شهدای کربلا

نوشته‌ها

نگاهى به ویژگى‌هاى اصحاب سیدالشهدا (ع)

اشاره:

روزى که سیدالشهدا نهضت خویش را آغاز کرد، کوفه  و شهرهای دیگر دست کم داراى یک صدهزار رزمنده بود که بخش عظیمى از آن ها از محبّان اهل بیت(علیهم السلام)به شمار مى آمدند. اما از آن جمعیت کثیر تنها عده بسیار اندکى آن حضرت را یارى نمودند. با توجه به این واقعیت تلخ، دو پرسش مطرح مى‌شود: یکى آنکه، فلسفه کاهلى آن جمعیت کثیر در حمایت از سیدالشهد(ع)چه بوده است؟ دیگر آنکه، یاران اباعبداللّه(ع)چه خصلت‌هاى ویژه‌اى داشتند که در عصرى که جمع کثیرى از همگنانشان در خواب غفلت فرو رفته بودند، تا پاى جان از آن حضرت دفاع نمودند؟ این مقال به پرسش دوم پاسخى مناسب ارائه داده است.

از این رو، با مطالعه و بررسى زندگانى و سخنان آنان، به این نتیجه رهنمون شده است که شهداى کربلانسبت به سایرمسلمانان معاصر خویش در اطلاعات دینى و تحلیل اجتماعى برترى قابل ملاحظه اى نداشته اند و حتى در التزام به عبادت هاى فردى امثال و اشباه زیادى داشته اند. آنچه ایشان را از سایران ممتاز نموده و بدین فوز بزرگ رسانده است، معرفت به مقام امامت و ولایت و عشق و ارادت فزاینده به امام حسین(ع)بوده است.

یکى از ابعاد نهضت عاشورا، افتخارآفرینى و عظمت و بزرگى آن است. امام حسین(ع) و یارانش به ظاهر از سوى سپاهیان یزید مورد بى احترامى و تمسخر قرار گرفتند، در ملأعام به آنان اهانت شد، فحش و ناسزا شنیدند، به دست انسان هاى پستى چون شمر و حرمله و عمرو بن حجاج، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. زنان و فرزندان ایشان در نهایت غربت و تنهایى و با وضع دلخراشى به اسارت رفتند. به طورى که وقتى سیدالشهد(ع) و یارانش براى اقامه نماز مهیا شدند، سپاه کوفه به آن ها گفتند: “نماز شما قبول نیست.”;۱ یعنى شما کافر شده اید. ولى از فرداى روز عاشورا روز به روز بر عزّت و عظمت سیدالشهدا و یارانش افزوده شد، به طورى که اکنون نزدیک به ۱۴۰۰ سال، حسین بن على(ع)و یارانش الگوى احرار و آزادگان عالم، اعم از مسلمان و غیرمسلمان، گردیده اند.

شخصیت هاى غیرمسلمانى چون گاندى، آن حضرت را الگوى خود معرفى مى کنند. بى تردید این عزّت و افتخار، از قدرت نظامى یاران سیدالشهدا نشأت نگرفته است، به علاوه از آن جا که حکّام اموى و عباسى (جز در یک مقطع کوتاه)، با نشر فضایل اهل بیت(علیهم السلام) و اصحابشان مخالف بوده اند; تبلیغات حساب شده حکومتى نیز در معرفى حسین بن على(علیه السلام) و یارانش نقشى نداشته است، بلکه این عزّت تنها در سایه مقاومت و جانفشانى سیدالشهد(علیه السلام) و یارانش براى دفاع از حق و حقیقت در بسترى که موج دنیاگرایى روحیه حق مدارى را در میان مسلمانان ازبین برده بود، شکل گرفته است.

آنچه اکنون براى ما به عنوان محبّان امام حسین(علیه السلام)و رهروان راه آن بزرگوار و اصحاب گران قدرش اهمیت فراوان دارد این است که بدانیم یاران آن حضرت چه ویژگى هایى داشتند که تاریخ مانند آنان را تاکنون به خود ندیده است. چه امتیازات و خصلت هایى در وجود یاران اباعبداللّه(علیه السلام)نهفته بود که آنان را از میلیون ها جمعیت مسلمان آن زمان ممتاز نمود. به طورى که از بسیارى از اصحاب و مشاهیر دینى عصر خود پیشى گرفته و در عرصه پرافتخار عاشورا، حماسه آفریدند.

زمانى که حسین بن على(علیه السلام)، عَلم مبارزه با بنى امیه را برافراشت، عالمان و فقهاى فراوانى در جهان اسلام حضور داشتند. براساس نقل یعقوبى، افراد ذیل از فقهاى معروف عصر امامت اباعبداللّه(علیه السلام)بوده اند: «عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمربن خطّاب، مسوربن مخرَمه زهرى، سائب بن یزید، عبدالرحمن بن حاطب، أبوبکر بن عبدالرحمن بن حارث، سعید بن مسیّب، عروه بن زبیر، عطاءبن یسار، قاسم بن محمدبن ابى بکر، عبیده بن قیس سلمانى، ربیع بن خثیم ثورى، زرّبن حُبیش، حارث بن قیس جعفىّ، عمرو بن عتبه بن فرقد، أحنف بن قیس، حارث بن عمیر زبیدى، سوید بن غفله جُعفى، عمروبن میمون أودىّ، مطرّف بن عبداله شخّیر، شقیق بن سلمه، عمروبن شرحبیل، عبدالله بن یزید خطمىّ، حارث اعور همدانى، مسروق بن أجدع، علقمه بن قیس خثعمى، شریح بن حارث کندىّ و زید بن وهب همدانى.»۲

اما، هیچ یک از این افراد روز عاشورا در سپاه اباعبداللّه(علیه السلام) حضور نداشتند. ایشان نه تنها آن حضرت را یارى نکردند، بلکه برخى از آنان، اصل حرکت حضرت به سوى کوفه را زیرسؤال بردند.۳ و برخى دیگر، ابتدا اباعبداللّه(علیه السلام)را به کوفه دعوت کردند ولى روز عاشورا در میدان مبارزه حاضر نشدند.۴ برخى دیگر، همچون أحنف بن قیس درخواست یارى حضرت را اجابت ننموده، گفتند: «قد جرّ بنا آل أبى الحسن، فلم نجد عندهم أیاله للملک و لا جمعاً للمال و لا مکیده فى الحرب»; ما فرزندان أبى الحسن ]على(علیه السلام)[ را آزموده ایم نزد آن ها نه فرماندارى استانى یافته ایم و نه ثروت اندوخته اى دیدیم و نه سیاست جنگى لازم را مشاهده کرده ایم.۵

این در حالى بود که همگى مى دانستند بنى امیه سالیان متمادى در پى از بین بردن اسلام بوده و یزید هرگز شایستگى جانشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را ندارد و استمرارخلافت وى نابودىواضمحلال دین و ارزش هاى دینى را در پى خواهد داشت.

افرادى چون طرمّاح بن عدى، عبدالله بن مطیع، عمر بن عبدالرحمن مخزومى و عبدالله بن جعفر۶، که از دوستان و خیرخواهان آن بزرگوار بودند، به جاى همراهى با ایشان، تلاش کردند حضرت را از رفتن به سوى عراق منصرف کنند. در عصر قیام سیدالشهد(علیه السلام) در اثر انحرافات پدید آمده پس از رحلت پبامبر(صلى الله علیه وآله)، تشخیص حق از باطل و التزام به مقتضاى حقّ، به قدرى دشوار شده بود که نه تنها عوام، بلکه خواص نیز، در درستى حرکت اباعبدالله(علیه السلام)شک نموده و یا در صورت علم به حقانیت قیام، توان یارى آن حضرت را نداشتند.

با توجه به این حقایق، این پرسش جدّى مطرح مى شود که شهداى کربلا چه امتیازاتى بر شیعیان معاصر خود داشته اند که در حمایت از آن حضرت هیچ تردیدى به خود راه نداده تا پاى جان از آن بزرگوار دفاع کردند؟ روزى که سیدالشهدا به سوى کربلا حرکت مى کرد، شهر کوفه دست کم صدهزار رزمنده داشت که بخش عظیمى از آنان را شیعیان و دوستان اهل بیت(علیهم السلام)تشکیل مى دادند. چگونه در میان آنان تنها عده قلیلى توفیق جهاد و شهادت در کنار پسر فاطمه(علیه السلام) را یافتند؟ در این مورد، نظرهاى مختلفى قابل طرح است که در این مقال کوتاه به نقد و بررسى اجمالى آن ها مى پردازیم:

نقد چند فرضیه پیرامون وجه تمایز شهداى کربلا

شاید برخى گمان کنند فصل ممیز یاران اباعبدالله(علیه السلام) با سایر شیعیان، بهره مندى افزون تر آنان از علوم دینى بوده است; بدین معنا که آنان نسبت به مردمان عصر خود اطلاعات دینى بیش ترى داشته اند و همین امر آنان را به این فوز بزرگ رهنمون ساخته است. ولى تا آن جا که منابع اصیل تاریخى گواهى مى دهند، تعداد کثیرى از شهداى کربلا از برجستگى خاصى در علوم دینى برخوردار نبوده اند. به علاوه، اگر آشنایى با علوم دینى در حمایت مسلمانان از سیدالشهد(علیه السلام)نقش کلیدى داشت، مى بایست فقهاى عصر آن حضرت به یارى ایشان برمى خاستند، حال آن که، هیچ یک از فقهاى معروف دوران امام حسین(علیه السلام) در سپاه آن حضرت شرکت ننمودند.

با توجه به این که برخى از اصحاب سیدالشهدا، همچون سوید بن عمر و عابس بن ابى شبیب و بریر بن خضیر و زیاد بن عریب و یزید بن حصین و…۷ از عبّاد و زهّاد عصر خویش بوده اند، این احتمال قوت مى گیرد که تمایز اساسى و یا دست کم یکى از فصول ممیز شهداى کربلا با سایران، التزام به مناسک دینى همچون نماز، روزه و حج بوده است. احتمال مزبور نیز قابل نقد مى باشد; زیرا، اولا، این صفت در مورد برخى از شهدا ذکر گردیده و در مورد بسیارى از آنان چون حرّ و زهیر و سلمان بجلى و نافع بن هلال و حجّاج بن مسروق و عمیر بن عبدالله و عمرو بن مطاع جعفى و یزید بن مغفل و افراد دیگر چنین صفتى نقل نشده است. ثانیاً، اگر التزام به اعمال عبادى اسلام عامل مهمى در جهت تشخیص حقانیت دعوت اباعبدالله(علیه السلام) و حمایت از آن حضرت بود، مى بایست دست کم تعداد قابل توجهى از حجاجى که در سال ۶۰ هجرى در مکه حضور داشتند، به یارى امام حسین(علیه السلام)برخیزند و حال آن که، عدّه بسیاراندکى با آن حضرت به سوى کوفه آمدند. اگر حجّاج سال ۶۰ هجرى ازامام(علیه السلام)حمایت مى کردند،دیگر نیازى به اجابت دعوت کوفیان نبود و حضرت در همان اطراف مکه قیام مى کرد.

احتمال سومى که مى توان مطرح نمود آن است که، بسیارى از کسانى که از آن حضرت حمایت ننمودند نمى دانستند حضرت بناى مخالفت با یزید را دارد. از این رو، درصدد یارى آن بزرگوار برنیامده اند. در پاسخ این احتمال باید گفت: شاید این توجیه را براى مسلمانان مناطق دور دست چون یمن و ایران و مصر بپذیریم، ولى در مورد مسلمانان شهرهاى مدینه و مکه و کوفه و بصره قابل قبول نیست; چرا که خروج ناگهانى حضرت پس از ملاقات با ولید بن عتبه (فرماندار مدینه) از مدینه به مکه آن هم به اتفاق زن و فرزند و اقوام و اقامت و فعالیت سیاسى چهارماهه در مکه و خروج نابهنگام آن حضرت در وسط اعمال حج از مکه به سوى کوفه نه تنها مردم مدینه و مکه بلکه بسیارى از مسلمانان حجاز و عراق را متوجه خود ساخت، به طورى که کوفیان با استفاده از همین اقدام ها از آمادگى حضرت براى قیام آگاه شده، از ایشان دعوت نمودند تا مرکز قیام را کوفه قرار دهد. بصریان نیز با نامه اى که حضرت براى سران آنان فرستاد و به طور رسمى از آنان درخواست یارى نمود،۸ از عزم اباعبدالله(علیه السلام)براى قیام آگاه شدند. بنابراین، نمى توان گفت فرق یاران اباعبدالله(علیه السلام) با سایر مسلمانان آن عصر در یارى نمودن از امام(علیه السلام) در اطلاع و آگاهى آنان از تصمیم حضرت براى درگیرى با امویان بوده است.

ممکن است گفته شود: فصل ممیز اساسى شهداى کربلا با سایر مسلمانان، در شناخت آنان نسبت به امام حسین(علیه السلام)بوده است; یعنى کسانى که حضرت را یارى نکردند مى دانستند حضرت قصد مخالفت و درگیرى با یزید را دارد، ولى به دلیل عدم درک صحیح از شخصیت آن حضرت، در یارى ایشان سستى به خرج دادند. ولى اصحاب ایشان با توجه به شناختى که از مقام و منزلت و موقعیت آن حضرت داشتند، به یارى ایشان برخاستند. این سخن نیز مانند احتمالات پیشین سخن ناتمامى است; چرا که امام حسین(علیه السلام)قریب به شصت سال در جامعه اسلامى زندگى کرده بود و جزو خاندان رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)و امیرمؤمنان و حضرت زهر(علیه السلام) حساب مى آمد. بارها در میان اصحاب مورد محبت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) قرار گرفته بود. رسول خدا در مورد ایشان تعابیر بلندى به کار برده بود. به علاوه، در جنگ هاى صفین و جمل و نهروان دوشادوش پدر درمیان سپاهیان کوفه شمشیر زده بود. به علاوه کمالات معنوى و مراتب علمى آن حضرت، شرایط را به گونه اى براى آن حضرت ترتیب داده بود که دست کم مردم حجاز و عراق شناخت خوبى از آن بزرگوار داشتند و قدر و منزلت آن حضرت را خوب درک مى کردند. بهترین شاهد این مدعا آن است که وقتى آن حضرت وارد مکه شد، «مردم مکه از او استقبال کرده، نزدش رفت و آمد مى کردند. [علاوه بر اهالى مکه]، سایر کسانى که در مکه حضور داشتند مثل حجّاج و مردم سرزمین هاى دور خدمتش مى آمدند.»۹ حتى عبدالله بن زبیر، که خود از معاریف آن روز به شمار مى آمد و درصدد به دست گرفتن خلافت بود، وقتى دید توجه مسلمانان کاملا معطوف سیدالشهد(علیه السلام)شده، براى منزوى نشدن، «گاه هر روز و گاه دو روز یک بار نزد [امام ]حسین(علیه السلام)مى آمد». ابومخنف مى گوید: «وى فهمیده بود تا زمانى که حسین در این شهر باشد، مردم حجاز از او [عبدالله بن زبیر ]پیروى نکرده و هرگز با او بیعت نخواهند کرد; زیرا [امام ]حسین(علیه السلام)در نظرشان بزرگوارتر و فرمانش در میانشان نافذتر از فرمان اوست.»۱۰ حتى از اباعبدالله (علیه السلام)نقل مى کند که آن حضرت مى فرمود: «براى این مرد چیزى از دنیا محبوب تر از خروج من از حجاز به عراق نیست. او [خوب] فهمیده که با وجود من برایش از قدرت چیزى باقى نخواهد ماند، مردم مرا با او یکسان نمى شمارند، لذا دوست دارد من از مکه بیرون بروم تا این جا برایش خالى شود.»۱۱

موقعیت و جایگاه اجتماعى و نفوذ مردمى امام حسین(علیه السلام)به حدّى بود که برخى از دوستان آن حضرت، خوف داشتند با قیام و شهادت آن حضرت راه تجاوز به حریم اسلام و مسلمانان و اساساً بى حرمتى به اعراب هموار گردد. از منظر افرادى چون عبدالله بن مطیع، حرمت اجتماعى و وجاهت و عظمت شخصیت سیدالشهدا به اندازه اى بود که آن ها گمان مى کردند بنى امیه از ترس اعتراض آن حضرت، از برخى از حرمت شکنى ها پرهیز مى کنند. عبدالله بن مطیع یکى از رجال عصر عاشورا و دوستان حضرت به شمار مى آمد که دو بار با اصرار از حضرت خواست از رفتن به کوفه و قیام علیه بنى امیه خوددارى نماید وى در بیان علت درخواست خود مى گفت: «شما سید و آقاى عرب هستى، به خدا قسم احدى از مردم حجاز به پاى شما نمى رسد. [اگر در مکه بمانى ]مردم از هرسو یکدیگر را به بیعت با شما دعوت مى کنند.»۱۲ وى معتقد بود، قیام و شهادت اباعبدالله(علیه السلام)«موجب هتک حرمت اسلام و قریش و عرب خواهد شد.»۱۳ این سخن حاکى از آن است که اباعبدالله در زمان خود به قدرى در جامعه موقعیت داشت که حفظ حرمت دین و قریش و اساساً اعراب در گرو حفظ حرمت ایشان بود.

بنابراین، نمى توان گفت: امتیاز اساسى یاران سیدالشهدا، با سایر مسلمانان در شناخت و آشنایى نسبت به عظمت شخصیت آن حضرت بوده است. در آن روزگار، دست کم مردم حجاز و عراق به خوبى حضرت را مى شناختند و به آن حضرت علاقه مند بودند. از این رو، وقتى وارد شهرى مى شد، به خوبى از ایشان استقبال کرده دورش حلقه مى زدند. بنابر دو گزارش فرزدق و مجمّع بن عبداللّه حتى کسانى که از کوفه به جنگ با آن حضرت آمده بودند، در دل به ایشان ارادت داشتند; زیرا فرزدق در گزارشى که از وضعیت کوفه به حضرت مى دهد مى گوید: «دل هاى مردم با شما و شمشیرهایشان با بنى امیه است.»۱۴ و یا مجمع بن عبدالله، یکى از شهداى کربلا و از مریدان راستین حضرت، وقتى از کوفه گریخت و به حضرت پیوست، در وصف مردم کوفه گفت: «دل هایشان به سوى شما تمایل دارد، ولى شمشیرهایشان فردا برعلیه شما برهنه خواهد شد.»۱۵

این ها نشان مى دهد برخى از مردم ممکن است امامى را واقعاً دوست داشته باشند، ولى وقتى پاى تهدید و تطمیع به میان آمد، به جنگ با همان امام محبوب خود رفته، سرش را از بدن جدا نموده و فرزندانش را به شهادت برسانند. بنابراین، نه تنها درک عظمت ولایت، بلکه حتى محبت عادى نسبت به مقام ولایت نیز نمى تواند انسان را از خطر بىوفایى و مخالفت و درگیرى با آن باز دارد.

مهم ترین امتیازهاى یاران حسین بن على(علیه السلام)نسبت به سایر مسلمانان

با اندکى تأمل در زندگانى اکثر شهداى کربلا و بررسى سوابق و سیره آنان، به خصوص با دقت در رجزهایى که در میدان نبرد مى خواندند، به چهار صفت ممتاز در آنان دست مى یابیم که مى توان آن ها را به عنوان برجسته ترین امتیازات یاران اباعبدالله(علیه السلام) از سایر مسلمانان و شیعیان آن روز قلمداد کرد. اما پیش از ذکر آن ها، تذکر چند نکته ضرورى به نظر مى رسد:

۱٫ در این پژوهش، بیش ترین تلاش ما مطالعه زندگانى اصحاب غیر هاشمى مى باشد; زیرا بنى هاشم یعنى فرزندان امیرمؤمنان(علیه السلام)، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام)به دلیل پیوند نَسَبى و معنوى نزدیکى که با رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)و زهراى اطهر(علیه السلام) و امامان معصوم(علیهم السلام)داشته اند، بالطبع از باورها و کمالات و مقامات بلندى برخوردار بوده اند که دفاع از امام حسین(علیه السلام) براى آنان امرى طبیعى بوده است. ولى سایر اصحاب مثل عموم مسلمانان با چنین سرچشمه زلال رحمت پیوند نسبى نداشته اند، از این رو، مطالعه و بررسى ویژگى هاى آنان مى تواند پیام عبرت انگیز مضاعفى براى ما داشته باشد.

۲٫ با توجه به محدودیت هاى موجود در تحقیق زندگانى اصحاب سیدالشهدا(علیه السلام)، بالطبع ارائه شاهد براى اثبات یک ویژگى در میان همه اصحاب میسّر نیست. از این رو، ما امتیازاتى را که به طور نسبى در میان اصحاب شایع یافته ایم، به عنوان فصل ممیّز آنان با سایران مطرح نموده ایم.

۳٫ براى اثبات ویژگى ها، چاره اى جز ارائه شواهد متعدد نداریم. از این رو، پیش تر به خاطر نقل شواهد متعدد مشابه، پوزش مى طلبیم.

۱٫ عشق وافر به امام حسین(علیه السلام)

یکى از مهم ترین ویژگى یاران اباعبدالله(علیه السلام)، عشق فزاینده ایشان به آن بزرگوار است. چنان که گذشت بسیارى از مسلمانان عصر امام حسین(علیه السلام) به آن بزرگوار ارادت مىورزیدند، ولى ارادت اصحاب اباعبدالله(علیه السلام) به آن حضرت، از مرز محبت هاى معمولى به مراتب فراتر رفته بود، به گونه اى که در مقابل آن بزرگوار خود را فراموش کرده، براى یارى ایشان از جان و مال و آبروى خویش مى گذشتند; جلب رضایت آن بزرگوار، براى ایشان از همه چیز لذیذتر مى نمود. براى خشنودى ایشان بزرگ ترین ایثارها را به آسانى انجام مى دادند. در جملات آنان در شب عاشورا، آن گاه که امام(علیه السلام) از آنان خواست، تاریکى شب را مرکب قرار داده او را با سپاه کوفه تنها بگذارند دقت کنید:

سعید بن عبدالله حنفى: «والله اگر بدانم کشته مى شوم سپس زنده گردیده [زنده] زنده سوزانده مى شوم و سپس تکه تکه مى گردم و این عمل هفتاد بار با من انجام مى شود، از شما جدا نمى شوم تا در کنار شما با مرگم خدا را ملاقات کنم.»۱۶

زهیر: «والله دوست داشتم کشته مى شدم، سپس دوباره زنده شده، بعد کشته مى شدم تا جایى که هزار بار این چنین کشته مى شدم، تا خداوند بدین وسیله، کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور مى گردانید!»۱۷

آن گاه جمعى از یاران حضرت گفتند: «به خدا قسم از شما جدا نمى شویم، جان هایمان به فدایت با گلوها و پیشانى ها و دست هایمان شما را حفظ مى کنیم، اگر کشته شویم [به عهدمان] وفا کرده ایم.»۱۸

بى تردید این سخنان، سخن عقل حسابگر و عاقبت اندیش و معامله گر نیست، کلماتى است از زبان دل هایى آکنده از عشق به سیدالشهد(علیه السلام). تا کسى شیداى امام خود نباشد، هرگز نمى تواند چنین عاشقانه نسبت به او اظهار وفادارى کند. شاید کسى این سخنان را مبالغه آمیز بینگارد، ولى شهداى کربلا روز عاشورا نشان دادند به وعده هاى خویش وفادار بوده اند، تا جایى که امام حسین(علیه السلام)شب عاشورا صریحاً آنان را وفادارترین مجاهدان راه خدا شمرده، فرمودند:«إنّى لا أعلم اصحاباً أوفى ولاخیراً من اصحابى»; من اصحابى باوفاتر و برتر از یاران خود سراغ ندارم.۱۹

آنان در سخت ترین لحظات و آخرین دقایق عمر، هیچ به خود نمى اندیشیدند و همواره نگران امام حسین(علیه السلام)بودند. مسلم بن عوسجه هنگام جان سپردن، با دست به سوى اباعبدالله(علیه السلام) اشاره نمود و به حبیب بن مظاهر سفارش آن حضرت را کرده، فرمود: «همه وصیت من آن است که در راه این مرد کشته شوى.»۲۰

یک دسته از یاران سیدالشهدا(علیه السلام)خود را سپر تیرهاى دشمن آن بزرگوار قرار مى دادند تا مبادا مادامى که آنان زنده اند، زخمى بر بدن حضرت اصابت کند. افرادى چون سعید بن عبدالله حنفى و حنظله بن اسعد شبامى و عمروبن قرظه انصارى از این دست افراد بودند.

سعید خود را جلوى امام(علیه السلام) قرار مى داد، حضرت به هر سوى مى رفت او پیش رویش مى ایستاد. وى آن قدر این عمل را ادامه داد، تا به زمین افتاد برخى از مورّخان نوشته اند: وقتى به زمین افتاد، غیر از زخم هاى شمشیر و نیزه ها سیزده تیر بر بدنش نشسته بود.۲۱

حنظله نیز وقتى اکثر یاران حضرت به شهادت رسیدند، خود را جلوى اباعبدالله(علیه السلام) قرار داد و با صورت و گلویش تیر و نیزه و شمشیرها را از آن بزرگوار برمى گردانید.۲۲

عمروبن قرظه هم چندین بار این عمل را تکرار کرد به طورى که از کثرت زخم، بدنش سست شد. در آن حال، رو به حضرت کرد و گفت: آیا به عهد خود وفا کرده ام؟ حضرت فرمود: بلى تو در بهشت پیشاپیش من خواهى بود….» آن گاه بر زمین افتاد و به شهادت رسید.۲۳ وى هنگام مبارزه این اشعار را مى خواند:

قد علمت کتیبه الانصار *** إنّى سأحمى حوزه الذّمار

ضرب غلام غیر نکس شار *** دون حسین مهجتى و دارى

: سپاه انصار مى دانند من از اهل حرم دفاع مى کنم، ضربه من ضربه جوانى است سربلند و پیش آهنگ، جان و مالم به فداى حسین.۲۴

طبرى مى نویسد: وقتى اصحاب حسین دیدند دشمنان زیاد شده اند و آنان نمى توانند جان حسین و خودشان را حفظ کنند، براى کشته شدن پیش روى حسین بر هم سبقت مى گرفتند.۲۵ ولى شواهد موجود نشان مى دهد برخى از آنان به علت نگرانى از تنهایى حضرت، در سبقت جستن در شهادت، تردید مى کردند. ابوثمامه صائدى بعدازظهر عاشورا مى خواست به میدان برود، ولى تنهایى سیدالشهدا(علیه السلام) سخت او را آزار مى داد. ازیک سو، میل به شهادت او را به میدان جهاد مى کشید. از دیگر سوى، عشق به اباعبدالله مانع مى شد که حتى چند ساعت امامش را تنها بگذارد. عاقبت تردیدش را با خود حضرت در میان گذاشت و بعد از نماز ظهر خدمت حضرت رسید و گفت: «قصد دارم به دوستان شهیدم ملحق شوم ولى فکر تنهایى شما و خانواده ات مرا رنج مى دهد.» حضرت فرمودند: «قدم در راه شهادت بگذار، من هم بعد از ساعتى به تو ملحق خواهم شد.» با شنیدن این جمله دلش آرام گرفت و به میدان رفت.۲۶

۴۳براى عبدالله و عبدالرحمان پسران عروه بن حراق غفارى۲۷ و سیف و مالک نیز حالتى شبیه حالت ابوثمامه رخ داد. وقتى دشمن به خیمه گاه نزدیک شد، سیف بن حارث و مالک بن عبدالله سُریع به گریه افتادند. حضرت علت گریه شان را جویا شدند و براى تقویت روحیه ایشان فرمودند: «به خدا امیدوارم به زودى چشمتان روش شود [یعنى با شهادت وارد بهشت شوید]. ولى آنان عرض کردند: «فدایت شویم، به خدا، براى خودمان گریه نمى کنیم، به خاطر تنهایى شما مى گرییم; زیرا در محاصره قرار گرفته اى و ما نمى توانیم از شما دفاع کنیم.» حضرت در حقشان دعا کردند و به آنان اجازه جهاد دادند.۲۸ سپس آن ها با این اشعار نسبت به حضرت اظهار وفادارى نمودند:

افدى حسینا هادیا مهدی *** فالیوم تلقى جدک النبیّا

ثم أباک ذاالندى علیّاً(علیه السلام) *** ذاک الّذى نعرفه وصیّاً

جانم فدایت اى حسین که هدایت شده و هدایت کننده اى. امروز رسول خدا و پدرت على(علیه السلام) صاحب سخاوت و جود را ملاقات خواهى کرد .همان کسى که ما او را وصى پیامبر مى دانیم.۲۹

پایمردى و ایثار و وفادارى حیرت انگیر اصحاب اباعبدالله(علیه السلام)در روز عاشورا به روشنى هر خواننده آگاه را به این نتیجه رهنمون مى سازد که اصحاب اباعبدالله(علیه السلام)خود را در شخصیت سیدالشهدا ذوب کرده و اساساً هویت شان را در هویت امام خود فانى مى دیدند، به گونه اى که اگر امام حسین(علیه السلام) هر دستورى به آنان مى داد، به راحتى اطاعت مى کردند. نافع بن هلال به حضرت مى گفت: «خواهى به مشرق روى کن، خواهى به مغرب، به خدا قسم ما از مقدرات الهى هرچه باشد بیم نداشته، از لقاى پرودگار کراهتى نداریم، ظاهر و باطن ما همین است.»۳۰

محبت شدید آنان به سیدالشهدا موجب شد در روزگارى که شخصیت هاى نامدار و سابقه دار اسلام در درستى حرکت آن حضرت دچار شبهه و تردید شده بودند، نجات یافته و در فضاى تاریک و مه آلود دوران خود پا جاى پاى امام زمانشان بگذارند. آنان با منطق عشق و با عرفان به مقام والاى اهل بیت(علیهم السلام)به مسائل مى نگریستند. شاید بسیارى از آنان نمى توانستند پیرامون فلسفه نهضت و کیفیت تأثیر آن در احیاى دین و هدایت امت تحلیل روشنى ارائه دهند، اما با چراغ عشق حق را یافتند; خود رستگار و عملشان نجات بخش و هدایت گرِ حق طلبان عالم گردید و دل هاى مرده مسلمانان را بیدار کرد.

۲٫ ایمان راسخ به آینده اى روشن و سعادت بخش

اطمینان به نویدهاى الهى و اعتقاد راسخ به پاداش الهى، از دیگر امتیازات یاران سیدالشهدا(علیه السلام) به شمار مى آید. آنان یقین داشتند به محض شهادت به فلاح و رستگارى نایل آمده، جایگاه رفیعى در انتظارشان است. این معنا به طور مکرر در اشعار و سخنان آنان در روز عاشورا مطرح شده است.

عمرو بن خالد هنگام جنگ، زندگى راحت اخروى را به خود بشارت مى داد و بدین وسیله، سختى جهاد را بر خود آسان کرده مى گفت:

«الیک یانفس الى الرحمان

فأبشرى بالروح و الریحان

الیوم تُجزین على الاحسان»

اى نفس بر تو باد حرکت به سوى خداى رحمان، تو را به راحتى و زندگى آسان بشارت باد، آن روز (رستاخیز) به نیکى پاداش داده خواهى شد.۳۱

پسرش نیز هنگام عزیمت به میدان، پدر شهید خود را چنین خطاب نمود:

یا ابتا قد صرت فى الجنان *** فى قصر درّ حسن البنیان

اى پدر بى گمان وارد بهشت شده، در قصر فراخ و زیبا بنیاد منزل گزیده اى.۳۲

آنان با تکیه بر ایمان به آخرت، مرگ را بر خود آسان مى کردند و در برابر زخم هاى سوزناک شمشیرها و نیزه ها و در حلقه محاصره صدها نیروى سراپا مسلح، صبر و استقامت به خرج مى دادند. عبدالرحمان أرحبى، کسى که همراه مسلم نامه سیدالشهدا(علیه السلام) را از مکه براى کوفیان برده بود، وقتى کثرت شمشیرها و نیزه هاى دشمن را مشاهده کرد، با نفس خود چنین سخن مى گفت:

«صبراً على الأسیاف والأسنّه صبراً علیها لدخول الجنه.»; [اى نفس ]براى دخول بهشت در برابر شمشیرها و نیزه ها بردبارى کن.۳۳

زیاد بن عریب پس از مدتى نبرد خدمت امام(علیه السلام)رسید و این شعر را خواند:

«أبشر هُدیتَ الرشدَ یاابن احمدا

فی جنه الفردوس تعلو صعد»

مژده باد که به راه راست هدایت یافته و در بهشت فردوس مقام والایى دارم.۳۴

سعد بن حنظله، که با پسرش به یارى سیدالشهدا(علیه السلام)شتافته بود، هنگام جهاد خود را به آرامش و آسودگى ابدى نوید داده، مى گفت:

«صبراً على الاسیاف و الاسنه *** صبراً علیها لدخول الجنّه

یا نفس للراحه فاجهدنه *** و فى طلاب الخیر فارغبنه»

اى کسى که خواهان دخول بهشت هستى، در مقابل شمشیرها و نیزه ها خویشتن دارى کن. اى نفس براى آسودگى تلاش کن و در طلب خیر راغب باش.۳۵

شواهد فوق به خوبى نشان مى دهد که یکى از ویژگى هاى بارز شهداى کربلا، یقین به حیات اخروى و اعتماد به وعده هاى الهى به صالحان و مجاهدان راه حق بوده است; چیزى که در بسیارى از مردمان آن عصر یافت نمى شد. مسلمانان آن روزگار بیش از آن که به آخرت بیندیشند، به دنیا فکر مى کردند و پیش از آن که درصدد تضمین سعادت اخروى باشند، در تکاپوى تأمین معاش دنیوى بودند. ابن سعد براى رسیدن به ملک رى، به جنگ سیدالشهد(علیه السلام)آمد۳۶ و اشراف کوفه با گرفتن رشوه به ابن زیاد پیوستند.۳۷ در چنین فضایى، که همه چیز با معیارهاى مادى سنجیده مى شد، اصحاب و یاران اباعبدالله(علیه السلام)اعمال خود را با مقیاس هاى اخروى مى سنجیدند. همین امر، آنان را بر مسلمانان معاصر خود، برترى و امتیاز بخشید.

۳٫ برخوردارى از معیارى صحیح براى شناخت نفاق

با دقت در سخنان شهداى کربلا معلوم مى شود آنان منافقان و دشمنان پنهان دین را براساس نحوه برخوردشان با امام حسین(علیه السلام)شناسایى مى کردند. ایشان با مقایسه دشمنان سیدالشهد(علیه السلام) با دشمنان رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان(علیه السلام)، بى درنگ پى به نفاق آن ها مى بردند. نافع بن هلال [یا هلال بن نافع]، خطاب به حضرت چنین مى گوید: «اى فرزند رسول خدا(صلى الله علیه وآله)! تو خود مى دانى جدّت رسول خد(صلى الله علیه وآله)نتوانست دوستى خود را در دل همه مردم جاى دهد و آنان را مطیع خود سازد. در میان مردم منافقانى بودند که به او وعده نصرت مى دادند، ولى در دل مکر مى کردند. با سخنانى شیرین تر از عسل پیش روى آن حضرت زبان مى گشودند، ولى پشت سر ایشان با اعمالى تلخ تر از حنظل رفتار مى کردند تا آن که خداى تعالى روح مقدس او را قبض کرد. پدرت على(علیه السلام)نیز چنین بود; مردمى مردانه به یارى او برخاستند و در راه او با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیدند،[ولى جمعى ]تا زنده بود با او دشمنى و مخالفت ورزیدند تا آن که أجلش رسید و به رحمت و رضوان خدا پیوست. تو نیز امروز نزد ما همان حالت را دارى، هرکس عهدش را شکست و بیعتش را نقض کرد، جز به خود به دیگرى ضرر نرسانید، خدا از او بى نیاز است.»۳۸

سخنان نافع حاکى از آن است که وى رهبران دینى و الهى، اعم از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) را بهترین معیار براى ارزیابى سلامت جریان هاى سیاسى و اجتماعى مى دانست و معتقد بود براى ارزیابى خلوص افراد باید به میزان التزام عملى شان به دستورات رهبران الهى توجه نمود. از منظر نافع، ملاک نفاق تنها تناقض در گفتار و یا تهافت گفتار با نیّات باطنى نیست، بلکه یکى از روشن ترین مظاهر نفاق، تأیید زبانى در کنار مخالفت عملى با رهبران دینى جامعه مى باشد. از این رو، وى وقتى پیمان شکنى عملى شیعیان کوفه با امام(علیه السلام) را مشاهده کرد، بدون هیچ گونه تردیدى آنان را با منافقان عصر نبوى و حکومت علوى مقایسه نمود.

عبدالله بن عمیر کلبى نیز چنین بود. وى از دوستان و محبّان امام حسین(علیه السلام)در کوفه بود. چندى پیش از عاشورا دید لشگرى وارد نخیله پادگان نظامى کوفه شدند، مقصد آنان را پرسید، گفتند: به جنگ حسین(علیه السلام)، فرزند فاطمه دختر رسول خد(صلى الله علیه وآله) مى روند. تا این جمله را شنید، فوراً آنان را به مشرکان تشبیه کرده گفت: «به خدا قسم من آرزو داشتم در راه خدا با اهل شرک بجنگم، اکنون امیدوارم ثواب جنگ با این مردمى که براى کشتن پسر دختر پیامبر آماده مى شوند، نزد خداى متعال از ثواب جنگ با مشرکان کم تر نباشد.»۳۹ به دنبال این سخن، خود و همسرش شبانه از کوفه بیرون آمدند و شب هشتم محرم خدمت امام حسین(علیه السلام)رسیدند. عبدالله روز عاشورا به شهادت رسید.۴۰

از ویژگى هاى بارز شهداى کربلا این بود که ولایت را محور حق و باطل قرار مى دادند، همواره عیار مردم را با گفتار و کردارشان نسبت به اهل بیت(علیهم السلام)مى سنجیدند. وقتى مى دیدند برخى، گفتار زیبا و حق مدارانه دارند، ولى در عمل علیه ولایت حرکت مى کنند، نفاقشان را کشف مى کردند، و به نیرنگ و خبث طینت شان پى مى بردند. از این رو مى بینیم، شهید یازده ساله کربلا، عمرو]یا عمر[ بن جناده، در رجزهاى خود، سپاه به ظاهر مسلمان کوفه را افرادى رذل، دشمن قرآن و فاسق توصیف مى کند که براى کنار زدن قرآن، به یارى دولتمردان فاسق خود برخاسته اند:

و الیوم تخضب من دماء اراذل *** رفضوا القرآن لنصره الاشرار

والله ربّى لا ازال مضارب *** فى الفاسقین بمرهف بتّار۴۱

امروز از خون کسانى که براى یارى اشرار، قرآن را کنار زده اند رنگین مى شود، قسم به خدا (پروردگارم)، پیوسته فاسقان را با شمشیرى تیز و برّان مى زنم.

۴٫ دشمنى با دشمنان امام حسین(علیه السلام)

از دیگر ویژگى هاى بارز و ممتاز یاران امام حسین(علیه السلام)دشمنى با دشمنان اهل بیت)علیهم السلام) بود. آنان برخلاف مردمان معاصر خود، که به راحتى با دشمنان دین و امامشان مصالحه کرده و در دین خدا مسامحه مى کردند و به اصطلاح امروزى ها، اهل تساهل و تسامح بودند، هرگز حاضر به همراهى با بنى امیه نشدند. آنان همه چیز را براساس مدارا و محبت تفسیر نمى کردند، بلکه در کنار محبّت به امام خود، با دشمنان آن حضرت دشمنى مىورزیدند و به آن حضرت مى گفتند: «إنّا على نیّاتنا و بصائرنا نوالى من والاک و نعادى من عاداک»;۴۲ ما قلباً و براساس بصیرت خود، کسى را که شما دوست داشته باشید، دوست داریم و با کسى که شما او را دشمن بدارید، دشمنى مى‌ورزیم.

مسلم بن عوسجه در مقام ابراز و وفادارى نسبت به آن حضرت، بغض خویش را نسبت به دشمنان آن بزرگوار چنین توصیف مى کند: «قسم به خدا! اگر نیزه ام در سینه شان بشکند، با شمشیرم آن قدر آن ها را مى زنم که دسته اش از دستم رها شود و از شما جدا نخواهم شد. اگر سلاحى با من نباشد تا با آنان بجنگم، پیش روى شما به سوى شان سنگ پرتاب خواهم کرد.»۴۳

این خصلت بارز اصحاب امام حسین(علیه السلام) موجب شد که آنان هرگز در مبارزه، کوتاه نیامده، حتى یکى از آنان میدان مبارزه را به نفع دشمن خالى نکند و یا با گفتار و کردار خویش، به دشمن باج ندهد و همین امر باعث شد آنان در عین شکست ظاهرى، سربلند و مفتخر گردیده، آوازه عزتشان در کران تا کران عالم طنین افکن گردید.

حاصل بحث

اجمالا باید گفت: چهار عاملِ عشق به ولایت و امامت، اعتقاد راسخ به سعادت اخروى، قدرت تمییز جریان حق و باطل و تبرّى جستن از دشمنان امام حسین(علیه السلام)، از مهم ترین ویژگى هایى بودند که شهداى کربلا را از سایر مردم در رسیدن به فوز شرکت در حماسه حسینى متمایز ساختند. اما در میان این عوامل چهارگانه، عامل نخست از اهمیت بسزایى برخوردار است; چرا که دو عامل دشمن شناسى بر مبناى سنجش رفتار افراد نسبت به مقام ولایت و دشمنى نسبت به دشمنان امام(علیه السلام)خود، از فروع عشق و محبت خالص نسبت به امام(علیه السلام) محسوب مى شود. در نتیجه باید گفت: ارتباط عاشقانه اصحاب امام حسین(علیه السلام) با آن حضرت، رمز وفادارى و پایمردى آنان در روز عاشورا و اساسى ترین معیار برترى آنان نسبت به همگنانشان بوده است.

پى نوشت‌:

۱ محمدبن جریرطبرى، تاریخ الامم و الملوک ،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، روائع التراث العربى،ج۵،ص ۴۳۹

۲ احمد بن ابى یعقوب، تاریخ الیعقوبى، قم، الشریف الرضى، ط ۱، ۱۳۷۳ ش / ۱۴۱۴ ق، ج ۲، ص ۲۴۰ و ۲۴۱

۳ مانندابن عباس.ر.ک:طبرى،پیشین،ج۵،ص۳۸۳

۴ مثل مسیب بن نجبه. ر.ک: شیخ مفید، محمدبن محمد، الارشاد، تحقیق آل البیت، قم، المؤتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ ق، ج ۲، ص ۳۶ـ۳۷

۵ ابن قتیبه دینوى، عیون الاخبار، ج ۴، ص ۳۵، نقل از: محمدتقى تسترى، قاموس الرجال، مؤسسه النشر الاسلامى، قم، ۱۴۱۷ ق، ج ۱، ص ۶۹۱، رقم ۶۳۳

۶ ر.ک: طبرى، پیشین، ج ۵، ص ۳۸۲، ۳۸۵ تا ۳۸۸ و ۳۹۵ و ۳۹۶و ۴۰۶

۷ ر.ک: عبدالله مامقانى، تنقیح المقال، به ترتیب، ج۲،ص۷۲و۱۱۲وج۱،ص۱۶۷و۴۵۶وج۳،ص۳۲۵

۸ طبرى، همان، ج ۵، ص ۳۵۷

۹ همان، ص۳۵۱/ص۳۸۳/ص۳۵۱

۱۰ همان، ص۳۵۱/ص۳۸۳/ص۳۵۱

۱۱ همان، ص۳۵۱/ص۳۸۳/ص۳۵۱

۱۲

۱۳ طبرى، همان، ج ۵، ص ۳۹۵ و ۳۹۶ و شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص ۷۲

۱۴ همان، ص ۳۸۶ و همان، ص ۷۶

۱۵ طبرى، همان، ص ۴۰۴ و ۴۰۵

۱۶ همان، ص ۴۱۹ و ۴۲۰ و شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص ۹۲ و ۹۳

۱۷ همان، ص ۴۱۹ و ۴۲۰ و شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص ۹۲ و ۹۳

۱۸ همان، ص ۴۱۹ و ۴۲۰ و شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص ۹۲ و ۹۳

۱۹ همان، ص ۹۱ و ر.ک: طبرى، همان، ج ۵، ص ۴۱۸ و ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، تحقیق أحمد صفر، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ط۲، ۱۴۰۸ ق/ ۱۹۸۷م، ص ۱۱۲ با کمى حذف

۲۰ طبرى، همان، ج۵، ص۴۳۵ و شیخ مفید، پیشین،ج۲،ص ۱۰۳

۲۱ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۰۳ ق / ۱۹۸۳ م، ج ۴۵، ص ۲۱

۲۲ عبدالله مامقانى، تنقیح المقال فى علم الرجال، سه جلدى رحلى،ج ۱، ص۳۸۲،باب حنظله

۲۳ ر.ک: على بن موسى، سیدبن طاووس، الملهوف فى قتلى الطفوف، تحقیق فارس تبریزیان، دارالاسوه للطباعهوالنشر، ط۱، ۱۴۱۴ ق، ص ۱۶۲

۲۴ ابن شهر آشوب، محمدبن على، مناقب آل ابى طالب، بیروت،درالاضواء،بى تا، ج ۴، ص ۱۰۵

۲۵ طبرى، همان، ج ۵، ص ۴۴۲

۲۶ محمدطاهر سماوى، ابصارالعین فى أنصارالحسین، تحقیق محمد جعفر الطبسى، مرکزالدراسات الاسلامیه، ط۱،۱۳۷۷ش،ص۱۲۱

۲۷موفق بن احمد خوارزمى، مقتل الحسین، تحقیق و تعلیق محمد السماوى، قم، مکتبه المفید، ج۲،ص۲۳ ومجلسى،پیشین،ج۴۵،ص۲۹

۲۸ طبرى، پیشین، ج ۵، ص ۴۴۲ ۴۴۳

۲۹ ابن شهرآشوب، پیشین، ج ۴، ص ۱۰۳ و سماوى، پیشین، ص ۱۵۲ و ۱۵۳

۳۰ مجلسى، پیشین، ج ۴۴، ص ۳۸۲ و ۳۸۳ / سماوى، پیشین، ص ۱۴۸

۳۱ مجلسى، همان، ج ۴۵،ص۱۸و ابن شهرآشوب، پیشین،ج۴،ص۱۰۱باکمى تغییر

۳۲ ابن شهرآشوب، پیشین، ج ۴، ص ۱۰۱ و مجلسى، پیشین، ج ۴۵، ص ۱۸

۳۳ سماوى،پیشین،ص۱۳۲/ ص ۱۳۵

۳۴ سماوى،پیشین،ص۱۳۲/ ص ۱۳۵

۳۵ ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۱۰۱

۳۶ ر.ک: طبرى،پیشین،ج۵،ص۴۰۹،ص۴۰۴

۳۷ ر.ک: طبرى،پیشین،ج۵،ص۴۰۹،ص۴۰۴

۳۸ مجلسى، پیشین، ج ۴۴، ص ۳۸۲

۳۹ طبرى، پیشین، ج ۵، ص ۴۲۹ و سماوى، پیشین، ص ۱۷۹

۴۰ طبرى، پیشین، ج ۵، ص ۴۲۹

۴۱ مجلسى، پیشین، ج ۴۵، ص ۲۸/ ج ۴۴، ص ۳۸۱

۴۲ مجلسى، پیشین، ج ۴۵، ص ۲۸/ ج ۴۴، ص ۳۸۱

۴۳ طبرى، پیشین، ج ۵، ص ۴۱۹ / ر.ک: شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص ۹۲

منبع: خبرگزارى – فارس

‌جواد سلیمانی‌

سرنوشت ستم‌پیشگان حادثه کربلا

اشاره:

در حادثه غمبار کربلا جنایتکاران زیادی در کشتن فرزند پیامبر خدا (ص) شرکت ورزیدند. آنان با انگیزه های مختلف دست به خون پاکترین و مقدس ترین شخص آلودند که نه تنها از دنیا نصبیبی نبردند بلکه آخرت خود را برای اهداف شیطانی دیگران از دست دادند. سرنوشت این افراد به گونه های مختلفی رقم خورده و هرکدام به نحوی زندگی شان به پایان رسیده  که در مقاله به سرنوش برخی از آنان اشاره شده است.

۱. ابن کعب

بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجراى کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکى بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود.

عاشورا عجیب ترین و سیاه ترین روز تاریخ حیات بشرى به پایان رسید. جمعى محدود و انگشت شمار از بهترین فرزندان آدم هر آنچه زیبایى را توانستند به تصویر کشیدند. در برابر آنان نیز جمعى از قابیلیان به هواى نام و نان و اوهام خویش هر آن قدر سیاهى و تباهى و سنگدلى را از دستهاى ناپاکشان برآمد به نمایش گذاشتند. به خیال خام آنان این ماجرا پایان یافت و شیرینی‌هاى ناشى از آن آغاز گشت. این جمعیت به قدرى کثیف و پلید و خون خوار بودند و در نوشیدن جام زهر دنیا عجله داشتند که براى بردن انگشتری، انگشت را نیز به همراه آن می‌بردند. براى برداشتن گوشواره به هیچ گوشی رحم نکردند. اینان حیا نکرده و از سر پیر و جوان خاندان رسول خدا صلى الله علیه و آله حجاب برداشتند و تمام لباسهاى جگرگوشه‌اش را پس از شهادت از تنش درآوردند. عجیب بود این همه قساوت و سنگدلى و حماقت؛ واقعا جادارد از آنان بپرسیم مگر لباس کهنه و پاره قیمتى داشت یا قابل استفاده بود که چنین نمودید؟ اگر در آن شرایط شیعیان قدر و وقت ناشناسى کردند و با کوتاهی‌هاى خود زمینه ساز بروز و ظهور این فاجعه بی‌مانند شدند لیک اندک زمانى بعد که آتش شرم تمام وجودشان را در برگرفت سعی در تسکین جان خویش با انتقام از عملان و مسببان این ماجرا شدند. سرافکندگان و شرمندگان چنان انتقامى از آنان گرفتند که کم از رفتار آنان نداشت اما چه سود؟ آنچه نباید اتفاق می‌افتاد اتفاق افتاده بود و حرمت خندان رسول خدا به بدترین و شدیدترین حالت شکسته بود و تا قیامت قابل جبران نبود؛ آتشى برپا شده بود که هیچ گاه از شعله‌اش کاسته نشد و الآن پس از گذشت قریب به چهارده قرن آتش حزن و حسرت تا سادقات عرش بالا می‌رود شاید با ظهور قائم آل محمد صلى الله علیه و آله این درد اندکى تسکین یابد.

نام او را در منابع به شکل ابحر، بحر و ابجر می‌توان یافت. علت این اختلاف ظاهرا ناشی از آن است که دستانش به مرضى مبتلا شده و در عربى دستان بحر و ابحر چنین نوشته می‌شود: یدا بحر و یدا ابحر و احتمال حذف یا افزودن الف در هنگام توالى دو الف پشت سر هم وجود دارد.

وی همان کسى است که لباس از تن سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از شهادت ایشان برون آورد.لازم به ذکر است آن حضرت لباسى را به عنوان لباس رو بر تن داشتند و لباسى را نیز زیر آن پوشیده بودند. امام علیه السلام پیش از آنکه به میدان قدم نهند لباسی از جنس برد یمانی(اللهوف،ص۱۷۴) طلب کرده و پوشیدند. گفته شده این به خصوص هنگام شهادت حضرتش لباس زیبا و چشم نواز بوده است(مقتل خوارزمی،ج۲،ص۳۸؛مثیر الاحزان،ص۱۷۴).

ابن کعب لباس زیرین را که امام علیه السلام پیش از پوشیدن آن را پاره پاره کرده بودند شاید که مانع از بیرون آوردنش شود از تن ایشان درآورده و پیکر مقدس ایشان را عریان بر زمین رها می‌کند.

بنا بر نقل شیخ مفید رحمه الله علیه ابن کعب در لحظات پایانى حیات امام حسین علیه السلام عبدالله بن الحسن المجتبى علیهماالسلام را نیز در حالى که تلاش می‌کرد با قرار دادن دستانش در برابر شمشیر ابن کعب از جان عموى خویش محافظت کند به شهادت رساند(الارشاد،ج۲،ص۱۱۰-۱۱۱).

جنایات او محدود به آنچه گفتیم نمی‌شود. در برخى گزارش‌ها آمده وقتى سپاهیان ابراهیم بن مالک اشتر براى خونخواهى شهداى کربلا قیام کردند از جمعى از یزیدیان کربلا انتقام گرفتند که ابن کعب یکى از آنان بود. ابراهیم پس از دستگیرى ابن کعب شرح تباه‌کاری‌هایش در کربلا را از خود او پرسید.آن ملعون می‌گوید که حجاب از سر (حضرت) زینب(سلام الله علیها) برداشتم و گوشواره‌هاى ایشان را چنان کشیدم که گوش‌هایشان زخمى شد.این گونه بود که توانستم آن گوشواره‌ها را بردارم. ابراهیم در حالى که می‌گریست به او گفت: «واى بر تو ایشان به تو چه فرمودند؟» گفتند:

خداوند دستان و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش جهنم تو را به آتش دنیا بسوزاند.

ابراهیم او را عتاب کرد که آیا از خداوند شرم نکردی؟ از جد بزرگوارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نترسیدی؟ و هیچ احساس رأفت و ترحمى در دلت حس نکردی؟

سپس ابراهیم به یارانش دستور داد ابتدا دستانش را باز نموده و آنها را قطع کنند و پس از آن پاهایش را بریدند.چشمانش را درآوردند و او را با روش‌هاى مختلف عذاب دادند (حکایه المختار فى اخذ الثار، ص۴۶).

بنا بر برخى نقل‌ها او پیش از درگیری‌ها فلج شده و تا مدت‌ها زمین‌گیر بود(اللهوف، ص۱۷۸). ظاهرا این گزارش مربوط به بحیر بن عمرو است که لباس رویى سیدالشهدا ارواحنا فداه را برداشته بود؛ زیرا همان طور که دیدیم ابن کعب با خون‌خواهان سیدالشهدا علیه السلام جنگیده و دستگیر شده بود و به طور طبیعى کسى که زمین‌گیر شده باشد نمی‌تواند در میدان نبرد حاضر شود. علاوه بر آن سرنوشت زمین‌گیرى براى بحیر بن عمرو به صراحت در منابع آمده است (مناقب، ج۴، ص۵۷). البته براى جمع کردن میان گزارش‌ها و با توجه به آن که مطلب فوق را ابن طاوس نقل کرده می‌توان این فرض را در نظر گرفت که سپاهیان ابن زیاد او را به همره خود آورده بودند و او را در محملى حمل می‌نموده‌اند.قبول این فرض با توجه به دو دلیل فوق چندان بعید به نظر نمی‌رسد و بالاخره در برخی گزارش‌ها نیز گفته شده در نهایت مختار او را سوزاند(مناقب، ج۴، ص۱۱۱).

بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجراى کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکى بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود( اعلام الوری،ج۱،ص۴۶۸؛ الارشاد، ج۲، ص۱۱۱؛ مقتل خوارزمی، ج۲، ص۳۸؛ مثیر الاحزان،ص۱۷۴)

سدی نقل می‌‌کند مدتى کوتاه پس از واقعه عاشورا شبى را با مهمانى مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست می‌‌داشتم و او را بسیار احترام و اکرام می‌‌نمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لاى مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهى کشیده و اظهار تأسف شدیدى نمودم.

۲. ابانی/دارمى

وی فرزند ابان بن دارم و یا از قبیله بنى دارم بوده و در قتل عباس بن على علیهما السلام شرکت داشته (بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۰۶)و پس از اتمام جنگ نیز با شادى و سرور (ثواب الاعمال،ص۲۵۹و۲۶۰) سر مبارک ایشان و یا سید الشهدا علیه السلام را بر سر نیزه حمل می‌‌کرده است(احقاق الحق، ج۱۱،ص۵۳۲).

به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجراى کربلا او را دیده بودند همگى اذعان نموده‌‌اند که او صورتى زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتى شاهدانى که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت علیهم السلام در کوفه مشاهده کرده‌‌اند مانند همین را درباره او گزارش کرده‌‌اند. سفیدى چهره دارمى پس از مدتى به سیاهى مشمئز کننده‌‌ای بدل می‌‌شود.علاوه بر آن، وى تا پایان عمر هرگز خواب خوشى نداشت و هر شب خواب می‌‌دید یک یا دو نفر می‌‌آیند و او را تا جهنم ‌‌کشانده و به درون آتش می‌‌افکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه می‌‌نماید(احقاق الحق، ج۱۱، ص۵۳۲). داد و فریاد دارمى در خواب همه اطرافیانش را درمانده و مستأصل کرده بود(المناقب،ج۴،ص۵۸). بی‌‌خوابى و سیاه‌‌رویى او در تمام منابع فوق آمده است.

نقل شده روزى در جمعى صحبت او به میان آمد و شخصى منکر این امر شد. اندکى بعد آن شخص در آتش سوخت(احقاق الحق، ج۱۱، ص۵۳۲).مانند این عذاب براى حرمله بن کاهل اسدی(تذکره الخواص سبط ابن جوزی، ص۲۸۱و ۲۸۱) و نیز گاه بی‌‌نام نقل شده است(ینابیع الموده، ص۳۸۸).

۳. ابن ابى جویره/جویرویه/مزنى

سیدالشهدا ارواحنا فداه در روز عاشورا در اطراف سپاه خود چاله‌‌اى حفر نموده و آتشى برپا کردند تا جنگ جناح سپاه ادامه یابد و از دیگر جهت‌‌ها آسوده خاطر باشند.

ابن ابى جویریه مزنى که سوار بر اسب بود با دیدن این فعالیت حضرت کف زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت:« اى حسین و اى یاران حسین، آتش بر شما بشارت باد که خود در دنیا به سوى آن شتافتید.»

سیدالشهدا ارواحنا فداه از یاران نامش را پرسیدند و پس از شنیدن نام او فرمودند:

خدایا او را در آتش دنیا بسوزان.

در پى این دعا ناگهان اسب او رم کرد و جویریه را در همان آتش انداخت. وى در آن آتش سوخت(امالى شیخ صدوق، ص۲۲۱؛ روضه الواعظین،ص۱۸۵).

۴. ابن حوشب

وی که از مشاهیر و خواص سپاه عبیدالله بن زیاد بود در نبردى که میان لشکر ابراهیم بن اشتر با سپاه ابن زیاد به خون‌‌خواهى عاشورا در ساحل نهر خازر و حوالى موصل کشته شد و سرش را براى مختار فرستادند(امالى شیخ طوسی،ص۲۴۱؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۸۲).

۵. ابن ضبعان

او نیز در نبرد فوق به دست احوص بن شداد همدانى با ضربه‌‌اى کشته شد (بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۸۰ و ۳۸۱).

۶. ابوالاشرس

وی از جمله مشاهیر سپاه عبیدالله بن زیاد بود. ابوالاشرس همانند ابن حوشب در نبرد با سپاه ابراهیم کشته شد و سرش را براى مختار فرستادند(امالى شیخ طوسی،ص۲۴۱؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۸۴).

۷و۸- ابو اسماء بسر بن ابى سمط/بشر بن سوط/حوط و عثمان بن خالد

این دو که ظاهرا دوست و همراه همیشگى هم بوده‌‌اند با همکارى هم عبدالرحمن بن عقیل بن ابی‌‌طالب را به شهادت رسانده و در عصر عاشورا او را عریان نمودند (بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۷۴؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی،ص۳۷۳ و ۳۷۴).

روزی مختار عبدالله بن کامل را به سوى آن دو روانه کرد. عبدالله به مسجد بنى دهمان رسید. او مردمان را در مسجد گرد آورده و خطاب به آنها گفت:« گناه تمام بنى دهمان از ابتدا تا قیامت بر عهده‌‌ام باشد اگر شما این دو را نیابید و من گردن یک یک شما را نزنم.» آنان از او مهلت خواستند و همگى به جست و جو به دنبال ایشان راه افتادند.

بنی دهمان آن دو را در حالى در جبانه یافتند که قصد داشتند با هم به جزیره(بین النهرین) بروند. ایشان آنها را دستگیر کرده و به عبدالله بن کامل تحویل دادند.عبدالله از اینکه هر دو با هم دستگیر شده‌‌اند خداى را سپاس گفت و پس از آن هر دو را گردن زد و به نزد مختار بازگشت.

مختار که گزارش ماجرا از عبدالله شنید او را بازگرداند و به او دستور داد که هر دو را بسوزاند و هرگز آنها را دفن نکند(تجارب الامم،ج۲،ص۱۵۱؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی،ص۳۷۳ و ۳۷۴؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۷۴؛ حاشیه وقعه الطف، ص ۲۴۷).

۹. اخنس بن زید

سدی نقل می‌‌کند مدتى کوتاه پس از واقعه عاشورا شبى را با مهمانى مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست می‌‌داشتم و او را بسیار احترام و اکرام می‌‌نمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لاى مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهى کشیده و اظهار تأسف شدیدى نمودم.

اخنس با تعجب از من پرسید:« تو را چه می‌‌شود؟»

گفتم:«مصیبتی را یاد کردى که از همه مصائب بزرگتر است.»

پرسید:«آیا تو در کربلا حاضر بودی؟»

گفتم:«الحمدلله نه!»

پرسید:«چرا خدا را شکر می‌‌کنی؟»

گفتم:«برای آنکه خون سید الشهدا علیه السلام دامنم را نگرفت؛ همانا جدشان رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:هرکس خون فرزندم حسین را بریزد در روز قیامت کفه اعمالش سبک خواهد بود.»

گفت:«آیا چنین فرمود؟»

گفتم:«آرى. باز ایشان فرمودند: فرزندم حسین به ظلم و ستم کشته خواهد شد.آگاه باشید هرکه او را شهید کند در تابوتى از آتش گذاشته خواهد شد و به اندازه نیمى از عذاب تمام جهنمیان عذاب می‌‌شود. دستان و پاهایش بسته و چنان بویى متعفنى دارد که اهل جهنم از آن بو در عذابند. این عذاب از آن او و پیروان و همراهان و هرآن کسى است که به عمل ناشایست او راضى باشد. هر گاه پوست تنشان بپزد پوستى دیگرشان دهیم، تا عذاب خدا را بچشند(سوره نساء(۴)،آیه ۵۶) لحظه‌‌اى عذاب ایشان کاهش نمی‌‌یابد و از حمیم جهنم به آنان خورانده می‌‌شود. چه بیچاره‌‌اند با عذاب جهنم.»

گفت:«برادر این حرف‌‌ها را بشنو و باور نکن.»

گفتم:«چطور می‌‌توانم باور نکنم در حالى که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: نه دروغ گفته‌‌ام و نه به من دروغ گفته شده است.»

گفت:«از قول رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل نمی‌‌کنند که قاتل فرزندم حسین عمرش کوتاه می‌‌شود؟ من الآن عمرم از نود سال گذشته است. مگر تو مرا نمى شناسی؟»

گفتم:نه.

گفت:«من اخنس بن زیدم.»

پرسیدم:«در کربلا چه می‌‌کردی؟»

گفت:«من یکى از آنهایم که عمر سعد آنان را مأمور کرد با نعل اسبانشان بدن(پاک و مطهر) حسین(علیه السلام) را پامال کنند و استخوان‌‌هایش را درهم‌‌شکنند.علاوه بر آن، علی بن الحسین (علیهما السلام ) آن زمان بیمار و بر زیراندازى بود. آن زیر انداز را چنان از زیر بدنش کشیدم که به رو بر زمین افتاد. گوش‌‌هاى صفیه بنت الحسین(علیه السلام) را براى درآوردن گوش‌‌واره‌‌هایش زخمى کردم.»

سدی نقل می‌‌کند چشمانم خونبار شد و قلبم آتش گرفت. دنبال راهى بودم که بتوانم او را به هلاکت برسانم. ناگهان سوى چراغ کم و خاموش شد. برخاستم که آن را روشن کنم.اخنس در حالى که همچنان به سلامتى و اوضاعش غره بود به من گفت: بنشین و انگشتش را دراز کرد تا آن را روشن کند.به ناگاه انگشتش آتش گرفت. آن را در خاک فرو کرد ولى آتشش خاموش نشد.

فریاد زد:« برادر کمکم کن.»

بر خلاف تمایل قلبی‌‌ام روى انگشتش آب ریختم. ولى همین که آب به آتش رسید آن را شعله‌‌ورتر ساخت. باز فریاد زد:«این چه آتشى است؟ چرا خاموش نمی‌‌شود؟»

گفتم:«خودت را به درون نهر بینداز.»

او هم خود را به درون آب انداخت. آب به هر قسمت از بدنش که می‌‌رسید آتش آن را دربرمی‌‌گرفت. با چشمان خود شاهد آن بودم که تمام بدنش بسان چوبى خشک در حال سوختن است. قسم به خدا این آتش تا آنجا ادامه یافت که بدنش ذغال شد و به روى آب آمد (بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۲۱ و ۳۲۲؛ مدینه المعاجز، ج۴،ص ۹۲- ۹۵؛ فخرى منتخب طریحی،ج۱، ص۱۷۵).

۱۰. اسحاق بن حوبه/حویه/حوی/حنوه/حیوه حضرمى

پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه، عمر سعد از سپاهیانش پرسید که چند نفر حاضرند سواره بر پیکر آن حضرت بتازند؛ ده نفر که همگى زنازاده بودند(لهوف،ص۱۸۲و۱۸۳؛مثیر الاحزان، ص۷۹) براى این رفتار وحشیانه داوطلب شدند. یکى از آنان اسحاق بن حوبه حضرمى بود(فخرى منتخب طریحی،ج۲ ص۴۵۶؛حاشیه وقعه الطف،ص۲۵۸؛مقتل الحسین علیه السلام، ص۲۰۲؛ المناقب، ج۴، ص۱۱۱).وى که در برابر ابن ابن زیاد ماجراى با افتخار ماجراى این گستاخى را تعریف کرده و از او جایزه گرفته (لهوف،ص۱۸۲و۱۸۳) پیراهن ایشان را از تن مبارکشان درآورده است(لهوف،ص۱۷۸؛الثاقب فى المناقب،ص۳۳۷ ). اسحاق به محض آنکه پیراهن ایشان را بر تن کرد مبتلا به پیسى شد و تمام موهایش ریخت(لهوف،ص۱۷۸؛مثیرالاحزان،ص۷۶؛الثاقب فى المناقب،ص۳۳۷).

مختار که قسم خورده بود به سرعت انتقام خون سیدالشهدا ارواحنا فداه را بگیرد با سپاهیانش پیش از دیگران به سراغ این ده نفر رفته و آنها را دستگیر می‌کنند (مدینه المعاجز،ج۴،ص۹۰). مختار دستور می‌دهد آنان را که به شکستن دنده‌هاى سیدالشهدا ارواحنا فداه با سم اسبانشان افتخار می‌کردند به پشت خوابانده و با میخ‌هاى آهنین دست و پاهایشان را به زمین بچسبانند. سپس سپاهیان را گفت که به مانند خودشان آنقدر با اسبانشان بر ایشان بتازند که اعضاى بدنشان از هم گسیخته گردد. پس از آن هم مختار دستور داد جنازه‌هاى آنان را سوزاندند(بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۷۴؛ مدینه المعاجز، ج۴، ص۹۰؛ مثیر الاحزان،ص۷۹).

۱۱. اسید بن مالک

او نیز یکى از آن ده جنایتکار بود که به همان سرنوشت مبتلا شد(لهوف،ص۱۸۲و ۱۸۳؛فخری منتخب طریحی،ص ۴۵۶؛ مثیر الاحزان،ص۷۹؛بحارالانوار،ج۲۵،ص۳۷۴؛مدینه المعاجز،ج۴،ص۹۰).

۱۲. اسدی(از قبیله بنى اسد)

ابى حصین نقل کرده از شیخى که از قوم او (بنى اسد)بود که او گفت: من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که نشسته و طشتى از خون پیش نهاده و مردمان را بر آن حضرت عرض مى‏کنند و هر یکى را به عقوبتى معاقب می‌سازند؛ چون نوبت من رسید مرا پیش‏بردند. گفتم: والله پرد و مادرم به فدایتان من در لشکر ابن زیاد بودم اما تیرى نینداختم و نیزه نرسانیدم و تکثیر لشکر نکردم. ایشان فرمود که دروغ می‌گویى سیاهى لشکر بودى و قتل حسین را می‌خواستى؛ پس با انگشت به سوى من اشاره کردند.صبح برخاستم نابینا بودم و دیگر خوشى ندیدم(کشف الغمه، ج‏۲، ص۵۷).

۱۳. اسماء بن خارجه

وی یکى از افرادى بود که در شهادت مسلم بن عقیل نقش داشت. مختار با عباراتى مسجع قسم خورده بود که خانه او را آتش بزند. جمله مختار به گوش اسما رسید و با طعنه گفت:«اینجا (خانه من) که جاى سجع نبود.» اسما از خانه‌اش به بیابان گریخت. مختار خانه او و عموزادگانش را ویران ساخت(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج۲،ص۲۲۴؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۷۷).

۱۴. اسود اوسى

او در حمله پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه به پیکر ایشان، نعلین حضرت را دزدید. مختار هم او را پس از دستگیرى در آتش سوزاند(المناقب،ج۴،ص۱۱۱).

۱۵. اسود بن حنظله

در حمله فوق، شمشیر حضرت را فلافس از بنى نهشل و بنى دارم یا جمیع بن خلق اودى و بنا بر برخى نقل‌ها اسود بن حنظله برداشت. مختار او را نیز سوزاند( المناقب،ج۴،ص۱۱۱؛ لهوف، ص۱۷۹ و ۱۸۰).

لازم به یاد آورى است این شمشیر غیر از ذوالفقار است. ذوالفقار در روایات از جمله ودایع امامت معرفى شده که دست به دست میان ائمه علیهم السلام منتقل می‌شود و اکنون در دستان مبارک امام عصر علیه السلام قرار دارد و به امید خدا به زودى براى در هم شکستن هیمنه تمام ظالمان و ستم پیشگان به کار خواهد رفت.

۱۶. ام هجام

سپاهیان ابن زیاد که کاروان اسرا را در کوچه پس کوچه ‌هاى کوفه عبور می‌دادند زنى به نام ام هجام از پشت بام خانه‌اش شاهد منظره بود. او تا چشمش به سر مبارک سیدالشهدا ارواحنا فداه بر روى نیزه افتاد شروع کرد کرد به گستاخى و اهانت به ایشان. حضرت زینب سلام الله علیها به محض آنکه صداى او را شنیدند وى را نفرین کردند. ام هجام همان دم از پشت بام افتاد و هلاک شد(سیماى حضرت زینب سلام الله علیها،ص۹۲).

۱۷. ایاس بن مضارب

از جمله اقدامات ابراهیم بن اشتر در خون‌خواهى سیدالشهدا ارواحنا فداه این بود که ابراهیم سه‌شنبه بعد از مغرب با گروهى متوجه مختار شدند که زره پوشیده و روى زره قبا پوشیده بودند. پاسبانان بازار و قصر را احاطه کرده بودند. وقتى چشم ایاس بن مضارب به یاران ابراهیم افتاد که مسلح بودند به ابراهیم گفت: «این اجتماع براى چیست!؟ من به تو بد بینم. تو را رها نمى‏کنم تا وقتى تو را نزد امیر ببرم.» ابراهیم سخن او را نپذیرفت و دچار مشاجره شدند. ابراهیم به مردى از همدان که با ایاس و به نام ابو قطن بود گفت: «نزدیکم بیا!» چون وى دوست ابراهیم بود این طور پنداشت که ابراهیم مى‏خواهد او را براى نجات آن گروه شفیع قرار دهد. ولى بر عکس آن تصور ابراهیم آن نیزه طولانى را که در دست ابو قطن بود گرفت و پس از اینکه گلوى ایاس را هدف قرار داد او را از پاى درآورد و به سرعت به یاران خود دستور داد سر او را جدا کنند.

پس از آن یاران ایاس فرار کردند و ابراهیم به نزد مختار رفت و با اظهار تأسف او را از این جریان آگاه کرد؛ زیرا او برنامه‌اش براى آغاز ماجرا در پنجشنبه بود. بر خلاف توقع او، مختار خوشحال شد و این عمل را به فال نیک و نصرت و ظفر بر دشمن گرفت. سپس دستور داد تا دسته‏هاى نى را آتش زدند و از طرفى ندا در دادند:یا لثارات الحسین! یعنى اى خون‏خواهان حسین! و بعد از آن مختار زره و سلاح خود را پوشید و قیام مختار به طور رسمى آغاز شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص۲۰۹-۲۱۱؛ تجارب الامم،ج۲،ص۱۲۷؛بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۶۷).

۱۸. بجدل/ نجدل بن سلیم کلبى

او همان جنایتکارى است که به هواى انگشترى سیدالشهدا ارواحنا فداه انگشت ایشان را قطع کرد. مختار او را دستگیر کرد و دستان و پاهایش را برید. به یاران دستور داد او را رها کنند که تا لحظه هلاکت در خون خویش غوطه‌ور باشد(لهوف،ص۱۷۸؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲،ص۲۲۰؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۷۶).

۱۹. بحیر بن عمر/عمرو/عمیر جرمى

او در آن حمله ناجوانمردانه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه به پیکر ایشان شلوار رویى حضرت را دزدید. به محض آنکه بحیر شلوار را به پا کرد زمین‌گیر شد و تا آخر عمر از راه رفتن ناتوان. مختار او را نیز دستگیر کرده و به یارانش دستور داد وى را بسوزانند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج۲،ص۳۷؛المناقب،ج۴،ص۵۷ و ۱۱۱).

۲۰. بشر/بشیر بن مالک

عصر عاشورا عمر سعد لعین سر مبارک آن حضرت را که خولى جدا کرده بود به بشر بن مالک داد تا به نزد ابن زیاد بى‏بنیاد ببرد؛ ابن مالک وقتى آن سر مبارک را در پیش عبید اللَّه لعین بر زمین نهاد رو به او کرده و ضمن اشعارى گفت :« یعنى پر کن رکاب چهار پایان مرا از نقره و طلا زیرا من کشتم پادشاه محجب را (یعنى به واسطه عظمت شأن از مردم در نقاب و حجاب بود) و آنکه نماز گذارد به دو قبله در کودکى و بهترین ایشان است گاهى که ذکر کنند نسب مردم را، کشتم بهترین مردمان را هم از جانب مادر و هم از جانب پدر».

عبید اللَّه لعین غضب کرد و گفت: چون چنین بود پس چرا او را کشتى؟ و اللَّه که تو از من‏ خیرى نخواهى دید و اکنون تو را به وى ملحق می‌گردانم و او را پیش خویش کشید و گردنش را زد (کشف الغمه، ج‏۲، ص۵۱؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲،ص۳۹-۴۰).

۲۱. بلهجیمی/جهمی/هجیمی/هذیلى

وی پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه در کوفه بانگ می‌زد:«آیا او را نمی‌بینید که خداوند او را به سبب بیعت نکردن با یزید کشت؟» به ناگاه دو شیء از آسمان افتاد و به چشمانش خورد. او تا پایان عمرش کور ماند(احقاق الحق، ج۱۱،ص۵۴۷-۵۴۸ به نقل از مناقب احمد بن حنبل، تاریخ دمشق و الصواعق المحرقه؛ینابیع الموده،ص۳۸۹؛الثاقب فی المناقب،ص۳۳۶-۳۳۷؛ مدینه المعاجز، ج۴، ص۸۵؛المناقب،ج۴،ص۵۸

۲۲. تمیم بن حصین

در روز عاشورا پس از کشته شدن ابن ابى جویریه از لشکر عمر بن سعد مردى دیگر به نام تمیم بن حصین فزارى بیرون آمد و گفت: اى حسین و اى یاران حسین! آیا این آب فرات را مى‏بینید که همچون شکم ماهیان مى‏درخشد؟ به خدا سوگند قطره‌ ا‏ى از آن نخواهید چشید تا لب تشنه مرگ را بچشید. امام حسین پرسید: این کیست؟ گفتند: تمیم بن حصین است.

فرمود: این و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگى بکش. چنان گرفتار تشنگى شد که از اسب در افتاد و زیر سم ستوران کشته شد (الثاقب فى المناقب،ص۳۴۱؛امالى شیخ صدوق، ص۲۲۱؛ الثاقب فى المناقب، ص۳۴۰-۳۴۱).

۲۳. جابر بن یزید/ زید ازدى

بنابر برخى نقل‌ها وى در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه عمامه حضرت را برداشت. او به جنون و جذام مبتلا گردید و در پایان کار به دست مختار سوخته شد؛ البته همان طور که دیدیم بنا بر نقل دیگر اخنس بن مرثد این جنایت را انجام داد و به چنان سرنوشتى مبتلا شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص۳۷؛ مثیر الاحزان، ص ۷۶؛ لهوف،ص ۱۷۸؛ المناقب، ج۴، ص۵۷و ۱۱۱)

۲۴. جبیره کلبى

روز عاشورا پس از آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه از هدایت دشمنان خویش به کلى ناامید شدند به یاران فرمودند که برخیزید و اطراف سپاه و خیام گودالى خندق مانند بکنید و در آن آتشى به پا کنید تا حمله از یک ناحیه انجام شود و اهل حرم در امان بمانند. کار اصحاب که تمام شد یکى از سپاهیان ابن زیاد فریاد زد که یا حسین قبل از آتش آخرت براى آتش دنیا عجله کرده‌ای؟

امام به او فرمودند:

آیا با آتش جهنم به من طعنه می‌زنى در حالى که پدرم تقسیم کننده بهشت و جهنم است و پروردگارم غفور و رحیم؟

سپس ایشان از یاران خویش پرسیدند:«آیا این مرد را می‌شناسید؟»

عرضه داشتند: جبیره کلبى.

حضرت دست به سوى آسمان برداشته و فرمودند:

خدایا او را پیش از آتش جهنم در آتش دنیا بسوزان.

به محض آنکه کلام ایشان تمام شد اسب جبیره رم کرد و او را با سر به درون آتش انداخت (مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته،ص۹۹-۱۰۰). جبیره در آن آتش سوخت و منادی از آسمان ندا داد :«اى فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله، اجابت سریع بر تو مبارک.»

عبدالله بن مسرور می‌گوید تا این ماجرا را دیدم از میدان نبرد با ایشان بازگشتم (ینابیع الموده، ص۴۱۰).

۲۵. جریر بن مسعود حضرمى

در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه رحیل بن خیثمه جعفی، هانى بن شبیب بن حضرمى و جریر بن مسعود حضرمى کمان و حله‌هاى حضرت را به یغما بردند و مختار همگى آنان را پس از دستگیرى در آتش سوزاند (المناقب،ج۴،ص۱۱۱).

۲۶. جعوبه/ جعونه بن حویه حضرمى

در حمله فوق لباس آن حضرت را جعوبه بن حویه دزدید. او تا لباس را به تن کرد چهره‌اش دگرگون شد، موهایش ریخت و پیسى گرفت(المناقب،ج۴،ص۵۷؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص ۳۷). مختار او را نیز پس از دستگیرى سوزاند (المناقب، ج۴، ص۱۱۱).

۲۷. جمّال (ساربان و شتربان)

سعید بن مسیب نقل می‌کند سیدالشهدا ارواحنا فداه شهید شد و مردم در سال آینده براى اعمال حج رفتند. من به حضور حضرت على بن الحسین علیهما السلام مشرف شدم و به آن بزرگوار عرضه داشتم: «اى مولاى من! موسم حج نزدیک شده. شما چه دستورى به من می‌دهید؟»

امام علیه السلام فرمود: «برو و حج به جاى بیاور».

من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى که مشغول طواف کعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم که دست‌هایش قطع شده و صورتش نظیر شب تار بود. وى به پرده‏هاى کعبه آویزان شده بود و می‌گفت:«اى خدایى که پروردگار کعبه‏اى، مرا بیامرز؛ گرچه می‌دانم مرا نمى‏آمرزى حتى اگر ساکنان آسمان‏ها و زمین تو و آنچه را که آفریده‏اى براى من شفاعت نمایند؛ زیرا جرم من خیلى بزرگ است».

سعید بن مسیب می‌گوید من و دیگر مردم دست از طواف برداشتیم و در اطراف آن مرد اجتماع کردیم و به او گفتیم: «واى بر تو! اگر تو ابلیس می‌بودى جا نداشت که از رحمت خدا مأیوس شوى. تو کیستى و گناه تو چیست؟»

او گریان شد و گفت: «اى گروه! من خود را با این گناه و جنایتى که انجام داده‏ام بهتر مى‏شناسم.» ما گفتیم: «گناه خود را براى ما بازگو».

گفت: «در آن موقع که امام حسین علیه السلام از مدینه خارج و متوجه عراق شد من ساربان آن حضرت بودم. وقتى امام حسین علیه السلام براى وضو گرفتن می‌رفت شلوار خود را نزد من می‌گذاشت. من بند شلوار آن حضرت را دیدم به قدرى می‌درخشید که چشم‌هایم راخیره می‌کرد. من این تمنا را داشتم که آن بند شلوار از من باشد. تا اینکه وارد کربلا شدیم و آن حضرت شهید شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود. خود را در مکانى پنهان نمودم. وقتى شب فرا رسید و از مخفیگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب دیدم و جسد کشتگان روى زمین افتاده بود. من به علت آن شقاوت و خباثتى که داشتم به یاد آن بند شلوار بودم و با خویشتن گفتم: به خدا قسم من به دنبال امام حسین می‌روم، شاید آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت کنم.

من همچنان به صورت کشتگان نگاه می‌کردم تا اینکه با جسد امام حسین علیه السلام مواجه شدم و دیدم به رو بر زمین افتاده است. ولى جسد مقدسش سر ندارد. نور آن حضرت می‌درخشید و بدنش غرقه به خون بود. بادها به بدن مبارکش می‌وزید. با خویشتن گفتم: به خدا قسم این حسین است. وقتى به شلوار آن حضرت نگاه کردم دیدم همان طور است که قبلا بود. نزدیک آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمایم. ولى دیدم آن حضرت چندین گره به آن زده است.

من همچنان تلاش می‌کردم تا یک گره از آنها را باز کردم.ناگاه دیدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت که من نتوانستم دست مقدسش را رد کنم و بند شلوار را برگیرم و به آن دست یابم.

نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چیزى به دست آورم و دست‏هاى امام حسین علیه السلام را به وسیله آن قطع نمایم. لذا شمشیر شکسته‏اى را یافتم و دست راست مقدس آن حضرت را به وسیله آن از بند جدا کردم.سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز کنم ولى دیدم آن حضرت دست چپ خود را دراز کرد و آن را گرفت؛ چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت کنم لذا آن شمشیر شکسته را برداشتم و دست مبارک او را بریدم و از آن بند شلوار جدا نمودم. دست خود را دراز کردم که آن را برگیرم. ناگاه دیدم زمین دچار لرزه شد و آسمان به اهتزاز آمد. ناگاه شور و شین و گریه و صدایى به گوشم خورد که می‌گفت:

وا ابناه! وا مقتولاه! وا ذبیحاه! وا حسیناه! وا غریباه! فرزندم تورا در حالى که نشناختند کشتند و مانع آب نوشیدن تو شدند.

وقتى من با این منظره مواجه شدم بى‏هوش شدم و خود را در میان کشتگان انداختم. پس از این جریان سه نفر مرد و یک زن را دیدم که خلایق در اطراف آنان ایستاده بودند و زمین از صورت‌هاى مردم و بال‌هاى ملائکه پر شده بود. ناگاه شنیدم یکى از ایشان می‌گفت:

اى پسرم، اى حسین، جد، پدر، برادر و مادرت به فداى تو باد.

ناگاه دیدم امام حسین علیه السلام در حالى که سرمبارکشان به بدنشان پیوسته بود نشسته و فرمودند:

لبیک یا جداه یا رسول اللَّه، و یا ابتاه یا امیر المؤمنین، و یا اماه یا فاطمه الزهراء، و یا اخاه که با سم شهید شدی، بر شما از من سلام.

سپس امام حسین علیه السلام گریان شد و فرمود:

یا جداه به خدا قسم، بر تو ناگوار است که حال ما را به این نحو بنگرى و این عملى را که کفار انجام دادند مشاهده نمایى.

ناگاه دیدم آنان در اطراف امام حسین نشسته و براى مصیبت آن حضرت گریه می‌کردند. حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها می‌فرمود:

یا ابتاه، یا رسول اللَّه، آیا نمى‏بینى امت تو با فرزندان من چه کرده‏اند؟ آیا به من اجازه میدهى من از خون محاسن حسینم بگیرم و پیشانى خود را به وسیله آن خضاب نمایم؟ و خدا را در حالى ملاقات نمایم که با خون فرزندم خضاب کرده باشم؟

پیغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: «تو از خون حسین بگیر، ما نیز خواهیم گرفت.»

من ایشان را دیدم که از خون محاسن امام حسین علیه السلام می‌گرفتند و حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها آن خون را به پیشانى خود می‌مالید. پیامبر خدا و حضرت امیر و امام حسن علیهم السلام خون رنگین حسین را به گلو و سینه و دست‏هاى خود تا آرنج خود می‌مالیدند.

شنیدم رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله می‌فرمود:

فداى تو گردم اى حسین؛ به خدا قسم خیلى براى من ناگوار است تو را با سر بریده، دو جبین غرقه به خون، گلوى خون آلود، به قفا افتاده، در حالى که رمل و ریگ بدن تو را پوشانده‏اند، مقتول و دو کف دست تو را مقطوع بنگرم. اى پسر عزیزم، چه کسى دست راست و چپ تو را بریده است؟

امام حسین علیه السلام فرمود:

یا جداه، یک ساربان از مدینه همراه من بود. وقتى من شلوار خود را براى وضو گرفتن در مکانى مى‏نهادم او مشاهده می‌کرد و این تمنا را داشت که بند شلوار من از او باشد. چیزى مانع من نبود که آن بند شلوار را به وى عطا کنم جز اینکه می‌دانستم او این جنایت را خواهد کرد.

هنگامى که من شهید شدم وى خارج شد و مرا در میان کشتگان جست و جو نمود. تا اینکه بدن بى‏سر مرا یافت. وقتى شلوار مرا مورد بررسى قرار داد آن بند شلوار را دید. من گره‏هاى زیادى به آن زده بودم. وقتى یکى از آن گره‏ها را با دست خود باز کرد من دست راست خود را دراز کردم و روى بند شلوار نهادم.

وى در میدان جنگ به جستجوى حربه پرداخت، تا اینکه شمشیر شکسته‏اى یافت و دست راست مرا قطع نمود. سپس یک گره دیگر را باز کرد و من دست چپ خود را روى آن بند شلوار نهادم که آن را باز نکند و عورت مرا کشف ننماید.

او دست چپ مرا برید. موقعى که تصمیم گرفت بند شلوار را باز کند شما را احساس نمود و خود را در میان کشتگان انداخت.

هنگامى که پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سخن امام حسین علیه السلام را شنید پس از اینکه به شدت گریان شد در میان کشتگان به سوى من آمد و نزد من ایستاد سپس به من فرمود:

اى‏ ساربان مرا با تو چه کار!؟ تو آن دو دستى را قطع کردى که جبرئیل و همه ملائکه مدت طولانى آنها را مى‏بوسیدند و اهل آسمان‌ها و زمین‏ها آنها را باعث خیر و برکت می‌دانستند. آیا براى تو کافى نبود که این ملعون‌ها این ذلت و خوارى را دچار حسین کردند زنان پرده‏نشین وى را خارج نمودند؟ اى ساربان خدا روى تو را در دنیا و آخرت سیاه کند! دست و پاهاى تو را قطع نماید و تو را در ردیف آن گروهى قرار دهد که خون ما را ریختند و در مقابل خدا جرأت گستاخى پیدا کردند.

هنوز نفرین آن حضرت تمام نشده بود که دست‌هاى من شل شدند و این طور احساس نمودم که صورت من نظیر شب تاریک سیاه شده است و به این حالت باقى مانده‏ام. من نزد این کعبه آمده‏ام که شفیع من شود، هرچند می‌دانم خدا هرگز مرا نخواهد آمرزید».

راوى می‌گوید: احدى در مکه باقى نبود مگر اینکه جنایت این مرد را شنید و به وسیله لعنت کردن او به خدا تقرب جست. هر یک از آن مردم به او می‌گفتند: «اى لعین! همین جنایتى که انجام دادى براى تو کافى خواهد بود» (بحارالانوار،ج۴۵-ص۳۱۶-۳۱۹؛منتخب طریحی).

گزارش دیگرى در منابع وجود دارد که ممکن است ناشى از تفاوت در نقل باشد یا درباره ساربان دوم. در این نقل، مورد مطلوب ساربان براى غارت تکه لباس نفیسى که هنگام ازدواج سیدالشهدا ارواحنا فداه با شاه زنان دختر یزدگرد، ایشان از او هدیه گرفته‌اند بیان شده است. آسمانیان حاضر بر پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه علاوه بر چهار معصوم مذکور علیهم السلام، حمزه و جعفر طیار نیز بوده‌اند. این جنایتکار انگشتان حضرت را براى تصاحب آن تکه قطع کرده بود. تفاوت این دو گزارش در جزئیات است و در اصل عقاب و نتیجه تقریبا یکى هستند (ر.ک:مدینه المعاجز،ج۴، ص۶۷-۷۰).

منبع: سایت موعود

هاشم ناجى موسوى جزایرى

یزید بن مغفل جعفی

اشاره:

یزید بْن مَغْفِل جُعْفی‎ از یاران امیرالمومنین(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) و از شهدای کربلا است. او در جنگ صفین و جنگ نهروان در سپاه امام علی(علیه‌السلام) جنگید. یزید از مکه تا کربلا با اباعبدالله همراه بود و در روز عاشورا به شهادت رسید. وی را یکی از تابعین، فردی شجاع و از شاعران شیعه نام برده‌اند.

 

معرفی

نام کامل او یزید بن مَغفِل بن جُعف (عوف) بن سعدُالعشره (العشیره) مِذحَجی جُعفی است. وی پسرعموی حجاج بن مسروق جعفی (از شهدای کربلا) و یکی از شجاعان شیعه و از شاعران‌ توانا بود.[۱] در منابع تاریخی نام وی را به صورت‌های مختلف ذکر کرده‌اند: یزید یا زید بن مَعقِل،[۲] بَدر بن مَعقِل،[۳] مُنذِر بن مُفَضَّل[۴] و بدر بن مَغفِل.[۵] البته بیشتر منابع از دو اسم یزید بن معقل و یزید بن مغفل جعفی نام برده‌اند.

محمدتقی شوشتری معتقد است که نام او در تاریخ تحریف شده است و به نام یکی از دشمنان اهل بیت(علیه‌السلام) که در کربلا حضور داشته است شبیه گردیده است. وی همچنین صحابی بودن ایشان و نیز حضور در جنگ‌هایی مثل جنگ با خریت بن راشد (از خوارج) را رد کرده آن را به افراد دیگری مربوط دانسته است.[۶]

با دقت در کتاب‌های تاریخی و رجالی می‌توان نتیجه گرفت که در این دوره دو یزید بن معقل وجود داشته است؛ یکی یزید بن معقل (یزید بن مغفل) جعفی که از اصحاب و یاران امام حسین(علیه‌السلام) و از شهدای کربلا است و دیگری یزید بن معقل بن عمیر بن ربیعه، که از طرفداران امویان و در سپاه عمر سعد در روز دهم محرم سال ۶۱ هجری قمری حضور داشت و بدست بریر بن خضیر از اصحاب امام کشته شد.[۷]

صحابی پیامبر(ص)

مرزبانی در کتاب معجم الشعرا او را از تابعان و پدرش را جزو صحابه دانسته ولی مامقانی می‌نویسد: او دوران پیامبر را درک کرد و از صحابه پیغمبر بود و در دوران خلافت عمر در جنگ قادسیه حضور داشت.[۸] ابن حجر عسقلانی نیز یزید مغفل و برادرش زهیر را از صحابه ذکر کرده است.[۹]

یار امام علی(علیه‌السلام)

بر اساس گزارش‌های تاریخی، یزید بن مغفل، از جمله اصحاب و یاران حضرت علی(علیه‌السلام) بود که در جنگ صفین در کنار امام و در مقابل سپاه معاویه قرار گرفت. همچنین در دوران حضرت علی(علیه‌السلام) در زمانی که خوارج به رهبری خریت بن راشد در منطقه اهواز و ساحل دریا دست به شورش زده بودند، او در یاری امام شرکت نمود و فرماندهی میمنه سپاه را برعهده داشت که سرانجامِ این جنگ به شکست خوارج و کشته شدن خِرّیت منتهی شد.[۱۰]

یار امام حسین(علیه‌السلام)

یزید بن مغفل در ماجرای قیام امام حسین، در شهر مکه همراه با حجاج بن مسروق به امام حسین(علیه‌السلام) ملحق شد و از آنجا تا کربلا آن‌حضرت را همراهی کرد، در بین راه، وقتی که امام به قصر بنی مقاتل رسید و خیمه عبیدالله بن حر جعفی را دید، حجاج بن مسروق جعفی و یزید بن مغفل جعفی را برای دعوت نزد عبیدالله بن حر فرستاد. این دو نفر پیام امام را به عبیدالله بن حر ابلاغ کردند و سخنان او را به امام حسین(علیه‌السلام) رساندند.[۱۱]

در روز عاشورا، یزید بن مغفل از امام حسین(علیه‌السلام) اجازه مبارزه خواست. پس از آنکه امام اجازه فرمود، گام پیش نهاد و این رجز را می‌خواند:

انا یزید وأنا ابن مغفل                                        وفی یمینی نصل سیف منجل‌

أعلو به الهامات وسط القسطل                             عن الحسین الماجد المفضل‌

من یزید و پسر مغفل هستم؛ و در کفم شمشیری است برنده و پیکانی چاک دهنده.

بدان وسیله در میان گرد و غبار بر مردم حمله می‌برم: در دفاع از حسین ارجمند و با فضیلت.

مورخان گفته‌اند که او چنان جنگی کرد که مانند آن دیده نشده بود. عده‌ای را کشت و آنگاه خود به شهادت رسید.[۱۲]

ابن حجر عسقلانی، رجزِ یزید بن مغفل را به‌گونه دیگری نقل می‌کند که با این رجز متفاوت است.[۱۳]

در زیارت‌نامه‌ها

در زیارت ناحیه مقدسه معروف به زیارت الشهداء سلامی بر او فرستاده شده است: «السَّلامُ عَلی زَید بن مَعْقِلِ الْجُعفِی» و در نسخه‌ای دیگر از همین زیارت، نام او «بدر بن معقل جعفی»[۱۴] ذکر شده و محتوای همین نسخه در برخی کتاب‌های رجالی آمده است.[۱۵] برخی رجال‌شناسان معتقدند که «مُنذِر بن المُفَضَّل الجعفی» که در زیارت رجبیه امام حسین(علیه‌السلام) به او سلام داده شده همین یزید بن مغفل است.[۱۶] بنابراین نظر، نام او در این دو زیارت‌نامه اما با اسامی متفاوت ذکر شده است.

پی نوشت:

  1. طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۳-۳۴۴.
  2. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۱۰۱؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌‌طالب، ۱۳۷۵ق، ج۳، ص۲۳۲.
  3. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۸۱.
  4. شمس‌الدین، أنصار الحسین، ج۱، ص۸۸.
  5. بلاذری، انساب الاشراف، ۱۳۹۷ق، ج۳، ص۱۹۸.
  6. تستری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۱۱۵.
  7. طبری، تاریخ طبری، ج۴، ص۳۲۸-۳۲۹.
  8. طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  9. ابن حجر، الإصابه، ۱۹۹۵م، ج۶، ص۵۵۴.
  10. ثقفی، الغارات، ۱۳۷۴ش، ج۱، ص۱۲۸؛ حسینی شیرازی، ذخیره الدارین، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۴۰۷؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  11. حسینی شیرازی، ذخیره الدارین، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۴۰۷؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  12. سماوی، إبصار العین، ۱۴۱۹ق، ج۱، ص۱۵۳؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  13. ابن حجر، الإصابه، ۱۹۹۵م، ج۶، ص۵۵۴.
  14. ابن طاووس، ااقبال الاعمال، ۱۳۷۶ش‌، ج۳، ص۷۸.
  15. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۸۱.
  16. شمس‌الدین، أنصار الحسین، ج۱، ص۸۸.

منابع

  1. ابن حجر العسقلانی، الإصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۹۵م.
  2. ابن شهرآشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی‌ طالب (علیهم‌السلام)، نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۷۵ق.
  3. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت،‌دار التعارف للمطبوعات، ۱۳۹۷ق.
  4. حسینی شیرازی، سید عبدالمجید، ذخیره الدارین فیما یتعلق بمصائب الحسین(علیه‌السلام)، تصحیح باقر دُرْیاب النجفی‌، قم، معاونیه دراسات جمعیه التاریخ الاسلامی‌، ۱۴۲۲ق.
  5. خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، مؤسسه الخوئی الإسلامیه.
  6. تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  7. ثقفی، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال‌، الغارات، ترجمه عبدالحمید آیتی، تهران، وزارت ارشاد، ۱۳۷۴ش.
  8. سماوی، محمد بن طاهر، إبصار العین فی أنصار الحسین علیه‌السلام، قم، مرکز الدراسات الإسلامیه لحرس الثوره، ۱۴۱۹ق.
  9. سید بن طاووس، الإقبال بالأعمال الحسنه، محقق / مصحح: قیومی اصفهانی، جواد، قم، دفتر تبلیغات اسلامی‌، ۱۳۷۶ش‌.

منبع: ویکی شیعه

سیره ائمه اطهار(ع) در عزاداری

اشاره:
عزاداری در مصیبت ازدست‌دادن عزیزان، در بین پیروان مکاتب گوناگون، به شیوه‌های مختلف مرسوم بوده است. در دین مبین اسلام نیز رسول گرامی اسلام (ص) و ائمه طاهرین(ع)در مناسبت‌های مختلف در غم رحلت و شهادت عزیزانی مشغول عزاداری می شدند. بزرگ‌ترین مصیبت و فاجعه تاریخ بشر از آدم تا خاتم که همانا شهادت جانسوز ذریه رسول‌الله (ص) حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) و یارانشان، نقطه اوج عزاداری‌ها را در سیره اهل‌بیت(ع) و پیروانشان رقم زد. بدون تردید در مصیبت امام حسین(ع)، سیره امامان معصوم (ع) این بوده که عزاداری و مجالس سوگواری داشته که به آنها اشاره می‌شود:

الف) امام زینالعابدین علیهالسلام

بزرگی شخصیت امام سجاد، بلکه سایر امامان علیهم‌السلام بر کسی پوشیده نیست؛ از این رو مسلمانان رفتار و گفتار آنان را الگو و سرمشق زندگی خویش قرار داده‌اند. یکی از ویژگی‌های امام سجاد علیه‌السلام صبر و شکیبایی ایشان در برابر سختی و مصایب بوده است. حادثه جانسوز عاشورا و جریان اسارت آن حضرت در دست دژخیمان پسر ابی‌سفیان و دفاع از آرمان‌های شهدای کربلا در برابر یزید؛ استواری ایمان و شجاعت آن حضرت را می‌رساند. ایشان به دیگران نیز توصیه می‌فرمایند که در برابر ناملایمت زندگی شکیبا و مقاوم باشند؛ «یا بنی اصبر علی النوائب».[۱] اما با وجود این شکیبایی، آن‌حضرت زیاد گریه می‌کردند، به‌گونه‌ای که ایشان را یکی از بکائون نامیدند. آن حضرت بر مظلومیت پدر بزرگوارشان حضرت حسین‌بن علی علیه‌السلام بسیار گریه می‌کردند. سال‌ها اشک ریختند و دیگران را نیز تشویق فرمودند تا بر حضرت حسین‌بن علی علیه‌السلام بگریند و از این عزاداری برای افشای چهره ستمگران اموی استفاده نمایند؛ بدین جهت آن بزرگوار از هر فرصتی برای رسوایی ستمکاران استفاده می‌کردند. گاهی که نوبت غذا و طعام می‌رسید، چشمان مبارکشان پر از اشک می‌شد. روزی یکی از خدمت‌گزاران آن حضرت عرض کرد: یابن رسول‌الله! آیا هنوز پایان حزن و اندوه شما فرا نرسیده است؟ فرمود: «ویحک! ان یعقوب النبی کان له اثنی عشر ابناً فغیب الله واحداً منهم فابیضت عیناه من کثرت  بکائه علیه و احد و دب ظهره من‌الغم و کان ابنه حیاً فی الدنیا و انا نظرت الی أبی و أخی و عمی و سبعت عشر من اهل‌بیتی مقتولین حولی فکیف ینقضی حزنی؟»[۲] وای بر تو! یعقوب علیه‌السلام دارای دوازده فرزند بود. خداوند یکی از آنان را از جلوی چشمش دور و پنهان نمود -درحالی‌که- فرزندش حیات داشت، چشمان یعقوب از اندوه سفید شد. اما من در جلو چشمانم شاهد بودم که پدرم، برادرم، عمویم، هفده تن از اهل‌بیتم و گروهی از یاران پدرم را به قتل رساندند، چگونه اندوه من پایان یابد؟

در روایت دیگر فرمودند: «کیف لا أبکی و قد منع ابی من الماء الذی کان مطلقاً للسباع و الوحوش»؛[۳] چرا گریه نکنم در صورتی که پدرم را از آبی منع کردند که برای تمام درندگان و حیوانات آزاد بود؟

امام صادق فرمودند: «بکی علی بن الحسین عشرین سنه  و ما وضع بین یدیه طعام الا بکی»؛[۴] امام سجاد علیه‌السلام بیست‌سال گریه کرد و هرگاه در جلو آن حضرت غذایی گذاشته می‌شد، می‌گریست.

روزی خدمتکار آن حضرت به ایشان گفت: «به فدایت ای پسر رسول خدا! می‌ترسم که اگر به این صورت گریه را استمرار دهید تلف شوید!» حضرت فرمودند: «در پیشگاه خداوند اندوه دارم و می‌دانم آنچه را تو نمی‌دانی. هرگاه جریان شهادت فرزندان فاطمه سلام‌الله‌علیها را به یاد می‌آوردم، گریه گلویم را می‌گیرد به گونه‌ای که نزدیک است گلوگیر شوم».

با فرا رسدن ماه مبارک رمضان، هر افطار آن حضرت به یاد شهدای کربلا و شهادت پدر می‌افتادند و می‌فرمودند: «وا کربلا! وا کربلا!» و این جمله را همواره تکرار می‌کردند: «کشته‌ شد پسر رسول‌خدا در حالی که خایف بود! کشته شد پسر رسول‌خدا در حالی که تشنه بود!». این جمله‌ها را با خود زمزمه می‌کردند و اشک می‌ریختند تا این‌که لباس آن حضرت از اشک خیس می‌شد.[۵]

ب) امام محمدباقر علیهالسلام

وضعیت دوران امام محمدباقر علیه‌السلام به گونه‌ای بود که جلسات عزا بسیار سخت و دشوار برگزار می‌شد. بنی‌امیه از هر نوع حرکت و برنامه‌ای که در راستای بیداری امت اسلام و افشاگری چهره ستمگران اموی باشد، جلوگیری می‌کرد؛ به همین جهت امام محمدباقر علیه‌السلام مجالس عزاداری را در خفا و با حضور افراد خاصی برگزار می‌کردند و از شعرای معروف آن زمان دعوت می‌نمودند تا اشعاری بسرایند. یکی از آن شاعران کمیت بن زید اسدی (م ۱۲۶ ه‍ ق) بود که بیشتر شعرهای خود را در مدح بنی‌هاشم و یادآوری مصایب آل‌رسول می‌سرود.

مالک جهنی می‌گوید: امام محمدباقر علیه‌السلام درباره روز عاشورا فرمودند: «ولیندب الحسین و یبکیه و یأمر من فی داره بالبکاء علیه و یقیم فی داره مصیبته باظهار الجزع علیه و یتلاقون بالبکاء بعضهم بعضاً فی البیوت و لیعز بعضهم بعضاً بمصاب الحسین فأنا ضامن لهم اذا فصلوا ذلک …»؛[۶] در روز عاشورا برای امام حسین مجلس عزا برپا نموده و بر مصایب آن حضرت همراه با خانواده بگریید و جزع و ناراحتی خویش را ابراز کنید. ضمن دیدار و ملاقات همدیگر بر آن حضرت گریه کنید و یکدیگر را تعزیت دهید و بگویید: «اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه‌السلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیّه الامام المهدی من آل‌محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم». هر کس این عمل را انجام دهد، برای او در نزد خدا ثواب دو هزار حج و عمره و جهاد در رکاب رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و امامان راشدین را ضمانت می‌کنم.

در یکی از مجالس عزا با حضور امام محمدباقر علیه‌السلام، کمیت شعر می‌خواند، وقتی به اینجا رسید که: «و قتیل بالطف غودر منهم بین غوغاء أمه و طعام»، امام محمدباقر علیه‌السلام گریه زیادی کردند و فرمودند: «لو کان عندنا مال لاعطیناک و لکن لک ما قال الرسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم لحسان ثابت: لازلت مؤیداً بروح القدس ما ذببت عنا اهل‌البیت»؛[۷] اگر سرمایه‌ای داشتیم، در پاداش این شعر کمیت به او می‌بخشیدیم، اما جزای تو همان دعایی است که رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره حسان‌بن ثابت شاعر معروف صدر اسلام فرمودند که همواره به خاطر دفاع از ما اهل‌بیت مورد تأییدات فرشته روح‌القدس خواهی بود.»

شیخ طوسی قدس‌سره می‌گوید: امام محمدباقر علیه‌السلام وظیفه ما را در روز عاشورا چنین بیان می‌فرمایند: «ان البعید یؤمی الیه بالسلام و یجتهد فی الدعا علی قاتله و یصلی من بعده رکعتین قال ذلک فی صدر النهار قبل ان تزول الشمس ثم لیندب الحسین و لیبکه و یأمر من داره ممن لا یتبعه بالبکاء علیه و یقیم فی داره المصیبه باظهار الجزع علیه»؛[۸] کسی که در راهی دور قرار دارد، ـ جهت زیارت ـ کافی است که به سوی کربلا اشاره نماید و سلام و درود بفرستد و در دعا و نفرین کشندگان شهدای کربلا بکوشد، آنگاه دو رکعت نماز بپا دارد، باید این اعمال را پیش از زوال خورشید انجام دهد و پس از آن اهل خانه را جمع کند و مجلس عزا برگزار نماید و بر آن حضرت همگی بگریند.

ج) امام جعفرصادق علیهالسلام

ابوبصیر از یاران خاص امام صادق علیه‌السلام می‌گوید: در محضر آن حضرت بودم، ناگاه یکی از دختران امام حسین علیه‌السلام وارد شد، حضرت فرمودند: مرحبا! آنگاه او را مورد نوازش و مهربانی قرار داده و بوسید. فرمود: «حقر الله من حقرکم و انتقم ممن وترکم و خذل الله من خذلکم و لعن‌الله من قتلکم و کان الله لکم ولیاً و حافظاً و ناصراً فقد طال بکاءالنساء و بکاء الانبیاء و الصدیقین و الشهداء و ملائکت  السماء ثم بکی و قال: یا أبا بصیر اذا نظرت الی ولد الحسین أتانی مالا أملکه بما اوتی الی ابیهم والیهم یا ابا بصیر ان فاطمه لتبکیه؛[۹] خداوند کوچک و پست گرداند کسی را که شما را تحقیر کرد و انتقام گیرد از کسی که نسبت به شما ستم روا داشت و خوار گرداند آن را که شما را خوار کرد. ـ خداوند ـ لعنت کند کسانی را که پدران شما را به شهادت رساندند. خداوند متعال سرپرست و نگهدار و یاور شماست. همانا زنان و پیامبران، صدیقان، شهدا و فرشتگان الهی بر حسین فراوان گریستند. آنگاه خود حضرت گریه کردند و فرمودند: ای ابوبصیر هر زمان چشمم به یکی از فرزندان و نسل حسین می‌افتد و به خاطر آن حادثه‌ای که برای پدران و یارانش پیش آمد، حالتی به من دست می‌دهد که نمی‌توانم تاب بیاورم. ای ابوبصیر حتی فاطمه سلام‌الله‌علیها نیز بر فرزندش حسین می‌گرید.»

معاویه بن وهب یکی دیگر از یاران امام صادق علیه‌السلام می‌گوید: روز عاشورا خدمت مولای خودم جعفر بن محمد علیه‌السلام رسیدم و آن‌حضرت را در محراب عبادت و سجده یافتم. انتظار کشیدم تا عبادت آن حضرت پایان یابد. سجده امام بسیار طولانی بود. در حال سجده گریه می‌کرد و با پروردگار خویش مناجات می‌نمود و برای خود و برادران و زایران امام حسین علیه‌السلام طلب آمرزش داشت. آنگاه به من فرمودند: «یابن وهب زر الحسین من بعید أقصی و من قریب أدنی و جدد الحزن علیه و اکثر البکاء علیه» … ثم بکی الصادق علیه‌السلام حتی أخضلت لحیته بدموعه و لم یزل حزیناً کئیباً طول یومه ذلک و أنا ابکی لبکائه و أحزن لحزنه؛[۱۰] پسر وهب! حسین را از راه دور و نزدیک زیارت کن، اندوه و حزن خود را تجدید و زیاد گریه کن. آنگاه خود امام علیه‌السلام بسیار گریستند، به‌گونه‌ای که قطرات اشک محاسن مبارکشان را فرا گرفت. آن روز تا پایان محزون و اندوهناک بود. من نیز همراه آن حضرت گریستم و بر اندوه ایشان اندوهناک بودم.»

زید شحام می‌گوید: همراه جماعتی از اهل کوفه در خدمت امام صادق علیه‌السلام بودیم؛ یکی از شعرای عرب به نام جعفر بن عفان وارد شد، آن حضرت او را احترام نموده و در نزدیک خود جای دادند، آن‌گاه فرمودند: ای جعفر! عرض کرد: لبیک! به فدایت گردم. فرمودند: به من گفته‌اند که تو اشعار نیکی درباره حسین علیه‌السلام سروده‌ای. عرض کرد: آری. حضرت فرمودند: اشعار خود را بخوان. او شعر می‌خواند و امام و اطرافیان می‌گریستند، به گونه‌ای که قطرات اشک به صورت و محاسن آن حضرت جاری بود. سپس امام فرمودند: «یا جعفر والله لقد شهدت ملائکت الله المقربین هاهنا یسمعون قولک فی الحسین و لقد بکوا کما بکینا أو اکثر و لقد أوجب الله تعالی لک یا جعفر فی ساعته الجنه. یأسرها و غفرالله لک»؛[۱۱] ای جعفر! فرشتگان الهی حضور دارند و صدای تو را شنیدند و چنان‌که ما گریه کردیم، آن‌ها نیز گریستند بلکه بیشتر از آن. خداوند در این ساعت برای تو بهشت را واجب کرده و تو را ببخشد.»

ابن‌قولویه می‌گوید: «هرگز دیده نشد که نام امام حسین علیه‌السلام در نزد امام صادق علیه‌السلام برده شود و آن روز بر لب مبارکش خنده مشاهده گردد.»

امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «حسین مایه عبرت و گریه هر مؤمنی است»؛ «ان البکاء و الجزع مکروهٌ للعبد فی کل ما جزع ما خلا البکاء علی الحسین بن علی علیه‌السلام فانه فیه مأجور».[۱۲]

مرحوم محدث قمی نوشته است: «ابوهارون مردی نابینا و شاعری توانا و از اصحاب امام صادق علیه‌السلام بود و گاهی برای امام حسین مرثیه می‌خواند. او می‌گوید: روزی خدمت امام صادق علیه‌السلام رسیدم، فرمود: ابوهارون از آن شعرهایی که در مرثیه جدم سروده‌ای برای ما بخوان. عرض کردم:‌ اطاعت می‌شود. آن حضرت فرمود: بگویید زن‌ها هم پشت پرده بیایند و استفاده ببرند. ابوهارون اشعار خود را که تازه سروده بود، آغاز کرد؛ با آن‌که پنج مصرع بیشتر نبود،‌ غلغله‌ای از خانه امام صادق علیه‌السلام بلند شد و اشک از چشمان مبارک امام جاری بود، شانه‌های مبارکش به شدت حرکت می‌کرد و فریاد ناله و گریه از منزل به گوش می‌رسید.

«ای باد صبا! گذر کن به قبر حسین و پیام دوستان و عاشقان او را برسان.

ای باد صبا پیام ما را به استخوان‌های مقدس و پاک حسین برسان.

بگو، ای استخوان‌ها! شما همیشه با اشک دوستان حسین سیراب هستید.

این اشک‌ها می‌ریزند و شما را سیراب می‌کنند.

اگر یک روزی شما را از آب منع کردند و اگر حسین را با لب تشنه شهید کردند.

این شیعیان و دوستان، اشک خود را نثار شما می‌کنند.»

«أمرر علی جدث الحسین فقل لاعظمه الزکیّت

اعظماً لازلت من و طفاء ساکبت  رویت

و اذا مررت بقبره فاطل به وقف المطیت

و أبک المطهر للمطهر و المطهرت  النقیت

کبکاء معولت  أتت یوماً لواحدها المنیت

ای باد صبا! اگر از جسد این پاکان گذر کردی، تنها به رساندن پیام قناعت مکن؛ بلکه آنجا مرکبت را نگهدار، خیلی هم بایست، و یاد مصایب حسین را در خاطرت زنده کن و اشک بریز، مانند آن زنی که یک فرزند بیشتر ندارد، او چگونه در مرگ تنها فرزندش اشک می‌ریزد، تو هم آن‌گونه اشک بریز و گریه کن برای آن انسان پاک، فرزند پاک و مادر پاک.»

د) امام موسیکاظم و امام علی بن موسی الرضا علیهماالسلام

دوران امام موسی‌کاظم علیه‌السلام، دوران فشار و مراقبت بنی‌عباس بود. از این رو آن حضرت بیشتر زندگی خود را در زندان سپری نمودند. عزاداری‌ها رونق و نمودی نداشت. با فرا رسیدن ایام عاشورا آن حضرت محزون و غمناک بودند و آن روز را، روز غم، اندوه و گریه می‌دانستند.

امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: «کان ابی اذا دخل شهر المحرم لایری ضاحکاً و کانت الکآبت  تغلب علیه حتی تمضی منه عشرت  ایام فاذا کان یوم العاشر کان ذلک الیوم یوم مصیبته و حزنه و بکائه»؛[۱۳] با فرا رسیدن ماه محرم پدرم موسی بن جعفر با چهره خندان دیده نمی‌شد و حزن و اندوه سراسر وجودش را فرا می‌گرفت تا روز دهم فرا می‌رسید. آن روز روز مصیبت، اندوه و گریه آن حضرت بود.

دعبل خزاعی از شعرای بزرگ علاقه‌مند به اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است. وی در سال ۱۹۸در شهر مرو به خدمت امام رضا علیه‌السلام رسید. او می‌گوید: «در شهر مرو به آقایم علی بن موسی الرضا علیه‌السلام وارد شدم در حالی که یاران آن حضرت پیرامون او نشسته بودند. حزن و اندوه از چهره امام پیدا بود. با ورود من به مجلس فرمودند: خوشا به حالت ای دعبل که ما را به وسیله دست و زبانت یاری می‌نمایی! آنگاه مرا احترام نموده و در نزد خود جای دادند و فرمودند: «دوست دارم که برای من شعر بگویی، این روزها، روز حزن و اندوه ما اهل‌بیت علیهم‌السلام و روز شادی دشمنان ما بویژه بنی‌امیه است؛ فان هذه الایام ایام حزن کانت علینا اهل‌البیت و ایام سرور کانت علی اعدائنا خصوصاً بنی‌امیه … ثم انه نهض و ضرب ستراً‌بیننا و بین حرمه و أجلس أهل بیته من وراء الستر لیبکوا علی مصاب جدهم الحسین ثم التفت الیّ و قال لی: یا دعبل! ارث الحسین فَأنت ناصرنا و مادحنا ما دمت حیاً قال دعبل فاستعبرت و سألت عبرتی وأنشات.»

أفاطم لو خلت الحسین مجدلاً و قد مات عطشاناً‌ بشط الفرات… و بکی الامام الرضا حین أنشد دعبل القصیدت  و بکت معه النسوت  و الاطفال. [۱۴]

پس از آن امام رضا علیه‌السلام پرده‌ای را جهت حضور خانواده در مصیبت جدشان حسین علیه‌السلام آویزان کردند و به من فرمودند: «‌ای دعبل مرثیه‌سرایی کن. تا تو زنده هستی یاور و ستایشگر اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خواهی بود»! آنگاه گریستم به گونه‌ای که قطرات اشک بر صورتم جاری شد و این شعر را سرودم.

أفاطم لو خلت…

امام رضا علیه‌السلام و خانواده و فرزندان آن حضرت به شدت گریستند.

نمونه‌هایی که از سیره امامان ارایه می‌شود، گویای این واقعیت است که بزرگان دین با همه سختی‌ها و دشواری‌ها، عزاداری سالار شهیدان علیه‌السلام را پاس داشته و از آن به خوبی نگهداری می‌نمودند؛ اگرچه در سیر تحول تاریخی آن فراز و نشیب‌هایی بسیار دیده می‌شود.

ه: امام جواد، امام هادی، امام حسن عسکری و امام زمان علیهمالسلام

در عصر امام جواد علیه‌السلام عزاداری برای امام حسین علیه‌السلام به صورتی آشکار در منازل علویان برگزار می‌شد، اما پس از معتصم عباسی دیگر جانشینان وی از اقامه عزاداری و حتی از زیارت قبور امامان و شهیدان کربلا به شدت جلوگیری کردند.

امام هادی علیه‌السلام در محیطی خفقان‌آور زندگی می‌کرد. متوکل عباسی ـ حاکم وقت ـ دشمنی خاصی بر امام و شیعیان آن حضرت داشت. وی به اندازه‌ای در زشتکاری پیش رفت که قبر امام حسین علیه‌السلام را ویران ساخت و آثار آن را از میان برد. [۱۵]

ابوالفرج اصفهانی می‌گوید: «متوکل نسبت به خاندان ابوطالب بسیار سخت‌گیر بود و به شدت از رفتار و اعمال علویان مراقبت می‌کرد، بغض و کینه فراوانی از ایشان در سینه داشت و بر این اساس تهمت‌های ناروایی به آنان نسبت می‌داد. سخت‌گیری متوکل به جایی رسید که هیچ‌یک از خلفای پیشین به اندازه وی تندروی نکرده بودند. به دستور وی قبر مبارک امام حسین علیه‌السلام را تخریب کردند، به طوری که هیچ آثاری از آن برجای نماند. وی پایگاه‌هایی در مسیر قبر آن حضرت ساخته بود تا هر کسی را که به زیارت آن حضرت می‌رود دستگیر و مجازات نمایند».[۱۶] این وضعیت تا عصر امامت امام حسن عسکری استمرار داشت، اما شیعیان و علویان هرگز ترس به خود راه ندادند و همواره با ستمگران اموی و عباسی مبارزه کردند، خواه از راه مبارزه مثبت و یا منفی؛ از راه زیارت قبور و نفرین بر کشندگان آنان، یا از راه عزاداری و گریه بر مظلومیت شهیدان بویژه شهدای کربلا. بی‌شک امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف سیره پدران بزرگوار خود را استمرار بخشیده و بر جد بزرگشان حسین‌بن علی علیه‌السلام می‌گریند. چنان‌که در زیارت ناحیه مقدسه آمده است که آن حضرت خطاب به جدشان امام حسین ـ سیدشباب اهل‌الجنت  ـ می‌فرمایند: «لاندبنک صباحاً ‌و مساًء و لابکین علیک بدل الدموع دماً»؛[۱۷] هر صبحگاه و شامگاه بر تو ای جد بزرگوار می‌گریم و آن‌چنان گریه می‌کنم که به جای اشک خون از چشمانم جاری شود.

و این شیوه تا ظهور حضرتشان ادامه خواهد داشت و انشاءالله با ظهورش جهان را پر از عدل و داد نموده و ریشه ظلم و ظالمان را از جهان خواهند کند.

پینوشت:

[۱]  مناقب، ابن شهر آشوب، ج۴،ص۱۷۹، فصل فی کرعه و صبره و بکائه علیه‌السلام .

[۲]  همان، ج۴،ص۱۸۰.

[۳] همان.

[۴] همان.

[۵] همان.

 [۶] کامل‌الزیارات، ص۱۷۴، باب ۷۱، ثواب من زارالحسین علیه‌السلام یوم العاشورا و مصباح المتهجد، زیارت عاشورا.

[۷]  مصباح‌المتهجد، ص۷۱۳.

[۸] همان.

[۹] کامل‌الزیارات، باب ۲۸، ص ۸۸؛ بحارالانوار ، ج۴۵، ص ۲۰۸، باب ما ظهر بعد شهادت الحسین علیه‌السلام.

 [۱۰] تاریخ‌النیاحه علی‌الحسین، ص۱۵۷.

[۱۱] بحارالانوار، ج۴۴، ص ۲۸۲، باب و تاریخ‌النیاحه علی‌الحسین، ص۱۶۰.

[۱۲] بحارالانوار، ج۴۴، ص ۲۹۱، باب ثواب‌البکاء علی مصیبته و کامل‌الزیارات، ص۱۰۰.

[۱۳] امالی، صدوق، مجلس ۲۷ و بحارالانوار، ج۴۴، ص ۲۸۴، ثواب‌البکاء علی مصیبته.

[۱۴] بحارالانوار، ج۴۵، ص ۲۵۷. باب من قیل من المراثی فیه و تاریخ‌النیاحه علی‌الحسین، ص۱۶۴.

[۱۵] کامل ابن اثیر، ج۵/، ص ۲۸۷ ذکر ما فعله المتوکل لمشهدالحسین‌بن علی‌بن ابیطالب علیه‌السلام و زندگی تحلیلی پیشوایان ما، ص۲۵۶.

[۱۶] مقاتل الطالبین، ص۴۷۸، ذکر ایام متوکل جعفر بن محمد المعتصم.

[۱۷] بحارالانوار، ج۹۸، ص ۳۲۰، باب کیفیت  زیارت الحسین علیه‌السلام یوم عاشورا.

منبع:مرکز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزه

منبع :افق حوزه – ۲۹ آبانماه ۱۳۹۱ شماره ۳۵۱ –

پیر میدان ‏دار عشق حبیب بن مظاهر

در واقعه کربلا افرادی شجاع و وفادار همراه امام حسین علیه السلام تا پای جان جنگیدند ودر نهایت از جام شهادت سیراب گردیدند. یکی از آنها حبیب بن مظاهر است؛ که در حرم منور امام حسین علیه السلام دفن گردیده ومحل زیارت عشاق می باشد.

نام اصلى “حبیب بن مظاهر” یا “حبیب بن مظهر” (۱) است، بزرگمردى از طایفه با شرافت و افتخارآفرین! « بنى اسد» و از صحابه رسول گرامى اسلام(ص) مى باشد، وى یک سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد؛ دوران کودکى او هم زمان با سالهایى بود که پیامبر(ص) در مکه مکرمه مردم را به توحید و خدا پرستى دعوت مى نمود، فیض دیدار پیامبر، توفیقى بود که حبیب را، از همان اوان جوانى با معارف دینى و سرچشمه زلال تعالیم اسلام، آشنا ساخت.

چهره بارز «حبیب » همیشه در تاریخ مانند خورشیدى تابان، درخشیده و مى درخشد؛ چرا که او از اصحاب پیامبر گرامى اسلام به حساب مى آمد، و از آن حضرت حدیثهاى زیادى شنیده بود از سوى دیگر، شرکت او در سن ۷۵ سالگى، در نهضت نورانى کربلا و دفاع از حریم ولایت از صحنه هاى پرشکوه و نورانى زندگى سرشار از معنویت او مى باشد.

بنابراین حبیب از جمله کسانى است که به فیض دیدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره اش زیبا و جمال معنوى او به حد کمال رسیده بود. (۲) به طورى که در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حریم ولایت زبانزد دیگران شده بود.

علم حبیب

پس از وفات جانسوز رسول گرامى(ص) حبیب بن مظاهر با حضرت على(ع) بیعت نمود، و در خط ولایت على بن ابیطالب(ع) قرار گرفت. چون بارها، از پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) شنیده بود: «انا مدینه العلم و على بابها فمن اراد المدینه فلیات الباب. » یعنى «من شهر علمم و على در آن شهر است، هر کس که علم مى خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت على(ع) را مغتنم شمرده و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه حضرت قرار گرفت (۳) و دانشهاى گرانبها و فراوانى از حضرت على(ع) آموخت.

او در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره تبحر داشت تا آنجا که مایه اعجاب و شگفتى دیگران بود. (۴) یکى از دانشهاى او «علم بلایا و منایا» بود. یعنى: پیشگویى حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده و تاریخ.

شجاعت حبیب

«حبیب بن مظاهر» مردى شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طورى که در تمام جنگهایى که در دوران حکومت حضرت على(ع) رخ داد؛ حضورى فعال و چشمگیر داشت، و در آن زمان به عنوان یکى از شجاعان بزرگ کوفه در زمره یاران امام(ع) بود. (۵)

در روز عاشورا نیز با شجاعت تمام، در مقابل لشگرعمر سعد ایستاد؛ و شروع به نصیحت و اندرز کرد. تا بلکه، آن خفتگان و اسیران هواى نفس را، بیدار کند. خلاصه، «حبیب » شخصى بود که تنها از خدا مى ترسید و با تمام وجود و شجاعت بسیار، کمر همت، به یارى و دفاع از حریم ولایت و امامت، بسته بود.

عبادت حبیب

حبیب مردى عابد و پارسا بود. تقوى و حدود الهى را رعایت مى کرد. حافظ کل قرآن کریم بود، و هر شب به نیایش و عبادت خدا مى پرداخت. (۶)

به فرموده امام حسین(ع) در هر شب یک ختم قرآن مى کرد. (۷)

مردى بود که حتى آخرین شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نیایش با پروردگار سپرى کرد.

زهد حبیب

او حلال و حرام الهى را رعایت مى نمود. زندگى پاک و ساده اى داشت. آنقدر به دنیا بى رغبت بود و زهد را، سرمشق زندگى خود قرار داده بود، که هر چقدر به او پیشنهاد امان و پول فراوان شد؛ نپذیرفت، و گفت: «ما نزد رسول خدا(ص) عذرى نداریم که زنده باشیم، و فرزند رسول خدا(ص) را مظلومانه به قتل برسانند.»(۸)

به تحقیق مى توان گفت: «حبیب بن مظاهر» از جمله افرادى است که امیرالمؤمنین(ع) در باره آنان فرموده است:

«ارادتهم الدنیا فلم یریدوها» (۹)

یعنى: دنیا به آنان روى مى آورد ولى آنها به دنیا پشت کرده، و با بى رغبتى و بى اعتنایى از کنار آن مى گذرند.

چهره حبیب از آغاز نهضت حسینى تا شهادت

بعد از شهادت امام حسین(ع) شیعیان به امام حسین نامه نوشته، آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت کردند، نخستین نامه در خانه «سلیمان بن مریم خزاعى » – که از شیعیان مخلص بود – نوشته شد. این دعوتنامه با امضاى چهار تن از بزرگان کوفه، توسط «عبدالله بن مسمع همدانى » و «عبدالله بن وال » به مکه ارسال شد؛ که «حبیب بن ظاهر» یکى از امضا کنندگان این نامه بود.(۱۰)

بنابراین مى بینیم که حبیب، از همان اول فعالیت خود را براى این نهضت الهى شروع مى کند، و همراه «مسلم بن عوسجه » به طور پنهانى در کوفه براى «مسلم بن عقیل » از مردم بیعت مى گرفتند؛ و در این راه از هیچ اقدامى کوتاهى نمى کردند. (۱۱)

حبیب بن مظاهر این پیرمرد عارف و آگاه، مصمم بود که به هر قیمتى شده، خود را به کاروان کربلا برساند؛ شب به راه مى افتاد و روز استراحت مى کرد تا در بند ماموران «ابن زیاد» اسیر نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در کربلا، به کاروان امام حسین(ع) پیوست. (۱۲)

به محض رسیدن به کربلا، مجددا وفادارى خود را نسبت به امام(ع) در میدان عمل به نمایش مى گذارد. همین که مشاهده نمود یاوران امام اندک و دشمنان او بسیارند، به امام حسین(ع) عرض کرد: «در این نزدیکى، قبیله اى از «بنى اسد» هستند، اگر اجازه دهید پیش آن ها رفته، آنان را به یارى شما دعوت کنم، شاید خداوند هدایتشان کند.» بعد از این که حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانید و شروع به نصیحت و موعظه کرد. (۱۳)

شهادت

او، عاشق شهادت بود. دلش براى شهادت مى طپید. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خویش مشغول بود، و لحظه شمارى مى کرد تا روز عاشورا فرا رسد و در رکاب مولا و سرور خویش، شربت شهادت را بنوشد.

بالاخره، نوبت جانفشانى فرا رسید. آن مجاهد پیر و عاشق که روحیه اى جوان و شاداب داشت؛ با شمشیرى بران به میان سپاه دشمن نفوذ کرده، آنان را از دم تیغ مى گذراند. و این گونه رجز مى خواند:

«من حبیب، پسر مظاهر، زمانى که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم، شما گرچه از نظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومتر و وفادارتریم، حجت و دلیل ما برتر، منطق ما آشکارتر است و از شما پرهیزکارتر و استوارتریم.» (۱۴)

حبیب بن مظاهر، با آن سن زیاد همچون یک قهرمان شمشیر مى زد، و ۶۲ نفر از افراد دشمن را به درک واصل کرد.

تشنگى و خستگى بر او چیره شده بود، ناگهان، در این هنگام «بدیل بن مریم عقفانى » به او حمله کرد و با شمشیرى بر فرق او زد، دیگرى با سر نیزه به او حمله کرد، تا این که حبیب از اسب بر زمین افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بدیل بن مریم » سر مطهرش را از تن جدا کرد.

شهادت این پیر عاشق، بر یاران امام(ع) و خود امام(ع) بسیار گران بود. حضرت خود را به بالین او رسانید. چنان شهادت «حبیب » در امام اثر گذاشته بود که فرمود:

«احتسب نفسى و حماه اصحابى »: پاداش خود و یاران حامى خود را، از خداى تعالى انتظار مى برم. (۱۵) اى حبیب! مردى با فضیلت بودى که در یک شب قرآن را ختم مى کردى. (۱۶)

سرانجام «حبیب بن مظاهر اسدى » یار با وفاى اباعبدالله الحسین(ع) در سن ۷۵ سالگى، در تاریخ دهم محرم الحرام، سال ۶۱ هجرى قمرى، در سرزمین مقدس کربلا به فیض شهادت نائل آمد.

پى نوشت ها:

۱– تقى الدین الحسن بن على بن داود حلى ، الرجال .

۲- قاضى نورالله ، مجالس المؤمنین ، ص ۳۰۸ . السید محن الامین ، اعیان الشیعه ، ج ۴ ، ص ۵۵۴ .

۳- السید محن الامین ، المجالس السنیه فى مناقب و مصائب العتره النبویه ، ج ۱ .

۴- امالى منتخبه ، ص ۴۹ .

۵- محمد بن طاهر سماوى ، ابصار العین فى انصار الحسین(ع)، ص ۵۶ .

۶- السید محن الامین ، اعیان الشیعه ، ج ۴ ، ص ۵۵۴ .

۷- ترجمه نفس المهموم ، شیخ عباس قمى ، ص ۳۴۳ .

۸- کشى، رجال.

۹- سید رضى، نهج البلاغه، خطبه همام.

۱۰- شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، ص ۳۵ – ۳۴٫

۱۱- السید محسن الامین، اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۵۵۴٫

۱۲- همان.

۱۳- محمد بن طاهر سماوى، ابصار العین فى انصار الحسین، ص ۵۷٫

۱۴- تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۴۷٫

۱۵- السید محسن الامین، مجالس السنیه، ج ۱; تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۴۹٫

۱۶- حاج شیخ عباس قمى، منتهى الامال، ص ۴۳۰; حاج شیخ عباس قمى، ترجمع نفس المهوم، ص ۳۴۳٫

جایگاه شهدای کربلا

پرسش:

در روایات هست که شهدای عاشورا کسانی اند که نه قبلی ها و نه بعدی ها بر آن ها سبقت نخواهند گرفت و به مقام آن ها نمی رسند. آیا عالمان بزرگ دین، شهدای ما و بسیاری از مردم مومن لیاقت چنین مقامی را ندارند؟

پاسخ:

شهادت در لغت به معنای «حاضر بودن، گواهی دادن» و در اصطلاح «کشته شدن در راه خدا» را می گویند.(۱) شهید با فدای جان خود و ریخته شدن خونش به بشریت و جامعه، آزادی و امنیت به ارمغان می آورد. در سایه این امنیت و عدالت برای محیط است که دانشمندان و مخترعین با خیال راحت به کار خود مشغول می شوند. پس هیچ کس به اندازه شهدا و برای بشریت خدمت نکرده و نخواهد نمود.(۲)
در قرآن کریم و روایات و احادیث از اجر و فضیلت شهیدان مطالب زیادی وجود دارد. درباره شهدای کربلا باید گفت که با توجه به شرایط زمانی و مکانی که آن ها زندگی می کردند و جان خود را فدای امام ـ علیه السلام ـ و اسلام نمودند جایگاه خاصی دارند. گر چه در صدر اسلام مسلمانان با بذل جان خود، دین اسلام را گسترش داده اند و دارای جایگاهی می باشند. اما در دوران امام حسین علیه السلام با وجود توسعه فرهنگ اسلامی، روحیه شهادت طلبی اندک و ظلم اموی، همه جا را تاریک نموده بود. به طوری که شهدای کربلا هم چون ستارگانی در شب تاریک در تاریخ می درخشند.(۳)
حضرت سید الشهداء در شب عاشورا خطاب به یاران خویش که بیانگر مقام و جایگاه اصحاب خویش است فرمودند: «فانی لا أعلم أصحاباً أوفی و لا خیراً من أصحابی و لا اهل بیت أبرّ و لا أوصل من اهل بیتی فجزاکم الله عنی خیراً ….»(۴) همانا من یارانی با وفاتر و اصحابی بهتر از شما سراغ ندارم … خدا به همه شما جزای خیر دهد. شهید مطهری ـ رحمه الله علیه ـ در این باره می گوید: یعنی من شما را بر یاران «بدر» (که یاران پیغمبر بودند) ترجیح می دهم، بر یاران پدرم علی ترجیح می دهم، بر یارانی که قرآن کریم برای انبیا ذکر می کند … ترجیح می دهم، یعنی اعتراف می کنم که همه شما قهرمان هستید. مرحبا، مرحبا به گروه قهرمانان!(۵)
در زیارت عاشورا در حال سجده از خداوند متعال می خواهیم که ثبات قوم در پیروی صادقانه از امام حسین علیه السلام و یارانش به ما عنایت فرماید: «اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام ».(۶) خداوندا شفاعت حسین در روز قیامت و ثبات قدم در همراهی با حسین و یارانش را که خون خویش را در راه وی فدا کردند نصیبم کن.
شهیدان از درجات متفاوتی برخوردار هستند که شهدای کربلا در بالاترین مقام قرار دارند. میثم تمار به جبله می گوید: «یا جبله اعلمی أنّ الحسین بن علی سید الشهداء یوم القیامه و لأَصحابه علی سائر الشهداء درجه …»(۷) ای جبله بدان به درستی که حسین بن علی سید شهیدان در روز قیامت است و اصحاب شهیدانش نیز از سایر شهدا برترند.
در حدیث دیگر امام علی ـ علیه السلام ـ از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کند که امام حسین علیه السلام واصحابش از بزرگان شهدا در روز قیامت هستند: «… الا انه و اصحابه من سادات الشهداء یوم القیامه…».(۸)
روایاتی به همین مضامین در مورد شهدای کربلا زیاد است که بیانگر درجه والای آن ها نسبت به سایر شهدا از قبیل شهدای جنگ بدر و احد و انقلاب اسلامی و … می باشد.
پس حادثه کربلا در شرایط زمانی و مکانی خاص اتفاق افتاد و شهدای آن از سایر شهیدان و مردمان مومن از درجه والایی برخوردار هستند. سایر شهدا نیز از اجر و ثواب زیادی بهره مند هستند ولی به پای یاران امام حسین علیه السلام نمی رسند.

پی نوشت ها:

محدثی، جواد، فرهنگ عاشورا، قم، نشر معروف، ۱۳۷۴، ص ۲۵۸٫
۲٫ مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج ۱۷، (حماسه حسینی)، چاپ سوم، صدرا، ۱۳۶۸، ص ۴۲٫
۳٫ شمس الدین، محمد مهدی، انصار الحسین، ترجمه هوشنگ اجاقی، آفاق، چاپ اول، ۱۴۰۶ ق، ص ۱۵٫
۴٫ شیخ مفید، الارشاد، قم، چاپ اول، کنگره هزاره شیخ مفید، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۹۱٫
۵٫ مطهری، مرتضی، همان، ص ۳۶٫
۶٫ قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، ترجمه الهی قمشه ای، رجاء، با همکاری موسسه جهانی خدمات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۶۶، ص ۸۳۷٫
۷٫ علامه مجلسی، بحار الانوار، بیروت، موسسه الوفا، چاپ دوم، ۱۴۰۳ق، ج ۴۵، ص ۲۰۳٫
۸٫ همان، ج ۳۶، ص ۲۵۳٫

 منبع: نرم افزار پاسخ ۲٫

محمد بن حنفیه و قیام کربلا

چکیده

محمد بن حنفیه از شخصیت های علوی است که ابهامات و اشکالاتی در تاریخ زندگی وی به چشم می خورد . از جمله، علت شرکت نکردن او در قیام کربلا و عدم همراهی او با امام حسین (علیه السلام).

علما و رجال شناسان شیعه برای روشن ساختن این ابهام و در مقام دفاع از محمد بن حنفیه دلایلی را مطرح کرده اند . به اعتقاد اینان عدم شرکت ابن حنفیه از سر نافرمانی و مخالفت با امام (علیه السلام) نبوده و او در عدم همراهی با امام (علیه السلام) دلایل موجهی داشته است; از جمله:

1 . بیماری محمدبن حنفیه در موقع حرکت امام (علیه السلام) از مدینه و مکه .

2 . مامور بودن محمدبن حنفیه از جانب امام (علیه السلام) برای ماندن در مدینه .

3 . مکلف نشدن محمدبن حنفیه از جانب امام حسین (علیه السلام) به شرکت در قیام و همراهی با آن حضرت .

دلایل مذکور مورد نقد و بررسی قرار گرفته و از نظر مؤلف گرچه محمدبن حنفیه از طرف امام به شرکت در قیام مکلف نشده، ولی عدم شرکت او در قیام امام شاید تخلف محسوب شده و وی به درجه ی «فتح » نایل نشده است .

واژه های کلیدی: قیام کربلا، محمدبن حنفیه، امام حسین (علیه السلام).

محمد بن حنفیه و مخالفت امام حسین (علیه السلام) با بیعت با یزید

یزید بن معاویه پس از به قدرت رسیدن، در نخستین اقدام، از حاکمش در مدینه، ولید بن عتبه، خواست تا از مردم مدینه برای خلافت بیعت بگیرد و برای این کار از امام حسین (علیه السلام) شروع کند . تمام تلاش یزید این بود که از چند تن از مخالفان بیعت گرفته شود . (1)

به دلیل کثرت حضور امویان در مدینه، امام حسین (علیه السلام) این شهر را ناامن دید و تصمیم بر ترک مدینه گرفت . محمد بن حنفیه موقعی که از قصد امام (علیه السلام) آگاه شد به گفت وگو با امام (علیه السلام) پرداخت . براساس برخی نقل ها، وی از امام حسین (علیه السلام) خواست تا می تواند در بیعت با یزید کوتاهی کند و در این فرصت نمایندگانی به شهرهای مختلف بفرستد، اگر توفیقی به دست آورد، اقدام کند; در غیر این صورت با ماندن در مدینه مشکلی برای او پیش نخواهد آمد (ابن اعثم، ج 5، ص 22). طبری می نویسد:

محمد بن حنفیه به امام (علیه السلام) گفت:

ای برادر; نزد من از همه محبوب تری، هیچ فردی را پند نمی توانم بدهم که از تو شایسته تر باشد . تا می توانی از شخص یزید بن معاویه و شهرها دوری کن; آن وقت اشخاصی را نزد مردم ارسال کن و آنان را به طرف خود دعوت کن; اگر با تو بیعت کردند، سپاس خداوند گویم، ولی اگر با فرد دیگری بیعت کردند، خداوند به این علت، دین و عقل را نکاهد و از جوانمردی و فضیلت تو کم نمی شود . خوف آن دارم که به یکی از بلاد و نزد جمعی از مردم بروی که در بین خویش در مورد تو اختلاف کنند، دسته ای از آنها با تو باشند و دسته ای دیگر علیه تو باشند و با هم جنگ کنند و هدف نخستین نیزه ها شوی و خون فردی را که پدر و مادرش از همه ی اشخاص برترند بیهوده بریزند (الطبری، ج 4، ص 253).

امام حسین (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:

من اگر در جهان هیچ ملجا و پناهی پیدا نکنم، هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد، که رسول اکرم (ص) بر آل ابی سفیان نفرین کرده و گفته است: اللهم لاتبارک فی یزید (ابن اعثم، همان، ص 23).

محمد بن حنفیه چون تصمیم امام به خروج از مدینه را دید، به امام پیشنهاد کرد که به مکه رود تا در آن جا ببیند کار مردم به کجا خواهد کشید .

امام (علیه السلام) فرمود که او هم همین فکر را دارد . پس از آن وصیتی برای برادرش نوشت و هدف اصلی قیام خود را در آن یاد کرد:

انی لم اخرج اشرا ولابطرا ولامفسدا ولاظالما وانما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ارید ان آمر بالمعروف وانهی عن المنکر واسیر بسیرة جدی وسیرة ابی علی بن ابی طالب .(همان جا و ابن شهر آشوب، ص 89).

بنا به نقل ابوحنیفه دینوری، تمامی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) همراه وی از مدینه خارج شدند و تنها کسی که بر جای ماند، محمد بن حنفیه بود (الدینوری، ص 203). طبق برخی نقل ها چون امام حسین (علیه السلام) در محمد بن حنفیه تمایلی به همراهی ندید از وی خواست بماند و اخبار مدینه را به او برساند (ابن اعثم، ص 23).

از اخبار دیگر برمی آید که در زمان اقامت امام حسین (علیه السلام) در مکه، وی نیز به آن جا آمده و بار دیگر برادر را از رفتن به عراق نهی کرده بود، (2) وی در مکه با رفتن امام به کوفه مخالفت کرد و حتی به فرزندانش اجازه ی همراهی با امام حسین (علیه السلام) را نداد (ابن سعد، ص 61).

سید بن طاووس به روایت از امام صادق (علیه السلام) می نویسد:

محمد بن حنفیه در شبی که صبح آن امام حسین (علیه السلام) می خواست از مکه خارج شود به نزد برادر آمد و او را از رفتن به این سفر نهی کرد و عذر و مکر و پیمان شکنی کوفیان را متذکر شد و گفت: «برادر جان شما می دانید که مردم کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من خوف آن دارم که با تو نیز همان کنند; اگر صلاح بدانی در مکه باقی بمان چون تو عزیزترین و ارجمندترین افراد امت هستی .» امام در جواب فرمود: «خوف دارم که یزید بن معاویه به طور ناگهانی مرا در حرم خداوند به قتل برساند و موجب هتک حرمت این خانه شوم » . محمد بن حنفیه گفت: «اگر از این امر خوف داری، به سوی یمن یا بیابانی حرکت کن; زیرا تو در یمن محترم خواهی بود و هیچ کس به تو دست رسی نخواهد داشت . امام فرمود: «در آنچه که گفتی، فکر می کنم » .

سحرگاه که امام حرکت کرد و این خبر به محمد بن حنفیه رسید، او به نزد امام (علیه السلام) آمد; مهار ناقه ای را که امام بر آن سوار بود گرفت و گفت: برادرم آیا به من قول ندادی که در پیشنهادم فکر کنی؟ امام فرمود: بلی . گفت: پس چرا در رفتن شتاب نمودی؟ فرمود: بعد از آن که رفتی رسول الله (ص) به نزد من آمد و فرمود: «ای حسین حرکت کن که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند .»

محمد بن حنفیه گفت: «انا لله وانا الیه راجعون . اکنون که با این حالت خارج می شوی چرا این زنان را با خود می بری؟»

امام فرمود: «رسول الله به من فرمود: خداوند می خواهد آنان را اسیر ببیند .» (ابن طاووس، ص 127- 130).

دلایل عدم شرکت محمد بن حنفیه در قیام کربلا و نقد آن

بعضی از دانشمندان و علمای شیعی دلایلی را در مقام دفاع از محمد بن حنفیه و توجیه عدم همراهی او با امام حسین (علیه السلام) مطرح کرده اند که می توان آنها را به چهار دسته تقسیم نمود:

1 . بیماری او در موقع قیام کربلا .

2 . ماموریت داشتن از امام برای ماندن در مدینه .

3 . از قبل مشخص بود که جزء شهدای کربلا نیست; چون نام او در لوح محفوظ جزء اصحاب امام حسین (علیه السلام) نبود .

4 . مکلف نشدن به همراهی از جانب امام حسین (علیه السلام).

1 . بیماری محمد بن حنفیه

از دلایلی که علامه حلی برای عدم حضور محمد بن حنفیه در کربلا در جواب مهنابن سنان آورده است، بیماری محمد در موقع خروج امام (علیه السلام) از مدینه است . او می گوید:

واما تخلفه عن نصرة الحسین (علیه السلام) فقد نقل انه کان مریضا (بحارالانوار، ج 42، ص 110). بعضی بیماری او را چشم درد ذکر کرده اند (المقرم، ص 135).

ناسخ التواریخ می نویسد:

محمد بن حنفیه از آن روزی که کاروان امام حسین (علیه السلام) از مدینه خارج می شد رنجور بود (سپهر، ص 274).

از معاصرین هم بعضی مدعی بیماری محمد بن حنفیه در موقع حرکت امام حسین (علیه السلام) به طرف کوفه هستند . نویسنده ی نهج االدموع بدون بیان منابع و مآخذ می نویسد:

محمد بن حنفیه در اثر این که زرهی را زیادی با دست پاره کرده و به دور افکنده بود، شخصی او را چشم زد و فورا به درد دست مبتلا گردید و تا آخر عمر مبتلا بود (قرنی گلپایگانی، ص 259).

نقد دلیل اول

نکته ی شایان توجه این است که بیماری محمد بن حنفیه را اکثر منابع متاخر شیعی بیان کرده اند; اما در هیچ کدام از این کتب به منابع متقدم ارجاع نداده اند . از منابع اولیه به دست نمی آید که محمد در موقع حرکت امام (علیه السلام) بیمار بوده باشد . اگر او بیمار بود این منابع به این مسئله اشاره می کردند، حال آن که در هیچ یک از روایات مربوط به گفت وگوی محمد بن حنفیه وامام حسین (علیه السلام) اشاره ای به بیماری وی نشده است . در روایتی هم که امام (علیه السلام) او را به ماندن در مدینه مختار می کند، اشاره ای به بیماری او نمی کند; در حالی که به نظر می رسد که اگر محمد بن حنفیه بیمار بود، امام (علیه السلام) حتما اشاره ای به بیماری او می کرد .

بعضی از منابع از رفتن محمد بن حنفیه به شام در زمان یزید بن معاویه سخن گفته اند; (البلاذری، ج 3، ص 276 و بحارالانوار، ج 45، ص 325) ولی اشاره ای به بیماری وی نکرده اند . اگر او بیمار بود، چگونه می توانست این مسیر طولانی را بپیماید؟

بعضی از منابع، زمان بیماری او را موقع ورود بازماندگان اهل بیت (علیه السلام) به مدینه بیان کرده اند .

مامقانی ضمن نقل بیماری محمد بن حنفیه متذکر می شود که وی در زمان حرکت امام حسین (علیه السلام) بیمار نبوده و اگر هم بیماری ای وجود داشته، مربوط به بعد از شهادت امام (علیه السلام) و بازگشت اهل بیت (علیه السلام) به مدینه است . او مدعی است این مطلب از تاریخ روشن است (مامقانی، ص 112).

مطلب دیگری که به نظر می رسد این است که اگر محمد به علت بیماری از همراهی با امام معذور بود، چرا فرزندانش را از این کار بازداشت (ابن سعد، ص 61). او اگر به نحوه ی برخورد امام (علیه السلام) با یزید کاملا اعتقاد داشت، نمی بایست مانع همراهی فرزندانش می شد .

2 . ماموریت داشتن محمد بن حنفیه برای ماندن در مدینه

عده ای در بررسی علل عدم همراهی محمد بن حنفیه، مامور بودن وی به باقی ماندن در مدینه از طرف امام حسین (علیه السلام) را مطرح می کنند .

ابن اعثم کوفی نقل می کند:

امام (علیه السلام) موقعی که می خواست از مدینه خارج شود و محمد بن حنفیه نتوانست وی را متقاعد به ماندن در مدینه کند، به محمد بن حنفیه گفت: اما انت یا اخی فلاعلیک ان تقیم بالمدینه فتکون لی عینا علیهم ولاتخف علی شیئا من اورهم; (ابن اعثم، همان، ص 23) اگر تو در مدینه مقام خواهی کرد سهل باشد، تو را هیچ رنجی نرسانند; اما باید که پیوسته از احوال و اقوام ایشان با خبر باشی و علی التواتر آنچه حادث می شود اعلام دهی و از کار یزید و اصحاب او بر من هیچ پوشیده نداری (ابن اعثم، ترجمه مستوفی، ص 833).

علامه مجلسی می نویسد:

امام (علیه السلام) در موقع خروج به برادرش گفت: اکنون عازم مکه ی معظمه گشته و مهیای این سفر شده ام و برادر و فرزندان و برادران و شیعیان خود را با خود می برم و اگر تو خواهی در مدینه بمان و از جانب من جاسوس برایشان باش و آنچه سانح شود به من بنویس (جلاء العیون، ص 598).

عده ای این گفتار امام حسین (علیه السلام) را حمل بر ماموریت محمد بن حنفیه کرده اند و معتقدند که او از طرف امام (علیه السلام) موظف به ماندن در مدینه شده است . منهاج الدموع می نویسد:

حضرت سیدالشهدا وصیت های خود را به برادرش محمد حنفیه کرد و او را امر به توقف در مدینه نمود که اوضاع مدینه را به او اطلاع دهد» .(قرنی گلپایگانی، ص 258- 259). نویسنده ی ماهیت قیام مختار هم با استناد به این روایت می خواهد علت عدم همراهی را به ماموریت داشتن محمد بن حنفیه از جانب امام (علیه السلام) ارتباط دهد . او می نویسد:

با توجه به این روایت، قضیه حل است; زیرا محمد به فرمان امام (علیه السلام) در مدینه ماند و همراه امام حرکت نکرد (رضوی اردکانی، ص 170).

نقد دلیل دوم

از فحوای گفت وگوی امام (علیه السلام) با محمد به دست نمی آید که منظور امام واگذاری ماموریتی خاص به محمد بوده باشد که عدم همراهی او را بتوان به آن مسئله ارتباط داد . اساسا امام (علیه السلام) نه در مدینه و نه در مکه، کسی از خاندان و اصحابش را مکلف به همراهی نکرد . امام (علیه السلام) چون بی رغبتی محمد بن حنفیه را در همراهی با خود دید، برای این که برایش تعیین تکلیف نکرده باشد و او را در تصمیم گیری، مختار گذاشته باشد به او فرمود که اگر می خواهی در مدینه بمان و اخبار و گزارش ها را برای من بنویس . در واقع اگر محمد همانند برادران دیگرش قصد همراهی امام را داشت، امام (علیه السلام) از این مسئله استقبال می کرد و بعید بود که باز هم به او پیشنهاد ماندن در مدینه را بدهد . امام یاری و همراهی هیچ فردی از اهل بیت و اصحابش را رد نکرد; هم چنان که در مقابل، هیچ کدام از آنان را مکلف به این کار نکرد .

3. نام محمد بن حنفیه در لوح محفوظ جزو اصحاب امام حسین (علیه السلام) نبوده است.

بعضی از نویسندگان معتقدند که از قبل، اسامی شهدای کربلا در لوح محفوظ مشخص بوده است و باید همان افراد معین و مشخص که با امام حسین (علیه السلام) در دهم محرم 61 ه . شهید شده اند، با امام (علیه السلام) همراهی می کردند . خداوند این تعداد معین را تعیین فرمود و هرکسی صلاحیت و لیاقت آن را نداشته است . مامقانی در تنقیح المقال می نویسد:

جواب و پاسخ صحیح (در علت عدم همراهی محمد بن حنفیه) این است که بگوییم یارانی که در کنار امام حسین (علیه السلام) به فیض شهادت نایل شدند، این ها اشخاصی معین بودند و تعداد آنان هفتاد و دوتن بود که خداوند در تقدیر خود آنان را به شرافت و موهبت مخصوص مفتخر فرمود و این براساس مصالح تکوینی و اراده ی حق بوده است که دیگران به این مرتبه موفق نشدند; گرچه ممکن است بعضی از افرادی که به یاری امام نیامدند، خیلی هم عظیم الشان باشند و از بعضی اصحاب حضرتش، مقام بالاتری داشته باشند; البته غیر از مقام شهادتی که آنان بدان نایل شدند و به رتبه ای دست یافتند که دیگران به آن نرسیدند (ج 2، ص 388).

مستند این افراد در ارائه ی این دلیل، گفتار ابن عباس و محمد بن حنفیه است . وقتی ابن عباس به خاطر ترک یاری امام حسین (علیه السلام) مورد سرزنش واقع شد گفت:

ان اصحاب الحسین لم منقصوا رجلا ولم یزید وارجلا نعرفهم باسمائهم من قبل شهودهم (ابن شهر آشوب، ص 388; القمی، ج 2، ص 388) ; اصحاب امام حسین فردی از آنان کم یا زیاد نشدند . آنان را ما با اسم قبل از شهادتشان می شناختیم . محمد بن حنفیه هم می گوید:

ان اصحابه عندنا لمکتوبون باسمائهم واسماء آبائهم; اصحاب امام حسین (علیه السلام) در نزد ما با اسامی خود و پدرانشان مشخص بود (همانجا).

نقد دلیل سوم

در بررسی و نقد این دیدگاه ابتدا باید به این مطلب اشاره کنیم که از مسائلی که در بعد تاریخی قیام کربلا سهم بسزایی دارد، مسئله ی آگاهی امام حسین (علیه السلام) از شهادت خویش و یارانش پیش از وقوع آن است . روایات بسیاری وجود دارد که در آنها رسول الله (ص) و امام علی (علیه السلام) از شهادت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش خبر داده اند . (3) در این روایات به صراحت یا کنایه و اشاره، وقوع حادثه ی کربلا را قبل از تحقق آن خبر داده اند .

نکته ی مهم در طرح این بحث این است که آیا عنصر آگاهی پیشین در مقام تکلیف تعهدآور است و فرد را از عمل به وظیفه ی طبیعی باز می دارد؟

پیامبر (ص) و ائمه (علیه السلام) در زندگی سیاسی از عنصر آگاهی پیشین استفاده نمی کردند و استفاده از عنصر آگاهی پیشین فقط در مقام اثبات نبوت و امامت بوده است و در بقیه ی موارد رفتار پیامبر (ص) و ائمه (علیه السلام) مطابق ارزیابی موجود بود (جعفریان، ص 203).

امام حسین (علیه السلام) نیز در حادثه ی کربلا با وجود آگاهی از شهادت خویش، در حیات سیاسی خود از آن استفاده نکرد و با ارزیابی اوضاع، براساس تکلیف اقدام نمود . این مسئله برای اصحاب و دیگران هم وجود داشت و آنان موظف بودند براساس وظیفه و تکلیف خویش عمل کنند .

در بین دلایل عدم همراهی محمد بن حنفیه، این دلیل بیش تر در معرض نقد است . این توجیه تاریخی، بهانه ای شرعی و عقلی برای عدم همراهی عده ای در سفر به کربلاست; چون برای رجال شناسان و صاحب نظران شیعی، مثل صاحب تنقیح المقال، مشکل بود بپذیرند که محمد بن حنفیه، شیعه ی امامی عادل متقی، در مورد همراهی با حرکت خونین امام حسین (علیه السلام) محافظه کاری کرده است و در مقام توضیح علت به این دلیل روی آورده اند .

این دلیل شاید تا حدودی مشابه عقیده به جبر است که عده ای در مقام توجیه جنایت خود در کربلا به آن تمسک نموده اند . وقتی ابن مطیع به عمر بن سعد اعتراض نمود که چرا به خاطر حکومت ری امام (علیه السلام) را به شهادت رساند . وی گفت:

قتل حسین (علیه السلام) در تقدیر از آسمان بود و چاره ای نداشتم (ابن سعد، ج 5، ص 148).

لازمه ی پذیرش این دلیل تطهیر تمام کسانی است که امام را یاری نکرده اند; چون آنان که امام را یاری نکرده اند از روز ازل نام آنان در لوح محفوظ جزء اصحاب امام نبوده است .

4 . عدم مکلف شدن محمد بن حنفیه به همراهی از جانب امام (علیه السلام)

صاحب تنقیح المقال معتقد است که چون امام حسین (علیه السلام) در مدینه یا مکه فردی را مکلف به همراهی نکرده، لذا محمد بن حنفیه در عدم همراهی با امام (علیه السلام) مرتکب عملی نشده است که عدالتش را زیر سؤال ببرد . او می نویسد: امام حسین (علیه السلام) هنگامی که از حجاز به طرف عراق حرکت کرد، خود می دانست که به فیض شهادت خواهد رسید، ولی به ظاهر، به قصد جنگ و نبرد مسلحانه حرکت نکرد، تا بر همه ی مکلفین واجب نشود که به عنوان جهاد، با او همراه شوند; بلکه براساس وظیفه ی خود، یعنی به دست گرفتن رهبری ظاهری و پیشوایی مردم، که حضرتش را دعوت کرده بودند، حرکت کرد . در این صورت بر دیگران واجب نیست که با او هم سفر شوند و اگر کسی هم همراهی نکند، گناهی را مرتکب نشده است . آری گناهکار فردی است که در قیام کربلا و محاصره ی امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا حضور داشته و با آن که از امام تخلف کرده، به یاری حضرتش نشتافته است .

اما کسانی که در حجاز بودند و از همان اول با امام نیامدند، از ابتدا مکلف به حرکت و همراهی با امام نبودند و عدم همراهی آنان تخلف و موجب فسق و گناه آنان نیست . مامقانی پس از بیان این مقدمات می گوید:

بنابراین، تعدا%

قاسط بن زهير بن حرث تغلبي

«قاسط» پسر «زهير تغلبي» و برادرش «كردوس» از شهداي كربلا مي‌باشند(۱). سماوي مي‌گويد: ايشان و دو برادرانش از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‌السلام بوده‌اند كه همراه امام در جنگ‌هاي متعدد شمشير زده‌اند. سپس امام مجتبي عليه‌السلام را همراهي كرده و در كوفه مانده‌اند. از اينان در جنگ‌ها و به ويژه صفين ياد شده است.
وقتي امام حسين عليه‌السلام وارد كربلا شدند اين سه برادر از كوفه خارج شدند و شبانه به امام پيوستند و در حضور او به فوز شهادت رسيدند(۲).

ابن‌شهر آشوب مي‌گويد كه در حمله نخستين به شهادت نائل آمده‌اند(۳).

پی نوشت‌ها: 
(۱) تسمية من قتل مع الحسين عليه‌السلام، ش ۳۷.
(۲) ابصار العين، ص ۲۰۰.
(۳) مناقب آل ابي‌طالب عليه‌السلام، ج ۴، ص ۲۶۷.

مسعود بن حجاج

اشاره
«مسعود»(۱) از شيعيان بنام بود. در كتب از او به شجاعت و رزم‌آوري ياد شده است. او به همراه ابن‌سعد از كوفه خارج شد تا اين كه در ايام مداهنه (كه هنوز جنگ برپا نشده و امام در حال گفت و گو با دشمن بود) فرصت يافت و خود را به سپاه امام رسانيد(۲).
شهادت مسعود
طبق سخن ابن‌شهر آشوب، مسعود در حمله نخستين به مقام شهادت نائل آمده است(۳).

پی نوشت‌ها: 

(۱) تسمية من قتل مع الحسين عليه‌السلام، ش ۶۱.
(۲) ابصار العين، ص ۱۹۴-۱۹۳.
(۳) مناقب آل ابي‌طالب، ج ۴، ص ۱۱۳.

نعمان بن عمرو الراسبي

 اشاره
«نعمان»(۱) فرزند «عمرو راسبي» و از قبيله «بجيلة» بوده است(۲). ايشان از اهالی كوفه و از اصحاب و ياران حضرت علي عليه‌السلام بوده است(۳).
شهادت نعمان

صاحب حدائق گويد: جناب «نعمان» همراه با لشكر عمر سعد از كوفه به كربلا آمد. وقتي ابن‌سعد شروط امام حسين عليه‌السلام را رد كرد، شبانه به امام پيوست. او پيوسته در خدمت امام بود تا اين كه به فوز شهادت نائل آمد(۴). ابن‌شهر آشوب شهادت او را در حمله نخستين دانسته است(۵).

پی نوشت‌ها: 
(۱) تسمية من قتل مع الحسين عليه‌السلام، ش ۸۴. مناقب آل ابي‌طالب، ج ۴، ص ۱۱۳.
(۲) تسمية من قتل مع الحسين عليه‌السلام، ش ۸۴.
(۳) ابصار العين، ص ۱۸۷.
(۴) ابصار العين، ص ۱۸۷.
(۵) مناقب آل ابي‌طالب، ج ۴ ص ۱۱۳.

كردوس بن زهير بن حرث تغلبي

 «کردوس» پسر «زهير تغلبي» و برادرش «قاسط» از شهداي كربلا مي‌باشند(۱). سماوي مي‌گويد: ايشان و دو برادرانش از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‌السلام بوده‌اند كه همراه امام در جنگ‌هاي متعدد شمشير زده‌اند. سپس امام مجتبي عليه‌السلام را همراهي كرده و در كوفه مانده‌اند. از اينان در جنگ‌ها و به ويژه صفين ياد شده است.
وقتي امام حسين عليه‌السلام وارد كربلا شدند اين سه برادر از كوفه خارج شدند و شبانه به امام پيوستند و در حضور او به فوز شهادت رسيدند.
ابن‌شهر آشوب مي‌گويد كه کردوس در حمله نخستين مانند برادرش قاسط به شهادت نائل آمده‌اند(۱).
پی نوشت‌ها: 
(۱) تسمية من قتل الحسين عليه‌السلام، ش ۳۸.

حارث بن امرو القيس كندي

اشاره
«حارث» از شجاعان و اهل عبادت به شمار مي‌رفت. در كتب جنگ‌آوران از او ياد شده است. او به ياري ابن‌سعد آمده بود. اما وقتي ديد كه ابن‌سعد كلام امام عليه‌السلام را رد كرد، به حضرت اباعبدالله الحسين عليه‌السلام تمايل يافت و در ركاب حضرتش به مقام شهادت دست يافت.(۱)
پی نوشت‌ها: 
(۱) ابصار العين، مقصد ۷، ص ۱۷۳.

يزيد بن ثبيط عبدي بصري

 اشاره
جناب «يزيد بن ثبيط» از شيعيان و از اصحاب «ابي‌الاسود» بود. او مردي شريف در بين قوم خويش بوده است(۱).
حركت به سوي امام
ابوجعفر طبري گزارش كرده: ماريه دختر «منقذ عبدي»، خود شيعه بود و براي احياي تشيع سعي بليغ داشت. منزل او محل انس شيعيان بود. و در آن محل احاديث اهل بيت عليهم‌السلام بيان مي‌شد. به ابن‌زياد خبر رسيده بود كه امام حسين عليه‌السلام روي به عراق نهاده و اهل عراق با امام نامه‌هايي رد و بدل كرده‌اند. او به استاندار خود دستور داد كه ديدبان‌هايي بگمارد تا راه را ببندند. در اين هنگام بود كه يزيد بن ثبيط همگان را جمع كرده بود تا به سوي امام به حركت در آيد. ايشان داراي ده فرزند پسر بود كه آنها را به رفتن نزد امام دعوت كرد و گفت: كدام يك از شما با من به پيش مي‌افتد؟ دو نفر از فرزندانش به نام «عبدالله» و «عبيدالله» او را پاسخ مثبت دادند. در همان خانه ماريه دوستان را چنين مورد خطاب قرار داد: من قصد خروج دارم، چه كساني با من همراه مي‌شوند؟ در پاسخ به او گفتند: ما از ياران ابن‌زياد بيم داريم. آري او در پاسخ گفت: به خداوند سوگند اگر همگان سخت پايمردي كنند، در برابر همت و طلب من خار و بي‌مقدارند.
او از خانه خارج شد، پس از او دو فرزندش و اصحابش، «عامر» و غلامش، و نيز «سيف بن مالك» و «ادهم بن اميه» نيز خارج شدند. آنها بيابان خشك و بي‌آب و علف را پيمودند تا كه در ابطح مكه به حضرت اباعبدالله الحسين عليه‌السلام ملحق شدند. خيمه‌اي در كنار امام برافراشتند. يزيد بن ثبيط قدري استراحت كرد. سپس به خيمه امام عليه‌السلام رهسپار شد تا حضرت را ملاقات كند. همين زمان بود كه به امام خبر رسيده بود كه يزيد بن ثبيط به منزلگاه امام فرود آمده است. حضرت از اين و آن سراغ او را مي‌گرفتند تا به خيمه‌گاهش فرود آمدند. به امام گفته شد او به سوي محل سكونت شما رفته است. امام در اردوگاه يزيد به انتظارش نشستند. تا اين كه يزيد بازگردد. به او كه امام را نيافته بود، خبر داده شده بود كه امام به دنبال او آمده‌اند. به خيمه‌گاه برگشت. همين كه چشمش به سرور آزادگان عالم افتاد اين آيه را تلاوت كرد: «قل بفضل الله، و برحمته، فبذلك فليفرحوا»(۲)؛ بگو به فضل خدا و رحمتش، پس به آن دلشاد باشيد». سپس عرض كرد: «السلام عليك يابن رسول الله؛ سلام بر شما، اي پسر رسول خدا»، امام او را جواب دادند و او نزد امام نشست و آن چه بر او اتفاق افتاده بود به امام خبر داد. امام عليه‌السلام او را دعاي خير فرمود و خيمه‌گاه او به خيام خود ملحق كرد(۳).
شهادت يزيد بن ثبيط

يزيد بن ثبيط پيوسته از ابطح تا كربلا همراه امام بود تا اين كه در كربلا در برابر امام و در حال مبارزه به فوز شهادت نائل آمد(۴). هنگام شهادت او در حمله نخستين بوده است(۵).

پی نوشت‌ها: 
(۱) ابصار العين، ص ۱۸۹.
(۲) يونس، آيه ۵۷.
(۳) تاريخ الامم و الملوك، ج ۵، ص ۳۵۳-۳۵۴.
(۴) مناقب آل ابي‌طالب عليه‌السلام، ج ۴، ص ۱۱۳؛ تسمية من قتل مع الحسين عليه‌السلام، ش ۴۳.
(۵) مناقب ال ابي‌طالب عليه‌السلام، ج ۴، ص ۱۱۳.

عامر بن مسلم عبدي بصري

اشاره
«عامر» فرزند «مسلم عبدي» است. او از شخصیت‌های برجسته شیعه در شهر بصره بود. نام کاملش عامر بن مسلم بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثه السعدی البصری بود. وی از طایفه عبدی و به روایتی از طایفه سعدی بود. عبدی و سعدی هر دو از تیره های قبیله عبدالقیس و عدنانی بودند. پدرش مسلم در خدمت امام علی علیه‌السلام بود که در جنگ صفین شهید شد.
این از فضایل عامر است که خودش در خدمت امام حسین و پدرش در خدمت امام علی علیهماالسلام به فیض شهادت رسیدند. وقتی عامر بن مسلم بصری از خیانت مردم کوفه به مسلم بن عقیل، سفیر حسین بن علی علیه‌السلام باخبر و مطلع شد، همراه غلامش «سالم» به همراهي «يزيد بن ثبيط» به سوي امام حسين عليه‌السلام شتافت و به آن حضرت ملحق شد. او امام را از ابطح تا كربلا همراهي كرده است(۱).
شهادت عامر

عامر در کربلا و در روز عاشورا، به همراه غلام و دیگر دوستانش در گروه یاران امام علیه‌السلام در یورش اولیه و همه جانبه لشگر عمر سعد به میدان جنگ رفت و آن‌قدر جنگید تا به شهادت رسید(۲).

پی نوشت‌ها: 
(۱) ابصار العين، ص ۱۹۱.
(۲) ابصار العين، ص ۱۹۱.

سالم مولي عامر بن مسلم عبدي

اشاره
سالم غلام جناب «عامر بن مسلم»(۱) از شيعيان بصره و از تابعين‏ مورد اطمينان بود كه پس از دعوت «يزيد بن ثبيط» در بصره همراه مولاي خود به امام پيوست و تا كربلا آن حضرت را همراهي كرد(۲). نام کامل او سالم بن ابوالجعد است. نامش در زيارت ناحيه مقدسه‏ است(۳).
شهادت سالم
به ادعاي ابن‌شهر آشوب، «سالم» در حمله نخستين به شهادت رسيد(۴).
 پی نوشت‌ها: 
(۱) تسمية من قتل مع الحسين عليه‌السلام، ش ۴۷.
(۲) ابصار العين، ص ۱۹۱.
(۳) انصار الحسين، ص ۷۴.
(۴) مناقب آل ابي‌طالب، ج ۴، ص ۱۱۳.

سيف بن مالك عبدي بصري

اشاره
«سيف» پسر «مالك عبدي» از شيعيان و جنگاوران بصره است. سیف منسوب به عبدالقیس بن افعی بن ربیعه بن نزار، اهل قبیله عبدی است. ابن‌شهر آشوب نام او را «سيف بن مالك نمري» ضبط كرده است(۱). سيف از كساني بود كه در خانه ماريه با جمع شيعيان حضور مي‌يافت و همراه يزيد بن ثبيط و به دعوت او، خود را به امام رسانيد و از ابطح تا كربلا همراه امام بود.
شهادت سيف بن مالك

ابن‌شهر آشوب شهادت او را در حمله نخستين دانسته است؛(۲) اما سماوي شهادت او را بعد از نماز ظهر دانسته و گفته است كه وي به خدمت امام شرفياب شد و اذن جهاد گرفت و به شهادت رسيد(۳).

پی نوشت‌ها: 
(۱) مناقب آل ابي‌طالب، ج ۴، ص ۱۱۳.
(۲) مناقب آل ابي طالب، ج ۴، ص ۱۱۳.
(۳) ابصار العين، ص ۱۹۲.