عرفان

نوشته‌ها

درآمدى بر مبانى عرفان و تصوف در قرآن

اشاره

تصوف و عرفان از موضوعاتی است که طیف گسترده ای از افرادبرجسته و دارای خصایص ویژه را در طول قرون متمادی و درسرزمین ها و فرهنگ های گوناگون به خود مشغول ساخته و درسراسر حیات فکری و اجتماعی ایشان اثر گذارده است – و اینان کسانی هستند که از آنها به عنوان عارف و یا صوفی و مانند آن یاد می شود – کسانی که اگر چه مستقیما در این میدان وارد نشده، منازل آن را طی نکرده و به اهداف آن نایل نگشته اند، اما همواره در پی شناخت حقیقت آن، پژوهش درباره صحت و سقم مبانی و اصول و طریقه و روش پیشنهادی آن برای سیر و سلوک و نیل به سعادت حقیقی بوده اند.

در این میان گروهی طرفدار عرفان و عارف، دسته ای مخالف آن بوده اند، جمعی نیز مساله را مبهم دانسته، قضاوت قطعی ازسوی غیر عارف و صوفی درباره عرفان و تصوف را ناروامی دانند، این به خاطر ویژگی خاص عرفان و تصوف است که طوری ورای طور عقل و اندیشه می باشد، راهی است که جزسالک آن، از منازل و مقامات و مراحل آن اطلاعی نتواندحاصل نمود.

مسائل قابل طرح و بررسی در این قلمرو بسیار متنوع وگوناگون است و شمار آن به صدها مساله می رسد که پژوهش شایسته درباره هریک از آنها نیازمند صرف سالها تحقیق و تتبع از سوی خبرگان و آشنایان به این مساله بغرنج و کهن است.برخی از این مسائل تاکنون مورد پژوهش قرار گرفته و بسیاری ازآنها هنوز بکر و دست نخورده در انتظار اندیشمندان کنجکاو ودانشوران تحلیل گر و علاقه مند به عرفان و تصوف بسر می برد.

در این پژوهش کوتاه تنها در صدد آنیم که مبانی عرفان وتصوف را از دیدگاه قرآن کریم بررسی کنیم. والبته مقصود ازعرفان و تصوف جهان بینی و مسلک خاصی است که در میان مسلمانان پدیدار گشته و رشد و نمو نموده و مراحل تکاملی خویش را به مرور و در طی قرنها پشت سر نهاده، و به صورت کنونی خود در آمده است. و در یک کلمه مقصود همان چیزی است که «عرفان و تصوف اسلامی » نام گرفته است. (۱) والبته این به معنای انکار وجوه مشابهت و وجود عناصر مشترک میان این حوزه با دیگر حوزه های عرفان نیست، بلکه مقصود توجه به نکات افتراق و تفاوت، تکیه بر ویژگیهای خاص «عرفان اسلامی » است.

شایان ذکر است که این مساله از اهمیت سرشاری برخوردارمی باشد، و دیر زمانی است که مورد بحث و گفتگو میان گروههای مختلف، اعم از مخالفین و موافقین عرفان وتصوف،واقع شده، به ویژه در سالهای اخیر بعد تازه ای به خودگرفته است. چه، گروهی از مستشرقان مغرض و یا ناآگاه به حقیقت دین اسلام و معانی ژرف آیات قرآن اظهار داشته اند:تعالیم قرآن در سطح عوام و فهم توده مردم است، و هرگز اشاره و دلالتی برمعانی لطیف و بلند عرفانی ندارد. این اظهار نظرها ازسوی پاره ای از مستشرقان اهمیت بیشتری به مساله مورد بحث می دهد.

برای آن که خواننده گرامی با آمادگی بیشتری وارد اصل مساله شود. تقدیم اموری چند لازم می نماید.

۱- عرفان چیست؟ و عارف کیست؟

عرفان در لغت به معنای شناخت و شناسایی است. و دراصطلاح، روش و طریقه ای ویژه است که برای دستیابی وشناسایی حقایق هستی و پیوند و ارتباط انسان با حقیقت، برشهود و اشراق و وصول و اتحاد با حقیقت تکیه دارد، و نیل به این مرتبط (شهود حقیقت و اتحاد با آن) را نه از طریق استدلال و برهان و فکر، بلکه از راه تهذیب نفس و قطع علایق ووابستگی از دنیا و امور دنیوی و توجه تام به امور روحانی ومعنوی و در راس همه، مبدا و حقیقت هستی می داند.

برای روشن شدن مکتب عرفان، بهتر است مروری داشته باشیم برپاره ای از تعریفها که از سوی اهل عرفان و یا عرفان پژوهان برای «معارف » بیان شده است. چه،تعریف عارف بماهوعارف، در واقع ملازم باشناسایی «عرفان » می باشد.

عبدالرزاق کاشانی می گوید: «العارف من اشهد الله ذاته وصفاته و اسمائه و افعاله. فالمعرفه حال تحدث عن شهود» (۲) .

عبدالرحمن سلمی گفته است:«بعضی می گویند: عارف کسی است که فنای درحق یافته و هنوز به مقام بقاءبالله نرسیده باشد،و از مقام تقلید به مقام اصلاق سیر ننموده. … واین مقام به طریق حال و مکاشفه براو ظاهرگشته و همو می گوید:«العارف قلبه لمولاه وجسده لخلقه » (۴) .

از بایزید بسطامی پرسیدند: علامت عارف چیست؟ گفت:«الا یفتر من ذکره، ولایمل من حقه، ولایستانس بغیره » باز گوید:«من عرف الله فانه یزهد فی کل شی ء یشغله عنه » (۵) .

حافظ می گوید:

عارف از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هرکس از این لعل توانی دانست شرح مجموعه گل مرغ سحرداند و بس که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست عرضه کردم دو جهان بردل و برکار افتاد بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست.

بوعلی سینا در آغاز نمط نهم «اشارات و تنبیهات » در مقام تعریف عارف و فرق میان او با هریک از زاهد و عابد می گوید:«آنکه ازتنعم دنیا رو گردانده است، «زاهد» نامیده می شود; و آنکه بر انجام عبادات مانند نماز و روزه و … مواظبت دارد، «عابد»خوانده می شود; و آنکه ضمیر خود را از توجه به غیر حق بازداشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد، به نام «عارف » شناخته می شود. البته گاهی دو یا هر سه عنوان در یک نفر جمع می شود.» وی در دنباله کلام خود درباره هدف و غرض «عارف » می گوید: «عارف حق را می خواهد برای حق نه برای چیزی غیر حق، و هیچ چیز را بر معرفت حق ترویج نمی دهد. وعبادتش تنها به خاطر این است که او شایسته عبادت است، وبدان جهت است که عبادت رابطه ای فی حدذاته شریف است، نه به خاطر میل و طمع در چیزی یا ترس از چیزی ».

بوعلی سینا در پایان کلام خود در مقام توصیف مراحل نهایی سیر عارف از خلق به سوی حق می گوید: «آنگاه عارف نیزازخود پنهان می گردد، خدا را می بیند و بس. اگر خود را می بینداز آن جهت است که در هر ملاحظه ای، لحاظ کننده نیز به نحوی دیده می شود. در این مرحله است که عارف به حق واصل می گردد.»

از تعریفهای مذکور، که هریک در مقام بیان یک یا چندویژگی از ویژگی های عارف است، به دست می آید که:

۱- عارف به مقام شناسایی اسماء، صفات و ذات حق ازطریق کشف و شهود نایل می آید.

۲- عارف علاوه بر کشف و شهود حضرت حق، با او نوعی اتصال می یابد که از آن به مقام فناءفی الله تعبیر می شود.

۳- عارف انس کامل با حضرت حق و توجه تام به او دارد.

۴- عارف از «ماسوی الله » روگردان است، بلکه هیچ گونه اصالت و هستی حقیقی برای آن قایل نیست.

۲- ویژگی های عمده مکتب عرفان

عرفان یک مسلک و مکتب خاصی است که با تمام جلوه های گوناگونی که داشته، تفاوتی که میان شعبه های آن مشاهده می شود، دارای خصوصیاتی چند است که می توان آنها را ازویژگی های این مکتب به شمار آورد.

الف : در این مکتب تنها برعلم تکیه نمی شود، بلکه عمل اصل و اساس کار است، و علم خود نتیجه و محصول عمل است.یعنی برای رسیدن به آگاهی عرفانی باید مراحلی را پشت سرنهاد، به سیر و سلوک پرداخت.

ب : اعتقاد به حقیقت جهان خارج و مدت واقعی این حقیقت واینکه حقیقت، ظاهری دارد و مظاهری – که کثرت دراین ظاهر ومظاهر است – و نیز باطنی دارد که در آن، حقیقت محض باوحدت کامل خود از هرگونه تفرقه و کثرتی منزه است.

ج : اعتقاد به اصالت ارتباط حضوری و شهودی میان انسان وحقیقت، درعین قبول علم های حصولی و ارتسامی.

د : باور و اعتقاد به یک حقیقت واحد و عینی که هدف هرعارف، وصول به آن و اتحاد و فنای در آن است.

ه : رابطه ممتاز انسان با حقیقت کلی جهان و امکان «وصول » و«اتحاد» و «فنای » وی در آن حقیقت و «بقایش » با آن.

و : اعتقاد به ریاضت و مجاهده.

ز : تکیه بر مساله عشق به عنوان یک عنصر اصلی و اساسی درحیات عارف (۶) .

البته باید یادآور شد که اولا چنین نیست که هر نحله عرفانی لزوما واجد همه این عناصر باشد و ثانیا: تعبیرها و تفسیرها ومطالب مطروحه پیرامون هریک از عناوین فراوان است و آرای بسیاری نیز در این باره میان کلمات عرفا مشاهده می شود.

هدف دراین قسمت تنها ارائه یک دورنمای کلی برای آن دسته از خوانندگانی است که ممکن است آشنایی کمتری با این مکتب داشته باشند. در اینجا بی مناسبت نیست که اشاره ای نیزداشته باشیم به مفهوم «تصوف » و «صوفی » و تعریفاتی که برای آن دو بیان شده است.

۳- تصوف چیست؟ و صوفی کیست؟

تصوف در لغت مشتق از «صوف » (به معنای پشم گوسفند)است، و صوفی را از آن روی صوفی گفته اند که لباس پشمینه خشن برتن می کند. سهروردی صاحب «عوارف المعارف »می گوید: «اشتقاق تصوف از صوف،از هراشتقاق دیگر مناسب تراست، چه می گویند: «تصوف، یعنی پشمینه پوشید» همچنان که می گویند:تقمص یعنی «جامع برتن کردن » پس صوفیان رابه لباس ظاهرشان منسوب کرده اندکه از هر نسبتی روشن تر است (۷) .

چنان که تصوف پژوهان گفته اند: این واژه برای نخستین بار برابرهاشم کوفی (متوفای در ۱۵۳ یا ۱۷۴ و یا ۱۸۴ه) اطلاق شده است، ولذا قدمت این واژه در فرهنگ اسلامی به نیمه اول قرن دوم هجری می رسد.

ارائه یک تعریف جامع و فراگیر و مشخص برای «تصوف » و«صوفی » امری دشوار است، چه تصوف، همواره در تطور وتحول بوده و در هر عصر و زمانی جلوه ویژه ای داشته است.مثلا در قرن دوم، یعنی در مکتب ابوهاشم کوفی و داود طایی وحسن بصری، مفهوم آن غیر از مفهومی است که در مکتب جنیدو با یزید بسطامی داشته است; چنان که تصوف جنید با تصوف ابو سعید ابوالخیر و شمس تبریزی و مولوی دارای تفاوت فاحشی بوده است.

برای تصوف و صوفی تعریفات بسیاری ذکر شده است که برخی شمار آن را به هزار رسانده اند. در ذیل به پاره ای از این تعریفات اشاره می شود:

عبدالرزاق کاشانی در تعریف «تصوف » می گوید: «التصوف هوالتخلق بالاخلاق الالهیه » (۸) .

تهانوی می گوید: «تصوف به معنای صوف پوشیدن است که اثرزهد و ترک است، در اصطلاح پاک کردن دل است از صحبت دنیاو آراسته کردن ظاهر است من حیث العمل والاعتقاد…» (۹) .

ابن عربی معتقد است: «تصوف وقوف به آداب شریعت است ظاهرا و باطنا، آن عبارت از اخلاق الهیه است.» و شبلی می گوید: «التصوف ضبط حواسک و مراعاه انفاسک » و همومی گوید: «التصوف التالف و التعاطف » (۱۰) .

صفی علی شاه می گوید: «تصوف سیر منزلهای نفس است ».و باباطاهر می گوید: «تصوف زندگی بدون مرگ است، مرگ بدون زندگی است که زنده شدن به حیات انسانی و مردن ازحیات نفسانی است.» و جنید می گوید: «تصوف آن است که به غیر خدا بیعلاقه باشی (۱۱) .

جامی می گوید:

شیوه صوفی چه بود نیستی چندتوبرهستی خود ایستی

شاه نعمت الله ولی می گوید:

صوفی صافی است در عین صفا می نماید نور او، او را به ما نقطه نقطه دایره پیموده است جمع کرده ابتداء و انتها

واضح است که عبارات مذکور در مقام بیان یک تعریف جامع و مانع برای تصوف وصوفی نیست،بلکه به مقتضای حال و شرایط گوینده و شنونده، یک یا چند ویژگی از ویژگی های آن ذکر شده است.و چنان که اشاره کردیم ارائه یک تعریف جامع وکامل ازتصوف و صوفی کاری دشوار و صعب است.

۴- تفاوت عرفان و تصوف

این دو واژه معمولا مرادف با یکدیگر به کار می رود. پیدایش واژه تصوف و صوفی، چنان که گذشت، مربوط به نیمه اول قرن دوم هجری است; واژه عرفان به معنای مصطلح آن، قرن سوم هجری به بعد رواج یافته است. اگر چه پیش از آن نیز در برخی ازکلمات به کار می رفته است.

اما ارتکاز حاصل از ملاحظه موارد مختلف استعمال این دوواژه، بیانگر آن است که تفاوتهایی میان عرفان و تصوف وجوددارد، باید میان آن دو فرق نهاد. در تاریخ فرهنگ اسلامی به کسانی بر می خوریم که اطلاق نام صوفی برآنها رواست، اما به هیچ وجه نمی توان آنها را عارف دانست، مانند: حسن بصری (م ۱۱۰ ه ق) و مالک بن دنبال (م.۱۳۵ ه ق) و ابراهیم ادهم (م ۱۶۱ ه ق) و از سوی دیگر کسانی را می توان یافت که به معنای حقیقی کلمه عارف بوده اند، اما صوفی نامیدن آنها، برحسب معنای ارتکازی این کلمه صحیح نیست، مانند ملاحسین قلی همدانی، میرزا جواد ملکی تبریزی، شاه آبادی، علامه طباطبایی و حضرت امام خمینی(ره).

استاد مطهری تفاوت میان این دو واژه را در آن دانسته است که «عرفان » بیانگر بعد فرهنگی این گروه خاص است، و«تصوف » بعد اجتماعی آنها را بیان می کند. (۱۲)

ایشان در توضیح مطلب خود می گوید: «عرفا و متصوفه، هرچند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شوند، خود نیزمدعی چنین انشعابی نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها وحتی آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر وصورت و سکونت در خانقاها و غیره، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی واجتماعی رنگ مخصوص داده ومی دهد.البته همواره – مخصوصا درمیان شیعه – عرفایی بوده و هستندکه هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند، در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانی می باشند. و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقه اند، نه گروههایی که صدها آداب از خود اختراع کرده وبدعتها ایجاد کرده اند» (۱۳) .

۵- پیشینه تاریخی تصوف و عرفان

چنانکه بررسیهای تاریخی پژوهشگران در تاریخ ادیان و مذاهب نشان می دهد، عناصری چون: پرهیز از لذایذ دنیوی، کشف وشهود، وحدت وجود، اتحاد باحقیقت و فنای در روح کلی که عناصر عمده و ارکان تصوف و عرفان را تشکیل می دهد، دارای سابقه ای دیرینه است، هزاران سال از پیدایش آن می گذرد.

الف : ریشه های تصوف در مذاهب هندی: مذاهب و مکاتب فلسفی هند با تمام اختلافات فکری و عقیدتی که در میان آنهاوجود دارد، همگی دارای عناصر مشترکی هستند که اصول عرفان و تصوف را تشکیل می دهد. صالت سرزمین هندوستان در پرورش افکار صوفیانه به قدری روشن است که با مختصرمراجعه به عقاید و مذاهب هندی جای تردیدی در صحت این مدعا باقی نمی ماند; تا آنجا که برخی معتقدند هند زادگاه نخستین تصوف بوده و افکار صوفیانه از آنجا به دیگر سرزمین هانفوذ کرده است.

آیین های گوناگون هندی در این اصل مشترک اند که پایه واساس سعادت و نجات، همانا فرار از دنیا و ترک تمامی لذات ومشتهیات جسمانی، همراه با تعذیب و شکنجه بدنی و تداوم ریاضت کشی می باشد. روی این اصل، باید نفس را با انواع ریاضتهای طاقت فرسا عادت داد، تابدین وسیله علاقه او از دنیاو خوشیهای جسمانی از ریشه قطع گردد.

«برهمائیان » (پیروان آیین برهمایی که دارای قدمت سه هزارساله است) معتقدند سعادت انسان تنها در صورتی خواهدبودکه آدمی جمیع علایق مادی را ترک گوید، تمنیات و مشتهیات مادی را در خود از میان ببرد. زیرا براساس اصل تناسخ، آدمی پس از مرگ دوباره به زندگی دنیوی باز می گردد، انسان در این دنیا هرگز به خواستهای مادی خویش نخواهدرسید، ولذا تا این خواستها و تمنیات مادی در انسان هست، رنج و تعب نیز ملازم با انسان خواهدبود. و آدمی تنها در صورتی در آرامش بسرخواهدبرد، به سعادت دست خواهدیافت که بالمره این امیال رادر وجود خود ریشه کن سازد.

آیین «جین » که دارای سابقه تاریخی دوهزار و پانصدساله است، پیروان خود را به زهد و خود فراموشی و کف نفس ونوعی رهبانیت افراطی دعوت می کند. در این آیین به اموری چون روزه گرفتن و برهنگی اهمیت فوق العاده داده می شود. به عقیده جینی، زندگی جز رنج نیست، هوسهای نفسانی منشا همه رنجهااست، و لذا باید این هوسها را از خود دور ساخت، خود رابه ریاضت عادت داد.

همچنین در مذهب «یوگ » که پیروان آن به نام «جوکیان »معروف اند، انقطاع از جهان مادی به وسیله ریاضتهای جانفرساو تمرینات شاق و ترک همه چیز، تنها راه رهایی از تجدیدزندگی (تناسخ) و نیل به مقام اتصال و اتحاد با روح کلی است.موضوع ترک دنیا و ریاضت کشی در آیین بودا نیز به عنوان یک اصل مسلم و اجتناب ناپذیر دیده می شود. آیین بودا دارای چهاراصل اساسی زیر است که می توان همه آن را در همان یک اصل «فرار از زندگی دنیوی » خلاصه کرد.

اصل اول: جهان سراسر رنج و عذاب است، و الم زندگی ازلوازم وجوداست. رنجهای مداوم کنونی عذابهایی در گذشته داشت، چنانکه زجر و شکنجه محنت باری نیز در آینده دارد.

اصل دوم: ریشه و منشا تمام این رنج ها همان آرزوها وخواهش ها است، و تمنای بقاء و بهره مندی از لذات دنیوی تنهاعامل رنج ها و شکنجه هایی است که انسان در زندگی دوباره خود با آنها مواجه می شود.

اصل سوم: رهایی از علایق مادی و تمنیات و شهوات تنها وسیله سعادت، نجات از بازگشت به زندگی مادی (تناسخ)است، و تنها در صورت دوری جستن از دنیا و بهره های آن وکشتن هواهای نفسانی می توان از الم، نجات یافته و به مرتبه نیروانا (فنا) نائل آمد.

اصل چهارم:انسان باید همواره برای رهایی از شهوات وتمنیات مادی نهایت کوشش را از خود ابراز دارد و عقبات وموانعی را که میان او و این گونه رهایی حایل است، و او را ازفرونشاندن آتش های تمایلات و علایق باز می دارد، از میان ببرد.آیین بودایی براساس این چهاراصل، انقطاع از دنیا و ترک بهره برداری از مظاهر دنیوی و اعتزال و تحقیر جسم و پشت پازدن به لذات و خواهشهای نفسانی راتعلیم می دهد.

آخرین مرحله ریاضت و سلوک از نظر عقاید هندی، وصول به «نیروانا» است. «نیروانا» در لغت سانکسریت به معنای «ازمیان بردن » است; و در اصطلاح برهمائیان و بودائیان حالتی است که پس از خاموش ساختن شمع وجود خود واز میان بردن خویشتن، به انسان دست می دهد.

ابوریحان بیرونی درکتاب « ماللهند من مقوله …» پس از آنکه ترتیب سیر و سلوک و مقامات سالک را از یکی از منابع هندی نقل می کند، می نویسد: «طبق این منبع و مدرک هندی، خلاص،که نتیجه طی مراحل ذکر شده است، عبارت از اتحاد با خدا واتصال به او می باشد».

این عقیده شباهت فراوانی دارد به «فنایی » که صوفیه اسلام بدان عقیده دارند، آن را آخرین مرحله کمال و سلوک می دانند.

در عقاید هندی برای رسیدن به سعادت نهایی، یعنی وصول به نیروانا، سیر و سلوکی لازم است، که سالک در ضمن آن بایداز مراحل و مقامات متعددی بگذرد، و سرانجام به «نیروانا»واصل گردد. در کتاب «اوپانیشادها» آمده است:

«آنها که سلوک دارند و ریاضت می کشند، و اعتقاد دارند درصحراها به ریاضت مشغول، وزن و فرزند ندارند و ترک دنیااختیار کرده اند، آنها بعد از مرگ از میان آفتاب گذشته،به جای بی مرگ و زوال می رسند». (۱۴)

برهمائیان معتقدند چهار مرحله زیر برای رسیدن به «فنا»ضروری است:

۱- مرحله طلب و مریدی که سالک باید در این مرتبه آنچه که شرط طلب است به جاآورد وتابع صرف مرشد و برهمن گردد.

۲- پس از مدتی اقدام به زناشویی کند.

۳- خانه و کاشانه را ترک گفته و دور از شهر و اجتماع، در بیابانهاو جنگل ها به طور زاهدانه زندگی کند، به ریاضت پردازد.

۴- مرحله نیروانا و از خود بیخود شدن است، که سالک در این مرحله به مقام برهمنی می رسد و مانند دوره گردان خانه به دوش به ارشاد و هدایت مردم همت می گمارد.

در مذهب «بودا» و نیز آیین «یوگی » مراحل و مقاماتی بیان شده که سالک باید آنها را یکی پس از دیگری طی کند، تاسرانجام به سر منزل مقصود بار یابد.

از تفسیرهایی که درکتب مربوط به تاریخ ادیان ومذاهب هنددرباره عقاید هندیان نقل شده چنین برمی آید که ریشه عقیده به «وحدت وجودی » نیز در عقاید هندی وجود داشته و قبل ازفلاسفه نوافلاطونی، حکمای هندی از آن عقیده پیروی کرده اند.

ابوریحان بیرونی نقل می کند: «هندیان می گویند: موجود،حقیقت واحد است; و آن علت نخستین می باشد که به صورت های گوناگون در صحنه وجود پدیدار گشته، قوه اوست که به حالت متباینی که ظاهرا موجب تغایر، واقعا یک چیزاست، در اجزا و افراد وجود و صور آن حلول کرده، آنگاه اضافه می کند که یکی از آنان (هندیان) به من گفت: هرکس به تمامی هستی خود، به علت اول تشبه یابد، سرانجام با او متحدخواهدشد، این وقتی است که وسایط علایق خود راترک کند. (۱۵)

به عقیده برهمایی، کوشش برای شناختن «برهمن » (خالق جهان یا ذات مطلق) از راه عقل بی فایده است; زیرا این، مستلزم اعتقاد به دو چیز است، در صورتی که دوئیتی درمیان نیست. (۱۶)

به طوری که د رترجمه الملل و نحل آمده است:«اوپانیشادها» کتاب مقدس برهمائیان عقیده وحدت وجود راپایه گذاری می کند، و آن را به عنوان یک عقیده مذهبی تلقی می نماید; زیرا یک نوع روشی را در زندگی تعلیم می دهد که باپیروی از آن می توان به برهما اتصال یافته و با ابدیت بقا یافت.

«شنکار را چاریه » که شارع فلسفه ودانته است، می گوید: خدا رامی توان در همه جا و همه چیز مشاهده کرد، و معتقد بود که همه چیز خداست!

اصولا در آیین ودانته و برهمایی فرقی میان علت و معلول گذارده نشده، برهما به عنوان یک روح متصل و بدون امتیازساری در همه اشیاء معرفی شده است.

طبق این عقیده (تادانانیاتوام)آیین هندی چنین تعلیم می دهدکه هرقدر از غلظت جنبه های مادی، به وسیله ریاضت، کاسته شود و قشر جسم تلطیف گردد، مرحله اتحاد با برهما نزدیک ترشده و کارانا (علت) باکارایا (معلول) یکی خواهد شد (۱۷) .

در مذاهب هند، موضوع حصر فکر و تمرکز قوای دماغی وبه خود فرو رفتن، که به اصطلاح بودائیان «دیانا» نامیده می شود،اهمیت بسزایی داشته و هندیان برای آن آثار و نتایج مهمی معتقد بوده اند، اصولا تفکر و همچنین مراقبت، که هر دو ازمسائل مهم تصوف به شمار می رود، مهمترین اعمال مذهبی آیین بودا است، برای بوداییان به منزله عبادت سایر ادیان محسوب می شود.

ابوریحان بیرونی می نویسد: «به عقیده هندیان اگر کسی به درجه ای برسد که همه فکر خویش را در یگانگی خدا به کار برد،فکر و اندیشه خود را از غیر خدا باز دارد، هشت چیز به اوبخشیده می شود:

۱- لطافت جسمی، به طوری که از چشمها پنهان تواندبود.

۲- تخفیف و تحقیر بدن.

۳- بزرگ داشتن روح.

۴- هر اراده ای بکند، انجام می دهد.

۵- هرچه بخواهد، می داند.

۶- به ریاست هر فرقه ای که بخواهد می رسد.

۷- آنهایی که تحت ریاست اویند، کاملا مطیع می شوند.

۸- قادر به طی الارض خواهدبود.

وقتی سالک براین امور تواناشد، از آنها بی نیاز شده، متدرجابه مطلوب می رسد، و در پایان سلوک از زمان مجرد گشته و دراینجا عاقل و معقول و عقل یک چیز می گردد.» (۱۸)

ونیز خرقه پوشی که در میان صوفیه از علائم ارشاداست،آن رارمز درویشی می دانند،ازآداب قدیمی هندیان است، نیز دوره گردی و سیاحت و خانه به دوشی و فقراز عادات مرتاضان برهمایی و بودایی و جوکی به شمار می رود. چنانکه اذکارمخصوص دسته جمعی،که باهیات مخصوص انجام می گیرد،ونیز اذکار قلبی رانیزبایدازمراسم واعمال هندیان محسوب نمود (۱۹) .

ب : ریشه های تصوف در مذاهب چینی: در اینجا تنها به بررسی یکی از آیین های شایع در چین می پردازیم که امروزه نیزطرفداران فراوانی دارد، و آن آیین تائوئیزم است. از بنیانگذار این مکتب «لائوتسه » (۶۰۴-۵۳۱ قبل از میلاد) کتابی حاوی دوقسمت به نام «تائوته کینک » به جای مانده است. این کتاب آکنده از اصطلاحات و مطالب مبهم و غامض عرفانی است،کوچک ترین و در عین حال دشوارترین کتاب مذهبی جهان به شمار می رود. چنان که محققان گفته اند، «تائو» به معنای «حقیقت و اصل نهایی که بر همه چیز حکم فرماست » می باشد.

آیین تائوئیزم تنهاراه تحصیل معرفت و شناخت ماهیت روح «تائو» را در وارستگی کامل از همه تعلقات دنیوی و زمینی وپشت پازدن به شهوات و لذائذ دنیوی می داند ومعتقداست کسانی که گرفتار مشتهیات نفسانی هستند، فقط شکل ظاهری تائو رامی بینند،یک چنین آدمی هرگزنمی تواند به حقیقت تائوپی ببرد.

باید سعی کرد تا دوباره به جای اصلی و وطن مالوف رسید و راه بازگشت نیز همانا ریاضت کشی و دوری ازدنیا وانزوا طلبی است.

از جمله تعلیمات معروف این حکیم آن است که می گوید:«هیچ کار مکن، با اراده بی پایان متحد و هماهنگ شو تا همه کارهایت سامان پذیرد».

دراین آیین،برای دست یابی به مقام وحدت باید از علوم ودانشها روگردان شد،به زندگی پشت پازد، وعقل راطرد نمود و به مکاشفه قلبی پرداخت،ودرخودفرو رفت.درمقابل هرچیزوهرکس وهرحادثه،بی اعتناوبی تفاوت بودوبه سادگی محض گروید (۲۰) .

برطبق این آیین هدف یک انسان واقعی اتحاد با تائو است ووصول فرد به تائو شرط نجات او از مرگ و نابودی است.

در این آیین، وحدت، سرالاسرار جهان هستی است، و این اصل اساسی برکثرت حکم فرماست، و جهان محصول آمیختگی هستی بانیستی می باشد.تمام پدیده ها ظواهری بیش نیستند.تائو خود، هم علت است و هم معلول. همه چیز از او به وجودمی آید، با او بسر می برد، و به او باز می گردد (۲۱) .

در این آیین روش های خاصی برای ریاضت و سلوک بیان شده، که ذکرش به طول می انجامد.

ج : ریشه های عرفان در مکاتب فلسفی یونان: مساله کشف و شهود، وحدت حقیقت، اعتنا به تهذیب نفس و سلوک عملی برای وصول به حقیقت یگانه و اموری از این قبیل اموری است که از دیرباز در مکاتب یونانی مطرح بوده است.

در مکتب افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ ق.م) مساله عشق و اشراقات معنوی و روحانی از اهمیت سرشاری برخورداراست. به عقیده افلاطون، انسان تنها درصورتی می تواند به کمال دانش ومعرفت نایل آید که راه کشف و شهود و تصفیه باطن را پی گیرد.تا اشعه و اشراقات علوم از عالم غیب و مبادی عالیه بر قلب وروان او تابش کند. در نظر افلاطون، کمال و هدف نهایی آدمی همانا وصول به حق و مشاهده اوست. و حقیقت دانش در همین اصل نهفته است. مادامی که انسان به این مقام نرسیده، کمال دانش و معرفت را نیافته است. به عقیده افلاطون تنها راه معرفت، کشف و شهود و وصول به حق است. در این جاست که عالم و معلوم و عاقل و معقول متحد می گردد. (۲۲)

مکتب دیگری که گرایش های صوفیانه دارد، مکتب کلبیون است. عقاید و شیوه زندگی کلبیون حیرت آوراست. آنها معتقدبودند که سعادت و فضیلت در ترک تمام لذات و پشت پا زدن به کلیه تمنیات جسمانی و روحانی بوده، زندگی حقیقی،همان زندگی با فقر وتهی دستی و مشقت و ریاضت کشی می باشد.

مکتب رواقی نیز به نوعی وحدت وجود در کلیه عوالم هستی قائل است. اصل حاکم برزندگی پیروان این مکتب، همان اصل «فرار از دنیا»، زهد، ترک لذایذ و بی توجهی به آداب ورسوم رایج در جامعه بوده است. ایشان فقر و آوارگی را بر انواع خوشی های زندگی ترجیح می دادند.ادامه دارد.

پی نوشت:

۱- البته چنان که اشاره خواهیم کرد، عرفان و تصوف اسلامی واژه ای است که دامنه وسیع و گسترده ای دارد و عارف وصوفی برجمع کثیری از مسلمانان اطلاق می گردد که دارای اختلافات فاحشی هستند، در این میان تنها به دسته ای خاص، و نگرشی ویژه نظر داریم.

۲- اصطلاحات الصوفیه،ص ۱۰۴، کماالدین عبدالرزاق کاشانی، چ دوم، انتشارات بیدار،۱۳۷۰ ه،.

۳- طبقات الصوفیه، ص ۵۰۶٫

۴- همان ماخذ، ص ۳۹۶٫

۵- همان ماخذ، ص ۷۲٫

۶- ر. ک: فلسفه عرفان،دکتریحیی یثربی،انتشارات دفترتبلیغات، ص ۳۳-۶۳، چ اول، ۱۳۶۶ ه..

۷- عوارف المعارف،مطبوع درحاشیه احیاءالعلوم غزالی، طبع قاهره، ج ۱، ص ۲۹۳-۲۹۴٫

۸- اصطلاحات الصوفیه، ص ۱۵۶٫

۹- کشاف اصطلاحات الفنون والعلوم،ص ۴۸،محمدالتهانوی،هند،۱۸۷۲م.

۱۰- طبقات الصوفیه، ص ۴۳۵٫

۱۱- ر.ک:اللمع فی التصوف،ابونصر عبدالله بن علی السراج الطوسی،لیدن ۱۹۱۴م;شرح کلمات باباطاهر، شارح سلطان محمدبن حیدرمحمد جنابفری، تهران، ۱۳۳۳٫

۱۲- ر. ک: آشنایی با علوم اسلامی، ج ۲، ص ۷۰، استاد مطهری در آنجا می گوید:«اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یادشوند،باعنوان «عرفا» وهرگاه با عنوان اجتماعی شان یاد بشوند،غالبا«متصوفه »یاد می شوند.»

۱۳- همان ماخذ، ص ۷۱، همچنین مراجعه کنید به ص ۱۲۲ و ۱۲۳٫

۱۴- درتنظیم مطالب این بخش،از کتاب «پژوهشی درپیدایش تصوف و عرفان » عباسعلی عمید زنجانی،(تهران: امیرکبیر،۱۳۶۶،)،چ اول،بهره وافر برده ام.

۱۵- بودا چه می گوید؟، ص ۴۴٫

۱۶- «تحقیق ماللهند»ابوریحان بیرونی،ترجمه علی اکبر داناسرشت،ص ۲۰٫

۱۷- بحث در آثار وافکارحافظ،ج ۲، قاسم غنی،(تهران:مطبعه بانک ملی ایران، ۱۳۲۲ ه)،ص ۱۶۶٫

۱۸- بودا چه می گوید؟،ص ۳۰٫

۱۹- تحقیق ماللهند،ص ۴۹-۵۰٫

۲۰- همان، ص ۵۴٫

۲۲و۲۱- «نظری در تاریخ ادیان »، علی اکبرترابی،(تهران: شرکت انتشارات نسبی حاج محمدحسین اقبال و شرکا، ۱۳۴۱ ه)،ص ۱۷۸،.

منبع: فصلنامه معرفت، شماره ۷ , شیروانی، علی

عرفان و تصوّف در اندیشه استاد مطهرى

اشاره:

با مطالعه در تاریخ اسلام و بررسی فرازها و فرودها و پیچیدگیهایی آن از جوانب مختلف، به این حقیقت خواهیم رسید که یکی از مهمترین علل برداشتهای متفاوت از دین و آموزه‏های دینی، تفاوت غیر قابل انکار در سطح درک افراد و تفاوت در نوع نگرش آنها نسبت به معارف و مفاهیم دین مبین اسلام بوده است؛ بطوری که در حدیثی از حضرت امام محمّد باقر علیه السلام مروی است که آن حضرت در خصوص تفاوت سطح ادراک جناب ابوذر غفاری و جناب سلمان فارسی که هر دو از برجستگان صحابهٔ حضرت ختمی مرتبت صلّی الله علیه و آله بوده‏اند، فرمود: «وَ اللهِ لَوْ عَلِمَ أَبُوذَرٍّ مَا فِی قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ وَ لَقَدْ آخی رَسُولُ الله صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بَیْنَهُمَا؛ فَمَا ظَنُّکُمْ بِسَائِرِ الْخَلْقِ؟»[۱] یعنی «به خدا قسم اگر ابوذر می‏دانست که در قلب سلمان [از معارف و اعتقادات] چه هست، هرآینه او را به قتل می‏رساند، در حالی‏که رسول الله صلی الله علیه وآله  بین آنها پیمان برادری برقرار کرده بود؛ پس در مورد سایر خلق چه می‏اندیشید؟».

با یک نظر کلی به موضوع ، می‏توان اختلاف میان مسلمانان را که باعث تفرّقات و تفرّعات مختلفی شده است، یا ناشی از سطوح درک و ایمانی آنها در موضوعی مشترک که هر دو طرف نسبت به کلیات آن با یکدیگر متّفق هستند، دانست، و یا ناشی از عدم اتّفاق نظر کلّی در مفاهیم کلّی و زیربناهایی اعتقادی فرض کرد.

تاریخ نشان می‏دهد در زمان حیات پیامبر گرامی اسلام اختلافاتی در فهم پاره‏ای مسائل میان مسلمانان رخ می‏داد، ولی وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله مانع از تفرّق مسلمانان می‏شد ولی پس از رحلت آن حضرت، بزرگترین اختلاف میان امّت دربارهٔ مسألهٔ امامت و جانشینی حضرت پدید آمد، اختلافی که درباره هیچ قاعده و اصل دینی، همانند آن واقع نشده است که البته منشأ آن، نه اختلاف در سطح درک افراد، بلکه نادیده گرفتن مغرضانهٔ کلام رسول خدا و آیات قرآن و سفارش اکید آن حضرت درباره امامت و وصایت حضرت امیر مؤمنان علی و اولاد معصومین آن حضرت علیهم السلام و به طمع رسیدن به امارت و کسب قدرت و سلطه بوده است.

علل پیدایش تفرّقات و تفرّعات در اسلام

بطور کلی می‏توان عوامل پیدایش فرقه‏ها و مکاتب و جریانات فکری را در دو گروه کلّی «برون دینی» و «درون دینی» تقسیم کرد، مقصود از عوامل برون دینی، مسائلی است که مستقیماً به اصل دین باز نگشته و مربوط به تأثیراتی است که سرچشمهٔ آنها خارج از منابع اصلی اسلام، یعنی قرآن و عترت، می‏باشد که از آن جمله می‏توانیم به عواملی مانند: شرایط اجتماعی، اهداف سیاسی، شرایط اقتصادی، پیوند با دیگر ملتها و تأثیر اندیشه‏های غیر اسلامی، تعصّبهای کور قبیله‏ای و گرایش‏های حزبی، منع از تدوین حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و نشر آن، آزادی احبار و رهبان در نشر اساطیر عهدین، برخورد مسلمانان با ملتهای متمدن که برای خود کلام مستقل و عقائد دیگری داشتند و تفاوت در سرشت انسانها، انگیزه‏ها، اهداف، تمایلات و بطور کلی تفاوت در عوامل انسانی اشاره کنیم که عامل آخر یعنی تفاوت در سرشت انسانها، همانگونه که در ابتدای بحث اشاره شد، از جمله مهمترین علل برداشتهای متفاوت از دین می‏باشد. و اما مقصود از عوامل درون دینی، که بخش عمده اختلاف بین مذاهب و فرقه‏ها ناشی از آن بوده است، چیزی نیست به جز اختلاف آراء در تفسیر مفاهیم و متون دینی و چگونگی تفسیر آن، بدفهمی و کج‏اندیشی در تفسیر حقایق دینی، اجتهاد در برابر نص، که در طول زمان و به تدریج با طرح پرسشهایی درباره چگونگی و چرایی آنچه در متون دینی آمده است، و به حسب اختلاف در سطح درک مسلمانان، پیدا شد و برخی تلاشهایی که برای سازگاری آموزه‏های دینی با دستاوردهای خرد بشری انجام شد، موجب رشد آن گردید. علاوه بر موارد مذکور، وجود «محکمات و متشابهات»[۲]، «ناسخ و منسوخ»[۳]، «عامّ و خاصّ» و در آیات قرآن و احادیث، بعنوان درونمایه‏های اصلی تفکّرات و جهانبینی فِرَق مختلف اسلامی، و نحوه برخورد با این منابع توسط افراد مختلف با نگرشهای متفاوت، باعث ایجاد فرقه‏ها و مکاتب مختلف فقهی و کلامی و فلسفی و … شده است.[۴] بزرگترین تفرق در اسلام پس از رحلت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله  رخ داد که امّت اسلامی به دو دسته تقسیم شد، یک دسته با استناد به آیات قرآن و احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معتقد بودند که خلیفه پیامبر و امام مسلمین از جانب خداوند تعیین شده و او امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه‏السلام است. و آنها را به نام «شیعه» می‏شناسیم و و دسته دوم، به دلایلی که قبلاً ذکر شد، آیات و احادیث مربوط به امامت را نادیده گرفته، راه تعیین خلیفه پیامبر و امام مسلمین را انتخاب و بیعت مردم دانستند! و آنها را به نام «سنّی» یا «فرقه عامّه» می‏شناسیم.

فرقه ناجیه

پس از ذکر این مقدمه کوتاه و اینکه دانستیم به علل مختلف فرقه‏های مختلف در طول زمان در اسلام بوجود آمده است، با ذکر حدیث معروف به «هفتاد و سه ملّت»، به بیان مختصر اعتقاد شیعه در خصوص فرقهٔ ناجیه می‏پردازیم: در کتاب خصال شیخ صدوق، پس از ذکر سلسلهٔ روات حدیث از قول حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «إِنَّ أُمَّهَ مُوسَی ع افْتَرَقَتْ بَعْدَهُ عَلَی إِحْدَی وَ سَبْعِینَ فِرْقَهً فِرْقَهٌ مِنْهَا نَاجِیَهٌ وَ سَبْعُونَ فِی النَّارِ وَ افْتَرَقَتْ أُمَّهُ عِیسَی ع بَعْدَهُ عَلَی اثْنَتَیْنِ وَ سَبْعِینَ فِرْقَهً فِرْقَهٌ مِنْهَا نَاجِیَهٌ وَ إِحْدَی وَ سَبْعُونَ فِی النَّارِ وَ إِنَّ أُمَّتِی سَتَفَرَّقُ بَعْدِی عَلَی ثَلَاثٍ وَ سَبْعِینَ فِرْقَهً فِرْقَهٌ مِنْهَا نَاجِیَهٌ وَ اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ فِی النَّار»[۵]

یعنی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله  فرمود: «امّت موسی علیه السلام بعد از او، هفتاد و یک فرقه شدند که یک فرقه از آنها نجات یافته و هفتاد فرقه دوزخی هستند، و امّت عیسی علیه السلام بعد از او، هفتاد و دو فرقه شدند که یک فرقه نجات یافته و هفتاد و یک فرقه دوزخی هستند و همانا امت من بعد از من به هفتاد و سه فرقه تبدیل خواهد شد که یک فرقه از آن اهل نجات و هفتاد و دو فرقه دیگر دوزخی‏اند.»

و اما اعتقاد شیعیان در خصوص فرقهٔ ناجیه، به قرائن قطعیّه نصّ آیات قرآن نظیر «آیهٔ اکمال دین»[۶]، «آیه تطهیر»[۷]، «آیه مودّت»[۸]، «آیه انما ولیکم الله»[۹] و… و همچنین احادیث و روایاتی مانند «حدیث ثقلین»[۱۰]، «حدیث سفینه»[۱۱]، «حدیث غدیر»[۱۲] و … و نیز شواهد قطعی تاریخ اسلام، اینست که : فرقه ناجیه نیستند به جز پیروان و شیعیان و متمسّکین و معتقدین به ولایت حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام و اولاد معصومین آن حضرت علیهم السلام، که سعادت دنیا و عقبیٰ، در سایهٔ فقط و فقط در سایهٔ پیروی از آن حضرات محقّق می‏گردد.[۱۳] که البته اعتقاد علمای شیعه بر این است که فرقهٔ ناجیه، طیف وسیعی از مؤمنین را در سطوح مختلف ایمانی در برمی‏گیرد، و هر کس بنا به ظرفیت و استعدادی که خدا در وجودش به ودیعه گذاشته است، به تکالیفی که بر او واجب است، عمل نماید، صرفنظر از اینکه در چه شغلی یا چه سِنّی یا چه کِسوت و مقامی باشد، در زمرهٔ فرقهٔ ناجیه خواهد بود؛ و طبعاً از یک فرد عامی نمی‏توان انتظار داشت که اعتقاد و عملش در مسائل دینی، مانند یک طلبهٔ علوم دینی باشد، و از یک طلبهٔ در ابتدای راه، نمی‏توان انتظار داشت که همانند یک عالم ربّانی که سالها به تهذیب و تزکیه نفس پرداخته است، بیندیشد؛ بنابراین فرقه ناجیه ممکن است در هر طبقه‏ای از افراد و با هر سطح آگاهی و نگرشهای مختلف و متفاوت به مباحث و اعتقادات دینی وجود داشته باشد؛ پس عوام مردم، فقها، فلاسفه، متکلّمین،حُکما و عُرفا و متصوّفهٔ معتقد و ملتزم به شیعهٔ اثنی عشری با تعاریف و تفاصیلی که در کتب بزرگان از متقدمین و متأخرین همچون شیخ طوسی،[۱۴] شیخ مفید،[۱۵] و شیخ صدوق[۱۶] و علامهٔ حلّی[۱۷] مذکور است، با وجود اختلاف در سطوح ایمانی و درک از مفاهیم دینی و تفاوت در نوع و زاویه نگرش به مسائل دینی، در طیف فرقهٔ ناجیه قرار می‏گیرند.

پیدایش شاخه‏های علوم اسلامی

در خصوص ظهور مکاتب و تفرّعات مختلف فکری شیعیان باید دانست که شکل‏گیری و ظهور جریانات فکری مانند: جریان فکری اخباری‏گری در میان فقهای حوزهٔ شیعی قم بعنوان بزرگترین و مهمترین مجمع مذهبی شیعه، در اوایل قرن چهارم[۱۸]، و افول این تفکّر با پیدایش مکتب کلامی امامیّه و عقلگرایی دینی و در حوزه بغداد در همان عصر، و پیدایش جریان فکری اصولی، جریان فلسفی و جریان تصوّف و عرفان، و گاهی اثرات متقابل این جریانات بر یکدیگر، مانند آمیختگی علم کلام شیعی با فلسفه ابن سینا، اشراق سهروردی و اثرات متقابل جریان فلسفی_کلامی با عرفان و تصوّف، از همان قرون اولیّه پس از ظهور اسلام به وجود آمده و در طول زمان دستخوش تغییرات و تطورات زیادی گشته است، ولی آنچه مسلّم است، این است که منابع اصلی و اوّلی استدلالی تمامی این مکاتب و گروه‏ها، و مایه‏های اصلی و منشأ آن قرآن و حدیث بوده است، هرچند همانطور که ذکر شد، نمی‏توان تأثیرگذاری سایر موارد برون دینی را منتفی دانست؛ ولی می‏توان مدّعی بود که علّت اصلی پیدایش این تفرّعات و علوم مختلف اسلامی، نوع نگرش و عمق متفاوت درک پیروان آنها از مسائل و نوع و زاویه نگرش آنها به جنبه‏های مختلف کلام الله مجید و احادیث مأثور از حضرت ختمی مرتبت و حضرات ائمّهٔ معصومین در وهلهٔ اوّل و توجه به سایر منابع پس از آن بوده است؛ و امّا مخالفت و تعارضات پیروان و طرفداران این جریانهای فکری با یکدیگر و بحثها و بررسیها و نقدها، همواره و در طول تاریخ اسلام وجود داشته و مسألهٔ جدیدی نیست. اندیشمندان و متخصصان در علوم مختلف اسلامی مانند فقه، اصول، فلسفه اسلامی، کلام، عرفان و تصوّف، اخلاق و … همواره بحثها و نقدهایی را از دیدگاه‏های خود در موارد مشترک اعتقادی نسبت به دیگر مکاتب و جریانات فکری داشته و دارند.

در عصر حاضر و پس از اتمام دوران ننگ آمیز دین ستیزی پهلوی اوّل و دوّم، و با پیروزی انقلاب شکوه‏مند اسلامی و فراهم آمدن بستر مناسب برای اندیشمندان اسلامی در علوم مختلف اسلامی، بحث و بررسی در حوزه‏های مختلف تفکر و اندیشهٔ دینی در عرصهٔ حوزه‏های علمیّه و دانشگاه‏ها و به جهت بررسی جوانب مختلف و تعارضات موجود بین پیروان و طرفداران مکاتب مختلف فکری و عمدتاً در فضایی علمی و به دور از تعصّبات، وجود داشته است؛ و متخصصین و صاحبنظران هر گروه به اظهار نظر در مورد زوایا و جوانب مختلف عرصهٔ تخصصی خود می‏پردازند و آراء خود را عرضه می‏نمایند که بسیار پسندیده است و با پیشرفت فناوری اطلاعات در سطح جهان، قابلیت عرضه عمومی این اظهار نظرها و دسترسی ایشان به این آراء امکان پذیر شده است، ولی هر از گاهی، افراد غیر متخصّص و ناشناس نیز در این میان پیدا می‏شوند که با انگیزه‏های گوناگون و بدون مطالعه و تحقیق، در حوزه‏ای که برداشت و درک صحیحی از مفاهیم آن نداشته، وارد می‏شوند به زعم خود به تحلیل و اظهار نظر در مورد آن می‏پردازند و به حکم قاعده «خالِفْ، تُعْرَف» و از آنجایی که طرح مباحث اختلافی همواره باعث مطرح شدن این افراد در میان عوام مردم و نه اندیشمندان مطّلع می‏شود، برای آنها بسیار لذّت بخش است که با اظهار نظرهای غیر متخصّصانه به این اختلافات دامن بزنند.

عرفان و تصوّف[۱۹]

یکی از علومی که در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد علم عرفان است. درباره عرفان از دو جنبه می‏توان بحث و تحقیق کرد: یکی از جنبه اجتماعی، و دیگر از جنبه فرهنگی. عرفا با سایر طبقات فرهنگی اسلامی از قبیل مفسرین، محدثین، فقهاء، متکلمین، فلاسفه، ادبا، شعرا، یک تفاوت مهم دارند و آن اینکه علاوه بر اینکه یک طبقه فرهنگی هستند و علمی به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگی در میان آنها ظهور کردند و کتب مهمی تالیف کردند، یک فرقه اجتماعی در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتی مخصوص به خود، برخلاف سایر طبقات فرهنگی از قبیل فقهاء و حکماء و غیرهم که صرفا طبقه فرهنگی هستند و یک فرقه مجزا از دیگران به شمار نمی‏روند. اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان «عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعی شان یاد شوند غالبا با عنوان «متصوّفه‏» یاد می‏شوند. عرفا و متصوّفه هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی‏شوند و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتی آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاهها و غیره، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی و اجتماعی رنگ مخصوص داده و می‏دهد. و البته همواره، خصوصاً در میان شیعه، عرفائی بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند و در عین حال عمیقاً اهل سیر و سلوک عرفانی می‏باشند. و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقه‏اند، نه گروههایی که صدها آداب از خود اختراع کرده و بدعتها ایجاد کرده‏اند.

استاد شهید علامه مرتضیٰ مطهری، در خصوص نسبتی که بین معارف عرضه شده توسط عرفا و آنچه که توسط علمای علم ظاهر شریعت بیان می‏گردد و اصطکاکی که گاهی بین این دو نگرش وجود دارد، می‏گوید: « عرفای اسلامی هرگز مدّعی نیستند که سخنی ماوراء اسلام دارند، و از چنین نسبتی سخت تبرّی می‏جویند، برعکس، آنها مدّعی هستند که حقایق اسلامی را بهتر از دیگران کشف کرده‏اند و مسلمان واقعی آنها می‏باشند.» [۲۰]

تفاوت نگرش فقهی و عرفانی

فقه و عرفان بعنوان دو شاخه مهم علوم اسلامی تلقّی شده و پیروان و طرفداران این دو شاخه علوم اسلامی همواره اختلاف نظرهایی با یکدیگر داشته‏اند که منشأ آن نوع نگرش آنها در معارف و مفاهیم اسلامی بوده است.

یکی از موارد اختلاف مهم میان عرفا و غیرعرفا، خصوصا فقهاء نظریه خاص عرفا درباره شریعت و طریقت و حقیقت است؛ عرفا و فقها متفق القول‏اند که شریعت، یعنی مقرّرات و احکام اسلامی مبتنی بر یک سلسلهٔ حقایق و مصالح است. فقهاء معمولا این مصالح را به اموری تفسیر می‏کنند که انسان را به سعادت، یعنی حدّ اعلای ممکن استفاده از مواهب مادّی و معنوی می‏رساند ولی عرفا معتقدند که همهٔ راهها به خدا منتهی می‏شود و همهٔ مصالح و حقایق از نوع شرائط و امکانات و وسائل و موجباتی است که انسان را به سوی خدا سوق می‏دهد. فقها همین قدر می‏گویند: در زیر پرده شریعت (احکام و مقررات) یک سلسلهٔ مصالح نهفته است، و آن مصالح به منزلهٔ علل و روح شریعت به شمار می‏روند. تنها وسیله نیل به آن مصالح عمل به شریعت است. امّا عُرفا معتقدند که مصالح و حقایقی که در تشریع احکام نهفته است از نوع منازل و مراحلی است که انسان را به مقام قُرب الهی و وصول به حقیقت‏سوق می‏دهد.

عرفا معتقدند که باطن شریعت «راه‏» است و آن را «طریقت‏» می‏خوانند، و پایان این راه «حقیقت‏» است‏ یعنی توحید به معنیی که قبلاً به آن اشاره شد که پس از فناء عارف از خود و انانیّت‏خود دست می‏دهد. این است که عارف به سه چیز معتقد است: «شریعت، طریقت، حقیقت»[۲۱]؛ او معتقد است که شریعت وسیله یا پوسته‏ای است برای طریقت، و طریقت پوسته یا وسیله‏ای برای حقیقت.

عرفا معتقدند که همانگونه که انسان واقعاً سه بخش مجزا نیست، یعنی بدن و نفس و عقل از یکدیگر مجزّا نیستند، بلکه در عین اختلاف با یکدیگر متّحدند و نسبت آنان با یکدیگر نسبت ظاهر و باطن است، «شریعت و طریقت و حقیقت» نیز این چنین‏اند، یعنی یکی ظاهر است و دیگری باطن و سوّمی باطنِ باطن؛ با این تفاوت که عرفا مراتب وجود انسان را بیش از سه مرتبه و سه مرحله می‏دانند، یعنی به مراحل و مراتبی ماوراء عقل نیز معتقدند.

از نظر فقها، معارف اسلامی در سه بخش خلاصه می‏شود: اصول عقائد، اخلاق و احکام شرعی؛ و اما اصول عقاید: که «علم کلام» عهده‏دار آن است و در مسائل مربوط به اصول عقاید لازم است انسان از راه عقل، ایمان و اعتقاد تزلزل ناپذیر داشته باشد؛ در بخش اخلاق: دستورهایی بیان شده است که وظیفه انسان را از نظر فضائل و رذائل اخلاقی بیان می‏کند و «علم اخلاق» عهده‏دار بیان آن است و نهایتاً بخش احکام: که مربوط به اعمال ورفتار خارجی انسان است و «فقه» عهده دار آن است.این سه بخش از یکدیگر مجزا هستند: بخش عقائد مربوط است به عقل و فکر، بخش اخلاق مربوط است به نفس و ملکات و عادات نفسانی، بخش احکام مربوط است به اعضاء و جوارح.

عرفا نیز به این اصول سه‏گانه معتقدند با این تفاوت که: عُرفا در بخش عقائد، صرف اعتقاد ذهنی و عقلی را کافی نمی‏دانند، آنها می‏گویند: به آنچه که باید ایمان داشت و معتقد بود، باید رسید و باید کاری کرد که پرده‏ها از میان انسان و حقایق برداشته شود. عُرفا در بخش اخلاق اسلامی، اخلاق را که هم ساکن است و هم محدود کافی نمی‏دانند، و به جای اخلاق علمی و فلسفی، سیر و سلوک عرفانی را بطور عملی پیش می‏گیرند. و در بخش سوم، یعنی احکام فقهی، ایراد و اعتراضی ندارند و خود را ملتزم به رعایت آن می‏دانند.

نظریه‏ها درباره عرفان و تصوّف

استاد مطهری در بیان نظریه‏های مختلفی که در رابطه با عرفان و تصوّف و عقاید آنها وجود دارد اظهار می‏دارند: عُرفا چه در بخش عملی و چه در بخش نظری همواره به کتاب و سنّت و سیرهٔ نبوی و ائمّه و اکابر صحابه استناد می‏کنند. ولی دیگران درباره آنها نظریه‏های دیگری دارند و ما به ترتیب آن نظریه‏ها را ذکر می‏کنیم:

الف) نظریه گروهی از محدثان و فقهاء اسلامی: به عقیده این گروه، عرفا عملاً پایبند به اسلام نیستند و استناد آنها به کتاب و سنّت صرفاً عوامفریبی و برای جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساساً ربطی به اسلام ندارد!

ب) نظریه گروهی ازمتجدّدان عصر حاضر: این گروه که با اسلام میانهٔ خوبی ندارند و از هر چیزی که بوی «اباحیت‏» بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامی در گذشته علیه اسلام و مقرّرات اسلامی قلمداد کرد به شدّت استقبال می‏کنند، مانند گروه اوّل معتقدند که عرفا عملاً ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوّف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضدّ اسلام و عرب، در زیر سرپوشی از معنویت.

این گروه با گروه اوّل در ضدّیت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند، و اختلاف نظرشان در این است که گروه اوّل اسلام را تقدیس می‏کنند و با تکیه به احساسات اسلامی تودهٔ مسلمان، عرفا را هو و تحقیر می‏نمایند و می‏خواهند به این وسیله عرفان را از صحنهٔ معارف اسلامی خارج نمایند، ولی گروه دوم با تکیه به شخصیت عرفا که بعضی از آنها جهانی است، می‏خواهند وسیله‏ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند و اسلام را هو کنند که اندیشه‏های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج وارد این فرهنگ گشته است، اسلام و اندیشه‏های اسلامی در سطحی پایین‏تر از اینگونه اندیشه‏ها است. این گروه مدّعی هستند که استناد عرفا به کتاب و سنّت صرفاً تقیّه و از ترس عوام بوده است، می‏خواسته‏اند به این وسیله جان خود را حفظ کنند.

شهید مطهری به دنبال بیان گروههایی که با عرفا و متصوّفه مخالفند نظریه سوّمی را مطرح می‏کند که با نگاهی معقول و منطقی به موضوع می‏نگرد و تصریح می‏کند که خودشان هم این نظریه را پذیرفته‏اند:

ج) نظریه گروه بی‏طرفها: از نظر این گروه، در عرفان و تصوّف خصوصاً در عرفان عملی، و بالأخصّ آنجا که جنبه فرقه‏ای پیدا می‏کند بدعتها و انحرافات زیادی می‏توان یافت که با کتاب الله و با سنّت معتبر وفق نمی‏دهد؛ ولی عرفا مانند سایر طبقات فرهنگی اسلامی و مانند غالب فرق اسلامی نسبت به اسلام نهایت‏خلوص نیّت را داشته‏اند و هرگز نمی‏خواسته بر ضدّ اسلام مطلبی گفته و آورده باشند؛ ممکن است اشتباهاتی داشته باشند همچنانکه سایر طبقات فرهنگی مثلا متکلّمین، فلاسفه، مفسّرین، فقهاء، اشتباهاتی داشته‏اند، ولی هرگز سوء نیتی نسبت به اسلام در کار نبوده است.

شهید مطهری در ادامه اضافه می‏کند: ما نظر سوم را ترجیح می‏دهیم و معتقدیم عرفا سوء نیت نداشته‏اند، در عین حال لازم است افراد متخصّص و وارد در عرفان و در معارف عمیق اسلامی بی‏طرفانه درباره مسائل عرفانی و انطباق آنها با اسلام بحث و تحقیق نمایند.

وی سپس در توضیح علل مخالفت و ضدیّت برخی افراد با تصوّف و عرفان، که آن را مخالف و معارض تعالیم اسلام می‏دانند، می‏افزاید: «مسألهٔ ضدّیت عرفا با اسلام از طرف افرادی طرح شده که غرض خاص داشته‏اند یا با عرفان و یا با اسلام؛ اگر کسی بی‏طرفانه و بی‏غرضانه کتب عرفا را مطاله کند، به شرط آنکه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد، اشتباهات زیادی ممکن است بیابد ولی تردید هم نخواهد کرد که آنها نسبت به اسلام صمیمیت و خلوص کامل داشته‏اند.»[۲۲]

پى نوشت:

[۱] – بحار الانوار ج ۲ ص ۱۹۰

[۲] – «هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ» – سوره آل عمران آیه ۷

[۳] – «ما نَنْسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَلی‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیر» – سوره بقره آیه ۱۰۶

[۴] – حضرت صادق آل محمّد علیه السلام در این باب که فهم تمام حقایق قرآن و صعوبت آن با توجه به وجود آیات متشابه، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاص، کلام زیبایی دارند که ذیلاً نقل می‏گردد:

عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ الْمُرْتَضَی فِی رِسَالَهِ الْمُحْکَمِ وَ الْمُتَشَابِهِ نَقْلًا مِنْ تَفْسِیرِ النُّعْمَانِیِّ بِإِسْنَادِهِ الْآتِی عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ عَنِ الصَّادِقِ ع قالَ : «إِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً فَخَتَمَ بِهِ الْأَنْبِیَاءَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ کِتَاباً فَخَتَمَ بِهِ الْکُتُبَ فَلَا کِتَابَ بَعْدَهُ إِلَی أَنْ قَالَ فَجَعَلَهُ النَّبِیُّ ص عَلَماً بَاقِیاً فِی أَوْصِیَائِهِ فَتَرَکَهُمُ النَّاسُ وَ هُمُ الشُّهَدَاءُ عَلَی أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ حَتَّی عَانَدُوا مَنْ أَظْهَرَ وِلَایَهَ وُلَاهِ الْأَمْرِ وَ طَلَبَ عُلُومَهُمْ وَ ذَلِکَ أَنَّهُمْ ضَرَبُوا الْقُرْآنَ بَعْضَهُ بِبَعْضٍ وَ احْتَجُّوا بِالْمَنْسُوخِ وَ هُمْ یَظُنُّونَ أَنَّهُ النَّاسِخُ وَ احْتَجُّوا بِالْخَاصِّ وَ هُمْ یُقَدِّرُونَ أَنَّهُ الْعَامُّ وَ احْتَجُّوا بِأَوَّلِ الْآیَهِ وَ تَرَکُوا السُّنَّهَ فِی تَأْوِیلِهَا وَ لَمْ یَنْظُرُوا إِلَی مَا یَفْتَحُ الْکَلَامَ وَ إِلَی مَا یَخْتِمُهُ وَ لَمْ یَعْرِفُوا مَوَارِدَهُ وَ مَصَادِرَهُ إِذْ لَمْ یَأْخُذُوهُ عَنْ أَهْلِهِ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا» [ثُمَّ ذَکَرَ ع کَلَاماً طَوِیلًا فِی تَقْسِیمِ الْقُرْآنِ إِلَی أَقْسَامٍ وَ فُنُونٍ وَ وُجُوهٍ تَزِیدُ عَلَی مِائَهٍ وَ عَشَرَهٍ إِلَی أَنْ قَالَ ع] : «وَ هَذَا دَلِیلٌ وَاضِحٌ عَلَی أَنَّ کَلَامَ الْبَارِی سُبْحَانَهُ لَا یُشْبِهُ کَلَامَ الْخَلْقِ کَمَا لَا تُشْبِهُ أَفْعَالُهُ أَفْعَالَهُمْ وَ لِهَذِهِ الْعِلَّهِ وَ أَشْبَاهِهَا لَا یَبْلُغُ أَحَدٌ کُنْهَ مَعْنَی حَقِیقَهِ تَفْسِیرِ کِتَابِ الله تَعَالَی إِلَّا نَبِیُّهُ وَ أَوْصِیَاؤُهُ ع إِلَی أَنْ قَالَ ثُمَّ سَأَلُوهُ ع عَنْ تَفْسِیرِ الْمُحْکَمِ مِنْ کِتَابِ اللهِ فَقَالَ أَمَّا الْمُحْکَمُ الَّذِی لَمْ یَنْسَخْهُ شَیْ‏ءٌ فَقَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ الْآیَهَ وَ إِنَّمَا هَلَکَ النَّاسُ فِی الْمُتَشَابِهِ لِأَنَّهُمْ لَمْ یَقِفُوا عَلَی مَعْنَاهُ وَ لَمْ یَعْرِفُوا حَقِیقَتَهُ فَوَضَعُوا لَهُ تَأْوِیلًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ بِآرَائِهِمْ وَ اسْتَغْنَوْا بِذَلِکَ عَنْ مَسْأَلَهِ الْأَوْصِیَاءِ وَ نَبَذُوا قَوْلَ رَسُولِ الله ص وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ» الْحَدِیثَ

[۵] – خصال صدوق – ج۲ – ص ۵۸۵

[۶] – «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی‏ وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دینا» – سوره مائده آیه ۳

[۷] – «إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا » – سوره احزاب آیه ۳۳

[۸] – «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی‏» – سوره شوری آیه ۲۳

[۹] – «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُون‏» – سوره مائده- آیه ۵۵

[۱۰] – قال رسول الله صلی الله علیه و آله: « إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ »

[۱۱] – « مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِی فِیکُمْ کَمَثَلِ سَفِینَهِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِق‏»

[۱۲] – «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه‏»

[۱۳] – در این خصوص حدیثی از قول حضرت امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمودند: «تَفْتَرِقُ هَذِهِ الْأُمَّهُ عَلَی ثَلَاثٍ وَ سَبْعِینَ فِرْقَهً اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ فِی النَّارِ وَ وَاحِدَهٌ فِی الْجَنَّهِ وَ هُمُ الَّذِینَ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ وَ هُمْ أَنَا وَ شِیعَتِی‏» – بحار الانوار ج ۲۴ ص ۱۴۶ به نقل از تأویل الآیات

[۱۴] – الاعتقادات

[۱۵] – النکت الاعتقادیه، تصحیح اعتقادات الامامیه، اوائل المقالات

[۱۶] – الاعتقادات

[۱۷] – کشف المراد

[۱۸] – رجوع شود به: مدرسی طباطبایی؛ مقدمه‏ای بر فقه شیعه – ص ۴۷

[۱۹] – مطالب این بخش، از مجموعه درسهای شهید مطهری در کلیات علوم اسلامی اقتباس شده است. رجوع شود به کتاب دوره کامل آشنایی با علوم انسانی – استاد مطهری .- قم : تبلیغات اسلامی ، ۱۳۶۲

[۲۰] – دوره کامل آشنایی با علوم انسانی – استاد مطهری .– قم : تبلیغات اسلامی ، ۱۳۶۲-صفحه۱۹۱

[۲۱] –  قَالَ رَسُول اللّٰه صَلَّی اللّٰه عَلَیه و آلِه : الشَّرِیعَهُ أَقْوَالِی وَ الطَّرِیقَهُ أَقْوَالِی وَ الْحَقِیقَهُ أَحْوَالِی– عوالی اللئالی – جلد ۴ –صفحه ۱۲۵

[۲۲] – دوره کامل آشنایی با علوم انسانی – استاد مطهری .– قم : تبلیغات اسلامی ، ۱۳۶۲-صفحه۱۹۲

*کارشناس ارشد معارف اسلامی دانشگاه امام صادق (ع)

منابع:

قرآن کریم

علامه مجلسی، بحار الانوار

مطهری، مرتضی- دوره کامل آشنایی با علوم انسانی،- قم : تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۲

صابری، حسین- تاریخ فرق اسلامی،-سمت، ۱۳۸۴

تاریخ تشیّع- خضری، احمدرضا- قم،پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ۱۳۸۵
منبع:سایت حضرت ولی عصر(عج)

عرفان و حکمت اسلامى

 

اشاره

آنچه در پى مى آید مقاله اى از حضرت آیه الله مصباح یزدى مى باشد که از سوى ایشان در «دومین همایش بین المللى اندیشه اسلامى» ـ برگزار شده از سوى مرکز سازماندهى فعالیت هاى فرهنگى استانبول ـ در عید غدیر ۱۴۱۷ (۶ اردیبهشت ۱۳۷۶) در استانبول ترکیه ارائه گردیده است.

 

پیشگفتار

انسان هادرعرصه این جهان همانند توپ هاى رها شده در فضایند که انرژى هاى نهفته اى دردرون خودبراى پرواز به جهان لایتناهاى برین دارند،ولى جاذبه هاى لذایذ زمینى آنان را به حضیض جهان طبیعت مى کشاندوحرکتى سقوطى و انحطاط آور در ایشان پدید مى آورد و تمایلات نفسانى و تسویلات شیطانى تبلور یافته در تمدنوفرهنگ مادى برسرعتوشتابشان مى افزایند. در این میان، افراد و گروه هاى اندک شمارى هستند که چشم دلشان بر روى حقایق معنوى بازوگوش جانشان باپیام هاى الهى آشنا شده، دامن همّت از آلودگى هاى حیوانى برگرفته و به سوى آفاق نورانى ملکوت پر مى گشایندو حرکتى صعودى درمسیرتکامل خود و نزدیک شدن به مبدأ همه زیبایى ها، شکوه ها، قدرت ها،بهجت ها و سرچشمه بى نهایتِ کمال ها و در یک کلمه ، به «سوى خدا» آغاز مى کنند. اما همان ها که مانند توپ هاى فرو کوفته بر زمین سقوط مى کنند در بن بست تنگ مادّه سرخورد مى شوند و بار دیگر با سرعتى مشابه، ولى در جهت عکس حرکت سقوطى، به سوى جهان برین روى مى آورند و بسا باشدکه این جریان بارها تکرار شود.

این عکس العمل را هم اکنون در گروهى از مردم سرخورده از فرهنگ منحطّ غربى به خوبى مى توان مشاهده کرد که شوق و عطش فراوانى نسبت به ارزش هاى معنوى در خود احساس مى کنند و در پى چشمه آب زلالى به این سو و آن سو روى مى آورند. اما دریغا که بیشتر آنان در دام افسونگرانى مى افتند که به جاى شهد معرفت، شرنگ ضلالت در کامشان فرو مى ریزند و از چاله گریختگان را به سوى چاه ویل رهنمایى مى کنند و از در پشت به دیار دمار و بوارشان مى فرستند!

حرکت گریز از مرکز فرهنگ مادّى و روى آوردن به فراخناى فرهنگ معنوى تنها در گرایش هاى فردى خلاصه نمى شود و ما امروز شاهد گسترش حرکت هاى اسلام خواهانه در اقطارِ جهان، حتى آلوده ترین و پلیدترین سرزمین هاى آفت زده، هستیم. آنچه به این حرکت ها شتاب بخشیده پیروزى یک انقلاب بزرگ اسلامى به رهبرى عارفى بلند مرتبه است که با بهره گیرى از استعدادهاى شکفته شده مردم در پرتو انوار معارف اسلامى بر همه نیروهاى شیطانى فائق آمده و على رغم موانع سترگى که از هر سو بر سر راهش به وجود مى آورند، همچنان به پیش مى تازد. هرچند این نخستین بار نیست که مردى الهى و عارفى ربّانى رهبرى جنبش مردمى را به عهده مى گیرد، ولى نشان دادن نمونه دیگرى به این گستردگى و ژرفایى و به این استوارى و پایدارى آسان نیست.

به هرحال،این پدیده نیزمى تواندبه نوبه خود، انگیزه اى نیرومند براى بررسى نقش گرایش هاى معنوى و بویژه نقش عرفان اسلامى در تحولات مثبت و مطلوب در زندگى انسانها باشد.

عرفان در جهان اسلام

از دیرباز در جهان اسلام گرایش هایى به نام «عرفان» و «تصوّف» وجود داشته و از قرن چهارم تا هشتم هجرى در بسیارى از کشورها مانند ایران و ترکیه به اوج خود رسیده است. اکنون نیز نحله هاى گوناگون متصوّفان در سراسر جهان اسلام حضور دارند. مشابه این گرایش در میان پیروان سایر ادیان نیز وجود داشته است. با توجه به همین نقطه اشتراک، این سؤال مطرح مى شود که آیا در اسلام چیزى به نام عرفان اسلامى وجود دارد یا مسلمانان آن را از دیگران گرفته اند و آنچه به نام «عرفان اسلامى» نامیده مى شود در واقع، عرفان مسلمانان است، نه عرفان اسلام؟ و در صورتى که اسلام چیزى به نام «عرفان» آورده باشد آیا این همان چیزى است که امروز در میان مسلمانان وجود دارد یا دستخوش تغییر و تحوّل شده است؟

در پاسخ به این سؤال، برخى مطلقاً منکر وجود عرفان در اسلام شده و آن را امرى بدعت آمیز و مردود شمرده اند. برخى دیگر آن را خارج از متن اسلام، ولى سازگار با آن دانسته اند. در همین زمینه، بعضى گفته اند که تصوّف بدعتى مَرْضى است; مانند رهبانیت در مسیحیت، چنان که قرآن کریم در این باره مى فرماید:

«وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْناها عَلَیْهِم اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ الّلهِ» (حدید: ۲۷);

رهبانیت را مسیحیان از خود در آوردند و ما آن را برایشان الزام نکردیم جز اینکه به انگیزه کسب رضوان الهى انجام دهند. و بالاخره گروهى عرفان را جزئى از اسلام، بلکه به منزله مغز و روح آن دانسته اند که مانند سایر بخش هاى اسلام از قرآن کریم و سنّت نبوى سرچشمه گرفته است، نه آنکه از سایر مکاتب و مسالک اقتباس شده باشد و وجود مشابهت بین عرفان اسلامى و سایر عرفان ها دلیل اقتباس از آنها نیست، چنان که مشابهت شریعت اسلام با سایر شرایع آسمانى به معناى اقتباس اسلام از آنها نمى باشد.

نظر اخیر پسندیده تر است و اضافه مى کنیم که اصالت داشتن عرفان اسلامى به معناى صحّت هر آنچه در عالم اسلام به نام «عرفان» و «تصوّف» نامیده مى شود نیست، چنان که هرگونه عقیده یا رفتارى را که در میان هر گروهى از منسوبان به اسلام یافت شود نمى توان عقیده یا رفتارى اسلامى به شمار آورد وگرنه باید اسلام مجموعه اى از عقاید و ارزش هاى متضاد و متناقض باشد یا اسلام هاى متضاد و متعارضى داشته باشیم. به هر حال، ما در عین اعتراف به وجود عرفان اصیل اسلامى ـ عرفانى که مرتبه عالى آن را پیغمبر اکرم۶ و جانشینان راستین آن حضرت: داشتند ـ وجود عناصر بیگانه را در میان عرفا و متصوّفه مسلمان انکار نمى کنیم و بسیارى از آراء نظرىو شیوه هاى رفتارى طوایفى از متصوژفان را قابل مناقشه مى دانیم.

مفهوم عرفان، تصوّف، حکمت و فلسفه

پیش از تبیین اصالت عرفان اسلامى، شایسته است توضیحى درباره واژه هاى عرفان و تصوّف بدهیم تا از پاره اى خلط ها و سوء تفاهم ها جلوگیرى شود:

واژه «عرفان» مانند واژه هم خانواده اش «معرفت»، در لغت به معناى شناختن است، ولى در اصطلاح، به شناخت ویژه اى اختصاص یافته که از راه حس و تجربه یا عقل و نقل حاصل نمى شود، بلکه از راه شهود درونى و یافت باطنى حاصل مى گردد. این مشاهدات به گزاره هاى حاکى از آن مشاهدات و مکاشفات تعمیم داده شده است. به دلیل اینکه محصول چنان کشف و شهودهایى معمولاً متوقف بر تمرین ها و ریاضت هاى خاصى است، روش هاى عملى یا آیین سیر و سلوک را نیز «عرفان» نامیده و آن را با قید «عملى» مشخص کرده اند، چنان که گزاره هاى حاکى از شهود را «عرفان نظرى» نامیده اند و بعضاً مانند فلسفه اشراق با نوعى استدلال عقلى توأم ساخته اند.

اما واژه «تصوّف»، بنابر اظهر احتمالات، از واژه «صوف» گرفته شده و به معناى پشمینه پوشى به عنوان نمادى از زندگى سخت و دور از تن پرورى و لذّت پرستى است و مناسبت بیشترى با «عرفان عملى» دارد، چنان که واژه «عرفان» با «عرفان نظرى» مناسب تر است.

بدین ترتیب، در حوزه عرفان دست کم، سه عنصر را مى توان شناسایى کرد:

یکى، دستورالعمل هاى خاصى که به ادعاى توصیه کنندگان، انسان را به معرفت شهودى و باطنى و علم حضورى آگاهانه نسبت به خداى متعال و اسماى حسنى و صفات علیاى او و مظاهر آنها مى رساند.

دوم، حالات و ملکات روحى و روانى خاص و در نهایت، مکاشفات و مشاهداتى که براى سالک حاصل مى شود.

سوم، گزاره ها و بیاناتى که از این یافته هاى حضورى و شهودى حکایت مى کند و حتى براى کسانى که شخصاً مسیر عرفان علمى را نپیموده اند نیز کمابیش قابل دانستن است،هرچند یافتن حقیقت و کنه آنها مخصوص عارفان راستین مى باشد.

با توجه به این توضیحات، روشن شد که عارف حقیقى کسى است که با اجراى برنامه هاى عملى خاصى به معرفت شهودى و حضورى نسبت به خداى متعال و صفات و افعال او نایل شده باشد و عرفان نظرى در واقع، گزارش و تفسیرى از آن است که مى تواند نارسایى هاى بسیارى نیز داشته باشد و با نوعى مسامحه و توسعه در اصطلاح، مى توان همه سیر و سلوک هایى را که به انگیزه یافتن حقیقت و رسیدن به رستگارى انجام مى گیرد و حالات روحى و شهودهاى ناشى از آنها را عرفان نامید، به گونه اى که شامل عرفان هاى هندى و بودایى و عرفان هاى بعضى از قبایل ساکن سیرى و قبایل بومى آفریقا هم بشود. واژه «دین» هم با همین توسّع و تسامح بر بودیسم و توتم پرستى و مانند آنها اطلاق مى گردد.

در اینجا مناسب است اشاره اى به مفهوم حکمت و فلسفه نیز داشته باشیم:

واژه «حکمت»، که یک واژه عربى اصیل است، به معناى معرفت محکم و متقن مى باشد و غالباً در مورد معارف عملى به کار مى رود. در قرآن کریم نیز این واژه در همین مورد به کار رفته است. (اسراء: ۳۹) اما در اصطلاح شایع، به معناى فلسفه الهى و نیز به معناى فلسفه عملى و علم اخلاق به کار مى رود. در خودعلم اخلاق هم طبق اصطلاح خاصى، به معناى ملکه نفسانى مرتبط با به کارگیرى عقل و به عنوان حدّ وسط بین جُزبُزه و غَباوت، استعمال مى شود و در هر حال، در مورد فلسفه هاى الحادى و شکاکیت به کار نمى رود، بخلاف واژه «فلسفه» که از ریشه یونانى گرفته شده و به معناى هر نوع تلاش فکرى و عقلانى براى فهم مسائل کلّى هستى استعمال مى شود،هرچندمنجر به انکار معرفت یقینى و ثابت و حتى انکار وجود خارجى گردد.

اصالت عرفان اسلامى

کسى که آیات کریمه قرآن و سخنان پیامبر اکرم و اهل بیت طاهرینش: را با دقت مورد توجه قرار دهد بى شک، مطالب بسیار بلند و ژرفى در قلمرو عرفان نظرى و نیز آداب و دستورالعمل هاى فراوانى در ارتباط با سیر و سلوک عرفانى خواهد یافت. به عنوان نمونه، مى توان به آیات مربوط به توحید ذات و صفات و افعال در سوره توحید و ابتداى سوره حدید و آخر سوره حشر اشاره و همچنین آیاتى که بر حضور الهى در سراسر عالم هستى و بر احاطه او تمام موجودات و تسبیح و سجده تکوینى همه مخلوقات براى خداى متعال دلالت دارد، اشاره کرد.(ر. ک. به: ضمیمه ۱)

همچنین آیاتى مشتمل بر آداب و سنن ویژه اى وجود دارد که مى توان آنها را آیین سیر و سلوک اسلامى نامید; مانند: آیات تفکر و تأمّل، ذکر و توجّه دایمى، سحرخیزى و شب زنده دارى، روزه دارى، سجده وتسبیح طولانى درشب ها، خضوع و خشوعو اخبات، و گریه کردن و به خاک افتادن هنگام خواندن و شنیدن آیات قرآن، اخلاص در عبادت و انجام کارهاى نیک از سر عشق و محبت به خدا و به انگیزه رسیدن به قرب و رضوان الهى و نیز آیات مربوط به توکّل، رضا و تسلیم در پیشگاه پروردگار. (ر. ک. به: ضمیمه ۲) آنچه در بیانات پیامبر اکرم و ائمّه اطهار: و ادعیه و مناجات هاى ایشان درارتباط با این مطالب آمده قابل احصا و شمارش نیست. (ر. ک. به: ضمیمه ۳)

در برابر این آیات بیّنات و بیانات رساى پیامبر اکرم و اهل بیت طاهرینش: گروهى راه تفریط و گروه دیگرى راه افراط در پیش گرفته اند:

گروه اول تنگ نظرانه و ظاهربینانه، آنها را بر معانى ساده پیش پا افتاده حمل کرده و حتى براى خداوند متعال حالات متغیر و نزول و صعود جسمانى قایل شده اند و آیات و روایات را از محتواى بلند و والاى خودشان تهى کرده اند. اینان همان کسانى هستند که به طور کلّى، منکر وجود چیزى به نام «عرفان» در متون اسلامى شده اند.

گروه دیگرى تحت تأثیر عوامل گوناگون اجتماعى، عناصر دخیل و بیگانه اى را از دیگران دریافت داشته و پذیرفته اند و در نتیجه، به امورى معتقد شده اند که نمى توان آنها را برخاسته از متون دینى و مضامین کتاب و سنّت به حساب آورد، بلکه شاید بعضى از آنها مخالف نصوص صریح و غیر قابل تأویل نیز باشد. همچنین در مقام عمل از یک سو، آداب و رسومى از پیش خود وضع کرده اند یا از فرقه هاى غیر اسلامى وام گرفته اند و از سوى دیگر، به سقوط تکلیف از عارفِ واصل قایل شده اند.

البته کسانى که به همه عرفا و متصوّفه حسن ظنّ فوق العاده اى دارند براى همه این مطالب توجیهات و تأویلاتى ذکر کرده اند، ولى انصاف این است که دست کم، برخى از این گونه سخنان توجیه مقبولى ندارد و نباید عظمت شخصیت هاى علمى و عرفانى آنچنان ما را تحت تأثیر قرار دهد که همه گفتارها و نوشتارهایشان را چشم و گوش بسته بپذیریم و تأیید کنیم و حق هرگونه نقد و بررسى آثار آنان را از دیگران سلب کنیم. اما روشن است که پذیرفتن حق نقد به معناى صحّه گذاشتن بر داورى هاى خام و نسنجیده و اظهارات متعصّبانه و غیر منصفانه و نادیده گرفتن نقطه هاى مثبت و ارزنده نیست. و در هر حال باید در جستجوى حق و حقیقت بود و طریق عدل و انصاف را پیمود و از خوش بینى ها یا بدبینى هاى افراطى و بى دلیل احتراز کرد و از خداى متعال براى شناختن حق و پایدارى در طریق حق یارى خواست.

بدیهى است بررسى همه مسائل مربوط به عرفان و تصوّف و حکمت و فلسفه و رابطه آنها با یکدیگر و رابطه یکایک آنها با اسلام کارى نیست که بتوان در یک مقاله انجام داد. از این رو، با رعایت اختصار به اهمّ نکات مورد نظر مى پردازیم و بررسى گسترده تر را به مجالى وسیع تر وامى گذرایم.

عرفان و عقل

یکى از مسائل مبنایى، که مورد اختلاف طرفداران و مخالفان عرفان مى باشد، این است که درباره داده هاى عرفان ـ که به فرض، از راه کشف و شهود درونى به دست مى آید ـ آیا عقل مى تواند به داورى بنشیند و مثلاً، بعضى از آنها را نفى کند یا نه؟ پاسخ به این سؤالات از آن حیث اهمیت دارد که بسیارى از عرفا مطالبى را اظهار مى دارند که قابل تبیین عقلانى نیست و ادعا مى کنند که آنها را از راه باطن یافته اند و عقل توان درک آنها را ندارد و طبعاً حق نفى و انکار آنها را هم نخواهد داشت.

مهم ترین موضوعى که موردچنین گفتگوهایىواقع شده«وحدت وجود» مى باشد که به صورت هاى گوناگونى مطرح شده است: یکى آنکه اساساً غیر از خداى متعال هیچ چیزى وجود نداشته است و نخواهد داشت و آنچه به نام موجودات دیگر نامیده مى شودتوهّمات و خیالاتى بیش نیست. شکل دیگر قضیّه این است که چیزى خارج از ذات خدا یا خارج از ظرف علم الهى وجود ندارد و بدین ترتیب، نوعى کثرت در وحدت پذیرفته مى شود. شکل دیگر مدّعا، که شیوع بیشترى دارد، این است که سالک در نهایت سیرش، به مقام فنا مى رسد و از او جز اسمى باقى نمى ماند و بالاخره،شکل معتدل ترمدعااین است که سالک به مقامى مى رسد که چیزى جز خدا نمى بیند و همه چیز در او محو مى شود. به تعبیر دقیق تر، محو بودن همه چیز را در وجود خداى متعال مشاهده مى کند; مانند محو شدن نور ضعیف در نور خورشید.

در چنین مواردى، معمولاً مخالفان از دلایل عقلى استفاده مى کنند و مدّعیان در نهایت، مى گویند: این گونه مطالب فراتر از حدّ عقل است و بدینوسیله، شانه از زیربار تبیین عقلانى مدّعایشان خالى مى کنند.

باتوجه به این جریانات،این سؤال مبنایى مطرح مى شودکه آیا حقایقى وجود دارد که عقل توان درک و حق نفى آنهارانداشته باشد؟

آنچه در اینجا به اختصار، مى توان گفت این است که هرچند سروکار عقل همواره با مفاهیم است و کار عقل شناختن حقیقت وجود عینى و یافتن کُنه هیچ مصداق خارجى نیست ـ چه رسد به وجود متعال الهى ـ ولى احکام ایجابى یا سلبى عقل، در صورتى که بدیهى یا منتهى به بدیهیات باشد، قابل نقض نیست و از راه مفاهیم بر مصادیق خارجى انطباق مى یابد و فرض خطا بودن چنین احکامى مستلزم تناقض است. و به دیگر سخن، گرچه کار عقل معرفت بالکلیه وجود نیست، اما در اعتبار معرفت بالوجه با شرط مذکور نمى توان تردیدى روا داشت.

اما در خصوص مسأله وحدت وجود، باید گفت: نفى وجود از غیر خداى متعال و نفى مطلق کثرت نه تنها مستلزم نفى اعتبار احکام عقل است، بلکه همچنین مستلزم نفى اعتبار علوم حضورى متعلق به نفس و افعال و انفعالات آن نیز مى باشد. در این صورت، چگونه مى توان براى کشف و شهود، اعتبارى قایل شد با اینکه بالاترین سندِ اعتبارش حضورى بودنِ آن است. پس وحدت وجود با چنین تفسیرى به هیچ روى، قابل قبول نیست، اما مى توان براى آن تفسیر قابل قبولى در نظر گرفت که در حکمت متعالیه مطرح شده است. حاصل آن این است که وجودمخلوقات نسبت به خداى متعال ربطى و تعلّقى است و با دقت،مى توان گفت که عین ربط و تعلق است و از خود هیچ گونه استقلالى ندارد و آنچه را عارف مى یابد همین نفى استقلال از سایر موجودات است که آن را نفى وجود حقیقى مى نامند.

در اینجا، مى توان سؤال را به شکل دیگرى طرح کرد و آن اینکه: آیا مى توان حکم عقل را مقدّم بر وجدان و کشف دانست؟ و به دیگر سخن، آیا مى توان بر اساس حکم عقل، که نوعى علم حصولى است، اعتبار علم حضورى را انکار کرد؟

در پاسخ باید گفت: علم حضورى خالص، در حقیقت، یافتن خود واقعیت است و از این رو، قابل تخطئه نیست، ولى معمولاً علم حضورى همراه با تفسیر ذهنى است، به گونه اى که تفکیک آنها از یکدیگر نیاز به دقت فراوان دارد و این تفسیرهاى ذهنى، که از قبیل علوم حصولى است، قابل خطا مى باشد و آنچه با برهان عقلى رد مى شود همین تفسیرهاى ذهنى نادرست از مشاهدات و علوم حضورى است، نه آنچه دقیقاً مورد علم حضورى واقع شده است. در مورد وحدت وجود هم آنچه دقیقاً مورد شهود واقع مى شود اختصاص وجود استقلالى به خداى متعال است که با مسامحه، به وجود حقیقى تعبیر مى شود و بر اساس آن، وجود حقیقى از سایر موجودات نفى مى گردد.

شایان ذکر است که بزرگان عرفاى اسلامى تصریح کرده اند که بعضى از مکاشفات، شیطانى و نامعتبر و با شواهدى قابل تشخیص است و در نهایت، با عرضه داشتن آنها بر دلایل یقینى عقلى و بر کتاب و سنّت بازشناخته مى شود.

روشن است که بررسى انواع مکاشفات و مشاهدات و انواع علوم حضورى و کیفیت انعکاس آنها در ذهن و علت نادرستى بعضى از تفاسیر ذهنى آنها و راه بازشناسى صحیح از ناصحیح در حدّ این مقاله نیست.

عرفان و شرع

مسأله مهم دیگرى که شایسته است در پایان این مقاله مورد توجه قرار گیرد رابطه عرفان عملى با احکام شرعى یا رابطه طریقت با شریعت است. گروهى تصور کرده اند که عرفان عملى راه مستقلى براى کشف حقایق است که بدون رعایت احکام شرعى مى تواند مورد استفاده قرار گیرد و اسلام هم یا آن را امضا کرده (بدعت مرضى) و یا دست کم، از آن منع نکرده است. در این زمینه، بعضى تا آنجا پیش رفته اند که اساساً التزام به هیچ دینى را براى رسیدن به مقامات عرفانى لازم ندانسته اند. بعضى دیگر نیز التزام به یکى از ادیان و در شکل معتدل تر، التزام به یکى از ادیان الهى را کافى دانسته اند.

اما از دیدگاه اسلامى، سیر و سلوک عرفانى راه مستقلى در کنار راه شرع نیست، بلکه بخش دقیق تر و لطیف ترى از آن است و اگر اصطلاح «شریعت» را به احکام ظاهرى اختصاص دهیم باید بگوییم: طریقت در طول شریعت یا در باطن آن قرار دارد و تنها با رعایت احکام شریعت، قابل تحقق است. به عنوان نمونه، شریعت احکام ظاهرى نماز را تعیین مى کند و طریقت عهده دار راه هاى تمرکز حواس و حضور قلب در آن و شروط کمال عبادات است. شریعت بر انجام عبادات به انگیزه مصونیت از عذاب الهى و رسیدن به نعمت هاى بهشتى تأکید دارد، اما عرفان به خالص کردن نیت از هرچه غیر خداست تأکید دارد; همان که در لسان روایات اهل بیت: «عبادت احرار» نامیده شده است. همچنین شرک درشریعت همان شرک جلىّ از قبیل پرستش بت ها و مانند آن است، اما در طریقت، انواع دقیق ترى از شرک خفى و اخفى مطرح است و هرگونه امید بستن به غیر خدا و بیم داشتن از غیر او و کمک خواستن از غیر او و عشق ورزیدن به غیر او ـ در صورتى که همه اینها جنبه اصالت و استقلال داشته باشد و بر اساس اطاعت امر الهى نباشد ـ نوعى شرک محسوب مى شود.

بنابراین، انواع بدعت ها و آیین هاى ساختگى نه تنها مطلوب نیست بلکه مى تواند مانع رسیدن به عرفان حقیقى نیز باشد، چه رسد به استفاده از امورى که صریحاً و قطعاً مورد نهى و تحریم واقع شده و هرچند ممکن است بعضى از کارها موجب حالات به اصطلاح عرفانى موقتى باشد، ولى سرانجامِ خوبى ندارد و ممکن است دامى شیطانى براى سقوط نهایى باشد و نباید فریب آنها را خورد.

حاصل آنکه راه حق همان است که خداى متعال بیان فرموده است. «فماذَا بَعْدَ الْحقِّ اِلاّ الضَّلالُ.» (یونس: ۳۲)

منبع: مجله معرفت،شماره ۲۱

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی(ره)

اشاره:

آیت الله میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی از بزرگترین علمای خراسان در سده گذشته است. او فقه را با فلسفه و عرفان را با ادب درآمیخت و ازمرز صورت ها به اعماق راز آلود معارف دینی و راه جست و به تکمیل نفس و سیر در عالم باطن روی آورد. میرزا حبیب الله فرزند میرزا هاشم (۱۲۶۹ – ۱۲۰۹ ه.ق) نوه میرزا هدایت الله مجتهد (۱۲۴۸ – ۱۱۷۸ ه.ق) و نبیره میراز مهدی خراسانی (۱۲۱۸ – ۱۱۵۲ ه.ق) است . وی شامگاه یکشنبه ۹ جمادی الاولی سال ۱۲۶۶ ه.ق / ۳/۱/۱۲۲۵ ه.ش، به دنیا آمد که فردای آن مشهد از فتنه حسنخان سالار و محمدخان بیگلربیگی، پسران الهیار خان آصف الدوله رها شد و سلطان مراد میرزای حسام السلطنه اوضاع شهر را به دست گرفت.

میرزا در سال ۱۲۶۹ در سومین سال حیات خود، پدر را از دست داد و مادر او “حاجیه آغابزرگ” پس از چندی همسر برادر شوهر خود، حاج میرزا حسن مشیر شد.

تحصیلات

با این حال میرزا هرگز از تحصیل دانش باز نماند و پس از اخذ علوم ادب، فقه و اصول از محضر حاج میرزا نصر الله عازم نجف شد. وی با ادبا و متفکرین شهرهای کاظمین و بغداد نیز در ارتباط بود و زبان فرانسه را فرا گرفت و از آموزه های عرفانی میرزا مهدی گیلانی متخلص به “خدیو” متأثر شد.

فعالیت ها

میرزای خدیو به پیشنهاد میرزا حبیب، همراه میرزا زین العابدین و ملاغلامحسین شیخ الاسلام به مشهد آمدند و در مشهد عده ای به آنها ملحق شدند و در سراچه بیرونی منزل میرزا هدایت الله، پدربزرگ حاج میرزا حبیب سکونت اختیار کرده و کتابخانه ای تشکیل دادند، تالاری برای نشیمن و خلوتگاهی برای عبادت، آماده ساختند و انجمنی را سامان دادند و طی زمان کوتاهی حاج عباس علی فاضل و میرزا محمود قدسی نیز به مجموعه آنها پیوستند و تلاش های علمی و عملی اصحاب سراچه در شهر مشهد بازتابی گسترده یافت و همین امر موجب مخالفت عده ای از قشریون شد و اصحاب پراکنده گشتند و میرزا به سامرا رفت وچنیدن سال در بحث میرزای شیرازی حضور یافت و مورد توجه وی قرار گرفت .

میرزا حبیب سال ۱۲۹۹ ه.ق به مشهد مراجعت کرد و تا سال ۱۳۱۶ به امور دینی مشهد و تدریس مشغول بود. در ایران و عراق نامور گردید و با تأکید او، شبیه خوانی و تعزیه گردانی و برخی از رسم های غلط متوقف شد. همه ریاست خراسان به تعبیر افضل الملک با ایشان بود.

میرزا روح بیدار زمان خود بود، از حرکت های سیاسی و فرهنگی عصر خود آگاهی داشت و شعر می سرود، و دیوانی از وی برجای مانده است که به همت مهندس علی حبیب به چاپ رسیده است

میرزا حبیب در سال ۱۳۱۶ ه.ق با سید ابوالقاسم درگزی عارف معروف آشنا شد و چنان تحت تأثیر او قرار گرفت که یکباره دست از ریاست دینی کشید و خلوت نشین شد. استقبال خوشی از جریان مشروطه نداشت، هر چند مخالفت خود را نیز چندان آشکار نکرد .

تالیفات

و دو رساله “تعادل و تراجیح” و “لباس مشکوک” را از تقریرات میرزا فراهم ساخت.

وفات

تا این که عصر روز ۲۷ شعبان ۱۳۲۷ ه.ق / سال ۱۲۸۷ ه.ش در بحرآباد، در پی عزم مهاجرت از ایران درگذشت و پیکر پارسایش در حرم امام رضا (ع) بالای صفه شاه طهماسب، در سردابه ای که نیای بزرگوارش سید محمد مهدی شهید به خاک سپرده شده بود، دفن گردید.

محمد امین افشارکابلى (ره)

اشاره:

ایت الله شیخ محمد امین افشار کابلی در سال ۱۲۸۹ شمسى در شهر کایل افغانستان در خانواده مذهبى و متدین مرحوم حاج محمد نبی خان افشار، کودکى دیده به جهان گشود که وى را محمد امین نام نهادند. مرحوم محمد نبى خان افشار که مرد تاجر پیشه ومتدین بود و غالبا مال التجاره به صفحات شمال کشورمی  برد، در ضمن از علما ودانشمندان نیز دیدار مى کرد در یکى از این اسفار تجارتی، کودک خرد سال خود، محمد امین را به دیدار عالم فرزانه وسلمان دوران به نام محمد عالم بلخابى برد،

تحصیلات

محمد امین را که ۱۲ برگ براوراق زندگى زده است، به همراه خود به دره صوف مى برد و محمد امین ۱۲ساله در دره صوف مشغول به تحصیل علوم دینى مى شود. ادبیات عرب وصرف ونحو را در این منطقه خدمت اساتید محترم چون سید على خان بامیانى ودر مدرسه مرحوم آخوند میرزا حسین خدمت مذکور وملا دوست محمد خان تلمذ مى کند پس از آن که علوم متداول را در این منطقه به پایان رسانید رخت سفر به سوى بلخاب کشیده در مدرسه مرحوم عالم بلخابی به اشتغال علوم بلاغى پرداختند واندک زمانى نگذشته بود که سرپرستى مدرسه وطلاب را به عهده گرفته به تدریس در این مدرسه پرداختند. ولى روح بلند مرحوم شیخ شهید، اورا وادار کرد به شهر کابل باز گشته مدارج علمى بالا ترى را پشت سرگذارد، ولذا پس ازمراجعت به کابل دروس معمول حوزه را خدمت مرحوم شیخ محمد رضا مشهدى . ومرحوم ملا آقا باباى شهید وآیه الله میر على احمد حجت (ره) . ودروس فقه واصول اهل سنت را از رئیس تمیز وقت عبدالحى پنجشیرى وفلسفه وحکمت را از مولوى صاحب میاجان که در این رشته سرآمد اقران بود بهره مند شده وهم زمان با تحصیل به تبلیغ و ارشاد مردم پرداخته ودر عین حال چون از فقه واصول اهل سنت و شیعه بهره وافى داشتند به تدریس فقه حنفى و جعفرى پرداخته و طلاب دو مذهب مذکور در حلقات درس ایشان حضور می یافتند ایشان پس ازچندى اقامت در کابل به قصد ادامه تحصیلات و گذراندن  دوره های تخصصى وتکمیلى معارف همراه با مرحوم سید على خان ومرحوم شیخ عزیزالله غزنوى . عازم عراق عرب شده در دانشگاه عظیم اسلامى نجف معتکف جوار مولایش امیرالمؤمنین على بن ابیطالب(علیه السلام ) شد، ودر اینجا بود که. علم اخلاق وعرفان رااز محضرآیت الله قاضى طباطبائی(ره) فرا گرفته، به سیروسلوک معنوى و تکامل روحى خویش پرداخته و با استفاضه از انفاس قدسى این استاد قدوسى در حکمت علمى وعملى ملکات روحى وصورت وسیرت خویش را نسخه کامل از علما ى ربانى ساخت آن چنان که دوران عمر هفتاد ساله خویش را وقف رضاى خدا و خدمت به خلق خدا و مکتب اهل بیت عصمت (علیه السلام ) نمود.

فلسفه وحکمت متعالى را که قبلا مبانى ومبادى آن را در زادگاه خویش فرا گرفته بود، به صورت تخصصى پى گیرى نموده واز محضر حکیم متاله و فیلسوف نامدار زمان مرحوم سید صدرای باد کوبه اى فرا گرفت، آن چنان که حاصل این دوره حضور ازایشان در دروس فلسفه وحکمت صاحب نظر ساخت و بعد ها خود به تدریس شفا و نجات بوعلی، اسفار ملا صدرا ومنظومه ملا هادى سبزوارى پرداختند.

ونیز برمنظومه ملا هادى شرحى نغز در سه جلد نگاشته ودر جاى جاى آن تعالیق بر کتاب مذکور درج نموده اند این کتاب هم اکنون در دست تدوین و آماده است . باشد که توفیقات الهی وعنایات امام مهدی(عج الله تعالى فرجه) مدد نموده وبا آماده شدن امکانات مادى به زیور طبع آراسته شده ودر دسترس همگان قرار گیرد.

اصول و فقه :

شیخ شهید طی ۱۲ سال اقامت پر بار در نجف اشرف، ضمن آنکه به تدریس در آن دیار اشتغال داشت وطلاب وفضلاى ایران ،هندوستان ، افغانستان به عنوان یک مدرس جامع دورش را گرفته بودند، درس هاى تخصصى خارج فقه واصول را نزد اساتید بزرگوار هم چون مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانى مرحوم آقا ضیاءالدین عراقى معروف به مدرس کبیر مرحوم آقا باقر زنجانى ، پشت سر گذاشتند، و تا قله رفیع وذروه منیع اجتهاد پیش رفتند که حاصل این دوران ورسیدن ایشان به مقام اجتهاد واستنباط احکام شرعیه وصاحب نظر شدن در فروعات  فقهیه را بیش از ده فقیه گواهى نمودند.

اساتید

مرحوم آیت الله العظمى  آقاسید ابوالحسن اصفهانى وآقا آیت الله العظمى ضیاء عراقى فوق الذکراین مراجع بزرگوار که بالصراحه به تصدیق وگواهى اجتهاد آیه الله شیخ شهید قلم زده اند ، عبارتند از :

۱.حضرت آیه الله العظمى سید محمد باقر زنجانى ۱۷/ جمادى الثانى ۱۳۶۳

۲.حضرت آیه الله العظمى محمد على کاظمی خراسانى صاحب فوائدالاصول

۳.حضرت آیهالله شیخ على مشکینى صاحب حاشیه بر کفایه الاصول

۴. حضرت آیهالله محمد راشدى نجفى

۵. حضرت آیه الله آقا موسى نجفى خوانساری ۱۴/جمادى الثانى ۱۳۶۳

۶. حضرت آیه الله شیخ یحیى مدرسى یزدى  ۱۷محرم ۱۳۷۹

۷. حضرت آیه الله العظمى شیخ نعمت الله دامغانى ۱۱/شهر الصیام ۱۳۵۹

هم چنان معظم له (یعنى شیخ شهید) ،از جمعى مراجع بزرگوار وکالت عامه داشته که از ایشان بعضا با القاب وعناوینى یاد نموده اند که کمتر از تصریح با اجتهاد ایشان نیست از جمله:

حضرت آیه الله حاج آ قا حسین قمی

حضرت آیه الله سید محمود شاهرودی

حضرت آیه الله سید محسن حکیم وهمچنان آیات عظام میلانى وخویى قدس سرهم جمیعا.

خدمات

بدین سان شیخ شهید درسمت شمال درشهر مزار شریف ،دره صوف، چهارکنت، و…. به تبلیغ وترویج دین وخدمت به مردم آن سامان اشتغال داشته  مساجد ومدارس زیاد دینى بنا نهاده ویا با سازى کردند وشاگردان زیادى ازبرادران اهل سنت و شیعه را پرورش دادند که تفصیل خدمات ایشان در این خطه را این نوشتار مختصر گنجایش ندارد. پس از ۶ سال که در مزار مشغول خدمت بودند دوباره مردم کابل به دیدار ایشان رفته و موسفیدان وموجهین با اقامت چند روزه در منزل ایشان در شهر مزار شریف دوباره ایشان را به کابل دعوت کردند وپس از مراجعت به کابل ابتدا در منطقه افشار وغرب کابل مسکن گزیده نسبت به نشر معارف دین برطبق مذهب تشیع گام هاى استوارى برداشتند.

۱. مردم را به تحصیل علم دین  وعلم به اصطلاح روز تشویق وترغیب نموده وحتى دختران را که رسومات غلط منطقه مانع با سواد شدن وتحصیل بود شخصا تشویق به رفتن  مدرسه وآموزش مى فرمودند .

۲. کلاس هاى بیان احکام از ابتدایى ترین مسایل گرفته تا احکام ارث و ازدواج ….که تحت تاثیر جو تقیه حاکم بر منطقه آهسته آهسته از یاد رفته بود ویا مى رفت دایر نمود، خود شخصا نظارت براین کلاس ها داشته وبه همراه برادر بزرگوارش مرحوم حجهالاسلام والمسلمین شیخ على افشار که از طلاب وتحصیل کرده هاى نجف اشرف بودند تدویر این مجالس را پى گیر بودند .

۳ . مناظرات ومباحثات کلامى وعقیدتى با سطحی  عمیق را آغاز کرده در منبر ها ومجالس از عقائد شیعه دفاع مى فرمودند که این امر بارها وبارها منجر به احضار ایشان از طرف حکومت شده و متاسفانه بعضى انسانهایی که شرف و دین خود را به دنیاى خویش فروخته بودند و امروزهم مى فروشند . از منا ظرات ایشان با دانشمندان سایر فرق به هراس افتاده عرصه رابر ایشان تنگ نمودند تا آن که مجبورشد منطقه مذکور را ترک نموده در پى دعوت هاى مکرر مردم قلعه فتح الله خان به سوى شرق کابل تغییر مکان دهند.

بناى عظیم مجموعه فرهنگى مهدیه :

بعد ازنقل مکان به شرق کابل، یعنى منطقه قلعه فتح الله، ایشان تصمیم مى گیرد کار بزرگ وبه یادماندنى وخدمت شایان توجه و درخور شان براى شیعه را بنیان گذارد، شیعه که با خون دل علماى بزرگ شهرت ورسمیت یافته است وتقریبا شرایط تقیه را پشت سر گذاشته وبا عنوان یک مذهب جا افتاده است ولى از مسجد وحسینیه وعبادتگاه درخور شان بى بهره است. براى شیعه پایگاهى بسازد تا از یک طرف عظمت شیعه را بنمایش بگذارد، واز طرفی جاى خالى روزنامه ورادیو و نشریه هاى مذهبى را که شیعه از آن محروم است پر کند، لذا در سال  ۳۴۳ هجرى شمسى تصمیم را با بعضى مؤمنین در میان مى گذارد واز طرفى هم با مراجع بزرگ وقت مکاتبه کرده از ایشان استمداد مى طلبد که در پاسخ به در خواست ایشان آیات عظام، حکیم، شاهرودی،  خویى و….. اعلام موافقت نموده مرحوم حکیم در نامه خطاب به اهالى کابل. با تلخیص و ترجمه . مى نگارد:

برادران مؤمن ما ؛اهالى وزیر آباد ،افشار سیلو وافشار دارالامان و کارته ۴ وکارته ۵ آگاه باشند جناب فاضل زکى الحاج شیخ محمد امین افشار را. که خداوندش به سلامت داشته باشد. در نواحى شما وکیل مقررنموده وتبلیغ احکام و نشرحلال وحرام را به ایشان محول کردیم … واز آن جهت که شدیدا رغبت داریم در تاسیس مدرسه دینى همانند مدارس نجف اشرف که درآنجا علوم دینى وآنچه متعلق به آن است تدریس شود ،بناء جمیع وجوه وحقوق شرعیه شما را به ایشان موکول نموده ایم تا درشئون خاص آن مدرسه وطلابى که دور ایشان جمع خواهند شد و در شروع و تاسیس مدرسه دینى سابق الذکر از آن مدد گیرد.

شیخ شهید پس از کسب موافقت مذکور زمینى را با مساحت سه هزار متر مربع خریدارى مى نماید و اعمار مجموعه بزرگ فرهنگى ،علمی، تبلیغى مهدیه را بنیان مى گذارد.

۱ . ۱۵۰۰ متر مربع را حسینیه در دو قسمت تابستانى و زمستانى با بهترین مصالح وبتون وآرمه وقسمت تابستانى را در دو طبقه بصورت با لکنى با ارتفاع مناسب وهفت گنبد ودو مناره وبا ارتفاع حدود سى متر بنیان مى گذارد .

۲ . هزار متر دیگر را مدرسه علمیه با ۱۲حجره واطاق هاى بزرگ ومدرس هاى متعدد براى آسایش طلاب تخصیص مى دهند.

۳ . درکنار این مدرسه یک سالن مجلل وبا شکوه براى جلسات نماز جماعت ، قرائت قرآن، و بیان احکام وبرپایى مجالس ختم وعزادارى و فاتحه خوانى زنانه تخصیص مى دهد که از این بابت خانواده هایى که ازداشتن جا در منازل براى مجالس ختم محروم بودند بر سعت حالى دست یافتند.

۴ . در کنار این دو بناء، کتابخانه ای ترتیب دادندکه حاوى صدها جلد کتاب درعلوم حوزوى و غیر حوزوى که شاید بهترین کتابخانه اى بودکه طلاب ومحصلین با فراغت خاطر به مطالعه بپردازند .

۵ . درپشت سر کتابخانه یک واحدغسال خانه مردانه وزنانه با کاشى کارى وآب سرد وگرم براى تغسیل اموات که غالبا درمنازل بصورت ناخوشایندى صورت مى گرفت احداث نمود ،وبراى غسالخانه ،غساله هاى با حقوق مکفی استخدام و براى نظارت بر صحت تغسیل وتحنیط وتکفین کسانى را هم گماشته و مقررنمودند.

ودر مجموع ، باخون دل فراوان وزحمات توان فرساى ایشان ومؤمنین اولین مجموعه فرهنگى مذهبى با صورت بدیع وجامعیت کامل در تمام افغانستان به دست کفایت ایشان به پایان رسید ودرآن زمان بالغ بر ده ها میلیون هزینه برداشت و این توفیقى بود الهى که نصیب ایشان شد پس از بناى این مجموعه عظیم، با دعوت از شخصیت های  بارز علمی، برنامه ریزى منسجمی براى طلاب صورت گرفت و براى نخستین بار شیوه درسى حوزه علمیه کابل به صورت کلاسیک اداره مى شد.

پرداخت شهریه طلاب به صورت دقیق ومنظم، برگزارى درس ها در ساعت خاص  تعطیلات نظام مند و به موقع، تقرر درجه بندى وامتحانات مستمر وثبت آن در دفاتر، ودر نهایت تجلیل از طلاب بر گزیده را ایشان مرسوم ساختند. دروس از سطح مبتدى تا فلسفه وحکمت ورسایل شیخ انصارى وکفایهالا صول آخوند خراسانى وشرح تجرید و…. تدریس مى شد. حاصل این تلاش پر ثمر ایشان تربیت و پرورش شخصیت هاى بزرگ علمى واجتماعى شد که بعضا تا سطح نمایندگى مجلس قانون گذارى وبعضا تا سطح استادى در دانشگاه پیش رفته، واکثرا همراه خود شیخ شهید شربت شهادت نوشیدند. (( حسینیه عمومى قلعه فتح الله)) به شهادت کسانى که حسینیه قلعه فتح الله را دیده اند به جرات مى توان مدعى شد از آن زمان تا حالا این مجموعه فرهنگى از نظر ساختمان وبنا یکى از افتخارات نه تنها منطقه که کل افغانستان وبلکه تشیع است.

منبر و محراب

شیخ شهید به منبر و محراب که . درآن روزگارفقدان روزنامه و رادیو . جایگاه خاص بیان اندیشه های شیعه بوده جهت خاصى بخشیدند ، علما و خطبا، نخبه را دعوت کرده خود نیز بهترین منبرها را با ابعاد کلامى وفلسفى واجتماعى ارائه مى کرد . آن چنان که در این سى دی هاى دردست داشته شاهدید . آن فقید فرزانه در جبهه  داخل ضمن استحکام بنیان عقائد شیعى بلا شک منادى اتحاد تسنن وتشیع بوده ایام عاشورا وتاسوعا را بلا استثنا به این موضوع اختصاص داده بوده درجبهه مبارزه با ایادى خارج واستعمار، شخصیت بارز وخطابه هاى علمى وفلسفى ایشان، این حسینیه را به کانون جوانان روشن فکر وسطح بالای جامعه تبدیل کرده وهم اینجا وهم منبر عصر در منطقه مراد خانى را به صورت کلاس درس وپایگاه مبارزه علیه منحرفین ، وعمدتا در رد شبهات زنادقه ومزوران بیگانه در آورده بودند به طورى که غالب مستمعین ایشان را قشر تحصیل کرده  ودانشگاهى تشکیل مى دادند.حتى وقتی دانشجویانى که درمحیط دانشگاه در برابر شبهات مارکسیستها عاجز مى شدند گمشده ى خودرا در پاى منبر ایشان جستجو مى کردند ، چه بسا که خیلى از مارکسیست ها خود درجلسات ایشان شرکت کرده و بعضا به دامن پر مهر اسلام بازگشت  نموده و  کسان زیادی هم که دل هاى شان مهر خورده بود، کینه ایشان و بطور کلى تمام علما و اسلام  را به دل گرفته و پس از رسیدن به قدرت در صدد انتقام از ایشان و همه علما و اسلام بر آمدند .

تالیفات

شیخ شهید آثار ارزشمند . اگرچه اکثرا در اثر تهاجمات مکرر به بیت ایشان از بین رفته. از خود به جاى گذاشت.  آنچه باقى مانده عبارت اند از :

۱ . تقریرات درس فقه حضرت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانى

۲ . تقریرات درس خارج اصول حضرت آیت الله العظمى محمد باقر زنجانی

۳ . شرح کفایه آخوند خراسانى در دو مجلد

۴ . شرح بر لئالى منظومه

۵ . شرح بر حکمت منظومه

۶ . شرح بر رسائل شیخ انصارى

۷ . مجموعه مقالات علمى و فلسفی

۸ . رسالات در علم جفر و رمل و اعداد

۹ . حدود صدها قطعه کاست سخنرانى

۱۰ . شرح بر مکاسب شیخ انصارى

وفات

این بود که در آخرین روز هاى سال۱۳۵۷ در شب عید خانه ایشان را دژخیمان مارکسیست از عصر به محاصره در آورده و در ساعت ده شب مقابل چشم زن و فرزندان ضمن وارسى و غارت اسناد و مدارک ایشان را با خود برده تا امروز چشم دل مسلمانان را در مرگ ایشان و سایر علماى ربانى به خون نشاندند. چیزى که باعث تاسف شدید است نه مرگ ایشان که شهادت در راه خدا بالاترین سعادت براى او بوده است و تاسف نه از نامعلومى بودن قبر ایشان هست که این هم اقتدا به بانوى بزرگوار اسلام است ، بلکه تاسف شدید از این است که دژخیمان با گرفتن ایشان و سایر علماى ربانى و شخصیت ها ى فرهنگى از ملت ما خسارت عظیم فرهنگى را به جامعه ما تحمیل کردند که جبران نا پذیر است .

مجتبی قزوینی(ره)

اشاره:

آیت الله حاج شیخ مجتبی قزوینی فرزند مرحوم شیخ احمد تنکابنی قزوینی از علمای وارسته و دانشوران بلند پایه قرن چهاردهم هجری و از ارکان اصلی مکتب تفکیک است . وی در سال ۱۳۱۸ ه.ق در یکی از روستاهای قزوین در خانواده ای روحانی متولد شد.

تحصیلات

با مقدمات و مبانی علوم در شهرهای قزوین و تهران آشنا شد و سال ۱۳۳۰ ه.ق همراه پدر به عراق رفت و مدت هفت سال در شهر نجف از محضر بزرگانی چون سید محمد کاظم یزدی، میرزا محمد تقی شیرازی و میرزا محمد حسین نائینی بهره جست و پدرش مرحوم میرزا احمد که از شاگردان حاج میرزا حسین خلیلی تهرانی بود. در سال ۱۳۳۲ ه.ق در نجف فوت کرد. پس از بازگشت به وطن، دو سال در قزوین ماند و در آنجا با افکار سید موسی زرآبادی قزوینی آشنا شد و به سیر و سلوک شرعی روی آورد و از عرفان و اشراق گنوسی و اسکندرانی دیده بازگرفت و به جستجوی اسلام ناب و عرفان و فلسفه اسلامی پرداخت.

اساتید

در سال ۱۳۳۹ ه.ق به قم رفت و مدتی از محضر آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه قم استفاده برد و سال ۱۳۴۱ ه.ق به مشهد آمد و محله دریادل جنب تکیه و مسجد علی اکبری ها سکونت یافت و ضمن اقامه نماز در مسجد مرویها از معارف بلند بزرگانی چون آقا بزرگ حکیم، میرزا محمد آقازا ده، شیخ اسدالله عارف یزدی، شیخ موسی خوانساری، میرزا مهدی غروی اصفهانی و حاج آقا حسین قمی استفاده برد و به مدت چهل سال در حوزه علمیه مشهد به تدریس پرداخت و شاگردان برجسته ای را در مکتب فکری خود پرورش داد که از جمله آن می توان به حضرات آیات سیستانی ، ملکی میانجی ، زرآبادی قزوینی ، واعظ زاده خراسانی ، شهید سعیدی ، سیدان و … اشاره نمود . ایشان معارف قرآنی و دوره سطح و خارج فقه و اصول را برای عموم طلبه ها و متون فلسفی از جمله اشارات و اسفار را برای خواص به روش اجتهادی و همراه نقد تدریس می کرد.

در بین سال های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۴ ه.ش بیان الفرقان را در ۵ جلد به رشته تحریر درآورد و رساله در معرفه النفس، رساله ای در نقد اصول یازده گانه ملاصدرا شیرازی و آثاری را در برخی از علوم غریبه نوشت.

او زندگی بسیار ساده ای داشت و نمونه ای مجسم از پرهیزکاری و پارسایی بود و از طلبه های درس خوان سخت حمایت و پشتیبانی داشت و به سادات احترام ویژه ای قائل بود

وفات

روز ۲۲ ذیحجه سال ۱۳۸۶ ه.ق / ۱۴ فروردین ۱۳۴۶ ه.ش چشم از سرای سرابین فروبست و به رحمت الهی واصل گردید و در جانب غربی صحن عتیق دفن شد .

سید محمد حسینى همدانى نجفى ‏ (ره)

اشاره:

‎ ‎علاّمه مفسّر حضرت آیت اللّه العظمى سید محمد حسینى همدانى نجفى فرزند آیت اللّه سیّد على ‏همدانى، در سال ۱۳۲۲ ق در خانواده علم و تقوى در شهر نجف اشرف متولد شد. پدر ایشان از ‏شاگردان مرحوم ملا حسینقلى همدانى و حاج سید احمد کربلایى و همدوش و هم طراز با مرحوم ‏میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى و حاج آقا حسین قمى بود و با بزرگانى از جمله مرحوم آقاى شیخ ‏محمد بهارى همدانى حشر و نشر داشت، و مدت ۱۸ سال به طور مرتب ملازم مرحوم آخوند ‏بود و غیر از درس و بحث‏هاى رسمى حوزه از سیر و سلوک و حالات آموزنده و مفید آخوند ملاّ ‏حسینقلى همدانى کسب فیض مى‏ کرد‎.‎

تحصیلات

‎ ‎مفسّر بزرگوار پس از هشت سال، با مرحوم پدرش از نجف به ایران مى ‏آید و در آغاز، نزد ‏پدرش درس شروع مى ‏کند و مدتى از مرحوم سید على همدانى و دیگران بهره مى‏ برد، تا آنجا که ‏در سال ۱۳۴۳ ق و پس از گذشت سیزده سال مجددا به نجف باز مى‏ گردد و در آنجا به تحصیل ‏ادامه مى‏ دهد و چون میان پدر علاّمه حسینى و مرحوم میرزاى نائینى علاقه و دوستى دیرینه ‏وجود دارد، فرزند خود را تحت هدایت و سرپرستى ایشان قرار مى‏ دهد‎.‎

‎ ‎ایشان درس هاى باقیمانده سطح را خدمت مرحوم آیت اللّه میلانى از شاگردان بزرگ مرحوم ‏نائینى و کمپانى و آقا عماد رشتى تمام مى ‏کند‎ .‎ ‎در سال ۱۳۴۵ ق پس از پایان دروس سطح، در دوره پایانى درس اصول مرحوم میزاى نائینى ‏ شرکت مى ‏کند و استاد از وى مى ‏خواهد که درس ها را بنویسد و ایشان ببیند‎ .‎ ‎ایشان درباره عظمت علمى و روحى استاد خود در همین مصاحبه، نکات ارزنده‏اى دارند و ‏اهتمام استاد را به تربیت شاگرد، دقت در ارایه مطالب، توجه به ادبیات و نویسندگى و از همه ‏مهم‏تر به دعا و مناجات و راز و نیاز و آداب نماز مى ‏ستایند و مى‏ گویند: مرحوم آیت اللّه نائینى ‏بنا داشتند براى فریضه ظهر و عصر، حدود یک ربع ساعت که به اذان مانده بر روى سجاده ‏بنشینند و حال انتظار داشته باشند، تا اذان بگویند و ایشان مشغول نماز شوند‎.‎

‎ ‎علامه حسینى به جز درس مرحوم نائینى، در درس فقه و اصول مرحوم حاج شیخ محمد حسین ‏اصفهانى معروف به کمپانى شرکت مى‏ کنند. از بحث بیع تا بحث خیارات مدت ‏چهار سال از استاد استفاده مى ‏کنند و تحت تأثیر قوت روح ایشان قرار مى‏ گیرند. ایشان درباره ‏استاد خود کمپانى در همین مصاحبه مى‏ گویند: غیر از مهارت و استادى کم نظیر مرحوم آیت اللّه ‏شیخ محمدحسین کمپانى در فقه و اصول، در تفسیر و بهره ‏بردارى از آیات قرآن نیز ابتکارهاى ‏خوب و جالبى داشتند، از جمله مى ‏فرمودند: ما از آیات الهى مى‏ توانیم پى به مقام هر یک از انبیا ‏ببریم که در مقایسه آن با مقام اوصیاى الهى حقایقى فهمیده مى‏ شود‎ ‎ ‎بنابراین، ایشان افزون بر شاگردى کمپانى در فقه و اصول، شاگردى مرحوم کمپانى را در ‏تفسیر داشته و چه بسا متأثر از آموخته‏ هاى ایشان در این دانش عظیم الشأن بوده است‎ . ‎ ‎گذشته از مرحوم کمپانى، ایشان شاگرد بزرگانى چون آقا میرزا جواد ملکى و بزرگان عرفان ‏عملى بوده است. علاّمه مدتى در خدمت آیت الله میرزا على آقاى قاضى بوده و محضر ایشان را ‏درک کرده است. مرحوم على آقاى قاضى از شاگردان مبرّز مرحوم آقاى سید احمد ‏کربلایى از عرفاى نامى آن زمان بوده است‎.‎

‎ ‎علاّمه حسینى درباره مرحوم قاضى و رابطه خودش با ایشان مى‏ گوید‎:‎

‎ ‎در سنه ۱۳۴۷ یا ۱۳۴۸ ه. ق که من در مدرسه قوام بودم. مرحوم میرزا على آقاى قاضى ‏به مدرسه قوام تشریف آوردند و از متصدى مدرسه خواستند که حجره‏اى را در اختیار ایشان ‏قرار دهد. متصدى مدرسه با کمال احترام پذیرفت و یک حجره کوچکى از طبقه فوقانى مدرسه را ‏در اختیار ایشان قرار داد. بعد معلوم شد که مرحوم میرزا على آقاى قاضى حجره را به عنوان ‏مکان خلوتى براى تهجد و عبادت مى‏ خواستند, چرا که منزل ایشان کوچک بود و ایشان تصور ‏داشتند شب هنگام که مى ‏خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه ‏ها هستند, به این جهت این ‏حجره را تهیه کرده بودند. شب ‏ها حدود ساعت دوازده که معمولا طلبه ها به خواب مى رفتند تا ‏براى درس هاى فردا استراحتى کرده باشند، شب ‏زنده ‏دارى و تهجد ایشان در آن حجره کوچک ‏شروع مى‏ شد. در آنجا بود که من شیفته مرحوم میرزا على آقاى قاضى شدم. حالت دعا و نیایش ‏ایشان، در آن حجره کوچک، خیلى براى من جالب و زیبا بود. چند ماهى از آمدن ایشان به مدرسه ‏مى ‏گذشت که من رفتم خدمت ایشان و تقاضا کردم که کتاب جامع السعادات مرحوم نراقى را ‏براى من بخوانند و ایشان با کمال بزرگوارى پذیرفتند. قرار شد من در کنار درس هاى دیگر در ‏ساعات فراغت خدمت ایشان برسم. با این قرار من خدمت ایشان مى ‏رسیدم و ایشان درس ‏مى ‏فرمودند, اما چه درسى، واقعا درس عرفانى بود, یک عرفان وجدانى. شنونده یقین مى کرد که ‏آنچه استاد مى ‏گوید، خود به یقین دریافته و در وجود خودش پیاده کرده است. هنوز شیرینى و ‏لذت آن مدت کوتاه درس را که خدمت ایشان بودم احساس مى‏ کنم. اقرار مى‏ کنم که مرحوم میرزا ‏على آقاى قاضى بسیار مرد کم‏ نظیرى بود. کلام و رفتار و سلوک ایشان بسیار جذاب و دلنشین ‏بود‎.‎

تالیفات

‎ ‎‏۱‏‎ .تفسیر انوار درخشان که مورد بحث ما در این مقاله است‎.‎

‎ ‎‏۲‏‎. ‎ شرح اصول کافى در شش مجلد‎.‎

‎ ‎‏۳‏‎.  ‎تقریرات درس مرحوم نائینى که به چاپ نرسیده است‏‎.‎

‎اجازات

‎ ‎علاّمه حسینى از شخصیت ‏هاى بزرگى تصدیق اجتهاد و اجازه نقل حدیث گرفته ‏اند که سه چهار ‏اجازه ایشان در جلد هیجدهم تفسیر انوار درخشان در آغاز کتاب به چاپ رسیده که به آنها اشاره ‏مى‏ کنیم‎:‎

‎ ‎‏۱‏‎ . ‎اجازه از مرحوم میرزاى نائینى در تاریخ ۲۲ ذى الحجه ۱۳۵۱ ق که این تعبیرات درباره ‏ایشان نگاشته شده است.

‎‏۲‏‎. ‎ اجازه از مرحوم شیخ الحکماء محمد حسین اصفهانى معروف به کمپانى که این تعبیرات ‏را در حق ایشان در تاریخ هشتم محرم الحرام ۱۳۵۱ ق نوشته است.

‎فضاى فرهنگى و تربیتى

‎ ‎علاّمه حسینى همدانى در محیطى آکنده از معنویت و در فضاى روحانى جمعى از بزرگان ‏عرفان و سیر و سلوک در دوران معاصر تربیت شد. اساتید آن زمان این رشته مرحوم میرزا ‏سیدعلى آقاى قاضى و مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانى( معروف به کمپانى) بودند. از طرف دیگر ‏پدر بزرگوار ایشان مرحوم سید على عرب همدانى از شاگردان ملا حسینقلى همدانى و سید احمد ‏کربلایى بود، بنابراین در اتصال با شخصیت‏ هاى بزرگ عرفان و سیر و سلوک هم چون شیخ ‏محمد بهارى، میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى، شیخ عباس کازرونى و… بودند. قطعا همه این ‏بزرگان و اساتید در شخصیّت مرحوم همدانى تأثیر داشته ‏اند و به ویژه در اثر تفسیرى بزرگ ‏ایشان یعنى تفسیر انوار درخشان و این معنا در سرتاسر تفسیر مهشور است. البته این نکته ‏روشن است که تربیت شدن انسان بدون استاد امکان‏پذیر نیست، چنانکه یاد گرفتن هر دانشى در ‏جهان نیاز به استاد دارد. کسى که طالب راه و سلوک طریق خدا باشد باید استاد ببیند و راه چاره ‏و خودسازى و مبارزه با نفس را بیاموزد، از این رو، شخصیت هاى بزرگ علمى و عرفانى ‏همیشه داراى استاد بوده‏ اند وبا نظارت و هدایت استاد به مقام و مرتبتى رسیده ‏اند‎.‎

وفات‏

‎علاّمه بزرگوار، سرانجام پس از عمرى تلاش و کوشش، تحقیق و تبلیغ و نگارش آثار علمى و ‏دینى در سحرگاه یکشنبه ۱۵ جمادى الاول ۱۴۱۷ برابربا هشتم مهر ماه ۱۳۷۵ در سن نود و پنج ‏سالگى بدرود حیات گفت. با رحلت وى در استان همدان سه روز عزاى عمومى و یک روز ‏تعطیل عمومى اعلام شد و سراسر شهر سیاه ‏پوش گردید. پیکر پاکش پس از تشییع چند صد هزار ‏نفرى به مشهد مقدس انتقال یافت و در دار الزهد آستان قدس رضوى در جوار مرقد مرحوم شیخ ‏بهایى به خاک سپرده شد‎.‎

ابو محمد، حسن بن ابى الحسن دیلمى(ره)

‎اشاره:

تاریخ ولادت ابو محمد، حسن بن ابى الحسن دیلمى دقیقا مشخص نشده، اما به طور حتم، از علماى قرن ‏هشتم هجرى است‎ . بعضى نام او را چنین گفته ‏اند: حسن بن ابى الحسن بن محمد دیلمى، که محمد نام جد آن بزرگوار است. ‏بعضى دیگر گفته‏ اند: حسن بن ابى الحسن، محمد دیلمى که محمد را نام پدر اودانسته ‏اند و کنیه ‏اش را ابو ‏الحسن‎.‎

صاحبان تراجم و علماى رجال پیرامون این مسئله بسیار بحث و مناظره کرده ‏اند‎ اما گذشته از تمام بحث‏ ها نظریه صحیح این است که: »محمد« نام جد آن بزرگوار است نه پدر او و صحیح ‏این است: حسن بن ابى الحسن بن محمد دیلمى‎  دلیل ما بر این مدعا آن است که مصنف در کتاب شریف اعلام الدین، ص ۹۷ مى ‏فرماید: »یقول العبد الفقیر ‏إلى رحمه الله و عفوه، الحسن بن على بن محمد بن الدیلمى تغمده اللّه برحمته و مسامحته و غفرانه، جامع ‏هذا المجموع‎…«‎

از این عبارت به وضوح پیدا است که نام او حسن، نام پدر او على، و نام جد او محمد است و کنیه ابو ‏الحسن کنیه رایج براى نام على است نه محمد‎.‎

‎ مقام علمى

براى درک مقام علمى هر کس،باید نظرى به کلمات بزرگان معاصر و متأخر از او انداخت و دید که آنها ‏چگونه شخص مورد نظر را معرفى کرده ‏اند‎با نگاهى اجمالى به کلمات بزرگان پیرامون دیلمى صفاتى هم چون: عارف، عالم، محدث، کامل، وجه من ‏کبار اصحابنا فى الفقه و الحدیث و العرفان و المغازى و السیر و… را در وصف او مى‏ بینیم‎ از حیث اعتماد و وثاقت هم، همین بس که علامه مجلسى رحمه‏ الله کتاب شریف اعلام الدین و ارشاد القلوب ‏را از آن بزرگوار در بحار الانوار نقل کرده‎.‎

صاحب وسائل الشیعه نیز، بسیار از کتابهاى او نقل مى‏ کند و این به خاطر اعتماد بزرگان به وثاقت او و ‏مقام علمى و تقواى آن بزرگ مرد عرصه علم و تقوا است‎ پس به اعتراف جمیع بزرگانى که نامى از دیلمى برده ‏اند، او از بزرگان اصحاب امامیه در علوم مختلف، ‏خصوصا فقه و حدیث و عرفان است‎.‎

‎ طبقه

در مورد طبقه حسن بن على دیلمى نیز، مانند سال ولادت او اختلاف فراوانى است به طورى که بعضى او ‏را از علماى قرن پنجم دانسته ‏اند و بعضى تا قرن نهم را ذکر کرده‏ اند‎ با قطع نظر از تمام اقوال که در کتب تراجم به صورت مبسوط ذکر شده، نتیجه ‏اى که در چند جمله خلاصه، ‏به عنوان نظر نهایى مى ‏توان قبول کرد آن است که‎ با توجه به نقل دیلمى از ورام بن ابى فراس، متوفاى ۶۰۵ هجرى، در جلد اول کتاب؛ و نقل او از کتاب ‏شریف الألفین علامه حلى، متوفاى ۷۲۶ هجرى، در جلد دوم کتاب ارشاد القلوب؛ روشن مى‏ شود که حسن ‏بن على دیلمى متأخر از آن دو بزرگوار است‎ هم چنین ابن فهد حلى متوفاى ۸۴۱ هجرى در »عده الداعى« از دیلمى مطلب نقل مى ‏کند‎.‎

از این توضیحات نتیجه مى‏ گیریم که: دوران زندگى حسن بن ابى الحسن دیلمى قطعا بین سال‏ هاى ۷۲۶ تا ‏قبل از ۸۴۱ بوده است (البته ممکن است چند سال تفاوت وجود داشته باشد‎).‎ با این بیان، نیازى به بحث‏ هاى طولانى ذکر شده در کتب تراجم و رجال وجود ندارد‎.‎

‎  ‎تألیفات

‏۱‏‎ ‎ارشاد القلوب الى الصواب:

این کتاب معروف‏ترین کتاب دیلمى است و در دو جزء تألیف شده، جزء ‏اول در مواعظ و حکمت ‏هاى قرآن و سنت و جزء دوم در مناقب امیر المؤمنین على علیه ‏السلام و ائمه ‏طاهرین علیه ‏السلام‎ ارشاد القلوب بارها در ایران و نجف چاپ شده است اما چاپ موجود در برنامه، بدون مقدمه و تحقیق و ‏فهرست ‏هاى لازم است. ان شاء الله بزودى به بهترین وجه تجدید چاپ شود، چرا که کتابى بسیار ارزشمند ‏در اخلاق و مواعظ است‎.‎

‏۲‏‎ ‎غرر الأخبار و درر الآثار:
در مناقب اهل بیت عصمت و طهارت علیه ‏السلام‎ این کتاب ظاهرا هنوز چاپ نشده و به صورت خطى در کتابخانه ملى موجود است‎.‎

‏۳‏‎ ‎اعلام الدین فی صفات المؤمنین:

از کتابهاى مهم دیلمى، و شامل مواعظ بلند اخلاقى است و در آن ‏بحث‏ هاى کلام، تفسیر، مواعظ، ادعیه، صفات حسنه و رذائل اخلاق و بحث ‏هاى متنوع و فراوان دیگرى از ‏کلام معصومین علیه ‏السلام نقل کرده است‎  این کتاب در ۵۳۰ صفحه و با تحقیق و مقدمه خوبى به چاپ رسیده است‏‎.‎

‏۴‏‎ ‎الأربعون حدیثا:

کتابى است که چاپ نشده و نسخه آن هم یافت نمى ‏شود‎ از بین کتب فوق، کتاب ارشاد القلوب و اعلام الدین از جمله مآخذ بحار الانوار هستند و علامه
مجلسى ‏بسیار در بحار از آنها نقل کرده است‎.‎

‎ وفات

تاریخ وفات دیلمى به طور تعیین، مشخص نیست؛ اما بنابر نقل علامه سید محسن امین در اعیان الشیعه، ج ‏‏۱، ص ۵۳۷،وفات او در سال ۸۴۱ هجرى بوده است‏‎ .این نظریه، با توجه به مطالبى که پیرامون طبقه و دوران زندگى دیلمى اشاره کردیم قریب به واقع جلوه ‏مى‏ کند‎.‎

‎  ‎

سید یحیى مدرسى ‏زاده یزدى

اشاره:

آیت اللّه مدرسى در سال ۱۳۲۰ ق. در خانواده‏اى مذهبى در یزد پا به عرصه وجود گذاشت و با تولد خویش شادى و سرور را براى خانواده مدرسى هدیه آورد. پدر بزرگوارش میرزا سید على اصغر و پدر پدرش میرزا محمد تقى است. جدّ آیت اللّه مدرسى زاده، حاج میرزین العابدین (متوفاى ۱۲۷۲ق) . برادر میرزا سید محمد على مدرس یزدى (۱۱۹۳ . ۱۲۶۵ ق). مى ‏باشد.

تحصیلات‏

حاج سید یحیى، در کودکى پا به مکتب خانه  شیخ عالى جناب  گذاشت که معمولاً بزرگ زادگان در مدرسه خان (در یزد) نزد او به مکتب مى‏ رفتند. سپس مقدمات دروس حوزوى و دروس سطح را نزد علماى بنام حوزه علمیه یزد پشت سر گذاشت. در سال ۱۳۴۱ ق. با دوست خود، مرحوم باعثى یزدى (۱۳۸۲ق)، آهنگ قم نمود و در آن حوزه تازه تأسیس، از محضر علماى اعلام آنجا بهره گرفت. ایشان ده سال در قم به تحصیل ادامه داد و با تحمّل رنج و غربت، در سال ۱۳۵۱ ق. ره سپار عتبات عالیات و نجف اشرف شد تا در آنجا به تکمیل مراحل تحصیلى خود بپردازد و استفاده بیشترى از محضر علماى آن حوزه ببرد. او با تلاش و پشتکار فراوان توانست تا مرحله اجتهاد پیش رود و در این زمینه موفق به اخذ اجازه اجتهاد از شخصیت ‏هاى بزرگ آن زمان: آیت اللّه حایرى یزدى (۱۲۷۶ . ۱۳۵۵ق) و سید ابوالحسن اصفهانى (۱۲۸۴ . ۱۳۶۵ ق)، شد. و نیز از طرف محدث عظیم الشأن شیخ آقا بزرگ تهرانى (۱۲۹۳ . ۱۳۸۹ق) و دیگران اجازه روایى دریافت کرد. آیت اللّه مدرسى همزمان با شرکت در درس‏ هاى محققانه حوزه علمیه نجف، به تدریس علوم حوزوى در مقطع سطح و سطح عالى پرداخت. او از سال ۱۳۶۲ ق. به تعلیم و تربیت طلاب و فضلا در مقطع درس خارج فقه و اصول مشغول شد.

اساتید

وى در عمر با برکت خود از محضر اساتیدى بهره برده است: الف) در یزد.

۱. آقا میرزا سید احمد

۲. آقا سید مرتضى مدرسى معروف به  شیخ مرتضى

۳.آقاى سید حسین مدرّس باغ گندمى

۴. آقا سید علیرضا حایرى

۵. آیت اللّه العظمى حاج شیخ عبدالکریم حایرى یزدى

۶. آیت اللّه آقا سید على یثربى کاشانى

۷. آقا سید محمد حجّت کوه کمره‏اى

۸. آقا سید محمد تقى خوانسارى

۹. آقا میرزا محمد همدانى در جزینى

۱۰. آقا ضیاء الدین عراقى

۱۱. مرجع تقلید شیعیان، آقا سید ابوالحسن اصفهانى

۱۲. آقا میرزا حسین نائینى

شاگردان

۱. آیت الله  حسین وحیدخراسانى

۲. ‏ آیت اللّه خامنه‏ اى.

۳. حاج سید عباس خاتم یزدى

۴. حاج سید محمد روحانى.

۵. سید رضا خلخالى

۶. سید صادق خلخالى

۷. آقا سید على فانى اصفهانى

۸. سید محمدرضا میبدى

۹. سید محمدرضا اصفهانى

۱۰و۱۱. حاج سید محمدعلى و حاج سید عباس؛دو فرزند گرامى ایشان

۱۲. سید غلامرضا واعظى

۱۳. سید محمد باقر مدرسى ثانوى

۱۴. حاج آقاى رودبارى

۱۵. آقاى شیخ محمد رحمتى سیرجانى

۱۶. آقاى شیخ محمد ربانى بیرجندى

۱۷. آقاى شیخ مراد على زابلى

۱۸. شیخ مهدى احمدى شاهرودى

۱۹. شیخ حیدر على یزدى

.۲۰ شیخ محمد غروى قزوینى؛ از علما و فضلا و مدرسین حوزه علمیه نجف و قم و فعلاً هم در قم مشغول به تدریس و تحقیق است و از وى آثار علمى ارزشمندى منتشر شده است.

.۲۱ سید حبیب اللّه طاهرى گرگانى؛ از علما و فضلاى نجف به شمار مى‏رفت و هم اکنون علاوه بر تدریس در مدرسه ملامحمدتقى گرگان، عضو مجلس خبرگان رهبرى است. .۲۲ شیخ مرتضى ناطق یزدى؛ از فضلا و در تهران مشغول ترویج دین مى ‏باشد.

.۲۳ شیخ محمد نجفى افغانى (ره) ؛ از فضلاى حوزه علمیه نجف بود.

.۲۴ سیدهادى عرب (ره) ؛ از فضلاى حوزه و بسیار اهل دقت و تحقیق در درس بود.

.۲۵ شیخ عبداللّه فقیهى بروجردى (ره) ؛ از علماى نجف اشرف و قم بود. وى در حیاتش خدمات ارزنده‏اى مثل احداث  کلینیک شبانه روزى قرآن و عترت  انجام داده است. .۲۶ سید مهدى روحانى؛ از علماى برجسته قم و عضو مجلس خبرگان بود و در سال ۱۳۸۰ به رحمت ایزدى پیوست.

.۲۷ سید عباس اعتمادى کاشانى (ره) ؛ از فضلاى نجف و از علما و مروّجین دین در کاشان بود.

.۲۸ سیدمحمد کلانتر خوزستانى (ره) ؛ از علما و بزرگان و مدرسین نجف اشرف بوده و مدیر مدرسه  جامعه النجف الاشرف  و صاحب تعلیقه ده جلدى بر  شرح لمعه  و تعلیقه بر  مکاسب شیخ انصارى و شرح مختصر بر  کفایه  بود. او نقش زیادى در طلاکارى درهاى حرم حضرت على (علیه السلام) داشت.

.۲۹ سید علاء الدین بحرالعلوم؛ از علماى نجف اشرف و امام جماعت رواق مقدس حضرت على (علیه السلام) بود که اینک در زندان صدام جنایتکار محبوس است.

.۳۰ شیخ حبیب ساوجى (ره) ؛ وى نیز از فضلاى نجف و در تهران اقامه جماعت داشت.

.۳۱ آقاى شیخ حسین دولت آبادى اصفهانى (ره) ؛ از علماى نجف و از مدرسین و مبلغین دین در اصفهان بوده و کتابى پنج جلدى در شرح  کفایه  نگاشته است.

۳۲ و .۳۳ سید کاظم و سید مهدى رفسنجانى، معروف به  اخوان مرعشى ؛ این دو برادر در ابتداى ورود به حوزه نجف مدتى شاگرد آیت اللّه مدرسى‏زاده بوده ‏اند. ۳۴ و .۳۵ شیخ محمد و شیخ عباس دشتى؛ از علما و مدرسین نجف و قم هستند که اکنون در خانه، دوران دشوار پیرى را مى ‏گذرانند.

.۳۶ شیخ باقر تهرانى (ره) ؛ وى از علماى نجف بود که در درس آیت اللّه شاهرودى هم حاضر مى‏ شد.

.۳۷ حاج شیخ حسن قاضى یزدى؛ از فضلاى حوزه ‏هاى علمیه نجف و قم است و اکنون در یزد مشغول تدریس و تبلیغ و اقامه جماعت مى ‏باشد.

.۳۸ سید جعفر کریمى؛ از علماى حوزه علمیه قم است.

.۳۹ سید مصطفى مصطفوى کاشانى؛ از علماى نجف و فعلاً در کاشان تدریس مى ‏کند.(۳۰)

تالیفات

آیت اللّه مدرسى ‏زاده، در عمر بابرکت خود علاوه بر تدریس و تربیت طلاب، تألیفات گران بهایى هم به یادگار گذاشته و آن را ذخیره روز قیامت خود قرار داده؛ که برخى از آنها عبارتند از:

۱ قاعده لاضرر .

.۲ مُنجّزات مریض .

.۳ تقریرات درس اصول مرحوم آقا ضیاء عراقى .

.۴ تقریرات درس بیع مرحوم نایینى .

.۵ اجتهاد و تقلید .

.۶ رساله ‏هایى در ابواب مختلف فقه .

.۷ حاشیه توضیح المسایل  که به چاپ رسیده است.

.۸ رساله علمیه، به نام  انیس الموحّدین  که به چاپ رسیده است.

.۹ حاشیه عروهالوثقى .

.۱۰ (تقریرات)  جوائز سلطان  که به قلم فرزندش، آیت اللّه حاج سید عباس مدرسى‏زاده یزدى، به تحریر درآمده است.

.۱۱ کتاب زکات .

.۱۲ تقریرات اصول و فقه  که به قلم فرزندان ایشان (سید عباس و سید محمد على) و داماد ایشان سید غلامرضا واعظى است.(۳۱)

آیت اللّه مدرسى ‏زاده از زبان بزرگان‏

آیت اللّه میرزا هاشم آملى در مورد موقعیت علمى ایشان در تدریس خارج فقه و اصول، گفته است: آقاى مدرسى، محقق عراقى (آقا ضیاء) دوم است. آیت اللّه سید جعفر مرعشى نقل کرده است: خدمت مرحوم آیت اللّه سید ابوالحسن اصفهانى بودم که جماعتى از یزد خدمت ایشان آمدند و عرض کردند که ما از یزد آمده ‏ایم تا از وجود شما استفاده کنیم. آیت اللّه اصفهانى فرمودند که آقاى سید یحیى مدرسى یزدى هستند دیگر احتیاج به آمدن منزل ما نبود. این سخن دلالت بر عظمت و شأن  ‏زاده مى‏ کند. آیت اللّه شیخ محمد رضا مظفر مى‏ فرمودند: مرجع، آیت اللّه سید یحیى مدرسى یزدى است که همه جهات علم و تقوا و زهد و بزرگى در او جمع است. آیت اللّه شیخ حسین وحید خراسانى (دامت برکاته)، که حدود چهل سال قبل در تهران براى یزدى ‏ها منبر مى ‏رفتند، مى ‏فرمودند: آقاى مدرسى یزدى داراى فضل و علم و شایسته مرجعیت است. عارف عامل، مرحوم آیت اللّه سید عبدالکریم کشمیرى، مى ‏فرمودند: آیت اللّه مدرسى یزدى آنچه در سینه داشت از علم و فضل و معرفت و عرفان بیش از آن بود که بر زبانش جارى بود. (۳۲)

ویژگى‏ ها

سید یحیى در زندگى سراسر درس خود، ویژگى‏ هایى داشت که هر یکى از این ویژگى‏ ها مى‏ تواند الگوى ما در عرصه ‏هاى مختلف زندگى باشد:

.۱ استفاده از تعطیلات: آیت اللّه مدرسى، علاوه بر ایام درسى حوزه، در ایام تعطیلى هم دست از تلاش بر نمى‏ داشت. لذا در این ایام به طلاب و فضلا علم هیئت و قواعد فقهیه را مى ‏آموخت.

.۲ همراهى با نهضت امام امت (ره) : وقتى که امام خمینى (ره) در ایران، قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ ش را پایه ریزى کرد، یکى از کسانى که در نجف اشرف ایشان را تأیید و همراهى مى‏ کرد، آیت اللّه مدرسى بود. وى با تلگراف ‏ها و پیام ‏هایش همراهى خود را با امام در این قیام اعلام مى ‏نمود و درجلسه ‏هایى که در نجف برپا مى ‏شد، شرکت مى‏ کرد. انس وى با امام خمینى به حدى بود که وقتى امام به نجف مى‏ رفتند، به منزل وى رفته، از زحمات او قدردانى مى‏ کردند.

.۳ اقامه نماز جماعت: مجلس درس ایشان در مسجدى به نام مسجد ملّا کتّاب، نزدیک حرم مطهر حضرت على (علیه السلام) بود و طلاب و فضلا بعد از درس، نماز جماعت ظهر و شب را به امامت آیت اللّه مدرسى در صحن مطهر حضرت على (علیه السلام) مقابل درب طوسى، که مقابل مقبره آیت اللّه سید محمد کاظم یزدى بود، اقامه مى ‏کردند.

.۴ نبوغ علمى: مراتب علمى ایشان به حدى بود که هنگام سفر به نجف، به درجه اجتهاد نایل شده بود؛ چنان که نقل شده است وقتى که آیت اللّه حائرى از عزم ایشان براى خروج از قم به نجف خبردار شد به ایشان فرمودند: باید در این سفر نماز را تمام بخوانى (کنایه از این که باید در قم بمانى و احتیاجى به سفر ندارى؛ چرا که به مرتبه بالاى علم و اجتهاد رسیده‏اى).

.۵ عفو و گذشت: اگر شخصى به ایشان بى ‏احترامى و جسارتى مى‏ کرد یا حرف ناروایى مى ‏زد، ایشان با خنده و خوشرویى حرف او را نشنیده مى‏ گرفت و از او مى‏ گذشت.

.۶ حفظ آبروى اشخاص: وى در حفظ آبروى مردم و طلاب کوشش مى ‏کرد و اگر مى‏ خواست پول و یا چیز دیگرى به شخصى بدهد طورى مى‏ داد که هیچ کس متوجه نشود.

.۷ زهد و تقوا: مدرسى ‏زاده، عالمى زاهد و باتقوا بود. همه زندگى وى نشان مى ‏داد، اصلاً دلبسته دنیا و مادیات نیست. در حالات ایشان آمده: بعضى‏ ها به او مى گفتند: همه هدایایى که به شما مى‏ دهند و اموال شخصى خود را، به طلاب ندهید ؛ بلکه مقدارى از آن را براى بچه‏ هاى خود باقى بگذارید. ایشان در جواب مى‏ فرمود: بچه‏ هاى من از دو حال خارج نیستند: یا آدم هاى خوب و با تقوا هستند و یا آدم ‏هاى ناشایست و بدکردار. اگر فرزندان خوبى باشند، همان طورى که خدا به من این مقام و این مال را داده، به آنها هم مى‏ دهد و مورد لطف و مرحمت خود قرار مى ‏دهد؛ ولى اگر فرزندان ناصالحى باشند و من مالى باقى بگذارم، اعانت بر گناه کرده‏ام و من هیچ وقت این کار را نمى‏ کنم. ایشان در مصرف وجوه شرعى، تربیت و پرورش طلبه و مجتهدسازى را اولویت مى ‏دادند و خودشان مدرسه یا مسجد یا حسینیه ‏اى احداث ننموده ‏اند اگرچه اجازه‏ هایى از ایشان گرفته مى ‏شد که در بعضى از شهرها مساجد یا مدارسى بنا یا ترمیم شود.

.۸ علاقه به اهل ‏بیت (علیه السلام) : ایشان علاقه خاصى به اهل‏ بیت عصمت و طهارت داشت. در ایام ولادت و شهادت ائمه (علیه السلام) در منزل خود مراسمى برپا مى‏ کرد و مداحان، به مداحى و مرثیه‏ سرایى اهل‏ بیت مى ‏پرداختند.

.۹ توصیه به خودسازى: ایشان گاهى توصیه‏ هایى سازنده مى کرد؛ از جمله مى‏ فرمود: راهى بین خود و خداى خود باز گذارید و تمام راه ‏ها را نبندید.

.۱۰ مردم‏دارى: با تمام مردم و اقوام، خصوصاً با فقرا و طبقه پایین، خوش برخورد بود؛ از باب نمونه: شخصى مجلسى ترتیب داد و ایشان را براى ناهار دعوت کرد. وقتى ایشان وارد مجلس شد، سفره پهن بود و جماعتى از مردم مشغول غذا خوردن بودند، ایشان بلافاصله پس از ورود، پهلوى همان ‏ها نشست و سرِ همان سفره مشغول غذا خوردن شد و با برخورد نیک خود، آنها را مجذوب خود کرد.

وفات

آقا سید یحیى، پس از عمرى تلاش، سرانجام در شب دوشنبه شانزدهم صفر ۱۳۸۳ ق . هنگامى که براى معالجه به ایران باز مى ‏گشت . در شهر کِرِنْد، بر اثر ناراحتى شدید قلبى به دیدار معبود شتافت. پیکرش را پس از انتقال به شهر مقدس قم، با تجلیل فراوان، در قبرستان شیخان به خاک سپردند.

میرزا على مشکینى (ره)

اشاره:

علی اکبر فیض معروف به مشکینى در سال‌ ۱۳۰۰ هجری‌ شمسی‌ در روستایی‌ از توابع‌ بخش مشکین شهر استان ‌آذربایجان در میان‌ خانواده‌ای‌ متدین‌ و اهل‌ علم‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ مردى مومن و‌ عالم‌ بود و در روستا  زندگی ساده اى داشت. او در کسوت‌ روحانیت‌ به‌ تحصیل‌ علم‌ و رتق‌ و فتق‌ امور مردم‌ می‌پرداخت‌. آیه الله‌ مشکینی‌ هنگامی‌ که‌ همراه‌ با پدرش در نجف‌ اشرف‌ مقیم‌ بود، به‌ مکتب‌ خانه‌ رفت‌. هنوز بیش از دو سال از اقامت خانواده آیه الله مشکینى در نجف نگذشته بود که مادرش چشم از جهان فروبست.

آیه الله مشکینى به همراه‌ پدر به‌ وطن‌ بازگشت‌ و مقداری‌ از مقدمات‌ علوم‌ دینی‌ را نزد پدر فرا گرفت‌. وى پس از مدتى پدر را نیز از دست داد. ایشان با وجود سختى و مرارت و فقر، عزم سفر کرد و راهى حوزه علمیه اردبیل شد و پس از اندکى به فکر مهاجرت افتاد. ایشان درباره سال هاى سخت دوران یتیمى خویش مى گفت: با وجود همه سختى ها و نبود امکانات، چیزى که ما را امیدوار کرده بود؛ توکل به خدا و ایمان به راهى بود که در آن پاى نهاده بودیم. هر چند در این غربت و تنهایى سایه پدر و مادر نبوده لکن همواره خدا بود و باور این حضور، ما را از یاس و ناامیدى نجات مى داد.” وی برای‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ شهرستان‌ اردبیل‌ سفر کرد و مقداری‌ از صرف‌ و نحو را در آنجا فرا گرفت‌. سپس‌ در معیّت‌ عالم‌ بزرگواری‌ که‌ از زخمیان‌ حادثه‌ مسجد گوهرشاد مشهد در زمان‌ رضاخان‌ بود، به‌ شهر قم‌ آمد و در آن‌ دیار به‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ پرداخت‌. ایشان درباره سفارش پدرش براى تحصیل علم نقل مى نمود: “پدرم در آخرین لحظات عمرش تنها سفارشى که براى من کرد این بود که فرمود: پسرم! در روز قیامت به پیش من رو سیاه مى آیى اگر احکام و عقاید و تفسیر را فرا نگرفته باشی.” این بود که آیه الله مشکینى در کنار فقه و اصول، در عقاید و تفسیر نیز زحمات زیادى کشید و در این علوم نیز تبحر خاصى به دست آورد. او در حضور اساتید بزرگى چون امام خمینى پرورش یافت و چندین سال در محضر این مرد بزرگ، کمالات علمى را فراگرفت و به ژرفاى اندیشه و عرفان و معنویت وى پى برد و شیفته اش گردید.‌ ایشان در زمانی‌ که سایه‌ منحوس‌ رژیم‌ پهلوی‌ بر کشور مستولی‌ و تحصیل‌ در حوزه‌های‌ علمیه‌ بسیار دشوار بود. دروس‌ دوره‌ سطح‌ را به‌ خوبی‌ به‌ پایان‌ رساند و در درس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ استادان‌ مشهور دوره خود، حاضر شد. وی نزدیک‌ به‌ هفت‌ ماه‌ نیز در نجف‌ اشرف‌ حضور داشت‌ و در درس‌های‌ خارج‌ استادان‌ آن‌ دیار، به ویژه‌ امام‌ خمینی‌(ره‌) شرکت‌ می‌کرد اما به‌ دلیل‌ هوای‌ گرم‌ نجف‌ و ضعف‌ مزاجی‌ مجبور به‌ بازگشت‌ به‌ ایران‌ شد. آیه ‌الله‌ علی‌ اکبر مشکینی‌ در سال‌های‌ تحصیل‌ خود، به‌ محضر عالمان‌ بسیاری‌ شرفیاب‌ شد. وى در دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ آیه ‌‌الله‌ العظمی‌ بروجردى ‌(ره‌) و آیه ‌الله‌ العظمی‌ محقق‌ داماد(ره‌) شرکت‌ می‌کرد. در نجف‌ نیز به‌ محضر عالمان‌ و استادان‌ آن‌ دیار شرفیاب‌ می‌شد و در درس‌ خارج‌ امام‌ خمینی‌(ره‌) شرکت‌ جدی‌ داشت‌. آی.ه ‌الله مشکینى در سال‌های‌ تحصیل‌ و پس‌ از آن‌ با فضلا و اساتید‌ بسیار، رابطه‌ دوستی‌ داشت‌ که‌ از آن‌ جمله‌ می‌توان‌ آیه الله‌ جوادی‌ آملی‌ و آیه ‌الله‌ امینی‌ را نام‌ برد.

فعالیت‌های‌ علمی‌ و فرهنگی‌

آیه الله مشکینى در سال‌هاى عمر با برکت خود منشأ خدمات، فعالیت‌هاى علمى و فرهنگی بسیارى بود. او طى سال‌ها تدریس مقدمات، سطح و دروس خارج فقه و اصول در حوزه، شاگردان بسیارى را تربیت کرد که از استادان و علماى امروز حوزه به شمار می‌آیند. وى کتب‌ دوره‌ مقدمات‌ و سطح‌ را بارها تدریس‌ کرده‌ و سال‌ها به‌ تدریس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ اشتغال‌ داشته‌ است‌. همچنین‌ درس‌ تفسیر آیه الله مشکینى از دروس‌ مشهور حوزه‌ علمیه‌ قم‌ بوده‌ است‌. از فعالیت‌های‌ مهم‌ وی‌ در این‌ عرصه‌، تأسیس‌ مؤسسه‌ الهادی‌ است‌ که‌ به‌ چاپ‌ کتب‌ مفید و اسلامی‌ برای‌ سطوح‌ گوناگون‌ جامعه‌ می‌پردازد و مردم‌ را با حقایق‌ و معارف‌ اسلامی‌ آشنا می‌سازد.

تالیفات

آیت الله مشکینى هم چنین کتاب‌های‌ فراوانی‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ علوم‌ اسلامی‌ تألیف‌ و منتشر ساخته‌ است‌ که برخی‌ از مجموعه آثار ایشان به‌ شرح‌ زیر است‌:

۱. اصطلاح‌ الاصول‌

۲. مصطلحات‌ الفقه‌

۳. الفقه‌ الماثور (دوره‌ فقه‌ به‌ طرزی‌ نوین‌)

۴. دروس‌ فی‌ الاخلاق‌ (یک‌ دوره‌ اخلاق‌ عربی‌)

۵. ازدواج‌ در اسلام‌

۶. المنافع‌ العامه‌ (شرح‌ کتاب‌ احیاءالموات‌ شرایع‌)

۷. مفتاح‌ الجنان‌ (کتاب‌ دعا تکمیل‌ مصباح‌ المنیر)

۸. المواعظ‌ العددیه‌

۹. واجب‌ و حرام‌ احکام‌ الزامی‌ (دوره‌ فقه‌)

۱۰. قصار الجمل‌ (احادیث‌ کوتاه‌ تحت‌ عناوین‌ لغوی‌ دو جلد)

۱۱. ترجمه‌ قرآن‌ کریم‌ به‌ زبان‌ فارسی‌

۱۲. الهدی‌ الی‌ موضوعات‌ نهج‌ البلاغه‌

۱۳. المبسوط‌ (تفسیر سوره‌ آل‌ عمران‌)

۱۴. واجبات‌ و محرمات‌ (استقصاء آنچه‌ در شرع‌ واجب‌ و حرام‌ اعتقادی‌ و عملی‌ است‌)

۱۵. تفسیر سوره‌ (ص‌)

۱۶. بحث‌ تکامل‌ از نظر قرآن‌

۱۷. مسلکنا فی‌ العقائد و الاخلاق‌ و العمل‌

۱۸. زمین‌ و آنچه‌ در آن‌ است‌

۱۹. تقلید چیست‌؟ ۲۰. رساله‌ خمس‌

۲۱. حاشیه‌ توضیحی‌ بر کتاب‌ مضاربه‌، عروه‌الوثقی‌

۲۲. نهج‌ البلاغه‌ موضوعی‌

۲۳. تحریرالمواعظ‌

۲۴. تحریرالمعالم‌

۲۵. الرسائل‌ الجدیده‌

۲۶. تلخیص‌ المکاسب‌ (در دست‌ چاپ‌)

۲۷. تفسیر روان‌ برای‌ نسل‌ جوان‌ (در دست‌ چاپ‌)

۲۸. ترجمه‌ و شرح‌ فارسی‌ سه‌ کتاب‌ مضاربه‌، مزارعه‌ و شرکت‌ در عروه‌ الوثقی‌ (در دست‌ چاپ‌) همچنین‌ از وی‌ مقالات‌ بسیاری‌ در نشریات‌ نور علم‌، پاسدار اسلام‌ و … نیز در روزنامه‌ جمهوری‌ اسلامی‌ و چاپ‌ رسیده‌ است‌.

فعالیت‌هاى سیاسی‌

زندگی‌ آیه ‌الله‌ مشکینی‌ سرشار از مبارزات‌ و تلاش‌های‌ سیاسی‌ برای‌ تحقق‌ حکومت‌ اسلامی‌ است‌. وى از نخستین‌ افرادی‌ بود که‌ به‌ نهضت‌ امام‌ خمینی‌(ره‌) پیوست‌. مشکینى در جلسات‌ مخفی‌ مبارزان‌ شرکت‌ می‌کرد از این‌ رو حدود چهار ماه‌ در تهران‌ متواری‌ شده‌ بود و سپس‌ ایران‌ را به‌ مقصد عراق‌ ترک‌ کرد. با بازگشت‌ به‌ قم‌ در همان‌ روز اول‌ دستگیر شد و ساواک‌ از او خواسته‌ بود تا ۴۸ ساعت‌ بعد از قم‌ خارج‌ شود. از این‌ رو به‌ مشهد رفت‌ و ۱۵ ماه‌ در آنجا مشغول‌ تدریس‌ شد و بار دیگر به‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ آمد و مبارزات‌ را پی‌ گرفت‌؛ اما پس‌ از مدتی‌ به‌ همراه‌ ۲۷ نفر از اساتید‌ و فضلای‌ حوزه‌ تبعید شد. از این‌ رو به‌ زادگاه‌ خود رفت‌ ولی‌ پس‌ از سه‌ ماه‌ ساواک‌ وى را دستگیر و به‌ ماهان‌ کرمان‌ و گلپایگان‌ تبعید کرد. وى پس‌ از دو سال‌ نیز به‌ کاشمر تبعید شد و در طول‌ دوره تبعید نیز دست‌ از مبارزه‌ برنمی‌داشت‌؛ این‌ گونه‌ بود که‌ ساواک‌ او را به‌ مکان‌ دیگری‌ منتقل‌ می‌کرد. وی از اعضای‌ جامعه‌ مدرسین‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ بود‌. با پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌، آیه ‌الله‌ مشکینی‌ در مسئولیت‌های‌ گوناگونی‌ به‌ ایفای‌ نقش‌ پرداخت‌ از جمله عضویت‌ در خبرگان‌ تدوین‌ قانون‌ اساسی‌، مسئول‌ گزینش‌ و اعزام‌ قضات‌ با حکم‌ امام(ره‌)، ریاست‌ مجلس‌ خبرگان‌ رهبری‌ در هر سه‌ دوره‌، امامت‌ جمعه‌ قم‌ با حکم‌ امام(ره‌) و رهبر انقلاب، عضویت‌ در جامعه‌ مدرسین‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ و ریاست‌ شوراى بازنگری‌ قانون‌ اساسی‌.

وفات

سرانجام این فقیه نامى پس ازعمرى تدریس و تحقیق در علوم اسلامی، در تاریخ هشتم مردادماه ش مطابق با پانزدهم رجب  ۱۴۲۸ ق  در شهر تهران  دار فانی را وداع  و به ملکوت اعلى پیوست، تشیع پیکرایشان طى مراسم با شکوهى از سوى مردم و روحانیّت معظم در حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیه در شهر مقدس قم به خاک سپرده شد.

ملا حسینقلى همدانى(ره)

اشاره:

در سال ۱۲۳۹ هـ . ق در روستاى «شوند درگزین» از توابع همدان، نوزادى به این عالم خاکى قدم نهاد که در اثر نشو و نما در خانواده‌اى که مهد اخلاق و تقوا بود، به رفیع‌ترین قله‌هاى عرفان و تهذیب نفس صعود کرد. او آن چنان با عشق و شور به سیر و سلوک معنوى پرداخت که عارفان حقیقت جو و سالکان طریق توحید از توشه‌هاى سلوک وى پیمانه‌ها پر کردند. تا آن که نام این الگوى زهد و عبادت و تقوا، و طلایه‌دار عرفان اسلامی، زینت بخش محفل ره‌پویان حقیقت طلب در صدسال اخیر گردید.

زادگاه مبارک

نسب آخوند همدانى به جابر بن عبدالله انصارى صحابى مشهور پیامبر اسلام ـ صلى الله علیه و آله ـ می‌رسد. در کتاب «بزرگان و سخن سرایان همدان» آمده است: در زادگاه وی، شوَند درگزین جمع زیادى از نوادگان جابر زندگى می‌کنند. نزد آنان جامه‌اى از حضرت على (علیه‌السلام) است. هرگاه مرض طاعون در آن منطقه و روستاهاى اطراف پیدا می‌شده آن جامه را در آبى شستشو می‌دادند و به عنوان تبرک از آن آب می‌نوشیدند… کسانى که از آن آمی‌نوشیدند، به طاعون مبتلا نمی‌شدند. آن گاه که شاه عباس صفوى از این موضوع مطلع گردید، مقدارى از این لباس را جهت تبرک از آنان گرفت. این جامه‌اى است که على (علیه‌السلام) آن را به جابر، جدّ اعلاى آخوند همدانی هدیه کرده است.(۱)

آخوند همدانى در مکتب عرفان سید شوشتری، به مراتب عالى سیر و سلوک معنوى نائل شد. استاد به او علاقه‌ی ویژه‌ای داشت. علاقه‌ی استاد به او چنان بود که وقتى آخوند در مدرسه‌ی سلیمیه به مرض صعب العلاجى دچار می‌شود، صد تومان به پزشک حاذقى می‌دهد که او را درمان کند. در آن زمان ثروت کم‌تر کسى در نجف به صد تومان می‌رسید .آخوند همدانى فرزند رمضان‌على چوپان بود که بعد به شغل پینه دوزى (کفاشی) روى آورد. در اوایل زندگی، رمضان‌على از داشتن فرزند محروم بود. تا این که توفیق زیارت امام حسین (علیه‌السلام) براى او حاصل شد. رمضان‌على در کنار بارگاه ملکوتى امام حسین (علیه‌السلام) نذر کرد که اگر خداوند متعال فرزند پسرى به او عنایت کند، نامش را در زمره غلامان آن حضرت ثبت کند و او را براى ترویج مذهب جعفرى تربیت کند. پس از مراجعت از کربلا، دعاى او به هدف اجابت رسید و نذرش مقبول درگاه خداوندی قرار گرفت. خداوند متعال به او دو فرزند پسر عنایت کرد که اولى را حسینقلى (نوکر امام حسین (علیه‌السلام)) و فرزند دوم را کریم‌قلى (بنده خدا) نامید. رمضان‌على علاقه شدیدى به روحانیت داشت. آرزویش این بود که فرزندانش از عالمان دین محسوب شوند.

تحصیل

آخوند ملا حسینقلى پس از گذراندن ایام کودکى در زادگاه خویش، دروس ابتدایى را نزد استادان آن منطقه فرا گرفت. سپس براى ادامه‌ی تحصیلات به تهران رفت. آخوند دروس سطح را در حوزه علمیه تهران آموخته و در مدرسه مروی، در درس آیت الله شیخ عبدالحسین طهرانى (شیخ العراقین) شرکت کرد. بعد از اقامت چند ساله در تهران، عشق و علاقه به حکمت و علوم عقلى او را به شهر سبزوار کشاند. او در مکتب فیلسوف بزرگ و پر آوازه‌ی ایرانی، ملاهادى سبزوارى شرکت کرد و از خرمن پرفیض آن حکیم عارف بهره برد.

 استاد شهید مرتضی مطهرى (ره) در این زمینه می‌گوید:

«بزرگترین حسنه حکیم سبزواری، مرحوم حکیم ربانی، عارف کامل الهی، فقیه نامدار، آخوند ملا حسینقلى همدانى در جزینى ـ قدس سره ـ است. این مرد بزرگ و بزرگوار که فرنزد یک چوپان پاک سرشت بود، براى ادامه تحصیل از همدان به تهران آمد. جاذبه‌ی معنوى حکیم سبزواری او را به سبزوار کشانید.مدتی که تاریخ و مقدارى را فعلاً نمی‌دانم، درحوزه‌ی آن حکیم شرکت کرد… .

اگر همه شاگردان حوزه حکیم سبزوارى به حضور وى در حوزه‌ی او افتخار می‌کنند، حوزه حکیم به حضور چنین مردی مفتخر است.»(۲)

آخوند ملا حسینقلى همدانى بعد از آن که از کوثر زلال معرفت و حکمت جرعه‌ها نوشید و از انفاس قدسى و رهنمودهاى علمی و معنوى ملاهادى سبزوارى ذخیره‌ها اندوخت، کوله راه سفر بست و براى ادامه‌ی تحصیلات راهى نجف گردید. آخوند همدانى در حوزه‌ی علمیه‌ی نجف به حلقه‌ی درس شیخ مرتضى انصارى (ره) پیوست. او سخنان استاد در درس هاى فقه و اصول را به رشته‌ی تحریر کشید. آخوند همدانى تا پایان زندگى آن استاد فرزانه، در درس او شرکت می‌کرد. او در مکتب شیخ انصارى به آن پایه از مقام فقهى رسید که او را از «اکابر فقهای شیعه»(۳) قلمداد کردند. آخوند همدانى بعد از ارتحال شیخ انصاری، به تدریس درس خارج فقه و اصول پرداخت. برخى از شاگردانش مباحث فقهى وى را تقریر نموده‌اند.(۴)

در وادى سیر و سلوک

آخوند ملا حسینقلى همدانى علاوه بر تحصیل فقه و اصول و علوم رایج حوزه، به تهذیب نفس و کسب کمالات معنوى پرداخت و در درس آقا سید على شوشترى که بزرگترین مربى اخلاق و عرفان آن عصر بود، شرکت کرد.

ملاحسینقلی همدانى از همان جلسه‌ی اول، مورد عنایت ویژه‌ی استاد قرار گرفت و در زمره‌ی شاگردان خصوصى آن بزرگوار محسوب شد. او طریقه‌ی آشنایى خویش را با آقا سید على شوشترى چنین بیان کرده است:

«مدتی بود که در نجف اشرف به درس شیخ انصارى حاضر می‌شدیم، تا این که روزى متوجه شدم که شیخ همواره روزهاى چهارشنبه به منزل آقا سید على شوشترى می‌رود، من نیز روزى بدانجا رفتم و شیخ را دیدم که چون شاگردان نشسته و سید هم بر مسند استادى جای گرفته بود. با خود گفتم که من نیز باید همیشه به این درس حاضر شوم. چون برخاستم. سید رو به من کرد و گفت: اگر خواستى تو نیز بیا و از آن روز به بعد. پیوسته به حضورش شرفیات شده و بهره‌ها بردم.»(۵)

نسب آخوند همدانى به جابر بن عبدالله انصارى صحابى مشهور پیامبر اسلام ـ صلى الله علیه و آله ـ می‌رسد

در عظمت مکتب سید على شوشتری، همین کافى است که شیخ انصارى با این که در علوم نقلی، استاد کل و نمونه‌ی عصر خویش بود و سید شوشتری یکى از شاگردان او در فقه و اصول بود، با این همه شیخ انصارى در درس اخلاق او شرکت می‌کرد.

آخوند همدانى در مکتب عرفان سید شوشتری، به مراتب عالى سیر و سلوک معنوى نائل شد. استاد به او علاقه‌ی ویژه‌ای داشت. علاقه‌ی استاد به او چنان بود که وقتى آخوند در مدرسه‌ی سلیمیه به مرض صعب العلاجى دچار می‌شود، صد تومان به پزشک حاذقى می‌دهد که او را درمان کند. در آن زمان ثروت کم‌تر کسى در نجف به صد تومان می‌رسید.(۶) آخوند همدانى با راهنمایی این استاد عارف، توانست بعد از رحلت شیخ انصاری، مشغول تربیت جانه اى مشتاق و دل هاى آماده شود.

استادان

آخوند همدانى دروس مقدماتى را نزد شیخ عبدالحسین طهرانی، حکمت را نزد حاج ملاهادى سبزواری، فقه و اصول را نزد شیخ مرتضى انصارى (ره) و اخلاق و سیر و سلوک عرفانى را نزد سید على شوشترى فرا گرفت. اساتید دیگرى نیز در رشد شخصیت آخوند همدانى تأثیر داشتند که می‌توان در ایران از سید محمد سلطان آبادی (ره) و در عراق، از صاحب جواهر، ملا على رازى و میرزا محمد حسن شیرازى نام برد.

ایجاد مکتب تعلیم و تربیت

آخوند پس از رحلت شیخ انصاری، تصمیم جدی گرفته بود که تدریس خارج فقه و اصول را به صورت گسترده و همگانى آغاز کند و براى همین منظور به تنظیم و تکمیل تقریرات درس شیخ همت گماشت، امّا تدبیر الهى سرنوشت دیگرى براى او رقم زده بود. زیرا در همان ایام، نامه‌اى از طرف استادش، سید على شوشترى به او رسید که او را از تدریس فقه و اصول به صورت گسترده و همگانى بازداشت. استادش به او توصیه نمود که محور اصلی فعالیت‌هایش را بر ایجاد مکتب اخلاق و عرفان قرار دهد.(۷) بر این اساس، آخوند ملا حسینقلی همدانى توصیه‌ی استاد را نصب‌العین قرار داد و تربیت نفوس مستعد را آغاز نمود. او با گرد آوردن عالمانى مجاهد و مؤمنان مخلص، مشغول تربیت و تهذیب اخلاق و ریاضت آنان گردید تا آنها را از تنگناى ظلمت‌کده‌ی دنیا به فراخناى عالم قدس الهى بکشاند. او توانست عارفان بزرگى را پرورش دهد که جزو افتخارات تشیع به شمار می‌آیند.

حوزه‌ی پر برکت عارف همدانى که حدود ۳۰ سال دوام یافت، آن چنان پربار بود که امروزه بعد از گذشت یک قرن از رحلت آن عارف کامل، شاهد آثار و برکات معنوى مکتب تربیتى او هستیم. عارف بلند همت همدانى با این که بیشترین همت خویش را در زمینه‌ی تدریس معارف صرف نمود، ولى از آن جا که یکى از شاگردان ممتاز فقه و اصول درس شیخ انصارى (ره) بود، از پرداختن به فقه و اصول غفلت نورزید. او صبحگاهان به تدریس اخلاق و عرفان همت گماشته و سپس بر اساس تقریرات درس شیخ انصارى (ره)، به تدریس فقه و اصول می‌پرداخت.

استاد شهید مرتضی مطهرى (ره):

«بزرگترین حسنه حکیم سبزواری، مرحوم حکیم ربانی، عارف کامل الهی، فقیه نامدار، آخوند ملا حسینقلى همدانى در جزینى ـ قدس سره ـ است.

محفل درس او حال و هواى دیگرى داشت و فضاى آن آکنده از عطر معنوى و روحانیت بود.

آن مربى عارف گاهى در اثناى درس از بیم آن که سخنان علمى و لذت تدریس او را از یاد یار و فیض حضور باز دارد و از مبدأ هستى غافل سازد، لحظاتى را به سکوت می‌گذرانید.(۸)

به هنگام تدریس، شاگردانش آن چنان تحت تأثیر سخنان او قرارمی‌گرفتند که خویش را از یاد می‌بردند و ساعت ها محو روحانیت کلام استاد می‌شدند. علامه طباطبایى (ره) نقل می‌کند:

«مرحوم آقا سید على قاضى می‌فرمود: در ایام تشرفم به نجف اشرف، روزى در معبرى فردى را دیدم که کنترل کافى بر خویش نداشت. از یکى پرسیدم: آیا این مرد اختلال فکر و حواس دارد؟ در پاسخ گفت: خیر، او هم اکنون از جلسه‌ی درس اخلاق آخوند ملا حسینقلی همدانى برخاسته است و این از خود بی‌خودى که در او مشاهده می‌شود، تأثیر کلام و تصرف روحى آن جناب است.»(۹)

تألیفات و تقریرات

درخشش بیش‌تر آخوند همدانى در تکمیل نفوس و تربیت انسانهاى صالح می‌باشد و محور تلاش هاى آخوند در حوزه‌ی عرفانى ـ تربیتى متمرکز بود ولى با این حال، آثارى مکتوب از ایشان به یادگار مانده است:

۱- تقریرات دروس فقه و اصول شیخ انصاری.

۲- صلاه المسافر.

۳- تقریرات درس فقه: در مبحث رهن که توسط یکى از شاگردانش نوشته شده و در کتابخانه مرحوم محدث نورى موجود است.

۴- تقریرات درس فقه در چهار جلد.

۵- امالى : در موضوع اخلاق که بعضى از شاگردانش آن را جمع آورى نموده‌اند.

۶- تقریرات درس آقا سید على شوشتری، که به حسینیه‌ی شوشتری‌هاى نجف وقف شده است.

۷- مکاتبات و دستور العمل‌ها: میرزا اسماعیل تبریزى آنها را جمع کرده و در آخرت کتاب تذکره المتقین به چاپ رسیده است.(۱۰)

وفات

آخوند ملا حسینقلی همدانی پس از عمری تلاش در راه کمال و تربیت انسان های صالح، در تاریخ ۲۸ شعبان ۱۳۱۱ هـ . ق در کربلا ندای پروردگارش را لبیک گفت و روح بلندش به بهشت برین پرواز کرد و در جوار رحمت حق آرمید. پیکر شریف آن مرحوم در صحن مطهر امام حسین (علیه‌السلام) در حجره‌ی چهارم صحن به خاک سپرده شد.

پیوند به :

مردی که با یک جمله آدم می‌ساخت

دستور العملی از ملا ، نجات یافتگان

پی نوشت:

۱- بزرگان و سخن سرایان همدان، ج ۲، ص ۶۷٫

۲- خدمات متقابل اسلام و ایران، ص ۶۰۴٫

۳- نقباء البشر، ص ۶۷۴٫

۴- القضاء و الشهادات فى فقه الباقر، ص ۶۶ و ۶۷ و ۱۰۲ و الذریعه‌ی، ج ۴، ص ۳۷۲؛ نقباء البشر، ج ۴، ص ۱۳۲۶٫

۵-  تاریخ حکماء و عرفاء متاخر برصدر المتالهین، ص ۱۳۳٫

۶- نقباء البشر، ج ۲، ص ۶۷۶٫

۷- رساله لب اللباب، ص ۱۵۷٫

۸- شجره طیبه، ص ۶، مقلاات الحنفاء، ص ۲۲۷٫

۹-  کیهان اندیشه، ش ۱۵، ص ۴۵٫

۱۰- اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۱۳۶؛ تذکره المتقین، ص ۱۹۰ و الذریعه، ج ۴، ص ۳۷۲٫

منبع : عبدالکریم پاک نیا

شیخ محمد حسن مدرس سبزواری ( شریعتمدار طهرانی )

اشاره:

حضرت آیت ا… شیخ محمد حسن مدرس سبزواری ( شریعتمدار طهرانی ) فرزند مرحوم آیت ا… شیخ عبدالرحیم عزالاسلام سبزواری در سال ۱۳۱۵ هجری قمری مطابق با ۱۲۷۷ هجری شمسی در بلده سبزوار و در خاندان علم و دانش و فقاهت چشم به جهان گشود . پدرش چنانچه اشاره شد از علمای مشهور و طراز اول سبزوار و از جمله شخصیت هایی بود که در عصر خفقان رضاشاهی با وجود تنگناها و مضایق بحسب اجازه رسمی ۳۳۹۳ – ۲۵/۸/۱۳۱۵ در کسوت روحانیت باقی ماند . معظم له تحصیلات ارزشمند خود را در نجف اشرف به پایان رساند ؛ سپس به موطن خود سبزوار رجعت کرده رحل اقامت افکند .

مرحوم شیخ محمد حسن دوران کودکی و نوجوانی را در این بیت شریف و تحت توجه و تربیت این عالم وارسته و صاحب عنوان و دیگر علمای سبزوار سپری ساخت . و از این سرچشمه های زلال درک فیض نمود . آنگاه عازم مشهد مقدس و اصفهان گردید و تحصیلات خود را در حوزه های معتبر این دو شهر به کمال رساند . در این میان مدت کوتاهی نیز در شهر مقدس قم در محضر درس استاد الفقها حاج شیخ عبدالکریم حائری کسب فیض نمود .

از جمله عوامل عمده ای که در احاطه و تسلط مشارالیه به اغلب علوم رایج زمان از ادبیات عرب ، منطق ، فلسفه ، فقه و اصول ، حکمت و کلام ، تفسیر و حدیث و عرفان و علوم غریبه موثر افتاد اهتمام وی در همه مراحل تحصیل به امر تدریس بود که هر گز از آن غافل نماند بطوریکه حوزه تدریس ممتاز وی در مدرسه صدر اصفهان از رونق خاصی برخوردار بود و بنا به گفته ی خودشان در سبزوار روزانه ۱۲ درس ارائه می نمودند .

سر انجام پس از سالهای متمادی حضور در شهرها و بلاد فرهنگی علمی و مذهبی در سال ۱۳۲۸ به شهر شاهرود مهاجرت نموده و رحل اقامت افکند .

در علت مهاجرت وی به این شهر باید گفت : که وی به دلیل علاقه و اشتیاق به استان ملک پاسبان مولای متقیان علی علیه السلام و حضرت عبدا… الحسین ( ع ) و عتبات عالیات و قرار گرفتن در قرب این مضاجع تابناک و برخورداری هر چه بیشتر از برکات حوزه علمیه نجف اشرف عازم سفر به عراق بود که بدلیل بد حالی و کسالت ناشی از سفر مجبور می شوند چند روزی در این شهر زیبا و خوش آب و هوا اقامت و استراحت کنند . همین اقامت کوتاه سبب شد که شدیدا مورد علاقه علما و مردم شریف و ارادتمند به علم و فقاهت شهر قرار گرفته و به اصرار آنان در این شهر اقامت دائم گزیند و بقیه عمر شریف و با برکت خود را صرف خدمت به آنان نماید . وی همواره خود را مدیون عشق و علاقه و محبت و مهمان نوازی این مردم مومن و با وفا می دانست و بارها آن را بر زبان آورده .

بمحض استقرار در شاهرود اولین اقدام وی به خواست علاقمندان تشکیل کرسی تدریس در مدرسه قدیمی بید آباد بود . حوزه درس ایشان در این مدرسه سالها مجمع حضور طلاب و فضلا و علاقمندان به فراگیری علوم دینی بود . خصوصا اینکه در شاهرود تنها وی درس حکمت و فلسفه می داد .

از شاگردان بنام وی در این حوزه می توان از حضرت آیت ا… جناتی تاشی ، حضرت آیت ا… حسینی تاشی ، حضرت آیت ا… حاج شیخ مصطفی اشرفی و شاعر و فاضل فرهیخته جناب آقای حاج مجتبی اشرفی را نام برد . و از جمله شاگردان بنام و مبرز وی در حوزه تدریس شهر سبزوار مرحوم آیت ا… العظمی آقای حاج سید عبدالعلا موسوی مرجع تقلید شیعیان بود که در نجف اشرف مقیم بودند .از ویژگی های دیگر معظم له احاطه و تسلط وی به هنرهای خوشنویسی و شعر و شاعری بود . ایشان انواع خطوط را در کمال زیبایی و لطافت می نو شتند . آثار فاخری در این زمینه از وی بصورت کتیبه های سر درب و محراب مساجد شاهرود باقی است که گویای تسلط مشارالیه به این هنر با وجود نبود امکانات در آن زمان است .

سر درب مساجد شیخ علی اکبر ، آقا ، کاظمیه مصلی ، فاطمیه خیابان کارگر جنوبی ، صاحب الزمان (ع) و محراب مساجد امام حسن عسگری (ع) ، مدرسه قلعه ، صاحب الزمان (ع) ، آقایان و … از شاهکارهای هنری وی محسوب می شوند .

ذکر این نکته ضروری است که معظم له در طی اقامت در مشهد مقدس همکاری علمی و مصاحبت و دوستی تنگاتنگی با مرحوم آیت ا… العظمی آقای حاج شیخ علی اکبر نهاوندی داشته و تعدادی از کتب و تالیفات این عالم بزرگ را با خط زیبای خود تحریر نموده است که اکنون در موزه استان قدس رضوی (ع) موجود است . حسب فرمایش خودشان در اصفهان نیز به کتابت اشتغال داشته است .

در این باره می فرمودند : یکی از علمای اصفهان نزد من کس فرستاد که کتابش را بنویسم . هنگام ملاقات به من گفت کسانی در این شهر خوش نویسند ولی عالم نیستند و کسانی عالمند ولی خط خوش ندارند شما دارای هر دو جنبه هستید . هم عالمید و هم خوش نویس و مطالب علمی را صحیح و بدون غلط می نویسید . در حقیقت خط خوش بمصداق سخن بزرگان برای اکابر کمال محسوب می شود که ایشان این کمال را نیز علاوه بر همه کمالات داشتند .

در زمینه شعر و شاعری نیز اشعار شیوا و دلنشین ایشان در زمینه های پند و اندرز و موعظه و دوری و پرهیز از دنیا طلبی ، از آثار جاویدان و ماندگار این شخصیت علمی و هنری است .

در بعد آثار علمی و تالیفات وی نیز می توان از مجموعه فاخری از سخنرانی های مکتوب و مجالس وعظ و خطابه در بیان مسائل اعتقادی بصورت استدلالی و تفسیر بخش هایی از قران کریم و کتبی در زمینه علم کلام و اعتقادات و حواشی بسیاری بر کتب علمی و ادبی و غیره و نیز مجموعه اشعار در دیوانی جداگانه نام برد .

مراتب زهد و تواضع و تقوی

در این خصوص خاطرات بسیار شیرین و آموزنده ای در افواه و اذهان دوستان و نزدیکان ایشان موجود است که بارها بیان شده و انشاا.. به صورات خاطرات و بهمراه آثار قلمی و علمی و هنری نامبرده در یک مجموعه تدوین و منتشر خواهد شد .

اما در این مقال به دو خاطره اشاره ای گذرا می شود . البته در مراتب زهد و پرهیز ایشان همین بس که پس از حدود سی سال اقامت در شاهرود در هنگام رحلت در خانه ای عاریتی اقامت داشت و در همان خانه به لقاء باری تعالی شتافت ، علیرغم اینکه بارها مالکین خواستند اسناد و مدارک این منزل را به نام ایشان منتقل کنند که هر گز نپذیرفت .

مهندس احمد شریعت مدار طهرانی یکی از فرزندان وی که دو دوره است در شورای اسلامی شهر عضویت دارد چنین نقل می کند : سال ۱۳۵۵ من و برادر بزرگترم جناب حجت الاسلام و المسلمین آقا شیخ محمد در دانشگاه جهت ادامه تحصیل در رشته های مهندسی ساختمان و شیمی پذیرفته شدیم . در زمستان همان سال در یک شب سرد به شاهرود آمدم ، شب از نیمه گذشته بود ، در زدم ایشان در را باز کردند ، به اتاق محل استراحت و مطالعه وی در بیرونی منزل رفتم تنها وسیله گرمایش اتاق کرسی ذغالی بود . پس از احوالپرسی معمول دیدم ایشان قطعه خطی نوشته بودند که بر اثر خستگی و خواب آلودگی دستشان خط خورده بود . حین صحبت با من با تیغ قلمتراش شروع به اصلاح آن نمودند .

به ایشان عرض کردم آقا شما با این مراتب علمی و کهولت سن برای چه در این وقت شب خود را به زحمت نوشتن می اندازید ؟ با متانت و آرامش ذاتی که حاکی از استغناء و عزت نفس بود فرمودند : شما و برادرتان فرزند من هستید و پیوند عاطفی شما سبب می شود که من ماهیانه برای شما کمک هزینه مختصری ارسال کنم . پرداخت این کمک هزینه را از محل سهم امام علیه السلام بشما مصلحت نمی دانم لذا این وجه را از محل کد یمین یعنی زحمت شخصی خودم تامین می کنم تا روز قیامت پاسخگو باشم .

یکی دیگر از دوستان ایشان نقل می کنند که : روزی دیدند آقای سبزواری ( شریعتمدار طهرانی ) در جلو مغازه نانوایی ، بقالی را در صف نان دید به او گفت : چرا نمی روی جلو مغازه ات باشی و کار مردم را راه بیندازی ، حال چه وقت نان خریدن است ؟     این بقال هم به حرف آقا گوش داد و از خرید نان منصرف شد به محل کار خود می رود .

ظهر که به خانه می آید همسرش شروع می کند به سرزنش کردن وی . اول فکر می کند بخاطر آنکه نان نخریده او را سرزنش می کند . می پرسد چه شده ؟ همسرش می گوید : آیا تو باید نانت را به آقای سبزواری بدهی تا او به در خانه بیاورد ؟ تو خجالت نکشیدی این مرد بزرگ را پی این کار فرستادی ؟

او شرمنده می شود و تعجب می کند . گویا آقای سبزواری بعد از آنکه وی را به مغازه اش می فرستد خود برای او در صف نان ایستاده ، نان خریده و به منزل او برده است .

از این خاطرات که حاکی از مراتب زهد و کرم بخشش و صفای باطن وی است در افواه و حافظه ارادتمندان ایشان زیاد است .

از وی فرزندانی باقی مانده است که بمصداق حدیث شریف نبوی ( ص ) که : بقاء انسان در دنیا به سه چیز است : علمی که مردم از آن منتفع شوند . صدقات جاریات ( وقف ) و فرزند صالح . یکی از این سه عامل ادامه حیات معنوی او هستند .

آقایان حجج اسلام و المسلمین شیخ محمد و حاج شیخ علی و دکتر محمود شریعتمدار طهرانی همگی از خطبا ء و علما و اساتید حوزه و دانشگاه در کسوت روحانی . مهندس احمد شریعتمدار طهرانی در کسوت خدمتگزار مردم در دو دوره شورای اسلامی شهر ( مهندس ساختمان ) و فتح ا… شریعتمدار طهرانی بازنشسته ثبت احوال در مشهد مقدس و شش دختر که همگی دارای فرزندانی دانشگاهی و فرهیخته هستند که بزرگترین آنها برادران دکتر رضا مصطفوی سبزواری استاد ادبیات فارسی و دارای بیش از صد جلد تالیفات مختلف و دکتر عباس مصطفوی استاد کرسی نرم افزار و سخت افزار در دانشگاه استرالیا می باشد .

وی در سال ۱۳۵۶ ( یازده تیر ماه ) به جوار حق شتافت و مزار شریفش در کنار گلزار شهدا زیارتگاه دوستان و ارادتمندان است . روحش شاد و نامش به نیکی و خیر جاودانه باد .

نکویى فروتنى (تواضع) و نکوهش تکبر.

اشاره:

خداوند متعال در آیه سى و نهم سوره بنى اسرائیل (الاسراء) فرموده است «و بر زمین از روى ناز و تکبر راه مرو، همانا که تو زمین را رخنه نخواهى کرد و به بلندى کوهها نخواهى رسید.» و در آیه هشتاد و سوم سوره قصص فرموده است: «این است سراى آخرت که قرار مى‏دهیم آن را براى آنان که برترى و تباهى در زمین را نمى‏خواهند.» و در آیه هیجدهم سوره لقمان فرموده است: «و مگردان به تکبر رویت را براى مردمان و راه مرو بر زمین با ناز و تکبر. بدرستى که خداوند دوست نمى‏دارد هر متکبر خرامنده را.»

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، سه چیز اصول کفر است: حرص، استکبار و حسد[۱].

همان حضرت فرموده است، ابلیس که نفرین خدا بر او باد به یاران خود گفت، اگر بتوانید سه خصلت را در آدمى بوجود آورید، به اعمال دیگر او اهمیتى نمى‏دهم، که هر چه کند پذیرفته نیست، و آن سه خصلت این است که: کارهاى خوب خود را بسیار پندارد و گناه خود را فراموش کند و خودبین شود.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، سه چیز، شکننده پشت آدمى است، بسیار پنداشتن کار نیک، فراموش کردن گناه و شیفتگى به اندیشه خود[۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: بدبخت‏ترین مردم پادشاهانند و منفورترین و زبون‏ترین اشخاص کسى است که مردم را خوار و زبون بشمرد[۳].

حسن بن جهم از حضرت رضا (علیه السّلام) پرسید حد تواضع چیست؟ فرمود: به مردم همان گونه احترام بگذارى که انتظار دارى با تو همان گونه رفتار کنند. حسن مى‏گوید، به ایشان گفتم: فدایت گردم، دوست دارم بدانم من در نظر شما چگونه‏ام؟ فرمود: بنگر که من در نظرت چگونه‏ام‏[۴].

پیامبر فرموده‏اند: خداوند به داود (علیه السّلام) وحى فرمود که اى داود! همان گونه که آفتاب از هر کس که در آن بنشیند کم نمى‏آید، رحمت من هم آنچنان است که گنجایش هر کس را که در آن درآید دارد و همچنان که سستى و سبکى به کسى که مرتکب آن نشود زیانى نمى‏رساند، سستى‏کنندگان و سرکشان باید بدانند از فتنه محفوظ نیستند و همانا نزدیک‏ترین مردم در روز قیامت به من، متواضعان هستند و دورترین ایشان متکبرانند[۵].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، هیچ بزرگى و حسبى چون فروتنى نیست و هیچ تنهایى وحشتناکتر از خودپسندى و به خود شیفتگى نیست و در شگفتم‏

از متکبر که دیروز نطفه بوده و فردا مردارى بوى ناک است‏[۶].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، متکبران به صورت و شکل مورچه مبعوث و محشور مى‏شوند و مردم تا هنگام فراغت از حساب آنان را لگد مال مى‏کنند[۷].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: در آسمان دو فرشته‏اند که بر بندگان گماشته‏اند. هر کس سرکشى کند، مقامش را فرو مى‏آورند و او را پست مى‏کنند[۸].

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، در جهنم کوهى است بنام صعود و در آن کوه دره‏یى است بنام سقر (سعر) و در آن چاهى است بنام هیهب (هیمب، برهوت)، هر گاه روپوش آن چاه بر کنار مى‏رود، دوزخیان از شدت گرماى آن فریاد برمى‏آورند، جایگاه سرکشان در آن چاه است‏[۹].

هم ایشان فرموده است، پیامبر (صلّى الله علیه و آله) مردى از بنى تمیم را نصیحت فرمودند و به او گفتند: از اینکه دامن ازار و پیراهنت بر زمین کشیده شود (بسیار بلند باشد) پرهیز کن که از بالیدن است و خداوند متعال به خود بالیدن را دوست نمى‏دارد.

بشیر نبال مى‏گوید:[۱۰] در مسجد حضور امام باقر بودیم، مرد سیاه پوستى عبور کرد که با تبختر راه مى‏رفت. امام باقر فرمودند: این مرد سرکشى است. گفتم: نه، گدا و مستمند است. فرمود: نه، که سرکش است.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، امام سجاد (علیه السّلام) چنان آرام و با وقار حرکت مى‏کرد که گویى بر سرش مرغى نشسته است و به طرف چپ و راست منحرف نمى‏شد[۱۱].

پیامبر فرموده‏اند: هیچ بنده‏یى نیست مگر آنکه فرشته‏یى بر او گماشته است که چون براى خداوند تواضع کند، او را بر مى‏کشد و چون تکبر کند، خداوندش او را پست مى‏کند[۱۲].

همان حضرت فرموده‏اند: هر کس در دلش به اندازه قسمتى از دانه خردل کبر باشد، به بهشت وارد نمى‏شود[۱۳].

و فرموده‏اند: آن کسى که جامه خود را از تکبر به زمین کشد، خداوند روز قیامت به او نظر نمى‏فرماید[۱۴].

و فرموده‏اند: اساس تواضع، این است که هر کس را ببینى، تقدم بر سلام کنى و پاسخ آن کس را که بر تو سلام مى‏دهد، بدهى و اینکه هر جاى مجلس که جاى بود، بنشینى و خوش نداشته باشى که ستایش شوى و پاک دانستن و نیکو دانستن خود را دوست نداشته باشى.

شاعر چنین سروده است:

«اى متکبر که به کبر خود برترى مى‏جویى، تو که سرانجام در خاک خواهى بود، کبر چیست؟ اى قوم! این خانه غرور با باطل خود شما را مفریبد. کوشش کنید، که همگان مسافرید و آیا آدمى که نمى‏داند چه هنگام مرگ فرا مى‏رسد و از مرگ در امان نیست، غفلت مى‏ورزد؟» دیگرى سروده است «فرض کن که همه زمین را مالک شوى و بندگان براى تو فروتنى کنند تازه چه خواهد بود؟ مگر سرانجام به گور نمى‏روى و این یکى و آن یکى بر تو خاک نمى‏ریزد؟» و گفته شده است «به خدا توکل کردم و غیر از خدا به کس امید نبستم و روزى از مردم نیست بلکه روزى از جانب خداوند است.» و دیگرى گفته است: «به آن کسى که به خود شیفته بود و مى‏گفت کسى مثل من روى به تراجع نمى‏نهد، گفتم: اى کسى که به بیرون شدن از دنیا هر لحظه‏یى نزدیک هستى، چرا تواضع نمى‏کنى؟»

پی نوشت:

[۱] . در خصال، صفحات ۱۱۵ و ۱۲۹، جلد اول، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى آمده است. م.

[۲] . در خصال، صفحات ۱۱۵ و ۱۲۹، جلد اول، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى آمده است. م.

[۳] . از همین کتاب در صفحه ۲۲۶ مشکاه الانوار طبرسى هم نقل شده است. م.

[۴] . عیون اخبار الرضا، ص ۵۰، ج ۲، و امالى صدوق، ص ۱۴۵ و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۱۱۸، ج ۷۵، چاپ جدید، آمده است. م.

[۵] . الجواهر السنیه فی الاحادیث القدسیه، شیخ حر عاملى، ص ۹۳٫ م.

[۶] . ضمن کلمات قصار و حکمت آمیز آن حضرت در صفحات ۱۱۳۵ و ۱۱۲۹ نهج- البلاغه، چاپ آقاى فیض الاسلام، آمده است. م.

[۷] . اصول کافى، ص ۳۱۰، ج ۲، ذیل شماره ۱۱ و محجه البیضاى فیض، ص ۲۱۶، ج ۶٫ م.

[۸] . اصول کافى، ص ۱۲۲، ج ۲، و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۱۲۶، ج ۷۵، آمده است. م.

[۹] . در مستدرک حاکم نیشابورى، ص ۵۹۷، ج ۴ هم، نظیر این از پیامبر( صلّى الله علیه و آله) آمده است. م.

[۱۰] . از راویان ستایش شده و مورد اعتماد است. رک. به: رجال ابن داود حلى، ص ۵۶٫ م.

[۱۱] . محاسن برقى، ص ۱۲۵، چاپ ایران، و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۷۰، ج ۴۶، چاپ جدید، آمده است. م.

[۱۲] . در اصول کافى، ص ۳۱۲، ج ۲، نظیر این روایت آمده است. م.

[۱۳] . در محجه البیضاء، ص ۲۱۶، ج ۶، از اصول کافى، ص ۳۰۹، ج ۲، آمده است. م.

[۱۴] . در صفحه ۲۱۸ همان مأخذ به دو صورت از کافى کلینى رضوان الله علیه و از مصابیح بغوى، ص ۱۱۹، ج ۲، نقل شده است. م.

ماهیت عقلها و فضیلت آن‏.

اشاره:

خداوند متعال در سوره آل عمران چنین فرموده است: «همانا در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه‏ها و دلایلى است براى دارندگان عقل.»[۱] و خداوند متعال در سوره طه چنین فرموده است: «بخورید و بچرانید چهار پایانتان را، همانا که در این نشانه‏هایى است براى خردمندان.»[۲] و در سوره و الفجر فرموده است: «آیا در آنچه ذکر شد جاى قسم است خداوندان عقل را؟»[۳] عقل در اصطلاح متکلمان عبارت از مجموعه علومى است که بر سه بخش‏ است: نخست علم به اصول ادله، دوم چیزى که علم به این اصول بدون آن کامل و تمام نخواهد بود، سوم چیزى که بدون آن هدف و خواسته تمام نخواهد بود.

علم نخست عبارت است از علم به احوال اجسامى که از حرکت و سکون دگرگون مى‏شود و علم به اینکه ممکن نیست ذاتى در حال واحد داراى نفى و اثبات باشد و علم به احوال انجام دهندگان کارها، و علم به این موضوع از کسى درست خواهد بود که مدرکات را درست درک کند و به آن دانا باشد و مرتکب اشتباهى در آن مورد نشود و کسى که ممارست و پیوستگى با صنایع داشته باشد بداند و بفهمد. از جمله علوم که از نوع دوم است، علم به اصول ادله شرعیه و عادات و عرف آن است و از آن چاره نیست.

نوع سوم علم به امور مختلف پسندیده و نکوهیده و بیم و شناخت راههاى زیان آور است تا آنکه با دقت و اعمال نظر بیم آن از چیزى درست باشد و نگریستن و پیوستن به علم و دانش بر او واجب خواهد بود. از جمله چیزهایى که دلیل بر این است که مجموعه همین علوم عقل است نه چیز دیگر، این است که هر گاه این علوم در کسى باشد عاقل است و عاقل هم این علوم براى او فراهم است، و اگر عقل را معنى دیگرى باشد جایز است که این علوم در کسى فراهم شود در حالى که عاقل نباشد یا آنکه بدون این علوم او را عاقل بدانند و حال آنکه بر خلاف قاعده است.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده است: «سر عقل پس از ایمان به خداوند دوستى کردن با مردم است»[۴]. همچنین فرموده است: عقل را خداوند به سه جزء بخش فرموده است.

هر کس این سه جزء در او باشد عقلش کامل است و هر کس چیزى از آن در او نباشد او را عقل نیست، نیکو شناختن خداوند و نیکو فرمان بردارى براى او و نیکو شکیبایى کردن براى او.

امام صادق (علیه السّلام)[۵] ضمن خبرى طویل مى‏فرماید: آدمى با عقل کامل مى‏شود و همان عقل دلیل و مایه بینش و کلید کار اوست‏[۶].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) مى‏فرماید: جبریل پیش آدم (علیه السّلام) آمد و گفت: به من فرمان داده شده است ترا مختار قرار دهم که از این سه چیزى که عرضه مى‏کنم یکى را برگزینى و دو تاى دیگر را رها کنى. آدم پرسید آن سه چیز چیست؟ گفت: عقل، حیا، دین. آدم گفت من عقل را برگزیدم. جبریل به حیا و دین گفت شما برگردید. گفتند اى جبریل به ما فرمان داده شده است هر جا عقل باشد با او همراه باشیم. جبریل گفت خود دانید و به آسمان بر شد[۷].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: میان بندگان چیزى کمتر از این پنج چیز بخش نشده است، یقین و خرسندى و شکیبایى و سپاسگزارى و چیزى که این امور با آن تکمیل مى‏شود عقل است.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: خداوند متعال عقل را از پرتو اندوخته‏یى که در علم ازلى خود بوده و هیچ پیامبر مرسل و فرشته مقربى بر آن آگاه نبوده آفریده است.

علم را روح و نفس عقل قرار داده است و فهم را چهره آن و پارسایى را سر آن و حیا را به منزله دو چشم آن و حکمت را به جاى زبان آن و مهربانى را همت آن و مهر و رحمت را دل آن قرار داده است. سپس بر آن پرده کشانده و با ده چیز آن را توانا ساخته است، با یقین و ایمان و راستى و آرامش و اخلاص و مدارا و دهش و خرسندى و تسلیم و سپاسگزارى. سپس خداى عز و جل به عقل فرمود پشت گردان و پشت گرداند و فرمود روى آور و روى آورد. آنگاه به عقل فرمود سخن بگو. گفت سپاس و ستایش خداوندى راست که او را ضد و مانند و همتا و همسر و شبیه و نظیر نیست، پروردگارى که همه چیز در قبال بزرگى و عظمت او خوار و فروتن است. پروردگار متعال به او گفت سوگند به عزت و جلال خویش که آفریده‏یى بهتر از تو و فرمانبردارتر از تو براى خود و شریف‏تر و بلند مرتبه‏تر از تو نیافریده‏ام و نه گرانقدرتر از تو. به وسیله تو است که یکتایى مرا مى‏پذیرند و پرستش مى‏شوم و فرا خوانده مى‏شوم، و با تو است که به من امید مى‏بندند و به جستجوى من برمى‏آیند و از من مى‏ترسند و خود را بر حذر مى‏دارند. ثواب و عقاب هم به تو بستگى دارد.

در این هنگام عقل سر به سجده نهاد و هزار سال در سجده بود. خداوند تبارک و تعالى فرمود سر بردار و چیزى بخواه که داده خواهى شد و شفاعت کن تا شفاعت تو پذیرفته شود. عقل سر برآورد و عرضه داشت پروردگارا از تو مى‏خواهم که مرا در هر کس مى‏آفرینى شفیع او قرار دهى. خداى متعال به فرشتگان فرمود گواه باشید که او را در هر کس که بیافرینم شفیع قرار خواهم داد.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: عقلهاى زنان در زیبایى آنان و زیبایى مردان در عقلهاى ایشان است‏[۸]. همچنین فرموده است: اصل آدمى خرد اوست و عقلش دین اوست و مروت و مردانگى او از پایداریش در گردش ایام معلوم مى‏شود و مردم از لحاظ رسیدن نسب ایشان تا آدم یکسانند.

از امام رضا (علیه السّلام) پرسیده شد عقل چیست؟ فرمود: فرو خوردن اندوه و غصه و پوشیده داشتن کار از دشمنان و مداراى با دوستان. از امام حسن بن على (علیه السّلام) نظیر این گفتار غیر از مداراى با دوستان نقل شده است.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: سینه عاقل گنجینه راز اوست‏[۹]. هیچ ثروتى چون عقل نیست و هیچ فقرى چون جهل نیست و هیچ میراثى چون ادب نیست. هر خبرى را که مى‏شنوید آن را با عقل و اندیشه دریابید نه از روى لفظ آن که راویان علم بسیارند و اندیشه‏کنندگان در آن اندکند[۱۰]. هیچ مالى سودآورتر از عقل نیست‏[۱۱] و هیچ عقلى چون تدبیر نیست و براى خردمند روا نیست تلاش کند مگر در سه مورد، اصلاح معاش یا گام برداشتن براى آخرت یا بهره گرفتن از کارى که حرام و ناروا نباشد[۱۲]. خداوند در هیچ مردى عقل را به ودیعه نمى‏گذارد مگر اینکه روزى او را به وسیله آن نجات مى‏دهد و رهایى مى‏بخشد.

روایت است که به پیامبر (صلّى الله علیه و آله) گفته شد عقل چیست؟ فرمودند: عمل به فرمان خداوند، و کسانى که به فرمان خدا کار مى‏کنند همآنان عاقلانند.

روایت است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) از کنار دیوانه‏یى گذشتند و پرسیدند او را چه مى‏شود؟ گفتند او دیوانه است. فرمودند: نه که مغز او بیمار است. دیوانه کسى است که دنیا را بر آخرت برگزیند.

از امیر المؤمنین على (علیه السّلام) از پیامبر (صلّى الله علیه و آله) روایت است که فرموده‏اند: براى عاقل در صورتى که عاقل باشد شایسته است اوقات خود را هر روز (شبانروز) به‏ چهار بخش کند، بخشى را به مناجات با خداى خود بگذراند و در بخشى کار خویشتن را محاسبه کند و بخشى را در حضور اهل علم بگذراند که او را در کار دین بصیر گردانند و اندرز دهند و بخشى را هم براى خود و لذتهاى روا و پسندیده دنیایى اختصاص دهد[۱۳].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر چیز را معدنى است و معدن تقوى دلهاى عاقلان است.

از ابن عباس‏[۱۴] روایت شده که گفته است: پایه دین بر عقل نهاده شده است، و فرایض در صورت داشتن عقل واجب شده است. پروردگارمان با عقل شناخته مى‏شود و به وسیله عقل به او توسل مى‏جویند، و عاقل به پروردگار خود از همه کوششگران بى‏عقل نزدیکتر است و همانا ذره‏یى از کار پسندیده عاقل برتر از کوشش هزار ساله نادان است.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: ملاک ارزش مرد عقل اوست و هر کس را که عقل نباشد دین نیست‏[۱۵].

شاعر گفته است:

«قلب اگر عقل نباشد شکارى است که همچون دیگر اندام‏ها مورد مشورت قرار نمى‏گیرد. عقل هم اگر رهنمود و توفیق از جانب خداوند نباشد همچون دیگر هواهاى نفس است.» همچنین گفته شده است:

«سخت‏ترین عیبهاى آدمى ندانستن عیبهاى خویشتن است و هیچ چیزى بر اقوام دشوارتر از جهل نیست. کسى که در او خیر باشد سهم خود از عقل را از دست نمى‏دهد و اگر محروم هم باشد با عقل رستگار مى‏شود.» و نیز شاعر گفته است:

«نگهدارنده عقل حفاظت شده است و به تحقیق هر کس آن را تباه سازد خود تباه است. کسى که عقل را مى‏افروزد خود رخشنده است، همچنان که بر افروزنده نور خود روشن است. دژ خردمند دژ استوارى است که پایگاهش در کمال رفعت است، او در پیشگاه خداوند به شفاعت عقل به درخت طوبى مى‏رسد. خداوند به عقل فرخندگى داده و هر کس از آن فرمان بردارى کند رستگار است.»

سخن در ماهیت علوم و فضیلت آن‏

خداوند متعال در سوره مجادله چنین مى‏فرماید:

«خداوند بلند مرتبه مى‏فرماید آنانى را از شما که گرویده‏اند و آنانى را که دانش داده شده‏اند به مرتبه‏ها و خداوند به آنچه مى‏کنید آگاه است.»[۱۶] دانش چیزى است که مایه سکون و آرامش نفس است به آنچه که به آن دست مى‏یابد و عبارت است از اعتقاد به چیزى آنچنان که هست همراه با سکون و آرامش نفس و بر دو نوع است علم ضرورى و علم مکتسب. علم ضرورى عبارت از علومى است که از ناحیه دیگرى غیر از خودمان در ما حاصل مى‏شود و امکان آن را نداریم که از خویشتن دفع کنیم و مکتسب عبارت از علمى است که به سبب انگیزه‏ها و حالات مختلف در اثر کار و تلاش خودمان به دست مى‏آید و با علم ضرورى این تفاوت را دارد که آن سرشت و نتیجه کار خداوند در ماست و این حدى است که متکلمان میان این دو قائل شده‏اند.

از امام صادق (علیه السّلام) روایت شده است که از قول پیامبر (صلّى الله علیه و آله) نقل مى‏کرده که مى‏فرموده‏اند: سوگند به کسى که جان من در دست اوست، هیچ چیز با چیزى جمع نشده است که برتر از جمع شدن بردبارى با دانش باشد[۱۷].

و از همان حضرت نقل شده که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: همنشینى با اهل دین شرف این جهانى و آن جهانى است‏[۱۸].

و نیز از ایشان نقل شده است که از امیر المؤمنین (علیه السّلام) پرسیدند دانشمندترین‏

مردم کیست؟ فرمودند: آن کس که علم مردم را با علم خود جمع کند[۱۹].

از امام صادق در باره این حدیث که از پیامبر (صلّى الله علیه و آله) نقل شده است که فرموده‏اند برترین جهادها گفتار عدلى در حضور امام ستمگر است، پرسیدند. فرمود: مقصود آن است که او را به اندازه معرفتش پند و اندرز دهد به شرط آنکه بپذیرد و در غیر آن صورت چیزى بر عهده او نیست.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: اشراف امت من کسانى هستند که قرآن مى‏دانند و شب زنده‏داران. همچنین پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: کسانى که قرآن مى‏دانند سرشناسان مردم بهشتند، و نیز فرموده‏اند: بهترین عبادت آموختن علم دین است، و هم فرموده‏اند: دو کلمه را تحمل کنید، کلامى حکمت‏آمیز از شخص نادان و کلامى نابخردانه از شخص حکیم و از آن درگذرید[۲۰].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: دو گروه از امت من اگر صالح باشند همه امت صالحند و چون فاسد باشند همه امت فاسدند. گفته شد اى رسول خدا آن دو گروه کدامند؟ فرمود: فقیهان و امیران‏[۲۱].

و همان حضرت فرموده‏اند: در زندگى خیرى نیست مگر براى دو تن، عالمى که فرمان او را ببرند و مستمعى که گوش دهد[۲۲].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: ترا از دو خصلت نهى مى‏کنم که در آن دو مردان هلاک شده‏اند. نخست اینکه خدا را به باطل اطاعت کنى (آیین باطلى را دین خدا پندارى)، دو دیگر آنکه چیزى را که نمى‏دانى براى مردم فتوى دهى.

امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: دو گروه از مردم دنیا پشت مرا شکسته‏اند، گروهى که به زبان دانا و در نهان فاسقند و گروهى که نادان و پارسایند. آن یکى با زبان خود فسق خویش را پوشیده مى‏دارد و این یکى با زهد خویش نادانى خود را، بنا بر این از عالم تبهکار و پارساى نادان پرهیز کنید که اینان مایه فتنه هر فریب- خورده‏اند و من شنیدم رسول خدا (صلّى الله علیه و آله) مى‏فرمود: اى على! هلاک امت من به دست منافقان داناست.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: بیدارى و شب‏زنده‏دارى روا نیست مگر در سه مورد، کسى که براى فرا گرفتن قرآن تلاش کند یا در طلب و جستجوى دانش باشد یا عروسى که او را به خانه شوهر برند.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: مردم سه نوعند، عالم و متعلم و خس و خاشاک، ما عالمان و شیعیان ما متعلم و دیگر مردم خس و خاشاکند.

امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: پایدارى دین به چهار گروه است، به عالمى که دانش خود را بازگو کند و به آن عمل کند، و به توانگرى که بخل نورزد و بر متدینان انفاق کند، و به مستمندى که آخرت خویش را به دنیا نفروشد، و به نادانى که در طلب دانش تکبر نفروشد. و هر گاه دانا دانش خود را پوشیده دارد و توانگر به مال خود بخل ورزد و مستمند آخرت خود را به دنیا بفروشد و نادان در طلب دانش تکبر کند جهان در پى آن به قهقرى بر خواهد گشت. بسیارى مسجدها شما را فریب ندهد و حال آنکه اهواء قوم متفاوت است. گفته شد اى امیر مؤمنان زندگى در آن زمان چگونه است؟ فرمود: به ظاهر با آنان معاشرت کنید و در باطن با آنان مخالفت کنید، و به هر حال براى آدمى آنچه به دست آورد خواهد بود و با کسى که دوست مى‏دارد محشور خواهد شد، با وجود آن منتظر فرج و گشایش از خداوند متعال باشید[۲۳].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: دانش گنجینه‏هایى است که پرسیدن، کلیدهاى آن است. بپرسید، خدایتان رحمت کناد که در این کار به چهار تن پاداش داده مى‏شود: پرسنده، پاسخ دهنده، شنونده و هر کس ایشان را دوست بدارد[۲۴].

همان حضرت فرموده است: برخى از علما دوست مى‏دارند دانش خود را فقط اندوخته کنند و کسى از آن بهره‏یى نبرد، این گروه در طبقه نخست آتش خواهند بود. برخى از علما چنانند که اگر پند داده شوند از آن ننگ مى‏دارند و چون پند بدهند تندى مى‏کنند، این گروه در طبقه دوم آتش خواهند بود. برخى از علما چنانند که دانش خود را به توانگران ارزانى مى‏دارند و چیزى از آن را براى‏ مستمندان ارزانى نمى‏دارند، اینان در طبقه سوم آتشند. برخى از علما نسبت به دانش خود همچون ستمگران و پادشاهان رفتار مى‏کنند و اگر چیزى از سخن او را رد کنند یا نسبت به کارى از کارهاى او کوتاهى شود خشمگین مى‏شوند، اینان در طبقه چهارم دوزخند. برخى از علما احادیث یهودیان و مسیحیان را فرا مى‏گیرند که به آن وسیله دانش و حدیث ایشان مایه گیرد و افزون شود، اینان در طبقه پنجم دوزخند.

برخى از علما خود را در معرض فتوى دادن قرار مى‏دهند و مى‏گویند از ما بپرسید و حال آنکه ممکن است یک کلام هم درست نگویند و خداوند کسانى را که کارى را بخود مى‏بندند دوست ندارد، اینان در طبقه ششم دوزخند. برخى از علما دانش خود را سنگ فلاخن و تیر قرار مى‏دهند، اینان در طبقه هفتم دوزخند.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده‏اند، که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: خداوند به چیزى برتر از عقل پرستش نشده است و مؤمن عاقل نخواهد بود مگر آنکه ده خصلت در او از علم وجود داشته باشد:[۲۵] خیر از او مورد آرزو باشد و از شر او ایمن باشند. نیکى و خیر اندک را از غیر خود بسیار بشمرد، و نیکى و خیر بسیار را از خود اندک شمرد.

در همه عمر خویش از جستجوى دانش خسته نشود. خود را در جستجوى نیازمندى‏ها دیگر نسازد. فروتنى نزد او دوست‏تر از عزت و توانگرى باشد و فقر دوست‏تر از ثروت. بهره او از دنیا قوت روزانه اوست و خصلت دهم که بسیار مهم و ارزشمند است این است که هیچ کس را نبیند مگر اینکه بگوید او از من بهتر است و به هر حال مردم دو گروهند، برخى از او بهتر و پرهیزگارترند و برخى از او بدتر و فرومایه‏تر، هر گاه کسى را ببیند که از او بهتر و پرهیزگارتر باشد، براى او فروتنى و تواضع کند تا به او ملحق شود و هر گاه کسى را ببیند که از او بدتر و فرومایه‏تر است بگوید این ظاهر اوست، شاید باطن او خیر باشد و فرجامش به نیکى باشد، و اگر چنین کند همانا برترى یافته و بر مردم روزگار خود سرورى خواهد داشت.

و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس از امت من چهل حدیث از سنت من حفظ کند، من روز رستاخیز شفیع او خواهم بود[۲۶].

و همان حضرت فرموده‏اند: هر کس از امت من چهل حدیث از من در امر دین خود بیاموزد و قصد او رضاى خداوند و براى قیامت باشد، خداوند روز رستاخیز او را فقیه و عالم مبعوث مى‏فرماید.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: هر کس چهل حدیث از احادیث ما را در مورد حلال و حرام حفظ کند، خداوند او را در رستاخیز فقیه و عالم برمى‏انگیزد و او را عذاب نمى‏کند.

امام سجاد فرموده‏اند: حق آن کس که به تو علم مى‏آموزد بر تو این است که در بزرگداشت او و احترام به مجلس او کوشا باشى و به او روى آورى و سخن او را نیکو بشنوى و با صداى بلند با او سخن نگویى و به هیچ کس که از او چیزى مى‏پرسد پاسخ ندهى تا خود او پاسخ دهد و در مجلس او با کسى سخن نگویى و از هیچ کس در حضور او غیبت نکنى و چون از او در حضور تو نام برده شود باید از او دفاع کنى و عیبهاى او را پوشیده دارى و خصلتهاى پسندیده‏اش را بازگو و آشکار کنى و با هیچ یک از دوستانش ستیز نکنى و اگر چنین کنى فرشتگان خداوند به سود تو گواهى خواهند داد که تو انصاف داده‏اى و علم او را براى خداوند متعال فرا گرفته‏اى نه براى مردم‏[۲۷].

امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: هر کس با رغبت مسلمان شود و قرآن را آشکارا بخواند (بتواند ظاهر قرآن را بخواند) براى او هر سال در خزانه مسلمانان دویست دینار کامل است، و اگر در این جهان از آن محروم شود، روز رستاخیز آن را به تمام و کمال دریافت خواهد کرد و در آن روز چه نیازمند به آن خواهد بود.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: همانا که من به سه تن مهرورزى مى‏کنم و سزاوار آنند که به ایشان مهرورزى شود، عزیزى که پس از عزت خوار شده باشد و توانگرى که پس از دولتمندى نیازمند شده باشد و دانشمندى که خویشاوندانش و نادانان نسبت به او بى‏حرمتى روا دارند.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: داناترین مردم کسى است که دانش مردم را با دانش خود جمع کند و گرانسنگ‏تر مردم آن است که بیشتر علم داشته باشد و سبک بها- ترین آنان آن است که کمتر علم داشته باشد. سزاوارتر مردم به حق آن است که از همگان به حق بیشتر عمل کند و استوارترین مردم آن است که از جاهلان بگریزد.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر گاه مؤمن بمیرد و از او یک برگ باقى بماند که بر آن علمى باشد، همان برگ روز رستاخیز پرده میان او و آتش خواهد بود و خداوند در قبال هر حرفى که بر آن برگ نوشته شده است، شهرى به او مى‏بخشد که هفت بار گسترده‏تر از جهان است و هر مؤمنى که ساعتى کنار عالمى بنشیند خدایش او را ندا مى‏دهد که کنار محبوب من نشستى و سوگند به عزت و جلال خودم که ترا در بهشت مسکن مى‏دهم و در نظرم مهم نیست.

و همان حضرت (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس راهى را به قصد طلب علم بپیماید، خداوند براى او راهى به بهشت مى‏گشاید و همانا فرشتگان براى طالب علم و خشنودى او بال رحمت مى‏گسترند و همانا براى طالب علم هر چه در آسمان و زمین است آمرزش خواهى مى‏کند حتى ماهیان دریا و برترى عالم بر عابد چون برترى ماه شب چهاردهم بر دیگر ستارگان است و همانا عالمان وارثان پیامبرانند و همانا اگر چه پیامبران درهم و دینارى به ارث نمى‏گذارند ولى علم و دانش را به ارث مى‏گذارند. هر کس از علم چیزى فرا گیرد بهترین بهره را برده است‏[۲۸].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است:[۲۹] علم بیاموزید که آموختن آن حسنه است و گفتگوى علم تسبیح است و جستجوى آن جهاد است و آموزش آن به کسى که نمى‏داند صدقه است و علم براى عالمان موجب قربت به خداوند است که مایه دانستن حلال و حرام است. طالب علم را خود علم به سوى بهشت مى‏برد و انیس وحشت و دوست هنگام تنهایى و سلاح در مقابل دشمن و زیور دوستان است.

خداوند با علم گروهى را بلند مرتبه مى‏فرماید و آنان را پیشوایان خیر و نیکى قرار مى‏دهد که به آنان اقتداء مى‏شود، به کارهاى ایشان نگریسته مى‏شود و آثارشان مورد اقتباس قرار مى‏گیرد و فرشتگان به دوستى با ایشان رغبت مى‏کنند و با بالهاى خود در نماز آنان را مسح مى‏کنند که علم مایه زندگى دلها و فروغ چشمها از تاریکى و مایه نیروى بدنها از ناتوانى است. خداوند عالمان را در منازل ابدال فرو مى‏آورد و همنشینى با برگزیدگان را در این جهان و آن جهان به آنان ارزانى مى‏دارد. به وسیله‏ علم است که خداوند اطاعت و پرستش مى‏شود و با علم خداوند شناخته و یکتاپرستى مى‏شود. پیوند خویشاوندى با علم پیوند مى‏یابد و به یارى آن حلال و حرام شناخته مى‏شود. علم پیشرو عقل است و عقل تابع اوست. خداوند علم را به خوشبختان الهام مى‏فرماید و بدبختان را از آن محروم مى‏سازد.

همچنین امیر المؤمنین (علیه السّلام) فرموده است: جویندگان این علم سه گروهند، بر شماست که صفات و حالات ایشان را بشناسید. گروهى از ایشان علم را براى ستیزه و بدون آنکه به آنان معتقد باشند فرا مى‏گیرند. گروهى دیگر براى بلند مرتبه شدن و فریب فرا مى‏گیرند و گروهى براى فقه و عقل. گروه نخست را مى‏بینى که آزار دهنده‏اند و ضمن گفتگو با مردم ستیزه‏گرند، به ظاهر جامه خشوع پوشیده و حال آنکه از پارسایى خالى هستند و خداى سینه آنان را فرو مى‏کوبد و بینى آنان را مى‏برد. گروه دوم بر همگنان خود تکبر مى‏کنند و حال آنکه براى توانگران فروتنى مى‏کنند، حلواى توانگران را هضم مى‏کند و دین خود را در هم مى‏شکند. خداوند بینش چنین کسى را کور مى‏کند و نشان او را از آثار دانشمندان از میان مى‏برد.

گروه سوم را در حال غم و اندوه مى‏بینى که شب را در کاشانه خود برپاست، یا در روپوش خود خمیده است. از همگان ترس و بیم دارد مگر از برادران مورد اعتمادش، خداوند ارکان او را استوار مى‏دارد و روز رستاخیز امانش مى‏دهد[۳۰].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: روز رستاخیز خداى عز و جل همه خلق را در زمین هموارى گرد مى‏آورد و ترازوها نهاده مى‏شود. خون شهیدان با مرکب عالمان سنجیده مى‏شود و مرکب عالمان بر خون شهیدان برترى مى‏یابد.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است: قاریان قرآن سه گونه‏اند،[۳۱] مردى که قرآن مى‏خواند و آن را براى خود کالایى فرض مى‏کند که به آن وسیله پادشاهان را جلب کند و بر مردم برترى جوید و مردى که قرآن مى‏خواند، حروف آن را حفظ مى‏کند و حدود آن را تباه مى‏سازد و مردى که قرآن مى‏خواند، داروى قرآن را بر درد دل خویش مى‏نهد، شب را با آن شب زنده‏دار است و روز را با آن تشنه است (کنایه‏ از قیام شب و صیام روز) و در مساجد و جایگاههاى نماز احکام آن را بر پا مى‏دارد و به خاطر آن از بستر دورى مى‏گیرد. خداوند به پاس ایشان بلا را برطرف مى‏سازد و به حرمت ایشان از دشمنان دولت را بر مى‏گرداند و به پاس ایشان از آسمان باران مى‏بارد و به خدا سوگند که میان قرآن‏خوانان، این گروه از کبریت احمر کمیاب‏ترند.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: دانش را بجویید و همراه آن با بردبارى و وقار خود را بیارایید و براى کسى که دانش به او مى‏آموزید فروتن باشید و هم براى کسى که از او دانش فرا مى‏گیرید، و عالم ستمگر نباشید که باطل حق شما را هم از میان ببرد[۳۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس به قیاسها عمل کند، همانا خود هلاک شده است و دیگران را به هلاک انداخته است و هر کس براى مردم فتوى دهد و حال آنکه ناسخ را از منسوخ و محکم را از متشابه نشناسد، خود هلاک شده است و دیگران را به هلاک انداخته است‏[۳۳]. و نیز فرموده‏اند: کسى که بدون بصیرت کار کند، همچون راهروى است که در غیر راه حرکت کند و شتاب حرکت، او را از راه درست بیشتر دور مى‏کند.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: کسى که در طلب علم مى‏رود، همچون کسى است که در راه خدا جهاد مى‏کند. همانا طلب علم بر هر مسلمان واجب است و چه بسیار مؤمنى که در طلب علم از خانه خود بیرون مى‏رود و باز نمى‏گردد، مگر اینکه گناهانش آمرزیده است.

و فرموده است: دانش میراثى گرامى است و فرهنگها زیورهاى نو است و اندیشه، آینه صاف و پاک است. قیمت هر کس چیزى است که آن را نیکو بداند.

هیچ علمى چون نظر نیست و هیچ شرفى چون دانش نیست‏[۳۴].

کمیل بن زیاد[۳۵] مى‏گوید: امیر المؤمنین على بن ابى طالب (علیه السّلام) دست مرا گرفت و با خود به جبانه (صحرا) برد[۳۶] و چون به صحرا رسید، آهى کشید و سپس فرمود:

اى کمیل! همانا این دلها ظرفهایى است که بهترین آن دلى است که گنجایش بیشتر داشته باشد. اکنون آنچه را به تو مى‏گویم به خوبى حفظ کن: مردم سه دسته‏اند؛ عالم خداشناس و طالب علمى که بر راه رهایى یافتن است و مگسان کوچک و ناتوان پیروان هر آواز دهنده و به هر سو که باد بوزد مى‏روند. اینان از پرتو دانش فروغى نگرفته‏اند و به پایه استوارى پناه نبرده‏اند. اى کمیل! دانش بهتر از مال است، که دانش ترا پاسدارى مى‏کند و تو باید از مال پاسدارى کنى و مال را بخشش و هزینه مى‏کاهد، در حالى که دانش بر اثر بخشش فزونى مى‏یابد و پرورده به مال با از میان رفتن آن از میان مى‏رود. اى کمیل! شناخت علم آیین واجب (همچون دین) است، در زندگى آدمى موجب اطاعت او (از خداوند) است و پس از مرگش موجب نیکنامى است. علم حاکم است و مال محکوم (با تشخیص علم مال را اندوخته یا هزینه مى‏کنى). گنجینه داران مال در حالى که زنده‏اند نابود شده‏اند (گرفتار سرکشى و هلاک معنوى مى‏شوند) و دانشمندان تا روزگار باقى باشد باقى هستند، گر چه کالبدهاى ایشان از دست رفته ولى ارواح آنان در دلها موجود است‏[۳۷].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: روز رستاخیز سخت‏ترین عذاب مردم در باره کسانى است که پیامبرى یا یکى از پدر و مادر خود را کشته باشند، یا دانشمندى که از علم او بهره‏یى برده نشود[۳۸].

و نیز فرموده‏اند: عالمان این امت دو گروهند، گروهى که خداوند به آنان دانش ارزانى فرموده است و آنان با دانش رضاى خداوند و سعادت جهان دیگر را طلب مى‏کنند و آن را براى مردم بذل مى‏کنند و طمع و آزى ندارند و دانش خود را به بهاى اندک نمى‏فروشند. براى اینان همه جانداران دریا و خشگى و پرندگان آسمان آمرزش خواهى مى‏کنند و به پیشگاه الهى وارد مى‏شوند در حالى که سرور و شریفند. گروه دیگر، خداوند به آنان دانش ارزانى فرموده است ولى آنان در آن باره بر بندگان خدا بخل مى‏ورزند و آزمند مى‏شوند و آن را به بهاى اندک مى‏فروشند.

اینان روز قیامت به لگام‏هاى آتشین لگام زده مى‏شوند و فرشته‏یى از فرشتگان، در حضور همگان، ندا مى‏دهد که این فلان پسر فلان است، خدایش در جهان دانش ارزانى داشت ولى او بر بندگان از بخشش آن بخل ورزید، و همچنان تا از حساب فارغ شود، آن فرشته ندا مى‏دهد.

از على بن ابى طالب (علیه السّلام) روایت است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) چنین فرموده‏اند: هر کس علم را براى خدا طلب کند، به هر مرحله از آن که برسد، در نفس خود نرمى بیشتر احساس مى‏کند و نسبت به مردم فروتن‏تر مى‏شود و بر بیم او از خدا و کوشش او در دین افزوده مى‏شود، و این کسى است که از علم بهره‏مند مى‏شود و باید آن را آموزش دهد. و هر کس علم را براى امور دنیا و منزلت پیش مردم و بهره‏ورى در پیشگاه پادشاه بیاموزد، هر چه از آن به او برسد، موجب خود بزرگ بینى و فخر فروشى بیشتر او به مردم مى‏شود و مایه فریب خوردن بیشتر او در قبال خداوند و ستم به دین مى‏شود. چنین کسى از دانش بهره‏مند نمى‏شود و از دلیل و برهان نسبت به خود عاجز مى‏ماند و روز رستاخیز مایه زبونى و پشیمانى بیشتر او خواهد بود.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: چون آدمى مى‏میرد عمل او قطع مى‏شود مگر در سه مورد، دانشى که از آن بهره برده شود یا صدقه‏یى که براى او جارى باشد یا فرزند شایسته‏یى که براى او دعا کند[۳۹].

و نیز فرموده است: روز رستاخیز نخست شفاعت پیامبران پذیرفته مى‏شود و سپس شفاعت عالمان و پس از آن شفاعت شهیدان‏[۴۰].

ابن عباس گفته است: سلیمان نبى میان گزینش دانش و پادشاهى و مال مخیر شد. دانش را برگزید، همراه آن پادشاهى و مال هم به او داده شد.

لقمان به پسرش فرمود: پسرکم! با دانشمندان همنشینى کن و زانو به زانوى ایشان بنشین که خداى عز و جل دلها را به پرتو حکمت زنده مى‏کند، همچنان که زمین را با باران آسمان زنده مى‏فرماید.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: اى مؤمن! این دانش و فرهنگ ارزش جان تو است. در فرا گرفتن آن بکوش که هر چه علم و فرهنگ تو افزوده شود بر ارج و منزلت تو افزوده مى‏شود و همانا به یارى دانش است که به خداوندت رهنمون مى‏شوى و به یارى فرهنگ و ادب مى‏توانى خدمت خدایت را پسندیده انجام دهى و در اثر آن بنده سزاوار دوستى و قرب به خدا مى‏شود. پند و اندرز را بپذیر تا از عذاب رهایى یابى.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: دانش را بجویید هر چند در چین باشد که طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است‏[۴۱].

و فرموده‏اند: یک ساعت عالم که بر بستر خویش تکیه زند و در عمل خویش بنگرد، بهتر از عبادت هفتاد سال عابد است.

و نیز فرموده‏اند: عالم هفتاد درجه بر عابد برترى دارد که میان هر دو درجه فاصله هفتاد سال دویدن اسب است و این به آن سبب است که شیطان براى مردم بدعت مى‏نهد، عالم آن را مى‏بیند و از آن نهى مى‏کند ولى عابد به عبادت خود روى آورده است و به آن توجه نمى‏کند و آن را نمى‏شناسد[۴۲].

و فرموده‏اند: هر کس یک مسأله بیاموزد، روز رستاخیز هزار گردن بند نور بر گردنش آویخته مى‏شود و هزار گناهش آمرزیده مى‏شود و براى او شهرى زرین ساخته مى‏شود و به شمار موهاى بدنش براى او پاداش حج و عمره منظور مى‏شود.

یکى از صحابه روایت مى‏کند که مردى از انصار به حضور پیامبر (صلّى الله علیه و آله) آمد و گفت: اى رسول خدا! اگر حضور در تشییع جنازه و حضور در محضر عالم باشد، شما کدامیک را بیشتر دوست دارید که حاضر شوم؟ فرمودند: اگر کسانى هستند که جنازه را جمع و دفن کنند، همانا حضور در مجلس عالم برتر از هزار تشییع جنازه و هزار عیادت بیمار و شب زنده دارى هزار شب و روزه گرفتن هزار روز و صدقه دادن هزار درهم به مستمندان و هزار حج مستحب و هزار جهاد مستحب است که به مال و جان خود در راه خدا جهاد کنى و همه اینها کجا قابل مقایسه با محضر عالم است، مگر نمى‏دانى که خداوند به کمک عالم پرستش و اطاعت مى‏شود و خیر دنیا و آخرت همراه علم است و شر دنیا و آخرت همراه نادانى‏[۴۳].

و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: آیا به شما خبر دهم از گروههایى که پیامبران و شهیدان نیستند و روز رستاخیز پیامبران و شهیدان به جایگاههاى ایشان در پیشگاه الهى که بر منابر نور است غبطه مى‏خورند؟ گفته شد: اى رسول خدا ایشان کیستند؟

فرمودند: آنانى هستند که محبت خدا را در دلهاى بندگانش مى‏افکنند و بندگان را هم محبوب خداوند قرار مى‏دهند. گفتیم: محبت خدا را بر دل بندگان افکندن فهمیدیم ولى بندگان را چگونه محبوب خداوند قرار مى‏دهند؟ فرمودند: بندگان را به آنچه خداوند دوست دارد فرمان مى‏دهند و از آنچه ناخوش مى‏دارد باز مى‏دارند و هر گاه اطاعت کنند خداوند ایشان را دوست مى‏دارد.

و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس یک باب از علم فرا گیرد که براى رضاى خداوند به مردم بیاموزد، خداوندش پاداش هفتاد پیامبر ارزانى مى‏دارد.

و نیز فرموده‏اند: هر کس یک باب از علم بیاموزد، چه به آن عمل کند و چه عمل نکند، برتر از آن است که هزار رکعت نماز مستحب گزارد.

شاعر چنین سروده است:

«بهره گرفتن از دانش را هرگز رها مکن که بهره‏گیرى از دانش بهترین غنیمت است. براى آنچه که فرا نگرفته‏اى آموزنده باش و آنچه را فرا گرفته‏اى بیاموز.» «هر گاه مشک مشام مردم را عطر آگین مى‏سازد، براى من فقط رایحه خوش مرکب کافى است. هیچ چیز نیکوتر از قلم نیست با آنکه بر کرانه‏هاى آن اثر سیاهى است.»

«هر کس دانشمند باشد برتر قوم مى‏شود، هر چند میان قوم خود والاگهر نباشد، و اگر به سرزمینى برود در آنجا به یارى دانش خود زندگى مى‏کند و دانشمند در هیچ شهر غریب نیست. دانش را نور مى‏بینیم و فرهنگ را زیور. از آن دو با رغبت بهره بگیر. آن دو جمع نمى‏شود مگر براى کسى که عقل او صحیح باشد و چه بسیار دانا که عاقل نیست.» «در دانش شکوه و مهابت است و دانش سودبخش‏تر از گنجینه‏هاى گوهر است. گنجینه‏ها در طول زمان و با هزینه کردن نابود مى‏شود و حال آنکه دانش تا روزگاران باقى است پایدار مى‏ماند.» «در هر سرزمین دانشمندان و فرزندان دانا و گرامى ایشان، چراغهاى همگانند که اگر دانش ایشان در هر رشته همچون نور ماه بدون آنکه ابر باشد نتابد، همانا پس از مدتى دین کهنه و فرسوده مى‏شود همچنان که نشانه‏هاى ریسمانهاى پوسیده از میان مى‏رود.» «دانش بهترین خواسته و چیزى است که به دست مى‏آید، زیرا دانش ناپسند موجود نیست و حال آنکه همه چیزهاى دیگر به دو نوع پسندیده و نکوهیده تقسیم شده است.»[۴۴]

پی نوشت:

[۱] آیه ۱۸۷ از سوره سوم( آل عمران).

[۲] آیه ۵۶ از سوره بیستم( طه).

[۳] آیه ۴ از سوره هشتاد و نهم( الفجر).

[۴] . در حدیث چهاردهم کتاب العقل و الجهل اصول کافى،( ص ۲۴، ج اول، چاپ اسلامیه) دوستى( حب) از سپاهیان عقل شمرده شده است. م.

[۵] در متن گاه کنیه معروف ایشان که ابو عبد الله است آمده است ولى چون نام ایشان و لقب صادق براى عموم مشهورتر است در ترجمه از القاب مشهور ائمه استفاده خواهد شد. م.

[۶] تمام این حدیث در صفحه ۲۹ جلد اول کافى، ذیل شماره ۲۲ آمده است. م.

[۷] . این حدیث در صفحه ۱۱ جلد اول کافى به همین صورت آمده است. م.

[۸] . این گفتار به نقل حضرت صادق از امیر المؤمنین( علیهما السّلام) در صفحه ۲۳۴ معانى الاخبار صدوق، چاپ ۱۳۶۱، آمده است. م.

[۹] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۰] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۱] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۲] . در صفحات ۱۰۹۰، ۱۱۳۰، ۱۱۳۹ و ۱۲۷۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض- الاسلام آمده است. توجه خواهید فرمود که در برخى چاپها ۱۰ صفحه پس و پیش است. م.

[۱۳] . نظیر این گفتار از قول امیر المؤمنین على( علیه السّلام) در صفحه ۱۴۰ تحف العقول ابن شعبه آمده است. م.

[۱۴] . عبد الله ابن عباس، متولد ۳ سال قبل از هجرت و درگذشته ۶۸ هجرى و پسر عموى حضرت ختمى مرتبت است که ۱۶۶۰ حدیث از او نقل شده است. رک. به: زرکلى، الاعلام، ص ۲۲۹، ج ۴٫ م.

[۱۵] این حدیث در صفحه ۲۴۹ جلد دوم عقد الفرید ابن عبد ربه هم آمده است. م.

[۱۶] . بخشى از آیه ۱۳ سوره ۵۸( مجادله).

[۱۷] . طبرانى در معجم الاوسط و دارمى نظیر آن را در صفحه ۱۳۹ جلد اول سنن خود آورده است. م.

[۱۸] . صدوق( رضی الله عنه) در ثواب الاعمال و امالى آورده است، به نقل از صفحه ۱۹۹ جلد اول بحار الانوار. م.

[۱۹] . صدوق( رضی الله عنه) در خصال آورده است، به نقل از صفحه ۱۶۷ جلد اول بحار الانوار. م.

[۲۰] . ابن شعبه حرانى در تحف العقول( ص ۴۱، چاپ ۱۳۹۴ قمرى، قم) آورده است. م.

[۲۱] . ابن شعبه حرانى در تحف العقول( ص ۳۶، چاپ ۱۳۹۴ قمرى، قم) آورده است. م.

[۲۲] . صدوق در خصال نقل کرده است، به نقل از صفحه ۱۶۸ جلد اول بحار الانوار. م.

[۲۳] . این گفتار با تفاوتهاى مختصر و کم و بیش در صفحه ۱۲۵۱ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض الاسلام آمده است. م.

[۲۴] . در صفحه ۱۹۷ جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى، به نقل از صحیفه الرضا و از حضرت رضا( علیه السّلام) آمده است. م.

[۲۵] . صفحه ۱۰۸ جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى به نقل از خصال صدوق آمده است. م.

[۲۶] . این حدیث را ابن عبد البر از قول ابن عمر نقل کرده است. رک به: محجه البیضاء حاشیه صفحه ۱۵، ج ۱٫ م.

[۲۷] . با اندک تفاوتى در صفحه ۱۸۷ تحف العقول ابن شعبه حرانى آمده است. م.

[۲۸] . نخستین حدیثى است که در باب ثواب العالم و المتعلم در اصول کافى آمده است( ص ۴۲، ج ۱، چاپ اسلامیه) و به نقل از امالى صدوق در صفحه ۱۶۴ جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى با توضیح آمده است. م.

[۲۹] . به نقل از امالى صدوق در صفحه ۱۶۶ جلد اول بحار آمده است. م.

[۳۰] . در کتاب فضل القرآن اصول کافى، ص ۴۳۵، ج ۴، چاپ علمیه، تهران، با اندک تفاوت لفظى و کم و بیشى آمده است. م.

[۳۱] . در صفحه ۶۱ جلد اول اصول کافى، چاپ علمیه، تهران، با اندک اختلافى در الفاظ از امام صادق( علیه السّلام) آمده است. م.

[۳۲] . نخستین حدیثى است که در باب صفات عالمان در صفحه ۴۴ جلد اول اصول کافى آمده است. م.

[۳۳] . حدیث نهم است در باب نهى از سخن گفتن بدون علم، صفحه ۵۲ همان جلد اصول کافى. م.

[۳۴] . بخشى از آن در صفحه ۱۰۷۹ نهج البلاغه چاپ آقاى فیض الاسلام آمده است. م.

[۳۵] . کمیل بن زیاد متولد ۱۲ و درگذشته ۸۲ هجرى قمرى، از اصحاب مخصوص امیر المؤمنین على( علیه السّلام) که به دست حجاج بن یوسف ثقفى کشته شد. رک. به: زرکلى، الاعلام، ص ۹۳، ج ۶٫ م.

[۳۶] . جبانه: به فتح اول و تشدید دوم به معنى صحراست و در لهجه اهالى کوفه معنى گورستان هم مى‏دهد. رک. به: یاقوت، معجم البلدان، ص ۴۵، ج ۳، چاپ ۱۹۰۶ میلادى، مصر. م.

[۳۷] . با تفاوتهاى لفظى مختصرى در صفحه ۱۱۳ تحف العقول ابن شعبه حرانى و در صفحات ۳۴۶- ۳۵۰ جلد ۱۸ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، چاپ محمد ابو الفضل ابراهیم، مصر، ۱۹۶۳ میلادى، آمده است. م.

[۳۸] . بخشى از این حدیث با اندک تفاوتى در معجم الصغیر طبرانى و شعب الایمان بیهقى آمده است، به نقل از حاشیه صفحه ۱۲۵ جلد اول محجه البیضاى فیض کاشانى. م.

[۳۹] . بغوى درگذشته ۲۴۴ در مسند خود و در المصابیح، ج ۱، ص ۲۰، و ابن عبد البر در صفحه ۱۴ المختصر آورده‏اند، به نقل از حواشى صفحه ۲۰ جلد اول محجه البیضاء. م.

[۴۰] . ابن ماجه در سنن خود به شماره ۴۲۰۹ و حمیرى در صفحه ۳۱ قرب الاسناد آورده‏اند. م.

[۴۱] . طبرانى در معجم الکبیر، بیهقى در شعب الایمان و خطیب در تاریخ بغداد، ص ۳۴۶، ج ۹، آورده‏اند. م.

[۴۲] . براى اطلاع از حدیث دیگرى که نظیر این حدیث است، رک. به: تفسیر کشاف زمخشرى، ص ۳۹۳، ج ۴، و به متن و حاشیه دوم صفحه ۱۷، جلد اول محجه البیضاء. م.

[۴۳] . نظیر این حدیث با تفاوتهایى به نقل از جامع الاخبار، در صفحه ۲۰۳، جلد اول بحار چاپ آقاى آخوندى آمده است. م.

[۴۴]  روضه الواعظین (ترجمه)، ج‏۱، ص: ۳۷

تشویق به انجام کار پسندیده و اداى امانت‏.

اشاره:

خداوند متعال در آیه یک صد و نود و هشتم سوره هفتم (اعراف) فرموده است «بگیر عفو را و امر کن به کار پسندیده و روى برگردان از نادانان.» و در آیه هفتاد و هشتم سوره بیست و هشتم (قصص) فرموده است «و نیکى کن همان گونه که خداوند بر تو نیکى فرموده است.» امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، خدا رحمت کند مردى را که مودت مردم را به خود جلب کند و به آنچه مى‏پسندند و پسندیده است با آنان سخن بگوید و آنچه را ناپسند مى‏دانند و ناپسند است رها کند و نیز فرموده است از خداوند در باره دو ضعیف بترسید و منظور آن حضرت از آن، یتیم و زنان است.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: نیکى کردن چیز دیگرى است غیر از زکات، با نیکى کردن و رعایت پیوند خویشاوندى به خداوند متعال تقرب جویید[۱].

امام زین العابدین فرموده است، گفتار پسندیده، مال را افزون و روزى را فراوان و مرگ را به تأخیر مى‏اندازد و دوستى خویشان را جلب مى‏کند و سبب در آمدن به بهشت مى‏شود.

روایت شده است که امیر المؤمنین على (علیه السّلام) از کنار مردى گذشت که سخنان یاوه مى‏گفت. ایستاد و فرمود: اى فلان! هر چه مى‏گویى به دو فرشته‏یى که بر تو گماشته‏اند املاء مى‏کنى و آنان مى‏نویسند. بنا بر این آنچه را براى تو سودمند است بگو و آنچه را یاوه است رها کن.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، رسول خدا (صلّى الله علیه و آله) از کنار مردى گذشتند که مشغول‏

کاشتن درختى در باغچه‏یى بود. ایستادند و فرمودند: آیا تو را به کشت و زراعتى راهنمایى کنم که ریشه‏اش پایدارتر است و زودتر به نتیجه مى‏رسد و بار آن خوشتر و جاودانه‏تر است؟ گفت: آرى که پدر و مادرم فداى تو باد! فرمودند: در هر صبح و شام بگو « سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر. » که براى تو در قبال هر یک از این تسبیح‏ها، ده درخت از انواع میوه‏هاى بهشتى است و آنها از نیکى‏هاى جاودانند.

آن مرد گفت: اى رسول خدا! تو را گواه مى‏گیرم که این باغچه، وقف بر مسلمانان مستمند و مستحق دریافت صدقه و زکات است. و خداوند این آیات سوره و اللیل را نازل فرمود «آن کس که عطا کند و پرهیزگار باشد و راه نیکى را تصدیق کند، بزودى توفیق مى‏دهیم او را براى آسانى.»[۲] موسى (علیه السّلام) گفت: پروردگارا! پاداش کسى که پیوند خویشاوندى را رعایت کند چیست؟ فرمود: مرگش را به تأخیر مى‏اندازم، دشوارى‏هاى مرگ را بر او آسان مى‏کنم و گنجوران بهشت او را ندا مى‏دهند که پیش ما بشتاب و از هر در بهشت که مى‏خواهى وارد شو.

موسى (علیه السّلام) گفت: پروردگارا! پاداش آن کس که آزار خویش را از مردم باز دارد و نیکى خود را بر ایشان معمول دارد چیست؟ فرمود: روز رستاخیز آتش دوزخ به او مى‏گوید مرا بر تو راهى نیست‏[۳].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، نیکى کن تا با تو نیکى شود. رحم کن تا بر تو رحم شود. از مردم به نیکى یاد کن تا از تو به نیکى یاد شود و پیوند خویشاوندى را رعایت کن تا خداوند بر عمرت بیفزاید.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرمودند: در خواب کسى از امت خویش را دیدم که با مؤمنان سخن مى‏گفت، ولى ایشان پاسخش را نمى‏دادند. صله رحم او آمد و گفت: اى گروه مؤمنان! با او سخن بگویید که رعایت پیوند خویشاوندى مى‏کرد. مؤمنان با او سخن گفتند و به او دست دادند و او همراه ایشان بود[۴].

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، چه نیکوست خوبى‏ها پس از بدى‏ها و چه زشت‏ است بدى‏ها پس از خوبى‏ها.

همان حضرت در تفسیر بخشى از آیه هشتاد و سوم سوره بقره که مى‏فرماید «و براى مردم سخن نیکو بگویید.» فرموده است، براى مردم بهترین چیزى را بگویید که دوست دارید براى شما گفته شود که خداوند متعال لعنت‏کننده دشنام دهنده و طعنه زننده بر مؤمنان را دوست نمى‏دارد و نیز کسى را که فحش و دشنام مى‏دهد و با اصرار از مردم چیزى مى‏خواهد. و خداوند شخص با آزرم بردبار عفیف و آن را که تظاهر به عفت هم مى‏کند، دوست مى‏دارد[۵].

و همان حضرت فرموده است، کارهاى نیک و پسندیده از در افتادن به بدبختى‏ها جلوگیرى مى‏کند و هر کار پسندیده صدقه است. نیکوکاران در این جهان، نیکوکاران آن جهانند. و بدکاران در این سرا، بدکاران آن سرایند و نخستین گروه از بهشتیان که وارد بهشت مى‏شوند، نیکوکارانند و نخستین گروه از دوزخیان که در آتش مى‏افتند، بدکارانند[۶].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: در بهشت غرفه‏هایى است که از درون، بیرون آن و از بیرون، درون آن آشکار است و دیده مى‏شود، کسانى از امت من در آنها مسکن مى‏گزینند که سخن نیکو بگویند و به مردم خوراک دهند و سبقت بر سلام دادن بگیرند و در حالى که در دل شب مردم خفتگانند، ایشان نماز مى‏گزارند. على (علیه السّلام) گفت: اى رسول خدا! چه کسى از امت شما یاراى این کارها را دارد؟ فرمودند: اى على! مگر نمى‏دانى که سخن گفتن نیکو آن است که هر کس در صبح و شام ده بار بگوید

«سبحان اللَّه و الحمد لله و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر».

و منظور از خوراک دادن به مردم، هزینه خوراکى است که آدمى بر عیال خود مى‏دهد و مقصود از نمازگزاردن در شب چنین است که اگر کسى نماز مغرب و عشاء و صبح را با جماعت در مسجد بگزارد، چنان است که گویى تمام شب را شب‏زنده‏دارى کرده است و غرض از سبقت و نشر سلام، این است که از سلام دادن بر هیچ یک از مسلمانان خوددارى نکند.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، اى اسحاق! با منافق زبان بازى کن و دوستى‏ خود را براى مؤمنان خالص گردان و اگر یهودى هم با تو همنشینى کرد با او به نیکى همنشینى کن‏[۷].

و همان حضرت فرموده است، نسبت به هر کس که شایسته و سزاوار است یا شایسته و سزاوار نیست نیکى کن. زیرا بر فرض که کسى شایسته و سزاوار نباشد تو شایسته آنى که نیکى کنى‏[۸].

امام کاظم (علیه السّلام) فرموده است، عیال مرد اسیران اویند. بر هر کس خداوند نعمتى ارزانى مى‏دارد بر اسیران خود گشایش و فراخى دهد و اگر چنین نکند، چه بسا که بزودى آن نعمت از میان برود.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: فرشته‏یى در آغاز روز با صحیفه‏یى فرو مى‏آید و اعمال آدمى را در آن مى‏نویسد. حد اقل در آغاز و پایان روز کار نیکى را براى نوشتن عرضه کنید تا خداوند آنچه را میان آن دو است براى شما بیامرزد که خداوند مى‏فرماید «مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.» و خداوند مى‏فرماید «همانا یاد خدا بزرگتر است.» سلمان گفته است: خلیل من پیامبر خدا، به هفت خصلت مرا سفارش فرموده است که در هیچ حال آنها را رها نمى‏کنم، سفارش فرموده است: به آن کس بنگرم که از من پایین‏تر است، نه به آن کس که از من برتر است. (منظور در امور مادى است) و اینکه بینوایان و نزدیک شدن به آنان را دوست بدارم. و اینکه حق را بگویم، هر چند تلخ باشد. و پیوند خویشى را رعایت کنم، هر چند او بر من پشت کرده باشد. و اینکه از مردم چیزى را نخواهم و سفارش فرموده است همواره‏

«لا حول و لا قوه الا باللَّه العلى العظیم».

بگویم که از گنجهاى بهشت است‏[۹].

پیامبر فرموده‏اند: خوش محضر بودن از پاک‏زادگى است.

پیامبر فرموده‏اند: هر کس از بیمارى عیادت کند، به هر قدمى که در رفت و برگشت برمى‏دارد تا به خانه خود باز گردد، هفتاد هزار هزار حسنه براى او نوشته مى‏شود و هفتاد هزار هزار خطا از خطاهاى او محو مى‏شود و هفتاد هزار هزار بر درجه‏اش‏ افزوده مى‏شود و هفتاد هزار هزار فرشته بر او گماشته مى‏شود که او را در گورش مى‏نشانند و براى او تا روز رستاخیز طلب آمرزش مى‏کنند.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس مرده‏یى را کفن کند، خداوند از سندس و حریر بهشت بر او مى‏پوشاند. امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، بهترین صفات گزینه زنان، بدترین صفات مردان است. و آن سرفرازى (گردن کشى) و بیم و بخل است.

زیرا زن هر گاه متکبر و سرفراز باشد به کسى جز شوهر خویش تسلیم نمى‏شود و چون بخیل باشد مال خود و شوهرش را حفظ مى‏کند و چون بیمناک و ترسان باشد از آنچه به او روى آورد مى‏ترسد[۱۰].

نسبت به بازماندگان دیگران نیکوکارى کنید تا نسبت به بازماندگان شما نیکوکارى شود. کار نیک انجام دهید و چیزى از آن را کوچک مشمرید که کوچک آن هم بزرگ است و اندک آن هم بسیار است و هیچ یک از شما نگوید که فلان کس براى انجام کار نیک از من سزاوارتر است که در آن صورت به خدا سوگند همچنان مى‏شود و او شایسته‏تر مى‏گردد. همانا که براى انجام نیک و بد افرادى هستند و هر گاه شما انجام آن را ترک کنید، آنان انجام مى‏دهند. هر کس نهان خویش را اصلاح کند خداوند آشکار او را اصلاح کند و هر کس براى دین خود کار کند، خداوند کار دنیاى او را کفایت مى‏فرماید و هر کس در آنچه میان او و خداى اوست نیکویى کند، خداوند رابطه میان او و مردم را نیکو و او را از ایشان کفایت مى‏فرماید[۱۱].

شاعر چنین سروده است:

نیکى و خوبى هر جا باشد غنیمت است و سپاسگزار و ناسپاس را از آن برخوردار کن.

و هم گفته شده است: کار نیک و پسندیده خود را هر چند در نظرت خوار و کوچک و ناتوان آید افزون کن، و در عین حال آن را پس از انجام دادن، چنان به فراموشى بسپر که گویى انجام نداده‏اى و آن کار نیک در نظر و پیش مردم بزرگ و مشهور است.

دیگرى گفته است. از نیت و قصدى که براى انجام نیکى کردى، سپاسگزار تو هستم و همانا نیت تو به انجام کار نیک، خود، کارى پسندیده است.

پی نوشت:

[۱] . به نقل از فروع کافى، ص ۱۶۹، ج ۱، در وسائل الشیعه، شیخ حر عاملى، ص ۵۲۲، ج ۶، چاپ استاد فقید مرحوم ربانى شیرازى، آمده است. م.

[۲] . در تفسیر برهان، ص ۴۷۱، ج ۴، به نقل از مرحوم کلینى با ذکر سند آمده است. م.

[۳] . در صفحه ۵۵ کتاب الجواهر السنیه فی الاحادیث القدسیه شیخ حر عاملى به نقل از امالى صدوق، آمده است. م.

[۴] . فضائل الاشهر الثلاثه، ص ۱۱۳٫ م.

[۵] . در تفسیر برهان، ص ۱۲۱، ج ۱، به نقل از تفسیر عیاشى و شیخ صدوق آمده است. م.

[۶] . به نقل از امالى صدوق و امالى طوسى در بحار الانوار، ص ۴۰۷، ج ۷۴، آمده است. م.

[۷] . امالى، شیخ مفید، ص ۱۱۷٫ م.

[۸] . فروع کافى، ص ۱۶۹، ج ۱، و نیز رجوع کنید به وسائل الشیعه، صفحات ۵۲۸ و ۵۲۹، جلد ۶، چاپ مرحوم ربانى، که از منابع مختلف عرضه شده است. م.

[۹] . در خصال صدوق، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى از قول ابو ذر آمده است و به احتمال زیاد« سلمان» سهو القلم از نویسندگان نسخه است. م.

[۱۰] . این گفتار امیر المؤمنین على( علیه السّلام) ذیل شماره ۲۲۶ در صفحه ۱۱۸۰ نهج البلاغه، چاپ آقاى فیض الاسلام، تهران، ۱۳۲۸ خورشیدى، آمده است. م.

[۱۱] . این گفتار و گفتار بعدى هم در صفحات ۱۲۰۵ و ۱۲۷۵ همان چاپ نهج البلاغه، آمده است. م.

تفاوت عرفان شیعه با اعمال صوفیانه.

اشاره:

در بسیارى از اوقات به ویژه در متون ادبی، از روی تسامح و یا غرض ورزی و یا مصالح دیگر، دو واژه و مسلک [تصوف] و [عرفان]‏، مترادف یکدیگر به کار رفته اند؛ ولى حقیقت آن است که تفاوت‏هایى بنیادین با یکدیگر دارند. البته در متون عرفانی و نیز ادبی ما گاه تصوف ناظر به فرقه‏ اى است که خود را به عنوان یک گروهى از طبقات و اصناف متفاوت جامعه مطرح کرده است؛ از این رو [عرفان] به جنبه فرهنگى و علمى اهل شهود و کشف اطلاق مى‏ گردد و تصوف به جنبه اجتماعى آنان.۱

عرفان

اما غالباً تصوف به گروهى اطلاق مى‏ شود که عرفان و آموزه ‏هاى آن را همچون ابزارى براى مطامع دنیوى و این سویى قلمداد مى‏ کنند و با این کار خود، معنا و وجهه ای ناخوشایند به آن مى‏ بخشند؛ که وجود گروه ها و فرقه های بی شمار و انشعابات متعدد متصوفه با آموزه های متعارض، بهترین شاهد و گواه این مدعاست.

[عرفان] و [تصوف] با وجود شباهت های ظاهری در برخی از آداب، اساساً متمایز با یکدیگر و مجزای از هم هستند؛ چراکه عرفان شیعه ریشه در آموزه های ثقلین دارد؛ یعنی منشأ آن قرآن و سنت (قولی، فعلی و تقریری) چهارده معصومین (ع) است، اما تصوف ریشه ای التقاطی داشته که هم از آموزه های نو افلاطونیان و هم نحله های معنوی مسیحی و حتی شبه عرفان های هندی و شرقی وام گرفته است. درباره تاریخچه تصوف باید دانست که در زمان پیامبر اکرم (ص ) پیروان آن حضرت را [مسلم] و [مؤمن] می نامیدند و آنانکه محضر پیامبر را درک کرده بودند، [صحابه] نامیده می شدند و نسل بعد را که با صحابه پیامبر محشور بودند [تابعین] خوانده اند.

سپس عناوین زاهد و عابد به میان آمد و به عده ای اطلاق گشت که از دنیا کناره جسته و خود را وقف عبادت و ریاضت نموده بودند. در حدود اوائل قرن دوم هجری کم کم کلمه [صوفی] و طریقه تصوف شنیده شد که خود را سالکان طریق حق و عارفان الهی می دانستند؛ اما عرفان آنها با مبانی طریقه ائمه هدی سازگاری و مطابقت نداشت. اولین چهره معروف متصوفه، ابوهاشم صوفی کوفی بود که او، مرام و عقیده اش مورد نکوهش شدید امام صادق(ع) قرار گرفت؛ چنانکه از امام حسن عسکری (ع ) نقل است که از امام صادق (ع ) پرسیدند ابو هاشم کوفی چگونه آدمی است؟ فرمود: [انّه فاسد العقیده جدّاً؛ واقعاً او شخص فاسدالعقیده ای است] و در ادامه فرمود: [و او همان کسی است که مذهبی را بدعت گذارد که آن را تصوف می نامند و وی این مذهب را پناهگاهی برای عقیده زشت و ناپسند خود قرار داد]۲٫

رویارویی ائمه بعد از امام صادق(ع) با آنها به ویژه امام رضا(ع) که می فرمود: [کسی دم از صوفیه نمی زند مگر از روی خدعه یا گمراهی و یا [در خوش بینانه ترین صورت] از روی حماقت].۳ و نیز امام هادی (ع) که همه فرقه های صوفیه را بی استثناء از مخالفین اهل بیت(ع) می دانست و می فرمود [الصوفیه کلهم من مخالفینا؛ همه طریقه ها و گروه های صوفیه از مخالفین ما اهل بیت هستند] قابل توجه و تأمل است.

ولی از قرن سوم به بعد دامنه تصوف وسعت یافت و مایه های ذوقی و شعری در آن پیدا شد. اوج تعلیمات نظری صوفیه به قرن ششم و به دست محی الدین ابن عربی مشهور به شیخ اکبر متوفای سال ۵۶۰ صورت پذیرفت. بر اثر انشعابات متعدد مشرب تصوف، فرقه های مختلفی بوجود آمد که هر دسته و فرقه در صدد حفظ موقعیت خود در برابر فرقه های دیگر و علمای مکتب اهل بیت (ع) برمی آمد. بر این اساس هر کدام سعی کردند برای جبران مافات و جلوگیری از زوال، به ظاهر سلسله مشایخ خود را به نحوی به ائمه اهل بیت (ع ) و یا به یکی از اصحاب پیامبر(ص ) و یا معصومین برسانند چنانکه اشاره شد، حقیقت آن است که تصوف از ابتدا جریانی بدلی به موازات حرکت مکتب اهل بیت(ع) بوده است۴ که معصومین(ع) بارها به صراحت خطر آنها را گوشزد کرده و طریقه آنها را مخالف راه و روش حقه خود دانسته اند.

پس، از توضیحات داده شده می توان نتیجه گرفت که ادعای صوفی ها مبنی بر داشتن عرفان اسلامی ومورد تایید اهل بیت علیه السلام کذب محض است

  1. منابع:
  2. آشنایى با علوم اسلامى؛ کلام و عرفان، مرتضی مطهری، ص‏۱۸۶
  3. سفینه البحار، ج ۲، ص ۵
  4. الاثنی عشریه، شیخ حر عاملی.
  5. ر ک: شناخت قرآن، سید علی کمالی دزفولی، بخش مکتب تفسیری متصوفه.