شیخ احمد احسایی

نوشته‌ها

مهدویت و فرقه های انحرافی فرقه شیخیه

اشاره:

مکتب شیخیه (کشفیه – پایین سری) در اوایل قرن ۱۳ ه .ق به وسیله احمد بن زین الدین معروف به «شیخ احمد احسایی » (۱۱۶۶- ۱۲۴۱ ق) پدید آمد. مکتبی که نه تنها خود دستخوش تحولات زیاد گردید; بلکه باعث به وجود آمدن تحولات بسیار دینی و اجتماعی و حتی نظامی در کشور ایران شد و بذر بابیت و بهائیت پاشیده گردید. شیخ احمد احسایی، گرچه در حوزه های علوم دینی حضور داشت; اما کمتر به درس اساتید حاضر می شد و مدعی بود که در فراگیری علوم، شاگرد کسی نبوده و تنها آنچه را می داند از راه خواب به دست آورده است. شاگردان او نیز این ادعا را درباره استاد خود تصدیق می کردند. (۱)

این نکته به رغم آن که حکایت از نوعی بلوغ و رشد فکری دارد، می تواند نشانگر نقطه ضعفی نیز باشد; زیرا برخی از علوم و معارف، چیزی نیستند که در قالب الفاظ و مفاهیم قرار گرفته و هر کسی بتواند بدون استاد آنها را به دست آورد. همان طور که در مورد فلسفه و عرفان همیشه تذکر داده اند که خواندن این درس ها، بدون استاد موجب زحمت برای خود و دیگران می گردد. پیروان شیخیه، چنان در حق شیخ احمد مبالغه کرده که ادعا نموده اند: «شیخ خدمت حضرت حجت (عج) رسیده است. (۲)

این در حالی است که حتی برخی از بزرگان، به انحراف و بلکه تکفیر شیخ احمد، حکم داده اند.

بدن هور قلیایی

یکی از مهم ترین اندیشه های شیخ احمد احسایی «بدن هور قلیایی » است که این بدن در شهر «جابلقا و جابرسا» قرار دارد. او به گمان خود، با این نظریه سه مساله مهم دینی و عمیق فلسفی را تحلیل نموده است; یعنی، معراج جسمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، حیات امام زمان علیه السلام در طول بیش از ده قرن و معاد جسمانی را با این عقیده تفسیر کرده و هر سه را از یک باب می داند. او نه تنها زمین محشر را «هور قلیایی » می داند; (۳) بلکه معتقد است که امام زمان علیه السلام نیز با بدنی غیر عنصری و تنها هور قلیایی و در شهر «جابلقا و جابرسا» زندگی می کند. برای روشن شدن بحث لازم است در ابتدا این واژگان نامانوس و ماخذ آنها را توضیح دهیم; سپس دیدگاه شیخیه را نقل کرده، آن گاه به نقد و بررسی آن بپردازیم.

واژه شناسی

عبدالکریم صفی پور می گوید: «جابلص (بفتح باء و لام یا به سکون لام) شهری است به مغرب و لیس و راءه انسی، و جابلق شهری است به مشرق برادر جابلص » . (۴)

اما وی اشاره ای به هورقلیا ننموده است. در پاورقی برهان قاطع آمده است: «هورقلیا ظاهرا از کلمه عبری «هبل » به معنای هوای گرم، تنفس و بخار و «قرنئیم » به معنای درخشش و شعاع است، و کلمه مرکب به معنای تشعشع بخار است » . (۵)

خلف تبریزی گوید: «جابلسا (بضم بای ابجد و سکون لام و سین بی نقطه بالف کشیده) نام شهری است در جانب مغرب. گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته اند. برخی به جای «لام » ، رای قرشت آورده گویند شهری است به طرف مغرب; لیکن در عالم مثال، چنان که گفته اند: «جابلقا و جابرسا و همامدینتان فی عالم المثل » و به اعتقاد محققان «منزل آخر سالک است در سعی وصول قید به اطلاق و مرکز به محیط » . (۶)

و سپس گوید «جابلقا» منزل اول سالک باشد.

شیخ احمد احسایی معتقد است که «هورقلیایی » ، لغتی سریانی و از زبان صابئین گرفته شده است. (۷)

به احتمال قوی، شیخ احمد سه واژه «هورقلیایی » ، «جابلقا» و «جابرسا» را از شیخ اشراق گرفته باشد (۸) البته این کلمات در بعضی از روایات نیز به کار رفته است و شیخ احمد – که گرایش اخباری گری داشته و برخی از اصطلاحات فلسفی را مطالعه کرده بود – به تلفیق و ترکیب آنها پرداخت. او از اندیشه های باطنی مذهب اسماعیلیه نیز کمک گرفت و از مجموع آنها مذهب «کشفیه » را بنا نهاد. در مذهب اسماعیلیه و حتی اندیشه های مسیح نیز نوعی گرایش به «جسم لطیف » یا «جسم پاک » و… وجود دارد; مثلا «هانری کربن » معتقد است: «ارض ملکوت هورقلیا، ارض نورانی آیین مانوی در عالم ملموس اما ورای حس است و با عضوی که خاص چنین ادراکی باشد، شناخته می شود. و به نوعی از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسی متاثر است » . (۹)

ظاهرا اولین کسی که اصطلاح «عالم هورقلیایی » را در جهان اسلام مطرح کرد، سهروردی است.

وی در فلسفه اشراق (در بحث از «احوال سالکین ») پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلقه، می گوید: «آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابرص و هورقلیای شگفت در آن قرار دارد» . (۱۰)

در «مطارحات » آمده است: «جمیع سالکان از امم انبیای سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده و گفته اند که این اصوات در مقام جابرقا و جابرصا نیست; بلکه در مقام هورقلیا است که از بلاد افلاک عالم مثالی است » . (۱۱)

در این عبارت بین دو شهر «جابلقا و جابرصا» ، با عالم «هورقلیا» تفاوت گذاشته شده و مقامی بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است. «شهر زوری » نیز همین گونه ادعا کرده است. (۱۲)

مقصود از آن که «هورقلیا» را اقلیم هشتم شمرده اند، این است که تمام عالم جسمانی، به هفت اقلیم تقسیم می شود و عالمی که مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است; اما چون آگاهی و دانش ما از آن اقلیم اندک است، آن را تنها یک اقلیم قرار داده اند. (۱۳)

قطب الدین شیرازی، تفاوت جابلقا و جابرسا را این گونه بیان می کند: «جابلقا و جابرصا نام دو شهر از شهرهای عالم «عناصر مثل » است و هورقلیا از جنس «افلاک مثل » است. پس هورقلیا بالاتر است » . پس از آن می گوید: «این نام ها را رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان کرده است و هیچ کس حتی انبیا و اولیا علیهم السلام با بدن عنصری، نمی توانند وارد این عالم شوند» . (۱۴)

عارف بزرگ محمد لاهیجی در شرح این بیت شبستری که:

بیا بنما که جابلقا کدام است جهان شهر جابلسا کدام است

گفته است: «در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهری است در غایت بزرگی در مشرق، و جابلسا نیز شهری است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب – در مقابل جابلقا – و ارباب تاویل در این باب سخنان بسیار گفته اند. و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، بی تقلید غیری به طریق اشاره دو چیز است: یکی آن که جابلقا عالم مثالی است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت، و مشتمل است بر صور عالم. پس هر آینه شهری باشد در غایت بزرگی، و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت «نشاه دنیویه » در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه که در نشاه دنیا کسب کرده اند – چنانچه در احادیث و آیات وارد است – در آن جا باشند. و این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهری است در غایت بزرگی و در مقابل جابلقا است. خلق شهر جابلقا الطف و اصفایند; زیرا که خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیه – که در نشاه دنیویه کسب کرده اند – بیشتر آن است که مصور به صور مظلمه باشند. و اکثر خلایق را تصور آن است که این هر دو برزخ یکی است. فاما باید دانست که برزخی که بعد از مفارقت نشاه دنیا، ارواح در آن خواهند بود، غیر از برزخی است که میان ارواح مجرده و اجسام واقع است; زیرا که مراتب تنزلات وجود و معارج او «دوری » است; چون اتصال نقطه اخیر به نقطه اول، جز در حرکت دوری متصور نیست.

و آن برزخی که قبل از نشاه دنیوی است، از مراتب تنزلات او است و او را نسبت با نشاه دنیا اولیت است و آن برزخی که بعد از نشاه دنیویه است، از مراتب معارج است و او را نسبت با نشاه دنیوی آخریت است… و معنای دوم آن که شهر جابلقا مرتبه الهیه – که مجمع البحرین وجوب و امکان است – باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلیه و جزویه و لطایف و کثایف و اعمال و افعال و حرکات و سکنات در او است و محیط است «بما کان و ما یکون » ، و در مشرق است; زیرا که در یلی مرتبه ذات است و فاصله بینهما نیست، و شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشته اند و شهر جابلسا نشاه انسانی است که مجلای جمیع حقایق اسمای الهیه و حقایق کونیه است. هر چه از مشرق ذات طلوع کرده در مغرب تعین انسانی غروب نموده و در صورت او مخفی گشته است. (۱۵)

با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که مراد از عالم «هورقلیایی » ، همان عالم مثال است و چون «عالم مثال » بر دو قسم اول و آخر است، گفته اند: این عالم دارای دو شهر جابلقا و جابرسا است. عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزی است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقداند و فلاسفه مشاء آن را نپذیرفته اند.

اشراقیان، عالم عقول مجرده را «انوار قاهره » گویند، و عالم مثال را «انوار مدبره » می نامند، و عالم اجسام و مادیات را «برزخ » ، «ظلمت » یا «میت » می نامند.

عالم مثال دارای دو مرحله است:

اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا می نامند و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات می گردد. این مثال را «جابلقا» گویند.

دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و «کما بداکم تعودون » و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانی، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جا به قیامت کبری می رود. این مثال را «جابرسا» گویند. (۱۶)

در برزخ اول، صورت هایی که وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق «السعید سعید فی بطن امه » می باشند. این صور تقدیرات و مقدراتی است که «قلم این جا برسید سر بشکست » . و در برزخ دوم صورت هایی که وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانی است.

صورت هایی که در برزخ اول وجود دارند، از غیب به شهادت می رسند و صورت هایی که در برزخ دوم هستند، از شهادت به غیب و از دنیا به آخرت رفته و تنها در قیامت کبری ظهور و بروز می یابند.

مکاشفات عارفان نیز به برزخ اول تعلق می گیرد; نه به برزخ دوم. و لذا خواجه عبدالله می گوید: «مردم از روز آخر می ترسند و من از روز اول » .

اما احتمال آن که مراد از «جابلقا» عالم اعیان ثابته و محل صور مرتسمه در ذات و مجمع البحرین وجوب و امکان باشد و جابلسا به معنای حضرت کون جامع (انسان) باشد، بسیار بعید است و با احکامی که درباره این دو شهر گفته شده، سازگاری ندارد.

دیدگاه شیخیه درباره حیات حضرت مهدی (عج)

اکنون که مراد و مقصود از «عالم هورقلیا» روشن گردید، به نقل و بررسی دیدگاه شیخیه در مورد کیفیت حیات و بقای حضرت مهدی علیه السلام می پردازیم:

شیخ احمد احسایی، امام زمان علیه السلام را زنده و در عالم هورقلیا می داند. وی می گوید: «هورقلیا ملک آخر است که دارای دو شهر جابرسا – که در مغرب قرار دارد – و جابلقا – که در مشرق واقع است – می باشد. پس حضرت قائم علیه السلام در دنیا در عالم مثال نیست; اما تصرفش به گونه ای است که به صورت هیکل عنصری می باشد و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفس خود در نفوس، و با روحش در ارواح است » . (۱۷)

امام زمان علیه السلام، هنگام غیبت در عالم هورقلیا است و هرگاه بخواهد به «اقالیم سبعه » تشریف بیاورد، صورتی از صورت های اهل این اقالیم را می پوشد و کسی او را نمی شناسد. جسم و زمان و مکان ایشان لطیف تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است. (۱۸)

او در جواب ملا محمد حسین اناری – که از لفظ هورقلیا سؤال کرده بود – گفت: «هورقلیا به معنای ملک دیگر است که حد وسط بین عالم دنیا و ملکوت بوده و در اقلیم هشتم قرار دارد. و دارای افلاک و کواکبی مخصوص به خود است که به آنها جابلقا و جابرصا می گویند» . (۱۹)

سید کاظم رشتی، مهم ترین شاگرد شیخ احمد نیز گفته است: «جابلقا و جابرسا در سفر اول – که سفر از خلق به حق است – قرار دارد. این سفر (بلکه این شهر)، دارای محله های متعددی است که محله نوزدهم آن «حظیره القدس » و محل پرندگان سبز و صور مثالیه است. جابلقا و جابرسا دو محله از این شهر می باشند که هر کدام از آنها دارای هفتاد هزار درب است و در کنار هر دری هفتاد هزار امت وجود دارد که به هفتاد هزار زبان با یکدیگر صحبت می کنند و هر زبانی با زبان دیگر هیچ مشابهتی ندارد» . (۲۰)

شیخیه معتقدند ما باید بین جسم و جسد فرق بگذاریم; اما جسم بر چهار قسم است:

۱. جسم عنصری معروف;

۲. جسم فلکی افلاک;

۳. جسم برزخی که ماده ندارد; اما طول و عرض و عمق دارد. این جسم، جسم مثالی و هورقلیایی است که حضرت مهدی علیه السلام به نظر آنان با این جسم زندگی می کند;

۴. جسم مجرد مفارق.

در عبارت بالا اشکال واضحی وجود دارد و آن این که مجرد مفارق، جسم ندارد و جمع کردن بین «جسم مجرد مفارق » اجتماع نقیضین است، و این همان اندیشه نادرستی است که برخی از اخباریان و محدثان شیعه نیز تمام ماسوی الله را مادی می دانند. برای رهایی از این اشکال، «حاج محمد کریم خان کرمانی » ، به اصلاح عقیده خود دست زده و با حذف قسم چهارم گفته است;

«نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:

۱. جسد اول که جسد دنیایی است و از عناصر مادون فلک قمر تشکیل شده است;

۲. جسد دوم که مرکب از عناصر هورقلیایی است و در اقلیم هشتم قرار دارد و به صورت مستدیر در قبر باقی می ماند;

۳. جسد سوم که مرکب از عناصر اخروی است و عناصر آن در غیب عناصر جسد دوم است;

۴. جسم اول که روح بخاری است و مثل افلاک لطیف است;

۵. جسم دوم که روح حیوانی است و از عالم افلاک و هورقلیایی است;

۶. جسم سوم که روح حیوانی فلکی اخروی است » . (۲۱)

و در جای دیگر گفته است:

«هرانسانی دارای دو جسد و دو جسم است: جسد اول از عناصر اربعه تشکیل شده و سایر موجودات مادی نیز آن را دارند. این عناصر مادی، مانند لباس برای انسان است که می توان آن را از تن در آورد. این جسد چون لذت، درد، طاعت و معصیت ندارد، پس از مرگ متلاشی شده و در قبر باقی می ماند.

جسد دوم در غیب اول و از عالم هورقلیایی است که به صورت «طینت مستدیره » در قبر باقی می ماند که جسد دوم است و از اعراض پاک می گردد و در قیامت روح به این جسد برمی گردد; نه به جسد اول. جسد اخروی فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنیوی. مرگ مربوط به این بدن است نه آن بدن.

جسم اول صورت برزخی است که بر نمی گردد و مانند چرک لباس است که جسم اول، وقتی به این دنیا نزول پیدا می کند، متحد با این بدن می شود.

جسم دوم یا جسم اصلی حامل نفس است و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قیامت می آید، جسد دوم و جسم دوم است » . (۲۲)

نقد و بررسی

یکم. با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که شیخ احمد، اصطلاحاتی را از فلسفه اشراق گرفته و بدون آن که به عمق آنها پی ببرد، آنها را به عنوان مشخصه های اصلی آیین و مذهب خود قرار داده است. پیروان مکتب او نیز در توجیه این کلمات، به تناقض گویی مبتلا شده اند. این تهافت گویی در کلمات شیخ احمد و رمز و تاویل و باطن گرایی در آنان، باعث شد که فرزندان او به نام های محمد و علی – که از عالمان و فرهیختگان بودند – به انکار روش پدر و بلکه گاهی استغفار بر او و گاهی به تکفیر او مشغول شوند. (۲۳)

دوم. تحلیل این بدن هورقلیایی و اعتقاد به حیات امام زمان علیه السلام با بدن هورقلیایی، در واقع به معنای انکار حیات مادی امام زمان علیه السلام روی این زمین است; زیرا اگر مراد آن است که حضرت مهدی علیه السلام در عالم مثال و برزخ – چه برزخ اول یا برزخ دوم – زندگی می کند. آن چنان که قبر را آنان از عالم هورقلیا می دانند – پس آن حضرت حیات با بدن عنصری ندارد و حیات او مثل حیات مردگان، در عالم برزخ است و این با احادیثی که می گویند: «لولا الحجه لساخت الارض باهلها» و یا حدیث «لو لم یبق من عمر الدنیا…» ، هیچ سازگاری ندارد. و بلکه دلیل عقلی می گوید باید غایت و هدف خداوند از آفرینش انسان زمینی همیشه روی زمین وجود داشته باشد. علاوه بر آن که اعتقاد به این گونه حیات برای امام زمان علیه السلام، مثل اعتقاد به حیات تمام مردگان در عالم برزخ است و این عقیده، با عقیده به نفی حیات مادی هیچ منافاتی ندارد.

سوم. وقتی شیخ احمد، عالم هورقلیا را حدوسط بین دنیا و ملکوت معرفی می کند، معلوم می شود که هنوز ایشان معنای عالم ملکوت را – که همان عالم مثال است – نفهمیده و یا بین ملکوت و جبروت خلط نموده است. و باید از آنان پرسید: آیا بین عالم مادی و عالم مثال نیز برزخی وجود دارد؟ !

چهارم. این سخن که حضرت مهدی علیه السلام با بدن هورقلیایی زندگی می کند، صرفا یک ادعای بدون دلیل است و هیچ دلیل عقلی یا نقلی بر آن اقامه نشده است.

پنجم. شیخ احمد وقتی به شرح زیارت جامعه کبیره پرداخته است، چون نتوانسته جمله «ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد و…» را به درستی تحلیل کند، دچار این اشتباهات فاحش گردیده است.

ششم. شیخ احمد احسایی، چون به معنای لذت و الم – که هر دو نوعی از ادراک هستند – توجه نکرده است و تنها لذت و الم را مادی پنداشته، خواسته است برای آخرت نیز عذاب و نعمت مادی فرض کند; از این رو گرفتار بدن هورقلیایی شده تا بتواند مشکل آخرت را حل کند. در حالی که اولا لذت و الم عقلانی، فوق حسی است و ثانیا لذت و الم عقلانی اخروی را باید با دلیل عقلی و لذت، و الم حسی را با دلیل نقلی اثبات نمود; نه با این ادعاهای واهی و بی دلیل.

هفتم. شیخ احمد، بر اساس یک اصول نادرستی که در فلسفه پی ریزی کرد (مثل اصالت وجود و ماهیت)، و نفهمیدن برخی دیگر از اصول (مثل معنای تجرد، غیب مطلق، مضاف و شهادت مطلق و مضاف و کیفیت تکامل برزخی) یک بنیان فکری را پی ریزی کرده است و چون قابل دفاع نیست، پیروان او همیشه با این حربه که سخنان او رمز و کنایه است، و می خواهند خود را رهایی بخشند.

هشتم. در قرن سیزدهم، گزاف گویی و به کار بردن واژه های نامانوس و الفاظ مهمل، بسیار رایج بوده و حتی عوام مردم اینها را نشانه علم و دانش می پنداشتند و بعید نیست شیخ احمد و نیز سید کاظم رشتی، به جهت خوشایند جاهلان و عوام، به این واژه ها و کلمات روی آورده باشند.

نهم. نتیجه سخنان شیخ احمد، پیدایش مذاهب ضاله بابیت و بهائیت و سرانجام بی دینی به اسم آیین پاک به وسیله کسروی بود و این میدان عمل و نتایج اسفبار سخنان شیخیه، خود محک و ملاک خوبی بر ضعف و سستی این سخنان است.

پی نوشت:

۱) دلیل المتحیرین، ص ۲۲; فهرست، ج ۱، ص ۱۴۱; اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۵۹۰.

۲) روضات الجنات، ج ۱، ص ۹۱.

۳) ارشاد العوام » ج ۲، ص ۱۵۱.

۴) منتهی الارب » ج ۱، ص ۱۵۶.

۵) برهان قاطع » ج ۴، ص ۲۳۹۱.

۶) برهان قاطع » ج ۲، ص ۵۵۱.

۷) جوامع الکلم قسمت سیم، رساله ۹، ص ۱.

۸) فرهنگ فرق اسلامی، ص ۲۶۶.

۹) تاریخ فلسفه اسلامی، ص ۱۰۵.

۱۰) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج ۲، ص ۲۵۴; ترجمه حکمه الاشراق، دکتر سجادی، ص ۳۸۳.

۱۱) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج ۱، ص ۴۹۴; انواریه، ص ۲۲۲.

۱۲) شرح حکمه الاشراق، ص ۵۷۴.

۱۳) انواریه، ص ۲۴۴.

۱۴) شرح حکمه الاشراق، ص ۵۵۶ و ص ۵۱۷; شبیه این کلام در «انواریه » ص ۱۹۴ آمده است.

۱۵) مفاتیح الاعجاز، ص ۱۳۴.

۱۶) برخی از شیخیه نیز گفته اند: زمین محشر زمین هورقلیایی است. ر.ک: ارشاد العوام، ج ۲، ص ۱۵۱.

۱۷) جوامع الکلم » رساله دمشقیه، قسمت ۲، ص ۱۰۳.

۱۸) جوامع الکلم » رساله رشتیه، قسمت ۳، ص ۱۰۰.

۱۹) جوامع الکلم » رساله به ملا محمد حسین، رساله ۹، ص ۱; «شرح عرشیه » ، ج ۲، ص ۶۲.

۲۰) شرح قصیده » ص ۵.

۲۱) مجموعه الرسائل » ج ۶، ص ۲۱۳.

۲۲) مجمع الرسائل فارسی، ج ۲، ص ۱۸۹.

۲۳) روضات الجنات، ج ۱، ص ۹۲; دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۵۰۲.

منبع :انتظار – زمستان ۱۳۸۰، شماره ۲ –

شیخیه بستر پیدایش بابیت و بهائیت (۲)

اشاره

در قسمت پیشین، از شیخ احمد احسایی به عنوان پایه گذار مکتبی فکری کفرآمیز و صاحب اندیشه ای پر هیاهو در قرن سیزدهم هجری، سخن رفت که مبدا پیدایش فرقه ای نامیمون به نام «شیخیه » شده است. نگارنده، مدعی است که اندیشه و قرائت های غیر مقبول «شیخیه » از بعضی از تعالیم دینی، انحرافات گوناگونی در جامعه ی تشیع پدید آورد که از مهم ترین آن ها، بستر سازی پیدایش فرقه ی «بابیت » است.

برای ارایه ی کژ اندیشی های شیخیه از دوران کودکی و ایام تحصیل و رؤیاهای احسایی و سفرهای گوناگون و پی در پی او، و مقام علمی و تربیت شاگردان و دریافت کنندگان اجازه ی نقل روایت از او، سخن گفتیم. از سوی دیگر، انحرافات عقیدتی شیخیه، از جمله دیدگاه آنان در باب «جایگاه امام در آفرینش » ، و نیز نقد و بررسی «تفویض » و «مفوضه » از دیدگاه پیشوایان معصوم علیهم السلام مطرح گردیده است.

دراین بخش از مقاله، سایر افکار نقدپذیر احسایی و نقش سید کاظم رشتی در ایجاد افکار انحرافی میان این فرقه و بستر سازی فکر «بابیت » را ملاحظه خواهیم کرد.

عقاید و آرای احسایی

نشر عقاید احسایی، با اعتراض و انتقاد جدی و پیگیر عالمان بزرگ قرن سیزدهم هجری رو به رو شد. چون ذکر همه ی آرای وی در این سلسله نوشتار، میسور نیست، به ناچار، به اهم آن ها اشاره خواهیم کرد. پیش از آن، وصف کلی اندیشه ی احسایی را یادآور می شویم. نوشته اند:

شیخ احمد احسایی، علوم و حقایق را، به تمامی، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام می داند و از دیدگاه او، حکمت – که علم به حقایق اشیاء است – با باطن شریعت و نیز با ظاهر آن، از هر جهت سازگاری دارد. او، معتقد است که عقل، آن گاه می تواند به ادراک امور نایل شود که از نور اهل بیت علیهم السلام روشنی گیرد و این شرط، در شناخت های نظری و عملی، یک سان وجود دارد. درست است که تعقل در اصول و معارف دین، واجب است، اما از آن جا که حقیقت با اهل بیت علیهم السلام همراهی دارد، صدق احکام عقل در گرو نوری است که از ایشان می گیرد. (۱.

شیخ احمد احسایی، در بسیاری از موارد، در تالیفات خود، مخصوصا شرح زیارت جامعه ی کبیره می گوید: «از امام صادق علیه السلام شنیدم » و در برخی از موارد می گوید: «شفاها از او شنیدم » . مراد او، از این عبارات، این نیست که در عالم بیداری از ائمه شنیده است، بلکه مرادش، چیزی است که در رساله ی جداگانه ای نوشته است.

او می گوید، در آغاز کار، به ریاضت مشغول بودم.

شبی، در عالم خواب دیدم که دوازده امام، در یک جا جمع بودند. من، به دامان حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام متوسل شدم و عرض کردم: «مرا چیزی تعلیم کنید تا هر وقت که مشکلی روی داد، و خواستم یکی از شما را در خواب ببینم، تا آن مشکل را پرسش کنیم، بتوانم.» . آن جناب، اشعاری فرمود که بخوان. بیدار شدم. بعضی از اشعار را فراموش کردم. بار دیگر به خواب رفتم. باز همان مجمع و امامان را در خواب دیدم و آن ابیات را مداومت و مواظبت کردم تا این که از تاییدات ایزدی و الهام ربانی دانستم، مراد آن حضرت، مداومت در قرائت الفاظ آن اشعار نیست، بلکه باید به مضمون آن متصف شد. پس کوشش خود را به کار بردم و همت گماشتم و خود را به معانی آن متخلق و معتقد ساختم. هر زمانی که یکی از امامان را قصد می کردم، در عالم رؤیا، به دیدار او مشرف می گشتم و حل مشکلات مسایل از ایشان می کردم. تا آن که مرا به دیار ایران گذر افتاد و با شاهنشاه قاجار و حاکمان، آمیزش شد. اعتباری یافتم. خوراک ایشان را خوردم پس از آن، حالت نخستین از من رفت. اکنون، کم تر، ائمه علیهم السلام را در خواب می بینم. (۲.

به راستی آیا با این ادعا، می توان سخن از عقاید گوناگون به میان آورد و جعل اصطلاح کرد!

احسایی، بر آن است که تمسک اش به اهل بیت علیهم السلام در دریافت حقایق، سبب شده است که در برخی مسایل، با بسیاری از حکما و متکلمان، مخالفت کند. وی، در عین احاطه بر آرای حکما، مبانی فلسفی را تا آن جا پذیرفته است که از دید او با باطن تعالیم شریعت، در تعارض نباشد. در نتیجه، اصطلاحاتی هم که به کار برده است، در مواردی، با آن چه از این اصطلاحات در حکمت رایج فهمیده می شود، تفاوت دارد.

شاید از همین رو باشد که برخی گمان کرده اند، آن چه در نظر عده ای، احسایی را بنیانگذار مکتبی بیرون از جریان مقبول امامیه نمایانده است، می تواند ناشی از دو عامل باشد: یکی، آسان فهم نبودن پاره ای از آراء، و دیگر، تندروی هایی از هر دو جانب مخالف و موافق او که گاه با شناخت لازم نیز همراه نبوده است. (۳.

این تعلیل، سبب نمی شود که هر عقیده ی خلاف واقع و ناموزون وی، مورد اعتراض قرار نگیرد و احیانا، آن دسته از عالمان بزرگ که به نقد و بررسی افکار وی پرداخته اند، به تند روی یا عدم فهم درست اصطلاحات به کار گرفته از سوی احسایی، متهم گردند. همان طور که پیش از این یادآور شدیم، نظریه ی «تفویض » و طرح «جایگاه امام در آفرینش » نکته ای نیست که فهم آن آسان نباشد، بلکه موضوعی است که پیش از وی، رواج داشت و از سوی پیشوایان معصوم علیهم السلام مورد مذمت قرار گرفته است. علاوه بر آن، برخی از مدافعان احسایی، ضمن اعتراف به وجود متشابهات، در کلام احسایی، و توصیه به دیگران نسبت به اخذ محکمات کلمات وی، اظهار داشته است:

ما نمی گوییم حتما کلام متشابه شیخ احسایی و یا دیگران را تاویل صحیح کنند. اگر چه وظیفه ی هر مسلمان، این است که گفته ی متشابه مسلمانان را تا هفتاد مرتبه تا آن جا که می تواند، توجیه کند و به محمل های صحیح حمل کند، ولی لااقل، آن متشابه را به محکمات کلام خود او برگردانند. (۴.

راستی، اگر سخنان هر نویسنده ای، تا هفتاد مرتبه توجیه گردد، هیچ مخالف و معاندی تمییز داده خواهد شد؟ !

با تذکاری که گذشت، به پاره ای دیگر از آرای احسایی اشاره می شود:

الف. معاد جسمانی

معروف ترین رای احسایی، درباره ی کیفیت معاد جسمانی است. همین نظریه، دلیل اصلی تکفیر او از سوی برخی علما، از جمله ملا محمد تقی برغانی بود که گزارش آن را تنکابنی (۵. و دیگران آورده اند.

احسایی، اصل «معاد جسمانی » را که در آیات قرآنی و احادیث مستفیض، بر آن تاکید شده، می پذیرد، اما تفسیر ویژه ای از جسم ارایه می دهد که مقبول دانشمندان مسلمان نیست. معنای متداول و عرفی معاد جسمانی، این است که آدمی، در حیات اخروی، مانند حیات دنیوی، دارای کالبد ظاهری مرکب از عناصر طبیعی است. بدن، در سرای آخرت، محشور گردیده و نفس، بار دیگر، به آن تعلق می پذیرد، و پاداش ها و کیفرها و لذات و آلامی که جنبه ی جزئی و حسی دارند و تحقق آن ها بدون بدن و قوای حسی امکان پذیر نیستند، محقق می یابد. (۶.

احسایی، معاد جسمانی را به این معنا، نمی پذیرد و بر آن است که این نحوه ی فهم با آن چه از تغیر و تباهی در کالبد ظاهری می شناسیم، سازگار نیست و باید پاسخ را در حقیقت جسم انسانی جست و جو کرد. وی، بحثی لغوی و حدیثی درباره ی «جسم » و «جسد» می آورد و توجه می دهد که معانی این هر دو واژه از آن چه به ذهن متبادر می شود، گسترده تر است. (۷.

بر این اساس می گوید، آدمی، دو جسد و دو جسم دارد: جسد اول، کالبد ظاهری ما است که از عناصر زمانی تشکیل یافته و از عوارض حیات دنیوی است، پیدا است که این جسد، در بردارنده ی حقیقت انسانی نیست; زیرا، در عین کاهش و افزایشی که در آن روی می دهد، حقیقت فرد و صحیفه ی اعمال او کاهش و افزایش نمی یابد. جسد اول، در واقع، به منزله ی جامه ای است که بر تن داریم. این جسد، در قبر، تجزیه و زوال می پذیرد و سرانجام، به عناصر تشکیل دهنده ی خود در طبیعت باز می گردد. (۸.

آدمی را جسد دومی نیز هست به نام جسد هور قلیایی (۹. که ویژگی های فناپذیر جسد اول را ندارد و در قیامت برانگیخته می شود. در حدیث آمده است که «طینت » آدمی، در قبر، به صورت «مستدیر» باقی می ماند. این طینت، همان جسد دوم است. معنای مستدیر ماندن آن، این است که هیئت پیکری و ترتیب اندام ها را در دل خاک از دست نمی دهد. این جسد، مرکب از عناصر مثالی و لطیف زمین هورقلیا است که عناصری برتر از عناصر دنیا هستند. (۱۰.

جسد دوم، پیش از مرگ، در باطن جسد اول نهفته است و پس از زوال آن در خاک، خلوص یافته، در قبر بر جا می ماند، اما به سبب لطافت اش، قابل رؤیت نیست. (۱۱.

مرگ آدمی، مفارقت روح از این دو جسد است و این مفارقت، با جسم اول صورت می گیرد که حامل روح در عالم برزخ است. جسم اول، جسمی است لطیف و اثیری که صورت دهنده ی آثار و قوای روح در حیات برزخی انسان است، همچنان که جسد مادی، صورت دهنده ی آثار حیات دنیوی او است. (۱۲. آن چه در همه ی این نشئات، هویت شخص را ثابت می دارد، جسم اصلی و حقیقی او است (جسم دوم. که جز در فاصله ی دو نفخه ی صور، از روح جدا نیست. (۱۳. با دمیدن نفخه ی نخست (نفخه ی صعق. جسم اول، از روح جدا می گردد و از میان می رود و آن چه پس از نفخه ی دوم (نفخه ی بعث. حشر می یابد، جسم دوم به همراه جسد دوم است. (۱۴.

احسایی، تاکید می کند که بدن اخروی انسان – که عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم است – همان بدن دنیوی انسان است، با این تفاوت که بدن دنیوی، کثیف و متراکم است، اما بدن اخروی، از تصفیه های متعدد عبور کرده و لطیف و خالص شده است.

وی، از همین جا نتیجه می گیرد که به معاد جسمانی معتقد است.

ب. کالبد پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام در قبر

بر اساس مبنایی که احسایی درباره ی جسم و جسد، اختیار کرد، می گوید، حکم تباهی کالبد در قبر، درباره ی پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام نیز صادق است، اما این کالبد، از جسم اصلی ایشان که در غایت لطافت است، جدا است و امری است عارضی که دیدار و استفاده ی خلق را از ایشان امکان پذیر ساخته است. زمانی که خداوند در ابقای صورت ملموس آنان، مصلحتی ببیند، قالب خاکی با مرگ تجزیه می شود و از میان می رود. پس اگر در احادیث از بقای اجساد امامان علیهم السلام در قبر سخن رفته است، مقصود جسدی است بدون صورت عنصری، یعنی همان جسد هور قلیایی که این جسد تنها برای امامان دیگر قابل مشاهده است. (۱۵.

ج. معراج پیامبر صلی الله علیه و آله

همان گونه که ملاحظه شد، قول به جسد هورقلیایی در تفکر احسایی، تبیین کننده ی معاد جسمانی به شمار رفت و بر همین اساس، در نظام اعتقادی شیخیه، مبنای تبیین مسئله ی معراج پیامبر صلی الله علیه و آله نیز قرار گرفته است. احسایی، معتقد بود که معراج جسمانی، طبق برداشت از ظاهر آیات و روایات و فهم متعارف مسلمانان، مستلزم خرق و التیام است و خرق و التیام نیز محال است. در نتیجه، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در هر فلکی، جسمی متناسب با آن را داشتند. (۱۶.

البته، شاید سخن شیخ احمد احسایی در شرح جمله «مستجیر بکم » از زیارت جامعه، دلالت بر تجدید نظر و برگشت وی از نظریه سابق در باب معراج جسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، چنان که آورده است:

… ولهذا صعد النبی صلی الله علیه و آله لیله المعراج بجسمه الشریف مع ما فیه من البشریه الکثیفه و بثیابه التی علیه و لم یمنعه ذالک عن اختراق السماوات والحجب و حجب الانوار، لقله ما فیه من الکثافه. الاتراه یقف فی الشمس ولایکون له ظل مع ان ثیابه علیه کاضمحلالها فی عظیم نوریته و کذالک حکم اهل بیته علیهم السلام.

در هر حال، این سخنان، مخالف قول مشهور و برداشت عمومی و عرفی از مسئله ی معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و کیفیت زندگی ظاهری آن حضرت است.

د. زندگی و غیبت امام زمان علیه السلام

از دیگر آرای ویژه ی احسایی، آن است که وی درباره ی زندگی امام زمان علیه السلام معتقد است که آن حضرت، در عالم هورقلیا، به سر می برند و هر گاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند، صورتی از صورت های اهل این اقلیم را می پوشند جسم و زمان و مکان ایشان، لطیف تر از عالم اجسام، و از عالم مثال است. و به جهت آن که نفس ایشان، حقیقت هر چیز را می بیند و از تخیلات و تصورات به دور است، پس بهشت را بنفسه، نه با صورت آن بهشت، می بیند. (۱۷.

علاوه بر آن، یکی از آثار مکتوب شیخ احمد احسایی، رساله ای است به نام حیاه النفس در باب اصول عقاید که به دست شاگردش، سید کاظم رشتی، به زبان فارسی ترجمه شد، در این کتاب، از وجود مبارک امام زمان علیه السلام و تولد و نسب او و لزوم شناخت امام علیه السلام و عقیده به ظهور وی و… همانند آرای علمای معروف شیعه، سخن به میان آمده است، ولی اختلافاتی با اعتقادات شیعه وجود دارد. مثلا، شیعه می گوید، امام دوازدهم، زنده است و با قالب جسمانی خود، مرور ایام می کند تا روزی که اراده کند و ظاهر شود، اما شیخی ها، با این عقیده مخالف هستند و می گویند، امام دوازدهم علیه السلام با قالب روحانی زنده است. آزادی او هم به دست خودش نیست، بلکه مانند سایر بندگان خدا، تقدیر و سرنوشت اش به دست ذات باری تعالی است.

در تعقیب این نظریه، شیخیه می گویند، روح امام دوازدهم، قابل انتقال است و اکنون از بدن یک نفر به بدن دیگری منتقل می شود. به این طریق که وقتی قالب جسمانی از بین رفت، روح آن امام، به جای این که محو شود، مکان دیگری، یعنی کالبد دیگری را برای خود انتخاب می کند و به این طریق زندگی اش را می گذراند و زنده است. (۱۸.

داوری پایانی

بخشی از عقاید قابل تامل احسایی، ملاحظه شد و روشن گشت که آن ها، بر خلاف عقاید مسلم شیعه است. در عین حال، عده ای بر این عقیده اند که شیخ، مشکل عقیدتی نداشته است و آن چه را که به او نسبت می دهند، درست نیست. خوب است داوری پایانی در باب انحراف اعتقادی احسایی را از اسوه ی عارفان، آیت حق، سید علی آقا قاضی .(.. – ۱۳۶۶ ه .ق. – استاد علامه طباطبایی، که می گفت، هر چه دارم از سید علی آقا قاضی دارم – بشنویم.

وقتی از وی پرسیدند: «نظر شما درباره ی شیخیه چیست؟» . قاضی فرمود: «آن کتاب شرح زیارت شیخ احمد احسایی را بیاور و نزد من بخوان.» .

او، آن کتاب را آورد و خواند. آقای قاضی فرمود: «این شیخ، می خواهد در این کتاب، ثابت کند که ذات خدا دارای اسم و رسمی نیست و همه ی کارها که ایجاد می شود، مربوط به اسما و صفات خدا است و اتحادی میان اسماء و صفات با ذات خدا وجود ندارد. بنابراین، شیخ احمد احسایی، ذات خدا را مفهومی پوچ و بی اثر و صرف نظر از اسماء و صفات می خواند، و این، عین شرک است.» . (۱۹.

وجود عقاید فاسد در میان نوشته های احسایی، نه تنها از سوی منتقدان مطرح بود، بلکه بعضی از کسانی که از وی اجازه ی روایت داشته اند، بی تمایل به نقد افکار او نبودند (۲۰. به عنوان مثال می توان از ملا محمد علی برغانی (۱۱۷۵- ۱۲۶۹. فرزند ملا محمد ملائکه و برادر کهتر شهید ثالث نام برد. وی پس از تحصیل در اصفهان و قم و عتبات، از درس عالمان بزرگ و نامدار، بهره برد و به اخذ اجازات روایی و اجتهاد نایل شده بود. او، سرانجام، شیفته ی شیخ احمد احسایی شد و از او اجازه ی روایت گرفت. به دلیل گرایش به آرای احسایی، در ماجرای اختلاف پیروان احسایی با متشرعه و نیز در مجلس مناظره ی شهید الث با احسایی، میانجی گری کرد و از احسایی خواست تا رساله ای در تعدیل نظریات خود بنویسد. احسایی، این خواسته را اجابت کرد و رساله ای مشهور به «توبه نامه » نوشت، ولی این تلاش، ثمری نداشت. (۲۱.

سید کاظم رشتی جانشین احسایی

راهی که شیخ احمد احسایی آن را آغاز کرده بوده از سوی یکی از شاگردان اش تداوم یافت. آورده اند، شیخ احمد احسایی، از میان شاگردان خود، یک تن را برای جانشینی خویش برگزید و او، سید کاظم رشتی بود. شیخ احمد، به سید رشتی بسیار احترام می کرد و تا او در مجلس درس حاضر نمی شد، به درس گفتن شروع نمی کرد.

پس از وفات احسایی، پیروان وی، بی اختلاف کلمه، سید رشتی را نایب مناسب وی و پیشوای خویش دانستند. حوزه ی درس و ریاست شرعی او، قوت گرفت و در مقابل فقهای بزرگ عرب که در کربلا بودند و طریقه ی شیخی را پسند نمی کردند، حوزه و مقام خود را نگاهداری کرد و چون نماز جماعت ها در کربلا، بیش تر در حرم امام حسین علیه السلام و اطراف آن بر پا می شد، طایفه شیخی که در احترام کردن قبور ائمه ی دین، غلو داشتند، در بالای ضریح حسینی، نماز نمی گذاردند و آن مکان را فوق العاده تقدیس می کردند. مخالفان آنان، از روحانیان شیعه و پیروان آنان که در بالای سر ضریح امام حسین علیه السلام نماز می خواندند، در مقابل «شیخی » ، «بالاسری » نامیده شدند.

خلاصه، جمعی کثیر از فضلای شیخی، در حوزه ی درس سید رشتی، حاضر می شدند و هر چه در آن حوزه گفته و شنیده می شد، روی تعلیمات شیخ احسایی بود، با تحقیقاتی که نایب مناب او از روی بسط اطلاعات و آشنایی به اصطلاحات اهل فن بر آن ها می افزود.

دوره ی ریاست سید رشتی، شانزده سال طول کشید. طایفه ی شیخی، در همه جا، از روی تعلیمات شیخ احمد و حاج سید کاظم، معالم دین خود را به جای می آوردند و خود را از دیگر فرقه های شیعه ممتاز می دانستند. (۲۲.

سید رشتی، زمانی به جای استاد نشست که کم تر از سی سال سن داشت. وی، به سبب نطق و قلم و تصنیف و تالیف کتاب، عهده دار انتشار افکار استاد خود گردید. او، در تمام مدت پیشوایی خود، به ایران سفر نکرد و مرکز خود را همان عتبات عالیات قرار داد و از آن جا، با هند و ممالک عثمانی و حجاز، رابطه داشت. (۲۳.

شخصیت ابهام آمیز سید کاظم رشتی

بر اساس گزارش مورخان شیخیه، اجداد سید کاظم، اهل حجاز بوده و به خاطر شیوع بیماری طاعون، مجبور به هجرت شده اند و شهر رشت (در شمال ایران. را به عنوان وطن خویش برگزیده اند. سید کاظم، در همین شهر به دنیا آمده است. این مطلب را آقای هانری کربن هم گزارش کرده است. (۲۴.

برخی دیگر، هویت خانوادگی او را زیر سؤال برده، وی را به عنوان جاسوس «روس » معرفی کرده اند. درباره ی او گفته اند:

وی، به طور مخفیانه، از طرف قیصر روس، برای ایجاد فتنه در بلاد عثمانیه فرستاده شد. او، اصلا، مسلمان نبود. اهل قیس، (شهری در ویلادستوک. بود و بعدا، اسم اش را «کاظم » گذاشت و ادعا کرد که از اهل رشت است. (۲۵.

گرچه نمی توان با اسناد قطعی تاریخ، ادعای جاسوس بودن و بی هویتی وی را اثبات کرد، اما در بی اعتمادی و بدبینی عالمان بزرگ معاصرش نسبت به عقاید انحرافی او، جای هیچ گونه تردید نیست، علاوه آن که، نشر بسیاری از آرای باطل شیخیه، بدو منتسب است. (۲۶.

بدعت رکن رابع

از موضوعات جنجال برانگیز در عقاید شیخیه، اعتقاد به «رکن رابع » است. (۲۷. اکثرا، آن را به سید کاظم رشتی نسبت می دهند. مقصود از رکن رابع، آن است که در میان شیعیان، شیعه ی کاملی وجود دارد که واسطه ی فیض میان امام عصر (عج. و مردم است. آنان، اصول دین را چهار تا می دانند: توحید، معاد، امامت و رکن رابع. آنان، معاد و عدل را از اصول عقاید نمی شمارند; زیرا، اعتقاد به توحید و نبوت، خود، مستلزم اعتقاد به قرآن است و چون در قرآن عدالت خدا و معاد ذکر شده است، لزومی ندارد که این دو اصل را در کنار توحید و نبوت قرار دهیم.

همان گونه که ملاحظه شد، این عقیده، بر خلاف عقاید شیعه است و مسلمانان، به طور عموم، معاد را از اصول دین می دانند. شیعه، به خاطر برداشت های ناصواب عده ای از متکلمان، به عدل الهی، اهمیت ویژه ای می دهد.

طرح «رکن رابع » ، موجب اختلاف و انشعاب شیخیه گردید و پس از اندکی، دستاویزی برای ادعای جدید به نام «بابیت » شد.

ادعای «بابیت » از سوی یکی از شاگردان سید کاظم رشتی صورت گرفت که خود، سرآغاز فسادی بزرگ میان مسلمانان به شمار می رود.

در ادامه ی این نوشتار، ضمن اشاره به انشعابات فرقه شیخیه، از ادعاهای دروغین میرزا علی محمد شیرازی، ملقب به «باب » که پس از وفات سید کاظم رشتی، مدعی جانشینی او شد، سخن خواهیم گفت و در باب ادعای بابیت امام غایب و سپس ادعای نبوت او، مطالبی را عرضه می کنیم.

پی نوشت:

۱. ر.ک: شرح الزیاره الجامعه الکبیره، شیخ احمد احسایی، به کوشش عبدالرضا ابراهیمی، ج ۳، صص ۲۱۷- ۲۱۹، کرمان، ۱۳۵۵ ش; دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج ۶، ص ۶۶۴٫

۲. شیخی گری، بابی گری، ص ۱۶٫

۳. دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج ۶، ص ۶۶۴٫

۴. حقایق شیعیان، حاج میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی، ص ۱۳- ۱۴، چاپخانه ی رضایی، تبریز، ۱۳۳۴ ش.

۵. ر.ک: قصص العلماء، ص ۴۲- ۴۳٫

۶. منشور عقاید امامیه، جعفر سبحانی، ص ۱۸۹، نشر مؤسسه ی امام صادق علیه السلام، چاپ یکم، زمستان ۱۳۷۶ ش.

۷. ر.ک: شرح الزیاره الجامعه، ج ۴، ص ۲۴- ۲۶; شرح العرشیه، احمد احسایی، ج ۱، ص ۲۶۷- ۲۶۸، کرمان، ۱۳۶۴ ش.

۸. شرح الزیاره الجامعه، ج ۴، ص ۲۶- ۲۷، ۲۹; شرح العرشیه، ج ۲، ص ۱۸۹٫

۹. عالم هورقلیا، در یک تفسیر، همان عالم برزخی است که حد وسط میان عالم ملک (عالم مادی. و عالم ملکوت (عالم مجرد. است و نیز به آن «عالم مثال » می گویند. توضیحات بیش تر درباره ی «هورقلیا» را در شماره ی دوم همین فصلنامه، ص ۲۹۷- ۳۰۵ بخوانید.

۱۰. ر.ک: مجموعه الرسائل الحکمیه، احمد احسایی، ص ۳۰۸- ۳۰۹، کرمان، ۱۳۶۰ ش.

۱۱. وی، در این باره آورده است: «..ان الانسان له جسدان و جسمان: فاما الجسد الاول فهو ما تالف من العناصر الزمانیه. و هذا الجسد کالثوب یلبسه الانسان و یخلصه و لا لذه له و لا الم و لاطاعه ولامعصیه… و اما الجسد الثانی فهو الحسد الباقی و هو طینته التی خلق منها… و هذا الجسد الباقی هو من ارض هور قلیا و هوالجسد الثانی الذی فیه یحشرون و یدخلون به الجنه والنار…; شرح الزیاره، ج ۴، ص ۲۵- ۲۸; شرح العرشیه، ج ۲، ص ۱۸۹- ۱۹۰٫

۱۲. شرح العرشیه، ج ۲، ص ۱۹۰- ۱۹۱; شرح الزیاره، ج ۴، ص ۲۹- ۳۰٫

۱۳. مجموعه الرسائل الحکمیه، ص ۱۱۰- ۱۱۱٫

۱۴. شرح الزیاره الجامعه، ج ۴، ص ۲۹- ۳۰ مجموعه الرسائل الحکمیه، ص ۳۱۰٫

۱۵. شرح الزیاره الجامعه، ح ۳، ص ۱۲۷- ۱۲۸- ۱۲۹٫

۱۶. شیخی گری، بابی گری، مرتضی مدرس چهار دهی، کتابفروشی فروغی، تهران، ۱۳۴۵ ش.

۱۷. ر.ک: جوامع الکلم، شیخ احمد احسایی، رساله ی دوم; شیخیگری، بابیگری، ص ۷۴ (به نقل از: سید محمد هاشمی کرمانی، مؤلف کتاب تاریخ و مذاهب کرمان. .

۱۸. ر.ک: شیخی گری، بابی گری، ص ۴۱ (به نقل از «کنت دوگوبینو» وزیر مختار اسبق دولت فرانسه در دربار ایران، در کتاب سه سال در ایران. .

۱۹. ر.ک: بابی گری و بهایی گری، محمد محمدی اشتهاردی، ص ۳۵، کتاب آشنا، چاپ اول، بهار ۱۳۷۹; روح مجردعلامه سید محمد حسین حسینی، ص ۴۲۶ و ۴۴۷٫

۲۰. جریان شهادت آقا سید مهدی و شرف العلماء مازندرانی و حاج ملا محمد جعفر استرآبادی و سید کاظم رشتی را مبنی بر وجود عبارت های کفرآمیز، در کتاب شیخی گری، ص ۱۹ و بررسی عقاید و ادیان، مصطفی نورانی اردبیلی، ص ۴۶۲، بخوانید.

۲۱. دانشنامه ی جهان اسلام، ج ۳، ص ۱۲۰٫

۲۲. شیخی گری، ص ۱۹۴٫

۲۳. شیخی گری، ص ۸۷- ۸۸٫

۲۴. مکتب شیخیه، ص ۴۴- ۴۵٫

۲۵. ر.ک: الشیخیه، ص ۱۱۷ (به نقل از الاعتصام بحبل الله، شیخ محمد خالصی، ص ۸. .

۲۶. علامه سید محسن امین، در این رابطه می نویسد: «… الطائفه الشیخیه فی هذا الزمان معروفه و لهم مذاهب فاسده و اکثر الفساد نشا من احد تلامذته السید کاظم الرشتی والمنقول عن هذا السید مذاهب فاسده لااظن ان یقول الشیخ بها…» . (اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۵۹۰. .

۲۷. ر.ک: بررسی عقاید و ادیان، ص ۴۶۳- ۴۶۶٫

منبع :انتظار – تابستان ۱۳۸۱، شماره ۴ –

سیدعلی بن سید محمدعلی طباطبایی(صاحب ریاض)

اشاره:

سیدعلی بن محمدعلی(محمد) طباطبایی حائری مشهور به صاحب ریاض، از فقیهان و اصولیان شیعه در قرن‌های دوازدهم و سیزدهم قمری است. وی از مشهورترین شاگردان وحید بهبهانی بوده است که در اصول بیش از فقه متبحر بوده است، ولی با نگارش ریاض المسائل در فقه شهرت بیشتری یافت و به صاحب ریاض معروف شد. فقیهانی مانند ابوعلی حائری، شیخ احمد احسایی، محمدباقر شفتی و فرزندش سید محمد مجاهد نزد او شاگردی کرده‌اند. این مقاله از زندگی نامه و  آثار و فعالیتهای او سخن گفته است.

دانشمند بزرگ، فقیه، اصولی، محدث و نابغه قرن سیزدهم هجری قمری، سید علی طباطبایی در ربیع الاول ۱۱۶۱ هـ . ق. در شهر کاظمین دیده به جهان گشود. [۱][۲]

وی فرزند محمد علی، ‌فرزند ابوالمعالی صغیر، و او فرزند ابوالمعالی کبیر، و از تبار سادات حسنی، معروف به طباطبایی می‌باشد که در قرن دوازدهم هجری قمری از اصفهان به کربلا آمد و همان جا ماندگار و منشأ خیر و برکت برای جهان اسلام شد. [۳][۴]

مادرش، خواهر وحید بهبهانی و همسرش نیز دختر ایشان است. از این رو، سید علی طباطبایی (ره) هم خواهرزاده وحید بهبهانی است و هم داماد او.

جدّ مادری او به علامه مجلسی اول (متوفا: ۱۰۷ هـ . ق) می‌رسد؛ زیرا مادر ایشان، ‌خواهر وحید بهبهانی است و مادر وحید بهبهانی، دختر نورالدین، پسر ملا صالح مازندرانی است و مادر نورالدین، آمنه بیگم دختر ملّا محمّد تقی، پسر

کودکی

از دوران کودکی سید علی در کتاب‌های تاریخی و رجال مطلبی وجود ندارد، ‌ولی آنچه مسلّم است این است که وی در خانواده‌ای عالم، ادیب، متقی، روحانی، پر از مهر و محبت و با معنویت و در دامن بزرگانی چون پدر و مادر مهربانش رشد کرده است.

تحصیلات

سید علی طباطبایی در ابتدای جوانی به کسب علم و فضیلت پرداخت. وی در تحصیل مقدمات نحو، صرف و سایرعلوم از خود نبوغ فراوان نشان داد؛ به طوری که مورد توجه علامه بزرگ، وحید بهبهانی (ره) قرار گرفت. از این رو، وحید بهبهانی (ره) از فرزندش، محمد علی بهبهانی خواست که استادی سید علی را به عهده بگیرد و درس فقه «مدارک الاحکام»، او را بپذیرد. بدین صورت، سید علی در زمره شاگردان محمد علی بهبهانی در آمد. [۷]

وی در اندک زمانی، درجات ترقی را طی کرد و با این که از نظر سن، از همه هم شاگردی‌های خود بسیار جوان بود، گوی سبقت را از همه آنها ربود و از همه پیشی گرفت؛ به طوری که بعد از مدت کمی، ‌در سال ۱۱۸۶ هـ . ق. نزد دائی بزرگوارش (وحید بهبهانی) افتخار شاگردی پیدا کرد و به درجه اجتهاد رسید و از بزرگانی هم چون وحید بهبهانی و دیگران، اجازه نامه اجتهاد و روایت دریافت کرد.

بزرگان کوشش بی‌دریغ او را در راه تحصیل علم ستوده‌اند و گفته‌اند: او در راه کسب علم، سختی‌ها و تلخی‌های فراوانی را متحمل شد و علم را با گریه و زاری و مناجات به درگاه باری تعالی تحصیل نموده است؛ زیرا ظاهراً مدت تحصیل ایشان آن قدر نبوده است که بتوان در آن مدت کم به این رتبه عالی رسید.

ولی ایشان با همه این مشکلات و موانع، به درجات عالی علم رسید و شهره آفاق شد و این جز همّت والای او و فضل خداوند منّان چیز دیگری نبود. [۸]

سید علی طباطبایی در فقه، اصول و حدیث تخصص کافی داشت گرچه تبحرش در اصول بیش از فقه بود، ولی شهرتش در فقه بیش از اصول می‌باشد؛ برعکس میرزای قمی که هم عصر ایشان بود. میرزای قمی تبحرش در فقه بیش از اصول بود، ولی شهرتش در اصول بیش ‌تر است. از این رو، از سید علی طباطبایی (ره) به صاحب ریاض که کتابی است فقهی و از میرزای قمی به صاحب قوانین که کتابی است اصولی، تعبیر آورده می‌شود و این شاید به خاطر آن بود که آن دو بزرگوار کتابی جامع در موضوع مورد تخصصشان تألیف نکردند. [۹]

عبادت صاحب ریاض (ره)

صاحب ریاض (ره) رمز موفقیت خود و رسیدن به کمال واقعی را در عبادت خداوند سبحان و راز و نیاز با معبود خود می دانست و همان طور که قبلاً گفته شد، علم را با گریه و زاری و مناجات به درگاه باری تعالی تحصیل نمود. دانشمندان علم تراجم، کثرت عبادت و ارتباط وی را با خداوند، بسیار ستوده‌اند و نوشته‌اند: وی عادتش بر این بود که شب‌های جمعه را تا به صبح، شب زنده‌داری کرده و به عبادت حق تعالی مشغول می‌شد [۱۰]

و هیچ وقت تهجد و نماز شبشان قطع نمی‌شد. [۱۱]

ویژگی‌های اخلاقی

صاحب ریاض (ره) از نظر سجایای اخلاقی و فضائل معنوی، یگانه زمان خویش و انسانی کامل بود.صاحب مرآت الاحوال در مورد ویژگی‌های اخلاقی وی چنین می‌گوید:

«وی عالمی است کم نظیر، و فضایل و محامدش عالمگیرو از بزرگان فضلای دوران، و عمده علمای این خاندان، و متخلّق به اخلاق حمیده مصطفوی، و متأدب به آداب مرضیه، مرتضوی است. ماه‌ها و سال‌های بسیار باید بیاید تا مثل او عالمی به وجود آید.» [۱۲]

مهمترین ویژگی صاحب ریاض (ره) احتیاط در حق الناس بود. ایشان در رعایت حقوق مردم بسیار دقت نظر به خرج می‌داد و در این مورد سفارش‌های اکید می‌کرد. [۱۳]

مامقانی در مورد شدت و ورع و احتیاط صاحب ریاض (ره) نقل می‌کند:

«وی روزی از رفتن به نماز جماعت خودداری کرد. نمازگزاران نزد وی آمدند و علت ترک نماز جماعت را از ایشان جویا شدند. ایشان در جواب گفت: من امروز در عدالت خود اشکال دارم. از این رو، نمی‌توانم امام جماعت شما باشم. آنها از علت اشکال ایشان نسبت به عدالت خود پرسیدند. وی گفت: دختر مولایم، وحید (همسر صاحب ریاض (ره) حرف‌هایی به من زد که من کنترل خود را از دست دادم و به او گفتم: هر چه به من گفتی، به خودت برگردد. به همین جهت من در عدالت خود اشکال می‌کنم. از این رو، نمی‌توانم امام جماعت شما باشم صاحب ریاض امامت جماعت را ترک گفت و دیگر نماز را با جماعت اقامه نکرد تا این که همسرش از او راضی شد و او را حلال نمود. [۱۴]

دشمنان او هم به تقوا و ورع ایشان اعتراف داشتند. میرزا احمد نیشابوری با این که با صاحب ریاض (ره) عناد بسیارداشت و افکار او را صحیح نمی‌پنداشت، ولی در کتاب رجالش درباره سید علی صاحب ریاض می‌نویسد:

«علی بن محمّد علی پسر ابوالمعالی حسنی حسینی طباطبایی، محل تولد کربلا، استاد فقه و اصول و مجتهد ی است خالص، احتیاط در امور را مراعات می‌کند.» [۱۵][۱۶]

فعالیت‌های اجتماعی

صاحب ریاض (ره) خدمات اجتماعی فراوانی انجام داد. وی برای دفاع از شهر کربلا در برابر هجوم وهابی‌ها، دیوار بلندی دور شهر کربلا در سال ۱۲۱۷ هـ . ق. بنا کرد [۱۷][۱۸]

و برای حفظ نظم و رعایت قانون در شهر کربلا، دست به تأسیس نیروی انتظامی زد. ایشان قبیله‌ای از بلوچی‌ها را که بدنی قوی و روحیه‌ای خشن داشتند در کربلا اسکان داد تا نظم و قانون را حفاظت کنند.

زمان مرجعیت ایشان مقارن با فتح هندوستان بود. از این رو، وجوهات اسلامی بسیاری از بلاد فتح شده به دست ایشان می‌رسد که درهم‌های رسیده به ایشان را با جهت کثرت و فراوانی آنها، تشبیه به تپه‌های خاک کرده‌اند. وی از این وجوهات در جهت خدمات اجتماعی و عام المنفعه استفاده فراوانی کرد و خانه‌ها و باغ‌های زیادی را خریداری و وقف فقیران و علمای که در اطراف کربلا اسکان داشتند مجاور زمین مقدس کربلا نمودند و نیز از همان وجوهات خانه‌های بسیاری را در کربلا خرید و آنها را به ساکنان آنها وقف نمودند. [۱۹][۲۰]

از جمله خدمات اجتماعی ایشان، بنا کردن مکان‌های مذهبی و تعمیر و توسعه آنها می‌باشد. نمونه بارز این خدمات، بنای مسجد جامع کربلا است. این مسجد در نزدیکی بازار بزرگ تجاری کربلا واقع شده است که در سال ۱۲۲۰ هـ . ق. کار بنای آن به اتمام رسید. این مسجد که دارای مصلای بزرگ است، بعد از صاحب ریاض نیز توسعه پیدا کرد و به جهت اقامه نماز جماعت و تولیت آن توسط میرزا علی نقی طباطبایی (متوفا: ۱۲۸۹ هـ . ق.) این مسجد به مسجد جامع میرزا علی نقی طباطبایی شهرت یافت. [۲۱]

فعالیت‌های فرهنگی ـ تبلیغی

آیت الله سید علی طباطبایی (ره) همانند سایر علمای بزرگ اسلام، در جهت تبیین، نشر و گسترش دین مبین اسلام و تقویت آن، کوشش‌های فراوانی نمود. او با تمام قوای خود، دین را ترویج و در این راه تمام وسایل لازم را به کار گرفت. مهمترین این فعالیت‌های، تربیت دانشمندان بزرگ اسلامی بود. [۲۲]

او به امر استاد خود، وحید بهبهانی (ره)، کرسی درسی را در کربلا به عهده گرفت و به تربیت طلاب اشتغال پیدا کرد. به برکت نفوس قدسی وی، دانشمندان و بزرگان بسیاری به درجه علم و مقامات بلند ارتقا یافتند. شاگردان فراوانی در درس او حاضر می‌شدند که از نظر علم و کمال و فضل در درجه اعلایی بودند. [۲۳]

صاحب ریاض (ره) علاوه بر تربیت مبلغان و محدّثان و فقیهان به تألیف کتاب پرداخت. مهمترین کتاب وی، «ریاض المسائل» است. وی افکار اسلامی را تقویت کرد و در مقابل افکار انحرافی و انحطاطی مثل اخباری‌گری ایستاد و با قوت و توانایی عجیبی که در بیان، جدل، مباحثه و مناظره داشت، با صاحبان افکار به بحث و مجادله پرداخت و از این طریق آنان را نسبت به عقاید باطلشان آگاه نمود. «الرساله البهیه» از جمله آثار ارزشمند وی است که در آن به رد آراء و نظرات اخباری‌ها پرداخته است. [۲۴][۲۵][۲۶]

استادان

آیت الله سید علی طباطبایی (ره) در درس استادان بزرگی، مثل وحید بهبهانی، محمد علی بهبهانی (فرزند وحید بهبهانی) و صاحب حدائق حاضر شد و از آنان کسب فیض کرد. [۲۷]

او از مشهورترین شاگردان وحید بهبهانی محسوب می‌شد. شیخ ابوعلی در «منتهی المقال» از میان انبوه شاگردان وحید بهبهانی، تنها شرح حال علامه بحر العلوم (ره) و صاحب ریاض (ره) را نوشته است و این نشانگر عظمت و بزرگی آن دو فقیه است. [۲۸]

صاحب ریاض (ره) به سبب مقام والای علمی صاحب حدائق، شب‌ها در درس او حاضر می‌شد و از محضر ایشان کسب علم می‌نمود. [۲۹]

شاگردان صاحب ریاض (ره)

صاحب ریاض (ره) شاگردان زیادی را در فقه، اصول، حدیث و تاریخ پرورش داده است. معروفترین آن‌ها عبارتند از:

۱.شیخ ابو علی (متوفا: ۱۲۱۵ هـ . ق.) نویسنده منتهی المقال.

۲.شیخ اسدالله دزفولی (متوفا: ۱۲۳۷ هـ . ق.) نویسنده مقابس الانوار.

۳.سید محمد باقر شفتی، معروف به حجت الاسلام رشتی (متوفا: ۱۲۶۰ هـ . ق.) مؤسس مسجد سید اصفهان.

۴.جواد بن محمد حسینی عاملی: نویسنده مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه.

۵.مولی جعفر استرآبادی.

۶.محمد تقی شهید برغانی قزوینی (متوفا: ۱۲۷۰ هـ . ق.) نویسنده: المجالس.

۷.محمد صالح برغانی (متوفا: ۱۲۷۰ هـ . ق.) نویسنده مخزن البکاء.

۸.محمد شریف آملی مازندرانی.

۹.احمد بن زین الدین احسایی.

۱۰.خلف بن عسکر کربلایی.

۱۱.سید محمد مجاهد طباطبایی.

۱۲.سید مهدی طباطبایی.

۱۳.سید حسین موسوی خوانساری. [۳۰]

[۳۱]

تألیفات

۱. ریاض المسائل فی بیان الاحکام بالدلائل.

۲. شرح مفاتیح الشرایع.

۳. رساله تثلیث التسبیحات الاربع فی الاخیرتین.

۴. رساله الاصول الخمس.

۵. رساله الاجماع و الاستصحاب.

۶. رساله تحقیق حجیت مفهوم موافقت.

۷. رساله ‌جواز الاکتفاء بضربه واحده فی التیمم مطلقا.

۸. رساله اختصاص الخطاب الشفاهی الحاضر فی مجلس الخطاب.

۹. رساله منجزات المریض.

۱۰. رساله الکفّار المکلفون بالفروع.

۱۱. رساله اصاله برائه ذمه الزوج عن المهر.

۱۲. رساله حجیه الشهره.

۱۳. رساله حلیه النظر الی الاجنبیّه فی الجمله و اباحه سماع صوتها کذلک.

۱۴. حاشیه علی معالم الدین و ملاذ المجتهدین.

صاحب ریاض علاوه بر تألیفات فوق، جزواتی ناتمام در مورد مسائل فقهی و اصولی دارند که از جمله آنها، جزوه‌ای در شرح «مبانی الاصول الی علم الاصول» علامه می‌باشد نیز حواشی متفرقه‌ای بر «حدائق الناضره» شیخ یوسف بحرانی و «مدارک الاحکام» از جمله آثار قلمی ایشان می‌باشد. [۳۲][۳۳][۳۴][۳۵]

وفات

خورشید عمر صاحب ریاض (ره) در سال ۱۲۳۱ هـ . ق. در کربلا غروب کرد. بدن مطهر وی را نزدیک قبر [[[علامه وحید بهبهانی|وحید بهبهانی]]، در رواق مطهر سید الشهداء ـ علیه السلام ـ پایین پای شهدا به خاک سپردند. [۳۶][۳۷][۳۸]

پی نوشت:

۱. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۴.

۲. تراث کربلا، ص ۱۸۳.

۳.فوائد الرضویه، ص ۴۰۴.

۴.وحید بهبهانی، ص ۹۹.

۵. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۴.

۶. فوائد الرضویه، ص ۳۲۴.

۷. منتهی المقال، ص ۲۲۴.

۸. وحید بهبهانی، ص ۱۹۰.

۹. ریحانه الادب، ج ۳،‌ص ۳۷۰.

۱۰. فوائد الرضویه، ص ۳۲۴.

۱۱. تراث کربلا، ص ۱۸۳.

۱۲. مرآت الاحوال، ج ۱، ص ۱۶۵.

۱۳. تراث کربلا، ص ۱۸۳.

۱۴. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۰۷.

۱۵. بهجه الامال، ج ۵، ص ۵۲۹.

۱۶. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۰۷.

۱۷. تراث الکربلا، ص ۸۴.

۱۸. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۵.

۱۹. مرآت الاحوال، ج ۱، ص ۱۶۶.

۲۰. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۵.

۲۱. تراث کربلا، ص ۱۴۷.

۲۲. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۵.

۲۳. فوائد الرضویه، ص ۴۰۴.

۲۴. تراث کربلا، ص ۱۵۶.

۲۵. فوائد الرضویه. ص ۳۱۴.

۲۶. روضات الجنات، ج ۴،‌ص ۴۰۵.

۲۷. روضات الجنات، ج ۴، ص ۴۰۲.

۲۸. منتهی المقال، ص ۲۲۴.

۲۹. روضات الجنات، ج ۴، ص ۴۰۲.

۳۰. روضات الجنات، ج ۴، ص ۴۰۳.

۳۱. ریاض المسائل، ج ۱، ص ۱۱۱.

۳۲. . اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۵.

۳۳. روضات الجنات، ج ۴، ص ۴۰۰.

۳۴. تنقیح المقال، ج ۲، ‌ص ۳۰۷.

۳۵. منتهی المقال، ص ۲۲۴.

۳۶. فوائد الرضویه، ص ۳۲۴.

۳۷. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۰۷.

۳۸. الاعلام، ج ۵، ص ۱۷.

منبع: ویکی فقه.

زمینه هاى شکل گیرى بهائیت

اشاره:

بهائیت یکى از فرقه هایی است که از آیین بابى منشعب شده است. تاریخ پیدایش این فرقه به سده سیزدهم هجرى برمى گردد و در پدید آمدن آن مى توان برخى زمینه هاى فکرى، اعتقادى، سیاسى، تاریخى و اجتماعى را دخیل دانست. شیخ احمد احسائى(۱۱۶۶-۱۲۴۱ق) و سید کاظم رشتى( -۱۲۵۹ق)، که جماعت شیخیه از اینان ناشى شده است، سهم عمده اى در پدید آمدن اندیشه هاى بابیه و به تبع آن بهائیت ایفا نمودند۱. این نوشته به زمینه های شکل گیری بهائیت پرداخته است.

 

اگرچه شیخیه از بینانگذاران این دو فرقه تبرى مى جویند اما افکار و آراء احسائى و سید کاظم رشتى به همراه برخى زمینه هاى اجتماعى و سیاسى زمینه مناسبى را براى طرح ادعاهاى بابیه و بهائیت فراهم نمود. در نوشتار حاضر تلاش شده است برخى از تنش هاى اعتقادى و زمینه هاى سیاسی-اجتماعى موثر در پدیدآمدن بهائیت به بحث گذارده شود.

شیخ احمد احسائى از علماى سده دوازدهم و سیزدهم هجرى مى باشد که به سبب رویکرد خاص باطنگرایانه اش به دین، پرچمدار مکتب شیخیه شد که تفسیرى فلسفى، عرفانى و باطنى از تشیع بود.

احسائى از دوران کودکى خود رویاهایى را نقل مى کند و بیان مى دارد که همین رویاها وى را به دریافت حقیقت که همان باطن شریعت باشد، رهنمون شده است۲. توجه به این اظهارات و محتواى این رویاها نشان مى دهد که احسائى همواره در تعالیم خود نوعى گرایش به باطن شریعت را در نظر دارد. در واقع او هر چیزى را که با باطن شریعت، آنگونه که او درک مى کند، مخالفتى داشته باشد کنار مى نهد. و در بیان علت تفاوت برخى آراء و عقاید خود با دیدگاههاى برخى متکلمان و حکماء اظهار مى دارد که تمسک او به اهل بیت در درک حقایق، علت بروز این اختلاف شده است. از این روست که برخى از اصطلاحاتى که او در توضیح تعالیم خود بکار مى برد با معانى آنها، آنگونه که در حکمت رایج فهمیده مى شود متفاوت است . بنابراین از مولفه هاى مهم تعالیم وى، رویکرد باطنى وى به شریعت مى باشد که همین امر باعث شده است برخى از علماى معاصر وى، در مقابل دیدگاههایش موضعگیرى کنند و این موضعگیرى در برخى موارد به تکفیر وى نیز انجامیده است۳. هرچند که برخى دیگر از علماى معاصر او هم بر صحت عقاید او معترف بوده اند.

شیخ احمد وقتى که در قزوین از سوى ملا محمدتقى برغانى مورد تکفیر قرار گرفت۴ به همراه سید کاظم رشتى به عتبات مسافرت کرد. وى در این سفر، به سید کاظم امر نمود که در کربلا سکونت گزیند۵. سید کاظم به واسطه نبوغ و استعداد بى نظیر خود ، نزد شیخ احمد از جایگاه والایى برخوردار بود به گونه اى که شیخ احمد بارها در باره وى بیان مى داشت: «ولدى کاظم یفهم و غیره لایفهم»۶. سید کاظم پس از وفات شیخ احمد، به عنوان نائب و جانشین وى، رهبرى شیخیان را برعهده گرفت.

اقامت سید کاظم در کربلا نقطه عطفى در تاریخ شکل گیرى فرقه شیخیه و نقطه شروعى براى اشاعه تعالیم این فرقه در عراق محسوب مى شود. انتشار تکفیر شیخ احمد در عراق، بتدریج برخى از علماى شیعه را وا داشت که در مقابل شیوع پاره اى از اندیشه هاى شیخ احمد، که آن را غلو و انحراف تلقى مى کردند، واکنش نشان دهند۷. در این زمان، ابتدا آقا سید مهدى خلف آقا سید على صاحب ریاض از شدت تقوى فتوى نمى داد. پس مردم از او درخواست نمودند که شیخ را شهید ثالث تکفیر کرده، اکنون تکلیف ما با تابعین شیخ چیست؟ آقا سید مهدى مجلسى ترتیب داد و شریف العلماء و حاجى ملا محمد جعفر استرآبادى و سید کاظم را احضار نمود. ایشان با سید کاظم مناظره نمودند و مواضعى چند از کتاب شیخ را انتخاب کرده که ظاهر این عبارات کفر مى نمود. سید کاظم به کفر بودن ظاهر این عبارات اذعان نمود اما بیان کرد که شیخ ظاهر این عبارات را اراده نکرده است بلکه این کلمات را تأویلى است که آن تأویل مراد شیخ است. ایشان گفتند که ما مأمور به تأویل نیستیم مگر در آیات قرآن و کلمات سبحان و اخبار پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و آل اطهار(علیهم السلام). و از او خواستند که بنویسد ظاهر این عبارات کفر است. سید کاظم این را نوشته و به مهر خود ممهور کرد و سید مهدى از این پس فتوى به تکفیر شیخ احمد و پیروان او داد۸.

البته اینگونه نبوده است که همه علماى عراق در تکفیر شیخ احمد و پیروان او همداستان باشند. چه بسا که مناظراتى بین سیدکاظم و دیگر علماى عراق برگزار مى شد و سید کاظم در این مناظرات، مخالفان را قانع مى کرد که عقاید شیخ احمد با تعالیم اسلام سازگار است. حتى سید کاظم براى رهایى از این مخالفت هاى عمومى، یکبار به درخواست على بن جعفر کاشف الغطا اعتقاداتش را مکتوب کرده و بین مردم پخش کرد. و نیز به درخواست همو در ایام عرفه و عید قربان بالاى منبر رفته و براى زائرینى که از جاهاى مختلف آمده بودند، عقاید خود را یکبار به زبان عربى و بار دیگر به زبان فارسى بیان کرد۹و این اقدامات تا حدودى به نفع وى تمام شد.

اما ماجرا به همین جا ختم نمى شود بلکه مخالفان سید کاظم، که خود وى آنان را بالاسرى مى نامد، برضد او و پیروانش دست به اعمال خشونت آمیز مى زنند و سید کاظم به پاره اى از این آزار و اذیت ها در کتاب دلیل المتحیرین خود اشاره نموده است۱۰. جمعى از اهل هند استفتائى خدمت سید ابراهیم قزوینی صاحب ضوابط الاصول در باب نظر او در مورد تکفیر شیخیه و پیروان شیخ احمد احسائى نوشتند و استفتائى دیگر به خود سید کاظم در باب اینکه چرا آنها را کافر مى دانند. اول استفتاء سید ابراهیم را دادند او هرگز سخنى در مذمت یا تکفیر هیچ گروهى نمى گفت. این سوال و جواب را به همراه استفتاء خدمت سید کاظم بردند و او در جواب رساله دلیل المتحیرین را نوشت و در آن عقاید شیخ و اتفاقاتى که باعث تکفیر آنها شد، توضیح داد که وقتى آن را به سیدابراهیم نشان دادند گفت که بهتر است اسم آن را شتمیه نامند۱۱.

از بررسى کتاب دلیل المتحیرین وى، مى توان به این نکته پى برد که در آن زمان میزان مخالفت ها با اندیشه هاى احسائى و رشتى و پیروان آنها بالا گرفته بود به گونه اى که این موج مخالفت ها به تشکیل جبهه اى واحد از بیشتر علماى شیعه و فرقه های دیگر (بالا سری ها) و مردم شهرهاى کربلا و نجف، نیزبرخى شهرهاى ایران بر ضد وى و پیروانش منجر شده بود. گویا سید کاظم براى در امان ماندن از عواقب این مخالفت ها بوده که بر آن مى شود تا براى پیشبرد اهداف خود حمایت امراى عثمانى حاکم بر عراق را به سوى خود جلب نماید. در آن زمان دو سیاست در عراق حکمفرما بود: اول سیاست دولت عثمانى که خود را مالک و متصرف حقیقى عراق مى دانست. دوم، سیاست ضد عثمانى که سعى داشت عراق را از پیکر امپراطورى عثمانى انتزاع نماید۱۲. بنابراین به تصریح منابع، سید کاظم به سمت امراى عثمانى گرایش پیدا مى کند و حتى قصیده پاشا عبدالباقى افندى از والیان عثمانى عراق را شرح و تفسیر نموده، به وى تقدیم مى نماید. گویا همین گرایش به امراى عثمانى حاکم بر عراق، که برخلاف گرایش عامه بود و پدید آمدن برخى اختلافهاى عقیدتى بین پیروان او و دیگر علما، که به منازعات و درگیرى هایى منجر مى شد۱۳، باعث شده که برخی چنین بپندارند که وی کشیشی مسیحی بوده که از جانب حکومت روسیه ماموریت داشته در بلاد اسلامی بین مسلمانان تفرقه بیاندازد۱۴.

در سال ۱۲۵۸ق عده اى از شیعیان کربلا علیه حکومت عثمانى دست به قیام زدند. محمد نجیب پاشا، والى بغداد، در روز ۱۸ ذى القعده ۱۲۵۸ق عازم سرکوبى مردم کربلا گردید. وى به سبب احترامى که براى سیدکاظم رشتى قائل بود، قبل از آغاز هجوم مکاتبه هایى با سیدکاظم داشته و از او مى خواسته که با شورشگران مذاکره کرده و آنان را از ادامه شورش بازدارد. اما تلاش هاى سیدکاظم بى نتیجه ماند۱۵. از این رو، نجیب پاشا با لشکرى مجهز وارد کربلا شده و حدود ۴هزار تن از شیعیان را از دم تیغ گذراند۱۶. اما در این هجوم ، تنها خانه سید کاظم و کسانى که در امان وى بودند، از قتل عام مصون ماند۱۷ . همین حادثه کافى بود تا مخالفان فکر کنند که وى همدست امراى عثمانى است، بنابراین با او به مخالفت برخاسته، بر آزار و اذیت پیروان او افزودند۱۸.

اما سید کاظم یکسال پس از این ماجرا رحلت مى کند. ابراهیمى شاید براى رهایى از اتهامهاى مخالفان مبنى بر همدستى سیدکاظم با امراى عثمانى، بیان مى دارد که وى از جانب نجیب پاشا مسموم شد۱۹. اما تاریخ نبیل مسموم شدن وى توسط نجیب پاشا را ساخته و پرداخته مخالفان او مى داند۲۰.

در آن زمان عراق از یک سو در معرض تجاوز و چپاول حاکمان مستبد عثمانى بود و از سوى دیگر، پیروان سید کاظم هم بر اثر نزاع هاى فرقه اى در معرض فشار و تهدید و تکفیر قرار داشتند. بدین گونه بود که اعتقاد به ظهور منجى بیش از پیش در اندیشه آنان تقویت مى شد۲۱. از سوى دیگر، زمینه تئوریک این انتظار ظهور هم در عقاید شیخیه وجود داشت. شیخیه با استناد به آراء احسائى معتقد بودند که امامان علل اربعه کائناتند، یعنى علت هاى فاعلى، مادى، صورى و غائى ایشانند و مظاهر الهى و داراى صفات خداوندند و چون عامل خداوند در اجراى تمامى امور تکوینى و تشریعى به شمار مى روند از این رو، در زمانى که امام در غیبت به سر مى برد وجود فردى که با امام غایب در ارتباط باشد، لازم و ضرورى است. از اینجاست که بعدها در اندیشه شیخیه مفهوم «رکن رابع» شکل مى گیرد. شیخیه در عقاید خود چهار رکن یا اصل اعتقادى را به عنوان اصول دین خود برشمرده اند که عبارت است از: ۱. معرفت خدا(توحید)، ۲. معرفت پیامبر(نبوت)، ۳. معرفت امام(امامت) و ۴. معرفت رکن رابع(شیعه کامل) که واسطه بین امام و امت مى باشد۲۲. شیخیه معتقدند که رکن رابع در اعتقادات سیدکاظم هم وجود داشته است اگرچه محمد کریم خان کرمانى به گونه اى نظام مند به تدوین این آموزه پرداخته است۲۳. افزون بر این، سید کاظم در اظهارات خود بیان مى داشت که ظهور امام غایب نزدیک است بر همین اساس پس از مرگ خود، جانشینى براى خود برنگزید۲۴. شیخیه هم سید کاظم را رکن رابع (یا شیعه کامل) که واسطه بین امام زمان و پیروانش بود، مى پنداشتند و در انتظار ظهور امام به سر مى بردند. این قبیل دیدگاهها ،انقلابى فکری_سیاسى را به صورت دینى در عراق و ایران پدید آورد و افکار و انظار را به نزدیک بودن ظهورحضرت مهدى(عج) متوجه کرد که زمین را که با ظلم و جور پر شده است، با قسط و عدل پر مى کند.

در چنین فضایى بود که پس از مرگ سید کاظم رشتى، مدعیان مهدویت از گوشه و کنار سر برآوردند که یکى از این افراد، آقاسید احمد رشتى فرزند سید کاظم بود او در سال ۱۲۹۵ق به دست یک نفر عرب کشته شد و دیگرى سید على محمد شیرازى معروف به باب که در سال بعد از وفات او یعنى ۱۲۶۰ داعیه بابیت کرد و عده اى از شیخیه هم که بنا بر آموزه هاى شیخ احمد و سیدکاظم منتظر ظهور امام بودند، بدو پیوستند۲۵.

در ایران نیز برخى از افراد به این جریان پیوستند که یکى از دلائل گروش افراد به این جریان را مى توان در نابسامانى وضعیت جامعه آن روز ایران دید که به سبب تسلط حاکمان مستبد و خودکامه بر کشور، مردم از هر حرکت دینى که اصلاح وضع موجود را در نظر داشت، استقبال مى کردند.

بهائیان مدعى اند که سید کاظم در تالیفات خویش به کنایه و اشاره به ظهور باب و بهاء الله اشاره کرده است۲۶. البته شایسته یادآورى است که بیشتر پیروان سید کاظم رشتى که عمدتا رهبرى آنان را حاج محمد کریم خان کرمانى برعهده داشت با این ادعاى باب مخالفت کردند و حتى وى تندترین انتقادها را از سید  على محمد شیرازى مطرح نمود۲۷. محمد کریم خان کرمانى در این باره مى گوید: «مقام بابیت دو مقام است: یکى بابیت کلیه براى کل ملک و دیگر بابیت جزئیه. و مقام بابیت جزئیه را نهایت نیست اما بابیت کلیه براى کل ملک ما بین خلق و خداوند مخصوص آل محمد است و محمدعلى باب هم ادعاى آن را داشت که امسال سال ۱۲۶۶ او را کشتند. اما باب هاى جزئى از براى آنها مراتب بسیار است اول مرتبه ابواب جزئیه مقام انبیاست که نسبت به آل محمد(صلی‌الله علیه و آله) جزئى بودند و هر یک باب فیضى از فیض ها بودند،… اما در میان شیعیان نیز باب ها هستند ولى جزئى. پس نشود که هیچ یک از ایشان عالم به جمیع علوم و قادر بر جمیع تصرفات باشند»۲۸.

سید محمد على که در آغاز خود را «باب» امام غایب مى دانست توانست عده اى را گرد خود گرد آورد. یکى از افرادى که به این جریان پیوست میرزا حسینعلى نورى معروف به بهاء الله بود که آیین بهائیت نیز نام خود را از همین لقب برگرفته است. وى پس از گروش به باب، به ترویج بابیگرى پرداخت۲۹.

باب بعد از ادعاى شریعت جدید، به تألیف کتاب بیان پرداخت وى در این کتاب از موعودى خبر مى دهد که «من یظهره الله» است. «من یظهره الله» یعنى کسى که خدا او را آشکار مى کند. باب خود را مبشر این موعود مى خواند و از پیروانش مى خواهد که به این موعود، که اشرف از اوست، ایمان بیاورند. با این حال وى اظهار مى دارد که جز خدا کسى از زمان ظهور این موعود آگاه نیست و گویا او زمان تقریبى دوهزار سال پس از ظهور باب را براى ظهور این فرد در نظر داشته است۳۰. در دورانى که بابیان در بغداد(۱۲۶۹-۱۲ ۷۹) اقامت داشتند، چند تن از بابیان دعوى «من یظهره اللهى» سر دادند که بیشتر این مدعیان با طراحى حسینعلى میرزا سرکوب شدند۳۱. بعدها پس از کشته شدن باب، خود حسینعلى میرزا در سال ۱۲۸۳ق در شهر ادرنه به صورت اعلان عمومى دعوى «من یظهره اللهى» نمود۳۲ و بدین سان آیین بهائیت شکل گرفت.

پی نوشت:

۱. نک: ابراهیمى، ابوالقاسم، «رساله در شرح حال»، فهرست کتب مشایخ، صص ۱۳۶-۱۴۱.

۲. براى آگاهى از دیدگاههاى احسائى نک: دایره المعارف بزرگ اسلامى، ذیل همین مدخل.

۳. نک: تنکابنى، میرزا محمد، قصص العلماء، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، صص ۴۲-۴۳.

۴. نک: تنکابنى، صص ۴۲-۴۳.

۵. ابراهیمى، ابوالقاسم، فهرست کتب مشایخ عظام، کرمان، چاپخانه سعادت، ص۱۱۶.

۶. ابراهیمى، صص ۱۱۵-۱۱۶؛ کرمانى، محمد کریم خان، هدایه الطالبین، چاپ سنگى، صص ۶۴-۶۵؛ آواره، عبدالحسین، الکواکب الدریه فى مآثر البهائیه، قاهره، چاپخانه سعادت، ص ۲۷؛ آل طالقانى، محمد حسین، الشیخیه، نشاتها و تطورها و مصادرها و دراستها، بیروت، ۱۴۲۰ق/۱۹۹۹م، ص ۱۱۸.

۷. نک: تنکابنى، ص ۴۴.

۸. نک: رشتى، سید کاظم، دلیل المتحیرین؛ کرمان، چاپخانه سعادت، صص ۱۰۷-۱۰۸؛ تنکابنى، صص ۴۳-۴۴.

۹. رشتى، همان، صص ۱۳۸-۱۴۰.

۱۰. صص۱۳۱-۱۳۷.

۱۱. تنکابنى، صص ۵۵-۵۶.

۱۲. مدرسى چاردهى، مرتضى، شیخى گرى، بابى گرى، تهران، چاپخانه مروى، ص ۱۳۸.

۱۳. نک: هدایه الطالبین، ص ۱۴۴.

۱۴. نک: خالصى، شیخ محمد، خرافات شیخیه و کفریات ارشاد العوام، یزد، ۱۳۶۷ش ، صص ۱۵-۱۶، ۱۲۴.

۱۵. اشراق خاورى، عبدالحمید، مطالع الانوار( تلخیص تاریخ نبیل زرندى)، لجنه ملى نشر آثار امرى ، صص ۳۴-۳۵.

۱۶. مدرس، محمد باقر، شهر حسین، ص ۴۱۷.

۱۷. نک : اشراق خاوری، صص ۳۵-۳۶؛ ابراهیمی، صص ۱۱۹-۱۲۰؛ کرمانی، صص ۱۴۳-۱۴۴؛ کلیدار، عبدالحسین، مدینه الحسین، کربلا، ۱۳۹۱-۱۳۹۲ق/۱۹۷۱-۱۹۷۲م ، ص ۵۷؛ همو، بغیه النبلاء فى تاریخ کربلاء، به کوشش عادل کلیدار، بغداد، مطبعه الارشاد، ص ۴۴؛ خلیلی، جعفر، موسوعه العتبات المقدسه، بیروت، ۱۴۰۷ق/۱۹۸۷م، ج ۸، صص ۲۷۶-۲۷۹؛ هدایت، رضا قلى، تاریخ روضه الصفاى ناصرى، قم، ۱۳۳۹ش، ج ۱۰، ص۲۶۵.

۱۸. نک: کلیدار، مدینه…، ص ۵۷.

۱۹. صص۱۲۰-۱۲۲.

۲۰. نک: اشراق خاوری، ص ۴۱؛ نیز: آل طالقانی، صص ۱۱۸-۱۱۹.

۲۱. نک: نجفى، سید محمد باقر، بهائیان، تهران، ۱۳۹۹ق/۱۹۷۹م ، صص ۱۴۳-۱۴۴.

۲۲. کرمانى،محمد کریم خان، ارشاد العوام، ج۴، صص۲۱۱-۲۱۵.

۲۳. کربن ، هانرى، مکتب شیخى از حکمت الهى شیعى، ترجمه فریدون بهمنیار، تهران، ۱۳۴۶ش/۱۹۶۷م؛ صص۵۶-۵۷.

۲۴. نک:اشراق خاوری، صص۲۵-۲۶

۲۵. معلم حبیب آبادى، محمد على، مکارم الآثار، اصفهان، ۱۳۷۷ق، ج ۱، ص۲۱۸؛ افراسیابى، ص ۵۴.

۲۶. نک؛ اشراق خاوری، ص ۳۳؛ آواره، صص ۳۴-۳۵.

۲۷. کرمانى، محمدکریم خان، ازهاق الباطل، تهران، ۱۲۷۷ق، صص۲-۴.

۲۸. ارشاد العوام، ج۴، صص ۳۰۹-۳۱۱.

۲۹. نبیل زرندى، صص ۸۵، ۸۸،۱۹۱.

۳۰. نک: نجفى، به نقل از بیان، ص۲۸۷.

۳۱. نک: همان، ص ۳۲۳.

۳۲. نک: همان، ص ۳۲۵.

منبع: سایت پژوهه

عبدالحمید مرادى

از شیخی گری تا بابی گری

اشاره:

پیروان فرقه ی شیخیه، پس از مرگ شیخ احمد احسایی، پیرامون سید کاظم رشتی گرد آمدند . با مرگ سید کاظم رشتی، بر سر جانشینی او، اختلاف شد و این فرقه به گروه هایی مانند کریمخانیه، باقریه، . . . تقسیم شد .

نوشتار حاضر، انشعاب این گروه ها و پیدایش فرقه ی بابیه از این میان را بررسی می کند و به زوایایی از زندگی علی محمد باب می پردازد .

یادآوری

مطالبی در شناسه ی فرقه ی شیخیه – از شیخ احمد احسایی به عنوان رهبر و مؤسس، و شاگرد و جانشینش سید کاظم رشتی – در دو قسمت از مقاله ی «شیخیه، بستر پیدایش بابیت و بهائیت » آمده بود . تعریف فرقه ی شیخیه، شرح حال، اعتقادات و افکار شیخ احمد احسایی، موضع گیری عالمان و فقیهان در برابر انحرافات عقیدتی وی و نیز شخصیت ابهام آمیز سید کاظم رشتی و مساله ی بدعت رکن رابع را ملاحظه کردیم . وعده داده بودیم که به انشعابات فرقه ی شیخیه و سپس ادعاهای دروغین میرزا علی محمد شیرازی ملقب به «باب » – یکی از مدعیان جانشینی سید کاظم رشتی – پرداخته شود که اینک، این موضوعات را پی می گیریم .

فرقه های شیخیه

گرچه پس از در گذشت شیخ احمد احسایی، پیروان او گرد سید کاظم رشتی حلقه زدند و جانشینی وی را پذیرفتند، ولی پس از وفات سید کاظم، بر سر جانشینی وی اختلافات چندی میان پیروان او به وجود آمد . اینک، با معرفی مهم ترین مدعیان جانشینی او، به انشعابات فرقه ی شیخیه، اشاره می کنیم . در ضمن این بحث، به بعضی از فرقه های معروف یا منسوب به شیخیه – که از انحرافات عقیدتی، تبری جسته اند – اشاره می شود و کیفیت بستر سازی شیخیه برای پیدایش «بابیه » ، روشن می گردد . در حقیقت، سیری اجمالی «از شیخیگری تا بابیگری » صورت می گیرد .

الف) شیخیه ی کریمخانیه

پس از مرگ سید کاظم رشتی، مدت کمی بر سر جانشینی او اختلاف بود . دراین میان، یکی از شاگردان وی به نام «محمد کریم خان کرمانی » (1225- 1288 ق) با توجه به موقعیت ویژه ای که داشت، مدعی رهبری این فرقه شد و برخی نیز دور او جمع شدند . از ویژگی های برجسته ی او در میان شاگردان سید کاظم، یکی، نزدیکی او به استادش و دیگری، نزدیکی به دربار قاجار بوده است; زیرا، پدر او، حاج ابراهیم خان، مشهور به ظهیرالدوله، پسر عمو و داماد فتحعلی شاه و حاکم خراسان و کرمان بوده است . وی، از دوستداران شیخ احمد احسایی بود و در ترغیب شاه برای ملاقات با شیخ احمد، نقش مهمی داشته است . از این رو، محمد کریم خان، با عنایت به این موقعیت ویژه، توانست برای این فرقه، جایگاه محکم تری فراهم کند و به تبلیغ آن بپردازد .

طرفداران محمد کریم خان به «شیخیه ی کرمانیه » معروف اند و به فرقه ی «کریمخانیه » نیز خوانده می شوند . مرکز شیخیه، در زمان محمد کریم خان، کرمان بود، اما وی، مبلغانی را برای مرام شیخیه به شهرهای مختلف فرستاد .

هرچند وی، پسر خود، حاج محمد خان (1263- 1324 ق) را به جانشینی نصب کرد، اما بر سر جانشینی وی، پس از مرگ اش در سال 1288 ه . ق از دو جهت، اختلاف روی داد:

اولا، میان پسران اش، حاج رحیم خان و حاج زین العابدین خان و حاج محمد خان، بر سر جانشینی پدر اختلاف افتاد و علاوه بر محمد خان، رحیم خان هم مدعی نیابت پدر بود و طرفدارانی هم پیدا کرد .

ثانیا، درمیان پیروان اش که شاید از موروثی شدن رهبری فرقه، ناخرسند بودند، اختلاف شد .

از این رو، انشعابات دیگری پس از مرگ حاج محمد کریم خان، در فرقه ی شیخیه رخ داد . فرقه ی «باقریه » از جمله ی آن ها است .

اکثریت شیخیه ی کرمانیه، پس از مرگ محمد خان، برادرش زین العابدین خان (1260- 1376 ق) . را به رهبری خویش برگزیدند . پس از او، ابوالقاسم خان، و سپس عبدالرضا خان به ریاست شیخیه ی کرمانیه برگزیده شدند .

عبدالرضا خان، در سال 1358 ش ترور شد . (1)

ب) شیخیه ی «باقریه »

فرقه ی «باقریه » از فرق «شیخیه » ، پیرو میرزا محمد باقر خندق آبادی درچه ای هستند که بعدا به میرزا باقر همدانی معروف شد . وی، نماینده ی حاج محمد کریم خان کرمانی در همدان بود و پس از وی، دعوی جانشینی او را کرد و جنگ میان «شیخی » و «بالاسری » را در همدان به راه انداخت .

میرزا محمد باقر، دارای تالیفات چندی است . وی، از کرمان، با میرزا ابوتراب – از مجتهدان «شیخیه » از طایفه ی نفیسی های کرمان – و عده ای دیگر مهاجرت کردند و در نایین و اصفهان و جندق و بیابانک و همدان، پیروانی یافتند و سلسله ی «باقریه » را در همدان تشکیل دادند . (2)

ج) شیخیه ی «آذربایجان »

در آذربایجان (ایران)، عالمان چندی به تبلیغ و ترویج آرای شیخ احمد احسایی پرداختند . سه طایفه ی مهم از آنان، قابل ذکرند که عبارت اند از:

1- خانواده ی «حجة الاسلام »

بزرگ این خاندان، میرزا محمد مامقانی، معروف به حجة الاسلام (م 1269 ق) . است . او، نخستین عالم و مجتهد شیخی آذربایجان است . وی، مدتی شاگرد شیخ احمد احسایی بود و از او اجازه ی روایت و اجتهاد دریافت کرد و نماینده ی وی در تبریز گشت .

او، همان شخصی است که حکم تکفیر و اعدام «علی محمد باب » را در تبریز صادر کرد و بدین وسیله، ضمن باطل خواندن ادعاهای یکی از شاگردان سید کاظم، برائت فرقه ی شیخیه ی آذربایجان از بدعت ایجاد شده به دست علی محمد باب را اعلام کرده است .

«حجة الاسلام » ، سه فرزند دانشمند داشت که هر سه، از مجتهدان شیخی تبریز به شمار می رفتند و به لقب «حجة الاسلام » معروف بودند .

فرزند ارشد او، میرزا محمد حسین حجة الاسلام (م 1313 ق) نام داشت و نزد سید کاظم رشتی تلمذ کرده بود .

وی، پس از وفات پدرش در سال 1269 ه ق، ریاست طایفه ی شیخیه را به دست گرفت و به جای پدر در کرسی تعلیم و تربیت پیروان طریقه ی شیخ احمد احسایی مستقر گردید .

فرزند دوم او، میرزا محمد تقی حجة الاسلام (1247- 1312 ق) نام داشت . وی، از طبع شعر برخوردار بود . تخلص او «نیر» است و «دیوان اشعار» او هم نشر یافت . (3)

فرزند سوم او، میرزا اسماعیل حجة الاسلام (م 1317 ق) نام داشت . وی، از شاگردان میرزا محمد باقر اسکویی بود . او، پس از برادرش حجة الاسلام میرزا محمد تقی، در تبریز از مراجع بزرگ شیخیه بود .

فرزند میرزا محمد حسین حجة الاسلام، میرزا ابوالقاسم حجة الاسلام (م 1362 ق) آخرین فرد روحانی (و عالم دینی از) خانواده ی حجة الاسلام است . (4)

2- خاندان «ثقة الاسلام »

دومین طایفه ی شیخیه ی آذربایجان، خانواده ی «ثقة الاسلام » اند . میرزاشفیع تبریزی، معروف به «ثقة الاسلام » ، بزرگ این خاندان است . وی، از شاگردان شیخ احمد احسایی بود .

فرزند او، میرزا موسی ثقة الاسلام نیز از علمای شیخیه ی تبریز بود . وی، در سال 1330 ق، به جرم مشروطه خواهی و مبارزه با روس ها، به دست روس های تزاری، در تبریز به دار آویخته شد .

برادر او، میرزا محمد نیز از علمای شیخیه ی تبریز به شمار می رفت .

3- خاندان «احقاقی »

سومین طایفه ی شیخیه ی آذربایجان، خاندان «احقاقی » اند . بزرگ این خانواده، میرزا محمد باقر اسکویی (1230- 1301 ق) از مراجع تقلید و دارای رساله ی عملیه، بود . او، شاگرد میرزا حسن، مشهور به «گوهر» (م 1266 ق)، از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی، بود .

پسران سید کاظم رشتی، در کربلا، نزد او درس می خواندند . او، پس از درگذشت سید، دعوی جانشینی او را کرد . (5)

فرزند میرزا محمدباقر، میرزا موسی احقاقی (1279- 1364 ق) نیز از علما و مراجع شیخیه است . او، کتابی به نام «احقاق الحق و ابطال الباطل » نگاشت و در آن، عقاید شیخیه را به تفصیل، بیان کرد . پس از این تاریخ، او و خاندان اش به احقاقی مشهور شدند . در این کتاب، برخی از آرای شیخیه ی کرمان و محمد کریم خان، مورد انتقاد و ابطال قرار گرفته است . (6)

از جمله فرزندان میرزا موسی احقاقی، میرزا علی، میرزا حسن، میرزا محمد باقر هستند که از علمای بزرگ شیخیه ی احقاقیه بودند . هم اینک، مرکز این گروه، کشور کویت است و ریاست آن را تا چندی قبل، میرزا حسن احقاقی بر عهده داشت که مرجع فقهی شیخیه ی آذربایجان و اسکو به شمار می رفت و پس از درگذشت وی، فرزندش عهده دار مسایل شرعی پیروان پدرش گردید . (7)

یادآوری

یکی از عالمان و نویسندگان شیخیه ی احقاقیه، در کتابی به نام «حقایق شیعیان » به تعریف و تمجید شیخ احمد احسایی پرداخته، اعتقادات باطلی که بدو منسوب است، را انکار کرده، و بر این عقیده است که دشمنان شیخ، به وی نسبت های ناروایی داده اند و ساحت شیخ از هر گونه عقیده ی خلاف مشهور بزرگان شیعه مبرا است . وی، انحراف فکری به وجود آمده پس از سید کاظم رشتی را به برخی از شاگردان فرومایه ی سید نسبت می دهد و مدعی است که شیخ و سید و طرفداران حقیقی آنان، از این نوع ادعاها، بیزارند و در حقیقت، خود علمای شیخیه بودند که به جنگ مدعیان «رکنیت » یا «ناطقیت » و «بابیت » رفته اند . (8)

تفاوت آرا میان شیخیه ی کرمان و آذربایجان

شیخیه ی کرمان و آذربایجان، در اعتقادات، خود را پیرو آرای شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی می دانند، اما در فروع دین و اعمال، با هم اختلاف نظر دارند . کرمانی ها، از شیوه ی اخباریگری پیروی می کنند و به تقلید از مراجع اعتقاد ندارند، اما شیخیه ی آذربایجان، به اجتهاد و تقلید معتقدند و از مراجع تقلید خودشان پیروی می کنند .

البته، در عقاید نیز شیخیه ی آذربایجان بر خلاف شیخیه ی کرمان، خود نیز به اجتهاد می پردازند و آرای شیخ احمد و سید کاظم را بر اساس تلقی خویش از احادیث تفسیر می کنند .

از دیگر اختلافات کرمانی ها و آذربایجانی ها، مسئله ی «رکن رابع » است . شیخیه ی کرمان، اصول دین را چهار اصل توحید و نبوت و امامت و رکن رابع می دانند، اما شیخیه ی آذربایجان، به شدت، منکر اعتقاد به رکن رابع هستند (9) و اصول دین را پنج اصل توحید و نبوت و معاد و عدل و امامت می دانند . آنان، چنین استدلال می کنند که شیخ احمد احسایی، در ابتدای رساله ی حیاة النفس، و سید کاظم رشتی در اصول عقاید، اصول دین را پنج اصل مذکور می دانند و در هیچ یک از کتب و رسائل این دو نفر، نامی از رکن رابع برده نشده است . (10)

د) شیخیه ی «بابیه »

از رویدادهای مهم در فرقه ی شیخیه پس از درگذشت سید کاظم رشتی، ادعای جانشینی وی از سوی میرزا علی محمد شیرازی و اعلام حمایت برخی از عالمان شیخی و شاگردان سید از او بوده است . آن ادعا و این اعلام حمایت نا میمون، منشا بسیاری از انحرافات عقیدتی و کفر و ارتداد رییس گروه و سایر طرفداران وی گردیده است .

چنان که اشارت رفت، ادعای «شیعه ی کامل » یا «رکن رابع » و «ناطقیت » در میان فرقه ی شیخیه، زمینه ساز ادعای «بابیت » و پذیرش آن از سوی جمعی از طرفداران این فرقه شد که خود، فرقه ی مستقلی دیگری را تشکیل دادند و به نام «بابیت » شناخته شده اند .

ادعای دروغین «بابیت » ، هر از چند گاهی، از زمان ائمه علیهم السلام تا قرن حاضر، کم و بیش رواج داشته است، اما هیچ یک از مدعیان دروغین آن، به اندازه ی میرزا علی محمد باب، جامعه ی اسلامی را به انحراف نکشاند . علاوه بر آن – چنان که خواهد آمد – میرزا علی محمد باب، غیر از ادعای دروغین بابیت، ادعای دیگری را مطرح کرد که زمینه ساز فرقه ی دیگری به نام «بهائیت » شد .

به توفیق الهی، در ادامه ی این سلسله مقاله ها، جوانب موضوع را پیگیری می کنیم . اینک به معرفی فرقه ی «بابیه » می پردازیم .

بنیانگذار فرقه ی «بابیه »

فرقه ی «بابیه » به دست میرزا علی محمد شیرازی، ملقب به «باب » تاسیس شد . بابیه، او را «حضرت اعلی » و «نقطه ی اولی » هم لقب داده اند . وی، فرزند سید رضای بزاز است . (11) او، در یکم محرم سال 1235 هجری، مطابق با 13 اکتبر 1819 میلادی، در شیراز به دنیا آمد . (12) مادر او، فاطمه بیگم نام داشت . در طفولیت، پدرش وفات کرد و او تحت حمایت عموی خود حاجی سید علی ربیت یافت .

وی، تحصیلات ابتدایی اش را در شیراز آغاز کرد و در نوجوانی به بوشهر رفت و نزد شخصی به نام شیخ محمد که به «شیخ عابد» شهرت داشت، به تحصیل پرداخت . (13)

شیخ عابد که از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی بود (14) در بوشهر (ایران) به تعلیم و تربیت و تدریس اشتغال داشت . سید علی محمد، نزد او، به خواندن و نوشتن پرداخت و قسمتی از ادبیات فارسی و عربی و کلیات مطالب و آموزه های شیخیه را آموخت و بدین ترتیب از همان دوران، با نام رؤسای شیخیه (احسایی و رشتی) آشنا شد .

تحصیل و تجارت «باب »

تحصیلات سید علی محمد، اندک بود . او، در نوشتن مطالب به زبان فارسی و بویژه عربی، دچار اشتباهات فاحش شده که نشانه ی عدم اطلاع کافی وی از ادبیات زبان عربی و فارسی است . او، پس از مدتی کوتاه که به تحصیل پرداخته بود، دست از آن کشید و در هفده سالگی، همراه دایی خویش، میرزا سید علی تاجر، شغل پدر را پیشه ی خویش ساخت . (15) وی، حدود پنج سال در «بوشهر» که دارای هوایی گرم است، اقامت گزید و با داد و ستد در بندر بوشهر، زندگی خویش را می گذراند .

برخی آورده اند، چون وی، مجذوب مسایل مذهبی بود، در پناه قیافه ی محجوب و چهره ی زیبا و حسن خلق و سلوک با مردم، توانست عده ای را به سوی خود جلب کند . (16)

حضور در مجلس درس سید کاظم رشتی

سید علی محمد، پس از توقف پنج ساله در بوشهر، با رها کردن تحصیل و تجارت، به شیراز بازگشت و از آن جا به مکه سفر کرد، سپس برای زیارت قبر امام حسین علیه السلام و تحصیل علم، به کربلا رفت و در آن جا، به جهت سنخیت فکری و شنیدن آوازه ی سید کاظم رشتی – شاگرد و جانشین و مفسر آرای شیخ احمد احسائی – به وی گرایش پیدا کرد .

چنان که پیش از این آورده ایم، شیخ احمد احسایی، معتقدات باطل اش را به بعضی از شاگردان اش، از جمله سید کاظم رشتی انتقال داد . از مهم ترین آن افکار، در ارتباط با بحث ما، ترکیب معجونی از افکار غلوآمیز درباره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام و این که آنان «مظاهر تجسم یافته ی خدا» یا «خدایان مجسم »اند و این که لازم است در هر زمان، یک نفر میان مردم و امام زمان، «باب » و «واسطه ی فیض روحانی » باشد، می توان یاد کرد.

سید علی محمد، در مدت توقف خود در کربلا – که ظاهرا، دو یا سه سال طول کشید – در سلک شاگردان و مریدان سید کاظم رشتی در آمد و مورد توجه استادش قرار گرفت . (17)

وی، در مدتی که نزد سید کاظم رشتی شاگردی می کرد، با مسائل عرفانی، و تفسیر و تاویل آیات قرآن و احادیث و مسائل فقهی به روش شیخیه، آشنا شد و از آرای شیخ احسایی هم آگاهی یافت . (18) علاوه، هنگام اقامت در کربلا، از درس ملا صادق خراسانی که او نیز مذهب شیخی داشت، بهره گرفت و چندی نزد وی بعضی از کتب ادبی متداول آن ایام را فرا گرفت . (19)

سید علی محمد، در سال 1257 هجری قمری به شیراز بازگشت و هرگاه فرصت می یافت، کتاب های دینی را مطالعه می کرد . به گفته ی خودش:

و لقد طالعت سنا برق جعفر العلوی و شاهدت بواطن آیاتها (20) ;

همانا، کتاب «سنابرق » اثر سید جعفر علوی [مشهور به کشفی] را خواندم و باطن آیات اش را مشاهده کردم » .

ریاضت غیرشرعی، گام نخست انحراف

سید علی محمد شیرازی، پیش از ابراز ادعاهای دروغین خویش، به ریاضت های سخت و بی فایده مشغول گردید . وی، در ایامی که به تجارت پرداخته بود، کم کم، دست از آن کشید و در آن ایام، ذوق ریاضت و ذکر و فکر و مراقبه ی غیر شرعی که شیوه ی دراویش و صوفیه بود، در سرش افتاد و لذا به ریاضت های غیر شرعی و غیر معمول و طاقت فرسا پرداخت . شاید از همین رو باشد که بعضی گفته اند، انجام دادن ریاضت های سخت، اعتدال مزاج و حواس او را بر هم زد و اختلالی در افکارش پدیدار گردید . در این باره آورده اند:

روزها، در آن آفتاب گرم که حدتی به شدت دارد، سر برهنه ایستاده به دعوت عزائم، عزیمت تسخیر شمس داشتن، تا تاثیر حرارت شمس، رطوبت دماغ اش را به کلیه، زایل، به روز شمسات اش نایل ساخت . (21)

از همان سنین نوجوانی، علامات عدم تعادل روحی در او آشکار بود . به کارهای غیر متعارف دست می زد، و طبیعتا، خرافه گرا بود . به «اوراد» و «طلسمات » – که رمالان و افسونگران نادان و حرفه ای، جهت ارتزاق و گول زدن ساده لوحان به کار می بردند – سخت علاقه مند و پا بند بود و گاه با همین طلسمات بی اساس و اوراد – به زعم خود – به تسخیر جن و یا تسخیر «قوای فلکی » و «روح خورشیدی » می پرداخت! چنان که در هوای گرم تابستان بوشهر، هنگام بلندی آفتاب، بر بالای بام می ایستاد و برای تسخیر آفتاب، اوراد مجعوله می خواند و حرکات ریاضت کشان قدیم هندی را تقلید می نمود» . (22)

پس وی، گذشته از دل بستگی به اندیشه های شیخی و باطنی، به «ریاضت کشی » نیز مایل بود و به هنگام اقامت در بوشهر، در هوای گرم تابستان، از سپیده دم تا طلوع آفتاب و از ظهر تا عصر، بر بام خانه رو به خورشید، اورادی می خواند . (23)

این وضعیت، تاثیر زیادی در روحیه ی او باقی گذاشت و زمینه ی انحراف اعتقادی را فراهم ساخت .

ماجرای پیدایش فرقه ی «بابیه »

ادعای «بابیت » زمانی آغاز شد که سید کاظم رشتی از دنیا رفت و سید علی محمد شیرازی جانشین وی شد . همان گونه که در قسمت پیشین مقاله گفته شد، «شیخیه » ، در معارف دینی، فقط به چهار رکن اعتقاد دارند: 1- توحید; 2- نبوت; 3- امامت; 4- اعتقاد به شیعه ی کامل (رکن رابع) که نیابت خاصه ی امام زمان علیه السلام مخصوص او است .

آنان معتقدند که طریق نیابت خاصه، پس از نواب چهارگانه (1- عثمان بن سعید عمروی; 2- ابوجعفر محمد بن عثمان; 3- ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی; 4- ابوالحسن علی بن محمد سمری) برخلاف اعتقاد فقیهان و محدثان شیعه، مسدود نشده و همچنان راه نیابت خاصه، مفتوح است .

شیخیه، شیخ احمد و سپس سید کاظم رشتی را نایب خاص امام زمان علیه السلام می دانستند و نیز معتقد بودند که امام زمان علیه السلام در عالم موهومی به نام «هورقلیا» زیست می کند و آن گاه که پروردگار اراده فرماید، از آن جا نزول می کند و به وظیفه ی اصلاح عالم از مفاسد، قیام می کند . این اعتقادات، نزد علمای امامیه باطل است . طبق نصوص قطعی، مهدی موعود علیه السلام در همین عالم خاکی و در بدن عنصری است و به زندگی طبیعی خود به حفظ الهی، ادامه ی حیات می دهد تا شیت خداوند بر قیام و ظهور او تعلق گیرد .

بعد از وفات سید کاظم رشتی در سال 1259 یا 1260 هجری قمری، ابتدا معلوم نبود چه کسی جانشین وی در رکن رابع (یعنی «شیعه ی کامل ») خواهد بود . از این رو، اغلب شاگردان وی، از قبیل ملا حسین بشرویه، ملا علی بسطامی، حاج محمد علی بارفروشی، آخوند ملا عبدالجلیل ترک، میرزا عبدالهادی، میرزا محمد هادی، آقا سید حسین یزدی، ملا حسن بجستانی، ملا بشیر، ملا باقر ترک، ملا احمد ابدال، . . . چهل روز در کوفه به سر بردند و در صدد بر آمدند که یک وجود فوق العاده را بیابند به گونه ای که اگر از استادشان بالاتر نباشد، لااقل با او برابری کند و جانشین وی گردد . بسیاری از این افراد، پیش از آن که از هم جدا شوند، هم پیمان و هم قسم گشتند که اگر به یافتن کسی که قرآن و استادشان سید کاظم رشتی خبر داده، موفق شدند، نتیجه ی تحقیقات شان را به هم اطلاع دهند . (24)

از سوی دیگر، چندنفر نامزد چنین منصبی شدند که از جمله ی آنان، حاجی محمد کریم خان کرمانی، میرزا حسن گوهر، میرزا باقر، میرزا علی محمد شیرازی و . . . بودند . این امر، سبب اختلاف و پراکندگی در فرقه ی شیخیه گردید .

در این میان، ملا حسین بشرویه – که مجذوب لباس زهد و پرهیزکاری (ظاهری) سید علی محمد شیرازی شده بود – قرار گذاشت که نام او را بلند کند . بدین منظور، با عده ای از شاگردان سید کاظم صحبت کرد تا در تعیین شخص شایسته ای برای جانشینی سید کاظم کوشش کنند و خود اظهار داشت: «این کار، جز از راه مکاشفه به دست نخواهد آمد .» لذا به مسجد کوفه رفت و چله نشست و پس از یک اربعین بیرون آمد و گفت: «مکاشفه ای صورت نگرفت .» بار دیگر، چهل روز در مسجد کوفه به عبادت پرداخت و سپس از مسجد بیرون آمد و اظهار داشت: «مکاشفه، رخ داد و دریافتم که جانشین بحق سید کاظم رشتی، سید علی محمد است .» (25)

با انتشار این مطلب، عده ای از فرقه ی شیخیه که با این نوع ادعا مانوس بودند، به سید علی محمد شیرازی گرایش بیش تری نشان دادند و وی هم در سال 1260 ه ق در سن 25 سالگی، جانشینی استادش سید کاظم رشتی را اعلام کرد .

ادعای «بابیت »

پس از انتشار جانشین شدن سید علی محمد در سال 1260 ه ق وی، فرصت را غنیمت شمرد، از استقبال عده ای از شیخیه استفاده کرد، پای را از جانشینی استادش فراتر نهاد و در خانه ی خود، در شیراز، نخستین بار دعوت را به ملا حسین بشرویه آشکار ساخت و خود را «باب » امام دوازدهم شیعیان (یعنی واسطه ی میان مردم و امام زمان علیه السلام) معرفی کرد . بر این اعتقاد اصرار داشت که برای پی بردن به اسرار و حقایق بزرگ و مقدس ازلی و ابدی، باید مردم به ناچار از «در» بگذرند و به حقیقت رسند . لذا می گفت: «مردم، باید به من ایمان آورند تا به کمک من – که واقف به اسرار هستم – بر آن اسرار دست یابند .»

ادعای سید علی محمد شیرازی، چون شگفت آورتر از دعاوی سایر رقیبان بود، واکنش بزرگ تری یافت و نظر گروهی از شیخیان به سوی او معطوف گشت تا آن که درمدت پنج ماه، هجده تن – که اغلب آنان از شاگردان سید کاظم رشتی و همگی شیخی مذهب بودند – پیرامون اش را گرفتند . (26) بعدها، سید علی محمد، آنان را حروف «حی » نامید .

سید علی محمد، غالبا، این حدیث مشهور را می خواند: «انا مدینة العلم و علی بابها» و مقصودش این بود که همان گونه که رسیدن به خداوند، جز از طریق رسالت و ولایت ممکن نیست، رسیدن به این مراتب هم جز از طریق واسطه، مشکل و غیر ممکن است و او، همان واسطه ی کبرا است . (27)

نویسنده ی بابی مسلک کتاب «نقطة الکاف » آورده است:

[وی] در سنه ی اول، ادعای بابیت نمودند و در سنه ی دوم که ادعای «ذکریت » فرمودند [!] مقام بابیت خود را مفوض به جناب آخوند ملا حسین [بشرویه] نمودند . لهذا ایشان، «باب » گردیدند و در سنه ی اول، «باب الباب » بودند . (28)

بر اساس بعضی از گزارش های دیگر، سید علی محمد شیرازی، پس از مراجعت از سفر مکه، به همراه یکی از مریدان اش به نام محمد علی بارفروشی، وقتی به بوشهر رسید، دستور داد تا در یکی از مساجد این شهر، عبارت «اشهد ان علیا قبل نبیل «باب » بقیة الله » را در اذان داخل کنند; (29) که تصریح دارد بر این که «علی » قبل از «نبیل » (علی نبیل) که به حساب جمل با «علی محمد» برابر می شود – باب امام زمان علیه السلام است .»

علی محمد شیرازی در تفسیر سوره ی یوسف، آورده است:

یا ایها الملا انا باب امامکم المنتظر یقول من اتبعنی فانه منی و من عصانی فان الله قد اعد له فی القیامة نارا من نار حدید کبیرا . (30)

و نیز آورده است:

یا عبادالله! اسمعوا نداء الحجة من حول الباب . . . (31)

ادعاهای دروغین دیگر

الف) ادعای «ذکریت »

سید علی محمد شیرازی، پس از آن که لقب «باب » را به طور رسمی یدک کشید، در آغاز امر، بخش هایی از قرآن کریم را با روشی که از مکتب شیخیه آموخته بود، تاویل و تصریح کرد که امام دوازدهم شیعیان، او را مامور داشته تا جهانیان را ارشاد کند و خویشتن را «ذکر» نامید . مقام «ذکر» و «فؤاد» ، بالاترین مراحل سلوک است . وی، در آغاز تفسیرش بر سوره ی یوسف می نویسد:

الله قد قدر ان یخرج ذلک الکتاب فی تفسیر احسن القصص من عند محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، علی عبده، لیکون حجة الله من عند الذکر علی العالمین بلیغا، (32)

همانا، خدا مقدر کرده که این کتاب، از نزد محمد، پسر حسن، پسر علی، پسر محمد، پسر علی، پسر موسی، پسر جعفر، پسر محمد، پسر علی، پسر حسین، پسر علی، پسر ابی طالب، بر بنده اش برون آید تا از سوی ذکر (سید علی محمد) حجت بالغه ی خدا بر جهانیان باشد .

ب) ادعای «مهدویت »

همین که از دعاوی «بابیت » و «ذکریت » مدتی گذشت و گروهی نزد سید علی محمد شیرازی جمع شدند، وی ادعای خود را تغییر داد و از «مهدویت » سخن به میان آورد و گفت:

منم آن کسی که هزار سال می باشد که منتظر آن می باشید . (33)

برخی آورده اند، خود «باب » از عراق به مکه رفت و چنان که بابیان گفته اند، در آن جا دعوی مهدویت خود را علنی ساخت . در اخبار ظهور مهدی علیه السلام آمده است که او، ابتدا در مسجد الحرام، خود را معرفی می کند، او نیز به مکه رفت . سپس به بوشهر بازگشت، رحل اقامت افکند .

مدت دعوت قائمیت و مهدویت او، حدود دو سال و نیم در آخر زندگی اش بیش نبود و با وجود توبه نامه، در ادعای خویش ثبات قدم نداشته است . (34) اندیشه مندان مسلمان، اعم از شیعه و سنی، کتاب های بسیاری در رد این فرقه نوشته اند که در ادامه ی این سلسله نوشتار، تعدادی از آن ها را یادآور خواهیم شد . ان شاء الله .

ج) ادعای «رسالت »

علی محمد شیرازی، به ادعاهای واهی «بابیت » ، «ذکریت » و «مهدویت » بسنده نکرد، و انحراف و گمراهی را به حدی رسانید که مقام ادعای مهدویت را به مرتبه ی «رسالت » تبدیل کرد و مدعی نزول کتاب جدید و دین نو گردید و به گمان خود، احکام جاودانه ی اسلام را با نوشتن کتاب بیان نسخ کرد! وی، در این باره نوشت:

در هر زمان، خداوند جل و عز، کتاب و حجتی از برای خلق مقدر فرموده و می فرماید . در سنه ی هزار و دویست و هفتاد از بعثت رسول الله صلی الله علیه و آله کتاب بیان و حجت را ذات حروف سبع [علی محمد که دارای هفت حرف است] قرار داد . (35)

آری، بدین سان بود که انحراف کوچک «ادعای بابیت » ، به انحراف بزرگی چون «ادعای رسالت » منجر شد و عده ای به گمراهی و ضلالت روی آوردند .

وی، خود را برتر از همه ی انبیای الهی می انگاشت و مظهر نفس پروردگار می پنداشت (36) و عقیده داشت که با ظهورش، آیین اسلام، منسوخ، و قیامت موعود در قرآن، به پا شده است . (37)

بدین ترتیب، علی محمد شیرازی، هر از چند گاهی، دعاوی خود را به مقامات بالاتری تغییر می داد و سخنان پیشین را برای یاران اش تاویل می کرد و آنان را در پی خود می کشید .

اعتراض و مناظره ی علما با میرزا علی محمد

اظهار دعاوی دروغین و تاویلات سخنان و ادعاهای متناقض، مورد اعتراض شدید علمای دین و بزرگان شیعه در آن عصر گردیده است . برای روشن شدن حقایق و آگاهی بیش تر مردم، جلسات نقد و بررسی و مناظره تشکیل شد که اجمالی از آن ها چنین است:

پس از مراجعت سید علی محمد از سفر مکه به بوشهر، زمانی که هنوز از ادعای «بابیت » پا را فراتر نگذاشته بود، به خاطر اعتراض علما و مردم متدین، به دستور والی فارس، در ماه رمضان سال 1261 هجری قمری دستگیر و به شیراز فرستاده شد . در شیراز، پس از تنبیه، نزد امام جمعه ی آن شهر، اظهار ندامت و توبه کرد و به قول یکی از مریدان اش، بر فراز منبر در حضور مردم گفت:

لعنت خدا بر کسی که مرا وکیل امام غایب بداند . لعنت خدا بر کسی که مرا باب امام بداند . . . (38)

پس از آن، شش ماه در خانه ی پدری خود، تحت نظر بود و از آن جا به اصفهان و سپس به قلعه ی ماکو تبعید شد . در زمان تبعید در قلعه، با مریدان اش ملاقات و مکاتبه داشت و از این که می شنید، آنان در کار تبلیغ دعاوی او سعی وافر دارند، به شوق می افتاد و سخنانی را به عنوان کلمات الهی به مریدان عرضه می داشت . وی، کتاب بیان را در همان قلعه نوشت (39) و مدعی شد که به وی وحی گردیده است .

دولت محمد شاه قاجار، برای آن که پیوند او را با مریدان اش قطع کند، در صفر 1264 وی را از قلعه ی «ماکو» به قلعه ی «چهریق » در نزدیکی ارومیه، منتقل کرد . در اواخر سلطنت محمد شاه، به دستور حاجی میرزا آغاسی (وزیر محمد شاه) سید علی محمد را از قلعه ی چهریق به تبریز بردند و با حضور ناصرالدین میرزا – که در آن وقت ولی عهد بود – و چندتن از علما، مجلسی را ترتیب دادند و سید علی محمد را در آن مجلس حاضر کردند . علی محمد، در آن جلسه، آشکارا از مقام «مهدویت » خود سخن گفت و ادعای «بابیت » امام زمان را که پیش از آن، بدان تصریح کرده بود، به «بابیت علم خداوند» تاویل کرد و چون از او درباره ی برخی مسایل دینی پرسیدند، از پاسخ فرو ماند .

در آن جلسه که ولی عهد و عده ای از علمای تبریز، از جمله حاجی ملا محمود و ملا محمد مامقانی و . . . ، حضور داشتند، آخوند ملا محمد گفت: «سید! از معجزه و کرامت چه داری؟» . سید پاسخ داد: «اعجاز من، این است که برای عصای خود; آیه نازل می کنم . » و به خواندن این فقره آغاز کرد:

«بسم الله الرحمن الرحیم . سبحان الله القدوس السبوح الذی خلق السماوات والارض کما خلق هذه العصا آیة من آیاته » !

وی، اعراب برخی کلمات را غلط خواند . مثلا «تاء» در «السماوات » را به فتح قرائت کرد و چون به وی تذکر دادند که آن را به کسره بخواند، وی، ضاد در «الارض » را مکسور خواند!

در این میان، امیر اصلان خان که در مجلس حضور داشت گفت: «اگر این قبیل فقرات از جمله ی آیات شمرده شود، من هم می توانم تلفیق کنم و گفت:

«الحمد لله الذی خلق العصا کما خلق الصباح والمساء» ! (40)

گزارش تفصیلی این جلسه، در منابع تاریخی آمده است . نیکلا، در تاریخ خود، و نیز ناسخ التواریخ، با بسط بیش تری آن را آورده است . (41)

تنبیه و توبه ی «باب »

پس از آشکار شدن عجز سید علی محمد در اثبات ادعای خود، وی را چوب زدند و تنبیه کردند . او، از دعاوی خویش تبری جست و اظهار پشیمانی کرد . سپس توبه نامه ای تنظیم کرد و به قصد طلب عفو، برای شاه ارسال داشت .

متن توبه نامه ی «باب » که نسخه ی اصلی آن در کتابخانه مجلس شورای اسلامی ایران، نگهداری می شود و خطاب به شاه قاجار نوشته شده – و یکی از مریدان اش در کتاب خود آورده (42) – به این شرح است:

«فداک روحی . الحمد لله کما هو اهله و مستحقه که ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر کافه ی عباد خود شامل گردانیده . فحمدا له ثم حمدا که مثل آن حضرت را ینبوع رافت و رحمت خود فرموده که به ظهور عطوفت اش عفو از بندگان و ستر بر مجرمان و ترحم به داعیان [یاغیان ] فرموده . اشهدالله و من عنده که این بنده ی ضعیف را قصدی نیست که خلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد . اگرچه بنفسه، وجودم ذنب صرف است، ولی چون قلب ام، موقن به توحید خداوند، جل ذکره، و به نبوت رسول او و ولایت اهل ولایت او است، و لسان ام، مقر بر کل ما نزل من عندالله است، امید رحمت او را دارم و مطلقا، خلاف رضای حق را نخواسته ام و اگر کلماتی که خلاف رضای او بود، از قلم جاری شده، غرض ام عصیان نبوده و در هر حال، مستغفر و تائب ام حضرت او را .

و این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد و استغفرالله ربی واتوب الیه من ان ینسب الی امر .

و بعضی مناجات و کلمات که از لسان جاری شده، دلیل بر هیچ امری نیست و مدعی نیابت خاصه حضرت حجة الله علیه السلام را محض ادعا مبطل [می دانم] و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعای دیگر .

مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی و آن حضرت، چنان است که این دعاگو را به الطاف و عنایات سلطانی و رافت و رحمت خود، سرفراز فرمایند .

والسلام

آشوب و قتل و غارت بابیان

بدین سان، سید علی محمد از دعاوی خود، بازگشت، ولی توبه ی او، صوری بود . پیش از توبه ی اخیر، در شیراز نیز بر فراز منبر و در برابر مردم، نیابت و بابیت خود را انکار کرد، اما چیزی نگذشت که ادعاهای بالاتری را به میان آورد و از پیامبری و رسالت خویش سخن گفت .

در اواخر سلطنت محمد شاه و پس از مرگ او (1264) از سوی مریدان سید علی محمد، آشوب هایی در کشور پدید آمد که از جمله، رویداد قلعه ی شیخ طبرسی در مازندران بود . در این آشوب، جمعی از بابیان به رهبری ملا حسین بشرویه و ملا محمد علی بارفروشی، قلعه ی طبرسی را پایگاه خود قرار دادند و اطراف آن را خندق کندند و خود را برای جنگ با قوای دولتی آماده ساختند . از سوی دیگر، بر مردم ساده دل که در پیرامون قلعه زندگی می کردند به جرم «ارتداد» هجوم آورده، به قتل و غارت ایشان می پرداختند . یکی از بابیان می نویسد:

جمعی رفتند و در شب، یورش برده، ده را گرفتند و یکصد و سی نفر را به قتل رسانیدند . تتمه، فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ی ایشان را جمیعا به قلعه بردند . (43)

آنان چنین می پنداشتند که یاران مهدی موعودند و به زودی، جهان را در تسخیر خود خواهند گرفت و بر شرق و غرب، فرمانروایی می کنند . همان فرد می نویسد:

حضرت قدوس [محمد علی بارفروشی] می فرمودند که «ما هستیم سلطان بحق، و عالم، در زیر نگین ما می باشد و کل سلاطین مشرق و مغرب، به جهت ما خاضع خواهند گردید» . (44)

پس میان ایشان و نیروی دولتی جنگ در گرفت و فتنه ی آنان با پیروزی قوای دولت و کشته شدن ملا محمد علی بارفروشی در جمادی الثانیه 1265 پایان گرفت .

در زنجان نیز شورشی به سرکردگی ملا محمد علی زنجانی (در سال 1266 ه) پدید آمد که به شکست بابیان انجامید .

در تهران نیز گروهی از بابیان به رهبری علی ترشیزی بر آن شدند تا ناصرالدین شاه و امیرکبیر و امام جمعه ی تهران را به قتل رسانند، اما نقشه ی آنان کشف شد و سی و هشت تن از سران بابیان، دستگیر و هفت تن از آنان کشته شدند .

شگفت آن که مریدان سید علی محمد، در جنگ های قلعه ی طبرسی و زنجان، از مسلمانی دم می زدند و نماز می گزاردند و از «بابیت » سید علی محمد جانب داری می کردند . (45)

ظاهرا، در آن هنگام، هنوز ادعای مهدویت و نبوت وی به آنان نرسیده بود . از این رو، به اعتراف وقایع نگاران بابی، برخی از بابیان به محض این که در «بدشت » از ادعای مهدویت سید علی محمد و تغییر احکام اسلام با خبر شدند، به شدت از او روی گرداندند . (46)

فتوای علما برای اعدام باب

پس از مرگ محمد شاه و بالا گرفتن فتنه ی بابیه، میرزا تقی خان امیرکبیر (صدر اعظم ناصرالدین شاه) مسامحه در کار سید علی محمد باب را روا ندید و تصمیم گرفت او را در ملا عام به قتل رساند و از این راه، آتش شورش ها را فرو نشاند و برای این کار، از برخی علما فتوا خواست، ولی به گفته ی ادوارد براون:

دعاوی مختلف و تلون افکار و نوشته های بی مغز و بی اساس و رفتار جنون آمیز او، علما را بر آن داشت که به علت شبهه ی خبط دماغ، بر اعدام وی رای ندهند . (47)

با وجود این، برخی از علما که احتمال خبط دماغ درباره ی سید علی محمد را نمی دادند و او را مردی دروغگو و ریاست طلب می شمردند، به قتل وی فتوا دادند و سید علی محمد به همراه یکی از پیروان اش، در بیست و هفتم شعبان 1266 در تبریز تیرباران شد . (48)

با اعدام باب، همه ی قضایای این طایفه به پایان نرسید، بلکه عده ای از طرفداران، باز به تبلیغ این مرام ادامه دادند تا آن که سرانجام کارشان با ادعای واهی شخص دیگری به نام حسین علی نوری گره خورد و مسلک «بهاییت » پی ریزی شد .

به توفیق الهی، موضوع «بابیت » را با معرفی بخشی از کتاب هایی که در رد این فرقه ی ضاله نشر یافته، پی می گیریم .

پی نوشت ها:

1) ر . ک: فرهنگ فرق اسلامی، دکتر محمد جواد مشکور، ص 266- 268 .

2) ر . ک: فرهنگ فرق اسلامی، ص 97- 98; هفتاد و دو ملت، ص 153- 155 .

3) برای آشنایی بیش تر با دیوان اشعار و غزلیات او، به لغت نامه ی دهخدا، ج 19، ص 321- 324 مراجعه شود .

4) برای توضیحات بیش تر خاندان حجة الاسلام، به لغت نامه ی دهخدا، ج 9، ص 320- 325 مراجعه شود .

5) فرهنگ فرق اسلامی، ص 35 .

6) ر . ک: احقاق الحق، ص 167- 223 .

7) ر . ک: قرنان من الاجتهاد والمرجعیة فی اسرة الاحقاقی، میرزا عبدالرسول الحائری الاحقاقی; مقدمه و حواشی «دیوان اشعار نیر تبریزی » به قلم میرزا عبدالرسول احقاقی; آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، رضا برنجکار، ص 175- 178 .

8) ر . ک: حقایق شیعیان، میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی، چاپ تبریز، سال 1334 شمسی . برای آگاهی بیش تر خوانندگان از مطالب کتاب، فهرست مندرجات آن را نقل می کنیم: شیخ احسایی و قضاوت های تاریخ، شیخ احسایی و اصول الدین; شیخ احسایی و امام غایب; شیخ احسایی و طریقه ی اصولی و اخباری; شیخ احسایی و حکما و فلاسفه; شیخ احسایی و رکن رابع; عداوت بابیه و بهاییه با شیخ احسایی و طرفداران حقیقی او; شیخ احسایی و شریعت مقدس حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله، شیخ احسایی و کلی بودن امام; شیخ احسایی و نام شیخی و کشفی; شیخ احسایی و معاد جسمانی; شهادت دانشمندان بزرگ اسلام درباره ی حضرت شیخ بزرگوار . او، قسمتی از اجازه نامه های سید مهدی طباطبایی بحرالعلوم و شیخ جعفر نجفی کبیر و شیخ حسین آل عصفور و میرزا مهدی شهرستانی و سید آقا علی طباطبایی و میرزا محمد باقر خوانساری را درباره ی شیخ احسایی آورده است و کتاب را با عنوان «پس از شیخ احسایی » و بر شمردن کتب و تالیفات شیخ، به پایان برده است .

نویسنده، در موضوع «پس از شیخ احسایی » نوشته است: «بعد از مرحوم شیخ احسایی، شاگردان و طرفداران وی، همگی، یک دل و یک زبان، در کمال اتحاد و اتفاق، از یک طرف، نظریه و مشرب شیخ را در حکمت الهی و فضایل و مناقب آل بیت اطهار علیهم السلام ترویج می دادند و از طرف دیگر، از جانب استاد بزرگوارشان مدافعه می کردند و بهتان و افترای مدعیان را رد می نمودند و در میان ایشان تا آخرین نفس، اختلافی پدید نیامد، به جهت این که صحبت واحد ناطق و رکن رابعی در بین نبود تا این که هر کدام، برای خود، رتبه و مقامی را ادعا بنماید، بلکه عموم تلامذه ی آن بزرگوار، در عرض واحد، دارای رسائل و رای و مریدانی بودند . مرحوم شیخ علینقی (فرزند شیخ) در کرمانشاه، مرحوم سید کاظم رشتی و مرحوم میرزا حسن گوهر، در کربلا، و مرحوم ملا محمد حجة الاسلام، در تبریز، و مرحوم ملا عبدالرحیم، در قلعه شیشه (قره باغ) و امثال ایشان، در انحای بلاد که هر کدام را حوزه و تابعی بود و در شهر و حومه ی خویش، مرجع و پیشوا بودند . آری، در مرکز، یعنی کربلای معلی، مرحوم سید کاظم رشتی، حوزه ی علمیه اش بزرگ تر و احترام اش نزد همدوشان خود بیش تر بوده، اما پس از مرحوم سید کاظم رشتی، میان شاگردان او اختلاف شدید واقع شد . و علت اش، همان بروز عقیده ی بابیت و رکنیت (ناطقیت) بود که چند نفر از شاگردان فرومایه ی آن مرحوم ابتکار نموده، هر یک به عنوان خاصی، نیابت خاصه را ادعا کردند و همهمه و غوغایی در جامعه ی تشیع انداختند و این سلسله ی پاک را آلوده ساختند . . .» . ر . ک: حقایق شیعیان، ص 54- 55 .

خوانندگان محترم، توجه دارند که حتی به اعتراف این نویسنده ی شیخی مسلک نیز، شاگردان سید کاظم – که شیخی بودند – بستر پیدایش بابیت و رکنیت شده اند .

9) ر . ک: احقاق الحق، ص 167- 223 .

10) ر . ک: حقایق شیعیان، ص 7- 47; کلمه ای از هزار، غلامحسین معتمدالاسلام، ص 64- 66، تبریز، چاپخانه ی شفق، 1398 (نقل از: آشنایی با فرق و مذاهب، ص 178- 179 .)

11) در کتاب آیین باب، ص 4، آمده است: «پدر سید علی محمد، سید علی رضا و نام جدش سید ابراهیم پسر سید فتح الله است . و خود «باب » هم در کتاب بین الحرمین، نام خود و نیاکان اش را چنین نوشته است .

12) باب » در کتاب بین الحرمین، درباره ی زمان ولادت اش آورده است: «و انه لعبد قد ولد فی یوم اول المحرم من سنة 1235 . . .» . بعضی هم نوشته اند که میرزا علی محمد شیرازی، در یکم محرم 1236 هجری قمری (نهم اکتبر 1820 میلادی) در شیراز به دنیا آمد و در 27 شعبان سال 1266 هجری قمری (نهم ژوئیه سال 1850 میلادی) در نزدیکی ارگ تبریز، در سن سی سالگی، تیرباران شده است . ر . ک: لغت نامه ی دهخدا، ج 9، ص 32 .

13) بعید نیست که مخاطب «باب » در این عبارت: «ان یا محمد معلمی، لاتضربنی فوق حد معین . . .» ، معلم وی، همین شیخ محمد عابد باشد .(این عبارت در کتاب بیان عربی، ص 25، آمده است) .

14) ر . ک: تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری، ص 63- 64 .

15) ر . ک: مقاله ی سیاح، ص 5 . این کتاب، تالیف عباس افندی (پسر بزرگ حسینعلی بهاء) است که نام های دیگری هم مانند سرگذشت یک مسافر، روزنامه ی یک مسافر، شرح سیاح دارد . بنا به نقل مؤلف الکواکب الدریة، ص 7، این کتاب در بمبئی (هندوستان) و نیز از سوی ادوارد براون در انگلستان به چاپ رسیده است .

16) ر . ک: لغت نامه ی دهخدا، ج 9، ص 32 .

17) بعضی از نویسندگان بابی و بهایی، تحصیل سید علی محمد «باب » را جز از مکتب انکار کرده اند و نسبت «امی » به وی داده اند . به عنوان نمونه، حاجی میرزا جانی کاشانی، مؤلف «نقطة الکاف » ضمن رد شرکت «باب » در درس سید کاظم رشتی، ادعا کرده که وی گاهی به مجلس موعظه ی او می رفته است و حتی در صفحه ی 109 تصریح می کند: «نفسی که امی بوده، یعنی سواد عربیت درستی نداشته [است . . . ]» ، ولی با توجه به اسناد تاریخی، جایی برای چنین ادعایی باقی نمی ماند .

18) اسرار الآثار خصوصی، فاضل مازندرانی، ج 1، ص 192- 193 .

19) همان، ج 4، ص 370 .

20) ظهور الحق، فاضل مازندرانی، ج 3، ص 479 . این کتاب، از جمله کتاب های فرقه بهاییه است که در مصر به چاپ رسیده است .

21) ر . ک: روضة الصفاء ناصری، رضا قلی خان هدایت . از صفحه ی 1270 تا صفحه ی 1274 جلد دهم این کتاب، مطالبی درباره ی بابیه و بهاییه آمده است .

22) ر . ک: خاتمیت پیامبر اسلام، ص 41; تلخیص تاریخ نبیل زرندی، عبدالحمید اشراق خاوری، ص 66 .

23) ر . ک: تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 67 .

24) ر . ک: لغت نامه ی دهخدا، ص 33 .

25) این جریان، در ناسخ التواریخ (بخش قاجاریه) جلد سوم، با تفصیل بیش تری آمده است . ر . ک: لغت نامه ی دهخدا، ج 9، ص 51 . علاوه بر آن، مؤلف «نقطة الکاف » در صفحه ی 105، چنین آورده است:

«. . . بعد از آن که نجم وجود آن سید بزرگوار [ حاج سید کاظم رشتی ] غروب نمود، بعضی از اصحاب با صدق و وفاء آن سرور، نظر به فرمایش آن نیر اعظم، در مسجد کوفه، مدت یک اربعین، معتکف گردیده، ابواب ما تشتهی الانفس را بر روی خود بسته، و روی طلب، بر خاک عجز و نیاز گذارده و دست الحاح به درگاه موجد کل فلاح بر آورده و به لسان سر و جهد در پیش گاه فضل حضرت رب المتعال عارض گردیده که: بارالها! ما گم شدگان در وادی طلب ایم، و از لسان محبوب موعود به ظهور محبوب ایم، و به جز حضرت تو مقصد و پناهی نداریم . اینک، از تموج بحربی کران ات مستدعی چنان ایم که حجاب غیریت را از میانه ی ما و ولی ات برداشته، تا چشم فؤاد ما به نور طلعت معرفت اش روشن گردد . دل سوخته ای ما را از آتش فراق آن سرور افئده ی موحدین، به آب وصال اش تسلی بخش . چون که فرمایش حضرت خداوند رحمان در این خطاب بود به عباد مقبلین خود که «ادعونی استجب لکم » و لهذا تیر دعای با صدق و اخلاص نقطه انداز پرده ی دعوت، به اجابت رسیده و در عالم اشراق، به تجلی معرفت جمال غیبی آن شمس وحدت مرآت فؤادش، متجلی گردیده و بیت طلوع اش را که کعبه ی حقیقت بود، عارف شده، و لهذا قدم طلب در سبیل وصال اش، گذارده و به سوی کشور شیراز جان افزا شتابیده . . .» . نیز ر . ک: لغت نامه ی دهخدا، ج 9، ص 33 .

26) مؤلف الکواکب الدریة، اسامی هجده تن را چنین آورده است: حاجی ملا محمد علی بار فروشی (ملقب به «قدوس ») ; ملا حسین بشرویه (ملقب به «باب الباب ») ; آقا میرزا محمد باقر (از خویشان باب الباب که او را «میرزا باقر کوچک » گفتند . گویا، پسر خالوی باب الباب بوده است) ; آقا محمد حسن (برادر باب الباب) ; ملا علی بسطامی (که سبب ایمان حاج سید جواد کربلایی و مبشر و مبلغ درعراق عرب بود) ; قرة العین طاهره; شیخ محمد ابدال; آقا سید حسین یزدی (ولد آقا سید احمد معروف به «کاتب وحی ») ; میرزا محمد روضه خوان یزدی; سعید هندی; ملا محمد خویی; ملا خدابخش قوچانی (که به سبب کثرت علم و تحقیق، او را ملا علی رازی گفته اند) ; ملا جلیل ارومی; ملا باقر تبریزی (که حامل جعبه و قلم دان و الواح نقطه ی اولی به جهت بهاءالله توسط ملا عبدالکریم قزوینی بوده است) . ; ملا یوسف اردبیلی; میرزا هادی قزوینی; میرزا محمد علی قزوینی (این دو، برادر بودند و در قلعه ی طبرسی (در مازندران) کشته شدند) ; ملا حسین بجستانی (که بعد از قتل باب، دچار تزلزل شد .) .

ر . ک: الکواکب الدریة فی مآثر البهائیة، عبدالحسین آیتی (آواره)، ج 1، ص 43 . این کتاب، در 575 صفحه در سال 1342 هجری قمری درمصر به چاپ رسید . مؤلف، پس از آن که از فرقه ی ضاله ی بهائیت روی گردانید، ردیه ای بر این کتاب و عقیده ی سابق خود نوشت که با نام کشف الحیل، در چهار جلد نشر یافته است .

27) ر . ک: دائرة المعارف الشیعیة العامة، محمد حسین اعلمی حائری، ج 6، ص 20 .

28) نقطة الکاف، حاجی میرزا جانی کاشانی، ص 181 .

29) بهائیان، محمد باقر نجفی

30) احسن القصص، ذیل آیه ی 55 از سوره ی یوسف .

31) همان .

32) احسن القصص، علی محمد شیرازی، ص 1; ر . ک: دانشنامه ی جهان اسلام، ج 1، ص 17 .

33) نقطة الکاف، ص 135 .

34) دایرة المعارف تشیع، ج 3، ص 4- 5 .

35) بیان، ص 3 (نسخه ی خطی .)

36) ر . ک: بیان، ص 1 .

37) ر . ک: لوح هیکل الدین، علی محمد باب، ص 18 (نسخه ی خطی .)

38) تلخیص تاریخ نبیل زرندی، همان، ص 141 .

39) ر . ک: نظر اجمالی در دیانت بهائیت، احمد یزدانی، ص 13، تهران 1329 ش .

40) ر . ک: ظهور الحق، فاضل مازندرانی، ج 3، ص 14 .

41) ناسخ التواریخ، بخش قاجاریه، جلد دوم; شیخیگری، بابیگری، مرتضی مدرس چهاردهی، ص 205- 206; لغت نامه ی دهخدا، ج 9، ص 44- 47 .

42) کشف الغطاء، ص 204- 205، ابوالفضل گلپایگانی، چاپ ترکستان .

43) نقطة الکاف، ص 162; حاجی میرزا جانی کاشانی، لیدن 1328 ه/1910 م .

44) همان .

45) تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ج 1، ص 163 و 195 .

46) همان، ج 1، ص 130 .

47) بهائیان، ص 252، محمد باقر نجفی .

48) ر . ک: دانشنامه ی جهان اسلام، ج 1، ص 18- 19، زیر نظر سید مصطفی میر سلیم، تهران 1375 . و نیز ر . ک: الموسوعة الذهبیة للعلوم الاسلامیة، ج 7، ص 554- 555، دکتر فاطمه محجوب، قاهره .

منبع :انتظار – پاییز 1381، شماره 5 –