طلحه

نوشته‌ها

صبر و حلم امام على (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

قال على علیه السلام:

ان عضک الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسک الضر و ابتلیت به فاصبر فان الرخاء فى اثره .

صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر امیال درونى است و تسکین دردها و آلام روحى بوسیله صبر و شکیبائى انجام میگیرد .

صبر،تحمل شداید و نا ملایمات است و یا شکیبائى در انجام واجبات و یا تحمل بر خوردارى از ارتکاب معاصى و محرمات است و در هر حال این صفت زینت آدمى است و هر کسى باید خود را بزیور صبر آراسته نماید.

على علیه السلام از هر جهت صبور و شکیبا و حلیم بود زیرا رفتار او خود مبین حالات او بود حتى در جنگها نیز صبر و بردبارى میکرد تا دشمن ابتداء بیشرمى و تجاوز را آشکار مینمود .

على علیه السلام در حلم و بردبارى بحد کمال بود و تا حریم دین و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نمیدید صبر و حوصله بخرج میداد ولى در مقابل دفاع از حقیقت از هیچ حادثه‏اى رو گردان نبود.معاویه را نیز بحلم ستوده‏اند اما حلم معاویه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سیاست و حیله‏گرى و براى حفظ منافع مادى بود در حالیکه حلم على علیه السلام فضیلت اخلاقى محسوب شده و براى احیاء حق و پیشرفت دین و هدایت گمراهان بود.

در تمام غزوات پیغمبر صلى الله علیه و آله رنج و مشقت کارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمایت کرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترویج دین با کمال خوشروئى پذیرفت .

رسول اکرم صلى الله علیه و آله از فتنه‏هائى که پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه کرده بصبر و تحمل توصیه فرمود،على علیه السلام نیز مصلحه براى حفظ ظاهر اسلام مدت ۲۵ سال در نهایت سختى صبر نمود چنانکه فرماید:فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجى .یعنى من مانند کسى صبر کردم که گوئى خارى در چشمش خلیده و استخوانى در گلویش گیر کرده باشد.

على علیه السلام براى استرداد حق خویش قدرت داشت ولى براى حفظ دین مأمور بصبر بود و این بزرگترین مصیبت و مظلومیتى است که هیچکس را جز خود او یاراى تحمل آن نیست!میفرماید (بارها تصمیم گرفتم که یکتنه با این قوم ستمگر بجنگ برخیزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصیت پیغمبر صلى الله علیه و آله و براى حفظ دین از حق خود صرف نظر کردم.) چه صبرى بالاتر از این که اراذلى چند مانند مغیره بن شعبه و خالد بن ولید بخانه‏اش بریزند و بزور و اجبار او را براى بیعت با ابو بکر بمسجد برند در حالیکه اگر دست بقبضه شمشیر میبرد مخالفى را در جزیره العرب باقى نمیگذاشت!گویند وقتى حضرت امیر علیه السلام را کشان کشان براى بیعت با ابو بکر بمسجد مى‏بردند یک مرد یهودى که آن وضع و حال را دید بى اختیار لب بتهلیل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسیدند گفت من این شخص را میشناسم و این همان کسى است که وقتى در میدانهاى جنگ ظاهر میشد دل رزمجویان را ذوب کرده و لرزه بر اندامشان میافکند و همان کسى است که قلعه‏هاى مستحکم خیبر را گشود و در آهنین آنرا که بوسیله چندین نفرباز و بسته میشد با یک تکان از جایگاهش کند و بزمین انداخت اما حالا که در برابر جنجال یکمشت آشوبگر سکوت کرده است بى حکمت نیست و سکوت او براى حفظ دین اوست و اگر این دین حقیقت نداشت او در برابر این اهانتها صبر و تحمل نمیکرد اینست که حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.

باز چه مظلومیتى بزرگتر از این که از لشگریان بیوفاى خود بارها نقض عهد میدید و آنها را نصیحت میکرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نمیشد) و چنانکه گفته شد آرزوى مرگ میکرد تا از دیدار کوفیهاى سست عنصر و لا قید رهائى یابد.

على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله دائما در شکنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره‏اى نداشت بنقل ابن ابى الحدید آنحضرت صداى کسى را شنید که ناله میکرد و میگفت من مظلوم شده‏ام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.یعنى بیا با هم ناله کنیم که من همیشه مظلوم بوده‏ام!

درباره مظلومیت و شکیبائى على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقیه ذیلا نگاشته میشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنیده شود:

بدانید بخدا سوگند که فلانى (ابو بکر) پیراهن خلافت را (که خیاط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پیکر منحوس خود) پوشانید و حال آنکه میدانست محل و موقعیت من نسبت بامر خلافت مانند میله وسط آسیاب است نسبت بسنگ آسیاب که آنرا بگردش در میآورد. (من در فضائل و معنویات چون کوه بلند و مرتفعى هستم که) سیلابهاى علم و حکمت از دامن من سرازیر شده و طایر بلند پرواز اندیشه را نیز هر قدر که در فضاى کمالات اوج گیرد رسیدن بقله من امکان پذیر نباشد.

با اینحال شانه از زیر بار خلافت (در آن شرایط نا مساعد) خالى کرده و آنرا رها نمودم و در این دو کار اندیشه کردم که آیا با دست تنها (بدون داشتن کمک براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم یا اینکه بر تاریکى کورى (گمراهى مردم) که شدت آن پیران را فرسوده و جوانان را پیر میکرد و مؤمن در آنوضع رنج مى‏برد تا پروردگارش را ملاقات مینمود شکیبائى کنم؟پس دیدم صبر کردن بر این ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزدیکتر است لذا از شدت اندوه مثل اینکه خار و خاشاک در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلویم گیر کرده باشد در حالیکه میراث خود را غارت زده میدیدم صبر کردم!تا اینکه اولى راه خود را بپایان رسانید و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى که در حیات خویش به بى لیاقتى خود و شایستگى من میکرد (و میگفت:اقیلونى و لست بخیرکم و على فیکم.ـمرا رها کنید که بهترین شما نیستم در حالیکه على در میان شما است) بیش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود که مسند خلافت را بدیگرى (عمر) واگذار نمود و این دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشیدند،خلافت را در دست کسى قرار داد که طبیعتش خشن و درشت و زخم زبانش شدید و لغزش و خطایش در مسائل دینى زیاد و عذرش از آن خطاها بیشتر بود.

او چون شتر سرکش و چموشى بود که مهار از پره بینى‏اش عبور کرده و شتر سوار را بحیرت افکند که اگر زمام ناقه را سخت کشد بینى‏اش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاکت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بیرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اینمدت با سختى محنت و اندوه صبر کردم تا اینکه (عمر نیز) براه خود رفت و خلافت را در میان جمعى که گمان کرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند یکى از آنها هستم قرار داد.

خدایا کمکى فرماى و در این شورا نظرى کن،چگونه این مردم مرا با اولى (ابو بکر) برابر دانسته و درباره من بشک افتادند تا امروز در ردیف این اشخاص قرار گرفتم و لکن باز هم (بمصلحت دین) صبر کردم و در فراز و نشیب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد که اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و کینه‏اى که داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد دیگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اینکه داماد عثمان بود از من اعراض کرده‏و متمایل باو شد و دو نفر دیگر (طلحه و زبیر که از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدین ترتیب سیمى (عثمان) در حالیکه (مانند چهار پایان از کثرت خوردن) دو پهلویش باد کرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى امیه) نیز با او همدست شده و مانند شترى که با حرص و ولع گیاهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گردیدند تا اینکه طنابى که بافته بود باز شد (مردم بیعتش را شکستند) و کردارش موجب قتل او گردید.

چیزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نینداخت مگر اینکه مردم مانند یال کفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در میانم گرفتند بطوریکه از ازدحام و فشار آنان حسنین در زیر دست و پا مانده و دو طرف جامه‏ام پاره گردید.

مردم چون گله گوسفندى که در جاى خود گرد آیند (براى بیعت) دور من جمع شدند و چون بیعت آنان را پذیرفتم گروهى (مانند طلحه و زبیر) بیعت خود را شکستند و گروه دیگرى (خوارج) از زیر بار بیعت من بیرون رفتند و برخى نیز (معاویه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائیدند مثل اینکه آنان کلام خدا را نشنیدند که فرماید:ما سراى آخرت را براى کسانى قرار میدهیم که در روى زمین اراده سرکشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهیزکاران است.

بلى بخدا سوگند این آیه را یقینا شنیده و حفظ کردند و لکن دنیا در نظر آنان جلوه کرد و زینت‏هایش آنها را فریب داد.

بدانید سوگند بدان خدائى که دانه را (در زیر زمین براى روئیدن) بشکافت و بشر را آفرید اگر حضور آن جمعیت انبوه و قیام حجت بوسیله یارى کنندگان نبود و پیمانى که خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمدیده گرفته است وجود نداشت هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته و رها میکردم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و شما در مى‏یافتید که این دنیاى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بینى بز است (۱) .

على علیه السلام در این خطبه در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه شمه‏اى از صبرو تحمل خود را درباره مظلومیتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است که تحمل چنین مظلومیتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زیرا آنجناب که مستجمع تمام صفات حمیده و سجایاى عالیه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاویه و امثال آنها قرار گرفته بود که تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدین است چنانکه خود آنحضرت فرماید روزگار مرا بپایه‏اى تنزل داد که معاویه هم خود را همانند من میداند!تحمل اینهمه نا ملائمات در راه دین بود و بهمین جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و رب الکعبه.

پى ‏نوشت:

(۱) . نهج البلاغه خطبه .۳

مواضع سعد بن ابی وقاص در برابر امیرمؤمنان(علیه السلام)(۱)

اشاره:

سعدبن ابی وقاص (از تیره قریش بنی زهره) از سابقین در اسلام در مکه و از اصحاب نامدار پیامبر اسلام به شمار می رود. او در عصر حکومت خلفاء از سرداران قادسیه و نهاوند و یکی از اعضای شورای شش نفره خلافت بود. درباره سعد و شخصیت و موضع گیری های او تاکنون پژوهش مستقلی صورت نگرفته مجمل وگذرا از سعد یاد شده است. بدین گونه چهره واقعی او در لابه لای کتب تاریخی پنهان مانده است. از این رو وقتی که با منابع تاریخی مراجعه می کنیم با نقاط تیره و تاریک بسیاری در زندگانی سعد روبه رو می شویم که موقعیت او را مخدوش می سازد، اما ناگفته مانده است.

مهم ترین نقطه ضعف سعد «حب ثروت و خلافت» بوده است. این حب خلافت به گونه ای بوده که وی را به رقابت شدید برای به دست گرفتن خلافت واداشت و در این زمینه بیشترین اصطکاک را با امیرمؤمنان(علیه السلام) داشته که مهم ترین آن در عدم بیعت و همکاری با امام و قرار گرفتن در صف مقدم «قاعدین» جلوه نمود.

در این نوشتار مواضع، انگیزه و روش های مقابله سعد با امیرمؤمنان علی(علیه السلام) با تکیه بر منابع مهم تاریخ مورد بررسی قرار می گیرد.

موضع گیری منفی سعد در برابر امیرمؤمنان(علیه السلام)، بهویژه این را امر ثابت می کند. که برخلاف ادعای طرفداران نظریه «عدالت صحابه» که پژوهشگران این عرصه را متهم به سیاه نمایی و تصویر تیره روابط بین خلفا می کنند ، روابط صحابه با هم، عموماً صمیمی نبوده و در میان آن ها کدورت ها و تیره گی هایی وجود داشته است، و این، حداقل و در خوش بینانه ترین گزینه ناشی از ناخالصی های برخی از آن ها مانند سعد بوده است.

سعد در دوران پیامبر

دودمان سعد از طرف پدر به کلاب بن مرّه، جدّ پیامبر(صلی الله علیه وآله)، و از طرف مادر به بنی امیه منتهی می شود.۱ زمانی که سعد به اسلام گروید، هفده سال داشت و توسط ابوبکر اسلام آورد.۲ شغل سعد در دوران پیامبر تیزکردن نیزه بود.۳

طبق بعضی گزارش ها سعد در نبرد خیبر، نگهبان و محافظ پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود.۴ بعد از نبرد خیبر، پیامبر(صلی الله علیه وآله)فرمود: چه کسی پرچم را به دست می گیرد و حقش را می ستاند (پیامبر می خواستند کسی را به اطراف فدک بفرستند) در این میان، زبیر و سعد بن ابی وقاص اعلام آمادگی کردند، ولی پیامبر قبول نکرد، آن گاه خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «ای علی! پرچم را بگیر و حق را باز پس گیر…».۵

سعد یکی از کسانی است که شاهد جریان غدیر بوده و حدیث «من کنت مولاه، فعلی مولاه» را روایت کرده است.۶ امام علی(علیه السلام) می فرماید: پیامبر هشتاد نفر از اصحاب خویش را که چهل تن آن ها عرب و چهل تن دیگر عجم بودند، جمع کرد و با آن ها اتمام حجت کرد که من جانشین و امام بعد از پیامبر بر هر مؤمنی می باشم و درآ خر به آنان فرمود: از وی اطاعت کنید… . در آن جمع، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد و عبدالرحمن و … نیز حضور داشتند.۷

مصعب بن سعد از پدرش سعد نقل می کند که «روزی با دو نفر از مهاجران در مسجد پیامبر نشسته بودیم، صحبت از علی شد و از آن بدگویی کردیم … ، در همین حال، پیامبر با حالت خشم به طرف ما آمد، با خود گفتم: از خشم پیامبر به خدا پناه می برم، پیامبر فرمود: «شما را با من چه؟ هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است» و این جمله را سه مرتبه تکرار نمود.۸

سعد در دوران خلیفه اول

سعد از جمله کسانی بود که در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت کرد. ابن قتیبه در این باره می نویسد: «بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) مردم دور ابوبکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در آن روز با ابوبکر بیعت کردند، شخصیت های بنی هاشم در خانه علی جمع شده بودند، زبیر هم با آنان بود و خود را مردی از بنی هاشم می دانست … بنی امیه دور عثمان را گرفتند، بنی زهره دور سعد و عبدالرحمن جمع شده و همگی در مسجد گرد آمده بودند. عمر به سراغ آنان رفت و پرسید: چه شده است که شما دور هم جمع شده اید؟! برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید، زیرا مردم و انصار با او بیعت کردند، عثمان و کسانی از بنی امیه که با او بودند و سعد و عبدالرحمن و کسانی از بنی زهره که با آن دو بودند برخاستند و با ابوبکر بیعت نمودند.۹

در برخی از منابع آمده است که در دوران کوتاه خلافت ابوبکر، سعد از ملازمان وی بوده،۱۰ اما فقط یک مورد درباره سعد نقل شده و آن هم مربوط به اواخر عُمْر ابوبکر است که گفت وگویی میان عده ای، از جمله سعد با ابوبکر صورت گرفته است.

شیخ مفید(رحمه الله) می نویسد: وقتی که قرار شد ابوبکر، عمر را خلیفه بعد از خود بگمارد بعضی از صحابه به عنوان اعتراض نزد ابوبکر آمدند که در میان آن ها سعد و طلحه و زبیر نیز بودند. آن ها به ابوبکر گفتند: ای ابوبکر! روز قیامت چه جوابی نزد خدا داری اگر این شخص خشن و تند خو(عمر) را بر ما مسلّط کنی؟ اکنون که او رعیت و زیر دست توست ما توان او را نداریم، چگونه این مقام را به وی می سپاری؟ ای ابوبکر! مواظب اسلام و مسلمانان باش و او را بر مردم مسلّط نکن … . ابوبکر نیز که آن ها را می شناخت در پاسخ چنین گفت: بنشینید. آن ها نشستند. سپس ابوبکر به دلیل ضعف جسمی که داشت با اشاره به سینه های آنان گفت: مرا از خداوند می ترسانید (نه، سوگند به خدا) هرکدام از شما چشم طمع به خلافت دوخته اید.۱۱

از این گفت وگوها نتایج زیر به دست می آید:

۱ سعد، طلحه، زبیر و … برای رسیدن به اهداف خود، از کلمات حق استفاده می کردند، در حالی که اراده جدّی آن ها همان سخنان ابوبکر بود; یعنی طمع در خلافت;

۲ سقیفه، زمینه ای را فراهم کرده بود که بزرگان مهاجران نیز به این فکر بیفتند که بعد از ابوبکر به خلافت برسند، لذا نزد ابوبکر آمدند و می خواستند نظرش را عوض کنند و خود را خلیفه بعد از ابوبکر قرار دهند.

سعد در دوران خلیفه دوم

پس از بیعت سعد با خلیفه دوم، سعد در این برهه نقش حساسی را برای دو طرف، یعنی امام و خلیفه دوم ایفا کرد که در نهایت به ضرر امام تمام شد.

خلیفه دوم برای تعیین خلیفه بعد از خود استراتژی جدیدی را اتخاذ کرد و با ایجاد شورای شش نفره و انتخاب خلیفه بعدی توسط این شورا، مسیر تعیین خلافت را تغییر داد. در این شورا امام علی(علیه السلام)، عثمان بن عفان، زبیر بن عوام، طلحه بن عبیدالله، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص حضور داشتند. قبل از هر چیز لازم است نَسَب و دودمان اعضای شورا مشخص شود که این امر ما را در تحلیل صحیح از انگیزه گزینش این افراد و نتیجه شورا کمک می کند.

۱ امام علی(علیه السلام): از بنی هاشم بود (علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف);۱۲

۲ عثمان بن عفان: از بنی امیه بود (عثمان بن عفان ابن ابی العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف);۱۳

۳ عبدالرحمن بن عوف: از بنی زهره بود (عبدالرحمن بن عوف بن عبدالحارث بن زهره بن کلاب);۱۴

۴ سعد بن ابی وقاص نیز از طرف پدر از بنی زهره، و از طرف مادری، اموی بود۱۵ (سعد بن ابی وقاص مالک بن وُهَیب بن عبد مناف بن زهره بن کلاب بن مُرّه);

۵ طلحه بن عبیدالله: از بنی تیم بود (طلحه بن عبیدالله بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تَیم بن مَرّه);۱۶

۶ زبیر بن عوام: از بنی اسد بود (زبیر بن عوام بن خُویلد بن اسد بن عبد العُزّی بن قصی بن کلاب).۱۷

با توجه به رقابت دیرینه بین تیره های قریش در این شورا، تنها کسی که ممکن بود به علی(علیه السلام) رأی بدهد، زبیر بود که مادرش، صفیه، دختر عبدالمطلب بود، در حالی که سعد و عبدالرحمن از یک تیره بودند و احتمال هم رأیی آن دو، زیاد بود.

دیدگاه خلیفه نسبت به خلافت سعد

خلیفه دوم زمانی که برای خلافت بعد از خویش نظر ابن عباس را می پرسد، ابن عباس (بعد از این که چند نفر را نام می برد و خلیفه برای هر کدام، عیبی می گیرد)، سعد را پیشنهاد می کند، ولی خلیفه پاسخ می دهد که او جنگ جو و شمشیر زن است.۱۸ در جای دیگر می گوید: سعد، مؤمنی ضعیف است،۱۹ هم چنین نقل شده که می گوید: سعد بد دل است.۲۰

این جمله های حاکی از این است که سعد از نظر خلیفه، لیاقت خلافت را ندارد، با این حال، وقتی خلیفه دوم شش نفر اعضای شورا را معرفی می کند درباره آنان می گوید: «لایق خلافت نیست، مگر علی و عثمان و زبیر و طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد».۲۱

از این دو گفتار متعارض، مشخص می شود خلیفه دوم هدف دیگری را از شورا دنبال می کند و همان گونه که خواهد آمد، هدف از این شورا خلافت عثمان است، امّا با ظاهر سازی و عوام فریبی، اعضای شورا را لایق خلافت می شمارد، ولی پنهانی به ابن عباس می گوید: سعد لیاقت خلافت را ندارد، هم چنین در مورد دیگر اعضای شورا.۲۲

به هر حال، بنا به گزارش ابن شبه، عمر در مورد انتخاب خلیفه بعد از خویش این گونه به سعد وصیت می کند: «وقتی که از دنیا رفتم تا سه روز صبر کنید و نباید این صبر به روز چهارم برسد مگر این که از میان شش نفر، خلیفه ای انتخاب کرده باشید، در این سه روز، صُهَیْب نماز را اقامه می کند، عبدالله بن عمر نیز حق دخالت در شورا را ندارد… سعد گفت: فرمان تو را اجرا می کنم … خلیفه گفت: گمان نمی کنم غیر از این دو نفر (علی و عثمان) کس دیگر خلیفه شود».۲۳

اتمام حجت امام با اعضای شورا

این اتمام حجت به دو صورت انجام شد: اتمام حجت عمومی، یعنی خطاب امام به عموم اهل شورا، و اتمام حجت خصوصی، یعنی خطاب امام فقط به سعد.

اتمام حجت عمومی: سُلَیم بن قیس هلالی می گوید: در روز شورا امام علی(علیه السلام) رو به طلحه کرد و فرمود: «ای طلحه! از خدا بترس و تقوا پیشه کن. هم چنین تو ای سعد، ای زبیر، ای پسر عوف، از خدا بترسید و خشنودی او را بخواهید و در راه خدا از هیچ چیزی باک و هراسی نداشته باشید».۲۴ هم چنین نقل شده است که امام در شورا به فضایل خویش احتجاج نمودند. ابوذر می گوید: «حضرت علی(علیه السلام)بر اهل شورا به واقعه بسته شدن همه درها مگر در منزل او به مسجد پیامبر، برای برتری خویش احتجاج فرمودند».۲۵ در نقل دیگر آمده است: آن حضرت خطاب به طلحه و عبدالرحمن و سعد، به حدیث ثقلین احتجاج نموده و از آن ها اقرار گرفت که این حدیث را از پیامبر(صلی الله علیه وآله) شنیده ایم.۲۶

اتمام حجت خصوصی با سعد: امام علی(علیه السلام) بعد از اتمام حجت عمومی در مرتبه دوم به صورت خصوصی با سعد اتمام حجت می کند. ابن شبّه می نویسد: وقتی حضرت علی(علیه السلام) سعد را ملاقات کرد این آیه را برای سعد قرائت فرمود:

اتقوا الله الذی تساءلون به و الأرحام إنّ الله کان علیکم رقیباً» از تو می خواهم به دلیل نزدیکی و فامیل بودن این دو فرزندم (امام حسن و امام حسین) به رسول الله و نیز نزدیک و فامیل بودن حمزه عمویم به تو، همراه عبدالرحمن به نفع عثمان و بر علیه من نباشی.۲۷

از دیدگاه امیرمؤمنان و خلیفه دوم، سعد در شورا نقش کلیدی داشت; امام می دانست بر فرض این که طلحه و زبیر به ایشان رأی مثبت دهند باز سودی به حال ایشان ندارد، زیرا عبدالرحمن بن عوف به دلیل این که داماد عثمان است به عثمان رأی می دهد، در این میان سعد باقی می ماند، چون سعد از امام علی کینه به دل داشت و با عبدالرحمن از یک تیره بود مطمئناً به امام رأی مثبت نمی داد، از آن طرف هم انگیزه ای برای رأی مثبت دادن به عثمان نداشت، چرا که از او دل خوش نبود، چنان که به عبدالرحمن می گوید: «علی را بیشتر از عثمان دوست دارم».۲۸ از طرف دیگر از این که پلی برای خلیفه شدن دیگری باشد ناراحت بود، چرا که خودش می خواست به خلافت و قدرت دست یابد، ولی وقتی با تشریح خلیفه دوم فهمید (خلیفه بعدی یا عثمان است یا علی) انگیزه ای برای رأی دادن به طرفین نداشت، هم چنین از خلیفه نیز دل گیر و ناراحت بود، چرا که وی را از امارت کوفه برکنار۲۹ و نیمی از اموالش را مصادره کرده بود.۳۰

مجموعه این عوامل، باعث شده بود که سعد انگیزه ای برای رأی دادن نداشته باشد، ولی خلیفه چون چهره مقبول سعد را لازم داشت او را وارد شورا کرد و برای این که ناراحتی برکناری سعد از کوفه و هم چنین ناراحتی ابزار شدن برای دیگری را کاهش دهد، به سعد قول داد که به خلیفه بعدی سفارش می کند، امارت کوفه را به او باز گرداند.۳۱ پس در این جا می بینیم سعد نقش مهمی را در شورا ایفا می کند، لذا امام برای حقانیت خود او را موعظه نموده و برای سعد برهان اقامه می کند.

حضرت علی(علیه السلام) در خطبه شقشقیه وقتی اعضای شورا را به صورت فرد فرد بررسی می فرماید، در مقام انتقاد درباره سعد چنین می فرماید: «فصغی رجل منهم لضغنه; یکی از آن ها با کینه ای که از من داشت روی برتافت».

بررسی کلمه «لضغنه»

در این جا دو پرسش مطرح است: نخست، این که ضبط این کلمه چیست؟ ثانیاً مراد از آن کیست؟

آن چه در نقل و ضبط این کلمه در کتاب ها و نسخه های نهج البلاغه مشهور است «لضغنه» می باشد،۳۲ ولی در برابر، روایت دیگری نیز وجود دارد که در آن «بضبعه» و «بضلعه» ثبت شده است.۳۳

مشهور این است که خطبه شقشقیه را ابن عباس از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل کرده است. نقل ابن عباس را شیخ صدوق (متوفای ۳۸۱ق) از دو طریق۳۴ و شیخ مفید (متوفای ۴۱۳ق) از راه های مختلف (به صورت مجمل)۳۵ و شیخ طوسی (متوفای ۴۶۰ق) از یک طریق۳۶ و قطب راوندی (متوفای ۵۷۳ق) از یک طریق۳۷روایت کرده اند. اما شیخ طوسی در نقل دیگری خطبه را از امام سجاد نقل می کند.۳۸و دیگران نیز با تکیه بر نقل های شیخ صدوق، روایت کرده اند.۳۹ از اهل سنت نیز سبط ابن جوزی (متوفای ۶۵۴ق)۴۰ و ابن ابی الحدید (متوفای ۶۵۶ق)۴۱ این خطبه را به صورت مفصل نقل کرده اند.

در علل الشرائع شیخ صدوق کلمه مورد بحث، «لضغنه» روایت شده، ولی در معانی الاخبار ایشان «بضبعه» نقل شده و در معانی الاخبار در شرح و توضیح خطبه شقشقیه، کلمه «بضلعه» را به عنوان نقل دیگر ذکر می کند. شیخ طوسی نیز در امالی و دیگران نیز «لضغنه» را روایت می کنند. هم چنین حسین بن مؤدب (از اعلام قرن پنجم هجری) نیز در نسخه خطی نهج البلاغه کلمه مورد بحث را «لضغنه» ثبت کرده است.۴۲

با توجه به نقل های مختلف اگر بخواهیم به ضبط صحیح کلمه نزدیک شویم چنین می توان گفت که با توجه به قدمت شیخ صدوق نسبت به شیخ طوسی و دیگر کسانی که خطبه را روایت کرده اند و این که ایشان در معانی الاخبار ظاهراً برنقل «بضبعه» تکیه کرده و نقل «بضلعه» را به عنوان نقل دیگر ذکر فرموده و چون در مقام بیان سایر احتمالات بوده اگر نقل و ضبط دیگری غیر از «بضلعه» می بود حتماً به آن ها اشاره می کرد و چون اشاره نکرده احتمال می رود که ضبط «بضبعه» صحیح باشد. اما درباره ضبط «لضغنه» در کتاب علل الشرائع شیخ صدوق، باید گفت که با توجه به تقدم کتاب علل بر معانی الاخبار۴۳ و این که شیخ در معانی الاخبار در مقام بیانِ تمامی احتمال ها و نقل ها بوده، بعید به نظر می رسد کلمه «لضغنه» در علل درست باشد، چرا که شیخ صدوق طریق خود در علل را در معانی الاخبار نیز می آورد، ولی «لضغنه» در آن نمی باشد.

ناگفته نماند شاید شیخ طوسی از طریق دیگری که شیخ صدوق به آن دست رسی نداشته خطبه را به صورت «لضغنه» نقل کرده باشد.

اما این که مرجع ضمیر، سعد است یا طلحه، طبق نقل «لضغنه» بیشتر شارحان نهج البلاغه، مرجع ضمیر را به سعد باز گردانده اند،۴۴ اما ابن ابی الحدید معتزلی۴۵ و برخی دیگر، آن را به طلحه تفسیر کرده اند۴۶ که در ادامه اقوال یاد شده را ذکر و نقد می کنیم.

قول نخست: قطب راوندی می فرماید: «مراد از کینه توز، سعد بن ابی وقاص می باشد، و علت کینه توزی وی این است که حضرت علی(علیه السلام) پدرش را در جنگ بدر کشته است».۴۷

قول دوم: ابن ابی الحدید در نقد سخنان قطب راوندی می گوید: «قول قطب راوندی اشتباه است، چرا که پدر سعد، مالک بن اهیب بن عبد مناف بن زهره بوده که در زمان جاهلیت مرده است.۴۸ مراد از کینه توز، طلحه می باشد، زیرا طلحه از طایفه بنی تَیم و پسر عموی ابوبکر می باشد و بعد از سقیفه بنی ساعده رابطه بین بنی تِیم و بنی هاشم تیره شد و همین امر، سبب کینه میان این دو قبیله عرب شد.

ابن ابی الحدید می گوید: بر فرض صحت روایتِ عدم حضور طلحه در روز شورا (چنان که طبری نقل کرده)۴۹ ممکن است بگوییم مراد از کینه توز، سعد باشد، زیرا دایی های وی را حضرت علی(علیه السلام) در جنگ های صدر اسلام کشته بود. ابن ابی الحدید در ادامه می گوید: اما این احتمال نیز ضعیف است، زیرا کسی از بنی زهره به دست علی بن ابی طالب کشته نشده تا این که کینه و حقدی برای سعد بوجود آید.۵۰

بعد از ابن ابی الحدید نیز بیشتر شارحان نهج البلاغه وقتی به این خطبه می رسند فقط به نقل قول قطب راوندی و ابن ابی الحدید بسنده می کنند، گویی آن را قبول کرده اند.۵۱

لازم به ذکر است که قول قطب راوندی و قول ابن ابی الحدید، هیچ کدام مستند تاریخی ندارد، چرا که طبق کنکاش و جست وجو اصلا اسم پدر سعد در کتاب های تاریخی وجود ندارد تا چه رسد به این که درباره او نیز سخنی گفته باشند.

قول سوم: محقق تستری، در نقد کلام ابن ابی الحدید و دلیلی که وی برای کینه سعد اقامه کرده، می فرماید:

۱ روایتی که بر عدم حضور طلحه در شورا دلالت می کند منحصر در روایت طبری نیست، بلکه این مضمون را جوهری در کتاب سقیفه،۵۲ ابن عبد ربّه در العقد الفرید،۵۳ ابن اعثم کوفی در الفتوح۵۴ و ابن قتیبه در المعارف۵۵ ذکر کردند (که طبق این نقل ها احتمال عدم حضور طلحه در شورا تقویت می شود).

۲ مراد از کینه توز، قطعاً سعد بن ابی وقاص می باشد، اگر چه طلحه در روز شورا حضور داشته و روایات دال بر عدم حضور طلحه صحیح نباشد، زیرا طبق نقل های مختلف از امام علی(علیه السلام) ایشان در تحلیل از نتیجه شورا چنین فرمود:

سعد با پسر عموی خود عبدالرحمن و عبدالرحمن به دلیل دامادی عثمان، با هم می باشند، و اگر فرض شود طلحه و زبیر با من باشند هیچ سودی برای من نخواهد داشت.۵۶

در جای دیگر امام فرمود:

سعد با پسر عموی خود عبدالرحمن مخالفت نمی کند، عبدالرحمن نیز داماد آن ها است، یا عثمان خلیفه می شود یا عبدالرحمن، و اگر طلحه و زبیر نیز با من باشند سودی به حال من نخواهد داشت.۵۷

هم چنین امام علی(علیه السلام) به سعد فرمود:

از تو می خواهم به خاطر نسبتی که به واسطه پیغمبر با حسنین داری و نسبتی که با عمویم حمزه داری با عبدالرحمن علیه من و به نفع عثمان رأی ندهی… .۵۸

همان گونه که مراد از «مالَ الأخرُ لصهره» عبدالرحمن می باشد، از این نقل ها به دست می آید مراد از «لضغنه» سعد بن ابی وقاص است اگر چه طلحه در مجلس حاضر بود.

۳ دلیل ابن ابی الحدید بر کینه طلحه صحیح نیست، چرا که قبیله تِیم حق بنی هاشم (خلافت) را گرفته بودند و دیگر کینه و حقد شدید نسبت به بنی هاشم نداشتند، زیرا که حقد و کینه درباره فردی صادق است که نتواند حق دیگری را بگیرد، در حالی که تِیم خلافت را گرفت. شاهد براین مدعا گفت وگوی خلیفه دوم و ابن عباس است. خلیفه دوم به ابن عباس در مورد خلافت گفت: «قلوب شما بنی هاشم پر از حقد و کینه می باشد». ابن عباس در پاسخ گفت: «چگونه کسی که حقش غصب شده، حقد و کینه نداشته باشد در حالی که آن را در دست دیگری می بیند».۵۹ هم چنین وقتی قاسم بن محمد بن یحیی بن طلحه (از نوادگان طلحه) به اسماعیل بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی گفت: «سابقه فضل و احسان ما از شما بنی هاشم بیشتر است» اسماعیل در پاسخ چنین گفت:

شما به کدام فضل و احسانی افتخار می کنید؟! آیا به غضب و نفرین پیامبر نسبت به طلحه که قسم خورد بعد از مرگ وی با عایشه ازدواج می کند افتخار می کنید که این آیه در حق وی نازل شد: «و ما کان لکم أن تؤذوا رسول الله و لا أن تنکحوا ازواجه من بعده أبداً».۶۰ آیا به غصب حق فاطمه زهرا و فدک و خلافت و … توسط پسر عموی خود ابوبکر افتخار می کنید …؟ پدر تو (طلحه) بیعت را با علی شکست و در برابر علی شمشیر کشید و قلوب مسلمانان را نسبت به علی فاسد کرد.۶۱

۴ ابن ابی الحدید می گوید: «بر فرض عدم حضور طلحه در شورا، کینه توز سعد بن ابی وقاص است، زیرا مادرش از بنی امیه بوده و علی دایی های سعد را در جنگ کشته بود.» در حالی که مردم و مخصوصاً عرب، نسبت به خویشان و نزدیکان پدری خویش، تعصب میورزند، و نسبت به نزدیکان و خویشان مادری خویش تعصب خاصی ندارند.

هم چنین تمایل سعد به امیرالمؤمنین بیشتر از تمایل وی به عثمان بود، ولی هوای نفس بر او چیره شد و بهوسیله پسر عموی خویش، عبدالرحمن بن عوف به عثمان رأی داد. مداینی می گوید: عبدالرحمن به سعد گفت: «من و تو با یکدیگر فامیل هستیم پس رأی خود را به من بسپار، سعد گفت: اگر برای رأی دادن به خودت می خواهی، من حرفی ندارم، و قبول می کنم، ولی اگر برای عثمان می باشد من علی را بیشتر از عثمان دوست دارم».۶۲ (همین مقدار محبت علی، نشان دهنده عدم کینه سعد می باشد، چرا که محبت با کینه جمع نمی شود).

۵ درست است که سعد با امام بیعت نکرد، ولی همانند طلحه نیز با امام جنگ و ستیز نکرد و هم چنین درخواست همکاری معاویه از وی را با پاسخی قاطع رد کرد.

ایشان در پایان و با توجه به تضعیف دلایلِ کینه توزی سعد، اساساً ضبط کلمه «لضغنه» را در خطبه زیر سؤال برده و می گوید: «در نسخه شیخ صدوق «بضبعه» و در روایت دیگر او «بضلعه»۶۳ آمده است، و با توجه به شواهد و قراین تاریخی، ضبط «لضغنه» صحیح نبوده و ضبط «بضلعه» و «بضبعه» صحیح می باشد، در این صورت، معنا این گونه می شود: سعد به خاطر «پسر عموی خود» عبدالرحمن و «توسط وی» به عثمان رأی داد».۶۴

توضیح استدلال ابن ابی الحدید و محقق تستری

قبل از نقد و بررسی کلام محقق تستری لازم است سیر استدلال ابن ابی الحدید و محقق تستری تبیین شود.

ابن ابی الحدید مرجع ضمیر را طلحه می داند، و دلیل آن را نیز وجود اقتضای کینه و حقد طلحه نسبت به امام علی(علیه السلام) می داند (دلیل کینه توزی این است که طلحه از قبیله تَیم و پسر عموی ابوبکر می باشد) و دلیل قطب راوندی مبنی بر کشته شدن پدر سعد به دست امام علی را برای کینه سعد قبول نمی کند. ابن ابی الحدید در صورتی ضمیر را به سعد برمی گرداند که روایات عدم حضور طلحه در روز شورا صحیح باشد. و از طرف دیگر، برفرض کینه توز بودن سعد، اقتضای کینه وی را نیز این گونه درست می کند که در جنگ های صدر اسلام اقوام مادری سعد به دست امام علی کشته شده اند. اما در ادامه، اصل قضیه را منکر شده و می گوید: اساساً در جنگ ها از بنی زهره شخصی به دست علی کشته نشده است. با این بیان هم اگر طلحه در شورا حضور نداشته باشد، سعد نمی تواند کینه توز باشد، چون اقتضای کینه توزی در وی نمی باشد.

در این جا برفرض صحت ضبط کلمه «لضغنه» طبق استدلال ابن ابی الحدید، ظاهراً دو راه برای جواب دادن به وی وجود دارد: اول، اقتضای کینه سعد اثبات شود. دوم، عدم حضور طلحه ثابت شود.

اما اگر در استدلال محقق تستری بنگریم می یابیم (که ایشان برخلاف ابن ابی الحدید که تعیین مرجع ضمیر را معلّق بر دلیل و انگیزه کینه توزی کرده و آن را در طلحه می دانست نه در سعد) ضمیر را به سعد برمی گرداند، علاوه براین، از راه انگیزه کینه توزی وارد نمی شود و این راه را نیز زیر سؤال می برد، بلکه ایشان از راه قرینه مقابله با «و مالَ الاخر لصهره» و قراین خارجی که بیان شد، مرجع ضمیر را سعد می داند و تعیین آن را به انگیزه کینه توزی ،منوط نمی داند. به دیگر سخن، ابن ابی الحدید در مرحله کبرا قبول دارد که انگیزه انحراف از امام علی(علیه السلام) کینه نسبت به ایشان بوده، ولی در تعیین مصداق و کینه توز، با اختلاف نظر روبه رو می شود، در حالی که محقق تستری کبرویاً و اساساً انگیزه انحراف از امام را کینه توزی نمی داند، اگر چه منحرف را مصداقاً سعد می داند.

استدلال محقق تستری از سه مرحله تشکیل شده است:

۱ مرجع ضمیر را سعد می داند نه طلحه،

۲ دلایل اقتضای کینه سعد را نقد و بررسی می کند،

۳ در نهایت، اصل کینه توزی سعد را زیر سؤال می برد.

نقد و بررسی استدلال ابن ابی الحدید و محقق تستری

در این جا اشکال های فراوانی بر کلام محقق تستری و ابن ابی الحدید وارد است، ولی فقط بحث «تعیین مرجع ضمیر در لضغنه و کینه سعد یا طلحه و دلایل آن» را بررسی می کنیم:

نقد دلیل ابن ابی الحدید

ابن ابی الحدید اقتضای کینه سعد را کشته شدن اقوام مادری وی توسط امام علی(علیه السلام) می داند، اما این احتمال را مردود می داند، زیرا اساساً در جایی از تاریخ، ثبت نشده که علی(علیه السلام) فردی را از بنی زهره کشته باشد. درپاسخ به این ادعا که محقق تستری به آن اشاره ای نکرده است باید گفت: با توجه به شواهد تاریخی نه تنها مشرکانی از اقوام مادری سعد در جنگ بدر و احد به دست امام علی(علیه السلام) کشته شده، بلکه از اقوام پدری او نیز افرادی به دست آن حضرت کشته شدند، چنان که واقدی در بخش «تسمیه من قتل من المشرکین ببدر» می نویسد: «از بنی عبد شمس بن عبد مناف، حنظله بن ابی سفیان بن حرب، عاص بن سعید، ولید بن عتبه بن ربیعه و عامر بن عبدالله که از اقوام مادری سعد می باشند توسط امام علی کشته شدند».۶۵ در جنگ اُحد نیز از بنی زهره شخصی به نام ابو الحَکَم بن الاخنس بن شریق به دست امام علی کشته شد.۶۶

نقد دلایل محقق تستری

در این که مرجع ضمیر سعد بن ابی وقاص است و دو دلیل که محقق تستری بر آن اقامه می کند، ظاهراً بحثی نیست، اما نسبت به دلیل سوم محقق تستری مبنی بر عدم کینه طلحه نسبت به امام علی(علیه السلام) باید گفت: برفرض گرفتن حقِ خلافت از بنی هاشم باز حقد و کینه بنی تَیم نسبت به بنی هاشم باقی است، چرا که سبب غصب خلافت توسط بنی تَیم، کینه های گذشته آنان نسبت به بنی هاشم بوده و همین کینه می تواند باعث شود که طلحه برای این که خلافت به بنی هاشم بازنگردد به عثمان رأی دهد. پس در این صورت، جواب ابن ابی الحدید داده نشده است. اگر بخواهیم به ابن ابی الحدید پاسخ بدهیم باید گفت که این مقدار حسد و حقد در نوع مهاجران و قریش نسبت به بنی هاشم وجود داشته و نمی تواند اختصاص به طلحه داشته باشد، یا این که از قرینه مقابله و قراین خارجی که محقق تستری به آن ها اشاره کرده به ابن ابی الحدید جواب بدهیم.

در نقد دلیل چهارم، یعنی ضعف دلایل کینه توزی سعد باید گفت: منشأ اشکال محقق تستری این است که ایشان کشته شدن اقوام مادری سعد را تنها علت کینه توزی سعد فرض کرده که در نتیجه، اگر علت ضعیف شود، معلول نیز سست می شود، در حالی که این گونه نیست و چنان که از واقدی نقل شد گرچه پدر سعد به دست امام کشته نشده، ولی از اقوام پدری و مادری وی به دست امام کشته شده بودند، پس کشته شدن اقوام مادری سعد تنها دلیل برای کینه توزی سعد نمی باشد. با این حال، برفرض کشته شدن اقوام مادری سعد توسط امام، و از باب مُماشات با محقق تستری باید گفت:

الف چه کسی ادعا کرد که کشته شدن اقوام مادری نزد عرب اهمیت ندارد؟ در حالی که شواهد بسیاری وجود دارد که اهمیت اقوام مادری کمتر از اقوام پدری نیست، برای مثال:

۱ کلام شمر به حضرت ابوالفضل در روز تاسوعا که بلند صدا می زد: «کجایند فرزندان خواهرمان، کجا هستند عباس و برادرانش؟» و امان نامه گرفتن او برای آنان از پسر زیاد;۶۷

۲ پیام عمر بن سعد به علی اکبر در روز عاشورا که شخصی را نزد علی اکبر فرستاد و خطاب به علی اکبر چنین گفت: «تو با امیرالمؤمنین یزید فامیل هستی و ما می خواهیم به خاطر این نسبت، به شما صله رحم کنیم و اگر بخواهید به شما امان دهیم»;۶۸

۳ کلام جعده بن هبیره مخزومی به عتبه بن ابوسفیان. جعده پسر خواهر امام علی است از طرف ایشان والی خراسان بود. روزی عتبه (برای تحقیر) به وی گفت: «این شجاعت و قدرتی که در جنگیدن داری از طرف دایی تو (علی) می باشد. جعده در جواب به او گفت: اگر تو نیز دایی ای مثل دایی من داشتی پدرت را فراموش می کردی».۶۹

۴ جواب های متعدد امام علی به معاویه که در این نامه ها امام کشته های مادری و پدری معاویه را به رخ وی می کشید. امام در یکی از این نامه ها، به وی نوشت: «… من با سپاهی عظیم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوی تو می آیم … همراه این لشکر فرزندان بدراند و شمشیرهای هاشمی که محل ضربات آن شمشیرها را می دانی که چه بر سر برادر و دایی و پدر بزرگت و خاندانت آورد…».۷۰در نامه ۶۴ نیز چنین آمده است: «… همان شمشیری که در یک جنگ «بدر» بر پیکر جد و دایی و برادرت کوبیدم هنوز نزد من است …».۷۱

در جای دیگر امام می فرماید: «من همان ابوالحسن، قاتل برادر و دایی و پدر بزرگت در روز بدر هستم و همان شمشیر نزد من است…».۷۲

ب بر فرض این که قبول کنیم کشته شدن اقوام مادری نزد عرب «اهمیت» نداشته، ولی باید به این نکته توجه داشت که معنای «اهمیت داشتن» این نیست که اثر نیز ندارد، چرا که نزد مردم، مخصوصاً عرب، نفس ریخته شدن خون، انگیزه ای برای انتقام گیری بهوجود می آورد، بهویژه اگر از خویشان پدری باشد. پس تنها تفاوت بین کشته شدن خویشان پدری و مادری، در شدت ضعف حس انتقام گیری است، و بنابراین، کشته شدن اقوام مادری سعد، به نحو جزء العله، اثر گذار بوده که این اثر، اگر چه ضعیف بوده، ولی با شواهدی که خواهد آمد این اثر ضعیف، تشدید شد.

ج فرار کردن سعد از میدان نبرد در جنگ احد و باقی ماندن حضرت علی(علیه السلام) و محافظت ایشان از پیامبر(صلی الله علیه وآله)۷۳ نوعی حسادت به امام در دل دیگر صحابه، از جمله سعد می گذارد، زیرا یکی از کسانی که ادعای شجاعت و پهلوانی و جنگ جو بودن می کرد، سعد بود و این فرار سعد از میدان جنگ (با این که سنّش از علی(علیه السلام)حدود ۱۰ سال بیشتر بود) و باقی ماندن جوانی به نام علی، حسادت را در قلب سعد بهوجود آورد.

د بعد از نبرد خیبر، پیامبر می خواست پرچم را به دست کسی بدهد تا به نقطه ای برود. زبیر و سعد اعلام آمادگی کردند، ولی پیامبر پرچم را به آن ها نداد، بالأخره پیامبر بدون درخواست علی(علیه السلام) رو به ایشان کرد و فرمود: «ای علی پرچم را بگیر» و او را روانه نبرد کرد.۷۴

ه «فاید» می گوید: هنگامی که پیامبر در جریان حدیبیه وارد جحفه شدند، در اطراف آن به جست وجوی آب رفت، ولی آب نیافت، آن گاه سعد را مأمور ساخت تا به دنبال آب رود، پس از مدتی سعد ناکام بازگشت، سپس پیامبر حضرت علی را فرستاد و بعد از مدتی کوتاه، با آب بازگشت.۷۵

ی عدم اعطای پرچم برای نبرد خیبر به سعد.۷۶

سه مورد اخیر نیز طبعاً نوعی حسد در دل سعد ایجاد کرد.

با نگاه مجموعی به این نکته ها مسئله کینه توز بودن سعد نسبت به امام علی امری بعید و دور از انتظار نیست.

دلیل چهارمِ محقق تستری از دو بخش تشکیل شده که بخش اول، نفی اقتضای کینه و بخش دوم، دلیل بر عدم اقتضای کینه می باشد. بخش اول استدلال بررسی شد و در این قسمت، بخش دوم استدلال را بررسی می کنیم: دلیل محقق بر تمایل سعد به امام، بسیار ضعیف است، چرا که اگر در همان دلیل محقق تستری توجه کنیم، خلاف برداشت ایشان به دست می آید: «سعد به عبدالرحمن می گوید: اگر برای رأی دادن برای خودت می خواهی، من حرفی ندارم و قبول می کنم، ولی اگر برای عثمان باشد، من علی را بیشتر از عثمان دوست دارم».

خود این گفت وگو گویای این مطلب است که سعد امام را حقیقتاً دوست نداشته و به خاطر یک سری مصالح شخصی این گونه سخن می گوید با این توضیح که سعد با عثمان میانه خوبی نداشته و از او متنفر بوده است، وقتی امر بین علی و عثمان دایر باشد، علی را انتخاب می کند. هم چنین این محبّتی که محقق تستری ادعا می فرماید باید جلوه گاهی داشته باشد، در حالی که این محبت فقط وجود ذهنی داشته و اندک جلوه گاهی نداشته، زیرا اگر واقعاً سعد به امام تمایل داشت اصلا نباید رأی خود را به عبدالرحمن واگذار می کرد، و اگر هم واگذار می کرد باید به عبدالرحمن سفارش می کرد به علی رأی دهد، پس محبّتی نبوده و این محبّتی که محقق تستری می فرماید ارزشی نداشته و همین گفت وگوی سعد با عبدالرحمن کاشف از نبودن محبّت سعد نسبت به امام است، علاوه بر این که سعد در قضیه «سلونی قبل ان تفقدونی» موضع بدی اتخاذ می کند همان گونه که خواهد آمد و این موضع نیز کاشف از حسد و کینه وی می باشد و هیچ گاه حسد و کینه با محبت جمع نمی شود.

در نقد دلیل پنجم (عدم اقدام سعد به جنگ با امام، در مقایسه با طلحه که با امام جنگید، نشانه اندک محبت وی به امام می باشد) باید توجه داشته باشیم که این مقایسه، باطل است، زیرا میزان سنجش رفتار افراد و قضاوت درباره پیامدهای رفتار آن ها بررسی وضع خود آن ها می باشد; یعنی باید رفتار و مواضع هر شخص را با همان موقعیت و شرایط خاص زمانی خود او بسنجیم. در مورد مواضع سعد در برابر امام در قضیه شورا نیز باید با این دید به آن نگریسته شود. بنابراین، اگرچه سعد همانند طلحه و زبیر با شمشیر به جنگ امام نرفت، ولی با آن حضرت بهوسیله رأی به عثمان و عدم بیعت با ایشان و عدم شرکت در نبردهای دوران حکومت امام در کنار او، نوعی جنگ و ستیز نمود و به گونه ای سپاه طلحه و زبیر و معاویه را تقویت کرد.

در قضیه شورا همان گونه که گفته شد رأی سعد سرنوشت ساز بود، چرا که برفرض رأی طلحه و زبیر به امام، و رأی عبدالرحمن بن عوف به عثمان بود، اما در این میان سعد بود که نقش مهمی را ایفا می کرد، زیرا از یک طرف با عثمان و بنی امیّه، و از طرف دیگر با امام علی(علیه السلام) و پیامبر(صلی الله علیه وآله) فامیل بود، لذا رأی وی سرنوشت ساز بود و به همین دلیل، امام علاوه بر اتمام حجت عمومی با اهل شورا، به صورت خصوصی نیز با سعد اتمام حجت کرد. پس، ضربه سعد کمتر از ضربه طلحه و زبیر به امام نبود، چرا که سعد با رأی به عثمان، دوباره امام را خانه نشین کرد و حکومت عثمان را امضا کرد. هم چنین ردّ کردن نامه معاویه و عدم همکاری سعد با وی به دلیل محبت و تمایل سعد به امام نبوده، بلکه به تصریح خود سعد به خاطر مقام خلافت بوده و این که خود را مستحق خلافت می دانست.۷۷

بنابراین، چنین مقایسه ای صحیح نمی باشد و برای قضاوت در مورد عملکرد افراد، باید زمان و مکان و شرایط آن شخص را بسنجیم. با این اوصاف، دلیلی وجود ندارد که ضبط «لضغنه» را نادرست بدانیم.

دفاع محتمل از نظریه محقق تستری

نکته بسیار مهمی که باید به آن توجه داشت این است که بخش اول دلیل چهارم محقق تستری و اشکال ایشان به ابن ابی الحدید (کشته شدن اقوام مادری نمی تواند دلیل مناسبی برای کینه سعد باشد) اساس اقتضای کینه سعد را زیر سؤال می برد، از طرف دیگر، سخن واقدی مبنی بر کشته شدن اقوام پدری و مادری سعد، دلیل مناسبی برای اقتضای کینه سعد خواهد بود. با توجه به این دو مطلب اگر محقق تستری بخواهد (با توجه به کشته شدن اقوام پدری و مادری سعد) اشکال کبروی به ابن ابی الحدید وارد کند و اصل کینه توزی در خطبه شقشقیه را زیر سؤال برد باید این گونه اشکال کند که برفرض وجود کینه، این نوع کینه و انگیزه کینه توزی در اکثر مهاجران (قریش) وجود داشته و به سعد اختصاصی ندارد و به یک معنا همه دشمنان حضرت علی از ایشان کینه داشته به دلیل قول پیامبر(صلی الله علیه وآله) که به امام علی(علیه السلام)فرمود: «اِنّی لارحمک من ضغائن فی صدور اقوام علیک لا یظهرونها حتی یفقدونی فاذا یفقدونی خالفوا فیها.»۷۸ این روایت به این مطلب تصریح دارد که تمامی دشمنان امام علی(علیه السلام) از ایشان کینه داشته و این عمومیّت، شامل سعد نیز می شود، پس دلیل، اعمّ از مدّعا بوده، لذا معتبر نیست.

نقد دفاع

در پاسخ باید گفت: این سخن صحیح است که علت اصلیِ دشمنی با آن حضرت، کینه می باشد، ولی اثبات شیء نفی ما عدا نمی کند; به دیگر سخن، امام در مقام بیان انگیزه انحراف دشمنان خود و بعضی از صحابه به طور کلی نیست، بلکه در مقام بیان انگیزه رأی بعضی از «اعضای شورا» به عثمان است که تیر آن کینه هایی که پیامبر به امام علی خبر داد بهوسیله یکی از اعضای شورا به امام اصابت نمود.

جمع بندی و نتیجه

اختلاف های میان شارحان این خطبه و اختلاف برداشت آنان در مرجع ضمیر به چند چیز بستگی دارد:

۱ در خطبه شقشقیه بعد از «فصفا رجل منهم لضغفه و مالا الأخر لصهره» جمله «مع هن و هن» آمده است. برخی، این «مع هن و هن» را به طلحه و زبیر تفسیر کرده اند.۷۹این گروه قطعاً ضمیر در «لضغنه» را به سعد برمی گردانند، چرا که امام در این جا تمامی اعضای شورا را بررسی کرده و خلاف بلاغت است که امام از یک فرد (طلحه) دو مرتبه یاد کند و از سعد یادی نکند. اما کسانی که جمله یاد شده را صفت و قید برای «فصفا رجل منهم لضغنه» گرفته اند در تعیین مرجع ضمیر «لضغنه» دچار مشکل شده اند. البته بیشتر شارحان، این مبنا (صفت و قید بودن جمله) را پذیرفته اند و نزاع در این قسمت جریان دارد. حال اگر مراد از «مع هن و هن» طلحه و زبیر باشد سؤال این است که در قضیه شورا، سعد و عبدالرحمن و طلحه به عثمان رأی دادند، و زبیر به امام رأی داد پس چرا امام در این جا از آن ها با کلماتی که کنایه از امری قبیح و زشت می باشد یاد می کند؟ شاید گفته شود ایراد خطبه بعد از جنگ جمل بوده لذا امام از آنان به این صورت یاد می کند، و اگر مراد از آن جمله، طلحه و زبیر نباشد و صفت برای عبدالرحمن باشد و ضمیر «لصهره» به او برگردد، پس تکلیف طلحه چه می شود چرا که وی به عثمان رأی داده و امام در مقام مذمت و نکوهش اعضای شورا بوده، در حالی که طبق این قول، امام از وی هیچ مذمتی نمی کند.

۲ نکته بعدی که در تعیین مرجع ضمیر در «لضغنه» بسیار مؤثر است و ابن ابی الحدید به آن اشاره کرده، حضور و عدم حضور طلحه در روز رأی گیری است که اگر روایاتِ حضور طلحه در روز شورا و کینه وی نسبت به امام ثابت شود و کینه سعد ثابت نشود، ضمیر به طلحه برمی گردد، و اگر روایات عدم حضور طلحه در روز شورا و کینه سعد نسبت به امام ثابت شود، ضمیر به سعد برمی گردد.

۳ تا به حال دلایل و قراین داخلیِ خطبه به تعیین مرجع ضمیر کمک می کرد، ولی محقق تستری مسیر بحث را عوض کرده و از راه قرینه مقابله و قراین خارجی ضمیر را به سعد برمی گرداند، بدون این که تعیین مرجع ضمیر را مبتنی بر تفسیر «مع هن وهن» به طلحه و زبیر یا عدم حضور طلحه درروز رأی گیری و یا عدم کینه طلحه قرار دهد.

۴ آن چه باید به آن توجه داشت این است که قدر متیقّن از انگیزه واگذاری رأی سعد به عبدالرحمن، فامیل بودن سعد با عبدالرحمن می باشد که این با ضبط «بضبعه» و «بضلعه» سازگار است، زیرا علاوه بر دلیل «قدر متیقّن» شاید بتوان ادعا کرد به قرینه مقابله، ضبط «بضعبه» یا «بضلعه» درست می باشد، چرا که امام انگیزه رأی عبدالرحمن به عثمان را دامادی وی با عثمان دانست; «لصهره» یعنی انگیزه فامیلی و تعصبات قومی باعث انحراف عبدالرحمن از امام شد، و سعد نیز به دلیل تعصبات قومی (چون پسر عموی عبدالرحمن بود) رأی خود را به عبدالرحمن واگذار کرد و به امام رأی نداد، لذا این نکته باعث می شود که ضبط «بضبعه» یا «بضلعه» صحیح به نظر برسد. با این حال بحث این است که آیا انگیزه انحراف سعد از امام، کینه اوست یا خیر؟ که اثبات این کینه نیز بعید و دور نیست و به احتمال بسیار قوی مرجع ضمیر، سعد بن ابی وقاص می باشد، که در هر سه ضبط، توجیه و مؤید تاریخی دارد.

مواضع سعد در دوران خلیفه سوم

پس از رأی غیر مستقیم سعد به عثمان و بیعت وی با عثمان، او مواضع بسیار تند و خشنی نسبت به امام اعمال می کرد، که به آن ها اشاره می شود:

سؤال انحرافی!

اصبغ بن نباته می گوید: «روزی امیرالمؤمنین (در مسجد) سخنرانی می کرد و می فرمود: «سَلُونی قَبل اَن تَفْقِدونی.» به خدا سوگند از هر چه بپرسید من شما را از آن آگاه می سازم. در این میان، سعد بن ابی وقاص بلند شد و گفت: ای امیرالمؤمنین! سلام بر تو، مرا از تعداد موهای سر و صورتم آگاه ساز، امام در پاسخ فرمود: به خدا سوگند از امری سؤال کردی که خلیلم رسول خدا مرا به این رویداد آگاه ساخته بود که تو چنین سؤالی می کنی، در زیر هر موی سر و صورت تو شیطان نشسته است و هم چنین در خانه تو بزی است که فرزندم حسین را می کشد (مراد امام عمربن سعد بود). اَصْبَغ می گوید: در آن جلسه، عُمَر بن سعد رو به روی پدرش چهار دست و پا راه می رفت».۸۰

علامه مجلسی درباره سند این حدیث می فرماید: این روایت به سند معتبر از اصبغ بن نباته نقل شده است.۸۱

دو نکته درباره این حدیث باید روشن شود:

۱ ممکن است گفته شود این گفتار در زمان خلافت حضرت امام علی(علیه السلام) است، زیرا سعد، امام را با لفظ امیرالمؤمنین خطاب کرد، اما به قرینه ذیل روایت، این سخن صحیح نیست، چرا که طبق روایت، عمر بن سعد در آن هنگام کوچک بوده و چهار دست و پا حرکت می کرده در حالی که عُمَر بن سعد در زمان خلافت امام علی(علیه السلام) به اندازه ای بزرگ شده بود که اخبار حَکَمیت و صفین و … را برای پدرش سعد آورده و او را تحریک به تصرّف خلافت می نمود۸۲ پس نمی توان گفت این حدیث در دوران خلافت امام صادر شده است.

گویا لفظ امیرالمؤمنین از خود راوی (اصبغ) می باشد، اما این که این رخداد در دوران خلیفه دوم یا سوم بوده، قراین به دست آمده نشان می دهد که در دوران خلیفه سوم و بعد از برکناری سعد از حکمرانی کوفه است، زیرا عمر بن سعد در روز وفات خلیفه دوم به دنیا آمد.۸۳

۲ در پرسش سعد دو احتمال وجود دارد: نخست این که استفهام سعد از امام، حقیقی است، دوم این که پرسش سعد از امام، صوری و به انگیزه تمسخر است.

با توجه به روحیات و مواضع سعد نسبت به امام، احتمال دوم، صحیح به نظر می رسد، زیرا وی از امام کینه به دل داشته، به آن حضرت حسادت میورزید و همواره منتظر فرصتی بود که این حسادت را ابراز کند. گواه براین مدعا این است که اگر واقعاً پرسش سعد حقیقی بود، امام این چنین به وی پاسخ نمی داد، زیرا شأن امام این نیست که این گونه و به شدّت پاسخ کسی را بدهد، پس، از پاسخ امام معلوم می شود که پرسش سعد، حقیقی نبوده، بلکه مجازی و به انگیزه تمسخر و استهزا بوده است.

دفاع سعد از عثمان و برخورد تند او با امام

در دوره محاصره عثمان اتفاقات گوناگونی افتاد و سعد نیز نقش مؤثری در این وقایع و دفاع از عثمان داشت.

جماعتی از مردم مدینه به پا خاستند و آماده جنگ و دفاع از عثمان شدند که سعد و ابو هریره و زید بن ثابت از آن جمله بودند، اما عثمان کسی را فرستاد و جلوی آن ها را گرفت.۸۴

عثمان که با افزایش فشار شورشیان روبه رو شد، شخصی را نزد سعد فرستاد و به او چنین سفارش کرد: «علی را ملاقات کن و حال و وضع مرا برای او تشریح کن، برای او از خدا و قیامت بگو … شاید به شورش خاتمه دهد».

سعد رفت و بازگشت و به عثمان گفت: «نزد علی رفتم و با او سخن گفتم، ولی او پاسخم را نداد، به او گفتم: پسر عمویت کشته می شود؟ گفت: شورش به من هیچ ارتباطی ندارد».۸۵

زمانی که حلقه محاصره تنگ تر شده بود بار دیگر عثمان شخصی را به سراغ سعد فرستاد و از اوضاع و احوال شکایت کرد. سعد با عصبانیت روانه مسجد شد، علی را دید که در مسجد نشسته و شمشیری روی دو زانوی خود گذاشته، سعد می گوید: «روبه روی او به گونه ای نشستم که زانویم را روی زانوی وی گذاشتم .به او گفتم: از خدا بترس، پسر عمویت در خطر کشته شدن است، او گفت به من ارتباطی ندارد. بر کلامم پا فشاری کردم که ناگهان علی گوش مرا محکم گرفت…».۸۶

سعد در مکانی به نام «موضع الجنائز» در مدینه ایستاد و طی سخنانی در دفاع از عثمان چنین گفت: «ای مردم! این دو دست من در مقابل درخواست هایتان از عثمان، هر چه می خواهید مرا شلاق بزنید، ولی دست از این کار بردارید». سپس وارد مسجد شد و امام را دید که کنار منبر پیامبر نشسته و شمشیرش را بر زانویش گذاشته است. سعد (با بی ادبی تمام) به امام روکرد و گفت: «ای علی تو قاتل عثمان هستی». حضرت فرمود: «ای ابا اسحاق! کناره گیری امّا به شیوه نیکو و پسندیده، از کینه و دورویی و بد اخلاقی بهتر است». وقتی سعد این سخنان را شنید از حضرت جدا شد و از مردم نیز کناره گیری کرد و به ملک و مزرعه خود در بیرون مدینه رفت و تا آخر ماجرا آن جا ماند.۸۷

سعد، از اتهام به امام در مورد عثمان، ابا نداشت، لذا وقتی پس از قتل عثمان، عمرو بن عاص طی نامه ای از او پرسید که عثمان چگونه کشته شد؟ وی در پاسخ چنین نوشت: او با شمشیری که عایشه آن را برکشید و طلحه آن را تیز کرد و علی آن را زهر آلود کرده … کشته شد».۸۸ او این سخن را در پاسخ سؤال حارث بن خلیف نیز گفت.۸۹

چنان که بیان شد جماعتی از مردم مدینه به پا خاسته و آماده دفاع از عثمان شدند که سعد و ابوهریره و زیدبن ثابت از آن جمله بودند. عثمان فردی را فرستاد و جلوی آن ها را گرفت.۹۰ با این حال و با توجه به سخن سعد به عبدالرحمن در روز شورا که «من علی را بیشتر از عثمان دوست دارم» و با توجه به روابط نامناسب بین عثمان و سعد، جای این سؤال است که سعد به چه انگیزه ای از عثمان دفاع می کرد، به گونه ای که نام وی در تاریخ به عنوان یکی از کسانی که به عثمان تعصب داشتند، ثبت شده است۹۱ و در این دفاع با امام علی آن برخوردها را انجام می داد؟ آیا جواب این پرسش چیزی جز کینه و عداوت وی با امام و خلافت وی می باشد؟!

فهرست منابع:

۱ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۵ق.

۲ ابن ابی شیبه، المصنف، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق.

۳ ابن اعثم کوفی، ابومحمد، الفتوح، چاپ اول: بیروت، دارالأضواء، ۱۴۱۱ق.

۴ ابن الاثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالإحیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

۵ ابن الاثیر، عزالدین، اسد الغایه فی معرفه الصحابه، تهران، مکتبه الاسلامیه، [بی تا].

۶ ابن جوزی ابوالفرج، المنتظم، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۷ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۳۲۸ق.

۸ ، المطالب العالیه، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۴ق.

۹ ، تقریب التهذیب، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۵ق.

۱۰ ، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، چاپ اول: قاهره، دارالریان للتراث، ۱۴۰۷ق.

۱۱ ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، چاپ اول: مصر، مکتبه القاهره، ۱۴۱۵ق.

۱۲ ابن حزم اندلسی، المحلی، چاپ اول: بیروت، دارالافاق الجدیده، بی تا.

۱۳ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، چاپ دوم: تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵٫

۱۴ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۸ق.

۱۵ ابن شبّه، تاریخ المدینه المنوره، چاپ اول: مدینه المنوره، ۱۴۱۳ق.

۱۶ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، چاپ دوم: بیروت، دارالأضواء، ۱۴۱۲ق.

۱۷ ابن عبدالبرقرطبی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۱۸ ابن عبد ربه اندلسی، العقد الفرید، چاپ سوم: بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۸۴ق.

۱۹ ابن عساکر، تاریخ دمشق، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۹ق.

۲۰ ابن قتیبه دینوری، الإمامه و السیاسه، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۶۳٫

۲۱ ، المعارف، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۴۱۵ق.

۲۲ ، عیون الاخبار، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۴۱۵ق.

۲۳ ابن قولویه قمی، جعفر بن محمد، کامل الزیارات، تحقیق جواد قیومی، چاپ اول: قم، مؤسسه نشر الفقاهه، ۱۴۱۷ق.

۲۴ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، جامع المسانید و السنن، عبدالمعطی امین قلعجی، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۵ ابن کثیر دمشقی، البدایه و النهایه، چاپ پنجم: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۹ق.

۲۶ ابن میثم بحرانی، اختیار مصباح السالکین، تحقیق محمد هادی امینی، چاپ اول: مشهد، انتشارات آستانه قدس رضوی، ۱۴۰۸ق.

۲۷ ابن هشام، السیره النبویه، چاپ اول: بیروت، داراحیاء التراث العربی، [بی تا].

۲۸ احمد بن حنبل، مسند احمد بن حنبل، چاپ اول: بیروت، دار صادر، بی تا.

۲۹ اردبیلی، مقدس، حدیقه الشیعه، تصحیح صادق حسن زاده، چاپ دوم: قم، انصاریان، ۱۳۷۸٫

۳۰ بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۳۱ بردی اتابکی، جمال الدین، النجوم الزاهره، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۳ق.

۳۲ بکری اندلسی، عبدالله بن عبدالعزیز، معجم ما استعجم، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق.

۳۳ بلاذری، احمد بن یحیی، أنساب الأشراف، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق.

۳۴ بلخی، احمد بن سهل، کتاب البدء و التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق.

۳۵ ترمذی، جامع الصحیح، چاپ اول: بیروت، داراحیاء التراث العربی، [بی تا].

۳۶ تستری، محمدتقی، نهج الصباغه فی شرح نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، امیرکبیر، ۱۴۱۸ق.

۳۷ ، قاموس الرجال، چاپ دوم: قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۰ق.

۳۸ تفتازانی، سعد الدین، شرح المقاصد، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۴۰۹ق.

۳۹ جعفری، محمدتقی، شرح نهج البلاغه، چاپ چهارم: تهران، نشر و فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۰٫

۴۰ جعفری، محمد مهدی، پرتویی از نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، وزارت ارشاد اسلامی، ۱۳۷۲٫

۴۱ جوهری، احمد بن عبدالعزیز بصری بغدادی، السقیفه و فدک، تحقیق محمد هادی امینی، تهران، مکتبه نینوا، [بی تا].

۴۲ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، همراه حاشیه ذهبی، چاپ دوم: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۴۳ حسین بن مؤدب، نسخه خطی نهج البلاغه، چاپ اول: قم، مکتبه المرعشی، ۱۴۰۶ق.

۴۴ خطیب، عبدالزهراء حسینی، مصادر نهج البلاغه و اسانیده، چاپ سوم: بیروت، دارالأضواء، ۱۴۰۵ق.

۴۵ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۴۶ خوئی، میزرا حبیب الله، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، چاپ چهارم: قم، دارالهجره، [بی تا].

۴۷ خیاط عصفری، ابوعمر، تاریخ خلیفه بن خیاط، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۴۸ دخیل، علی محمد علی، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: بیروت، دارالمرتضی، ۱۴۰۶ق.

۴۹ دشتی، محمد و کاظم محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ هفدهم: قم، جامعه مدرسین، ۱۳۷۸٫

۵۰ دمیری، حیاه الحیوان الکبری، چاپ اول: تهران، انتشارات ناصرخسرو، [بی تا].

۵۱ دواداری،ابی بکر بن عبدالله، کنز الدرر و جامعه الغرر، چاپ اول: قاهره، ۱۴۰۲ق.

۵۲ ذهبی، شمس الدین، تاریخ الاسلام، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.

۵۳ ، سیراعلام النبلاء، چاپ یازدهم، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۷ق.

۵۴ راوندی، قطب الدین، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، چاپ اول: قم، مکتبه مرعشی نجفی، ۱۴۰۶ق.

۵۵ سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، چاپ اول: بیروت، مؤسسه اهل البیت، ۱۴۰۱ق.

۵۶ سرخسی، علی بن ناصر، اعلام نهج البلاغه، تحقیق شیخ عزیز الله عطاردی، چاپ اول: تهران، وزارت ارشاد اسلامی، ۱۴۱۵ق.

۵۷ سلیم بن قیس هلالی، تحقیق محمد باقر انصاری، چاپ دوم: قم، نشر الهادی، ۱۴۱۶ق.

۵۸ سماوی، محمد بن طاهر، ابصار العین، تحقیق محمد جعفر طبسی، چاپ اول: قم، انتشارات سپاه ۱۳۷۷٫

۵۹ سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، تاریخ الخلفاء، تحقیق رحاب خضر عطاوی، چاپ اول: بیروت، ناشر مؤسسه عزالدین، ۱۴۱۲ق.

۶۰ صدوق، شیخ، الامالی، چاپ پنجم: بیروت، مؤسسه اعلمی، ۱۴۱۰ق.

۶۱ ، علل الشرائع، چاپ اول: قم، مکتبه الداوری، ۱۳۸۵ق.

۶۲ ، معانی الاخبار، تصحیح علی اکبر غفاری، چاپ چهارم: قم، مؤسسه نشر اسلامی، ۱۴۱۸ق.

۶۳ صوفی تبریزی، ملاعبدالباقی، منهاج الولایه فی شرح نهج البلاغه، تحقیق و تصحیح حبیب الله عظیمی، چاپ اول: تهران، ناشر دفتر میراث مکتوب، ۱۳۷۸٫

۶۴ طبرسی، ابو علی فضل بن حسن، إعلام الوری بأعلام الهدی، چاپ اول: قم، مؤسسه آل البیت(علیهم السلام)، ۱۴۱۷ق.

۶۵ طبرسی، ابی منصور احمد بن علی بن ابی طالب، الاحتجاج، تحقیق شیخ ابراهیم بهادری و محمد هادی، چاپ دوم: قم، دارالأسوه، ۱۴۱۶ق.

۶۶ طبری، ابن جریر، تاریخ الامم و الملوک، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۶۷ طبسی، نجم الدین، الایام المکیه من عمر نهضه الحسینیه، چاپ اول: بیروت، دارالولاء، ۱۴۲۳ق.

۶۸ ، بررسی حدیث عشره مبشره، مرکز جهانی علوم اسلامی، مدرسه علمیه امام خمینی، قم، ۱۳۷۷٫

۶۹ طوسی، شیخ ابوجعفر محمد بن الحسن، تلخیص الشافی، چاپ دوم: نجف اشرف، مطبعه الآداب، ۱۳۸۳ق.

۷۰ ، الامالی، چاپ اول: مؤسسه انوار الهدی، ۱۴۱۴ق.

۷۱ طهرانی، شیخ آقابزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، چاپ اول: تهران، نشر المکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۷ق.

۷۲ عاملی، سیدجعفر مرتضی، الصحیح فی سیره النبی الاعظم، چاپ چهارم: بیروت، دار السیره، ۱۴۱۵ق.

۷۳ عبده، محمد، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: بیروت، الدار الاسلامیه، ۱۴۱۲ق.

۷۴ عینی، بدر الدین، عمده القاری فی شرح صحیح بخاری، چاپ اول: بیروت، داراحیاء تراث العربی، [بی تا].

۷۵ فخر رازی، الشجره المبارکه فی انساب الطالبیه، چاپ اول: قم، انتشارات آیت الله مرعشی نجفی، [بی تا].

۷۶ فیض کاشانی، الاصفی فی تفسیر القرآن، چاپ اول: قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۸ق.

۷۷ ، تفسیر الصافی، چاپ دوم: بیروت، مؤسسه الاعلمی، ۱۴۰۲ق.

۷۸ ، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، چاپ اول: یزد، انتشارات مکتبه وزیری، [بی تا].

۷۹ ، نوادر الأخبار، چاپ سوم: تهران، پژوهشگاه علوم اسلامی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵٫

۸۰ قسطلانی، شهاب الدین، ارشاد الساری فی شرح صحیح بخاری، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۰ق.

۸۱ قمی، علی بن ابراهیم بن هاشم، تفسیر القمی، چاپ دوم: قم، انتشارات علامه، ۱۳۸۷ق.

۸۲ قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده، چاپ اول: قم، دارالأسوه، ۱۴۱۶ق.

۸۳ کوفی اسدی، فضیل بن زبیر بن عمر بن درهم، تسمیه من قتل مع الحسین، مجله تراثنا، شماره ۴دوم سال اول، (۱۴۰۶) تحقیق سیدمحمدرضا حسینی جلالی.

۸۴ کیذری بیقهی، قطب الدین، حدائق الحقائق فی شرح نهج البلاغه، تحقیق شیخ عزیز الله عطاردی، چاپ اول،: مشهد، انتشارات عطارد، ۱۳۷۵٫

۸۵ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.

۸۶ ، جلاء العیون، چاپ دوم: قم، انتشارات سرور، ۱۳۷۴٫

۸۷ ، شرح نهج البلاغه المقتطف من بحارالأنوار، چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، ۱۴۰۸ق.

۸۸ محقق، شرح نهج البلاغه، تحقیق شیخ عزیزالله عطاردی، چاپ اول: مشهد، انتشارات عطارد، ۱۳۷۵٫

۸۹ محمودی، محمدباقر، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، وزارت ارشاد اسلامی، ۱۴۱۸ق.

۹۰ ، ترتیب الامالی(ترتیب موضوعی امالی صدوق و مفید و طوسی)، چاپ اول: قم، مؤسسه معارف اسلامی، ۱۴۲۰ق.

۹۱ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۹۲ مسلم بن حجاج قشیری، ابوالحسینی، صحیح مسلم، چاپ اول: بیروت، دارالإحیاء التراث العربی، ۱۳۷۷ق.

۹۳ مغنیه، محمدجواد، فی ضلال نهج البلاغه، چاپ سوم: بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۹۷۹م.

۹۴ مفید، شیخ، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، چاپ اول: بیروت، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ۱۴۱۶ق.

۹۵ ، الجمل و النصره لسید العتره، چاپ دوم: قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ق.

۹۶ مقرم، سیدعبدالرزاق موسوی، مقتل الحسین، چاپ پنجم: بیروت، دارالکتاب الاسلامی، ۱۳۹۹ق.

۹۷ مکارم شیرازی، ناصر و جمعی از نویسندگان، پیام امام، چاپ اول: قم، دارالکتب اسلامیه، ۱۳۷۵٫

۹۸ منقری، نصر بن مزاحم، وقعه صفین، چاپ دوم: قم، مکتبه المرعشی النجفی، ۱۳۸۲ق.

۹۹ موسوی، عباس علی، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: بیروت، دارالرسول الاکرم، ۱۴۱۸ق.

۱۰۰ مولایی، عزت الله و محمدجعفر طبسی، الامام الحسین فی کربلا، چاپ اول: قم، انتشارات سپاه، ۱۴۲۳ق.

۱۰۱ میبدی یزدی، کمال الدین، شرح دیوان منسوب به امام علی، چاپ دوم: تهران، انتشارات میراث مکتوب، ۱۳۷۹٫

۱۰۲ نسائی، ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب، خصائص امام علی، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ق.

۱۰۳ نقوی، محمدتقی، مفتاح السعاده فی شرح نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، مکتبه مصطفوی، [بی تا].

۱۰۴ نمازی شاهرودی، محمدعلی، مستدرکات علم رجال الحدیث، چاپ اول: تهران، انتشارات شفق، ۱۴۱۲ق.

۱۰۵ نوری، محمدحسین، مستدرک الوسائل، چاپ اول: قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۰۸ق.

۱۰۶ واقدی، محمدبن عمر، المغازی، چاپ سوم: بیروت، نشر عالم الکتب، ۱۴۰۴ق.

۱۰۷ هندی، حسام الدین، کنز العمال، چاپ پنجم: بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۵ق.

۱۰۸ یعقوبی، احمد بن ابی، تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، چاپ سوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، [بی تا].

پی نوشت:

۱ . ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج ۲۰، ص ۲۸۶; ابن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج ۷، ص ۱۰۵ و عینی، عمده القادری فی شرح صحیح البخاری، ج ۱۶، ص ۲۲۸٫

۲ . محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۳۹; ابن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص۵۴۱ و شمس الدین ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۹۶ .

۳ . دمیری، حیاه الحیوان الکبری، ج ۱، ص ۲۷۵ .

۴ . ابی بکر بن عبدالله بن ایبک دواداری، کنزالدُرر و جامع الغُرر، ج ۳، ص ۱۴۴٫

۵ . ابن هشام، السیره النبویه، ج ۳، ص ۳۴۹ ۳۵۰; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۳ و ۱۴; محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۲۲; ابی علی فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، بأعلام الهدی، ج ۱، ص ۲۰۹ .

۶ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۳۶ و احمد بن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج ۱، ص ۵۰۲ .

۷ . همان، ص ۶۹۲ ۶۹۳ .

۸ . ابن ابی شیبه، المصنف، ج ۷، ص ۵۰۴; ابن حجر عسقلانی، المطالب العالیه، ج ۴، ص ۶۳، ج۳۹۶۶; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۵۹; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۲۱; متقی هندی، کنز العمال، ج ۱۱، ص ۶۰۱; هیتمی، الصواعق المحرقه، ص ۱۲۳; سلیمان بن ابراهیم قندروزی، ینابیع الموده، ج ۲، ص ۲۳۳ و ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۲۳۲٫

۹ . ابن قتیبه دینوری، الإمامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۸ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۳۶۶ .

۱۰ . محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج ۹، ص ۲۶۷٫

۱۱ . شیخ مفید، الجمل، ص ۱۲۰٫

۱۲ . ابن عبدربه اندلسی، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۱۰ .

۱۳ . همان، ص ۲۸۴ .

۱۴ . ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۳۷، ص ۱۶۶ .

۱۵ . همان، ج ۲۰، ص ۲۸۶ .

۱۶ . فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، ج ۷، ص ۱۰۰ .

۱۷ . همان، ص ۱۰۳ .

۱۸ . ابن شبّه، تاریخ المدینه المنوره، ج ۳، ص ۸۸۳ و ۸۸۱ و طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۲۰ .

۱۹ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۴۷ ۴۸ .

۲۰ . ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۴۱; ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۸۵ و محقق اردبیلی، حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۳۸۰٫

۲۱ . کمال الدین میبدی یزدی، شرح دیوان منسوب به امام علی، ص ۱۹۰ و سعد الدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج ۵، ص ۲۸۷ .

۲۲ . در روایتی آمده است: روزی عمر بن خطاب بر مجلسی وارد شد که در آن مجلس امام علی، عثمان، عبدالرحمن، طلحه و زبیر نشسته بودند. عمر رو به آن ها کرد و گفت: درباره امارت و خلافت بعد از من صحبت می کردید؟ زبیر جواب داد: بله، تمامی ما درباره اهلیت خود برای خلافت سخن می گفتیم، آیا این چیزی است که تو منکر آن شوی؟ عمر در پاسخ گفت: آیا می خواهید نظر خود را در مورد شما بگویم؟ همه آن ها ساکت شدند، عمر دوباره سؤال خود را تکرار کرد، زبیر در جواب گفت: تو سخن خود را ادامه بده اگر چه ما ساکت باشیم. عمر گفت: «أما أنت یا زبیر مؤمن الرضا کافر الغضب، تکون یوماً شیطاناً و یوماً انساناً، أفرأیت الیوم الذی تکون فیه شیطاناً من یکون الخلیفه یومئذِ؟ و أما أنت یا طلحه، فوالله لقد توفّی رسول الله و انّه علیک لعاتب و أما أنت یا علی، فانک صاحب بطاله و مزاح. و أما أنت یا عبدالرحمن فوالله انک لما جاء بک من خیر أهل، و ان منکم لرجلا لو قسّم ایمانه بین جند من الاجناد لوسعهم و هو عثمان» (مجلسی، بحارالأنوار، ج۳۱، ص ۳۵۹ ۳۶۰ و نیز ر.ک: ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۳، ص ۹۲۴).

۲۳ . ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۳، ص ۹۲۴ ۹۲۵; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۶۶ و ۶۷٫ البته در نقل های دیگر محمد بن مسلمه، مجری وصیت خلیفه معرفی شده است.

۲۴ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۶۵۹ و طبرسی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۳۲۰، ۳۳۶ و ۳۵۸ .

۲۵ . قندوزی، ینابیع الموده، ج ۱، ص ۲۵۹ .

۲۶ . همان، ص ۱۱۳; شیخ طوسی، الامالی; مجلسی ۴، ص ۵۴۵; محمدجواد محمودی، ترتیب الأمالی، ج۲، ص۲۸۴ و ج ۳، ص ۴۲۲، ۴۳۴ و ۴۳۸٫ گویا طلحه نیز قصد رأی به عثمان را داشت، لذا امام وی را نیز مورد خطاب قرار داده است.

۲۷ . ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۳، ص ۹۲۸; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۲۷۸; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۹۶; بلاذری، انساب الاشراف، ج ۵، ص۲۰ و محمدباقر محمودی، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۲۶ .

۲۸ . ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۲۸ و ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۳، ص ۹۲۸ .

۲۹ . علت برکناری سعد شکایت مردم کوفه از بی عدالتی سعد بود; بزرگانی از کوفه به مدینه رفته و از سعد به خلیفه شکایت کردند و پس از چندی، خلیفه وی را برکنار کرد. ر.ک: ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۳، ص ۵۱۸ و ۸۱۶; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۰۳; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۶۹ و ج ۳، ص ۶ و ۷; تاریخ خلیفه بن خیاط، ص ۸۴۰; ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ۱، ص ۲۲; ابن عبدالبر قرطبی، الاستیعاب، ج ۲، ص۱۷۳ و ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۲، ص ۲۹۰ .

۳۰ . ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۵۹، ۲۸۲ و ۳۰۷; تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۴۶ و۴۷ و جلال الدین سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص ۱۴۸٫

۳۱ . طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۵۹۰; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۵۵; ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۶، ص ۶۱۸; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص۷۹ و ۸۷ و تاریخ ابن خلدون، ج ۷، ص ۵۷۰ ۵۷۱ .

۳۲ . شیخ صدوق، علل الشرائع، ج ۱، ص ۱۵۰; شیخ مفید، الارشاد، ص ۲۸۸; سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص ۱۲۴; شیخ مفید، الجمل، ص ۱۲۶; طبرسی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۹۱; شیخ طوسی، تلخیص الشافی، ج ۳، ص ۵۹; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۲۳۲ و امالی شیخ طوسی، ص ۳۷۲، ح ۸۰۳ .

۳۳ . شیخ صدوق، معانی الاخبار، ص ۳۶۱٫

۳۴ . شیخ صدوق، حدثنا محمد بن علی ماجیلویه عن عمه محمد بن ابی القاسم عن احمد بن ابی عبدالله برقی عن ابیه عن ابن ابی عُمیر، عن ابان بن عثمان عن ابان بن تغلب عن عکرمه عن ابن عباس … (علل الشرایع، ج ۱، ص ۱۵۰); شیخ صدوق: حدثنا محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی حدثنا عبدالعزیز بن یحیی الجلودی حدثنا ابوعبدالله احمد بن عمار بن خالد حدثنا یحیی بن عبدالحمید الحمانی حدثنا عیسی بن راشد عن علی بن خُزیمه عن ابن عباس … (معانی الاخبار، ص ۳۶۰ و ۳۶۱). البته شیخ صدوق در همین کتاب نیز نقل و طریق خود را در علل الشرایع دوباره ذکر می کند.

۳۵ . قال المفید: روی جماعه عن اهل النقل من طرق المختلفه عن ابن عباس … (الارشاد، ج ۱، ص ۲۸۸).

۳۶ . شیخ طوسی اخبرنا الحفار حدثنا ابوالقاسم دعبلی حدثنا ابی حدثنا اخی دعبل حدثنا محمد بن سلامه الشامی عن زراره بن اعین عن ابی جعفر محمد بن علی عن ابن عباس … (امالی شیخ طوسی، ص۳۷۲).

۳۷ . قطب راوندی : … اخبرنی الشیخ ابونصر الحسن بن محمد بن ابراهیم عن الحاجب ابی الوفاء محمد بن بدیع و الحسین بن احمد بن بدیع و الحسین بن احمد بن عبدالرحمن عن الحافظ ابی بکر بن مردویه الاصفهانی عن سلیمان بن احمد الطبرانی عن احمد بن علی الابار عن اسحاق بن سعید ابی سلمه الدمشقی عن خلید بن دعلج عن عطان بن ابی رباح عن ابن عباس … (شرح نهج البلاغه قطب راوندی، ج ۱، ص۱۳۱).

۳۸ . شیخ طوسی اخبرنا الحفار حدثنا ابوالقاسم دعبلی حدثنا ابی حدثنا اخی دعبل حدثنا محمد بن سلامه الشامی عن زراره بن اعین عن ابی جعفرمحمد بن علی عن ابیه عن جده … (امالی شیخ طوسی، ص۳۷۲).

۳۹ . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۲۳۲ و طبرسی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۹۱ .

۴۰ . ابن جوزی، تذکره الخواص، ص ۱۲۴٫

۴۱ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۸۰٫

۴۲ . نهج البلاغه، نسخه حسین بن مؤدب، ص ۹ .

۴۳ . ر.ک: آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج ۲۲، ص ۱۸۳٫

۴۴ . علی بن ناصر سرخسی، اعلام نهج البلاغه، ص ۴۹; قطب راوندی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۲۷; ابن میثم بحرانی، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۶۲; همو، اختیار مصباح السالکین، ص ۹۵; قطب الدین کنذری بیهقی، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۶۲۱۶۳; محقق، شرح نهج البلاغه، ص ۹۵; ملا عبدالباقی صوفی تبریزی، منهاج الولایه، ج ۲، ص ۹۸۰; علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج۲۹، ص ۵۳۲; شرح نهج البلاغه المقتطف من بحارالأنوار، ج ۱، ص ۷۴; ملا حبیب الله خویی، منهاج البراعه، ج ۳، ص ۷۵; علامه تستری، بهج الصباغه، ج ۳، ص ۷۵; محمد جواد مغنیه، فی ضلال نهج البلاغه، ج ۱، ص ۹۲; محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ص۴۲; محمد تقی نقوی، مفتاح السعاده، ج۳، ص ۳۵۵; علی محمدعلی دخیل، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۶ و ۱۷; سیدعباس علی موسوی، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۹۳; ناصر مکارم شیرازی و جمعی ازنویسندگان، پیام امام، ج ۱، ص ۳۶۱; سیدمحمدمهدی جعفری، پرتویی از نهج البلاغه، ص ۱۳۷ و … .

۴۵ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۸۹٫

۴۶ . مهدی بحرالعلوم، حاشیه تلخیص الشافی، ج ۳، ص ۵۹ .

۴۷ . قطب راوندی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۲۷٫

۴۸ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۸۹ ۱۹۰ .

۴۹ . طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۹۴ .

۵۰ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۹۰ .

۵۱ . مجلسی، بحارالأنوار، ج ۲۹،ص ۵۳۲; میرزا حبیب الله خوئی، شرح نهج البلاغه، ج ۴۳، ص ۷۴ و ۷۵ و ناصرمکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان، پیام امام، ج ۱، ص ۳۶۱٫

۵۲ . جوهری، السقیفه، ص ۸۲٫

۵۳ . ابن عبد ربّه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۳۰٫

۵۴ . ابن اعثم، الفتوح، ج ۲، ص ۹۹٫

۵۵ . ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص ۲۲۸٫

۵۶ . جوهری، السقیفه، ص ۸۳٫

۵۷ . طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۹۴ .

۵۸ . «أسئلک برحم أبنیّ هذین (الحسن و الحسین) من النّبی و برحم عمی حمزه منک أن لا تکون مع عبدالرحمن ظهیراًعلیّ لعثمان.» (ابن عبد ربّه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۲۸).

۵۹ . «أبت قلوبکم یا بنی هاشم الاحقدا»، «و کیف لا یحقد من غُصِبَ شیئه و یراه فی ید غیره» (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص۱۰۷).

۶۰ . احزاب (۳۳)آیه ۵۳ .

۶۱ . «لم یَزَل فضلنا و احساننا سابغاً علیکم یا بنی هاشم» «أیُّ فضلِ و احسانِ أسد یتموه الی بنی عبد مناف، أغضب أبوک (یعنی طلحه) جدی (النبی) بقول لیموتن محمد و لنجولنَ بین خلاخیل نسائه کما جال بین خلاخیل نسائنا، فأنزل الله تعالی مراغمه لابیک، و منع ابن عمک (ابابکر) أمی (فاطمه) حقها من فدک و غیرها من میراث ابیها … و نکث (ابوک) بیعه علی و شام السیف فی وجهه و افسد قلوب المسلمین علیه» (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۴۸).

۶۲ . ابن عبد ربّه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۲۸ و ابن شبّه، تاریخ مدینه، ج ۳، ص ۹۲۸٫

۶۳ . شیخ صدوق، معانی الاخبار، ص ۳۶۱ و ۳۶۳٫

۶۴ . محمدتقی تستری، بهج الصباغه، ج ۵، ص ۱۷۷ ۱۷۸ .

۶۵ . محمد بن عمر واقدی، کتاب المغازی، ج ۱، ص ۱۴۷ ۱۴۸٫

۶۶ . همان، ص ۳۰۸ .

۶۷ . «این بنوا اختنا، ابن العباس و اخوته…» (طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۳۱۳) و محمد بن طاهر سماوی، أبصار العین، ص ۶۸٫

۶۸ . «أن لک قرابه بأمیرالمؤمنین (یزید) و نرید ان نرعی هذا الرحم فان شئت آمَنّاک …» (مُصعب بن عبدالله زبیری، نَسَب قریش، ص ۵۷); عزت الله مولایی محمد جعفر طبسی، الامام الحسین فی کربلا، ج ۴، ص ۳۵۸٫ فامیل بودن علی اکبر با یزید از این جهت است که مادر علی اکبر (ام لیلا) با میمونه، دختر ابوسفیان فامیل بودند. ر.ک: ابن قتیبه، عیون الاخبار، ص ۹۹; فخر رازی، الشجره المبارکه، ص ۷۳; فضیل بن زبیر کوفی، تسمیه من قُتِل مع الحسین، ص ۱۵۰ و مقتل مقرم، ص ۲۵۶٫

۶۹ . «انَ مالک من هذه الشده فی الحرب من قِبَلِ خالک (یعنی علیناً) فقال له جعده: لو کان لک خالٌ مثلٌ خالی لنسیت اباک» (نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال، ج ۲، ص ۱۳۰); نجم الدین طبسی، الإمام الحسین فی مکه المکرمه، ج ۲، ص ۳۲۶ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص۳۰۸٫

۷۰ . «و قد صَحبَتُهُم ذُریَهَ بدریهُ و سیوفُ هاشمیَه قد عرفت مواقع نصالها فی اخیک و خالک و جدک و اهلک…» (نهج البلاغه، نامه ۲۸); ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج ۲، ص ۹۶۱; ابن جوری، تذکره الخواص، ص ۳۷; ابن عبد ربّه، العقد الفرید، ج ۱۷، ص ۳۲۶ و مجلسی، بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۱۳٫

۷۱ . «وعندی السیف الذی اَعضَضْته بجدَک و خالک و اخیک فی مقام واحد…» (ابن قتیه دینوری، الإمامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۰); طبرسی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۲۶۳ و نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۸ .

۷۲ . «و انا ابوالحسن حقاً قاتل اخیک و خالک جدّک، شدخاً یوم بدر و ذلک السیف بیدی …» (مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۳، ص ۱۲۴(ابن قتیبه دینوری،) و ر.ک: ۱۰۲ و ۸۷ و ۲۸۶٫ علامه مجلسی در شرح این نامه می گوید: «و هؤلاء الثلاثه حنظله بن ابی سفیان اخو معاویه، ولید بن عتبه خاله و عتبه بن ربیعه جده و قد قتلوا فی غزاه بدر». (همان).

۷۳ . واقدی، کتاب المغازی، ج ۱، ص ۲۵۴; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۲۶ و سیدجعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج ۶، ص ۱۸۲٫

۷۴ . طبرسی، إعلام الوری، ج ۱، ص ۲۰۹; ابن هشام، السیره النبویه، ج ۳، ص ۳۴۹ و ۳۵۰; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۳ و۱۴و مجلسی، بحارالأنوار، ج۲۱، ص ۲۲٫

۷۵ . ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۳، ص ۱۹۹ و قندوزی، ینابیع الموده، ج ۱، ص ۳۶۷٫

۷۶ . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۱۵۲٫

۷۷ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸ و ۱۹ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۸۰٫

۷۸ . طبرسی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۳۳۶; مجلسی، بحارالأنوار، ج ۲۸، ص ۵۰ و ۵۴ برای آگاهی بیشتر ر.ک: المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالأنوار، ج ۸، ص ۳۸۱ ۳۸۲٫

۷۹ . فیض الاسلام، ترجمه نهج البلاغه، ص ۵۰ و دشتی، ترجمه نهج البلاغه، ص ۲۰٫

۸۰ . شیخ صدوق، الأمالی; مجلس ۲۸، ص ۱۱۵; ابن قولویه، کامل الزیارات، ص ۷۴; شیخ علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۴، ص ۲۴٫ هم چنین، طبرسی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۶۱۸; مجلسی، بحارالأنوار، ج ۱۰، ص ۱۲۵; شیخ مفید، الارشاد، ج ۱، ص ۳۳۰; محمدجواد محمودی، ترتیب الامالی، ج ۴، ص ۵۹۵، البته در سه منبع اخیر به جای نام سعد «فقام الله رجل» می باشد، گویا امام صادق بنا به ملاحظاتی در این دو روایت، نام سعد را ذکر نکرده اند.

۸۱ . محمدباقر مجلسی، جلاء العیون، ص ۵۶۱ و ۵۶۰٫

۸۲ . بیشتر مورخان می گویند این سخن در زمان حکومت امام علی بوده، و مراد امام، عمر بن سعد نیست، اما برخی دیگر در اصل این که سائل سعد بن ابی وقاص بوده تشکیک کرده و سنان بن انس نخعی را به عنوان سائل مطرح کرده اند. (محمدجواد محمودی، ترتیب الامالی، ج ۵، ص ۱۷۳) دلیل آن ها این است که در دوران خلافت امام علی سعد از جامعه کناره گیری کرده و بیرون از کوفه می زیست و اصلا به کوفه نمی آمد تا چه رسد به این که در خطبه امام شرکت کند، ولی با توجه به بیانات گذشته، نادرستی این سخن آشکار می شود چرا که:

اولا: کناره گیری سعد از جامعه، مستلزم نیامدن وی به کوفه و شرکت نکردن در خطبه امام نیست(با توجه به این که حدیث اصبغ معتبر می باشد) بلکه کناره گیری وی در بیعت نکردن و عدم شرکت در جنگ ها بود.

ثانیاً: شخصی به نام «سعد» که در اندیشه خلافت بوده و امام را مانع اصلی راه می دانست، به دنبال فرصت بود تا به گمان خویش شخصیت امام را ترور کرده و شأن امام را زیر سؤال ببرد، پس با این وصف، چنین کاری از سعد بعید به نظر نمی رسد.

۸۳ . ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۵۶; همو، الاصابه، ج ۳، ص ۱۷۳ و محمدتقی تستری، قاموس الرجال، ج ۸، ص ۲۰۱٫

۸۴ . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۶۳; ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۳۰ و ۱۲۳۱; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص۶۵۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص۱۹۰ و تاریخ ابن خلدون(العبر)، ج ۲، ص ۵۹۶ .

۸۵ . ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۴، ص ۱۲۰۶ و ۱۲۲۰٫

۸۶ . همان، ج ۴، ص ۱۲۲۳٫

۸۷ . همان، ص ۱۲۲۲٫

۸۸ . ابن قتیبه دینوری، الإمامه و الیساسه، ج ۱، ص ۶۷٫

۸۹ . ابن شبّه، تاریخ المدینه، ج ۴، ص ۱۱۷ و ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۲۹۵٫

۹۰ . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۶۳; ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۳۰; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۶۵۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۹۰ و تاریخ ابن خلدون(العبر)، ج ۲، ص ۵۹۶٫

۹۱ . ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۵، ص ۱۶٫

منبع : تاریخ در آینه پژوهش, شماره ۴ ؛ طبسی  محمدمحسن

فتنه جنگ جَمَل

اشاره:

نظر به وقوع جنگ جمل در نخستین سال حکومت و خلافت ظاهرى امام على بن ابى طالب(علیه السلام) در جمادى الاولى سال ۳۶ هجرى قمرى و ایجاد چالش سترگ در برابر حکومت حق طلبانه و عدالت جویانه آن حضرت، از سوى عده‏اى از معاریف و سرشناسان قوم و تأثیر منفى و نامطلوب آن در روند خلافت اسلامى و عقاید و باورهاى مسلمانان، برآن شدیم این پدیده شوم و نامیمون را از بعد تاریخى مورد بررسى قرار داده و داورى صحت و سقم رفتار و کردار عاملان و عناصر اصلى آن را بر عهده خوانندگان ارجمند گذاریم، شاید عبرتى باشد براى فتنه جویان عصر ما.

آغاز خلافت و حکومت امیرمؤمنان(علیه السلام)

عثمان بن عفان، سوّمین خلیفه مسلمانان، پس از قریب به دوازده سال خلافت و حکومت، به خاطر رویکرد به اشرافى گرى و دورى از سیره و سنّت نبوى توسط او و درباریانش و رفتار ظالمانه و اجحاف‏ آمیز عاملان و استانداران او در مناطق مختلف اسلامى با مردم، روز به روز مقبولیت خود را از دست داده و با نارضایتى و نفرت عمومى روبرو گردید و سرانجام با قیام یکپارچه مسلمین از مناطق مختلف مصر، عراق، یمن و حجاز و تحصن بسیارى از آنان در مدینه منوره مواجه شد و در این میان بحث خلع و استعفاى او از خلافت مطرح و از سوى انقلابیون به طور جد درخواست گردید و چون او از این کار خوددارى مى‏کرد، انقلابیون خشمگین حلقه محاصره را تنگ‏تر کرده و به خانه‏اش نزدیکتر شدند.

از آن سو، افرادى چون مروان بن حکم ، سعید بن عاص، مغیره بن أخنس، عبداللّه بن ربیعه، عبدالرحمن بن عوام و جمعى از خویشان و اطرافیان عثمان، بر خلاف نظر او که معتقد به آرامش و عدم خشونت بود، با انقلابیون، معترضان و محاصره کنندگان رفتار ناپسندى داشته و با آنان به شدت برخورد کرده و حتّى قصد درگیرى نظامى با آنان داشتند که عثمان بن عفان، آنان را از این عمل بازداشت.

ولى این گونه عکس العمل‏هاى اطرافیان او تأثیرات منفى بر جاى گذاشته و سرانجام تعدادى از محاصره کنندگان، شکیبایى و خویشتن دارى از دست داده و به سراپرده عثمان هجوم و وى را در قصرش به قتل رساندند.(۱)

این واقعه، در هیجدهم ذى حجّه سال ۳۵ هجرى قمرى در مدینه منوّره روى داد. پس از قتل وى، تا سه روز اجازه دفنش را نمى‏دادند تا این که حضرت على (علیه السلام) میانجی گرى کرده و زمینه دفنش را فراهم نمود.(۲)

پس از قتل عثمان، افرادى چون طلحه بن عبیداللّه و زبیربن عوام به خاطر عضویت در شوراى شش نفره منتخب عمر بن خطاب، در مظنّه خلافت قرار داشتند ولیکن با وجود شخصیت عظیم و گرانسنگى چون امیرمؤمنان، امام على بن ابى طالب(علیه السلام) در میان امت اسلام، تمام توجّهات و أنظار توده ‏هاى مردمى متوجه آن حضرت بود. از میان صحابه پیامبر خدا(ص) و افراد مؤثر و سرشناس امّت، شخصیت هایى چون عمّار بن یاسر، ابوهیثم بن تیهان، رفاعه بن رافع، مالک بن عجلان، ابوایّوب خالد بن زید، خزیمه بن ثابت، مالک بن اشتر نخعى، محمد بن ابى بکر و صدها تن از معتمدین و متعهدین دینى دیگر، پیش گام دعوت از امیرمؤمنان(علیه السلام) براى پذیرش خلافت اسلامى شدند. امام على بن ابى طالب(علیه السلام) در آغاز از پذیرفتن آن امتناع مى‏نمود و قصد درگیر شدن در این ماجراى بزرگ را نداشت ولى چون در برابر اصرار فراوان سران و ریش سفیدان امت قرار گرفت، آنان را فرمان داد که در مسجد النبى(ص) اجتماع نمایند تا با شنیدن سخنان و شرایط وى بطور رسمى و عمومى با او بیعت کنند، مردم با اشتیاق فراوان در مسجد النّبى (ص) تجمّع نموده و پس از استماع خطبه امیرمؤمنان(علیه السلام)، با رغبت تمام، با آن حضرت به عنوان خلیفه و جانشین واقعى رسول خدا(ص) بیعت کردند.(۳)

نخستین کسى که دست بیعت به دست آن حضرت داد، طلحه بن عبیداللّه بود و پس از او مهاجران، انصار، اشراف، افاضل و بزرگان و تمامى اهالى مدینه و انقلابیونى که از شهرهاى مختلف اسلامى در مدینه به سر مى‏بردند. با امام على(علیه السلام) بیعت کردند.

گویند دست طلحه در جنگ احد زخمى شدو از آن زمان از کار افتاده و شل بود و چون با همان دست با امام على(علیه السلام) بیعت کرد، برخى از حاضران، آن را به فال بد گرفتند. قبیصه بن جابر اسدى که یکى از حاضران آن جمع بود، در این باره گفت: عجب حالتى! اوّل دستى که بر دست امیرالمؤمنین على(علیه السلام) به بیعت در آمد، دست شل بود. به خدا سوگند که بیعت طلحه ناپاپدار و ناقص خواهد ماند.(۴)

پس از بیعت اهالى مدینه و انقلابیون مستقر در آن، اهالى شهرها و مناطق مختلف اسلامى نیز از طریق دوستداران و یاران امام على(علیه السلام)، با آن حضرت بیعت کردند و اهالى کوفه، مصر و یمن در این امر پیش تاز بودند.

امام على بن ابى طالب(علیه السلام) به محض انتخاب شدن به حکومت و تحویل گرفتن زمام خلافت، آن چه که عثمان و درباریان او از مال و منال و وجوهات و نقدینگى را که در قصر او گرد آورده بودند، همه را به بیت المال برگردانید. مگر اموال و دارایى ‏هاى شخصى عثمان را که به ورثه وى تسلیم کرد و شتران صدقه را به نگهبان و حافظى سپرد و تمامى نقدینگى موجود را میان مهاجر و انصار به طور مساوى تقسیم کرد که به هر نفرى سى دینار رسید.(۵)

مخالفت عده ‏اى معدود از بیعت با امام على(علیه السلام)

پس از آن که بیعت اهالى مدینه با امام على(علیه السلام) به پایان رسید، معلوم شد عده‏اى اندک از سرشناسان مدینه با آن حضرت بیعت نکردند و آنان عبارت بودند از عبدالله بن عمر، سعد بن ابى وقّاص، محمد بن مسلمه، حسّان بن ثابت، اسامه بن زید و وهب بن صیفى انصارى.(۶)

این عده از مخالفان، با آن حضرت نه بیعت کرده و نه دشمنى و هیچ گاه در واقعه‏اى با وى به نبرد و جنگى نپرداختند و تنها علت عدم بیعتشان، تردید و دو دلى آن‏ها بود، که نمى‏توانستند میان کشته شدن عثمان و انتخاب امام على(علیه السلام) یکى را برگزیده و دیگرى را محکوم کنند. مثلاً سعد بن ابى وقاص درباره عدم بیعت خود مى‏گفت: یا أبا الحسن، اذالم یبق غیرى بایعتک؛ هرگاه کسى غیر از من باقى نمانده باشد (و همگان با تو بیعت کرده باشند) آن گاه با تو بیعت خواهم کرد.(۷) هم چنین عبداللّه بن عمر بن خطاب مى‏گفت: لاابایع حتى یجتمع الناس علیک،(۸) اسامه بن زید نیز مى‏گفت: «أنت احبّ النّاس الىّ و آثرهم عندى، و لو کنت بین لحیى أسد لأحببت أن أکون معک، ولکنى عاهدت اللّه أن لااقاتل رجلاً یقول: لا اله الّا اللّه؛ تو (اى على بن ابى طالب(علیه السلام)) محبوب‏ترین شخص و با احترام‏ترین افراد در پیش من مى ‏باشى و اگر من در میان دهان و دندان شیر درّنده نیز قرار گیرم، دوست دارم با تو باشم و تو را رها نکنم. ولیکن (چه کنم) که با خدا پیمان بستم هیچ گاه با مردى که شهادتین را بر زبان جارى مى‏کند، مقاتله و مبارزه نکنم.(۹)

امام على بن ابى طالب(علیه السلام) در سخنانى، بهانه جویى و دغدغه‏ هاى این عده معدود را پاسخ داد و در فرازى از خطبه‏اش فرمود: «أیّها النّاس انّکم بایعتمونى على ما بویع علیه من کان قبلى، و انّما الخیار للنّاس قبل أن یبایعوا، فاذا بایعوا فلاخیار لهم، و انّ على الامام الاستقامه و على الرعیه التّسلیم و هذه بیعه عامه من رغب عنها رغب عن دین الاسلام و اتّبع غیر سبیله أهله و…؛ یعنى اى مردم، شما همان طورى که با افراد پیش از من بیعت کردید، با من نیز بیعت نمودید. بدانید تا هنگامى که بیعت نکردید، اختیار دارید که با کسى بیعت کنید و یا بیعت نکنید (و در این راه آزادید) امّا همین که بیعت کردید، دیگر اختیار نقض آن را ندارید و در این موقعیت، بر امام و پیشوا است که به وظایفش عمل کرده و استقامت و پایدارى به خرج دهد و بر مردم است که تسلیم أوامر او باشند و این بیعت، بیعت عمومى است و کسى که از آن اعراض نماید، از دین اسلام اعراض کرده است و به راه غیر مسلمانان رفته است و…»(۱۰)

به هر روى تمامى انقلابیون مهاجر و اهالى مدینه منوره با امام على بن ابى طالب(علیه السلام) بیعت کرده و وى را به عنوان جانشین پیامبر خدا(ص) و خلیفه مسلمانان به رسمیت شناختند.

نزدیکترین شهر معروف جزیره العرب به مدینه منوّره، شهر مکه معظمه بود که به خاطر وجود خانه خدا و مسجد الحرام در آن و منتسب بودن به زادگاه پیامبر خدا(ص)، از اهمیت و اعتبار ویژه‏اى برخوردار بود. حضرت على(علیه السلام) در آغاز، خالد بن عاص بن هشام را به عنوان والى مکه معظمه برگزید و وى را مأمور اخذ بیعت از اهالى این منطقه نمود. ولى اهالى مکه در این أمر چندان استقبالى نکرده و نماینده امام على(علیه السلام) را یارى ندادند و حتى یکى از جوانان فتنه جوى قریش، به نام عبداللّه بن ولید بن زید نامه امام على(علیه السلام) را از دست نماینده‏اش گرفت و پاره کرد و به زمین انداخت و از این راه، دشمنى خود را ابراز کرد. البته به سزاى رفتار ناشایست خویش در معرکه جمل نایل آمد و در آن واقعه به هلاکت رسید.(۱۱)

مردم مکه و اطراف آن، پس از آن که از اصل ماجراى مدینه با خبر شده و از بیعت مهاجر و ا نصار و تمامى انقلابیون و حق طلبان مسلمان با امام على(علیه السلام) آگاهى یافتند، در بیعت با امام على(علیه السلام) راغب شده و با نماینده آن حضرت بیعت کردند و از آن پس، تمامى شهرها و مناطق اسلامى، از این واقعه استقبال و با نمایندگان و والیان آن حضرت، بیعت نمودند. تنها اهالى شام به خاطر شیطنت‏هاى معاویه بن ابى سفیان و جوّ سازى‏هاى کاذب او بر ضد امام على(علیه السلام) از بیعت آن حضرت، محروم ماندند. بلاذرى (مورّخ نامور قرن سوم هجرى) در این‏باره گفت: فبایع علیّاً أهل الأمصار الّا ما کان من معاویه و اهل الشّام و خواص من النّاس.(۱۲)

عکس العمل عایشه دختر ابى ‏بکر

هنگامى که مدینه را آشوب فرا گرفته و مسلمانان از هر سو به آن مهاجرت کرده و خواستار خلع عثمان از خلافت شده بودند و این شهر بزرگ اسلامى روزگار سختى را سپرى مى‏کرد، بسیارى از همسران رسول خدا(ص) که در آن زمان هنوز در قید حیات بودند، به خاطر کناره‏گیرى از این آشوب‏ها و ناامنى ‏ها، به مکه معظمه هجرت کردند و پس از به جا آوردن أعمال حج در ذى حجّه سال ۳۵ قمرى، در همین شهر مدتى ماندنى شدند. عایشه بنت ابى بکر، که یکى از این بانوان بود، در خلافت عثمان بن عفان، دل خوشى از وى نداشت و دایم بین آن دو، سخنان درشت و نامطلوبى رد و بدل مى‏گردید و چه بسا عایشه مردم را بر ضد عثمان تحریک مى‏کرد و حتّى در واقعه شورش مسلمانان که به قتل عثمان منجر شد، عایشه طرف مردم را گرفته و آنان را بر ضد عثمان تشویق و ترغیب مى‏کرد.

ابن اعثم کوفى( متوفاى ۳۱۴ هجرى) در این‏باره چنین بیان کرد: از این معنى خاطر عایشه به غایت رنجیده بود، او (عثمان) را بد مى‏گفت و دشنام مى ‏داد، بلکه مردمان را بر کشتن عثمان تحریص مى‏ کرد و مى ‏گفت: بکشید این پیر کفتار را که هنوز پیراهن مصطفى(ص) کهنه نشده، سنّت او را کهنه گردانید. بکشید این پیر کفتار را و زنده مگذارید.(۱۳)

ابن اعثم در جاى دیگر، شدت خشم و نارضایتى عایشه نسبت به عثمان را بدین گونه شرح داد: امّ‏المؤمنین، عایشه صدیقه، چنانکه بدان اشاره شد چندانکه توانست و دانست مردم را در قتل عثمان تحریص مى‏کرد تا گاهى که سفر مکّه پیش داشت. در مکّه او را آگاهى دادند که عثمان به دست صنادید اصحاب مقتول گشت، نیک شاد شد فقالت: أبعده اللّه بما قدّمت یداه، الحمد للّه الّذى قتله. عایشه در قتل عثمان خداى را شکرها بگزاشت و بر او لعن و نفرین فرستاد.(۱۴)

عایشه پس از آگاهى از قتل عثمان، راهى مدینه منوره شد و در میان راه، ابتدائاً به او خبر دادند که طلحه بن عبیداللّه به خلافت رسید، وى از این خبر استقبال کرد و با تمسخر و تحقیر نسبت به طلحه، گفت: إیه ذاالاصبع للّه أنت، لقد وجدوک لها محشاً. سپس به راهش ادامه داد تا به «سرف» (مکانى در شش یا هفت مایلى مکه) رسید و با شخصى به نام عبید بن ابى سلمه لیثى روبه رو گردید، که از مدینه مى‏آمد، از او پرسید: از مدینه چه خبر؟ عبید گفت: مردم، عثمان را به قتل رساندند. عایشه گفت: آرى، این را مى‏دانم، بگو پس از آن، چه کردند؟ عبید گفت: دشوارى و سختى‏هاى مردم توسط خودشان و به بهترین شیوه حل و فصل گردید و با پسر عموى پیامبرشان على(علیه السلام) بیعت کردند.

عایشه با تعجب پرسید: آیا آنان چنین کارى کردند؟ دوست دارم که آسمان بر زمین افتاد، اگر این خبرى را که دادى، براى پیشوایت (على(علیه السلام)) درست باشد. عبید گفت: براى چه چنین مى‏گویى؟ به خداى سبحان سوگند در روى زمین کسى را مانند او نمى‏بینم. چرا تو از خلافت و حکومت او ناراحتى؟

عایشه به وى پاسخى نداد و از همان مکان، به مکه برگشت(۱۵) و از رفتن به مدینه منصرف شد.

امّا بنا به نقل ابن اعثم کوفى: عبید بن ابى سلمه به عایشه گفت: چرا چنین مى‏گویى؟ نه تو در حق على (علیه السلام) ثناها مى‏فرمودى و مى‏گفتى که امروز در روى زمین هیچ کس در نزد خداى سبحان از على(علیه السلام) گرامى‏تر نیست؟ اکنون چرا او را دشمن مى‏دارى و خلافت او را نمى‏پسندى؟ نه هم تو مردمان را بر کشتن عثمان تحریص مى‏کردى که این پیر کفتار را بکشید؟ اکنون چه افتاده که چنین مى‏گویى؟

عایشه در پاسخش گفت: در آن وقت این سخن مى‏گفتم، اکنون چون خبر آن یافتم از آن بازگشتم، عثمان از شما توبه خواسته بود. چون توبه کرده و از گناهان پاک شد، او را بکشتید. به خداى که خون او بازخواهم و در این کار خاموشى نگیرم.

عبید گفت: اى امّ المؤمنین، و اللّه که نیک نمى ‏کنى و میان امّت مصطفى(ص) غوغا و تفرقه مى‏ افکنى، بسا فتنه ‏ها که انگیخته شود و بس خون‏ها که ریخته گردد. عایشه، سخن عبید را وقعى نگذاشت و از نیمه راه بازگشت و جانب مکه گرفت.(۱۶)

بدین گونه، پس از معاویه و امویان حاکم شام، نطفه دوّمین جناح و جبهه مخالفان حضرت على(علیه السلام) به سردمدارى عایشه بنت ابى بکر، بسته شد و این بار مکه معظمه، خانه امن الهى هدف مخالفان امام على(علیه السلام) قرار گرفت.

تشکیل هسته اصلى سپاه جمل‏

به غیر از عایشه، افراد سرشناس دیگرى نیز به تدریج راهى مکه معظمه شدند. چند تن از آنان، از استانداران عثمان بودند که توسط مردم از شهرها رانده شده و به مکه پناهنده شده بودند.

یعلى بن منیه (عامل یمن)، عبدالله بن عامر حضرمى( عامل عثمان در خود مکه) و عبدالله بن عامر(عامل بصره) از این دسته بودند. هم چنین از مدینه منوره افرادى چون سعید بن عاص، ولید بن عقبه، مروان بن حکم، ابان بن عثمان و ولید بن عثمان که همگى از وابستگان به طایفه بنى امیه بودند، در این شهر مقدس گرد آمدند. پس از آنان، دو تن از صحابه مشهور رسول خدا(ص)، یعنى طلحه بن عبید اللّه و زبیر بن عوام با تمامى خانواده و ملازمان خویش نیز به این گروه پیوستند.

خبر مخالفت عایشه و اقامت اعتراض‏آمیز وى در مکه معظمه، در سراسر عالم اسلام منتشر شد و مخالفان بنى هاشم و دشمنان حکومت عدالت خواهانه امام على(علیه السلام) با حرکت به سوى مکه معظمه، جمعیت مخالفان را تقویت کردند. در نتیجه سپاه مخالفان و جبهه بزرگ پیمان شکنان در مکه معظمه پاگرفت و سران این جبهه تا آن مقدارى که افراد سرشناس و مشاهیر را مى‏شناختند، براى آن‏ها نامه نوشته و آنان را به سوى خود فراخواندند.

تعدادى، آن‏ها را اجابت کرده و تعدادى مخالفت و تعدادى بى طرف باقى ماندند. عبداللّه بن عمر بن خطاب، که در آن زمان در مکه به سر مى‏برد، مورد دعوت مخالفان قرار گرفت ولى به آنها پاسخ منفى داد و از همراه شدن با آنان خوددارى کرد.(۱۷)

عبداللّه بن عمر، خواهر خویش حفصه بنت عمر، همسر رسول خدا(ص) را که قصد همراهى با عایشه بنت ابى‏بکر داشت، نیز از این کار بازداشت و نگذاشت در دام شیطانى این گروه فتنه جو گرفتار آید.

جبهه مخالفان علوى، در آغاز قصد کردند به شام روند و با همفکرى و مساعدت همه جانبه معاویه و شامیان یاغى و سرکش به جنگ با خلیفه منتخب مسلمانان به شتابند، ولى در این باره به توافق نرسیدند و خود معاویه نیز از آنان استقبالى به عمل نیاورد. بدین جهت، تغییر موضع داده و به جاى شام، شهر بصره در جنوب شرقى عراق را مورد هدف قرار دادند.(۱۸)

از میان همسران رسول خدا(ص) امّ سلمه(رض) به سان سایر مسلمانان، جانب امام على(علیه السلام) راگرفت و از او طرفدارى مى ‏کرد. این بانوى شریف و دوراندیش بارها عایشه را از کردار و رفتار ناپسندش باز مى‏داشت و به او مى‏گفت: اى دختر ابى بکر، من در شگفتم که تو از عثمان مقتول خون خواهى مى‏کنى. تو همان نبودى که مردم را بر کشتن او تحریک مى‏کردى و او را پیر کفتار مى‏خواندى؟ تو را چه کار با خون خواهى عثمان؟ او مردى از بنى مناف بود و تو از بنى تمیم، میان شما رابطه خویشاوندى نیست و در حال حیات او، میانتان موافقتى نبود. اکنون چه غلو و زیاده روى است که در پیش گرفته و بر ضدیت على بن ابى طالب(علیه السلام) که پسر عم رسول خدا(ص) است بیرون مى‏آیى و خلافت او را نمى‏پسندى؟ در حالى که جمله مهاجر و انصار با او بیعت کرده و بر خلافت و امامتش راضى شدند و با رغبت و میل خود، به پیروى و یارى او همت نمودند و همگان بر امامت او متّفق شدند. فضل و فضیلتى که در او است، تو آن‏ها را نیکو مى ‏شناسى.(۱۹)

مکه معظّمه پس از موضعگیرى ام سلّمه (رض) و طرفداران امام على(علیه السلام) به دو جناح تقسیم شد. جناحى که عایشه و مخالفان حضرت على(علیه السلام) را حمایت مى‏ کرد و جناحى که امّ سلمه (رض) و خلافت عدالت جویانه امام على(علیه السلام) را مورد پشتیبانى خویش قرار مى‏داد.

امّ سلمه (رض) به اهالى مکه مى‏فرمود: ایّها النّاس آمرکم بتقوى اللّه و ان کنتم تابعتم علیّاً فارضوا به، فواللّه ما أعرف فى زمانکم خیراً منه. در مقابل وى، عایشه به مردم مى‏گفت: انّ عثمان مظلوماً، و أنا أدعوکم الى الطّلب بدمه و اعاده الأمر شورى.(۲۰)

به هر روى، جبهه پیمان شکنان، ماندن در مکه معظمه را به صلاح خویش ندانسته و براى یافتن همفکران و یاران بیشتر، از مکه به استعداد سه هزار نیروى رزمى خارج شده و عازم بصره شدند.

پس از خروج فتنه‏ آمیزان از مکه، جناب ام سلمه (رض) و امّ فضل( همسر عباس بن عبدالمطلّب)، هر کدام نامه‏اى براى حضرت على(علیه السلام) نوشته و جداگانه به مدینه منورّه ارسال کرده و آن حضرت را از آشوب گرى این گروه باخبر نمودند.(۲۱)

اشغال شهر بصره توسط مخالفان‏

مخالفان امام على(علیه السلام) پس از خروج از مکه و طى منازل متعدّد به بصره رسیدند و در آغاز از راه صلح و سازش با عثمان بن حنیف، عامل امام على(علیه السلام) در این منطقه، وارد شهر شده ولیکن از اعتماد و نرم خویى عثمان بن حنیف، سوء استفاده کردند و بر یاران او محافظان شهر شبیخون زده و بسیارى از آنان را کشته و زخمى نمودند و خود عثمان بن حنیف را نیز دستگیر و قصد کشتن وى کرده ولى به خاطر هراس از انتقام انصار، از کشتن او منصرف شده و او را پس از شکنجه‏ها و آزارهاى توان فرسا رها کردند و شهر بصره را با تمام امکانات و ثروت‏هایش به تصرف خود درآوردند و عملاً در برابر خلافت اسلامى قرار گرفتند.(۲۲)

عکس العمل امام على بن ‏ابى‏ طالب(علیه السلام) در برابر جبهه مخالفان‏

حضرت على(علیه السلام) از آغاز خلافت خوش، ناظر و مراقب رفتار و کردار ناکثین و عهد شکنان بود و بهانه جویى ‏ها و ایرادات آنان را به درستى مى‏ دانست و به خوبى تحلیل مى‏کرد.

آن حضرت به هنگام خروج طلحه و زبیر از مدینه منوره به بهانه انجام عمره مفرده در مکه معظمه، در ضمن خطبه‏اى فرمود: نخستین افرادى که با من بیعت نموده و اظهار اطاعت کردند، طلحه و زبیر بودند و اندکى از بیعتشان نگذشت از من اذن عمره گرفتند. سوگند به خداى سبحان، آنان آهنگ مکر و خدعه داشتند. پس براى اتمام حجت با آن‏ها عهد تازه به میان آوردم تا امّت را به هلاکت نیندازند و آن‏ها نیز به همین ترتیب با من تجدید عهد کردند، ولیکن به عهد خود وفا نکرده و نقض بیعت نمودند. اینک تعجب مى‏کنم از این بى‏وفایان بد عاقبت که چگونه با ابوبکر و عمر انقیاد کرده( و از آن دو تبعیت نمودند) ولى با من مخالفت کردند، با آن که من کمتر از آن دو نفر نمى‏باشم و اگر بخواهم بگویم… پروردگارا داد مرا از آنان بگیر که حق مرا ضایع کرده و أمر مرا کوچک انگاشتند و مرا بر آنان پیروزى بده.(۲۳)

آن حضرت، هنگامى که با خبر شد طلحه و زبیر به همراه عایشه بنت ابى بکر، در رأس سپاه مخالفان، عازم بصره شدند، در خطبه‏اى دیگر فرمود: شما خود با من بیعت کردید و طلحه و زبیر نیز با خواست خود بیعت نموده و اظهار جانفشانى کردند. پس از این به آهنگ بصره حرکت نمودند تا جماعت شما را متفرق سازند و خوف و بیم در شما احداث نمایند. پروردگارا آنان را به کیفر خود مبتلا کن که دست مخالفت در میان این امت دراز کردند و عقیده عموم مردم را فاسد ساختند.(۲۴)

آن گاه امام على بن ابى طالب(علیه السلام) اعلان بسیج عمومى کرد و مردم را براى دفع فتنه گرى‏هاى پیمان شکنان و یاغیان تجاوزگر فراخواند و فرمود: انفروا رحمکم اللّه فى طلب هذین الناکثین القاسطین الباغین،قبل أن یفوت تدارک ما خبیاه.(۲۵)

اهالى مدینه با روشن گرى‏هاى امام على(علیه السلام) و فراخوانى آن حضرت، خود را براى دفع فتنه گرى سپاه جمل آماده ساختند و براى حضور در رکاب امام على(علیه السلام) اعلان آمادگى نمودند. حضرت على(علیه السلام) نیز با درایت و مدیریت ویژه خود، زمینه آمادگى بیشتر مردم را فراهم مى‏ کرد و دیدگاه آنان را نسبت به فتنه جویان که داراى نام و نسب بوده و عنوان همسرى رسول خدا(ص) و صحابى آن حضرت را یدک مى ‏کشیدند، روز به روز با دیدگاه واقعى بینانه خود نزدیکتر مى‏کرد.

امام على(علیه السلام) در یکى از خطبه‏ هاى خود درباره قصد عایشه، طلحه و زبیر در ایجاد بلوا و شورش و ایجاد فتنه و افتراق در میان مردم، چنین بیان کرد: قد سارت عائشه و طلحه و الزبیر کلّ واحد منهما یدّعى الخلافه دون صاحبه…

یعنى: اینک عایشه همراه طلحه و زبیر به طرف بصره کوچ مى‏ کنند و هر یک از این دو مدعى خلافتند و علیه یکدیگر در باطن اقدام مى‏کنند. طلحه که ادعاى خلافت مى‏کند بر آن است که پسر عموى عایشه است و زبیر که مدعى خلافت است براى آن است که داماد پدر عایشه است و سوگند به خداى سبحان هرگاه این دو به مقصود خود نائل گردند، زبیر گردن طلحه یا طلحه گردن زبیر را مى‏زند و هر یک علیه سلطنت و سیطره دیگرى قیام مى‏کند و سوگند به خدا مى‏دانم که آن زن بر شتر سوار مى‏شود، گرهى نگشاید و راهى نپیماید و در منزلى فرود ناید جز این که در تمام این‏ها مرتکب معصیت شود تا خود و همراهانش را جایى فرود آورد که یک سوّمشان به قتل رسند و یک سوّمشان فرار کنند و یک سوّمشان برگردند.(۲۶)

آن حضرت هنگامى که به سوى بصره عازم شده بود، در بین راه در مکانى به نام «ربذه» خطبه‏اى براى حاضران در آن مجلس بیان کرد و در ضمن آن فرمود: به خدا سوگند، در آن هنگام که کافر بودند، با آنان پیکار کردم و هم اکنون که مفتون دست بى‏وفایان واقع شده‏اند با آنان مى‏جنگم و همانا مسیر فعلى من بر اثر تعهدى است که دارم. به خدا سوگند، شکم باطل را مى‏شکافم تا حق را از پهلوى آن خارج سازم.(۲۷)

حرکت سپاه اسلام‏

پس از نفس گرم و سخنان آگاهى بخش امام على بى ابى طالب(علیه السلام) و یاران و نزدیکان آن حضرت، سپاهى به تعداد نهصد تن از مهاجران و انصار مدینه در دسته‏هایى متعدد به حرکت درآمده و در ربیع الثانى سال ۳۶ هجرى قمرى( تنها سه ماه و اندى پس از خلافت امیرمؤمنان(علیه السلام)) از مدینه منوره خارج شده و به سوى بصره عازم شدند.

امّ سلمه (رض) همسر رسول خدا(ص)، فرزند خود و عمر بن ابى سلمه را به نمایندگى خویش به نزد امیرمؤمنان(علیه السلام) فرستاد و او را براى یارى و کمک آن حضرت، توصیه نمود.(۲۸)

عاملان و استانداران امام على بن ابى طالب(علیه السلام) که از حرکت آن حضرت باخبر شده بودند در صدد گردآورى نیرو و تجهیز رزمى برآمدند و به نزد آن حضرت اعزام کردند.علاوه بر مدینه، هواداران و شیعیان آن حضرت از شهرهاى مکه معظمه، یمن، مصر و کوفه خود را به سپاه اسلام رسانیده و آماده نبرد با سپاه جمل شدند.

سرانجام دو سپاه در حوالى بصره، در مکانى به نام «رابوقه» در برابر یکدیگر قرار گرفتند. تعداد اصحاب جمل سى هزار و تعداد سپاهیان حضرت على(علیه السلام) در حدود بیست هزار تن بالغ گردید.

سردسته‏هاى اصلى سپاه جمل، غیر از عایشه که رهبرى آنان را بر عهده داشت، عبارت بودند از: طلحه بن عبیداللّه، زبیر بن عوام، عبداللّه بن زبیر، محمد بن طلحه، مروان بن حکم، عبدالرحمن بن عتاب، هلال بن وکیع، عبدالرحمن بن حارث، عبدالله بن عامر، حاتم بن بکیر، عمربن طلحه و مجاشع بن مسعود.

امّا در سپاه امام على(علیه السلام) غیر از خود آن حضرت، افرادى چون امام حسن مجتبى(علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام)، محمد حنفیه، عبدالله بن عباس، عمار بن یاسر، مالک بن اشتر نخعى، عبدالله بن جعفر، خزیمه بن ثابت، ابوایوب انصارى، ابوقتاده، زید بن صوحان، شریح بن هانى، سعید بن قیس، رفاعه بن شداد، محمد بن ابى بکر، عدى بن حاتم، حجربن عدى، عمروبن حمق، مخنف بن سلیم و صصعه بن صوحان فرماندهى گردان‏ها و دسته‏هاى رزمى را برعهده داشتند و در ایجاد نظم و روحیه رزمى رزمندگان اسلام نقش مهمى برعهده گرفتند.

هنگامى که دوسپاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند. کوچکترین اقدام ایذایى یکى از دو طرف مى‏توانست آتش جنگ را شعله‏ور سازد. به همین جهت حضرت على(علیه السلام) تلاش زیادى به عمل آورد که این غائله با مصالحه و بدون نبرد و خون‏ریزى به پایان رسد و در این راه با زبیر بن عوام به گفت و گو پرداخت و براى عایشه و سران فتنه پیام‏هایى فرستاد و آنان را براى دست برداشتن از فتنه گرى و ایجاد جنگ و اختلاف بین امت ترغیب و تشویق کرد. ولى سپاه مغرور و فتنه جوى جمل به هیچ روى حاضر به مصالحه نبود و به غیر از جنگ و خون ریزى و پایان دادن کشمکش از راه نظامى، به چیز دیگرى رضایت نمى‏داد.

سرانجام در روز دهم جمادى الاولى سال ۳۶ هجرى قمرى، سپاه جمل با تیر باران کردن سفیر امام على(علیه السلام) که قرآن به دست گرفته و فتنه جویان را به کتاب خدا دعوت کرده بود، جنگ را آغاز کرد و دو طرف به نبرد سنگین و سرنوشت سازى پرداختند و از دو جانب تعداد زیادى کشته و زخمى گردیدند و این وضعیت به مدت دو روز ادامه یافت. ولى با فداکارى و دلاورى‏هاى یاران امام على(علیه السلام)، دشمن متحمل شکست و پراکندگى شد و تعداد بى شمارى از آنان به دست سپاهیان امام على(علیه السلام) کشته شده و بسیارى از آنان صحنه نبرد را ترک و به بصره فرار کردند و آن مقدارى که مقاومت مى‏کردند، به شدت سرکوب مى‏شدند و سرانجام دشمن به کلى شکست خورد و سپاهیان امام على(علیه السلام) با پیروزى قاطع، این نبرد را به پایان رسانید.

برخى از فتنه انگیزان اصلى سپاه جمل مانند طلحه بن عبیدالله در میدان جنگ و برخى دیگر مانند زبیر بن عوام در بیرون صحنه نبرد کشته شدند و بسیارى از آنان مانند عبداللّه بن زبیر و مروان بن حکم اسیر گردیدند.

امیرمؤمنان (علیه السلام) پس از پیروزى کامل بر اصحاب جمل و آزاد سازى شهر بصره، اسیران را آزاد، زخمیان را مداوا و از تعقیب فراریان جلوگیرى نمود و عایشه را به همراه جماعتى از زنان که لباس مردان پوشیده بودند، به مدینه برگردانید.

در این نبرد بزرگ، از سپاهیان جمل تعداد نه هزار و به روایتى سیزده هزار و به روایتى دیگر بیست هزار تن و از سپاهیان امام على(علیه السلام) تعداد هزار و هفتصد و به روایتى پنج هزار نفر کشته شدند.

جالب توجه است که حضرت على(علیه السلام) پس از پیروزى بر سپاهیان جمل و آزاد سازى شهر بصره، در جمع اهالى بصره که بسیارى از آنان از سپاهیان جمل بوده و یا آن‏ها را حمایت مى‏کردند، به سخنرانى پرداخت و در آغاز سخنانش از عفو و بخشش صحبت به میان آورد و فرمود: امّا بعد، فانّ اللّه ذورحمه واسعه، و مغفره دائمه، و عفوجم، و عقاب ألیم، قضى أنّ رحمته و مغفرته و عفوه لأهل طاعته من خلقه، و برحمته اهتدى المهتدون و…(۲۹)

بدین ترتیب فتنه بزرگ سپاه جمل که از افراد نامدار و سرشناسى چون عایشه، طلحه و زبیر تشکیل شده و مى‏رفت در آغازین ماه حکومت و خلافت امام على(علیه السلام) آن حضرت را با بحران و شکست روبرو گرداند، با قاطعیت و شجاعت امام على(علیه السلام) و یاران او به شکست منتهى گردید.(۳۰)

پی نوشت :

 ۱. الفتوح (ابن اعثم کوفى)، ص ۳۸۰.

۲. همان، ص ۳۸۵.

۳. همان، ص ۳۸۹؛ أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص ۱۱۶ و ۱۱۹.

۴. الفتوح، ص ۳۹۲.

۵. همان .

۶. الارشاد، شیخ مفید، ص ۲۳۳ ؛ أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۱۷.

۷. أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۱۷.

۸. همان.

۹. همان.

۱۰. الارشاد، شیخ مفید، ص ۲۳۳.

۱۱. أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۲۰.

۱۲. همان، ص ۱۲۱.

۱۳. الفتوح ،ابن اعثم کوفى، ص ۳۷۵.

۱۴. همان، ص ۳۸۶.

۱۵. أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۲۷.

۱۶. الفتوح ،ابن اعثم کوفى، ص ۳۹۸.

۱۷. همان، ص ۴۰۵.

۱۸. أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۲۹.

۱۹. الفتوح ،ابن اعثم کوفى، ص ۴۰۷.  

۲۰. أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۳۱.

۲۱. الفتوح ،ابن اعثم کوفى، ص ۴۰۹.

۲۲. همان، ص ۴۱۳ ؛ أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص‏۱۳۴.

۲۳. الارشاد، شیخ مفید، ص ۲۳۴.

۲۴. همان، ص ۲۳۵.

۲۵. همان، ص ۲۳۶.

۲۶. همان.

۲۷. همان، ص ۲۳۸.

۲۸. الفتوح ،ابن اعثم کوفى، ص ۴۰۹.

۲۹. الارشاد، شیخ مفید، ص ۲۴۷.

۳۰. نک: أنساب الأشراف، ترجمه امیرالمؤمنین(علیه السلام)،تألیف بلاذرى، ص‏۱۲۹ ؛تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۷۷ ؛ الفتوح، ابن اعثم کوفى، ص ۳۹۸ ؛وقایع الأیام، تألیف شیخ عباس قمى، ص ۲۳۹.

منبع: پاسدار اسلام ، شماره  ۲۸۳

بیعت شکنی طلحه و زبیر.

اشاره:

طلحه بن عبیدالله از اصحاب پیامبر(ص) و مسلمانان نخستین که در جنگ‎های صدر اسلام حضور داشت و از خود رشادت‎هایی نشان داد.‌ او پسرعموی ابوبکر بن ابوقحافه خلیفه اول مسلمانان نیز بود. وی پس از وفات پیامبر(ص) به همکاری با خلفای نخستین روی آورد و در کشورگشایی‎های آنان حضور فعال داشت.  زُبیر بن عَوّام بن خُوَیلَد از صحابه رسول خدا(ص) و برادرزاده حضرت خدیجه همسر پیامبر(ص) که در ۸ یا ۱۵ سالگی اسلام آورد و همواره در کنار پیامبر بود. پس از رحلت حضرت محمد(ص)، زبیر حکم شورای سقیفه را نپذیرفت و از خلافت حضرت علی(علیه السلام) دفاع و با عمر بن خطاب بحث‌های بسیاری کرد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى طلحه و الزبیر (مع عمران بن الحصین الخزاعی)، ذَکَره أبو جعفر الإسکافی فی کتاب المقامات فی مناقب أمیرالمؤمنین (علیه السلام):

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا -وَ إِنْ کَتَمْتُمَا- أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی، وَ إِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ] لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ، وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ وَ إِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ؛ وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَ الْکِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ. وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ] أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [یَجْتَمِعَ] یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَام.

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به طلحه و زبیر با عمران بن حصین خزاعى. آن را ابو جعفر اسکافى در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام) آورده است:

اما بعد. شما نیک مى دانید، هر چند کتمان مى کنید، که من آهنگ مردم نکردم تا آنها آهنگ من کردند. من از آنها بیعت نخواستم تا آنها با من بیعت کردند. شما دو تن از کسانى بودید که به سوى من آمدید و به من دست بیعت دادید. بیعت کردن مردم با من، بدان سبب نبود که مرا قدرتى است غالب یا مالى است مهیا.

اگر شما از روى رضا با من بیعت کرده اید از این بیعت شکنى باز گردید و بر فور توبه کنید و اگر به اکراه بیعت کرده اید، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصیت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته اید.

به جان خودم سوگند، که شما از دیگر مهاجران به تقیه و کتمان سزاوارتر نبوده اید. نپذیرفتن بیعت من، پیش از آنکه داخل در بیعت شوید، براى شما آسانتر بود از بیعت کردن و خارج شدن از آن.

پندارید که من عثمان را کشته ام. میان من و شما از اهل مدینه، کسانى هستند که نه با من هستند و نه با شما. اینان قضاوت کنند تا هر کس هر اندازه در این امر دخالت داشته بر گردنش آید و از عهده آن برآید. اى دو مرد سالخورده، از این رأى و نظر که دارید، بازگردید که اگر امروز چنین کنید، تنها عار گریبانگیر شماست و اگر داورى به قیامت واگذارید، هم عار است و هم نار. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است که عمران بن حصین خزاعى به جانب طلحه و زبیر فرستاد. ابو جعفر اسکافى آن را در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام ذکر کرده است:

این نامه در عین فشردگى به چهار نکته مهم اشاره مى کند:

در بخش اوّلِ این نامه، حضرت بر این امر تأکید دارد که من براى بیعت به  سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید.

در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته مى فرماید: از دو حال خارج نیست; یا شما با میل و رغبت با من بیعت کرده اید، پس چرا بیعت را شکستید؟ برگردید و توبه کنید و یا بى میل و رغبت بیعت کرده اید که در این صورت مرتکب تدلیس شده اید، زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده و در باطن قصد عصیان داشته اید.

در بخش سوم مى فرماید: شما چنین مى پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه براى نقض بیعت قرار داده اید. بهترین راه این است که آنهایى که در این میدان بى طرف مانده اند در میان من و شما حکومت کنند.

در بخش چهارم مى فرماید: از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهى را در پى دارد.

از این راه پرخطر برگردید:

مى دانیم پس از قتل عثمان، مردم براى بیعت با امیرمؤمنان(علیه السلام) هجوم شدیدى آوردند و براى بیعت با آن حضرت بر یکدیگر پیشى مى گرفتند. سرشناسان صحابه نیز هماهنگ با مردم با میل و رغبت با آن حضرت بیعت نمودند و طلحه و زبیر نیز به آنها پیوستند. بیعتى که با امیرمؤمنان صورت گرفت جز در زمان پیغمبر سابقه نداشت، و با بیعت سقیفه یا بیعت با عمر بعد از تعیین او از سوى خلیفه اوّل و یا بیعت با عثمان پس از رأى شوراى شش نفرى، مطلقاً شباهتى نداشت; بیعتى بود به تمام معنا مردمى، درست همانند بیعت مردم با رسول خدا.

ولى مى دانیم که طلحه و زبیر انتظاراتى داشتند از جمله اینکه فرماندارى بعضى از شهرهاى مهم از سوى على(علیه السلام) به آنها سپرده شود(۲) و چون این انتظار برآورده نشد بیعت خود را شکستند و همسر پیامبر عایشه را تحریک و به عنوان خون خواهى عثمان بر ضد امیرمؤمنان قیام کردند و به شهر بصره که نقطه آسیب پذیرترى بود رفتند و آنجا را تسخیر نمودند و جنگ جمل را به راه انداختند. سرانجام پس از شکست، هر دو کشته شدند.

امیرمؤمنان على(علیه السلام) پیش از جنگ جمل بوسیله این نامه با آنها اتمام حجت مى کند و تمام راه هاى فرار را با منطق نیرومندش بر آنان مى بندد.

نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانید ـ هر چند کتمان کنید ـ که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بیعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانى بودید که به سراغ من آمدید و با من بیعت کردید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا، وَإِنْ کَتَمْتُمَا، أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی، وَلَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَإِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی).

اشاره به اینکه شما هیچ بهانه اى براى بیعت شکنى ندارید، زیرا بیعت من بر خلاف بیعت هاى پیشین به صورت خودجوش مردمى بود بى آنکه من مقدمه چینى براى آن کرده باشم، شما هم در میان توده مردم آمدید و مثل دیگران از روى میل و اراده با من بیعت کردید.

سپس امام(علیه السلام) به دلیل روشنى براى اختیار و آزاد بودن بیعت اشاره کرده مى فرماید: «توده مردم به جهت زور و سلطه یا متاع دنیا با من بیعت نکردند»; (وَإِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَان غَالِب، وَلاَ لِعَرَض(۳) حَاضِر).

اشاره به اینکه بیعت هاى غیر واقعى ممکن است از دو چیز سرچشمه بگیرد: یکى ظهور سلطه که مردم را مجبور سازند با کسى بیعت کنند. این بیعت قطعاً باطل است و یا اینکه مردم را تطمیع نمایند و آراى آنها را بخرند و آنها براى کسب مال و ثروتى بیعت کنند. این بیعت هم بیعت واقعى نیست و چون مى دانید بیعت مردم هیچ کدام از این دو نبوده، دلیلى ندارد که ادعاى کراهت کنید و آن را بشکنید.

امام(علیه السلام) به این ترتیب راه هاى فرار را به روى آنها مى بندد. سپس به دلیل دیگرى تمسک مى جوید و مى فرماید: «بنابراین (از دو حال خارج نیست) اگر شما از روى میل و رغبت با من بیعت کرده اید (بیعت شکنى شما حرام بوده) باید باز گردید و فوراً در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر بیعت شما از روى اکراه و نارضایى بوده، راه را براى من نسبت به خود گشوده اید، زیرا ظاهراً اظهار اطاعت کردید و در دل، قصد عصیان داشتید (زیرا راه منافقان را پیمودید و این حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است)»; (فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ، فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللهِ مِنْ قَرِیب، وَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ، فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ، وَإِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ).

آن گاه امام(علیه السلام) سومین استدلال دندان شکن در برابر ادعاى کراهت آنها را بیان مى فرماید: «به جان خودم سوگند شما از سایر مهاجران سزاوارتر به تقیه و کتمان عقیده نبوده اید (هیچ کس در آن روز مجبور به چنین چیزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بودید) بنابراین هرگاه از آغاز، کناره گیرى از بیعت کرده بودید کار شما آسان تر بود تا اینکه نخست بیعت کنید و بعد (به بهانه اى) سر باز زنید»; (وَلَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَالْکِتْمَانِ، وَإِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الاَْمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِیهِ، کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ، بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ).

اشاره به اینکه اگر ادعا مى کنید بیعت شما از روى تقیه و ترس از مخالفت بوده این اشتباه بزرگى است; زیرا امروز که قدرت در دست من است شما از پیمان شکنى و نقض بیعت ترسى ندارید چگونه ادعا مى کنید بیعت شما از روى ترس بوده، در حالى که ترک بیعت بسیار آسان تر از نقض بیعت است آن هم با تفاوت ظروف که در آن روز قدرتى در دست من نبود و امروز قدرت در دست من است.

به این ترتیب امام(علیه السلام) تمام راه هاى عذر در پیمان شکنى را به روى آنها بسته و ثابت نموده است که این کار جز از روى هوا و هوس و عشق به مقام و مال و ثروت دنیا نبوده است.

از کسانى تعجب مى کنیم که عدالت صحابه را تا آنجا پیش برده اند که تمام کارهاى امثال طلحه و زبیر را صحیح و مطابق حق و عدالت مى شمرند در حالى که امام از افضل صحابه بود و آنها را با این دلایل منطقى و عقلانى محکوم مى کند. با این حال چگونه مى توان عدالت آنها را مطرح کرد و تمام جنایاتشان را زیر عنوان اجتهاد پوشانید. راستى عجیب و تأسف بار است.

مرحوم علاّمه شوشترى از کتاب «خلفاى ابن قتیبه» مطلب جالبى در این زمینه نقل کرده است، مى گوید: على(علیه السلام) در روز جنگ جمل در میان دو صف ایستاده بود. طلحه را مخاطب ساخت و فرمود: مگر با من از روى میل و رغبت بیعت نکردى (چرا بیعت را شکستى؟) طلحه گفت: من در حالى بیعت کردم که شمشیر بر گردن من بود. امام فرمود: (دروغ مى گویى) آیا تو نمى دانى که من احدى را به بیعت اکراه نکردم. اگر بنا بود کسى را اکراه کنم «سعد بن ابى وقاص» و «عبد الله بن عمر» و «محمد بن مسلمه» را (که از تو ضعیف تر بودند) به بیعت مجبور مى کردم; آنها با من بیعت نکردند و بى طرف ماندند من هم دست از آنها برداشتم.

در همان کتاب آمده است که عمار، عبدالله بن عمر و سعد و محمد بن مسلمه را به بیعت با امام دعوت کرد. آنها ابا کردند او این خبر را به امام رسانید. حضرت فرمود: این گروه را رها کن. اما «عبد الله بن عمر» مرد ضعیفى است و اهل تصمیم نیست و «سعد بن ابى وقاص» انسان حسودى است و گناه من در مورد «محمد بن مسلمه» این است که در روز خیبر برادرش را کشتم.(۴)

امام(علیه السلام) در بخش آخر این نامه اشاره به مطلب مهمى مى کند که دستاویز اصلى طلحه و زبیر در خروج بر ضد امام و روشن کردن آتش جنگ جمل بود و آن اینکه آنها قتل عثمان را که خود از عوامل اصلى آن بودند به امام که دامانش از آن پاک بود نسبت داده و آن را دلیل بر بیعت شکنى خود قرار دادند، مى فرماید: «شما چنین پنداشته اید (و به دروغ تبلیغ کرده اید) که من قاتل عثمانم. بیایید میان من و شما کسانى حکم کنند که هم اکنون در مدینه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما سپس هرکس به اندازه جرمى که در این حادثه داشته محکوم و ملزم شود»; (وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَبَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَعَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ).

ماجراى قتل عثمان بهانه اى بود براى کسانى که بر ضد امام قیام کردند; طلحه و زبیر از یک سو و معاویه از سوى دیگر. گرچه حوادث زمان عثمان مى رفت که تاریخ اسلام را از نظر بپوشانند ولى در عین حال گویاست و نشان مى دهد قاتلان عثمان و معاونان آنها چه کسانى بودند. به یقین طلحه از کسانى بود که آشکارا به این مسأله دامن مى زد و زبیر پنهانى و مخفیانه. و امام(علیه السلام) فرزندان خود حسن و حسین را فرستاد تا بر در خانه عثمان بایستند و جلوى هجوم مردم را بگیرند شاید با دیدن فرزندان رسول خدا دست بر دارند و حمله نکنند.

امام بارها عثمان را نصیحت کرد و راه صحیح را که عذرخواهى از مردم و کنار زدن اقوام و بستگانش از مناصب مهم حکومت و از غارت بیت المال بود به وى نشان داد ولى متأسفانه او چنان غرق در خطا شده بود که راه بازگشتى براى خود نمى دید، چون ضعیف بود و قدرت تصمیم گیرى در این زمینه نداشت. به همین دلیل، امام افراد بى طرف در مدینه را براى حکمیت پیشنهاد مى کند که آنها گواهى دهند سپس حکم کنند چه کسى دستش به خون عثمان آلوده شده بود.

آن گاه امام آن دو را مخاطب ساخته مى فرماید: «اى دو پیرمرد کهنسال! (که خود را از پیشگامان و شیوخ اسلام مى دانید و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقیده خود برگردید (و تجدید بیعت کنید یا لا اقل دست از آتش افروزى جنگ بردارید و به کنارى روید) زیرا الان مهم ترین چیزى که دامان شما را مى گیرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقیده شما) ولى ادامه این راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ والسلام»; (فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ، مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَالنَّارُ، وَالسَّلاَمُ).

ابن قتیبه در کتاب الامامه والسیاسه مى گوید هنگامى که اهل مصر بر عثمان شوریدند و خانه او را محاصره کردند، طلحه از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانید. حتى مى گفت: عثمان به محاصره شما اعتقادى ندارد چون آب و غذا به او مى رسد; نگذارید آب و غذا براى او ببرند.(۵)

ابن ابى الحدید نیز درباره زبیر مى نویسد: او به مردم مى گفت: عثمان را بکشید چون دین و آیین شما را دگرگون کرده و هنگامى که به او گفتند: چه مى گویى در حالى که پسرت بر در خانه عثمان ایستاده، از او دفاع مى کند. او گفت: من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هرچند قبل از او پسرم هم کشته شود.(۶)

امام(علیه السلام) بارها در خطبه ها یا نامه هاى نهج البلاغه اشاره به بهانه جویى رسواى طلحه و زبیر در مسأله قتل عثمان مى کند و آنها را از شرکاى قتل مى شمارد; چیزى که در تواریخ نیز صریحا آمده است.

قابل توجّه اینکه ابن قتیبه در الامامه والسیاسه نیز چنین آورده: هنگامى که عایشه در بصره خطبه مى خواند و آنها را به خون خواهى عثمان تشویق مى کرد، مردى از بزرگان بصره برخاست و نامه اى نشان داد که طلحه جهت تشویق به قتل عثمان براى او نوشته بود. آن مرد در آن مجلس خطاب به طلحه کرد و گفت: این نامه را قبول دارى؟ طلحه گفت: آرى. آن مرد گفت: پس چرا دیروز ما را به قتل عثمان تشویق مى کردى و امروز به خون خواهى او دعوت مى کنى؟ طلحه در پاسخ او (به عذر واهى و مضحکى توسل جست و) گفت: عده اى به ما ایراد کردند که چرا به یارى عمثان نشتافتید ما هم جبران آن را در این دیدیم که به خون خواهى او قیام کنیم.(۷)

این جمله نیز از عایشه معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلا; نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد».(۸) منظور او از «نعثل» عثمان بود که شباهتى به نعثل یهودى داشت که ریش بلندى داشت.

نکته:

ادامه نامه امام(علیه السلام) درباره عایشه است:

در کتاب تمام نهج البلاغه که این نامه را بدون گزینش و به طور کامل آورده، بخشى در ذیل آن دیده مى شود که مربوط به عایشه است، زیرا مخاطب نامه تنها طلحه و زبیر نبوده اند، بلکه عایشه نیز جزء مخاطبین بوده است. امام او را سرزنش مى کند که تو چرا بر خلاف حکم اسلام بیرون آمدى و عملا فرماندهى لشکر را به عهده گرفته اى و میان مسلمانان فساد کرده اى و گمان مى کنى براى اصلاح آمده اى. تو مطالبه خون عثمان مى کنى در حالى که مى دانیم تو بودى که مى گفتى: «نعثل» (یعنى عثمان) را بکشید که او کافر شده است ولى با نهایت تعجب الان برگشته اى و مطالبه خون او مى کنى! به جان خودم سوگند کسى که تو را تحریک کرده و به این کار واداشته گناهش از گناه قاتلان عثمان بیشتر است! توبه کن و به خانه ات باز گرد!(۹)

پی نوشت:

  1. سند نامه: مرحوم سیّد رضى در ابتداى این نامه ـ همان گونه که در بالا آمده ـ نوشته است که آن را ابوجعفر اسکافى (محمّد بن عبدالله اسکافى متوفاى سنه ۲۴۰ قمرى) در کتاب المقامات فى مناقب امیرالمؤمنین آورده است. اسکافى از معتزله بود و در محله اسکاف بغداد زندگى مى کرد و از این رو او را اسکافى گفته اند. او از معاصران «جاحز» بود و ردّى بر کتاب العثمانیه او نوشته است. معتزله بغداد معتقد بر افضلیت امیرمؤمنان بر تمام صحابه بوده اند و اسکافى نیز پیرو همین عقیده بود. (البته ابوجعفر اسکافى از اهل سنّت بود و غیر از محمد بن احمد بن جنید اسکافى معروف است که از قدماى فقهاى شیعه محسوب مى شود). صاحب مصادر نهج البلاغه دو مأخذ دیگر براى این نامه نقل کرده است: نخست تاریخ ابن اعثم کوفى (متوفاى ۳۱۴) است و دیگر کتاب الامامه والسیاسه ابن قتیبه دینورى (متوفاى ۲۷۶) است.
  2. ابن کثیر در البدایه والنهایه مى گوید: طلحه و زبیر هنگامى با امام بیعت کردند که از او تقاضاى فرماندارى بصره و کوفه را داشتند. امام به آنها فرمود: شما پیش من باشید و در مسائل حکومتى با شما مأنوس باشم بهتر است (البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۲۲۶).
  3. «عَرَض» در اصل به معناى چیزى است که ثبات و پایدارى ندارد و عارضى و کم دوام است، از این رو به متاع دنیاى مادى عرض گفته اند چون معمولاً ناپایدار است و در جمله بالا به همین معناست و در کتب فقهى «عَرَض» به کالایى گفته مى شود که در مقابل درهم و دینار است. در بعضى از کتب لغت مانند لسان العرب نیز «عَرْض» بر وزن «فرض» به همین معنا اطلاق شده است.
  4. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج ۹، ص ۳۵۲٫
  5. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۳۸٫
  6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۹، ص ۳۶٫
  7. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۸۸ .
  8. بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۸۴٫
  9. تمام نهج البلاغه، ص ۷۸۴٫

فلسفه ممنوعیت ازدواج همسران پیامبر پس از رحلت آن حضرت (ص)

ازدواج همسران پیامبر با دیگران پس از رحلت آن حضرت به دلایل زیر حرام شده است:

اولاً ـ بعضى به عنوان انتقام جوئى و توهین به ساحت مقدس پیامبر(صلى الله علیه وآله)، چنین تصمیمى را گرفته بودند، و از این راه مى خواستند ضربه اى بر حیثیت آن حضرت وارد کنند.

ثانیاً ـ اگر این مسأله مجاز بود، جمعى به عنوان این که همسر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بعد از او در اختیار خود گرفته اند، ممکن بود این کار را وسیله سوء استفاده قرار دهند، و به این بهانه موقعیت اجتماعى براى خویش دست و پا کنند، و یا به عنوان این که آگاهى خاص از درون خانه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و تعلیمات و مکتب او دارند، به تحریف اسلام پردازند، و یا منافقین مطالبى را از این طریق در میان مردم نشر دهند که مخالف مقام پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد (دقت کنید).

این خطر هنگامى ملموس تر مى شود که بدانیم گروهى خود را براى این کار آماده ساخته بودند، بعضى آن را به زبان آورده، و بعضى شاید تنها در دل داشتند.

از جمله کسانى را که بعضى از مفسران اهل سنت در اینجا نام برده اند «طلحه» است.

خداوندى که بر اسرار نهان و آشکار آگاه است، براى بر هم زدن این توطئه زشت، یک حکم قاطع صادر فرمود، و جلو این امور را به کلى گرفت، و براى تحکیم پایه هاى آن، به همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) لقب «ام المؤمنین» داد، تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خویش است!

با توجه به آنچه گفته شد، روشن مى شود چرا همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) لازم بود از این محرومیت استقبال کنند؟

در طول زندگى انسان، گاه مسائل مهمى مطرح مى شود که به خاطر آنها باید فداکارى و از خودگذشتگى نشان داد، و از بعضى از حقوق حقه خود، چشم پوشید، به خصوص این که، همیشه افتخارات بزرگ، مسئولیت هاى سنگینى نیز همراه دارد، بدون شک، همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) افتخار عظیمى از طریق ازدواجشان با پیامبر(صلى الله علیه وآله) کسب کردند، داشتن چنان افتخارى نیاز به چنین فداکارى هم دارد.

به همین دلیل، زنان پیامبر(صلى الله علیه وآله) بعد از او، در میان امت اسلامى بسیار محترم مى زیستند، و از وضع خود، بسیار راضى و خشنود بودند، و آن محرومیت را در برابر این افتخارات، ناچیز مى شمردند.(۱)

۱. جلد ۱۷، صفحه ۴۳۲ تفسیر نمونه