شوال

نوشته‌ها

دستگیری امام کاظم علیه السّلام ۲۰ شوال

در سال (۱۷۹ق)در این روز هارون ملعون به مسجد النبی صلّی اللَّه علیه و آله به ظاهر برای زیارت و در حقیقت برای دستگیر نمودن حضرت موسی بن جعفر (علیه السّلام) آمد و آن حضرت را از مدینه به بغداد فرستاد.

(کافی: ج ۲، ص ۵۰۷٫ بحار الانوار: ج ۴۸، ص ۲۰۶)

غزوه خندق (احزاب) ۱۷ شوال سال ۵ هجری قمری

اشاره

پس از هجرت پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله و یارانش از مکه به مدینه، مشرکان مکه و هم ‏فکرانشان که تاب تحمل خورشید عالم افروز اسلام را نداشتند، جنگ ‏هایی بر ضد مسلمانان و حکومت نوپای آن ها به راه انداختند.

یکی از این نبردها که عظمت خاصی دارد، جنگ خندق یا احزاب است که در هفدهم شوال سال پنجم هجری(۱) به وقوع پیوست. پیروزی در این نبرد به قدری مهم بود که وقتی امام علی علیه‏السلام به جنگ عمرو بن‏ عبدود رفت، وجود گرامی پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله فرمود: «برز الاسلام کله الی الشرک کله؛ تمام اسلام با تمام کفر روبه‏رو شده است». (۲)

و پس از پیروزی امام علی علیه ‏السلام فرمود: «پیکار علی ‏بن ‏ابی‏ طالب با عمرو بن ‏عبدود در روز خندق، از عمل امت تا روز رستاخیز برتر است».(۳)

نبرد احزاب

آتش ‏افروزان اصلی نبرد احزاب، یهودیان مدینه بودند که با تحریک قبایل و طوایف قریش، از جمله بنی ‏سلیم، بنی ‏اسد و…، سپاه متحدی بین ۱۰ تا ۲۴ هزار نفر برای هجوم به مدینه آماده ساختند.

این سپاه عظیم، شهر مدینه را به مدت یک ‏ماه در محاصره نگه داشت. مسلمانان مدینه، پیش ‏تر به فرماندهی پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله و به پیشنهاد سلمان فارسی، خندقی در اطراف شهر کنده بودند و از آن سوی خندق به دفاع می ‏پرداختند.

در این میان، عمرو بن‏ عبدود که از شجاع ‏ترین و نام ‏آورترین سرداران سپاه کفر بود، از خندق گذر کرد، ولی به دست توانای امید ارتش اسلام و پیامبر، امام علی علیه ‏السلام از پای درآمد و باعث سرافکندگی روحی سپاه مکه شد.

در این میان، شبی بادهای تندی آمد و وضع پریشان دشمن را پریشان ‏تر کرد. از این ‏رو، آن ها شب هنگام اطراف شهر را ترک کردند و مفتضحانه به مکه بازگشتند.(۴)

جنگ احزاب در قرآن

قرآن کریم در واقعه جنگ احزاب، به بررسی روحیه مردم مدینه در این نبرد می ‏پردازد و آن ها را به گروه ‏هایی تقسیم می ‏کند. عده‏ ای از مردم مسلمان، ولی نه مؤمن، قلوبشان به لرزه افتاد و در مورد خداوند، گمان ‏های نا به ‏جا کردند.(۵)

گروهی از منافقان نیز وعده‏ های پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله را فریب خواندند و بر دیگران فریاد کشیدند که مقاومت نکنند.(۶) البته خداوند درباره منافقان تذکر می ‏دهد که این افراد اگر حتی همراه شما هم بودند، جز اندکی همراه شما جهاد نمی ‏کردند.(۷)

اما مؤمنان با دیدن گروه‏ ها در اطراف مدینه، خشنود گشتند و گفتند که این همان چیزی است که خدا و رسول به ما وعده داده ‏اند و البته حمله دشمنان جز به ایمان آن ها نمی ‏افزود.(۸)(۹)

رهبری کوشا

پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله در تمامی عمر شریفش، چه در دوران رسالت و چه ‏پیش از آن، همواره مسئولیت ‏شناس بود و در کارها با دیگران همکاری می ‏کرد. مقام معظم رهبری در مورد تلاش فراوان رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله در جنگ احزاب و کندن خندق می ‏فرماید: «سخت ‏تر از همه، پیغمبر کار کرد. در کندن خندق، هر جا دید کسی خسته شده و گیر کرده و نمی ‏تواند پیش برود، پیغمبر می ‏رفت، کلنگ را از او می ‏گرفت و بنا می ‏کرد به کار کردن. یعنی فقط با دستور، حضور نداشت؛ با تن خود در وسط جمعیت حضور داشت».(۱۰)

مدیریت بحران

یکی از حساس ‏ترین و سرنوشت سازترین حوادث صدر اسلام، غزوه احزاب یا خندق است. تاریخ ‏نگاران، این غزوه را بیشتر از آن جهت با اهمیت می ‏دانند که آخرین صحنه تهاجم دشمن به نیرو های اسلام و نقطه اوج اقدامات دفاعی مسلمانان بود. در این میان، مدیریت بحران پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله در کندن خندق، بی ‏نظیر می ‏نماید.

مسلمانان پس از آگاهی از تهاجم دشمن، حداکثر هشت روز فرصت داشتند تا درباره انجام هر گونه اقدام تدافعی تصمیم ‏گیری کنند. تصمیم رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله به کندن خندق، یکی از بهترین نمونه ‏های تصمیم ‏گیری شجاعانه است.

خندقی به طول دست ‏کم پنج کیلومتر با عرض تقریبی هفت تا ده ‏متر و عمق حداقل سه ‏متر، حجم عظیمی خاک ‏برداری می ‏طلبید؛ در حالی ‏که تمام نیرویی که در اختیار پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله بود، به سه هزار نفر نمی ‏رسید. اینجا است که مدیریت حضرت، همگان را به شگفتی وا می ‏دارد که چگونه مسلمانان توانستند در این زمان اندک، به چنین دست آوردی برسند.(۱۱)

اگر علی علیه ‏السلام نبود

اگر امام علی علیه‏ السلام به میدان دشمن نرفته بود و عمرو بن ‏عبدود را از پای در نمی ‏آورد، در هیچ ‏یک از مسلمانان، جرئت مبارزه با دشمن متجاوز نبود و بزرگ ‏ترین ننگ برای یک ارتش مبارز این است که به ندای مبارزه ‏طلبیِ دشمن متجاوز پاسخ مثبت ندهد و ترس، روح و روان سپاهیان را فراگیرد. حتی اگر عَمرو از نبرد صرف ‏نظر می ‏کرد و باز می‏گشت، داغ این ننگ، تا ابد بر پیشانی تاریخ دفاعی اسلام باقی می ‏ماند.

اگر امام علی علیه ‏السلام به میدان نمی ‏رفت یا می ‏رفت و شهید می ‏شد، واقعه احد یا حنین تکرار می ‏شد که جز چند نفر انگشت شمار، کسی در میدان نبرد استقامت نورزید و از جان پیامبر اعظم صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله دفاع نکرد. همه پا به فرار گذاشتند و پیامبر را تنها رها کردند.(۱۲)

سروده امام علی علیه ‏السلام درباره احزاب

پس از جنگ احزاب یا خندق، که با پیروزی غرور آفرین مسلمانان به پایان رسید و کافران هم، مفتضحانه صحنه نبرد را ترک کردند، امام علی علیه‏ السلام، چند بیتی درباره این جنگ سرود که خلاصه ترجمه آن چنین است:

«او (عمرو بن عبدود) از بی ‏خردی، سنگ (بت) را یاری کرد و من از درست رأیی، پروردگار محمد صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله را. او را هم چون شاخ درخت خرما بر روی خاک ‏ها واگذاشتم. به جامه‏های او ننگریستم، اما اگر او مرا کشته بود، جامه ‏هایم را بیرون می ‏آورد. ای گروه احزاب! مپندارید خدا، دین خود و پیغمبر خود را خوار می ‏کند». (۱۳)

پی نوشت ها:
۱. علی حائری و همکاران، روز شمار قمری، قم، مرکز پژوهش ‏های صدا و سیما، ۱۳۸۱، ج۱، ص ۲۸۷.
۲. مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، قم، صدرا، پاییز ۱۳۷۱، ج ۱۰، ص ۲۴۸؛ به نقل از: علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۲۱۵.
۳. سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۲۴۲.
۴. نک: روز شمار قمری، ص ۲۸۷؛ سیری در سیره نبوی، صص ۲۴۷ ـ ۲۴۹؛ تاریخ سیاسی اسلام، ص ۱۹۴.
۵. نک: احزاب: ۱۰.
۶. همان.
۷. احزاب: ۲۰.
۸. احزاب: ۲۲.
۹. نک: رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، پاییز ۱۳۶۹، چ ۲، ج ۲، صص ۱۹۲- ۱۹۳.
۱۰. سخنان مقام معظم رهبری در خطبه‏های نماز جمعه تهران، ۲۸/۲/۱۳۸۰؛ به نقل از دفتر نشر و حفظ آثار حضرت آیت الله خامنه ای.
۱۱. مقاله «مدیریت در بحران (تحلیلی از جنگ خندق)» از پایگاه اطلاع ‏رسانی پیامبر اعظم.
۱۲. نک: جعفر سبحانی، فروغ ولایت، صص ۹۵ – ۱۰۱.
۱۳. سید جعفر شهیدی، علی علیه ‏السلام از زبان علی علیه ‏السلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ و اندیشه اسلامی، ۱۳۷۶، چ۱،ص ۲۳.
منبع: گلبرگ: آبان ۱۳۸۵، شماره ۸۰

وفات ابى صلت هروى ۱۷ شوال سال ۲۰۷ هجری قمری

عالم جلیل القدر اباصلت عبد السلام بن صالح هروى که اهل هرات بود پس از آزادى از زندان مأمون در سال ۲۰۷ هجرى قمرى از دنیا رفت. اباصلت از اصحاب امام رضا(علیه السلام) و از خواص شیعیان بود، کتاب «وفات الرضا(علیه السلام)» تألیف اوست. در ایران دو قبر منسوب به آن بزرگوار است: یکى در بیرون شهر مشهد، و دیگرى در دروازه رى قم.

منبع: تقویم شیعه، صفحه ۲۶۶

بیشتر بدانیم

آغاز غزوه حمراء الاسد ۱۶ شوال

سال ۳ هجری قمری

یک روز پس از بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله و یارانش از جنگ احد به مدینه منوره، رسول خدا صلی الله علیه و آله به یارانش دستور داد، آن‌هایی که در غزوه احد حاضر بودند، لباس رزم بپوشند و آماده حرکت برای غزوه دیگر باشند.

با شکست سنگین مسلمانان در جنگ احد، بدست کفار و مشرکان قریش، احتمال جرئت و جسارت سایر دشمنان اسلام و شبیخون آنان به مدینه، فراوان بود و همین امر روحیه مسلمانان را تضعیف و روحیه دشمنان را تقویت کرده بود. ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با کاردانی و دوراندیشی ذاتی و خدادادی خویش، درصدد پیشگیری از تهاجم‌های احتمالی دشمن برآمد.

با این که بسیاری از مسلمانان مبارز و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و خود آن حضرت در جنگ احد، آسیب‌های زیادی دیده و به شدت زخمی و افتاده و تازه به مداوای زخم‌های خویش پرداخته بودند، پیامبر صلی الله علیه و آله، آنان را به نبرد دیگری فراخواند و دستور داد تنها آن‌هایی که در احد شرکت داشتند، در این نبرد حاضر شوند و از پذیرفتن سایر مسلمانان و همپیمانان آن‌ها خودداری کرد.

آن حضرت، سپاه خویش را آماده و تجهیز و به تعقیب مشرکان مکه پرداخت، تا آنان را بیابد و انتقام نبرد احد را از آنان بگیرد. پیامبر صلی الله علیه و آله تا سرزمین “حمراء الاسد” پیش رفت، ولی به مشرکان دست نیافت و خبر تعقیب پیامبر صلی الله علیه و آله به اطلاع آنان رسید و از شدت ترس و رعب انتقام مسلمانان، بر رفتن خود شتاب کرده و هر چه سریع‌تر از مدینه دور شده و به مکه معظمه بازگشتند.

پیامبر صلی الله علیه و آله بدون دستیابی به دشمن، به مدینه مراجعه نمود، ولی به هدف مورد نظرش رسیده بود و آن عبارت بود از ایجاد رعب و وحشت در میان مشرکان قریش و تقویت روحیه رزمندگان مسلمان و توجه و تنبه به سایر دشمنان اسلام.(۱)

به گفته واقدی، این غزوه از هشتم شوال، در سی و دومین ماه حضور پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه، آغاز شد و رفت و بازگشت آن حضرت به مدت پنج روز به درازا کشید.(۲) ولی، ابن حبیب بغدادی، تاریخ آغاز غزوه “حمراء الاسد” را شانزدهم شوال، ذکر کرده است.(۳)

پی نوشتها:
(۱). المغازی (واقدی)، ج ۱، ص ۳۳۴٫
(۲). همان.
(۳). المحبر (محمد بن حبیب بغدادی)، ص ۱۱۳٫

جنگ احد و شهادت حضرت حمزه (س) ۱۵ شوال سال سوم هجری قمری

 حضرت حمزه در سن ۶۰ سالگى در سال سوم هجرى قمرى به شهادت رسید او ملقب به سید الشهداء شد، پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) این لقب را به ایشان دادند. قاتل حمزه مردى بود به نام وحشى (غلام جبیر بود که بعداً ایمان آورد و توبه نمود) از پشت شمشیرى یا تیرى به آن جناب زد که به زمین افتاد و شهید شد. او جگر حمز را بیرون آورد و نزد هند ملعونه مادر معاویه برد. هند از شدت عداوت جگر حضرت حمزه را به دندان گرفت و به هند جگر خوار مشهور گردید. پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیکر حضرت حمزه را حنوط و کفن نمود و بر او نماز خواند سپس ایشان و تمامى شهدا را در اُحد دفن نمودند.

منبع:حوادث الایام، صفحه ۲۳۵

رد الشمس ۱۵ شوال

داستان بازگشتن خورشید

از حوادث سال هفتم یکی هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشید است به دعای رسول خدا(صلی الله علیه و آله)که کازرونی و دیگران نقل کرده اند، و حافظ گنجی شافعی آن را در فتح خیبر و هنگام تقسیم غنایم ذکر کرده است. ما آن را از روی مشکل الآثار علامه طحاوی(به نقل احقاق الحق)برای شما نقل می کنیم، که او به سند خود از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که روزی هنگام عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)سرش را در دامان علی(علیه السلام)نهاد و حالت وحی بر آن حضرت عارض شد و طول کشید تا غروب شد و علی نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پیغمبر نتوانست از جا برخیزد و چون پیغمبر برخاست به علی(علیه السلام)فرمود:

آیا نماز عصر خوانده ای؟عرض کرد: نه.

پیغمبر دعا کرده گفت:

«اللهم ان علیا کان فی طاعتک و طاعه رسولک فاردد علیه الشمس »

[پروردگارا علی(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبرداری رسول تو بوده پس خورشید را برای او بازگردان. ]اسماء گوید: در این وقت خورشید را دیدم که بازگشت و دیوارها را دوباره آفتاب گرفت تا علی(علیه السلام)وضو گرفت و نمازش را خواند، آن گاه غروب کرد. (۱)

پی نوشت ها:
۱. نگارنده گوید: داستان «رد شمس »را بیش از بیست نفر از بزرگان اهل سنت با اختلاف مختصری از اسماء بنت عمیس، ابو رافع، ام سلمه، جابر، ابو سعید خدری، ابو هریره و دیگر از صحابه نقل کرده اند که برای اطلاع از متون آنها می توانید به جلد پنجم کتاب احقاق الحق، صص ۵۴۰ – ۵۲۱ مراجعه کنید و شاید برای برخی داستان مزبور مستبعد باشد اما باید دانست که داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چیز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهی جای هیچ گونه استبعادی باقی نخواهد ماند.جالب اینجاست که سبط بن جوزی، یکی از بزرگان عامه، به دنبال داستان حدیث رد شمس داستان جالب دیگری نقل کرد و می گوید:
جمعی از مشایخ و بزرگان ما در عراق نقل کرده اند که هنگام عصری بود که ابو منصور مظفر بن اردشیر عبادی واعظ در محله ناجیه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذکر فضایل اهل بیت و نقل داستان رد شمس بود و با بیان شیوا و سحرآمیز خود دلها را به خود جذب کرده بود که ناگاه ابر سیاه و غلیظی قسمت مغرب را پوشاند و خورشید را از نظرها پنهان کرد و چندان طول کشید و هوا تاریک شد که مردم گمان کردند خورشید غروب کرده، در این وقت ابو منصور واعظ روی منبر ایستاد و با دست خود به سوی خورشید اشاره کرد و گفت:
لا تغربی یا شمس حتی ینتهی
مدحی لآل المصطفی و لنجله
و اثنی عنانک ان اردت ثنائهم
انسیت ان کان الوقوف لاجله
ان کان للمولی وقوفک فلیکن
هذا الوقوف لخیله و لرجله
[ای خورشید غروب نکن تا مدح من درباره اهل بیت پیغمبر و فرزندان او پایان یابد، و عنان خود باز گردان اگر بیان ثنای آنها را خواهی؟آیا فراموش کرده ای توقف خود را برای پیغمبر؟اگر برای مولی توقف کردی و ایستادی برای پیروان و نزدیکان او نیز باید بایستی. ]
راویان مزبور گفته اند: در این وقت ناگهان دیدند ابرها به یکسو رفت و خورشید بیرون آمد.
و ابن حجر عسقلانی – با شدت تعصبی که دارد – داستان رد شمس را در کتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)، ص ۱۲۶، ذکر کرده و آن را از کرامات علی(علیه السلام)دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نیز از تذکره الخواص نقل نموده است.
و از روایات زیادی که در کتابهای شیعه و سنی در این باره وارد شده معلوم می شود که داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و برای تحقیق بیشتر به کتاب کفایه الموحدین، ج ۲ صص ۴۱۳ – ۴۱۱ نیز رجوع کنید.
منبع :زندگانی حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)، سید هاشم  رسولی محلاتی

بیشتر بدانیم

معجزات پیامبر(صلی الله علیه و آله)(رد الشمس و شق القمر)

مسجد بنی قریظه یا مسجد فضیخ

احتجاج امام علی علیه السلام به آیه ولایت

تمام شبهات ( ردالشمس)

 

 

آغاز غزوه قینقاع ۱۵ شوال سال دوم هجرى قمرى

پس از آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مدینه هجرت و نظام حکومتى اسلام را پایه ریزى نمود، با یهودیان مقیم این شهر و حوالى آن، پیمان همزیستى مسالمت آمیز امضا کرد و از آنان تعهد گرفت که با دشمنان اسلام همکارى نکرده و بر علیه اسلام و مسلمانان، هیچ دسیسه و فتنه اى ایجاد نکنند.

اما قوم یهود، هر گاه احساس مى کرد که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و حکومت اسلامى در مدینه منوره، در معرض خطر قرار گرفته است، خوشحال شده و در صدد همکارى با دشمنان اسلام بر مى آمدند و پیمان نامه خویش را نقض مى کردند.

یکى از قبایل یهود مدینه، طایفه “قَیْنُقاع” بود، که افراد آن، در حوالى مدینه مى زیسته و به کار تجارت و بازرگانى مى پرداختند و از داشتن زمین هاى زراعى، باغستان و دام دارى محروم بودند.

آنان در محله خویش، بازار بازرگانى مهمى داشتند که بسیارى از عرب ها، اعم از مسلمان، مسیحى، یهود، مشرک و بت پرست، در آن جا خرید و فروش مى کردند.

روزى، یکى از بانوان مسلمان در آن جا مورد اهانت و استهزا قرار گرفت و همین امر، موجب درگیرى و زد و خورد میان مسلمانان و یهودیان حاضر گردید و در این میان، یک تن از یهودیان و یک تن از مسلمانان کشته شدند. هم چنین پس از پیروزى سپاه اسلام بر مشرکان قریش در “نبرد بدر” و کشته و اسیر شدن بسیارى از مشرکان مکه، یهودیان مدینه از این پیروزى غرور آفرین مسلمانان، احساس ناراحتى و حسادت مى کردند و از هر راه ممکن در صدد دشمنى با مسلمانان و تحقیر آنان بر مى آمدند. تا این که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد بازار آنان گردید و آنان را گرد آورد و به موعظه و اندرزشان پرداخت و آنان را به یاد پیمان نامه هایشان انداخت و از اختلاف و دشمنى، آنان را بر حذر داشت و سرانجام به آنان فرمود: یا معشر یهود! أسلموا، فوالله انّکم لتعلمون أنّى رسول الله، قبل أن یوقع الله بکم مثل وقعه قریش.

یعنى: اى جماعت یهود! تسلیم شوید (و گردنکشى و دشمنى نکنید) سوگند به خدا، شما مى دانید که من رسول خدا هستم (زیرا در کتاب مقدستان، به آن بشارت داده شده است) پس متوجه باشید به سرنوشتى که قریش دچار شده اند، شما را خدا به آن دچار نسازد.

یهودیان به پیامبر(صلی الله علیه و آله) پاسخ هاى ناهموار داده و گفتند: اگر در جنگ با مردمى که شیوه نبرد نمى دانند، پیروز شده اى، مغرور مشو. به خدا سوگند، اگر با ما نبرد کنى ما را خواهى شناخت.

خداوند سبحان، در این هنگام، این آیه را بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل کرد: و اِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَهً فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلى سَواءٍ، اِنّ اللّهَ لا یُحِبّ الْخائنینَ.(۱)

یعنى: هر گاه (با ظهور نشانه هایى) از خیانت گروهى بیم داشته باشى (که عهد خود را شکسته و حمله غافلگیرانه کنند)، به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمى دارد.

پس از نزول این آیه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) دستور حمله به سوى طایفه قینقاع را صادر کرد. آن حضرت، “ابولبابه بن عبد المنذر” را در مدینه به جاى خویش گمارد و به همراه هفت صد مرد جنگى که سیصد تن از آنان، زره بر تن داشتند در ۱۵ شوال سال دوم قمرى، به سوى قینقاع حرکت کرد و یهودیان این محله از ترس رویارویى با مسلمانان، وارد دژ خویش شده و آن را از پشت بستند. پیامبر(صلی الله علیه و آله)، آنان را محاصره کرد و به مدت ۱۵ روز به این محاصره ادامه داد، تا این که یهودیان تسلیم شدند. مسلمانان، آنان را دست بستند و قصد اعدامشان نمودند.

ولى عبدالله بن ابى بن سلول، سر دسته منافقان مدینه که با یهودیان حشر و نشر داشته و سابقاً با طایفه آنان هم پیمان بود، از آنان در نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) شفاعت کرد و اصرار و تاکید فراوان نمود، تا آن حضرت از کشتن آنان، درگذشت. ولى شرط نمود که آنان باید تمام ابزارهاى جنگى و دارایى هاى خویش را واگذارند و به همراه زنان و فرزندان خویش، این سرزمین را ترک گویند و به سوى شام هجرت کنند.

یهودیان، به ناچار تمام دارایى هاى خویش را گذاشته و به همراه زنان و فرزندانشان، مدینه را ترک و به خیبر رفتند. در آن جا، تعدادى ماندنى شده و بقیه به “اذرعات” مجاور سرزمین اردن، در سرزمین شام، هجرت کردند و مسلمانان را از شرارت ها و دشمنى هاى خویش رها ساختند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) اموال و دارایى هاى آنان را به غنیمت گرفت و خمس آن ها را براى خویش برداشت و بقیه را میان مبارزان تقسیم کرد. این، نخستین موردى بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از غنیمت جنگى، خمس گرفته بود.(۲)

۱- سوره انفال(۸)، آیه ۵۸
۲- المغازى (واقدى)، ج۱، ص ۱۷۶؛ تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتى)، ج۱، ص ۴۰۸؛ البدایه و النهایه (ابن کثیر)، ج۴، ص ۴؛ التنبیه و الاشراف (مسعودى)، ص ۲۰۶

وفات حضرت عبدالعظیم حسنى (ع) ۱۵ شوال سال ۲۵۲ هجری قمری

امام حسن مجتبی (علیه السلام) پانزده فرزند داشت، یکى از آنها جناب زید بود که با لبابه دختر عبدالله بن عباس ازدواج کرد، لبابه همسر حضرت قمر بنى هاشم(علیه السلام) بود که بعد از شهید شدن آن حضرت با زید ازدواج نمود او دو فرزند آورد به نام حسن و نفیسه، کنیه حسن ابى محمد بود که داراى هفت پسر شد یک از آنها به نام ابو الحسن على ملقب به سدید بود على یک پسر داشت به نام عبدالله و عبدالله نه پسر داشت که یکى از آنها حضرت عبدالعظیم بود.

عبدالعظیم ابى القاسم بن عبدالله بن على الشدید بن حسن بن الامیر بن زید بن الامام الحسن(علیه السلام) معروف به شاه عبدالعظیم حسنى در حالى که از دست سلطان گریخته بود وارد رى شد و در منزل یکى از شیعیان در سردابى مخفى گردید. وى در آن محل مشغول به عبادت خداوند بود و روزه مى گرفت و گاهى مخفیانه به زیارت قبرى که مقابل قبر شریف خودش هست مى رفت و مى فرمود:

این قبر یکى از اولاد حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام)است، ایشان در سال ۲۵۰ هجرى قمرى وفات نمود و در مسجد شجره رى مدفون گردید.

حضرت عبدالعظیم از بزرگان محدثین و علماء و زهّاد و از اصحاب امام جواد و امام هادى(علیهم السلام) است. او همان بزرگوارى است که خدمت امام هادى مشرف شد و عقاید خود را عرضه نمود و حضرت فرمود: اى اباالقاسم قسم به ذات خدا این عقاید دین خداست.

این بزرگوار یک پسر به نام محمد داشت که مردى بزرگ منزلت و زاهد و عابد بود.

فخر راضى در کتاب شجره مبارکه آورده که حضرت عبدالعظیم را در رى شهید کردند.

ناگفته نماند که بناى حرم مطهر آن حضرت یادگار مجدالملک قمى است و بنیان ایوان و رواق را شاه طهماسب بن شاه اسماعیل صفوى در سال ۹۴۴ هجرى قمرى بنا نهاده و ظریح نقره از آثار فتحلى شاه در سال ۱۲۲۲ هجرى قمرى مى باشد. طلا کارى گنبد را ناصرالدین شاه قاجار کرد و آینه بندى و نقاشى ایوان مطهر را میرزا آقا جان نورى صدر اعظم انجام داده است.(۱)

منبع:حوادث الایام، صفحه ۲۳۶

وقوع غزوه احد۷ شوال ، سال سوم هجرى قمرى

مشرکان مکه معظه، پس از شکست سنگین نبرد “بدر”، در صدد انتقام از مسلمانان برآمدند و به مدت یک سال در این زمینه فکر و با هم مشورت نموده و اقدام به گردآورى نیرو و فراهم آورى تجهیزات جنگى و تدارکات نمودند.

آنان در شوال سال سوم قمرى آماده نبرد با مسلمانان شدند و بدین جهت علاوه بر مردان جنگجو، تعدادى از زنان نیز به همراه خویش آوردند تا با خواندن، نوازیدن و اجراى مراسم لهو و لعب، جوانان قریش و مهاجمان سرکش را به خود مشغول کرده و فکر بازگشت و فرار از جنگ را از آنان بربایند.

آتش افروزان اصلى این جنگ عبارت بودند از ابوسفیان بن حرب، عمرو بن عاص، عکرمه بن ابى جهل، جُبیر بن مطعم، صفوان بن امیه، حارث بن هشام و طلحه بن ابى طلحه.

مهاجمان قریش با سه هزار نیروى انسانى، که هفتصد نفر از آنان، زره پوش، دویست نفر سواره و گروهى پیاده نظام بودند، با همراه داشتن سه هزار شتر از مکه خارج شده و به سوى “مدینه الرسول” حرکت کردند و در پنجم شوال در دامنه کوه اُحُد پیاده شدند.

عباس بن عبدالمطلب، عموى پیامبر اسلام(ص) که از مسلمانان واقعى، ولى غیر متظاهر به اسلام و مقیم مکه معظمه بود، توطئه و حرکت نظامى قریش از مکه را، به طور پنهانى به اطلاع پیامبر(ص) در مدینه منوره رسانید.

آن حضرت، پس از اطمینان از تهاجم دشمن، با ریش سفیدان مدینه و یاران و اصحاب خویش به مشورت پرداخت.

گروهى از پیران و ریش سفیدان، پیشنهاد کردند که آنان در مدینه بمانند و قلعه دارى کنند و هنگامى که قریش به درون شهر مدینه هجوم آورند، مردان در کوچه و خیابان ها و زنان از بالاى بام خانه ها، مهاجمان را مورد هدف قرار داده و آنان را از پاى درآورند، ولى گروهى دیگر از یاران آن حضرت، به ویژه جوانان دلیر و آن هایى که در سال گذشته توفیق حضور در نبرد بدر را نداشته اند و مى خواستند در نبرد دیگرى در کنار رسول خدا(ص)، مردانه با دشمنانش بجنگند، پیشنهاد خروج از مدینه و درگیر شدن در بیرون شهر را دادند و سرانجام پیامبر(ص) دیدگاهشان را پذیرفت و اعلان بسیج عمومى و حرکت مجاهدان به سوى دشمن را صادر نمود. تعداد هزار رزمنده، در روز جمعه ششم شوال، پس از اقامه نماز با شکوه جمعه، به سوى سرزمین احد حرکت کردند.

عبدالله بن اُبیّ، که در ظاهر مسلمان ولى سرکرده منافقان و مخالفان پیامبر(ص) و از هر راه ممکن، در صدد ضربه زدن به پیکر نظام تازه تاسیس اسلام بود، به همراه سیصد تن از افراد قبیله اش “اوس” به بهانه این که پیامبر(ص)، نظر وى را نپذیرفت و دیدگاه جوانان مسلمان را بر وى ترجیح داد، از نیمه راه برگشت و در این نبرد حضور پیدا نکرد و از این طریق، ضربه اى به سپاه اسلام وارد آورد. سرانجام سپاه اسلام با تعداد هفتصد رزمنده مسلمان در برابر سپاه کفر و شرک، در دامنه کوه احد، واقع در “وادى عتیق” قرار گرفت و در هفتم شوال، نبرد سنگین طرفین آغاز گردید و با دلیر مردى هاى حمزﺓ بن عبدالمطلب، على بن ابى طالب(ع)، زبیر بن عوام، طلحه بن عبیدالله، مصعب بن عمیر و سایر رزمندگان مسلمان، ضربه شکننده اى بر سپاه قریش وارد آمد و پس از دادن ده ها کشته، زخمى و اسیر، مجبور به عقب نشینى و فرار از صحنه نبرد شدند و مسلمانان با تکبیر، آنان را تعقیب کرده و از آن مکان، دور نمودند و سپس در صدد گردآورى غنیمت ها برآمدند.

پیش از آغاز نبرد، پیامبر(ص) تعداد پنجاه نفر از مسلمانان را در شکاف وسط کوه احد، که محلى آسیب پذیر بود، گمارد و به آنان دستور داد که از این مکان، مانع نفوذ دشمن و حمله آنان به پشت جبهه مسلمانان گردند و هیچ گاه، آن جا را ترک نکنند، چه این که مسلمانان پیروز شوند و چه متحمل شکست گردند.

ولى این عده از نگهبانان، به هنگام شکست دشمن و فرار آنان از صحنه نبرد، به تذکرات فرمانده خویش اعتنایى نکرده و از آن جا به پایین سرازیر شدند و به مانند دیگران، مشغول گردآورى غنایم جنگى گردیدند.

دشمن زخم خورده که از آغاز جنگ، به این نقطه آسیب پذیر، توجه کامل داشت، از این فرصت بهره جست و با عبور از شکاف میان کوه احد، مجدداً بر سپاه اسلام هجوم آورد و یکباره مسلمانان را در میان گرفت و به کشتن و زخمى کردن آنان پرداخت.

در اندک زمانى بسیارى از مسلمانان شهید، تعدادى زخمى و برخى نیز به اطراف پراکنده شدند و پیامبر(ص) به همراه عده اى اندک، مانند على(ع)، مصعب، زبیر و تعدادى دیگر، در وسط میدان نبرد، با دشمن درگیر بودند و تمام تلاش متجاوزان قریش، بر این بود که آن حضرت را به شهادت برسانند.

با کشته شدن مصعب بن عمیر، گمان کردند که پیامبر(ص) کشته شد و به همین جهت فریاد برآوردند که اى مردم! محمد(ص) کشته شد واى اهالى یثرب! براى چه مى جنگید؟

این ماجرا، روحیه رزمى مسلمانان را ضعیف تر کرد و پراکندگى آنان را بیشتر، ولى خداى سبحان، پیامبرش را یارى کرد و وى را از آسیب دشمنان رهایى بخشید. پیامبر(ص)، حضرت على(ع) و بسیارى از مسلمانانى که جان به در برده بودند، به شدت زخمى شدند و به بالاى کوه احد پناه برده و از آسیب نهایى دشمن در امان ماندند. حضرت على(ع) در این نبرد، با این که نود زخم بر تن را متحمل بود، از پیامبر(ص) جانانه دفاع مى نمود و حملات دشمنان بر پیامبر(ص) را از هر سو، دفع مى کرد. نداى آسمانى “لا سیف الا ذوالفقار، لا فتى الا على در همین نبرد، به گوش همگان رسید.

به هر روى، قریش متجاوز و سرکش، پس از ناامیدى از کشتن پیامبر(ص) و از پاى درآوردن مسلمانان، مجبور به عقب نشینى شد و به سوى مکه معظمه بازگشت.

اما مسلمانان، به خاطر بى دقتى عده اى بى شکیب، زیان هاى فراوانى متحمل گردیدند و تعداد هفتاد کشته دادند که افرادى چون حمزﺓ بن عبدالمطلب(ع)، مصعب بن ابى عمیر، حنظله غسیل الملائکه، عبدالله بن جحش، عبدالله بن عمرو بن حرام، عمرو بن جموح، خارجه بن زید، سعد بن ربیع، نعمان بن مالک و عبدﺓ حسحاس، از جمله آنان بودند.

وحشى ابن حرب، غلام مُطعم، پس از کشتن حمزه به دستور هند، همسر ابوسفیان، بدنش را مثله کرد و قلب مطهرش را شکافت و جگرش را بیرون آورد و هند از شدت غضب و حس انتقام جویى، جگر حمزه را به دندان گرفت.

گفتنى است که مسلمانان، شهیدان خویش را به دستور پیامبر(ص)، بدون غسل و کفن، در همان مکان دفن نمودند.

از مشرکان نیز تعداد بیست و دو تن کشته شدند، که ولید بن عاص، ابوامیته بن ابى حذیفه، هشام بن ابى حذیفه و ابو عزه عمرو بن عبدالله از جمله آنان بودند.

سرانجام مسلمانان با دل شکستگى و اندوه تمام، به مدینه بازگشتند.

پیامبر(ص) به حضرت على(ع) فرمود: دیگر مشرکان بر ما این چنین ظفر نیابند، تا به یارى خدا مکه را بگشائیم.(۱)

شکست در جنگ احد، عبرت و درسى بزرگ براى سپاه اسلام و مسلمانان شد که ارزش هاى به دست آمده را به خاطر غفلت و جهالت عده اى از مسلمانان فریب خورده از دست ندهند.

۱- نک: المغازى (واقدى)، ج۱، ص ۱۹۹؛ فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام(ص) (جعفر سبحانى)، ص ۲۵۷؛ تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتى)، ج۱، ص ۴۰۹؛ التنبیه و الاشراف (مسعودى)، ص ۲۱۱؛ السیرﺓ النبویه (ابن کثیر)، ج۳، ص ۱۸؛ الارشاد (شیخ مفید)، ص ۷۰؛ وقایع الأیام (شیخ عباس قمى)، ص ۷۳

وقوع غزوه حنین ۶ شوال، سال هشتم قمرى

پس از آن که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در رمضان سال هشتم قمرى، مکه معظمه را فتح کرد و مردم متعصب و سرکش این شهر مقدس را مورد گذشت و بخشش خویش قرار داد و آنان را از کرامت و بزرگوارى خویش بهره مند ساخت، اهالى طایف، به ویژه دو قبیله معروف “هوازن” و “ثقیف” به هراس افتاده و مردم این منطقه را بر ضد پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان تحریک کردند و در نتیجه به همراه لشگرى سنگین، که با زنان، فرزندان و چارپایانشان همراه بود، به سوى مکه معظمه حرکت کردند، تا به زعم خویش بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان این شهر مقدس شبیخون زده و کار آنان را یکسره کنند.

پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) که از توطئه آنان با خبر شده بود، دستور حرکت سپاه اسلام به سوى طائف را صادر کرد و حدود دوازده هزار مرد جنگى، که ده هزار نفر از مدینه آمده و دو هزار تن از تازه مسلمانان مکه بودند، به همراه آن حضرت، به سوى طایف پیش رفتند.

کثرت سپاه اسلام، برخى از سپاهیان را مغرور کرده بود و ابوبکر بن ابى قحافه، از جمله آنان بود، که خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفت: یا رسول الله! لا تغلب الیوم من قلّه؛ یعنى امروز جمعیت ما همانند سابق اندک نیست، که مغلوب شویم.

البته، آن طورى که ابوبکر مى پنداشت، به واقعیت نرسید و هنگامى که مسلمانان با سپاه کفر روبرو شدند، همگى جز تعدادى اندک گریختند و ابوبکر نیز از جمله فراریان جنگ حنین بود.

قرآن مجید نیز به چشم زخم زنى ابوبکر اشاره کرد و آن را محکوم نمود و در این باره فرمود: لَقَدْ نَصَرَکُمْ اللّهُ فى مَواطِنَ کَثیرَﺓ و یَومَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً و ضاقَتْ عَلَیکُمُ الاَرضُ بِما رَحُبَتْ ثُمّ ولّیْتُمْ مُدْبِرینَ.(۱)

به هر روى، پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله)، در هنگام خروج از مکه معظمه، “عتّاب بن أسید” را به عنوان پیش نماز و “مُعاذ بن جبل” را به عنوان مسئول آموزش دینى و معارف اسلامى در مکه باقى گذاشت و به همراه رزمجویان اسلامى از مکه عازم طایف شد.

کفار و مشرکان طایف در وادى “حُنین”، که از وادى هاى “تهامه” است، کمین کرده و همین که سپاه اسلام وارد این وادى شد، از دو سو آنان را مورد حمله بى امان خویش قرار دادند و در اندک مدتى، سپاهیان اسلام را با پراکندگى مواجه کردند.

در نتیجه، هر یک از سربازان اسلام، تنها به فکر نجات خویش بود و تلاش مى کرد که از صحنه نبرد بگریزد و همه آنان در اندک زمانى، از اطراف پیامبر(صلی الله علیه و آله) پراکنده شده و به سوى تپه ها و کوه ها گریختند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنان را ندا مى داد و کسى پاسخ وى را نمى داد. تنها ده نفر باقى مانده و از پیامبر(صلی الله علیه و آله) دفاع مى کردند، که نه نفر از آنان، از بنى هاشم و یک نفر از غیر بنى هاشم بود.

اما نُه نفر بنى هاشم عبارت بودند از: امام على بن ابى طالب(علیه السلام)، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب، نوفل بن حارث، ربیعه بن حارث، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب، عُتبه بن ابى لهب و معتّب بن ابى لهب.

و اما آن یک نفر غیر هاشمى عبارت بود از:

أیمن بن اُمّ ایمن.

سایر سپاه اسلام، اعم از مهاجر و انصار، تازه مسلمان و سابق الاسلام، همگى فرار کرده و پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در برابر شبیخون ناجوانمردانه هوازن و ثقیف تنها گذاشتند.

صحنه عجیبى در حال وقوع بود، دشمنان هر لحظه به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نزدیکتر مى شدند و آن چند نفر باقیمانده، به ویژه حضرت على(علیه السلام) در دفاع از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به سختى مبارزه مى کردند و خود وجود نازنین پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز ناچار به مبارزه و درگیرى با دشمن شد.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) به عمویش عباس بن عبدالمطلب، که صداى رسا و گوش خراشى داشت، دستور داد، مسلمانان را ندا دهد و آنان را به عهد و پیمانشان متذکر گرداند و آنان را به بازگشت به صحنه نبرد و جهاد در راه خدا فراخواند.

عباس با صداى بلند فریاد برداشت: یا اهل بیعه الشجرﺓ! یا اصحاب سورﺓ البقرﺓ! الى أین تفرّون؟ اذکروا العهد الذى عاهدتم علیه رسول الله.

یعنى: اى کسانى که در زیر شجره ]معروف به بیعت رضوان[ بیعت کردید! اى یاران سوره بقره! به کجا مى گریزید؟ به یاد آورید پیمانى را که با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بسته اید.

با نداى مکرر عباس، مسلمانان به خود آمده و به تدریج به سوى پیامبر(صلی الله علیه و آله) برگشتند. صحابه کبار، مانند ابى بکر و عمر نیز با شرمندگى بازآمدند و با دشمنان به مبارزه برخاستند.

سپاه اسلام مجدداً قوت گرفت و به دفع تهاجم دشمن پرداخت. اما در میان مشرکان، تک قهرمانانى بودند که با رجزخوانى و حملات پى در پى خویش، ترس و وحشتى در میان مسلمانان به وجود مى آوردند. معروفترین آن ها، “ابوجرول” بود، که به هر کسى حمله مى آورد، او را از پاى در مى آورد.

امیرمؤمنان(علیه السلام) به نبرد با وى پرداخت و چنان ضربتى بر او وارد ساخت، که در دم به هلاکت رسید. سایر قهرمانان و جنگجویان مشرک با کشته شدن ابوجرول، نا امید شده و از میدان نبرد گریختند.

مسلمانان آنان را تعقیب کرده و تعداد زیادى از آنان را کشته و تعدادى را اسیر نمودند و غنیمت فراوانى از آنان به دست آوردند.

آتش افروزان جنگ حنین، توان مقابله با پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از دست دادند و به سوى طائف، عقب نشینى کردند و پیامبر(صلی الله علیه و آله)، آنان را تا طایف تعقیب کرد.

روایت شد که امیرمؤمنان(علیه السلام) در نبرد حنین، چهل تن از رزمجویان طایف را به هلاکت رسانید.

به هر روى، خداى سبحان بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان منت نهاد و آنان را در این نبرد بزرگ، پیروز ساخت و دشمنان اسلام را خوار و زبون نمود.

شهداى واقعه حنین چهار نفر بودند:

۱- اُیمن بن اُمّ ایمن

۲- سُراقه بن حارث

۳- رُقَیم بن ثابت

۴- ابوعامر اشعرى.

درباره تاریخ این واقعه، گرچه تمامى مورخان متفقند که در شوال سال هشتم قمرى واقع گردیده است، ولى درباره روز این واقعه، اتفاق چندانى ندارند.

واقدى، نویسنده کتاب گرانسنگ “المغازى ابتداى حرکت پیامبر(صلی الله علیه و آله) از مکه معظمه را ششم شوال و وقوع نبرد را در دهم شوال ذکر کرد.

عده اى نیز، نخستین روز ماه شوال را تاریخ وقوع جنگ حنین مى دانند.(۲)

۱- سوره توبه(۹)، آیه ۲۵
۲- نک: المغازى (واقدى)، ج۲، ص ۸۸۵؛ تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتى)، ج۱، ص ۴۳۸؛ الارشاد (شیخ مفید)، ص ۱۲۵؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۶۷؛ فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام (جعفر سبحانى)، ص ۴۵۶؛ الجامع لأحکام القرآن (ابو عبدالله محمد قرطبى)، ج۸، ص ۶۶

حرکت حضرت على(ع) به سوى صفین ۵ شوال

۵ شوال سال ۳۶ هجرى قمرى
حضرت على(علیه السلام) پس از رأى قاطع مسلمانان به وى و انتخابش به خلافت اسلامى، در صدد برآوردن انتظارات و درخواست هاى به حق مردم در اجراى عدالت الهى، برآمد و در این راه همت فزاینده اى گماشت و نخستین اقدامات آن حضرت، عزل عاملان و حاکمان غیر صالح از حکومت و نصب افراد شایسته به جاى آنان بود.

تمامى حاکمان و عاملان منصوب عثمان مقتول، در برابر اقدامات حضرت على(علیه السلام)، ناچار به تسلیم و یا فرار از محل حکومت خود شدند و حضرت على(علیه السلام) به جاى آنان افراد صالح، کاردان و دلسوزى منصوب کرد. ولى حاکم شام از تبعیت امام على(علیه السلام) سر باز زد و در صدد کارشکنى و افساد و فتنه جویى برآمد.

معاویه بن ابى سفیان که از زمان خلافت عمر بن خطاب، به حکومت شام منصوب و در خلافت عثمان نیز پایه هاى حکومت خویش را تقویت کرده بود، در برابر رأى مردم و انتخاب حضرت على(علیه السلام)، گردنکشى و یاغى گرى نمود و با بهانه قرار دادن قتل عثمان بن عفان در صدد سرپیچى از فرمان حضرت على(علیه السلام) برآمد(!). آن حضرت نامه هایى براى وى ارسال و او نیز پاسخ هایى براى امام على(علیه السلام) فرستاد، ولى عاقبت بر لجاجت خویش باقى ماند و براى مخالفت و دشمنى آشکارتر با امام على(علیه السلام)، به سوى عراق هجوم آورد.

امام على(علیه السلام) نیز در روز پنجم شوال سال ۳۶ قمرى، یاران و سپاهیان خویش را از کوفه به سوى سرحدات شام گسیل نمود.(۲)

امام على(علیه السلام) در کوفه، ابو مسعود عقبه بن عامر انصارى را جانشین خویش قرار داد و به همراه لشکریان رزمنده و خداجوى خویش از کوفه خارج شد.

آن حضرت، از کوفه به “مدائن”، پس از آن به “أنبار” و آن گاه به “رقّه” رفت و در میان راه سپاهیان جدیدى به وى پیوستند.

اهالى “رقه” به دستور مالک اشتر نخعى، پل بزرگى بر روى رودخانه فرات در محل “منبج” احداث نمودند و سپاهیان حضرت على(علیه السلام) از آن پل عبور کرده و در سرزمین صفین، در برابر سپاهیان معاویه بن ابى سفیان قرار گرفتند و سرانجام نبرد سنگین و بزرگ “صفین” در نخستین روزهاى ماه صفر سال ۳۷ قمرى میان طرفین آغاز گردید.(۳)

۱- أنساب الاشراف – ترجمه امیرالمؤمنین- (احمد بن یحیى بلاذرى)، ص ۱۲۱
۲- مروج الذهب (على بن الحسین المسعودى)، ج۲، ص ۳۸۴؛ وقعه صفین (نصر بن مزاحم)، ص ۱۳۱؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۶۹
۳- أنساب الاشراف – ترجمه امیرالمؤمنین- ص ۲۰۲؛ تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتى)، ج۱، ص ۵۹۸

هشتم شوال سالروز تخریب بقیع

هشتم شوال سال 1344 هجری قمری، قبور مطهر ائمه بقیع(ع) و حضرت حمزه در احد (ع) توسط گروه وهابیت تخریب شد. علاوه بر این قبور، وهابیان کافر، قبرهای دیگری از جمله: قبور مطهر٬فاطمه بنت اسد٬حضرت ام البنین٬ابراهیم فرزند رسول الله(ص)٬ اسماعیل فرزند امام صادق (ع)٬ قبر حلیمه سعدیه دایه حضرت رسول (ص) و قبور شهدای عصر رسالت را نیز تخریب کردند. در سال 1343 ه.ق این گروه منحرف، قبور حضرت عبدالمطلب٬ ابی طالب٬ خدیجه کبری٬ وزادگاه حضرت رسول (ص) و فرزند گرامیشان٬ حضرت صدیقه کبری (س) را با خاک یکسان کردند…درشهر جده هم قبر حضرت حوا و دیگر قبور را تخریب کرده بودند.

از صفای ضریح دم نزنید               حرفی از بیرق و علم نزنید

گریه های بلند ممنوع است     روضه که هیچ سینه هم نزنید

کربلا رفته ها کنار بقیع            حرفی از صحن و از حرم نزنید

زائری خسته ام نگهبانان               به خدا زود می روم نزنید

زائری داد زد که نا مردان                    تازیانه به مادرم نزنید

*

غربت ما بدون خاتمه است       مادر ما همیشه فاطمه است

*

کاش درهای صحن وا بشود      شوق در سینه ها به پا بشود

کاش با دست حضرت مهدی           این حرم نیز با صفا بشود

کاش با نغمه حسین حسین            این حرم مثل کربلا بشود

در کنار مزار ام بنین                       طرحی ازعلقمه بنا بشود

پس بسازیم پنجره فولاد          هر قدر عقده هست وا بشود

چارتا گنبد طلایی رنگ                    چارتا مشهد الرضا بشود

*

این بقیعی که این چنین خاکی است         رشک پروانه های افلاکی است

*

در هوایش ستاره می سوزد       سینه با هر نظاره می سوزد

هشت شوال آسمان لرزید        دید صحن و مناره می سوزد

بارگاه بقیع ویران شد                دل بی راه و چاره می سوزد

این حرم مثل چادر زهراست      که در اینجا دوباره می سوزد

این حرم مثل خیمه ی زینب        که در اوج شراره می سوزد

سالها بعد قدری آن سو تر              چند قرآن پاره می سوزد

شاعر : مجید تال