شیعه امامیه

نوشته‌ها

شیعه و غلو

اشاره:

مخالفین شیعه امامیه عمداً یا از سر  نداشتن اطلاعات صحیح مذهب شیعه امامیه را به غلو متهم می‌کنند. آنان در کتابها و تبلیغات شان مذهب شیعه به عنوان یکی از فرقه های غالیه و منحرف معرفی می کنند تا برای مسلمانان فرقه های دیگر نسبت به آن تنفر ایجاد کنند. این مقاله بیان خواهد کرد که شیعه امامیه نه تنها هیچ ربطی به غلو و فرقه غالیه ندارد، بلکه همان اسلام ناب است که پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) برای هدایت بشر آورده است.

در کتب لغت، کلمه‌ «غلو» به معنی مطلق تجاوز از حد آمده است.[۱] که هر گونه تجاوز از حد را شامل می‌گردد و در برخی دیگر از کتب لغت مانند لسان العرب و تاج العروس این کلمه به تجاوز از حد همراه با افراط معنی گردیده است.[۲] در اصطلاح علما و محققین اسلامی «غلو» عبارت است از اعطائی مقام الوهیت به پیشوایان دینی.[۳]

بعضی به خاطر غرض‌ورزی و باهدف ایجاد تفرقه بین صفوف مسلمین شیعیان را متهم به غلو نموده‌اند در حالی که شیعیان دوازده امامی به پیروی از ائمه (علیهم‌السلام) معتدل‌ترین فرقه اسلامی است که از افراط و تفریط همیشه دور بوده‌اند و همیشه راه اعتدال را پیموده‌اند. پیامبر اسلام درباره امام  علی  (علیه‌السلام) فرموده: «دو گروه درباره تو به هلاکت می‌افتند گروهی که از فرط دوستی به وادی غلو می‌‌‌غلتند و گروهی هم که در دشمنی خود با تو سخت می‌باشند.»[۴]

از بررسی تاریخ اسلام بدست می‌آید که این سخن پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد امام علی (علیه‌السلام) محقق گردید. گروه‌هایی در دنیای اسلام پدید آمدند که نسبت به امام علی (علیه‌السلام) راه غلو را پیموده‌اند و او ار از آنچه بود بالاتر دانستند تا جایی که در حد خدایی رسانده‌اند، بغدادی در کتاب «الفرق بین الفرق» باب جداگانه‌ای به غالیان اختصاص داده‌ و گفته است: باب چهارم از ابواب این کتاب در بیان فرقه‌هایی است که به اسلام نسبت داده شده‌اند و لکن در واقع از امت اسلامی نیستند.»[۵] روشن است که این فرقه‌ها راه افراط را برگزیده‌اند و در نتیجه همان‌گونه که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خبر داده است هلاک شده‌اند و از جرگه امت اسلامی خارج گردیده‌اند.

در مقابل این گروه‌ها فرقه‌هایی در جامعه اسلامی پدید آمدند که نسبت به ائمه (علیهم‌السلام) و خصوصاً امام علی (علیه‌السلام) راه تفریط را انتخاب نموده‌اند به این معنی که ائمه (علیهم‌السلام) را از آنچه بوده کمتر دانسته‌اند اینها در دو گروه ذیل تقسیم می‌گردند:

 ۱ . گروهی که با ائمه (علیهم‌السلام) و خصوصاً امام علی (علیه‌السلام) دشمن بوده تا جایی که حکم کفر امام را صادر نموده‌اند مانند خوارج وناصبی‌ها.

۲ . گروهی که درباره ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) کوتاهی نموده‌اند و سفارشات پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله)  مانند روایت غدیر، ثقلین، سفینه و منزلت و روایات دیگر در مورد آنان را نادیده گرفته‌اند. در نتیجه دیگران را در مسأله مهم امامت و رهبری بر آنها ترجیح داده‌اند، این فرقه‌ها نیز طبق حدیث پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) هلاک گردیده‌اند.

شیعیان دوازده امامی درباره پیشوایان دین اصل اعتدال را که هم شرعی و هم عقلائی است رعایت نموده در مورد امام علی (علیه‌السلام) و اهل بیت (علیهم‌السلام) بیش از آنچه خدا و پیامبر در مورد آنها فرموده قائل نمی‌باشند زیرا همان‌گونه که غلو در حق آنها موجب کفر و الحاد است، دشمنی و مخالفت و نادیده گرفتن حقوق آنها هم که از طرف خدا به آنها داده شده و از سوی پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بارها ابلاغ گردیده، نادرست و خروج از دائره اسلام حقیقی است.

برای روشن شدن دیدگاه شیعه امامیه دربارهمکتب اه غلو و غالیان و  اینکه شیعه هیچ‌گونه ارتباطی با آنان ندارد. لازم است که ابتدا به برخی از روایات ائمه (علیهم‌السلام) در این مورد اشاره نمائیم و سپس به ذکر گفتار علماء و بزرگان شیعه در این موضوع بپردازیم.

امامان شیعه به شدیدترین وجه غلو را مردود دانسته و غالیان را نکوهش و تکفیر کرده‌اند. علامه مجلسی حدود صد روایت از آنان در این‌باره درکتاب بحار‌الانوار نقل کرده است، در اینجا چند نمونه از آنها را یاد‌آور می‌شویم:

۱ . امام علی (علیه‌السلام) فرموده است: خداوندا من از غلات بیزاری می‌جویم همان‌گونه که عیسی ابن مریم از نصاری بیزاری جست، خدایا آنان را خوار گردان و احدی از آنان را یاری مکن[۶]

۲ . امام علی (علیه‌السلام) در روایت دیگر از غلو درباره خاندان خود نهی کرده و فرموده است: «بپرهیزید از غلو درباره ما، در حق ما اعتقاد به دین داشته باشید که پرورده پروردگاریم و آن‌گاه هر چه در فضایل ما خواستید بگویید.»[۷]

۳ . امام صادق (علیه‌السلام) فرموده است: بر جوانان خود از خطر غلات برحذر باشید مبادا عقیده آنان را تباه سازند زیرا غلات بدترین خلق خدایند عظمت خدا را کوچک نشان داده و برای بندگان خدا دعوی ربوبیت می‌کنند. در جای دیگر از معاشرت با غلات نهی کرده و فرموده است: «با غلات نشست و برخواست نکرده، هم غذا نشده همراهشان چیزی ننوشید و با آنان مصافحه نکنید.»[۸]

علماء و دانشمندان شیعه از قدیم در مقابل غلات به شدت ایستادگی نموده و خطر آنها را بدتر از هر گروهی دانسته‌اند لذا در تکفیر و نکوهش آنها از هیچ کوششی فرو گذار نکرده‌اند.

۱ . شیخ صدوق از علمای بزرگ شیعه در مورد غلات می‌گوید:

«اعتقاد ما درباره غلات و مفوّضه این است که آنها کافرند و بدتر از یهود و نصاری و مجوس و قدریه و حروریه و دیگر فرقه‌های گمراهند. [۹]

۲ . شیخ مفید درباره غلات گفته است: غلات گروهی از متظاهرین به اسلامند که امیرالمؤمنین و امامان و فرزندان او را به الوهیت و نبوت توصیف کردند و در حق آنان از حد اعتدال تجاوز کردند آنان گمراه و کافرند. [۱۰]

۳ . علامه مجلسی پس از ذکر اقسام و مظاهر غلو گفته است: اعتقاد ما به هر یک از آنها سبب الحاد و کفر و خروج از دین است، چنانچه ادّله عقلیه و آیات و اخبار بر آن دلالت می‌کند و اگر احیاناً در روایات حدیثی یافت شود که موهم یکی از اقسام غلو باشد باید تأویل شود و اگر قابل تأویل نباشد از افترائات غالیان است».

با توجه به روایات ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) و گفتار و روش علماء و دانشمندان شیعه مانند شیخ  صدوق، مفید و علامه مجلسی در مورد غلو و غالیان هیچ‌گونه ابهامی باقی نمی‌ماندکه شیعه امامیه از همان ابتدا مخالف این جریان بوده و هیچ‌گاه آنها را تأیید ننموده‌اند. ارتباط این گروه به شیعه هیچ دلیل و مدرکی ندارد.و از افترائات مخالفان مکتب اهل بیت (علیهم‌السلام) می‌باشند آنها از قدیم سعی داشته تا چهره پیروان مکتب اهل بیت (علیهم‌السلام) را مخدوش جلوه دهند.

پی نوشت:

[۱]  . راغب اصفهانی، حسین بن محمد، معجم مفردات الفاظ قرآن، ص ۶۱۳ ، بیروت، دارالشامیه.

[۲]  . ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۰، ص ۱۱۳، بیروت، دار احیاء التراث العربی، اول ۱۴۰۸٫

[۳]  . شهرستانی‌، محمد بن عبدالکریم، ملل و نحل، ص ۲۰۳، لبنان، دارالمعرفه، اول، ۱۴۱۰ ه. ق.

[۴]  . ابن ابی الحدید، عزالدین ابی حامد، شرح نهج‌البلاغه، ۵ ج، ص۴، بیروت، دار احیاء الکتب العربی، بی‌تا.

[۵]  . بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص ۲۱۱، لبنان، دارالمعرفه، دوم، ۱۴۱۷٫

[۶]  . مجسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۲۵، ص۲۶۶، لبنان، مؤسسه الوفا، دوم، ۱۴۰۳ ه .

[۷]  . همان.

[۸]  . همان.

[۹]  . صدوق، محمد بن علی بن الحسین، اعتقادات فی دین الامامیه، ص ۷۱، بی‌تا، بی‌نا.

[۱۰]  . شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، تصحیح الاعتقاد، ص ۱۰۹، قم، منشورات رضی، اول ۱۳۶۳ ه .

تفاوت مذاهب اهل سنت با مبانی شیعه

 

 اشاره:

در میان مسلمانان مذهب اهل سنّت دارای چهار مذهب فقهی  به نامهای حنبلی، حنفی، شافعی و مالکی. وهابیت نیز در کنار این مذاهب به عنوان مذهب اهل سنت تلقی می شود. در این نوشته تفاوت این پنچ مذهب با مبانی شیعه، توضیحاتی داده شده است.

 

 

مذهب شیعه در سه حوزه اساسی با مذاهب اربعه اهل سنّت و وهابیت اختلاف جدّی دارد. این سه حوزه اختلاف عبارتند از:

  1. از نظر تاریخی. ۲. از نظر کلامی. ۳. از نظر فقهی.
  2. از نظر تاریخی:

تشیع یک مکتب کلامی یا سیاسی نیست که درباره علل پیدایش آن در میان امت اسلامی پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) سخن بگوئیم، بلکه تشیع بر یک اصل استوار است که در عصر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) پی ریزی گردید، و گروهی را به خود جذب نمود، و آن اصل، پذیرفتن ولایت و خلافت حضرت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (علیه‌السلام) از جانب خدا پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بود،‌ و این اصل جزء‌ تعالیمی است که به وسیله رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) مطرح و بیان گردید.[۱]

هواخواهان و پیروان علی (علیه‌السلام) نظر به مقام و منزلتی که آن حضرت پیش پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و صحابه و مسلمانان داشت، مسلّم می دانستند که خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از آن علی (علیه‌السلام) می باشد، ولی بر خلاف انتظار آنان درست در حالی که پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله)  رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت (علیهم السلام) و عده ای از صحابه سرگرم لوازم سوگواری و تجهیزات بودند که خبر یافتند،‌ عده ای دیگر با کمال عجله و بی آنکه با اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و خویشاوندان پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و هوادارانش مشورت کنند و حتّی کمترین اطّلاعی بدهند، از پیش خود در قیافه خیر خواهی، برای مسلمانان خلیفه معین نموده و علی (علیه‌السلام) و یارانش را در برابر کاری انجام یافته قرار دادند.[۲]

البته شیعه که پیروان علی (علیه‌السلام) و در حقیقت پیروان اسلام حقیقی بودند در  همان روزهای نخستین، محکوم سیاست وقت شده، نتوانست به غیر از اعتراض کاری دیگر از پیش ببرد و علی (علیه‌السلام) نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروی کافی دست به یک قیام خونین نزد، ولی جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اکثریت نشدند و جانشینی پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و مرجعیت علمی را  حق خدادادی علی (علیه‌السلام) می دانستند و مراجعه علمی و معنوی را تنها برای آن حضرت روا می دیدند و به سوی او دعوت می کردند.[۳]

پس از رحلت پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) این اختلافات سبب پیدایش فرقه هایی مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) پدید آمد، مربوط به مسئله خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد.

یک دسته معتقد بودند که امامت، همانند نبوت، منصب و مقام الهی است و از شرایط امام این است که معصوم از خطا و گناه باشد و این صفت را جز خداوند کسی نمی داند، بنابراین راه تعیین امام نص الهی است که در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) جانشین پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و امام مسلمین است.

حضرت علی و بنی هاشم و گروهی از بزرگان صحابه، اعم از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده شیعه ـ خصوصا شیعه امامیه ـ در مسئله امامت است.

 و دسته دیگر ـ که در راس آنها ابوبکر و عمر قرار داشتند ـ بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) برای خود جانشین تعیین نکرده است، و این کار را به مسلمانان واگذار نموده است. بر این اساس و با توجه به اهمیت مسئله خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتابزده با ابوبکر به عنوان خلیفه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بیعت کردند.[۴] این همان عقیده اهل سنّت در مسئله جانشینی پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) است.

بر این اساس مهمترین مبانی ای که شیعه را از اهل سنّت که شامل چهار مذهب و وهابیت می شود متفاوت می کند همان نظریه امامت و جانشینی پیامبر است.

  1. از نظر کلامی:

در کلام و اصول دین «اهل سنّت و جماعت» از ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری پیروی می کنند که در سال ۲۷۰ هجری قمری بدنیا آمده و در سال ۳۲۵ درگذشته است. برخی دیگر از آنها در اعتقادات پیرو ابومنصور ماتریدی می باشند که در این حوزه نیز با کلام شیعه تفاوت دارند.

کلام امامیه از روش استدلال عقلی پیروی می کند و برای تفکر عقلانی اهمیت بسیار قائل است، با تفکر اشعری که اصالت را از عقل گرفته و آن را تابع ظواهر الفاظ می کرد، مخالف و مغایر است. اصولاً طرح بحث های عقلی عمیق در معارف امامیه اولین بار توسط علی (علیه‌السلام) در خطبه و دعوات و مذاکرات آن حضرت مطرح شد. به همین خاطر مباحث کلامی در احادیث شیعه بر پایه دقیق ترین روش عقلی و برهانی مورد تحقیق قرار گرفته و بدین جهت احادیث شیعه در زمینه معارف دینی، از اصیل ترین منابع متکلمان و  حکیمان امامیه به شمار می رود.[۵]

بنابراین کلام شیعه از طرفی از بطن حدیث شیعه برمی خیزد و از طرف دیگر با فلسفه شیعه آمیخته است.[۶]

همین مشرب کلامی باعث تفاوت هایی در مسائل کلامی شد. مهمترین مباحث کلامی متفاوت با کلام شیعه عبارتند از: ۱. صفات ازلی خداوند. ۲. صفات خبری. ۳. حدوث و قدم کلام الهی. ۴. خلق افعال و کسب.

توضیح هر یک از این تفاوت ها از عهده این نوشته بیرون است. خواننده را ارجاع می دهیم به منابعی که در پایان نوشته معرفی خواهیم کرد.

  1. از نظر فقهی:

یکی دیگر از تفاوت های مذهب شیعه با مذاهب اهل سنّت، تفاوت فقهی است، اهل سنّت و جماعت در مسائل فقهی از چهار تن از فقهای اهل سنّت پیروی کرده و می کنند. و این چهار نفر، نه از صحابه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بوده اند، و نه از تابعین. و نه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پیروی از آنها را توصیه نموده است. و در هیچ حدیثی حتّی در کتابهای خود اهل سنّت اثری از این چهار مذهب نمی باشد.

  1. پیشگام ترین آنها ابوحنیفه است. که میان او و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) صد سال فاصله بوده است. زیرا او در سال ۸۰ هجری به دنیا آمده و به سال ۱۵۰ هجری قمری درگذشته است.
  2. مالک ابن انس، در عهد خلافت ولید بن عبدالملک به دنیا آمد و در روزگار هارون الرشید در مدینه از دنیا رفت.
  3. محمد بن ادریس شافعی، در سال ۱۵۰ هـ . در غزه به دنیا آمد و در سال ۲۰۴ هـ . در مصر از دنیا رفت.
  4. متأخرترین آنها احمد بن حنبل است که در سال ۱۶۵ هجری به دنیا آمده در سال ۲۴۱ هجری درگذشته است.[۷]

منابع فقه در نزد اهل سنّت:

  1. سنّت خلفای راشدین. ۲. سنّت همه صحابه. ۳. سنّت تابعین. ۴. شیوه فرمانروایان.

 دیگر منابع آنها قیاس، استحسان، استصحاب، سد باب درائع و اجماع، بسیار مشهور است. امام ابوحنیفه در عمل به قیاس و کنار نهادن احادیث، شهرت داشته، چنانکه مالک، در مراجعه به عمل مردم مدینه و سد باب ذرائع و امام شافعی در مراجعه به فتوای صحابه شهرت داشت. امام احمد حنبل به خودداری از اجتهاد و پرهیز از فتوا و پیروی از نظر صحابه ـ هر چه که باشد ـ شهرت داشت.[۸]

منابع فقه در نزد شیعه:

شیعه به پیروی از کتاب خدا و سنّت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)  به منظور استنباط احکام شرعی، از چهار منبع به شرح زیر بهره مند می گردد:

  1. کتاب خدا: پیروان مکتب تشیع قرآن را به عنوان استوارترین منبع فقه خویش و معیار شناخت احکام الهی می دانند.
  2. سنّت: سنّت به معنای گفتار، رفتار و تأیید کاری توسط رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دومین سرچشمه زلال فقه شیعه می باشد و امامان از اهل بیت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به طور مستقل به عنوان ناقلان سنّت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)  و گنجینه علوم وی قلمداد می گردند.

مقصود از «اهل بیت» که پیامبر گرامی، آنان را قرین قرآن و مرجع مسلمانان جهان معرفی نموده است، همان پیشوایان دوازده گانه از عترت پیامبرند که حافظان سنّت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله)  و حاملان علوم او می باشند.

محدثان هر دو گروه شیعه و سنی برآنند که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله)  دو میراث گرانبها از خود به جای گذاشته و همه مسلمانان را به پیروی از آنها دعوت نموده و سعادت و هدایت مردم را درگرو تمسک به آن دانسته است، یکی کتاب خدا «قرآن» و دیگری اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و عترت خویش.

رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله)  فرمود:

«ای مردم، من در میان شما دو چیز را به جای می گذارم که اگر بدانها تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد،  کتاب خدا و عترت خودم.»[۹]

عقل و جماع به عنوان دو منبع دیگر برای استنباط احکام فقهی در نزد شیعه معتبر می باشند.

پس اهل سنّت هم از نظر کلامی و هم از نظر فقهی در زمان حیات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و حتّی سالها بعد از رحلت آن حضرت بر خلاف تشیع موجودیت نداشته است. چنانچه گفته شد امام آنها در کلام در قرن سوم هجری متولد شده و ائمه فقهی آنها هم حداقل صد سال با پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله)  فاصله داشته اند، یکی از علمای اهل سنّت که اخیراً مستبصر شده و شیعه شده می گوید: اگر اهل سنّت و جماعت ادعا دارند که به سنّت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پایبندند، پس چرا مذاهب آنها این همه دیر پدید آمده است؟ و اهل سنّت و جماعت پیش از پیدایش این مذاهب کجا بودند؟ و چه دینی داشتند و به چه کسی مراجعه می کردند؟[۱۰]

اما فرقه وهابیت، منسوب به محمد بن عبدالوهاب نجدی است که در قرآن دوازدهم هجری ظهور کرد و مورد قبول و حمایت آل سعود قرار گرفت، و به عنوان مذهب رسمی در عربستان سعودی پذیرفته شد و با حمایت بی دریغ آنان توانست در بیرون از مرزهای عربستان نیز هواداران و طرفدارانی به دست آورد. پیروان این مذهب خود را ادامه دهنده راه سلف امت «صحابه و تابعین» دانسته، دیگر مذاهب اسلامی را اهل بدعت و ضلالت، و شرک می پندارند و خود را «سلفیه» می نامند. عقاید و اندیشه های افراطی و رفتار خشن و انعطاف ناپذیر آنان، منشاء تفرقه و نزاع، و برخوردهای خشونت آمیز در میان امت اسلامی شده، و عملاً به وحدت و یکپارچگی امت اسلامی ضربه وارد کرده است. و بدین جهت در راستای اهداف و منافع استکبار جهانی و دشمنان جهان اسلام قرار گرفته است.[۱۱]

گذشته از تفاوت هایی که برای هر دو مذهب شیعه و اهل سنّت بیان گردید،‌ وهابیت دارای اعتقادات خاص دیگری می باشد که همه آنان در محور شرک و توحید مطرح است. وهابیت بنابر اعتقاد مختص به خودشان که دارند اعمالی را حرام می دانند.[۱۲]

  1. سفر برای زیارت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) . ۲. زیارت قبر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) . ۳. تعمیر قبور. ۴. مسجد سازی در کنار مشاهد. ۵. نمازگزاردن در مشاهد. ۶. توسل به پیامبران ۷. سوگند به مقدسات. ۸. سوگند دادن خدا به حق اولیاء. ۹.تبرک به آثار پیامبران و اولیاء. ۱۰. نذر برای انبیاء و صالحان.

در حالیکه مذهب تشیع و سایر مذاهب اهل سنّت این مسائل را جایز می شمارد و حتّی از امورات مستحبی در شرع مقدس اسلام می داند.

پی نوشت:

[۱] . مجله تخصصی کلام اسلامی، شماره ۵۲، ص ۷.

[۲] . شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۵۸، ص ۱۲۲، به نقل از شیعه در اسلام، علامه طباطبایی، ص ۳۳، انتشارات نشر قدس رضوی، چ سوم، ۸۳.

[۳] . طباطبائی، علامه محمد حسین، شیعه در اسلام، ص ۳۴، انتشارات قدس رضوی، چ سوم، ۱۳۸۳.

[۴] . علی ربانی، گلپایگانی، درآمدی بر علم کلام، ص ۱۸۷، انتشارات دارالعلم، چ اول، ۷۸.

[۵] . ربانی، گلپایگانی، علی،‌مدخلی بر علم کلام، ص ۱۸۹، انتشارات دارالفکر، چ اول، ۱۳۷۸.

[۶] . مطهری، شهید مرتضی، مجموعه آثار، ج ۳، ص ۹۱، انتشارات صدرا، چ دوم، ۷۲.

[۷] . گرجی، دکتر ابوالقاسم، تاریخ فقه و فقها، ص ۸۴، انتشارات سمت، چاپ سوم، ۱۳۷۹.

[۸] . تیجانی، دکتر محمد، اهل سنّت واقعی، جلد اول، ص ۲۰۸، ترجمه عباسعلی براتی، بنیاد معارف اسلامی، قم، چ دوم، ۷۴.

[۹] . صحیح ترمذی، کتاب المناقب، باب مناقب اهل بیت النبی، ج ۵، ص ۶۶۲، حدیث ۳۷۸۶.

[۱۰] . تیجانی، دکتر محمد، اهل سنّت واقعی، ج اول، ص ۱۱۶، ترجمه عباسعلی براتی، نشر معارف اسلامی، قم،‌ چ دوم، ۷۴.

[۱۱] . مدخل علمه کلام، ص ۳۱۵، همان.

[۱۲] . فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ج ۳، ص ۲۶، همان.

تفاوت بین نماز شیعه و سنی در شرایط و ارکان

اشاره:

 نماز اولین فریضه در اسلام است که از نظر شیعه و اهل سنت بسیار مهم است. درنماز مشترکات فروانی بین شیعه و سنی وجود دارد. البته اختلافهای هم در برخی موارد نماز و همچنین احکام دیگر در بین همه مذاهب اسلامی وجود دارد. بنابراین در بین مذاهب چهار گانه اهل سنت (شافعیه، مالکیه، حنفیه، حنابله) هم احکام و اداب نماز کاملا یکسان نیست. از آنجا که شرح تمام مشترکات و تفاوتها در این مختصر نمی گنجد برای رعایت اختصار برخی تفاوت‌هایی را در بین مذهب شافعیه و مذهب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) در مورد شروط، واجبات و مبطلات نماز بیان می شود.

شروط نماز از دیدگاه فقه امامیه

  1. طهارت؛
  2. دخول وقت؛
  3. پوشش در حال نماز؛
  4. طهارت مکان نمازگزار و غصب نبودن آن؛
  5. استقبال به قبله.

شروط نماز از دیدگاه فقه شافعیه

  1. پاکی از حدث اکبر و اصغر؛
  2. پاکی بدن و لباس و محل نماز از نجاست؛
  3. ستر عورت (عورت مرد و کنیز مابین ناف تا زانوست و عورت زن ما سوای رخسار و کفین)؛
  4. علم به دخول وقت؛
  5. استقبال قبله؛
  6. علم به کیفیت نماز؛
  7. ترک مبطل.

در شدت خوف و ضرورت استقبال قبله شرط نیست هر طور ممکن است جایز است نماز بگذارند چه رو به قبله باشد و یا پشت به قبله در حال سواری یا پیاده توقف یا حرکت کشتی یا هواپیما هم استقبال قبله شرط نیست.[۱]

اگر چه در ظاهر شروط نماز بین این دو مذهب خیلی به یکدیگر شباهت دارد ولی شرایطی که در هرکدام از شروط وجود دارد فرقهای بسیاری باهم دارند مثل اینکه در مکان و لباس نمازگزار از نظر شیعه غصبی نبودن شرط است اما بر اساس مذهب شافعیه نماز در مکان و لباس غصبی از روی عمد باعث بطلان آن نمی شود و همچنین نماز در لباسی که برای مردان حرام است مثل لباس ابریشمی و لباسی که در آن طلا به کارفته است از نظر امامیه باطل است ولی از نگاه شافعیه باطل نیست و نیز اختلاف هایی که در مقدار وقت نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا دارند و دیگر تفاوتهایی که مجالی برای ذکر آنها نیست.[۲]

    واجبات نماز در فقه امامیه

  1. نیت؛
  2. قیام یعنی ایستادن؛
  3. تکبیره الاحرام؛
  4. رکوع؛
  5. سجود؛
  6. قرائت؛
  7. ذکر؛
  8. تشهد؛
  9. سلام؛
  10. ترتیب؛
  11. موالات یعنی پی در پی بودن اجزاء نماز.

در فقه اهل بیت اجزاء نماز به رکن و غیر رکن تقسیم می شوند ارکان نماز اجزایی هستند که اگر نماز گزار سهواً هم آنها را ترک یا زیاد کند نمازش باطل است که پنج جزء هستند (نیت، تکبیره الاحرام، قیام هنگام گفتن تکبیره الاحرام و قیام متصل به رکوع، رکوع و دو سجده)[۳] ولی در فقه شافعی در واجبات نماز چنین تقسیمی وجود ندارد و همه اجزاء نماز را رکن می نامند و احکامی دارد که به زودی به آنها اشاره می شود و همچنین هر کدام از اجزا شرایطی دارند که در دو مذهب تفاوت هایی بین آنها وجود دارد.

ارکان یا واجبات نماز در فقه شافعی

  1. نیت یعنی قصد فعل نماز و تعیین آن که چه نمازی می گذارد؛
  2. تکبیر تحرم یعنی الله اکبر گفتن مقارن با نیت؛
  3. قیام برای کسی که بتواند؛
  4. خواندن سوره فاتحه در هر رکعت؛
  5. رکوع خم شدن تا زانو (گفتن ذکر در حال رکوع مستحب است «سبحان ربی العظیم»)؛[۴]
  6. اعتدال بر گشتن به حال قیام (گفتن ذکر سمع الله لمن حمده بعد از رکوع مستحب است)؛
  7. سجود، گذاشتن پیشانی بر روی زمین (ذکر سجده «سبحان ربی الاعلی»)؛
  8. جلوس بین سجدتین؛
  9. طمأنینه؛
  10. تشهد (بنا بر نظر امامیه تشهد در رکعت دوم و رکعت آخر واجب است ولی شافعیه فقط تشهد رکعت اخر را واجب می داند).[۵]

تشهد عبارت است از: «التحیات المبارکات الصلوات الطیبات للّه السلام علیک أیها النبی و رحمه اللّه و برکاته، السلام علینا و علی عباد اللّه الصالحین أشهد أن لا إله إلا اللّه، و أشهد أن سیدنا محمدا رسول اللّه».[۶]

  1. صلوات بر نبی در اخر تشهد (اللهم صل علی محمد و آل محمد)؛
  2. نشستن برای تشهد و صلوات؛
  3. سلام (السلام علیکم و رحمه الله)؛
  4. ترتیب به همان صورتی که گفته شد.

در فقه شافعی تقدیم رکن فعلی بر رکن فعلی دیگر یا بر رکن قولی عمدا باعث بطلان نماز است مثل تقدیم رکوع بر سجده یا تقدیم رکوع بر فاتحه اما تقدیم رکن قولی بر رکن فعلی مبطل نیست اگر چه به عمد باشد مثل تقدیم تشهد بر سجود.

مبطلات نماز فقه اهل بیت (علیهم‌السلام)

  1. در بین نماز یکی از شرطهای آن از بین برود، مثلًا در بین نماز بفهمد مکانش غصبی است؛
  2. آنکه در بین نماز عمداً یا سهواً یا از روی ناچاری، چیزی که وضو یا غسل را باطل می کند پیش آید، مثلًا بول از او بیرون آید، ولی کسی که نمی تواند از بیرون آمدن بول و غایط خودداری کند، اگر در بین نماز بول یا غایط از او خارج شود چنانچه به دستوری که در احکام وضو گفته شده رفتار نماید نمازش باطل نمی شود، و نیز اگر در بین نماز از زن مستحاضه خون خارج شود، در صورتی که به دستور استحاضه رفتار کرده باشد، نمازش صحیح است.
  3. مثل بعض کسانی که شیعه نیستند دستها را روی هم بگذارد.
  4. بعد از خواندن حمد، آمین بگوید ولی اگر اشتباهاً یا از روی تقیه بگوید، نمازش باطل نمی شود.
  5. آن که عمداً یا از روی فراموشی پشت به قبله کند، یا به طرف راست یا چپ قبله برگردد، بلکه اگر عمداً بقدری برگردد که نگویند رو به قبله است، اگر چه به طرف راست یا چپ نرسد، نمازش باطل است.
  6. آن که عمداً کلمه ای بگوید که از آن کلمه قصد معنی کند اگر چه معنی هم نداشته باشد و یک حرف هم باشد بلکه اگر قصد هم نکند بنا بر احتیاط واجب باید نماز را دوباره بخواند در صورتی که دو حرف یا بیشتر باشد، ولی اگر سهواً بگوید نماز باطل نمی شود.
  7. خنده با صدا و عمدی و چنانچه سهواً هم با صدا بخندد یا لبخند بزند نمازش باطل نمی شود.
  8. آن که برای کار دنیا عمداً با صدا گریه کند، ولی اگر برای کار دنیا بی صدا گریه کند اشکال ندارد ولی اگر از ترس خدا یا برای آخرت گریه کند، آهسته باشد یا بلند، اشکال ندارد، بلکه از بهترین اعمال است.
  9. کاری که صورت نماز را به هم بزند مثل دست زدن و به هوا پریدن و مانند اینها، کم باشد یا زیاد، عمداً باشد یا از روی فراموشی. ولی کاری که صورت نماز را به هم نزند مثل اشاره کردن به دست اشکال ندارد.
  10. خوردن و آشامیدن، به طوری بخورد یا بیاشامد که نگویند نماز می خواند.
  11. شک در رکعت های نماز دو رکعتی یا سه رکعتی یا در دو رکعت اول نمازهای چهار رکعتی است.
  12. آن که رکن نماز را عمداً یا سهواً کم یا زیاد کند، یا چیزی را که رکن نیست عمداً کم یا زیاد نماید.[۷]

مبطلات نماز در فقه شافعی

  1. نیت قطع کردن نماز.
  2. ترک رکن فعلی یا قولی عمدا.
  3. زیاد کردن رکن فعلی از روی عمد.
  4. زیاد کردن تکبیر تحرم از روی عمد (زیاد کردن سایر ارکان قولی مبطل نیست مانند تکرار فاتحه)
  5. ترک یکی از شروط نماز.
  6. صدور فعل زیاد (بیشتر از دو حرکت) عمدا یا سهوا به طور متوالی.
  7. بلعیدن چیزی که مبطل روزه باشد از روی عمد.
  8. خوردن چیز زیاد سهواً.
  9. عارض شدن حدث اکبر یا اصغر.
  10. کشف عورت.
  11. واجبات نماز را مستحب دانستن و….
  12. تکلم در نماز اگر چه یک حرف با معنی یا دو حرف بی معنا باشد.
  13. تردید در یکی از شروط نیت تحرم.
  14. آلوده شدن به نجاست غیر معفو.
  15. تردید و شک در نیت تحرم پس از گزاردن یک رکن فعلی یا قولی.

این بخشی از تفاوت هایی بود که در خود نماز و شرایط و احکام آن وجود دارد ولی همانطور گه گفته شد پرداختن به تمام جزئیات و آداب و مستحبات و مکروهات فضای بیشتری را می طلبد و منابعی که در پایان معرفی می شود برای اطلاع بیشتر مفید یم باشند.

افزون بر همه اینها پیروان سه مذهب حنفی، شافعی و حنبلی، در حال قیام، دست ها را روی شکم و یا سینه قرار می دهند و پیروان مذهب مالکی دست ها را رها می کنند و نیز بعد از سوره حمد، آمین می گویند. فرق دیگری که بین نماز شیعه و سنی وجود دارد این است که اهل سنت بعد از حمد، خواندن سوره کامل را شرط نمی دانند بلکه چند آیه از یک سوره خوانده شود نیز کافی است.

پی نوشت:

[۱]. مردوخ کردستانی، محمد، فقه محمدی، سازمان انتشارات گفتمان، ۱۳۷۸ش، ص۱۳.

[۲]. مغنیه، محمد جواد، الفقه علی المذاهب الخمسه، بیروت دار التیار الجدید ـ دار الجواد، چاپ دهم، ج۱، ص۷۹-۱۰۰.

[۳] . رک: رساله های توضیح المسائل.

[۴]. همان، ص۱۱۱.

[۵]. همان، ص۱۱۳.

[۶]. همان، ص۱۱۴.

[۷] . رک: به رساله های توضیح المسائل.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکزمطالعات حوزه.

 تفاوت تقلید و مرجعیت نزد شیعه و اهل سنت

اشاره:

هر مسلمان مکلّفی اگر مجتهد نباشد ـ یعنی نتواند خودش احکام شرعی را از کتاب و سنّت به دست آورد ـ باید از یکی از مراجع جامع الشرائط در زمینه علم، عدالت، پرهیزگاری، زهد و تقوا پیروی کند. چنان که خدای متعال می فرماید: «…فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکرِ إِن کنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ[۱]» «اگر نمی دانید از آنان که به یاد دارند، بپرسید». وقتی این مسأله را بررسی کنیم می بینیم که شیعه امامیه، همراه با حوادث، پیش رفته اند. و سلسله مرجعیت، در میان آنها هرگز قطع نشده است. و این وضع از زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تا به امروز ادامه داشته است.

شیعه، در زمان حضور امامان اهل بیت (علیهم السلام) از آنان پیروی کرده و بعد از غیبت امام معصوم تقلید از فقیه جامع الشرائط، را واجب می داند. و به همین دلیل یک رشته فقیهان مجتهد از آن زمان تا به امروز، پدید آمده اند و این رشته، قطع نشده، و در هر روزگاری در میان امّت، یک یا چند مرجع شیعه بوده است که مردم از آنها تقلید می کرده اند. و رسائل عملیه ای داشته اند که در آنها احکام به دست آمده از کتاب و سنت را آورده اند. به دلیل این‌که باب اجتهاد در شیعه مسدود نشده است اجتهاد در مسائل نو ظهور که در قرن اخیر، به سبب پیشرفت علم و تکنولوژی پیش آمده، مانند پیوند قلب، و اعضای دیگر بدن یک انسان به انسان دیگر. یا باروری مصنوعی، یا معاملات بانکی و مانند آنها وجود دارد.

شیعه در هر روزگاری از فقیه زنده ای تقلید می کند که خود با مشکلات مردم آشناست و مسائل آنها را از نزدیک می بیند و آنها از او می پرسند و او جواب می دهد.

به این ترتیب، شیعه در هر زمانی بر دو منبع اصلی شریعت اسلامی یعنی کتاب و سنت و نصوص بر جای مانده از امامان عترت، پافشاری کرده، و علمای آنها از قیاس و نظریات شخصی، بی نیاز شده اند، زیرا شیعه، سنّت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را گردآوری و حفظ کرده از زمان علی بن ابی طالب که صحیفه جامعه را داشت. و در آن همه مسائل مورد نیاز مردم تا روز قیامت را نوشته بود، و امامان از فرزندان او یکی پس از دیگری آن را به ارث می برده اند.

با این بحث کوتاه در مسأله تقلید شرعی و مرجعیت دینی، برای ما روشن شد که شیعه امامیه اهل قرآن و سنت نبوی هستند که مستقیما از علی (دروازه شهر علم پیامبر) و آن عالم ربّانی و رهبر دوم امّت پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است، همو که در قرآن، جان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نامیده شده است.[۲]

هر کس به این شهر درآید و از راه دروازه آن وارد شود، بر چشمه زلالی می رسد و پیمانه اش لبریز می گردد و دردهایش درمان می شود، و دستگیره استواری را به دست می آورد که جدا شدنی نیست؛ زیرا خدای متعال می فرماید: «…وَأْتُواْ الْبُیوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا… [۳]»؛« به خانه ها از درهای آن وارد شوید».

و هر کس بخواهد از راهی غیر در وارد شود، دزد نامیده می شود، و نمی تواند به خانه در آید. و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را نمی داند و خدا او را بخاطر نافرمانیش کیفر می دهد.

تقلید و مرجعیت نزد اهل سنت و جماعت

هر گاه مسأله تقلید و مرجعیت را نزد «اهل سنت و جماعت» بررسی می‌کنیم، سرگردان می شویم که چگونه می توان، اینان را به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پیوند داد. همه ما می دانیم که «اهل سنت و جماعت» در تقلید به امامان چهار مذهب، یعنی ابو حنیفه، مالک، شافعی و احمد حنبل مراجعه می کنند، که هیچ یک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را ندیده و با او هم نشین نبوده اند.

 اهل سنت و جماعت در اجتهاد را بر روی علمای خویش بسته اند و تنها تقلید از این امامان مرده را اجازه می دهند. بنابراین آنان تقلید از انسان مرده ای جایز می دانند.

از اشکالاتی که بر مرجعیت و تقلید اهل سنت وارد است این است که چگونه یک مسلمان خردمند، در این زمان از کسی پیروی می کند که از مسائل جدید این روزگار، چیزی نمی داند، و اگر از او چیزی بپرسد نمی تواند پاسخ دهد؟ به یقین امام مالک و ابو حنیفه و دیگران در روز قیامت از «اهل سنت و جماعت» بیزاری می جویند و می گویند: پروردگارا ما را به کار اینان که ما آنها را ندیده ایم، و آنها هم ما را ندیده اند، مؤاخذه مفرما. و ما هرگز به آنها نگفته ایم که تقلید از ما واجب است.

اشکال دیگر این است که در قرآن یا سنت پیامبر دستوری و پیمانی یا دلیلی برای پیروی از چهار مذهب وجود ندارد؛ بلکه هم در قرآن و هم در سنت، دستور صریح به پیروی از عترت پاک و دور نشدن از آنها آمده است.

نتیجه این می شود که اهل سنت از مراجعی تقلید می کنند که در قرن دوم هجری می زیسته اند و تقلید از مرجع زنده را جایز نمی دانند اما انتخاب مرجع در مذهب تشیع تا زمانی که امامان معصوم زنده بودند و حضور داشتند از آنان پیروی می کردند و پس از آنان از فقهای واجد الشرایط و اعلم در طول تاریخ پیروی کرده اند و تقلید از مرجع مرده را به صورت ابتدائی جایز نمی داند.

پی نوشت:

[۱]. نحل / ۴۳٫

[۲]. اشاره است به این آیه «…فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکمْ…» «آل عمران / ۶۱» که حضرت پس از فرود آمدن این آیه، علی را فراخواند. مسلم آن را در صحیح خود در باب فضائل علی ـ علیه السلام ـ آورده است.

[۳]. بقره / ۱۸۹٫

منبع: نرم افزار پاسخ مرکزمطالعات حوزه.

تفاوت شیعه با مذهب اعتزال و اشاعره

اشاره:

مذهب شیعه، معتزله و اشاعره از مذاهب مهم اسلامی هستند. مذهب معتزله در عصر حاضر پیروانی ندارد اما مذهب اشاعره مذهی کلامی اهل سنت است که در عصر حاضر دارای بشترین پیرو است. در این نوشته به بررسی کوتاه و این سه مذهب مورد مقایسه قرار گرفته است.

الف) معتزله: به گروهی از اهل سنت که از نظر کلامی پیروان واصل بن عطا محسوب می شدند معتزله گفته می شود.[۱]

عقائد کلامی معتزله را می توان به صورت زیر خلاصه نمود:

۱. توحید: توحید مراتب و معانی گوناگونی دارد که اهم آن توحید ذاتی، توحید صفاتی و توحید افعالی است. توحید ذاتی مورد قبول همه فرقه های اسلامی است. اما درباره توحید صفاتی و افعالی در میان متکلمان اختلاف نظر جدی وجود دارد. معتزله بر خلاف اشاعره، معتقد به توحید صفاتی و منکر توحید افعالی اند.

۲. عدل: هیچ یک از فرقه های اسلامی منکر عدل به عنوان یکی از صفات خداوند متعال نیستند. اختلاف متکلمان بیشتر در تفسیری است که از این مفهوم صورت می پذیرد. تفسیر معتزله بر اساس بینشی است که درباره حسن و قبح اعمال دارد. آنان قائل اند که افعال در ذات خویش، صرف نظر از دستور شرع، خوب یا بد هستند و عقل آدمی نیز قادر است دست کم در پاره ای از موارد، این حسن و قبح را درک نماید. بنابراین عدل از کارهای خوب و واجب است و ظلم از کارهای بد و ناشایست است. از سوی دیگر چون خداوند از هر گونه امر قبیح و ناروا مبراست، پس لزوما کارهایش بر طبق عدل است و هر چه را عقل مصداق ظلم تشخیص دهد خداوند انجام نخواهد داد. معتزله از این تفسیر به نتایج متعددی رسیدند؛ از جمله می توان به انکار جبر و اثبات اختیار مطلق برای انسان و ردّ توحید افعالی اشاعره به این معنا که خداوند فاعل همه اعمال است اشاره کرد.

از نظر معتزله یکی دیگر از لوازم عدل، ردّ تکلیف مالایطاق و عذاب کردن اطفال مشرکان بر اثر گناه پدران است.[۲]

۳. منزله بین المنزلین: معتزله در قبال خوارج و مرجئه، معتقدند که مرتکب کبیره نه کافر است و نه مومن، بلکه منزلت و مقامی بین کفر و ایمان دارد.

۴. وعد و وعید: به عقیده معتزله خداوند همان گونه که خلف وعده (نوید به پاداشی که داده) نمی کند (البته این مطلب مورد اتفاق همه مسلمانان است) خلف وعید (تهدید به عذاب که نموده است) نیز نمی کند و از او سر نمی زند. بنابراین تمام تهدید ها و کیفرهائی که درباره کافران و فاسقان در قرآن کریم و روایات آمده است، در روز قیامت به وقوع خواهد پیوست و محال است که خداوند آنها را ببخشد، مگر آنکه در دنیا توبه کرده باشد.

۵. امر به معروف و نهی از منکر: این امر مورد اتفاق مسلمانان است و اختلاف تنها در مراتب است. معتزله برای امر به معروف و نهی از منکر شروطی مانند احتمال تأثیر و عدم مفسده، قائل اند اما آن را مانند اصحاب حدیث به قلب و زبان محدود نمی کنند.[۳]

ب) اشاعره: ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری که تا سن چهل سالگی از مدافعان معتزله به حساب آمده و به این مکتب دلبستگی تام داشت، ولی یکباره از مکتب اعتزال روی گردان شده و آراء همخوان با اهل حدیث ارائه نمود.

خلاصه و عصاره مهم ترین عقاید کلامی این فرقه سنی مذهب به شرح ذیل است:

۱. خداوند وجود دارد، واحد و قدیم است مالک بندگان و فعال مایشاء است، اگر بندگان را در بهشت برد میل اوست و اگر در آتش افکند باز هم میل اوست و ظلمی مرتکب نشده است. رؤیت خداوند محال نیست زیرا هر موجودی قابل رؤیت است.

تکلیف مالایطاق جائز است، سعادت و شقاوت به اراده خداوند بستگی دارد و ازلی است و تغییر ناپذیر؛ عقل اعتبار و استقلال ندارد، هر چه شرع گفت همان است (حسن و قبح شرعی است).

ایمان و کفر در بندگان ارادی نیست بلکه اراده الهی است. بندگان قادر به ترک آنچه خداوند بر آنان و در آنان آفریده نیستند، عبادت و اطاعت راه گشای بهشت و سعادت نیست. خدا هر چه خواهد آن شود. پس می تواند  انبیاء را به دوزخ برد و اشقیا را به بهشت. کودکان کفار در دوزخ جای گیرند. انجام قبایح بر خداوند روا باشد، مرتکب کبیره مومن است، شفاعت پیغمبر شامل حال مرتکب کبیره می شود، هر چه خداوند انجام دهد عین عدل است.[۴]

۲. بر مسلمانان واجب است فردی را به رهبری و امامت برگزینند، شرایط امام، علم و عدالت و سیاست است. عصمت امام از همه گناهان شرط نیست، نص خلیفه و اجماع اهل حل و عقد و اجماع امت کافی است، تقدیم مفضول بر افضل جایز است.[۵]

ج) شیعه امامیه: امامیه یا شیعه اثنا عشریه در اصطلاح به کسانی گفته می شود که گذشته از اعتقاد به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) ، پس از او حسن بن علی و حسین بن علی و نه فرزند معصوم حسین (علیه‌السلام) را که آخرین آنها مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف و امام قائم و غایب از دیده هاست، را به امامت می پذیرند.[۶]

بنابراین «شیعه» به کسانی گفته می شود که بعد از رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) و بعد از آن حضرت به ائمه معصومین(علیهم السلام) از فرزندان آن بزرگوار قائل اند. و دین شان را در اصول و فروع از آنان فرا گرفته اند. به تعبیر دیگر شیعه امامیه همان پیروان واقعی دین خاتم هستند و مکتب شیعه در حقیقت تجلی و تبلور اسلام ناب و استمرار آن در بستر تاریخ می باشد.

تفاوت شیعه امامیه با سایر فرق و نحله ها چه فقهی و چه کلامی یک تفاوت اساسی و اصولی می باشد که ما به فراخور این مقاله فقط به گوشه هایی از تفاوت ها و امتیازات مکتب کلامی شیعه با دو مکتب کلامی اهل سنت یعنی معتزله و اشاعره به طور گذرا می پردازیم:

به گواهی تاریخ دو مکتب معتزله و اشاعره تا حد زیادی بازتاب جریان های تضاد اعتقادی رایج در جامعه اسلامی بودند و در زمان و شرایط مشخصی اعلام موجودیت کردند؛ چنانچه مکاتب دیگری، مانند خوارج و مرجئه نیز چنین بوده اند و غالبا به صورت انفعالی و در واکنش به حوادث اعتقادی یا سیاسی آن دوران پدید آمدند. اما وضعیت شیعه امامیه به گونه دیگری بود. نخستین امام از ائمه دوازده گانه شیعه یعنی علی (علیه‌السلام) ، همراه و همراز پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) شاگرد مخصوص آن حضرت بود. وی گذشته از اینکه از تعالیم عمومی نبی مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) بهره مند می شد، از علوم و اسرار وحی نیز بهره می گرفت و تفسیر قرآن و معارف اعتقادی اسلام را در محضر آن بزرگوار به طور کامل فرا می گرفت. علی (علیه‌السلام) گذشته از اینکه معارف دینی را در ضمن سخنان و خطبه های متعدد برای همگان بیان می کرد، معارف عمیق تر را برای فرزندان‌اش بازگو و به آنان منتقل می کرد. به این ترتیب، این سنت سینه به سینه به دیگر امامان ادامه یافت و علوم ناب آسمانی در کانون الهی اهل بیت از این طریق به پیروان آنان منتقل می گردید؛ اگر چه در اثر ظلم و سیطره بنی امیه، امامیه و شیعه اثنی عشریه به عنوان یک گروه منسجم با یک مدرسه کلامی و اعتقادی خاص فرصت بروز و ظهور نیافت. تا اینکه امام باقر (علیه‌السلام) و امام صادق (علیه‌السلام) با اندک فرصتی که از نزاع میان امویان و عباسیان به دست آوردند، توانستند در کنار فقه و دیگر معارف ناب شیعه، کلام امامیه را نیز بنیان نهند و با پرپائی کلاس های متعدد و تعلیم شیعیان، متکلمان برجسته ای همچون هشام بن حکم، هشام بن سالم، مؤمن طاق و… تربیت کردند که هر یک در رشته خاص از کلام سرامد دیگران بودند.[۷]

کلام امامیه نه با عقل گریزی اصحاب حدیث و حنابله موافق است، و نه با عقل گرایی افراطی و جدلی معتزله همراهی دارد و نه با جمودگرائی اشعری و نادیده انگاشتن نقش تعقل سرآشتی دارد.

قرآن و سنت پیامبر و اهل بیت، و نیز عقل از منابع معارف شیعه به شمار می آید. تاریخ تفکر شیعه نشان می دهد که متکلمان امامیه با اجتهاد عقلی از قرآن و احادیث بهره ها می‌گرفته اند و با ادله و شواهد عقلی، معارف برگرفته از کتاب و سنت را تبیین می کردند؛ که در اینجا به طرح اصول دین در مکتب شیعه امامیه و تفاوت های آن با دو مکتب معتزله و اشاعره این نوشتار را به پایان می بریم:

اصول دین در مکتب امامیه: متکلمان امامیه از گذشته های دور پنج اصل را به عنوان اصول عقاید، معرفی کرده اند که عبارتند از: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد. انتخاب این پنج اصل نه به دلیل انحصار مسائل اعتقادی در آنها، بلکه به دلیل اهمیت بسیار این اصول در مقایسه با دیگر معارف اعتقادی بوده است. البته بسیاری از مباحث مهم اعتقادی دیگر به عنوان زیر مجموعه اصول یاد شده و در ذیل آنها مورد بحث قرار می گیرد. از دیدگاه شیعه امامیه، توحید و عدل از دیگر اصول اعتقادی بسی مهم تر بوده است و در احادیث این دو اصل به عنوان پایه های اساسی دین معرفی شده است.[۸]

از دیرباز تفسیر خاص شیعه امامیه و معتزله از این دو اصل آنها را از سایر فرقه های کلامی جدا ساخته است؛ از این رو به این‌دو گروه «اصحاب التوحید و العدل» یا گاه به اختصار «عدلیه» گفته می شود. اصل امامت نیز ویژگی اصلی شیعه امامیه است و آنان را از دیگران و حتی از معتزله جدا می‌کند. اهمیت این اصل تا آنجا است که در احادیث از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیه‌السلام) آمده است که «هر کس امام خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است».[۹] البته تذکر به این نکته لازم است که شیعه علی رغم پاره ای از اختلافات، در بسیاری از عقائد با دیگر مسلمانان اشتراک دارند که اینجا جای توضیح آن نیست.

در ادامه به برخی عقاید مهم امامت اشاره می کنیم:

۱. توحید: هر چند اصل توحید در میان متکلمان مسلمان محل اتفاق است، اما دیدگاه شیعه در تبیین توحید صفاتی و افعالی با سایرین تفاوت های مهمی دارد. آنان درباره توحید صفاتی، عقیده اشاعره را که برای خدا صفات زائد بر ذات قائل بودند نمی پذیرند و نیز نظریه برخی معتزله را که منکر صفات خداوند بودند و یا به نیابت ذات از صفات باور داشتند، مردود می دانند.

از نظر متکلمان شیعه امامیه، هر چند معنا و مفهوم صفات خدا با ذات او متفاوت است، اما ذات و کلیه صفات، دارای یک مصداق واحد هستند. به دیگر سخن، صفات حق تعالی عین ذات اوست و یک حقیقت واحد بیش نیست.

درباره توحید افعالی، اشاعره به انحصار فاعلیت در خداوند و معتزله به فاعلیت مستقل انسان در افعال خویش معتقد هستند، ولی در مکتب شیعه امامیه این‌دو نظریه به صراحت مورد تردید و تکذیب قرار گرفته است. زیرا از یک سو انسان در افعال خویش مؤثر بوده و افعال در واقع از آدمی صادر می شود، و از سوی دیگر، قدرت انتخاب و تأثیرگذاری انسان در طول فاعلیت خدا است.

۲. اختیار و آزادی: شیعه امامیه، بر خلاف اشاعره، به اختیار و آزادی انسان و تأثیرگذاری او در رفتار خویش اعتقاد دارد اما این اختیار هرگز به تفویض که اعتقاد معتزله است نمی انجامد و وانهادگی انسان به خویش و بر کناری مشیت و اراده الهی از تأثیر و دخالت در امور انسان و جهان را نمی پذیرد. چه آنکه قدرت اختیار انسان در طول قدرت و اختیار خداست و همان طور که هستی انسان دائما از سوی پروردگار افاضه می شود، قدرت اختیار و انجام کار را نیز به همان صورت از خداوند دریافت می‌کند. این گونه نیست که خداوند قدرت انجام کار را به انسان واگذار و تفویض کند و از آن پس خود توان تأثیر بر افعال او را نداشته باشد. و لذا درگفتار اهل بیت آمده است: «لا جبر و لا تفویض و لکن امر بین الامرین».[۱۰] این قاعده یکی از امتیازات کلامی شیعه به شمار می آید.

یکی از ادله متکلمان شیعه در ردّ نظریه جبر، منافات داشتن این نظریه با عدل الهی است؛ زیرا مجبور کردن انسان ها برگناه و سپس مجازات آنها به دلیل ارتکاب آن کاری قبیح است. از اینرو، بحث اختیار و آزادی انسان از نظر شیعه همواره با نظریه عدل الهی پیوند ناگسستنی و استوار داشته است.[۱۱]

۳. عدل: متکلمان شیعه امامیه صفت عدل را به عنوان یکی از جامع ترین صفات فعل خدا در نظر گرفته اند و از این رو بسیاری از مباحث مربوط به افعال الهی را در ذیل اصل عدل مندرج ساخته اند. از نظر ایشان عدل الهی به معنای منزّه بودن خدا از ارتکاب افعال قبیح و اخلال به واجبات و لزوم انجام دادن کارهای درست و نیکو است.

اما اشاعره معتقدند که خداوند هر فعلی را انجام دهد همان عدل است؛ زیرا او مالک همه موجودات است و مالک در ملک خویش هرگونه که بخواهد تصرف می کند. البته این موضوع نیز ریشه در یکی از مباحث بحث انگیز کلامی، یعنی مسأله حسن و قبح افعال دارد. در حقیقت تفسیرهای گوناگون از مسأله عدل الهی در بین متکلمان مسلمان، به تلقی و برداشت آنان از حسن و قبح عقلی و شرعی باز می گردد.

۳. حسن و قبح افعال: نظریه امامیه در مسأله حسن و قبح دارای دو عنصر اساسی است: نخست آنکه خوبی و بدی به عنوان یکی از ویژگی های اعمال در نظر گرفته می شود که از آن به حسن و قبح ذاتی، در مقابل الهی تعبیر می شود، و دیگر آن‌که عقل آدمی را بر درک خوبی و بدی افعال توانا می داند که از آن به حسن و قبح عقلی، در مقابل شرعی، تعبیر می شود. با وجود این، شیعه، معتقدند که انسان به دلیل محدودیت عقل و آگاهی، قادر نیست ارزش همه افعال را به درستی درک کند؛ بلکه نیازمند دین و شریعت است. اما اشاعره معتقدند که افعال خود دارای خوبی و بدی نیستند و حتی اگر هم چنین می بود، عقل آدمی از درک این ویژگی ها عاجز و ناتوان است. لذا اشاعره که حسن و قبح ذاتی و عقلی را قبول ندارند، بر این باورند که خدا هر کاری انجام دهد همان عدل و خوب است، نه اینکه خداوند فعلی که عقل آن را ذاتا خوب و عدل می داند، انجام خواهد داد.

۴. رؤیت خدا: شیعه امامیه معتقدند که خداوند متعال به هیچ صورت، در دنیا و آخرت با چشم قابل رویت نیست؛ زیرا دیده شدن از ویژگی های موجود مخلوق مادی یعنی جسم است.

۵. امامت: در بین مکاتب کلامی همان گونه که در ابتداء به آن اشاره شد، امامیه تنها گروهی است که امامت را از اصول دین می داند و بر آن تأکید دارد. بر خلاف اشاعره و معتزله که معتقدند نصب امام بر مسلمانان واجب است نه بر خداوند و امامت را یک تکلیف شرعی مانند دیگر واجبات می دانند و آن را از فروع دین به شمار می آورند.[۱۲]

به این ترتیب امامت یک اعتقاد محوری و ویژگی اصلی امامیه است زیرا به اعتقاد شیعه، امام را خداوند معین کرده است و نصب امام همچون ارسال رسل یکی از وظایف خداوند در هدایت بندگان است. وظیفه مردم در این میان، معرفت و شناسائی امام و بیعت با او و پیروی از آموزه ها و دستورات اوست.

یکی از ویژگی های امام، مرجعیت دینی و اعتقادی است و بدیهی است که شیعیان در مسائل اعتقادی خود از امامان معصوم (علیه‌السلام) و احادیث و سخنان آنها کمک می گیرند.

پی نوشت:

[۱]. مطهری، مرتضی، آشنائی با علوم اسلامی، انتشارات صدرا، قم، ص۴۲ ـ ۴۱.

[۲]. مراجعه شود به کتاب آشنائی با فرق و مذاهب اسلامی، رضا برنجکار، مبحث احول پنجگانه معتزله، انتشارات: نشر موسسه فرهنگی طه، ۱۳۸۵ش.

[۳]. ر.ک: مبلغی آبادانی، تاریخ ادیان و مذاهب، ج۳، مبحث اصول پنج گانه معتزله.

[۴]. ر.ک: آشنائی با علوم اسلامی، ص۴۸ ـ ۴۹.

[۵]. همان، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ج۳، مبحث ارکان اعتقادی اشاعره.

[۶]. اوائل المقالات، ص۴۰، شیخ مفید (ره)، دارالمفید، بیروت. لبنان، ۱۴۱۴ق.

[۷]. اختیار معرفه الرجال، رجال کشی، ج۲، ص۵۴۴ ـ ۵۶۰.

[۸]. معانی الأخبار، ص۱۱، شیخ صدوق (ره)، انتشارات اسلامی، ۱۳۶۱ش، تحقیق علی اکبر غفاری.

[۹]. الکافی للکلینی، ج۱، ص۱۸۴، المطبعه حیدری، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.

[۱۰]. کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۶۰، مطبعه حیدری، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.

[۱۱]. ر.ک: آشنائی با فرق و مذاهب اسلامی، مبحث اصول عقائد امامیه، نشر، موسسه فرهنگی طه، ۱۳۸۵ش.

[۱۲]. ر.ک: به کتاب های: ۱. آشنائی با علوم اسلامی، کلام و عرفان، ص۴۸ ـ ۴۹، شهید مطهری، ۲. آشنائی با فرق و مذاهب اسلامی، مبحث، اصول دین امامیه، ۳. بحوث فی الملل و النحل، جعفر سبحانی، ج۱، ص۱۷۰ ـ ۱۷۹، موسسه النشر الاسلامی، قم، ۱۴۱۴ق.

شیعه‌‌ امامیه

اشاره:

شعیه امامیه در برابر شیعه زیدیه و اسماعیلیه قرار دارد. مراد از شیعه امامیه این است که در این مذهب دوازده امامی که از سوی پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) معرفی گردیده، امامان برحق بوده و ایمان به امامت آنان و پیروی از آنان واجب است. این مقاله مختصر توضیحاتی درباره شیعه امامیه داده است.

 

شیعه در لغت و اصطلاح

شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[۱] و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی (علیه‌السلام) معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت حضرت علی (علیه‌السلام) و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.[۲]

اطلاق شیعه بر دوستان و پیروان علی (علیه‌السلام)، نخست، از طرف پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) صورت گرفته است. این مطلب، در احادیث متعددی که از آن حضرت روایت شده، مطرح شده است. چنان که سیوطی از جابر بن عبدالله انصاری و ابن عباس و علی (علیه‌السلام) روایت کرده که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در تفسیر آیه‌ی «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّه» (بیّنه / ۷) اشاره به علی (علیه‌السلام) کرده و فرموده‌اند: «تو و شیعیانت» روز قیامت، رستگار خواهید بود.»[۳]

در تاریخ شیعه، فرقه‌هایی پدید آمده است، که بسیاری از آن‌ها منقرض شده‌اند، و بحث درباره‌ی آن‌ها فایده‌ی چندانی ندارد. فرقه‌های اصلی شیعه که هم اکنون نیز موجودند عبارتند از: شیعه‌ی اثنا عشریه، شیعه‌ی زندیّه، و شیعه‌ی اسماعیلیه، درباره‌ی ‌هر یک از آن‌ها در فصلی جداگانه، به اختصار بحث خواهیم کرد. موضوع بحث در این فصل، شیعه‌ی اثنا عشریه است.

وجه تسمیه

اکثریت شیعه، را شیعه‌ی‌ امامیه یا اثنا عشریه تشکیل می‌دهد،‌از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را دوازده نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند. نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از:

۱. علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) ۲. حسن بن علی (علیه‌السلام) ۳. حسین بن علی (علیه‌السلام) ۴. علی بن الحسین (علیه‌السلام) (امام سجّاد) ۵. محمد بن علی (امام باقر (علیه‌السلام) ) ۶. جعفر بن محمد (امام صادق (علیه‌السلام) ) ۷. موسی بن جعفر (امام کاظم (علیه‌السلام) ) ۸. علی بن موسی (امام رضا (علیه‌السلام) )۹. محمد بن علی (امام جواد (علیه‌السلام) ) ۱۰. علی بن محمد (امام هادی (علیه‌السلام) ) ۱۱. حسن بن علی (امام عسکری (علیه‌السلام) ) ۱۲. ‌حجه بن الحسن (مهدی موعود . عج .).

شیعه‌ی اثنا عشریه بر مسئله‌ امامت تأکید خاصّی داشته و عصمت امام و افضیلت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی می‌داند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین می‌داند. با توجه به این عقاید ویژه درباره‌ی امامت، به «امامیه» شهرت یافته است.

شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به کسانی که به امامت بلافصل علی (علیه‌السلام) عقیده دارند درباره‌ی شیعه‌ی گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است که به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلّی، و عصمت و کمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین (علیه‌السلام) می‌داند…»[۴]

تاریخ پیدایش تشیّع

گرچه، در عصر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) درباره‌ی‌ پاره‌ای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد،[۵] ولی فرقه‌ها و دسته‌بندی‌هایی که بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اختلافاتی پدید آمد که سبب پیدایش فرقه‌های مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پدید آمد، مربوط به مسئله‌ی خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد.

یک دسته معتقد بودند که امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است که معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند کسی نمی‌داند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است که در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) جانشین پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و امام مسلمین است. حضرت علی (علیه‌السلام) و بنی هاشم و گروهی از بزرگان صحابه،‌ اعم از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده‌ی شیعه . خصوصاً شیعه‌ی امامیه . در مسئله‌ی امامت است.

و دسته‌ی دیگر  که در رأس آن‌ها ابوبکر و عمر قرار داشتند، بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) برای خود جانشین تعیین نکرده است،‌ و این کار را به مسلمانان واگذار کرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله‌ی خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتابزده – در شرایطی که حضرت علی (علیه‌السلام) و عده‌ای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) مشغول بودند . عده‌ای از مهاجران و انصار در سقیفه‌ی بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی که در مورد خلیفه‌ی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) میان آن‌ها مطرح شد، سر انجام با ابوبکر به عنوان خلیفه‌ی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بیعت کردند، و چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونه‌ای بود که امام علی (علیه‌السلام) و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست می‌زدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی می دید، امام علی (علیه‌السلام) مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان می‌کرد، ولی از درگیریهای خصومت آمیز خودداری کرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه کوشش و تلاشی خودداری نمی‌کرد.

و در حل مشکلات، دستگاه خلافت را یاری می‌نمود. تا آنجا که از خلیفه دوم نقل شده که هفتاد بار گفته است «اگر علی نبود عمر هلاک می‌شد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله‌ی دشواری که علی بن ابی طالب حضور ندارند، باقی مگذار».[۶]

در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابی طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت می‌شود که لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بر چهار تن از صحابه اطلاق می‌شد که عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر.[۷] این افراد از جمله کسانی هستند که در مسئله‌ی خلافت و امامت، علی (علیه‌السلام) را خلیفه‌ی بلافصل پیامبر می‌دانستند با این وصف، و با توجه به این که نظریه‌ی ‌شیعه در مسئله‌ی امامت به نصوص کتاب و سنّت مستند گردیده است، می‌توان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یک مذهب، پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) موجودیت یافت.

پی نوشت:

[۱] . الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و کل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و کل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع. لسان العرب، کلمه‌ی شیع، المیزان، ج۱۷، ص۱۴۷.

[۲] . اوائل المقالات، ص۳۵، الملل و النحل، ج۱، ص۱۴۶.

[۳] . الدر المنثور، ج۸، ص۵۸۹، ط دارالفکر. نیز به الغدیر، ج۲، ص۵۷.۵۸ رجوع شود.

[۴] . اوائل المقالات، ص۳۸.

[۵] . در این باره به کتاب النص و الاجتهاد، تألیف امام شرف الدین رجوع شود.

[۶] . جهت آگاهی از این روایات به الغدیر، ج۱ رجوع شود.

[۷] . فرق الشیعه، ص۱۷.۱۸، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۸-۱۹.

منبع: علی ربانی گلپایگانی- در آمدی بر علم کلام، ص ۱۷۹.

دیدگاه شیعه امامیه پیرامون علم غیب امام

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جانشینان اوست.

در توضیح این مطلب مى گوییم: غیب در مقابل شهود، بر چیزى اطلاق مى شود که با حواس ظاهرى قابل درک نیست. قیامت، برزخ، ملائکه، جنّ و … عوالمى هستند که با حواسّ ظاهرى انسان قابل درک نیستند، از این رو داخل در عالَم غیب شمرده شده اند. غیب را مى توان به دو بخش تقسیم کرد: غیب مطلق و غیب نسبى. غیب مطلق غیبى است که به هیچ نحو و در هیچ زمان و مکان قابل ادراک نیست، مثل ذات الهى که غیب الغیوب است، به خلاف غیب نسبى که با شرایطى خاص براى افرادى ویژه قابل ادراک به غیر حواس ظاهرى است. و تنها کسى که به عالَم غیب و شهادت به طور کامل احاطه دارد، خداوند است. در قرآن کریم آمده: (قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ اِلاَّ اللّه )؛(۱) « [اى رسول ما] بگو که در آسمان ها و زمین جز خدا کسى از علم غیب آگاه نیست» که دلالت مى کند بر اینکه علم غیب مخصوص خدا است.

در مقابل آیات دیگرى وجود دارد که علم به غیب را براى غیر خدا نیز اثبات مى کند از جمله، خداوند در سوره جن :مى فرماید ( عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول …)؛(۲)«او داناى غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبرى را که از او خشنود باشد….»

از استثناى این آیه استفاده مى شود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولى بر پیامبرى که مرضىّ اوست، علم غیب افاضه مى کند. و از آنجا که لازم است هرچه براى رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان مى کنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهى خواهد بود.

لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبى براى انبیا و اولیاء کرده و مى فرماید: ( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ)؛(۳) «آن، از خبرهاى غیبى است که به تو وحى نمودیم.» و از قول حضرت عیسى(علیه السلام)مى فرماید: ( وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ)؛(۴) «و به شما خبر مى دهم که در خانه هایتان چه مى خورید و چه مى اندوزید.»

بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات مى توان گفت: آیاتى که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. وآیاتى که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت مى کند به نحو تبعیّت و به اذن خداوند است.

با همین بیان مى توانیم از آیاتى که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آن که به طور مطلق، آن را از پیامبر نفى کنند.(۵)

پی نوشت:

۱ . سوره نمل، آیه ۶۵٫

۲ . سوره جن، آیات ۲۶ و ۲۷٫

۳ . سوره آل عمران، آیه ۴۴٫

۴ . سوره آل عمران، آیه ۴۹٫

۵ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۵٫

قرآن در مظان تحریف

شبهه

شبهه ای که از سوی برخی القا شده تا اعتبار قرآن را زیر سوال ببرد این است که  از کجا معلوم قرآن هم مانند تورات و انجیل و بقیه کتب آسمانی تحریف نشده است؟  مسلمانان بدون دلیل معتقد هستند که در قرآن هیچ تحریفی صورت نگرفته است.

پاسخ شبهه

ضرورت نبوت اقتضا دارد که پیام های الهی بطور سالم و دست نخورده به مردم ابلاغ گردد تا مردم در جهت پیمودن کمال و سعادت دنیوی و اخروی از آنها استفاده نمایند. بنابراین مصونیت قرآن از تحریف تا ابلاغ آن به مردم مانند هر کتاب آسمانی دیگر جای بحث ندارد. و لکن سایر کتب آسمانی بعد از آنکه در اختیار مردم قرار گرفتند کمابیش مورد تحریف واقع شده و یا اصلاً پس از چندی بدست فراموشی سپرده شدند بعنوان مثال امروز اثر و نشانی از کتاب حضرت نوح و ابراهیم ـ علیهم السّلام ـ در دست نیست و تورات و انجیل بصورت اصلی یافت نمی شود(۱). اما در مورد قرآن کریم این سوال ممکن است مطرح شود که از کجا بدانیم، آنچه امروز به عنوان آخرین کتاب آسمانی در دست ماست همان کتابی است که بر پیامبر اسلام ـ صلی علی علیه و آله ـ نازل شده است و هیچ گونه تغییر و تبدیلی در آن، راه نیافته و نه چیزی بر آن افزوده و نه چیزی از آن، کاسته شده است؟

پاسخ اینست که دلایل عقلی و نقلی فراوانی در مصونیت قرآن از تحریف، وجود دارد که در ادیان گذشته چنین چیزی نبوده است.

دلیل تاریخی

از توجه به تاریخ اسلام و مسلمین و اهتمام رسول اکرم ـ صلی علی علیه و آله ـ و جانشینان معصومش ـ علیه السّلام ـ به کتابت و ضبط آیات قرآن و نیز اهتمام مسلمانان در حفظ کردن آیات قرآن این اطمئنان حاصل می شود که قرآن از دستبرد بیگاناگان و مغرضان پیوسته مصون بوده و هم چنین از نقل متواتر قرآن در طول چهارده قرن و اهتمام به شمارش آیات و کلمات و حروف و مانند آنها یقین حاصل می شود که در قرآن کمترین تحریفی چه در زیاده و یا نقصان بوجود نیامده است(۲).

زیاد نشدن چیزی بر قرآن کریم. مورد اجماع همه مسلمانان است(۳) و هیچ گونه حادثه ای که منشاء احتمال افزایش چیزی بر قرآن شود، روی نداده و هیچ گونه سندی برای چنین احتمالی، قابل ارائه نیست، درعین حال می توان فرض افزایش را با دلیل عقلی نیز ابطال کرد.

دلیل عقلی

بعد از پذیرش اعجاز قرآن اگر فرض شود که مطلب تامّی بر قرآن، افزوده شود معنایش اینست که آوردن مثل قرآن، امکان داشته است و چنین فرض با اعجاز قرآن و عدم توانایی بشر، برآوردن مثل آن، سازگار نیست. و اگر فرض شود که تنها یک کلمه کوتاهی افزوده شده باشد لازمه اش اینست که نظم سخن بهم خورده باشد. و از صورت اصلی اعجاز آمیزش، خارج شده باشد. و در این صورت قابل تقلید و آوردن مثل آن ممکن خواهد بود زیرا نظم اعجاز آمیز عبارات قرآنی به انتخاب کلمات و حروف نیز بستگی دارد. و با دیگرگونی آنها از حالت اعجازآمیز خارج می شود. پس به همان دلیل که معجزه بودن قرآن کریم ثابت است محفوظ بودن آن از اضافات نیز ثابت می شود.

بزرگان علماء اسلام تأکید کرده اند همانگونه که چیزی بر قرآن، افزوده نشده چیزی هم از آن کم نشده است. و برای این مطلب دلایل فراوانی آورده اند که از جمله می توان به متواتر بودن قرآن و اهتمام ائمه ـ علیهم السّلام ـ و مسلمین اشاره نمود(۴).

علاوه بر این خداوند حفظ و حراست از قرآن را تا پایان جهان تضمین کرده است آنجا که می فرماید: «ما قرآن را نازل کردیم و بطور قطع از آن پاسداری می کنیم(۵)» با وجود این تضمین الهی تغییر و تحریف در آن غیر ممکن است و مقتضی قاعده لطف نیز چنین است، زیرا قرآن سند زنده اسلام و دلیل استوار صحت نبوت است. باید همواره از گزند آفات مصون و محفوظ بماند و هرگونه احتمال دست برد به قرآن، یعنی تزلزل پایه و اساس اسلام بر خلاف ضرورت عقل و دین است.

دلیل روایی: از دلایل دیگر سلامت قرآن و عدم تغییر در آن در طول تاریخ، روایاتی است که از پیامبر ـ صلی علی علیه و آله ـ نقل شده است از جمله فرمود: «برای رسیدن به هر حقی، حقیقتی است. که آن حق را آشکار می کند و برای پی بردن به هر درستی و راستی، نوری وجود دارد. که به آن راه نمایی می کند و قرآن همان حقیقت و نوری است که روشن گر حقیقت ها و صوابها است. پس هرچه از احادیث، با قرآن موافق باشد آن را برگزینید و هر چه با آن مخالف باشد واگذارید».

اکنون این پرسش مطرح می شود که اگر احتمال آن می رفت که قرآن مورد دست برد قرار گیرد و از اعتبار ساقط گردد، آیا جای آن بود که معیار سنجش قرار گیرد و دلیل روشن بر صحت و سقم روایات باشد؟ پس قرآن بایستی همواره راه سلامت را در پیش داشته باشد تا بتواند اعتبار خویش را ثابت نگه داشته و معیار سنجش حق و باطل باشد.

در زمینه نفی تحریف، روایات خاصی از ائمه ـ علیهم السّلام ـ در دست است که بطور کلی احتمال تحریف یا شبهه تحریف را در قرآن منتفی می سازد و شیعه امامیه به پیروی از اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ معتقدند که قرآن از هرگونه تحریف مصون و محفوظ بوده است. امام باقر ـ علیه السّلام ـ در نامه ای به سعدالخیر می فرماید: «و یک نمونه از پشت سر افکندن قرآن، آن بود که حروف و کلمات آن را استوار، ولی حدود و احکام آن را تحریف و تغییر دادند».

در این روایت شریف از دست برد به معانی و تفاسیر منحرف سخن به میان آمده است ولی الفاظ و عبارات قرآن هم چنان دست نخورده شمرده شده است.

در نتیجه با دلایل عقلی و نقلی قرآن از تحریف و دستبرد مصون مانده است و هیچگونه تغییری درآن چه در زیاد و یا نقصان رخ نداده است و قرآن تا قیامت به همین شکل باقی خواهد بود زیرا این کتابی است جاویدان و پاسخگوی نیازهای اساسی بشر تا قیامت، اما در کتب آسمانی دیگر تغییرات و تحریفات صورت گرفته و بطور روشن و صریح این تغییرات و تحریفات در تورات و انجیل فعلی محسوس و مشهود است. و خداوند هم هیچ تضمینی در صیانت از آن کتب نداده است و علّت آنهم شاید این باشد که آن کتب جنبه موقتی داشته اند.

پی نوشتها

۱.بوکای، عهدین و قرآن و علم، ترجمه دکتر حسن حبیبی، بی تا، بی نا، ص ۲۵-۲۶.
۲.مصباح یزدی، آموزش عقاید، تهران، مرکز نشر و چاپ سازمان تبلیغات، ۱۳۷۳، ص ۳۱۹.
۳.بروجردی، البرهان، بی نا بی جا بی تا، ص ۱۱۱.
۴.اردبیلی، مجمع الفوائد و البرهان، بی جا، بی تا، ج۲، ص۲۱۸.
۵.حجر،۹.

  منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکزمطالعات حوزه

ایمان و اسلام ابوطالب پدر امام علی(ع)

شیعه امامیه معتقد به ایمان و اسلام ابوطالب پدر امام علی(علیه السلام) است.

اگر یک دهم گواهى ‌هایى که بر ایمان و اسلام «ابوطالب» داریم، درباره فرد دیگرى ـ دور از مسائل سیاسى ـ داشتیم، به اتفاق شیعه و سنى اسلام و ایمان او را تصدیق می‌کردیم، ولى چگونه است که با وجود این همه گواه محکم بر ایمان «ابوطالب»، باز گروهى ظالمانه وى را تکفیر کرده‌اند. حتّى بعضى گفته‌اند: برخى از آیاتى که دلالت بر عذاب دارد در حق او نازل شده است. گروهى هم در این باره توقف نموده‌اند. عده انگشت‌شمارى از دانشمندان سنى نیز حکم به اسلام و ایمان او کرده‌اند؛ از جمله زینى دحلان، مفتى مکه (متوفاى سال ۱۳۰۴ه‍) او می‌گوید: «باید انصاف داد که هدف از طرح این مسئله جز طعن در فرزندان ابوطالب و بالاخص امیرالمؤمنین چیز دیگرى نیست.» در این بحث قصد داریم با اثبات مظلومیت و ایمان ابوطالب(علیه السلام)، حقیقت امر را روشن نماییم. تعریف ایمان ایمان در لغت به معناى تصدیق است. مؤمن را از آن جهت مؤمن گویند که خدا و رسول را تصدیق می‌کند و در عرف متکلمان، ایمان اعتقاد به قلب و تصدیق به زبان است؛ مگر در صورت تقیه که تصدیق به زبان لازم نیست، بلکه خلاف آن جایز بوده و حتى در برخى موارد تصدیق زبانى به آنچه که در قلب است، حرام می‌باشد؛

آن‌جا که خوف بر نفس باشد. شناخت ایمان هرکس دو راه دارد: یکى آن‌که: انسان از نزدیک مشاهده کند که او خدا و رسول را تصدیق و به تمام معارف اقرار و به احکام اسلام عمل می‌کند, که در این صورت احکام ایمان بر او جارى شده و از گروه کافران خارج می‌گردد و دیگر این‌که: معصومان خبر از ایمان شخصى دهند؛ همان‌گونه که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خبر ایمان کسى داده است، او را جزو مؤمنان می‌دانیم، که از آن‌جمله حضرت ابوطالب(علیه السلام)، پدر امیرالمؤمنین، علی(علیه السلام) است. در جاى خود به عبارت‌ها و سخنان صریح آنان اشاره خواهیم کرد.

دلایل ایمان ابوطالب(علیه السلام) با یکى از سه روش زیر می‌توان طرز تفکر و عقیده هرکسى را شناخت:

۱. بررسى آثار علمى و ادبى به یادگار مانده از او؛

۲. طرز رفتار و کردار او در جامعه؛

۳. عقیده دوستان، نزدیکان و بزرگان منصف و بی‌غرض نسبت به او.

اشعار و سروده‌ها و هم‌چنین، خدمات ارزشمند ابوطالب در ده سال آخر عمر، گواه محکمى بر ایمان فوق‌العاده اوست. عقیده نزدیکان بی‌غرض وى نیز این است که او فردى مسلمان و با ایمان بوده است و هرگز کسى از دوستان و اقوام او در حقَ وى جز تصدیق اخلاص و ایمان او چیز دیگرى نگفته است. اینک موضوع را از سه طریق یادشده دنبال می‌کنیم.

الف ـ ذخایر علمى و ادبى ابوطالب(علیه السلام) از میان قصائد طولانى وى، قطعاتى چند انتخاب نموده و براى روشن شدن مطلب، ترجمه آنها را نیز می‌آوریم:

۱ـ لِیعْلَم خِیارُ الناسِ أنَّ مُحَمَّداً نبى کَموُسى والمسیحِ بن مریمَ أتـانا بهُدى مثلَ ما أتیا بِـهِ فکلٌّ بـأمرِ اللهِ یهدِى و یعصـم[۱] «اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمّد بسان موسى و مسیح، پیامبر است. همان نور آسمانى را که آن دو نفر در اختیار داشتند، او نیز دارد و تمام پیامبران به فرمان خداوند، مردم را راهنمایى و از گناه باز می‌دارند.»

۲ ـ تمنّیتم إن تقتلوه و إنّما أمانیکم هذى کأحلام نائم نبى أتاه الوحى من عند ربّه و من قال لا یقرع بها سن نادم[۲] «[اى سران قریش!] تصور کرده‌اید که می‌توانید بر او دست یابید، در صورتى که آرزویى را در سر می‌پرورانید که کمتر از خواب‌هاى آشفته نیست. او پیامبر است، وحى از ناحیه خدا بر او نازل می‌گردد و کسى که بگوید نه، انگشت پشیمانى به دندان خواهد گرفت.»

۳ ـ ألم تَعلموا انّا وجدانا محمّداً رسولاً کموسى خطٌ فى أوّل الکتاب و إنّ علیه فى العباد محبّه و لا حیف فیمن خصّه الله بالحبّ[۳] «[اى قریش!] آیا نمی‌دانید که ما «محمد» را مانند موسى، پیامبر یافته‌ایم و نام و نشان او در کتاب‌هاى آسمانى آمده است و بندگان خدا محبّت خاصى به وى دارند و نباید درباره کسى که خدا محبت او را در دل‌ها به ودیعه نهاده، ستم کرد.»

۴ ـ والله لن یصـلوا إلیک بجمعهـم حتّـى أؤسّد فى التراب دفیـناً فاصدع بأمرک ما علیک غضافه وابشر بذالک و قرّ منک عیوناً و دعوتنى وعلمت انّک ناصحى ولقد دعوت و کنـت ثمّ أمینـاً ولقد علمـت بأنّ دینَ محمّـد مـن خـیر أدیان البـریه دینـاً[۴] «[برادرزاده‌ام! تا من هستم] هرگز قریش به تو دست نخواهند یافت، من تا روزى که لحد را بستر کنم و در میان خاک بخوام دست از یارى تو برنخواهم داشت. به آنچه مأمورى آشکار کن. از هیچ چیز مترس و بشارت ده و چشمانى را روشن ساز. مرا به آیین خود خواند و می‌دانم تو پند دهنده منى و در دعوت خود امین و درست‌کاری. به درستى که کیش «محمد» از بهترین آیین‌هاست.»

۵ـ أو تؤمنوا بکتاب منزل عجب على نبى کموسى أو کذى النون[۵] «یا این که ایمان به قرآنِ سراپا شگفتى بیاورید که بر پیامبرى مانند موسى و یونس نازل گردیده است.»

۶ـ یا شاهد الله على فاشهد إنّى على دین النبى أحمد[۶] «اى گواه خدا! بر من شهادت ده که هر آینه من بر دین پیامبر، احمدم.»

۷ـ أنت الرسول الله نعلمه علیک نُزِّل من ذى العزه الکتب[۷] «تو فرستاده شده‏اى، فرستاده خدایى، ما این مطلب را بطور یقین می‏دانیم، بر تو از صاحب عزّت [خداوند] کتاب‏ها نازل شده است.»

۸ـ لقد اکرم الله النبى محمّداً فأکرم خلق الله فى الناس أحمد و خیـر بنى هاشـم احمـد رسـول الإلـه عـلى فتـره[۸] «همانا خداوند پیامبرش محمّد را گرامى داشت، پس گرامی ‏ترین خلق خدا در میان مردم و بهترینِ بنی ‏هاشم، احمد است. او کسى است که بعد از نبودِ پیامبر، از جانب خدا فرستاده شد.»

۹ـ نصرت الرسولَ رسول المَلیک ببیض تلألأ کَلَمع البُروق أذبّ و أحمى رسول الإله حمایه حام علیه شفیق و ما إن أدبّ لأعدائه دبیب البِکار حذار الفتیق ولکن أزیر لهم سامیاً کما زار لیث بِغیلٍ مضیق[۹] «فرستاده پروردگار را یارى کردم با شمشیرى درخشان چون صاعقه. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پشتیبانى می ‏کنم همانند پشتیبانى که دل می‏ سوزاند. اگرچه بر دشمنانش به نرمش رفتار کنم، هم چون نرمش شترى نوجوان و پا پس‏ کشیدن شتر نرى گرانمایه. ولکن از روى بزرگى بر آنان نعره می‏زنم، چونان نعره‏ هایى که شیر در بیشه‏ هاى تنگ برمی‏ آورد.»

علامه امینی(ره) می‏ گوید:

«من نمی‏دانم اگر این عبارت‏هاى گوناگون که در این اشعار آمده، شهادت و اعتراف به نبوّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار نیاید، پس اعتراف و شهادت به نبوت چگونه است.»[۱۰]

ابن ابى الحدید می ‏گوید:

«این اشعار در لفظ متواتر نیستند، ولى در معنا متواترند، و همه آنها در یک امر مشترک‏اند، و آن تصدیق ابوطالب(علیه السلام) به نبوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم).»[۱۱]

ب ـ رفتار ابوطالب(علیه السلام) راه دوم براى اثبات ایمان ابوطالب(علیه السلام)، طرز رفتار و فداکارى و دفاع او از اقدس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، که هر کدام از آن خدمات می ‏تواند آیینه فکر و روشنگر روحیات او باشد:

۱ـ ابوطالب(علیه السلام) کسى بود که پادشاه حبشه را به اسلام دعوت نموده و در شعرى خطاب به او فرمود:

أتعلم ملک الحبش أنّ محمّداً نبیاً کموسى و المسیح بن مریم أتى بالهدى مثل الذى أتیا به فکلّ بأمر الله یهدى و یعصم و إنّکم تتلونه فى کتابکم بصدق حدیث لا حدیث التزجم «اى پادشاه حبشه آیا می‏دانى که محمّد پیامبرى است، همانند موسى و عیسى بن مریم. او براى مردم هدایت آورده مانند آنچه که موسى و عیسى آوردند. همه آنان به امر خداوند هدایت کرده و مردم را از گمراهى باز می‏ دارند. شما درکتاب خود او را به درستى گفتار یاد می‏ کنید نه به گفتار ظنّی.»

۲.او کسى بود که همسرش فاطمه بنت اسد را به اسلام دعوت کرد.[۱۲]

۳ـ ابن اثیر نقل کرده که ابوطالب، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) را دید که هر دو نماز می ‏گزارند، در حالى که علی(علیه السلام) در طرف راست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده است.

به جعفر(علیه السلام) فرمود:

«کنار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و در طرف چپ او نماز بگزار.»[۱۳]

۴ـ وى هنگام مرگ به فرزندان خود چنین گفت: «من، حمایت و پیروى از «محمّد» را به شما توصیه می‏کنم، زیرا او امین قریش و راست‏گوى عرب و داراى تمام کمالات است. آیینى آورده که دل‏ها بدان ایمان آورده، امّا زبان‏ها از ترس شماتت به انکار آن برخاسته است. من اکنون می‏ بینم که افتادگان و ضعیفان عرب به حمایت او برخاسته و به او ایمان آورده‏اند و محمّد به کمک آنها براى شکستن صف‏هاى قریش قیام نموده است. سران قریش را خوار، خانه‏ هاى آنان را ویران و بی‏ پناهان آنها را قوى و نیرومند و در مصدر امور قرار داده است.» آن‏گاه گفته ‏هاى خود را با جمله ‏هاى زیر به پایان رساند: «اى خویشاوندان من! از دوستان و حامیان حزب او، «اسلام»، باشید، هر کس از او پیروى کند، سعادتمند می‏ گردد. اگر اجل مرا مهلت می ‏داد، حوادث و سختی‏ هاى روزگار را از او دفع می‏ نمودم.»[۱۴]

ج ـ اعتراف بزرگان خوب است ایمان و اخلاص ابوطالب(علیه السلام) را از نزدیکان وى و نیز از دانشمندان بی‏غرض بپرسیم؛ زیرا آنان هرگز دروغ نمی ‏گویند.

۱ـ وقتى علی(علیه السلام) خبر مرگ ابوطالب(علیه السلام) را به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) داد، وى سخت گریست و به علی(علیه السلام) دستور داد، تا غسل و کفن و دفن او را بر عهده گیرد و از خداوند متعال براى او طلب مغفرت نمود.[۱۵] می‏ دانیم که ترحّم تنها بر مسلمان صحیح است. لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به «سفانه» دختر حاتم طائى فرمود: «اگر پدر تو مسلمان بود برایش طلب مغفرت می ‏کردیم.»[۱۶]

۲ـ امام باقر(علیه السلام) می ‏فرماید:

«ایمان ابوطالب، بر ایمان بسیارى از مردم ترجیح دارد و امیر مؤمنان دستور می‏داد تا از طرف وى حجّ به جا آورند.»[۱۷]

۳ـ امام صادق(علیه السلام) فرمود: «حضرت ابوطالب(علیه السلام) به سان اصحاب کهف است؛ در دل ایمان داشتند، و تظاهر به شرک می ‏نمودند، از این جهت دو بار مأجور خواهند بود.»[۱۸]

۴ـ عباس عرض کرد: اى رسول خدا! براى ابوطالب چه امیدى داری؟ فرمود:

تمام خیر را از پروردگارم براى او می‏ خواهم.[۱۹]

۵ـ ابن ابى الحدید معتزلى می‏ گوید: «با سندهاى فراوان؛ برخى از عباس بن عبدالمطلب و بعضى دیگر از ابوبکر بن ابى قحافه، روایت شده که ابوطالب از دنیا نرفت تا این که: لا اله الاّ الله، محمّد رسول الله» گفت.[۲۰] ۶ـ هنگامى که ابوطالب رحلت نمود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در تشییع جنازه او شرکت نمود، با آن که اهل سنت تشییع جنازه مشرک را جایز نمی ‏دانند.[۲۱] اگر کسى اشکال کند که چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر او نماز میت به جاى نیاورد، این، دلیل بر عدم ایمان اوست،[۲۲] در جواب گوییم: در آن زمان نماز جنازه واجب نشده بود، از همین رو پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر خدیجه نیز بعد از وفاتش، نماز جنازه نخواند، با آن که قطعاً از زنان مسلمان صدر اسلام است.

۷ـ امام علی(علیه السلام) در رثاء او اشعارى را این‏ گونه سرود:

اباطالب عصمه المستجیر و غیث المحوّل و نور الظلم لقد هدّ فقدک اهل الحفاظ فصلّى علیک ولى النعم.[۲۳] «اى ابوطالب! تو نگهدار پناه‏آورنده بودی. تو افراد متحیر را پناه داده و نورى در تاریکى بودی. فقدان تو اهل دین را به لرزه درآورد و صاحب نعمت‏ها [خداوند] بر تو درود فرستاد.»

۸ـ محمّد بن حنیفه در جنگ جمل هنگام حمله بر یکى از اهالى بصره، در رجزى که می‏ خواند فرمود:

«من بر دین ابوطالبم.»[۲۴]

۹ـ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «روز قیامت که می‏ شود براى پسر و مادر و عمویم، ابوطالب، شفاعت خواهم کرد.»[۲۵] و می ‏دانیم که شفاعت براى کافر صحیح نیست.

۱۰ـ از امام سجاد(علیه السلام) درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) سؤال شد؟ فرمود:

«چه قدر جاى تعجب است، خداوند رسولش را نهى کرده که زن مسلمانى در نکاح کافرى باشد، فاطمه بنت اسد از زنانى است که در اسلام بر دیگران سبقت گرفته است، در حالى که تا آخر عمر ابوطالب(علیه السلام) همسر او بود.»[۲۶]

۱۱ـ شخصى از امام رضا(علیه السلام) درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) سؤال کرد، حضرت بر او این آیه را نوشت: (وَ مَنْ یشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُ الْهُدى وَ یتَّبِعْ غَیرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ…)[۲۷] آنگاه فرمود: تو اگر اقرار به ایمان ابوطالب نداشته باشى عاقبتت جهنم است.[۲۸]

۱۲ـ امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود:

«به خدا سوگند، پدر و جدّم عبدالمطلب و نیز هاشم و عبدمناف، هرگز بتى را نپرستیدند. سؤال شد که اینان چه چیز را می‏ پرستیدند؟ حضرت(علیه السلام) فرمود: به سوى کعبه و به آیین ابراهیم(علیه السلام) نماز می‏ گزاردند.»[۲۹]

۱۳ـ درست بن ابى منصور از حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) پرسید: آیا ابوطالب بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حجّت بود؟ فرمود: خیر، بلکه وصایایى نزد او به امانت بود که به حضرت تسلیم کرد. راوى می‏ گوید: من گفتم: وصایا را به او داد چون حجّت بر او بود؟ فرمود: اگر بر او حجّت بود، وصیت را به او نمی‏داد. عرض کردم: پس حال ابوطالب چگونه بوده است؟ فرمود: او به پیامبر و آنچه آورده است، شهادت داد و در روز وفات، وصایا را به او تحویل داد، آن‏گاه از دار دنیا رفت.[۳۰]

۱۴ـ شیخ صدوق(ره) به سندش از امام عسکری(علیه السلام) و او از پدرانش در ضمن حدیثى طولانى چنین روایت می‏کند که:

«خداى متعال به پیامبرش وحى کرد که من تو را با دو گروه از پیروانت یارى نمودم: گروهى که تو را در نهان یارى داده و گروهى که آشکارا تأییدت کردند. از میان گروه اوّل سالار و برترشان عمویت، ابوطالب است. و از میان گروه دوّم فرزند او، علی(علیه السلام) است. آن‏گاه فرمود: ابوطالب هم چون مؤمن آل ‏فرعون بود که ایمانش را کتمان می‏ کرد.»[۳۱] اجماع شیعه بر ایمان ابوطالب(علیه السلام) شیعیان اهل بیت(علیه السلام) در ایمان ابوطالب(علیه السلام) اتفاق دارند بدون آنکه تردیدى داشته باشند.

از همین رو عده‏ اى از علماى امامیه، در ایمان او ادعاى اجماع امامیه نموده ‏اند:

۱ـ شیخ طوسى، بعد از نقل روایتى از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) در ایمان و اسلام ابوطالب می ‏فرماید:«بر این مطلب اجماع امامیه است و در آن اختلاف ندارند. آنها دلایل یقین‏ آور دارند که موجب علم به ایمان ابوطالب است.»[۳۲]

۲ـ شیخ طبرسى می‏گوید:

«اجماع اهل بیت(علیه السلام) بر ایمان ابوطالب است و اجماع آنها حجّت است، زیرا آنان یکى از دو چیز گران‏ب هایى هستند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) امر به تمسک به آنان نموده، آن جا که فرمود: اگر به آن دو تمسک کنید گمراه نخواهید شد.»[۳۳]

۳ـ ابن معد فخار می ‏نویسد: «در ایمان ابوطالب، اجماع اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و علماى شیعیان اهل بیت براى ما بس است؛ زیرا اجماع آنان حجّت است و می ‏توان بر آن اعتماد نمود.»[۳۴]

۴ـ فتال نیشابورى می ‏گوید:

«طایفه بر حقّ شیعه اجماع کرده ‏اند بر این که ابوطالب، عبدالله بن عبدالمطلب و آمنه دختر وهب، همگى مؤمن ‏اند و اجماع آنان حجّت است.»[۳۵]

۵ـ سید بن طاووس می‏گوید:

«علماى عترت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همگى بر ایمان ابوطالب اتفاق نموده ‏اند. هم‏ چنین می‏ گوید: شکى نیست در این که عترت، به باطن ابوطالب، آگاه‏ تر از بیگانگان‏اند. و نیز شیعه اهل بیت(علیه السلام) بر این امر اجماع دارند و کتاب‏هاى هم در این زمینه تصنیف کرده‏اند.»[۳۶]

۶ـ علامه مجلسى می‏ فرماید:

«شیعه اجماع دارد بر ایمان ابوطالب و این که او در ابتداى امر رسالتِ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او ایمان آورد و هرگز بر بتى سجده نکرد، بلکه از اوصیاى ابراهیم(علیه السلام) بود، و این امر به حدّى نزد شیعه مشهور است که حتّى مخالفان آنان، این موضوع را به شیعه نسبت می‏دهند. و اخبار متواتر از طرق خاصه و عامه، بر ایمان او رسیده است. و بسیارى از علما و محدثان ما درباره این موضوع کتاب مستقل تألیف کرده‏اند.»[۳۷]

۷ـ ابن ابى الحدید می ‏گوید:

«مردم در ایمان ابوطالب اختلاف نموده ‏اند؛ امامیه و اکثر زیدیه می‏ گویند: او مسلمان از دنیا رفت. برخى از شیوخ ما ـ معتزله ـ نیز به این امر اعتراف کرده ‏اند، از جمله: شیخ ابوالقاسم بلخى، ابوجعفر اسکافى و دیگران.»[۳۸] دلایل منکران ایمان ابوطالب کسانى که به کفر ابوطالب ـ العیاذ بالله ـ قائلند، به روایات و ادله‏اى سست تمسک کرده ‏اند که در این جا به عمده آنها اشاره می‏ کنیم:

۱ـ آیه نأى خداوند متعال می ‏فرماید:

(وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ وَ ینْأوْنَ عَنْهُ وَ إنْ یهْلِکُونَ إلاّ أنْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرُونَ)؛[۳۹] «و آنان [مردم را] از آن باز می‏ دارند و [خود نیز] از آن دورى می‏ کنند، و [لی] جز خویشتن را به هلاکت نمی ‏افکنند و نمی‏ دانند.» طبرى و دیگران از طریق سفیان ثورى، از حبیب بن ابى ثابت، از کسى که از ابن عباس شنیده نقل می ‏کند که ابن عباس گفت: «این آیه در حقّ ابوطالب نازل شد، که مردم را نهى از اذیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می‏ کرد، ولى خود داخل در اسلام نمی‏ شد.[۴۰]

جواب 

الف ـ حدیث، مرسل است، زیرا مشخص نیست کسى که از ابن عباس شنیده، کیست؟

ب ـ حبیب بن ابى ثابت بر فرض که ثقه باشد ـ که نیست، زیرا ابن حبان او را مدلّس خوانده است[۴۱]ـ در نقل این حدیث منفرد است و کس دیگرى آن را نقل نکرده است.

ج ـ از ابن عباس به چند طریق، خلاف مضمون این روایت رسیده است، به این نحو که این آیه در شأن مشرکانى است که مردم را از ایمان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باز داشته، و خود نیز به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان نمی ‏آورند.[۴۲]

د ـ سیاق آیه با مشرکان سازگارى دارد، زیرا خداوند متعال قبل از آن آیه می ‏فرماید:

(وَ إنْ یرَوْا کُلَّ آیهٍ لا یؤْمِنُوا بِها حَتّى إذا جاؤُکَ یجادِلُونَکَ یقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا إنْ هذا إلاّ أساطیرُ اْلأَوَّلینَ * وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ…)؛[۴۳] «و اگر هر معجزه‏اى را ببینند به آن ایمان نمی ‏آورند. تا آن جا که وقتى نزد تو می ‏آیند و با تو جدال می ‏کنند، کسانى که کفر ورزیدند، می‏ گویند: «این [کتاب] چیزى جز افسانه ‏هاى پیشینیان نیست… .» همه ضمائر جمع در این آیه به کسانى که در آیه قبل ذکر شده ‏اند باز می‏ گردد، که همان مشرکان هستند. و به طور قطع صفات آیه قبل بر ابوطالب صدق نمی‏ کند.

۲ـ آیه نهى از استغفارِ مشرک بخارى و مسلم از ابن مسیب از پدرش روایتى را نقل می‏ کند که خلاصه اش این است: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوطالب هنگام وفاتش خواست که کلمه «لا اله الاّ الله» را بگوید تا نزد خداوند براى او احتجاج کند. ابوجهل و عبدالله بن امیه به ابوطالب گفتند: آیا می ‏خواهى از ملت عبدالمطلب بازگردی؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جمله خود را تکرار کرد و آن دو نیز حرفشان را تکرار کردند تا این که آخرین کلمه ‏اى که ابوطالب گفت این بود:

بر ملت و آیین عبدالمطلب. بدین ترتیب از گفتن لا اله الاّ الله امتناع نمود. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

به خدا سوگند، بر تو استغفار می‏ کنم تا زمانى که نهى شوم. در این هنگام بود که آیه نازل شد:

(ما کانَ لِلنَّبِى وَ الَّذینَ آمَنُوا أنْ یسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کانُوا اُولى قُرْبى مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمْ أنَّهُمْ أصْحابُ الْجَحیمِ)؛ و در حق ابوطالب نازل شد که: (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللهَ یهْدِى مَنْ یشاءُ…).[۴۴] جواب الف ـ سعید بن مسیب، تنها ناقل این روایت، از جمله کسانى است که معروف به دشمنى با على بن ابى طالب(علیه السلام) است.[۴۵] و لذا قول او در حقّ پدر حجّت نیست. ب ـ آیه نهى از استغفار مشرکان در سوره توبه آمده، که آخرین سوره‏اى است که بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه نازل گردیده است. حال چگونه ممکن است که بیش از ده سال پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر ابوطالب(علیه السلام) استغفار و ترحّم کند، با این که استغفار و ترحّم از آشکارترین مصادیق مودّتِ کافر است، که خداوند از آن نهى کرده و می ‏فرماید:

(لا تَجِدُ قَوْماً یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ اْلآخِرِ یوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أوْ أبْناءَهُمْ أوْ إخْوانَهُمْ أوْ عَشیرَتَهُمْ)؛[۴۶] «قومى را نیابى که به خدا و روز بازپسین ایمان داشته باشند [و] کسانى را که با خدا و رسولش مخالفت کرده‏اند ـ هرچند پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا عشیره آنان باشند ـ دوست بدارند.»

ج ـ خداوند متعال می‏ فرماید:

(سَواءٌ عَلَیهِمْ أسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ)؛[۴۷] «براى آنان یکسان است: چه برایشان آمرزش بخواهى یا برایشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز برایشان را نخواهد بخشود.» به طور قطع، این آیه که در غزوه بنى المصطلق نازل شده، قبل از سوره توبه است که آیه مورد نظر در آن قرار دارد. حال اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‏داند که استغفار بی‏فایده است، چرا خود را به زحمت می ‏انداخته و بر ابوطالب استغفار می‏ کرده است؟

د ـ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) طبق نقل اهل سنت، به خداوند عرض می ‏کند:

«اللّهم لا تجعل لفاجر و لا لفاسق عندى نعمه»؛[۴۸] بارخدایا براى فاجر و فاسق نزد من نعمتى قرار مده. چه فسقى بالاتر از شرک است و چه نعمتى بالاتر از استغفار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم). حال اگر ابوطالب(علیه السلام) مشرک بود ـ العیاذ بالله ـ ، چگونه ممکن است مشمول نعمت استغفار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گردد؟

ه‍ ـ به سند صحیح از امام علی(علیه السلام) روایت شده که فرمود: «شنیدم مردى براى پدر و مادر مشرکش استغفار می‏کرد، آن را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردم، این آیه نازل شد:

(ما کانَ لِلنَّبِى وَ الَّذینَ آمَنُوا أنْ یسْتَغْفِرُوا…). این روایت از طیالسى، ابن ابى شیبه، احمد، ترمذى، نسائى، ابى یعلى، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابى الشیخ، ابن مردویه، حاکم، بیهقى، ضیاء، سیوطى، واحدى، ابن کثیر، زمخشرى، دحلان و دیگران نقل شده است.[۴۹] در روایت دیگر آمده است: مسلمانان عرض کردند: آیا ما بر پدرانمان استغفار کنیم؟

در این هنگام آیه فوق نازل شد.[۵۰] در روایتى دیگر وارد شده که: آیه فوق هنگامى نازل شد که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از خداوند متعال خواست اذن دهد تا بر مادرش استغفار کند که در این آیه از آن نهى شد. ولى اجازه خواست که به زیارت قبر مادرش رود، خداوند اجازه داد.[۵۱] گرچه ما معتقدیم مادر حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) مؤمنه بوده، ولى به هر تقدیر این روایت که از طرق اهل سنت وارد شده نقیض روایتى است که می‏ گوید: آیه در شأن ابوطالب(علیه السلام) نازل شده است.

و ـ آیه (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ…)، بنابر نقلى در روز احد بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد، هنگامى که دندان رباعى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شکسته شد و صورتش با شمشیر شکافت. آن‏گاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: «بارخدایا قومم را هدایت کن زیرا آنان ناآگاهند.» در این موقع نازل شد: (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ…).[۵۲]

ز ـ آیه (إنَّکَ لاتَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ)، دلالت بر عدم ایمان ابوطالب ندارد، بلکه دنبال آیه دلالت دارد بر این که خداوند متعال هدایت ابوطالب(علیه السلام) را اراده کرده است و هرگز هدایت کسى به اراده و خواست مستقل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست. ح ـ این که ابوطالب(علیه السلام) هنگام مرگ می ‏گوید: «على ملّه عبدالمطلب»، دلالت بر کفر و عدم توحید ندارد، زیرا ما معتقدیم ـ همان‏ گونه که در جاى خود به اثبات رساندیم ـ پدر و اجداد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همگى مؤمن بوده ‏اند و اگر این چنین می ‏گوید، مقصودش همان «لا إله إلاّ الله» و توحید است که آباء پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن بوده‏اند، ولى در برابر ابوجهل توریه و تقیه کرده است. ولذا تصریح به کلمه توحید «لا إله إلاّ الله» نکرده است.

۳ـ حدیث ضحضاح ابى سعید خدرى می‏گوید: شخصى نزد پیامبر از ابوطالب یاد کرد، حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

امید است که شفاعت من در روز قیامت براى او سودمند باشد، در میان آبى جوشیده از آتش قرار می‏ گیرد که تا دو کعب او می ‏رسد و از آنجا تا مغز او را می ‏جوشاند… .[۵۳] جواب الف ـ حدیث، ضعیف السند است؛ به خاطر سفیان ثورى که تدلیس‏ کننده از ضعفاست و از دروغ‏گویان، روایت نقل می‏ کند؛ و به خاطر عبدالملک بن عمیر لخمى کوفى، که احمد او را تضعیف نموده است.[۵۴] و به خاطر عبدالعزیز دراوردى که احمد و ابوزرعه او را بد حافظه می‏ دانند. و ابوحاتم می ‏گوید: به حدیث او احتجاج نمی شود.[۵۵] ب ـ اگر ابوطالب مشرک بوده ـ العیاذ بالله ـ امید شفاعت او را داشتن معنا ندارد، زیرا شفاعت، شامل حال مشرک نمی‏شود. ج ـ حدیث ضحضاح را از شخصى به نام مغیره بن شعبه نقل می‏کنند؛ همو که بغض و دشمنى او نسبت به بنی‏هاشم، خصوصاً علی(علیه السلام) معروف و مشهور است.[۵۶]

د ـ از امام باقر(علیه السلام) از حدیث ضحضاح سؤال شد؟

حضرت(علیه السلام) فرمود:«

اگر ایمان ابوطالب در کفه‏اى از ترازو و ایمان این مردم در کفه‏اى دیگر قرار گیرد، هر آینه ایمان او ترجیح خواهد یافت. آن‏گاه فرمود: آیا نمی ‏دانید که امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دائماً امر می ‏کرد که از طرف عبدالله و فرزندش و ابوطالب، در زمان حیاتش حج به جاى آورده شود. و نیز وصیت کرد که بعد از وفات نیز براى آنان حجّ به جاى آورند.»[۵۷] از امام علی(علیه السلام) درباره پدرش سؤال شد که آیا او معذّب در آتش است یا خیر؟

حضرت(علیه السلام) فرمود:

ساکت شو، خداوند دهانت را بشکند، قسم به کسى که محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)را به حقّ مبعوث کرد، اگر پدرم تمام گناه کاران روى زمین را شفاعت کند، خداوند شفاعت او را می‏ پذیرد. آیا پدر من در آتش جهنّم است در حالى که فرزندش تقسیم‏ کننده بهشت و دوزخ است؟[۵۸] سرّی‏ بودن ایمان ابی‏طالب(علیه السلام) از روایات و کتاب‏هاى تاریخى استفاده می ‏شود که ابوطالب مؤمن بوده ولى ایمانش را از قریش کتمان می‏ کرده است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«همانا مَثَل ابوطالب مانند اصحاب کهف است که ایمان خود را پنهان کرده و شرک را آشکار ساختند و لذا خداوند دوباره به آنان اجر داده است.»[۵۹]

و نیز امام علی(علیه السلام) فرمود:

«به خدا سوگند که ابوطالب بن عبدالمطلب بن عبد مناف، مؤمنِ مسلمانى بود که ایمانش را کتمان می‏ نمود….»[۶۰] ما می‏ توانیم دریابیم که سرّى بودن ایمان ابوطالب(علیه السلام) ضرورتى غیرقابل انکار بوده است، زیرا دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیازمند شخصیتى اجتماعى و نیرومند بود تا آن را پشتیبانى کند، و رهبر آن را از دشمنان حفظ نماید و خود نیز در ظاهر در هیچ یک از دو طرف نزاع نباشد. اگر ابوطالب، که شخصیتى بزرگ و سرشناس در میان قریش بود، ایمانش را کتمان نم‏کرد نمی‏ توانست امر خود را پیش ببرد و از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دفاع کند؛ دفاعى که در حقیقت به خاطر اعتقاد و ایمان به نبوت حضرت بود، اگرچه مشرکین می ‏پنداشتند که به خاطر آن که پسر برادر او است، از او پشتیبانى می ‏کند. کتاب‏ شناسى توصیفى بعضى از دانشمندان درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) در کتاب‏هاى خود و در ضمن مطالب، بحث کرده و بر آن دلیل اقامه کرده ‏اند، عده‏اى نیز در کتاب‏هاى مستقل در این مورد تألیف نموده ‏اند که برخى از آنها را نام می‏ بریم:

پى نوشت ها

۱ـ سعد بن عبدالله اشعرى قمى متوفّى (۲۹۹، ۳۰۱ ه‍(، فضل أبی‏طالب و عبدالمطلب و أب النبى عبدالله ابن النبی.[۶۱]

۲ـ ابوعلى کوفى احمد بن محمّد عماره متوفى (۳۴۶ ه‍(، ایمان أبی‏طالب.[۶۲]

۳ـ ابومحمّد سهل بن احمد بن عبدالله دیباچى، ایمان أبی‏طالب.[۶۳]

۴ـ ابونعیم على بن حمزه بصرى تمیمى لغوى، متوفى (۳۷۵ ه‍(، ایمان أبی‏طالب.[۶۴]

۵ـ ابو سعید محمّد بن احمد بن حسین خزاعى نیشابورى، منى الطالب فى ایمان أبی‏طالب.[۶۵]

۶ـ ابوالحسن على بن بلال بن ابى معاویه مهلّبى ازدى، البیان عن خیره الرحمن فى إیمان أبی‏طالب و آباء النبی.[۶۶]

۷ـ احمد بن قاسم، إیمان أبی‏طالب.[۶۷]

۸ـ ابوالحسین احمد بن محمّد بن احمد بن طرفان کندى جرجانى، متوفى (۴۵۰ ه‍(، إیمان أبی‏طالب.[۶۸]

۹ـ شیخ مفید، متوفى (۴۱۳ ه‍(، إیمان أبی‏طالب.[۶۹]

۱۰ـ ابوعلى شمس الدین سید فخار بن معد موسوى، متوفى (۶۳۰ ه‍(، الحجه على الذاهب إلى تکفیر أبی‏طالب، که اخیراً چاپ شده است.

۱۱ـ ابوالفضائل احمد بن طاووس حسنى، متوفى (۶۷۳ ه‍(، إیمان أبی‏طالب، که آن را در بناء المقاله العلویه ذکر کرده است.

۱۲ـ سید حسین طباطبایى یزدى حائرى، متوفى (۱۳۰۶ ه‍(، منیه الطالب فى إیمان أبی‏طالب که به طبع رسیده است.

۱۳ـ مفتى شریف سید محمّد عباس تسترى هندى، متوفى (۱۳۰۶ ه‍(، بغیه الطالب فى إیمان أبی‏طالب.

۱۴ـ شمس العلماء میرزا محمّد حسین گرگانى، مقصد الطالب فى إیمان آباء النبى و عمّه أبی‏طالب که طبع شده است.

۱۵ـ شیخ محمّد على بن میرزا جعفر على فصیح هندى، القول الواجب فى إیمان أبی‏طالب.[۷۰]

۱۶ـ میرزا محسن فرزند علامه میرزا محمّد تبریزى، إیمان أبی‏طالب و أحواله و أشعاره.[۷۱]

۱۷ـ سید محمّد على آل شرف الدین عاملى، شیخ الأبطح او أبوطالب که در بغداد طبع شده است.

۱۸ـ شیخ میرزا نجم الدین فرزند میرزا محمّد طهرانى، الشهاب الثاقب لرجم مکفّر أبی‏طالب.[۷۲]

۱۹ـ شیخ جعفر بن محمّد نقدى، مواهب الواهب فى فضائل أبی‏طالب، که در نجف اشرف به طبع رسیده است.

۲۰ـ عبدالله خنیزى حجازى، أبوطالب مؤمن قریش که اخیراً به طبع رسیده است، و وهابیان او را به جهت این کتاب زندانى نموده و حکم اعدام او را صادر کردند.

۱ . مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۶۲۳؛ معجمع البیان، ج ۷، ص ۳۷.

۲ . سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۷۳؛ دیوان ابی‌طالب(علیه السلام)، ص ۳۲.

۳ . سیره ابن هشام، ج ۱ ص ۳۷۳.

۴ . تاریخ ابن کثیر، ج ۲، ص ۴۲.

۵ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۴.

۶ . همان، ج ۱۴، ص ۷۸.

۷ . همان

۸ . همان

۹ . همان، ج ۱۴، ص ۷۴.

۱۰ . الغدیر، ج ۷، ص ۳۴۱.

۱۱ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۸.

۱۲ . ابن ابى الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۳، ص ۲۷۲.

۱۳ . اسد الغابه، ج ۱، ص ۳۴۱، رقم ۷۵۹؛ السیره الحلبیه، ج ۱، ص ۲۶۹ و… .

۱۴ . سیره حلبى، ج ۱، ص ۳۹۰؛ تاریخ الخمسین، ج ۱، ص ۳۳۹.

۱۵ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۶.

۱۶ . سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۰۵.

۱۷ . همان

۱۸ . اصول کافی.

۱۹ . طبقات ابن سعد، ج ۱، ص ۷۹، قسم ۱؛ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸؛ بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۵۱.

۲۰ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۱؛ البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۱۲۳، سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۸۷.

۲۱ . همان

۲۲ . الاصابه، ج ۴، ص ۱۱۷.

۲۳ . تذکره الخواص، ص ۹.

۲۴ . طبقات ابن سعد، ج ۵، ص ۶۷.

۲۵ . سیوطى، الدرج المنیفه، ص ۸؛ تاریخ الخمسین، ج ۱، ص ۲۳۲؛ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۵.

۲۶ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸؛ الغدیر، ج ۷، ص ۳۸۱.

۲۷ . نساء (۴)، آیه ۱۱۵.

۲۸. شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸.

۲۹ . کمال الدین، ج ۱، ص ۱۷۴.

۳۰ . کافى، ج ۱، ص ۴۴۵.

۳۱ . الحجه على الذاهب، ص ۳۶۱.

۳۲ . التبیان، ج ۸، ص ۱۶۴.

۳۳ . مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۴۴.

۳۴ . الحجه على الذاهب الى تکفیر ابى طالب، ص ۶۴.

۳۵. روضه الواعظین، ج ۱، ص ۱۳۸.

۳۶ . الطرائف، ص ۲۹۸.

۳۷ . بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۳۸، ح ۸۴.

۳۸ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۵.

۳۹ . انعام (۶)، آیه ۲۶.

۴۰ . جامع البیان، ج ۷، ص ۱۷۳؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۱۲۷؛ طبقات ابن سعد، ج ۱، ص ۱۲۳… .

۴۱ . الثقات، ج ۴، ص ۱۳۷.

۴۲ . تفسیر طبرى، ج ۷، ص ۱۷۲؛ درّ المنثور، ج ۳، ص ۲۶۰.

۴۳ . انعام (۶)، آیه ۲۵ـ۲۶.

۴۴ . صحیح بخارى، ج ۴، ص ۱۷۸۸، ح ۴۴۹۴؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۸۲، ح ۳۹، کتاب الایمان.

۴۵ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۰۱.

۴۶ . مجادله (۵۸)، آیه ۲۲.

۴۷ . منافقون (۶۳)، آیه ۶.

۴۸ . مستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۴۸۴؛ مجمع الزوائد، ج ۸، ص ۲۷۸ و… .

۴۹ . ر.ک: الغدیر، ج ۸، ص ۱۲.

۵۰ . مجمع البیان، ج ۵، ص ۷۶؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۹۳؛ کشاف، ج ۲، ص ۲۴۶.

۵۱ . تفسیر طبرى، ج ۱۱، ص ۳۱؛ در المنثور، ج ۳، ص ۲۸۳؛ ارشاد السارى، ج ۷، ص ۲۸۲ و… .

۵۲ . ر.ک: التراتیب الاداریه، ج ۱، ص ۱۹۸، به نقل از استیعاب… .

۵۳ . صحیح بخارى، ج ۲، ص ۲۰۹.

۵۴ . العلل و معرفه الرجال، ج ۱، ص ۲۴۹، رقم ۳۳۹.

۵۵ . الجرح و التعدیل، ج ۵، ص ۳۹۵، رقم ۱۸۳۳؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۳۳، رقم ۵۱۲۵.

۵۶ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۰؛ بحار الانوار، ج ۳۵، ص ۱۱۲.

۵۷ . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۶۸؛ بحار الانوار؛ الغدیر، ج ۸، ص ۳۸۰.

۵۸ . بحار الانوار، ج ۳۵، ص ۱۱۰؛ کنز الفوائد، ص ۸۰.

۵۹ . کافى، ج ۱، ص ۳۷۷۳؛ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۰.

۶۰ . امالى صدوق، ص ۵۵۰.

۶۱ . رجال نجاشى، ص ۱۷۷، رقم ۴۶۷.

۶۲ . همان، ص ۹۵، رقم ۲۳۶.

۶۳ . همان، ص ۱۸۶، رقم ۴۹۳.

۶۴ . الاصابه، ج ۴، ص ۱۱۵، رقم ۶۸۵.

۶۵ . فهرس منتخب الدین، ص ۱۵۷.

۶۶ . رجال نجاشى، ص ۲۶۵، رقم ۶۹۰.

۶۷ . همان، ص ۹۵، رقم ۲۳۴.

۶۸ . همان، ص ۸۷، رقم ۲۱۰.

۶۹ . همان، ص ۳۹۹، رقم ۱۰۶۷.

۷۰ . الغدیر، ج ۷، ص ۵۴۲.

۷۱ . الذریعه، ج ۲، ص ۵۱۳، رقم ۲۰۱۵.

۷۲ . الغدیر، ج ۷، ص ۵۴۲.

 منبع :شیعه‏ شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ج ۲، صص: ۶۶۵ـ۶۸۳

امامت مورثى در شیعه

شبهه

ابوالحسن ندوى در اعتراض به شیعه مى گوید:«عقیده شیعه امامیه در مسئله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگارى ندارد؛ زیرا آنان به حکومت موروثى معتقدند.»(۱)

پاسخ شبهه

اوّلا: مقصود از آن که اوصیاى انبیا از ذریّه و اهل بیت آنان انتخاب مى شوند آن است که خداوند به آنان قابلیت داده تا پذیراى این مقام گردند. اگر مراد از وراثت آن است که بگوییم: صرف این که این ها اولاد پیامبرند باید امام باشند ولو قابلیت این مقام را نداشته باشند، قطعاً شیعه امامیه به این سخن معتقد نیست.

ثانیاً: اگر آن گونه که ابوالحسن ندوى مى گوید: حکومتِ موروثى، شعار حکومت هاى مادى است و انبیا الهى باید از آن منزّه باشند،(۲) پس چرا قرآن کریم حکومت وراثتى را با در نظر گرفتن قابلیت ها در انبیاى گذشته تأیید مى کند؛ به عنوان نمونه:

( أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً)؛(۳) «یا این که نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش]، برآنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد مى ورزند؟! ما به خاندان ابراهیم،(که یهود از آنها هستند نیز،) کتاب و حکمت دادیم؛ و حکومت عظیمى در اختیار آنها [= پیامبران بنى اسرائیل ]قرار دادیم».

از سوى دیگر مشاهده مى کنیم که حضرت ابراهیم(علیه السلام) امامت را براى ذریّه خود درخواست کرده است، آنجا که خداوند مى فرماید: ( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)؛(۴) «و (یاد کنید) هنگامى که پروردگار ابراهیم، او را با دستوراتى آزمود؛ و او به طور کامل از عهده آنها برآمد. خداوند به او فرمود « من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم». ابراهیم گفت: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده)» خداوند فرمود: « پیمان من، به ستمکاران نمى رسد (مگر آنها که شایسته اند)».

در این آیه، خداوند حکومت و امامت موروثى و نَسَبى را به طور مطلق نفى نکرده است، بلکه آن را از خصوص ستمگران از ذریّه حضرت ابراهیم(علیه السلام) سلب نموده است.

ثالثاً: ممکن است سرّ این که امامت و نبوّت و وصایت در نسل پیامبر(صلى الله علیه وآله) قرار گرفته این باشد که از جهتى نسل پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسلى طیّب و طاهر، و خانواده او خانواده اى الهى است و از طرف دیگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به جهت نبوّت و کمالاتش در قلوب مردم جا گرفته و در میان آن ها از محبوبیّت خاصى برخوردار است، مردم در صورتى که کسى را دوست داشته باشند وابستگان او را نیز دوست دارند. و کسى که مورد محبّت قرار گرفت مردم درصدد اطاعت از فرامین او برخواهند آمد.

از همین رو بهترین افراد براى امامت و جانشینى و یا نبوّت، ذریّه و نسل پیامبرانند، هرچند این مقامات را ما بدون شرط ندانسته، براى آن قابلیت ها و شرط هایى را لازم مى دانیم که از جمله آن ها، عصمت و علم لدنّى و برترى در فضائل و کمالات بر سائر مردم است.(۵)

پی نوشتها

۱ ـ صورتان متضادتان، ندوى، ص ۱۲ و ۱۳٫

۲ ـ صورتان متضادتان، ندوى، ص۱۲ و ۱۳٫

۳ ـ سوره نساء، آیه ۵۴٫

۴ ـ سوره بقره، آیه ۱۲۴٫

۵ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۵۱٫

منصب امامت موروثى یا گزینشی؟

چرا شیعه به موروثى ‏بودن منصب امامت در میان فرزندان امام علی(ع) معتقد است؟

پاسخ

بى تردید امامت و خلافت موروثى نیست تا از خلیفه قبل به فرزندش به ارث برسد، ولى متأسفانه به جهت اشتباه در فهم عقاید شیعه امامیه گروهى از اهل سنت از روى جهل یا کینه توزى شیعه را متهم نموده اند که امامت را موروثى مى داند، از این رو امامت و جانشینى پیامبر(ص) را در ذریه پیامبر خلاصه مى کند. لذا مناسب است درباره این موضوع بحث کنیم و به اثبات برسانیم که چرا شیعه در عین این که خلافت و امامت را موروثى نمى داند، آن را در ذریه پیامبر(ص) خلاصه مى کند؟

نقل عبارت ها

۱ـ ابن حزم مى گوید: مسلمانان متّفق اند که خلافت به توارث نیست.[۱]

۲ـ عبدالقاهر بغدادى مى گوید: برخى از فرقه هاى راوندیّه قائل به ثبوت امامت موروثى اند.[۲]

۳ـ علامه حلّى در شرح تجرید مى گوید: عباسیه معتقدند براى تعیین امام دو راه وجود دارد: یکى نصّ و دیگرى میراث.[۳]

۴ـ عبدالقاهر بغدادى نیز مى گوید: اکثر امامیه بر این باورند که امامت موروثى است.[۴]

۵ـ ابوالحسن ندوى مى گوید: بدیهى است که دیدگاه داعى اوّل و فرستاده او که حامل رسالت اوست در مورد حکومت، با دیدگاه سایر حکومت ها و فاتحان و جنگ جویان و رهبران سیاسى، و حکمرانان مادى گرا در طبیعت، ذوق، روش، عمل، مقصد، نتیجه، فرق فاحش داشته باشند… . محور تلاش هاى حاکمان و فاتحان شهرها و رهبران عالم، که طمع سیطره بر جهان را دارند و نیز عالى ترین هدف آنان برپایى کشورى خاص است، تأسیس حکومتى موروثى است. این حقیقتى آشکار در طول تاریخ است… .

در آخر از کلام خود نتیجه مى گیرد که: عقیده شیعه امامیه در مسئله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگارى ندارد؛ که همان حکومت موروثى است.[۵]

نقد اتهام

پاسخ ما به ایرادهایى که در این خصوص گرفته اند این است که:

۱ـ شیعه امامیه بر این مطلب اجماع دارد که تنها راه تعیین امام، نصّ از جانب خداوند متعال و معرّفى از جانب رسول خدا(ص) و امامان معصوم است، و لذا به آیه شریفه: (یا أیُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) تمسّک مى کنند که پیامبر اکرم(ص) مأمور ابلاغ ولایت امام على(ع) از جانب خداوند به مردم بوده است. پس در حقیقت اراده و مشیّت الهى بر نصب شخصى لایق براى امامت است که با وحى به پیامبر(ص)، او مأمور ابلاغ است، از همین رو، آن بزرگوار بر امامت یکایک اهل بیت تصریح کرده است. هر یک از امامان نیز امام بعد از خود را، که از جانب خداوند معین شده، معرّفى کرده اند. این سخن هیچ ربطى به وراثت ندارد.

۲ـ با مرورى بر ادله امامت و ولایت على بن ابى طالب و سایر ائمه(ع) از قبیل حدیث غدیر، ثقلین و دیگر ادلّه پى مى بریم که خداوند متعال و رسولش اصرار اکید بر نصب امام على(ع) و سایر اهل بیت(ع) بر امامت و ولایت داشته اند. آیا مى توان گفت که این همه تأکید جنبه خویشاوندى داشته و پیامبر(ص) مى خواسته داماد و نوه هایش را به حکومت برساند تا به نوایى برسند، و با این روایات در صدد برپایى حکومت موروثى بوده است؟

مشکل اساسى این است که مابین واقع و حقّ فرق نمى گذاریم و آنچه را که واقع شده مى خواهیم حقّ بدانیم در حالى که این چنین نیست. اهل سنت چون واقع خارجى را با انتخاب ابوبکر مى بینند، حقّ را هم از این دید مى بیند و مى گویند او بر حقّ بوده است. یا اگر شیعه به دنبال اهل بیت و در رأس آنان على بن ابى طالب(ع) است، در صدد موروثى کردن حکومت و خلافت رسول خدا(ص) است ولى مشکل اساسى چیز دیگرى است ما باید تابع حقّ باشیم؛ حقّ همان چیزى است که در کتاب و سنت آمده و عقل نیز مؤیّد آن است و کتاب، سنت و عقل بر غیر اهل بیت معصوم(ع) تطبیق نمى کند.

۳ـ اگر امامت نزد شیعه موروثى است چرا با وجود محمّد بن حنفیه که برادر امام حسین(ع) است، امامت به امام على بن الحسین(ع)، فرزند آن حضرت(ع)، منتقل شد؟ این نیست مگر این که شیعه امامیه براى مقام امامت، لیاقت ذاتى قائل است و آن را در محمد ابن حنفیه نمى بیند ولى در امام زین العابدین(ع) مى یابد.

۴ـ از ابوالحسن نووى و امثال او سؤال مى کنیم که مراد از وراثت در امامت چیست؟ اگر مقصود آن است که امامت باید در یک قبیله خاص باشد که این را خود رسول خدا(ص)، بنابر نصوص متواتر، در مصادر فریقین به آن اشاره کرده است.

جابر بن سمره مى گوید: با پدرم محضر رسول خدا رسیدیم، شنیدیم که فرمود: این امر ـ دنیا ـ تمام نمى شود تا آن که دوازده خلیفه بر آنان حکومت کنند. آن گاه سخنى فرمود که بر من مخفى شد، به پدرم عرض کردم: رسول خدا(ص) چه فرمود؟ پدرم در جواب گفت: رسول خدا(ص) فرمودند: همه آنان از قریشند.[۶]

ابوالحسن نووى و امثال او، چگونه مى توانند به این سؤال پاسخ دهند که:

امامت و خلافت تنها در قریش چه معنایى دارد؟ هر توجیهى که ایشان در این روایت و امثال آن دارند، ما قبول مى کنیم. طبعاً هیچ توجهى ندارند جز این که بگویند امامت و خلافت به قابلیت هاست و این قابلیت ها را خداوند در قریش قرار داده است. همین توجیه را ما درباره اهل بیت پیامبر اکرم(ص) بیان مى کنیم. اگر مراد از وراثت آن است که بگوییم به صرف این که این ها اولاد پیامبرند و امام على(ع) داماد او است، باید امام باشد ولو قابلیت این مقام را نداشته باشد، قطعاً شیعه امامیه به این معنا معتقد نیست.

۵ـ با مراجعه به کتاب هاى کلامى شیعه امامیه، در مبحث امامت، پى مى بریم که آنان براى امام چندین شرط از جمله: عصمت، افضل بودن، علم لدنّى و… قائلند. حال اگر امامت نزد آنان موروثى است دیگر بیان این شرط ها چه معنایى دارد؟ این شرط ها چیزى جز بیان لیاقت ها نیست، که به استناد روایات و تاریخ، در غیر اهل بیت(ع) وجود ندارد.

۶ـ اگر آن گونه که ابوالحسن نووى مى گوید؛ حکومتِ موروثى شعار حکومت هاى مادّى است و انبیا باید از آن منزه باشند، چه فرق است بین پیامبر اسلام(ص) و دیگر پیامبران و بین حکومت دائمى و موقت؟ با آنکه حکومت وراثتى را، با در نظر گرفتن قابلیّت ها در انبیاء گذشته مشاهده مى کنیم:

خداوند متعال مى فرماید: (أمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إبْراهیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظیماً)؛[۷] یا حسد مى ورزند با مردم چون آنها را خدا به فضل خود بهره مند نمود که البته ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و به آنها فرمانروایى بزرگ عطا کردیم.

از سوى دیگر مى بینیم که برخى از انبیاء، امامت یا نبوت را براى ذریه خود مى خواستند که این، در حقیقت با دادن شایستگى به آنان از جانب خداوند متعال است.

درباره حضرت ابراهیم(ع) مى خواهیم: (وَ إذِ ابْتَلى إبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جاعِلُکَ لِلنّاسِ إماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتى قالَ لا یَنالُ عَهْدى الظّالِمینَ)؛[۸] [بیاد آر] هنگامى که خداوند ابراهیم را به امورى چند امتحان فرمود و همه را به جاى آورد خدا بدو گفت من تو را به پیشوایى خلق برگزیدم عرض کرد این پیشوایى را به فرزندان من نیز عطا خواهى کرد؟ فرمود: [آرى اگر شایسته آن باشند] عهد من هرگز به ستمکاران نمى رسد.

در این آیه خداوند حکومت موروثى و نسبى را به طور مطلق نفى نکرده بلکه از خصوص ستمگران از ذریه حضرت ابراهیم(ع) نفى نموده است. از این رو معلوم مى شود که ذریه و نسل حضرت ابراهیم(ع) و هر پیامبر دیگرى در صورتى که ظالم نباشند، چه ظلم به خدا، چه ظلم به خلق و چه ظلم به نفس، نداشته باشند مى توانند مقام امامت و رهبرى جامعه را به عهده گیرند.

و نیز حضرت موسى از خداوند مى خواهد که از اهلش کسى را به عنوان وزیر خود قرار دهد. متعال از قول حضرت موسى مى فرماید: (وَ اجْعَلْ لى وَزیرًا مِنْ أهْلى هارُونَ أخى).[۹]

۷ـ شاید علت این که امامت، خلافت و یا نبوّت در نسل پیامبر سابق قرار مى گیرد با ضمیمه لیاقت هاى لازم این باشد که پیامبر(ص) با ثبوت نبوت و کمالاتش، در قلب ها جا گرفته و در میان مردم محبوبیّت خاصى پیدا مى کند. مردم نیز در صورتى که کسى را دوست بدارند وابستگان صالحِ او را نیز دوست مى دارند و هر کسى که مورد محبت قرار گرفت در صدد اطاعت از فرامین او بر مى آیند، از همین رو بهترین افراد براى امامت و جانشینى و یا نبوت، ذریّه و نسل آن پیامبراند، هر چند آن را مطلق نمى دانیم، بلکه قیدها و شرط هایى را که از جمله عصمت و افضل بودن و… است نیز در امام معتبر مى دانیم.

منبع :شیعه شناسى و پاسخ به شبهات؛ على اصغر رضوانى، ج ۲، صص: ۴۹۵ـ۴۹۹

شیعه حقیقى در سیره پیشوایان

اشاره:

یکی از مذاهب مهم اسلامی مذهب شیعه امامیه است. معمولا این مذهب در مقابل مذهب اهل سنت قرار دارد. واژه شیعه در اصل از شَیَعَ به معنى مشایعت و دنباله روى، و پیروى و بدرقه کردن آمده است، و بر همین اساس در اصطلاح به معنى گروهى است که پیرو شخصى، و یا پیرو آیین خاصى هستند. این کلمه معنى عام دارد و شامل شیعه فکرى، اعتقادى، عملى و حزبى نیز خواهد شد، و غالباً در مورد پیروان راستین حق استعمال مى شود، گرچه گاهى در مورد پیروان، باطل نیز به کار مى رود، چنان که امام حسین(ع) در روز عاشورا دشمنان و پیروان یزید را شیعیان دودمان ابوسفیان خواند.(۱) در این نوشته مطالبی در تشخیص شیعه حقیقی نقل شده است.

در قرآن مجید، پیرو حضرت موسى(ع) و نوح(ع) باعنوان شیعه آنها یاد شده است.(۲) و اکنون در میان مسلمین شیعه و شیعیان به کسانى اطلاق مى شود که امام على(ع) را خلیفه بلافصل پیامبر اسلام(ص) مى دانند، و پیرو اهل بیت پیامبر(ص) مى باشند. با توجه به اینکه شیعیان ن یز داراى فرقه هاى گوناگون هستند، مانند: شیعه امامیه، شیعه زیدیّه، شیعه اسماعیلیه و شیعه فتحیه و هفت امامى و…که معروف ترین و پرجمعیت ترین آنها شیعه امامیه هستند که معتقد به امامت دوازده امام بر حق بعد از رسول خدا(ص) بوده که نخستین آنها حضرت على بن ابیطالب(ع) و آخرین آنها حضرت قائم آل محمد (عج) مى باشد.

آغاز پیدایش تشیّع

گرچه بعضى از مغرضین یا ناآگاهان، تشیّع را مولود حوادث بعد از رحلت پیامبر(ص) دانسته و با نسبت هاى ناروا مانند اینکه عبداللّه بن سبا(۳) آن را تأسیس کرد، و یا ایرانیان به تأسیس آن پرداختند ولى حقیقت این است که مؤسّس شیعه شخص رسول خدا(ص) بود، و آغاز پى دایش آن به وسیله آن حضرت تکوین و تأسیس شد، چنانکه روایات بى شمار از کتب اهل تسنن و شیعه بر این مطلب دلالت دارند از جمله این که وقتى که آیه ۷ و ۸ سوره بیّنه نازل شد: «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیر البریّه…؛کسانى که به خداى یگانه ایمان آورده و اعمال نیکو انجام دادند، بهترین مخلوقات (خدا) هستند».

حاکم حسکانى با اسناد مختلف از ابن عباس نقل مى کند که پس از نزول این آیه، پیامبر(ص) به على(ع) فرمود: «هو انت وشیعتک؛ منظور از بهترین خلق خدا تو و شیعیان تو هستند».

نیز از ابوبریره روایت شده گفت: پیامبر(ص) این آیه را قرائت کرد، و آنگاه خطاب به على (ع) فرمود: «هو انت و شیعتک…؛(۴) منظور از برترین خلق، تو و شیعیان تو هستند». نیز فرمود: «و ربّ هذه البنیّه انّ هذا و شیعته هم الفائزون؛سوگند به خداى این کعبه این مرد(اشا ره به على علیه السلام)و شیعیانش در قیامت رستگارانند».(۵)

روایات بى شمار در موارد متعدد دیگر از ائمه اهل البیت(ع) و آنها از پیامبر(ص) همین مطلب و نظیر آن را نقل کرده اند، از جمله امام سجّاد(ع) فرمود: پیامبر(ص) روزى به على(ع) فرمود: «بشّر لشیعتک انّى لشفیعٌ لهم؛ به شیعیانت مژده بده که من حتماً در قیامت از آنها شفاعت مى کنم».(۶) جالب این که طبق پاره اى از روایات، پیامبر(ص) شیعیان على(ع) را شیعیان خود و شیعیان اهل بیت(ع) خوانده است.(۷)

شیعه همان فرقه پیرو على بن ابیطالب(ع) مى باشند که در عصر زندگانى پیامبر (ص) و پس از رحلت او به نام شیعه على خوانده مى شدند و على(ع) را پس از پیامبر(ص) امام برحق مى دانستند، مانند سلمان، مقداد،ابوذر و عمّار یاسر…اینها نخستین افرادى در اسلام هستند که به عنوان شیعه خوانده مى شدند، و قبل از اسلام به پیروان حضرت ابراهیم(ع) و مو سى(ع) و عیسى(ع) و انبیاء دیگر، شیعه مى گفتند».(۸)

نتیجه اینکه: مطابق اسناد و مدارک قطعى، عنوان شیعه براى پیروان حضرت على(ع) در همان عصر پیامبر(ص) و مقارن رحلت پیامبر(ص) و بعدها از امور قطعى و انکارناپذیر بوده و در همان عصر پدیدار شده است.

شیعه حقیقى کیست؟

اکنون به اصل مسأله باز مى گردیم، و آن این که شیعه حقیقى کیست؟ پاسخ آن که شیعه در یک تجزیه و تحلیل فشرده داراى اقسام و مراتب و درجات است، مانند: شیعه اعتقادى،شیعه زیدى، شیعه امامى، شیعه اسماعیلى و… و در میان اینها و و معروف ترینشان شیعه امامیه یعن ى همان شیعه اثنى عشرى (دوازده امامى) است، و این شیعیان نیز از نظر ایمان و علم و عمل داراى درجات مختلف هستند، و در مجموع به دو قسم تقسیم مى شوند: شیعه کامل و شیعه ناقص، شیعه کامل کسى است که حقیقتاً با کمال صداقت در همه ابعاد پیرو امام على(ع) و امامان معصو م بعد از او باشد، که نمونه اعلاى این گونه شیعه را باید از سیماى افرادى مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، و عمار، مالک اشتر، محمد بن ابى بکر و…جستجو کرد. که هم از نظر عقیده و ایمان، محکم و استوار بودند، و هم در عمل در عرصه هاى گوناگون زندگى پیرو راستین بودند، و باید دانست که فرق است بین دوست على(ع) و شیعه آن حضرت، شیعه مقامى است که در درجه علّیین قرار دارد و هر کس نمى تواند این ادعا را بکند، چرا که ادعاى بسیار بزرگى است و شرایط سنگین دارد و هر کس را یاراى وصول به این مقام نیست.

در این راستا نظرى به قرآن مى افکنیم مى بینیم که خداوند ابراهیم خلیل (ع) را شیعه حضرت نوح(ع) دانسته و چنین مى فرماید:

«و انّ من شیعته لابراهیم اذ جاء ربّه بقلبٍ سلیمٍ؛و از پیروان او (نوح علیه السلام) ابراهیم است، آنجا که او با قلب سلیم به پیشگاه پروردگار ش آمد.»(۹)

از این دو آیه چنین فهمیده مى شود که اوّلاً واژه شیعه قبل از اسلام، حتى در عصر ابراهیم(ع) وجود داشت، ثانیاً این واژه داراى ارزش و محتواى بزرگ است، چرا که پیامبر بزرگى همچون ابراهیم(ع) به عنوان شیعه(و پیرو حضرت نوح در توحید و اصول) نام گزارى شده، و ثالثاً از شرایط شیعه حقیقى آن است که در پیشگاه الهى داراى قلب سلیم و روح پاک و کامل و خالى از هرگونه آلودگى و شوائب باشد، قلبى که خالى از شرک، و خالص از معاصى و نفاق، و آکنده از عشق به خدا و سالم از هرگونه انحراف معنوى، و تهى از هرگونه شک و تردید، و موجب نیت ر استین و پاک گردد، چنانکه امام صادق(ع)فرمود: «النّیّه الصّادقه صاحب القلب السّلیم، لانّ سلامه القلب من هواجس المذکورات تخلّص النّیّه فى الامور کلّها؛(۱۰) کسى که نیت راست و پاک دارد، صاحب قلب سلیم است، چرا که سلامت قلب از هرگونه شرک و شک، نیت را در همه چیز خالص مى کند». کوتاه سخن آن که تنها کسى که در روز قیامت نجات مى یابد و رو سفید مى شود شخصى است که با داشتن قلب سلیم وارد محشر شود، چنان که در قرآن از زبان حضرت ابراهیم (ع) آمده: «یوم لاینفع مالٌ و لابنون – الّا من اتى اللّه بقلبٍ سلیمٍ؛(۱۱) در روز قیامت مال و فرزندان سودى نمى بخشد، مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید».

بر همین اساس روایت شده: شخصى به امام سجّاد(ع) عرض کرد: اى پسر رسول خدا(ص)! من از شیعیان خالص شما هستم. امام سجّاد(ع) به او فرمود: اى بنده خدا هرگاه قلب تو مانند قلب ابراهیم خلیل(ع) بود که خداوند او را شیعه خوانده و فرموده: «و انّ شیعته لابراهیم – اذ جاء ربّه بقلبٍ سلیمٍ». تو از شیعیان ما هستى، ولى اگر قلب تو مانند قلب او از هرگونه نیرنگ و خیانت پاک نبود، تو از محبّان ما هستى نه از شیعیان ما. وگرنه اگر با دانستن این موضوع به دروغ ادعاى شیعى بودن کنى به مکافات جذام یا فلج شدن تا آخر عمر مبتلا شوى، تا این دردها کفّاره دروغگویى تو باشند».

نیز در عصر امام باقر(ع) که حکومت در دست خلفاى جور بود و شیعیان مورد آزار و سرزنش قرار مى گرفتند: روزى امام باقر(ع) به جمعى از شیعیان فرمود: «لیهنیکم الاسم؛باید براى شما نام شیعه گوارا و باعث سرافرازى باشد». ابو بصیر که در آن جا حاضر بود عرض کرد: براى چه این نام براى ما مبارک باشد، چرا به ما تبریک مى گویى؟ امام باقر(ع) در پاسخ او فرمود: خداوند در قرآن ابراهیم را شیعه خوانده(و انّ من شیعته لابراهیم) و نیز پیرو موسى(ع) را شیعه نامیده است (فاستغاثه الّذى من شیعته) بنابراین با داشتن این نام، سرافراز و شادما ن باشید و افتخار کنید.(۱۲)

شیعه حقیقى در گفتار پیامبر(ص) و امامان(ع)

باید توجه داشت چنان که اشاره شد، شیعه بودن با لفظ و ادّعا تحقق نمى یابد، بلکه باید نخست ارزش والاى شیعه بودن را شناخت، آنگاه با پیمودن راه هاى صحیح و عمل به دستورها به این مقام ارجمند نایل شد، بر همین اساس نظر شما را به چند نمونه از گفتار پیامبر(ص) و امامان(ع) در این راستا جلب مى کنم:

امیر مؤمنان على(ع) فرمود: «شیعیان ما کسانى هستند که در راه ولایت ما به یکدیگر بخشش کنند، و در راه دوستى ما با همدیگر دوستى نمایند، و براى زنده کردن فرهنگ ما به دیدار یکدیگر روند، در حال خشم ستم نکنند، و در حال رضایت و رفاه، اسراف ننمایند، مایه برکت همسا یگان مى باشند، و با مردم معاشرت آمیخته با سازگارى و صفا و صمیمیت دارند.»(۱۳)

امام صادق(ع) فرمود: «لیس من شیعتنا من قال بلسانه، و خالفنا فى اعمالنا و آثارنا؛(۱۴) کسى که به زبان بگوید شیعه هستم، ولى با اعمال و روش هاى ما مخالفت نماید، از شیعیان ما نیست.»

امام کاظم(ع) فرمود: «لیس من شیعتنا من خلأثمّ لم یرع قلبه؛(۱۵) از شیعیان ما نیست کسى که در خلوت مراقب منحرف شدن قلبش نباشد».

و از سخنان امام صادق(ع) است: «از شیعیان ما نیست کسى که در شهرى پرجمعیت زندگى کند و در آنجا شخص (از غیر شیعه) از او با تقواتر باشد».(۱۶)

نیز فرمود: «شیعیان ما داراى چهار چشم هستند، دو چشم در صورت دارند و دو چشم در قلبشان است، همه مردم چنین هستند، ولى دو چشم قلبشان کور است جز شیعیان ما».(۱۷)

معرّفى شیعه حقیقى در آیینه رفتار پیشوایان

۱- مردى به محضر رسول خدا(ص) آمد و گفت: «فلان کس به ناموس همسایه اش نگاه مى کند، و اگر آمیزش حرام براى او ممکن باشد، ابائى ندارد». پیامبر(ص) از این خبر ناراحت و خشمگین شد و فرمود: او را نزد من بیاورید. مرد دیگرى عرض کرد: اى رسول خدا! او از شیعیان شما است و به دوستى شما و دوستى على(ع) اعتقاد دارد، و از دشمنان شما بیزارى مى جوید. پیامبر (ص) فرمود: «انّ شیعتنا من شیّعنا و تبعنا فى اعمالنا؛(۱۸) شیعیان ما کسانى هستند که در اعمال و رفتار از ما پیروى و اطاعت مى کنند».

۲- مردى به همسرش گفت: به محضر حضرت زهرا(س) برو و از او بپرس که آیا من از شیعیان آنها هستم یانه. او نزد حضرت زهرا(س) آمد و پیام همسرش را ابلاغ کرد، حضرت زهرا(س) به او فرمود: به شوهرت بگو «اگر به آنچه ما دستور مى دهیم عمل کنى، و از آنچه نهى مى کنیم ترک م ى کنى، از شیعیان ما هستى و گرنه از شیعیان ما نیستى». او نزد شوهر باز گشت و پاسخ فاطمه(س) را به او رسانید، شوهر ناراحت شد، گفت: اى واى بر من، کیست که گناه و خطا نکند؟ بنابراین من اهل دوزخ هستم، زیرا کسى که از شیعیان اهل بیت(ع) نباشد، اهل جهنم است و در آن جاودانه خواهد ماند.

همسر او هراسان نزد فاطمه (س) آمد و پریشانى شوهرش را به او خبر داد. فاطمه زهرا(س) فرمود: به شوهرت بگو چنین نیست که تو جاودانه در دوزخ بمانى، بلکه شیعیان از برترین هاى بهشت هستند، و آنان که از محبّان ما رفتار خلاف مى کنند گرچه جزء شیعیان (حقیقى) ما نیستند ، ولى گناهانشان بر اثر گرفتارى ها و بلاها یا انواع سختى ها در عرصه هاى قیامت یا در طبقه اعلاى دوزخ پاک مى گردد، و سرانجام حب ما آنها را نجات داده و از دوزخ به بهشت نزد ما مى آورد».(۱۹)

۳- شخصى به امام حسن مجتبى عرض کرد: من از شیعیان شما هستم. آن حضرت فرمود: «اگر در امر و نهى ما مطیع ما هستى، راست مى گویى و گرنه با ادعاى این مقام بزرگ (شیعه بودن) بر گناهانت نیفزا، نگو من از شیعیان شما هستم، بلکه بگو من از دوستان شما، و دشمن دشمنان شما هستم، در این صورت از مرحله اى نیک وارد مرحله نیک دیگر شده اى». نظیر این مطلب در گفتار امام حسین(ع) نیز آمده است.(۲۰)

۴- عصر امام باقر(ع) بود، مردى در حضور آن حضرت بر دیگران افتخار مى کرد که من از شیعیان آل محمد(ص) هستم، امام باقر (ع) به او فرمود: «ادعاى دروغ چیزى نیست که به آن افتخار کنى، من از تو مى پرسم آیا آنچه دارى و آن را براى هزینه زندگى خودت مصرف کنى براى تو ب هتر است یا در زندگى برادران دینیت مصرف نمائى؟». او عرض کرد: براى زندگى خودم مصرف کنم برایم بهتر است. امام باقر(ع) فرمود: «پس تو از شیعیان ما نیستى، زیرا ما انفاق براى دیگران را بهتر از انفاق براى خودمان مى دانیم، بلکه بگو من از محبین شما هستم، و امید آن دارم که این محبت مرا نجات دهد».(۲۱)

۵ – عمّار دهنى یکى از شیعیان در عصر امام صادق(ع) بود، روزى در حضور ابى لیلى قاضى کوفه براى احقاق حقى گواهى داد، قاضى (که از مخالفان بود) گواهى او را نپذیرفت و به او گفت برخیز و برو، گواهى تو پذیرفته نیست زیرا تو رافضى هستى(با توجه به اینکه مخالفان به اد عاى خود، شیعیان را رافضى مى خواندند یعنى آنان روش خلفاى صدر اول را ترک نموده اند) عمار دهنى در حالى که گریان و بسیار پریشان شده بود برخاست. قاضى به او گفت: تو مردى از دانشوران و حدیث دانان هستى، اگر از این کلمه رافضى ناراحت شدى، از این مرام بیزارى بجوى آ نگاه از برادران ما خواهى شد. عمار به قاضى چنین پاسخ داد: «سوگند به خدا از این جهت که تو مرا رافضى خواندى گریان و پریشان نشدم، بلکه علت گریه ام هم براى تو بود و هم براى خودم، اما گریه ام براى خودم از این رو بود که مقام بسیار ارجمندى (شیعه بودن) را به من نسبت دادى که من لایق آن نیستم، تو پنداشتى که من رافضى هستم، واى بر تو، امام صادق (ع) فرمود: نخستین کسانى که رافضى خوانده شدند ساحران مصر بودند که پس از دیدن معجزات موسى(ع) و ایمان آوردن به موسى(ع) فرعون و روش فرعون را ترک کردند، و تسلیم موسى(ع) شدند، از ا ین رو فرعون آنها را رافضى خواند، بنابراین رافضى کسى است که همه آن چه را که خداوند ناپسند مى داند ترک نماید، و فرمان خدا را انجام دهد، در این زمان کیست که این گونه باشد؟ آرى گریه ام از این رو است اگر خداوند که بر قلبم آگاهى دارد بنگرد، و آن را با چنین نام ارجمند(شیعه بودن) هماهنگ نداند، آنگاه مرا نکوهش فرمایدو بگوید: اى عمّار! آیا به راستى تو رافضى یعنى ترک کننده باطل ها و بجا آورنده اطاعات هستى؟ در نتیجه با این ادعا اگر خدا مرا ببخشد، از درجاتم مى کاهد، و اگر نبخشد مشمول عذابش خواهم شد، مگر این که شفاعت امامانم دستم را گرفته و نجاتم دهند. و اما گریه ام براى تو (اى قاضى) از این رو است که دروغ بزرگ به من نسبت دادى، اگر مرا به غیر نامم که اشرف نام ها است خواندى دلم برایت نگران است که به این خاطر گرفتار عذاب شدید الهى شوى، و بر تو هراسانم که اگر مرا در جاى گاه پایین درجات این نام بگذارى، چگونه بدنت از عذاب چنین سخنى طاقت مى آورد».

وقتى امام صادق(ع) از پاسخ عمّار با خبر شد فرمود: اگر عمار داراى گناهانى بزرگتر از آسمان ها و زمین ها مى داشت، بر اثر این پاسخش محو مى شد، و در پیشگاه خداوند آن چنان بر حسناتش مى افزاید که هر ذره اى از حسناتش هزار برابر از دنیا بزرگتر است».(۲۲)

۶- به امام کاظم(ع) گزارش دادند که شخصى در بازار فریاد مى زند: «من از شیعیان خالص آل محمد(ص) هستم، چه کسى است که این پارچه ها را از من افزونتر (گران تر) بخرد؟» امام کاظم(ع) فرمود: کسى که قدر خود را بداند خود را تباه نمى کند آیا مى دانید مثل این شخص چگونه است؟ این شخص مدعى است که من مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار هستم و در عین حال در خرید و فروش، کم و زیاد کرده و با دغل بازى جنس معیوبش را سالم و زیبا نشان مى دهد، و با حرف هاى چربش مشتریان را گول مى زند، آیا این مثل سلمان و ابوذر و… است؟ نه هرگز ولى چرا به جاى این ادعا(شیعه بودن) نمى گوید من از دوستان آل محمد(ص) هستم، دوستانشان را دوست دارم و دشمنانشان را دشمن… نظیر این مطلب در برخورد امام رضا(ع) با گروهى از شیعیان در خراسان رخ داد، و نیز امام جواد(ع) به مردى که مدّعى تشیّع بود شبیه این مطلب را فر مود.(۲۳)

پى نوشت:

۱. لهوف سید بن طاوس، ص ۱۴۵. (یا شیعه آل ابى سفیان…).

  1. سوره قصص، آیه ۱۵ ؛ سوره صافات، آیه ۸۳.
  2. با اینکه عبداللّه بن سبا از غلات بود به دستور حضرت على (ع) او را سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند.(بحار، ج ۴۱، ص ۲۱۴ و۲۱۵).
  3. شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۵۷ ؛ تفسیر جامع البیان طبرى، ج ۲۹، ذیل آیه ۷ سوره بیّنه.
  4. همان، ج ۲، ص ۳۶۲، تفسیر روح المعانى، ج ۳۰، ص ۳۰۷.
  5. احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۲۱۰.
  6. عیون اخبار الرضا، ج ۳، ص ۵۸.
  7. اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج ۱، ص ۱۸ و ۱۹.
  8. سوره صافات، آیه ۸۳ و ۸۴.
  9. تفسیر صافى، ذیل آیه ۸۳ سوره صافات.
  10. سوره شعرا، آیه ۸۸ و ۸۹.
  11. تفسیر نورالثقلین، ج ۴، ص ۴۰۵ ؛ بحار، ج ۶۸، ص ۱۲ و ۱۳ و ۱۸.
  12. اصول کافى، ج ۲، ص ۲۳۶ و ۲۳۷.
  13. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۶۴.
  14. همان، ص ۱۵۳.
  15. همان، ص ۱۶۴.
  16. همان، ص ۸۲.
  17. تنبیه الخواطر(مجموعه ورّام)، ص ۳۴۷.
  18. بحار، ج ۶۸، ص ۱۵۵.
  19. و ۲۱. همان، ص ۱۵۶.
  20. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۵۶ و ۱۵۷.
  21. همان، ص ۱۵۸، ۱۵۹.

منبع: مجله پاسدار اسلام ، شماره ۲۷۷ دی ۸۳

محمد محمدى اشتهاردى

 

لعن در زيارت عاشورا

آيا در ميان خاندان بني‌اميه، هيچ مسلماني وجود نداشته است كه همگي مستحق لعن و نفرين شده‌اند؟

 جواب اجمالي:

اولاً: لعن بني‌اميه تنها در زيارت عاشورا نيست بلكه در قرآن و و احاديث شيعه و سني آمده است.

ثانياً: مراد از بني‌اميه كساني هستند كه با پيامبر (صلي الله عليه و آله)‌ و اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) به مخالفت  پرداخته‌اند و اغلب بني‌اميه اينگونه بودند. ولي تعدادي از آنها مثل خالد بن ‌سعيد ‌بن ‌العاص و محمد بن ‌ابي‌حذيفه از بني‌اميه محسوب نمي‌شوند بلكه از پيروان امام علي و محبيّن آن حضرت بودند.

  جواب تفصيلي:

در فقرات زيارت عاشورا اين گونه آمده است «لعن الله بني‌اميه» يعني خدا تمام بني‌اميه را لعنت كند.

 اولاً لعن بني‌اميه منحصر به ريارت عاشورا نمي‌باشد تا خدشه‌اي به اصل اين زيارت شريفه وارد شود بلكه احاديث، تاريخ و سيره فريقين مكتب امامت و خلافت نيز آمده است.

 ثانياً: علاوه بر اين، لعن و مذمت آنها در قرآن كريم نيز آمده است:

 1ـ سوره اسراء: « و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونه في‌القرآن و نخوفهم فما يزيد الا طغياناً كبيراً»[1].

  ابتدا نظرات مفسرين اهل سنت را مي‌آوريم آنگاه به نظر مفسرين مكتب امامت مي‌پردازيم:

 از مفسران و دانشمندان اهل سنت؛ فخر رازي، آلوسي، سمعاني و قنوجي و بخاري در تفسير اين آيه نقل كرده‌اند كه پيامبر اكرم   r در خواب ديد، بني‌اميه مانند بوزينگاه از منبر او بالا مي‌روند و از اين مطلب خيلي ناراحت شد و فرمود: «بني‌اميه شجره ملعونه هستند».[2]

 از جمله مفسران شيعه كه گفته‌اند: منظور از شجره ملعونه در قرآن بني‌اميه مي‌باشند عبارتند از: شيخ طوسي، طبرسي، صاحب منهج الصادقين، شبّر و علامه طباطبايي و… .

 2ـ سوره ابراهيم‌: «الم تر الي الذين بدّلوا نعمة الله كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار»[3] تفسير مجمع البيان در تفسير اين آيه شريفه حديثي را نقل مي‌كند كه در ضمن آن، مصداق اين آيه بيان شده است: مردي از حضرت اميرالمؤمنين  u درباره اين آيه سؤال كرد، حضرت فرمود: «هم الافجران من قريش، بنواميه و بنوالمغيرة»[4]. يعني مراد آيه قرآن دو قبيله‌اند كه فاجرترين قبايل قريش هستند آنها بني‌اميه و بني‌مغيره مي‌باشند.

 همچنين روايتي را محدثان اهل سنت از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) نقل كرده‌اند به اين مضمون كه: هلاك و نابودي امت من به دست جواناني از قريش خواهد بود كه بخاري و مسلم آن را به بني‌اميه تطبيق كرده‌اند.[5]

 اما لعن در زيارت عاشورا: لعن به معني طرد و دور نمودن از رحمت است. و لعن خدا به معني دور ساختن از مقام قرب و تبعيد از جوار رحمت الهي است، واژه لعن در قرآن كريم به صورتهاي مختلف آمده مثل «لعنهم الله بكفرهم» يعني«طردهم و ابعدهم من الرحمة»[6] و در زيارت عاشورا هم به همين معني مي‌باشد«لعن الله بني‌امية قاطبةً» يعني خدا لعنت كند و از رحمت خود بني‌اميه را تماماً دور سازد. ظاهر عبارت حتي با قطع نظر از تأكيد و تعميم به لفظ قاطبه، عام است و شامل تمام بني‌اميه مي‌شود و كلمه قاطبه تعميم آن راتأكيد مي‌كند.پس به مقتضاي آيه شريفه گذشته و اين كلمه اززيارت عاشورا هيچيك از بني‌اميه مؤمن نبوده‌اند.

  طرفي يقين داريم كه تعدادي از بني‌اميه از خوبان و مومنان واقعي و پيروان ولايت اهل بيت (عليهم السلام) بوده‌اند مثل: خالد بن ‌سعيد بن‌ العاص[7] و ابوالعاص بن ربيع كه از بيعت با ابي‌بكر سرباز زدند و با اميرالمؤمنين (عليه السلام) ثابت قدم ماندند.[8]

 امامه دختر همين ابوالعاص بعد از رحلت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به وصيت او به همسري حضرت علي u  درآمد و يكي ديگر از بني‌اميه كه از ياران حضرت امير است، محمد بن ‌ابي‌حذيفه مي‌باشد كه مادر او دختر ابوسفيان بود ولي او از خواص ياران اميرالمؤمنين مي‌باشد و در راه محبت آن جناب رنجها كشد و سالها در زندان معاويه كه دايي او بود به سربرد و در نهايت، او با معاويه همراهي نكرد.

 پس اكنون در تعاريض بين آيات و متن زيارت عاشورا و روايات با خصوص اين افراد چه بايد كرد؟

 در اين مورد بايد گفت: مراد از بني‌اميه آن گروهي هستند كه در جهت غصب خلافت و خاموش كردن نور خدا و انكار ولايت ائمه اطهار (عليهم السلام) هم‌پيمان شده و با شمشير و زبان، در بعضي و دشمني اهلبيت همراهي نمودند و از آن جهت كه اغلب قريب به اتفاق بني‌اميه در اين مسير بودند و بسيار كم‌ بودند كساني كه در جهت مخالفت با پيامبر اسلام r  نباشد و به حكم «النادر كالمعدوم» آن تعداد ناچيز ناديده گرفته مي‌شئند. در جهت عكس هم اين گونه است در بني‌هاشم اكثر به اتفاق موافق با راه پيامبر اكرمr بودند و كساني همچون ابولهب وجود داشتند كه در روش از بني‌هاشم جدا محسوب شده و مخالف پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) بودند.

 نكته قابل توجه اين است كه؛ از آنجا كه اغلب بني‌اميه در تضاد با حق بودند مورد نص قرار گرفته‌اند، نه از آن جهت كه از اولاد و فرزندان اميه بودند و اين يقيني است كه حتي اگر شخصي از بني‌هاشم باشد ولي در مسير مخالفت با ذات ربوبي قدم بردارد، مورد نص الهي قرار مي‌گيرد همانند ابولهب كه سوره مسد در شأن او نازل شده است و اين قانون اختصاص به زمان گذشته ندارد و در تمام زمانها ساري و جاري است، بدين معني كه حتي در اين زمان هم اگر كسي بر عقيده بني‌اميه باشد و عمل نمايد، مشمول لعن الهي واقع خواهد شد و يا اگر از لحاظ عقيده و عمل، با اهلبيت (عليهم السلام)‌ همراه باشد از پيروان آنان شمرده خواهد شد. و اين مطلب از فرمايش مولي الموحدين علي u  به خوبي برمي‌آيد كه فرمودند: راضي بودن و ناراضي بودن، مردم را در سلك يك امت و گروه جمع مي‌كند، همان گونه كه در قبيلة ثمود در جريان كشتن ناقه صالح  u قاتل يك نفر بود كه آن اشتر را كرد ولي عذاب الهي بر همة آنان نازل شد، چون همه آنان به فعل او راضي بودند.[9] پس ملائك خوب و بد بودن اطاعت و عصيان است نه نژاد و از فلان قوم و قبيله بودن چنان كه خداوند متعال، خطاب به حضرت نوح (عليهم السلام) كه تقاضاي نجات پسر معصيت كارش را نمود با عتاب مي‌فرمايد: «انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح …» وحضرت رضا  u به حسن بن‌جهم فرمودند: «او واقعاً پسر نوح بود ولكن چون از اطاعت الهي سرباز زد خداوند او را از فرزندي نوح خارج ساخت و همين گونه است كه اگر كسي از ما بني‌هاشم باشد اطاعت خداوند نكند از ما نيست و توچون اطاعت الهي نمودي از ما اهلبيت خواهي بود، همان گونه كه  در مورد سلمان فارسي خطاب سلمان منّا اهل البيت صادر شد».

 مؤيد ديگر از قرآن كريم است كه مي‌فرمايد: «انما المؤمنون اخوة».[10] يعني ايمان موجب اخوت مي‌شود و عدم آن موجب قطع اخوت مي‌شود، هر چند برادر امام و فرزند امام باشد.

 قضيه برخورد حضرت علي  u با برادرشان زيد بن موسي ‌بن جعفر معروف است كه او خدمت آن حضرت رسيد و سلام كرد، حضرت جواب سلام او را ندادند، عرض كرد: من پس پدرتان هستم چرا جواب سلام مرا نمي‌دهيد؟ حضرت پاسخ دادند تا زماني برادر من هستي كه اطاعت الهي داشته باشي و چون  عصيان الهي كردي ديگر بين من و تو برادري نخواهد بود.[11]

 مؤيد ديگر، فردي است از بني‌اميه به نام سعد بن عبد الملك كه از اولاد مروان است و امام باقر  u به او لقب سعدالخير دادند. روزي سعد بر آنحضرت وارد شد در حالي كه همچون مادر فرزند از دست داده گريه مي‌كرد، حضرت از او علي گريه را جويا شدند پاسخ داد: چگونه گريه نكنم و حال  اين كه من از شجره ملعونه هستم، حضرت به او فرمودند: تو از بني‌اميه نيستي تو از ما هستي تو مگر قرآن نخواندي و اين آيه شريفه را نشنيدي كه از قول حضرت ابراهيم حكايت مي‌كند كه فرمود «فمن تبعني فانه مني»[12] آن كه از من پيروي كند از من است.[13]

 در نتيجه اين كه؛ اگر مراد از بني‌اميه؛ آن گروهي باشد كه در جهت غصب خلافت اهلبيت (عليهم السلام) حركت كرده‌اند، خروج امثال خالد بن ‌العاص، محمد بن ‌ابي ‌حذيفه و … خروج تخصصي خواهد بود، يعني داخل بني اميه نبوده‌اند تا گفته شود به چه دليل استثنا شده‌اند و اگر خروج تخصصي را هم نپذيريم، آيه شريفه و فقره زيارت عاشورا به اين روايات مذكور، تخصيص خورده است و از اين قبيل در قرآن زياد است.

پی نوشت:

[1]- آية 60، سورة اسراء.

[2]ـ فخر رازي التفسير، دار احياء التراث العربي، بيروت، ج 7، ص 360، 361، و آلوسي بغدادي، تفسير روح المعاني، دار احياء التراث العربي بيروت، ط 4، 1405 هـ، ج 15، ص 107، سمعاني، تفسير القرآن الكريم، تحقيق ابي‌تميم و ابي‌بلال، دارالوطن رياض، 1418 هـ، ج 3، ص 254، قنوجي بخاري، فتح البيان، مكتبه العصريه، بيروت، ط دوم، 1415 هـ، ج 7، ص 415.

[3] ـ سوره ابراهيم، آيه 28.

[4]- شيخ طبرسي، مجمع البيان، دارالمعرفه، بيروت، ج 6، 5، ص 483.

[5]ـ صحيح بخاري، بيت الافكار الدوليه، رياض، 1419، ص 1350، كتاب الفتن باب 3 حديث 7058، 3604، 3605، و صحيح مسلم، دارالكتب العلميه، بيروت، ط اول، 1411 هـ، كتاب الفتن باب 18، حديث 2917.

[6]ـ شفاء الصدور، همان، ص 355.

[7]ـ او از جمله دوازده نفري است كه بر ابوبكر اعتراض نمودند، هنگامي كه ابوبكر بر منبر پيامبر   r قرار گرفت خالد بن سعيد بن العاص  اولين نفر از معترضين بود.

[8]- طبرسي، احتجاج، مؤسسه اعلمي بيروت، تحقيق سيد محمد باقر موسوي خراساني، 1401 هـ، ص 76، 79.

[9]ـ آيت الله مشكيني، قصار الجمل، ج 1، ص 253، باب الرضا بالظلم.

[10]ـ سوره حجرات، آيه 10.

[11]ـ علامه مجلسي، بحار الانوار، طبع بيروت، ج 49، ص 221.

[12]ـ سوره ابراهيم، آيه 36.

[13]ـ شيخ مفيد، اختصاص، مؤسسه الاعلمي، بيروت، تحقيق علي‌اكبر غفاري، 1402، ص 85.

زيارت عاشورا, لعن, لعن در زيارت عاشورا

گريه بر فراق اموات و درگذشتگان  از نظر شيعه اماميه

حزن و اندوه به هنگام از دست دادن دوستان و بستگان، امرى است كه فطرت انسانى بر آن سرشته شده است. وقتى كسى گرفتار مصيبت فقدان عزيز و جگرگوشه‏اى از دوستان و آشنايان خود مي ‏شود، اندوه او را فرا مي ‏گيرد و بي‏اختيار اشك از گونه هايش جارى مي‏ شود. تاكنون مشاهده نشده است كه كسى منكر اين حقيقت باشد و به طور جدى و واقعى آن را انكار كند. پرواضح است كه اسلام دنى فطرى است و بدون مخالفت با فطرت انسانى ـ مطابق اقتضائات آن ـ برنامه‏ هاى خود را تنظيم نموده است: (فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرتَ اللهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها).1 «پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده است». هرگز ممكن نيست كه دينى جهانى، گريه و اندوه را در از دست دادن دوستان و عزيزان، تا وقتى كه موجب خشم و غضب خداوند نشده است، تحريم كند. در بررسي‏ هاى تاريخى، شاهد آنيم كه پيامبر گرامى اسلام(ص) صحابه و تابعين، براساس همين اقتضاى فطرى رفتار كرده ‏اند. اينك برخى شواهد تاريخى را در اين زمينه خاطر نشان مي ‏سازيم:

پيامبر اسلام(ص) هنگام مرگ فرزند دلبندش ابراهيم، مي ‏گريست و مي ‏فرمود:

«العين تدمع، و القلب يحزن، و لا نقول الاّ ما يَرضى ربنا و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون» «چشم مي‏ گريد و قلب مي‏ سوزد و جز آنچه مورد رضايت خدا است نگوييم. اى ابراهيم! ما در فراق تو در اندوهيم».2 تاريخ‏ نگاران و سيره‏ نويسان نوشته ‏اند: هنگامى كه ابراهيم فرزند رسول خدا(ص) در حال احتضار بود، پيامبر(ص) وارد خانه شد و او را در دامن مادرش ديد. او را گرفت و در دامان خود خواباند و فرمود: «يا ابراهيم انّا لن نغنى عنك من الله شيئاً ـ ثم ذرفت عيناه و قال:ـ انا بك يا ابراهيم لمحزونون، تبكى العين و يحزن القلب و لانقول ما يُسخط الربّ و لولا انّه امرٌ حقُّ و وعدٌ صدق و انّها سبيل مأتية، لحزنّا عليك حزناً شديداً اشدّ من هذا» «اى ابراهيم! كارى از ما ساخته نيست، سپس اشك چشمان آن حضرت را فراگرفت و فرمودـ ـ ما در فراق تو اندهناكيم، چشم گريان است و قلب سوزان و آنچه خشم خدا را موجب شود بر زبان نرانيم و اگر نبود كه مرگ حق است و وعده‏ايست صادق و راهى است كه همه بايد بروند، اندوه ما بر تو صد چندان از اين بود». در اين هنگام عبدالرحمان ابن عوف به آن حضرت گفت: مگر شما خودتان از گريه بر اموات نهى نكرديد؟ حضرت پاسخ داد:

«لا، ولكن نهيتُ عن صوتين احمقين و آخرين، صوت عند مصيبة و خمش وجوه و شقّ جيوب ورنّة شيطان، و صوت عن نغمة لهو، و هذه رحمة، و من لايرحم لايُرحم» «نه! اما از دو صداى جاهلانه و دو كار نهى كرده ‏ام؛ داد و فرياد به هنگام وارد آمدن مصيبت و خراش دادن صورت و پاره كردن گريبان و صداى گريه ‏اى كه در خلق پيچانده شود كه شيطانى است، و صداى نغمه لهوآميز. امّا اين گريه من، ناشى از عطوفت و رحمت است و البته كسى كه رحم نكند، براو رحم نشود»

.3 نمونه فوق، اولين و آخرين گريه آن حضرت بر مصيبت عزيزان خود نبود. آن حضرت در مرگ فرزندش «طاهر» نيز مي‏ گريست و مي‏ فرمود:

«ان العين تذرف و انّ الدمع يغلب و القلب يحزن و لانعصى الله عزّ و جلّ». «چشم گريان است و اشك ريزان و قلب سوزان و البته خداوند را عصيان نخواهيم كرد».

4 علامه امينى در اثر گران‏سنگ خود «الغدير»، موارد بسيارى از گريه پيامبر(ص) و صحابه و تابعين را در مصيبت فقدان عزيزان و دوستان، گردآورده است. نمونه‏ هاى ذيل، از جمله مواردى است كه اين محقق انديشمند بدانها اشاره كرده است: «وقتى حمزه(ره) در جنگ احد به شهادت رسيد، صفيه دختر عبدالمطلب(ره) سر رسيد و به دنبال پيامبر(ص) مي‏ گشت [وقتى آن حضرت را يافت]

پيامبر(ص) بين او و انصار فاصله شد و فرمود

: او را به حال خود گذاريد. صفيه در نزد پيامبر(ص) [يا جنازه حمزه] نشست و گريست. هرگاه صداى او به گريه بلند مي‏ شد، صداى گريه پيامبر(ص) نيز؛ و اگر او آهسته مي ‏گريست پيامبر(ص) هم. فاطمه(ع) دختر رسول خدا(ص) نيز مي‏ گريست و پيامبر(ص) همراه او گريه مي‏ كرد و مي ‏فرمود: هرگز كسى مانند تو مصيبت زده نخواهد شد».5 «پس از جنگ احد كه پيامبر(ص) به مدينه بازگشتند، با خبر شدند كه زنان انصار بر شهداى خود گريه مي‏ كنند.

«حضرت فرمودند:

امّا حمزه عزادار و گريان ندارد»! انصار با شنيدن اين جمله، به زنان خود گفتند: هر كس خواست براى شهيد خود گريه كند، ابتدا بر حمزه عموى پيامبر گريه كند. [بنا به گفته مؤلف كتاب مجمع الزوايد] اين رسم تاكنون ادامه دارد و مردم بر هيچ مرده‏اى گريه نمي‏ كنند مگر آنكه ابتدا بر حمزه بگريند».6 «هنگامى كه خبر شهادت جعفر، زيد ابن حارثة و عبدالله بن رواحة به پيامبر(ص) رسيد، اشك از ديدگان حضرتش جارى شد».7 «وقتى پيامبر(ص) به زيارت قبر مادر خود رفت، به شدّت گريست و از گريه ايشان، اطرافيان نيز به گريه آمدند».8 «هنگامى كه عثمان ابن مظعون، يكى از صحابه پيامبر(ص) از دنيا رفت، پيامبر بر جنازه او بوسه زد و گريست، به گونه‏اى كه اشك آن حضرت بر گونه‏ هاى مباركش جارى شد».9 «هنگامى كه پيامبر(ص) در مرگ پسر يكى از دختران خود مي ‏گريستند، عبادة ابن صامت از علت اين گريه سؤال كرد. حضرت پاسخ دادند: گريه، رحمتى است كه خداوند در نهاد فرزندان آدم قرار داده است و خداوند فقط بر بندگان عطوف خود رحم خواهد كرد».10 «حضرت زهرا(ع)،

پس از رحلت رسول خدا(ص) مي ‏گريست و مي ‏فرمود:

اى پدر! تو به پروردگارت نزديك شدى و دعوتش را اجابت نمودى. پدر جان! اينكه خبر رحلتت را به جبرييل مي ‏رسانيم و اينك، بهشت فردوس مأواى تو است».11 «دخت پاك رسول خدا(ص)، فاطمه زهرا(ع) در كنار تربت مطهر پدر ايستاد، مشتى از خاك قبر برداشت و بر چشم نهاد و با چشمانى گريان چنين سرود: ماذا على مَنْ شمَّ تربة احمد أن لا يشمّ مدى الزمان غواليا صُبَّتْ عليّ مصائبُ لو انّــها صُبَّتْ على الايام صِرن ليـاليا «چگونه است، آن كس كه تربت پاك رسول خدا را مي‏ بويد، هرگز هيچ بوى خوشى را تا پايان عمر نخواهد بوييد. بر من مصائبى روى آورد، كه اگر بر روزها فرود مي‏ آمد، به شب تيره تبديل مي‏ شدند». ابوبكر بن ابى قحافة، خليفه اول، بر پيامبر(ص) گريست و در سوگ پيامبر مرثيه ‏اى سرود كه با اين بيت آغاز مي‏ شد:

يا عين فابكى و لا تسأمى و حُقَّ البكاء على السيّد «اى چشم! گريان باش و از گريه ملول مشو، كه گريه بر آن بزرگ سزاوار است». و نيز حسّان بن ثابت، شاعر پرآوازه صدر اسلام در رثاى پيامبر(ص) مي‏ گريد و مي‏ گويد:

ظللتُ بها ابكى الرسول فاسعدت عيونٌ و مثلاها من الجفن اسعد يبكّون من تبكى السماوات يومه و من قد بكته الارض فالناس اكمد «همواره بر رسول خدا مي‏ گريم، پس اى ديده‏ها و مژگانها مرا در اين گريستن يارى دهيد. مردم مي‏ گريند در عزاى كسى كه آسمانها در روز عزايش گريه مي‏ كنند، و مردم در عزاى كسى كه زمين براى او گريست، غمگين ‏ترند».

و در شعرى ديگر:

يا عين جودى بدمع منك اسبال و لا تملنّ من سحّ و إعوال «اى ديده! مدام از خود اشك جارى كن و از اشك و شيون ملول مشو».

دختر عبدالمطلب «أروي» در سوگ آن حضرت مي‏ گريد و اين چنين مرثيه مي‏ خواند:

اَلا يا عين! و يحك اسعدينى بدمعك ما بقيت و طاوعينى اَلا يا عين! و يحك و استهلّى على نور البلاد و اسعدينـى اى ديده! واى بر تو؛ تا وقتى كه من زنده‏ام مرا در اشك ريختنم يارى كن و مطيعم باش. اى چشم! واى بر تو؛ بر مرگ روشنايى شهرها اشك ريز و مرا در اين مصيبت يارى كن.

دخت ديگر عبدالمطلب «عاتكه»، اين چنين مرثيه مي‏ خواند:

أعينيّ جودا طوال الدّهر و انهمـرا سكباً و سحّاً بدمع غير تعذيـر يا عين فاسحنفرى بالدمع واحتفلى حتّى الممات بسجل غير منزور يا عين فانهملى بالدمع واجتهدى للمصطفى دون خلق الله بالنور اى ديدگانم! به درازاى روزگار اشك ريزيد، بي‏ هيچ عذر و بهانه ‏اى. اى ديده! با اشك ريختن گود شو و تا مردنم بدان اهتمام كن، بي‏ هيچ درنگى. اى چشم! فراوان گريه كن و در ماتم نور برگزيده ـ از بين خلق خدا ـ كوشش كن. صفيّه، دختر ديگر عبدالمطلب و عمه پيامبر(ص) در سوگ آن حضرت مي‏گريد و مي‏خواند: أفاطمُ بكـّى و لا تسـأمـى بصحبك ماطلع الكوكب هو المرء يبكى و حقّ البكاء هو الماجد السيّد الطيّـب اى فاطمه! گريان باش و در عزاى همدت نا هنگامه طلوع ستاره، خسته مشو. براى مردى به حق گريسته مي‏ شود، كه سرور و آقايى پاك‏نژاد است.

و در جاى ديگر:

أعينيّ! جودا بدمع سجم يبادر غرباً بـما منهـدمْ أعينيّ! فاسحنفراو اسكبا بوجدٍ و حزنٍ شديد الالم ديدگانم! اشك روان ريزيد، در مصيبتى كه ويرانگر است. چشمانم! اشك ريزيد و گود شويد، در شور و غصّه دردناكى. هند، دختر حارث ابن عبدالمطلب با چشمانى گريان، در سوگ حضرتش مي ‏گويد:

يا عين جودى بدمع منك و ابتدرى كما تنزّل ماء الغيث فانثعبا اى ديده! اشكى جارى ساز و بدان مبادرت كن، همانند آب باران كه فرود آيد و جارى شود.

و هند، دختر اثاثة، در مرثيه‏اى مي ‏گويد:

الا يا عين! بكّى لاتملّى فقد بكرالنعيّ بمن هويتُ هان اى ديده! گريه كن و خسته مشو، چرا كه خبر مرگ ناگهانى دلباخته‏ام را آوردند.

عاتكه بنت زيد، در ضمن مرثيه‏ اى مي‏ خواند:

و أمست مراكبه أوحشت و قد كان يركبها زينها و أمست تبكّى على سيّد تردّد عبرتها عينها مركبهاى او شام كردند، در حالى كه وحشت‏ زده بودند و آن كه سوار بر آنان مي شد، زينت آنان بود. شام نمودند، در حالى كه گريه مي ‏كردند بر سرورى كه اشكش از ديدگانش روان بود.

اُمّ ايمن نيز در سوگ آن حضرت مي ‏گويد:

عين جودى فانّ بذلك لِلدّمـ ـع شفاء فاكثرى من بكاء بدموع غريزة مـنك حتّـى يقضى الله فيك خير القضاء اى ديده! اشك ريز كه اين اشك شفا است پس بسيار گريان باش. اشك فراوان ريز تا هنگامى كه خدا درباره تو بهترين حكم را بنمايد. در جريان جنگ اُحُد، عمه جابر ابن عبدالله بر برادر خود، عبدالله ابن عمر مي ‏گريست. جابر گفت: من مي‏گريم و مردم مرا از گريه نهى مي‏ كنند، اما رسول الله(ص) مرا نهى نمي‏ كند.

پيامبر(ص) فرمود:

در سوگ او، هم بگرييد [زيرا عزيزى را از دست داده‏ايد] و هم نگرييد، [زيرا] قسم به خدا، تا وقتى كه او را به خاك سپرديد، ملائكه با بالهاى خود بر او سايه افكنده بودند».12 البته بر طبق روايتى كه از عمر ابن خطّاب و عبدالله ابن عمر رسيده است،

پيامبر(ص) فرموده ‏اند:

«ان الميّت يُعَذَّب ببكاء اهله». «ميّت، با گريه بستگان خود در عذاب مي‏ افتد».13 به اعتقاد ما، ظاهر اين حديث با رفتار خليفه دوم «عمر» در موارد بسيارى كه تاريخ آنها را ثبت كرده است، در تعارض است. از آن جمله:

1ـ هنگامى كه خبر مرگ نعمان ابن مقرن المزنى به عمر رسيد، عمر از منزل خارج شد، بر بالاى منبر رفت و اين خبر را به مردم رساند، آنگاه دست خود را به روى سر گذاشت و گريست.14

2ـ هنگامى كه خالد ابن وليد از دنيا رفت، عمر در سوگ او گريست و وقتى اين خبر به او رسيد كه كسانى زنان را از گريستن منع كرده‏ اند گفت: تا وقتى كه گريه زنان بنى مغيره بر ابى سليمان به صورت لغو و لقلقه (صداى گريه با چرخاندن در گلو) نباشد، بر آنان باكى نيست.15

3ـ برادر عمر، زيد ابن خطّاب درگذشت و دوست او ـ از قبيله بنى عدى ابن كعب ـ به مدينه آمد. وقتى چشم عمر به او افتاد، اشك از ديدگانش جارى شد و گفت: «زيد را وانهادى و به نزد من آمدى!».16 اين گريستنهاى متعدد خليفه دوم، ما را به اين نكته مي ‏رساند كه معناى حديث مذكور ـ بر فرض صحّت سند آن ـ چيز ديگرى است. علاوه بر آنكه اگر ظاهر اين حديث را بپذيريم، با آيات قرآن در تعارض است. بر اساس آيه: (وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْري).17 «هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نمي ‏كشد». در عذاب افتادن ميّت به وسيله گريه شخص ديگر، چه معنايى مي‏تواند داشته باشد؟. كاوشى در فهم معناى حديث مطالب فوق ما را بر آن مي‏ دارد كه منظور از حديث «انّ الميّت يعذب…» ـ اگر سند آن صحيح باشد ـ غير آن چيزى است كه ظاهر آن مي‏ رساند. به عقيده ما اين حديث، همراه با قرائنى بوده كه در هنگام نقل آن از بين رفته است و به همين جهت برخى گمان برده‏اند كه مطابق اين حديث، گريه بر ميّت حرام است، در حالى كه از لبّ معناى آن غفلت ورزيده ‏اند. در كتاب صحيح مسلم به نقل از هشام ابن عروة و او از پدرش آمده است:

«در نزد عايشه از قول فرزند عمر اين روايت نقل شد كه :

«الميّت يعذّب ببكاء» عايشه گفت: خدا پدر عبدالرحمن را بيامرزد، چيزى شنيده است، امّا به درستى آن را به خاطر نسپرده است. [حقيقت آن است كه] وقتى جنازه فردى يهودى از كنار رسول خدا عبور داده شد و بر او گريه مي‏ كردند، پيامبر فرمود: شما بر او گريانيد، حال آنكه او در عذاب است».18 ابوداود در كتاب سنن خود، به نقل از عروة و او از عبدالله ابن عمر آورده است: جمله «ان الميّت ليعذّب ببكاء اهله عليه»، از رسول خدا(ص) است. وقتى ماجرا به عايشه رسيد گفت: وقتى پيامبر(ص) از كنار قبر فردى يهودى مي ‏گذشتند، فرمودند: «صاحب اين قبر معذّب است، در حالى كه بستگانش بر او مي‏ گريند» سپس اى آيه را قرائت كردند: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْزَ اُخْري).19 امام شافعى مي‏گويد: «آنچه عايشه از رسول خدا روايت كرده است، به دليل مفاد كتاب و سنّت، بيشتر از روايتى كه از ابن عمر نقل شده، شبيه گفتار پيامبر(ص) است. اگر بگوييد دليل شما از آيات قرآن چيست؟

آيات ذيل را برمي‏ شمريم:

(وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْزَ اُخْري) و (وَ أنْ لَيْسَ لِلإنْسانِ إلاّ ما سَعي) 20 و (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ) 21 و (… لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعي).22 «و اينكه براى انسان بهره‏اى جز سعى و كوشش او نيست»، «پس هر كس، هم‏وزن ذره‏اى كار خير انجام دهد آن را مي ‏بيند. و هر كس، هم‏وزن ذره‏اى كار بد كرده آن را مي ‏بيند»، «تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود، جزا داده شود». و اگر بگوييد دليل شما از سنت رسول خدا چيست؟ اين روايت را ذكر مي‏ كنيم كه: پيامبر(ص) از مردى پرسيد: آيا اين فرد پسر تو است؟ پاسخ داد: آرى! حضرت فرمود: «أما أنّه لايجنى عليك و لاتجنى عليه» «او نبايد تو را آزار و اذيت كند و تو نيز نبايد او را آزار رساني». پيامبر(ص) با اين جمله، همان مطلبى كه خداوند در قرآن ذكر كرده مي‏ فرمايد، كه جنايت و اذيّت هر كس به ديگرى به ضرر خود اوست؛ هم‏ چنان كه عمل نيك هر كس [به نفع خود او است] نه به سود ديگرى است و نه به ضرر خود او.23 در كتاب صحيح مسلم از ابن عباس روايت شده است كه پيامبر(ص) فرمود: «ان الميّت يعذّب ببكاء اهله عليه».

ابن عباس اضافه مي ‏كند:

وقتى عمر درگذشت، اين حديث نزد عايشه نقل شد. عايشه گفت: خدا عمر را بيامرزد؛ نه! به خدا قسم كه پيامبر نفرمود خداوند مؤمن را با گريه كسى بر او عذاب مي‏ كند، بلكه فرمود: خداوند عذاب كافر را با گريه اهلش بر او، زياد مي‏ كند. براى شما اين آيه قرآن كافى است كه: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْزَ اُخْري).24 تذكر اين نكته لازم است كه حديثى كه صحيح مسلم به نقل از هشام ابن عروة آورده است و ما در ابتداى اين كنكاش به آن اشاره كرديم، صحيح و قابل قبول است. اما حديثى كه اكنون به نقل از ابن عباس نقل شد، صحيح به نظر نمي‏ رسد، چراكه زياد شدن عذاب كافر در اثر گريه اهلش بر او، با آيات قرآن ناسازگار است.

پى نوشت ها

1. روم/ 30.

2. سنن ابن داود: 1/58؛ سنن ابن ماجه: 1/482.

3. السيرة الحلبيه: 3/348.

4. مجمع الزوايد هيثمى: 3/8.

5. امتاع المقريزى، ص 154.

6. مجمع الزوايد: 6/120.

7. صحيح بخارى: كتاب «المناقب فى علامات النبوة فى الاسلام»؛ سنن بيهقى: 4/70.

8. سنن بيهقى: 4/70، تاريخ خطيب بغدادى: 7/289.

9. سنن ابى داود: 2/63؛ سنن ابن ماجة: 1/445.

10. سنن ابى داود: 2/58؛ سنن ابن ماجة: 1/481.

11. صحيح بخارى، باب «مرض النبى و وفاته»؛ مسند أبى داود: 2/197؛ سنن نسائى: 4/13؛ مستدرك حاكم: 3/163؛ تاريخ الخطيب: 3/262.

12. الغدير: 6/164ـ167.

13. صحيح مسلم: 3/41ـ44، كتاب الصلاة، باب «الميت يعذب ببكاء أهله عليه».

14. عقد الفريد. از ابن عبد ربّه اندلسى: 3/235.

15. همان

16. همان

17. فاطر/ 18.

18. صحيح مسلم: 3/44، كتاب صلاة، باب «الميت يعذب ببكاء أهله عليه».

19. سنن ابى داود: 3/194، شماره 3129. در اين صورت حروف «با» در بكاء «اهله» به معنى «مع بكاء اهله» مي‏باشد يعنى با اينكه بستگان ميّت مي‏گويند، دل او بيچاره معذّب است.

20. نجم/ 39.

21. زلزلة/ 7 و 8.

22. طه/ 15.

23. اختلاف الحديث، با حواشى كتاب الاُمّ شافعى: 7/267.

24. صحيح مسلم: 3/43، كتاب صلاة، باب «الميت يعذب ببكاء أهله عليه».

منبع: وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملى؛ جعفر سبحانى تبريزى، صص: 407ـ419