوشت ها :

۱٫ یوسف(۱۲)، ۵۳٫
۲٫ قیامت(۷۵)، ۱، ۲٫
۳٫ فجر(۸۹)، ۲۷-۳۰٫
۴٫ در اینجا منظور از عقل، عقل عملی است که به وسیله آن بایدها و نبایدهای اخلاقی و فقهی و حقوقی، یعنی آنچه مربوط به حکمت عملی است ادراک می شود. در مقابل عقل نظری که به وسیله آن بودها و نبودها و هست و نیست هایی که مربوط به طبیعیات، ریاضیات، منطق و الاهیات و به طور کلی حکمت نظری است ادراک می شود.
۵٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۶٫ کلینی، اصول کافی ، ج ۱، ص ۱۵۷، ح ۳٫
۷٫ آمدی، غررالحکم، ص ۲۳۴٫
۸٫ همان، ص ۲۳۷٫
۹٫ همان، ص ۲۳۶٫
۱۰٫ همان، ص ۳۶۰٫
۱۱٫ نهج ‏البلاغه ، خطبه ۴۲٫
۱۲٫ معارج(۷۰)، ۱۹-۲۱٫
۱۳٫ آمدی، غررالحکم، ص ۴۶۰٫
۱۴٫ همان، ص ۲۶۶٫
۱۵٫ همان، ص ۱۹۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول