شهید

نوشته‌ها

محل دفن سر امام حسین (ع)

اشاره:

حسین بن علی بن ابی‌طالب(ع)، مشهور به اباعبدالله و سیدالشهداء (۴۶۱ق)، امام سوم شیعیان است، که ده سال امامت را بر عهده داشت و در واقعه عاشورا به شهادت رسید. او فرزند دوم امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نوه حضرت محمد(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی شیعه و اهل سنت، پیامبر اسلام(ص) هنگام تولد او از شهادتش خبر داد و نام «حسین» را برای او برگزید. رسول خدا، حَسَنَین (امام حسن و امام حسین) را بسیار دوست داشت و همه را به دوست داشتن آن دو سفارش می‌کرد. امام حسین(ع) از اصحاب کِساء و از حاضران در ماجرای مُباهله و یکی از اهل بیت پیامبر است که آیه تطهیر درباره آنان نازل شده است. روایت‌های متعددی از حضرت محمد(ص) در فضیلت امام حسین نقل شده است؛ از جمله «حسن و حسین سرور جوانان بهشت‌اند» و «حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.»

 در این که سر امام حسین علیه‌السلام کجا دفن شده است، منابع تاریخی شیعه و سنی گزارش‌های گوناگونی آورده‌اند تا آنجا که شش قول در این باره گفته شده است. قول اول: سر به بدن ملحق شده است. این قول مشترک میان شیعه و سنی است. علمای شیعه، از جمله شیخ صدوق (متوفای ۳۸۱ ق)، سید مرتضی (متوفای ۴۳۶ ق)، فتال نیشابوری (متوفای ۵۰۸ ق)، ابن نما حلی، سید ابن طاووس (متوفای ۶۶۴ ق) شیخ بهایی و مجلسی این قول را بیان کرده‌اند. شیخ صدوق و پس از او، فتال نیشابوری در این باره می‌نویسند: علی بن حسین علیه السلام همراه زنان (از شام) خارج شد و سر حسین علیه‌السلام را به کربلا باز گرداند. (۱) سید مرتضی در این باره می‌گوید: روایت کرده‌اند که سر امام حسین علیه‌السلام با جسد در کربلا دفن شد. (۲) ابن شهر آشوب بعد از نقل سخن فوق از سید مرتضی، از قول شیخ طوسی نقل کرده است که به همین سبب (ملحق کردن سر امام به بدن و دفن آن) زیارت اربعین (از جانب امامان علهیم‌السلام) توصیه شده است. (۳) ابن نمای حلی نیز نگاشته است: آنچه از اقوال بر آن می‌توان اعتماد کرد، آن است که بعد از آن که سر امام در شهرها گردانده شد، به بدن بازگردانده شد و با جسد دفن شد. (۴) سید ابن طاووس نوشته است: اما سر حسین علیه‌السلام، روایت شده که سر برگردانده شد و در کربلا با جسد شریفش دفن شد و عمل اصحاب بر این معنا بوده است. (۵) مجلسی، یکی از وجه‌های استحباب زیارت امام حسین علیه‌السلام را در روز اربعین، الحاق سرهای مقدس را به اجساد توسط علی بن حسین علیهما‌السلام بیان کرده است. (۶) وی در جای دیگر بعد از نقل اقوال دیگر در این باره می‌نویسد: مشهور بین علمای امامیه آن است که سر امام همراه بدن دفن شده است. (۷) برخی اندیشمندان اهل‌ تسنن نیز این قول را بیان کرده‌اند: ابوریحان بیرونی (متوفای ۴۴۰ ق) در این باره می‌نویسد: و فی العشرین ردّ راس الحسین علیه‌السلام الی مجثمه حتی دفن مع جثته…؛ در روز بیستم (صفر)، سر حسین علیه‌السلام به بدنش ملحق و با آن دفن گردید. (۸) قرطبی (متوفای ۶۷۱ ق) می‌نویسد: امامیه می‌گویند که سر حسین علیه‌السلام پس از چهل روز به کربلا بازگردانده و به بدن ملحق شد و این روز نزد آنان معروف است و زیارت در آن روز را زیارت اربعین می‌نامند. (۹) قزوینی نیز نگاشته است: روز اول ماه صفر، عید بنی‌امیه است، چون در آن روز، سر حسین علیه‌السلام را به دمشق وارد ساختند و در روز بیستم آن ماه، سر ایشان به بدن، باز گردانده شد. (۱۰) مناوی (متوفای ۱۰۳۱ ق) نوشته است: امامیه می‌گویند: پس از چهل روز از شهادت، سر به بدن بازگردانده شد و در کربلا دفن شد. (۱۱) قول دوم: در کنار قبر امیرالمومنین علیه‌السلام (۱۲) قول سوم: مسجد رقه در کنار فرات قول چهارم: بقیع نزد قبر مادرش فاطمه علیها‌السلام قول پنجم: دمشق قول ششم: قاهره. (۱۳) بررسی و تامل در این اقوال، این نتیجه را در بردارد که دیدگاه اول، یعنی الحاق سر به بدن، مشهور و مورد اعتماد و عمل علمای شیعه است، از این رو این قول قابل اعتنا و پذیرش است و بنا بر گزارش‌های تاریخی این الحاق در روز بیستم صفر سال ۶۱ بوده است. بنا بر قول مشهور، این کار توسط امام زین‌العابدین علیه‌السلام صورت گرفته است. (‌۱۴)

پى‏ نوشت‏:

۱شیخ صدوق، الامالی، مجلس سی‌ و یکم، ص ۲۳۲؛ فتال نیشابوری، روضه الواعظین، ص‌۱۹۲و مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۰٫ ۲- رسائل المرتضی، ج ۳، ص ۱۳۰٫ ۳- مناقب آل ابی‌طالب، ج ۴، ص ۸۵ و مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۹: «قال الطوسی رحمه ‌الله: و منه زیاره الاربعین». ۴- نجم الدین محمد بن جعفر بن نما حلی، مثیرالاحزان، ص ۸۵٫ ۵- سید ابن طاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص ۱۱۴٫ ۶- مجلس، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۳۴٫

۷- همان، ج ۴۵، ص ۱۴۵٫

۸- بیرونی، الاثار الباقیه عن القرون الخالیه، ص ۳۳۱٫

۹- محمد بن احمد قرطبی، التذکره فی امور الموتی و امور الاخره، ج ۲، ص ۶۶۸٫

۱۰- زکریا محمد بن محمود قزوینی، عجائب المخلوقات و الحیوانات و غرائب الموجودات، ص ۴۵٫

۱۱- عبدالرووف مناوی، فیض القدیر، ج ۱، ص ۲۰۵٫

۱۲- ابن قولویه قمی، کامل الزیارات، ص ۸۴؛ کلینی، الکافی، ج ۴، ص ۵۷۱- ۵۷۲؛ ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۳۵- ۳۶ و ابن شهر آشوب، همان، ج ۴، ص ۸۵٫

۱۳- سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص ۲۶۵- ۲۶۶؛ سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۲۶- ۶۲۷ و همو، لواعج الاشجان، ص ۲۴۷- ۲۵۰؛ محمدامین امینی، همان، ج ۶، ص۳۲۱- ۳۳۷٫

قاضی طباطبائی ضمن اشاره به اقوال در این موضوع و دفاع از قول به الحاق سر به بدن، اقوال دیگر را در این باره نقد و بررسی کرده است. ر. ک: تحقیق درباره اول اربعین حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، ص ۳۰۳ به بعد.

۱۴- مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۵ و همو، جلاء العیون، ص ۴۰۷٫

منبع:مجله تاریخ در آینه پژوهش، ش ۵، ۱۳۸۴

محسن رنجبر‏‏

سیرى در سیره اخلاقى امام حسین (ع

اشاره:

از نگاه تربیتى و اخلاقى، یکى از بهترین و کارآمدترین روشهاى پرورشى و سازندگى، تربیت از راه نشان دادن الگوها و سرمشق‏هاى عینى و عملى است. اسلام به عنوان مکتبى انسان ساز و جامعه پرداز این اصل اصیل را در برنامه‏هاى تربیتى و اخلاقى خود مطرح کرده و با ارائه الگوهاى اصلى و حقیقى و پرهیزدادن از الگوهاى بدلى و دروغین، روش تربیتى ویژه‏اى را به جامعه بشرى نشان داده است.

قرآن کریم افزون برآموزش‏هاى موعظه‏اى، دستورالعملهاى کلى و بنیادى در زمینه کسب فضایل و خصلت‏هاى انسانى و آداب و اخلاق اسلامى; الگوهاى عینى را نیز معرفى کرده است:

۱- «قد کانت لکم اسوه حسنه فى ابراهیم و الذین معه…» (۱)

قطعا براى شما در پیروى از ابراهیم و کسانى که با اویند سرمشقى نیکوست.

۲- «لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه…» (۲)

براى شما در زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله سرمشق نیکویى است.

در آیات زیادى در قرآن سخن از نمونه‏هاى عالى انسانى به میان آمده و به عنوان راه یافتگان فرزانه و قابل پیروى معرفى شده‏اند. (۳)

درفرهنگ دینى و گفتار پیشوایان مذهبى نیز به این اصل اساسى اشارت‏ها و صراحت‏هاى گوناگون به چشم مى‏خورد.

امام على علیه السلام مى‏فرماید:

«فتابنبیک الاطیب الاطهر صلى الله علیه و آله فان فیه اسوه لمن تاسى…» (۴)

پس به پیامبر پاکیزه و پاک صلى الله علیه و آله خود اقتدا کن که در – رفتار – او خصلتى است که زدودن اندوه خواهد….

در این کلام نورانى که حضرت پیش از آن به اسوه‏هایى مانند حضرت موسى و حضرت عیسى و حضرت داود علیهم السلام اشاره مى‏کند، دو نکته قابل دقت است:

۱- اصل اسوه پذیرى و ضرورت الگو در زندگى انسان مسلمان.

۲- نشان دادن بهترین و جامع‏ترین الگو در تمام زمینه‏هاى انسانى و الهى; یعنى وجود پربرکت و باکرامت رسول الله صلى الله علیه و آله.

امام صادق علیه السلام نیز از شیعیان مى‏خواهد که با زبان عمل مردمان را به فرهنگ دینى فراخوانند که این زبان اثرش از زبان گفتارى بسى‏بیشتر و سودمندتر است:

«کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم لیروا منکم الورع و الاجتهاد و الصلاه و الخیر فان ذلک داعیه.» (۵)

مردمان را به غیر گفتارتان به سوى اسلام و ارزشهاى دینى فرا خوانید تا در رفتار شما پرهیزگارى و تلاش و نماز و نیکى ببینند، چه این که این گونه دعوت کردن، اثرگذار است.

تردیدى نیست که یکى از بهترین و موفق‏ترین روش‏هاى تربیتى، تربیت از راه نشان دادن الگوهاى عملى است و به همین جهت قرآن کریم پیامبراکرم صلى الله علیه و آله را اسلام مجسم و قرآن مجسد مى‏نامد، زیرا تمام مبادى ارزشها در وجودش و در سخن و سیره‏اش متبلور شده است. در کتابهاى تربیتى نیز این روش را براى پرورش و سازندگى فرد و جامعه سودمندتر مى‏دانند.

«عملى‏ترین و پیروزمندانه‏ترین وسیله تربیت، تربیت کردن با یک نمونه عملى و سرمشق زنده است. تالیف کتاب درموضوع پرورش آسان است و ترسیم یک نقشه خیالى اگرچه کامل و همه جانبه و وسیع باشد، آسان‏تر; اما این روش و نقشه تا هنگامى که به یک حقیقت عینى واقعى بر روى زمین تبدیل نشده… مرکبى است‏بر کاغذ و نقشه معلق در فضا. تنها روشى محقق مى‏شود و منشا حرکت مى‏گردد و تحولى در تاریخ ایجاد مى‏کند که عملا بر روى زمین و در زندگى اجتماعى اعمال گردد.» (۶)

در این سلسله از نوشتار برآنیم که سیر کوتاه داشته باشیم در سیره اخلاقى امام حسین علیه السلام. زیرا براین باوریم که آن حضرت در سخن و سیره خود پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و پدر بزرگوارش امام على علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام بهترین سرمشق است. آن چنان که خود فرمود: «فلکم فى اسوه‏» (۷)

اسوه بودن امام حسین علیه السلام در تمام زمینه‏هاى فردى، اجتماعى، سیاسى، نظامى، فرهنگى و اعتقادى تجلى و تبلور دارد. لکن در این نوشته تلاش ما برآن است که از دیدگاه اخلاقى و تربیتى به زندگى و رفتار و گفتار آن حضرت بنگریم. براین باوریم که سیره اخلاقى آن امام همام همچون سیره سیاسى و اجتماعى و عاشورایى وى الهام بخش و انسان ساز است.

به دیگر سخن، او همان گونه که سرور شهیدان و سرور آزادگان است، سرآمد بزرگوارى‏ها و فضیلت‏هاى انسانى و اسلامى نیز هست. مکتب حسینى تنها مکتب جهاد و مبارزه با دیوهاى ظلم و ستم بنى‏امیه نبود، بلکه پیش از آن، این مکتب و پرورش یافتگانش در میدان جهاد اکبر آزمایش خود را نشان دادند و پیشتازى و جلودارى در میدان ارزشها را به نمایش گذاشتند.

حسین علیه السلام عصاره رسالت و میوه درخت امامت‏است که سیره اخلاقى او مى‏تواند ترسیم کننده ارزشهاى والاى قرآنى باشد. اعتلاى شخصیت اخلاقى امام حسین علیه السلام و استقلال شخصیت‏سیاسى اجتماعى آن حضرت، انعکاس گسترده‏اى در جامعه اسلامى آن روز داشت; به گونه‏اى که دشمنان و مخالفان وى نیز آن را باور داشتند; به این جمله که از زبان معاصران آن حضرت نقل شده، بنگرید: معاویه به فرزندش یزید چنین سفارش کرد:

«حسین احب الناس الى الناس‏» (۸)

حسین محبوب‏ترین چهره مردمى است.

و نیز ولیدبن عتبه، والى مدینه به عبیدالله بن زیاد نوشت:

«حسین به عراق روى آورده است. او فرزند فاطمه و فاطمه دختر پیغمبر صلى الله علیه و آله است. بترس از آن که کمترین ناگوارى به او برسانى و اگر با او بد رفتارى کنى، مردم به تو و قبیله‏ات مى‏شورند و هیچ کس از خاصه و عامه تا ابد آن را فراموش نخواهد کرد.» (۹)

این دو نمونه گواه این نکته است که: امام حسین علیه السلام به عنوان یک انسان وارسته و فرزانه در عصر خودش مطرح بوده و سیره و روش آن حضرت برهمگان روشن و معلوم بوده است.

چهره سیاسى – اجتماعى و نیز چهره انسانى و اخلاقى امام حسین علیه السلام به عنوان الگوى عینى جامعه اسلامى در میان دوست و دشمن مطرح بوده است.

اباعبدالله علیه السلام پیش از هرچیز، «عبدالله‏» بود و عبودیت در تمام زوایاى زندگى و رفتار و گفتارش آشکار بود. سیره او سازنده انسان و ترسیم کننده سیستم ارزش‏هاى اخلاقى است. به این حدیث‏شریف از زبان امام باقر علیه السلام بنگریم و چهره انسان‏هاى سوزنده و سازنده را ترسیم نماییم و سپس به نمونه‏هایى از سیره سازنده اخلاقى امام حسین علیه السلام بپردازیم:

امام باقر علیه السلام در ترسیم اسوه‏هاى شرآفرین و الگوهاى برکت‏آفرین و رحمت‏بخش چنین مى‏فرماید:

«ان لله عبادا میامین میاسیر یعیشون و یعیش الناس فى‏اکنافهم و هم فى‏عباده مثل القطر، و لله عباد ملاعین مناکیر، لایعیشون و لا یعیش الناس فى اکنافهم، و هم فى‏عباده مثل الجراد، لایقعون على شى‏ء الا اتواعلیه.» (۱۰)

«همانا براى پروردگار بنده‏هایى است پربرکت و بامیمنت که خود خوش مى‏زیند و مردم نیز در پرتو آنان زندگى خوشى دارند. آن‏ها در میان بندگان مانند بارانند. در برابر، انسان‏هایى هستند نفرین شده و نکبت‏بار که نه خود زندگى سالمى دارند و نه کسى از زندگى آنان بهره‏اى مى‏گیرد. این گروه مانند ملخ هستند که جز نابودى و تبهکارى چیزى ندارند.»

امام حسین علیه السلام الگوى رحمت، رافت، کرامت و بزرگوارى است که باران وجودش همگان را سیراب مى‏سازد و شادابى و نشاط و حیات و حرکت مى‏آفریند.

پى نوشت:

۱ – سوره ممتحنه، آیه ۴٫

۲- سوره احزاب، آیه ۲۱٫

۳- سوره تحریم، آیات ۱۱ و ۱۲ و سوره انعام، آیات ۹۰- ۸۳٫

۴- نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰، ترجمه شهیدى، ص‏۱۶۲٫

۵- اصول کافى، ج ۲، ص ۷۸٫

۶- روش تربیتى اسلام، محمد قطب، ترجمه جعفرى، ص ۲۴۴٫

۷- تاریخ طبرى، (هشت جلدى)، ج ۴، ص ۳۰۴٫

۸- تهذیب، ابن عساکر، ج ۴، ص ۳۲۷٫

۹- نفس المهموم، محدث قمى، ص ۱۰۷٫

۱۰- تحف العقول، ص ۳۱۰٫

منبع: ماهنامه کوثر، شماره ۴۴

درسهایى از واپسین روزهاى عمر امیرمؤمنان على ( علیه السلام )‏

اشاره:‏

على (ع) امام معصوم و انسان کاملى است که تمام رفتار و سخنان و تأییدات او براى ما حجّت و اعتبار دارد او قرآن ناطق و امام مبینى است که به قول جورداق مسیحى: تنها نسخه‏اى است مطابق اصل خود یعنى پیامبر اکرم (ص) که مانند او در شرق و غرب عالم یافت نمى‏شود. بدان جهت تمام لحظات عمر او شنیدنى و درس است.

شاخ گلى زگلشن حسن نگار چیدنى است‏
             
بخواه وصل یار را، که آن جمال دیدنیست‏

لحظه به لحظه عمر او، روایتش شنیدنیست            ‏ناز اگر کند على (ع)، ناز على خریدنیست‏

و دست تقدیر هم آن چنان دقیق طرح ریزى نمود که على (ع) قبله و الگو باشد، و در طول زمان در یادها بماند چرا که او را در درون کعبه، خانه خدا، قبله مسلمانان که در روز لااقل پنج نماز به سوى آن مى‏گذارند به دنیا آورد و از طرف دیگر، مسلمانان از مسجد و محراب جایگ اه شهادت على (ع) رو به سوى کعبه و زادگاه او مى‏کنند تا بدانند که در تمام حالات الگو على (ع) است.

در مکتب لایموت دُردانه علیست‏
                                
در کون و مکان شاهد فرزانه علیست‏

در کعبه ظهور کرد تا بر همه خلق‏
                               
معلوم شود که صاحب خانه علیست‏

با این حال که تمام لحظات عمر او درس‏هاى شنیدنى دارد روزهاى آخر چنین انسان‏هایى باتوجه به ضیقى مقال و مجال از یک طرف و حرف‏ها و سخنان فراوان نگفته و درسهاى بى‏پایان ارائه نشده از طرف دیگر مى‏طلبد که زیباترین و با ارزشمندترین کلمات و رفتارها ارائه شود .

آنچه در پیش رو دارید سیرى است در واپسین روزهاى زندگى امیر موحّدان و مؤمنان تا ره توشه باشد براى کسانى که همیشه دست نیاز به سوى قبله دلها، على(ع) دارند.

۱ – رمضان آخر و سرکشى از فرزندان

غالب انسان‏هاى بزرگ بر اثر اشتغالات بیش از حد و گرفتارى‏ها و مسئولیت‏هاى بزرگ کمتر مجال نشستن با اهل و عیال و فرزندان و شنیدن درد دلهاى آن‏ها را دارند، همین امر گاهى باعث عقده‏اى شدن و انحراف فرزندان آن‏ها مى‏گردد، کم نیست بزرگان و علمایى که در جام عه و تحوّلات آن بیشترین نقش‏ها را داشته‏اند، ولى در رسیدگى به فرزندان و تربیّت آن‏ها کمترین نقش را ایفا نموده‏اند و در نتیجه فرزندان بر خلاف اهداف پدران، و سخنان آن‏ها تربیت یافته‏اند.

على (ع) با همه گرفتارى‏ها، جنگ و جدال‏ها، و مصائب جانکاه و کمرشکن، از تربیت فرزندان غافل نبوده بلکه بهترین و وارسته‏ترین فرزندان را به جامعه تحویل داده است، با این حال در آخرین رمضان عمرش مى‏خواهد فرزندان را از مهر پدرى اشباع کند لذا هر شب را براى افطار ى در منزل یکى از فرزندان سپرى مى‏کند، ابن حجر عسقلانى مى‏گوید:

 «فَلَمّا دَخَل شَهرُ رَمَضانَ اَلَّتى قُتِلَ فیهِ یَفطُرُ علىٌّ لیلَهً عِندَ الحَسَنِ وَ لَیلَهً عِندَ الحُسینِ وَلَیلَهً عِندَ عَبدُ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وَ لا یریدُ عَلى ثَلاثِ لُقَّمٍ، وَ یَ قُولُ اُحِبُّ اَن اَلقىَ اللّهَ وَ انا خِمص(۱)؛

آن گاه که رمضان آخر عمر على (ع) فرا رسید، همان رمضانى که مولا در آن کشته شد، هر شب در یک جا افطار مى‏کرد، شبى در منزل حسن (ع) و شبى در منزل حسین(ع) و شبى نزد دخترش زینب، منزل عبداللّه جعفر و… و بیش از سه لقمه (غذا) میل نمى‏کرد و مى‏فرمود:

دوست دارم خدایم را (با شکم) گرسنه ملاقات کنم.»

این رفتار على (ع) درسى است براى همه پدران که با تمام موقعیّت‏هاى بالاى اجتماعى از فرزندان خویش غافل نباشند و تا آخرین لحظه نیز محبت پدرى را از آن‏ها دریغ نکنند.

۲ – آخرین افطار در منزل دخترش ام‏کلثوم‏

در فرهنگ ناب محمدى (ص) و سیرت خالص علوى دختر، رحمت الهى و پسر نعمت خداوندى است، لذا این هر دو با احترام خاصى که براى دختران خویش قائل شده‏اند و ارجى که به آن‏ها نهاده‏اند سخت با فرهنگ جاهلى آن زمان که براى دختر ارزش و جایگاهى قائل نبودند، و به راحت ى آن‏ها را زنده به گور مى‏کردند، مقابله نمودند پیامبر آن قدر از فاطمه (س) دخترش تعظیم مى‏نمود، که او را لقب «امّ ابیها، مادر پدرش» داد چنان که زینب (س)، «زین الاب» و زینت پدر گشت و آن مادر پدر، و این زینت پدرهم به شایستگى به محبّت‏هاى پدران پاسخ دادند، و به زیبائى تمام ارزش‏هاى انسانى یک زن را به مرحله ظهور و اثبات رساندند.(۲)

برهمان اساس، و براى دلجویى بیشتر از دختر کوچک خویش، آخرین افطار خویش را (با توجّه به اطلاع قبلى از شهادت خویش) در منزل دخترش ام‏کلثوم قرار مى‏دهد، بعد از نماز شب نوزدهم، سر سفره افطارى که غذاى موجود در آن دو قرص نان جو، مقدارى شیر و نمک است مى‏نشیند رو مى‏کند به دخترش ام‏کلثوم تاکنون نشده پدرت با دو خورشت افطار کند، دخترم شیر را بردار، من با همان نان و نمک افطار مى‏کنم، بیش از سه لقمه میل نکرد، وقتى با پرسش دخترش روبرو مى‏شود، که پدر! مگر روزه دار نبودى؟ و چرا غذا کم میل فرمودى؟ پاسخ مى‏دهد که دوست دارم خدایم را با شکم گرسنه ملاقات کنم.

رفت آن شب چو به مهمانى ام کلثوم‏ دخترش را زغم خویش خبر کرد على(ع)

و این خود درس دیگرى است که در بین فرزندان به دختران، و در بین دختران به کم سن‏ترین آن‏ها بیشتر توجّه شود چرا که دختر عاطفه بیشترى دارد و از نظر روحى لطیف‏تر و دل نازک‏تر از دیگران است.

۳ – احترام ویژه به فرزندان زهرا (س)

على (ع) با آن که به همه فرزندان خویش محبّت مى‏کرد و حق پدرى را ادا مى‏نمود بخاطر موقعیّت خاص و ویژه فاطمه زهرا (س) و فرزندانش، احترام ویژه و فوق العاده‏اى براى آن‏ها قائل بود، و فرزندان دیگر را نیز به این امر واقف نموده بود.

شب نوزدهم بچّه‏ها تا پاسى از شب در خدمت پدر بودند، آن گاه به منزل خویش رفتند حسن مجتبى (ع) هنوز صبح طلوع نکرده بود نزد بابا برگشت و مستقیم به مصلّاى پدر رفت على (ع) با احترام خاصى، از حسنش استقبال نمود، آن گاه فرمود:

 «مَلَکَتنى عَینى وَ اَنَا جالِسٌ فَس َنَحَ لِى رَسُول اللّه (ص) فَقُلتُ یا رَسُولَ اللّهِ ماذا لَقبتُ مِن اُمَتِکَ مِن الاَوَدِ وَ الّلدد فقال: اُدعُ عَلیهِمُ، فَقُلتُ اَبدِلینى اَللّهُ بِهِم خَیراً وَ اَبدِلهُم شَرّاً(۳)؛

(پسرم) لحظه‏اى خواب به سراغ چشمانم آمد در حالى که نشسته بودم، ناگهان پیامبر اکرم (ص)را در (عالم رؤیا) دیدم عرض کردم یا رسول اللّه، من از دست امّت تو چه رنجها و خون دل‏ها خوردم، پس حضرت فرمود: بر علیه آن‏ها نفرین کن، پس (نفرین کردم و) گفتم (خدایا مرا از آن‏ها بگیر و) بجاى آن‏ها بهترى براى من قرار ده و بر آنان (نیز) بجاى من (آدم نالایق) شرى را مسلّط گردان.

الهى مردم از من سیر و من هم سیرم از مردم‏

نما راحت مرا اى خالق ارض و سما امشب‏

استاد مطهرى در این زمینه مى‏گوید:

«على یک مصلّى داشت شبها نمى‏خوابید معمولاً وقتى از کارهاى خودش فارغ مى‏شد، کارهاى زندگى و اجتماعى‏اش، مى‏رفت در مصلّى و در خلوت راز با رب الارباب، امام حسن (ع) هنوز صبح طلوع نکرده بود آمد پیش پدر و رفت مستقیم به مصلاى پ در و امیرالمؤمنین براى فرزندانى که از اولاد زهرا (س) بودند احترام خاصى داشت. و احترام زهرا (س) را در این‏ها و احترام پیغمبر را درباره این‏ها حفظ مى‏کردند(۴)…»

۴ – عشق و نشاط على (ع) نسبت به شهادت

پیامبر اکرم (ص) در موارد مختلف خبر شهادت على (ع) را به او داده بود، و على از همان روز به عشق شهادت زنده بود و از یاد آن سرشار و از نشاط و شادى در جنگ احد ۷۰ زخم بر بدن على (ع) وارد شد، حضرت با همان حال زخمى، در صورتى که بیش از ۲۵ سال نداشت عرض کرد یا رسول اللّه (ص) حمزه، و دیگر یاران به شهادت رسیدند ولى شهادت قسمت من نگشت، پیامبر اکرم(ص) فرمود:

على (جان) تو هم به شهادت مى‏رسى منتهى سؤالى دارم: «کَیفَ صَبرُک؟ چگونه در مقابل شهادت صبر خواهى کرد» عرض کرد: یا رَسولُ اللّه لَیسَ هذا مِن مَواطِنِ الصّ َبرِ بَل مِن مَواطِن الشُّکرِ؛ اى رسول خدا این (که انسان لیاقت شهادت پیدا کند) از موارد صبر نیست بلکه جاى شکر و سپاس‏گزارى است (و از من بپرس که چگونه خدا را در مقابل این نعمت سپاس گزارى خواهى کرد؟)

در جنگ خندق، وقتى پیشانى على (ع) توسط عمروبن عبدود مجروح گشت،

«فَجاءَ اِلى رَسُولِ اللّهِ فَشدَّه وَنَفَثَ فیهِ فَبَرءَ وَ قالَ اَینَ اکونُ اِذا خَضِبَ هذِهِ مِن هذِهِ، آمد نزد رسول خدا حضرت پیشانى او را بست (و بر آن دعاى) دمید پس بهبودى یافت آن گاه فرمود:

کجا هستم آن زمانى که این (محاسن) بوسیله این (خون سر) خضاب مى‏شود.(۵)

 در این جاهم به صورت غیر مستقیم خبر شهادت على (ع) را داد.

پرسید بهترین عمل در ماه رمضان چیست:

 «اَىّ الاَعمالِ اَفضَل» پیامبر(ص) فرمود:

 اَلوَرَعُ عَن مَحارِمِ اللّهِ ثُمّ بکى، فَقُلتُ ما یُبکِیکَ یا رَسُولَ اللّهِ فَقال: اَبکى لِما یُنحَلُّ مِنکَ فى هذا الشَّهرِ – کَاَنّى بِکَ وَ اَنتَ تُصَلّى لِرَبِّکَ وَ قَدِ انبَعَثَ اَشقى الاَوَّلینَ وَ الآخِرینَ شَقیقَ عاقِرِ ناقَهَ ثَمُودَ یَضرِبُکَ ضَربَهً على فَرقِک فَخَضَبَ مِنها لِحیتُکَ…

 پرهیرکارى از حرام‏هاى خدا، سپس گریه نمود، عرض کردم چرا گریه مى‏کنى؟ پس فرمود: براى آنچه که در این ماه (رمضان) بر تو روا مى‏دارن د گویا تو را مى‏بینم که در حال نماز براى پروردگارت هستى، که شقى‏ترین انسان روزگار برانگیخته مى‏شود، (بسان) پى کننده ناقه صالح، ضربتى بر فرقت مى‏زند که از اثر (خون) آن ضربت محاسنت با خون سرت خضاب مى‏شود…»(۶) آرى این خبرها عشق و نشاط عجیبى در على (ع) ایج اد کرده بود، بارها و بارها خبرهاى پیامبر را گوشزد مى‏فرمود، و عشق و نشاط خویش را به شهادت بدان وسیله ابراز مى‏نمود. ابن حجر مى‏گوید:

 على (ع) بالاى منبر در مسجد کوفه بود، شخصى از او پرسید، آیه «رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَیه فَمِنهُم مَن قَضى نَحب َهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر ؛ در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده‏اند، بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و شهید شدند) و بعضى دیگر در انتظارند»(۷) درباره چه کسانى نازل شده است، حضرت فرمود:…

هذِهِ الایَّهِ نُزِلَت فِىَّ وَ فِى حَمزَهَ وَ فِى اِبنِ عَمّى عُبَیدَهَ… فَامّا عُبَیدَهُ فقضى نَحبَهُ شَهیداً یَومَ بَدرٍ وَ حَمزَهُ قَضى نَحبَهُ شَهیداً یَومَ اُحُدٍ وَ اَمّا اَنَا فَانتَظِرُ اَشقاها یَخضِبُ هذِهِ مِن هذِهِ وَ اَشارَ بِیَدِهِ اِلى لِحیتِهِ وَ رَأسِهِ، عَهدٌ عَ هِدَه اِلىَّ حَبیبى اَبُوالقاسِم»(۸)

این آیه درباره من و حمزه و پسرعمویم عبیده نازل شد، امّا عبیده پس پیمان خود را با شهادت در جنگ بدر به آخر رساند و حمزه پیمان خودرا با شهادت در روز (جنگ) احد به آخر برد و امّا من منتظر (و چشم براه شهادتم که) شقى‏ترین (انسان‏ها) این (محاسن را) از این (خ ون پیشانى) خضاب کند و با دستش به ریش (مبارک) و سرخویش اشاره نمود(آرى این) عهدى است که حبیبم ابوالقاسم (رسول خدا) با من بسته است (و تخلف بردار نیست)»

هرچه شب نوزدهم نزدیک‏تر مى‏شد عشق و اشتیاق مولا به شهادت شعله‏ورتر مى‏شد، روز سیزدهم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه برفراز منبر رو کرد به حسنش آنگاه فرمود:

 «یا اَبامُحَمَّد کَم مَضى مِن شَهرنا هذا؟ قالَ ثَلاثَ عَشرهٍ یا اَمیرَالمُؤمِنین ثُمَّ اُلتَفَتَ اَ لَى الحُسَینِ (ع) فَقالَ یا اباعَبدِاللّهِ کَم بَقِىَ مِن شَهرِنا یَعنى رَمَضانُ الَّذى هُم فیهِ؟ فَقالَ الحُسینُ (ع) سَبعَ عَشرهَ یا اَمیرَالمُؤمِنین، فَضَرَبَ بِیَدِهِ اِلى لِحیَتهِ وَ هِىَ یُومَئذٍ بَیضاء فَقال: اَللّهُ اَکبرُ، لَیَخضِبَنَّها لِدَمِها اِذ انبَعَثَ اَشقاها(۹)

اى ابا محمد(پسرم حسن) چند روز از این ماه (رمضان) گذشته؟ گفت سیزده روز اى امیرمؤمنان، آن گاه رو کرد به سوى حسین (ع) سپس فرمود: اى اباعبداللّه، چند روز از ماه (رمضان) که مردم در آن قرار دارند باقى مانده؟ حسین (ع) عرض کرد: هفده روز اى امیرمؤمنان سپس دستى به محاسنش کشید در حالى که در آن روز (کاملاً) سفید شده بود. آن گاه فرمود: خدابزرگتر است. (به زودى‏این) محاسن را با خونش خضاب مى‏کند آن گاه که شقى‏ترین آن‏ها برانگیخته شود.»

امّا در شب نوزدهم حال عجیب و غیر قابل توصیفى داشت، آرام و قرار نداشت، هرلحظه بیرون مى‏رفت به آسمان نگاه مى‏کرد و مى‏گفت به من دروغ گفته نشده و من نیز دروغ نمى‏گویم این شب همان شب وصال است، این همان شبى است که حبیبم رسول خدا(ص) به من وعده داده است. چنان که ابن حجر مى‏گوید:

 «فَلَمّا کانَت اللَّیلَهَ الَّتى قتل فى صَبیحَتِها علِى بنِ اَبِى طالبٍ اَکثَرُ الخُرُوجَ وَ اَنظَرُ اِلى السَّماءِ فَقالَ ما کَذِبتُ وَ لا کَذِبتُ وَ انّها هِى اللَّیلَهُ اَلَّتى وُعِدتُ» و گاهى مى‏فرمود:

«اللّهُمَّ بارِک فِى اَلمَوت ِ اِنّا لِلِّه وَ اِنّا اَلیهِ راجِعُون لا حَولَ وَلا قُوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ اَلعَلّىِ العَظیم(۱۰)؛

خدایا مرگ را مبارک گردان، ما از خداییم و به سوى او مى‏رویم هیچ یارى و قدرتى نیست مگر از طریق خداى بلند مرتبه با عظمت». لحظه به لحظه بر اشتیاق مولا افزوده مى‏شد و عرضه مى‏داشت «خدایا بین مردم آنچنان رفتار کردم که پیغمبرت دستور داد ولى آن‏ها در حقّ من ستم کردند….

اَللّهُمَّ قَد وَعَدَنى نَبِیُّکَ اَن تَتَوفانى اِلَیکَ اِذاً سَئَلتُکَ اَللّهُمَّ وَ قَد رَغِبتُ اِلَیکَ فى ذلک؛

 خدایا پیامبرت به من وعده داد (که من به شهادت مى‏رسم و) به سوى خودت مرا (فراخوانده) دریافت مى‏کنى. خدایا در این لحظه درخواست مى‏کنم که من مشتاق آمدن به سوى تو هستم». هیجان و اشتیاق به شهادت، و ملاقات الهى حضرت آن قدر زیاد بود که خود مى‏گوید هر کارى کردم راز مطلب را نفهمیدم «ما زِلتُ اَفحَصُ عَن مَکنُونِ هذا اَلاَمرِ وَ اَبى اللّهُ اِلاّ اَخفاهُ؛ خیلى تلاش کردم که سرّ و باطن این امر را (بدست بیاورم)ولى خدا ابا کرد جز این که این را پنهان کرد(۱۱)» نزدیک اذان صبح شد وقت رفتن به مسجد، مرغابى‏ها سر راه مولا را گرفته صدا مى‏کردند حضرت فرمود: «دعو هنّ فانّهنّ صوانح تتبعها نوائح؛ آن‏ها را بحال خود واگذارید زیرا آن‏ها صیحه مى‏زنند(طولى نمى‏کشد) که بد نبال آن نوحه‏گرى (انسان) بلند مى‏شود. ناله‏هاى مرغان کمند و مانع على نگشت، براه خویش ادامه داد، آن گاه کمربند حضرت به قلاب درگیر کرده و باز شد، گویا با زبان بى زبانى مى‏خواست مولا را از تصمیم رفتن به سوى دوست باز دارد، امّا برعکس، فریاد آن عاشق خداوند بلند شد:

اُشدُّد حَیا زیمَک لِلمَوتِ‏

فَاِنَّ المَوتَ لا قِیکا

وَ لا تَجزَع عَن المَوت یُنادیکا

وَلا تَغتَرَّ بِالدَّهرِ وَ اِن کانَ یُوافِیکا

کَما اَضحَککَ الدَّهرُ کَذاکَ الدَّهرُ یُبکیکا(۱۲)

(اى على) کمربندت را براى مرگ (و شهادت) محکم ببند، زیرا مرگ (وشهادت حتمى است به زودى) تو را ملاقات مى‏کند. و از مرگ هنگامى که مى‏آید جزع و ناله مکن. و به دنیا (نیز) مغرور نباش هرچند با تو همراهى مى‏کند (زیرا) روزگار همچنان که تو را بخنده مى‏آورد، همین طو ر مى‏گریاند».

لحظه به لحظه بر سوز آتش عشق مولا افزوده مى‏شد، آرام آرام به سوى مسجد روان گشت، حالت عجیبى داشت، این روحیه شهادت‏طلبى درسى است اساسى براى جامعه ما چرا که شهادت‏طلبى و عشق به آن نیاز همیشگى جامعه علوى است. و سربلندى شیعیان در طول تاریخ مدیون شهادت‏ها و شه ادت‏طلبى‏ها بوده است و خواهد بود و از طرفى زنده بودن روحیه شهادت‏طلبى عاملى است براى جلوگیرى از انحراف جوانان و راهى است براى هدایت به سوى کوى جانان.

آرى على در آن شب حال عجیبى داشت.

آن شب على در سینه سودایى دگر داشت‏

تنها خدا از سوز و حال او خبرداشت

گام زمان آهسته برروى زمین بود

قلب زمین در اضطرابى آتشین بود

آن شب على را حال و روز دیگرى بود

در جان مولا ساز و سوز دیگرى بود

آن شب على عزم سفر کردن به سر داشت‏

زهرا سرشک غم به چشمان زین سفر داشت‏

آن شب محمّد سخت دلتنگ على بود

مشتاق دیدار دل آراى على بود

آن شب حسن را سینه اقیانوس غم بود

جان حسین آن شب پر از درد و الم بود

چشم على چشم انتظار اختران بود

جان على مشتاق رضوان و جنان بود

روى سوى مسجد برد حیدر عاشقانه‏

جان جهانى در پى‏اش گشتى روانه
(۱۳)

لحظه مولا را نگه مى‏داریم تا آخرین اذانش را سر دهد، و با سپیده سحر خداحافظى کند، و افتخارات خویش را بیان دارد.

۵ – بزرگترین افتخار على این است که یک بنده موحّد و رزمنده است‏

على (ع) تمام افتخارش این بود که بنده سرتا پا تسلیم الهى است و هرچه هم افتخار یافت از همین بندگى بود، چنان که خود عرضه مى‏دارد:

کفى بى عِزّاً ان اکون لک عَبداً وکفى بى فخراً اَن تکونَ لى ربّاً(۱۴) در عزّت من همین بس که بنده توباشم و این افتخار مرا کافى است که تو پروردگار من باشى از روز اوّل تا آخرین لحظه براین خط با رفتار و عمل و با گفتار و مناجات باقى ماند، و این درسى است فرامو ش نشدنى براى همه شیعیان راستین او، بدانجهت وقتى رهسپار مسجد شد رفت بالاى مأذنه که اذان بگوید اول با سپیده سحر خداحافظى کرد اى طلوع فجر! از روزى که على بدنیا آمده نشده تو بیدار باشى و چشمان على در خواب، امّا این شب، آخرین شبى است که چشم على را بیدار مى‏یا بى،

 آرى «فجر تا سینه آفاق شکافت‏

چشم بیدار على خفته نیافت»

آنگاه شروع کرد به گفتن آخرین اذان‏

«برخاست تابانگ اذان از کوى جانان‏

آمد خطاب “ارجعى” از سوى جانان‏

تکبیر گفت آن شیر روز و عابد شب‏

بگشود برحمد خداوندى على شب
(۱۵)»

وقتى از بام مسجد پایین مى‏آمد افتخار همیشگى خویش را به زبان جارى ساخت و فرمود:

«خَلُّوا سَبِیلَ المُؤمِنِ المُجاهِدِ فِى اللّهِ لایَعبُدُ غَیرَ الواحِدِ؛

باز کنید راه مؤمن رزمنده در راه خدا را که (افتخار همیشگى‏اش آن است که) جز خداى واحد را نپرستیده است (۱۶)» این همان درس عبودیت و بندگى است که على (ع) تا آخرین لحظه به همه مخصوصاً شیعیانش تعلیم نمود.

۶ – رستگارى از دیدگاه على(ع)

آن گاه که وارد مسجد شد و خفتگان همیشه در خواب را براى نماز بیدار نمود، نماز را بست، سر بر سجده گذاشت:

«در سجده بانگ یا على جان زود بشتاب‏

گویى خدا در انتظارش بود بى تاب‏

نامردى از کین تیغ بر فرق على زد

تیغ ستم برفرق انوار جلى زد

آه از نهاد خاک تا عرش خدا رفت‏

سوز دل افلاک تا عرش خدا رفت‏

پاى زمان روى زمین خشکیده بر جاى‏

گویا قیامت ناگهان گردید بر پاى‏

دیگر على بود و خداوند جلى بود

«فزت و ربّ الکعبه» فریاد على بود

بشکست پشت دین حق یکباره بشکست‏

ابر عزا بر چهره خورشید بنشست‏

دیگر على تنهاترین مرد زمین نیست‏

اى واى بى‏حیدر چگونه مى‏توان زیست»
(۱۷)

هنوز سر از سجده بر نداشته بود که شمشیر ابن ملجم مرادى بر فرق مولى نشست

«فَوَقَعَت الضَّربَهُ عَلى رأسِهِ وَ هُوَ ساجدٌ»(۱۸)؛

 در آن لحظه حساس دو صدا به گوش رسید، یکى بین زمین و آسمان، جبرئیل امین ندا داد:

«تَهَدَّمَت وَاللّهِ اَرکانُ الهُدى وَ انطَمَسَت اَعلامُ التُّقى وَ انفَصَمَت العُروَهُ الوُثقى قُتِلَ ابن عَمِّ المُصطَفى قُتِلَ الوَصِىُّ المُجتَبى قُتِلَ عَلِىٌ المُرتَضى قَتَلَهُ اَشقَى الاَشقِیاءُ(۱۹)؛

 بخدا قسم ارکان هدایت فرو ریخت، و نشانه‏ها و علم‏هاى پرهیزکارى سرنگون گشت، ریسمان محکم الهى از هم گسست، پسر عموى مصطفى کشته شد، وصى برگزیده به قتل رسید، على مرتضى کشته شد، توسط شقى‏ترین افراد به قتل (شهادت) رسید» و صدایى هم از خود على (ع) به گوش رسید:

« بِسمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلى مِلَّهِ رَسُولِ اللّهِ‏فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَهِ هذا ما وَعَدنا ا للّه وَ رَسُولُهُ
؛

بنام خدا و بیارى خدا و بردین رسول خدا (از دنیا مى‏روم) رستگار شدم، قسم به پروردگار کعبه این (شهادت) چیزى بود که خدا و رسولش وعده داده بودند».

 آرى از دیدگاه على (ع) رستگارى ابدى، آن است که انسان در راه خدا و براى خدا به شهادت برسد، على آن روز که جاى پیامبر خوابید نگفت رستگار شدم، آن روز که همسر زهراى مرضیه گشت این جمله را به زبان نیاورد، آن روز که در بدر و احد و خیبر و خندق فتح‏هاى عظیم آفرید نگفت که به رستگارى ابدى رسیدم و آن روز که در غدیرخم دستش به عنوان امیرمؤمنان و ولىّ و امام مس لمانان بالا رفت نگفت به فیض عظیمى رسیدم… تنها آن زمانى که شمشیر شهادت بر فرقش اصابت نمود نداى «فزت و ربّ الکعبه» سر داد، و آن اشتیاق چندین ساله و انتظار طولانى خویش را آن گونه به تصویر کشید.

«اى تیغ زهر آلوده مجنون تو هستم‏

چشم انتظارت هر شب این جا مى‏نشستم‏

اى تیغ من لب تشنه دیدار بودم‏

شب‏ها براى دیدنت بیدار بودم‏

عمرى به راهت چشم حسرت دوختم من‏

با آتش دل ساختم من سوختم من‏

هر نیمه شب من گفتگو با ماه کردم‏

فریادهاى سینه را در چاه کردم‏

اى تیغ زهرآگین مرا دل گیر کردى

چون دیر کردى تو على را پیر کردى…»

۷ – على در بستر شهادت، درس عبرت براى دیگران‏

راستى از مرگ و شهادت نمى‏توان فرار کرد، توانمند باشى یا ناتوان، فقیر باشى یا ثروتمند، ارباب باشى یا رعیّت، امام معصوم باشى یا غیر معصوم…. مرگ به سراغت خواهد آمد، على در بستر شهادت با پیشانى خون چکان، این هشدار را به اطرافیان داد که براى مرگ آماده باشید آن جا که فرمود:

اَنا فِى الاَمس صاحِبُکُم وَ فِى الیَومِ عِبرَهٌ لَکُم وَ فى الغَدِ مُفارِقُکُم(۲۰)؛

 من دیروز رفیق و همراه شما بودم (مانند شما راه مى‏رفتم، از غذا استفاده مى‏کردم…) و امروز (که در بستر شهادت افتاده‏ام) درس عبرتى هستم براى شما (ک ه سرانجام مرگ به سراغ من على قهرمان نیز آمد) و فردا (بامرگ) از شما جدا مى‏شوم.

۸ – باز هم عشق به شهادت‏

آتش عشق امام به شهادت با سوزش زخم شمشیر زهرآلود هرگز فروکش نکرد که شعله ورتر نیز شد، لذا به اطرافیان رو کرد و فرمود: «…وَ ما کُنتُ اِلاّ کقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبِ وَجَد(۲۱)… ؛ به خدا سوگند همراه مرگ (و شهادت) چیزى به من روى نیاورده که از آن خشنو د نباشم، و نشانه‏هاى آن را زشت بدانم. بلکه من چونان جوینده آب (در شب) که ناگهان آن را بیابد، یا کسى که گمشده خود را پیدا کند، از مرگ (و شهادت) خرسندم با این جملات حقیقتاً عشق عمیق خویش را به شهادت که از روز اوّل داشت ثابت کرد، اگر در اوائل زندگى مى‏فرمود:

اِنَّکُم اِن لاتَقتُلُوا تَمُوتُوا وَالّذى نَفسُ عَلىٍّ بَیدِهِ لاَلفُ ضَربَهٍ بالسَّیفِ عَلَى الرَّأسِ اَیسَرُ مِن مَوتٍ عَلى فَراشٍ(۲۲)؛

 بحقیقت اگر شما کشته نشوید(و به شهادت نرسید) خواهید مرد، قسم به کسى که جان على (ع) در دست اوست، هزار ضربت با شمشیر بر سر من (در مسیر شهادت) آسان‏تر از (تحمّل مرگى است که) در بستر باشد» و در لحظات پایانى عمر نیز با چهره خون آلود، و سمّى که به مغز و خون او اثر گذاشته مى‏گوید، شهادت برایم چون آب زلال ى است که سالها به دنبال آن بوده‏ام. این حالت درس بزرگى است براى جامعه ما و جوانان عاشق شهادت که در هیچ حال، سختى‏ها، گرفتارى‏ها، رفاهها و رسیدن به مقام‏ها… شهادت، و شهیدان را از یاد نبرند و براى همیشه و در تمام حالات این روحیه را شاداب و با نشاط نگهدار ند.

۹ – قاتلم را فراموش نکنید

راستى:

به جز على که گوید به پسر که قاتل من‏          چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

معجزه‏هاى انسانى على (ع) در این‏جا ظاهر مى‏شود، براى حضرت شیر آوردند، مقدارى از شیر مى‏نوشد آن گاه به یاد قاتل مى‏افتد و شیر را براى او مى‏فرستد و به فرزندان خویش سفارش مى‏کند که با اسیرتان خوشرفتارى و مدارا کنید، وصیّت مى‏کند اى اولاد عبدالمطلب پس از و فات من میان مردم نیفتید از این و آن انتقام بگیرید و به فرزندش امام فرمود: فرزندم، ابن ملجم به من یک ضربت بیشتر نزده است بعد از من اختیار با خودت اگر مى‏خواهى آزادش و یا قصاص بگیر منتهى فقط یک ضربت به او بزنید(۲۳).

۱۰ – پاسخ مثبت به یک ارادت‏

على (ع) که با قاتل خویش آن چنان رفتار مى‏کند. با ارادتمندان و شیعیان خویش چگونه رفتار خواهد کرد؟ براى ما قابل تصوّر و توصیف نیست، تنها حرفى که مى‏توانیم بگوییم این است، که معاذاللّه وحاشا به کرمت که دوستان و محبّان را از خود برانى و دست آنها را نگیرى.

اصبغ بن نباته از دوستان واقعى على(ع) است، او مى‏گوید: براى ملاقات على (ع) رفتم، دیدم عدّه‏اى به دور خانه او حلقه ماتم بر پا نموده‏اند:

« مردم به کنار خانه او

ایستاده نشسته دسته دسته‏

یک عدّه نهاده سر به دیوار

گریان نگران غمین و خسته‏

گاهى زسکوت مرگبارى‏

یکسر لب کائنات بسته‏

در بستر احتضار حیدر

از غصّه روزگار رسته‏

از رنگ رخ على است پیدا

کزجان عزیز دست شسته…
(۲۴)»

من نیز به آن‏ها ملحق شدم و در انتظار ملاقات مولا نشستم، ناگهان در باز شد امام حسن مجتبى (ع) رو به جمعیّت فرمود:

حضرت در حالى نیست که با او ملاقات کنید، لذا این جا را ترک کنید، اصبغ مى‏گوید همه رفتند ولى من دیدم دلم این جا است مولایم را ندیده‏ام، پاها حر کت نمى‏کند، لذا ماندم، با خود آرام آرام گریه مى‏کردم که ناگهان صداى گریه از درون خانه برخاست، من هم صدا را به گریه بلند کردم از صداى گریه من امام حسن (ع) مجدداً بیرون آمد. فرمود:

 مگر نگفتم همه بروید عرض کردم: چرا فرمودید، ولى «وَاَللّهِ یا ابنَ رَسُولِ ا للّه ماتَتَا بَعَنى…؛

قسم بخدا نمى‏توانم بروم، قلبم این جا است. امام حسن (ع) اصرار اصبغ را به مولا امیرالمؤمنین (ع) منتقل نمود، حضرت اجازه ملاقات داد، اصبغ مى‏گوید: وارد خانه شدم دیدم على (ع) یک پارچه زردى را به سر مبارکشان بسته‏اند، و خون هم مرتب از سر مولا ریخته و رخسار شریفشان زرد شده است به گونه‏اى که من بین پارچه و صورت تشخیص ندادم، آن گاه فریاد کشیدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را مى‏بوسیدم و اشک مى‏ریختم.

آن شب به داغ مولا مهتاب گریه مى‏کرد

تصویر ماه در آب بى‏تاب گریه مى‏کرد

شد چهره عدالت گلگون زتیغ فتنه‏

پیش نگاه مسجد محراب گریه مى‏کرد

همچون برادرانش زینب به چشم خون داشت‏

آن آیه ى صبورى بى‏تاب گریه مى‏کرد…

حضرت فرمود:

«لاتَبکِ یا اَصَبغُ فَانَّها وَاللّهِ الجَنهُ

 گریه نکن براستى و قسم بخداوند این (حالتى که مى‏بینى مرا در شرف ورود به بهشت قرار داده است (۲۵)»

 این جریان نشان مى‏دهد که ارادت اگر واقعاً در دل جان گرفت و برقلب و اعضا مسلّط گشت در بسته هم ب ه روى انسان باز مى‏شود.

و به دخترش ام‏کلثوم نیز که به شدت گریه مى‏کرد فرمود:

«اگر مى‏دیدى آنچه را که من مى‏بینم گریه نمى‏کردى عرض کرد شما چه مى‏بینى؟ فرمود: « مى‏بینم که ملائکه و انبیاء عظام صف کشیده‏اند همه منتظرند که من بروم لذا گریه ندارد…»(۲۶)

 ارادت و اظهار محبّت اصبغ به این جا ختم نمى‏شود، آن گاه که کنار قبر مولا آمد، با جملات بسیار زیبایى ارادت قلبى خود را اظهار نمود در حالى که یک دست بر قلب داشت و با دست دیگر خاک بر سر پاشید و گفت: « مرگ گوارایت باد! که تولدت پاک و شکیبایى‏ات نیرومند و جهادت بزرگ بود. براندیشه‏ات دست یافتى و تجارتت سودمند گشت بر آفریننده‏ات وارد گشتى و او تو را با خوشى پذیرفت و ملائکش به گِردَت جمع شدند، در همسایگى پیغمبر جاى‏گزین گشتى و خداوند تو را در قرب خویش جاى داد و به درجه برادرت مصطفى رسیدى و از کاسه لبریزش آشامیدى. از خدا مى‏خواهیم که از تو پیروى کنیم و به روشهایت عمل کنیم، دوستانت را دوست بداریم و دشمنانت را دشمن بداریم و در جرگه دوستانت محشور گردیم… به خدا سوگند که زندگى‏ات کلید خیر و قفل شر بود و مرگت کلید هر شرى و قفل هر خیرى است. اگر مردم از تو پذیرفته بودند، از آسمان و زمین نعمت‏ها برایشان مى‏بارید…»(۲۷)

۱۱ – کودکان یتیم هم جبران مى‏کنند

راستى احسان و نیکى در همین دنیا نیز بى‏جواب نیست، هر چند کوفیان در بیوفایى گوى

سبقت را برده‏اند، آن همه زحماتى که على (ع) براى یتیمان کوفیان تحمل کرد، آن روز که یتیمان على (ع) و اهل بیت (ع) را وارد کوفه کردند، بنحوى آن گذشته‏ها را جبران کردند و با اسراى آل محمّد به خوبى رفتار مى‏کردند، اما برعکس با خاک و خاکروبه استقبال کردند.

«چو درب شهر بر ما باز کردند

سخن با ناسزا آغاز کردند

به دل بغض على را کشته بودند

تمام کینه‏ها ابراز کردند»

یا این حال یتیمان کوفه خدمات مولا و پدر مهربان خویش را بى‏جواب نگذاشتند. آن گاه که خبردار شدند مولاى شان مجروح در بستر افتاده و پزشک معالج تنها غذایى را که براى او تجویز کرده است شیر است همه با ظرف‏هاى پر از شیر در خانه مولا صف کشیدند، یکباره صداى درب خ انه به گوش رسید، گویا امام حسن (ع) در را باز کرد دید یتیمان ظرف‏ها را پر از شیر کرده براى مولا و پدرشان على آورده‏اند.

جالب این است که امام حسن ظرفى (از همان) شیر نزد پدر برد، حضرت مقدارى از آن خورد، فرمود: بقیه را براى اسیرتان (ابن ملجم) ببرید و به حسن فرمود: به آن حقى که برگردن تو دارم، در لباس و غذا، آنچه مى‏پوشید و مى‏خورید به ابن ملجم نیز بپوشانید و بخورانید.(۲۸)

۱۲ – سفارش‏هاى مولا یا درس‏هاى فراموش نشدنى‏

راستى لحظات آخر عمر مردان بزرگ، لحظات حساس و پربهایى است که در آن هنگام سخنان برآمده از دهان و زبان آن‏ها گرانبهاترین گوهرهاى داشتنى و به کار بستنى است، و از طرف دیگر نشان گر اصلى‏ترین دغدغه و نگرانى‏هاى آنان نیز مى‏باشد، على در آن لحظه‏هاى پایانى سفارش‏هاى گران سنگى دارد که گوشه‏هاى آن را بى هیچ شرحى فرا روى مشتاقان کلام شیرین مولا قرار مى‏دهیم:

«اُوصِیکُما بِتَقوَى اللّهِ وَ اَلاّ تَبغِیَا الدُّنیا وَ اِن بَغتکُما، وَ لا تَأسَفا عَلى شَى‏ءٍ مِنها زُویى عَنکما. وَ

قُولا بِالُحَقِّ وَ اعمَلا لِلآخِرَهٍ وَ کُونا لِلظّالِم خَصماً وَ لِلمَظلَوِم عَوناً اُوصیکُما وَ جَمیع وُلدِى وَ اَهلِى

وَ مَن بَل غَهُ کِتابى بِتَقوَى اللّهِ و نظم اَمرِکُم، وَ صَلاحِ ذاتِ بَینِکُم، فَاِنّى سَمِعتُ جَدَّکُما(ص)

یَقُولُ «صَلاحُ ذاتِ البَینِ اَفضَلُ مِن عامَّهِ الصَّلاهِ وَ الصِّیامِ» اَللّهَ اَللّهَ فى الاَیتامِ فَلا تَغبوا اَفواهَهُم

وَ لایَضِیعُوا بِحَضرَتِکُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى جیرانِکم فَاِنَّهُم وَصِّیهُ نَبِیِّکُم مازالَ یُوصى بِهِم حَتّى ظَننت

اَنّه سَیُورِّثُهُم وَ اَللّهَ اَللّهَ لایَسبِقَنَکُم بِالعَمَلِ بِهِ غَیرُکُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الصَّلاهِ فَاِنَّها عَمُودُ دینِکُم

وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الجِه ادِ بِاَموالِکُم وَ اَنفُسِکُم وَ اَلسِنَتِکُم فى سبیلِ اللّهِ وَ عَلیکُم بِالتَّواصُلِ وَ

التَّباذُلِ، وَ اِیّاکُم وَ اَلتَّدابُرَ وَالتَّقاطُعَ لاتَترُکُوا الاَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىِ عَنِ المُنکَرِ فَیُوَلّى عَلَیکُم

شِرارُکُم ثُمَّ تَدعُونَ فَلا یُستَجابُ لَکُم…»(۲۹)

پس از ضربت ابن ملجم در ماه رمضان ۴۰ هجرى در شهر کوفه، حسنین و شیعیان را این گونه وصیّت و سفارش نمود:

۱- شما را به ترس از خدا (و پروا پیشگى) سفارش مى‏کنم.

۲- به دنیا پرستى روى نیاورید، گرچه به سراغ شما آید.

۳- و بر آن چه از دنیا از دست مى‏دهید اندوهناک نباشید.

۴- حق را بگویید.

۵ – و براى (پاداش الهى و) آخرت عمل کنید.

۶ – شما را و تمام فرزندان و خاندانم را، و کسانى که این وصیّت به آن‏ها مى‏رسد، به ترس از خدا و نظم در امور زندگى سفارش مى‏کنم.

۷ – و ایجاد صلح و آشتى در میانتان سفارش مى‏کنم، زیرا من از جدّ شما پیامبر اکرم (ص) شنیدم که فرمود: «اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزه یکسال برتر است».

۸ – خدا را خدا را درباره یتیمان (در نظر بگیرید) نکند آنان گاهى سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد.

۹ – خدا را! خدا را! درباره همسایگان (مد نظر داشته باشید و) حقوقشان را رعایت کنید که وصیّت پیامبر (ص) شماست، همواره به خوشرفتارى با همسایگان سفارش مى‏کرد تا آن جا که گمان بردیم براى آنان ارثى معیّن خواهد کرد.

۱۰ – خدا را خدا را درباره قرآن (ملاحظه کنید) مبادا دیگران در عمل کردن به دستورانش از شما پیشى گیرند.

۱۱ – خدا را خدا را درباره نماز (و حفظ آن در نظر بگیرید) چرا که ستون دین شماست.

۱۲ – خدا را خدا را! درباره جهاد با اموال و جان‏ها و زبان‏هاى خویش در راه خدا (مراعات کنید).

۱۳ – بر شما پیوستن با یکدیگر و بخشش همدیگر، مبادا از هم روى گردانید، و پیوند دوستى را از بین ببرید.

۱۴ – امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید که بدهاى شما بر شما مسلّط مى‏گردند، آن گاه هرچه خدا را بخوانید جواب ندهد.

پى‏نوشت:

۱. ابن حجر عسقلانى، صواعق، ص ۸۰ و ر.ک شیخ عباس قمى، انوار البهیّه (کتابفروشى اسلامیه، چاپ افست)ص ۳۱.

۲. پاى تا سر عصمت و تقوا تویى

آن که زن با او شود معنا تویى‏

۳. نهج البلاغه صبحى صالح ،ص ۹۹.

۴. مرتضى مطهرى، انسان کامل (کتابخانه عمومى امام امیرالمؤمنان اصفهان) ص ۴۵.

۵. استاد مرتضى مطهرى، انسان کامل (همان) ص ۴۶.

۶. عیون اخبار الرضا(ع)، ج ۱، ص ۲۳۰، و اربعین شیخ بهایى، ص‏۱۶۲.

۷. سوره احزاب آیه ۲۳.

۸. صواعق المحرقه ، ص ۸۰.

۹. رسولى محلّاتى، زندگانى امیرمؤمنان (ع)، ج ۲، ص ۳۳۵.

۱۰. شیخ عباس قمى، منتهى الآمال، کتابفروشى اسلامیه، چاپ افست، ج ۱، ص ۱۲۵.

۱۱. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه ۷.

۱۲. منتهى الآمال ، ج ۱، ص ۱۲۶.

۱۳. منصور کریمیان روزنامه رسالت ۱۸ رمضان، ۱۴۱۴، ص ۲.

۱۴. میزان الحکمه، محمّدى رى شهرى، ص ۳۴۶، روایت ۴۲۲۸.

۱۵. ادامه شعر منصور کریمیان.

۱۶. زندگانى امیرالمؤمنین، ص ۳۲۱.

۱۷. ادامه شعر کریمیان.

۱۸. رسولى محلّاتى، ج ۱، ص ۳۲۱.

۱۹. منتهى الآمال، ج ۱، ص ۱۲۷.

۲۰. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۰۶.

۲۱. نهج البلاغه محمد دشتى، نامه ۲۳، ص ۵۰۲.

۲۲. منتخب میزان الحکمه، ص ۲۸۱، روایت ۳۳۸۱.

۲۳. انسان کامل، ص ۶۹ – ۷۰ و ر ک نهج البلاغه محمد دشتى، نامه ۴۷، ص ۵۶۰ و ر – ک بحار، ج ۴۲، ص ۲۸۹.

۲۴. دیوان حسان، ص ۴۰.

۲۵. اقتباس از آیه اللّه جوادى آملى، اسرار عبادات، ص ۲۶۵.

۲۶. انوار البهیه، ص ۳۱ و ر – ک خصال شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۶۸.

۲۷. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۹۵ – ۲۹۶.

۲۸. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۸۹ و ر – ک سوگنامه آل محمد، محمد استهاردى، ص ۴۷.

۲۹. نهج البلاغه، محمد دشتى نامه ۴۷، ص ۵۵۸.

منبع: مجله پاسدار اسلام ، شماره ۲۶۳ آبان ۸۲ 

به قلم :
حجه الاسلام سید جواد حسینى

بوسیدن زیر گلوی امام حسین توسط حضرت زینب سلام الله علیها

هرکسی که قصد مسافرت دارد چه سفر دنیوی و چه معنوی با بستگان و اقوام و نزدیکان خود خداحافظی می کند و این در همه زمان ها یک سنت بوده و هست و در بعضی از مناطق شیوه خاص خود را دارد حتی برای آن مراسم مفصلی گرفته می شود.

امام حسین ـ علیه السّلام ـ هم از این قاعده مستثنی نبود لذا در سال ۶۱ هجری قمری در روز عاشورا وقتی که به سفر آخرش می رفت از اهل و عیال خود خداحافظی کرد و با آنها وداع گفت.

در منابع و مقاتل این گونه آمده است:

«در روز عاشورا امام حسین (علیه‌السّلام ) بعد از شهادت یاران و نزدیکان و فرزندانش دو وداع داشت: یکی وداع عام: چون همه موجودات بلکه همه ممکنات از اشعه وجود او هستند، از آن وداع جمیع موجودات از هم گسیخته شد و در تمام ارکان عالم خلل وارد شد و منادی از عرش ندا کرد: «الا ایّتها الامهُ المتحیرهُ الظالمهُ بَعد نبیّها (و در روایتی: القاتلهُ عتره نبیّها (و در روایتی: القاتلهُ عتره نبیّها) لا وفقکم الله لاضحی و لا فطرٍ» «ای امت سرگردان و ستم کننده بر عترت پیامبر و ای کشندگان آنها، خداوند شما را از عید اضحی و فطر محروم کند».

دیگر، وداع خاص که با خواص خود داشت که از تتبّع اخبار معلوم می شود چند مرتبه بوده است.

اول: وداع با اهل حرم محترم خود:

علامه مجلسی (ره) در «بحار الانوار» ذکر نموده که «چون امام مظلوم هفتاد و دو نفر از اصحاب و اهل بیت خود را دید که روی زمین افتاده اند و بی کس و تنها مانده است» متوجه خیمه ها شد.

«و نادی یا سکینه و یا رُقیّه و یا عاتکه[۱] و یا زینب و یا فاطمه، یا ام کلثوم، علیکنّ منی السلام».

«اهل حرم را صدا زد: ای سکینه و ای رقیه و ای عاتکه و ای زینب و ای فاطمه و ای ام کلثوم خدا حافظ».[۲]

زنان و دختران و کنیزان چون این صدا را شنیدند همگی از خیمه ها بیرون دویدند، و صدا به گریه و ناله بلند کردند. حضرت یک یک را سفارش می فرمود که دلها را آتش می زد، نگاه حسرتی به ایشان کرد و آه از دل سوخته خود کشید. حضرت فرمود: «ای خواهر، گویا می بینم که در این نزدیکی مثل بندگان و کنیزان اسیر کرده، در جلو اسبها می‌دوانند و عذاب می کنند، که اهل حرم صدا به گریه و ناله بلند کردند، آن حضرت ایشان را ساکت گردانید»، و امر به شکیبایی نمود، روانه میدان شد.

دوم: وداع خاص با حضرت سکینه مظلومه بود…

سوم: وداع با رقیه صغیره بود.

چهارم: وداع با علی اصغر بود.

پنجم: وداع با زینب خاتون بود، چنانکه روایت شده بعد از وداع عمومی با اهل حرم زینب را طلبید و به او وصیت کرد، و سفارش اطفال و زنان را به او نمود و او را امر به صبر فرمود.

حضرت ذوالجناح را طلبید و سوار شد که صدای گریه اهل حرم بلند شد و ناله طفلان به فلک رسید، و چون چند قدم راه رفت دید باز صدای گریه می آید نگاه کرد دید زینب با پای برهنه می آید و می گوید ای برادر، صبر کن حاجتی با تو دارم. حضرت ایستاد. زینب عرض کرد: ای برادر، مادرم در وقت وفات وصیت کرده، که هرگاه عازم سفر آخرت می باشی، به عوض او زیر گلوی تو را ببوسم. حضرت پیاده شد زینب دستها به گردن امام در آورد و گلوی او را بوسید.[۳]

در کتاب «تذکره الشهداء» آمده است: چون امام حسین (علیه‌السّلام ) چند قدمی از خیمه ها دور شد حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ از خیمه بیرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظه ای درنگ کن تا وصیت مادرم فاطمه ـ سلام الله علیها ـ را نسبت به تو به جا آورم امام توقف کرد و فرمود آن وصیت چیست؟ زینب ـ سلام الله علیها ـ عرض کرد: مادرم به من وصیت فرمود، هنگامی که نور چشمم حسین را روانه میدان برای جنگ با دشمن کردی، عوض من گلوی او را ببوس، آنگاه زینب ـ سلام الله علیها ـ گلوی برادرش را بوسید و به خیمه بازگشت»[۴].

در کتاب خصائص الزینبیه نیز در ذیل خصیصه دهم چنین آمده است: «هر کسی از اهل بیت امام حسین (علیه‌السّلام ) در روز عاشورا از طرف دیگری نیابت داشته است حضرت عباس از طرف پدر بزرگوار خود امیر المؤمنین، حضرت قاسم از طرف پدر بزرگوار خود حضرت امام حسن و حضرت زینب از طرف مادر خود حضرت زهرا چنان که از هر حیث در مقام نیابت ایستادگی نموده، حتی اینکه در وداع آخرین، گلوی برادر را به نیابت از طرف مادر بوسیده است».[۵]

این سه نقلی که ذکر شد از تتبع در میان حدود چهل عنوان کتاب مقتل به دست آمد که در بقیه عنوانها به گونه دیگر آمده است و در اکثر آن کتابها نقل شده که:

وقتی امام حسین (علیه‌السّلام ) برای آخرین بار خواست از اهل حرم خداحافظی کند حضرت زینب پشت سر حضرت آمد و فرمود: «مهلاً یا اخی توقف حتی ازّود من نظری و اودّعک وداع مفارق لاتلاق بعده فمهلاً…» یعنی «ای برادر تعجیل مکن، زمانی درنگ کن تا از دیدارت توشه برگیرم و از گلستان جمالت گلی بچینم که این وداع آخر است دیگر به خدمت نمی رسم و ملاقاتی نخواهد بود، آنگاه هر دو دست و هر دو پای مبارکش را بوسید، و دیگر زنان نیز در گرد آن حضرت جمع شدند و همین کار را کردند».[۶]

که ما به اختصار از ذکر همه آنها صرف نظر می کنیم و فقط نام بعضی از آن عنوانهایی که عبارت «آنگاه هر دو دست و هر دو پای مبارکش را بوسید» را که در آن کتب وجود دارد می آوریم.

روضه الشهداء (ملا حسین کاشفی سبزواری) ـ مقتل الحسین (کاشف الغطاء) ـ ذریعه النجاه (گرمرودی تبریزی) مهیج الاخزان (حسن بن محمد علی الیزدی الحائری) ـ عبرات المصطفین فی مقتل الحسین (شیخ محمد باقر محمودی) ـ تظلّم الزهراء (رضی بن نبی قزوینی) ـ نخبه الصائب (ملا حبیب الله کاشانی) ـ مقتل ابو مخنف ـ مقتل خوارزمی ـ بحار الانوار ـ مقتل مقرّم ـ لهوف سید بن طاووس ـ مقتل الشمس (محمد جواد صاحبی) ـ یوم الطّف (هادی نجفی) ـ مقتل الحسین (بحر العلوم) ـ ناسخ التواریخ ـ بحر المصائب ـ مقتل سید الاوصیاء و سید الشهداء (شیخ عبد المنعم کاظمی) ـ معالی السبطین ـ اسرار الشهاده ـ ریاحین الشریعه ـ الوقایع و الحوادث ـ اکسیر العبادات ـ الطراز المذهب و… .

نتیجه:

طبق سه نقلی که ذکر شد عبارت «و گلوی امام حسین (علیه‌السّلام ) را بوسید» وجود دارد و در بقیه نقلها که منابع در بالا ذکر گردید عبارت «و دست و پای حضرت را بوسید و سائر زنان هم همین کار را کردند» آمده است.

پی نوشتها

[۱]. شاید منظور از عاتکه دختر زید بن عمرو بن نفیل قرشی همسر با وفای امام حسین(ع) باشد، که بانویی فاضل و شاعر بود، اشعار فراوانی در سوگ امام حسین(ع) سروده، و نخستین کسی است که بدن مبارک امام(ع) را برداشت و بر قاتلش لعنت کرد.

[۲] . حسن بن علی یزدی، انوار الشهاده، تهران، ناشر حاج ملا علی اکبر تاجر کتابفروش خوانساری، کتابخانه آیت الله گلپایگانی، ۱۳۶۰ق، ص۹۷؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴۷٫

[۳] . اسماعیلی یزدی، عباس، سحاب رحمت (تاریخ و سوگنامه حضرت سید الشهداء)، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ اول، ۱۳۷۷، ص۵۶۲٫

[۴] . ملاحبیب کاشانی، تذکره الشهداء، ص ۳۱۱٫

[۵] . «سیّد نور الدین جزایری»، خصائص الزینبیه، ص۳۱، کتابخانه آیت الله گلپایگانی (بیتا).

[۶] . فاضل بندری، اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات، ص ۶۵، عباس قلیخان، الطراز المذهب، ج ۱، ص ۲۲۵ و … .

موارد جهاد در فقه شیعه

می دانیم که در دین اسلام جهاد هست. جهاد در چند مورد است. یک مورد، جهاد ابتدایی است، یعنی جهاد بر مبنای اینکه اگر دیگران [غیرمسلمان باشند و] مخصوصاً اگر مشرک باشند، اسلام اجازه می دهد که مسلمین ولو اینکه سابقه ی عداوت و دشمنی هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله کنند برای از بین بردن شرک.

شرط این نوع جهاد این است که افراد مجاهد باید بالغ و عاقل و آزاد باشند، و انحصاراً بر مردها واجب است نه بر زنها. و در این نوع جهاد است که اذن امام یا منصوب خاص امام شرط است. از نظر فقه شیعه این نوع جهاد جز در زمان حضور امام یا کسی که شخصاً از ناحیه ی امام منصوب شده باشد جایز نیست؛ یعنی از نظر فقه شیعه الآن یک نفر حاکم شرعی هم مجاز نیست که دست به اینچنین جنگ ابتدایی بزند.

مورد دوم جهاد آن جایی است که حوزه ی اسلام مورد حمله ی دشمن قرار گرفته؛ یعنی جنبه ی دفاع دارد، به این معنا که دشمن یا قصد دارد بر بلاد اسلامی استیلا پیدا کند و همه یا قسمتی از سرزمینهای اسلامی را اشغال کند، یا قصد استیلای بر زمینها را ندارد، قصد استیلای بر افراد را دارد و می خواهد بیاید یک عده افراد را اسیر کند و ببرد، یا حمله کرده و می خواهد اموال مسلمین را به شکلی برباید (یا به شکل شبیخون زدن یا به شکلی که امروز می آیند منابع و معادن و غیره را می برند که به زور می خواهند بگیرند و ببرند) و یا می خواهد به حریم و حرم مسلمین، به نوامیس مسلمین، به اولاد و ذرّیه ی مسلمین تجاوز کند. بالأخره اگر چیزی از مال یا جان یا سرزمین و یا اموری که برای مسلمین محترم است مورد حمله ی دشمن قرار گیرد، در اینجا بر عموم مسلمین اعمّ از زن و مرد و آزاد و غیر آزاد واجب است که در این جهاد شرکت کنند [۱]، و در این جهاد اذن امام یا منصوب از ناحیه ی امام شرط نیست.

آنچه که عرض می کنم عین عبارت فقهاست، عبارت محقّق و شهید ثانی است که من دارم برای شما ترجمه اش را می گویم.

محقّق کتابی دارد به نام «شرایع» که از متون مسلّمه ی فقه شیعه است و شهید ثانی آن را شرح کرده به نام «مسالک الاَفهام» که بسیار شرح خوبی است، و شهید ثانی هم از اکابر و بزرگان تقریباً درجه ی اول فقهای شیعه است.

در این مورد می گویند که اجازه ی امام شرط نیست. تقریباً نظیر همین وضعی که الآن بالفعل اسرائیل به وجود آورده که سرزمین مسلمین را اشغال کرده است. در اینجا بر مسلمین اعمّ از زن و مرد، آزاد و غیر آزاد، و دور و نزدیک واجب است که در این جهاد که اسمش دفاع است شرکت کنند، و هیچ موقوف به اذن امام نیست.

عرض کردیم «اعمّ از دور و نزدیک» . می گویند: «وَلا یَخْتَصُّ بِمَنْ قَصَدوهُ مِنَ الْمُسْلِمینَ بَلْ یَجِبُ عَلی مَنْ عَلِمَ بِالْحالِ النُّهوضُ اِذا لَمْ یَعْلَمْ قُدْرَهَ الْمَقْصودینَ عَلَی الْمُقاوَمَهِ» [۲]. می گوید: [این جهاد] اختصاص ندارد به افرادی که خود آنها مورد تجاوز قرار گرفته اند (سرزمینشان، مالشان، جانشان، ناموسشان) بلکه بر هر مسلمانی که اطلاع پیدا کند واجب است مگر اینکه بداند که آنها خودشان کافی هستند، خودشان دفاع می کنند، یعنی قدرت دشمن ضعیف است و قدرت آنها قوی است و نیازی ندارند، والاّ اگر بداند نیاز به وجود او هست واجب است، و هرچه که نزدیکتر به آنها باشند واجبتر است یعنی وجوب مؤکَّد می شود.

نوع سوم هم نظیر جهاد است ولی جهاد عمومی نیست؛ جهاد خصوصی است و احکامش با جهادهای عمومی فرق می کند. جهاد عمومی یک احکام خاصی دارد، از جمله اینکه هرکس که در این جهاد کشته شود شهید است و غسل ندارد. کسی که در جهاد رسمی کشته می شود او را با همان لباسش و بدون غسل با همان خونها دفن می کنند.

خون، شهیدان را ز آب اولی تر است

این گنه از صد ثواب اولی تر است

قسم سوم را هم اصطلاحاً «جهاد» می گویند اما جهادی که همه ی احکامش مثل جهاد نیست، اجرش مثل اجر جهاد است، فردش شهید است؛ و آن این است که اگر فردی در قلمرو اسلام نباشد، در قلمرو کفار باشد و آن محیطی که او در قلمرو آن است مورد هجوم یک دسته ی دیگر از کفار قرار بگیرد به طوری که خطر تلف شدن او نیز که در میان آنهاست وجود داشته باشد (مثلاً فردی در فرانسه است، بین آلمان و فرانسه جنگ در می گیرد) ، یک آدمی که اساساً جزء آنها نیست در اینجا چه وظیفه ای دارد؟ وظیفه دارد که جان خودش را به هر شکل هست حفظ کند، و اگر بداند که حفظ جانش موقوف به این است که عملاً باید وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است، نه برای همدردی با آن محیطی که در آنجا هست بلکه برای حفظ جان خودش باید بجنگد، و اگر کشته شد اجرش مانند اجر شهید است. کما اینکه موارد دیگری هم داریم که در اسلام اینها را نیز شهید و مانند مجاهد می نامند اگرچه حکم شهید را ندارند در اینکه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان کنند و بعضی احکام دیگر. از جمله ی این موارد این است که کسی مورد حمله ی دشمن قرار بگیرد که قصد جانش یا قصد مالش و یا قصد ناموسش را دارد، ولو اینکه آن دشمن مسلمان باشد. مثلاً انسان در خانه ی خودش خوابیده، یک دزد (حتی دزدی که مسلمان است و ممکن است از آن دزدهای- به قول حاجی کلباسی- نماز شب خوان هم باشد [۳]، ولی به هر حال دزد است) آمده و حمله کرده به این خانه و می خواهد مال او را ببرد. آیا در اینجا انسان می تواند از مال خودش دفاع کند؟ بله.

می گویید احتمال کشته شدن هم هست. ولو انسان صدی ده احتمال بدهد، حفظ جان در صدی ده احتمال هم واجب است. اما در اینجا چون مقام دفاع از مال است، تا حدود صدی پنجاه هم می تواند جلو برود. اما اگر خطرِ غیر مال مثل ناموس یا جان در کار باشد، با صددرصد یقین به اینکه کشته می شود هم باید قیام کند، باید دفاع کند، باید بجنگد و نباید بگوید خوب، او قصد کشتن مرا دارد، من چکار بکنم؟

نه، او قصد کشتن دارد، بر تو واجب است که او را قبلاً بکشی؛ یعنی باید مقاوم باشی نه اینکه بگویی او که می خواهد بکشد، من دیگر چرا دست به کاری بزنم، من چرا شرکت کنم؟[۱]

پی نوشتها

[۱] شاید حتی غیربالغ هم جایز است که در این جهاد شرکت کند.

[۲] مسالک الافهام ، ج /۱ص ۱۱۶٫

[۳] [اشاره به آن داستان است که به حاجی کلباسی گفتند فلان خانه را نیمه شب دزد زده است، گفت: پس آن دزد کی نماز شبش را خوانده است؟ ! ]

منبع: پایگاه جامع استاد شهید مطهری.

[۱] . مجموعه آثار شهید مطهری . ج۱۶، ص۶۲۵- ۶۲۷٫

تعطیلی جهاد در عصر غیبت؛ تهمت جدید وهابیون علیه شیعه

یکی از شبهاتی که به تازگی در محافل وهابی علیه شیعیان مطرح می‌شود -و بیشتر به مزاح شبیه است تا شبهه- این است که شیعیان در عصر غیبت جهاد در راه خدا را تعطیل کرده‌اند؛ جهاد با غیر امامان خود را مانند مردار و خون وگوشت خوک حرام می‌دانند؛ آنان سپاهیان اسلام را که از مرزها محافظت می‌کنند، و انگیزه‌ای جز جهاد در راه خدا ندارند را شهید نمی‌دانند.

 یکی از شبهاتی که به تازگی در محافل وهابی علیه شیعیان مطرح می‌شود -و بیشتر به مزاح شبیه است تا شبهه- این است که شیعیان در عصر غیبت جهاد در راه خدا را تعطیل کرده‌اند؛ جهاد با غیر امامان خود را مانند مردار و خون وگوشت خوک حرام می‌دانند؛ آنان سپاهیان اسلام را که از مرزها محافظت می‌کنند، و انگیزه‌ای جز جهاد در راه خدا  ندارند را شهید نمی‌دانند؛ پس بنیانگذاران تفکر شیعه دشمنان اسلام و زندیق‌اند که منتظر وقوع بلا بر امت اسلامی هستند! شیعیان این تفکر را به اهل بیت نسبت می‌دهند تا هم پیروان نادان خود را افزایش دهند و هم ایشان را بد نام کنند![۱]

در جواب این شبهه باید بگوییم؛ اولاً، فقهای شیعه جهاد را به دو شکل ابتدایی و دفاعی تقسیم کرده‌اند. جهاد ابتدایی به منظور ریشه کن کردن شرک و بت پرستی و دعوت به اسلام انجام می‌پذیرد ولی جهاد دفاعی جهادی است که در برابر یورش دشمنان و کفار به مرزهای مسلمین صورت می‌گیرد، پس این دو با هم تفاوت دارد و به تبع هم احکام متفاوتی نزد فقهای شیعه دارد. در مورد جهاد ابتدایی میان فقهای شیعه نظرات مختلفی وجود دارد؛ برخی جهاد ابتدایی را مشروط به حضور امام معصوم می‌دانند،[۲] و برخی دیگر جهاد ابتدایی را مشروط به حضور معصوم نمی‌دانند[۳] اما در مقابل در مورد جهاد دفاعی، اجماع فقهای شیعه بر وجوب آن قرار گرفته‌است و همگی به اتفاق بر وجوب آن در عصر غیبت و در مواقعی که خطری جهان اسلام را تهدید می‌کند، فتوا داده‌اند.[۴]

به راستی که چه مضحک است، سخن دشمنان شیعه که از تعطیلی حکم جهاد در زمان غیبت در شیعه و زنده بودن آن در اهل سنت، سخن می‌گویند؛ در حالی‌که اسرائیل غاصب -دشمن اصلی اسلام در زمان معاصر- در کمتر از چند روز شکست مفتضحانه‌ای را بر چند کشور مسلمان سنی مذهب تحمیل کرد که خاطره‌ی تلخش تا ابد در تاریخ باقی خواهد ماند. اما سال‌ها و دهه‌ها پس از آن که قدرتمندتر و مسلح تر شده‌بود در جنگی سی و سه روزه در برابر گروه اندک شیعه حزب‌الله لبنان چنان شکست و زمین‌گیر شد که داغ آن برای آن رژیم غاصب همیشگی خواهد بود و یادآوری آن قلب هر مسلمان سنی و شیعه آزاده‌ای (به استثنای وهابیون حامی و دوست اسرائیل)، را لبریز غرور و شادی می‌کند.

شما قضاوت کنید؛ به راستی آیا شیعیان ایران که نزدیک به چهار دهه در مقابل زیاده‌خواهی‌های استکبار جهانی ایستادگی کرده، و ذره‌ای از اصول خود کوتاه نیامده‌اند، حکم جهاد را تعطیل کرده‌اند یا دولت‌های وهابی مثل عربستان سعودی و دیگران که سر در آخور استکبار داشته، به آرمان فلسطین خیانت کرده، همدستی با اسرائیل غاصب و آمریکا جهان‌خوار را بر عزت اسلام و مسلمین ترجیح داده و منافع مسلمین را فدای منافع خود و اربابانشان کرده‌اند؟! همان‌ها که با تاسیس گروه‌های تکفیری داعش، النصره، جیش العدل، القاعده و… تیشه به ریشه اسلام زده و با حمله به مردم مسلمان، یمن آیین مسلمان کشی توسط مسلمان‌نماها را بنا نهاده‌اند؟!

ثانیاً در ادامه جواب باید گفت؛ آن جهادی که نزد شیعیان و امامانشان مذموم بوده‌است جهادی است که به انگیزه‌های مادی باشد و حدود الهی در آن رعایت نشود و نه تنها به انگیزه مبارزه با شرک نباشد بلکه هدف در آن کشور گشایی و ثروت اندوزی باشد. شاهد این مدعا هم روایاتی است که در کتب شیعه، از امامان شیعه موجود است: «مردی به علی بن الحسین(علیه السلام) عرض کرد: به حج آمدید و جهاد را ترک کردید؟ انگار حج برای شما راحت‌تر از جهاد بود در حالی‌که خداوند می‌فرماید: «خدا از مومنان جان‌ها و اموالشان را می‌خرد…» امام سجاد(علیه السلام) فرمود: دنباله آیه را هم بخوان. و او خواند: «توبه کنندگان، عبادت کنندگان، ستایش کنندگان،… و رعایت کنندگان حدود خدا.» فرمود: وقتی چنین افرادی پدید آمدند، ما جهاد را بر چیزی ترجیح نمی‌دهیم.[۵] این امام بزرگوار در دعاهای خود نیز،  به شکل مفصل بخش‌هایی از دعاهای خویش در صحیفه سجادیه را به مرزبانان امت اسلامی اختصاص داده‌اند، اگر ایشان با مرزبانان اسلام و جهاد دفاعی آنان و سایر مسلمین در برابر دشمنان اسلام، مشکلی داشتند آیا آنان را مشمول دعای خویش قرار می‌داند؟

پس آنچه نزد شیعه از جهاد مذموم است جهادی است که به اسم اسلام و با نیت و امیال مادی و غیر شرعی صورت پذیرد که در این صورت نه تنها ممدوح و پسندیده نیست بلکه وبالی است به گردن اسلام و مایه ننگ مسلمین در جهان می‌گردد. نمونه بارز این نوع جهاد مذموم را هم امروزه در تفکر همفکران قفاری می‌توان پیدا کرد؛ جهاد‌های من درآوردی که تحت عنوان جهاد در راه خدا در جهان اسلام به راه افتاده و به جای اینکه حربه‌ای علیه کفار و دشمنان اسلام باشد، خاری در چشم مسلمین گشته و قربانیانش مسلمانانی هستند که شهادتین بر لب دارند و رو به خانه خدا نماز می‌خوانند! تکفیری‌هایی که با شعار دروغین توحید، غیر خود(شیعه و سنی) را کافر قلمداد کرده و مهدور الدم می‌دانند! اما با کافران به داد و ستد مشغولند و آنان را بهتر از مسلمین می‌دانند![۶] همان‌ها که با اقدامات ننگین خود در جهان، دین رحمت اسلام را دین عذاب معرفی کرده‌اند و از این راه بهترین خدمت را به دشمنان اسلام متقبل شده‌اند.

پی‌نوشتها

[۱]. اصول مذهب شیعه، القفاری، بی‌جا، انتشارات دارالرضا، ص۱۰۷۸

[۲]. المبسوط، شمس الدین سرخسی، بیروت، دارالمعرفه، ج۲، ص ۸، المهذب، ابن براج، قم، موسسه النشرالاسلامی، ج۱، ص۲۹۷

[۳]. فقه الصادق، محمدصادق روحانی، قم، دارالکتاب، چاپ سوم، ج۱۳، ص۳۴،/ دراسات فی ولایته الفقیه، حسین علی منتظری، قم، المراکزالعالمی للدراسات الاسلامیه، چاپ اول، ج۱، ص۱۱۸٫

[۴]. النهایه، شیخ طوسی، قم، قدس محمدی، ص۲۹۰

[۵]. تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، تهران دارالکتب الاسلامیه، چاپ سوم، ج۶، ص۱۳۲

[۶]. خائنین به اسلام و مسلمین چه کسانی هستند؟ (link is external).

منبع: پایگاه جامعه فرق ادیان و مذاهب

پیر میدان ‏دار عشق حبیب بن مظاهر

در واقعه کربلا افرادی شجاع و وفادار همراه امام حسین علیه السلام تا پای جان جنگیدند ودر نهایت از جام شهادت سیراب گردیدند. یکی از آنها حبیب بن مظاهر است؛ که در حرم منور امام حسین علیه السلام دفن گردیده ومحل زیارت عشاق می باشد.

نام اصلى “حبیب بن مظاهر” یا “حبیب بن مظهر” (۱) است، بزرگمردى از طایفه با شرافت و افتخارآفرین! « بنى اسد» و از صحابه رسول گرامى اسلام(ص) مى باشد، وى یک سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد؛ دوران کودکى او هم زمان با سالهایى بود که پیامبر(ص) در مکه مکرمه مردم را به توحید و خدا پرستى دعوت مى نمود، فیض دیدار پیامبر، توفیقى بود که حبیب را، از همان اوان جوانى با معارف دینى و سرچشمه زلال تعالیم اسلام، آشنا ساخت.

چهره بارز «حبیب » همیشه در تاریخ مانند خورشیدى تابان، درخشیده و مى درخشد؛ چرا که او از اصحاب پیامبر گرامى اسلام به حساب مى آمد، و از آن حضرت حدیثهاى زیادى شنیده بود از سوى دیگر، شرکت او در سن ۷۵ سالگى، در نهضت نورانى کربلا و دفاع از حریم ولایت از صحنه هاى پرشکوه و نورانى زندگى سرشار از معنویت او مى باشد.

بنابراین حبیب از جمله کسانى است که به فیض دیدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره اش زیبا و جمال معنوى او به حد کمال رسیده بود. (۲) به طورى که در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حریم ولایت زبانزد دیگران شده بود.

علم حبیب

پس از وفات جانسوز رسول گرامى(ص) حبیب بن مظاهر با حضرت على(ع) بیعت نمود، و در خط ولایت على بن ابیطالب(ع) قرار گرفت. چون بارها، از پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) شنیده بود: «انا مدینه العلم و على بابها فمن اراد المدینه فلیات الباب. » یعنى «من شهر علمم و على در آن شهر است، هر کس که علم مى خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت على(ع) را مغتنم شمرده و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه حضرت قرار گرفت (۳) و دانشهاى گرانبها و فراوانى از حضرت على(ع) آموخت.

او در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره تبحر داشت تا آنجا که مایه اعجاب و شگفتى دیگران بود. (۴) یکى از دانشهاى او «علم بلایا و منایا» بود. یعنى: پیشگویى حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده و تاریخ.

شجاعت حبیب

«حبیب بن مظاهر» مردى شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طورى که در تمام جنگهایى که در دوران حکومت حضرت على(ع) رخ داد؛ حضورى فعال و چشمگیر داشت، و در آن زمان به عنوان یکى از شجاعان بزرگ کوفه در زمره یاران امام(ع) بود. (۵)

در روز عاشورا نیز با شجاعت تمام، در مقابل لشگرعمر سعد ایستاد؛ و شروع به نصیحت و اندرز کرد. تا بلکه، آن خفتگان و اسیران هواى نفس را، بیدار کند. خلاصه، «حبیب » شخصى بود که تنها از خدا مى ترسید و با تمام وجود و شجاعت بسیار، کمر همت، به یارى و دفاع از حریم ولایت و امامت، بسته بود.

عبادت حبیب

حبیب مردى عابد و پارسا بود. تقوى و حدود الهى را رعایت مى کرد. حافظ کل قرآن کریم بود، و هر شب به نیایش و عبادت خدا مى پرداخت. (۶)

به فرموده امام حسین(ع) در هر شب یک ختم قرآن مى کرد. (۷)

مردى بود که حتى آخرین شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نیایش با پروردگار سپرى کرد.

زهد حبیب

او حلال و حرام الهى را رعایت مى نمود. زندگى پاک و ساده اى داشت. آنقدر به دنیا بى رغبت بود و زهد را، سرمشق زندگى خود قرار داده بود، که هر چقدر به او پیشنهاد امان و پول فراوان شد؛ نپذیرفت، و گفت: «ما نزد رسول خدا(ص) عذرى نداریم که زنده باشیم، و فرزند رسول خدا(ص) را مظلومانه به قتل برسانند.»(۸)

به تحقیق مى توان گفت: «حبیب بن مظاهر» از جمله افرادى است که امیرالمؤمنین(ع) در باره آنان فرموده است:

«ارادتهم الدنیا فلم یریدوها» (۹)

یعنى: دنیا به آنان روى مى آورد ولى آنها به دنیا پشت کرده، و با بى رغبتى و بى اعتنایى از کنار آن مى گذرند.

چهره حبیب از آغاز نهضت حسینى تا شهادت

بعد از شهادت امام حسین(ع) شیعیان به امام حسین نامه نوشته، آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت کردند، نخستین نامه در خانه «سلیمان بن مریم خزاعى » – که از شیعیان مخلص بود – نوشته شد. این دعوتنامه با امضاى چهار تن از بزرگان کوفه، توسط «عبدالله بن مسمع همدانى » و «عبدالله بن وال » به مکه ارسال شد؛ که «حبیب بن ظاهر» یکى از امضا کنندگان این نامه بود.(۱۰)

بنابراین مى بینیم که حبیب، از همان اول فعالیت خود را براى این نهضت الهى شروع مى کند، و همراه «مسلم بن عوسجه » به طور پنهانى در کوفه براى «مسلم بن عقیل » از مردم بیعت مى گرفتند؛ و در این راه از هیچ اقدامى کوتاهى نمى کردند. (۱۱)

حبیب بن مظاهر این پیرمرد عارف و آگاه، مصمم بود که به هر قیمتى شده، خود را به کاروان کربلا برساند؛ شب به راه مى افتاد و روز استراحت مى کرد تا در بند ماموران «ابن زیاد» اسیر نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در کربلا، به کاروان امام حسین(ع) پیوست. (۱۲)

به محض رسیدن به کربلا، مجددا وفادارى خود را نسبت به امام(ع) در میدان عمل به نمایش مى گذارد. همین که مشاهده نمود یاوران امام اندک و دشمنان او بسیارند، به امام حسین(ع) عرض کرد: «در این نزدیکى، قبیله اى از «بنى اسد» هستند، اگر اجازه دهید پیش آن ها رفته، آنان را به یارى شما دعوت کنم، شاید خداوند هدایتشان کند.» بعد از این که حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانید و شروع به نصیحت و موعظه کرد. (۱۳)

شهادت

او، عاشق شهادت بود. دلش براى شهادت مى طپید. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خویش مشغول بود، و لحظه شمارى مى کرد تا روز عاشورا فرا رسد و در رکاب مولا و سرور خویش، شربت شهادت را بنوشد.

بالاخره، نوبت جانفشانى فرا رسید. آن مجاهد پیر و عاشق که روحیه اى جوان و شاداب داشت؛ با شمشیرى بران به میان سپاه دشمن نفوذ کرده، آنان را از دم تیغ مى گذراند. و این گونه رجز مى خواند:

«من حبیب، پسر مظاهر، زمانى که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم، شما گرچه از نظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومتر و وفادارتریم، حجت و دلیل ما برتر، منطق ما آشکارتر است و از شما پرهیزکارتر و استوارتریم.» (۱۴)

حبیب بن مظاهر، با آن سن زیاد همچون یک قهرمان شمشیر مى زد، و ۶۲ نفر از افراد دشمن را به درک واصل کرد.

تشنگى و خستگى بر او چیره شده بود، ناگهان، در این هنگام «بدیل بن مریم عقفانى » به او حمله کرد و با شمشیرى بر فرق او زد، دیگرى با سر نیزه به او حمله کرد، تا این که حبیب از اسب بر زمین افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بدیل بن مریم » سر مطهرش را از تن جدا کرد.

شهادت این پیر عاشق، بر یاران امام(ع) و خود امام(ع) بسیار گران بود. حضرت خود را به بالین او رسانید. چنان شهادت «حبیب » در امام اثر گذاشته بود که فرمود:

«احتسب نفسى و حماه اصحابى »: پاداش خود و یاران حامى خود را، از خداى تعالى انتظار مى برم. (۱۵) اى حبیب! مردى با فضیلت بودى که در یک شب قرآن را ختم مى کردى. (۱۶)

سرانجام «حبیب بن مظاهر اسدى » یار با وفاى اباعبدالله الحسین(ع) در سن ۷۵ سالگى، در تاریخ دهم محرم الحرام، سال ۶۱ هجرى قمرى، در سرزمین مقدس کربلا به فیض شهادت نائل آمد.

پى نوشت ها:

۱– تقى الدین الحسن بن على بن داود حلى ، الرجال .

۲- قاضى نورالله ، مجالس المؤمنین ، ص ۳۰۸ . السید محن الامین ، اعیان الشیعه ، ج ۴ ، ص ۵۵۴ .

۳- السید محن الامین ، المجالس السنیه فى مناقب و مصائب العتره النبویه ، ج ۱ .

۴- امالى منتخبه ، ص ۴۹ .

۵- محمد بن طاهر سماوى ، ابصار العین فى انصار الحسین(ع)، ص ۵۶ .

۶- السید محن الامین ، اعیان الشیعه ، ج ۴ ، ص ۵۵۴ .

۷- ترجمه نفس المهموم ، شیخ عباس قمى ، ص ۳۴۳ .

۸- کشى، رجال.

۹- سید رضى، نهج البلاغه، خطبه همام.

۱۰- شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، ص ۳۵ – ۳۴٫

۱۱- السید محسن الامین، اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۵۵۴٫

۱۲- همان.

۱۳- محمد بن طاهر سماوى، ابصار العین فى انصار الحسین، ص ۵۷٫

۱۴- تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۴۷٫

۱۵- السید محسن الامین، مجالس السنیه، ج ۱; تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۴۹٫

۱۶- حاج شیخ عباس قمى، منتهى الامال، ص ۴۳۰; حاج شیخ عباس قمى، ترجمع نفس المهوم، ص ۳۴۳٫

توسل به مردگان

شبهه

در میان مسلمانان توسل به پیامبر و کسانی كه از دنیا رحلت كرده اند رایج است در حالی که توسل به دعای دیگران در صورتی صحیح است که آنها زنده باشند  اما اگر از دنیا رفته اند و صدایی را نمی شنوند توسل به آنان معنا ندارد؟

برای پاسخ به این شبهه توجه به امور زیر لازم است:

  1. موت انسان به معنای فناء و نیستی او نیست.

وقتی به آیات قرآن مراجعه می كنیم به روشنی نشان می دهد كه موت پایان حیات بشری نیست بلكه پلی است برای عبور به جهان دیگر. تا بدین وسیله انسان در عالم جدید و بالاتری كه ماوراء عالم ماده است قرار گیرد. روشن است كه برابر دانستن مرگ با نیستی، از اموری است که در فلسفه مادیین مطرح است و  انکار ماورای ماده و عالم غیب از ارکان اساسی فلسفه مادی گرایی است. اما بزرگان فلاسفه و علمای الهی تمام آراء فلاسفه مادی را باطل كرده و گفته اند انسان به اضافه نظام مادی كه بر جسم او حاكم است یك گوهر اصیلی را هم داراست كه اسم آن روح است و این گوهر مدتی با این بدن همراه است سپس از او جدا شده و به عالم برزخ منتقل می شود.[1]

پس مرگ به معنای فنا و نیستی نیست در قرآن کریم آیات روشنی بر بقای روح انسان وجود دارد. مثلا در یکی از این آیات می فرماید:« وَ لَا تَقُولُواْ لِمَن يُقْتَلُ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتُ بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَاكِن لَّا تَشْعُرُونَ[2]؛ و به آنها كه در راه خدا كشته مى‏شوند، مرده نگوييد! بلكه آنان زنده‏ اند، ولى شما نمى‏فهميد!». یا در جایی دیگر می فرماید: « وَ لَا تحَسَبنَ‏َّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ، فَرِحِينَ بِمَا ءَاتَئهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشرِونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيهْمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ،يَسْتَبْشرِونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ؛[3] (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده‏اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند،آنها بخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند؛ و بخاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشده‏اند [مجاهدان و شهيدان آينده‏]، خوشوقتند؛ (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مى‏بينند؛ و مى‏دانند) كه نه ترسى بر آنهاست، و نه غمى خواهند داشت، و از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان نيز) مسرورند؛ و (مى‏بينند كه) خداوند، پاداش مؤمنان را ضايع نمى‏كند؛ (نه پاداش شهيدان، و نه پاداش مجاهدانى كه شهيد نشدند)».

این آیات کافی بر این است که یک مسلمان باید به این باور باشد که مرگ مساوی با فنا شدن و نیستی نیست و نفی این عقیده از سوی یک مسلمان پذیرفتنی نیست.

  1. روح حقیقت انسان:

این مسئله ثابت شده است كه از جملۀ آثار موجودات مادی تغییر و تحول است و جسم بشری هم از این قاعده مستثناء نیست. منتهی نكته ای كه باید دانست این است كه با وجود تغییر و تحول جسم، یك حقیقت همیشه در وجود انسان ثابت است و هیچگونه تغییر و تحولی ندارد. بعنوان مثال اگر دوران طفولیت یا كهولت را بررسی نمائید جسم انسان تغییراتی را نشان می دهد اما یك حقیقت ثابت دارد كه تمام حالات این انسان به او مستند است. و ‌آن حقیقت روح اوست كه در تمام تغییرات و تحولات ثابت است.[4] آیات قرآن هم به روشنی ما را به این حقیقت هدایت می كند. در سوره مباركه سجده می فرماید: « قُلْ يَتَوَفَّئكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكلّ‏َِ بِكُمْ ثُمَّ إِلىَ‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ؛ بگو فرشتۀ مرگ كه به شما امر شده «روح» شما را می گیرد. سپس شما را به سوی پروردگارتان باز می گرداند.»[5] روشن است كه توفی در این آیه به معنای میراندن نیست بلكه به معنی اخذ و قبض است لذا اگر حقیقت انسان همان باشد كه در جسد اوست شكی نیست كه جسد او بعد از مدتی متلاشی و به عناصر دیگر تبدیل خواهد شد. در این صورت عالم برزخ كجا خواهد بود!؟[6]

  1. امکان اتصال به عالم ارواح:

در قرآن آیات متعددی وجود دارد كه ثابت می كند اتصال به عالم ارواح یك امر ممكن است. خداوند در قرآن می فرماید: « فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَ عَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قَالُواْ يَاصَلِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ، فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فىِ دَارِهِمْ جَاثِمِينَ، فَتَوَلىَ‏ عَنهْمْ وَ قَالَ يَاقَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبىّ‏ِ وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِن لَّا تحُبُّونَ النَّاصِحِينَ؛ یعنی قوم صالح بعد از پی كردن ناقه به ایشان گفتند آن وعده ای كه می گفتی بیاور، عذاب الهی آنها را گرفت و پس از هلاكت آنها صالح برگشت و خطاب به آنها گفت ای قوم من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شما را نصیحت نمودم اما شما نصیحت كنندگان را دوست نداشتید.»[7] همین طور به جریان شعیب در آیات 91-93 سوره اعراف اگر تأمل شود تحقق اتصال به عالم ارواح از آنها به دست می آید یعنی اگر این اتصال واقع نمی شد، پیامبران الهی آنان را خطاب قرار نمی دادند و لازمه نپذیرفتن این اتصال و ارتباط لغویت سخنان پیامبران خواهد بود و پیامبران از لغوگویی منزه و پاک هستند.

  1. روایات صحیح دال بر وجود ارواح و ارتباط با آنها:

وقتی جنگ بدر با پیروزی مسلمانان تمام شد و از سران كفر و شرك 70 نفر كشته شدند اجساد آنها را به چاه ریخته بودند پیامبر بر دهانه چاه توقف كرد و یكایك آنها را مورد خطاب قرار دادند و فرمودند ای اهل چاه ای عتبة بن ربیعه ای اباجهل آیا آنچه پروردگار شما وعده داده بود آنرا یافتید. بدرستی كه من آنچه خدایم وعده داده بود یافتم. در این میان صحابه آن حضرت پرسیدند یا رسول الله با قومی كه از دنیا رفته اند حرف می زنید؟! حضرت فرمودند شما از آنها شنواتر به آنچه می گویم نیستید منتهی آنها توانایی پاسخگوئی را ندارد.[8]

ممكن است گفته شود پس این آیات «انك لا تسمع الموتی‌» و یا «ما انت بمسمع من فی القبور» چه می شود؟ پاسخ این است كه با ملاحظه آیات گذشته روشن می شود كه مراد از اسماع (یعنی صدای خود را به گوش آنها رساندن) در این آیات اسماع مفید و فایده دار است چه این كه معلوم است سماع موتی یا كسانی كه در قبر هستند بعد از اینكه با كفر مردند دیگر فایده ای نخواهد داشت پس مراد اسماع مفید است و الا خود پیامبر می فرماید: «میت در قبر صدای پا را هم می شنود.»[9]

حاصل سخن این كه مرگ پایان زندگی نیست و واقعیت انسان همان روح و روان است و ارتباط انسانهای این دنیا با افراد انسان های آن دنیا امكان پذیر است و ارواح مقدسه سخنان ما و كلمات ما را می شنوند.

[1] . ر.ك: الوهابیة فی المیزان، جعفر سبحانی، ص 190، اول، 1417 هـ ، مؤسسه فكر اسلامی.

[2] .بقره، 154.

[3] . آل عمران، 169-171.

[4] . ر.ك: محاضرات فی الالهیات، جعفر سبحانی، ص 590، چاپ پنجم، 1417 هـ ، انتشارات جامعه مدرسین.

[5] . سجده ، 11.

[6] . الوهابیة فی المیزان، ص 193.

[7] . اعراف ، 77-79.

[8] . رك: بحوث قرآنیة، 114، به نقل از السیرة النبویه، ج 1، ص 649، و السیرة الحلبیة، ج 2، ص 179-180.

[9] . همان، ص116.

شیخ نمر باقر النمر(ره)

اشاره:

آیت الله شیخ نمر باقر النمر در سال ۱۳۷۹ هجری قمری در منطقه العوامیه یکی از شهرهای استان القطیف در منطقه الشرقیه چشم به جهان گشود. او به یک خانواده والامقام در منطقه منتسب است که در آن روحانیون بی نظیر و برجسته ای همچون آیت الله شیخ محمد بن ناصر آل نمر پرورش یافته اند. خاندان النمر همچنین وعاظ و خطبای منابر حسینی سرشناسی همچون پدربزرگ پدری وی حاج علی بن ناصر آل نمر را تربیت کرده و پرورش داده است.

تحصیلات
تحصیلات مقدماتی خود را در همان شهر العوامیه به پایان رساند و در سال ۱۴۰۰ هجری قمری مصادف با ۱۹۸۹ میلادی، برای آشنایی نزدیک تر با انقلاب اسلامی ایران و تحصیلات حوزوی ابتدا به ایران مهاجرت کرد تا در تهران در حوزه علمیه حضرت قائم(عج) حضور پیدا کند که در همان سال توسط آیت الله سید محمدتقی مدرسی در تهران تأسیس شده بود.

شیخ نمر پس از ۱۰ سال تحصیل در حوزه علمیه حضرت قائم(عج)، عازم سوریه شد و در حوزه علمیه حضرت زینب(ع) برای ادامه تحصیلات حوزوی و علوم دینی نام نوشت و در حضور اساتید این حوزه به تحصیل پرداخت.

وی دوره کتاب های اصولی از جمله اصول المظفر، رسائل شیخ انصاری و کفایه آخوند خراسانی را گذراند و در علم فقه نیز اللمعه الدمشقیه نوشته شهید اول، جامع المدارک خوانساری، مکاسب شیخ انصاری و مستمسک العروه الوثقی سید حکیم و دیگر کتاب های فقهی را مطالعه کرد.

شیخ نمر در طول مدت تحصیل علوم حوزوی خود در تهران و سوریه در محضر اساتید مختلفی حضور یافت، از جمله:

– درس لمعه نزد علامه شیخ وحید افغانی
– بحث خارج نزد آیت الله سید محمدتقی مدرسی در تهران
– بحث خارج نزد آیت الله سید عباس مدرسی در سوریه
– بحث خارج نزد آیت الله خاقانی در سوریه
– دروس عالیه نزد علامه شیخ صاحب الصادق در تهران

همچنین اخلاق را نزد آیت الله شیرازی در شهر مقدس قم فراگرفت و به این ترتیب به درجات بسیار بالایی در اجتهاد دست یافت و اجازه تدریس در مراکز علوم دینی و مذهبی را پیدا کرد.

فعالیتها
وی از جمله معروف ترین و شایسته ترین مدرسان علوم مذهبی و دینی در حوزه های علمیه به شمار می آید که حتی در حوزه های علمیه ایران و سوریه به تدریس کتاب هایی همچون کتاب اللمعه الدمشقیه و کتاب جامع المدارک و مستمسک عروه الوثقی و الحلقات شهید سید محمدباقر صدر پرداخته است.
شیخ نمر سال ها اداره حوزه علمیه حضرت قائم(عج) در تهران و سوریه را برعهده داشت و تلاش بسیاری برای توسعه و پیشرفت این مراکز انجام داد.
پس از بازگشت به عربستان مرکز مذهبی الإمام القائم(عج) را نیز در العوامیه تأسیس کرد که در واقع سنگ بنای مرکز اسلامی در سال ۱۴۲۲ هجری قمری مصادف با ۲۰۱۱ میلادی بود.

 ویژگی های شیخ نمر
او دارای اخلاق والا و بسیار بزرگ منش و از عزم و اراده و روحیه ای سترگ برخوردار بود. وی به اصول و ارزشهای دین مبین اسلام پایبند و این پایبندی در جهاد و منش فکری وی در عمل تبلور یافته بود.

او همچنین در مورد تحولات و رخدادها دارای نگرشی بسیار تیزبینانه بود و به دلیل بهره مند بودن از یک فرهنگ غنی و متنوع نسبت به رویدادهای اجتماعی و سیاسی دارای یک نگرش تحلیلی دقیق و واقع گرایانه بود.

 فعالیت ها

او فعالیت ها و طرحهای بیشماری داشت که بر صحنه داخلی و منطقه ای تاثیر بسزایی گذاشت و تاثیرگذاری برخی از آنها از نظر دینی فکری اجتماعی و سیاسی بسیار چشمگیر بوده است.
آیت الله النمر با برپایی نمازهای جمعه و جماعت و شرکت دادن زنان و استفاده از توانایی های آنان در زمینه های دینی و اجتماعی و ایراد سخنرانی های پیام دار و برگزاری سمینارهای دینی و علمی در منطقه و خارج از آن و چاپ و انتشار تحقیقات و مقالات و تاسیس حوزه های علمیه در بیداری و روشنگری افکار عمومی در منطقه عوامیه نقش بسزایی ایفا کرد.
او بارها خواستار بازسازی قبرستان بقیع در مدینه منوره شد و به همین دلیل بارها از سوی پلیس احضار شد و تحت فشار قرار گرفت. او در سال ۱۴۲۸ در یک اقدام بی سابقه فهرست خواسته های شیعیان عربستان را به امیر منطقه الشرقیه ارائه داد تا آنجا که سعد الفقیه به عنوان یک روحانی سنی مخالف دولت از علمای اهل تسنن عربستان خواست تا از آیت الله النمر نحوه ارائه خواسته های خود را فرابگیرند.
وی در ماه محرم سال ۱۴۲۹ هجری قمری خواستار شکل گیری یک تشکیلات مخالف به نام جبهه الرشیده شد که به گفته وی وظیفه و مسوولیت آن مبارزه با فساد اجتماعی و تبعیض دینی و ظلم وستم سیاسی علیه پیروان اهل بیت علیهم السلام در عربستان بود.
آیت الله النمر در سال ۲۰۱۱ پس از سرنگونی رژیم های حاکم بر تونس و مصر و با آغاز انقلاب مردم بحرین ممنوعیت رسمی اعمال شده از ماه اوت سال ۲۰۰۸ از سوی مقامات سعودی در مورد ایراد سخنرانی و تدریس را درهم شکست و از تحولات شکل گرفته در طی فرآیند موسوم به بهار عربی سود جست و سخنرانی های خود را با سخن گفتن از آزادی سیاسی با محوریت تغییر سیاسی آغاز کرد.
جوانان القطیف در سایه شرایط سیاسی به وجود آمده در منطقه در آغاز سال ۲۰۱۱با برپایی چند راهپیمایی خواستار آزادی ۹ تن از زندانیان سیاسی شدند که در آن زمان ۱۶ سال از بازداشت آنها سپری شده بود و تحت عنوان زندانیان فراموش شده از آنها نام برده می شد.

با ورود نیروهای اشغالگر سعودی موسوم به سپر جزیره به بحرین دایره اعتراضات و فعالیت های سیاسی در القطیف عربستان رو به گسترش گذاشت. رژیم سعودی نیز در مقابل صدها تن از جوانان را به اتهام ارتباط داشتن با اعتراضات شکل گرفته بازداشت کرد. آیت الله النمر با تمام قدرت از حق توده ها در اظهار نظر و اعتراض به دفاع برخاست.

وقتی منطقه القطیف می خواست چهره خشن به خود بگیرد و نیروهای امنیتی بر اساس یک نقشه از پیش طراحی شده در نظر داشتند حرکت جوانان العوامیه را به شدت سرکوب کنند، آیت الله النمر از جنبش جوانان خواست تا در آن شب تظاهرات برگزار نکنند.
وی بدین ترتیب از کشته شدن جوانان العوامیه جلوگیری کرد و نقشه شوم نیروهای امنیتی سعودی را ناکام گذاشت.
وی در سخنرانی تاریخی خود بر لزوم مسالمت آمیز بودن جنبش جوانان منطقه الشرقیه عربستان تاکید کرد.
حوادث اکتبر ۲۰۱۱ که به حوادث العوامیه شهرت یافت، نقش رهبری آیت الله النمر را به اثبات رساند و به روشنی به حکمرانان سعودی نشان داد که او رهبر جنبش مردمی در این منطقه است.

رژیم سعودی بر سرکوب شدید جنبش مردمی در عربستان اصرار و پافشاری کرد و به همین دلیل النمر بر مواضع و رویکرد خود شدت بخشید و به صراحت با سیاست تبعیض آمیز ریاض و سرکوب آزادی بیان و انحصار ثروت و قدرت در عربتسان ابراز مخالفت کرد.
نیروهای سعودی در ۸ ژوئیه ۲۰۱۲ بر سر راه آیت الله النمر کمین کردند و به سوی خودروی وی اقدام به تیراندازی کردند که در نتیجه آن چهار گلوله به ران پای راست وی اصابت کرد و به دنبال آن او را که بیهوش شده بود، از محل ارتکاب جرم ربودند و به بیمارستان نظامی در الظهران و سپس به بیمارستان نیروهای امنیتی در ریاض و به دنبال آن زندان الحائر انتقال دادند.
رژیم آل سعود پس از۹۵۰ روز به پزشکان اجازه داد چهارمین گلوله را ازپای آیت الله شیخ نمر باقرالنمر روحانی برجسته این کشور خارج کنند.
این گلوله که از زمان بازداشت آیت الله نمر درپای وی باقی مانده بود علاوه برشکنجه و درد سه ساله باعث بیماری های دیگری نیز برای وی شده بود.
دولت سعودی در ماه مارس ۲۰۱۳ اولین جلسه محاکمه او را بدون اطلاع خانواده اش آغاز کرد و طی آن دادستان کل برای آیت الله النمر خواستار صدور حکم اعدام شد و در همین رابطه چند اتهام ساختگی به او نسبت داد.

شهادت

وزارت کشور عربستان در روز شنبه  مصادف با ۱۲ دی ماه ۱۳۹۴مصادف با  ۲۱ ربیع الاول ۱۴۳۷ (هــ ق )بیانیه‌ای اعلام کرد آیت الله النمر به همراه افرادی و به اتهام دست داشتن در عملیات «تروریستی» اعدام شده‌اند.

عبدالرحمن بن عبد رب الانصاری الخزرجی

  اشاره
 عبدالرحمن از اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و نیز از آن حضرت روایت نقل کرده است. او از مخلصان و یاران امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود.
ابن‌عقده گوید: به ما حدیث کرد محمد بن اسماعیل بن اسحاق راشدی، از محمد بن جعفر نمیری، از حسن عبدی، از اصبغ بن نباته که گفت وقتی امام علی علیه‌السلام از صحابه پیامبر شاهد گرفت و فرمود: کسانی که از پیامبر اکرم روز عید غدیر درباره ولایت و خلافت شنیدند از جای برخیزند و شهادت دهند. پس عده‌ای از جای برخاستند که عبارت بودند از ابوایوب انصاری، ابوعمره ابن‌عمرو بن محصن، ابوزینب، سهل بن حنیف، خزیمه بن ثابت، عبدالله بن ثابت، حبشی بن جناده السلولی، عبید بن عاذب، لقمان بن عجلان انصاری، ثابت بن ودیعه انصاری، ابوفضاله انصاری، و عبدالرحمن بن عبد رب انصاری. پس همگی گفتند: ما خود شهادت می‌دهیم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده‌ایم که فرمود: «الا ان الله عز و جل ولیی و انا ولی المؤمنین، الا، فمن کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و احب من احبه، و ابغض من ابغضه، و اعن من اعانه(۱)؛ آگاه باشید به درستی که خداوند، ولی من است و من ولی مؤمنین هستم، آگاه باشید پس کسی را که من مولای او هستم، علی مولای اوست. پروردگارا، دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمنی کند. و محبوب بدار، هر که او را محبوب داشته، و مبغوض بدار هر که او را مبغوض داشته است، و هر که او را یاری کند تو یاریش کن».این حدیث شریف در اسد الغابه آمده که گفته شده در جاهای متعددی اینان از جای برخاسته و به ولایت حضرت امیر علیه‌السلام شهادت داده‌اند(۲). در کتاب حدائق آمده «کان علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام هو الذی علم عبدالرحمن هذا القرآن و رباه(۳). علی بن ابیطالب علیه‌السلام به عبدالرحمن این قرآن را آموخته و او را تربیت کرده بودند». شیخ طوسی رحمه الله عنه او را از اصحاب امام حسین علیه‌السلام دانسته است(۴).
شهادت عبدالرحمن

عبدالرحمن همراه امام حسین علیه‌السلام از مکه به کربلا آمده بود و در حمله نخستین به فوز شهادت نائل آمد.(۵) «ابن‌شهر آشوب» گفته او در میدان رزم جنگیده تا به شهادت رسیده است.(۶). رضوان خدا بر او باد.

پی نوشت‌ها: 

(۱) الغدیر، ج ۲، ص ۴۹.

(۲) اسداالغابه، ج ۳، ص ۶۰۵.
(۳) الحذائق الوردیه، ج ۱، ص ۲۱۱.
(۴) رجال شیخ طوسی، ص ۷۶.
(۵) ابصار العین، ص ۱۵۸، مقصد ۵.
(۶) مناقب آل ابی‌طالب، ج ۴، ص ۱۱۳، ابن‌شهر آشوب ایشان را عبدالرحمن ارجنی نامیده است.

عمران بن كعب بن حارث الاشجعي

 «عمران»(۱) فرزند «كعب»، و او فرزند «حارث الاشجعي» است. او «عمروبن كعب انصاري» نيز دانسته شده است. در واقع در اسم شريفشان اختلاف است. گاه گفته شده «عمرو»، «عمران» يا «عمر» بن كعب بن ابي‌كعب. البته درباره ايشان در كتب رجال چيزي يافت نشده است. تنها در زيارت رجبيه آمده است: «السلام علي عمرو بن أبي‌كعب؛ سلام بر عمرو پسر كعب».(۲)

عمران از شهداى كربلاست كه در حمله اول به درجه شهادت رسيد. شيخ طوسى او را در زمره ياران امام حسين علیه السلام شمرده است.(۳)

پی نوشت‌ها: 
(۱) مناقب آل ابي‌طالب عليه‌السلام، ج ۴، ص ۱۱۳.
(۲) اقبال الاعمال، ج ۳، ص ۷۷.
(۳) تنقيح المقال، مامقانى، ج۲، ص۳۵۱.

عبيدالله بن يزيد بن ثبيط

 اشاره
«عبيدالله»(۱) فرزند «يزيد بن ثبيط» اهل بصره و از شيعيان است. عبيدالله با برادرانش مجموعا ده برادر بوده‌اند كه از اين تعداد عبدالله و عبيدالله همراه پدرشان از بصره به ابطح و سپس از ابطح تا كربلا آمده‌اند(۲).
شهادت عبيدالله
بر مبناي گزارش صاحب مناقب و طبري عبيدالله در حمله نخستين شهيد شده است(۳).

پی نوشت‌ها: 

(۱) تسمية من قتل الحسين عليه السلام، ش ۴۵
(۲) تاريخ الامم و الملوك، ج ۵، ص ۳۵۳
(۳) تاريخ الامم و الملوك، ج ۵، ص ۳۵۳؛ مناقب آل ابي‌طالب، ج ۴، ص ۱۱۳

عاق والدین، شهید محسوب نمی‌شود!

بندگان خداوند عالم، به دنبال اعمالی هستند که به سرعت آن‌ها را به قرب حضرت حق تعالی نزدیک کند، بنابراین راه‌ها و اعمالی را که سریع‌تر آن‌ها را به خداوند ذوالجلال و الاکرام نزدیک کند جستجو می‌کنند.

جهاد و شهادت فی سبیل‌الله مافوق تمام نیکی‌هاست

در روایات اسلامی، در رابطه با موضوع نیکی کردن این طور آمده است: «لِکُلِّ بِرٍّ بِرٍّ» یعنی برای هر نیکی در عالم، نیکی برتری وجود دارد؛ جهاد و شهادت فی سبیل‌الله، مافوق تمام نیکی‌هاست و آن قدر باب مهمی است که خداوند فرمود: «فَتَحَلّی لِخاصَّهِ أولیائه» به این معنا که خداوند باب شهادت را، فقط برای بندگان خاص خودش باز کرده است.

شهادت اوج بندگی انسان است و تمام حضرات معصومین(علیهم السلام) و حتی وجود مقدس صاحب‌الزمان(علیه السلام) به وسیله شهادت به محضر خدا رسیدند؛ و زمانی که قسّیسّین حضرت حق، محضر امام زمان(علیه السلام) را درک می‌کنند، در رکاب ایشان به شهادت می‌رسند.

در روایت شریفی به نقل از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که روزی حضرت موسی‌ بن‌ عمران(علیه السلام) به خداوند عرضه داشت: خدایا حال دوستِ من که شهید شده، در عالم برزخ چگونه است؟ خداوند به حضرت موسی(علیه السلام) فرمود: او در جهنم است! حضرت موسی(علیه السلام) با تعجب به خدا عرضه داشت: خدایا! مگر وعده نکرده‌ای که شهید با اولین قطره خونش به بهشت می‌رود و همه گناهانش آمرزیده می‌شود؟ خدا به حضرت موسی(علیه السلام) گفت: بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمی‌کنم، حتی با شهادت.

بنابراین کسانی اسمشان در طومار شهدا نوشته می‌شود که عاق والدین نباشد.

روایتی از امام زین‌العابدین(علیه السلام) در کتاب رساله حقوق نقل شده است که ایشان فرمودند: «وَ اَمّا حَقُّ اَبیکَ فَتَعْلَمَ اَنَّهُ اَصْلُکَ وَ اَنَّکَ فَرْعُهُ وَ اَنَّکَ لَوْلاهُ لَمْ تَکُنْ، فَمَهْما رَاَیْتَ فی نَفْسِکَ مِمّا تُعْجِبُکَ فَاعْلَمْ اَنَّ اَباکَ اَصْلُ النِّعْمَهِ عَلَیْکَ فیهِ وَ احْمَدِ اللّهَ وَ اشْکُرْهُ عَلی قَدْرِ ذلِکَ» «و اما حقّ پدرت را باید بدانی که او اصل و ریشه توست و تو شاخه او هستی، و بدانی که اگر او نبود تو نبودی، پس هر زمانی در خود چیزی دیدی که خوشت آمد بدان که از پدرت داری، زیرا اصل و اساس نعمت و خوشی تو، پدرت است، و خدا را سپاس بگزار و به همان اندازه شکر کن».

خوبی از آن خداوند و بدی کسب دست خودمان است!

در قرآن کریم این طور آمده است که هر خوبی که به انسان می‌رسد، از ناحیه خداوند متعال است اما هر عمل زشتی که به انسان می‌رسد، نتیجه اعمال خودش است و اصل تمام خصلت‌های نیک در انسان، از پدرش و به واسطه اوست. بنابراین بر خدا و پدرت شکرگزاری کن و هیچ قوه و نیرویی، جز از ناحیه خداوند نیست.

به سبب اذیت کردن پدر و مادر، آن نعمتی که از ناحیه خداوند به پدر تفویض شده است، تبدیل به نقمت می‌شود و اگر کسی خونش ریخته شود، به هدر رفته و جهنمی است. بنابراین اگر نعمت با لطف کردن به «ربّ صغیر» یعنی پدر و مادر توأم و همراه شد آن موقع معنی نعمت را به خود می‌گیرد.

روایتی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در کتاب‌های اصول کافی و بحارالانوار ج ۷۴ نقل شده است که به انسان‌ها یادآوری می‌کنند و می‌فرمایند: عقوق، دارای مراتبی است و فوق تمام عقوق این است که انسان باعث شود که پدر و مادرش به وسیله او بمیرند؛ بنابراین انسان با خواندن هزار رکعت نماز مستحبی به جایی نمی‌رسد، اما راه توبه در صورتی که توبه حقیقی باشد، باز است.

اطاعت محض از فرامین الهی، راه رسیدن به قرب الهی

یکی دیگر از راه‌های رسیدن به قرب الهی، اطاعت محض از فرامین الهی است اما سؤالی در اینجا مطرح می‌شود که چرا اولیای الهی بر این باورند که مسائل الهی تعبدی است؟ در جواب این سؤال باید گفت که اموری که خداوند برای انسان‌ها برنامه‌ریزی کرده است، فوق عقل بشری است و عقل بشری نمی‌تواند آن‌ها را درک کند، بنابراین گوش دادن به اوامر پدر و مادر، انسان را به اوج می‌رساند.

انجام دادن دو عمل نیک، شهید سید احمد پلارک را به این مقام رفیع رساند، یکی از آن‌ها این بود که روزی سید احمد پلارک به ماجرایی برخورد که نتیجه آن، انجام دادن گناهی بزرگ بود اما از آن چشم‌پوشی کرد، در نتیجه او را به اوج رساند یعنی لحظه‌ای، محکم و قوی به نفس اماره و شهوتش نه گفت و اوج گرفت.

دیگر اینکه سید احمد پلارک به مادرش گفته بود جبهه رفتن من، باید با رضایت قلبی تو باشد. بنابراین خداوند پرده‌ایی را از جلوی چشمانش کنار زد و باعث شد تا حقایق را درک کند.

امام خمینی(ره) فرمودند: بعضی از شهدا، یک روزه ره صد ساله فهمیدند و رفتند.

چگونه در برابر پدر و مادر خشوع کنیم؟

اگر انسان عاق والدین شده باشد، می‌تواند تکبر را کنار گذاشته و به وسیله خضوع و خشوع دل پدر و مادرش را به دست آورد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در روایتی فرمودند: منظور از خضوع و خشوع، این است که در مقابل آن‌ها، بی‌ادب ننشینی و مؤدب باشی و صدایت را نسبت به صدای پدر و مادر بالاتر نبری.

از مرحوم شیخ غلام‌الحسین اشرفی(ره) نقل شده است که روزی در زمان کودکی پای منبر شیخ فضل الله محلاتی(ره) نشسته بودم که فرمودند: کسی که می‌خواهد به اوج مقامات الهی برسد، صدایش را از صدای پدر و مادرش پایین‌تر بیاورد و از آن زمان به بعد به این دستور عمل کردم در حالی که پدر و مادرم به من می‌خندیدند که چرا صدایم را نازک می‌کنم.

بوسیدن دست و پای پدر و مادر، کبر و غرور را پایین می‌آورد

آیت‌الله مکارم شیرازی(مد ظله العالی) نقل می‌کنند که هر وقت به شیراز می‌رفتم، دست و پای پدر و مادرم را می‌بوسیدم و در ادامه گفتند: هیهات! اگر انسان فکر کند که تنهایی به جایی می‌رسد.

مرحوم ملا محسن فیض کاشانی(ره) نقل می‌کنند که اگر سجده به غیر از خدا واجب می‌شد، یقیناً بر پدر و مادرم سجده می‌کردم؛ بنابراین اگر آن طوری که نباید با پدر و مادر برخورد کرد، برخورد شود، فرزندانش بدتر از آن را با او برخورد می‌کنند و بهتر این است که قبل از این که پدر و مادر، چیزی را از ما طلب کنند، آن کار را برایشان انجام بدهیم.

چگونه بدی در حق پدر و مادر را جبران کنیم؟

کسانی که پدر و مادرشان را از دست داده و از دار دنیا رفته‌اند و از طرفی عاق آن‌ها نیز شده‌اند، می‌توانند برای انجام هر عمل مستحبی که قصد انجام آن را دارند، پدر و مادرشان را نیز در ثواب آن اعمال شریک کنند البته غیر از اعمال واجب؛ و خوب است که هر جمعه قبل از طلوع آفتاب، بر سر مزارشان بروند تا مشکلشان برطرف شود و روزانه حداقل ۱۱۰ مرتبه برای آن‌ها استغفار کند، بنابراین هیچ موقع نباید پدر و مادر فراموش شوند و همان طور که پروردگار رب عظیم برای انسان‌ها حیّ ابدی است، ربّ صغیر نیز باید برای انسان‌ها حیّ ابدی باشند.

درس اخلاق آیت‌الله قرهی

منبع: فارس نیوز

عبدالله بن حسن بن علی (ع)

نوجوان 11 ساله ، فرزند امام حسن مجتبی (ع) که روز عاشورا ، وقتی دید سیدالشهداء بر زمین افتاده است ، برای دفاع از عمو به سوی میدان شتافت و در دفاع از عموی مظلومش جنگید و عده ای را کشت و با تیغ بحربن کعب به شهادت رسید . برخی هم نقل کرده اند حرمله ، با شمشیر ، دست او را که در آغوش عمویش حسین قرار گرفته بود قطع نموده همانجا شهیدش کرد . (1) رجز او هنگام پیکار ، چنین بود :

اِن تُنکرُونی فَأنَا ابنُ حَیدَرَة

ضَرغامُ آجامٍ وَ لَیثٍ قَسْوَرَة

عَلَی الا عادی مِثلَ ریحٍ صَرصَرة (2)

1 – بحارالانوار ، ج 45 ، ص 54 .

2- عوالم ( امام حسین ) ، ص 279 .

حضرت قاسم بن حسن علیه السلام

نوجوان شهید عاشورا در رکاب سیدالشهداء (ع) ، فرزند گرامی امام حسن مجتبی (ع) . وی صاحب همان سخن معروف « اَحْلی مِنَ العَسَل » در شب عاشوراست که مرگ را شیرین تراز عسل می دانست . روز عاشورا سن او به بلوغ نرسیده بود . برای میدان رفتن از امام خویش اجازه خواست . اباعبدالله (ع) چون نگاه به او افکند ، وی را به آغوش کشید و گریست ، آنگاه اجازه داد . (1) قاسم ، خوش سیما بود . سوار بر اسب شد و عازم میدان گشت . رجزی که می خواند ، در معرفی خود و مظلومیت حسین (ع) بود :

اِن تُنکرُونی فَاَنَا ابنُ الحَسَن

سِبطُ النبِی المُصطَفی وَالمُؤ تَمَن

هذا حُسَینٌ کالاَسیرِ المُرتَهَن

بَینَ أناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المُزَن

در جنگی دلاورانه به شهادت رسید . هنگامی که بر زمین می افتاد ، عمویش ابا عبدالله (ع) خود را به بالین او رساند ولی او در حال جان دادن بود . پیکر او را آورد و کنار شهدای اهل بیت قرار داد . (2) در زیارت ناحیه مقدسه که از زبان امام زمان (ع) است ، نام او همراه با سلام حضرت مهدی بر او بیان شده و به کیفیت رفتن سیدالشهداء (ع) به بالین او در حال جان دادنش و نفرین قاتلان قاسم و دشواری این لحظه که او عمو را به فریادرسی بخواند و او نتواند یاری اش کند اشاره شده است : « السلامُ عَلَی القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِی ، المَضرُوبِ هامَتُهُ المَسلُوبِ لامَتُهُ ، حینَ نادَی الحُسَینَ عَمهُ فَجَلی عَلَیهِ عَمهُ کالصقرِ وَ هُوَ یفْحَصُ بِرِجلَیهِ الترابَ ، وَ الحُسَینُ یقُولُ : بُعدا لِقَومٍ قَتَلُوک وَمن خَصْمهم یومَ القِیامَةِ جُدک وَابُوک ، ثُم قالَ : عَز وَ اللهِ عَلی عَمک اَن تَدْعُوهُ فَلا یجیبَک ، اَو اَنْ یجیبَک وَ اَنتَ قَتیلٌ جَدیلٌ فَلاینْفَعُک ، هذا وَاللهِ یومٌ کثُرَ واتِرُهُ وَ قَل ناصِرُه . » (3) برادر دیگر حضرت قاسم ، به نام ابوبکربن حسن نیز که هر دو از یک مادر بودند ، در کربلا به شهادت رسید .

1 – مقتل الحسین ، مقرم ، ص 331 .

2 – بحارالانوار ، ج 45 ، ص 34 .
3 – همان ، ص 67 .

آرمان شناسی قیام های شیعی با رویکرد به شعارها و نمادها (۳)

۳٫ برقراری عدالت و تقسیم بالسویه بیت المال

یکی ازاهداف بلند و آرمان های الهی شیعیان، برقراری عدالت در جامعه بود. آنها که خود قربانی بی عدالتی حاکمان جور بودند و برخورد ناعادلانه حاکمان با مردم را مشاهده می کردند، نمی توانستند سکوت کنند. وقتی می دیدند حاکمان اموی وعباسی، بیت المال را هرطور که می خواهند مصرف می کنند و حتی در بزم های رقص و آواز و شرابخواری حیف و میل می کنند، چطور می توانستند سکوت کنند؟ به خصوص که آنها رفتار عادلانه امیرالمؤمنین علی(ع) را دیده و شنیده بودند وآن را یکی از ویژگی های مشهور حضرت می دانستند: «قسم بالسویه و عدل فی الرعیه»؛(۱) بیت المال را به طور مساوی تقسیم می کرد و در میان مردم به عدل و داد رفتار می کرد.

امام علی(ع) خطاب به مهاجران و انصار می گفت که بی جهت مالی را به کسی نخواهد داد:

«لاسوین بین السود والاحمر»؛(۲) میان سیاه وسفید به تساوی رفتار خواهم کرد.

امام در همان سخنرانی نخست خود- پس از رسیدن به خلافت ظاهری- با اشاره به این نکته که او تنها به سیره رسول خدا(ص) عمل خواهد کرد، به سیاست های خود اشاره کرد وفضل مهاجر و انصار را بر دیگران به برتری معنوی خواند که نزد خداوند محفوظ بوده و پاداش آن نزد خداست.

اما در این دنیا، هرکس که دعوت خدا و رسول را بپذیرد و مسلمان شده، به قبله مسلمانان نماز بگذارد، از تمامی حقوق بهره مند و حدود اسلام بر وی اجرا خواهد شد. امام افزود: شما بندگان خدا هستید و مال نیز مال خداوند است که به تساوی میان شما تقسیم خواهد شد و کسی برکسی برتری نخواهد داشت. پرهیزگاران نزد خدا بهترین پاداش را دارند. امام(ع) با تأکید بر سیاست خود فرمود: «مبادا فردا کسی بگوید:علی بن ابی طالب (ع)ما را از حقوقمان محروم کرد!»(۳)

در برابر عمرکه گفته بود بردگان عرب را از بیت المل آزاد کنند(۴) و بدین ترتیب تفاوتی میان نژادهای مختلف گذاشته بود، امام(ع) حاضر به قبول کمترین فرقی میان آنان نبود. مغیره ضبی گوید: علی (ع)به موالی علاقه می ورزید و باآنان مهربان بود، ولی عمر از آنان بیزار بود و دوری می کرد.(۵)

این ویژگی امام(ع) موجب جلب بی پناهان و از سوی دیگر، پرورش روحیه عدالت خواهانه میان شیعیان بود؛ از این رو، در قیام های شیعی یکی از اهداف ذکر شده همین مسئله بوده است.

زید به مردم گفت: ما شما را به حمایت از محرومان و تقسیم موجودی بیت المال میان کسانی که سزاوار آن هستند، دعوت می کنیم.(۶)

در قیام شهید فخ نیز به این امر توجه می شده است. او یکی از اموری را که در بیعت خود با مردم بیان می کرد، همین مسئله بود. او می گفت: ما با شما بیعت می کنیم که با رعیت براساس عدل و انصاف رفتار کنیم و عطایا را بالسویه بپردازیم.(۷)

۴٫ یاری خاندان پیامبر و انتقام خون آنها

خداوند متعال دوستی اهل بیت(ع) را اجر رسالت پیامبر(ص) قرار داده است و می فرماید: «بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم[اهل بیتم]».(۸)

خود پیامبر(ص) می فرمود: «خدای –عزو جل- مزد من بر شما را دوستی اهل بیتم قرار داده است و من در روز قیامت در مورد آنها از شما بازخواست خواهم کرد ودر این مورد اصرار خواهم کرد.»(۹)

با توجه به این تأکیدات و نیز مقام و منزلت رسول الله(ص) اهل بیت(ع) ایشان بین مردم محبوب بودند. البته تقوا، پاکی و زهد علویان و در کنار آن مظلومیت آنان، مزید بر علت بود و‌آنها را بیشتر و بیشتر مورد توجه مردم قرار می داد. از این رو، درطول تاریخ هواداری از خاندان و ذریه رسول الله(ص) پررنگ است و این نکته جالب است که محبوبیت علویان در طول تاریخ اسلام، حتی ذره ای کاهش نیافت و هر زمان که یک علوی در نقطه ای قیام می کرد و زمینه مساعد بود، مردم گرد او فراهم می آمدند. دوستی اهل بیت(ع) در واقع سنگ بنای تشیع است که در تمامی فرق شیعه خود را نشان می داد.

در کل اینکه با توجه به محبوبیت خاندان پیامبر بین مردم و از سوی دیگر مظلومیت آنان، دفاع از آنان و انتقام از دشمنانشان به عنوان یکی از اهداف و آرمان های قیام های شیعی مطرح می باشد. این مسئله در قیام ها برجستگی خاصی داشت و به خصوص با شعار«الرضا من آل محمد(ص)»یا با شعار «یا لثارات الحسین(ع)» نمود پیدا می کرد.

یکی از قیام هایی که شعار «یالثارات الحسین(ع)» در جای جای آن به گوش می رسد، قیام توابین است در واقع، اولین بار شعار «یالثارات الحسین» را آنها سردادند.(۱۰)و با این شعار مردم را به خونخواهی آن حضرت فراخواندند.

حرکت آنها برای جبران کوتاهی در یاری امام حسین(ع) بود. از این رو، آنها در کوفه در منزل سلیمان بن صرد جمع شدند و برخون خواهی شهدای کربلا و یا شهادت در این راه تأکید نمودند. سلیمان بن صرد به شیعیان مناطق دیگر نامه می نوشت وآنها را به خونخواهی حضرت دعوت می کرد.(۱۱)

توابین خواستار برگرداندن خلافت به اهل بیت(ع) بودند. آنها در ابتدای جنگ از شامیان می خواستند: «…واینکه عبدالملک بن مروان را از حکومت خلع کنند…سپس حکومت را به اهل بیت(ع) پیامبران برگردانیم. اهل بیتی که خداوند به خاطر آنها به ما نعمت و کرامت عطا کرده است.»(۱۲)

سلیمان بن صرد نیز در ابتدای جنگ یاران خود را این گونه ندا می داد: «ای شیعیان آل محمد، ای کسانی که خونخواه حسین بن علی هستید.»(۱۳)

قیام بعدی که هدف اصلی آن دفاع از مظلومیت اهل بیت(ع) و به خصوص خونخواهی ابی عبدالله(ع) بود قیام مختار است. دینوری نقل می کند: مختاردر کوفه با شیعیان بنی هاشم آمد و شد داشت وایشان هم پیش او رفت و آمد می کردند. مختار آنان را دعوت می کرد که با او برای انتقام گرفتن از خون حسین(ع) قیام کنند.(۱۴) مختار در نامه ای به رفاعه و اصحابش چنین نگاشت: من شما را به کتاب خدا وسنت پیامبر و خونخواهی اهل بیت(ع) دعوت می کنم.(۱۵)

ابن اثیر نیز می گوید: اشراف کوفه نزد مختار رفتند وبرکتاب خدا وسنت رسول الله(ص) وخونخواهی اهل بیت(ع) و…بیعت کردند.(۱۶)

زید نیزدرقیام خود براین مسئله تأکید داشت. یکی از مواردی که او در بیعت خود بیان می کرد همین موضوع بود «وتصرنا اهل البیت علی من نصب لنا الحرب»(۱۷)ما اهل بیت(ع) را یاری کنید تا با کسانی که با ما جنگ می کنند، بجنگیم.

شیخ مفید در ارشاد یکی از علل نهضت زید را خونخواهی جدش حسین می داند و می فرماید: «یطلب بثارات الحسین(ع)»(۱۸) و علامه مجلسی نیز می گوید:«وانما خرج لطلب ثارالحسین(ع)»(۱۹) امام رضا(ع) در دفاع از عمویش زید در برابر مأمون، فرمود: پدرم از پدرش امام صادق(ع) نقل می کند: «رحم الله عمی زیدا انه دعا الی الرضا من آل محمد ولوظفرلوفی بمادعا الیه»؛(۲۰) خداوند عمویم زید را رحمت کند؛ زیرا او مردم را به رضا(شخص پسندیده) از آل محمد دعوت می کرد و اگر پیروز می شد، به آنچه مردم را بدان دعوت می کرد وفا می کرد(یعنی مردم را به امامی از آل محمد که مرضی و پسندیده باشد فرامی خواند و مردم را بسوی خود نمی خواند).

یکی از اهداف و آرمان های قیام شهید فخ، همین مسئله یاری خاندان پیامبر و دفاع از علویان بود. همان گونه که قبلاً بیان شد، هادی عباسی- خلیفه معاصر شهید فخ- بر علویان سخت می گرفت و آنها را مورد تعقیب قرار می داد. یعقوبی می گوید: همین امر، شیعیان را مصمم کرد تا اطراف حسین بن علی(ع) (شهید فخ) گرد آمدند.(۲۱) در قیام شهید فخ دوباره شعر«الرضا من آل محمد» مطرح شد. او خود در زمان بیعتش می گفت: «ادعوکم الی الرضا من آل محمد»(۲۲)من شما را به امامی پسندیده از آل محمد فرا می خوانم.

۵٫ امربه معروف و نهی از منکر

بی شک، یکی از فرایض مهم دین اسلام، امر به معروف و نهی از منکر است. این فریضه مهم ضامن سلامت و پاکی افراد جامعه است. از این رو، خداوند متعال می فرماید: «باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی و امر به معروف و نهی از منکر کنند و آنها همه رستگارانند.»(۲۳)

پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «کسی که امر به معروف و نهی از منکر کند جانشین خداوند در روی زمین و جانشین پیامبر و جانشین کتاب اوست.»(۲۴)

امیرالمؤمنین(ع) نیز می فرماید: «وتمام کارهای نیکو، و جهاد در راه خدا، برابر امر به معروف و نهی از منکر، چونان قطره ای بر دریای مواج و پهناوراست وهمانا امر به معروف و نهی از منکر، نه اجلی را نزدیک می کنند و نه از مقدار روزی می کاهند، و از همه اینها برتر، سخن حق در پیش روی حاکمی ستمکار است.(۲۵)

از این رو، اولیای الهی و پیروان آنان، همیشه در برابر مفاسد خلفا موضع گیری می کردند و با بیان های مختلف مفاسد آنها را گوشزد می نمودند. و این امر نیز یکی از اهداف قیام های شیعی بود. شیعیان در برابر انحرافات حاکمان موضع گیری می کردند و سکوت را جایز نمی دانستند. آنها در پی صلاح جامعه بودند و می خواستند بی عدالتی و مفاسد از بین برداشته شود و این امر بدون امر به معروف و نهی از منکر امکان نداشت. آنها که در دامان قرآن و اهل بیت(ع) پرورش یافته بودند جز انسان های مصلح جامعه بودند، نمی توانستند نسبت به این فریضه مهم دینی بی توجه باشند. از این رو، در هر فرصتی به هر یک از مراحل امربه معروف و نهی از منکر که قدرت داشتند اقدام می کردند. مهمترین قیامی که این هدف، جز اهداف اصلی آن قیام است، قیام امام حسین(ع) است. حضرت به صراحت اعلام می کرد:‌«ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر.»(۲۶)

شیخ مفید در مورد قیام زید می گوید: «به خاطر امر به معروف و نهی از منکر با شمشیر قیام کرد.»(۲۷)

علامه مجلسی نیز یکی از علل نهضت زید بن علی را همین موضوع می داند: «زید به خاطر خونخواهی حسین و امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.»(۲۸)

نتیجه گیری

از آنچه گفته آمد، نتایج ذیل بدست می آید:

۱٫ اهدافی که شیعیان در تحرکات و قیام های خود آنها را پیگیری می کردند و آنها را جز آرمان های اصلی خود قرار می دادند، اهداف مقدسی بودند برگرفته از متن دین و نیز منعکس کننده نیازها، مشکلات و نارسایی های جامعه.

۲٫ شیعیان در اثر پرورش در فضای معارف اصیل دینی و تقوا و پاکی خود، در این قیام ها اهداف اصلاحی را دنبال می کردند و می خواستند مسیر جامعه اسلامی به مسیر اصلی خود یعنی قرآن و سنت برگردد.

۳٫ شیعیان می خواستند ظلم و ستم و بی عدالتی از جامعه ریشه کن شود و خاندان پیامبر نیز در جایگاه واقعی خود قرار بگیرند.

پی نوشت ها :
 علی واحدی *؛دانش پژوه کارشناسی ارشد تاریخ تشیع، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی.
۱- ابوجعفر اسکافی، المعیار و الموازنه، ص۲۲۶٫
۲- محمدباقر محمودی، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۸٫
۳- محمدبن یعقوب کلینی، ج۸، ص۳۶۱؛ محمدبن حسن طوسی، الامالی، ص۷۲۹٫
۴- ابن سعد، همان، ج۳، ص۲۶۱٫
۵- ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۰۰٫
۶- احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷؛ محمدبن جریرطبری، همان، ج۷، ص۱۷۲؛ ابوعلی مسکویه، همان، ج۳، ص۱۳۷؛ابن اثیر، همان، ‌ج۵، ص۲۳۳٫
۷- ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۳۷۸٫
۸- شوری:۲۳٫
۹- ابوسعید خرگوشی، شرف النبی، ص۲۵ ۲٫
۱۰- محمدبن جریر طبری، همان، ج۵، ص۵۸۳٫
۱۱- ر.ک: احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۶۶٫
۱۲- محمدبن جریر طبری، همان، ص۵۹۸ ؛ر.ک: ابن اعثم کوفی، همان، ج۶، ص۲۲۲٫
۱۳- ابن اعثم کوفی، همان.
۱۴- احمدبن داود دینوری، اخبار الطول، ص۲۸۸٫
۱۵- احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۷۴٫
۱۶- ابن اثیر، همان، ج۴، ص۲۲۶٫
۱۷- احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷-۲۳۸٫
۱۸- محمدبن محمدنعمان مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۷۲٫
۱۹- محمدباقر مجلسی، مراه العقول، ج۴، ص۱۱۸٫
۲۰- محمدبن علی صدوق، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۴۸٫
۲۱- احمدبن ابی یعقوب یعقوبی، همان، ج۲، ص۴۰۴٫
۲۲- ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۳۷۸٫
۲۳- آل عمران:۱۰۴٫
۲۴- فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ذیل آیه۱۰۴آل عمران.
۲۵- نهج البلاغه، حکمت۳۷۴٫
۲۶- ابن اعثم کوفی، همان، ‌ج۵، ص۲۱؛ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۱۸۸٫
۲۷- محمدبن محمدنعمان مفید، همان، ج۲، ص۱۷۰٫
۲۸- محمدباقر مجلسی، همان، ج۴، ص۱۱۸٫
منابع:
– نهج البلاغه، ترجمه محمددشتی، قم، مشهور، ۱۳۷۹٫
– ابن ابی الحدید، ابواحمد، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۳۳۷ق.
– ابن اثیر، علی بن ابی الکرم، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۵ق.
– ابن جوزی، سبط، ‌تذکره الخواص، قم، ‌شریف رضی، ۱۳۷۶٫
– ابن جوزی، عبدالرحمان بن علی، المنتظم فی تاریخ امم والملوک، تحقیق محمدعبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۲ق.
– ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، تحقیق محمدعبدالقادر، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.
– ابن کثیر، اسماعیل بن عمبر، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر ۱۴۰۷ق.
– ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، اغانی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
– ـــ، مقاتل الطالبین، تحقیق سیداحمدصقر، بیروت، درالمعرفه، بی تا.
– اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، تحقیق محمد باقر محمودی، بیروت، مؤسسه فواید بعینواللتجلید، ۱۴۰۲ق.
– بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و
ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق.
– ثقفی کوفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، ۱۳۵۳٫
– جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، قم، انصاریان۱۳۵۸٫
– حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، ط. الثانیه، بیروت، دارصادر، ۱۹۹۵ق.
– خرگوشی، ابوسعید، شرف النبی، تحقیق محمدروشن، تهران، بابک۱۳۶۱٫
– خوارزمی، موفق بن احمد، مقتل الحسین، قم، مکتبه المفید، بی تا.
– دینوری، ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضوا، ۱۴۱۰ق.
– دینوری، احمد بن داود، اخبارالطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، قم، منشورات رضی، ۱۳۶۸٫
-سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، تحقیق شیخ قاسم سماعی رفاعی، بیروت، دارالقلم، ۱۴۰۶ق.
صدوق، محمدبن علی، عیون اخبار الرضا(ع)، تهران، جهان، ۱۳۷۸ق.
– طبرسی، ‌فضل بن حسن، ‌مجمع البیان، تهران، ‌ناصرخسرو، ۱۳۷۲٫
– طبری، ‌محمدبن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، ط الثانیه، بیروت، دارالتراث، ۱۳۸۷ق.
– طوسی، محمدبن حسن، الامالی، بی جا، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
– کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، چ۲، تهران، اسلامیه، ۱۳۶۲٫
– کوفی، ابن اعثم، الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۱ق.
– مجلسی، محمدباقر، مرآه العقول، تحقیق سیدهاشم رسولی محلاتی، چ۲، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۰۴ق.
– محمودی، محمدباقر، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۶٫
– مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق اسعد داغر، چ۲، قم، دارالهجره ۱۴۰۹ق.
– مسکویه، ابوعلی، تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، ط. الثانیه، تهران، سروش۱۳۷۹٫
– معروف الحسنی، هاشم، جنبش های شیعی در تاریخ اسلام، ترجمه محمدصادق عارف، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، ۱۳۷۱٫
– مفید، محمدبن محمدنعمان، الارشاد، قم، کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۳ق.
– مقدسی، مطهربن طاهر، ‌البدء و التاریخ، بی جا، مکتبه الثقافه الدینیه، بی تا.
– نجفی، محمدحسن، جواهرالکلام، چ هفتم، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
– یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، بیروت، دارصادر، بی تا.
منبع: علی واحدی؛نشریه معرفت، شماره ۱۵۶