صلح

نوشته‌ها

صلح یا خشونت در مسیحیت

نفی خشونت در میان مسیحیان و پیروان دیگر ادیان از بی اطلاعی نسبت به تاریخ آنان ناشی می‌شود. مدعیان پیروی از مسیحیت در طول تاریخ به مراتب بیشتر و با دامنه گسترده تر خشونت بار بوده است و همین امروز تمام این فتنه‌ها نیز در جهان اسلام از طرف آنان تأسیس و حمایت می‌شوند. تفتیش عقاید، شکنجه‌ها و خشونت‌های به کار رفته در آن از بدترین نوع خشونت‌های مسیحیان در قرون وسطی به شمار می‌آید، به گفته‌ی یکی از نویسندگان غربی: «هیچ کلمه‌‌ای به اندازه‌‌ی انگیزیسیون یا تفتیش عقاید آکنده از هول و هراس و شکنجه‌‌ی روحی، تجاوز به شخصیت و آزار بدنی نیست.»[۱] ویل دورانت در این زمینه می‌نویسد: «تفتیش افکار به اضافه جنگ‌ها و آزار صاحبان آرای مختلف عهد خود را باید از ساده‌ترین لکه‌های ننگ بر صحایف تاریخ بشری دانست، زیرا این همه معرّف یک نوع درنده‌خویی است که نظیرش هرگز از هیچ حیوان درنده‌خویی دیده نشده است.»[۲]

مسیحیان بر خلاف آنچه که تبلیغ می شود، در عملکرد شان بیشترین، بزرگترین و خونریزترین جنگ­ها را در تاریخ به نام خود ثبت کرده­اند. اگر تاریخ مسیحیان در سراسر دنیا مورد توجه قرار گیرد سردمداران و منادیان این آیین به انواع مختلف برای توسعه طلبی و سود جویی به کشور­های دیگر تجاوز نموده و مدت­ها آنها را به عنوان مستعمره تحت سلطه خود درآورده و بر مردم آنها ظلم­های فراوان و طاقت فرسایی روا داشته و از خشونت­ها و شکنجه­های مختلف استفاده کرده­اند. تجاوزات نظامی و اقتصادی دولت­های مسیحی انگلیس، فرانسه، پرتقال، ایتالیا، اسپانیا و در عصر حاضر آمریکا، به کشورهای مختلف مثل الجزایر، لیبی، مصر، فلسطین، عراق، هندوستان، افغانستان، ایران، کشورهای آمریکا و آفریقای جنوبی ووو برای کسانی که کمترین اطلاعی از تاریخ این کشورها داشته باشند، پوشیده نیست. جنگهای جهانی اول و دوم بزرگترین جنگهای تاریخ بشریت است که تاریخ مسیحیت آنها را به خود اختصاص داده است. استفاده از بمب­های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی ژاپن خشونت­بار ترین عملی است که به وسیله مسیحیان انجام گرفته است. و نیز خشونتی که در جنگهای صلیبی از طرف مسیحیان بر مسلمانان روا داشته شده بی نظیر می­باشد. هرچند ما در صدد توجیه ظلمها و جنگهای برخی حاکمان کشورهای اسلامی که از حیث کمیت و کیفیت به یک هزارم جنگها و خشونتهای مسیحیان نمی­رسد، نمی­باشیم بلکه آنها در جای خود با موازین و تعالیم اسلام منافات دارند ولی درعین حال برخی از جنگهایی که در صدر اسلام و یا در برخی از کشورهای اسلامی تحقق پیدا کرده است همگی دفاعی بوده و از قداست انسانی و معنوی برخوردار بوده اند.

 افزون بر اینها تولید جنگ افزارها و تسلیحات نظامی از توپ و تانک و هواپیماهای جنگی و اسلحه­های سبک و سنگین و بمبهای اتمی و نیتروجنی و شیمایی و مکروبی و نیز تولید مواد مخدر شیمیایی به انواع گوناگون و حمایت ازشرکتهای آن و اشاعه تروریزم دولتی در سطح جهان از ابتکارت و اختراعات مسیحیان می­باشد و از وظایف هدفمند سران مسیحیت به شمار می­آیند. آیا تولید این وسایل و تکنولوژی آن، جز خشونت چیزی دیگری می­تواند باشد؟

اینکه مسیحیان و هواخواهان مسیحیت به این باوراند که دین مسیحیت دین مخالف جنگ و خشونت است و در این راستا مدعی هستند که در اناجیل و کتاب مقدس در باره جنگ هیچ آموزه­ای وجود ندارد، این سخن با واقع مطابقت ندارد. در حالی­که عدم پرداختن به مسائل جنگ و دفاع، دلیل بر نقص و ناتوانی دین به شمار می­آید؛ چون جنگ یک پدیده اجتناب ناپذیر اجتماعی است و باید یک کتاب مقدس دینی به مسائل آن مطالبی داشته باشد تا پیروان آن نسبت به مسائل جنگ آگاهی داشته و بر طبق آموزه و تعالیم آن آداب جنگ و عدالت و موازین انسانی را رعایت کنند و آنچه که مورد رضای آورنده کتاب است حاصل شود.

در عین حال بر خلاف تصور مسیحیان و هوادران آنان در همین انجیل مورد تأیید مسیحیت مطالبی متعددی در باره جنگ با دشمنان دینی و حربی از حضرت مسیح(ع) نقل شده است که ما در اینجا به برخی از آنها اشاره می­کنیم:

  در انجیل لوقا جملاتی از زبان حضرت مسیح(ع)اینگونه بیان شده است: «من آمده‌ام تا آتشی در زمین افروزم پس چه می­خواهم اگر الآن در گرفته است؛ اما مرا تعمیدی است که بیایم و چه بسیار در تنگی هستم تا وقتی که آن به سر آید. آیا گمان می­برید که من آمده ام تا سلامتی بر زمین بخشم! نی بلکه به شما می­گویم تفریق را؛ زیرا بعد از این پنج نفر که در یک خانه باشند دو از سه و سه از دو جدا خواهند شد، پدر از پسر و پسر از پدر و مادر از دختر و دختر از مادر و خارسو از عروس و عروس از خارسو مفارقت خواهند نمود».[۳]

   این سخنان حضرت عیسی(ع) بنابر نقل انجیل حکایت از جنگ و خشونت دارد و در اثر مقابله با دشمنان و به وجود آمدن جنگ، مردم سلامتی و امنیت را از دست خواهد داد. و قطعا بدون جنگ این تفرّق و نا امنی غیر معقول است و پیروان انجیل و هیچ عاقلی دیگری به آن تن در نخواهد داد.

  این مطالب در انجیل متی با عبارات متفاوت نقل شده است: «گمان مبرید که آمده‌ام تا سلامتی بر زمین بگذارم، نیامده­ام تا سلامتی بگذارم بلکه شمشیر را؛ زیرا که آمده­ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خویش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم و دشمنان شخص، اهل خانه او خواهد بود. وهر که پدر یا مادر را بیش از من دوست دارد لایق من نباشد و هر که پسر یا دختر را از من زیاده دوست دارد لایق من نباشد و هرکه صلیب خود را بر نداشته، از عقب من نیاید لایق من نباشد، و هر که جان خود را دریابد، آن را هلاک سازد و هر که جان خود را بخاطر من هلاک کرد آن را خواهد دریافت».[۴]

   در انجیل لوقا و متی عبارتی شبیه جملات آخر مطالب بالا از حضرت عیسی(ع) این گونه نقل  شده است: «اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند می­باید نفس خود را انکار نموده صلیب خود را هر روزه بردارد و مرا متابعت کند؛ زیرا هرکه بخواهد خود را خلاصی دهد آن را هلاک سازد و هر کس جان خود را جهت من تلف کرد آن را نجات خواهد داد؛ زیرا انسان را چه فائده دارد که تمام جهان را ببرد و نفس خود را برباد دهد یا آن را زیان رساند».[۵]

  و نیز در انجیل لوقا از حضرت مسیح(ع) نقل شده که: «اگر کسی نزد من آید و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران و حتی جان خود را نیز دشمن ندارد، شاگرد من نمی­تواند بود و هر که صلیب خود را برندارد و از عقب من نیاید نمی­تواند شاگرد من باشد».[۶]

 و باز نقل شده که: «و لیکن الآن هر که کیسه دارد آن را بردارد و همچنین توشه دان را و کسی که شمشیر ندارد جامه خود را فروخته آن را بخرد».[۷]

  جملات و عباراتی که از اناجیل نقل شد به صراحت این را می‌رساند که اولا از نظر حضرت عیسی مسیح(ع) جنگ با دشمن امر پسندیده و لازم بوده است و ثانیا  دلالت روشن بر شجاعت و شهامت حضرت عیسی(ع) دارد و بر خلاف تصور مسیحیان حضرت عیسی(ع) دست بسته، خود و پیروانش را به دشمن دینی و نظامی تسلیم نمی‌کرده‌اند و مدام به شاگردانش می­فرموده که جان برکف در مقابل دشمن بایستند و صلیب را که نماد کشته شدن در فرهنگ آن زمان بوده به همراه داشته باشند و شمشیر را که برای کشتن دشمن از آن استفاده می­شود به هر وسیله­ای که می­شود باید تهیه نموده و شجاعانه در برابر دشمن قیام کنند و خود را برای احقاق حق و حمایت از حضرت عیسی(ع) فدا کند. متأسفانه به علت شرایط اجتماعی و دینی و فرهنگی نامساعد و خشن و حاکمیت قدرت­مند شرک و بت‌پرستی رومی و وجود سران یهودیان متعصّب، به جز افراد انگشت شماری به نام حواریون از حضرت عیسی(ع) پیروی نکردند و از این‌روی حاکمان رومی به تحریک و همکاری یهودیان منطقه خواستند آن حضرت را به قتل برسانند که این واقعیت هم در قرآن کریم و هم در اناجیل منعکس شده‌است منتهی بنابر نقل قرآن کریم یهودیان نتوانستند آن حضرت را به شهادت برسانند و خداوند او را به آسمان عروج داد و اشتباها به جای آن حضرت کسی دیگری را کشتند.[۸] بنابر نقل اناجیل، یهودیان و حاکمان رومی موفق به کشتن آن حضرت گردیدند. و حتی در آناجیل گفته شده است که یکی از حواریون به نام یهودا مرتکب خیانت شده و در دستگیری حضرت مسیح(ع) با رومیان همکاری نموده است.[۹] طبیعی است که حضرت مسیح(ع) نمی­توانسته بدون داشتن نیروی انسانی با دشمن بجنگد به خصوص که بنابر نقل متون مسیحی مدّت رسالت و تبلیغ حضرت مسیح(ع) فقط سه سال بوده[۱۰] و در این مدت کوتاه امکان آمادگی جنگ با دشمن قوی و سخت دل وجود نداشته است. و این تصور که حضرت مسیح به پیروانش دستور داده باشد که در برابر دشمن باید تسلیم بود و هیچ حرکت نظامی و جنگی در مقابل آنان نباید صورت گیرد، نه از نظر عقل و سنت دینی قابل قبول است و نه از نظر عرف و عقلاء قابل پذیرش می­باشد؛ زیرا تسلیم بودن در برابر دشمن افزون بر اینکه انسان را به هدفش نمی­رساند و نقض غرض در راستای تبلیغ و رسالت است، جز خواری و ذلت و ذبونی و در نهایت نابودی چیزی دیگری نتیجه نخواهد داد و این چنین پیامد و نتیجه در شأن اهداف انسانهای معمولی کمترین جایگاه ندارد تا چه رسد که انسانهای بزرگ و الهی مانند حضرت مسیح(ع) به آن توصیه کند!

  بعد از این مطالب لازم به نظر می­آید که به برخی از عملکردهای مصداقی مسیحیان به عنوان نمونه اشاره شود:

  1. تعصب مذهبی در مسیحیت

   مسیحیان از نظر دینی و مذهبی بسیار متعصّب اند و روش و برخورد آنان در قبال پیروان مذاهب و ادیان دیگر به نژادپرستی قوم یهود شباهت دارد. آنان مخالف سرسخت غیر مسیحیان هستند، چنانچه در کشورهای غربی این تعصّب آنان به خصوص نسبت به اسلام با کشیدن کاریکاتورهای شرم آور پیامبر اسلام(ص) و ممنوعیت حجاب در ادارات دولتی و مدارس و دانشگاه­ها برای زنان مسلمان و متهم ساختن مسلمانان به خشونت از طرف شخص پاپ و ترویج ابتذال و فحشاء و منکرات در میان مسلمانان کاملا در عرصه عمل به نمایش گذاشته شده است. و نیز حمایت از دشمنان اسلام مانند سلمان رشدی و امثال او در راستای همین تعصب و خصومت آنان با مسلمانان می باشد.

  1. اعمال مسیحیان نسبت به دشمنان خود

حوادث تاریخی مسیحیّت بیانگر این نکته است که آنان هیچگاه به دستور حضرت مسیح -علیه السلام-  مبنی بر محبّت و دوستی نسبت به همه، حتی دشمنان، عمل نکرده‌اند. «در سال ۱۴۱۵ میلادی، پاپ نیکلای پنجم فرمان داد که هر شخص مظنون به انجام آداب مذهبی یهود، به محکمه انگیزیسیون جلب شود و بدین ترتیب، ۳۰۰ هزار یهودی قتل عام شدند و بقیه به ایتالیا گریختند و از آنجا نیز مجبور به مهاجرت به ترکیه شدند.[۱۱]

در کتاب تاریخ یهود آمده است: با به قدرت رسیدن اولین امپراتور مسیحی به نام «کنستانتین» فشار به یهودیان شروع شد. یهودیت، که هنوز از مخاطرات و مظالم بت‌پرستان بابل نفس راحتی نکشیده بود، بار دیگر گرفتار همان بت‌پرستانی شد، که به لباس جدید مسیحیت در آمده بودند، آنها بر طبق معتقدات ملّی و رسوم اجدادی، یهودیان را به چشم برده و اسیر و مغلوب می‌نگریست. بدین سان، قدرت جدید در مسیحیّت کوشش کرد تا آثار باقی مانده فرهنگ یهود در یهودیه را نابود سازد.[۱۲] در جوامع مسیحی، همیشه احساسات ضد یهود وجود داشته است. از این رو، هیچ گاه یک پارچگی و تفاهم و محبّت بین آن دو پدید نیامد. جولیوس کرنیستون در این باره می‌گوید، «یهودیان، که در ابتدا دوست داشتند به بهای انکار ملّیت خویش با همسایگان خود یکی شوند، به تدریج، دریافتند که از خود گذشتگی ایشان بیهوده است؛ زیرا یگانگی از یک طرف معنا ندارد، بلکه طرف مقابل نیز باید به آن راغب باشد.»[۱۳]

  1. رفتار مسیحیان با مسلمانان

مسیحیان همین رفتار کینه‌توزانه و بلکه شدیدتر از آن را نسبت به مسلمانان نیز اعمال می‌نمودند که مهم‌ترین آن، جنگهای صلیبی میان اروپاییان و مسلمانان بر سر تصاحب «بیت المقدس» بود. عامل اصلی این جنگهای خونین، اربابان کلیسا و رهبران مسیحی بودند که می‌خواستند ضربه مهلک خود را بر پیکر اسلام و مسلمانان وارد سازند.

این مطلب را، حتّی نویسندگان غربی، معترف هستند. آبر ماله می‌گوید: فرو آدو بویون، فرمانده صلیبیون، در گزارش خود به پاپ، چنین تصریح می‌کند: «اگر می‌خواهید بدانید با دشمنان (مسلمانان) که در بیت‌المقدس به دست ما افتادند، چه معامله‌ای شد، همین قدر بدانید که کسان ما در رواق سلیمان و در معبد، در لجّه‌ای از خون مسلمانان، می‌تاختند و خون تا زانوی مرکب می‌رسید!» تقریباً ده هزار مسلمان در معبد، قتل عام شد و هر کس در آنجا راه می‌رفت، تا بند پایش را خون می‌گرفت. از کفّار (مسلمانان)، هیچ کسانی جان به در نبرد و حتی زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند.[۱۴]

ویل دورانت، از کسانی که شاهد ماجرای اسف انگیز جنگهای صلیبی بوده است، نقل می‌کند: در کوچه‌ها، توده‌هایی از کلّه، دست و پاهای مقتولان دیده می‌شد؛ و مرکبها، در میان اجساد مقتولان و لاشه اسبان راه می­رفتند. زنان را با ضرب دشنه می‌کشتند. ساق پای اطفال شیرخوار را گرفته و به جبر آنها را از پستان مادرشان، جدا می‌ساختند و به بالای دیوار پرتاب می‌کردند و یا با کوفتن آن‌ها بر ستون‌ها، گردنشان را می‌شکستند. در نتیجه، هفتادهزار نفر مسلمان را، که در شهر مانده بودند، به هلاکت رساندند.[۱۵]

گوستاو لوبون، مستشرق مسیحی، درباره اعمال وحشتناک سپاه صلیب چنین می‌گوید: «در گذرها و میدان‌های بیت‌المقدس، از سرها و دست‌ها و پاها، تل‌هایی تشکیل یافته، از روی آن‌ها عبور می‌کردند. مجروحین را در آتش می‌سوزانیدند. ده هزار نفوسی که به «مسجد عمر» پناه برده بودند. تمام آن‌ها را طعمه شمشیر قرار دادند. در هیکل سلیمان (معبد قدیم)، خون به قدری جاری بود که لاشه‌های مقتولین، در آن غوطه‌ور بودند. اعضای جدا شده مثل دست و پا و غیره و نیز بدن‌های بدون اعضا آن قدر جمع شده و روی هم ریخته بودند که هیچ نمی‌شد آن‌ها را از هم تمیز داد. حتی سپاهیانی که مباشر چنین قتل عامی بودند، از بخار خون زیاد، فوق‌العاده در زحمت بودند.»[۱۶]

  1. اعمال مسیحیان نسبت به همکیشان خود

 از سال ۱۱۳۴ ـ ۱۸۳۴م. در حدود هفت سال، توسط محاکم تفتیش عقاید مسیحیت، ده‌ها هزار نفر صرفاً به اتهام ارتداد و تخطّی از دین رسمی، در آتش سوزانده شدند و یا پس از شکنجه‌های هولناک به قتل رسیدند و اموالشان مصادره گردید. در این دوره، تعصّبات خشک و کور مذهبی، به شدت اعمال می‌شد. افراد ملزم می‌شدند که عقیده و مذهب خاص داشته باشند. دوران قرون وسطا، دوران قتل و شکنجه می­باشد که از طرف مسیحیان بر مسیحیان اعمال می­شد؛ کسی که به داشتن عقیده خلاف مظنون بود، به قتل می‌رسید. نتیجه طبیعی این سخت‌گیری‌های مذهبی، این بود که به محض دمیدن فجر آزادی و گشایش روزنه‌ای، علیه این طرز تفکّر، آزادی مذهبی به عنوان مهم‌ترین دستاورد مبارزه برای حقوق انسان در اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه (۱۷۸۹) مطرح گردید. کلیسا ابتدا سخت با آزادی مذهب مخالف بود. پاپ ششم طی پیامی در ۱۰ مارچ۱۷۹۱م. آزادی مذهبی را به «حقوق وحشتناک» توصیف کرد. کاردینال پی اسقف پواتیه در سال۱۸۵۳م. به ناپلئون سوّم نوشت: «متأسفم که دولت شما همچنان از اعلامیه حقوق بشر الهام می‌گیرد که چیزی جز نفی حقوق خدا را در بر ندارد.» [۱۷]

آلبر ماله درباره تفتیش عقاید در کشور فرانسه می‌نویسد: «مدت هجده سال جنوب فرانسه به آتش و خون کشیده شد، ولی بدعت از آن جا بر نیفتاد. مأموران هر چه می‌خواستند، می‌کردند و به همه کس به مجرّد سوء ظن، امر به توقیف می‌دادند. محاکمات، که در بدو امر علنی بود، مخفی شد. متهم با متهم کننده مواجه نمی‌گردید و حتی نام او را نمی‌دانست و وکیل مدافع هم نداشت و اگر انکار می‌کرد، به شکنجه از او اقرار می‌گرفتند. در صورتی که تا آن زمان، روحانیان در امر قضاء به شکنجه متوسل نشده بودند. هرگاه متهم به میل یا به زور، بعد از اقرار به ارتداد خود توبه می‌کرد، به عقوبتی محکوم می‌شد، امّا اگر زیر بار توبه نمی‌رفت یا اینکه سابقاً‌ از ارتداد توبه کرده و توبه خود را شکسته بود، حکمش آن بود که زنده طعمه آتش شود. در عهد «سِن لویی» یکی از کسانی که در شامپانی مأمور تفتیش عقاید بود،‌ یک بار امر داد که ۱۸۳ نفر مرتد را زنده سوزانیدند. دیوان تفتیش عقاید مدت‌های متمادی در جنوب فرانسه برقرار بود و در ایتالیا نیز مدت‌ها دوام داشت، امّا در آلمان هر چند وقت یک بار ایجاد می‌شد و باز متوقّف می‌گردید.[۱۸]

  1. مسیحی گردانیدن ملت­ها با زور

   مسیحیان آمریکایی معتقد اند که خداوند برای آمریکا مقرر نموده که جهان را به سوی آزادی رهبری و هدایت کند. این اعتقاد پیامبرگونه را «جان اوسولیوان» در سال ۱۸۴۵م. که مهاجرین مسیحی وارد قاره آمریکا شدند ارائه داد. و بدین روی آنان تجاوزات شان را علیه سرخپوستان و سرزمینهای ایشان و به خدمت گرفتن بردگان را توجیه کردند و اشغال تکزاس، نیومکسیکو، کالیفرنیا، لویزیانا، فلوریدا و مناطق زیاد دیگر را با همین دلیل توجیه کردند. برای تکمیل این غارت و چپاول، با پایان قرن نوزدهم، آمریکایی­ها اقدام به استعمار ملل دیگر نمودند و در این زمینه آلاسکا، سپس هاوایی و گوام و فلیپین و پورتوریکو را به استعمار خویش در آوردند.[۱۹]

  این رسالت صلیبی مسیحیان که در سال ۱۸۱۹م. آغاز شده بود بعد از انجیلی نمودن جزایر هاوایی در مورد فلیپین نیز عملی گردید و رئیس جمهور وقت آمریکا به نام «مک نلی» چنین عنوان کرد:«آمریکا چیزهای لازم را به فلیپین یاد خواهد داد و باعث پیشرفت و ترقی آنها می­شود، و آنها را به آیین مسیحیت در خواهد آورد چرا که مسیح برای آنها نیز مرد!»[۲۰]

  «ترومن» رئیس جمهور دیگر آمریکا گفته است که جنگ جهانی دوم جنگ میان ایمان و مادی گری بود و «جنرال مک آرتور» پس از بمباران اتمی ژاپن وارد این کشور شد و اعتقاد داشت که ژاپن باید مسیحی شود.[۲۱]

  پس از آنچه که به صورت مختصر در مورد کارنامه مسیحیت از حیث صلح و خشونت در عرصه عملکرد بیان گردید این نتیجه به دست می­آید که مسیحیان در واقع پیروان واقعی حضرت مسیح نمی­باشند. همانگونه که از نظر اعتقادی در باره شخص حضرت مسیح راه انحراف و خلاف عقل را در پیش گرفته اند و تسلیم عقاید جعلی و کشف و شهودی پولس گردیده و معتقد خدایی مسیح شدند، در عملکرد نیز حضرت مسیح(ع) را اسوه و پیشوای خود قرار نداده بلکه به تأسی از اجداد رومی و بت پرستان مسیحی خشونت و جنگ و خونریزی را از برنامه های اصلی خود قرار داده اند. و چون در قرنهای اخیر اقتصاد دنیا را قبضه نموده توانسته اند که در افکار افراد نا آگاه خود شان را طرف­دار و حامی حقوق بشر قلمداد کنند و به جای آن مسلمانان را متهم به خشونت و تروریسم  نموده و در این راستا با قدرت اقتصادی که دارند امثال بن لادن­ها و گروه­های القاعده، داعش، طالبان، و… را به وجود آورده و با حمایت مالی و نظامی آنان را برای بدنام کردن اسلام و مسلمانان به کشورهای اسلامی گسیل داشته و سپس برای تأیید ادعای شان مبنی بر خشونت و جنگ افروزی مسلمانان به رخ جهانیان کشانده و نتیجه دلخواه خود را از این نقشه­ها می­گیرند و سپس به بهانه نجات آنان به میل خود مسلمانان، وارد کشورهای شان می­شوند. اگر مسیحیان واقعا حامی حقوق بشر بودند نباید از رژیم صهیونیستی و کشتار بی­رحمانه مسلمانان مظلوم فلسطین توسط آنان حمایت کنند در حالی که نه تنها اعمال خشونت بار و وحشت­زای اسرائیل را محکوم نمی­کنند بلکه آنان را برای  انجام این وحشی گری و خشونت و خونریزی از کمک‌های همه جانبه سیاسی و روانی و اقتصادی و نظامی خود بهره مند می­سازند. و حملات بی رحمانه عربستان بر مردم مظلوم یمن با پشتیبانی مسیحیان و یهودیان انجام می گیرد.

در پایان توجه به این مطلب لازم است که به حکم عقل موظف هستیم برای به دست آوردن دین حق، عقاید و آموزه ادیان از جمله دین مسیحیت را با عقاید و آموزه های دین مبین اسلام بسنجیم و مقایسه کنیم تا بعد از آن بدست آوریم که کدام یکی بر دیگری می چربد و کدام یکی بر طبق موازین عقل و عقلا مردم را به سوی سعادت و کمال دنیا و آخرت رهنمون می شود نه اینکه عمل کرد کسانی را که اصلا معلوم نیست مسلمان هستند یا خیر و یا مسیحی هستد یانه، معیار حقانیت دینی قرار دهیم که خود را به آن منسوب می‌کنند.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

پی نوشتها

[۱]. گیتستا و ژانتستا، دیباچهای بر تاریخ تفتیش عقاید در اروپا و آمریکا، ص۷،ترجمه دکتر غلامرضا افشار نادری، تهران: زرین، اول، ۱۳۶۸

[۲]. ویل دورانت،  تاریخ تمدن، عصر ایمان، ج۴، ص۱۰۵۵، مترجم: ابوالقاسم طاهری، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، سوم ۱۳۷۱ش، ج ۴

[۳]. انجیل لوقا، ۱۲: ۴۹-۵۳٫

[۴]. انجیل متی،۱۰: ۳۴-۳۹٫

[۵]. انجیل لوقا، ۹: ۲۳-۲۵؛ انجیل متی، ۱۶: ۲۴-۲۶٫

[۶]. انجیل لوقا،۱۴: ۲۶و۲۷٫

[۷]. انجیل لوقا،۲۲: ۳۶٫

[۸]. نساء، ۱۵۷و۱۵۸٫

[۹]. رک: انجیل متی، باب۱۶؛  انجیل مرقس، باب۱۴؛ انجیل لوقا، باب۲۲٫

[۱۰]. رک: ریچارد بوش و دیگران، ادیان در جهان امروز(جهان مذهبی)، ترجمه: عبدالرحیم گواهی، ص۶۸۳ به بعد؛ جان بایر ناس،تاریخ جامع ادیان، ترجمه: علی اصغر حکمت، ص۵۸۴٫

[۱۱] . دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، اسلام و حقوق بین‌الملل عمومی، تهران، سمت، ۱۳۷۷، ج ۲، ص ۵۱، به نقل از: محمد باقرعطیّه، پناهندگی سیاسی، ص ۳۸٫

[۱۲] . همان، ص ۵۱، به نقل از: تاریخ یهود.

[۱۳] . جولیوس کرینستون، انتظار مسیحا در آیین یهود، ترجمه حسین توفیقی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۷۷، ص ۱۶۷٫

[۱۴] . زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، چ پنجم، ۱۳۷۵، ص۳۷۳،‌ به نقل از: آلبر ماله، تاریخ عمومی.

[۱۵] . همان، ص ۳۷۴، ویل دورانت، تاریخ تمدن اسلام و عرب، ج ۱۳، ص ۱۵٫

[۱۶] . رک: به: آلبر ماله ، تاریخ قرون وسطی تا جنگ صد ساله، ترجمه میرزا عبدالحسین هژیر، تهران؛ کمیسیون معارف، ۱۳۱۱ ش، ص ۲۲۰ ـ ۲۱۸٫

[۱۷] . تاریخ قرن وسطی تا جنگ صدساله، ص ۲۹۲٫

[۱۸] . رک: البرماله و ژول ایزاک، تاریخ قرون جدید، ص ۱۰۸ ـ ۱۰۶، تهران، علمی، ۱۳۶۳ش.

[۱۹] . رضا هلال، مسیح یهودی و فرجام جهان(ترجمه: قبس زعفرانی)ص۲۷۶، تهران، موعود، دوم، ۱۳۸۴ش.

[۲۰] . همان، ص۲۷۷٫

[۲۱] . همان، ص۲۷۸٫

صلح امام حسن(ع) و جنگ امام حسین(ع) دو امر متناقض

 شبهه: چرا امام حسن(ع)با نیرویی که داشت نجگید وامام حسین (ع) با نیروی کم جنگید بین این دو تناقض است؟

پاسخ شبهه

این شبهه اگر از سوی وهابی ها و یا اهل سنت القا شده باشد بر طبق قاعده التزام چونکه همه صحابه راعادل شمرده و هیچ اعتراضی را در حق آنان جایز نمی دانند از دیدگاه آنان نباید اشکالی را بر این دو امام شیعه وارد نماید زیرا آنان نیز از صحابه بوده اند. بر این اساس نمی توان کار یکی را خطا و از دیدگری را دست قلمداد نمود. از این رو القا کننده این شبهه به دلیل اینکه قاعده مسلم اهل سنت را در نظر نگرفته خود را زیر سوال برده است.  چه اینکه محبت با این دو نوردیده پیامبر اسلام از نظر اسلام به خصوص بنابر احادیثی که در متون اهل سنت بیان شده لازم دانسته شده است  پیامبر فرموده است: « من أحبنی و أحب هذین یعنی الحسن و الحسین و اباهما و أمهما کان معی فی درجتی یوم القیامه».(۱)
همچنین فرمود: الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنه.(۲)
این گونه شبهات از سوی کسانی صادر می شود که تصور کند آن دو امام طاهر و مطهر در فکر سلطنت و حکومت بوده اند. و از نظر هدف بسان معاویه بودند که پس از صلح با حسن بن علی، بالای منبر رفت و گفت:‌ مردم: من با شما جنگ نکردم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید، جنگ کردم تا بر شما حکومت کنم.
در حالی که هر دو پیشوای معصوم، دنبال انجام وظیفه بودند، نه دنبال حکومت، گاهی وظیفه صلح را ایجاب می کند و گاهی جهاد را چنان که جد بزرگوارشان پیامبر اسلام در بدر و احد و احزاب جهاد کرد ولی در حدیبیه صلح نمود.
این در حالی است که حسن بن علی همان راه حسین بن علی را رفت. تا لشکریان در اطاعتش بودند به جهاد پرداخت. آنگاه که دید تن آسایی و دنیا پرستی بر آنها غالب شده است و نبرد جز نابودی باقیمانده نیروها نتیجۀ دیگری ندارد، دست از جنگ کشید، و صلح تحمیلی را پذیرفت.
شاید هیچ سندی در ترسیم دورنمای جامعۀ متشتت و پراکندۀ آن روز عراق و نشان دادن سستی عراقیان در کار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبی در «مدائن»، یعنی آخرین نقطه ای که سپاه امام تا آنجا پیشروی کرد، سخنرانی جامع و مهیجی ایراد نمود و طی آن چنین فرمود:
هیچ شکّ و تردیدی ما را از مقابلۀ‌ با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروی استقامت و تفاهم داخلی شما، با اهل شام می جنگیدیم، ولی امروز بر اثر کینه ها، اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده اید.
وقتی که به صفین روانه می شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می داشتید، ولی امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم، ولی شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید.
عده ای از شما، کسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عدهای دیگر کسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر کشتگان خود اشک می ریزند؛ و گروه دوم، خونبهایی کشتگان خود را می-خواهند؛ و بقیه نیز از پیروی ما سرپیچی می کنند!
معاویه پیشنهادی به ما کرده است که دور از انصاف، و برخلاف هدف بلند و عزت ما است . اینک اگر آمادۀ کشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگی و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تأمین کنیم.
سخن امام که به اینجا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیه، البقیه»: ما زندگی می خواهیم، ما می-خواهیم زنده بمانیم!(۳)
آیا با اتکا به چنین سپاه فاقد روحیۀ رزمندگی، چگونه ممکن بود امام با دشمن نیرومندی مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهی، که از عناصر متضادی تشکیل شده بود و با کوچکترین غفلت احتمال داشت خود خطرزا باشد، هرگز امید پیروزی می رفت؟
در اینجا موشکافان تاریخ دربارۀ صلح امام حسن کتابهای ارزشمندی نوشته اند. متأسفانه نویسندۀ این کتابچه از آنها آگاهی ندارد، کسانی که بخواهند در این موضوع مطالعه کنند به کتاب صلح الحسن شیخ راضی آل یس که به قلم مقام معظم رهبری به فارسی برگردانده شده، و کتاب پیشوایان اسلام مراجعه کنند.
امّا چرا حسن بن علی با آن جمع کم جهاد نکرد در حالی که حسین بن علی با ۷۲ تن، جهاد نمود، به خاطر این که شهادت حضرت حسن به خاطر شرایط حاکم، هیچ نوع اثری در جامعه نمیگذاشت، و نهضتی را بر ضد امویان پدید نمی آورد زیرا هنوز، حزب اموی درست شناخته نشده، در حالی که شهادت امام حسین، جهان اسلام را تکان داد، و نهضتها و جنبشهای پیاپی را پدید آورد.
پی نوشتها:
۱٫ سنن ترمذی: ۵/۳۰۵ به شماره ۳۸۱۶، باب ۹۲، مناقب علی بن ابی طالب، مسند احمد: ۱/۷۷٫
۲٫ سنن ترمذی: ۵/۶۵۶، حدیث ۳۷۶۸؛ مستدرک حاکم: ۳/۱۵۴ و ۱۵۱ و صحیح ابن حیّان: ۱۵/۱۲، حدیث ۶۹۵۹٫
۳٫ – ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، تهران، المکتبه الإسلامیه، ج۲، ص۱۳ و ۱۴- ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر، ج۳، ص۴۰۶- مجلسی، بحارالأنوار، تهران، المکتبه الإسلامیه، ۱۳۹۳ هـ.ق، ج۴۴، – سبط ابن الجوزی، تذکره الخواص، نجف منشورات المطیعه الحیدریه، ۱۳۸۳ هـ.ق، ص۱۹۹٫

صلح امام حسین علیه السلام

چرا امام حسن علیه السلام با معاویه صلح و امامت را به او واگذار کردند ؟

اهل سنت برای اثبات اینکه امام حسن علیه السلام امامت را به معاویه واگذار کرده اند به اثبات چهار مطلب احتیاج دارند :

۱– باید اثبات کنند که بیعت امام حسن علیه السلام با معاویه ، بیعتی حقیقی بوده است ، نه صوری و ظاهری.

۲- حضرت برای معاویه از خلافت کناره گیری کرده اند .

۳- حضرت با اختیار خویش بیعت نموده اند ، و اجباری در کار نبوده است .

۴- اگر بیعت امام حسن علیه السلام مشروط بوده است ، باید اثبات کنند که معاویه به شرائط عمل کرده است .

که قطعا چنین کاری نمی توانند انجام دهند

اما در مورد صلح امام حسن علیه السلام چند نکته را باید مطرح نمود :

نکته اول:

در مصادر تاریخی به جای بیعت ، معاهده و صلح ذکر شده است . و معاهده و صلح فرق بسیاری با بیعت دارد :

قال یوسف بن مازن الراسبی  : فسمعت القاسم بن محیمه یقول: ما وفی معاویه للحسن بن علی صلوات الله علیه بشیء عاهده علیه

از قاسم بن محیمه شنیدم که گفت: معاویه به چیزی از آن چه با حسن بن علی پیمان بسته بود عمل نکرد .[۱]

فی کلام له (علیه السلام) مع زید بن وهب الجهنی قال (والله لأن آخذ من معاویه عهداً أحقن به دمی وآمن به فی أهلی خیر من أن یقتلونی…).

در سخنان حضرت با زید بن وهب آمده است که فرمودند :

قسم به خدا اگر از معاویه پیمانی بگیرم که خونم را به وسیله آن حفظ کنم و اهل بیتم را ایمن گردانم بهتر از کشته شدن من است .[۲]

( فوالله لان أسالمه… ) فی کلام له علیه السلام مع زید بن وهب .

قسم به خداوند اگر با وی قرار داد صلح ببندم …[۳]

فلما استتمت الهدنه علی ذلک سار معاویه حتی نزل بالنخیله.

وقتی که قرار داد صلح کامل شد معاویه به راه افتاد تا به نخیله رسید .[۴]

و از مطالبی که نظر شیعه را تایید می کند کلام همه تاریخ نویسان است که در هنگام ذکر وقایع سال ۴۱ هجری می گویند : ” صلح حسن ” و نمی گویند ” بیعت حسن”

نکته دوم:

فرق بین حکومت دنیوی بر مردم و امامت الهی واضح است . پس حتی اگر فرض کنیم که امام حسن علیه السلام حکومت دنیوی را به عللی به معاویه واگذار نموده باشند ، این به معنی کناره گیری ایشان از مقام امامت ( که مقام هدایت مردم است ) نیست . بلکه اصلا ایشان نمی توانند خود را از این مقام عزل نموده یا کس دیگری را نصب نمایند . این مقام ، مقامی الهی است که آن را به هر کس که شایسته بداند عطا می نماید .

از روایاتی که صریحا به این مطلب اشاره دارد ، این روایت معروف است که :

الحسن والحسین امامان قاما أو قعدا

حسن و حسین دو امامند ، چه قیام کنند چه نکنند[۵] .

نکته سوم:

این نکته ایست که در صورت اثبات ، می تواند تحلیل ما را از این قضیه به جهت درستی هدایت کند و آن مجبور بودن حضرت به این بیعت است . و اگر این مطلب ثابت شود دیگر نمی توان خلافت معاویه را با این بیعت مشروع دانست .

همان طور که در در نکته اول ، این روایت را ذکر کردیم در اینجا نیز به فراخور حال آن را ذکر می کنیم :

فی کلام له (علیه السلام) مع زید بن وهب الجهنی قال (والله لأن آخذ من معاویه عهداً أحقن به دمی وآمن به فی أهلی خیر من أن یقتلونی…).

در سخنان حضرت با زید بن وهب آمده است که فرمودند :

قسم به خدا اگر از معاویه پیمانی بگیرم که خونم را به وسیله آن حفظ کنم و اهل بیتم را ایمن گردانم بهتر از کشته شدن من است .[۶]

این روایت جدا از روایاتی است که در آنها به اوضاع وخیم لشکر حضرت و خیانت های فرماندهان وروسای قبایل اشاره شده است ، که می خواستند حضرت را کشته و یا ایشان را به معاویه تسلیم کنند .[۷]

و هم چنین روایاتی که در آنها آمده است اگر این صلح صورت نمی گرفت ، هیچ شیعه ای را بر روی زمین زنده نمی گذاشتند .[۸]

و نیز خود حضرت در سخنان خود این صلح را به مصالحه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم باکفار تشبیه کرده و آن را برای حفظ اسلام می دانند :

فی کلام یخاطب به أبا سعید فیقول له: عله مصالحتی لمعاویه عله مصالحه رسول الله صلی الله علیه وآله لبنی ضمره وبنی أشجع، ولأهل مکه حین انصرف من الحدیبیه.

علت صلح من با معاویه ، همان علت صلح رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم با بنی ضمره و بنی اشجع و با اهل مکه در هنگام بازگشتش از حدیبیه است . علل الشرائع ج ۱ ص ۲۰۰

نکته چهارم:

یکی از ظلم هایی که به تاریخ روا داشته شده است ، این است که مفاد صلح نامه امام حسن علیه السلام را با معاویه به طور دقیق ذکر نکرده اند اما ما با مراجعه به منابع تاریخی توانستیم مقداری از آن را جمع کنیم . همین مقدار هم می تواند ماهیت این قرار داد را به ما نشان دهد :

۱- معاویه خود را امیر المومنین نخواند:[۹]

۲- شهادت در پیش وی اقامه نشود ( یعنی وی حاکم شرع نیست )[۱۰]

۳- حق پیگرد شیعیان علی را ندارد[۱۱]

۴- بین فرزندان کشته های جمل و صفین یک میلیون درهم تقسیم کند[۱۲]

۵- امیر مومنان علی علیه السلام را دشنام ندهد[۱۳]

و این جدای از شهادت تاریخ به عمل نکردن معاویه به این شرائط است :[۱۴]

بنا بر این نمی توان صلح امام حسن با معاویه را کناره گیری ایشان از امامت و یا حتی خلافت و اعطای آن به معاویه دانست .

پی نوشت ها:

[۱] . علل الشرائع ج۱ ص ۲۰۰

[۲] . الاحتجاج ج۲ ص ۶۹

[۳] . الاحتجاج ج ۲ ص ۶۹

[۴] . الارشاد للمفید ج ۲ص۱۴

[۵] . علل الشرائع ج ۱ ص ۲۱۱

[۶] . الاحتجاج ج۲ ص ۶۹

[۷] . الاحتجاج ج۲ ص ۶۹ الرقم ۱۵۸ و تذکره الخواص ، الکامل فی التاریخ ۳ / سنه ۴۱، تاریخ الاسلام للذهبی / عهد معاویه سنه ۴۱

[۸] . علل الشرائع ج۱ ص ۲۰۰

[۹] . علل الشرایع ج۱ ص ۲۰۰

[۱۰] . علل الشرایع ج۱ ص ۲۰۰

[۱۱] . علل الشرایع ج۱ ص ۲۰۰

[۱۲] . علل الشرایع ج۱ ص۲۰۰، الکامل فی التاریخ ۳/ سنه ۴۱

[۱۳] . الکامل فی التاریخ ج۳ / سنه ۴۱ و سیر أعلام النبلاء للذهبی ج۳ص ۲۶۴، تهذیب ابن عساکر ۴ص۲۲۲

[۱۴] .  الکامل فی التاریخ ۳ / سنه ۴۱ و علل الشرائع ج۱ ص۲۰۰

منبع: موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر

جنگ و صلح امام علی جنگ و صلح پیامبر(ص)

 اشاره:

یک از مطالبی که حقانیت مذهب شیعه را به اثبات می رساند، این است که جنگ و صلح امام علی علیه السلام جنگ و صلح پیامبر اسلام است. یعنی هرکسی که با علی علیه السلام و فرزندان و بجنگد، در حقیقت با رسول گرامی اسلام جنگیده است. احادیثی خاصی در کتاب‌های معتبر اهل‌سنت وجود دارد که جنگ‌های امام علی، امام حسن و امام حسین علیه السلام را جنگ پیامبر اسلام می‌داند. بنابراین هر عنوانی که جنگ‌های رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارد، همان عنوان بر این جنگها نیز منبطق می‌گردد. در اینجا به این حدیث از برخی منابع اهل‌سنت اشاره می‌شود:

در المستدرک از ابوهریره نقل شده که پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله و سلم به علی، حسن، حسین و فاطمه نظر انداخت و فرمود: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَکُمْ»؛ یعنی من با هر کسی که با شما بجنگد در جنگم و با هر کسی که با شما صلح کند در صلح هستم. در ذیل حدیث گفته است که این حدیث حسن است. هم چنین از زید بن ارقم نیز آن را نقل کرده است.[۱]

ابن حبان در صحیح خود از زید بن ارقم نقل کرده پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم به فاطمه، حسن و حسین فرمود: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ وسلم لِمَنْ سَالَمَکُم».[۲] احمد حنبل نیز آن را نقل کرده است.[۳]

جصاص در ادامه این حدیث آیه‌ای از قرآن را که می‌فرماید: «إنما جزاء الذین یحاربون ا لله ورسوله ویسعون فی الأرض فسادا…»[۴] ذکر کرده و از آن نتیجه گرفته است که جنگ با مسلمانانی که با خدا و رسولش محاربه می‌کند جایز و همۀ فقهاء بر این مطلب اتفاق دارند.[۵]

هرچند محققین معاصر اهل‌سنت از جمله ناصرالدین البانی این روایت را که از طریق غیر ابو هریره نقل شده تضعیف نموده است اما نقل ابوهریره را حسن دانسته است.[۶]

به هرحال به این تضعیف‌های برخی علمای اهل‌سنت به خصوص دربارۀ این حدیث اعتنا نمی‌شود؛ زیرا لازمۀ پذیرش این حدیث از طرف اهل‌سنت، این می‌شود که آنان از مبنای خود دربارۀ صحابه باید دست بردارند. به این معنا اگر جنگ با امام علی و امام حسن و امام حسن علیه السلام جنگ با پیامبر خدا باشد؛ پس عایشه، طلحه، زبیر، معاویه، یزید و تمام کسانی که در جنگ های جمل، صفین، عاشورا و در جنگ با امام حسن علیه السلام شرکت کرده‌اند، در حقیقت با رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم جنگیده‌اند و برای مشروعیت و یا دست کم تبرئه آنان باید این حدیث از طرف آنان که متوجه مسئله هستند تضعیف شود.

از این احادیث به دست می آید که در یک صورت جنگ اهل بیت جنگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است که آنان جانشینان برحق آ حضرت باشند  با این توضیح که وقتی امام علی، امام حسن و امام حسین علیه السلام جانشینان برحق رسول خدا باشند هر جنگی که از طرف آنان انجام شده‌است، جنگی است دینی و مورد تأیید خداوند و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و اله و سلم. معنای آن این است که حمایت و طرفداری از آنان بر مسلمانان واجب بوده و قرار گرفتن درجبهۀ مخالف آنان، مخالفت با دین اسلام و دستورات قرآن و پیامبر خدا صلی الله علیه  و آله و سلم محسوب می‌شود.

از آنچه بیان شد مذهب شیعه امامیه در مسئلۀ امامت کمترین انحراف را در حوزه اعتقادی خود راه نداده و  آیات و احادیث نبوی را سرلوحۀ هدایت خود قرار داده و بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اعتقاد به امامت امام علی و سایر اهل بیت علیه السلام را در حوزه دینی حفظ نموده و اصل اسلام را در برابر سایر فرقه‌ها به نمایش گذاشته است.

پس تنها مذهب شیعه امامیه است که پیروان آن از شیعیان واقعی علی علیه السلام و مصداق سخن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند که در تفسیر آیه «أُوْلَئِک هُمْ خَیرُ الْبَرِیۀ»[۷] فرمود: آنان علی و شیعیانش هستند.[۸] تنها این مذهب است که به آیه تطهیر[۹]، مباهله[۱۰]، اولی الامر[۱۱]، تبلیغ[۱۲] و آیه ولایت[۱۳] و آیات دیگر قرآن کریم اعتنا نموده و امامان و پیشوایان معصوم شان را بر طبق این آیات شریفه برگزیده اند. و تنها این مذهب است که به حدیث ثقلین، حدیث سفینه، حدیث غدیر، حدیث منزلت، حدیث یوم انذار و حدیث دوازده امیر و دوازده خلیفه و احادیث دیگر که همه آنها در کتابهای معتبر اهل‌سنت نقل شده، تمسک جسته و بر طبق آنها راه روشن خدا و رسولش را دریافته است.

کسی که از این ریشه‌های محکم و تزلزل ناپذیر مذهب شیعه امامیه اطلاع داشته باشد، نمی‌تواند ادعا کند که شیعه در دین اسلام ریشه‌ای ندارد بلکه این فرقه های دیگر هستند که نمی توانند کوچکترین ریشه ای را در دین اسلام برای خود ثابت کنند.

پی نوشت:

[۱] . المستدرک علی الصحیحین، ج۳ص۱۶۱.

[۲] . صحیح ابن حبان، ج۱۵ص۴۳۴. محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم تمیمی بستی، صحیح ابن حبان بترتیب ابن بلبان، ج۱۵ص۴۳۴،  بیروت، مؤسسۀ الرسالۀ ، چ۲، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۳م. تحقیق: شعیب الأرنؤوط.

[۳] . مسند احمد بن حنبل، ج۲ص۴۴۲.

[۴] . مائده، ۳۳.

[۵] . أحمد بن علی الرازی الجصاص أبو بکر، احکام القرآن للجصاص، ج۲ص۱۹۲، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۵ق، تحقیق: محمد الصادق قمحاوی.

[۶] . ابو عبدالرحمن محمد ناصرالدین بن نوح البانی،  صحیح الجامع الصغیر وزیاداته، ج۱ص۳۰۶، المکتب الاسامی، [بی‌جا بی‌تا].

[۷] . البینه ، ۷.

[۸] . الدرالمنثور، ج۶، ص۳۷۹.

[۹] . الاحزاب، ۳۳.

[۱۰] . آل عمران، ۶۱.

[۱۱] . النساء، ۵۹.

[۱۲] . المائده، ۶۷.

[۱۳] . المائده، ۵۵.

نویسنده حمیدالله رفیعی

صراط الله را شهيدش كردند !

اصغر بابايى

‏‏درآمد:

سخن گفتن و قلم زدن در مورد شخصيتى كه به (صراط الله) معروف و مشهور هست، كار آسانى نيست. همانطوريكه دشمنان تمام توان خويش را بكار گرفتند تا آقايى و همت بلند امام حسن(ع) را تغيير دهند ولى نتوانستند و معجزه آسا عاجز ماندند و به فرموده شيخ كاظم ازدى:

(نيزه و نيش دشمن همه اعضايشان را تغيير داد مگر آقايى و همت بلندشان كه از تغيير در امان است.)

همين سان دوستان هم كه تمام توان خويش را بكار گرفتند تا آقايى و همت بلند امامان و امامت را آنطوريكه شايسته شإنشان است معرفى كنند نتوانستند. چون واژه ها لالند و همسان مرغان بى پر و بالند.

آنچه مهم است و مشكل گشا، اين است كه ما با واژه هاى ويژه اى كه در وجدانمان نقش بسته است مقام امامان و امامت را درك كنيم و وقتى از حسن بزرگ و صلح اكبر وى، سخن مى گوئيم، خودمان در عمل (حسن هاى كوچكى) باشيم كه پست سر (حسن بزرگ) در حركت باشيم و معنى مقتدا و الگو قرار دادن امام غير اين نمى تواند باشد.

اگر در عمل و زندگى شيعيان (روح امام) و (روح امامت) حضور نداشته باشد و آن دقتهاى بسيار زيباى زندگى امامان(ع) در زندگى شيعيان اجرا نگردد و اگر به آن سنت عملى، گفتارى و امضايى امامان(ع) با ديده و بينش دقيق و عميق ننگريم و سپس آن را در زندگى خودمان اجرا نكنيم و اگر خودمان را صاحبان اصلى سنت اصيل ندانيم چگونه مى توانيم ادعاى انسان اسلامى و انسان ويژه ـ شيعه ـ را داشته باشيم؟!

در اين مقاله كوتاه، در واقع درصدد آن هستيم كه بدانيم:

(بر امام حسن(ع) چه گذشت؟)

و چگونه مى توان زندگى حسنى داشت؟

از اين رو، تلاش كرديم فضايى كه امام(ع) در آن فضا قرار داشت و چه تصميمى مى توانست در آن اوضاع و احوال بگيرد ترسيم بكنيم تا خواننده عزيز را به سيماى درست زندگى امام مجتبى (ع) آشنا كنيم.

امام حسن(ع) در يك فضايى زندگى مى كرد كه در واقع در محاصره دشمن بود. از دشمن اصلى كه بگذريم، امام با تيپ هايى سر و كار داشت كه به نام جهاد و دفاع از او از كوفه بيرون آمده بودند و پس از مدتى كوتاه در چهره دشمنان خونين او ظاهر گشته بودند.

در يك چنين فضايى امام(ع) چه استراتژى را مناسب مى دانست و به دنبال آن با امام(ع) چه كردند، كه نبايد مى كردند!

واژه ها لالند:

واژه ها لالند، در معنا مى مانند

همچو غربالند، مرغ بى پر و بالند.(1)

با واژه ها نمى توان شخصيت امامان(ع)، را شناخت يا شناساند. همانطوريكه با كشيدن آب از غربال، «نمى» بيش «ته» آن باقى نمى ماند با واژه ها هم «نمى» از شخصيت امامان(ع) عايد انسان مى گردد و در حد «نمى» ما را به شناخت شخصيت امامان(ع) نزديك مى كنند.(2)

شناخت عميق از شخصيت امام حسن(ع) را، بايد در وجدانهاى بيدار يافت وگرنه از راه واژه ها، نمى توان به شناخت حقيقى مقام امام حسن(ع) دست يازيد.

واژه ها، مرغان بى بال و پرى هستند كه ياراى پرواز بر اين قله رفيع را ندارند.

اينكه در زيارت امام حسن مجتبى(ع) آمده است:

(السلام عليك يا صراط الله)(3)

سلام بر تو باد اى راه راست خدا.

خود اين جمله و واژه، دركش بسيار سخت است تا چه رسد به اينكه انسان بخواهد به حقيقت و نظر حق، در اين مورد دسترسى پيدا كند.

به هر تقدير، انسانهاى معمولى به اين (نم) هم نياز شديد دارند و همين (نم) اندك مى تواند سرزمين وجودى انسانها را به سبزه زارها مبدل سازد.

به عبارت ديگر:

در واقع، واژه ها، انسان را براى شناخت عميق شخصيت امام(ع)، تا نيمه راه، راه مى نمايند و بقيه راه را، به عهده (عقل سليم) و (قلب سليم) مى گذارند.

دشمن امام حسن(ع) در كلام امام على(ع)

1ـ هويت فرهنگى و سياسى معاويه:

(و ان البغى والزور يذيعان بالمرء فى دينه و دنياه…) على(ع) طى نامه اى به معاويه مى نويسد:

(همانا ستمگرى و دروغ ـ رسوايى ـ آدمى را در دين و دنياى او آشكار مى سازد، و نقصان وى را نزد آن كس كه عيبگوى او بود پديدار، و تو مى دانى آنچه را از دست شده تدارك كردن نتوانى… پس از روزى بترس كه در آن روز آن كه پايان كار خود را نيكو گردانيده شادمان است، و آن كه مهار خود را به دست شيطان داده و از كفش نگشاده پشيمان. تو ما رابه حكم قرآن خواندى و خود اهل قرآن نيستى. ما تو را پاسخ نداديم بلكه داورى قرآن را گردن نهاديم.)(4)

2ـ سوابق و تبار معاويه:

(اما بعد فانا كنا نحن و انتم على ما ذكرت من الالفه والجماعه، فرق بيننا و بينكم إمس. انا آمنا و كفرتم…)

امام على(ع) در پاسخ به معاويه مى فرمايند:

اما بعد، چنانكه يادآور شدى ما و شما دوست بوديم و هم پيوند، اما ديروز ميان ما و شما جدايى افكند، ما ايمان آورديم و شما به كفر گراييديد، و امروز ما استوار و شما دستخوش آزمايش گرديديد…

شمشيرى كه بر جد و دايى و برادرت در يك رزمگاه زدم، نزد من است. و تو ـ به خدا سوگند ـ چنانكه دانستم دلى ناآگاه دارى و خردى تباه، و بهتر است تو را بگويند بر نردبانى بلند بر شده اى كه منظر به تو نمايانده است بد نمود و آن تو را زيان است نه سود. چه تو گمشده اى را مى جويى كه از تو نيست و گوسفندى را مى چرانى كه ملك ديگرى است. منصبى را مى خواهى كه نه در خور آنى و نه گوهرى از آن كانى. چه دور است گفتارت از كردار، چه نيك به عموها و دايى هايت مى مانى، كه بخت بد و آرزوى باطل آنان را وانگذاشت تا به انكار پيامبرى محمد(ص) شان واداشت. )(5)

3ـ معاويه و پيراهن عثمان:

(و لعمرى يا معاويه لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدنى إبرإ الناس من دم عثمان... معاويه! به جانم سوگند اگر به ديده خرد بنگرى و هوا را از سر به در برى، بينى كه من از ديگر مردمان از خون عثمان بيزار بودم، و مى دانى كه از آن گوشه گيرى نمودم، جز آنكه مرا متهم گردانى و چيزى را كه برايت آشكار است بپوشانى. )(6)

4ـ تظاهر به صلح طلبى:

(اما طلبك الى الشام فانى لم اكن لاعطيك اليوم ما منعتك امس; و اما خواستن تو شام را از من، من امروز چيزى را به تو نمى بخشم كه ديروز از تو بازداشتم و اينكه مى گويى جنگ، عرب را نابود گرداند و جز نيم نفسى براى آنان نماند، آگاه باش آن كه در راه حق از پا درآيد، راه خود را به بهشت گشايد، و آنكه باطل نابود گرداند، به دوزخش كشاند.

…و از اين گذشته ما را فضيلت ـ بستگى به مقام ـ است كه بزرگترين حجت است ـ ارجمند را بدان خوار كرديم و خوار را بدان سالار; و چون خدا عرب را فوج فوج به دين خويش درآورد و اين امت خواه و ناخواه سر در بند طاعت آن كرد، شما از آنان بوديد كه يا به خاطر نان، يا بيم جان مسلمان گرديديد; و اين هنگامى بود كه نخستين مسلمانان در پذيرفتن اسلام پيش بودند و مهاجران سبقت از ديگران ربودند. پس، نه براى شيطان از خود بهره اى بگذار و نه او را بر نفس خويش مستولى دار. )(7)

5ـ سياست معاويه:

(والله ما معاويه بادهى منى…; به خدا سوگند، معاويه زيركتر از من نيست، لكن شيوه او پيمان شكنى و گنهكارى است. اگر پيمان شكنى ناخوشايند نمى نمود، زيركتر از من كس نبود، اما هر پيمان شكنى به گناه برانگيزاند، و هرچه به گناه برانگيزاند دل را تاريك گرداند.

روز رستاخيز پيمان شكن را درفشى است افروخته و او بدان درفش شناخته. به خدا مرا به فريب غافلگير نتوانند كرد و با سختگيرى ناتوانم نتوانند شمرد.)(8)

6ـ جاذبه كاخ سبز:

(اما بعد فقد بلغنى ان رجالا ممن قبلك يتللون الى معاويه فلا تإسف على…)

امام (ع) طى نامه اى به سهل پسر حنيف انصارى كه از جانب امام حاكم مدينه بود مى نويسد:

(اما بعد، به من خبر رسيده است از مردمى كه نزد تو به سر مى برند، بعضى پنهانى نزد معاويه مى روند، دريغ مخور كه شمار مردانت كاسته مى گردد، و كمكشان گسسته. در گمراهى آنان و رهايى ات از رنج ايشان، بس بود از حقشان گريختن و به كورى و نادانى شتافتن. آنان مردم دنيايند روى بدان نهاده و شتابان در پى اش افتاده. عدالت را شناختند و ديدند، و شنيدند و به گوش كشيدند، و دانستند مردم به ميزان عدالت در حق يكسانند پس گريختند تا تنها خود را به نوايى برسانند. دور بودند دور از رحمت خدا.)(9)

تيپ شناسى مردم عصر امام حسن(ع):

(هنگامى كه على(ع) به شمشير كين دار فانى را وداع گفت حضرت امام حسن(ع) به منبر رفته خطبه خواند و احقاق حق نمود در نتيجه ياران پدرش با او بيعت كردند كه با هر كه بجنگد پيكار كنند و با هر كه سازش نمايد صلح نمايند.)(10)

هنگامى كه معاويه از رحلت حضرت امير(ع) با خبر شد و فهميد كه مردم با فرزند بزرگوارش بيعت كردند، به كوفه وبصره جاسوس فرستاد و به دنبال آن، براى پيش برد مقاصد شوم خود از شام عزيمت عراق كرد و به آهنگ پيروزى به آن سرزمين با لشگرى حركت نمود.(11)

هنگامى كه امام حسن(ع) از آهنگ معاويه با خبر شد حجر بن عدى را مإمور كرد تا كارگزاران و ساير مردم را به جهاد با معاويه دعوت نمايد، مردم نخست از پيكار با معاويه خوددارى كردند و آخر الامر ناچار براى رزم با او آماده شدند و آنانكه در ركاب آن حضرت آماده كارزار گرديده:

1ـ برخى شيعه او و پدرش بودند.

2ـ بعضى خوارج بودند كه براى كينه با معاويه آماده جنگ شده نه آنكه نظرشان كمك به فرزند پيغمبر بوده باشد.

3ـ عده اى هم مردمى فتنه جو و غنيمت طلب بودند.

4ـ بعضى در امامت آن حضرت شك داشتند.

5ـ جمعى مردمى متعصب و پيرو روساى قبيله هاى خود بودند و تابع آئين ديگران نمى شدند.(12)

امام حسن(ع) با اين مردم مختلف العقيده براى پيكار با معاويه چه كارى مى توانست انجام دهد؟

مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى(ع):

1ـ نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند.

2ـ و نه تشكل و هماهنگى و اتحاد.

اگر با ديده دقيق تر مردم عصر امام حسن(ع) را تيپ شناسى كنيم بايد به ترتيب زير، مسإله را بررسى نمائيم كه عبارتند از:

1ـ خستگى از جنگ:

جنگ جمل، صفين و نهروان، و همچنين جنگهاى توإم با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاى معاويه و نيروهاى اميرالمومنان(ع) در عراق، حجاز و يمن در گرفت، در ميان بسيارى از ياران على(ع) يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد… بويژه آنكه جنگ آنها با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزى آنان بود كه اينك در جبهه معاويه مستقر شده بودند.(13)

2ـ قهرمانان دروغين:

هنگامى كه امام حسن(ع)، طى خطبه اى مردم را به جهاد در راه خدا دعوت نمود، پس از پايان خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تإييد نكرد!

در اين صحنه اسف انگيز، يكى از ياران دلير و شجاع اميرمومنان(ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى بشدت توبيخ كردو آنها را قهرمانان دروغين، و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند.(14)

3ـ جامعه اى با عناصر متضاد:

جامعه عراق آن روز، يك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود.

پيروان و طرفداران حزب خطرناك اموى از يك سو.

گروه خوارج كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مى شمردند.

مسلمانان غير عرب كه از نقاط ديگر عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بيست هزار نفر مى رسيد.

گروهى كه عقيده ثابتى نداشتند و در ترجيح يكى از طرفين بر ديگرى در ترديد بودند.

پيروان و شيعيان خاص اميرمومنان(ع)، از عناصر اين جامعه محسوب مى شدند.(15)

4ـ سپاهى ناهماهنگ:

اين چند دستگى و اختلاف عقيده و تشتت و پراكندگى، طبعا در صفوف سپاه امام مجتبى(ع) نيز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى ناهماهنگ با تركيب ناجور درآورد. (16)

5ـ البقيه، البقيه:

امام حسن(ع)، در مدائن سخنرانى جامع و مهيجى ايراد نمود و طى آن چنين فرمود:

… وقتى كه به جنگ صفين روانه مى شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مى داشتيد، ولى امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مى داريد.

تا آنجائى كه امام(ع) مى فرمايند:

اينك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با معاويه به مبارزه برخيزيم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگى و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را تإمين كنيم.

سخن امام كه به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند:

(البقيه، البقيه):

ما زندگى مى خواهيم، ما مى خواهيم زنده بمانيم!(17)

6ـ تسليم يا ترور امام حسن(ع):

عده اى از روساى قبايل و افراد وابسته به خاندانهاى بزرگ كوفه، به امام خيانت كرده و به معاويه نامه ها نوشتند و تإييد و حمايت خود را از حكومت وى ابراز نمودند و مخفيانه او را براى حركت به سوى عراق تشويق كردند و تضمين نمودند كه به محض نزديك شدن وى، امام حسن(ع) را تسليم او نمايند يا ترور كنند.

معاويه نيز عين نامه ها را براى امام مجتبى فرستاد و پيغام داد كه چگونه با اتكا به چنين افرادى حاضر به جنگ با وى شده است؟(18)

7ـ مردم پيمان شكن:

مردم عراق و كوفه، مردمى متلون بودند و منهاى (بى وفايى) در هيچ جاى دنيا شناخته نيستند!!

8ـ فرمانده خائن:

امام حسن(ع) پس از آنكه كوفه را به قصد جنگ با معاويه ترك گفت (عبيدالله بن عباس) را با دوازده هزار نفر سپاه، به عنوان طلايه لشكر، گسيل داشت و (قيس بن سعد) و (سعيد بن قيس) را كه هر دو از ياران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشين وى تعيين نمود.

(عبيدالله) فوج تحت فرماندهى خود را حركت داد و در محلى به نام (مسكن) با سپاه معاويه روبرو شد و در آنجا اردو زد.

طولى نكشيد كه به امام (ع) گزارش رسيد كه عبيدالله با دريافت يك ميليون درهم از معاويه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وى پيوسته است.

9ـ شايعه صلح و توطئه هاى خائنانه با استفاده از ناآگاهى و نادانى مردم:(19)

دو توطئه ديگر معاويه:

– بوسيله جاسوسان و مزدوران خود، در ميان لشكر امام حسن(ع) شايع مى كرد كه قيس بن سعد (فرمانده مقدمه سپاه) با معاويه سازش كرده، و در ميان سپاه قيس نيز شايع مى ساخت كه حسن بن على(ع) با معاويه صلح كرده است!

– توطئه ديگر معاويه اين بود كه چند نفر از افراد خوش ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام(ع) فرستاد. اين عده در اردوگاه (مدائن) با حضور امام(ع) ملاقات كردند، و پس از خروج از چادر امام، در ميان مردم فرياد زدند:

(خداوند به وسيله فرزند پيامبر(ص) فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على(ع) با معاويه صلح كرد، و خون مردم را حفظ نمود)!

مردم كه به سخنان آنان اعتماد داشتند، درصدد تحقيق برنيامدند و سخنان آنها را باور نموده و بر ضد امام شورش كردند و به خيمه آن حضرت حمله ور شده و آنچه در خيمه بود، به يغما بردند و درصدد قتل امام برآمدند و آنگاه از چهار طرف متفرق شدند.(20)

10 ـ خيانت اكبر:

امام حسن(ع) از مدائن روانه (ساباط) شد. در بين راه يكى از خوارج كه كمين كرده بود، ضربت سختى بر آن حضرت وارد كرد.

امام بر اثر جراحت، دچار خونريزى و ضعف شديد شد و به وسيله عده اى از دوستان و پيروان خاص خود، به مدائن منتقل گرديد. وضع جسمى حضرت بر اثر جراحت به وخامت گراييد.

معاويه با استفاده از اين فرصت بر اوضاع تسلط يافت.

امام موقعى حاضر به صلح شد كه يارانش از گرد او پراكنده شده و وى را تنها گذاردند.(21)

اين بود خلاصه اى از تيپ شناسى مردم عصر امام حسن(ع) و مظلوميت سنگين امام(ع) كه بر عرش الهى هم سنگينى مى كند.

اين بود از آنچه بر امام گذشت.

صلحى كه همسان قرآن داراى شإن نزول و جرى است:

سخن راندن و قلم فرسايى پيرامون (پرشكوه ترين نرمش قهرمانانه تاريخ) كار آسانى نيست و حداقل به تإليف يا مقاله مستقل نياز است تا بتوان به حقايق نزديك گشت و به راز نهفته در آن واقف شد.

انسان تشنه دليل است، به ويژه در امور مهم و اسرارآميز، ارائه دليل قوى و مستند ضرورى است و (صلح اكبر) امام حسن(ع) هم از اين امر مستثنا نيست. لكن به اين نكته هم بايد توجه داشت كه غرض ورزان و مرض داران، هم به سكوت امام على(ع) اشكال مى كنند، هم به (صلح قهرمان صلح) امام حسن(ع) و هم به قيام خونين امام حسين(ع).

به هر تقدير، مسووليت امام حسن(ع) هرگز آسان و ساده نبود بلكه سخت ترين و دقيق ترين وظيفه اى بود كه حاكمى مسوول رسالت و امت بتواند به آن قيام كند. رسالت و امتى كه در فكر و جان و ضمير امام، اين چنين وجود داشت كه رسالت و امت در عالم هستى آخرين و بالاترين آرزويى است كه انسان را به خدايتعالى نزديك مى كند، و مرز خدا را به انسان معرفى مى نمايد. ايندو عنصر يك مسووليت هستند كه در يك شخص جمع شده اند ـ مردى كه در طالبيت خود امين ـ و در نبوتش عظيم، و در امت خود گردآورنده، و در رسالتش انسانى و جهانى…(22)

معاويه گمان مى كرد او پيروزمند عهدنامه صلح است. زيرا خلافت به او واگذار شده و امام حسن(ع) از آن كنار كشيده و به همين دليل معاويه رشوه به كار گرفت ـ لبهاى عبيدالله بن عباس فرمانده ارتش امام حسن(ع) را با رشوه شيرين كرد و به اين طريق توان رزمى ارتش امام را در ميدان مبارزه تضعيف نمود ـ لذا امام حسن(ع) براى بستن عهدنامه صلح به اجبار پيشقدم شد تا از دو جهت سود برده باشد.

سود اول ـ حفظ خون است و جلوگيرى از ريخته شدن آن است.

سود ديگر ـ حفظ وحدت و وحدت در عقيده است زيرا جنگ در ذات خود، امت را به گروه بنديها و دسته هاى مختلف با موضع گيريهاى گوناگون دشمنانه تبديل مى كند پس اين سود، در جلوگيرى از وقوع يك جنگ داخلى مهم و حكيمانه است تا امت در پيوستگى گسترش يافته باقى بماند.(23)

اين استراتژى امام(ع) داراى شإن نزول و جرى است و براى هميشه پيغام دارد و آن اينكه:

(در هر لحظه اى كه امت متعرض بحرانى مانند آن شود صلح امام، الگوى بى نظير است).(24)

شهادتش را شهيد كردند:

از جمله جاهايى كه واژه ها لال مى گردند، (پيرامون شهادت مظلومانه) امام حسن(ع) است.

إين الحسن إين الحسين…

كجاست حسن بن على (مسموم زهر جفا). كجاست حسين بن على (سيدالشهدإ)(25)، كه بگويند برايشان چه گذشت و چگونه مى گذرد؟

كجاست امام حسن مجتبى كه بگويد چگونه شهيد و چند بار شهيد شد؟!

در عمل، هنوز هم عده اى از دوستان ناآگاه و نادان و دشمنان پنهان و پيدا، دارند امامان(ع) را، شهيدشان مى كنند! شهادت و خط خون هنوز سارى و جارى است و بى پايان.

چه مظلوميتى بزرگتر از اين، كه هنوز شيعيان نتوانستند به محور و (روح زندگيشان) رنگ و بوى الهى و امامى بدهند!!!

به جرإت مى توان گفت:

(هر كسى به نام شيعه، گناه بكند، در واقع و در عمل، دارد امامت را شهيدش مى كند.)

مگر امامان، قرآن ناطق نيستند؟

مگر ائمه(ع)، مردان زندگى و مردان زندگان نيستند؟

مگر ائمه(ع)، امامان جهانيان نيستند و همسان قرآن، رسالت جهانى ندارند؟

اگر امامت يك امر مهم است و زندگى امامان(ع) همسان قرآن داراى شإن نزول و جرى و تإويل است و به تفسير عميق و دقيق نياز دارد; چگونه مى شود زندگى شيعيان در عمل رها باشد؟

(كونوا زينا و لا تكونوا شينا)(26) چه پيامى دارد؟

براى چه كسانى پيام دارد؟

آيا مظلوميت امام حسن(ع) تنها به اين است كه: بالاى قبر امام حسن(ع) در بقيع، ساخت و ساز ساختمانى با مناره هاى بلند انجام نشد؟!

و اگر روزى اين كار توسط حكومت عربستان و يا از ناحيه حكومت جمهورى اسلامى، صورت بگيرد امام حسن(ع) از مظلوميت بدر مىآيد؟

در مورد قبر امام هشتم(ع) كه يك چنين كارى به نحو احسن صورت پذيرفت چه؟ آيا امام از غربت بدر آمد و ديگر غريب نيست؟! اگر امام هشتم از غربت بدرآمد، پس (قائله شوم) و شورش كور شهر مقدس مشهد و بمب گذارى در حرم امن امام غريب چه؟.. .

بدانيم و آگاه باشيم، هر كس به نام شيعه، در هر جاى جهان مرتكب گناه بشود، امامان خود را غريب و مظلوم گذاشته است و اگر روزى محور زندگيمان خدايى شد و گناه از جامعه و زندگى شيعى رخت بربست، آنوقت امامان(ع) ما از غربت و مظلوميت بدر آمده اند ولو بر قبرشان ساخت و ساز ساختمانى انجام نگيرد.

با اين مقدمه، ببينيم نحوه شهادت امام حسن مجتبى(ع) چگونه بوده است؟

معاويه، جعده و عايشه چه كردند؟

معاويه بارها، تصميم بر مسموم كردن امام حسن(ع) گرفت و به واسطه هاى پنهان زيادى متوسل گرديد.(27)

ابن ابى الحديد مى نويسد:

(چون معاويه خواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد، اقدام به مسموم نمودن امام حسن مجتبى كرد، زيرا معاويه براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش مانعى بزرگتر و قويتر از حسن بن على(ع) نمى ديد، پس معاويه توطئه كرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.)(28)

در اين توطئه بيشترين نقش را (مروان بن حكم) كه فرماندار مدينه بود ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، آخرين مرتبه، طى نامه اى كاملا سرى از مروان فرماندار خويش خواست تا در مسموميت حسن بن على سرعت گيرد و آن را در اولويت قرار دهد.

مروان جهت اجراى اين توطئه مإمور شد با جعده دختر اشعث همسر امام تماس برقرار كند. معاويه در نامه اش نوشته بود كه جعده يك عنصر ناراضى و ناراحت است، از جهت روحى مى تواند با ما همكارى داشته باشد و سفارش كرده بود كه به جعده وعده دهد بعد از انجام مإموريتش او را به همسرى پسرش يزيد درخواهد آورد و نيز توصيه كرده بود صد هزار درهم به او بدهد.(29)

بنا به گفته شعبى:

(چون جعده امام حسن مجتبى را مسموم كرد، معاويه صد هزار درهم را به او داد، ليكن از ازدواج با پسرش يزيد سرباز زد و در پيامى برايش نوشت:

چون علاقه به حيات و زندگى فرزندم يزيد دارم، نمى گذارم با تو ازدواج كند. )(30)

امام صادق(ع) فرمود:

جعده لعنه الله عليها، زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام (ع) روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود، هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد، آن ملعونه زهر را در ميان آن شير ريخته بود، به مجرد اين كه شير را آشاميد، پس از چند دقيقه امام فرياد برآورد: دشمن خدا، تو مرا كشتى، خداوند تو را نابود كند. سوگند به خدا بعد از من بهره و سودى براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفته اند.

سوگند به خدا (معاويه) بيچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذليل كرد. (31)

اما عايشه:

زياد مخارقى گفته:

وفات امام حسن(ع) كه نزديك شد، امام حسين را طلبيده فرمود اى برادر بهمين زودى از تو جدا مى شوم… امروز پاره جگر خود را در ميان طشت ديدم و مى دانم چه كسى اين جفا را بر من كرده اينك سوگند به حقى كه بر تو دارم از اين پيش آمد و مرتكب آن، تعقيب مكن و منتظر باش تا خدا درباره من چه خواهد كرد.(32)

امام بعد از شهادت:

در دفن حسن(ع) در مزار رسول خدا علم هاى مخالفت برافراشته شد:

پسر عثمان آمد و گفت:

پسر قاتل عثمان در كنار پيامبر(ص) و پدرم در انتهاى مدينه؟

مروان هم همين دعوى را داشت كه عثمان در انتهاى قبرستان و حسن در كنار پيامبر؟

مروان بن حكم و سعيد بن عاص در نزد عايشه وسوسه كردند او را سوار بر قاطر و در صحنه حاضر شد و ادعاى مالكيت خانه از طريق ارث كرد. (و او همان كسى است كه پدرش براى فاطمه دختر پيامبر استدلال كرده بود نحن معاشر الانبيإ لانورث… تازه زن در اعيانى خانه مالك است نه در زمين) مدعى شد كه تا پاى جان خواهد ايستاد.

نوشته اند كه عايشه گفته بود: مرا با شما چه رابطه اى است كه مى خواهيد وارد خانه ام شويد من (حسن(ع) را خوش ندارم و دوست ندارم)

آرى، همين عايشه كه اجازه نداده بود جنازه حسن(ع) كنار پيامبر(ص) دفن شود، اجازه داد عبدالرحمن عوف، سرمايه دار معروف كه در شورا براى ورشكست كردن على(ع) و رإى نياوردن او كوشيده بود در كنار قبر پيامبر دفن گردد.(33)

درگيرى آغاز شد. از دفن جلوگيرى به عمل آوردند. محمد حنفيه از روى خشم بر سر عايشه فرياد كشيد كه روزى بر شتر سوار مى شوى و روزى بر قاطر و نمى توانى از شدت عداوت با بنى هاشم خودت را نگه دارى، قاسم بن محمد بن ابوبكر، برادرزاده عايشه گفت: اى عمه هنوز خونهايى كه در جنگ سرخ جمل بر زمين ريخته شده است نشسته ايم، مى خواهى روز خونين ديگرى به نام روز قاطر درست كنى؟

عايشه بر سر حسين(ع) فرياد كشيد كه چرا طرفدارى از محمد بن حنفيه مى كند و با او درگيرى پيدا نمى كند كه او به عايشه گفته است روزى سوار شتر و روزى سوار قاطر.

طرفين آماده قتال شدند. مروان با ياران خود مسلح و بنى هاشم هم آماده دفاع و مبارزه شدند. حسين(ع) در ميان آمد كه وصيت برادرم را كنار نزنيد. او حاضر به خونريزى نبود ـ جنازه او را به سوى بقيع مى بريم. به متهاجمان فرمود: اگر برادرم در جلوگيرى از مبارزه، از من تعهد نگرفته بود به شما نشان مى دادم كه قدرت از آن كيست.

برخى نوشته اند به دستور عايشه تير و سنگ بسيار به سوى حسين(ع) و جنازه حسن (ع) پرتاپ شد.

برخى نوشته اند جنازه را چندان تيرباران كردند كه 70 تير از جنازه اش بيرون كشيده شد و اين مسإله را ابن عساكر (در ج12 تاريخ خود) آورده است.(34)

اين است كه نگاره حقير، نگاشت كه صراط الله را شهيد كردند. بلكه با شهادت امام حسن(ع) به اين وقاحت در واقع، امامت و شهادتش را شهيد كردند.

نتيجه:

با الفاظ و واژه ها فقط نازلترين مقام و منزلت امامان و امامت را مى توان به وصف آورد. آنچه (روح امام و روح امامت) را تشكيل مى دهد، همان بلندترين مقام و منزلت امام و امامت است كه واژه ها در بيان آن لالند.

امام حسن(ع) از جمله امامانى است كه ناگفته ها در زندگى حضرت بسيار است و عظمتها و مظلوميتهاى بزرگى در زندگى حضرت پنهان مانده است.

دشمن اصلى عصر امام حسن(ع) همان سازمان (سيا)(35) طورى زندگى مى كرد كه ديده نمى شد.) از اين جهت بحث دشمن شناسى در عصر امام حسن(ع) از ظرافت ويژه اى برخوردار است و تا سيماى سياه دشمن درست ترسيم نشود، حقايق زندگى امام(ع) درست به تصوير كشيده نمى شود.

(چهره و سيماى شهادت امام(ع)) بسيار مظلوم بوده و بسيار هم مظلوم مانده است.

هنوز غربت غم بر قبرستان بقيع در حال باريدن است و تا زمانى كه شيعيان، امام گونه نگردند و سيره عملى زندگى امامان(ع) سيره عملى زندگى شيعيان قرار نگيرد; امامان از غربت و مظلوميت بدر نخواهند آمد و هر روز كه بگذرد بر غربت و مظلوميت امامان افزوده مى گردد.

پاورقيها:

1 . حسن زاده، حسن، (رساله امامت)، ابراهيم، احمديان، قم: قيام، 76 ص157.

2 . نگارنده.

3 . باز آفرينى از كلام آيت الله جوادى آملى.

4 . مفاتيح الجنان، زيارت امام حسن(ع).

5 . نهج البلاغه، نامه48.

6 . همان، نامه65.

7 . همان، نامه6.

8 . همان، نامه17.

9 . همان، خ200.

10 . همان، نامه70.

11 . للشيخ المفيد، الارشاد، ص343.

12 . همان.

13 . همان.

14 . پيشوايى، مهدى، (سيره پيشوايان)، قم: موسسه تحقيقاتى و تعليماتى امام صادق(ع)، سوم، 1375، ص99.

15 . پيشوايى، مهدى، همان.

16 . همان.

17 و 18 همان.

19 و 20 همان.

21 . همان.

22 . همان.

23 . كتانى، سليمان، (امام حسين در جامه ارغوانى) پرويز، لولاور، نصر، 1378، ص139.

24 . همان.

25 . همان.

26 . قسمتى از دعاى ندبه.

27 . اصول كافى، ج2، ص77.

28 . زمانى، احمد، (حقايق پنهان)، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 75، ص287.

29 . همان.

30 و 31 . همان.

32 . همان.

33 . الارشاد، ص358.

34 . قائمى، على (در مكتب كريم اهل بيت(ع) امام حسن(ع) اميرى، 1374، ص441.

35 . همان.

منبع: مجله پاسدار اسلام ـ شماره 233

روابط بین‌المللی از نظر اسلام

جهان، پیش از طلوع دعوت اسلامی، در شب تیره‌ای از شرک و جهل و عصبیت و بی‌دادگری و خودسری دست و پا می‌زد، عقاید و اخلاق و روابط اجتماعی و نظامات سیاسی و حکومتی در جامعه‌ی بشری، دستخوش فساد و تباهی بود.
مردم در بند اوهام و اباطیل و شبهات و خرافات اسیر بودند و غرایز حیوانی و خوی ددی و درندگی بر اخلاق و رفتارشان حکومت داشت، و صفات فاضله‌ی انسانی در زوایای غفلت و فراموشی مانده بود!
رابطه‌ی میان افراد و اقوام بشری، بر اساس سنجش و مقایسه‌ی میان ضعف و قوت استوار بود. نیرومندان، ضعفا را طعمه‌ی خود می‌ساختند و توانگران، حقوق ناتوانان را می‌ربودند و زورمندان، خون بینوایان را می‌مکیدند. قاعده‌ی سیاست میان حاکم و محکوم، هوس روسا و تمایلات ارباب قدرت و نفوذ و جان و مال و عرض و ناموس رعیت در گرو دلخواه و اراده‌ی عناصر مستبد و خودسر بود!
در چین شرایط رقت‌بار و اسف‌انگیز، حکمت عالیه‌ی الهی چنین اقتضا کرد که جهان را از لوث فساد پیراسته سازد و مردم جهان را از بیدادگری و هرج و مرج و بی‌سامانی رهایی بخشد و از آن بدبختی و آشفتگی که در سراسر زمین دامن گسترده بود برهاند!
بدین گونه خورشید اسلام از افق جزیره العرب بدرخشید و طبقات در هم فشرده‌ی ظلمت را بپراکند و جهانیان را صدا در داد که:‌ ای مردم جهان! هم اکنون از جانب خدا، نوری و کتاب آموزنده و روشنی برای شما نازل گشته است که خدا در پرتو آن، کسانی را که در جهت خشنودی او رهسپار شوند، به راه‌های صلح و آسایش و آرامش رهبری می‌کند و ایشان را به فرمان و مشیت خود از تاریکی‌ها به نور می‌آورد و راه مستقیم سعادت و رستگاری را به ایشان باز می‌نماید.(۱)

روح دعوت اسلامی

دعوت اسلامی ـ هر چند، از نظر فروع، به شعب فراوان و شاخه‌های‌ بسیار منقسم و منشعب می‌گردد، ولی ـ در یک اصل خلاصه می‌شود و آن یک اصل: دعوت جهان به سر منزل خیر و صلاح، یا برآمدن از ظلمات به نور است. اگر ما بخواهیم این اصل اساسی را تا اندازه‌ای مورد تفصیل و تشریح قرار دهیم می‌توانیم آن را به سه اصل مهم: توحید، مساوات و عدل تقسیم کنیم:

۱ ـ اسلام به وسیله‌ی توحید، فساد عقیده را اصلاح کرد، به این معنی که مردم را به احترام عقل و فرو گذاشتن اوهام و خرافات شرک و بت‌پرستی فراخواند، و اعلام داشت که این دستگاه عظیم آفرینش، پروردگاری عظیم و معبودی مدبر و حکیم دارد که تنها او شایسته‌ی پرستش و برازنده‌ی نیایش است. «لا تدرکه الابصار، و هو یدرک الابصار، و هو اللطیف الخبیر»(۲)
خدایی که بینندگان، از دیدنش فرو می‌مانند و او بینندگان را می‌بیند، و از دقیق‌ترین اسرار و پوشیده‌ترین رازها آگاهی دارد.
این دعوت، موافق با حقیقت فطرت و نهاد طبیعت انسانی و هماهنگ با همگی دعوت‌های آسمانی است: «فطره الله التی فطر الناس علیها»(۳) همان فطرت الهی که همگی مردمان را بر آن مفطور و مجبول ساخته است.

۲ ـ همچنین اسلام به وسیله‌ی مساوات، اصل مهم وحدت بشری را ـ که هیچ گونه فرقی میان الوان و اجناس و نژادهای بشری نمی‌شناسد ـ استوار ساخت و اعلام کرد که:
الا‌ ای مردم جهان! همانا شما را از یک مرد و زن بیافریدیم، و به صورت اقوام و قبایل مختلف درآوردیم تا باب مراوده و معارفه را به روی هم بگشایید. نه این که این اختلاف را وسیله‌ی تفوق و بهانه‌ی برتری قرار دهید، زیرا ملاک برتری، تقوا است؛ و گرامی‌ترین فرد شما نزد خدا، پرهیزگارترین فرد شماست(۴)
همچنین در تاکید همین حقیقت گفت:‌ ای مردم جهان! از پروردگارتان بترسید که همگی شما را از یک تن بیافرید، و همسر او را از خمیرمایه‌اش خلق کرد، و مردان و زنان بسیاری از آن دو در جهان بپراکند و از آن خدای که حقوق و حوائجتان را به وسیله‌ی او می‌طلبید، و همچنین از خویشان و ارحام و گسیختن پیوند مهر و مددکاری از ایشان پرهیز کنید.(۵)

۳ ـ با رعایت اصل عدل و داد، بنیاد ظلم و زور و خودسری را ویران ساخت، و امنیت و آرامش و رفاه و آسایش را به جای آن بنیاد نهاد، و در اجرای آیین عدالت میان نزدیک و دور، دست و دشمن، و مؤمن و کافر تفاوتی نگذاشت. در این باره فرمود: ما پیغمبران خود را با آیاتی آشکار و حجت‌هایی غیر قابل انکار فرستادیم، و کتاب و میزان را به همراه ایشان نازل کردیم تا مردم جهان در ظل سیاست و ارشاد ایشان آیین عدل و داد را به پا دارند.(۶)
و نیز در تاکید و تایید همین حقیقت فرمود: «ای کسانی که به آیین اسلام گرویده‌اید! همیشه آماده‌ی اجرای اراده و حکم خدا، و شهود عدل و داد باشید، و سابقه‌ی خصومت دشمنی با افراد، شما را به نقش عدالت وا ندارد. به آیین عدل و داد رفتار کنید، زیا که آن به پرهیز و صیانت از فتنه و آشوب نزدیکتر است»(۷)
اسلام سیاست اصلاحی خود را در ایجاد راهی میان افراد و طبقات مسلمین، و میان ملت اسلام و سایر ملل بر همین پایه استوار ساخت. منظور ما در این بحث، استخراج قواعدی است که این شریعت برای تنظیم روابط بین المللی مقرر کرده است. این قواعد طی دو عنوان مندرج است:

۱ ـ قواعدی که اسلام به وسیله‌ی آن روابط خود را با دول دیگر تنظیم می‌کند.
۲ ـ قواعدی که اسلام به وسیله‌ی آن روابط خود را با رعایای غیر مسلمان در مملکت اسلامی استوار می‌سازد.

روابط اسلام با دول دیگر

باید در نظر داشت که رابطه‌ی میان مسلمین و اقوام دیگر، از دو صورت خارج نیست: یا حالت صلح و سازش است و یا حالت جنگ و جدال. در پرتو مطالبی که تاکنون در این مقاله نوشتیم، روشن گردید که اسلام حالت نخستین را حالت طبیعی و اصلی می‌داند، و در این حالت از اقوام غیر مسلمان جز آن نمی‌خواهد که این آیین را در نشر دعوت و تبلیغ رسالت خود آزاد بگذارند، و مانع و رداعی بر سر راه آن به وجود نیاورند، و از انگیختن فتنه و آشوب و اشکال تراشی و کارشکنی خودداری کنند؛ زیرا دعوت اسلام، دعوت حق و عقل و رشد و صلاح است.

عقل سلیم هر گاه به حال خود و دور از آشوب و غوغا بماند، به حکم فطرت خود آن را خواهند پذیرفت؛ و از سر طوع و رغبت به آن خواهد گروید، و برای دست یافتن به این منظور، هیچ گونه نیازی به اعمال زور و قهر و اجبار نخواهد بود. برنامه‌ی دعوت اسلام این است که:
«ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه، و جادلهم بالتی هی احسن»(۸)
«لا اکراه فی الدین، قد تبیین الرشد من الغی»(۹)
«و لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هی احسن»(۱۰)
به آیین پروردگار خود با منطق و برهان و موعظه‌ی حسنه دعوت کن، و با روشی که از همه بهتر است با ایشان بحث و مناظره نما.
هیچ گونه اجبار و اکراهی در کار دین نیست؛ زیرا آیین رشد و هدایت از راه ضلال و کجروی جدا شده است.
با اهل کتاب جز با بهترین منطق مجادله و مناظره مکنید.
همچنین در مقام تحذیر از اکراه و اجبار مردم به دین می‌گوید: «افانت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین؟»(۱۱) آیا تو مردم را اجبار و اکراه می‌کنی که به دین خدا بگروند؟!
دقت در مضامین این آیات، روشن می‌سازد که دعوت اسلامی، هیچگاه از طریق اجبار و اکراه وارد نشده، و پیوسته مسیر خود را در صراط مستقیم حجت و برهان انتخاب کرده است.
هر گاه ارباب غرض، این دعوت را به حال خود می‌گذاشتند و میان حجت و برهان این دین و عقول مردم، حاجب و حایل نمی‌شدند، بی‌گمان حتی یک قطره خون در این راه ریخته نمی‌شد، و دعوت اسلام بدون جنگ و جدال، عقول و قلوب مردم را مسخر می‌ساخت.
اسلام برای انتشار دعوت اقناعی و مسالمت‌آمیز خود، و همچنین برای دفاع از آن دعوت و بیان مزایای آن به همان وسائلی که ارباب دعوت‌ها و رسالت‌ها متوسل شده‌اند ـ از قبیل ایراد سخنرانی در اجتماعات و فرستادن نامه‌ها به ملوک و زمامداران او پذیرفتن هیئت‌های اعزامی و بیان اسرار دعوت اسلامی برای ایشان ـ توسل می‌جوید.
در پرتو این مسالمت و سازگاری، مردم را در کلیه‌ی معاملات و تصرفاتشان به طبیعت و ذوق و سلیقه‌ی خود واگذارد، و به ایشان فرصت می‌دهد تا معامله و معاشرت و تبادل منافع و همکاری و همزیستی را بر وفق مصلحت خود انجام دهند، و جز در مواردی که طبیعت آن، در شریعت، مقتضی خطر و منعی برای مسلمین باشد ـ از قبیل ربا و ازدواج زن مسلمان با مرد کافر و ازدواج مرد مسلمان با زنی که به دینی آسمانی معتقد نیست ـ هیچ گونه قید و حدی برای مردم به وجود نمی‌آورد.
همچنین مسلمین را از ایجاد روابط و علاقه‌ای که در شئون زندگی و تجارت و صنعت و سیاست و علم و فرهنگ متضمن نفعی برای آنها باشد و با دستورهای اساسی آن شریعت، مباین و منافی نباشد، ممنوع و محدود نمی‌سازد.
قرآن مجید در مقام تاسیس این دستور می‌گوید: «لا ینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم، ان الله یحب المقسطین»(۱۲)
به طوری که ملاحظه می‌شود این آیه [نه تنها] به مسلمین اجازه می‌دهد هر قسم رابطه و علاقه‌ای که میان خود و کسانی که در شئون وطنی و دینی تعدی درباره‌ی مسلمین روا نداشته‌اند برقرار کنند، بلکه به ایشان اجازه می‌دهد که دامنه‌ی این رابطه را تا زمینه‌ی احسان و نیکی درباره‌ی غیر مسلمین ادامه دهند.

جنگ از نظر اسلام

این بود خلاصه‌ی نظر اسلام درباره‌ی حالت نخستین، یعنی حالت صلح و سازش. حالت دوم، یعنی جنگ و جدال، از چند جهت مورد نظر و توجه اسلام قرار گرفته است:

۱ ـ به طور کلی نظر اسلام درباره‌ی جنگ این است که جنگ از ضروریات و مقتضیات طبیعت اجتماع بشری است. به همین جهت اسلام در مقام انکار آن برنیامده، و در این باره با مقتضیات فطرت و طبیعت مخالفت روا نداشته است، ولی استفاده از جنگ را تا مرز ضرورت، محدود ساخته و آن را به عنوان آخرین وسیله برای جلوگیری از تجاوز و طغیان و تادیب مفسدین و مغرضین پذیرفته است.
اسلام موضوع جنگ را از آن جهت مورد اعتراف قرار داده که طبیعت بشر و سنت اجتماع در بسیاری اوقات متمایل به تنازع و تعدی و انکار حق و تجاوز به آزادی دیگران است. از آنجا که شریعت اسلام، شریعتی عملی و اصلاحی است، نمی‌تواند از واقع چشم‌پوشی کند و به دنبال خیال روان گردد.
جای تردید نیست که هر گاه اسلام موضوع جنگ را تثبیت نمی‌کرد و آن را به عنوان یکی از وسائل مقاومت و جلوگیری از تجاوز و تعدی و بر طرف کردن موانع از سر راه دعوت خود ـ دائر بر تامین خیر و سعادت عمومی ـ نمی‌شناخت، عوامل شر و فسادی که همیشه از طرف نیروهای متجاوز و معاند پشتیبانی می‌شوند، این دعوت را در گهواره کشته بودند، و بشریت را از چیدن میوه‌های‌ گوارای آن در معاش و معاد خود محروم ساخته بودند.
قرآن مجید ـ در مقام ارشاد ـ این حقیقت را بازگو کرده و می‌گوید: «و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع، و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیراً»(۱۳) چنان که ملاحظه می‌شود منطق وحی در این آیه خاطر نشان می‌سازد که هر گاه خدا گروهی از اقوام بشری را به وسیله‌ی گروه دیگر از صحنه‌ی سیاست و اجتماع نمی‌راند، بی‌گمان معابد و مساجدی که محل ذکر و عبادت خداست، توسط اقوام کافر و متجاوز ویران می‌شد.
همچنین قرآن در مقام تاکید و تایید این حقیقت می‌گوید: «و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض و لکن الله ذوفضل علی العالمین»(۱۴) منطق وحی در این آیه توضیح می‌دهد که هرگاه خدا گروهی از اقوام بشری را به وسیله‌ی اقوام دیگر بر طرف نمی‌کرد، نظم اجتماع متلاشی می‌شد، ولی خدا نسبت به مردم جهان بر سر فصل و احسان است، و اختیار اجتماع را به گروهی مفسده جو نخواهد سپرد.

۲ ـ اسلام به همان قیاس که در اعتراف به اساس جنگ مقتضای طبیعت و فطرت و واقع زندگی را منظور ساخته، در خصوص اسباب و علل جنگ نیز مصلحت عمومی و مساوات میان مردم و بسط و توسعه‌ی سنت عدل و رحمت را مطمح نظر خود قرار داده است.
به همین جهت شمشیر نکشیدن به منظور جهانگشایی و استعمار را روا نداشته، و به جنگ‌های دائر بر ظلم و تعدی ـ که عوامل حرص و آز و استثمار و طمع تسلط بر ضعفا و غصب حقوق و ثروت‌های ایشان برانگیخته و همچنان بر می‌انگیزد ـ رضا نداده، و چنین جنگ‌ها را برای امتی که انسانیت را محترم شمارد و حقوق انسانی را به رسمیت بشناسد سزاوار ندانسته است. به این ترتیب جنگ را در دائره‌ی اسباب و علل موجه و معقول، محصور ساخته و در تنگنای ضرورت محدود کرده است!
اما اسباب و عللی که از نظر اسلام مجوز اقدام به جنگ است از این قرار می‌باشد:

الف ـ دفع ظلم و تعدی
ب ـ تثبیت آزادی دین
ج ـ دفاع از وطن

قرآن کریم این حقیقت را در آیات بسیار تقریر کرده که از آن جمله این آیات است: «روا مدارید، زیرا خدا متجاوزین را دوست نمی‌دارد»(۱۵) «به طور همگانی با مشرکان کارزار کنید، و بدانید که خدا یار پرهیزگاران است»(۱۶) به مجاهدین اسلام فرمان جنگ داده شده است زیرا که مورد ظلم واقع گردیده‌اند، بی‌گمان خدا به یاری ایشان تواناست. کسانی که به ناحق از شهر و دیار خود اخراج شده‌اند، و گناهی جز این نداشته‌اند که خدا را پروردگار خود می‌خوانده‌اند»(۱۷)
این چند نمونه از آیات مربوط به جنگ بود که از نظر خوانندگان گذشت، و چنان که ملاحظه می‌شود و تجویز جنگ در این آیات به عنوان دفاع و استرداد حقوق پایمال شده‌ی مسلمین و مشروط به عدم تعدی و تجاوز است.
دستور عمومی در این باره مضمون این آیه است: «همانا که خدا شما را از دوستی با کسانی که در کار دین با شما نبرد کردند، و شما را از شهر و دیار خود بیرون راندند، و در آواره کردنتان همکاری نمودند نهی می‌کند. کسانی که با چنین قوم متجاوزی رابطه‌ی دوستی برقرار کنند خود نیز ستمکارند»(۱۸)

مقررات جنگی اسلام

اسلام، پس از اعتراف به موضوع اجتناب‌ناپذیر جنگ و پس از تعیین علل و اهداف آن، برای خود جنگ نیز برنامه‌ی قانونی مفصلی ـ بر پایه‌ی عدل و انصاف و احترام حقوق و کوشش در حفظ حدود شئون بشری ـ تنظیم کرده است، قسمتی از این برنامه مربوط به قبل از شروع جنگ و قسمتی مربوط به اثنای جنگ و قسمتی دیگر مربوط به دوران بعد از جنگ است.

الف ) برنامه‌ی مربوط به قبل از شروع جنگ

اسلام مقرر داشته است که شروع به جنگ در موقعی مجاز و رواست که عداوت و سوء قصد مخالفین نسبت به مسلمین واضح و مسلم شود. پس از وضوح این معنی، بر حکومت اسلامی واجب است که دعوت و رسالت اسلام را به مخالفین ابلاغ کند. این قسمت از برنامه همان چیزی است نکه در اصطلاح بین المللی عصر حاضر «انداز نهایی» یا (اولتیاتوم) نامیده می‌شود.

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به یکی از فرماندهان سپاه فرمود: «اذا لقیت عدوک من المشرکین فادعهم الی احدی ثلاث» به هنگامی که با دشمنان خود از مشرکین روبرو شوی، ایشان را به یکی از سه اصل دعوت کن. فقهای اسلام در این باره می‌گویند: ما به وسیله‌ی این دعوت به مشرکین اعلام می‌کنیم که منظور ما از جنگ، ربودن اموال و اسارت اهل و عیال ایشان نیست، و چه بسا که ایشان چون به حقیقت دعوت و منظور ما واقف شوند، بدون خونریزی آن را بپذیرند. به همین جهت جنگیدن با ایشان، قبل از دعوت، گناهی است که مرتکب آن مستوجب غضب خداست.

ب ـ برنامه مربوطه به اثنای جنگ

منظور اسلام از جنگ، کینه‌خواهی و تخریب نیست. این شریعت راضی نیست که مردم فضایل انسانی از قبیل: مدارا و رحم و عدالت و خوف و خشیت خدا را در اثنای جنگ فراموش کنند. به همین جهت آدابی برای اثنای جنگ مقرر داشته است که اگر ملل جهان آن را به کار می‌بستند بسیاری از مصائب و بلایای جنگ خانمانسوز تخفیف می‌یافت. اکنون قسمتی از این مقررات و آداب را از نظر خواننده‌ی این مقاله می‌گذارنیم:

۱ ـ اسلام، کشتن زنان و کودکان و پیران فرتوت و افراد زمین‌گیر و نابینا و بیمار را روا نمی‌دارد، همچنین کشتن صومعه‌نشینان و کشاورزان و صنعتگرانی را که در جنگ شرکت دارند تجویز نمی‌کند.

۲ ـ اسلام، مُثلِه و قطع کردن اعضای بدن دشمنان و سوزاندن و قطع اشجار و تخریب مزارع و ساختمان‌ها را روا نمی‌دارد، مگر آن که دشمن به چنین اعمالی پیش‌دستی کرده باشد. زیرا در این صورت، آیین عدل و عدالت، معامله‌ی به مثل را تجویز می‌کند.

۳ ـ اسلام، کشتن سربازان مجروح و آتش زدن را روا نمی‌دارد، و از جمله‌ سفارش‌های اخلاقی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به یکی از فرماندهان لشکر اسلام، این سفارش پر ارزش است:
«لا تقتل امراه و لا صبیا و لا کبیرا هرما؛ و لا تقطع شجراً مثمراً؛ و لا تخرب عامراً و لا تعقرن شاه الا لماکله؛ و لا تفرقن تخلاً و لا تحرقه، و ان النار لا یعذب بها الا الله»؛ زنان و کودکان و پیروان فرتوت را مکش و درختان بارور را برمکن؛ و آبادی‌ها را ویران مساز و خون گوسفندی را جز برای طعام مریز و خرما بنی را از زمین بر میاور و مسوزان، و بدان که هیچکس جز خدا حق عذاب کردن با آتش را ندارد.
و نیز آن حضرت در این باره می‌فرماید: «لا تقتلوا الذریه فی الحرب» یعنی درگیر و دار جنگ کودکان را مکشید».
چون مسلمین این سفارش را شنیدند گفتند: یا رسول الله! مگر نه ایشان اولاد مشرکینند؟! رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «لیس خیارکم اولاد المشرکین؟!» آیا برگزیدگان شما، اولاد مشرکین نیستند؟!(یعنی کافر بودن پدر، مجوز قتل فرزند نمی‌شود).

۴ ـ اسلام به موازات منع از کشتن زنان و کودکان و پیران و سایر کسانی که در جنگ شرکت نداشته‌اند، گرسنگی دادن دشمنان و محاصره‌ی اقتصادی و جلوگیری از ضروریات حیات را نیز درباره‌ی ایشان روا نمی‌دارند.

۵ ـ از جمله مواد برنامه‌ی اسلام در زمان اشتغال به جنگ ـ که حکایت از روح مسالمت‌آمیز آن می‌کند ـ این است که اجازه می‌دهد افراد و هیئت‌هایی از طرف دولت محارب با مسلمین ملاقات کنند و به شهر و دیار اسلام وارد شوند، و مدتی در آنجا بمانند و در پناه امنیت و امانی که اسلام به ایشان می‌بخشد و به انواع معاملات و تجارت و سایر شئون اجتماعی و غیر آن مشغول باشند و در تمام این مدت، اسلام مسئول حفظ و حراست ایشان است، و بر مسلمین واجب و مقرر می‌دارد که از مال و جان آنان حمایت کنند.
بلکه در مقام تسهیل توقف و تامین زندگی امن و آرام برای ایشان، چندین گام فراتر می‌نهد تا آنجا که انواعی از امتیازات به ایشان عطا می‌کند و از پاره‌ای تکالیف که مسلمین را به آن مکلف ساخته، معافشان می‌دارد و جز در مورد ارتکاب اعمالی که موجب تهدید امنیت در جامعه اسلامی گردد و یا حاکی از تعدی به مسلمین یا اهل ذمه باشد ایشان را مورد مؤاخذه قرار نمی‌دهد!
شایان توجه و دقت است که اسلام در موضوع «امان» که از طرف مسلمین به دشمن داده می‌شود، تسامح و توسعی عظیم به کار برده، تا آنجا که به هر یک از افراد مسلمان، حق داده است که کفار را امان دهد. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره فرموده است: «یسعی بذمتهم ادناهم» و تنها شرطی را که در این باره مقرر داشته رعایت حفظ سلامت اجتماع اسلامی و عدم توجه خطری از ناحیه‌ی کفار ـ از قبیل جاسوسی و سایر اعمال تخریبی ـ نسبت به مملکت اسلام است.
چنان که ملاحظه می‌شود این حکم، عالی‌ترین مظهر روح گذشت و مسالمت است و حتی در میان ملل و اقوام متمدن عصر حاضر نظیر آن را نمی‌توان یافت و مدرک و منشا این حکم، این آیه قرآن کریم است: «و ان احد من المشرکین استجارک فاجره حتی یسمع کلام الله ثم ابلغه مامنه»(۱۹) هر گاه یکی از مشرکین از تو پناه بخواهد، او را پناه ده تا سخن خدای را بشنود، آنگاه او را به مسکن و مأمنش باز گردان»!
اسلام در پرتو این امان، تبادل تجارت و منافع دیگر از قبیل صنعت و علم و فرهنگ را میان مسلمین و دشمنانشان تجویز کرده و هیچ گونه حد و قیدی در این باره برای مسلمین تعیین نکرده مگر آن که احتیاط را نسبت به جان و دین و دولت خود رعایت کنند و به همین جهت فروش اسلحه و مهمات و ساز و برگ جنگ را به دشمنان اسلام تحریم کرده است.
از جمله اهداف اسلام در اعطای این امان به کفار، این است که به این وسیله فرصتی در اختیار امان‌یافتگان قرار دهد تا در پرتو آن، از نزدیک به حقیقت اسلام و اهداف و مقاصد عالی آن آشنا گردند. این بهترین و نیرومندترین وسیله‌ای بود که اسلام در قرون اولیه‌ی خود، در راه نشر دعوت و تبلیغ رسالت الهی به بسیاری از نقاط دور دست، بدون توسل به جنگ و خونریزی، مورد استفاده قرار می‌داد و به همین مناسبت ملاحظه می‌شود که فقه اسلام، زمامدار مسلمین را موظف ساخته است که به هنگام امان دادن به کفار، مدت امان را کوتاه قرار ندهد تا در انجام معاملات و نیل به مقاصد مشروع خود دچار مضیقه نگردند.

۶ ـ از جمله سنن و مقررات اسلام در اثنای جنگ، رعایت و صیانت سفرا و نمایندگانی است که میان حکومت اسلام و دشمنان اسلام به وظیفه‌ی سفارت قیام می‌کنند.
اسلام برای رعایت حال این طبقه مقرر داشته که حکومت اسلامی در حفظ مال و جان و احترام ایشان بکوشد و آنان را در کنف عنایت و حمایت خود قرار دهد تا به وطن خود بازگردند و همچنین مقرر داشته است که حکومت اسلامی از توقیف سفرا خودداری کند، و حتی اگر یکی از این سفرا به میل و اراده‌ی خود تابعیت خویش را ملغی سازد و دین اسلام و تابعیت دولت اسلامی را بپذیرد، بنابر مقررات اسلامی حکومت اسلام حق ندارد که او را در حوزه‌ی خود نگاهدارد.
بررسی سیره‌ی و تاریخ حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شواهد بسیاری بر این مدعی نشان می‌دهد و جالب‌ترین آنها داستانی است که ابو رافع بدین ترتیب روایت کرده است:
«قریش، من را به رسم سفارت نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرستادند و من به هنگام درک حضور، تحت تاثیر اسلام قرار گرفتم و مصمم شدم که نزد قریش باز نگردم لیکن رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) چون از تصمیم من آگاه شد فرمود: من پیمان خود را نمی‌شکنم و سفیران را نزد خود نگاه نمی‌دارم. تو به سوی ایشان بازگرد تا چون به مکه وارد شدی و همچنان دل خود را به اسلام متمایل یافتی به سوی ما برگردد.

۷ ـ دیگر از مقررات اثنای جنگ در اسلام، قاعده‌ی معامله با اسیران جنگی است. اسلام درباره‌ی این اسیران سفارشی اکید و بلیغ کرده تا مسلمین درباره‌ی ایشان به آیین احسان رفتار کنند و از آزردنشان بپرهیزند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره‌ی اسیر فرموده است: او را نیکو بدارید، و نیز فرموده است از طعامی که در خانه دارید، گرد آورید و نزد اسیران بفرستید.
قرآن کریم در سفارش نسبت به اسرا شرط تاکید را به جای آورده، و تکریم ایشان را از مظاهر «بره ـ که علامت ایمان است ـ قرار داده و فرموده است: «و یطمعون الطعام علی حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً. انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکوراً»(۲۰) مسلمانان برگزیده‌، کسانی هستند که طعام را در عین احتیاج و شدت ضرورت، به مسکن و یتیم و اسیر می‌بخشند و می‌گویند همانا که ما شما را به قصد تحصیل خشنودی خدا اطعام می‌کنیم و از این رو، نه پاداشی از شما می‌خواهیم و نه سپاسی.
در باب تعیین تکلیف اسیران جنگ، اسلام زمامدار مسلمین را مخیر ساخته است که ایشان را به رایگان آزاد کند؛ یا بنا به اقتضای مصلحت، مبلغی به عنوان «فداء» در مقابل اعاده‌ی آزادی از ایشان بستاند؛ چنان که خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بعضی از اسیران را بدون فداء و بعضی را با دریافت فداء و برخی را در برابر تعلیم خواندن و نوشتن به اطفال مسلمین، آزاد ساخت.
این، قاعده‌ی اساسی و اصل نخستین درباره‌ی تعیین تکلیف اسیر جنگ از نظر اسلام است و اما در موردی که شخص پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اسیری را به بردگی گرفته، یا برده ساختن اسیران را تجویز کرده، باید در نظر داشت که این مورد از موارد استثنایی و به پیروی از حالت اجتماعی و وضع نافذ و متداول میان اقوام آن روزگار بوده است، نه به عنوان یک تشریع دائمی و عمومی، زیرا تشریع عمومی و دائمی در این باره فرمان خداست که فرمود «فاما مناً بعد و اما فداء»(۲۱)

عوامل پیروزی صلح در اسلام

اسلام به تحقیق صلح و صفا و تامین و آرامش و آسایش جهان، علاقه‌ی وافر و عنایت مخصوص، مبذول داشته است؛ و به همین مناسبت از مسلمانان می‌خواهد تا همگی در حوزه‌ی صلح و سلم در آیند: «ادخلوا فی السلم کافه»(۲۲) و به دنبال هواهای نفسانی رهسپار نشوند. و در این باره پیامبر گرامی خود را چنین فرمان می‌دهد که: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علی الله»(۲۳) اگر دشمنان به صلح و سازش متمایل شوند تو نیز به سازش و صلح متمایل شو و کار خود را به خدا باز گذارد.

الف ـ از نظر اسلام بهترین راه برای رسیدن به صلح و سازش، راه معقول و طبیعی تبادل فکر است و به همین جهت این شریعت وساطت فرستادگان و سفارت سفیران را بدون تکلفات و تشریفات مخصوصی که موجب اشکال شود می‌پذیرد.

ب ـ همچنین عقد پیمان‌ها از نظر اسلام اختصاص به مورد پایان بخشیدن به حالت جنگ ندارد، بلکه این شریعت انواعی از پیمان‌ها را تثبیت و تقریر می‌کند که انعقاد آنها وابسته‌ی شرایطی است که زمامدار اسلام آن را درک می‌کند و چه در حال جنگ و چه در حال صلح با توجه به همان شرایط تصمیم می‌گیرد.

۱ ـ بنابراین همین قاعده، اسلام به منظور ابقا و ادامه‌ی صلح و جلوگیری از ورود خدشه نسبت به صلح، پیمان‌هایی منعقد می‌سازد، چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام ورود به مدینه پیمانی استوار با اهل کتاب منعقد ساخت، و این پیمان نخستین سنگ بنای حکومت اسلامی و اولین رابطه و پیوند سیاسی بود که اسلام بر اساس آزادی عقیده و آزادی فکر و نظر به منظور حفظ امنیت و سلامت مسلمین و احترام حقوق منعقد ساخت.

۲ ـ همچنین اسلام میان حکومت اسلامی و دیگران، پیمان‌های تدافعی و همکاری نظامی منعقد می‌کند، و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مقام ارشاد به عقد این گونه پیمان‌ها می‌فرماید: «ستصالحون الروم صلحا تعزون انتم و هم عدوا من ورائکم»، شما مسلمانان با رومیان صلح خواهید کرد و به اتفاق ایشان با دشمنی که در پی دارید خواهید جنگید.
تاریخ اسلام از این گونه پیمان‌ها بسیار به یاد دارد، و از آن جمله، پیمانی است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در واقعه‌ی «حدیبیه» با طایفه «خزاعه» منعقد ساخت، و به مقتضای همین پیمان بود که چون قریش این طایفه را مورد تجاوز قرار دادند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به حمایت ایشان و بر ضد قریش وارد جنگ شد.

۳ ـ اسلام گاهی به منظور «هدنه» یعنی متارکه‌ی موقت جنگ با دشمنان پیمان می‌بندد، چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در واقعه‌ی حدیبیه میان مسلمین و قریش پیمان «هدنه» منعقد ساخت و گاهی به منظور مترکه‌ی نهایی جنگ، پیمان منعقد می‌سازد، چنان که با نصارای نجران این گونه پیمان بست، و مردم نجران در این پیمان متعهد شدند که در برابر پرداخت جزیه از حمایت مسلمین برخوردار شوند.

ج ـ اسلام در کلیه‌ی این معاهدات، مسلمین را آزاد می‌گذارد تا در پرتو مقتضیات و مصالحی که تشخیص می‌دهند هر گونه پیمانی را که متضمن نفع و صلپاح دولت و وطن اسلامی تشخیص دهند منعقد کنند، و تنها شرطی را که در این موارد خاطر نشان می‌سازد این است که این پیمان‌ها تعارض و تباینی با قانون اساسی اسلامی نداشته باشد، و مدرک این شرط بیان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: «کل شرط لیس فی کتاب الله فهو باطل» چنانچه در مقرارت سیاسی دنیای امروز نیز همین شرط نافذ و معتبر است و هر پیمانی که با روح قانون اساسی مملکت مباین و منافی باشد، از حیز اعتبار ساقط است.
در اینجا نکته‌ی شایان دقت و جالب توجه این است که اسلام این شرایط را تنها برای رعایت مصلحت مسلمین به کار نمی‌برد، بلکه مصلحت معاهدین اسلام را نیز ضمن همین شروط منظور می‌دارد و به همین جهت فقهای اسلام در مبحث معاهدات می‌گویند هر گاه پادشاه اهل ذمه از حکومت اسلام بخواهد تا در نوع حکومت ظالمانه خود و در ادامه قتل، ظلم و فساد در داخله مملکت خویش آزاد گذارده شود، حکومت اسلامی نمی‌تواند چنین خواهشی را بپذیرد، زیرا تقریر بر ظلم و موافقت بر بقای تعدی و تجاوز، با وجود قدرت بر جلوگیری از آن، حرام است.

د ـ اسلام به مسلمین اجازه می‌دهد که به هنگام ضرورت، از قسمتی از حقوق خود صرف نظر کنند، و به منظور تامین یک مصلحت و منفعت عمومی که در آینده توقع حصول آن را دارند، یا به منظور مصون ماندن از زیانی که از وقوع آن بیمناکند، با پرداخت مبلغی از راه سازش با دشمن در آیند، و کار اختلاف را با مصالحه پایان بخشند، و سرگذشت «حدیبیه» بهترین شاهد و بارزترین نمونه برای اثبات نرمش اسلام در راه کسب صلح و تحصیل امن و آرامش است.

هـ ـ از جمله مباحث متعلق به معاهدات صلح، مبحث جزیه و رسمیت دادن آن از طرف اسلام است. مسئله‌ی قابل توجه در این موضوع، این است که جزیه ـ آن طور که بعضی تصور کرده‌اند ـ عوض و بدل اسلام یا بهای جان و مال و ناموس جزیه‌دهندگان نیست، بلکه علامتی از خضوع و تسلیم در برابر حکومت اسلامی، و نشانه‌ی خودداری ایشان از ایجاد فتنه و آشوب و جلوگیری از انتشار دعوت، و رمزی از همکاری ایشان در تامین مصالح دولت، و وسیله‌ای برای استفاده از مزایای زندگی در کنف حکومت اسلامی است و پردازندگان جزیه، در برابر پرداخت این مبلغ مختصر، علاوه بر استفاده از این مزایا، جان و مال و عرض و ناموس خود را نیز از دستبرد هر گونه تجاوز و تعدی مصون خواهند دشت.
قاضی ابو یوسف در کتاب الخراج روایت می‌کند که ابوعبیده، پس از مصالحه با مردم شام و دریافت جزیه و خراج، چون خبر یافت که رومیان لشگری انبوه و نیرویی عظیم برای جنگ با مسلمین تجهیز کرده‌اند؛ به حکام شهرهای شام، نامه نوشت تا جزیه‌ای را که از مردم آن سامان گرفته‌اند بازپس دهند، و به ایشان خاطر نشان سازند که بازپس دادن این اموال، از آن جهت است که رومیان به قصد حمله بر مسلمین لشکری عظیم آراسته‌اند، و لشکر اسلام در آن شرایط قادر به مقاومت در برابر ایشان نیست، و چون شرط گرفتن جزیه حمایت و حراست جزیه‌دهندگان است و قیام به این شرط برای مسلمین میسر نیست، از این رو، این اموال به صاحبانش بازپس داده می‌شود، ولی هر گاه خدا لشکر اسلام را بر دشمن پیروزی بخشد، فرمانده‌ی قوای اسلام با مردم آن سامان در پیمان‌های سابق خود وفادار خواهد بود.
این نص تاریخی دلیلی آشکار و سندی غیر قابل انکار، بر نرمش اسلام در خصوص جزیه و جزیه‌گزاران است، و به همین مناسبت است که اسلام، زنان و کودکان و عجزه و ضعفا و رهبان و امثال ایشان را ـ که قدرت مالی ندارند ـ به داعی مروت و رحم، از پرداخت جزیه معاف ساخته است.

و ـ موضوع دیگری که یادآوری آن در اینجا لازم است این است که اسلام، مسلمین را موظف می‌سازد تا سیاست ایشان ـ به طور کلی ـ درباره‌ی پیمان‌ها، بر پایه تراضی و صلح دوستی و تثبیت امنیت و عدالت استوار باشد.

و به همین جهت، هر گونه پیمانی که اساس آن، قهر و غلبه و اعمال زور باشد، از نظر اسلام، مذموم و ناروا است، و خدعه و خیانت در اجرای پیمان، زشت و ناپسند است و اسلام، مردم پیمان‌شکن را بدترین چهارپایان می‌نامد و فرمان می‌دهد تا زمامداران مسلمین، درباره‌ی خائنینی که عهد و میثاق را محترم نمی‌شمارند، شدیدترین سیاست را به کار برند، و مقرر می‌دارد تا در مواردی که شرایط استثنایی و مقتضیات خاصی موجب فسخ پیمان شود، شرایط فسخ میان مسلمین و غیر مسلمین مساوی باشد، بلکه مقرر می‌دارد که در چنین شرایطی فرصت کافی در اختیار دشمن گذارده شود، تا با استفاده از آن فرصت، خبر فسخ پیمان را به سراسر قلمرو خود ابلاغ کند، و قرآن کریم در این باره می‌گوید:

«و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء، ان یحب الخائنین»(۲۴) یعنی هرگاه بیم آن داشته باشی که دشمن، پیمانی را که با حکومت اسلام بسته، نقض کند در این صورت آن پیمان را فسخ کن و دشمن را از این ماجرا آگاه ساز، چنان که تو و دشمن تو در علم و اطلاع بر فسخ پیمان برابر باشید، و هیچ گاه قبل از اعلام فسخ به جنگ مبادرت مکن زیرا خدا خائنین را دوست نمی‌دارد.
«و اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم، و لا تنقضوا الایمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا ان الله یعلم ما تفعلون، و لا تکونوا کالتی غزلها من بعد قوه انکاتا، تتخذون ایمانکم دخلا بینکم ان تکون امه هی اربی من امه…»( ۲۵) یعنی: هر زمان که پیمانی منعقد سازید، به عهد خود که در حقیقت عهد با خداست، وفا کنید و پس از عقد پیمان‌ها آن را مشکنید، و چگونه نقض عهد می‌کنید در صورتی که آن را با نام خدا بسته‌اید و خدا را سرپرست آن قرار داده‌اید؟! پس اندیشه‌ی پیمان‌شکنی به دل راه مدهید، زیرا خدا به هر کار که شما می‌کنید داناست. و مانند آن زن(سفیه) مباشید که رشته‌ی خود را پس از کوشش و دقت در رشتن آن پاره پاره می‌کرد، پس شما چنین مباشید که به رعایت زورمندی و ملاحظه‌ی فزونی عده‌ی قومی، پیمان خود را وسیله‌ی خیانت نسبت به قوم ضعیف قرار دهید.
«و لا تتخذوا ایمانکم دخلا بینکم فتزل قدم بعدم ثبوتها و تذقوا السوء بما صددتم عن سبیل الله و لکم عذاب عظیم»(۲۶) یعنی پیمانی را که میان خود منعقد می‌کنید وسیله‌ی خدعه و نیرنگ مسازید که اگر چنین کنید، گامتان از پایگاه سیاست قوی و قویم حق بلغزد و از صراط مستقیم عدالت منحرف گردد، و به علت ممانعت از انتشار دین خدا ـ که نتیجه‌ی پیمان شکنی است ـ در دنیا زهر ناکامی و بدبختی بچشید، و در آخرت گرفتار عذابی عظیم شوید.
اسلام در کار وفاداری به عهد و میثاق، تا آنجا کوشش و عنایت داشت که حتی به مسلمین اجازه نداد تا در مقام یاری و مددکاری برادران دینی خود که در میان مشرکین معاهد اسلام می‌زیستند و یارای هجرت سرزمین دشمنان نداشتند قیام کنند، و قرآن در این باره گفت: «و الذین آمنوا ولم یهاجروا مالکم من ولایتهم من شیء یهاجروا، و ان استنصروکم فی الدین فعلیکم النصر الا علی قوم بینکم و بینهم میثاق» یعنی کسانی که به اسلام گرویده‌اند و از بلاد کفر هجرت نکرده‌اند یاری ایشان بر عهده شما نیست، و اگر ایشان در کار دین و حمایت خود، بر ضد مشرکین از شما استمداد کنند، بر عهده‌ی شماست که به یاری ایشان قیام کنید، مگر در مقابل قومی که میان شما و آن قوم، پیمانی وجود داشته باشد.

نویسنده: سید صدر الدین بلاغی

پی‌نوشت‌ها

۱ ـ آیه‌ی ۱۶، سوره‌ی مائده
۲ ـ آیه‌ی ۱۰۳، سوره‌ی انعام
۳ ـ آیه‌ی ۳۰، سوره‌ی روم.
۴ ـ آیه‌ی ۱، سوره‌ی حجرات
۵ ـ آیه‌ی ۱، سوره‌ی نساء
۶ ـ آیه‌ی ۲۵، سوره‌ی حدید
۷ ـ آیه‌ی ۸، سوره‌ی مائده
۸ ـ آیه‌ی ۱۲۵، سوره‌ی نحل
۹ ـ آیه‌ی ۲۵۶، سوره‌ی بقره
۱۰ ـ آیه‌ی ۴۶، سوره‌ی عنکبوت
۱۱ ـ آیه‌ی ۹۹، سوره‌ی یونس
۱۲ ـ آیه‌ی ۹۹، سوره‌ی یونس
۱۳ ـ آیه‌ی ۴۰، سوره‌ی حج
۱۴ ـ آیه‌ی ۲۵۱، سوره‌ی بقره
۱۵ ـ آیه‌ی ۱۹۰، سوره‌ی بقره
۱۶ ـ آیه‌ی ۳۶، سوره‌ی توبه
۱۷ ـ آیه‌ی ۳۹ ـ ۴۰، سوره‌ی حج
۱۸ ـ آیه‌ی ۹، سوره‌ی ممتحنه
۱۹ ـ آیه‌ی ۶، سوره‌ی توبه
۲۰ ـ آیه‌ی ۸ ـ ۹، سوره‌ی انسان
۲۱ ـ آیه‌ی ۴۷، سوره‌ی محمد
۲۲ ـ آیه‌ی ۴، سوره‌ی انفال
۲۳ ـ آیه‌ی ۶۱، سوره‌ی انفال
۲۴ ـ آیه‌ی ۵۸، سوره‌ی انفال
۲۵ ـ آیه‌ی ۹۱ ـ ۹۲، سوره‌ی نحل
۲۶ ـ آیه‌ی ۹۴، سوره‌ی نحل
منبع: درس‌هایی از مکتب اسلام؛ سال ۱۲ شماره ۴

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(علیه السلام)

اشاره:

دامنه شخصیّت بى مانند سبط اکبر پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم امام حسن مجتبى علیه السلام آنقدر وسیع و گسترده است که آثار و نشانه هاى آن در تمام کتاب هاى حدیث، تراجم، سیره، تاریخ و مناقب فراوان به چشم مى خورد. تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه السلام باشد، اشاره مى کنیم.

الف) امام در نگاه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم

امام حسن مجتبى علیه السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى کرد. به یقین این برخوردهاى محبت آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى خواست نقاب از چهره امام حسن علیه السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته اند که: روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى الله علیه و آله وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى خواهى؟» رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى گوید؟!» پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم او را مسخره مى کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى آیى، خردسالى را از جاى بلند مى کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم امام حسن علیه السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده اى! مگر تو غیب مى دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسلیم و اسلام نمود.

ب) امام در نگاه امیرمؤمنان علیه السلام

امام حسن مجتبى علیه السلام در نگاه على علیه السلام شخصیتى بسیار بزرگ و ممتاز بود. و از همان دوران کودکى که آیات الهى را براى مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام مى خواند، به این گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالیانى که در کنار یکدیگر بودند، هماره از فرزند خود تعریف، تمجید و تقدیر مى کرد. حتى در برخى از موارد، قضاوت و یا پاسخ به سؤالات علمى را به عهده اش مى گذاشت. نمونه هاى زیر، بیانگر شخصیت علمى و جایگاه والاى آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مى باشد.

سخنرانى در محضر پدر

روزى امام علیه السلام به فرزند خود فرمود: «برخیز و سخن گوى تا گفتارت را بشنوم». امام حسن علیه السلام عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنرانى کنم با اینکه رو به روى تو قرار گرفته ام؟!» امام خود را پنهان نمود؛ به طورى که صداى حسن را مى شنید. امام حسن علیه السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود:

«على، درى است که اگر کسى وارد آن در شود، مؤمن است و کسى که از آن خارج گردد، کافر است.»

در این هنگام امام على علیه السلام برخاست و بین دو چشم حسن را بوسید و سپس فرمود: «ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم»؛ آنها فرزندان و دودمانى هستند که بعضى از بعضى دیگر گرفته شده اند و خداوند، شنوا و داناست.۵

پاسخ به سؤالات مرد شامى

روز دیگرى یک فرد شامى، که خود را از پیروان امیرمؤمنان معرفى مى کرد، حضرت ضمن معرفى وى که: تو از پیروان ما نیستى بلکه براى پادشاه کشور روم سؤال هایى پیش آمده و پیکش را نزد معاویه فرستاده، او که در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است. براى پاسخ به سؤالاتش امام حسنو امام حسین علیهماالسلام را معرفى کرد. او امام حسن را براى پاسخ به سؤالات خود انتخاب کرد. مرد شامى پیش از آنکه سؤالات خود را مطرح کند، امام حسن علیه السلام لب به سخن گشوده، فرمود:

«آمده اى که چنین سؤال هایى را مطرح کنى: فاصله بین حق و باطل چه قدر است؟ بین آسمان و زمین چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چیست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مؤمنان در کجا جمع مى شوند؟ خنثى کیست؟ کدام ده چیز است که هریک سخت تر از دیگرى است؟»

عرض کرد یابن رسول اللّه! درست است، پرسش هاى من همین هاست که فرمودید. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسشها پاسخ گفت. وقتى آن مرد شامى این پاسخ ها را شنید، گفت:

گواهى مى دهم که تو فرزند رسول خدایى و همانا على بن ابى طالب سزاوارتر است براى خلافت و جانشینى رسول خدا از معاویه…۶

در مسند قضاوت

از دیگر دلایل شخصیت علمى و جایگاه والایش این است که امیرمؤمنان علیه السلام از او مى خواهد تا در جریانى بسیار مشکل، داورى کند. او نیز درباره فردى که چاقو در دست داشت و در خرابه اى کنار کُشته اى دستگیرش کرده بودند و همچنین درباره فرد دیگرى که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنین قضاوت کرد:

«قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متّهم را نجات داد و با این کار، گویى بشریت را نجات داده است و خداوند فرموده: «و من أحیاها فکانّما احیا النّاس جمیعاً»؛ هرکس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است. بنابراین، آن دو را آزاد کنید و دیه مقتول را از بیت المال پرداخت نمایید.»۷

ج) در نگاه امام حسین علیه السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبى علیه السلام به یقین هیچ معصومى به اندازه امام حسین علیه السلام در کنار برادر خود نبوده است. این دو امام معصوم نزدیک به پنجاه سال در کنار یکدیگر زندگى مى کردند. بدین جهت امام حسین علیه السلام بیشتر از هر مسلمان دیگرى به شخصیت علمى برادرش پى برده بود. و به ویژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبرى را عهده دار بود، با نگرش دیگرى به امام حسن علیه السلام مى نگریست.

امام حسین علیه السلام ضمن اینکه برادر خود را شخصیتى بى مانند مى دانست، او را عالم ترین فرد به تفسیر و تأویل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مى دانست. چنانچه این نظر را مى توان از برخورد امام حسین علیه السلام با عایشه در تشییع جنازه برادرش به دست آورد.

در تاریخ آمده است: هنگامى که امام حسین علیه السلام خواست برادر خود را، بنا به توصیه اش پیش از دفن براى تجدید عهد نزد قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم ببرد، عایشه به تحریک بنى امیه از ورود جنازه امام حسن علیه السلام به داخل حجره پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم جلوگیرى کرد. امام در برابر این اهانت به فرزند پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم به عایشه فرمود:

«این تو و پدرت بودید که حُرمت و حجاب رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم را دریدید و کسى را داخل حجره اش کردید که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم جوارش را دوست نمى داشت و اینکه خداوند در فرداى قیامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اى عایشه! که برادرم داناترین فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اینکه بخواهد نسبت به رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم پرده درى کند…»۸

امام حسن و نقل حدیث از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم

از جمله افرادى که نامش جزو راویان و محدّثان از رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم در تاریخ ثبت گردیده، امام حسن مجتبى علیه السلام است. امام که در حیات پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم هنوز ده سال نداشت، با دریافت گفته هاى پیامبر که گاهى آیات وحى بود و گاهى روایات، آنها را از سینه پیامبر به سینه خودش منتقل کرده و سپس به دیگران انتقال مى داد.

امام حسن علیه السلام با شنیدن آیات وحى که بر رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرود مى آمد، بى درنگ به منزل آمده و آنها را براى مادرش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام قرائت مى کرد. که این مسأله باعث تعجب امیرمؤمنان علیه السلام شده بود.

آورده اند که: امام مجتبى علیه السلام هفت ساله بود که به همراه پیامبر در مسجد حضور مى یافت و آنگاه که آیات جدید بر او نازل مى شد، همان ها را از زبان جدّش مى شنید و آن گاه که به خانه باز مى گشت، براى مادرش فاطمه تلاوت مى کرد؛ به گونه اى که هرگاه امیرمؤمنان وارد خانه مى شد، ملاحظه مى کرد آیات جدیدى که بر پیامبر نازل گردیده نزد فاطمه است. از آن حضرت جویا مى شد؛ فاطمه مى فرمود: از فرزندت حسن.

بدین جهت، روزى على بن ابى طالب علیه السلام زودتر به خانه آمد و از دیدِ فرزندش پنهان گشت تا آیات جدید را که بر پیامبر نازل شده بار دیگر از فرزندش بشنود.

امام حسن علیه السلام وارد خانه شد؛ همین که خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سریع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن علیه السلام گفت: مادرم! تعجب نکن؛ گویا شخصیت بزرگى در خانه است که با شنیدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مى دارد!

در این هنگام، امیرمؤمنان علیه السلام از محلّ اختفا بیرون آمده و فرزندش حسن را به آغوش گرفته و بوسید.۹

گلایه اى از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل در مسند خود، ضمن اختصاص فصلى به روایات امام حسن مجتبى علیه السلام از طریق شش نفر به نام هاى ابوالحوراء سعدى، هبیره، عمر بن حبشى، محمد بن على، ربیعه بن شیبان و محمد، دوازده روایت از امام حسن علیه السلام از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم نقل کرده است.۱۰

در حالى که در همین مسند، از عبداللّه بن عباس صد و شصت صفحه۱۱ روایت نقل کرده است که بدون شک، مجموع آن روایات کمتر از هزار روایت نخواهد بود.

حال سؤال ما این است: با اینکه ابن عباس در مکه یا مدینه به دنیا آمده۱۲ و با امام حسن علیه السلام بیش از دو یا سه سال تفاوت سنّى ندارد، چه شده که از امام حسن علیه السلام دوازده روایت نقل مى کند ولى از ابن عباس صد و شصت صفحه روایت؟ در حالى که اگر بخواهیم حضور هریک را به محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم حساب کنیم، به یقین با شرایطى که امام حسن علیه السلام داشت، از جمله نوه بودن، حضور وى به مراتب بیشتر از حضور ابن عباس بوده است!

افزون بر این، با در نظرگرفتن اظهار نظر برخى که ابن عباس از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم چهار یا نه و یا ده حدیث۱۳ بیشتر نشنیده است؛ شگفت آور است که چرا احمد بن حنبل، این همه روایت را به او نسبت داده است؟!

تدریس معارف الهى

یکى از بهترین شواهد و دلایل شخصیت والاى امام حسن مجتبى علیه السلام این است که وى از همان آغاز جوانى، بلکه کودکى، آنچه را که از زبان پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار مى داد. ابن الصباغ مالکى درباره این کلاس پرخیر و برکت مى نویسد:

«حکى عنه علیه السلام انه کان یجلس فى مسجد رسول اللّه صلى الله علیه و آله وسلم و یجتمع الناس حوله فیتکلّم بما یشفى غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین…؛ درباره حسن بن على ـ که درود بر او باد ـ نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم مى نشست و تشنگان معارف اسلامى گرداگردش مى نشستند. او به گونه اى سخن مى گفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب نموده و ادّله و براهین دشمنان را باطل مى کرد…»۱۴

ابن الصباغ سپس به نقل جریان زیر پرداخته تا شخصیت علمى امام حسن مجتبى علیه السلام و جایگاه والاى او را در امت اسلامى بیان کرده باشد:

على بن احمد واحدى در تفسیر خود آورده است که مردى وارد مسجد رسول اللّه شده، ملاحظه کرد که شخصى مشغول نقل حدیث از پیامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مى دادند. پس آن شخص به نزد وى آمده، گفت: مراد از شاهد و مشهود ـ که در آیه شریفه آمده است ـ چیست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه مى باشد. پس از او گذشته به دیگرى برخورد کرد که همانند اولى به نقل حدیث پرداخته بود، سؤال خود را تکرار کرده از او پرسید که: مراد از شاهد و مشهود چیست؟ وى پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مشهود، روز عید قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانى افتاد که چهره اش همانند طلا مى درخشید که او هم در مسجد، کلاس درس تشکیل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسید. وى در پاسخ گفت:

آرى. اما شاهد، حضرت محمد صلى الله علیه و آله وسلم است و اما مشهود، روز قیامت مى باشد.

آنگاه براى گفته خود، این چنین استدلال کرد:

آیا سخن پروردگار را نشنیده اى که مى فرماید: «یا ایها النّبىّ انّا أرسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً»۱۵؛ اى پیامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم. «ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود»۱۶؛ روز قیامت روزى است که همه مردم براى آن جمع مى شوند و آن روز، روزى است که مشهود همگان است.

گوید: سپس از نام شخص اوّل پرسید، گفتند: ابن عباس است و از دومى که پرسید، گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسید، گفتند: وى، حسن بن على بن ابى طالب است.۱۷

جالب اینجاست که بر طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار: «این شخص تفسیر امام را از شاهد و مشهود، بر دیگر تفسیرها که از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر شنیده بود، ترجیح داده و آن را پسندیده بود»۱۸؛ شاید دلیل این پذیرش، استدلال قوى امام حسن به دو آیه شریفه بوده است.

امام حسن علیه السلام و تربیت شاگردان

امام حسن مجتبى علیه السلام از دوران کودکى سفره علمى خود را پهن کرده و با نقل آیات شریفه و سپس نقل حدیث از پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله وسلم خدمت بزرگى به تشنگان علم و معرفت نمود؛ به ویژه در این ده سال آخر که حوادث دردناکى به مسلمانان، خاصّه پیروان اهل بیت روى آورده بود.

امام با حلم، بردبارى، صبر و حوصله اى که از خود نشان مى دادند، خویشتن را براى هر نوع پاسخ گویى آماده ساخته بودند.

از این روى، مى بینیم که افراد و گروه ها و شخصیت هاى زیادى در محضر درس امام علیه السلام مى نشستند که یقیناً تاریخ، نام بسیارى از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسیارى از صحابه رسول خدا و تابعین هستند که از محضر پرفیض امام حسن علیه السلام استفاده کرده اند.

در اینجا برخى از بزرگان شیعه همانند شیخ طوسى در رجال خود، نام برخى از این شخصیت ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و یک نفر نمى گذرد.

اگرچه جاى این سؤال هست که: چگونه یاران امام حسن علیه السلام از چهل و یک نفر تجاوز نمى کنند در حالى که امام نزدیک پنجاه سال در بین امت اسلامى زندگى مى کردند؟ و چرا یک مرتبه از تعداد ۴۵۰ یار که براى امیرمؤمنان علیه السلام ثبت شده به چهل و یک نفر مى رسد؟ و چرا این عدد نسبت به امام حسین علیه السلام هم به دو برابر، بلکه بیشتر مى رسد و چرا با مقایسه با یاران امام زین العابدین علیه السلام یاران او یک چهارم مى باشد؟! علت چیست و چرا چنین شده است؟

احتمال دارد شیخ طوسى فقط نام راویان از اصحاب امام حسن علیه السلام را آورده باشد؛ به دلیل اینکه در بخش آخر کتاب خود به نام عده اى اشاره کرده است که از معصومین علیهم السلام روایت نکرده اند.

و احتمال دارد امام در زمانى مى زیسته که بیشتر اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم بودند، و آنها به هر دلیلى از حضور در پاى درس امام حسن علیه السلام و یا نقل روایت از او، خوددارى مى کردند.

و نیز محتمل است که تبلیغات سوء معاویه بن ابى سفیان تأثیر خود را گذارده باشد.

یاران امام حسن مجتبى علیه السلام

حال، این ما هستیم و تعداد بسیار کم از یاران امام حسن مجتبى علیه السلام که بخش دیگرى از این نوشتار را به یادآورى نام آنها اختصاص مى دهیم:

  1. احنف بن قیس؛ ۲٫ اصبغ بن نباته؛ ۳٫ اشعث بن سوار؛ ۴٫ جابر بن عبداللّه انصارى؛ ۵٫ جعید همدانى؛ ۶٫ جارود بن منذر؛ ۷٫ جارود بن أبى بشر؛ ۸٫ حبیب بن مظاهر؛ ۹٫ حذیفه بن اسید غفارى؛ ۱۰٫ حارث اعور؛ ۱۱؛ حجر بن عدى؛ ۱۲٫ حبّه بن جویر عرنى؛ ۱۳٫ حبابه والبیه؛ ۱۴٫ رشید هجرى؛ ۱۵٫ رفاعه بن شداد؛ ۱۶٫ زید بن ارقم؛ ۱۷٫ سلیم بن قیس؛ ۱۸٫ سفیان بن ابى لیلى همدانى؛ ۱۹٫ سلیمان بن صرد خزاعى؛ ۲۰٫ سوید بن غفله؛ ۲۱٫ ظالم بن عمرو؛ ۲۲٫ عبایه بن عمرو ربعى؛ ۲۳٫ عمرو بن حمق خزاعى؛ ۲۴٫ عامر بن واثله؛ ۲۵٫ عبداللّه بن جعفر بن أبى طالب؛ ۲۶٫ عبیداللّه بن عباس؛ ۲۷٫ عمرو بن قیس مشرقى؛ ۲۸٫ قیس بن سعد بن عباده؛ ۲۹٫ کمیل بن زیاد؛ ۳۰٫ کیسان بن کلیب؛ ۳۱٫ لوط بن یحیى؛ ۳۲٫ مسلم البطین؛ ۳۳٫ مسعود مولى أبى وائل؛ ۳۴٫ میثم تمّار؛ ۳۵٫ مسیب بن نجبه؛ ۳۶٫ مسلم بن عقیل؛ ۳۷٫ هلال بن نساف؛ ۳۸٫ ابواسحاق همدانى؛ ۳۹٫ ابواسحاق سبیعى؛ ۴۰٫ ابن کلیب؛ ۴۱٫ فاطمه والبیه.۱۹

نکته جالب توجّه اینکه یاران امام از نظر عدد، بسیار کم هستند اما بسیارى از آنها از شخصیت هاى برجسته عالم اسلام مى باشند.

برخى از آنها پیامبر و پنج امام را درک کرده اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى و برخى دیگر علاوه بر اینکه از یاران امام حسن علیه السلام هستند، جزو یاران امیرمؤمنان بوده اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابر بن عبداللّه، جعید، حبیب، حبّه، رشید، رفاعه، زید، سلیم، سلیمان، سوید، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کمیل، لوط، میثم، مسیب و ابواسحاق.

و برخى دیگر جزو یاران امام حسین علیه السلام نیز هستند؛ همانند جابر، جعید، حبیب، رشید، زید، سلیم، ظالم، عمرو، کیسان، لوط، میثم و فاطمه. دسته دیگر از آنها جزو یاران امام سجاد علیه السلام نیز هستند؛ همانند جابر، رشید، سلیم و ظالم.

و گروهى نیز جزو یاران امام باقر علیه السلام شمرده شده اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى که در سال ۷۸ ق. به دیدار خدا شتافت.۲۰

نکته دوم اینکه عده اى از یاران امام حسن علیه السلام همانند حبیب بن مظاهر اسدى، جزو شهداى کربلا هستند. و برخى همانند کمیل بن زیاد، عمرو بن حمق خزاعى، رشید هجرى و حجر بن عدى در راه ولایت و دفاع از اهل بیت علیهم السلام به شهادت رسیده اند.

پى نوشت:

  1. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳٫
  2. الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۱۲؛ ذخائر العقبى، ص ۱۲۵٫
  3. ر.ک: صلح الحسن.
  4. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳٫
  5. همان، ص ۳۵۱؛ اثبات الوصیه، ص ۱۵۹٫
  6. احتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۹٫ (با تلخیص).
  7. کافى، ج ۷، ص ۲۸۹٫
  8. همان، ج ۱، ص ۳۰۲٫
  9. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۸٫
  10. مسند احمد، ج ۱، ص ۱۹۹٫
  11. همان، ص ۲۱۴ ـ ۳۷۴٫
  12. در بین مورّخان اختلاف است که ابن عباس به هنگام رحلت پیامبر(ص) چند ساله بوده است؟ عده اى او را ده ساله، برخى سیزده ساله و گروهى پانزده ساله دانسته اند. (تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۴۴٫)
  13. همان.
  14. الفصول المهمه، ص ۱۳۷٫
  15. احزاب / ۴۵٫
  16. هود / ۱۰۳
  17. الفصول المهمه، ص ۱۳۷٫
  18. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵٫
  19. رجال شیخ طوسى، ص ۶۶٫
  20. بهجه الآمال، ج ۲، ص ۴۸۰٫

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

محمد جواد مروّجى طبسى

علل و عوامل صلح امام حسن مجتبى (علیه السلام)

اشاره:

سال سوّم هجرى قمرى است. نیمى از ماه مبارک رمضان گذشته است، على و زهرا این دو نور چشم رسول خدا(ص) لحظه شمارى مى کنند تا اوّلین هدیه الهى و نخستین گل خوشبوى درخت نبوّت و ولایت را از خداى خود در این ماه خجسته دریافت دارند. سرانجام در نیمه ماه و در بهترین زمان و مکان این گل خوشبو به دنیا آمد و به امر پروردگار منّان “حسن” نامگذارى شد. درباره امام حسن مجتبى(ع) و شخصیت، سیره، تاریخ و زندگى نامه وى بسیار نوشته و گفته اند و زوایاى مهمى از زندگى وى را به روى مردم گشوده اند. ولیکن درباره صلح آن حضرت با معاویه و علل و عوامل پذیرش آن، گرچه سخن هاى زیادى گفته شده است، ولى این مبحث هم چنان باز است و جاى بحث و بررسى بیشترى دارد. به ویژه در این عصر که طرح پرسش ها و یا ایجاد شبهه ها در میان جوانان و نوجوانان، از سوى مغرضان و بدخواهان به صورت گسترده و همه گیر در جریان است و نیاز به پاسخ هاى تازه اى دارد.

لازم دیدیم، پرسش هایى که درباره صلح آن حضرت در (ربیع الثانى سال ۴۱ قمرى) تا کنون مطرح و یا در آینده مطرح خواهند شد، به بیان علمى و تاریخى بررسى و سپس پاسخ آن را عرضه بداریم.

بررسى پرسش

بنابر اعتقاد مذهبى شیعیان و پیروان مکتب اهل بیت(ع)، خلافت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، امرى است منصوص و معیّن از جانب پروردگار متعال و خواست و اراده بشرى در آن، راه ندارد و ارتباط بین خدا و جانشین واقعى پیامبر خدا(ص)، خود پیامبر(ص) مى باشد.

بدین جهت رسول خدا(ص) بارها این مأموریت را بر عهده گرفت و از جانب پروردگار متعال، جانشین خود را معرفى کرد.

آن حضرت، در ماجراى دعوت اقربین و انذار عشیره خود، در واقعه مباهله، در واقعه غدیر به هنگام بازگشت از سفر حجه الوداع و در مناسبت هاى گوناگون دیگر، على بن ابى طالب(ع) را با صراحت به جانشینى خود منصوب کرد و در بسیارى از احادیث و روایات نقل شده از وى، اسامى تمامى امامان معصوم(ع) را به طور مجزّا بیان و امامت آنان را تصریح نمود و علاوه بر شیعیان، بسیارى از علماى اهل سنّت نیز آن ها را نقل کرده اند.(۱)

امامت بر امت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، شؤونى دارد که حکومت و زمام دارى بر مردم، از جمله آن ها است. امامان معصوم(ع) تا جایى که امکان داشت و زمینه براى آنان مهیا بود، براى به دست گرفتن حکومت اقدام مى کردند. امام على بن ابى طالب (ع) به همراه همسر مهربانش حضرت فاطمه زهرا(س) و یارى برخى از صحابه رسول خدا(ص) پس از رحلت پیامبر خدا(ص) براى به دست گرفتن خلافت اقدام نمود و تلاش هاى زیادى به عمل آورد ولى دسیسه هاى مخالفان و شرارت دنیا طلبان، مانع از دستیابى وى به حق مسلّم خود شد و به ناچار، از حکومت و زمام دارى دور ماند.

تا این که پس از بیست و پنج سال شکیبایى و بردبارى آن حضرت، مردم به اشتباه خود و پیشى نیان خود پى برده و به آن حضرت روى آوردند و حکومت و زمام دارى را با وجود آن حضرت زینت دادند.

امام على(ع) پس از برعهده گرفتن حکومت، براى نیک داشت حکومت و توسعه عدالت تلاش هاى زیادى به عمل آورد و با مخالفت ها و کار شکنى هاى گوناگونى روبه رو گردید و در نتیجه، چند جنگ بزرگ را متحمل شد، ولى از پا ننشست و به خلافت خویش ادامه داد، تا این که مورد توطئه و فتنه منافقین و گروه کژ اندیش خوارج قرار گرفت و به دست یکى از آنان به شهادت رسید.

پس از وى امام حسن(ع) به خلافت رسید و پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش امام حسین(ع) به امامت نایل آمد. امام حسین(ع) براى کوتاه کردن دست غاصبان و ظالمان از حکومت و برگرداندن خلافت به مجراى اصلى خود، تلاش فراوانى نمود و قیام بزرگى به نام «قیام عاشورا» پدید آورد، ولى به آن دست نیافت و در این راه، به دست سپاهیان خلیفه غاصب، به شهادت رسید.

امّا امام حسن مجتبى(ع) حکومتى که در اختیار داشت، طى صلحى، آن را به دشمن دیرینه پدرش واگذار کرد.

در حالى که امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش امام على(ع) با میل و رغبت مسلمانان و بیعت فراگیر آنان، به خلافت رسیده و زمان حکومت را به دست گرفته بود. مناطق بزرگى از عالم اسلام مانند یمن، حجاز،بحرین، سواحل خیلج فارس و دریاى عمان، عراق، ایران و مناطق شرقى و خراسان در تحت حکومت وى قرار داشته و وى را در برابر دشمنانش یارى مى کردند.

با این حال، امام حسن مجتبى(ع) پس از حدود شش و اندى حکومت، با معاویه بن ابى سفیان صلح کرد و حکومت را ناباورانه به وى واگذار و از حق طبیعى و مسلّم خود درگذشت و براى همیشه از حکومت و خلافت ظاهرى به دور ماند.

در این جا این پرسش مطرح مى گردد که آیا صلح با دشمن و چشم پوشى از حق خود و حقوق مؤمنان و مسلمانان با مبانى شیعه و مکتب اهل بیت(ع) منافاتى ندارد؟ اصولاً راز پذیرش صلح امام حسن(ع) چه بوده است؟ علل و عواملى که وى را وادار به پذیرش صلح نموده اند، چه بوده است؟

پاسخ

پاسخ پرسش هاى فوق را در ضمن چند نکته بیان مى کنیم:

۱- هر یک از پیشوایان و امامان معصوم(ع) به یک فضیلت و برجستگى ویژه اى مشهور و معروف شده اند، در حالى که همه آنان، از عصمت و طهارت بهره مند و داراى اخلاق و صفات کامل انسانى بودند و در هیچ کدامشان نقص و ضعفى عارض نشده و همگى در قلّه شایستگى و برترى قرار داشتند.

در میان آنان، امام حسن مجتبى (ع) به ویژگى بردبارى و صلح خواهى معروف شده است. وى نه تنها پس ازپذیرش صلح، بلکه پیش از آغاز امامت و بر عهده گرفتن امر خلافت، در دوران کودکى، به این صفت کامل انسانى متّصف بود. رسول خدا(ص) در حالى که امام حسن مجتبى(ع) کودکى خردسال بود، درباره اش فرمود: انّ إبنى هذا سیّدٌ یصلح اللّه به بین فئتین عظیمتین، یعنى: این پسرم (حسن بن على) همانا شخصیت و سیّد بزرگوارى است که خداوند سبحان به وسیله او، میان دو گروه بزرگ، صلح و آرامش برقرار مى کند.

این حدیث شریف، با عبارت هاى مختلف، از سوى راویان شیعه و اهل سنّت نقل شده است.(۲)

امامان معصوم (ع) متناسب با شرایط و اوضاع حاکم بر عصر خویش و بنابر وظیفه اى که خداوند متعال بر عهده آنان گذاشته بود، اقدام و به آن پاى بند بودند. اوضاع عصر امام حسن مجتبى(ع) و شرایط آن زمان، اقتضا مى کرد که آن حضرت، على رغم میل باطنى اش، صلح با معاویه را به پذیرد و حکومت را به وى واگذارد و این، وظیفه اى بود که از سوى پروردگار متعال بر عهده وى گذاشته شده بود. بى تردید راز بسیارى از کردار و رفتار امامان(ع)، به مرور زمان براى شیعیان و پژوهندگان حقیقت خواه روشن گردیده است، ولى راز و سرّ پاره اى از آن ها شاید تاکنون شفّاف و روشن نشده و شاید آنچه گفته مى شود، تنها گمانه اى بیش نباشد و در آینده، ادله روشن تر و گویاترى پیدا گردد.

درباره صلح امام حسن مجتبى(ع) نیز علل و فلسفه هایى بیان شده است که برخى از آن ها منطقى و قانع کننده است، ولى ممکن است در وراى آن ها، راز بزرگترى وجود داشته که غیر از خود آن حضرت و امامام معصوم(ع) کسى از آن اطلاعى نداشته باشد.

به بیان دیگر، دانش و اطلاعات امامان معصوم(ع) به مراتب بالاتر و عالى تر از اطلاعات و دانش دیگران است و آنچه که آن بزرگواران از طریق الهام آسمانى به آن دست یافته و عمل کرده اند، عقل سایر دانشمندان و پژوهندگان عالم در دست یابى به آن ها ناتوان است.

۲- در دین مبین اسلام، جهاد و جنگ با دشمنان و بدخواهان، داراى ارج و مقام ویژه اى است و از عبادت هاى بزرگ خدا شمرده مى شود، امّا باید دانست که جهاد، اصالتاً و ذاتاً مطلوب اسلام نیست، بلکه به دلیل ضرورت هایى که اجتناب از آن ها غیر ممکن است، واجب و مهم شمرده مى شود.

خواسته اصلى اسلام براى بشریت، عبارت است از: آزادگى، حقیقت جویى، رفع محرومیت فکرى و اجتماعى، ستم ستیزى و ظلم ناپذیرى، رفع تبعیض نژادى و قومى، برقرارى قسط و عدالت اجتماعى، تقوا پیشه گى و خدامحورى در تمام مراحل زندگى.

چنین ارزش هاى والا و آرمان هاى بلند و مقدّس، در محیطى أمن و آسایش به دست مى آید و پیامبران الهى (ع) همگى پس از رفع ستم کارى هاى مستکبران و مستبدان در صدد تشکیل چنین محیطى بودند. دعوت اصلى اسلام، همزیستى مسالمت آمیز و صلح و آرامش بین مردم، به ویژه میان مسلمانان است.

قرآن کریم، همه انسان هاى موحد و مؤمن را به همزیستى و آرامش کامل فرا مى خواند و مى فرماید: «یا ایّها الّذین آمنوا ادخلوا فى السّلم کافّه؛(۳) یعنى: اى ایمان آورندگان، همگى به صلح و آرامش در آیید.»

در جاى دیگر فرمود: «انّماالمؤمنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم؛(۴) همانا، ایمان آورندگان برادران یکدیگرند، پس میان برادران خود آشتى برقرار نمایید.»

امام حسن مجتبى(ع) که راز دار و سنگربان مقام نبوّت و امامت است، بیش از همه انسان ها به پاسدارى از تلاش هاى جدّش محمد مصطفى(ص) و عدالت پرورى پدرش على مرتضى(ع) مى اندیشید. او خود را در برابر آن ها مسؤول مى بیند و احساس مى کند که با ادامه نبرد و خون ریزى به چنین مقصودى دست نخواهد یافت و راه آسان تر و کم خطرترى نیز وجود دارد که آن، صلح است. بنابراین، پذیرش صلح و آرامش، نه تنها منافاتى با مبانى فکرى و عقیدتى مکتب اهل بیت(ع) ندارد، بلکه خواسته اصلى آن مى باشد.

۳- صلح امام حسن مجتبى(ع) از انقراض شیعه و نابودى محبان و پیروان مکتب اهل بیت(ع) به دست سپاهیان معاویه پیش گیرى کرده است.

معاویه بن ابى سفیان به دلیل کینه هاى عصر جاهلیت و نبردهاى خونین قریش بر ضد رسول خدا(ص) که بسیارى از آن ها با آتش افروزى و فرماندهى پدرش ابوسفیان شعله ور مى شود و از این سو با رهبرى پیامبر اکرم(ص) و مجاهدت هاى امیرمؤمنان(ع) به پیروزى سپاه اسلام مى انجامید، قلبى آکنده از عداوت و دشمنى نسبت به خاندان پیامبر(ص)و فرزندان امیرمؤمنان(ع) و یاران و شیعیانش در خود احساس مى کرد. خلافت امام على بن ابى طالب(ع) و جنگ صفین، آتش کینه نهفته وى را شعله ور و او را به تلاش آشکار و پنهان در نابودى مکتب اهل بیت(ع) واداشت.

ادامه نبرد امام حسن(ع) با معاویه و احتمال پیروزى سپاهیان شام بر سپاهیان عراق، آرزوى دیرینه معاویه را برآورده مى کرد و او با این بهانه شیطانى، ریشه اسلام ناب محمّدى را مى خشکانید و به جاى آن، اسلام تحریف و تفسیر شده امویان را ترویج مى نمود.

امام حسن(ع) به این مسئله، فطانت داشت و بدین جهت در برابر گلایه ها و انتقادهاى برخى از یاران و شیعیان مى فرمود: «ویحکم، ما علمت، واللّه الُّذى عملت خیر لشیعتى ممّا طلعت علیه الشمس او غربت. ألا تعلمون انّنى امامکم مفترض الطّاعه علیکم واحد سیّدى شباب اهل الجنه بنصّ من رسول اللّه(ص) علىّ؟ قالوا: بلى. قال (ع): أما علمتم انّ الخضر(ع) لمّا خرق السّفینه و أقام الجدار و قتل الغلام، کان ذلک سخطالموسى بن عمران، اذ خفى علیه وجه الحکمه فى ذلک،(۵) و کان ذلک عند اللّه تعالى ذکره حکمه و صواباً…(۶)؛واى بر شما، چه مى دانید به آنچه که من انجام دادم، به خدا سوگند آنچه که من انجام دادم(یعنى صلح با معاویه) براى شیعیان من، بهتر است از هرچه که بر آن خورشید مى تابد و بر آن غروب مى کند. آیا نمى دانید من امام شما هستم که پیرویم بر شما واجب و فرض است.(آیا نمى دانید) من یکى از دو سید و سالار جوانان بهشت، به نصّ رسول خدا(ص) هستم؟ گفتند: بلى، مى دانیم. امام (ع) فرمود: آیا دانسته اید این موضوع را که حضرت خضر(ع) هنگامى که کشتى را سوراخ، دیوار را بازسازى و پسر بچه اى را کشت، موجب ناراحتى و خشم حضرت موسى(ع) گردید؟ زیرا حکمت و فلسفه چنین امورى بر موسى(ع) پنهان و ناآشکار بود، در حالى که آن ها در نزد پروردگار متعال، حکیمانه و بر طبق صواب بود.

امام حسن مجتبى(ع) در سخنى دیگر، در پاسخ کسى که وى را پس از پذیرش صلح، با جمله «یا مذلّ المؤمنین» خطاب کرد، فرمود: «ما أنا بمذلّ المؤمنین ولکنّى معزّالمؤمنین. انّى لمّا رأیتکم لیس بکم علیهم قوّه، سلمت الأمر لأبقى أنا و أنتم بین أظهر هم، کما عاب العالم السّفینه لتبقى لأصحابها، و کذلک نفسى و أنتم لنبقى بینهم؛(۷) من، خوار کننده مؤمنان نیستم، بلکه عزّت دهنده آنان مى باشم. زیرا هنگامى که دیدم شما(شیعیان) را توان برابرى و ایستادگى با آنان (سپاهیان شام) نیست، أمر حکومت را واگذاردم تا من و شما(على رغم میل آنان) باقى بمانیم. همان طورى که شخص دانایى، یک کشتى را عیب دار مى کند تا براى مالکان و سرنشینانش باقى بماند (و از دستبرد غارت گران و ظالمان محفوظ بماند). داستان من و شما این چنین است، تا بتوانیم میان دشمنان و مخالفان باقى بمانیم.

هم چنین امام حسن(ع) در پاسخ به پرسش ابوسعید، درباره علت پذیرش صلح با معاویه فرمود:

«ولولا ما أتیت لما ترک من شیعتنا على وجه الأرض احد الّا قتل؛(۸)

اگر من این کار را انجام نمى دادم (و با معاویه صلح نمى کردم) هیچ شیعه اى از شیعیان ما در روى زمین باقى نمى ماند و همگى(به دست سپاهیان معاویه) کشته مى شدند.

۴- صلح امام حسن(ع) عمل به تقیه بود.

تقیه، یکى از مختصّات و معارف بلند اسلامى، به ویژه مکتب اهل بیت(ع) است. مفهوم تقیه این است که انسان در مواردى از روى ناچارى و ضرورت، خود را مخالف عامه مردم (ناآگاه) و یا حکومت غاصب و ستم کار نشان ندهد و به منظور حفظ اسلام، یا جان و ناموس خود و یا مسلمانى از ابراز و اظهار برخى از معتقدات و یا کردار و رفتار خود چشم پوشى و وضعیت موجود را تحمل کند.

صلح امام حسن(ع) نیز این چنین بود. آن حضرت براى حفظ اسلام و مصون ماندن آن از هرگونه انحراف و اعوجاج و جلوگیرى از کشتار بى رحمانه مسلمانان، به ویژه کشتار هدفمند پیروان مکتب اهل بیت(ع)، به ظاهر با قدرت و سلطه زمان خود کنار آمد و حکومت را به وى سپرد. پیداست که تصمیمات تقیه اى، تصمیمات اجبارى و لاعلاجى است و تمامى امامان معصوم(ع) در عصر امامت خویش با این مسئله روبه رو بودند، غیر از آخرین آنان، حضرت حجت بن الحسن(ع) که در عصر قیام و حضور وى، هیچ تقیه اى جایز نمى باشد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز در حدیثى به آن اشاره کرد و فرمود: أما علمتم انّه ما منّا أحد الّا و یقع فى عنقه بیعه لطاغیه زمانه، الّا القائم الّذى یصلّى روح اللّه عیسى بن مریم(ع) خلفه، فانّ اللّه عزّ و جلّ – یخفى ولادته یغیب شخصه لئلّا یکون لأحد فى عنقه بیعه اذا خرج؛(۹) آیا دانستید به این که از ما (امامان معصوم(ع) کسى نیست، مگر این که بیعت طاغى زمانش برگردن اوست، مگر قائم (آل محمد(ص) همان امامى که روح خدا، حضرت عیسى بن مریم(ع) در پشت سرش نماز مى خواند. چه این که خداوند متعال، ولادتش را پنهان و وجودش را غایب نمود، تا در آن هنگامى که قیام مى کند، بیعت هیچ کس بر عهده او نباشد.

امام حسن مجتبى(ع) در جاى دیگر، در پاسخ معترضان به صلح فرمود: «…و انّ أبى کان یقول: و أىّ شى ء أقرّ للعین من التّقیّه، انّ التّقیه جنّه المؤمن، ولولا التّقیّه ما عبداللّه…(۱۰) پدرم (امام على بن ابى طالب(ع) مى فرمود:

چه چیزى چون تقیّه، مایه روشنایى چشم است؟ همانا تقیه سپر مؤمن است و اگر تقیه نبود، خداوند سبحان، پرستش نمى شد.

پیش از همه امامان معصوم(ع)، خود امیرمؤمنان(ع) پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) به مدت بیست و پنج سال با این وضعیت روبه رو بود و به اجبار و اکراه، از حق خود چشم پوشى کرد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز ناچار بود براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، چنین امر مکروهى را به پذیرد. خود آن حضرت در این باره فرمود: «و انّ هذا الأمر الّذى اختلفت فیه أنا و معاویه حقّ کان لى، فترکته له، و انّما فعلت ذلک لحقن دمائکم و تحصین اموالکم،(۱۱) و ان ادرى لعلّه فتنه لکم و متاع الى حینٍ؛(۱۲) همانا در این امرى که من و معاویه درباره آن اختلاف داشتیم(یعنى حکومت و خلافت اسلامى) حقّ من بود، ولى ان را ترک و به وى واگذاردم و این کار را به خاطر حفظ جان و خونتان و هم چنین حفظ مال و دارائى هایتان انجام دادم، و نمى دانم شاید این آزمایشى براى شماست و مایه بهره گیرى تا مدتى (معیّن) مى باشد.»

۵ – کوتاهى سپاهیان

شاید مهم ترین و اصلى ترین علت صلح امام حسن مجتبى(ع) یارى نکردن فرماندهان و همراهى نکردن سپاهیان با آن حضرت بود.

از آن سو، معاویه بن ابى سفیان داراى سپاهى یک دست و جرّار بود، که از آغاز ورود اسلام به منطقه شام و پذیرش اسلام توسط اهالى این منطقه، سایه شوم وى را بر بالاى سرشان احساس کرده و او را امیر فاتح مسلمانان و میزان اسلام و کفر مى خواندند و مخالفان و دشمنانش را مخالف اسلام و قرآن مى دانستند.

امّا سپاهیان امام حسن مجتبى(ع) داراى چنین نظم و تشکلى نبودند. آنان از میان اقوام و ملیت هاى مختلفى برخاسته که پس از رحلت رسول خدا(ص)، چهار خلیفه را دیده و در حکومت خلیفه پنجم به سر مى بردند. همان مردمى که جرئت و جسارت کرده و سه خلیفه از چهارخلیفه پیشین را (به حق و یا به ستم) کشتند. اینان داراى مرام واحد و اتحاد کلمه نبودند. گرچه به ظاهر در سپاه امام حسن(ع) حضور داشتند و از امکانات و تجهیزات آن برخوردار بودند، ولى در مواقع خطیر و حسّاس، به فکر و سلیقه خودشان عمل مى کردند و از فرماندهى کل قوا، پیروى نمى کردند. همان طورى که در عصر امام على(ع) نیز چنین مى کردند و آن حضرت را در لحظات حساس و سرنوشت ساز تنها مى گذاشتند و به أنحاى مختلف، وسیله آزار و رنجش وى را فراهم مى نمودند.

چنین مردم و چنین سپاهى، تحمّل و ظرفیت خواسته ها و آرمان والاى امام حسن(ع) را نداشته و او را در برابر سپاه عظیم و یک دست معاویه تنها گذاشته و بسیارى از رزمجویان و سربازان و حتى فرماندهان به سپاه شام پیوسته و بسیارى دیگر سپاه طرفین را رها کرده و به شهرهاى خویش برگشتند و عدّه اى نیز با جدا شدن از سپاه، به یاغى گرى و غارتگرى روى آوردند. تنها عده کمى از سپاه آن حضرت، ثابت قدم مانده و بر بیعت خود باقى ماندند(شرح این ماجرا را در بخش زندگى نامه امام حسن مجتبى(ع) بیان کردیم.)

امام حسن مجتبى(ع) در ضمن خطبه اى به این مطلب اشاره کرد و فرمود: ولو وجدت أعواناً ما سلمت له الأمر، لأنّه محرّم على بنى امیّه؛(۱۳) اگر یار و یاورى مى یافتم، حکومت را به معاویه واگذار نمى کردم. زیرا حکومت بر بنى امیّه حرام است.

آن حضرت درباره علت عدم لیاقت بنى امیه براى تصدى حکومت و خلافت، فرمود: لو لم یبق لبنى امیّه الّا عجوز درداء، لنهضت دین اللّه عوجاً، و هکذا قال رسول اللّه(ص)(۱۴)؛ اگر از بنى امیّه، جز پیر زنى فرتوت نمانده باشد، همان عجوزه براى کج کردن دین خدا و دور ساختن از مسیر الهى، اقدام و تلاش خواهد کرد و این چیزى است که پیامبر اسلام(ص) به آن خبر داده است.

لازم به یادآورى است که امام حسن مجتبى(ع) نه تنها از سستى، ناهماهنگى و ناهمراهى یاران و سپاهیانش رنج مى برد، بلکه از جانب طیفى از آنان، احساس ناامنى و خطر مى کرد و آن ها عبارت بودند از طایفه گمراه و منافق پیشه خوارج، که در میان سپاهیان امام حسن(ع) پراکنده بودند و اگر دستشان به امام(ع) مى رسید، از آسیب رسانى به وى هیچ إبا و امتناعى نداشتند (که در بخش زندگى نامه آن حضرت به آن اشاره نمودیم.»

ابن عربى، نویسنده کتاب «احکام القرآن» به این مطلب تصریح کرد و گفت: و منها انّه راى الخوارج احاطوا بأطرافه، و علم انّه ان اشتغل بحرب معاویه استولى الخوارج على البلاد، و ان اشتغل بالخوارج استولى علیه معاویه؛(۱۵) یکى از علل صلح امام حسن مجتبى(ع) این بود که وى مى دید خوارج، اطرافش را احاطه کرده (و در همه جا حضور پیدا کردند) و دانست به این که اگر او، جنگ با معاویه را ادامه دهد و در آن معرکه مشغول گردد، خوارج بر بلاد اسلامى دست مى یازند و بر آن ها مستولى مى شوند و اگر وى به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد، معاویه بر بلاد اسلامى و مناطق تحت حکومت وى مستولى مى گردد.»

گروه فتنه جوى خوارج، گرچه در ظاهر براى نبرد با سپاهیان شام به سپاه امام حسن مجتبى(ع) پیوسته و از امکانات وى بهره مند مى شدند، ولى با حماقت ها و افراط کارى هاى خود، همیشه آب در آسیاب دشمن مى ریختند و موجب تضعیف سپاه کوفه و تقویت سپاه شام مى شدند. این گروه، چالش هاى بزرگى براى امام على بن ابى طالب(ع) به وجود آورده بودند و جنگ نهروان را بر وى تحمیل کرده و سرانجام در مسجد کوفه، وى را به شهادت رساندند.

هم اینک در سپاه امام حسن مجتبى(ع) به فتنه انگیزى و پخش شایعات دروغین و بى اساس بر ضد امام حسن(ع) و یاران وفادارش، مشغول بودند و مترصد فرصتى بودند، تا امام حسن(ع) را از سر راه خویش بردارند و به آمال و آرزوهاى شیطانى خود برسند. امام حسن(ع) اگر از دردسرهاى سپاه شام خلاصى مى یافت، از دسیسه هاى این گروه ستم پیشه رهایى نداشت و با کید و کین ناجوانمردانه آنان، در مسند خلافت به شهادت مى رسید.

۶- احساس خستگى مردم از جنگ

از دیگر عوامل پذیرش صلح از سوى امام حسن مجتبى(ع) بود. گرچه برخى از بیعت کنندگان با امام حسن مجتبى(ع) در کوفه انتظار داشتند که آن حضرت، جنگ با معاویه را ادامه دهد تا او را از حکومت خودخوانده سرنگون سازد و شام را از سیطره اش بیرون آورد، امّا توده مردم به دلیل پشت سرگذاشتن چند جنگ داخلى و دادن کشته هاى زیاد و خسارت هاى قابل توجه، رغبت چندانى در ادامه نبرد با شامیان نشان نمى دادند. مسلمانان، طى چهل سال که از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه منوره و تشکیل حکومت اسلامى مى گذشت، علاوه بر غزوات و سریه هاى زمان پیامبر اکرم(ص)، در عصر خلفاى سه گانه نیز جنگ هاى بزرگ و طولانى مدت با رومیان، ایرانیان و برخى از اقوام و ملل همجوار جزیره العرب را پشت سر گذاشته و در عصر خلافت امام على بن ابى طالب(ع) نیز سه جنگ بزرگ داخلى را تحمّل کرده بودند.

بدین جهت، روحیه رزمى و جنگى چندانى از آنان مشاهده نمى شد و جز عده اى از شیعیان مخلص و جوانان رزمجو، بقیه در لاک عافیت طلبى فرو رفته و به وضع موجود رضایت داده بودند.

به همین لحاظ هنگامى که امام حسن(ع) و یاران نزدیکش چون حجربن عدى و قیس بن سعد انصارى، مردم را به بسیج عمومى و حضور در اردوگاه سپاه دعوت کردند، عده کمى پاسخ مثبت دادند و بقیه رغبتى به آن نشان ندادند.

گردآورى چهل هزار رزمجوى و داوطلب جبهه هاى جنگ براى سپاه امام حسن(ع) به آسانى فراهم نگردید، بلکه با تبلیغات و تلاش هاى فراوان و همه جانبه امام حسن(ع) و یاران و اصحاب فداکارش مهیا گردید.

شایان ذکر است که با توجه به جمعیت بالاى شهر کوفه و اطراف آن، اگر جنبش عمومى و بسیج سراسرى صورت مى گرفت، مى بایست بیش از یکصد هزار نفر از این منطقه آماده نبرد مى شدند. این غیر از نیروهایى بود که از سایر مناطق عراق، ایران، حجاز، یمن، عمان و ساحل نشینان خلیج فارس مى توانستند خود را به سپاه امام حسن(ع) برسانند.

قطب راوندى از حارث همدانى نقل کرد که امام حسن(ع) به مردمى که با وى بیعت کرده و قول مساعدت و همکارى داده بودند، فرمود: ان کنتم صادقین، فموعدما بینى و بینکم معسکر المدائن، فوافونى هناک فرکب، و رکب معه من اراد الخروج، و تخلف عنه خلق کثیر لم یفوا بما قالوه، و بما وعدوه، و غروه کما غروا امیرالمؤمنین (ع) من قبله؛(۱۶) اگر(در گفتارتان) صادقید، وعده گاه من و شما پادگان مدائن است. پس در آن جا به من بپیوندید.

پس آن حضرت، سوار شد و به سوى مدائن حرکت کرد، کسانى که قصد جنگ کرده بودند با وى حرکت نمودند ولى جمعیت زیادى تخلف کرده و به آنچه گفته بودند، وفا نکردند و به آنچه وعده داده بودند، بر سر وعده شان نیامدند و او را فریب دادند، همانطورى که پیش از وى پدرش امیرمؤمنان(ع) را فریب داده بودند.

مردم عراق چنان خسته و بى رمق بوده و احساس کسالت و بى حالى مى نمودند، که نشاط و خوشى را از سبط پیامبرخدا(ص) و خلیفه وقت مسلمانان، یعنى امام حسن(ع) سلب نمودند و وى را وادار نمودند تا آنان را با این سخن نکوهش و سرزنش کند: یا عجبا من قوم لاحیاء لهم و لادین مره بعد مره، ولو سلمت الى معاویه الأمر، فایم اللّه لاترون فرجا ابداً مع بنى امیه، واللّه لیسومنّکم سوء العذاب، حتى تتمنّون ان یلى علیکم حبشیا؛(۱۷) شگفت از ملتى که نه حیا دارد و نه هیچ مرتبه اى از مراتب دین را. اگر من أمر حکومت را به معاویه تسلیم نمایم، پس به خدا قسم هیچ گاه شما در دولت بنى امیه، فرجى نخواهید یافت(و یا فرح و شادى نخواهید دید). سوگند به خداوند متعال، با بدترین عذاب و آزار با شما بدى خواهند کرد، به طورى که آرزو کنید که (سیاهان) حبشى بر شما حکومت کنند(بهتر است از تحمّل حکومت بنى امیه).

ابن اثیر در این باره گفت: هنگامى که معاویه بن ابى سفیان به امام حسن بن على(ع) پیشنهاد صلح داد، مردم به گرمى آن را پذیرفتند. امام حسن(ع) در خطبه اى پیشنهاد معاویه را به اطلاع لشکر خود رسانید و خاطرنشان کرد: ألا و انّ معاویه دعانا الى أمر لیس فیه عزّ و لانصفه. فان اردتم الموت رددناه علیه و حاکمناه الى اللّه – عزّ و جلّ – لظبى السّیوف، و ان اردتم الحیاه قبلناه و أخذنا لکم الرضى؛(۱۸) آگاه باشید، معاویه ما را به امرى فرا مى خواند که نه عزّت ما در آن است و نه مطابق با انصاف است. اگر داراى روحیه شهادت طلبى هستید، درخواستش را رد کنیم و دست به شمشیر ببریم تا خداوند سبحان میان ما حکم کند، ولى اگر زندگى دنیا را مى طلبید، خواسته اش اجابت کرده و رضایت شما را فراهم کنیم.

هنگامى که کلام امام(ع) به این جا رسید: فناداه النّاس من کلّ جانب: البقیه، البقیه، فلمّا افردوه أمضى الصلح؛(۱۹) مردم از هر سو فریاد برآوردند که ما زندگى و بقاى دنیایى را مى خواهیم، (با این سخن، صلح را بر امام(ع) تحمیل کردندو) امام(ع) پس از آن که از آن ها جدا شد، صلح با معاویه را امضاء نمود.

۷- اضمحلال و از هم پاشیدگى کشورهاى اسلامى، خطر دیگرى بود که جامعه مسلمانان را تهدید مى کرد.

مسلمانان آن عصر، چه آنانى که در ظلّ حکومت عدالت جویانه امام حسن مجتبى(ع) زندگى مى کردند و چه در سیطره حکومت غاصبانه معاویه بن ابى سفیان به سر مى بردند با دشمنان مشترکى رو به رو بودند که از هر سو آماده هجوم به مناطق اسلامى و باز پس گیرى سرزمین هاى آزاد شده بودند. آنان گرچه داراى ملیت، قومیت و دین هاى متعدد و مختلف بودند، ولى در یک چیز اتفاق و اتحاد داشتند و آن نابودى اسلام و کشتار بى رحمانه مسلمانان و غارت سرزمین هاى اسلامى بود.

از این رو، ادامه اختلاف و کشمش هاى داخلى، دشمنان بیرونى، به ویژه رومیان را خوش حال و امیدوار مى کرد و زمینه هجوم و تجاوزشان را فراهم مى نمود.

امام حسن مجتبى(ع) به عنوان سبط اکبر رسول خدا(ص) و سکان دار اصلى دین و دلسوزترین شخص به مسلمانان و مؤمنان، به این مسئله توجه خاص داشت و اگر معاویه و سپاهیان گمراه وى با بى خردى و دنیاطلبى خود زمینه آمال و آرزوى دشمنان خارجى را فراهم مى کردند، امام حسن مجتبى(ع) و یاران و شیعیان مخلص او نمى توانستند آنان را در این راه مساعدت و همراهى کنند و عقل و شرع حکم مى کرد که باید به هر طریق ممکن نبرد میان مسلمانان پایان یابد، تا اصل دین و حیات مسلمانان ادامه یابد.

زیرا اگر امام حسن(ع) نبرد با معاویه را ادامه مى داد، یکى از سه اتفاق ذیل روى مى داد:

۱- پیروزى سپاه کوفه و سرکوب سپاه شام.

۲- پیروزى سپاه شام و نابودى سپاه کوفه.

۳- عدم پیروزى طرفین و عقب نشینى اجبارى دوسپاه.

در هر صورت، مسلمانان به ضعف و کم توانى مى رسیدند و دشمنانشان که سال ها خود را تقویت و آماده چنین فرصتى کرده بودند، با هجوم سراسرى و مرگ بار، تومار مسلمانان را پیچیده و جامعه اسلامى را با چالش بزرگ مواجه مى نمودند.

در نتیجه، زحمات و تلاش هاى پیامبر خدا(ص) و یاران فداکارش به هدر مى رفت.

امام حسن(ع) به این أمر فطانت داشت و در سخنى به آن اشاره نموده و فرموده: انّى لمّا رأیت النّاس ترکوا ذلک الّا اهله، خشیت أن تجتثوا عن وجه الارض، فاردت ان یکون للدین فى الارض ناعى؛(۲۰) هنگامى که دیدم مردم جز عده اى این کار (جنگ با معاویه) را ترک کردند، ترسیدم که ریشه شما از زمین کنده شود. پس مصمم شدم تا براى دین، در روى زمین فریادگرى باقى بگذارم.

۸ – به وقوع پیوستن خیانتى بزرگ از سوى دنیاپرستان چیزى نبود که بتوان آن را نادیده گرفت. معاویه بن ابى سفیان براى درهم شکستن اتحاد و مقاومت سپاهیان کوفه، رشوه ها و جایزه هاى زیادى بذل و بخشش کرد و بسیارى از سران و بزرگان قبایل و طوایف و فرماندهان و امیران سپاه را از درهم و دینار و وعده هاى کاذب بهره مند کرده و آنان را به خود و روى گردانى از امام حسن(ع) جلب نموده بود. به طورى که برخى از آنان، نامه هایى براى معاویه نوشته و اظهار پیروى و فرمانبردارى از او نمودند و برخى دیگر، پا را از این فراتر گذاشته به وى نوشتند که اگر وى بخواهد، حسن بن على(ع) را دستگیر و به سپاه شام تحویل دهند و یا بر او شورش نموده و وى را به طورى پنهانى به قتل رسانند.(۲۱)

در حقیقت، اگر امام حسن(ع) صلح را نمى پذیرفت این خطر بزرگ وجود داشت که جاه طلبان و منافقان، وى را دستگیر و تسلیم سپاه شام کنند و یا براى تقرّب به دستگاه معاویه و خوش آیند بنى امیه، امام(ع) را ناجوانمردانه ترور و به شهادت برسانند.

در هر صورت، این یک پیروزى براى سپاه شام و فضیلت و منقبتى براى معاویه بود و براى خاندان نبوّت و امامت، شکست به شمار مى آمد.

امام حسن(ع) در این باره فرمود: به خدا سوگند، اگر با معاویه نبرد مى کردم، مرا مى گرفتند و به وى تسلیم مى نمودند. به خدا سوگند، اگر با او مسالمت کنم و عزیز باشم، برایم دوستداشتنى تر است از این که در حالى که اسیرش باشم مرا بکشد و یا بر من منّت گذارد و تا پایان روزگار این عار بر بنى هاشم بماند و معاویه همیشه خودش و أعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد.(۲۲)

۹- امام حسن(ع) از روش هاى غیر اسلامى و شیوه هاى سالوسانه پرهیز داشت، بر خلاف معاویه بن ابى سفیان که براى تحکیم و تثبیت حکومت خود دست به هر کارى مى زد و هیچ گونه محدودیتى از جهت شرعى و عرفى براى خویش قائل نبود.

به همین انگیزه در دستگاه حکومتى خود از افراد شرور و خدعه گرى چون عمروبن عاص، مغیره بن شعبه، بسربن ارطاه، مروان بن حکم و مسلم بن عقبه، بهره مى جست و از شیطنت و جنایت آنان به نحوى استفاده مى نمود.

امّا امام حسن مجتبى(ع) که به مانند جدّش محمد مصطفى(ص) و پدرش امام على بن أبى طالب(ع) مظهر تقوا و عدالت بود و هدفش از زمامدارى، جز احقاق حق و اجراى عدالت اسلامى، چیز دیگرى نبود، طبعاً نمى توانست به مانند معاویه رفتار نماید.

سیاست اهل بیت(ع) با سیاست معاویه در تضاد و میان آن دو، تفاوت از زمین تا آسمان بود.

معاویه بن ابى سفیان با انتخاب سیاست «رسیدن به هدف از هر راه ممکن» سیطره سیاسى و اجتماعى فزاینده اى بر ملت پیدا کرده بود و همین امر باعث شد که صلح را با نیرنگ ها و سالوس کارى هایش بر سپاهیان عراق و بر امام حسن مجتبى(ع) تحمیل نماید.

او توانست با دادن رشوه و تطمیع متنفذان، وعده به دنیاطلبان، تهدید مخالفان، رواج بى بند و بارى، پخش شایعات بى اساس و انجام امور غیر انسانى و غیر شرعى دیگر، زودتر به هدفش برسد.

به هر روى، علل و اسباب متعددى دست به دست هم داد تا در جدال میان نیکى ها و زشتى ها، خوبى ها و بدى ها و در حقیقت میان حق و باطل، این بار امام حسن مجتبى(ع) مقهور قهر ناجوانمردانه شیطان صفتان قرار گرفته و از حق طبیعى و الهى خویش محروم بماند و حکومت و زمام دارى مسلمانان با حیله و نیرنگ از اوستانده شود.

بى تردید، آنچه درباره اسرار و علل صلح امام حسن(ع) در این جا بیان نمودیم، کافى و وافى نبوده و جاى بحث و بررسى هاى بیشتر و عمیق ترى دارد و طالبان را به کتاب هایى که در خصوص «صلح» امام حسن بن على (ع) نگاشته شده اند، ارجاع مى دهیم.

پى نوشت :

  1. الارشاد، شیخ مفید، ص ۳۵۶ ، تاج الموالید، مجموعه نفیسه، ص ۲۶ ؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۱۶۲٫
  2. فضائل الخمسه، ج ۲، ص ۳۲ و ج ۳، ص ۳۸۸٫
  3. فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۸۸ ؛ احکام القرآن، (ابن عربى)، ج ۴، ص ۱۷۲۰٫
  4. سوره بقره، آیه ۲۰۸٫
  5. سوره حجرات، آیه ۱۰٫
  6. اشاره به داستان همراهى و مصاحبت حضرت موسى(ع) با حضرت خضر(ع) که در سوره کهف، از آیه ۶۵ تا ۸۲ به آن اشاره شده است.
  7. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶٫
  8. تحف العقول، ص ۲۲۷٫
  9. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱٫
  10. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶٫
  11. تحف العقول، ص ۲۲۷٫
  12. شرح الأخبار فى فضائل الأئمه الأطهار(ع)، ج ۳، ص ۱۰۵، حدیث ۱۰۳۹٫
  13. اشاره به آیه ۱۱۱ سوره انبیاء.
  14. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶٫
  15. همان، ص ۵۷۴٫
  16. احکام القرآن، ج ۴، ص ۱۷۱۹٫
  17. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫
  18. همان، ص ۵۷۶٫
  19. اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۴٫
  20. همان.
  21. ترجمه الامام الحسن(ع)، ص ۲۰۳٫
  22. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶٫
  23. رمضان در تاریخ، ص ۱۵۰٫

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۸

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی هایى را می طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه السلام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شایسته ترین ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری اند.

از نگاه امام حسن علیه السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده اند:

  1. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲٫ تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه هایى از سخنان امام حسن علیه السلام پیرامون تعارض یاد شده را می خوانیم:
  2. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه السلام قبل از جنگ، نامه اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی الله علیه و آله وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی الله علیه و آله وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی الله علیه و آله وسلم وفات یافت، عرب ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده اى که شایستگی اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه السلام و معاویه، نشان می دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می کوشد خود را شایسته تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می کند و نتیجه می گیرد که چون شایستگی هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه السلام با او بیعت کند.۲

  1. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره اى به شایستگی هاى غیر قابل انکار اهل بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده ایم… ما از کسى نام نمی بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گوش می دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می کرد و زمین برکاتش را می داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

  1. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته اند که به امامت شایسته تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه السلام

  1. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می کنیم:

استقبال نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می خواهید، می پذیریم و این خار در چشم را تحمل می کنیم و اگر مرگ را می خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می داریم و آن را نزد خدا به داورى می بریم.»

راوى می گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می خواهیم.»

  1. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه کنم؟ این نامه سعد است که می گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می کنم.»

خیانت به امام علیه السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت هایشان می توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه ها بود که زیر لباس خود، «زره» می پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می بینم که بر درخانه هاى فرزندان آنان ایستاده اند و آب و غذا می خواهند، ولى آنان دریغ می ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه هایى که به کار نمی آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می کند: پس از شهادت امام على علیه السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه السلام فرمود: «دروغ می گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی امیه جز زن سالخورده دندان ریخته اى نماند، دین خدا را تحریف شده می خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

  1. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه اى که امام انگیزه اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

  1. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می کند:

روزى حسن علیه السلام با مردم نماز می خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه السلام سخن می گفت و مردم می گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

  1. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه السلام تنها و بی یاور می ماند؛ به گونه اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می کند؛ از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می یافت، فرار نمی کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت ها و نمونه هایى است که یکى پس از دیگرى می آید.»۲۱

در برابر اعتراض ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی تعهدند و نیز دوچهره اند؛ به ما می گویند: دل هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می دانى. و به تو پناه می برم و به ریسمان تو می آویزم و برتو توکل می کنم. خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی گمان، پى آمد تنهایى و بی یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه السلام ) که در آنها می گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می کند و می فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی شد، می توانست مانع ارتجاع هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره اى که امام حسن علیه السلام در آن به سرد می برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه اى بودند که رویاروى امام حسن علیه السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می نویسد: بعد از شهادت على علیه السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می روند و بیعت می کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان ها می دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده اى نمی یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه السلام ، نمونه هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می کنیم.

امام باقر علیه السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «روزها و شب ها سپرى نمی شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می خورد و سیر نمی شود، امر این امت را به دست می گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می دانم (که تو نمی دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می خورد و سیر نمی شود، می میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی اش به درازا کشد. بدعت ها و گمراهی ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می مردیم و این روز را نمی دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی امیه بهتر است.

حسین علیه السلام به برادرش حسن علیه السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می کرد و گاه برخى از حکمت ها و مصلحت ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می تابد یا از آن غروب می کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت ها و مصلحت ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت ها) می آوریم:

  1. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی ماند مگر اینکه کشته می شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می سازد و می فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می دهد.

دینورى می گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می پذیریم و از او بر آن کمک می گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می گفتند. که امام در پاسخ می فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می خواهم».۴۸

پی نوشت:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱٫ مقاتل الطالبیین، ص ۵۵٫ ۲٫ همان. ۳٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴٫ ۴٫ همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱٫ ۵٫ در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی امیه را برشمرد (شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه الاثر، ص ۲۲۶). ۶٫ احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷٫ ۷٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫ ۸٫ براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته اند، فرا می خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫ ۱۰٫ همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۵٫ ۱۱٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫ ۱۲٫ الفتوح، ج ۴، ص ۲۹۰٫ ۱۳٫ شعرا/ ۲۲۷٫ ۱۴٫ علل الشرایع، ص ۲۲۰؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۳٫ ۱۵٫ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫ ۱۶٫ الغارات، ص ۴۴۳؛ بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۱۸٫ ۱۷٫ احزاب / ۳۳٫ ۱۸٫ معجم الکبیر، ج ۳، ص ۹۳؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۷۲٫ ۱۹٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰٫ ۲۰٫ مقاتل الطالبیین، ص ۵۹٫ ۲۱٫ امالى، شیخ طوسى، ص ۵۵۹٫ ۲۲٫ احتجاج، ج ۲، ص ۷۱؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۷٫ ۲۳٫ مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫ ۲۴٫ علل الشرایع، ص ۲۲۱٫ براى اطلاع از شرایط صلح، ر.ک: تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۵؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۴؛ اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۰۳٫ ۲۵٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫ ۲۶٫ ماهنامه فرهنگ کوثر، ش ۵۱ و ۵۲٫ مقاله «اصلاحات نبوى و اقدامات جاهلى» و مقاله «گام هاى ارتجاع از رحلت نبوى تا قیام حسینى» از نگارنده. ۲۷٫ علل الشرایع، ص ۲۱۱؛ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷٫ ۲۸٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۴؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۵۴؛ تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۴٫ ۲۹٫ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫ ۳۰٫ الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹٫ ۳۱٫ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۲۲٫ ۳۲٫ الامامه والسیاسه، ص ۱۶۳٫ ۳۳٫ تحف العقول، ص ۲۳۱٫ ۳۴٫ اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۳۲۷٫ ۳۵٫ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫ ۳۶٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫ ۳۷٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۹؛ المناقب، ج ۴، ص ۳۵٫ ۳۸٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫ ۳۹٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷؛ علل الشرایع، ص ۲۱۱٫ ۴۰٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱؛ نورالثقلین، ج ۳، ص ۲۹۰؛ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫ ۴۱٫ کشف الغمّه، ج ۱، ص ۵۷۳؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۰۶٫ ۴۲٫ حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۶٫ ۴۳٫ مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫ ۴۴٫ الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹؛ مقاتل الطالبیین، ص ۶۳، این گونه سخنان را عامل خشم مردم و حمله و اهانت آنها به امام می داند. ۴۵٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫ ۴۶٫ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳؛ نورالثقلین، ج ۵، ص ۱۹۳٫ ۴۷٫ تاریخ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن(ع)، ص ۱۷۱؛ ذخائر العقبى، ص ۱۳۹٫ ۴۸٫ دلائل الامامه، ص ۱۶۶٫

منبع: کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

محمد عابدى

صلح در خانواده از دیدگاه قرآن

صلح یا اصلاح، یکی از مفاهیم ارزشی حوزه خانواده است که ریشه این واژه در دیگر حوزه های اخلاقی قرآن بسیار کاربرد دارد. این دو، از ریشه صلاح اشتقاق یافته‌اند و در لغت به معنای سلم و سلامتی و ضد فساد آمده اند(ابن منظور، ۱۴۰۵، ج۲: ۵۱۶-۵۱۷) و در مواردی کاربرد دارند که موجودی به کمال متناسب با وجود خود دست پیدا کند یا موجودی که استعداد پرورش یافتن را دارد، تربیت شده، به فعلیت برسد یا در جایی استعمال می‌شود که چیزی قبلاً خراب باشد و بعداً عیب آن برطرف شود.
این واژه در قرآن نیز در همین معانی در دو مفهوم عام و خاص آن استعمال شده است. در موارد خاص مانند:
۱٫ اصلاح پس از افساد مانند:« فمن تابَ من بعد ظُلمه و اصلح فإنّ الله یتوبُ علیه إنّ الله غفورٌ رحیمٌ»(المائده/ ۳۹)(۱)
۲٫ اصلاح ذات البین مانند:« إنما المؤمنون اخوهٌ فاصلحوا بین اخویکم واتقوا الله لعلکم تُرحمون»(الحجرات/۱۰)(۲)این آیه اصلاح اساس ارتباطات و تقویت و تحکیم پیوندها و از میان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق را بیان می‌کند.
۳٫ اصلاح بین زن و شوهر مانند:« و إن امراهٌ خافتْ من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جُناح علیهما أن یصلحا بینهما صُلحا و الصلحُ خیرٌ»(النساء/۱۲۸)(۳).
این واژه گاهی دارای مفهوم عام است و اصلاح ابتدایی را نیز شامل می‌شود: مانند آیاتی که مطلق اصلاح را گوشزد می‌نمایند،« فمن اتقی و اصلحَ فلا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون»(الاعراف/۳۵)(۴).
مهم ترین مواردی که به بحث ما مرتبط می‌باشد، اصلاح ذات البین و حل مشکلات خانوادگی است. بدین معنا که بین زن و شوهر یا دیگر اعضای خانواده جهت تأکید بر حفظ نهاد خانواده، تألیف قلوب شده( طریحی، ۱۳۷۵، ج۲: ۳۸۷)، و سازش برقرار گردد و با گذشتن از لغزش‌ها و خطاهای یکدیگر صلح و صفا برقرار شود.

۱٫ روابط معنایی اصلاح

۱-۱ روابط معنایی اصلاح با عدل و احسان
اصلاح در حوزه روابط اجتماعی، به معنی تنظیم روابط اجتماعی است؛ به گونه ای که جامعه در مسیر کمال قرار گرفته، و به سمت هدف نهایی حرکت کند. این در صورتی ممکن است که حق هر شخصی مطابق با توانایی‌ها و نیازهای او داده شود. در این صورت است که روابط عادلانه معنا پیدا می‌کند. به عبارتی دیگر، اصلاح جامعه با اقامه عدل و قسط امکان پذیر است.(فإن فاءت فاصلحوا بینهما بالعدلِ و اقسطوا إنّ الله یُحبُّ المقسطین»(الحجرات/۹)(۵) و افراد جامعه موظفند هر عاملی را که به برپایی این حقوق کمک می‌کند، تأمین کنند و از طرف دیگر، حق دارند که از این حقوق بهره مند گردند.
قرآن برای اصلاح روابط اعضای خانواده بیش از آن که به اجرای عدالت دستور دهد، به احسان، ایثار و گذشت امر کرده است. در مواردی از مسائل خانوادگی ممکن است کسی هیچ حقی نداشته باشد؛ ولی برای اینکه خانواده، خانواده ای آرام و باصفا باشد، یا برای حفظ عرض و آبروی خانواده دستور به احسان داده شده است.« الطلاقُ مرّتانِ فإمساکٌ بمعروفٍ او تسریحٌ بإحسانٍ»(البقره/۲۲۹)(۶). این آیه از طلاق و جدایی بحث می‌کند؛ ولی حتی در آخرین لحظات نیز به احسان توصیه می‌کند. این مسأله در دیگر روابط اجتماعی نیز توصیه شده است.
در روابطی که ممکن است نتوان حق کسی را به آسانی ثابت نمود، ولی با توجه به مجموعه دستورات قرآن و هدف از آفرینش و خلقت انسان به راحتی از آن نمی‌توان گذشت. از مجموعه آیات به دست می‌آید که اصلاح نسبت به عدل و احسان شمول معنایی دارد و رابطه آنها عموم و خصوص مطلق است. به عبارت دیگر، هر عدلی اصلاح هست؛ ولی هر اصلاحی عدل نیست. به دیگر بیان، عدل و احسان از مصادیق اصلاحند.

۱ -۲٫ رابطه معنایی اصلاح و تقوا
« و إن تحسنوا و تتقوا فإنّ الله کان بما تعملون خبیرا»(النساء/۱۲۸)(۷) این آیه موعظه ای است برای مردان که از طریق احسان و تقوا تجاوز نکنند و متذکر این معنا باشند که خدای عزوجل از آنچه می‌کنند باخبر است؛ پس در معاشرت با زنان، جور و ستم نکنند و آنان را مجبور نسازند که از حقوق حقه خود چشم بپوشند، هر چند که خود می‌توانند از این حقوق صرفنظر کنند.
خدای تعالی بعد از دستورها و نصایحی که در امر معاشرت با زنان فرموده، با جمله « و إن تُصلحوا و تتقوا فإنّ الله کان غفورا رحیما»(النساء/۱۲۹)(۸) مردان را تشویق و ترغیب کرده به این که هرگاه امارات و نشانه های ناسازگاری را دیدند، بدون درنگ در صدد اصلاح برآیند و بیان فرموده که این اصلاح کردن خود یکی از مصادیق تقوا است و تقوا هم به دنبال خود مغفرت و رحمت را می‌آورد. این جمله بعد از جمله « و الصلحُ خیرٌ»(النساء/۱۲۸)(۹) و بعد از جمله « و إن تحسنوا و تتقوا…» در حقیقت تأکیدی است بعد از تأکیدی دیگر.

۲٫ تقابل معنایی اصلاح

۲ -۱٫ تقابل معنایی اصلاح و افساد
افساد از ریشه فسد اشتقاق یافته است و در تقابل معنایی با اصلاح می‌باشد.
« الذین یُفسدونَ فی الارضِ و لا یُصلحونَ»(الشعراء/۱۵۲)(۱۰).
این واژه در مواردی کاربرد دارد که موجودی نتواند به مراحل کمالی خود دست یابد، یا در تداوم و نگهداری آن با مشکل مواجه شود.
« ولا تفسدوا فی الارضِ بعد اصلاحها و ادعوه خوفا و طمعا إنّ رحمت اللهِ قریبٌ من المحسنین»(الاعراف/۵۶)(۱۱).
قرآن در بسیاری از آیات افساد در زمین را نهی نموده و نتایج زیانبار آن را گوشزد کرده است؛ « زِدناهم عذابا فوق العذابِ بما کانوا یُفسدون»(النحل/۸۸)(۱۲) و همانگونه که مصادیق اصلاح و عدل در روابط اجتماعی و خانوادگی در مواردی با هم تطبیق می‌کنند، مصادیق فساد و ظلم نیز چنین رابطه ای دارند. به عبارت دیگر، هر عاملی که موجب تضییع حقوق افراد دیگر شود، می‌تواند عامل فساد و ظلم در جامعه باشد. در بسیاری از آیات، ظلم و اصلاح در مقابل هم قرار گرفته‌اند که با توجه به تقابل معنایی اصلاح و افساد، می‌توان ظلم و فساد را دارای مصادیق مشترک دانست. مؤید این بیان آیاتی است که راه اصلاح و جبران را با توبه پس از ستم و ظلم بیان می‌کند.
« فمن تابَ من بعدِ‌ ظُلمه و اصلح فإنّ الله یتوبُ علیه إنّ الله غفورٌ رحیم»(المائده/۳۹)(۱۳).

۳٫ مصلحت
واژه دیگری که از ریشه اصلاح قابل استخراج است، واژه مصلحت بر وزن مفعله است. این کلمه یا مصدر است به معنای صلاح دیدن، یا اسم مصدر است و جمع آن مصالح است. ارباب لغت، مصلحت را در مقابل مفسده می‌دانند، همانگونه اصلاح را در تقابل معنایی با افساد می‌دانند.(ابن منظور، ۱۴۰۵، ج۷: ۳۸۴) بعضی در این باب می‌نویسند که مصلحت عبارت است از آنچه بر عمل بار گشته، و سبب صلاح می‌شود. و این سخن که « امام مصلحت را در این دید» از همین باب است؛ یعنی چیزی که سبب صلاح می‌شود. به این دلیل، کارهایی را که انسان انجام می‌دهد و سبب نفع او می‌شود، این گونه نامگذاری کرده اند(الخوری الشرتوتی، ۱۴۱۶: ۶۵۶) و در حقیقت مصلحت را به معنای منفعت دانسته اند.

۳ -۱٫ رابطه معنایی مصلحت و منفعت
با توجه به آیات قرآن، این دو واژه کاملاً هم معنی نیستند، بلکه بین آنها رابطه عموم و خصوص من وجه است. بدین معنا که بعضی آیات بر نقطه اجتماع این دو دلالت دارند و بعضی نقطه اشتراکی ندارند. در آیه ای می‌فرماید:« و الانعامَ خلقها لکم فیها دفءٌ و منافعُ و منها تأکلون»(النحل/۵)(۱۴). در این آیه، چهارپایان هم اسباب منافع هستند و هم اسباب کسب مصالح. اما در برخی آیات ممکن است منفعتی باشد، ولی مصلحتی در میان نباشد؛ « یسألونک عن الخمر و المیسر قُل فیهما إثمٌ کبیرٌ و منافع للناسِ و إثمهما اکبرُ من نفعهما»(البقره/۲۱۹)(۱۵)، و در بعضی دیگر مصلحت مترتب بر چیزی می‌باشد؛ اما منفعتی در کار نیست. پس مصلحت و منفعت هم معادل نمی‌باشند. چنانکه شهید مطهری به این تفاوت ا

شاره ای داشته‌اند: «مسأله مصلحت و منفعت نباید اشتباه شود. مصلحت دائر مدار حقیقت است. مصلحت و حقیقت دو برادر هستند که از یکدیگر جدا نمی‌شوند. مصلحت یعنی رعایت کردن حقیقت، نه رعایت کردن سود خود که این منفعت است».(مطهری، ۱۳۷۲: ۸۴؛ مطهری، ۱۳۷۳«ب»، ج۲: ۸۳) واژه مصلحت مستقیماً در آیات قرآنی دیده نمی‌شود؛ ولی مشتقات آن کاربرد فراوانی دارد که با بررسی این مشتقات و واژه های متقابل می‌توان به معنای قرآنی آن پی برد. زیرا کلمات اشتقاق یافته همه به یک اصل واحد برمی گردند.

پیش از این مطرح کردیم که واژه فساد به معنی تضییع حق در قرآن آمده و اصلاح در نقطه مقابل آن به معنای رعایت عدالت و اعتدال می‌باشد که در نتیجه آن شیء صلاحیت می‌یابد تا به هدف و غرضی که بر آن مترتب است، دست یابد. در این صورت می‌گویند: چیزی دارای مصلحت است. بنابراین هر چیزی که انسان را به اهدافش نزدیک کند، دارای مصلحت است و هر آنچه که او را از اهداف دور کند دارای مفسده است. از دیدگاه قرآن آنچه که در خلقت عالم دیده می‌شود، آنچه که شارع مقدس در احکام و قوانین زندگی تشریع کرده است و آنچه که مجریان احکام الهی باید در اجرای این احکام مورد توجه قرار دهند، همه مبتنی بر مصالحی است که انسان را به اهدافش نزدیک می‌کند، اهدافی که موجب کمال و رشد او می‌شوند.(توکلی، ۱۳۸۴: ۳۳-۲۱).

پی نوشت‌ها 
۱٫پس هرکه بعد از ستم کردنش توبه کند و به صلاح آید، خدا توبه او را می‌پذیرد، که خدا آمرزنده و مهربان است.
۲٫ در حقیقت مؤمنان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را سازش دهید و از خدا پروا بدارید، امید که مورد رحمت قرار گیرید.
۳٫و اگر زنی از شوهر خویش بیم ناسازگاری یا رویگردانی داشته باشد، بر آن دو گناهی نیست که از راه صلح با یکدیگر، به آشتی گرایند که سازش بهتر است.
۴٫ پس هرکه تقوی پیشه کرد و به کار شایسته شتافت هیچ ترس و اندوهی بر آنها نخواهد بود.
۵٫ پس اگر بازگشت، میان آنها را دادگرانه سازش دهید و عدالت کنید، که خدا دادگران را دوست می‌دارد.
۶٫ طلاقِ [ رجعی] دو بار است. پس از آن یا [ باید زن را] به خوبی نگاه داشتن یا به شایستگی آزاد کردن.
۷٫ و اگر نیکی کنید و پرهیزگاری پیشه نمایید، قطعاً خدا به آنچه انجام می‌دهید آگاه است.
۸٫ و اگر سازش نمایید و پرهیزگاری کنید، یقیناً خدا آمرزنده مهربان است.
۹٫از راه صلح با یکدیگر، به آشتی گرایند که سازش بهتر است.
۱۰٫ آنان که در زمین فساد می‌کنند و اصلاح نمی‌کنند.
۱۱٫ و در زمین پس از اصلاح آن فساد مکنید، و با بیم و امید او را بخوانید که رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
۱۲٫ به[ سزای] آنکه فساد می‌کردند عذابی بر عذابشان می‌افزاییم.
۱۳٫ پس هرکه بعد از ستم کردنش توبه کند و به صلاح آید، خدا توبه او را می‌پذیرد، که خدا آمرزنده مهربان است.
۱۴٫ و چارپایان را برای شما آفرید: در آنها برای شما[ وسیله] گرمی و سودهایی است، و از آنها می‌خورید.
۱۵٫درباره شراب و قمار، از تو می‌پرسند، بگو:« در آن دو، گناهی بزرگ، و سودهایی برای مردم است، و[لی] گناهشان از سودشان بزرگتر است.
 
منبع: مهدوی کنی، صدیقه؛ (۱۳۸۸)، ساختار گزاره های اخلاقی قرآن(رویکردی معناشناختی)، تهران: دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، چاپ دوم ۱۳۸۹٫