صفات

نوشته‌ها

سیره اخلاقی امام جواد(علیه السلام).

اشاره:
امام نهم علیه السلام در مقابل مصائب و گرفتاری های روزگار به شدّت شکیبا و بردبار بود. آن حضرت در مقابل حوادث سخت و پیشآمدهای ناگوار هیچ گاه برآشفته و مضطرب نمی شد بلکه با اتکال به خدای متعال به صبر و تحمّل روی می آورد. البته این در صورتی بود که به شخص حضرت مشکلات روی می آورد؛ اما در مورد اصول اسلامی و حدود الهی کاملاً در مقام دفاع برآمده و موضع گیری های اساسی و حساب شده داشت.

مدارا با همسر ناشایست، بردباری در قبال ستم های حاکمان مستبد و صبر در ناملایمات فراوان زندگی همانند شهادت پدر، نمونه هایی از بردباری آن حضرت است. آن بزرگوار صبر بر مصائب را از بهترین صفات نیک مردان قلمداد کرده و می فرمود:
اَلصَّبْرُ عَلَی المُصیبَهِ مُصیبَهٌ عَلَی الشَّامِتِ بِها۲؛ شکیبائی بر ناملایمات و مصائب، بر شماتت کنندگان مصیبت زده ناگوار است.
مردی از حضرت جوادعلیه السلام تقاضا کرد که وی را سفارشی بنماید. امام علیه السلام فرمود: آیا اگر موعظه کنم، آن را پذیرفته و عمل می کنی؟ گفت: بلی. امام فرمود: تَوَسَّدِ الصَّبرَ، وَاعْتَنِقِ الفَقر۳؛ صبر را تکیه گاه و پشتوانه خود قرار داده، در رویارویی با فقر و ناکامی آن را در آغوش گیرد.
ابن مهران می گوید: حضرت جوادعلیه السلام در نامه ای به یک مرد مصیبت زده چنین نگاشت: حادثه ناگوار مرگ فرزندت را یادآور شدی و اضافه نمودی که فرزند از دست رفته ات محبوب ترین فرزندت بود. روش خداوند متعال این گونه است که از والدین دوست داشتنی ترین فرزند را می گیرد تا پاداش مصیبت دیده را عالی تر و بهتر عنایت کند. خداوند، پاداش تو را زیاد کند و جزای نیک در عزایت عنایت فرماید و به تو صبر عطا نموده و دلت را محکم گرداند. او، خدای قادر و تواناست و به زودی جانشین شایسته ای در عوض فرزند از دست رفته ات به تو ارزانی دارد. امیدوارم که خداوند دعایم را در حقّ تو بپذیرد. ان شاء الله تعالی.۴
شجاعت در گفتار
امام جوادعلیه السلام تمام فضائل اخلاقی و کمالات انسانی را از اجداد طاهرین خود به ارث برده بود. یکی از خصلت های والائی که آن گرامی به تمام معنا حائز بود، شجاعت و صراحت لهجه در گفتارهای حق طلبانه بود.
روزی مأمون الرشید از گذرگاهی عبور می کرد، کودکانی که در کوچه بازی می کردند از مشاهده موکب سلطنتی مأمون ترسیده و پا به فرار گذاشتند. فقط یک کودک در جای خود ایستاده بود. مأمون به نزد کودک رسیده و از او پرسید: چرا تو مثل دیگر بچه ها فرار نکردی؟ و از سر راه ما کنار نرفتی؟ کودک با کمال شجاعت اظهار داشت: من گناهی مرتکب نشده ام تا به خاطر ترس از کیفر آن فرار کنم و راه هم که برای خلیفه تنگ نیست تا با کنار رفتنْ آن را بگشایم. تو از هر کجای راه دوست داری، بگذر!
مأمون که از منطق قوی و صراحت لهجه کودک تعجب کرده بود، گفت: تو کیستی؟ کودک با افتخار تمام گفت: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام هستم. مأمون پرسید: چقدر از علوم و دانش مطلع هستی؟ امام جوادعلیه السلام فرمود: علوم و گزارش های آسمانی از من بپرس! مأمون با او خدا حافظی کرده و رفت. او، یک باز شکاری داشت که در سفرها برای تفریح با آن به شکار می پرداخت. وقتی از امام نهم علیه السلام فاصله گرفت، پرنده شکاری را برای صید رها کرد و باز شکاری به سرعت در آسمان ها به پرواز در آمد و لحظاتی از افق دید خلیفه ناپدید شد. سپس بازگشت، در حالی که او ماهی کوچکی در منقار خود داشت که هنوز نمرده بود. مأمون از آن صید غیر عادی تعجب کرد. آن ماهی را در کف دست خود گرفته و به سوی شهر آمد. وقتی به همان محلّ بازی کودکان رسید، دوباره همه کودکان پراکنده شدند اما امام جوادعلیه السلام از جای خود حرکت نکرد. مأمون پرسید: ای محمد! در دست من چیست؟ فرمود: ای خلیفه! پدرم از پدرانش و آنان از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و آن حضرت توسط جبرئیل از پروردگار عالمیان نقل کرده است که: خداوند متعال دریاهائی آفریده است که بخار آب از آن دریاها بلند شده و ماهیان ریز دریا را همراه خود به آسمان برده و ابرهای متراکمی را تشکیل می دهند. پادشاهان بازهای شکاری خود را به آسمان می فرستند و آنان، آن ماهی های ریز را شکار کرده و به نزد شاهان می آورند. پادشاهان آنها را به کف دست گرفته و تلاش می کنند تا سلاله نبوّت و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را با آن بیازمایند.
مأمون که از هوش سرشار، علم بی کران و منطق عقلانی و شجاعت آن سلاله نبوّت به شدّت متعجب شده بود، بی آنکه از ته دل راضی باشد، زبان به تحسین امام جوادعلیه السلام گشوده و گفت: راست گفتی و پدرانت و پروردگارت هم صادقانه سخن گفته اند. به راستی که تو فرزند امام رضاعلیه السلام هستی.۵
جود و احسان
معروف ترین لقب پیشوای نهم شیعیان جواد است. آن رهبر فرزانه را به خاطر جود و عطای فراوانش به این نام خوانده اند که برگرفته از نامهای زیبای پروردگار متعال است. در فرازی از دعای امام صادق علیه السلام می خوانیم: أَنتَ اللّهُ لا اله الاّ أنْتَ الجَوادُ الماجِدُ۶.
و در فرازی از دعای روز بیست و ششم ماه مبارک رمضان، همنوا با امام زین العابدین علیه السلام می خوانیم: یا اللّهُ یا جَواداً لا یَبْخَلُ یا اللّهُ لَکَ اْلأسْماءُ الْحُسنی ۷؛ خداوندا! ای بخشنده ای که در او بخل راه ندارد. خداوندا! تو دارای نامهای زیبا هستی!
نام جواد یادآور جود و بخشش و احسان پروردگار متعال است که در وجود مقدس حضرت امام محمدتقی علیه السلام تجسم یافته است و کرامت و احسان پدران بزرگوارش را در اذهان زنده می کند. در اینجا برخی از نمونه های جود و احسان حضرتش را به نظاره می نشینیم:
۱. علی بن مهزیار می گوید: حضرت امام محمدتقی علیه السلام را دیدم که نماز واجب و غیر واجب خود را در یک قبای خز طارونی به جا می آورد و برای من هم قبای خز دیگری بخشید و فرمود: این لباس را من در موقع انجام نماز پوشیده ام. و به من فرمود: این لباس اهدائی را در هنگام نماز خواندن بپوش.۸
۲. امام جوادعلیه السلام در کمک رسانی به محرومان و درماندگان نهایت تلاش خود را به عمل می آورد و تا حدّ امکان به آنان کمک می کرد.
محمد بن سهل بن یسع قمی از افرادی است که به افتخار دریافت لباس متبرّک از امام نهم علیه السلام نائل آمده است، او در این مورد می گوید:
من در شهر مکه مجاور بودم. از آنجا به مدینه آمده و به حضور امام جوادعلیه السلام رسیدم. در نظر داشتم که از آن امام عالیقدر در خواست کنم که به من لباسی به عنوان تبرّک عنایت کند، اما فرصت نشد و از محضرش خدا حافظی کرده و بیرون آمدم. در پیش خود گفتم: حالا که حضوراً نتوانستم خواسته ام را به آقا بیان کنم، پس طیّ نامه ای از محضر آن گرامی خواسته ام را طلب می کنم.
نامه ای نوشته و تقاضایم را در آن اظهار کردم. سپس تصمیم گرفتم که به مسجد رفته و دو رکعت نماز بخوانم آنگاه صد مرتبه به درگاه الهی استخاره نمایم، اگر به دلم افتاد، که نامه را به حضورش می فرستم و اگر نیفتاد، نامه را پاره کرده و به دور بریزم.
نماز را خواندم و بعد از نماز به دلم افتاد که نامه را به حضورش نبرم و آن را پاره کرده و از شهر مدینه بیرون آمدم و در همین موقع که به راه افتاده بودم، پیکی از راه رسید و لباسی را که در بقچه ای پیچیده بود، به همراه داشت. او از اهل کاروان از محمد بن سهل قمی می پرسید تا اینکه به من رسید و مرا شناخت. به من گفت: مولای تو! (امام جوادعلیه السلام) این لباس را برایت فرستاده است. لباس های تقدیمی امام، دو لباس نرم و نازک بودند.
احمد بن محمد گفته است: محمد بن سهل از دنیا رفت؛ من غسل دادم و در آن دو لباس اهدائی امام علیه السلام او را کفن کردم.۹
نیکوکاری
خدمت به مردم و رفع نیازهای آنان در متن زندگی امامان معصوم علیهم السلام قرار دارد. امام جوادعلیه السلام نیز در این عرصه پیشتاز بود. آن بزرگوار می فرمود: ثَلاثٌ یُبَلِّغْنَ بِالْعَبدِ رِضْوانَ اللَّهِ کَثْرَهُ الاسْتِغْفارِ وَ خَفْضُ الْجانِبِ وَ کَثْرَهُ الصَّدَقَهِ۱۰؛ انسان با داشتن سه خصلت پسندیده می تواند به مقام رضوان و خشنودی الهی برسد: زیاد طلب آمرزش کردن، نرمخوئی و مدارا با مردم و زیاد صدقه دادن.
از منظر امام جوادعلیه السلام خدمت رسانی به مردم، در اثر نزول رحمت الهی بر انسان است و اگر فردی در این عرصه کوتاهی و سهل انگاری نماید، ممکن است نعمت های الهی را از دست بدهد. به این جهت، آن حضرت فرمود: ما عَظُمَتْ نِعمَهُ اللّهِ عَلی عَبْدٍ الاّ عَظُمَتْ عَلَیهِ مَؤُونَهُ النّاسِ. فَمَنْ لَمْ یَتَحَمَّلْ تِلْکَ الْمَؤُونَه فَقَدْ عَرَضَ النِّعمَهَ لِلزَّوالِ۱۱؛ نعمت خداوند برکسی فراوان نازل نمی شود مگر اینکه نیاز مردم به وی بیشتر می شود. هرکس که در رفع این نیازمندی ها نکوشد و سختی های آن را تحمل نکند، نعمت الهی را در معرض زوال قرار داده است.
آن گرامی اعمال نیک و آثار خدمت به دیگران را برای نیکوکاران مفیدتر از افراد نیازمند می داند و می فرماید: نیکوکاران به نیکی کردن بیشتر نیاز دارند تا افراد محتاج و نیازمند؛ چرا که انسان های خیّر، پاداش اخروی، افتخار و نام نیک را در پرونده اعمال خود ثبت می کنند. هرکسی که به خدمت گزاری و نیک رفتاری با مردم و اهل درد می پردازد، اوّل به خودش خیر و نیکی می رساند. پس او تشکر و قدردانی را در عملی که برای خود انجام داده است، از دیگری توقع نداشته باشد.۱۲
خدمتگزار صادق
مردی از اهالی سیستان که در یک سفری با امام محمدتقی علیه السلام همراه شده، خاطره ای شنیدنی از آن سفر را گزارش کرده است، او می گوید:
در سال اوّل خلافت معتصم من با امام نهم همسفر شدم. در همه موارد با هم بودیم. روزی در سر سفره غذا نشسته بودیم که عرض کردم: فدایت شوم! فرماندار شهر ما، یکی از دوستان و شیفتگان شما اهل بیت علیهم السلام است. مأمورین او برای من مالیات نوشته و پرداختن آن برایم سنگین است. شما لطف کنید و نامه ای برای او بنویسید که با من مدارا کند. امام فرمود: من او را نمی شناسم. گفتم: فدایت شوم! همان طوری که عرض کردم، او از محبّین شما اهل بیت علیهم السلام است. نامه شما برای من در نزد او خیلی کارساز و مشکل گشا خواهد بود. امام کاغذی را برداشته و چنین نوشت:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم؛ اما بعد، حامل این نامه به تو، نکته زیبائی را یادآور شد که تو به آیین پسندیده ای گرایش داری! مطمئنّاً تو در مقابل عمل نیک، پاداش نیکی خواهی داشت. به برادرانت احسان کن و بدان خداوند عزیز و جلال از ریزترین اعمال و رفتارت سؤال خواهد کرد.
مرد سجستانی در آخر می گوید: قبل از رسیدن من به سیستان، حسین بن عبدالله نیشابوری (فرماندار سیستان) از نامه امام با خبر شده بود و هنگامی که من به شهرم نزدیک می شدم، هنوز دو فرسخ مانده بود که به استقبالم آمد. نامه را به او دادم. او آن را بوسیده و روی چشمانش گذاشت و به من گفت: چه می خواهی؟ گفتم: در دفتر محاسبات شما برای من مالیاتی نوشته اند که توان پرداخت آن را ندارم. دستور داد آن را برای من ببخشند و اضافه کرد: تا زمانی که من فرماندار شهر شما هستم، تو را از خراج و مالیات معاف کردم. سپس از خانواده ام پرسید و من وضعیت اقتصادی خود و خانواده ام را برایش شرح دادم. او دستور داد که در مورد مشکل معیشتی من اقداماتی انجام شود و مقداری هم اضافه به من کمک کرد.
تا او زنده و در منصب فرمانداری سیستان بود، از من مالیات و خراج نگرفتند و احسان و عطایایش را تا آخر از من قطع نکرد.۱۳
پی نوشت:
۱. قلم / ۴.
۲. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۹۵.
۳. تحف العقول، ص ۴۵۵.
۴. الکافی، ج ۳، ص ۲۰۵.
۵. مناقب، ج ۴، ص ۳۸۸؛ منتهی الآمال، ج ۲، ص ۳۲۷؛ مفتاح الفلاح، ص ۱۷۲.
۶. الکافی، ج ۲، ص ۵۸۳.
۷. اقبال الاعمال، ص ۲۲۵.
۸. من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۶۲؛ وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۳۵۹.
۹. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۴۴؛ فتح الابواب، ص ۲۴۳.
۱۰. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۹۵.
۱۱. همان.
۱۲. همان، ص ۱۹۲.
۱۳. تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۳۳۴.

صفات زیبای امام موسی کاظم(علیه السلام).

اشاره:

موسی بن جعفر (۱۲۷ یا ۱۲۸-۱۸۳ق) معروف به امام موسی کاظم و ملقب به کاظم و باب الحوائج هفتمین امام شیعیان دوازده امامی است. وی در سال ۱۲۸ق، همزمان با انتقال قدرت از امویان به عباسیان متولد شد و در سال ۱۴۸ق پس از شهادت پدرش، امام صادق(علیه السلام)، به امامت رسید. دوران ۳۵ ساله امامت او با خلافت منصور، هادی، مهدی و هارون عباسی همزمان بود. او چندین بار از سوی مهدی و هارون عباسی زندانی شد و در سال ۱۸۳ق در زندان سندی بن شاهک به شهادت رسید. با شهادت او، امامت به فرزندش علی بن موسی(علیه السلام) منتقل شد.

شیخ مفید درباره آن حضرت می گوید: «او عابدترین و بخشنده ترین و بزرگ منش ترین مردم زمان خود بود، زیاد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند ‌متعال داشت. این جمله را زیاد تکرار می کرد: «اللهم ‌انی أسألک الراحه عند الموت و العفو عند الحساب » (خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آید راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار ). امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) بسیار به سراغ فقرا می رفت. شب ها در ظرفی پول و آرد و خرما می ریخت و به وسایلی به فقرای مدینه می رساند، در حالی که آنها نمی دانستند از ناحیه چه کسی است. هیچکس مثل او حافظ قرآن نبود، با آواز خوشی قرآن می خواند، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل می داد، شنوندگان از شنیدن قرآنش می گریستند، مردم مدینه به او لقب «زین المجتهدین» داده بودند. مردم مدینه روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند، شور و ولوله و غوغایی عجیب کردند. آن روزها فقرای مدینه دانستند چه کسی شبها و روزها برای دلجویی به خانه آنها می آمده است. بدخواهانی بودند که آن حضرت و اجداد گرامیش را – روی در روی – بد می گفتند و سخنانی دور از ادب به زبان می راندند، ولی آن حضرت با بردباری و شکیبایی با آنها روبرو می شد، و حتی گاهی با احسان آنها را به صلاح می آورد، و تنبیه می فرمود. تاریخ ، برخی از این صحنه ها را در خود نگهداشته است. لقب « ‌کاظم » از همین جا پیدا شد. کاظم یعنی: نگهدارنده و فروخورنده خشم. از ابوحنیفه نقل شده است که گفت: «او را در کودکی دیدم و از او پرسش هایی کردم چنان پاسخ داد که گویی از سرچشمه ولایت سیراب شده است. براستی امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) فقیهی دانا و توانا و متکلمی مقتدر و زبردست بود ». محمد بن نعمان نیز می گوید: « موسی بن جعفر را دریایی بی پایان دیدم که می جوشید و می خروشید و بذرهای دانش به هر سو می پراکند ».

‌نفوذ معنوی امام موسی (علیه‌السلام)در دستگاه حاکم به حدی بود که کسانی مانند علی بن یقطین صدراعظم (وزیر) دولت عباسی، از دوستداران حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) بودند و به دستورات حضرت عمل می کردند. سخن چینان دستگاه از علی بن یقطین در نزد هارون سخنها گفته و بدگوئیها کرده بودند، ولی امام (علیه‌السلام) به وی دستور فرمود با روش ماهرانه و تاکتیک خاص اغفالگرانه (تقیه) که در مواردی، برای رد گمی حیله های دشمن ضروری و شکلی از مبارزه پنهانی است، در دستگاه هارون بماند و به کمک شیعیان و هواخواهان آل علی (علیه‌السلام) و ترویج مذهب و پیشرفت کار اصحاب حق، همچنان پای فشارد – بی آنکه دشمن خونخوار را از این امر آگاهی حاصل شود – سرانجام بدگوئی هائی که اطرافیان از امام کاظم (علیه‌السلام) کردند در وجود هارون کارگر افتاد و در سفری که در سال۱۷۹ ه. به حج رفت، بیش از پیش به عظمت معنوی امام (علیه‌السلام) و احترام خاصی که مردم برای امام موسی الکاظم (علیه‌السلام) قائل بودند پی برد. هارون سخت از این جهت، نگران شد. وقتی به مدینه آمد و قبر منور پیامبر اکرم (ص) را زیارت کرد، تصمیم بر جلب و دستگیری امام (علیه‌السلام) یعنی

فرزند پیامبر گرفت. هارون صاحب قصرهای افسانه ای در سواحل دجله، و دارنده امپراطوری پهناور اسلامی که به ابر خطاب می کرد: «ببار که هر کجا بباری در کشور من باریده ای و به آفتاب می گفت بتاب که هر کجا بتابی کشور اسلامی و قلمرو من است !» آن چنان از امام (علیه‌السلام) هراس داشت که وقتی قرار شد آن حضرت را از مدینه به بصره آورند، دستور داد چند کجاوه با کجاوه امام (علیه‌السلام) بستند و بعضی را نابهنگام و از راههای دیگر ببرند، تا مردم ندانند که امام (علیه‌السلام) را به کجا و با کدام کسان بردند، تا یأس بر مردمان چیره شود و به نبودن رهبر حقیقی خویش خو گیرند و سر به شورش و بلوا برندارند و از تبعیدگاه امام (علیه‌السلام) بی خبر بمانند. و این همه بازگو کننده بیم و هراس دستگاه بود، از امام (علیه‌السلام) و از یارانی که – گمان می کرد – همیشه امام (علیه‌السلام)آماده خدمت دارد می ترسید، این یاران با وفا – در چنین هنگامی – شمشیرها برافرازند و امام خود را به مدینه بازگردانند. این بود که با خارج کردن دو کجاوه از دو دروازه شهر ، این امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعید امام (علیه‌السلام)را فریبکارانه و با احتیاط انجام داد. باری، هارون، امام موسی کاظم (علیه‌السلام)را -با چنین احتیاط ها و م۶راقبت هایی از مدینه تبعید کرد. هارون، ابتدا دستور داد امام هفتم (علیه‌السلام) را با غل و زنجیر به بصره ببرند و به عیسی بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود، نوشت، یک سال حضرت امام کاظم (علیه‌السلام) را زندانی کند، پس از یک سال والی بصره را به قتل امام (علیه‌السلام) مأمور کرد. عیسی از انجام دادن این قتل عذر خواست. هارون امام را به بغداد منتقل کرد و به فضل بن ربیع سپرد. مدتی حضرت کاظم (علیه‌السلام) در زندان فضل بود. در این مدت و در این زندان امام (علیه‌السلام) پیوسته به عبادت و راز و نیاز با خداوند متعال مشغول بود. هارون، فضل را مأمور قتل امام (علیه‌السلام) کرد ولی فضل هم از این کار کناره جست. باری، چندین سال امام (علیه‌السلام) از این زندان به آن زندان انتقال می یافت. در زندان های تاریک و سیاهچال های دهشتناک، امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقیقی خود ( الله ) راز و نیاز می کرد و خداوند متعال را بر این توفیق عبادت که نصیب وی شده است سپاسگزاری می نمود. عاقبت آن امام بزرگوار در سال ۱۸۳ ‌هجری در سن ۵۵ سالگی به دست مردی ستمکار به نام «سندی بن شاهک » به دستور هارون مسموم و شهید شد. شگفت آنکه، هارون با توجه به شخصیت والای موسی بن جعفر (علیه‌السلام) پس از درگذشت و شهادت امام نیز اصرار داشت تا مردم این خلاف حقیقت را بپذیرند که حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) مسموم نشده بلکه به مرگ طبیعی از دنیا رفته است، اما حقیقت هرگز پنهان نمی ماند. بدن مطهر آن امام بزرگوار را در مقابر قریش – در نزدیکی بغداد- به خاک سپردند. از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پیدا گردید، و مورد توجه خاص واقع گردید، و شهر «کاظمین» از آن روز بنا شد و روی به آبادی گذاشت.

*این روز به روایتی، شهادت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) هم هست، هر چند قول مشهور در این رابطه ۲۸ ‌ماه صفر است.

منبع: نشریه نسیم وحی، شماره ۲۵٫

صفات و کرامات امام حسن عسکرى (علیه السلام).

اشاره:

یازدهمین پیشوای متقیان، امام حسن عسکری علیه السلام در سال ۲۳۲ ه. ق چشم به جهان گشود. پدرش امام دهم، حضرت هادی علیه السلام و مادرش بانویی پارسا و شایسته به نام حدیثه است که برخی از او با نام سوسن یاد کرده اند. از آن جایی که امام حسن علیه السلام به دستور خلیفه عباسی در سامرا در محله عسکر سکونت اجباری داشتند «عسکری» نامیده می شود.

از مشهورترین القاب امام حسن عسکری(علیه السلام). نقی و زکی و کنیه اش ابومحمد است. امام حسن عسکری(علیه السلام) ۲۲ ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدت امامتش شش سال و عمر شریفش ۲۸ سال بود و در سال ۲۶۰ ه. ق به شهادت رسید و در خانه خود در شهر سامرا کنار مرقد پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.

صفات و کرامات امام حسن عسکرى (علیه السلام)

برخى از معاصران امام او را چنین وصف کرده ‏اند: آن حضرت سبزه ‏بود و چشمانى فراخى داشت، بلند بالا و زیبا چهره و خوش هیکل وجوان‏ بود و از شکوه و هیبت بهره داشت. (۱. شکوه و عظمت امام حسن عسکری (علیه السلام) را وزیر دربار عبّاسى در عصر معتمد، یعنى احمدبن عبیداللَّه بن خاقان، به وصف کشیده است اگر چه او خود سر دشمنى باعلویها را داشت و در گرفتار کردن آنها مى‏ کوشید، در وصف آن حضرت‏ چنانکه در روایت کلینى آمده چنین گفته است: در شهر “سُرّمن‏رأى” هیچ کس از علویان را همچون حسن بن على بن‏ محمّد بن الرضا، نه دیدم و نه شناختم و در وقار و سکوت و عفاف‏ و بزرگوارى و کرمش، در میان خاندانش و نیز در نزد سلطان و تمام ‏بنى‏ هاشم همتایى چون او ندیدم.

بنى ‏هاشم او را بر سالخوردگان‏ و توانگران خویش مقدّم مى دارند و بر فرماندهان و وزیران و دبیران‏ وعوام الناس او را مقدّم مى‏ کنند و در باره او از کسى از بنى هاشم ‏وفرماندهان و دبیران و داوران و فقیهان و دیگر مردمان تحقیق نکردم ‏جز آنکه او را در نزد آنان در غایت شکوه و ابهّت و جایگاهى والا و گفتارنکو یافتم و دیدم که وى را بر خاندان و مشایخش و دیگران مقدّم ‏مى ‏شمارند و دشمن و دوست از او تمجید مى‏ کنند.(۲.

شاکرى یکى از کسانى که ملازم خدمت آن حضرت بوده، در توصیف ‏وى چنین گفته است: “استاد من (امام عسکرى ‏علیه السلام. مرد علوى صالحى‏ بود که هرگز نظیرش را ندیدم، روزهاى دو شنبه و پنج شنبه در سامره به‏ دار الخلافه مى ‏رفت، در روز نوبه، عدّه بسیارى گرد مى ‏آمدند و کوچه ازاسب و استر و الاغ و هیاهوى تماشاچیان پر مى‏ شد و راه آمد و شد بند مى‏ آمد، وقتى که او مى ‏رسید هیاهوى مردم آرام مى‏ شد و چهار پایان کنارمى ‏رفتند و راه باز مى ‏شد به طورى که لازم نبود جلوى حیوانات رابگیرند.

سپس او داخل مى ‏شد و در جایگاهى که برایش آماده کرده بودند،مى ‏نشست و چون عزم خروج مى‏ کرد و دربانان فریاد مى ‏زدند: “چهارپاى ابو محمّد را بیاورید. سرو صداى مردم و حیوانات فرو مى‏ نشست‏ و به کنارى مى‏ رفتند تا آن حضرت سوار مى ‏شد و مى‏ رفت”. شاکرى در توصیف امام مى ‏افزاید: “در محراب مى‏ نشست و سجده ‏مى ‏کرد در حالى که من پیوسته مى‏ خوابیدم و بیدار مى‏ شدم و مى‏ خوابیدم‏ در حالى که او در سجده بود، کم خوراک بود. برایش انجیر و انگور و هلو و چیزهایى شبیه اینها مى‏ آوردند و او یکى دو دانه از آنها مى‏ خورد و مى ‏فرمود: محمّد! اینها را براى بچّه‏ هایت ببر. من گفتم: تمام اینها را؟او فرمود: آنها را بردار که هرگز بهتر از این ندیدم.(۳.

هنگامى که طاغوت بنى عبّاس امام حسن عسکری (علیه السلام) را در بند انداخت، بعضى ازعبّاسیان به صالح بن وصیف که مأمور زندانى کردن امام حسن عسکری (علیه السلام) بود، گفت: بر اوسخت بگیر و او را آسوده مگذار. صالح گفت: با او چه کنم؟ من دو تن ازبدترین کسانى را که توانستم پیدا کنم، یافتم و آنها را مأمور وى ساختم‏ و اینک آن دو در عبادت و نماز به جایگاهى بزرگ رسیده‏ اند. سپس‏ دستور داد آن دو تن را احضار کنند، از آن دو پرسید: واى بر شما! شما بااین مرد ( امام حسن. چه کردید؟ آن دو گفتند: چه توانیم گفت درباره‏ مردى که روزها روزه مى ‏دارد وتمام شب را به نماز مى‏ ایستد و با کسى‏ هم‏ سخن نمى ‏شود و به کارى جز عبادت نمى ‏پردازد.چون به ما مى ‏نگرد به‏ لرزه مى ‏افتیم و چنان مى‏ شویم که اختیارمان از کف بیرون مى‏ شود!(۴.

همه از ارزش و نهایت کرامت امام حسن عسکری (علیه السلام) در پیشگاه پروردگارش‏ آگهى داشتند، تا آنجا که معتمد خلیفه عبّاسى وقتى در آن شرایط بحرانى ‏و نا آرامى که هر خلیفه تنها یک یا چند سال معدود بر تخت خلافت ‏م ى‏توانست بنشیند، روى کار آمد. نزد امام حسن عسکری (علیه السلام) رفته از وى‏ خواست که دعا کند تا خلافت او بیست سال به طول انجامد. به نظرمعتمد این مدّت در قیاس با مدّت زمامدارى خلفاى پیش از وى بسیاردراز بوده است!( امام علیه‏السّلام نیز دعا کرد و فرمود: خداوند عمر تو رادراز گرداند! دعاى‏ امام در حقّ معتمد اجابت شد و وى پس‏ از بیست‏ سال در گذشت(۵.

امام حسن عسکرى (علیه السلام),شهادت امام حسن عسکرى (علیه السلام),صفات امام حسن عسکرى (علیه السلام)

از مشهورترین القاب امام حسن عسکری (علیه السلام)  نقی و زکی و کنیه آن حضرت ابومحمد است

این یکى از کرامتهاى امام حسن عسکری علیه السلام است در حالى که کتابهاى حدیث از کرامتهاى بى شمار آن حضرت که ذکر آنها از حوصله این مطلب مختصربیرون است، آکنده و سرشار مى‏ باشد. مقصود ما از ذکر برخى از کرامات ‏امام حسن عسکری (علیه السلام) براى این است که به حقّ او آگاه شویم و این نکته را دریابیم که ائمه‏ هدى ‏علیهم السلام، همه نور واحدند و از ذریتى پاک که خدا براى ابلاغ و اتمام‏ حجّتش و اکمال نعمتهایش بر ما، آنها را برگزید.

کرامات امام حسن عسکری (علیه السلام)

بگذارید با هم به ‏راویان گوش بسپاریم تا ببنیم چگونه این کرامتها را براى ما بیان مى‏ کنند:

۱ – یکى از راویان به نام ابو هاشم گوید: محمّد بن صالح از امام‏ عسکرى‏ علیه السلام در باره این فرموده خداى تعالى: (للَّهِ‏ِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ.. (۶. یعنی: امر از آن خداست از قبل و از بعد.. پرسید: امام پاسخ داد: امر از آن اوست پیش از آنکه بدان امر کرده باشد و باز امر از آن اوست بعد از آنکه هر آنچه خواهد بدان امر کرده باشد. من ‏با شنیدن این جواب با خود گفتم: این همان سخن خداست که فرمود: (أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ(۷. یعنی: خلق و امر از آن اوست، بزرگ است خداوند پروردگار جهانیان.. پس امام رو به من کرد و فرمود: همچنانکه تو با خود گفتى: (أَلاَ لَهُ‏الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ.. من گفتم: گواهى مى‏ دهم که توحجّت خدایى و فرزند حجّت خدا بر خلقش.(۸.

۲ – یکى دیگر از راویان به نام على بن زید نقل مى‏ کند که همراه با امام ‏حسن عسکرى‏ علیه السلام از دار العامه به منزلش آمدم. چون به خانه رسید و من‏ خواستم بر گردم فرمود: اندکى درنگ کن. سپس به من اجازه ورود داد و چون داخل شدم دویست دینار به من داد و فرمود: با این پول براى خودکنیزى بخر که فلان کنیز تو مُرد. در صورتى که وقتى من از خانه بیرون ‏آمدم آن کنیز در کمال نشاط و خرّمى بود. چون برگشتم غلام را دیدم که‏ گفت: همین حالا کنیزت فلانى بمرد. پرسیدم: چطور؟ گفت: آب درگلویش گیر کرد و جان داد.(۹.

۳ – ابو هاشم جعفرى گوید: از سختى زندان و بند و زنجیر به امام‏ حسن عسکرى (علیه السلام) شکایت بردم. آن حضرت برایم نوشت: تو نماز ظهر را در خانه‏ خود مى ‏گزارى پس به وقت ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در منزل خودبه جاى آوردم.(۱۰.

۴ – از ابو حمزه نصیر خادم روایت شده که گفت: بارها شنیدم که امام‏ حسن عسکرى علیه السلام با غلامانش و نیز دیگر مردمان با همان زبان آنها سخن ‏مى‏ گوید در حالى که در میان آنها، اهل روم، ترک و صقالبه بودند. از این ‏امر شگفت زده شدم و گفتم: او در مدینه به دنیا آمده و تا زمان وفات ‏پدرش در بین مردم ظاهر نشده و هیچ کس هم او را ندیده پس این امرچگونه ممکن است؟ من این سخن را با خود گفتم پس امام‏ حسن عسکرى (علیه السلام) رو به من کرد و فرمود: خداوند حجّت خویش را از بین دیگر مخلوقاتش آشکار ساخت‏ و به او معرفت هر چیز را عطا کرد. او زبانها و نسب ها و حوادث را مى‏ داند و اگر چنین نبود هرگز میان حجّت خدا و پیروان او فرقى دیده نمى‏ شد.(۱۱.

۵ – امام‏ حسن عسکرى (علیه السلام) را به یکى از عمّال دستگاه ستم سپردند که نحریر نام داشت تا امام را در منزل خود زندانى کند. زن نحریر به وى گفت: از خدا بترس. تو نمى‏ دانى چه کسى به خانه ‏ات آمده آنگاه مراتب عبادت و پرهیزگارى‏ امام را به شوهرش یادآورى کرد و گفت: من بر تو از ناحیه او بیمناکم،نحریر به او پاسخ داد: او را میان درندگان خواهم افکند. سپس در باره‏ اجراى این تصمیم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت. آنها هم به او اجازه ‏دادند.( این عمل در واقع به مثابه یکى از شیوه ‏هاى اعدام در آن روزگاربوده است..

نحریر، امام‏ حسن عسکرى (علیه السلام) را در برابر درندگان انداخت و تردید نداشت که آنها امام ‏را مى‏ درند و مى‏ خورند. پس از مدّتى به همان محل آمدند تا بنگرند که ‏اوضاع چگونه است. ناگهان امام را دیدند که به نماز ایستاده است‏ ودرندگان گرداگردش را گرفته ‏اند. لذا دستور داد او را از آنجا بیرون ‏آوردند.(۱۲.

شهادت امام حسن عسکرى (علیه السلام),امام حسن عسکرى (علیه السلام),صفات امام حسن عسکرى (علیه السلام)

شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در سال ۲۶۰ ه. ق اتفاق افتاد

۶ – از همدانى روایت کرده ‏اند که گفت: به امام‏ حسن عسکرى (علیه السلام) نامه‏ اى نوشتم‏ و از او خواستم که برایم دعا کند تا خداوند پسرى از دختر عمویم به من ‏عطا فرماید. آن حضرت نوشت: خداوند تو را فرزندان ذکور عطا فرمود پس چهار پسر برایم به دنیا آمد.(۱۳.

۷ – عبدى روایت کرده است: پسرم را به حال بیمارى در بصره رها کردم و به امام‏ حسن عسکرى ‏علیه السلام نامه ‏اى نگاشتم و از وى تقاضا کردم که براى ‏بهبود پسرم دعا کند. آن حضرت به من نوشت: خداوند پسرت را اگرمؤمن بود، بیامرزد. راوى گوید: نامه‏ اى از بصره به دستم رسید که در آن‏ خبر مرگ فرزندم را درست در همان روزى که امام خبر مرگ او را به من‏ رسانده بود، داده بودند و فرزندم به خاطر اختلافى که میان شیعه درگرفته بود، در امامت تردید داشت.(۱۴.

۸ – یکى از راویان از شخصى به نام محمّد بن على نقل مى‏ کند که گفت:کار زندگى برما سخت شد. پدرم گفت: بیا برویم نزد این مرد، یعنى‏ حضرت عسکرى‏ علیه السلام، مى‏ گویند مردى ‏بخشنده ‏است. گفتم: او را مى‏ شناسى؟گفت: نه او را مى‏ شناسم و نه تا به حال او را دیده ‏ام. به قصد منزل او در حرکت شدیم. در بین راه پدرم به من گفت: چقدر محتاجیم که او دستور دهد پانصد درهم به ما بدهند؟ دویست درهم ‏براى لباس و دویست درهم براى آرد و صد درهم براى هزینه. محمّد فرزندش گوید: من نیز با خود گفتم، اى کاش او سیصد درهم براى من‏ دستور دهد، صد در هم براى خرید یک مرکوب و صد درهم براى هزینه‏ و صد درهم براى پوشاک تا به ناحیه جبل ( اطراف قزوین. بروم.

چون به سراى امام رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: على بن‏ ابراهیم وپسرش محمّد وارد شوند. چون داخل شدیم و سلام کردیم به ‏پدرم فرمود: چرا تا الان اینجا نیامدى؟ پدرم عرض کرد: سرورم! شرم‏ داشتم شما را با این حال دیدار کنم. چون از محضر آن امام بیرون آمدیم غلامش نزد ما آمد و کیسه ‏اى به‏پدرم داد و گفت: این ۵۰۰ درهم است! دویست درهم براى خرید لباس ‏و دویست درهم براى خرید آرد و صد درهم براى هزینه. آنگاه کیسه‏ اى‏ دیگر در آورد و به من داد و گفت: این سیصد درهم است! صد درهم براى‏ خرید یک مرکوب و صد درهم براى خرید لباس و صد درهم براى‏ هزینه، ولى به ناحیه جبل نرو بلکه به طرف سورا (جایى در اطراف‏ بغداد. حرکت کن.(۱۵.

۹ – در روایتى از على بن حسن بن سابور روایت شده است که گفت: در زمان حیات امام حسن عسکرى‏ علیه السلام در سامراء خشکسالى روى داد. خلیفه به دربان و مردم مملکت خود دستور داد براى خواندن نمازِ باران از شهر بیرون روند. سه روز پیاپى رفتند و هر چه دعا کردند باران نبارید. در چهارمین روز، بزرگ مسیحیان (جاثلیق. و راهبان وتعدادى از مسیحیان در این مراسم شرکت کردند. در میان آنها راهبى بود که هرگاه‏ دست خویش را به سوى آسمان بالا مى ‏برد، باران باریدن مى‏ گرفت، مردم‏ از کار او در دین خود به شکّ افتادند و شگفت زده شدند و به دین نصارى‏ گراییدند. خلیفه کسى را به سراغ امام عسکرى ‏علیه السلام که در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت: امّت جدّت را دریاب که‏ هلاک شدند. امام‏ حسن عسکرى (علیه السلام) : به خواست خداى تعالى فردا به صحرا خواهم ‏رفت و شکّ و تردید را بر طرف خواهم کرد. روز پنجم که رئیس نصارى و راهبان بیرون آمدند، حضرت با عدّه ‏اى ‏از یاران بیرون رفت. همین که نگاهش به راهب افتاد که دست خود را به‏ سوى آسمان بلند کرده بود به یکى از غلامانش دستور داد دست راست‏ راهب را و آنچه را که میان انگشتانش بود، بگیرد. غلام فرمان امام را اطاعت کرد و از بین انگشتان او استخوان سیاهى را در آورد.

امام عسکرى‏ا ستخوان را در دست گرفت و فرمود: اینک دعا کن و باران بخواه. راهب‏ دعا کرد، امّا ابرهایى که آسمان را گرفته بودند کنار رفتند و خورشید پیدا شد!! خلیفه پرسید: ابو محمّد! این استخوان چیست؟ امام‏ علیه السلام فرمود: این ‏مرد از کنار قبر یکى از پیامبران گذر کرده و این استخوان را برداشته است. و هیچ گاه استخوان پیامبرى را آشکار نسازند جز آنکه آسمان باریدن ‏گیرد.(۱۶.

۱۰ – ابو یوسف شاعر متوکّل معروف به شاعر قصیر یعنى شاعر کوتاه‏ قد. روایت کرده است که پسرى برایم زاده شد و تنگدست بودم. به عدّه ‏اى‏ یادداشتى نوشتم و از آنها کمک خواستم. با نا امیدى بازگشتم به گرد خانه ‏امام حسن‏ علیه السلام یک دور چرخ زدم و به طرف در رفتم که ناگهان ابو حمزه‏ک ه کیسه‏ اى سیاه در دست داشت بیرون آمد. درون کیسه چهار صد درهم‏ بود. او گفت: سرورم مى‏ گوید: این مبلغ را براى نوزادت خرج کن که خداوند در اوبراى تو برکت قرار دهد.(۱۷.

۱۱ – ابو هاشم گوید: یکى از دوستان امام ‏علیه السلام نامه ‏اى به او نوشت و از او خواست دعایى به وى تعلیم دهد. امام به او نوشت: این دعا را بخوان: “یا أَسْمَعَ السَّامِعینَ، وَیا أَبْصَرَ الْمُبْصِرینَ، وَیا عِزَّ النَّاظِرینَ، وَیا أَسْرَعَ‏الْحاسِبینَ، وَیا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ، وَیا أَحْکَمَ الْحاکِمینَ، صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍوَآلِ‏مُحَمَّدٍ، وَاوْسِعْ لى فى رِزْقى وَمُدَّ فى عُمْرى، وَامْنُنْ عَلَىَّ بِرَحْمَتِکِ، وَاجْعَلْنى‏مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَلا تَسْتَبْدِلْ بى غیرى”. ابو هاشم گوید: با خود گفتم: خدایا، مرا در حزب و زمره خویش‏ قرار ده. پس امام عسکرى‏ علیه السلام به من رو کرد و فرمود: تو نیز اگر به خدا ایمان داشته باشى و پیامبرش را تصدیق کنى و اولیایش را بشناسى و آنان راپیرو باشى در حزب و گروه او هستى پس شاد باش!(۱۸.

آنچه گفته شد، گزیده‏اى اندک از کرامات امام عسکرى‏ علیه السلام است. امّا کرامتهاى فراوان دیگرى نیز از آن حضرت به ظهور رسیده که این مطلب،گنجایش آن را ندارند و بسیارى دیگر نیز هست که راویان، آنها را نقل‏ نکرده ‏اند. بدلیل همین کرامتها بود که مردم به ایشان به عنوان جانشین بر حقِ‏ رسول خدا و امام معصوم از ذریه آن حضرت ایمان داشته ‏اند.

پی نوشت:

۱. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۴۹۰٫

۲. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۴۸۲٫

۳. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۵۳٫

۴. همان مأخذ، ص‏۳۰۹٫

۵. البته طول خلافت معتمد بیش از بیست سال بوده و شاید پس از گذشت مدّتى ازدوران خلافتش نزد امام آمده و این خواسته را مطرح کرده است.همان مأخذ،ص‏۳۰۹٫

۶. سوره روم، آیه ۴٫

۷. سوره اعراف، آیه ۵۴٫

۸. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۵۷٫

۹. همان مأخذ، ص‏۲۶۴٫

۱۰. همان مأخذ، ص‏۲۶۷٫

۱۱. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۶۸٫

۱۲. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۶۸٫

۱۳. همان مأخذ، ص‏۲۶۹٫

۱۴. همان مأخذ، ص‏۲۷۴٫

۱۵. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۷۴٫

۱۶. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۷۱٫

۱۷. همان مأخذ، ص‏۲۹۴٫

۱۸. سیره الائمه الاثنى عشر، ص‏۲۹۹٫

منبع : aviny.com

اختلاف شیعه و سنی در توحید صفاتی

اشاره:

توحید دارای اقسام مختلف است. مانند توحید در ذات، توحید در صفات، توحید در عبادت، توحید در تشریع، توحید در افعال. در میان فرقه های اسلامی درباره خداوند اراء و نظریاتی مختلفی وجود دارد و در برخی از آنها در بین آنان اختلاف است.  در توحید صفاتی بین شیعه و سنی اختلاف وجود دارد. شیعه قائل به توحید صفاتی است اما اهل سنت چنین اعتقادی ندارد. در این مقاله به این اختلاف و حقیقت توحید صفاتی اشاره شده است.

 

خداوند دارای دو نوع صفات است یکی صفات فعلی مانند خالقیت، رازقیت و امثال اینها و دیگری صفات ذاتی مانند علم، قدرت، حیات، اراده، سمع و بصر. میزان و معیار بین صفات فعلی و ذاتی این است که صفت ذاتی در دایرۀ نفی و اثبات قرار نمی‌گیرد به این معنا که گاهی بر خدا حمل شود و گاهی حمل نشود مثلاً گفته شود خداوند علم دارد خداوند علم ندارد؛ بلکه به طور مطلق خداوند دارای این صفات است، بر خلاف صفات فعلی که دایر بین اثبات و نفی است. مثلا می‌شود گفت خداوند عطا می‌کند و خداوند عطا نمی‌کند.[۱] بنابراین صفات ذاتی از ذات خداوند گرفته می‌شود؛ اما صفات فعلی از فعل خدا انتزاع می‌گردد.

مراد از توحید در صفات این است که صفات ذاتی خداوند عین ذات اوست و چیزی جدایی از ذات نیست که بر خداوند عارض شود. همۀ الهیون اتفاق بر این دارند که خداوند متعال متصف به صفات ذاتی است؛  اما متکلمین اسلامی در کیفیت اجراء و متصف شدن خداوند به این صفات بر سه قول اختلاف کرده‌اند.

نظریۀ معتزلۀ

معتزله که یکی از فرقه‌های اهل سنت بوده است، برای حفظ توحید خداوند متعال و تنزیه او از ترکیب ذات و صفات، بر خلاف اشاعره رفته و این عقیده را پذیرفته اند که ملاک اجراء این صفات بر خداوند خود ذات الهی است و برای این صفات هیچ واقعیتی غیر از ذات خداوند وجود ندارد. حقیقت نظریه معتزله نظریه نیابت ذات از صفات است، بدون اینکه صفتی در خارج وجود داشته باشد تا خداوند به آن متصف گردد. آنان این عقیدۀ خود را این گونه توجیه می‌کنند که اگر بگوییم که خداوند دارای صفت علم است، باید اعتراف کنیم که در اینجا یک ذات و یک صفت وجود دارد؛ زیرا واقعیت صفت این است که مغایر با موصوف باشد و با اتصاف به این صفت ترکیب ذات و صفت در خداوند لازم می‌آید و ترکیب در ذات خداوند محال است. و از طرف دیگر می‌گویند که نمی‌توان علم و قدرت وسایر صفات ذاتی را از خداوند نفی کرد؛ زیرا نفی این صفات از خداوند مستلزم نقص در ذات خداست. پس به ناچار ذات خداوند نیابت از این صفات را دارد و این صفات در خارج وجود ندارند.[۲]

 البته این نظر، نظر همۀ معتزله نیست و گروهی از معتزله بر عقیدۀ امامیه است که بعدا بیان خواهد شد که صفات خداوند عین ذات اوست به معنای اینکه ذات خداوند نفس علم و قدرت و حیات است نه اینکه ذات خداوند از این صفات خالی بوده و ذات او نائب مناب این صفات باشد.

نظریۀ اشاعرۀ

متکلمین اشاعره که امروز اکثریت تام اهل سنت از آنان پیروی می‌کنند، صفات ذاتی خداوند را زائد بر ذات می‌دانند. و توحید در صفات ذاتی را قبول ندارند و در این مسئله با شیعه امامیه مخالف هستند. اهل سنت تنها فرقی را که بین صفت ذاتی و فعلی خداوند قائل هستند در ازلی بودن و عدم ازلی بودن صفات است. اهل سنت که از نظر کلامی پیرو اشاعره و ماتریدی هستند دربارۀ صفات ذاتی خداوند می‌گویند که خداوند متعال موصوف به صفات ذاتی و صفات فعلی است. صفات ذاتی خداوند به صفاتی گفته می‌شود که خداوند از ازل به آنها وصف شده و هیچگاه از او زایل نمی‌گردد. مانند علم و قدرت. صفات فعلی به صفاتی گفته می‌شود که صحیح نیست خداوند از ازل به آنها متصف شده و هیچگاه از او زایل نگردد. مانند خالق و رازق بودن؛ زیرا اگر از ازل به این اوصاف متصف شود، به قدم مخلوق و مرزوق منتهی می‌شود. بنابراین می‌توان گفت که خداوند از ازل تا ابد قادر بر خلق است و یا عالم به مخلوقاتش است اما نمی‌توان گفت خداوند از ازل خالق یا رازق است؛ ولی می‌توان گفت تا ابد خالق و رازق است.[۳]

البته این عقیده اهل سنت که صفات ذاتی خداوند ازلی است کاملا درست است اما آنان توحید در صفات ذاتی را قبول ندارند؛ بلکه صفات ذاتی خدا را هم از حیث مفهوم و هم از حیث مصداق زاید بر ذات خدا می‌دانند. از نظر آنان صفات خداوند به جز در قدم و حدوث با صفات مخلوقین تفاوتی ندارند؛ بنابراین، صفات در خدا و مخلوق(واجب و ممکن) هردو زاید بر ذات اند؛ غیر اینکه در خداوند قدیم اند و در غیر خداوند حادث اند.

ابوالحسن اشعری بر این مدعا این گونه استدلال نموده که اگر علم خدا ذات خدا باشد پس باید بتوان گفت که«یا علم الله اغفر لی و ارحمنی» در حالی که چنین چیزی روا نیست.[۴]

این استدلال اشعری مبتلا به اشکال است. زیرا کسی که قائل به توحید در صفات است مرادش وحدت ذات و صفت در مفهوم نیست و چنین چیزی به ضرورت عقل باطل است. به این معنا که مفهوم الله غیر از مفهوم علم و قدرت و امثال اینهاست؛ بلکه مراد از وحدت این است که  واقعیت علم و واقعیت ذات خداوند یکی است و وجود واحد و بسیط خداوند مصداق هردو مفهوم است. یعنی در خارج بین چیزی که لفظ جلاله بر آن صدق می‌کند با چیزی که عالم است مغایرت وجود ندارد. بنابراین تمام صفات ذاتی خداوند از حیث مفهوم متعدد اند؛ اما از حیث هویت و وجود وحدت دارند.

افزون بر آن، از زاید بودن صفات ذاتی بر خداوند به تعداد اوصاف ذاتی، تعدد قدما لازم می‌آید به این معنا که این اوصاف باید مانند خداوند قدیم باشند تا خداوند به آنها متصف گردد.[۵]

اشعری استدلال دیگری هم بر این عقیده اقامه کرده است. او می‌گوید اینکه خدای سبحان عالم است از دو حالت خارج نیست. ۱. اینکه با نفس و ذات خود عالم باشد. ۲. اینکه عالم به وسیله علمی که محال است نفس و ذات خدا باشد. در صورت اول نفس خدا علم خواهد بود و محال است که علم، عالم باشد و یا عالم، علم باشد در حالی که خداوند عالم است. پس بنا بر قول کسی که می‌گوید علم خدا ذات خدا است، درست نیست که گفته شود خداوند عالم است. وقتی این شق باطل شد، شق دوم صحیح خواهد بود و آن این است که خداوند با علمی عالم است که غیر از ذات اوست.[۶]

ریشۀ این استدلال را مغایرت صفت و موصوف تشکیل می‌دهد به این معنا که ذاتی و موصوفی باشد تا صفت بر آن عارض گردد. یعنی عالم به کسی گفته می شود علم داشته باشد و این علم عارض بر او شده باشد نه اینکه علم در ذات او وجود داشته و هیچ مغایرتی با موصوف ندارد.

اشکال این استدلال این است که دلیلی نداریم که بین صفت و موصوف مغایرت وجود داشته باشد؛ بلکه این قانون بر ممکنات حاکم است. مثلا ذات انسان علم نیست بلکه آن را به مرور کسب می‌کند و زاید بر ذاتش بر او عارض می‌گردد. پس در ممکنات صفت عارض بر موصوف می‌شود. اما اینکه ذات و موجودی باشد که علمش و قدرتش قائم به ذاتش باشد هیچ تعجبی در آن وجود ندارد. و این مسئله برای کسانی جای تعجب دارد که با ممکنات ممارست داشته و همه چیز را با آن مقایسه می‌کنند.[۷]

نظریۀ شیعه امامیه

شیعه امامیه قائل به عینیت صفات ذاتی خدا با ذات اوست. مراد از این نظریه نظریه نیابت معتزله نیست زیرا نظریه نیابت ذات از صفات در حقیقت نفی صفات است. مراد از نظریه عینیت و توحید در صفات در مذهب شیعه امامیه این است که صفات ذاتی مثل علم و قدرت در مقام ذات خداوند هستند. زیرا مسئله عرضیت لازمه علم و قدرت نیست؛ بلکه علم گاهی عرض است و گاهی جوهر است مثل علم نفس به ذات خودش و گاهی هم فوق عرض و جوهر است که واجب و قائم به نفس خودش است. و این مطلب نظریه نفی صفات را مردود می‌شمارد.

دلیل بر عینیت صفت با ذات در خداوند این است که اتحاد ذات خداوند با صفاتش موجب بی‌نیازی خداوند از غیر اوست مثلا خداوند در علم خود، به غیر از ذات خود نیازمند نیست و اگر علم با ذات او مغایرت داشته باشد، نیازمندی خداوند به اموری خارج از ذات او لازم می‌آید. یعنی خداوند در این فرض با علمی، عالم است که خارج از ذات اوست و با قدرتی، قادر است که غیر از ذات اوست و به حیاتی حی است که غیر اوست و این ها همگی مستلزم نیازمندی خدا به غیر اوست. [۸] در حالی که خداوند بی نیاز مطلق است و در هیچ چیزی به غیر محتاج نیست.

پی نوشت:

[۱] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۱ص ۱۷۸.

[۲] . سبحانی، جعفر، الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج۲ص۳۳-۳۴، قم، ‏المرکز العالمی للدراسات الإسلامیۀ.

[۳]. ابو اسحاق شیرازى، الإشارۀ إلى مذهب أهل الحق‏، ص۳۷۵، بیروت، دارلکتب العلمیه،  اول، ۱۴۲۵ق.

[۴]. ابوالحسن اشعری, علی بن إسماعیل بن أبی بشر ، الإبانۀ عن أصول الدیانۀ، ج۱ص۱۴۴،  قاهره،  دار الأنصار،  اول ۱۳۹۷ق، تحقیق: د. فوقیۀ حسین محمود

[۵] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۲، ص: ۳۷

[۶] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۲، ص: ۳۶

[۷] . همان.

[۸] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۲، ص ۳۸

 منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

شمه اى از اخلاق ، صفات و کرامات امام باقر علیه السلام.

اشاره:

ابن طلحه مى گوید: (۱) وى شکافنده و جامع علوم و برافرازنده بیرق علم و پرچمدار دانش است ؛ از پستان علم و دانش شیر خورده و مروارید علم را زینت بخشیده و در کنار هم چیده است ؛ او قلبى پاک و رفتارى پاکیزه و روحى توانا و اخلاقى والا داشت ، تمام اوقات زندگى خود را در طاعت خدا گذراند و در مقام تقوا استوار و ثابت قدم بود و مقامات بلند قرب الهى (۲) و پاکیزگى روح در او آشکار بود. بنابراین فضایل به استقبال او مى آمدند و خوبیها به او مفتخر بودند. ابن طلحه مى گوید: او سه لقب داشت : باقر العلم ، شاکر و هادى ، مشهورتر از همه ، باقر بود که به جهت وسعت علمى اش بدان لقب شهرت یافت .

امّا مناق و صفات نیکوى او بسیار است ، از جمله :

افلح ، غلام امام باقر )) مى گوید: به قصد سفر حج در خدمت محمّد بن على علیه السلام حرکت کردیم . همین که به مسجد الحرام وارد شد و چشمش به خانه خدا افتاد با صداى بلند گریست . عرض کردم : پدر و مادرم فدایت باد! مردم به شما نگاه مى کنند، خوب است قدرى آرامتر گریه کنید. فرمود: واى بر تو اى افلح ! چرا گریه نکنم ، شاید خداوند به لطف و رحمت خویش به من نظر کند و من فرداى قیامت در پیشگاه او رستگار شوم . افلح مى گوید: سپس طواف کرد و آمد در مقام ابراهیم مشغول نماز شد و به رکوع رفت و چون سر از سجده برداشت دیدم جاى سجده اش از زیادى اشک چشمانش تر شده است و چنان بود که هرگاه مى خندید، مى گفت : خدایا بر من خشم نگیر.(۳)

عبداللّه بن عطا مى گوید: هیچ وقت ندیدم دانشمندان نزد کسى این قدر از نظر علمى کوچک باشند که در نزد امام باقر علیه السلام بودند، حکم را همچون شاگردى در نزد آن حضرت دیدم .(۴)

فرزندش جعفر بن محمّد از آن حضرت نقل کرده ، مى گوید: ((پدرم در دل شب به هنگام لابه و زارى ، مى گفت : خدایا تو به من امر کردى ، فرمانت را نبردم و مرا نهى کردى ، خوددارى نکردم ، اینک من همان بنده تو هستم که در برابرت ایستاده ام و هیچ بهانه اى ندارم .))(۵)

سلمى ، کنیز امام باقر علیه السلام مى گوید: دوستان و برادران دینى امام علیه السلام خدمت آن حضرت که مى رسیدند، تا غذایى گوارا به آنها نمى داد و جامه اى نیکو بر آنها نمى پوشانید و درهمى چند به آنها نمى داد، محضرش را ترک نمى گفتند. عرض مى کردم ، کمتر احسان بفرمایید. مى فرمود: ((اى سلمى ، خوبى دنیا، جز احسان به برادران و کارهاى نیک نمى باشد.)) از پانصد و ششصد تا هزار دینار مرحمت مى کرد و از همنشینى با برادران دینى خسته نمى شد.(۶)

اسود بن کثیر مى گوید: خدمت امام باقر علیه السلام از نیازمندى خود و جفاى دوستان گله کردم ، فرمود:(( بد دوستى است آن که وقت بى نیازى با تو ارتباط داشته باشد ولى به هنگام تنگدستى از تو ببرد.)) سپس به غلامش دستور داد، کیسه اى را که هفتصد درهم داشت ، آورد، فرمود: ((اینها را خرج کن ، وقتى که تمام شد به من خبر بده ))؛ و فرمود: ((مقدار محبت قلبى دوستت را نسبت به خود، با محبت قلبى خود نسبت به او مقایسه کن و بشناس .))(۷)

از ابوالزبیر، محمّد بن مسلم مکى نقل کرده اند که گفت : ما نزد جابر بن عبداللّه بودیم که على بن حسین علیه السلام وارد شد در حالى که پسرش ‍ محمّد علیه السلام که هنوز کودک بود، همراه وى بود. على بن حسین علیه السلام به پسرش فرمود: سر عمویت را ببوس ، محمّد نزدیک جابر رفت و سر او را بوسید. جابر پرسید: این کودک کیست ؟ – چشمان جابر نابینا شده بود – امام علیه السلام فرمود: این پسرم ، محمّد است . جابر با شنیدن نام محمّد، او را در آغوش گرفت و گفت : یا محمّد! محمّد رسول خدا صلى اللّه علیه و اله به تو سلام فرستاد. از جابر پرسیدند: اى ابوعبداللّه ! چگونه پیامبر صلى اللّه علیه و اله سلام رساند؟ گفت : همراه رسول خدا صلى اللّه علیه و اله بودم ؛ حسین علیه السلام در دامن او بود و با او بازى مى کرد فرمود: جابر! از پسرم ، حسین ، پسرى به نام على به دنیا مى آید که چون روز قیامت شود، منادى ندا کند: باید سرور عابدان قیام کند! پس على بن حسین علیه السلام برخیزد، و از على بن حسین علیه السلام پسرى به دنیا مى آید به نام محمّد، اى جابر اگر او را ملاقات کردى سلام مرا به او برسان و بدان که عمر تو پس از دیدن او اندک خواهد بود. پس از آن طولى نکشید که جابر از دنیا رفت . و این داستان گرچه یک منقبت است امّا بسى بزرگ و برابر شمارى از مناقب است .(۸)

مى گویم :

این حدیث جابر را اشخاص زیادى از عامه و خاصه با عبارات مشابهى نقل کرده اند.

در ارشاد مفید (۹) از عمر بن دینار و عبداللّه بن عبید بن عمیر نقل شده است که آن دو گفتند: ما هیچ وقت با ابوجعفر محمّد بن على علیه السلام پانصد، ششصد تا هزار درهم به ما مرحمت مى کرد و از ارتباط و احسان به برادران و دیدار کنندگان و کسانى که از او چشم امیدى داشتند خسته نمى شد.

از آن حضرت نقل شده ، درباره حدیثى سؤ ال شد که وى به طور مرسل نقل مى کند، نه مسند. فرمود: ((هرگاه حدیثى براى شما نقل مى کنم ، سند من پدرم از قول پدرش و او از جدش رسول خدا صلى اللّه علیه و اله ، به نقل از جبرئیل و او از خداى تعالى است .))(۱۰)

همواره مى گفت : ((گرفتارى ما از ناحیه مردم سنگین است ، زیرا هرگاه ما ایشان را بخوانیم ، اجابت نکنند و اگر آنان را واگذاریم ، به وسیله دیگرى هدایت نشوند.))(۱۱)

بارها مى فرمود: ((مردم از ناحیه ما که خاندان رحمت ، شجره نبوت ، کان حکمت ، جایگاه فرشتگان و محل نزول وحى هستیم ، مورد کینه و عقوبت قرار نمى گیرند.))(۱۲)

فصل :

امّا کرامات آن حضرت در کتاب (( کشف الغمه )) (۱۳) به نقل از کتاب (( دلائل )) حمیرى از یزید بن ابى حازم نقل کرده ، مى گوید:

در خدمت امام باقر علیه السلام بودم ، از کنار منزل هشام بن عبدالملک که در دست ساختمان بود، گذر کردیم . فرمود: ((هان به خدا سوگند، محققا ویران خواهد شد! به خدا قسم که خاکش را از میان خرابه به جاى دیگر خواهند بود! به خدا سوگند که از زیر آن خاکها (( احجار الزّیت )) نمودار (۱۴) خواهد شد که آن جایگاه نفس زکیه است !)) من از شنیدن این سخنان تعجب کردم ، با خود گفتم : این منزل هشام است ، چه کسى او را خراب مى کند که من با گوش خودم از امام باقر، این حرف را شنیدم ! مى گوید: بعد از این که هشام از دنیا رفت ، دیدم که ولید دستور داد تا آن سرا را خراب کنند و خاکش را ببرند، خاکها را بردند تا احجار نمودار شد و من خود دیدم .

از همان شخص با ذکر سند نقل شده که مى گوید: به همراه ابوجعفر علیه السلام بودم ، زید بن على از کنار ما گذشت . امام علیه السلام فرمود: ((به خدا سوگند که او در کوفه قیام خواهد کرد؛ به یقین او را مى کشند و سرش را از اطراف شهر مى گردانند، سپس مى آورند و در آن موضع بر سر نى نصب مى کنند! – راوى مى گوید: – ما از این سخن امام که فرمود: ((بر سر نى نصب مى کنند)) تعجب کردیم زیرا در مدینه نى وجود نداشت ، امّا پس ‍ از شهادت زید بن على ، جهت نصب سر مبارک ایشان با خودشان نى آورند.(۱۵)

در همان کتاب به نقل از ابوبصیر آمده است که مى گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: ((از جمله وصایاى پدرم این که به من فرمود: وقتى که من از دنیا رفتم ، کسى جز تو عهده دار غسل من نشود، زیرا امام را جز امام غسل نمى دهد و بدان که برادرت عبداللّه مردم را به امامت خود دعوت خواهد کرد. او را به حال خود واگذار، زیرا که عمرش کوتاه است . وقتى که پدرم درگذشت ، همان طورى که دستور داده بود (پیکر پاکش را) غسل دادم و عبداللّه – چنانکه پدرم فرموده بود – ادعاى امامت و جانشینى پدرم را کرد و طولى نکشید که از دنیا رفت و این خود از دلایل امامت آن حضرت بود که ما را پیشاپیش به چیزى بشارت مى داد و همان طور مى شد. آرى بدین وسیله امام شناخته مى شود.))(۱۶)

از فیض بن مطر نقل شده که مى گوید: خدمت امام باقر علیه السلام رسیدم . قصد داشتم راجع به خواندن نماز شب در میان کجاوه بپرسم . او از من پیشى گرفت و فرمود: ((رسول خدا صلى اللّه علیه و اله سوار بر شتر به هر سوى که حرکت مى کرد نماز مى خواند.))(۱۷)

در همان کتاب از سعد اسکاف نقل شده که مى گوید: اجازه خواستم تا خدمت امام باقر علیه السلام شرفیاب شوم . گفتند: عجله نکن که جمعى از برادران شما نزد ایشان هستند، فاصله اى نشد که دوازده مرد، شبیه قومى از هندوها که قباهاى تنگ بر تن و کفشهایى به پا داشتند بیرون آمدند، سلام دادند و گذشتند و من به حضور امام باقر علیه السلام شرفیاب شدم ؛ عرض ‍ کردم ، اینهایى که از خدمت شما رفتند من نشناختم ، اینها که بودند؟ فرمود: ((آنها گروهى از برادران جن بودند. سعد مى گوید، پرسیدم : جنیان بر شما ظاهر مى شوند؟ فرمود: آرى همان طورى که شماها نزد ما مى آیید، نمایندگان آنها نیز در حلال و حرامشان به ما مراجعه مى کنند.))(۱۸)

در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: ((شنیدم ، پدرم روزى مى فرمود: فقط پنج سال از عمر من مانده است . پس آن مدت بدون کم و زیاد سپرى شد.))(۱۹)

از محمّد بن مسلم نقل شده است که مى گوید: با امام باقر علیه السلام بین مکه و مدینه حرکت مى کردیم در حالى که آن حضرت ، بر استرى سوار بود و من بر الاغ ایشان سوار بودم . ناگهان گرگى از قله کوه سرازیر شد، تا نزدیک امام باقر علیه السلام رسید، استر بر زمین نشست و گرگ جلو آمد تا آن جا که سرش را بر قربوس زین نهاد و صورتش را جلو برد و امام علیه السلام مدت زیادى به سخن او گوش فرا داد سپس فرمود: برو، من حاجتت را بر آوردم ، گرگ نیز با خوشحالى دوان دوان بازگشت امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود: او به من گفت : پسر پیغمبر! همسر من در آن کوه ، زایمانش مشکل شده است شما از خداوند بخواهید تا او را نجات دهد و احدى از نسل مرا بر هیچ کس از شیعیان شما مسلط نگرداند. من هم گفتم : این کار را کرده ام .(۲۰)

در همان کتاب از عبداللّه بن عطاء مکى نقل شده است که مى گوید: من در مکه مشتاق دیدار امام باقر علیه السلام بودم ، به مدینه رفتم و جز شوق دیدار آن حضرت هدفى از رفتن به مدینه نداشتم . همان شب ورودم با باران و سرماى شدیدى روبرو شدم ، از این رو نیمه شب به در خانه آن حضرت رفتم ، با خودم گفتم ؛ اکنون در بزنم یا منتظر بمانم تا صبح شود؟ من در این باره مى اندیشیدم که ناگاه صدایى شنیدم که به کنیزش مى گفت : در را براى ابن عطاء باز کن که امشب سرما خورده و آزار دیده است . مى گوید: کنیز آمد، در را باز کرد و من وارد شدم .(۲۱)

از همان کتاب به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: ((روزى که پدرم محمّد بن على علیه السلام از دنیا رفت ، نزد آن حضرت بودم . وصیتى چند درباره غسل و کفن و دفنش به من فرمود. آنگاه من گفتم : اى پدر! به خدا سوگند از روزى که شما بیمار شده اید هیچ روزى شما را بهتر از امروز ندیده ام و اثر مردن را در شما نمى بینم . فرمود: پسرم ، آیا نشنیدى که على بن حسین علیه السلام از پشت دیوار صدا مى زد: محمّد! زود باش ، بیا.))(۲۲)

در همان کتاب از حمزه بن محمّد طیار نقل شده که مى گوید: به منزل امام باقر علیه السلام رسیدم ، اجازه ورود خواستم ، به من اجازه نفرمود ولى دیگران را اجازه مى داد، من افسرده به منزلم برگشتم ، خودم را داخل منزل روى تختى انداختم ولى خواب به چشمم نمى آمد و همین طور فکر مى کردم و با خود مى گفتم : به چه کسى رو آورم ؟ به مرجثه که چنین عقیده اى دارند! به قدریه که این طور مى گویند! به زیدیه که چنین مى گویند! و قول تمام اینها مردود است . من در این زمینه فکر مى کردم تا این که صدایى را شنیدم : ناگاه در زدند، گفتم : کیست ؟ جواب داد: فرستاده امام باقر علیه السلام هستم . در را باز کردم : گفت : امام علیه السلام شما را طلبیده است . لباس را پوشیدم و رفتم ، همین که به محضر آن حضرت رسیدم ، فرمود: حمزه بن محمّد! نه به مرجثه ، نه به قدریه ، نه به زیدیه و نه به حروریه ، به هیچ کدام مراجعه نکن بلکه به ما مراجعه کن که حجت تو چنین و چنان است . من همان کار را کردم و بدان معتقد شدم .(۲۳)

از مالک جهنى نقل است که مى گوید: خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودم و به آن حضرت نگاه مى کردم و با خود مى اندیشیدم و مى گفتم : براستى که خدا تو را بزرگ و گرامى داشته و بر خلایق حجت قرار داده است . امام علیه السلام نگاهى به من کرد و فرمود: اى مالک ، قضیه بالاتر از آن است که تو فکر مى کنى .(۲۴)

در همان کتاب از جابر نقل شده که مى گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که مى فرمود: ((هیچ کس بر ضد هشام قیام نخواهد کرد مگر آن که او را خواهد کشت .)) مى گوید: من این مطلب را براى زید نقل کردم ، زید گفت : من هشام را در حالى دیدم که اثرى از شریعت رسول خدا صلى اللّه علیه و اله در نزد او نبود و او بر این وضع هیچ اعتراضى نداشته و از آن ناراضى نبود به خدا سوگند که اگر هیچ کس ، جز من و یک نفر دیگر نباشد، هر آینه بر ضد هشام قیام خواهم کرد.(۲۵)

در همان کتاب از ابوالهذیل نقل شده است که مى گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: ((ابوالهذیل ، همانا شب قدر بر ما پوشیده نیست ، فرشتگان در آن شب پیرامون ما مى گردند.))(۲۶)

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: ((در منزل امام باقر علیه السلام قمریى بود، (روزى ) شنید که قمرى فریاد مى زند. فرمود: آیا مى دانید که این قمرى چه مى گوید؟ گفتند: خیر. فرمود: مى گوید: من شما را از دست دادم ، شما را از دست دادم . پیش از آن که او ما را از دست بدهد، ما او را از دست مى دهیم . سپس دستور داد آن را سربریدند.(۲۹)

در کتاب خرایج و جرایح امام قطب الدین ، ابوالحسین ، سعید بن هبه اللّه بن حسن راوندى – رحمه اللّه – ضمن معجزات امام محمّد باقر علیه السلام از عباد بن کثیر بصرى نقل کرده ، مى گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم ، حق مؤ من بر خدا چیست ؟ صورتش را برگرداند. سه مرتبه این را از آن حضرت پرسیدم ، فرمود: ((از جمله حق مؤ من بر خدا آن است که اگر به آن درخت خرما بگوید: بیا، بیاید.)) پس به خدا قسم به درخت خرمایى که آن جا بود نگاه کردم دیدم جلو مى آید. امام علیه السلام اشاره اى به سوى آن کرد یعنى : بایست ! مقصود من ، تو نبودى .(۳۰)

در همان کتاب از ابوالصباح کنانى نقل شده که مى گوید: روزى به منزل امام محمّد باقر رفتم و در زدم . دختر بچه اى که تازه پستانش سر زده بود. در را باز کرد. من دستى به تک پستانش زدم و گفتم : به مولایت بگو که من در منزلم ! امام علیه السلام از داخل منزل فریاد زد: اى بى مادر وارد شو! وارد شدم ، گفتم : مولاى من قصد بدى نداشتم و مقصودى جز فزونى ایمانى قلبى ام نداشتم . فرمود: تو راست مى گویى ، اگر شما گمان مى برید که این دیوارها مانع دیدن ماست ، همان طورى که مانع دیدن چشمان شماست ، در آن صورت تفاوتى بین ما و شما نخواهد بود. پس مبادا دوباره چنان تصورى داشته باشى !(۳۱)

از همان کتاب نقل کرده است که حبابه والبیه ، بر امام باقر علیه السلام وارد شد امام باقر علیه السلام فرمود: ((چه چیز باعث شد که به نزد ما دیر آمدى ؟ عرض کرد: در فرق سرم سفیدیى پیدا شده که فکر مرا به خود مشغول کرده . فرمود: آن را به من نشان بده ! آنگاه امام باقر علیه السلام دست مبارکش را روى آن نهاد ناگهان سیاه شد. سپس فرمود: آیینه اى برایش ‍ بیاورید. حبابه ، به آیینه نگاه کرد، دید آن موهاى سفید، سیاه شده است .))(۳۲)

در آن کتاب به نقل از ابوبصیر آمده است که مى گوید: در مسجد رسول خدا صلى اللّه علیه و اله خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودیم و هنوز زمان چندانى از رحلت على بن حسین علیه السلام نگذاشته بود. ناگهان منصور با داوود بن على وارد شدند. این قضیه پیش از رسیدن سلطنت به بنى العباس ‍ بود، فقط داوود بن على نزد امام باقر علیه السلام آمد و نشست . امام علیه السلام فرمود: چه باعث شد که منصور دوانیقى نزد ما نیامد؟ داوود گفت : او یک نوع بد خلقى دارد، امام باقر علیه السلام فرمود: طولى نخواهد کشید که زمام امر این مردم را به دست خواهد گرفت و همه مردم را تحت فرمان خود در مى آورد و شرق و غرب عالم را مالک مى شود و عمرى طولانى خواهد کرد تا آن قدر گنجینه هاى ثروت را جمع آورى کند که هیچ کس پیش از او نکرده باشد. پس داوود بلند شد و رفت و جریان را به اطلاع دوانیقى رساند. او خدمت امام علیه السلام آمد و گفت : تنها عظمت شما مانع نشستن من در خدمت شما شد، حال بفرمایید آنچه داوود خبر داد چگونه است ؟ فرمود: وقوع آن حتمى است .

عرض کرد: آیا پیش از آن که شما به قدرت برسید، ما مى رسیم ؟ فرمود: آرى . عرض کرد: کسى از اولاد من هم بعد از من به قدرت مى رسد؟ فرمود: آرى . عرض کرد: آیا مدت حکومت بنى امیه بیشتر است یا مدت حکومت ما؟ فرمود: مدت حکومت شما بیشتر است و کودکان شما به حکومت مى رسند و همچون گوى با آن بازى مى کنند، این عهد و پیمانى است از پدرم به من . وقتى که منصور دوانیقى به سلطنت رسید از گفته هاى امام باقر علیه السلام تعجب کرد.(۳۳)

در همان کتاب از ابوبصیر نقل شده که مى گوید: روزى به امام باقر علیه السلام عرض کردم : شما وارثان رسول خدایید؟ فرمود: آرى . عرض ‍ کردم : رسول خدا علیه السلام وارث تمام انبیا بود؟ فرمود: آرى او تمام علوم انبیا را به ارث برده بود. گفتم : شما تمام علوم رسول خدا صلى اللّه علیه و اله را به ارث برده اید؟ فرمود: آرى . عرض کردم : شما مى توانید مردگان را زنده کنید و کور مادرزاد و پیس را بهبود بخشید و مردم را از آنچه مى خورند و در خانه هایشان اندوخته مى کنند، خبر دهید؟ فرمود: آرى به اذن خدا. سپس ‍ فرمود: ابوبصیر جلوتر بیا! نزدیک آن حضرت رفتم دستش را به صورت من کشید. دریافتم که کوه و دشت و آسمان و زمین را مى بینم . دوباره دست به صورتم کشید، به حال اول برگشتم ، چیزى را نمى دیدم . ابوبصیر مى گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: اگر مایلى همچنان بینا بمانى مى توانى و حسابت با خداست و اگر هم دوست دارى چنان که بودى نابینا باشى ، پاداشت بهشت است ؟ عرض کردم : همچنان نابینا مى مانم زیرا بهشت را بیشتر دوست مى دارم .(۳۴)

در همان کتاب به نقل از جابر آمده است که مى گوید: حدود پنجاه نفر خدمت امام باقر علیه السلام بودیم . ناگاه مردى به نام کثیر النواء، از جمله افراد قمار باز، وارد شد، سلام داد و نشست ، سپس گفت : مغیره بن عمران در شهر ما یعنى کوفه معتقد است که همراه شما فرشته اى است که کافر را از مؤ من و شیعیان شما را از دشمنانتان براى شما جدا مى سازد و معرفى مى کند. امام علیه السلام فرمود: شغل تو چیست ؟ عرض کرد: خرید و فروش گندم ، فرمود: دروغ گفتى ، عرض کرد: گاهى جو نیز خرید و فروش ‍ مى کنم ، فرمود: چنان نیست که تو مى گویى ، بلکه تو هسته خرما خرید و فروش مى کنى ، عرض کرد: چه کسى به شما خبر داده ؟ فرمود: همان فرشته الهى که شیعیان ما را از دشمنانمان جدا مى کند و به ما مى شناساند و تو نخواهى مرد مگر آن که پریشان عقل شوى ، جابر مى گوید: وقتى که به کوفه برگشتیم جمعى به جستجوى آن مرد رفتیم و از افراد بسیارى سراغ او را گرفتیم ما را به پیرزنى راهنمایى کردند و به او گفت : سه روز پیش در حالى که پریشان عقل شده بود، از دنیا رفت .(۳۵)

از همان کتاب به نقل از عاصم بن حمزه آمده است – و من به اختصار نقل مى کنم – مى گوید: روزى امام باقر علیه السلام به قصد رفتن به باغ خود سوار بر مرکبى شد و من با سلیمان بن خالد همراه آن حضرت بودیم . قدرى که راه رفتیم ، دو مرد را دیدیم ، امام علیه السلام فرمود: اینها دزد هستند، آنها را بگیرید. غلامان آن دو مرد را گرفتند، فرمود: آنها را محکم نگه دارید آنگاه رو به سلیمان کرد و فرمود: با این غلام به آن کوه برو و بالاى سرت را نگاه کن ، در آن جا غارى مى بینى ، داخل آن برو، هر چه بود از آن بیرون آور و بده غلام بیاورد که آن را از دو مرد دزدیده اند. سلیمان رفت و دو صندوقچه آورد، فرمود: صاحب این صندوقها یکى حاضر و دیگرى غایب است که بزودى حضور خواهد یافت و صندوقچه دیگرى را از جاى دیگر غار بیرون آورد و به مدینه برگشت . صاحب آن دو صندوق وارد شد در حالى که گروهى را متهم کرده بود و حاکم مى خواست آنها را مجازات کند، امام باقر علیه السلام به حاکم فرمود: آنها را مجازات نکن و آن دو صندوق را به صاحبش بازگردانید، و دست هر دو دزد را برید، یکى از آنها گفت : به حق دست ما را برید، سپاس خداى را که توبه ما و بریدن دست ما به دست پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و اله انجام گرفت ، امام علیه السلام فرمود: دست تو بیست سال جلوتر از خودت به بهشت رفت . و آن مرد بیست سال پس از بریدن دستش زنده بود. بعد از سه روز از آن جریان صاحب صندوق دیگر حضور یافت . امام باقر علیه السلام به او فرمود: به تو خبر دهم که داخل صندوق چه دارى ؟ میان صندوق هزار دینار از تو هزار دینار از دیگرى است و جامه هایى چنین و چنان داخل آن است ، آن مرد گفت : اگر بفرمایید که صاحب آن هزار دینار کیست و اسمش چیست و در کجاست مى فهمم که تو امامى و اطاعتت واجب است . فرمود: وى محمّد بن عبدالرحمن ، مردى صالح است که صدقه زیاد مى دهد و نماز بسیار مى گذارد و هم اکنون بیرون منزل منتظر شماست . آن مرد که از طایفه بریر و نصرانى مذهب بود، گفت : به خدایى که جز او خدایى نیست و به محمّد، بنده و رسول خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم .(۳۶)

از همان کتاب نقل است که حسین بن راشد مى گوید: من در حضور امام صادق علیه السلام از زید بن على نام بردم و از او بدگویى کردم ، امام علیه السلام فرمود: این حرفها را نزن ، خدا عمویم زید را بیامرزد، زیرا او نزد پدرم آمد و گفت : من قصد خروج بر این ظالم را دارم ، پدرم فرمود: زید! این کار را نکن زیرا مى ترسم تو آن کشته اى باشى که در بیرون شهر کوفه به دار آویخته مى شود. زید! مگر نمى دانى که هر کس از فرزندان فاطمه بر هر یک از پادشاهان پیش از خروج سفیانى خروج کند کشته مى شود. و فرمود: اى حسین بن راشد! براستى که فاطمه کمال عفت را داشت از این رو خداوند اولاد او را بر آتش دوزخ حرام کرده و درباره آنان این آیه را نازل فرموده است : ععع ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منه مقتصد و منهم سابق بالخیرات . )) (۳۷) بنابراین آن که به خود ستم مى کند کسى است که امام شناس نباشد و مقتصد کسى است که عارف به حق امام باشد، و پیشى گیرنده به سوى خیرات ، خود امام است . سپس ‍ فرمود: اى حسین ! ما اهل بیت از دنیا نمى رویم تا وقتى که براى هر صاحب فضیلتى به فضیلتش اقرار نماییم .(۳۸)

از جمله ، ابوبصیر از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که فرمود: ((همانا من مردى را مى شناسم که اگر کنار دریا بایستد هر آینه جانداران آبزى را با مادران ، عمه ها و خاله هایشان مى شناسد.))(۳۹)

از آن جمله ، گروهى از امام باقر علیه السلام اجازه ورود خواستند و گفتند: وقتى که وارد راهرو خانه شدیم صداى خواندن کسى به زبان سریانى به گوش مى رسید که با صداى خوش مى خواند و مى گریست به گونه اى که بعضى از ما نیز گریه کردیم امّا نمى فهمیدیم که چه مى گوید. گمان بردیم که کسى از پیروان تورات و انجیل خدمت امام علیه السلام است و اجازه یافته تا بخواند. امّا همین که صدا قطع شد و ما وارد شدیم کسى را نزد آن حضرت ندیدم . عرض کردیم : ما صداى قرائت کسى را به زبان سریانى با صوتى غم انگیز شنیدیم ، فرمود: ((من به یاد مناجات الیاس پیامبر صلى اللّه علیه و اله افتاده بودم که مرا به گریه واداشت .))(۴۰)

از جمله روایتى است که عیسى بن عبدالرحمن به نقل از پدرش که مى گوید: ابن عکاشه بن محصن اسدى بر امام باقر علیه السلام وارد شد. امام صادق علیه السلام نیز در نزد ایشان ایستاده بود. انگورى خدمتش آوردند، فرمود: پیرمرد، بزرگسال و کودک خردسال از این انگور دانه دانه مى خورند و کسى که گمان مى برد سیر نخواهد شد سه دانه و چهار دانه مى خورد، شما دو دانه ، دو دانه میل کنید که مستحب است . سپس ابن عکاشه ، به امام باقر علیه السلام عرض کرد: چرا ابوعبداللّه (امام صادق ) را داماد نمى کنید که وقت دامادى اش فرا رسیده است . در جلو امام کیسه پول سربسته اى بود، فرمود: ((برده فروشى از طایفه بریر بزودى مى آید و به محل دار میمون وارد مى شود)) سپس مدتى گذشت ، بار دیگر ما خدمت امام باقر علیه السلام رسیدیم ، فرمود: آیا راجع به آن برده فروش شما را خبر دهم که او آمده است ؟ بروید با این کیسه کنیزى از او بخرید. این بود که ما نزد برده فروش رفتیم ، او گفت هر چه کنیز بوده فروخته ام جز دو کنیز که یکى زیباتر از دیگرى است . گفتیم : آنها را بیاور تا ببینیم آنها را آورد. گفتیم : این که بهتر است چند مى فروشى ؟ گفت : هفتاد دینار گفتیم : تخفیف بده ، گفت : از هفتاد دینار کمتر نمى دهم ، گفتیم : به همین کیسه هر مبلغى که هست مى خریم و ما نمى دانیم چقدر است ؟ مردى با سر و ریش سفید نزد او بود، گفت : سر کیسه را باز کنید و بشمرید، برده فروش گفت : باز نکنید که اگر کمتر از هفتاد دینار باشد به شما نخواهم داد. آن پیرمرد گفت : باز کنید! ما باز کردیم و پولها را شمردیم دیدیم بدون کم و زیاد، هفتاد دینار است ، پس کنیز را گرفتیم و خدمت امام باقر علیه السلام آوردیم و جعفر علیه السلام نزد وى بود. آنگاه ما آنچه اتفاق افتاده بود براى امام علیه السلام بازگو کردیم . پس ‍ حمد خدا را گفت و از آن کنیز پرسید: اسمت چیست ؟ گفت : حمیده . فرمود: در دنیا حمیده و در آخرت محموده اى ، بگو ببینم باکره اى یا نه ؟ گفت : باکره ام . فرمود: چگونه ؟ در حالى که اگر کسى به دست این برده فروشان بیفتد، فاسدش مى کنند؟ گفت : برده فروش تا نزدیک من مى آمد و مى نشست ولى خداوند مردى را با سر و ریش سفید بر او مسلط مى کرد و او را سیلى مى زد تا از نزد من بر مى خاست . چندین بار این اتفاق افتاد و آن پیر مرد همان کار را کرد! پس امام باقر علیه السلام رو به جعفر علیه السلام کرد و فرمود: او را براى خودت بگیر. پس بهترین اهل زمین ، موسى بن جعفر علیه السلام از او به دنیا آمد.(۴۱)

از جمله روایتى است که ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: ((روزى پدرم در انجمنى که داشت ناگهان سر به زیر انداخت و بعد سرش را بلند کرد و فرمود: چگونه خواهید بود وقتى که مردى با چهار هزار نفر وارد شهر شما شود و سه روز شمشیر به روى شما بکشد و مبارزان شما را بکشد و شما از او ستم ببینید و نتوانید دفاع کنید و این کار از سال آینده خواهد شد. شما احتیاط لازم را بکنید و بدانید این که گفتم حتما روى خواهد داد.)) مردم مدینه توجهى به سخن آن حضرت نکردند و گفتند هرگز چنین چیزى اتفاق نمى افتد و احتیاط لازم را نکردند جز گروه اندکى بویژه بنى هاشم به آن دلیل که مى دانستند سخن امام علیه السلام حق است ، همین که سال بعد فرا رسید امام باقر علیه السلام خانواده خود و بنى هاشم را کوچ داد و از مدینه بیرون برد. (چندى بعد) نافع بن ازرق آمد، مدینه را اشغال کرد، مبارزان را کشت و زنهایشان را بى ناموس کرد. مردم مدینه گفتند: پس از آنچه ما دیدیم و شنیدیم هرگز سخنى را که از امام باقر علیه السلام بشنویم ، رد نخواهیم کرد، زیرا ایشان از اهل بیت نبوتند و به حق سخن مى رانند. این آخرین روایتى است که از کتاب راوندى نقل شده است .))(۴۲)

از کتابى که وزیر سعید مؤ ید الدین ابوطالب محمّد بن احمد بن محمّد بن على علقمى – رحمه اللّه – گرد آورده است ، نقل شده است که : مرد بزرگوار ابوالفتح یحیى بن محمّد بن حباء کاتب به نقل از بعضى از بزرگان مى گوید: بین مکه و مدینه بودم ، ناگاه چشمم به سیاهیى افتاد که از دور نمودار شد، گاهى پیدا و گاهى ناپیدا تا این که نزدیک ما رسید. خوب نگاه کردم دیدم پسر بچه اى هفت یا هشت ساله است ، همین که رسید به من سلام داد، جواب سلامش را دادم و پرسیدم : از کجا مى آیى ؟ گفت : از جانب خدا، گفتم : به کجا مى روى ؟ گفت : به سوى خدا. مى گوید: پرسیدم براى چه مى روى ؟ گفت : براى خدا، گفتم : توشه سفرت چیست ؟ گفت : تقوا. پرسیدم از کدام قبیله اى ؟ گفت : من مرد عربى هستم . گفتم : توضیح بده ! گفت : مردى از قریشم . گفتم : بیشتر توضیح بده ! گفت : هاشمى هستم ، گفتم : باز هم واضح تر بگو! گفت : مردى علوى هستم ، سپس این شعر را خواند و گفت :

(( فنحن على الحوض ذواده

تذود و یسعد وراده

فما فاز من فاز الابنا

و ما خاب من حبنا زاده

فمن سرنا نال منا السرور

و من ساء ناساء میلاده

و من کان غاصبنا حقنا

فیوم القیامه میعاده )) (۴۳)

سپس فرمود: منم محمّد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام بعد که صورتم را برگردانم او را ندیدم ، نفهمیدم به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت .(۴۴)

پی نوشت :

۱- همان ماءخذ، ص ۸۰٫

۲- جزرى در نهایه خود مى گوید: در حدیث امام باقر علیه السلام آمده است : (( از زندگى مادى جز لذتى که تو را به مرگ نزدیک مى سازد چیزى عاید نمى شود.))

۳- (( مطالب السؤ ول ، )) ص ۸۰٫

۴- (( مطالب السؤ ول ، )) ص ۸۰٫

۵- همان ماءخذ، ص ۸۱٫

۶- همان ماءخذ، همان ص .

۷- همان ماءخذ، همان ص .

۸- همان ماءخذ، همان ص ۸۱٫

۹- ارشاد مفید، ص ۲۴۹٫

۱۰- همان ماءخذ، ص ۲۵۰٫

۱۱- همان ماءخذ، ص ۲۵۰٫

۱۲- همان ماءخذ، ص ۲۵۰٫

۱۳- (( کشف الغمه )) ص ۲۱۷٫ کتاب (( دلائل )) تاءلیف ابى العباس عبداللّه بن جعفر بن حسین بن مالک بن جامع حمیرى قمى ، شیخ قمیها صاحب کتاب معروف (( قرب الاسناد )) است . نجاشى مى گوید: وى در سال دویست و نود و اندى به کوفه آمد و مردم کوفه از او روایاتى شنیدند. ابوغالب زرارى در رساله خود آمدن او را به کوفه در سال ۲۹۷ دانسته و سید بن طاووس در کتاب (( محاسبه النفس )) ص ۷ حدیث عرض اعمال را از کتاب (( دلائل )) نقل مى کند و به پسرش ‍ محمّد در (( کشف المحجه )) ص ۳۵ سفارش مى کند که در کتاب (( معجزات و دلائل )) از جمله (( دلائل )) ابن جریر طبرى و (( دلائل ((ع حمیرى دقت کند. میرزا کمالا داماد علامه مجلسى در (( البیاض الکمالى )) مى گوید: بر تو باد مطالعه کتاب (( دلائل )) حمیرى ! معلوم مى شود نسخه اى از آن در نزد وى بوده است . به کتاب (( الذریعه الى تصانیف الشیعه ، )) ج ۸، ص ۲۳۷ مراجعه کنید.

۱۴- نام محلى در مدینه طیبه است .

۱۵- (( کشف الغمه ، )) ص ۲۱۷٫

۱۶- همان ماءخذ، همان ص .

۱۷- همان ماءخذ، همان ص .

۱۸- همان ماءخذ، همان ص .

۱۹- همان ماءخذ، همان ص .

۲۰- همان ماءخذ، همان ص .

۲۱- همان ماءخذ، همان ص .

۲۲- همان ماءخذ، ص ۲۱۸٫

۲۳- همان ماءخذ، همان ص . تمام این احادیث را از دلایل حمیرى نقل کرده است .

۲۴- همان ماءخذ، همان ص . تمام این احادیث را از دلایل حمیرى نقل کرده است .

۲۵- همان ماءخذ، همان ص . تمام این احادیث را از کتاب دلائل حمیرى نقل کرده است .

۲۶- همان ماءخذ، همان ص . تمام این احادیث را از کتاب دلائل حمیرى نقل کرده است .

۲۷- همان ماءخذ، همان ص . این حدیث نیز از دلایل حمیرى نقل شده است .

۲۸- خرایج و جرایح ، ص ۱۹۶ چاپ ضمیمه به (( اربعین و کفایه الاثر. ))

۲۹- (( کشف الغمه ، )) ص ۲۱۸٫

۳۰- همان ماءخذ، همان ص .

۳۱- همان ماءخذ، همان ص .

۳۲- همان ماءخذ، همان ص .

۳۳- همان ماءخذ همان ص .

۳۴- همان ماءخذ، همان ص .

۳۵- فاطر / ۳۲: سپس این کتاب آسمانى را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم ، از میان آنها عده اى بر خود ستم کردند، و عده اى میانه رو بودند و عده اى به اذن خدا در نیکیها از همه پیشى گرفتند.

۳۶- (( کشف الغمه ، )) ص ۲۱۸٫

۳۷- همان ماءخذ، همان ص .

۳۸- همان ماءخذ، همان ص .

۳۹- همان ماءخذ، همان ص ؛ و این حدیث را کلینى در کافى ج ۱، ص ۴۶۶ روایت کرده است .

۴۰- همان ماءخذ، همان ص .

۴۱- ما حامیان واقعى حوض کوثریم ، از حوص کوثر دفاع مى کنیم و واردین آن خوشبختند. کسى رستگار نمى شود جز به وسیله ما، و کسى که محبت ما را همراه دارد ناامید نمى شود. پس هر که ما را شادمان کند از جانب ما به شادمانى رسد، و هر که باعث ناراحتى ما شود میلادش ناروا بوده است .

۴۲- (( کشف الغمه )) ۲۱۷٫

اسامی و صفات پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در آیینه قرآن.

چکیده:

خداوند متعال، در قرآن کریم، در آیات متعددی درباره پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ سخن گفته است. در این آیات، گاهی به طور مستقیم و گاهی به شکل غیر مستقیم، پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ معرفی شده است. این معرفی در قالب هایی همچون، ستایش و تمجید از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ، بیان اوصاف و شئونات، ذکر مقامات و مناقب و بیان عظمت روحی آن حضرت صورت گرفته. و جلوه های مختلف شخصیتی و رفتاری آن حضرت، تبیین شده است.
یک. نام های پیامبر صلی الله علیه و آله در قرآن

در برخی روایات، به نامهای پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ در قرآن کریم اشاره شده است که ما در ضمن دو حدیث، آنها را بیان می کنیم. در روایتی از امام باقر ـ علیه السلام ـ آمده است که فرمودند:

«برای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ ده نام است که پنج نام در قرآن و پنج نام در غیر قرآن است؛ آن نامهایی که در قرآن است عبارت اند از: “محمد” ، ” احمد” ، “عبدالله” ، “یس” ، “ن”.»

در روایتی از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده است که «طه» از اسامی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ است و معنی آن «یا طالب الحق الهادی الیه»، «ای کسی که طالب حقی و هدایت کننده به سوی آنی» است.با توجه به این دو روایت، پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ ، در قرآن کریم به شش نام معرفی شده است که آیه های آن بدین شرح است:

«محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ»

«وَاْلَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلوُا الْصالِحاتْ وَ آمَنواْ بِما نُزِّل عَلی مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اْلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَعَنْهُمْ سَیْئاتِهِمْ وَ اَصْلَحَ بالَهُمْ»

در آیات دیگری نیز این نام ذکر شده است که عبارت اند از: سوره آل عمران (۲) آیه ۱۴۴، سوره احزاب (۳۳) آیه ۴۰، سوره فتح (۴۸) آیه ۲۹٫

«احمد»:

«و اِذْ قالَ عیسَی اْبْنُ مَرْیَمَ یا بَنی اِسْرائیلَ اِنّی رَسوُلُ اْللّهِ اِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ اْلتَوْراتِ وَ مُبَشِّراً بِرسُولٍ یَأْتی مِنْ بَعْدی اِسْمُهُ اَحْمَدْ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتْ قالوُا هذا سِحْرٌ مُبینْ»

«عبدالله»:

« وَ اِنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُاْللّهِ یَدْعُوهُ کادُواْ یَکوُنُونَ عَلَیهِ لِبَداً»

«یس»:

«یس. والقرآن الکریم»

«ن»:

«نْ وَ اْلْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونْ»

«طه»:

«طه. ما انزلنا علیک القرآن لتشقی»
دو. اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله در قرآن

در قرآن کریم، اوصاف فراوانی برای پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ ذکر شده است که به بخشی از آنها با ذکر آیه ها اشاره می کنیم:

شاهد(گواه)، مبشر(بشارت دهنده)، نذیر(انذار دهنده)، داعی الی الله (دعوت کننده به سوی خدا)، سراج منیر(چراغ روشنایی دهنده).

این اوصاف والا و پرمنزلت در آیه روبرو آمده است: «یا اَیُّهااْلْنَّبیُ اِنّا اَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً* وَ داعیاً اِلَی اللّهِ بِاِذْنِهِ وَ سِراجاً وَ مُنیراً»

رئوف و رحیم»

این دو صفت به همراه دو ویژگی از ویژگی های اخلاقی پیامبر رحمت حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ در چنین بیان شده است:«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلیْکُمْ بِاْلْمُؤمِنینْ رَئوفٌ رَحیمٌ»«رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنج های شما بر او سخت است و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.»

در این آیه کریمه، علاوه بر دو صفت «رئوف» و «رحیم» به دو ویژگی اخلاقی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ اشاره شده است. ویژگی نخست این است که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ آن قدر خیرخواه و همدرد و دوستدار مردم بود که از رنجهایی که به مردم می رسید آزرده خاطر می شد، به طوری که برای او سخت بود که ببیند به کسی رنج و سختی برسد.

ویژگی دوم، دلسوزی آن حضرت است. حضرت دوست نمی دارد که حتی یک نفر از مسلمانان در مسیر هدایت نباشد. از این رو، این دلسوزی آن چنان است که خداوند، از اصرار حضرت در هدایت مردم، به «حریص علیکم» تعبیر کرده است. چنان که خداوند در سوره مبارکه کهف در در این باره خطاب به پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ می فرماید:« فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی ءاثرِهِمْ اِنْ لَمْ تُؤْمِنواْ بِهذا اْلْحَدیثْ أَسِفا»«گویی ـ اگر آنها به این گفتار ایمان نیاورند ـ می خواهی خود را از غم و اندوه به جهت اعمال آنها، هلاک کنی.»

در قرآن کریم، اوصاف دیگری نیز برای آن حضرت آمده است که به جهت رعایت اختصار، تنها به اوصاف مشترک قرآنی خداوند با پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ اشاره می کنیم.
اوصاف مشترک قرآنی خدا و رسول صلی الله علیه وآله

خداوند سبحان اوصافی را برای خود در قرآن ذکر کرده که همانها را برای پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز بیان کرده است:

خداوند قرائت قرآن را همان گونه که به خود نسبت داده و فرموده است: «اِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَاِذا قَرَأْناهُ فَاْتَّبِعْ قُرْانَهُ» به پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز نسبت داده و می فرماید: « اِقْرَأْ بِاْسْمِ رَبِّکَ اْلَّذی خَلَقْ».
همان طور که خداوند، خود را تلاوت کننده قرآن معرفی کرده است: «تِلْکَ آیاتُ اْللّه نَتْلوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ»، پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ را نیز تالی قرآن معرفی می کند: «یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِنا»، و به آن حضرت دستور می دهد تا آیت الهی را بر مردم تلاوت کند: «وَ اْتْلُ ما اُوحی اِلَیْکَ مِنْ کِتاب».
خداوند همان طور که ترتیل و منظم و هماهنگ خواندن را به خود اسناد می دهد: «و رتلناه ترتیلا»، آن را به پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نسبت می دهد: «وَ رَتِّلِ اْلْقُرْآنَ تَرْتیلا».
خداوند آن چنان که خود را معلم قرآن معرفی کرده: «اَلْرَّحْمن * عَلَّمَ اْلْقُرْآن» همین صفت را به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز نسبت می دهد: «وَ یُعَلِّمُهُمُ اْلْکِتابَ وَ اْلْحِکْمَهِ».البته اسناد وصف «معلمی قرآن» نسبت به خداوند بالذات و بالأصاله است و نسبت به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ بالعرض و بالتبع.

منبع:

مجله فرهنگ جهاد-بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴,محمد بهرامی ، صفحه ۲۶۴, با تصرف و تلخیص

شرح مناجات الراغبین (۳)

وَها اَنَا مُتَعرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوحِک وَ عَطفِک، وَ مُنتَجِعٌ غَیثَ جُودِک وَ لُطفِک، فآرُّ مِن سَخَطِک اِلی رِضاک، هارِبٌ مِنک اِلَیک، راجٍ اَحسَنَ ما لَدَیک، مُعَوِّلٌ عَلی مَواهِبِک، مُفتَقِرٌ اِلی رِعایَتِک؛ «و اکنون من خود را در معرض نسیم های رحمت و عطوفت تو قرار داده ام و تقاضای بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوی خشنودی و رضایتت و از تو به سوی تو گریزان گشته ام و به بهترین چیزهایی که نزد تو است امید بسته ام و به بخشش های تو اعتماد دارم و نیازمند رسیدگی تو می باشم».

حقیقت صفات الاهی وحدت و تعدّد آنها

اگر کسی در حق ولی نعمت خود کوتاهی کرده باشد، در مقام عذرخواهی می گوید: ما در حق شما کوتاهی و ناسپاسی کردیم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگی هستید، ما را به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید. او گرچه می داند که آن بزرگ ناخشنود گردیده و غضبناک شده، اما می داند که در کنار غضب، دارای صفت رحمت و بخشش نیز هست، از این روی به وسیله عذرخواهی از غضب او به رضایش پناه می برد. حضرت نیز در مقام اعتذار از خداوند می فرمایند که من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. البته چنان که در مباحث اعتقادی و کلامی مطرح شده، حالات گوناگون و تغییر و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن روی که دارای حیثیت ها و حالات متفاوت است، دارای عواطف متفاوتی است، اما خداوند چون بسیط است، کثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏ حسب مفهوم، صفات گوناگونی را برای او برمی شماریم، اما این صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عین هم و عین ذات باری ‏تعالی هستند و اختلافی بین ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به این حقیقت که صفات خداوند عین ذات خداوند و زاید بر ذات نمی باشند، امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:
أوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِهِ، وَکَمالُ التَّصدِیقِ بِه تَوحِیدُهُ، وَ کمَالُ تَوحیدهِ الاخلاصُ لَهُ، وَکمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ، لِشهادَهِ کلِّ صِفَهٍ أنَّهَا غَیرُ المَوصُوفِ، وَ شهادَهِ کلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ؛(۱) «آغاز دین شناخت خداست و شناخت راستین خدا باور داشتن اوست و باور کامل به او شهادت به یگانگی او و پیرایش ذاتش از آلایش ذاتش می باشد و حقیقت و کمال توحید و شهادت به یگانگی او اخلاص (و خالص دانستن خدا از ترکیب) است و کمال اخلاص نفی صفات مخلوقات و زاید بر ذات از خداست، زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیرموصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است».
قانون کلی در صفات و موصوف ‏ها در مخلوقات این است که صفت و موصوف دو حقیقت جداگانه دارند و اگر آن دو یک حقیقت واقعی می داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقیقت واقعی واحد امکان پذیر نمی گشت و چون ترکیب از دو حقیقت، چه ترکیب اتحادی، مانند ماهیت و وجود و چه ترکیب انضمامی، مانند آب گل آلود در ذات باری ‏تعالی امکان پذیر نیست، ذات و صفات الاهی فوق صفات و موصوف ‏های معمولی است و صفات الاهی از سنخ صفات سایر موجودات که با موصوف خود ترکیب دارند و زاید بر آن هستند نمی باشند. خداوند دارای همه کمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقیقت جلال، جمال و کمالات خدا متعدد و متنوع نیست و هیچ نوع تعدد و ترکیبی در ذات الهی وجود ندارد، و این ما هستیم که در اثر انس با کثرت ها و پراکندگی های وجودی برای خدای متعال هم حیثیت های مختلفی درنظر می گیریم و مفاهیم زیادی را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت می دهیم.

معنای فرار از خدا به سوی خدا

برحسب آنچه ما از تجلیات الهی و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان ها درک می کنیم صفات ذاتی و فعلی مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع می کنیم و آن صفات در ذهن ما متمایز از هم می باشند و از این حیث می گوییم: صفت رحمت غیر از صفت غضب است، بر این اساس حضرت می فرمایند: خدایا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. اما پس از آن می فرمایند: هارب منک الیک که فهم و توجیه آن دشوار است. شاید بشود در توجیه فرار از خدا به سوی خدا گفت که انسان وقتی از کسی فرار می کند به جایی می‏ رود که او آنجا نباشد و به غیر او پناه می برد. وقتی ما خجالت می کشیم با کسی رو به ‏رو گردیم از او فاصله می گیریم، یا برای اینکه از شر دشمن مصون بمانیم، جایی می ‏رویم که او به ما دسترسی نداشته باشد و اذیتش به ما نرسد. یا وقتی کسی مورد غضب حاکمی قرار گرفته و می خواهد از شرش مصون بماند، می ‏تواند به حاکم دیگری پناه آورد. اما کسی که در حق خداوند کوتاهی کرده و از عذاب و قهر او می گریزد، پناه گاهی جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمی ‏تواند از ملک و سلطنت خدا فرار کند، پس به ناچار به خود خدا پناه می آورد.
کراراً متذکر شده ایم که منشأ خوف و ترس ما از خدا گناهانی است که ما را مستحق عقاب می گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم می ‏ترسیم و چون چنین عقوبتی به امر الاهی و اذن او تحقق می یابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او می ‏ترسیم. اما مؤمن بر این باور است که نمی ‏تواند از عذاب الاهی و خواری گناه فرار کند و هرکجا برود سر و کارش با خداست، از این روی از عذاب و قهر الاهی به رحمت الاهی پناه می برد. نظیر بچه ای که در خانه شیطنت کرده و وقتی مادر می خواهد او را تنبیه کند فرار می کند و خود را پنهان می سازد، اما پس از مدتی گرسنه و تشنه می شود و به ناچار نزد مادر برمی گردد. او غیر از مادر کسی را ندارد که نوازشش کند و به او رسیدگی کند و ناچار است که تحت هر شرایطی به او پناه آورد. پس بنده عاصی که احساس گناه و پشیمانی او را می آزارد، به دامن مهر و رحمت الاهی پناه می برد و به جود و بخشش بی کران الاهی چشم می دوزد و امیدوار است که از بهترین نعمت ها و مواهب الاهی بهره ‏مند گردد و از رسیدگی و دستگیری خالق مهربان خود برخوردار شود.
الِهی ما بَدَاتَ بِهِ مِن فَضلِک فَتَمِّمهُ، وَما وَهَبتَ لی مِن کرَمِک فَلا تَسلُبهُ، وَما سَتَرتَهُ عَلَیَّ بِحِلمِک فَلا تَهتِکهُ، وَما عَلِمتَهُ مِن قَبیحِ فِعلی فَاغفِرهُ؛ «خدایا، آن نعمت هایی که از فضل و کرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنایت کردی به کمال و انجام برسان و آنچه از کرمت به من بخشیدی باز مستان و گناهانی که به واسطه حلمت از من پوشاندی آشکار مساز و از کردار زشتم ‏که از آن آگاهی درگذر».

گسترش رحمت و ریزش پیاپی نعمت ها و رازپوشی خداوند

خداوند متعال فیاض مطلق و دارای رحمت بی نهایت است و همه موجودات به فراخور ظرفیتشان از رحمت و بخشش های او بهره ‏مندند. انسان نیز برخوردار از مواهب و نعمت های الاهی است و کرم و لطف الاهی او را دربرگرفته است. قبل از اینکه بنده از خداوند درخواستی داشته باشد، خداوند باران فضل و کرم خویش را بر او می باراند و بسیاری از نعمت های خویش را در اختیارش می گذارد. حضرت از خداوند درخواست می کنند که نعمت هایی که بدون سوال و درخواست در اختیار ایشان نهاده به کمال و انجام برساند، و با مشاهده کوتاهی در بندگی و به عنوان مجازات و تنبیه آنها را نستاند، و کماکان پرده از اسرار و اعمالی که فاش شدنشان انسان را در پیشگاه خلایق رسوا و خوار می سازد برندارد. تقدیر و تدبیر الاهی ایجاب می کند که انسان در راستای پیمودن مسیر تکامل و انجام وظایف بندگی از اعتبار و شخصیت مطلوبی در نزد دیگران برخوردار باشد. اگر حریم شخصیت او شکسته شود و عیوبش آشکار گردد، مورد بی اعتنایی دیگران قرار می گیرد و بی آبرو می شود و این رسوایی و بی آبرویی باعث می گردد که از دیگران فاصله بگیرد و در انتظار به سر رسیدن زندگی آکنده از ننگ و عار خود به سر برد. در این صورت، او نه حال و انگیزه بندگی و عمل به وظایف خویش را دارد و نه دیگران فرصت ایفای نقش سازنده و انجام وظایف را در اختیارش می گذارند.
همه انسان ها، اعم از کافر و مؤمن در پی آن هستند که مورد احترام مردم باشند و با آبرومندی در جامعه زندگی کنند و داشتن آبرو و برخورداری از احترام در بین مردم را نعمتی بزرگ به حساب می آورند. تفاوت در این است که کافر چون دنیا و نعمت های آن را اصیل می داند و هدف او رسیدن به دنیا می باشد، در پی آن است که از آن آبرو و احترام اجتماعی، در جهت رسیدن به خواسته های دنیایی خویش استفاده کند. اما آنچه برای مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏ یابی به قرب الاهی است، و از زندگی دنیا و نعمت های آن برای تکامل معنوی و اخروی سود می برد و برخورداری از اعتبار اجتماعی و داشتن آبرو، رسیدن به این هدف را تسهیل می کند. او از آن جهت نمی خواهد در نزد مردم رسوا و بی اعتبار گردد که در این صورت کسی به او اعتنا نمی کند و از همکاری با او سر باز می‏ زنند و به او بی اعتماد می گردند و به سخنش گوش نمی دهند و از او فاصله می گیرند، در نتیجه نمی ‏تواند از نعمت های مادی و معنوی اجتماعی در جهت رسیدن به اهداف متعالی خود استفاده کند.
یکی از الطاف بزرگ خداوند در حق ما که چندان بدان توجه نداریم حفظ آبرو و پوشیده ماندن عیوب ما از منظر دیگران است. چنان که در دعا می خوانیم:
وَ اَنتَ المُعتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفوِک، وَالنَّاشِرُ عَلَی الخاطِئینَ جَناحَ سِترِک، وَاَنتَ الکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِک، فَکم مِن سَیِّئَهٍ اَخفاها حِلمُک حَتّی دَخِلَت، وَحَسَنَهٍ ضاعَفَها فَضلُک حَتّی عَظُمَت عَلَیها مُجازاتُک… سَیِّدی لَو عَلِمَتِ الارضُ بِذُنُوبی لَساخَت بی، اَو الجِبالُ لَهَدَّتنی، اَوِ السَّمواتُ لاختَطَفَتنی، اَوِ البِحارُ لاَغرقتَنی؛(۲) «تویی که معصیت ‏کاران با اعتماد و امید به عفوت گناه می کنند و تویی که بال پرده پوشی بر سر خطاکاران گسترانده ای و رنج و دردهای خلق را به دست باکفایت خویش برطرف می سازی. چه بسیار گناهانی که حلم تو پوشیده داشت و محو و نابود گردانید و چه نیکی هایی که فضل و کرم تو دو چندان ساخت تا آنکه پاداش تو بر آنها عظیم گشت… آقا و سرور من، اگر زمین از گناهان من آگاه می بود مرا در خویش فرو می برد، و اگر کوه‏ ها آگاه بود بر من واژگون می گشت، و اگر آسمان ها آگاه بود مرا می ‏ربود و به درون خویش می کشید، و اگر دریاها آگاه بود مرا غرق می ساخت».
آری، حلم الاهی بر عیوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بین خلایق گردیده است و اگر رازپوشی خداوند نبود با اولین گناه ما رسوای خلایق می گشتیم و ننگ و عار و رسوایی باعث می شد که سر به زیر افکنیم و خود را از دیگران پنهان سازیم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الاهی در پوشیده داشتن گناهان، از خداوند درخواست می کنند که زشتی های رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزداید تا دل نورانیت یابد و انوار قدسی بدان بتابد و مهیای پرواز به قله‏ های کمال و تعالی گردد.

استغفار اولیای خدا از کوتاهی به درگاه خداوند

از این مناجات و سایر دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم ‏السلام وارد شده، به دست می آید که هرکس برحسب معرفت و مرتبه کمالی خود در پیشگاه الاهی قصور و تقصیر دارد و به مرتبه ای از گناه اعتراف دارد که باید از آن استغفار کند. از این جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در سوره نصر می فرماید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ * إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان، آن‏ گاه که یاری خدا و پیروزی [فتح مکه] فرا رسد، و مردمان را بینی که گروه گروه در دین خدا درآیند [بدان که رفتن تو به جهان پاینده نزدیک است]؛ پس خدای را همراه با سپاس و ستایش او به پاکی یاد کن [حمد و تسبیح گوی] و از او آمرزش خواه که او همواره توبه پذیر است».
پیشوایان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته اند و درباره رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله آمده است:
عن الحارث بن مغیره عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستغفرَ الله عزَّ و جلَّ فی کلِّ یومٍ سبعینَ مرّهً، و یتوبُ إلی اللهِ عزّ و جلّ سبعینَ مرّهً. قال: قلت: کان یقول: أستغفرالله و أتوب إلیه؟ قال: کان یقول: استغفر الله، استغفر الله سبعین مره و یقول: و أتوب إلی الله، و أتوب إلی الله سبعین مرّه؛(۳)
«حارث ‏بن مغیره از امام صادق علیه السلام روایت می کند که حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏ آله همواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار می کرد و توبه می کرد. راوی گوید: گفتم: می فرمود: «استغفرالله و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار می فرمود: استغفرالله، استغفرالله، و هفتاد بار دیگر می فرمود: اتوب الی الله، اتوب الی الله».
اعتقاد ما بر اساس دلایل قطعی و روشن بر آن است که پیشوایان معصوم ما مرتکب هیچ گناهی نمی شدند و ساحت آنان از عصیان و تقصیر در بندگی خدا پاک است. حتی بسیاری از صاحب‏ نظران معتقدند که آنان ترک اولی هم نداشته اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته این است که آنان مرتکب آنچه ما اصطلاحاً گناه می نامیم، یعنی انجام آنچه در شریعت حرام گردیده نمی شدند؛ اما این اعتقاد منافات ندارد با آنکه آنان متناسب با معرفت و مرتبه کمالی خود کوتاهی هایی داشته اند که آنها را برای خودشان گناه می شمرده اند. در مباحث پیشین در این ‏باره سخن گفتیم و از جمله به این مطلب اشاره کردیم که زندگی در عالم طبیعت لوازمی دارد که هیچ ‏کس از آنها گریز ندارد. لازمه زندگی حیوانی، خوردن و آشامیدن و سایر برخورداری های مادی است که انسان دست‏ کم در حد ضرورت باید از آنها برخوردار گردد و برای اولیای خدا پرداختن به زندگی دنیوی و لوازم آن و توجه به غیرخدا که گریزی از آن نیست، گناه و کوتاهی به حساب می آید و از این روی در پیشگاه خداوند احساس خجالت و شرمساری دارند و به پوزش ‏خواهی و استغفار به پیشگاه معبود خویش مبادرت می‏ ورزند.

سخنان امام سجاد علیه السلام در مقام توجه به رحمت بی کران الهی

متناسب با معرفت و مرتبه کمال هرکسی، احساس گناه و کوتاهی به درگاه معبود؛ حیا، خجلت، حیرت و حالت انقباض را در انسان برمی انگیزاند و بر اثر این حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لکنت زبان از معبود خویش آمرزش می ‏طلبد و از او می خواهد که از کوتاهی های او درگذرد. اما وقتی که فراتر از گناهان و عقوبتی که خداوند برای آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الاهی را مشاهده کرد که همواره دامن گسترده و خیل گنه کاران را به خویش فرا می خواند و به آنان امنیت و آرامش می بخشد، انبساط ‏خاطر می یابد و سرور و شادمانی ناشی از امید به رحمت بی کران الاهی و باریابی به وصل معشوق، قفل بیم و ترس را از زبانش برمی دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامی دارد. در آموزه ‏های دینی ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت و گوهای عاشقانه بین اولیای خدا و معبود خویش سخن به میان آمده است. نمونه آن گفت و گویی است که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام رخ داده که خداوند خطاب به آن حضرت می فرماید: وَ مَا تِلک بِیَمینِک یَا مُوسی قَال هِیَ عَصَایَ أتَوَکأُ عَلَیهَا وَ أهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمی وَلیَ فیهَا مَآرِبُ أُخرَی؛(۴) «و ای موسی، در دست راست تو چیست؟ گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می دهم و با آن برای گوسفندانم برگ[از درختان] می ‏تکانم و کارهای دیگری هم از آن برای من برمی آید».
پر واضح است که خداوند می دانست که چه چیزی در دست حضرت موسی علیه السلام است و توضیحات حضرت موسی علیه السلام درباره فواید آن عصا برای خداوند آشکار بود و آن گفت و گوی ها در مقام وحی و وجد و انس ناشی از خلوت عاشق و معشوق صورت پذیرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بیم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او می یابد و از سر شادمانی و سرور لب به سخن می گشاید. همچنین خداوند می خواست فایده دیگری از آن عصا را که حضرت موسی از آن بی خبر بود بشناساند و آن اینکه با آن عصا معجزه بزرگ الاهی، یعنی خنثی گشتن سحر ساحران انجام می‏ پذیرد و این معجزه خود طلیعه دعوت به توحید و رسالت الاهی و نابودی فرعونیان و شرک و استقرار آیین یکتاپرستی می گردد.
در این مناجات نیز حضرت سجاد علیه السلام پس از توجه یافتن به کوتاهی در امر بندگی خدا و ترس از عقاب الاهی، به رحمت بیکران الاهی نظر می افکند و آن گاه با حالت انبساط ناشی از درک لطف، محبت و نوازش الاهی مناجات خویش با معبود را پی می گیرد و می فرماید:
اِلهی، اِستَشفَعتُ بِک اِلَیک، وَاستَجَرتُ بِک مِنک، اَتَیتُک طامِعاً فی اِحسانِک، راغِباً فی امتِنانِک، مُستَسقِیاً وابِلَ طَولِک، مُستَمطِراً غَمامَ فَضلِک، طالِباً مَرضاتَک، قاصِداً جَنابَک، وارِداً شَریعَهَ رِفدِک، مُلتَمِساً سَنِیَّ الخَیراتِ مِن عِندِک، وافِداً اِلی حضرَهِ جَمالِک، مُریداً وَجهَک، طارِقاً بابَک، مُستَکیناً لِعَظمَتِک وَجلالِک، فَافعَل بی ما اَنتَ اَهلُهُ مِنَ المَغفِرَه و الرَّحمَهِ، و لا تَفعل بی ما اَنَا اَهلُهُ مِن العَذابِ وَ النِّقمَهِ، بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ؛ «خدایا، من تو را نزد خودت شفیع قرار داده ام و از قهر تو به تو پناه می آورم. آمدم به درگاهت در حالی که به احسان تو طمع و به نعمت هایت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و کرم تو باران عنایت می‏جویم. به جست‏ و جوی خشنودی تو برخاسته ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جویبار عطایت وارد گشته ام. درخواست عالی ‏ترین خیراتت را دارم و در پیشگاه جمال تو بار یافته ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را می کوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشایش و مهربانی که شایسته آنی رفتار کن و عذاب و انتقام که شایسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

مفهوم عرفی شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفیع قرار دادن خدا را برای خویش مطرح می سازند. «شفاعت» از «شفع» به معنای جفت گرفته شده و از آن برای پیشرفت امور، جبران خطاها و لغزش ها بهره ‏برداری می شود. وقتی انسان می نگرد که نیرو و امکاناتی که در اختیار دارد برای تحقق بخشیدن خواسته و آرزویش کفایت نمی کند، می کوشد که کس دیگری را معین و کمک‏ کار خود قرار دهد تا با امکانات او و توان و اراده اش به هدف خود دست یابد. در امور روزمره دنیوی وقتی کسی از جایگاه و اعتبار کافی در نزد کسی که خواسته ای از او دارد برخوردار نیست کسی را که از اعتبار و آبروی بیشتری برخوردار است شفیع خود می گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته اش دست یابد. یا کسی جرمی و خلافی مرتکب شده، چون خود را لایق بخشش نمی یابد و باید متناسب با جرمش کیفر شود، به شخص دیگری متوسل می گردد که شفاعت و وساطت کند تا از عقوبت و کیفر معاف گردد. در این‏ گونه موارد، شفیع اراده خودش را بر اراده کسی که از تأمین خواسته شفاعت‏ جوینده شانه خالی می کند و یا درصدد کیفر و مجازات شفاعت‏ جوینده برآمده حاکم می گرداند و در نتیجه این شفاعت و وساطت، شفاعت‏ جوینده به خواسته خود می‏ رسد.
در برخی از دادگاه ‏های عرفی که آلوده به پارتی بازی و فساد است، اگر قاضی بخواهد بر اساس قانون قضاوت کند باید مجرم را محکوم به کیفر زندان و یا کیفری دیگر کند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص دارای نفوذ و موقعیت، حکم عفو را برای او در نظر می گیرند. به واقع با این شفاعت اراده شفیع بر اراده قاضی غالب گردیده و قاضی یا به جهت ترس از آن شفیع و واسطه و یا بدان امید که روزی نیازی به او پیدا کند و او نیازش را برآورده سازد، تسلیم خواست او می گردد. این نوع شفاعت، که ناشی از بده‏ بستان و رفاقت و رو دربایستی است مورد نظر مشرکان بود و آنان بر اساس تصوری فاسد و غلط بر این باور بودند که خداوند دخترانی دارد که به جهت محبت و علاقه و رودربایستی، خواسته آنان را تأمین می کند. از این جهت وقتی گناهی مرتکب می شدند که کیفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت هایی که نماد ملائکه که از نظر آنان دختران خدا بودند به شمار می‏ رفتند متوسل می شدند و در برابر آنها تعظیم و کرنش می کردند تا نظر دختران خدا را به سوی خود جلب کنند و آنان نیز در نزد خداوند شفاعت کنند و خداوند برای خشنودی دخترانش و برای اینکه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و کیفر گناهکار صرف‏ نظر کند. قرآن درباره این عقیده فاسد مشرکان می فرماید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَ لاَ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ؛ (۵) «و به جای خدا چیزهایی را می ‏پرستند که نه زیانشان می‏ رساند و نه سودشان می دهد و گویند: اینها شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدای را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و زمین سراغ ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با او]شریک می سازند».

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتی که در ادیان توحیدی و به خصوص در اسلام مطرح شده است (و حتی وهابیت نیز با استناد به حدیثی که رسول خدا صلی الله‏ علیه‏ و‏ آله در آن فرمودند: ادَّخَرتُ شَفاعَتِی لاَهلِ الکَبائِرِ مِن أمَّتِی؛(۶) «شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم ذخیره کرده ام» اصل آن را پذیرفته اند ولی آن را مختص به شفاعت پیامبر صلی الله‏ علیه‏ و ‏آله در آخرت می دانند و اعتقاد به شفاعت سایرین، از جمله ائمه اطهار علیهم ‏السلام و شفاعت در دنیا را بدعت می دانند) بدین معنا نیست که کسی اراده خودش را بر اراده خدا حاکم گرداند. بلکه حقیقت شفاعت این است که خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، برای کسانی که در گناه و معصیت غوطه‏ ور گشته اند و به جهت پلیدی و زشتی رفتار خود، یا زمینه ارتباط با خدا را ندارند و یا خجالت می کشند به درگاه خدا متوسل شوند، کسانی را که در درگاه او مقرب و عزیزند واسطه قرار داده که دیگران با توسل به آنها به حوایج خویش دست یابند و مورد آمرزش قرار گیرند. با این شفاعت ممکن است آن بخش از گناهانی که با توبه هم بخشیده نمی شوند و شخص گناهکار لیاقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گیرند. به تعبیر دیگر، شفاعت راه ثانوی است که خداوند برای گناهکاران قرار داده که وقتی آنان به شفاعت‏ کنندگان خداوند توسل می ‏جویند زودتر مورد بخشش و عنایت خدا قرار می گیرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسیس کرده و هم خود، کسانی را برای شفاعت کردن معین ساخته و هم خود، قانون و چارچوبی برای شفاعت وضع کرده است.
برای تقریب به ذهن گاهی پدر برای فرزندان خود مقرراتی را وضع می کند و کیفری را برای تخلف‏ کننده از آن مقررات قرار می دهد. طبق قانونی که او وضع کرده هر یک از فرزندان که تخلف کند مجازات می شود، اما پدر به عنوان مدیر خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر می خواهد که نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش کند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادر آن فرزند را ببخشد. در این صورت اراده مادر بر اراده پدر حاکم نشده است، بلکه بر اساس قانونی که پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار می گیرد. پس این شفاعت ماهیتاً با شفاعت از منظر کفار و مشرکان متفاوت است و این‏ گونه نیست که کسانی اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربایستی نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجیح دهد. از این منظر، هیچ اراده ای جز اراده خداوند در عالم نافذ و جاری نیست و تا خداوند به انبیا، فرشتگان، شهدا و اولیای خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد که بدون اجازه خداوند شفاعت کنند. پس چه شفاعت را در دنیا و آخرت ساری و جاری بدانیم و چه آن را به آخرت اختصاص دهیم که همه مسلمین بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجرای اراده و خواست خداوند انجام می‏ پذیرد و خداوند مالک و حاکم هستی است و این معنا به خصوص در آخرت که در آن از مالکیت ظاهری غیرخدا که در دنیا وجود داشت نیز خبری نیست، برای همگان روشن می گردد و همه درمی یابند که حاکم و مالک حقیقی هستی خداست: یَومَ هُم بَارِزونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِّمَنِ المُلک الیَومَ للهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(۷) «روزی که نمایان شوند، هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نباشد، [و ندا آید که] امروز پادشاهی که راست؟ خدای راست، آن یگانه بر همه چیره».
در آن عرصه که سلطنت و حاکمیت مطلق از آن خداست، کسی بدون اجازه خداوند سخن نمی گوید: یَومَ یَقومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَه صَفّاً لاّ یَتَکلَّمُونَ إلاّ مَن أذِنَ لَهُ الرحمَنُ وَ قَالَ صَواباً؛(۸) «در روزی که روح [فرشته همراه وحی] و فرشتگان به صف ایستند، سخن نگویند مگر کسی که خدای رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گوید».
در سرای آخرت که قدرت و سلطنت از آن خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاکم و جاری است، کسی بدون اجازه خدا و جز برای کسانی که خداوند به شفاعت در حق آنان راضی گشته است، شفاعت نمی کنند. خداوند در این ‏باره فرمود: مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَه الاّ بِإذنِه…؛(۹) «کیست آنکه جز به خواست و فرمان او نزد وی شفاعت کند؟»
همچنین خداوند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۱۰) «آنچه را پیش‏ روی آنهاست و آنچه را واپسین آنهاست [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او [از ترس عقوبت او یا عظمت و هیبت او] بیمناک اند».
وقتی ما به اولیای خدا و به خصوص رسول خدا و ائمه اطهار علیهم ‏السلام توسل می‏ جوییم و آنان را شفیع خود قرار می دهیم، به واقع به خداوند شفاعت می‏ جوییم؛ چون خداوند آنان را وسیله و راهی برای نیل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمی داشتند و خداوند آنان را شفیع قرار نمی داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه کسی حق داشت آنان را شفیع خود قرار دهد و نه اگر آنان کسی را شفاعت می کردند، شفاعتشان پذیرفته می شد. مگر کسی می ‏تواند در برابر خدا عرض‏ اندام کند و اراده خود را بر خدا تحمیل کند؟! خداوند به پاس رحمت بی کران و لطف و عنایتش در حق بندگان، بندگان مقرب خویش را شفیع و واسطه قرار داده تا گناهکاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جویند و از این طریق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گیرند و شفاعت و وساطت آنان در راستای اذن و اراده الاهی انجام می‏ پذیرد.

تقدم رحمت الاهی بر غضب الهی

یکی از اسماء خداوند «اشد المعاقبین» است و این صفت الاهی اقتضا می کند که معصیت‏ کاران به کیفر الاهی مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال که حاکم و مالک مطلق هستی است عصیان کرده اند و با چشم، گوش، زبان و اندامی که خداوند به آنان داده مرتکب گناه شده اند. کیفر این عصیان و نافرمانی، آتش جهنم و عقوبت الاهی است. اما خداوند «ارحم‏الراحمین» نیز هست و رحمت او بر غضبش پیشی گرفته است و اگر کسی از گناهان خود نادم گردد و در جبران کوتاهی های خود بکوشد، مشمول رحمت خداوند قرار می گیرد؛ چنان که در دعای جوشن کبیر می خوانیم: یا مَن وَسِعَت کلَّ شَی‏ٍءٍ رَحمَتُهُ، یا مَن سَبقَت رَحمتُهُ غَضَبَهُ؛ «ای کسی که رحمت او همه چیز را فرا گرفته است و ای کسی که رحمتش بر غضب و خشمش پیشی گرفته است».
البته سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب وی بدین معنا نیست که در همه موارد رحمت الاهی جلوی خشم و غضب الاهی را می گیرد که در این صورت خداوند در حق فاسدترین و پست ‏ترین مردمان نظیر شمر نیز غضب نمی کرد و اصلاً جهنم را نمی آفرید؛ در حالی که خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نیز دارد و کافران و گنهکاران مشمول عقوبت و غضب الاهی قرار می گیرند و خداوند خود قسم خورده که آنان را به جهنم داخل گرداند: أقسَمتَ أن تَملأها مِنَ الکافرینَ مِنَ الجنَهِ و النّاسِ اجمعین و أن تُخَلُّدَ فیهاَ المعاندین؛ (۱۱) «خداوندا، تو قسم خورده ای که دوزخ را از کافران از پریان و آدمیان انباشته سازی و دشمنانت را برای همیشه در آن جای دهی».
سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب الاهی از آن روست که هدف از آفرینش گسترش رحمت است و این رحمت در عرصه تکوین با رشد و تکاملی که خداوند برای موجودات در نظر گرفته حاصل می شود، و در عرصه تشریع و حوزه اختیار، این رحمت با گزینش اختیاری راه صواب و سعادت به وسیله انسان تحقق می یابد. در ارتباط با رفتار اختیاری انسان و پریان، قصد اولی خدا گسترش رحمت است که از طریق اطاعت و پیروی از دستورات او به دست می آید. اما چون انسان موجودی است مختار که در او کشش های مثبت و منفی وجود دارد و به دلیل این کشش ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهی سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم می یابد، اگر جاذبه گناه و عصیان خداوند را نادیده گرفت و علی‏ رغم کشش های منفی و گرایش به هوای نفس، به اختیار خود راه صواب را برگزید و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید، خود را لایق بهره‏ مندی از رحمت و فیض الاهی می گرداند و به کمال و سعادت نایل می گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏ یابی به کمال و سعادت بازایستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الاهی می گردد که به قصد ثانوی، خداوند آن را برای بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اولی خداوند دست ‏یابی انسان به کمال و در نتیجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الاهی است، اما چون این کمال با اختیار و گزینش انسان تحصیل می گردد، انسان بر سر دوراهی کمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، کمال انسانی بدون خلق جهنم و شیطان حاصل نمی گردد و تا انسان بر سر دوراهی بهشت و جهنم قرار نگیرد، توفیق درک رحمت الاهی و رسیدن به کمالی را که فرشتگان الاهی از درک آن عاجز بودند نخواهد داشت.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، خطبه ۱٫
۲٫ مفاتیح‏الجنان، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام.
۳٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۴۳۸، ح ۴٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۷ـ۱۸٫
۵٫ یونس(۱۰)، ۱۸٫
۶٫ مجلسی، بحارالانوار، ج ۸، باب ۲۱، ص ۳۰٫
۷٫ غافر(۴۰)، ۱۶٫
۸٫ نبا(۷۸)، ۳۸٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۵۵٫
۱۰٫ انبیاء(۲۱)، ۲۸٫
۱۱٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الراغبین (۲)

درک محضر انس با خدا و توجه به افق های متعالی کمال

در فراز پیشین مناجات راغبین، امام سجاد علیه السلام با توجه به صفات جلال و جمال الاهی درصدد ایجاد توازن و تعادل بین دو حالت خوف و رجا برآمدند. چه اینکه با ردیف کردن عوامل رجا در برابر عوامل خوف از خدا، انسان مقهور خوف از خدا نمی‏ گردد. وقتی کسی به شدت از کسی بترسد و حالت ترس بر وجود او سیطره یابد، از او فرار می ‏کند و درصدد گفت و گوی با او برنمی آید. تا زمینه ای برای انس با خدا وجود نداشته باشد، انسان به گفت و گوی و مناجات با وی نمی‏ پردازد. گرچه عوامل خوف انسان را از توجه به خدا بازمی دارد و وحشت را در وجود انسان برمی انگیزاند؛ اما در مقابل بشارت به رحمت و غفران الاهی زمینه انس با خدا را فراهم می آورد و درنتیجه انسان در مقام گفت و گوی و خلوت با خدا برمی آید و با چشیدن طعم انس با معبود، میل به انس با وی تشدید می‏ گردد و از دست دادن فرصت چنین نجوا و گفت و گویی برای انسان سخت و آزار دهنده است.
کسی که از گناهان خویش ترسان است و از سوی دیگر امیدوار به بخشایش خداوند است، در اولین مرحله از خداوند درخواست می‏ کند که گناهانش را ببخشد و از آتش جهنم نجاتش دهد و به خود جرئت نمی دهد که خواسته های بزرگ ‏تر و نیل به مقامات عالی را درخواست کند. امام سجاد علیه السلام در این مناجات به ما تعلیم می دهند که همت بلند داشته باشیم و در مقام گفت و گوی با خداوند درجات متعالی را درخواست کنیم، حضرت می فرمایند:
اَسئَلُک بِسُبُحاتِ وَجهِک، وَ بِاَنوارِ قُدسِک، وَاَبتَهِلُ اِلَیک بِعَواطِفِ رَحمَتِک، وَ لَطآئِفِ بِرِّک، اَن تُحَقِّق ظَنّی بِما اُؤمِّلُهُ مِن جَزیلِ اِکرامِک، وَ جَمیلِ اَنعامِک فِی القُربی مِنک، وَالزُّلفی لَدَیک، وَالتَّمَتُّع بِالنَّظَرِ اِلَیک؛
«از تو درخواست می کنم به تجلیات جلال و عظمتت و انوار ذات مقدسات، و التماس و تضرع می‏ کنم نزد تو به پاس عواطف رحمانی و لطایف احسانت که امیدم به اکرام بزرگ و شکوه مند و بخشش‏ های نیکویت را در مقام قرب و جوارت محقق ‏سازی و مرا از مشاهده حسن و جمالت بهره ‏مند گردانی».
«سبحات» به معنای جلوه ها و تجلیات است، و واژه «وجه» وقتی به خداوند نسبت داده می ‏شود منظور ذات الهی از جهت تجلی و ظهور است. بنابراین، «سبحات وجهک» به معنای تجلیات خداوند است و اضافه «انوار» به «قدسک» ذهن ما را از انوار جسمانی، منصرف به انوار مجرد و قدسی الاهی می کند. در برخی از آیات قرآن نیز «نور» بر خداوند اطلاق شده است، نظیر آیه اللهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرضِ؛ (۱) «خدا نور آسمان ‏ها و زمین است».
در این آیه عالی ترین و روشن ‏ترین رابطه خداوند با عالم بیان شده است و آن اینکه خداوند نور هستی است، یعنی عالم را از ظلمت عدم خارج می ‏سازد و به نور وجود داخل می‏ گرداند و با انوار و تجلیات وجودی خویش به عالم وجود و تحقق می بخشد.
کسی که در تاریکی، در کوهستان، گام برمی دارد و با سختی و رنج سنگلاخ ‏ها، دره ها و تپه ها را پشت سر می ‏گذارد و پس از عبور از دره ها و پیچ ‏و خم ‏های فراوان کوهستان، ناگاه خود را در دشت گسترده ای می یابد و از دور نور خیره‏کننده ای را مشاهده می کند و برای رسیدن به آن نور سر از پا نمی ‏شناسد و آن نور چنان بارقه امید و شعفی در وجود او پدید می آورد که سختی های راه را فراموش می کند، حضرت نیز پس از توجه به عوامل خوف و آنچه باعث آتش قهر و عذاب الاهی می ‏گردد، دل را متوجه تجلیات انوار ذات قدوس الهی می کنند و با ابتهاج و شعف تمام، خدا را به آن تجلیات و انوار قسم می دهند که ایشان را به جوار و قرب خویش بار دهد و از نظر افکندن به سوی خویش بهره مند سازد. گویا در فراز پیشین مناجات، وضعیت کسی معرفی می ‏شود که به نقایص و کوتاهی های خود واقف است، آن گاه صحنه فوق العاده ای را فراروی خود می بیند و خود را کنار اقیانوس رحمت بی کران الهی می یابد و به شوق و وجد می آید و آرزو می کند که به آن اقیانوس بی کران رحمت متصل گردد و از تجلیات انوار الاهی بهره‏مند شود. او گرچه فاصله بین خویش و انوار تجلیات ربوبی را بس زیاد می یابد و علی القاعده توجه به کاستی ها و شرایطی که در آن به سر می برد او را از توقع زیاد بازمی دارد و به او گوشزد می کند که درخور ظرفیتش آرزو و امید خویش را مطرح سازد و به نیازهای درخور شرایط خویش بیندیشد، اما او نمی تواند چشم از افق های متعالی کمال و تعالی بردارد و با همتی عالی و در افق کسی که از عالی ترین ظرفیت وجودی برخوردار است، قرب و هم ‏جواری با معبود سرمدی و نگاه پیاپی به جلوات او را آرزو و درخواست می کند.

ناتوانی انسان از درک حقایق متعالی

بی تردید معرفت تجلیات و انوار ذات ربوبی از افق فهم ما خارج است و ما به دلیل محدودیت، نمی توانیم حقایق نامتناهی و مجرد را فهم کنیم. از جمله، ما نمی توانیم حقیقت اسما، صفات و افعال الاهی را درک کنیم و حتی کنه روابط خداوند با بندگانش برای ما ناشناخته است. طبیعی است که وقتی ما فهم حقیقی و درستی از افعال و صفات الاهی نداریم، شناخت کنه و ذات الاهی برای ما ممکن نمی باشد. شناخت ما از آن مقوله ها ناقص و در مواردی خیالی و غیرواقعی است. به عنوان نمونه، از شمار افعال الاهی وقتی از خلق و آفرینش عالم سخن به میان می آید، برخی چون نمی توانند خلق از عدم را تصور کنند و نمی توانند بفهمند که چگونه با اراده خدا چیزی به وجود می آید و با اراده او موجودی معدوم می ‏گردد؛ خیال می کنند که با نهاده شدن نطفه در درون رحم و تبدیل آن به جنین و رشد و نمو آن و سپس متولد گشتن کودک «عمل خلق الهی» محقق گشته است. در صورتی که در این فرایند عمل تغییر در امور موجود رخ داده، نه خلق به معنای آفرینش از عدم و نیستی. با توجه به برداشت غلط از خلق و عدم درک ایجاد و خلق چیزی که سابقه عدم دارد، برخی از دانشمندان بر آن بودند که در ازل ماده اولیه موجودات مادی وجود داشته است و کار خداوند در مقام خلق، تغییر در آن ماده اولیه است. بدین معنا که با تغییرات و تحولاتی که خداوند در ماده اولیه هستی و پس از آن در مواد ثانویه به وجود می آورد، اشیای جدیدی به وجود می آیند.
یکی از افعال الاهی که برای ما غیرقابل درک است، عمل احیا و دمیدن روح در موجوداتی است که از طبیعت بی ‏روح به وجود آمده اند. با اراده خدا جنین در رحم مادر رشد می کند و اندام‏ هایی در آن به وجود می آیند و سپس در آن جنین روح دمیده می‏ شود و آن جنین پس از آنکه موجودی فاقد روح بود، به صورت موجود زنده ای درمی آید. برای ما قابل فهم نیست که چگونه چیزی که از خاک و طبیعت به وجود آمده، دارای حیات و زندگی می‏ گردد. همچنین ما نمی توانیم درک درستی از خود روح و کیفیت دمیدن روح در بدن داشته باشیم. با توجه به ناشناخته بودن عمل احیا و زنده کردن مردگان، حضرت ابراهیم علیه السلام پس از آنکه به مقام نبوت رسید و خلیل ‏الله گشت و خداوند عالی ترین مقامات و از جمله عصمت را به او عنایت کرد، از خداوند درخواست کرد که کیفیت زنده کردن مردگان را به او نشان دهد؛ او فرمود:
رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَى قَالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‌ ؛ (۲) «پروردگارا، به من بنمای که چگونه مردگان را زنده می کنی؟ گفت: مگر باور نداری؟ گفت: چرا، و لیکن تا دلم آرام گیرد. فرمود: چهار پرنده بگیر و آنها را [بکش و ]پاره ‏پاره کن [و در هم آمیز]، سپس بر هر کوه پاره ای از آنها بنه، آن گاه آنها را بخوان تا شتابان سوی تو آیند، و بدان که خدا توانای بی همتا و دانای حکیم است».
حضرت ابراهیم علیه السلام درصدد آن بود که حقیقت فعل احیا را شهود کند، نه اینکه با چشم ظاهر زنده شدن مرده را بنگرد. آنچه برای او ناشناخته بود حقیقت احیا از سوی خدا بود وگرنه نحوه زنده شدن مرده برای او معلوم و آشکار بود. با چشم ظاهر می توان زنده شدن مرده را مشاهده کرد، چنان که حضرت عیسی علیه السلام در برابر چشمان حواریون خود، مرده ای را زنده کرد و همگان زنده شدن و برخاستن او از قبر را مشاهده کردند. در مرفوعه ابن ابی‏ عمیر آمده است:
إنّ اَصحابَ عِیسَی عَلیهِ السَّلام سَألوهُ أن یُحیِی لَهُم مَیِّتاً. قَالَ: فَأتَی بِهِم إلی قَبرِ سامِ بنِ نُوحٍ فَقالَ لَهُ: قُم بِإذنِ اللهِ یا سامَ بنَ نُوحٍ، قالَ: فَانشَقَّ القَبرُ ثُمَّ أعادَ الکَلامَ فَتحرَّک ثُمَّ أعادَ الکَلامَ فَخرَجَ سامُ بنُ نُوح فَقالَ لَهُ عِیسَی: أیَّهُمَا أحَبُّ إلَیک: تَبقَی أو تَعُودُ؟ قَالَ: فَقالَ: یا رُوحَ اللهِ بَل أعُودُ، إنّی لأَجِدُ حُرقَهَ المَوتِ – أو قالَ لَدَغَهَ المَوتِ – فِی جَوفِی إلَی یَومِی هَذا؛(۳) «یاران عیسی علیه السلام از او درخواست کردند که مرده ای را زنده کند. آن حضرت با یاران خود نزد قبر سام پسر نوح آمدند و خطاب به سام فرمود: به اذن و خواست خدا برخیز، ای سام پسر نوح. راوی می‏ گوید: ناگهان قبر شکافته شد، سپس آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام به حرکت و جنبش درآمد، برای بار سوم آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام از قبر بیرون آمد. حضرت عیسی علیه السلام به او فرمود: آیا دوست می داری که زنده بمانی یا به قبر خود بازگردی؟ سام گفت: می ‏خواهم به قبر خود برگردم، من از لحظه مرگ تاکنون حرارت و سوزش قبر را در درونم احساس می کنم».
مرحوم علامه طباطبایی درباره درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام از خداوند می ‏فرمایند: «درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام این بود که کیفیت زنده کردن را ببیند نه اصل آن را، چنان که ظاهر جمله کیف تحیی الموتی همین است و چنین درخواستی به دو وجه تصور می ‏شود: یکی آنکه سوال از این باشد که چگونه اجزای مادی پس از پراکنده شدن جمع گشته و حیات را می ‏پذیرند و به صورت موجود زنده درمی آیند. حاصل این وجه تعلق قدرت به زنده کردن پس از مرگ و فناست. دیگر آنکه سؤال از این باشد که چگونه خدا حیات را بر مردگان افاضه می کند و با اجزای آنها چه عملی انجام می دهد که زنده می ‏شوند. بازگشت این سؤال به سؤال از سبب و کیفیت تأثیر آن است و این معنا همان است که در آیات ۸۲ و ۸۳ از سوره یس «ملکوت» نامیده شده، خداوند می فرماید: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ؛ «کار او جز این نیست که هرگاه چیزی را خواست بگوید «باش» پس می باشد، منزه است کسی که ملکوت هر چیز به دست اوست».
منظور حضرت ابراهیم علیه السلام همین معنای دوم بود، زیرا اولاً گفت: چگونه مردگان را زنده می کنی … و نگفت: چگونه مردگان زنده می ‏شوند؛ یعنی سؤال او از کیفیت زنده کردنی که فعل خداست و از او صادر می ‏شود بود، نه از کیفیت زنده شدن اجزای مادی و بازگشت آنها به صورت اول. اگر سوال از کیفیت به معنای اول بود باید به عبارت دوم گفته شود؛ یعنی باید بگوید: چگونه مردگان زنده می ‏شوند.
ثانیاً، اگر سوال از کیفیت قبول حیات بود، وجهی نداشت که به دست حضرت ابراهیم علیه السلام انجام گیرد و همین اندازه کفایت می کرد که خدا حیوان مرده ای را جلوی او زنده کند. ثالثاً، در آن صورت، مناسب بود که کلام با چنین جمله ای ختم شود: و اعلم انَّ الله عَلَی کلّ شی‏ء قدیر نه با این جمله: و اعلم انَّ الله عزیزٌ حکیم، چنان که از عادت قرآن معهود است؛ زیرا مناسب آن سؤال صفت قدرت است نه عزت و حکمت. چه اینکه این دو صفت (که عبارت‏ اند از دارا بودن چیزهایی که سایر اشیا فاقد آنها می ‏باشند و استوار کردن کار) مربوط به افاضه حیات است، نه استفاضه ماده».(۴)

ناتوانی انسان از درک حقیقی رحمت و غضب الهی

ما کراراً سخن از رحمت و غضب خداوند به میان می آوریم، اما نمی توانیم درک حقیقی و واقعی از رحمت و غضب الاهی داشته باشیم. آنچه برای ما شناخته شده است رحمت، مهر و غضب انسان‏ ها در حق همدیگر است که با انفعالات و تغییر حالات و واکنش ‏های خاصی همراه است، که بی تردید این انفعالات و تغییر حالات در خداوند که مجرد و ثابت است وجود ندارد. پس به واقع این سری صفات را از روابط خودمان انتزاع کرده و سپس از تجرید جنبه های مادی و نواقص بر خداوند اطلاق می کنیم و با توجه به غیرقابل درک بودن ذات، صفات و افعال الهی، حقیقت آنها برای ما ناشناخته است. فی الجمله ما می دانیم که خداوند رحیم است و آثار رحمت الاهی را به‏ عینه مشاهده می کنیم، اما به حقیقت آن واقف نیستیم. آن گاه خداوند نیز در قالب الفاظ و مفاهیمی که ما به کار می بریم سخن گفته و از جمله فرموده است: إِنَّ رَحْمَهَ اللهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ‌ ؛ (۵) «همانا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».
یا آنکه در قرآن می‏ خوانیم که خداوند می فرماید: قُلْ لِمَنْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ …؛(۶) «بگو: آنچه در آسمان ‏ها و زمین است از کیست؟ بگو: از آن خداست که رحمت را بر خویشتن واجب گردانیده است».
همچنین در دعای جوشن کبیر می‏ خوانیم که رحمت خدا بر غضبش سبقت گرفته است. اما با این‏ حال ما نه حقیقت رحمت الاهی را می ‏شناسیم و نه حقیقت غضب او و سبقت گرفتن رحمت او بر غضبش را. البته خداوند برخی از بندگان برگزیده و خاص خود را از عنایات و الطاف ویژه اش برخوردار ساخته و چنان نورانیتی به قلب آنها بخشیده که فراتر از مفاهیم و اوهامی که در ذهن ما وجود دارد و به خیال خود به وسیله آنها می ‏خواهیم حقایق هستی را بشناسیم، ملکوت و حقایق امور را درک می کنند و خداوند تجلیات صفات خود را به آنان می‏ شناساند و خود درباره حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛ (۷) «و این گونه ملکوت آسمان‏ ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم [تا گمراهی قوم خود و یگانگی پروردگار را دریابد و ]تا از اهل یقین باشد».

مفهوم وجه الله

چنان که مشاهده شد، حضرت در فراز مورد بحث از مناجات خویش تعبیر «سبحات وجهک» و «انوار قدسک» را به کار برده اند. تعبیر «وجه الله» فراوان در قرآن و فرهنگ دینی ما به کار رفته است و در آنها به ما توصیه شده که طالب وجه الله باشیم؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید:
فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌ * وَ مَا آتَیْتُمْ مِنْ رِبًا لِیَرْبُوَ فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُو عِنْدَ اللَّهِ وَ مَا آتَیْتُمْ مِنْ زَکَاهٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ‌؛ (۸) «پس حق خویشاوند و تنگ دست و در راه مانده را بده، این بهتر است برای آنان که [خشنودی ]خدای را می‏ خواهند و ایشان ‏اند رستگاران. و آنچه از ربا می دهید تا [برای شما ]در مال‏های مردم بیفزاید پس [بدانید که ]نزد خدا افزون نمی ‏شود و آنچه از زکات می دهید که [بدان ‏وسیله خشنودی ]خدا را می ‏خواهید پس ایشان‏ اند افزون‏ یافتگان [که ثواب را دو چندان یابند]».
در آیات مزبور خداوند می فرماید رشد و بالندگی در مال‏ هایی است که برای خدا به فقرا و خویشان و به عنوان زکات پرداخت می ‏شود و این بخشش ‏ها به مال انسان برکت می بخشد و برای آنها در نزد خدا ثواب و پاداش در نظر گرفته شده است. پس برخلاف ظاهر امر که با انفاق و بخشش، از مال انسان کاسته می‏ شود، خداوند بخشش و انفاق را باعث افزایش سرمایه انسان می داند و در مقابل، ربا و سود را که به تصور انسان مال و سرمایه را افزایش و رشد می بخشد، باعث خسارت و نابودی سرمایه انسان می‏ شود. درنتیجه رشد و افزایش و برکت واقعی سرمایه در گرو استفاده مشروع و صحیح از آن و عدم تخطی از احکام و مقررات مالی الاهی و کسب خشنودی و رضایت خداوند است.
در آیاتی دیگر می فرماید:
وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى‌ * الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّى‌ * وَ مَا لأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَهٍ تُجْزَى‌ * إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى‌ * وَ لَسَوْفَ یَرْضَى؛ (۹) «و پرهیزگارتر، از آن [آتش ]دور داشته خواهد شد. آنکه مال خود را می دهد تا [از پلیدی بخل و امساک ]پاک و پیراسته شود، و هیچ‏ کس را نزد او نعمتی نیست که بایست پاداش داده شود [انفاق او به تلافی یا به پس دادن حقوق دیگران نیست]؛ بلکه تنها برای جستن [خشنودی ]پروردگار والای خویش [انفاق می کند]، و به زودی خشنود خواهد شد [آن گاه که به ثواب و پاداش خود برسد]».
گرچه «وجه» را در مورد خداوند به ذات خداوند تفسیر کرده اند و حقیقت آن برای ما ناشناخته است، اما در کاربرد این لفظ عنایتی است و خداوند به وسیله آن و در قالب مفاهمه کلامی می‏ خواهد ما را به فهم حقیقی نزدیک کند و این باور را در ما به وجود آورد که فراتر از شکم و لذت‏ های مادی ارزش‏ هایی وجود دارند که مربوط به خداوند می باشند و سعادت و کمال ما در گرو درک و فهم آنهاست. در مقام مفاهمه وقتی انسان با کسی ارتباط مثبت برقرار می کند که منشأ خیر است، تعبیر مواجهه شدن را به کار می برد و می‏ گوید «با فلانی مواجه و رو به ‏رو شدم». این تعبیر ناشی از آن است که وقتی دو نفر به هم می‏ رسند صورت همدیگر را مشاهده می کنند و بین آنان ملاقات چهره به چهره رخ می دهد و قبل از آنکه دو نفر به باطن و درون همدیگر پی ببرند، با ظاهر و چهره همدیگر آشنا می‏ شوند. آن گاه از باب تشبیه و یا استعاره، «مواجهه» رساترین تعبیری است که در ارتباط با خداوند و برای تعبیر از نزدیک شدن و مواجه گشتن با خداوند به کار می بریم. این لفظ چون سایر الفاظی است که ما پس از انسلاخ آنها از محتوای مادی و محدودشان برای تعبیر از ذات، صفات و افعال خداوند به کار می بریم و بی تردید این الفاظ که در افق محاورات و مفاهمات کلامی ما کاربرد دارند نمی ‏توانند آن حقایق را به ما بنمایانند و برای رسیدن به تصور بسیار ناقص و نازلی از آن حقایق، ما ناچاریم که از این الفاظ استفاده کنیم.
گاهی انسان با کسی رو به‏ رو می‏ شود، برای اینکه از او کمک و پولی بگیرد که اگر او را نمی دید و از طریق دیگر آن کمک و یا پول به او می ‏رسید کفایت می کرد. اما گاهی پیوند دوستی و مودت باعث می ‏شود که دو نفر همدیگر را ملاقات کنند و غرض اصلی از آن ملاقات دیدار و ابراز محبت است و سایر نیازهایی که احیاناً از این طریق برطرف می ‏گردند، طفیلی هستند. در این صورت اگر هدیه ای از آن دوست به انسان برسد، از آن ‏روی که هدیه دوست است ارزش و اهمیت دارد. گرچه ممکن است بهای مادی آن اندک باشد. تصور کنید که معشوقی دسته ‏گلی به عاشق خود هدیه می کند، این گل خود به ‏خود بهای چندانی ندارد؛ اما چون از دست معشوق رسیده بسیار با ارزش است و وقتی پژمرده می‏ گردد، عاشق بسیار ناراحت می ‏شود و احساس می کند خودش پژمرده گشته است. کسانی که از معرفتی والا برخوردارند بیش از هرچیز به خدا توجه دارند و نعمت‏ ها و امکانات مادی از آن‏ روی که عطایایی الاهی هستند برای آنان ارزش دارند. در بهشت نیز دسته ای از بهشتیان از آن‏ روی از نعمت‏ های بهشتی لذت می برند که از خدا به آنان رسیده است. پس آنچه آنان را سرمست می کند و به اوج لذت می‏ رساند دیدار خدا و بهره مندی از جوار اوست. گرچه خداوند مجرد است و جسم ندارد و دارای صورت جسمانی نیست که مواجهه مادی با او رخ دهد، اما گویاترین لفظ برای تبیین و تعبیر از رابطه انسان و خدا و مواجهه اولیای خدا با معبود خویش، لفظ «وجه» و «مواجهه» است. مواجهه با کسی که لایتناهی و نامحدود است و محدود به جهاتی که به امور جسمانی اختصاص دارد نمی باشد و عالم وجود، محضر و مظهر اوست: وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ‌؛(۱۰) «و مشرق و مغرب از آن خداست، پس به هر سو رو کنید، آنجا روی [به ]خداست. آری، خدا گشایشگر داناست».
از رابطه اولیای خدا با معبود خویش چنان التذاذی حاصل می ‏گردد که تنها با این تعبیر که به ملاقات معبود و مشاهده او نایل شده اند تعبیر می ‏شود و حقیقت آن ارتباط غیرقابل توصیف است. این ارتباط و مشاهده به حدی از خلوص و آراستگی می ‏رسد که هیچ کاری را به جز برای معبود انجام نمی دهد و هیچ‏ چیز جز مشاهده معبود او را سیراب و شاداب نمی ‏سازد. این نوع ارتباط از افراد سست‏ ایمان و راحت‏ طلب و عافیت خواه ساخته نیست، بلکه از انسان ‏های پاک ‏باخته ای ساخته است که در همه عرصه‏ های جهاد و عبادت رضایت خداوند را جست ‏و جو می کنند و لحظه ای از یاد و ذکر او غافل نمی‏ گردند و در اخلاص برای خداوند به مرحله ای رسیده اند که در عمل خویش هیچ سهمی را برای دیگران و حتی برای نزدیکان خویش در نظر نمی‏ گیرند. از این ‏روی یک تکبیر آنها به صدها سال عبادت دیگران می ارزد. اگر عبادت جن و انس با عبادت امیرمؤمنان علیه السلام برابری نمی کند و اگر رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله در شأن آن بزرگوار فرمودند:
لَضَربَهُ عَلِیٍّ یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَهِ الثَّقَلین؛(۱۱) «شمشیری که علی در روز جنگ خندق [بر فرق عمرو بن ‏عبدود] نواخت از عبادت جن و انس برتر است»، به دلیل معرفت و اخلاص آن حضرت است که معرفت و اخلاص دیگران به پایه آن نمی‏ رسد.

گمان نیکوی مؤمن به اکرام الاهی و مقام قرب او

در فرازی که مورد بحث قرار گرفت حضرت از خداوند درخواست کرده اند که حسن ظن ایشان را به اکرام و انعام نیکوی خود در بهره مندی از مقام قرب و جوار خویش محقق سازد، در روایات و مباحث اخلاقی بر حسن ظن به خداوند متعال تأکید شده است و ما را از بدگمانی به خداوند و ناامیدی از فضل و کرم او بازداشته اند. حسن ظن به خدا، باعث می‏ گردد که انسان در هر حال امیدوار به خداوند باشد و به آنچه از نزد خداوند برای او مقدر گشته و آنچه رخ می دهد راضی گردد و نفع و مصلحت واقعی خود را در آنچه خداوند برای او رقم زده است بداند. با توجه به اهمیت حسن ظن به خداوند، امام رضا علیه السلام می فرمایند:
أحسِنِ الظَّنِّ بِاللهِ فإنَّ اللهَ عزَّ وَ جَلَّ یَقولُ: أنَا عِندَ ظَنِّ عَبدِی المؤمِنِ بِی، إن خَیراً فَخیراً، وَ إن شَرّاً فَشرّاً؛(۱۲) «به خداوند گمان نیکو داشته باش، زیرا خداوند می فرماید: من نزد گمان بنده مؤمن به خویشم، اگر گمان او خوب است رفتار من خوب و اگر گمان او بد باشد رفتار من با او بد خواهد بود».
در روایت دیگر، امام صادق علیه السلام در تفسیر حسن ظن به خدا می فرمایند:
حُسنُ الظَّنِّ بِاللهِ أن لا تَرجُوَ إلاّ اللهَ وَ لا تَخافَ إلاّ ذَنبَک؛(۱۳) «حسن ظن به خدا این است که به غیرخدا امیدوار نباشی ‏و جز از گناهت نترسی».
اما مسئله «قرب الی الله» و نزدیک گشتن به خداوند در ادیان الاهی فراوان مطرح گردیده و سپس معنای تحریف شده آن به ادیان غیرالاهی نیز راه یافته است، تا آنجا که مشرکان و بت ‏پرستان عصر پیامبر صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله بت‏ ها را مقرب در پیشگاه خداوند می دانستند و آنان را عبادت می کردند تا وسیله و واسطه تقرب آنان به خداوند گردند:
أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مَا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی مَنْ هُوَ کَاذِبٌ کَفَّارٌ ؛(۱۴) «آگاه باشید که آیین پاک از آن خداست و آنان که جز او دوستان و سرپرستانی گرفتند، [گویند:] ما آنها [بتان] را نمی ‏پرستیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک سازند؛ همانا خداوند میان آنان [مشرکان و موحدان ]درباره آنچه اختلاف دارند [شرک و توحید] داوری می کند. خدا کسی را که دروغ‏ گو و کافر و ناسپاس است راه ننماید».
( در آیه شریفه «زلفی» مترادف با «قرب» است و از این روی برخی از مفسران گفته اند که «زلفی» مفعول مطلق «یقربونا» است و بنابراین، تقدیر جمله لیقربونا الی الله زلفی، لیقربونا الی الله قربی خواهد بود.)(۱۵)

مفهوم قرب به خدا

بنابر آنچه در آیه شریفه آمده حتی مشرکان نیز بر این باور بودند که باید به خداوند نزدیک شوند، منتها آنان چون از راه فطری تقرب به خداوند غافل بودند، در تحریفی آشکار بت‏ های جامد و بی جان را واسطه تقرب به خداوند قرار دادند. روشن است که تقرب و قرب به خداوند از مقوله قرب مکانی و جسمانی و به معنای کم شدن فاصله حسی بین دو چیز نیست؛ چون خداوند مجرد و غیرجسمانی است، بلکه این قرب معنوی است. اما از آن ‏جهت که خداوند در سراسر هستی حضور دارد و هیچ‏ چیز از خداوند دور نیست، منظور از تقرب به خداوند تقرب ویژه معنوی انسان به خداست که با نزدیک بودن همه موجودات به خداوند متفاوت می باشد. درباره چیستی این تقرب خاص به خداوند، علما و بزرگان سخنانی گفته اند که برخی از آنها نارساست. به عنوان نمونه، برخی گفته اند که منظور از قرب به خدا افزایش علم، قدرت و کمال انسان و کاسته شدن از اختلاف و فاصله بین کمال انسان با کمال خداست. بدین معنا که هرچه بر علم، قدرت و کمال انسان افزوده شود، اختلاف و فاصله انسان با خدا کمتر می ‏گردد. گویی دو خط موازی رسم شده که یکی کوتاه‏ تر از دیگری است و هرچه بر طول خط کوتاه ‏تر افزوده شود، از نظر طول به خط بلندتر نزدیک تر می ‏گردد. روشن است که این تفسیر بسیار نارساست و در فرهنگ دینی و اسلامی ما هیچ کس از خود چیزی و کمالی ندارد که با کمال خداوند مقایسه شود و همه کمالات و اصل وجود از خداوند است و هرکس هرچه دارد از خداوند است و از این‏ حیث نسبت همه موجودات به خداوند نسبت صفر به کمال بی‏ نهایت می باشد و نمی توان کسی را که در حد صفر است و از خود چیزی ندارد با ذات لایزال برخوردار از کمال بی نهایت مقایسه کرد. به علاوه، لازمه کاسته شدن از فاصله و اختلاف بین دو چیز محدود بودن آن دو است. برخی گفته اند که معنای تقرب به خداوند این است که شخص چنان منزلتی نزد خدا یافته است که هرچه بخواهد خدا به او عنایت می ‏کند. این برداشت گرچه از برداشت اول بهتر و به قبول نزدیک تر است، اما در آن تقرب به خدا امری اعتباری تلقی شده است. در صورتی که تقرب به خدا امری حقیقی و واقعی است و در واقع، به مقوله علم و شهود مربوط می‏ گردد. توضیح آنکه انسان غافل به زحمت وجود خدا را تصدیق می کند و پرده های گناه، جهل، خودخواهی و انانیت مانع نزدیک شدن او به خدا می ‏گردد و با وجود آن حجاب های ظلمانی همواره از خداوند دور است. اما وقتی که خداوند را باور کرد و حجاب های ظلمانی و نورانی بین او و خداوند برداشته شد و خداوند را شهود کرد به او نزدیک می‏ گردد. بر این اساس، گاهی در دعا و مناجات با خدا حالی به انسان دست می دهد که احساس می کند که نزد خداوند است و از نزدیک با او حرف می‏زند و با همه وجود خداوند را درمی یابد و هیچ فاصله ای بین خود و خداوند احساس نمی کند؛ چنان که خداوند درباره مؤمن ره‏ یافته به مقام قرب خویش می‏ فرماید: وَ أُناجِیهِ فِی ظُلَمِ اللَّیلِ وَ نُورِ النَّهارِ حَتَّی یَنقَطِعَ حَدیثُهُ مَعَ المَخلوقِینَ وَ مُجالَسَتُهُ مَعَهُم؛(۱۶) «در تاریکی شب و روشنی روز با او مناجات می کنم، تا از سخن گفتن و هم‏ نشینی با مردم جدا گردد».

پی نوشت ها :

۱٫نور(۲۴)، ۳۵
۲٫ بقره(۲)، ۲۶۰
۳٫محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۴، باب ۱۸، ص ۲۳۳، ح ۲٫
۴٫ علامه طباطبایی، المیزان، ج ۲، ترجمه آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، ص ۵۱۶ـ۵۱۷٫
۵٫ اعراف(۷)، ۵۶٫
۶٫ انعام(۶)، ۱۲٫
۷٫ انعام(۶)، ۷۵٫
۸٫ روم(۳۰)،۳۸ـ۳۹٫
۹٫ لیل(۹۲)، ۱۷ـ۲۱٫
۱۰٫ بقره(۲)، ۱۱۵٫
۱۱٫ سیدبن طاووس، اقبال‏ الاعمال، ص ۴۶۷٫
۱۲٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۷۲، ح ۳٫
۱۳٫ همان، ح ۴٫
۱۴٫ زمر(۳۹)، ۳٫
۱۵٫ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج ۸، ص ۷۶۱٫
۱۶٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۷، باب ۲، ص ۲۹، ح ۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الراجین (۱)

مفهوم رجا و جایگاه آن با توجه به نظام اسباب و مسببات

مناجات راجین و امیدواران چهارمین مناجات از مناجات های خمس‏ عشر است که امام سجاد علیه السلام در آن، امید به خداوند و رحمت بی انتهای او را به تصویر می کشند. بی شک کسانی که بار گناه بر دوششان سنگینی می کند و پشیمانی و ترس از عذاب الاهی سینه شان را سنگین ساخته، لازم است که این مناجات شریف را با توجه بخوانند تا امیدوار به رحمت و مغفرت الاهی گردند و با نور امید به خداوند، درصدد جبران کوتاهی ها و گناهان و حرکت در مسیر تعالی و کمال برآیند. «رجاء» به معنای انتظار حصول خیر است. (۱) وقتی انسان گمان دارد که در آینده نعمتی نصیب او می شود و از آن بهره مند می گردد، احساس خوب و حالت مطلوب و شیرینی به وی دست می دهد که ما آن را «رجا» و «امید» می‏ نامیم. در رجا، همانند خوف، دو ویژگی وجود دارد. یکی توجه به آینده است، و از این روی امید به گذشته تعلق نمی گیرد. دوم آنکه منشأ اصلی امید و رجا نیز لذت و شیرین کامی است که برای انسان حاصل می شود و بالعرض به چیزهای دیگر نیز نسبت داده می شود. به عنوان نمونه، هنگامی که به کسی توجه می کند و امید دارد که این نعمت را به او می دهد یا توجه به زمان و مکانی دارد که در آن از آن نعمت بهره مند شود. در این صورت می تواند رجا و امید خود را به آن زمان یا مکان و یا آن شخص نیز نسبت دهد؛ ولی متعلق اصلی و منشأ نخستین پیدایش این حالت در نفس انسان همان التذاذ و بهره مندی است که برای انسان فراهم می شود؛ یعنی علت آن، درونی و مربوط به خود انسان است.(۲)
انسان فطرتاً آنچه را خیر و مطلوب است و باعث کمال او می گردد دوست می دارد و درنتیجه درصدد دست ‏یابی بدان برمی آید و آن علاقه و دوست داشتن، امید به خیر و کمال را در او بر می انگیزاند. خداوند درباره این میل فطری می فرماید: وَإنَّهُ لِحُبِّ الخَیرِ لَشَدیدٌ؛(۳) «و به راستی انسان سخت خیر را دوست می دارد».
بر اساس آیه شریفه، دوستی و علاقه به خیر امری فطری است، منتها انسان ها در شناخت و تشخیص مصادیق خیر متفاوت هستند و البته تبیین حقیقت خیر و مصادیق آن در جای خود باید انجام پذیرد و اکنون بحث ما درباره رجا است و مجالی برای پرداختن تفصیلی به آن مسئله وجود ندارد، اما به اختصار متذکر می شویم که گرچه انسان طالب خیر است، اما دست یابی به خیر مشروط به شرایطی است که برخی از آنها از دایره قدرت و اختیار انسان خارج هستند و تا اسباب و شرایط مربوط فراهم نگردد، دسترسی به آن غیر ممکن نمی شود، و آن اسباب و شرایط در قالب نظام اسباب و مسببات و با چینش و ترتیب خاصی حاصل می گردند. به تعبیر دیگر، وقتی همه عوامل و اسباب تأثیرگذار در معلولی تحقق یافتند، علت تامه تحقق یافته است و بی درنگ معلول نیز تحقق می یابد. اما در اینجا ما با دو مسئله مواجه هستیم: مسئله اول اینکه چه اسبابی باید تحقق یابند تا معلول نیز تحقق یابد و سهم هریک از اسباب در تحقق معلول چه میزان است و چه رابطه منطقی و واقعی بین تحقق هریک از اسباب و مجموعه آنها با تحقق معلول و مطلوب ما وجود دارد؟ مسئله دوم آنکه تصور ما از اسباب دخیل در تحقق معلول و سهم هریک از آنها چگونه است؟ اگر فرض کنیم صد عامل به ‏طور مساوی در تحقق معلولی دخالت دارند، با تحقق آن صد عامل که سهم هریک در تحقق معلول یک صدم است علت تامه تحقق می یابد و در نتیجه معلول نیز محقق می گردد. اما گاهی مجموعه اسباب مؤثر در تحقق معلول و ترتیب و سهم هریک به درستی در ذهن ما ترسیم نمی گردد و گاهی عامل و سببی هنوز تحقق نیافته، اما ما خیال می کنیم تحقق یافته است، و بالعکس، گاهی ما خیال می کنیم که عاملی تحقق نیافته در حالی که آن عامل تحقق یافته است. در این صورت، چون نظام ذهنی و برداشت ما از عوامل و اسباب دخیل در تحقق معلول با اسباب و عوامل واقعی و رابطه منطقی آنها با معلول متفاوت است، ما به خطا رفته ایم و اگر بر اساس نظام فکری خود و احتمالات روان‏ شناختی که در ذهن ما ترسیم یافته اند امید داشته باشیم که معلولی تحقق می یابد در حالی که در واقع اسباب واقعی اش فراهم نگردیده است، آن امید کاذب خواهد بود.
یک وقت انسان دقیقاً عوامل و اسباب دخیل در مطلوب خود را می شناسد و به سهم هریک در تحقق مطلوب و معلول واقف است و با توجه به این نظام واقعی و منطقی احتمال می دهد که آن اسباب تحقق یافته باشند، در این صورت احتمال او صادق و منطقی است. اما اگر بدون آنکه شناختی از آن اسباب و عوامل و سهم هریک داشته باشد و احتمال دهد، آن احتمال روان‏ شناختی است و می تواند کاذب می باشد. نظیر آنکه انسان گاهی به چیزی قطع دارد، اما آن قطع کاذب است، و در واقع، جهل مرکب است.

جایگاه رحمت الاهی و شفاعت در قوانین حکیمانه الاهی

بدیهی است که رحمت و مغفرت الاهی و رسیدن به رضوان الاهی مطلوب ماست، اما آنها بدون سبب تحقق نمی یابند و چنان نیست که خداوند بی‏ جهت کسی را مشمول رحمت خود سازد و یا بی‏ جهت کسی را از رحمت خویش محروم گرداند. خداوند حکیم است و رفتار او حکیمانه است و ممکن نیست بی‏ حساب کسی را مشمول رحمت سازد و بدون حساب کسی را بیامرزد و حتی شفاعت اولیای خود در حق گنهکاران را بی حساب نمی پذیرد و به هر روی در نظام تکوین و تشریع الاهی همه امور دارای حساب دقیق و حکیمانه است. چیزی که هست گاهی ما از حساب و تقدیر الاهی بی اطلاعیم. ما در پرتو معرفت به خدا و صفات او و وعده ای که داده است، شرایط و عوامل تحقق بعضی امور را می شناسیم، مثلاً می دانیم کسی که در همه عمرش گناهی مرتکب نگشته و همواره در مسیر اطاعت خداوند گام برداشته است به بهشت می رود. بالعکس، می دانیم کسی که در همه عمرش عبادت و کار نیکی انجام نداده و به خداوند ایمان ندارد و همواره به دشمنی با اولیای خدا پرداخته، به جهنم می رود. پس هم بهشتی شدن انسان ها شرایط و اسبابی دارد و هم جهنمی شدن آنها و کارهای خداوند گزاف و بی ‏حساب نیست و به اندازه سر سوزنی نیز در آنها خطا و اشتباه رخ نمی دهد.
برخی خیال می کنند که شفاعت بدون حساب و کتاب است و رسول خدا صلی الله علیه و آله و حضرت فاطمه زهرا علیه السلام و سایر پیشوایان معصوم ما بدون حساب مردم را شفاعت می کنند و آنان را از جهنم نجات می دهند و روانه بهشت می گردانند. در صورتی که شفاعت شامل حال کسی می شود که در زمره دوستان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سایر معصومین و اولیای خدا باشد و با ایمان بمیرد. ممکن است کسی ایمان داشته باشد و در زمره مؤمنان به حساب آید، اما در نهایت با سوء عاقبت و بدون ایمان از دنیا برود. ممکن است کسی خود بپندارد که ایمان دارد، اما از ایمان حقیقی و واقعی بی بهره باشد. تازه اگر ایمان واقعی و حقیقی نیز داشته باشد، معلوم نیست تا دم مرگ ایمانش باقی بماند و آن را سالم به منزل مقصود برساند. حتی کسی که با ایمان از دنیا می رود و مستحق شفاعت می گردد، ممکن است به جهت گناهانی که مرتکب گشته در عالم برزخ کیفر شود؛ و در قیامت نیز ممکن است پس از گذراندن مواقفی از جهنم و تحمل عذاب های الاهی طی سالیانی دراز، مشمول شفاعت گردد و از سایر عذاب‏ هایی که استحقاق آنها را دارد رهایی یابد.
حاصل آنکه: گنهکاری که مؤمن باشد و تا دم مرگ ایمانش پایدار بماند، زمینه بهره مندی از شفاعت در او فراهم است و ممکن است مورد شفاعت قرار گیرد. اما در صورتی که فاقد ایمان باشد و عقاید، اخلاق و اغلب کردار او مورد رضایت خداوند نباشد، زمینه بهره مند گشتن از شفاعت در او فراهم نیست و حتی شفاعت پیامبران خدا و فرشتگان مقرب و معصوم نیز سودی به حالش نخواهد داشت. خداوند می فرماید: وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّمَاوَاتِ لاَ تُغْنِی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ یَشَاءُ وَ یَرْضَى‌؛(۴) «و بسا فرشتگانی در آسمان ها که شفاعتشان هیچ سود نکند، مگر پس از آنکه خدای برای هر [شفیع یا برای هر انسانی] که بخواهد و پسندد، اجازه دهد».

تفکیک امید صادق از امید کاذب

اگر کسی دارای ایمان واقعی باشد و درصدد باشد که ایمانش را تا دم مرگ پاس دارد و در عین حال امید به شفاعت داشته باشد، امید او صادق و عقل‏ پسند است؛ چون او با فرض تحقق اسباب و شرایط بهره مندی از شفاعت بدان امید دارد. اما اگر از ته دل به خداوند و دستورات او ایمان ندارد و اسباب و شرایط بهره مندی از شفاعت را در خود فراهم نیاورده است و در عین حال امید به شفاعت دارد، آن امید کاذب است. حتی اگر واقعاً امیدوار به شفاعت باشد و احتمال قوی بدهد که از آن بهره مند شود، احتمال او روان ‏شناختی و غیرمنطقی است. فرض کنید کشاورزی در پی آن است که در فصل درو محصول خوبی برداشت کند. او اگر به موقع زمینش را شخم زده باشد و بذر نیز در آن افشانده باشد و به موقع بدان آب داده باشد، می تواند امیدوار باشد که از آن زمین محصول مطلوب را برداشت کند. چون با تلاش و اقدامات او و شرایطی که خداوند در زمین و بذر و آب و هوا فراهم آورده است، احتمال برداشت محصول بسیار قوی است و در مقابل، احتمال عدم برداشت آن، به جهت احتمال وقوع حوادث پیش بینی نشده مثل جاری گشتن سیل و یا مواجه شدن گیاهان با آفتی که پیش بینی آن میسور نبود، ضعیف است و کسی بدان توجهی نمی کند. اما اگر به موقع زمین را شخم نزد و در آن بذر نپاشید و به آبیاری آن نپرداخت، نمی تواند امید برداشت محصول داشته باشد و اگر چنین امیدی در او پدید آمد، آن امید غیرعقلایی، غیرمنطقی و در واقع، خیال بافی است. در امور معنوی نیز انسان باید شرایط و زمینه های کافی را فراهم آورد، آن گاه امید آن داشته باشد که به مراتب عالی معنوی دست یابد. نعمت ها و لذت های بهشتی برای همه ما جاذبه دارد و بزرگ‏ ترین آرزوی ما وارد شدن در بهشت و برخورداری از لذت ها و نعمت هایی است که خداوند در وصف آنها می فرماید:
مَثَلُ الْجَنَّهِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّهٍ لِلشَّارِبِینَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فِیهَا مِنْ کُلِّ الثَّمَرَاتِ وَ مَغْفِرَهٌ مِنْ رَبِّهِمْ …؛(۵) «وصف آن بهشتی که پرهیزکاران را وعده داده اند این است که در آن جوی هایی است از آبی دگرگون نشدنی نگندد [و بوی و مزه آن برنگردد] و جوی هایی از شیری که مزه اش برنگردد و جوی هایی از باده ای که لذت‏ بخش آشامندگان است و جوی هایی از عسل ناب؛ و ایشان را در آن [بهشت] از هرگونه میوه ای باشد و نیز آمرزش پروردگارشان».
بهشت منزلگاهی بس رفیع برای بهشتیان است و آنان به مرتبه ای از رفعت و عزت رسیده اند که در آستانه بهشت، فرشتگان الاهی به استقبال آنان می آیند و آنان را با احترام و تجلیل به بهشت بار می دهند:
وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّهِ زُمَراً حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ‌؛(۶) «و آنان که از پروردگار خویش پروا کرده اند گروه ‏گروه به بهشت برده شوند، تا آن گاه که بدانجا [بهشت] رسند، و درهایش گشوده باشد، و نگهبانان آن ایشان را گویند: سلام بر شما، خوش باشید [یا پاک شوید] پس به بهشت درآیید [و در آن] جاودانه باشید».
تازه بهشت و نعمت های جاودانه آنکه برای مؤمنان و طالبان سعادت بس لذت ‏بخش و شعف ‏برانگیز است و جاذبه فوق العاده دارد، در برابر رضوان الاهی که در انتظار دوستان خدا و تقواپیشگان است و آنان با پیروی از دستورات الاهی به چنان مرتبت عظیمی دست خواهند یافت، چیزی به حساب نمی آید؛ از این ‏روی خداوند می فرماید:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ؛(۷) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است. در آنها جاویدان اند و نیز جای های خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده، و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ ‏تر است. این ‏است ‏رستگاری ‏و کامیابی بزرگ».

بهای نیل به رضوان و بهشت

این بهشت و رضوان الاهی به بهای گام سپردن در مسیر تعالی و دست شستن از پیروی هوای نفس و تبعیت از دستورات الاهی و عبودیت خدا نصیب بهشتیان می‏ گردد و چنان نیست که کسی بدون حساب و گزاف بدان دست یابد. حال اگر کسی احتمال دهد و یا امید داشته باشد که بدون حساب و کتاب‏ و بدون‏ عمل به دستورات ‏الاهی ‏و مبارزه با شیطان بیرون و درون به بهشت الاهی دست می یابد، احتمال و امید او فاقد ارزش است و همانند کشاورزی است که زمینش را شخم نزده و دانه ای در آن نیفشانده و به آبیاری آن نپرداخته و با این ‏حال ‏امید آن‏ دارد که از آن، محصول برداشت کند! و بی تردید آن امید خیالی بیهوده و جاهلانه است.
گاهی انسان چون به کرم و لطف بی ‏نهایت خدا واقف نیست و نمی داند که اسباب و شرایط امیدواری به رحمت الاهی را فراهم آورده، امیدی به رحمت خدا ندارد. او به این حقیقت پی نبرده که حساب آخرت با حساب دنیا متفاوت است و بازار آخرت چون بازار دنیا نیست که انسان به اندازه تلاش و کوشش خود مزد و پاداش دریافت کند، بلکه پاداش اخروی عمل بسیار فراتر از خود عمل و قابل مقایسه با آن عمل نمی باشد. خداوند در آیه ای از قرآن درباره پاداش اخروی عمل صالح و کیفر عمل ناشایست می فرماید: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَ مَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَهِ فَلاَ یُجْزَى إِلاَّ مِثْلَهَا وَ هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ‌؛(۸) «هر که کار نیکی آورد ده‏ چندان آن پاداش دارد، و هرکه کار بدی آورد جز همانند آن کیفر نبیند و بر آنان ستم نرود[ نیکی به نیکی و بدی به بدی پاداش داده شود نه جز آن]».
در آیه دیگر، پاداش انفاق در راه خدا را هفتصد برابر، بلکه افزون بر آن معرفی می کند و می فرماید:
مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ وَ اللَّهُ یُضَاعِفُ لِمَنْ یَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ‌؛(۹) «مثل آنان که مال های خویش را در راه خدا انفاق می کنند همانند دانه ای است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه صد دانه باشد و خدا برای هرکه بخواهد [آن را] چند برابر می کند و خداوند گشایش گر داناست».
کسانی که خیال می کنند پاداش‏ های اخروی نظیر پاداش ‏های دنیوی است و همچنان‏ که در دنیا انسان به اندازه زحمتی که می کشد مزد دریافت می کند، پاداش اخروی او نیز مساوی با عملی است که انجام می دهد، خداوند و کرم و رحمت بی انتهای او را نشناخته اند. اگر آنان بدانند که خداوند چقدر نسبت به بنده خود لطف و کرم دارد و در برابر عمل کوچک او چه پاداش بزرگی عنایت می کند که درکش از عهده ما خارج است، امیدشان به خداوند افزایش می یابد. در مقابل، اگر کسانی بپندارند که خدا به گزاف و بی ‏حساب پاداش می دهد و همه گنهکاران را می بخشد و هر کس که غرق گناه است و در طول عمرش خداوند را اطاعت نکرده می تواند امید راه‏ یابی به بهشت و رضوان الاهی را داشته باشد، باز به خداوند و قهر او جاهل ‏اند و ربوبیت تشریعی و حکمت و عدالت او را نشناخته اند. اگر بنا بود همه و حتی کافرانی که در طول عمر به عصیان و نافرمانی خدا مشغول بوده اند روانه بهشت گردند، خداوند نباید جهنم را می آفرید و نباید با تأکید می فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ‌؛ (۱۰) «هر آینه دوزخ را از همه جنیان و آدمیان [کافر] پر می کنم».

امید در زمینه فراهم ساختن شرایط و اسباب

اگر کسی مرتکب گناهانی شده باشد و بداند که خداوند امکان جبران گناهان را، هرچند سنگین و پرشمار باشند، فراهم می آورد و اگر تا زنده است و قدرت انتخاب و اختیار دارد توبه کند و واقعاً از کردار زشت خود پشیمان گردد و تصمیم بگیرد که دیگر مرتکب گناه نگردد، رجا و امید او به بخشش خدا صادق است. چون وقتی انسان به درستی توبه کرد، اسباب آمرزش خویش را فراهم آورده است و خداوند همه گناهانش را جبران می کند و او را مشمول آمرزش و مغفرت قرار می دهد. اما اگر کسی اسباب و شرایط بهره مندی از رحمت خدا را نشناسد، و با اینکه امکان توبه برای او فراهم است، توبه نمی کند و در عین حال امید به رحمت الاهی دارد، چنان که گفتیم امید او کاذب است. او در صورتی می تواند امیدوار به رحمت خدا باشد که بداند با چه اسباب و تحت چه شرایطی خداوند انسان را مشمول رحمت خود می کند و با این وصف اگر از کردار زشت خود پشیمان گشت و توبه کرد، باید به جبران حقوق الاهی و حقوق مردم که به تضییع آنها پرداخته همت گمارد، مثلاً به قضای نمازها و روزه هایی که از او قضا شده بپردازد و حقوق مالی خود را ادا کند.
البته اگر انسان قدرت و توان تأمین اسباب و شرایط بهره مندی از رحمت خدا را ندارد، یا چنان مغلوب هوای نفس گردیده که توان باز ایستادن از گناه و جبران کارهای زشت خود را ندارد و یا چنان پیر و فرتوت گردیده که نمی تواند وظایف و واجباتی را که از او فوت شده قضا کند، یا مالی در بساط ندارد که حقوق مالی خود را ادا کند، باز هم نباید از رحمت خدا ناامید شود، چنین کسی اگر نگران عاقبت و فرجام خویش است و واقعاً پشیمان گردیده، می تواند با دعا و توسل از خداوند بخواهد که توان لازم برای غلبه بر هوای نفس را به او عنایت کند و او را مشمول رحمت خویش سازد، و در صورتی که سایر شرایط و اسباب فراهم نیست، دعا و تضرع به خدا وسیله و سببی برای رسیدن به رحمت خداست و با انجام آن انسان می تواند به رحمت خدا امیدوار باشد. وقتی کسی بیمار می گردد، باید به پزشک مراجعه کند و دارویی را که او تجویز می کند مصرف کند و تمام مراحل درمان خویش را پشت سر بگذارد، آن گاه امید به بهبودی داشته باشد. اما اگر در این امر کوتاهی داشت و به پزشک مراجعه نکرد و به درمان خود نپرداخت، نمی تواند امیدی به بهبودی خود داشته باشد. او باید به معالجه خود بپردازد و از اسباب ظاهری درمان خویش استفاده کند و در عین حال امید داشته باشد که دکتر درد را به درستی تشخیص بدهد و در معالجه بیمار خود خطا نکند. بله اگر بیماری پولی برای معالجه خود نداشته باشد، یا مشکلات دیگری فراروی معالجه و درمان او وجود دارد که برطرف کردن آنها از عهده او خارج است، باز هم نباید ناامید گردد. بلکه او باید به دعا و توسل تمسک جوید و از خداوند شفای خود را بخواهد.
در مسائل اجتماعی و سیاسی نیز برای رسیدن به هدف باید از اسباب و شرایط بهره گرفت و امیدواری صرف راه به جایی نمی برد. اما اگر برخی از شرایط و اسباب لازم در اختیار نبود نباید ناامید گشت، بلکه باید به خداوند امید داشت و با ایمان و اتکای بر خداوند در مسیر راه ‏یابی به اهداف حرکت کرد. بی تردید علی رغم فراهم نبودن اسباب ظاهری کافی، خداوند بندگان مؤمن خود را از حمایت خویش محروم نمی گرداند و آنان را جهت رسیدن به اهداف و مقاصدشان یاری می کند. چنان‏ که در دوران دفاع مقدس با اینکه همه قدرت های استکباری و کشورهای منطقه از رژیم بعث عراق حمایت می کردند و در مقابل، رزمندگان مخلص و سلحشور ما از تجهیزات و امکانات لازم و کافی برخوردار نبودند، اما چون آنان جان برکف برای دفاع از اسلام و انقلابشان به صحنه آمده بودند و قلبشان سرشار از ایمان به خدا بود و امیدوار به حمایت ها و امدادهای الاهی بودند، خداوند پیروزشان کرد.
وقتی دشمنان به کشور اسلامی هجوم می آورند و دین و سرزمین مسلمانان را تهدید می کنند، کسانی که توان جنگیدن با دشمن را دارند، موظف ‏اند که به دفاع از سرزمین و دین خود بپردازند و امکانات و تجهیزات کافی را برای مبارزه با دشمن فراهم آورند. اگر آنان در خانه بنشینند و از خداوند بخواهند که دشمنان را نابود گرداند، مسلماً شکست می ‏خورند و دشمن بر آنان چیره می گردد؛ چون خداوند خود به مسلمانان دستور داده که به جهاد با دشمنان بپردازند. در برخی از آیات قرآن خداوند خطاب به مسلمانان می فرماید: انْفِرُوا خِفَافاً وَ ثِقَالاً وَ جَاهِدُوا بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌؛(۱۱) «سبک بار و گران بار [برای جهاد] بیرون روید و با مال‏ ها و جان های خویش در راه خدا جهاد کنید، که این برای شما بهتر است اگر می دانستید».
در آیه دیگر، خداوند مؤمنان را به کارزار و سرسختی با کافران فرا می‏ خواند و می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ‌؛(۱۲) «ای کسانی که ایمان آورده اید، با کافرانی که به شما نزدیک اند کارزار کنید و باید که در شما درشتی و سختی بیابند، و بدانید که خدای با پرهیزکاران است».
بله اگر رزمنده ای با همه توان با دشمن جنگید و از نفس افتاد و یا در گیر و دار جنگ مهماتش تمام گردید، نباید ناامید گردد و باید به خداوند امید یاری داشته باشد و با دعا و توسل از او بخواهد که یاری اش کند. در این صورت، اگر خداوند مصلحت بداند، علی رغم نبود اسباب و شرایط ظاهری، او را پیروز می‏ گرداند. در طول تاریخ اسلام و از جمله در دوران دفاع مقدس، معجزات فراوانی رخ داده و با اینکه مؤمنان و مسلمانان نیرو و امکانات لازم برای مقابله با دشمن نداشتند، خداوند آنان را بر دشمنانشان پیروز گردانید.
خلاصه سخن آنکه در صورتی انسان می تواند به امر مطلوبی صادقانه امید داشته باشد که اسباب و شرایط آن را بشناسد. مثلاً وقتی به رحمت خدا امید دارد، شرایط و اسباب بهره مندی از رحمت الاهی را بشناسد و بداند که چه بخشی از آن شرایط و اسباب در اختیار اوست و چه بخشی از آنها از عهده او خارج است. از جمله متوجه باشد که دعا خود یکی از اسباب رسیدن به سعادت و رحمت الاهی است. در این بین، کسی امیدش صادق است که از این اسباب و شرایط سود جوید؛ اما اگر کسی از اسباب و شرایط استفاده نکرد و در عین حال امید به رحمت خدا داشت، امیدش کاذب است و خود را فریب داده است و هرگز به مقصود خود نخواهد رسید.
البته انسان باید ایمان و باور خود به خداوند را تقویت کند، چون اگر انسان از ایمانی قوی و مستحکم برخوردار نباشد، در گیر و دار سختی ها و بلاها و در مواجهه با امتحانات دشوار از امیدش به خداوند کاسته می گردد. فراوان اند کسانی که وقتی با مرگ عزیزی و یا بیماری های سخت و طولانی مواجه می گردند، مستأصل و درمانده می شوند و تحمل از کف می دهند. مرحوم آقای شیخ عباس تهرانی رحمه الله که صبح جمعه ها در مدرسه حجتیه درس اخلاق می گفتند در یکی از آن جلسات درباره دشواری تحمل مشکلات و سختی ها گفتند که من تصور می کردم تحمل سختی ها و بلاها را دارم تا اینکه شبی بر اثر زخم معده با درد شدید شکم مواجه گردیدم، تصمیم گرفتم که درد را تحمل کنم؛ اما چیزی نگذشت که درد شدت گرفت و تحملش برایم دشوار گردید و به خداوند توسل جستم. اما درد تسکین نیافت و هرچه می گذشت شدیدتر می گردید تا نیمه شب به دعا و توسل پرداختم و هر دعایی که به نظرم می رسید خواندم، اما درد برطرف نگردید. تا آنکه عرصه بر من تنگ شد و گفتم: «مگر کسی نیست که به فریاد من برسد؟» وقتی این ضعف را در خودم یافتم که نمی توانم در برابر درد شکم ایمانم را حفظ کنم، به یک باره دردم برطرف شد و تسکین یافت و خداوند به وسیله آن درد شکم، مرا متوجه این نکته کرد که انسان آن قدر ضعیف است که نمی تواند در برابر چنین دردی ایمانش را حفظ کند.

پی نوشت ها :

۱٫ حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات ‏القرآن ‏الکریم، ج۴،ص ۸۴٫
۲٫ محمد تقی مصباح یزدی، اخلاق در قرآن، ج ۱، ص ۳۹۹٫
۳٫ عادیات(۱۰۰)، ۸٫ با توجه به سیاق آیات این سوره، مفسران و مترجمان قرآن خیر را به معنای مال دانسته اند و درنتیجه از این آیه ویژگی منفی مال دوستی را استفاده کرده اند، مرحوم علامه طباطبایی رحمه الله نیز بعید نمی دانند که مراد از «خیر» تنها«مال» نباشد و به معنای مطلق خیر باشد و آیه شریفه می فرماید که حب خیر فطری هر انسانی است و به این جهت وقتی زینت و مال دنیا را خیر خود پنداشت، قهراً دلش مجذوب آن می شود و این شیفتگی یاد خدا را از دلش می برد و در مقام شکرگزاری او برنمی آید ( علامه طباطبایی، المیزان، ج۲۰، ترجمه سید محمد باقر موسوی، ص ۷۹۹).
۴٫ نجم(۵۳)؛ ۲۶٫
۵٫ محمد(۴۷)، ۱۵٫
۶٫ زمر(۳۹)، ۷۳٫
۷٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۸٫ انعام(۶)، ۱۶۰٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۶۱٫
۱۰٫ هود(۱۱)، ۱۱۹٫
۱۱٫ توبه(۹)، ۴۱٫
۱۲٫ همان، ۱۲۳٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الشاکرین (۲)

سپاسگزاری خداوند از بندگان خویش

وقتی موجود شعورمندی کمک و خدمتی به موجود شعورمند دیگر می رساند، در دریافت کننده خدمت احساس رضامندی و قدردانی پدید می آید و در پی این احساس، با رفتار خود مراتب قدردانی و تشکر خود را به جا می آورد. از جمله، در برابر نعمت هایی که خداوند به ما ارزانی داشته است، فطرتاً حالت قدردانی و تشکر از خدا در ما پدید می آید و متناسب با آن حالت، با زبان و یا رفتار خود به شکرگزاری خدا می پردازیم. شکرگزاری از دیگران نه فقط خصلت فطری انسانی ماست بلکه خصلت فطری حیوانات پیشرفته نیز هست.
باید افزود که در قرآن خداوند خود را شاکر و شکرگزار معرفی کرده است و چنان که ما شکر خداوند را به جا می آوریم، در برخی از آیات قرآن آمده است که خداوند نیز از بندگانش شکرگزاری می کند. در چهار آیه قرآن خداوند «شکور» معرفی شده است (۱) و در دو آیه قرآن نیز خداوند «شاکر» معرفی شده است.(۲) همچنین در دو آیه قرآن نیز آمده است که سعی و تلاش بندگان مورد ستایش و سپاس خداوند قرار می گیرد. در آیه اول خداوند می فرماید: وَ مَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ وَ سَعَى لَهَا سَعْیَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کَانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً؛ (۳) «و هرکس خواهان آخرت است و برای آن کوششی درخور آن کند و مؤمن باشد، پس کوشش آنان سپاس داشته خواهد شد».
در آیه ی دوم خداوند می فرماید: إِنَّ هذَا کَانَ لَکُمْ جَزَاءً وَ کَانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً؛ (۴) این برای شما پاداشی است و کوشش شما [پذیرفته و] سپاس داشته شده است».
روشن شد که خداوند نیز از بندگان خود شکر و سپاس می کند، اما مسلماً کیفیت شکرگزاری خداوند با شکرگزاری انسان متفاوت است و خداوند برخی حقایق را در قالب الفاظ و اصطلاحات رایج بین ما انسان ها بیان می کند تا برای ما قابل فهم گردد و در این نوع استعمال و انتقال مرادات و معانی، به نوعی مجاز راه یافته است. صرف ‏نظر از اینکه الفاظ و مفاهیمی که دلالت بر ذات، صفات و افعال خداوند کنند، از آنجا که آن حقایق را به ما نمی نمایانند خالی از مجاز نیستند، در مواردی کاربرد مجاز در ارائه حقایق خیلی واضح و روشن است و از عمد برخی از حقایق و معانی تنزل داده می شوند تا انگیزه کافی برای عمل به مقتضای آنها در انسان ها پدید آید. به عنوان نمونه، در مواردی انفاق مال واجب است، نظیر پرداخت زکات و خمس، و در مواردی نیز انفاق مال مستحب است. همچنین قرض دادن مال به کسی که برای تأمین نیازمندی های زندگی خویش درخواست قرض کرده است مستحب می باشد و حتی در برخی از روایات، ارزش و فضیلت قرض دادن فراتر از بخشش و صدقه معرفی شده است: عن الصادق علیه السلام: لاَن أُقرِضَ قَرضاً أَحَبُّ إلَیَّ مِن أَن أتَصدَّقَ بِمثِلهِ؛(۵) « امام صادق علیه السلام فرمود: اینکه مالی را قرض دهم، در نزد من بهتر است از آنکه آن را ببخشم».
در مورد قرض، یک طرف بخشی از مالش را قرض می دهد و دیگری آن قرض را دریافت می کند تا بدان نیازش را تأمین کند. پس چه در مورد قرض و چه زکات و خمس، دریافت کننده انسان نیازمند است. اما خداوند برای ترغیب و تشویق مردم به قرض دادن به همدیگر مجازاً خودش را دریافت کننده قرض معرفی می کند و می فرماید: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافاً کَثِیرَهً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛(۶) «کیست که به خدا وام نیکویی دهد تا خدا آن را برای او چند برابر بیفزاید؟ و خدا [روزی را] تنگ و فراخ می کند، و بازگشت شما به سوی اوست».
مالک حقیقی همه هستی خداوند است و ما و آنچه در اختیار ماست از خداوند است و مالکیت ما بر سرمایه و دارایی مان اعتباری است. حال وقتی ما مالمان را انفاق می کنیم و یا آن را قرض می دهیم، دریافت کننده آن شخصی است که نیازمند انفاق و یا قرض است. اما خداوند به جهت لطفی که به ما دارد، مجازاً خود را در حد انسانی نیازمند تنزل می دهد و می فرماید که در برابر قرضی که می دهید، چندین برابر در آخرت به شما می بخشم، تا بدین وسیله اهمیت کمک به دیگران و قرض دادن را برای ما روشن سازد و انگیزه انجام چنین کار خیری را در ما برانگیزاند.

رابطه ی تکوینی عمل با جزا

اکثر بیانات قرآنی و روایی درباره جزا، پاداش و کیفر رفتار به گونه ای است که رابطه جعلی و قراردادی بین عمل صالح و پاداش نیکو و عمل بد و کیفر را به ذهن می آورد. نظیر قراردادی که بین موجر و مستأجر بسته می شود و مستأجر در قبال منفعتی که از مال موجر می برد به او اجاره پرداخت می کند، خداوند نیز در قبال کارهای نیک بندگان به آنان پاداش عنایت می کند. با این تفاوت که پاداش و اجر اخروی بسیار فراتر از پاداش دنیوی رفتار است. این تعابیر که برای سهولت تفاهم و رعایت حال اکثریت مردمی است که ذهنشان با این گونه مفاهیم آشناتر می باشد اعتباری است و در آنها فرض شده که بندگان برای خداوند کاری انجام می دهند و خداوند دریافت کننده منافع رفتار آنان است و در قبال آن به آنان مزد و پاداش می دهد و یا در قبال اعمال نیک آنان بخشی از گناهانشان را می بخشد. ولی چنان که از برخی از آیات و روایات استفاده می شود، رابطه بین اعمال انسان و ثواب و عقاب اخروی فراتر از یک رابطه قراردادی و جعلی است، بلکه بین اعمال انسان و ثواب و عقاب رابطه تکوینی و تولیدی برقرار است. بر اساس این رابطه تکوینی، اعمال اختیاری انسان دارای صورت های ملکوتی گوناگونی است که به عنوان نتیجه و بازتاب اعمال در عالم برزخ و قیامت ظاهر می شوند.
اینک نمونه ای از آیات را که دلالت بر وجود رابطه حقیقی بین اعمال انسان و نتایج اخروی آنها و به عبارت دیگر دلالت بر تجسم اعمال دارند ملاحظه می کنیم:
وَ أَقِیمُوا الصَّلاَهَ وَ آتُوا الزَّکَاهَ وَ مَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ؛ (۷) «و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و هر نیکی که برای خود پیش فرستید، آن را نزد خدا باز یابید که خدا بدان چه می کنید بیناست».
یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ؛ (۸) «روزی که هرکسی هر کار نیکی که کرده حاضر یابد و نیز هر کار بدی که کرده، دوست دارد که کاش میان او و کارهای بدش فاصله ای دور بود. خدا شما را از [نافرمانی ]خویش بیم می دهد و خدا با بندگان مهربان است».
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً(۹)؛ «همانا کسانی که مال‏ های یتیمان را به ستم می خورند جز این نیست که در شکم ‏های خود آتشی می خورند و به زودی به آتش افروخته دوزخ درآیند».
از آیه اخیر استفاده می شود که صورت باطنی خوردن مال یتیم، خوردن آتش است و هنگامی که در جهان دیگر حقایق ظاهر می شود، خورنده مال یتیم خواهد دید که باطن آن غذا آتش بوده و سوزش درونش را خواهد یافت و به او گفته خواهد شد: آیا این آتش جز همان مال حرامی است که خورده ای؟
بنابراین، چنان که بسیاری از آیات و روایات دلالت دارند و از دلایل عقلی نیز استفاده می شود، بین اعمال ما و ثواب و عقاب رابطه تکوینی برقرار است و آنچه ما در این جهان انجام می دهیم در جهان دیگر به صورتی متناسب با آن جهان نمودار گردیده و تجسم می یابد. به عبارت دیگر، پاداش ها و کیفرها بازنمود و حقیقت اعمال دنیوی انسان هاست که در حیات اخروی خود را نشان می دهند. هر کرداری که انسان انجام می دهد، یک صورت دنیوی دارد که ما آن را مشاهده می کنیم و یک صورت اخروی دارد که هم‏ اکنون در دل و نهاد عمل نهفته است و عمل در روز رستاخیز و پس از تحولاتی که در آن رخ می دهد، شکل کنونی و دنیوی خود را از دست داده و با واقعیت اخروی خود جلوه می کند و باعث لذت و فرح و یا آزار و اندوه انسان می گردد. بر این اساس، پاداش ها و حتی بخشش گناهان نتیجه تکوینی اعمال و بلکه تجسم آنها در عالم آخرت است و برخی از کارهای نیک از چنان نورانیتی برخوردارند که ظلمت و تاریکی برخی از گناهان را از بین می برند. البته چون نوع مردم از درک این حقایق عاجزند و ذهن آنها با مفاهیم و تعابیر اعتباری خو گرفته است، در آیات و روایات از تعابیری نیز استفاده شده که ظهور در رابطه قراردادی بین اعمال انسان و ثواب و عقاب دارند و این تعابیر مجازی و اعتباری برای سهولت فهم نوع مردم به کار رفته است. در راستای این تعابیر مجازی، در برخی آیات، از جهاد با مال و جان در راه خدا به تجارت و معامله با خدا تعبیر شده و خداوند خریدار جان و مال معرفی گردیده که در قبال آن بهشت را به فروشنده آن ارزانی می کند: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌… ؛(۱۰) «خداوند از مؤمنان جان ها و مال ‏هایشان را بخرید به بهای آنکه بهشت برای آنان باشد».
در آیه دیگر ایمان به خدا و پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله و جهاد در راه خدا، تجارت و داد و ستد با خداوند اطلاق گردیده است:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ‌ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌؛(۱۱) «ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا شما را بر تجارتی راه نمایم که شما را از عذابی دردناک برهاند؟ به خدا و پیامبر او ایمان آورید [بر ایمان به خدا و پیامبر او استوار باشید ] و در راه خدا با مال‏ ها و جان های خویش جهاد کنید، این برای شما بهتر است اگر می دانستید».
تعبیر تجارت و داد و ستد جان و مال با خدا تنزلی در بیان حقیقت به منظور تشویق ما به انجام کار خیر و دریافت ثواب و پاداش است و چنان نیست که ما مالک جان و مالمان باشیم و در قبال فروش آنها به خداوند، چیزی دریافت کنیم و یا چیزی را که خداوند فاقد آن هست در اختیار او بگذاریم و در عوض از او پاداش دریافت کنیم. بلکه مالک حقیقی جان و مال ما خداست و خداوند آنها را به امانت در اختیار ما قرار داده و هر وقت اراده کند از ما باز می ستاند.

عبادت بستر بهره مندی از رحمت الاهی و دستیابی به کمال

با توجه به نمونه هایی که بیان کردیم، عبادت ما اعتباراً خدمت به پیشگاه خداوند محسوب می گردد و گذشته از بذل مال و جان در راه خدا و رفتار محسوسی که به عنوان عبادت خدا انجام می گیرند، توجه و ذکر قلبی نیز خدمت به پیشگاه خداوند و مطلوب وی محسوب می گردد. مطلوبیت عبادت و اعمال خیر برای خداوند نه از آن روست که خداوند نیازمند آنهاست و به وسیله آنها نقص خود را برطرف می کند، بلکه از آن ‏روست که در پرتو آنها ما به کمال لایق خویش و مقام قرب الاهی نایل می گردیم. ما در پرتو عبادت و تضرع به درگاه او لایق دریافت رحمت بی کران او می گردیم و خداوند چون دوست می دارد که رحمتش را بر بندگان خویش بگستراند، آن بخش از رفتار بندگان که زمینه نزول رحمت و برکات الاهی را فراهم می آورد، مطلوب و محبوب اوست. تمام تعابیر مجازی که در روایات و آیات درباره معامله با خدا و جزا و پاداش وارد شده برای این است که ما به ارتباط با خداوند واقف گردیم و سعی کنیم کارهایی که محبوب و مطلوب خداست انجام دهیم تا به کمال حقیقی نایل گردیم و کارهایی که در راستای تعالی، کمال و نیل به رضوان الاهی انجام می گیرد، مجازاً خدمت به خداوند محسوب می گردد و از این روی، امیرمؤمنان علی علیه السلام در دعای کمیل می فرمایند:
یا رَبِّ، اَسئَلُک بِحَقِّک وَ قُدسِک، وَ اَعظَم صِفاتِک وَ اَسمائِک، اَن تَجعَل اَوقاتی مِنَ اللَّیلِ وَ النَّهارِ بِذکرِک مَعمورَهً، وَ بِخدمَتِکَ مَوصُولَهً، وَ اَعمالی عِندَک مَقبولَهً، حَتّی تَکونَ اَعمالی و اَورادی کلُّها ورِداً واحِداً، وَ حالی فی خِدمَتِک سَرمَداً؛(۱۲) «خدایا، از تو درخواست می کنم به حق و ذات مقدست و صفات و اسماء بس بزرگ و مبارکت که اوقات مرا در شب و روز به یاد خود آباد گردانی و پیوسته به خدمت بندگی ‏ات بگذرانی و اعمالم را مقبول درگاهت گردانی تا کردار و گفتارم یک پارچه و خالص برای تو باشد و حالم تا ابد به خدمت تو مصروف گردد».
در مقابل خدمت ما به پیشگاه خداوند و انجام عباداتی که مطلوب و مقبول پیشگاه پروردگار است، ذات پروردگار از ما تشکر و قدردانی می کند و قدردانی و تشکر او در افزایش نعمت و بار دادن به رضوان خود تمثل پیدا می کند. خداوند فرمود: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ…؛ (۱۳) «و هنگامی که پروردگارتان به شما آگاهی داد که اگر سپاس گزارید، [نعمت ] شما را افزون خواهم کرد».
شکر نعمت های خداوند عبادت و مطلوب خداوند است و خداوند در قبال آن و به عنوان تشکر و قدردانی از بنده خویش هم نعمت های موجود را باقی می دارد و هم بر آنها می ‏افزاید و نیز بر کمالات و مراتب قرب بندگان شاکر به درگاه خویش می ‏افزاید.

تفاوت مراتب شکرگزاری بندگان از خداوند

در جلسه پیشین گفتیم درصورتی انسان به شکرگزاری از خداوند می پردازد که بداند آنچه در اختیارش قرار گرفته برای او سودمند و نافع است و نیز بداند که خداوند آن را در اختیارش نهاده است. کسانی که به حقایق عالم و آنچه در آن می گذرد و نعمت ها و امکانات ارزنده ای که در اختیارشان هست توجهی ندارند، از معرفت خالق و مدبر هستی بی نصیب هستند و در نتیجه به شکرگزاری خداوند نمی پردازند. گذشته از این گروه، برخی به خداوند اعتقاد دارند، اما چون نظرشان معطوف به لذت ها و نعمت های مادی نظیر خانه، همسر، غذا و لباس است، از خداوند به پاس ارزانی کردن آن نعمت ها شکرگزاری می کنند و از آن فراتر نمی ‏روند. اما کسانی که به نعمت های معنوی واقف‏ اند و ارزش و اهمیت عقل، ایمان، ولایت، معرفت و محبت خداوند را درک می کنند، بیش از هر چیز در قبال آن نعمت های بزرگ خداوند را سپاس می گزارند. بزرگ‏ ترین و عظیم ترین نعمت های الاهی فرجام نیک و حسن عاقبت و برخورداری از رحمت و رضوان الاهی در سرای آخرت است و ما باید خود را در معرض این نعمت های بزرگ قرار دهیم و زمینه برخورداری از آنها را در خود فراهم کنیم و به پاس آن نعمت های بزرگ از خداوند تشکر کنیم.
فهم انسان ها از نعمت های الاهی متفاوت است و تازه آنان که به فهم و معرفت فزون‏ تری از نعمت های الاهی دست یافته اند، شناختشان از گستره نعمت ها و عظمت آنها ناچیز است. بسیاری از افراد نمی دانند که خداوند چه نعمت هایی در بدن آنها قرار داده و در پرتو آشنایی به دانش های آناتومی و فیزیولوژی شناخت انسان به نعمت ها و اجزا و عناصر تشکیل ‏دهنده بدن و کارکرد و پیچیدگی های آنها افزایش می‏ یابد. در طب و علم تشریح قدیم مطرح می شد که بدن انسان دارای سیصد و شصت رگ است. اما با پیشرفت های جدید در علم پزشکی، ثابت شده که تنها در چشم انسان که اندام کوچکی از بدن به شمار می آید میلیاردها سلول از طیف‏ های گوناگون وجود دارد که با فعالیت آنها و ارتباطی که بین آنها برقرار است، چشم می ‏تواند ببیند. حال آیا انسان قادر است که تنها شکر نعمت چشم را به جا آورد؟ به راستی آیا به سلسله عواملی که دست به دست هم دادند تا ما به وجود آییم و از بدن و اندام سالمی برخوردار گردیم، اندیشیده ایم؟ گاهی بر اثر ناکارآمد گشتن برخی از وسایط، نظیر عقیم بودن پدر و یا مادر امکان انعقاد نطفه و درنتیجه تولد انسان فراهم نمی گردد و یا انسان با اندام و یا عضوی ناقص و یا فاقد عقل به دنیا می آید. پس هر قدر شناخت انسان به گستره نعمت های خدا افزایش یابد، مرتبه شکرگزاری ‏اش از خدا فراتر می‏ رود.
از سوی دیگر، معرفت افراد درباره استناد امور به خداوند متفاوت است. برخی خداوند را عله العلل و سرسلسله عوامل می دانند و تأثیر خداوند را در پیدایش و تحول پدیده ها در همین حد می شناسند و دسته دوم کسانی هستند که فراتر از دسته اول، در کنار عوامل و اسباب، برای خداوند نیز نقش قائل هستند و به تعبیر دیگر، خداوند را به نوعی شریک با آن عوامل و دخیل در پیدایش امور و پدیده ها می دانند. مثلاً وقتی غذا می خورند و سیر می گردند، سیر شدن خود را به غذا نسبت می دهند و می گویند غذا ما را سیر کرد و یا بهبودی از بیماری را ناشی از دارو می دانند و نقش خداوند را در تأثیر بخشیدن به غذا و دارو در سیر گشتن و سلامتی انسان و جلوگیری از موانع تأثیر آنها می دانند. دسته سوم به حدی از معرفت دست یافته اند که تأثیر اصلی و استقلالی را برای خداوند قائل هستند و عوامل و اسباب را صرفاً به عنوان ابزاری می شناسند که خداوند به وسیله آنها اراده و خواست خود را تحقق می بخشد. نظیر خطاطی که عامل اصلی در پیدایش خط است و قلم و کاغذ ابزار کار او به حساب می آیند و هیچ ‏گاه خط به آن قلم و کاغذ نسبت داده نمی شود. فراتر از همه معرفت ها، معرفت اولیای خداست که به مرتبه ای از توحید افعالی دست یافته اند که خداوند را تنها مؤثر حقیقی در وجود می دانند و توجهشان تنها معطوف به خداوند است و هیچ توجهی به اسباب و ابزار ندارند و نقشی مستقل برای آنها قائل نمی باشند. با توجه به این معرفت ناب توحیدی، حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ‌ * وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ‌؛ (۱۴) «و آن کس که طعام می دهد و سیرابم می سازد، و چون بیمار شوم بهبودم بخشد».
طبیعی است به تناسب معرفت افراد به خداوند و نقشی که آنان برای خداوند در پیدایش امور و پدیده ها قائل هستند، مرتبه شکرگزاری آنان نیز متفاوت می گردد. کسی که بر آن است که با تلاش و پیگیری و زحمت خود پولی به دست آورده و البته معتقد است که خداوند نیز به او کمک کرده، مرتبه شکرگزاری ‏اش فروتر از شکرگزاری کسی است که نقش و تأثیر اصلی را از آن خدا می داند و برای خود نقشی مستقل قائل نیست. برخی نیز که در حضیض انحطاط قرار گرفته اند و منکر تأثیر و نقش ‏آفرینی خداوند هستند و آنچه را به دست آورده اند صرفاً ناشی از تلاش، هوش و تدبیر خود می دانند؛ چنان که خداوند درباره قارون نقل می کند که گفت:
قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّهً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لاَ یُسْأَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ‌؛ (۱۵) «گفت: همانا آنچه به من داده شده بنابر دانشی است که نزد من است. آیا ندانست که خدا پیش از او نسل‏ هایی را نابود کرد که نیرویشان از او فزون‏ تر و فراهم آوردنشان [از مال دنیا ]از او بیشتر بود؟ و مجرمان را از گناهانشان نپرسند [یعنی آنان را بی‏حساب به دوزخ برند]».
گذشته از کسانی که خداوند را مؤثر در امور نمی دانند، چنان که گفتیم کسانی که خداوند را مؤثر می دانند، از نظر اندازه و حدی که برای تأثیر اراده و مشیت الاهی قائل‏ اند متفاوت می باشند و این اختلاف ناشی از مراتب معرفت بندگان به خداوند و توحید است که حتی یک درجه تفاوت در مراتب معرفت، دو فرد را از حیث رفتار و باورهای قلبی کاملاً متمایز می سازد. تا آنجا که امام سجاد علیه السلام درباره سلمان و ابوذر، رضوان ‏الله علیهما، که هر دو از بهترین اصحاب رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله و امیرمؤمنان علیه السلام بودند، فرمودند: وَ اللهِ لَو عَلِمَ ابوذرٍ ما فی قلبِ سلمانَ لَقَتَلَه و لَقَد آخا رسولُ الله صلی الله عَلیه وَ آله بَینَهما؛(۱۶) «به خدا سوگند، اگر ابوذر به آنچه در دل سلمان بود اطلاع داشت او را می کشت، با اینکه رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله بین آن دو پیمان برادری برقرار کرد».

نقش باور راستین به خدا در شکرگزاری از او

مسلماً اختلاف مراتب معرفت افراد به خداوند و توحید، مراتب شکرگزاری آنان را متفاوت می گرداند و مرتبه شکرگزاری کسی که ده درصد تأثیر برای خداوند قائل است بسیار فروتر از مرتبه شکرگزاری کسی است که صد در صد تأثیر برای خداوند قائل است و همه امور را به خداوند نسبت می دهد. تازه وقتی انسان به انتساب امور به اراده الاهی باور داشت و بر آن بود که باران را خداوند نازل می کند و گیاهان را خداوند می ‏رویاند و همچنین سایر پدیده ها و امور با اراده الاهی تحقق می یابند، برای اینکه انگیزه قوی برای شکرگزاری پیدا کند باید باور کند که خداوند اراده کرده که او از خیرها و نعمت هایی که فرو می فرستد، برخوردار گردد. خداوند باران را برای او نازل کرد و نسیم و باد را فرستاد تا او از خنکای آن بهره مند گردد. به دیگر سخن، برای شکرگزاری از خداوند دو باور در انسان باید پدید آید، باور اول اینکه همه امور و از جمله نعمت ها، نزول باران و باد با اراده و مشیت الاهی تحقق می یابند و حتی حرکت برگ درختان با اراده خداوند انجام می پذیرد. و خداوند به همه امور و حقایق عالم غیب و عالم شهود آگاه است. خداوند در این باره می فرماید:
وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَ یَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا وَ لاَ حَبَّهٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لاَ رَطْبٍ وَ لاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ‌؛(۱۷) «و کلیدهای غیب نزد اوست، جز او کسی آنها را نمی داند، و آنچه را در خشکی و دریاست می داند، و هیچ برگی [از درخت] نیفتد مگر آنکه آن را می داند، و هیچ دانه ای در تاریکی های [درون] زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر آنکه در کتابی روشن [ثبت]است».
در آیه دیگر می فرماید:
وَ مَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مَا تَتْلُو مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ وَ مَا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ وَ لاَ أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لاَ أَکْبَرَ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ‌؛(۱۸) «و در هیچ حالی و کاری نباشی و از قرآن هیچ [آیه ای]نخوانی و [شما مردم ]هیچ کاری نمی کنید مگر اینکه آن گاه که به آن می پردازید ما بر شما گواهیم، و از پروردگارت هم‏ سنگ ذره ای در زمین و در آسمان پوشیده نیست و نه کوچک‏ تر از آن و نه بزرگ‏ تر، مگر آنکه در کتابی روشن [لوح محفوظ ثبت] است».
پس از باور به اینکه تدبیر عالم به دست خداست و اوست که نعمت ها را نازل می کند، باید باور داشت که خداوند می داند که چه موجوداتی از خیرات و نعمت های او بهره مند می گردند و نیز هرکس باید باور داشته باشد که خداوند می داند که او نیز از آن نعمت ها بهره مند می گردد. در غیر این صورت علم خداوند ناقص و محدود خواهد بود و محدودیت و نقص و جهل به ساحت خداوند راه ندارد. وقتی خداوند خیر و نعمتی را فرو می فرستد، ممکن نیست نخواهد که ما از آن خیر و نعمت برخوردار شویم و بی ‏تردید خداوند آنچه به خیر و صلاح ماست در اختیارمان نهاده و می نهد. وقتی ما چیزی را نمی خواهیم، یا از آن‏ روست که به ارزش آن و نفعی که برای ما دارد واقف نیستیم و چون درک کافی نداریم و جاهلیم، آن را درخواست نمی کنیم. یا از آن روست که احتیاجی به آن نداریم و اگر احساس نیاز به چیزی در ما پدید آید انگیزه حرکت و تلاش برای به دست آوردن آن در ما نیز پدید می آید. ساحت خداوند از جهل منزه است و دارای علم نامحدود می باشد و هیچ چیز از علم خداوند پنهان نمی ماند. همچنین خداوند کمال مطلق است و ممکن نیست که نیاز و احتیاجی به چیزی داشته باشد، چون نیاز و احتیاج ناشی از نقص و محدودیت وجودی است و خداوند غنی مطلق و عاری از نقص و محدودیت است. پس اگر خداوند خیر و نعمتی را در اختیار موجودات قرار می دهد، نه از آن روست که نفعی و سودی برای خود در نظر گرفته و در پی آن است که در عوض استفاده ای از آن موجودات عاید خود سازد، بلکه از آن روست که او دارای رحمت بی نهایت است و در پی آن است که با افاضه رحمت خود، موجودات به کمال برسند و از برکات و رحمت الاهی بهره مند گردند. او چون می داند که موجودات از باران و نور آفتاب بهره مند می گردند و این دو نعمت بزرگ از شمار نعمت های بی نهایت الاهی، به نفع موجودات و از جمله انسان هاست و او هرچه را خیر و صلاح بر مخلوقات است از آنان دریغ نمی کند، آن دو نعمت را به وفور در اختیارشان می نهد.
وقتی انسان باور کرد که همه عالم خیر است و همه آنچه در گذشته بوده و اکنون هست و در آینده به وجود خواهد آمد در وجود ما مؤثر است و به نفع ما می باشد. به تعبیر دیگر وقتی باور کرد که خداوند همه چیز را برای او آفریده، لحظه ای از شکرگزاری نعمت های بی کران الاهی غافل نمی گردد. البته چنان باوری در هرکس منافات با آن ندارد که خداوند عالم را برای دیگران نیز خلق کرده باشد، چون تدبیر و اراده الاهی چنان است که هم‏ زمان هریک از مخلوقات از زنجیره امکانات و نعمت های عالم برخوردار می گردند و استفاده انبوه مخلوقات، خلل و رخنه ای در قابلیت ها و ظرفیت های نامحدود نعمت های الاهی وارد نمی سازد. با توجه به تأثیر متقابل مخلوقات در یکدیگر و ارتباط سیستمی عناصر عالم با یکدیگر، برخی از بزرگان گفته اند که انسان اگر نیک بیندیشد به این واقعیت و حقیقت پی می برد که خداوند همه عالم را برای شخص او آفریده است و در عین حال آن عالم و آن شخص را برای شخص دیگر آفریده است!

پی نوشت ها :

۱٫ فاطر(۳۵)، ۳۰ و ۳۴؛ شوری(۴۲)، ۲۳؛ تغابن(۶۲)، ۱۷٫
۲٫ بقره(۲)، ۱۵۸؛ نساء(۴)، ۱۴۷٫
۳٫ اسراء(۱۷)،۱۹٫
۴٫ انسان(۷۶)، ۲۲٫
۵٫ حر عاملی، وسائل‏الشیعه، ج ۱۸، ص ۳۲۹ـ۳۳۰، ح ۲۳۷۸۳٫
۶٫ بقره(۲)، ۲۴۵٫
۷٫ بقره(۲)، ۱۱۰٫
۸٫ آل عمران(۳)، ۳۰٫
۹٫ نساء(۴)، ۱۰٫
۱۰٫ توبه(۹)، ۱۱۱٫
۱۱٫ صف(۶۱)، ۱۰-۱۱٫
۱۲٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.
۱۳٫ ابراهیم(۱۴)، ۷٫
۱۴٫ شعراء(۲۶)، ۷۹-۸۰٫
۱۵٫ قصص(۲۸)، ۷۸٫
۱۶٫ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۴۰۱، ح ۲٫
۱۷٫ انعام(۶)، ۵۹٫
۱۸٫ یونس(۱۰)، ۶۱٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

توضیحی در باره عقاید شیعه و اهل تسنن

اشاره:

بعد از رحلت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مسلمانان به دو دسته کلی شیعه و سنی تقسیم شدند. شیعه و سنی در بسیاری از عقاید باهم متفق و متحد اند مثل توحید و یگانگی خداوند، نبوت و معاد و تمام ضروریات دین ازقبیل نماز، روزه، زکات، حج، امر به معروف و نهی از منکر و… . اما دربرخی از شاخه ها و فروعات با هم اختلاف دارند. ما هم در پاسخ سوال موارد اختلاف را بیان نموده و آن را در دو بخش اصول دین و فروع دین دسته بندی نموده، و نخست به موارد اختلاف در بخش اصول و سپس به موارد آن در بخش فروع، اشاره خواهیم کرد.

الف: توحید در صفات:

خدا پرستان در چگونگی اجراء صفات ذاتی خداوند بر ذات حق سبحان دو قول دارند،

۱. عینیت صفات با ذات:

این اساس توسط ائمه اهل بیت پایه ریزی شده، و لذا شیعه ، این قول را اختیار نموده اند. یعنی عقیده شیعه این است که صفات ذاتی خداوند مثل علم، حیات، اراده و قدرت عین ذات خدا هستند و جدای از ذات تصور ندارند.

۲. زاید بودن صفات بر ذات:

مشبهه و اشاعره که اهل سنت هستند، این قول را اختیار کرده اند یعنی عقیده اهل سنت بر این است که صفات ذاتی زاید بر ذات خدا می باشند.

میان این دو قول، قول اول درست و صحیح است، زیرا لازمه قول دوم این است که خدای سبحان، در علم به اشیاء و خلقت اشیاء نیاز به امری خارج از ذات خویش پیدا کند، چون علم و قدرت خارج و زاید بر ذات او است، در حالی که واجب بالذات منزه از احتیاج به غیر است امیرالمومنین در این رابطه می فرماید: کمال اخلاص آن است که صفات برای خداوند عالم، تصور نشود، زیرا هر صفتی گواهی می دهد که آن غیر از موصوف است، و هر موصوفی گواهی می دهد که آن غیر از صفت است، کسی که خدا را وصف کند، قرینی برای او قرار داده است، و کسی که قرینی برای او قرار دهد او را دو تا دانسته، و کسی که او را دو تا بداند، او را تجزیه و تقسیم کرده است، و کسی که او را تقسیم کند او را نشناخته است.

ب: عدل:

نخستین و مهم ترین مسئله در باب عدالت خداوند متعال، مسئله حسن و قبح عقلی است، اگر کسی این مسئله را بپذیرد، می تواند مسئله عدالت و حکمت خداوند و مسئله تکلیف و آزادی انسان را حل کند، و اگر کسی حسن و قبح عقلی را انکار کند به ناچار باید قائل به جبر گردد، شیعه امامیه می گوید: حسن و قبح افعال عقلی و ذاتی است، یعنی پاره ای از  افعال ذاتاً حسن بوده، و برخی ذاتاً قبیح هستند، و عقل ما با قطع نظر از خطاب شارع می تواند حسن برخی افعال و یا قبح آن ها را ادراک کند، همانند حکم عقل به حسن عدالت و قبح ظلم و … و می گویند شارع مقدس امر  نمی کند مگر به  کارهایی که حسن باشند و نهی نمی کند مگر از کارهایی که قبیح باشند، روی همین اصل شعار عدلیه این است که احکام شرعیه تابع مصالح و مفاسد واقعیه است، یعنی هر چیزی که در واقع دارای مصلحت باشد شارع به آن امر می کند، و از هر چیزی که در واقع دارای مفسده باشد شارع نهی می کند.

اهل سنت می گویند: حسن و قبح افعال ذاتی نبوده، بلکه اعتباری است، یعنی هیچ عملی با قطع نظر از خطاب شرعی حسن یا قبیح نیست، بلکه همه کارها با قطع نظر از بیان شارع، مساوی اند، عدل و ظلم ذاتا  فرقی ندارند، صدق و کذب مثل هم اند و … و می گویند حسن و قبح افعال صددرصد تابع اعتبار شارع است، یعنی هر کاری را که شارع تحسین کند حسن پیدا می کند و لو آن کار ظلم، زنا و قتل نفس باشد، و هر کاری را که شارع تقبیح کند آن کار قبیح می شود ولو عدالت، احسان و نماز باشد، نتیجه و لازمه این تفکر این است که اگر خداوند انبیا و اولیا و صالحان را به جهنم و نمرود و فرعون و کفار را به بهشت ببرد، عین عدالت است،

شیعه امامیه می ­گوید: حسن و قبح بعضی از افعال از بدیهیات است، زیرا با مراجعه به عقلاء عالم می بینیم تمام افراد بشر بدون استثنا از مادیون و خدا پرستان، در سراسر دنیا، عدالت را تحسین نموده و ظلم را تقبیح می کنند، اگر حسن و قبح افعال فقط و فقط شرعی بود، نباید منکرین خدا و شرایع آسمانی چنین قضاوت و حکمی داشته باشند و حال آن که دارند.

مسائلی که ذیلاً ذکر می شود از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی است:

۱. یکی از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی،  اثبات عدالت خداوند در افعال و احکامش هست، زیرا مقتضای حسن و قبح عقلی این است که عقل مستقلاً درک می کند که این فعل بدون هیچ قید و شرطی، حسن یا قبیح است، در موضوع این حکم عقلی، فاعل عاقل مختار، بدون فرق بین واجب و ممکن اخذ شده است، بنابراین خدای سبحان عادل و منزه از ظلم است، چون ظلم قبیح است، قبیح از نظر عقل بر خدای حکیم محال است.

۲. یکی دیگر از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی این است که آیا خداوند در افعال خود غرض دارد یا نه؟ اهل سنت اشعری مذهب بر اساس عدم قبول حسن و قبح عقلی می گویند: خداوند در افعال خود غرض ندارد، شیعه امامیه می گوید: غرض دارد، زیرا اگر فعلی برای غرض معینی انجام نگیرد، از نظر عقلاء عبث و لغو است، و فعل عبث از نظر عقلی قبیح است، و کار قبیح بر خدای حکیم محال است پروردگار من، تو این زمین و آسمان را باطل نیافریدی.

۳. یکی دیگر از مسائل مبتنی بر مسئله حسن و قبح عقلی این است که آیا تکلیف ما لا یطاق، یعنی تکلیف فوق توان انسان جایز است یا نه؟ اهل سنت تکلیف فوق قدرت را جائز می دانند، اما شیعه آن را جایز نمی دانند، زیرا تکلیف خارج از توان و قدرت مکلف ظلم به او است و قبح ظلم از نظر عقل از ضروریات اولیه است، پس بر خدای حکیم محال است که بنده خود را به چیزی مکلف کند که قدرت بر آن ندارد.

ج: نبوت:

در بعثت انبیا به دو مسئله اشاره می شود:

۱. آیا بعثت انبیا ضرورت دارد، اهل سنت می گویند: بر خداوند فرستادن انبیا واجب و لازم نیست، اما شیعه می گوید بر خداوند حکیم واجب است که پیامبرانی را برای هدایت و سعادت بندگانش بفرستد، زیرا فرستادن انبیا لطف است و لطف بر خدا واجب است، پس فرستادن انبیا بر خدا واجب است.

۲. آیا عصمت در انبیا شرط است؟ : اهل سنت می گویند: ممکن است هر گناهی، چه کبیره و یا صغیره، چه سهواً یا عمداً، از انبیا صادر شود، و تنها دو معصیت است که از انبیا صادر نمی شود یکی کفر و دیگری کذب است،شیعه معتقدند که انبیا از همه گناهان صغیره و کبیره چه در حال سهو یا عمد منزه و مبرا، و معصوم اند، زیرا اگر انبیا معصوم نباشند و احتمال کذب و عصیان در مورد آن ها برود، اعتماد از آنان سلب می شود، چون هر امر و یا نهی ای را که از جانب خداوند برای ما ابلاغ کنند، در مورد آن احتمال دروغ می دهیم، و در نتیجه از آنان متابعت نخواهیم کرد وقتی متابعت نکردیم نقض غرض لازم می آید، و نقض غرض قبیح است و از مولای حکیم صادر نمی شود، پس انبیا باید معصوم باشند.

د: امامت:

اولین و مهمترین اختلافی که بعد از رحلت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بوجود آمد، اختلاف در مسئله امامت و خلافت بود،  شیعه حقیقت امامت را بر خلاف اهل سنت، منصب الهی و ادامه تمام وظائف نبوت، می دانند، یعنی اعتقاد شان بر این است که امام و خلیفه رسول خدا به دستور خداوند و با معرفی و توسط رسول خدا(ص) تعیین گردیده اندو و مردم د ر انتخاب امام هیچ نقشی ندارند. به تبع آن تمام شرائط لازم در پیامبر را در امام معتبر می دانند، بر این اساس راه ثبوت امام را تصریح خداوند و نصب پیامبر یا امام پیشین می دانند، واجد این خصوصیت تنها علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ است که خداوند او را برای امامت تعیین و پیامبر او را به امامت نصب نمود، بدین جهت شیعه او را امام و جانشین پیامبر می دانند، اما اهل سنت می گویند: امامت به بیعت اهل حل و عقد و انتخاب مردم و حتی با زور نیز ثابت می شود، و بر این اساس ابوبکر را جانشین پیامبر می دانند.[۱۰] و بعد از آن عمر و عثمان را و امام علی (ع) را خلیفه چهارم قرار داده اند. و نیز به خلافت بنی امیه و بنی عباس را هم معتقد هستند.

دومین مسئله در امامت، عصمت امام است: اهل سنت بالاتفاق عصمت را در امام شرط نمی دانند، تفتازانی می گوید: اصحاب ما استدلال کرده اند بر عدم وجوب عصمت، به اجماع بر امامت ابوبکر و عمر و عثمان، با این که اجماع دارند که عصمت آن ها واجب نیست نتیجه ی این ادعا اجماع بر عدم اشتراط عصمت در امام است.[۱۱] اما امامیه بالاجماع عصمت را در امام شرط می دانند، شیخ مفید می فرماید: شیعه امامیه اتفاق دارند بر این که امام دین باید معصوم باشد.[۱۲] و نیز می گوید: امامانی که جانشین انبیا در اجرای احکام و اقامه حدود و حفظ شرایع  و تربیت مردم هستند باید مانند انبیاء معصوم باشند.[۱۳]

پی نوشت:

[۱]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۵۹ – ۶۰، موسسه نشر الاسلامی، التابعه جماعه المدرسین بقم.

[۲]. فیض الاسلام، سید علی نقی، نهج البلاغه، ص ۲۳، خطبه ۱.

[۳]. محمدی خراسانی، علی، شرح کشف المراد، ص ۲۰۲، انتشارات دار الفکر، قم، ۱۳۷۳.

[۴]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۲۴۸، موسسه نشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۵]. همان، ص ۲۳۳.

[۶]. سوره آل عمران، آیه ۱۶۱.

[۷]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۲۵۳، موسسه نشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۸]. محمدی خراسانی، علی، ترجمه کشف المراد، ص ۳۵۱ – ۳۵۲ ، انتشارات دار الفکر، قم، ۱۳۷۳.

[۹]. علامه حلی، حسن بن یوسف بن المطهر، کشف المراد، ص ۴۷۱ – ۴۷۲.

[۱۰]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۵۲۳، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۱۱]. تفتازانی، ملا سعد، شرح مقاصد، ج۲، ص ۲۷۹. دار المعارف التسعمانیه، پاکستان، ۱۴۰۱.

[۱۲]. شیخ مفید محمد بن محمد بن نعمان، اوائل المقالات، ص ۴۷، دار المفید للطباعه و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۴۱۴.

[۱۳]. همان، ص ۶۵،

فلسفه  آفرینش انسان از دیدگاه قرآن

مقدمه

قرآن مجید کتاب زندگى و نسخه ى تکامل و سعادت آدمى است، بنابراین به جا و ضرورى است سؤال هاى اساسى زندگى از دیدگاه قرآن بررسى و جواب داده شود. یکى از سؤال هاى مهمى که همواره براى انسان مطرح بوده و هست فلسفه ى آفرینش است که یک سؤال ریشه دار و اساسى است و بشر همواره مى خواسته بداند براى چه آفریده شده است و هدف از زندگى چیست؟

وقتى به قرآن مجید مراجعه مى کنیم چند دسته از آیات پاسخ سؤال ما هستند که به طور کلى به سه دسته مى توانیم تقسیم نماییم.

۱٫ عبادت

از جمله آیاتى که فلسفه انسان و جن را بیان مى کند آیه ى کریمه ى ۵۶ از سوره ى ذاریات مى باشد که مى فرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون، جن و آدمى را نیافریدیم مگر براى عبادت و پرستش کردن».

این آیه ى مبارکه به صراحت غرض از آفرینش را عبادت و پرستش حضرت حق جل و علا بیان مى کند، و عبادت را علت منحصر خلقت جن و انس ذکر مى کند، زیرا جمله در قالب استثناء بعد از نفى مى باشد که این ساختار در ادبیات عربى مفید حصر است و اختصاص را مى رساند، یعنى علت آفرینش جن و انس، فقط عبادت مى باشد.

عبادت چیست؟

«یعبدون» از ماده عبادت به معنى اطاعت است، در کتب لغت از جمله «قاموس» و «صحاح» عبادت به معناى طاعت معنا شده است، مصباح اللغه آن را به معنى خضوع و انقیاد گرفته است، در کتاب شریف التحقیق فى کلمات القرآن المجید مى خوانیم: اصل در ماده ى آن، نهایت تذلل در قبال مولا همراه با اطاعت مى باشد، بنابراین نتیجه مى گیریم معناى عبادت، اظهار خضوع و ذلّت همراه با فرمان بردارى است.

عبادت به عنوان فسلفه خلقت انسان براى تکامل و نزدیکى به خداى متعال که کمال مطلق است مى باشد، بنابراین عبادت راه و وسیله است. براى رسیدن به کمال نه اینکه هدف نهایى و غایه الغایات باشد بلکه هدف مقدّمى است و چون راه نزدیک شدن به کمال مطلق فقط یکى است و آن همان خط مستقیم است لذا فرمود فقط براى عبادت خلق کردم و در سوره ى «یس» فرمود صراط مستقیم عبادت خداست، راه فقط یکى است و آن هم طریق عبادت و بندگى خداست.

غفلت اکثریت

در سوره ى اعراف مى فرماید: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِْنس» سؤال مى شود چرا اکثر جن و انس به جهنّم مى روند؟ چرا اکثریت دنبال غرض اصلى نیستند؟ مگر نه این است که خداجویى فطرى بوده و دین مطابق فطرت آدمى است. کما این که مى فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَ لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُون، پس رو سوى دین حق کن در حالى که ثابت و استوار بر آن هستى این سرشتى است که خدا مردم را بر آن آفریده، دگرگونى در آفرینش الهى نیست این است آیین استوار ولى اکثر مردم نمى دانند».

جواب: حرکت در مسیر کمال و غرض اصلى منوط به شناخت و تصدیق مطلوبیت آن است، امّا چون اکثریت کمال حقیقى را نمى شناسند و لذت رسیدن به آن را درک نمى کنند، لذا در صدد آن بر نمى آیند. هر چند یک امر فطرى است، امّا نیاز به بیدارى و توجّه دارد و در اکثر مردم نیازمند راهنمایى و بیدار کردن است کما این که یکى از وظایف انبیاء الهى(ع) بیدار کردن فطرت آدمى است:«تا این که بخواهند عهد فطرى او را ادا کنند و نعمت فراموش شده ى او را بیادشان آورند.»

به قول حضرت امام(ره) گرچه نقشِ انسانى مفطور به توحید است امّا در اول و شروع زندگى با تمایلات نفسانیه و شهوات حیوانیه نشو و نمو مى کند و اگر انسان خود را تربیت نکند غرق در حیوانیت شده و هیچ یک از معارف الهیه در او بروز نمى کند و انوار فطرى خاموش مى شود.

بنابراین انس بیشتر با مادیات و اعتبارات انسان از فطرت الهى خود غافل مى نماید و اثر این غفلت راه جهنّم را مى پیماید. حال ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا خداى متعال این غرایز حیوانى و مادى را در نهاد آدمى قرار داده است و بطورى که اکثریت را از هدف اصلى باز داشته است؟

در جواب به این سؤال توجّه به دو نکته در مورد کمال انسان لازم مى باشد، یکى این که ارزش کمال انسان به اختیارى بودن آن است و سرِّ این که مى تواند از ملائکه سبقت گیرد همین مختار بودن در طى مسیر کمال است و لازمه ى اختیار و انتخاب، وجود راه ها، کششها و انگیزه هاى مختلف است و اگر آدمى فقط یک گرایش مى داشت و آن هم کشش به سوى خداى متعال، دیگر نمى توانست انتخابگر باشد و حال آن که خصیصه و امتیاز اصلى انسان اختیار اوست، بنابراین ضرورت دارد تا کششهایى در جهت مخالف عبادت و بندگى هم در او باشد تا خود یک طرف را انتخاب نموده و حرکت نماید.

نکته دوم:

کمال انسان تدریجى و داراى مراحل است، یعنى در طول زمان به تدریج باید کسب نمود مرحله به مرحله پیش رفت و در همه ى مراحل از قدرت اختیار برخوردار است تا انتخاب و طى همه مراحل آزادانه و با اراده و خواست او باشد.

با توجّه به این دو نکته راز وجود گرایش هاى طبیعى و دنیایى در نهاد آدمى آشکار مى گردد، زیرا فرض این است که انسان انتخاب گر باشد و لازمه ى آن وجود کشش هاى متفاوت است تا راهها متعدد گردد. همچنین رسیدن به کمال تدریجى در اثر گذشت زمان است، لذا اول انسان باید بتواند در این دنیا چند صباحى روزگار بگذراند تا زمینه تکامل او فراهم گردد و زندگى دنیایى نیازمند اسباب، وسایل و شرایط ویژه اى است. غرایز و میل هاى طبیعى انگیزه هایى هستند براى تهیه و فراهم نمودن این اسباب و وسایل، لذا وجود آنها براى ادامه ى حیات ضرورى است، و بدون آنها حیاتى نخواهد بود تا انسان در سایه آن راه خود را انتخاب نماید. بعلاوه این میل ها زمینه ساز امتحان آدمى نیز مى باشد.

پس گرایش هاى انسان را مى توان به دو شاخه کلى تقسیم نمود: یکى براى حفظ موجودیت و زندگى انسان در دنیا، و دومى براى کسب کمال و طىِ مسیرِ اصلى غایت اولى بقاء انسان در دنیا و غایت دومى رسیدن به کمال و رحمت بى کران الهى است.

شاخه ى اول خود به خود به فعلیّت مى رسد امّا قسم دوم نیازمند توجّه، تقویت و به فعلیت رساندن است. عده اى در اثر اشتغال زیاد به قسم اول، از قسم دوم غافل مانده و از کمال و رحمت محروم مى شوند در نتیجه روانه جهنّم مى شوند.

۲٫ امتحان

دسته ى دوم از آیات قرآن کریم فلسفه خلقت انسان ران امتحان و ابتلاء بیان مى فرماید:

«وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَـوَ تِ وَ الاَْرْضَ فِى سِتَّهِ أَیَّام وَ کَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَآءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً، و او کسى است که آسمان ها و زمین را در شش روز (شش دوره) آفرید و عرش (و حکومت) او بر آب قرار داشت تا (بخاطر اینکه) شما را بیازماید که کدام یک از حیث عمل بهترین هستید».

«الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُور، کسى که مرگ و زندگى را آفرید تا شما را بیازماید که کدامین عمل بهترى دارید و او شکست ناپذیر و بخشنده است».

در این دو آیه علت آفرینش امتحان انسان ها بیان شده است. حتى قرآن کریم نعمات و زیبایى هاى زمینى را هم بخاطر امتحان خلق فرموده است کما اینکه مى فرماید:

«إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الاَْرْضِ زِینَهً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا، همانا ما هر آنچه بر روى زمین است آرایش و زینتى براى آن قرار دادیم تا انسان ها را بیازماییم که کدام یک بهترین عمل را دارند.»

منظور از امتحان چیست؟

منظور از ابتلاء و بلاء همان امتحان و آزمون است ، و امتحان گاه به خیر است و گاه به شر و مصیبت و هر آنچه خداى متعال با آن بندگان خود را آزمایش کند بلاء خواهد بود و امتحان حضرت حق یعنى همین امتیاز واقعى بشر از یکدیگر است، پس نتیجه ى آزمایش الهى جدا شدن شقى از سعید است.

غرض از امتحان چند چیز مى تواند باشد: یکى اینکه براى کسب علم و رفع جهل باشد، یعنى امتحان گیرنده مى خواهد بوسیله امتحان کسب آگاهى نماید. این غرض در مورد امتحان الهى صادق نیست، زیرا عالم به همه چیز است و نیازى به کسب علم ندارد، «إِنَّ اللَّهَ عَلِیمُ بِذَاتِ الصُّدُور، همانا خدا به راز درون سینه ها داناست». «یَعْلَمُ خَآئِنَهَ الاَْعْیُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُور، خیانت چشم ها و آنچه دل ها پنهان مى دارند، مى داند». گاهى هم امتحان براى رفع جهل نبوده بلکه براى تقویت و به فعلیت رساندن استعداد است، یعنى امتحان گیرنده مى خواهد به این وسیله قوه و استعدادهاى نهفته را به فعلیت رسانده و آشکار نماید، بنابراین مى توان گفت اصل آزمایش، فراهم نمودن زمینه براى افعال اختیارى است تا آن چه پنهان است آشکار گردد و استعداد پرورش یابد، یعنى امتحان زمینه اى مى شود براى از قوه به فعل رساندن و تکمیل نمودن. خداوند که به وسیله بلاها و سختى ها انسان ها را امتحان مى کند براى این است که در پرتو بلایا هر کسى را به کمالى که لایق آن است برساند و هر یک از این مسائل جنبه اى از فرد را مى سازد. ابتلائات الهى تمریناتى براى پرورش و تقویت روح آدمى است. لذا کسانى که استعداد ظرفیت و توان بیشترى دارند سهم بیشترى از بلایا را دارند.

هر که در این بزم مقرّبتر است *** جام بلا بیشتر مى دهد

بنابراین دنیا همچون مدرسه و باشگاهى، گذرگاه آموزشى و پرورشى است نه اقامتگاه ابدى و التذاذى، لذا هر اندازه انسان در این سراى به دنبال لذات و خوشگذرانى باشد به همان مقدار از هدف اصلى و کمال حقیقى دور خواهد ماند و در مقابل تحمل سختى ها بخاطر خدا سعادت انسان را در بر خواهد داشت.

طبق آیات و احادیثى که بیان شد امتحان و آزمایش علت آفرینش مى باشد، امّا همان طور که در فصل اول گذشت علت آفرینش فقط عبادت حضرت حق بیان شد. این آیات و روایات چگونه با حصر آیه ى شریفه ى «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون» قابل جمع است؟

امتحان جزئى از عبادت و اطاعت است، میعار سنجش و ملاک ارتقاء و عبور از مراحل مختلف تعبد و بندگى امتحان و ابتلاء است. با امتحان میزان تعبد مشخص و نمایان مى شود و امتحان هاى کوچکتر انسان را براى امتحان هاى سخت تر و مراحل بالاتر طاعت آماده و مستعد مى کند.

همان طور که در فصل قبل بیان شد منظور از عبادت در آیه شریفه ى فرمان بردارى و انقیاد همراه با خضوع است و داراى مراحل و مراتبى است و تسلیم و انقیاد در برابر قضاى الهى و امتحانات سخت نشانه مراحل بالاى طاعت و بندگى است.

بنابراین امتحان هم نمى تواند علت نهایى آفرینش باشد و همچون عبادت وسیله و مقدمه ى کمال مى باشد.

۳٫ خلافت و جانشینى

از آیات مربوط به خلافت آدم در سوره ى مبارکه ى بقره چنین بدست مى آید که غرض از خلفت انسان خلافت و جانشینى خداى متعال است و چون خداى سبحان مى خواست جانشینى در زمین داشته باشد انسان را آفرید «وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَـئِکَهِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِیفَهً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون، و هنگامى که پروردگارت به ملائکه فرمود همانا من در زمین جانشینى قرار مى دهم (قرار دهنده ام) گفتند: آیا در زمینى که کسى که در آن فساد مى کند و خون مى ریزد قرار مى دهى؟ و حال آنکه ما تسبیح و حمد و تقدیس تو مى کنیم. فرمود همانا من چیزى را که شما نمى دانید مى دانم».

بنابراین آیه ى شریفه فلسفه آفرینش انسان جانشینى خداست و چون خدا مى خواست خلیفه اى داشته باشد آدم را خلق فرمود.

این آیات دلالتى بر انحصار خلافت بر حضرت آدم ندارد بلکه جمله «اَتجعل فیها من یفسد فیها…» دلالت مى کند که خلافت منحصر در آدم علیه اسلام نیست، زیرا او معصوم بود و جا داشت خداوند بفرماید: آدم خونریزى و افساد نمى کند در حالى که خداوند افساد انسان را رد نکرد پس خلافت منحصر در حضرت آدم نیست. البته این بدین معنى نیست که همه ى انسان ها، بالفعل خلیفه خدا باشند بلکه نوع انسان امکان و استعداد خلافت را دارد و با کسب ملاکات خلافت به چنین مقامى نایل مى شود واین ملاک آراستگى به علم اسماء است و کسانى که از آن بى بهره اند از خلافت الهى محروم و بى نصیب هستند.

همچنین بیان مطالب در قالب جمله اسمیه «انّى جاعلٌ» نشانه ى استمرار است و این دلالت مى کند که خلافت مقطعى و مختص حضرت آدم نبوده است بلکه استمرار دارد و تا وقتى که زمین و نظامى هست خلیفه ى خدا هم وجود دارد.

حال این سؤال مطرح مى شود که چرا خدا خواست خلیفه اى داشته باشد؟ مگر او از زمین غایب است که بخواهد دیگرى به جاى او در غیاب او جانشینى نماید؟

جواب این است که او بر همه چیز محیط است و همه جا حضور دارد و نزدیکترین چیز است بنابراین غیبتى مطرح نیست بلکه مشیت الهى بر این تعلق گرفته است مخلوقى داشته باشد که با اراده و اختیار خود در سایه علم و تعبد اسماء و صفات الهى را در خود پیاده نماید و اراده و خواست خود را در اراده حضرت حق فانى کند و متصل به دریاى بى کران الهى گردد و کارهاى خدایى کند و خداى سبحان به مقتضاى کرم و رحمت خود خواسته است از قدرت و کمال بى نهایت خود به دیگران نیز عطا فرماید و خلافت الهى نیز گامى در جهت تکامل است و مرتبه ى برترى از سلوک است.

عبادت و ابتلاء و امتحان انسان را به خلافت الهى سوق مى دهد و متعبدترین، صابرترین و با ظرافت ترین ها به مراتب و مراحل بالاى خلافت الهى بار مى یابند همچون انبیاء، اولیاء و اوصیاء(ع).

اینک در برخى روایات، حضرات معصومین(ع) علت خلقت بیان شده اند به خاطر این است که آن ها بهترین امتحان ها را مى دهند و عالى ترین و کامل ترین عبادت از آن ها صادر مى شود و لذا به معناى واقعى کلمه خلیفه الله و جانشیان تام حضرت حق هستند.

خلافت هر چند نتیجه و اثر عبادت و امتحان است امّا نمى تواند غایت نهایى باشد چون در مورد غایت نهایى «چرا» جا ندارد، امّا در مورد خلافت نمى توان سؤال کرد چرا خدا مى خواست خلیفه داشته باشد؟ جواب این است که رحمت و فیاصیّت الهى که عین ذات اوست اقتضا دارد که خدا بیشترین لطف و عنایت را داشته باشد و مقام خلافت عنایت رحمانى است. اینکه در سوره ى مبارکه ى هود مى فرماید: «إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَ لِذَ لِکَ خَلَقَهُم …» استفاده مى شود مشمول رحمت الهى شدن علت خلقت است و این را مى توان غایت الغایات گرفت. بنابراین رحمانیت حضرت حق علت خلقت انسان است و انسان مادامى که در جهت کسب رحمت الهى قدم بر مى دارد در راستاى فلسفه خلقت گام بر مى دارد. در غیر این صورت در گمراهى و خسران است.

خلاصه و نتیجه:

خلاصه اینکه تنها علت مقدمى و طریقىِ خلقت، عبادت و طاعت است و امتحان جزئى از طاعت و محک سنجش و ارتقاى آن است و بهره مندى از مقام خلافت در سایه ى کسب اسماء الهى و تخلق به صفات خدایى است و انسان به مقدارى که بینش و رفتار و گرایشش خدایى شود به همان مقدار از خلافت الهى بهره مند خواهد شد و تنها راه رسیدن به آن، مسیر مستقیم بندگى است و غایت هر سه رسیدن به رحمت الهى است بنابراین برخوردارى از رحمت فلسفه آفرینش انسان است و هر چه انسان در طریق بندگى و تقرب به خداى سبحان قدم بر مى دارد استعداد بیشترى براى کسب رحمت و فیض الهى پیدا مى کند و افاضه ى فیض و عنایت رحمت، مقتضاى صفات کمالى ذاتى الهى است و علت و راز هستى به خود خداى متعال بر مى گردد. «وَ أَنَّ إِلَى رَبِّکَ الْمُنتَهَى» ، «وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الاُْمُور» ، «وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الاَْمْرُ کُلُّه»

پى نوشت ها

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَهٌ لِّلْمُؤْمِنِین» اسراء/ ۸۲٫

مفردات راغب اصفهانى: «العبودیهُ و اظهار التَّذلُّلِ و العِبادَهُ اَبْلَغ مِنْها لاَِنَّها غایَهُ التَّذَلُّل».

ترجمه از نویسنده است.

«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون» ذاریات/۵۶٫

یس/ ۶۱

روم/ ۲۹٫

نهج البلاغه، خطبه ى اول.

ر.ک: چهل حدیث، حضرت امام(ره)، صص ۱۶۷ ـ ۱۷۰٫

ر.ک: خودشناسى براى خود سازى، مصباح یزدى، محمد تقى، صص ۶۴ و ۶۵٫

هود/ ۷٫

ملک/ ۲٫

کهف/ ۷٫

صحاح اللغه: «البلاء و الاختباز یکون بالخیر و الشَّر»

ر.ک: چهل حدیث حضرت امام(ره)، حدیث ۱۵٫

آل عمران/ ۱۱۹، مائده/ ۷، لقمان/ ۲۳٫

غافر/ ۱۹٫

ذاریات/ ۵۶٫

بقره/ ۳۰٫

«أَلاَ إِنَّهُ بِکُلِّ شَىْء مُّحِیط» فصلت/ ۵۴٫

«هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُم» حدید/ ۴٫

«نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِید»، «فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه»بقره/ ۱۱۵٫

کما اینکه در حدیث قدسى مى خوانیم: «یابن ادم! انا غنى لا افتقر اطعنى فى ما امرتک اجعلک غیناً لاتفتقر یابن ادم انان حى الا امرت اطعنى فیما امرتک اجعلک حیاً لاتموت یابن ادم انا اقول للشىءِ کن فیکون اطعنى فى ما امرتک اجعلک تقوم للشىءِ کن فیکون» (عُده الدّاعى، ابن فهد، ص ۲۹۱).

ر.ک: صورت و سیرت انسان در قرآن، جوادى آملى، عبدالله، صص ۲۸۶ الى ۲۹۲٫

هود/ ۱۱۹٫

نجم/ ۴۲٫

بقره/ ۲۱۰٫

هود/ ۱۲۳٫

از ترجمه هاى آقایان مکارم شیرازى، مجتبوى، فولادوند، خرمشاهى، فیض الاسلام و الهى قمشه اى استفاده شد.

از ترجمه و شرح هاى آقایان فیض الاسلام، شهیدى استفاده شد.

فهرست منابع

قرآن کریم ، نهج البلاغه

الف ـ کتب فارسى:

۱٫ امام خمینى(ره)، شرح چهل حدیث، چاپ دوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، زمستان ۱۳۷۱٫

۲٫ جوادى آملى ـ عبدالله، صورت و سیرت انسان در قرآن، با تنظیم و ویرایش غلامعلى امینى وین، چاپ اول، قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۷۹٫

۳٫ رجبى ـ محمود، انسان شناسى، چاپ اول، قم، مؤسسه امام خمینى، ۱۳۷۹

۴٫ سادات ـ محمد على، فلسفه حیات انسان، چاپ دوم، مشهد، انتشارات قدس، ۱۳۶۱

۵٫ طباطبایى ـ سید محمدحسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه: موسوى همدانىـ سید محمد باقر، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ۱۳۶۳

۶٫ قرشى ـ سیدعلى اکبر، تفسیر احسن الحدیث، چاپ اول، تهران، واحد تحقیقات اسلامى، ۱۳۶۶

۷٫ مصباح یزدى ـ محمدتقى، اخلاق در قرآن، چاپ اول، جلد اول، قم، انتشارات مؤسسه امام(ره)، ۱۳۷۶ ۸٫ مصباح یزدى ـ محمد تقى، خودشناسى براى خودسازى، چاپ اول، قم، انتشارات مؤسسه امام خمینى، ۱۳۷۷

۹٫ مصباح یزدى ـ محمدتقى، معارف قرآن، مؤسسه در راه حق، ۱۳۷۳

۱۰٫ مکارم شیرازى ـ ناصر، تفسیر نمونه، چاپ ۱۹، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۳

۱۱٫ نصرى ـ عبدالله، فلسفه خلقت انسان، چاپ اول، کانون اندیشه جوان، ۱۳۷۸

ب ـ کتب عربى

۱٫ جوهرى ـ اسماعیل، بن حماد، الصحاح تاج اللغه و صحاح العربیه، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۹۷۹ ق

۲٫ حلى ـ ابن فهد، عده الداعى چاپ سنگى

۳٫ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، دمشق، دارالقلم

۴٫ شُبَّر ـ سید عبدالله، تفسیر شُبَّر، چاپ اول، بیروت دارالبلاغه للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۱۲ ق

۵٫ طبرسى طوسى ـ امین الدین ابوعلى الفصل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، داراحیاء التراث العربى، ۱۳۷۹ ق

۶٫ کلینى ـ محمدبن یعقوب، کافى، اصول، فروع و روضه، تحقیق: على اکبر غفارى، بیروت، ۱۳۴۱ ق

۷٫ کلینى ـ محمدبن یعقوب، کافى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸

۸٫ مجلسى ـ علامه محمدباقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء بیروت، ۱۴۳۰

۹٫ مصطفوى ـ حسن، التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰

منبع : مرتضى موحّدى؛ نشریه پاسدار اسلام شماره ۲۶۱،شهریور ماه ۱۳۸۲

حضرت علی اکبر علیه السلام

سپیده سخن

دیرزمانی است که جوانان کشورهای اسلامی، که از تابش وحی و زلال معارف ناب الهی بهره می برند، باشیوه های گوناگون و متنوع دشمن در راهزنی فکر و فرهنگ رو به رویند.

پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این حساسیت ناپیدا را به صورت آشکار در آورد و سردمداران استکبار را به اظهار نظر شفاف واداشت.

امروز دشمن به خوبی دریافته است که ما جوانان با ویژگی هایی همانند آرمان خواهی، عدالت طلبی، عشق به باورهای آسمانی و علاقه به رهبران مذهبی، لشکرهایی به هم فشرده و آماده کارزاریم. ازاین رو، ایجاد تردید در باورهای آسمان زاد، تزریق فرهنگ بیگانه با نمایش آداب و رسوم و شیوه های زندگانی آنان، کوشش حساب شده در کنار زدن چهره های مورد علاقه مردم بویژه جوانان، پرورش روحیه ذلت و خواری در بیگانه ساختن ما با الگوهای شایسته فرهنگ اسلامی و ارائه الگوهای ساخته شده از آن سوی مرزها به عنوان معجزه آفرینان خوشبختی و سعادت و رفاه را در دستور کار خود قرار دادتا بدین وسیله دست یکایک ما را از دستان پرمحبت اسوه های صداقت پیشه و راستین در آورده و دل و دیده مان را از آموزه های ناب دینی تهی گرداند. غافل از آنکه نسیم سعادت بخش معارف الهی وسخنان قدسی پیشوایان محبوب ما، به سان کیمیایی گرانسنگ، دلهای آگاه و بیدار همگان را از غبارها پاک ساخته، آینه گونه محل پذیرش آفتاب هدایت می گرداند.

در این بخش از گفتگوی خود، دل به امواج پاک و صفات روشن وزندگی ساز اسوه ای ارزشمند و الگویی کم نظیر می سپاریم و برای امروز و فردای حوادث ارمغانهایی پربها نصیب خود می سازیم.

الگوی شایسته

ما جوانان به دنبال الگویی هستیم که نخست هم سن و سالمان باشدو همانند ما در توفان جوانی بوده و در نشیب و فراز حوادث حضورداشته باشد. معصوم نباشد; زیرا با ما فرق خواهد کرد و دربحرانهای اجتماعی سیاسی و حتی اقتصادی درگیر شده باشد تا به خوبی او را همانند خود بدانیم و از شیوه زندگانی، روش برخورداو با دیگران، چگونگی سخن گفتن، شهامت، شجاعت، دلیرمردی و بی باکی وی برای خود سرمشق بگیریم و او را نمونه ای تمام عیار برای امروز و فردای زندگی خود بدانیم.

دفتر زندگانی چنین الگویی را، که برخی هجده ساله و پاره ای سالهایی بیشتر دانسته اند، می گشاییم و با یکدیگر به صحیفه صفات و ارزشهای چشمگیر او می نگریم. آرام آرام با او همراه شده وبیشتر از گذشته به ناگفته های گفتنی اش که همگی برایمان مشعلی فروزان خواهد بود، دل می سپاریم.

او یازدهم شعبان سال سی و سوم هجری (1) به دنیای پر غوغای حیات پاگذاشت. پدر در گوش راست او اذان گفت و دیگر گوش وی را باترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحید، نبوت، امامت وولایت آشنا شود و با چنین سرودهایی راه روشن رستگاری را از عمق جان بیابد. دیری نپایید که در هفتمین روز تولد وی، بنا به سنت پسندیده دینی، سرش را تراشیدند و هم وزن موهای زیبایش، به مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.

آشفتگی اوضاع سیاسی و آتش افروزی حاکمان ستمگر آن عصر بدان حد بود که نام «علی » جرمی نابخشودنی حساب می شد و برزبان راندن این واژه مقدس ممنوع بود. پدر وی، که به خوبی می دانست نام دیباچه شخصیت و نشان دهنده شرافت، ادب و عظمت انسان است،نام کودک را «علی » نهاد تا بهترین برکات و زیباترین صفات بردریای وجود فرزندش ریزان شود و بدسگالان سیه سرشت خود را باامواج پاک و زلال غیرت دینی و شخصیت مذهبی رو به رو ببینند. درپی آن، لقب «اکبر» نیز برای او انتخاب کرد تا «علی اکبر»که به عنوان پسر نخست خانواده است با دیگر فرزندان، که نام آنان نیز علی خواهد بود، تفاوت یابد. (2)

پدر علی که همانند پدرانش از تمامی اصول اساسی و شیوه های شیرین تربیتی آگاهی داشت، خود را با دنیای کودکی هماهنگ می کردو رفتاری که شایسته نوباوگی و کودکی فرزند بود، انجام می داد تاهمانند جد عزیز خود عمل کرده، لحظه ای از شرایط روحی روانی کودک دلبند خویش دور نماند. (3)

همراه با بزرگ شدن علی، پدر سخنان برتر، آداب والاتر وشیوه های زندگی و احترام بیشتر به او می آموخت تا خصیت خود راباز یابد و از ارزش وجود خود بیشتر آگاه شود.

بدین خاطر هنگام نام بردن از او، الفاظی تواءم بااحترام به کار می برد تا از آغاز زندگی، احساس سرافرازی و شخصیت کند و درفردای حیات خود، راست قامت و قوی دل از حقوق محرومان دفاع کرده، در برابر ستم ستمکاران بی تفاوت یا مایوس نباشد.

به سوی مدرسه

علی که هفت ساله شد، به تمرینهای فکری و آموزش های دینی پرداخت و با مراقبت های صحیح سنجیده پدر، بنیان های اعتقادی درروان او و شیوه های رفتاری در اعمال او رشدی بیشتر یافت. (4)

روزی پدر، عبدالرحمان را به آموختن سوره حمد به فرزندش گمارد. وقتی آموزش تمام شد و علی در حضور پدر سوره حمد راقرائت کرد، پدر، پول و هدایای فراوان به عبدالرحمان بخشید ودهانش را پر از مروارید ساخت. آنگاه به اطرافیان که از این همه بذل و بخشش تعجب کرده بودند، فرمود:

«این هدایا توان برابری عطای معلم علی را ندارد که در برابرتعلیم قرآن، همه هدایا ناچیز است.» (5)

دوران نوجوانی علی به تدریج آغاز شد و هر روز بیشتر از روزقبل، زمینه های رشد و شکوفایی معنوی و عقلانی در وجود وی فراهم می گردید.

علی در جوانی با ویژگیهای اخلاقی و رفتاری خود نگاه انبوه جوانان را به سوی خود جلب می کرد. آنچه در این فراز از داستان او گفته می شود، نکته هایی است که بی تردید با مطالعه و رد شدن تاثیری بسزا نخواهد داشت، از این رو، باید از سرصبر و تامل بیشتر مطالعه و مرور کنیم و به خاطر بسپاریم.

علی صفات جد خود را می دانست، از این رو، هماره در آینه اخلاق ورفتار او نظر می کرد و خود را بدان صفات می آراست. به هنگام جوانی در میان جمع و با دوستان خود، گشاده رو و شادمان بود;

ولی در درتنهایی اهل تفکر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانی به خلوت با خدای خود و پرداختن به راز و نیاز و گفتگو باخالق هستی داشت. در زندگی آسان گیر، ملایم و خوش خو بود، نگاهش کوتاه می نمودو به روی کسی خیره نمی شد. بیشتر اوقات بر زمین چشم می دوخت و بابینوایان و فقرا که از نظر ظاهری در جامعه و نگاه دنیا طلبان احترام چشمگیری نداشتند. نشست و برخاست می کرد، با آنان همسفره می شد و با دست خود دردهانشان غذا می گذارد. اصالتهای فکری واستواریهای روحی، وی را چنان کرده بود که هیچگاه و از هیچ حاکمی هراس نداشت.

هرگز عیب جویی نمی کرد و از مداحی نابجا و شنیدن چاپلوسی افراددوری می کرد. تمامی انسانها را بندگان خدا می دانست و از تحقیرآنان خود داری می ورزید. در طول عمر خویش به کسی دشنام نداد وناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستگویی شیوه همیشه او بود. بخشنده بود و آنچه به دست می آورد، به دیگران بویژه نیازمندان انفاق می کرد. هرگاه کسی هدیه ای به او تقدیم می کرد،با گشاده رویی می پذیرفت. اگر فردی مهمانی داشت و او را دعوت می کرد، می پذیرفت. به عیادت بیماران می رفت، هرچند خانه بیمار دردور افتاده ترین نقطه شهر باشد. در تشییع پیکر مردگان حاضر می شدو هیچ یار از دست رفته ای را تنها نمی گذاشت.

برای همسالان برادری مهربان و برای کودکان پدری پرمحبت بود ومسلمانان را مورد لطف و عطوفت خویش قرار می داد. امور دنیوی واضطراب های مادی او را متزلزل نمی ساخت.

زندگی علی ساده و بی پیرایه بود و در آن از تجمل، اسراف وتبذیر اثری دیده نمی شد. آنان که اخلاقی نیکو و فضایلی شایسته داشتند، همیشه مورد تکریم و احترام وی بودند و خویشاوندان ازصله او بهره مند می شدند. از صبری عظیم برخوردار بود و از هیچ کس توقع و انتظاری نداشت.

در میدان رزم سلحشوری شجاع، نیرومند و پرتوان بود و انبوه دشمن هرگز او را بیمناک نمی ساخت. در اجرای عدالت و دفاع از حق،قاطع و استوار بود. به یاری محرومان و مظلومان می شتافت و دربرابر ظالمان می ایستاد تا حق را به صاحبش برنمی گردانید، آرام نمی گرفت. به دانش اندوزی و فراگیری معارف اهمیت زیادی می داد وهمواره پیروان خود را از جهالت و بی خبری باز می داشت.

به پاکیزگی و آراستگی علاقه ای وافر داشت و این صفت از دوران کودکی در او دیده می شد. از این رو هماره برتمیزی لباس و بدن اهتمام می ورزید.

بسیار فروتن بود و از تکبر نفرت داشت و اکثر اهل جهنم راگردن فرازان و سرکشان می دانست. نه تنها برانسانها بلکه برحیوانات نیز شفقت داشت و با مهربانی و ملایمت و انصاف با آنان رفتار می کرد.

آنان که قیافه ظاهری و سیمای به نور نشسته علی را دیده اند،چهره وی را این گونه ترسیم کرده اند:

قیافه اش بسیار با ابهت بود و چون ماه تابان می درخشید. به زیبایی و پاکیزگی آراسته بود. از چهار شانه بلندتر و ازبلندکوتاهتر. رنگی روشن و به سرخی آمیخته و چشمانی سیاه وگشاده با مژه هایی پرموداشت، گونه هایش هموار و کم گوشت بود،مویش نه بس پیچیده و نه بسیار افتاده می نمود. از سینه تا ناف خط موی بسیار باریک داشت، اندامش متناسب و معتدل و سینه وشانه اش پهن بود.

سرشانه هایش از هم فاصله داشت. پشتی پهن داشت، جز ران و ساق که زیر مفصلهااست، استخوانهای بند دستش کشیده و کفی گشاده وبخشنده داشت. دو پنجه دست و پایش قوی و درشت و انگشتها کشیده وبلند و دو کف پا از زمین برآمده بود. به سرعت راه می رفت وهنگام راه رفتن چنان بود که گویی از زمین سراشیب فرود می آید یااز روی سنگی به نشیب می رود. چون به طرف کسی بر می گشت با تمام بدن بر می گشت. دیده اش فروهشته و نگاهش به زمین بود تا به آسمان.

بینی اش قلمی کشیده و باریک و میانش برآمدگی داشت و نوری ازآن می تافت.

دهانش نه بسیار کوچک و نه بزرگ بود. دندانهای زیبایش سفید،براق و نازک بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بود،بوی مشک و عنبر از او بلند بود. (6)

پاره ای از مورخان این ویژگیها را برای جد وی نگاشته اند; اماعلی را در این خصوصیات همانند دانسته اند.

… بااین ویژگیهای روشنی آفرین به خوبی می توان او را شناخت،وی علی اکبر پور والای امام حسین(ع)است. جوانی زیبا که همانندجد خود رسول خدا(ص)در سیرت، سپید و در صورت، آسمانی می نمود وهماره یاد و نام پیامبر(ص)از چگونگی سخن گفتن و یا راه رفتن ودیگر برخوردهای اجتماعی اخلاقی او می تراوید. از این رو، امام حسین(ع) او را شبیه ترین مردم حتی نسبت به خود در خلقت وآفرینش، اخلاق و صفات روحی، گفتار و آداب اجتماعی به رسول خدا(ص) معرفی می کرد. (7)

آنان که با صورت دلربای پیامبر(ص)و صدای پرچاذبه آن حضرت آشنا بودند، آنگاه که علی از پشت دیوار زبان به سخن می گشود،گویی صدای رسول اکرم(ص)را می شنیدند.

گاهی که اباعبدالله(ع)برای صوت قرآن جد عزیزش دلتنگ می شد، به علی می فرمود: علی جان! برایم قرآن بخوان تا از آن لذت و بهره برم. (8)

کلام شیرین، بیان روان، ادب بسیار در برابر پدر و مادر، اطاعت بی چون و چرا از مقام ولایت و دلدادگی به حقیقت، برگی دیگر اززندگانی زرین علی اکبر بود. این ویژگیها چون با فروتنی اوهمراه می شد، نگاه تحسین آمیز همگان را به دنبال داشت.

در ساحل فرات

علی درحماسه کربلا، درخششی چشمگیر داشت و با هربار حمله خود،دهها نفر را به خاک هلاکت می انداخت. هنگامی که با 25 سوار به ساحل فرات روانه شد و برای سیصد نفر از خاندان، عیال و اصحاب امام حسین(ع)آب آورد، بسیاری از مسوولان و سرپرستان حفاظت ازفرات را از دم تیغ خود گذراند و پشت دشمن را به لرزه درآورد.

عمویش ابوالفضل(ع)که خود در دلاوری و بی باکی و شجاعت و شهامت،زبانزد همگان بود، به خاطر چنین صفات تابناک، علی را بسیاراحترام می کرد.

قهرمانان تاریخ و دلیرمردان عرصه های نبرد، کمتر از دانش وبینش بهره دارند; زیرا در مسیر رزم و جنگ قرار داشته و فرصت نداشته و یا علاقه کمتری به درس آموزی و دانش آفرینی از خودنشان می دهند; اما علی اکبر، جوانی چند بعدی بود و سطرهای کتاب وجودش با حکمت نگاشته شده بود. چشمه های دانش و دانایی از اعماق وجودش می جوشید. در مجالس گوناگون عالمانه و اندیشمندانه لب به سخن می گشود و به دور از غرور و تکبر مردانه سخن می گفت.

از آنجا که از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بسیاری روایت می کرد،به عنوان «محدث » شناخته شد.

افزون برصفات ظاهری و باطنی که به طور چشمگیر در وجود حضرت علی اکبر(ع) دیده می شد. کمالات و مقامات معنوی وی نیز دررتبه ای برتر از دیگران قرار داشت.

ماجوانان هرچند از صفات خوبی بهره مند باشیم، گاه توان تحمل سختی ها و ظرفیت رویارویی با مصایب را از دست می دهیم و سنگینی ناملایمات زندگی، تعادل رفتار و گفتارمان را می رباید.

علی اکبر در چنین صحنه های سخت و طاقت سوز، تنها به رضا وتسلیم الهی فکر می کرد و چنان در برابر بلاهای الهی آرام و مطمئن بود که گاه حیرت و شگفتی دیگران را برمی انگیخت. از این رو، درهنگامه دردآلود کربلا به پدر گفت: «اولسنا علی الحق » (پدرجان!)آیا ما برحق نیستیم؟

و چون امام فرمود: آری، گفت: در این هنگام، باکی از مرگ نداریم. (9)

این روحیه قوی و صفات شایسته، چنان ابهت و عظمت به علی اکبرداده بود که افزون بردوستان، دشمنان آگاه نیز به برتری هایش اعتقاد و اعتماد داشتند و اعتراف می کردند. معاویه روزی ازاطرافیانش پرسید: «چه کسی در این زمان برای خلافت مسلمانان بردیگران برتری دارد و برای حکمرانی بر مردم از دیگران سزاوارتر است؟ »روباه صفتان زشت سیرت که نام و نان خود را در تملق می یافتند،به ستایش خلیفه پرداختند و او را لایق این منصب معرفی کردند.

معاویه گفت: نه چنین نیست:

«اولی الناس بهذالامر علی بن الحسین بن علی جده رسول الله وفیه شجاعه بنی هاشم و سخاه بنی امیه و رهو ثقیف.» (10)

شایسته ترین افراد برای امر حکومت، علی اکبر فرزند امام حسین است که جدش رسول خدا(ص)است و جاعت بنی هاشم، سخاوت بنی امیه وزیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.

فروغ چهره خوبان شعاع طلعت توست کمال حسن تو مدیون این ملاحت توست به خلق و خلق رسول و به منطق نبوی فزون تر از همه کس در جهان شباهت توست به پیکر تو مجسم لطافت روح است عجب بود که در این خاکدانه قامت توست نگار مهر تو غارتگر دل پدر است عیان به چشم سیاهت غم شهادت توست (11)

پی نوشتها:

1- علی الاکبر الامام الحسین(ع)، علی محمد علی دخیل، ص 7.

2- معالی السبطین، ج 1، ص 206.

3- برای آشنایی بیشتر با چگونگی این برخوردها بنگرید: محجة البیضاء، ج 2، ص 233.

4- مسائل الخلاف، ج 1، ص 93.

5- لؤلؤ و مرجان، ص 44 و 45، راز خوشبختی، ص 189.

6- تاریخ یعقوبی، ج 1 ص 513 و 514، فرسان الهیجاء، ص 293 و 294.

7- موسوعة کلمات الامام الحسین(ع)، ص 360.

8- مصائب امام حسین(ع)، ص 108.

9- ابصار العین فی انصار الحسین، مرحوم سماویآ ص 21.

10- مقاتل الطالبیین( فارسی)، ص 78، وسیلة الدارین فی انصار الحسین(ع)، ص 285 و 286.

11- شاعر معاصر، حبیب چایچیان( حسان)

منبع : ماهنامه کوثر، شماره 39 ، احمد لقمانی؛علی اکبر علیه السلام الگوی جوانان

منظور از مكر الهى

 مكر الهى

خداى متعال در آيه 99 سوره «اعراف» مى فرمايد: «آيا اين مجرمان از مكر الهى ايمنند؟ در حالى كه هيچ كس جز زيانكاران خود را از مكر او در امان نمى دانند»؟! (أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللّهِ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ).

«مكر» در لغت عرب با آنچه كه در فارسى امروز از آن مى فهميم تفاوت بسيار دارد. در فارسى امروز، مكر به معنى نقشه هاى شيطانى و زيان بخش به كار مى رود، در حالى كه در ريشه اصلى لغت عرب، «مكر» به معنى هر نوع چاره انديشى براى بازگرداندن كسى از هدفش مى باشد، اعم از اين كه به حق باشد يا به باطل، و معمولاً در مفهوم اين لغت، يك نوع نفوذ تدريجى افتاده است.

بنابراين، منظور از مكر الهى آن است كه: خداوند، مجرمان را با نقشه هاى قاطع و شكست ناپذير بدون اختيار خودشان از زندگانى مرفه و هدف هاى خوشگذرانى باز مى دارد، و اين اشاره به همان كيفرها و بلاهاى ناگهانى و بيچاره كننده است.

با توجه به اين كه در آيه فوق آمده كه «هيچ كس جز زيانكاران خود را از مكر و مجازات الهى در امان نمى بينند». در اين هنگام ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيااين آيه شامل پيامبران و پيشوايان بزرگ و صالحان نيز مى شود؟

بعضى چنين پنداشته اند كه: آنها از اين حكم خارجند و آيه فوق مخصوص مجرمان است، ولى ظاهر اين است كه اين يك حكم عمومى است و همه را فرا مى گيرد؛ چرا كه حتى پيامبران و امامان نيز همواره مراقب اعمال خويش بوده اند مبادا كمترين لغزشى از آنها سر بزند؛ زيرا مى دانيم معصوم بودن، مفهومش اين نيست كه: انجام كار خلاف براى آنها محال است.

بلكه آنها با نيروى اراده و ايمان، و با استفاده از اختيار خود و مددهاى الهى، در برابر خطاها و لغزش ها مصونيت دارند ، آنها حتى از ترك اولى مى ترسيدند، و از اين كه: مسئوليت هاى سنگين خود را به انجام نرسانند بيمناك بودند.

لذا در سوره «انعام» آيه 15 درباره پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: قُلْ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْم عَظيم: «بگو من مى ترسم اگر نافرمانى پروردگارم كنم، گرفتار عذاب روز بزرگى شوم».

رواياتى كه در تفسير آيه فوق نقل شده، نيز آنچه را گفتيم تأئيد مى كند.

«صفوان جمال» مى گويد: پشت سر امام صادق(عليه السلام) نماز مى خواندم، ديدم عرض مى كرد: اَللّهُمَّ لاتُؤْمِنِّي مَكْرَكَ ـ ثُمَّ جَهَر ـ فَقالَ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُون: «پروردگارا مرا از مكر خود ايمن مساز ـ سپس آشكارتر اين قسمت از آيه را تلاوت فرمود ـ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُون».

در «نهج البلاغه» نيز مى خوانيم: لاتَأْمَنَنَّ عَلى خَيْرِ هذِهِ الأُمَّةِ عَذابَ اللّهِ لِقَوْلِ اللّهِ سُبْحانَهُ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ: «حتى بر نيكان اين امت از كيفر الهى ايمن مباش؛ زيرا خداوند مى فرمايد: فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُون».

در حقيقت ايمن نبودن از مكر الهى به معنى ترس از مسئوليت ها و خوف از كوتاهى در انجام وظائف است، كه همواره بايد اين «ترس» با «اميد» به رحمت او به طور مساوى در دل هاى افراد با ايمان باشد و موازنه اين دو است كه سرچشمه هر گونه حركت و فعاليت مثبت مى باشد و همان چيزى است كه در تعبير روايات به عنوان «خوف» و «رجا» از آنها ياد شده است، و تصريح شده كه: افراد با ايمان همواره در ميان اين دو قرار دارند.

ولى مجرمان زيانكار آن چنان كيفرهاى الهى را فراموش كرده اند كه خود را در نهايت امنيت مى بينند.(1)

1. تفسير نمونه، جلد 6، صفحه 320.

مقصود از صفات خبریه

مقصود از صفات خبریه، اوصافى است که در آیات قرآن و روایات آمده و مستندى جز نقل ندارد. مثل :

۱٫ ید الله (دست خدا) :

(إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللهَ یَدُ اللهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ)(۱)

«آنان که با تو بیعت مى کنند، با خدا بیعت مى کنند. دست خدا بالاى دست آنان است.»

۲٫ وجه الله (روى خدا):

(وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ).(۲)

«مشرق و مغرب از آن خداست. به هر جا که روکنید، آنجا روى خداست.»

۳٫ عین الله (چشم خدا):

(وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا)(۳)

«کشتى را در برابر چشم ما و به وحى ما بساز.»

۴٫ استواء بر عرش (قرار گرفتن بر تخت):

(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى).(۴)

«خداوند رحمان بر عرش (تخت) قرار گرفت و مسلّط شد»

واژه هاى این آیات، حکایت از آن دارد که خداوند سبحان جسم یا جسمانى است. از سوى دیگر آیات محکمات و روشن، خدا را منزّه از این مى داند، آنگونه که در آیه شریفه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)(۵) است، یعنى هیچ چیز همانند او نیست. دلایل عقلى نیز بر همین دلالت دارد. با این حساب، مقصود واقعى از این صفات، وقتى روشن مى شود که یک بررسى کلّى از آیات و دقت در قراین موجود در خود این الفاظ صورت گیرد و نتیجه قطعى به دست آید. از این رو اهل تنزیه، پس از انجام این بررسى معتقد شده اند که این الفاظ، کنایه، استعاره و مجاز است. بحث تفصیلى آن در جاى خود است.(۶)

پی نوشتها

۱ . فتح : ۱۰
۲ . بقره : ۱۱۵
۳ . هود : ۳۷
۴ . طه : ۵٫
۵ . شورى : ۷
۶-سیماى عقاید شیعه، ص ۶۶٫

مناقشات قصیمى درباره عقائد توحیدى شیعه

 قصیمى مى گوید :شیعه به پیروى از معتزله به دلیل شبهه هاى باطل و شناخته شده ، رؤیت خدا در روز قیامت ، و صفات او و خالقیّت او ، و اینکه او خالق افعال بندگان است را انکار مى کند در حالى که همه علماى اهل حدیث و سنّت و صاحبان آثار مانند امامان چهارگانه ، به این عقاید ایمان دارند و در اینکه خداوند خالق هر چیزى حتّى انسان و افعال است و نیز در اینکه خدا را در روز رستاخیز مى توان دید ، هیچ اختلافى ندارند . و جاى تعجّب است که شیعه به سبب ترس از تشبیه ، از پذیرش این عقاید سرباز مى زند ، در حالى که آنان خود قائل به تشبیه و حلول آشکار و اُلوهیّت بشر هستند و خدا را با صفات نقص توصیف مى کنند ؛ از این رو اهل سنّت ، شیعه و معتزله را بدعت گذار و به جهت انکار این صفات ، گمراه مى دانند(۱) .

در پاسخ مى گوییم: این شخص ـ قصیمى ـ در ذات خدا و صفات او از  ابن تیمیه و شاگردش ابن قیـّم پیروى کرده است؛ زیرا آن گونه که زرقانى مالکى در کتاب «شرح المواهب»(۲) مى گوید : دیدگاه آن دو در باب صفات خدا ، اثبات جهت و جسمیّت است . و نیز مى گوید : مناوى گفته است : آن دو قطعاً بدعت گذار هستند . با این وجود ، قصیمى آن دو بدعت گذار و دیدگاهشان را مقدّس شمرده و به ثبوت جهت براى خدا تصریح مى کند و آن را مى پذیرد . وى در جاىْ جاىِ کتابش در این باره ، سخنان فراوانى دارد و ما اکنون قصد بررسى و نقد این دیدگاه فاسد را نداریم و براى اطّلاع از فساد این دیدگاه ، خواننده را به کتاب هاى کلامى شیعه و سنّى حواله مى دهیم. و آنچه اکنون براى ما مهمّ است ، آگاهى دادن به خوانندگان نسبت به دروغ پردازى ها و تهمت هاى او به شیعه است .

همانا شیعه در انکار رؤیت خدا در روز قیامت ، هرگز پیرو معتزله نبوده و نیست ، بلکه شیعه پیرو برهان عقلى و نقلىِ این حقیقت روشن است . و دامان شیعه از عقاید فاسدى بسان حلول ، تشبیه ، الوهیّت بشر ، توصیف خدا با صفات نقص ، و انکار صفات ثابت خدا ، پاک است ، بلکه همه شیعیان ، انسان معتقد به اینها را کافر مى دانند ؛ به کتاب هاى کلامى قدیم و جدید شیعه مراجعه کنید . و قصیمى هرگز نمى تواند شاهدى براى تهمت هایش بیاورد ، زیرا اگر او شاهدى داشت هر آینه آوازش را سر داده بود و آن را برملا مى ساخت .

بله ، شیعه این را که خداوند صفاتِ ثبوتیّه زائد بر ذات داشته باشد را انکار مى کند و بر این باور قائل است که صفات ثبوتیّه خداوند عین ذات اوست و هرگز به تعدّد قدمائى که همیشه با خداى سبحان باشند ، قائل نبوده و نیست .

امّا افعال بندگان : اگر منظور این باشد که کارهاى بندگان ، مخلوقِ تکوینى خدا هستند ، لازم مى آید که وعده و وعید ، و ثواب و عقاب الهى همه بیهوده باشد ؛ زیرا عذاب گناهکارى که با اختیار خود گناه نکرده ، بلکه خداوند او را مجبور ساخته ، قبیح است . و این مسأله از مشکل ترین مسائل کلامى است ، و در این باره بحث کافى انجام گرفته است . و کسى که مى گوید : افعال انسان مخلوق خداست ، در حقیقت ناآگاهانه، ظلم و فعل قبیح را به خدا نسبت مى دهد.و اجماع خیالى قصیمى ، در برابر برهان هاى کوبنده ، هیچ سودى به حالش ندارد.امّا نسبت نارواى اهل سنّت به شیعه و معتزله و بدعت گذار شمردن آنان،عادت همیشگى آنهاست که براى همگان روشن است.(۳)

۱ – الصراع بین الإسلام والوثنیّه ۱ : ۶۸ .

۲ – شرح المواهب ۵ : ۱۲ .

۳ ـشفیعى شاهرودى، گزیده اى جامع از الغدیر، ص ۳۴۷٫