صوفیّه

نوشته‌ها

درآمدى بر مبانى عرفان و تصوف در قرآن

اشاره

تصوف و عرفان از موضوعاتی است که طیف گسترده ای از افرادبرجسته و دارای خصایص ویژه را در طول قرون متمادی و درسرزمین ها و فرهنگ های گوناگون به خود مشغول ساخته و درسراسر حیات فکری و اجتماعی ایشان اثر گذارده است – و اینان کسانی هستند که از آنها به عنوان عارف و یا صوفی و مانند آن یاد می شود – کسانی که اگر چه مستقیما در این میدان وارد نشده، منازل آن را طی نکرده و به اهداف آن نایل نگشته اند، اما همواره در پی شناخت حقیقت آن، پژوهش درباره صحت و سقم مبانی و اصول و طریقه و روش پیشنهادی آن برای سیر و سلوک و نیل به سعادت حقیقی بوده اند.

در این میان گروهی طرفدار عرفان و عارف، دسته ای مخالف آن بوده اند، جمعی نیز مساله را مبهم دانسته، قضاوت قطعی ازسوی غیر عارف و صوفی درباره عرفان و تصوف را ناروامی دانند، این به خاطر ویژگی خاص عرفان و تصوف است که طوری ورای طور عقل و اندیشه می باشد، راهی است که جزسالک آن، از منازل و مقامات و مراحل آن اطلاعی نتواندحاصل نمود.

مسائل قابل طرح و بررسی در این قلمرو بسیار متنوع وگوناگون است و شمار آن به صدها مساله می رسد که پژوهش شایسته درباره هریک از آنها نیازمند صرف سالها تحقیق و تتبع از سوی خبرگان و آشنایان به این مساله بغرنج و کهن است.برخی از این مسائل تاکنون مورد پژوهش قرار گرفته و بسیاری ازآنها هنوز بکر و دست نخورده در انتظار اندیشمندان کنجکاو ودانشوران تحلیل گر و علاقه مند به عرفان و تصوف بسر می برد.

در این پژوهش کوتاه تنها در صدد آنیم که مبانی عرفان وتصوف را از دیدگاه قرآن کریم بررسی کنیم. والبته مقصود ازعرفان و تصوف جهان بینی و مسلک خاصی است که در میان مسلمانان پدیدار گشته و رشد و نمو نموده و مراحل تکاملی خویش را به مرور و در طی قرنها پشت سر نهاده، و به صورت کنونی خود در آمده است. و در یک کلمه مقصود همان چیزی است که «عرفان و تصوف اسلامی » نام گرفته است. (۱) والبته این به معنای انکار وجوه مشابهت و وجود عناصر مشترک میان این حوزه با دیگر حوزه های عرفان نیست، بلکه مقصود توجه به نکات افتراق و تفاوت، تکیه بر ویژگیهای خاص «عرفان اسلامی » است.

شایان ذکر است که این مساله از اهمیت سرشاری برخوردارمی باشد، و دیر زمانی است که مورد بحث و گفتگو میان گروههای مختلف، اعم از مخالفین و موافقین عرفان وتصوف،واقع شده، به ویژه در سالهای اخیر بعد تازه ای به خودگرفته است. چه، گروهی از مستشرقان مغرض و یا ناآگاه به حقیقت دین اسلام و معانی ژرف آیات قرآن اظهار داشته اند:تعالیم قرآن در سطح عوام و فهم توده مردم است، و هرگز اشاره و دلالتی برمعانی لطیف و بلند عرفانی ندارد. این اظهار نظرها ازسوی پاره ای از مستشرقان اهمیت بیشتری به مساله مورد بحث می دهد.

برای آن که خواننده گرامی با آمادگی بیشتری وارد اصل مساله شود. تقدیم اموری چند لازم می نماید.

۱- عرفان چیست؟ و عارف کیست؟

عرفان در لغت به معنای شناخت و شناسایی است. و دراصطلاح، روش و طریقه ای ویژه است که برای دستیابی وشناسایی حقایق هستی و پیوند و ارتباط انسان با حقیقت، برشهود و اشراق و وصول و اتحاد با حقیقت تکیه دارد، و نیل به این مرتبط (شهود حقیقت و اتحاد با آن) را نه از طریق استدلال و برهان و فکر، بلکه از راه تهذیب نفس و قطع علایق ووابستگی از دنیا و امور دنیوی و توجه تام به امور روحانی ومعنوی و در راس همه، مبدا و حقیقت هستی می داند.

برای روشن شدن مکتب عرفان، بهتر است مروری داشته باشیم برپاره ای از تعریفها که از سوی اهل عرفان و یا عرفان پژوهان برای «معارف » بیان شده است. چه،تعریف عارف بماهوعارف، در واقع ملازم باشناسایی «عرفان » می باشد.

عبدالرزاق کاشانی می گوید: «العارف من اشهد الله ذاته وصفاته و اسمائه و افعاله. فالمعرفه حال تحدث عن شهود» (۲) .

عبدالرحمن سلمی گفته است:«بعضی می گویند: عارف کسی است که فنای درحق یافته و هنوز به مقام بقاءبالله نرسیده باشد،و از مقام تقلید به مقام اصلاق سیر ننموده. … واین مقام به طریق حال و مکاشفه براو ظاهرگشته و همو می گوید:«العارف قلبه لمولاه وجسده لخلقه » (۴) .

از بایزید بسطامی پرسیدند: علامت عارف چیست؟ گفت:«الا یفتر من ذکره، ولایمل من حقه، ولایستانس بغیره » باز گوید:«من عرف الله فانه یزهد فی کل شی ء یشغله عنه » (۵) .

حافظ می گوید:

عارف از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هرکس از این لعل توانی دانست شرح مجموعه گل مرغ سحرداند و بس که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست عرضه کردم دو جهان بردل و برکار افتاد بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست.

بوعلی سینا در آغاز نمط نهم «اشارات و تنبیهات » در مقام تعریف عارف و فرق میان او با هریک از زاهد و عابد می گوید:«آنکه ازتنعم دنیا رو گردانده است، «زاهد» نامیده می شود; و آنکه بر انجام عبادات مانند نماز و روزه و … مواظبت دارد، «عابد»خوانده می شود; و آنکه ضمیر خود را از توجه به غیر حق بازداشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد، به نام «عارف » شناخته می شود. البته گاهی دو یا هر سه عنوان در یک نفر جمع می شود.» وی در دنباله کلام خود درباره هدف و غرض «عارف » می گوید: «عارف حق را می خواهد برای حق نه برای چیزی غیر حق، و هیچ چیز را بر معرفت حق ترویج نمی دهد. وعبادتش تنها به خاطر این است که او شایسته عبادت است، وبدان جهت است که عبادت رابطه ای فی حدذاته شریف است، نه به خاطر میل و طمع در چیزی یا ترس از چیزی ».

بوعلی سینا در پایان کلام خود در مقام توصیف مراحل نهایی سیر عارف از خلق به سوی حق می گوید: «آنگاه عارف نیزازخود پنهان می گردد، خدا را می بیند و بس. اگر خود را می بینداز آن جهت است که در هر ملاحظه ای، لحاظ کننده نیز به نحوی دیده می شود. در این مرحله است که عارف به حق واصل می گردد.»

از تعریفهای مذکور، که هریک در مقام بیان یک یا چندویژگی از ویژگی های عارف است، به دست می آید که:

۱- عارف به مقام شناسایی اسماء، صفات و ذات حق ازطریق کشف و شهود نایل می آید.

۲- عارف علاوه بر کشف و شهود حضرت حق، با او نوعی اتصال می یابد که از آن به مقام فناءفی الله تعبیر می شود.

۳- عارف انس کامل با حضرت حق و توجه تام به او دارد.

۴- عارف از «ماسوی الله » روگردان است، بلکه هیچ گونه اصالت و هستی حقیقی برای آن قایل نیست.

۲- ویژگی های عمده مکتب عرفان

عرفان یک مسلک و مکتب خاصی است که با تمام جلوه های گوناگونی که داشته، تفاوتی که میان شعبه های آن مشاهده می شود، دارای خصوصیاتی چند است که می توان آنها را ازویژگی های این مکتب به شمار آورد.

الف : در این مکتب تنها برعلم تکیه نمی شود، بلکه عمل اصل و اساس کار است، و علم خود نتیجه و محصول عمل است.یعنی برای رسیدن به آگاهی عرفانی باید مراحلی را پشت سرنهاد، به سیر و سلوک پرداخت.

ب : اعتقاد به حقیقت جهان خارج و مدت واقعی این حقیقت واینکه حقیقت، ظاهری دارد و مظاهری – که کثرت دراین ظاهر ومظاهر است – و نیز باطنی دارد که در آن، حقیقت محض باوحدت کامل خود از هرگونه تفرقه و کثرتی منزه است.

ج : اعتقاد به اصالت ارتباط حضوری و شهودی میان انسان وحقیقت، درعین قبول علم های حصولی و ارتسامی.

د : باور و اعتقاد به یک حقیقت واحد و عینی که هدف هرعارف، وصول به آن و اتحاد و فنای در آن است.

ه : رابطه ممتاز انسان با حقیقت کلی جهان و امکان «وصول » و«اتحاد» و «فنای » وی در آن حقیقت و «بقایش » با آن.

و : اعتقاد به ریاضت و مجاهده.

ز : تکیه بر مساله عشق به عنوان یک عنصر اصلی و اساسی درحیات عارف (۶) .

البته باید یادآور شد که اولا چنین نیست که هر نحله عرفانی لزوما واجد همه این عناصر باشد و ثانیا: تعبیرها و تفسیرها ومطالب مطروحه پیرامون هریک از عناوین فراوان است و آرای بسیاری نیز در این باره میان کلمات عرفا مشاهده می شود.

هدف دراین قسمت تنها ارائه یک دورنمای کلی برای آن دسته از خوانندگانی است که ممکن است آشنایی کمتری با این مکتب داشته باشند. در اینجا بی مناسبت نیست که اشاره ای نیزداشته باشیم به مفهوم «تصوف » و «صوفی » و تعریفاتی که برای آن دو بیان شده است.

۳- تصوف چیست؟ و صوفی کیست؟

تصوف در لغت مشتق از «صوف » (به معنای پشم گوسفند)است، و صوفی را از آن روی صوفی گفته اند که لباس پشمینه خشن برتن می کند. سهروردی صاحب «عوارف المعارف »می گوید: «اشتقاق تصوف از صوف،از هراشتقاق دیگر مناسب تراست، چه می گویند: «تصوف، یعنی پشمینه پوشید» همچنان که می گویند:تقمص یعنی «جامع برتن کردن » پس صوفیان رابه لباس ظاهرشان منسوب کرده اندکه از هر نسبتی روشن تر است (۷) .

چنان که تصوف پژوهان گفته اند: این واژه برای نخستین بار برابرهاشم کوفی (متوفای در ۱۵۳ یا ۱۷۴ و یا ۱۸۴ه) اطلاق شده است، ولذا قدمت این واژه در فرهنگ اسلامی به نیمه اول قرن دوم هجری می رسد.

ارائه یک تعریف جامع و فراگیر و مشخص برای «تصوف » و«صوفی » امری دشوار است، چه تصوف، همواره در تطور وتحول بوده و در هر عصر و زمانی جلوه ویژه ای داشته است.مثلا در قرن دوم، یعنی در مکتب ابوهاشم کوفی و داود طایی وحسن بصری، مفهوم آن غیر از مفهومی است که در مکتب جنیدو با یزید بسطامی داشته است; چنان که تصوف جنید با تصوف ابو سعید ابوالخیر و شمس تبریزی و مولوی دارای تفاوت فاحشی بوده است.

برای تصوف و صوفی تعریفات بسیاری ذکر شده است که برخی شمار آن را به هزار رسانده اند. در ذیل به پاره ای از این تعریفات اشاره می شود:

عبدالرزاق کاشانی در تعریف «تصوف » می گوید: «التصوف هوالتخلق بالاخلاق الالهیه » (۸) .

تهانوی می گوید: «تصوف به معنای صوف پوشیدن است که اثرزهد و ترک است، در اصطلاح پاک کردن دل است از صحبت دنیاو آراسته کردن ظاهر است من حیث العمل والاعتقاد…» (۹) .

ابن عربی معتقد است: «تصوف وقوف به آداب شریعت است ظاهرا و باطنا، آن عبارت از اخلاق الهیه است.» و شبلی می گوید: «التصوف ضبط حواسک و مراعاه انفاسک » و همومی گوید: «التصوف التالف و التعاطف » (۱۰) .

صفی علی شاه می گوید: «تصوف سیر منزلهای نفس است ».و باباطاهر می گوید: «تصوف زندگی بدون مرگ است، مرگ بدون زندگی است که زنده شدن به حیات انسانی و مردن ازحیات نفسانی است.» و جنید می گوید: «تصوف آن است که به غیر خدا بیعلاقه باشی (۱۱) .

جامی می گوید:

شیوه صوفی چه بود نیستی چندتوبرهستی خود ایستی

شاه نعمت الله ولی می گوید:

صوفی صافی است در عین صفا می نماید نور او، او را به ما نقطه نقطه دایره پیموده است جمع کرده ابتداء و انتها

واضح است که عبارات مذکور در مقام بیان یک تعریف جامع و مانع برای تصوف وصوفی نیست،بلکه به مقتضای حال و شرایط گوینده و شنونده، یک یا چند ویژگی از ویژگی های آن ذکر شده است.و چنان که اشاره کردیم ارائه یک تعریف جامع وکامل ازتصوف و صوفی کاری دشوار و صعب است.

۴- تفاوت عرفان و تصوف

این دو واژه معمولا مرادف با یکدیگر به کار می رود. پیدایش واژه تصوف و صوفی، چنان که گذشت، مربوط به نیمه اول قرن دوم هجری است; واژه عرفان به معنای مصطلح آن، قرن سوم هجری به بعد رواج یافته است. اگر چه پیش از آن نیز در برخی ازکلمات به کار می رفته است.

اما ارتکاز حاصل از ملاحظه موارد مختلف استعمال این دوواژه، بیانگر آن است که تفاوتهایی میان عرفان و تصوف وجوددارد، باید میان آن دو فرق نهاد. در تاریخ فرهنگ اسلامی به کسانی بر می خوریم که اطلاق نام صوفی برآنها رواست، اما به هیچ وجه نمی توان آنها را عارف دانست، مانند: حسن بصری (م ۱۱۰ ه ق) و مالک بن دنبال (م.۱۳۵ ه ق) و ابراهیم ادهم (م ۱۶۱ ه ق) و از سوی دیگر کسانی را می توان یافت که به معنای حقیقی کلمه عارف بوده اند، اما صوفی نامیدن آنها، برحسب معنای ارتکازی این کلمه صحیح نیست، مانند ملاحسین قلی همدانی، میرزا جواد ملکی تبریزی، شاه آبادی، علامه طباطبایی و حضرت امام خمینی(ره).

استاد مطهری تفاوت میان این دو واژه را در آن دانسته است که «عرفان » بیانگر بعد فرهنگی این گروه خاص است، و«تصوف » بعد اجتماعی آنها را بیان می کند. (۱۲)

ایشان در توضیح مطلب خود می گوید: «عرفا و متصوفه، هرچند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شوند، خود نیزمدعی چنین انشعابی نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها وحتی آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر وصورت و سکونت در خانقاها و غیره، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی واجتماعی رنگ مخصوص داده ومی دهد.البته همواره – مخصوصا درمیان شیعه – عرفایی بوده و هستندکه هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند، در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانی می باشند. و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقه اند، نه گروههایی که صدها آداب از خود اختراع کرده وبدعتها ایجاد کرده اند» (۱۳) .

۵- پیشینه تاریخی تصوف و عرفان

چنانکه بررسیهای تاریخی پژوهشگران در تاریخ ادیان و مذاهب نشان می دهد، عناصری چون: پرهیز از لذایذ دنیوی، کشف وشهود، وحدت وجود، اتحاد باحقیقت و فنای در روح کلی که عناصر عمده و ارکان تصوف و عرفان را تشکیل می دهد، دارای سابقه ای دیرینه است، هزاران سال از پیدایش آن می گذرد.

الف : ریشه های تصوف در مذاهب هندی: مذاهب و مکاتب فلسفی هند با تمام اختلافات فکری و عقیدتی که در میان آنهاوجود دارد، همگی دارای عناصر مشترکی هستند که اصول عرفان و تصوف را تشکیل می دهد. صالت سرزمین هندوستان در پرورش افکار صوفیانه به قدری روشن است که با مختصرمراجعه به عقاید و مذاهب هندی جای تردیدی در صحت این مدعا باقی نمی ماند; تا آنجا که برخی معتقدند هند زادگاه نخستین تصوف بوده و افکار صوفیانه از آنجا به دیگر سرزمین هانفوذ کرده است.

آیین های گوناگون هندی در این اصل مشترک اند که پایه واساس سعادت و نجات، همانا فرار از دنیا و ترک تمامی لذات ومشتهیات جسمانی، همراه با تعذیب و شکنجه بدنی و تداوم ریاضت کشی می باشد. روی این اصل، باید نفس را با انواع ریاضتهای طاقت فرسا عادت داد، تابدین وسیله علاقه او از دنیاو خوشیهای جسمانی از ریشه قطع گردد.

«برهمائیان » (پیروان آیین برهمایی که دارای قدمت سه هزارساله است) معتقدند سعادت انسان تنها در صورتی خواهدبودکه آدمی جمیع علایق مادی را ترک گوید، تمنیات و مشتهیات مادی را در خود از میان ببرد. زیرا براساس اصل تناسخ، آدمی پس از مرگ دوباره به زندگی دنیوی باز می گردد، انسان در این دنیا هرگز به خواستهای مادی خویش نخواهدرسید، ولذا تا این خواستها و تمنیات مادی در انسان هست، رنج و تعب نیز ملازم با انسان خواهدبود. و آدمی تنها در صورتی در آرامش بسرخواهدبرد، به سعادت دست خواهدیافت که بالمره این امیال رادر وجود خود ریشه کن سازد.

آیین «جین » که دارای سابقه تاریخی دوهزار و پانصدساله است، پیروان خود را به زهد و خود فراموشی و کف نفس ونوعی رهبانیت افراطی دعوت می کند. در این آیین به اموری چون روزه گرفتن و برهنگی اهمیت فوق العاده داده می شود. به عقیده جینی، زندگی جز رنج نیست، هوسهای نفسانی منشا همه رنجهااست، و لذا باید این هوسها را از خود دور ساخت، خود رابه ریاضت عادت داد.

همچنین در مذهب «یوگ » که پیروان آن به نام «جوکیان »معروف اند، انقطاع از جهان مادی به وسیله ریاضتهای جانفرساو تمرینات شاق و ترک همه چیز، تنها راه رهایی از تجدیدزندگی (تناسخ) و نیل به مقام اتصال و اتحاد با روح کلی است.موضوع ترک دنیا و ریاضت کشی در آیین بودا نیز به عنوان یک اصل مسلم و اجتناب ناپذیر دیده می شود. آیین بودا دارای چهاراصل اساسی زیر است که می توان همه آن را در همان یک اصل «فرار از زندگی دنیوی » خلاصه کرد.

اصل اول: جهان سراسر رنج و عذاب است، و الم زندگی ازلوازم وجوداست. رنجهای مداوم کنونی عذابهایی در گذشته داشت، چنانکه زجر و شکنجه محنت باری نیز در آینده دارد.

اصل دوم: ریشه و منشا تمام این رنج ها همان آرزوها وخواهش ها است، و تمنای بقاء و بهره مندی از لذات دنیوی تنهاعامل رنج ها و شکنجه هایی است که انسان در زندگی دوباره خود با آنها مواجه می شود.

اصل سوم: رهایی از علایق مادی و تمنیات و شهوات تنها وسیله سعادت، نجات از بازگشت به زندگی مادی (تناسخ)است، و تنها در صورت دوری جستن از دنیا و بهره های آن وکشتن هواهای نفسانی می توان از الم، نجات یافته و به مرتبه نیروانا (فنا) نائل آمد.

اصل چهارم:انسان باید همواره برای رهایی از شهوات وتمنیات مادی نهایت کوشش را از خود ابراز دارد و عقبات وموانعی را که میان او و این گونه رهایی حایل است، و او را ازفرونشاندن آتش های تمایلات و علایق باز می دارد، از میان ببرد.آیین بودایی براساس این چهاراصل، انقطاع از دنیا و ترک بهره برداری از مظاهر دنیوی و اعتزال و تحقیر جسم و پشت پازدن به لذات و خواهشهای نفسانی راتعلیم می دهد.

آخرین مرحله ریاضت و سلوک از نظر عقاید هندی، وصول به «نیروانا» است. «نیروانا» در لغت سانکسریت به معنای «ازمیان بردن » است; و در اصطلاح برهمائیان و بودائیان حالتی است که پس از خاموش ساختن شمع وجود خود واز میان بردن خویشتن، به انسان دست می دهد.

ابوریحان بیرونی درکتاب « ماللهند من مقوله …» پس از آنکه ترتیب سیر و سلوک و مقامات سالک را از یکی از منابع هندی نقل می کند، می نویسد: «طبق این منبع و مدرک هندی، خلاص،که نتیجه طی مراحل ذکر شده است، عبارت از اتحاد با خدا واتصال به او می باشد».

این عقیده شباهت فراوانی دارد به «فنایی » که صوفیه اسلام بدان عقیده دارند، آن را آخرین مرحله کمال و سلوک می دانند.

در عقاید هندی برای رسیدن به سعادت نهایی، یعنی وصول به نیروانا، سیر و سلوکی لازم است، که سالک در ضمن آن بایداز مراحل و مقامات متعددی بگذرد، و سرانجام به «نیروانا»واصل گردد. در کتاب «اوپانیشادها» آمده است:

«آنها که سلوک دارند و ریاضت می کشند، و اعتقاد دارند درصحراها به ریاضت مشغول، وزن و فرزند ندارند و ترک دنیااختیار کرده اند، آنها بعد از مرگ از میان آفتاب گذشته،به جای بی مرگ و زوال می رسند». (۱۴)

برهمائیان معتقدند چهار مرحله زیر برای رسیدن به «فنا»ضروری است:

۱- مرحله طلب و مریدی که سالک باید در این مرتبه آنچه که شرط طلب است به جاآورد وتابع صرف مرشد و برهمن گردد.

۲- پس از مدتی اقدام به زناشویی کند.

۳- خانه و کاشانه را ترک گفته و دور از شهر و اجتماع، در بیابانهاو جنگل ها به طور زاهدانه زندگی کند، به ریاضت پردازد.

۴- مرحله نیروانا و از خود بیخود شدن است، که سالک در این مرحله به مقام برهمنی می رسد و مانند دوره گردان خانه به دوش به ارشاد و هدایت مردم همت می گمارد.

در مذهب «بودا» و نیز آیین «یوگی » مراحل و مقاماتی بیان شده که سالک باید آنها را یکی پس از دیگری طی کند، تاسرانجام به سر منزل مقصود بار یابد.

از تفسیرهایی که درکتب مربوط به تاریخ ادیان ومذاهب هنددرباره عقاید هندیان نقل شده چنین برمی آید که ریشه عقیده به «وحدت وجودی » نیز در عقاید هندی وجود داشته و قبل ازفلاسفه نوافلاطونی، حکمای هندی از آن عقیده پیروی کرده اند.

ابوریحان بیرونی نقل می کند: «هندیان می گویند: موجود،حقیقت واحد است; و آن علت نخستین می باشد که به صورت های گوناگون در صحنه وجود پدیدار گشته، قوه اوست که به حالت متباینی که ظاهرا موجب تغایر، واقعا یک چیزاست، در اجزا و افراد وجود و صور آن حلول کرده، آنگاه اضافه می کند که یکی از آنان (هندیان) به من گفت: هرکس به تمامی هستی خود، به علت اول تشبه یابد، سرانجام با او متحدخواهدشد، این وقتی است که وسایط علایق خود راترک کند. (۱۵)

به عقیده برهمایی، کوشش برای شناختن «برهمن » (خالق جهان یا ذات مطلق) از راه عقل بی فایده است; زیرا این، مستلزم اعتقاد به دو چیز است، در صورتی که دوئیتی درمیان نیست. (۱۶)

به طوری که د رترجمه الملل و نحل آمده است:«اوپانیشادها» کتاب مقدس برهمائیان عقیده وحدت وجود راپایه گذاری می کند، و آن را به عنوان یک عقیده مذهبی تلقی می نماید; زیرا یک نوع روشی را در زندگی تعلیم می دهد که باپیروی از آن می توان به برهما اتصال یافته و با ابدیت بقا یافت.

«شنکار را چاریه » که شارع فلسفه ودانته است، می گوید: خدا رامی توان در همه جا و همه چیز مشاهده کرد، و معتقد بود که همه چیز خداست!

اصولا در آیین ودانته و برهمایی فرقی میان علت و معلول گذارده نشده، برهما به عنوان یک روح متصل و بدون امتیازساری در همه اشیاء معرفی شده است.

طبق این عقیده (تادانانیاتوام)آیین هندی چنین تعلیم می دهدکه هرقدر از غلظت جنبه های مادی، به وسیله ریاضت، کاسته شود و قشر جسم تلطیف گردد، مرحله اتحاد با برهما نزدیک ترشده و کارانا (علت) باکارایا (معلول) یکی خواهد شد (۱۷) .

در مذاهب هند، موضوع حصر فکر و تمرکز قوای دماغی وبه خود فرو رفتن، که به اصطلاح بودائیان «دیانا» نامیده می شود،اهمیت بسزایی داشته و هندیان برای آن آثار و نتایج مهمی معتقد بوده اند، اصولا تفکر و همچنین مراقبت، که هر دو ازمسائل مهم تصوف به شمار می رود، مهمترین اعمال مذهبی آیین بودا است، برای بوداییان به منزله عبادت سایر ادیان محسوب می شود.

ابوریحان بیرونی می نویسد: «به عقیده هندیان اگر کسی به درجه ای برسد که همه فکر خویش را در یگانگی خدا به کار برد،فکر و اندیشه خود را از غیر خدا باز دارد، هشت چیز به اوبخشیده می شود:

۱- لطافت جسمی، به طوری که از چشمها پنهان تواندبود.

۲- تخفیف و تحقیر بدن.

۳- بزرگ داشتن روح.

۴- هر اراده ای بکند، انجام می دهد.

۵- هرچه بخواهد، می داند.

۶- به ریاست هر فرقه ای که بخواهد می رسد.

۷- آنهایی که تحت ریاست اویند، کاملا مطیع می شوند.

۸- قادر به طی الارض خواهدبود.

وقتی سالک براین امور تواناشد، از آنها بی نیاز شده، متدرجابه مطلوب می رسد، و در پایان سلوک از زمان مجرد گشته و دراینجا عاقل و معقول و عقل یک چیز می گردد.» (۱۸)

ونیز خرقه پوشی که در میان صوفیه از علائم ارشاداست،آن رارمز درویشی می دانند،ازآداب قدیمی هندیان است، نیز دوره گردی و سیاحت و خانه به دوشی و فقراز عادات مرتاضان برهمایی و بودایی و جوکی به شمار می رود. چنانکه اذکارمخصوص دسته جمعی،که باهیات مخصوص انجام می گیرد،ونیز اذکار قلبی رانیزبایدازمراسم واعمال هندیان محسوب نمود (۱۹) .

ب : ریشه های تصوف در مذاهب چینی: در اینجا تنها به بررسی یکی از آیین های شایع در چین می پردازیم که امروزه نیزطرفداران فراوانی دارد، و آن آیین تائوئیزم است. از بنیانگذار این مکتب «لائوتسه » (۶۰۴-۵۳۱ قبل از میلاد) کتابی حاوی دوقسمت به نام «تائوته کینک » به جای مانده است. این کتاب آکنده از اصطلاحات و مطالب مبهم و غامض عرفانی است،کوچک ترین و در عین حال دشوارترین کتاب مذهبی جهان به شمار می رود. چنان که محققان گفته اند، «تائو» به معنای «حقیقت و اصل نهایی که بر همه چیز حکم فرماست » می باشد.

آیین تائوئیزم تنهاراه تحصیل معرفت و شناخت ماهیت روح «تائو» را در وارستگی کامل از همه تعلقات دنیوی و زمینی وپشت پازدن به شهوات و لذائذ دنیوی می داند ومعتقداست کسانی که گرفتار مشتهیات نفسانی هستند، فقط شکل ظاهری تائو رامی بینند،یک چنین آدمی هرگزنمی تواند به حقیقت تائوپی ببرد.

باید سعی کرد تا دوباره به جای اصلی و وطن مالوف رسید و راه بازگشت نیز همانا ریاضت کشی و دوری ازدنیا وانزوا طلبی است.

از جمله تعلیمات معروف این حکیم آن است که می گوید:«هیچ کار مکن، با اراده بی پایان متحد و هماهنگ شو تا همه کارهایت سامان پذیرد».

دراین آیین،برای دست یابی به مقام وحدت باید از علوم ودانشها روگردان شد،به زندگی پشت پازد، وعقل راطرد نمود و به مکاشفه قلبی پرداخت،ودرخودفرو رفت.درمقابل هرچیزوهرکس وهرحادثه،بی اعتناوبی تفاوت بودوبه سادگی محض گروید (۲۰) .

برطبق این آیین هدف یک انسان واقعی اتحاد با تائو است ووصول فرد به تائو شرط نجات او از مرگ و نابودی است.

در این آیین، وحدت، سرالاسرار جهان هستی است، و این اصل اساسی برکثرت حکم فرماست، و جهان محصول آمیختگی هستی بانیستی می باشد.تمام پدیده ها ظواهری بیش نیستند.تائو خود، هم علت است و هم معلول. همه چیز از او به وجودمی آید، با او بسر می برد، و به او باز می گردد (۲۱) .

در این آیین روش های خاصی برای ریاضت و سلوک بیان شده، که ذکرش به طول می انجامد.

ج : ریشه های عرفان در مکاتب فلسفی یونان: مساله کشف و شهود، وحدت حقیقت، اعتنا به تهذیب نفس و سلوک عملی برای وصول به حقیقت یگانه و اموری از این قبیل اموری است که از دیرباز در مکاتب یونانی مطرح بوده است.

در مکتب افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ ق.م) مساله عشق و اشراقات معنوی و روحانی از اهمیت سرشاری برخورداراست. به عقیده افلاطون، انسان تنها درصورتی می تواند به کمال دانش ومعرفت نایل آید که راه کشف و شهود و تصفیه باطن را پی گیرد.تا اشعه و اشراقات علوم از عالم غیب و مبادی عالیه بر قلب وروان او تابش کند. در نظر افلاطون، کمال و هدف نهایی آدمی همانا وصول به حق و مشاهده اوست. و حقیقت دانش در همین اصل نهفته است. مادامی که انسان به این مقام نرسیده، کمال دانش و معرفت را نیافته است. به عقیده افلاطون تنها راه معرفت، کشف و شهود و وصول به حق است. در این جاست که عالم و معلوم و عاقل و معقول متحد می گردد. (۲۲)

مکتب دیگری که گرایش های صوفیانه دارد، مکتب کلبیون است. عقاید و شیوه زندگی کلبیون حیرت آوراست. آنها معتقدبودند که سعادت و فضیلت در ترک تمام لذات و پشت پا زدن به کلیه تمنیات جسمانی و روحانی بوده، زندگی حقیقی،همان زندگی با فقر وتهی دستی و مشقت و ریاضت کشی می باشد.

مکتب رواقی نیز به نوعی وحدت وجود در کلیه عوالم هستی قائل است. اصل حاکم برزندگی پیروان این مکتب، همان اصل «فرار از دنیا»، زهد، ترک لذایذ و بی توجهی به آداب ورسوم رایج در جامعه بوده است. ایشان فقر و آوارگی را بر انواع خوشی های زندگی ترجیح می دادند.ادامه دارد.

پی نوشت:

۱- البته چنان که اشاره خواهیم کرد، عرفان و تصوف اسلامی واژه ای است که دامنه وسیع و گسترده ای دارد و عارف وصوفی برجمع کثیری از مسلمانان اطلاق می گردد که دارای اختلافات فاحشی هستند، در این میان تنها به دسته ای خاص، و نگرشی ویژه نظر داریم.

۲- اصطلاحات الصوفیه،ص ۱۰۴، کماالدین عبدالرزاق کاشانی، چ دوم، انتشارات بیدار،۱۳۷۰ ه،.

۳- طبقات الصوفیه، ص ۵۰۶٫

۴- همان ماخذ، ص ۳۹۶٫

۵- همان ماخذ، ص ۷۲٫

۶- ر. ک: فلسفه عرفان،دکتریحیی یثربی،انتشارات دفترتبلیغات، ص ۳۳-۶۳، چ اول، ۱۳۶۶ ه..

۷- عوارف المعارف،مطبوع درحاشیه احیاءالعلوم غزالی، طبع قاهره، ج ۱، ص ۲۹۳-۲۹۴٫

۸- اصطلاحات الصوفیه، ص ۱۵۶٫

۹- کشاف اصطلاحات الفنون والعلوم،ص ۴۸،محمدالتهانوی،هند،۱۸۷۲م.

۱۰- طبقات الصوفیه، ص ۴۳۵٫

۱۱- ر.ک:اللمع فی التصوف،ابونصر عبدالله بن علی السراج الطوسی،لیدن ۱۹۱۴م;شرح کلمات باباطاهر، شارح سلطان محمدبن حیدرمحمد جنابفری، تهران، ۱۳۳۳٫

۱۲- ر. ک: آشنایی با علوم اسلامی، ج ۲، ص ۷۰، استاد مطهری در آنجا می گوید:«اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یادشوند،باعنوان «عرفا» وهرگاه با عنوان اجتماعی شان یاد بشوند،غالبا«متصوفه »یاد می شوند.»

۱۳- همان ماخذ، ص ۷۱، همچنین مراجعه کنید به ص ۱۲۲ و ۱۲۳٫

۱۴- درتنظیم مطالب این بخش،از کتاب «پژوهشی درپیدایش تصوف و عرفان » عباسعلی عمید زنجانی،(تهران: امیرکبیر،۱۳۶۶،)،چ اول،بهره وافر برده ام.

۱۵- بودا چه می گوید؟، ص ۴۴٫

۱۶- «تحقیق ماللهند»ابوریحان بیرونی،ترجمه علی اکبر داناسرشت،ص ۲۰٫

۱۷- بحث در آثار وافکارحافظ،ج ۲، قاسم غنی،(تهران:مطبعه بانک ملی ایران، ۱۳۲۲ ه)،ص ۱۶۶٫

۱۸- بودا چه می گوید؟،ص ۳۰٫

۱۹- تحقیق ماللهند،ص ۴۹-۵۰٫

۲۰- همان، ص ۵۴٫

۲۲و۲۱- «نظری در تاریخ ادیان »، علی اکبرترابی،(تهران: شرکت انتشارات نسبی حاج محمدحسین اقبال و شرکا، ۱۳۴۱ ه)،ص ۱۷۸،.

منبع: فصلنامه معرفت، شماره ۷ , شیروانی، علی

شطح و شطحیات در تصوف

 

اشاره:

کلمه «شطح» در کتابهای لغت معنا نشده است. زبیدی می‌گوید اهل صرف آن را از اسماء اصوات شمرده است. سنوسی گفته است که من لفظ شطح و شطحیات را در کتب لغت ندیده‌ام و تنها در اصطلاح صوفیه به کار برده شده است.به هر حال شطح و شطحیات کلمات نا مأنوس و گاهیی زننده است که از زبان صوفیان بیرون می آید. در این نوشته به این امر و نقد آن پرداخته شده است.

 

شطح در اصطلاح متصوفه عبارت از کلماتی است که در حالت غیبوبت و غلبه شهود حق تعالی از آنان صادر می‌شوند به گونه‌ای که در این هنگام جز خدا چیزی دیگری را درک نمی‌کنند. مثل سخن برخی از آنان که گفت «اناالحق» و یا «لیس فی جبتی الاالله» و امثال اینها..[۱]

به هر حال شطح اصطلاح عرفانی است و شطح سخنی است که زبان از آن تنفر داشته باشد و گوش از شنیدن آن کراهت دارد. و آن بیان امور و رموزی است در وصف وجد. یعنی عباراتی که وصف شدت وجد را کند شطح گویند.[۲] بنابراین شطحیات از نظر تصوف به کلماتی گفته می‌شود که ظاهر شان زشت و ناپسند می‌آیند اما در باطن زیبا و درست هستند.[۳]

ابو نصر سراج طوسی در بیان شطح می‌گوید: گفته‌ای است پیچیده در توصیف وجد درونی که نیرومند و استوار بر صاحب وجد چیره می‌شود و از گرمی و جوشش روح بیرون می‌تراود. هرچند در کتابهای لغت معنایی برای شطح ذکر نشده است؛ ولی ابونصر می‌گوید شطح  در لغت عرب به معنای حرکت است.[۴]

شطح و شطحیات با سادگی با عقل و منطق قابل تطبیق و تفسیر نیست. شطح که در فرهنگ غرب به عنوان «پارادوکس» معروف است و مفهوم آن چیزی است در حد«عبارت موهم تناقض» یا «عبارت ظاهرا متناقض» یا متناقض با عقل، از دیر باز در فرهنگ تصوف و عرفان مطرح بوده است.[۵]

شیخ روزبهان بقلی اثر معروفی به نام شرح شطحیات در قرن ششم هجری در این زمینه به وجود آورده و پیش از آن، کتابی هم به عربی به نام «منطق الاسرار ببیان الانوار» تألیف نمود که حاکی از اهمیت شطح در نزد صوفیه است. او در تعریف شطح می‌گوید: در شطح حرکت است و آن خانه را که آرد در آن خرد کنند(آسیاب) مشطاح گویند، از بسیاری حرکتی که در آن باشد. پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات اسرار دلشان. این بیان تقریبا بیان ابو نصر سراج است که در قرن چهارم هجری در باره شطح ابراز داشته است.[۶]

از این مطالب چنین به دست می‌آید که شطح آن سخن ظاهرا غریب و نامأنوس و نامعقول و احیانا خلاف شرع است که بر زبان عارفِ سراپاشور و هیجان، در اوج وجد و مستی و جذبه، جاری می‌شود که معنا و سرّ و ارزش آن برای اهل حال و معنا روشن و آشکار است و یا اگر هم روشن نباشد، باز هم جای انکار نیست، زیرا اذعان دارند که آن سخنان نه خلاف حقیقت است و نه ضد شریعت، آنچه مسلّم است بیان و نشانی است از یک حالت و ادراک عمیق اگر چه فعلا برای ایشان قابل درک و فهم نباشد.[۷]

شطح و شطحیات مانند خرقه پوشی و قطب سازی و برنامه‌های خانقاهی و سماع و امثال اینها از رسوم و برنامه‌های صوفیان به شمار نمی‌آید که به آن ملتزم باشند؛ بنابراین شطح و شطحیات چیزی است که از برخی بزرگان صوفیه و عرفای معروف سر می‌زند. در اینجا به نمونه‌ای از شطحیات برخی عرفا اشاره می‌کنیم:

منصور حلاج می‌گفت: «اناالحق»، پیوسته به حق حق بودم، صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است.[۸]

در مورد بایزید سخنانی گفته شده است. ابونصر سراج طوسی می‌گوید: حکایتهای بایزید نشان می‌دهد که او غرق دریای معرفت خویش بوده و از خویش به در می‌رفته چون‌که معانی دریافته هایِ او، بارها او را در خود فرو برده اند. یک نمونه از شطحیات منسوب به بایزید بسطامی این است: « حق یک بار مرا بالا برد و پیش چشمان خود نهاد و به من گفت: ای بایزید! آفریده هایم دوست دارند که تو را ببینند. گفتم: مرا به وحدانیت خود بیارای و انانیت را بر من بپوشان و تا حد بی‌همتایی خود مرا برکشان تا بدان‌جا که اگر آفریده‌هایت مرا دیدند، بگویند تو را دیده ایم، تو هم همان باشی که هستی اما من در میان نباشم.[۹]

حکایات زیادی از بایزید مبنی بر شطحیات‌گویی او نقل شده است. همچنین از حلاج، شبلی، و برخی معدودی از بزرگان صوفیه نیز شطحیاتی نقل شده است که نیازی به ذکر آنها نیست.[۱۰]

به هر حال شطح گویی از نظر فقهاء و شریعت اسلام جایز نیست و نزدیک به کفر گویی است.

پی نوشت:

[۱]. زبیدی، تاج العروس، ج۴ص۱۰۵.

[۲] . سید جعفر سجادی، فرهنگ علوم عقلی، ص۳۱۰.

[۳] . ابو نصر سراج طوسی، اللمع فی التصوف، ترجمه : مهدی مجتبی، ص۴۰۱.

[۴] . رک: اللمع فی التصوف، ص۴۰۳.

[۵] . سید یحیی یثربی، عرفان نظری(تحقیقی در سیر تکاملی و اصول ومسائل تصوف )، ص۵۲۸-۵۲۹.

[۶] . سید یحیی یثربی، عرفان نظری، ص۵۲۹.

[۷] . همان.

[۸] . همان، ۵۳۰.

[۹] . اللمع فی التصوف، ص۴۰۸.

[۱۰] . رک: اللمع فی التصوف، ص۴۰۶-۴۲۴.

صوفیه و حدیث ««الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی الحقیقه احوالی»

 

اشاره:

یکی از ارکان تصوف طریقت و حقیقت در برابر شریعت است. صوفیه برای مراحل کمال به این روایت استناد می کنند که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی الحقیقه احوالی» بنابراین از دیدگاه فرقه صوفیه شریعت، طریقت و حقیقت از دین اسلام گرفته شده است. در مقاله این باور صوفیه مورد نقد و برسی قرار گرفته است.

 

مکتب تصوف در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم قمری در ابتداء با پدیدار شدن بعضی افراد به تبعیت و پیروی از فرهنگ رائج بین ترسایان، بودائیان و افلاطونیان جدید در سرزمین عراق، خراسان و آفریقا به عنوان صوفی و پشمینه پوش ظهور نموده و سپس به صورت یک مکتب جدید با عقاید و رسم و رسومات بدیع در میان جوامع اسلامی پا به عرصه وجود گذاشت.(۱) و بعد از آن با فرقه سازیها و سلسله ساختن های مختلف و متعدد توأم با ایجاد تفرقه و تضعیف مسلمین تا امروز به زندگی خود در قالب ها و عناوین مختلف ادامه داده است.

به رغم تلاش ها و کوشش هایی که از طرف صوفیه انجام شده هیچگونه ارتباطی بین اسلام و تصوف ثابت نشده است بلکه دلایل متعددی برخلاف آن وجود دارد خصوصاً بعضی از عقاید آنان مثل وحدت وجود، ولایت اقطاب و نیز برنامه ها و مراسم خانقاهی آنان صریحاً با اصول دین مبین اسلام منافات دارند و به همین دلیل فقهاء شیعه و سنی اتفاق بر این دارند که تمام گروه های صوفیه اهل بدعت هستند(۲) و حتی برخی از علماء اهل سنت کشتن آنان را به خاطر بعضی عقایدشان بهتر از کشتن صد کافر می دانند.(۳)

صوفیه به خاطر اینکه این نقص و خلاء را از مکتب تصوف بزدایند و از برای آن اعتبار دینی درست کنند به اموری متمسک شده اند.

مثلاً آنان برای اینکه اقطاب شان را از اعتبار الهی برخوردار نموده تا اطاعت شان بر مریدان لازم و واجب گردد، به پندار خودشان قائل به ولایت آنان شده و می گویند که این ولایت از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) به اقطاب انتقال پیدا کرده و برای این مدعا روایتی جعل نموده اند که هیچ اثری از آن نه در کتاب های تاریخی و نه در کتاب های روائی سنی و شیعه دیده نمی شود. مثلاً فرقه اویسیه در این رابطه می گوید که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) در آخرین روزهای حیات خود خرقه مبارک شان را که نمودار ارشاد و تعلیم می باشد به حضرت علی (علیه‌السلام) و عمر بن خطاب می سپارد و به آنها می فرماید که بعد از من شما اویس نامی را خواهید دید این خرقه را به او داده و از او بخواهید که امت مرا دعا کند»(۴).

حدیث طریقت و حقیقت نیز از جمله احادیثی است که فرقه های صوفیه برای توجیه عقاید خاص شان درباره شریعت، طریقت و حقیقت که می گویند شریعت به منزله پوست بادام است و طریقت مغز بادام و حقیقت مغز مغز است که همان تصوف باشد، به این حدیث چنگ زده اند. و می گویند که پیامبر فرمود: «الشریعه اقوالی، والطریقه افعالی، و الحقیقه احوالی»(۵).

این حدیث که از طرف صوفیه برای مشروعیت این اعتقادشان مطرح شده است در هیچ کتاب معتبر روائی شیعه و سنی نقل نشده است. و لذا عجلونی این حدیث را در کتاب خودش بنام «کشف الخفاء و مزیل الالباس عما اشتهر من الاحادیث علی ألسنه الناس» در زمره روایاتی قرار داده است که فقط بر سر زبان های مردم قرار دارند و می گوید: من کسی را ندیده ام که این روایت را ذکر کرده باشد تا چه رسد که از حال ذکر کننده آن اطلاع داشته باشم بلی بعضی ها می گویند این روایت را در کتاب های بعضی از صوفیه دیده است.(۶)

منشأ و مصدر اصلی این حدیث کتاب عوالی اللئالی تألیف ابن ابی جمهور احسائی است که بدون هیچ سندی در این کتاب ذکر شده است.(۷) و در مستدرک الوسائل(۸) و میزان الحکمه(۹) نقل این حدیث به همین کتاب استناد شده است. و در شرح اسماء الحسنی بدون اینکه از مستندی نام برده شده باشد این روایت ذکر گردیده است.(۱۰)

به هرحال در هر کتابی که این حدیث نقل شده باشد در نهایت استناد آن به کتاب عوالی اللئالی بر می گردد.

بر کتاب عوالی اللئالی به دلائلی که ذکر می شود، خصوصاً در مسائل مهم دینی نمی توان اعتماد نمود زیرا :

اولاً مؤلف این کتاب خودش صوفی و دارای فرقه و سلسله تصوف بوده است. محمدتقی مجلسی در این باره چنین می گوید: شیخ ابن جمهور لحساوی (ابن ابی جمهور احسائی) که از افاضل علمای شیعه است، حقیقت تصوف و علو شأن آن طبقه عظمی را و تحقیقات و تدقیقات آن را به قدر آنکه در حیز بیان در آید در کتاب «مجلی المرآت» که در علم کلام نوشته، بیان نموده و در آنجا نسبت فرقه و سلسله خود را با باقی مشایخ صوفیه به حضرات ائمه هدی _ علیهم السلام _ اثبات نموده و همچنین در عوالی اللئالی و غیره از تصنیفات خود سخنان و احادیث معتبره و تعریف تصوف را نقل کرده است.(۱۱)

ثانیاً طبق آنچه که در مقدمه کتاب عوالی اللئالی بیان شده، هم کتاب و هم مؤلف آن ابوجعفر محمدبن علی بن ابراهیم بن جمهور احسائی (متوفای ۹۴۰ هـ . ق) در معرض رد و نقد قرار دارد هرچند از این نقدها جواب داده شده لکن نمی تواند کتاب را از مظان بی اعتباری خارج نماید و آن را قابل اعتماد کند.

نقدهایی که بر خود کتاب وارد شده عبارت اند از :

الف) این کتاب محتوی روایاتی است که با مذهب امامیه تناسب ندارند.

ب) تمام روایات این کتاب مرسل اند و خبر مسند در آن وجود ندارد.

ج) دراین کتاب روایاتی وجود دارد که بوی مطالب عرفانی از آنها بلند می شود.

د) این کتاب مشتمل بر روایات دال بر غلو است.

ه) مشتمل بر روایاتی است که از طریق اهل سنت و مخالفین نقل شده اند.

و) متفرد به نقل احادیثی است که در غیر این کتاب پیدا نمی شود.

نقدهایی که بر صاحب و مؤلف کتاب وارد است برخی از آنها قرار ذیل می باشند :

الف) مؤلف کتاب از غلاه بوده است.

ب) او در نقل روایات سهل انگار بوده و هرچه را که می یافته، آن را نقل می کرده است.

ج) در نقل حدیث غیر ضابط بوده است.(۱۲)

به هرحال نمی توان در این امر مهم به کتابی که از چنین وضعیتی برخوردار است متمسک شد. و برای روشن تر شدن مطلب کلامی را از علامه طباطبائی در اینجا نقل می کنیم که می فرماید:

وقتی که بعضی از مشایخ صوفیه گفتند که هرچند طریقه معرفت نفس یک امر ابداعی است و شارع آن را تشریع ننموده است لکن مورد پسند خداوند می باشد همانطوریکه رهبانیت نصاری را پسندید،(۱۳) جمهور صوفیه این قول مشایخ را قبول نمودند و سپس راه و رسومی را برای طریقت به وجود آورده و آداب خاصی را که در شریعت هیچ اثری از آنها وجود ندارد جعل نمودند و پیوسته از یک طرف سنت جدیدی برای طریقت ابداع می کردند و از طرف دیگر سنت شرعی را ترک می گفتند تا اینکه شریعت در یک طرف قرار گرفت و طریقت در طرف دیگر و بالطبع کارشان به جایی رسید که ارتکاب محرمات و ترک واجبات و رفع تکالیف از شعایر دینی آنان قرار گرفت و در نهایت از تصوف جز تکدی و استعمال افیون و بنگ چیزی باقی نماند که این مرحله همان مرحله فناء تصوف می باشد.(۱۴)

پی نوشت:

۱.نفیسی، سعید، سرچشمه تصوف در ایران، ص ۳۲-۳۵، ۶۰-۷۰.
۲.گلپایگانی، ارشاد السائل، ص ۱۹۷، و حنفی، ابن نجیم مصری، البحر الرائق، ج۴، ص۲۴۳،
۳.عبدالمجید الشربینی، حواشی الشربینی،ج۳، ص۸۸.
۴.mto shahzagh soudi. Orglold _ languageolfa:hiistory
۵.مؤذن خراسانی، محمدعلی ، تحفه عباسی، ص ۲۸.
۶.العجلونی، اسماعیل بن محمد، کشف الخقاء،ج۲، ص۵.
۷.ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۲۴.
۸.محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۱۷۳.
۹.محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، دارالحدیث،ج۲، ص۱۴۲۸.
۱۰.سبزواری، هادی، شرح اسماء الحسنی، ج۱، ص۲۳۳، ج۲، ۳۲.
۱۱.مجلسی، محمدتقی، تشویق السالکین، ص۱۲.
۱۲.ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۱، ۳۷ – ۳۹.
۱۳.حدید: ۲۷.
۱۴.طباطبائی، محمدحسین، المیزان، ج۵، ۲۸۱ – ۲۸۲

نویسنده: حمید رفیعی.

فنا فی الله در تصوف از نظر اسلام

اشاره:

یکی از آموزه های تصوف فنا فی الله است. در این آموزه اعتقاد بر این است که انسان در اثر سیر و سلوک و طی مراحل طریقت در خدا فانی می گردد. در این مرحله سالک عقل خود را اذ دست داده و دیگر هیچ اختیاری ندارد و به صورت یک مجنون در می آید. صوفیه می گویند که در این مرحله تکلیف از چنین شخصی ساقط می گردد. در این نوشته به این مسئله و نقدی که بر آن وارد است اشاره شده است.

 

برای فنا تعریفاتی شده است. یکی از تعریف ها این است که فنا پاک شدن از صفات نکوهیده است چنانکه بقا به تحصیل اوصاف ستوده اطلاق می‌گردد. به عبارت دیگر هر که از اوصاف مذموم، فانی گردد، خصال محمود بر وی درآید و هر که خصلت های مذموم بر وی غالب آید از خصال محمود برهنه گردد. گاه واژۀ فنا در جایی استعمال می شود که آدمی در دل خود نسبت به دنیا زاهد وبی رغبت گردد در این صورت گفته می‌شود از رغبت فانی گشت.[۱]

البته این گونه معانی برای فنا قابل پذیرش است، زیرا مرحله ای از فضایل اخلاقی است. در واقع در این کاربرد فنا، اخلاق مذموم فانی گردیده و جای آن را اوصاف پسندیده می‌گیرد.

تعریفی که از فنا در تصوف شده است با این تعریف بسیار متفاوت است و دلیل روشن برای اثبات آن وجود ندارد. در تصوف فنا یکی از مقامات سالک به حساب می‌آید. برخی این مقام را از مواجید سه گانه در عرفان به شمار آورده است. مواجید سه گانه عبارت اند از: سکر، دلال و فنا. «سکر» آنگونه که از لاهیجی نقل شده است عبارت از حیرت، دهش، وله و هیجان است که با مشاهده جمال محبوب، ناگهان به درون محبّ راه می‌یابد. «دلال» عبارت از اضطرابی است که در اثر جلوه محبوب از غایت عشق و ذوق به باطن سالک می‌رسد. «فنا» در این تعریف عبارت از زایل شدن تفرقه و تمییز میان قِدم و حدوث را گوید.

 وقتی سالک به حالت فنا دست یابد، بصیرت روح به مشاهدۀ جمال ذات الهی منجذب می‌گردد و نور عقل که میان اشیاء فرق می‌نهد، در غلبۀ نور ذات، مختفی و مستقر می‌شود؛ همانگونه که نور کواکب به هنگام ظهور نور خورشید از دیده پنهان می‌گردد و هنگامی که حق به عرصه آید، باطل از میان می‌رود و چون محدَث با قدیم قرین گردد، از آن اثری نمی‌ماند. همچنین هستی مجازی سالک و همۀ کثرت‌ها در پرتو تجلی ذاتی، به کلی محو و نابود می‌گردد و حالت «جمع» پدیدار می‌شود و کثرت رنگ وحدت می‌گیر و اغیار از میان برمی‌خیزد و جز حیّ قیوم باقی نمی ماند.[۲]

    محی الدین عربی درباره فناء فی الله می‌گوید که صاحب فنا در حال فنا جز حق را که به عین حق می بیند چیزی دیگری مشاهده نمی‌کند نه اشتهایی به سوی چیزی دارد و نه خودش را می بیند زیرا خودش در خدایش غایب شده است.‏[۳]

در حقیقت فناء فی الله در تصوف همان وحدت وجود به معنای وحدت شهود است و معنای آن این است که برخی از سالکان طریقه های صوفیه به مرحله ای از آگاهی و بیداری می رسند که عالم هستی را با تمام پدیده های آن، مظاهر اسماء و صفات الهی می بینند. به عبارت دیگر به حدی از کمال می رسند که در خدا فانی و به او باقی می شوند.[۴]

از نظر برخی صوفیان وحدت وجود زمانی تحقق پیدا می کند که سگانگی مطلق در ضمیر کسی راسخ شود تا به هیچ وجه به دویی التفات ننماید، به اتحاد رسیده باشد. مراد از اتحاد آن است که همه را او بیند بی‌تکلّف و به نور تجلی خداوند بینا شود و غیر او نبیند و بیننده و دیده و بینش نماند و همه یکی شود . صوفیه دعای منصور حلاج را شاهد بر این مدعا گرفت که گفت:

أ أنت ام انا هذالعین فی العین         حاشای حاشای من اثبات اثنین

بینی و بینک انی ینازعنی              فارفع بفضلک انیی من البین

یعنی آیا اینکه در چشم است تویی یا من؟ دور باد از من دور باد از من از قرار دادن دویی میان من و تو، هستی ام با من می‌ستیزد پس پس بغ فضل خود هستی ام را از میان بردار.

صوفیه براین مطلب تأکید کرده، می‌گویند کسی گفته است «سبحان ما اعظم شأنی» دعوای الهیت نکرد؛ بلکه دعوای رفع انّیت خود کرد تا اثبات انّیت حق تعالی کرده باشد.[۵]

مسئله حقیقت در برابر طریقت و شریعت آنگونه که در تصوف مطرح است تعبیر دیگر از فنا و وحدت وجود است.

صوفیان می گویندکه شریعت عبارت از دینی است که حضرت عزّت ـ عزّ شأنه ـ برای بندگان، به لسان پیغمبر(صلی‌الله علیه و آله)تعیین فرموده است که شامل اقوال، اعمال و احکام می‌شود و متابعت آن سبب انتظام امور معاش و معاد است و باعث حصول کمال می‌شود و تمام امت در آن شریک‌اند. طریقت سیری مخصوص سالکان راه خداست که شامل قطع منازل بُعد و ترقی به مقامات قرب و رفتن از حادث به قدیم می‌شود و در نهایت به مقام فنا و بقا می‌رسد.

حقیقت به معنای ظهور ذات حق است؛ به دیگر سخن، حقیقت، عبارت است از: محو کثرات که وجود موهوم دارند در هنگام صحو معلوم، که این کثرات در ظهور نور تجلی حق، محو و متلاشی شوند و غیر حق نماند و این مقام که مرتبه‌ی ولایت و قرب است حقیقت نامیده می‌شود.[۶]

بر اساس این تعاریف، شریعت، همان ظواهر دین است که در قرآن و نیز در روایات به صورت قول، فعل و تقریر معصوم بیان شده است و طریقت، یک سلسله سیر و سلوک باطنی است که با کیفیت و شرایط خاص، تحت اشراف و ارشاد مرشد، قطب یا ولی انجام می‌گیرد و حقیقت، نتیجه‌ی این سیر و سلوک است که عبارت از فناء فی الله و بقاء بالله است و در این مرتبه، ولایت و قرب الهی نصیب سالک می‌شود و خود یا همه چیز را تجلی خدا یا تجلی اسماء و صفات خدا می‌بیند.

در قرآن و روایات دلیل بر اثبات و تأیید این معنای فنا وجود ندارد. بلکه این حالات را صوفیان و عرفا طرح نموده و آن را به عنوان آخرین مقام و نتیجۀ موفق آمیز سیر و سلوک دانسته اند. ما در اینجا به نقل سخنان علامه طباطبایی دربارۀ برخی اعمال صوفیان بسنده می‌کنیم: جماعتى از مشایخ صوفیه در کلمات خود این اشتباه را کردند که طریقه معرفت نفس هر چند که طریقه‏اى است نو ظهور، و شرع مقدس اسلام آن را در شریعت خود نیاورده، الا اینکه این طریقه مرضى خداى سبحان است، و خلاصه این اشتباه این بود که من در آوردى خود را به خداى تعالى نسبت دادند، و دین تراشیدن و سپس به خدا نسبت دادن را فتح باب کردند، همان کارى را کردند که رهبانان مسیحیت در قرنها قبل کرده و روشهایى را از پیش خود تراشیده آن را به خدا نسبت دادند، هم چنان که خداى تعالى ماجراى آنان را نقل کرده و مى‏فرماید:«وَ رَهْبانِیۀ ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایتِها».

اکثریت متصوفه این بدعت را پذیرفتند و همین معنا به آنها اجازه داد که براى سیر و سلوک رسم‏هایى و آدابى که در شریعت نامى و نشانى از آنها نیست باب کنند، و این سنت تراشى همواره ادامه داشت، آداب و رسومى تعطیل مى‏شد و آداب و رسومى جدید باب مى‏شد، تا کار بدانجا کشید که شریعت در یک طرف قرار گرفت و طریقت در طرف دیگر، و برگشت این وضع بالمال به این بود که حرمت محرمات از بین رفت، و اهمیت واجبات از میان رفت، شعائر دین تعطیل و تکالیف ملغى گردید، یک نفر مسلمان صوفى جائز دانست هر حرامى را مرتکب شود و هر واجبى را ترک کند، کم کم طائفه‏اى بنام قلندر پیدا شدند، و اصلا تصوف عبارت شد از بوقى و منتشایى و یک کیسه گدایى، بعدا هم به اصطلاح خودشان براى اینکه فانى فى اللَّه بشوند، افیون و بنگ و چرس استعمال کردند.[۷]

پی نوشت:

[۱] . رک: روحانی نژاد، حسین، مواجید عرفانی، ص۶۵و۶۶.

[۲] .  روحانی نژاد، حسین، مواجید عرفانی، ص۶۰.

[۳] . محى الدین ابن عربى، الفتوحات المکیۀ (۴ جلدى)، ج۲ص۱۹۲.

[۴]. رک: حسن‌زاده‌ی آملی، یازده رساله، رساله‌ی آیت‌الله قزوینی، ص۳۷؛ و حنفی، عبدالمنعم، الموسوعۀ الصوفیه، ص۹۹۸و۹۹۹.

[۵]. خراسانی، شیخ محمدعلی مؤذن، تحفه عباسی، ص۱۱۱ و ۱۱۲.

[۶]. لاهیجی، شمس‌الدین محمد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، ص۲۴۶-۲۴۸،  تهران.

[۷] . طباطبایی، محمد حسین،  ترجمه تفسیر المیزان، ج۵ص۴۵۸، ‏ ترجمه: سید محمد باقر موسوى همدانى.

عقاید غیر معقول گنابادیه

 

اشاره:

در تصوف فرقه های متعدی وجود دارد. هم در میان اهل سنت و هم در میات شیعه فرقه صوفیه با نامهای مختلف فعالیت دارند یکی از فرقه های صوفیه که ادعای شیعه بودن را دارد، فرقه گنابادیه است. این فرقه در حقیقت ادامه فرقه نعمت اللهیه است و در اثر انشعابی از نعمت اللهیه توسط سلطانعلی شاه گنابادی فرقه ای به همین نام به وجود آمده است. در این نوشته به عقاید این فرقه اشره شده است.

صوفیه و دراویش گنابادی مانند سایر صوفیان دارای عقایدی هستند که با عقل و مبانی دین اسلام منافات دارند. در اینجا به چند مورد آن اشاره می شود:

۱٫ دراویش و صوفیه همگی معتقداند که کل عالم مساوی با خدا است و ذات احدیت به صورت مجرد از مظاهر خودش که همۀ مخلوقات باشد بالفعل تحقق ندارد و تمام موجودات به نحوی تجلی خداوند است.[۱] و بر همین اساس حسین بن منصور حلاج ادعای «انا الحق» نمود و به اعتقاد خودشان اسرار حقیقت را فاش کرد و متهم به زندیق و ملحد گردید.[۲] اشعار صوفیه پر از مطالبی است که اعتقاد آنان را به وحدت وجود ثابت می کند و به عنوان نمونه شعری از عطار نیشابوری را ذکر می کنیم:

منم الله در عین کمالم                           منم الله در عین وصالم

من الله خود در خود بدیدم                   به خود گفتم کلام حق شنیدم[۳]

بطلان این عقیدۀ صوفیه و دراویش هم از جهت برهان عقلی که منافات با توحید ذاتی خداوند دارد و همه از نظر شرعی که با تمام ادیان الهی در تضاد است، بر هیچ کسی پوشیده نیست

و نیز اتحاد و حلول یکی دیگر از عقاید صوفیه می باشد به این معنا که خداوند در مخلوقات خود حلول می‌کند و برای همین معتقدند که خداوند در پیامبران و امامان و اولیاء حلول نموده است.[۴] این عقیده صوفیه هم از نظر عقل مردوداست زیرا حلول موجود بی نهایت در موجود محدود مثل اقطاب صوفیه اولا محال است و ثانیا مستلزم اثبات محل برای خدا می باشد.

۲٫ اساس و اصل تصوف را ولایت اقطاب تشکیل می دهد و هر فرقه ای در پی آن است که آن را برای اقطاب خود اثبات کند[۵] و از دیگری نفی کند. گنابادی ها (سلطان محمد گنابادی و فرزندانش) نیز در این ادّعا سعی کردند از دیگر فرقه ها عقب نمانند که به چند نمونه از ادعاهای عجیب و غریب آن ها اشاره می شود:

الف) محمد حسن گنابادی معروف به صالح علیشاه می گوید: در بدو غیبت کبری امام دوازدهم، جنید بغدادی از طرف حضرت مأمور شد تا به نام آن حضرت بیعت بگیرد و جانشین خود را هم تعیین کرده به او نیز اجازه تعیین جانشین بدهد و این سلسله اجازه تا زمان ظهور حضرت ادامه خواهد داشت و امروز این اجازه به من رسیده است. [۶]

ب) علی تابنده می گوید: سلسله اقطاب مأذون اجازه شان در امر طریقت و درایت با واسطه به امام می رسد. [۷]

ج) سلطان حسین تابنده نیز می گوید: سلسله نیابت بعد از غیبت کبری تاکنون بوده و هست و نوابی که از جهت خلافت رسالت نیابت داشتند… .[۸]

د) ملا علی نور علیشاه می گوید: دراویش قائل به نیابت خاصه اند و نایب خاص کسی را گویند که برای امور خود همیشه خدمت قائم غایب برسد.

نمونه هایی از این قبیل حرف ها در آثار آن ها زیاد است و ذکر آن ها چندان لازم نیست. و تا این جا دانسته شد که اقطاب گنابادی خود را نایب خاص امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ می دانند اما محض ادّعا موجب حقانیت این نیست و اشکالات ذیل به آن وارد است:

۱. روند نیابت غیبت صغری (نیابت خاصّه) در ایام غیبت کبری باید به تأیید امام ـ علیه السلام ـ برسد و اسناد و مدارک معتبر نشان می دهد که باب نیابت توسط حضرت ولی عصر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ مسدود گردیده است. امام مهدی به آخرین نایب خاص خود نوشت: «کارت را جمع کن و به احدی وصیت منما تا پس از وفات به جایت بنشیند. بدرستی که غیبت تامّه واقع گردید و ظهوری نیست مگر پس از آن که خدای تعالی اذن دهد. [۹]

۲. جناب سلطان محمد گنابادی ادعای فرزند، نوه، نتیجه و نبیره خود را قبول ندارد و سلسله ادعائی خویش را نتوانسته به امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ برساند. [۱۰] او سعی داشت خود را امام جا بزند.[۱۱]

۳. جنید بغدادی سنّی مذهب است. [۱۲] اهل بیت و امام قائم را اصلاً قبول ندارد تا خود را واسطه آن حضرت بداند و به غیر از گنابادی ها دیگر فرقه ها و حتّی مشایخ قبلی خود این ها چنین ادعائی نکرده اند.

۴. اصل ادّعای نیابت بدون اصل و سند است و قائلان به نیابت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ (گنابادی ها) کوچکترین دلیلی برای این ادعاهای خود اقامه نکرده اند و فقط و فقط ادعای خود را با زور گاو و شاخش به پیش برده اند. [۱۳]

پی نوشت:

[۱] . جوادی آملی، عبدالله، رحیق مختوم، ۱/۲/۴۱ ـ ۴۹۲.

[۲] . لاهیجی،‌شیخ محمد،‌شرح گلشن راز، ص ۳۱ ـ ۳۳،.

[۳] . عطار، فریدالدین،‌تذکرۀ الاولیاء، ۱/۱۷۳.

[۴] . دهخدا، لغت‌نامه، ماده حلول.

[۵] . هجویری، علی بن عثمان، کشف المحجوب، تصحیح و. ژوکوفسکی، مقدمه قاسم انصاری، ص۲۶۵.

[۶] . ر.ک: جذبی، سید هبۀ الله، رساله باب ولایت و راه هدایت، ص ۲۱۱، و فصلنامه عرفان ایران، شماره ۱۰، صفحه ۱۱.

[۷] . تابنده، علی، خورشید تابنده، ص ۴۲ ـ ۴۳.

[۸] . فصلنامه عرفان ایران، شماره ۱، ص۱۳.

[۹] . مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۵۱، ص ۳۶۰ و ج۵۲، ص ۲۵۲ و ج۵۳، ص۳۱۸.

[۱۰] . سلطان محمد، گنابادی بیچاره، ولایت نامه،ص۲۴۰ـ۲۴۲.

[۱۱] . ر.ک: وعیدی، عباس، فرقه صوفیان، ص ۱۴۳.

[۱۲] . کشف المحجوب، ص ۱۷۱.

[۱۳] . رک: مدنی، محمد، در خانقاه بیدخت چه می گذرد؟، با مقدمه عابدی، احمد،  ص ۱۷۶.

فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(علیه‌السلام)

اشاره:

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى (صلی‌الله علیه و آله)  است. سلسله امامان معصوم پس از پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) استمرار اهداف نبوت است. این امامان معصوم و جانشینان برحق پیامبر اسلام هستند که صلاحیت و توانایی بیان و آموزه های دینی و پیشوایی امات اسلامی را دارند. نوشته زیر سیره هدایت گری امام حسن عسکری(علیه‌السلام) را به صورت اجمال منعکس نموده است.

وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى باشد. سلمان فارسى مى گفت: رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در خطبه اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیراً، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛ اى مردم! من به زودى از میان شما مى روم و به سراى دیگر راهى مى شوم. شما را سفارش مى کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت هاى بیمارگونه نجات مى دهند.

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایت گر امّت در مسیر دین محمّدى مى دید و در کوران حوادث و نا آرامى هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى هاى آلوده، با شیوه هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى (علیه‌السلام) نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد(صلی‌الله علیه و آله) وسلم بشیراً و نذیراً و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند – و آیندگانتان – که خدا حامى شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش هاى امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در زمینه هدایت را مى توان به دو بخش «هدایت خودى ها» و «اصلاح غیر خودى ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

اول: هدایت در حوزه خودى ها

اصلى ترین بخش از تلاش هاى امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان هاى دینى حفظ کند. نمونه هایى از این تلاش ها را مى خوانیم:

ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى (علیه‌السلام) همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى کنند و او را چنین مى ستایند: «خدایا! بر روح این بنده ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى شود که: «اى فرشتگان! دعاى تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که:

یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى جویى؟ امام در نامه اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود: «در نمازت آنان را لعن کن.»۵

بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه هاى رایج در سیره امام عسکرى (علیه‌السلام) است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى سازد.

یکى از جلوه هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح ترین صورت ممکن ابراز مى کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان – که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعداً گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست – امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى (علیه‌السلام) از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى کرد. از این روى در استنادها و استدلال هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى شد. امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در نامه اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیراً»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى فرماید: «کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده اى.»

سپس امام عسکرى (علیه‌السلام) مطالبى را به صحابى اش و دیگر شیعیان گوشزد مى کند.۹

اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى هاى سیاسى به اوج مى رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى آید. منطقى ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى (علیه‌السلام) با همین روش، گروه هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى نگرند و فاسق را ارج مى نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه:

امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه:

شیخ حرّ عاملى مى نویسد:

یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه :

این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت گذاران دانسته شده اند.۱۵

 احیاى سنّت ها

امام عسکرى (علیه‌السلام) مى کوشید به هر بهانه اى غبار از چهره سنّت هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان (علیه‌السلام) نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود: تو و على و فرزندان او که حجّت هاى من مى باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱٫ پنجاه و یک رکعت نماز.

۲٫ انگشترى به دست راست کردن.

۳٫ تعقیب بعد از نماز.

۴٫ اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵٫ گفتن حىّ على خیر العمل.

۶٫ بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷٫ قنوت در نماز.

۸٫ خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹٫ خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰٫ موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

هدایت چهره به چهره

امام عسکرى (علیه‌السلام) با اینکه اکثراً در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى دید، به شیعیان دستور مى داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى گوید:

ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعاً از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد(علیه‌السلام) شخصى را نزد شیعیان خود مى فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى داد: «در شب معیّن به خانه اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى رفتند و حضرت را مى دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى دیدند.۱۷

نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه نگارى» به طور گسترده استفاده مى کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه ها یاران و شیعیان را یارى مى رساند. «سهل بن زیاد» مى گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه اى صورت مى دانند…

امام چنین نوشت: «درباره توحید سؤال کرده اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى آفریند و آنچه را بخواهد، چهره پردازى مى کند؛ در حالى که خود، چهره پردازى نشده است. ثنا و نام هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى توان به انبوه نامه هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

اقدام عملى

امام عسکرى (علیه‌السلام) گاهى در نامه هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف ها امر مى کرد. در نامه اى به «ابن بابویه» مى فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى  (علیه‌السلام) براى اینکه شیعیان راه هاى وصول به معروف ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى  و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل ها مانع مى شوند و در کوران تجربه ها، دانش تازه اى به دست مى آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى فرماید:

«من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساساً آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى شناساند و توضیح مى داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى کرد. «قاسم هروى» مى گوید:

دست خطّى از ابومحمّد(علیه‌السلام) به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده اند.

طبقه دیگر، کسانى اند که حق را از اهل آن نگرفته اند؛ مانند کسانى اند که در دریا سفر مى کنند، با تلاطم دریا آشفته مى شوند و با آرامش آن آرام مى گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

دوم: اصلاحگرى در حوزه غیر خودى ها

عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان هاى خطاکار را مى توان در این داستان ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان ها را گمارده ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى پردازد و هر لحظه به او مى نگریم، لرزه به انداممان مى افتد، چه مى گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت ها و برنامه هاى دقیق ترى مى خواهد. امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى (علیه‌السلام) شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى (علیه‌السلام) مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى (علیه‌السلام) چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه ها و افکار امّت اسلامى قرار مى داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده اند.۲۷

علت این امر نیز مى تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى کرد، استفاده مى نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى (علیه‌السلام) منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب هاى مستعد تاباند.

پى نوشت:

۱٫کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.
۲٫معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.
۳٫بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.
۴٫همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.
۵٫همان، ص ۲۶۷.
۶٫تذکره الخواص، ص ۳۲۴.
۷٫حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.
۸٫طه / ۱۲۶.
۹٫تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.
۱۰٫تحف العقول، ص ۴۸۷.
۱۱٫مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.
۱۲٫حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.
۱۳٫اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.
۱۴٫کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.
۱۵٫شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.
۱۶٫عیون المعجزات، ص ۱۳۷.
۱۷٫همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.
۱۸٫توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.
۱۹٫کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.
۲۰٫نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳
۲۱٫همان، ص ۷۳.
۲۲٫تحف العقول، ص ۵۱۷.
۲۳٫کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.
۲۴٫بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.
۲۵٫کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.
۲۶٫مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.
۲۷٫این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.
۲۸٫حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع:فصلنامه کوثر ـ شماره۶۰

نویسنده: محمد عابدى

بررسی تطبیقی دیدگاه و نحوه تعامل امامین عسکریین (ع) با فرق، مذاهب و جریان‌های فکری معاصر آنان

اشاره:

در دوران حیات امامین عسکریین (علیه‌السلام) جامعه اسلامی مملو از آرا و عقاید بیگانه بود. در چنین وضعیتی ناگزیر برای روشن‌شدن حقیقت باید آرای ناصواب بازگو می‌شد. با مهیاشدن فرصت بیان حقایق دین، امامین عسکریین (علیه‌السلام) مانند سایر اهل بیت (علیه‌السلام) به آشکارسازی حقایق و رد شبهات پرداختند. پژوهش حاضر نگاهی ‌است به فِرَق، مذاهب و جریان‌های فکری عصر امامین‌ عسکریین (علیه‌السلام).

 

پس از معرفی اجمالی هر یک از فرقه های موجود در این عصر، به روایات ناظر بر وجود آن فرق و مذاهب از لسان امام ‌هادی و امام ‌عسکری (علیه‌السلام) می‌پردازیم و موضع هر یک از ایشان را به روش تطبیقی تبیین می‌کنیم. فرق و مذاهبی از قبیل غلات، صوفیه، واقفیه، جبریه، قدریه، مجسّمه، ثنویه و جریان‌های فکری مانند فتنه خلق قرآن در این دوران به چشم می‌خورند. یکی از نمونه‌های بررسی تطبیقی مواضع، موضع امام ‌هادی (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن است که سکوت و تقیه را ترجیح دادند، ولی در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) این معضل برطرف شد و جان کسی در خطر نبود. لذا مخلوق‌بودن قرآن به تصریح بیان می‌شد. بیان دیدگاه‌های این دو امام همام در برابر فرق و مذاهب عصر خویش، سبب رسوایی سران این فرق و هشیاری افراد ناآگاه می‌شد.

پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، در میان امت وی اختلاف‌نظرها و منازعات اعتقادی رخ داد و این منازعات در نهایت به پیدایش فرقه‌های گوناگون انجامید. پیدایش فرق انحرافی مسئله‌ای بود که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به آن هشدار داده و با تعیین محوریّت امامان معصوم (علیهم السلام) برای رفع این خطر اقدام کرده بود. وظیفه اصلی رهبری و حفظ اساس اسلام و مسلمانان در دوران امامین عسکریین (علیهماالسلام) نیز همانند سایر ائمه (علیهم‌السلام) اقتضا می‌کرد این دو امام همام، امت را از کژی‌های فکری، اخلاقی و فرهنگی در امان نگه دارند. لذا برخی از روایات ایشان به اقتضای وجود فرق، مذاهب و جریان‌های فکری عصرشان صادر شده است. در مقاله حاضر، این روایات به روش تطبیقی از منظر امامین عسکریین (علیهماالسلام) تبیین شده و از جهات مختلف رجالی، محتوایی، زمینه و فضای صدور و نوع مواجهه امام با هر فرقه و مذهب تحلیل و بررسی می‌شود.

یک: فتنه خلق قرآن

از جریان‌های فکری دوران امامین عسکریین (علیهماالسلام) کشمکش بر سر مخلوق‌بودن یا نبودن قرآن بود که هر یک از خلفای عباسی با توجه به بینش فکری و اعتقاد خویش، که قرآن قدیم یا حادث است، مردم را با آن می‌آزمودند و اگر کسی خلاف عقیده آنها حرف می‌زد، او را شکنجه و زندانی می‌کردند یا به قتل می‌رساندند (شاکری، ۱۴۱۹: ۱۴/۲۴۳).

این بحث از اواخر حکومت بنی‌امیه آغاز شد و نخستین کسی که آن را در محافل اسلامی مطرح کرد جعد بن درهم، معلم مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموی بود که پس از مطرح‌کردن آن تحت تعقیب قرار گرفت و به کوفه گریخت و در آنجا این نظریه را به جهم بن صفوان ترمذی منتقل کرد (ابن‌اثیر، ۱۳۸۵: ۷/۷۵). این بحث در طول زمان بین دو گروه معتزله و اشاعره مطرح بود و مأمون به آن دامن زد و آتش اختلاف را شعله‌ورتر کرد (شریف قرشی، ۱۴۱۳: ۲/۲۱۳). این جریان تا زمان متوکل ادامه داشت تا اینکه وی مردم را از بحث درباره خلق قرآن منع کرد (ابن‌کثیر، بی‌تا: ۱۰/۳۱۶).

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن

امام هادی (علیه‌السلام) با توجه به وضعیت زمان خویش سکوت در برابر این فتنه را مصلحت دانستند و به شیعیان هم چنین دستوری دادند تا از فتنه و گمراهی در امان بمانند. محمد بن ‌عیسی می‌گوید امام هادی (علیه‌السلام) به برخی از شیعیان خویش در بغداد چنین نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند ما و شما را از وقوع در فتنه مصون نگه دارد که در این صورت بزرگ‌ترین نعمت را بر ما ارزانی داشته ‌است و جز این، هلاکت و سیه‌روزی‌ است. نظر ما این است که بحث و جدال درباره قرآن، بدعتی است که سؤال‌کننده و جواب‌دهنده در آن شریک‌اند؛ زیرا چیزی دست‌گیر پرسش‌کننده می‌شود که سزاوار او نیست و پاسخ‌دهنده نیز برای موضوعی که در توانش نیست بی‌جهت خود را به رنج و مشقت می‌افکند. خالق جز خدا نیست و به جز او همه آفریده‌اند و قرآن کلام خدا است و از پیش خود اسمی برای آن قرار مده که جزء گمراهان خواهی گشت. خداوند ما و شما را از مصادیق این آیه قرار دهد: «آنان که در نهان از خدای خود می‌ترسند و از روز جزا سخت هراسان‌اند (انبیا: ۴۹) (ابن‌بابویه، ۱۳۷۶: ۵۴۶؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۸۹/۱۱۸).

تحلیل

الف) راوی محمد بن ‌عیسی عبید یقطینی فردی ثقه و صحیح‌الحدیث است (کشی، ۱۳۶۳: ۱/۲۹۶).

ب) در دوران امام هادی (علیه‌السلام) از یک سو موضوع خلق قرآن، جنبه سیاسی پیدا کرد، در حالی که هیچ‌گونه فایده علمی در بر نداشت و موجب اتلاف وقت می‌شد و از سوی دیگر ممکن بود شیعیان را نیز وارد میدان کرده، فرصت‌های آنها را در راه‌های بیهوده تلف کند. امام هادی (علیه‌السلام) سکوت در برابر چنین بحثی را به صلاح دانستند و با این موضع‌گیری حکیمانه و صریح خویش، شیعیان را رهبری کردند و هر گونه بحث و بررسی و مطرح‌کردن مسئله مخلوق‌بودن یا نبودن قرآن را ناروا و بیهوده و بدعت اعلام کردند و با تأکید هر چه بیشتر، شیعیان را از ورود به این بدعت و درگیری با این بحث بر حذر داشتند. زیرا پیدایش چنین اختلافات فکری و دامن‌زدن به آن به سود دشمنان اسلام بود.

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن

با توجه به روایات، می‌توان دریافت که شدت فتنه خلق قرآن در عصر امام عسکری (علیه‌السلام) مانند دوران امام هادی (علیه‌السلام) نیست و ایشان آشکارا بیان می‌کنند که قرآن مخلوق است:

۱. ابوهاشم می‌گوید خیلی علاقه داشتم بدانم امام عسکری (علیه‌السلام) درباره قرآن چه عقیده‌ای دارد؛ مخلوق ‌است یا غیرمخلوق؟ آن جناب رو به من کرد و پرسید: «مگر نشنیده‌ای آن روایتی که از حضرت صادق (علیه‌السلام) نقل شده که فرمود: وقتی قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ نازل شد برایش چهار هزار بال خلق گردید. بر هر گروهی از ملائکه که می‌گذشت در برابرش تواضع می‌کردند» (راوندی، ۱۴۰۹: ۲/۶۸۶؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۵۰/۲۵۴).

۲. در روایتی دیگر نیز آمده ‌است که ابوهاشم می‌گوید به ذهنم خطور کرد که قرآن مخلوق ‌است یا غیرمخلوق. امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند: «ابوهاشم! خداوند آفریننده همه چیز است و هر چیزی غیر از خدا مخلوق است» (ابن‌شهرآشوب، ۱۳۷۹: ۴/۴۳۱؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۵۰/۲۵۸).

تحلیل

الف) ابوهاشم جعفری، داوود بن قاسم است که نسب شریفش از پدر با سه واسطه به جعفر طیار، برادر حضرت ‌علی (علیه‌السلام)، و از طرف مادر نیز به محمد بن ابی‌بکر می‌رسد. وی محضر چهار امام را درک کرده و از اصحاب امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام عسکری شناخته می‌شود (نجاشی، ۱۴۰۷: ۱۵۶؛ حلّی، ۱۴۱۱: ۶۸).

ب) روایت اول در وهله نخست نشان‌دهنده معجزه امام عسکری (علیه‌السلام) است که قبل از مطرح‌شدن پرسش ابوهاشم، امام از نیت وی آگاه‌اند و در هنگام ملاقات با او پیش‌دستی می‌کنند و جواب وی را می‌دهند و در حین روایت به‌وضوح می‌گویند «هنگامی که قل هو الله احد نازل شد …» یعنی این آیه و در نتیجه کل قرآن، مخلوق و حادث است نه غیرمخلوق و قدیم. روایت دوم نیز بیانگر علم‌ غیب امام و کرامت ایشان است که امام، ابتدائاً موضع خویش را درباره مخلوق‌بودن قرآن به‌صراحت بیان می‌کنند. این نشان‌دهنده فقدان یا کاهش خطر و تهدید برای شیعیان در این زمینه نسبت به دوران امام هادی (علیه‌السلام) است. زیرا امام دهم به همین میزان هم نظرشان را صریحاً اعلام نفرمودند و شیعیان را از گفت‌وگو در این زمینه بر حذر داشتند.

دو:  غُلات

موضوع غلو از جمله موضوعاتی است که در طول تاریخ تشیع مشکل‌آفرین بوده ‌است. غلوکنندگان، مقام امامان را تا حد الوهیت بالا می‌بردند و در اظهار علاقه به ایشان راه افراط می‌پیمودند. آنان با بهره‌گیری از عقاید انحرافی، بسیاری از واجبات را حرام و بسیاری از گناهان را بر خود حلال می‌شمردند و با بدعت‌های گوناگون در دین به خواسته‌های نفسانی خود رنگ شرعی می‌دادند (نوبختی، ۱۴۰۴: ۷۲؛ غفار، ۱۴۱۵: ۳۸ و ۴۴). غالیان علاوه بر انحراف فکری خود، راه را برای دشمنان در ستیز با شیعه هموار می‌کردند. امامین عسکریین (علیه‌السلام) همواره خطر آنان را گوشزد می‌کردند و بر خود لازم می‌دیدند غلو را از مکتب تشیع بزدایند و این سلاح را از دشمن بگیرند.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر غلات

امام هادی (علیه‌السلام)، غلات زمان خویش را به شیعیان معرفی می‌کردند و از آنها بیزاری می‌جستند و گاه دستور قتلشان را صادر می‌کردند:

۱. به نقل از نصر بن صباح، امام هادی (علیه‌السلام) ابن‌بابا، محمد بن نصیر و فارِس بن حاتم را لعنت کردند (کشی، ۱۳۴۸: ۵۲۰).

۲. امام هادی (علیه‌السلام) دستور قتل فارس را به علت شرارت، فریب‌دادن مردم و دعوت به بدعت صادر کردند و خونش را هدر دانستند و وعده بهشت را برای قاتلش ضمانت فرمودند (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۰۷). جنید به گفته خودش از جانب امام، مأمور کشتن فارس شد و او را به قتل رساند (ابن‌شهرآشوب، ۱۳۷۹: ۴/۴۱۷ و ۴۱۸).

۳. در نامه‌ای به سعد العبیدی، امام هادی (علیه‌السلام) دستور به بیزاری، لعنت، نفرین و برحذربودن از ابن‌بابا و محمد بن نصیر دادند و آنها را آشوبگر، مردم‌آزار و فریب‌خورده شیطان معرفی کردند که قصد دارند با سوء‌استفاده از نام امام، هستی مردم را ببلعند. سپس امام به دلیل عقاید باطل ابن‌بابا دستور قتلش را صادر کردند و برای پذیرنده سخن وی دوری از رحمت پروردگار را خواستار شدند (مجلسی، ۱۴۰۳: ۲۵/۳۱۷-۳۱۸؛ نوری، ۱۴۰۸: ۴/۱۴۲).

تحلیل

الف) راویان، نصر بن صباح بلخی، غالی‌مذهب است (نجاشی، ۱۴۰۷: ۴۲۸) و جنید از اهالی بغداد (شهید ثانی، ۱۳۷۷: ۱۴۸) است که با دستور امام، فارس را می‌کشد (کلینی، ۱۴۲۹: ۲/۶۷۳).

ب) بررسی شخصیت افرادی که امام هادی (علیه‌السلام) لعنشان کرد:

– «حسن بن محمد بن بابای قمی» از شاگردان علی بن حسکه (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۰۶) از اصحاب غالی امام هادی (علیه‌السلام) (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۸۶) عقایدی غلوّآمیز و باطل داشت که مدعی الوهیت امام هادی (علیه‌السلام) و نبوّت و بابیت خودش شد. از این‌رو، امام وی را لعن و از وی برائت کرد (کشی، ۱۳۴۸: ۵۲۰). از دستورالعمل شدیداللحن امام هادی (علیه‌السلام) درباره وی  می‌توان به میزان فسادانگیزی این شخص و عقایدش در میان شیعیان پی برد.

– «محمد بن نصیر فهری ‌النمیری» درباره امام غلو می‌کرده است (همو، ۱۳۶۳: ۲/۸۰۵).

– «فارس بن حاتم قزوینی» از اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) بود و ولایت امامان پس از آن حضرت را قبول داشت، ولی منحرف شد و به غلات پیوست و اخبار دروغ به امامان نسبت می‌داد تا آنکه از طرف امام هادی (علیه‌السلام) فرمان لعن و برائت از او و قتلش صادر شد. وی بسیار ضعیف و بی‌اندازه خبیث بود و همه علمای رجال و اخبار بر تکفیر او و حلال‌بودن خونش متفق‌اند (ابن‌بابویه، ۱۳۹۵: ۱/۱۴۳).

ج) هدف غالیان از غلو درباره امام، سوءاستفاده از محبت مردم به ائمه (علیه‌السلام) و استفاده از دارایی‌های بعضی از مردم ساده‌لوح بود. آنها به اسم امام، اموال مردم را تصاحب کرده، خود را مبعوث‌شده از جانب امام معرفی می‌کردند تا مردم را فریب دهند، اما در حقیقت خودشان فریب‌خوردگان شیطان بودند. برخی انگیزه‌های غلو، که در دوره امام هادی و امام عسکری (علیه‌السلام) رونق داشت، چنین است:

۱. معجزاتی که از امام ظاهر شد، و خداوند این مقام را به ایشان و پدرانشان مرحمت کرده بود، که منحرفان و کینه‌توزان از این معجزات و کرامات برای نشر بدعت‌های خود و نابودی اسلام بهره‌برداری کردند.

۲. آزادی از قید ارزش‌ها و آداب اسلامی؛ زیرا آنها محرمات را مباح کرده بودند.

۳. طمع به اموال مردم و تسلط بر اموالی که شیعیان به ائمه (علیه‌السلام) می‌پرداختند (شریف قرشی، ۱۴۰۸: ۳۳۶).

۴. قدرت‌طلبی و نیاز به محترم واقع‌شدن از جانب مردم؛ زیرا غلات در پی اعمال قدرت بر مردم، به‌خصوص عوام، بودند. امام هم درباره این افراد افشاگری می‌کردند و این گروه را از شیعیان جدا می‌دانستند و مردم را هشیار می‌کردند.

 موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر غلات

امام عسکری (علیه‌السلام) نیز مانند پدر بزرگوارشان به مبارزه با غلو برخاستند:

۱. ادریس بن زیاد کَفَرتوثایی می‌گوید من از جمله افرادی بودم که درباره ائمه غُلو می‌کردم. روزی برای دیدار با امام عسکری (علیه‌السلام) روانه سامرا شدم. در خیابان با امام دیدار کردم و اولین سخنی که امام در این ملاقات کوتاه به من فرمودند، این بود: یا ادریس! «بل عباد مکرمون * لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون» (انبیا: ۲۶ و ۲۷)؛ بلکه آنان بندگان مقرب خدای‌اند و در گفتار بر او سبقت نمی‌گیرند و به فرمان وی عمل می‌کنند». گفتم مولای من! همین کلام مرا بس‌ است. زیرا آمده بودم تا این مسئله را از شما بپرسم (ابن‌شهرآشوب، ۱۳۷۹: ۴/۴۲۸).

۲. احمد بن محمد بن عیسی در نامه‌ای به امام عسکری (علیه‌السلام) می‌نویسد گروهی پیدا شده‌اند که برای مردم احادیثی می‌خوانند و آن را به شما و پدرانتان نسبت می‌دهند. در میان آنها روایاتی است که قلوب ما آنها را نمی‌پذیرد ولی امکان ردّ وجود ندارد؛ چراکه آنها را از پدرانتان نقل می‌کنند. ایشان دو نفرند؛ یکی علی بن حَسکه و دیگری قاسم یقطینی. در ادامه نامه، برخی از اعتقاداتی را که آنها بیان کرده‌اند ذکر می‌کند. امام عسکری (علیه‌السلام) در پاسخ می‌نویسند: «ابن‌حَسکه دروغ می‌گوید و برای شما همین کافی است که ما او را در زمره دوستان خود نمی‌شناسیم، خدا او را لعنت کند». امام، پس از رد عقاید ابن‌حسکه از او بیزاری می‌جویند و فرمان برائت از او و قتلش را در مکان خلوت صادر می‌کنند (کشی، ۱۳۴۸: ۵۱۶ و ۵۱۷).

تحلیل

الف) ادریس بن زیاد کفرتوثایی ثقه است و اصحاب امام صادق (علیه‌السلام) را درک و از ایشان روایت کرده ‌است (نجاشی، ۱۴۰۷: ۱۰۳). وی دوازده‌امامی نبود تا اینکه روزی برای پرسش از امام عسکری (علیه‌السلام) به سامرا رفت و با مشقت به دیدار ایشان نائل شد؛ قبل از اینکه سؤالش را بپرسد امام، پاسخش را می‌دهند. او با دیدن علم غیب امام و آگاهی فراوان آن حضرت در زمینه فقه، به امامت امام عسکری (علیه‌السلام) معتقد می‌شود (مسعودی، ۱۴۲۶: ۲۳۷). اگرچه وی یکی از غلات عصر امام عسکری (علیه‌السلام) است که به عقیده غلو خود اعتراف دارد، ولی در عقیده خود شک داشته است که با فرمایش امام عسکری (علیه‌السلام) کاملاً آگاه می‌شود و به اشتباه خود پی می‌برد. پس علت غلو او را نمی‌توان فتنه‌گری و سودجویی دانست، بلکه ناآگاهی عامل غلو وی بوده است. در نتیجه امام با بیان فصیح خویش، مانع گمراهی ادریس می‌شوند، ولی او را مانند ابن‌حسکه و دیگر غالیانی که انگیزه‌شان از غلو، سوءاستفاده از مردم و تصاحب دارایی آنها بوده لعن نکرده، دستور قتلش را نیز صادر نمی‌کنند. در حقیقت امام عسکری (علیه‌السلام) با تلاوت آیه ۲۶ سوره انبیا تبیین می‌کنند که ائمه «عباد مکرمون» هستند. پس بنده و مطیع خداوندند نه خود پروردگار. ادامه آیه نیز درس امام‌شناسی است؛ یعنی ائمه کسانی هستند که بر فرموده خداوند سبقت نمی‌گیرند و مطابق دستور پروردگار عمل می‌کنند.

ب) احمد بن محمد بن عیسی، کاتب نامه، اشعری و قمی و ثقه است (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۵۱). با توجه به روایت به نظر می‌رسد قلب پاکش گواهی داده است که برخی سخنان علی بن حَسکه درباره امام صحیح نیست. در نتیجه درصدد گرفتن پاسخ واقعی از امام عسکری (علیه‌السلام) برمی‌آید. امام نیز با روشن‌کردن مسائل اصلی دین، نظر اصلی اسلام را خلاف نظر غلات می‌دانند و با بیزاری‌جستن از آنها دستور قتل علی بن حسکه الحوار القمی را صادر می‌کنند. زیرا او از غلات بزرگ و منحرفان عصر این دو امام بوده است (کشی، ۱۳۴۸: ۵۲۱). قاسم شعرانی یقطینی قمی نیز از پیروان علی بن حسکه است (همو، ۱۳۶۳: ۱/۵۱۸) که به وی نسبت غلوّ داده‌اند (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۹۰). یقیناً این روشنگری‌های امام عسکری (علیه‌السلام) نقشی بسیار مهمی در تبیین و تمییز خطوط انحرافی از مسیر صحیح و سالم امامت و تشیع در میان جامعه شیعه داشته است.

سه: صوفیه

«تصوف»[۱] یکی دیگر از اندیشه‌های منحرفی بود که با رخنه در جامعه اسلامی سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شده بود و در دورانامامین‌ عسکرین (علیه‌السلام) نیز حضور داشت. صوفیان در درون جامعه اسلامی تحت پوشش زهد و کناره‌گیری از دنیا به گمراه‌کردن توده‌های مردم و منحرف‌کردن آنان از خط امامت مشغول بودند. آنها خود را آماده و مستعد نزدیکی به خدا می‌دانستند و در ضمن به ریاضت و تزکیه نفس می‌پرداختند. در حقیقت پیروان این مکتب با نمایاندن چهره‌ای زاهد، خداپرست، بی‌میل به دنیا و منزه از پستی‌ها و آلایش‌های دنیایی مردم را گمراه می‌کردند و در پی اغراض سودجویانه بودند (صدرالدین شیرازی، ۱۳۷۸: ۲۴۲). امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) همچون نیاکانشان، خطر این جریان انحرافی را به پیروان گوشزد می‌کردند و آنان را از این گروه بر حذر می‌داشتند.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر صوفیه

امام هادی (علیه‌السلام) با صوفیان به مخالفت برخاستند و آنها را نیرنگ‌باز معرفی کردند و صوفیه را از مخالفان خویش دانستند. محمد بن حسین بن ابی‌الخطاب می‌گوید با امام هادی (علیه‌السلام) در مسجد رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله) بودیم که جماعتی از اصحاب وارد مسجد شدند. در این هنگام نیز جمعی از صوفیه وارد مسجد شدند و در گوشه‌ای دایره‌وار نشستند و مشغول ذکر «لا اله ‌الا الله» شدند. امام هادی (علیه‌السلام) رو به اصحاب کردند و فرمودند: «به این نیرنگ‌بازان توجه نکنید. زیرا آنان همنشینان شیاطین و ویران‌کنندگان پایه‌های دین هستند و برای رسیدن به اهداف رفاه‌طلبانه چهره‌ای زاهدانه از خود نشان می‌دهند و برای فریفتن مردم ساده‌لوح شب‌زنده‌داری می‌کنند … و آنان را در گمراهی می‌افکنند. وردهایشان، رقص و کف‌زدن، و ذکرهایشان، آوازخوانی است. غیر از سفیهان کسی از آنان پیروی نمی‌کند و به آنان نمی‌گرود. هر کس به دیدار یکی از آنان، چه در زمان حیات و چه پس از مرگش، برود چنان ‌است که به دیدار شیطان و بت‌پرستان رفته و کمک به آنان مثل کمک به یزید، معاویه و ابوسفیان است». یکی از اصحاب پرسید: هرچند معترف به حقوق شما باشد؟ امام هادی (علیه‌السلام) با خشم به وی نگریست و فرمود: «از چنین پرسشی دست بردار؛ زیرا کسی که معترف به حقوق ما باشد دچار نفرینمان نمی‌شود. مگر نمی‌دانی که آنان پست‌ترین طایفه‌های صوفیه هستند؟ در حالی که تمامی صوفیان از مخالفان ما هستند و راهشان با راه ما مغایرت دارد. آنان جزء یهود و نصارای این امت‌اند و همان‌ها هستند که سعی در خاموش‌کردن نور الاهی دارند و خداوند نورش را به اتمام خواهد رسانید هرچند کافران را ناپسند آید» (حر عاملی، بی‌تا: ۲۸؛ هاشمی خویی، ۱۴۰۰: ۱۶ و ۱۷).

تحلیل

الف) راوی محمد بن الحسین بن أبی الخطاب از کسانی ‌است که کلینی از او روایاتی نقل کرده ‌است (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۶۰۷).

ب) نفوذ افکار انحرافی، از جمله تصوّف، در میان شیعیان خطری بوده ‌است که بزرگان از یاران ائمه (علیه‌السلام) بدان اهتمام می‌ورزیدند و گزارش آن را به ائمه (علیه‌السلام) منتقل می‌کردند و امامان هم به روشنگری می‌پرداختند.

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر صوفیه

احمد بن ابراهیم مراغی نقل می‌کند که نسخه‌ای درباره لعن ابن‌هلال به قاسم بن علا رسید. آغازش چنین بود که امام عسکری (علیه‌السلام) به کارگزارانشان در عراق نوشته بودند: «از صوفی ریاکار بپرهیزید». مراغی می‌گوید احمد بن هلال ۵۴ مرتبه به حج رفته بود که ۲۰ بار آن پیاده بود و راویان اصحاب ما در عراق به دیدارش می‌رفتند و از او حدیث می‌نوشتند و آنچه را در مذمتش وارد شده بود انکار می‌کردند و قاسم بن علا را واداشتند که مجدداً با امام مکاتبه کند. امام در پاسخ فرمودند: «پیش‌تر دستور ما درباره ابن‌هلالِ ظاهرساز و ریاکار، که رحمت خدا از او دور باد، به تو رسیده و همان نظر باقی است. خداوند گناهانش را نیامرزد. وی بدون اجازه و رضایت ما در کارمان دخالت می‌کند، به رأی خودش عمل می‌کند، دیون و اموال ما را نمی‌دهد، فرمانمان را هم اجرا نمی‌کند، مگر آنچه دلش بخواهد و خداوند به سبب این کارش، او را در آتش دوزخ سرنگون سازد. ما بر او صبر کردیم تا آنکه خداوند با نفرینمان عمرش را به پایان رساند. ما او را به گروهی از دوستانمان شناساندیم و به آنان دستور دادیم این مطلب را به دوستان خاص ما برسانند. به درگاه خدا از ابن‌هلال بیزاری می‌جوییم و خدا او را و کسی را که از وی بیزاری نمی‌جوید، رحمت نکند. به اسحاقی و هر کس که از تو درباره این فاجر پرسیده و می‌پرسد و هر کس که شایسته آگاهی است این مطالب را خبر بده؛ چراکه هیچ عذری برای هیچ یک از موالیانمان در تشکیک راجع به آنچه افراد موثق نزد ما به آنان می‌رسانند پذیرفته نیست، در حالی که می‌دانند این افراد موثق، همان‌هایی هستند که ما سرّ خود را به آنها بازگو می‌کنیم». ابوحامد می‌گوید گروهی همچنان آنچه را درباره او صادر شده بود انکار می‌کردند. پس دوباره به امام عسکری (علیه‌السلام) نامه نوشتند و امام نیز در پاسخ، ابن‌هلال را نفرین کردند و او را از گمراهان برشمردند و سپس وضع دهقانی را مثال زدند که مردم از سابقه خدمت و همنشینی طولانی‌اش آگاه بودند که با اقداماتی سبب مبدل‌شدن ایمانش به کفر شد و گرفتار عذاب الاهی گردید (کشی، ۱۳۴۸: ۵۳۵-۵۳۷؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۵۰/۳۱۸).

تحلیل

الف) راوی احمد بن ‌ابراهیم مراغی از اصحاب امام عسکری (علیه‌السلام) است (شوشتری، ۱۴۱۰: ۱/۳۶۶).

ب) شیخ‌ طوسی در رجالش در مقام معرفی اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) نام «احمد بن ‌هلال عبرتائی بغدادی» و در مقام معرفی اصحاب امام عسکری (علیه‌السلام) نام «احمد بن هلال» را ذکر کرده است (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۹۸ و ۳۸۴)؛ و «احمد بن ‌هلال عبرتائی» را غالی، متهم و متوفی ۲۶۷ ه.ق. معرفی کرده (همو، ۱۴۲۰: ۸۳) و در ردیف وکلای مذموم ائمه (علیه‌السلام) آورده (همو، ۱۴۱۱: ۳۵۷ و ۳۹۹ و ۳۷۳) و در ادامه به نامه امام، که متضمن تبرّا جستن از ابن‌هلال و بیان حقیقت حال او است، اشاره کرده است. همچنین، نام احمد بن هلال در ردیف اسامی چهل تن از سران شیعه آمده که در مجلس معرفی امام عصر (علیه‌السلام) توسط پدر گرامی‌اش حضور داشتند (همان: ۳۷۵). اینها و عبادات فراوان وی می‌تواند منشأ پیدایش دید مثبت شیعیان درباره او باشد که موجب استبعاد پذیرش نامه اول و دوم از سوی برخی از آنها شد. ابن‌هلال با وجود کمّیت بالای اعمال عبادی‌اش، به سبب ظاهرسازی و ریا نتوانست عاقبت نیکی داشته باشد. زیرا آشوبگری‌اش تا حدی بود که امام برای مرگش دعا فرمود و مردم را به بیزاری‌جستن از او و از هر کس که از او دوری نجوید دعوت کرد.

امام عسکری (علیه‌السلام) در نهایت برای از بین بردن شک برخی از شیعیان درباره ابن‌هلال، که دارای سابقه‌ای نیک بود، نمونه شناخته‌شده در نزد شیعیان، یعنی «عروه بن یحیی» معروف به «دهقان»، را مثال زدند (جباری، ۱۳۸۲: ۲/۶۶۴) که دارای خدماتی ارزشمند و طول مصاحبت با امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) بود ولی به سبب رفتارهای اشتباهش، خداوند ایمانش را تبدیل به کفر کرد و او را به‌سرعت به سمت عذاب برد و به وی مهلت نداد. عروه بن یحیی الدهقان اهل بغداد بود که امامین‌ عسکریین (علیه‌السلام) وی را لعن کردند و به شیعیان نیز دستور دادند او را لعن کنند (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۴۳). همچنین، شیخ طوسی وی را غالی معرفی کرده است (طوسی، ۱۳۷۳: ۵۸۹).

ج) درباره قاسم بن علا، دریافت‌کننده نامه، در کتب رجال مطلبی به دست نیامد، ولی ابن‌بابویه او را در زمره وکلایی آورده که یا معجزه‌ای از امام زمان (عج) دیده‌اند یا خود حضرت را رؤیت کرده‌اند (ابن‌بابویه، ۱۳۹۵: ۲/۴۴۲).

د) نتیجه اینکه توقیعات صادرشده از امام عسکری (علیه‌السلام) در میان شیعیان شایع می‌شد و بدین‌ترتیب همه آنان از مضمون توقیع آگاه می‌شدند و شخص مد نظر امام از جامعه شیعه طرد می‌شد.

چهار: مجسّمه

برخی از ظاهرگرایان از اهل حدیث با استناد به ظواهر عباراتی از قرآن، مانند آیات متشابهی که درباره صفات خداوند است، از قبیل «ید الله» و «الرحمن علی العرش استوی» (طه: ۵) برای خداوند دست و پا و مکان و زمان قائل بودند ولی امامان این باور غلط را مردود می‌شمردند و می‌فرمودند خداوند به وهم و توصیف نیاید و هیچ‌گونه شباهتی میان او و مخلوقات وجود ندارد.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر مجسمه

امام هادی (علیه‌السلام) شیعیان را از قائلان به تجسیم بر حذر می‌دارند و خود نیز از ایشان بیزاری می‌جویند:

۱. امام جواد و امام هادی (علیه‌السلام) فرمودند: «به کسی که قائل به جسمانیت برای خداوند است، زکات ندهید و پشت سرش نماز نخوانید» (ابن‌بابویه، ۱۴۱۳: ۱/۳۷۹؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۳/۳۰۳).

تحلیل

امام هادی (علیه‌السلام) با این بیان، جسمانیت خداوند را انکار، و چنین فردی را از زمره زکات‌گیرندگان در اسلام خارج کردند. هرچند یکی از مصارف زکات در اسلام، تألیف قلوب است، اما امام مجسمه را از کسانی دانسته‌اند که امید پیوستن آنها به مسلمانان وجود ندارد؛ چراکه اگر چنین بود دلیلی برای محروم‌کردن آنها از زکات وجود نداشت. علاوه بر این، این تفکر می‌توانست با استفاده از زکات و اموالی که از این طریق به آنها می‌رسد اندیشه انحرافی خود را گسترش دهد و موجبات انحراف افراد بیشتری را فراهم آورد. پس قائل به تجسیم نمی‌تواند امام جماعت باشد. زیرا لازمه اعتقاد به جسمیت، مخلوق و حادث‌دانستن او است و این تفکر، خداوند را از خالق‌بودن خارج می‌کند و منافی اعتقاد به توحید است.

۲. صقر بن ‌ابی دلف از امام هادی (‌ع) درباره توحید می‌پرسد و می‌گوید من در این زمینه همان را می‌گویم که هشام بن حکم گفته است. امام غضبناک می‌شوند و می‌فرمایند: «شما چه کار دارید که هشام چه می‌گوید؟ کسی که معتقد باشد خداوند جسم‌ است از ما نیست و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم. ای پسر ابی‌دلف! جسم حادث ‌است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن جسمیت داده ‌است» (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۴).

تحلیل

الف) صقر بن ‌ابی دلف از اهالی کرخ (ابن‌بابویه، ۱۳۶۲: ۲/۳۹۵) چندین روایت از امام هادی (علیه‌السلام) نقل کرده ‌است.

ب) درباره هشام بن حکم چنین آمده که گفته است خدا جسمی است توپر، نورانی، شناختنش ضروری و به هر کس از مخلوقش که بخواهد منت نهد (کلینی، ۱۴۲۹: ۱/۲۵۵).

در این ‌باره که آیا هشام‌ بن ‌حکم اعتقاد به تجسیم داشته است یا نه، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد. برخی از محققان ‌عرب و نیز علمای‌ شیعه به‌خوبی توضیح داده‌اند که هشام با به‌کاربردن لفظ «جسم» درباره خداوند، قصد بیان نظریه‌ای تشبیهی را نداشته، بلکه «جسم» را با «شی‌ء» هم‌معنا و به‌اصطلاح مساوق می‌دانسته و از آن، موجود را اراده می‌کرده است (حسینی، ۱۴۱۰: ۷-۱۰۸). به نظر می‌رسد بیان این‌گونه مطالب از اصحاب به دلیل تقیه از حکومت زمان بوده و ائمه (علیه‌السلام) هم گاهی در جمع‌های ‌عمومی سکوت می‌کردند و حتّی گاه خودشان از افراد می‌خواستند که تقیّه کنند ولی در فرصت‌های بعدی از آنها رفع اتّهام می‌کردند و اجازه سوءاستفاده به مخالفان را نمی‌دادند؛ مانند جریان هشام، که ائمه (علیه‌السلام) او را از اعتقادات نادرست مبرّا کردند؛ زیرا وی از اصحاب برجسته مکتب امام صادق (علیه‌السلام) و امام کاظم (علیه‌السلام) بود که در مباحث کلامی، به‌خصوص در موضوع امامت، سرآمد شاگردان امام ششم (علیه‌السلام) به شمار می‌رفت و امام او را در فنّ مناظره بر دیگر شاگردانشان ترجیح می‌دادند و به او می‌فرمودند: «امثال تو باید با مردم گفت‌وگو و مناظره کنند» و نیز درباره او فرمودند: «هشام با قلب و زبان و دستش به ما کمک می‌کند» (مفید، ۱۴۱۳: ۲/۱۹۹ و ۱۹۵). شاید به دلیل همین تسلط بر مناظره و غلبه او بر مخالفان بود که از سوی فرقه‌های رقیب، با اتهامات متعددی مواجه شد و به‌دروغ او را قائل به تشبیه و تجسیم دانستند. دلیل دیگر نیز می‌تواند این باشد که گاه هشام از عقاید خصم برای ابطال اعتقاد وی استفاده می‌کرد، چه‌بسا به‌کاربردن چنین تعبیراتی در همین جهت بوده ولی حاضران در مجلس آن را عقیده و اندیشه خود هشام به حساب آورده‌اند.

ج) روایات فراوانی که درباره جسمانیت‌نداشتن خداوند از دوره امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) به ما رسیده (نک.: ابن‌بابویه، ۱۳۷۶: ۳۳۸-۳۴۰؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۳/۲۶۸) نشان‌دهنده حضور فرقه مجسّمه در این زمان است و به ‌حدّی بحث جسمانیّت بین مردم رایج بوده که بعضی از شیعیان به شک می‌افتادند و از امام درخواست بیان حقیقت می‌کردند.

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر مجسمه

ابراهیم بن محمد همدانی نقل می‌کند که به امام عسکری (علیه‌السلام) نوشتم که دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند. بعضی می‌گویند او صورت است و بعضی خدا را جسم می‌دانند. اگر [مصلحت] می‌بینید به من تعلیم دهید که بر کدام اعتقاد بایستم و از آن نگذرم غلامتان را سپاس‌گزار خویش خواهید کرد. حضرت به خط خود نوشتند که خدا یگانه و بی‌مانند است، نزاییده و زاییده نشده و چیزی همتای او نیست … هر چه را از اجسام و غیر اجسام که بخواهد می‌آفریند و جسم نیست و هر چه را که بخواهد مصوَّر و ایجاد می‌کند ولی صورت و پیکر نیست، منزه است از اینکه برای او مانندی باشد و هیچ‌کس همانند او نیست (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۰).

تحلیل

الف) ابراهیم بن محمد همدانی از وکلای شایسته امام جواد (علیه‌السلام) (احمدی میانجی، ۱۴۲۶: ۵/۴۴۱) فردی ثقه و از قبیله همْدان است (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۳۱).

ب) مجسّمه نام عمومی فرقه‌ای است که در توحید به تجسّم قائل بوده‌اند و عقیده داشته‌اند که خدا جسم معین دارد (اشعری، بی‌تا: ۲۰۸).

ج) این روایت نشان‌دهنده این است که در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) نیز همانند دوران امام هادی (علیه‌السلام) قائلان به تجسیم وجود داشتند که امام با بیان رسا و با استناد به آیات سوره توحید و آیه ۱۱ سوره شوری پروردگار را منزّه از جسمانیّت معرفی می‌کنند.

پنج: باورمندان به رؤیت خدا

برخی از پرسش‌های افراد از این دو امام و بیان اختلافاتشان در زمینه رؤیت خدا بیانگر این است که در این دوران بعضی از مردم عقیده داشتند خداوند رؤیت‌پذیر است و با دیدگان ظاهری می‌توان او را دید. ائمه (علیه‌السلام) با این طرز تفکر نیز مقابله کردند.

 موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر باورمندان به رؤیت

احمد بن اسحاق می‌گوید به امام هادی (علیه‌السلام) نامه نوشتم و از او درباره دیدن خدا و اختلاف مردم در آن پرسیدم. امام نوشتند: «دیدن امکان‌پذیر نیست مگر اینکه میان بیننده و دیده‌شده هوایی باشد که دید آدمی در آن نفوذ کند و هر گاه [هوایی] وجود داشته باشد همانندی میان آن دو پیش می‌آید. زیرا وقتی آن دو در سبب دیدن برابر بودند، همانندی رخ می‌دهد و این همان تشبیه [خالق به خلق] است. زیرا اسباب به مسببات خود پیوسته‌اند» (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۹).

تحلیل

الف) احمد بن اسحاق از اصحاب خاص امام هادی (علیه‌السلام) (برقی، ۱۳۴۲: ۵۹) و از ثقات بوده (احمدی میانجی، ۱۴۲۶: ۵/۴۴۲) که امام با توجه به سطح درک و فهم وی به او پاسخ دادند. یقیناً اگر فرد دیگری با درجه پایین‌تری از درک و استعداد بود پاسخ امام نیز متناسب با فهم وی متفاوت می‌شد.

ب) نامه احمد بن اسحاق در این موضوع و کسب تکلیف از امام، دلیل دیگری بر حادبودن مسئله رؤیت پروردگار در جامعه اسلامی آن روز است.

 موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر باورمندان به رؤیت

یعقوب بن اسحاق می‌گوید به آن حضرت نامه نوشتم و پرسیدم: چگونه بنده، پروردگارش را عبادت می‌کند در حالی که او را نمی‌بیند؟ امام عسکری (علیه‌السلام) نوشتند: «ای ابایوسف! سرور و نعمت‌دهنده بر من و پدرانم برتر از آن است که دیده شود». پرسیدم: آیا پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پروردگارش را دید؟ امام عسکری (علیه‌السلام) نوشتند: «خداوند بزرگ به قلب پیامبرش از نور عظمتش آنچه را می‌خواست نشان داد» (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۸).

تحلیل

الف) یعقوب بن اسحاق البرقی جزء عدّه شیخ ‌طوسی و از اصحاب امامین‌ عسکریین (علیه‌السلام) (طوسی، ۱۳۷۳: ۴۰۳ و ۵۸۲) و محدّث مجهول‌الحالی است که از این دو امام روایت نقل کرده است (شبستری، ۱۴۲۱: ۲۸۱).

ب) پرسش‌های راوی نشان‌دهنده حضور باورمندان به رؤیت خدا در دوره امام عسکری (علیه‌السلام) است که امام، این تفکر مخدوش و منحرف باورمندان به رؤیت را باطل اعلام کردند.

ج) نکته قابل‌توجه، نحوه پرسش راویان به صورت مکتوب و پاسخ امام به شکل توقیع بوده که بیانگر این مطلب است که هرچند ارتباط رو در رو با امام مشکل بود اما یارانشان از راه‌های مختلف پاسخ پرسش‌های خویش را از امام دریافت می‌کردند.

شش: واقفیه

امام کاظم (علیه‌السلام) در حیات خود نمایندگانی مانند علی بن ابی‌حمزه بطائنی، عثمان بن عیسی رواسی و … داشتند که سهم امام و وجوهات شرعیه شیعیان، نزد آنها می‌آمد. پس از شهادت امام کاظم (علیه‌السلام) آنها برای حفظ نمایندگی خود و تصاحب سهم امام و سایر وجوهات شرعیه به دروغ ادعا کردند که امام کاظم (علیه‌السلام) از دنیا نرفته بلکه همان مهدی ‌موعود است که غایب شده است. از این‌رو بر ایشان توقّف کردند و به امامان بعدی معتقد نشدند. در نتیجه «واقفیه» نام گرفتند (نوبختی، ۱۴۰۴: ۸۱). این گروه در مبارزه و مخالفت با شیعه همچنان پابرجا ماندند و در دوران عسکریین (علیه‌السلام) هم حضور داشتند.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر واقفیه

امام هادی (علیه‌السلام) در روایاتشان واقفیه را برابر با ناصبیان دانستند و اجازه نفرین ایشان را صادر کردند:

۱. امام هادی (‌ع) فرمودند: «زیدیه، واقفیه و ناصبیان همگی یکی هستند» (کشی، ۱۳۴۸: ۴۶۰).

تحلیل

الف) واقفیه به اندازه‌ای نزد ائمه (علیه‌السلام) منفور بودند که امام هادی (علیه‌السلام) ایشان را با ناصبیان یکی می‌دانند.

ب) با توجه به دو روایت ذیل، علت بیان این حدیث کاملاً آشکار می‌شود:

یک: ابن‌مسکان می‌گوید از امام کاظم (علیه‌السلام) درباره ائمه (علیه‌السلام) پرسیدم. فرمودند: «هر که یکی از امامان زنده را منکر شود امامان از دنیا رفته را منکر شده است» (کلینی، ۱۴۲۹: ۲/۲۵۶).

دو: در نقلی از ابن‌ابی‌یعفور، امام صادق (علیه‌السلام) فرموده‌اند: «سه نفرند که در روز قیامت خدا با آنها سخن نگوید و پاکشان نکند و عذابی دردناک دارند: ۱. هر که به ناحق ادعای امامت از طرف خدا کند؛ ۲. کسی که امام از طرف خدا را انکار کند؛ ۳. آن که معتقد باشد این دو (مدعی ناحق امامت و منکِر امام منصوب از جانب خدا) از اسلام بهره‌ای دارند» (همان: ۲/۲۵۴).

۲. ابراهیم ‌بن ‌عقبه می‌گوید به امام هادی (علیه‌السلام) نوشتم: «فدایت شوم، من از بغض و کینه ممطوره نسبت به حق، آگاهی دارم. آیا مجازم در قنوت آنان را لعن کنم؟». فرمودند: «آری. در قنوت نمازت آنها را نفرین کن» (کشی، ۱۳۴۸: ۴۶۱).

تحلیل

الف) ابراهیم بن عقبه از اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) است (برقی، ۱۳۴۲: ۵۸).

ب) در این روایت برای واقفیه عنوان «ممطوره» را آورده است. زیرا واقفیه در مخالفت با شیعه همچنان پابرجا ماندند و از طرف آنها به شیعیان آزار می‌رسید. به همین دلیل شیعیان آنها را از باب تشبیه به سگ‌های باران‌خورده ممطوره نامیدند که بین مردم راه می‌روند و هر که نزدیک آنها شود نجس می‌شود. زیرا گروه واقفیه در نجس‌بودن و زیان‌رساندن به شیعه این‌چنین بودند (نوبختی، ۱۴۰۴: ۸۲).

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر واقفیه

احمد بن محمّد بن مطهر نامه‌ای برای امام عسکری (علیه‌السلام) نوشت و پرسید: آیا می‌توانیم کسانی را که در امامت امام کاظم (علیه‌السلام) توقف کرده‌اند دوست بداریم یا باید از ایشان تبرا بجوییم؟ امام در پاسخ نوشتند: «دلت به حال عمویت نسوزد. خدا عمویت را رحمت نکند و از او بیزار باشد. من از آنها بیزارم، تو نیز از آنها کناره بگیر، به عیادت مریضشان نرو و جنازه ایشان را تشییع مکن و هرگز بر مرده آنها نماز نخوان. کسی که فردی را به امامت بپذیرد که امام نباشد برابر با کسی است که منکر امامی شود که از طرف خدا تعیین شده است. او مثل کسی است که شریک برای خدا قائل است و معتقد به سه خدا است. کسی که امامت امام آخر را منکر باشد مثل کسی است که امامت امام اول ما را منکر شود و کسی که فردی را به تعداد ائمه اضافه کند مثل کسی است که از امامان، یکی را قبول نداشته باشد» (راوندی، ۱۴۰۹: ۱/۴۵۲-۴۵۳).

تحلیل

الف) نام احمد بن محمّد بن مطهّر در کتب رجال یافت نشد.

ب) به نظر می‌رسد پرسش‌کننده اطلاع نداشته است که عمویش واقفی‌مذهب است (همان: ۴۵۳). شاید هم از واقفی‌بودن عمویش اطلاع داشته و سؤالش به سبب دوست‌داشتنش بوده، ولی به‌صراحت بیان نکرده است که درباره چه کسی می‌پرسد. در این صورت پاسخ امام (علیه‌السلام) اخبار از غیب است برای بیان این مطلب که من از پرسش شما و اینکه درباره چه کسی می‌پرسید، آگاهم.

ج) آن بخش از روایت که «کسی که منکر فردی شود که از طرف خدا به امامت تعیین شده مثل همان کسی است که شریک برای خدا قائل است و معتقد به سه خدا است» اشاره به این آیه دارد: «لَقَدْ کفَرَ الَّذِینَ قالُوا: إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ …» (مائده: ۷۳) که در ردّ نصارا نازل شد که به سه خدا قائل بودند؛ و آنجا که حضرت می‌فرمایند: «بر مردگان واقفیه نماز نخوان» از این آیه استفاده می‌کنند که: «لا تُصَلِّ عَلی أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً» (توبه: ۸۴).

هفت: ثنویه

ثنویه فرقه‌ای بودند که مانند مجوس به دو اصل خیر و شر قائل شدند. آنها معتقدند هر نیکی از پروردگار است و تمام شرور و بدی‌ها از شیطان و نفس ما است. فکر ثنوی در برخی از غلات شیعه و در برخی از معتزله نیز راه یافته است (سبحانی، بی‌تا: ۳/۴۷۳).

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر ثنویه

محمد بن ‌ربیع سائی می‌گوید با مردی از ثنویه در اهواز مباحثه کردم. سپس به سامرا رفتم، در حالی که بعضی از سخنان او به دلم نشسته بود. در مکانی عمومی بودم که امام عسکری (علیه‌السلام) وارد شدند. به من نگریستند و با انگشت سبابه اشاره فرمودند: «یکتا است. یکتا است. فرد است» (کلینی، ۱۴۲۹: ۲/۶۳۸).

تحلیل

الف) محمد بن ‌ربیع سوئد السائی از اصحاب امام عسکری (علیه‌السلام) است (طوسی، ۱۳۷۳: ۴۰۲).

ب) روایت نشان‌دهنده حضور ثنویه در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) است.

ج)  حدیث اشاره به علم غیب امام دارد که می‌دانند محمد بن ربیع تحت‌ تأثیر قائلان به ثنویه قرار گرفته است. لذا او را هشیار می‌کنند.

درباره ثنویه، روایتی از امام هادی (علیه‌السلام) به دست نیامد.

نتیجه

سبب صدور برخی از روایات امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) حضور فرق، مذاهب و جریان‌های فکری در عصر ایشان بود که این دو امام همام همانند سایر اهل بیت (علیه‌السلام) با فرق باطل و انحرافی چون غلات، واقفیه، صوفیه، مجسمه، ثنویه و دیگر فرق و مذاهب مبارزه می‌کردند؛ فرقی که اصول دین و مذهب را با خطر مواجه می‌کردند. ایشان انحرافات این فرق و سران این گروه‌ها، از جمله سران غلات، را به مردم معرفی می‌کردند و از آنها بیزاری می‌جستند و گاه دستور قتلشان را صادر می‌کردند و اظهار می‌داشتند که برنامه غلات از دین ما نیست. لذا فرمان اجتناب از نزدیک‌شدن به آنان را صادر کردند. در نتیجه با زدودن تردید، ذهن مسلمانان را به سوی حقیقت سوق دادند و با کوشش در جلوگیری از فرقه‌سازی یا گسترش آن، مذهب تشیع را حفظ و تقویت کردند و شیعیان را از گمراهی و گرفتاری در فتنه، نجات دادند. امام هادی (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن، سکوت و تقیه را ترجیح دادند، ولی امام عسکری (علیه‌السلام) با توجه به اوضاع دوران خویش و برطرف‌شدن تقیه در این موضوع، تصریح به مخلوق‌بودن قرآن کردند. این دو امام همام، صوفیان را دشمن اهل بیت (علیه‌السلام) معرفی کردند و کمک به آنها را همانند کمک به یزید، معاویه و ابوسفیان دانستند و نیز اظهار داشتند که قائلان به تجسیم از ما نیستند. در برابر ثنویه نیز، بر یکتایی خدا تأکید کردند و همچنین، برای باورمندان به رؤیت استدلال کردند که برای رؤیت نیاز به مسبّباتی است و در صورت نیاز به این اسباب، تشبیه خالق به مخلوق پیش می‌آید، در حالی که خداوند منزّه از تشبیه و خالق همه چیز است. همچنین، واقفیه را منکر همه امامان و برابر با ناصبیان معرفی کردند و اجازه لعن ایشان را در نماز صادر فرمودند. در نهایت، افراد گرفتارشده در این فرقه‌ها و گروه‌ها را در صورت قابل هدایت‌بودن، هشیار کردند و با همه سختی‌ها و فشارهای سیاسی آن دوران، انحرافات را از چهره تشیع زدودند. البته بیشتر این روایات در قالب توقیع و نامه بوده که بیانگر خفقان اوضاع و وضعیت حاکم بر دوران این دو امام همام است.

مراجع

  1. قرآن کریم، ترجمه:عبدالمحمد آیتی، تهران: سروش، چاپ چهارم.
  2. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۶۲). الخصال، تحقیق: علی‌اکبر غفاری، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چاپ اول.
  3. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۷۶). الامالی، تهران: کتابچی، چاپ ششم.
  4. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۹۵). کمال ‌الدین و تمام‌ النعمه، تحقیق: علی‌اکبر غفاری، تهران: اسلامیه، چاپ دوم.
  5. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۹۸). التوحید، تحقیق: هاشم حسینی، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چاپ اول.
  6. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۴۱۳). من ‌لایحضره‌ الفقیه، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
  7. ابن شهرآشوب مازندرانی، ابوجعفر محمد (۱۳۷۹). مناقب آل ابی‌ طالب علیهم ‌السلام، قم: علامه، چاپ اول.
  8. ابن کثیر دمشقی، ابوالفداء حافظ (بی‌تا). البدایه والنهایه، بیروت: دار الفکر.
  9. احمدی میانجی، علی (۱۴۲۶). مکاتیب ‌الأئمه ‌علیهم ‌السلام، تحقیق: مجتبی فرجی، قم: دار الحدیث، چاپ اول.
  10. اشعری، ابوالحسن علی بن اسماعیل (بی‌تا). مقالات ‌الاسلامیین واختلاف ‌المصلین، بیروت: دار النشر.
  11. برقی، احمد بن محمد (۱۳۴۲). رجال البرقی، تصحیح: محمد بن حسن طوسی، تحقیق حسن مصطفوی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول.
  12. جباری، محمدرضا (۱۳۸۲). سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه (علیه‌السلام)، قم: مؤسسه آموزشی‌پژوهشی امام خمینی، چاپ اول.
  13. حسینی، محمد رضا (۱۴۱۰). «مقوله جسم لا کالاجسام بین هشام بن حکم و مواقف سایر اهل کلام»، در: تراثنا، ش۱۹، صص۷-۱۰۸.
  14. حلی، حسن بن یوسف (۱۴۱۱). رجال العلامه ‌الحلی، نجف: دار الذخائر، الطبعه الثانیه.
  15. راوندی، سعید بن هبه ‌الله (۱۴۰۹). الخرائج والجرائح، قم: مدرسه الامام المهدی (‌عج)، الطبعه الاولی.
  16. سبحانی، جعفر (بی‌تا). بحوث فی الملل والنحل، قم: مؤسسه امام صادق (علیه‌السلام)، چاپ اول.
  17. الشاکری، حسین (۱۴۱۹). موسوعه المصطفی ‌والعتره، بی‌جا: حسین الشاکری، الطبعه الاولی.
  18. شبستری، عبدالحسین (۱۴۲۱). النور الهادی الی اصحاب الامام الهادی، بی‌جا: المکتبه التاریخیه المختصه، الطبعه الاولی.
  19. شریف قرشی، باقر (۱۴۰۸). حیاه الامام علی ‌الهادی علیه ‌السلام، بیروت: دار الاضواء، الطبعه الاولی.
  20. شریف قرشی، باقر (۱۴۱۳). حیاه الامام موسی بن جعفر علیهما السلام، بیروت: دار البلاغه، الطبعه الاولی.
  21. شوشتری، محمد تقی (۱۴۱۰). قاموس الرجال، قم: مؤسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین، الطبعه الثانیه.
  22. شیبانی جزری، علی بن محمد (ابن اثیر) (۱۳۸۵). الکامل فی التاریخ، بیروت: دار الصادر.
  23. شهید ثانی، زین الدین بن علی (۱۳۷۷). شرح مصباح الشریعه. ترجمه: عبد الرزاق گیلانى‏، تهران: پیام حق‏، چاپ اول.
  24. صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم (۱۳۷۸). المظاهر الالهیه، تهران: بنیاد حکمت صدرا، چاپ اول.
  25. طوسی، محمد بن الحسن (۱۴۱۱). الغیبه للحجه، تحقیق: عبادالله تهرانی و علی‌احمد ناصح، قم: دار المعارف ‌الاسلامیه، الطبعه الاولی.
  26. طوسی، محمد بن الحسن (۱۴۲۰). فهرست کتب الشیعه و أصولهم و أسماء المصنّفین و أصحاب الأصول، قم: مکتبه المحقق ‌الطباطبائی، الطبعه الاولی.
  27. طوسی، محمد بن حسن (۱۳۷۳). رجال الطوسی، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، چاپ سوم.
  28. عاملی، محمد بن حسن (شیخ حر عاملی) (بی‌تا). الاثنا عشریه، تعلیقه و اشراف: مهدی لازوردی حسینی محمد درودی، قم: دار الکتب العلمیه.
  29. عکبری، محمد بن محمد (شیخ مفید) (۱۴۱۳). الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، قم: کنگره شیخ مفید، چاپ اول.
  30. غفار، عبدالرسول (۱۴۱۵). شبهه الغلو عند الشیعه، بیروت: دار المحجه البیضاء، الطبعه الاولی.
  31. کشی، محمد بن عمر (۱۳۴۸). رجال الکشی، مشهد: دانشگاه مشهد.
  32. کشی، محمد بن عمر (۱۳۶۳). رجال الکشی، تحقیق: سید مهدی رجایی، تعلیقات: میرداماد استرآبادی؛ قم: مؤسسه‌ آل ‌البیت (‌ع)، چاپ اول.
  33. کلینی، محمد بن یعقوب (۱۴۲۹). الکافی، قم: دار الحدیث، چاپ اول.
  34. مجلسی، محمدباقر (۱۴۰۳). بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الابرار، بیروت: دار احیاء التراث ‌العربی، الطبعه الثانیه.
  35. مسعودی، علی بن حسین (۱۴۲۶). اثبات الوصیه، قم: انصاریان، چاپ اول.
  36. نجاشی، احمد بن علی (۱۴۰۷). رجال النجاشی، قم: جامعه مدرسین، چاپ ششم.
  37. نوبختی، حسن بن موسی (۱۴۰۴). فرق الشیعه، بیروت: دار الاضواء، الطبعه الثانیه.
  38. نوری، حسین (۱۴۰۸). مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، قم: مؤسسه ‌آل ‌البیت (‌ع)، چاپ اول.
  39. هاشمی‌ خویی، حبیب‌الله (۱۴۰۰). منهاج‌ البراعه فی شرح نهج‌البلاغه، تهران: إسلامیه، چاپ چهارم.

منبع: پژوهشگاه مذاهب اسلامی

نویسندگان:  ریحانه کریم زاده ؛ رضیه سادات سجادی.

روش برخورد امام هادی با جریانات فکری

اشاره:

 در طول تاریخ همواره تاثیرگذاری و تاثیرپذیری، یکی از ویژگی های آدمی بوده است. چه بسا تفکر و اندیشه انسانی ناخودآگاه، تحت تأثیر یک سلسله روحیات و علایق و گرایش های مثبت قرار گیرد و فضای فکری وی از اندیشه ها، آرای رایج و حاکم بر جامعه علمی متأثر شود؛ اما برخی با سوء استفاده از فضاهای نا مساعد به طرح افکار انحرافی پرداخته اند. در این مقاله به تبیین این جریانهای فکری و کلامی  و نیز شیوه های برخورد امام هادی(علیه‌السلام) با ایشان خواهیم پرداخت.

بدیهی است که جریان‎های فکری و کلامی مسموم و منحرف و اندیشه های آنان در نقاط مختلف تاریخ بشریت وجود داشته و همواره این مسأله از دغدغه های جوامع انسانی است و به جرأت می توان گفت که جهان معاصر در یکسری از بحران‎های فکری فرو رفته و این مسأله قابل مقایسه با هیچ دوره ای نیست.

اما آنچه اهمیت دارد این حقیقت است که تأثیرپذیری(مستقیم و غیرمستقیم) جریان ها بدین معنا نبوده که سبب جهت گیری کلی تفکرات جامعه شیعه شود؛ چرا که اسلام شیعی بطور کلی همه ی ابعاد تکامل و ترقی بشر را مدنظر قرار داده و به این موضوع ارزش ویژه ای داده است.به عبارتی دیگر، تأثیرپذیری بدان معنا نیست که افکار شیعه در دامن گرایش دیگری تولد یافته و یا متکی بر آن باشد، بلکه تفکرات شیعی به هیچ وجه از گرایش ها و افکار انحرافی تأثیر نپذیرفته، بلکه توسط ائمه معصوم(علیه‌السلام) بر سایر جریانهای فکری و کلامی نیز تأثیرات فراوانی را گذاشته است.

به هر حال روش‎های برخورد امام هادی(علیه‌السلام) با هریک از جریان‎های فکری و کلامی،آفریننده تحولاتی شاخص بوده است که نقش مهمی در باروری تمدن اسلامی داشته و پس از گذشت قرن‎های متمادی کسی توانایی چون و چرا نسبت به این شیوه های منحصر به فرد را ندارد.

انحراف شناسی جریان‌های فکری و کلامی در اندیشه امام هادی(علیه‌السلام)

از نگاه حضرت هادی(علیه‌السلام)، مهمترین ریشه ها و علل انحرافات در جریانهای فکری و کلامی کج اندیش و منحرف آن عصر عبارت از جهل به نفس، غفلت از خویشتن خویش، خود فراموشی و خود فریبی می باشد، که البته این نگاه می تواند در همه ی اعصار صادق باشد؛ چرا که اگر انسان نداند، دارای چه فطرت و سرشت الهی، غایت و هدف متعالی، ظرفیت و استعداد وجودی و مقام و منزلتی در دستگاه آفرینش است، یا از این حقایق غفلت نماید دچار فراموشی و نسیان می گردد و گرفتار انحراف درحوزه های فکری، عقلی و عقیدتی می شود که در این حال، نه تنها خویشتن خویش را گم کرده و دچار از خودبیگانگی، خودباختگی، خیانت به نفس و مرگ تدریجی خواهد شد، چه بسا افکار و افعال انحرافی خود را عین هدایت و خوشبختی بپندارد که نوعی خودفریبی تدریجی و ناپیدا می باشد و به تدریج در میان جامعه نیز تسری پیدا خواهد کرد.

همانگونه که جامعه در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز دچار چنین وضعیتی شده بود. بر این اساس می توان مهمترین علل گرایش جریانات فکری و کلامی به عقاید و افکار انحرافی و مسموم سازی فضای جامعه از منظر امام هادی(علیه‌السلام)را به دلایل ذیل دانست:

۱. خدافراموشی

امام هادی(علیه‌السلام) با استشهاد به فرمایش پیامبراکرم(ص) فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه؛هرکس خودش را نشناخت، مطمئنا خالق خود را هم نمی شناسد».(۱)

بر مبنای این بینش، اگر انسان در اثر نادانی، غفلت از حقیقت خویش و فراموشی خدای سبحان، به خود فراموشی برسد در واقع از هسته ی مرکزی که همان فطرت الهی، توحیدی و کمال طلب است فاصله می گیرد که نتیجه ی آن«خودکشی تدریجی و نامرئی» یا «مرگ ارزشهای فطری و گرایشهای عالی انسانی» است.

همانگونه که قرآن کریم نیز در این رابطه می فرماید:«و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون».(۲)

بنابراین طبق فرمایش امام هادی(علیه‌السلام) و نیز قرآن کریم، ریشه انحرافات این جریانات فکری و کلامی در آن عصر، جهل به خویشتن بود که در نتیجه عدم معرفت به خدا(خداشناسی) و نیز عدم معرفت به غیرخود(دگرشناسی) حاصل شده بود. حضرت از این امر با عنوان اهمال یا سهل انگاری نسبت به خود و سرنوشت خویشتن یاد می کند.

همانگونه که امام علی(علیه‌السلام) نیزاین امر را به زیبایی به تصویر می کشند: «جسم را شش حال است: صحت، مرض، مرگ، حیات، خواب و بیداری. روح را نیز چنین است: حیاتش علم، مرگش جهل، مرضش شک، صحتش یقین، خوابش غفلت و بیداریش مایه حفظ اوست».(۳)

۲. گمراهی معرفتی

امام هادی(علیه‌السلام) با استناد به آیه ای از قرآن کریم، گمراهی معرفتی را دومین علل انحراف شناسی جریانات فکری آن روزگار معرفی می کنند: «قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا».(۴)

طبق فرمایشات قرآنی حضرت، ریشه گمراهی«عملی» در گمراهی«علمی و معرفتی» می باشد، زیرا این گروه های فکری و کلامی منحرف و کج اندیش از طریق غیر مستقیم و غیرفطری عملی را انجام می دهند و به خودفریبی می پردازند که در پی آن منکر را معروف و زشت را زیبا می بینند، نفس آنها کارهایشان را که جز انحراف و انحطاط اخلاقی و خطای عملی نیست، نیکو جلوه می دهد: «بل سولت لکم انفسکم امرا»(۵) و نفس فریب خورده از درون و شیطان از برون، اعمال آنها را زینت می دهند: «زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُم».(۶)

به تعبیر آیه یاد شده، آنها گمان می برند که افکار، اندیشه، انگیزه، اخلاق و اعمال زشت آنها حُسن و خوب است. یعنی نفس مسئوله و اماره از درون(علت قریب) و شیطان از برون(علت بعید) آنها را دچار سوء فاعلی و سوء فعلی نموده ولی در نظر آنان عملشان بصورت حسن فاعلی و فعلی نشان داده می شود که این انحرافی بس بزرگ و خطرناک برای فرد و جامعه است، زیرا سبب سقوط، نزول و انحطاط خواهد شد؛ چنانکه اقوام عاد، ثمود، بنی اسرائیل و… دچار آن شدند.

۳. هواپرستی

گناه و پیروی از هواهای نفسانی، عاملی ویرانگر است که قلب آدمی را تاریک می کند و قابلیت درک حقایق را از آن می گیرد. آنگاه که قلب انسان از درک حقایق محروم گردد، استعدادهای مثبت او ازمیان میرود و استعدادهای منفی او رشد می کند. نتیجه این فرآیند آن خواهد شد که شخصیت انسان تا مرز الحاد و بی دینی تنزل یابد: «ثُمَّ کاَنَ عَاقِبَهَ الَّذِینَ أَسَُواْ السُّوأَى أَن کَذَّبُواْ بَِایَاتِ اللَّهِ وَ کاَنُواْ بهَِا یَسْتَهْزِءُون»،(۷) همان گونه که جریان های فکری و کلامی منحرف در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز دچار چنین وضعیتی شده بودند.

در این باره که هواپرستی درقلب، آنان را از تشخیص درست بازداشت و مانع حرکت تکاملی شان شد، امام هادی(علیه‌السلام) به نقل از جد گرامیشان امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند: «هیچ چیزی بدتر از گناه قلب انسان را تباه نمی کند؛ زیرا قلب که دچار خطا شود بر آن حالت می ماند تا آنکه آلودگیها بر آن چیره شود و آن را واژگون کند».(۸)

بنابراین از دیدگاه امام هادی(علیه‌السلام)، جامعه ای که «هواپرستی» در آن متبلور باشد و پیروی از تمنیات، امیال و هواهای نفسانی بر آن حاکم گردد، جامعه ای بیمار و منحرف می گردد. به همین جهت است که در آموزه های اسلامی نیز آمده که «ان اخوف مااخاف علیکم اثنان، اتباع الهوی و طول الامل».(۹)

۴. ایمان تقلیدی

یکی از عواملی که در رشد و تعالی انسان تاثیر بسزایی دارد،ایمان است. انسان در صورتی می تواند کمالات وجودی خود را بروز دهد و حرکت تکاملی خود را آغاز کند که با نور ایمان، فراروی خویش را روشنی بخشد(۱۰) و در پرتو آن راه رشد و بالندگی را بپیماید.

پس بدیهی است به هر اندازه که ایمان در درون انسان تقویت گردد به همان میزان رفتار آدمی جهتگیری صحیح تری را دارد و در نتیجه احتمال آسیب نیز به حداقل ممکن خواهد رسید. به عبارتی اگر ایمان تقلیدی با باورهای قلبی، حمایتهای عقلانی و بینشی همراه گردد، از آسیب پذیری آن جلوگیری می شود. اما اگر این ایمان بر پایه معرفت عقلی نباشد، احتمال آسیب پذیری آن زیاد است.

به همین دلیل امام هادی(علیه‌السلام) ایمان عقلی را به ایمان قلبی گره می زند و به نقش سازنده ی این مساله در رشد و بالندگی شخصیت انسان اشاره می نماید: «یرفع الله الذین امنوا؛ خداوند کسانی از شما را که ایمان آورده اند بلند مرتبه می گرداند»(۱۱) و از سویی به جریان های فکری و کلامی مسموم و منحرف با آیه ای دیگر از قرآن تمسک جسته و میفرماید: «بی تردید بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که کفر ورزیده اند»(۱۲). این مساله از دیدگاه امام هادی(علیه‌السلام) به این سبب است که ایمان، هم جهت تکاملی را تعیین می کند و هم مسیر را روشن می سازد.

جریان‌های فکری و کلامی عصر امام هادی(علیه‌السلام)

بدیهی است قطعا شناخت جریان های فکری و کلامی دوران امام هادی(علیه‌السلام) و شیوه های برخورد حضرت علاوه بر طرح چارچوب تئوریک و نظری پیرامون این امر، مستلزم درکی جامع، نخست از وضعیت فکری. فرهنگی عصر امام(علیه‌السلام) و سپس معرفی هریک از جریانات منحرف است که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.

الف.جامعه شناختی فکری. فرهنگی عصر امام هادی و شاخص ترین جریانهای فکری و کلامی موجود

پس از تصرف سرزمینهای زیادی در اقصی نقاط دنیا توسط سپاهیان اسلام، شهرهای مختلف جهان از شرق آسیا تا غرب آفریقا و جنوب اروپا تحت سیطره حکومت یکپارچه مکتب اسلام در آمدند و ملیت های گوناگون با زبان، آداب، رسوم و فرهنگ های متفاوت پا به جهان اسلام گذاشتند.

بدیهی است این فرهنگ ها در یکدیگر آمیخته شده و از هم تأثیر می پذیرفتند و به این ترتیب فرهنگ های ایرانی، رومی و نیز آفریقایی و اروپایی وارد فرهنگ اسلامی شد.

در عصر امام صادق(علیه‌السلام) فلسفه ها و خطوط فکری گوناگونی با هجوم به جامعه اسلامی، شک و شبهه هایی را گسترش داد. اندیشه تصوف دامنه دارشد و افکار گوناگون فقهی و نیز عمل به رای، قیاس و استحسان شکل گرفت.

امام باقر و امام صادق(علیه‌السلام) از شرایط و جو انتقال علوم استفاده نموده، به تشکیل جلسات مناظره در زمینه های گوناگون علوم جدید و نیز تربیت شاگردان پرداختند. بدین جهت چون پُربار ترین حلقه های درسی آن زمان در زمینه های مختلف مناظرات و مباحث علمی این بزرگواران بود، طالبان و صاحب نظران علوم برای تبادل نظر و استفاده بیشتر در مناظرات ایشان شرکت نموده و به طرح سوالات خود می پرداختند و ایشان به پاسخگویی و بیان نظرات خود مبادرت می نمودند.

لذا بر این مبنا برای تبیین اصول مذهب شیعه و اشاعه ی فقه و تفکر شیعی در قالب همین جلسات بهترین بهره را بردند و پایه های مذهب شیعه که از زمان حیات رسول خدا پی ریزی شده بود، در زمان این بزرگواران محکم و استوار گشت؛ چنانکه پس از ایشان، در عصر امام کاظم(علیه‌السلام) نیز با وجود تمامی فشارها و اختناقها، انسانهایی پرورش یافتند که هرکدام استوانه ای در فقه و کلام شیعی به حساب آمدند و اگر انحرافاتی در سطح جامعه شیعیان مشاهده می شد، این مسأله از سوی افراد ضعیف النفسی بود که جز در شرایط خاصی زمینه ی رشد نداشتند.(۱۳)

دوران امامت امام هادی(علیه‌السلام) نیز از نظر فرهنگی، گرایشها و کشمکشهای فکری و اعتقادی از موقعیت و گستردگی ویژه ای برخوردار بود و بحثهای علمی و اعتقادی و برخورد افکار و بینشهای گوناگون با یکدیگر نسبت به موضوعات دیگر، جایگاه ویژه ای داشت. اظهار تمایل حکمرانان عباسی این دوره چون سایر ادوار گذشته نسبت به مسائل علمی و فرهنگی، باز شدن دروازه های علوم فلسفه و کلام ملتهای دیگر بر روی مسلمانان و ترجمه ی بسیاری از کتابهای علمی آنان به زبان عربی، راه یافتن دو تن از امامان شیعه. امام رضا و امام جواد(علیه‌السلام). همانگونه که پیشتر نیز اشاره شد، به دستگاه خلافت و فراهم آمدن موقعیت استثنایی برای بحث و مناظره با دانشمندان سران مکتبها و گروههای مختلف، از مهمترین عوامل پیدایش این شرایط بود.

پیدایش چهره های برجسته ی علمی در زمینه های مختلف دانشهای عقلی و نقلی در این دوره نشانه ی بارز دیگری بر گستردگی سفره ی دانش بشری در این مقطع زمانی بود.

در چنین جوی اصطکاک افکار و بینش ها با یکدیگر امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است، به ویژه با توجه به این واقعیت که زمامداران عباسی از این جریان به عنوان حربه ای برای ایجاد اختلاف در جامعه ی اسلامی و مشغول کردن مسلمانان به خود و تضعیف موقعیت امامان شیعه و مبانی فکری و عقیدتی آنان استفاده می کردند.

به هر سوی از آشفته بازاری که از نظر اعتقادی و فکری در جامعه حاکم گشته بود، نمی توان به سادگی عبور کرد که در این مساله نقش حکومت نیز بی تأثیر نبود؛ چرا که به واقع این زمامداران عباسی بی رغبت نبودند که مردم به ظاهر آزادانه دارای هرگونه اعتقاد فکری باشند و آنان نیز با خیالی آسوده به حکومت داری خویش بپردازند.

به هر تعبیر با این اوضاع آشفته، چه بسیار سوداگران و منفعت طلبانی بودند که جز به تجاوز و تعدی کارشان نینجامید و در این راه از هیچ نیرنگی در پیشبرد مقاصدشان دریغ نکردند که دامنه ی این مسأله حتی به تحریف تحریک، مسموم و انحراف افکار و فرهنگ جامعه نیز کشیده شد.

در این عصر چندین جریان فکری و کلامی عمده همچون واقفیه، غلات، مفوضه، جبریه، صوفیه و مجسمیه، اشاعره و معتزله جامعه را با بحرانهای فراوان عقیدتی. فکری مواجه ساخته بودند.

واقفیه

یکی از فرقه های منحرف در باب جریانهای فکری و کلامی دوران امامت امام هادی(علیه‌السلام) واقفیه بودند که امامت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامی ایشان، امام موسی بن جعفر(علیه‌السلام) متوقف در ولایت پذیری ائمه شده و در امامت و رهبری جامعه دچار ایستایی شدند؛ آنان با انکار امامان پس از امام کاظم(علیه‌السلام) و موضع گیری در مقابل امامان، حتی مردم را نیز از پیروی ایشان منع می کردند(۱۴) و گستاخی بیشتر زمانی بود که حتی حاضر می شدند پیرامون مسکوت نگه داشتن مسأله ی امامت، مبالغی را نیز به عنوان رشوه بپردازند.(۱۵) در رأس گروه منحرف واقفیه افرادی چون علی بن حمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی، عثمان بن عیسی و حمزه بن ربیع بودند.

اینان در پیشبرد اهداف خود که تا عصر امام هادی(علیه‌السلام)نیز همچنان ادامه داشت از سه شیوه ی ذیل بهره می جستند:

۱. بهره برداری از اصل قائمیت: واقفیه در پیشبرد باطل خود از اصل قائمیت استفاده کردند و تبلیغ می کردند، امام موعود و غایب که ظهور خواهد کرد، موسی بن جعفر(علیه‌السلام) است.

علی بن جعفر می گوید «مردی نزد برادرم موسی بن جعفر(علیه‌السلام)آمد و از آن حضرت راجع به امر امامت سوال کرد. حضرت فرمود: گروهی پس از مرگ من با تکیه بر اصل قائمیت فتنه به پا خواهند کرد و می گویند موسی بن جعفر(علیه‌السلام)همان امام قائم است و حال آنکه قائم موعود چندین سال بعد از من خواهد آمد».(۱۶)

۲. عیب تراشی: واقفیه تبلیغ می کردند که چون حضرت رضا(علیه‌السلام) عقیم است و فرزندی ندارد، نمی تواند امام باشد.

ابن قیاما که از سردمداران واقفیه بود، نامه ای به حضرت رضا(علیه‌السلام) نوشت که چگونه مدعی امامت هستی، در حالی که فرزند نداری؟ امام رضا(علیه‌السلام) در پاسخ او نوشت: «از کجا می دانی که مرا فرزندی نباشد و دیری نپاید که خداوند پسری به من عنایت خواهد کرد که به وسیله ی وجود مبارکش حق و باطل را از یکدیگر جدا می کند».(۱۷)

محمدبن فضیل می گوید:به حضرت رضا(علیه‌السلام) عرض کردم فدایت شوم،عاقبت کار آنان که در امامت به پدرتان موسی بن جعفر(علیه‌السلام) درنگ کرده اند، چگونه است؟ فرمود: «خدا لعنت کند آنان را که چه دروغ بزرگی می گویند، آنان می پنداراند که من عقیم هستم و امامت من و فرزندانم را بعد از موسی بن جعفر(علیه‌السلام) انکار می کنند».(۱۸)

۳. عدم غسل پدر: طبق اعتقاد شیعه هرگاه امامی از دنیا برود، باید امام بعد امور مربوط به غسل و کفن و نماز او را انجام دهد، واقفیه می گفتند، چون حضرت رضا(علیه‌السلام) برای غسل پدرش به بغداد نرفت، پس امام نیست.

وقتی این سخن در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز مطرح گشت، ایشان همان کلام جدش امام رضا(علیه‌السلام) را تکرار فرمودند که اگر این کار برای علی بن الحسین(علیه‌السلام) در حالی که زندانی و دربند بوده است و از طریق عبیدالله بن زیاد در زندان کوفه به سر می برده است، امکان دارد که به نحوی از زندان خارج شود که زندانبان ها متوجه نشوند و در مراسم غسل پدر(امام حسین) شرکت نماید، برای کسی که امامت را صاحب است و زندانی و اسیر نیست به طریق اولی امکان دارد که از مدینه به بغداد آید و متولی امور مربوط به غسل و کفن پدر خود شود.(۱۹)

غلات

غلات انسان هایی تندرو، افراطی و بی منطق بودند که درباره امامت، مبالغه ی بیش از اندازه نموده و امام را تا سرحد الوهیت و پرستش بالا می بردند و با بهره گیری از عقاید انحرافی خویش بسیاری از واجبات الهی را حرام و بسیاری از گناهان کبیره را بر خود حلال شمرده بودند. در خصوص پدید آمدن این گروه در تشیع هرچند علل بسیاری برای آن بر شمرده اند اما به نظر می رسد این موضوع در سه علت مهم و عمده ی دشمن ستیزی، اباحه گری و عشق افراطی قابل رهیابی است و عقاید این گروه نیز در دو بخش قابل بررسی است: یک بخش عقایدی است که به هیچ وجه با عقاید شیعه اشتراکی نداشته و به خود غلات اختصاص دارد و بخش دیگرعقایدی است که اصل آنها در عقاید شیعه بوده و غلات آن را بصورت انحرافی تفسیر کرده اند.

عقاید مختص به غلات عبارتند از: اعتقاد به الوهیت و خدایی امامان و رهبران برخی از فرقه های غلات، اعتقاد به نبوت امامان یا رهبران برخی از فرقه ها مانند ادعای نبوت برای مختار ثقفی، اعتقاد به حلول جزء الهی در حضرت علی(علیه‌السلام)و برخی از امامان، اعتقاد به تناسخ، تشبیه یا جسم انگاری خداوند متعال.

برخی عقاید به ظاهر مشترک میان غلات و شیعه وجود دارد که به هیچ وجه ائمه به آن معتقد نیستند و عبارتند از: عقیده وصایت و جانشینی حضرت علی(علیه‌السلام)، اعتقاد به مهدویت، رجعت، بداء و تاویل قرآن.

سرکردگان این فرقه ی انحرافی در عصر امام هادی(علیه‌السلام) عبارت بودند از: علی بن حسکه قمی،محمدبن نصیر نمیری،حسن به محمد معروف به ابن بابا قمی،فارس بن حاتم قزوینی و قاسم بن یقطین قمی.

علی بن حسکه معتقد به الوهیت و ربوبیت امام هادی(علیه‌السلام) و رسالت و نبوت خود و سقوط همه ی واجبات و فرایض دینی بود. محمد بن نصیر نمیری نیز با ابن حسکه در مسائل بالا هم عقیده بود، علاوه بر آنکه قائل به تناسخ بود و ازدواج با محارم و همچنین لواط را روا می شمرد.

مفوضه

در کنار فرقه ی منحرفی غلات، گروهی دیگر به نام مفوضه بودند که با استناد به این آیه از قرآن کریم«لمن شاء منکم ان یستقیم» و امثال این آیات عوام را فریب می دادند و نیز ادعا داشتند خداوند جهان و پدیده ها را آفرید و انسان را خلق کرد و به این دنیا آورد، تکالیف و مقررات را معین کرده و کار خلق را به خودشان واگذار نموده است و دیگر کاری به کار آنها ندارد، در حالی که این اندیشه نوعی خلع خدا از قدرت می باشد.

جبریه

جبر را می توان به معنای نفی فعل اختیاری از انسان و انتساب همه ی افعال به خدا دانست. شهرستانی ضمن بیان این مطلب، جبریه. یعنی طرفداران عقیده جبر. را دارای اصنافی می داند که از آن جمله جبریه خالصه و جبریه متوسطه هستند. گروه نخست برای انسان هیچگونه قدرت و عملی قائل نیستند و تمام افعال انسان را به خدا نسبت می دهند. گروه دوم، برای آدمی قدرتی را اثبات می کنند اما آن را در فعل او موثر نمی دانند.(۲۰)

در عصر امام هادی(علیه‌السلام) همچون ایام پدران بزرگوارش نیز این نظریه. جبریه. مسلمانان را روزگاری دراز به خود مشغول داشت و با بروز درگیری های سخت مباحث کلامی که میان پیروان مذاهب مختلف اسلامی درآن ادوار واقع شد، بر تفرقه و چند دستگی آنها افزود که در نتیجه گروهی قائل به جبر شدند. این فرقه انحرافی نیز مردم را با این آیه از قرآن کریم گمراه می کردند که: «فمنهم من هدی الله و منهم من حقت علیه الضلاله؛ از امتها کسانی بودند که خدایشان هدایت کرد و گروهی از آنان گمراهی شان محقق شد».(۲۱)

صوفیه

از دیگر فرقه های منحرف از جریانهای فکری و کلامی که با رخنه در جامعه ی اسلامی، در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف»بود. پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره ای زاهد، عارف، خداپرست، بی میل به دنیا و پاک و منزه از پستی ها و آلایش های دنیایی، مردم را گمراه می کردند. آنها نیز چون سایر فرقه ها از همگی این عنوانها در راستای اهداف سودجویانه خود در زمینه های گوناگون بهره مند می شدند.

آنها در اماکن مقدسی چون مسجد پیامبر(ص) گرد هم می آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتی خاص می پرداختند، به گونه ای که مردم با دیدن حالت آنها می پنداشتند با پرهیزگارترین افراد روبرو هستند و تحت تأثیر رفتارهای عوام فریبانه ی آنان قرار می گرفتند.(۲۲)

مجسمیه

این فرقه که برداشتهای غلطی از آیاتی چون «یدالله فوق ایدیهم» و «ان الله علی العرش استوی» داشتند، خداوند سبحان را جسم می پنداشتند و به مجسمیه شهرت یافتند. همچنین آنان برداشتهای بسیارسطحی و ابتدایی از دین داشتند و از درک مجردات و چیزهایی که از سیطره جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو همواره بسیاری از حقایق هستی را که خارج از دایره ماده بود، انکار می کردند یا آن را تا عالم ماده پایین می کشیدند. کم کم آنها و اندیشه های بدوی و یکسویه شان دربین شیعیان رسوخ کرد و عقاید آنان را نیزتحت تاثیر سطحی نگری و کوته بینی خود قرار داد.

اشاعره

اشاعره نیز گروه منحرف دیگری از جریانهای فکری و کلامی در عصر امام هادی(علیه‌السلام) بودند که می پنداشتند، خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتی آنها بر این عقیده بودند که خداوند با همین چشم مادی قابل دیدن است.

معتزله

اعتزال در لغت به معنای کناره گیری است و نام معتزله بر دو گروه در فرهنگ اسلامی اطلاق شده است. یک دسته معتزله‎ی سیاسی اند و دسته‎ی دیگر که محل بحث ماست، معتزله کلامی می باشند. در اندیشه ی معتزله، عقل و احکام عقلی نقشی اساسی و تعیین کننده در کشف و استنباط عقاید دینی و نیز استنباط و دفاع از این عقاید را بر عهده دارد.

این گروه اعتقاد داشتند که هر مسأله ای را باید بر خرد آدمی عرضه کرد و تنها با یافتن توجیهی عقلانی برای آن، قابل پذیرش خواهد بود. مبنا و اساس این مکتب بر این عقیده استوار بود که «همه ی معارف اعتقادی معقول است»[الملل و النحل،ج۱،ص۴۲]و جایی برای تعبد در عقاید وجود ندارد؛ همچنین معتزله مانند دیگر متکلمان به نقل نیز رجوع می کردند، اما مفاد و محتوای نصوص دینی تنها در صورت توافق با عقل قابل قبول بود؛ در غیر این صورت به تاویل و توجیه نصوص می پرداختند.

به اعتقاد معتزله، کلام الهی مخلوق و حادث است و اعتقاد به قدیم بودن قرآن کفر است. در مقابل، تمام اصحاب حدیث و عامه اهل سنت، به قدیم بودن قرآن اعتقاد داشتند. مأمون به تشویق و حمایت معتزله، دستوری صادر کرد که بر طبق آن، معتقدان به قدم قرآن باید تادیب می شدند.

روش‌های برخورد حضرت با ایشان

هدایت آفرینی و بصیرت افزایی

امام هادی(علیه‌السلام) در تحقق بخشی گام نخست خویش در برخورد با جریانهای فکری و کلامی عصرشان شیوه های هنرمندانه ای را نیز از خود به یادگار گذاشته است که در سه مولفه ی شرایط و آداب، مهارتها و فنون و نیز اهداف و آرمانها در برخورد با جریان های فکری و کلامی جهت هدایت آفرینی و بصیرت افزایی برای سرکردگان و افراد این جریانهای فکری و کلامی و نیز مردم قابل طرح و بررسی است.

شناخت موضوع مورد بحث و گفت‌وگو

امام هادی(علیه‌السلام) در جریان گفتگوها و برخوردهای هدایت افزای خویش با جریانهای فکری و کلامی به این مساله اعتقاد داشتند که هریک از دو طرف بحث بایسته است نسبت به آن تفکری که در صدد اثبات و یا نفی آن هستند، شناخت کافی داشته باشند؛ چرا که از دیدگاه ایشان ناآگاهی از آن فکر و جزئیاتش،گفت و گو را به دشنام و ناسزاگویی های بی جهت و نیز جدل و مغالطات جدلی تبدیل می کند که آن وسیله و پوششی است برای جبران ضعف دفاع طرفین بحث. در حالی که اگر آنان نسبت به موضوع بحث شناخت و آگاهی داشته باشند، به خوبی می دانند چگونه بحث را آغاز و در آن وارد شوند و چگونه با روشن بینی و آرامش فکری و استدلال قوی،متانت کلام و نیز تکیه بر دلایل متقن آن را به پایان برسانند.

شاید استدلال های امام هادی(علیه‌السلام) در این زمینه تکیه بر کلام الهی است: «إِنَّ الَّذِینَ یجُادِلُونَ فىِ ءَایَتِ اللَّهِ بِغَیرْ سُلْطَنٍ أَتَئهُمْ إِن فىِ صُدُورِهِمْ إِلَّا کِبرْ مَّا هُم بِبَلِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیر؛ کسانی که در آیات خدا مجادله می کنند، بدون آنکه هیچ حجتی داشته باشند، در سینه هایشان نیست مگر(آرزوی) بزرگی ای که هرگز بدان نرسند، به خدا پناه جوی که او شنوا و بیناست»(۲۳)، «بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتهم تاویله کذلک کذب الذین من قبلهم فانظر کیف کان عاقبه الظالمین؛ بلکه چیزی را که به علم آن نرسیده اند و از تاویل آن بی خبرند، دروغ شمرده اند.کسانی که پیش از آنها بودند نیز چنین تکذیب کردند، بنگر که سرانجام ستمکاران چگونه بود».(۲۴)

بنابراین افرادی که بدون احاطه و شناخت موضوع وارد«میدان محاوره و گفت و شنود»می شوند، ناگزیرند پایان کار خود را در دوراهی و تکذیب حق و واقعیت ختم نمایند.

ایجاد محیط آرام برای بحث آزاد

شاید ضروری ترین مسأله در یک گفتگو برای فکر شخصی انسان، وجود محیط آرام و دور بودن از جَوِ خشونتی است که انسان را از بازگشت به خویشتن و اندیشه و تفکر صحیح و منطقی باز می دارد، چرا که انسان در حالت رضا و خوشنودی خود، گاهی تابع محیط اجتماعی می شود که جامعه تحت تأثیر جو خشونت شورانگیزی فکر مشخصی را تأیید و یا رد می کند، که به طور ناخودآگاه انسان تسلیم آن جو می شود، گویا انسان در آن جوِ عمومی گداخته و ذوب می شود و مسأله ای که انسان، آزادی فکر و شخصیت خاص و ممتاز خود را از دست می دهد.

تاریخ گواهی می دهد که امام هادی(علیه‌السلام) در برخوردهای خویش با جریان های فکری و کلامی علاوه بر این که خود این مسأله را. ایجاد محیط آرام. رعایت می نمودند، حتی بر حرکت اطرافیان خویش نیز نظارت می کردند و از این که محیط، علیه طرف مقابل، متشنج و ناآرام باشد، ناخرسند می شدند.

هنگامی که حضرت هادی(علیه‌السلام) با علی بن حسکه یکی از سرکردگان منحرف غلات به بحث می نشیند و وی را در نظریاتش که معتقد بود که امام هادی(علیه‌السلام) خدا و خالق جهان هستی است و من هم نماینده او هستم به بن بست می کشاند، حاضران با خندیدن شروع به ناامنی جَو می نمایند و آرامش محیط را بر هم میزنند، اما امام هادی(علیه‌السلام) که متوجه متشنج شدن محیط شده است، ضمن نهی آنان از این عمل فرمودند: «…آرام باشید من از چنین سخنانی بیزاری می جویم و از چنین گفتاری به خدا پناه می جویم…».(۲۵)

رعایت اخلاق اسلامی و اصرار بر اصول دینی

یکی دیگر از آدابی که امام هادی(علیه‌السلام)در برخورد با جریانهای فکری و کلامی در سیره بصیرت افزایشان به کار می بستند، رعایت اخلاق اسلامی و اصرار بر اصول متعالی اسلام بود؛ چرا که حضرت باور داشتند به عنوان داعی الی الله وظیفه و رسالتی جز هدایتگری و روشنگری در جهت اعتلای کلمه ی حق ندارند. بر این اساس در تمامی برخوردهای خویش با ایشان از بالاترین(سرکردگان) تا پایین ترین(پیروان) از آسیب های اخلاقی و مهلکات شخصیتی هم چون: عُجب، حسد، تکبر، غرور، نفاق، دورویی، تعصب و…پرهیز نموده و در عوض با جایگزینی اصل انصاف و منطق به اثبات حقانیت کلام و سخنان خویش می پرداختند.

از باب نمونه امام هادی(علیه‌السلام)در گفتگوهایی که با برخی از مروجین افکار منحرف در طرح شبهات و به تشنج کشیدن فضای جامعه. انجام داده اند،مواردی چند از این قبیل را به وی متذکر شده اند،از جمله اینکه:«هر چه می خواهید از ما بپرسید اما انصاف را فرو منهید و از باطل حذر کنید».(۲۶)

تفکرآفرینی و تصحیح اشتباهات

تفکرآفرینی و تصحیح اشتباهات یکی دیگر از تلاش های هنرمندانه ی همراه با حکمت امام هادی(علیه‌السلام) در برخورد با جریانهای فکری و کلامی است؛ چرا که ایشان باور دارند گاه فردی به دلیل شرایط محیطی و یادگیری های غلط و تجربیاتی بد، از دیدگاهی نادرست به رخدادها و وقایع پیرامون خود می نگرد و طبعا عملکرد او نیز. که بر همین تصورات وجمع بندیهای غلط استوارگردیده است. اشتباه خواهد بود.

از این رو حضرت در بخشی از اهداف خویش به دنبال اعطای بینش تفکر و اصلاح نگرش افراد در این گونه جریان های فکری و کلامی است که به زیبایی نیز در برخوردهای ایشان با آنان به عنوان یک روان شناس زُبده آن را به کار گرفته است.

وفاق و همگونی اجتماعی

امام هادی(علیه‌السلام)به عنوان رهبریِ اسلامی در راستای پیگیری اهداف و آرمانهای خویش در برخورد با جریانهای فکری و کلامی دورانشان ثابت نمود که وفاق و همگونی اجتماعی در جامعه محقق نخواهد شد،مگر با حرمت نهادن به اصول مشترک بین همه ی ادیان و مذاهب و نیز تکریم همه ی شخصیت های دینی از سایر فرق و نحل؛چرا که اگر انسان درگفتگوها تنها درصدد تثبیت نظریات و آراء خویش باشد،تنها به اثبات منطق خویش اقدام نموده است.

اعمال چنین بینش دانش افزایی از سوی امام هادی(علیه‌السلام)اجرای همان دستورالعمل قرآنی خطاب به رسول اکرم است که:«قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله؛…بگو ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما،بعضی دیگر را. غیر از خدای یگانه. به خدایی نپذیرد».(۲۷)

لذا امام هادی(علیه‌السلام)نیز با بهره جستن از این بینش قرآنی در گفتگو با این گروههای منحرف فکری و کلامی پیرامون مباحثی چون توحید،پیامبران الهی و نزول کتابهای آسمانی و…اصل وفاق و همگونی اجتماعی را تجلی می بخشیدند.

چند جریان فکری و کلامی عمده همچون واقفیه، غلات، مفوضه، جبریه، صوفیه، مجسمیه، اشاعره و معتزله جامعه ی عصر امام هادی(علیه‌السلام) را با بحران های فراوانی که از تأثیرات آنها در پیدایش فرق انحرافی گوناگون به سادگی نمی توان عبور نمود، مواجه ساخته بودند؛ جریان های فکری و کلامی منحرفی که در چارچوب تئوریک و نظری اندیشه های امام هادی(علیه‌السلام) نشأت یافته از خدا فراموشی، گمراهی معرفتی، هواپرستی و ایمان تقلیدی می بودند.

حال نکته ی حائز اهمیت این است که هرچند برخی این دوره را بسیار طلایی و شکوفا به لحاظ ترجمه آثار علمی بسیار از زبانهای گوناگون یونانی، فارسی، سریانی، هندی، لاتین و… به عربی می دانستند، اما به حق امام هادی(علیه‌السلام) نیز چون پدر و جد گرامی شان با علم به این قضیه که همگی این افراد در کار خویش یقینا حُسن نیت نداشته و سعی می نمایند تا از این بازار داغ انتقال علوم به محیط اسلام فرصتی برای نشر افکار، عقاید و اندیشه های منحرف و مسموم خود به دست آورند، به مقابله با ایشان اقدام نمودند.

حضرت با چنین بینشی و با آگاهی از جامعه شناختی عصر خویش در دو گام اساسی انقلاب فکری عمیقی ایجاد کردند تا در برابر این امواج سهمگین عقاید و افکار مسموم برخوردهای مناسبی را اتخاذ نمایند.

بنابراین امام هادی(علیه‌السلام) در گام نخست برخورد با این جریان های فکری و کلامی از قبیل افکار و ادیان پیشین، عقاید خرافی، جریان های الحادی، التقاطی و نیز آراء و اندیشه های فلسفی و… با راهبرد هدایت آفرینی و بصیرت افزایی به خَلق شیوه های کاربردی در برخوردهایشان پرداختند؛ چرا که ایشان در این راه وامدار خاندان پاک و گرامیشان بودند، لذا توانستند به زیباشناختی شیوه هایی در این برخوردهای حکیمانه دست یابند که قطعا بهره گیری از آن در امور تبلیغ دین برای مبلغان محترم نیز سودمند است.

به واقع روشهای هنرمندانه ی امام هادی(علیه‌السلام)در گام نخست در برخورد با جریانهای فکری و کلامی با لحاظ نمودن شرایط و آداب،مهارتها و فنون و نیز اهداف و آرمانها را می توان همچون اضلاع مثلثی در شخصیت امام هادی(علیه‌السلام)در برخورد با این گروههای منحرف از هر جریان فکری و کلامی تصور نمود که هر انسان منصف در هر جایگاه و مرتبه ای را نخست به ژرف اندیشی و سپس به تصدیق و تحسین وا می دارد.

*زهرا شیخوند

پی نوشت:

۱. حرعاملی، وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۲۸۰.

۲. حشر،۱۹.

۳. شریف، شرح الغرر و الدرر، ج۲، ص۳۲۹.

۴. کهف،۱۰۴-۱۰۳.

۵. یوسف،۱۸.

۶. عنکبوت،۳۸.

۷. روم،۱۰.

۸. طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۴۴۰.

۹. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۷، ص۸۳.

۱۰. بقره،۲۵۷.

۱۱. مجادله،۱۱.

۱۲. انفال،۵۵.

۱۳. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص۴۰۳.

۱۴. هادی منش، تلاشها و مبارزات امام هادی، ص۳۳.

۱۵. بحارالانوار، ج۱۱، ص۱۱۲.

۱۶. طوسی، رجال کشی، ص۴۵۹؛ به نقل از سیره امام رضا(علیه‌السلام)، ص۱۹۶.

۱۷. شیخ کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۳۲۰.

۱۸. رجال کشی، ص۴۵۰.

۱۹. مسعودی، اثبات الوصیه، ص۱۹۹.

۲۰. شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۸۵.

۲۱. نحل،۳۶.

۲۲. تلاش ها و مبارزات امام هادی، ص۳۲.

۲۳. غافر،۵۶.

۲۴. یونس،۳۹.

۲۵. وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۵۵۴.

۲۶. وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۵۵۴.

۲۷. آل عمران،۶۴.

منبع: پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی.

تلاش‏ها و مبارزات فرهنگی امام هادی (علیه‌السلام)

 اشاره:

همه امامان معصوم در برابر جهل، ظلم و دشمنان اسلام به مبارزه پرداخته اند. منتها هی از امامن بر طبق خواست خداوند و مقتضای سیاست و جامعه به انواع مختلف مبارزه نموده اند. یکی از مبارزات اهل بیت(علیهم‌السلا) مبارزه فرهنگی است. در این نوشته مختصر از مبارزه فرهنگی امام هادی(علیه‌السلام) در فضای اختناق و فشارهای سیاسی موجود، سخن گفته شده است.

 

گذری بر اوضاع فرهنگی جامعه

دوران امامت امام علی النقی (علیه‌السلام) به دلیل گسترش فرهنگی در گرایش های اعتقادی و بحث های علمی که از برخورد میان مکتب های کلامی و تحولات فرهنگی مختلف ناشی شده بود از ویژگی خاصی برخوردار است. در این دوران، مکتب های عقیدتی گوناگونی چون «معتزله» و «اشاعره» گسترش یافته و پراکندگی آرای فراوانی در سطح فرهنگی جامعه پدید آمده بود.

مباحثی کلان چون جبر و تفویض، ممکن یا ناممکن بودن رؤیت خداوند، تجسیم و مباحثی از این قبیل، افکار عمومی جامعه را دست خوش تاخت و تازهای فکری کرده بود. سرچشمه این تحولات فکری، در رویکرد دولت عباسی به مسائل علمی و فرهنگی و نیز هجوم فلسفه و کلام دیگر ملل به سوی جامعه مسلمانان خلاصه می شود. دستگاه حکومتی، کتاب های علمی دانشمندان ملل دیگر را به عربی ترجمه می کرد و در اختیار مسلمانان می گذاشت. این روند از زمان مأمون آغاز شد و به تدریج ادامه یافت و به اوج خود رسید. او تلاش فراوانی در ترجمه کتاب های دیگر ملل، به ویژه یونان داشت و بودجه بسیاری را در این راه هزینه کرد.

«جرجی زیدان» در این باره می نویسد: «مأمون هم وزن کتاب های ترجمه شده طلا می داد و به قدری به ترجمه کتابها توجه داشت که روی هر کتابی که به نام او ترجمه می شد، از خود علامتی می گذاشت و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق می کرد. با دانشمندان خلوت می نمود و از معاشرت با آنان لذت می برد».(۱)

پس از آن، این روند تا آنجا ادامه یافت که ثروتمندان و بزرگان دوره عباسی نیز به این کار مبادرت ورزیدند و دانشمندان را گرامی داشتند. رفته رفته تعداد کتاب فروشان و کاغذ فروشان در بغداد فزونی می یافت و انجمن های علمی و ادبی تشکیل می شد و مردم بیش از هر کار به مباحثات علمی و مطالعه می پرداختند. این رویه همچنان در دوره عباسی رو به رشد نهاد و کتاب های بسیاری از زبان های یونانی، سریانی، هندی، نبطی و لاتین ترجمه گردید.(۲) عباسیان لحظه ای دانشمندان غیرمسلمان را از خود دور نمی کردند. متوکل و مهتدی، دانشمندان را بر تخت می نشاندند و با آنان شراب می نوشیدند و امیران و وزیران خود را در برابر آنها ایستاده نگه می داشتند، به گونه ای که هیچ بزرگی در مقابل آنها حق نشستن نداشت.(۳) نزدیکی بیش از حد خلفا با غیر مسلمانان و احترام بیش از اندازه به آنها، عقاید شوم و ضد اسلامی آنها را به روشنی بر ملا می ساخت. به خوبی آشکار است که این احترام و صرف آن همه بودجه های هنگفت، صرفاً جهت دانش پروری و علم دوستی نبوده است. آنان با جمع آوری کتاب های علمی گوناگون جایگاهی مناسب را در گسترش مناظره های علمی فراهم آوردند که اهداف مشخص و از پیش تعیین شده ای را در این موضوع دنبال می کرد.

البته آنچه از بررسی زندگی علمی امام هادی (علیه‌السلام) در مناظره های علمی به دست می آید، برتری مبانی اعتقادی شیعه را در این برهه از زمان آشکار می سازد. گذشته از این مطالب، پیدایش این همه آرا و نظرات گوناگون، سبب آشفتگی در اوضاع فرهنگی و اجتماعی گردیده و حاصل این آشفتگی، در پیدایش گروه های گوناگونی چون: غلات، واقفیه، صوفیه، مجسّمه و… نمود یافت. حاکمیت نیز از این آشفتگی فرهنگی، برای دست یابی به اهداف خود بهره می جست. عباسیان می خواستند از این جریان ها به عنوان حربه ای برای تضعیف مبانی فکری و اعتقادی مسلمانان بهره برداری کنند.

در این میان، تیز بینی امام در شناخت خط توطئه و استحاله فرهنگی، نقشه های دین ستیزانه آنان را آشکار می ساخت. اگر چه مراقبت شدید از ایشان، اندکی آنان را در رسیدن به هدف ننگین شان یاری می داد و عدم دسترسی به امام، مشکلات جامعه اسلامی را افزون تر می کرد، ولی امام با نهایت درایت، در خنثی کردن این توطئه های فرهنگی می کوشید.

تلاش های گسترده امام در زمینه های فرهنگی

یکی از پر دامنه ترین تلاش های امام در دوران زندگی شان، فعالیت های ایشان در زمینه های فرهنگی بود که برخی از مهمترین آنها در قالب های ذیل انجام می پذیرفت؛

۱. مبارزه فرهنگی با گروه های منحرف عقیدتی

همان گونه که گفته شد، دوران امام هادی (علیه‌السلام)، اوج پیدایش مکتب های گوناگون عقیدتی بود که بستر آن با ایجاد فضای فکری از سوی حکومت عباسی فراهم شده بود. گردانندگان و نظریه پردازان این حرکت ها را نیز مشتی عناصر فریب خورده، فرصت طلب و سودجو تشکیل می دادند. این گروه ها عبارت بودند از:

الف) غلات

«غلات» انسان هایی تندرو، افراطی و بی منطق بودند که درباره امامت، مبالغه بیش از اندازه نموده و امام را تا سر حد الوهیت و پرستش بالا می بردند و با بهره گیری از عقاید انحرافی خویش، بسیاری از واجبات الهی را حرام و بسیاری از گناهان کبیره را بر خود حلال شمرده بودند.

گاه خود را از سوی امام، که خدا قلمداد شده بود، پیامبر معرفی کرده و بسیاری از موجبات بدنامی شیعه را در عصر گسترش فرهنگ ها فراهم می آوردند. آنان سعی داشتند تا وجوهاتی را که مردم ساده و بی آلایش به امام می پرداختند، به چنگ آورند و با تشریع بدعت های مختلف در دین، به امیال نفسانی خود رنگ شرعی و دینی بدهند اما امام به سختی با آنان مبارزه کرده، آنان را طرد می کرد.

سران این فرقه عبارت بودند از: «علی بن حسکه قمی»؛ «فارس بن حاتم»؛ «حسن بن محمد مشهور به ابن بابا قمی»؛ «قاسم یقطینی یا قاسم بن یقطین» و «محمد بن نصیر نمیری یا فهری».(۴) که هر کدام از این افراد، به گونه ای در تشریعات این گروه سهیم بودند. به عنوان نمونه علی بن حسکه قمی، امام هادی (علیه‌السلام) را پروردگار جهانیان می دانست و خود را از سوی ایشان پیامبر هدایت انسانها معرفی کرده بود. او تمامی واجبات و فروع دینی، مانند زکات، حج، روزه و… را به شدت زیر سؤال برد. محمد بن نصیر نمیری، بر بدعت های علی بن حسکه، جواز ازدواج با محارم (مادر، خواهر، دختر)، حلّیت لواط و اعتقاد به تناسخ(۵) را افزود.(۶)

امام با موضعی صریح و جدی، ضمن برائت و دوری جستن از آنان، حتی دستور قتل یکی از آنان را صادر کرد. ایشان برای نمایاندن چهره کریه آنان، در پاسخ شیعیانی که از عقاید منحرف علی بن حسکه پرسیده بودند، چنین نگاشت:

«ابن حسکه ـ که نفرین خدا بر او باد ـ دروغ گویی بیش نیست و من او را در شمار دوستان و شیعیان خود نمی پندارم. خدا او را لعنت کند. به خدا سوگند، پروردگار جهانیان، محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم و پیامبران پیشین او را مگر به آیین یکتا پرستی و دستور به بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات و انجام حج و دوستی و ولایت بر خلق نفرستاد. او نیز مردم را جز به سوی پرستش خداوند دعوت نکرده است. ما جانشینان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم و بندگان خدا هستیم که هرگز به او شرک نخواهیم ورزید. اگر اطاعتش کنیم، رحمت او شامل حالمان شده و اگر از فرمان او سرپیچی کنیم، گرفتار عذاب دردناک او خواهیم شد. ما نمی توانیم برای خدا نشانه ای بیاوریم، ولی خدا برای ما و همه آفریدگانش، نشانه و دلیل فرو فرستاده است. من از کسی که چنین سخنانی می گوید، بیزاری می جویم و از چنین گفته هایی به خدا پناه می برم. شما نیز از آنان برائت و بیزاری جویید و آنان را در فشار قرار دهید.»

در ادامه، امام، دستور قتل آنان را صادر می کند.(۷) گفتنی است امام به قتل فارس بن حاتم که از سران غلات بود نیز فرمان داد.(۸) که به محض صدور این فرمان یکی از شیعیان امام، او را از صحنه روزگار محو و دل امام را شاد کرد.

ب) صوفیه

از دیگر اندیشه های منحرفی که با رخنه در جامعه اسلامی، سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف» بود. پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره ای زاهد، عارف، خدا پرست، بی میل به دنیا و پاک و منزه از پستی ها و آلایش های دنیایی، مردم را گمراه می کردند. آنها نیز چون غلات از همگی این عنوان ها در راستای اهداف سود جویانه خود در زمینه های گونه گون بهره مند می شدند. آنها در اماکن مقدسی چون مسجد پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم گرد هم می آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتی خاص می پرداختند، به گونه ای که مردم با دیدن حالت آنها می پنداشتند با پرهیزکارترین افراد رو به رو هستند و تحت تأثیر رفتارهای عوام فریبانه آنان قرار می گرفتند. امام هادی (علیه‌السلام) نیز با واکنش هایی سریع و به هنگام، این توطئه عقیدتی را کشف و خنثی ساخت. نگاشته اند روزی آن حضرت با گروهی از یاران صمیمی خود در مسجد مقدس پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودند. گروهی از صوفیه وارد مسجد النبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم شده و گوشه ای از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه می زنند و با حالتی ویژه، مشغول تهلیل می شوند. امام با دیدن اعمال فریب کارانه آنها، به یاران خود فرمود:

«به این جماعت حیله گر و دو رو توجهی نکنید. اینان هم نشینان شیاطین و ویران کنندگان پایه های استوار دینند. برای رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه خود، چهره ای زاهدانه از خود نشان می دهند و برای به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده داری می کنند. به راستی که اینان مدتی را به گرسنگی سر می کنند تا برای زین کردن، استری بیابند. اینها لا اله الا اللّه نمی گویند، مگر این که مردم را گول بزنند و کم نمی خورند مگر این که بتوانند کاسه های بزرگ خود را پر سازند و دل های ابلهان را به سوی خود جذب کنند. با مردم از دیدگاه و سلیقه خود درباره دوستی خدا سخن می گویند و آنان را رفته رفته و نهانی، در چاه گمراهی [که خود کنده اند] می اندازند. همه این وردهایشان، سماع و کف زدنشان و ذکرهایی که می خوانند، آوازه خوانی است و جز ابلهان و نابخردان، کسی از آنان پیروی نمی کند و به سوی آنان گرایش نمی یابد. هر کس به دیدار آنها برود، چه در زمان زندگانی او و چه پس از مرگ او، گویی به زیارت شیطان و همه بت پرستان رفته است و هر کس هم به آنان کمک کند، مانند این است که به پلیدانی چون یزید و معاویه و ابوسفیان یاری رسانده است».

وقتی سخنان امام به اینجا رسید، یکی از حاضران با انگیزه ای که امام از آن آگاهی داشت، پرسشی مطرح کرد که سبب ناراحتی ایشان شد. او پرسید: «آیا این گفته ها در حالی است که آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»

امام با تندی به او نگریست و فرمود:

«دست بردار از این پرسش! بدان که هر کس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمی شود. [آنان که این اعمال را انجام می دهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند [پست ترین طایفه صوفیانند؛ چرا که تمامی صوفیان با ما مخالفند و راهشان نیز از ما جداست. آنها یهودیان و نصرانیان امت اسلامند. همین ها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند، ولی خداوند نورش را بر همگان به طور کامل خواهد تاباند هر چند که کافران ناخشنود باشند.»(۹)

ج) واقفیه

«واقفیه» از دیگر فرقه های دوران امامت امام هادی (علیه‌السلام) بودند که امامت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامی ایشان، امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام)، متوقف در ولایت پذیری ائمه شده و در امامت و رهبری جامعه دچار ایستایی شدند. آنان با انکار امامان پس از امام کاظم (علیه‌السلام) و موضع گیری در مقابل امامان، حتی مردم را از پیروی ایشان منع کردند. امام هادی (علیه‌السلام) نیز برای اثبات جایگاه امامت و پیشوایی خود با آنان دست به رویارویی فرهنگی زد و آنان را نیز به سان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود کرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبه» در نامه ای به امام هادی (علیه‌السلام) می نویسد: «فدایت شوم! من می دانم که ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دوری می کنند، آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین کنم؟» امام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد(۱۰) و این گونه بر اندیشه های گمراه کننده آنان خط بطلان کشیدند. سرکردگی این گروه را «علی بن ابی حمزه بطائنی» بر عهده داشت که از زمان امامت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) از پرداخت مالیات های اسلامی به امام خودداری کرده و به نشانه مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایی از این قبیل دست می زد. آنها رویّه خود را هم چنان تا عصر امام هادی (علیه‌السلام) ادامه دادند. روزی امام یکی از آنان، به نام «ابوالحسن بصری» را دید و چون او را قابل هدایت و بیداری یافت، به او رو کرد و فقط در یک جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده که به خود آیی؟» سخن روح فزای ایشان در وی اثری ژرف بر جای نهاد و سبب تغییر رویه و بیداری او گردید.(۱۱)

د) مجسّمیه

این گروه می پنداشتند خداوند جسم است. آنان برداشت هایی بسیار سطحی و ابتدایی از دین داشتند و از درک مجرّدات و چیزهایی که از سیطره جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو، همواره بسیاری از حقایق هستی را که خارج از دایره ماده بود، انکار می کردند یا آن را تا عالم مادّه پایین می کشیدند. کم کم آنها و اندیشه های بدوی و یکسویه شان در بین شیعیان رسوخ کرد و عقاید آنان را نیز تحت تأثیر سطحی نگری و کوته بینی خود قرار داد. خبر به امام هادی (علیه‌السلام) رسید و شیعیان از امام کسب تکلیف کردند. «ابراهیم بن همدانی» در نامه ای، عقاید منحرف آنان را به عرض امام رساند و از ایشان راهنمایی خواست. او به امام نوشت که در بین شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام افرادی پیدا شده اند که تحت تأثیر این عقاید پوچ قرار گرفته اند و می پندارند که خداوند جسم است. امام در پاسخ او برای روشن شدن پیام مکتب ناب اهل بیت علیهم السلام در این زمینه نگاشت: «پاک و منزه است آن خدایی که هیچ حد و مرزی ندارد! هرگز این گونه توصیف نمی شود، هیچ مثل و مانندی ندارد و او شنوای داناست».(۱۲)

ه) باورمندان به رؤیت

اشاعره گروهی بودند که می پنداشتند خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتی آنها بر این عقیده بودند که خداوند با همین چشم مادی قابل دیدن است. شیعیان درباره این گروه به امام نامه نوشته و توضیح خواستند. امام در پاسخ نوشت:

«پایبندی به این نظریه به هیچ وجه جایز نیست. مگر نه این است که باید بین چشم شما و شی ء انعکاسی صورت گیرد که حامل نور باشد و دیدن صورت پذیرد؟ حال اگر انعکاسی و نوری در میان نباشد و این ارتباط برقرار نشود، چگونه امکان دیدن آن شی ء وجود دارد؟ در این نظریه اشتباهی بزرگ وجود دارد؛ زیرا بیننده چیزی را می تواند با چشم خود ببیند که در جسم بودن، با خود او مساوی باشد و در صورت دیده شدن، هر دو بسان هم [جسم] خواهند بود و لازمه آن، جسم دانستن خداست؛ چرا که علت ها با معلول های خود رابطه ای جدایی ناپذیر دارند».(۱۳)

بدین ترتیب، امام تفکر مخدوش و منحرف این گروه را نیز باطل اعلام کرد.

۲. تحریر رساله کلامی

از جمله تلاش های علمی ـ فرهنگی امام علی النقی (علیه‌السلام) در گستره اعتقادات، نوشتن رساله کلامی است که آن را به انگیزه پاسخ گویی به مشکلات اعتقادی اهالی اهواز نگاشته است. امام در این رساله، با ایراد بحث های مستدل درباره قرآن و عترت و معرفی ثقلین و لزوم تمسک به آن، مبحث جبر و تفویض را که از پیچیده ترین مسائل کلامی است، با بیانی بسیار روشن و شیوا مطرح و نقد کرده و نظر امامیه را با عنوان «الأمرُ بینَ الأمرینِ» به اثبات رسانیده است. در بخشی از این رساله آمده است:

«در این باره به گفتار امام صادق (علیه‌السلام) آغاز می کنم که فرمود: نه جبر است و نه تفویض؛ بلکه مقامی است میان آن دو که عبارت است از: تندرستی، آزادی، مهلت کافی و توشه، مانند مرکب سواری و وسیله تحریک فاعلی بر کار خود.

پس این پنج چیز است که امام صادق (علیه‌السلام) به عنوان اسباب جمع کننده فضل گرد آمده است. پس اگر بنده ای یکی از آنها را نداشته باشد، به لحاظ آن کاستی و کمبود، تکلیف از او ساقط است… همچنین روایت شده که فرمود: مردم در عقیده به سه دسته تقسیم می شوند: دسته ای می پندارند که کار به آنها وانهاده شده است که آنان خدا را در سلطه و قدرتش سست دانسته و خود را به هلاک انداخته اند. دسته ای دیگر می پندارند که خدای عزوجل بندگان را به نافرمانی مجبور ساخته و آنان را به آنچه توان انجامش را ندارند، مکلف فرموده است. اینها نیز خداوند را ستمگر می انگارند که سبب هلاک خود را با این اندیشه فراهم آورده اند. دسته ای دیگر معتقدند که خداوند بندگان را به اندازه توانشان مکلف فرموده و تکلیفی بیش از توان بر دوش آنها ننهاده است. آنها چون کار نیک انجام دهند، خدا را بستایند و چون بد کنند، از او آمرزش بخواهند که اینان به حق رسیدگانند. پس امام صادق (علیه‌السلام) خبر داده که هر کس پیرو جبر و تفویض است و به آنها اعتقاد دارد، بر خلاف حق است و من آن جبری را که هر کس بدان معتقد باشد دچار خطاست، شرح دادم و بیان کردم که کسی که پیرو واگذاری است، دستخوش باطل است. پس نظر ما میان این دو نظریه است…»

سپس حضرت به بررسی بیشتر مسئله جبر و تفویض در قالب پنج مثال دیگر می پردازد که در تفسیر تندرستی، گشوده بودن راه، سنت مهلت، توشه و انگیزه بیان می دارند و با بهره گیری از آیات قرآن و استدلال های عقلانی و با نهایت دقت و حوصله، آن را از زوایای مختلف بررسی می کنند؛ به گونه ای که مطالب با بیانی بسیار ساده، مستند و عقلانی مطرح می شوند و در عین کامل و مبسوط بودن، جمله ای را تکراری، بدون غرض و خالی از بار محتوایی لازم نمی یابیم.(۱۴)

۳. مناظره های علمی و اعتقادی

امامان معصوم علیهم السلام چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های دانش الهی اند و چون چراغی پر فروغ و زوال ناپذیر، فراسوی علم را با پرتو افشانی خود روشن می کنند. آنان با بیان شیوا و روشنگر خود، تاریکی نادانی را از بین برده و در هر زمان، امید نور ستیزان را نومید می ساختند.

همان گونه که پیش تر نیز بدان اشاره شد، دولت عباسی، همواره به دنبال برپایی جلسه های مناظره و گفت گوی علمی بود که برقراری این گونه جلسه ها در زمان مأمون عباسی به اوج خود رسید و این روند تا دوران امامت امام هادی (علیه‌السلام) نیز ادامه یافت. برپایی این مجالس هدفدار برای در هم شکستن چهره علمی امامان و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان تشکیل می شد. البته با این کار، آنان نه تنها به مقصود خویش نمی رسیدند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت آنان نیز می شد؛ چرا که آن بزرگ پیشوایان دانش و معرفت، از این فرصت برای روشن کردن اذهان عمومی و نشر فرهنگ اصیل اسلامی بهره برداری می کردند. دولت عباسی می کوشید تا با زیر نظر گرفتن امام و کنترل شدید ملاقات های ایشان با شیعیان، از روشن شدن افکار مردمی جلوگیری کند و جلوی فیضان این سرچشمه بزرگ را بگیرد، ولی برپایی نشست های علمی در تناقض با این سیاست بر می آمد و تمام تلاش های عباسیان را بیهوده می ساخت. پی گیری این سیاست متناقض از سوی سردمداران نفاق، حاکی از کوته فکری، ناکارآمدی، نارسایی در چاره جویی و بن بست های فکری آنان در برابر اهداف معین خود بود.

متوکل عباسی برای این منظور، دو تن از دانشمندان به نام های «یحیی بن اکثم» و «ابن سکّیت» را به خدمت خواند تا نشستی علمی با امام علی النقی (علیه‌السلام) ترتیب دهند. در نشستی که به این منظور ترتیب داده شده بود، متوکل از ابن سکّیت خواست تا پرسش های خود را مطرح کند. او نیز پرسید: «چرا موسی با عصا بر انگیخته شد، عیسی (علیه‌السلام) با شفای بیماران و زنده کردن مردگان و محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر؟»

امام در پاسخ فرمود: «موسی (علیه‌السلام) با عصا و ید بیضا در دوره ای بر انگیخته شد که مردم تحت تأثیر جادو قرار گرفته بودند. او نیز به همین منظور برایشان معجزه ای آورد که جادویشان را از بین ببرد و حجت را برایشان تمام سازد. عیسی (علیه‌السلام) با شفای بیماران خاص و بدون درمان و با زنده کردن مردگان بر انگیخته شد، زیرا در آن زمان پزشکی و پیشرفت های آن، مردم را شگفت زده کرده بود و او به فرمان خدا، مردگان را زنده می کرد و بیماران بی درمان را شفا می داد. محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر در دوره ای بر انگیخته شد که شعر و شمشیر بر اندیشه مردم حکمرانی می کرد. او نیز با قرآن تابنده و شمشیر برنده بر شعر و شمشیرشان چیره گشت و پیام خدا را به آنان رساند و حجت را بر آنها تمام فرمود».

پاسخ امام، بسیار روشن و قانع کننده بود. ابن سکیت از روی ناچاری پرسشی بی محتوا را بیان کرد و گفت: «اکنون حجت خدا چیست؟» امام نیز با کنایه، مهر خاموشی بر زبان دشمن زد و فرمود: «عقل که به خوبی در می یابد آن که به خدا دروغ بندد، رسوا می شود». شکست ابن سکیت در این گفت وگوی کوتاه و آن هم فقط با یک پرسش ساده، خشم یحیی بن اکثم را بر انگیخت. او با ناراحتی گفت: «ابن سکیت را به مناظره چه کار؟! او هم نشین نحو و شعر و لغت است». سپس کاغذی بیرون آورد که در آن پرسش های پراکنده ای را مطرح کرده بود و پاسخ را از امام به طور مکتوب خواست.(۱۵) پرسش های او درباره تأویل و تفسیر برخی آیات قرآن، گواهی زن، احکام خنثی، دلیل بلند خواندن نماز صبح و مسائلی درباره عملکرد امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) بود. امام با نهایت دقت، ظرافت و کمال به پرسش های وی پاسخ فرمود و افزون بر اثبات جایگاه علمی خود، سیزده پرسش پیچیده و مشکل را برای شیعیان پاسخ گفت و به صورت غیر مستقیم، معارف واقعی اسلام را در اختیار خواهندگان قرار داد. پاسخ های امام هادی (علیه‌السلام) آن چنان کوبنده و دقیق بود که یحیی بن اکثم در پایان این رویارویی به متوکل گفت: «پس از این جلسه و این پرسش ها دیگر سزاوار نیست که از او درباره مسئله دیگری پرسش شود؛ زیرا هیچ مسئله ای پیچیده تر از اینها وجود ندارد [و او از عهده پاسخ گویی به همه آنها بر آمد [و موجب آشکار شدن بیشتر مراتب علمی او، موجب تقویت شیعیان خواهد شد».(۱۶)

۴. رفع شبهه های دینی

افزون بر شبهه های خرد و کلانی که از سوی دانشمندان مزدور و فرقه های مرجع آن دوران در حوزه دین مطرح می شد، کشمکش های بزرگ بر سر مسائل بنیادین و زیر بنایی اسلام، هر از چند گاهی رخ می نمود که دامنه فتنه انگیزی آن، اندیشه قشر گسترده ای از مسلمانان و گاه شیعیان را در بر می گرفت. یکی از بزرگ ترین این فتنه جویی ها، موضوع مخلوق بودن قرآن بود که مدت ها اندیشه مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسیار انسان هایی که به جهت عقیده به آن، جان خود را از دست دادند! خلفای عباسی با مطرح ساختن این پرسش و نیافتن پاسخ دلخواه خود، مخالفان شان را به شدت سرکوب می کردند. از این دسته «احمد بن نصر خزاعی» را می توان نام برد که از مخالفان دولت عباسی بود و یک بار هم نقشه قتل واثق، خلیفه عباسی را کشید، ولی نافرجام ماند. خلیفه نیز برای از میان برداشتن او با طرح این پرسش که آیا قرآن مخلوق است یا نه، برنامه سرکوب او را آغاز کرد و پس از بیان پرسش های گوناگون در این زمینه و دیگر مسائل اعتقادی، بهانه ای برای قتل وی به چنگ آورد و او را از میان برداشت.(۱۷) واثق، احمد بن نصر را که معتقد به خلق قرآن نبود، دست بسته از بغداد به سامرا آورد و از او درباره خلق قرآن پرسید. هنگامی که از عقیده او آگاهی یافت، گردن او را زد و دستور داد سرش را در بغداد و بدنش را در سامرا آویزان کنند و برگه ای به گوش او آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این سر احمد بن نصر است که معتقد به خلق قرآن و نفی تشبیه خداوند نیست!»(۱۸)

معتزله که گرایشی افراطی به عقل دارند، قرآن کریم را حادث و مخلوق می دانستند و آن را از صفات باری تعالی می شمردند، ولی در برابر آنها، اشاعره به مخالفت برخاسته و قرآن را قدیم و غیرمخلوق دانستند. جرقه های این کشمکش که برخاسته از نظریه جبر یا تفویض بود، از اواخر حکومت امویان آغاز گردید و با پیدایش این دو مکتب کلامی در عصر عباسیان به اوج خود رسید. تا پیش از مأمون، حکمرانان عباسی گرایش شدید و تعصب بسیاری بر نظر اشاعره و جبرگرایی داشتند و معتزلیان را به شدت شکنجه و سرکوب می کردند. با به حکومت رسیدن مأمون، ورق برگشت و مخالفان معتزله و نظریه خلق قرآن با حربه های گوناگون از صحنه روزگار پاک می شدند! پس از مأمون نیز خلفای عباسی از او پیروی کردند و کسانی را که به عقاید معتزله پایبند نبودند، شکنجه می کردند یا از میان برمی داشتند.

هنگامی که متوکل به حکومت دست یافت، دوباره به عقاید اشاعره پیوست و این بار قربانیان این ماجرا، معتزلیان بودند! در گیر و دار این آشوب زدگی های اعتقادی، امام هادی (علیه‌السلام) پیشوای اندیشه اسلامی، وارد عرصه شد و با بدعت شمردن این بحث ها، خط سیر مکتب ناب اسلامی را برای پیروان خود ترسیم کرد.

ایشان برای تنویر اذهان پیروان خود در بغداد نوشت:

«به نام خداوند بخشایشگر مهرورز. پروردگار ما را از فتنه های این روزگار در پناه دارد که در این صورت بزرگ ترین مرحمت را در برابر ما به انجام رسانیده است که در غیر آن، چیزی جز نابودی و بدبختی دستاورد کسی نخواهد شد. نظر من درباره جدالی که بر سر [مخلوق بودن یا نبودن] قرآن در گرفته، این است که آن بدعتی بیش نیست که در گناه این بدعت پرسش کننده و پاسخ دهنده، هر دو یکسانند؛ چرا که برای پرسش کننده سودی در بر نخواهد داشت [و به واقع آن دست نمی یابد] و برای پاسخ دهنده نیز جز رنجی ناشی از طرح موضوعی که از فهم و درک او خارج است، باقی نخواهد ماند. همانا خالقی جز خدا وجود ندارد و جز او، همه آفریدگانش هستند. قرآن نیز کلام خداوند بزرگ است. پس از پیش خودتان بر آن نامی قرار ندهید که از گمراهان خواهید بود و خداوند شما و ما را در شمار افراد این آیه قرار دهد که فرمود: آنان کسانی هستند که در نهان از خدای خویش می ترسند و از روز جزا سخت در وحشتند».(۱۹)

و این گونه شیعیان را از آشفتگی فکری بیرون آوردند.(۲۰) این پرسش پیش تر نیز از امامان پرسیده شده بود که از امام رضا (علیه‌السلام) پرسیدند و امام قاطعانه پاسخ داد: «قرآن کلام خداست، همین و بس!»(۲۱) بدین ترتیب، امام با تبیین موضعی اصولی و روشنگرانه در این بحث، شیعیان را از کاوش در این گونه بحث و جدل هایی که ثمره ای در بر ندارد، بر حذر داشته و نظر خود را بیان کرده اند.

پی نوشت:

  1. جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، تهران، مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر، ۱۳۳۳ ش، ج ۳، ص ۲۱۶.
  2. همان.
  3. همان، ص (علیه‌السلام)۲۳۷.
  4. باقر شریف قرشی، حیاه الامام علی الهادی (علیه‌السلام)، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، ۱۴۰۸ ق، ص ۴۶۸.
  5. حلول ارواح مردگان در کالبدی غیر از بدن مادی خود فرد.
  6. حیاه الامام علی الهادی (علیه‌السلام)، ص ۴۶۹؛ ابا جعفر محمد بن حسن الطوسی، رجال کشی، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ش، ص ۵۲۰.
  7. محمد بن حسن حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا، ج ۱۸، ص ۵۵۵.
  8. رجال کشی، ص ۵۱۸.
  9. شیخ عباس قمی، سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۸.
  10. رجال کشی، ص ۴۶۰.
  11. سید ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث فی طبقات الرواه، منشورات آیه الله الخویی، بیروت، چاپ سوم، ۱۴۰۳ ق، ج ۱، ص ۲۵۹.
  12. شیخ صدوق، التوحید، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۷۸ ه . ق، باب تجسیم و صوره، ص ۱۰۰.
  13. احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، الاحتجاج، قم، انتشارات اسوه، چاپ دوم، ۱۴۱۶ ق، ج ۲، ص ۴۸۶.
  14. ابن شعبه الحرّانی، تحف العقول، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، ۱۳۸۴ ق، ص ۴۹۶.
  15. محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳ ق، ج ۵۰، ص ۱۶۴.
  16. همان.
  17. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، بیروت، روائع التراث العربی، بی تا، ج ۹، ص ۱۳۴.
  18. جلال الدین السیوطی، تاریخ الخلفاء، بیروت، دار القلم، چاپ اول، ۱۴۰۶ ق، ص ۳۸۴؛ تاریخ طبری، ج ۹، ص۱۳۴.
  19. انبیاء، ۴۹.
  20. التوحید، ص ۲۲۳.
  21. همان.

منبع : سبطین

طریقت در برابر شریعت در تصوف

 در مکتب تصوف طریقت در برابر شریعت قرار دارد . شریعت همان احکام و دستورات الهی است که از طرف خداوند بر پیامبر اسلام ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ برای هدایت تکامل بشر به عنوان یک دین و قانون الهی نازل گردیده و همۀ مسلمانان اعم از علماء فقهاء و عوام خودشان را پیرو این شریعت دانسته و اوامر و نواهی آن را باعث حصول کمال انسانی و لازم الاجرا می دانند و در این جهت هیچ تفاوتی بین افراد جامعه اسلامی وجود ندارد.

اما متأسفانه دراویش و صوفیه در کنار شریعت اسلامی پدیده هایی بنام طریقت و حقیقت اختراع کرده اند که شریعت را پوستۀ طریقت و طریقت را پوستۀ حقیقت می دانند و معتقدند که شریعت و طریقت هر دو وسائل رسیدن به حقیقت است. و مراد از طریقت آداب سیر و سلوکی است که خودشان ابداع کرده اند و مراد از حقیقت مرحله رسیدن به خداست. صوفیه معتقدند که وقتی انسان به مرحله حقیقت رسید در بحر وحدت الهی غرق و محو می شود و از این ‌حالت برای او بیخودی و زوال عقل حاصل می گردد و نمی تواند خود را از این غرقاب بیرون آورد. و به اتفاق همۀ علماء اسلام تکالیف شرعیه از کسی که عقل او زائل گشته است ساقط می باشد.[۱] صوفیه به این ترتیب هم در کنار شریعت طریقت را جعل کرده اند و هم به بهانه اینکه انسان وقتی به حقیقت رسید به خاطر زوال عقل، شرع را پامال نموده و کنار گذاشته اند.

علامه طباطبایی می فرمایند: متصوفه از برای سیر و سلوک آداب و رسوم خاصی را که در شریعت وجود نداشت احداث کردند و پیوسته راه های جدیدی را بر آن افزودند و شرع را کنار گذاشتند تا اینکه به جایی رسیدند که شریعت را در یک طرف قرار دادند و طریقت را در طرف دیگر و کارشان به جایی رسید که در محرمات غوطه ور شدند و واجبات را ترک کردند و در نتیجه منتهی به گدایی و استعمال افیون و بنگ شدند که این حالت آخرین حالت تصوف است که عبارت از مقام فناء باشد.[۲]

در اینجا چند سوال به میان می آید که باید پاسخ آنهابر اساس آموزه های دین اسلام داده شود:

صوفیه چه دلیلی بر وجود طریقت در برابر شریعت دارند؟

با وجود اینکه پیامبر اسلام قرآن و عترت و اهل بیت را برای نجات انسان از گمراهی بر جای گذاشته است، آیا طریقت در کجای این دو ثقل قرار دارد؟ و لازمه خارج شدن از دو ثقل گمراهی نیست؟

طریقتی که در تصوف مطرح است با طریقت مکاتب هندی، مسیحیت ، بودیسم به خصوص با طریقت مکتب ودانته که از اوپانیشاد گرفته شده چه تفاوتی دارد؟

پی نوشتها

[۱] . لاهیجی، شیخ محمد، شرح گفشن راز، ص ۳۵۰، انتشارات کتابفروشی محمدی، بی تا.

[۲] . طباطبایی، محمد حسین، المیزان،ج ۵ص ۳۸۲، قم: انتشارات جامعه مدرسین، بی تا.

نویسنده: حمید رفیعی

نظر علمای شیعه پیرامون ابن عربی

اشاره:

محیی الدین بدون تردید در بین عرفای اسلامی بزرگترین عارف و صوفی است و احدی هم سنگ و هم پایه او نیست. صوفیان و عرفای بعد از او همه ریزه خوار سفره او می باشند. محققان از صوفیه ، محیی الدین را به پیشوائی قبول دارند . برخی از او تعبیر به غوث اعظم و اکبر و جمعی از او به عنوان خاتم ولایت مقیدیه محمدیه یاد نموده اند.  به هرحال محی الدین سرآمد عرفای صوفیه است. اما در عین حال درباره او از سوی علما مواضع مختلفی ارائه شده که در این نوشته به آن اشاره شده است.

محی الدین ابن عربی طائی اندلسی از اولاد حاتم طائی است وی در اندلس تولد یافته امّا ظاهرا بیشتر عمر خود را در مکه و سوریه گذرانده است.[۱]

ابن عربی ازخانواده ای اشرافی، ثروتمند بود. او در آغاز گرایش به زندگی زاهدانه نداشت بلکه به شعر و شکار سرگرم بود و از خدا غافل بود. و در حکومت، منصب دبیری داشت.[۲]

ابن عربی شاگرد شیخ ابو مدین مغربی اندلسی از عرفای قرن ۶ هجری است، سلسله طریقتش با یک واسطه به شیخ عبدالقاهر گیلانی می رسد.

عرفان و تصوف توسط محی الدین عربی جهش پیدا کرد که از دو بخش عملی و نظری تشکیل می شود و بخش عرفان نظری توسط محیی الدین پایه گذاری شد، عرفای بعد از او عموما ریزه خوار سفره او هستند، وی انسانی است شگفت و به همین دلیل اظهار عقیده های متضادی درباره اش شده است برخی او را ولی کامل: قطب الاقطاب می خوانند و برخی دیگر تا حد کفر تنزلش داده و ممیت الدین و گاهی ماحی الدینش می خوانند، محیی الدین بیش از ۲۰۰ کتاب تألیف نموده است بسیاری از کتاب های او و شاید همه کتاب هایی که نسخه آنها موجود است در حدود ۳۰ کتاب چاپ شده است مهم ترین کتاب او:

۱. فتوحات مکیه است کتابی است بسیار بزرگ و در حقیقت یک دایره المعارف عرفانی است.

۲. فصوص الحکم گرچه کوچک است ولی دقیق ترین متن عرفانی است شروح زیادی بر فصوص الحکم نوشته شده است.[۳]

اغلب مورخان و نویسندگان شرح حال ابن عربی، او را در جرگه علمای اهل سنت و جماعت قرار داده اند بعضی از بزرگان شیعه امامیه وی را از سنیان متعصب و از دشمنان سر سخت شیعیان و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت ـ علیهم السلام ـ دانسته اند، عده ای از علمای اهل سنت او را شیعی پنداشته اند.[۴]

نظر بزرگان شیعه امامیه در ردّ ابن عربی

۱. مقدس اردبیلی (۹۹۳ متوفی) متکلم و فقیه در قرن دهم هجری در کتاب معروف حدیقه الشیعه، در اعتراض و انتقاد حدّت و شدّت نشان داده و تا توانسته در مذمت و نکوهش متصوفه از جمله محی الدین ابن عربی سخن گفته است.[۵]

۲. ملا محسن فیض کاشانی (۱۰۹۱ ـ ۱۰۰۷ قمری) در کتاب بشاره الشیعه ابن عربی شیخ اکبر صوفیه و از ائمه جماعت و از رؤسای اهل معرفت خوانده و به شدت از او انتقاد کرده است و ایشان را به اختلال عقل متصف نموده است، سخنان وی را متناقض همدیگر و متناقض شرع و عقل می داند ولی به صراحت به کفر وی فتوی نمی دهد ولی رسوای خدا و سرگردان شیاطین و حیران در زمینه علوم قلمدادش می کند.[۶]

۳. علامه مجلسی (۱۱۱۰ ـ ۱۰۲۷ق) در کتاب عین الحیات به عقاید صوفیه و بالاخص ابن عربی انتقاد و اعتراض نموده است و در سرزنش و نکوهش و تکفیر شان مبالغه را از حد گذرانیده است.[۷]

۴. حاج میرزا حسین نوری، محدث متبحر از ابن عربی انتقاد کرده است چرا که وی در کتاب فتوحات مکیه وقتی از اقطاب سخن می گوید، متوکل عباسی را از جمله آنها نام برده است (متوکل کسی هست که دستور داد قبر امام حسین ـ علیه السلام ـ را ویران و تخریب کنند و….[۸]

۵. و از علمای معاصر سید جعفر مرتضی عاملی دلایلی بر سنّی بودن ابن عربی ذکر می کند:[۹]

الف) ابن عربی در کتاب اثنی عشریه صفحه ۱۷۱ ـ ۱۶۹، شیعیان را اهل بدعت می نامد و می گوید شیطان شیعیان را به دوست داشتن اهل بیت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فریب داده است.

ج) در کتاب فتوحات مکیه از جماعتی بنام رجبیون نقل می کند که آنها رافضی ها، شیعه ها را به شکل خوک دیده اند، ج۱، ص۲۸۷.

د) در کتاب محاضرات الابرار به نقل از رجبیون می گوید که آنها رافضی ها را به شکل سگ دیده اند، ص۲۴۵،ج۱.

برخی از فلاسفه و عرفای شیعه که از ابن عربی به احترام یاد کرده اند عبارتند:

۱. شیخ بهائی؛[۱۰]

۲. صدرای شیرازی؛[۱۱]

۳. سید جلال الدین آشتیانی می گوید محی الدین با این که در بین متصدیان حقایق از علمای اسلامی نظیر ندارد بدون شک صاحب مقامات مکاشفه است ولی کلمات متناقض از او صادر شده است وی به واسطه عدم اطلاع و احاطه به اخبار وارده از حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برخی از اشقیا را از اولیاء می داند و با وجود روایت کثیره متواتره از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ راجع به مقامات ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ و علی ـ علیه السلام ـ ، خاتم محمدیه را عیسی ـ علیه السلام ـ می داند در حالی که راجع به این امر هیچ خبری در کتاب قرآن و سنت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نمی باشد.[۱۲]

۴. سید حیدر آملی از عرفای شیعه با این که از ایشان به بزرگی یاد می کند ولی به ایشان انتقاداتی دارد و می گوید چگونه شخصیتی ابن عربی به طریق تعصب عمل می کند و تا این حدّ رعایت مذهب می کند عمر و ابابکر را از اولیاء شمرده و از علی ـ علیه السلام ـ و اولاد گرامی ایشان ذکری به میان نمی آورد و…[۱۳]

۵. حاج سید هاشم حداد (قدس الله روحه) می گوید: مرحوم سید علی آقا قاضی از عرفای بزرگ شیعه به محی الدین عربی و کتاب فتوحات مکیه وی بسیار توجه داشت و می فرمود محی الدین ابن عربی از کاملین است و در فتوحات او شواهد و ادله فراوان است که او شیعه بوده است و مطالبی که مناقض با اصول مسلّمه اهل سنت است بسیار است.[۱۴]

۶. علامه حسن زاده آملی می گوید: اساتید برای ما از مرحوم قاضی حکایت می کردند که آن جناب می فرمود: بعد از مقام عصمت و امامت در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقایق نفسانی در حد محی الدین ابن عربی نیست و کسی به او نمی رسد و نیز می فرمود: ملا صدرا هر چه دارد از محی الدین دارد و در کنار سفره او نشسته است.[۱۵]

با توجه به آن چه که بیان گردید محی الدین عربی هر چند به عنوان یک شخصیت علمی و عرفانی در جهان اسلام مطرح است ولی افزون بر این که فقهاء و مراجع تقلید، تصوف و صوفیه را مردود می شمارند و ابن عربی هم یکی از صوفیان معروف است، همین آراء و نظریاتی که در این مقاله نسبت به ابن عربی مطرح گردید، چهره واقعی او را از دیدگاه مذهب شیعه مخدوش می گرداند و با وجود آیات قرآن کریم و روایات معصومین ـ علیهم السلام ـ نیازی به آراء و نظریات ابن عربی وجود ندارد.

پی نوشت:

[۱]. مطهری، مرتضی، کلیات علوم اسلامی (کلام، عرفان، حکمت عملی)، انتشارات صدرا، ۱۳۸۵ش، ج۲، ص۱۱۷.

[۲]. میگوئل آسین پالاسیوس، زندگی و مکتب ابن عربی، ترجمه حمیدرضا شیخی، انتشارات اساطیر، ص۴۱ ـ ۳۸.

[۳]. کلیات علوم اسلامی، همان، ص۱۱۸ ـ ۱۱۷.

[۴]. جهانگیری، محسن، محی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی، تهران، انتشارات دانشگاه، ص۳۵۲.

[۵]. همان، ص۳۸۹ ـ ۳۸۸.

[۶]. همان، ص۳۹۰.

[۷]. همان، ص۳۹۳.

[۸]. همان، ص۳۹۷ ـ ۳۹۶.

[۹]. سید جعفر مرتضی عاملی، ابن عربی سنی متعصب، بیروت، نشر المرکز الاسلامی للدراسات، ۱۴۲۴ق، ص۷۹ـ۸۳.

[۱۰]. محی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی، همان، ص۳۷۲.

[۱۱]. همان، ص۳۷۳.

[۱۲]. آشتیانی، سید جلال الدین، شرح مقدمه قیصری بر فصوح الحکم، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۲ش، ص۹۲۰ـ۹۲۱.

[۱۳]. اکبریان، سید محمد، عرفان شیعی در اندیشه علامه سید حیدر آملی، قائم شهر ـ بابل، ناشر دانشگاه آزاد اسلامی، ۱۳۸۱ش، ص۲۶۵.

[۱۴]. حسینی طهرانی، سید محمد حسین، روح مجرد (یادنامه حاج سید هاشم حداد)، انتشارات حکمت، ۱۴۱۴ق، ص۳۲۵.

[۱۵]. حسن زاده، صادق و طیار مراغی، محمد، اسوه عارفان (زندگی مرحوم سید علی آقا قاضی)، انتشارات آل علی، ۱۳۸۰ش، ص۶۵ـ۶۶.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

بیگانگی تصوف با اسلام

 اگر زهد، تقوا و کسب معنویت در اثر عبادت و دعا و تهجد و پیوسته به یاد خدا بودن و علاقه نداشتن به اموال دنیا و زدودن صفات رزیله را عرفان بنامیم این نوع عرفان چیزی است که از دین اسلام برخاسته و خدواند در قرآن و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و سایر امامان معصوم علیه السلام در روایات و احادیث بر آن تاکید دارند. در اسلام زهد و پرهیز از تجملات و مظاهر دنیا در کنار عبادات رکن اصلی عرفان اسلامی را تشکیل می دهد.  امام علی علیه السلام می فرماید: زهد در میان دو کلمه ای که در قرآن آمده است قرار دارد: «لِّکَیْلَا تَأْسَوْاْ عَلىَ‏ مَا فَاتَکُمْ وَ لَا تَفْرَحُواْ بِمَا ءَاتَئکُمْ  وَ اللَّهُ لَا یحُِبُّ کلُ‏َّ مخُْتَالٍ فَخُور[۱]؛ تا بر آنچه از دستتان مى ‏رود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان مى ‏آید شادمانى نکنید. و خدا هیچ متکبر خودستاینده‏اى را دوست ندارد». امام (ع) در ادامه می فرماید هر کس بر آنچه از دست می دهد غمگین نشود و بر آن چه درآینده به او داده خواهد شدخوشحال نگردد هر دو طرف زهد را دریافته است.[۲]

در اینجا چند سوال از متصوفه و فرقه های تصوف قابل توجه است:

صوفیه چه دلیلی شرعی و عقلی بر حقانیت عرفان مورد ادعای خود دارد که بر وحدت وجود، ریاضت، عشق، سماع و رقص، خانقاه ، خرقه پوشی ، سلسله اقطاب، مراد و مرید بازی، نفی شریعت و پرداختن به طریقت و رسیدن به حقیقت و فنا شدن در خدا و… مبتنی می باشد؟

صوفیه این آموزه های صوفیانه و اعمال خانقاهی شان را چگونه و با چه دلایلی می توانند به دین اسلام ربط بدهند؟

عرفان و شناخت قلبی خداوند نیازی به فرقه سازی و مرشد بازی ندارد، وجود فرقه های متعدد در تصوف مثل گنابادیه، ذهبیه، نعمت اللهیه، خاکساریه، نوربخشه، اویسیه و… در میان شیعیان و فرقه های مثل قادریه، نقش بندیه، چشتیه، رفاعیه ، کسنزانیه ، خلوتیه و… در میان اهل سنت چه توجیه شرعی و عقلی دارد؟

پی نوشت ها:

[۱] . الحدید/۲۳٫

[۲] . نهج البلاغه(ترجمه فیض الاسلام)، حکمت ۴۳۱٫

جلوه‏ هاى هدايت در سيره وسخن امام حسن عسکرى(ع) (2)

 محمد عابدی

امام حسن عسکری عليه‏ السلام در روز جمعه 8 ربيع الثانی سال 232 ق در مدينه متولد شد.(1) مادر بزرگوارش حُديث(2) و پدر بزرگوارش امام هادی عليه‏السلام است. مرحوم اربلی می‏نويسد: «اما اسمه فالحسن و کنيته ابومحمد و لقبه الخالص؛(3) نامش حسن و کنيه‏اش ابومحمد و لقبش خالص است.» و ابن شهر آشوب القاب آن حضرت را چنين بيان می‏کند: «القابه: الصامت، الهادی، الرفيق، الزّکی، السّراج، المضيی، الشافی، المرضيّ، الحسن العسکري. آن حضرت و پدر و جدش هر کدام در زمان خود ابن‏الرضاناميده می‏شدند.»(4) تنها فرزندش، پسر او (هم نام رسول خدا) بود و غير از او فرزندی نداشت.(5) ابن شهر آشوب درباره مدت عمر حضرت می‏نويسد: «23 سال با پدر و 6 سال در مقام امامت بود و در دوره امامتش با معتز (چند ماه) و بعد مهتدی و معتمد معاصر بود.(6) و سرانجام در جمعه 8 ربيع الاول 260 ق به شهادت رسيد.(7)

جلوه ‏های هدايت در سيره و سخن امام حسن عسکری عليه ‏السلام

در بخش اول اين مقاله به 6 نمونه از جلوه‏های هدايت در سيره و سخن امام حسن عسکری عليه‏السلام اشاره کرديم.

اينک بقيه موارد را پی می‏گيريم.

7. هشدار و انذار صريح

قرآن کريم برای هدايت بشر بارها از شيوه انذار و هشدار صريح استفاده کرده است؛ شيوه‏ای که به مانند زنگ هشدار و بيدار باش مخاطب را هدف مستقيم محتوای خويش قرار می‏دهد. امام حسن عسکری عليه‏السلام در مواردی متعدد چنين روشی را پيش می‏گرفت. از جمله، در نامه‏اش به اسحاق بن اسماعيل نيشابوری، او و ديگران را هشدار می‏دهد و با صراحت آنان را نسبت به عواقب سخت کارشان بيدار می‏نمايد و می‏نويسد: «پس از درگذشت امام پيشين عليه‏السلام و بعد از فرستاده دوم من و آنچه از شما به او رسيد، خداوند به سبب آمدنش پيش شما، وی را کرامت و عزت عطا کرد و پس از آنکه ابراهيم بن عبده را بر شما گماردم و نامه‏ای هم به وسيله محمد بن موسي نيشابوری برای شما نوشتم، راه غفلت را پيموديد. در هر حال، بايد از خداوند کمک خواست. مبادا درباره خدا کوتاهي کنيد و از زيانکاران باشيد! از رحمت خدا به دور باد کسي که از اطاعت خدا رو گرداند و پندها و موعظه‏ های اوليای خدا را نپذيرد. به راستی خداوند شما را به اطاعت خود و اطاعت پيامبر و اطاعت اولوالامر فرمان داده است. خدا بر ناتوانی و غفلت شما رحم کند و شما را بر عقيده خود شکيبا سازد. چقدر انسان به پروردگارش مغرور است … ای اسحاق! خداوند تو و خاندانت را مشمول رحمتش کند … اگر سنگهای سخت و استوار برخی از محتوای اين نامه را می‏فهميدند، از ترس و بيم خداوند متلاشی می‏شدند و به طاعت خدا در می‏آمدند و هر چه می‏خواهيد بکنيد، به زودی خدا و پيامبر و مؤمنان عمل شما را خواهند ديد و آنگاه سر و کارتان با خدای دانايِ نهان و آشکار است…»(8)

8. احيای روحيه تولاّ و تبرّا

تولاّ، مؤمنان را به سوی نيکيها و نيکان جذب می‏کند و به مانند نيروی جاذبه‏ای قوی، خواه ناخواه آنان را در مسير حق نگاه می‏دارد. از اين روی، مؤمنان با تولاّ هم حرمت نيکان رانگاه می‏دارند و هم خود را در مسير آنان قرار می‏دهند و به سوی حق می‏روند. و تبرّا آنان را از بديها و بدها دور می‏سازد و به مانند نيروی دفع کننده‏ای خواسته و ناخواسته آنان را از مسير باطل که علامتش ناپاکان امت هستند، دور می‏سازد و به اين ترتيب، مؤمنان با تبرّا هم ناپاکان را از حرمت و کرامت در جامعه دينی ساقط می‏کنند و هم خود را از مسير آنان به دور نگاه می‏دارند.

امام حسن عسکری عليه‏السلام با علم به چنين کارکردی، شيعيان را به احيای اين فريضه، به طور عملی، می‏کشاند و با دعوت به لعن و نفرين آلودگان و دوري جويی از آنان و نيز عشق به پاکان امت و اولياي الهی، بقای شيعيان در صراط مستقيم را تضمين می‏کرد. از جمله سخنان آن حضرت است: «حُبُّ الأَبرارِ للأبرارِ ثوابٌ لِلأَبرارِ وحُبُّ الفُجّارِ للأبرارِ فضيلةٌ لِلأبرارِ وبُغضُ الفُجّارِ للأبرارِ زَيْنٌ لِلأَبرارِ وبُغضُ الابرارِ للفُجارِ خِزيٌ علي الفُجّارِ؛(9) دوست داشتن نيکان، همديگر را، ثواب براي نيکان است. و دوستی اهل فجور نسبت به نيکان فضيلتي برای نيکان است و بغض فاجرها برای نيکان، زينت نيکان است. و بغض نيکان برای اهل فجور، خواری براي اهل فجور است.»

9. بيان آثار طاعت و عصيان

از شورانگيزترين مراحل تبليغ و هدايت، لحظات بيان پاداشها و آثار اطاعت خداوند متعال است؛ موضوعی که مخاطب را با شوري مضاعف در پی راهبران توحيدی می‏کشاند. قرآن کريم آکنده از آياتی است که آثار طاعت و بندگی را بيان می‏دارد و آثار خطرناک عصيان و سرکشی را گوشزد می‏کند. از اين روی، بيان و تصوير آثار طاعت و عصيان راهبردی قرآنی است و در سيره و سخن امام حسن عسکری عليه‏السلام هم بارها می‏توان آن را لمس کرد. نمونه هايی را می‏خوانيم:

الف) آثار نيکوکاری:

علامه مجلسی از مناقب و خرايج نقل می‏کند: ابوهاشم رحمه‏الله گفت: از امام حسن عسکری عليه‏السلام شنيدم که فرمود: «بهشت دری به نام المعروف (نيکوکاري) دارد که تنها نيکوکاران از آن در وارد می‏شوند.» من در دل خدا را سپاس گفتم و شاد شدم که برخي نيازهای مردم را برآورده می‏کنم. حضرت نگاهی به من انداخت و فرمود: «آري! به همين شيوه باقی بمان؛ زيرا آنان که در دنيا نيکی کرده باشند، در آخرت نيز اهل نيکی خواهند بود. ای ابوهاشم! خداوند تو را در زمره آنان قرار دهد و مشمول رحمت خود گرداند.»(10)

ب) آثار فروتنی:

امام حسن عسکری عليه‏السلام می‏فرمود: کسی که به حقوق مردم آشناتر از ديگران باشد و به ادای آن اهتمام ورزد، نزد خدا مقامي برتر از ديگران دارد و کسی که در دنيا در برابر برادران مؤمن خويش تواضع و فروتنی کند، نزد خدا در زمره صديقين و از شيعيان واقعی علی بن ابی طالب عليهماالسلام خواهد بود.

دو تن از برادران دينی و مؤمن علی بن ابی طالب عليهماالسلام که پدر و فرزند بودند، نزد حضرت آمدند. امام به احترام آنان برخاست و در صدر مجلس جايشان داد و خود مقابلشان نشست و دستور داد غذا بياورند. پس از غذا، قنبر تشت و پارچ (ابريق) و حوله‏ای آورد. قنبر خواست آب به دست مهمانها بريزد که اميرمؤمنان برخاست و پارچ را از او گرفت تا خود آب به دست مهمان بريزد. او خود را به خاک انداخت و گفت: ای اميرمؤمنان چگونه راضی شوم که خدا مرا در چنين حالی ببيند. حضرت فرمود: بنشين و دست خود را بشوی تا خدای عزوجل ببيند برادر مؤمن تو که برتر از تو نيست، دست تو را می‏شويد تا در قبال آن خدا دهها برابر مردم دنيا، در بهشت مراپاداش دهد… .

چون از شستن دست مهمان (پدر) فراغت يافت، آب را به دست محمد حنفيه داد و فرمود: فرزندم! اگر اين پسر به تنهايی مهمان ما بود، آب بر دستش می‏ريختم؛ ولی خدا دوست ندارد بين پدر و فرزند در يک مکان به يک گونه رفتار شود. اکنون که پدر به دست پدر آب ريخت، بايد فرزند به دست فرزند آب ريزد. محمد نيز به دست پسر آب ريخت.

[آنگاه امام حسن عسکری عليه‏السلام فرمود:] شيعه واقعی کسي است که در اين موارد از علی عليه‏السلام پيروي کند.(11)

ج) گناه و کوتاهی عمر:

در کنار بيان آثار عبادت، امام حسن عسکري عليه‏السلام از طريق تشريح و توضيح آثار گناه نيز، جلوه هايی از هدايتگری خود را به نمايش گذاشته است.

حضيني به سند خود از عبدالحميد بن محمد و محمد بن يحيي خرقی روايت کرده که: نزد ابوالحسن علی بن بشر که مريض بود رفتيم. وی از ما خواست برايش دعا کنيم و نامه‏اش را توسط شخص مطمئنی نزد مولايمان ابومحمد حسن بن علی عليهماالسلام بفرستيم. گفتيم نامه‏ات کجاست؟ گفت: کنار بسترم. ما دستمان را زير سجاده‏اش برديم و نامه‏اش را برداشتيم و گشوديم تا بخوانيم. در همان آغاز نامه چشممان به دستخط امام عليه‏السلام افتاد که مرقوم فرموده بود: ما نامه‏ات را خوانديم و از خدا بهبودی تو را خواستيم. خدای متعال از حالا چهل و نه سال به عمرت افزود. خدا را شکر و سپاس گوی، در اين مدت کارهای نيک و آنچه دوست داری انجام بده و اگر به گناه آلوده شدی از کوتاه شدن عمر خود ايمن نباش؛ زيرا خداوند آنچه بخواهد انجام خواهد داد.

گفتيم: ای علي! سرور و مولايمان نامه‏ات را خوانده و جواب هم داده است. اين هم دستخط ايشان است. وی همان لحظه از جای برخاست و رضايت کنيزش را جلب و او را به عنوان صدقه آزاد کرد و پس از سه روز حواله‏ای از ابوعمر عثمان بن سعد عمری سمّان از سامرا به يکی از بزرگان کرخ رسيد که اموالی را براي علی بن بشر ببرد. وی آن اموال را شمرد و ديد سه برابر اموالي است که صدقه داده است و اين از معجزات حضرت بود.(12)

10. عنايت ويژه به پرسشهای قرآنی

از ويژگيهای هدايتگری امام عسکري عليه‏السلام پاسخ به سؤالات کتبی و شفاهی است؛ به گونه‏اي که حجم زيادی از روايات آن حضرت که به دست ما رسيده است، مربوط به پاسخهايی است که به پرسشها داده است. در اين ميان، عنايت ويژه‏ای به سؤالات قرآنی شده است. به عنوان نمونه: سفيان بن محمد می‏گويد از امام حسن عليه‏السلام ضمن نامه‏ای سؤال کردم، منظور از وَليجَه در آيه «ولَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه‏ِ وَلارَسُولِهِ وَلاَالْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(13)؛ «غير از خدا و رسولش و مؤمنان را محرم اسرار خود قرار ندادند.» چيست؟ و با خود فکر می‏کردم که منظور از مؤمنين در اين آيه چه کسانی است؟ امام در جواب نامه من نوشت: «اَلْوَليجَةُ الَّذی يُقامُ دوُنَ وَلِيِّ الاَْمْرِ. وَحَدَّثَتْکَ نَفْسُکَ عَنِ الْمُؤْمِنينَ: مَنْ هُمْ فی هذَا الْمَوْضِعِ؟ فَهُمُ الاَْئِمَّةُ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ عَلَی اللّه‏ِ فَيُجيزُ أَمانَهُمْ؛(14) وليجه کسی است که به جای ولی امر (امام حق) نصب می‏شود، اما اينکه در خاطرت گذشت که منظور از مؤمنين در آيه کيستند؟ پس آن مؤمنان، امامان بر حق‏اند که از خدا براي مردم امان می‏گيرند و خداوند امان آنها را مورد قبول قرار می‏دهد.»

11. مبارزه مستدل با باورهای غلط

مرحوم طبرسی از ابويعقوب يوسف بن محمد بن زياد و ابوالحسن علی بن محمد بن يسار روايت کرده است که به امام حسن عسکري عليه‏السلام عرض کرديم: در منطقه ما گروهی ادعا می‏کنند هاروت و ماروت دو فرشته‏اند که چون گناهان فرزندان آدم افزون شد، خداوند آن دو را همراه فرشته‏ای ديگر به زمين فرستاد. آن دو شيفته زنی شدند و خواستند با او زنا کنند و شراب نوشيدند و نفس محترمه را کشتند. خداوند آن دو را در بابِل عذاب و شکنجه می‏کند و ساحران از آن دو سحر می‏آموزند و خدا آن زن را به ستاره زهره مسخ کرد.

امام فرمود: حاشا که چنين باشد. فرشتگان الهی با لطف خدا معصوم از گناه و کفر و اعمال ناروا هستند. خدای عزوجل فرمود: «لا يَعْصُونَ اللّه‏َ ما اَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(15) و فرمود: «وَلَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَکْبِروُنَ عَنْ عِبادَتِهِ وَلايَسْتَحْسِروُنَ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ لايَفْتُرُونَ»(16) و درباره فرشتگان فرمود: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(17) تا آنجا که فرمود «مُشْفِقُونَ». خداوند اين فرشتگان را جانشينان خود در زمين قرار داده و آنها در دنيا همچون پيامبران و ائمه‏اند. آيا از پيامبران قتل نفس و زنا و شراب خواری سر می‏زند؟ آن گاه فرمود: آيا نمی‏دانی که خداوند هيچ گاه دنيا را از پيامبر يا امامی از جنس بشر تهی نگذاشته است؟ آيا نفرمود: «وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ اِلاّ رِجالاً نُوحی اِلَيْهِمْ مِنْ اَهْلِ الْقُری»(18) و اعلام فرمود که او فرشتگان را به اين سبب به زمين نفرستاد که امام و فرمانروا باشند، بلکه آنها به سوی پيامبران الهی فرستاده شده‏اند؟»

ماپرسيديم: پس ابليس فرشته نيست؟ فرمود: «خير، بلکه ابليس از جن است».(19)

12. اعلام موضع در برابر جريانهای انحرافی

هدايتگران بايد گروههای مختلف جامعه خويش را به خوبی بشناسند و از مواضع و افکار آنان به خوبی مطلع باشند تا بتوانند با هر يک متناسب با انديشه و ايده هايشان برخورد مناسب را تدارک ببينند؛ زيرا همواره هدايتگران الهی مخالفان زيادی داشته و دارند:

«وَکَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِيٍّ عَدُوّا مِنَ الْمُجْرِمينَ»(20)؛ «و اين چنين برای هر پيامبری دشمنی از گناهکاران قرار داديم.»

از سوی ديگر مخالفان دين الهی نيز هيچ گاه يکسان نبوده‏اند، بلکه هر يک مرام و گرايش و افکار خاصي داشته‏اند. امام حسن عسکری عليه‏السلام با آگاهی کامل از جريانهای عصر، مواضع خود را اعلام می‏کرد و به اين طريق گروههای زيادی از مردم را از سرگردانی نجات می‏داد. نمونه هايی از اعلام مواضع حضرت چنين است:

الف) واقفيها

واقفيان سلسله امامت را تا حضرت موسی بن جعفر عليهماالسلام می‏پذيرند و بنيانگذاران آن تعدادی از ياران امام صادق و کاظم عليهماالسلام بودند و از جمله آنان، زياد بن مروان، علی بن ابی حمزه و عثمان بن عيسی می‏باشند. دليل توقف آنان، دلبستگی به اموال زيادی بود که بايد به امام بعدی می‏سپردند. شيخ طوسي می‏نويسد: بعد از شهادت امام موسی بن جعفر عليهماالسلام هفتاد هزار دينار نزد زياد قندی و سی هزار دينار و پنج کنيز و خانه‏ای در مصر نزد عثمان بن عيسی رواسي بود. امام رضا عليه‏السلام آنها را طلب کرد. ابن ابی حمزه امامت او را منکر شد و اموال را نداد. زياد قندی همچنين کرد. ولي عثمان بن عيسی ضمن نامه‏ای به امام رضا عليه‏السلام نوشت: پدرت از دنيا نرفته و همچنان زنده است و کسی که بگويد او مرده، سخن بيهوده‏ای گفته است… .(21)

امام حسن عسکری عليه‏السلام در خصوص اين گروه منحرف بارها اعلام موضع کرد و افراد زيادی را از ورطه انحراف آزاد کرد. احمد بن مطهر می‏گويد: يکی از ياران ما از مردم جبل (قهستان) به ابومحمد عليه‏السلام نامه‏ای نوشت و پرسيد: کسانی را که در مورد امامت موسی بن جعفر عليهماالسلام توقف کرده (و جانشين او را نپذيرفته‏اند) دوست داری يا از آنان بيزاري می‏جويي؟ حضرت پاسخ داد: آيا برای عمويت آمرزش می‏خواهي! خداوند عمويت را نيامرزد. از او بيزاری بجوی و من در پيشگاه خدا از آنها بيزاری می‏جويم. با آنها سر دوستی نداشته باش، از بيمارانشان عيادت نکن، در تشييع جنازه‏هايشان حاضر نشو و هرگز بر جنازه‏های آنها نماز مگزار. خواه امامی را از ناحيه خدا انکار کرده باشند، خواه امامی را که امامتش از سوي خدا نيست، بر امامان افزوده باشند، يا قائل به تثليث (سه خدايي) باشند. کسی که امامتِ آخرين فرد ما را انکار کند، گويا امامت اولين ما را انکار کرده و کسی که تعداد ما را اضافه بداند، مانند کسی است که از تعداد ما کاسته است و امامت ما را انکار کرده است.»(22)

شخص سؤال کننده نمی‏دانست که عمويش واقفی است و امام با اين روش او را از اين موضوع مطلع کرد.

ب) صوفيه

گروه منحرف ديگر در عصر امام، صوفيه بودند؛ جماعتی که از ابتدای پيدايش به دست ابوهاشم کوفی، عده‏ای از مسلمانان را فريب داد و از اسلام راستين منحرف ساخت. امام عسکري عليه‏السلام درباره آنان و رئيس قومشان، حديثی از امام صادق عليه‏السلام را يادآوری فرمود: از امام جعفر صادق عليه‏السلام درباره ابوهاشم (کوفي) سؤال شد. فرمود: فردی بسيار فاسد العقيده بود. مسلکی به نام تصوف اختراع کرد و آن را مرکزي برای اعتقادات پليد خود قرار داد.(23)

ج) ثنويه

اين فرقه منحرف در زمان امام عسکری عليه‏السلام پديد آمد و به نوشته مجمع البحرين: آنها فرقه‏ای از مجوس‏اند و به دو اصل خير و شر (نور و ظلمت) و پيامبری حضرت ابراهيم عليه‏السلام معتقدند.(24) امام حسن عسکری عليه‏السلام نسبت به اين گروه بسيار حساس بود. شيخ حر عاملی از کشف الغمه از ابوسهل بلخی نقل می‏کند: يکی از ياران نامه‏ای به امام نوشت و درخواست کرد درباره پدر و مادرش دعا کند. امام عليه‏السلام چنين نوشت: «رَحِمَ اللّه‏ُ والِدَتَکَ وَالتّاءُ مَنْقُوطَةٌ؛(25) خداوند مادرت را بيامرزد و تاء دو نقطه است.» يعنی کلمه تاء دو نقطه است نه ياء که والديک بشود. چون پدرش ثنوی بود و امام نمی‏خواست برای پدر او دعا کند.

د) مفوّضه

اين گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمد صلی‏الله‏عليه‏و‏آله را آفريد و آفرينش دنيا را به او سپرد و او هم عهده‏دار آفرينش هر چه در دنياست، شد. برخی هم گفته‏اند اين کار به علی عليه‏السلام سپرده شد.(26) شيخ صدوق می‏نويسد: به اعتقاد ما غُلات و مفوّضه به خدای عزوجل کفر ورزيده‏اند و از يهود و نصارا و مجوس و قدريه و حروريه و کليه بدعت گذاران و منحرفان بدترند.(27)

امام حسن عسکری عليه‏السلام به شيوه‏های گوناگون درباره آنان اعلام موضع می‏کرد که از نمونه‏های شگفت‏انگيز آن پاسخ توسط فرزند خردسالش (امام عصر عليه‏السلام ) در حضور حضرت می‏باشد. گروهی از مفوضه، کامل بن ابراهيم مدنی را نزد ابومحمد عليه‏السلام فرستادند. وی وارد شد و کنار دری که پرده داشت نشست. همان لحظه نسيمی وزيد و گوشه پرده کنار رفت. کودکي چهار ساله را ديد که گفت: ای کامل بن ابراهيم! گفت: بلي ای مولای من! آن کودک فرمود: نزد ولی اللّه‏ آمده‏اي که… درباره سخن مفوضه بپرسي؟ آنان دروغ گفتند. بلکه دلهای ما ظرف مشيّت و اراده خدای عزوجل است. هرگاه بخواهد، ما هم می‏خواهيم و خداوند می‏فرمايد: «وَما تَشاؤُونَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّه‏ُ».(28) آن گاه امام عسکری به او فرمود: چرا نشسته‏اي؟ پاسخت را داد، برخيز!(29)

ه) قيام صاحب الزنج (فتنه‏ ای سياسي)

در کنار انحرافات اعتقادی و فرهنگی، از فتنه‏های سياسي نيز نبايد غافل ماند که مشهورترين آنها قيام صاحب الزنج است. رهبری اين قيام را شخصی فاسد و منحرف به عهده داشت که خود را علی بن محمد بن احمد بن عيسی بن زيد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب می‏خواند. به گفته مسعودی «در شب 5 شنبه 27 رمضان 255 در بئر نحْل بين شهر الفتح و کرخِ بصره قيام کرد. تاريخ نگاران به اتفاق وی را علوي نمی‏دانند و ديدگاهش همان ديدگاه خوارج بود.»(30)

وي به هوادارانش می‏گفت: نبوت به من عرضه شد، ولی نپذيرفتم، چون مشکلاتی داشت که ترسيدم تحمل آنها را نداشته باشم.(31) بر اثر قيام وی خسارات زيادی به مردم بصره وارد شد. وی چند بار به آن شهر حمله کرد و تعداد زيادی را کشت و دارايي مردم را غارت کرد و مسجد جامع را آتش زد. جنگ وی با حکومت عباسی حدود چهارده سال و چهار ماه و شش روز طول کشيد و با قتل وی توسط موفّق خليفه عباسی (270 ه . ق) قيام خاتمه يافت. وی خود را به دلايل متعدد به اهل بيت عليهم‏السلام منتسب می‏کرد، ولی امام عسکری عليه‏السلام علاوه بر تأييد نکردن قيام وی، با اعلام موضع، شيعيان را از انحراف و خطر می‏رهانيد. از جمله، محمد بن صالح خثعمی می‏گفت: تصميم گرفتم ضمن نامه‏ای از ابومحمد عليه‏السلام درباره صاحب الزنج بپرسم، ولی فراموش کردم. امام در جواب نامه علاوه بر سؤالهاي مکتوب من، نوشته بود: «.. و صاحب الزنج از ما نيست.»(32) مرحوم محدث قمی می‏نويسد: امام عليه‏السلام نسبت او را به اهل‏بيت نفی کرد. بنابراين، از حيث نَسب و مذهب و عمل نيز نفی شده است.(33)

پی نوشتها :

1. دلائل الامامة، ص423، ح11384. و اختلاف در نظريه‏ها ر.ک: الکافی، ج1، ص503؛ الارشاد، ص334؛ الدروس، ج2، ص15؛ مصباح المتهجد، ص792؛ تاج المواليد در مجموعه نفيسه، ص133؛ بحارالانوار، ج50، ص236.

2. «امه ام ولد يقال لها حديث [وقيل سوسن]»، الکافی، ج1، ص503 و کشف الغمه، ج2، ص402؛ «اسم امه علی مارواه الاصحاب سليل رضی اللّه‏ عنها وقيل حديث والصحيح سليل»، عيون المعجزات، ص134.

3. کشف الغمه، ج2، ص402.

4. المناقب، ج4، ص421؛ بحارالانوار، ج50، ص236.

5. الارشاد، ص346.

6. المناقب، ج4، ص422؛ دلائل الامامة، ص423.

7. الکافی، ج1، ص503.

8. تحف العقول، ص485.

9. همان، ص487.

10. بحارالانوار، ج50، ص258. (انّ فی الجنة بابا يُقال له المعروف. لايدخله الا اهل المعروف… وقال: نعم قدّم علی ما انت عليه، فان اهل المعروف في الدنيا اهل المعروف فی الاخرة. جعلک اللّه‏ منهم يا اباهاشم ورحمک)

11. احتجاج، ج2، ص267.

12. هداية الکبری، ص341.

13. توبه/16.

14. اصول کافی، ج1، ص508.

15. تحريم/6: «در آنچه خداوند به آنها امر کرده است، نافرمانی نمی‏کنند و هر چه امر شوند، انجام می‏دهند.»

16. انبياء/19 و 20: «هر چه در آسمانها و زمين است از آن خداست و کسانی که در نزد او هستند (فرشتگان) از بندگی و عبادت او سرپيچی نکنند و ملول نشوند. شب و روز بدون آنکه سستی کنند به تسبيح او مشغول اند.»

17. انبياء/26 و 27: «بلکه [فرشتگان] بندگان گرامی داشته شده هستند که خدا را به گفتار پيشی نمی‏گيرند و به امر او کار می‏کنند.»

18. يوسف/109: «و ما نفرستاديم پيش از تو جز مردانی از اهل شهرها که به آنها وحی می‏کرديم.»

19. احتجاج طبرسی، ج2، ص265.

20. فرقان/31.

21. الغيبة، ص43.

22. بحارالانوار، ج50، ص274؛ کشف الغمه، ج3، ص219. آن حضرت در نامه‏ای به شخص ديگر پاسخ داد: آری، در نمازت آنان را لعنت کن. (بحارالانوار، ج50، ص267.)

23. سفينة البحار، ج2، ص57.

24. مجمع البحرين، ص16.

25. با خورشيد سامرا، ص265، به نقل از اثبات الهداة، ج3، ص427، ح103.

26. مجمع البحرين، ص332؛ معجم الفرق الاسلاميه، ص235.

27. شرح باب حادی عشر، ص99؛ بحارالانوار، ج25، ص342.

28. انسان/30.

29. الغيبة، ص148؛ الخرايج، ج1، ص458.

30. مروج الذهب، ج4، ص195.

31. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحديد، ج8، ص158.

32. المناقب، ابن شهر آشوب، ج4، ص428.

33. سفينة البحار، ج 1، ص559.

منبع : مجله مبلغان ، فروردين و ارديبهشت 1384، شماره  65

سیاست و اجتماع در آئینه رفتار امام صادق (ع)

یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام)- تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام)- در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟

ابعاد سیاسى ـ اجتماعى سیره امام صادق (علیه السلام) در مبارزه با خطوط انحرافى و الحادى

مقدمه

با حمد و سپاس به درگاه ایزدمنان که ما را به دین مقدس اسلام مفتخر و از نعمت عظماى امامت و و ولایت بهره مند و برخوردار نموده است، نعمتى که نقش بى بدیل آن در حفظ بقاى دین مبین اسلام و مصون نگه داشتن و نجات آن از خطر اضمحلال و نابودى در تمام اعصار و قرون منحصر به فرد بوده و مى باشد.

مسلماً اگر بعد از اتمام دوران رسالت ختمى مرتبت، امامت ائمه معصومین وجود نداشت، امروز سخن گفتن از اسلام ناب محمدى (صلّی الله علیه وآله) ، نیز معنا و مفهومى نداشت. یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام) – تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام) – در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. مقام معظم رهبرى در این زمینه مى فرماید:

«امامت براى این است که آن هدفى را که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به خاطر آن مبعوث شده تعقیب کند. خود پیامبر (صلّی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟ هرکارى که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) مى کرد در شرایط گوناگون، در اوضاع مختلف، آن کار را ائمه (علیه السلام) انجام دادند.

هدف از امامت به طور کلى ایجاد جامعه اسلامى است، ایجاد جامعه اى برمبناى اصول اسلامى، ایجاد جامعه اى که انسان در آن بتواند به تکامل و تعالى مقدرش، آن تکامل و تعالى که طبق فطرت و سرشت خدادادى براى او امکان پذیر است، برسد.»

ائمه اطهار (علیه السلام) هریک به نوبه خود جهت ایجاد چنین جامعه اى به شیوه متناسب با زمان خود بى وقفه تلاش کردند.

بیشتر ایشان گرچه در زمان خود موفق به تشکیل چنین جامعه اى نشدند، لیکن زمینه فرهنگى و فکرى را به طور کامل در شیعیان خود مهیا نموده و آنان را جهت مبارزه با افکار انحرافى و الحادى پرورش داده اند.

امروزه فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به عنوان فرهنگ اسلام ناب، غنى ترین، عمیق ترین، اصیل ترین و ناب ترین فرهنگ مذهبى و دینى در دنیاست و به جرأت مى توان گفت نقاط قوت و مثبتى که در فرهنگ سایر فرقه اسلامى، به چشم مى خورد به طور مستقیم یا غیرمستقیم از فیوضات آن معادن علم و حکمت است.

چنانکه امام باقر (علیه السلام) مى فرماید:«اما انه لیس عند احد من الناس حق و لا صواب الا شىء اخذوه منا اهل البیت (علیهم السلام) …»

«همانا و محققاً در نزد احدى از مردم، مطلب حق و حرف درستى نیست مگر آن که آن را از ما اهل بیت گرفته اند». امامان معصوم (علیه السلام) ، در شرایط مختلف به ترویج علوم ومعارف اسلامى وتربیت اندیشمندانى در زمینه هاى علوم مختلف مى پرداختند به طورى که امام صادق (علیه السلام) در حوزه درس خود حدود ۴۰۰۰ دانشمند تربیت نمود که بعض از آنها مانند جابر بن حیان علم شیمى را وضع کرد.

با اینکه أئمه شرایط دشوارى داشتند یکى از آنان بیشتر عمر خود را تحت نظر بود یا در زندان سپرى نمود و دیگرى ناگزیر تا مرحله ولایت عهدى به چنین دستگاهى نزدیک شد و… بدین سان در شرایط مختلف، مشعل هدایت را به طور عینى، پیش روى رهروان حق بر افروختند و آنان را به بهره گیرى از این مشعل پرفروغ دعوت نمودند.

ما در اینجا به پیشواى ششم امام صادق (علیه السلام) و چگونگى مبارزه آن حضرت با خطوط انحرافى و الحادى مى پردازیم.

مذهب جعفرى

قرن دوم هجرى براى اسلام و جامعه اسلامى قرنى پر تلاطم و پرتحول است، بنى امیه آن عاملان فتنه براى جهان اسلام، دوره افول و سقوط را مى گذراندند و بنى عباس حکومت ننگین و سیاه خود را با شیوه بدتر از بنى امیه آغاز مى کردند. در چنین شرایطى مردى از اهلبیت (علیهم السلام) برخاست و با دست قدرت امامت و علم خود; ابرهاى تیره را پس زد و به مردمان غافل فهماند، اسلام آن نیست که زمامداران خیره سر، و مبلغان دربارى و از خداى بى خبر معرفى مى کنند. او، دلهاى پراکنده ولى آماده شنیدن حق را متوجه خود کرد و به احیاى دین و تجدید تعالیم آن پرداخت و قرآن را آنچنان که نازل شده بود براى مردم تشریح و تفسیر کرد.

«خدمتى را که او براى اسلام انجام داده بود از دو طریق صورت گرفت: یکى از راه آموزش علوم اسلامى و دیگر از راه ساختن مدلها و الگوهاى اسلامى. اینکه مذهب شیعه را مذهب جعفرى مى نامند به خاطر همین دو مسأله به ویژه مسأله دوم است.

او حقایقى را در جهان آن روز علنى کرد که بالاتر از زمان آن روز بود. فرهنگ و تمدن اسلامى دیروز و امروز بدهکار وضع و شرایط و اقدام امام صادق (علیه السلام) و ترقى و پیشرفت و بیدارى مسلمانان، مخصوصاً در قرون ۳ و ۴ در گرو بیدارسازى آن امام است.

ما نمى گوییم کار ائمه قبلى کم بهاتر و کم ارج تر از کار امام صادق (علیه السلام) بود، بلکه مى گوییم شرایط و امکانى که براى نشر حقایق جهت امام صادق (علیه السلام) پدید آمد براى دیگر امامان ما وجود نداشت و همچنان که وظیفه و مسئولیت هر امام است او کوشید از این فرصت و امکان براى پیشبرد مقاصد اسلامى به وجهى نیکو استفاده کند.

کار برجسته امام صادق (علیه السلام) احیاى اندیشه ى شیعى، و منسجم کردن خطوط مکتب وتنظیم خط فکرى تشیع علوى بود و به همین جهت پیش از آنکه این مکتب عنوان مذهب علوى، حسینى، سجادى و… را بدنبال خود بکشد مذهب جعفرى نامیده شد.»

مبارزه با مکتب ها و مسلک هاى انحرافى

دوران امامت پیشواى ششم (علیه السلام) دوران تحول فکرها و پیدایش و گسترش فرقه هاى گوناگون اسلامى و غیراسلامى بود. برخى از این فرقه ها که سابقه بیشترى داشتند توانسته بودند تا حدى براى خود چارچوبى تنظیم و افرادى را به تشکیلات خود جذب کنند و نیز جهت گیرى عمومى و کلى تمامى فرقه ها ضدیت با فرقه ناجیه شیعه ومکتب امامت بود.

از این رو امام صادق (علیه السلام) به عنوان پیشواى امت و پاسدار مکتب اسلام نمى توانست در برابر این فرقه هاى نوپا و بى اساس بى تفاوت باشد، بلکه باید در برابر همه آنها به اقتضاى مصالح اسلام موضع بگیرد و نظر قاطع اسلام را ارایه دهد و به شبهات و اشکالات مطرح شده از سوى آنان پاسخ گوید. مکتب ها و مسلک هاى انحرافى موجود در دوران امام صادق (علیه السلام) به دو بخش عمده تقسیم مى شدند: اسلامى و غیراسلامى.

الف- فرق اسلامى

در دوران امامت امام صادق (علیه السلام) فرقه هاى زیادى به نام اسلام، لیکن منحرف از خط امامت و ولایت، پدید آمده و یا رشد کردند و هرکدام عدهاى را به سوى خود جذب کردند مهمترین و مشهورترین این فرقه ها عبارتند از:

1 – معتزله: فرقه معتزله در اوایل قرن دوم هجرى و در دوران امامت امام باقر (علیه السلام) پدید آمد. معبد جهنى، غیلان دمشقى و یونس اسوارى نخسنین کسانى بودند که نسبت افعال انسان را به خداوند انکار کردند و گفتند: انسان درانجام افعال خود توانا و مستقل است و خداوند در افعال بندگانش هیچ نقشى ندارد.

اصحاب و یاران پیامبر (صلّی الله علیه وآله) که هنوز زنده بودند از تفکر غلط آنان بیزارى جسته، به امت اسلامى توصیه مى کردند که با «قدریه» (که بعدها معتزله نامیده شدند) رابطه برقرار نکنند. به آنان سلام نگویند، به عبادت بیمارانشان نروند و بر جنازه مرده هایشان نماز نگزارند.

پس از کشته شدن معبد، واصل بن عطا که از موالى ایرانى و از شاگردان حسن بصرى بود از استاد کناره گرفت و به تبلیغ و نشر آزاد معبد پرداخت. از آن پس پیروان او به نام «معتزله» معروف شدند. امام صادق (علیه السلام) – برغم کشمکش ها و اختلاف فکرى موجود- موفق شد با تعلیمات و راهنمایی هاى لازم، پیروان خود را از فروافتادن در دام جریان هاى فکرى حفظ کند. آن حضرت درگیر و دار جدال فکرى بین جبرى ها و قدرى ها با بیان جمله: «لاجبر و لاتفویض و لکن امر بین امرین»؛ نه جبر درست است و نه تفویض، بلکه امرى است میان آن دو.

هر دو تفکر انحرافى «اشاعره» و «معتزله» را که یکى قایل به جبر و دیگرى قایل به تفویض بود، نفى کرد و با این رهنمود، پیروان خود را از آشفتگى و حیرت و فرو افتادن در دام هریک رهایى بخشید.

2 – مرجئه: فرقه مرجئه در ابتدا با انگیزه اى سیاسى به وجود آمد و امویان در پدید آوردن آن نقش مؤثرى داشتند.

آنان ایمان را تنها اعتقاد قلبى مى دانستند و معتقد بودند با وجود ایمان، هیچ گناهى به انسان زیان نمى رساند. کسى که در دل مؤمن به خدا باشد، هرچند با زبان اظهار کفر نماید یا در عمل بت بپرستند و یا طبق آیین یهود و نصارا رفتار کند، چون از دنیا رود اهل بهشت خواهـد بـود.»[۶] همچنان که آیت الله جعفر سبحانى در ملل و نحل آورده اند: «مرجئی یرى ان العمل لیس جزءاً من الایمان وانه لا تضر معه معصیه کما لا تنفع مع الکفر طاعه.»

مرجئه معتقد بود که عمل جزیى از ایمان نمى باشد و با وجود ایمان معصیت به آن ضررى نمى زند همچنان که با کفر، طاعت پروردگار نفعى نمى رساند.

مرجئه با این اعتقاد سخیف، افراد را در ارتکاب به گناهان جرى مى ساختند و پشتیبان و یاور ستمگران بودند.

امامان (علیهم السلام) در تعلیمات خود، همواره بر این نکته تأکید داشتند که ایمان و اعتقاد قلبى توأم با عمل است و مؤمن واقعى کسى است که گفتار و کردارش تأیید کننده ایمان او باشد. به عنوان نمونه، از امامصادق (علیه السلام) سؤال شد حقیقت ایمان چیست؟

فرمود:«ایمان عبارت است از اقرار به زبان، اعتقاد در قلب و عمل به اعضا و جوارح.»

در تأکید عمل و اینکه حُب به اهل بیت بدون عمل صالح موجب آمرزش نخواهد شد چنین روایت شده است: «در کتاب معانى الاخبار از حضرت صادق (علیه السلام) روایت مى کنند که یکى از اصحاب آن حضرت عرض کرد: ان من موالیکم من یعملون بالمعاصى و یقولون نرجو.

بعضى از دوستان شما اعمال ناشایستى مى کنند و مى گویند امیدواریم به آمرزش. یعنى آمرزش را مرهون دوستى اهل بیت مى دانند و مرتکب زشتکارى مى شوند.

آن حضرت فرمود: کذبوا و الله لیسوا من موالینا فان من رجا شیئا عمل له ومن خاف من شىء هرب منه.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: «به خدا قسم که دروغ مى گویند از دوستان ما نیستند. زیرا هر که چیزى را بخواهد براى به دست آوردن آن مجاهده نماید و از هر چیز بترسد از او بگریزد و پرهیز کند.» علاوه بر این رهنمودهاى کلى، در خصوص «مرجئه» نیز بیانات صریحى دارند. عمر بن محمد مى گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود:

«خداوند قدریه را لعنت کند، خداوند حروریه (خوارج) را از رحمت خود دور گرداند. خداوند مرجئه را لعنت کند، خدا مرجئه را لعنت کند.»

راوى پرسید: قدریه و خوارج را هرکدام یک بار لعنت کردید ولى مرجئه را دوبار.

فرمود:«به خاطر اینکه اینان مى پندارند کشندگان ما مؤمن هستند. بدین جهت لباس هاى آنان تا روز قیامت آغشته به خون ماست.»

3 – کیسانیه: مذهب شیعه تا پایان دوران امامت پیشواى سوم انشعابى پیدا نکرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) هرچند اکثریت شیعیان به امامت فرزندش امام سجاد (علیه السلام) قایل شدند و لى اقلیتى معروف به «کیسانیه» قائل به امامت «محمدبن حنفیه» فرزند حضرت على (علیه السلام) شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این جریان منحرف موضع گرفت و با بیانات و سخنان روشن گرانه خود، ضمن ابطال پندار آنان، افراد گمراه شده را که زمینه اصلاح و بازگشت به حق در آنان وجود داشت، هدایت کرد و کوشید حمیرى از جمله ایشان بود. حیان سراح، یکى از سران کیسانیه به حضور امام صادق (علیه السلام) رسید. امام (علیه السلام) از او پرسید: اى حیان! نظر اصحاب و یارانت درباره محمد حنفیه چیست؟ گفت: مى گویند او زنده است و روزى مى خورد.

فرمود: پدرم براى من نقل کرد که وى جزء افرادى بوده است که به هنگام بیمارى محمد به عیادتش رفته و چشمهایش را بسته و او را در داخل قبر نهاده است…» .

امام (علیه السلام) در سخنى دیگر فرمود: «محمد بن حنفیه نمرده مگر آن که به امامت على بن حسین (علیه السلام) اعتراف کرد.»[۱۳]

4 – زیدیه: فرقه زیدیه، دومین گروه منشعب از شیعه است که در تاریخ اسلام و پس از شهادت امام سجاد (علیه السلام) به وجود آمده است. این گروه اندک به جاى گرایش به امام باقر (علیه السلام) قائل به امامت فرزند امام سجاد (علیه السلام) زید گردیدند و به «زیدیه» معروف شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این حرکت انحرافى نیز به شدت موضع گرفت. درگام نخست، سران آن مانند کثیر، سالم بن ابوحنیفه و ابوجارود را افرادى کذاب و دروغگو خواند و آنان را سزاوار لعنت الهى دانست. در گام دوم، اصل تشکیلات زیدیه را منحرف از خط امامت معرفى کرده یارانش را از هرگونه کمک و همکارى با این گروه منع مى کرد. عمربن یزید مى گوید:

از امام صادق (علیه السلام) از صدقه دادن و کمک نمودن به ناصبى ها و زیدیه پرسیدم. امام (علیه السلام) فرمود: «هیچ گونه کمکى به آنها نکن و چنانچه مى توانى حتى آب نیز به ایشان مده، زیدیه همان افراد ناصبى و دشمنان سرسخت ما هستند.»

5 – غلات: در آخر دوران امامت امیرمؤمنان (علیه السلام) و در درون جامعه اسلامى، فرقهاى به نام «غلات» شکل گرفت. این فرقه در اثر پیشگویى ها و معجزاتى که از آن حضرت مى دیدند در دوستى خود نسبت به آن بزرگوار غلو مى کرده، او را به مرتبه خدایى رسانده یا قایل به حلول روح خدایى دراو مى شدند.

در دوران امامت امام باقر و امام صادق علیهما السلام که شرایط براى آزادى نشر اندیشه هاى مختلف بیش از پیش فراهم شده بود. فعالیت هاى این گروه نیز افزایش پیداکرد. و کسانى همچون مغیره بن سعید و ابوالخطاب به نشر این تفکر کفر آمیز پرداختند.

تفکر غلات، از سوى امامان معصوم به شدت مورد نفى و انکار قرار گرفت و آن بزرگواران با صراحت، بی زارى خود را از این فرقه گمراه اعلام کرده، آنان را سزاوار غضب الهى دانستند.

امام صادق (علیه السلام) درباره آنان مى فرماید:

«سمعى و بصرى و بشرى و لحمى و دمى من هؤلاء براء، برئ الله منهم و رسوله، ماهؤلاء على دینى ودین آبائى.»

گوش، چشم، پوست، گوشت و خون (و خلاصه همه وجود) من از غلات بیزار است. خدا و پیامبرش نیز از ایشان بیزارند. آنان با آیین من و پدرانم رابطه اى ندارند.

پیشواى ششم در سخن دیگرى خطاب به شیعیان مى فرماید:«جوانان خود را از خطر غلات برحذر دارید تا مبادا ایشان را فاسد کنند. غلات بدترین خلق خدا هستند، بزرگى خدا را کوچک مى شمارند و نسبت به بندگان خدا ادعاى ربوبیت مى کنند، سوگند به خدا، غلات از یهود، نصارا، مجوس و مشرکان بدترند.»

«امام صادق (علیه السلام) گاهى افراد خاصى از این فرقه را نام مى برد و چهره شیطانى آنان را براى مردم برملا مى ساخت. به عنوان نمونه در تفسیر آیه شریفه: (هل اُنبئکم على من تنزل الشیاطین * تنزل على کل افاک اثیم)آیا به شما خبر دهم که شیاطین برچه کسى نازل مى شدند بر آنها بر هر دروغگوى گنه کار فرود مى آیند.

فرمود: آنان هفت نفرند: مغیره، بیان، صائد، حمزه بن عماره بربرى، حارث شامى، عبدالله بن حارث و ابوالخطاب.»

مبارزه امام (علیه السلام) با غلات به این مقدار که برشمردیم محدود نمى شود. بلکه آن حضرت در موارد زیادى در برخورد خصوصى با افراد، آنان را از خطر این اندیشه کفرآمیز برحذر و به صراط مستقیم رهنمود مى ساخت.

6 – صوفیه: در اوایل قرن دوم هجرى در درون جامعه اسلامى افرادى پیدا شدند که خود را زاهد و صوفى مى نامیدند. این گروه در راستاى اعتقادات باطل و ضد اسلامى خود، در بهره گیرى از نعمت هاى الهى و مواهب طبیعى روش خاصى اتخاذ کردند و چنین وانمود کردند که روش صحیح و راه دین همان است که ایشان مى روند.

آنان مدعى بودند که به طور مطلق و در هر شرایطى باید از نعمتهاى دنیوى دورى جست مؤمن واقعى کسى است که از پوشیدن لباس خوب، خوردن غذاى لذیذ و سکونت در خانه وسیع اجتناب ورزد. طبعاً کسانى که این مواهب را مورد استفاده قرار مى دادند از سوى این گروه به دنیا دوستى و خروج از مسیر ایمان متهم شده مورد تحقیر وملامت قرار مى گرفتند.

امام صادق در برابر این جریان انحرافى نیز موضع گرفت و ضمن تأکید و توصیه بر تهذیب نفس وتوجه به معنویات و دل بستن به دنیا و مظاهر آن، رهبران این گروه را افرادى «فاسد العقیده» و دشمن اهلبیت (علیهم السلام) قلمداد کرد. به نقل امام عسکرى (علیه السلام) از امام صادق (علیه السلام) درباره ابوهاشم کوفى (بنیانگذار فرقه صوفیه) سوال شد. آن حضرت فرمود:

«او فردى فاسد العقیده بود. او کسى بود که مذهبى به نام تصوف وضع کرد و آن را، راه فرارى براى عقیده ناپاک خود قرار داد.»

یکى از یاران امام صادق (علیه السلام) به آن حضرت عرض کرد: این ایام گروهى پیدا شدهاند به نام «صوفیه» درباره آنان چه مى فرمایید؟

امام (علیه السلام) فرمود: «ایشان دشمنان ما هستند، کسانى که به آنان تمایل پیدا کنند جزء ایشان خواهند بود و با آنان محشور مى شوند. به همین زودى ها گروهى که نسبت به ما اظهار محبت مى نمایند، به ایشان تمایل و شباهت پیدا مى کنند و خود را با القاب آنها ملقب مى سازند وسخنان آنها را تأویل مى نمایند. کسانى که متمایل به آنان شوند از ما نیستند و ما از ایشان بیزاریم، و آنان که سخنان ایشان را رد و انکار کنند مانند کسانى هستند که در رکاب پیامبر (صلّی الله علیه وآله) با کفار نبرد مى کردند.»

امام صادق (علیه السلام) در برخورد حضورى با سران صوفیه ایشان را به اشتباه و انحراف خود متوجه کرده و نصیحت و ارشادشان مى فرمود. نمونه بارز آن گفتگویى است که میان آن حضرت و سفیان ثورى در همین رابطـه رخ داد و موجب شکـست و سرافکندگـى وى شده است.»

در این باره در کتاب مغز متفکر جهان شیعه آمده است:«جعفرصادق همانطور که با شدت، نظریه مربوط به سرشت خدایى نسبت به پیغمبر اسلام و ائمه شیعه ( شبیه اعتقاد مسیحیان نسبت به حضرت مسیح) را رد کرد با رهبانیت شیعیان و سایر فرقه هاى اسلامى به طور جدى مخالفت نمود.

امام جعفر صادق (علیه السلام) مى دانست که فکر رهبانیت اگر در مذهب شیعه قوت بگیرد، آن را از بین مى برند. خاصه آن که حکومت هاى وقت که از بنى امیه بودند، با شیعیان خصومت داشتند و گاه خصومت خود را علنى مى نموده و زمانى پشت پرده با شیعیان دشمنى مى کردند.

نفع بنى امیه، در این بود که شیعیان، دست از دنیا بشویند و اعتکاف کنند و رابطه خود را با دنیاى خارج قطع نمایند و کسى از خارج با آنها مربوط نباشد، و نتوانند به وسیله تبلیغ، مذهب شی عه را توسعه بدهند. آنها مى دانستند بعد از این که شیعیان دست از دنیا شستند و تمام عمر خود را در یک دیر، به سر برند، بعد از چندى، بخودى خود از بین خواهند رفت.»

ب ـ مکاتب مادى

از جمله محورهاى اساسى فعالیت هاى فرهنگى امام صادق (علیه السلام) مبارزه با افکار الحادى و اندیشه هاى مادیگرى بود که در دوران امامت آن حضرت به سرعت در حال گسترش بود. فعالیت هاى امام (علیه السلام) در این زمینه شکل هاى مختلف داشت، از قبیل: بیانات و رهنمودهاى کلى در زمینه مسائل مربوط به توحید، مباحثات و مناظرات رسمى میان آن حضرت و سران مادیگرایان مثل ابن ابى العوجاء، ابن مقفع، زندیق مصرى بهنام عبدالملک و…

ونیز بین اصحاب آن حضرت با این افراد، و ارشادها و رهنمودهاى موردى آن حضرت در برخورد با افراد مختلف دیده مى شود. امام (علیه السلام) در تمام این برخوردها و مناظرات، با بیانى روشن و منطقى استوار، مبانى اعتقادى اسلام را تبیین و تشریح و ادعاى خصم را ابطال و او را در برابر حق وادار به اقرار و اعتراف مى کرد.

در این جا به نمونه اى از این مناظرات اشاره مى کنیم: «عصر امام صادق (علیه السلام) بود، شخصى به نام جعدبن درهم به بدعت گذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و داراى جمعى طرفدار شد و سرانجام در روز عید قربان اعدام گردید. او روزى مقدارى خاک و آب در میان شیشه اى ریخت و پساز چند روز حشرات و کرم هایى در میان آن شیشه تولید شدند.

او در میان مردم آمد و چنین ادعا کرد: «این حشرات و کرم ها را من آفریدم، زیرا من سبب پیدایش آنها شدم، بنابراین آفریدگار و خداى آنها من هستم.» گروهى از مسلمانان این موضوع را به امام صادق (علیه السلام) خبر دادند، آن حضرت فرمود: «به او بگویید تعداد آن حشرات چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ و از او بخواهید که آنها را به شکل دیگرى تغییر دهد زیرا کسى که خالق آن ها است توانایى براى تغییر شکل آنها را نیز خواهد داشت.»

آن گروه با طرح همین پرسشها با آن شخص، مناظره کردند. او از پاسخ به آن پرسشها فرومـاند، و به ایـن ترتیب نقـشهاش نقش بـر آب گردید و ترفند و حیله اش فرو پاشیـد.

در کتاب زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) از علامه سید محمدتقى مدرسى درباره این مکاتب و افکار آمده است: «در اینجا، مناسبت دارد که اجمالاً به موجى الحادى که در دوران زندگى امام صادق (علیه السلام) بر جامعه اسلامى یورش آورده بود، اشارهاى کنیم. این موج با حوزهى علمى امام صادق (علیه السلام) نیز برخورد کرد اما آن را سدى استوار و خلل ناپذیر یافت که از عهده پاسخگویى به آن موج برآمد و آن را از حرکت باز داشت، و به غبارى تبدیل کرد.

از آنجا که ما مى کوشیم زندگى امام بزرگ خود را خلاصه وار بررسى کنیم و خطوط ویژه حوزهى علمى آن حضرت را مشخص سازیم باید مرورى گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم. پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامى موجب برخوردهاى نیرومندى میان مسلمانان و نومسلمانان شد.

از آنجا که بیشتر مسلمانان درک و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این برخوردها به نتیجه اى نامطلوب و منفى انجامید، چرا که مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد، گروه اول، محافظه کاران و قشرى گرایانى بودند که تنها جنبه ظاهرى دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کنه آن بازمانده بودند. اینان عقل و خرد خود و همراهى با آن معیارها را گم کرده بودند. گروه خوارج از پیشتازان این گرایش بود، چنان که اشاعره نیز این گونه بودند. البته باملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیت و کیفیت.

گروه دوم، تندروهایى بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیر پذیرفته بودند. اینان معیارها را به کنارى افکنده و تنها به آنچه عقل هاى کوته آنها بر حسب اختلاف گرایش ها و دگرگونى شرایط، به آنان الهام مى کرد، اکتفا کرده بودند و پیشا پیش این گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسیار معتزله و دیگر فرقه هایى که بدیشان نزدیک بودند، جاى داشتند. بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار که مرتد بد حالتر از کافر اصیل قلمداد مى شد آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزء اقلیت به شمار مى آمدند. اما اندیشه هایشان را از آبشخور فلسفه یونان سیراب مى کردند.

عرب ها تا آن روزگار، با اندیشه هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند. آشنایى آنان هنگامى آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق (علیه السلام) و پس از آن صورت پذیرفت. از این رو تنها شمار اندکى از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درک کرده و به وجوه متفاوت میان آنها و دیگر تئوری ها پى برده بودند مى توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکرى اسلام را اثبات کنند و اصول و تئوری هاى دیگر مکاتب را در هم بکوبند.

این عدهى اندک، با کسانى برخورد مى کردند، که معلومات آنها بر مجموعه اى از احادیث ابوهریره و جز او محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى که در آنها به چشم مى خورد توجه نشان نمى دادند. اینان مى پنداشتند که بر حق هستند از توانایى کافى براى اثبات ادعاى تو خالى و پوچ خود بر خوردارند. از این رو مى بینیم که هر کدام از آنها حزبى راه مى اندازند. مردم را نهانى فرا مى خواندند. بنابراین بر امام (علیه السلام) اثبات شد که در برابر این گروه ها به ستیزه برخیزد و اوهام باطل آنها را بشکافند. امام (علیه السلام) براى رسیدن به این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:

۱ـ او قسمتى از حوزهى علمى خود را به کسانى اختصاص داد که از فلسفه یونان بالاخص و سایر فلسفه ها بالاعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلایلى که آن فلسفه ها را نقض مى کرد آگاه بودند. کسانى همچون هشام بن حکم، متکلم پرآوازه، و حمران بن اعین وهشام بن سالم و دیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام، که به معیارهاى نظرى اسلامى نیز آگاه بودند در میان این گروه جاى داشتند.

۲ـ آن حضرت دستور به نوشتن رساله هایى همچون «توحید مفضل» و «اهلیلجه» و… اقدام کردند.

۳ـ رویارویى مشخص باسران اندیشه هاى الحادى.

در کتاب «در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) » در این باره آمده است:

«دشوارى دیگر امام صادق (علیه السلام) درگیرى با مباحث کلامى بود که از سوى فرقه هائى چون مرجئه، اشعریه، جبریون، طبیعیون، یهود، نصارى و حتى زنادقه و ملحدین وادیان دیگر مطرح مى شد. افکار مختلف بود و شگفت این که هر یک به نحوى سعى داشتند سخن و دعوى خود را به کرسى بنشانند.

دربعد اسلامى قضیه، تحول و انقلاب عقیدهاى بزرگى در علم کلام راجع به جبر و تفویض پیدا شده بود که خود دامنه یافته و مباحث وسیع دیگرى را در بعد افکار و اعمال وارد مى کرد. اینان در زمینه مسایل اعتقادى و جنبه هاى اصولى بحث مى کردند، مثلا در مورد صفات خدا، یا قضاء وقدر، جبر و اختیار و…. مهم این بود که در دامن زدن به این بحث ها گاهى دست سیاست را هم در آن داخل مى بینیم و آنها نیز سعى داشتند فکر سخیفى را که به نفع آنها بود وارد دین کرده و به صورت یک باور در میان مردم جا بیندازند.

مثلاً در مسأله جبر و اختیار، بنى امیه اصرار به توسعه اندیشه جبرى داشتند و هدفشان در این زمینه آن بود که قدرت و حکومت خود را به اسم خواست خدا و جبر بر مردم تحمیل کرده و دهان آنها را در اعتراض و انتقاد به دستگاه زمامدار ببندند و مبتکر این اندیشه شخص معاویه بود.

در افکار و آراءو در طرز فکر و عقاید مردم شک و ریب، جدلها، بحثها، پدید آمد که خود دامن زننده به مناقشات بین مردم و درگیرى فکرى آنان و در نتیجه کینه توزى و جدایى از یکدیگر بود و معاویه دوست داشت از این طریق موقعیت خود را تثبیت و وحدت جامعه را متزلزل کند و این خط فکرى توسط همه زمامداران بنى امیه و بعدها بنى عباس اعمال شد. امروز نیز ما همان خط را نزد گروهى عظیم از مسلمانان اهل سنت مى بینیم.

بدین سان مردم در تاریکى زندگى مى کردند، روشنایى و نورى را مى طلبیدند تا راه را برایشان روشن کند و خط فکرى درستى را به آنان نشان دهد. وجود و حضور امام صادق (علیه السلام) و بحث هاى او در این زمینه، الحق نعمتى براى مردم به حساب مى آمد.

در اینجا به نمونه هایى از این مناظرات مختصراً اشاره مى کنیم:

«از امام صادق (علیه السلام) در باره قضا و قدر پرسش ها شده است از جمله آنکه: جمیل بن دراج گوید:از ابوعبدالله (علیه السلام) در بارهى قضا و قدر پرسیدم. فرمود: آفریده هاى خدایند و خدا در آفریده اش چیزى را که مى خواهد مى افزاید. و در پاسخ دیگرى که از قضا و قدر مى پرسد، مى گوید: چون روز رستاخیز آید و خدا آفریدگان را فراهم نماید از آنچه بر آنان عهد بسته است، بپرسد و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد.

کسى دیگرى مى پرسد: آیا خدا بندگانش را به حال خود واگذارده؟ مى فرماید: «خدا اجل و اعظم از این است»! آیا آنان را مجبور ساخته؟ «خدا عادل تر از آنان است که بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان کند».

آیا میان این دو منزل هاى است؟

«آرى به وسعت میان آسمان و زمین. آنکه مى پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى کند بر خدا دروغ بسته است، و آنکه مى گوید، خیر و شر به مشیت خدا نیست، خدا را قادر ندانسته و آن که مى پندارد نافرمانى با قدرتى جز قدت خدا سرزده بر خدا دروغ بسته است.»

امام صادق (علیه السلام)و مذاهب فقهى چهارگانه

«امامان مذاهب فقهى، خود از اهل بیت، علم مى آموختند و این امر براى آنان فخر و سبب پیروزى و موفقیت بود. امام ابوحنیفه از آراء امام على (علیه السلام) استفاده کرده، تا آنجا که یکى از امتیازات مذهبش عمل به سخن مشهور نبى اکرم است که فرمود: «انا مدینه العلم و علىٌ بابها» چنان که «مقدسى» در احسن التقاسیم گفته است.

ابو حنیفه در مقام افتخار به استفاده علمى از امام صادق گفت: «لولا السنتان لهلک النعمان» مالک بن انس یکى از شاگردان امام صادق بود، شافعى از او علم آموخت و احمدبن حنبل از شافعى. شافعى جز از على از کس دیگر روایت نکرد، از این رو به تشیع متهم گردید، ولى خود به این اتهام مباهات کرده و مى گوید:من به دین و آیین شیعى هستم. زادگاهم پاک ترین و مایه فخر بسیار است.در مکه زاده شدم ولى در عقیله زیستم، مذهبم نیکوترین و بهترین نامیده شده است.

یحیى بن معین، شافعى را به رافضى بودن متهم کرده و مى گوید: کتابش را در سیره مطالعه کردم و در آن جز یاد على چیزى نیافتم. خود شافعى در این ابیات شیعى بودنش را نشان داده است:

اى سوار در محصب منى توقف کن و به کسانى که در بالاى کوه هنگام سحر نشسته، یا ایستاده اند فریادزن

بر حاجی انى که هنگام حرکت به منى چون آب هاى فرات که موج برمى دارند، متلاطم اند

اگر دوستى آل محمد رفض است اى دو عالم شهادت دهید که من رافضیم

و نیز احمدبن حنبل على را بر دیگر صحابه ترجیح مى داد. یک بار از او سوال شد برترین صحابى پیامبر چه کسى بود؟ او گفت: ابوبکر، بعد عمر و سپس عثمان. کسى گفت: پس على؟ احمد گفت: شما از اصحاب پیامبر پرسیدید، و حال آنکه على خود محمد است. سخنانى از این گونه بسیار است، که نقل جملگى آنها به طول خواهد انجامید.»

مقام معظم رهبرى حضرت آیت ا… خامنه اى در کتاب پیشواى صادق درباره تبیین احکام به شیوه خاص شیعى مى فرمایند:

«… از قدیم ترین ادوار اسلامى، فقه و حدیث و تفسیر به دو جریان کلى تقسیم شد. یکى جریان وابسته به دستگاه هاى حکومت هاى غاصب، که در موارد بسیارى حقیقت ها را فداى مصلحت هاى آن دستگاه ها ساخته و در برابر بهاى ناچیز حکم خدا را تحریف مى کردند.

و دیگرى جریان اصیل و امین که هیچ مصلحتى را بر مصلحت تبیین احکام درست الهى، مقدم نمى ساخت و قهرا در هر قدم، رویاروى دستگاه حکومت و فقاهت مزدورش قرار مى گرفت. و از آن روز در غالب اوقات شکل غیر رسمى داشت.

با این آگاهى، بوضوح مى توان دانست که فقه جعفرى، در برابر فقه فقهاى رسمى روزگار امام صادق (علیه السلام) ، فقط یک اختلاف عقیده دینى ساده نبود. در عین حال، دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل مى کرد.

نخستین و مهم ترین، اثبات بى نصیبى دستگاه حکومت از آگاهى دینى و ناتوانى آن از اداره امور فکرى مردم یعنى در واقع عدم صلاحیتش براى تصدى مقام «خلافت» و دیگر، مشخص ساختن موارد تحریف در فقه رسمى که ناشى از مصلحت اندیشى فقها در بیان احکام فقهى و ملاحظه کارى آنان در برابر تحکم و خواست قدرت هاى حاکم است. امام صادق (علیه السلام) با گستردن بساط علمى و بیان فقه و معارف اسلامى و تفسیر قرآن به شیوه اى غیر از شیوه عالمان وابسته به حکومت عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود.

آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبى و فقاهت رسمى را که یک ضلع مهم حکومت خلفا بشمار مى آمد.تخطئه مى کرد و دستگاه حکومت را از بعد مذهبى اش تهى دست مى ساخت. در این که دستگاه حکومت بنى امیه تا چه اندازه به مفهوم معارضه آمیز بساط علمى و فقهى امام صادق (علیه السلام) توجه داشت، سند روشن و قاطعى در دست نیست.

ولى گمان قوى بر آن است که در زمان بنى عباس و مخصوصاً منصور که از هوش و زیرکى وافرى برخوردار بود و به خاطر این که سراسر عمر پیش از خلافت خود را در محیط مبارزات ضد اموى گذرانیده بود از نکته هاى دقیق در زمینه مبارزات و مبارزان علوى آگاهى داشت، سران دستگاه خلافت به نقش مؤثر این مبارزه غیر مستقیم، توجه داشتند.

از جمله تهدیدها و فشارها و سخت گیرى هاى نامحدود منصور نسبت به فعالیت هاى آموزشى و فقهى امام، ناشى از همین توجه و احساس بوده است. و نیز تأکید و اصرار فراوان وى بر گردآوردن فقهاى معروف حجاز و عراق در مقر حکومت خود که باز مضمون چندین روایت تاریخى است از احساس همین نیاز نشأت مى گرفته است.

در مذاکرات و آموزش هاى امام به یاران و نزدیکانش، عامل «بى نصیبى خلفا از دانش» به عنوان دلیلى بر اینکه از نظر اسلام، آنان را حق حکومت کردن نیست، به وضوح مشاهده مى شود یعنى اینکه امام همان مضمون متعرضانه اى را که درس فقه و قرآن او دارا بوده، صریحاً نیز در میان مى گذارده است.

در حدیثى از آن حضرت چنین نقل شده است: «نحن قوم فرض الله طاعتنا، و انتم تأتمون بمن لا یعذر الناس بجهالته»

(ماییم کسانى که خدا فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است. در حالى که شما از کسانى تبعیت مى کنید که مردم به خاطر جهالت آنان در نزد خدا معذور نیستند.)

یعنى مردم که بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نا اهل، دچار انحراف گشته، به راهى جز راه خدا رفته اند، نمى توانند در پیشگاه خدا به این عذر متوسل شوند که: «ما به تشخیص خود راه خطا را نپیمودیم، این پیشوایان و رهبران ما بودند که از روى جهالت، ما را به این راه کشاندند.» زیرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود کارى خلاف بوده است، پس نمى تواند کارهاى خلاف بعدى را توجیه کند.

این مفهوم که: رهبرى سیاسى در جامعه انقلابى اسلام، همان رهبرى انقلابى است، لزوماً با رهبرى فکرى و ایدئولوژیک همراه است، در آموزشهاى امامان قبل و بعد از امام صادق (علیه السلام) نیز آشکارا وجود داشته است. در روایتى امام على بن موسى (علیه السلام) از قول جد بزرگوارش امام محمد باقر (علیه السلام) «سلاح» را در سلسله امامت به تابوت درمیان اقوام گذشته بنى اسرائیل، همانند مى کند.

«سلاح» درمیان ما همچون تابوت است درمیان بنى اسرائیل، که نزد هرکس بود نبوت (و در روایتى: حکومت) از آن او بود. درمیان ما نیز سلاح نزد هرکس باشد رهبرى و زعامت متعلق به اوست. (توجه شود به شکل سمبلیک و مفهوم بسیار عمیق این تعبیر)، راوى آنگاه مى پرسد: «فیکون السلاح مزایلاً للعلم؟» یعنى آیا ممکن است سلاح نزد کسى باشد که دانش ایدئولوژیک دین در او نیست؟

امام در پاسخ مى گوید: نه. یعنى زمامدارى جامعه و رهبرى انقلابى امت مسلمان در اختیار کسى است که سلاح و دانش را با هم دارا باشد. پس امام از سویى شرط امامت را، دانش دین و فهم درست قرآن مى داند و از سوى دیگر، با گستردن بساط علمى و گرد آوردن خیل کثیرى از مشتاقان دانش دین در پیرامون خود و تعلیم این شیوه مخصوص که مخالف با روال معمولى فقه و حدیث و تفسیر و به طور کلى مغایر با دین شناسى رایج علما و محدثان و مفسران وابسته به دستگاه خلافت است. عملاً دین شناسى خود و دین نشناسى دستگاه خلافت را با تمامى علماى وابسته و نام ونشاندارش اثبات مى کند. و از این رهگذر با تعرض مستمر و عمیق و آرام به مبارزه. خود بعدى تازه مى بخشد.

نخستین حکمرانان بنى عباس که خود در روزگار پیش از قدرت، سالها در محیط مبارزاتى علوى و در کنار پیروان و یاران آل على گذرانیده و به بسیارى از اسرار و پیچ و خم هاى کنار آنان بصیرت داشتند، نقش متعرضانه این درس و بحث و حدیث و تفسیر را بیش از اسلاف اموى خود درک مى کردند گویا به همین خاطر بود که منصور عباسى در خلال درگیرى هاى رذالت آمیزش با امام صادق (علیه السلام) مدتها آن حضرت را از نشستن با مردم و آموزش دین به آنان و نیز مردم را از رفت و آمد و سئوال از آن حضرت منع کرد.

تا آنجا که به نقل «مفضل بن عمر» چهره درخشان و معروف شیعى، هرگاه مسئله اى در باب زناشویى و طلاق و امثـال آنـها نیـز بـراى کسى پیش مى آمد، به آسانى نمى توانست به پاسخ آن حضرت دست یابد.

ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم

فهرست منابع :

(۱)بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۲، ج ۶۶، ج ۳۷، ج ۲۵.

(۲) در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) ، دکتر على قائمى.

(۳) الملل و النحل، شهرستانى.

(۴) کافى، مرحوم کلینى.

(۵) زندگانى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، على رفیعى.

(۶) بحوث فى الملل و النحل، جعفر سبحانى.

(۷) الفرق بین الفرق، عبدالقاهربن طاهر البغدادى.

(۸) مجموعه زندگانى چهارده معصوم (علیهم السلام) ، حسین عماد زاده.

(۹) تفسیر عیاشى، جلد ۱.

(۱۰) رجال کشى، جلد ۲.

(۱۱) مغز متفکر جهان شیعه امام صادق (علیه السلام) ، مرکز مطالعات اسلامى استراسبورگ، ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصورى.

(۱۲) زندگانى امام صادق (علیه السلام) ، على رفیعى (نمایدگى ولى فقیه در جهاد سازندگى استان خراسان).

(۱۳) نگاهى به زندگى امام صادق (علیه السلام) ، محمد محمدى اشتهاردى.

(۱۴) زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، علامه سید محمدتقى مدرسى، مترجم محمد صادق شریعت.

(۱۵) زندگانى امام صادق جعفر بن محمد (علیه السلام) ، سید جعفر شهیدى.

(۱۶) امام صادق (علیه السلام) و مذاهب چهارگانه، استاد اسد حیدر، ترجمه حسن یوسفى اشکورى.

(۱۷) پیشواى صادق (علیه السلام) ، سید على خامنه اى.

(۱۸) حدیقه الشیعه.

امام عسکرى (ع) و تصوّف

از جمله جريان هاى فاسدى كه امام عسكرى (عليه السلام) به شدّت از آن بيزارى جسته و مردم را از گرويدن به آن بر حذر مى داشت، گروه «صوفيه» است. اين فرقه از آغاز پيدايش توسّط «ابوالقاسم كوفى بهشميّه» توانست تحت پوشش اسلام، عدّه اى از مسلمانانِ ساده لوح را بفريبد.

محمّد بن عبدالجبّار از امام عسكرى (عليه السلام) نقل كرده كه حضرتش فرمود:

از امام صادق (عليه السلام) در مورد «ابوهاشم كوفى» سؤال شد، امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«او فردى بسيار فاسد العقيده بود و مسلكى به نام تصوّف اختراع كرد و آن را مركزى براى اعتقادات پليد خود قرار داد.»[1]

آرى، بدعت، خودنمايى، چلّه نشينى، تعطيل كردن احكام دين، انزوا و… از مظاهر تصوّف است و ائمه (عليهم السلام) با آن مقابله نموده اند. و موجب تأسّف آنكه اين روش هاى غلط گاهى تحت عناوينى همچون: تشيّع، ابراز علاقه به اهل بيت (عليهم السلام) و يا تهذيب نفس انجام مى گيرد!

امام حسن عسكرى (عليه السلام) خطاب به صحابى گرانقدرش، ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى فرمود:

«زمانى بر مردم فرا مى رسد كه چهره هايشان خندان، ولى دلهايى تاريك دارند. از ديدگاه آنان، سنّت يعنى بدعت و بدعت يعنى سُنّت. مؤمن را به ديده حقارت مى نگرند و فاسق را ارج مى نهند. فرمانروايان آنان افرادى نادان و ستم پيشه اند و دانشمندان ايشان دريوزه دربار ستمگرانند. ثروتمندان آنها حقّ تهيدستان را به يغما مى برند و كوچك ترها بر بزرگان خود پيشى مى گيرند.

انسان هاى نادان از ديدگاه ايشان فردى آگاه و اشخاص حيله گر را مهذّب مى دانند. ميان فرد با اخلاص و انسان مُردّد تمييز نمى دهند. آنان گوسفندان را از گرگ ها باز نمى شناسند. عالمان و انديشمندان آنها بدترين آفريده هاى الهى در روى زمين اند؛ چرا كه به فلسفه و تصوّف تمايل نشان مى دهند.

به خدا سوگند! آنها از عقيده [و فطرت] خود برگشته و از راه حق منحرف شده اند. در علاقه و محبّت به مخالفان ما زياده روى مى كنند و شيعيان و دوستداران ما را به گمراهى مى كشانند. اگر به جاه و مقامى دست يابند، از گرفتن رشوه سير نمى شوند و اگر به ذلّت گرفتار گردند، رياكارانه خدا را پرستش مى كنند. آگاه باشيد كه آنان راه (سعادت و حقيقت) را بر مؤمنان مى بندند و مُبلّغان آئين كافرانند. كسانى كه با آنها زندگى مى كنند، بايد از آنان بر حذر بوده و دين و ايمان خويش را حفظ كنند.»

سپس امام عسكرى (عليه السلام) فرمود:

«اى ابوهاشم! اين مطالب را پدرم از پدران بزرگوارش، از جعفر بن محمّد (عليهم السلام) برايم نقل نمود. اين سخنان از اسرار ما است، آنها را جز براى اهلش بازگو مكن.»[2]

نفوذ افكار انحرافى و از جمله تصوّف در ميان شيعيان، خطرى بوده است كه بزرگان از ياران ائمه (عليهم السلام) بدان اهتمام مى ورزيده و گزارش آن را به امامان معصوم (عليهم السلام) منتقل مى نموده اند.

احمد بن محمد بن عيسى ـ از اصحاب امام حسن عسكرى (عليه السلام) ـ در نامه اى به حضرت چنين گزارش مى دهد:

«گروهى يافت شده اند كه براى مردم سخنرانى مى كنند و احاديثى مى خوانند و آنها را به شما و پدران شما نسبت مى دهند. در ميان آنهاست احاديثى كه قلوب ما آنها را نمى پذيرد ولى امكان ردّ اين روايات وجود ندارد، چرا كه آنها را از پدران شما نقل مى نمايند. ايشان دو نفرند؛ يكى، على بن حَسكة و ديگرى، قاسم يقطينى.»

وى در ادامه مى نويسد:

«از عقايد ايشان است كه مى گويند: مراد از سخن خدا كه مى فرمايد: «انّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر»[3]

مردى است كه مردم را از فحشاء بازمى دارد نه آنكه مقصود، ركوع و سجود باشد. و مقصود از زكات نيز همان مرد است نه دراهم و اخراج مال.

و بر همين منوال، اوامر و نواهى خداوند را تأويل مى كنند. بر ما منّت بگذاريد و راه حق و سلامت از انحرافات را بيان نماييد.»

امام عسكرى (عليه السلام) در پاسخ نوشت:

«ابن حَسكه دروغ مى گويد و براى شما همين كافى است كه ما او را در زمره دوستان خود نمى شناسيم. خدا، او را لعنت كند. به خدا قسم! كه پروردگار، محمّد (صلى الله عليه و آله وسلم) و پيامبران قبل از او را نفرستاد مگر براى دين خالص و نماز و زكات و روزه و حج و ولايت. و پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله وسلم) مردم را دعوت نكرد مگر به سوى خداى وحده لاشريك له و ما اوصيا از فرزندان پيامبر نيز بنده خدا هستيم و به او شرك نمى ورزيم. اگر اطاعتش كنيم، بر ما رحم خواهد كرد و اگر نافرمانى اش كنيم، ما را عذاب خواهد نمود. ما بر خدا حجّت نداريم بلكه حجّت از اوست بر ما و بر همه خلقش. من اين سخنان را نفى نموده، از اين اشخاص بيزارى مى جويم؛ شما نيز آنها را رها كنيد. خداوند، لعنتشان كند. و آنان را در تنگنا قرار دهيد و چنانچه آنها را در مكان خلوت يافتيد، سرشان بر سنگ بكوبيد.»[4]

پى نوشت ها:

[1] . سفينة‏ البحار، شيخ عباس قمى، ص 145، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس.

[2] . همان.

[3] . عنكبوت / 45.

[4] . رجال الكشّى، ج 2، ص 802 و 803، مؤسّسه آل البيت عليهم‏ السلام .

منبع :سيّد جعفر ربّانى؛کوثر ، زمستان 1382، شماره 60.

ابعاد سياسى-اجتماعى سيره امام صادق (عليه السلام) در مبارزه با خطوط انحرافى و الحادى

مقدمه

با حمد و سپاس به درگاه ايزدمنان كه ما را به دين مقدس اسلام مفتخر و از نعمت عظماى امامت و و ولايت بهره مند و برخوردار نموده است، نعمتى كه نقش بى بديل آن در حفظ بقاى دين مبين اسلام و مصون نگه داشتن و نجات آن از خطر اضمحلال و نابودى در تمام اعصار و قرون منحصر به فرد بوده و مى باشد.

مسلماً اگر بعد از اتمام دوران رسالت ختمى مرتبت، امامت ائمه معصومين وجود نداشت، امروز سخن گفتن از اسلام ناب محمدى (صلّي الله عليه وآله) ، نيز معنا و مفهومى نداشت. يك نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاريخ پس از ارتحال رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله) اين مدعا را اثبات مى كند كه دوران 250 ساله امامت ائمه اطهار (عليهم السلام) – تا زمان غيبت كبراى امام زمان (عليه السلام) – در حقيقت تداوم دوران نبوت رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله) بوده و همان هدف را تعقيب نموده است. مقام معظم رهبرى در اين زمينه مى فرمايد:

«امامت براى اين است كه آن هدفى را كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله) به خاطر آن مبعوث شده تعقيب كند. خود پيامبر (صلّي الله عليه وآله) اگر 250 سال از خدا عمر مى گرفت چه مى كرد؟ هركارى كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله) مى كرد در شرايط گوناگون، در اوضاع مختلف، آن كار را ائمه (عليه السلام) انجام دادند.
هدف از امامت به طور كلى ايجاد جامعه اسلامى است، ايجاد جامعه اى برمبناى اصول اسلامى، ايجاد جامعه اى كه انسان در آن بتواند به تكامل و تعالى مقدرش، آن تكامل و تعالى كه طبق فطرت و سرشت خدادادى براى او امكان پذير است، برسد.»

ائمه اطهار (عليه السلام) هريك به نوبه خود جهت ايجاد چنين جامعه اى به شيوه متناسب با زمان خود بى وقفه تلاش كردند.

بيشتر ايشان گرچه در زمان خود موفق به تشكيل چنين جامعه اى نشدند، ليكن زمينه فرهنگى و فكرى را به طور كامل در شيعيان خود مهيا نموده و آنان را جهت مبارزه با افكار انحرافى و الحادى پرورش داده اند.

امروزه فرهنگ اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) به عنوان فرهنگ اسلام ناب، غنى ترين، عميق ترين، اصيل ترين و ناب ترين فرهنگ مذهبى و دينى در دنياست و به جرأت مى توان گفت نقاط قوت و مثبتى كه در فرهنگ ساير فرقه اسلامى، به چشم مى خورد به طور مستقيم يا غيرمستقيم از فيوضات آن معادن علم و حكمت است.
چنانكه امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد:«اما انه ليس عند احد من الناس حق و لا صواب الا شىء اخذوه منا اهل البيت (عليهم السلام) …»

«همانا و محققاً در نزد احدى از مردم، مطلب حق و حرف درستى نيست مگر آن كه آن را از ما اهل بيت گرفته اند». امامان معصوم (عليه السلام) ، در شرايط مختلف به ترويج علوم ومعارف اسلامى وتربيت انديشمندانى در زمينه هاى علوم مختلف مى پرداختند به طورى كه امام صادق (عليه السلام) در حوزه درس خود حدود 4000 دانشمند تربيت نمود كه بعض از آنها مانند جابر بن حيان علم شيمى را وضع كرد.

با اينكه أئمه شرايط دشوارى داشتند يكى از آنان بيشتر عمر خود را تحت نظر بود يا در زندان سپرى نمود و ديگرى ناگزير تا مرحله ولايت عهدى به چنين دستگاهى نزديك شد و… بدين سان در شرايط مختلف، مشعل هدايت را به طور عينى، پيش روى رهروان حق بر افروختند و آنان را به بهره گيرى از اين مشعل پرفروغ دعوت نمودند.

ما در اينجا به پيشواى ششم امام صادق (عليه السلام) و چگونگى مبارزه آن حضرت با خطوط انحرافى و الحادى مى پردازيم.

مذهب جعفرى

قرن دوم هجرى براى اسلام و جامعه اسلامى قرنى پر تلاطم و پرتحول است، بنى اميه آن عاملان فتنه براى جهان اسلام، دوره افول و سقوط را مى گذراندند و بنى عباس حكومت ننگين و سياه خود را با شيوه بدتر از بنى اميه آغاز مى كردند. در چنين شرايطى مردى از اهلبيت (عليهم السلام) برخاست و با دست قدرت امامت و علم خود; ابرهاى تيره را پس زد و به مردمان غافل فهماند، اسلام آن نيست كه زمامداران خيره سر، و مبلغان دربارى و از خداى بى خبر معرفى مى كنند. او، دلهاى پراكنده ولى آماده شنيدن حق را متوجه خود كرد و به احياى دين و تجديد تعاليم آن پرداخت و قرآن را آنچنان كه نازل شده بود براى مردم تشريح و تفسير كرد.

«خدمتى را كه او براى اسلام انجام داده بود از دو طريق صورت گرفت: يكى از راه آموزش علوم اسلامى و ديگر از راه ساختن مدلها و الگوهاى اسلامى. اينكه مذهب شيعه را مذهب جعفرى مى نامند به خاطر همين دو مسأله به ويژه مسأله دوم است.

او حقايقى را در جهان آن روز علنى كرد كه بالاتر از زمان آن روز بود. فرهنگ و تمدن اسلامى ديروز و امروز بدهكار وضع و شرايط و اقدام امام صادق (عليه السلام) و ترقى و پيشرفت و بيدارى مسلمانان، مخصوصاً در قرون 3 و 4 در گرو بيدارسازى آن امام است.

ما نمى گوييم كار ائمه قبلى كم بهاتر و كم ارج تر از كار امام صادق (عليه السلام) بود، بلكه مى گوييم شرايط و امكانى كه براى نشر حقايق جهت امام صادق (عليه السلام) پديد آمد براى ديگر امامان ما وجود نداشت و همچنان كه وظيفه و مسئوليت هر امام است او كوشيد از اين فرصت و امكان براى پيشبرد مقاصد اسلامى به وجهى نيكو استفاده كند.

كار برجسته امام صادق (عليه السلام) احياى انديشه ى شيعى، و منسجم كردن خطوط مكتب وتنظيم خط فكرى تشيع علوى بود و به همين جهت پيش از آنكه اين مكتب عنوان مذهب علوى، حسينى، سجادى و… را بدنبال خود بكشد مذهب جعفرى ناميده شد.»

مبارزه با مكتب ها و مسلك هاى انحرافى

دوران امامت پيشواى ششم (عليه السلام) دوران تحول فكرها و پيدايش و گسترش فرقه هاى گوناگون اسلامى و غيراسلامى بود. برخى از اين فرقه ها كه سابقه بيشترى داشتند توانسته بودند تا حدى براى خود چارچوبى تنظيم و افرادى را به تشكيلات خود جذب كنند و نيز جهت گيرى عمومى و كلى تمامى فرقه ها ضديت با فرقه ناجيه شيعه ومكتب امامت بود.
از اين رو امام صادق (عليه السلام) به عنوان پيشواى امت و پاسدار مكتب اسلام نمى توانست در برابر اين فرقه هاى نوپا و بى اساس بى تفاوت باشد، بلكه بايد در برابر همه آنها به اقتضاى مصالح اسلام موضع بگيرد و نظر قاطع اسلام را ارايه دهد و به شبهات و اشكالات مطرح شده از سوى آنان پاسخ گويد. مكتب ها و مسلك هاى انحرافى موجود در دوران امام صادق (عليه السلام) به دو بخش عمده تقسيم مى شدند: اسلامى و غيراسلامى.

الف- فرق اسلامى

در دوران امامت امام صادق (عليه السلام) فرقه هاى زيادى به نام اسلام، ليكن منحرف از خط امامت و ولايت، پديد آمده و يا رشد كردند و هركدام عدهاى را به سوى خود جذب كردند مهمترين و مشهورترين اين فرقه ها عبارتند از:

1 – معتزله: فرقه معتزله در اوايل قرن دوم هجرى و در دوران امامت امام باقر (عليه السلام) پديد آمد. معبد جهنى، غيلان دمشقى و يونس اسوارى نخسنين كسانى بودند كه نسبت افعال انسان را به خداوند انكار كردند و گفتند: انسان درانجام افعال خود توانا و مستقل است و خداوند در افعال بندگانش هيچ نقشى ندارد.

اصحاب و ياران پيامبر (صلّي الله عليه وآله) كه هنوز زنده بودند از تفكر غلط آنان بيزارى جسته، به امت اسلامى توصيه مى كردند كه با «قدريه» (كه بعدها معتزله ناميده شدند) رابطه برقرار نكنند. به آنان سلام نگويند، به عبادت بيمارانشان نروند و بر جنازه مرده هايشان نماز نگزارند.

پس از كشته شدن معبد، واصل بن عطا كه از موالى ايرانى و از شاگردان حسن بصرى بود از استاد كناره گرفت و به تبليغ و نشر آزاد معبد پرداخت. از آن پس پيروان او به نام «معتزله» معروف شدند. امام صادق (عليه السلام) – برغم كشمكش ها و اختلاف فكرى موجود- موفق شد با تعليمات و راهنمايي هاى لازم، پيروان خود را از فروافتادن در دام جريان هاى فكرى حفظ كند. آن حضرت درگير و دار جدال فكرى بين جبرى ها و قدرى ها با بيان جمله: «لاجبر و لاتفويض و لكن امر بين امرين»، نه جبر درست است و نه تفويض، بلكه امرى است ميان آن دو.

هر دو تفكر انحرافى «اشاعره» و «معتزله» را كه يكى قايل به جبر و ديگرى قايل به تفويض بود، نفى كرد و با اين رهنمود، پيروان خود را از آشفتگى و حيرت و فرو افتادن در دام هريك رهايى بخشيد.

2- مرجئه: فرقه مرجئه در ابتدا با انگيزه اى سياسى به وجود آمد و امويان در پديد آوردن آن نقش مؤثرى داشتند.

آنان ايمان را تنها اعتقاد قلبى مى دانستند و معتقد بودند با وجود ايمان، هيچ گناهى به انسان زيان نمى رساند. كسى كه در دل مؤمن به خدا باشد، هرچند با زبان اظهار كفر نمايد يا در عمل بت بپرستند و يا طبق آيين يهود و نصارا رفتار كند، چون از دنيا رود اهل بهشت خواهـد بـود.»[6] همچنان كه آيت الله جعفر سبحانى در ملل و نحل آورده اند: «مرجئي يرى ان العمل ليس جزءاً من الايمان وانه لا تضر معه معصية كما لا تنفع مع الكفر طاعة.»، مرجئه معتقد بود كه عمل جزيى از ايمان نمى باشد و با وجود ايمان معصيت به آن ضررى نمى زند همچنان كه با كفر، طاعت پروردگار نفعى نمى رساند.

مرجئه با اين اعتقاد سخيف، افراد را در ارتكاب به گناهان جرى مى ساختند و پشتيبان و ياور ستمگران بودند.

امامان (عليهم السلام) در تعليمات خود، همواره بر اين نكته تأكيد داشتند كه ايمان و اعتقاد قلبى توأم با عمل است و مؤمن واقعى كسى است كه گفتار و كردارش تأييد كننده ايمان او باشد. به عنوان نمونه، از امامصادق (عليه السلام) سؤال شد حقيقت ايمان چيست؟

فرمود: «ايمان عبارت است از اقرار به زبان، اعتقاد در قلب و عمل به اعضا و جوارح.»

در تأكيد عمل و اينكه حُب به اهل بيت بدون عمل صالح موجب آمرزش نخواهد شد چنين روايت شده است: «در كتاب معانى الاخبار از حضرت صادق (عليه السلام) روايت مى كنند كه يكى از اصحاب آن حضرت عرض كرد: ان من مواليكم من يعملون بالمعاصى و يقولون نرجو.

بعضى از دوستان شما اعمال ناشايستى مى كنند و مى گويند اميدواريم به آمرزش. يعنى آمرزش را مرهون دوستى اهل بيت مى دانند و مرتكب زشتكارى مى شوند.

آن حضرت فرمود: كذبوا و الله ليسوا من موالينا فان من رجا شيئا عمل له ومن خاف من شىء هرب منه.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: «به خدا قسم كه دروغ مى گويند از دوستان ما نيستند. زيرا هر كه چيزى را بخواهد براى به دست آوردن آن مجاهده نمايد و از هر چيز بترسد از او بگريزد و پرهيز كند.» علاوه بر اين رهنمودهاى كلى، در خصوص «مرجئه» نيز بيانات صريحى دارند. عمر بن محمد مى گويد: امام صادق (عليه السلام) فرمود: «خداوند قدريه را لعنت كند، خداوند حروريه (خوارج) را از رحمت خود دور گرداند. خداوند مرجئه را لعنت كند، خدا مرجئه را لعنت كند.»

راوى پرسيد: قدريه و خوارج را هركدام يك بار لعنت كرديد ولى مرجئه را دوبار.

فرمود:«به خاطر اينكه اينان مى پندارند كشندگان ما مؤمن هستند. بدين جهت لباس هاى آنان تا روز قيامت آغشته به خون ماست.»

3 – كيسانيه: مذهب شيعه تا پايان دوران امامت پيشواى سوم انشعابى پيدا نكرد. پس از شهادت امام حسين (عليه السلام) هرچند اكثريت شيعيان به امامت فرزندش امام سجاد (عليه السلام) قايل شدند و لى اقليتى معروف به «كيسانيه» قائل به امامت «محمدبن حنفيه» فرزند حضرت على (عليه السلام) شدند.

امام صادق (عليه السلام) در برابر اين جريان منحرف موضع گرفت و با بيانات و سخنان روشن گرانه خود، ضمن ابطال پندار آنان، افراد گمراه شده را كه زمينه اصلاح و بازگشت به حق در آنان وجود داشت، هدايت كرد و كوشيد حميرى از جمله ايشان بود. حيان سراح، يكى از سران كيسانيه به حضور امام صادق (عليه السلام) رسيد. امام (عليه السلام) از او پرسيد: اى حيان! نظر اصحاب و يارانت درباره محمد حنفيه چيست؟ گفت: مى گويند او زنده است و روزى مى خورد.

فرمود: پدرم براى من نقل كرد كه وى جزء افرادى بوده است كه به هنگام بيمارى محمد به عيادتش رفته و چشمهايش را بسته و او را در داخل قبر نهاده است…» .

امام (عليه السلام) در سخنى ديگر فرمود: «محمد بن حنفيه نمرده مگر آن كه به امامت على بن حسين (عليه السلام) اعتراف كرد.»[13]

4- زيديه: فرقه زيديه، دومين گروه منشعب از شيعه است كه در تاريخ اسلام و پس از شهادت امام سجاد (عليه السلام) به وجود آمده است. اين گروه اندك به جاى گرايش به امام باقر (عليه السلام) قائل به امامت فرزند امام سجاد (عليه السلام) زيد گرديدند و به «زيديه» معروف شدند.

امام صادق (عليه السلام) در برابر اين حركت انحرافى نيز به شدت موضع گرفت. درگام نخست، سران آن مانند كثير، سالم بن ابوحنيفه و ابوجارود را افرادى كذاب و دروغگو خواند و آنان را سزاوار لعنت الهى دانست. در گام دوم، اصل تشكيلات زيديه را منحرف از خط امامت معرفى كرده يارانش را از هرگونه كمك و همكارى با اين گروه منع مى كرد. عمربن يزيد مى گويد:

از امام صادق (عليه السلام) از صدقه دادن و كمك نمودن به ناصبى ها و زيديه پرسيدم. امام (عليه السلام) فرمود: «هيچ گونه كمكى به آنها نكن و چنانچه مى توانى حتى آب نيز به ايشان مده، زيديه همان افراد ناصبى و دشمنان سرسخت ما هستند.»

5. غلات: در آخر دوران امامت اميرمؤمنان (عليه السلام) و در درون جامعه اسلامى، فرقهاى به نام «غلات» شكل گرفت. اين فرقه در اثر پيشگويى ها و معجزاتى كه از آن حضرت مى ديدند در دوستى خود نسبت به آن بزرگوار غلو مى كرده، او را به مرتبه خدايى رسانده يا قايل به حلول روح خدايى دراو مى شدند.
در دوران امامت امام باقر و امام صادق عليهما السلام كه شرايط براى آزادى نشر انديشه هاى مختلف بيش از پيش فراهم شده بود. فعاليت هاى اين گروه نيز افزايش پيداكرد. و كسانى همچون مغيره بن سعيد و ابوالخطاب به نشر اين تفكر كفر آميز پرداختند.

تفكر غلات، از سوى امامان معصوم به شدت مورد نفى و انكار قرار گرفت و آن بزرگواران با صراحت، بي زارى خود را از اين فرقه گمراه اعلام كرده، آنان را سزاوار غضب الهى دانستند.

امام صادق (عليه السلام) درباره آنان مى فرمايد: «سمعى و بصرى و بشرى و لحمى و دمى من هؤلاء براء، برئ الله منهم و رسوله، ماهؤلاء على دينى ودين آبائى.» ؛ گوش، چشم، پوست، گوشت و خون (و خلاصه همه وجود) من از غلات بيزار است. خدا و پيامبرش نيز از ايشان بيزارند. آنان با آيين من و پدرانم رابطه اى ندارند.

پيشواى ششم در سخن ديگرى خطاب به شيعيان مى فرمايد:«جوانان خود را از خطر غلات برحذر داريد تا مبادا ايشان را فاسد كنند. غلات بدترين خلق خدا هستند، بزرگى خدا را كوچك مى شمارند و نسبت به بندگان خدا ادعاى ربوبيت مى كنند، سوگند به خدا، غلات از يهود، نصارا، مجوس و مشركان بدترند.»

«امام صادق (عليه السلام) گاهى افراد خاصى از اين فرقه را نام مى برد و چهره شيطانى آنان را براى مردم برملا مى ساخت. به عنوان نمونه در تفسير آيه شريفه: (هل اُنبئكم على من تنزل الشياطين * تنزل على كل افاك اثيم) آيا به شما خبر دهم كه شياطين برچه كسى نازل مى شدند بر آنها بر هر دروغگوى گنه كار فرود مى آيند.

فرمود: آنان هفت نفرند: مغيرة، بيان، صائد، حمزة بن عماره بربرى، حارث شامى، عبدالله بن حارث و ابوالخطاب.»

مبارزه امام (عليه السلام) با غلات به اين مقدار كه برشمرديم محدود نمى شود. بلكه آن حضرت در موارد زيادى در برخورد خصوصى با افراد، آنان را از خطر اين انديشه كفرآميز برحذر و به صراط مستقيم رهنمود مى ساخت.

6. صوفيه: در اوايل قرن دوم هجرى در درون جامعه اسلامى افرادى پيدا شدند كه خود را زاهد و صوفى مى ناميدند. اين گروه در راستاى اعتقادات باطل و ضد اسلامى خود، در بهره گيرى از نعمت هاى الهى و مواهب طبيعى روش خاصى اتخاذ كردند و چنين وانمود كردند كه روش صحيح و راه دين همان است كه ايشان مى روند.

آنان مدعى بودند كه به طور مطلق و در هر شرايطى بايد از نعمتهاى دنيوى دورى جست مؤمن واقعى كسى است كه از پوشيدن لباس خوب، خوردن غذاى لذيذ و سكونت در خانه وسيع اجتناب ورزد. طبعاً كسانى كه اين مواهب را مورد استفاده قرار مى دادند از سوى اين گروه به دنيا دوستى و خروج از مسير ايمان متهم شده مورد تحقير وملامت قرار مى گرفتند.

امام صادق در برابر اين جريان انحرافى نيز موضع گرفت و ضمن تأكيد و توصيه بر تهذيب نفس وتوجه به معنويات و دل بستن به دنيا و مظاهر آن، رهبران اين گروه را افرادى «فاسد العقيده» و دشمن اهلبيت (عليهم السلام) قلمداد كرد. به نقل امام عسكرى (عليه السلام) از امام صادق (عليه السلام) درباره ابوهاشم كوفى (بنيانگذار فرقه صوفيه) سوال شد. آن حضرت فرمود: «او فردى فاسد العقيده بود. او كسى بود كه مذهبى به نام تصوف وضع كرد و آن را، راه فرارى براى عقيده ناپاك خود قرار داد.»

يكى از ياران امام صادق (عليه السلام) به آن حضرت عرض كرد: اين ايام گروهى پيدا شدهاند به نام «صوفيه» درباره آنان چه مى فرماييد؟

امام (عليه السلام) فرمود: «ايشان دشمنان ما هستند، كسانى كه به آنان تمايل پيدا كنند جزء ايشان خواهند بود و با آنان محشور مى شوند. به همين زودى ها گروهى كه نسبت به ما اظهار محبت مى نمايند، به ايشان تمايل و شباهت پيدا مى كنند و خود را با القاب آنها ملقب مى سازند وسخنان آنها را تأويل مى نمايند. كسانى كه متمايل به آنان شوند از ما نيستند و ما از ايشان بيزاريم، و آنان كه سخنان ايشان را رد و انكار كنند مانند كسانى هستند كه در ركاب پيامبر (صلّي الله عليه وآله) با كفار نبرد مى كردند.»

امام صادق (عليه السلام) در برخورد حضورى با سران صوفيه ايشان را به اشتباه و انحراف خود متوجه كرده و نصيحت و ارشادشان مى فرمود. نمونه بارز آن گفتگويى است كه ميان آن حضرت و سفيان ثورى در همين رابطـه رخ داد و موجب شكـست و سرافكندگـى وى شده است.»

در اين باره در كتاب مغز متفكر جهان شيعه آمده است:«جعفرصادق همانطور كه با شدت، نظريه مربوط به سرشت خدايى نسبت به پيغمبر اسلام و ائمه شيعه ( شبيه اعتقاد مسيحيان نسبت به حضرت مسيح) را رد كرد با رهبانيت شيعيان و ساير فرقه هاى اسلامى به طور جدى مخالفت نمود.

امام جعفر صادق (عليه السلام) مى دانست كه فكر رهبانيت اگر در مذهب شيعه قوت بگيرد، آن را از بين مى برند. خاصه آن كه حكومت هاى وقت كه از بنى اميه بودند، با شيعيان خصومت داشتند و گاه خصومت خود را علنى مى نموده و زمانى پشت پرده با شيعيان دشمنى مى كردند.

نفع بنى اميه، در اين بود كه شيعيان، دست از دنيا بشويند و اعتكاف كنند و رابطه خود را با دنياى خارج قطع نمايند و كسى از خارج با آنها مربوط نباشد، و نتوانند به وسيله تبليغ، مذهب شي عه را توسعه بدهند. آنها مى دانستند بعد از اين كه شيعيان دست از دنيا شستند و تمام عمر خود را در يك دير، به سر برند، بعد از چندى، بخودى خود از بين خواهند رفت.»

ب ـ مكاتب مادى

از جمله محورهاى اساسى فعاليت هاى فرهنگى امام صادق (عليه السلام) مبارزه با افكار الحادى و انديشه هاى ماديگرى بود كه در دوران امامت آن حضرت به سرعت در حال گسترش بود. فعاليت هاى امام (عليه السلام) در اين زمينه شكل هاى مختلف داشت، از قبيل: بيانات و رهنمودهاى كلى در زمينه مسائل مربوط به توحيد، مباحثات و مناظرات رسمى ميان آن حضرت و سران ماديگرايان مثل ابن ابى العوجاء، ابن مقفع، زنديق مصرى بهنام عبدالملك و…
ونيز بين اصحاب آن حضرت با اين افراد، و ارشادها و رهنمودهاى موردى آن حضرت در برخورد با افراد مختلف ديده مى شود. امام (عليه السلام) در تمام اين برخوردها و مناظرات، با بيانى روشن و منطقى استوار، مبانى اعتقادى اسلام را تبيين و تشريح و ادعاى خصم را ابطال و او را در برابر حق وادار به اقرار و اعتراف مى كرد.
در اين جا به نمونه اى از اين مناظرات اشاره مى كنيم: «عصر امام صادق (عليه السلام) بود، شخصى به نام جعدبن درهم به بدعت گذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و داراى جمعى طرفدار شد و سرانجام در روز عيد قربان اعدام گرديد. او روزى مقدارى خاك و آب در ميان شيشه اى ريخت و پساز چند روز حشرات و كرم هايى در ميان آن شيشه توليد شدند.
او در ميان مردم آمد و چنين ادعا كرد: «اين حشرات و كرم ها را من آفريدم، زيرا من سبب پيدايش آنها شدم، بنابراين آفريدگار و خداى آنها من هستم.» گروهى از مسلمانان اين موضوع را به امام صادق (عليه السلام) خبر دادند، آن حضرت فرمود: «به او بگوييد تعداد آن حشرات چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ و از او بخواهيد كه آنها را به شكل ديگرى تغيير دهد زيرا كسى كه خالق آن ها است توانايى براى تغيير شكل آنها را نيز خواهد داشت.»
آن گروه با طرح همين پرسشها با آن شخص، مناظره كردند. او از پاسخ به آن پرسشها فرومـاند، و به ايـن ترتيب نقـشهاش نقش بـر آب گرديد و ترفند و حيله اش فرو پاشيـد.

در كتاب زندگى و سيماى امام جعفر صادق (عليه السلام) از علامه سيد محمدتقى مدرسى درباره اين مكاتب و افكار آمده است: «در اينجا، مناسبت دارد كه اجمالاً به موجى الحادى كه در دوران زندگى امام صادق (عليه السلام) بر جامعه اسلامى يورش آورده بود، اشارهاى كنيم. اين موج با حوزهى علمى امام صادق (عليه السلام) نيز برخورد كرد اما آن را سدى استوار و خلل ناپذير يافت كه از عهده پاسخگويى به آن موج برآمد و آن را از حركت باز داشت، و به غبارى تبديل كرد.

از آنجا كه ما مى كوشيم زندگى امام بزرگ خود را خلاصه وار بررسى كنيم و خطوط ويژه حوزهى علمى آن حضرت را مشخص سازيم بايد مرورى گذرا نيز به اين موج فراگير داشته باشيم. پيش از اين گفتيم كه فتوحات اسلامى موجب برخوردهاى نيرومندى ميان مسلمانان و نومسلمانان شد.

از آنجا كه بيشتر مسلمانان درك و بينشى شايسته و استوار از اسلام نداشتند، اين برخوردها به نتيجه اى نامطلوب و منفى انجاميد، چرا كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرد، گروه اول، محافظه كاران و قشرى گرايانى بودند كه تنها جنبه ظاهرى دين را گرفته و از فهم جوهر و حقيقت و كنه آن بازمانده بودند. اينان عقل و خرد خود و همراهى با آن معيارها را گم كرده بودند. گروه خوارج از پيشتازان اين گرايش بود، چنان كه اشاعره نيز اين گونه بودند. البته باملاحظاتى در طوايف آنها از نظر اختلاف در كميت و كيفيت.
گروه دوم، تندروهايى بودند كه شديداً از وضع موجود در جامعه تأثير پذيرفته بودند. اينان معيارها را به كنارى افكنده و تنها به آنچه عقل هاى كوته آنها بر حسب اختلاف گرايش ها و دگرگونى شرايط، به آنان الهام مى كرد، اكتفا كرده بودند و پيشا پيش اين گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسيار معتزله و ديگر فرقه هايى كه بديشان نزديك بودند، جاى داشتند. بنا به طبيعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار كه مرتد بد حالتر از كافر اصيل قلمداد مى شد آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزء اقليت به شمار مى آمدند. اما انديشه هايشان را از آبشخور فلسفه يونان سيراب مى كردند.

عرب ها تا آن روزگار، با انديشه هاى يونانى هيچ آشنايى نداشتند. آشنايى آنان هنگامى آغاز شد كه نهضت ترجمه در عصر امام صادق (عليه السلام) و پس از آن صورت پذيرفت. از اين رو تنها شمار اندكى از مسلمانان كه تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درك كرده و به وجوه متفاوت ميان آنها و ديگر تئوري ها پى برده بودند مى توانستند با اقامه دليل و برهان اصول فكرى اسلام را اثبات كنند و اصول و تئوري هاى ديگر مكاتب را در هم بكوبند.
اين عدهى اندك، با كسانى برخورد مى كردند، كه معلومات آنها بر مجموعه اى از احاديث ابوهريره و جز او محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى كه در آنها به چشم مى خورد توجه نشان نمى دادند. اينان مى پنداشتند كه بر حق هستند از توانايى كافى براى اثبات ادعاى تو خالى و پوچ خود بر خوردارند.

از اين رو مى بينيم كه هر كدام از آنها حزبى راه مى اندازند. مردم را نهانى فرا مى خواندند. بنابراين بر امام (عليه السلام) اثبات شد كه در برابر اين گروه ها به ستيزه برخيزد و اوهام باطل آنها را بشكافند. امام (عليه السلام) براى رسيدن به اين هدف سه طرح خردمندانه ترسيم كرد:

1ـ او قسمتى از حوزهى علمى خود را به كسانى اختصاص داد كه از فلسفه يونان بالاخص و ساير فلسفه ها بالاعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلايلى كه آن فلسفه ها را نقض مى كرد آگاه بودند. كسانى همچون هشامبن حكم، متكلم پرآوازه، و حمران بن اعين وهشام بن سالم و ديگر مشاهير علم و حكمت و كلام، كه به معيارهاى نظرى اسلامى نيز آگاه بودند در ميان اين گروه جاى داشتند.

2ـ آن حضرت دستور به نوشتن رساله هايى همچون «توحيد مفضل» و «اهليلجه» و… اقدام كردند.

3ـ رويارويى مشخص باسران انديشه هاى الحادى.

در كتاب «در مكتب احياگر تشيع حضرت امام جعفرصادق (عليه السلام) » در اين باره آمده است:

«دشوارى ديگر امام صادق (عليه السلام) درگيرى با مباحث كلامى بود كه از سوى فرقه هائى چون مرجئه، اشعريه، جبريون، طبيعيون، يهود، نصارى و حتى زنادقه و ملحدين واديان ديگر مطرح مى شد. افكار مختلف بود و شگفت اين كه هر يك به نحوى سعى داشتند سخن و دعوى خود را به كرسى بنشانند.

دربعد اسلامى قضيه، تحول و انقلاب عقيدهاى بزرگى در علم كلام راجع به جبر و تفويض پيدا شده بود كه خود دامنه يافته و مباحث وسيع ديگرى را در بعد افكار و اعمال وارد مى كرد. اينان در زمينه مسايل اعتقادى و جنبه هاى اصولى بحث مى كردند، مثلا در مورد صفات خدا، يا قضاء وقدر، جبر و اختيار و…. مهم اين بود كه در دامن زدن به اين بحث ها گاهى دست سياست را هم در آن داخل مى بينيم و آنها نيز سعى داشتند فكر سخيفى را كه به نفع آنها بود وارد دين كرده و به صورت يك باور در ميان مردم جا بيندازند.
مثلاً در مسأله جبر و اختيار، بنى اميه اصرار به توسعه انديشه جبرى داشتند و هدفشان در اين زمينه آن بود كه قدرت و حكومت خود را به اسم خواست خدا و جبر بر مردم تحميل كرده و دهان آنها را در اعتراض و انتقاد به دستگاه زمامدار ببندند و مبتكر اين انديشه شخص معاويه بود.
در افكار و آراءو در طرز فكر و عقايد مردم شك و ريب، جدلها، بحثها، پديد آمد كه خود دامن زننده به مناقشات بين مردم و درگيرى فكرى آنان و در نتيجه كينه توزى و جدايى از يكديگر بود و معاويه دوست داشت از اين طريق موقعيت خود را تثبيت و وحدت جامعه را متزلزل كند و اين خط فكرى توسط همه زمامداران بنى اميه و بعدها بنى عباس اعمال شد. امروز نيز ما همان خط را نزد گروهى عظيم از مسلمانان اهل سنت مى بينيم.

بدين سان مردم در تاريكى زندگى مى كردند، روشنايى و نورى را مى طلبيدند تا راه را برايشان روشن كند و خط فكرى درستى را به آنان نشان دهد. وجود و حضور امام صادق (عليه السلام) و بحث هاى او در اين زمينه، الحق نعمتى براى مردم به حساب مى آمد.

در اينجا به نمونه هايى از اين مناظرات مختصراً اشاره مى كنيم:

«از امام صادق (عليه السلام) در باره قضا و قدر پرسش ها شده است از جمله آنكه: جميل بن دراج گويد:از ابوعبدالله (عليه السلام) در بارهى قضا و قدر پرسيدم. فرمود: آفريده هاى خدايند و خدا در آفريده اش چيزى را كه مى خواهد مى افزايد. و در پاسخ ديگرى كه از قضا و قدر مى پرسد، مى گويد: چون روز رستاخيز آيد و خدا آفريدگان را فراهم نمايد از آنچه بر آنان عهد بسته است، بپرسد و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد.

كسى ديگرى مى پرسد: آيا خدا بندگانش را به حال خود واگذارده؟ مى فرمايد: «خدا اجل و اعظم از اين است»! آيا آنان را مجبور ساخته؟ «خدا عادل تر از آنان است كه بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان كند».

آيا ميان اين دو منزله اى است؟

«آرى به وسعت ميان آسمان و زمين. آنكه مى پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى كند بر خدا دروغ بسته است، و آنكه مى گويد، خير و شر به مشيت خدا نيست، خدا را قادر ندانسته و آن كه مى پندارد نافرمانى با قدرتى جز قدت خدا سرزده بر خدا دروغ بسته است.»

امام صادق(عليه السلام)و مذاهب فقهى چهارگانه

«امامان مذاهب فقهى، خود از اهل بيت، علم مى آموختند و اين امر براى آنان فخر و سبب پيروزى و موفقيت بود. امام ابوحنيفه از آراء امام على (عليه السلام) استفاده كرده، تا آنجا كه يكى از امتيازات مذهبش عمل به سخن مشهور نبى اكرم است كه فرمود: «انا مدينة العلم و علىٌ بابها» چنان كه «مقدسى» در احسن التقاسيم گفته است.

ابو حنيفه در مقام افتخار به استفاده علمى از امام صادق گفت: «لولا السنتان لهلك النعمان» مالك بن انس يكى از شاگردان امام صادق بود، شافعى از او علم آموخت و احمدبن حنبل از شافعى. شافعى جز از على از كس ديگر روايت نكرد، از اين رو به تشيع متهم گرديد، ولى خود به اين اتهام مباهات كرده و مى گويد:من به دين و آيين شيعى هستم. زادگاهم پاك ترين و مايه فخر بسيار است.در مكه زاده شدم ولى در عقيله زيستم، مذهبم نيكوترين و بهترين ناميده شده است.

يحيى بن معين، شافعى را به رافضى بودن متهم كرده و مى گويد: كتابش را در سيره مطالعه كردم و در آن جز ياد على چيزى نيافتم. خود شافعى در اين ابيات شيعى بودنش را نشان داده است:

اى سوار در محصب منى توقف كن و به كسانى كه در بالاى كوه هنگام سحر نشسته، يا ايستاده اند فرياد زن

بر حاجيانى كه هنگام حركت به منى چون آب هاى فرات كه موج برمى دارند، متلاطم اند

اگر دوستى آل محمد رفض است اى دو عالم شهادت دهيد كه من رافضيم

و نيز احمد بن حنبل على را بر ديگر صحابه ترجيح مى داد. يك بار از او سوال شد برترين صحابى پيامبر چه كسى بود؟ او گفت: ابوبكر، بعد عمر و سپس عثمان. كسى گفت: پس على؟ احمد گفت: شما از اصحاب پيامبر پرسيديد، و حال آنكه على خود محمد است. سخنانى از اين گونه بسيار است، كه نقل جملگى آنها به طول خواهد انجاميد.»

مقام معظم رهبرى حضرت آيت ا… خامنه اى در كتاب پيشواى صادق درباره تبيين احكام به شيوه خاص شيعى مى فرمايند:

«… از قديم ترين ادوار اسلامى، فقه و حديث و تفسير به دو جريان كلى تقسيم شد. يكى جريان وابسته به دستگاه هاى حكومت هاى غاصب، كه در موارد بسيارى حقيقت ها را فداى مصلحت هاى آن دستگاه ها ساخته و در برابر بهاى ناچيز حكم خدا را تحريف مى كردند.

و ديگرى جريان اصيل و امين كه هيچ مصلحتى را بر مصلحت تبيين احكام درست الهى، مقدم نمى ساخت و قهرا در هر قدم، روياروى دستگاه حكومت و فقاهت مزدورش قرار مى گرفت. و از آن روز در غالب اوقات شكل غير رسمى داشت.

با اين آگاهى، بوضوح مى توان دانست كه فقه جعفرى، در برابر فقه فقهاى رسمى روزگار امام صادق (عليه السلام) ، فقط يك اختلاف عقيده دينى ساده نبود. در عين حال، دو مضمون متعرضانه را نيز با خود حمل مى كرد.

نخستين و مهم ترين، اثبات بى نصيبى دستگاه حكومت از آگاهى دينى و ناتوانى آن از اداره امور فكرى مردم يعنى در واقع عدم صلاحيتش براى تصدى مقام «خلافت» و ديگر، مشخص ساختن موارد تحريف در فقه رسمى كه ناشى از مصلحت انديشى فقها در بيان احكام فقهى و ملاحظه كارى آنان در برابر تحكم و خواست قدرت هاى حاكم است. امام صادق (عليه السلام) با گستردن بساط علمى و بيان فقه و معارف اسلامى و تفسير قرآن به شيوه اى غير از شيوه عالمان وابسته به حكومت عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود.
آن حضرت بدين وسيله تمام تشكيلات مذهبى و فقاهت رسمى را كه يك ضلع مهم حكومت خلفا بشمار مى آمد.تخطئه مى كرد و دستگاه حكومت را از بعد مذهبى اش تهى دست مى ساخت. در اين كه دستگاه حكومت بنى اميه تا چه اندازه به مفهوم معارضه آميز بساط علمى و فقهى امام صادق (عليه السلام) توجه داشت، سند روشن و قاطعى در دست نيست.

ولى گمان قوى بر آن است كه در زمان بنى عباس و مخصوصاً منصور كه از هوش و زيركى وافرى برخوردار بود و به خاطر اين كه سراسر عمر پيش از خلافت خود را در محيط مبارزات ضد اموى گذرانيده بود از نكته هاى دقيق در زمينه مبارزات و مبارزان علوى آگاهى داشت، سران دستگاه خلافت به نقش مؤثر اين مبارزه غير مستقيم، توجه داشتند.

از جمله تهديدها و فشارها و سخت گيرى هاى نامحدود منصور نسبت به فعاليت هاى آموزشى و فقهى امام، ناشى از همين توجه و احساس بوده است. و نيز تأكيد و اصرار فراوان وى بر گردآوردن فقهاى معروف حجاز و عراق در مقر حكومت خود كه باز مضمون چندين روايت تاريخى است از احساس همين نياز نشأت مى گرفته است.

در مذاكرات و آموزش هاى امام به ياران و نزديكانش، عامل «بى نصيبى خلفا از دانش» به عنوان دليلى بر اينكه از نظر اسلام، آنان را حق حكومت كردن نيست، به وضوح مشاهده مى شود يعنى اينكه امام همان مضمون متعرضانه اى را كه درس فقه و قرآن او دارا بوده، صريحاً نيز در ميان مى گذارده است.

در حديثى از آن حضرت چنين نقل شده است: «نحن قوم فرض الله طاعتنا، و انتم تأتمون بمن لا يعذر الناس بجهالته»؛ (ماييم كسانى كه خدا فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است. در حالى كه شما از كسانى تبعيت مى كنيد كه مردم به خاطر جهالت آنان در نزد خدا معذور نيستند.)

يعنى مردم كه بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نا اهل، دچار انحراف گشته، به راهى جز راه خدا رفته اند، نمى توانند در پيشگاه خدا به اين عذر متوسل شوند كه: «ما به تشخيص خود راه خطا را نپيموديم، اين پيشوايان و رهبران ما بودند كه از روى جهالت، ما را به اين راه كشاندند.» زيرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود كارى خلاف بوده است، پس نمى تواند كارهاى خلاف بعدى را توجيه كند.

اين مفهوم كه: رهبرى سياسى در جامعه انقلابى اسلام، همان رهبرى انقلابى است، لزوماً با رهبرى فكرى و ايدئولوژيك همراه است، در آموزشهاى امامان قبل و بعد از امام صادق (عليه السلام) نيز آشكارا وجود داشته است. در روايتى امام على بن موسى (عليه السلام) از قول جد بزرگوارش امام محمد باقر (عليه السلام) «سلاح» را در سلسله امامت به تابوت درميان اقوام گذشته بنى اسرائيل، همانند مى كند.

«سلاح» درميان ما همچون تابوت است درميان بنى اسرائيل، كه نزد هركس بود نبوت (و در روايتى: حكومت) از آن او بود. درميان ما نيز سلاح نزد هركس باشد رهبرى و زعامت متعلق به اوست. (توجه شود به شكل سمبليك و مفهوم بسيار عميق اين تعبير)، راوى آنگاه مى پرسد: «فيكون السلاح مزايلاً للعلم؟» يعنى آيا ممكن است سلاح نزد كسى باشد كه دانش ايدئولوژيك دين در او نيست؟

امام در پاسخ مى گويد: نه. يعنى زمامدارى جامعه و رهبرى انقلابى امت مسلمان در اختيار كسى است كه سلاح و دانش را با هم دارا باشد. پس امام از سويى شرط امامت را، دانش دين و فهم درست قرآن مى داند و از سوى ديگر، با گستردن بساط علمى و گرد آوردن خيل كثيرى از مشتاقان دانش دين در پيرامون خود و تعليم اين شيوه مخصوص كه مخالف با روال معمولى فقه و حديث و تفسير و به طور كلى مغاير با دين شناسى رايج علما و محدثان و مفسران وابسته به دستگاه خلافت است. عملاً دين شناسى خود و دين نشناسى دستگاه خلافت را با تمامى علماى وابسته و نام ونشاندارش اثبات مى كند. و از اين رهگذر با تعرض مستمر و عميق و آرام به مبارزه. خود بعدى تازه مى بخشد.

نخستين حكمرانان بنى عباس كه خود در روزگار پيش از قدرت، سالها در محيط مبارزاتى علوى و در كنار پيروان و ياران آل على گذرانيده و به بسيارى از اسرار و پيچ و خم هاى كنار آنان بصيرت داشتند، نقش متعرضانه اين درس و بحث و حديث و تفسير را بيش از اسلاف اموى خود درك مى كردند گويا به همين خاطر بود كه منصور عباسى در خلال درگيرى هاى رذالت آميزش با امام صادق (عليه السلام) مدتها آن حضرت را از نشستن با مردم و آموزش دين به آنان و نيز مردم را از رفت و آمد و سئوال از آن حضرت منع كرد.
تا آنجا كه به نقل «مفضل بن عمر» چهره درخشان و معروف شيعى، هرگاه مسئله اى در باب زناشويى و طلاق و امثـال آنـها نيـز بـراى كسى پيش مى آمد، به آسانى نمى توانست به پاسخ آن حضرت دست يابد.

ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم

فهرست منابع :

(1)بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 2، ج 66، ج 37، ج 25.

(2) در مكتب احياگر تشيع حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) ، دكتر على قائمى.

(3) الملل و النحل، شهرستانى.

(4) كافى، مرحوم كلينى.

(5) زندگانى امام جعفر صادق (عليه السلام) ، على رفيعى.

(6) بحوث فى الملل و النحل، جعفر سبحانى.

(7) الفرق بين الفرق، عبدالقاهربن طاهر البغدادى.

(8) مجموعه زندگانى چهارده معصوم (عليهم السلام) ، حسين عماد زاده.

(9) تفسير عياشى، جلد 1.

(10) رجال كشى، جلد 2.

(11) مغز متفكر جهان شيعه امام صادق (عليه السلام) ، مركز مطالعات اسلامى استراسبورگ، ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى.

(12) زندگانى امام صادق (عليه السلام) ، على رفيعى (نمايدگى ولى فقيه در جهاد سازندگى استان خراسان).

(13) نگاهى به زندگى امام صادق (عليه السلام) ، محمد محمدى اشتهاردى.

(14) زندگى و سيماى امام جعفر صادق (عليه السلام) ، علامه سيد محمدتقى مدرسى، مترجم محمد صادق شريعت.

(15) زندگانى امام صادق جعفر بن محمد (عليه السلام) ، سيد جعفر شهيدى.

(16) امام صادق (عليه السلام) و مذاهب چهارگانه، استاد اسد حيدر، ترجمه حسن يوسفى اشكورى.

(17) پيشواى صادق (عليه السلام) ، سيد على خامنه اى.

(18) حديقة الشيعه.

 معصومه  صنميار