عشق

نوشته‌ها

پیامبر(ص) و خدیجه(س)، ادب و عاطفه

اشاره:

۹ شوّال سال ۲۸ قبل از هجرت، روزى بود که پیامبر اکرم(ص) خدیجه کبرا(س) آن بانوى بزرگ را به همسرى گرفت. این روز که امسال مصادف با ۱۸ بهمن است، بی‏تردید روز مبارکى براى امت اسلامى و مبدأ برکات بسیار بود. آنچه می‏خوانید نگاهى کوتاه است به روابط عاطفى میان پیامبر(ص) و خدیجه(س) که اشاره‏اى نیز به مقدمات این ازدواج دارد. زندگى مشترک پیامبر(ص) و خدیجه(س) درس‏آموز تمام مردان و زنانى است که جویاى سعادت در زندگى خود هستند. عدم دلبستگى خدیجه به سیم و زر دنیا وتوجه به امور معنوى، عشق و علاقه به پیامبر(ص)، عطوفت و مهربانى متقابل رسول خدا(ص) و خدیجه(س)، ایثار و وفادارى نسبت به یکدیگر، همه و همه درسهاى آموزنده‏اى است براى جویندگان سعادت.

شخصیت حضرت خدیجه(س)

خدیجه را نباید تنها یک بانوى سرمایه‏دار دانست. که شتران حامل مال‏التجاره را به مناطق مختلف می‏فرستاد، و سودهاى کلان بدست می‏آورد، بلکه وى به عنوان یک شخصیت معنوى، عفیف، پاکدامن و ایثارگر، داراى شناخت و فکر بلند و تیزبین مطرح بود.

این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد. «و کانت تُدعى فى الجاهلّیه بالطّاهره لشدّه عفافها و صیانتها».(۱)

خدیجه آنچنان بر بلنداى معنویت صعود کرده است که پیامبر خدا(ص) به کمال وى شهادت داده و فرموده است: «کمل من الرجال کثیر و لم یکمل من النساء الاّ أربع: آسیه بنت مزاحم امرأه فرعون، و مریم بنت عمران، و خدیجه بنت خویلد، و فاطمه بنت محمد(ص)».(۲)

مردان بسیارى قلّه کمال را فتح نموده‏اند، ولى از زنان، چهار نفر به این قلّه دست پیدا کرده‏اند:

آسیه دختر مزاحم و همسر فرعون، مریم دختر عمران، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد(ص).

این بانوى بامعرفت، آنچنان حقیقت‏شناس و تیزبین است که در میان همه مردان و زنان عصر بعثت، اولین فردى است که نبوت رسول خدا را تصدیق می‏کند، و مدال پرافتخار ایمان را بدست می‏آورد.(۳)

خدیجه از بهترین زنان بهشت و برگزیده خداوند تبارک و تعالى است.(۴)

مقام این بانوى بزرگ به اندازه‏اى رفیع است که پیامبر خدا(ص) خطاب به وى فرمودند: «یا خدیجه انّ اللّه‏ عزّ و جلّ لیباهى بکِ کرام ملائکته کلُّ یومٍ مرارا».(۵)

خدیجه! خداوند عز و جل روزى چندین بار به عظمت تو در نزد ملائکه مقربش مباهات می‏کند.

و در مورد دیگر نیز فرموده است: «قال جبرئیل: هذه خدیجه فاقرء علیهاالسلام من ربّها و منّى و بشّرها بیت فى الجّنه»(۶). سلام خداوند و مرا به خدیجه ابلاغ کن و مژده خانه‏اى در بهشت را به او بده.

زمینه ازدواج با رسول خدا(ص)

خدیجه از پیش مانند سایر مردم، محمد(ص) عزیز قریش را به عنوان فردى امین و درستکار می‏شناخت. بر همین اساس از حضرتش دعوت کرد تا مسؤولیت یکى از کاروانهاى تجارتى وى را بپذیرد، و شاید هم می‏خواست شخص مورد علاقه خود را به دقت بیازماید. به هر حال، محمد(ص) مسؤولیت کاروان را پذیرفت. خدیجه هم غلام مورد اعتماد خود مَیسره را همراه حضرتش نمود، تا هم کمک‏کارش باشد، و هم هنگام بازگشت گزارش سفر را از وى دریافت کند.

علایم نبوت در سفر تجارت

در بازگشت کاروان تجارى، آن چیزى که بیشتر از خیر و برکت و سود تجارت این سفر، به سرپرستى محمد(ص)، نظر خدیجه را به خود جلب نمود، گزارش دل‏انگیز میسره بود:

… در بین راه به صومعه راهبى رسیدیم. امین کاروان زیر سایه درختى که نزدیک صومعه بود قرار گرفت، راهب صومعه آمد و پرسید: این شخص چه کسى است که زیر این درخت آرمیده است؟

گفتم: مردى از قریش، از اهل حرم.

گفت: تا کنون جز پیامبران خدا کسى زیر این درخت قرار نگرفته است!!

خدیجه بسیار متعجب شد و تشنه شنیدن سخنان میسره، که وى اضافه کرد و گفت:

در بین راه هوا به شدت گرم بود، ناگهان دو فرشته را دیدم که آمده‏اند و بر سر امیر کاروان سایه افکنده‏اند و او زیر سایه فرشتگان حرکت می‏کرد.(۷)

این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ورقه بن نوفل گفت: اگر این گزارش میسره درست باشد، محمد(ص) همان پیامبرى است که بعثتش به این امت وعده داده شده است، و من اوصاف وى را در کتابها خوانده‏ام.(۸)

عشق سرشار خدیجه به محمد(ص)

آن گزارش میسره، و این نوید ورقه بن نوفل، چنان طوفانى از محبت محمد(ص) در دل خدیجه ایجاد کرد که بی‏صبرانه حضرتش را طلبید و خطاب به وى چنین گفت:

«یا بن‏عم، انّى قد رغبت فیک لقرابتک و سطوتک فى قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک».(۹) اى پسرعمو، به دلیل خویشى، شرافت خانوادگى، امانتدارى، حسن خلق و راستگویى که در شما سراغ دارم، به شما اشتیاق پیدا کردم.

آنگاه براى ازدواج با پیامبر(ص) اعلام آمادگى کرد.

این عمل خدیجه نشان‏دهنده این است که وى گرچه از نظر مال و ثروت ممتاز بود، اما دل به امور معنوى داشت. او طالب شخص با کمال بود، نه فرد پولدار.

بر اساس همین دیدگاه بلند بود که خواستگارانى پولدار چون عقبه بن‏ابی‏معیط و صلت بن‏ابی‏یهاب، که هر کدام چهارصد غلام و کنیز داشتند را نپذیرفت(۱۰). اما در برابر شخص باکمالى چون رسول خدا(ص)، هم خود پیشنهاد ازدواج داد، و هم مهریه را از مال خود

* این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد.

تعیین کرد. امام صادق(ع) می‏فرماید: در جلسه خواستگارى، خدیجه(س) وقتى ملاحظه کرد عمویش ورقه بن‏نوفل در برابر سخنان ابوطالب از عهده پاسخ برنمی‏آید، بی‏درنگ گفت:

«یا عمّاه انّک و ان کنت اولى بنفسى منّى فی‏الشهود، فلست اولى بى من نفسى، قد زوجّتک یا محمد نفسى و المطّهر على فى مالى»(۱۱) عموجان ممکن است درمسایل دیگر اختیار مرا داشته باشید، ولى اینجا اختیار با خود من است. سپس گفت: اى محمد من خودم را به همسرى شما درآوردم، و مهر را هم خودم از مال خود قرار می‏دهم.

این کار خدیجه عشق غیر قابل توصیف وى را نسبت به رسول خدا(ص) می‏رساند، آن هم عشقى مقدس و معنوى که وراء همه امور مادى است، عشق به کمال است؛ عشق به صداقت است، عشق به امانت است، عشق به همه خوبیهاست، و در یک کلام عشق به خداست.

این بانو می‏داند که همه سعادت و خوشبختى در ارتباط با فرستاده خدا است، و لذا در بیانى چنین می‏گوید: «سَعِدَتْ مَنْ تُکونُ لِمحمّدٍ قرینهً، فانّه یزینُ صاحِبَه»(۱۲) خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

محبت و علاقه دو جانبه

عشق و علاقه خدیجه به رسول خدا(ص) یکطرفه نبود، بلکه محبت دو جانبه بود. این واقعیت را ابوطالب(ع) در خطبه عقد چنین بیان کرد: « و له فى الخدیجه رغبه ولها فیه رغبه»(۱۳) خدیجه و محمد هر دو علاقه‏مند به یکدیگر هستند.

چه خوش بی‏مهربانى هر دو سر بى

که یک سر مهربانى دردسر بى

* حضرت خدیجه: خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

همان گونه که خدیجه نسبت به رسول خدا(ص) شناخت پیدا نموده و به حضرتش علاقه‏مند شده بود، رسول خدا(ص) نیز کمالات خدیجه(س) را دریافته و او را شایسته براى همسرى خود می‏دانست. و لذا با اینکه وى قبلاً دو شوهر دیگر کرده، و از نظر سنى بنا به قولى ۱۵ سال از رسول خدا بزرگتر بود(۱۴)او را از هر زن دیگر براى همسرى خود مناسبتر دید، و با وى ازدواج نمود، و او را همواره مورد احترام و تجلیل قرار می‏داد.

رسول خدا(ص) هیچ زنى را همتاى خدیجه قرار نمی‏داد «یثنى علیها و یفضّلها على سائر امّهات المؤمنین و یبالغ فى تعظیمها»(۱۵). او را ستایش می‏کرد و بر سایر همسران خود برترى می‏داد و در بزرگداشت و تکریم او تلاش زیاد می‏نمود.

ادب خدیجه در برابر رسول خدا(ص)

بررسى زندگى مشترک رسول خدا(ص) و خدیجه(س) نشان می‏دهد که این دو شخصیت بزرگ که الگوى همه انسانهاى باکمال می‏باشند، براى یکدیگر ارزش خاصى قائل بودند. وى نه تنها مال و ثروت خود را به رخ شوهر که دستش از مال دنیا تهى بود نمی‏کشید، بلکه با افتخار ثروت کلان خود را در اختیار همسر خویش قرار داد. وقتى پیشنهاد ازدواج را به حضرتش داد، حضرت در مقابل این پیشنهاد فرمود: «یا عم ابنه أنت امرأه ذات مال و أنا فقیر لاأملک الاّ ما تجودین به على و لیس مثلک من یرغب فى مثلى و أنا أطلب امرأه یکون حالها کحالى و مالها کمالى».

شما بانویى هستید داراى ثروت و من فردى فقیرم که چیزى در اختیار ندارم، کسى داراى موقعیت تو رغبت به کسى مثل من پیدا نمی‏کند، من جویاى همسری‏ام که حالش مانند حال خودم و از نظر مالى همتاى خود من باشد.

بانوى باکمال قریش که شرافت و کمال با ذاتش عجین بود، در پاسخ گفت: «واللّه‏ یا محمد ان کان مالک قلیلاً فمالى کثیر، و من یسمح لک بنفسه کیف لا یسمح لک بماله، و أنا و مالى و جوارى و جمیع ما املک بین یدیک و فى حکمک لا امنعک منه شیئا».

به خدا سوگند اى محمد اگر تو مالى ندارى، من ثروت زیادى دارم، و کسى که خود را در اختیار تو قرار داده است، چگونه مالش در خدمت شما نباشد، من و سرمایه‏ام، و کنیزانم و آنچه که در اختیار دارم از آن شماست، و تحت امر شماست و هیچ منعى از طرف من نیست.

آنگاه اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:

واللّه‏ ما هب نسیم الشمال

الاّ تذکرت لیالى الوصالى

ولا أضامن نحوکم بارق

الاّ توهمت لطیف الخیال

جور اللیالى خصّنى بالجفا

منکم و من یأمن جور اللیالى

رقوا و جودوا و اعطفو و ارحموا

لا بّد لى منکم على کل حال(۱۶)

به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و

سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

ترحم و دلسوزى کنید، و عطوفت به کار گیرید، که در هر حال مرا گریزى از (دلبستگی) به شما نیست.

ممکن است کسى گمان کند، این ادب و احترام خدیجه آن هم نسبت به شوهرى چون رسول خدا(ص) یک امر عادى و طبیعى است، در حالى که با اندک توجهى می‏شود دریافت که

* این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ادب خدیجه نسبت به شوهر عزیزش، فراتر از ادب یک زن در برابر شوهر است.

وى از آن جهت که شخصیت رسول خدا را شناخته، و رفعت مکان وى را درک کرده است، این گونه محترمانه برخورد می‏کند.

این ادب و احترام، حتى قبل از ازدواج نیز از این بانو نسبت به عزیز قریش دیده می‏شود. خدیجه هنگامى که از امین قریش براى سرپرستى کاروان تجارتى استفاده می‏کند، به دو غلام خود، میسره و ناصح می‏گوید: «اعلما قد ارسلت الیکما امینا على اموالى و انه امیر قریش و سیدها، فلا یدٌ على یده، فان باع لایمنع، و ان ترک لا یؤمر، فلیکن کلامکما بلطف و أدب و لا یعلوا کلامکما على کلامه».

من امینى بر اموال خود گماشتم، همو که امیر بزرگ قریش است، دستى بالاى دست او نیست. اگر تصمیم بر فروش متاعى بگیرد، نباید کسى مانع شود. اگر تصمیم گرفت چیزى نفروشد، کسى حق ندارد دستورى به او بدهد. شما موظفید با لطف و ادب با وى سخن بگویید، و بالاى حرف او حرفى نزنید.

قدردانى رسول خدا(ص) از خدیجه(س)

اگر خدیجه نسبت به همسر گرامى خود این گونه رعایت ادب و احترام می‏کند، رسول خدا(ص) نیز از خدیجه به نحو شایسته‏اى قدردانى می‏نماید، و براى خدیجه احترام خاصى قائل می‏شود، که در اینجا به نمونه‏هایى از آن اشاره می‏شود.

رسول خدا(ص) در زندگى، خود با رأى و نظر خدیجه مخالفت نمی‏نمود. مثلاً وقتى ابوالعاص، پسر خواهر خدیجه، زینب، دختر رسول خدا را خواستگارى نمود، «فسألت خدیجه رسول‏اللّه‏(ص) ان یزوّجه و کان رسول‏اللّه‏ لا یخالفها»، خدیجه از رسول خدا(ص) خواست که زینب را به وى تزویج کند، و رسول خدا(ص) پیشنهاد وى را پذیرفت

* به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

چون رویه حضرت بر این بود که مخالفت خدیجه نمی‏نمود.(۱۸)

رسول خدا(ص) آن چنان به خدیجه محبت داشت و قدردان بود که قبل از خدیجه همسرى اختیار ننموده و تا خدیجه زنده بود نیز همسرى اختیار نکرد.(۱۹)

این قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به عمل می‏آورد. با آنکه همسران دیگرى داشت هر وقت به یاد خدیجه می‏افتاد از وى به خوبى یاد می‏کرد و گریه می‏نمود.

روزى عایشه گفت: اى رسول خدا، چقدر از خدیجه یاد می‏کنید! خدیجه پیرزنى بود از دست شما رفت، خدا بهتر از خدیجه را به شما عنایت کرده است!!

رسول خدا(ص) برآشفته گشت و فرمود: «صدّقتنى اذ کذبتم و آمنت بى اذ کفرتم و ولدت لى اذ عقمتم»(۲۰). او زمانى نبوت مرا تصدیق کرد که شما مرا تکذیب می‏نمودید. به من ایمان آورد، شما کافر بودید. وى مادر فرزندان من است، در حالى که شما چنین نیستید.

* قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به

عمل می‏آورد.

عایشه می‏گوید: من بعد از این با ذکر خیر خدیجه خود را نزد پیامبر(ص) عزیز می‏کردم!

عشق و عاطفه رسول خدا(ص) به همسر باکمالش به حدّى رسیده بود که دوستان خدیجه نیز از آن بهره‏مند بودند.

عایشه می‏گوید: پیرزنى وارد بر رسول خدا(ص) شد، و از سوى حضرت مورد احترام خاصى واقع شد. پیرزن که از محضر رسول خدا(ص) خارج شد، پرسیدم: این زن چه کسى بود که این گونه مورد الطاف شما واقع شد؟

رسول خدا(ص) فرمود: این زن از دوستان خدیجه است. وقتى خدیجه زنده بود، زیاد نزد ما می‏آمد.(۲۱)

اینها همه به خاطر شخصیت والاى خدیجه(س) و فداکاریهاى آن بانوى بزرگ بود. خدیجه‏اى که داخل خانه پیامبر(ص) پناه آن حضرت به حساب می‏آمد و تمام ناراحتیها و شکنجه‏هاى جسمى و روحى وارده از سوى قریش را با عواطف غیر قابل وصف خود، جبران می‏نمود.

خدیجه‏اى که مادر فرزندانش، یعنى: قاسم، طاهر، طیب، زینب، رقیه و ام‏کلثوم بود، و از همه مهمتر مادر ام‏الائمه زهراى مرضیه(سلام‏اللّه‏ علیها) بود، که اگر هیچ افتخارى براى خدیجه(س) نبود، جز اینکه وى مادر فاطمه است، براى وى کافى بود.

و اینچنین بود که از دست دادن خدیجه براى رسول خدا(ص) بسیار ناگوار و دشوار بود، به گونه‏اى مرگ خدیجه در روح و روان رسول گرامى اسلام، اثر گذاشت که سال درگذشت وى را که قرین وفات حضرت ابوطالب(ع) بود

(عام‏الحزن) نامید، و پس از وفاتش نیز هرگاه به یاد خدیجه می‏افتاد، یا کسى از وى نام می‏برد، چشمان مبارکش پر از اشک شده و از خوبیهاى خدیجه سخن می‏گفت.

پی نوشت:

۱. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۲. تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۳۴۶٫

۳. بحار، ج۱۶، ص۲٫ سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۰۹٫

۴. بحار، ج۱۶، ص۲٫

۵. عوالم العلوم، ج۱۱، ص۴۱٫

۶. صحیح بخارى، چاپ دارالقلم، ج۵، ص۱۱۲٫

۷. سیره ابن‏هشام، ج۱، ص۱۹۹٫

۸. همان، ج۱، ص۲۰۳٫

۹. همان، ج۱، ص۲۰۱٫

۱۰. بحار، ج۱۶، ص۲۲٫

۱۱. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۲. بحار، ج۱۶، ص۲۳٫

۱۳. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۴. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۱۵. همان، ج۲، ص۱۱۰٫ صحیح بخارى، ج۷، ص۱۰۷٫

۱۶. بحار، ج۱۶، ص۵۵٫

۱۷. همان، ص۲۹٫

۱۸. سیره ابن‏هشام، ج۲، ص۳۰۶٫

۱۹. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۰٫

۲۰. بحار، ج۱۶، ص۸٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۲، ۱۱۷٫

۲۱. بحار، ج۱۶، ص۸٫

   ۱٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۱

   ۲٫ تفسیر المیزان,ج۱۹,ص۳۴۶

   ۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۴٫ سیره ابن هشام,ج۱,ص۲۵۷

   ۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۰۹

   ۶٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۷٫ عوالم العلوم,ج۱۱,ص۴۱

   ۸٫ صحیح بخاری,ج۵,ص۱۱۲

   ۹٫ سیره ابن‏هشام,ج۱,ص۱۹۹

  ۱۰٫ سیره ابن‏هشام,ج۱

  ۱۱٫ بحار,ج۱۶,ص۲۲

  ۱۲٫ فروع کافى

  ۱۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲۳

  ۱۴٫ سیره ابن‏هشام,ج۲,ص۳۰۶

  ۱۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۰

  ۱۶٫ بحار,ج۱۶,ص۸

  ۱۷٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۲، ۱۱۷

  ۱۸٫ بحار,ج۱۶,ص۸

منبع :پیام زن شماره ۷۱،بهمن  ماه

۱۳۷۶

شراره ‏هاى شوق‏

اشاره:

سروش بیدارى‏
دل جز عشق تو نپوید هرگز
جز محنت و درد تو نجوید هرگز
صحراى دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسى دگر نروید هرگز

 

 

محرم ماه قیام و پیام مى‏ باشد که دل‏هاى شیداى نیکان و مشتاقان را به سوى مراد و محبوبشان معطوف سازد، ایام حماسه و عاطفه با فرا رسیدن این ماه آغاز مى‏ گردد تا شیفتگان معرفت و عاشقان ایثار را با کاروان کربلا همراه و هم نوا سازد، تا شور و شعور عاشورایى، دیگر بار احیاء گردد و ارادت علاقه ‏مندان به سرور و سالار صاحب دلان فزونى یابد و روح انسان‏ها از زندان نفس رهانیده شوند و افراد مغلوب هوى و هوس از غل و زنجیر امیال فناپذیر آزاد گردند و به جانب قلّه‏ هاى کمال و معنویت رهنمون گردیدند. محرم مى آید تا پیام پارسایى و پرهیزگارى به ارمغان آورد و سروش بیدارى سر دهد و روح سلحشورى و شهامت را زنده کند حقیقت شعار تمام با شعور کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را فریاد نماید و آموزه‏هاى مکتب حسینى را آموزش دهد و آواى فداکارى و مقاومت در برابر بیداد را در جهان هستى طنین افکند. طلسم استکبار و استبداد را در هم شکند و به افسون ناامیدى در برابر زورگویان و قدرت طلبان به ظاهر غالب، خاتمه دهد. وسوسه خنّاسان و خدعه اغواگران را خنثى نماید و شعار «هیهات منّا الذّله» را عملى سازد و پرچم پرافتخار نهضت حسینى را در فرازین نقطه جهان به اهتزاز در مى‏آورد. کربلا صرفاً آرایشى نظامى نمى‏ باشد بلکه علاوه بر بعد سیاسى نوعى عشق و عاطفه و اوج عرفانى در آن دیده مى‏شود که دل‏ها مى‏توانند خود را به چنین ویژگى عاشورا نزدیک نمایند و پس از همدلى با عاشورا، انرژى و توان خود را در خدمت جامعه و در جهت رشد و بالندگى معنوى بکار گیرند. اصولاً همه تلاش‏ها، توصیه ‏ها و تأکیدها بر این اساس استوار است که از صحنه‏ هاى حماسى کربلا جان بگیریم نه آن که بى رمق شویم و بى تفاوت گردیم. در کربلا عقل و عاطفه و ایمان در هم مى‏آمیزد و چنان مسؤولیتى در احیا کنندگان این قیام بوجود مى ‏آورد که آنان را هم پیام رسان باورها و اعتقادات مقدس شیعه مى ‏نماید.

فلسفه ماتم‏ دارى‏

اصولاً نوعى اتحاد دینى و معنوى بین امام حسین(ع) و اسلام وجود دارد زیرا رسول خدا(ص) فرموده‏اند: «حسین منّى و انا من الحسین، احب اللّه من احب حسینا، حسین سبط من الاسباط؛(۱) یعنى حسین از من است و من از اویم، هر کس حسین را دوست بدارد، خداى را دوست داشته است، حسین فرزند زاده‏اى است از فرزند زادگان انبیاء». همچنین پیامبر اکرم(ص) مى‏فرمایند: «انّ لقتل الحسین حراره فى قلوب المؤمنین لاتبرد ابداً؛(۲) به درستى که براى شهادت حضرت اباعبداللّه در دل‏هاى اهل ایمان حرارتى است که هرگز به سردى نمى‏گراید» بنابراین به قول محدث نورى گریستن براى امام حسین(ع) اگرچه از افعال اعضاء و جوارح و خصوص چشم است امّا ریشه اصلى آن محبت قلبى است، بر اثر احتراق دل و تأثر درونى اشک از دیدگان بیرون مى‏آید و اگر در قلب آدمى نقصانى باشد یا فرد دچار گناه و عصیان گردیده است از این فیض محروم است و نمى‏تواند همراهى عاطفى خود را با عاشورا بروز دهد البته دلى که این گونه با سوگوارى صفا داده شد به نور معنویت و ولایت روشن مى‏شود. و صاحبش را به سوى فضایل و مکارم سوق مى‏دهد.(۳) در منابع روایى توصیه شده است اگر کسى اشک نمى‏ریزد و گریه‏اش نمى‏گیرد تباکى کند و خود را به صورت گریه کنندگان درآورد و البته چنین فردى نیز مأجور است و داخل ثواب مى‏ شود.(۴)

عزادارى و احیاى سنت و منش ائمه هدى بارزترین تجسّم عینى تولّا و تبرّى است زیرا یکى از امور لازم و اجتناب‏ ناپذیر براى ایجاد پیوند امت با امام رعایت همین اصل مى‏باشد و عزادارى براى اهل بیت و خصوصاً امام حسین(ع) مى‏تواند آن را عملى سازد بنابراین سوگوارى و گریستن بر مصائب حماسه سازان عاشورا به احیاى اصل امامت مى‏انجامد و اساس دین را استحکام مى‏بخشد.
قرآن بر تعظیم شعائر الهى تأکید دارد: «و من یعظّم شعائر اللّه فانّها من تقوى القلوب؛(۵) و بعد سعى بین صفا و مروه و شترى را که براى ذبح در منا مى‏برند از جمله آن مى‏داند.(۶) وقتى این امور به دلیل انتساب به خداوند از نشانه‏هاى او به شمار آید، به طریق اولویت، اولیاى خداوند به دلیل ارتباط و انتساب افزون‏ تر مصداق‏هاى روشن‏ ترى براى شعائر الهى هستند، از سوى دیگر تعظیم این شعائر مصداق هایى دارد که شادمانى در ایام سرور ائمه و سوگوارى و عزادارى در سالروز مصائب و شهادت آنان از آن جمله‏اند چنانچه مولاى متقیان فرموده‏اند: «انّ اللّه تبارک و تعالى اطّلع الى الارض فاختارنا کنا شیعه ینصروننا و یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا…؛ خداوند تبارک و تعالى به جانب زمین توجّه فرمود، پس برگزید ما را (براى خود) و انتخاب کرد بر ایمان پیروانى که یارى مى‏کنند ما را و در شادى و اندوه ما حضور دارند…(۷)

امام صادق(ع) مى‏فرمایند: «رحم اللّه شیعتنا واللّه هم المؤمنون، فقد واللّه شرکونا فى المصیبه بطول الحزن و الحسره؛(۸) خداوند پیروان ما را شامل رحمت خویش کند، سوگند به پروردگار که آنان همانند مؤمنین هستند، به خدا قسم با حزن و حسرت طولانى خویش (در سوگ ما) شریک و هم درد مصایب ما خاندان هستند. ریّان فرزند شبیب مى‏گوید در اولین روز از ماه محرم به محضر امام رضا(ع) رسیدم، حضرت خطاب به من فرمود: «اگر مى‏خواهى در درجات عالى بهشت با ماباشى، پس در ماتم ما محزون و در شادى ما شادمان باش و محبت و دوستى ما پیشه کن.»(۹)
توصیه به دوستى با خویشاوندان رسول اکرم(ص) در قرآن، حکمت دیگرى را براى عزادارى به اثبات مى‏رساند زیرا قرآن مى‏گوید: «قل لا اسئلکم علیه اجراً الّا الموده فى القربى؛(۱۰) بر این اساس، مزد رسالت دوستى با بستگان رسول اکرم(ص) است و انسان در هنگام شادى‏ها و ناگوارى‏ها مى‏تواند این علاقه را بروز دهد یعنى در مواقع موالید ائمه مسرور و در وفات و ایام شهادت، سوگوار و محزون گردد.

در سیره پیامبران‏

وقتى که حضرت محمد(ص) حتى هنگام تولد امام حسین(ع) و سال‏ها قبل از وقوع حادثه عاشورا، بر مصائب کربلا گریست و بنابر روایات متعدد که از منابع اهل سنت و شیعه رسیده، بارها حالاتى توأم با حزن و اندوه از این بابت، پیامبر از خود بروز داد، چرا علاقه‏مندان به خاندان رسول اکرم(ص) در شهادت فرزند پیامبرشان سوگوار نباشند و اصولاً شیعه براى عزادارى‏هاى محرم و اقامه مجالس ماتم جهت سالار شهیدان نه تنها دلایل مبتنى بر نصوص قرآنى و روایى دارد بلکه براى اینکه سوگوارى‏هاى خود را عملى درست تلقى کند به سیره پیامبر و جانشینان راستین او تمسّک مى‏ نماید. على(ع) مى‏فرماید: نزد پیامبر رفتم در حالى که ایشان گریان بودند، گفتم پدر و مادرم به فدایت اى فرستاده الهى، چرا مى‏گریى، آن حضرت فرمود: هم اینک پیک وحى نزدم بود و به من اطلاع داد فرزندم حسین بر کنار فرات در سرزمینى به نام کربلا کشته مى‏شود، آن گاه جبرئیل مشتى از خاک کربلا را آورد و به من بویانید.(۱۱) ام سلمه مى‏گوید روزى پیامبر در خانه من بود و فرمود کسى نیاید، در این حال امام حسین(ع) وارد گردید، من ناله دردناک پیامبر را مى‏شنیدم که مى‏گریست. وقتى باخبر شدم که حسین در آغوش یا کنار پیامبر نشسته و رسول خدا(ص) دست بر سرش مى‏کشید و مى‏گریست عرض کردم سوگند به خداوند تا وقتى که امام حسین(ع) وارد گردید من متوجه نشدم، پیامبر فرمود: جبرئیل نیز با ما در خانه بود و گفت: آیا حسین را دوست دارى؟ گفتم بلى دوست دارم امّا نه از نوع دوستى دنیایى، جبرئیل گفت: در زمینى که کربلا نام دارد او را مى‏کشند.(۱۲) حتى در منابع روایى مندرج است که حضرت آدم ابوالبشر بر مصائب امام حسین(ع) گریسته و نوح از این بابت فزع و ناراحتى نشان داده، و چون حضرت ابراهیم از طریق فرشته وحى از ماجراى عاشورا باخبر شد، نالید و دلش سوخت و گریست، حضرت اسماعیل(ع) نیز نفرین اهل آسمان‏ها و زمین را به افرادى نمود که امام حسین(ع) راشهید مى‏نمایند، حضرت سلیمان و حضرت موسى هم بر قاتلان اباعداللّه لعنت فرستاده و از این بابت ناراحت شده‏اند.(۱۳)

ائمه هدى و سوگوارى‏

ابوالشهداء حضرت على(ع) قبل از حادثه عاشورا بر مصائب فرزندش سوگوار بود. ابن عباس روایت کرده است در سفرى که همراه امیرمؤمنان على(ع) به صفین مى‏رفتم، هنگامى که به نینوا و شط فرات فرود آمدیم، امام فرمود اى فرزند عباس آیا این مکان را مى‏شناسى، گفتم: نه، فرمود: اگر همچون من مى‏ شناختى، نمى ‏گذشتى جز آن که مى‏ گریستى، آنگاه چنان گریست که محاسنش اشک آلود و حتى سینه‏اش از شدت گریه مرطوب گردید.(۱۴) موقعى که در ماجراى جنگ صفین سپاهیان معاویه آب را بر لشکر حضرت على(ع) بسته بودند، امام حسین (ع) آب را باز نمود و مسلمین را از تشنگى نجات داد، در آن حال حضرت على(ع) به شدت گریست و ماجراى کربلا را یادآور گردید.(۱۵) یک روز حضرت سیدالشهداء (ع) بر برادرش امام مجتبى(ع) وارد گردید و گریست، امام دوم علت گریه را جویا شد، امام حسین(ع) فرمود: از آنچه بر تو رواى مى‏دارند ناراحتم امام حسن(ع) فرمود: مرا سمّى دهند و کشته شوم ولى هیچ روزى مانند روز تو نمى ‏باشد و سپس وقایع کربلا را بازگو نمود و این که آسمان و زمین بر برادرش مى‏گریند و در روایتى آن دو امام یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند.(۱۶) امام سجاد(ع) پس از بازگشت از شام در سخنرانى جانسوزى در مدینه، اهل این شهر را نسبت به فاجعه کربلا آگاه نمود و با بیاناتى جانسوز احساسات آن‏ها را تحریک و سوگوارشان ساخت آن حضرت پس از حمد و سپاس الهى متذکر گردیدند: امام حسین(ع)، سید جوانان بهشت، کشته شد، زنان و فرزندانش اسیر شدند، سر مطهر امام بر سر نیزه قرار گرفت و در شهرها گردانیده شد، اى مردم کدام یک پس از قتل امام حسین(ع) شادى مى‏کند؟ کدام دل به یاد او افسرده نمى‏گردد و سیل اشکش را باز مى‏دارد دریاها، زمین، آسمان، درختان و ماهیان دریا بر حسین گریستند، کدام دل در مصائب او شکافته نمى‏شود یا بر او نمى‏نالد، کدام گوش از شنیدن چنین خبر وحشتناکى ناشنوا نمى‏گردد.(۱۷) امام سجاد(ع) با تاکتیک ویژه و با مبارزه‏اى استراتژیک تا بیست سال بعد از حادثه عاشورا، هر وقت بر سر سفره افطار مى‏نشست یا غذا و ابى را مشاهده مى‏نمود همراه با گریه و زارى مى‏فرمود: قتل ابن رسول اللّه جائعاً و قتل ابن رسول اللّه عطشاناً… فرزند فرستاده خدا را با حالت گرسنه و لب‏هاى تشنه به شهادت رسانیدند و چون عدّه‏اى بر گریه فراوان امام معترض بودند در جوابشان مى‏فرمود: یعقوب با آن که مى‏دانست یوسفش زنده است در فراقش آنقدر گریست که نابینا شد با این وجود که یوسف یکى از دوازده فرزندش بود، ولى من چرا نگریم که دیدم پدرم، برادرانم، عموهایم و خویشاوندانم را در یک نیم روز با بدنهاى چاک چاک و بى سر بروى زمین افتاده‏اند، هفده نفر از فرزندان خاندانم را در آن لحظه غرق در خون دیدم.(۱۸) امام سجاد(ع) مى‏ فرمود: هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا(س) را به یاد آورم گریه‏ام مى‏گیرد.(۱۹) آن امام همام چهل سال بر پدر بزرگوارش ندبه و گریه نمود در حالى که روزها روزه و شب‏ها به دعا و مناجات مشغول بود.(۲۰)

پس از پایان خطبه تاریخى و افشاگرانه امام سجاد(ع) در مسجد دمشق، شخصى به نام منهال برخاست و خطاب به ایشان عرض نمود اى فرزند رسول خدا(ص) چگونه صبح کردى؟ حضرت در جوابش فرمود: چگونه مى‏باشد حال کسى که پدرش کشته شده، یارانش اندکند، اهل و عیالش اسیرند و بدون حامى و سرپرستند. پس مرا جز به حالت اسیرى گرفتار در چنگال دشمن که سرپرست خود را از دست داده، مشاهده نمى‏کنى همانا من و اهل بیتم لباس سوگوارى بر تن نموده‏ایم و جامه نو بر ما روا نمى‏باشد.(۲۱)

امام باقر (ع) در سالگرد عاشورا براى امام حسین(ع) مجلس عزا برپا مى‏نمود و بر مصائب آن حضرت مى‏گریست. در یکى از این مجالس سوگوارى که امام پنجم حضور داشت، کمیت اسدى مرثیه‏اى خواند وقتى به این جمله رسید که «و قتیل بالطف…» امام بسیار گریست و فرمود: اگر توانایى مالى داشتم در پاداش این سروده‏ات اى کمیت به تو مى ‏بخشیدیم اما عطاى تو همان دعایى است که رسول اللّه درباره حسان بن ثابت فرمودند که همواره به دلیل دفاع و حمایت از ما خاندان مورد تأیید روح القدس خواهى بود.(۲۲) در روایتى امام باقر(ع) به پیروان خویش این گونه توصیه مى‏نمایند: بر حسین (ع) بگریید و بر اهل خانه دستور داده شود که بر حسین (ع) بگریند و در خانه مراسم عزادارى و ناله سردادن در غم آن امام باشد و اهل خانه و شیعیان به یکدیگر تعزیت و تسلیت گویند.(۲۳)

امام صادق(ع) و ماتم‏دارى‏

امام صادق(ع) به عبداللّه بن حمّاد فرمود: به من خبر رسیده که جماعتى از حوالى کوفه و نقاط دیگر اعم از زن و مرد در نیمه شعبان به زیارت امام حسین(ع) در کربلا مى ‏آیند و ندبه ‏ها و مرثیه ‏ها و وسوگوارى‏ها دارند، وى گفت: آرى چنین است. خود شاهد برخى از این سوگوارى‏ها بوده‏ام، حضرت پاسخ داد سپاس خداوندى را که در میان مردم کسانى را قرار داد تا به سوى ما آیند و ما را بستایند و براى ما مرثیه بسرایند.(۲۴) امام صادق(ع) در روایتى مى‏فرمایند: مصیبت عاشورا از دیگر مصائب که بر اهل بیت وارد گردید سخت‏تر بود، راوى علت را مى‏پرسد امام جواب مى‏دهد زیرا حسین بن على عصاره و یادگار اصحاب کسا بود و با رفتنش تمامى اصحاب کسا از بین رفتند.(۲۵) گریه امام صادق(ع) در حدى بود که هرگاه اولاد امام حسین(ع) را مى‏دید، گریه مى‏کرد.(۲۶)
داود رقى مى‏گوید: خدمت حضرت امام صادق(ع) بودم، امام آب خواستند و هنگامى که میل فرمودند، دیدم چشمان مبارکش از اشک پر شد و گریستند و سپس فرمودند: اى داود خدا، قاتل حسین بن على را لعنت کند.(۲۷) در یکى از مجالس سوگوارى که امام بر پا نموده بود، حضرت پس از استماع مرثیه‏ اى گریه شدیدى کردند، سپس بانوان منزل که در پس پرده‏ اى بودند، ناله سردادند، ناگاه کنیزى از پس پرده بیرون آمد و کودکى در دامان امام صادق(ع) قرار داد، اشک حضرت فزونى گرفت و گریه ایشان شدت یافت و فریاد بانوان بیشتر گردید.(۲۸) عبداللّه فرزند سنان مى ‏گوید: سالى در روز عاشورا خدمت آقایم، امام صادق(ع) شرفیاب گردیدم، آن حضرت را با سیمایى محزون مشاهده کردم در حالى که اشک‏هاى دیدگان امام همچون مروارید بر گونه‏هاى مبارکش غلطان بود، عرض کردم چرا گریه مى‏نمائید، فرمود: مگر از ماجراى عاشورا غفلت دارى؟ آیا نمى ‏دانى در چنین روزى چه مصائبى بر امام حسین(ع) وارد شده است؟! عرض کردم درباره روزه این روز چه مى‏فرمائید؟ فرمود از خوردن و آشامیدن دورى نما بدون نیت روزه دارى، بعد از اقامه نماز عصر با مقدارى آب افطار کن، زیرا در این لحظه بود که دشمنان آب را باز کردند و از کشتن دست کشیدند.(۲۹)

سیف بن عمیره که در زمره راویان زیارت عاشورا به نقل از امام باقر (ع) مى‏ باشد، در عصر امام صادق(ع) در قصیده‏ اى شیعیان را به سوگوارى تشویق مى ‏نماید:

اى شیعه باایمان که به یمن دوستى با امام حسین(ع) فرداى قیامت امید رهایى و فلاح دارى با سوز و گداز بر حسین گریه کن و اگر سرچشمه اشک تو خشک گردید قلب را با شعله‏ هاى اندوه، ذوب نما و گوهر اشک را از دیدگان جارى ساز و گریه را افزایش بده. اگرچه در کربلا حضور نداشتى تا به یارى فرزند فاطمه زهرا(س) شتاب نمایى، ولى مى‏توانى آب چشمان را با خون دل بیامیزى و با ماتم سرایى حقیقت را درباره‏اش بیان کنى. در روز عاشورا لباس‏هاى حزن و ماتم بر تن نما، جامه‏ هایى با رنگ تیره یا سبز.(۳۰)

فضیلت گریستن در بیان امام رضا(ع)

در ایام امامت حضرت على بن موسى الرضا(ع) به اقتضاى شرایط سیاسى، اجتماعى، فضاى مساعدترى براى ترویج فرهنگ عاشورا پدید مى‏آید و گریستن براى اباعبداللّه به عنوان هماهنگى با حماسه حسینى و موافقت با حرکت سیاسى او تلقى گردید، اشک‏ها مورد قدر دانى از سوى امام رضا(ع) قرار گرفت و به نوعى سوگوارى حمایت از جبهه حق و تقویت اصل امام به حساب مى‏آمد.
در بیان مفصّلى حضرت امام رضا(ع) درباره فضیلت و ارزش و آثار گریستن بر امام حسین خطاب به ریان بن شبیب نکاتى را فرموده و این احیاگرى و یادآورى در خصوص حادثه کربلا مورد تأکید قرار گرفته است:

اى فرزند شبیب اگر مى‏خواهى بر چیزى گریه نمایى،بر حسین(ع) گریه کن که او را همچون گوسفند سر بریدند همراه هیجده نفر از دودمانش که همه در عصر خویش (نسبت به همگنان خود) بى نظیر بودند، آسمان‏ها و زمین در شهادت او گریه کردند.(۳۱) آن حضرت در روایتى طولانى مى‏فرمایند: در این ماه (محرم) دشمنان خون ما را به ناحق ریختند و هتک حرمت ما نمودند و فرزندان و بانوان ما به اسارت گرفتند و خیمه‏ها را به آتش کشیده و به غارت اموال و امکانات پرداختند. عاشورا، روز حسین، پلک‏هاى ما را مجروح و اشک هایمان را جارى ساخت و ما از سرزمین کربلا گرفتارى و رنج به میراث بردیم. پس باید بر کسى همچون حسین(ع) گریه کنندگان، زارى نمایند که اشک ریختن بر او، گناهان بزرگ را فرو مى‏ریزد.(۳۲)

حضرت رضا(ع) تأکید نموده‏اند: «من ذکر مصابنا، تبکى و ابکى لم تبک عینه یوم تبکى العیون؛(۳۳) هر کس مصائب ما را یادآورى نماید پس بگرید و بگریاند، در آن روزى که دیدگاه‏ها گریان است، گریان نشود».

دعبل خزاعى شاعر برجسته اهل بیت، گفته است در ایام محرم به دیدار مولایم حضرت على بن موسى الرضا(ع) رفتم، امام محزون نشسته بود و یارانش در پیرامون آن حضرت دیده مى‏شدند، وقتى امام مرا مشاهده نمود به سویم آمد و فرمود: آفرین بر تو اى دعبل، آفرین بر حامیان ما، آن که با دست و زبانش ما را یارى مى‏نماید سپس امام مرا در کنار خویش جاى داد و فرمود: اى دعبل دوست دارم براى من شعرى بسرایى، زیرا این روزها، ایام غم و ماتم ما اهل بیت(ع) و زمان شادى دشمنان ما بخصوص امویان است. اى دعبل کسى که بر مصائب ما چشمانى نمناک داشته باشد و بر آنچه از دشمنانمان بر ما رسیده است بگرید، خداوند او را با ما و در زمره ما محشور مى‏گرداند.(۳۴) در برخى منابع روایى دیگر آمده است وقتى دعبل آمد، حضرت رضا(ع) بین حاضرین و خانواده خود پرده‏اى زدند تا بر مصائب امام حسین (ع) سوگوار باشند. سپس به دعبل فرمودند: براى امام حسین (ع) مرثیه بخوان که تا زنده‏اى تو یاور و مدّاح مایى، تا توان دارى از نصرت ما مضایقه نکن دعبل در حالى که گریان بود، اشعارى سوزناک سرود، در این حال صداى گریه امام رضا(ع) و اهل بیت حضرت بلند گردید.(۳۵) شخصى از شیعیان که از زیارت امام حسین(ع) در کربلا، بازگشته بود، خدمت امام هشتم رسید و مقدارى از تربت جدش حسین بن على(ع) را به آن حضرت داد. وقتى امام آن تربت مقدّس را مشاهده فرمود، متأثر گردید و بسیار گریست.(۳۶)

این توصیه‏ ها اقتضاء مى‏ نماید که در ایام عزادارى اهل بیت (ع) مخصوصاً امام حسین(ع) آدمى حزن و تأثّر خویش را به اشکال گوناگون به زبان، گفتار و کردار و خوردن و لباس پوشیدن نشان دهد، اظهار اندوه به گفتار و کردار با گریستن، نوحه گرى، لعن و نفرین فرستادن بر دشمنان خاندان عصمت، بر سر و سینه زدن و نفرت از اهل ستم عملى مى‏شود، در مورد خوراک هم آدمى باید بکوشد در روز عاشورا حداقل تا حوالى عصر یعنى زمانى که امام به شهادت رسید و محاصره اهل بیت او خاتمه یافت از خوردن و آشامیدن اجتناب کند. از نظر پوشاک و لباس، براى اظهار همدردى باید مطابق عرف و سنت متداول جامه‏اى بر تن کرد که از نظر رنگ و نحوه پوشیدن مناسب عزادارى باشد که پوشیدن لباس سیاه و پوشاک خشن توصیه مى‏گردد.

حضرت مهدى(عج) هم گریان است‏

حضرت مهدى(عج) در زمان غیبت، ایام ظهور و عصر رجعت بر جدّ بزرگوارش حضرت سید الشهدا(ع) سوگوار است. آن داد گستر جهان مى‏فرماید: یا جداه، اگر روزگار موجب شد که از یارى و نصرت تو، دورمانم و در کربلا حضور نداشتم تا با دشمنان تو نبرد نمایم و با بدخواهان و اهل عداوت پیکار کنم امّا اکنون هر صبح و شام بر (ناگوارى‏هاى) شما اشک مى‏ریزم و حتى به جاى گریه از دیدگان خون مى‏بارم و آه حسرت از دل پر درد بر این فاجعه مى‏کشم.(۳۷) در زیارت ناحیه مقدّسه هم آمده است: مجلس ماتم برایتان در اعلى علیین برگزار گردید و حوریان بهشتى در عزایتان بر سرو صورت زدند و اهل آسمان گریستند.(۳۸)

سوگوارى بازماندگان عاشورا در کربلا

بر حسب برخى منابع تاریخى وقتى حضرت زینب کبرى(س) بر بالین برادرش در صحراى نینوا آمد، جملاتى بر زبان جارى ساخت که حالت مرثیه داشت که دوست و دشمن با شنیدن آنها گریست و در واقع در همان صحراى کربلا نوعى ماتم سرایى صورت گرفت که زینب کبرى(س) آن را ترتیب داد.(۳۹)

زینب کبرى(س) در کربلا این گونه نوحه گرى نمود: این حسین است که در زمین کربلا در خون غوطه ور است و سرش با زجر از پشت بریده شده و عمامه و لباسش به غارت رفته است، سکینه(س) دختر امام حسین(ع) نیز دردمندانه خطاب به رسول اکرم(ص) گفت: اى پیامبر این حسین توست که روح از تنش بیرون شده و قلبش از حرکت ایستاده است. اى پیامبر این حسین توست که پیکرش در زمین کربلا به خون آغشته و برهنه روى خاک و سرش بر نیزه بالا رفته است. پس از حرکت کاروان اسیران نوحه‏ گران دیگرى از راه رسیدند، قبیله بنى اسد بر سر زنان به قتلگاه آمدند و بدن مطهر شهیدان را به خاک سپردند، کوفیان و سایر دشمنان قیام عاشورا هم با وجود چنان شقاوت‏ها و سنگدل ى‏ها وقتى از کشتن و غارت سیراب شدند با اندکى تأمل و دیدن سرهاى شهداء که طلایه دار کاروان نورانى اسرا بود گریستند. رباب همسر سیدالشهداء و مادر سکینه و على اصغر بعد از شهادت امام حسین(ع) دائماً ناله و گریه مى‏کرد و پس از آن به مدینه بازگشت و از شدت حزن و اندوه در گذشت.(۴۰)

گوهر افشانى و افشاگرى در کوفه‏

وقتى اهل بیت با حالت اسارت و شرایط ناگوار به کوفه انتقال داده شدند، ابن زیاد گفت: خداوند از حسین و نافرمایان خاندان او (با این وضع) دل مراشفا داد، در این حال زینب (س) گریست و فرمود: به جان خودم قسم که بزرگ فامیل مراکشتى و شاخه ‏هاى مرا بریدى و ریشه هایم را برکندى(۴۱) مرثیه‏اى که زینب با مشاهده سر برادر در کوفه سرود و در آن فاجعه کربلا را به خسوف ماه و نیز غروب آن تشبیه کرد، بسیار سوزناک بوده و شهرت فراوانى دارد.(۴۲) رباب همسر امام در مجلس ابن زیاد لعین از دیدن سر مقدّس حسین بن على(ع) چنان بى‏ تاب شد که از جا برخاست و سر مطهر را از طشت برداشت و ناله جانگدازى برکشید و اهل مجلس را متأثر نمود.(۴۳)

موقعى که زینب کبرى(س) فاطمه دختر امام حسین(ع)، ام کلثوم خواهر امام و امام چهارم در کوفه و در مجلس ابن زیاد سخنرانى کردند، بعد از هر خطبه مردم گریه و زارى مى‏کردند، زن‏ها موها را پریشان کرده بر صورت‏ها لطمه مى‏زدند و همه مى‏گریستند بطورى که در آن روز کسى دیده نشد که گریان نباشد. بعد از این قضایا، ناله و صداى گریه اهل کوفه اعم از مرد و زن براى حادثه کربلا و وضع اسیران ادامه داشته و از شدّت تأثر دچار وحشت و هراس بودند، نقل کرده‏اند وقتى فاطمه دختر امام براى کوفیان خطبه‏اى ایراد نمود، اواخر سخنرانى این بانو کوفیان به شدت گریستند و گفتند: تو را بس است اى دختر پاکان، قلب ما را آتش‏زدى و گلوهاى ما را خشک نمودى، اندرون ما را شعله ور ساختى، آن گاه فاطمه سکوت اختیار کرد.

هنگامى که‏ام کلثوم از پشت پرده در حالى که به شدت مى‏ گریست خطبه خواند مردم چنان ضجّه زدند و خاک بر سر ریختند و مجلس ابن زیاد را به یک برنامه عزادارى تبدیل کردند .
برخى نقل کرده‏اند آن روز حیرت مردم را فرا گرفته بود در حالى که دست‏ها را بر دهان‏هاى خویش نهاده بودند مى‏گریستند، مردم کوفه ضمن ناله و نوحه از روى رأفت و رحمت به کودکان اسیر خرما مى‏دادند که در این حال زینب (س) فرمود صدقه بر ما اهل بیت حرام است، با شنیدن سخنان این بانو بر اسیران بیش از گذشته گریستند. زینب کبرى(س) با دیدن این منظره نتواست صبر کند ومشاهده نماید کسانى که در این جنایت نقش داشته‏اند حال سوگوار باشند و به زنان بزرگ منش از دختران پیامبر مرثیه کنند در حالى که جز کوفیان کسى این اهانت را مرتکب نشده است از این جهت فریاد برآورد اى اهل کوفه آیا بر ما مى‏گریید، پس چه کسى جز شما افرادى از خاندان ما را کشت.(۴۴)

عبداللّه فرزند عفیف ازدى با قصیده پرشور و طولانى که در رثاى امام حسین(ع) در حضور ابن زیاد سرود، مجلس وى را تحت تأثیر قرار داد و به همین دلیل به شهادت رسید، او در بیتى از اشعار حزن‏ انگیز گفت: خورشید درخشان دچار کسوف و تیرگى گردید زیرا چنین مصائبى در کربلا پیش آمد و تمامى آفاق آشکارا از این بابت گریان گشتند.(۴۵)

سیل اشک در بارگاه یزید

اهل بیت امام حسین(ع) در حالى به شام منتقل شدند که بر فراز شتران در غل و زنجیر کشیده شده و آفتاب داغ سیماى آنان را دچار سوختگى ساخته بود، دست‏ها بر گردن‏ها بسته و در بازارها گردانیده مى‏شدند.(۴۶) چون آنان را به داخل بارگاه یزید بردند زینب کبرى(س) با مشاهده سر بریده برادر بسیار نالید و با گریه‏اى جانسوز صدا زد: اى حسین، اى حبیب رسول خدا، اى فرزند مکّه و منى، اى فرزند سرور زنان جهان فاطمه(س)، اى پسر دختر مصطفى. هر کس در آن مجلس بود با شنیدن این جملات سوزناک گریست.(۴۷) فردى از شامیان نقل کرده است به هنگامى که یزید لعین بر لبان و دندان‏هاى امام حسین(ع) چوب مى‏زد، زنى را مشاهده کردم که با دست‏هاى بسته و چشم‏تر با سوز دل ناله و ندبه مى‏کرد و با خود نجوا مى‏نمود کاش خواهرت نبود و تو را بدین وضع نمى‏دید.(۴۸) روضه‏ هاى زینب کبرى(س) اهل مجلس را به گریه واداشت و یزید سکوت اختیار نموده بود، بعد زنى از بنى هاشم که در خانه این ستمگر زندگى مى‏کرد براى امام حسین(ع) عزادارى مى‏نمود و فریاد مى‏زد اى آقاى ما، اى فرزند محمد، اى پناه بانوان و یتیمان… هر کس صداى او را شنید گریست، بعد ازآن سه روز عزادارى برپا شد. این نخستین مجلس عزادارى عمومى بود که در شام براى امام حسین(ع) و خاندان و اصحابش برپا گشت، اسیران تا زمانى که در شام بودند آشکارا یا نهانى سوگوارى مى‏کردند. وقتى اسیران را از مجلس بیرون برده و به خانه یزید انتقال دادند، زنان داخل منزل تا چندین روز بر حسین بن على (ع) نوحه سرایى مى‏کردند. نقل کرده‏اند چون یزید خواست با استناد به آیه‏اى از قرآن بگوید هر مصیبتى که به خاندان امام حسین(ع) مى‏رسد به سبب اعمال خودشان است، ناگهان با ناله زنان و صداى دردناک و مؤثرى مواجه گردید آنها فقط زنان بنى هاشم نبودند بلکه بانوان شامى هم اشک خود را تقدیم اسیران مى‏نمودند یزید ناچار خاموش گردید.(۴۹)

استقبال اهل مدینه از عزیزان عزادار

ناله‏ ها و ماتم دارى‏هاى بازماندگان حادثه نینوا در بازگشت به مدینه و دیدن جاى خالى امام حسین(ع) و جوانان بنى هاشم شدّت یافت، راویان نقل کرده‏اند وقتى اهل بیت عازم مدینه بودند، در حوالى این شهر مدتى کوتاه اقامت نمودند، ساکنین شهر پیامبر با التهاب خاصى به استقبال آن عزیزان عزادار آمدند امام سجاد(ع) در میان افراد مدینه بشیر بن جذلم را مشاهده نمود که او را خطاب قرار داد و فرمود: اى بشیر پدرت شاعر بود آیا تو هم از این توانایى بهره‏اى دارى؟ او پاسخ داد: آرى خود نیز شاعرم حضرت فرمودند در حالى که ابیاتى را بر زبان مى‏آورى جلوتر از ما عازم مدینه شو و خبر ورود اهل بیت و مصیبت جانگداز کربلا را براى مردم شهر جدم نبى اکرم(ص) اعلان کن، بشیر اجابت کرد و اشعارى سرود و با گریه و حالت نوحه اشعارى براى مردم خواند که دو بیت آن چنین است:

یا اهل یثرب لامقام لکم بها
قتل الحسین فادمعى مدراراً
الجسم منه بکربلا مضرّج‏
والرأس منه على القناه یدار(۵۰)

یعنى: این مردم مدینه دیگر در این شهر نمانید که حسین به شهادت رسید و به این سبب سیلاب اشک از دیدگانم روان است. بدن پاکش در کربلا به خون و خاک تپیده و سر مقدّسش را بر سر نیزه‏ها در شهرها مى‏گردانند. سپس افزود: این على فرزند حسین است که با عمه‏ ها و خواهرانش حوالى مدینه آمده‏اند و در آنجا سکنى گزیده‏اند بشیر گفت: هیچ زن پرده نشین و با حجابى در مدینه نماند مگر آنکه از پشت پرده موها را پریشان و صورت را خراشان ساخت و صداى خود را به زارى و ناله بلند نمود. جمعیت انبوهى تا بیرون مدینه آمدند و اطراف خیمه امام سجاد(ع) صداى گریه و شیون آنان بلند بود، فردى کرسى آورد و حضرت بر آن نشست و بسیار گریست و مردم نیز به ماتم سرایى پرداختند، آن مجلس یکپارچه ناله و شیون شد که با اشاره دست امام، حاضران ساکت شدند.(۵۱)

مدینه با اهلش به گریه و زارى آمد و بقیّه کاروان حسینى را که در همین نزدیکى وداع کرده بودند، استقبال کردند، عقیلات بنى هاشم از پشت پرده‏ها با ندبه و فریاد وا حسیناه بیرون آمدند. در مدینه خانه‏اى نماند مگر این که ماتم سرا شد تا آن که از بس اشک ریختند، گریه آنان خشک شد و از بس نوحه سرایى کردند گلویشان رطوبت نداشت. رباب دختر امرءالقیس و همسر امام حسین(ع) در مدینه مجالس عزا برپا کرد، زنان مدینه با او مى‏گریستند، آنقدر گریست تا اینکه اشکش خشک گردید امّ لقمان زینب دختر عقیل بن ابى طالب وقتى خبر شهادت عاشورائیان را شنید با حال حسرت بیرون آمد و خواهرانش ام هانى، اسماء و رمله همراهش بودند و به کشته ‏هایشان در کربلا مى‏گریستند که زینب دختر عقیل بن ابى طالب اشعارى را به عنوان مرثیه زمزمه کرد که ترجمه‏اش چنین است: چه جواب مى‏گوئید وقتى که رسول اکرم(ص) به شما بگوید که آخرین امت‏هائید ولى با اهل بیت و اولادم چه کردید، آیا با شما میثاق نداشتم، به عهد خویش وفا نکردید و ذریّه و پسرعموهایم را مورد فشار قرار دادید، برخى را اسیر و بعضى را آغشته به خون ساختید، من که به شما نصیحت کردم جزایم این نبود که به خویشانم بدى روا دارید.

ام البنین فاطمه دختر حزام کلّابیه همسر حضرت على(ع) و مادر عباس بن على، عبداللّه، جعفر و عثمان، بعد از کشته شدن فرزندانش هر روز به بقیع مى‏رفت و عبیداللّه بن عباس را نیز با خود مى‏برد و براى چهار فرزندش با ناله دردناک و دلسوز ندبه مى‏کرد به نحوى که مردم اجتماع مى‏نمودند و گریه و زاریش را گوش مى‏دادند و متأثر مى‏شدند حتى مروان بن حکم که کینه سختى با بنى هاشم داشت با مردم مى‏آمد.

ابن عباس روایت کرده است در منزل خوابیده بودم که صداى ناله بلندى از خانه امّ سلمه همسر پیامبر در مکّه شنیدم بیرون آمدم، مشاهده کردم اهل مدینه به آنجا مى‏روند، گفتم اى امّ المؤمنین چه شده که ناله مى‏کنى، جوابم را نداد و به طرف زنان هاشمى رفت و گفت اى دختران عبدالمطلب به من یارى نمائید و با من گریه و زارى کنید، قسم به خداوند آقاى شما و سرور جوانان بهشت کشته شده، سبط رسول اکرم و ریحانه پیامبر شهید شده است، گفتم این ماجرا را چگونه متوجّه شدى، گفت در همین لحظه رسول اکرم(ص) را در عالم رؤیا نگران و ناراحت دیدم، علّت را جویا شدم، فرمود: امروز فرزندم حسین و تعدادى از خاندانش کشته شدند، از خواب برخاستم، وارد خانه شدم، تربتى را که جبرئیل از کربلا آورد، و به پیامبر گفته بود وقتى مبدّل به خون شد امام حسین(ع) کشته مى‏شود، در شیشه‏اى به توصیه پیامبر داشتم، آن را نگریستم دیدم مثل خون قربانى شده و در حال جوشش است، ابن عباس اضافه مى‏کند: امّ سلمه مقدارى از آن خون را برداشت و صورتش را با آن آغشته کرد و آن روز را ماتم گرفت و نوحه سرایى بر حسین کرده بعد قاصد خبر قتل امام حسین(ع) را آورد.

اهل بیت پیامبر صبح و شام با حزن و اندوه عمیق و غم بسیار آن مصیبت را تجدید مى‏کردند و شخصیت‏هاى برجسته و دوستداران خاندان عترت به خدمت بازماندگان عاشورا مى‏رسیدند و تعزیت و تسلیت مى‏گفتند و همدردى مى‏کردند، بعضى از آنان از شدت اندوه با رساترین کلامى که ناله آور بود و با عمیق‏ترین حالات که از همدردى و دلسوزى حکایت مى‏کرد، مرثیه سرایى مى‏کردند.
زمانى که امام حسین(ع) به شهادت رسید زنان بنى‏ هاشم در مدینه لباس‏هاى سیاه و جامه‏ هاى خشن پوشیده و از شدت گرما و سرما شکایت نمى‏کردند و امام زین العابدین به دلیل اشتغال آنان به سوگوارى و مراسم عزادارى، برایشان غذا تدارک مى‏دید.(۵۲)

پى‏ نوشت‏:

۱. امالى صدوق، ج ۱، ص ۲۱۹، کنزالعمال، حسام الدین هندى، ج‏۴، ص ۲۴۰؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۶۶، فصول المهمه ابن صباغ مالکى، ص ۱۷.
۲. مستدرک الوسایل، محدث نورى، ج ۱۰، ص ۳۱۸.
۳. لؤلؤ و مرجان، محدث نورى، تحقیق و ویرایش حسین استاد ولى، ص ۳۸ – ۳۷.
۴. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۸۸.
۵. سوره حج، آیه ۳۲.
۶. بقره، آیه ۱۵۸ و حج، آیه ۳۶.
۷. خصال، صدوق، ج ۲، ۶۲۵؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۸۷؛ امالى شیخ طوسى، ص ۳۰۵، بشاره المصطفى لشیعه المرتضى، عمادالدین طبرى، حدیث ۳۸۹.
۸. بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۲۲.
۹. عیون الاخبار الرضا، صدوق، ج ۱، ص ۲۹۹، بحار، ج ۴۴، ص ۲۸۶.
۱۰. سوره شورا، آیه ۲۳.
۱۱.ینابیع الموده، قندوزى حنفى، باب شصتم.
۱۲. کنزالعمال، حسام الدین هندى، ج ۵، ص ۱۱۲.
۱۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۴۳، تا ۲۴۵.
۱۴. اقناع اللائم، سید محسن امین، ص ۶۵.
۱۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۶۶.
۱۶. همان، ص ۲۱۸، الخصائص الحسینیه، ص ۱۹۱.
۱۷. بلاغه الامام، ص ۱۱۲، لهوف سید بن طاووس، ص ۱۲۱، بحار، ج‏۴۶، ص ۱۰۸.
۱۸. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۵، حالات امام زین العابدین .
۱۹. خصال، ج ۱، ص ۱۳۱؛ ج ۲، ص ۱۰۱.
۲۰. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۹.
۲۱. ناسخ التواریخ (زندگانى امام سجاد(ع))، لسان الملک سپهر، ج ۱، ص ۲۹۳ و نیز بحار، ج ۴۵، ص ۱۴۳.
۲۲. مصباح المتهجد، ص ۷۱۳؛ کامل الزیارات، ص ۱۷۴.
۲۳. وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۹۸.
۲۴. همان، ص ۴۶۸.
۲۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۶۹.
۲۶. همان، ج ۴۵، ص ۲۰۸.
۲۷. همان، ج ۴۴، ص ۳۰۳.
۲۸. معالى السبطین، ج ۱، ص ۲۶۰.
۲۹. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶۳.
۳۰. المنتخب، مرحوم طریحى، ج دوم، ص ۴۳۵؛ ادب الطف، سید جواد شبر، ج ۱، ص ۱۹۵، اعیان الشیعه، سید محسن امین جبل عاملى، ج‏۷، ص ۳۲۶.
۳۱. وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۹۳؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۵۷.
۳۲. همان، ص ۲۸۳.
۳۳. کامل الزیارات، باب ۳۳، ص ۱۰۵؛ ثواب الاعمال، ص ۱۰۹؛ امالى صدوق، مجلس ۱۲۹، ص ۱۲۵.
۳۴. اهل البیت فى الکتاب و السّنه، محمدى رى شهرى، القسم الثامن (حقوق اهل البیت)، ص ۳۹۲ – ۳۹۰.
۳۵. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۵۷.
۳۶. همان، ج ۱۰۱، ص ۱۳۱.
۳۷. همان، ص ۳۲۰.
۳۸. همان،ج ۱۰۳، ص ۳۲۳.
۳۹. اللهوف فى قتلى الطفوف، سید بن طاووس، ص ۵۶.
۴۰. الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۴، ص ۸۸.
۴۱. الارشاد، شیخ مفید، ج‏۲، ص‏۱۱۹.
۴۲. نفس المهموم، ص ۲۹۲.
۴۳. وقایع الایام، مرحوم خیابانى، ص ۲۶۳.
۴۴. مجالس السّنیه، ص ۱۲۴ – ۱۲۳؛ نهضه الحسین، ص ۱۳۸ – ۱۳۷؛ موسوعه آل النبى، دکتر عایشه بنت الشاطى، ص ۷۳۴.
۴۵. مقتل الحسین، ابى مخنف، ص ۱۷۴.
۴۶. بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۳۲۲.
۴۷. معالى السبطین، ج ۲، ص ۱۵۴.
۴۸. انوار الشهاده، ص ۲۶.
۴۹. اقناع اللائم، ص ۱۵۳، مجالس السّنیه، ص ۱۳۳ و ۱۳۴ و ۱۴۰؛ موسوعه آل النبى، ص ۷۴۶.
۵۰. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۷.
۵۱. اقناع اللائم، ص ۱۶۲؛ نهضه الحسین، ص ۱۴۷؛ تاریخ طبرى، حادثه سال ۶۱ ، ص ۱۰۹؛ تاریخ ابن اثیر، ج‏۴، ص ۴۵ و موسوعه آل النبى، ص ۷۴۸.
۵۲. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۸۸؛ وسایل الشیعه، ج ۲، ص ۸۹۰، محاسن برقى، حدیث ۱۹۵، ص ۴۱۹.

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ( ۲۷۹-۲۸۰ ) ، از طر یق شبکه اطلاع رسانى شارح

غلامرضا گلى زواره‏

عشق صوفیانه و تفاوت آن با محبت

اشاره:

تصوف در ابتدای شکل گیری به عنوان جریانی زهد محور عرض اندام کرد و بعد از ظهور «رابعه عدویه» تغییر رنگ داده و به مکتبی شوق محور تبدیل شد. با آغاز نهضت ترجمه، جامعه اسلامی به خصوص فلاسفه و صوفیان با افکار و آراء گوناگون یونانیان آشنا شده و در این میان به علّت قرابت و مشابهت زیاد افکار تصوف اسلامی با نوافلاطونیان، صوفیه با اقتباس از آموزه های آنها توانستند جهان بینی عرفان عاشقانه خود را نظام مند و مبنا دار کنند. محبت  پدیده است است که در آموزه های قرآن و احادیث جایگاه خاصی دارد. در این نوشته تفاوت بین این دو مقوله مورد بحث قرار گرفته است.

محبت از ماده حبّ گرفته شده است که در لغت به معنای میل و رغبت به شناختن چیزی است[۱] و در اصطلاح به معنای دوست داشتن در برابر تنفر و بغض می باشد.

اما برای عشق تعاریفی شده است که همه آنها به یک معنی برمی‌گردد. گفته‌اند عشق افراط در محبت و دوستی را می‌گویند.[۲] و یا عشق عبارت است از تجاوز حدّ در محبت[۳] و یا میل مفرط به هر چیزی را عشق به آن چیز گویند.[۴]

فلاسفه و عرفا عشق را بر سه نوع تقسیم کرده‌اند:

۱. عشق حقیقی: و آن عبارت است از ابتهاج تام در هنگام تصور حضور ذات معشوق[۵]

۲. عشق مجازی: عشق مجازی برخلاف عشق حقیقی، عشق به غیر ذات خداوند را می‌گوید و این عشق را بر دو نوع تقسیم کرده‌اند:

الف) عشق عفیف یا عشق نفسانی که زیبایی مطلق و شمائل و کمالات معشوق منشأ آن می‌باشد، و به آن عشق ربانی نیز گفته شده است.

ب) عشق حیوانی یا عشق شهوانی و وضیع و آن عشقی است که منشأ آن شهوت و طلب لذت حیوانی است و عاشق فریفته صورت معشوق و خلقت و رنگ و اعضاء بدنی او می‌گردد.

این عشق توأم با فجور و زوال عقل و استیلاء نفس امّاره می‌باشد. اما عشق عفیف چونکه موجب نرمی و رقت نفس و در نتیجه موجب انقطاع نه مشغولیت دنیوی و باعث اعراض از غیر معشوق می‌شود، عارف را در مسئله ریاضت و لطیف نمودن باطن کمک می‌کند.[۶]

  مسئله عشق بالخصوص عشق حقیقی از مسائل فلسفی و خصوصاً در فلسفه افلاطونی و اشراق ریشه مستحکم دارد. و در کلام معصومین (علیهم‌السلام) ا زاصطلاحات فلسفه و تصوف که معنی روشنی ندارند استفاده نشده است. پس عشق و سایر مفاهیم فلسفی مانند اصطلاحات عرفانی در روایات و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) محلّی برای خودش باز نکرده است.

 در قرآن کریم محبت و حب نسبت به خداوند و بندگانش زیاد به کار رفته است اما از کلمه عشق حتی یک بار هم استفاده نشده است.

 تفاوت اساسی عشق با محبت چنانچه که در تعریف عشق ذکر شد از این نکته روشن می گردد که قوام عشق با افراط و زیاده‌روی در محبت و خروج از حالت اعتدال است و لازمه‌ آن این است که عشق باید ملازم با زوال عقل در عاشق باشد حالا می‌خواهد عشق حقیقی باشد یا عفیف یا حیوانی و صفتی که ملازم با زوال عقل باشد نه تنها در نزد ائمه معصومین (علیهم‌السلام) بلکه در نزد عقلاء عالم ممدوح نمی‌باشد. اگر عشق امر ممدوح بود در قرآن کریم  به جای مودّت و دوستی نسبت به اقرباء رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) باید از کلمه عشق استفاده می‌شد. و عدم استعمال عشق در متون اسلامی ناشی از این است که اسلام دین اعتدال است نه افراط می‌پذیرد و نه تفریط. پس می‌توانیم بگوییم که عشق نسبت به محبت به منزله تهور نسبت به شجاعت است. محبت و شجاعت ملازم باعقل بوده و از صفات پسندیده در موضوعات خودشان به شمار می‌آیند. اما تهور و بی‌باکی چونکه موجب زوال عقل است در زمره امور قبیح قرار دارد. و لذا ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) مظهر کامل شجاعت و مظهر کامل محبت در موضوع خودش می‌باشند و لکن هرگز از طرف ائمه (علیهم‌السلام) کارهای متهورانه صادر نشده است و به هیچ یکی از معصومین (علیهم‌السلام) نسبت عشق و عاشقی داده نشده و نمی‌شود.

  فرق دیگر محبت با عشق در این است که عشق یک امر ارادی و معمولا منشاء آن زیبایی دوستی می باشد و لذا در نزد عرف و عقلاء عشق انصراف به عشق حیوانی دارد. و از طرف دیگر هر چیز زیبا نمی‌تواند موضوع عشق قرار بگیرد مثلاً عشق نسبت به یک مجسمه زیبا اصلاً معنی ندارد پس در قوام عشق علاوه بر حس زیبائی‌دوستی، وجود یک نوع رابطه زنده نیز بین عاشق و معشوق لازم است. و این رابطه درونی و غیرمرئی در اثر عواملی خاص باید بین آنها ایجاد شود. و عامل و علت ایجاد این رابطه جز امور شهوانی و امیال مفرط نفسانی چیزی دیگری نمی‌تواند باشد. و لذا هیچ کسی عاشق پدر، مادر، برادر، خواهر، پسر و دختر و امثال اینها نمی‌شود ولو در کمال زیبائی باشند با اینکه همه آنها را از صمیم قلب دوست دارند و این دوستی توأم با اختیار، عقل و عاری از هرگونه احساسات جنسی و شهوانی می‌باشد.  و لذا محمدبن زکریا رازی می گوید: «عشاق از حدّ حیوانات تجاوز می‌کنند… و از هوا و امیال شهوانی خودشان اطاعت می‌کنند و اکثر آنها سر از دیوانگی در می‌آورند و از خورد و خوراک باز می‌مانند…»[۷] پس عشق آن هم عشق جنسی و شهوانی نمی تواند مقدمه عشق به خدا باشد چه اینکه خود عشق با خدا هم معنا و مفهومی روشنی ندارد. اثبات این مدعا از مطالب زیر روشن می گردد:

  مطلب اول:

خداوند در در آیه ای که می فرماید: «من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند».[۸] هدف خلقت را عبادت خدا قرار داده است و لذا برای همین هدف پیامبران را ارسال فرموده که می فرماید: «ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که ـ خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید، خداوند گروهی را هدایت کرد و گروهی ضلالت و گمراهی دامن گیرشان شد.»[۹] پس تکوین و تشریع کاملاً در این هدف با هم اتحاد دارند از یک طرف خداوند بشر را خلق کرده است تا عبادت خدا را انجام دهد و توسط عبادت به خدا نزدیک شده و به کمال برسند و از طرف دیگر برای تحقق این غرض و هدایت بشر به سوی این کمال پیامبرانی فرستاده است.

مطلب دوم:  

از نظر تکوین عقل محبوب‌ترین مخلوق در پیش خدا است. امام باقر (علیه‌السلام) می‌فرماید: «چون خدا عقل را آف‍رید از او بازپرسی کرده، به او گفت: پیش آی، پیش آمد. گفت بازگرد، بازگشت. فرمود: به عزت و جلالم سوگند مخلوقی که از تو پیشم محبوب‌تر باشد نیافریدم و تو را تنها به کسانی که دوستشان دارم بطور کامل دادم. همانا امر و نهی کیفر و پاداشم متوجه تو است.»[۱۰]

از نظر تشریع عقل چیزی است که خداوند با آن پرستش می‌گردد. از امام صادق (علیه‌السلام) پرسیده شد عقل چیست؟ فرمود: «چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش و عبادت شود و بهشت به دست آید.»[۱۱] و حضرت آدم (علیه‌السلام) وقتی که از طرف خداوند بین، عقل، دین و حیا مخیر گردید. عقل را برگزید. و دین و حیا گفتند هر جا عقل باشد ما با او هستیم.[۱۲] در مسئله جهان بینی و شناخت، عقل حرف اول را می‌زند و در قرآن کریم آیات زیادی دلالت بر این مدعی دارند تا حدی که در حدود سیصد آیه شریفه متضمن بر دعوت مردم به سوی تفکر، تذکر و تعقل می‌باشد. در بعضی از این آیات کسانی که تعقل نمی‌کنند و به تفکر نمی‌پردازند و یا از این جهات نقص دارند شدیداً مذمت شده‌اند.

اگر به آیات شریفه و روایات و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) توجه شود به دست می‌آید که اسلام دین تعقل و تفکر است نه دین عاطفه و احساس و نه دین عشق بازی و لذت‌گرایی. علامه طباطبایی می‌فرماید: تفکری که قرآن به سوی آن هدایت می‌کند همان صراط مستقیم است و صراط مستقیم راه روشنی را می‌گوید که هیچ اختلافی در آن نباشد و با حق تناقض نداشته باشد و این تفکر اصلاً در کتاب معین نشده است مگر این که آن را حواله داده است. به آنچه که انسانها بر اساس عقول فطری‌شان می‌شناسد. و اضافه می‌کند که اسلام مبتنی بر ادراکات عقلی است و مراد از ادراکات عقلی راه صحیح فکر کردن است و آن چیزی است که به فطرت و خلقت از آن یاد می‌کنیم.[۱۳]

نتیجه این دو مطلب این شد که عبادت خداوند و به کمال رسیدن انسان بدون عقل ممکن نیست و نیز قرآن بشر را با تفکر و ادلّه عقلی به سوی حق و شناخت از هستی دعوت می‌کند و با مردم با منطق تعقل سخن می‌گوید.

مطلب سوم:

در آیات و روایات پیامبر (صلّی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) که از حیث کمال در قله جامعه بشری قرار دارند و محبّ خدا هستند و هم چنین در کلمات فقهاء و مراجع تقلید و علمای بزرگ دین که جانشینان معصومین هستند عامل تکامل انسان که هدف تکوین و تشریع را تشکیل می‌دهد فقط در عبادت خدا منحصر می‌شود. و راه و روش عبادت را خود شارع توسط پیامبر و ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) بیان فرموده است و با وجود قرآن و روایات و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) هیچ نیازی به راه‌های ابداعی بعضی از عرفا و صوفیه که عشق موجب کمال و رسیدن به خدا می پندارند، وجود ندارد.

مطلب چهارم:

در قرآن کریم و احادیث معصومین (علیهم‌السلام) حتی در یک مورد هم دیده نمی‌شود که عشق باعث تکامل انسان می‌شود و یا لااقل انسان را به سوی عبادت تحریک می‌کند و یا خود عشق عبادت شمرده می‌شود. پس عشق در این حوزه یک مفهوم غریب و بیگانه است. بلی در قرآن کریم و هم چنین در روایات کلمه حبّ، مودّت و ولایت به طور فراوان ذکر شده است. حتی در قرآن کریم آیاتی داریم که تعلق حبّ را به خداوند به طور حقیقی ثابت می‌کند. مثلاً می‌فرماید «بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد».[۱۴] و حبّ از امور مشکک است که دارای مراتب مختلف شدت و ضعف می‌باشد. علامه طباطبایی (ره) وجود صیغه افعل تفضیل در آیات و روایات و آیه‌ای «و آنهایی که ایمان دارند حبّ شان نسبت به خداوند شدیدتر است «اشد حبّاً لله»[۱۵] دلیل بر این مدعی گرفته است و می‌فرماید: حبّ دارای مراتب است چون حبّ یک رابطه وجودی است و وجود در مراتب خودش مشکک است. و خداوند اهل حب است و مخلوقات خود را دوست دارد و لزوم شعور و علوم در مورد حبّ به حسب مصداق است. و امّا حقیقت حبّ متوقف بر شعور و علم نیست پس برای مبادی طبیعی نیز حبّ وجود دارد.[۱۶]

مشکک بودن محبت دلیلی بر این نمی‌شود که عشق نیز یکی از مراتب آن است چون بین عشق و محبت اختلاف ماهیتی وجود دارد همان طوری که این اختلاف بین تنفر و محبت وجود دارد. و علت آن این است که میل وقتی که از حدّ محبت تجاوز کرد به عشق تبدیل می‌شود چنان چه که در مجمع البحرین تعریف عشق را چنین نقل کرده است: «هو تجاوز الحدّ فی المحبّه»[۱۷] همین طور اگر صفت محبت از مراتبش کاسته شود و از حدّ صفر بگذرد تبدیل به تنفر و بغض می‌شود و لذا محبت یک امر ارادی است و با کمال وجود نیروی عقلی در نفس انسان قابل تحقق است برخلاف عشق که یک امر غیرارادی است و وقتی که در نفس انسانی موجود شود نیروی عقل تضعیف و حتی زائل می‌گردد. پس همین طوری که تنفر و بغض از مراتب حبّ به شمار نمی‌آید عشق نیز از مراتب محبت خارج است. و لذا علامه طباطبایی حبّ را خالص‌ترین عامل عبادت شمرده و فرموده است[۱۸] که عبادت با یکی از سه طریق حاصل می‌شود که عبارت‌اند از خوف، رجاء و حبّ. و عبادت به انگیزه حبّ و رضای خدا خالص‌ترین عبادت است امّا عبادت با انگیزه خوف و رجاء خالی از شرک نیست و عبادت مثل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به انگیزه حبّ است که می‌فرماید: «من تو را نه به خاطر خوف از عذابت عبادت می‌کنم و نه به خاطر میل به بهشت، بلکه من تو را اهل عبادت یافته‌ام پس تو را عبادت می‌کنم.»[۱۹]

از مهمترین آثار محبت خداوند لذت بردن از نماز و سایر عبادات الهی می باشد. کسی که خداوند را دوست داشته تسلیم اوامر و نواهی اوست و هر گز در برابر او از خود مخالفت و تمرد نشان نمی دهد و انبیاء و امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) در محبت با خداوند در قله­ی کمال قرار داشتند و کوچک ترین مخالفتی با دستورات الهی نداشته اند. و به همین علت معصوم بودند.

اما صوفیه و برخی عرفا برخلاف این مطالب عشق را برتر از عقل و عامل اصلی قرب به خدا می دانند. دکتر عباس کی منش در این رابطه می‌گوید: صوفیان عشق را صفت حق تعالی و لطیفه عالی و روحانی انسانیت می‌دانند و سلامت عقل و حس را به آن می‌سنجند و نیز عشق را وسیله تهذیب اخلاق و تصفیه باطن می‌شمرند و می‌گویند عشق آرزوها و آمال آدمی را به یک آرزو تبدیل می‌کند.[۲۰]

استاد شهید مطهری می‌فرماید: در نزد عرفا و صوفیه ارزش انسان در عشق خلاصه می‌شود و به ارزشهای دیگر حتی عقل هم اعتنا نمی‌کنند بلکه گرایش افراطی ضد عقل دارند و با آن مبارزه می‌کنند.[۲۱]

ملاصدرا درباره عشق عرفا و صورت‎های زیبای جوانان احوالی را ذکر می‎کند و خود وی چنین نظر می‎دهد: التذاذ شدید به صورت زیبا و محبت مفرط به سوی کسی که در آن شمائل لطیف و تناسب اعضا و ترکیب بدنی قشنگ وجود دارد متحسن و محمود است و غایات شریف بر آن مترتب می‎گردد. در ادامه می‎گوید: وجود این عشق در انسان از فضائل و محسنات شمرده می‎شود نه از رذائل و بدی‎ها. و این عشق باعث می‎شود که معلمین پسران زیبا روی را به خاطر رغبتی که در آنها به سوی این پسران وجود دارد به طور احسن تعلیم دهند. و گفته است که این عشق انسان را به عشق حقیقی می‎رساند به دلیل اینکه «المجاز قنطره الحقیقه».[۲۲]  یعنی عشق مجازی(عشق به صورت های زیبا) مقدمه عشق حقیقی(عشق به خدا) می باشد.

اما رفتار و کردار برخی عرفاء و صوفیه بنابر آنچه که از احوالات و زندگی نامه‎های آنها نقل شده اکثر آنها عملاً به عشق حیوانی و مادی مبتلا بوده‎اند.[۲۳]

صوفیه و عرفا به این باور اند که عشق مجازی پلی است که عاشق را به عشق حقیقی می‎رساند و در این رابطه ملاصدرا چنین می‎گوید: «… استعمال این محبت (عشق) در اواسط راه عرفانی و در حال ترقیق نفس و تنبیه از خواب غفلت و اخراج نفس از بحر شهوات حیوانی سزاوار است. اما در زمان استکمال نفس به علوم الهیه و اتصال او به عالم قدس دیگر برای او سزاوار نیست که دوباره خود را به این عشق مشغول کند».[۲۴]

البته این عامل توجیه و بهانه‎ی خوبی برای صوفیه می‎باشد و لکن اصل مسئله دارای اشکالات متعددی است. چون اولاً، عشق حقیقی نسبت به خداوند قابل تحقق نیست تا عشق مجازی پلی برای رسیدن به آن قرار بگیرد. ثانیاً شخص عارف وقتی مشغول عشق مجازی با زیبا رویان است چگونه برای او ممکن است که از عشق حیوانی به عشق حقیقی منتقل گردد و چگونه این حد و مرز بین عشق حقیقی و عشق مجازی در او ایجاد می‎شود تا او درک کند که به مقام وصال رسیده است و دیگر باید از عشق مجازی اجتناب کند؟ آیا اجتناب از عشق مجازی بعد از اینکه غرق در آن شد برای او ممکن است؟ ثالثاً اینکه بعد از وصال به عالم قدس دوباره برای عارف برگشت به سوی عشق مجازی احتمال داده می‎شود و چنانکه خود ایشان فرموده این خود دلیلی است بر اینکه عاشق اصلاً به عشق حقیقی و وصال نرسیده است و نمی‎رسد.

به هر صورت این مسلم است که در نزد عرفا و صوفیه عشق تنها عامل تکامل انسان می‌باشد و بطلان این نظر از مقدماتی و مطالبی که بیان شد روشن می‌گردد چون اولاً عشقی که مراد عرفا و صوفیه یا عشق حقیقی که آن یک امر مبهم و غیرقابل درک و اثبات برای عامه مردم است، و یا عشق مجازی است که از امور تخیلی و احساسی است منافات با عبادت و کمال انسانی دارد.

ثانیاً: اگر در مسلک عرفا و صوفیه هدف رسیدن به عشق خدا است این که منافی عبادت و همساز با شرک است و اگر مراد رسیدن به خدا و نزدیک شدن به او باشد این که با عبادت مخلصانه قابل تحقق است و راه‌های رسیدن به او از طرف شارع مقدس بیان شده و خداوند خودش راه رسیدن به خودش را بهتر از دیگران می‌داند.

ثالثاً: با توجه به این که خود عرفا و صوفیه در ضدیت‌‌شان با عقل صراحت دارند و نیز ماهیت و حقیقت عشق ملازم با عقل‌زدایی است، پس چگونه با چیزی که عقل آن را نمی‌پذیرد و او هم با عقل جمع نمی‌شود کمال ‌حاصل می‌شود و عبادت خدا تحقق پیدا می‌کند؟ بنابراین عشق در عبادت خداوند و در حصول کمال انسانی کمترین جایگاهی ندارد. پس آن را باید از این حوزه خارج دانست و در محدوده‌های مختص به خودش قرار داد.

پی نوشت

[۱]. مهیار رضا، فرهنگ ابجدی عربی – فارسی، ص۳۱۶.

[۲] . طوسی، نصیرالدین محمد، شرح اشارات، ج ۳، ص ۳۶۰.

[۳] . طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، ج ۳،‌ص ۱۸۷.

[۴] . سجادی، سید جعفر، فرهنگ علوم عقلی، ص ۳۵۷.

[۵] . شرح اشارات، ج ۳، ص ۳۶۰.

[۶] . شرح اشارات، ج ۳، ص ۳۸۳.

[۷] . رازی، محمد بن زکریا، مسائل فلسفیه، ص ۳۹.

[۸]. ذاریات، ۵۶.

[۹]. نحل، ۳۶.

[۱۰]. کلینی، محمد، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۰، کتاب عقل و جهل، حدیث اول.

[۱۱]. ، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱.

[۱۲]. همان.

[۱۳]. علامه طباطبایی، محمد حسین، ‌تفسیر المیزان، ج ۵، ص ۲۵۴ و ۲۵۵.

[۱۴]. آل عمران، ۲۱.

[۱۵]. بقره، ۱۶۵.

[۱۶]. علامه طباطبایی، محمد حسین، المیزان، ج ۱، ص ۴۱۱.

[۱۷]. طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، ج ۳، ص ۱۸۷.

[۱۸]. المیزان، ج ۱۱، ص ۱۵۸ الی ۱۶۷.

[۱۹]. امیر المؤمنین (علیه‌السلام) ، نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۲۹۰، ترجمه سید جعفر شهیدی.

[۲۰]. کی منش، دکتر عباس، پرتو عرفان، ج ۲، ص ۷۱۶.

[۲۱]. شهید مطهری، مرتضی، انسان کامل، ص ۲۶.

[۲۲]. صدرالدین محمد شیرازی، اسفار، ج۳، ص ۱۷۱- ۱۷۳.

[۲۳]. رجوع شود به خیراتیه، ج ۱، تألیف آقا محمدعلی بهبهانی.

[۲۴]. صدرالدین محمد شیرازی، اسفار، ۳/۱۷۵.

 

شیوه های تبلیغ مسیحیت

اشاره:

شیوه ها و انواع تبلیغ مسیحیت اساس روان شناختی دارد و استدلال منطقی و عقلی در تبلیغ مسیحیت و تثبیت اموزه های آن کمترین جایگاهی ندارد چه اینکه بسیاری از تعالیم و عقاید مسیحت عقل ستیز می باشند و نیز چون‌که از هویت آسمانی و و حیانی خود فاصله گرفته، پیروان آن نمی توانند آن را بر اساس مبانی ادیان آسمانی تبلیغ کنند. و لذا از راه هایی برای تبلیغ مسیحیت وارد می شوند که یک نوع جذابیت ظاهری داشته باشد. ما در زیر به برخی از این روشها با توجه به عوامل جذابیت آنها اشاره می کنیم:

  1. مبلغین مسیحیت برای تبلیغ و ترویج آیین مسیحیت نفی شریعت و تکلیف را از نظر روان شناختی موثر ترین عامل در روحیات برخی از جوانان و پیروان ادیان دیگر به خصوص پیروان دین اسلام تشخیص داده اند. آنان با این آموزه بار تکلیف را از عهده پیروان خود برداشته و کسانی را که تکلیف گریز هستند به راحتی می توانند به سوی این دین سوق دهند. این همان روش پولس رسول در ابتدای ترویج مسیحیت می باشد که با برداشتن شریعت و دستورات تکلیف آور توانست بسیاری از مردم یونان و روم و اطراف دریای مدیترانه را وارد دین مسیحیتی کند که امروز در دنیا رایج است. دین مسیحیت که توسط عیسی مسیح(علیه‌السلام) بر مبنای شریعت حضرت موسی(علیه‌السلام) نازل شده است به وسیله پولس یهودی مورد تحریف قرار گرفت و شریعت را از این دین برداشت و پیروان آن را از قید تکلیف و شریعت رها نموده است. پولس از ریشه، شریعت را انکار نمود و این اعتقاد را ترویج کرد که ایمان به مسیح بدون عمل کافی در نجات است. او در نامه‎هایی که منسوب به اوست اصرار بر انکار شریعت دارد و شریعت را دروازه‎ای به سوی گناه می‎پندارد و این مطالب را به عبارات مختلفی در فصول و موارد متعددی بیان کرده است. مثلاً در فصل هفتم نامه او به رومیان چنین می‎گوید: ما نسبت به شریعت که موجب بردگی ما بود مرده‎ایم، ازین پس باید خدا را به وسیله روح‎القدس خدمت کرد نه مانند گذشته که از قوانین نوشته شده اطاعت می‎کردیم.[۱]
  2. مسیحیان فدا شدن حضرت عیسی مسیح(علیه‌السلام) برای گناهان تمام بشریت را نیز از عوامل موثر در تبلیغ مسیحیت دانسته اند. این عقیده نیز توسط پولس در مسیحیت داخل شده و با تعبیرات مختلف گفته است که بشر با آمدن عیسی ـ علیه‎ السلام ـ از هرگونه گناهی نجات پیدا کرده و تبرئه گردیده دیگر در عالم گناهی وجود ندارد چون شریعت وجود ندارد. او می‎گوید: با آمدن عیسی ـ علیه‎ السلام ـ انسان‎های که با گناه آدم (علیه‎ السلام) محکوم شناخته شده بودند همگی تبرئه گردیدند.[۲] در جای دیگر می‏‎گوید همانطوری که بسیاری در نتیجه سرپیچی یک نفر گناهکار گشتند به همان طریق بسیاری هم در نتیجه فرمانبری یک نفر کاملاً نیک محسوب خواهند شد.[۳] در قسمت دیگری از نامه‎های خود می‎گوید: پس دیگر برای کسانی که در اتحاد با مسیح بسر می‎برند هیچ محکومیتی وجود ندارد.[۴]
  3. روش دیگری که مسیحیان در تبلیغ خود از آن استفاده می کنند آموزه عشق و محبت و صلح جویی می باشد. مبلغین مسیحی پیوسته بر این امر اصرار دارند و آن را در برابر ادیان دیگر به خصوص دین اسلام حربه ای بسیار مفید دریافته و عده ای را با این روش به دام خود می اندازند. در حالی که اگر به کتب مقدس آنان رجوع شود غیر از ده فرمان تورات که مورد عنایت مسیحیان قرار گرفته است چیزی دیگری در راستای صلح و محبت و بشر دوستی و امثال اینها نه در عهد جدید مشاهده می شود و نه در عهد قدیم و این مقدار از مطالب اخلاقی در تمام کتاب مقدس به یک هزارم آنچه که در اسلام مطرح است نمی رسد. و نیز خشونت های عملی مسیحیان در سراسر جهان جایگاهی را به خود اختصاص داده که در چندین مجلد کتاب قابل انعکاس نمی باشد.
  4. شیوه دیگری که مبلغین مسیحی برای ترویج مسیحیت انجام می دهند انجام کار های خیریه و کمک هایی مالی و اقتصادی به قشر کم در آمد ملت های مختلف در قالب های انجو های تبلیغی می باشد. این شیوه آنان در میان این طبقه تا حدودی موثر بوده است، زیرا برخی مردم بی اطلاع از آموزه های مسیحیت و عمل کرد تاریخی آنان در بعد استعمار و استثمار و تجاوزات نظامی، گول این عمل خیر خواهانه آنان را می خورند و این کار آنان را دلیل بر خوب بودن مسیحیت پنداشته و به این دین گرایش پیدا می کنند.
  5. عده‎ای که نه اعتقاد به اسلام دارند و نه به مسیحیّت، بلکه برای رسیدن به مقاصد مادی خویش اجیر می‎شوند و مبالغی از کلیساها و جاهای دیگر می‎گیرند تا دین مسیح را در میان مسلمین تبلیغ کنند، مسحیان از این فاکتور نیز برای ترویج مسیحیت استفاده می کنند.

مسیحیان این نوع تبلیغات را در قالب موسسات خیریه و کلیساهای خانگی تحت عنوان مسیحیت تبشیری انجام می دهند و البته تا حدودی در میان غرب گرایان و جوانان نا آگاه که یا از حقایق موجود در آیین مسیحیت بی اطلاع هستند و یا از تکلیف و شریعت که در ادیان دیگر وجود دارند گریزان می باشند و یا به اباحی گری و بی بند و باری تمایل دارند و یا شدیدا غرق در مسائل عشق و عرفان و امثال اینها شده و آموزه های مسیحیت را موافق با این اندیشه تلقی می­کنند، تأثیر گذار می باشد.

 به هر حال این آموزه های مسیحیت در کسی که از عقل و اندیشه خود به درستی کمک بگیرد نه تنها هیچ اثری در جذب آنان به سوی مسیحیت ندارد بلکه بطلان آن برای آنان به راحتی به اثبات می رسد و لذا تا به حال هیچگاه مسلمانی دیده نشده که نسبت به دین اسلام، قرآن و معارف آن معلومات دقیق وکافی داشته سپس نسبت به مسیحیّت و انجیل تحقیق و تفحص نموده و آنگاه دین مسیحی را بر اسلام ترجیح داده باشد، اما بالعکس مسیحیانی که مسلمان شده‎اند از کسانی هستند که دارای معلومات کافی از دین مسیح بوده و سپس راجع به اسلام تحقیق نموده، آنگاه با بصیرت کامل و آگاهانه به دین مقدس اسلام مشرف شده‎اند.

پی نوشت:

[۱] . نامه پولس به رومیان، فصل هفتم، آیات ۵ـ۶، و فصل چهارم آیه ۱۲.

[۲] . نامه‎های پولس به رومیان، فصل ۵، آیه ۱۶.

[۳] . همان، آیه ۱۹.

[۴] . همان، فصل هشتم، آیه ۱.

نویسنده: حمیدالله رفیعی.

بعد اخلاقى ـ تربیتى حماسه عاشورا و دستاوردهاى آن

اشاره

ماجراى عاشورا نمایش عالى ترین و زیباترین حماسه هاست. شمع وجود امام حسین(علیه السلام) پروانه هایى را به گرد خود جمع کرده بود که سر از پا نمى شناختند و در راه عشق به معبود، هر نیشى را نوش مى دانستند و با فداکارى بى نظیر و ایمان بى بدیل خود، جامعه بشرى را از لحاظ سازندگى سربلند کردند و ملکوتیان را در برابر خود به تعظیم واداشتند.(۱) در این مقاله به ابعاد اخلاقی- تربیتی این حماسه مقدس پرداخته شده است.

 

 

واقعه عاشورا که در کم ترین زمان و با فداکارى افراد معدودى رخ داد ـ همیشه به عنوان (انقلاب بزرگ) بر تارک تاریخ بشر مى درخشد. همه طبقات تلاش کرده اند تا با بررسى و تحلیل وقایع، نوعى با آن ارتباط برقرار کنند. اندیشمندان بسیارى از ادیان، مکاتب، فرقه ها و نژادهاى مختلف درباره این رخ داد عظیم سخن گفته اند و هر یک در خور شإن و مقام علمى و اجتماعى خود، آموزه هایى از آن را براى مخاطبان به ارمغان آورده اند.(۲)

آنچه بیش از همه، حادثه کربلا را پرفروغ و سازنده جلوه مى دهد، توجه به بعد (اخلاقى و تربیتى) آن است که در ضمیر انسان ها تاثیر شگفت انگیزى داشته است و بسیارى از آنها را متحول و انقلابى ساخته و جلو خودکامگى بسیارى از زمامداران فاسد را گرفته است.

اگر حماسه عاشورا رخ نمى داد، بدون شک هیچ نهضت اسلامى دیگرى به وقوع نمى پیوست و خودکامگى زمامداران فاسد افزون تر مى شد. در نتیجه، رشد جوامع اسلامى با خطرات جدىترى روبه رو شده و مکتب (انسان ساز) اسلام تعطیل مى شد، اما تإثیر حماسه حسینى در بیدارى سیاسى و شور انقلابى مردم به اندازه اى عمیق بود که سلاطین پرقدرت و کم شعورى مانند متوکل عباسى ناچار مى شدند براى تحکیم پایه هاى حکومتشان و جلوگیرى از رشد و تعالى جامعه مسلمین، با کشته آن حضرت بجنگند و تبلیغات مسمومى بر ضدش به راه اندازند;(۳) چنان که اقدامات شدیدى براى خاموش کردن مشعل هدایت کربلا به عمل آوردند، اما جذابیت این واقعه سرنوشت ساز در ضمیر حق پرست مردم به صورت مقدس و هدایت بخش استوار مانده و به نقش اساسى اش ـ که هدایت و نجات جامعه بشرى و تربیت شاگردان است ـ هم چنان ادامه مى دهد. در این نوشتار، سعى بر این است تا به بخشى از دستاوردهاى اخلاقى وتربیتى حماسه جاویدان عاشورا اشاره شود:

۱. الگو دهى

در نظام تربیت اسلامى یکى از عوامل موثر در شکل گیرى شخصیت مذهبى افراد، الگوپذیرى از اسوه هاى دینى است. تاریخ اجتماعى بشر نشان داده است که در صورت عدم وجود الگو در یک جامعه انسانى، افراد در زندگى ظاهرى، عقلى و ایمانى خویش سرگردان و حیران مى مانند. جامعه اى که مى خواهد نسلى توانمند، پویا، موثر و پرصلابت تربیت کند، احتیاج به الگوهاى جاویدان دارد.

یکى از جلوه هاى تربیتى و انسان ساز حادثه کربلا (الگودهى) آن است. این خصیصه چنان عیان است که حتى بزرگان غیر مسلمان را نیز به اعجاب و تإثیرپذیرى واداشته است که به چند نمونه از آن اشاره مى شود، زیرا:

خوش تر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران(۴)

محمد على جناح مى گوید: (هیچ نمونه اى از شجاعت، بهتر از آن که امام حسین(علیه السلام) از لحاظ فداکارى و تهور نشان داد در عالم پیدا نمى شود. به عقیده من تمام مسلمین باید از سرمشق شهیدى که خود را در سرزمین عراق قربانى کرده است، پیروى نمایند). (۵)

توماس کارلایل مى گوید: (بهترین درسى که از تراژدى کربلا مى گیریم این است که امام حسین(علیه السلام) و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند، آنها با عمل خود روشن کردند که تفوق عددى در جایى که حق و باطل رو به رو مى شود، اهمیت ندارد و پیروزى حسین(علیه السلام) با وجود اقلیتى که داشت باعث شگفتى من است).(۶)

بالاخره مهاتما گاندى ـ رهبر استقلال طلب هندوستان ـ مى گوید: (من زندگى امام حسین(علیه السلام) ـ آن شهید بزرگ ـ را به دقت خوانده ام و توجه کافى به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستى از سرمشق حسین(علیه السلام) پیروى کند).(۷)

با این وصف اگر عاشورا را دایره المعارفى بدانیم که انواع منش ها و کنش ها را در جبهه حق و باطل در خود جاى داده است، سخن گزافى نگفته ایم. بنابراین بررسى حادثه عاشورا ما را به این باور مى رساند که سیدالشهدإ(علیه السلام) ـ با توجه به وضعیت جهان اسلام ـ حرکتى را طراحى کرده بود که در طول تاریخ جاویدان بماند.

این حقیقت را مى توان به روشنى در گفتار و کردار امام حسین(علیه السلام) دید، زیرا ایشان حق و باطل را در میدان مبارزه مقابل هم قرار مى دهد، نه خود و یزید را. از این رو در گفت و گوهاى خود از واژه (مثل) استفاده مى کند ومى گوید: (… مثلى لایبایع مثله;(۸) افرادى همچون من با افرادى همچون یزید بیعت نمى کنند).

این نوع جملات نشان دهنده این است که بعد ملکوتى و تربیتى عاشورا را درصدد نمونه دهى و الگوسازى بوده است. به این معنا که اختلاف آنان بین دو فرد در موقعیت جغرافیایى و تاریخى خاص نیست، بلکه تقابل دو باور و تفکر در میان است که امکان دارد در هر مکان و زمان دیگر رخ دهد.(۹)

۲. ارائه مکتب عشق

حادثه کربلا از معدود جریاناتى است که موجب ایجاد مکتبى تربیتى و انسان ساز در جامعه بشرى شده است; مکتبى شورآفرین که به مردم درس (اسلام راستین) را مى دهد و آنها را به راه خدا مى برد و از بندهاى مادى آزاد مى کند و بر ضد حکومت هاى (اموى گونه) به حرکت درمىآورد و تعارض دین و دنیا را حل مى کند.(۱۰)

در این مکتب، آموزش به طور رایگان است و ورود براى عموم مردم آزاد است. دفتر حضور و غیاب ندارد و امتحان سال ظاهرا به چشم نمى خورد، اما ضوابطى دارد که فراگیرى فراگیران را در کارنامه آنان ثبت مى کند.

برنامه هایى که در این مکتب تدریس مى شود عبارت است از: عشق حقیقى، معرفت دین، اجراى عدالت، حق شناسى، آزادگى، پایمردى، شهامت، صداقت، صفاى باطن و…

لحظه لحظه هاى عاشورا مکتب است که به انسان ها این درس را مى دهد. فاجعه آفرینان کوفه و شام فکر مى کردند که با قتل عام اصحاب حق، خود را جاودانه مى سازند، ولى در نگاه پیروان واقعى مکتب عاشورا گور خویش را کندند و چهره نورانى اهل بیت(علیه السلام) را روشن تر نمودند و کربلا یک مکتب نمونه و کامل شد و نشان داد که سقف تعالى انسان و آستانه رفعت روحى و تصعید وجودى و ظرفیت کمال جویى و کمال یابى او تا کجاست.

این که انسان تا کجا مى تواند اوج بگیرد، زلال شود و تربیت شود، در میدان عمل روشن مى شود، پرونده آن حماسه نشان داد که در بعد تهذیب و تربیت (تا چه حد است مقام آدمیت!) این نکته براى جویندگان ارزش هاى تربیتى، بسیار زیباست!(۱۱)

۳. تربیت شدگان انقلابى

حادثه عاشورا واقعا بیش از هزاران روایت، کتاب و مبلغ در اندیشه مسلمانان تحول بنیادى و انقلابى به وجود آورد و حقیقت اسلام را ـ که فداکارى در راه حق و عدالت و ستیز با منحرفان ستمگر بود ـ تجلى داد و از طریق این آموزش اصولى و هدایت انقلابى، فداکاران بسیارى هم چون : (ابن سکیت)، (دعبل)، (فرزدق) و… را بر ضد حکومت هاى اموى گونه تربیت کرد; مثل زندگى پرافتخار شاعرى به نام (فرزدق) که از شعراى کم جرإت و جایزه بگیر امویان بود، با این حال نهضت تحول آفرین حسین(علیه السلام) او را نیز مانند بسیارى از مسلمانان دیگر طورى بیدار و فداکار ساخت که حتى در دوران سخت عاشورا را به پا خاست و برخلاف هشام (خلیفه خونخوار اموى) از امام زین العابدین(علیه السلام) یادگار امام حسین(علیه السلام) تجلیل نمود و با چکامه دلاویز جاودانى اش، برترىهاى امام و خاندانش و پستى هاى هشام و همکارانش را در برابر چشم او براى مردم بازگو کرد. او به جرم حق گویى به زندان افتاد و امام(علیه السلام) هدایایى براى او به زندان فرستاد. ولى او با عرض تشکر هدایا را برگرداند و گفت: من براى دفاع از مکتب هدایت و عشق به خاندان پیامبر(ص) و سرکوبى مخالفان ستمگر، چکامه روشنگرم را سرودم.(۱۲)

پس از چهارده قرن، حضرت امام خمینى(ره) ـ که یکى از فرزندان همین خاندان بود ـ چون تمام اوصاف و خصوصیات اخلاقى یزید را در عملکرد و قوانین حکومت هاى غرب و شرق به طور پیچیده و گسترده مشاهده نمود و رژیم شاه را هم نوکر حلقه به گوش و عامل اجراى سیاست هاى شیطانى غرب در ایران و منطقه دید، همانند جدش اباعبدالله(علیه السلام) زندگى در این سیستم و رژیم را بر خود و دیگران روا ندانست و براى مبارزه با همه آنها، شور حسینى را در جامعه به پا کرد.

او در نخستین روزهاى نهضت، ضمن سخنرانى ها و بیانیه هاى متعدد، جنایت هاى آمریکا، اسرائیل و رژیم حاکم بر ایران را نسبت به اسلام براى مردم تشریح کرد(۱۳) و با استناد به جمله معروف امام حسین(علیه السلام) که فرمود: (انى لا إرى الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما)(۱۴) تکلیف مردم، علما و حوزه هاى علمیه را در قبال این جنایت ها تبیین کرد، ایشان با الهام از همین مکتب رهایى بخش، فرمودند: (… براى من جاى شبهه نیست که سکوت در مقابل دستگاه جبار، علاوه بر هدم اسلام و مذهب تشیع، نابودى با ننگ است. امروز مسلمین و خصوصا علماى اسلام در مقابل خداى تبارک و تعالى مسئولیت بزرگى دارند. من براى چند روز زندگى با عار و ننگ ارزشى قائل نیستم…)(۱۵)

بدون مبالغه، این دو نمونه از میلیون ها نمونه است که تاکنون درباره ابعاد گوناگون حماسه عاشورا و پلیدىهاى حکومت یزید و همکارانش، هزاران کتاب، رساله، مقاله، خطابه و چکامه به همه زبان هاى اسلامى و غیر اسلامى در همه زمان ها و مکان ها به خاطر تإثیرپذیرى از نهضت حسین(علیه السلام) نگاشته شده است. این همه آثار انقلابى و رثایى، متفقا عظمت هرچه بیشتر حسین(علیه السلام) و یارانش را در راه حق و حقارت هرچه فزون تر یزید و یزیدیان را در راه باطل ترسیم مى کنند و بر طبق پیش گویى هاى صریح آن حضرت، در خط انقلابى آن حضرت به حرکت افتادند و بر ضد حکام فاسد به پا خاسته و با همه توان از مصالح اسلام و مسلمین پاسدارى کردند.(۱۶)

۴. تبلور اخلاق اسلامى

وقتى حادثه عاشورا را بررسى مى کنیم، مى بینیم که یک صحنه زیباى نمایش است; نمایش (مروت) و (ایثار).

مروت این است که انسان به دشمنان خودش هم محبت ورزد. امام حسین(علیه السلام) وقتى دشمنش را تشنه مى بیند به او آب مى دهد. این معناى (مروت) است و این از شجاعت بالاتر است که فرمود: ما هرگز جنگ را شروع نمى کنیم، گرچه به نفع ما باشد.

دیگر عنصر اخلاقى موجود در این حادثه ـ که از با شکوه ترین تجلیات عاطفى روح انسان است ـ وفا و ایثار است. تجلى دادن این عاطفه انسانى و اسلامى یکى از وظایف عاشورا بوده است وگویى این نقش به عهده حضرت ابوالفضل(علیه السلام) گذاشته شده بود.

حضرت (علیه السلام) بعد از آن که مإموران شریعه فرات را کنار مى زند، وارد آب مى شود و اسب را داخل آب مى برد به طورى که آب زیر شکم اسب رسیده و او مى تواند بدون این که پیاده شود مشکش را پر از آب کند. همین که مشک را پر از آب کرد با دستش مقدارى آب برداشت و مقابل صورت آورد تا بنوشد. دیگران از دور ناظر بودند آنها همین قدر گفته اند: ما دیدیم که ننوشید و آب را ریخت. یادش افتاد که برادرش تشنه است. گفت: شایسته نیست که حسین(علیه السلام) در خیمه تشنه باشد و من آب بنوشم.

حال تاریخ از کجا مى گوید؟

از اشعار ابوالفضل(علیه السلام)! چون وقتى که بیرون آمد شروع کرد به رجز خواندن. خودش را مخاطب قرار داده و مى گوید: اى نفس! مى خواهم بعد از حسین(علیه السلام) زنده نمانى. تو مى خواهى آب بخورى و زنده بمانى؟ حسین(علیه السلام) در خیمه اش تشنه است. به خدا سوگند! رسم برادرى، رسم امام داشتن و رسم وفادارى چنین نیست.(۱۷)

آرى! ارج نهادن به مروت و ایثار و تجلى دادن این فضایل اخلاقى و حمیده، یکى از دستاوردهاى تربیتى حادثه کربلا بوده است.

۵. موعظه و اندرزگویى

شهید مطهرى مى فرماید: حماسه عاشورا (تجسم اسلام) است، ولى تجسم زنده و حقیقى از جنبه هاى توحیدى، عرفانى و… است که از مهم ترین جنبه هاى آن، جنبه (موعظه و اندرزگویى) است. از این زاویه که به عاشورا نگاه مى کنیم، یک مقام سازنده مى بینیم، یک خیرخواه، یک واعظ، یک اندرزگو را مى بینیم که حتى از سرنوشت شوم دشمنان خود ناراحت است که اینها چرا باید به جهنم بروند. در این جا تحرک حماسه جاى خودش را به سکون اندرز مى دهد.

ببینید در همان روز عاشورا و غیر عاشورا چه اندرزهایى به مردم داده است! اصحابش چقدر اندرز داده اند; (زهیر بن قین) چه اندرزها داده; (حبیب بن مظاهر) چه اندرزها داده است!

وجود مبارک اباعبدالله(علیه السلام) از بدبختى آن مردم متإثر بود. نمى خواست حتى یک نفرشان به این حال بماند. با مردم لج نمى کرد، بلکه به هر زبانى بود مى خواست یک نفر هم که شده از آنها کم شود. او نمونه جدش بود: (لقد جإکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رووف رحیم)(۱۸) معناى (عزیز علیه ما عنتم)، یعنى بدبختى شما بر او گران است. بدبختى شما براى اباعبدالله(علیه السلام) گران بود. یک دفعه سوار شتر مى شود و مى رود. برمى گردد، عمامه پیامبر(ص) را به سر مى گذارد، لباس پیامبر(ص) را مى پوشد، سوار اسب مى شود و به سوى آنها مى رود بلکه بتواند از این گروه شقاوت کار، کسى را کم کند. در این جا مى بینیم حسین(علیه السلام) یک پارچه محبت است، خیرخواه است، یک پارچه دوستى است که حتى دشمن خودش را هم دوست دارد.(۱۹)

۶. آموزش شعارهاى سازنده

امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا، شعارهاى زیادى داده است که در آن ها روح نهضت خودش را مشخص کرده است که من براى چه مى جنگم، چرا تسلیم نمى شوم، چرا آمده ام که تا آخرین قطره خون خودم را بریزم. همین شعارها بود که اسلام را زنده کرد و پایه هاى دستگاه خلافت اموى را متزلزل ساخت.

اشعارى که اباعبدالله(علیه السلام) در روز عاشورا خوانده است، خیلى متفاوت است.(۲۰) یکى از اشعارى که روز عاشورا خواند و آن را شعار خودش قرار داد این بود:

الموت اولى من رکوب العار

والعار اولى من دخول النار(۲۱)

نزد من مرگ از ننگ، ذلت و پستى عزیزتر و محبوب تر است.

اسم این شعار را باید شعار (آزادى) و (عزت) گذاشت، یعنى براى یک مسلمان واقعى، مرگ همیشه سزاوارتر است از زیر بار ننگ ذلت رفتن.

شعارهاى عاشورا، شعار (احیاى اسلام) است; شعارهاى زنده کننده، نه بى حس کننده و مخدر. شعارهاى عاشورا انسان را به گونه اى تربیت مى کند که در هر کارى هدف عالى و خدایى داشته باشد و خداوند را بزرگ شمارد و غیر او را کوچک بداند.

۷. ترسیم خط حق و باطل

از دیگر جلوه هاى زیبا و تربیتى عاشورا، خط کشى میان حق و باطل و تبیین منطقه حضور و عمل انسان هاى (ددمنش) و (فرشته خو) است. وقتى خوبى و بدى و حق و باطل به هم درآمیزد، تیرگى باطل، حق را هم غبارآلود و ناپیدا جلوه داده و یک ظلمت کده به وجود مىآورد.

در این ظلمت کده گمراهى اندیشه ها و انسان ها طبیعى است و کفر نقابدار، مسلمانان ساده لوح و سطحى نگر را به شبهه مى اندازد. زیبایى کار امام حسین(علیه السلام) این بود که مشعلى روشن کرد تا راه روشن شود، تیرگى بگریزد، چهره ها در آن هواى گرگ و میش، فتنه و دروغ، نمایان و باز شناسانده شود تا فریب و نقاب بى اثر شود. (۲۲)

عاشورا یک امتحان بزرگ بود که در زمان و مکان خود بى نظیر بود. حقیقت و جوهره انسان هاى مختلفى را برملا نمود. عاشورا به نوعى (یوم الفصل) بود، زیرا فضلى بین دو دسته از انسان ها باشد، عده اى فرسنگ ها به جلو رفتند و از سکوت تا ملکوت اوج گرفتند و گروهى نیز سیر قهقرایى را طى نموده و در این حماسه عظیم مصداق آیه (… اولئک کالانعام بل هم اضل)(۲۳) شدند.

پى‏ نوشت:

۱. ماهنامه پاسدار اسلام، شماره۱۷۴، خرداد ۱۳۷۵، ص۴۴.

۲. فصلنامه کوثر، ص۹۲، پاییز ۱۳۸۱.

۳. بررسى و تحقیق پیرامون نهضت حسینى، سید على فرحى، ص۵۲۵ و ۵۲۶.

۴. ماهنامه مبلغان، شماره۱۵، محرم ۱۴۲۱، ص۳۲.

۵. درسى که حسین به انسان ها آموخت، شهید هاشمى نژاد، ص۴۴۶.

۶. پاسدار اسلام، همان، ص۴۳.

۷. ماهنامه مبلغان، همان، ص۳۴.

۸. مقتل خوارزمى، ج۱، ص۱۸۴.

۹. همان، ص۳۴.

۱۰. نهضت حسینى، ۴۷۷.

۱۱. نشریه پرسمان، ص۱۱، فروردین۱۳۸۱.

۱۲. همان، ص۵۲۷.

۱۳. فصلنامه کوثر، همان، ص۷۲ و ۷۳.

۱۴. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص۲۴۵.

۱۵. صحیفه نور، ج۱، ص۵۰.

۱۶. نهضت حسینى، ص۵۲۸.

۱۷. حماسه حسینى، شهید مطهرى، ج۱، ص۳۹۱ ـ ۳۸۹.

۱۸. سوره توبه، آیه۱۲۸.

۱۹. حماسه حسینى، ص۳۸۷ و ۳۸۸.

۲۰. همان، ص۱۸۴.

۲۱. مقتل الحسین، علامه مقرم، ص۳۴۵.

۲۲. نشریه پرسمان، همان، ص۱۱.

۲۳. سوره اعراف، آیه۱۷۹.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۵۶

مهدویّت در شعر حافظ.

اشاره:

شمس الدین محمد شیرازی متخلص به حافظ و ملقب به لسان الغیب، یکی از پر رمز و رازترین شاعران جهان است. نام پدرش بهاءالدین می‌باشد که بازرگانی می‌کرده و مادرش اهل کازرون شیراز بوده است. تاریخ تولد او را بعضی‌ها سال ۷۹۲ هـ ق و برخی بین سالهای ۷۳۰ – ۷۲۰ هـ ق ثبت کرده‌اند که اوایل قرن ۸ هجری بوده است. بعد از مرگ پدرش، برادرانش که هر کدام بزرگتر از او بودند، به سویی روانه شدند و شمس الدین با مادرش در شیراز ماند و روزگار آنها در تهیدستی می‌گذشت.

همین که به سن جوانی رسید، در نانوایی به خمیرگیری مشغول شد، تا آنکه عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب خانه کشاند. تحصیل علوم و کمالات را در زادگاه خود کسب کرد و مجالس درس علماء و فضلای بزرگ شهر خود را درک نمود. او قرآن کریم را از حفظ کرده بود و بنابر تصریح صاحبان نظر، تخلص حافظ نیز از همین امر نشأت گرفته است.

عشقت رسد به فریاد ورخود به سان حافظ قـرآن زبـر بخوانی در چهـارده روایـت

حافظ در سن ۳۸ سالگی همسر خویش را از دست داد. و پس از او بار دیگر زمانه نامهربانی خود را به او نمایان ساخت و این بار فرزندش را از او گرفت. وفات حافظ را بین سالهای ۷۷۵ تا ۷۸۵ هـ ق نوشته‌اند. [۱]

عشق در بیان حافظ

شعر حافظ امتیازات زیادی دارد. از جمله روح عشق و امیدواری است که در دیوان او موج می‌زند. وقتی که می‌گوید: «مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید» یا «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور»، در دل خواننده روح امید و عشق و شور و شوق می‌دمد و در عین حال ملاحت بیان حافظ جای خود را دارد.

حافظ درباره عشق الهی که موضوع غزلهای عرفانی اوست، صحبت می‌کند. در مورد عشق انسانی هم وقتی از معشوقان جسمانی و مادی صحبت می‌کند، خاطر نشان می‌کند که عشق وی همچون امری است که به یک سابقه ازلی ارتباط دارد. در غزلهای عرفانی حافظ، عشق مجازی همچون پرده‌ای به نظر می‌آید که عشق الهی در ورای آن پنهان است.

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری کشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس[۲]

محبوب حافظ کیست؟

دلبر حافظ معصوم است که همه عالم نسبت به پارسایی، عفاف و عصمت او اذعان دارند. در این راستا حافظ از میان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به محبوب عصر خود، یعنی حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ نظر داشته است. البته حافظ درباره حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ غزل گفته است نه قصیده، ولی سخن در اینجاست که تقریباً کمتر غزلی است که بیتی یا ابیاتی از آن مناسب با وصف حال امام غائب از انظار نباشد. سرانجام با آتش شعله ور عشق محبوب دو عالم، به دیدار حضرت حق شتافته است.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید[۳]

نام حضرت مهدی علیه السلام در شعر حافظ

حافظ نام حضرت را صریحاً در اشعارش برده و از ظهور او و نابودی «دجال»؛ مظهر ریا و تزویر و بدی و پلیدی سخن گفته است.

کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل

بگو بسوز که «مهدی» دین پناه رسید[۴]

غیبت امام زمان علیه السلام

از مسائلی که در شعر حافظ مطرح شده، غیبت امام عصر ـ علیه السلام ـ است.

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن

با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرم‌اند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

حافظ شکایت از «غم هجران» چه می‌کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور[۵]

گرچه در اشعار فوق اظهار می‌دارد که از غیبت شکایت نمی‌کنم، ولی گاه آتش سوزان هجر و دوری آنچنان در وجودش شعله‌ور می‌شود که به ناچار غیبت و هجران یار را به زبان می‌آورد و اظهار می‌کند که به هر وسیله و به صد جادو از خدا می‌خواهیم که دوران غیبت او را به سر آورد و ظهور او نزدیک گردد.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به جان دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست زدامن بدارمت[۶]

حسب حالی ننوشتیم و شد ایّامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند[۷]

حافظ و انتظار

حافظ در ابیاتی از یار سفر کرده سخن می‌گوید و به غیبت صاحب الامر ـ علیه السلام ـ اشاره می‌کند و شب و روز در انتظار به سر می‌برد.

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش[۸]

حافظ در ابیات فوق به مناجات با حضرت حق پرداخته و از مقام ربوبی می‌خواهد که امام زمان ـ علیه السلام ـ را در پناه خود حفظ کند و او را در نهایت سلامت نگاه دارد و در جای دیگری بیان می‌کند:

ای صبا سوختگان بر سر ره «منتظرند»

گر از آن یار سفر کرده پیامی داری[۹]

حافظ در انتظار محبوب خود لحظه شماری می‌کند و اشک می‌ریزد و در اشک غسل می‌کند. برای دیدار محبوب دست به دعا برمی‌دارد، و در مناجات خود از حضرت حق دیدار یار طلب می‌کند.

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بند ملامت[۱۰]

تشرف خدمت ولی عصر علیه السلام

بعد از غیبت کبری هزاران نفر از اقشار گوناگون در طلب گوهر وصل، ترک تعلقات نموده و در نهایت به فیض زیارت آن حضرت نائل گشته و می‌شوند؛ ولی حافظ اجازه بازگو کردن دیدار خود را نداشته و می­بایست آتش این عشق را چون رازی سر به مهر حفظ کند.

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست[۱۱]

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد[۱۲]

وصال حضرت کار آسانی نبود؛ زیرا محبوب عالی مقام است و به سادگی نمی‌توان به قرب او دست یافت. اما حافظ خستگی ناپذیر است و دست از جستجو برنمی‌دارد. او بدون لحظه‌ای درنگ همواره منزل به منزل در طلب دوست لحظه‌های عمر را سپری می‌کند و نشان استراحت گاه محبوب را از باد صبا و نسیم سحر جویا می‌شود.

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیّار کجاست؟[۱۳]

و در جای دیگر می‌گوید:

ز کوی یار بیارای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم[۱۴]

و سرانجام حافظ شیرازی زیارت جمال باهر النور امام زمان ـ علیه السلام ـ را چنین بیان می‌کند:

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن

فکر دورست همانا که خطا می‌بینم

و شرایط دیدار و حال خود را چنین توصیف می‌کند:

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف شما می‌بینم

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید

که من او را زمحبان شما می‌بینم[۱۵]

شباهت حضرت مهدی به پیامبران

حافظ اشاراتی درباره شباهت حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ به پیامبران دارد. در این راستا چند نمونه از ابیاتی که به صورت پراکنده در شعر حافظ آمده است، ذکر می‌کنیم:

  1. حضرت سلیمان:

گرچه شیرین دهنان پادشاهند ولی

«او سلیمان» زمانست که خاتم با اوست[۱۶]

  1. حضرت عیسی:

مژده ‌ای دل که «مسیحا» نفسی می‌آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می‌آید[۱۷]

از روان بخشی «عیسی» نزنم پیش تو دم

زانکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست[۱۸]

  1. حضرت یوسف:

«یوسف» گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور[۱۹]

حافظ مکن اندیشه که آن «یوسف» مه روی

باز آید و از کلبه احزان به در آیی[۲۰]

گفتند خلایق که تویی «یوسف ثانی»

چون نیک بدیدم به حقیقت برسیدم[۲۱]

سیمای ظاهری حضرت مهدی علیه السلام

مهدی صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ از معدود انسانهایی است که از نهایت زیبایی صورت و اندام برخوردار است. تا آنجا که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره او فرموده است: «مهدی طاووس اهل بهشت است که هاله‌ای از نور او را احاطه کرده است.”[۲۲]

در اشعار حافظ نیز ابیاتی مشاهده می‌شود که وی در آنها به سیما و جمال یار پرداخته است.

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست[۲۳]

به حُسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

تو را درین سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند

کسی «به حسن» و «ملاحت» به یار ما نرسد

هزار نقد به بازار کاینات آرند

یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

هزار نقش برآید زکلک صنع و یکی

به «دلپذیری نقش نگار» ما نرسد[۲۴]

امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ فرمود: «مهدی چهره‌ای زیبا و موهایی جاذب دارد که بر شانه‌هایش فرو ریخته و درخشندگی چهره‌اش بر مشکی محاسن شریفش غلبه می‌کند.”[۲۵]

خواجه شیراز در ابیاتی درباره ظاهر و قامت یار خود می‌گوید:

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن «سرو سیم اندام» را[۲۶]

گلعذاری زگلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن «سرو روان» ما را بس[۲۷]

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند: «مهدی ـ علیه السلام ـ راست قامت است ولی نه در حد دراز ، چهار شانه است و سینه فراخ و پیشانی باز دارد.”[۲۸]

وجود خال در چهره محبوب از دیگر علایمی است که حافظ به عنوان نشانی از سیمای نگار خود از آن یاد می‌کند و در ابیاتی چنین بیان می‌دارد:

«خال مشکین» که بر آن عارض گندمگون است

سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست[۲۹]

ای «روی ماه منظر» تو نو بهار حسن

«خال» و خط تو مرکز حسن و مدار حسن[۳۰]

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحر آفرین است[۳۱]

و در حدیثی از علی ـ علیه السلام ـ چنین می‌خوانیم: «مهدی ـ علیه السلام ـ دیدگانی مشکی، موهایی پرپشت، چهره‌ای چون ماه تابان و خالی بر گونه راست دارد.”[۳۲]

بشارت آمدن

هنگام ظهور حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ با اینکه قرنها از غیبت کبری گذشته است، ایشان به صورت جوان ظاهر می‌شوند و گذشت زمان، اندام زیبای او را پیر و فرسوده نمی‌کند. امام صادق ـ علیه السلام ـ می‌فرمایند: «از امتحانات بزرگ خداوندی است که صاحب ما به صورت جوانی ظاهر می‌شود در حالی که آنها او را پیری کهنسال تصور می‌کنند.”[۳۳]

حافظ شیرازی نیز با اشاره به جوانی حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ در زمان ظهور در غزلی چنین می­گوید:

ساقیا بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت

وین «پیر سالخورده جوانی» زسر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صدا است

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت[۳۴]

و با ظهور حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ درد و رنج از جهان رخت برمی­بندد و شادی و نشاط جایگزین اندوه و تشویش می­شود. در آن هنگام حیات و زندگی راستین به زمین و اهل زمین باز می­گردد و عالم پیر و فرسوده نیز جوان و تازه خواهد شد.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام حقیقی به سخن خواهد داد

چشم «نرگس» به «شقایق» نگران خواهد شد[۳۵]

و در اواخر این غزل مطرح می­کند که روزی غم هجران عاشقان حضرت و درد هجر پایان می­پذیرد و عاشقان پس از تحمل اندوه و فراق از شدت رنجی که از بابت دوری محبوب کشیده­اند، بی­اختیار تا بارگاه دوست فغان کنان پیش می­روند.

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد[۳۶]

و مراد از خورشید، حضرت ولی عصر ـ علیه السلام ـ است که روزی ظهور خواهد کرد.

پی نوشت:

[۱]. برگرفته از لیلا صوفی، زندگینامه شعرای ایرانی، بخش زندگی حافظ.

[۲]. دیوان و فالنامه حافظ شیرازی، تنظیم واحد تحقیقاتی انتشارات گلها، ناشر: انتشارات گلپا، دوم، ۱۳۸۳، ص ۲۷۷٫

[۳]. همان، ص ۲۴۰٫

[۴]. همان، ص ۲۴۹٫

[۵]. همان، ص ۲۶۱٫

[۶]. همان، ص ۹۸٫

[۷]. همان، ص ۱۸۹٫

[۸]. همان، ص۲۸۴٫

[۹]. همان، ص۴۵۴٫

[۱۰]. همان، ص ۹۶٫

[۱۱]. همان، ص ۸۰٫

[۱۲]. همان، ص ۱۲۹٫

[۱۳]. همان، ص ۲۶٫

[۱۴]. همان، ص ۳۲۹٫

[۱۵]. همان، ص ۳۶۳٫

[۱۶] ـ همان، ص ۶۴٫

[۱۷]. همان، ص ۲۴۰٫

[۱۸]. همان، ص ۷۷٫

[۱۹]. همان، ص ۲۶۲٫

[۲۰]. همان، ص ۵۰۰٫

[۲۱]. همان، ص ۳۳۷٫

[۲۲]. صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص ۱۴۷٫

[۲۳]. فالنامه و دیوان حافظ شیرازی، همان، ص۶۵٫

[۲۴]. همان، ص ۱۶۳٫

[۲۵]. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۶٫

[۲۶]. دیوان و فالنامه حافظ، ص۱۵٫

[۲۷]. همان، ص۲۷۵٫

[۲۸]. بحارالانوار، ج ۵۱، ص۳٫

[۲۹]. همان، ص ۶۴٫

[۳۰]. همان، ص۵٫

[۳۱]. همان، ص

[۳۲]. بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۱٫

[۳۳]. همان، ج ۵۲، ص ۲۸۷٫

[۳۴]. دیوان و فالنامه حافظ، ص ۹۳٫

[۳۵]. همان، ص ۱۷۱٫

[۳۶]. همان.

منبع: ماهنامه – مبلغان – شماره ۷۰ – تاریخ شمسی نشر

مفهوم خانواده سالم

خانواده، مهم‌ترین محلی است که استحکام روانی، تعاملات هیجانی و اعتماد به‌نفس هر فرد در آن شکل می‌گیرد. برای بسیاری از ما، خانواده جایی است که نیرومندترین عشق‌ها و نفرت‌ها را در آن تجربه می‌کنیم، از عمیق‌ترین رضایت‌ها لذت می‌بریم و از دردناک‌ترین دل‌شکستگی‌ها، رنج می‌کشیم.

در یک خانواده سالم، هنجارها و ارزش‌هایی وجود دارد که باید رعایت شود. به‌عنوان مثال، حفظ احترام و رعایت شأن همسر در یک خانواده ناسالم، ممکن است با کنایه، ایما و اشاره حفظ نشده و اقدام به تخریب شخصیت یکی از طرفین یا هر دوی آنان شود. زندگی مشترک، ترکیب دو “من” است که عمارت “ما” را تشکیل می‌دهد. برقراری و استحکام این عمارت “ما” نیاز به قدرت دارد. افرادی که به تخریب منزلت و شخصیت همسر خود نزد دیگران می‌پردازند، متوجه نیستند که در حال سُست کردن بنای عمارتی هستند که زیر سایه‌اش، آرام گرفته‌اند. حرمت‌شکنی پدر و مادر نزد فرزندان و فحاشی و هتاکی به یکدیگر، عامل دیگری است که سبب می‌شود عزت‌نفس والدین، نزد فرزندان از بین برود و به مرور فرزندان هم یاد بگیرند که حرمت والدین را حفظ نکنند.

در یک خانواده ناسالم، زن و شوهر به نیازهای یکدیگر بی‌توجه هستند و مدام به مقایسه همسر خود با فردی دیگر می‌پردازند؛ این در‌حالی است که انسان‌ها با یکدیگر متفاوت‌اند؛ باید یاد بگیریم به تفاوت‌های عاطفی، روحی، اجتماعی و‌… که در همسرمان وجود دارد، احترام بگذاریم. همچنین در چنین خانواده‌هایی، بدبینی و سوء‌ظن میان زن و شوهر و اعضای خانواده وجود دارد. در این شرایط، مدام همسر متهم به اغراض سوء می‌شود. این در‌حالی است که هیچ چیز به اندازه بدبینی و سوء‌ظن، نخواهد توانست رابطه مثبت زناشویی را به سمت تخریب سوق دهد.

در یک خانواده سالم، همسر، فرد اول زندگی محسوب می‌شود. فرد اگر چه باید به پدر و مادر خود احترام بگذارد، اما همسر او در اولویت نخست قرار دارد. نباید اجازه داد پدر و مادر در زندگی زناشویی دخالت داشته باشند؛ چرا که بسیاری از کُنش و واکنش‌های منفی که در زندگی زوجین اتفاق می‌افتد، در اثر دخالت‌های بعضا از سر دلسوزی پدر و مادرها در زندگی زوجین است که باید زن و شوهر در ارتباط با این دخالت‌ها و نحوه برخورد با آنها، به یک تعریف و توافق منطقی دست یابند.

در یک خانواده سالم، زن و شوهر و سایر اعضای خانواده، از طریق گفتگو و تعامل، گره‌های روحی یکدیگر را باز می‌کنند و پایه‌های محبت را در میان یکدیگر محکم می‌کنند و خواهند توانست در‌کنار‌هم به یک تفاهم کلی دست یابند. همدلی و درددل، مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها و حمایت از همسر تحت هر شرایطی، از دیگر ویژگی‌های یک خانواده سالم است. منافع مشترک مادی و معنوی زیادی میان زن و شوهر وجود دارد که دستاوردهای این منافع به هر دو آنها می‌رسد.

از اینرو برای حفظ این منافع، لازم است تحت هر شرایطی، زن و مرد حامی یکدیگر باشند. خانواده سالم، خانواده‌ای که خالی از هر‌ گونه بحران باشد، نیست؛ بلکه خانواده‌ای است که با کمک یکدیگر از بحران‌ها به سلامت عبور کنند.

خانواده سالم از سه مولفه احترام متقابل، گذشت و محبت تشکیل شده است. احترام متقابل زن و شوهر به یکدیگر، منجر به ایجاد سلامت روحی افراد در یک خانواده و تحکیم محبت خواهد شد. در یک احترام متقابل زن و شوهر، علاوه بر احترام به تفاوت‌های یکدیگر از هم به نیکی یاد می‌کنند و حتی اسامی یکدیگر را به زیبایی با کلمات عاطفی صدا می‌زنند. این احترام به فرزندان نیز منتقل می‌شود و می‌تواند الگوی مناسبی برای آنان باشد. صداقت، مسئولیت‌پذیری، صبر و بردباری، ایمان و باور و‌… از اصولی است که در خانواده سالم رعایت می‌شود. همان‌طور که برای داشتن یک دکوراسیون زیبا در خانه برنامه‌ریزی می‌کنیم، باید برای داشتن یک خانواده زیبا هم از عناصر اخلاقی و انسانی نیکو و زیبا بهره ببریم و چینش زیبایی در روابط انسانی خود داشته باشیم. نمی‌توان از عناصر تکبر و غرور، پرخاشگری، بدبینی و بی‌احترامی استفاده کرد و خانواده‌ای زیبا و سالم ساخت. بنای خانواده سالم، متشکل از عناصر و مصالح زیبا و پر معناست. ممکن است در انتخاب این عناصر و پایبندی به آنها، یکی از دو طرف زن یا شوهر ضعیف عمل کند که البته باید با تلاش بیشتر، سعی در قرار دادن او در مسیر صحیح نظام انسانی خانواده داشت.

در یک خانواده سالم، فرزندان آزادی عمل برای انجام هر‌کاری که دل‌شان می‌خواهد را ندارند؛ همه چیز در این فضا تعریف شده است؛ چارچوب‌ها مشخص است و خانواده قوانین خاص و مختص به خود را دارد که تمامی اعضا ملزم به رعایت این قوانین هستند.

در خانواده سالم والدین، مقتدر هستند؛ به این معنا که در عین نرمی و لطافت در رفتار خود، به اصول از پیش تعریف شده‌ای پایبند هستند. خانواده‌های سالم به نظرات فرزندان خود گوش می‌دهند و برای نظرات آنها ارزش قائلند؛ از طرفی فرزندان هم به‌خوبی واقفند که در خانواده چه جایگاهی دارند و مسئولیت‌شان در خانواده چیست.

در خانواده سالم، پدر و مادر به روابط با خویشاوندان بسیار توجه می‌کنند و برای آن اهمیت قائلند؛ چرا که این‌ گونه روابط را عاملی برای ایجاد مودت تلقی می‌کنند. گذشت در این خانواده‌ها، بسیار رایج است و افراد بعد از ارتکاب یک اشتباه به راحتی از یکدیگر عذرخواهی می‌کنند و در‌صدد جبران اشتباه خود بر می‌آیند. این نوع برخورد، کمک می‌کند که سلامت روانی بر خانواده‌ها حاکم شود و محبت در این فضا ریشه بدواند و افراد از کنار هم بودن لذت ببرند.

در یک خانواده سالم، اعضای خانواده حداقل یک وعده غذایی را با هم صرف می‌کنند و در تهیه غذا و شستن ظروف و… با یکدیگر همکاری لازم را دارند؛ امر ساده‌ای که امروزه مغفول مانده است. این‌ گونه مشارکت‌ها و کنار‌هم بودن‌ها، تنها به صرف یک وعده غذا خلاصه نمی‌شود، بلکه باعث ایجاد صمیمیت میان اعضای خانواده می‌شود و پیوندهای عاطفی آنها را مستحکم‌تر خواهدکرد.

منبع: سایت دکتر افشین طباطبایی

مدیریت در خانه و استحکام خانواده

در اینجا لازم است به بعضی از آیات بپردازیم که برخی از افراد ناآشنا به روح اسلام و قرآن، با تمسّک بدانها، اسلام را مورد حمله و زنان را مورد تحقیر و استثمار قرار می‌دهند تا ضمن تنویر افکار این افراد، جایگاه اسلامی و انسانی زن و شأن و منزلت او در امور خانه و زناشویی روشن‌تر گردد.

قرآن در سوره مبارکه نساء می‌فرماید: «مردان سرپرست و نگهبان زنانند، به‌ خاطر برتری‌هایی که از اموال ایشان (در مورد زنان) می‌کنند…»‌ (النّساء/ ۳۴). این آیه و نظایر آن هرگز دلیل و نشانه برتری انسانی و فضیلت معنوی مرد بر زن نیست. آنچه در باب تفاوت افراد بیان شده این است که اوّلاً باید زندگی به نحو مطلوب اداره شود، ثانیاً تا هماهنگی بین افراد و طبقات متفاوت ایجاد نگردد، زندگی به خوبی اداره نمی‌شود. اختلاف استعدادها در پذیرش و احراز مسئولیّت‌ها نقش و تأثیر دارند، امّا معیار برتری و فضیلت نیستند. مدیریّت مرد درخانه، همانند مدیریّت در جامعه، از اسباب تقدّم معنوی و برتری در انسانیّت نیست، بلکه تنها یک مسئولیّت اجرایی است و ممکن است فرد غیرمدیر بسیار در مراتب انسانیّت بالاتر باشد.

توانایی مرد در مسایل اجتماعی و امور اقتصادی و تأمین نیاز‌های منزل و اداره زندگی بیشتر است و علاوه بر این، تأمین هزینه زن را هم به عهده دارد. بنابراین، سرپرستی و اداره منزل به عهده مرد است و این به معنی افضل بودن نیست. افزون بر این، قیّم بودن و مطیع و مُطاع بودن در باب زن و شوهر مؤمن به خداست و اطاعت زن در امور خانه از شوهر مطیع خداست. در واقع، اطاعت و پیروی زن از یک چنین مردی اطاعت از خداست. اگر مردی زنش را به معصیت حُکم کند، اختیارات او سلب می‌شود. دیگر این که این مرد متعهّد به حفظ و حمایت از جان و نفس همسر خویش، همانند حفظ جان خود است. از نظر اسلام زن و همسر انسان به منزله جان خود اوست. تعهّد اداره امور خود و اهل که همانند جان انسان است، نه تنها توهین و تحقیر نیست، بلکه به دلیل شدّت ارتباط انسان با خود و اهل بیت خویش، تعهّد او را دوچندان می‌کند.

زن مؤمن با علم و آگاهی برای حفظ آرامش و جلوگیری از هر گونه تضادّ و مبارزه و منازعه در محیط خانه، مدیریّت مرد مؤمن، یعنی شوهر خویش را می‌پذیرد. وحدت مدیریّت در خانه عقلاً هم خوب است. البتّه می‌دانیم که مدیریّت با دستور الهی و بر اساس آیین‌نامه خدایی غیر از زورگویی و دیکتاتوری است. بنابراین، اوّلاً، قیّوم و مدیر بودن مرد مربوط به همسر در برابر شوهر است نه زن در مقابل مرد. ثانیاً ‌این قیّومیّت معیار فضیلت نیست، بلکه وظیفه است. بدین معنا نیست که زن اسیر مرد خودخواه است. ثالثاً این مدیریّت در محور اصول خانواده است. گاهی هم به صلاح‌دید هر دو طرف این مدیریّت متغیّر است، یعنی اداره خانه به عهده زن است یا حتّی مرد خانه از او اطاعت می‌کند. همه اینها در حدود دین و احکام دینی است.

البتّه کسی که به همه امور نگاه مادّی دارد، نمی‌تواند آن روابط را بفهمد؛ زیرا که معیار او تنها امور دنیوی و مادّی است و از نظر او فضیلت تنها با برخورداری از این امور تعیین می‌گردد. در واقع، از نظر آدم مادّی افضل کسی است که قدرت، ثروت و شهرت بیشتری دارد. امّا اسلام به این گونه امور بها نمی‌دهد و برتری و فضیلت را تنها با ایمان، تقوا و برخورداری از معارف الهی و اعمال صالح در پیوند می‌داند و همچنان‌که مشاهده شد، از این نظر نیز میان زن و مرد تفاوت و امتیاز قایل نیست و هر کسی باتقواتر است، به خدا مقرّب‌تر است، حال چه زن باشد، چه مرد.

بخش دیگر از آیه یاد شده (النّساء/۳۴) که برخی افراد نادان و ناآشنا به سیاق قرآن و روح اسلام به آن تمسّک کرده‌اند، حتّی زنان را مورد شکنجه و ستم قرار می‌دهند، این است: «… و اما آن دسته از زنان را که از سرکشی و مخالفت ایشان بیم دارید، پند و اندرز دهید و (اگر مؤثّر واقع نشده) در بستر از آنها دوری نمایید و اگر مفید واقع نشد، آنها را تنبیه نمایید (و او را با چوبی همانند چوب مسواک بزنید… البتّه بدانید که قدرت خداوند بالاترین قدرت‌هاست».

حلّ این مسأله، یعنی نشوز زن نیز همانند مدیریّت درون منزل، تنها با نگاه دینی و ایمانی ممکن است. این که یک اختلاف در میان زن و شوهر مؤمن به خدا به وجود آمده است، زن از وظیفه واجب خود در برابر شوهر سرباز می‌زند، تمام تلاش مرد خواهان و عاشق همسر و زندگی و آبروی خود و او این است که مسأله را با عقل و تدبیر حل نماید و نمی‌خواهد راز او و همسرش آشکار گردد و چون عناد و لجاجت و منع شوهر از حقّ مسلم خود از جانب زن است، زنی که همسر او و به منزله جان عزیز اوست. بنابراین، مرد مأمور و پیشقدم است که مسأله را در میان خود به گونه مطلوب حل نماید. در این میان، اگر اندک تندی هم صورت می‌گیرد، دقیقاً برای حفظ زندگی و تداوم عشق است، نه از سَرِ دشمنی و خصومت؛ مانند عمل جرّاحی بسیار خفیف که برای ادامه حیات است.در داستان حضرت ایّوب (علیه السلام) و همسرش آمده است: «یک دسته علف نازک بردار و او را بزن» (النّور/۴۴). مرد هرگز حق ندارد، همسر خود را طوری بزند که بدن قرمز یا کبود یا سیاه گردد، چون این‌ موارد موجب قصاص و دیه است. اگر بناست او را بزند تا از خواب غفلت بیدار شود و راضی به متلاشی شدن زندگی خود و شوهر نشود، به قول امام باقر(علیه السلام) باید تنها «با چوب مسواک» او را بزند (ر.ک؛ طبرسی، ۱۳۹۵ق.، ج ۲: ۹۵).

در واقع، این عمل به هیچ وجه زدن نیست، آن هم کسی را که از سَرِ عشق و محبّت دست بر گردنش درمی‌آورد و در آغوش می‌کشد، بلکه این یک تکان است تا او که به دلایل احساس و حالات زودگذر گرفتار عناد و لجاجت است، بر سَرِ عقل بیاید. البتّه این وقتی است که مرد در حال عقل و هوشیاری و تعادل روحی به سر برد و می‌خواهد برای رفع خطر بیشتر، از ضرر کمتر استقبال کند. آیه شریفه هم در مقام جلوگیری از جدایی است. هدف نجات خانواده دردمند و در حال سقوط است. کسی هم نمی‌تواند و صحیح هم نیست که وارد میان آن دو شود. لذا قرآن به شوهر می‌فرماید، مسایل زندگی را برای همسر عزیز، امّا در حال عصبانیّت تشریح کن، آثار مخرّب را برای او بازگو، خسارات محتمل را برای او تذکّر ده و اگر فایده نداشت، او را با هجرت و جدایی موقّت آزمایش کن تا شاید تلخی جدایی دایمی را بفهمد و اگر باز موقعیّت را درک نکرد، با یک ضرب و زدن بسیار خفیف و کم او را تکان بده تا از اسارت لجاجت و احساسات آزاد گردد و از خودکشی و خانواده‌کشی نجات یابد و این هم به خاطر شدّت علاقه‌ای است که مرد نسبت به همسر خود دارد. این ضرب درجایی است که علاج کند و از عاقل صورت بگیرد وگرنه هیچ ارزشی ندارد و اصلاً مجاز نیست، بلکه منفور و مطرود خدا و پیامبر او است.

در حقیقت، در زندگی زناشویی اگر مرد و زن، هر دو عاقل‌ هستند و در حالت تعادل روانی به سر می‌برند، هیچ وقت مشکلی پدید نخواهد آمد و صلح و صفا بر روابط آنان حاکم است. اگر یکی از آن دو عاقل است و در حال عادی به سر می‌برد (در فرض آیه، مرد) باز با تلاش عاقلانه صلح و سلامت برقرار خواهد بود و اگر هر دو در حالت غیرمتعارف و عدم سلامت روحی‌ به سر می‌برند و نادانی می‌کنند، باید حلّ مشکل را به عاقلان، حاکمان و محکمه بسپارند و این نظر قرآن است (ر.ک؛ النّساء/ ۳۵).

منبع: گزیده‌ای از مقاله عوامل تحکیم خانواده در فرهنگ اسلامی؛ پژوهشنامه معارف قرآنی؛ دوره ۴؛ شماره ۱۵، زمستان ۱۳۹۲، صفحه ۴۵-۶۸؛ صالح حسن‌زاده

راز موفقیت(۱۴)

بخش یازدھم جمع‌بندی
سلامت، وضع مالی، روابط و قانون ھدایت

تاکنون شیوه‌ھا، ابزارھا و درس‌ھایی را در زمینه تسلط بر نفس ارائه کرده‌ایم. اکنون می‌خواھیم از ھمه این‌ھا نتیجه بگیریم و حاصلی بدست آوریم. ھر یک از صفحات این بخش را که مطالعه می‌کنید، در ھمان حال به جنبه‌ھای گوناگون جسمی، مالی، و ارتباطی زندگی توجه و روشی را ابداع کنید تا بتوانید ھر روز بر اساس بالاترین معیارھای خود زندگی کنید. قبلاٌ یاد گرفته‌اید که چگونه نظام عصبی خود را شرطی کنید تا با تغییر رفتار، به نتایج دلخواه برسید. اکنون می‌خواھیم بگوییم که سرنوشت جسمانی شما نیزبستگی به این دارد که چگونه سوخت و ساز و عضلات خود را شرطی کنید تا انرژی لازم و تناسب اندام دلخواه در شما ایجاد شود. کارھایی که برای مراقبت از جسم و تامین سلامت خود به طور منظم انجام می‌دھید کدام است؟ چه عاملی سبب می‌شود که جسم انسان، با حداکثر توان خود کار کند؟ پیروزی باور نکردنی ستو میتل من اھمیت بعضی از اصول پایه را نشان می‌دھد. میتل من، رکورد دو استقامت را شکست و مسافت ۱۶۰۹ کیلومتر را در ۱۱ روز و ۱۹ ساعت دوید و به طور متوسط روزانه بیش از ۱۳۵ کیلومتر را طی کرد! شگفت‌انگیزتر آن که به شھادت ناظران عینی، در پایان مسابقه، سرحال‌تر از اول به نظر می‌رسید و کمترین آسیبی از نظر جسمی ندیده بود. چه عاملی باعث شد که او بتواند از ھمه توانایی‌ھای جسمی خود استفاده کند و حتی توانایی‌ھای خود را افزون سازد بی آن که کوچکترین صدمه‌ای به جسم او وارد آید؟ اول این که او سالھا تمرین جسمی کرده بود و ثابت کرد که اگر ما به طور مداوم و روز افزون انتظارات صحیحی از خود داشته باشیم، می‌توانیم خود را با ھر شرایطی سازگار کنیم. دومین امتیازی که باعث شد ستو میتل من، رکورد تازه‌ای در زمینه دو استقامت بر جا بگذارد چه بود؟ او دانسته بود که سلامت جسمی و آمادگی جسمانی، دو موضوع جداگانه‌اند.

طبق گفته دکتر فیلیپ مفتون (آمادگی جسمانی عبارت از توان انجام فعالیت‌ھای ورزشی است). اما سلامت جسمی، تعریف گسترده‌تری دارد و (عبارت از حالتی است که ھمه دستگاه‌ھای بدن، به صورت بھینه کار کنند). خیلی‌ھا فکر می‌کنند که آمادگی جسمانی شامل سلامت جسمی نیز می‌شود، اما این دو، لزوماٌ با یکدیگر ھمراه نیستند. اگر آمادگی جسمانی به قیمت از دست رفتن تندرستی به دست آید، عمر ما چندان طولانی نخواھد شد که از اندام متناسب خود لذت ببریم. در نظر شما کدامیک مھمتر است؟ آیا تعادلی بین سلامت و آمادگی جسمانی بر قرار کرده‌اید؟ چگونه بر سلامت جسمی خود بیفزایید؟

بھترین راه آن است که تفاوت بین ورزش‌ھای قندسوز و چربی‌سوز و تفاوت بین بنیه و نیروی جسمی را درک کنیم. ورزش‌ھای چربی‌سوز، اکسیژن زیادی را به مصرف می‌رسانند و شامل تمرین‌ھای معمولی ھستند که می‌توان آنھا را به مدت طولانی انجام داد. این تمرین‌ھا که باعث تقویت بنیه می‌شوند برای تامین انرژی در درجه اول از چربی‌ھای بدن استفاده می‌کنند. بر عکس ورزش‌ھای قند‌سوز، مستلزم افزایش مصرف اکسیژن نیستند و فقط به مدت کوتاھی قابل انجامند. این تمرین‌ھا در درجه اول باعث سوختن گلیکوژن و ذخیره شدن چربی دربدن می‌شوند. آیا خود را سالم می‌دانید؟ یا دارای آمادگی جسمی؟ یا ھیچکدام؟ چرا اغلب آمریکاییان از خستگی رنج می‌برند؟

بسیاری از مردم از آنجا که می‌خواھند در کوتاھترین مدت، بزرگترین نتیجه را بدست آورند لذا با توجه به فشارھای عصبی و نداشتن وقت کافی، به ورزش‌ھای قند‌سوز رومی‌آورند. با انجام ورزش‌ھای قند‌سوز، ذخیره گلیکوژن آنھا به زودی تمام می‌شود و نظام سوخت و ساز بدنشان به مصرف قند خون(که دومین منبع سوخت است) می‌پردازد و ھمین امر باعث سردرد، خستگی و مشکلات دیگر می‌شود.

چگونه می‌توان ورزش‌ھای قند‌سوز را به چرب‌سوز مبدل کرد؟

ساده‌ترین راه آن، کند کردن حرکات است. طبق نظر دکتر مفتون، ورزش‌ھایی نظیر پیاده‌روی، شنا، دوچرخه‌سواری، دو آھسته، می‌توانند به صورت قند‌سوز یا چربی‌سوز انجام شوند. در ھنگام انجام، اگر ضربان قلب کند باشد، این ورزشھا چربی‌سوز و اگر تند باشد، قند‌سوز به شمار می‌آیند. آیا لازم است سرعت خود را کاھش دھید؟ در ھنگام ورزش؟ یا به طور کلی در نوع زندگی؟ برای این که بدن خود را به ماشینی چربی‌سوز مبدل کنید، باید نظام سوخت و ساز بدن خود را آموخته کنید تا به صورت چربی‌سوز کار کند. دکتر مفتون یک دوره دو تا ھشت ماھه را برای پرداختن انحصاری به ورزش‌ھای چربی‌سوز پیشنھاد می‌کند. برای این که تعادلی میان تندرستی و آمادگی جسمانی برقرار شود باید پس از این مدت، ھفته‌ای یک تا سه بار به طور منظم به ورزش‌ھای قند‌سوز بپردازید. برای حفظ تندرستی خود آیا به مشاور نیاز دارید؟ آیا به کتاب یا منابع دیگر رجوع می‌کنید؟

لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف انگلیسی گفته است: (جسم انسان، بھترین تصویر روح است).

جسم شما درباره شخصیت درونیتان چه می‌گوید؟

احتمالاٌ مھمترین عامل ایجاد تندرستی، اکسیژن است. بدون اکسیژن، یاخته‌ھا ضعیف می‌شوند و می‌میرند. برای این که در ھنگام ورزش، اکسیژن اندامھا تمام نشود باید بدانید که آیا حرکات شما به صورت چربی‌سوز بوده است و یا از آن حد تجاوز کده و به مرحله قندسوزی رسیده است. به سئوالات زیر پاسخ دھید.

۱-آیا در ھنگام ورزش، قادر به سخن گفتن ھستید (چربی‌سوز) یا از نفس افتاده‌اید(قندسوز)؟
۲-آیا تنفس شما، منظم و قابل شنیدن است (چربی‌سوز) یا نفس نفس می‌زنید(قندسوز)؟
۳-آیا در عین خستگی، از حرکات ورزش لذت می‌برید (چربی‌سوز) یا با اکراه ورزش می‌کنید(قندسوز)؟
۴-اگر حداقل فشاری که به عضلات وارد می‌شود با عدد صفر و حداکثر آن با عدد ۱۰ بیان کنیم، چه نمراه‌ای به خود می‌دھید؟ اگر خود را بین ۶ تا ۷ ارزیابی کنید، عالی است؛ چنانچه نمره شما بیشتر از ھفت باشد؛ وارد مرحله قند‌سوز شده‌اید.

برای این که تمرین‌ھای ورزشی فرح‌بخشی را جزو برنامه منظم زندگی خود قرار دھید، به نکات زیر توجه کنید:

۱-آیا ورزش‌ھای مرتب شما به صورت قند‌سوز و یا چربی‌سوز انجام می‌شوند؟ آیا با احساس خستگی از خواب بیدار می‌شوید؟ آیا بعد از ورزش، احساس گرسنگی شدید، سرگیجه، و یا کوفتگی عضلات می‌کنید؟ آیا علیرغم تلاش‌ھای خود، لایه چربی بدنتان فرقی نکرده است؟ اگر پاسخ شما به ھمه یا بعضی از این سئوالات، مثبت است، به احتمال زیاد به صورت قند‌سوز ورزش می‌کنید.

۲-یک دستگاه کوچک تعیین ضربان قلب بخرید تا در ھنگام ورزش، نگذارید ضربان قلب شما از حد معین بالاتر رود، از خرید این دستگاه، پشیمان نخواھیدشد.

۳-برای شرطی کردن نظام سوخت و ساز بدن خود، برنامه‌ریزی کنید تا ضمن سوختن چربی‌ھای بدن، انرژی لازم در شما ایجاد شود، این برنامه را حداقل به مدت ۱۰ روز اجرا کنید.

کمتر چیزی است که در زندگی انسان، به اندازه روابط او اھمیت داشته باشد. ھیچ موفقیتی، انسان را ارضاء نمی‌کند مگر این که آن را با کسی در میان بگذارد. در واقع عالی‌ترین احساس انسان، احساس ھمبستگی است. در روزھای آینده، ۶ اصل اساسی را برای موفقیت در زمینه روابط، خصوصاٌ روابط زناشویی بیان خواھیم کرد. قبل از ھر چیز باید ارزشھا و قوانین مورد قبول طرف مقابل را بشناسید. ھر قدر یکدیگر را دوست بدارید و ھر قدر روابطتان صمیمانه باشد اگر مرتباٌ قوانین یکدیگر را نادیده بگیرید، خواه ناخواه برخوردھایی بین شما ایجاد خواھد شد. اگر قوانین ھمسر خود را نمی‌دانید و یا آنھا را فراموش کرده‌اید، آنھا را دریابید. اگر مدتھاست که در این باره با ھمسر خود گفتگو نکرده‌اید، خوب است برای اطمینان آنھا را از یکدیگر بپرسید. عشق و زناشویی محلی برای بخشیدن و خوشبخت کردن طرف مقابل است، نه جایی برای بدست آوردن چیز‌ھایی که نداریم.

در روابط خود با ارزش‌ترین چیزی که بخشیده‌اید چیست؟

برای تحکیم مناسبات زناشویی، مراقب علائم ھشداردھنده باشید. با تشخیص به موقع و چاره‌جویی فوری، می‌توانید پیش از آن که کدورت‌ھای جزیی به اختلافات بزرگی مبدل شوند، آنھا را از بین ببرید. آیا در روابط شما علائم ھشداردھنده‌ای وجود دارد که لازم باشد به آنھا توجه کنید؟ برای این که (غول را در کودکی بکشید) امروز چه کارھایی را باید انجام دھید تا اختلافاتتان دامنه پیدا نکند؟ بسیاری از روابط گسیخته می‌شوند بی آن که حتی طرفین، علت آن رابدانند. برای موفقیت در زمینه روابط، مھمترین و بھترین راه آن است که مطالب خود را به روشنی و رو در رو بگویید. اطمینان حاصل کنید که قوانین یکدیگر را می‌دانید و به آنھا احترام می‌گذارید. برای این که جلو بگومگو‌ھایی را که ھیچ علت معقولی ندارند و صرفاٌ برای غلبه بر طرف مقابل ادامه می‌یابند بگیرید، شیوه‌ای ابداع کنید. از کلمات دگرگون‌کننده برای جلوگیری از مشاجره استفاده کنید. مثلاٌ به جای این که بگویید: (من نمی‌توانم آن رفتارت را تحمل کنم) بگویید: (من ترجیح می‌دھم این رفتار را داشته باشی).

آیا روابط عاشقانه شما جزو مھمترین اولویت‌ھای زندگی است؟

اگر چنین نباشد، مسائل فوری که ھر روز اتفاق می‌افتد، نسبت به آن اولویت پیدا می‌کنند و در نتیجه میل شما به یکدیگر روز به روز کاھش می‌یابد.
نگذارید روابط صمیمانه شما به صورت رابطه عادتی درآید. شور و ھیجان داشته باشید و از این که فرد بی‌ھمتایی را در زندگی خود دارید، سپاسگزار باشید. برای این که روابط شما با دوام باشد، ھر گز قطع رابطه را عنوان نکنید. تنھا گفتن جمله: (اگر فلان کار را بکنی، می‌گذارم و می‌روم) کافی است که امکان جدایی را به وجود بیاورد. به جای آن، ھر روز راھی برای بھتر شدن روابط خود بیندیشید. تمام زوج‌ھای موفقی که می‌شناسم و روابط آنھا رضایتبخش بوده و به مدت طولانی ادامه داشته است برای خود قانونی دارند و آن این است که ھر قدر خشمگین شوند و ھر اندازه از طرف مقابل آزرده خاطر باشند، بدون چون و چرا خود را به حفظ روابط پای‌بند می‌دانند. یکی از بھترین کارھایی که ھر روز می‌توانید انجام دھید، این است که محاسن طرف مقابل را در ذھن خود مرور کنید. احساس ھمبستگی فرد را تقویت کنید و مثلاٌ با گفتن (چگونه این خوشبختی نصیب من شد که تو وارد زندگی من شدی؟) احساس عشق و صمیمیت را در خود تازه نگه دارید. به طور مداوم در جستجوی راه‌ھایی باشید که طرف مقابل را شگفت زده کنید و مراتب قدردانی خود را به یکدیگر ابراز نمایید. طرف مقابل را ملک طلق خود فرض ش نکنید و لحظات زیبایی در زندگی بیافرینید که روابطتان را به صورت افسانه درآورد؟ امروز چه خدمتی می‌توانید به فرد محبوب خود بکنید؟ آیا می‌خواھید که روابطی رویایی با ھمسر خود داشته باشید؟

به این چند اصل اساسی توجه کنید:

۱-اوقات خود را صرف وجود ارزشمند یکدیگر کنید و آنچه را که از نظر ھمسرتان مھم است، کشف نمایید. بالاترین ارزش‌ھای شما در زمینه روابط کدام است و چه اتفاقی باید بیفتد تا احساس کنید که آن ارزش تامین شده است؟
۲-بپذیرید که عاشق بودن، مھم‌تر از حق به جانب بودن است. اگر متوجه شدید که دارید در مورد این که حق به جانب شماست، بیش از حد اصرار می‌کنید، الگوی خود را در ھم بشکنید. اگر لازم می‌دانید سکوت کنید و به مشاجره خاتمه دھید تا به حال عادی بر گردید و راھی برای حل اختلاف پیدا کنید.
۳-الگویی ابداع کنید و با یکدیگر قرار بگذارید که در ھنگام بروز خشم و مشاجره، برای تغییر حالت از آن استفاده کنید. الگویی عجیب یا مضحک طرح کنید و آن را به صورت شوخی بین خود قرار بگذارید به طوری که یادآوری آن، طرف مقابل را به خنده بیندازید.
۴-با بروز اندک کدورتی، موضوع را با ملایم‌ترین لحن با او در میان بگذارید. مثلاٌ (می‌دانم که اشکال از کج‌فھمی من است اما وقتی فلان کار را می‌کنی، حس می‌کنم که عقیده‌ام نسبت به تو کمی سست شده است).
۵-برنامه منظمی داشته باشید تا ھفته‌ای یک بار و یا دست‌کم ماھی دوبار، با ھمسر خود شب‌ھای عاشقانه داشته باشید. برای این منظور از پیش، برنامه‌ای تفریحی و رویایی فکر کنید.
۶-روزی یک بار حتماٌ ھمسر خود را ببوسید! خیلی‌ھا به اشتباه تصور می‌کنند که اگر به قدر کافی پول داشته باشند، تمام مشکلاتشان بر طرف می‌شود. در حالی که پول، به خودی خود به ندرت موجب رھایی‌شان می‌گردد. اما این ھم به ھمان اندازه اشتباه است که فکر کنیم وسیع‌تر شدن امکانات مالی و مھارت در مسائل اقتصادی، نقشی در افزایش امکان رشد و مشارکت و ایجاد ارزش‌ھایی برای ما و دیگران ندارد. تحصیل ثروت، کاری آسان است. با وجود این، بیشتر افراد به این کار موفق نمی‌شوند، زیرا در شالوده مالی آنان، رخنه‌ھا و خلل‌ھایی وجود دارد که ھمان تضاد‌ھای ارزشی و اعتقادی است. بزرگترین عاملی که باعث می‌شود افراد، از موفقیت‌ھای مالی اجتناب کنند، آن است که درباره ثروت، عقاید مختلطی دارند. این افراد در عین حال که به مزایای رفاه مادی واقفند، ممکن است عقیده داشته باشند که جمع‌آوری ثروت، محتاج تلاش و کوشش طاقت‌فرسا یا انحراف از معیارھای اخلاقی است و یا این که افراد ثروتمند، از وجود دیگران سوءاستفاده می‌کنند.

علت دیگر آن است که تصور می‌کنند تحصیل ثروت، کاری پیچیده، و محتاج تخصص است. ھر چند که استفاده از نظرات متخصصان امور مالی، کاری صحیح است، اما باید یاد بگیریم که مسئولیت تصمیم‌ھای خود را بپذیریم و عواقب آنھا را درک کنیم. پس از پنج سال مطالعه مستمر در علت موفقیت افراد، دریافته‌ام که برای بھبود وضع مالی، پنج کلید وجود دارد:

کلید اول، توانایی ایجاد ثروت است. اگر بتوانید راھی پیدا کنید که ارزش کار خود را افزایش دھید و به ده الی پانزده برابر زمان حاضر برسانید، در آن صورت، درآمدتان به آسانی افزایش خواھد یافت. از خود بپرسید(چگونه می‌توانم ارزش کار خود را در این سازمان افزایش دھم؟ چگونه می‌توانم کاری کنم که شرکت، در مدت کمتری به ھدف‌ھای بیشتری دست یابد؟ چگونه می‌توانم کیفیت کالا و سود آوری آن را بالاتر ببرم و در عین حال، ھزینه‌ھا را کاھش دھم؟ چه نظام‌ھای تازه‌ای را می‌توانم پیاده کنم؟ از چه تکنولوژی‌ھایی می‌توانم استفاده کنم تا این شرکت، از رقیبان خود جلو بیفتد؟)

کلید دوم، نگھداری ثروت است. تنھا راه این کار، آن است که کمتر از درآمد خود خرج کنید، و درآمد باقیمانده را سرمایه‌گذاری نمایید. پس‌انداز کردن پول، ھدفی ارزشمند است، اما به خودی خود، باعث افزایش ثروت نمی‌شود.

سومین کلید مھارت‌ھای مالی، افزایش ثروت است. راه این کار، آن است که کمتر از درآمد خود خرج کنید، مابقی را سرمایه‌گذاری کنید، و درآمد حاصل از آن را ھم دوباره سرمایه‌گذاری نمایید. این کار باعث می‌شود که سرمایه به جای شما کار کند و رشد، آن حالت تصاعدی داشته باشد. ھر چه درآمدھای خود را کمتر خرج و بیشتر سرمایه‌گذاری کنید، زودتر به استقلال مالی می‌رسید. ھیچ کس نمی‌خواھد لقمه چربی برای سوء استفاده‌ دیگران باشد.

چھارمین کلید مھارت‌ھای مالی، نگھداری ثروت است. در جو فعلی آمریکا، بسیاری از ثروتمندان بیش از زمانی که ثروتمند نبودند، احساس عدم امنیت می‌کنند. دلیلش آن است که می‌دانند در ھر لحظه، به دلایلی که گاه به کلی واھی است، امکان دارد که علیه آنھا اعلام جرم و اقامه دعوا شود. البته باید گفت که برای حفظ اموال نیز راه‌ھای قانونی خوبی پیدا شده است.

آیا حفاظت از دارایی‌ھای خود را لازم می‌دانید؟

حتی اگر ھنوز به مرحله‌ای که نگران اموال خود باشید نرسیده‌اید، خوب است با فرد متخصصی در این مورد مشورت کنید و در این مورد نیز، مانند سایر موارد زندگی، از راه‌ھایی که دیگران رفته‌اند، سر مشق بگیرید. برای این که از رفاه اقتصادی بر خوردار شوید، مدت زیادی صبر نکنید. پنجمین کلید مھارت‌ھای مالی آن است که از دارایی‌ھای خود بھره‌مند شوید. بیشتر افراد، منتظرند تا دارایی آنھا به حد معینی برسد. اما اگر جمع آوری ثروت، لذت‌ھا و دلخوشی‌ھایی را ھمراه نداشته باشد، به زودی از این کار خسته می‌شوند و دست از تلاش می‌کشند. پس، گاه‌گاھی پاداش خویشتن را فراموش نکنید(پاداش اتفاقی). در ضمن صدقه و بخشش را فراموش نکنید. بخشیدن مال، این احساس را در شما به وجود می‌آورد که بیش از حد نیاز خود، درآمد دارید. ثروت واقعی، فقط نوعی احساس است: احساس رفاه و فراوانی مطلق. پول، ھیچ ارزشی ندارد، مگر این که به کمک آن تاثیر مثبتی در زندگی افراد مورد علاقه خود بگذاریم، و اگر یاد بگیریم که چگونه با درآمد خود خدمتی به دیگران بکنیم، به بزرگترین شادمانی‌ھای زندگی دست می‌یابیم.

اکنون برای بھبود وضع مالی خود اقدام کنید:

۱-عقایدی را که درباره پول دارید، بررسی کنید. عقاید منفی را زیر سئوال ببرید و عقاید مثبت را تقویت کنید. از مراحل ششگانه تداعی عصبی شرطی استفاده کنید.
۲-ارزش شغل خود را بالا ببرید و برای کارفرمای خود مفیدتر باشید، و لو آن که بابت آن دستمزد اضافی نگیرید. تصمیم بگیرید که دست‌کم، ده برابر به ارزش کار خود بیفزایید.
۳-دست‌کم ده درصد از درآمد خود را پس انداز و سپس سرمایه‌گذاری کنید.
۴-از راھنمایی متخصصان، در تصمیم‌گیری‌ھای مالی و حفظ دارایی خود استفاده کنید.
۵-پاداش‌ھایی به خود بدھید تا تلاش‌ھای مالی شما با لذت ھمراه باشد.

در حق چه کسی می‌توانید خدمت خاصی انجام دھید؟ برای این که امروز کار را شروع کنید، چگونه به تقویت روحیه خود می‌پردازید؟ بسیار خوب است که برای ارزش‌ھای مورد قبول خود، سلسله مراتبی داشته باشید. اما اگر وسیله سنجشی در اختیارتان نباشد، از کجا می‌فھمید که روز به روز و لحظه به لحظه بر اساس ارزشھا و فضایل مورد قبول خود زندگی کرده‌اید؟ خدمت به ھم‌نوع، شاید جزو والاترین ارزش‌ھای شما باشد، اما چگونه دائماٌ به دیگران خدمت می‌کنید؟ عشق، شاید در فھرست شما، بالاترین مقام را آورده باشد، اما می‌دانید که در بسیاری از لحظات زندگی خود، عاشق نبوده‌اید؛ راه حل چیست؟ دستورالعمل یا قانونی برای ھدایت و کنترل خود داشته باشید. چگونگی آن را در صفحات بعد شرح خواھیم داد. آیا تا به حال موردی برایتان پیش آمده است که صد در صد و به طور مطلق بدانید که چه باید بکنید؟ (ھر چه می‌خواھد بشود، بشود) بیشتر ما ھرگز به این مرحله از یقین نمی‌رسیم، مگر آن که پیشاپیش خصوصیاتی را برای خود در نظر گرفته باشیم که ھمیشه بر اساس آنھا زندگی کنیم. اگر این موارد را روی کاغذ بیاوریم، دستورالعملی به وجود می‌آید که من آن را (قانون ھدایت) می‌نامم و در سفر زندگی، به منزله نقشه راه‌ھاست:

۱-برای این که بر اساس عالی‌ترین اصول و ارزش‌ھای خود زندگی کنید، باید دائماٌ دارای چه روحیات و عواطفی باشید؟ فھرستی از این حالات روحی تھیه کنید. این فھرست باید آن قدر مفصل باشد که کمال و تنوع دلخواه را داشته باشد، و آن قدر مختصر باشد که واقعاٌ ھر روز بتوان ھمه آن حالات را تجربه کرد.

۲-در برابر ھر یک از آن حالات و خصوصیات، قانونی برای نحوه احساس آن ذکر کنید. مثلاٌ (ھنگامی شاد و سرحال ھستم که به مردم لبخند بزنم) یا (ھنگامی شکرگزارم که یادم باشد چه چیزھای خوبی در زندگی خود دارم).

۳-خود را مقید کنید که دست‌کم روزی یک بار، ھر یک از آن حالات را احساس کنید. می‌توانید(قانون ھدایت) خود را روی کاغذی بنویسید و ھمیشه با خود داشته باشید، و یا نسخه‌ھایی از آن را روی میز کار و یا کنار تختخواب خود قرار قرار دھید. گاه‌گاھی به این دستورالعمل نگاه کنید و از خود بپرسید (آیا امروز، کدامیک از این حالات در من بوده است؟ کدامیک نبوده است و چگونه می‌توانم تا پایان امروز، آن را در خود به وجود آورم؟

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص۷۸-۸۳

راز موفقیت(۱۲)

بخش نھم قطب‌نمای فردی
ارزشھا و قوانین

اگر بخواھیم در زندگی خود به کمال رضایت برسیم، این کار یک راه بیشتر ندارد: ابتدا ببینیم چه چیزی را بیش از ھمه می‌خواھیم (یعنی عالی‌ترین ارزش‌ھا در نظر ما چیست) و آنگاه تصمیم قطعی بگیریم که بر اساس معیارھای مورد قبول خود زندگی کنیم. در جامعه بشری، چه افرادی مورد ستایش و احترام جھانیان قرار می‌گیرند؟ آیا آنان ھمان کسانی نیستند که قویاٌ به ارزش‌ھای مورد قبول خود پابندند و نه فقط آنھا را اظھار می‌کنند، بلکه بر اساس آن ارزش‌ھا زندگی می‌نمایند؟ ھمه ما به مردان و زنانی که موضع مشخصی بر اساس اعتقادات خود دارند احترام می‌گذاریم، حتی اگر با نظرات آنان درباره اعمال نیک و بد موافق نباشیم. کسانی که فلسفه زندگی، و اعمالشان بر ھم منطبق است و بر پایه باورھای خود زندگی می‌کنند، قدرتی انکارناپذیر دارند. ھماھنگ شدن با اصول اعتقادی را ھدف خود قرار دھید: آیا در حال حاضر کارھایی انجام می‌دھید که به اصول اعتقادیتان مطابق نباشند؟ اگر چنین است، بلافاصله در جھت اصلاح خود قدم بردارید. لحظه‌ای بیندیشید: آیا به ارزش یا اصلی اعتقاد دارید که در زندگی خود مطلقاٌ آن را مراعات کرده باشید؟ چه تاثیر مثبتی بر زندگیتان داشته است؟ یکی از فیلم‌ھایی که دیده‌ام مربوط به معلمی به نام جیم اسکالانته است که به خوبی نشان می‌دھد اگر کسانی مھمترین ارزش مورد قبول خود را بشناسند و در راه آن تلاش کنند، به چه قدرت‌ھایی دست می‌یابند. او عشق خود را به یادگیری، نه فقط با تعلیم، بلکه با نمایش زنده کارھایی که امکانپذیر است به شاگردان خود منتقل می‌کند. وی به نسلی که (از دست رفته) تلقی می‌شود یاد می‌دھد که نه فقط دشوارترین آزمون ریاضی را بگذرانند (کاری که فکر می‌کردند قابل انجام نیست) بلکه می‌آموزد که چگونه یکدیگر را ارزیابی کنند و کیفیت زندگی خود را برای ھمیشه بالا ببرند. تصمیم قاطع او به بالا بردن معیارھای حیات، زندگی این افراد جوان را دگرگون می‌سازد.

اگر شما ھمت خود را صرف بالاترین ارزش‌ھای زندگی خود کنید، به انجام چه کارھایی قادر خواھید بود؟ اگر عشق، موفقیت یا درستی در نظر شما دارای اھمیت باشند، در این صورت بخشی از نظام ارزشی شما به حساب می‌آیند. ارزش، حالتی عاطفی است که در نظر شما یا تجربه کردن آن (به علت لذتی که به اعتقاد شما در بر خواھد داشت) و یا اجتناب از آن (به علت رنجی که می‌تواند به ھمراه داشته باشد) دارای اھمیت است. ھمه تصمیم‌ھای ما ناشی از این دو اعتقاد است: چگونه عمل معینی ما را به سوی ارزشی لذتبخش می‌کشاند؟ و آیا این عمل ما را از ارزشی رنج آفرین دور می‌کند؟ مھمترین احساس لذتبخشی که در نظرتان ارزشمند است و دردناکترین احساسی که به ھر قیمتی از آن دوری می‌کنید کدام است؟ ارزش‌ھای لذتبخش را ارزش‌ھای جذبی می‌نامیم. این ارزشھا شامل عواطفی از قبیل عشق، خوشی، آزادی، امنیت، شور، و آرامش فکری می‌باشند.

ارزش‌ھای دردناک(مثلاٌ انزوا، افسردگی و طرد شدن) به ارزش‌ھای دفعی معروفند. وقتی تصمیمی می‌گیریم این نکته را در نظر داریم که آیا اعمال ما سرانجام به رنج منتھی می‌شوند یا به لذت. در روزھای آینده نه فقط حالات روحی را که باعث ھمه تصمیم‌ھا می‌شوند روشن خواھیم کرد بلکه آنھا را به ترتیب اھمیت نیز مرتب خواھیم ساخت. مثلاٌ ممکن است در نظر شما ھم امنیت و ھم ماجراجویی دارای اھمیت باشد. اگر مشخص شود که کدامیک در نظر شما اھمیت بیشتری دارند که می‌توانید تصمیم‌ھایی بگیرید که شادمانی‌ھای درازمدتی را به دنبال داشته باشند.

علاوه بر ارزش‌ھای دفعی و جذبی، دو دسته ارزش دیگر نیز وجود دارند: ارزش‌ھای ھدف و ارزش‌ھای وسیله. به عنوان مثال ممکن است اتومبیلتان دارای ارزش باشد، اما آن در واقع فقط یک وسیله است نه ھدف. بر عکس ارزش‌ھای غائی(ھدف) که به دنبال آن ھستند حالاتی عاطفی ھستند. مثلاٌ ممکن است اتومبیل پونتیاک به شما ھیجان، اتومبیل بنز به شما اعتبار و حیثیت، و اتومبیل ولوو به شما احساس اطمینان و امنیت بدھد. به خاطر داشته باشید که در پشت ھر تصمیمی، نیروی محرکه‌ای است که ھمان (ارزش ھدف) می‌باشد. متاسفانه بیشتر مردم در تصمیم‌گیری‌ھای خود به دنبال وسیله می‌روند و از آنچه بسیار مھمتر است یعنی ھدف نھایی (انگیزه‌ھای عاطفی) غافل می‌مانند.

شاید برایتان اتفاق افتاده باشد که به ارتباط دوستانه باکسی علاقمند شده‌اید. بعد از مدتی دریافته‌اید که علاقه‌ای به ادامه آن ارتباط ندارید. دلیلش آنست که آن ارتباط دوستانه فقط وسیله بوده است نه ھدف. آنچه واقعاٌ می‌خواسته‌اید از آن ارتباط بدست بیاورید، ارزش‌ھای غائی مانند عشق، الفت، یا صمیمیت بوده است. ھر نوع ارتباطی منتھی به ارزش‌ھای مھم نمی‌شود. باید بدانید که اینھا ھدف‌ھای واقعی ھستند و باید ھمیشه آنھا را مد نظر داشته باشید.

یادتان باشد که ممکن است در زندگی، ھمه ارزش‌ھای وسیله‌ای (پول، مقام، فرزند، رابطه) را داشته باشید و با وجود این، احساس نارضایی و بدبختی کنید. مادام که بر اساس عمیقترین ارزش‌ھای غائی خود زندگی نکنید، ھر چند به وسایل گوناگون دست یابید اما رضایت کاملی را که شایسته شماست بدست نمی‌آورید. ھر چند که بسیاری از حالات عاطفی را به عنوان ارزش‌ھای فردی در نظر می‌گیریم اما بعضی از آنھا بیش از بقیه در نظرمان عزیز ھستند. این ارزش‌ھا که در جھت تامینشان کوشش بسیار می‌کنیم ارزش‌ھای جذبی نامیده می‌شوند مانند عشق، موفقیت، آزادی، صمیمیت، امنیت، ماجراجویی، قدرت، شور و شعف، راحتی، و سلامت جسمی.

پس از آن که ارزش‌ھای خود را مشخص کردید، سلسله مراتب مناسبی برای آنھا در نظر بگیرید. از میان ارزش‌ھایی که ذکر کردیم کدامیک در نظر شما مھمترند؟ اکنون کمی وقت صرف کنید و آنھا را با شماره‌ھای ۱ تا ۱۰ بترتیب اھمیت درجه بندی کنید.

ماجراجویی عشق

قدرت موفقیت

شور و شعف آزادی

راحتی صمیمیت

سلامت جسمی امنیت

ارزش‌ھای دفعی نیز مانند ارزش‌ھای جذبی دارای سلسله مراتبند. معمول‌ترین ارزش‌ھای دفعی عبارتند از طرد شدن(پاسخ منفی)، خشم، ناکامی، انزوا، افسردگی، شکست، خواری، و گناه. این ارزشھا را نیز به ترتیب از شماره ۱ تا ۸ مرتب کنید و شماره ۱ ارزشی باشد که برای اجتناب از آن تلاش بیشتری می‌کنید.

افسردگی طرد و جواب رد شنیدن

شکست خشم

خفت و خواری ناکامی

احساس گناه انزوا

آیا حاضرید پرش با اسکی را تجربه کنید؟ پاسخ شما به عوامل چندی بستگی دارد که یکی از آنھا، سلسله مراتب ارزشھاست. به عنوان مثال اگر مھمترین ارزش جذبی شما امنیت و بالاترین ارزش دفعی شما‌ ترس باشد(یعنی به ھیچ وجه دلتان نخواھد که دچار ترس شوید) احتمالاٌ پاسخ شما به این سئوال، منفی است! اما اگر بزرگترین ارزش دفعی شما، طرد شدن باشد و فکر کنید که اگر نپرید، دوستانتان از شما رو گردان می‌شوند چه؟ از آنجا که مردم برای فرار از رنج تلاش بیشتر می‌کنند تا برای کسب لذت، لذا نیاز شما به اجتناب از طرد شدن، بر نیاز به احساس امنیت غلبه می‌کند.

آیا اتفاق افتاده است که یکی از ارزشھا شما را به سویی جلب کند و ارزشی دیگر شما را از ان منع نماید؟ تصمیم‌گیری چیزی به جز روشن کردن ارزشھا نیست. یکی از مھمترین فواید سلسله مراتب ارزشھا، این است که تضادھای ارزشی را روشن می‌کند. مثلاٌ اگر موفقیت، بالاترین ارزش جذبی و طرد شدن (جواب رد شنیدن) بزرگترین ارزش دفعی شما باشد ملاحظه می‌کنید که این دو ارزش چگونه با یکدیگر ناسازگارند؟ سعی در کسب لذت موفقیت، بدون تحمل رنج پاسخ‌ھای منفی، ھرگز به نتیجه نمی‌رسد. در واقع ممکن است پیش از آن که در جاده موفقیت زیاد جلو بروید، خودتان راه خودتان را سد کنید، زیرا‌ ترس از طرد شدن توسط دیگران، شھامتی را که برای کسب ھر گونه موفقیت لازم است، از شما می‌گیرد.

راه حل این کار را که در پنج صفحه آینده کتاب بیان شده است می‌توان در دو کلمه خلاصه کرد: یکی آگاھی از ارزشھا و دیگری تصمیم‌گیری آگاھانه.

آگاھی از ارزشھا – قدم اول – الف

برای کشف ارزش‌ھای جذبی کافی است از خود بپرسید: (در زندگی برای من چه چیزی از ھمه مھمتر است؟) ھنگامی که در ذھن خود به دنبال پاسخ می‌گردید، توجه داشته باشید که منظور شما، کشف ارزش‌ھایی است که جنبه ھدف داشته باشند، یعنی عواطفی که بیش از ھمه مایلید آنھا را احساس کنید. پس از تھیه فھرست ارزشھا، آنھا را به ترتیب اھمیت مرتب کنید. یعنی به دلخواه‌ترین ارزش، شماره ۱ بدھید و ارزشی را که پس از آن از ھمه مھمتر است با شماره ۲ مشخص کنید، الی آخر.

آگاھی از ارزشھا – قدم اول – ب

برای کشف ارزش‌ھای دفعی‌تان از خود بپرسید (کدام یک از عواطف ھست که اجتناب از آن برایم بیشترین اھمیت را دارد؟ چه احساسی است که به ھیچ قیمتی نمی‌خواھم دچار آن شوم؟) و برای یافتن پاسخ، کاملاٌ فکر کنید. پس از تھیه فھرست، آنھا را بر حسب اھمیت مرتب کنید و شماره ۱ رابه ارزشی بدھید که بیش از بقیه مایلید از آن دوری کنید.

قدم دوم – تصمیم‌گیری آگاھانه

پس از استخراج ارزش‌ھای فعلی خود، در می‌یابید که تاکنون در درجه اول، نسبت به چه ارزش‌ھایی شرطی شده‌اید، و کدام نظام رنج و لذت محرک اعمال و رفتارتان بوده است. اما اگر می‌خواھید در طرح‌ریزی زندگانی خود نقش فعال داشته باشید، باید ھمین امروز تصمیم‌ھای تازه‌ای بگیرید.

این سئوالات را از خود بکنید:

۱- برای این که سرنوشت نھایی خود را بدست گیرم و برای این که بھترین شخصی باشم که می‌توانم باشم، ارزش‌ھای مورد قبول من چه باید باشد تا بزرگترین اثر را بر تمام زندگی من بگذارد؟

۲- چه ارزش‌ھای دیگری را لازم است که به این فھرست اضافه کنم؟ فھرست جدید ارزشھا در نظر شما چگونه است؟ آیا فقط مشتی کلمات نیست که بر روی صفحه کاغذی نوشته شده باشد؟

البته چنین است مگر آن که خود نسبت به آنھا شرطی کنید و آنھا را قطب نمای زندگی تازه خود قرار دھید. در این صورت است که ارزشھا به شما کمک می‌کنند تا راه خود را از میان دریاھای آرام و امواج طوفانی به سوی مقصد بگشایید. این ارزشھا را ھر روز در پیش چشم داشته باشید. اگر می‌خواھید از اھرم روانی استفاده کنید، نسخه‌ای از آنھا را به دوستان خود بدھید. مزایایی را که زندگی بر اساس این ارزشھا دارد، تجسم، تفکر و احساس کنید تا آن که انتظار پاداش‌ھای عاطفی در شما شرطی شود و آنھا را بخشی از تجارب روزانه خود قرار دھید. برای این که (حال خوب) را احساس کنید چه اتفاقی باید بیفتد؟ آیا باید کسی شما را در آغوش بگیرد و بگوید که تا چه اندازه قابل احترام ھستید؟ آیا باید یک میلیون دلار پول بدست آورید؟ به ورزش خاصی بپردازید؟ رئیستان از شما تقدیر کند؟ اتومبیل معینی را سوار شوید؟ به مھمانی‌ھای معینی بروید؟ به حد اعلای روشنفکری برسید؟ یا فقط ناظر غروب آفتاب باشید؟

حقیقت آنست که برای احساس خوشی، به ھیچ عامل خارجی نیاز نیست. می‌توانید ھم اکنون اگر بخواھید احساس خوشی کنید! تازه اگر ھمه آن اتفاقات بیفتد چه کسی باید خوشحالتان کند؟ خودتان! پس چرا منتظرید؟ تنھا چیزی که مانع خوشحالی شماست، قوانین فردی یا اعتقاد به این مسئله است که برای احساس شادی چنان اتفاقاتی باید حتماٌ بیفتد. این قوانین خود ساخته را دور بریزید و شادمانی را که شایسته شماست احساس کنید.

اگر می‌خواھید برای خوشبختی قانونی داشته باشید بگذارید قانون شما این باشد: (برای احساس خوشی به ھیچ واقعه بیرونی نیاز ندارم! من احساس خوشی می‌کنم زیرا که زنده ام! زندگی موھبتی است و من به لذت بردن از آن مشغولم). آبراھام لینکن، زمانی گفته بود (بیشتر مردم ھمان اندازه خوشبختند که خودشان می‌خواھند). داستان زندگی ھمین شخص و داستان‌ھای دیگرانی که علی رغم وقایع ناگوار زندگی به پیروزی رسیده‌اند، یادآور این نکته مھم است که ما بر خویشتن مسلط ھستیم.

پس این قانون را بپذیرید و تصمیم بگیرید که معیارھای خود را به خاطر چیزی که کاملاٌ در اختیارتان است، یعنی وجود خودتان، بالا ببرید. معنی این سخن آن است که خود را مقید کنید که ھوش، انعطاف‌پذیری و خلاقیت داشته باشید و دائماٌ از زاویه‌ای به زندگی نگاه کنید که تجارب حیات، پربارتر و ثمربخش‌تر شود. از کجا می‌توانیم بفھمیم که بر اساس ارزش‌ھای خویش زندگی می‌کنیم؟ این موضوع کاملاٌ به قوانین فردی ما مربوط است: یعنی عقایدی که به ما می‌گویند چه باید بشود تا احساس موفقیت، خوشبختی یا سلامت جسمی کنیم.

گویی دادگاه کوچکی ھمیشه در درون ما وجود دارد. قوانین فردی ما به منزله حکم نھایی این دادگاه است و نشان می‌دھد که آیا اعمال ما با مقررات لازم برای تامین ارزشھا مطابق بوده است یا خیر، و آیا حال ما باید خوب باشد یا بد و باید لذت ببریم یا رنج بکشیم. ھنگام احساس رنج، خوب است که به یک سئوال مھم پاسخ دھیم(آیا این رنج، نتیجه شرایط موجود است یا مربوط به قوانین فردی من که می‌گوید در چه شرایطی باید چه احساسی داشته باشم؟ آیا رنجی که می‌کشم به بھبود شرایط کمک می‌کند؟ در چنین شرایطی قوانین یا باورھای من چگونه باید باشد تا احساس بدحالی کنم؟).

بسیار مھم است که قوانین خود را بررسی کنیم تا ببینیم آیا ھوشمندانه و مناسب ھستند. قانون بعضی‌ھا برای احساس حال خوب این است که مثلاٌ فرزندانشان در مدرسه باید نمره بیست بگیرند، باید در کار خود از نظر میزان فروش نفر اول باشند، میزان چربی بدنشان کمتر از ده درصد باشد و دائماٌ آرام و بی‌دغدغه باشند! به نظر شما کسی که چنین قوانینی دارد تا چه حد حال خوب را احساس خواھد کرد؟

قوانین خود را بررسی کنید تا مطمئن شوید که در خدمت شما ھستند! شگفت‌انگیز است که بسیاری از مردم، راه‌ھای بی‌شماری برای احساس حال بد اختراع کرده‌اند(قوانین رنج‌آور)، و در مقابل، تنھا راه‌ھای انگشت‌شماری را برای احساس حال خوب باقی گذاشته‌اند(قوانین لذتبخش). ھم‌اکنون تصمیم بگیرید و قانونی عالی را وضع کنید تا به شما اجازه دھد خود را بیش از پیش مورد محبت احساس کنید. به جای این قوانین که (اگر فلانی ھمیشه بگوید که مرا دوست دارد… برای من ھدایای گرانقیمت بخرد… مرا به سفر‌ھای خارج از کشور ببرد… ھمیشه با من در تماس باشد… و ھمیشه برای رضایت من دیگران را برنجاند) که مسلماٌ احساس مورد محبت بودن را در شما محدود می‌کند، شاید بتوانید این قانون ساده را بر گزینید که (ھر وقت که به فکر محبت می‌افتم و یا عشق و صمیمیت خود را به کسی اظھار می‌کنم، احساس می‌کنم که مورد محبت ھستم.)

آیا قوانینی که زندگی امروزی شما را می‌چرخانند، مناسب شخصیت امروزی شما ھستند؟ آیا قوانینی دارید که در گذشته مفید بوده‌اند و امروزه مایه عذاب شما ھستند؟ مثلاٌ ممکن است زمانی در زندگی خود با دیگران به صورت خشک و خشن رفتار می‌کرده و احساسات خود را ظاھر نمی‌ساخته اید. اما ھر چند که ممکن است این نوع رفتار برای اداره بعضی مشاغل مفید باشد، مسلماٌ در زمینه روابط و زندگی با دوام زناشویی کاربردی ندارد. ھمچنین اگر شغل شما وکالت یا قضاوت است مراقب باشید که برداشت‌ھای شغلی خود را به محیط خانه نیاورید در غیر این صورت ممکن است ھر شب ھمسر خود را مورد بازجویی قرار دھید. کدامیک از قوانین گذشته خود را باید امروزه به دور افکنید؟ از کجا می‌فھمید که موفق ھستید. دو نفر که قوانین کاملاٌ متفاوتی درباره موفقیت داشتند در یکی از سمینارھای من حاضر بودند. یکی از آنھا جزو مدیران تراز اول بود و ھمه عوامل ظاھری خوشبختی را در اختیار داشت: ازدواج رضایتبخش، پنج فرزند زیبا، درآمدی ھفت رقمی و جسمی که در اثر دو ماراتون ورزیده شده بود. با وجود این خود را موفق نمی‌دانست زیرا قوانینی غیرمنطقی برای خود داشت. نقطه مقابل او مردی بود که ھیچیک از آن امتیازات را نداشت، و در عین حال خود را واقعاٌ موفق می‌دانست. ھنگامی که از او پرسیدم که چه اتفاقی باید بیفتد تا احساس موفقیت کند، پاسخ داد(کافی است صبح از جا برخیزم، به پایین نگاه کنم و ببینم که بر روی زمین ایستاده‌ام. زیرا ھر روزی را که بر روی این زمین زندگی کنم، روزی بزرگ است!)

در نظر شما کدامیک از این دو نفر موفق‌ترند؟

مسلماٌ ما می‌خواھیم از ھدف‌ھای خود نیرو بگیریم، آینده‌ای مطمئن داشته باشیم و خود را به پیش برانیم. اما در عین حال باید یقین کنیم که در پشت ھمه این خواسته‌ھا قوانینی داریم که بر اساس آنھا می‌توانیم ھر وقت دلمان خواست خوشبختی را احساس کنیم. برای این که احساس موفقیت، امنیت و محبت کنید چه اتفاقی باید بیفتد؟ از کجا می‌فھمید که قانون شما تضعیف کننده است و باید عوض شود؟ قانون شما تضعیف کننده است اگر:

۱- اجرای آن غیر ممکن است(ضوابط به قدری پیچیده یا متعدد یا خشک باشند که ھرگز نتوانید در زندگی برنده شوید).

۲- این قانون به عواملی که در اختیار شما نیست بستگی داشته باشد(مثلاٌ قرار باشد دیگران رفتار معینی نسبت به شما داشته باشند تا احساس رضایت کنید).

۳- راه‌ھای معدودی برای احساس خوشحالی و را‌ه‌ھای بسیاری برای احساس بدحالی وضع کرده باشید(مثلاٌ یک سلسله از وقایع باید دقیقاٌ به ترتیب خاصی اتفاق بیفتد تا احساس خوشحالی کنید، و ھر اتفاق دیگری باعث بدحالی است). از ھم اکنون سعی کنید که بر قوانین خود مسلط شوید.

به سئوالات زیر حتی المقدور به طور کامل پاسخ دھید.

۱- در چه صورتی احساس موفقیت می‌کنید.

۲- در چه صورتی خود را مورد محبت فرزندان و ھمسر خود و یا کس دیگری که برایتان اھمیت دارد می‌دانید.

۳-در چه صورت احساس اعتماد به نفس می‌کنید.

۴- در چه صورت در ھر یک از زمینه‌ھای زندگی، خود را عالی و درخشان احساس می‌کنید.

ھر رنجشی که در زندگی خود از کسی پیداکرده‌اید، ناشی از قوانین فردی بوده است. در واقع ناراحتی شما به علت آن شخص نیست، بلکه از این جھت ناراحتید که او یکی از قوانین شما یا معیارھا و اعتقاداتتان را درباره این که ھر چیزی چگونه باید باشد زیر پا گذاشته است. خود شما نیز ممکن است یکی از قوانین خود را در مورد شیوه رفتار، تفکر یا احساس نقض کرده باشید. این بار که از کسی ناراحتی پیدا کردید، به خاطر داشته باشید که ناراحتی شما مربوط به ان شخص نیست بلکه واکنشی در مقابل قوانین خودتان نسبت به آن وضعیت است. از خود بپرسید(کدامیک مھمتر است: قوانین فردی من و یا روابط من با ابن شخص؟) از این الگو برای احتراز از بگومگوھای آزارنده استفاده کنید تا دریابید که می‌توان به سرعت تضادھا را بر طرف کرد.

اگر قوانین خود را به طور واضح اظھار نکنید، نباید انتظار داشته باشید که که دیگران بر آن اساس رفتار کنند. نباید انتظار داشته باشید که دیگران قوانین شما را محترم بشمارند اگر حاضر نباشید که خود را سازگار کنید و دست کم بعضی از قوانین دیگران را بپذیرید. در ضمن به خاطر داشته باشید که حتی اگر قوانین خود را پیشاپیش روشن سازید باز ھم ممکن است سوءتفاھم‌ھایی در این زمینه پیدا شود. به این دلیل است که ارتباط با دیگران تا این اندازه اھمیت دارد. ھرگز قوانین خود را روشن و مسلم فرض نکنید. آنھا را اظھار کنید. بعضی قوانین در نظر ما اھمیت بیشتری دارند. آیا در زمینه سلامت جسمانی قانونی دارید که مطلقاٌ آن را مراعات کنید؟ این قانون بی‌چون و چرا را با چه کلماتی بیان می‌کنید؟ خیلی‌ھا می‌گویند (من ھرگز نباید مواد مخدر مصرف کنم). از طرف دیگر ممکن است قوانینی باشد که گاھی آنھا را زیر پا گذاشته سپس پشیمان شوید. مثلاٌ بعضی‌ھا می‌گویند(بله بعضی از غذاھا برای سلامتی من خوب نیست). من قوانین ده‌ھا ھزار نفر را مطالعه کرده و به این نتیجه رسیده‌ام که قوانینی که با عبارت (خوب نیست) بیان می‌شوند، شکستنی ھستند و قوانینی که با عبارت(ھرگز نباید) مشخص می‌گردند به ندرت شکسته می‌شوند. قوانین اخیر را قوانین (آستانه‌ای) می‌نامیم. آیا می‌توانید بعضی از قوانین خود را به قوانین آستانه‌ای مبدل کنید تا از نتایج ناشی از تغییرات رفتاری بھره‌مند شوید.

قوانین متعدد، زندگی را تحمل‌ناپذیر می‌سازند. یادم می‌آید که در یک برنامه تلویزیونی از بیست خانواده پنج نفره دعوت شده بود. از ھر خانواده پرسیدند (چه عاملی برای حفظ سلامت خانواده از ھمه مھمتر است؟) و بسیاری از آنھا پاسخ دادند (قوانین فراوان نداشته باشید). چرا؟ در خانه‌ای که این ھمه افراد و شخصیت‌ھا درآن رفت و آمد می‌کنند اگر قوانین فراوانی حاکم باشد، طبق قانون احتمالات ھر ساعت ممکن است کسی یکی از قوانین را زیر پا بگذارد و اعصاب دیگران را متشنج کند. آیا بھتر نیست که قوانین معدود ولی پراھمیتی را مراعات کنیم؟ من می‌توانم به شما اطمینان دھم که در روابط متقابل ھر چه تعداد قوانین کمتر باشد خوشبختی بیشتر است.

من ھم قانونی برای شما دارم: ھنگام وضع قوانین تازه زندگی، لبخند بزنید! از وضع قوانین غیرعادی نترسید و قوانین قدیمی را در ھم بشکنید. بگذارید بعضی از قوانین شما دیوانه‌وار به نظر آیند. تاکنون از قوانین فردی برای محدود کردن خویشتن و یا عقب نگه داشتن خود استفاده کرده‌اید. چرا برای خنده چند قانون مضحک را چاشنی آنھا نکنید؟ شما برای این که خود را مورد محبت حس کنید، کافی است که انگشت کوچک خود را حرکت دھید البته این کار، غیرعادی است. اما من که باشم که بگویم شما از چه کاری لذت ببرید؟

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص۶۵-۷۲

ده تکنیک ساده برای شفای کودک درون

در مقالات متعدد روانشناسی، روش‌های ساده‌ای پیشنهاد شده است که به کمک آن‌ها می‌توانید به فرآیند شفای کودک درون‌تان کمک کنید. در ادامه، با چند مورد از این روش‌ها بیشتر آشنا می‌شوید:

۱-اوقات فراغت خود را با افرادی بگذرانید که به آن‌ها علاقمند هستید و از بودن با آن‌ها لذت می‌برید. به این ترتیب، کودک درون‌تان احساس امنیت و آرامش بیشتری خواهد کرد.

۲-اتاق‌تان را آن طور که دل‌تان می‌خواهد تزیین کنید. حتی اگر برای دیگران خنده‌دار به نظر می‌رسد، چندان مهم نیست. پرده‌ها، رنگ دیوار و اشیا و لوازم، تابلوها و روتختی را با سلیقه خودتان انتخاب کنید.

۳-به حس ششم و شهود خود احترام بگذارید؛ برای مثال اگر ته دل‌تان به انجام کاری راضی نیست، آن را انجام ندهید یا در تصمیم‌گیری‌ها به ته قلب‌تان هم نگاهی بیندازید چرا که کودک درون‌تان آن جا نشسته است.

۴-بدون توجه به سن و سال‌تان، نقاشی بکشید. وقتی نقاشی می‌کشید، از تخیل خود کمک بگیرید و طرح‌های تخیلی بکشید و آن‌ها را با رنگ‌های دلخواه خود رنگ کنید. مطمئنا کودک درون‌تان در انتخاب رنگ‌ها به شما کمک خواهد کرد و فعال‌تر خواهد شد.

۵-به تماشای طلوع و غروب بنشینید و با خود بگویید: این ممکن است آخرین طلوع یا غروب خورشید باشد که به نظاره آن نشسته‌ام و این تجربه‌ای ناب برای کودک درون‌تان خواهد بود.

۶-از انتقادهای بیجا و مدام نسبت به خود دست بردارید. در چنین لحظاتی کمی درنگ کنید. شما در حال شلاق زدن به کودک درون‌تان هستید، شلاق را دور بیندازید و با او مهربان باشید.

۷-وقتی زیر فشار هستید و استرس دارید، به کتاب‌های داستان کودکان پناه ببرید. این کار لذت‌بخش، کودک درون‌تان را آرام خواهد ساخت.

۸-یک جعبه یا کشوی مخصوص داشته باشید و تمام هدایا یا کارت تبریک‌هایی را که از دیگران گرفته‌اید در آن نگهداری کنید. این جعبه، محتوی عشق است. عشق دیگران نسبت به شما و کودک درون‌تان و شما لایق آن هستید.

۹-در منزل عود بسوزانید یا از عطرهای خوشبو استفاده کنید. این کار شما را به وجد می‌آورد و نشاط را به شما باز می‌گرداند. در ضمن کودک درون‌تان خشنود خواهد شد.

۱۰-اگر امکان آن را دارید سری به محله‌های دوران کودکی خود بزنید و با دوستان و همسایگان سابق خود احوال‌پرسی کنید. اگر چنین چیزی امکان ندارد می‌توانید در خیابان‌ها و کوچه‌های قدیمی پرسه بزنید و از فروشگاه‌های قدیمی خرید کنید.

منبع: میگنا

آموزش کامل مراحل خواستگاری و بله برون و عقد

۱: بایستی خواستگار با خود گل ببرد، ترجیحاً گل صورتی رنگ (علامت حیات، لذت و زندگی) و از یک نوع و به تعداد فرد مثلاً ۹، ۱۱ یا ۱۳ در منزل عروس خانم روی یک میز کوچک گلدان با آب آماده باید باشد.

۲: قبل از رفتن به خواستگاری و با ایجاد کافی برای خواستگاری شونده به او و خانواده‌اش اطلاع می‌دهیم.

۳: هنگام خواستگاری فقط پدر و مادر و پسر با هم بروند (یا جایگزین پدر و مادر و قیم پسر اینکار را در غیاب والدین انجام می‌دهند.)

۴: خواستگاری حتماً‌ باید بعد از ظهر باشد (۷-۴ بعد از ظهر).

۵: لباس سنگین و محترمانه باید بر تن کرد. لباس آستین کوتاه، مدل‌های جلف و ترکیب رنگ‌های کودکانه علامت نفص عقل پسر و خانواده اوست.

۶: اتاق انتخاب شده از طرف خانواده دختر باید کوچک و محدود باشد مثلاً ۳*۳ (و مسافت راه رفتن تا حد امکان کوتاه شود.)

۷: پدر و مادر یا جانشینان آنها حتماً باید در منزل باشند و عدم شرکت آنها علامت نوعی مقاومت است. حضور بچه‌ها کلاً ممنوع است.

۸: هرگز نباید از شیرینی‌تر استفاده کرد و یک بشقاب کوچک شیرینی خشک نقلی روی میز یا محل پذیرایی قرار داده می‌شود و یک ظرف میوه قابل خوردن، به نحوی که بدون آب‌ریزی، کثیف شدن سر و صورت باشد نظیر نارنگی، کیوی، گیلاس، آلبالو، زردآلو و … و نه میوه‌هایی نظیر انار، هندوانه، خربزه، پرتقال، گریپ فروت، آناناس، یک نوشیدنی مناسب فصل و فرهنگ نظیر چای، قهوه، شیر قهوه، نسکافه، آب میوه مثل آب پرتقال یا شربت معمولی نیز باید برای پذیرایی آماده باشد. دستمال برای تمیز کردن سر و صورت و دست ها، سطل زباله، وسایل قابل دسترس، نزدیک و جای راحت برای شستن لازم است.

۹: عروس خانم آینده باید حتماً‌ برای دقایقی حضور پیدا کند و غیبت کامل او علامت بدی است.۴

۱۰: عروس و داماد در روز خواستگاری، مضطرب و پرفشار هستند. توصیه می‌شود قبل از مراسم، تکنیک تن آرایی را به کار گیرند.

۱۱: عروس و داماد باید لباس راحت بپوشند.

۱۲: بسیار خوب است که دختر خانم قبل از آمدن میهمان‌ها برای پذیرایی کمی تمرین کند.

۱۳: بهترین تکنیک این است که بعد از احوال پرسی خواستگار و خواستگاری شونده، چند لحظه سکوت سنگین پیش بیاید. و معمولاً مادر عروس خانم سکوت را می‌شکند و می‌گویند که خیلی خوش آمدید.

۱۴: آقای داماد آینده و خانم عروس آینده بایستی خود را معرفی کنند.

۱۵: خانواده داماد و خانواده عروس هر کدام جداگانه چند دقیقه‌ای در مورد خصویات فرزندان خود سخن می‌گویند.

۱۶: بعد از معرفی می‌توان چیزی خورد باید نوشیدنی را آرام نوشید،جرعه جرعه و نه یکباره.

۱۷: در مراسم خواستگاری نباید شیرینی بزرگ خورده شود. میوه‌های راحت الحلقوم باید مورد استفاده قرار گیرد.

۱۸: بعد از تمام شدن صحبت‌ها لحظاتی سکوت برقرار می‌شود.

۱۹: یک تا چهار هفته بعد می‌توان فرصت داشت که جواب را اعلام نمود یا تلفنی خبر داد. خانواده عروس خانم تلفن می‌زنند و می‌گویند که چه شده که خبری نشده و مسئولیت را به گردن طرف مقابل می‌اندازند.

۲۰: در مرحله بعد بازدید صورت می‌گیرد و خانواده عروس به دیدن خانواده داماد می‌روند.

۲۱: خواستگاری شونده باید آرام و با طمأنینه راه برود و آرام صحبت کند و آرام چیز بخورد و تعجیلی نداشته باشد. عجله عروس و خانواده‌اش علامت علاقه به راحت شدن از وضع فعلی و صورت گرفتن ازدواج است و علامت بسیار بدی است و داماد سالم در همین جا می‌تواند رابطه را قطع کند.

۲۲:در جلسات دوم به بعد فقط بزرگترها حضور دارند و دخترخانم و آقاپسر حق شرکت ندارند و فرست می‌دهند که تصمیمات لازم گرفته شود.

۲۳: قدری از صحبت‌ها در مورد مهریه، جهیزیه، اعتقادات و مراسم و خواسته‌های متقابل می‌باشد.

۲۴: بعد از مراحل فوق مشاوره صورت می‌گیرد بهتر است بعد از مراسم عقد باشد و عاقد به خانه بیاید.

۲۵: در لحظات خواستگاری نباید موزیک پخش شود و محیط بدون محرک باشد تزئینات زیاد و موزیک و پذیرایی و نیز علامت بعدی برای خانواده دختر است.

۲۶: خانواده عروس و داماد باید در تمام لحظات توسط خودی‌ها بررسی شوند تا ایرادات ظاهری لباس و چهره‌ای خود را برطرف کنند. مثلاً دم در منزل عروس خانم آقای داماد توسط مادر کنترل می‌شود که مرتب و منظم باشد.

۲۷:باید دختر و پسر توسط والدینشان از نظر ظاهر، بیان، مکالمه و فرصت صحبت کنترل شوند. زیرا احتمال جذاب کردن رابطه از طرف هر دو نفر زیاد است.

۲۸: اولین دیدار و رابطه رسمی ماندنی است. بایستی اولین دیدار را با توفیق و دقت بیشتری پشت سر گذاشت.

۲۹: میزبان میهمان را در صدر مجلس می‌نشاند و خود در پایین مجلس و باید هر جا را میزبان تعیین کرده میهمان اطاعت کند.

۳۰: در لحظات اول ملاقات داغ و سنگین می‌شود و گاهی به اجبار سکوت دیده می‌شود و به کرات تکرار می‌شود و خانواده میزبان هستند که سکوت را می‌شکنند. اصولاً زنها به دلیل نیاز به حرف زدن زودتر سکوت را می‌شکنند.

۳۱: در اساسی‌ترین مرحله در خواستگاری، خانواده داماد علت آمدن خود را توضیح داده و توجیح کنند.

۳۲ : در موقع پذیرایی، عروس خانم آینده باید به نکات زیر توجه کند:
سینی نباید زیاد سنگین باشد و روپوش پلاستیکی مخصوص داشته باشد. فاصله محل سرو تا محل پذیرایی باید خیلی کوتاه باشد. در بعضی موارد امکان ریزش چای و نوشیدنی وجود دارد باید سینی را دو دستی گرفت. باید اول به مادر داماد تعارف کرد و لبخندی برلب داشت و نه به شکلی که از روی اجبار باشد دختر خانم قبلاً بایستی این نوع لبخند را در مقابل آیینه امتحان کند. نباید دختر خانم زیاد بخندد و نباید لبخند ژوکوند بزند. هر وقت دختر خانم احساس کرد که تحت فشار خنده پر سر و صدایی است دهان را کاملاً باز کند حمله خنده تمام می‌شود. هر سینی باید حاوی شش نوشیدنی باشد و نوشیدنی باید بدون صدا و به مقدار کم در دهان کشیده شود. می‌توان از نی استفاده کرد. افراد فرصت دارند یک لیوان شربت را جرعه جرعه تا آخرین لحظات گفتگو بنوشند و قدری ته لیوان باقی بگذارند.

۳۳: اساساً وسایل خوردن و نوشیدن، کمکی هستند برای مشغول شدن و کم کردن اضطراب و استرس و آرام شدن.

۳۴: وقتی زنگ در مربوط به خواستگاران، خانواده عروس خانم با یک بار کوبیدن درب را باز نمی‌کنند زیرا علامت عجله و اشتیاق و ترشیدن دختر آنها کمی باشد در ضربات دوم و سوم درب باز می‌شود و اگر درکاملاً باز باشد(از قبل) معنی بسیار بدتری دارد. زیاد معطل کردن آنها پشت در کار غلطی است.

۳۵: اعضای خانواده باید آنها را راهنمایی کند و دم در حضور داشته باشند. اگر خانواده محترمی هستند و با فرهنگ بالا، باید گل را داد به دختر خانم نیز گل را در گلدان آماده می‌گذارد و سپس آن گلدان روی میز می‌آید.

۳۶: وقت جلسه اول خواستگاری محدود است از ۴۵ دقیقه تا یک ساعت و کمتر و بیشتر از آن نتیجه بخش نمی‌باشد. همواره صحبت‌های مهم در فرصت نه خیلی کوتاه و نه زیاد ارائه می‌شود.

۳۷: پاسخ خانواده ی عروس از طرف پدر و مادر می‌باشد و می‌گویند ما از این ملاقات خوشحال هستیم. امیدواریم که این اتفاق بوقوع بپیوندد و اگر ازدواج انجام شد اثر مثبت باقی می‌ماند. بعد نوبت عروس است که خودش را معرفی کند و اسم خود را بگوید. سن و شغل و تحصیلات و موقعیت خود را بیان کند(بعد از معرفی آقا پسر) سپس به مدت کوتاهی سکوت معنی داری حاکم می‌شود. دراین زمان همه افراد می‌توانند خود را تنظیم کنند.

۳۸: در جلسه اول خواستگاری درباره ی عقد، مهریه، مسائل اقتصادی و مادی هیچ صحبتی نمی‌شود و بسیار خوب است که محیط و صحنه شاد باشد.

۳۹: در حالتی که افراد در نهایت شادی هستند پذیرایی با شیرینی بهترین کاری است که علامت دو چیز است:

الف ـ پذیرایی از میهمان

ب ـ پذیرفتن خواستگار

۴۰: اساساً خداحافظی زمانی صورت می‌گیرد که بزرگتر‌ها در خواست کرده باشند و حالتی خوش بر ارتباط حاکم باشد. اگر میهمانی خیلی گرم باشد فوراً جلسه را خاتمه دهید در غیر این صورت سنگینی و وقار از بین خواهد رفت.

۴۱: باید در انتظار میزبان بود و اگر تا دو هفته خبر ندادند اشکالی ندارد و چه خوبست که پاسخ مثبت یا منفی را بدهند. اگر جواب و پیام مثبت بود خیلی راحت می‌توان راحت می‌توان آن را اعلام کرد اگر پاسخ مثبت بود باید ساعت ملاقات تعیین شود تا آنها برای ملاقات بیایند و اگر منفی بود نباید بحث کرد و خداحافظی حتمی است. اگر چه دو یا سه بار سماجت کافی اشکالی ندارد. در زندگی نباید به کسی آویزان شد زیرا در تمامی زندگی بعدی فرد، سایه می‌اندازد به خصوص خانم‌ها نباید سماجت کنند. اگر همان فرد دوباره سراغ دخترت آمد به او باید جواب منفی داد ولی نباید غرور کسی در این میان شکسته شود. صحبت در مورد مهریه طبق ضوابط تمام دنیا می‌باشد. چه خوب است که زوجین و خانواده آنها مهریه را با مقایسه الگوی تمام زوجین مسلمان برا یازدواج یعنی حضرت علی(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها) مقایسه کرده و تعیین نمایند.

۴۲: مهریه‌های سنگین نشان عدم لحاظ اعتقادات و مسایل شرعی می‌باشد در ادیان دیگر مناسب اعتقاد و عرف آنها خواهد بود.

۴۳: بعد از این دیدارها که نتایج مثبت داشته، ارتباط رسمیت پیدا کرده و مدت طولانی از شش ماه تا یکسال نامزدی (محرمیت) صورت می‌گیرد. نامزدی به معنی عقد نمی‌باشد. آقایان باید اصول اخلاقی را در دوران نامزدی (محرمیت) رعایت کرده و مسئله جنسی و عاطفی برای دختر بوجود نیاورند و همیشه تا موقع اجازه رابطه جنسی به شخصیت و آقا باقی بمانند اگر نامزدی (محرمیت) بهم خورد بگویند که چه مرد آقایی بود که دختر سالمی را پس داد. این رابطه باید مطابق فرهنگ و اعتقادات باشد. بهترین روش این است که یکدیگر را به تنهایی ملاقات کنند. البته در یک رابطه اخلاقی و باید تعهدات اخلاقی رعایت شود. بعضی از مردان بسیار بد تربیت هستند مثلاً در دوران محرمیت حریم انسانی را می‌شکنند. جشن نامزدی باید خیلی خصوصی باشد زیرا ممکن است بعداً به هم بخورد و باید خانواده در درجه اول دو طرف باشند(حدود۲۰نفر) و هیچگاه نباید تصور کرد که این حلقه نامزدی حلقه دائمی می‌باشد. نباید روی یک فرد خیلی زود سرمایه‌گذاری عاطفی داشت زیرا که باید بتوان بعد از شش ماه از او جدا شد. در پدیده عشق، چسبندگی مرضی رخ می‌دهد که زیر شش ماه جدایی، مرضی اتفاق خواهد افتاد.

منبع: برگرفته از کتاب هدیه به زوج‌های جوان؛ حمید رضا شیرانی

عرفان اسلامی و دلالت های آن در حیطه روانشناسی ازدواج و خانواده

جهت مطالعه مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

تاریخ ازدواج: عشق و ازدواج

جهت مطالعه این مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

آثار مادی و معنوی نماز در بهسازی زندگی.

اشاره:

نماز عامل سازنده ای است که پایداری و مقاومت انسان را در برابر فراز و نشیب های زندگی حفظ می کند و نمازگزار در برابر هر خیر و شر، خوبی و بدی خویش را حفظ نموده و با هر بادی نمی لرزد. نماز از جمله عباداتی است که اثرات مادی و معنوی بسیار زیادی در زندگی بشر دارد. مقدمات نماز از هنگام وضو تا پایان نماز هر کدام جزء به جزء فواید و آثاری دارد که در این جا قادر به بیان همه آن ها نیستیم و تنها به نکاتی چند اشاره می کنیم.

آثار بهداشتی نماز از جمله پاک نگه داشتن بدن، لباس و جای نماز و پرهیز از نجاست ها که موجب زدودن میکروب ها و آلودگی ها از محیط زندگی و حفظ بهداشت جسمانی است. وضو سمبل طهارت عمومی بدن و موجب نشاط و سلامت است و مانند غسل، دارای آثار روحی و معنوی است و در پیشگیری و درمان بیماری های جسمی و روانی، اثر دارد. البته نباید اعمال عبادی را به خاطر این فواید اجرا کرد که موجب بطلان آن خواهد شد، زیرا اگر کسی غسل و وضو کند. تا ضمن آن خنک شود یا از فواید بهداشتی آن بهره مند شود و یا قیام و رکوع و سجود کند تا ضمن آن حرکات ورزش و نرمش اجرا کند نماز شرک آلود خوانده است.

نماز بزرگ ترین و محکم ترین پناهگاه معنوی است.

نماز که مشتمل بر عقل، علم، اختیار حس مسئولیت، اتکا به حضرت حق و قدرت بی انتهای او و قطع امید از اغیار است. بزرگ ترین و محکم ترین سنگر اطمینان و آرامش و استنقای روح انسان است. از جمله آثار اخلاقی و تربیتی نماز پیام پرورشی پروردگار است. نماز بازدارنده از بدیها، معراج هر مومن پاکیزه، مایه نزدیکی هر انسان پرهیزگار به خدا، پاک کننده گناهان، شستشو دهنده جسم و جان، خاموش کننده آتش دوزخ، بن اسلام، پایه دین، نردبان رسیدن به اوج کمال و انسانیت، مهمترین نماد دین، بهترین کارها و معیار سنجش اعمال است. اگر نماز قبول شود کارهای دیگر هم پذیرفته می شود و اگر نماز رد شود کارهای دیگر نیز مردود است.

وقت شناسی و زمان سنجی از مهمترین عوامل پیشرفت جوامع بشری است برنامه ریزی های شخصی و اجتماعی بدون سنجیدن زمان و اوقات مناسب هر کار ممکن نیست و می توان گفت نماز وقت شناسی و زمان سنجی است.

نماز خواندن دارای خاصیت خودتاثیری و خودالقایی است

همان طور که از طریق تلقین می توانیم بر دیگران اثر بگذاریم. گاهی می توانیم خود را نیز تحت تاثیر تلقین های خود قرار دهیم. اسلام که واقع بینی خاص خود را دارد با وضع نماز و تنظیم برنامه آن، بهترین دستور علمی و عملی را برای تلقین حقایق و خوبی ها به نمازگزار تدارک دیده است و با مقررکردن آن مسلمانان را موظف کرده است که در هر شبانه روز پنج بار به خود تاثیری بپردازند و تلقین کننده آن حقایق و خوبیها و وظیفه ها به نفس خود باشند.

امام علی علیه السلام فرمود:

خدا، ایمان را برای پاک کردن از نجاست شرک و نماز را برای پاکیزه کردن از پلیدی کبر واجب کرد.

رسول خدا صل الله علیه وآله فرمود:

شیطان پیوسته تا وقتی که فرزند آدم بر نمازهای پنجگانه محافظت و مواظبت دارد از وی ترسان است و چون نمازها را ضایع کند بر او دلیر می شود و او را در گناهان بزرگ می اندازد. نماز عامل سازنده ای است که پایداری و مقاومت انسان را در برابر فراز و نشیب های زندگی حفظ می کند و نمازگزار در برابر هر خیر و شر، خوبی بدی، خویش را حفظ نموده و با هر بادی نمی لرزد.

 نماز حسّ مسئولیت و تقوا و پرهیزکاری و خداترسی و حق شناسی را در انسان زنده می کند. نماز انسان را به یاد خدا و یاد دادگاه عدل او می اندازد. و گرد غبار خودپسندی و خودپرستی را از صفحه دل او می شوید و او را از جهان محدود بیرون آورده و به جهان ماورای طبیعت و به عالم پاکی ها متوجه می سازد.

 نماز؛ وسیله ای برای  رفع مشکلات و دفع شرّ

نماز وسیله ای است که انبیاء و اولیای الهی در رفع هر مشکلی و دفع هر شرّی و دور ماندن از هر دشمنی از آن استمداد می نمودند. نماز انسان را به قدرت لایزالی پیوند می دهد که همه مشکلات برای او سهل و آسان می شود، همین احساس سبب می شود که انسان در برابر حوادث نیرومند و خونسرد باشد. نماز یک نهر روان و یک چشمه کوثر است هم آتش های گذشته را خاموش می کند و هم نمی گذارد انسان بعداً گرفتار آتش شود هم جلوی بدی ها را می گیرد و هم آن بدی های گذشته را از بین می برد.

یکی از بارزترین ذکر خداوند نماز است، عشق و محبت به خداست که علاقه به امور دنیوی را از دل خارج می کند و شوق لقای حق تعالی را در دل زنده تر می سازد. رسول خدا صل الله علیه و اله فرمودند: نماز اسلحه ای است در برابر کافر.

نماز باعث برکت و رحمت الهی است خداوند سبحان در سوره انفال آیه ۲و ۳، پنج صفت برای مومنان بیان می کند که یکی از آن اوصاف اقامه نماز است یعنی نه تنها خود نماز می خواند بلکه دیگران را هم وادار به نماز می کند بعد برای آن ها چهار پاداش ذکر می کند که یکی از آن پاداش ها رزق کریم است لذا می فرماید: «رزق کریم»

آثار نماز در عالم برزخ (قبر)

رسول خدا صل الله علیه وآله فرمودند:

«نماز بین نمازگزاران و عزرائیل (سلام ا لله علیه) فرشته مرگ، شفاعت می کند. (تا نمازگزار راحت تر جان بدهد) نماز در قبر مونس و همدم نمازگزار است، نماز فرش نمازگزار در قبر می شود.

رسول خداصل الله علیه وآله فرمود:

نماز واقعی و با حضور قلب در روز قیامت تاجی بر سر نمازگزاران است، نماز واقعی و با حضور قلب (در روز قیامت) نور چهره نمازگزاران است، نماز با حضور دل، روز قیامت پوشش و مانعی بین نمازگزار و آتش دوزخ می گردد.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی موسسه جهانی سبطین

حجاب و نقش آن در سلامت روان(۲)

۳ارزشمند شدن زن

یکی دیگر از ثمرات حجاب برای زن، گرانبهاتر شدن او برای مرد و در نتیجه، به وجود آمدن عشق است که از لذتبخش‌ترین عواطف انسانی به شمار می‌آید. نیاز به دوست داشتن و محبوب دیگران واقع شدن که در سلسله مراتب «مزلو» قرار دارد، یکی از نیازهای مهم هر انسان است. میزان این نیاز در زنان بیش از مردان است؛ زیرا موجودیت روانی و شخصیتی زن به این است که مورد توجه و محبت دیگران، به ویژه نزدیکانش مثل پدر، مادر، شوهر و فرزندان قرار گیرد به طوری که اگر این جایگاه را نداشته باشد، امید خود را به زندگی از دست می‌دهد. به عبارت دیگر، شکست در عشق، شکست در همه چیز اوست. «زن وقتی زنده است که معشوق باشد و توجه به او مایه ی حیات اوست».

به گفته ی شهید مطهری «آفرینش مرد را مظهر طلب و عشق، و زن را مظهر محبوبیّت و معشوقیّت قرار داده است. احساسات مرد نیازآمیز و احساسات زن نازخیز است. احساسات مرد، طلبانه و احساسات زن؛ مطلوبانه است». بنابراین یکی از خواسته‌های جدی زنان این است که محبوب همسرانشان قرار گیرند و شوهرانشان به آنها عشق بورزند. این مطلب از روایات نیز به دست می‌آید که ما برای نمونه، به چند روایت اشاره می‌کنیم:

قالَ رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم): «قَولُ الرَّجُلِ لِلمَراَهِ اِنّی اُحِبُّکَ، لا یَذهَبُ مِن قَلبِها اَبَداً؛ یعنی اگر مردی به زنش بگوید: من تو را دوست دارم، هرگز از خاطرش محو نمی‌شود. این نشانه ی نیازی است که زن به مورد توجّه بودن، به ویژه از طرف شوهر دارد».

قالَ الصّادِقُ علَیه السَّلام: «مِن اَخلاقِ اَلاَنییاء صَلَّی الله عَلیهمِ حُبُّ النِّساء؛ دوستی و محبت به زنان، از خلق و خوی پیامبران(علیهم السلام) است».

قالَ الصّادِقُ علَیه السَّلام: «ما اَظنُّ رَجُلاً یَزدادُ فِی الایمانِ خَیراً، اِلّا اِزدادَ حُبّاً للِنِّساء؛ گمان نمی‌کنم ایمان مردی زیاد شود، مگر آن که(به سبب آن) دوستی و محبتش به زنان(همسر و زنان محرم) افزون گردد».

همچنین از بعضی روایات به دست می‌آید که به دختران و زنان بیش از مردان محبت کنید. در روایتی ابن عباس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند: «مَن دَخَلَ السُّوقَ فَاشتَری تُحفَهَّ فَحَمَلَها اِلی عَیالِهِ، کانَ کَحامِلِ صَدَقَهً اِلی قَومٍ مَحاویجٍ وَلیَبدَا بِالاِناثِ قَبلَ الذُّکورِ، فَاِنَّهُ مَن فَرَّحَ انثی َفکَاَنَّماُ اَعتَقَ رَقَبَهً مِن وُلدِ اِسماعیلَ؛ هر کس وارد بازار شود و تحفه و هدیه‌ای برای خانواده ی خود بخرد، چون کسی است که صدقه‌ای برای گروهی نیازمند می‌برد و اگر بخواهد آنچه را به خانه برده بین آنان تقسیم کند، از دختران شروع کند، زیرا هر که دختر خود را خوشحال کند همانند آن است که اسیری از اولاد اسماعیل را آزاد کرده است».

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیث دیگری می‌فرماید: «مَن کانَ لَهُ اُنثی فَلَن یُبِدها وَ لَن یُهِنها وَ لَم یُؤثِر وَلَدَهُ عَلَیها اَدخَلَهُ الله الجَنَّهَ؛». «هر کس دختری داشته باشد که حقوقش را پایمال نکند، او را تحقیر ننماید و پسرش را بر او مقدم ندارد، خداوند به واسطه ی این عمل او را به بهشت می‌برد». و نیز امام رضا(علیه السلام) از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند: «اِنَّ اللهَ تبارَکَ وَ تَعالی عَلَی الاِناثِ اَرَقُّ مِنهُ عَلَی الذُّکُورِ، وَ ما مِن رَجُلٍ یَدخُلُ فَرحَهً عَلی إِمرَأَهٍ بَینَهُ و بَینَها حُرمَهً اِلاّ فَرَّحَهُ اللهُ یَومَ القِیامَهِ.؛» «همانا خداوند بلند مرتبه در مورد زنان مهربان‌تر از مردان است. پس هر مردی زنی از محارم خود را شاد کند، خدا عوض این کار، او را در روز قیامت شاد گرداند». نیز فرمودند: «خَیرُکُم خَیرُکُم لِنِسائِهِ وَ بَناتِهِ؛» «بهترین شما کسی است که برای زنان و دختران خود بهتر باشد».

در باب محبت و دوستی به والدین نیز، در دین اسلام توجّه بیشتری به نیکی و احسان به مادر شده است. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «جاءَ رَجُلٌ اِلَی النَّبیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ فَقالَ: یا رَسُولَ اللهِ مَن اَبَرُّ؟ قالَ: اُمُّکَ، قالَ ثُمَّ مَن؟ قالَ: اُمُّکَ، قالَ ثُمَّ مّن؟ قالَ: اُمُّکَ، قالَ ثُمَّ مّن؟ قالَ: اَباکَ؛» «مردی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کرد: به چه کسی احسان و نیکی کنم؟ پیامبر خدا فرمود: به مادرت، مرد پرسید: سپس به چه کسی؟ پیامبر خدا فرمود: به مادرت، مرد پرسید: سپس به چه کسی؟ پیامبر خدا فرمود: به مادرت، مرد پرسید: سپس به چه کسی؟ پیامبر خدا فرمود: به پدرت». نیز در حدیث دیگری فرمود: «اِذا دَعاکَ اَبَواکَ، فَاَجِب اُمَّکَ؛ هنگامی که پدر و مادرت هم زمان تو را می‌خوانند، مادرت را اجابت کن. از این دو روایت به دست می‌آید که محبت به مادر، باید چند برابر محبت به پدر باشد و این از نیاز بیشتر مادر، به عنوان یک زن، به محبت و دوستی خبر می‌دهد.

بنابراین در دین اسلام، بر توجه و محبت به زن در سه مقطع زمانی تأکید شده است:

۱- زمانی که دختر است، پدر و مادر به او بیشتر محبت کنند؛

۲- بعد از ازدواج مورد محبت زیاد شوهرش باشد؛

۳- زمانی که مادر می‌شود از طرف فرزندان مورد محبت و توجه خاص قرار گیرد.

پس، از این همه تأکید اسلام به محبت و دوستی به زن می‌توان نتیجه گرفت که علت اصلی این کار، نیاز بیشتری است که زنان و دختران به توجه و محبت دیگران دارند تا بتوانند نقش مهم خود را که تزریق عشق و عاطفه به جامعه است، به خوبی ایفا کنند.

ویل دورانت نیاز اصلی زن را در زندگی زناشویی، مورد محبت و توجه مرد قرار گرفتن می‌داند و دراین باره می‌نویسد:

«می گویند زنان بیشتر به دنبال ستایشها و تحسین‌های مطلق و مبهم مرداناند و بیشتر می‌خواهند که مردان به خواست آنها توجه کنند و این امر از میل آنها به لذّت جنسی بیشتر است؛ در خیلی از موارد لذَت محبوب بودن، آنان را بیشتر خرسند می‌سازد».

به یقین اگر زنان مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار گیرند یا تحقیر شوند، بیشتر در معرض ناراحتی‌ها و مشکلات روانی قرار می‌گیرند و از سلامت روانی مطلوب خود را از دست می‌دهند. آنان زمانی می‌توانند این نیاز را در خود تأمین کنند که ارزش واقعی خود را به عنوان یک انسان از دست ندهند. مسئله ی مهمی که در اینجا مطرح می‌شود، این است که زن از چه راهی می‌تواند ارزش واقعی خود را حفظ کند. اسلام و دیگر ادیان الهی، بهترین عامل حفظ ارزش زن را «حجاب» می‌دانند. بی‌تردید حجاب و خودداری‌های ظریفانه ی زن، او را در نظر مرد، دوست داشتنی‌تر کرده، مرد را آماده ی فداکاری و جانفشانی برای او می‌کند. در واقع نقش مهم حجاب برای زن حفظ جایگاه معشوقیت اوست.

حریم نگه داشتن زن در میان خود و مرد، یکی از وسائل مرموزی بوده است که زن برای حفظ مقام و موقع خود در برابر مرد از آن استفاده کرده است. اسلام زن را تشویق کرده است که از این وسیله استفاده کند. اسلام مخصوصاً تأکید کرده است که زن هر اندازه متین‌تر و باوفاتر و عفیف‌تر حرکت کند و خود را در معرض نمایش برای مرد نگذارد، بر احترامش افزوده می‌شود … قرآن کریم پس از آن که توصیه می‌کند زنان خود را بپوشانند، می‌فرماید: «ذلِکَ اَدنی اَن یُعرَفنَ فَلا یُؤذَینَ؛» یعنی «این کار برای این که به عفاف شناخته شوند و معلوم شود که خود را در اختیار مردان قرار نمی‌دهند، بهتر است و در نتیجه دورباش و حشمت آنها مانع مزاحمت افراد سبک سر می‌شود.

البته طبیعی است که وقتی زن زیبایی‌های خود را در معرض نمایش قرار می‌دهد، کمکم برای مردان عادی شده و اندک اندک از ارزش آن کاسته می‌شود؛ ولی وقتی زن خود را می‌پوشاند، نه تنها ارزش او کم نمی‌شود، بلکه برای مرد رؤیایی‌تر جلوه می‌کند.

حجب برای دختر همچون وسیله ی دفاعی است که به او اجازه می‌دهد تا از میان خواستگاران خود، شایسته‌ترین آنان را برگزیند، یا خواستگار خود را ناچار سازد که پیش از دست یافتن بر وی، به تهذیب خود بپردازد. موانعی که حجب و عفّت زنان در برابر شهوت مردان ایجاد کرده، خود عاملی است که عاطفه و عشق شاعرانه را پدید آورده و ارزش زن را در چشم مرد بالا برده است.

بنابراین همان طور که پوشش زن جذّابیت او را در نظر جنس مخالف بیشتر می‌کند و ارزش و بهای او را بالا می‌برد، بی‌حجابی و خودنمایی در بین انظار عمومی، از جذّابیت و ارزش زن می‌کاهد و کشش و جاذبه ی او را پایین می‌آورد و باعث محرومیت او از به دست آوردن مقام معشوقیت نزد مرد(شوهر یا نامزدش) می‌شود. البته زنی که خود را در معرض تماشای عمومی می‌گذارد و با انواع آرایش‌ها و عشوه‌های زنانه، سعی در جلب نظر مردان دارد، ممکن است چند صباحی احساس رضایت و خوشایندی از این کار داشته باشد، ولی به زودی متوجه می‌شود که قدر و منزلتی نزد انسان‌های با شخصیت و محترم ندارد و خریدارش فقط مردان پست و شهوت پرستی هستند که او را تنها برای برطرف ساختن غرایز حیوانی خود می‌خواهند و این در حالی است که بین آنان هرگز رابطه ی عاشقانه به وجود نمی‌آید. راسل، در این مورد می‌نویسد:

«تصور من بر این امر است که اگر مردی به سهولت به زنی دست بیابد، احساس آن مرد نسبت به آن زن، یک نوع احساس عاشقانه ی عمیق نمی‌تواند باشد».

بنابراین هر چه زن در روابط خود با مرد آزادتر باشد و کمتر حریم حجاب را رعایت کند، ارزش انسانی خود را از دست می‌دهد و به وسیله‌ای برای اطفای شهوت‌های مرد تبدیل می‌شود، بدون این که جایگاهی در قلب او به دست آورد و در نتیجه، با دست نیافتن به این جایگاه و ارضا نشدن نیازش به عشق و محبت، در معرض مشکلات و اختلال‌های روانی قرار می‌گیرد و اندک اندک سلامت روانی خود را از دست می‌دهد.

تعدیل کننده ی غریزه ی خود‌نمایی و تبرّج

پوشش و حجاب به دلیل این که نقش اساسی در متعادل کردن غریزه ی خود‌نمایی و تبرّج زن دارد، عامل مهمی برای جلوگیری از بخش بزرگی از پریشانی‌ها و دغدغه‌های فکری زن به شمار می‌آید؛ زیرا آزادی زن در خودآرایی و به نمایش گذاشتن جلوه‌های زنانه در بین جامعه، باعث افراط در تجمّل و توجّه به زیبایی‌های ظاهری می‌شود که این توجه افراطی، می‌تواند بروز اختلال‌های روانی را در زن در پی داشته باشد.

توضیح مطلب این که وقتی زن، بیحجاب و آراسته در بین مردان ظاهر می‌شود، طبعاً عده‌ای خوششان می‌آید و او را مورد تحسین و تکریم(ظاهری) قرار می‌دهند. به همین دلیل همواره سعی می‌کند وضع ظاهری خود را طوری قرار دهد که بیشتر مورد پسند آنها قرار گیرد. معمولاً این گونه زنان و دختران برای این که محبوب‌تر شوند، هر روز وقت زیادی را صرف آرایش و تقلید از مدهای جدید می‌کنند. این روند، می‌تواند ناراحتی‌های روانی زیادی را برای آنان ایجاد کند. نگرانی از این که ممکن است همیشه کارها به دلخواه پیش نرود، باعث بروز مشکلاتی برای آنها می‌شود. برای مثال این تصوّر که آیا با صرف این همه وقت و هزینه ی مالی توانسته‌اند نظر دیگران را به طرف خود بکشند و مورد پسند آنان شوند یا به عکس، مورد تمسخر و تحقیر آنانند، می‌تواند همواره ذهن آنها را به خود مشغول کند و ایشان را به موجوداتی نگران تبدیل سازد. دلیل بعدی که می‌تواند بر نگرانی آنها بیفزاید، این تصور است که هر لحظه رقیبی زیباتر از راه برسد و شکار آنها را برباید. نیز دلیل دیگری که باعث ناراحتی برای آنها می‌شود، این است که می‌بینند به مرور زمان از زیباییشان کاسته می‌شود و زنان جوانتر و زیباتر جای آنها را می‌گیرند و نقش آنها را در ربودن دل‌ها کمتر می‌کنند. آنها برای این که در این رقابت، ضعف خود را جبران کنند، دست به کارهای مختلفی می‌زدند؛ یعنی تنوع طلبی بیشتر در لباس، آرایش، جلوه گری و خودآرایی که البته نتیجه ی چندانی برایشان ندارد.

هنگامی که یک زن در اثر آزادی در خودآرایی و جلوه گری به چنین احساسی رسید، به زودی متوجه می‌شود که در این رقابت، دیگر توان مقابله با زنان زیبا و جوان را ندارد، با گذشت زمان و مسن شدن این احساس تلخ در او بیشتر می‌شود؛ زیرا می‌بیند همان مردانی که چندی پیش خریدار نازها و کرشمه‌های او بودند، دیگر حاضر نیستند با او رفت و آمد داشته باشند و بهای چندانی به او نمی‌دهند. این جاست که زن دچار افسردگی و اضطراب می‌شود و حتی گاه دیده شده که دست به خودکشی می‌زند.

نویسنده ی کتاب چهره ی عریان زن عرب می‌نویسد:

زیبایی، به نمایش برجستگی‌های بدن و آرایشی که اضطراب درونی و فقدان اعتماد به نفس را پنهان می‌کند، نیست؛ بلکه پیش از هر چیز مدیون قدرت تفکر، سلامت جسم و کمال نفس است. چه بسیار دخترانی که به سبب شوق دستیابی به نشانه‌های مقبول زیبایی و زنانگی، به اختلالات روانی و اضطرابات گوناگون دچار گردیده‌اند. گمان و تصور یک دختر این است که زندگی و آینده‌اش به اندازه ی بینی و یا خمیدگی مژه‌هایش بستگی دارد، تا آنجا که حتی یک میلیمتر کوتاهی طول مژه نیز می‌تواند به مسئله‌ای جدی و بحرانی واقعی در زندگی او تبدیل شود.

آنچه این مشکل را حادتر می‌کند، این است که زنان بدحجاب، خیلی زودتر از زنان دیگر زیبایی خود را از دست می‌دهند؛ زیرا در علم پزشکی اثبات شده است که برهنگی اعضای زن در محیط گرم یا سرد، سبب به هم خوردن تعادل چربی‌های زیر پوست شده، لطافت، ظرافت و صافی عضلات را به ناهمواری و مردانه شدن آنها مبدل می‌کند. افزون بر این، که وقتی زن تمام زیبایی‌های خود را در معرض تماشای عموم قرار داد، دیگر چیزی برای جلب نظر ندارد و بر اساس قانون عرضه و تقاضا، ارزش خود را از دست خواهد داد. بنابراین بد حجابی، هم از نظر جسمی و هم از جهت روانی، از زیبایی زن می‌کاهد و این خود عاملی در تشدید سرخوردگی و ناراحتی زن است. اما برعکس، رعایت حجاب سبب افزایش زیبایی زن می‌شود. امام علی(علیه السلام) در روایتی می‌فرماید: «زََکاهُ الجَمالِ اَلعِفافُ؛»؛ «عفت و حجاب، سبب افزایش و رشد زیبایی می‌شود» و نیز آن حضرت در روایت دیگری فرموده است: «صِیانَه المَرأَهِ اَنعَمُ لِحالِها ‍]وَ اَدوَمُ] لِجَمالِها؛»؛ «پوشش و حجاب برای حال زن بهتر است و سبب دوام زیبایی او می‌شود».

آز

حریص، چشم طمع دارد از کریم و لئیم

مگس، به خوان۱ شه و کاسه گدا افتد

(کلیم کاشانی)

زحمت، همیشه لازم اهل طمع بود

هرگز تهی ز دانه ندیدیم چشم دام

(مخلص کاشانی)

هم از کودک مزاجی‌ها حرص است

که در صد سالگی دندان براید

(صائب تبریزی)

هر که «صائب» نکشد در دل خود آتش حرص

گر چه در باغ بهشت است، جهنم با اوست

(صائب تبریزی)

بمال بر لب خونخوار حرص خاک قناعت

وگر نه تشنگی افزاست آب شور تمنا

صائب تبریزی)

خشم، ماری است که سر کوفته می‌باید داشت

حرص، موری است که در زیر زمین می‌باید

(صائب تبریزی)

با تهی چشمان، چه سازد نعمت روی زمین؟

سیری از خرمن نباشد، دیده ی غربال را

(صائب تبریزی)

رو نمی‌سازد ترش صاحب طمع از حرف تلخ

سگ ز حرص طمعه، سوزن همره نان می‌خورد

(صائب تبریزی)

آدمی پیر چو شد، حرص جوان می‌گردد

خواب در وقت سحرگاه، گران می‌گردد

(صائب تبریزی)

در شکارستان عالم، مدتی چون شاهباز

بسته ام چشم طمع، تا چشم باز۲ میداده‌اند

(صائب تبریزی)

به خار و خس نتوان سیر کرد آتش را

که حرص خواجه، یکی صد ز جمع مال شود

(صائب تبریزی)

گه غم یعقوب و گه، ناز زلیخا می‌کشیم

یوسف ما را که افکند آه، در زندان حرص

(بیدل دهلوی)

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- سفره.

۲- شاعر در اینجا «باز» را هم به معنای «پرنده شکاری تیز چشم و هم به معنای «باز»(در برابر بسته) گرفته است.

منبع: پیام زن؛ فروردین ۱۳۸۹؛ شماره ۲۱۷